تبلیغات :
خرید فالوور کلاب هاوس
خرید روم ویزیتور کلاب هاوس
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی، صداگیر ماینر ، یونولیت
خرید فالوور ایرانی
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام
دستگاه جوجه کشی حرفه ای

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]



صفحه 2 از 16 اولاول 12345612 ... آخرآخر
نمايش نتايج 11 به 20 از 160

نام تاپيک: معرفی و نقد انیمیشن‌های جديد و قدیمی دنیا

  1. #11
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    ماداگاسکار فيلم جديد انيميشن کامپيوتري دريم ورکس به نام «ماداگاسکار» به تازگي بر روي پرده سينماها رفته است. زمان پخش 80 دقيقه عوامل توليد صداپيشگان: بن استيلر: آلکس شير کريس راک: مارتي گورخر ديويد شوايمر: مِلمَن زرافه جادا پينکت اسميت: گلوريا اسب آبي ساشابارون کوهن: ژوليان بدريک دِ اينترتيز: موريس اندي ريچر: مورت تيم کارگرداني: اريک وارنل و تام مک گرت نويسندگان: مارک برتون و بيلي فرو ليک آهنگساز: هانس زيمر خلاصه داستان: آلکس شير، پادشاه جنگل شهر و جاذبه اصلي در پارک وحش مرکزي نيويورک است. بهترين دوستان او مارتي گورخر، مِلمَن زرافه و گلوريا اسب آبي هستند که تمام زندگي شان در اسارتي شيرين گذشته که هرروز با غذاهاي فراوان پذيرايي مي شوند و نگاه تماشاگران را نيز به خود جذب مي کنند. تا اين که کنجکاوي «مارتي» براي کشف کردن زندگي خارج از پارک وحش دردسر درست مي کند. يک شب او با کمک چند پنگوئن جالب از باغ وحش فرار مي کند تا دنياي خارج را کشف کند. «آلکس»، «ملمن» و «گلوريا» فردا صبح از اين کار او شوکه مي شوند و از باغ وحش خارج مي شوند تا قبل از اين که کسي مطلع شود او را پيدا کنند و به باغ وحش برگردانند. اما حتي در خيابان هاي شلوغ نيويورک هم گروه سه نفره شامل شير، زرافه و گورخر که در خيابان ها مي گردند و مترو سوار مي شوند جلب توجه مي کند. آلکس و همراهانش مارتي را در ايستگاه بزرگ مرکزي پيدا مي کنند اما قبل از اين که آن ها سوار قطار برگشت شوند، همگي توسط انسان هاي خوبي که فکر مي کنند حيوانات بايد در جايي بهتر از خيابان هاي پر استرس نيويورک زندگي کنند دستگير مي شوند و با يک کشتي به آفريقا فرستاده شوند. وقتي که پنگوئن هاي توطئه گر در کشتي خرابکاري مي کنند يکدفعه اين گروه چهار نفره از جزيره زيبا ماداگاسکار سر در مي آورند و حالا اين ساکنان شهر نيويورک مجبورند براي زنده ماندن خود را با زندگي وحشي تطبيق دهند و معناي واقعي جمله «خارج از اينجا جنگل است» را درک کنند. معرفي شخصيت هاي داستان مارتي گورخر: او يک شخصيت رويايي و ماجراجو است. او دايماً در حال رويا ديدن درباره زندگي وحشي است و در اين فکر است که زندگي خارج از باغ وحش چگونه است. در واقع به خاطر اوست که دوستانش هم زندگي وحش را تجربه مي کنند. آلکس شير: او شيري است که براي يک زندگي اشرافي به دنيا آمده است. او يک ستاره در بزرگ ترين شير روي زمين است. يک پادشاه. مِلمَن زرافه: او يک زرافه ترسو است که در هنگام نوجواني به پارک وحش مرکزي منتقل شده است. گذراندن يک دوره در باغ وحش بروکس باعث شده بود که مِلمَن فکر کند که يک فرد دنيا ديده است که البته در واقع در مقايسه با سه رفيقش، اين باور درست است. گلوريا اسب آبي: گلوريا در پارک وحش مرکزي به دنيا آمده و بزرگ شده است او يک خانم اسب آبي زيبا، باهوش و مستقل است که مي داند چه مي خواهد و مي داند چطور به آن برسد. پنگوئن ها: آن ها هيچ تعلق خاطري به باغ وحش ندارند. براي آن ها همه ماجرا فقط يک توطئه بزرگ است و تمام مدت وقتشان را صرف نقشه کشيدن براي فرار مي کنند. معرفي صداپيشگان ماداگاسکار و مصاحبه با آن ها بن استيلر (آلکس شير) او يکي از محبوب ترين بازيگراني است که تجربه کار در پشت صحنه در سمت کارگردان، نويسنده و تهيه کننده را دارد. ماداگاسکار اولين تجربه او در صداگذاري فيلم هاي انيميشن بود. آخرين بازي استيلر اخيراً در فيلم پرفروش ملاقات با فاکرها دنباله کار قبلي ملاقات با والدين بود که در اين فيلم با هنرمندان بنامي چون «رابرت دنيرو»، «باربرا استرايسلند» و «داستين هافمن» هم بازي بود. «کريس راک» (مارتي گورخر) او اخيراً به عنوان يکي از تأثيرگذارترين کمدين ها شناخته شده و تا کنون جوايز زيادي از جمله 3 جايزۀ اِمي، 2 جايزه گرمي و يک جايزه کمدي آمريکايي دريافت کرده است. او اخيراً ميزبان هفتاد و هفتمين مراسم سالانه جوايز اسکار بود و در چهارمين برنامه مخصوص خودش به نام «کريس راک هيچ وقت نمي ترسد» نويسندگي و بازيگري کرده است. آخرين فيلم او در سينما فيلم کمدي فوتبال به نام «طولاني ترين حياط» است. «ديويد شوايمر» (ملمن زرافه) بهترين کار معروف او بازي در سريال تلويزيوني کمدي «دوستان» است که براي اين کار کانديداي دريافت جايزه «امي» شد. البته او براي اين کار کانديداي دريافت جايزه اسکرين اکتورز کيکر نيز شده است. او علاوه بر بازيگري در تلويزيون و تأتر سابقه کارگرداني نيز دارد و چندين قسمت از سريال «دوستان»، «جويي»، «شوي ترس مارگون» را کارگرداني کرده است. جادا پينکت اسميت «گلور يا اسب آبي» او يک هنرپيشۀ همه کاره است که کار بازي او در فيلم بعد از نقشي که در «Menance II Society» ايفا کرد رونق گرفت. او اخيراً با «تام کروز» و «جيمي فاکس» در فيلم پُرهيجان «Collateral» بازي کرده است. به علاوه او در فيلم هاي «ماتريکس» دوباره Reloaded و انقلاب هاي ماتريکس که دنباله هاي کار پر فورش ماتريکس بوده اند بازي داشته است. او در سال 2002 نقش «سونجي» همسر اول محمدعلي کلي را در مقابل همسرش «ويل اسميت» در فيلم «علي» بازي کرد. «ساشا بارون کوهن» (شاه جوليان) او بيشتر با نام «علي جي» شناخته مي شود که با شوي کمدي مشهور HBO بود که کانديداي جايزه «امي» در زمينه کمدي شد. اين شو ابتدا برنامه شماره 1 در سرزمين مادري کوهن انگلستان بود و وقتي که او آن را به آمريکا آورد به سرعت يکي از پر بيننده ترين برنامه هاي تلويزيوني مبدل شد. اين برنامه 2 جايزه «امي» و چندين جايزه در انگلستان را به خود اختصاص داده است. «سدريک دِ اينترنتيمنت متريس» از کمدين هاي موفقي است که به سرعت نردبان ترقي را در هاليوود طي کرده است. او اخيراً در فيلم هاي «خونسرد باش» به همراه «جان تراولتا» و «مرد خانه» به همراه «تامي لي جونز» بازي کرده است. مصاحبه با کريس راک، جادا پينکت و بن استيلر «کريس راک» 40 ساله اين تابستان علاوه بر ماداگاسکار فيلم «بزرگ ترين حياط» را نيز بر پرده دارد. درباره تفاوت اين کار مي گويد: «هر دو کار شباهت زيادي به هم دارند در ماداگاسکار من را استخدام کردند و من پرسيدم: چه کاري از من مي خواهيد انجام دهم؟ من ، من هيچ سوالي نمي پرسم. همه چيز رو به راه است؟ هان چي؟ من يک گورخر هستم؟ خيلي خوب! من يک گورخر هستم. يک گورخر چه مي گويد؟ خيلي خوب من هم آن را مي گويم. خوشتان آمد؟ در صورتي که لازم بود من دوباره اين کار را تکرار مي کنم. کمي بلندتر، آهسته تر، «جفري» در خيلي از صحنه ها مرا راهنمايي کرد. من همان کاري که از من مي خواستند را انجام دادم و بعد براي بازي در «بزرگ ترين حياط» رفتم. هان چي؟ من در زندان هستم؟ بسيار خوب چه چيزي مورد نياز است.» در مورد اين که چطور در قالب يک گورخر اجراي نقش کرده مي گويد: «چطور در قالب گورخر رفتم؟ من حتي تا ديروز نمي دانستم که نقش گورخر را ايفا مي کنم و با خنده مي گويد: من فکر مي کردم که نقش يک موش آبي را دارم اما «جفري» آن را تدوين کرد و کار خوب از آب درآمد. از او سوال شد که آيا او مي تواند بگويد که شخصيتش دچار بحران دوران ميانسالي شده است او مي خندد و مي گويد: «من تازه 40 ساله شده ام و پس به راحتي مي توان گفت ارتباطي وجود دارد. من ديگر مسن شده ام چون 40 سالگي فقط در صورتي که مرده باشي سن جواني به حساب مي آيد.» اما اين جنبه اي از شخصيت اين گورخر بود که «راک» آن را درک مي کرد. شخصيت من خيلي راحت راه خود را باز مي کند و درست مثل يک فردي که مي خواست به سرعت از بروکلين فرار کند بنابراين همان مسأله که او را به خارج از باغ وحش مي کشاند مرا به خارج از بروکلين کشاند. «استيلر» که در فيلم نقش شير را برعهده داشت خيلي با احتياط درباره کار خودش و شخصيت کارتوني اش اظهار نظر مي کند. اين کار يک پروسه غيرعادي بود چون زمان زيادي طول مي کشيد. در آغاز کار مثل آزمون و خطاست که شما سعي خودتان را مي کنيد اما احساس خوبي نداريد چون در استوديو با ميکروفون تنها هستي وهيچ کس ديگري به غير از چند تصوير که به شما نشان مي دهند وجود ندارد. در نتيجه بعد از 6 ماه يا يک سال بعد از کار به شما صحنه ها را نشان مي دهند و اين خيلي کمک مي کند که بفهميد که اين شخصيت در واقع چيست. يکي از چيزهايي که من درباره اين فيلم دوست داشتم اين بود که شخصيت ها کاملاً منحصر به فرد بودند و فقط براساس صدا شکل نگرفته بودند و شخصيت خودشان را داشتند. «جادا پينکت اسميت» که جدي ترين و موقرترين فرد اين گروه سه نفره است با «بن استيلر» موافق است؛ «اين کار مثل گفتن تعداد زيادي جمله براي مجسم کردن وضعيت هاي مختلف يک نقش است يک مرحله واقعاً دشوار است چون هيچ کس در آنجا نيست و هيچ دکور و يا وسايل صحنه اي وجود ندارد و شما جملات نقش تان را مي خوانيد يا اجراهاي مختلفي داريد و بعد آن ها را خيلي جالب با هم تلفيق مي کنند.» از او درباره عکس العملش وقتي که شنيد قرار است نقش يک اسب آبي را بازي کند پرسش مي کنيم، مي خندد و مي گويد: «از من خيلي اين سوال را مي پرسند و من اصلاً عکس العملي نشان ندادم. وقتي «جفري» تصوير «گلوريا» را به من نشان داد مي دانيد خوب او يک اسب آبي است ولي به نظر من او دوست داشتني است و هرگز اين احساس را نداشتم که اين چيزي است که درباره اش احساس ناراحتي بکنم يا اعتراضي کنم. «جادا اسميت» و «راک» هر دو مي گويند که به خاطر بچه هايشان جذب کار ماداگاسکار شدند. «جادا اسميت» مي گويد: «آن ها خودشان فهميدند، من چيزي به آن ها نگفته بودم... آن ها يک کليپ از ماداگاسکار را ديدند و گفتند: مامان تو يک اسب آبي هستي و من دلم مي خواست براي آن ها يک سورپرايز باشد و آن ها خيلي هيجان زده شدند. آن ها خيلي خيلي از اين موضوع هيجان زده هستند.» «راک» مي گويد: «بچه هاي من نمي توانند تا 30 سالگي فيلم هاي من را بفهمند پس خيلي خوب است که کار کرده باشم که آن ها بتوانند الان آن را درک کنند.» «استيلر» مي گويد: «خواندن ترانه هاي فيلم لحظه اي جالبي براي او نبود و به خاطر بي استعدادي او در بخش صداگذاري و به اجراي ترانه نيويورک نيويورک اشاره مي کند، اين يکي از سخت ترين و وحشتناک ترين لحظات کاري من بود و آن ها مرتب کار را متوقف مي کردند و من در طول ماه ها فکر مي کردم که آن ها مکرراً مي گويند: اوه نيويورک نيويورک، . ما دفعه بعد آن را دوباره مي گيريم و دفعه بعد دوباره مي گرفتند و بالاخره روزي آمد که اين کار خوب شد.» مصاحبه با جفري کاتزنبرگ «جفري کاتزنبرگ» تهيه کننده آخرين فيلم انيميشن کامپيوتري دريم ورکس در مصاحبه اي با SCIFI Wire گفته است که صداپيشه هاي اين کار بدون همکاري يا کمکي از همديگر کار بسيار زيادي انجام داده اند. او مي گويد: «من واقعاً فکر مي کنم که اين کار مشکل ترين کار بازيگري در دنيا است و دليل خوش شانسي ما در يک فيلم مثل اين است که بهترين بازيگران اين کار را انجام مي دهند چون کاري سخت و دشوار است و قسمت اصلي آن از درون خود آن ها برمي خيزد.» او مي گويد: اعضاي گروه صداگذاري در طول مرحله ضبط صدا کاملاً تنها بودند و تعداد بي شماري از اجراهاي مختلف يک جمله را اجرا کردند تا به تأثير نهايي در فيلم دست يابند. در آنجا هيچ دکوري نيست هيچ بازيگر ديگري نيست و شرايطي که به آن شخصيت نزديک شوند مهيا نيست. آن ها واقعاً خودشان اين کار را انجام دادند و خيلي از خودشان مايه گذاشتند و به خاطر طبيعت خاص مراحل ساخت اين نوع فيلم ها کار بسيار دشواري است. اين کارها ساخته مي شوند مجدداً ساخته مي شوند و باز مجدداً ساخته مي شوند و اين پروسه 4 سال به طول انجاميده است. کاتزنبرگ مي گويد: صداپيشه ها چندين جلسه در طول اين مدت مجدداً براي ضبط صدا و يا افزودن چندين ديالوگ جديد به کار آمدند و اغلب آن ها در حدود 3 سال بر روي اين فيلم کار مي کردند. آن ها در واقع کل ماجرا را نمي دانستند و نمي توانستند کار خود را برآورد کنند و فقط کاملاً در اين کار به کارگردان ها اعتماد کرده بودند که در نوع خود منحصر به فرد است. يک نکته مهم است که کاري که آن ها در اين 4 يا 5 ماه آخر فيلم انجام دادند به اندازه کل کاري بود که در 3 سال قبل انجام داده بودند چون وقتي که توانستند کل کار را ببينند هر کدام از آن ها برگشتند و گفتند: «اوه حالا فهميدم که در اين صحنه چکار بايد بکنم و حالا مي توانم چيزي بهتري ارايه کنم.» نقدي بر کارتون «ماداگاسکار» از ديد راجر رابرت يکي از اساسي ترين سوالات فلسفي زمان ما اين است که چرا «گوفي» يک شخص است و «پلوتو» يک سگ؟ از همان اولين دوران که ميکي موس هنوز سياه و سفيد بود کارتون ها يک فاصله اي بين حيواناتي که حيوان بودند و حيواناتي که رُل انساني داشتند وجود داشت. يعني حداقل حس انساني داشتند صحبت مي کردند، آواز مي خوانند و صداپيشه هايي مثل؛ «بن استيلر»، «کريس راک» به آن ها جان مي دادند. حالا انيميشن کمدي ماداگاسکار بر پرده است که نکات بسيار ريزي در آن نهفته است. چه اتفاقي مي افتد اگر جنبه انساني يک حيوان کارتوني سرپوشي از زندگي متمدن باشد؟ مثلاً «آلکس» شيره را در نظر بگيريد. در پارک وحش مرکزي او يک ستاره است، آهنگ «نيويورک، نيويورک» را مي خواند و منتظر گشت هاي دانش آموزي است تا هنر خودش را به تماشاچيان عرضه کند. «آلکس» زندگي خوبي در باغ وحش دارد، هر روز غذا، چندين وعده استيک از نگهبانش دريافت مي کند و مي خورد. دوستان او شامل؛ مارتي گورخر، ملمن زرافه و گلوريا اسب آبي هستند. هرچه آلکس به باغ وحش علاقه مند است مارتي برعکس اوست او مي خواهد از آنجا بگريزد و به زندگي وحشي برسد. يک شب او از باغ وحش فرار مي کند و سه دوست او در ايستگاه قطار مي يابند و زرافه به او هشدار مي دهد که جايي که او مي خواهد برود. «واقعاً وحشي است.» در همين بين حيوانات دستگير مي شوند و با کشتي عازم يک پناهگاه وحش در آفريقا مي شوند. در بين راه شورش پنگوئن ها موجب مي شود که آن ها از ماداگاسکار سردرآورند. بله آن ها در قلب زندگي وحشي هستند ولي هيچ تجربه اي براي زندگي در اين محيط ندارند. ساکنين محلي آنجا يک گروه لهور (ميمون هاي ماداگاسکار) هستند که پادشاه آن ها «شاه جوليان» است و وزير دست راستش «موريس» نام دارد و کاملاً واضح است که ماداگاسکار به اندازۀ نيويورک کارتون مکان جذابي نيست. بعضي از ساکنين بومي فکر مي کنند که احتمالاً اين نيويورکي ها توريست هاي ناجوري هستند. حتي «آلکس» هم که برنامه باغ وحش را اجرا مي کند، احساسي مثل احساس زندانيان دستگير شده که براي سرگرم کردن فرمانده شان اجرا مي کردند، القا مي کند. او سهميه گوشت راسته گاو و استيک شاهانه اش را از دست داده است. او حيواني گوشتخوار است و استيک مي خورد که «از تو درست مي شود» که به مارتي گورخر هشدار مي دهد و در يک لحظه که از گرسنگي ديوانه شده، سعي مي کند که يک گاز از مارتي بخورد. اين نوعي از بي نظمي است که در شخصيت هاي کارتوني حيواني هميشه وجود دارد. فکر کنيد اگر پلوتو مي خواست با يکي از دختران گوفي ازدواج کند چه احساسي به گوفي دست مي داد؟ اين لحظه اي است که ماداگاسکار رخ مي دهد و قانون جنگل آرامش باغ وحش را درهم مي ريزد و جانوران به طبيعت واقعي خود برمي گردند و تنها صحنه اي که ممکن است براي بچه ها ناراحت کننده باشد صحنه اي است که آلکس روي يک پوست گورخر دراز کشيده و دندان هايش را خلال مي کند. مشکل اين است که وقتي آن ها به خلق و خوي وحشي برمي گردند، نمي فهميم که با آن ها در اين مکان چه کار مي کند و به نظر مي رسد که طرح متوقف شده است. ماداگاسکار يک فيلم بامزه است به خصوص در قسمت هاي آغازين فيلم و يک ديدگاه خوب به سبک شيوه قديم کارتون ها دارد اما در دنيايي که توقع ها با کارتون هايي مثل؛ «در جست و جوي نمو»، «شرک» و «باورناپذيران» بالا رفته است، اين کار بيشتر شبيه کارهاي انيميشن سنتي است. اين کار براي بچه هاي کوچک تر جالب است اما ممکن است به همان اندازه براي والدين جذابيت نداشته باشد. ماداگاسکار يک فيلم واقعاً سرگرم کننده است و خوشبختانه فيلم سازان فراموش نکرده اند که براي اين که يک فيلم واقعاً سرگرم کننده باشد بايد تمام عوامل لازم براي اين مسأله وجود داشته باشد. «اريک دارنل» و «تام مک گرات»، کارگردان و نويسندگان فيلم ماداگاسکار احتمالاً براي نمايش دادن يک راه موجه که حيوانات را به کشتي و بعد از آن به جنگل برسانند به سهم خود در بخش فيلم سازي خيلي زحمت کشيده اند. ماداگاسکار با يک شروع خوب آغاز مي شود و به تدريج اين نکته مشخص مي شود که حيوانات باغ وحش به اندازه مردمي که براي تماشاي آن ها مي آيند نيويورکي هستند تا اين که حيوان وحشي باشد. اين 4 قهرمان اصلي، 4 قهرمان اصلي فيلم Seinfeld را به ياد ما مي آورند البته آن ها کاملاً مشابه «جري»، «اِلين» و بقيه نيستند بلکه خُل بازي هاي آن ها مشابه است. اين ها شخصيت هايي مشابه گروه Seinfeld هستند که به خاطر شعف ديگري متحمل خسارت نمي شوند اما به سادگي از همديگر حمايت مي کنند. اين فيلم هم مثل 3 کارتون قبلي دريم ورکس، «شرک 1و2» و «داستان کوسه» پُر از نکته هاي فرهنگ پاپ است که تنها دليل بودن آن ها تأييد بي سليقگي تماشاگران در موسيقي و فيلم و کارهاي کم ارزش اين دوره است. در ماداگاسکار گهگاه به فيلم هاي ديگر استناد مي شود اما اين فيلم ها مثل ارابه هاي آتش و سيارۀ ميمون ها قديمي هستند و نقل قول ها اغلب به صورت جوک هستند تا به خاطر يادآوري فيلم. تيم 4 نفرۀ پنگوئن ها ما را به ياد فيلم هاي فرار از زندان و زندانيان کمپ هاي جنگي مي اندازند و اين شباهت از پنگوئن ها موجودات کوچک موذي پدر سوخته اي مي سازد که با فرمان خشک رهبرشان به افراد تيزهوش و دوست داشتني بدل مي شوند که کار را خنده دارتر مي کند. افراد دريم ورکس در گذشته خيلي نگران بافت و جنس پوست و مو بودند اما در اين کارتون بيشتر رو به سادگي آورده اند و بيشتر سعي داشته اند که شخصيت ها را با احساس طراحي کنند. مي توان گفت حيواناتي که صداپيشه ها به جاي آن ها حرف مي زدند «کارتوني تر» از کارهايي که معمولاً دريم ورکس ارايه مي کند بودند، اما گفته مي شود که آن ها طراحي هاي دستي مشابه را به 3 بعدي تبديل کردند و کار بهتر از آب درآمد. احتمالاً آلکس تا حدي قالبي و اسباب بازي مانند است اما مشابه بقيه شخصيت ها 3 بعدي طراحي شده است. به علاوه تصور کردن گورخر و اسب آبي به خصوص که يکي کاملاً راه راه است و ديگري هيکلمند که فقط با طراحي دستي به اين خوبي نشان داده شوند، بسيار مشکل است. انيميشن اين کار با کارهاي عادي دريم ورکس خيلي تفاوت دارد. تبليغات فيلم ادعا مي کند که کارگردان کار کارتون هاي قديمي MGM و برادران وارنر را الگو قرار داده اند و سعي کرده اند که زمان بندي سريع آن کارتون ها و کشش و انقباضاتي که لازمۀ انيميشن اين کارتون هاي کوتاه معروف آن ها بود را در کار خود بگنجانند. زمان بندي کمدي در ماداگاسکار بسيار تيز (سريع) است که يکي از تحسين برانگيزترين نکته هاي آن است و علت اين است که شيرين کاري هاي بزرگ به قدري خوب عمل مي کنند که «دارنل» و «مک گرات» مي توانند بسياري از لحظات خوب کمدي کم اهميت تر را به وجود آورند که فقط موجب لبخند زدن مي شوند اما تأثير زيادي در واقعي تر ساختن شخصيت دارند. مثلاً مي توان به صحنه اي اشاره کرد که «آلکس» از ترس اين فکر او در ماداگاسکار تنها است به سمت ساحل مي دود. او وحشت زده است البته نه به حدي که وقتي آب سرد اقيانوس به پاهايش مي خورد جيغ رقت باري نزند چون به هر حال او يک گربه سان است و مانند همۀ گربه ها آسايش خود را دوست دارد. از سوي ديگر الاستيسيته خيلي زيادي در اين کار ديده نمي شود. در بعضي از صحنه ها تغيير شکل هاي مشخصي ديده مي شود اما بسيار اندک است. يعني در واقع براي شيوۀ کشش و انقباض واقعي، يعني نوعي انيميشن که در آن الاستيسيته طبيعي بدن انسان به منظور افزودن جنبه کمدي و تأثيرگذاري کار به شدت اغراق مي شود، هيچ بود. بيشتر چيزي که مشاهده مي شود شيوۀ فيلم برداري حالت به حالت است که در آن شخصيت از حالتي به حالت ديگر حرکت مي کند در حالي که تعداد کمي فريم در اين ميان وجود دارد. قسمت عمده کندي کيفيت مکانيکي انيميشن کامپيوتري به نظر مي رسد که به علت اين است که با کامپيوتر فريم هاي پين 2 حالت را پر مي کنند. نتيجه کار معمولاً بهتر از انيميشن هايي که مشابه کارهاي عروسکي هستند Puppet- Like Animation مي شود. پيکسار در فيلم آخر خود بيشتر از ماداگاسکار به شيوۀ کشش و انقباض واقعي در انيميشن شخصيت هاي خود نزديک شده است. به علاوه آن شخصيت ها انسان هستند که با نيازهاي انيميشن کامپيوتري تطبيق يافته و داراي پيچيدگي هايي است که حداقل در حال حاضر طراحان دريم ورکس قادر به رقابت با آن نيستند و به علت قوي تر بودن انيميشن شخصيت ها در باورنکردني ها شخصيت ها مي توانند بار بسياري از داستان را بر دوش داشته باشند.

  2. #12
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    معرفي قلعه متحرك هاول فيلم اسكاري امسال



    قلعه متحرک هاول Howl’s Moving Castle قلعه متحرک هاول چه بسا يکي از شاهکارهاي هنري ميازاکي است که مملو از صنايع و تصورات گيج کننده و برهان هاي ماوراءالطبيعت است. اما آيا آمريکايي ها آن را درک خواهند کرد؟ براي ميازاکي اين فيلم بازگشت به سرزميني است که او خوب با آنجا آشناست، اما براي ديگران وارد شدن به سرزمين شگفتي به نظر مي آيد. داستان فيلم براساس يک فانتزي ساده بنا نهاده شده که در آن موجودات خيالي جادويي و تعداد زيادي قرارداد افسونگري وجود دارد. قهرمان داستان «سوفي» (Sophie) است (که اصطلاحاً کاراکتر يک شيرزن را داراست) که به همراه نامادري و دو ناخواهري پس از مرگ پدرش زندگي مي کند (اين آغاز و سرفصل داستان، ذهن را به سوي داستان معروف سيندرلا مي برد اما...) و در مغازه کلاه فروشي روزگار مي گذارنند. آن ها زندگي سختي را مي گذرانند نامادري تصميم مي گيرد دخترانش را به اطراف بفرستد تا آن ها را نسبت به يک شروع خوب در زندگي مطمئن سازد. براساس قراردادهاي افسانه اي فرزند کوچک هميشه بهترين موفقيت را زماني که در جست و جوي شانس است دارد، پس دختر کوچک تر «مارتا» (Martha) نزد يک جادوگر سفيد مهربان فرستاده مي شود تا علوم جادوگري را بياموزد. خواهر وسط «لتي» (Lettie) شروع به کار در نانوايي محل مي کند. «سوفي»، خواهر بزرگ تر شانس چنداني نمي يابد. بنابراين تصميم مي گيرد تا نزد مادر بماند و در کار فروشگاهي به او کمک کند که شايد روزي به او ارث برسد. هرچند کارها آن گونه که برنامه ريزي شده بودند، پيش نمي رود. «مارتا» و «لتي» با يک ورد جادويي جاي خود را عوض مي کنند زيرا «لتي» مي خواهد جادو را بياموزد و از ماجراجويي لذت مي برد و «مارتا» نيز تصميم به ازدواج و تشکيل خانواده دارد. پس از آن که «سوفي» به اين قضيه پي مي برد، برخلاف راهِ زن جادوگر شيطان صفتي که بنا به دلايلي در آغاز داستان معرفي نشده عمل مي کند. جادوگر او را با وِردي تبديل به پيرزني مي کند و او را از گفتن داستان به کسي منع مي کند. «سوفي» مجبور به ترک کلاه فروشي مي شود تا بتواند راهي براي شکستن طلسم پيدا کند. در پايان او به قلعه متحرک پناه مي برد. اين قلعه، قلعه اي است که حرکت مي کند و دري دارد که به 4 مکان مختلف گشوده مي شود. اين مکان متعلق به هاول Howl است، يک جادوگر جذاب و عاري از حس مسئوليت که اشتهاي خوبي براي يافتن دختران زيبا دارد!! قلعه از قدرت «کاليسيفر» (Calicifer) استفاده مي کند يک شيطان آتشي که در کوره قلعه زندگي مي کند و با قراردادي با هاول موظف به انجام اين کار است. او با «سوفي» رازي را معامله مي کند؛ او طلسمي را که «سوفي» گرفتار آن است خواهد شکست به شرطي که «سوفي» بتواند راهي براي ابطال قرارداد او با هاول پيدا کند. (قراردادي که باعث نابودي او و هاول مي شود) سوفي با عنوان مستخدم سعي مي کند تا از متن قرارداد اطلاع پيدا کند (براساس قرارداد کاليسفر نمي تواند مفاد آن را به کسي بگويد) در خلال مدتي که بايد رفتار رنج آور هاول را تحمل کند که در زمان برخورد او (هاول) با جادوگر شيطان صفت پيچيده تر مي شوند. تِم کلي داستان همان فانتزي هاي کودکانه و ساده است. سه فرزند که از خانه خارج مي شوند يادآور «سه بچه خوک» است و يا طلسمي که در راه شکسته مي شود درون مايه اصلي اکثر داستان هاي جادوگري است (جادوگر شهر اُز) پس بايد ساختار شباهت شکسته شود. اين کاري است که «ميازاکي» استاد آن است. يکي از سه خواهر به خانه بر مي گردد و يا براي شکستن طلسم خود بايد براي يک شيطان کاري بکند که خود نيز از کم و کيف آن آگاه نيست. در آثار ميازاکي همواره انسان ها و کاراکترهاي خاکستري بيشتر جلب نظر مي کنند ممکن است کسي بد باشد اما خوب مطلق وجود ندارد هر کسي بايد اشتباه کند و اين ارتباط با داستان هاي «هايائو» را راحت تر مي کند و مخاطب نمي تواند برتري کسي را بر کسي حدس بزند (برخلاف داستان هاي خير و شر که همواره خير بر شر پيروز است) چون دريافتن خير و شر دچار مشکل است همان طور که در «شهر اشباح»، «هاکو» داراي اين خاصيت بود و يا «بانوي شهر آهن» در «شاهزاده خانم مونونوکه». تنها قهرمان داستان است که چَربِش خير او بر شر ذاتي اش بيشتر است. در قلعه متحرک هاول نيز اوضاع بر همين اساس است. برخلاف داستان هاي اروپايي نامادري، نادختري خود را نمي آزارد و از او بيگاري نمي کشد حتي براي موفقيت او به اندازۀ دختران خود شانس قايل مي شود يا «هاول» که يک جادوگر بي مسئوليت است و شهرت چندان خوبي ندارد به «سوفي» پناه مي دهد و حتي «کاليسيفر» که ذاتاً يک شيطان (Demon) است حاضر مي شود براي نجات «سوفي» و «هاول» که قراردادش با اين آخري سبب شده تا مجبور به کار کردن در يک کوره شود به آن ها کمک کند. آنچه در اين بين براي منتقدين سوال برانگيز است، اين است که آيا اين اثر مي تواند همانند «شهر اشباح» در گيشه هاي آمريکا موفق باشد و يا با شکست فروشي نظير «شکارچي خون آشام، D» مواجه خواهد شد. داستان اين اثر با دستمايه هاي شرقي خود، آيا براي مخاطبين سخت سليقۀ آمريکايي قابل فهم خواهد بود؟ آن ها که از شکستن طلسم تنها «شرک» دريم ورکس را در ذهن دارند و از نامادري، سيندرلاي ديزني را. با اين حال آنچه آشکار است اين است که ميازاکي کم کم قلب سينماي انيميشن آمريکا را هدف گرفته و خود را به عنوان يک استاد در سرزمين غول هاي انيميشن سازي دنيا (ديزني، دريم ورکس، فاکس و...) مطرح کرده است تا جايي که کمپاني ديزني حاضر به قبول مسئوليت پخش اثر او (شهر اشباح) در بازارهاي جهاني مي شود. حال بايد منتظر بمانيم تا ببينيم که اين بار هنر جادويي «هايائو» در سرزمين يانکي ها چه خواهد کرد.
    Last edited by babak_n-gage; 17-12-2005 at 13:26.

  3. #13
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    درباره «روبات ها» جديد ترين انيميشن سه بعدي سينما


    تاريخ اکران: 11 مارس 2005 (20 اسفند 1383)
    محصول: فاکس قرن بيست
    م کارگردان: کريس وِج
    فيلم نامه نويس: لاول گانز
    صداپيشگان: ايوان مک گرگور، هال بري، گرگ کينار، مل بروکس، رابين ويليامز، درو کري و جنيفر کوليج.

    گونه سينمايي: انيميشن، کمدي و علمي تخيلي سايت رسمي: [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] .com

    ميزان فروش در سطح جهان: 199 ميليون دلار

    «روبات ها» نخستين فيلم کاملاً خانوادگي هاليوود در سال 2005 از راه رسيده است. استوديويي که سه سال پيش

    انيميشن «عصر يخ» را برايتان به ارمغان آورد، يک بار ديگر فيلم بسيار سرگرم کننده اي را تهيه کرده که از نظر بصري

    فوق العاده تماشايي و از نظر ظرافت هاي داستاني بسيار هوشمندانه و با مزه است. در واقع اگر بذله گويي هاي

    «رابين ويليامز» (صداپيشه کاراکتر فِندر) نتواند خنده را بر لبانتان جاري سازد، پس حتماً بايد به يک روان پزشک

    مراجعه کنيد! داستان فيلم از اين قرار است: «رادني کاپر باتم» (با صداي ايوان مک گرگور) يک روبات جوان خيال پرداز

    است. او که در يک شهر کوچک ساخته شده و پدرش يک ظرف شور است، تنها يک هدف در زندگي دارد ! مخترع

    شدن. او سپس با کمک پدرش (استنلي تاکي) موفق به ساختن «روبات اعجوبه» مي شود و به «روبات سيتي» مي

    رود و در آن جا با کسي که هميشه او را تحسين کرده يعني مخترعي با نام «بيگ وِلد» (مل بروکس) ملاقات مي

    کند. متأسفانه «بيگ ولد» و شرکت او به چنگ «رچت» پليد که براي کسب سود بيشتر حاضر است دست به هر

    کاري

    بزند، افتاده است. «رادني» که روياها و آرزوهاي خود را بربادرفته مي بيند به جمع گروهي از روبات هاي از مد افتاده

    وارد مي شود. رهبر اين گروه که فندر (رابين ويليامز) نام دارد، به سرعت در مي يابد که «رادني» تنها شانس آن ها

    براي رهايي از وضعيتي که دچارش شده اند، است. سپس... با وجود آن که خط اصلي داستان «روبات ها» يعني

    رفتن يک جوان رويايي از زادگاه کوچکش به شهري بزرگ و موفقيت در آن جا، کمي کليشه اي به نظر مي رسد اما بايد گفت که فيلم خطوط فرعي بسيار جذابي دارد. در واقع طراحي خلاقانه کاراکترها و هم چنين دنياي آن ها که به

    زيبايي توسط گرافيک رايانه اي خلق گشته باعث مي شود تا تماشاچي دچار کسالت نشود. «روبات ها» قطعاً نقطه

    عطفي در زمينه خلق تصاوير رايانه اي است و به راستي در دنيايي که تماماً مکانيکي است، همه چيز زنده به نظر

    مي رسد. فيلم نامه نويسان نيز در ترکيب دنياي روبات ها با دنياي ما، خلاقيت بسياري از خود نشان مي دهند.

    شوخي هاي فيلم نبوغ آساست و در اکثر لحظات مخاطبين بزرگ و کوچک را به طور هم زمان به خنده مي اندازد، به

    طوري که حتي شوخي هايي که در آثار ديگر بي ادبانه به نظر مي رسد، در اين جا کاربرد مؤثرتري دارد. بزرگتر ها

    حتماً از اشاراتي که به نحوه توليد مثل روبات ها مي شود، خوششان خواهد آمد. کاراکتر «روبات اعجوبه» قرار است

    با آن سنجاب با مزه اي که در «عصر يخ» هميشه به دنبال دانه بلوط خود بود، برابري کند. با اين حال و با وجود آن که

    کودکان يقيناً عاشق اين کاراکتر خواهند شد، اما آن سنجاب «عصر يخ» چيز ديگري بود! و اما صداپيشگان فيلم.

    «فندر»، بيش از هر کاراکتر ديگري در فيلم به چشم مي آيد و اين به خاطر صداپيشگي بي نظير «رابين ويليامز»

    است. با وجور اين که فندر با شخصيت جيني در «علاءالدين» «ديزني» قابل مقايسه نيست، اما «رابين ويليامز» دوباره

    کاري کرده تا او ستاره اصلي «روبات ها» باشد. «ايوان مک گرگور» هم باعث مي شود تا رادني به شخصيتي دوست

    داشتني تبديل شود اما «رادني» فاقد آن کيفيت منحصر به فردي است که صداپيشگان ديگر فيلم يعني «رابين

    ويليامز»، «مل بروکس»، «درو کري» و يا «جنيفر کوليج» به کاراکتر هاي خود بخشيده اند. اما بايد شخصيت «کپي

    راکه» هال بري به جايش صحبت کند، کاملاً حذف مي شد. واضح است که تهيه کنندگان «روبات ها» مي خواسته اند

    براي جلب نظر تمام مخاطبان نام يک بازيگر معروف مؤنث را در ليست صداپيشگان فيلم بگنجانده اند. اما متأسفانه به

    نظر مي رسد صحنه هايي که کپي در آن ها حضور دارد در اتاق تدوين استوديو کوتاه شده اند. شايد هم تهيه کنندگان

    با خلق او تنها مي خواستند يک انگيزه رمانتيک براي «رادني» پيدا کنند! در مجموع بايد گفت: «روبات ها» يک

    انيميشن بسيار سرگرم کننده است. البته هرگز به پاي شاهکارهاي پيکسار مثل «داستان اسباب بازي» و يا «باور

    نکردني ها» نمي رسد. در هر حال يافتن فيلمي که والدين و بچه ها از آن به يک اندازه لذت ببرند، خيلي سخت است

    اما «روبات ها» قطعاً چنين کيفيتي دارد. گفت و گو با کريس وج، کارگردان «روبات ها» همه چيز را اختراع کرديم!

    «کريس وج»، کارگرداني مطرحي که در کارنامه او به فيلم کوتاه و اسکار گرفته «خرگوش» (Bunny ) و يا انيميشن پر

    فروش «عصر يخ» بر مي خوريم، بار ديگر فيلم عامه پسند و جذابي را با نام «روبات ها» ساخته که قطعاً از لحاظ

    بصري يکي از خاطره انگيز ترين آثار سال هاي اخير لقب خواهد گرفت. آنچه مي خوانيد مصاحبه اي با اين کارگردان

    است. _ چگونه به ايده «روبات ها» رسيدي ؟ ايده هر فيلمي ابتدا با يک مکان فيلمي شروع مي شود. با خود گفتم

    که دوست دارم اين بار يک دنياي مکانيکي را انتخاب کنم. البته فيلم هاي علمي _ تخيلي زيادي ساخته شده اند که

    کاراکترهاي اصلي آن ها روبات بوده است. اما من و بيل جويس (نويسنده و طراح کتاب هاي کودکان) مي خواستيم

    چيز متفاوتي خلق کنيم. يک دنياي پر از کمدي، رنگارنگ، سرگرم کننده و مملو از آدم هاي مکانيکي اما دوست

    داشتني. _ براي خلق چنين دنيايي، با چه مشکلاتي رو به رو بودي ؟ بزرگ ترين مشکل اين بود که ما بايد همه چيز را

    اختراع مي کرديم. در «عصر يخ» با چنين مشکلي رو به رو نبوديم زيرا با حيوانات سر و کار داشتيم. پس مي

    دانستيم براي طراحي کاراکترها به چه منابعي رجوع کنيم. اما در «روبات ها» قضيه کاملاً فرق مي کرد و ما تقريباً به

    هيچ منبع الهام بخشي دسترسي نداشتيم. «جويس» از اين چالش بزرگ استقبال کرد و به من گفت که هميشه

    مي خواسته چهره ظاهري دنيا را عوض کند. بنابراين اين فيلم بهترين فرصت براي او بود. _ آيا درست است که ايده

    «روبات ها» پيش از «عصر يخ» به ذهنت رسيده بود ؟ بله کاملاً. در آن زمان من يک انيميشن کوتاه و آزمايشي از

    کاراکترهاي روباتي ساخته بودم و جويس هم طراحي اوليه شخصيت ها را آغاز کرده بود. اما پيش از اين که موضوع

    جدي شود، يکي از رؤساي فاکس از ما خواست تا ابتدا «عصر يخ» را بسازيم. خوشبختانه «عصر يخ» فروش خوبي

    کرد و استوديو به «روبات ها» چراغ سبز نشان داد. _ تفاوت «روبات ها» و «عصر يخ» در چيست ؟ «روبات ها» از هر

    نظر تجربه پيچيده تري بود، به ويژه از نظر داستاني، تعداد کاراکترها و لوکيشن ها. به طور مثال در «عصر يخ» ما در

    اکثر اوقات پس زمينه هاي تک رنگ داشتيم و بايد تنها سه کاراکتر را در آن ها مي گنجانديم. اما در «روبات ها» ما

    شهر چند طبقه و عظيمي ساختيم که پر از کاراکتر بود. در ضمن هرکدام از اين کاراکتر ها نيازمند گرافيک پر جزئيات

    بودند. _ براي خلق ويژگي هاي بصري فيلم از چه تمهيداتي بهره گرفتيد ؟ ما در استوديو «بلواسکاي دستگاه رِندر»

    بسيار پيشرفته اي در اختيار داشتيم. اين دستگاه به ما اجازه مي داد تا همانند فيلم هاي زنده بتوانيم از نور به هر

    شکلي که مايل بوديم استفاده کنيم، از آن جايي که در «روبات ها» سطوح مکانيکي زيادي وجود داشت، نورپردازي

    بسيار حياتي بود به همين دليل در طول فيلم تماشاچي احساس مي کند که واقعاً دارد به يک سطح فلزي نگاه مي

    کند. _ چه خبر از «عصر يخ 2» ؟ در مرحله پيش توليد قرار دارد. البته قرار نيست اطلاعات زيادي از آن منتشر شود.

    فقط مي توانم بگويم که کاراکتر هاي اصلي قسمت اول باز خواهند گشت و ما مي بينيم که در طول يک سالي که از

    اتفاقات قسمت اول گذشته، چه بر سر آن ها آمده است. مثلاٌ «سيد» هنوز به دنبال يک همسر مناسب براي خود

    است و «دي يگو» چاق تر شده ! مصاحبه با «رابين ويليامز»، يکي از صداپيشگان «روبات ها» دنياي انيميشن باحال

    است! مصاحبه با «رابين ويليامز» بسيار سخت است زيرا به سختي مي توان در طول گفت و گو، چهره اي جدي

    داشت و نخنديد! او سال ها پيش با تأمين صداي غول چراغ در انيميشن «علاءالدين» غوغايي بر پا کرد و حالا برگشته

    است تا با «فندر» هم به موفقيتي مشابه دست پيدا يابد. به عقيده بسياري از منتقدين او به هدف خود رسيده و

    «فندر» ستاره اصلي «روبات ها» است. آن چه مي خوانيد مصاحبه اي کوتاه با اين کمدين بزرگ است: _ چرا به دنياي

    انيميشن برگشتي ؟ چون دنياي خيلي باحالي است! مي توان در آن انرژي خود را آزاد کرد. از طرفي ديگر مي

    دانستم «کريس وِج»، کارگردان «روبات ها» آدم بسيار شوخ طبعي است و از بداهه پردازي استقبال مي کند. _ به

    بداهه پردازي اشاره کردي. چطور اين کار را انجام مي دادي ؟ «کريس» هميشه پيش من مي آمد و مي گفت: «ببين

    اين ها جملاتي هستند که بايد بگويي» من هم مي رفتم و به بداهه پردازي مي پرداختم. البته هميشه سعي مي

    کردم دقيقاً در راستاي اهداف کارگردان عمل کنم. در ضمن از آن جايي که قرار بود اکثر مخاطبين فيلم کودکان باشند،

    تلاش کردم جملات بي ادبانه به کار نبرم. اما در نهايت شايد تنها به 40 درصد متن وفادار بودم! _ نظرت راجع به

    انيميشن سه بعدي (رايانه اي) چيست ؟ من عاشق گرافيک رايانه اي و حتي بازي هاي رايانه اي هستم. به آثار

    «پيکسار» حسودي مي کنم و اي کاش روزي بتوانم در يکي از پروژه هاي «پيکسار» حضور داشته باشم. البته شايد

    اگر بعد از «علاءالدين» با ديزني قهر نمي کردم، الان سابقه همکاري با «پيکسار» را داشتم. به نظرم «روبات ها» از

    نظر گرافيک رايانه اي فوق العاده است زيرا در آن همه چيز به طرز غير قابل باوري زنده به نظر مي رسد. _ درباره پروژه

    هاي آينده ات برايمان بگو. من هميشه سعي مي کنم تناسبي ميان فيلم هاي عامه پسند و آثار مستقل و به

    اصطلاح غير استوديوي ام ايجاد کنم. بنابراين قصد دارم در فيلم «شنيدن شبانه» بازي کنم، در اين فيلم کم هزينه در

    نقش يک نويسنده ظاهر مي شوم که روزي متوجه مي شود يکي از خوانندگان جوانش مي خواهد با او ملاقات کند.

    سپس اوضاع پيچيده مي شود. راستي به تازگي کار بر روي انيميشن استراليايي Happy Feet را به اتمام رساندم.

    در اين انيميشن به جاي تعدادي پنگوئن و يک شير دريايي صحبت کرده ام. _ «خانم دابت فاير 2» چطور؟ آيا هرگز

    ساخته خواهد شد ؟ کريس (کلمبوس) و يک نويسنده ديگر در حال تلاش هستند تا فيلم نامه آن را بنويسند. کارشان

    خيلي سخت است زيرا همه معتقديم اگر سناريو آبکي باشد آن وقت نبايد قسمت دوم «خانم دابت فاير را ساخت. _

    از «علاءالدين» برايمان بگو . صحبت کردن به جاي غول چراغ در «علاءالدين» باعث شد تا احساس فوق العاده اي

    داشته باشم. «علاءالدين» تنها فيلمي است که واقعاً استعداد تقليد صداي من را به چالش طلبيد. در ضمن دوست

    دارم پس از مرگ مردم مرا با کاراکتر جيني (غول چراغ) به ياد بياورند.
    Last edited by babak_n-gage; 17-12-2005 at 13:16.

  4. #14
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    بررسي انيميشن بلند «علاءالدين» محصول والت ديزني

    قطعاً يکي از برجسته ترين انيميشن هاي بلند تاريخ سينما، «علاءالدين» محصول سال 1992 استوديو والت ديزني است. «علاءالدين» در کنار «ديو و دلبر» و «شيرشاه»، يکي از آخرين شاهکارهاي ديزني نيز محسوب مي شود. زيرا درست پس از اين سه اثر، دوران نزول کيفي اين استوديو نيز آغاز شد. در هر حال چندي پيش، پخش نسخه DVD «علاءالدين» باعث تجديد ديدار علاقمندان انيميشن با آن گرديد.

    شناسنامه اثر: کارگردانان: ران کِلِمنتس و جان ماسِکر نويسندگان فيلم نامه: راجر آلرز و جان ماسکر سازندگان

    موسيقي: آلن مِنکن، هاوارد آشمن و تيم رايس تاريخ اکران: 11 نوامبر 1992 مدت زمان: 90 دقيقه هزينه ساخت: 28

    ميليون دلار ميزان فروش: 217 ميليون دلار در خاک آمريکا- 498 ميليون دلار در سطح جهان صداپيشگان: علاءالدين:

    اسکات واينگر غول چراغ (جيني): رابين ويليامز ياسمن: ليندا لارکين جعفر: جاناتان فيري من اَبو (ميمون علاءالدين):

    فرانک وِلکر ياگو (طوطي جعفر): گيلبرت گات فريد سلطان (پدر ياسمن): وَل هيتن نکات جالب درباره فيلم:
    1- در ابتدا
    قرار بود در «علاءالدين» دو غول وجود داشته باشد: غول چراغ و غول حلقه جادويي.

    2- ران کلمنتس يکي از کارگردانان علاءالدين» به ياد مي آورد: «وقتي ما «پري دريايي کوچولو» را به اتمام رسانديم،
    نمي دانستيم که پروژه بعدي مان چيست؟». «جفري کاتزنبرگ» (که در آن زمان رييس موفق دپارتمان توليد انيميشن ديزني به حساب مي آمد و هنوز

    دريم ورکس را تأسيس نکرده بود)، سه پروژه به ما پيشنهاد کرد: «درياچه قو»، «سلطان جنگل» (که بعدها به

    «شيرشاه» تغيير نام داد) و «علاءالدين». «درياچه قو» شباهت بسياري به «پري دريايي کوچولو» داشت بنابراين

    تصميم گرفتيم از ميان «علاءالدين» و «سلطان جنگل»، يکي را انتخاب کنيم. پس «علاءالدين» را برگزيديم زيرا به نظر

    هيجان انگيزتر مي رسيد!».
    3- در ابتدا قرار بود علاءالدين سه رفيق خياباني با نام هاي «بابک»، «عمر» و «قاسم»

    داشته باشد. حتي سازندگان موسيقي «علاءالدين» يعني «هاوارد آشمن» و «آلن منکن» شروع به ساخت ترانه اي

    تحت عنوان «بابک، عمر، علاءالدين و قاسم» کردند که در آن، آن ها همگي آواز مي خواندند!

    4- انيماتورها قصد

    داشتند از «مايکل جِي فاکس» (هنرپيشه مجموعه فيلم هاي «بازگشت به آينده») براي طراحي چهره علاءالدين

    استفاده کنند. اما سپس تصميم گرفتند علاءالدين را شبيه به «تام کروز» طراحي کنند! در ضمن کاراکتر ياسمن نيز

    شباهت زيادي به خواهر «مارک هِن» انيماتور ديزني دارد.

    5- «هاوارد آشمن» ترانه سراي مشهور «علاءالدين» که

    براي ترانه هاي «پري دريايي کوچولو» جايزه اسکار گرفت، در سال 1991 و به دليل ابتلا به بيماري ايدز درگذشت. 6-

    «اريک گلدبرگ»، انيماتور غول چراغ براي طراحي هاي خود از آثار «ال هيرشفلد» فقيد الهام گرفت. او به ياد مي

    آورد: «به نظر من آثار هيرشفلد نقطه اوج تطهير يک تصوير و تبديل آن به ماهيت اصلي اش هستند و باعث مي شوند تا بيننده تنها با يک نگاه بفهمد که شخصيت طراحي شده دقيقاً چه شخصيتي دارد.» «آندرياس دِژا»، از انيماتورهاي

    «علاءالدين» نيز درباره هيرشفلد مي گويد: «آثار او، به شما انعطاف پذيري، سادگي و کشش را در طراحي ياد مي

    دهند.» هيرشفلد که از سوي استوديو ديزني دعوت شد تا روي طراحي هاي غول چراغ نظارت داشته باشد، در اين

    مورد گفت: «اين نوع سادگي را من اختراع نکرده ام. در حقيقت اين خصيصه هميشه در طراحي هاي بشر وجود

    داشته و ريشه آن به طراحي هاي ماقبل تاريخ بر روي ديوارهاي غاري در شهر آلتاميرا در کشور اسپانيا مي رسد.»

    7-در نسخه هاي اوليه فيلم، مادر علاءالدين نيز حضور داشت و علاءالدين ترانه اي را تحت عنوان «به پسر خود افتخار

    کن» را براي او مي خواند. اين ترانه امسال توسط «کِلِي آيکن» خواننده آمريکايي اجرا شد و ديزني آن را در نسخه

    DVD «علاءالدين» گنجاند.
    8- فيلم نامه نويسان «علاءالدين» مي خواستند از شوخي بامزه اي در فيلم استفاده

    کنند: وقتي پرنس احمد يکي از خواستگاران ياسمن به شهر مي آيد، مردم در خيابان ها به او نگاه مي کنند. در

    جلوي جمعيت دو روستايي که دقيقاً شبيه به «اِبرت» و «سيسکل» (دو تن از معروف ترين منتقدان سينمايي جهان)

    هستند به او نگاه مي کنند و سپس انگشت شَست خود را به نشانه عدم تأييد پايين مي اندازند. فيلم نامه نويسان

    موضوع اين شوخي را با «ابرت» و «سيسکل» در ميان گذاشتند، اما آن ها که به وضوح از اين ايده به وجد آمده بودند،

    حاضر نشدند به فيلم نامه نويسان اجازه دهند تا از آن استفاده کنند. در عوض اگر به خوبي به صحنه ورود پرنس احمد

    نگاه کنيد متوجه مي شويد که دو روستايي دقيقاً شبيه کارگردانان «علاءالدين» هستند. يکي از آن ها که ريش انبوه و

    کلاه فينه قرمز رنگي بر سر دارد مي گويد: «به نظرم مي خواهد به قصر برود» (اين روستايي شبيه ران کلمنتس

    است). ديگر روستايي که سبيل خاکستري و عمامه سفيدرنگي بر سر دارد جواب مي دهد: «يک خواستگار ديگر

    براي پرنسس ياسمن» (اين روستايي هم شبيه به جان ماسکر است). در اين صحنه علاءالدين و ابو در وسط اين دو

    روستايي حضور دارند.

    9- «جعفر» وزير بدذات سلطان، قرار بود ترانه اي در «علاءالدين» با عنوان «پسرک را تحقير

    کن» بخواند، اما ديزني از آنجايي که تصور مي کرد اين ترانه محتوايي بي رحمانه دارد، آن را از نسخه اصلي حذف

    نمود. در اين ترانه جعفر از «جيني» مي خواست تا لباس هاي شاهانه علاءالدين را از بدن او در بياورد.

    10- ديزني به رابين ويليامز» (صداپيشه جيني، غول چراغ) اجازه داد تا ديالوگ هاي خود را في البداهه ادا کند. او نيز به مدت سه

    ساعت، بدون وقفه، بديهه پردازي کرد. اما تنها 10 درصد از بديهه پردازي هاي او قابل استفاده بود، زيرا 90 درصد بقيه

    از نظر سياسي مشکل داشت!

    11- وقتي که تنها 10 هفته به زمان اکران وقت باقي بود، ديزني تنها نيمي از

    «علاءالدين» را ساخته بود!

    12- پس از 6 ماه تست دادن طاقت فرسا، «ليندا لارکين» بالاخره به عنوان صداپيشه پرنسس «ياسمن» انتخاب شد.

    اما لارکين پس از مدتي فهميد ديزني هنوز مشغول گرفتن تست صدا از هنرپيشگان ديگر است، زيرا کاتزنبرگ فکر

    مي کرد که صداي لارکين به اندازه کافي محکم و سلطنتي نيست. اما کارگردانان «علاءالدين» که از عملکرد لارکين

    رضايت داشتند، کاتزنبرگ را متقاعد کردند تا بار ديگر از او تست بگيرد. اين تست که به طرز ماهرانه اي از سوي آن ها

    آماده شده بود، در نهايت باعث شد تا کاتزنبرگ راضي شود. اما در حين ساخت فيلم لارکين آن طور که خودش مي

    خواست، صداي ياسمن را تأمين کرد!

    13- در ابتدا قرار بود کاراکتر علاءالدين، جوان تر به نظر برسد (مثل موگلي در «کتاب جنگل»). اما از آنجايي که ياسمن

    16 ساله بود و نمي توانست عاشق يک پسر بچه شود، کارگردانان تصميم گرفتند چهره علاءالدين را بزرگ تر و بالغ تر

    نشان دهند.

    14- آلن منکن آهنگساز «علاءالدين» به زودي فهميد که نيمي از ترانه هايي که به همراه «هاوارد

    آشمن» ساخته بود را نمي توان مورد استفاده قرار داد، زيرا شخصيت هاي فيلم تغيير کرده و به طور مثال کاراکترهاي

    مادر و رفقاي علاءالدين کاملاً از فيلم حذف شده بودند. بنابراين او از «تيم رايس» کمک گرفت تا ترانه هاي جديدي

    بسازد. يکي از اين ترانه ها يعني «يک دنياي کاملاً جديد» (همان ترانه زيبايي که علاءالدين و ياسمن آن را در حال پرواز

    روي قاليچه پرنده مي خوانند)، برنده جايزه اسکار بهترين ترانه سال 1992 گرديد.

    15- در ميان اسباب بازي هايي که

    پدر ياسمن با آن ها بازي مي کند، چهره ديو (برگرفته از «ديو و دلبر») به چشم مي خورد. در طول فيلم مي توان

    کاراکتر «سباستين» (برگرفته از «پري دريايي کوچولو») و «پينوکيو» را نيز ديد.

    16- در نسخه دوبله شده به زبان فنلاندي انيميشن «علاءالدين»، ديالوگ هاي «جيني» تغيير کرده است. «وِساماتي

    لوري» کمدين معروف فنلاندي که دوبلور «جيني» است، تصميم گرفت از بديهه پردازي هاي خودش استفاده کند،

    بنابراين مقامات فنلاندي از ديزني اجاره گرفتند تا در ديالوگ هاي «جيني» تغييرات عمده اي به وجود آورند. «لوري»

    هرگز به صداي رابين ويليامز گوش نداد و تنها با کمک مترجمين، صداي «جيني» را دوبله کرد. او در ديالوگ هايش با

    بسياري از شخصيت هاي معروف کشور فنلاند شوخي کرد. استوديو ديزني بعدها به اين نسخه جايزه داد و آن را به

    عنوان بهترين نسخه دوبله شده «علاءالدين» در سرتاسر جهان انتخاب کرد.

    17- «رابين ويليامز» علاوه بر «جيني»، به جاي فروشنده اي که در صحنه آغازين «علاءالدين»، سوار بر شتر از صحرا

    مي گذرد و به شهر مي رسد و داستان را تعريف مي کند، نيز صحبت مي کند.

    18- در ابتدا قرار بود، «جعفر»

    کاراکتري حراف و بذله گو باشد اما فيلم نامه نويسان فيلم به زودي پي بردند که اگر جعفر شخصيتي خونسرد و کم

    حرف داشته باشد، پليدتر و تهديدآميزتر خواهد بود. بنابراين به جاي او، «ياگو» (طوطي جعفر) به شخصيتي پر حرف و

    مزه پران تبديل شد!

    19- «رسول آزاداني»، ناظر ايراني لي آوت هاي «علاءالدين»، در سال 1991 به زادگاه خود يعني شهر اصفهان سفر

    کرد تا براي طراحي هاي فيلم از ساختمان هاي شهر الهام بگيرد. آزاداني از ساختمان ها و نماهاي بيروني و داخلي

    آن ها 1800 عکس گرفت تا فضاي «علاءالدين» بيش از پيش به فضاي قرن پانزدهم خاورميانه شباهت پيدا کند. 20-

    «جيم کامينگز» صداپيشه کاراکتر «رسول» (رييس قوي هيکل سربازان سلطان) است. جالب است که بدانيد اين

    صداپيشه کارکشته تا به حال به جاي «ويني دپو» و «آقاي ببره» نيز صحبت کرده!

    21- تقليدهاي «جيني» از شخصيت هاي واقعي و معروف: آرنولد شوارتزنگر (بازيگر و بدنساز معروف و البته فرماندار

    کاليفرنيا!)، رابرت دنيرو (بازيگر برجسته سينما)، جک نيکلسون (بازيگر معروف فيلم هاي «درخشش» و «ديوانه از

    قفس پريد»)، اِد ساليوان (مجري تلويزيوني که براي اولين بار گروه موسيقي بيتلز را در تلويزيون معرفي کرد)،

    جوليوس سزار، کارول چانينگ، گروچو مارکس (کمدين معروف گروه برادران مارکس)، ويليام باکلي (منتقد مشهور

    عالم سياست)، پيتر لور (بازيگر آثار کلاسيک ترسناک)، رادني دنگرفيلد (کمديني که به خاطر داشتن چشم هاي

    غيرعادي شهره بود).

    22- «آلن منکن» مي خواست «جيني» به جاي دو ترانه، سه ترانه بخواند. اما ترانه سوم تحت عنوان «من آزادم»

    حذف شد.

    23- بسياري از انيماتورهاي اصلي «علاءالدين» پيشتر روي فيلم «چه کسي براي راجر رابيت پاپوش دوخت» (1988)

    نيز فعاليت کرده بودند. بنابراين آن ها برخي شوخي هاي بصري استفاده شده در آن فيلم، را در «علاءالدين» به کار

    گرفتند.

    24- طراحي ها و انيميشن کاراکتر «جعفر» از آثار دو تن از انيماتورهاي افسانه اي ديزني يعني «ميلت کاهل»

    (انيماتور «کتاب جنگل») و «مارک ديويس (انيماتور «زيباي خفته») الهام گرفته شدند. گفت وگو با اسکات واينگر،

    صداپيشه کاراکتر «علاءالدين» پسري تنها در شهري شلوغ و بي رحم! وقتي به عنوان صداپيشه علاءالدين انتخاب

    شدي چند ساله بودي؟ 15 يا 16 ساله. اما به خاطر دارم وقتي «علاءالدين» اکران شد، 17 سال داشتم. يعني دقيقاً

    هم سن علاءالدين. البته ابتدا قرار بود علاءالدين کم سن و سال تر باشد. مثلاً 12 ساله. اما سپس تصميم گرفتند او

    17 سال داشته باشد. چطور دعوت به کار شدي؟ در آن زمان مشغول بازي در يک کمدي تلويزيوني بودم. از من دعوت

    شد تا براي يک شخصيت کارتوني تست صدا بدهم. سپس از من خواستند تا آواز بخوانم. از آنجايي که مي خواستم

    کم نياورم، گفتم: «البته که مي توانم!» اما در حقيقت من هيچ وقت خواننده خوبي نبودم. اما به خاطر آن که فکر مي

    کردند صدايم به درد مي خورد، قبول شدم. آيا هنوز هم وقتي صحبت مي کني، مردم مي فهمند که تو «علاءالدين»

    هستي؟ بله، کاملاً. هر روز کساني هستند که وقتي دهان باز مي کنم، به من مي گويند: «هي! ببينم، تو جاي

    علاءالدين صحبت نکرده اي؟» از اين که مردم با شنيدن صداي من به ياد علاءالدين مي افتند، احساس غرور به من

    دست مي دهد. آيا از ابتدا مي دانستي که با تأمين صداي اين کاراکتر مشهور خواهي شد؟ نه، به هيچ وجه.

    راستش را بخواهيد، در ابتدا اصلاً فکر نمي کردم که نقش بزرگي نصيبم شده و همين موضوع باعث شد تا در تست

    صدا قبول شوم. زيرا با صداقت خاصي صحبت مي کردم. سپس بهترين دوستم که در آن زمان عاشق سينه چاک

    انيميشن بود به من گفت: «پسر تو واقعاً خوش شانسي! اين فيلم با اين عوامل فني و هنري حتماً پرفروش خواهد

    شد!». آيا تشابه خاصي ميان خود و علاءالدين حس مي کني؟ بله. مثلاً وقتي او درباره عشق خود به دختري که به

    تازگي ملاقاتش کرده با «جيني» صحبت مي کند، واقعاً فکر مي کردم که دارم درباره احساسات خودم صحبت مي

    کنم. وقتي به لوس آنجلس نقل مکان کردم حسي مشابه با علاءالدين داشتم: پسري تنها در يک شهر شلوغ و بي

    رحم! آيا خاطره خاصي از همکاري با «رابين ويليامز» داري؟ يکي از بهترين صحنه هايي که در فيلم وجود دارد به جايي

    مربوط مي شود که علاءالدين در بالکن اتاق ياسمن و روبروي او ايستاده است، در حالي که «جيني» در قالب يک زنبور

    فرو رفته و سعي مي کند به او بگويد که چه بگويد. در هنگام ضبط اين صحنه در کنار رابين بودم. او آنقدر بامزه بود که

    من نمي توانستم جلوي خنده خودم را بگيرم. نظرت درباره «گلن کين» (انيماتور کاراکتر علاءالدين) چيست؟ وقتي

    براي اولين بار او را ديدم، متوجه شدم که آدم بسيار مؤدب، جالب و خوش صحبتي است. او برايم تصويري از

    علاءالدين کشيده است که هميشه آن را در اتاقم نگهداري مي کنم. او در زير اين طراحي برايم نوشته است: «تقديم

    به اسکات. تو علاءالدين واقعي هستي. از اين که الهام بخش من بودي متشکرم.» اين بهترين هديه اي است که تا

    به حال گرفته ام. گفت و گو با «ليندا لارکين» صداپيشه کاراکتر «پرنسس ياسمن» «ياسمن» اصلاً لوس نيست! درباره

    کاراکتر ياسمن برايمان بگو. ياسمن در ابتداي فيلم کمي غرغرو و ناراضي است. اما پس از آشنايي با علاءالدين، با

    او ارتباط انساني برقرار مي کند و شخصيت واقعي او بروز مي کند. واقعاً از اين که اين فرصت به من داده شد تا

    بتوانم به جاي او صحبت کنم، به خود مي بالم، زيرا ياسمن برخلاف آن که يک پرنسس است، اما اصلاً لوس نيست و

    مثل همه آدم هاي عادي عاشق مي شود و با ديگران ارتباط برقرار مي کند. فکر مي کني جذابيت شخصيت

    «ياسمن» براي دختران در چيست؟ ياسمن دختري است که دوست ندارد ديگران برايش تصميم بگيرند. او دوست

    ندارد در قفس باشد. شخصيت او قوي است. اين ويژگي ها باعث جذاب شدن او براي دختران مي شود. آيا مردم

    هنوز صداي تو را به خاطر مي آورند؟ بله، هر روز! البته نمي دانند که صداي مرا کجا شنيده اند! مثلاً وقتي در يک

    رستوران کوچک مشغول حرف زدن هستم، بچه هاي کوچک برمي گردند و به من نگاه مي کنند، اما متوجه نمي

    شوند که من همان پرنسس ياسمن انيميشن «علاءالدين» هستم. گفت و گو با «جاناتان فيري من» صداپيشه

    کاراکتر «جعفر» از طوطي ها هراس دارم! چگونه با شخصيت «جعفر» رابطه برقرار کردي؟ از طريق دست هايم!

    بيشتر توضيح بده. من اصولاً آدمي هستم که در موقع حرف زدن دست هايم را زياد تکان مي دهم. بنابراين سعي

    کردم به نوعي با تکان دادن آن ها انرژي پليدي به اين شخصيت بدهم. آيا حقيقت دارد که از پرنده ها هراس داري؟

    متأسفانه بله. در موقع ضبط صدا در استوديو، معمولاً يک طوطي بزرگ کنارم قرار داشت تا در نتيجه بتوانم حس کنم

    که واقعاً دارم به «ياگو» نگاه مي کنم و يا با او حرف مي زنم. اما هميشه مي ترسيدم که مبادا اين طوطي به من نوک

    بزند! شخصيت جعفر را چگونه توصيف مي کني؟ به نظر من او در کودکي يک بچه شيطان بوده که اجباراً به يک

    مدرسه شبانه روزي فرستاده شده. او در ضمن خيلي به اصول و زيبايي اهميت مي دهد. به طور مثال در صحنه اي

    که او در تالار با ياسمن رو به رو مي شود تا درباره قتل پسرک ولگرد به او توضيح بدهد، دوربين نماي زيبايي از اتاق او

    را نشان مي دهد. شکل ظاهري اين اتاق نشان مي دهد که او چقدر به فرهنگ و اصول پايبند است. از همکاري

    خودت با «گيلبرت گات فريد»، صداپيشه «ياگو» بگو. ما اوقات خوبي با هم داشتيم. او به من کمک کرد تا بتوانم

    شصخيت جعفر را در وضعيت دلخواه و مناسبي نگه دارم و اجازه ندهم از حالت خبيث و خونسرد خود خارج شود.

    هميشه فکر مي کردم که جعفر هر چقدر کمتر حرف بزند و حرکت کند، تهديدآميزتر است و اين نکته کليدي در

    شخصيت پردازي او بود. گفت و گو با «گلن کين» انيماتور کاراکتر «علاءالدين» خلق چهره اي غير کليشه اي! چطور

    توانستي چهره اي غير کليشه اي از علاءالدين طراحي کني؟ در آثار ديزني بايد خيلي مواظب باشي تا از کليشه ها

    پيروي نکني. به راحتي مي توانستم از علاءالدين يک قهرمان خسته کننده مثل شاهزاده جذاب اما خشک و بي حس

    و حال انيميشن «زيباي خفته» بسازم. به خودم گفتم: «اصلاً چرا بايد يک قهرمان بلند قد داشته باشيم؟ چرا

    علاءالدين نبايد کوتاه قامت باشد؟» اما «جفري کاتزنبرگ»، همه کاره آن سال هاي ديزني، به من گفت: «نه. من حتي

    نمي توانم تصور کنم که شاهزاده زيبا و جذابي مثل ياسمن بخواهد عاشق يک آدم کوتاه قدي مثل علاءالدين شود.

    اصلاً دليل جذابيت او براي ياسمن چيست؟». جفري درست مي گفت. شما نمي توانيد رابطه صحيحي ميان «مايکل

    جي فاکس» و «جوليا رابرتز» ايجاد کني. بايد به جاي مايکل از گزينه تام کروز استفاده کني! بدين ترتيب تصميم گرفتم

    چهره علاءالدين را مثل کاراکتر «کروز» در فيلم «تاپ گان» دربياورم. با همان اعتماد به نفس و غرور مثال زدني. بنابراي

    ن تمام طراحي هاي اوليه را کنار گذاشتيم. سخت ترين بخش کار کجا بود؟ فکر مي کنم اوايل پروژه. يعني درست پس

    از تغييرات پيشنهادي کاتزنبرگ در مورد شکل ظاهري کاراکترها و فيلم نامه. در آن زمان (1990) 33 ساله بودم و پُر از

    انرژي. اما در حال حاضر به هيچ وجه انرژي لازم براي فعاليت روي چنين پروژه هايي را ندارم. در ابتدا نمي دانستم که

    مي خواهم چه کار کنم؟ ولي پس از مدتي اوضاع بهتر شد و فهميدم که دقيقاً چه چيزي در ذهن «جفري» مي

    گذرد! فکر مي کني «اسکات واينگر» (صداپيشه علاءالدين) توانست به خوبي از عهده مسئوليت خود برآيد؟ کاراکتر

    علاءلدين بايد بسيار صادق و قابل باور مي بود. اسکات قادر بود تا با صداي خود نوعي معصوميت و آسيب پذيري را

    منتقل کند. در ضمن علاءالدين يک کاراکتر بسيار پرشور بود و به همين دليل اسکات سعي مي کرد تا اين خصيصه را

    به شخصيت او ببخشد. او واقعاً به راحتي خود را در قالب علاءالدين جاي داد. گفت و گو با «اريک گلدبرگ» انيماتور

    کاراکتر «جيني، غول چراغ» پيروي از خطوط خميده! چطور دعوت به کار شدي؟ در آن زمان استوديوي کوچکي در شهر

    لندن داشتم. قبلاً ديزني چند بار با من تماس گرفته بود و خواسته بود تا در پروژه هايش سهيم باشم. اما

    «

    علاءالدين» نخستين تجربه همکاري من با ديزني به شمار مي آيد زيرا واقعاً دوست داشتم با «ران کلمنتس» و «جان

    ماسکر» (کارگردانان «علاءالدين») کار کنم. آيا از قبل مي دانستي که قرار است «جيني» را طراحي کني؟ نه. ولي از

    آنجايي که مي دانستم چه شخصيت فوق العاده اي است، دعا مي کردم که آن ها «جيني» را به من پيشنهاد کنند.

    سپس شخصاً با آقايان «کلمنتس» و «ماسکر» ديدار کردم. آن ها گفتند: «فکر مي کنيم بهتر است «جيني» را

    طراحي کني!» من نيز در حالي که سعي داشتم به سختي احساسات خودم را پنهان کنم، گفتم: «عيبي ندارد،

    قبول است.» سپس از اتاق بيرون رفتم و از خوشحالي جيغ کشيدم! چطور به ذهنت رسيد که از آثار «ال هيرشفلد»

    فقيد الهام بگيري؟ ما هميشه سعي داشتيم با پيروي از هنر خوشنويسي عربي و مينياتورهاي ايراني، از خطوط

    منحني و خميده به جاي خطوط صاف استفاده کنيم. پس، از آنجايي که هيچ کس مثل «هيرشفلد» نمي توانست

    طراحي هايي را با خطوط خميده و اغراق آميز اجرا کند، سراغ او رفتم. من و والدينم هميشه يکي از طرفداران سبک

    او بوديم. اين سبک سپس به کل فيلم رسوخ کرد. «جيني» به راستي يکي از شخصيت هاي منحصر به فرد در

    «علاءالدين» است. چطور توانستي کاراکتري چنين پُر انرژي و سريع خلق کني؟ من قبل از همکاري با ديزني، طراح

    آگهي هاي تلويزيوني بودم. بنابراين به خوبي مي دانستم که چطور در چند ثانيه اطلاعات زيادي به تماشاچي بدهم.

    البته «رابين ويليامز» هم نقش بسزايي در خلق چنين شخصيت منحصر به فردي داشت. صحبت از «رابين ويليامز»

    شد. از او برايمان بگو. شما هرگز نمي دانيد که «رابين» مي خواهد چه چيزي به شما بدهد. او آنقدر بديهه پرداز

    قابلي است که هرگز نمي توانيد حدس بزنيد مي خواهد چه بگويد. به غير از بديهه پردازي، رابين انسان بااحساسي

    است. او اين احساسات را به دورن شخصيت «جيني» وارد کرد و باعث شد تا تماشاچي با او همذات پنداري کند.

    گفت و گو با «مارک هِن» انيماتور کاراکتر «پرنسس ياسمن» «پرنسس ياسمن» و خواهرم! چگونه به طرح «ياسمن»

    رسيدي؟ ياسمن سومين شخصيت مؤنثي است که براي ديزني طراحي کردم. قبل از او کاراکتر «آريل» را در «پري

    دريايي کوچولو» و «بِل» را در «ديو و دلبر» طراحي کرده بودم. اما مي خواستم براي ياسمن چهره جديد و متفاوتي

    طراحي کنم. بنابراين اتاق کارم را پُر از عکس هاي زنان زيبا روي کردم. سپس سعي کردم خصوصيات اخلاقي و هم

    چنين سن ياسمن را نيز مدنظر قرار دهم. پس از مدتي با خود گفتم: «هِي! يک دقيقه صبر کن! من يک عکس در

    جيب دارم که فکر مي کنم مناسب باشد! عکس خواهرم!». در نتيجه از عکس خواهرم در طراحي اوليه ياسمن

    استفاده کردم. آيا خاطره خاصي براي خواهرت باقي مانده؟ بله. او يک بار به من گفت که بارها و بارها مردم در کوچه و

    خيابان به او نزديک شده اند و گفته اند: «سلام ياسمن!». درباره «ليندا لارکين» (صداپيشه ياسمن) چه نظري داري؟

    يادم مي آيد که او هيچ سابقه قبلي در صداپيشگي انيميشن نداشت اما واقعاٌ عاشق کاراکتر ياسمن بود. آيا مطلب

    قابل ذکري در مورد «ليا سِلانگا»، کسي که به جاي «ليندا لارکين» در ترانه «يک دنياي کاملاً جديد»، آواز خواند، به

    ذهنت مي رسد؟ او دختري پُر شور و پر انرژي بود و واقعاً اين ترانه را زنده کرد. يادم مي آيد که او سعي داشت

    طوري وانمود کند که انگار واقعاً در حال پرواز روي قاليچه پرنده است. اگر او را در حال اجراي ترانه مي ديديد، مي

    فهميديد که او خالصانه تمام شور و شوق خود را براي آن صرف کرد. همين مسأله باعث شد تا ما هم دلگرم شويم و

    تلاش کنيم تا کارمان را بهتر انجام دهيم. آيا خاطره خوشي از «علاءالدين» برايت باقي مانده؟ من در حين فعاليت روي

    «علاءالدين» بودم که با همسرم آشنا شدم. ما الان صاحب دو بچه هستيم! گفت و گو با «آندرياس دِژا»، انيماتور

    کاراکتر «جعفر» ديوانگي لذت بخش! چطور دعوت به کار شدي؟ مشغول طراحي شخصيت خبيث «گاستون» در «ديو و

    دلبر» بودم که فهميدم از من مي خواهند تا طراح شخصيت خبيث «علاءالدين» يعني «جعفر» نيز باشم. آيا طراحي

    شخصيت هاي خبيث را دوست داري؟ بله. کاملاً! به نظرم شخصيت هاي خبيث خيلي باحال هستند. چطور به

    شخصيت «جعفر» دست پيدا کردي؟ در ابتدا مي خواستم او پر از انرژي باشد. يعني لحظه اي عصباني باشد و مثلاً

    با لگد به سر «ياگو» بکوبد و لحظه اي بعد آرام و تهديدآميز به نظر برسد. اما با نگاه کردن به کاراکترهاي ديگر داستان،

    تصميم گرفتم کمي عقب نشيني کنم. بنابراين تلاش کردم نوعي آرامش ترس آور به شخصيت او تزريق کنم. از اين

    مرحله به بعد بود که توانسم ارتباط خوبي با جعفر برقرار نمايم. چه چيزي باعث شد به پروژه علاقمند شوي؟

    دستيارم يک روز دوان دوان به اتاقم آمد و گفت: «آن ها ديوانه شده اند. من همين الان به استوري بردها نگاه کردم.

    آن ها مي خواهند «جيني» در يک صحنه به «آرنولد شوارتزنگر» تبديل شود!». از اتاقم بيرون پريدم و به اتاق استوري

    برد رفتم. در آنجا فهميدم که دستيارم درست مي گفت. «جيني» قرار بود نه تنها به شکل آرنولد بلکه به هيبت افراد و

    اشيا بسيار متفاوت ديگري نيز درآيد. با خود گفتم: «ديوانه شده اند؟». اما به زودي عاشق همين ديوانگي شدم و

    همين ديوانگي بود که مرا مجذوب «علاءالدين» کرد. فکر مي کني «علاءالدين» چطور توانست تناسبي دلپذير ميان

    هجو و شوخي به وجود آورد در حالي که هرگز به عرصه لودگي وارد نمي شود؟ شخصيت فروشنده دوره گرد که در

    فصل افتتاحيه فيلم وارد شهر مي شود، کمک زيادي به ما کرد. از همان لحظه سعي کرديم تا با شوخي هاي

    نامتعارف و غلو آميز بيننده را به نوعي آماده حضور بسيار اغراق آميزتر «جيني» در ادامه فيلم نماييم. اين وظيفه در

    مرحله بعدي برعهده «ياگو» گذاشته شده بود تا او نيز با شوخي هاي خود زمينه ساز حضور «جيني» شود. نظرت

    درباره «جاناتان فيري من» صداپيشه جعفر چيست؟ من قبلاً هرگز «جاناتان» را نديده بودم. اما طبق استوري بردها و

    طراحي هاي خودم حدس مي زدم که او يک آدم قد بلند و بسيار لاغر باشد. سپس وقتي شنيدم که اوبه استوديو

    آمده، به ملاقاتش رفتم. با ديدن او خيلي تعجب کردم و به هيچ وجه نمي توانستم صداي او را با «جعفر» تطبيق دهم

    زيرا او برخلاف جعفر، تُپل است! اما در صداي خود نوعي خصوصيت شريرانه داشت که او را کاملاً براي صداپيشگي

    جعفر مناسب مي کرد. صداپيشگي او باعث شد تا من بتوانم ايده هاي فراواني درباره نحوه حرکت دهان جعفر

    بگيرم. گفت و گو با «ويل فين» انيماتور کاراکتر «ياگو» آزادي عمل! درباره رابطه «جعفر» و «ياگو» توضيح بده. آن ها به

    ظاهر دو شخصيت کاملاً متفاوت دارند اما به يک چيز مي انديشند. «جعفر» عاقل تر و آرام تر از «ياگو» است. اما در

    مجموع هر دوي آن ها به دنبال يک هدف هستند. چطور دعوت به کار شدي؟ مشغول کار بر روي طراحي هاي

    شخصيت ساعت در «ديو و دلبر» بودم که فهميدم از من مي خواهند تا روي طوطي شخصيت خبيث «علاءالدين» با

    نام «ياگو» که در ضمن دستيار او نيز به شمار مي آمد، کار کنم. در ابتدا «ياگو» شخصيت خشک و سردي داشت. اما

    پس از 6 ماه کار به من اطلاع دادند که بايد از نو شروع کنم و اين که کاراکتر «ياگو» کاملاً عوض شده است. چطور با اي

    ن تغييرات کنار آمدي؟ «علاءالدين» براي تمام انيماتورهايي که رويش کار مي کردند، پروژه بسيار لذت بخش و مفرحي

    بود، زيرا کارگردانان فيلم به ما اجازه مي دادند به ايده هايي که سال ها در ذهن داشتيم بپردازيم. شخصاً از اين که

    مي ديدم قرار است به نوعي به هجو ديگر آثار ديزني در «علاءالدين» بپردازم، خيلي ذوق زده مي شدم. آيا با

    «گيلبرت گات فريد»، صداپيشه «ياگو» ارتباطي داشتي؟ آيا هرگز با هم مشورت مي کرديد؟ بله. البته «گيلبرت» که

    يک کمدين بديهه پرداز به دنيا آمده است، هميشه سر به سرم مي گذاشت و مثلاً مي گفت: «تو به هيچ وجه

    انيماتور خوبي نيست! گمشو برو بيرون! چرا پرهاي مرا خوب نقاشي نمي کني؟!». به خاطر همين شوخي هاي او

    بود که ما با هم دوست شديم و اين دوستي تا به حال ادامه داشته است. خاطره اي از «علاءالدين» داري؟ يک روز

    داشتم در حال رانندگي به راديو گوش مي دادم. يک روان پزشک در حال دادن مشاوره به شنوندگان بود. ناگهان

    شنونده اي نااميد و افسرده با برنامه تماس گرفت و درخواست مشاوره کرد. روان پزشک هم به او گفت: «برو کارتون

    «علاءالدين» را ببين! حتماً از افسردگي بيرون مي آيي!». گفت و گو با «رندي کارل » رايت انيماتور کاراکتر «قاليچه

    پرنده» دادن شخصيت به يک قاليچه چطور دعوت به کار شدي؟ کارگردانان «علاءالدين» به من زنگ زدند و گفتند که مي

    خواهند با آن ها همکاري کنم. به آن ها گفتم: «بسيار خوب. چه کاراکتري را بايد طراحي کنم؟» آن ها جواب دادند:

    «قاليچه!». با تعجب پرسيدم: «اين قاليچه بايد چه جور شخصيتي داشته باشد؟». آن ها گفتند: «نمي دانيم. فقط

    مي دانيم که او بايد شکل مستطيلي داشته باشد!». اينجا بود که واقعاً نگران شدم. مي دانستم که اگر بتوانم

    شخصيت خاصي به قاليچه پرنده بدهم، او به يکي از کاراکترهاي دوست داشتني فيلم تبديل خواهد شد. چطور

    توانستي قاليچه پرنده را به يکي از کاراکترهاي دوست داشتني فيلم تبديل کني؟ آن ها ابتدا مي خواستند قاليچه

    کاملاً توسط رايانه ساخته شود. ديزني قبلاً به صورت محدود از انيميشن رايانه اي در آثاري همچون «پري دريايي

    کوچولو» و «ديو و دلبر» بهره گرفته بود. اما قاليچه رايانه اي خيلي تصنعي به نظر مي رسيد. بنابراين از من خواسته

    شد تا آن را به صورت سنتي طراحي کنم. از آنجايي که قاليچه دست و پا ندارد، بايد سعي مي کردم تا با حرکت دادن

    قاليچه، احساسات او را به تماشاچي منتقل سازم. سپس نوبت به طراحي نقش و نگارهاي روي قاليچه رسيد. واقعاً

    نمي توانستم اين نقش و نگارها را که کاملاً پر جزييات بود و عيناً از يکي از فرش هاي دستباف ايراني به عاريت گرفته

    شده بود، به صورت منسجم طراحي کنم. بنابراين از رايانه کمک گرفتيم تا نقش و نگارها را روي قاليچه بياندازيم. آيا

    خاطره خوشي از «علاءالدين» برايت باقي مانده؟ بهترين خاطره ام مربوط به زماني مي شود که مادر پيرم را به سينما

    بردم تا فيلم را ببيند. او واقعاً از فيلم خوشش آمد. براي يک لحظه ديدم که چقدر به من افتخار مي کند! گفت و گو با

    «آلن منکن» سازنده ترانه هاي «علاءالدين» ديزني را به ريشه هايش برگردانيم! تو و همکارت، «هاوارد آشمن»، به

    نوعي آغاز کنندگان پروژه «علاءالدين» بوديد، درست است؟ کاملاً. ما به عنوان سازندگان ترانه، اولين افرادي بوديم که

    روي پروژه کار کرديم. براي ساخت ترانه ها از چه منابعي الهام گرفتي؟ از منابع مختلفي مثل موسيقي خاورميانه اي

    و جاز. از کدام يک از ترانه هاي «علاءالدين» بيشتر لذت مي بري؟ از ترانه «دوستي مثل من» (همان ترانه اي که

    «جيني» بلافاصله پس از آشنايي با علاءالدين در حالي که او در غار گير افتاده، مي خواند). اين ترانه يکي از بهترين

    اشعار «هاوارد آشمن» سود مي برد. شخصاً خيلي دوست دارم که اين ترانه را براي مردم و به صورت زنده اجرا کنم

    زيرا واقعاً خارق العاده است! پس از مرگ هاوارد آشمن، چطور توانستي با يک ترانه سراي جديد، کنار بيايي؟

    هميشه فکر مي کردم که پس از مرگ «هاوارد»، حرفه من هم به پايان خواهد رسيد، زيرا همکاري ما بسيار عميق

    بود. سپس به من پيشنهاد شد تا با «تيم رايس» کار کنم. هيجان زده شدم. «رايس» آدم بسيار خونگرم و دوست

    داشتني است. او خودش را سريع با سبک من و هاوارد وفق داد. من به انگلستان رفتم و در آنجا به کمک «رايس» دو

    ترانه ساختيم (ترانه اي که علاءالدين در بازار شهر مي خواند و ترانه اي که به همراه ياسمن روي قاليچه پرنده مي

    خواند). باورنکردني بود. تِم اين دو ترانه به صورت کاملاً اتفاقي و خودجوش به ذهنم رسيد. بدين ترتيب بايد بگويم که

    به کمک «رايس» و ديگران، توانستم پس از مرگ هاوارد حرفه خودم را تکامل ببخشم. خيلي ها عقيده دارند با ورود

    تو و هاوارد به ديزني در اواخر دهه 80 ميلادي و ساخت ترانه هاي «پري دريايي کوچولو» دوران تازه اي در انيميشن

    آغاز شد. آيا واقعاً همين طور است؟ فکر مي کنم که قبل از پيوستن ما به ديزني، عنصر مهمي در آثار اين استوديو

    گم شده بود. به «سفيدبرفي و هفت کوتوله» نگاه کنيد. ببينيد که چطور ترانه ها کاملاً در خدمت داستان هستند و

    اين که حذف آن ها چه لطمه اي بر پيکره روايي فيلم وارد مي کند. ما سعي کرديم تا چنين ترانه هايي بسازيم. در

    واقع سعي کرديم ديزني را به ريشه هايش برگردانيم. بررسي تفاوت هاي ميان علاءالدين «هزار و يک شب» و

    علاءالدين «ديزني» علاءالدين بي پدر و مادر! دکتر علي بهداد (استاد ادبيات فارسي دانشگاه UCLA آمريکا) «قصه

    هاي هزار و يک شب» که به به «افسانه هاي عربي» نيز معروف است، مجموعه اي از داستان هاي شفاهي است

    که ابتدا در سال 1000 ميلادي جمع آوري شد. در سال 1704 «آنتوان گلانت» اين داستان ها را به صورت آزاد به زبان

    انگليسي ترجمه کرد. بدون شک «علاءالدين» ديزني تفاوت هاي زيادي با «علاءالدين» داستان هاي هزار و يک شب

    دارد. يکي از تفاوت هاي اصلي اين است که اولاً در داستان اوليه که توسط شهرزاد قصه گو روايت شده، هيچ نوعي

    از قاليچه پرنده وجود ندارد. ثانياً وزير پادشاه در اين قصه زياد آدم خبيثي نيست. او در حقيقت فرد خودخواهي است که

    مي خواهد هر طور شده پرنسس را به عقد پسرش درآورد و اصلاً قصد ندارد خودش با او ازدواج کند. ثالثاً، در داستان

    هزار و يک شب، علاءالدين پدر و مادر دارد. او سپس پدرش را از دست مي دهد اما مادر او در طول داستان حضور

    دارد. مادر علاءالدين در حقيقت رابط او و قصر پادشاه است. اما در نسخه ديزني، علاءالدين بي پدر و مادر است. يعني

    پدر و مادرش را از دست داده و سعي مي کند روي پاي خودش بايستد. يکي ديگر از تفاوت هاي اصلي اين است که

    در داستان هزار و يک شب، غول چراغ به علاءالدين اجازه مي دهد تا بتواند به دفعات نامحدود، آرزو کند. اما در نسخه

    ديزني او فقط مي تواند سه آرزو داشته باشد. در مجموع شخصيت «جيني» در نسخه ديزني، بسيار تکامل يافته تر

    به نظر مي رسد. او همواره مي خواهد آزاد باشد. اما در داستان اصلي «جيني» هرگز آرزوي آزادي ندارد. در حقيقت ديزني با اين کار خواسته است روح به اصطلاح آمريکايي را در کالبد «جيني» بدمد و او را همانند شخصيتي آزادي

    خواه به تصوير بکشد! آشنايي با «رابين ويليامز» صداپيشه «جيني، غول چراغ» او عاشق خانواده اش است! «رابين

    ويليامز» کمدين و بازيگر مشهور و برجسته سينما کودکي خود را اين چنين توصيف مي کند: «من در کودکي خيلي

    تنها بودم. پدرم هميشه مشغول کار کردن بود، مادرم هم کار مي کرد در حقيقت من توسط خدمتکار خانه مان بزرگ

    شدم. اکثر اوقات در خانه بسيار بزرگ مان، تنها بودم و با اسباب بازي هايم بازي مي کردم.» رابين ويليامز در سال

    1952 و در شهر ايلانوي از ايالت شيکاگو به دنيا آمد. او در شهرهاي شيکاگو و ديترويت رشد کرد و مجبور شد در مدت

    8 سال، 8 بار مدرسه اش را عوض کند، زيرا پدرش که مدير اجرايي يک کارخانه اتومبيل سازي بود، اکثر اوقات به

    شهرهاي مختلف انتقال پيدا مي کرد. وقتي پدرش بازنشسته شد، او و خانواده اش به خانه اي در نزديکي سان

    فرانسيسکو نقل مکان کردند. رابين به کالج رفت و در آنجا در رشته علوم سياسي مشغول به تحصيل شد، اما به

    محض آن که تأتر را کشف کرد، از کالج انصراف داد تا به دنبال بازيگري برود. پس از دو سال تحصيل در رشته بازيگري، ب

    ه سان فرانسيسکو بازگشت و به اجراي نمايش هاي کمدي في البداهه در رستوران ها و کافه ها مشغول شد.

    رابين به زودي معروف شد و از او دعوت شد تا در تلويزيون به ايفاي نقش بپردازد. او کارش را در تلويزيون، در سال

    1978 و با سريال «مورک و مايندي» آغاز کرد. او در اين سريال نقش «مورک» را که يک بيگانه فضايي بود، بازي مي

    کرد. اين سريال آنقدر محبوب شد که هر هفته بالغ بر 60 ميليون بيننده پاي تلويزيون مي نشستند تا شاهد شوخي

    هاي في البداهه و شيرين کاري هاي رابين باشند. اما متأسفانه رابين که بيش از حد معروف شده بود، به مشروبات

    الکي و مواد مخدر روي آورد. در سال 1983، دو اتفاق مهم افتاد که زندگي او را کاملاً دگرگون ساخت: 1- دوست

    صميمي او با نام «جان بلوشي» (که او هم کمدين بود) به علت مصرف بيش از حد مواد مخدر، درگذشت. 2- همسر

    رابين باردار شد. در اين زمان رابين در مصاحبه اي با يک مجله هنري اظهار داشت: «قرار است به زودي پدر بشوم.

    پس بايد تغييراتي اساسي در زندگي ام به وجود آورم.» و اين چنين رابين متحول شد. رابين به زودي به هاليوود رفت

    و به خاطر بازيگري در فيلم «صبح بخير، ويتنام» (1987)، نامزد دريافت جايزه اسکار شد. سپس در فيلم «هوک»

    (1991)، به کارگرداني «استيون اسپيلبرگ» ايفاگر نقش «پيترپن» شد. اما قطعاً اوج هنرنمايي او مربوط به فيلم

    «خانم دابت فاير» (1993) مي گردد که در آن در نقش پدر مطلقه اي ظاهر مي شود که براي آن که بتواند فرزندانش را

    ملاقات کند، خودش را به شکل يک خانم مستخدم پير در مي آورد. وقتي در سال 1992، استوديوي والت ديزني به او

    پيشنهاد کرد تا در انيميشن بلند «علاءالدين»، تأمين کننده صداي «جيني» باشد، او بي درنگ از اين فرصت استقبال

    کرد زيرا مي خواست در اثري سهيم باشد که بچه هايش از ديدن آن لذت ببرند. پس از اکران «علاءالدين» مردم نزد او

    مي آمدند و مي گفتند: «ما هم به اندازه بچه هايمان از اين انيميشن لذت برديم.» شنيدن اين جمله باعث خوشحالي

    رابين مي شد. «رابين ويليامز» امسال بار ديگر به دنياي انيميشن بازگشت و در کارتون سه بعدي «روبات ها»، به

    صداپيشگي يکي از کاراکترها پرداخت. براي رابين ويليامز هيچ چيزي بالاتر از خانواده نيست. او مي گويد: «بچه هاي

    من، تأمل برانگيزترين و فوق العاده ترين چيزهاي زندگي من هستند.» فيلم هاي مشهور رابين ويليامز: - پاپاي

    (1980) - داستان شاهزاده قورباغه (1982) - بازماندگان (1983) - بهترين دوران (1985) - کلوپ پارادايز (1986) - صبح

    بخير ويتنام (1987) - انجمن شاعران مرده (1989) - بيداري ها (1990) - هوک (1991) - اسباب بازي ها (1992) -

    علاءالدين (1992) - خانم دابت فاير (1993) - جومانجي (1995) - مأمور مخفي (1996) - ويل هانتينگ خوب (1997) -

    فلابر (1997) - پَچ آدامز (1998) - مرد دويست ساله (1999) - بي خوابي (2002) - روبات ها (2005) - برادران گريم

    (2005)


    منبع :پيلبان انيميشن
    Last edited by babak_n-gage; 07-12-2005 at 17:44.

  5. #15
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    به مناسبت اكران جديدترين اثر تيم برتن

    «عروس مرده» در اينترنت علاقه‌مندان مي‌توانند تريلر انيميشن «عروس مرده»، جديدترين اثر «تيم برتون» را در اينترنت مشاهده كنند. انيميشن استاپ موشن «عروس مرده» نام جديدترين پروژه «تيم برتون» كارگردان برجسته آمريكايي است كه حال و هوايي شبيه به «كابوس پيش از كريسمس» دارد. در حال حاضر مي‌توان تريلر تبليغاتي اين انيميشن را در آدرس اينترنتي [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] مشاهده كرد. در «عروس مرده» مردي به نام «ويكتور» (با صداي جاني دپ) به دنياي مردگان كشيده مي‌شود و در آنجا اشتباهاً با جسد يك عروس مرده ازدواج مي‌كند! «عروس مرده» 23 سپتامبر امسال اكران خواهد شد. جملات به ياد ماندني تاريخ انيميشن انتخاب شد در ليست بهترين جملات تاريخ سينما، چهار جمله از آثار انيميشن به چشم مي‌خورد. انستيتو فيلم آمريكا (AFI) به تازگي ليست صدتايي بهترين جملات تاريخ سينما را انتخاب كرد كه در ميان آن‌ها، چهار جمله مربوط به ديالوگ‌هاي انيميشني مي‌شود: 1- ملكه: «اِي آينه جادويي روي ديوار، به من بگو كه زيباترين زن دنيا كيست؟»، (سفيد برفي و هفت كوتوله 1937) 2- پري: «يك دروغ آنقدر رشد مي‌كند تا آن كه مثل دماغ روي صورتت، به چشم مي‌آيد» (پينوكيو 1940) 3- جسيكا رابيت: «من ذاتاً آدم بدي نيستم. انيماتورها مرا اين شكلي مي‌كِشند!» (چه كسي براي راجر رابيت پاپوش دوخت 1988) 4- باز لايت‌يِر: «به سوي ابديت و فراتر از آن!» (داستان اسباب‌بازي 1995) افتخار آفريني‌هاي «اسپايدرمن 2» فيلم «اسپايدرمن2» دومين فيلم پرفروش سال 2004، جوايز هنري متعددي را به خود اختصاص داده است. «اسپايدرمن2» اقتباس موفق سينمايي از مجموعه محبوب كميك استريپي مارول، توانست جايزه محبوب‌ترين فيلم منتقدان را به خود اختصاص دهد. در ضمن‌ «اسپايدرمن2» از طرف «راجر ابرت» معروف‌ترين منتقد آمريكايي و سايت Film Force به عنوان برترين فيلم سال 2004 انتخاب گرديد. اين فيلم در سه رشته بهترين جلوه‌هاي ويژه، صداگذاري و ميكس صدا نيز كانديد دريافت جايزه اسكار است. خبر ديگه اين كه «سام ريمي» اعلام كرد كه به زودي فيلم‌برداري قسمت سوم «اسپايدرمن» را كه فيلم‌نامه‌اش را «آلوين سار جنت» مي‌نويسد، شروع مي‌كند. «باورنكردني‌ها 2»؟ شايد «براد بيرد» كارگردان «باورنكردني‌ها»، قسمت دوم اين انيميشن موفق را نيز بسازد. در جديدترين مصاحبه خود با روزنامه «لوس‌آنجلس ديلي‌نيوز»، «براد بيرد» كارگردان انيميشن موفق پيكسار در سال 2004 يعني «باورنكردني‌ها» ابراز علاقه كرد كه در صورت وجود فيلم‌نامه‌اي مناسب حاضر است دنباله‌اي براي آن بسازد. مرگ خلاق‌ترين طراح كميك استريپ «ويل ايسنر» خالق خلاق‌ترين كميك استريپ‌هاي تاريخ جهان در سن 86 سالگي درگذشت. «ويل ايسنر» هنرمند افسانه‌اي و پايه‌گذار سبك مدرن طراحي كميك استريپ در سال 86 سالگي و به دليل مشكلاتي كه پس از انجام عمل جراحي قلب گريبان‌گيرش گشته بود، دار فاني را وداع گفت. او فعاليت خود را از سال 1936 آغاز كرد و با خلق كميك استريپ نوآورانه «اسپيريت» به تشريح تكنيك‌هاي مدرن داستان‌سرايي مصور پرداخت. او در سال‌هاي بعد اولين نوول گرافيكي تاريخ را عرضه نمود كه بعدها پيروان زيادي پيدا كرد. قرار است در آينده نزديك فيلم زنده‌اي براساس شخصيت «اسپيريت» ساخته شود. در ضمن هر سال جوايزي موسوم به «جوايز ايسنر» به بهترين‌هاي عرصه كميك استريپ داده مي‌شود. كميك استريپ ايتاليايي و انيميشن سه بعدي ماجراهاي «كارآگاه ديلان داگ» به انيميشن سه بعدي تبديل خواهد شد. «كارآگاه ديلان داگ»، كاراكتر محبوب كميك استريپ‌هاي ايتاليايي، ستاره انيميشن سه بعدي جديدي خواهد بود كه در آينده نزديك توسط استوديو شاپ انيميشن شهر ونكوور كانادا توليد خواهد شد. كارآگاه «ديلان داگ» به همراه دستيارش «گروچو» به تحقيق در مورد مسايل ماورأالطبيعه و اسرار‌آميز مي‌پردازد. اين مجموعه محبوب مصور براي اولين بار در سال 1985 و به دست «تيزيانو اسكالوي» خلق شد. «داستان اسباب‌بازي 3» در بن‌بست؟ بدون شراكت پيكسار به نظر مي‌رسد كه ديزني نمي‌تواند «داستان اسباب‌بازي3» را بسازد. استوديو ديزني كه مصمم است بدون مشاركت پيكسار قسمت سوم «داستان اسباب‌بازي» را بسازد، با مشكلات زيادي روبه‌رو شده. اولاً تا به حال هيچ كارگرداني حاضر به ساختن اين انيميشن نشده زيرا هيچ كس نمي‌خواهد پا روي دُم پيكسار بگذارد. ثانياً ديزني نمي‌داند چطور بايد فضايي مشابه با «داستان اسباب‌بازي 1و2» خلق كند زيرا پيكسار صاحب قانوني تمام تجهيزات فني است كه در ساخت چنين فضايي به كار رفته بود و ثالثاً، هنوز معلوم نيست كه آيا اين استوديو مي‌تواند يك بار ديگر از وجود «تام هنكس» و «تيم آلن» به عنوان صداپيشه بهره بگيرد، يا نه؟ فيلم‌هاي جديد براساس «مردان ايكس» فيلم‌هاي زنده «ماگنتو» و «وولورين» براساس كاراكترهاي محبوب مجموعه كميك استريپي «مردان ايكس» ساخته خواهد شد. شركت فاكس قصد دارد در پي موفقيت فيلم «مردان ايكس» و دنباله آن، دو فيلم مجزا برپايه شخصيت‌هاي «ماگنتو» و «وولورين» بسازد. «ماگنتو» درباره زندگي دشمن اصلي «مردان ايكس» يعني يك موجود جهش‌يافته (ميوتانت) با نام اصلي «اريك لنشر» است كه مي‌تواند فلزات را تحت كنترل مرگ‌بار خود دربياورد. پيشتر نيز اعلام شده بود كه «ديويد بنيوف» فيلم‌نامه‌نويس «تروا» قرار است سناريوي فيلم جديدي را براساس كاراكتر «وولورين» محبوب‌ترين عضو مردان ايكس بنويسد. البته اين فيلم‌ها ربطي به «مردان ايكس3» نخواهد داشت. نامزدهاي اسكار بهترين جلوه‌هاي ويژه سال معرفي شدند سه فيلم «هري پاتر و زنداني آزكابان»، «من، روبات» و «اسپايدرمن2» نامزد دريافت جايزه اسكار بهترين جلوه‌هاي ويژه بصري در سال 2004 گرديدند. اسپانيا و توليد انيميشن «سوپر ولگردها» «سوپر ولگردها» نام جديدترين انيميشن سه بعدي كشور اسپانيا است. «خوزه ماري گوانگا»، كارگردان اسپانيايي انيميشن سه بعدي «سوپر ولگردها» مي‌باشد. در اين فيلم يك «پرنده»، «موش» و «سوسك حمام» به رهبري يك گربه سياه، سعي مي‌كنند براي رهايي از زندگي فلاكت بار خود، يك گربه را كه به طور اتفاقي به نزد آن‌ها آمده، به نزد صاحب پولدارش برگردانند تا به جايزه نقدي بزرگي دست يابند. كوتاه از دنياي انيميشن 1- نخستين عكس از «والاس و گروميت» عكسي كه در بالا مشاهده مي‌كنيد نخستين عكس منتشر شده از انيميشن بلند «والاس و گروميت: نفرين موجود خرگوش‌نما» است. 2- ديزني و «يك روز با ويلبر رابينسون» «يك روز با ويلبر رابينسون» نام جديدترين انيميشن سه بعدي ديزني است كه در سال 2006 اكران خواهد شد. «استفن اندرسون» كسي كه استوري بردهاي «تارزان» را طراحي كرده بود، كارگردان اين انيميشن است. 3- عنوان «عصر يخ2» فاش شد عنوان رسمي انيميشن سه بعدي «عصر يخ2»، «ذوب شدن يخ‌ها» (Meltdown) خواهد بود. «عصر يخ2» سال 2006 اكران مي‌شود. 4- صداپيشه جديد براي «شرك3» «سارا جسيكا پاركر» بازيگر مشهور هاليوود يكي از صداپيشگان جديد «شرك 3» خواهد بود. دريم وركس ماه مِي سال 2007 را براي اكران «شرك3» در نظر گرفته است. 5- جوليا رابرتز در «تار شارلوت» چهره‌هاي مشهوري همچون «جوليا رابرتز»، «اوپرا وينفري»، «جان كليز» به گروه صداپيشگان اقتباس سينمايي داستان كودكانه مشهور «تار شارلوت» پيوستند. اين فيلم تركيبي از گرافيك رايانه‌اي و فيلم زنده خواهد بود. 6- «سوپرمن» دشمن خود را شناخت «كوين اسپيسي» بازيگر اسكار گرفته سينما ايفاگر نقش «لكس لوثر» دشمن اصلي و كله طاس سوپرمن در فيلم زنده‌اي جديدي كه قرار است «برايان سينگر» براساس كميك بوك‌هاي سوپرمن بسازد، خواهد بود. 7- «پيكسار» پنجمين شركت موفق در آمريكا بنابر نظرسنجي خبرگزاري رويترز از 2000 مدير شركتي، پيكسار به عنوان پنجمين شركت موفق آمريكا در سال 2004 برگزيده شد. 8- خط اصلي داستان «ماشين‌ها» داستان انيميشن بعدي پيكسار با عنوان «ماشين‌ها» (Cars) در مورد خودرويي مغرور به نام «مك كوئين» است كه در راه رسيدن به يك مسابقه بزرگ، در شهري كوچك گير مي‌افتد و در آنجا به مفهوم واقعي دوستي و خانواده دست مي‌يابد. 9- «استن‌لي» حقش را از «مارول» مي‌گيرد طبق حكم دادگاه، مارول بايد 10 درصد از كل سودش را بابت اقتباس‌هاي سينمايي به «استن‌لي» بپردازد. «استن‌لي» در دهه 60 قهرمانان بسياري مثل «اسپايدرمن»، «مردان ايكس»، «هالك» … را براي مارول خلق كرد. 10- «خداي رعد و برق» در سوني سوني قرار است فيلم زنده‌اي براساس كميك استريپ معروف مارول يعني «تور: خداي رعد و برق» (The Mighty Thor) بسازد. «ديويد گوير» كارگردان «بليد3»، فيلم‌نامه «تور» را خواهد نوشت. جشنواره بين‌المللي انيميشن «اتاوا» از سال جاري ميلادي به شكل سالانه برگزار مي‌شود جشنواره «اتاوا» كه پيش از اين هر دو سال يك بار برگزار مي‌شد. با پيوستن جشنواره انيميشن‌هاي دانشجويي «اتاوا» به يك جشنواره واحد تبديل شد. بخش‌هاي رقابتي جشنواره «اتاوا» 2005 شامل مسابقه انيميشن‌هاي بلند، مسابقه مدرسه‌هاي انيميشن، مسابقه رسانه‌هاي جديد، مسابقه انيميشن‌هاي كوتاه مستقل، مسابقه انيميشن‌هاي دانشجويي، مسابقه انيميشن‌هاي كاربردي آموزشي، علمي، صنعتي،…) و انيميشن‌هاي كودك است. لازم به ذكر است كه اين جشنواره در سال 1976 تأسيس شد، از سال 1997 جشنواره دانشجويي آغاز به كار كرده از آن زمان تا سال 2004 اين دو جشنواره يك سال در ميان برپا مي‌شدند. جشنواره بين‌المللي انيميشن «اتاوا» از 21 تا 25 سپتامبر برگزار مي‌شود. Ottawa International Animation Festival

  6. #16
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    انيماترونيكس علم يا هنر

    انيماترونيكس علم يا هنر؟

    دكتر جهانگير عيسي‌پور انيماترونيكس علم است يا هنر؟ پاسخ به اين سوال كمي سخت مي‌نمايد هنگامي كه

    درمي‌يابيم از تركيب چندين شاخة علمي يعني؛ الكترونيك، روباطيكس، مكانيك و انيميشن اين رشته به وجود آمده

    است. براي اولين بار بحث انيماترونيكس توسط «دكتر جهانگير عيسي‌پور» در دانشگاه‌هاي بريتانيا پيش كشيده شد و

    مورد توجه و استقبال قرار گرفت. دكتر عيسي‌پور بيش از 20 سال است كه در آن سوي مانش زندگي مي‌كند و با

    تحقيق و جست‌وجو رشته‌اي را معرفي كرده كه از سال 2002 جز مقاطع تحصيلي چند دانشگاه قرار گرفته است.

    اولين فارغ‌التحصيلان آن در مقطع فوق ليسانس (اواخر 2004) وارد بازار كار شده‌اند. دكتر «عيسي‌پور» در رشته‌هاي

    مهندسي جلوه‌هاي ويژه (ليسانس) انيميشن (فوق ليسانس) و انيماترونيكس (دكترا) كسب علم كرده است و در

    حال حاضر، به تدريس در دانشگاه به طور نيمه‌وقت و تحقيق مشغول مي‌باشد. در اين نوشتار، دكتر «عيسي‌پور»

    انيماترونيكس را با نثري روان تشريح مي‌كند. آيا به راستي انيماترونيكس علم است و يا هنر؟ انيماترونيكس چيست؟

    انيماترونيكس يك كلمه ادغامي متشكل از انيميشن، الكترونيك و چند فن ديگر است. در يك تعريف كلي‌تر به اشكال

    سه بعدي،‌ موجودات غير زنده را به صورت سه بعدي و به واسطه مكانيزم‌هاي الكترونيكي و مكانيكي درون ذاتي

    (زنده و طبيعي) حركت مي‌دهد. هر چند كه خالق اين سبك آقاي «جيم هنسون» (Jim Henson) بوده ولي براي

    نخستين بار اين كلمه به وسيله كمپاني ديزني (اوايل دهه شصت ميلادي) بر سر زبان‌ها افتاد. انيماترونيكس علم

    است يا هنر؟ در پاسخ به اين سوال اول بايد ريشه انيماترونيكس را مورد بررسي قرار داد، خود به خود مي‌توان فهميد

    كه انيماترونيكس هنر است يا علم. به عبارتي ساده‌تر؛ پس از تأويل و تشريح، انيماترونيكس جوابگوي جايگاه ويژه

    خود خواهد بود. همان طوري كه از شمايل لغت پيداست كلمه‌اي ادغامي و ساختگي است كه از تركيب چند كلمه به

    وجود آمده است. كلماتي كه انيماترونيكس را تشكيل مي‌دهند عبارتند از: انيميشن و الكترونيك. همين مسأله باعث

    شده كه انيماترونيكس بحث برانگيز باشد كه آيا هنر است يا علم؟ انيماترونيكس در ابتداي پيدايش زائيده انيميشن

    بوده، به طوري كه عروسك‌هايي كه به شكل دستي ساخته مي‌شدند براساس يك رابط مستقيم و غير واسط به

    حركت درمي‌آمدند. يعني توسط اندام انساني كه در نقطه‌اي از عروسك متمركز مي‌شدند. «جيم هنسون» يكي از

    بزرگان دنياي عروسكي به فكر افتاد تا اين عروسك‌ها را از حالت ارادي و مستقيم خارج و فرمي خارج از مركز دهد.

    پيش از آن حتي متوني كه براي عروسك‌ها در نظر گرفته مي‌شد، نوشتاري نبودند و بيشتر شكل تصويري داشتند و

    طبيعتاً اين نوع از فيلم‌نامه‌ها نيازمند تكنيكي خاص و ويژه بودند. همين مسأله وي را به فكر انداخت كه مكانيك و

    الكترونيك را نيز به خدمت «انيمشين» درآورد و زير چتر دنياي پُر الحان هنر قرار دهد. كم كم فلسفه هنري اين تكنيك

    نيز به خدمت آمد تا راهي براي تخصص‌هاي متنوع بشري باز شود. فنوني كه پيش از اين صرفاً فقط «تكنيك»

    محسوب مي‌شدند اين بار داراي نگره‌اي زيباشناسانه شده بودند، بدين معني كه مهندسين مكانيك و الكترونيك كه

    پيش از اين به تنهايي قادر نبودند كه يك پروژه انيماترونيكسي را پيش ببرنند با هم‌آميزي مفاهمه‌آميز با فلسفه

    وجودي انيما، از حوزه نگرش صرف علمي خارج شده و زير نظر نگرش ناب و منحصر به فرد «هنر» به تصميم‌گيري‌هاي

    مشخص و هنرمندانه‌اي دست يافتند و اين‌چنين «حركت» آغاز شد. سوال بحث‌برانگيز اين است كه چرا مهندسين

    «مكانيك» و «الكترونيك» موظف شدند زير چتر نگره‌اي هنرمندانه به خدمتگذاري مشغول شوند. ناگفته نماند

    هنگامي كه صحبت از خدمتگذاري مهندسين «مكانيك» و «الكترونيك» در زير لواي «هنر» مي‌شود. منظور ما رابطة

    علت و معلولي فن جديدي به نام «انيماترونيكس» مي‌باشد و نه چيز ديگر. همان طوري كه معلومات آكادميك به ما

    ثابت كرده پايه و ريشه انيميشن «تحرك و زمان» است. انيميشن به عنوان يكي از گرايش‌هاي جوان و جذاب هنر، بنا

    به سرشت و ذاتش، به تحرك و زمان نياز دارد. «زمان» و «تحرك» ريشه غير قابل انكار «انيميشن» است اين مسأله

    رابطه مستقيم و تنگاتنگي با انيماترونيكس دارد و از اين نقطه است كه انيماترونيكس به يكي از گرايش‌هاي انيميشن

    تبديل مي‌شود. همين مسأله؛ يعني برخورد زيرساختي «حركت» و «زمان» و ارتباط ارگانيك اين دو با هم، متخصصين

    انيماترونيكس را به اين انديشه فرو برد كه نگاهي ريزبينانه‌تر به علم «رباطيكس» كه نزديك‌ترين علم به انيماترونيكس

    است، داشته باشند. نگاه ژرف و هدفمند به علم رباطيكس متخصصين انيماترونيكس را به اين انديشه فرو برد كه هر

    دو گروه داراي ديدگاهي كاملاً متفاوت مي‌باشند و ويژگي‌هايي كه مهندسين رباطيكس براي فن خود برمي‌شمارند،

    براي «انيماترونيكس» كافي نمي‌باشد، چرا كه متخصصين علم رباطيكس صرفاً تلاش مي‌كنند تا قدرت و شتاب

    «تحرك» را از طريق «محاسبات رياضي» به دست آورند و بيشتر به اعداد و ارقام و صرفاً به محاسبات «رياضيات» اكتفا

    كنند. به همين خاطر است كه تا كنون كليه رباط‌هايي كه ساخته شده‌اند تحرك‌شان صرفاً «ماشيني» بوده است. در

    حالي كه انيماترونيكس كليه حركات زمان‌مند را با تحرك‌ يك رباط تطبيق مي‌دهد هر چند كه جوانب متنوع و در اين حال

    جذاب ديگري را نيز بايد در نظر گرفت. همان طوري كه گفته شد انيماترونيكس زاييدة انيميشن مي‌باشد. به همين

    خاطر، براي فراهم‌سازي پروژه‌اي كه به شيوة انيماترونيكس قابل فرمانبري باشد، بايد تمامي زيرمجموعه‌هاي

    ساختاري «رباط» را در نظر گرفت و رعايت كرد (يعني كليه تحركات به دست آمده.) ‌از همين جا يك اختلاف كلي و مهم

    حادث مي‌شود و آن اين است كه در انيماترونيكس اين تحركات از طريق محاسبات رياضي به دست نمي‌آيد بلكه به

    صورت ويژال يا (ديداري) به همان شيوه‌اي كه در ساخت يك عروسك انيميشني به دست مي‌آيد، حاصل مي‌شود.

    بايد به اين نكته مهم و شايد تكراري توجه داشت كه در انيميشن براي محاسبه كليه تحركات انيميشني از استوري‌ب

    ُرد استفاده مي‌شود. فرآيندي كه براي ديگر متخصصين و كاربران پُست‌هاي متنوع انيميشن قابل ارجاع و بررسي

    است. اما در انيماترونيكس استوري بُرد به تنهايي كافي نيست بلكه حتماً بايد به استوري بُرد «تحرك» و «زمان»

    (Time And Movement Story Bord) داده شود. استوري بُرد همان كار رياضيات را در رباطيكس انجام مي‌دهد به

    شرط آن كه عامل زمان و نقاط آغازين و پاياني حركت در آن پيش‌بيني شود. كليه حركت‌ها جز به جز از همديگر مجزا

    مي‌شوند و توضيح و تأويل كاملي را براي ساخت و ساز پروژه‌اي انيماترونيكسي در اختيار مي‌گذارد. «ذات و

    سرشت» انيماترونيكس با دنياي واقعي در ارتباط است. بدين معني كه يك موجود «غير زنده» را زنده مي‌كنيم و به آن

    جان مي‌دهيم. در اين رابطه بايد كليه تحركات لازم را كه با عامل «زمان» مربوط مي‌شود به طور صحيح محاسبه كرده

    و به دست آوريم مثلاً اگر بخواهيم چهره يك انسان را به شكل انيماترونيكس بسازيم، بايد به استخوان‌بندي صورت،

    (كه معالاً كليه ماهيچه‌هاي زير پوست به آن متصل است) توجه كافي شود، زيرا همان طور كه مي‌دانيم در ساختار و

    اسكلت صورت به جز فك پايين كه متحرك و لغزان است، بقيه قسمت‌ها كاملاً ثابت مي‌باشند. ماهيچه‌هاي زير پوست

    كه به بافت‌هاي ثابت پوست چسبيده‌اند، داراي تحرك مي‌باشند. ما قادر به ديدن تحركات آن‌ها نيستيم اما همين

    تحركات بطني ماهيچه‌هاست كه حالت‌ها و حركات روي صورت را كنترل مي‌كند. ما نمي‌توانيم و اساساً قادر نيستيم

    تا براي دستيابي به فرمول حركات و حالت‌هاي صورت صرفاً به محاسبات رياضي اكتفا كنيم و به آن چنگ اندازيم.

    درست در اين تلاقي است كه مباحثي مانند «روانشناسي» و «فيزيولوژي اندام» و «طراحي هنري» (آناتومي ديزاين)

    وارد ساختار وجودي انيماترونيكس مي‌شود. اين مقوله كه ماهيچه‌هاي زير پوست، تحركات و حالت‌هاي صوري روي

    پوست را كنترل مي‌كند، بحث نويني نيست اما چون واژة «كنترل» در جملات تركيبي بار به كار گرفته شده، بد نيست

    اين بحث به چالش گرفته شود كه؛ با اين حساب عمده «انيماترونيكس» نيز مي‌تواند «علم» باشد. البته اين بحث (مي

    ‌تواند علم باشد) بيشتر از ناحيه «مهندسين رباطيكس» مطرح شده است. ناگفته نماندكه به خاطر پيشرفت علوم

    متنوع بشري و رشد سرسام‌آور «تكنولوژي» تقريباً، به تمامي شارحين فني و هنري ثابت شده كه موضوع «كنترل»

    موضوع و مبحثي «علمي» است و بيشتر در زمينه‌هاي «مهندسي» كاربرد داشته و دارد. به همين خاطر است كه

    معمولاً مهندسين «الكترونيك» و «مكانيك» (تا به امروز) انيماترونيكس را صرفاً يك «رباط» مي‌دانند اما هنگامي كه

    بحث «آناتومي بدن انسان» پيش كشيده مي‌شود، به ناچار همة آن‌ها متوجه مي‌شوند كه وارد عرصه‌اي كاملاً

    «هنري» شده‌اند. چرا كه ساختار بدن انسان يا حتي حيوانات، (استخوان‌بندي و ماهيچه‌ها) خود داراي حركت‌هاي

    قائم به طبيعت خود، مي‌باشند. نقل قولي از «لئوناردو داوينچي» هنرمند معروف قرن شانزدهم ميلادي وجود دارد كه

    گفته است: بدن انسان مثل يك ساختمان زيباست كه توسط يك «معمار هنرمند» طراحي شده است، هنرمندي كه

    به «فرم» و «فانكشن» تسلط كامل داشته است، اين تسلط در نزد «مهندسان محاسب» به وديعه گذارده نشده

    است. در ساختار وجودي «رباط» هرگز شاهد ارتباط برقرار كردن «ماشين با انسان» نبايد باشيم اما در انيماترونيكس

    شاهد اين فرضيه خواهيم بود. در «رباط» شاهد بروز احساس نيستيم اما در انيماترونيكس اين مقوله يعني بروز

    احساس كاملاً مشخص و عيني است. علت آن است كه كليه «تحركات» ارادي توسط «احساس انسان» كنترل مي

    ‌شود. يادآوري اين نكته خالي از لطف نخواهد بود كه، زماني كه مهندسين مكانيك و الكترونيك و حتي برنامه‌نويسان

    كامپيوتر در يك پروژه انيماترونيكسي مشغول به كار مي‌شوند اجباراً موظف مي‌شوند كه با استوري بُرد كه با

    مطالعات و محاسبات دقيق و زمان‌بندي آميخته شده، كار كنند. بنا به سرشت و ذات «انيماترونيكس» كه خود يكي از

    گرايشات جوان «انيميشن» مي‌باشد (با پيشرفت تكنولوژي خصوصاً در چهار دهه اخير)، توانسته جايگاه خود را در

    عرصه هنر رفيع گرداند و به طور مستقل به عنوان يكي از رشته‌هاي هنري به فعاليت بپردازد. براي نخستين بار اين

    رشتة هنري در دانشگاه‌هاي انگلستان (در مقطع فوق ليسانس) دانشجو پذيرفت و استاداني كه براي تدريس اين

    رشته فراخوانده شدند، كساني بودند كه در رشته‌هاي «انيميشن- طراحي- مدل‌سازي- الكترونيك و كامپيوتر»

    تخصص داشتند. امروزه دانشجويان با دارا بودن ليسانس در رشته‌هاي مختلف هنري مي‌توانند در اين رشته جذاب و

    جوان به تحصيل بپردازند. كاربردهاي انيماترونيكس انيماترونيكس مانند هر پديده پوياي فني و هنري ديگر كاربردهاي

    فراواني دارد. انيماترونيكس با فعاليت‌هاي نوين و منحصر به فرد «جيم هنسون» بنيانگذار (Creature Shop) در شمال

    غربي لندن آغاز شد و كم كم از قالب يك عروسك فك‌زن خارج شد و توانست شكل و فرم طبيعي ويژه به خود بگيرد،

    به طوري كه بيننده پس از مشاهده، گمراه و سردرگم مي‌شود. كه آيا شاهد تحرك نظام‌مند يك جاندار طبيعي است و

    يا صرفاً يك موجود غير طبيعي را مي‌بيند. براي رسيدن به چنين هدف سختي راه‌هاي فراواني مورد آزمون قرار

    گرفت، به طور مثال مي‌توان به اين نكته اشاره كرد كه طراحان؛ از مواد گوناگوني براي مشابه‌سازي پوست صورت،

    دست و پا بهره گرفتند، موادي همچون؛ سليكُن، لا‌تكس و غيره مورد آزمون و خطا قرار دادند. عاقبت «انيماترونيكس»

    جايگاه راستين خود را در توليدات سينمايي هاليوودي (به عنوان آثاري پول‌ساز) پيدا كرد. همين مسأله باعث شد تا

    رفته‌رفته ديگر متخصصان فني و علمي به فكر و چاره افتند تا از تجربيات و شيوه‌هايي كه هنرمندان در زمينه توسعه

    انيماترونيكس بهره گرفته‌اند، بهره‌مند شوند. امروزه «انيماترونيكس» در علم پزشكي كاربردهاي متنوعي دارد و آن را

    تحت عنوان ديگري كه (Bio – Mechanxs) نام دارد، مي‌شناسند. براي ساخت دست و پاهاي مصنوعي،

    «انيماترونيكس» حضوري درخشان و جدي دارد. در اين رشته، مكانيزمي كه درون دست و پاهاي مصنوعي جاي داده

    مي‌شود به صورتي است كه مسئوليت اجرايي «تحرك دست و پاي» ساخته شده را به عهده داشته باشد. پيش از

    اين تحركات مكانيكي اعضاء مصنوعي بدن، صرفاً از طريق محاسبات رياضي به دست مي‌آمد همين شيوه تا مدت‌ها

    در علم پزشكي رواج گسترده‌اي داشت تا اين كه در سال 2003 ميلادي براي اولين بار پزشكان و متخصصان علم

    پزشكي در بيمارستاني در (Roehain Ton) لندن به اين فكر افتادند تا با تمسك از فن جديد، براي كودكان عراقي كه در

    جنگ آمريكا و عراق دست‌هاي خود را از ناحيه شانه از دست داده بودند، (براي بازآوري تحركات طبيعي دست‌هاي

    مصنوعي ساخته شدند)، استفاده كنند. بنا به توصيه يكي از سرپرستاران من به عنوان متخصص انيماترونيكس آن

    هم به مدت سه ماه‌، براي آماده‌سازي «استوري برد زمان و حركت» به در اين پروژه مشغول به كار شدم، سرانجام

    دست‌هاي مصنوعي ساخته شد و چندين باربر روي كودكان، امتحان شد هر چند اين پروژه، نتيجه نهايي و غايي خود

    را نداده است اما همچنان متخصصين انيماترونيكس، اين پروژه را توسعه و وسعت مي‌دهند. لازم به ذكر است كه؛

    اين دست‌ها به طور كامل عمل نمي‌كنند اما پزشكان بيمارستان Reo Ehainton از نحوة اجراي دستگاه خرسند

    هستند. از ديگر حوزه‌هايي كه انيماترونيكس بر آن وارد شده است علم «مهندسي» است. در اواخر دهه هشتاد

    ميلادي مهندسين رباطيكس در ژاپن به اين فكر افتادند تا براي بهبود بخشيدن به اجرا رباط‌هايشان، انيماترونيكس را

    (هنر) بيشتر شناخته و از آن بهره ببرند. ژاپني‌ها اولين كساني بودند كه در اواسط دهه 90 ميلادي دو رباط ساختند

    كه تحركاتشان پنجاه، پنجاه بود، يعني 50% به وسيله محاسبات رياضي و 50% به شيوه انيماترونيكس محاسبه شده

    بود. اين دو رباط به صورت پليس راهنمايي بر سر دو چهارراه مهم شهر توكيو قرار گرفته و ترافيك را هدايت ‌كردند و

    هر چند كه موفقيت كامل را به دست نياوردند ولي اهميمت انيماترونيكس و اختلاف انيماترونيكس و رباطيكس توسط

    اين مهندسان به تأييد رسيد، اين مسأله باعث شد تا اهميت بيشتري به جايگاه «انيماترونيكس» در حوزه هنر داده

    شود. به هر حال امروزه «انيماترونيكس» در حوزه‌هاي سينما – انيميشن انيمترونيكسي- پزشكي- «مهندسي

    رباطيكس» و «نمايشگاه» كاربرد پيدا كرده است. با توجه به پيشرفت تكنولوژي به زودي جايگاه خويش را در حوزه‌هاي


    مختلف ديگر باز خواهد كرد.

    A) Special effets engineering (BSC) First class (Lisans) 1991 South Bank University (London) D) animation (ma) first Class (فوق ليسانس) 1999 Central St Martin (London) C) animatronics Phd (دكترا) 2004 London South Bank university

    منبع:pilban animation

  7. #17
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    باب اسفنجي

    باب اسفنجي خيلي عجيب، خيلي منحصر به فرد و بله… كاملاً اسفنجي.

    آن پايين‌ها در اعماق اقيانوس آرام در شهر زير دريايي بيكيني باتوم يك اسفنج دريايي زرد چارگوش به نام باب

    اسفنجي شلوار مربعي زندگي مي‌كند. او در يك آناناس با حلزون دست آموزش «گري» زندگي مي‌كند كه عاشق

    شغل‌اش يعني آشپزي در مغازة «كراستي كراب» است، او به راحتي مي‌تواند براي همه دردسر درست كند.

    مواقعي كه اعصاب همسايه اخمويش «اسكوئيد وارد» را تحريك نمي‌كند، ماجراهاي هيجان‌انگيزي را با دوست

    عزيزش «پاتريك» ستاره دريايي يا با دوست دختر موج سوار ماجراجويشان «سندي چيك» تجربه مي‌كند. در بيكيني

    باتوم، ماهي‌‌ها راه مي‌روند، حباب درست كردن يك هنر است و خوشمزه‌ترين غذاي زير دريا يك برگر سرخ شده پاتي

    كرابي است. بياييد شيرجه بزنيم و با «باب اسفنجي» در شهر زير دريا غوطه‌ور شويم. باب اسفنجي يك اسفنج

    دريايي است كه با حلزون دست آموزَش «گري» در يك آناناس كاملاً مبله و 2 اتاق خوابه زندگي مي‌كند و ديوانه‌وار

    عاشق كارش يعني آشپزي در «كراستي كراب» است. باب اسفنجي يك اسفنج دريايي خوش‌بين، صميمي و خوش

    نيت است.‌اما علي‌رغم نيات خوبش به نظر مي‌رسد كه نمي‌تواند براي خودش و اطرافيانش دردسر ايجاد نكند. با

    وجود اين كه هميشه سخت تلاش مي‌كند اغلب اوقات كارها را اشتباه انجام مي‌دهد يعني تا حدي كه يك فاجعه

    درست مي‌كند. اما باب اسفنجي اغلب به نيمه روشن زندگي فكر مي‌كند و اين ديد مثبت او علاقة ديوانه‌وار او به

    همه چيز، از او يك فرد كاملاً‌ مقاوم مي‌سازد. «اسكوئيد وارد» يك ماهي مركب نق نقو بدجنس با رفتارهاي عهد

    بوقي است كه فكر مي‌كند از همه بهتر است. در واقع همه چيز او را آزار مي‌دهد. كراستي كراب او را آزار مي‌دهد.

    مشتري‌ها او را آزار مي‌دهند. رييس او را آزار مي‌دهد. و بيش از همه باب اسفنجي 24 ساعته او را اذيت مي‌كند.

    چون به غير از اين كه «اسكوئيد وارد» شانه به شانة باب اسفنجي در كراستي كراب كار مي‌كند، همسايه بغل

    دستي باب اسفنجي نيز مي‌باشد. و چون باب اسفنجي تنها فردي است كه دوست دارد به نواختن شيپور او گوش

    كند، او را تحمل مي‌كند. از سوي ديگر باب اسفنجي فكر مي‌كند كه آن دو تيم ايده‌آل شيفت نهار رستوران هستند.

    پلانكتون رقيب سرسخت آقاي خرچنگ يك موجود كوچولو است كه رفتارهاي بزرگي دارد. او صاحب رستوران «چام

    پاكت» است و همه در حال تهيه نقشه‌هاي رذيلانه براي بُر زدن مشتري‌هاي آقاي خرچنگ است. البته در صورتي

    كه موفق شود، آن‌ها اولين مشتري‌هايي هستند كه به رستوران او پا مي‌گذارند. «سندي چيك» يك سنجاب غواص

    است كه عاشق هيجان و ماجرا است. براي اين كه بتواند در شرايط زير اقيانوس زندگي كند، راه حل جديدي پيدا كرده

    است. زندگي در زير يك كپسول غواصي پر از اكسيژن. سندي تنها جوندة ساكن شهر بيكيني باتوم، همپاي كاراته

    باب اسفنجي مي‌باشد. باب اسفنجي بهترين دوست سندي در ته دريا است و وقتي كه آن‌ها با هم باشند كلاه‌خود

    سندي مي‌شكند و چتر نجات مورد نياز است. «پاتريك» ستاره دريايي همسايه باب اسفنجي و بهترين دوست اوست

    و بزرگ‌ترين آرزوي او در زندگي را در اين چهار كلمه خلاصه مي‌شود. «اوه .. من… فراموش كردم.» از آنجا كه او

    صميمي‌ترين دوست باب اسفنجي است او هميشه در حال توصيه كردن و يا تشويق دوست خود مي‌باشد.

    متأسفانه پاتريك باهوش‌ترين ستارة دريايي در دريا نيست و اغلب در نهايت توصيه‌هاي او به باب اسفنجي منجر به

    درگير شدن او در تله مشكلات مي‌گردد. حتي ساده‌ترين راه‌حل‌هاي آن‌ها فاجعه به بار مي‌آورد. اما چه بد و چه خوب،

    پاتريك هميشه بهترين دوست باب اسفنجي است. حلزون خانگي اسفنج باب، حيوان خيلي سريع نيست و هر جا كه

    مي‌رود ردپاي لزجي به دنبال خود به جامي‌گذارد. در گرفتن فريزبي و يا آوردن دمپايي‌ها هم مهارتي ندارد. اما «گري»

    بهترين حيوان خانگي است كه يك اسفنج دريايي بي‌مهره با شلوار مكعبي مي‌تواند داشته باشد. آقاي خرچنگ

    رييس باب اسفنجي و صاحب مغازة كراستي كراب است. همه فكر و ذكر او پول درآوردن است و هميشه او را مي

    ‌توان در حال شمارش پول و يا جمع زدن صورت حساب‌ها در دفترش مشاهده كرد. با وجود اين كه باب هميشه اعصاب

    او را تحريك مي‌كند، آقاي خرچنگ از اين كه او مشتاقانه ساعت‌هاي زيادي با حقوق ك كار مي‌كند راضي است و ديگر

    اين كه قعضي وقت‌ها سمت سرپرستي باب را به عهده مي‌گيرد. آقاي خرچنگ از غذاهاي آمادة رقيب‌اش

    «پلانكتون» صاحب مغازة «چام باكت» بيزار است و صد البته كه پلانكتون هم همين احساس را نسبت به او دارد. تنها

    چيزي كه بيش از پول بر روي آقاي خرچنگ تأثير مي‌گذارد دختر نوجوانش «پرل» است.

    نام فيلم: باب اسفنجي شلوار

    مربعي كارگردان: استفان هيلنبورگ نويسندگان: استفان هيلنبورگ، درك دراي مون،‌تيم هيل، كفت اُسبورن، آرون

    اسپينگر و پل تيبت.

    زمان پخش: 90 دقيقه محصول: پارامونت پيكچرز

    صداپيشه‌ها و بازيگران: باب اسفنجي: تام كني؛دنيس: الك بادوين؛ اسكوئيد وارد: راجر بامپس؛ پلانكتون:‌آقاي

    لورنس؛ شاه پنتون: جفري تامبر؛ پاتريك: بيل فيجربك؛ سندي چيك: كارولين لورنس؛ ميندي پري دريايي: اسكارلت

    جانسون.

    فيلم سينمايي باب اسفنجي يكي از آخرين رقباي بازار انيميشن آمريكا است كه براساس سريال تلويزيوني آن

    ساخته شده است. از نظر درجه‌بندي اين فيلم در سطح فيلم‌هاي حرفه‌اي مثل «شرك» و «در جست‌وجوي نمو»

    نيست ولي از سطح فيلم‌هايي مثل يوگي اوه كه به نظر مي‌رسد كه مثل يك آگهي تبليغاتي براي يك كارت بازي

    برنامه تلويزيوني باشد بالاتراست. اين فلم مثل سريال آن انيميشن شاداب و رنگارنگي دارد اما نقاط ضعيفي نيز دارد

    كه عمده‌ترين آن سعي در طولاني كردن كاري است معمولاً براي نيم ساعت تهيه شده است. مثلاً در هر برنامه نيم

    ساعته هر ماجرا در 2 قسمت 10 يا 12 دقيقه بيان مي‌شد كه به كار سرعت و هيجان بيشتري مي‌داد با افزايش مدت

    زمان كار به 90 دقيقه به نظر مي‌رسد كه از سرعت و هيجان كار كاسته شده و يك داستان به سه برابر مدت معمول

    كِش داده شده است. البته اين اهميتي براي بچه‌ها ندارد و آن‌ها از ديدن اين فيلم لذت مي‌برند. داستان فيلم از اين

    قرار است در آغاز درست مثل برنامه تلويزيوني باب اسفنجي از خواب بيدار مي‌شود و كارهاي روتين هر روزة خود را

    انجام مي‌دهد و به اميد اين كه امروز روز بزرگي براي او خواهد بود به سر كارش مي‌رد. آقاي خرچنگ رييس او در

    كراستي كراب قصد دارد كه شعبه دوم كراستي كراب را در شهر بيكيني باتوم افتتاح كند و باب اسفنجي اطمينان

    دارد كه او سرپرست آن شعبه مي‌شود. اما برخلاف انتظار او اين ماهي مركب بداخلاق «اسكوئيد وارد» اين سمت را

    برعهده مي‌گيرد چون آقاي خرچنگ فكر مي‌كند كه باب براي چنين مسئوليتي هنوز بچه است. باب همراه دوستش

    پاتريك براي فراموش كردن غصه‌هايش به بستني فروشي پناه مي‌برد و در آنجا آن‌ها آنقدر بستني مي‌خورند كه

    كنترل خود را از دست مي‌دهند و صبح روز بعد خمار از خواب بيدار مي‌شوند. اما باب اسفنجي در پي فرصتي است

    كه ارزش خود را به آقاي خرچنگ ثابت كند. در همين ميان پلانكتون بدجنس كه صاحب رستوران رقيب آقاي خرچنگ

    يعن «چام باكت» است. آقاي خرچنگ را به دزديدن تاخ «شاه پنتون» بي‌رحم متهم مي‌كند. وقتي كه مشخص مي

    ‌شود كه تاج «نپتون» به سرزمين ممنوعه «شل سيتي» (شهر صدف) برده شده. باب اسفنجي اين فرصت را به

    دست مي‌اورد تا انسانيت و وفاداري خود را به آقاي خرچنگ ثابت كند. او پاتريك به سمت اين شهر خطرناك سفر مي

    ‌كنند در اين راه پرنسس سيندي پري دريايي دختر شاه نپتون به آن‌ها كمك مي‌كند. آن‌ها در اين سفر با موانع و

    خطرات زيادي ممكن است براي كوچولوها ترسناك باشد روبه‌رو مي‌شوند و در نهايت پس از جنگ با رباينده شيطاني

    تاج و پس رگفتن آن، آن‌ها در ساحل به گل مي‌نشينند و هيچ وسيله‌اي براي بازگشت به شهر زير دريايي ندارند. اما

    درست در اين موقع آن‌ها به وسيلة ديويد «ها سل هوف» نجات پيدا مي‌كند كه سوار بر بدن او به اقيانوس و خانة خود

    باز مي‌گردند. در همين احوال پلانكتون در صدد است كه نام شهر بيكيني باتوم را به پلانكتون پوليس تغيير دهد و با

    شست‌وشوي مغزي افراد شهر سعي دارد كه اين كار را انجام دهد و آن‌ها را تحت سطله خود درآورد و… «استفن

    هيلنبورگ» خالق اين سريال اين فرصت را در كمپاني «نيكلودِئون» پيدا كرد كه به ايدة خود كه ساخت يك ستاره

    كارتوني كه يك مرد بچه مانند باشد جامه عمل بپوشاند و اين گونه بود كه باب اسفنجي شلوار مربعي به وجود آمد و از

    ان موقع تا كنون محصولات مختلفي از اين كارتون از جمله كتاب‌هاي مختلف، دي‌وي‌دي‌ها، روتختي‌ها، بازي‌هاي

    مختلف و عروسك‌هاي سخنگويي از شخصيت‌هاي اين كارتون به فروش رفته است. تام كني كه صداگذاري اين

    شخصيت را برعهده دارد مي‌گويد نكته جالب اين كار اين است كه من بارها براي يك كودك 15 ماهه، 5 ساله ، جوان 19

    ساله و يك زوج 30 ساله امضا داده‌ام و چندين نامه از افراد ساكن در خانه‌هاي سالمندان داشته‌ام كه از من خواسته

    ‌اند عكسي از باب اسفنجي را براي يك خانم 93 ساله كه واقعاً به اين برنامه علاقه‌مند است پست كنم. در سال

    2002 گروه كوچكي كه بر روي سريال باب اسفنجي كار مي‌كردند تصميم گرفتند كه فيلم بلندي از اين سريال را روانه

    سينماها كنند. «كني» مي‌گويد: تيمي كه اين فيلم را ساخته تقريباً همان تيمي است كه به مدت 5 سال سريال آن

    را تهيه كردند. آن‌ها واقعاً مسئوليت سنگيني برعهده داشتند و در واقع در مقايسه با فيلم‌هاي بزرگ دريم وركس كه

    فقط 30 نويسنده و هزاران نفر بر روي آن كار مي‌كنند واقعاً رگوه كوچكي بودند. داستان فيلم كه تا حدودي وابسته به

    داستان سريال بود، تمامش از كلة نويسنده، كارگردان و تهيه كننده كار يعني استفن هيلنبورگ بيرون آمده بود. او در

    ساخت سريال‌ها با گروهي مركب از هنرمندان استوري برد كار «هدك دراي مون»، «پل تيبيت» و «شرم كوهن» كار

    مي‌كرد. «شرم كوهن» قبلاً بر روي «هي آرنولد» كار كرده است و «پل تيبيت» در كار «گربه-سگ» همكاري داشته

    است. «دراي مون» مي‌گويد: وقتي كه ما كار بر روي برناهم تلويزيوني را آغاز كرديم، مردم 100% مطمئن نبودند كه

    چه چيزي پيش مي‌آيد. «استيو» اين گروه افراد را داشت كه قبلاً همه با هم بر روي كار «روكو» كار كرده بودند. براي

    ما كاملاً مشخص بود كه چه چيزي مي‌خواهيم بنابراين مي‌توانستيم كه ظرف 2 ماه اول كار پيش ببريم. وقتي كه

    فيلم جواب داد، همه واقعاً‌ از آن خوششان آمده بود. وقتي كه سريال در سال 2002 جذاب‌تر مي‌شد شبكه

    درخواست كرد كه يا قسمت‌هاي بيشتري اضافه شود و يا اين كه فيلم بلندي از اين كار ساخته شود. تيبيت مي‌گويد:

    ما در اواخر سپتامبر 2002 با همديگر با «استيو»، «درك» و «تيم هيل» تدوين‌گر داستان جلسه‌اي داشتيم و بر روي

    اين مسأله صحبت كرديم و يك طراحي تهيه كرديم و تا اواسط دسامبر ما همچنان بر روي اين مسأله صحبت مي

    ‌كرديم تا مطمئن شويم كه يك اسكلتي داريم كه مي‌توانيم شوخي‌هايمان را در آن پياده كنيم. بعد گروه شروع به كار

    كردند و طراحي‌هاي اوليه هر قسمت از فيلم را تهيه كردند آن‌ها را به هم متصل كردند، تغيير دادند ايده‌هاي جديد

    اضافه كردند و بالاخره در دسامبر 2003 يك حلقه داستان را به پارامونت فرستادند. تيبيت مي‌گويد: آن‌ها پذيرش خوبي

    داشتند و خيلي وقت سر اين كار تلف نكردند. اگر ما احساس مي‌كرديم كه يك شوخي بايد همان باشد، مي‌پذيرفتند

    و مي‌گفتند اين كار شماست و شما بايد آن را به موفقيت برسانيد. «كوهن» مي‌گويد: بهترين نكته اين فيلم داستان

    آن است كه شيوه هاليوودي را طي نمي‌كند يعني شما واقعاً‌نمي دانيد كه بعش ممكن است چه اتفاقي بيافتد. اين

    واقعاً كار كساني است كه سعي مي‌كنند يك كار جالب ارايه دهد و بله اين واقعاً جالب‌تر از قبل است و در نهايت فكر

    به جايي مي‌رود كه انواع و اقسام جواب‌هاي خنده‌دار از آسمان به كله شما مي‌افتد، و در فيلم صحنه‌هاي زيادي از

    اين قبيل وجود دارد. صحنه پاياني موزيكال فيلم از اين نوع صحنه‌هاست . «درك دراي‌مون» در مورد اين فيلم مي‌گويد

    وقتي كه ما كار بر روي اين فيلم را آغاز كرد، وقتي بود كه پايان كارهاي 2D ديزني آغاز شده بود. و مطمئن هستم كه

    به نظر شما هم ناراحت كننده است. من هيچ وقت اين تصور را نداشتم كه اگر ما فيلم 2D بسازيم آيا مردم به ديدن

    آن مي‌روند يا نه؟ به سيمپسون‌ها فكر كنيد براي 100 سال كه دارند پخش مي‌شوند. «كوهن» مي‌گويد: من خوب

    مي‌دانستم كه ما مجبور نيستيم كه يك سكانس 3D در اين فيلم بگنجانيم. ما نمي‌توانيم در سطح تكنولوژي با 3D

    رقابت كنيم. قدرت ما در زيبايي خطوط طراحي است بايد بگويم كه خيلي به آيندة اين روش فكر نمي‌كنيم اما اميدوارم

    به عنوان يك فرهنگ هيچ وقت علاقه به كارهايي را كه احساس طراحي با دست را دارند از دست ندهيم. بنابراين چرا

    باب اسفنجي اين قدر موفق بوده؟ «كني» مي‌گويد: كسي نمي‌تواند اين مسأله را توضيح دهد و گرنه هر كس مي

    ‌توانست يك چنين برنامه‌اي بسازد. اين كار يك اتفاق شاد است. مثل يك صاعقه در يك بطري است. اما همه اين‌ها به

    خالق آن برمي گردد. هر چيزي كه مردم در اين برنامه كشف مي‌كنند در طرحي كه «استيو» در 1996 به من نشان

    داد وجود داشت. در واقع يك آدم جالب، با روح دوست داشتني يك كارتون زيباي با روح جذاب ساخته است. مردم

    شخصيت‌هاي اين كارتون را دوست دارد و با آن‌ها صميمي مي‌شوند. تيبيت مي‌گويد: استيو به ما آزادي زيادي مي

    ‌دهد و اين هميشه عالي است و با چنين افرادي راحت‌تر مي‌توان كار كرد. كار ما چيزي بيش از جلسه گذاشتن وايده

    داده وبعد تايپ آن‌ها بود. هر مرحلة ساخت كارتون حاصل تلاش مشترك ما بودهاست. كوهن مي‌گويد: نكته جالب كار

    باب اسفنجي اين است كه اين كار كارتونيست‌ها بوده، نه شركت‌ها، نويسنده‌ها، يا اسباب‌بازي سازان. و زيبايي آن در

    اين بود كه ما در طول كار يك هستة متحد را حفظ كرديم. اين پروژه 5 سال است كه كار مي‌شود و افرادي بر سر كار

    آمده‌اند و يا رفته‌اند، اما گروه كوچكي هستد در تمام طول كار با هم بوده‌اند و مي‌توانند روح اصلي كار را حذف كنند.

    بدون توجه به اين كه باب اسفنجي چقدر بر روي پرده سينماها باقي بماند، اين فيلم به عنوان يك اثر هنري از يك

    سريال كارتوني كلاسيك در اوج محبوبيت باقي مي‌ماند.

    منبع:pilban animation

  8. این کاربر از Babak_King بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است

    sue

  9. #18
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    مورچه‌اي به نام زي

    «مورچه‌اي به نام زي» آزادي ذهن و رهايي از فرضيه جبر و اختيار دانش گيتي كارتون «زي» يك اثر كاملاً فلسفي با

    مسايلي چون آزادي، جبر و اختيار است كه از كتاب موريس مترلينگ تأثير پذيرفته‌ است. انيميشن بلند «مورچه‌اي به

    نام زي» (Ant z) در سال 1998 به روي پرده رفت. بعد از موريس مترلينگ، والت ديزني و … ظاهراً اين بار نوبت ساكنان

    دريم وركس بود كه پروژة جديد خود را براساس زندگي پرشگفتي مورچه‌ها بنا كنند. داستان فيلم، زندگي مورچه‌اي

    است به نام «زي» كه از زندگي سنتي و كليشه‌اي چند هزار سالة پدران خود خسته شده و دنبال زندگي آزاد و به

    دور از هر گونه سنت است. در ادامه افراد كمي از خانوادة چند ميليوني مورچه‌ها با او هم عقيده مي‌شوند و به فكر

    آزادي مي‌افتند. «وي و الكات»‌در نقش نويسندگان فيلم‌نامه، تأثير زيادي از دنياي مورچگان موريس مترلينگ گرفته‌اند

    و وجه فلسفي اثر را تقويت كرده‌اند. هر چه داستان به جلو مي‌رود، مي‌توان اين تأثيرپذيري را بيشتر ديد. شايد

    مهمترين وجه اين تأثيرپذيري، مسأله جبر و اختيار باشد. مورچه‌اي به نام زي مثل «بازگشت ماتريكس» به نوعي به

    مسأله جبر و اختيار مي‌پردازد و نوع نگرش‌هاي مختلف را در قبال آن به تصوير مي‌كشد، با سوال‌هايي از قبيل «من

    چرا در اين دنيا هستم؟» يا «چرا چنين مي‌كنم؟» و… فيلم با حركت دوربين درون تونل‌هاي زيرزميني مورچه‌ها شروع

    مي‌شود و همزمان صداي زي روي تصوير شنيده مي‌شود: «مادرم هرگز براي من وقت كافي نداشت. وقتي آدم از

    يك خانوادة پنج ميليون نفري باشه، مورد هيچ گونه توجهي قرار نمي‌گيره! من دلم نمي‌خواست از اول كارگر به دنيا

    بيام. احساس مي‌كنم براي اين كار جثة مناسبي ندارم. در تمام عمرم نتونستم باري بيش از ده برابر وزن خودم جابه

    ‌جا كنم! من دلم مي‌خواد براي كلوني هر كاري بكنم. اما نيازهاي خودم چي؟ خودم چي؟» در ادامه شاهد هستيم

    كه مورچه‌ها از بدو تولد به كارگر و سرباز تقسيم مي‌شوند و از همان اولين ساعات زندگي بايد گوش به فرمان باشند

    و كاري را بكنند كه از هزاران سال پيش پدران آن‌ها كرده‌اند، اما هيچ وقت به نتيجه نرسيده‌اند: كندن و كندن براي

    ساختن بزرگ‌ترين كلوني مورچه‌ها. در دنياي آن‌ها همه چيز اعم از غذا خوردن، خوابيدن، كار كردن و رقصيدن، از

    هزاران سال پيش تا حالا به يك شكل باقي مانده و تغييري نكرده است. در صحنه‌اي از فيلم كارگران و سربازان براي

    استراحت در كافه جمع شده‌اند، بلندگو اعلام مي‌كند: «ساعت 6:15 دقيقه، موقع رقص است.» و همه مورچه‌ها در

    صفوفي منظم، رقصي مي‌كنند كه بيشتر شبيه رژه‌هاي نظامي است. ژنرال مندبل كه بزرگ‌ترين قدرت نظامي

    دنياي مورچه‌هاست هميشه كارگران را به كندن بيشتر تشويق مي‌كند و با وعده‌هايي مثل «غذاي بيشتر و كار كمتر

    براي همه»، آن‌ها را از خسته و مأيوس شدن باز مي‌دارد. مندبل مثل پدران خود كه هميشه كارگران را به كندن

    تشويق مي‌كرده‌اند، به چيزي جز كلوني فكر نمي‌كند: «يك مورچة واقعي براي كلوني زندگي مي‌كند، براي كلوني

    آرزو مي‌كند و براي كلوني مي‌ميرد.» در بين مورچه‌ها زي متفاوت است.خواسته‌هاي او خيلي بزرگ‌تر از سودايي

    است كه بقيه همنوعانش سال‌هاست در سر مي‌پرورانند. خواستة زي رسيدن به «خود واقعي»اش است. متفاوت

    بودن زي را در حركات و گفتار او مي‌توان به خوبي يافت. زي به سبك خودش و متفاوت از ديگران مي‌رقصد. با وجود

    تمام تفاوت‌هايي كه بين زي و ساير مورچه‌ها مي‌بينيم، مهم‌ترين وجه تمايز زي از بقيه، اعتقاد او به وجود محلي به

    نام «اينسكتوپيا» (insectopia) است. اينسكتوپيا محلي خيالي است كه طبق افسانه‌ها آزادي و رفاه در آنجا براي

    همه فراهم است. زي براي يافتن اينسكتوپيا سفري پينوكيو گونه را آغاز مي‌كند. سفري كه نمونه آن را ديويد در

    «هوش مصنوعي» اسپيلبرگ انجام مي‌دهد. طي طريق همراه با آگاهي و كشف و شهودهاي بسيار. در طول سفر،

    زي از يك موجود آرمانگرا و كم فهم به موجودي صاحب فهم و درك بالا تبديل مي‌شود اينسكتوپيا مي‌تواند همان

    «مدينه فاضله» باشد، يا كارخانة رويا سازي‌ هاليوود در «جاده مالهاند» ديويد لينچ اما هر چه هست، ساخته ذهن

    است. داشتن چنين باوري هميشه كار آساني نيست. در صحنه‌اي كه زي گيج و منگ درون سبزه‌زاري سقوط مي

    ‌كند، بلند مي‌شود و در حالي كه اصلاً متوجه دوروبرش نيست غرغر مي‌كند كه اينسكتوپيايي دركار نيست و من

    بيهوده اين همه راه آمدم. اما وقتي به خودش مي‌آيد وبه دوروبرش نگاه مي‌كند با شگفتي مي‌گويد: «اينجا

    اينسكتوپياست! او درون اينسكتوپيا ايستاده است!» در پايان فيلم، وقتي زي به محل زندگي اولش برمي‌گردد، وقتي

    مندبل مي‌خواهد او را بكشد مي‌گويد: «اين به صلاح كلوني است» و زي با اطمينان به او جواب مي‌دهد: «چي مي

    ‌ گي؟ كلوني خود ما هستيم.» ديالوگ‌هايي كه به قرينه شروع فيلم، در آخرين تصاوير فيلم بر زبان مي‌آورد همه چيز

    را به خوبي نشان مي‌دهد: «من سرانجام جايگاه واقعي خودمو پيدا كردم. باورتون نمي‌شه. اون درست همون جايي

    بود كه از اونجا شروع كرده بودم. با اين تفاوت كه اين بار خودم انتخاب كردم. ما يه كلوني ساختيم كه اون رو حتي توي

    خواب هم نمي‌ديديم. خيلي بزرگ‌تر و باشكوه‌تر از چيزي كه سال‌ها براش زمين رو مي‌كنديم و بهش نمي‌رسيديم.»

    مورچه زي نمونه عيني باز كردن زنجير خرافات و ناداني از دست و پاي انديشه و آزاد كردن فكر است. مورچه زي، از

    نظر ساخت نيز فيلمي خوب محسوب مي‌شود. مورچه زي از ارجاعات سينمايي متعددي بهره‌مند است. يكي از

    مهم‌ترين آن‌ها وجود شخصيتي به نام «بار بيتوس» است (با صداپيشگي فوق‌العاده دني گلاور) كه تداعي كنندة يك

    سرباز آمريكايي تمام عيار در جنگ ويتنام است. با همان لحن خاص حرف زدن و تكيه كلام‌‌ها و شوخي‌هايي كه در

    «اينك آخرالزمان»، «پلاتون» يا حتي «فارست گامپ» ديده‌ايم. پس از جنگ خونيني كه تنها بازماندة آن زي است،

    باربيتوس در حالي كه بدنش را از دست داده و فقط سرش در دستان زي است به او مي‌گويد: «كوچولو! مثل من نباش

    كه در تمام عمر گوش به فرمان بودم.» زي فقط در اثر يك اتفاق ساده به جنگ مي‌رود. اما تنها كسي كه از جنگ جان

    سالم به در مي‌برد، خود اوست. كه اشاره‌اي طنز گونه به فارست گامپ و تبديل شدن كاملاً اتفاقي او به قهرمان

    جنگ است. همين اتفاق ساده و بازگشت قهرمانانه زي است كه باعث محبوبيت او بين بقيه مورچه‌ها مي‌شود. البته

    شخصيت باربيتوس كه با وجود نقش كوتاهش، به زيبايي پرداخته شده، نقش ويژه‌اي در داستان دارد. دوبله خوب زي

    (با صداي وودي آلن) و ويور (با صداي سيلوستر استالون) نقش صداپيشگان را در شكل‌دهي شخصيت‌ها جلوه مي

    ‌بخشد. البته گويش منحصر به فرد وودي آلن در كاراكتر زي و حماقت‌ها يا شوخي‌هاي زي، دقيقاً مطابق با شخصيتي

    است كه از زي انتظار داريم. نكته ديگر در اين خصوص، چشم داشتن دريم وركس به فروش بالاي مورچه‌اي به نام زي

    و شكست همتاي قدرتمند خود «زندگي يك حشره» اثر ديزني- پيكسار است. انتخاب صداپيشگان، خود دليلي بر اين

    مدعاست. وودي آلن، شارون استون، جنيفر لوپز، سيلوستر استالون، دني گلاور، كريستوفر والكن و… اما به نظر مي

    ‌رسد بزرگ‌ترين اشتباه دريم وركس براي فتح گيشه با مورچه زي، اين است كه داستان فيلم، براي كودكان خيلي قابل

    فهم نيست. بچه‌ها بيشتر ترجيح مي‌دهند به تماشاي «زندگي يك حشره» بروند و دليل اين امر كاملاً مشخص

    است. ديزني مستقيماً مخاطب كودك را هدف قرار مي‌دهد و در اين كار تبحر دارد. واقعيت اين است كه آمريكايي‌ها

    هم‌چنان به كارتون، به چشم پديده‌اي براي كودكان نگاه مي‌كنند. ديدگاهي كه در ژاپن و اروپا از بين رفته است.

    منبع:pilban animation

  10. #19
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    داستان كوسه‌ها

    محصول: استوديو دريم وركس
    ژانر: انيميشن، كمدي
    تاريخ پخش: 1 اكتبر ‏2004
    كارگردان: اريك دبيبو، برگرون، ويكي جنسون فيلم‌نامه‌نويس: مايكل جِي. ويلسون

    صداپيشه‌ها: ويل اسميت: اسكار رابر دِنيرو: دون لينو رنه زِلوِگر: آنجي آنجلينا جولي: لولا جك بلك: لني مارتين

    اسكورسس: سايكس پيتر فالك: دون بريزي مايكل ايمپرولي: فرانكي وينسنت پاستور: لوكا دوگ اي. دوگ و زيگي

    مارلي: ارني و برني

    خلاصه داستان: اسكار يك ماهي كوچك پرچانه و زبان‌باز است كه روياهاي بزرگي دارد. اما اين روياهاي بزرگ او را در

    مسير پر خطري مي‌اندازد و يك دروغ بزرگ او را مبدل به يك قهرمان مي‌كند. در حالت عادي اسكار كارش شستن زبان

    در كارگاه وال‌شويي است. همكار او آنجي است كه پنهاني به او علاقه‌مند است اما نمي‌تواند او را از پرداختن به

    روياهاي دور و دراز باز دارد. يك روز هنگامي كه اسكار در حال شنا كردن در اطراف صخره بود، شاهد مرگ تصادفي يك

    كوسه مي‌شود. او خودش را مسبب مرگ كوسه جا مي‌زند و فوراً‌ به صورت قهرمان به نام اُسكار قاتل كوسه شناخته

    مي‌شود. در ابتدا دوستان او داستان دروغي اسكار را باور مي‌كنندو او غرق شهرت و افتخار مي‌شود. همه چيز به

    خوبي پيش مي‌رفت تا اين كه معلوم مي‌شود كه داستان اسكار دربارة دفاع از صخرة دريايي بي‌اساس است. قسمت

    دوم داستان درباره خانواده مافيايي كوسه‌هاست كه كنترل صخره را در دست دارند. «دون لينو» رييس خانواده است

    كه دو پسر خود فرانكي و لني را براي در دست گرفتن مسئوليت خانوادگي‌شان تربيت مي‌كند. فرانكي نسخه دوم

    پدرش است و يك جانشين مناسب براي اين شغل است. اما برادر جوان‌تر «لني» روح حساسي دارد و يك گياهخوار

    صرف است. و با كشته شدن اتفاقي فرانكي اسكار معروف مي‌شود و اين لني كه حالا تنها بازمانده فاميل است از

    انتظارات پدرش وحشت دارد و با اسكار دست به يكي مي‌كنند و خودش را با رنگ آبي، رنگ‌آميزي مي‌كند و با تغيير

    شكل پوزه‌اش وانمود مي‌كند كه يك دلفين است و … به نظر نمي‌رسد كه داستان كوسه‌ها بتواند موفقيت «شرك2»

    و يا «در جست‌وجوي نمو» را تكرار كند. و حتي نسبت به آن‌ها يك گام به عقب در ساخت كارهاي CGI است. به نظر

    مي‌رسد كه اين كار بيشستر شبيه يك DVD مناسب براي بچه‌ها باشد كه به صورت كار سينمايي آن را بسط داده‌اند.

    البته اين گفته به اين معنا نيست كه عوامل توليد و صداپيشه‌ها كار خود را به بهترين نحوه ارايه نكرده‌اند. در هر

    فيلمي بازيگران يك بخش كليدي كار هستد اما در كار انيميشن اين مسأله بسيار حياتي است چون بازيگران فقط با

    صدايشان ويژگي‌هاي شخصيت‌ها را مشخص مي‌كنند. در اين كار صداگذاري بسيار عالي است و اين كه همه اولين

    بار است كه چنين كاري را تجربه مي‌كنند نكته جالب‌تري است. از طرفي دنيرو و اسكورسس همزمان ضبط صدا

    داشتند كه به آن‌ها اين فرصت را مي‌داد كه بسياري از قسمت‌هاي متن را به ميل خود اجرا كنند. اين مسأله در مورد

    اسميت و بلك هم صادق بود، آن‌ها با هم ملاقات كردند و كارشان را با هم اجرا كردند اين موضوع به ندرت در

    انيميشن اتفاق مي‌افتد و نتيجه كار بسيار عالي، بامزه و يك كمدي پاپ جديد از آب درآمد. اين انيميشن كيفيت در

    جست‌وجوي نمو را ندارد و ممكن است كه در حد يك كار كلاسيك هم شمرده نشود اما بسيار سرگرم كننده و پُر از

    شخصيت‌هاي جذاب و لحظات خنده‌آور است. ويل اسميت واقعاً در صداگذاري اين ماهي كوچك شاهكار مي‌كند. او

    درباره اين نقش مي‌گويد: در تلفني كه حدود چهار سال قبل به من شد، جفري كاتزنبرگ به من پيشنهاد كرد كه در

    نقش ماهي به نام اسكار بازي كنم.» البته مشكل بود كه آن‌ها فقط صداي ويل را لازم داشتند. اسميت كه خودش

    اكنون فردي ثروتمند و مشهور است در اين باره مي‌گويد: «اسكار يك ماهي كوچك زبان‌باز در يك درياچه بزرگ است كه

    مي‌خواهد هر كاري را انجام دهد تا ثروتمند و مشهور شود. وي ادامه مي‌دهد: «من از همه مراحل انيميشن خوشم

    مي‌آيد چون مي‌توانيد هر كاري با شخصيت انجام دهيد. من به جلسات ضبط صدا رفتم و اجازه ندادم كه هيچ چيز

    نظرم را عوض كند. آن‌ها قانوني براي اسكار نگذاشته بودند. و من فقط بازي كردم.» ويكي جانسون يكي از كارگردان

    ‌هاي اين كار مي‌گويد: طراح فيلم در طول چند سال پيشرفت كرد اما چيزي كه هيچ وقت تغيير پيدا نكرد اين بود كه

    اسكار را به صورت ويل اسميت تصوير كرديم. اين نقش براساس كار او و آن چيزي كه او مي‌توانست به اين شخصيت

    بدهد نوشته شد.» ويلي اسميت در اين باره مي‌گويد: «من اعتقاد دارم كه وقتي كار خوبي انجام دهي اين كار در

    جاي ديگري به شما برمي‌گردد. داستان كوسه‌ها يك فيلم خوب خانوادگي است، من اعتقا دارم كه تأثير مثبتي بر

    زندگي من خواهد داشت. اين فيلم كاري است كه من مي‌توانم آن را راحت با سه فرزندم ببينم و اين چيزي نيست

    كه درباره همه فيلم‌هايي كه من بازي مي‌كنم صادق باشد. مصاحبه با آنجلينا جولي او مي‌گويد: «واقعاً كار جالبي

    بود، تجربه كار يك فيلم انيميشن بسيار تجربة متفاوتي است. مثل اكثر مردم من هم از صدايم خوشم نمي‌آمد و

    سعي كردم صدايم را تغيير دهم ولي فيلم‌سازان صداي خودم را مي‌خواستند.» شخصيت جولي (لولا) اسكار را

    وسوسه مي‌كند. جولي مي‌گويد: من يك ماهي بد هستم و مادرم مي‌گويد: «چرا عزيزم تو كه خودت خوب هستي

    نقش يك ماهي بد را بازي مي‌كردي؟» اما جولي مي‌گويد: انيماتورها اين شخصيت را كاملاً با صداي او منطبق كردند.

    وقتي كه مرا به استوديو دعوت كردند به اتاقي رفتم و تصاوير مختلفي از ماهي‌ها را نشانم دادند آن‌ها گفتند كه مي

    ‌خواهند من نقش كدام ماهي را بازي كنم و اين كه از من چه كاري مي خواهند. من به اطرافم نگاه كردم و اين ماهي

    را ديدم كه اين لب‌هاي بزرگ قرمز و خطوط ابروهاي كاملاً مشخص دارد و فهميدم كه اين ماهي من هستم يعني

    بلافاصله تا او را ديدم شناختم و به او علاقه‌مند شدم. اين كاري بيش از صداگذاري صرف بود چون آن ها او را خيلي

    جذاب و عشوه‌گر طراحي كرده بودند. رندز لوگر در مصاحبه‌اي با خبرنگاران دربارة كار در فيلم داستان كوسه‌ها مي

    ‌گويد: من نقش آنجي بهترين دوست اسكار را داشتم. آنجي يك دوست واقعي است، او درباره مراحل كار مي‌گويد:

    من واقعاً شگفت‌زده شده بودم از كارهايي كه انجام مي‌شد و از مراحل زيادي كه در تكميل مراحل انيميت اين

    شخصيت بايد طي شود. قوة تخيل انيماتورها واقعاً فوق‌العاده است و يك چيز فوق‌العادة ديگر امكانات بي‌نهايت اين

    كار است. آن‌ها فقط چيزي را تصور مي‌كنند و بعد آن را خلق مي‌كنند؟ آيا واقعاً شغل جالب‌تري از اين كار مي‌توانيد در

    نظر بياوريد؟ البته مي‌دانيم كه اين مراحل براي آن‌ها خيلي وقت‌گير و سخت است. او درباره چگونگي قبول كار مي

    ‌گويد: «فقط با يك تلفن. من آنقدر درباره اين كار هيجان‌زده بودم كه نيازي نبود چيزي را بخوانم. هميشه دلم مي

    ‌خواست چنين كاري را بكنم و مي‌دانم كه اين فيلم‌ها درست مانند يك بچه روي من هم تأثير مي‌گذارد.» يك نكته

    جالب اين بود كه نگراني‌هايي كه در هنگام بازي يك فيلم زنده هست در اين كار نبود. او مي‌گويد: من صبح بيدار مي

    ‌شدم و اصلاً نگران گريم، آرايش و جوش صورت و اين طور مسايل نبودم براي اين كه فقط مي‌رفتم پشت ميكروفون و

    نقش‌ام را اجرا مي‌كردم. او بعد از ديدن يك طرح تدوين نشده از فيلم گفت:من واقعاً جذب تماشاي آن شدم. از آن

    خوشم آمد. از بازي ويل اسميت در نقش آن ماهي لذت بردم و از تماشاي باله‌هاي آنجلينا كه در اطراف‌اش تكان مي

    ‌خورد كه شباهت زيادي به موهاي بلند و پُر پشت او دارد لذت بردم. كار جك بلك واقعاً جالب بود. خيلي خيلي خوشم

    آمد. از آن پرده‌هاي مخملي كه حس مي‌كردي مي‌تواني لمس‌شان كني. همه چيز زيبا بود و آنقدر واقعي كه براي

    من تكان‌دهنده بود.

    منبع:pilban animation

  11. این کاربر از Babak_King بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است

    sue

  12. #20
    حـــــرفـه ای Babak_King's Avatar
    تاريخ عضويت
    Sep 2005
    پست ها
    3,928

    پيش فرض

    معرفي شخصيت هاي كارتوني كوسه

    ( ويل اسميت) ماهي كوچولو حقه‌بازي كه سريع صحبت مي‌كند، قادر است ك كار خودش را از ميان مشكلات با

    زرنگي پيش ببرد و بعد از اين كه به افتخار قهرماني ملقب مي‌شود، زندگي روي خوشش را به او نشان مي‌دهد. اما

    در صورتي كه نتواند اين شهرت را حفظ كند، به دردسر مي‌افتد و همه چيز برعليه او پيش مي‌رود. دون لينو (رابرت

    دنيرو) دون لينو يك كوسة سفيد بزرگ و ارباب تپه دريايي است. او نقشه‌هاي بزرگي براي پسرهايش لِني و فرانكي

    در سر دارد، اما وقتي اسكار در اين نقشه‌ها مداخله مي‌كند، دون لينو تصميم مي‌گيرد كه او را خوراك امروزش كند.

    آنجي (رنه زِلوِگر) آنجي يك فرشته ماهي زيباست كه مخفيانه به اسكار علاقه‌مند است. او تنها كسي است كه

    وقتي اسكار هيچ كسي نبود، او را قبول داشت،‌ اما وقتي كه اسكار نقش يك قهرمان را بازي مي‌كند از او نااميد مي

    ‌شود و نمي‌تواند كمكي بكند. آنجي در واقع مثل فرشته نگهبان اسكار است و حتي او را وادار مي‌كند كه علي‌رغم

    ميل باطني‌اش راه درست را در پيش بگيرد. لني (جك بلك) لني پسر دون لينو است اما وقتي كه مي‌خواهد از

    همنوعان دريايي‌اش تغذيه كند، فك‌هايش قفل مي‌شود. چه كسي تا به حال شنيده كه يك كوسة سفيد گياهخوار

    باشد؟ اگر او درصدد است كه اعتبار پدرش را كسب كند بايد ياد بگيرد كه بعضي مواقع شنا كردن برخلاف جريان آب كار

    صحيحي است. دون فين برگ (پيتر فالك) يك كوسه سفيد بزرگ مسن كه احتمالاً دندان‌هاي درازي دارد اما هنوز هم

    كارهاي زيادي براي انجام دارد. وقتي لينو پيش او براي مشاوره مي‌رود او سعي مي‌كند كه نصايح عاقلانه‌اي به او

    بكند. سايكس (مارتين اسكورسس) سايكس يك ماهي Puffer است كه هميشه پر از هواي داغ است. او صاحب

    وال‌شويي است كه اسكار در آنجا كار مي‌كند اما هميشه تعدادي كار فرعي هم در كنار اين كار انجام مي‌دهد. ولي

    اسكار مشهور مي‌شود، سايكس از اين فرصت براي به دست آوردن چندين صدف بيشتر استفاده مي‌كند و سعي

    مي‌كند او را تحت كنترل خودش داشته باشد. (زير بال خودش بگيرد) لوكا (وينسنت پاستور) او يك اختاپوس (هشت

    پاي) روغني است كه فرد دست چپ و راست و همه كاره دون لينو است. فرانكي (مايكل ايمپرولي) بزرگ‌ترين پسر

    دون لينو يك كوسه سفيد بزرگ تند مزاج و خونسرد است. به عنوان يك پسر وظيفه شناس او حداكثر تلاش‌اش را مي

    ‌كند تا لني يك كوسة قاتل شود كه از او انتظار مي‌رود. متأسفانه از بخت بد، فرانكي پايبند سنت‌هاي قديمي خانواده

    است كه او را به سرنوشت غيرمنتظره‌اش هدايت مي‌كند. لولا (آنجلينا جولي) لولا يك اژدها ماهي حساس است كه

    از تمام جذابيت‌هاي زنانه‌اش براي به دست آوردن آنچه كه مي‌خواهد استفاده مي‌كند و آنچه او مي‌خواهد به دست

    آوردن جديدترين قهرمان تپه دريايي اسكار است. او يك زيباي خطرناك واقعي است و اين را وقتي كه اسكار را در تله

    مي‌اندازد مي‌تواند به خوبي نشان دهد. لرني و برني (دوگ اي، دوگ و زيگي مارلي) اين دو عروس ماهي

    راستافارين هستند كه براي سايكس كار مي‌كنند و از كارشان خيلي لذت مي‌برند. لرني و برني يك شوخ‌طبعي

    موذيانه دارند و هر كاري را براي شوكه كردن اسكار انجام مي‌دهند.

    منبع:pilban animation

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

برچسب های این موضوع

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •