تبلیغات :
فیس بوک


    

صفحه 1 از 6 12345 ... آخرآخر
نمايش نتايج 1 به 10 از 55

نام تاپيک: وحشی‌بافقی

  1. #1
    آخر فروم باز
    تاريخ عضويت
    Aug 2005
    محل سكونت
    Tabriz
    پست ها
    3,449

    پيش فرض وحشی‌بافقی

    وحشی بافقی
    محمد باقر شمس

    به‌نام چاشنی‌بخش زبان‌ها حلاوت‌بخش معنی در بیان‌ها
    شکرپاش زبان‌های شکرریز به شیرین نکته‌های حالت‌انگیز
    «از وحشی»

    در دنیای شگفت‌انگیز و سراسر زیبایی و پر افتخار ادب ایران به خاطر وجود و حضور به‌حق و به‌جای نوابغ عجوبه‌ای هم‌چون فردوسی، نظامی، مولوی، سعدی و حافظ در ضمیر و سینه‌ی همه‌ی ایران‌پرستان و ادب‌دوستان و عارفان و عاشقان و رندان، حق بسیاری دیگر از سلسله‌جنبانان این قبیله‌ی انسان‌ساز غوغاگر نادیده گرفته شده، به‌ویژه به‌لحاظ پدیده نوگرایی و تأثیر عمیق اوزان شعر نیمایی و شاگردان و پیروانش از دید جوانان ناشناخته مانده‌اند.

    از آن جمله است کمال‌الدین یا شمس‌الدین وحشی بافقی یزدی شاعر قرن دهم هجری معاصر شاه تهماسب صفوی و متوفی سال ۹۹۱ هجری شاعری بالفطره و خوش‌قریحه که می‌سزد بیشتر در حالات و افکار و اشعار او تعمق کرد و او را بهتر شناخت و شناساند.

    بخوانیم از قلم هم عصرانش

    ۱- احمد امین رازی در کتاب هفت اقلیم خود که یازده سال پس از اوقات وحشی آن را به پایان آورده درباره او می‌نویسد:

    مولانا وحشی هیچ‌وقت بی‌زمزمه‌ی دردی و سوزی نبوده و پیوسته نشأت عشقی بر مزاجش غالب می‌گشته و نور معنی در سواد شعر اوست. چون سحر در زلف عنبر بارشب»

    ۲- تقی الدین اوحدی بلیاتی هم زمان دیگر وحشی در عرفات عاشقین که به‌سال ۱۰۲۲ آن را به پایان آورده درباره‌ی وحشی ضمن قلم‌فرسائی فراوان می‌نویسد «الحق هیچ‌کس از متأخرین به شاعری و تازه‌گویی او نبوده مخصوصا غزلیاتش همه عالی است»

    ۳- ملا عبدالنبی فخر الزمانی قزوینی در تذکره‌ی میخانه که به سال ۱۰۲۸ آن را به پایان آورده می‌نویسد: «اشعارش اکثرا به طرز وقوع است و الحق که این فن را خوب ورزیده و هر چه گفته ناخنی به دل می‌‌زند»

    ۴- محمد قدرت‌اله گوپای موی هندی در تذکره‌ی نتایج الافکار خود می‌نویسد «اشعار دلاویزش معدن فصاحت است و گفتار شورانگیزش سراسر لطافت. همواره به شغل عشق و عاشقی می‌پرداخت و نرد محبت با نازنینان گل‌اندام می‌باخت، از اینجاست که کلامش چاشنی درد دارد و مستمعان را به تواجد می‌آورد»

    ۵- لطفعلی آذر بیگدلی در آتشکده‌ی آذر آورده

    «الحق سخنانش ملاحتی تمام و حلاوتی مالابه کلام دارد، از مراتب عشق و عاشقی آگاه و غزلیات رنگینش به این معنی گواه.»

    و بسیاری دیگر از تذکره‌نویسان پیشین و اساتید به‌نام هم‌عصر ما که درباره‌ی وحشی داد سخن داده‌اند.

    آری وحشی عاشقی تمام‌عیار و پاک‌باخته بود و اشعار سوزناک و آتش‌بارش از دل سوخته‌اش برخاسته که بر دل اهل دل می‌نشیند و می‌سوزاند.

    پژمان بختیاری شاعر معاصر درباره‌اش سروده:

    دل وحشی مگر آتش‌فشانی است
    که در هر بیتش از آتش نشانی است

    بهتر است از فرزندان خیال و احساس و اندیشه‌ی خودش بیاورم

    زبان جان گدازان آتشین است
    چو شمعش آتش اندر آستین است

    یا:
    حدیث عشق آتش بار باید
    زبان آتشین درکار باید

    یا:
    وحشی خموش باش که آتش‌فشان نشد
    الا دل چو شعله بر آتش‌نشسته‌ای
    عشرت در آن سر است که آید برون از او
    هر بامداد چهر به خوناب شسته‌ای

    وحشی با آن همه آتش درون و اشک برون که داشته باز هم در مقدمه‌ی مثنوی فرهاد و شیرین که شاهکار اوست، به درگاه خداوند می‌نالد و التماس می‌کند که:

    الهی سینه‌ای ده آتش‌افروز
    در آن سینه دلی وان دل همه سوز
    کرامت کن درونی درد پرورد
    دلی در وی درون درد و برون درد
    دلم پر شعله گردان سینه پر دود
    زبانم کن به گفتن آتش‌آلود
    به سوزی ده کلامم را روایی
    کزان گرمی کند آتش گدایی
    دلم را داغ عشقی بر جبین نه
    زبانم را بیانی آتشین ده
    بده گرمی دل افسرده‌ام را
    بر افروزان چراغ مرده‌ام را
    دلی افسرده دارم سخت بی‌نور
    چراغی زو به غایت روشنی دور
    هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
    دل افسرده غیر از آب و گل نیست
    سخن کز سوز دل تابی ندارد
    چکد گر آب از آن آبی ندارد
    به راه این امید پیچ در پیچ
    مرا لطف تو می‌باید دگر هیچ

    وحشی با الهام از حضرت حافظ که می‌فرماید:

    طفیل هستی عشقند آدمی و پری
    ارادتی بنما تا سعادتی ببری

    حافظانه می‌سراید:

    وجود عشق‌کش عالم طفیل است
    ز استیلای قبض و بسط و میل است
    منادی می‌کند عشق از چپ و راست
    که حد هر کمال این‌جاست این‌جاست
    کمال این‌جاست دیگر جا چه پویی
    زهی ناقص ز دیگر جا چه جویی
    اگر این‌جا زن آید مرد گردد
    رسد بی‌درد صاحب‌درد گردد
    مگر نتوان دوباره زندگانی
    که گر عشقت مدد بخشد توانی

    یا:خوشا عشق و بلای عشق بازی
    دل ما و جفای عشق بازی
    خوش آن راحت که دارد زحمت عشق
    مبادا هیچ دل بی‌رحمت عشق
    در او غم را خواص شادمانی
    از او مردن حیات جاودانی
    نهان در هر بلایش صد تنعم
    به هر اندوه او صد خرمی گم
    به جام او مساوی شهد با زهر
    در او یکسان خواص زهر و پازهر

    در زمان وحشی شاهان صفوی پایه و مایه‌ی سخن و سخن‌وری و ارج و بهای زبان دری را نمی‌دانستند. هم‌چنان‌که شاه تهماسب به جای صله به یکی از ستایش‌گرانش پیغام داد «به او بگویید منقبت ائمه سلام اله علیهم بسازد و از آنان پاداش اخروی چشم دارد» لذا شعرا و نویسندگان ایرانی به دربار شاهان هند رو می‌آوردند که در آن‌جا نوازش‌ها می‌دیدند.

    اما وحشی که فردی آزاده، وارسته، بلندنظر، قانع، گوشه‌نشین و دل‌سپرده‌ای پاک‌باز و پرمهر بود هرگز راه دربار شاهان هند یا شاهان صفوی را پیش نگرفت و مانند عنصری، عسجدی و فخری و فرخی و دیگران مداحی پیشه نساخت که به آلاف و الوف برسد. هم‌چنان‌که خاقانی درباره‌ی عنصری گفته

    شنیدم که از نقره زد دیگ‌دان
    ز زر ساخت آلات خان عنصری

    اگر هم وحشی اقدام به مداحی کرده بسیار کم‌رنگ و معقول و مقبول است و بیش‌تر درباره‌ی میر غیاث الدین محمد میر میران نواده‌ی پسری شاه نعمت‌اله ولی می‌باشد که در زمان وحشی حاکم یزد بوده و از او اعمال و نیات خیر به‌منصه‌ی ظهور رسیده و آثار عام‌المنفعه‌ای ایجاد کرده.

    در این مدایح هم غلو و اغراق چندانی وجود ندارد، از مقوله‌ی

    نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
    تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند

    که ظهیر الدین فاریابی در مدح قزل ارسلان از اتابکان آذربایجانی گفته. که سعدی در تعریض به او سروده:

    چه حاجت که نه کرسی آسمان
    نهی زیر پای قزل ارسلان
    مگو پای عزت بر افلاک نه
    بگو روی اخلاص بر خاک نه

    یا:

    من آن ستاره‌ی صبحم که از طریق ادب
    همیشه پیش رو آفتاب می‌آیم

    که منسوب است به شیخ بهایی در مدح شاه عباس صفوی.

    وحشی در نهایت تنگ‌دستی به سر می‌برده به طوری که نوشته‌اند اولین شعرش این بیت بوده

    اگر که هیچ ندارم سر کلی دارم
    چو شب شود به سر خویش مشعلی دارم

    که در اثر سرودن همین بیت مورد تشویق دوستانش قرار گرفت و به شاعری روی آورد.

    وحشی در مورد فقر خود سروده‌های بسیاری دارد که از آن جمله است

    المنه لله که ندارم زر و سیمی
    کز بخل خسیسی شوم از حرص لئیمی
    شغلی نه که تا غیر برد مائده خلد
    باید ز پی جان خود افروخت جحیمی

    یا:

    دلا اندوه دشمن گر نخواهی
    ز درویشی طلب کن پادشاهی
    چه خوش گفتند ارباب فصاحت
    خوشا درویشی و گنج قناعت

    یک شب از فرط تنگ‌دستی برای گرفتن یک شیشه شراب به در خانه‌ی باده‌نوشی رفته و درباره‌ی آن سروده است

    بر در خانه‌ی قدح‌نوشی
    رفتم و کردم التماس شراب
    شیشه‌ای لطف کرد اما بود
    چون حروف شراب نیمی آب

    حتی استر او همواره بی‌کاه و جو بوده چنان‌که خود گفته

    می‌رسم از راه و دارم استری کز فرط جوع
    قوت دندان ندارد ورنه قنطر می‌خورد
    حرص کاهش هست تا حدی که گر بگذارمش
    کهگل دیوار این ده را سراسر می‌خورد

    یکی از معانی قنطر پوست گاو است. شاید در این بیت هم به همین معنی آمده.

    یا:

    ز بی‌کاهی امشب ستور فقیر
    به‌جز عون عون کار دیگر نداشت
    زشب تا دم صبح بر یاد کاه
    نظر از ره کهکشان بر نداشت

    یا:
    مرکبی دارم و از حسرت یک مشت علف
    بر علف‌زار فلک بیند و دندان خاید

    وحشی شاعری مردمی و متواضع بوده و هیچ‌گاه چون شاعران دیگر به خودستایی نپرداخته و خود را برتر یا حتی هم‌طراز سرایندگان بزرگ به‌شمار نیاورده. او همواره مردم را به داشتن خصایل پسندیده و فروتنی خوانده و از خودخواهی بر حذر داشته و در این موارد پندها داده است.

    مانند

    ای علم کبر بر افروخته
    تاج تواضع ز سر انداخته
    خاک ره مردم آزاده باش
    بر صفت خاک ره افتاده باش
    خاک صفت راه تواضع گزین
    خاکی و از خاک نباید جز این

    درباره‌ی شعر خود می‌گوید:

    نه آن مقدارها چیزیست دل‌کش
    که افتد طبع دانا را به آن خوش
    ز صد بیت ار فتد یک بیت پر کار
    ز طبع من بود آن نیز بسیار

    و اگر تعریفی از خود کرده بسیار بی‌رنگ است:

    به ز اقرانم و خواهم که اگر نبود بیش
    نبود کم‌تر از اقران خودم قدر و مقام

    و بعداً اظهار پشیمانی کرده که:

    گزیدم گر طریق خودستایی
    بیان کردم سخن‌های هوایی
    بنا بر سنت اهل سخن بود
    و گر نه آن سخن کی حد من بود
    کسی کاین نظم بی‌مقدار خواند
    ز صد بیت ار یکی پر کار داند
    ز عیب آن دگرها دیده دوزد
    چراغ و صف این را برفروزد

    وحشی ریاکاران و دو رویان را نکوهش بسیار کرده:

    داد از این دیده‌های ظاهربین
    ریش و دستار و وضع شاعربین
    ریش و دستار هر که به بیند
    از همه شاعرانش بگزیند

    یا:
    موی زنخدان گذرانی ز ناف
    نیک بر آن مونشوی موشکاف
    پایه از این مایه نگردد بلند
    بُز هم از این مایه بود بهره‌مند

    یا:
    خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمار
    آیم به در صومعه زاهد و دین‌دار
    در بشکنم و از پس هر پرده زرقی
    بیرون فکنم از دل او صد بت پندار
    بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر
    آرم به در صومعه صد حلقه زنار

    یا:
    پیش رندان حق‌شناسی در لباس دیگر است
    پس به ما منمای زاهد خرقه پیشنه را

    وحشی غالبا از آدم‌نمایان می‌گریخته و منزوی می‌زیسته و به خود می‌گفته

    بیا وحشی که عنقائی گزینیم
    وطن در قاف تنهائی گزینیم

    یا:
    دلا برخیز تا کنجی نشینم
    ز ابنای زمان دوری گزینیم

    یا:
    مجو وحشی وفا از مردم دهر
    که کار شهد ناید هرگز از زهر
    از این عقرب نهادان وای و صد وای
    که بر دل جای زخمی ماند و صد جای
    به کس عنقا‌صفت منمای دیدار
    زمردم رو نهان کن کیمیاوار

    این عزلت‌گزینی موجب شده است که از اختیار همسر خودداری کند. شاید هم از تنگ‌دستی اقدامی نکرده چنان‌که خود گفته

    یک همدم و هم نفس ندارم
    می‌میرم و هیچ‌کس ندارم
    گویند بگیر دامن وصل
    می‌خواهم و دسترس ندارم
    دارم هوس و نمی‌دهد دست
    این نیست که این هوس ندارم

    یا:
    شاعر قانعم مجرد گرد
    از همه‌چیز و از همه‌کس فرد

    یا:
    بر بی‌کسی من نگر و چاره‌ی من کن
    زان کز همه‌کس بی‌کس و بیکارترم من

    وحشی همان‌طور که در تذکره‌ی میخانه آمده قهرمان صفت وقوع‌گویی است و بیش‌تر حالات درونی و تاثرات عشقی و ماجراهای واقعی زندگی خود را به شعر درآورده که قبول عام یافته است. در این مورد به آوردن چند نمونه بسنده می‌کنم.

    گله از بخت:

    از کاه کهربای گریزد ز بخت ما
    خنجر به‌جای برگ برآرد درخت ما
    الماس ریزه شد نمک سوده حکیم
    در زخم بستن جگر لخت لخت ما
    با این همه خجالت و ذلت که می‌کشیم
    از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما
    زورق گران و لجه خطرناک و موج صعب
    ای ناخدا نخست بینداز رخت ما
    وحشی تو بودی و من و دل شاه وقت خویش
    آتش فکند شعله گلشن به بخت ما

    ‌حال درون:

    ز شب‌های دگر دارم تب غم بیش‌تر امشب
    وصیت می‌کنم باشید از من باخبر امشب
    مباشید ای رفیقان امشب دیگر ز من غافل
    که از بزم شما خواهیم بردن دردسر امشب
    مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می‌بینم
    رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب

    در عاشقی:

    تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
    یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است
    در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
    بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
    صد بلعجبی هست همه لازمه عشق
    از جمله یکی قصه محمود و ایاز است
    عشق است که سر در قدم ناز نهاده
    حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است
    این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
    رنگینی منقار ز خون دل باز است
    این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد
    با برق جنون کاتش یاقوت گداز است
    وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش
    ور نه در مقصود به روی همه باز است

    این غزل را زمانی که معشوقش عاشق دیگری شده سروده است.

    می‌نماید چند روزی شد که آزاریت هست
    غالبا دل در کف چون خودستم کاریت هست
    چونی از شاخ گلت برگی و باری می‌رسد
    یا بر این خوش می‌کنی خاطر که گلزاریت هست
    در گستانی چو شاخ گل نمی‌جنبی ز جا
    می‌توان دانست کاندر پای دل خاریت هست
    عشق‌بازان رازداران همند از من مپوش
    همچو من بی‌عزتی یا قدر و مقداریت هست
    در طلسم دوستی کاندر تواش تاثیر نیست
    نسخه‌ها دارم اشارت کن اگر کاریت هست
    چاره خود کن اگر بی‌چاره‌سوزی هم‌چو تست
    وای بر جان تو گر مانند تو یاریت هست
    بار حرمان بر نتابد خاطر نازک دلان
    عمر من بر جان وحشی نه اگر باریت هست

    این غزل را هم خطاب به معشوق معشوقش سروده است:

    ای که دل بردی ز دل‌دار من آزارش مکن
    آن‌چه او در کار من کرده است در کارش مکن
    هندوی چشم تو شد میبین خریدارانه‌اش
    اعتمادی لیک بر ترکان خون‌خوارش مکن
    گر چه تو سلطان حسنی داری او هم کشوری
    شوکت حسنش مبر بی‌قدر و مقدارش مکن
    انتقام از من کشد مپسند بر من این ستم
    رخصت نظاره‌اش ده منع دیدارش مکن

    جای دیگر دارد او شه‌باز اوج جان ماست
    هم‌قفس با خیل مرغان گرفتارش مکن
    این چه گستاخی است وحشی تا چه باشد حکم ناز
    التماس لطف با او کردن از یارش مکن

    آرزوی عشقی هستی سوز

    خواهم آن عشق که هستی زسرما ببرد
    بی‌خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
    خانه آتش زدگانیم ستم گو می‌تاز
    آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد
    شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
    پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد
    دوزخ جور برافروز که من تاقویم
    نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد
    جرعه پیر خرابات بر آن پیر حرام
    که به پیش دگری دست تمنا ببرد
    وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی
    ما چه داریم که از ما ببرد یا نبرد

    این بود دسته‌گلی از گل‌زار بی‌همتای ادب ایران پیش‌کش به صاحب‌دلان نقل.
    """"""""""""""""""""""""""""
    پی نوشت :
    : الحق سخنانش ملاحتی تمام و حلاوتی مالابه کلام دارد، از مراتب عشق و عاشقی آگاه و غزلیات رنگینش به این معنی گواه.
    لطفعلی آذر بیگدلی

    وحشی که فردی آزاده، وارسته، بلندنظر، قانع، گوشه‌نشین و دل‌سپرده‌ای پاک‌باز و پرمهر بود هرگز راه دربار شاهان هند یا شاهان صفوی را پیش نگرفت.

    منبع: ماهنامه ادبی - اجتماعی - فرهنگی دانشجویان دانشگاه واترلو "کانادا"

  2. انفورماتیک پارسه

  3. #2
    ✘Deputy✘ Admin ✘ Tina's Avatar
    تاريخ عضويت
    Mar 2010
    محل سكونت
    Tehran
    پست ها
    10,313

    پيش فرض




    بـرای استفاده راحت تـر از فهرسـت بـه روش زیر عمل کنید :

    1. Ctrl + f یا F3 را فشار دهید
    2. کلمه ی کلیدی مورد نظر را وارد کنید
    3. کلمات هایلایت شده را بررسی کنید





    » غــزلــیــات :


    فهرست غزلیات بر اساس حرف آخـر قـافیـه جمع آوری شده است. برای پیدا کردن شعر مورد نظر کافی ست حرف آخر قافیه آن را در نظر بگیرید .
    ا

    غزل 2 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 3 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 4 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 5 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 6 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 7 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 8 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 9 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 10 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 11 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    ت


    غزل 12 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 13 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    د


    غزل 14 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 15 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 16 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 17 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 18 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 19 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 20 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 21 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 22 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 23 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 24 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 25 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 26 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    غزل 27 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 28 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 29 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    غزل 30 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 31 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 32 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    غزل 33 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 34 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 35 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 36 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    ز
    غزل 37 :
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    م

    غزل 38 :
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    غزل 39 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 40 : [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    ن

    غزل 31 :
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


    ی

    غزل 42 :
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    غزل 43 :
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



    » قـصـــایـــد :

    » مثنــویـــات :


    Last edited by Atghia; 18-07-2013 at 16:43. دليل: به روز رسانی تا پست 50#

  4. این کاربر از Tina بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  5. #3
    اگه نباشه جاش خالی می مونه sheeablo's Avatar
    تاريخ عضويت
    Oct 2007
    محل سكونت
    Poker Table
    پست ها
    376

    پيش فرض

    ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

    خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا


    رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

    التفاتی به اسیران بلا نیست ترا


    ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

    با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا


    فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
    جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

    همچو گل چند به روی همه خندان باشی

    همره غیر به گلگشت گلستان باشی


    هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

    زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی


    جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

    یاد حیرانی ما آری و حیران باشی


    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
    به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

    شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

    غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود


    همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

    یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود


    تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

    تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود


    من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
    موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

    دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

    جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد


    آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

    هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد


    این ستمها دگری با من بیمار نکرد

    هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد


    گر ز آزردن من هست غرض مردن من
    مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

    جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

    بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است


    چشم امید به روی تو گشادن غلط است

    روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است


    رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

    جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است


    تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
    چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

    مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

    عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست


    از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

    خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست


    از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

    چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست


    شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
    عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

    نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

    گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است


    جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

    ترک زرین کمر موی میان بسیار است


    با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

    نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است


    دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
    قصد آزردن یاران موافق نکند

    مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

    به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو


    از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

    داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو


    خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

    از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو


    از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
    از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

    مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

    دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت


    گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

    نکنم بار دگر یاد قد دلجویت


    دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

    سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت


    بشنو پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش
    ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش

    چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

    از سر کوی تو خودکام به ناکام روم


    صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

    از پیت آیم و با من نشوی رام روم


    دور دور از تو من تیره سرانجام روم

    نبود زهره که همراه تو یک گام روم


    کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
    جان من این روشی نیست که نیکو باشد

    از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

    یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی


    چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

    بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی


    حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

    نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی


    که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
    چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

    درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند

    سوز من سوخته داغ جفا می‌داند


    مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

    همه کس حال من بی سر و پا می‌داند


    پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند

    عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند


    چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
    سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

    از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

    چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت


    تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

    گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت


    نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

    نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت


    از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
    لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

    چند در کوی تو با خاک برابر باشم

    چند پا مال جفای تو ستمگر باشم


    چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

    از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم


    می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

    باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم


    خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
    طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

    سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

    ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم


    چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

    گره ابروی پرچین ترا بنده شوم


    حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

    طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم


    الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای
    کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

    اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

    زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم


    دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

    همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم


    لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

    هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم


    خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
    حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

    آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

    از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم


    پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

    همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم


    دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

    خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم


    خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
    سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
    Last edited by Tina; 02-01-2012 at 11:33.

  6. #4
    آخر فروم باز
    تاريخ عضويت
    Aug 2008
    پست ها
    2,299

    پيش فرض <| « کمال‌الدین محمد وحشی‌بافقی » | >

    کمال‌الدین محمد وحشی‌بافقی

    مولانا شمس‌الدین یا کمال‌الدین محمد وحشی‌بافقی یکی از شاعران نام‌دار سده دهم ایران است که در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهر بافق چشم به جهان گشود. دوران زندگی او با پادشاهی شاه تهماسب صفوی و شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده هم‌زمان بود. وی در سال ۹۹۱ هجری قمری در شهر یزد درگذشت
    آثار وحشی
    کلیات وحشی متجاوز از نه هزار بیت و شامل قصیده، ترکیب بند و ترجیع بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی است.
    وحشی دو مثنوی به استقبال از خسرو و شیرین نظامی دارد یکی به نام ”ناظر و منظور“ و دیگری به نام فرهاد و شیرین. مثنوی نخستین به سال ۹۶۶ به پایان رسید و ۱۵۶۹ بیت است و اما مثنوی دوم که از شاهکارهای ادب دراماتیک پارسی است، هم از عهد شاعر شهرت بسیار یافت لیکن وحشی بیش از ۱۰۷۰ بیت از آن را نساخت و باقی آن را وصال شیرازی شاعر مشهور سده سیزدهم هجری (م ۱۲۶۲) سروده و با افزودن ۱۲۵۱ بیت آن را به پایان رسانیده‌است. شاعری دیگر به نام صابر بعد از وصال ۳۰۴ بیت بر این منظومه افزود. مثنوی معروف دیگری که وحشی به پیروی از نظامی سروده ”خلد برین“ است بر وزن مخزن‌الاسرار و مرتب بهشت روضه. مثنوی‌های کوتاهی از وحشی در مدح و هجو و نظایر آنها بازمانده که اهمیت منظومه‌های یادشده را ندارد.


    گر چه دوری می‌کنم بی‌صبر و آرامم هنوز

    می‌نمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز

    باورش می‌آید از من دعوی وارستگی

    خود نمی‌داند که چون آورده در دامم هنوز

    اول عشق و مرا سد نقش حیرت در ضمیر

    این خود آغاز است تا خود چیست انجامم هنوز

    من به سد لطف از تو ناخرسند و محروم این زمان

    از لبت آورده سد پیغام دشنامم هنوز

    صبح و شام از پی دوانم روز تا شب منتظر

    همرهی با او میسر نیست یک گامم هنوز

    من سراپا گوش کاینک می‌گشاید لب به عذر

    او خود اکنون رنجه می‌دارد به پیغامم هنوز

    وحشی این پیمانه نستانی که زهر است این نه می

    باورت گر نیست دردی هست در جامم هنوز
    _*_*__*_*_*_*_*__*_*_*_*_*__*_*_*_*___*_*_*_

    سیری در اشعار


    کلیات وحشی بافقی بیشتر از نه هزار بیت است که شامل قصیده، ترکیب بند ، ترجیع بند، غزل، ، مثنوی ، قطعه و رباعی می شود.

    ترکیب بند ها و ترجیع بند هایش به خصوص مربع و مسدس آنها، همگی از جمله نظمهای دل انگیز دوره صفوی است.
    ساقی نامه ی طولانی او که به شکل ترجیع بند سروده، در نوع خود کم نظیر است که بعد از وحشی توسط شاعران دیگر با همان وزن و همان مضمون بارها مورد تقلید و جوابگویی قرار گرفت. به همین اندازه مسدس ترکیبها و مربع ترکیبهای او در شعر غنایی ارزشمند است و در نهایت زیبایی چنان ساخته شده که کمتر کسی است که تمام یا قسمتی از آن را به خاطر نسپرده باشند. اگر چه وحشی مبتکر این نوع ترکیب بند نیست، اما در این شیوه بر تمام شعرای شعرهای غنایی برتری دارد، به طوری که کسی در مقام استقبال و جوابگویی به آنها برنیامده است.
    غزلهای او سرآمد اشعارش است و از نظر ارزش و مقام، جزو رتبه های اول شعر غنایی فارسی است. در اکثر آنها، احساسات و عواطف شدید و درد و تألم درونی شاعر با زبانی ساده و روان و دلپذیر با نیرومندی هر چه تمامتر بیان شده است.

    مثنویهای وحشی بیشتر به استقبال و در مقام جوابگویی سروده شده است. او به نامهای ناظر و منظور و فرهاد و شیرین به استقبال خسرو و شیرین نظامی است. مثنوی اول او در 1569 بیت و در سال 996 هجری به پایان رسید.

    مثنوی دوم او بی شک یکی از شاهکارهای ادبیات در دراماتیک فارسی است که در همان زمان حیات شاعر شهرت بسیار یافت؛ اما وحشی نتوانست بیش از 1070 بیت از آن را بسراید و کار ناتمام او را شاعر معروف قرن سیزدهم هجری، وصال شیرازی با افزودن 1251 بیت به پایان رساند و بعد از وصال، شاعر دیگری به نام صابر، 304 بیت دیگر بر این منظومه افزوده دیگر است.

    وحشی همچنین مثنوی معروف دیگری به نام خلد برین دارد که باز هم به پیروی از نظامی و بر وزن مخزن الاسرار است. همچنین از وحشی، مثنویهای کوتاه دیگری در مدح و هجو و مانند آنها باقی مانده که ارزش مثنویهای دیگر او را ندارد.

    مقبره وحشی بافقی در یزد

    ویژگی سخن

    وحشی بافقی بی شک یکی از شاعران بارز و نام آور عهد صفوی است که اهمیت او در سبک خاص بیان اوست.

    مضمونها و ظرایف شاعرانه و بیان احساسات و عواطف و نازک خیالهای او آنچنان با زبانی ساده و روان بیان شده که گاه آنها را با زبان محاوره بیان می کند و گاهی چنان است که گویی حرفهای روزمره اش را می زند و همین به شاعری او ارزش و اعتبار فراوان می دهد.

    او سعی می کند از استفاده بیش از حد اختیارات شاعری دوری کند و در عوض کوشش خود را برای بیان اندیشه ها و تفکرات عالی خود که بیشتر به همراه احساسات و عواطف گرم است به کار می گیرد.

    او زبانی ساده و پر از صداقت را بر می گزیند و همین دلیلی است که در عهد خود به عنوان تواناترین شاعر مکتب وقوع محسوب می شود.
    در اشعار وحشی، واژه های مشکل و ترکیب های عربی بسیار کم دیده می شود؛ اما به جای آن از واژه ها و ترکیب های رایج زمان خود بسیار استفاده کرده است.

    وحشی همچنین به صنایع و آرایه های لفظی نیز توجه نمی کرد؛ جز آنکه برای استواری کلامش ضروری بوده باشد. گر چه وحشی در مثنویهایش بیشتر از نظامی و در غزل از غزلسرایان نام آور گذشته استقبال می گرد اما خود نیز طبعی مبتکر داشت چنانکه اکثر غزلهای او بعدها توسط شاعران دیگر مورد استقبال واقع شد
    .

    نما هایی از خانه وحشی بافقی در بافق





  7. 3 کاربر از M O B I N بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  8. #5
    تعلیق عضویت ...
    تاريخ عضويت
    Jun 2010
    محل سكونت
    ۩۞۩ NeVeR-LaNd ۩۞۩
    پست ها
    79

    پيش فرض


    آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
    اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
    شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
    گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
    کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
    وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
    رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
    جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
    وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
    گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ



  9. #6
    تعلیق عضویت ...
    تاريخ عضويت
    Jun 2010
    محل سكونت
    ۩۞۩ NeVeR-LaNd ۩۞۩
    پست ها
    79

    پيش فرض

    سلام جا داره من اینجا بگم ایشون شاعر بزرگی بود
    انواع قالب های شعری یک شعر دارن ایشون !
    غزل - رباعی - قصیده - قطعه - مثنوی -ترجیع بند - ترکیب بند

    یک شعر زیباش رو اینجا میزارم



    شرح پریشانی
    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
    داستان غم پنهانی من گوش کنید
    قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
    گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
    شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
    سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
    روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
    ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
    عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
    بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
    کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
    یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
    نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
    سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
    اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
    اول آن کس که خریدار شدش من بودم
    باعث گرمی بازار شدش من بودم
    عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
    داد رسوایی من شهرت زیبایی او
    بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
    شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
    این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
    کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
    چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
    که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
    چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
    بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
    بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
    من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
    پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
    حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
    قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
    نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
    این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
    زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
    چون چنین است پی کار دگر باشم به
    چند روزی پی دلدار دگر باشم به
    عندلیب گل رخسار دگر باشم به
    مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
    نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
    سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
    آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
    می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
    از من و بندگی من اگرش عاری هست
    بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
    به وفاداری من نیست در این شهر کسی
    بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
    مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
    راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
    قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
    اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
    بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
    با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
    تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
    آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
    وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
    چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
    چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
    ای پسر چند به کام دگرانت بینم
    سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
    مایه عیش مدام دگرانت بینم
    ساقی مجلس عام دگرانت بینم
    تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
    چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
    یار این طایفه خانه برانداز مباش
    از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
    می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
    غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
    به که مشغول به این شغل نسازی خود را
    این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را
    در کمین تو بسی عیب شماران هستند
    سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
    داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
    غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
    باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
    واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
    گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
    وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
    شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
    با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
    حاش لله که وفای تو فراموش کند
    سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند



  10. 5 کاربر از MoBn بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  11. #7
    پروفشنال Amir..H's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jun 2010
    محل سكونت
    "گااااااا"
    پست ها
    936

    پيش فرض

    [/COLOR]
    ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
    امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
    دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
    از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم
    رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
    حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
    کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
    انگار که دیدیم ، ندیدیم ندیدیم
    صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
    گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
    سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
    هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم
    ((وحشی)) سبب دوری و این قسم سخنها
    آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

  12. این کاربر از Amir..H بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  13. #8
    پروفشنال Amir..H's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jun 2010
    محل سكونت
    "گااااااا"
    پست ها
    936

    پيش فرض

    الاهی سینه‌ای ده آتش افروز
    در آن سینه دلی وان دل همه سوز

    هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
    دل افسرده غیر از آب و گل نیست

    دلم پر شعله گردان، سینه پردود
    زبانم کن به گفتن آتش آلود

    کرامت کن درونی درد پرورد
    دلی در وی درون درد و برون درد

    به سوزی ده کلامم را روایی
    کز آن گرمی کند آتش گدایی

    دلم را داغ عشقی بر جبین نه
    زبانم را بیانی آتشین ده

    سخن کز سوز دل تابی ندارد
    چکد گر آب ازو، آبی ندارد

    دلی افسرده دارم سخت بی نور
    چراغی زو به غایت روشنی دور

    بده گرمی دل افسرده‌ام را
    فروزان کن چراغ مرده‌ام را

    ندارد راه فکرم روشنایی
    ز لطفت پرتوی دارم گدایی

    اگر لطف تو نبود پرتو انداز
    کجا فکر و کجا گنجینه‌ی راز

    ز گنج راز در هر کنج سینه
    نهاده خازن تو سد دفینه

    ولی لطف تو گر نبود، به سد رنج
    پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج

    چو در هر کنج، سد گنجینه داری
    نمی‌خواهم که نومیدم گذاری

    به راه این امید پیچ در پیچ
    مرا لطف تو می‌باید، دگر هیچ

    وحشی بافقی



  14. 3 کاربر از Amir..H بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  15. #9
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست ها
    288

    پيش فرض

    کمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.


    ======


    گزیده اشعار_غزلیات
    غزل 2_ کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

    کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

    نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را


    توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم

    که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را


    من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم

    که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را


    به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی

    که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را


    اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری

    ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را


    نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی

    مگر وحشی نمی‌داند، زبان رمز و ایما را
    Last edited by Tina; 02-01-2012 at 12:28.

  16. #10
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Dec 2008
    پست ها
    288

    پيش فرض

    گزیده اشعار_غزلیات
    غزل3_راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را

    راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را

    این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را


    سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام

    این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را


    مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند

    شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را


    فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند

    این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را


    هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور

    چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را


    ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم

    دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را


    ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند

    خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را


    با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی

    پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

    ---------- Post added at 10:36 AM ---------- Previous post was at 10:34 AM ----------

    گزیده اشعار_غزلیات
    غزل4_چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را

    چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را

    در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را


    تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو

    بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را


    شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند

    زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را


    آنکه خدنگ نیمکش می‌خورم از تغافلش

    کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را


    خیل خیال کیست این کز در چشمخانه‌ها

    می‌کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را


    می‌جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان

    صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را


    وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه

    آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را



صفحه 1 از 6 12345 ... آخرآخر

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

به اشتراک بگذارید

به اشتراک بگذارید