تبلیغات :
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی، صداگیر ماینر ، یونولیت
دستگاه جوجه کشی حرفه ای
فروش آنلاین لباس کودک
خرید فالوور ایرانی
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]




صفحه 1 از 4 1234 آخرآخر
نمايش نتايج 1 به 10 از 31

نام تاپيک: ■ شعر های سهراب به همراه فايل صوتی

  1. #1
    Banned linker's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jul 2005
    محل سكونت
    IrAn-tEhRaN-p30wOrLd
    پست ها
    1,749

    پيش فرض ■ شعر های سهراب به همراه فايل صوتی

    سهراب سپهری
    --------------------------------------------------------------------------------

    روشني من گل آب
    ابري نيست
    بادي نيست
    مي نشينم لب حوض
    گردش ماهي ها روشني من گل آب
    پاكي خوشه زيست
    مادرم ريحان مي چيند
    نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
    رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
    نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
    نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
    پشت لبخندي پنهان هر چيز
    روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
    چيزهايي هست كه نمي دانم
    مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
    مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
    راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
    من پر از نورم و شن
    و پر از دار و درخت
    پرم از راه از پل از رود از موج
    پرم از سايه برگي در آب
    چه درونم تنهاست

    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

  2. 2 کاربر از linker بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  3. #2
    حـــــرفـه ای *NashenaS*'s Avatar
    تاريخ عضويت
    Jan 2006
    محل سكونت
    ∞±
    پست ها
    2,395

    پيش فرض

    ممنون باز بزار...

  4. #3
    Banned linker's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jul 2005
    محل سكونت
    IrAn-tEhRaN-p30wOrLd
    پست ها
    1,749

    11 اهل كاشانم..................

    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

    صداي پاي آب
    اهل كاشانم
    روزگارم بد نيست
    تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
    مادري دارم بهتراز برگ درخت
    دوستاني بهتر از آب روان
    و خدايي كه دراين نزديكي است
    لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
    روي آگاهي آب روي قانون گياه
    من مسلمانم
    قبله ام يك گل سرخ
    جانمازم چشمه مهرم نور
    دشت سجاده من
    من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
    در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
    سنگ از پشت نمازم پيداست
    همه ذرات نمازم متبلور شده است
    من نمازم را وقتي مي خوانم
    كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
    من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
    پي قد قامت موج
    كعبه ام بر لب آب
    كعبه ام زير اقاقي هاست
    كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
    حجرالاسود من روشني باغچه است
    اهل كاشانم
    پيشه ام نقاشي است
    گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
    تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
    دل تنهايي تان تازه شود
    چه خيالي چه خيالي ... مي دانم
    پرده ام بي جان است
    خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است
    اهل كاشانم
    نسبم شايد برسد
    به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك
    نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد
    پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
    پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
    پدرم پشت زمانها مرده است
    پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود
    مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد
    پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟
    من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
    پدرم نقاشي مي كرد
    تار هم مي ساخت تار هم ميزد
    خط خوبي هم داشت
    باغ ما در طرف سايه دانايي بود
    باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
    باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود
    باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
    ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب
    آب بي فلسفه مي خوردم
    توت بي دانش مي چيدم
    تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد
    تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
    گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
    شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
    فكر بازي مي كرد
    زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار
    زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود
    يك بغل آزادي بود
    زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود
    طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها
    بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر
    من به مهماني دنيا رفتم
    من به دشت اندوه
    من به باغ عرفان
    من به ايوان چراغاني دانش رفتم
    رفتم از پله مذهب بالا
    تا ته كوچه شك
    تا هواي خنك استغنا
    تا شب خيس محبت رفتم
    من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
    رفتم ‚ رفتم تا زن
    تا چراغ لذت
    تا سكوت خواهش
    تا صداي پر تنهايي
    چيزها ديدم در روي زمين
    كودكي ديدم ماه را بو مي كرد
    قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
    نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
    من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد
    ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود
    من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
    و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز
    بره اي را ديدم بادبادك مي خورد
    من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد
    در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
    شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
    من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
    كاغذي ديدم از جنس بهار
    موزه اي ديدم دور از سبزه
    مسجدي دور از آب
    سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال
    قاطري ديدم بارش انشا
    اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال
    عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو
    من قطاري ديدم روشنايي مي برد
    من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
    من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت
    من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
    و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي
    خاك از شيشه آن پيدا بود
    كاكل پوپك
    خال هاي پر پروانه
    عكس غوكي در حوض
    و عبور مگس از كوچه تنهايي
    خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
    و بلوغ خورشيد
    و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح
    پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت
    پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت
    پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
    و به ادراك رياضي حيات
    پله هايي كه به بام اشراق
    پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت
    مادرم آن پايين
    استكان ها را در خاطره شط مي شست
    شهر پيدا بود
    رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ
    سقف بي كفتر صدها اتوبوس
    گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج
    در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
    پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
    كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد
    و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
    بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب
    چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
    مردگاريچي در حسرت مرگ
    عشق پيدا بود موج پيدا بود
    برف پيدابود دوستي پيدا بود
    كلمه پيدا بود
    آب پيدا بود عكس اشيا در آب
    سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون
    سمت مرطوب حيات
    شرق اندوه نهاد بشري
    فصل ولگردي در كوچه زن
    بوي تنهايي در كوچه فصل
    دست تابستان يك بادبزن پيدا بود
    سفره دانه به گل
    سفر پيچك اين خانه به آن خانه
    سفر ماه به حوض
    فوران گل حسرت از خاك
    ريزش تاك جوان ازديوار
    بارش شبنم روي پل خواب
    پرش شادي از خندق مرگ
    گذر حادثه از پشت كلام
    جنگ يك روزنه با خواهش نور
    جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد
    جنگ تنهايي بايك آواز
    جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل
    جنگ خونين انار و دندان
    جنگ نازي ها با ساقه ناز
    جنگ طوطي و فصاحت با هم
    جنگ پيشاني با سردي مهر
    حمله كاشي مسجد به سجود
    حمله باد به معراج حباب صابون
    حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات
    حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي
    حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي
    حمله واژه به فك شاعر
    فتح يك قرن به دست يك شعر
    فتح يك باغ به دست يك سار
    فتح يك كوچه به دست دو سلام
    فتح يك شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي
    فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ
    قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر
    قتل يك قصه سر كوچه خواب
    قتل يك غصه به دستور سرود
    قتل مهتاب به فرمان نئون
    قتل يك بيد به دست دولت
    قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ
    همه ي روي زمين پيدا بود
    نظم در كوچه يونان مي رفت
    جغد در باغ معلق مي خواند
    باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند
    روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
    در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود
    مردمان را ديدم
    شهر ها را ديدم
    دشت ها را كوهها را ديدم
    آب را ديدم خاك راديدم
    نور و ظلمت را ديدم
    و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم
    جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم
    و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم
    اهل كاشانم اما
    شهر من كاشان نيست
    شهر من گم شده است
    من با تاب من با تب
    خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
    من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم
    من صداي نفس باغچه را مي شنوم
    و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
    و صداي سرفه روشني از پشت درخت
    عطسه آب از هر رخنه ي سنگ
    چك چك چلچله از سقف بهار
    و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي
    و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
    متراكم شدن ذوق پريدن در بال
    و ترك خوردن خودداري روح
    من صداي قدم خواهش را مي شونم
    و صداي پاي قانوني خون را در رگ
    ضربان سحر چاه كبوترها
    تپش قلب شب آدينه
    جريان گل ميخك در فكر
    شيهه پاك حقيقت از دور
    من صداي وزش ماده را مي شنوم
    و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق
    و صداي باران را روي پلك تر عشق
    روي موسيقي غمناك بلوغ
    روي اواز انارستان ها
    و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
    پاره پاره شدن كاغذ زيبايي
    پر و خالي شدن كاسه غربت از باد
    من به آغاز زمين نزديكم
    نبض گل ها را مي گيرم
    آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
    روح من در جهت تازه اشيا جاري است
    روح من كم سال است
    روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
    روح من بيكاراست
    قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد
    روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد
    من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
    من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
    رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
    هر كجا برگي هست شور من مي شكفد
    بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن
    مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
    مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
    مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم
    مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم
    مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي
    تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير
    من به سيبي خشنودم
    و به بوييدن يك بوته بابونه
    من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم
    من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد
    و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند
    من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
    رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را
    خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد
    سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد
    ماه در خواب بيابان چيست
    مرگ در ساقه خواهش
    و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي
    زندگي رسم خوشايندي است
    زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
    پرشي دارد اندازه عشق
    زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
    زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
    زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
    زندگي بعد درخت است به چشم حشره
    زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
    زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
    زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
    زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
    خبر رفتن موشك به فضا
    لمس تنهايي ماه
    فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
    زندگي شستن يك بشقاب است
    زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
    زندگي مجذور آينه است
    زندگي گل به توان ابديت
    زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
    زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
    هر كجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است
    چه اهميت دارد
    گاه اگر مي رويند
    قارچ هاي غربت ؟
    من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
    و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
    گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
    چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
    واژه ها را بايد شست
    واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
    چترها را بايد بست
    زير باران بايد رفت
    فكر را خاطره را زير باران بايد برد
    با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
    دوست را زير باران بايد برد
    عشق را زير باران بايد جست
    زير باران بايد با زن خوابيد
    زير باران بايد بازي كرد
    زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
    زندگي تر شدن پي در پي
    زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
    رخت ها را بكنيم
    آب در يك قدمي است
    روشني را بچشيم
    شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
    گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
    روي قانون چمن پا نگذاريم
    در موستان گره ذايقه را باز كنيم
    و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
    و نگوييم كه شب چيز بدي است
    و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
    و بياريم سبد
    ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
    صبح ها نان و پنيرك بخوريم
    و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
    و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
    و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
    و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
    و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
    و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
    و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
    و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
    و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
    و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
    و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
    و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
    و نپرسيم كجاييم
    بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را
    و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
    و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
    و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند
    پشت سرنيست فضايي زنده
    پشت سر مرغ نمي خواند
    پشت سر باد نمي آيد
    پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
    پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
    پشت سر خستگي تاريخ است
    پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
    لب دريا برويم
    تور در آب بيندازيم
    وبگيريم طراوت را از آب
    ريگي از روي زمين برداريم
    وزن بودن را احساس كنيم
    بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
    ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
    مي رسد دست به سقف ملكوت
    ديده ام سهره بهتر مي خواند
    گاه زخمي كه به پا داشته ام
    زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
    گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
    و نترسيم از مرگ
    مرگ پايان كبوترنيست
    مرگ وارونه يك زنجره نيست
    مرگ در ذهن اقاقي جاري است
    مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
    مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
    مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
    مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
    مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
    مرگ گاهي ريحان مي چيند
    مرگ گاهي ودكا مي نوشد
    گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
    و همه مي دانيم
    ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
    در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
    پرده را برداريم
    بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
    بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
    بگذاريم غريزه پي بازي برود
    كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
    بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
    چيز بنويسد
    به خيابان برود
    ساده باشيم
    ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
    كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
    كار ما شايد اين است
    كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
    پشت دانايي اردو بزنيم
    دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
    صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
    هيجان ها را پرواز دهيم
    روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
    آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
    ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
    بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
    نام را باز ستانيم از ابر
    از چنار از پشه از تابستان
    روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
    در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
    كار ما شايد اين است
    كه ميان گل نيلوفر و قرن
    پي آواز حقيقت بدويم

  5. #4
    پروفشنال lopez's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    محل سكونت
    كاشان
    پست ها
    550

    10 ازت ممنونم

    بسيار ازت ممنونم كه شعر هاي سهراب رو گذاشتي واقعا كه شعر هاش با انسان صحبت ميكنند.
    راستي اول ارديبهشه ماه سالروز مرگ اين شاعر بزرگ بود چند روز پيش يه فاتحه هم براش بخونيد ثواب داره من حالا كه ديدم شما زحمت كشيدي وشعر اهش رو گذاشتي من هم تصميم گرفتم كه كتاب هاي سهراب رو كه به صورت
    الكترونيكي هست رو بذارم
    اين هم از عكسش اگه بازم خواستيد بگيد بزارم




    اميدوارم از شعر هاي اين شاعر بزرگ كاشاني لذت ببريد
    اين هم بيوگرافي كوتاه از سهراب
    سهراب سپهري، شاعر معاصر ايرانی ، در پانزدهم مهر ماه سال ‌١٣٠٧ در شهر قم به ‌دنيا آمد.

    سهراب تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش و دوره‌ متوسطه را در كاشان سپري كرد ، سپس رهسپار تهران شد و در هنركده‌ نقاشي دانشگاه مشغول به تحصيل گرديد.

    سپهري در سال ‌١٣٣٢ به دريافت نشان درجه‌ اول علمي از دانشكده‌ هنرهاي زيبا نائل آمد. او نخستين مجموعه‌ شعر نيمايي خود را با نام «مرگ رنگ» در سال ‌١٣٣٠ منتشر كرد كه با استقبال چنداني مواجه نشد.

    دو سال بعد «زندگي خواب‌ها» و «آوار آفتاب» را در سال ‌١٣٣٨ منتشر کرد كه مورد استقبال بيشتری قرار گرفت. از آثار او مي ‌توان به مجموعه‌ كتاب‌هاي «صداي پاي آب»، «شرق اندوه» (‌١٣٤٠)، «حجم سبز» (‌١٣٤٦)، «ما هيچ؛ ما نگاه»، «در كنار چمن»، و سپس «هشت كتاب» اشاره كرد. وي همچنين خاطره‌هاي خود را در كتابي با عنوان «اتاق آبي» گردآوري كرده است.



    وي سفرهايي به اروپا، ژاپن و هند كرد ؛ سپهري هم در نقاشي و هم در شعر، اسلوب خاصي داشت. نقاشي او بي‌تاثير از نقاشي ژاپن نبوده و شعرش هم از عرفان بودايي رنگ پذيرفته است. در زمان حيات وی و پس از مرگش چند نمايشگاه از آثار نقاشی او در ايران و خارج از كشور عرضه شده است.

    اين شاعر و نقاش معاصر، سرانجام در اول اردبيهشت ‌ماه سال ‌١٣٥٩ به ديار باقي شتافت و در امامزاده سلطان علي‌محمد باقر (ع) واقع در مشهد اردهال ـ از توابع كاشان ـ به خاك سپرده شد.

    رضا براهني در كتاب ”طلا در مس” چنين می نويسد: «بايد شعر سپهري را آن‌هايي بخوانند كه هرگز تفنگ نديده‌اند، جنگ نديده‌اند، گرسنگي نكشيده‌اند، يتيم نشده‌اند، بايد شعر سپهري را گوزن‌ها و آهوهايي بخوانند كه هرگز دچار دام نشده‌اند، هرگز صداي گلوله‌اي را كه از تفنگ صياد صفير مي‌كشد و جنگل را در خون مي‌غلطاند، نشنيده‌اند ....»



    محمد حقوقي نيز در مجموعه‌ي ”شعر زمان” درباره‌ ”شرق اندوه” آورده است: « همه‌ شعرهاي اين كتاب، حاصل توجه دوره‌اي شاعر به ديوان شمس بوده است. هم از لحاظ وزن و هم توجه به قوافي مكرر و هم حالات شورانگيز و شوق‌آميز. حالاتي كه شنوندگان حيرت‌زده را دعوت به حركت مي‌كند. دعوت به جست‌وجوي حقيقت ناپيدا و خاصه خداي مقصود شاعر، كه اولين نشانه‌های حضور او در همين كتاب احساس مي‌شود.»


    « رفته بودم سر حوض

    تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

    آب در حوض نبود.

    ماهيان مي‌گفتند:

    هيچ تقصير درختان نيست.

    ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

    پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

    و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


    به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

    برق از پولك ما رفت كه رفت.

    ولي آن نور درشت،

    عكس آن ميخك قرمز در آب

    كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

    چشم ما بود.

    روزني بود به اقرار بهشت.


    تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

    و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


    باد مي رفت به سر وقت چنار.

    من به سر وقت خدا مي رفتم ».


    منبع سايت تبيان
    Last edited by lopez; 24-04-2006 at 12:32.

  6. #5
    پروفشنال lopez's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    محل سكونت
    كاشان
    پست ها
    550

    12

    اينم چند كتاب الكترونيك از سهراب


    دیوان مرگ رنگ سهراب سپهری
    دیوان مرگ رنگ سهراب سپهری با امکان چاپ و جستجوی اشعار زبان: فارسی (550 KB)
    فرمت فايل: exe
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



    گزیده اشعار سهراب سپهری
    گزیده اشعار سهراب سپهری با امکان چاپ اشعار زبان: فارسی (1.18 MB )
    فرمت فايل: exe
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    مسافر-سهراب سپهري
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    منبع سايت سهراب سپهري
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    يه سر بزنيد جالبه
    Last edited by lopez; 24-04-2006 at 12:47. دليل: اينم كتاباش واقعا اگه دانلود نكني از دست دادي!!

  7. #6
    آخر فروم باز armin_goooodboy's Avatar
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    پست ها
    2,364

    پيش فرض

    سلام
    دوستان ممنون
    من عاشق سهراب هستم
    باهاش زندگی میکنم

  8. #7
    Banned linker's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jul 2005
    محل سكونت
    IrAn-tEhRaN-p30wOrLd
    پست ها
    1,749

    پيش فرض

    نقل قول نوشته شده توسط lopez
    اينم چند كتاب الكترونيك از سهراب


    دیوان مرگ رنگ سهراب سپهری
    دیوان مرگ رنگ سهراب سپهری با امکان چاپ و جستجوی اشعار زبان: فارسی (550 KB)
    فرمت فايل: exe
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



    گزیده اشعار سهراب سپهری
    گزیده اشعار سهراب سپهری با امکان چاپ اشعار زبان: فارسی (1.18 MB )
    فرمت فايل: exe
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    مسافر-سهراب سپهري
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    منبع سايت سهراب سپهري
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    يه سر بزنيد جالبه
    سلام دوست عزیز
    گذاشتن کتاب تو اینجا کار خلاف قوانین هست (شرمنده ها) ولی لطف کن کتب تک تک در تاپیک های مختلف معرفی کن

  9. #8
    پروفشنال lopez's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    محل سكونت
    كاشان
    پست ها
    550

    پيش فرض

    باشه linker جان مشكلي نيست ولي ميشه بگي چي بزارم

  10. #9
    Banned linker's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jul 2005
    محل سكونت
    IrAn-tEhRaN-p30wOrLd
    پست ها
    1,749

    پيش فرض نداي آغاز

    كفش هايم كو
    چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
    مادرم در خواب است
    و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
    شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
    ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
    بوي هجرت مي آيد
    بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
    صبح خواهد شد
    و به اين كاسه آب
    آسمان هجرت خواهد كرد
    بايد امشب بروم
    من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
    حرفي از جنس زمان نشنيدم
    هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
    كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
    هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
    من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
    وقتي از پنجره مي بينم حوري
    دختر بالغ همسايه
    پاي كميابترين نارون روي زمين
    فقه مي خواند
    چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
    مثلا شاعره اي را ديدم
    آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت
    و شبي از شب ها
    مردي از من پرسيد
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
    بايد امشب بروم
    بايد امشب چمداني را
    كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
    و به سمتي بروم
    كه درختان حماسي پيداست
    رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
    يك نفر باز صدا زد : سهراب
    كفش هايم كو؟

    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
    Last edited by linker; 29-04-2006 at 14:28.

  11. #10
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    دسته همگی درد نکنه
    خیلی هوایی شدم با این تایپک تا بازم برم تو نخ شعرای سهراب مثل قدیم
    بی آلایشی و سادگی
    یه دنیا ممنون از لینکر عزیز

صفحه 1 از 4 1234 آخرآخر

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •