تبلیغات :
شاگرد زرنگ - بهترین نرم افزار برنامه ریزی کنکور
آموزش تعمیرات لپ تاپ
دانلود رایگان نقشه لپ تاپ برای اولین بار در ایران


    

صفحه 2 از 5 اولاول 12345 آخرآخر
نمايش نتايج 11 به 20 از 41

نام تاپيک: مطالب جالب و خواندنی

  1. #11
    حـــــرفـه ای magmagf's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2006
    محل سكونت
    esfahan
    پست ها
    14,658

    پيش فرض خصوصیات یک کتاب فروش

    اين مطلب را توي سايت آقاي Mani Shahrir خوندم . برام خيلي جالب بود . در مورد اطلاعيه استخدام يك كتاب فروش و خصوصيات لازم براي اين كار بود .

    واقعا خصوصيتي كه مي طلبيد براي من جالب بود و خيلي خيلي خوشم اومد . به نظرم هم واقعا بايد همين طور باشه يعني يك كتاب فروش يك مشاور كتاب هم باشه . من اوضاع تهران را واقعا نمي دونم اگه از چنين روندي پيروي مي كنه واقعا بايد به كتاب فروشهاش يك تبريك گفت و جدي جدي از اين لحظا خوش به حال بچه هاي تهراني

    من چنين چيزي يعني كتاب فروش مشاور را توي اصفهان نديدم يعني اگه هست هم من باهاش برخورد نداشتم .
    عيد امسال مي خواستم براي يك سري دوستام عيدي كتاب بخرم و واقعا كمبود اين مسئله تو چشمم خورد . يعني كاملا معلوم بود كتاب فروش فقط كتاب فروشه نه كتاب خوان و اين به نظرم واقع جاي تاسف داشت . چون خود كتاب فروش با مطالعه مي تونه باعث راهنمايي افراد به مسير صحيح و باعث بالاتر رفتن ميزان مطالعه مردم و فروش كتاب بشه .

    من حتي توي كتابخونه هم كه نگاه مي كنم كتابدارهايي كه باهاشون برخورد داشتم كتاب خوون حرفه اي و باسواد نبودند و خيلي خيلي ديدم كسايي كه ازشون راهنمايي خواستن و چه پيشنهادهاي تاسف برانگيزي دادن .
    واسه همين اين متن واسم شديدا جالب بود .
    قسمت اولش را توي همين پست مي ذارم اگه علاقه مند بوديد پست دوم مطلب كامل هست.





    چندي پيش نامه‌اي دريافت كردم با اين مضمون:

    "پايين ميدان ولي‌عصر، روي ويترين کتابفروشي هاشمي 5 سال است که يک آگهي باد مي‌خورد: به يک آقاي کتاب‌شناس نيازمنديم!
    امروز از قضا موقع آزمون يکي از متقاضيان آنجا بودم: يکي از کتابهاي زرين‌کوب را بگو؟ آخرين ترجمه عزت‌الله فولادوند چيست؟ نويسنده زورباي يوناني؟ اسلاوي‌ژيژک؟ مکتب فرانکفورت؟ تاريخ طبري؟ ...
    سئوال‌ها خيلي سخت نبود اما يک کتاب‌خوان اساسي مي‌خواست. بنده خدا من‌من‌ کرد و رفت.
    ... گفتم پدر من اين کسي که شما مي‌خواهي، کسي که عمرش را وقف کتاب کرده، الان يا خودش نويسنده است يا مثل شما ناشر است يا دست‌کم يک گوشه مطبوعات اين مملکت دارد قلم مي‌زند.
    آقاي هاشمي اما از مواضعش کوتاه نمي‌آيد. او چند سال است شديدا دنبال يک آقاي کتاب‌شناس مي‌گردد که از 9 صبح تا 9 شب به مشتريان سرويس بدهد.
    خيلي اميدوار نيستم. با اين حال گفتم شايد شما کسي را بشناسيد که باعث شود آن کاغذ باران‌خورده را از پشت ويترين کتابفروشي بردارند. آقاي هاشمي گفت براي يک مورد ايده‌آل (نجف دريابندري مثلا؟!) حاضر است تا 500 هزار تومان در ماه هم بدهد."


    دوستمان راست مي‌گويد. نه تنها آقاي هاشمي، بلكه بسياري از كتابفروش‌هاي تهران سالهاست كه به دنبال "كتابفروش خوب" مي‌گردند و هرچه هم كه بيشتر مي‌گذرد، كمتر پيدا مي‌كنند.

    يكي از ايرادات كار شايد اين باشد كه صاحبان كتابفروشي‌ها اغلب به دنبال "سوپر كتابفروش" (هم‌خانواده "سوپرمن") مي‌گردند. كسي كه حافظه‌اش مثل رايانه‌هاي همراه كار كند و تاريخچه تمامي كتاب‌هاي تاليفي و ترجمه شده بيست، سي سال اخير را در آن ذخيره كرده باشد. كتاب‌هاي كتابفروشي را خوانده باشد (خورده باشد!!!)، با نام و كار مترجم‌ها و نويسنده‌ها و ناشران مختلف آشنا باشد و ... تصور مي‌كنم اين تصوير "علمي-تخيلي" برگرفته از خاطرات (شايد هم افسانه‌هاي) به جا مانده از كتابفروشان چند نسل قبل باشد كه تا حدودي همه خصوصيات فوق را از خود بروز مي‌داده‌اند. "ما كه به چشم خودمان نديده‌ايم" و متاسفانه آمار و ارقام درست و حسابي هم از حجم انتشار كتاب در چهل، پنجاه سال پيش (دوره‌اي كه افسانه‌ها به آن اشاره دارند) در اختيارم نيست، اما حدس مي‌زنم اصل ماجرا اين بوده كه توليد كتاب و تنوع فرهنگ در آن زمان اينچنين گسترده نبوده. بنابراين امكان اينكه مكانيزمي انساني بر پايه حافظه و علاقه و پشتكار بتواند بر مجموعه اطلاعات لازم احاطه پيدا كند و بعد در طول ساليان مهارتي خارق‌العاده را از خود بروز دهد، در آن دوران هنوز وجود داشته است. در اينجا البته سهم زندگي بي‌دغدغه‌تر آن روزگار را هم نبايد از نظر دور داشت. كتابفروش ما در آن دوران كمتر نگراني ساخت و ساز ساختمان در فلان جا يا خريد و فروش زمين در بهمان جا يا پرداخت قسط‌هاي ماشين ليزينگي‌اش را داشته است!

    اين روزها اما حجم كتاب‌هايي كه در طول يكسال چاپ مي‌شوند (و چون در كوتاه‌مدت فروش نمي‌روند، در انبارها و قفسه‌هاي كتابفروشي‌ها انباشته مي‌شوند) آنقدر زياد است كه بعيد مي‌دانم ساز و كاري انساني بتواند از پس رسيدن به سطح توقعات آقاي هاشمي بربيايد. بنابراين نتيجه اين مي‌شود كه معمولا آقاي هاشمي و ديگر صاحبان كتابفروشي‌ها ناچارند سطح توقعات خود را پايين بياورند و فقط گاهي جهت مرور خاطرات (شايد هم كمي "حال‌گيري" علاقمندانِ جوياي نام حرفه كتابفروشي) گريزي به گذشته بزنند كه "... شما هم اسم خودتان را مي‌گذاريد كتابفروش، اون موقع‌ها ..."

    ولي واقعا آيا مي‌شود قابليت‌ها و وظائف يك كتابفروش را فرموله كرد؟ شرح وظائفي سازماني روي كاغذ تهيه كرد و به دست هريك از متقاضيان كار كتابفروشي داد كه "اين است كاري كه بايد انجام بدهي"؟ چنين كتابفروشي چقدر مي‌تواند نيازهاي مشتريانش را برآورده كند و چه مقدار از كار، باز روي زمين مي‌ماند تا سوپرمني پيدا شود و همه را مدهوش حافظه و مطالعه خود بكند؟
    سخت نگيريم! شايد هم عملي باشد.

    "چند فرمان" يك كتابفروش خوب: اول، كتاب‌هايي كه در قفسه داري را بشناس
    براي يك كتابفروش هيچ "خيطي" بدتر از اين نيست كه درباره كتابي از او سوال كني، بگويد آن را موجود ندارد و بعد بروي و خودت آن را در قفسه‌هاي مغازه‌اش پيدا كني!

    قانون اول كتابفروش اين است كه بايد بداند چه كتاب‌هايي را در قفسه‌هايش دارد. آشنا شدن با كتاب‌هاي موجود در يك كتابفروشي كار آساني نيست اما غيرممكن هم نيست. لازم نيست همه كتاب‌ها را بخواني تا آنها را بشناسي و باهاشون آشنا بشي. اما لازم است كه هريك از كتاب‌ها را ورقي بزني، توضيحات پشت جلدش را بخواني و ... مشخصاتشان را حتي‌الامكان به ذهن بسپاري.

    دوم، نشاني كتاب‌هايت را به خاطر بسپار
    دومين دردسري كه معمولا كتابفروش‌ها دچارش مي‌شوند اين است كه وقتي كتابي را از آنها مي‌خواهي، مي‌دانند كه آن را موجود دارند اما هرچه مي‌گردند نمي‌توانند پيدايش كنند. تكميل‌كننده اين بدشانسي معمولا اين است كه بالاخره وقتي مشتري حوصله‌اش سر مي‌رود و مغازه را ترك مي‌كند، كتاب پيدا مي‌شود و معلوم مي‌شود كه در كدام قفسه جا خوش كرده است!

    كتابفروش‌ها اغلب سيستمي براي دسته‌بندي كتاب‌ها در قفسه‌هايشان دارند. معمولا همگي كتاب‌ها را به روش موضوعي در قفسه‌ها مي‌چينند. البته بي‌توجهي در قرار دادن كتاب در قفسه/موضوع درستش گاهي دردسرآفرين مي‌شود. احتمالا برايتان پيش آمده كه در كتابفروشي‌اي ببينيد يك كتاب فلسفي را در قفسه كتاب‌هاي سينمايي گذشته‌اند، با اين استدلال كه چون نام نويسنده يا مترجم‌اش داريوش مهرجوئي بوده! و يا اينكه كتابي از "ناتاليا گينزبورگ" در قفسه كتاب‌هاي نوجوانان قرار مي‌گيرد با اين استدلال كه چون قطع كتاب جيبي/پالتويي است و ناشر كتاب انتشارات هرمس است و هرمس همه كتاب‌هاي نوجوانان‌اش را در اين قطع چاپ مي‌كند!!! (اينجاست كه بايد گفت: ولي هر گردي كه گردو نيست)

    اين شاخه البته گاهي آنقدر تخصصي مي‌شود كه به جز تكيه بر سليقه، كار ديگري درباره آن نمي‌توان كرد. مثلا اينكه معمولا كتابفروش‌ها، با تكيه بر شهرت كتاب "دنياي سوفي" به عنوان كتابي براي آموزش تاريخ فلسفه به نوجوانان، بقيه كتاب‌هاي ياستين گاردر را هم در قفسه كتاب‌هاي نوجوانان مي‌چينيد. در اين مورد معمولا استدلال آوردن براي اينكه جاي صحيح كتاب‌هاي گاردر در آن قفسه نيست، خيلي كار ساده‌اي نيست.

    خلاصه اينكه داشتن سيستمي مناسب براي تقسيم‌بندي كتاب‌ها در قفسه‌ها و صرف دقت و توجه لازم به هنگام چيدن كتاب‌ها در كتابفروشي، نجات‌دهنده كتابفروش به هنگام پيدا كردن كتاب‌هاي درخواستي مشتري است.

    سوم، كتاب‌هايي كه در قفسه نداري را بشناس
    عقل سليم حكم مي‌كند كه وقتي كتاب‌هايي را كه در قفسه داري شناختي، مي‌تواني با قاطعيت حكم كني كه بقيه كتاب‌هاي دنيا را در كتابفروشي نداري و خيال خودت و مشتري را از همان اول راحت كني كه "نداريم آقا"! اما اي كاش واقعا امور زندگي به همين سادگي سامان مي‌گرفت.

    كتابفروش در طول روز و هفته و ماه و سال، با كمك ابر و باد و مه و خورشيد و فلك، مشغول فروش كتاب است. بنابراين به مرور كتاب‌هايي كه در قفسه دارد را به دست مشتري مي‌دهد و اگر فكري براي جايگزين كردن آنها نكند كم‌كم قفسه‌ها خالي مي‌شوند.

    قفسه‌ها را مي‌شود با "هر كتابي كه دم دست مي‌رسد" پر كرد. اما پر كردن قفسه‌ها به تنهايي مشكل كتابفروش را حل نمي‌كند.

    اصطلاحي هست كه مي‌گويد "كتابفروش بايد جنسش جور باشد"، اين را البته در مورد سبزي‌فروش و ميوه‌فروش هم مي‌گويند! مثلا در طول سال‌هاي اخير، كتابفروشي كه وقتي سراغش مي‌روي "بادبادك‌باز" خالد حسيني يا "كيميا خاتون" سعيده قدس را موجود نداشته باشد كلاهش پس معركه است و جنسش جور نيست. موجود داشتن انواع و اقسام ديوان حافظ و قرآن و نهج‌البلاغه و مفاتيح هم از ديگر الزامات "جوري جنس" است.

    جان كلام اينكه كتاب‌هاي محدودي هستند كه بخش عمده‌اي از فروش هر كتابفروشي را تشكيل مي‌دهند (اگر مي‌خواهيد مي‌توانيد قانون معروف 80-20 را در اين زمينه هم صادق بدانيد) و اگر كتابفروش حواسش به تهيه مداوم اين كتاب‌ها نباشد و به موقع موجودي خود را از اين كتاب‌ها تجديد نكند، هم خودش را از فروش و سود مناسب محروم كرده و هم مشتريانش را "پَر داده است".

    ممكن است باورتان نشود، اما در اين زمانه‌ي فناوري و تكنولوژي هنوز بسياري كتابفروشي‌ها هستند كه مكانيزم سفارش كتاب‌شان لنگ مي‌زند و به موقع متوجه نمي‌شوند كه كدام كتاب‌شان را تمام كرده‌اند و بنابراين نمي‌توانند به موقع اقدام به تهيه مجدد عنوان‌هاي پرفروش بكنند.

    براي همين است كه اگر مشتري كتابفروشي‌ها باشيد خيلي از اوقات برايتان پيش آمده كه كتابي را درخواست كرده‌ايد و فروشنده ابتدا فكر كرده كه كتاب را موجود دارد و مدتي هم در قفسه‌ها به دنبال آن مي‌گردد اما بعد متوجه مي‌شود كه احتمالا "در زمان شيفت قبلي"، كتاب را تمام كرده‌اند!

    چهارم، در قلمرو رقيب قدم بزن!
    يكي از كاركردهاي يك كتابفروش خوب بايد اين باشد كه مشتري را در راه رسيدن به كتاب مورد نظرش هدايت و راهنمايي كند، حتي اگر خودش در كتابفروشي، كتاب مورد نظر را موجود نداشته باشد!

    اگر در كتابفروشي‌هاي مختلف گشت زده باشيد، احتمالا متوجه شده‌ايد كه هر كتابفروشي مجموعه كتاب‌هاي خاصي را انتخاب كرده و در قفسه‌ها به مشتريانش عرضه مي‌كند. اين ممكن است به دليل سليقه خاص هر كتابفروش باشد. يا شايد هم نشانه انتخاب آگاهانه يا ناآگاهانه طيفي خاص از مخاطبين براي كتابفروشي. خيلي از اوقات پيش مي‌آيد كه حتي وقتي به دو كتابفروشي در يك محله هم سر مي‌زني مي‌بيني "جنس" كتاب‌هايشان با همديگر فرق مي‌كند. هر دو رمان دارند، اما هركدام روي نوع خاصي از رمان تكيه كرده‌اند. ايراني، ترجمه، روشنفكرانه، سرگرم‌كننده، حادثه‌اي، ...

    به نظر من كتابفروش خوب ما بايد گاه به گاه به فروشگاه‌هاي رقيب هم سري بزند و در ميان قفسه‌هاي آنها چرخي بخورد تا ببيند در قلمرو ديگران چه خبر است. اين مي‌تواند چند حسن داشته باشد. يكي اينكه كتاب‌هايي را كه در بازار چاپ شده اما او احيانا به آنها توجه نكرده، آنها را نديده يا براي عرضه در فروشگاه‌اش سفارش‌شان نداده در فروشگاه‌هاي ديگران ببيند و احتمالا يكبار ديگر با نگاه خريداري اين عنوان‌هاي ناديده گرفته شده را بررسي كند. ديگر اينكه آشنا شدن با موجودي كتاب‌هاي رقيب كمك بزرگي است تا بتوان مشتري سرگردان را راهنمايي كرد. "كتاب مورد نظر شما را نداريم، اما سري به فلان كتابفروشي بزنيد، حتما مي‌توانيد آنجا كتاب را تهيه كنيد!"

    (اين توصيه البته از آن توصيه‌هاي "ناموسي" است. تقريبا همه كتابفروش‌ها كتابفروشي‌شان را كعبه آمال كتاب‌دوستان مي‌دانند و اشاره به اينكه در جاهاي ديگر هم ممكن است تجربه‌هايي وجود داشته باشد كه به كارشان بيايد، معمولا توهين به مقدسات محسوب مي‌شود!)

    و بالاخره ... پنجم، لطفا كتاب بخوان
    بله، و اين هم بالاخره آخرين و بديهي‌ترين "فرمان"! كتاب بخوان.
    چند و چون اين توصيه البته كمي با نقطه‌نظر آقاي هاشمي و ديگر "كتابفروشي‌دارها" متفاوت است. اگر قبول كنيم كه "كتابفروش نمي‌تواند همه كتاب‌هاي كتابفروشي‌اش را بخواند" ديگر نگراني اينكه آيا او كتاب‌هاي دكتر زرين‌كوب را خوانده يا نه، مرتفع مي‌شود.

    كتابفروش ما مي‌تواند طرفدار پر و پا قرص عزيزنسين، سيدني شلدون، كارلوس كاستاندا، يا شفيعي كدكني باشد. مهم نفس خواندن است و تاثيري كه اين "عادت" بر خلق و خوي او و مهارت‌اش در هدايت مشتري مي‌گذارد.

    البته وقتي گهگاه كتابي گل مي‌كند و در روز مثلا 40-50 نسخه فروش مي‌رود ("جامعه‌شناسي نخبه‌كشي" در زمان انتشارش چنين كتابي بود)، داشتن مقداري كنجكاوي درباره آن، حتي اگر موضوعش با دلمشغولي‌هاي معمول‌ هم‌خواني ندارد، مي‌تواند بسيار براي كتابفروش ما مفيد باشد و در طول ساليان، به مرور بخشي از آن احاطه مورد اشاره بزرگان را برايش فراهم كند.

    آنم آرزوست!
    اين روزها تسلط بر بسياري از "فرمان"هاي فوق با ورود رايانه به كتابفروشي‌ها بسيار سهل و آسان شده. استفاده از كامپيوتر در كتابفروشي‌ها سال‌هاست كه آغاز شده، اما انگار تازه كتابفروش‌ها دارند راه و روش استفاده از اين ابزارشان را ياد مي‌گيرند. حالا ديگر خيلي اتفاق مي‌افتد كه وقتي كتابي را مي‌خواهي اول از همه بگويند "صبر كنيد Search كنم ببينم آن را موجود داريم يا نه!" حتي ريش‌سفيدان هم (معمولا هر كتابفروشي يك رئيس قبيله دارد!) بالاخره بدبيني ذاتي‌شان را نسبت به فناوري كنار گذاشته‌اند و آنها هم "اهل Search" شده‌اند.
    اما در مورد "فرمان پنجم" چشمم چندان آب نمي‌خورد كه حالا حالاها آبي گرم شود. وقتي گهگاه از سر كنجكاوي مدتي "توي نخ" شاگرد كتابفروش‌ها مي‌روي، مي‌بيني خيلي برايشان فرقي نمي‌كند كه مرغ سوخاري بفروشند يا سراميك حمام يا كتاب. اهل محصولات كاغذي نيستند و اغلب كشش‌شان به سمت بخش "سمعي و بصري" بيشتر است. در اين ميان كتابفروشي‌دارها هم مستاصل در گوشه‌اي حرص مي‌خورند و با ياد گذشته‌ها آه مي‌كشند كه "آنم آرزوست".
    Last edited by F l o w e r; 08-04-2012 at 21:12.

  2. 7 کاربر از magmagf بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند





  3. #12
    حـــــرفـه ای mehrdad21's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jan 2005
    محل سكونت
    tehran
    پست ها
    2,311

    پيش فرض

    نویسندگانی که دغدغه فیلم ساز شدن داشتند

    فروغ فرخزاد؛ خانه سیاه است






    پسری روی تخته سیاه می نویسد :"خانه سیاه است" دوربین عقب می رود. تصویر سیاه و سفید است،درست مثل لباس های پسرک .کمی بعد مردی که لباس هایش درست مثل پسرک، با دست هایی بالا آمده ، می خواند و می رقصد.دست مرد از آن مچ به بعد ادامه پیدا نکرده است.مچ لاغر او، همان جا مانده است.تصویر مرد سیاه و سفید است. چون زمانی که فروغ این فیلم را می ساخت هنوز مرسوم نبود در ایران فیلم رنگی بسازند.و اگر فیلم رنگی هم بود، فروغ سیاه و سفید می ساخت.خانه جذامی او ، سبز نبود.آبی نبود. سیاه بود.سیاه سیاه.
    شنبه،یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه، چهارشنبه،پنجشنبه،جمعه،شنب ه،یکشنبه،دوشنبه و..تکرار

    بعد از موفقیت "تولدی دیگر" فروغ فرصت یافت تا آن چه را که در ذهن دارد، به تصویر بکشد.میگویند اگر دوستی با ابراهیم گلستان نبود،هرگز نمی توانست فیلم بسازد.اما مگر کم بودند کسانی که با ابراهیم گلستان و کارگردان هایی مثل او دوست بودند و الان هیچ اسمی ازشان نیست؟فروغ شاعر بود، شاعر سینما.




    ژان کوکتو؛خون شاعر

    می گویند هنرها، هووی همدیگر هستند. یعنی اگر سراغ داستان بروی،شعر از دستت می رنجد و ولت می کند.یعنی رمان،تحمل ندارد که سراغ سینما یا تئاتر بروی. بد هم نمی گویند. با این فرصت کم، سخت است که سراغ چند هنر، آن هم به طور همزمان بروی .در این میان البته استثناهایی وجود دارند.ژان کوکتو،نویسنده،شاعر و نقاشی بود که کارگردانی تئاتر هم می کرد و برای آن می نوشت. اینها سبب نمی شد که او فیلمساز خوبی نباشد.کوکتو 10 فیلم ساخته است، که "اورفه اش" از بقیه مشهورتر است . خیلی از علاقه مندان به سینما این فیلم را دوست دارند .او داستان شاعری را تعریف می کندکه از آینه می گذرد تا به حقیقت برسد.تصویر فرازمینی شاعر در اورفه،تحسین اهالی ادبیات را هم به خود جلب کرد.

    "فرشته ای با دوسر" ، خون شاعر" و "دیو و دلبر" از بقیه فیلمهای او هستند. فیلمهایی که به شدت شاعرانه اند و ما را به دنیای خیالات می برند.





    ناصر تقوایی؛ تابستان همان سال

    اتفاق است دیگر.چند سال داستان می نویسی و کسی تحویلت نمی گیرد .همکلاسی ها از نوشته هایت خوششان می آید. دست آن ها به جایی قد نمی دهد.تا این که یک روز داستانت دست "صفدر تقی زاده" می افتد. او هم داستان را می خواند و خوشش می آید.می فرستد برای مجله آرش .خوششان می آید.چاپش می کنند. فیلمساز می شوی.آن قدر فیلم دیده ای که ترجیح می دهی برای سینما بنویسی.اما همان یک مجموعه کافی است تا داستان نویست بدانیم. تو در " تابستان همان سال" نماندی. که کاش می ماندی. اما درست مثل بچه هایی که بزرگ می شوند و دلشان نمی خواهد که بزرگ شوند، کودکی ات را از یاد نبردی.فیلم های ادبی ساختی."ناخدا خورشید" را می گویم که از روی "داشتن و نداشتن" همینگوی ساخته ای . و "چای تلخ" را هرگز نساختی.پس بنویس.نوشتن که فقط یک خودکار و کاغذ می خواهد و برایت سخت نیست.چرا نمی نویسی؟




    آندره مالرو؛امید بشر

    زندگی این آدم به راحتی می تواند تبدیل به یک فیلم سینمایی شود.بدون آنکه بخواهند یک واو به آن اضافه کنند.یا چیزی ازش بردارند. مالرو اول زبان هندو چینی یاد گرفت، بعد به آن جا سفر کرد و چهار کتاب حاصل این سفر بود.بعد به جمهوری خواهان اسپانیا پیوست.با کلی اصرار بیست هواپیمای جنگی از فرانسه خرید تا علیه دولت سلطنتی اسپانیا بجنگد.کلی دنبال خلبان گشت تا این هواپیماها را بر فراز فرانکو (دیکتاتور اسپانیا) به پرواز در آورد.یک بار هم مالرو تا پای اعدام هیتلر پیش رفت .سینمایی نبود؟

    مالرو تنها یک فیلم ساخته است:"امید بشر" همین یک فیلم کافی است که این نویسنده ماجراجو را فیلمساز بدانیم .نویسنده ای که کتاب های "فاتحان" و "راه و رسم سلطنتی" ،"سرشت انسان"، "فریبکاری غرب"، "ضد خاطرات"، "صداهای سکوت"، "روان شناسی هنر" و ... را نوشته است و سهم بزرگی در هنر قرن بیستم دارد.

    ابراهیم گلستان؛خشت و آینه



    این آدم هر جا که باشد، همیشه گرد و خاک فراوانی دور خودش ایجاد می کند. ابراهیم گلستان متخصص در امور گرد و خاک و غیره است.او که هشتاد و سه سال پیش در شیراز به دنیا آمده، اکنون در لندن زندگی می کند و هنوز هم درسن به مانند روزهای جوانی مصاحبه می کند و جنجال به راه می اندازد.آخرینش همین کتاب "نوشتن با دوربین".گلستان با ترجمه شروع کرد.اولین کتابهای او ترجمه هایی از همینگوی و فاکنر بود که با استقبال مواجه شد.اما در ادامه گلستان ترجیح داد بنویسد و بسازد.اولین مجموعه داستان او "آذر،ماه آخر پاییز"که در سال 1328 به چاپ رسید توجه خیلی ها را به خود جلب کرد.ابراهیم گلستان فیلمساز هم به همان
    اندازه مشهور شد .خیلی ها "خشت و آینه" را از اولین فیلم های خوب سینمای ایران مطرح می کنند که در برابر فیلم های "کلاه مخملی" آن دوره ایستاد. او بعدها "یک آتش"،"موج و مرجان و خارا"،گنجینه های گوهر"و"اسرار گنج دره جنی" را هم ساخت. و نکته جالب این که علاقه گلستان آن قدر به سینما زیاد شده بود که او ابتدا فیلم "اسرار گنج دره جنی" را ساخت و از روی فیلم کتابش را نوشت.

    رومن گاری؛پرندگانی در پرو

    درست است که رومن گاری فقط دو فیلم ساخته است و بیشتر رمان و داستان کوتاه نوشته است تا این که فیلم بسازد، اما به نظرم باید او را بیشتر یکی از اهالی سینما به حساب آورد تا ادبیات.
    همسر گاری یک بازیگر سینما بود که رومن سرصحنه یک فیلم به این زن دل باخت.او به دلیل علاقه به گری کوپر،قهرمان پرآوازه فیلم های وسترن، نام خانوادگی اش را عوض کردو...همه این ها یک طرف،تاثیر سینما بر نوشته های گاری یک طرف.او کارگردانی بود که دوربینش کلمه شکار می کرد.رمان های او تصویری و سینمایی ترین رمان هایی هستند که ادبیات تاکنون به خود دیده است و فیلم هایش،"قتل" و "پرندگانی در پرو"،اقتباس های ادبی بدی نیستند،گرچه به پای رمان های نویسنده نمی رسند.تصاویری که رومن گاری از کوههای برف خیز سویس می دهد،کم از یک فیلم ندارند.مومو در کتاب "زندگی پیش رو" کم از یک قهرمان سینمایی ندارد.

    با این همه رومن گاری فیلمساز را چندان جدی نمی گیرند.نویسندگی او، فیلمسازای اش را در سایه قرار داده بود و شاید اگر همسرش بازیگر نبود، هرگز فیلم نمی ساخت.


    نادر ابراهیمی؛آتش بدون دود



    نویسنده "یک عاشقانه آرام" و "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"، همین چند وقت پیش بود که ما رو تنها گذاشت.ابراهیمی از شانزده سالگی می نوشت.اما تقدیرش این بود که شغل های متفاوتی را از سر بگذراند؛از کمک کارگر تعمیرکار سیاردر ترکمن صحرا تا کارگری چاپخانه،حسابداری و تحویلداری بانک،صفحه بندی روزنامه،مترجمی،ویراستاری، نقاشی کتاب های کودکان،مدیریت کتاب فروشی و تدریس در دانشگاه ها.

    فیلمسازی یکی از دغدغه های این نویسنده است.او که اولین کتابش را در سال 42 و با عنوان "خانه ای برای شب" چاپ کرده،اولین فیلمنامه اش را برای مرتضی ممیز و با عنوان "آنکه خیال بافت،آنکه عمل کرد"نوشت.تجربه زندگی کردن در نقاط مختلف ابراهیمی را به سمت مستند سازی پیش برد.او چندین مستند برای تلویزیون ساخت تا "آتش بدون دود" را بسازد.سریالی که در ترکمن صحرا اتفاق می افتاد و بیست و چند قسمت داشت..سریال سفرهای "هامی و کامی" از دیگر فعالیت های این نویسنده بود. "صدای صحرا"،"گل های وحشی ایران"،"استاد کهنه"،"تاریخ نو"،"ارگ بم"،"گلاب قمصر" و "روزی که هوا ایستاد" آخرین فیلم اوست که در سال 76 ساخته شد.

    آلن رب گری یه؛سال گذشته در مارین باد

    آدم است. دیگر عوض می شود .یک در میان فیلم می سازد و به جای آن سبیل مسخره که شبیه گاوبازهای اسپانیایی بود،ریش می گذارد.البته نه به میل خودش که به اصرار زنش.به قول خودش اگراین ریش را نمی گذاشت ،تهیه کننده ها به مردی با آن سبیل مسخره پول نمی دادند تا فیلم بسازد. اما فیلمسازی رب گری یه فقط محصول این حرف ها نیست.او فیلم هایش را در دوره ای خاص ساخت. سینمای سنتی فرانسه به مشکل برخورده بودو کارگردان های جوان فرانسوی از جمله فرانسوا تروفو،گدار،شابرول،اریک رومر و ... وارد عرصه شده بودند.کارشان هم موفق بود .حداقل در آن روزها مردم را به سینما می کشاندند.این بود که تهیه کننده های فرانسوی دنبال نیروهای جدید بودند.حتی کار به آن جایی رسیده بود که یکی از تهیه کننده های فرانسه روزی به کلود شابرول می گوید،دوستی نداری که زیر بیست و پنج سال داشته باشد و تا حالا فیلم نساخته باشد و بخواهد بسازد؟

    رب گری یه هم در این شرایط وارد شد.او سی و چند سال داشت اما به هر حال نیرویی تازه به حساب می آمد.به خصوص برای سینمایی که ادعای مولف بودن داشت.سینمایی که می خواست با دوربین فیلم بسازد.و رب گری یه "لغزش تدریجی لذت"، " بازی با آتش"، "ماندگار" و "سال گذشته در مارین باد(فیلمنامه)" را ساخت.


    مارگریت دوراس؛روزهایی میان درختان

    باور می کنید؟برای خود من هم عجیب است که دوراس 19 فیلم ساخته باشد،کم نیست.این را در نظر بگیرید و تعداد فیلم های بسیاری از کارگردانهای نامی سینما را در نظر بگیرید که بسیار کمتر از این عددند.با این همه،دوراس را نویسنده می دانیم تا فیلمساز.چون او در فیلم هایش هم می نوشت تا به تصویر بکشد.گفتارهایی که دوراس،روی فیلمهایش و با صدای خشدار خودش گذاشته، بیشتر به چشم می زندتا تصاویرفیلم. او را از فیلمسازهای موج نو فرانسه می دانند.فیلمسازهایی که می خواستند با دوربین بنویسند.فیلمسازهای مولف.

  4. 11 کاربر از mehrdad21 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  5. #13
    آخر فروم باز MaaRyaaMi's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2008
    پست ها
    2,083

    11 جنجال برانگیزترین کتاب های جهان



    در تمام ادوار کتابهایی بوده اند که به خاطر محتوای مطالبشان در مورد فساد و بدنامی ‌مذهبی، زبان زشت و مستهجن، خشونت، تبعیض نژادی، مسائل جنسی و یا سیاسی جنجال‌های زیادی به پا کرده و در این زمینه‌ها مطالب حساسی را به وضوح و یا خیلی تند و افراطی عنوان کرده و همواره از زمان انتشارشان موج شدید مخالفت را از سوی جامعه عمومی، سازمانهای سیاسی و مذهبی متوجه خود ساخته اند.




    1. هاکلبری فین، مارک تواین، 1884

    این کتاب تا مدتها کتابی بحث برانگیز به شمار می‌رفت، رمان مارک تواین تضاد بین رویاهای بی ریا و ساده دوران کودکی و واقعیات بی پرده و ظالمانه را به نمایش می‌گذارد و به توضیح برابری، مساوات، عدالت و حقوق بشر می‌پردازد. در این کتاب‌ هاک خودش را به مردن می‌زند تا به رودخانه فرار کند؛ در آنجا او با برده ای به نام جیم آشنا می‌شود که او نیز فراری است. آنها با همدیگر به جستجوی آزادی می‌روند و در هر لحظه از سفرشان مورد آزمایش قرار می‌گیرند. در حالیکه ‌هاک به دنبال بازگشتن به زندگی بی قیدانه و راحت است، جیم نیز در جستجوی آزادی شخصی می‌باشد که هیچ وقت در زندگی نداشته. با ورود تام سایر‌ هاک با مشکلی روبرو می‌شود و سر دوراهی قرار می‌گیرد که آیا به خانه برگشته و یا به خاطر آزادی جیم زندگی اش را به خطر بیندازد؟!
    این کتاب از همان ابتدا به خصوص در قرن بیستم بسیار مورد بحث و مجادله بود؛ چراکه کلمه "کاکاسیاه" بارها به صورت افراطی در داستان استفاده شده است. نوع لهجه و گویش عامیانه داستان نیز مورد انتقاد قرار گرفته بود.
    ارنست همینگوی در مورد‌ هاکلبری فین گفته است: این کتاب بهترین کتابی است که تابحال داشته‌ایم.




    2.لولیتا، ولادیمیر ناباکوف، 1955

    لولیتا اثر ولادیمیر وقتی که در سال 1955 در فرانسه منتشر شد، طوفانی از بحث و جدلها را به سوی خود فرا خواند و از آن زمان تا به حال پشت پرده پنهان مانده است. این کتاب افکار فردی به نام هومبرت با تمایلات جنسی نسبت به کودکان را افشا می‌کند. هومبرت زندگی خود و همچنین دل مشغولی‌هایش نسبت به دختر بچه‌ها، مثل دختری دوازده ساله به اسم هنر دالرز را نقل می‌کند. چاپ این کتاب در فرانسه، بریتانیا، نیوزیلند، آفریقای جنوبی و آرژانتین ممنوع اعلام شد. اما در آمریکا با موفقیتی عظیم مواجه شد و گفته می‌شود از زمان کتاب بربادرفته اولین کتابی بوده که در سه هفته اول چاپ 100000 نسخه اش فروش رفته است.



    3. دنیای جدید را نجات بده (Brave New World)، آلدوس هوکسلی، 1932

    این کتاب که در سال 1932 منتشر شد مشهورترین رمان آلدوس هوکسلی به شمار می‌آید؛ البته مهم‌ترین رمان او نیست. این کتاب بارها مورد اعتراض قرار گرفت و هنوز هم کتابی بحث برانگیز به حساب می‌آید. هوکسلی در این کتاب دیدگاه خود که بر پایه علم و تکنولوژی است را برای خواننده به نمایش می‌گذارد. داستان مواد مخدر و دخانیات، تمایلات جنسی و خودکشی رابه تصویر کشیده و خوار و خفیف بودن فرهنگ ایالت متحده را از دید هوکسلی نشان می‌دهد.

    4.رمز داوینچی، دن براون، 2003

    کتاب دن براون از همان ابتدا مورد هجوم منتقدان و بحث و جدلها قرار گرفت. زیرا کتاب دید تخیلی به خوانندگان می‌دهد و شخصیتهای داستان قصد دارند حقایق پنهانی که کلیسای کاتولیک قرن‌ها بر آنها سرپوش گذاشته را فاش کنند. این حقایق شامل: تردید در الوهیت عیسی و تجرد او و احتمال وجود فرزندان و اعقابی از عیسی می‌شود.
    اکثر اعتراض‌ها بر علیه کتاب به گمانه‌زنی و سوءتعبیر از تاریخ کلیسای کاتولیک رم و سئوالهای اساسی راجع به اعتقادات مسیحیت مربوط می‌شود. این کتاب به خاطر تشریحات غیر دقیق از تاریخ، جغرافیا، معماری و هنر اروپا نیز مورد اعتراض واقع شده است.




    5.من می‌دانم پرندگان فقسی چرا آواز می‌خوانند، مایا آنجلو، 1970

    این کتاب اولین زندگی نامه شخصی از پنج زندگی نامه مایا آنجلو می‌باشد و در سال 1970 منتشر شده است. عنوان کتاب از "دلسوزی" نوشته پل لاورنس دامبر گرفته شده است و استقامت و پشتکار را حتی در مواجه با ظلم و فشار تشریح می‌کند. مایا آنجلو در این کتاب شرح حال دوران جوانی‌اش را ارائه می‌دهد که سرشار از ضربه‌های روحی، مصیبت، ناامیدی، نارضایتی و دست آخر استقلال و بی نیازی بوده است. آنجلو به مقوله تبعیض نژادی می‌پردازد که او و مادربزرگش (علی رغم اینکه مادبزرگش ثروتمند از سفید پوستها بود) را در شهر کوچکشان درگیر کرده بود.
    در چندین پاراگراف او شرح می‌دهد که چگونه زمانی که فقط هشت سال داشت از سوی دوست پسر مادرش مورد تجاوز قرار گرفت. اما تاثیر و نفوذ مادربزرگش در پیروزی‌های او در برابر ناملایمات زندگی نقش بسیار پررنگی داشت.
    بسیاری از افراد به شکل گرافیکی کتاب که ترسیم کننده جزئیات خشونت، تجاوز و سوءاستفاده جنسی بود، اعتراض کردند. باوجود این کتاب در ابعاد گسترده ای مورد استقبال واقع شد و حتی در مدارس نیز تدریس شد. همچنین به عنوان کاندیدای دریافت جایزه کتاب ملی انتخاب نیز شد.




    6. کتاب 1984، جورج اورول، 1949
    جورج اورول زمانی که به خاط بیماری سل در بستر مرگ قرار داشت، در حال نگارش این کتاب بود. کتاب وضعیت اندوهناک و آینده جامعه ای را به روشنی به نمایش می‌گذارد که زندگی خصوصی، حقیقت و اراده آزاد از آن رخت بربسته است. او سبکهای زندگی و چگونگی عملکرد دولتها را دوباره نشان داده و دیدگاه تازه ای را در مورد موضوعات مختلف عرضه می‌کند، موضوعاتی نظیر:
    نظام استبدادی، شکنجه، کنترل ذهن، امارات متحده آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی، زندگی خصوصی، تکنولوژی، قدرت، احساسات بشری، مذاهب سازمان یافته، سانسور و ممیزی، مسائل جنسی و ...
    این کتاب دقیقا از زمان انتشارش و تا به امروز در زمره کتابهای بحث برانگیز به شمار می‌آمده است.
    البته افراد زیادی ادعا کردند کتاب افراطی و غیر طبیعی است؛ چراکه توسط مردی که با آرزوی مرگ در ضمیر ناخودآگاهش دست به گریبان بوده نوشته شده است. تعداد زیادی از خواننده‌های آمریکایی نیز عنوان کردند که این کتاب سوسیالیسم دموکراتیک را رد کرده است.




    7. ناطور دشت، جی دی سلینجر،1951

    این رمان بلافاصله بعد از انتشار در سال1951 بارها در راس پرفروش‌ترین‌ها قرار گرفت. سلینجر در ناطور دشت سه روز از زندگی پسر 16 ساله ای را روایت می‌کند. کتاب بدوا برای بزرگسالان نوشته شد، اما سرانجام به صورت بخشی از برنامه آموزشی در دبیرستان و کالج‌ها در آمد. ناطور دشت به زبانهای زیادی نیز ترجمه شده است. بنابه دلایلی موضوع کتاب چندین بار به بحث و جدل کشیده شد دلایلی مثل:
    توصیف کردن تشویشها و تمایلات جنسی نوجوانان، استفاده از زبان بد و زشت‌گویی، گرایشات ضد سفید پوستی، خشونت و تعدی افراطی و بیش از حد. هولدن کالفیلد یا همان شخصیت اصلی داستان نمادی برای اعتراض و عصیان به شمار می‌رود. و بالاخره در سال 1980 وقتی که مارک دیوید چاپمن به جان لنون عضو گروه بیتلز شلیک کرد و او را کشت، این کتاب را دلیلی برای توجیه کارش عنوان کرد.




    8-کتاب آشپزی آنارشیست، ویلیام پاول، 1971

    یک نمونه کتاب کلاسیک که در سال 1971 چاپ شد و استراتژی‌های مفیدی را به مبارزان خشونت و تعدی ارائه می‌کرد. کتاب چندین بخش را تحت پوشش قرار می‌دهد که در این بخشها به شرح تظاهرات سازمان یافته، خرابکاری، گروه‌های خویشاوندی و موضوعاتی دیگر نظیر حمایت کردن از بازمانده‌های جنایت‌های محلی و سلامت روحی می‌پردازد.
    این کتاب خشم ادارات دولتی و گروه‌های آنارشیست را برانگیخت؛ چرا که آنها احساس می‌کردند کتاب ایده‌های آنارشیستی‌شان را سوءتعبیر کرده است. دیگران هم به دستورالعمل‌ها و توصیه‌های کتاب ایراد گرفتند و اذعان داشتند که آنها به شدت غیر دقیق و نادرستند. بعدها وقتی که پاول پا به سن گذاشت، سعی کرد که کتابش را سانسور کرده و گفت که این کتاب محصول تصورات ذهنی غلط و شور و هیجان جوانی بوده، به امید اینکه آن را پیش نویس کرده و به ویتنام برای جنگی که بهش اعتقاد نداشت بفرستد.




    9-آیات شیطانی، سلمان رشدی، 1989

    کتاب سلمان رشدی به خاطر موضوع جنجالی‌اش بحث و جدلهای بسیاری را در پی داشت. عنوان کتاب یعنی آیات شیطانی به رویدادی اشاره می‌کند که واقعی بودن یا خیالی بودن آن رویداد را زیر سئوال برده است. رشدی در اظهارات کفرآمیزش نام بدوی شیطان را به نام حضرت محمد نسبت داده و پس از انتشار کتابش و در همان سال در پاکستان شورشهای زیادی به پا شد، تعداد کمی‌ از مردم کشته و تعدادی هم در هند زخمی ‌شدند.
    باوجود عذرخواهی کردن سلمان رشدی، آیت الله خمینی رهبر ایران نویسنده را گناهکار دانست و یک میلیون دلار برای قاتل رشدی جایزه تعیین کرد و درصورتی که قاتل ایرانی می‌بود نیز جایزه به سه میلیون دلار افزایش پیدا می‌کرد.
    پلیس ونزوئلا هم برای کسانی که کتاب را خوانده و یا حتی خریده بودند 15 ماه زندان تعیین کرد. ژاپنی‌ها برای هر کس که چاپ انگلیسی کتاب را می‌فروخت جریمه ای تعیین کرده و مترجم ژاپنی کتاب گفته بود که به خاطر درگیر شدن در این کتاب مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. فروشنده‌های آمریکایی کتاب هم به خاطر اینکه به مرگ تهدید شدند، کتاب را از قفسه‌های کتاب فروشی‌هایشان خارج کردند. رشدی تقریبا ده سال در خفا و به تنهایی زندگی کرد و این کشمکش‌ها و جنجالها تا به امروز ادامه داشته است.


    10.سری کتابهای هری پاتر، جی.کی.رولینگ، 2001

    سری کتابهای هری پاتر برای همه شناخته شده است و در زمره داستانهای کودکانه، ماجراجویانه و بی‌ضرر به شمار می‌روند. با این حال کتاب طی پنج سال گذشته با بحث و جدلهایی همراه بوده است. این بحثها از جانب برخی افراد بوده که اعتقاد داشتند داستانها با درگیرکردن بچه‌ها در نیروهای غیبی و جادوگری آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
    این رمانها زندگی یک جادوگر جوان که شیطان لرد ولدرمونت والدین جادوگرش را کشته اند پیگیری می‌کند. این پسر جوان در روز تولد یازده سالگی‌اش دعوتی مبنی بر شرکت در مدرسه جادوگری دریافت می‌کند و هر جلد از کتاب یک سال از زندگی او در این مدرسه را به تصویر می‌کشد. این کتابها بهانه‌هایی را به دست مخالفان داده اند. بعضی از والدین و گروه‌های مذهبی احساس می‌کنند که این کتابها بیش از اندازه بچه‌ها را در عالم رویا و خیال فرو می‌برد.


    Last edited by F l o w e r; 14-03-2012 at 14:50.

  6. 12 کاربر از MaaRyaaMi بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  7. #14
    آخر فروم باز MaaRyaaMi's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2008
    پست ها
    2,083

    پيش فرض بگو در چه حالی؟ بگویم چه کتابی بخوان!


    * اگر فکر می‌کنید در زندگی، زیاد کوتاه آمده اید


    فکر می‌کنید یک عمر است دارید خلاف جهت جریان تاریخ شنا می‌کنید؟ فکر می‌کنید این همه سال تمرین ضد دموکراسی و تحمل استبداد، تمرین منت کشی، عدم مقاومت و گریه کردن‌های ساکت شبانه زیر لحاف بس است؟ فکر می‌کنید پشت سرتان بیشتر از این طاقت پس گردنی خوردن ندارد؟ احساس کوزت بودن می‌کنید و دنیا را مهمانخانه تناردیه ای بیش نمی‌دانید؟ بغض گلویتان را گرفته؟ چشم‌هایتان می‌سوزد؟ ... خیلی خب بابا، آه و ناله بس است، بروید کتاب بخوانید.

    • پیر مرد و دریا (ارنست همینگوی _ نجف دریابندری)
    علاوه بر اهمیت کنده در خروج دود، این کتاب به ما یاد می‌دهد که نکته مهم، شکار بزرگ‌ترین ماهی دریاست؛ حتی اگر فقط استخوان‌های خالی‌اش (برای موزه تاکسیدرمی‌) به ساحل برسد.

    • شوالیه بد نام (دیوید گمل _ طاهره صدیقیان)
    یعنی حتی اگر سرآلکس فرگوسن هم به باشگاه چلسی برود و یک مشت بچه بیایند منچستر یونایتد، باز هم «من یو» 6_3 می‌برد.

    • مرگ در آند (ماریو بارگاس یوسا _ عبدالله کوثری)
    این کتاب می‌گوید عشق در همه حال پیروز است؛ فقط شما باید پیگیری کنید و از سفتی زمین مورد نظر نترسید؛ آسفالت هم بالأخره سوراخ خواهد شد.

    • انجمن شاعران مرده (ن. ه. کلاین بام _ حمید خامی‌)
    بدترین حالتش این است که بابایتان، پدرتان (یعنی خودش) را درمی‌آورد؛ اما باز هم شما (مثل شخصیت‌های کتاب) بروید سراغ هنر و ادبیات و از این جور قرتی بازی‌ها!

    • آتش بدون دود (نادر ابراهیمی‌)
    عاشق آن است که سوز داشته باشد اما دود نداشته باشد؛ این تبلیغ یک بخاری نیست، تبلیغ یک رمان 7 جلدی است که یا جلد اولش را به تنهایی بخوانید یا 3 جلد را که خواندید ول کنید، یا دیگر تا آخر بروید.


    * اگر به آخر خط رسیده اید

    کسانی به شما خواهند گفت اصلا ً در برابر زور کوتاه نیایید و ضعیف نباشید و منت کشی نکنید و از این حرف‌های مفت. این افراد مرض دارند. این افراد یا کتک خوردن‌های خودشان یادشان رفته یا می‌خواهند شما را بدبخت نموده، بعدا ً مسخره تان کنند. اصلا ً گوش نکنید؛ فوق فوقش یک کمی‌ شکست عشقی خورده اید و بابای طرف قدری با کمربند، سیاه و کبودتان کرده؛ اینها نمک زندگی هستند. یک آدم فهمیده که با این شوخی‌ها از میدان به در نمی‌رود، جایش می‌رود کتاب می‌خواند!

    • در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم (پائولو کوئیلو _ دل آرا قهرمان)
    یعنی اگر به ته خط رسیده باشید و جز نقطه چیزی برایتان نمانده باشد، باز هم عیبی ندارد؛ می‌نشینید و زار زار گریه می‌کنید و دوباره خط را می‌گیرید و به صورت معکوس بر می‌گردید اول خط.

    • بابالنگ دراز (جین وبستر _ میمنت دانا)
    جودی ابوت آن قدر الکی خوش است و آن قدر با انواع و اقسام مشکلات سرخوشانه برخورد می‌کند که می‌خواهیم برای صفحه «موفقیت» دعوتش کنیم و راز شاد زیستن را از او بپرسیم.

    • شازده کوچولو (آنتوان دوسنت اگزوپری _ ابوالحسن نجفی)
    من نمی‌دانم چطوری این کتاب می‌تواند به آخر خط رسیده‌ها کمک کند، چون خود شازده کوچولو هم آخر خط را رد کرد. اما چون همکاران اتاق فرمان اصرار می‌کنند، چشم!

    • عطر سنبل، عطر کاج (فیروزه جزایری دوام _ محمد سلیمانی نیا)
    می‌خواهید بدانید یک زن تنها وسط آن همه غریبه و گرگ و کفتار و اختاپوس و استکبار، چطوری می‌تواند دوام بیاورد؟ بروید این کتاب را بخوانید.

    • قصه‌های مجید (هوشنگ مرادی کرمانی)
    باز هم یک بچه یتیم دیگر از همان بچگی از تابلوی «سبقت ممنوع» بدش می‌آمده. حتما ً در روز خوانده شود (بقیه بچه‌ها چه گناهی کرده اند که شما به آخر خط رسیده اید و حالا باید کتاب‌های شاد و خنده دار بخوانید؟).


    * اگر دلتان می‌خواهد کمی ‌از زمین فاصله بگیرید

    چرا اعتیاد؟ چرا تیشه به ریشه خانواده؟ چرا جوگیری؟ چرا هستی ناراحت؟ بیمه هم حمایت نکرد، باز برای ایجاد هیجان در زندگی، راه‌های دیگری هم هست. این که نمی‌شود که هر کسی به شما طناب مفت تعارف تعارف کرد خودتان را دار بزنید! این کتاب‌هایی که ما به شما پیشنهاد می‌دهیم، هر کدامشان به تنهایی به اندازه تماشای بازی لیورپول _ چلسی که 4_4 شده باشد هیجان دارد؛ فقط اگر بیماری قلبی دارید، اول قرصتان را میل بفرمایید.

    • هابیت (ج . ر. ر. تالکین _ رضا علیزاده)
    «رفتن به آنجا و بازگشت دوباره»؛ فکر کنم عنوان فرعی کتاب به اندازه کافی گویا باشد. فوقش اگر با این که دوباره به زمین برگشته اید حال نکرده اید، پیش نیاز کافی برای خواندن «ارباب حلقه‌ها» را گذرانده اید.

    • نیروی اهریمنی اش (فیلیپ پولمن _ فرزاد فرید)
    «آکسفورد، آکسفورد که میگن همین جاست؟»؛ احتمالا ً این اولین سؤالی است که در شروع کتاب به ذهنتان می‌رسد. متأسفانه برای پیدا کردن باید زحمت کشیده و 5 جلد کتاب را تا ته بخوانید.

    • هزار توهایی بورخس (خورخه لوییس بروخس _ احمد میرعلایی)
    بورخس نمی‌دانست خودش دارد این کتاب را می‌نویسد یا یکی دیگر به اسم او؛ شما هم احتمالا ً بعد از خواندن کتاب نخواهید فهمید که شما کتاب را خوانده اید یا کتاب، شما را.

    • مرشد و مارگریتا (میخاییل بولگاکف _ عباس میلانی)
    شیطان را در مسکو ملاقات کرده، در کنسرت ایشان شرکت کرده، کارهای منکراتی ایشان را ملاحظه نموده و به حکم وصیت لقمان حکیم، عبرت لازم را اتخاذ نمایید.

    • شکست ناپذیر (استانیسلاولم)
    کاش آنجا بودم و قیافه تان را می‌دیدم وقتی می‌رسید به جایی که ما نهایتا ً با دشمن ملاقات کرده‌ایم. وقتی قهرمان ما آرام نشسته توی اتاق کنفرانس و دارد به بطری کوچک در بسته ای _ که بقایای دشمن بزرگ هنوز دارد تویش تکان می‌خورد _ نگاه می‌کند. «دشمن» در شکست ناپذیر با تمام هیولاهایی که در فیلم‌ها و رمان‌های علمی ‌تخیلی دیگر دیده اید، فرق دارد.

    * اگر زیادی به دلتان صابون زده اید
    چه خبرتان است؟ چرا بیخودی روی دیوار پنجول می‌کشید؟ چرا احساس گربگی به شما دست داده دارید از دیوار راست بالا می‌روید؟ به ماشین همسایه چه کار دارید؟ کلاس چرا نرفتید؟ این چه ترانه مبتذلی است دارید زیر لبی می‌خوانید؟ هوای گند بارانی را می‌گویید «شاعرانه»؟ 11 شب بر می‌گردید خانه؟ دیگه چی؟ فردا لابد می‌خواهید پیتزا هم بخورید!؟ یادتان باشد این خوشی‌ها _ مثل دنیا _ محل گذر هستند و بالأخره تمام می‌شوند. اخلاق داشته باشید، معرفت داشته باشید؛ فردایی هم هست!

    • سلاخ خانه شماره 5 (کورت ونه گات _ علی اصغر بهرامی‌)
    شما می‌دانید بزرگ ترین کشتار بشر را کی انجام داده؟ فکر می‌کنید هیتلر این کار را کرده یا متفقین که دنیا را از دست زیاده خواهی‌های این آلمانی زبان نفهم نجات دادند؟

    • دیروز و امروز (سامرست موام _ عبدالحسین شریفیان)
    شما فکر می‌کنید خیلی تیز و زرنگ و ماکیاولی تشریف دارید؟ بروید این کتاب را بخوانید تا بفهمید که خود ماکیاولی چقدر مورد دودرشگی واقع شد.

    • کلیسای جامع (ریمودن کاروز _ فرزانه طاهری)
    تا داستان کوتاه از این کتاب نخوانید، باورتان نمی‌شود که این زندگی ماشینی تکراری گندی که داریم تویش شنا می‌کنیم، چقدر چیز خوب و عالی و مزخرفی است!

    • قول (فردریش دورنمات _ عزت الله فولادوند)
    کارآگاه دست و پا چلفتی این کتاب، به تنهایی تقاص تمام خلافکارهای دستگیر شده در کتاب‌های دیگر را که به محض عطسه کردن دستگیر می‌شوند، پس می‌دهد.

    • چراغ‌ها را من خاموش کنم (زویا پیرزاد)
    یکی روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و می‌بینید اسب سفید آرزوها آمده و خانه همین همسایه بغلی پارک کرده، بعد همین جوری الکی خوش می‌شوید و بعد از چند روز می‌فهمید آن اسب سفید، در واقع گوساله ای بوده که رنگش کرده اند.


    * اگر دنبال دو کلمه حرف حساب هستید

    لابد شما از این جور ناصحان مشفق دور و برتان دارید که هی به گوشتان بخوانند که پول اصلا ً مهم نیست و مهم، تفاهم و عشق و صفا و این جور مسائلی است که کی دیده و کی داده و کی گرفته! لازم نیست این افراد را تا جایی که جا دارد بزنید اما گولشان را هم نخورید؛ بروید کتاب بخوانید تا در صورت لزوم به آنها این جواب دندان شکن را بدهید: تفاهم و عشق و صفا چیز خوبی است اما معمولا ً خیلی خرج برمی‌دارد!

    • رفیق اعلی (کریستسن بوبن _ پیروز سیار)
    «کودک با فرشته رفت و سگ از پی آنها روان بود»؛ این جمله اول کتاب است و بقیه کتاب شرح همین یک جمله. میزان حکمت و معرفت را حال می‌کنید؟

    • فضیلت‌های ناچیز (ناتالیا گینزبورگ _ محسن ابراهیم)
    بین خودمان باشد؛ این کتاب مجموعه مقاله است و شرح ماجراهای شخصی خانم نویسنده اما از آنجا که هر مقاله اش به شکل یک داستان کوتاه درآمده، می‌شود خیلی راحت کتاب را توی این فهرست جا زد.

    • همه چیز فرو می‌پاشد (چینوا آچیبی _ علی اصغر بهرامی‌)
    آفریقایی‌ها خیلی سیاهند؟ آنها تمدن ندارند؟ لالایی نمی‌خوانند؟ مدرسه نمی‌روند سرعت حرکت تمساح در خشکی پایین می‌آید؟ شما چی فکر می‌کنید؟

    • جاناتان مرغ دریایی (ریچارد باخ _لادن جهانسوز)
    این کتاب یک دوره کلاس آموزش خلبانی است که در ضمنش شاعر هم می‌شوید. تنظیم ارتفاع، سرعت پرواز، نیروی پرواز حلقوی و پنچرگیری در آسمان، رئوس درس‌های این کتاب هستند.

    • روی ماه خداوند را ببوس (مصطفی مستور)
    فرض کنیم شما یک جامعه شناس هستید که گلویتان هم جایی گیر است و چند تایی هم عقده فلسفی باز نشده دارید؛ در این حالت تکلیف چیست؟ هر جوابی بدهید، عمرا ً بتوانید ماجرای کتاب را حدس بزنید.


    * اگر عشق را دست کم گرفته اید

    اگر از آنهایی هستید که فکر می‌کنید عشق به این است که یک گل دستتان بگیرید و مثل قناری‌ها چه چه بزنید و خانه ای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان دوزار عاشق نبوده، بلکه پایتان به زمین سفت هم نرسیده است. تا کل عمرتان به فنا نرفته، بروید چهار تا کتاب بخوانید ببینید این عاشقی اصلا ً چی هست.

    • گتسبی بزرگ (اسکات فیتز جرالد _ کریم امامی‌)
    فقط باید تا آخر کتاب طاقت آورده، ایمان خودتان را به این که این کتاب یک عاشقانه درجه یک است از دست ندهید. کسانی که طاقت کامل بیاورند، آن آخر سر برنده یک دستگاه داستان عالی خواهند شد.

    • خداحافظ گری کوپر (رومن گاری _ سروش حبیبی)
    این کتاب، علاوه بر نشان دادن همه بلاهایی که عشق می‌تواند یک جا سر شما بیاورد، روش‌های فرار کردن از عشق را هم نشان داده، درباره بدل زدن به این روش‌ها هم به طور کامل شیرفهم تان می‌کند.

    • ابریشم (السندرو باریکو _ دل آرا قهرمان)
    بر خلاف آن دو تای قبلی، عشق در این یکی کتاب تلفات هم می‌دهد و صاحب دختره به راه دورش نمی‌دهد و به
    مرد بورش هم نمی‌دهد و مرده هم کلی سال به خوشی زندگی می‌کند و اصلا ً انگار نه انگار.

    • بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم (نادر ابراهیمی‌)
    در این کتاب هم دختره را به عاشق بینوا نداده اند و ایشان سوز و گداز آغازیده اند و کل کتاب را پر کرده‌اند از سیر ترشی و مربای بهار نارنج و لهجه شمال!

    • من ِ او (رضا امیر خانی)
    شما چرا مثل این فیلم ایرانی‌ها هی دوست دارید ته‌اش همه به هم برسند؟ خب این هم یک جورش است دیگر! تازه عشقش خیلی هم تهرانی و اصیل و پدر و مادر دار است.



    منبع: هفته نامه همشهری جوان
    Last edited by F l o w e r; 15-03-2012 at 16:19.

  8. 18 کاربر از MaaRyaaMi بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  9. #15
    آخر فروم باز MaaRyaaMi's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2008
    پست ها
    2,083

    پيش فرض همسران نویسندگان معروف


    زنان نویسنده های معروف


    ولادیمیر ناباکف و ور:
    ورا 66 سال تمام همسر، منشی، تایپیست، ویراستار، غلط گیر، راننده و منبع الهام او بود نابکوف ورا را کاشف خودش می‌داند و شخصیت «لولیتا» را از او الهام گرفته است .


    جیمز جویس و نورا: از نامه‌های باقیمانده این زوج معلوم است که نورا منبع الهام بیشتر کارهای جویس بوده و شخصیتش در چهره‌های زن داستان‌های جویس ماندگار شده. روابط جویس و نورا همیشه خوب نبود.


    جان استوارت میل و هریت:
    میل کتاب «درباره آزادی»اش را به همسرش هریت تقدیم کرده و گفته که «همه چیز» را در کارهایش مدیون هریت است و ایده‌هایش همه مال او هستند و «گر او هست حقا ً که من نیستم».


    توماس کارلایل و جین:
    جین زنی روشنفکر و کاریزماتیک بود که کارلایل عین چی از او حساب می‌برد. جیم همیشه عین شیر مواظب بود که طرفداران خیلی مزاحم شوهرش نشوند تا او بتواند کارش را بکند.


    ویلیام وردزورث:
    وردزورث یک نمونه جالب وابستگی مردها به زن‌هاست. او در نوشتن به خواهرش، همسرش، و خواهر زنش بسیار وابسته بود. آنها همیشه دورش بودند و هر چی می‌گفت، می‌نوشتند.


    هانری گویته ویار و سیدونی:
    گوتیه ویار از معروف‌ترین منتقدان ادبی فرانسه در اوایل قرن بیستم بود که مقالات ژورنالیستی می‌نوشت. بعدا ً معلوم شد که این مقالات را زنش سیدونی می‌نوشته.


    پاپلو نرودا و ماتیلده:
    او و ماتیلده تا آخر عمر یک لحظه از او جدا نشد. او در دوره ای از تبعید به یک آرزوی فوق رمانتیک دست یافت: این که با محبوبش تنها در یک جزیره زندگی کند و کارش سرودن او باشد.


    دی اچ لارنس و فریدا:
    دیوید هربرت لارنس _ نویسنده، شاعر، منتقد و نمایشنامه نویس انگلیسی _ پس از آشنایی با فریدا به یک ماه عسل 2 ساله رفت که در آنجا به عنوان جاسوس دستگیر شد. این دستگیری بن مایه نوشته‌های بعدی لارنس در نقد میلیتاریسم شد.


    فئودور داستایفسکی و آنا:
    آشنایی این 2 نفر از آنجا شروع شد که داستایفسکی یک قرارداد ترکمانچای با ناشرش امضا کرد؛ به این مضمون که اگر یک کار 160 صفحه ای را سر وقت تحویل ندهد امتیاز آثارش را به آن نشر بدهد. بعد وقتی بیست و چند روز از وقت مانده بود و داستایفسکی یک تندنویس استخدام کرد. بعد هم عاشق این تندنویس شد و با او ازدواج کرد.


    دیک فرانسیس و مری:
    خیلی‌ها می‌گویند این کتاب‌ها را در اصل همسرش نوشته. خودش این اتهام را رد کرده ولی گفته که اگر زنش نبود هیچ وقت این داستان‌ها را نمی‌نوشت و همچنین اعتراف کرده که املایش خراب است و این جور چیزها را همسرش برایش درست می‌کند. مسلما ً حداقل یکی از نکات درست هستند چون فرانسیس بعد از زمان مرگ همسرش در سال 2000 دیگر هیچ کتابی ننوشته است.


    اسکات فیتز جرالد و زلدا:
    زلدا به قول جرالد یک وحشی «غیر قابل پیش بینی» بود و خانواده‌اش هم مثل خودش همگی بیماری روانی داشتند. زلدا خودش هم رمان می‌نوشت و 16 سال آخر زندگی‌اش در تیمارستان گذشت.



    کاترین منسفیلد و جان میدلتون موری:
    وقتی که کاترین عین بچه‌ دهاتی‌های از شهرستان آمده از نیوزیلند پا به لندن گذاشت و شروع به بیکاری و گیج زدن کرد، موری سردبیر یک روزنامه معروف بود. او کاترین را به یک حلقه ادبی متصل کرد و با چاپ آثار او در روزنامه اش باعث شهرتش شد. منسفیلد و موری چندین و چند بار جدا و وصل شدند تا این که بالأخره در 1918 رسما ً ازدواج کردند و 2 هفته بعد طلاق گرفتند و پس از آن هم چند بار دیگر به جدا و وصل شدن ادامه دادند.


    ویرجینا وولف و لئوناردو وولف:
    اساسا ً تحمل موجودی مثل ویرجینیا وولف باید خیلی سخت بوده باشد. بعضی، گفته‌اند در اهمیت لئونارد در نویسندگی وولف همین بس که مواد لازم از جمله تنهایی را به مقدار کافی برای همسرش فراهم و امکان خودکشی موثرش را هم مهیا کرده است. لئونارد خودش یک ناشر و نویسنده و تئوریسین سیاسی بود که به لطف سیاست عمری دراز داشت و 28 سال پس از همسرش زنده بود. اما در حقیقت سهم لئونارد حتی از این هم بیشتر بوده است.



    منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره 217
    Last edited by F l o w e r; 15-03-2012 at 15:57.

  10. 3 کاربر از MaaRyaaMi بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  11. #16
    کاربر فعال گالری عکس attractive_girl's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jul 2006
    محل سكونت
    FaR & AwAy حالت:TiReD
    پست ها
    1,742

    پيش فرض اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح(جالبه**)

    اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح

    بدون تردید برایتان جالب خواهد بود که بدانید :

    *آیا می‌دانستید که اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح***

    *در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد *

    *و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟*

    به نمونه‌های زیر توجه کنید:

    *زِ پرتی: *واژة روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان

    قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران

    می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار

    کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.

    * *

    *هشلهف:* مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از

    یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی (I

    shall haveبه معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند

    ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز

    را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار
    می‌برند.

    * *

    *چُسان فُسان: *از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده
    گرفته شده است.*

    ***

    *شِر و وِر: *از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته
    شده است.

    *
    **فاستونی:* پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته
    شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.

    *
    **اسکناس: *از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی

    برگة دارای ضمانت گرفته شده است.*

    *

    *فکسنی: *از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و

    واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

    *
    **لگوری (دگوری هم می‌گویند): *یادگار سربازخانه‌های ایران در دوران تصدی

    سوئدی‌ها است که به زبان آلمانی (Lagerhure) به فاحشة کم‌بها یا فاحشة نظامی
    می‌گفتند.

    *
    **نخاله: *یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به

    آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به

    درد نخور هم استفاده کرده‌اند

  12. 4 کاربر از attractive_girl بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  13. #17
    آخر فروم باز MaaRyaaMi's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2008
    پست ها
    2,083

    پيش فرض زندگی عجیب و غریب خواهران برونته


    عجایب سه گانه


    باز هم ترجمه جدیدی از رمان 3 خواهر (برونته‌ها) روانه بازار کتاب شد؛ نویسندگانی که به خاطر زندگی عجیب و غریب شان اسم‌شان همیشه سر زبان‌ها بوده.
    نمی‌شود به سادگی از کنار زندگی خواهران برونته گذشت؛ زندگی با یک پدر همیشه عصبانی که کاری جز زجر دادن دختران بدبختش نداشت. خواهران برونته در خانه‌ای پر از التهاب و ترس از ابراز وجود بزرگ شده اند؛ داستان نوشتند و دست آخر جوان مرگ شدند. خواندن آثار برونته‌ها برای آنهایی که می‌خواهند داستان کلاسیک بخوانند، شروع خوبی است و حتی می‌تواند یک کلاس داستان‌نویسی درست و درمان هم باشد؛ داستان‌هایی که هر از گاهی ناشران به سرشان می‌زند تا با ترجمه و سر و شکل تازه روانه بازار کتاب کنند. ما هم به همین بهانه سراغ این 3 خواهر رفتیم تا به صورت جداگانه، زیر و روی جهان داستان‌گویی آنها را برایتان بگوییم.

    برونته‌ها با آن لباس‌ها و چهره‌های گرفته و غمگین‌شان در عکس، نمونه بارزی از آدم‌های انگلستانی عصر ویکتوریایی هستند؛ انگلستانی که بعد از انقلاب صنعتی از یک طرف پیشرفت‌های علمی‌اش سرعت سر سام‌آوری گرفته بود و بورژوازی، شهرها، کارخانه‌ها و دموکراسی توسعه پیدا می‌کردند و از طرف دیگر بیکاری و بحران‌های اقتصادی و زندگی بسیار سخت کارگری، مردم را روز به روز بیشتر در غارهای تنهایی‌شان فرو می‌برد. به خاطر همین اوضاع بود که رمان نوشتند و از این روزگار دوگانه‌شان داستان‌های خواندنی ساختند. برونته‌ها در همین روزها به دنیا آمدند و 3 زن نویسنده معروف شدند. «شارلوت»، «امیلی» و «آن» 3 دختر از خانواده 8 نفره یک کشیش فقیر بودند که به ترتیب و با فاصله‌های 2 سال به دنیا آمده بودند. مادر، بعد از به دنیا آوردن «آن» کشیش بیچاره را با یک پسر و 5 دختر تنها گذاشت و مرد. از همان روز بود که پدرشان دیگر آن آدم سابق نشد؛ تا توانست به بچه‌ها سخت گیری کرد و زور گفت و بچه‌ها را مسؤول اداره خانه کرد و شارلوت و امیلی را با ماری و الیزابت به مدرسه شبانه روزی _ که مخصوص دختران روحانیون بود _ فرستاد. 2 دختر بزرگ‌تر از کمبود غذا و کثیفی، سل گرفتند و مردند. امیلی و شارلوت از فرصت استفاده کردند و به خانه برگشتند؛ هر چند اوضاع خانه با شبانه روزی فرق زیادی نداشت و دوباره سایه آن پدر خشن و فقر و کمبود محبت مادر، بر سرشان سنگینی می‌کرد. اما دوای همه دردهای‌شان تخیل بود؛ روزها در دشت و علفزارها دور هم می‌نشستند و در دنیای رویاها گم می‌شدند. همین بازی و داستان‌هایشان بعدها ایده اولیه بیشتر داستان‌هایشان شد. به جز چند سالی که پدر آموزششان داد آموزش دیگری ندیدند اما 3 خواهر از حداقل‌هایی که زندگی در اختیارشان گذاشت حداکثر استفاده را کردند؛ از همان تخیلاتشان قصه‌هایی معروف به «افسانه‌های انگریا» را نوشتند. وقتی اوضاع مالی و رفتارهای پدر حسابی عرصه را بر امیلی و شارلوت تنگ کرد، تصمیم گرفتند کار کنند و برای خودشان زندگی مستقلی بسازند. به بروکسل رفتند تا زبان فرانسه را خوب یاد بگیرند و بشوند معلم فرانسه اما زد و خاله‌شان مرد و آنها به دهکده‌شان برگشتند. فقط شارلوت مدتی در یک شبانه روزی کار کرد و از همان تجربه کوتاه، رمان «استاد» را نوشت؛ رمانی که 2 سال بعد از مرگش منتشر شد. 3 خواهر تصمیم گرفتند یک مدرسه تأسیس کنند اما بعد از کلی دردسر بی‌خیالش شدند و به شاعری روی آوردند ولی از دیوان شعرشان که با اسم مستعار چاپ کردند استقبال نشد. شروع به نوشتند کردند و در سال‌های کم باقیمانده از عمرشان رمان‌های جداگانه ای نوشتند. شارلوت همان داستان «استاد» را نوشت که شکست خورد. «بلندی‌های بادگیر» امیلی را هم اول تحویل نگرفتند اما کمی‌ که گذشت، دوزاری‌شان افتاد که به چه شاهکاری رو به رو هستند و بعدها در فهرست بهترین رمان‌های انگلیسی قرار گرفت. رمان بعدی شارلوت «جین ایر» بود (که آن هم بعد از مرگش منتشر شد) که بعد از شکست کتاب اول، موفقیت چشمگیری برای شارولت به ارمغان آورد. شهرت کتاب خواهر بزرگ‌تر، کتاب «اگنس گری» «آن» را تحت الشعاع قرار داد. «آن» یک رمان دیگر منتشر کرد و 2 سال بعد در 29 سالگی از دنیا رفت. یک سال قبل از او امیلی 30 ساله از دنیا رفته بود و با مرگ تنها برادرشان، شارلوت، تنها شد. او بعد از این سال‌ها تا پایان عمر، رمان نوشت و کار کرد تا کم کاری‌های 2 خواهرش را جبران کند. «شرلی» و «ویولت» هر کدام 3 جلد نوشته بودند. شارلوت سال 1854 بالأخره تن به ازدواج داد و همسر معاون پدرش شد اما درست یک سال بعد از ازدواجش سل گرفت و از دنیا رفت تا تراژدی زنجیره ناکامی‌های برونته‌ها تکمیل شود.


    خواهران غریب
    اگر این 3 خواهر قلم به دست نمی‌شدند، حالا بعد از گذشت 2 قرن کسی از خانواده برونته‌ها نام و نشانی نداشت. رمان‌های خواهران برونته در دنیای ادبیات به شدت تأثیرگذار بوده اند؛ اما حالا اسم آنها نه فقط به خاطر تأثیرگذاری در دنیای ادبیات سر زبان‌هاست که به خاطر رنج‌های فراوانی که در زندگی شخصی شان کشیده‌اند نیز همیشه مورد توجه بوده اند.

    برونته ای که هیچ نبود / آن برونته

    کوچک ترین برونته: «آن» بود که بالأخره سر مادرشان را خورد تا خانواده برونته‌ها در حد 6 فرزند کنترل شود (2 خواهربزرگ _ ماریا و الیزابت _ در 12 و 10 سالگی از سل مردند). ته تغاری بودن معمولا ً خیلی حال می‌دهد اما نه وقتی که سایه 2 خواهر نویسنده و شاعر و یک برادر نقاش روی سرت سنگینی کند و مدام زور بزنی تا به آنها برسی. حتی تصاویری که از «آن» مانده را شارلوت یا بران ول از او کشیده اند. می‌گویند آن برونته کوچک‌ترین برونته‌هاست و آثارش هم کوچک‌ترین آثار برونته‌هاست.

    متفاوت ترین برونته: «آن» تعدادی شعر نوشته و 2 رمان؛ «اگنس گری» و «مستأجر عمارت و ایلدفل» (که هر دو به فارسی ترجمه شده اند). قهرمان کتاب‌های او هم مثل کتاب‌های امیلی و شارلوت، دخترهای جوان عجیب و غریب _ مثل خود برونته‌ها _ هستند اما سبک نوشته‌های «آن» با بقیه فرق دارد و طنزپردازی‌هایش بیشتر آدم را به یاد جین آستین می‌اندازد. کتاب دوم «آن» ظرف 6 هفته نایاب شد اما پس از مرگش، شارلوت اجازه چاپ مجدد کتاب‌های این «عصیانگر علیه برونتیسم» را نمی‌داد چون فکر می‌کرد که خوب نیستند و با سبک خانواده جور در نمی‌آیند.

    مظلوم ترین برونته: خواهران برونته همگی مظلومند و سمبل ظلم مردان در حق زنان؛ از پدرشان که محدود نگهشان می‌داشت و توی سرشان می‌زد بگیرید تا برادر معتادشان که آن همه تر و خشکش کردند ولی آخر سر بیماری سل‌اش را به امیلی و «آن» منتقل کرد تا جوانمرگ شوند. اما «آن» از همه مظلوم‌تر بود؛ از بقیه کمتر عمر کرد (29 سال در برابر 31،30 و 39 سال امیلی، بران ول و شارلوت)؛ کمتر از بقیه اجازه خروج از خانه و دیدن چند تا آدمیزاد واقعی را پیدا کرد؛ «اگنس گری» او تقریبا ً همزمان با «جین ایر» شارلوت چاپ شد و به همین خاطر فروشش خیلی لطمه خورد؛ منتقدان و نویسندگان تاریخ ادبیات هم آخرین لگد را به او زدند و گفتند: «شارلوت عضو پر کار خانواده بود و امیلی، نابغه فامیل اما «آن» هیچ نبود.»

    از رنجی که می‌برده/ شارلوت برنته
    لابد جک معروف را شنیده اید که به یک بچه پولدار گفته بودند داستانی در مورد یک خانواده فقیر بنویسید و او نوشته بود: آنها خانواده خیلی فقیری بودند؛ خودشان فقیر بودند، همسایه‌هایشان فقیر بودند، نوکرهایشان فقیر بودند، کلفت‌هایشان فقیر بودند، کالسکه‌چی‌شان فقیر بود، وکیلشان فقیر بود و ... . برونته‌ها بر خلاف آن جوان پولدار جوک بالا، بلد بودند فقر و بدبختی و فلاکت را توصیف کنند؛ آنها خودشان فقیر، بدبخت و فلک زده بودند. شارلوت که بزرگ‌ترین آنها بود، زودتر از بقیه به دنیا آمد و دیرتر از بقیه هم مرد که دیگر جای خود دارد. در 4 سالگی شارولت، مادرشان مرد، در 9 سالگی‌اش 2 خواهر غیر معروفش مردند، در 12 سالگی خاله‌اش مرد و همین طور تا آخر عمر 39 ساله، شارلوت مرگ یکی یکی عزیزانش را دید. مدرسه رفتنش جز کتک خوردن، خاطره ای نساخت و مدرسه‌ای هم که خودش تأسیس کرد، سر یک سال ورشکست شد. دلدادگی‌اش به یک تراژدی وحشتناک تبدیل شد و اولین رمانش، «استاد» را ناشر برایش پس فرستاد. حتی شاهکارش «جین ایر» را مجبور شد در چاپ اول با اسم مستعار «کورربل» چاپ کند. معلوم است که همچین آدمی‌وقتی که می‌خواهد از بدبختی و رنج‌های یک دختر جوان بنویسد، چیزی خواهد نوشت که هنوز که هنوز است از متون جنبش‌های زنانه به حساب می‌آید. «جین ایر» داستانی است که همه منتقدان معتقدند قابل تطبیق با زندگی خود شارلوت است. نوانخانه ای که جین ایر در آن بزرگ می‌شود، همان مدرسه کودکی شارلوت است و شغل جین یعنی معلمی، همان شغل شارلوت است. دل بستن جین به اربابش _ آقای روچستر _ که بعدا ً می‌فهمیم همسرش را زندانی کرده، همان ماجرایی است که سر خود شارلوت درآمد و ازدواج روچستر و جین در آخر عمر، وقتی که روچستر سوخته و چهره اش را در آتش‌سوزی از دست داده، تأکیدی بر همه رنج‌هایی است که شارلوت و خواهرانش کشیده بودند. شارولت برونته یک زن فقیر بود که همه خواهرهایش فقیر بودند؛ همسایه، نوکر، کلفت، کالسکه چی، وکیل و چیزهای دیگر هم نداشت که اگر داشت، آنها هم فقیر بودند.

    با عشق و نکبت / امیلی برونته
    امیلی برونته یکی از خواهران رنگ پریده و اسرار آمیز برونته است که فقط 30 سال عمر کرد و فقط یک رمان نوشت. نوشتن و جوانمرگ شدن، طبیعت خانواده برونته بود اما عجیب و غریب بودن، ژنی بود که شاید در امیلی به کمال رسید. هر سه دختر خانواده برونته مردنی و رنگ پریده بودند. آنها اجازه نداشتند گوشت بخورند؛ اجازه نداشتند با بچه‌های ده نشست و برخاست کنند؛ اجازه نداشتند بلند بخندند یا سر و صدا کنند؛ چون آقای برونته می‌خواست بچه‌هایی پرطاقت و بی‌اعتنا به لذات دنیوی بار بیاورد؛ بچه‌هایی که تنها تفریح‌شان چرخیدن دور و بر قبرستان‌های اطراف خانه و کتاب خواندن باشد. تعلیمات آقای برونته وقتی با خلق و خوی امیلی ترکیب شد موجودی با عقده‌ها و تناقض‌های روانی و فراوان تحویل جامعه داد؛ موجودی که شاید در آن واحد یک نویسنده، یک کدبانو، یک مرد و یک بیمار روانی بود. امیلی احساساتی، سرکش و پرشور بود و از آن طرف به شکل جنون آمیزی خوددار، مغرور، کم رو، کمی ‌مردانه و تنها بود. تنها دوستش یک سگ بولداگ نیمه وحشی بود که او را هم یک بار (فقط چون رفته بود روی تخت خواب سفید و تمیز اتاق لم داده بود) تا حد مرگ کتک زد. با مشت بارها و بارها به چشم‌هایش کوبید و بعد خودش روی زخم‌ها ضماد گذاشت. بلندی‌های بادگیر تنها چیزی است که امیلی برونته نوشته است و در زمان انتشارش مردم از آن استقبالی نکردند. بلندی‌های بادگیر تند بود؛ مثل طبع نویسنده‌اش تند بود؛ پر از عذاب بود؛ پر از وجد بود؛ پر از وسوسه بود؛ پر از تصمیم بود. اگر رمانتیزم همان فرار از واقعیت باشد، بلندی‌های بادگیر یک داستان رمانتیک واقعی است اما این به آن معنا نیست که قلابی و دست دوم است. بلندی‌های بادگیر داستان آدم‌هایی است که امیلی هیچ وقت ندید و توصیف عشق‌ها و نفرت‌هایی است که امیلی هیچ وقت تجربه نکرد، اما این به آن معنا نبود که آنها وجود نداشتند؛ آنها همیشه با او بودند، همیشه آنجا بودند؛ توی تاریکی می‌لولیدند و چنگ می‌انداختند و امیلی همان طور که آن سگ را سر جایش می‌نشاند به آنها هم دهنه می‌زد؛ پس‌شان می‌زد.


    منبع:هفته نامه همشهری جوان
    Last edited by F l o w e r; 15-03-2012 at 15:48.

  14. 4 کاربر از MaaRyaaMi بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  15. #18
    پروفشنال
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست ها
    725

    پيش فرض ناگفته های زندگی ویکتور هوگو


    بسیاری از مردم از نوشته های ویكتور هوگو ، رمان نویس قرن نوزدهم ،‌لذت می برند اما معدود كسانی هستند كه داستان تراژدی دخترش آدل هوگو را بدانند.

    ویكتور ماری هوگو، داستان نویس ، شاعر و نمایشنامه نویس برجسته فرانسوی است.آثار او به بسیاری از افكار سیاسی و هنری رایج در زمان خویش اشاره دارد .
    ویكتور ماری هوگو، داستان نویس ، شاعر و نمایشنامه نویس برجسته فرانسوی در 26 فوریه 1802 میلادی در "بزانسون " به دنیا آمد و در 22 می 1885 میلادی چشم از جهان فرو بست . او شخصیت برجسته ادبی در قرن 19 میلادی و نماینده پیشتاز و مدافع مكتب رمانیتسم بود . هوگو در جوانی محافظه كار بود ، بعدها به شدت درگیر امور سیاسی جمهوری خواهانه شد . آثار او به بسیاری از افكار سیاسی و هنری رایج در زمان خویش اشاره دارد . با این حالی در جوامع انگلیسی زبان دو رمان اصلی او بسیار مشهور و شناخته شده است . گوژپشت نوتردام (1833) و بینوایان (1862) .
    هوگو همچنین در سرودن اشعار غنایی در قرن 19 میلادی برجسته و سرشناس بود .
    ویكتور تا 10 سالگی با پدرش كه ژنرال ارتش ناپلئون بود سفر می كرد و سپس در سال 1812 با مادرش كه به شدت طرفدار نظام پادشاهی بود در پاریس اقامت گزید . او در مدتی كوتاه به عنوان شاعر و داستان نویس ، موفقیت هایی بدست آورد و در سال 1822 با معشوقه دوران كودكی اش ،
    " آدل فوشر" ازدواج كرد. خانه این زوج محل ملاقات نویسندگان پیرو مكتب رمانتیك بود . از میان این نویسندگان می توان به " آلفرد داویگنی " و "چارلز آگوستین سنت بوو" منتقد اشاره كرد .
    چاپ سومین مجموعه شعر هوگو ، قصاید و تصانیف عاشقانه (1826) ، دورانی پر تنش و پر از خلاقیت بوجود آورد .
    در طی 17 سال آتی ، مقالات مختلف ، سه رمان پنج جلد كتاب شعر و نمایشنامه از هوگو منتشر گردید . با این حال شكست نمایشنامه منظوم او در سال 1843 میلادی و به دنبال آن مرگ دخترش " لئوپولدین " ، به بسیار مورد علاقه وی بود وقفه ای در خلاقیت شگفت آورش ایجاد كرد .

    او در سال 1845 یك پست سیاسی در حكومت وابسته به قانون اساسی شاه لوئیس فیلیپه ، قبول كرد و در سال 1848 نماینده مردم شد و بعد از لوئیس ناپلئون بناپارت ، رییس جمهور " جمهوری دوم " در فرانسه شد . او علیه اعدام و بی عدالتی اجتماعی سخن راند و بعدها در مجمع قانونگذاری و مجمع وابسته به قانون اساسی انتخاب شد .
    وقتی ناپلئون در سال 1851 قدرت را به طور كامل در دست گرفت قانون اساسی ضد پارلمانی را جایگزین كرد . هوگو او را علنا خائن فرانسه نامید . عقاید جمهوری خواهانه هوگو باعث تبعدش شد . او ابتدا به بروكسل و سپس به جزیره جرزی و نهایتا به جزیره گریزین كه از جزایر دریایی مانش است ، تبعید شد . در آنجا بود كه به نوشتن درباره نكوهش اعمال ظالمانه حكومت فرانسه ادامه داد و مقالات مشهور او بر ضد ناپلئون سوم در فرانسه ممنوع شد . با این وجود این مقالات تاثیر زیادی از خود به جای گذاشتند .
    هوگو در تبعید در زمینه نویسندگی به تكامل و پختگی رسید و اولین اشعار حماسه مصنوع خود را با نام " افسانه قرن ها " كتاب بینوایان و ...نوشت . با وجود اینكه ناپلئون سوم در سال 1859 تمام تبعیدی های سیاسی را عفو كرد اما هوگو از پذیرش این عفو سرباز زد زیرا پذیرش عفو بدین معنی بود كه او دیگر نباید از دولت انتقاد كند .
    او پس از سرنگونی امپراطوری روم در سال 1870 به عنوان قهرمان ملی به پاریس بازگشت و عضو مجمع نمایندگان ملی بعد به عنوان سناتور " جمهوری سوم " انتخاب شد .

    دیدگاههای مذهبی ویكتور
    دیدگاههای مذهبی هوگو در طول زندگی اش به سرعت تغییر كرد . او در جوانی به عنوان مسیحی كاتولیك سوگند یاد كرد كه مقامات و مسئولان كلیسا احترام بگذارد . اما به تدریج تبدیل به كاتولیكی شد كه به وظایف دینی اش عمل نمی كند و بیش از پیش به بیان دیدگاههای ضد پاپ و ضدكشیشی پرداخت . در طی دوران تبعید به طور تفننی به احضار روح می پرداخت و در سالهای بعد خداشناسی بر پایه عقل را كه مشابه آنچه كه مورد حمایت "ولتر" نویسنده فرانسوی بود، پا بر جا كرد .
    در سال 1872 وقتی متصدی آمارگیری از هوگو پرسید كه آیا كاتولیك است یا نه او پاسخ داد : "خیر، من آزاد اندیش هستم . "هوگو هیچگاه بیزاری خود را از كلیسای كاتولیك از دست نداد . این انزجار به دلیل بی تفاوتی كلیسا نسبت به وضعیت بد كاری زیر سلطه ظلم وجود حكومت پادشاهی و شاید هم به خاطر قرار گرفتن اثر هوگو ( بینوایان ) در لیست كتابهای ممنوعه پاپ بود .

    هنگام مرگ دو پسرش ، چارلز و فرانسوا ویكتور ، او اصرار داشت كه آنها بدون صلیب عیسی یا كشیش به خاك سپرده شوند . او در وصیت نامه اش هم همین شرط را برای خاكسپاری خود گذاشت . هوگو با اینكه معتقد بود عقاید كاتولیك منسوخ و رو به زوال است اما هیچگاه مستقیما از عرف و سنت انتقاد نكرد . او همچنان به عنوان فردی كه به وجود خدا معتقد است ، باقی ماند . او عمیقا به قدرت و ضرورت حمد وستایش ایمان داشت .
    عقل گرایی هوگو را در اشعارش از قبیل "توركمادا" (1869، درباره تعصب مذهبی ) ، پاپ (1878 ، كتابی است ضد كشیشی ) ، دین و ادیان (1880، در مرود رد سودمندی كلیساها ) و غیره می توان مشاهده كرد . هوگو می گفت: ادیان به تدریج از بین می روند ، اما این خداست كه باقی می ماند. او پیش بینی می كرد كه مسیحیت بالاخره روزی از بین خواهد رفت اما مردم همچنان به خدا ، روح و تعهد معتقد خواهند ماند .

    سالهای پایانی و مرگ هوگو
    وقتی هوگو در سال 1870 به پاریس بازگشت مردم از او به عنوان قهرمان ملی استقبال كردند . هو گو علیرغم محبوبیتش ، برای انتخاب دوباره در مجمع نمایندگان ملی در سال 1872 هیچ تلاشی نكرد . دو دهه آخر زندگی هوگو به خاطر بستری شدن دخترش در آسایشگاه روانی ، مرگ دو پسرش و نیز مرگ آدل (1868) بسیار ناراحت كننده بود .
    دختر دیگرش ،‌لئوپولدین ، در سال 1843 در یك حادثه قایق سواری غرق شد . هوگو با توجه به لطمات روحی و روانی كه بر او وارد شده بود همچنان به نوشتن ادامه داد و در سیاست هم تا سال 1878، كه سلامتی اش رو به زوال گذاشت ، فعال ماند . او در 30 ژانویه 1876 در انتخاب مجلس سنا ، كه اخیرا تاسیس شده بود انتخاب شد دوره آخر فعالیت سیاسی او ، یك ناكامی به شمار می آید .
    در فوریه 1881 هوگو هفتاد و نهمین سالگرد تولدش را جشن گرفت . به پاس این حقیقت كه هوگو وارد هشتادمین سال زندگی اش شده ، یكی از بزرگترین مراسم بزرگداشت برای این نویسنده كه در قید حیات بود ، برگزار شد .
    مراسم جشن از روز بیست و پنجم فوریه با اهدای گلدان سور( نوعی چینی فرانسوی ) به هوگو آغاز شد . این نوع گلدان هدیه ای سنتی برای مقامات عالی رتبه بود كه به ویكتور هوگو اهدا شد . روز 27 فوریه بزرگترین رژه در تاریخ فرانسه برگزار شد . رژه كننده ها شش ساعت راهپیمایی كردند تا از مقابل هوگو كه پشت پنجره اتاقش نشسته بود رد شوند . سربازان راهنما برای اشاره به ترانه كوزت در بینوایان گل های گندم به گردن خود آویخته بودند .
    ویكتور هوگو در 22 می 1885 در 83 سالگی از دنیا رفت . مرگ او باعث سوگی ملی شد و بیش از 2 میلیون نفر در مراسم خاكسپاری او شركت كردند . هوگو تنها به خاطر شخصیت والای ادبی در ادبیات فرانسه مورد تكریم قرار نگرفت بلكه به عنوان سیاستمداری كه به تشكیل و نگهداری "جمهوری سوم " و دموكراسی در فرانسه كمك كرد از او قدردانی به عمل آمد .

    آدل فوشر و ویكتور هوگو
    آدل فوشر دختری بود سبزه روی با موهای مشكی و ابروانی كمانی . او در 16 سالگی بانویی خوش سیما و جذاب بود . آدل فوشر اولین عشق ویكتور هوگو بود و ویكتور او را بسیار تحسین می كرد . دوران نامزدی آدل و ویكتور را می توان به عنوان تراژدی عاشقانه توصیف كرد .
    ویكتور و آدل همدیگر را از بچگی می شناختند . دو خانواده فوشر و هوگو با هم بسیار صمیمی بودند و بچه هایشان هم با هم بزرگ شدند . زندگی عاشقانه هوگو زمانی آغاز شد كه نوجوانی بیش نبود . او عاشق آدل ، دختر همسایه شان شد .

    مادر ویكتور او را از این عشق منع كرد . او معتقد بود كه پسرش باید با دختری از خانواده بهتر ازدواج كند . مخالفت خانواده های این دو دلداده در مورد ازدواجشان باعث بوجود آمدن شرایط تراژیكی شد . پدر آدل "پیرفوشر" در خفا از موفقیت روبه رشد ویكتور در ادبیات هیجان زده بود اما می ترسید كه مادام هوگو ، آدل را خوب و مناسب نداند در نتیجه به آدل هشدار داد كه ویكتور فردی مغرور ، دمدمی مزاج و تن پرور است . با این وجود آن دو پنهانی با هم نامه رد و بدل می كردند .

    ویكتور بدون شك معتقد بود كه ارتباط آنها به ازدواج ختم خواهد شد و آنقدر به این مسئله مطمئن بود كه زیر نامه اولش را گستاخانه ، با نام " همسر تو " امضا كرد . بعد از گذشت دوسال و ردو بدل شدن 200 نامه توسط دو دلداده ویكتور و آدل با هم ازدواج كردند و صاحب 5 فرزند شدند .

    هوگو ، آدل را از صمیم قلب و به شدت دوست داشت و شاید برای مدتی آدل مطمئن بود كه ویكتور را همان قدر دوست دارد . در سالهای اول نامزدی شان وقتی مادر آدل بیرون از خانه بود ، آدل بی معطلی و به طور پنهانی از مسیری تاریك می گذشت و به ملاقات ویكتور كه زیر درخت شاه بلوط منتظر او بود می رفت مانند كوزت كه پنهانی به دیدن ماریوس می رفت .

    اما آن دو جوان تر از آن بودند كه معنای واقعی عشق و آنچه از آن می خواهند درك كنند . عشق آنها ، عشقی بچگانه بود . آنها در مورد تعهدات و از خودگذشتگی در راه عشق فكر نكردند آنها كودكانی بودند كه با "عشق" بازی می كردند .
    ویكتور و آدل در 26 آوریل 1819 درست زمانی كه ویكتور 19 سال و آدل 16 سال داشت ، آشكارا به یكدیگر ابراز علاقه كردند .

    آدل معتقد بود كه هیچ چیز جز دختركی فقیر با افراد طبقه بورژوا (طبقه متوسط ) نیست و عقیده او در این باره كم و بیش درست بود . با وجود ظاهر نسبتا خوبی كه داشت اما چیز زیادی در مورد شخصیت او قابل ذكر نیست . او در مورد پوشش خود نه سلیقه داشت و نه زیركی به خرج می داد و همیشه با لباسهای غیر رسمی ، از مد افتاده ظاهر می شد . آدل فردی سر به هوا و كم هوش بود و این امر باعث شد كه وی از لحاظ فرهنگی عقب بماند . او به نبوغ آشكار و دستاوردهای همسرش فقط به خاطر ارزشهای مالی ارج می نهاد . او علاقه چندانی به شعر و شاعری نداشت . هر چند كه بعد ها دو تن از بزرگترین شاعران فرانسه به وی علاقمند شدند .

    آدل جوان و ساده لوح بود. او فكر می كرد كه ویكتور از او بتی ساخته و شاید حق با او بود . او ازصمیم قلب عاشق آدل بود و به او اطمینان می داد كه این روح و روان ماست كه به هم علاقه دارند نه جسم ما . او هیچ وقت نفهمید كه چرا ویكتور تمام شب را بیدار می ماند و می نویسد و بعد از 10 سال ( در حقیقت ازدواج آنها ده سال طول كشید ) مادام آدل هوگو مرتكب عملی شد كه تعجب آور نبود بالاخره روز عهدشكنی فرا رسید و او به همسرش ویكتور هوگو خیانت كرد .

    مسیو چارلز سنت بوو با هوگو كار می كرد و هوگو او را دوست خود می دانست . هوگو به سنت بوو جوان كمك كرد تا در حوزه شعر به تحقیق و تفحص بپردازد . در این مدت سنت بوو به زندگی مادام هوگو رخنه كرد . سنت بوو آدل را پنهانی در كلیسا ملاقات می كرد . اما ماهیت ارتباط آنها خسته كننده بود و به نظر می رسید مهم ترین بخش این قرار ، فریب دادن هوگو بود .

    رنج و عذاب اخلاقی هوگو در مورد این خیانت ، بسیار عظیم بود . درد او غیر توضیح بود . او همان طور كه در ناامیدی دست و پا می زد نوشت : من به این عقیده رسیده ام كه امكان دارد كسی كه مالك تمام عشق من است ، دیگر به من علاقه نداشته باشد و به من اهمیت ندهد مدت زیادی است كه من دیگر شاد نیستم این اتفاق او را به شدت جریحه دار كرد . هر كس بعد از مطالعه درد روحی او، به این فكر می افتد كه آیا او قادر به فراموش كردن بود ؟ و از اینكه توانست آرامش خود را دوباره بدست آورد ، متعجب می شود. كلاف زندگی هوگو با آدل ، آرام آرام و مقابل چشمانش باز شد و تكه تكه از هم گسیخت و این شاعرو نویسنده ناچار شد كه شادی را كنار ژولیت و ردوئت جستجو كند .

    داستان دختران هوگو!
    ویكتور هوگو ، وطن پرست و نویسنده بزرگ فرانسوی دو پسر و دو دختر داشت . دختر بزرگ او ، لئوپولدین هوگو ، در سال 1824 به دنیا آمد و در 19 سالگی به همراه شوهر وفادارش و بچه ای كه هنوز به دنیا نیامده بود در حادثه قایق سواری در رودخانه سن غرق شد . دختر كوچك او ، آدل هوگو ، به بیماری روانی مبتلا شد . بسیاری از مردم از نوشته های ویكتور هوگو ، رمان نویس قرن نوزدهم ،‌لذت می برند اما معدود كسانی هستند كه داستان تراژدی دخترش آدل هوگو را بدانند .

    آدل هوگو در دورانی كه با پدر مشهور خود در جزیره گرنزی در تبعید به سر می برد ، عاشق یكی از افسران ارتش نیروی دریایی بریتانیا به نام ستوان آلبرت پینسون شد . اما عشقی كه هیچگاه به سرانجام نرسید . آدل هوگو خاطرات عشق محكوم به شكست خود را طی عمر طولانی خویش بصورت رمز در دفترچه های خاطرات خود نوشت كه اخیرا رمزگشایی شده اند .

    ستوان پینسون و آدل هوگو بسیار به هم علاقه مند بودند اما پدر آدل ، ویكتور هوگو ، مخالف این رابطه بود زیرا پینسون مردی عیاش بی آبرو و قمار باز بود و مبلغ زیادی را بواسطه قمار مقروض بود و برای اینكه طلبكارانش نتوانند او را به زندان بیاندازند به ناچار وارد ارتش شد . او در نامه های عاشقانه اش به آدل قول داده بود كه با او ازدواج كند . ستوان پینسون برای انجام ماموریتی به هالیفاكس منتقل شد . آدل نیز در سال 1863 به دنبال او از خانه فرار كرده و به هالیفاكس در كانادا رفت . مخالفت پدر با رابطه آن دو موجب فرار آدل از خانه شد .

    او در هالیفاكس به دنبال محل سكونت پینسون می گشت تا بتواند با او تماس بگیرد . آدل در هالیفاكس هویت خویش را پنهان نمود و پانسیونی را ازیك زن آمریكایی به نام " ساندرز" اجاره كرد . وقتی آدل ، ستوان پینسون را ملاقات كرد و عشق جاودانی خود را به او نشان داد ، از جانب وی طرد شد . پینسون علاقه آدل را به خودش درك می كرد اما متاسف بود ... دیگر بین آنها رابطه ای وجود نداشت . او از آدل خواست به خانه و نزد خانواده اش بازگردد اما آدل این كار را نكرد . زمانی كه پدر آدل راضی به ازدواج آنها شد .
    مرد جوان دیگر علاقه ای به او نداشت .

    آدل در ذهنش از پذیرش این حقیقت سرباز زد وسعی كرد او را به ازدواج با خود ترغیب كند . او هنوز هم وسواس گونه پینسون را تعقیب می كرد . و كارهای او را مخفیانه زیر نظر می گرفت . به طوری كه وقتی متوجه نامزدی پینسون با یكی از دخترهای هالیفاكس شد ، نزد پدر آن دختر رفت و ادعا كرد كه نامزد پینسون است و از او بچه ای در راه دارد . او حتی به خانواده اش هم نامه نوشت و به دروغ گفت كه با پینسون ازدواج كرده است . آدل كم كم وقتی متوجه شد عشقش به پینسون یكطرفه است دچار افسردگی و جنون شد .

    ستوان پینسون سپس به باربادوس یكی از جزایر دریای كارائیب منتقل شد و آدل هم در حالیكه بیماری روانی اش در حال شدت یافتن بود به دنبال او به باربادوس رفت و در كوچه و خیابان زندگی می كرد . در آخر زنی بومی به نام "مادام با" از او مراقبت كرده و به او كمك كرد كه به خانه پدری اش بازگردد . آدل بقیه عمر خود را در پاریس به نوشتن خاطراتش گذراند و درسال 1915 در سن 85 سالگی، در حالیكه بیشتر از پدر و مادر ، خواهر و برادرهایش عمر كرده بود از دنیا رفت .
    Last edited by F l o w e r; 15-03-2012 at 16:27.

  16. #19
    پروفشنال
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست ها
    725

    پيش فرض حقایقی بسیار جالب در مورد چارلز دیکنز




    آرزوهای بزرگ آقای دیکنز

    مخترع کریسمس چه کسی است؟ کدام «بز» را می‌شناسید که رمان بنویسد؟ اسکروچ معروف تر است یا الیور توئیست؟ چطوری هنگام مرگ دختری به نام «نل» ده هزار آمریکایی همزمان ناله سر دادند؟

    دوران کودکی دیکنز «بهترین روزگار بود و بدترین روزگار بود. دوران عقل بود و دوران جهل بود. بهار امید بود و زمستان ناامیدی بود. همه چیز در پیش روی گسترده بود و هیچ چیز در پیش روی نبود. همه به سوی بهشت می‌رفتند و همه به سوی دوزخ رهسپار بودند. الغرض می‌توان گفت که آن دوره مثل دوره حاضر بود». این متن نمونه ای نثر دیکنز و شروع رمان «داستان دو شهر» است.


    دیکنز در بچگی کرم کتاب بود و خصوصا ً به «تام جونز»، «رابینسون کروزوئه»، «دن کیشوت»، «ژیل بلاس» و «هزار و یک شب» علاقه ویژه ای داشت؛ «صدای بازی بقیه بچه‌ها از حیاط می‌آمد ولی من در رختخواب خودم می‌ماندم و کتاب می‌خواندم». وقتی 10 سالش شد، مجبور شد به خاطر زندانی شدن پدرش مدرسه را ول کند و 2 سال در یک blacking factory که معلوم نیست کارخانه واکس سازی بوده و با کارگاه سیاهکاری، روی جعبه‌های واکس برچسب بچسباند (دیکنز کار تبلیغاتی‌اش را از اینجا شروع کرد)؛ «پدر و مادرم از این کاری که با این حقوق ناچیز (کمتر از یک شلینگ در روز) پیدا کرده بودم، آن قدر خوشحال شدند که اگر در امتحان ورودی کمبریج اول می‌شدم، محال بود این قدر کیف کنند». دیکنز گاهی پول نهار خوردن نداشت و در ساعت استراحت ظهرش چند کیلومتر را تا کاونت گاردن گز می‌کرد تا دست کم به خوراکی‌های مغازه‌های آنجا خیره شود!

    دیکنز در «خانه متروک» می‌گوید: «حتی اشخاص بزرگ هم اقوام تهیدست دارند» و الحق که این مرد بزرگ هم جز اقوام تهیدست چیزی در جهان نداشت. دایی‌های دیکنز که یکی دو تا گلبول قرمز اشرافی توی خون‌شان داشتند، حتی بعدها هم که او خیلی پولدار و مشهور شده بود، به خانه‌شان راهش نمی‌دادند و می‌گفتند «کلفت زاده» است.
    دیکنز فقط یک سال در 10 _9 سالگی و در 3 سال در 15 _ 13 سالگی به مدرسه رفت (بعدا ً در زمان روزنامه نگاری تحصیلاتش را کامل کرد). پدرش خوشحال بود؛ که «تحصیلاتی ندارد ولی خودش چیزهایی یاد گرفته». پدر دیکنز کلا ً مرد خوشحالی بود: چارلز کوچولو را به اداره‌اش می‌برد و روی یک چهار پایه بلند می‌ایستاند تا برای همکارانش آواز بخواند و قصه بگوید. رابرت براونینگ و ویلیام میک پیس تکری دقیقا ً همسن و همشهری دیکنز با کودکی‌های بسیار مرفه و تحصیلات عالی بودند اما در نهایت به گرد پای دیکنز هم نرسیدند. واقعا ً هم دیکنز شانس آورد که مدرسه نرفت و گرنه با آن آی کیو برابر 180، فوقش یک دکتر یا مهندس یا وکیل معمولی شده بود.


    چند حقیقت دیکنزی

    * نام «دیکنز» در یک نمایشنامه شکسپیر هم ذکر شده، به معنای شیطان، شرارت و بدشانسی است.
    * 7 پسر و 3 دختر داشت و همیشه همسرش را سرزنش می‌کرد که چرا نسبت به زن‌های دیگر این قدر بچه آورد! دیکنز که احساس نمی‌کرد این وسط تقصیری داشته باشد، آخرش هم سر پیری زنش را طلاق داد.
    * عشق «تنابز بالالقاب» بود و برای همه اطرافیانش (از جمله این 10 فرزند) اسم‌های مستعار بی‌معنی و من درآوردی‌ای درست می‌کرد.
    * پدر دیکنز به خاطر مبارزات سیاسی علیه استعمار انگلستان به زندان نیفتاد بلکه به زهر مارفروشی‌ها بدهکار بود. البته زندان رفتن برای این خانواده از وضع خانه خودشان بهتر بود چون به صورت خانوادگی و حتی با خدمتکارشان در زندان زندگی می‌کردند. این که چطور پول خدمتکار را داشتند ولی پول زهرماری را نه، هنوز بر همگان پوشیده است.

    * وسواس داشت. روزی «صدها بار» جلوی آینه می‌ایستاد و مو شانه می‌کرد. عین قرقاول یا طاووس لباس می‌پوشید (ظاهرا ً مختصری جلف بوده). فقط در راستای شمال به جنوب می‌خوابید. اگر در خانه چیزی سر جایش نبود، نمی‌توانست کار کند و در مهمانی، خانه دیگران را هم عین خانه خودش تمیز می‌کرد.
    * صرعی بود و توصیفش از صرع (مثلا ً در برادر نابکار الیور توئیست) آن قدر دقیق است که در کتب پزشکی مثال زده می‌شود.
    * عاشق خودش بود و خود را «گوهر درخشان انگلستان» می‌نامید.

    * اولین کتابش «قصه‌های پیک ویک» و آخرینش «راز ادوین درود» است که ناتمام مانده و تا حالا عده زیادی ادعای ادامه دادنش را کرده اند.
    * مشهورترین و پر فروش ترین داستان‌هایش، «سرود کریسمس» و «داستان دو شهر» هستند (نه الیور توئیست و دیوید کاپرفیلد).
    * بلندترین داستانش Bleak House است که با اسم خانه متروک، سریالش را چند باری از تلویزیون دیده ایم.

    * اثر مورد علاقه خودش دیوید کاپرفیلد است که می‌گویند خیلی به زندگی خود دیکنز نزدیک است.
    * در همه قصه‌های دیکنز حداقل یک شخصت اصلی یتیم وجود دارد.
    * دیکنز در 26 سالگی در یک جلسه فرانتس آنتون مسمر (مخترع هیپنوتیزم) شرکت کرد و در بقیه عمر به قول خودش بیماران زیادی را شفا داد.

    * کلا ً آدم شوخی بود. سنت در مخفی داشتن در کتابخانه در انگلیس آن زمان رسم بود. در مخفی کتتابخانه دیکنز قفسه ای از کتاب‌های تقلبی با عناوین مسخره بود؛ مثلا ً کتاب «دانایی‌های نیاکان» در چندین جلد (با عناوین «جهل»، «بیماری»، «خرافات»، «ابزارهای شکنجه» و ... ) و کتاب «فضیلت‌های نیاکان» با قطری بسیار اندک (می‌گفت کسی فضیلتی برای نیاکانش پیدا نکرده است).
    دیکنز- صرف‌نظر از مدل چهره و ریشش- از تخلص (pen name) بز (Boz) برای نویسندگی استفاده می‌کرد.

    Last edited by F l o w e r; 15-03-2012 at 15:44.

  17. #20
    پروفشنال
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست ها
    725

    پيش فرض 10 شخصیت محبوب و معروف رمانهای چارلز دیکنز!





    او به عنوان رکورددار خلق کاراکترهای منحصر به فرد و عجیب و غریب، در رمان‌هایش حدود هزار شخصیت جدید ساخته و پرداخته که به گفته بیوگرافی‌نویسان تقریبا ً همه آنها را از ...


    هزار شخصیت در جست و جوی نویسنده

    معروف‌ترین کاراکترهای خلق شده توسط دیکنز کدام‌ها هستند؟
    شاید عمده شهرت دیکنز به خاطر شخصیت‌هایی باشد که خلق کرده. او به عنوان رکورددار خلق کاراکترهای منحصر به فرد و عجیب و غریب، در رمان‌هایش حدود هزار شخصیت جدید ساخته و پرداخته که به گفته بیوگرافی‌نویسان تقریبا ً همه آنها را از آدم‌های دور و بر خودش در زندگی واقعی گرفته و فقط جنبه‌های خاصی از آنها را اغراق و کاریکاتوریزه کرده است؛ مثلا ً می‌گویند که آقا و خانم میکابر در دیوید کاپرفیلد شخصیت‌هایی هستند کپی شده از والدین خود دیکنز. در اینجا 10 تا از معروف‌ترین و محبوب‌ترین کاراکترهای دیکنزی را بر اساس نظر سنجی‌های تلویزیون کانال 2 انگلستان آورده‌ایم. البته حداقل 10 شخصیت معروف دیگر هم می‌شناسیم که می‌توانند ذخیره فهرست اصلی باشند: استلا، دختر سردی که خانم‌ هاویشام او را برای شکستن دل مردها تربیت کرده بود؛ جوگار جری، آهنگر مهربان و شوهر خواهر پیپ که بعدا ً با بیدی (عشق قدیمی ‌پیپ) ازدواج کرد؛ آقای پامبل چاک، دایی جوگار جری که پیپ را به خانم‌ هاویشام معرفی کرد؛ ایبل مگویچ، تبهکار فراری‌ای که پیپ در قبرستان برایش غذا می‌برد و پس از تبعید به استرالیا حامی ‌مالی او شد (آرزوهای بزرگ)؛ آقای کرات، منشی فقیر اسکروچ، تیم کوچولو، پسر معلول آقای کراچت که در صورت ادامه فقر قرار بود در کریسمس آینده بمیرد (سرود کریسمس)؛ نانسی، خانم بدنامی ‌که برای فاگین کار می‌کرد و نقشه فاگین برای قتل الیور را به اطلاع خانواده حامی ‌او رساند؛ بیل سایکس، مرد پلیدی که با اطلاع از خبر چینی نانسی او را کشت (الیور توئیست)؛ آقای موردستون، ناپدری دیوید کاپرفیلد که او را به مدرسه شبانه روزی سپرد و داد تا پشتش بنویسند «من گاز می‌گیرم»؛ پگاتی مهربان، خدمتکار قدیمی‌ خانواده دیوید که بعدا ً او را از پیش برادر قایق‌سازش برد (دیوید کاپرفیلد). اما این شما و این هم 10 شخصیت از همه معروف‌تر:


    1. ابنزر اسکروچ (سرود کریسمس)

    رباخواری که از شدت ادخال خون مردم در شیشه، دیگر هیچ دوستی برایش نمانده اما وقتی که 3 روح کریسمس گذشته، کرسمس حال و کریسمس آینده سراغش می‌آیند، چشمانش باز می‌شود و مثل دن کیشوت و هملت خودش را در ردیف معروف‌ترین شخصیت‌های داستانی جهان جا می‌زند.


    2. داجر هنرمند (الیور توئیست)

    هنر داجر این است که جیب بری را به کمال رسانده. او همان پسر بچه مردنی و کثیفی است که فاگین از او می‌خواهد به الیور جیب‌بری یاد بدهد. داجر شاهزاده یتیمان و بچه‌های خیابانی است؛ پیتر پنی دزد که البته از بچه‌های یتیم دیگر تا پای جان حمایت می‌کند.


    3. پیپ (آرزوهای بزرگ)

    این یکی از واقعی ترین کاراکترهای دیکنزی است؛ بچه بدبختی با آرزوهای بزرگ که انواع و اقسام حوادث شاد و تلخ و آدم‌های شاد و تلخ سر راهش قرار می‌گیرد تا میان این همه غرور و تحقیر، سرانجام بزرگ شود و جایش را در این دنیای بی سر و ته پیدا کند.


    4. آقای میکابر (دیوید کاپرفیلد)

    مردی خوش قلب اما بی عرضه و واداده که خودش جز خرج افزون بر دخل کاری نمی‌کند و در تزاید فقر و بدهی منتظر مانده تا بالأخره اوضاع خودش تغییر کند؛ هر وقت هم انذار و تبشیرش کنی، می‌گوید: «خوش آمدی ای فقر، ای گرسنگی، ای التهاب و ای گدایی!»


    5. آقای کیپ (عتیقه فروشی قدیمی‌)

    این همان آقای بدجنسی است که همراه دستیارش سایه به سایه دنبال نل و پدربزرگش بودند. بین خودمان بماند، پرد بزرگ نل به قماربازی معتاد بود و همه زندگی‌اش را به این آقای کیپ باخته بود؛ کوتوله گوژپشتی با بینی چنگکی و خنده‌ای مخوف که تخم مرغ را با پوستش می‌بلعد و در تعقیب بدهکارش مثل سگی له له می‌زند.


    6. فاگین (الیور توئیست)

    روباه پیر مکاری که در خیابان‌های تاریک لندن به شکار طعمه‌هایش، یعنی بچه‌ها می‌رود تا بتواند از آنها سکه ای دربیاورد و سپس اصل بودن آن سکه را با دندان‌های خراب و زردش امتحان کند؛ چهره ای مخوف‌تر از «شایلاک ربا خوار» شکسپیر که یهودی‌های آن زمان انگلیس را حسابی عصبانی کرد.


    7. خانم‌ هاویشام (آرزوهای بزرگ)

    اصلاح می‌کنم: «دوشیزه‌ هاویشام»؛ یک ملکه یخی بدجنس و سنگدل که هنوز لباس عروسی‌اش را عوض نکرده؛ ساعت‌ها را در همان لحظه نگه داشته و به نور اجازه ورود به خانه نمی‌دهد تا گذشت زمان را نفهمد.


    8. الیور توئیست (الیور توئیست)

    «آقا لطفا ً، من بازم می‌خوام.» این جمله الیور با کاسه خالی غذایش که آن را جلو آورده، معروف‌ترین جمله دیکنز است؛ پسر بچه ای همیشه مریض و نیازمند حمایت که به مردم دنیا یاد می‌دهد که به جای تکرار جمله « اون بازم می‌خواد! » نگذارند بچه‌ها استثمار شوند.


    9. نل کوچولو (عتیقه فروشی قدیمی‌)

    این شخصیت تا به حال هزاران قلب را در دنیا شکسته و اشک میلیون‌ها نفر را درآورده؛ دختری که دنبال مادرش می‌گردد و سرانجام هم به دنبال مادرش وارد پارادایس (بهشت) می‌شود. صحنه مرگ نل را قوی‌ترین نمونه «رئالیسم ویکتوریایی» می‌دانند.


    10. سام ولر (نامه‌های پیک ویک)

    این تقریبا ً اولین شخصیتی است که دیکنز خلق کرده و آغاز شهرتش را به او مدیون است؛ نوکر بامزه و نکته سنج آقای پیک ویک که در سفرهای وی به اطراف و اکناف کشور همراه اوست و قلب تپنده رمان را تشکیل می‌دهد.
    منبع: هفته نامه همشهری جوان

    Last edited by F l o w e r; 15-03-2012 at 15:40.

  18. این کاربر از mahdistar بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

برچسب های این موضوع

به اشتراک بگذارید

به اشتراک بگذارید