تبلیغات :
آموزش تعمیرات لپ تاپ
دانلود رایگان نقشه لپ تاپ برای اولین بار در ایران
اجاره آپارتمان
گیفت کارت آیتونز گیفت کارت گوگل پلی
آگهی استخدام


    

صفحه 2 از 17 اولاول 12345612 ... آخرآخر
نمايش نتايج 11 به 20 از 166

نام تاپيک: مرجع کامل مراحل چاپ کتاب از تایپ تا چاپ

  1. #11
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض

    در شبی سرد و تاریک، در حالی که باید زمستانی می تازد و می تازد، بر آن شدم که باز نکاتی چند بر این جستار اضافه کنم، باشد که کمکم به دیگران ، مورد قبول حضرت حق باشد، هر چند ناچیز...

    ای برادر بدان و آگاه باش،که در پخش کتاب همانا اگر تازه نویسنده باشی، از تو برای آن چهل در صد قیمت پشت جلد طلب کنند مراکز پخش،

    اگر تو سرمایه گذار باشی، آنگاه نیک خواهی دانست که نیم قیمت پشت جلد، برای تیراژ پایین، قیمت تولید کتاب که تو باید بپردازی، و چهل در صد هم که مرکز پخش طلب کند، آنگاه باشد که کش تنبان تو دانشمند فرزانه، تو دانش افروز فرهیخته، تو روشن کنند مشعل نور و حقیقت،پاره شود!!

    و با خود گویی یعنی من که:
    خودم سر مایه گذارم!
    خود نویسنده بودم
    خود شب تا صبح جان کندم و نوشتم
    باید 10 در صد از قیمت پشت جلد داشته باشم؟!

    (منی که آنقدر جیک و جیک میکنم،.....)

    خشم و احساس تحقیر و مظلومیت وجودت را فرا می گیرد، به سراغ پخش کننده دیگر می روی، و باز جواب یکسان است!

    اما ناگهان!!فاکتوری از کشوی میز بیرون می آید و تو گویی که نور حقیقت بر قلبت نازل می شود:

    مرکز پخش کتابها را با تخفیف 30% به برادر کتابفروش!! می دهد، و تازه باید پخش کننده بسته بندی کند و بفرستد به جاهای بس دور دست، که اینها همه هزینه دارد!!

    پس می بینی که اینجا ، برنده نهایی، در واقع فروشنده کتاب است!و میبینی که همان بهتر تسلیم سرنوشت شوی و قرارداد چهل در صد را برای چاپ او بپذیری

    در شبی آرام و سرد وتاریک، دست در جیب کاپشن، راه خانه در پیش می گیری، به دختری که دوستش داری فکر می کنی،به خواستگاری رفتی و گفتی نویسنده ای، بر تو لبخند زدند،به تمسخر تلخ مردم و......و به این داستانهای تلخی که هر کدام......



    و ناگهان این جمله از آن فیلم جاویدان کابویی و وسترن یادت می آید( فیلم خوب، بد، زشت):

    در این دنیا، دو دسته آدم وجود دارند:
    آدمهایی که بیل دست می گیرند
    و آدمهایی که اسلحه دست می گیرند


    به هر حال، اقدامی که می تواند از برای چاپ کتاب مفید باشد و به پخش آن کمک کند، همانا چاپ قسمتهایی از آن در مجلات مرتبط با کتاب است، تبلیغ کتاب را نیز در کنار آن چاپ کن، تا چشمان خواننده به دیدن آن طرح جلد دلربا و مقاله جذاب روشن گردد، خواستگار کتابت باشد و بختت باز شود!!

    و باز از این قبیل است گذاشتن قسمتهای از کتاب به طور مجانی بر روی اینترنت،با تعاریف بسیار از آن کتاب، همچنین نشان دادن آن به یک مرکز و یا دانشگاه، ویا هر طویله!! دیگری که شخص مشهور، و مطرحی در زمینه کتاب، آن را بخواند و تایید کند، و تو از اسم آن دانشگاه و شخص و مرکز مشهور در پشت جلد کتابت استفاده کنی، و دلبری کنی و قر بیفشانی، باشد که خواستگارت گردند!!

    البته در این میان ، باید بسیار مواظب باشی، چون در این دنیا دو دسته آدم وجود دارند:

    خر و خر سوار!!


    اگر به طویله ای رفتی و قبل از آنکه کتاب را به نام خودت ثبت کنی کتاب را به استاد نمای خر سواری دادی که کارش دادن ترجمه کتابهایش به دانشجویان است و کتابهایی که آنان ترجمه کرده اند، را به نام خودش چاپ می کند، و ناگهان آن استاد از کتابت خوشش آمد و کتاب را به نام خودش چاپ کرد و......

    آن وقت و آن هنگام، آیا این آهنگ از جرج مایکل، بیانگر احساست نیست؟

    Kindness in your eyes
    I guess you heard me cry

    You smiled at me like
    Jesus to a child

    And what have I learned
    From all those tears
    Ive waited for you all those years
    And just when it began
    He took your love away



    پس هوشیار باش!
    باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری!!
    Last edited by simorgh14; 23-04-2011 at 06:21.

  2. 12 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند





  3. #12
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض

    باز هم درود!


    اولا اربعین حسینی را به هم تسلیت عرض می کنم،

    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
    مطالب به درد بخوری دارد.

    و اما بعد ،

    در باب طرح روی جلد، به خاطر اهمیت زیاد آن ، تصمیم گرفتم مطالبی را باز اضافه کنم، ابتدا مطالب قبلی را باز گو می کنم:

    طرح جلد

    ای عزیز!
    بدان و ،آگاه باش که برای طرح روی جلد، عموما دو حالت کلی وجود دارد:

    اگر ناشر شما یک ناشر معتبر است و کتابت در زمره یک سری از کتابهای یک ناشر است، مثلا سری آموزشهایicdl در اون صورت طرح جاد نیز به صورت یک شکل برای یک سری کتبها خواهد بود. مثل آموزشهایicdl مجتمع فنی تهران

    و حالت دیگر آن است که یک انتشاراتی مانند انتشارات "زبل خان" و یا انتشارات شنگول و منگول و یا حبه انگور و از این دست، آنگاه باید کاملا آگاه باشی و بدانی که طرح جلد مناسب خیلی مهم است

    چرا؟

    ای برادر!آنگونه که خود نیک دانی، در این روزگاران دوشیزگان بی شوهر بالای 30 مدرک گرفته از دانشگاه آزاد و امثالهم،که به دنبال شوهر میگردند خود را بزک میکنند و عکسها در سایتها می نهند و در کمین شوهر هستند..
    همانها گمان کردند لیسانسی و فوق لیسانسی گرفتند و منشی شرکتی شدند و درآمدی کسب کردند و گوش فلک پر کردند : که مستقل شده ایم!( با درآمد ماهی 50 تومن!)و برای خودمان شلوار و موبایل می خریم! اما بالا رفتن سن به این مادمازلها نشان داد که جیک جیک جون! زندگی خیلی جدیتر از این حرفهاست!

    کتاب شما ، ازیرا که با یک نشار غیر معتبر چاپ شده نیز چنین است، پندار که در یک کتابفروشی بین آن همه ناشر معتبر و گردن کلفت، کتاب شما باید چگونه خود را نشان دهد؟آیا غیر از این است که باید طرح جلد آن طوری باشد که دیگران را چون دوشیزه ای که خواستگار را خام میکند بر خود جذب کند؟

    این نکته از آن گفتم تا بدانی و عمل کنی....


    ين روزها بسياری از طراحان جلد کتاب آن را حتی اثری هنری ، ماندگار و مستقل می دانند که علاوه بر ذکرنام طراح در شناسنامه کتاب امضای او هم در قسمتی از طرح جلد درج می شود.
    بسياری از افراد وقتی از کنار کتابفروشی ها عبور می کنند شايد از قبل شناختی در مورد يک نويسنده و محتوای يک کتاب نداشته باشند اما اکثر آنها در نگاه اول جذب عنوان و طراحی جلد يک اثر در پشت ويترين کتابفروشی ها می شوند و سپس آن را به دست می گيرند، ورق می زنند تا ببينند که علاقمند خواندن آن هستند يا خير واين جذب مشتری يکی ازنکات با اهميت يک طراحی جلد خوب در دنيای تجاری امروز است.
    علاوه بر اينها طراحی و صحافی کتابها به شيوه های زيبا و هنری و با به کارگيری از خطاطی و مينياتور يکی از هنرهای اصيل و ماندگار شرقی و اسلامی است که در دهه های اخير کمتر به آن توجه صورت گرفته اما با اين وجود کتابهای امروزی هم می توانند با يک طراحی خوب ماندگاری و اصالت بيشتری داشته باشند.
    به گفته وحيد عباسی می توان جلد کتابها را به دو شيوه طراحی کرد. " يکی شيوه کلاسيک يا سنتی که گفته می شود آنچه که در عنوان کتاب به چشم می خورد به تصوير کشيده شود، به طور مثال اگر عنوان کتاب افغانستان در قرن بيستم باشد، شايد طراح تصويرهايی را از قرن بيست در افغانستان گرد هم بياورد و روی جلد کار کند که اين ساده ترين روشی است که به ذهن يک طراح می رسد." اما به گفته او امروزه چنين برداشتی از جلد يک کتاب وجود ندارد و با توجه به سليقه طراح می تواند به عنوان يک اثر مستقل هنری روی جلد قرار بگيرد و طرح شايد ربطی به محتوای کتاب نداشته باشد.

    به نقل از بی بی سی
    و اما بعد،

    اندر حکایت مسایل چاپ،
    این مطالب بویژه بایستی مورد توجه کسانی باشد که خود روی کتاب سرمایه گذاری می کنند:

    ای برارد، بدان و آگاه باش که هنگامی که برای چاپ کتاب خود سرمایه گذاری میکنی باید قدری هم در مسایل چاپ وارد شوی!

    به طور مثال باید بدانی که وقتی به تو می گویند کاغذ خارجی! نباید آب از دهانت جاری گردد و چون گربه ای طماع، با عجله قرارداد امضا کنی!

    کاغذ چین و اوکراین
    کاغذ مالزی
    کاغذ اندونزی
    کاغذ برزیل

    اینها همه خارجی هستند ولی بدان و آگاه باش که کاغذ اندونزی از همه بهتر است!
    و البته همان کاغذ اندونزی نیز انواع مختلف داردو قیمتهای مختلف!
    و گاهی تشخیص اینکه کدام کاغذ از چه نوعی است حتی برای اهل فن نیز بس دشوار است!


    استفاده از کاغذ بد وبی کیفیت روی ظاهر کتاب ممکن است اثر بسیار بدی داشته باشد، مثلا یک کاغد بسیار نازک و ضغیف،باعث می شود که متن صحفه پشتی آنچنان نمایان شود که در خواندن کتاب ایجاد مشکل کند و ظاهر کتاب را ضایع کند.

    ضمن اینکه هر کاغذی قیمت خود را دارد و شما وقتی از ناشر فاکتور می گیرید، باید توجه کنید برای چه جور کاغذی پول داده اید و چه جور کیفیتی مورد نظر شماست...

    یک وقت خدای نکرده سو استفاده نشود و پول یک کاغذ مرغوب بگیرند و از کاغذ بی کیفیت استفاده کنند...

    شما دارید سرمایه گذاری می کنید و باید بدانید برای چه چیزی دارید پول می دهید!

    مطلب دیگر صحافی است، بدان و آگاه باش که آن نیز قیمت متفاوتی و انواع متفاوتی دارد، و در دوام کتاب، تاثیر زیادی دارد.

    بهتر آن باید که از ناشر ناقلا و شیطون بلا،از اون تی تیش هیکل رعنای شیرین ادا، یک فاکتور دقیق در مورد زینک و کاغذ و جلد و...... بگیری که یک وقت بعد گرفتار یک سری عشوه های افسونگرانه! نشی!!

    البته باید جوری به ناشر بگویی که یک وقت خیال نکند می خواهی مچگیری کنی!

    به ناشر نزدیک شو
    دست در گردنش بگذار
    و در چشمانش نگاه کن
    و بگو:
    But baby I got one thing I want you to know
    Wherever you go tell me cause Im gonna go

    We found love, so dont fight it
    Life is a rollercoaster just gotta ride it
    I need you, so stop hiding
    Our love is a mystery girl lets get inside it


    خلاصه اینکه باید بگی که کار قرار داد ما و کار پر و پیچ و خم (rollercoaster) انتشار داره تموم میشه و ما می خواهیم قرار داد ببندیم (We found love,) و من فقط از شما یک فاکتور چاپ می خوام،نه یک جوری بگی که انگار با یک دزد تقلبکار طرفی که باعث رنجش بشه و..



    نکته دیگر:

    ای برادر! بدان و آگاه باش که وقتی تو سرمایه گذار هستی،مالکیت کتاب با توست و چاپ مجدد صرفا باید با اجازه تو باشد و این را باید در قرارداد حتما قید کنی!!! این را حتی در مواردی که خود سرمایه کتاب نمی دهی نیز، رعایت کن!!همچنینی سعی کن قید کنی که اگر برای چاپهای بعدی، اگر خواستی با ناشر دیگری کار کنی، بتوانی کار کنی و این ناشر نباید مانع فراهم سازد( مثلا گوید اول زر و سیم بیشتر از برای من ده ، و بعد رو و قرار دا ببند با هر که خواهی، زیرا که این کتاب بسیار فروش کرده و من طمع دارم! )

    زیرا برای چاپهای بعدی از همان زینک استفاده می شود که برای چاپ اول بوده، و خب در نتیجه هزینه چاپهای بعدی پایینتر است و این میتواند برای ناشر پر سود و شیرینتر از بامیه

    پس ، بعد از چاپ زینک را از ناشر بگیر،

    و با خود ببر و زیر بالشت بگذار! و از خواص نهادن زینک، در زیر بالش این است که شاید در خواب و عالم رویا بینی که پس از چاپ کتاب، چهل پری پیکر گیسو طلا در خانه ات ایستاده اند، و به خواستگاریت آمده اند!و البته در دستی جعبه شیرینی و گل، و در دست دیگر کتاب تو را دارند!! و این آهنگ جرج مایکل، مناسبت دارد با این منظره:

    When you find a love
    When you know that it exists
    Then the lover that you miss
    Will come to you on those cold,
    Cold nights

    پایان زیبایی بود؟ نه؟!

    امیدوارم این مطالب ، گره گشا و مفید بوده باشد، و یک نویسنده تازه کار بتواند با مطالعه آن از حقوق خود، و آنچه شب و روز برایش رنج برده است، به درستی دفاع کند
    Last edited by simorgh14; 16-02-2009 at 16:19.

  4. 7 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  5. #13
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض

    با درود! همانا هدف من، پربارتر کردن این جستار و در اختیار گذاردن تجربیات با دیگران است،


    حکایت
    : وقتی که مرکز پخش خود را ناشر اصلی جا می زند!!

    روزی روزگاری بنده ای از بندگان خدا، تصمیم بر آن داشت که کتابی چاپ کند در زمینه کامپیوتر، پس به بازار رفت و کتابفروشی دید آنجا کتابی دیداز ناشری معتبر، بدل گفت با این کتاب چاپ کنم!

    رفت و تماس گرفت با آن شماره ای که در آن کتاب بود، شخصی گوشی برداشتی، بنده خدا گفت: الو! ناشر الف؟

    و شنید بله اینجا انتشارات الف! بفرمایید!

    و مذاکره کرد و کتاب داد وکتاب ثبت شد، و در آن هنگام که کتاب آمد، در نهایت شگفتی، نام ناشر گمنامی را به جای ناشر اصلی در کتاب دید!

    شگفتا! جل الخالق!در آن هنگام که پیگیری کرد به او گفتند که اینها کارشان این است که کتب انتشارات معروف می گیرند و شماره خود در آن می گذارند، و یا کار دیگر که می کنند آن است در واقع مر کز پخش کتاب هستند، یعنی با یک ناشر برای چاپ کتاب قرار داد دارند! ولی خود را کس دیگر معرفی می کنند!

    القصه!! بنده مظلوم خدا دید که کتاب فیپا گرفته است و مجوز، و فکرش گرفتار گشت، و با خود گفت: مردی نه آن است که با اینان قرار داد بر هم زنم با ناشر دیگری کار کنم، که اینها برای مجوز ستمها کشیده اند!

    به هر حال، این ناشر که هیچ کتاب کامپیوتری درستی تا آن زمان چاپ مکرده بود، ناگهان خواستی یک شبه متخصص شوی، و چنان صحفه بندی کردی که کل کتاب به هم ریخت،

    خر عیسی گرش به مکه بری، چو بیاید هنوز خر باشد!
    سگ به دریای هفت گانه بشوی، چون که تر شد پلیدتر باشد!



    بنده خدا تماسی گرفت که ای مرد! آیا هیچ دانی که این کتاب مملو از غلط است؟ این فاکتور چاپ که داده ای که هیچ نرخش مشخص نیست!حداقل بگو از چه کاغدی استفاده می کنی!

    ناگهان روزی تلفن به لرزه در آمد و مدیر!! انتشارات که خود را انتشارات الف نام نهاده بود،

    گفت:

    به چه جراتی بهانه جویی می کنی؟آیا هیچ دانی که ما از برای کتابت چه ستمها کشیده ام؟ چه خون دلها خوردیم؟ 15 بار پیک به ارشاد گسیل داشته ایم!( لابد تهران دهاتی 15 میلیونی است که تلفن در آن پیدا نمی شود!! و باید حضورا به اداره ارشاد رفت،و زا آنجا پرسید !!)

    مکثی کرد و گفت که باید کتاب پرینت بگیری!
    و علامت بنهی هر جا که می گویی اشتباه است!
    و امضا کنی!
    و من این را بایگانی کنم!
    و آن وقت برایت منتشر سازم!

    بنده مظلوم خدا! با خود اندیشید: ای وای! من چوب مردانگی و اینکه خواستم تا آخر با اینان کار کنم را خوردم!!

    اینها خود صحفه بندی اشتباه کردند و حالا سرم منت می گذارند و برایم تکلیف تعیین می کنند !!

    آخر من چرا چنین کاری کنم؟معلوم است که شخصی که صحفه بندی کرده، اشتباهی کرده است! ای خدای بزرگ!

    کس دیگری کدها را خراب کرده و من حالا باید از نو کل کتاب را تصحیح کنم؟


    هشدار: توجه کنید تلفنی و آدرسی که در داخل کتاب می بینید ،لزوما آدرس ناشر اصلی نیست! اینکه یک انتشاراتی
    برای یک ناشر معتبر، کار پخش کتاب، و یا حتی گرفتن مجوز را می کند، اصلا به این مفهوم نباید باشد که مورد اطمینان شما برای چاپ کتاب قرار بگیرد.بسیاری از ناشرین ضعیف، امتیاز کتاب ناشرین قوی را می خرند و سپس شماره تماس خود را در آن می گذارند.

    برای مثال،نویسنده مشهوری است که در بابلسر زندگی میکند، و برای خودش در همان بابل هم انتشاراتی دارد، ولی مرکز اصلی پخش کتابهای او در تهران است .
    مدیر این مرکز آن قدر پز می دهد و آن قدر ادعاها دارد که بله! من آنم که رستم بود پهلوان!!این منم که مجوز کتاب برای فلانی میگیرم! و منم که پخش می کنم! و منم که استاد دانشگاهم! و منم که دکتر هستم!

    حتی خود آن نویسنده و آن انتشارات اصلی ، برای چاپ کتاب، آن قدر قر و اطوار و بازی در نمی آورد!!

    خدایش بیامرزد، سعدی علیه رحمه! شاعر گرانمایه شیراز:

    مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.



    عالم اندر میان جاهل را مثلی گفته اند صدیقان شاهدی در میان کورانست مصحفی در سرای زندیقان
    Last edited by simorgh14; 17-02-2009 at 16:06.

  6. 5 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  7. #14
    در آغاز فعالیت Havoc's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2004
    پست ها
    14

    پيش فرض

    عجب حکایت غریبی داره این چاپ !؟!!!

  8. #15
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض

    When the night has come
    And the land is dark
    And the moon is the only light we'll see
    No I won't be afraid, no I won't be afraid
    Just as long as you stand, stand by me


    قصه های هزار و یک شب!

    باز هم شبی دیگر و ماجرا و نکاتی دیگر، دوستان! با من، سیمرغ حکیم، همان که یکه و تنها این موضوع را به پیش میبرد و سعی در پر بار کردن آن دارد،همراه شوید!
    از اونجایی که ترسیدم این نوشته از روی سایت مذکور حذف بشه عین اون را در زیر نقل قول کردم :
    یک مطلبی را آقای محمد مهدی مولایی در سایت [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] نوشته بودند که با کسب اجازه از ایشان در این جا نقل قول گردید :

    انتشار کتاب اول موضوعی است که هر نویسنده دقیقا یک بار در دوره فعالیت‌ش با آن موجه بوده است و موضوعی است که ناشران در تمام دوره فعالیت‌شان با آن موجه‌اند.
    پرداختن به این موضوع از آن جهت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که انتشار کتاب اول برای نویسندگان به منزله ورود به دنیای کتاب است و بسیارند نویسندگان مستعدی که بخاطر مشکلات و دردسرهای این پیش روی‌شان از خیر انتشار کتاب گذشته‌اند و همین‌طور بسیارند کسانی که با پشت سر گذاشتن تمام این مصائب کتاب‌شان را چاپ کرده‌اند اما بخاطر مشکلات پس از انشار - که عمده‌ترین آنها مسئله پخش و توزیع است - از انتشار کتاب پشیمان شده‌اند!
    اگر شما هم فکر می‌کنید که مطالبتان ارزش چاپ شدن داد و به فکر انتشار کتاب افتاده‌اید فقط به این نکته توجه کنید:
    اگر به اندازه‌ی کافی شناخته شده نیستید که کتاب‌تان را بخاطر اسم‌تان بخرند و اگر دوست یا آشنایی ندارید که در این راه کمک‌تان کند و اگر پول کافی هم ندارید بهتر است به خودتان زحمت ندهید، کمتر کسی حاضر می‌شود این‌روزها روی چنین کارهایی سرمایه‌گذاری کند.
    و انگار نه انگار که تمام نویسندگان بزرگ، روزی اولین بوده‌اند.
    مشکلات انتشار کتاب اول، بطور خاص در حوزه ادبیات و شعر را از دید ناشران، نویسندگان و دست‌اندرکاران نشر جویا شدیم.


    کتاب اول چگونه منتشر می‌شود؟

    «ناشرها معمولا برای انتشار کتاب اول شاعران و نویسندگان را موظف به سرمایه‌گذاری کل مبلغ هزینه چاپ می‌کنند، البته بعضی از ناشرها با نویسندگان کنار می‌آیند و مثلا ۵۰٪ مبلغ را اول و ۵۰٪ بقیه را بصورت قسطی می‌گیرند.» این‌ها را فرهاد صفریان شاعر و وبلاگ‌نویس می‌گوید. وقتی از او می‌پرسیم که آیا قصد چاپ کتاب اشعارش را دارد یا نه می‌گوید اگر انتشاراتی با شرایط مناسب پیدا شود که حتی ۵۰٪ هزینه چاپ را تقبل کند این کار را خواهم کرد.
    در ایام برگزاری نمایشگاه کتاب پلاکارد آبی‌رنگی در یکی از غرفه‌ها جلب توجه می‌کرد. روی این پلاکارد نوشته شده بود: «چنانچه حتی یک اثر قابل چاپ دارید و به هر دلیل تاکنون موفق به انتشار آن نشده‌اید حتما با ما تماس بگیرید.»
    به سراغ نامور مدیر این انتشارات می‌رویم. نامور می‌گوید: « انتشارات رجا تهران الان مدتی است که کتاب‌های اول را منتشر می‌کند. ما برای شروع در چند جا از جمله مجله‌ی موفقیت آگهی دادیم. ما این کتاب‌ها را به چند نوع چاپ می‌کنیم. اما معمولا به اینصورت است که برای فشار نیامدن به نویسنده یک مقداری را ما سرمایه‌گذاری می‌کنیم و یا سعی می‌کنیم سهمشان را قسطی بگیریم.» از هزینه چاپ یک کتاب حدود هفتاد صفحه‌ای می‌پرسیم، پاسخ می‌دهد: « تقریبا با ۱۵۰ هزار تومان کتاب در می‌آید. اگر دوهزار تا هم بزنیم می‌شود ۳۰۰ هزار تومان، البته با کاغذ خوب و جلد گلاسه ۲۵۰ گرمی.»
    واقعیت این است که شما برای چاپ کتاب‌تان هر چقدر هم ارزش‌مند باشد باید خودتان دست به جیب شوید، ناشرین در پاسخ به این سوال که چرا برای چاپ این‌ کتاب‌ها نویسنده را مجبور به سرمایه‌گذاری می‌کنند همگی متحدالقول یک پاسخ دارند: «ضرر می‌کنیم!»
    ظاهرا تجریه نشان داده است که چاپ این کتاب‌‌ها برای ناشرین جز ضرر چیزی نداشته است. محمد عزیزی، شاعر، نویسنده و مدیر مسئول انتشارات روزگار در این‌باره می‌گوید: « از ابتدای تاسیس نشر روزگار این‌را وجهه همت خودم قرار دادم و دوستانی که به من مراجعه می‌کردند، سعی می‌کردم که اولین کتابشان را منتشر کنم؛ البته به شرطی که به قول حافظ آنی داشته باشد، «بنده طلعت آن باش که آنی دارد».
    در ابتدا ما بدون اینکه توقع کمکی از آنها داشته باشیم تعدادی از این کتابها را چاپ کردیم اما چون کمک دولتی نشدیم و از طرفی این کتاب‌ها هم پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها قرار نگرفتند و انبار شدند، از لحاظ اقتصادی متضرر شدیم و در ادامه کار بجای اینکه چاپ این کتاب‌ها را قطع بکنیم به یک راه‌ حلی رسیدیم و آنکه پیشنهاد کردیم برای اینکه بچه‌ها خودشان متوجه وضعیت نشر بشوند و گلایه نکنند از آن‌ها خواستیم مثلا ۵۰۰ جلد از کتاب خودشان را ولو با ۳۰٪ تخفیف از ما بخرند. الان این‌ها یک تعداد کتاب را از ما پیش خرید می‌کنند و ما کتاب‌شان را چاپ می‌کنیم.»
    دریانورد، مدیر انتشارات دریانورد به ما می‌گوید: « هیچ ناشری حاضر نیست روی کار اول نویسنده‌ها سرمایه‌گذاری کند. مشکل بعدی هم توزیع است که مراکز پخش رغبتی به توزیع این‌ها ندارد. پس شاعران مجبورند خودشان دنبال سرمایه‌گذاری و توزیع مناسب کتاب‌شان باشند.»
    دریانورد به کتاب‌های موجود در غرفه اشاره می‌کند و می‌گوید: « کتاب‌هایی که می‌بینید حدود ۱۵ کتاب شعر اول هستند که شاعر سرمایه‌گذاری کرده است، البته بعضی‌ها با مشارکت ناشر. تمام این کتاب‌هایی را که می‌بینید، بجز ۲-۳ تا همه را مولف سرمایه‌گذاری کرده است.» دریانورد در مورد هزینه چاپ یک کتاب می‌گوید: « بستگی به تعداد صفحه دارد. معمولا صفحه‌ای ۵ تا ۶ هزار تومان هزینه دارد.»
    البته اگر شما به اندازه کافی در این حوزه سرشناس باشید احتمالا کمتر با این مشکلات مواجه خواهید شد. از یغما گلرویی، ترانه‌سرا، در مورد مشکلات چاپ کتاب اولش پرسیدیم. یغما توضیح می‌دهد: « من مشکلی برای چاپ اولین کتابم نداشتم، یعنی اصلا نمی‌خواستم کتاب چاپ کنم. شعرهایم پیش حمید صدری، دوست آهنسازم بود. کارهایم را به مدیر انتشارات دارینوش داده بودند و خودشان بدون اینکه من بدانم تصمیم گرفتند کتابم را چاپ کنند و خیلی راحت هم چاپ شد.»
    رسول یونان، شاعر و ترانه‌سرا، هم در پاسخ به این سوال ما می‌گوید: « من مشکل خاصی نداشتم، شعر نوشتم گرفتند چاپ کردند.همین! کتاب «روز بخیر محبوب من» بود که انتشارات نارنج چاپ کرد. البته من قبل از آن با کارهایم مطبوعات را بمباران کرده بودم و به همین خاطر بود.»


    بعد از چاپ کتاب

    اما نویسندگان جوان پس از پشت سر گذاشتن تمام مشکلات چاپ کتاب اغلب با محصول چاپ شده‌ی مطلوبی مواجه نمی‌شوند. فرهاد صفریان در این مورد می‌گوید: « این کتاب‌ها اشکالات تایپی فراوانی دارند، انتشاراتی‌هایی که این کتاب‌ها را چاپ می‌کنند ویراستار ندارند. طرح روی جلدشان هم حرفه‌ای نیست. این مسائل به این خاطر است که اینها حرفه‌ای این‌کار نیستند. بیشترشان شاعر هستند که مجوز گرفته اند و شعر دوستان‌شان را چاپ می‌کنند و در مورد طرح روی جلد و ویرایش حرفه‌ای عمل نمی‌کنند و کتاب را همین‌جوری بیرون می‌دهند.»
    یکی از مسائل مربوط به کتاب اولی‌ها که اغلب خودشان هم از آن اطلاعی ندارند چاپ کتاب‌شان در تیراژ غیر واقعی است. یعنی تعداد معدودی از ناشرین کل هزینه کتاب را از نویسنده می‌گیرند، ولی بجای چاپ در تیراژ اسمی مثلا ۱۲۰۰ تا، بوسیله‌ی دستگاه ریسوگراف مثلا ۴۰۰ تا از کتاب چاپ می‌کنند؛ در حدی که تعدادی به خود نویسنده می‌دهند و بقیه را هم در بازار پخش می‌کنند و در نمایشگاه عرضه می‌کنند. اگر این مقدار فروش رفت دوباره چاپ می‌کنند وگرنه همان مقدار می‌ماند و این در حالی‌ست که نویسنده تصور می‌کند کتابش در تیر‌اژ اسمی منتشر شده است.
    اینها را یک نویسنده که خود با مسائل نشر آشناست به ما گفت و البته تاکید کرد که از او اسمی نبریم.
    اما شاید بزرگ‌ترین مشکل کتاب‌اولی‌ها - و کلا حوزه کتاب - مسئله توزیع و پخش کتاب باشد. جایی که باعث می‌شود گاهی تصور کنیم چاپ شدن یا نشدن کتاب تفاوتی نداشته است.



    مافیای توزیع؛ مشکل اساسی

    مطمئن باشید مشکلات توزیع و پخش کتاب اینقدر جدی است که وقتی صحبت آن به میان می‌آید برخی عنوان «مافیای توزیع» را مطرح می‌کنند. این مسئله طبیعتا در مورد نویسندگان گمنامی که اولین کتاب‌شان را منتشر کرده‌اند بییشتر مشکل‌زاست.
    فریاد شیری، شاعر و کارشناس ادبی نشر نگیما، در این مورد می‌گوید: «مشکل اصلی این است که پخشی‌هایی که ما با آنها کار می‌کنیم، اصلا کتاب شعر را نمی‌گیرند. یعنی هیچ پخشی حاضر نمی‌شود با حتی ۵۰٪ هم کتاب شعر را پخش کند. البته آنها هم گناهی ندارند. چون کتاب فروشی‌ها کتاب شعر را پخش نمی‌گیرند. فقط چند تا کتاب فروشی معدود در تهران است که کتاب شعر را بطور امانی می‌گیرند، ببینند فروش می‌رود یا نه، البته آنهم با ۴۰٪ تخفیف. اصلا با این همه مشکلات که نه بخشی کتاب را می‌گیرد و نه مخاطب دارد به نظر من چاپ کتاب اول حماقت است.»
    دریانورد، مدیر انتشارات دریانورد که در شهر بوشهر فعالیت می‌کند می‌گوید: « ما ناشرین شهرستانی دستمان به مراکز پخش تهران نمی‌رسد و اگر هم برسد اینها کتاب شعر را نمی‌گیرند، اگر کتاب داستان باشد که کتاب نویسنده‌های گمنام را نمی‌گیرند. کلا اینها کتب ناشرهای گمنامی مثل مارا نمی‌گیرند و اگر بپذیرند با درصد بالایی می‌خواهند. مثلا یک کتاب را به ما گفتند با ۶۰٪ تخفیف می‌گیریم.»
    نامور، مدیر انتشارات رجا تهران هم می‌گوید: « پخش ما ضعیف است. کلا پخش در ایران ضعیف است. البته بعضی‌ها آمده‌اند اتحادیه درست کرده‌اند، مثلا اتحادیه کتب درسی، اما آنها هم موفق نبوده‌اند. من خبر داریم برخی ناشرین از کتابی در مدت شش ماه حتی یک فروش هم نداشته‌اند. الان بصورت مبادله است، کتاب عوض می‌کنند، کتاب دیگران را می‌فروشند.»


    مشکل اصلی کجاست !؟

    اما چرا خوانندگان و به طبع آنها کتاب‌فروشی‌ها و مراکز پخش چنین برخوردی با این کتاب‌ها دارند؟
    فریاد شیری در این مورد می‌گوید: «مسئله اصلی این است که شعر الان در ایران مخاطب ندارد. مخاطب کتاب‌های شعر خود شاعرها هستند که متاسفانه آنها هم همدیگر را قبول ندارند. الان کتاب شعر را خود شاعر‌ها هم نمی‌خرند و همه منتظرند که از همدیگر کتاب را هدیه بگیرند.»
    نامورمدیر انتشارات رجا تهران در این زمینه نظر جالبی دارد و می‌گوید:«وضعیت فعلا همین است. وضعیت اقتصادی مردم هم همین است و شکم مردم سیر نیست و به کتاب نمی‌رسند.»
    اما رسول یونان، شاعر و ترانه‌سرا، مسئله محتوای این کتاب‌ها را مطرح می‌کند: «عمده‌ترین مشکل این‌ها این است که می‌خواهند دفترچه مشق‌شان را چاپ کنند. بدون اینکه کسی نظر بدهد و کسی ببینید می‌آیند و خاطرات شخصی خودشان را چاپ می‌کنند و این کار هم شخصی است و فقط به درد دوست دخترهایشان می‌خورد! و مردم هم نمی‌خرند.»


    راه حل ناشرین برای کتاب‌های شعر

    ناشرین برای فرار از مشکلات چاپ شعرهای نویسندگان جوان بخشی از اشعار افراد مختلف را در قالب یک مجموعه چاپ می‌کنند.
    فریاد شیری در این مورد می‌گوید: « ما الان کتاب‌نگیما را طرح‌ریزی کردیم و الان کتاب اول را درآوریدم. کسانی که می‌خواستند کتاب چاپ کنند، گفتیم این‌کار را نکنید، ۲-۳ تا از شعرهای خوب خودتان را بدهید تا در این کتاب چاپ کنیم. خودشان را هم مجبور کردیم که کتاب را پیش خرید کنند. از این کتاب استقبال شد. الان هم خیلی از دوستان دیگر مراجعه می‌کنند و من به آنها می‌گویم فعلا برای اینکه بحران کتاب را، بحران شعر را حل کنیم دست نگه داریم و کتاب چاپ نکنیم.»
    انتشارات رجا هم مشابه چنین طرحی را اجرا می‌کند. نامور در این‌باره می‌گوید: «مجموعه کتاب‌هایی با عنوان «حرف‌هایی که در دلم ماند» در سه جلد در آمده است. در هر کدام ۴۵ نفر شاعر جوان، دختر و پسر از سراسر ایران برای ما کار فرستادند که ما انتخاب کردیم و چاپ کردیم. به خودشان پیشنهاد کردیم که چند نسخه‌اش را خودشان بخرند و حدود هزار تای آن‌را روز اول خودشان خریدند.»
    نامور دیگر طرح‌هایی که در این زمینه دارند را اینگونه تشریح می‌کند: «الان هم شب شعری گذاشته‌ایم و از دوستانی که تا الان از آنها کتاب چاپ کرده‌ایم دعوت کردیم که در این شب شعر شرکت کنند. سرشان گرم می‌شود و از خیلی مسائل دور می شوند. ماهی یکبار دور هم جمع می شوند. بجای اینکه بروند توی خیابان‌ها با این بیکاری، با این شرایط و اوضاع نابسامان می‌نشینند دور هم، آشنا می‌شوند و درباره شعر و داستان حرف می‌زنند.»


    مشکلات نشر فقط در حوزه ادبیات است؟

    این سوال را با فریادشیری در میان می‌گذاریم، پاسخ می‌دهد: « مشکلات کتاب اول در همیه زمینه‌ها وجود دارد. در ادبیات هم وضعیت ادبیات داستانی از شعر بهتر است و مردم هنوز ادبیات داستانی را مطالعه می‌کنند.»
    به سراغ عباس طارمی که به تازگی اولین کتابش را با عنوان «شهر هزار حکیم» در حوزه فلسفه و عرفان چاپ کرده است می‌رویم و درباره نحوه چاپ کتابش می‌پرسیم: « من آشنایی قبلی با یکی از مدیران انتشارات روزنه داشتیم. قبلا دو طرح را که مربوط به کسان دیگری بود برده بودم که هر دو هم رد شدند. موضوع را با آن مدیر آشنا در میان گذاشتم که همچین کتابی را در دست تالیف دارم. پس از صحبت‌ها و مذاکرات سرانجام کتاب من چاپ شد، البته بجای حق التالیف به من دوهزار جلد کتاب دادند.»
    طارمی ادامه می‌دهد: « مشکلات نشر در ایران در همه حوزه‌ها وجود دارد. هم در زمینه چاپ، هم توزیع و البته فقط به کتاب اولی‌ها هم محدود نمی‌شود و نویسندگان قدیمی هم با این مشکلات مواجه‌اند. در حوزه کتاب‌های فلسفی و مذهبی هم که من در آن فعالیت می‌کنم چون این کتاب‌ها خریدار زیادی ندارند ناشران حاضر به سرمایه‌گذاری روی این موضوعات نیستند.»
    وقتی این سوال را با دریانورد، مدیر انتشارات دریانورد مطرح کردیم کتابی را با عنوان «بندر دیلم و هفت شهر لیراویب» به ما نشان داد و گفت: « این کتاب را ببینید. در زمنیه تاریخ است و کتاب اول نویسنده. نویسنده برای چاپ کتابش پنج میلیون تومان سرمایه‌گذاری کرده است.» دریانورد اضافه می‌کند که: « این کتاب حاصل ۵ سال تلاش مولف است. اگر قرار بود برای یک ناشر دولتی یا نهاد دولتی تحقیق بکند حق تالیفش حداقل ۵-۶ میلیون تومان بود و چاپ هم با خودشان بود. اما الان ۵ میلیون سرمایه‌گذاری کرده است و انتشاراتی فقط توانسته با او همکاری کند و سرمایه‌گذاری‌ای نکرده‌ است.»
    ظاهرا این مشکلات در همه حوزه‌ها وجود دارد و تنها ناشرین دولتی که دغدغه برگشت سرمایه و مسائل اقتصادی را ندارند می‌توانند به سادگی به فعالیتشان ادامه دهند.
    احمد.ف که قرار است بزدوی اولین کتابش را در زمینه تاریخ برای یک نهاد دولتی منتشر کند می‌گوید: «من در واقع کار تالیف این کتاب را برای این نهاد انجام می‌دهم و مسائل چاپش به من ارتباطی ندارد. طبق قرارداری که در ابتدا با من بسته شده من در ازای نوشتن کتاب حق‌التالیفم را دریافت می‌کنم.»


    چاره کار چیست ؟

    نامور در این‌باره می‌گوید: «مشکلات نشر این‌قدر زیاد است که حل شدنی نیست. فقط یک راه دارد، وزارت ارشاد باید کتاب را از ناشرین نوپا بخرد و در کتابخانه‌ها توزیع کند. مردم را هم تشویق کنند که از کتابخانه‌ها استفاده کنند. این بهترین خدمتی است که دولت با این همه بودجه می‌تواند انجام بدهد.»
    فریاد شیری به کیفیت چاپ بهتر اشاره می‌کند و می‌گوید: « اگر کتاب را به دید یک کالای تجاری نگاه کنیم، ما جلد کتاب را کیفیت کتاب را می‌توانیم تغییر دهیم. مثلا با استفاده از تصویر و یکسری کارهای دیگر شاید بشود مخاطب را جذب کرد.»
    محمد عزیزی هم به تاثیر حمایت دولت در این قضیه اشاره می‌کند و می‌گوید: « دولت باید از این‌ها حمایت کند. یک وقتی این طرح را دادند ولی اجرا نکردند. دولت باید بگوید کسی که کتاب اول چاپ می‌کند من مقدار معینی را بطور قطع می‌خرم.»
    عزیزی به نقش مطبوعات هم اشاره می‌کند و می‌گوید: « مطبوعات هم باید در زمینه کتاب اول اطلاع‌رسانی کنند. با اینها مصاحبه کنند. وقتی کتابشان چاپ شد، کتابشان را نقد و بررسی کنند و به هر حال مطرح‌شان بکنند در حالی که معمولا این‌کار را نمی‌کنند.»


    دستگاه رسیوگراف دستگاهی است شبیه دستگاههای کپی( حالا گیریم چند برابر بزرگتر) که بدون نیاز به فیلم و زینک عمل چاپ را انجام میدهد. اگر میخواهید نتیجه کار را ببینید روبروی دانشگاه تهران دستفروشانی هستند که کتابهای غیر مجاز میفروشند مثلا کتاب دیوان ایرج میرزا یا عشقی. تمام این کتابها با این دستگاه چاپ شده اند.
    اگر روزی قصد داشتید که با این دستگاه کارتان را چاپ کنید بروید یک شماره مجله جهان کتاب بخرید مدیر مسئول مجله خودش صاحب این دستگاه است و آگهی هم در مجله خودش چاپ میکند.
    ناشران معمولا ده درصد قیمت پشت جلد کتاب را به عنوان حق العمل برمیدارند ضمن اینکه بسیاری از پخشهای کتاب با کمتر از چهل درصد کار نمیکنند اما اگر شما بتوانید ناشر معروفی را راضی به چاپ کتابتان کنید میتوانید با این نرخی که گفتم کارتان را انجام بدهید
    و آخر اینکه اقبال فروش کتاب در اینترنت بسیار کم است. اصولا تبلیغ برای جذاب بودن کتاب و پرفروش شدن آن در ایران مجراهایی دارد که حتی راه باریکه از این مجراها به اینترنت وصل نیست
    بیشتر کتابهای پرفروش کتابهایی هستند که دهان به دهان بین خوانندگان این نوع کتابها نقل مجالس میشود
    کتابهای خاصی هم هستند که به دلایلی ناگهان تمام مطبوعات در صفحه ادبی به تعریف از آن میپردازند و این خود در پرفروش شدن آن موثر است من به شخصه هنوز کتابی را ندیدم که از طریق تبلیغ اینترنت پرفروش شده باشد. ضمن اینکه به نظر من اینترنت رابطه معکوسی با شدت علاقه به کتاب دارد یعنی هر قدر کسی بیشتر وقتش را در اینترنت بگذارد کمتر به کتاب علاقه دارد
    در اینترنت سه سایت بسیار خوب برای فروش کتاب هست که شاید بتوانید بعد از چاپ کتابتان را به آنها معرفی کنید
    نشانی این سه سایت این است
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

    و اخر اینکه به نظر من شما و خواهر گرامیتان زیاد برای چاپ کتاب عجله نکنید
    بعد از اتمام کتاب حتما بدهید حداقل سه نفر از سه گروه مختلف آنرا بخوانند چند ماه از نگارش کتاب بگذرد آنرا ویراسته کنید و نظرات را اگر مناسب بود اعمال کنید بعد برای پیدا کردن ناشران اقدام کنید
    منظور من از سه گروه هم
    یکی از دوستان بسیار نزدیک نویسنده
    یکی از دوستان دور اما اهل مطالعه و
    یک کتاب خوان حرفه ای است
    موفق باشید
    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
    Last edited by simorgh14; 28-02-2009 at 21:50.

  9. 3 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  10. #16
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض



    در زندگي‌تان حتماً بارها و بارها پاي حرف‌هاي يك كتاب نشسته‌ايد. وقتي يك كتاب را در دست گرفته و شروع به خواندن كرده‌ايد. اما هيچ وقت نشده كه يك كتاب از خودش حرف بزند؛ از سرگذشت خوب و بد عمر و ديده‌ها و شنيده‌هايش، بلكه هميشه حرف‌هاي ديگران را براي شما نقل كرده است. به هرحال مي‌خواهم براي يكبار هم شده شما را با خود به دنياي يك كتاب ببرم؛ دنيايي به ظاهر كوچك، اما پر از حرف‌ها و ماجراها.
    من ساليان سال همراه آقاي نون بودم. اجازه بدهيد نام كامل او را نبرم. او نويسنده سرشناسي است و احتمالاً شما او را بشناسيد. من سال‌ها بخشي از وجود او بودم و همراه با او زيسته‌ام. حتي الان هم با اين كه هويت مستقلي يافته‌ام و حيات بدون او را تجربه مي‌كنم، ‌اما سخت به او وابسته‌ام و در پاره‌اي مواقع مرا به نام او مي‌خوانند، مثلاً يك نفر به دوستش مي‌گويد: «فلاني! راستي كتاب تازه «نون» را خوانده‌اي؟»
    گفتم كه، من سال‌هاي سال همراه آقاي نون بودم و او روزي نبود كه به من نينديشد. اوايل كه در وجود او جايي براي خود دست و پا كرده بودم، آقاي نون هرجا كه مي‌رفت حتي در ميهماني‌هاي خانوادگي نيز در فكر من بود و بعضي وقت‌ها جملات را در ذهنش مي‌نوشت و بارها تكرارشان مي‌كرد تا فراموش‌شان نكند. يادم مي‌آيد، يكبار كه همراه خانواده، منزل يكي از برادران همسرش دعوت بود، در ميانه هياهو و غوغاي بحث‌هاي صاحبخانه و ساير ميهمانان درباره نرخ ارز و بالا و پايين شدن قيمت ملك و مصالح ساختماني ناگهان جملاتي در ذهنش جرقه زد؛ اما چون سر و صدا فراوان بود، نتوانست آنها را به خاطر بسپارد تا در اولين فرصت يادداشت كند. بنابراين قلم و دفترچه جيبي‌اش را درآورد و شروع كرد به نوشتن آن چند جمله‌اي كه همان جا در حال تولد بودند، درست مثل سلول‌هاي تازه يا اندام‌هاي كوچك جنين در رحم مادر.
    در همين اوضاع و احوال، برادرزن كوچك‌تر متوجه شد كه آقاي نون اصلاً به حرف‌هاي آنان توجهي ندارد و تند تند در حال نوشتن است. او با ايما و اشاره ديگران را دعوت به سكوت كرد و توجه آنان را به آقاي نون جلب نمود. آقاي نون كه غرق در عالم خود بود، پس از اينكه جملات تازه متولد شده را نوشت، دفترچه و قلمش را در جيب گذاشت و همين كه سرش را بالاآورد، ديد كه جماعت دست از حرف زدن كشيده‌اند و بر و بر در حال تماشاي او هستند.
    همان برادرزن كوچك، ناگهان منفجر شد و با شليك خنده او همه از بزرگ و كوچك زدند زير خنده. اين وسط تنها همسر آقاي نون بود كه از عصبانيت داشت مي‌تركيد. حتي آقاي نون هم لبخندي به جمع زد تا نشان دهد كه از اين رفتار آنها عصباني نيست. اما مگر برادرزنها و باجناق دست برمي‌داشتند.
    خلاصه آن شب پس از بازگشت به خانه، همسر آقاي نون هر چه از دهانش درآمد، نثار آقاي نون كرد و براي چندهزارمين دفعه برادرها و شوهرخواهرش كه جميعاً در كار ساختمان‌سازي يا بسازبفروشي هستند را مثل چماقي بر سر اين بيچاره كوبيد.
    اما شايد باورتان نشود. در همان لحظات هم آقاي نون در حال راست و ريس كردن جملات تازه‌اي بود كه مثل شير از پستان ذهنش مي‌جوشيد و او آنها را در حلقوم كاغذهاي سفيدي كه مثل كودكي گرسنه دهان خود را باز كرده بودند، مي‌ريخت. آقاي نون در چنين شرايطي مي‌نوشت. او كارمند متوسط‌الحالي بود. كارشناس ارشد به شمار مي‌رفت. نه دون پايه بود و نه آن قدر زرنگ كه پله هاي ترقي را تند تند بپيمايد. هر روز ساعت 16 از اداره خارج مي‌شد و به خانه مي‌آمد. پس از كمي استراحت و رسيدگي به درس بچه ها، حوالي ساعت 18 پشت ميزش مي نشست و تا ساعت 21 مي‌نوشت. به طور ميانگين در هفته دو بار اين برنامه به‌خاطر خرده‌فرمايش‌هاي همسر آقاي نون به هم مي‌خورد. با اين‌همه او پس از شام و تماشاي اخبار، از ساعت 22 تا 24 نيز مي‌نوشت و مي‌توانم بگويم به طور متوسط در هفته 25 ساعت از وقت او صرف نوشتن مي‌شد.
    پس از دو سال و سه ماه و چهار روز و هفت ساعت و سي و سه دقيقه از ساعتي كه آقاي نون، قلم و كاغذي جلوي خودش گذاشت و بالاي صفحه نوشت هو‌الكاتب و اولين جمله را نوشت، من تمام شدم. در اين مدت دو سه بار مرا بازنويسي و دوبار هم ويرايش كرد. به هرحال در ساعت سه و چهل و دو دقيقه صبح يك روز جمعه،‌ من پا به عرصه حيات گذاشتم و لابه لاي كاغذهاي سفيد خط‌دار آقاي نون بر روي ميز كارش، زندگي خود را شروع كردم. گرچه پيش از آن هم بودم اما نه به اين شكل، بلكه در ذهن و روان آقاي نون.
    صبح جمعه وقتي همسر و فرزندان آقاي نون از خواب برخاستند، او خبر تمام شدن كتابش را به آنها داد. خوشبختانه عيال آقاي نون سرحال بود، به شوهرش تبريك گفت و سعي كرد خود را بسيار شاد و شكفته نشان دهد. رفتار او آقاي نون را بسيار خوشحال كرد و حتي به زنش گفت: «همه خستگي اين دو سال و چند ماه با تبريك و خوشحالي تو از تنم خارج شد.» آقاي نون اين حرف را بسيار صادقانه بر زبان آورد، گرچه مي‌دانست كه هنوز مسير طولاني‌اي در پيش دارد تا من در شكل و شمايل كتاب پشت ويترين كتابفروشي‌ها جا خوش كنم و دستان گرم و پرمهر خوانندگان را در آغوش بگيرم.
    آن روز صبح او با همسرش درباره ناشر سرشناسي كه پس از انتشار كتاب قبلي او، آقاي نون را در مجلسي ديده و گفته بود كه بسيار مايل است كتاب بعدي او را منتشر كند حرف زد. همسرش پيشنهاد داد كه هرچه زودتر كتاب را به دست آن ناشر بسپارد، به‌خصوص وقتي آقاي نون از خوش‌حسابي و حتي دست و دلبازي ناشر بزرگ هم گفت. از طرفي آقاي نون در اداره‌شان همكاري داشت به اسم جلالي كه پسرخاله او مجوز انتشارات گرفته بود. اين آقاي جلالي هم از يك سال پيش مدام در گوش آقاي نون مي‌خواند كه پسرخاله‌اش بسيار مايل است كه كتابي از او منتشر كند و هفته‌اي نبود كه جلالي اين موضوع را يادآوري نكند. آقاي نون هم كه اساساً آدم محجوبي است و «نه» گفتن را خوب بلد نيست، طوري با او برخورد كرده بود كه جلالي كار را تمام شده مي‌دانست. در آن ايام از سادگي آقاي نون لجم مي‌گرفت و گاهي وقت‌ها واقعاً نگران مي‌شدم كه نكند آقاي نون توي رودربايستي گير كند و مرا به پسرخاله جلالي كه هزار سودا داشت و نشر و انتشار هزار و يكمين سودايش بود، بسپارد.
    اما اتفاقي كه نبايد بيفتد، افتاد و يك روز پسرخاله به اداره آمد و قرار و مدارها گذاشته شد و قسط اول هم موكول شد به پس از دريافت مجوز چاپ از وزارت ارشاد. نمي‌دانيد چه حالي داشتم، نمي‌دانستم چطور حالي اين آقاي نون عزيز كنم كه من متنفرم از اين كه نسخه‌هايم در انبار خاك بخورد. زندگي براي من يعني خوانده شدن، يعني كتابخانه جمع و جور خانه‌هاي نقلي كتابخوان‌ها. واي خداي من، چقدر لذت بخش است وقتي يك نفر مرا به دوستش قرض مي‌دهد و در مقابل دوستش هم به صاحب من كتاب ديگري قرض مي‌دهد. من هربار كه خوانده شوم عمرم طولاني‌تر مي‌شود.
    فرداي آن روز نسخه‌اي از من به دست پسرخاله رسيد. او هم بدون آن كه مرا بخواند در كمد ميز دفتر كارش گذاشت تا در اولين فرصت به دست حروفچين بسپارد.
    همسر آقاي نون وقتي شنيد پسرخاله قرارداد را موكول به مجوز وزارت ارشاد كرده، از كوره دررفت. به هرحال تجربه كتاب‌هاي قبلي آقاي نون را داشت كه بعضي اوقات كتاب تا مدتي در وزارت ارشاد منتظر مجوز مي‌ماند. بنابراين پايش را در يك كفش كرد كه كتاب را پس بگير و به همان ناشر بزرگ بده. تازه هيچ تضميني هم براي چاپ دوم و چاپ‌هاي بعدي توسط پسرخاله نبود، در صورتي كه بيشتر كتاب‌هاي ناشر بزرگ به چاپ چندم رسيده بود. همسر آقاي نون دست آخر گفت: «مي‌دانم كه رويت نمي‌شود كه خودت به پسرخاله جلالي زنگ بزني، فردا من اين كار را از طرف تو خواهم كرد. تو هم براي بعدازظهر با ناشر بزرگ قرار بگذار و برو پيشش.» آقاي نون هم پذيرفت.
    فرداي همان روز نسخه‌اي از من به دست آقاي ناشر بزرگ رسيد و وقتي غروب آقاي نون به خانه رسيد، چك علي‌الحساب كه با محاسبه آقاي نون تقريباً نيمي از حق‌التأليف مي‌شد، در جيبش بود. حدوداً دو ماه، حروفچيني، نمونه‌خواني و صفحه‌بندي من طول كشيد. ناشر هم براي اين كارها به شدت سختگيري مي‌كرد. او حاضر است يك كتاب چند ماه ديرتر به بازار بيايد ولي حتي يك غلط تايپي هم نداشته باشد. براي طرح جلد هم او سختگيري‌هاي خودش را داشت و حتي با مشهورترين گرافيست‌ها هم تعارف نمي‌كرد و اگر روي جلد سفارش داده شده، نظر او را جلب نمي‌كرد، حق الزحمه گرافيست را مي‌داد و سپس از گرافيست ديگري مي‌خواست كه روي جلد طراحي كند. با اين حساب روي جلد بسيار زيبايي هم نصيب من شد. سپس صاحب يك چيزي شدم، مثل همان چيزي كه همه آدم‌ها دارند: شماره شناسنامه يا كدملي! من با اين شماره كه به آن شابك يا isbn مي‌گويند (همان ارقامي كه در شناسنامه هر كتابي مي‌توانيد آن را مشاهده كنيد) در همه جاي جهان شناخته مي‌شوم. مثلاً براي آمارگيري يا دسترسي به كتاب در بانك‌هاي اطلاعاتي مي‌توان از اين شماره استفاده كرد. اين شماره را خانه كتاب در اختيار ناشران قرار مي‌دهد تا در كتاب‌هاي خود درج كنند. يك هفته ميهماني در كتابخانه ملي براي دريافت فيپا هم خوش گذشت. فيپا مخفف فهرست‌نويسي پيش از انتشار است كه معمولاً در صفحه نخست كتاب‌ها چاپ مي‌شود و بيشتر به درد كتابدارها مي‌خورد براي طبقه‌بندي كتاب‌ها در كتابخانه‌ها تا مراجعه‌كنندگان به سهولت بتوانند در برگه‌دانها يا در كامپيوتر اطلاعات آن را به‌دست بياورند. يك هفته مصاحبت با كتاب‌هايي كه در اداره فيپا همه مثل من انتظار رفتن به چاپخانه را مي‌كشيدند، لذت‌بخش بود. درست مثل جواناني بوديم كه پشت در اداره نظام وظيفه با سرهاي تراشيده منتظرند تا به پادگان اعزام شوند. پس از اين بود كه راهي وزارت ارشاد شدم. واقعيتش من دوست دارم كسي كه مرا مي‌خواند، براي لذت بردن بخواند. براي اين بخواند كه چيز تازه‌اي ياد بگيرد و از اين آموختن كيف كند. خب، شايد بگوييد كه بدون نظارت نمي شود كه هركس هر چي دلش خواست منتشر كند، قبول. ولي كاش مديران وزارت ارشاد، بر‌رسان كتاب را از ميان كتاب‌خوانان حرفه‌اي كه با شور و اشتياق كتاب مي‌خوانند، انتخاب مي‌كردند تا براي امثال من بيچاره، اين ميهماني ناخواسته، شيرين شود. در اين صورت شايد زمان نظارت و صدور مجوز هم كوتاه‌تر مي‌شد. البته من از بررسي خود هيچ گلايه‌اي ندارم. تازه ممنون او هستم كه گرچه با شور و اشتياق فراوان نمي‌خواند، اما با دقت و سرعت وظيفه خود را انجام داد و مجوز هم صادر شد. اين را هم بگويم كه من هم- حالا تعريف از خود نباشد- در صفحات آخر كار خودم را كردم و بررس محترم هم تقريباً - حالا گيرم نه خيلي- شوقي براي تمام كردن داشت و بعضي جاها مي‌ديدم كه لبخندي مي‌زند و حتي يكي دو باري دست از خواندن كشيد و غرق در تفكر شد. چنين رفتاري از او براي من بسيار جالب بود. آخر مي‌دانيد كه هرچه اين واكنش‌‌ها از سوي خواننده بيشتر شود، من احساس مي‌كنم كه تأثير بيشتري مي‌گذارم و زندگي من در وجود خواننده طولاني‌تر مي‌شود.
    همان روزي كه مجوز صادر شد ناشر بزرگ با آقاي نون تماس گرفت و خبر را داد. آقاي نون هم از خوشحالي قند توي دلش آب شد. خبر ديگري كه آقاي نون را بيشتر خوشحال كرد، انتشار من بود. براي نمايشگاه كتاب كه دو ماه ديگر طبق روال آخر سال داير مي‌شد. دروغ چرا من هم از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدم. پس از دريافت مجوز بلافاصله راهي چاپخانه شدم. اتفاقاً در ليتوگرافي يكي دو تا از همان دوستان تازه يافته فيپا را هم ديدم و از تنهايي درآمدم. ضمن اينكه دوستان ديگري هم بودند كه همه در زير دستان هنرمند ليتوگراف‌هاي ماهر، فيلم مي‌شديم. منظورم اين است كه از ما فيلم مي‌گرفتند تا روي ورق‌هاي آلومينيومي كه به آنها زينك مي‌گويند، چاپ بشويم. البته دستگاه‌هاي پيشرفته‌تري نيز هستند كه صفحه‌هاي كتاب را مستقيم روي زينك‌ها حك مي‌كنند و ديگر نيازي به گرفتن فيلم نيست. اين زينك‌ها درست مثل مهرهايي كه شما ديده‌ايد، عمل مي‌كنند، يعني زينك‌ها را به ماشين چاپ مي‌بندند و وقتي كاغذ وارد دستگاه مي‌شود، ماشين چاپ به صورت خودكار روي زينك را به جوهر آغشته مي‌كند و سپس آن را روي كاغذ قرار مي‌دهند و متن روي زينك بر روي كاغذ چاپ مي‌شود. اين كاغذهاي چاپ شده سپس عازم صحافي مي‌شود. در صحافي پس از تاخوردن‌، صفحه‌هاي كتاب، مرتب روي هم قرار مي‌گيرد و دست آخر روي جلد، صفحه‌ها را دربرمي‌گيرد و كتاب ته‌چسب مي‌خورد و شيرازه برايش درست مي‌شود. البته صحافي هم انواع و اقسامي دارد. كتاب‌هايي كه تعداد صفحه آنها اندك است، صحافي مفتولي مي‌شوند (با دو تا منگنه در صفحه مياني صحافي مي‌شوند) اما كتاب‌هاي حجيم‌تر ته‌چسب مي‌خورند كه آن هم دو نوع است؛ چسب سرد و چسب گرم كه محكم‌تر و بهتر صفحه‌هاي كتاب را نگه مي دارد. ناشر هم براي من به صحافي سفارش كرد كه از چسب گرم استفاده كند. براي كتاب‌هاي بسيار حجيم هم اغلب از صحافي دوخت استفاده مي‌كنند كه نوع خاصي از نخ به كار مي‌رود.
    بگذريم. آخرين مرحله هم اين است كه مي‌رويم زير تيغ تا برش نهايي را بخوريم. اين آخرين روز حضور ما در صحافي است.
    به‌خاطر در پيش بودن نمايشگاه كتاب، در چاپخانه و صحافي غوغايي به پا بود. كارگران گاه شب‌ها هم به خانه نمي‌رفتند تا چاپخانه‌شان در نزد ناشران بدقول نشود.
    بالاخره سه روز مانده به افتتاح نمايشگاه راهي آنجا شدم. حالا من سه هزار و سيصد تا بودم، چرا كه وجودم در سه هزار و سيصد تا تكثير شده بود و درست مثل موجودات افسانه‌اي كه در آن واحد مي‌توانستند همه جا باشند، من هم مي‌توانستم در يك لحظه در سه هزار و سيصد جاي مختلف باشم. تازه اين بودن ظاهري من است كه در چاپ‌هاي بعدي افزايش پيدا مي‌كند، اما هستي باطني من بسيار بيشتر از اين است، چرا كه به تعداد هر خواننده‌ام هستي تازه مي‌يابم و تا دنيا دنياست، من همچنان با هر بار خوانده شدن،‌ تكثير مي‌شوم.
    يك هفته قبل از اين كه همه نسخه‌هاي من صحافي شود، 50 نسخه را كه آماده شده بود، براي ناشرم ارسال كردند. ناشر هم همان روز با آقاي نون تماس گرفت و آقاي نون مثل تيري كه از چله كمان رها شده باشد، مرخصي ساعتي از اداره گرفت و خودش را رساند به دفتر ناشر، اين نويسنده‌ها هم حال و احوال عجيبي دارند. اغلب آنها اگر هزار تا كتاب هم بنويسند و منتشر كنند، بازهم وقتي خبر انتشار هزار و يكمي را مي‌شنوند. انگار دنيا را به آنها داده‌اند و عجله دارند كه هرچه زودتر كتاب را ببينند و لمس كنند. آقاي نون هم وقتي اولين نسخه‌ام را برداشت، شروع به ورق زدن كرد و دقايقي محو من شد. صفحه‌هاي مرا ورق زد و چند بار اول تا آخر مرا تورق كرد. سپس سربالا آورد و از ناشر تشكر كرد. ناشر هم او را دعوت كرد بنشيند و چاي سفارش داد و همانجا پرونده كتاب را آورد و قرار‌داد را روي ميز گذاشت و طبق آن چكي به مبلغ مابقي حق‌التأليف كشيد، به علاوه 30 نسخه از كتاب كه اين هم طبق قرار‌داد بود.
    قبلاً هم گفتم كه اين آقاي نون آدم ساده‌اي است. وقتي چك را ديد شروع كرد به تعارف كردن. واقعاً هم از ته دل تعارف مي‌كرد. گفت كه از وضعيت بازار نشر خبر دارد و مي‌داند كه دست مردم براي خريدن كتاب به جيبشان نمي‌رود. سپس از رفتار دو، سه ناشري كه قبلاً با‌ آنها كار كرده بود گفت. يكي از آنها شرط گذاشته بود كه پس از فروش همه نسخه‌هاي كتاب حق‌التأليف ‌را پرداخت خواهد كرد. يكي ديگر هم يك سوم از حق‌التأليف را پس از چاپ مي‌داد و دو سوم مابقي را طي اقساط يك ساله! اين از نظر آقاي نون آدم با انصافي بود. يكي ديگر كه واقعاً نوبر بود، چون به جاي حق‌التأليف گفته بود كه آقاي نون برود و معادل مبلغ آن، كتاب ببرد. تازه به قيمت پشت جلد! آخر مي‌دانيد كه درصدي از قيمت پشت جلد كتاب سهم كتابفروش است و درصد ديگري سهم شركت پخش.
    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
    Last edited by simorgh14; 28-02-2009 at 22:01.

  11. 3 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  12. #17
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض

    اندر حکایت پخش کتاب:

    وقتی به سایتهای ناشرین سری می زنید، می بینید که کتابهای را با تخفیف ارایه می دهند، شاید از خود بپرسید:

    ای مردزچه رو اینیان چنین می کنند؟ ! نکند پای دلبرکان ماهرویی در میان است که اینان می خواهند خود شیرینکی کرده( مانند بعضی دانشجویان!!ای خاک بر سر این دانشگاه! دانشجو که باید انگیزه اش وطن پرستی خدمت به مردم باشد....هم و غمش شده ..)

    قابل توجه کسانی که خودشون می خواهند ناشر کتاب باشند:


    کتابهای داریوش فرسایی تکیه گاه مطمئن آموزش کامپیوتر [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
    ارسال کتاب برای شهرستانها به قیمت پشت جلد وبدون هزینه پست.ارسال کتاب برای تهران با 20درصد تخفیف از قیمت پشت جلد(هزینه پیک برعهده خریدار است).

    فرم واگذاری نمايندگی فروش محصولات مرکز بین المللی نشر ایرا جهت کتابفروشی ها و مراکز فرهنگی
    مرکز بین المللی نشر ایرا در راستای عرضه هرچه بهتر محصولات خویش و انتقال هر چه روانتر آثار فرهنگی منتشره، بدینوسیله اقدام به برقراری ارتباط مستقیم بهمراه شرایط استثنایی ذیل با مراکز فروش محصولات فرهنگی می نماید.( خصوصاً کتابفروشی ها و مرکز پخش کتاب در سراسر کشور)
    شرایط ارسال کتاب های منتشره بدینگونه می باشد:
    1. دریافت امانی کتاب برای مهلت سه ماهه15% تخفیف پشت جلد
    2. خرید قطعی مهلت دار برای مدت دوماه 20% تخفیف پشت جلد
    3. خرید قطعی نقدی 25% تخفیف پشت جلد
    4. خرید کتاب برای پخش و بصورت مهلت دار دوماهه 30% تخفیف پشت جلد
    5. خرید کتاب برای پخش و نقدی 35% تخفیف پشت جلد
    (حداقل کتاب جهت پخش، 35 جلد از عنوان درخواستی می باشد؛ هزینه ارسال کتابها برای مراکز پخش و کتابفروشی ها، برعهدة مرکز بین المللی نشر ایرا می باشد)
    ای دوست! هدف از انتشار این موضوع، آن بود که با انواع روشهای پخش، نرخها و قیمتها آشنا شوی!!

    البته ای برادر، شاید با خود بگویی: این عادلانه نیست! ولی باید بدونی عزیزم که خیلی چیزها عادلانه نیست و کاری نمیشه کرد...عادلانه نیست که کتابی که مجوزش گرفتی، بعد از سرمایه گذاری، ابطال مجوز بشه!! پس بهتره عزیزم، مواظب باشی که چی می نویسی،زیرا در اون صورت هر چه بری بگی من 7 ماه منتظر مجوز بودم، حلا چرا اینجور شده؟!







    منو یادت هست؟ منم یوسف
    همون که زیبایهاتو ازش دریغ کردی ، و اونو در تاریکیها فرو بردی
    آیا اون همه رنج و محنت کافی نبود که حلا بازم می خوای به رنجم اضافه کنی؟

    آیا جواب اون همه محبتها، دلسوزیها، صداقت و عشق من، این بود؟ آیا باید جلوی دیگران به من ناسزا بگی؟ برای تفریح سرگرمیت منو جلوی دیگران مسخره کنی؟
    آسمان چشم او ،
    آيينه كيست ...
    آنكه چون آيينه
    با من روبرو بود ...

    آنچه كردي با دل من
    قصه سنگ و سبو بود ...
    اي دلت خورشيد خندان ، سينه تاريك من ،
    سنگ قبر آرزو بود ...
    سنگ قبر آرزو بود ...


    از سروران گرامی التماس دعا دارم.....
    Last edited by simorgh14; 28-02-2009 at 22:38.

  13. 7 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  14. #18
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض

    درود!

    دریغ از یک تشکر در این سه پست آخر!! آه از این مردمان!!

    ولی باید به راه ادامه داد، هر چند که پر خار و مصیبت است...

    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
    لینک بالایی ، یک موسیقی بسیار زیبا است که ... بیانگر احساس من است،وقتی این پست و پست قبلی را می خوانید موتجه می شوید..

    در مورد طرح روی جلد، بحث بسیار است

    ولی در مورد نقطه عطف روی جلد، که مساله بسیار حیاتی است در باب طراحی جلد، این پست را اضافه کردم

    اگه به زبون خیلی ساده بخوام بگم عطف همون قطر یا ضخامت کتاب هست ، البته بدون در نظر گرفتن جلد.
    رمول روبرو مربوط به بدست آوردن عطف کتاب میشه


    Vb=n*d/20

    vb همون عطفه که مجهوله
    n = تعداد صفحات کتابه
    d = حجم ورق کاغذه
    برای بدست آوردن d باید گراماژ کاغذ را تقسیم بر1000 کنید.
    بعد از گذاشتن اعداد وبدست آوردن جواب نتیجه به سانتیمتر بدست میاد
    بچه ها من متاسفم اما باید بگم که هیچ فرمولی برا بدست آوردن عطف وجود نداره چون ضخامت کاغذ با گرماژ کاغذ و جنس اون نسبت مستقیم داره و هر چی گرماژ یک کاغذ ( تحریر یا گلاسه ) بالاتر میره ضخامت کاغذ بیشتر میشه. دوستان من گرماپ کاغذ در واقع واحدیه برا اندازه گیری وزن یک کاغذ در واحد متر میربع
    در بیشتر شرایط توسط میکرو متر ضخامت یک برگ کاغذ از جنس و گرماژ مورد نظر رو حساب و در تعداد صفحات کتاب ضرب می کنند
    البته یادمون نره که در اندازه عطف کتاب عواملی مثل نحوه صحافی و جلد سازی ماثر ه
    عید شاد باش!!

    البته شاد بودن دل خوش می خواد...

    چه تنهایی غمگینی که من دارم.....
    Last edited by simorgh14; 15-03-2009 at 23:20.

  15. 3 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  16. #19
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض فونت کتاب

    ر گزارشی که نشریه کتاب هفته منتشر کرد ، به بررسی وضع فونت‌های فارسی و نحوه انتخاب آنها برای نگارش کتاب پرداخته است. خلاصه این گزارش پیش روی شماست:
    نوع فونت نوشته‌های مختلف در یک کتاب بر چه اساسی تعیین می‌شود؟ [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] در این باره معتقد است تعداد فونت‌های ایرانی بسیار اندک است و ادامه می‌دهد:" اگر دایره انتخاب فونت گسترده‌تر باشد ، طراح گرافیک می‌تواند انتخاب بیشتری داشته باشد". وی افزود:" درست است که فونت‌ها باید متناسب با محتوا تغییر کند و مثلا برای یک متن قاجاری ، فونت و خط ثلث مناسب‌تر از فونت‌های معاصر است اما باید توجه کنیم که فونت در مرحله اول باید خوانا باشد. از این رو فاصله سطرها ، فاصله بین کلمه‌ها و انتخاب نوع فونت براساس جنس مخاطب دچار تغییر می‌شود". شیوا بر این باور است:" اغلب ناشران به اقتصاد بیش از سایر موارد بها می‌دهند و از این رو انتخاب فونت از سوی آنها جنبه اقتصادی دارد ، یعنی فونت و اندازه‌ای را انتخاب می‌کنند که با فرم‌های چاپی نیز همخوان باشد".

    [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] هم در این خصوص معتقد است اغلب فونت‌های فارسی موجود ، بیشتر از روی فونت‌های عربی کپی شده‌اند و شناسنامه ایرانی ندارند. وی ادامه داد:" نوع ، اندازه و شکل ظاهری فونت برای یک کتاب بسیار تعیین‌کننده است که این نکات کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد". ادیبی می‌گوید:" فونت ، لحن نوشتن است و همچنان که یک پزشک لحنش با یک فیلسوف فرق می‌کند ، واژه‌هایی که در یک کتاب ادبی وجود دارد نیز با واژه‌‌هایی که در یک کتاب فیزیک وجود دارد فرق می‌کند. انتخاب فونت نیز برای اینها باید با ظرافت صورت بگیرد. هر فونت طعم خودش را دارد".

    مسعود سپهر هم به تعداد اندک فونت‌های فارسی خوانا اشاره می‌کند و می‌افزاید:" هیچ یک از فونت‌های فارسی متناسب با موضوع یا خواننده یا شرایط ویژه طراحی نشده‌اند ، بنابراین توجه به محتوای متن هنگام انتخاب فونت فارسی تقریبا امکان‌پذیر نیست". وی پنج موضوع را در انتخاب فونت مهم می‌داند: محتوای متن ، سطح سواد خواننده ، شرایط خاص چاپ ، شرایط ویژه هنگام خواندن متن و سطح تخصصی موضوع.

    " انتخاب فونت در آثار مکتوب بر حسب نیاز مخاطب باید صورت بگیرد که این مساله کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد". [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ضمن اعلام این مطلب می‌افزاید:" اغلب ناشران و طراحان در انتخاب نوع فونت برای یک کتاب معمولا دو موضوع را در نظر دارند: خوانایی و ارتفاع فونت. البته این دو شرط در انتخاب فونت مناسب کافی نیست و بایستی محتوای کتاب را هم در نظر داشت". وی ادامه داد:" متاسفانه در بیشتر کتاب‌های هنری که توسط برخی طراحان بنام صفحه‌آرایی شده نیز مساله تناسب فونت با محتوای کتاب در نظر گرفته نمی‌شود".

    کد:
    برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

  17. 6 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  18. #20
    اگه نباشه جاش خالی می مونه
    تاريخ عضويت
    Jul 2008
    پست ها
    362

    پيش فرض فونت و طرح جلد

    برای هشتصد‌و‌پنجاه‌و‌دومین بار سراغ کتابی می‌روم که هشتصد‌و‌پنجاه‌و‌یک بار پیش از این خواسته‌ام بخوانمش و نشده؛ کتابی با صفحاتی سی‌وچهار سطری، با فونت نُه که شماره‌ی صفحه در حال بیرون زدن از بالای کاغذ است و به میانه‌ی صفحه که می‌رسی باید انگشتت که کتاب را نگه داشته را جابجا کنی تا بتوانی کلمات –و نه کلمه!ی- زیر آن را بخوانی... و برای هشتصد‌و‌پنجاه‌و‌دومین بار کنار می‌گذارمش. بهتر از این نمی‌شود جلوی کتاب خواندن را گرفت! ناشر همه‌ی سعیش را به کار گرفته که کتاب ارزان درآید، اما کتابِ ارزانی که نشود خواند، به چه کار می‌آید!؟ ناشرانی وجود دارند که محتوای کتابی که چاپ می‌کنند برایشان مهم است؛ کتاب‌سازی نمی‌کنند، با نویسندگان و مترجمان خوب کار می‌کنند، به ترجمه‌ها خیانت نمی‌کنند، زیر بار سانسور –زیاد- نمی‌روند، ویراستار دارند و خلاصه هر کاری می‌کنند که کتابی با محتوای خوب درآورند؛ اما محتوای خوب، همه چیز نیست؛ کتاب، جز محتوای خوب، برای خوانده شدن، نیاز به چیزهایی دیگر نیز دارد و این، تنها محدود به جلد زیبا یا کاغذ سفید نمی‌شود. به کتابی که چاپ می‌شود باید احترام گذاشت و بیشتر ناشران با این احترام بیگانه‌اند.

    کتاب نباید غلط املایی داشته باشد؛ شاید کاملا بی‌غلط بودن آن، نشدنی باشد اما گمان نمی‌رود یک غلط مثلا در هر پنجاه صفحه خیلی کم باشد.



    فونت کتاب باید درست انتخاب شود؛ بعضی فونتها کاربرد صرفا گرافیکی دارند و براحتی خوانده نمی‌شوند، پس نباید در متن استفاده شوند. بعضی فونتها چشم‌نواز نیستند (کسی آن فونت سال‌های پس از انقلاب را به یاد می‌آورد که دونقطه‌هایش به هم چسبیده بود؟ خیال می‌کنم به همه‌ی تاریخ چاپ ما چیزی مزخرف‌تر از آن طراحی نشده باشد!)

    یک فونت درست، اندازه‌ی خود را هم همراه دارد؛ چشم نباید از ریز بودن آن خسته شود و ذهن نباید از درشتی آن احساس غبن بکند! در برخی جاها یک یا چند پاراگراف درشت‌‌تر در اول مطلب، ممکن است کمک خوبی برای وارد کردن خواننده به درون متن باشد. و چیز دیگری که بیشتر اوقات رعایت نمی‌شود، هم‌جنس و هم اندازه بودن فونت‌های فارسی و لاتین متن است که احساس بدی با خود به همراه دارد، همین‌طور فاصله‌ی نامناسب بین سطرها یا پاراگراف‌ها، کلمات فارسی و لاتین، بین ارقام و حروف و بین متن و شکل....

    از این که بگذریم، در یک کتاب با صفحه‌آرایی درست، چیزهای دیگری هم باید رعایت شوند:

    سفیدی حاشیه‌ی کاغذ باید متناسب با قطع کتاب باشد. خیال می‌کنم حکایت معدودی از ناشران، حکایت آن کودک شده که از پدر می‌پرسید: اگر نوشتن خوب است، چرا حاشیه‌ی کتاب را سفید می‌گذاری؟! پانویس‌ها با خط یا فاصله‌ی به‌اندازه از متن اصلی جدا شوند و حتما با فونت ریزتر؛ همچنین نام کتاب یا نویسنده یا فصل و شماره صفحه در بالا و پایین صفحات خیلی درشت نباشد. بشخصه هیچ‌گونه علامت دیگری چون خط تیره، گیومه، پرانتز و غیره را هم کنار این‌ها تاب نمی‌آورم؛ همه‌ی اینها باید مینیمال باشند. در صفحات سفید کتاب و نیز صفحاتی چون عنوان کتاب و این‌ها نباید هیچ چیز نوشته شده باشد و در شروع فصل‌ها –که صفحه‌آرایان‌مان گاهی از یاد می‌برند باید از صفحه‌ی سمت چپ باشد و نیز نه از بالای بالای صفحه!- هم نباید اسم کتاب، نویسنده یا عنوان فصل بیاید. و چیز عجیب‌غریب دیگری که این روزها دیده می‌شود، آوردن مطلب، درست پس از جلد کتاب است!

    کتاب خوب باید کاغذ خوبی داشته باشد. کاغذ خوب نباید بسیار براق یا تیره باشد؛ نباید بیش از حد نازک باشد چون علاوه بر بالاتر رفتن احتمال پاره شدن آن، سطرهای چاپی روی دیگر آن –که گاهی هم دقیقا پشت سطرهای این رو نیستند- دیده شده و مانع از تمرکز هنگام خواندن می‌گردند. ایده‌آل من، کاغذهای سوییسی قدیمی و کاغذهای نازک کتاب‌مقدسی و کرفتها در مورد کتاب‌های شعر هستند. (هر بار با دیدن چون‌این نوشته‌ای ممکن است جان بدهم: از این کتاب یک‌هزار‌وصد نسخه بر روی کاغذ اعلای سوییسی در چاپخانه‌ی فلان چاپ شد!)

    خوب دوره‌ی حروف سربی ِشکسته و ساییده گذشته، اما در این دوره‌ی تایپ و صفحه‌آرایی دیجیتال هم کماکان ناشران زحمت آن را به خود نمی‌دهند که کتابهایی تمیز درآورند و گاهی کتاب‌ها را از روی چاپ قبل آن افست می‌کنند و صفحات پر لک‌وپیس و کلماتی که شارپ نیستند کماکان میان کتاب‌ها دیده می‌شوند.



    کتاب خوب باید شیرازه‌ی درست‌وحسابی داشته باشد؛ راستش نمی‌دانم کتابی که همان بار اول خوانده شدن وا می‌رود را به چه می‌توان تشبیه کرد. جلد کتاب باید حتما سلفون یا یو-وی شده باشد تا با عرق دست از بین نرود. اگر کتاب به صورت عرضی چاپ می‌شود، جلد آن در صورت گالینکور نبودن باید حتما نرم باشد تا وقت خواندن نشکند.

    و سر آخر، طرح جلدِ شکیل و مرتبط با متن، که بیشتر ناشران به علت هزینه یا بی‌سوادی، کتاب‌خوانان را از آن محروم می‌کنند. هنوز کتاب‌های زیادی با طرح‌های شلوغ چون پارچه‌های سر‌در ِسینماها یا کتاب‌های نس.رین ثام.نی چاپ می‌شوند یا با رنگ‌ها و تایپوگرافی‌های احمقانه و بی‌ربط به متن. حتی اگر ناشران صرفا فکر جیبشان باشند، طرح جلدهایی چشم‌نوازتر از این‌ها را باید شاهد باشیم.



    با همه این‌ها که گفتم، و فارغ از حیطه‌ی فعالیت و محتوای کتاب‌ها، بهترین ناشر این چند سال را «نیلا» می‌دانم که احترام به کتاب را به قدر احترام به خواننده می‌شناسد.


    http://rozanha.blogsky.com/1387/12/18/post-528/

  19. 5 کاربر از simorgh14 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

به اشتراک بگذارید

به اشتراک بگذارید