View Full Version : نامه هاي عاشقانه نيما
magmagf
10-29-2006, 12:31 AM
يك جا مجموعه نامه هاي نيما را ديدم گفتم بد نيست بذارم اينجا
بقيه هم بخونند
magmagf
10-29-2006, 12:32 AM
عزيزم
قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو
نيما
1302
magmagf
10-29-2006, 12:34 AM
به عاليه نجيب و عزيزم
مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين كه صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است .
بالعكس ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم . دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتي به نظر مي آيد ترجيح نخواهم داد . در آن راحتي دست تو در دست من است و در اين راحتي ... آه ! شيطان هم به شاعر دست نمي دهد ، مگر اين كه در اين تاريكي شب ، خيالات هراسناك و زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين كند
بارها تلقين كرده است : تصديق مي كنم سالهاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت در بسطي زمين پرواز كرده ام . مثل عقاب ، بالاي كوه ها متواري گشته ام ، مثل دريا ، عريان و منقلب بوده ام . بدي طينت مخلوق ، خون قلبم را روي دستم مي ريخت . پس با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام ، كمكم صفات حسنه در من تبديل يافتند : زودباوري ، صفا و معصوميت بچگي به بدگماني ، خفگي و گناه هاي عيب عوض شدند .
آه ! اگر عذاب هاي الهي و شراره هاي دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور معامله مي كرد
حال ، من يك بسته ي اسرار مرموزم ، مثل يك بناي كهنه ام كه دستبردهاي روزگار مرا سياه كرده است . يك دوران عجيب خيالي در من مشاهده مي شود . سرم به شدت مي چرخد . براي اين كه از پا نيفتم ، عاليه ، تو مرا مرمت كن
راست است : من از بيابان هاي هولناك و راه هاي پر خطر و از چنگال سباع گريخته ام . هنوز از اثره ي آن منظره هاي هولناك هراسانم
چرا ؟ براي اين كه دختر بي وافيي را دوست مي داشتم ، قوه ي مقتدره ي او بي تو ، وجه مشابهت را از جاهاي خوب پيدا مي كند
پس محتاجم به من دلجويي بدهي . اندام مجروح مرا دارو بگذاري و من رفته رفته به حالت اوليه بازگشت كنم
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام . عاليه ي عزيزم ! آن چه نوشته اي ، باور مي كنم . يك مكان مطمئن به قلب من خواهي داد . ولي براي نقل مكان دادن يك گل سرمازده ي وحشي ، براي اين كه به مرور زمان اهلي و درست شود ، فكر و ملايمت لازم است .
چه قدر قشنگ است تبسم هاي تو
چه قدر گرم است صداي تو وقتي كه ميان دهانت مي غلتد
كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است
نيما
magmagf
10-29-2006, 12:35 AM
پرنده ي كوچك من
جسد بي روح عقاب بالاي كمرهاي كوه افتاده بود. يكي از پرنده هاي كوچك كه خيلي مغرور بود به آن جسد نزديك شد . بناي سخره و تحقير را گذاشت . پر و بال بي حركت او را با منقارش زير و رو مي كرد . وقتي كه روي شانه ي آن جسد مي نشست و به ريزه خواني هاي خودش مي پرداخت ، از دور چنان وانمود مي شد كه عقاب روي كمرها براي جست و جوي صيد و تعيين مكان در آن حوالي سرش را تكان مي دهد
پادشاه تواناي پرندگان ، يك عقاب مهيب از بالاي قله ها به اين بازي بچه گانه تماشا مي كرد . گمان برد لاشه اي بي حركت كه به واسطه ي آن پرنده به نظر مي آيد جنبشي دارد ، يك عقاب ماده است
متعاقب اين گمان ، عقاب نر پرواز كرد . پرنده ي كوچك همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ي غافل تر از او از دور در كارش تماشا مي كردند . عقاب رسيد و او را صيد كرد
اگر مرا دشمن مي پنداري چه تصور مي كني ؟ كاغذهاي من كه با آن ها سرسري بازي مي كني . به منزله ي بال و پر آن جسد بي حركت است . همان طور كه عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن كاغذها علاقه دارم . اگر نمي خواهي به تو نزديك بشوم ، به آن ها نزديك نشو
تو براي عقاب توانا كه لياقت و برتري او را آسمان در دنيا مقدر كرده است ، ساخته نشده اي
پرنده ي كوچك من ! چرا بلند پروازي مي كني ؟
بالعكس كاغذهاي تو براي من ضرري نخواهد داشت ، عقاب ، كارش اين است كه صيد كند ، شكست براي او نيست ، براي پرنده اي است كه صيد مي شود. قوانيني كه تو آن ها را مي پرستي اين شكست راتهيه كرده است . ولي من نه به آن قوانين ، نه به اين نجابت به هيچ كدام اهميت نمي دهم
نه ! تو هرگز اجنبي و ناجور آفريده نشده اي ، به تو اعتنا نمي كنند . تو به التماس خودت را به آنها مي چسباني . اجنبي نيستي ، مثل آنها خيالات تو با بدي هاي زمين گنهكار سرشته است
قدري حرف ، قدري ظاهر آرايي آن ها كافي است كه تو را تسخير كند
در هر صورت اگر كاغذهاي مرا در جعبه ي تو ببينند براي كدام يك از ما ضرر خواهد داشت ؟
عقاب
magmagf
10-29-2006, 12:37 AM
مهربانم
ناچار بايد بنويسم : وقتي داماد زياده از حد مسلمان ، عروسش را نديده از ميان دخترهاي حرم انتخاب مي كند ، چشم هايش را مي بندد ، مثل عروس در پستو ها مخفي مي شود ، پي در پي ازپشت درها و پرده ها كه تو در تو واقع شده اند برايش خبر مي آورند . تمام اخبار راجع به مقدار زرينه و بضاعت عروس است . در صورتي كه جمال و اخلاق از امور اعتباري است كه بر حسب تفاوت طبايع تغيير مي كند . گاهي هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس مي پرسد . زن ها در عين اين كه از عروس غيبي وصف مي كنند ، و داماد را به وجد مي آورند ، شبيه به اين است كه آن جناب را مثل ميمون مي رقصانند
هر مسلماني كه عروسي كرده است ، در عمرش يك دفعه رقصيده است . اين امر اصولا بين داماد و عروس و بستگان آن ها يك نوع تجارت است كه به اسم مواصلت انجام مي گيرد . ولي طبيعت راه اين تجارت را به شاعر نياموخته است . او به جاي نقدينه و زرينه قلبي را مي خواهد كه در آن بتواند آشيانه كند . در عوض ، قلبش را مي سپارد. دو قلب خوب و يك جور مي توانند با خوشي دائمي زندگي كنند . به طوري كه پول نتواند آن خوشي را فراهم بياورد
هر وقت زناشويي را در نظر مي گيرم آشيانه ي ساده و محقري را روي درخت ها به خاطر مي آورم كه دو پرنده ي هم جنس بدون اين كه به هم استبداد و زورگويي به خرج بدهند ، روي آن قرار گرفته اند
پرنده ها چه طور هم جنسشان را انتخاب مي كنند : بدون اين كه پدر و مادر برايشان رأي بدهند ! به جاي اين كه الفاظ ديگران بين آنها عقد ببندد ، قدري خودشان آواز مي خوانند ، آن وقت محبت و يگانگي در بين آن ها اين عقد را محكم مي كند . شيريني آن ها به شاخه هاي درخت ها چسبيده است . خودشان با هم مي خورند . مسوول خوراك ديگران نيستند . به جاي آينه و قالي نمايش دادن ، بساط آشيانه شان را به كمك هم مرتب مي كنند . راستي و دوستي دارند ، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ مي شوند
ولي به انسان خدا آن تقوي و شادي طبيعت را نداده است كه مثل پرنده زندگي كند
بدبختانه ما انسانيم يعني پرده اي بين طبيعت خاص ما و اشيا كشيده شده است و نمي خواهيم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز كنيم. من مي خواهم پرواز كنم . نمي خواهم انسان باشم ، چه قدر خوب و دلكش است اين هواي صاف و آزاد اين اراضي وسيع وقتي كه يك پرنده از بالاي آن مي گذرد
من از راه هاي دور مي رسم در اين ديار نابلد هستم . در كدام يك از اين نقاط آشيانه ام را قرار بدهم . رفيق مهربان تو براي من كجا را تعيين خواهي كرد ؟
اخلاق مرا بسنج ، دستوربده . اين است يك شاعر ناشناس . ولي كساني كه پول زيادي دارند بدجنسي زيادي هم دارند
نيما
davood6385
10-29-2006, 02:43 AM
مرسی جالب بود
magmagf
10-29-2006, 07:52 AM
خواهش مي كنم
magmagf
10-29-2006, 07:53 AM
عاليه عزيزم
اغلب ، بلكه بالعموم ، با زن طوري معامله مي كنند كه نمي خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله كنند
آن ها زن را مثل يك قالي مي خرند . آن قالي را با كمال اقتدار و بي قيدي زير پايشان مي اندازند . پايمال مي شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به ديگران مي فروشند ! زن هم ، همين طور
خلفا زن را مي فروختند . مسلمان ها او را در زيرحجاب حبس مي كنند . قوانين حاضر براي سركوبي و انقياد و آرا مخصوص ديگر دارد . من نمي دانم چرا
ولي مي دانم چرا نمي توانم قلبم را نگاه بدارم . خدا تمام نعايم زمين را قسمت كرد ، به مردم پول ، خودخواهي و بي رحمي را داد به شاعر قلب را . و قلب ، اقتدار مرموزي بخشيد كه در مقابل اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود
بيا ! عزيزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. براي اين كه انتقام زن را از جنس مرد كشيده باشي ، قلب مرا محبوس كن
اگر بتوانم اين ستاره ي قشنگ را به چنگ بياورم ! سلسله ي پر برف البرز را به ميل و سماجت خود از جا حركت بدهم ! اگر بتوانم جريان باد را از وسط ابرها ممانعت كنم . آن وقت مي توانم به قلبم تسلط داشته ، اين سرنوشت را كه طبيعت برايم تعيين كرده است تغير بدهم
ولي قدرت انسان ، به عكس خيالاتش محدود است
من هميشه از مقابل گل ها مثل نسيم هاي مشوش عبور كرده ام
قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم . در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابيده ام . نخواسته ام وجاهت آسماني آن ها پنهان بماند
كدام يك از اين گل ها ميتوانند در دامن خودشان يك پرنده ي غريب را پناه بدهند . من آشيانه ام را ، قلبم را ، روي دستش مي گذارم
كي مي تواند ابرهاي تيره را بشكافد ، ظلمت ها را بر طرف كند و ناجورترين قلب ها را نجات بدهد ؟
عاليه ! تو ! تو مي تواني
مي داني كدام ابرها ، كدام ظلمتها ؟ شب هاي درازي بوده اند كه شاعر براي گل موهمي كه هنوز آن را نمي شناخت خيال بافي مي كرده است . ابرها موانعي بوده اند كه مطلوبش را از نظرش دور مي كرده اند
آن گل تو بودي . تو هستي . تو خواهي بود
چه قدر محبوبيت و مناعت تو را دوست مي دارم . گل محجوب قشنگ من
magmagf
10-29-2006, 07:54 AM
به عاليه عزيزم
قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا مي زنند ؟ از من چه مي خواهند؟ هيچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
فرستادگان آسماني بدون جواب رد مي شوند
خدا شاعرش را در زمين تنها مي گذارد تا نيات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه مي دارد
چرا شعله هاي قلب اين قدر ممتد است ؟ اين آتش چرا خاكستر نمي شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟
نشانه ي خون آلودي كه قضاي آسماني آن را به زمين نشانيد و حوادث آن را دمي آسوده نگذاشت تا اين كه از اثر تيرها كهنه شد و تبديل يافت
آن نشانه ، قلب من است كه مشيت الهي آن را براي تجديد تعاليم زميني رو به زمين پرتاب كرد ولي يك اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسيع حيات به آتش و جنگ تسليم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ي چند كلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش كردم . دوباره در يك انقلاب غير مريي و يك نواخت ، ولي تازه و عجيب ، قلب شاعر بين زمين و آسمان و فوق ادراك ديگران به خودش پرداخت
اگر دوست داشته ام يا نه . باور كن عاليه ، تو را دوست مي دارم
مي گويند عشق يك دفعه در مدت عمر هر كس به وجود مي آيد ، مراد عشقي است كه از جدايي هاي غير طبيعي كنوني ناشي شده ولي در آتيه قوانين عادله ، مثل عقد و نكاح ، آن را منسوخ مي دارد
من به عكس بسياري از علماي فلسفه ي علم الروح اين عقيده را رد مي كنم . عشق مي آيد ، مي رود ، دوباره مي آيد
مرور زمان همان طور كه يكي از قوانين اوليه تكامل است مي تواند قانون اصلي اضمحلال اشيا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ي يك كشمكش دائمي طبيعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق مي كند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاك مي سازد. صفحه ي قلب ، مثل يك لوح است : همين كه يك لكه از روي آن برداشته شد ، جاي لكه ديگر باز مي شود
انسان ، اين طور با وسعت نظر خلقت يافته است . مي بيني چه طور راست حرف مي زنم . محبت با دروغ مبانيت دارد . خط تو ، تقريرات تو ، به من اميد مي بخشد . تو روشني قلب مني ! خودم را به هدر نداده ام !
دلم مي خواست با زبان مخصوصي كه در بعضي مواقع به كار مي برم قبل از وقوع امر بين خودمان بري تو چند كاغذ پي در پي هم بنويسم . براي امتحان ، حواست را مشوش كنم . و اين بعد از ديدار عكس تو بود . ولي حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بي جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزديك كرد ! قلب انسان كاري را مي كند كه آن الفاظ از انجام آن كار عاجزند
من ننگ دارم كه مثل ديگران به طور معمول زناشويي اختيار كنم
خوشبختانه مي بينم اين مواصلت براي من شباهت به علاقه ي محبتي را پيدا كرده است كه نزد مردم مردود است و نزد من رشد مي كند
مرا نگاه بدار . قلب من است كه مرا به تو مي دهد . نه الفاظ مذهبي ملا . دلت مي خواهد شاعري را كه بعد ها به فكرش بيش تر آشنا خواهي شد براي هميشه مطيع خودت داشته باشي ؟
جرأت داشته باش . امتحان كن . مطمئن شو و به او راست بگو
خدمتگزار تو كه هميشه تو را دوست مي دارد
نيما
ايول خيلي با هال بود بازم بزار!!!!!
magmagf
10-31-2006, 08:32 PM
خوش حالم كه خوشتون اومد
magmagf
10-31-2006, 08:32 PM
به عالیه عزیزم
وقتی که بر خلاف توقعات ما ، کسی یا چیزی ، ما را کجذوب می کند نباید تعجب کنیم . قانون کلی این تجاذب گاهی چنان در طبیعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نیست
به هر ترتیب که هست محبت من تو را جذب می کند . یقین بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفریده نشده است . ضعف و شدت در تمام اشیا مشاهده می شود . پس هیچ کس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت . از پشت یک ورقه کاغذ ، آهن ربا را تکان بده . سوزنی کهروی کاغذ است تکان می خورد . علاقه های دور دور با قلب همین حال رادارند . تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان می دادی
در این صورت به قلب و مقدار حساسیت اشخاص نگاه کن . از این جاست که می توانی در آن قلب پناه جویی
عالیه ! میل داری امتحان کن . تاریخ و آثار شعرای بزرگ را بخوان . مسلم خواهد شد که قلب مبدأ همه چیز ها است و هیچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسیت به خرج داده باشد . بعد از آلان نظرت را رو به جمعیت پرتاب کن : غالب اشخاص خوش لباس و خوش هیکل را خواهی دید که بد جنس بی محبت و بی وفا هستند . پس به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد . به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد
موج های دریا ، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است ، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد ؟ ولی کوه محکم ، اگر چه به ظاهر خشن است ، تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند
بیا ! بیا ! روی قلب من قرار بگیر
12 اردی بهشت 1305
به عزیزم عالیه
به من گفته ای بدون خبر بازگشت نکنم ؟ ببین این ابرهای سفید را که از جلوی ماه رد می شوند از مغرب به مشرق خبر می برند ، ولی صبر لازم است . درباره ی خودم نمی دانم برای خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم ، یا نه ؟
هنوز تو را می بینم در مقابل در ایستاده ای . رو به بالا بنا به عادت نگاه می کنی
کی خبر مرا به تو می آورد ؟
نسیم خنکی که مو هایت را تکان می دهد صدای من است . بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت ! عالیه ! یک قطره ی شفاف در این وقت سحر روی دست تو می افتد . گمان نکن باران است طبیعت پر از کاینات است . وقتی که عاشق از معشوقه اش دور می شود ، بعد ها خیلی چیزها شبیه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر می گذرند ، قطره ی باران که در خاموشی شب خیلی محزون به زمین می اید شبیه به اشک آن عاشق است
چه قدر رقت انگیز است که گل به محض شکفتن ، پژمرده شود ! قلب در دست اطفال همین حال را دارد
مگر تو نمی خواهی مرا از خودت دور کنی . اگر جز این است ، به من بگو امشب بدون خبر می توانم بازگشت کنم ، یا نه ؟
مخبر تو
نیما
magmagf
11-24-2006, 10:10 AM
به عالیه ی عزیزم
خیلی پریشانم . برای من پیراهنی که از جنس خک وسنگ باشد خیلی از این پیراهن که در تن دارم ، بهتر است . در زیر خک شخص را آسوده می گذارند . چرا یک حربه در مقابل من نیست ! حربه ی عزیز مرا کی برد ! یک قطعخ فلز کوچک که می تواند آسایش ابدی یک فکر طاغی و خسته را تهیه کند چرا از من دور است ؟ چرا از چیزی که خوبی و بدی را در نظرم یکسان می کند بپرهیزم ؟
اسرار فراوان ، دردهای بی درمان ، ناامیدی ها و بدبینی ها در من خوب رشد و تربیت یافته اند . حال ایا وقت آن نیست که آن ها را از این محل تربیت ، قلب ، بیرون کنم ؟
چرا این پرده پاره نمی شود . قلب سمج من در اینجا چه کند ؟
عالیه! از تو می پرسم این یک پاره خون مگر می تواند عالم ابدیت باشد ؟
ابدیت برای خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر برای زندگی ام حرف بزنم ، مثل این است که وصیت کنم . وصیت هم که راجع به زندگان است . ببین چه قدر نتیجه ی افراط انسان در طلب موهوم است
این حالت مرموز مرا می گریاند . افسوس ! دیگر اشک های شاعر قیمت ندارند . قطرات چشم سرازیر می شوند : دریای بی آرامی را تکشیل می دهند . عالیه ! توی می خواهی با دست و زبان خودت این دریا را بپوشانی . حال که علاقه ی من نسبت به تو از دوستی هم تجاوز کرده است ، می خواهی چشم هایم را ببندی
اما اشک ... اشک راه سرازیر شدنش را از گوشه های چشم بلد است
دلم می خواست در صحراهای وسیع و خلوتی بدوم و فریاد بزنم
دلم می خواهد سم مهلکی روی لب های تو جا بگیرد . لب های تو را ببوسم و در زیر پای تو در هواص یافو آزاد ، دنیا را وداع کنم
این هم برای من میسر نیست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس برای چه ؟ شاعر خلقتی است که هنوز دیگران عجایب آن خلقت را کاملا ادرک نکرده اند . توصیفات اشخاص درباره ی او ی نوع مقاربت روحانی است
فکر کن . به این حسرت نبر که چرا قصرهای مرتفع و باغ های مجلل نداری . آن ها را جنایت و خیانت فراهم می آورد . اگر طبیعت به تو قلب نجیب و همت عالی داده است خوشحال خواهی بود که نسبت به تمام آن تجملات بی اعتن هستی
درباره ی شوهرت ، وقتی که او را شناختی و بر دیگران ترجیح دادی ، او برای تو مایه ی تسلی آلام باطنی می شود
نمی دانم با این پریشانی خیال زندگانی را امتداد خواهم داد یا نه . می بینی عالیه ! عالیه ! من از همه چیز سیر و بیزار هستم . فقط وجاهت و محبت تو می تواند مرا نگاه بدارد . با مریض خودت مدارا کن
نیما
magmagf
12-01-2006, 05:41 AM
عالیه ! عزیزم
گمان نمی بردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصله ی ناجور عالم است ، کاغذ بنویسی
چندین ساعت است چیز می نویسم . حس می کنم خونریزی های مهمی عن قریب می خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از این ستاره آتش می بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهیبی تبدیل یافته است
نمی دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است . وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقا از یک معبر پر جمعیت این شهر ( لاله زار ) عبور می کردم دلم می خواست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم . کر باشم . صدایش را نشنوم . یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم ، مثل من ، وجودی است که طبیعت بدتر از آن را پرورش نداده است
فکر می کنم با چه چیزی می توانم زندگی را دوست بدارم : به یک جا دست می گذارم دستم به شدت می لرزد . پا می گذارم . زیر پایم زلزله ی شدیدی احداث می شود
اگر مدت های مدید با من زندگی کرده بودی از حالات یک شاعر تعجب نمی کردی
گل کم طاقتی را که نمی توان به آن دست زد و آن را چید ، آن گل ، قلب شاعر است
چرا مثل یان ابر منقلب نباشم . مثل این ابر گریه نکنم ؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم ؟
نه ، نه ! اگر زندگانی برای باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام . حال بس است
آن چه بنویسم جز پریشانی چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد . پس خاموش می شوم
دوستار مهجور تو
نیما
magmagf
12-09-2006, 07:34 AM
عزیزم
می نویسی با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سینه ام دوازده قلب وجود دارد ؟
کدام هوس بازی می تواند در میان محبت های شدید دوام پیدا کند ؟ انسان آب را می ماند : وقتی حواسش مثل جرعه های این مایع لطیف جمع شد ، به یک جا سوق پیدا می کند . بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل های دیگر دوست دارد . زیرا سلیقه با همه ی جهات مطابقه نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیش تر متوجه نشود
عالیه ! باور نمی کنی آن گل تو باشی ؟ مختار هستی ! به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی . چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی ؟
اگر بخواهم تو را از این کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل این است که خواسته باشم سلیقه و استعداد خودم را به تو تحمیل بدارم و تو که خوب حس می کنی به چه چیز مستحق تری قبول نخواهی کرد مردی که متاع را ارزان خریده است به تو چیزی را تحمیل کند
تصدیق می کنم چیزی از قلب کم بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده ام حال مرا سرزنش می کنی . زیرا نتوانسته ای از روی قلب من این خطوط را که خطوط یک سکه ی به نام تو ترسیم شده است ، بخوانی
چطور ممکن است در حالتی که خودت دعوی اعتبار می کنی من اعتبار نداشته باشم ، زیرا من سکه ای هستم که به وجود تو اعتبار می یابم
شکل تو ، اسم تو و آثار تو همیشه با من است . برای این که این یادگارهای ثابت را نگاه بداری محتاج نیستم در دست تو باشم . نه و محتاج نیستم امشب پیش تو بیایم
عالیه ! مرا سرکوب و خرد کن . یک قطعه ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان می دهد . مرا آتش بزن ، به قالب دیگر بریز . جنسیت و مقدار من همان خواهد بود
اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشسته است به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی آن را بردار روی آن دست بکش ، آن را صیقلی کن. به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه کسی است .
قلب شاعر دریای بزرگ است ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پرچین می کند . چرا اندک سوء ظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ، در صورتی که طبیعت قلب مرا حساس تر از قلب های دیگر آفریده است ؟
به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است : محبت ، برای این که تو را دوست می دارم ! با وجود این که خواستم دوستی ام را مخفی بدارم آن را آشکار می کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زیرا می خواهد به او اطمینان کند
تو جز با راستی و دوستی نمی توانی قلبی را که می خواهد دنیا را تغییر بدهد تغیر دهی . ولی یک نکته ی قابل دقت در این جا وجود دارد که اشخاص با یک کیفیت ساختمان دماغی آفریده نشده اند تا تمام یک طور حس و مشاهده کنند
شاعر ، این خلقت عجیب و نادر طبیعت از راست ، دروغ بیرون می آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می کند مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگار روزهای کهنه و مبهم اند . اگر هیچ کس نتواند این اوراق را بخواند ، شاعر می خواند . حال با هم معامله می کنیم ولی یقین بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هایی که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامی و پناهی ندارند
تو در این راه خوب رو به پناهگاه خود می روی ولی لازم است یک قدم از سوی جاده منحرف نشوی ، مگر این که در این انحراف دست مرا بگیری
در سایر اوقات فکر تو به تو دستورهای جداگانه ای می دهد ولی هیچ کدام از این ها شبیه دستورهایی نیستند که از طرف یک قلب طاغی و شعله ور به عالم داده می شود
چه قدر این اشکال در نزد من منفور و مرده است ! این ها چه جانوران زشتی هستند که در معابر پر جمعیت حرکت می کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ی این شهر را از من بگیر ! زیر این سقف های خفه ، در شکاف این دیوارهای سکن ، کی می تواند به من یک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هیچ کس
زبان عشق را خوب می شناسی . عالیه ! همین طور قلبی را که درد می کشد ، می شناسی . در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می زنی تا مرگ پرواز می کنم . زنده باد عدم
یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می دارد
نیما
در میان شاعران و نویسندگان ایرانی بسیار اندکند کسانی که تأمل ها و نامه های عاشقانه ی خود را به یادگار گذاشته باشند . شاعر برجسته ی معاصر نیما یوشیج یکی از این معدود نمونه هاست. در نامه های عاشقانه ی نیما ما با چشماندازی بسیار لطیف و شورانگیز رو به رو می شویم
................
علی اسفندیاری نیما یوشیج
نیما یوشیج بنیانگذار شعر فارسی در پاییز سال 1274 خورشیدی در یوش روستایی در ناحیه نور مازندران زاده شد
در همین روستا به گفته خودش خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده به ضرب ترکه و بوته های گزنه آموخت بعد ها که به شهر آمد به مدرسه سن لویی فرستاده شد و به تشویق نظام وفا به سرودن شعر پرداخت آشنایی با زبان فرانسه و بهره مندی از ذهنی خلاق و جستجوگر در شعر راه تازه ای پیش پای وی گشود و نو گرایی و نو زایی در شعر پارسی سرانجام با کوششهای وی به برگ و بار نشست در سال 1300 منظومه ای به نام قصه رنگ پریده انتشار داد در همین سال نخستین سروده هایش را در روزنامه قرن بیستم به سر دبیری میرزاده عشقی و در پاییز سال 1301 شعر ای شب را در روزنامه هفتگی نو بهار منتشر کرد
نیما از سال 1317 تا 1320 در شمار هیات تحریریه مجله موسیقی بود و اشعار خود را در آن انتشار می داد در همین سالها موج مخالفتهای هواداران شیوه دیرینه در شعر با وی بالا گرفت اما هر چه زمان می گذشت شیوه کار وی که بر پایه نیازهای زمانه رو به بلندگی و رویایی داشت اندک اندک راه خود را می گشود و پیش می رفت تا به امروز که هر برگزیده ای از سروده های شاعران معاصر به شایستگی با یاد و نام و سرود های وی آغاز می شود
نیما در سال 1338 دیده از جهان فرو بست
................................
25 اردی بهشت 1305
عزیزم
به من سخت می گذرد که تو تب کنی . کاش تمام حرارت ها یک جا جمع می شد و به جای این که ذره ای به اندام تو نزدیک شود ، قلب سمج مرا می سوزانید
با این که این همه مردمان شریر وجود دارند که کارشان به گمراه کردن معصومین می گذرد ، ایا تب مقری در آن پیدا نکرد که به تو حمله برد ؟
از شدت فکر و آلام باطنی حس می کنم دچار یک ضعف و خفگی قلبی شده ام . آه ! یک دفعه آتش می گرفتم با وجود این تمام حواسم پیش تو است . چه چیز بیش تر از این قلب را به مصائب نزدیک می کند که انسان زود دوست بدارد و زود تسلیم بشود . و از این گذشته کدام بدبختی بزرگتر از این است که شخص
تو تب داری ، نمی خواهم حرف بزنم ، ولی تب تمام می شود و باید بدانی در این مواصلت به کار مهمی که خیلی ها آرزو داشته اند اقدام کرده ای و تاریخ و اینده به تو نگاه می کند
عالیه ! عالیه جز من و تو کسی در بین نیست . همه جا تاریک همه جا مجهول . به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم !
نیما
magmagf
12-09-2006, 10:21 AM
عالیه ی عزیزم
میل داشتم پیش تو باشم . چه فایده یک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد کرد ، بلکه حالت حزن انگیزی به آشیانه ی توخواهد داد
به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم ؟
زندگانی یعنی غفلت چه چیز جز مرور زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد
عالیه ! چه وقت مهتاب می تابد . کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند ؟
افسوس ! همه جا سیاه است . ولی تو نباید سیاه بپوشی . راضی نیستم در حال حزن به اینجا بیایی . خوب نیست . خواهی گفت به موهومات معتقدم . بله ، بدبختی شخص را این طور می کند . درد آدم را به خدا می رساند
دیشب تا صبح از وحشت نخوابیده ام . کی مرا دیده بود آن قدر ترسو باشم و مثل بید بلرزم
یک شعله ی نیم مرده ، یک کتاب آسمانی و یک پاره ی خشت ، گوشه ی اتاق پدرم ، جای پدرم را گرفته بود . مگر روح با این وسایل حاضر می شود ، شاید ! پدرم ! پدرم
دیشب دست سیاهی متثل به سینه ام فشار می داد . چرا دیوانه را در وسط شب هم آسوده نمی گذاشتند ؟
از ترس به مادرم پناه بردم . عجب پناهی . به راه افتادم . پاهایم می لرزید . سایه ی یک درخت شمشاد مرا به وحشت می انداخت . عالیه ! پس با من مهربان و وفادار باش . عمر گل کوتاه است
نیما
magmagf
12-22-2006, 04:07 AM
عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبا چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « ایدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرینمقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت
نیما
magmagf
01-11-2007, 07:47 AM
عالیه ی عزیزم
نزدیک نیمه شب است . نمی توانم بخوابم . واقعه ی اخیر در زندگانی نویسنده بیشتر اهمیت دارد . دیشب خواستم از تو احوالپرسی کنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه کردم . چراغ را خاموش دیدم . ددین این منظره ، مرا غمگین کرد . ناچار از دیوار بالا آمدم . مدتی روی پشت بام نشستم ، ایراد نگیر ، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد . اگر خطایی از من سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است
این هم در نتیجه ی جنونی است که صدمات زندگی برایم فراهم کرده است . خودت می دانی . طبیعتا تا دو جنس به هم جوش بخورند با هم کشمکش دارند
ولی این دفعه دعوا بی موضوع بود . هوا سرد شده ، سرما خوردی
ناخوش شدی . این خطای طبیعت است . بلکه خطای خود توست . چرا به حمام رفتی .
بالعکس به من تهمت زدند . می دانم اوضاع به کلی در این روزها به همین چیزها دلالت داشت . تو به من تهمت می زنی که با دخترها رفیق هستم ، آن ها تهمت می زنند از شر زبان من ناخوش شده ای . متشکرم . مفارقت شیرین است . از دشمنی کم می کند و به دوستی می افزاید . قلب نارضا را هم تسلی می دهد اما ...
به جنگل های « نی تل » قسم من فقط یک نفر را دوست دارم و متارکه ی اخیر موضوعی نداشت ، مثل این بود که عمدا با فحش اسبابی فراهم آورند که من از آن جا دور باشم
از این ها گذشته خیبی اسباب نگرانی است . مخصوصا وقتی که می شنوم کمرت را سوزانیده اند . قلبم را سوزانیده اند
پس نگذار در این تنهایی کسی که هیچ کس را ندارد و امدیش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود
نیما
magmagf
03-11-2007, 07:55 AM
عزیزم!
امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد
شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت
این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد
کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست
نیما
magmagf
03-11-2007, 07:55 AM
عالیه ی عزیزم
چیزهایی که زبانی برای مردم گفه می شود وقتی که مؤثر واقع نشد باید آن را نوشت ، ممکن است در صورت ثانی اثر کند
به این جهت می نویسم . تو وقت داری که فکر کنی و آن وقت یقین خواهی کرد چیزی را که می نویسم در موقع نوشتن آن فکر کرده ام
در کوهپایه ، جایی که قدم به قدمش را با من تماشا کرده ای ، اواخر پاییز کبک هایی پیدا می شوند که می خواهند شکارچی را گول بزنند : سرشان را زیر برف می برند دمشان را به هوا . چون خودشان شکارچی را نمی بینند خیال می کنند شکارچی هم آن ها را نمی بیند .
دیشب وقتی که از اتاق بیرون آمدم و چشمم به ماه افتاد ، افسرده شدم . گفتم عالیه بی شباهت به این کبک هانیست و همین حالت که عبارت از خود را علنا مخفی فرض کردن باشد در روح انسانی وجود دارد . وقتی که کسی را نمی شناسند خیال می کنند کسی هم آن ها را نشناخته است
ولی نبض تو در دست من است . تو بی جهت به من می گویی بوالهوس . کدام بوالهوس عطر صبح و اتوی پیراهنش را فراموش کرده است . صبح از در خانه بیرون نمی روند مگر با بزک کامل . این اشخاص تمام پولشان را برای ظاهرشان خرج می کنند و تمام باطنشان را به یک پول می فروشند . نه عقیده ی ثابت دارند نه استقامت
شاید تحریر زیاد ، اعمال شاقه ی فکری ، ناجور بودن با مردم ، خدمت بدون مزد به ملت ، گمنامی و فقر من دلیل بوالهوسی من باشد
درست است من یک وقت جور دیگر بوده ام ، ولی حالیه خیلی لجوج هستم و زیاده از حد بد بین
چیز هایی را که خیلی قبل از این روزگارها نوشته ام و برای تو خوانده ام برای این بوده است که وجود محبوب تو را بیش تر به خودم نزدیک کنم . تو مقصود مرا نمی دانی
اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد ! حال از تو شکوه نمی کنم . از تصادف ! ... جهت این است که در ابتدای مواصلت خیلی لاابالی و بی قید شده بودم . پس تو این قدر بی قید نباش . روی این امواج ، زندگانی به پل کوتاه و تنگی شباهت دارد . کمی بی قید برای لغزیدن و تسلیم شدن به امواج غضبنک کافی است . این امواچ ، حوادث است . انسان با قابلیت و تدابیر شخصی ممکن است آن ها را پس و پیش کند ، ولی نمی توان آن ها را کوچک شمرد
به تو یک فکر خوب بدهم . چون نوشته می شود شاید اثر کند : سعی داشته باش در قلب کسی که با او زندگی می کنی یادگارهایی بگذاری که در ایام پیری ، موقعی که خواهی نخواهی شکسته و ناتوان می شوی ، آن یادگارها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود
ظاهر آرایی برای خود مقامی دارد ولی همین که از بین رفت به آن حباب های خالی شباهت خواهد داشت که از سقوط قطرات باران روی آب تولید شده و انعکاسات رنگارنگی درسطح آن تصور یافته باشد . چون باطن ندارند ، بر می خیزند . روی کار آمده ، دورانی دارند پس از آن مثل خیال های گریزان ، مثل درآمدهای اول تو ، زود از بین می روند
عالیه ی عزیزم ! محبت های ظاهری فناپذیر هستند ، ولی همین که باطن و حقیقتی داشت برای همیشه حکم فرمای قلب انسان واقع می شوند . برای این که در موقع زوال صورت باطن، نایب مناب صورت خواهد شد
اگر در من فکر و احساسات خوب سراغ داری عالیه ! به توقعات من اهمیت بده
من از تو یک چیز می خواهم : « با من یک جور باشی » در اتاق تنها . سرت را به دو دست گرفته فکر کن
نیما
khorshid khanoom
04-15-2007, 05:54 AM
بعضي از قسمت هاش منو ياد نامه هاي جبران ميندازه به مي جلاله. اون هم خيلي با احساس بود.
ولي خودمونيم، نيما هم شيطون بوداااااااااااا،
طفلي عاليه خانم!
نيما همش سرشو كلاه ميذاشت، توجيه مي كرد!
عاليه جان كجااااييييي؟ بيا الان 80 سال ديگه ست، نيماتو مي توني تو پسراي ما، حي و حاضر، متجلي ببني! البته در همون مورد خاص!
صد بار نگفتم ناشكر نباش؟!!
(البته مزاح بود، جسارت به آقايون اين فروم نباشه، كي گفت پسراي ما بدن؟ پسراي ما گلن، آقا، ماه! )
vBulletin v3.8.1, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.