تبلیغات :
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی، صداگیر ماینر ، یونولیت
خرید فالوور ایرانی
دستگاه جوجه کشی
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام
دستگاه جوجه کشی حرفه ای

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]






صفحه 10 از 10 اولاول ... 678910
نمايش نتايج 91 به 91 از 91

نام تاپيک: داستانها و خاطرات فاطمه امیری کهنوج

  1. #91
    داره خودمونی میشه جعفر طاهری's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2018
    محل سكونت
    بندر ماهشهر - شیراز
    پست ها
    97

    پيش فرض اعتماد قسمت پنجم

    اعتماد
    قسمت پنجم
    خواهرم وقتی صحبتهای خرم را از من شنید گفت ببین، تو عاشقی و شاید این مطلب و واقعیت اجتماعی را که برایت میگویم قبول نداشته باشی ، برای بعضی جوانان ما انتخاب همسر بشکل خود رایئی هنوز خیلی زود هست ، و بخشهایی از جامعه سنتی ما با آن همخوانی ندارد ، شاید مرد جوانی پس از خود کفایی مالی، در ذهن خود ، بدون پایه و اتکا مقتدرانه ، تصوری از مستقل بودن را داشته باشد و قید و بندها و سنن فامیلی را همچون بعضی از جوانان هیجانزده ، بشکل آنارشیستی بدور انداخته باشد ، اما بسیار دیده شده که چنین افرادی پس از تاهل بجای قید و بند ، اینبار با غل و زنجیر، گاهی بخشی از سنت میرا را دربست بدون تفکر و آگاهی پذیرا میشوند و با عدم درک اینکه اصل حمایت خانواده ایی هست که با همسرش آنرا تشکیل داده ، با افکار مغشوش شده توسط فامیل نزدیک ، موجب درگیری های میشود که بجای صرف نیرو برای بهبود پیوند ، احمقانه باعث انفصال و جدائی میگردد .
    چون من بر سر این موضوع قبلا با خرم دعوا کرده بودم و او تنها آمدنش را ،توجیه کرده بود و از طرفی واقعا دلبسته او بودم، با التماس به خواهرم گفتم ؛ زیاد سخت نگیرید، او خودش مرد تحصیلکرده و باشخصیت و بزرگیست. خواهرم اینبار با زبان ساده گفت عزیزم ببین این رسم از قدیم وجود داشته که خانواده داماد نیز همراه او بیایند تا دو خانواده با هم آشنا شوند و به نوعی احترام به ما که دختری پاکدامن را بزرگ و تربیت کرده ایم، بگذارند ، خواهرم گوش بکن ، اینکار خصوصا برای دختر و قبول او توسط خانواده آنها خیلی خیلی مهم هست .
    نهار را با بتی آماده کردیم بعد از خوردن نهار ، در اتاقی خلوت با پافشاری و گریه خواهر و دامادمان را مجبور کردم که مراسم خواستگاریم را حتما برگزار کنند ، با تلفن آنها ، عمو و خانواده اش که از طرف ما دعوت شده بودند، پس فردا از بوشهر به رشت رسیدند، عمو نیز بسیار ناراحت شد و ایراد گرفت که چرا خرم کسی از بستگان درجه یک خود را نیاورده ، دامادمان آرش گفت با خرم صحبت کردم و دلایلی را بمن گفت که ظاهراً مشکلی در تعاقب آن ندارد ، ضمنا سحر نیز میگوید ایشان را بیش از دو ماه است که میشناسم و لطفا بهانه ایی برای مردی که مناسب همسری من هست درست نکنید ، چون در او هیچ اشکالی وجود ندارد، جهت اطلاع اینها قرار بر خواستگاری و عقد و ازدواج فوری دارند و پس از عقد سحر با خرم به بوشهر میرود .
    نهار آن روز را زن عمو با خواهرم تدارک دیدند، عصر خرم و آرش که بزودی باجناق هم میشدند میوه و شیرینی تهیه کردند ، چای و شربت را آماده کردیم آفتاب که غروب کرد ، بانی اصلی مجلس، عمو و زن عمو بودند، بچه های عمو، کمال و سوگند بهمراه خرم و خواهرم و آرش، لباس مرتب پوشیده و در سالن پذیرایی بهمراه دو خانواده دیگر از فامیل ما نشسته بودند، من هم لباسی زیبا به فراخور این مراسم بر تن کردم و در اتاقی دیگری ساغر موهایم را آرایش میکرد ،
    از بدو ورود دو فامیل، مردها و زنهای آنها از عمو و خواهرم پچ پچ کنان ، علت اینکه خواستگار چرا تنها آمده را میپرسیدند و بعد از توجیه غیر قابل قبول برای آنها، با تعجب ابرو در هم می‌کشیدند .
    میگویند آدمهای عاشق کورند ، من عاشق بودم و نمی خواستم خرم را از دست بدهم، در تصوراتم تمام حرفهای دیگران را بهانه هایی واهی برای نرسیدنم به مرد ایده الم می دیدم .
    آرش در مجلس سر صحبت را باز کرد ،که آقای خرم برای خواستگاری سحر از بوشهر تشریف آورده، عمو ضمن خوش آمدگویی و صحبتهای دیگر در نهایت اینگونه مهریه را برایم برید ؛ یک جلد کلام مجید و یک شاخه نبات وصد سکه تمام بهار آزادی مهریه دختر ما هست، جناب آقای خرم اگر قبول دارید ، تا صلواتی بفرستیم، خرم با تکان دادن سر موضوع را تایید کرد ، البته در باره مهریه من با خرم صحبتهایمان را قبلا کرده بودیم . عمو دستور داد کاغذی بیاورند و همین مطالب را در ورقه بنویسند تا فردا در محضر بدون کم و کاست ثبت گردد ، پس از صدای کل زدن خانمها ، ساغر مرا از اتاق به سالن برد و کنار خرم نشاند، او یک حلقه انگشتری که برای نشانه نامزدی خریده بود از جیب کتش در آورد و با هلهله و کل و دست زن جمع ، حلقه را در انگشت من قرار داد، شیرینی و شربت را دختر عموهایم ، ساغر و سوگند بین مهمانها تعارف کردند .
    شب بله برون با خوشی به پایان رسید ، و دل من همچون سایر دختران، با نزدیک شدن به زمان وصلت که رویایی شیرین هست که از کودکی بهمراه ما میباشد، بیشتر به تاپ و توپ افتاد ، روز قبل ما حلقه ازدواج همدیگر را، همراه با کت و شلوار دامادی خریده بودیم ، فردای آنروز ساعت ده صبح مرا به آرایشگاه بردند ،داماد نیز به اتفاق آرش به سلمانی رفت، و با تهیه گل دست عروس وتزیین ماشین با گل‌های طبیعی، ساعت چهار بعد از ظهر بدنبال من که عروس بودم آمد.ادامه دارد.
    فاطمه امیری کهنوج
    شهریور سال ۱۳۹۹
    Last edited by جعفر طاهری; 17-09-2020 at 00:28. دليل: اندازه قلم

صفحه 10 از 10 اولاول ... 678910

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •