تبلیغات :
آموزش تعمیرات لپ تاپ
دانلود رایگان نقشه لپ تاپ برای اولین بار در ایران
شاگرد زرنگ - بهترین نرم افزار برنامه ریزی کنکور
فروش حجمي فايل - دانلود فايلهاي شما
فیس بوک
فضای رایگان آپلود - آپلودترا


     بازی شجاع دل

صفحه 1 از 3 123 آخرآخر
نمايش نتايج 1 به 10 از 27

نام تاپيک: :::‌ اساطير و خدايان يونان باستان و افسانه آنها :::

  1. #1
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض :::‌ اساطير و خدايان يونان باستان و افسانه آنها :::

    درمورد خدايان يونان تو اين تاپيك مينويسيم

    ========================================
    همان طور كه مي دانيد يوناني ها خدايان زيادي داشتند.در اين مقاله سعي مي كنیم تعدادي از آنها را معرفي كنم.
    همچنین به بررسی صورتک های فلکی برگرفته شده از افسانه های یونانی می پردازیم ( از کتاب صورتهای فلکی و نشانه های نجومی نویسنده:دکتر اریک اوبلاکر )

    اسامي خدايان يوناني
    خدایان آسمان
    Zeus
    Poseidon
    Hades
    Hestia
    Hera
    Aris
    Athena
    Apollo
    Aphrodite
    Hermes
    Artemis
    Hephaestus
    خدایان تیتان
    Gaea
    Uranus
    Cronus
    Rhea
    Oceanus
    Tethys
    Hyperion
    Mnemosyne
    Themis
    Iapetus
    Coeus
    Crius
    Phoebe
    Thea
    Prometheus
    Epimetheus
    Atlas
    Metis
    خدایان دیگر
    Demeter
    Persephone
    Dionysus
    Eros
    Hebe
    Eris
    Helios
    Thanatos
    Pan
    Nemesis
    The Graces
    The Muses
    The Erinnyes
    The Fates



    1-زئوس:خداي خدايان.
    او خدای آسمان و حاکم Olympian بود او قدرت پدرش Cronus را بر انداخت
    او بعد با برادرانش Poseidonو Hades بر سر حاکميت جنگ کرد و بر آنها پيروز شد و حاکم اعلی خدايان شد. او حاکم اسمان و خدای بارن است
    سلاح او آذرخش است که بر کسانی که او را رنجانده باشند فرود ميايد
    او با Hera ازدواج کرد ولی بخاطر عشقبازی های زيادش معروف بود او همينطور مسيول کسانی که دروغ ميگفتند و يا سوگند ميشکستند بود
    او همچنين خدای قضاوت و بخشش است و حمايت کننده صعيفان و تنبيه کننده ی ظالمان
    در مورد ازدواجهای او
    زيوس قدرت فوق العاده ای در مقابل زنها داشت و همچنين قدرت او بعنوان خدای والا مقاومت در برابر او را سخت ميکرد. قبل از ازدواج با هرا او با Metis و بعد با Themis ازدواج کرد
    او علاقه به Demeter داشت ولی موفق نشد چون Demeter مقاومت کرد. همسر سوم او Mnemosyne بود و قبل از ازدواج با Leto بود رابطه های او بعد از ازدواج با هرا
    Europa
    Io
    Semele
    Ganymede
    Callisto
    Leto




    Hestia -- الهه ي اجاق و خانواده:

    او خواهر Zeus بود . و او یک الهه باکره بود. او هیچ نقش مهمی در اسطوره ها ندارد و همچنین هیچ قدرت خاصی هم ندارد. او الهه اجاق خانواده . هر شهر یک اجاق عمومی دارد که وقف او شده است و اتش اجازه ی خاموش شدن ندارد. در میان خدایان او مهربان ترین و درستکار ترین الهه ی است.
    ---------------
    او همسر زيوس و خواهر او بود. او با خدای اقيانوس Titans Ocean بالا امد . او الههی والايی و بزرگيست و خدای ازدواج و دوران کودکی و مسيول نگهداری از زنان متاهل است.

    او به عنوان همسر زیوس بود ولی در اول همیشه با زیوس دعوا داشت
    زمانی که زیوس خود رابسیار مغرور و بالاتر از بقیه خداها میدید هرا خدایان را راضی کرد که در یک شورش شرکت کنند. وظیفه ی او در این شورش دارو خوراندن به زیوس بود. و در این قسمت او موفق شد. آنها قرار بود که زیوس خوابیده را را ببرند و ببندند ولی این با بحث شروع شد. Briareus که بسیار وفادار بود ب زیوس این بحث را شنید و به اتاق امد و گره های زیوس را باز کرد زیوس از روی صندلی پرید و سلاح خود را گرفت و بقیه خدایان به پایه او افتادند و از او طلب بخشش و عفو کردند. او هرا را گرفت و اورا با زنجیر طلایی از اسمان آویزان کرد. هرا تمام شب را گریه کرد و ولی بقیه خدایان دخالت نکردند. گریه او زیوس را بیدار کرد و زیوس قبول کرد که اورا در صورتی ازاد کند که به او قول بدهد دیگر بر ضد او طغیان نکند. با اینکه او دگر طغیان نکرد ولی او همیشه بر ضد برنامه ها و نقشه های زیوس طوطیه میچید و خیلی مواقع اورا گول میزد. داستانهای بسیاری در مورد هرا و انتقامهای حسودانه او بخاطر خیانتهای زناشویی زیوس است. حیوانات وقف شده برای او گاو و طاووس است و محبوب ترین شهر او Argos است.





    هادس(Hades)خداي مرگ و عالم اموات:
    برادر زيوس است او بعد از قلبه کردن به پدر با برادرانش بسيار جنگ کرد و او به بدترين قسمت جاهن رسيد و خدای دنيای زير زمين شدو حاکم مرده ها. او يک شاه حريص است

    او کاملا بی میل بود که به بقیه ی فرمانبرانش اجازه ی رفتن بدهد.
    او همچنین خدای توانگری هم هست به خاطر
    معدن آهن پر ارزش از زمین. او یک کلاه دارد که اورا نامریی میکند و به ندرت دونیای زیر زمین را ترک میکند. او خیلی وحشتناک است ولی هوس باز نیست. همسر او Persephone که Hades او را دزدید. او شاه مرگ است ولی مرگ دارای یک خدا به نام Thanatos. است

    معرفي را كوتاه مي كنیم:
    كرونوس:خداي زمان،پسر اورانوس و گايا(آسمان و زمين)
    استروپس:خداي طوفان،برادر كرونوس
    زئوس (شاه خدایان)
    آفرودیته (ایزدبانوی عشق و زیبایی)
    آپولو (ايزد موسيقي،چوپاني،خرد.مشخص نيست)
    آریس (خدای جنگ)
    آرتمیس (ایزدبانوی شکار)
    آتنا (ایزدبانوی خرد)
    دیمیتیر (ایزدبانوی کشاورزی)
    هرا (همسر زئوس،الهه ي زنان)
    هرمس (خدای سفر)
    هستیا (ایزدبانوی تندرستی)
    پوزئیدون (خدای دریا)
    هادس(خداي اموات)
    متيس(عقل برتر،همسر پيشين زئوس)

    چند جانور افسانه ای:
    پگاسوس :اسب بالدار هرکول.
    اکیدنا:هیولای مؤنث که نیمی پری و نیمی مار بود.
    سربروس:سگی با سه سر و ماری به جای دم

    چنداسطوره ی یونان:
    نمسیس:اله ی انتقام
    هرمس:پیک خدایان و خدای سفر
    یو:دوشیزه ی زیبایی که زئوس عاشقش بود و توسط هرا همسر زئوس به گوساله تبدیل شد
    آرس:خدای جنگ
    گانی مید:پسر بچه ی زیبایی که ساقی خدایان بود.
    مدوسا:مدوسا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بود که به دلیل مرتکب شدن گناهی توسط یکی از الهه ها به گرگن که موجوداتی بسیار زشت با بدن پوشیده از فلسهای نفوذ ناپذیر،موهایی از مارهای زنده و دندانهایی تیز کرد.او آندرومدا دختر قیفاووس و ذات الکرسی را اسیر کرد که قهرمان اساطیری به نام برساوش او را آزاد و سر مدو سا را برید.

    صورت فلکی حمل چگونه به اسمان امد؟
    زیبا ترین افسانه ای که درباره ی حمل گوسفند نر(قوچ) وجود دارد به طور یقین داستان قوچ پشم طلایی است.این افسانه مربوط به عهد یونان باستان است.می گویند در زمان های خیلی قدیم در انجا پادشاهی به نام"اتاماس" زندگی می کرد.او با بانوی ابرها"نفله" ازدواج کرده بود و از او دو فرزند داشت دختری به نام" هله" وپسری به نام "فریکسوس". پادشاه پس از یک زندگی مشترک طولانی همسر نخست خود را طلاق داد و با"اینو"ازدواج کرد و ان طور که در افسانه ها امده است اینو نامادری بسیار شرور و بدجنسی بود.او با نفرت شدیدی همیشه در پی اذیت و ازارهله و فریکسوس بود و تلاش می کرد انها را سربه نیست کند.بنابراین اینو زنان سرزمین خود را قانع کرد که تمام بذر های غلات را برشته کنند تا در هنگام کاشت در زمین بپوسد و به این ترتیب مردم با خطر قحطی و گرسنگی روبه رو شوند.بعد او گناه این فاجعه را به گردن دو کودک انداخت.پادشاه دستور داد تا از راهبه"پیتیا"در معبد "دلفی" بپرسند که برای نجات انسانها از گرسنگی و مرگ چه باید کرد.ملکه ی خیانتکار پیکهایی را که شاه به دلفی فرستاده بود تطمیع کرد و انها در مراجعت به پادشاه گزارش دادند که زمینها هنگامی دوباره بارور خواهند شد که پسری را که از ازدواج اول خود داشت یعنی فریکسوس را در محراب خدای خدایان زئوس قربانی کند.همان گونه که در کتاب های عهد عتیق (تورات) هم امده است قربانی انسان ها به درگاه خدایان برای به رحم اوردن خدایان متداول بود و رواج داشت.اما برگردیم به داستان اتاماس و فریکسوس!پادشاه برای نجات قومش از قحطی و گرسنگی با قربانی کردن پسرش در محراب معبد زئوس موافقت کرد.ولی خوشبختانه کار به انجا نرسید. هنگامی که فریکسوس در غل وزنجیر بر قربانگاه دراز کشیده بود قوچی ظاهر شد که می توانست مانند انسان ها سخن بگوید و پشم هایی طلایی داشت.این بانوی با شکوه که به خواهش بانوی ابرها نفله از سوی خداوند "هرمس" ارسال شده بود هردو کودک هله و فریکسوس را بر پشت خود سوار کرد.و به اسمان پرواز کرد.سفر از اروپا به اسیا بود در میان راه هله که دختر بچه ای بیش نبود از پشت قوچ سقوط کرد و در دریا غرق شد.تنگه ای که می گویند او در ان غرق شده است_داردانل امروز_به یاد او"هلسپونت" نام گرفت.قوچ به همراه فریکسوس به پرواز ادامه داد تا به سرزمین دوردستی در پایان جهان به نام "کلوخیس" رسید. پادشاه کلوخیس قوچ را قربانی کرد و پوست پشم طلایی ان را به درخت بلوطی اویزان کرد که اژدهای ترسناکی از این درخت و پوست محافظت می کرد.در افسانه امده است که بعد ها دریانورد "لاسون" با کشتی "ارگو"پوست طلایی را به یونان باز گرداند.به هرحال روح قوچ به پاس کارهای نیکش به اسمان صعود کرد.
    اتاماس:Athamas
    نفله:Nephele
    هله:Helle
    فریکسوس:Pherixos
    اینو:Ino
    پیتیا:Pythia
    دلفی:Delphi
    هرمس:Hermes
    هلسپونت:Hellespont
    کلوخیس:Klochis
    لاسون:Lason
    ارگو:Argo


    صورتک های فلکی

    صورت فلکی سنبله (خوشه)را از چه زمانی می شناسند؟
    صورت فلکی سنبله یکی از قدیمی ترین صورتهای فلکی است که توسط انسان شناسایی و توصیف شده است.اکثر اقوام باستانی این صورت فلکی را به عنوان الاهه ی باربری مقدس می شمردند.بابلیها در این صورت فلکی الاهه "ایشتار"را می دیدند که به خدای غلات"تموز"عشق می ورزید. هرسال هر سال وقتی که او را درو می کردند و زمین را شخم می زدند ایشتار به سوگ او می نشست.او در زمستان به جهان زیرین می رفت تا تموز را بازگرداند.انگاه در اغاز سال تموز در جامه ای سبز و تازه دوباره در زمین ضاهر می شد.
    این صورت فلکی نزد یونانیان باستان نیز الاهه ی باربری "دیمتر"یا دخترش "پرزفون"به شمار می رفت.خدای خدایان زئوس به خدای جهان زیرین "هادس"قول داده بود که این دختر را به همسری او در اورد و هادس دختر را فریفته و ربوده بود.الاهه دیمتر با از دست دادن دخترش خیلی غمگین شد و درختان و زمین های کشاورزی را خشکانید.بالاخره زئوس تصمیم گرفت برای جلوگیری از قحطی و گرسنگی انسان ها اجازه دهد که پرزفون دو سوم سال را نزد مادرش بر زمین و یک سوم دیگر را نزد همسرش در جهان زیرین به سر اورد.به محض ان که پرزفون به زیر زمین می رفت هوا سرد و بارانی می شد.برگ های درختان می ریختند بارش برف اغاز می شدو زمستان از راه می رسید.زمانی که پرزفون دوباره به روی زمین باز می گشت همه جا سبز می شد و بهار اغاز می شد.به این ترتیب صورت فلکی سنبله تغییر فصلها را نیز به خاطر می اورد.
    در تعبیر دیگر صورت فلکی سنبله "اوانیا" الاهه ی یونانی اختر شناسی به شمار می امد. رومیان این صورت فلکی را "آسترآ"یعنی الاهه ی عدالت و قوانین طبیعت تصور می کردند.و مسیحیان پیشین در این صورت فلکی "مریم مقدس"را مشاهده می کردند.
    ستاره ی اصلی سنبله یعنی"سماک اعزل" حدود 280 سال نوری از ما فاصله دارد و 2300 بار نورانی تر از خورشید است.در واقع سماک اعزل یک جفت ستاره اند که در مدت فقط 4 روز به دور یکدیگر می گردند.به عبارت دیگر انها ستارگانی دو قلو اند.

    تموز:Tamuz
    دیمتر:Demeter
    پرزفون:Persephone
    هادس:Hades
    اوریانا:Urania
    آسترآ:Astraea
    مریم مقدس:Virgin mary
    سماک اعزل:spica

    ارتمیس اسم الاهه شکار بوده.این هم درباره ی این ایزد بانوی عزیز:

    می گویند روزی جبار(شکارچی)"آرتمیس"الاهه ی شکار را هنگام شنا در اب غافلگیر کرد آرتمیس از این واقعه عصبانی شد و شکارچی را به صورت گوزن در اورد.انگاه سگ های شکاری او نتوانستند شکارچی را باز شناسند و وی را تکه تکه کردند و از هم دریدند.پس از ان جبار به همراه سگ ها به شکل صورت فلکی به اسمان صعود کرد.
    در داستانی دیگر جبار معشوق آرتمیس یا "آرورا"الاهه ی سر خفام بامداد انگاشته می شود.می گویند الاهه ی شکار آرتمیس که وظیفه ی نور افشانی ماه را نیز بر عهده داشت به خاطر جبار فراموش کرد نور ماه را بتاباند.خدای خورشید از این موضوع چنان عصبانی شد که شکارچی را با تایش اشعه های نورانی خود نابود کرد.بر اساس این افسانه آرتمیس خود از روی اشتباه جبار درمانده را مورد اصابت تیر قرار داد.او برای انکه لا اقل بخشی از این بی عدالتی را جبران کند از پدرش زئوس خواست که شکار چی یا جبار را با سگهایش و شکاری که کرده بود یعنی خرگوش (صورت فلکی ارنب)به اسمان منتقل کند.
    آرورا:Aurora

    درباره صورت فلکی سرطان(خرچنگ) چه می دانیم؟
    صورت فلکی نه چندان نمایان سرطان_که به خاطر ستارگان کم سویی که دارد در شهرهای بزرگ هیچ قابل رویت و شناسایی نیست_انسان را به یاد قهرمان کبیر یونانی هرکول یا "هراکلس" یا "هرکولس"می اندازد.او ماموریت داشت یک اژدهای آبی چند سر را بکشد.این نبرد نخست نا امیدکننده به نظر می رسید.به جای هر سری که هرکول از بدن اژدها قطع می کرد دو سر می رویید.تمام جانوران از هرکول پشتیبانی می کردند مگر یک خرچنگ_که از سوی الاهه"هرا"که از هرکول نفرت داشت فرستاده شده بود_اگرچه خرچنگ مرتب پاشنه ی پای قهرمان را گاز می گرفت ولی بالاخره او موفق شد بر اژدهای بزرگ پیروز شود.پس از ان خرچنگ به پاس کمک هایش به الاهه هرا از سوی او به شکل یک صورت فلکی(سرطان)در اسمان جای گرفت.جالب توجه است بدانیم خیلی پیشتر از ان مردم در این صورت فلکی که درخشانی چندانی ندارد.جانوری را با پوسته ای سخت (لاک پشت مانند) مجسم می کردند.در بابل ان را به شکل لاک پشت و در مصر باستان ان را به شکل "اسکارا بویس"سوسک مقدس می دیدند.
    بسیاری از اقوام باستانی در صورت فلکی سرطان که به خاطر ستارگان کم سویش مانند لکه ی کم رنگی در اسمان اثر می گذارد دروازه ای را تصور می کردند.انها معتقد بودند که روح ادمیان از میان این دروازه از اسمان به زمین می اید.
    هراکلس:Heracules
    هرکولس:Hercules
    هرا:Hera
    اسکارابویس:Skarabaeus


    صورت فلکی اسد (شیر)پیشتر چه مفهوم و اعتباری داشت؟
    صورت فلکی اسد حتی در زمان مصریان باستان هم مورد احترام بود زیرا به هنگام طغیان سالانه ی با برکت رود نیل خورشید در این صورت فلکی قدم می گذاشت.این طغیان برای باروری زمین اهمیت حیاتی داشت.امروزه هنوز هم فواره های سنگی زیبایی به شکل شیر که در انها اب از دهان مجسمه ی سنگی جاری است ارتباط این صورت فلکی را با طغیان رود نیل به یاد بینندگان می اورد.
    این صورت فلکی نافذ و درخشان همچنین انسان را به یاد هرکول قهرمان بزرگ افسانه ای یونان می اندازد.این قهرمان ماموریت داشت شیر نیمیا را که در نزدیکی قصبه ی نیمیا موجب اذیت و ازار و اضطراب مردم شده بوداز پا در اورد. جانور درنده عملا شکست ناپذیر و پوست او سخت تر از فولاد بود.غاری که شیر در ان می زیست دو راه خروجی داشت و جانور درنده به راحتی می توانست خود را نجات دهد.هرکول یکی از راه های خروجی را بست و بر سر راه خروجی دیگر به کمین شیر خطرناک و ترسناک نشست.سر و کله ی جانور درنده خیلی زود پیدا شد.هرکول با کمان خود نیزه هایی به سوی حیوان انداخت ولی نیزه ها به پوست سخت جانور کارگر نیفتاد و کمانه کرد.هرکول بالاخره موفق شد حیوان درنده را با دستانش خفه کند.جانور مرده نیز برای هرکول مشکلات زیادی ایجاد کرد. زیرا کندن پوست حیوان با ابزار معمولی غیر ممکن می نمود.تنها یال شیر که سخت تر از الماس بود توانست به قهرمان کمک کند تا عاقبت پوست را پاره کند و از بدن جانور جدا سازد.او پوست باشکوه و فولاد مانند شیر را در بر کرد و به این ترتیب خود روئین تن و شکست ناپزیر شد.
    خدای خدایان زئوس عاقبت شیر را به یکی از زیباترین صورت های فلکی منطقه البروج تبدیل کرد تا ما را در تمام زمانها به یاد پیکارهای قهرمانانه ی هرکول بیاندازد.بسیاری از اقوام باستانی ستاره ی اصلی صورت فلکی اسد را که (قلب الاسد)نام دارد مظهر قدرت و فرمانروای اسمان می شمردند.فارسها ان را یکی از چهار نگهبان اسمان می دانستند که ثروت قدرت و افتخار با خود می اورد.امروزه می دانیم که ستاره ی قلب الاسد حدود 85 سال نوری از زمین فاصله دارد و 160بار نورانی تر از خورشید می درخشد.

    نیمیا:Nemea
    قلب الاسد:Regulus


    برای اطلاعات بیشتر درباره ی هرکول می توانیم به موارد زیر اشاره کنیم:
    او شیر نیمیا را از پای در اورد. بر مار ابی چند سر غلبه کرد و گراز وحشی "اریمانت" را زنده به دام انداخت.او"استیمفالید"پرنده ی اهنین بال شکمباره و حریص را که مانع تابش خورشید شده بود با نیزه های خود به زیر کشید.گوزن "کرینیا " را که جانوری با شاخ طلایی بود یک سال تمام تعقیب کرد و بالاخره او را به چنگ اورد.او تنها در یک روز اصطبل " آگیا " را که در ان سه هزار گاو یک سال تمام نگه داری شده بودند تمیز و پاکیزه کرد.او گاومیش وحشی پادشاه " مینو "و هیولای اسب پیکر و ادم خوار "دیومد"را به چنگ اورد.او در جنگ با ملکه ی امازونها پیروز شد و گاو های سرخ ارغوانی رنگ"گریونوی"را به دست اورد.بالاخره همان طور که پیشتر بیان شد بر اژدهای لادون غلبه یافت و با دستان خالی "زربروس"سگ جهنمی را خفه کرد.
    Last edited by nafas; 01-05-2009 at 22:46.

  2. 4 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند




  3. #2
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    آپولو


    این مقاله در مورد آپولو است.

    فوئبوس آپولو
    پسر زئوس و لتو يا لاتونا است كه در جزيره كوچك دلوس به دنيا آمده است.او را "يوناني ترين خدايان"دانسته اند و گفته اند.در شعر يوناني به زيبايي و آراستگي اندام شهرت دارد و استاد موسيقي است و خدايان اولمپ نشين را با نواختن چنگ طلايي اش شادي مي بخشد.او را خداوند سيمين كمان هم مي خوانند،و خداي كمان گير و تير اندازي نيرومند است كه تير هايش را به جاهايي بس دور پرتاب مي كرده است.او همچنين درمان دهنده است و نخستين خدايي است كه درمان را به انسان آموخته است.علاوه بر اين ويژگي ها ي اخلاقي،خداي روشنايي نيز هست ،يعني خدايي كه هيچ تيرگي و سياهي در او نيست ،ضمن اينكه خداي راستي و حقيقت نيز هست و هيچ گاه زبان به ناسزاگويي نگشوده است.

    دلفي در دامنه پارناسوس سر به آسمان كشيده، كه پرستشگاه آپولو نيز در آن قرار گرفته است و نقش بسيار مهمي در داستانهاي اساطيري بازي مي كند.كاستاليا چشمه مقدّس آن بود و سفيوس رودخانه آن.همگان بر اين باور بودند كه آن پرستشگاه مركز دنياست و زايران بيشماري،هم از سرزمين يونان و هم از سرزمينهاي بيگانه ،به ديدن و به زيارت آن جايگاه مي آمدند.هيچ پرستشگاهي به پاي آن نمي رسيد .زني كاهنه در آنجا بود كه به پرسش جويندگان حقيقت پاسخ مي داد،و اين كاهنه پيش از آن كه سخن بگويد به حالت جذبه دچار مي شد.اين جذبه يا حالت خلسه مانند را از بخاري مي دانستند كه از ژرفاي شكاف صخره اي بر مي خاست كه آن كاهنه كرسي اش را كه يك سه پايه بود بر آن مي گذاشت و خود بر آن سه پايه مس نشست.

    آپولو را دليان دلوسي هم مي ناميدند،كه جزيره زادگاهش بود ،و چون اژدهايي به اسم پيتون را كشته بود او را پيتيايي هم مي خواندند.اين اژدها زماني در غارهاي پارناسوس مس زيست و هيولايي هراس انگيز بود. مبارزه با اين هيولا بسيار دسوار بود ،امّا سرانجام تير هاي خطا ناپذير اين خدا به هدف نشست.اسم ديگر وي لي سيان بود كه معاني گوناگوني براي آن آورده اند :از جمله،"خداي گرگ"،"خداي روشنايي"و"خداي لي سيا".

    آپولو در دلفي يك قدرت مثبت و صاحب كرم بود و وسيله پيوند بين خدايان و انسانها.او انسانها را راهنمايي مي كرد تا از اراده و خواست ملكوتي آگاه شوند همچنين به آنها مي آموخت كه چگونه با خدايان از در صلح و سازش درآيند،يا به قول معروف،با آنها كنار بيايند.او حتي پالايش كننده بود و مي توانست كساني را كه دستشان به خون همنوعان و خويشانشان آلوده بود پاك كند.با وجود اين،بر اساس چندين روايت او را خدايي سنگدل و بي رحم دانسته اند.همچون خدايان ديگر دو انديشه متضاد در درون او با هم در ستيز بودند.يكي انديشه خام و بدوي ،و ديگري انديشه هاي زيبا و شاعرانه.البته رگه هايي از انديشه بدوي همچنان در او باقي مانده بود.

    درخت غار درخت مورد علاقه وي بود .موجودات بسياري زا مقدس مي شمارد كه مهمترين آنها پيسو يادولفين و كلاغ بود.

  4. 2 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  5. #3
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    خدایان دریاها


    خدايان درياها
    پوزئيدون(نپتون)

    فرمانروا و خداوندگار دريا(درياي مديترانه)و درياي آرام(درياي اوكسين كه اكنون درياي سياه نام دارد)البته رودخانه هاي زيرزميني نيز به او تعلق داشت.



    اوسه آن(اقيانوس)

    كه خدايي تيتاني بود،بر رودخانه اي به نام اوسه آن حكم ميراند كه بزرگ بود و زمين را دور مي زد.تتيس كه او نيز تيتان بود ،همسر او بود.اوسه آنيد ها كه پريان دريايي ساكن اين رودخانه بزرگ بودند،دختران آن دو بودند و خدايان همه رودهاي دنيا پسرانشان.



    پونتوس

    كه درياي ژرف معني مي دهد پسر مادر زمين و پدر نرئوس يا نروس بود.او از خدايان دريايي بود كه به حرمتي كه مي ديد سزاوار نبود



    نرئوس(نروس)

    «پيرمرد دريا» نيز خوانده مي شوند و به نوشته هزيود"خدايي مورد اعتماد و نجيب است كه عادلانه مي انديشد و افكار دوستانه در سر دارد و هيچ وقت دروغ نمي گويد." دوريس،دختر اوسه آن همسر او بود .آنها پنجاه دختر داشتند كه همه پريان يا حوريان دريايي بودند و به واسطه نام پدرشان آنها را "نرئيد" مي ناميدند،يكي از آنان،به نام تتيس مادر آكليس(آشيل)بود.آمفيتريد،هم ر پوزئيدون،يكي از آن دختران بود.



    تريتون

    شيپورچي دريا بود.شيپورش يك گوش ماهي خيلي بزرگ بود.او پسر پوزئيدون و آمفيتريد بود.



    پروتئوس

    زماني او را پسر پوزئيدون دانسته اند و زماني ملازم و همنشين وي .او هم از قدرت پيشگويي برخوردار بود و هم از قدرت تغيير شكل در هر زمان كه اراده مي كرد



    نايادها

    نايادها پريان يا نيمف هايي بودند كه در شهر ها و چشمه ها مي زيستند.



    لوكوتئا(لوكوته)

    لوكوتئا و پسرش پالمون كه زماني انسان بودند ،مثل گلوكوس به خداوندان آب بدل شدند،امّا اين سه خداوند از اهمّيّت چنداني برخوردار نبودند

  6. 2 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  7. #4
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    هفا استوس


    فا استوس(وولكان يا مولسيبر)
    بين فنا ناپذيران يا خدايان او واقعا زشت روي بود.او لنگ هم بود. در بخشي از ايلياد خود وي مي گويد كه مادر بي شرمش وقتي ديد كه او ناقص به دنيا آمده است او را از آسمان به زير انداخت.امّا در داستاني ديگر آمده است كه زئوس او را به خاطر حمايت از مادرش از اولمپ به زير انداخت(در اين داستان آمده است كه روزي زئوس و هرا با هم ستيز مي كردند،كودك به حمايت از مادرش برخاست.زئوس پاي او را گرفت و از اولمپ به زير افكند كه در جزيره لمنوس بر زمين افتاد و لنگ شد)امّا اين را نيز گفته اند كه احتمال مي رود اين رويداد در گذشته اي خيلي دور به وقوع پيوسته باشد. در كتاب هومر خطر طرد شدن از اولمپ او را تهديد نمي كند ،زيرا در آنجا از حرمتي والا بر خوردار است ،زيرا هم خدمتگزار خدايان بود و هم سازنده زره آنان و هم آهنگر ،كه در نتيجه هم خانه هايشان را مي سازد و هم اسباب و اثاث و سلاح هايشان را.در كاگاهش دختركان خدمتكاري دارد كه آنها را از طلا ساخته است و مي توانند حركت كنند و در كارها به او ياري كنند.

    در اشعار ادوار بعد آمده است كه كارگاه آهنگري وي زير بسياري از كوههاي آتش فشاني قرار گرفته بوده است كه به همين سبب كوههاي آتش فشان فعاليت مي كردند.همسرش يكي از سه زيباروياني است كه در ايلياد آگلايا خوانده شده است.ولي در داستان اوديسه آفروديت نام دارد.


    او خدايي مهربان و دوستدار صلح و آرامش بود و هم در زمين و هم در آسمان مورد حرمت بود و دوستي.او با كمك آتنا در زندگي شهر ها مفيد و سودمند بود.اين دو پشتيبان صنايع دستي بودند و اين صنعت دوشادوش كشاورزي در بنياد و اعتلاي تمدّن سهمي بسزا داشت.او حامي آهنگران و ابزار مندان بود و آتنا نيز حامي بافندگان .هرگاه كودكان را رسما به درون سازمان شهري مي پذيرفتند هفا استوس در تشريفات مخصوص به اين كار حضور مي يافت.

  8. 2 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  9. #5
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    آپولون خدای نور و روشنایی

    اپولن یکی از معروف ترین وسرشناسترین ارباب انواع یونان است . شاید از خدای خدایان گذشته فقط ارس (مریخ ) خدای جنگ و آفرودیته (ونوس ) الهه عشق از او مشهور تر باشند ، به همین جهت از روز اول آپولن خداوند هنر وذوق و بسیاری چیزهای دیگر ،قهرمانان داستانها و افسانه های بی شمار قرار گرفت و منبع الهام آثار فراوان ذوق وهنر در دنیای قدیم و جدید شد . شعرا ، نویسندگان ، نقاشان ، مجسمه سازان ،داستان سرایان، از آفرودیت گذشته به هیچ خدایی به اندازه او علاقه نداشتند ، زیرا وی خدای مستقیم خود ایشان بود و هر جا که پای ذوق و هنر در میان بود پای او نیز خواه و ناخواه در میان بود .اپولن راگاه یکی از خدایان اسیائی دانسته اند که اصلا از اسیا یا از عربستان به یونان رفته ،به هر حال او از لحاظ اصل و ریشه یک خدای یونانی نیست ،و ممکن است که خدائی اریایی هم نباشد .
    آپولن در اصل خدای نور و روشنایی بود به همین دلیل او را در یونان فبوس می نامیده اند که معنی درخشان می دهد .اپولن خدای غیبگویی و پیش بینی نیز بود . معابد او در یونان دارای غیبگویان معروفی بود که سیبل نام داشتند . معروف ترین این معابد معبد دلف بود که در همه ی دنیای قدیم شهرت داشت، یکی از غیبگویی ها غیبگویی شومی بود که کاهنه ی معبد دلف برای کرزوس پادشاه لیدی در مورد شکست او دربرابر کورش کبیر کرد .اما مهمتر از این همه ، آپولن خدای موسیقی بود و قسمت اعظم شهرت خدایی وی مربوط به همین جهت است . در برابر ساز و اواز او پرندگان ازآواز خاموش می شدند و اب جویبارها از حرکت باز می ایستاد و گاهی خدایان اولمپ چنان مجذوب اواز او می شدند که حتی خدای خدایان نیز زمین و توجه به ان را فراموش می کردند .

    تجسم آپولن :

    با اینکه آپولن این همه شخصیت مختلف داشت هیچوقت او را جز یک صورت واحد مجسم نکردند : صاحب این صورت جوانی بود فوق العاده زیبا ، با اندام نیرومند و متناسب . صورت او هیچ وقت اثری از مو نداشت . او گیسوانی انبوه و بلند داشت . تقریبا اندام وی را برهنه نمایش می دادند ، فقط در صورتی منظور تجسم او به عنوان خدای موسیقی بود وی را جامه ای بلند و پرچین در بر داشت . چیزهایی که همیشه با او بود کمان وتر کش و چوبدستی چوپانی و چنگ بود . حیوانات وابسته به او عبارتند از : قو ، خفاش ، کلاغ ، خروس، شاهین، گرگ، مار. گیاهان مربوط به او نیز عبارت بودند از : نخل ،زیتون، بوته گز.

  10. این کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  11. #6
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    پرسئوس


    مجسمه پرسئوس(Perseus) همراه سر مدوسا(Medusa) در موزه واتیکان - رم قرار دارد برای موفقیت پرسئوس در ماموریت خود هرکدام از خدایان به او چیزی اعطاء کردند.

    مجسمه پرسئوس(Perseus) همراه سر مدوسا(Medusa) در موزه واتیکان - رم قرار دارد برای موفقیت پرسئوس در ماموریت خود هرکدام از خدایان به او چیزی اعطاء کردند. در دست پرسئوس همان شمشیری است که کرونوس (Cronus) آلت تناسلی اورانوس (Uranus) را با آن قطع کرد. کلاهی که بر سر اوست کلاه هادس (Hades) خدای مرگ است که او را نامرئی می سازد. اما متاسفانه کفشهای بالدار هرمس (Hermes) در مجسمه وجود ندارد.
    پرسئوس اولین قهرمان افسانه های یونانی است و به همراه آشیل (achilles) جزو مشهورترینهای محسوب می شود. مادرش او را از زئوس خدای خدایان حامله شد. او مانند داستان موسی به همراه مادر خود به آب دریا سپرده شد و در جزیره ای به ساحل نشست. پادشاه جزیره عاشق مادر او شد و برای اینکه پرسئوس را از سر راه بر دارد به او ماموریت داد تا سر مدوسا (Medusa) را با خود بیاورد. مدوسا زنی بود که نگاهش می توانست هرکسی را تبدیل به سنگ کند. برای انجام این ماموریت هرکدام از خدایان به پرسئوس کمک کردند و او توانست این ماموریت را انجام دهد.
    پرسئوس سر مدوسا را با آتنا بخشید که در مجسمه های آتنا بر روی سپر او قرار دارد. در راه بازگشت ، پرسئوس در جزیره ای توقف کرد. زن پادشاه این جزیره که به زیبایی خود مغرور بود خشم خدای دریا ، پوزیدون (Poseidon) ، را بر انگیخته بود و او هم سیل و یک هیولای دریایی را برای نشان دادن خشم خود فرستاده بود که مردم را می کشت. کاهن معبد تنها را در این می دید که دختر پادشاه ، آندرومدا (Andromeda) ، بعنوان بعنوان قربانی به صخره دریایی بسته شود تا هیولا او را بکشد تا خشم پوزیدون کاهش پیدا کند. پرسئوس در راه بازگشت این صحنه را دید. او غول دریایی را کشت و با آندرومدا ازدواج کرد.

  12. 3 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  13. #7
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    تروا

    هِلِن (به یونانی: ἑλένη) در اسطوره‌های یونانی دختر زئوس و لدا و همسر منلا بود. گریختن وی با پاریس به تروا سبب جنگ تروا شد

    هکتور و پاریس شاهزادگان تروی در ایالت اسپارتا مهمان هستند.شاه اسپارتا ملنوس دختری زیبا به نام هلن دارد که پاریس جوان را عاشق خود کرده است. آنها هر شب در اتاق هلن با هم دیدار میکنند ولی هکتور به این ارتباط پی برده است.موقع برگشتن به تروی ، معلوم میشود پاریس کار خود را کرده و هلن را از قصر فراری داده است. هکتور در کشتی با پاریس دعوا میکند و این کار او را نوعی اعلان جنگ به اسپارتا میداند. ولی عشق این حرفها را نمیفهمد. آنها به تروی میرسند و پدرشان پریام همراه با همسر هکتور آندرو ماخ و خواهر کوچک این دو برسيس ، استقبال شایسته ای از هلن میکنند.هکتور موقع شب به پدرش هشدار میدهد تا دیر نشده بهتر است هلن به اسپارتا بازگردانده شود. ولی پدر پس از مشورت با منجم خرافاتی خود به این نتیجه میرسد که حتی اگر اسپارتا به آنها حمله کند، دیوارهای بلند شهر مانع از ورود نیروهایشان میشود و عملا کاری از پیش نمی برند. از آن سو عموی هلن آگاممنون که سالهاست در آرزوی تصرف تروی به سر می برد ، فرصت را غنیمت می شمارد و نیروهای خود را به همراه ارتش راهی تروی میکند.آشیل سردار همیشه فاتح یونان با آنها میانه خوبی ندارد و درخواست همکاری را رد میکند. اما دوستش اودیسئوس با وعده هایی خیال انگیز بالاخره او را عازم تروی میکند.کینه عمیقی بین آگاممنون و آشیل وجود دارد ولی هدف مشترک آنها را آرام میکند. بالاخره آنها به تروی میرسند و آشیل با یک اقدام غیر منتظره با یاری 50 مرد خود ،معبد آپولو تروی را تصرف میکند. غافل از اینکه دختر پادشاه تروی برسیس برای عبادت آمده است.هکتور شجاعانه پیش می آید و آشیل را به مبارزه دعوت میکند. ولی آشیل مغرورانه به او میگوید که امروز برای کشتن یک شاهزاده ، زود است.به هنگام شب معاون آشیل به او خبر میدهد که برسیس گروگان آنهاست.آشیل پیش او میرود تا صحبت کند ولی دختر با گستاخی جواب او را میدهد.آگاممنون ، آشیل را به پیش خود میخواند و از اینکه او سرخود حمله را آغاز کرده ، ابراز نارضایتی میکند و برای اینکه کاملا حالش را بگیرد،دستور میدهد برسیس را نزد او بیاورند تا شبی را خوش باشد. آشیل دیوانه میشود و نیروهای خود را از آنها جدا کرده و از ادامه حمله سرباز میزند.صبح فردا جنگ اصلی آغاز میشود ولی هکتور یک تنه ، نیروهای اسپارتا را مجبور به عقب نشینی میکند.آگاممنون که اوضاع را وخیم میبیند، دستور میدهد آشیل را بیاورند .ولی به او گفته میشود که آشیل به خاطر اذیت دختر ، حاضر به همکاری نیست . آگاممنون با برسیس هیچ کاری نکرده ولی از حرصش او را به سربازان شکست خورده سپرده تا کمی خوش باشند. برسیس مشغول مبارزه با سربازان است که آشیل سر میرسد و او را نجات میدهد. دختر کمی با آشیل مهربان میشود و دلیل جنگ او را با تروی میپرسد و آشیل در پاسخ میگوید خودش هم نمیداند و فقط برای جنگ زائیده شده است. شب هنگام برسیس به خیال اینکه آشیل خوابیده با چاقو به او حمله میکند.اما آشیل بیدار شده و او را شرمنده میکند. برسیس میگوید اگر تو را نکشم، فردا هزاران مرد را میکشی و آشیل اجازه میدهد این کار را انجام دهد. ولی عشق دستان برسیس را سست میکند و...
    از آن سو پاریس که از کشته شدن هموطنان خود ناراحت است، تصمیم میگیرد که منلوس را به مبارزه تن به تن دعوت کند تا هر که پیروز شد، هلن را با خود ببرد. در روز مبارزه پاریس کم میاورد و به هکتور پناه میبرد. هکتور مجبور به کشتن ملنوس میشود و آتش خشم سپاهیان او را بر می انگیزد. پسر عموی آشیل پاتروکلوس که با وجود سن کم در محضر او به جنگجوئی دلیر تبدیل شده ، تا امروز اجازه جنگ نداشته است.او به آشیل اعتراض میکند تا دست از این کار بردارد و به جنگ بازگردد ولی او قبول نمیکند.موقع شب که آشیل در چادرش با برسیس مشغول است ، عموزاده اش با پوشیدن لباسهای او به افراد آماده باش میدهد و ناغافل به تروی حمله میکنند. هکتور که دل خوشی از آشیل ندارد به تصور او با پسر درگیر میشود و او را میکشد.ولی با برداشتن کلاه خود ، همه چیز آشکار میشود. خبر به آشیل میرسد و او خشمگین به تنهائی به نزدیک دروازه رفته و هکتور را به مبارزه میخواند. آندروماخ التماس میکند که نرود ولی چاره دیگری وجود ندارد. آشیل پس از مبارزه ای جانانه هکتور را میکشد و جنازه اش را به ارابه میبندد و با خود میبرد.
    شب پیریام برای بردن جنازه پسرش به نزد آشیل می آید و به پای او می افتد تا جنازه هکتور را پس بدهد. آشیل درمانده قبول میکند. برسیس ناگهان پدر را میبیند. پیریام که فکر میکرده او را کشته اند، خوشحال میشود. آشیل به برسیس اجازه رفتن میدهد.اما او هر چند از کشته شدن هکتور ناراضی است، حاضر به رفتن نیست ولی از پدر شرم دارد و مجبور به رفتن میشود. پس از روزها انتظار بالاخره نیروهای اسپارتا ناامید از نفوذ به قلعه، تصمیم به بازگشت میگیرند. اما ناگهان جرقه ای در ذهن اودیسئوس روشن میشود و پیشنهاد ساختن اسب چوبی را میدهد. صبح فردا اهالی تروی، با منظره ای عجیب رو به رو میشوند. آگاممنون با سربازانش رفته و یک اسب چوبی عظیم برای آنها به یادگار گذاشته است. پاریس به پدر میگوید بهتر است آن را بسوزانیم.ولی دوباره این خرافات گریبان مردم را میگیرد و آنها خوشحال از اینکه خدایان به مناسبت پیروزی به آنها هدیه داده است، با شکوه فراوان اسب را به داخل میبرند.غافل از اینکه سربازان زیادی در داخل آن کمین کرده اند. سربازان از تاریکی شب و غفلت نگهبانان استفاده کرده و تروی را به آتش میکشند.آشیل که این چنین میبیند به تنهائی به دنبال برسیس میرود. آگامنون،پیریام را میکشد و برسیس نیز طی یک درگیری، آگامنون را میکشد و فرار میکند.او و آشیل همدیگر را می یابند ولی پاریس غافلگیرانه به آشیل تیراندازی میکند.التماس برسیس سودی ندارد و آشیل کشته میشود.
    سرانجام تروی سقوط میکند ولی کسی زنده نیست تا بر آن حکومت کند. پاریس به همراه برسیس ، هلن ، همسر هکتور و پسر او از راه زیرزمینی که هکتور نشان داده بود، فرار میکنند

  14. 2 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  15. #8
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    آتنا يا مينروا: (ایزدبانوی خرد)



    آتنا لقبي است به معني آتني براي دختر زئوس ومتيس. او به محض تولدبلعيده شد؛ زيرا اورانوس و گايا به زئوس خبر داده بودند كه پس از تولد اين دختر، پسري از متيس به دنيا خواهد آمد كه امپراتوري آسمان رااز پدر خواهد گرفت ... اما بعضي معتقدند كه زئوس بدون كمك زن يا همسر، آتنا را خلق كرد و آتنا را هيچ مادري نزاده بود و هنگامي كه زمان زادن فرا رسيد، هفائيستوس فرق زئوس را با تبري شكافت و به اين ترتيب دختري كه كاملاً مسلح بود، از سر زئوس بيرون جست. اين دختر، آتنا بود و هنگامي كه از سر زئوس بيرون پريد، فريادي كشيد كه در زمين و آسمان منعكس شد. او رب‌النوع جنگ ومجهز به سر نيزه و سپر بود و هراكلس را او مسلح كرد و سيب‌هاي زرين هسپرايد را به آتنا تقديم كرد. آتنا اوليس را در مراجعت به ايتاك ياري داد و براي مساعدت به او به صورت اشخاص مختلفي در آمد. آتنا اوليس را چنان زيبا كرد كه مورد توجه نوزيكا واقع شد.آتنا هميشه باكره ماند ... اما بنا به بعضي روايت‌ها او باردار شد و پسري آورد و وي را علي رغم نظر خدايان، پرورش داد و در صدد جاويدان ساختن وي بر آمد. بنابراين، او را در صندوقي نهاد و ماري را به محافظت او گماشت ... آتنا پسري داشت كه با زئوس مشترك بود، وي بر روي سپر، سر گرگن را نصب كرده بود. اين سر را پرسئوس به او داده بودو خاصيت آن اين بود كه هركس و هر موجودي به آن نگاه مي‌كرد، سنگ مي‌شد. اين رب‌النوع را كه قامتي افراخته و ظاهري آرام داشت و متانت و وقارش بيش از زيبايي او بود، معمولاً او را «رب‌النوع چشم زنگاري» مي‌خوانند. آتنا بر نيكتي منه – دختري كه به جنگل گريخته بود – رحم آورد و او را به جغدي تبديل كرد و به همين جهت است كه اين پرنده از روشنايي و نگاه‌ها مي‌گريزد و فقط شب‌ها ظاهر مي‌شود.
    آتنا يك بار هم بر پرديكس – خواهر ددال – رحم آورد و او را به كبك مبدل ساخت و اين پرنده با شادي، در مراسم عزاي پسر ددال شركت جست. آتن شهر خاص او بود و زيتون را او آفريد و درخت خاص او هم بود ،و خفاش و بوف كور نيز پرندگان او هستند. اختراع ني را نيز به آتنا نسبت داده‌‌اند؛ اما چون آتنا تشخيص داد در حال نواختن ني، دهان و صورت به شكل بدي در مي‌آيد، او را به دور افكند و آن را مرسياس يكي از نيمه خدايان تصرف كرد.
    داستان دیگری هم در مورد تولد آتنا گفته شده و اون اینکه ، ( زئوس چنان از خرد متیس هراسان شده بود که وی را فریفت تا یه شکل مگسی در آید و او را بلعید. پس از مدتی دچار سر درد شدیدی شد. تیتان ارباب شفا، پرومتیوس، سر او را تبر شکافت و آتنا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شد. آتنا با این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برتری نجست. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی‌آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. اما گاهی هم بی‌رحمانه انتقام می‌گرفت. مثلا زنی پارچه‌باف به نام آراخنه ادعا کرده بود دست‌ساخته‌هایش نسبت به دست‌ساخته‌‌های آتنا برتری دارد.آتنا او را به مبارزه طلبید و بعد از پیروزی، او را به عنکبوت تبدیل کرد. او همچنین با تیتانی به نام پالاس جنگید و او را کشت، پوستش را بالاپوش خود کرد و نام او را به نام خود افزود، چنان‌که در ایلیاد گاهی هومر او را پالاس می‌خواند. در همان مرجع می‌خوانیم که جنگ‌افزار محبوب او نیزه‌ای از چوب درخت زبان گنجشک (ون) با نوک برنجی بوده است. آتنا ایزدبانوی شهر و شهرنشینی، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد. از دیگر سازه‌های او می‌توان به دوک نخ‌ریسی، چنگ، دیگ، شن‌کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او فرزند محبوب زئوس به شمار می‌آمده است. به همین خاطر اجازه یافت تا از اسلحه پدرش (آذرخش) استفاده کند. )

  16. 2 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  17. #9
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    آلکستیس


    شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد.

    تابلو مرگ آلکستیس (The Death of Alcestis) اثر پیر پیرون (Pierre Peyron) در موزه لوور قرار دارد.شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد. آپولو به سزای کشتن غولهای یک چشم (Cyclops) از سوی زئوس برای یکسال به زمین تبعید شد تا به انسانها خدمت کند. در این یکسال او چوپان پادشاهی بنام آدمتوس (Admetus) شد. آدمتوس رفتار بسیار دوستانه ای با آپولو داشت و آنها با یکدیگر دوست شدند. آدموتوس عاشق دختری با نام آلکستیس شد. اما این دختر خواستگارهای زیادی داشت و هنگامی که آدمتوس از پدر دختر خواستگاری کرد ، پدر برای اینکه درخواست او را رد کند از او درخواست غیر ممکنی کرد. درخواست این بود که آدمتوس برای ازدواج باید یک کالسکه را بوسیله شیر و خرس حرکت دهد و به خواستگاری بیاید. آدمتوس این مسئله را با آپولو در میان گذاشت و آپولو به رسم دوستی این خواسته را برآورده ساخت. آدمتوس با آلکستیس ازدواج کرد. آپولو که از دوستی با آدمتوس بسیار راضی بود سعی کرد خدمت دیگری نیز به او بکند. او از سرنوشت خواست تا موافقت کند زمان مرگ آدمتوس او نمیرد. سرنوشت به یک شرط موافقت کرد. به این شرط که کسی حاضر شود بجای آدمتوس بمیرد. آدمتوس قبول کرد و بالاخره زمان مرگ او فرا رسید. او از پدر و مادر کهنسال خود خواست تا موافقت کنند و بجای او بمیرند اما در کمال تعجب آنها موافقت نکردند. آدمتوس از سایر نزدیکان و دوستان خود نیز همین درخواست را کرد اما هیچکس حاضر نشد چنین فداکاری انجام دهد. آدمتوس که ناامید شده بود خود را برای مرگ آماده می ساخت اما همسر او آلکستیس حاضر شد بمیرد تا همسر او بتواند به زندگی خود ادامه دهد. آلکستیس مرد و آدمتوس زنده ماند. اما أدمتوس بسیار غمگین بود و به حاضر نشد بدون همسر فداکار خود زندگی کند. این عشق آنقدر خدایان را تحت تاثیر قرار داد که هرکولس به دنیای زیرین (Hades) رفت و با خدای مرگ مبارزه کرد تا او را راضی کند آلکستیس را بازگرداند. در تصویر پایین هرکولس در حال جنگ با تاناتوس (Thanatos) دیده می شود. پیام داستان این است که هیچ فداکاری بی پاسخ نمی ماند. مخصوصا اگر از روی عشق باشد.
    داستان دیگری هم وجود دارد:آدمتوس‌ Admetus ، پسر فرس‌؛ پادشاه‌ فراي‌. به‌ قدري‌ به‌ عدالت‌ شهره‌ بود كه‌ چون‌ آپولون‌ از سوي‌ زئوس‌ محكوم‌ به‌ يك‌ سال‌ بردگي‌ در روي‌ زمين‌ شد، نزد آدمتوس‌ آمد. آپولون‌ در عوض‌ خدمتهاي‌ آدمتوس‌ به‌ او ياري‌ داد تا شرط‌ ازدواج‌ با آلكستيس‌ را كه‌ بستن‌ شير و گرازي‌ به‌ يك‌ ارابه‌ بود، به‌ جا آورد. اما آدمتوس‌ شب‌ ازدواج‌ قرباني‌ سپاس‌ به‌ درگاه‌ آرتميس‌ را فراموش‌ كرد، پس‌ حجله‌ي‌ خود را پر از مار يافت‌ و بعد نيز در جواني‌ به‌ بستر مرگ‌ افتاد. آلكستيس‌ حاضر شد به‌ جاي‌ او بميرد تا او جاودانه‌ شود، اما هراكلس‌، كه‌ مهمان‌ آدمتوس‌ بود، با مرگ‌ كشتي‌ گرفت‌ و دورش‌ كرد و آلكستيس‌ نيز زنده ‌ماند.

  18. 2 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  19. #10
    Banned
    تاريخ عضويت
    Feb 2005
    محل سكونت
    آبیه آسمون
    پست ها
    1,872

    پيش فرض

    شاعرانه ترین فصل «افسانه خدایان یونان»




    این داستان ماجرای عشق «آفرودیته»الهه هوسباز عشق و جمال، با «آدونیس» شکارچی جوان و زیبای کوه های لبنان است، ونوس یا همان آفرودیته که جذاب ترین الهه آسمان است، در اینجا به جای عشق آفرینی خود به دام عشق می افتد و برای اولین بار شکارچی زیبا خود شکار می شود.

    این داستان ماجرای عشق «آفرودیته»الهه هوسباز عشق و جمال، با «آدونیس» شکارچی جوان و زیبای کوه های لبنان است، ونوس یا همان آفرودیته که جذاب ترین الهه آسمان است، در اینجا به جای عشق آفرینی خود به دام عشق می افتد و برای اولین بار شکارچی زیبا خود شکار می شود.
    آدونیس بنا به روایت «اوویدیوس» شاعر بزرگ لاتین،هم پسر و هم نواده «کیئور» پادشاه قبرس بود.این پادشاه مردی زیبا و آراسته و بسیار موقر و شریف بود،بدین جهت «میرا» دختر زیبای هوسباز و آتشین مزاج او که عشق گناهکارانه ای از وی در دل داشت امید آنرا که پدرش حاضر به هم خوابگی با وی شود را نداشت و در عین حال به هیچ قیمت نمی توانست از این خواهش دل صرف نظر کند بدین جهت حیله ای اندیشید ویک نیمه شب، با استفاده از تاریکی کاخ وارد اتاق خواب پدر شد و خویش را به جای ملکه مادر خویش جا زد و با شاه هم بستر شد ،و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد از بستر عشق بیرون آمد و به اطاق خود رفت .
    با این همه بعد از مدتی رازش کمابیش از پرده بیرون افتاد زیرا از شب هم خوابگی باردار شده بود ، برای فرار از خشم پدر و رسوائی خود به عربستان گریخت و در آنجا بود که آدونیس را بدنیا آورد. آدونیس پسری به زیبایی قرص آفتاب بود،و آنقدر خوشگل که چون پا ببلوغ گذاشت از دست دختران اطراف سر به بیابان نهاد و به طور فراری تا «بیبلوس» شهر معروف فینیقیه در نزدیک بیروت کنونی رفت،و چون شکارچی زبردستی بود به کوه های لبنان پناه برده و هفته های متوالی در آنجا سرگرم شکار شد.
    یکروز آدونیس در گرماگرم شکار افکنی ،ناگهان زنی جوان و نیمه برهنه را در برابر خود یافت ،زیباترین زنی که به عمر دیده بود و البته حق داشت زیرا این زن، عشق آفرین بزرگ آسمان «ونوس» دختر خدای خدایان بود که جمال او خدایان را نیز به شور و شر افکنده و در بزم آسمانی آنان آتش افروزی کرده بود ، ولی در اینجا ونوس شهر آشوب و عشق آفرین خود برای اولین بار به دام عشق افتاد زیرا«اروس» پسر شیطان و بازی گوش او که به فرمان مادرش دلهای کسان را آماج تیر می کرد و آنها را به عشق هم وا می داشت ، از راه شیطنت خود مادرش را آماج تیر کرد و باعث شد عشق این جوان زیبا دل الهه عشق آفرین را به تپش در آورد.
    ازاینجا ماجرای پرهیجان شیرین عشق بازی الهه عشق و زیبایی ،باجوانی از خاک نشینان که نمی دانست زیبایی او کدام زنی را اسیر وی کرده و کدام تنی را در آغوش وی افکنده است آغاز شد و این ماجرا چنان ونوس را غرق در عشق و هوس کرد که روزهای دراز اصلا ً پای وی به آسمان نرسید.این غیبت ممتد و بی سابقه ، خدایان عاشق پیشه را که یکی از آنان شوهر وی بود و دیگران همه در نهان دل بدام عشقش داشتند نگران کرد و به کنجکاوی برانگیخت و در نتیجه «مریخ»خدای جنگ که فاسق رسمی زهره بود و عربده جوئی و چاقوکشی او دیگران را از نزدیکی علنی با الهه هوسباز آسمان باز می داشت به جریان این قضیه پی برد و تصمیم گرفت داغ این پسرک زمینی را به دل ونوس بگذارد.
    یک روز آدونیس که ساعتی از ونوس دور شده بود تا به شکار بپردازد ،گراز زیبا و چالاکی را در برابر خویش یافت ، وچهارنعل دنبال او به تاخت در آمد، گراز و اسب مسافتی دراز در دل کوه و جنگل پیمودند تا به کنار رودخانه ای رسیدند و ایستادند، و در آنجا بود که ناگهان گراز به صورت مریخ در آمد و با نیروی خدائی خود آدونیس را بر زمین کوفت و سینه اش را از هم بدرید.
    ونوس در دنبال جای پای اسب ،خود را به آنجا رسانید و محبوبش را مرده یافت و در کنارش دسته ای از گلهای وحشی زیبا را دید که از جای قطره های خون آدونیس سر بر زده بود،و آنرا از آن پس گل « فراموشم مکن »نامیدند. این همان گل کوچک آبی رنگی است که در اواسط بهار در کوهستانهای ایران می روید.
    ونوس تن آدونیس را به صورت گل شقایق در آورد و خودش به آسمان رفت تا از پدر خویش تقاضا کند که دوباره آدونیس را زنده کند از همان وقت نیز در خوابگاه خود را به روی مریخ بست و عربده جوئی های این خدای پر شر و شور این در را به روی او نگشود اما ونوس این بار با رقیبی دیگر مواجه شد.
    بدین ترتیب که آدونیس مثل همه مردگان بعد از مرگ به دیار تاریک زیر زمین رفت که «پرسفونه» ملکه زیبای دیار خاموشی به همراه شوهرش «هادس» خدای دوزخ ،فرمانروایان آن بودند.پرسفونه خواهر زاده خدای خدایان و زنی بسیار زیبا بود، و ماجرای عشق هادس به او و دزدیدن وی از یک چمنزار و بردنش به زیر زمین خود از داستان های شیرین افسانه خدایان یونان است.
    این ملکه دیار خاموشان به شوهرش وفادار بود ولی دیدار آدونیس تاب از کف او برد و وی را بی اختیار به آغوش این جوان ماهرو افکند،به طوری که چون خدای خدایان بر اثر بی تابی های و تقاضاهای ونوس بالاخره رضا داد که آدونیس دوباره زنده شود ،پرسفونه هر دو پا را دریک کفش کرد و گفت هرکس دیگری را بخواهید پس می دهم ولی این پسرک زیبا را پس نمی دهم.بالاخره خدای خدایان دور از چشم شوهران ونوس و پرسفونه ، با این دو الهه عاشق پیشه مجلسی آراست و طرفین موافقت کردند که نیمی از سال را آدونیس در روی زمین مال ونوس و نیمی دیگرش را در زیر زمین مال پرسفونه باشد.
    از آن پس رودی را که آدونیس بنا به افسانه های یونانی در کنار آن کشته شده بود رود آدونیس نام نهادند و هرسال یک بار دختران و پسران بیشمار به کنار این رود می رفتند و تا صبح در نور مشعل ها پایکوبی می کردند و سرود می خواندند و روز بعد را تا غروب مستانه در کنار هم می خفتند و عقیده آنان این بود که در این روز، امواج رودخانه به رنگ خون آدونیس در می آیند و قرمز می شوند.دختران تازه عاشق یونانی و رومی برای اینکه دل ونوس را به خود نرم کنند در معبد او وی را به آدونیس قسم می دادند و برای این جوان زیبا ارمغان می آوردند وقربانی می کردند.
    آثار باستانی از یونان و روم کهن پراز حجاریها و مجسمه ها و تابلوها و موزائیک های مربوط به این ماجراست . در حمام های معروف تیتوس در روم ،و در خانه های متعدد پمپئی هنوز نقاشیهای مختلف از آدونیس می توان دید، در عالم هنر رنسانس به بعد به خصوص از تابلوهای تیسین ،روبنس ،پرودون،البان،مجسمه معروفی از میکل آنژ، تابلو مشهور پوسن، و سری مجسمه های کار«کانووا» نام برد که تمام داستان ونوس و آدونیس را حجاری کرده است.

  20. 3 کاربر از nafas بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


صفحه 1 از 3 123 آخرآخر

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

برچسب های این موضوع

به اشتراک بگذارید

به اشتراک بگذارید