تبلیغات :
خرید فالوور ایرانی
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی، صداگیر ماینر ، یونولیت
پاوربانک ها - شیائومی روموس کانفلون مارک انرجایزر
پیشبینی فوتبال
Buy Website Traffic
Buy Organic Website Traffic
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام
دستگاه جوجه کشی حرفه ای
دستگاه جوجه کشی

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]



صفحه 5 از 5 اولاول 12345
نمايش نتايج 41 به 46 از 46

نام تاپيک: دسته نوشته های Demon King

  1. #41
    کاربر فعال تاریخ، سبک زندگی و ادبیات Demon King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2013
    پست ها
    2,277

    پيش فرض

    روبرت بعد از ظهری ساکت در خیابانی ساکت رکاب میزد و خوشحال بود. باید برای شب به خانه بازمیگشت. دوستانش با ظرفی کیک با شمعی شش ساله به روی آن منتظرش بودند و او نیز که بی درنگ منتظر غروب خورشید بود تند تند رکاب میزد و خورشید از او دورتر میشد. گویی رکاب روبرت خورشید را وادار به خداحافظی میکرد. حال روبرت هر روز در همین ساعت رکاب زنان راهی خانه میشود و خورشید هم به سرعت رکابش دور میشود. نمیتوانست رکاب نزند چراکه خورشید غروب نخواهد کرد و هرشب روبرت با امیدی دو چندان به آغوش گرم خانواده اش بازمیگشت. کار مهمی به او واگذار شده ... غروب خورشید ... !

    روبرت فقط شش سال دارد ...

  2. 3 کاربر از Demon King بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  3. #42
    کاربر فعال تاریخ، سبک زندگی و ادبیات Demon King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2013
    پست ها
    2,277

    پيش فرض

    این ماجرا رو خواهش میکنم دقیق و کامل بخونید..: ( البته اگه شب خوابتون نمیبره نخونید)

    چند وقت پیش اتفاقی هولناک در شهرمون افتاد. به قدری هولناک که فکر میکنم اوازش تا شهر های دیگه هم رفت. حدود چند ماه پیش پیرزنی تقریبا شصت ساله که خیلی هم ثروت مند بود از دنیا رفت. خب همونطور که معلومه معمولا یه ثروتمند هم قبر ویژه ای داره و هم خاکسپاری تشریفاتی! از قضا موقع خاکسپاری ایشون ما هم که هر هفته برای فاتحه اموات به ارامستان میریم حضور داشتیم و قبر ایشون فکر میکنم پنج شیش تا قبر با قبری که ما بالاسرش بودیم فاصله داشت. چه هیاهو و بلبشویی شده بود یکی از اونور داد میزد الهی من بمیرم برات یکی داد میزن چرا من بجای تو نمردم ...
    جالب تر این بود که یکی از پسراش ( تا جایی که فهمیدم ) نزدیک پنج سال بود دور از مادر در صد ها کیلومتر اون طرف تر زندگی میکرد حالا که مادره رفته بود آه و ناله و اشک ندامت سر میداد. اصلا دلم براش نسوخت. ادم اینقدر ظالم و مرده پرست!
    اتفاقا یه دعوایی همین پسره با خواهراش کرد سر اینکه چرا مراقب مادر نبودید و این حرفا.

    بگذریم ... چند روز بعد اولاد زنه متوجه میشن النگوی عتیقه و چند میلیونی مادرشون در کفنش مونده و یادشون رفته از دستش در بیارن. ببین چقد حواس پرت که حتی وارسی جنازه مادرشونم براشون مهم نبود. شهرداری اجازه ی نبش قبرو نمیده و بعیدم میدونستم که ول کن باشن. همینطورم شد حدس میزدم با کلی رشوه و چابلوسی مخ مامور شهرداری زده بودن و اجازه ی نبش قبر صادر شد. من خبر داشتم که قراره نبش قبر کی انجام بشه چهار شنبه شبی ساعت دو شب تنها در حضور پلیس و مامورین شهرداری و ورثه پیرزن. خلاصه نبش قبر انجام شد و فقط حدس بزنید چی دیدن!؟
    وقتی قبر باز شد پیرزنه نبود و النگوشم غیب شده بود و هولناک تر اینکه سمت راست قبر حفره ای دایره ای وجود داشت که تنها یک انسان تقریبا لاغر اندام میتونست ازش عبود کنه. دخترا داشتن از ترس میمردن! اخه نه پیرزن باشه، نه النگو و یه سوراخ بزرگ هم باشه. بر فرض محال کدوم دزد احمقی برای دزدیدن النگو چنین کاری میکنه. ولی مسلم بود که نمیتونه کار دزد باشه چون اون سوراخه سمت راست قبر هیچ چیزو توجیه نمیکرد. ورثه چند برابر پول النگو خرج کردن تا خانواده ی قبر سمت راست را راضی کنن که نبش قبر بشه. شاید رویت قبر سمت راست بتونه سوراخه رو توجیه کنه. دیگه الان برای ورثه فقط النگو مهم نبود میخواستن بیشتر پی به موضوع ببرن که اینجا واقعا چه خبره؟!!
    قبر سمت راستی را با هر تلاشی بود بازکردن و دیدن به همین طریق! نه مرده ای توشه و نه پیرزنه و سوراخی سمت راست قبر هست. چهار تا قبر دیگه سمت راست اون قبره بود و محتمل نبود که اونا هم بخوان نبش کنن ولی ول کن نبودن.
    این اتفاق تا چندین هفته به طول انجامید و قبرستان مرکزی شهر در این مدت حتی اخر هفته ها خلوت و خالی بود. اخه کی جیگرشو داشت با این اتفاق پیش اومده حتی تو هوای روشن بره قبرستون!

    سرتونو درد نیارم ورثه تا قبر سوم سمت راست پیش رفتن و همین صحنه رو مشاهده کردن. فقط یه قبر دیگه مونده بود. تمام روزنامه های نقاط مختلف شهر به این موضوع در تیتر اول اشاره کرده بودن. برای مردم شهر شده مثل یه فیلم جنایی ترسناک!
    روزنامه که میخوندی انگار داشتی رمان ترسناک و جنایی میخوندی. بعد از تقریبا شیش هفته رضایت قبر آخری رو هم برای نبش گرفتن و روز قبلش به قدری جمعیت در قبرستان جمع شد تا فرجام کار رو ببینه که غیر قابل توصیف بود. خانواده هایی که قبراشون از قبل نبش شده بودن به ورثه پیرزنه کمک میکردن تا این موضوع کشف شه و پیگیری مردم عادی چقدر دهشتناک بود. به خاطر مسایل امنیتی ماورایی : دی
    نبش قبر اخری رو گذاشتن ساعت نه شب.
    میتونم بگم هزاران نفر جمعیت جمع شده بود. منم بینشون بودم. همه ترسیده بودن و درباره ی جن و این چیزا حرف میزدن. یکی میگفت کار نکیر و منکره. یکی میگفت کار شیطان و جنیانه. یکی میگفت کار سارقه. خلاصه منم گوش به مردم در حال لرزش بودم. هوا سرد نبود ولی ترسناک چرا!
    گفتم الان قبر چهارمو باز میکنن و اجنه از اونجا میان بیرون و همه مونو طلسم میکنن. بلاخره انتظارا تموم شد. بیل اول رو زدن و تا بیل اخر. تو رو خدا!!!! میتونید حدس بزنید چی دیدن! وای هنوزم از ذهنم خارج نشده. به قدری صحنش عجیب و هولناک بود که تا چند شب جنی شده بودم. تمام مردم جیغ میکشیدن و فرار میکردن.

    پیرزنه و چهار مرده ی قبر های کناری نشسته بودن و قمار بازی میکردن. تو بگو شرطشون چی بود؟ هر کی برد النگو مال اونه!

    ..............

    به خدا گه توهین کنید حلالتون نمیکنم ... !

  4. 6 کاربر از Demon King بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  5. #43
    کاربر فعال تاریخ، سبک زندگی و ادبیات Demon King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2013
    پست ها
    2,277

    پيش فرض

    " به چه چیز فکر می کنید جناب ویلیام؟ به چه چیز زل زده اید؟ "

    - تو چند سال داری هلنا؟


    - با خود قرار گذاشته بودم روز های عمرم را بشمارم. ولی وقتی فهمیدم دوازده سال از عمرم ارزشی بیش از یک روز را نداشته نشمردم. دیگر دقیقش را نمی دانم. دوازده سال و هفت ماه و شاید صدها روز.


    - صد ها روز؟ اکنون باید بیش از سیزده سال داشته باشی! از چه قانونی برای شمارش هایت استفاده می کنی دختر جان؟

    نفس بلندی کشیدم. به خاطر آوردن بعضی خاطرات شیرین چه تلخ لحظه ایست!

    - می خواهی بدانی؟


    - بگو شاید قانونی بهتر از قانون من باشد.


    - خورشید تازه طلوع کرده بود. دقیقا دوازده سال و هفت ماهم بود. از خواب که برخواستم پروانه ای زیبا و سفید رنگ بالای تختم پرواز می کرد. اولین بار نبود که پروانه می دیدم ولی حسی عجیب داشت. از تختم بلند شدم به هر چیزی که جلوی رویم بود سلام دادم. به بیرون از کلبه رفتم. باران نم نم می بارید. قطراتش صورتم را خیس می کرد. پدرم کنار چشمه ایستاده بود و قلاب ماهی گیری اش را حاضر می کرد. آن روز نمی دانستم چیست! وقتی ماهی گیری یادم داد به قدری خوشحال شدم و در آغوشش پریدم که نزدیک بود او را نقش بر زمین کنم. مثل دیوانه ها به او چسبیده بودم و رهایش نمی کردم. طعم آن ماهی فوق العاده بود. آن روز مادرم برایم لباس دوخته بود. یک لباس زرد رنگ. وقتی آن را دیدم بی صبرانه از چنگ مادرم درآوردمش و پوشیدم. طناب تابم پوسیده شده بود. پدرم برایم طنابی تازه آورد و با همان لباس زرد رنگ تا غروب بازی کردیم. لباس سیاه شد ولی دلم سفید ماند. آن روز اتفاق های جدید، تفاوت، رنگانگی اطرافت به تو هشدار نمی دادند؛ تو را نوازش می کردند. اولین روزی بود که رنگین کمان را دیدم. شب آن روز مادرم داستان یک مرد را گفت. مردی که به خاطر خانواده اش به جنگ اهریمن رفت. آن مرد مُرد ولی در دل من زنده ماند.

    آن روز با خود گفتم هلنا! دوازده سال و هفت ماه! این روز را فراموش نکن! روزی که به قدر یک زندگی ارزید. روزی که گویا روز تولد دوباره بود. روزی که تفاوت تکراری نبود. روزی که تفاوت ترسناک نبود. روزی که ماه داشت؛ ماه کامل.
    روزی که تنها روزی بود که شبش زیبا بود. آن روز پدر و مادرم هر دو در کنارم خوابیدند. آن روز شب نداشت. آن روز خورشید خداحافظی نکرد. آن روز کابوس سلام نداد.
    از آن روز به بعد باز شمردم. شمردم تا شاید دوباره برسم. ولی هرگز نرسیدم. از آن روز عمر من دوازده سال و هفت ماه و بی نهایت روز بود ...


    " One of the most beautiful parts of Helena - Ali.h "

  6. #44
    کاربر فعال تاریخ، سبک زندگی و ادبیات Demon King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2013
    پست ها
    2,277

    پيش فرض

    دلتنگ کسی بودن زیباست؛ ولی اینکه دلتنگ کسی باشی که از او دلگیری، از آن هم زیبا تر است. می دانی در حقت بدی کرده، نامردی کرده، بی وفایی کرده ولی باز دلت برایش تنگ می شود. این دلتنگی نه از عادت است و نه از وابستگی. این دلتنگی نداییست از جانب دل که همواره به سوی محبوب می خواند حتی اگر محبوب آنقدرها هم محبوب نباشد!

    " Helena "

  7. 2 کاربر از Demon King بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  8. #45
    کاربر فعال تاریخ، سبک زندگی و ادبیات Demon King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2013
    پست ها
    2,277

    پيش فرض

    - دیدی هلنا؟ دیدی چه دنیای بدیست؟ خیلی بد. به هیچ کس خوبی نکرده. به هیچ کس روی زیبایش را نشان نداده. راستی روی زیبا هم دارد؟

    - دارد، روی زیبا هم دارد. ولی به عدالت بین همه تقسیم نشده. عده ای این رو را بیشتر میبینند، عده ای کمتر و عده ای هم نمی بینند. کور نیستند چشمانشان را خوب باز کرده اند ولی هر چه دقت بیشتری می کنند بیشتر تاریکی می بینند
    .

    -
    تو چطور؟ روی زیبای دنیا چقدر نصیب تو شده؟

    -نصیب من هم شده. کم یا زیادش را نمی دانم. در دوران کودکی نصیب بیشترمان شده. ولی هنگامی که در خانه مان را می کوبد او را می رانیم. پس میزنیم
    . زمانی که کودکیم آرزو می کنیم بزرگ شویم. قدمان بلند شود تا بتوانیم عروسکمان را که لای شاخه های درخت گیر کرده پایین بیاوریم. وقتی بزرگ شدیم فهمیدیم تنها حسن بزرگ شدن همین بود که دستمان به آن عروسک می رسید. فقط ماندند حسرت نگاه دوباره دو فرشته ی بی بال، خنده ی دوباره کودکی، سوار تاب شدن ها، کنار چشمه دویدن ها، بالا و پایین پریدن ها. کجا رفتند؟ خالق آنها از دستمان ناراحت است. سپاس گزاری میخواست. ممنون نبودیم. به اندازه ای که باید ممنون نبودیم.
    ولی اگر دوباره حتی یک نگاه پدر و مادرمان را ببینیم و یک لبخندشان را به خوبی یاد گرفته ایم چگونه غرق در شادی شویم و شکر نعمت گزاریم. زمانی غرق در زیبایی شدیم که نمی دانستیم زیبایی چه بود و زمانی از دستش دادیم که تشنه اش بودیم. دنیا زیباست؟ زیباست خیلی هم زیباست. زمانی که باید زیبا باشد نیست. زمانی که نیاز داریم چشمه ای از نور را ببینیم تاریکی را نشانمان میدهد. زیباست. برای خودش زیباست ...

    " رمان هلنا "



  9. 2 کاربر از Demon King بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  10. #46
    کاربر فعال تاریخ، سبک زندگی و ادبیات Demon King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2013
    پست ها
    2,277

    پيش فرض

    اینکه هیچگاه پایان راه نمی رسد، غیر قابل انکار است.

    همیشه چیزی هست که زندگی را به کام ما تلخ کند؛ برای عده ای ترس از آینده، بعضی حسرت گذشته و شماری هم گم شدن در حال؛

    برای هیچکداممان خارج از این ها نیست. هرگاه احساس می کنیم بزرگ شده ایم، یا دیوی از آینده انتظارمان را می کشد، یا هیولایی از گذشته به

    دنبالمان افتاده است.

    تا ثابت کند که نه، بزرگ نشده ایم. روح های پژمرده و دل های مرده، اثبات این مدعاست.

    اما یک آهو، هنگام مواجه شدن با شیر گرسنه چه می کند؟ بزرگ شده ام، عقلم از آن آهو بیشتر می رسد. اما یک چیز را از او یاد گرفته ام؛ دویدن برای نرسیدن ...


    « هلنا - فصل دوم »

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

برچسب های این موضوع

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •