![]() |
|
|||||||
| ادبيات و علوم انساني موضوعات مرتبط با ادبیات ، روانشناسی ، حقوق ، فلسفه ، منطق و .... |
![]() |
|
|
اختيارات تاپيک | نمايش رسم |
|
|
#1 |
|
آخر فروم باز
![]() تاريخ عضويت: Apr 2005
محل سكونت: In her arms
پست ها: 2,560
|
سلام دوستان.یه طرحی به ذهنم رسید.من یه پاراگراف داستان مینویسم,در نهایت هر کسی دلش خواست میاد و فقط یه پاراگراف 10 خطی داستان رو از جایی که نفر قبل تموم کرده ادامه میده و در اخر پستش داستان را در جایی حساس به طور نیمه تمام رها میکنه تا نفر بعدی بیاد و همین چرخه ادامه پیدا میکنه.
قوانین این تاپیک: 1_هر گونه پست به غیر از ادامه داستان ممنوع.نیاین باز پست بزنین که خیلی خوبه و فلان.یعنی نفر بعدی که پست میده باید بدون هیچ حرف اضافه ای داستان منو ادامه بده.برای دادن نظرات و بحث پیرامون داستان,با اجازه ی مسئولین سایت ,برای اینکه این تاپیک شلوغ نشه و به غیر از داستان پست نظرات کاربرها توش نباشه ,یه تاپیک هم در مورد نظرات زدم.لطفا نظرات رو اینجا بگید.[url]http://forum.p30world.com/showthread.php?p=481621[/url] 2_قبل از پست دادن در عنوان پست شماره دنباله داستان رو ذکر کنید. 3_هرگونه مسخره بازی و به کار بردن کلمات رکیک ممنوع. 4_سعی کنید داستانتون جالب باشه و خواننده رو غافلگیر کنه. 5_مدت زمانی که طول میکشه نوبت به نفری که پست داده برسه(7)پست هست.یعنی من که الان پست دادم باید صبر کنم تا 7 نفر دیگه پست بدن بعد نوبت من بشه.(توجه داشته باشید که هفت پست باید بین دوتا پست شما باشه) 6_ادامه ی داستان باید دقیقا از اونجایی شروع بشه که نفر قبلی تموم کرده. 7_ممکنه دو نفر همزمان پست بدن که در این صورت ممکنه دو نفر یه قسمت رو دوبار پست کنن(که خیلی ناجور میشه!)برای جلوگیری از این حالت لطفا اول یه پست خالی بدین و توش بنویسید که تا چند لحظه ی دیگر ادامه داستان رو مینویسم.بعدویرایش پست رو بزنیدو متن رو از توی note کپی paste کنید و تغییرات رو ذخیره کنید.با اینکار نفر بعدی متوجه میشه که یه نفر توی صف هستش و صبر میکنه تا اون پست بده بعد خودش. 8_هدف اینه که داستان هیچ وقت تموم نشه....پس لطفا طوری بنویسید که نفر بعدی بتونه به طرز جالبی ادامش بده. 9_جون هر کی دوست دارید به غیر از پست داستان هیچ پست دیگه ی ندید. 10_توجه! هر کسی که از این قوانین سرپیچی کنه شناسه کاربریش رو به مسئولین سایت گزارش میکنم. Last edited by Diego; 08-22-2006 at 06:18 PM. |
|
|
|
| تبلیغــــات | |
Advertisement |
|
|
|
#2 |
|
آخر فروم باز
![]() تاريخ عضويت: Apr 2005
محل سكونت: In her arms
پست ها: 2,560
|
یوسف واقعا درمونده شده بود.....
|
|
|
|
|
|
#3 |
|
-
![]() تاريخ عضويت: Mar 2006
پست ها: 7,143
|
یعنی کی می تونه باشه
اصلا حوصله جواب دادن رو نداشت اصلا براش مهم نبود که چه کسی داره بهش زنگ می زنه این روزها فقط توی فکر عشق بود . عشق دیگه هیچ چیز براش اهمیت نداشت اما انگار شخص اون طرف خط ول کن نبود یه نگاهی به موبایلش انداخت تا ببینه اون طرف خط کیه پوریا بود آره خودش بود صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانش......... |
|
|
|
|
|
#4 |
|
داره خودمونی میشه
![]() تاريخ عضويت: May 2006
پست ها: 144
|
يوسف فقط يك لحظه فكر كرد. چشماشو بست و با خودش گفت يا همين الان يا هيچ وقت. گوشي رو برداشت و گفت الو.... داشت تو ذهنش جملاتي رو كه بايد به پوريا ميگفت رو حاضر ميكرد كه صداي گريه يك زن از پشت موبايل رشته افكارشو پاره كرد.
|
|
|
|
|
|
#5 |
|
اگه نباشه جاش خالی می مونه
![]() تاريخ عضويت: Oct 2005
محل سكونت: جایی که عاشقاش زنده ان....
پست ها: 350
|
با کلی صحبت از صحبت های خواهر پوریا فهمید که پوریا حالش بد شده........مثله اینکه یه هفت هشت تا چاقو بهش زده بودن و جلو در خونه انداخته بودنش........یوسف فورا حاضر شد و با اضطراب از خانه اومد بیرون و .....
|
|
|
|
|
|
#6 |
|
آخر فروم باز
![]() تاريخ عضويت: Aug 2006
محل سكونت: مشهد
پست ها: 1,323
|
سريع از خانه بيرون رفت و با تاكسي دربست به خانه پوريا رفت ولي وقتي به آنجا رسيد با كمال تعجب ديد ....
|
|
|
|
|
|
#7 | |
|
همکار بُعد نرم افزاری انجمن فیلم
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
محل سكونت: Dream-land
پست ها: 7,589
|
نقل قول:
یوسف با چشمانی برافروخته از اذیتی که کرده بودند میره جلو و داد میزنه که یک هدیه ای توجهشو جلب میکنه که ......... |
|
|
|
|
| تبلیغــــات | |
Advertisement |
|
|
|
#8 |
|
اگه نباشه جاش خالی می مونه
![]() تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: روی شونه راستت
پست ها: 224
|
که روی اون نوشته شده بود از طرف کسی که تو را با تمام وجود دوست دارد-پوپک
براش باور کردنی نبود پوپک خواهر پوریا براش هدیه خریده اصلا چه طور روز تولدشو فراموش کرده بود قلبش تند تند میتپید و با سرعت به طرف هدیه پوپک پرید و اونو ورداشت تا باز کنه که ناگهان پوپک اونو از دستش قاپ زد و با ناراحتی گفت مگه تولد توه که میخای بازش کنی یوسف یخ کرد راست میگفت امروز تولد اون نبود یادش اومد که اون روز تولد پوریا بوده واون کادو... همه داشتند به اون میخندیدند داشت از ناراحتی میمرد با عصبانیت فریاد زد پس چرا منو اون طوری خبر کردید صدای خنده بیشتر شد یکی از دوستاش به نام دیگو (Diego) نزدیک اومد و شونشو گرفت و گفت وقتی ادم تولد بهترین دوستشو فراموش کنه همینه دیگه یوسف میخاست اب بشه بره توی زمین با اون رفتاری که برای هدیه پوپک انجام داده بود... با عصبانیت از در میزنه بیرون یکی از دوستاش به اسم نوید میره دنباش و میگه با با صبر کن کجا با این عجله اصلا فکر نمیکردیم ناراحت بشی تو که این قدر بی جنبه نبودی یوسف اصلا محل نمیده نوید میگه حد اقل بذار برسونمت نوید از اون ها کوچیکتر بود و فقط 15 سال داشت ولی همیشه ماشین باباشو برمیداشت و جیم میشد اولین بار این کارو به خاطر پزدادن جلوی گی افش کرده بود ولی کم کم عادت کرده بود بالا خره یوسفو راضی میکنه که اونو برسونه توی ماشین - نوید موزیک منصور گذاشته بود و صدای اونو تا اخر بلند کرده بود یوسف احساس میکنه سرش از صدای موزیک داره میترکه داشت دیوونه میشد فریاد زد نگه دار نوید جا خورد و گفت چیشده دیوونه شدی یوسف با عصبانیت فریاد زد دیوونه غم نداره هیچ چیزی کم نداره نوید داشت کم کم میترسید ترمز میگیره نزدیک بود تصادف کنه تا ماشین واستاد یوسف پرید بیرون اصلا نمیدونست داره کجا میره احساس کرد چیزی داره گلوشو فشار میده داشت خفه میشد اطرافشو نگاه میکنه تا یک اب سرد کن پیدا کنه ولی چیزی پیدا نمیکنه با عجله میره توی اولین مغازه تا شاید اب پیدا کنه یک گالری مبل بود ظاهرا کسی اون جا نبود ولی چرا ته گالری یک مرد جوان - سفید و کمی تپل با مو های کم پشت - پشت یک کامپیوتر نشسته بود و داشت چیزی تایپ میکرد یوسف خوشحال شد خوشحال بود ولی نمیدونست که سرنوشت اون در اون گالری با یک گروه مافیایی رقم خوده ............ |
|
|
|
|
|
#9 |
|
كاربر فعال طراحي وب
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: 127.0.0.1
پست ها: 2,502
|
میره جلو تا از اون فرد اجازه بگیره تا از آب سرد کنی که گوشه دیوار هست استفاده کنه ، اون مرد بهش اجازه میده و ...
یوسف جرعه ای آب میخوره ، بعد از اون فرد تشکر میکنه و میاد بیرون ، میخواد از خیابون رد شه که وسط خیابون قش میکنه ، اون فرد یوسف رو میبینه که میوفته وسط خیابون و میاد کمکش ، هم فوری درب فروشگاه رو میبنده و ماشین رو روشن میکنه تا اونو به خونه خودش میبره تا نقشه شیطانی خود رو پیاده کنه. پس از اینکه یوسف به هوش میاد میبینه رو یه تخت خوابیده ، اینور و اونور رو نگاه میکنه ، هیچکی توی اتاق نیست ، پامیشه تا بره بیرون اما میبینه که در بسته هست ، ناچار در رو میشکونه تا فرار کنه ، هنگام خروج از درب اصلی اون خونه همونی رو میبینه که دیروز تو فروشگاه مبل دیده بود ، اون فرد دوباره میاردش تو خونه و از یوسف پذیرایی میکنه ، یوسف از اون فرد اسمش رو میپرسه و میخواد بدونه که چرا اینجاست: - من سام هستم ، دیروز وقتی از فروشگاه اومدی بیرون قش کردی و من اوردمت اینجا تا ازت نگهداری کنم ، تو وسط خیابون افتاده بودی و اگه من نبودم معلوم نبود که الان تو تو کدوم یکی از قبرستونای اطراف شهر خوابیده بودی. یوسف و سامی ساعتی با هم گفتگو میکنن و یوسف تمام اتفاقات اون شب رو برای سامی تعریف میکنه و حتی درمورد اینکه عاشقه ولی پول در بساط نداره و ... با سامی مشورت میکنه در آخر یوسف ازش تشکر میکنه ، دیگه میخواد زحمت رو کم کنه ، موقع خروج سام یه کارت ویزیت از جیبش در میاره و به یوسف میده - خوشحال میشم دوباره ببینمت ، اتفاقا فروشنده ما از پیشمون رفته و نیاز به یه فروشنده داریم. یوسف خیلی خوشحال میشه ، پس از 2 روز دوباره میره به فروشگاه مبل ، سامی و میبینه و میگه با پیشنهادت موافقم ، سامی هم میگه از فردا میای پیش خودم کار میکنی ، هر چقدر هم بخوای بهت حقوق میدیم. یوسف باز خوشحال میشه ، از فردا میاد پیش سامی در اونجا هر روز شاهد داستان عجیب و غریبی میشه پس از حدود 2 هفته یه فرد مجروح رو دو نفر میارت تو فروشگاه ، سامی فورا یک کمد دیواری که کنار دیوار است رو میزنه کنار ... یک راه مخفی ! فرد مجروح و همراهانش به این راه مخفی میرن ، سامی یوسف رو مجبور میکنه که اون هم به این راه بره تا یه موقع اونهارو به پلیس هایی که دنبالشن لو نده. یوسف میره تو ، پس از ساعتی همگی از یه دالان دراز که زیر زمین بود میان بیرون ، یه خونه جدید! جلوتر که میرن میفهمه که رئیس تشکیلات اونجاست پس از ساعت ها گفت گو با رئیس ، با پیشنهاد هایی که رئیس به اون میده قرار همکاری میده تا تو گروه اونها کارکنه ، البته نه بعنوان آدم کش ، بلکه فقط یک راننده. چند ماهی میگذره ، یوسف با افراد جدیدی آشنا میشه ، یکی از اونها حامده ، یوسف همیشه راننده حامد و 2 تا دیگه از دوستاش بوده. یه روز باید میرفتن بیرون شهر تا 1 کامیون مواد مخدر و شراب و ... رو بخرن. اما هنگام دریافت جنس ها پلیس به اونها حمله میکنه ، سامی توی ماشین نشسته ، با سرعت از صحنه فرار میکنه ، اما پس از چند ثانیه تصمیمش رو عوض میکنه ، تصمیم میگیره تا برگرده و 3 تا از بهترین دوستاشو نجات بده ، اما ... ... اما وقتی بر میگرده میبینه که 2 تا از دوستاش زخمی شدن و فقط حامد داره به پلیس ها شلیک میکنه ، میره جلو و تفنگ اون دو نفر رو برمیداره و به پلیس ها شلیک میکنه ، هر دو حساب همه پلیس ها رو رسیده بودن ، حامد کمک میکنه تا دو دوست دیگشونو سوار ماشین یوسف کنن و یوسف میره پیش سالیری ، رئیس تشکیلاتشون ، چون اگه به بیمارستان میرفت در عرض کمتر از یک روز تمام تشکیلات نابود میشد. بعد از حدود 10 دقیقه که حامد سر صحنه جنگ مانده بود ، میره تا سوار کامیون بشه ، اما پشت ماشین یک بمب ساعتی کار گذاشته بودن درست چند قدم دیگه مانده بود که به کامیون برسه که منفجر میشه ، اما حامد هیچ صدمه ای نمیبینه ، با زحمت فراوان خودشو کنار خیابون میرسونه تا یه ماشین بگیره ، یه تاکسی اونو سوار میکنه ، تو راه میفهمه که یکی از بهترین دوستان دوران ابتداییش است ، اونو پیش سالیری میبره ، و سالیری با پیشنهاد حامد موافقت نمیکنه که اون پیششون کار کنه ، اما چون خبر میرسه که اون دو نفر که مصدوم شده بودن جون دادن با زحمت فراوان و از روی ناچاری قبول میکنه اما نمیدونن که اون یک پلیسه و در لباس شخصی مشغول کار است ... Last edited by my friend; 08-21-2006 at 10:10 PM. |
|
|
|
|
|
#10 |
|
کاربر فعال انجمن دلــفی
![]() تاريخ عضويت: May 2006
محل سكونت: این جا، اون جا، همه جا
پست ها: 2,129
|
خوب وقتی که رئیس با پیشنهاد حامد قبول می کنه! دوست حامد(که امید نام داره) هم
وارد ماجرا میشه! اون از قبلآ کار های پلیسی رو دوست داشته! و حتی خودش هم یه نوع پلیس مخفیه! بعد از مدتی که نمی دونن پلیس هست همه چیز رو بهش می گن و نمی تونه کار دیگه ای بکنه! امید نمی دونه چیکار کنه؟ این باند رو به پلیس معرفی کنه؟ یا باهاشون وایسه جلوی همکاراش و همکاراش رو بکشه؟ خوب از شانس بد اون رو جز یکی از قاتل ها میزارن! چون افرادی که کشته شدن قاتل بودن! اما اون از آدم کشی بدش میاد! چطوری به راحتی آدم بکشن؟ امید در این مدت فشار های زیادی رو تحمل می کنه .... Last edited by soldier; 08-22-2006 at 11:28 AM. |
|
|
|
![]() |
| کاربراني که اين گفتگو را مشاهده ميکنند: 1 (0 کاربران و 1 مهمان) | |
| اختيارات تاپيک | |
| نمايش رسم | |
|
|
دانلود نرم افزار خرید اینترنتی از فروشگاه آنلاین سفارش تبلیغات تماس با مدیریت وب سایت