View Full Version : ســـيري در شـــاهنــــامــــه
magmagf
10-28-2006, 01:09 AM
بزرگي و شان انسان در بزرگي و شان روياهايش.در عظمت عشقش.در والايي ارزشهايش و در شادي و سرور تقسيم شده اش نهفته است.بزرگي انسان در بزرگي افكارش در ارزش تجسم يافته اش.در چشمه ها يي كه روحش از آن سيراب مي شود و در بينشي كه بدان دست يافته نهفته است.بزرگي انسان در بزرگي و شان حقيقي كه بر لبان جاري مي شود.در ياري و مساعدتي كه بذل مي كند و در مقصدي كه مي جويد و در چگونه زيستن تهفته است.خلاقيت فردوسي در اين شاهكار بي نظير رئاليستي است .استار يكف(خاور شناس) معتقد بود در شاهنامه آرمان مبارزه ازلي و ابدي دو اصل بدوي خير و شر با صراحت كامل بيان شده به طوري كه در اولين داستانهاي قسمت اساطيري اين مبارزه.نبرد مستقيم با لشكريان اهريمن است.كه خود اهريمن در تهيه زمينه و جريان وقايع مستقيما نقش داردوام در جايي ديگر در زمان جمشيد اهريمن بر ضد كشور نيكي يعني ايران.ضحاك دست نشانده خود را به عنوان مبارز اصلي پيش مي آورد و همچنين در توطئه سلم و تور بر ضد ايرج هم دست اهريمن در كار است و او محرك اصلي است.سپس در بسط وقايع قسمت پهلواني مبارزه نيكي و بدي در مبارزه ايران و توران تظاهر مي كند و قطعيت مي يابد.توران در شاهنامه در واقع منطقه نفوذ اهريمن بوده و تورانيان مخالفان سياسي و دشمنان ابدي ايرانيان بودند و فردوسي با ظرافت و واقع بيني امكان آشتي بين ايرانيان و تورانيان را نشان مي دهد.خرد در آئين زرتشت مقام بس والائي دارد.زيرا خرد مي تواند از آدمي در برابر بديها محفوظ نگه دارد.(نكته جالبي كه بدان در اين مسير برخوردم واژه عقل بود.عقل كه كلمه اي عربي بوده در فارسي معادلي همچون خرد دارد.عقل از عقال مشتق شده و عقال نيز ريسماني است كه به پاي شتر مي بستند تا در بيابان گم نشود.)ستايش خرد را در شاهنامه به روشني قابل لمس است.در زرتشتي يكي از صفات اصلي اهورا مزدا خرد بوده و فردوسي نيز در ابتدا شاهنامه خداوند را با صفات جان و خرد ستايش مي كند و اين مي تواند نماينگر نفوذ انديشه زرتشتي باشد.موضوع ديگر انديشه نيك در تعاليم زرتشتي است كه در شاهنامه به آن پرداخته شده است.مثال:1-هر آنكس كه انديشه بد كند&به فرجام بد.با تن خود كند.2-به دل نيز انديشه بد ندار&بد انديش را بد بود روزگار).مو ضوع ديگر راستي است.كه بازهم از نقاط برجسته تعاليم زرتشتي است.مثال:1-به گيتي به از راستي پيشه نيست&ز كژي بدتر هيچ انديشه اي نيست.2-ز نيرو بود مرد را راستي&ز كژي دروغ زايد و كاستي). از جمله نکات مشترک ديگري که اثر پذيري شاهنامه از تعاليم زرتشتي را به وضوح نشان مي دهد.پرداختن مستقيم و وسيع به صفاتي همچون نيکو کاري-دهش و بخشش-کار و کوششو آزادي اراده اشاره کرد.شاهنامه تبارنامه ملت کهن ماست که در هرم جگر سوز ايام همواره همچون سروي سايه فکن.خستگان و مشتاقان ايران زمين را به خنکاي خويش فرا خوانده است.شاهنامه حافظ راستين سنن ملي و شناسنامه قوم ايراني است.شايد به جرات بتوان گفت اين اثر مهمترين پلي است بين ما و فرهنگ آباء و اجدادي ما که در طوفان حوادث تاريخي نابود شده است.داستان رستم و سهراب استوار بر مفهموم ((اندازه)) است..ايده اندازه(هماهنگي) جزء ظريفترين موضوعاتي است که در شاهنامه بدان پرداخته شده است.اين ايده پيدايش مرکز قدرت و تصميم گيري و ارگان منحصر به فرد انديشيدن را از عمل باز مي داشت..به زبان ساده تر اين ايده بر ضد قدرت است.از اين رو بود که قدرتمندان از همان آغاز بر ضد فرهنگ ايران برخاستند.در فرهنگ ايراني به همين علت خدايان در هماهنگي با هم مي آفريدند.و انسان مرکب از چهار نيروي هماهنگ است.(نريوسنگ =همبغي =آتشي که در ناف پادشاه جاي دارد =تجلي هماهنگي آفرينش در انسان =عدم جدايي و تفکيک پذيري خدا و انسان و تجلي او در انسان).ردپاي اين همکاري خدايان در آفرينش در بند هشن(بنياد و آفرينش=نام متني کهن که از 46 بخش تشکيل شده بود و به زبان پهلوي بوده و در زمينه اساطير و دين و دانش و فرهنگ ايراني مي باشد.) باقي مانده.(البته لازم به ذکر است که با ظهور زرتشتي اين اعتقاد کمرنگ شده و کم کم رو به نابودي حرکت کرد. در واقع زرتشت به شکلي اولين کسي بود که يکتا پرستي را در ايران باب کرد.) در گاتاها(گاثاها =نام کهن ترين بخش اوستا) نيز اهورا مزدا هميشه با همکاري و هم انديشي کار مي کند.در بند هشن اهورا مزدا با امشاسپندان(مهمترين گروه مينويان =نزديکترين همکاري کننده در آفرينش با اهورا مزدا) جهان را مي آفريند.اين ايده هماهنگي مرکزيت قدرت و خواست را در يک شخص و حتي آفريدگار را رد مي کند.بدينسان بر ضد انديشه :واسطه-رسول-پيامبر و برگزيدگي ماورائي است.و ضمنا اما مت و خليفه و ولايت را نفي مي کند.حال چگونه سازمان بندي ارتشي در ايران حاکميت را در ايران غصب کرد نياز به بررسي جداگانه اي دارد.به دلايل فوق که نمايانگر انديشه سنتي ايرانيان است.فرهنگ سياسي ايران هميشه يک فرهنگ ضد قدرت و طبعا ضد شاهي باقي مانده.و لازم است که اين ايده بنيادي فرهنگ ايراني را که اندازه و هماهنگي باشد خوب شناخت.لازم به ذکر است که مفهموم کمال در اديان ابراهيمي در تضاد با مفهموم اندازه در فرهنگ ايرانيست.کمال در اديان ابراهيمي بي اندازگي علم و قدرت است و حال اينکه در فرهنگ ايراني چيزي کامل است که هماهنگ باشد.
http://weblog.zendehrood.com/kenobi?Page=2
MANSUR*
01-03-2007, 09:53 PM
شاعر بزگوار و قابل ستايش = صاحب شاهنامه
تاريخ : 13 / 10 / 85 # شماره : 012/137- 85/الف # پيوست : تك قسمتي 0
استاد بزرگ بي بديل ، حكيم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسي طوسي، حماسه سراي بزرگ ايران و يكي از شاعران مشهور عالم و ستاره در خشنده آسمان ادب فارسي و از مفاخر نامبردار ملت ايرانست كه به علت همين عظمت مقام و مرتبت ، سرگذش مانند ديگر بزرگان دنياي قديم با افسانه و روايات مختلف در آميخته است.
مولد او قريه باژ از قراء ناحيه طابران (يا: طبران) طوس بود، يعني همانجا كه امروز آرامگاه اوست، و او در آن دِه در حدود سال 329 – 330 هجري، در خانواده اي از طبقه دهقانان چشم به جهان هستي گشود.
چنان كه مي دانيم "دهقانان" يك طبقه از مالكان بودند كه در دوره ي ساسانيان (و چهار پنج قرن اول از عهد اسلامي) در ايران زندگي مي كردند و يكي از طبقات اجتماعي فاصل ميان طبقه كشاورزان و اشراف درجه اول را تشكيل مي دادند و صاحب نوعي "اشرافيت ارضي" بودند . زندگاني آنان در كاخهايي كه در اراضي خود داشتند مي گذشت . آنها به وسيله ي "روستاييان" از آن اراضي بهره برداري مي نمودند و در جمع آوري ماليات اراضي با دولت ساساني و سپس در عهد اسلام با دولت اسلام همكاري داشتند و حدودا تا زمان حمله مغول به تدريج بر اثر فتنه ها و آشوبها و تضييقات گوناگون از بين رفتند. اينان در حفظ نژاد و نسب و تاريخ و رعايت آداب و رسوم ملي، تعصب و سختگيري خاص مي كردند و به همين سبب است كه هر وقت در دورهي اسلامي كسي را "دهقان نژاد" مي دانستند مقصود صحت نژاد ايراني او بود و نيز به همين دليل است كه در متون فارسي قرون پيش از مغول "دهقان" به معني ايراني و مقابل "ترك" و "تازي" نيز استعمال مي شده است .فردوسي به خاطر تعلق به اين طبقه از جامعه، از تاريخ ايران وسرگذشت نياكان خويش آگاهي داشت، به ايران عشق مي ورزيد، به ذكر افتخارات ملي علاقه داشت. وي از خانداني صاحب مكنت و ضياع و عقار بود و به قول نظامي عروضي صاحب چهار مقاله، در ديه باژ «شوكتي تمام داشت و به دخل آن ضياع از امثال خود بي نياز بود» . ولي اين بي نيازي پايدار نماند ؛ زيرا او همه سودهاي مادي خود را به كناري نهاد و وقتي تاريخ ميهن خود و افتخارات گذشته آن را در خطر نيستي و فراموشي يافت زندگي خود را به احياء تاريخ گذشته مصروف داشت و از بلاغت و فصاحت معجزه آساي خود در اين راه ياري گرفت . از تهيدستي نينديشيد، سي سال رنج برد، و به هيچ روي، حتي در مرگ پسرش، از ادامه كار باز نايستاد، تا شاهنامه را با همه ي رونق و شكوه و جلالش، جاودانه براي ايراني كه مي خواست جاودان باشد، باقي مي گذارد «كه رحمت بر آن تربت پاك باد»
فردوسي ظاهراً در ابتداي قتل دقيقي (حدود 367- 369 ه) به نظم داستانهاي منفردي از ميان داستانهاي قديم ايراني سرگرم بود، مثل داستان "بيژن و گرازان"، كه بعدها آنها را در شاهنامه ي خود گنجانيد و گويا اين كار را حتي در حين نظم شاهنامه ابومنصوري يا بعد از آن نيز ادامه مي داد و داستانهاي منفرد ديگري را مانند اخبار رستم، داستان رستم و سهراب، داستان اكوان ديو، داستانهاي مأخوذ از سرگذشت بهرام گور، جداگانه به نظم در مي آورد . اما تاريخ نظم اين داستانها مشخص نيست و تنها بعضي از آنها داراي تاريخ نسبتا روشن و آشكاري است. مثل داستان سياوش كه در حدود سال 387 ه. سروده شده و نظم داستان نخجير كردن رستم با پهلوانان در شكارگاه افراسياب كه در 389 شروع شد.
آغاز نظم شاهنامه: اما نظم شاهنامه، يعني شاهنامه اي كه در سال 346 هجري به امر ابومنصور محمد بن عبدالرزاق سپهسالار خراسان فراهم آمده بود، دنباله ي اقدام دقيقي شاعرست در همين مورد. دقيقي بعد از سال 365 كه سال جلوس نوح بن منصور ساماني بود، به امر او شروع به نظم شاهنامه ابومنصور كرد ولي هنوز بيش از هزار بيت آن را به نظم در نياورده بود كه به دست بنده اي كشته شد.
بعد از شهرت كار دقيقي در دهه ي دوم از نيمه ي دوم قرن چهارم و رسيدن آوازه ي آن و نسخه اي از نظم او به فردوسي، استاد طوس بر آن شد كه كار شاعر جوان دربار ساماني را به پايان برد. ولي مأخذي را كه دقيقي در دست داشت مالك نبود و مي بايست چندي در جست و جوي آن بگذراند . بر حسب اتفاق يكي از دوستان او در اين كار وي را ياري كرد و نسخه اي از شاهنامه منثور ابومنصوري را بدو داد و فردوسي از آن هنگام به نظم شاهنامه دست يازيد، بدين قصد كه كتاب مدون و مرتبي از داستانها و تاريخ كهن ترتيب دهد. تاريخ اين واقعه ، يعني شروع به نظم شاهنامه ، صريحاً معلوم نيست ولي با استفاده از قرائن متعددي كه از شاهنامه مستفاد مي گردد و با انطباق آنها بر وقايع تاريخي، مي توان آغاز نظم شاهنامه ابومنصوري را به وسيله استاد طوس سال 370 – 371 هجري معلوم كرد.
اين كار بزرگ، خلاف آنچه تذكره نويسان و افسانه سازان جعل كرده اند، به امر هيچ يك از سلاطين، خواه ساماني و خواه غزنوي، انجام نگرفت بلكه استاد طوس به صرافت طبع، بدين مجاهدت عظيم دست زد و در آغاز كار فقط از ياوري دوستان خود و يكي از مقتدرين ايراني نژاد محلي در طوس بهره مند شد كه نمي دانيم كه بود ، ولي چنانكه فردوسي خود مي گويد او ديري نماند و بعد از او مردي ديگر، هم از متمكنان و بزرگان محلي طوس، به نام "حيي" يا "حسين" بن قتيبه ، شاعر را زيربال رعايت گرفت و درامور مادي، حتي پرداخت خراج سالانه، ياوري نمود، و مردي ديگر به نام "علي ديلمي" هم در اين گونه ياوريها شركت داشت. اما اينان همه از ياوران و دوستان و بزرگان محلي طوس يا ناحيه طابران بودند و هيچ يك پادشاه و سلطان نام آوري نبودند.
تذكره نويسان در شرح حال فردوسي نوشته اند كه او به تشويق سلطان محمود به نظم شاهنامه پرداخت . علت اين اشتباه آن است كه نام محمود در نسخه موجود شاهنامه، كه دومين نسخه شاهنامه فردوسي است، توسط خود شاعر گنجانيده شد و نسخه اول شاهنامه ( كه منحصر بود به منظوم ساختن متن شاهنامه ابومنصوري ) ، موقعي آغاز شده بود كه هنوز 19 سال از عمر دولت ساماني باقي بود و اگر فردوسي تقديم منظومه خود را به پادشاهي لازم مي شمرد ناگزير به درگاه آل سامان، كه خريدار اين گونه آثار بودند، روي مي نمود نه به درگاه سلطاني كه هنوز روي كار نيامده بود. محمود تركزاد غزنوي نه تنها در ايجاد شاهنامه استاد طوس تأثيري نداشت بلكه قصد قتل گوينده آن، به گناه دوست داشتن نژاد ايراني و اعتقاد به تشيع، را داشت .
اتمام اولين نسخه شاهنامه: گفتيم كه فردوسي، مدتي پيش از به دست آوردن نسخه ي شاهنامه منثور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسي، در دوران جواني و پيش از چهل سالگي، سرگرم نظم بعضي از داستانهاي قهرماني بود و بنا بر شرحي كه گذشت در حدود سال 370-371 هجري نسخه شاهنامه منثور ابومنصوري را به ياري يكي از دوستان طوسي خود به دست آورد و به نظم آن همت گماشت، و پس از سيزده يا چهارده سال، در سال 384 يعني ده سال پيش از آشنايي بادربار محمود غزنوي، آن را به پايان رسانيد. تاريخ مذكور درپاره اي از نسخ قديمي شاهنامه ديده مي شود.
در ترجمه اي كه فتح بن علي بنداري اصفهاني به حدود سال 620 – 624 از شاهنامه به عربي ترتيب داد، باز تاريخ ختم شاهنامه سال 384 است.
به مـاه سفنـدار مـذ روز اَرد سـرآمــد كنـون قصــه يـزد گــرد
بنـام جهـان داور كـرد گار زهجرت سه صدسال وهشتاد و چار
مقايسه ترجمه البنداري با شاهنامه معمول ، اين نكته را بر ما روشن مي كند كه بسياري از مطالب موجود در شاهنامه هاي متداول در آن ترجمه موجود نيست . از اينجا دريافت مي شود كه نسخه مورد استفاده البنداري كوتاه تر و مختصرتر بود. علت آن است كه فردوسي، نخستين بار كه شاهنامه را به نظم در مي آورد، از شاهنامه ابومنصوري استفاده كرد يعني از كتابي كه خيلي از داستانهاي اضافي كه فردوسي از مآخذ ديگر به دست آورده بود، در آن وجود نداشت ؛ درست مثل كتاب " غرراخبار ملوك الفرس " ثعالبي كه مأخذ اساسي آن هم همان شاهنامه ابومنصوري بود.
ختم دومين نسخه شاهنامه: دومين نسخه شاهنامه محصول تجديد نظر چندين ساله ي فردوسي است در منظومه خود وافزايش مطالبي بر آن از مآخذ ديگر، مخصوصاً از اخبار رستم تأليف "آزاد سرو" نامي كه در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجري مي زيسته است. اين افزايش ها بر نخستين نسخه شاهنامه صورت مي گرفت، موضوع آشنايي شاعر با عمال محمود غزنوي و دربار آن پادشاه جهانجوي هم پيش مي آمد. در حاليكه حصول اين آشنايي مقارن بود با 65 يا 66 سالگي شاعر يعني سال 394يا 395 و ده سال بعد از ختم نسخه ي اول شاهنامه منظوم گويا اين ارتباط به وسيله ابوالعباس اسفرايني نخستين وزير محمود (عزل و حبس او در سال 401 اتفاق افتاد) و برادر سلطان يعني نصربن ناصر الدين سبكتكين (متوفي به سال 412 ه) اتفاق افتاده است . تا اين تاريخ يعني تا سال 394-395 هجري، نخستين نسخه منظوم شاهنامه شهرت بسيار يافته بود و طالبان از آن نسخه ها برداشتند و با آن كه پديد آورنده آن شاهكار به پيري گراييده بود و تهيدستي بر او نهيب مي زد، هيچ يك از بزرگان و آزادگان با دانش كه از منظومه زيبايش بهره مند مي شدند ، در انديشه پاداشي براي آن آزاده مرد بزرگوار نبودند، در حالي كه او نيازمند ياري آنان بود.
در چنين حالي بود كه دلالان تبليغاتي ِ محمود تركزاد به انديشه استفاده از شهرت دهقان زاده بزرگوار طوس افتادند و او را به صلات جزيل محمود، كه براي گستردن نام و آوازه خود به شاعران مي داد، اميدوار كردند و بر آن داشتند كه شاهنامه خود را كه تا آن هنگام به نام هيچكس نبود به اسم او در آورد. او نيز پذيرفت و بدين ترتيب يكي از ظلمهاي فراموش ناشدني تاريخ انجام گرفت . فردوسي باز به تجديد نظر و ترتيب و تنظيم نهايي شاهنامه و افزودن داستانهاي نو سروده بر آن و گنجانيدن مدح محمود غزنوي در موارد مختلفي از آن پرداخت و نسخه ي دوم شاهنامه در سال 400 – 401 هجري آماده تقديم به دستگاه رياست و سلطنت محمودي شد و فردوسي از ارتكاب اين اشتباه آن ديد كه مي بايست!
اختلاف با محمود و فرار از غزنين: پس از ختم شاهنامه ، چنان كه نظامي عروضي گفته است ، علي ديلمي آن را در هفت مجلد نوشت و فردوسي آن را از طوس به غزنين برد و به محمود تقديم كرد و خلاف انتظاري كه داشت محل توجه و محب پادشاه غزنين قرار نگرفت و با آن كه بنا بر روايات مختلف ، پادشاه غزنوي تعهد كرده بود كه در برابر هر بيت يك دينار بدو دهد به جاي دينار درهم داد و اين كار مايه ي خشم دهقان بزرگ منش طوس گشت، چنانكه بنابر همان روايت همه دراهم محمود را بحمامي و فقاعي بخشيد!
علل اختلاف فردوسي و محمود بسيار است اما مهمترين آنها اختلاف نظر آن دو بر سر مسائل سياسي و نژادي و ديني است. فردوسي مانند همه ايرانيان اصيل آن روزگار به سياست نژادي كه پيش از اين شرح داده ايم معتقد بود و اين معني از نامه رستم فرخ زاد به نيكي بر مي آيد. علاوه بر اين ، او در شاهنامه بارها بر تركان تاخته بود وحال آنكه محمود، ترك زاده بود و سرداران و حاجبان او هم تركان بودند و او و فرزندانش فقط با "تاجيكان" به پارسي سخن مي گفتند و با اين احوال طبعاً تحمل دشنامهاي فردوسي به آباء و اجدادشان دشوار بود . بدتر از همه اين كه فردوسي شيعي بود و مانند همه شيعيان در اصول دين به معتزليات نزديكي داشت و بالاتر از اينها ، مشرب فلسفي او در جاي جاي شاهنامه آشكار بود . اما محمود دشمن هر شيعي ، و كشنده و بردار كننده هر معتزلي و هر فلسفي مشرب بود . او سني متعصب و كرّامي خشك خام انديش بود و فقط با خام انديشاني كه بر گرد او زبان به تأييد اعمالش در خراسان و ري و هندوستان مي گشودند سرسازگاري داشت نه با آزاد مرد درست انديشه آزاد فكري چون فردوسي كه از پشت آزادگان و بزرگان آمده بود. به هر حال فردوسي ناگهان حربه ي تكفير را بالاي سر خود ديد و تهديد شد كه به جرم الحاد در زير پاي پيلان ساييده خواهد شد. پس ناگزير از دام بلا گريخت و از غزنين به هرات رفت و به اسماعيل وراق پدر ازرقي شاعر پناه برد و شش ماه در خانه ي او پنهان بود تا طالبان محمود به طوس رسيدند و بازگشتند و چون فردوسي ايمن شد از هرات به طوس و از آنجا به طبرستان نزد پادشاه شيعي مذهب باوندي آن ديار به نام "سپهبد شهريار" رفت و بدو گفت كه در اين شاهنامه همه سخن از نياكان بزرگ تو مي رود، بگذار تا آن را به نام تو كنم . ليكن او كه از بيم تيغ محمود لرزان بود بدين كار تن در نداد واز فردوسي خواهش كرد تا صد بيت هجو نامه محمود را كه بر آغاز شاهنامه افزوده و در آن به علت عهد شكني "پرستار غلام زاده" غزنوي اشاره كرده بود، به صد هزار درهم بدو واگذارد تا به آب بشويد، فردوسي نيز چنين كرد . اما آن هجونامه خلاف آنچه برخي پنداشته اند به تمامي از ميان نرفت زيرا بعيد نيست كه فردوسي آن را پيش از رفتن به طبرستان منتشر كرده بوده باشد.
بعد از اين حوادث ، فردوسي از طبرستان به خراسان بازگشت و آخرين سالهاي نوميدي و ناكامي خود را به تجديد نظرهاي نهايي در شاهنامه و بعضي افزايش ها بر ابيات آن گذرانيد تا به سال 411 هجري در زادگاه خود " باژ" در گذشت و در باغي كه ملك او بود مدفون گرديد، همانجا كه اكنون مزار اوست.
به فردوسي غير از شاهنامه چند بيتي از قطعه و غزل و امثال آنها و نيز منظومه ي يوسف و زليخا به بحر متقارب كه به طبع نيز رسيده است، نسبت داده شده است . اين منظومه ي اخير مسلماً از فردوسي نيست و دلايل بطلان اين انتساب در اصل اين كتاب به تفصيل آمده است. همين قدر بايد بدانيم كه منظومه ي مذكور را يكي از در باريان طغانشاه بن آلب ارسلان سلجوقي چندين سال بعد از مرگ فردوسي در هرات ساخته و به آن پادشاه زاده تقديم كرده است .
اما شاهنامه فردوسي متضمن تاريخ داستاني ايران است. ريشه هاي روايت آن از اوستا ، خصوصاً از يشتها و يسناها آغاز شد و با روايات ديني و تاريخي دوره هاي اشكاني و ساساني تكامل يافته ، به دوره اسلامي كشيد و سپس از نيمه دوم قرن سوم در شاهنامه هاي منثور و رمانهاي قهرماني تدوين شده به دوران حيات فردوسي رسيد . براي آنكه اصالت روايت فردوسي را در شاهنامه او بشناسيم، بايد به قسمت نثر از همين دوره ، خاصه آنجا كه از شاهنامه هاي منثور و از روايات قهرماني و ملي مكتوب سخن گفته ايم مراجعه شود.
شاهنامه چه از حيث حفظ روايات كهن ملي و چه از لحاظ تأثير شديد آن در نگاهباني زبان پارسي دري ، بزرگترين سرمايه فرهنگ ملي ماست و بيهوده نيست كه آن را " قرآن عجم " نام نهاده اند. انديشه ها و اندرزها و حكمتهاي نياكان ما و راه و رسم آنان در دفاع از آب و خاك خود و جانفشاني شان در محافظت مرزهاي ايران از دشمنان و مهاجمان ، همه در اين اثر عظيم اعجاب انگيزكه مقرون به فصاحتي معجزه آميزاست، درج شده و اجتماع اين صفات آن را به درجه اي رسانيده است كه محققان جهان ، آن را در رديف بزرگترين حماسه هاي ملي جهانش در آورده اند.
درباره ي اين اثر جاوداني ، تحقيقات و مطالعات متعددي به زبان فارسي و بسياري از زبان هاي زنده عالم شده انجام و چندين ترجمه از آن به زبانهاي مختلف از عربي و تركي گرفته تا زبانهاي اروپايي ترتيب يافته است.
زبان فردوسي در بيان افكار مختلف ، ساده و روان و در همان حال به نهايت جزيل و متين است . و بيان مقصود در شاهنامه معمولا به سادگي و بدون توجه به صنايع لفظي صورت مي گيرد زيرا علو طبع و كمال مهارت گوينده به درجه اي است كه تصنع را مغلوب رواني و انسجام مي كند و اگر شاعر گاه به صنايع لفظي توجه كرده باشد، قدرت بيان و شيوايي و رواني آن ، خواننده را متوجه آن صنايع نمي نمايد. قابل توجه است كه فردوسي در عين سادگي و رواني كلام ، به انتخاب الفاظ فصيح و زيبا هم علاقه مند است و به همين سبب سخنش هم ساده است و هم منتخب، هم روان است و هم حساب شده و دقيق ؛ چنان كه روانتر از آن نمي توان گفت و برگزيده تر از آن هم نمي توان آورد و چنين سخني است كه صفت " سهل و ممتنع " به آن مي دهند. بيهوده نيست كه نظامي عروضي كه خود مردي سخن شناس بود درباره ي كلام استاد طوس گفته است: «الحق هيچ باقي نگذاشت و سخن را به آسمان عليين برد و در عذوبت به ماء معين رسانيد" و باز فرموده است: «من در عجم سخني با اين فصاحت نمي بينم و در بسياري از سخن عرب هم.»
mehrdad-xvc
01-10-2007, 01:01 AM
درود بر فردوسی یگانه مرد ادبیات ایران
از ارائه این پست کمال تشکر را دارم
تیزبین متفکر
01-11-2007, 03:56 AM
با کمال احترامی که برای زرتشت قائل هستم باید بگویم که او اولین کسی نیست که یکتا پرستی را در ایران مطرح کرده است.
لطفا در مورد دین زروانی (زروانیان) مطالعه بفرمائید.
عجیب است که آنچه از این دینِ ماقبل 7-8 هزار ساله مانده است نشان از تطابق آن با ادیان جدید و پیشرفته یکتا پرستی دارد.
magmagf
01-11-2007, 06:45 AM
حرف شما صحیح دوست عزیز
خیلی هم جالب می شه اگه در مورد زورانی یک اطلاعاتی بذارید در جای مناسب تا همه بخونیم
اما گمونم اینجا نقطه اصلی بحث تاثیر شاهنامه از زرتشت بوده
خوب حتی اگه زورانی قبل تر بوده دلیل نمی شه شاهنامه بخواد از اونم تاثیر بگیره حتما
Mahdi Hero
03-01-2007, 07:48 PM
دو هنگامه در شاهنامه
دو هنگامه ی تاریخی در شاهنامه هست که در تاریخ و فرهنگ و سرنوشت این مردم تاثیری ژرف داشته است. در این هنگامه ها، اما همواره فرزانگانی هستند که هشدار می دهند و با چشم خرد و دانایی آینده را می نگرند و به دیگران می نمایند. این هنگامه ها چندین بار دیگر نیز در تاریخ ما تکرار شده اند. پس تا نگاهی ژرف به این دو هنگامه، درسی باشد برای آموختن
هنگامه ی نخست:
لهراسب پادشاه عارف پیشه و آرامش طلب و دادگر ایران، در برابر دسیسه ها و آز و قدرت طلبی های فرزند، خود به بلخ، نیایشگاه عارفان کهن می رود. از تخت و قدرت کناره می گیرد و این همه را به گشتاسب می سپارد:
که گشتاسب را سر پر از باد بود
وزان کار، لهراسب ناشاد بود
گشتاسب در راه رسیدن به قدرت و تخت پدر از رفتن زیر پرچم بیگانگان نیز دریغ ندارد:
چنین داد پاسخ که در هندوان
مرا شاد دارند و روشن روان
و چون از هند بازش می آورند، بار دیگر برای رسیدن به قدرت به روم و نزد دشمنان ایران می رود.
شگفتا که شاهزاده ای چون سیاوش برای پیمان داری و وفای به عهد از قدرت و تخت چشم می پوشد و به توران پناه می برد. از سویی گشتاسب برای رسیدن به قدرت و تخت و تاج از فرمان پدر سر می پیچد و به روم پناه می برد.
Asalbanoo
03-14-2007, 11:08 PM
ببخشید اینارو اینجا می ذارم... نخواستم یه تاپیک مجزا باشه...
خانوادهٔ فردوسى
از روزگار کودکى فردوسى چيزى نمىدانيم. نظامى عروضى، نويسندهاى که حدود يک قرنونيم بعد از فردوسى مىزيسته، او را از دهقانان طوس قلمداد کرده است. (نظامى عروضى: چهارمقاله، به اهتمام قزوينى، ص ۴۷.) از گفتهٔ همين نظامى و از راه آگاهىهائى که از احوال دهقانان آن روزگار داريم و نيز از اشارههائى که در شعر خودِ فردوسى هست، مىتوانيم دورنمائى از زندگى او بهدست آوريم.
نخست ببينيم در آن روزگاران به چه کسانى دهقان مىگفتهاند؟ واژهٔ ”دهقان“ تاريخچهٔ پيچيدهاى دارد و نه تنها در طول قرنها، بلکه در همان روزگار فردوسى نيز به معنىهاى گوناگونى اطلاق مىشده است. در روزگار پيش از اسلام، رئيس طبقهٔ کشاورزان را ”دهقان“ مىگفتهاند. ولى در دوران اسلامى به بزرگان ايران دهقان گفتهاند. ( بهار محمدتقلى (ملکالشعراء): تاريخ سيستان، ص ۸۱، حاشيهٔ ۵.) گاهى پادشاه يک ناحيهٔ کوچک هم دهقان ناميده مىشده است. در روزگار فردوسى بيشتر اعيان و اشراف خراسان را دهقانان تشکيل مىدادهاند. اغلب اينان داراى چند يا يک روستا يا لااقل داراى زمين و آب کشاورزى بودهاند. فردوسى جائى واژهٔ دهقان را به معنى کسى که برتر از کشاورز است و جائى ديگر به معنى کسى که به دست خود کشت مىکند بهکار برده است(۱). در بعضى از مآخذ نوشتهاند: دهقانان با جامههاى خود از مردم عادى ممتاز بودند؛ کمربند زرين بر ميان مىبستند و در قلعهها زندگى مىکردند(۲).
(۱). ديده شود شاهنامه، چاپ مسکو، ج ۷، ص ۳۳۵ و ص ۱۷۹ و لغتنامهٔ دهخدا، ذيل ”دهقان“.
(۲). بلاذرى، ص ۴۱۲؛ طبرى، ج ۲، ص ۱۴۴۱ و ص ۱۵۹۲ به نقل برتلس، نکبرتلس: ناصرخسرو و اسماعيليان، ترجمهٔ ى. آرينپور، ص ۲۷.
دهقانان به آداب و رسوم و سنتها و داستانهاى باستانى ايران علاقه مىورزيدند. بسيارى از سنتها و داستانهاى کهن ايرانى را اين گروه نگهدارى کرده و به آيندگان سپردهاند. چنانکه فردوسى برخى از داستانهاى شاهنامه را از قول دهقان نقل مىکند:
ز گفتار دهقان يکى داستان
بپيوندم از گفتهٔ باستان
حال مىتوان دورنماى زندگى خانوادهٔ فردوسى را چنين ترسيم کرد: پدر فردوسى از دهقانان و داراى ثروت و رفاه بوده است. روستاى باژ از آنِ او بوده يا در آن ده زمينهاى کشاورزى و باغها و ستور و دام داشته است. با خانوادهٔ خود در قلعهاى در نزديکى ده يا در خانهاى که از خانههاى روستائى ممتاز بوده، زندگى مىکرده است. به تربيت فرزند علاقه داشته، او را به مکتب فرستاده، يا براى او معلم به خانه آورده بوده است. چنين برمىآيد که فردوسى مدتى از روزگار کودکى و جوانى را در تحصيل دانش گذرانده بوده؛ چه، علاوه بر تاريخ و ادب فارسي، از ادبيات عرب و علوم دينى نيز آگاهىهائى داشته است. گذشته از اين، چنانکه رسم آن روزگاران بوده، سوارى و تيراندازى و شايد برخى از فنون جنگاورى را نيز مىدانسته است. از همان روزگار جوانى به شعرسرائى علاقه داشته، و برخى از داستانهاى کهن ايرانى را، شايد از راه تفنّن، به نظم مىکشيده است. در روزگار جوانى همسرى گزيده بوده، و چنانکه از سرآغاز داستان بيژن و منيژه برمىآيد، همسر او باسواد و هنرمند بوده، چنگ مىنواخته و زبان پهلوى مىدانسته و از روى کتابهاى پهلوى همين داستان بيژن و منيژه را براى فردوسى مىخوانده است تا او آن را به نظم درآورد. (اين استنباط مبنى بر اين فرض است که مقدمهٔ داستان بيژن و منيژه از مقولهٔ تصورات شاعرانه نيست.)
مرا گفت کز من سخن بشنوى
به شعر آر از اين دفتر پهلوى
بگفتم بيار اى بت مهر چهر
ز تو گشت طبع من آراسته
ايا مهربان سرو پيراسته
چنان چون ز تو بشنوم دربهدر
به شعر آورم داستان سربهسر
به شعر آرم و هم پذيرم سپاس
ايا مهربان يار نيکى شناس
بخواند آن بت مهربان داستان
ز دفتر نوشته گه باستان
به گفتار شعرم کنون گوشدار
خرد ياد دار و به دل هوش دار
- فرزندان:
فردوسى يک پسر و يک دختر داشته (نظامى عروضى، ص ۵۱.)، پسر او در زمان حياتِ پدر در سىوهفت سالگى و به هنگام شصتوپنج سالگى او، درگذشته:
مرا سال بگذشت بر شصتوپنج
نه نيکو بُوَد گر بيازم به گنج
مگر بهره برگيرم از پند خويش
برانديشم از مرگ فرزند خويش
مرا بود نوبت، برفت آن جوان
ز دردش منم چون تن بىروان
جوان را چو شد سال بر سىوهفت
نه بر آرزو يافت گيتى و، رفت
از دختر او نظامى عروضى ياد کرده، خود او اشاره به دختر نکرده و شايد هم قول نظامى درست نبوده باشد.
Asalbanoo
03-14-2007, 11:09 PM
چنانکه گفتيم، فردوسى شاهنامه را بهنام محمود غزنوى کرده و او را در شاهنامه ستوده است، امّا گويا در اواخر عمر از اين کار پشيمان شده و حتى به هجو محمود پرداخته است. محمود، چنانکه بايد، به شاهنامه توجهى نکرد، آن را نپسنديد و ارزش آن را درنيافت و پاداشى شايسته به فردوسى نداد. از سوى ديگر محمود نيز پادشاهى نبود که فردوسى بتواند او را از صميم دل دوست داشته باشد. ناهمخوانى انديشهٔ شاه و شاعر چند علت داشته: نخست آنکه فردوسى ايرانى بوده و به ايرانى بودن خود مىنازيده، و هدف او زنده کردن فرهنگ کهن ايرانى بوده است، در حالى که محمود ترکنژاد بوده و طبعاً از افتخارات ايرانيان خوشش نمىآمده. ديگر آنکه محمود توقع داشته که فردوسى همچون عنصرى و فرخى و ديگر شاعران جز در ستايش او سخن نگويد، حال آنکه فردوسى انديشهٔ والاترى داشته است. فردوسى شيعه بوده و به خاندان على (ع) ارادت مىورزيده، در حالى که محمود با شيعيان ميانهٔ خوبى نداشته، چنانکه دشمنى او با شيعيان اسماعيلى مشهور است. گذشته از اينها، در شاهنامه کنايههاى تندى دربارهٔ محمود هست که ناچار خشم او را برانگيخته است. در نامهاى که از زبان رستم فرخزاد پرداخته شده، روزگاران آينده تا چهارصد سال بعد، که همان زمان محمود باشد، پيشبينى شده است؛ در اين نامه مىخوانيم:
کزين پس شکست آيد از تازيان
ستاره نگردد مگر بر زيان
بر اين ساليان چارصد بگذرد
کزين تخمه گيتى کسى نسپرد ...
شود بندهٔ بىهنر شهريار
نژاد و بزرگى نيايد بهکار ...
از ايران و از ترک و از تازيان
نژادى پديد آيد اندر ميان
نه دهقان و نه ترک و نه تازى بود
سخنها به کردار بازى بود ...
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
در اين سخنان کاملاً آشکار است که مراد از ”بندهٔ بىهنر“ که به شهريارى رسيده، ”محمود“ است. چه پدر محمود، يعنى سبکتگين ”غلامى“ بوده از آنِ البتگين، و بيت آخر اشاره به جنگهاى دينى و لشکرکشىهاى محمود به هندوستان است که در ظاهر بهعنوان ترويج دين و در حقيقت براى غارت معابد و مردم ستمديدهٔ هند بوده است، و شايد اشارهاى باشد به سختگيرىهاى محمود دربارهٔ شيعيان اسماعيلى
Asalbanoo
03-14-2007, 11:10 PM
خشى از شاهنامه افسانهها و داستانهاى کهنى است که از زمانهاى بسيار قديم سينهبهسينه از گذشتگان به آيندگان رسيده بوده، و طبعاً در بازگفتنها به مرور شاخ و برگ پيدا کرده بوده است. بخشى ديگر از اين افسانهها، سرگذشت نياکان ايرانيان را که مربوط به زمانهاى پيش از تاريخ است دربر دارد و به زمانهاى بسيار دورى باز مىگردد که نياکان ايرانيان و هنديان با هم در يکجا زندگى مىکردهاند. دليل اين سخن آن است که برخى از اين افسانهها، در آثار بسيار کهن هندى هم ديده مىشود. نام شخصيتهائى چون جمشيد، فريدون، کاووس و کيخسرو، هم در نوشتههاى کهن ايرانى يعنى کتاب اوستا و هم در نوشتههاى کهن هندى يعنى ريگودا، آمده است. بخشى ديگر از شاهنامه روايتهاى تاريخى است. برخى از اين روايتها بيشتر و برخى کمتر با افسانهها درهم آميخته است. اما فردوسى مانند ديگر ايرانيان آن دوره و دورههاى پيش و پس، در درستى آنها ترديد نداشته، چنانکه خود مىگويد:
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يکسان روش در زمانه مدان
و پارهاى کارهاى خارقالعاده را نيز گويا رمز، و به تعبير امروز ”سمبُل“ مىدانسته است:
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز و معنى برد
معروف آن است که شاهنامه شصتهزار بيت است. خود فردوسى هم همين را گفته است و دوبار کلمهٔ ”بيوَر“ را که به معنى دههزار است در شمارش بيتهاى شاهنامه بهکار برده است:
بود بيت ششبار بيور هزار
سخنهاى شايستهٔ غمگسار
بدو ماندم اين نامه را يادگار
به شش بيور ابياتش آمد شمار(۱)
(۱). شعرهائى که در اين مبحث آمده، از کتاب ”فردوسى و شاهنامهٔ او“ به اهتمام يغمائى نقل شده است.
با اين همه يقين است که عدد شصتهزار با مسامحه و مبالغه گفته شده، چنانکه نُلدکه خاورشناس آلمانى نشان داده از چهل نسخهٔ خطى شاهنامه، که او شمارهٔ ابيات آنها را معلوم کرده، اغلب آنها ميان چهلوهشت هزار تا پنجاهودو هزار بيت دارد. چند نسخهٔ قريب پنجاهوپنج هزار، دو نسخه نزديک به شصت هزار و يک نسخه بيش از شصت و يک هزار بيت دارد، ولى اين نسخهها که عدهٔ ابيات آنها زيادتر است اشعار الحاقى بسيارى دارند، و يقين است که اين شعرهاى الحاقى از فردوسى نيست. ( فردوسى و شاهنامهٔ او، ص ۲۵۹.)
در داستان رستم و سهراب نسخهٔ اساس ما نسخهٔ مصحّح دانشمند و پژوهندهٔ تيزبين و پُرمايهٔ شادروان استاد مجتبى مينوى است. نسخهٔ مزبور، نخستين بخشى بود از شاهنامه که بنياد شاهنامه انتشار دادو يکى از جنجالىترين کارهائى است که دربارهٔ شاهنامه انجام گرفته. پس از انتشار اين نسخه مقالههاى متعددي، که از آن جمله مىتوان به مقالههاى پُرارزش پرويز ناتل خانلري، محمدعلى اسلامى ندوشن، فتحالله مجتبائى و جلال خالقى مطلق اشاره کرد (نک کتابنامه)، در نقد و بررسى آن در مجلات انتشار يافت و نيز مباحثاتى در جلسههاى کنگرههاى ايرانشناسى انجام گرفت. چه کار مينوى و چه مقالات مزبور مىتوانند از الگوهائى بهشمار مىروند که زمينهٔ شاهنامهشناسى را در آينده طراحى مىکنند، و بهراستى بايد گفت که تصحيحات مينوى در مواردى نمونهٔ دقت کامل در تصحيح انتقادى يک متن کهن و بيانگر هوشيارى و نکتهيابى آن پژوهندهٔ فقيد است. از براى نمونه مىتوان بيتهاى زير را مثال آورد:
به بازى بگويند همسال من به ابر اندر آمد چنين يال من
اين بيت، در همهٔ نسخهها چنين است که معنى درستى ندارد. مينوى با خواندن ”بگويند“ بهصورت ”به کوىاند“ اصالت گفتار فردوسى را آشکار ساخته و ابهام را برطرف کرده، به بيت معنى و اعتبار بخشيده است.
و نيز بيت ۱۴۲:
سخن بين درازى چه بايد کشيد
هِزَبر نر آمد ز گوهر پديد
که مصراع دوم آن در نسخهها بهصورتهاى گوناگون آمده، از جمله:
هنر برتر آمد ز گوهر پديد
هنر برتر از گوهر آمد پديد
هنر برتر از گوهر ناپديد
Asalbanoo
03-14-2007, 11:11 PM
فردوسى چه نامى بر روى کتاب خود گذاشته بوده؟ در بادى امر اين پرسش زايد بهنظر مىرسد. چه، همه مىدانند که نام کتاب فردوسى ”شاهنامه“ است. اما حقيقت آن است که در سرتاسر کتاب، يکبار هم اين نام يعنى ”شاهنامه“ نيامده است. با اين همه، همهٔ شاعران و نويسندگان، از قديمترين زمانها از اين کتاب عظيم بهنام ”شاهنامه“ يا مخفّف آن ”شهنامه“ ياد کردهاند. مثلاً اسدى طوسى که حدود پنجاه سال بعد از فردوسى درگذشته مىگويد:
که فردوسى طوسى پاکمغز
بدادهست داد سخنهاى نغز
به شهنامه گيتى بياراستهست
بدان نامه نام نکو خواستهست(۱)
(۱). گرشاسبنامه، به اهتمام حبيب يغمائى، تهران، ۱۳۱۷، ص ۱۴.
و يا نظامى عروضى مىنويسد: ”استاد ابوالقاسم فردوسى از دهاقين طوس بود، از ديهى که آن را باز خوانند ... و شاهنامه را به نظم همىکرد - نظامى عروضى، چهارمقاله، ص ۷۵.“ با اين همه جاى پرسش همچنان باقى است. فردوسى کتاب خود را چه ناميده بوده؟ پيش از آنکه به اين پرسش پاسخ گوئيم، بايسته است به دو نکته اشارهاى بکنيم: نخست آنکه ”شاهنامه“ در آن روزگاران نام عمومى همهٔ کتابهائى بوده که در موضوع داستانهاى باستانى مىنوشته يا مىسرودهاند(۲) و ظاهراً اين کلمه ترجمهٔ ”خوتاى نامک“ پهلوى است، که شکل فارسى آن ”خداىنامه“ است. دوم آنکه کلمهٔ ”خداىنامه“ در بحر متقارب ”فعولن فعولن فعولن فعول“ که شاهنامهٔ فردوسى در آن وزن گفته شده نمىگنجد، ”شاهنامه“ و مخفّف آن ”شهنامه“ نيز که در اين بحر مىگنجد، در شاهنامه نيامده.
(۲). مانند شاهنامهٔ ابوعلى محمدبناحمد بلخى، شاهنامهٔ ابومنصورى، شاهنامهٔ ابوالمؤيد بلخى و جز آنها. معادل عربى شاهنامهٔ ”سيرالملوک“ است. نکفم ذيل شاهنامه.
فردوسى کتاب را با نامهاى گوناگونى ياد کرده، از جملهٔ اين نامها:
نامهٔ بستان:
نباشى بر اين نيز همداستان
يکى بشنو از نامهٔ باستان
□ بمانم به گيتى يکى داستان
از اين نامور نامهٔ باستان
□ سرآرم من اين نامهٔ باستان
به گيتى بماند ز من داستان
نامهٔ شهريار:
کنون بازگردم به آغاز کار
سوى نامهٔ نامور شهريار
□ ز هجرت شده پنج هشتاد بار
که گفتم من اين نامهٔ شهريار
□ مرا گفت کاين نامهٔ شهريار
گرت گفته آيد به شاهان سپار
نامهٔ شهرياران پيش:
بدين نامهٔ شهرياران پيش
بزرگان و جنگى سواران پيش
Asalbanoo
03-14-2007, 11:12 PM
فردوسى مسلمان، شيعه، معتزلى و دوستدار خاندان پيغمبر و على بوده؛ راه رهائى و رستگارى را در دين و دانش مىجسته است. برخى از سخنان او در اينباره چنين بوده است:
تو را دانش دين (۱) رهاند دوست
ره رستگارى ببايدت جست
به گفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگىها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشيد بعد از رسولانِ مِهْ
نتابيد بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بياراست گيتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين
خداوند شرم و خداوند دين
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستايد رسول:
که ”من شهر علمم عَليَّم در است“
درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهى دهم کاين سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنين دان و ديگر همين
کز ايشان قوى شد به هرگونه دين
(۱). در برخى نسخهها دانش و دين است، ولى صحيح ”دانش دين“ است و نسخههاى کهن يا معتبر اين ضبط را تأييد مىکند. بنابر عقايد نياکان ما از ميان دانشها بهترين آنها دانش دين و شناخت ايزد است، و در اينباره در شاهنامه و بيرون از آن باز هم سخن رفته است.
براى نمونه:
ز دانش نخستين به يزدانگرى که او هست و باشد هميشه بهجاى
چاپ مسکو، ۸/۴۰
و سر راستى دانش ايزدى است (چاپ مول، ۴۱/۱۱۲۵) و در گرشاسپنامه آمده است:
ز دانش نخست آنچه آيد بهکار به همين هست دانستن کردگار
(۱۴/۱۴۶)
در مصراع مورد بحث نيز که آغاز قطعهٔ ستايش دين است همين مطلب را مىخواهد بگويد، و ”دانش دين“ درست است و در نسخهٔ فلورانس مورخ ۶۱۴ هـ.ق. نيز چنين است. (دکتر خالقى مطلق).
Asalbanoo
08-27-2007, 12:40 AM
درباره واژگان فارسی شاهنامه تحقیقات ارزنده و شایان زیادی صورت گرفته است، اما درباره واژگان دخیل به ویژه واژگان عربی شاهنامه کمتر سخن رفته است.
این مقاله بررسی و تحقیق مختصری است درباره واژگان عربی شاهنامه و زبانی که فردوسی در پدید آوردن آن به کار برده است.مشهور است که فردوسی در شاهنامه از کلمات عربی استفاده نکرده و برای به نظم کشیدن شاهنامه از واژگان «پارسی سره» بهره جسته است و برای اثبات این موضوع بیشتر به این بیت استناد می شود:
«بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی»
در پاسخ باید گفت، نخست این که در همین بیت یک واژه عربی «عجم» وجود دارد. دیگر این که درست است که فردوسی برای زنده گردانیدن ملیت ایران و زبان فارسی بیش از ۳۰ سال رنج کشیده است ولی موفقیت او منحصر به بهره گیری و استفاده از واژگان پارسی و داستان های ملی ایران نیست، بلکه علل و عوامل گوناگونی در موفقیت او دخالت داشته است.
فردوسی همراه با کوششی پیگیر برای به انجام رسانیدن این مهم هیچ گاه از زبان زنده زمان خود غافل نبوده است. زبان زنده زمان او «پارسی دری» است نه «پارس سره» اگر می خواست تنها از پارسی سره که بسیاری از واژگان آن متروک و مرده بوده استفاده کند، شاهنامه او همچون بسیاری از آثار ادبی قرون گذشته از میان می رفت و در کوچه و بازار، قهوه خانه و گذر، دهان به دهان می گشت و سینه به سینه تاکنون نمی ماند.
فردوسی لقب حکیم دارد. حکیم کسی است که به علوم و فنون، اعتقادات و رسوم زمان خود عارف و آگاه باشد و با کمک عقل و خرد به بررسی موضوعی بپردازد. بنابراین وقتی می خواهد اثر جاودان خود را به نظم درآورد با توجه به همه شرایط علمی و شرایط اجتماعی کار خود را آغاز می کند. فردوسی هنگامی این کار را انجام می دهد که زبان فارسی ایرانیان دستخوش آشفتگی و آزردگی بوده و او با پدید آوردن شاهنامه از این آشفتگی و آزردگی و افزونی آن جلوگیری می کند. پس به همین مناسبت است که می گوید «عجم زنده کردم بدین پارسی». با این که شاهنامه برگردانی از چند نثر کهن همچون «شاهنامه ابومنصوری» است و فردوسی آن را برای زنده کردن، زبان پارسی بازسازی و صحنه پردازی کرده ولی با توجه به پویایی زبان زنده، در ساختن و پرداختن آن تعصب بی جا به خرج نمی دهد و هر جا ضرورت و مناسبت می بیند از واژگان دخیل استفاده می کند تا همه مردم ایران زمین سخن او را به آسانی بخوانند، دریابند، لذت ببرند و به خاطر بسپارند. زبان زنده زمان او پارسی دری است که آمیختگی دارد با زبان و فرهنگ اسلام نه پارسی سره که واژگان متروک آن بسیار است، برای مثال وقتی در آغاز شاهنامه می خواهد از اعتقادات مذهبی و تشیع خود سخن براند نه تنها از به کاربردن واژگان دخیل عربی ابایی ندارد بلکه چند ترکیب و تلمیح قرآنی نیز در شعر خود می گنجاند، به این چند بیت بنگرید:
منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی
همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمه شیر و «ماء معین»
بر این زادم وهم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
هر آن کس که جانش به بغض علی است
از او زارتر در جهان زار کیست؟
در این ابیات و بقیه آن که خوشبختانه در شاهنامه معتبر آمده است واژگان عربی متعددی به چشم می خورد. واژه ها و ترکیب هایی از قبیل اهل بیت، وصی، لوا، سریر، حیدر و بغض. هم چنین ترکیب قرآنی «ماءمعین» نیز اشاره و تلمیحی دارد به آیه ۱۵ از سوره مبارک محمد (ص).
به کارگیری واژگان عربی توسط حکیم توس به مقدمه شاهنامه محدود نمی شود. در بیشتر داستان های حماسی او نیز به چشم می خورد. در اوایل داستان رستم و اسفندیار با این بیت روبه رو می شویم.
«پر آژنگ و تشویر شد مادرش
ز گفتن پشیمانی آمد برش»
واژه «تشویر» به معنی شرمساری، مصدر باب تفعیل عربی است. در همین داستان واژگان عربی متعدد دیگری را می بینیم که چون متداول بوده و در زبان و فرهنگ فارسی جا افتاده است فردوسی آن ها را به کار می برد. برای نمونه به ابیات زیر توجه کنید:
«ببستی تن من به بند گران
به رنجیر و مسعار آهنگران
سلیح و سپاه و درم پیش توست
نژندی به جان براندیش توست
یکی ژنده پیل است برکوه گنگ
اگر با سلیح اندر آید به جنگ
چو بشنید آوازش اسفندیار
سلیح جهان پیش او گشت خوار»
در این ابیات، واژه مسعار به معنی میخ عربی است و کلمه سلیح که در سه بیت اخیر آمده است نمال واژه عربی سلاح است. در همین داستان وقتی اسفندیار در زابلستان اردو می زند که آماده کارزار شود با این بیت روبه رو می شویم:
«شراعی بزد شاه و بنهاد تخت
بر آن تخت شد هر آن بر نیکبخت»
درواقع «شراع» واژه عربی و به معنی خیمه و خرگاه است.
در داستان ضحاک مار بدوش نیز چند بار واژه عربی «محضر» به معنی گواهی نامه یا استشهاد نامه دیده می شود.
«یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس کیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل ها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز بر اندیشم از پادشا
خورشید و برجست لرزان ز جای
بدّرید و بسپرد محضر به پای»
در داستان رستم و اشکبوس نیز استاد توس چندین مورد از واژگان عربی بهره جسته است به طور مثال در این چند بیت آمده است:
«کُشانی بدو گفت: کویت سلیح
نبینم همی جز فسوس و مزیح
تهمتن به بند کمر و برد جنگ
کزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
خدنگی برآورد پیکان چو آب
نشانده بر او چار پّر عقاب
ستون کرد چپ را وخم کرد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی
گذر کرد از مهره پشت اوی
نبرد تیر بر سینه اشکبوس
سپهر آن زمان دست او دادبوس
قضا گفت گیر و قدر گفت ده
فلک گفت احسن ملک گفت زه
کُشانی هم اندر زمان جان بداد
تو گفتی که او خود زمادر نزاد»
واژگان سلیح، ضریح، عقاب و ... عربی است. مشهورترین و شیواترین ابیات این داستان بیت یکی به آخر مانده است. که اتفاقاً پنج واژه عربی دارد. قضا، قدر، فلک، ملک و احسن.
حکیم ابوالقاسم فردوسی که به راستی بزرگ ترین حماسه سرای ایران است در این بیت به ویژه دو واژه عربی قضا و قدر که از واژگان پربار فرهنگ و معارف اسلامی است به بهترین وجهی گنجانده و فصاحت و بلاغت را به کمال رسانیده است.
«قضا گفت: گیر و قدر گفت ده
فلک گفت: احسن ملک گفت: زه»
با مراجعه بیشتر و مطالعه دقیق تر شاهنامه درمی یابیم که برخلاف نظر برخی از ملی گرایان، رمز موفقیت و مقبولیت فردوسی در آفرینش شاهنامه، مختصر به بهره گیری از واژگان پارسی سره و بیان داستان های ملی نیست، بلکه رمز پیروزی و جاودانگی او را باید در ابعاد گوناگون فکری و شعری جست وجو کرد. از جمله استفاده درست از زبان ژنده زمان او که با واژگان دخیل عربی و فرهنگ پربار اسلامی آمیختگی دارد.
مجید شریفی
روزنامه ایران
Asalbanoo
11-29-2007, 06:42 AM
رای بررسی جایگاه زن در شاهنامه، نخستین افسانه ای که می تواند به ویر پژوهنده برسد, بی گمان داستان رزم گردآفرید با سهراب است. این داستان اگر چه در برابر داستانهای دیگر کوتاه است ولی نکته های ریز و آموزنده ای در خود دارد که بایسته است به آنها پرداخته شود. این داستان براستی یکی از فرازهای شاهنامه است. خود ِواژه ی «گردآفرید» به معنای «پهلوان زاده» است. در این داستان گردآفرید دختر زیباروی, پهلوانی و جنگاوری و افسونگری را درمی آمیزد و رزم آورده و نیرنگ می سازد. اما در این داستان از دل «نیرنگ» و «افسونگری», معنای تازه ای بیرون کشیده می شود و بیکباره خواننده می تواند این نیرنگ ها و افسون ها را حتی ستایش کند!.
او یک تنه به کاراز درآمده و بانگ هماورد خواهی برمی آورد و شگفتا که جز سهراب –کسی که پشت رستم را به خاک می زند- کسی را از میان آن همه سپاهیان, دل رزم و رویاروی با گردآفرید نیست! پهلوانانه می جنگد و زمانی که سهراب از دختر بودن او آگاه می شود, از خرَد خود بهره گرفته و افسونی در کار می کند و چهره گشوده و روی زیبای خود را به سهراب می نمایاند. آنگاه سهراب را که دلباخته ی پهلوانی و زنانگی او شده فریب داده و به او دل استواری می دهد که هم خود و هم دژ سپید را به او وا خواهد گذاشت... سهراب در پی او به پای دژ می رود. در درون دژ پدرش گردآفرید، گژدهم به پیشواز دختر خود آمده و به گونه ای به او می فهماند این نیرنگ -که در راه ایران کرده ای- نکوهیده و پلید نیست:
بر دختر آمــــــد همــــی گــــــژدهم
ابا نام داران و گردان بهم
بگفتـــــش که ای نیک دل شـــــــــیر زن
پـــــــــر غـــــم بد از تو دل انجمن
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ
نیامد زکار تو بر دوده ننــگ
گردآفرید بر بالای دژ رفته و با سخنان نیشدار, سهراب را که از پایین به او می نگرد خوار می دارد و به او می گوید که سزاوار پیوند با یک زن ایرانی نیست! بیاد داشته باشیم که در این افسانه فردوسی گوشزد می کند که کوشش و رزم و نیرنگ و افسون در راه پاسداری از ایران و ایرانیان, زن و و مرد نمی شناسد. یک زن اینچنین می تواند با بهره جستن از ویژگی های زنانه ی خویش به یاری ایران بشتابد و حتی جایگاهی فراتر از مردان بیابد. پیمان شکنی و خوارداشت و نیرنگ همان گونه که در میان دیگر کهرمانان مرد شاهنامه –که در راه پاسداری از ایران می جنگند- معنایی دیگر دارد و نکوهیده نمی شود, برای این زن پهلوان نیز نکوهیده نیست و حتی به وارونه ستایش می شود. فردوسی بزرگ در اینجا به برتری زنان اشاره دارد که افزون بر برابری در نیروی بازو و خرد, می توانند با بهره گیری از ویژگی های زنانه ی خود توانمندترین و خردمندترین پهلوانان مرد را نیز به زانو درآورند.
برای پی بردن به جایگاه والای زنان در شاهنامه, بسنده است که به داستانهای: رودابه, شهبانوی کابلستان(سیندخت), گردآفرید, کتایون, منیژه و.... در شاهنامه بنگیرم. بیاد داشته باشیم اسپاشی را که فردوسی و افسانه های او در آن بوده! در زمانی کمابیش نزدیک به فردوسی, در باختر به اصطلاح مردم سالار(یونان/روم) زنان به همراه بردگان, حتی انسان شناخته نمی شدند و حق رای نداشتند در حالی که در ایران نزدیک به همان دوران یعنی دوران ساسانی, زنان –حال به هر انگیزه ای- به جایگاه شاهی رسیده اند. از همین روی است که فردوسی بزرگ نیز در شاهکار خود جایگاهی برابر و یکسان به زنان می دهد چرا که او نیز پرورش یافته ی این فرهنگ است.
ناآگاهان و کینه داران به فرهنگ و شکوه ایران, کوشیده اند به گونه ای با جدا کردن بخشی از سروده های فردوسی و نهادن آن در میان, فردوسی و ایرانیان را زن ستیز بازشناسانند! برای نمونه:
چو با زن پس پرده باشد جوان
بمانـد منش پسـت و تیره روان
ولی اگر در شاهنامه خوب نگریسته شود و به ژرفنای سخن پی برده شود، می بینیم که فردوسی هرگز پادزنان نبوده است و بارها خرد و نیکی را در منش زنان ستوده است. ولی باید دانست که همانگونه که بازیگران مرد و نرینه ی شاهنامه –این دفتر فرزانگی- بد و خوب دارند, بازیگران زن و مادینه هم بد وخوب دارند! برای نمونه, در داستان پرآب چشم سیاوش –که سودابه بازیگری منفی زنانه دارد- از زن بد سخن رانده شده, که این بازیگر می توانست مرد هم باشد و به سخن دیگر پیوندی با جنیسیت بازیگر و زن بودنش ندارد.
در شاهنامه زنانی را می بنیم که چنان آزاد و خردمند و نیرومند هستند, که امروزه –حتی با موج برابر سازی حقوق زن و مرد که در جهان راه افتاده- بسادگی می توانند الگوی زنان باشند. برای پی بردن به این پرسمان بسنده است که به تابوشکنی ها و چیرگی بر سنت های نادرست و زن ستیز اجتماع و خانواده و تیره ها که به دست زنان در شاهنامه انجام می شود با دید ژرفتری نگریسته شود. گناه بر گردن فردوسی نیست که زنان و مردان ما امروز این داستان ها را نمی خوانند و از آنها پند و الگو نمی گیرند! و به وارونه از سر ناآگاهی او را زن ستیز می انگارند!
زنان ما باید که با بهره گیری از همین بن مایه های میهنی جایگاه والای خود را بشناسند و سپس با پیوند زدن این پیشینه ی روشن و افتخارآمیز با روشهای نوین و هماهنگ جهانی به سوی برابری حقوق از از دست رفته ی خود گام بردارند.
چــو فــرزند را باشــد آئیـن و فر
گرامی به دل بر چه ماده چه نر
کورش محسنی
برگرفته شده از تارنگار: تاریخ, جشنها و زبان پارسی
آفتاب
ghazal_ak
01-31-2008, 03:15 PM
به نام اهورا
مازندران در شاهنامه
که مازندران شهر ما یاد باد
همیشه برو بومش آباد باد
در شاهنامه هر وقت نام هفت خوان رستم به میان می آید بی گمان به یاد سختی رستم، برای نجات دادن شاه ایران و لشکریان از بند دیو سفید و دیوان مازندران می افتیم. نکته بسیار مهمی که باید ذکر گردد، تعیین مکان مازندران می باشد.
غالبا این ناحیه را همان مازندران کنونی که مجاور دریای خزر و گیلان می باشد، می پندارند و مکان مجاور آن را به نام گرگسار که غالبا با هم در شاهنامه می آیند را همان گرگان امروزی پنداشته اند و می پندارند اما رای نویسنده ی این نوشتار بر آن استوار نیست. و سعی بر آن دارد که با دلایل منطقی و اسناد به اثبات کردن پندار خود، بپردازد.
چو نامه به سام نیرم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید...
یکی لشکری راند از گرگسار
که در پای سبز اندرو گشت خوار
چو نزدیک ایران کشید آن سپاه
پذیره شدندش بزرگان به راه
اولین برخورد ها در شاهنامه که باعث می شود نام مازندران و گرگسار و سگسار به این کتاب افزوده شود در جنگ های سام با نره دیوان آن قوم است که در مناطقی به همان نام ساکن بوده اند. دریافت می شود که مناطق یاد شده در کنار یکدیگر قرار داشته اند و به این دلیل است که نام این مکان ها با هم در بیشتر مواقع ذکر شده است.
سام در بسیاری از جنگ های خود اسیرانی به همراه خود از مازندران به پایتخت منوچهر که در تمیشه بود می آورد. برای همین نگاهی به موقعیت جغرافی اسطوره یی تمیشه می کنیم.
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان کوس خوانی همی
جز این نام نیزش ندانی همی
تمیشه tamisheh ، تمیش، تمیشان، نام دو محل تاریخی مازندران ایران کنونی است. نخست در پایان خاک مازندران و در شرق هم مرز با گرگان که آن را تمیش کوتی بانصران خوانده اند و دیگری بیشه ی تمیسر( تمیسانسر ) است که روستا تمیشان حوزه شهر آمل امروزی کنار دریا و محل کارخانه ی چوبری دولتی است.
اما نظر فردوسی بزرگ کدام تمیشه بوده است، ابن اسفندیار معتقد است که همان تمیشه اول است یعنی تمیشه کوتی بانصران که نزدیکی بیشه ی نارون بوده است. وی آثاری را مانند گرمابه و خندق که منصوب به فریدون شاه پیشدادی است را به گفته ی خود شخصا بازرسی کرده است (تاریخ طبرستان ج1-ص58(
مرعشی مازندرانی منظور فردوسی را تمیشه دوم می داند یعنی در نزدیکی دیلم (تاریخ طبرستان ورویان و مازندران ص106-107)و خود فردوسی این منطقه را در حدود کوس می داند که از آن اطلاع چندانی نیست.
در کتاب مقدس اوستا نام فریدون غالبا در کنار نام مکانی به نام ورن verena آمده است و غالبا شرق شناسان این نام را به صورت کلی با گیلان، دیلم و پدشخوارگو، تطبیق داده اند و برخی نیز آنرا ورک vereka دانسته اند که محل تولد فریدون بوده است (استاد ابراهیم پورداودیشت ها-ج1-ص192)
با مقدمات ذکر شده می توان دریافت کرد که پایتخت کی کاووس که بعد از چند سال از ماجرای دیوان مازندران همان تمیشه بوده است که ذکرش رفت و بعد از آن پایتخت به استخر پارس انتقال داده شد.
به داستان رجوع می کنیم که بیشترین معروفیت را برای مازندران به دست آورده است. کاوس کی، در سر هوای فتح مازندران را دارد بزرگان دربار مانند زال و طوس و گودرز او را بر حذر می کنند از این کار و زال او را یادآوری می کند که:
یکی پند دیگر بگویم ترا
ز دل تیرگی ها بشنویم ترا...
تو دانی نیای تو جمشید بود
که تاجش به رخشنده خورشید بود
همه دیو و دد بد به فرمان او
سراسر جهان بد به پیمان او
نبودش به دل یاد مازندران
نبودش بدین کار او سرگران
فریدون نکرد اینچنین کار یاد
که خود تخت ضحاک داد او بیاد...
منوچهر شد زین جهان فراخ
و زو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
همان زو ابا نوذرو کی قباد
چه مایه بزرگان که داریم به یاد
ابا لشکر کشن و گنج کیان
نکردند آهنگ مازندران
اما شاه خود سرکیانی پند بزرگان را نمی شنود و موجب درد سری بزرگ برای خود و لشکریان ایران می شود
دگر روز برخاست آوا زکوس
سپه را همی راند گودرز و طوس
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز
مکان کوه اسپروز esparuz یا اسپروز esporuz یا اسپروس aspruc چندان آشکار نیست. در برهان قاطع تنها ذکری از آن شده که کوه بلندی است. برخی به اشتباه این کوه را زاگرس دانسته اند شاید به استناد به این بیت شاهنامه گمراهی به آنان راه یافته است.
به کوه اسپروز اندر آمد سپاه
به لشکر چنان راه دیدونه شاه
به جایی که پنهان شود آفتاب
برانجا یکه ساخت آرام و خواب
پنهان شدن آفتاب را به نشانه ی مغرب و کوه اسپروز را همان زاگرس غرب ایران دانسته اند که به پندار این جانب اشتباه است که کوه زاگرس را با کوه اسپروز همانند دانست زیرا در بند و هشن آمده که این کوه بالای چینستان است (بند و هشن ص 73)که شرق ایران و در توران است در داستان بیژن و منیژه محل زندانی بیژن در توران در منطقه یی در مازندران در نزدیکی چینستان است.
به گوسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه...
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریاش کیهان خدیو
فکنده است بر بیشه چینستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان
و نکته ی دیگر اینکه از همان منابع کهن یونان و رومی ماننداسترابو، هرودوت، کتزیاس وگزنقون رشته کوه غربی ایران را از آن زمان به نام زاگرس می دانسته اند و اصولا زاگرس یک کلمه یونانی است. اما این نکته نمی تواند بر آن باشد که ایرانیان این رشته کوه را اسپرو زمی نامیدند.
استاد ابراهیم پور داود در این مورد در کتاب برگردان یسنا در بخش چئچست در مورد کوه اسپروز می نویسند "در فرگرد 12 پاره ی 36 بند و هشن آمده کوه اسپروچ از ور var ( دریاچه )چیچست تا به پارس کشیده است .
در شاهنامه چندین بار اسپروز یاد شده یکی از آنها در مازندران است که کیکاوس به پیش آن فرود آمده:
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز
و دیگری کوهی است در مشرق ایران که افراسیاب گریزان از آن جا گذشت که هیچ کدام این کوه ها به اسپروچ بند و هشن راست نمی آید"
این دوگانه سخن گفتن بند و هشن کمی به پیچیدگی مکانی این کوه کمک فراوانی می کند. اما هم به نظر استاد پور داود و هم به نظر این جانب کوه سخن رفته در شاهنامه در مازندران است و نه در داخل ایران.
تو مر دیو را مردم بدشناس
کسی کو ندارد زیزدان سپاس
هر آن کو گذشت از رهی مردمی
ز دیوانشمو مشمرش آدمی
خرد گر بدین گفته ها نگرود
مگر نیک معنیش می شنود.
نکته ی بسیار مهم دیگر این است که در شاهنامه مازندران را جایی معرفی می کند که دیو در آن زندگی می کند.
دیو در کتاب مقدس اوستاdaeva ( دئوه ) و در پهلوی ساسانیک dev (دیو)و در زبان سانسکریت deva(دیوا) در زبان یونانی zeus (زئوس) و لاتین deus (دیوس)و فرانسوی dive (دیو) همه یک ریشه دارند(استادپورداود-شیت ها ج1-ص29)
حال جویای معنی این واژه می شویم. دانشمند گرامی دکتر ژاله آموزگار در کتاب تاریخ اسطوره یی ایران بعد ازاینکه ایزدان هند و ایرانی را دسته بندی می کند در مورد دیوان اینگونه می نویسند: "خدایان ارتشتار یا دئوه ها(دیوان): این گروه خدایان، خدایان جنگجو هستند که در راس آن ها ایندره indara قرار دارد که خدای طوفان است ، به وجود آورنده ی باران های سیلابی. همچنین خدای جنگ و نبرد نیز به شمار می آید و پشتیبان آریایی ها و همراه جنگجوی و دایی(veda)است.(تاریخ اساطیری ایران ص11 ).
سرنوشت این خدایان بعد از جدا شدن گروه هند و ایرانی و ورود آریان ها به ایران دگرگون شد. آریان های ایرانی بعد از اینکه به یکتا پرستی روی نهادند(سخن در مورد زردشتی شدن نیست می دانیم که قبل از زردشت نیز ایرانیان در مواردی یکتا پرست بوده اند. نمونه ی آن را می توان در پیامبر شاهی فریدون و جمشید دید. هر چند که به صورت قطعی نمی توان آن ها را جزء پیامبران آورد و به گفته ی متون دینی حتی جمشید از پیامبری سرباز می زند به این دلیل در انجام کار پیامبری خود را ناتوان می داند اما این نکته ها و گفتگوی جم و فریدون با سروش (seraoshita) که پیام آور اهورامزدا است (به تعبیری جبرئیل ادیان سامی نژاد) نشان دهنده ی این است که ایرانیان زودتر از زمان زردشت پیامبر هم به یکتاپرستی یا به مظاهری از یکتاپرستی معتقد بوده اند هر چند که دین رسمی یکتاپرستی بااشواسپنتمان زردشت جهانی می شود و به همین جهت است که در شاهنامه از نخستین برخوردهای ایرانیان با بومیان و یا ساکنان اطراف ایران وئج با عنوان دیو یاد شده است.
دیوان در ایران نخست به صورت خدایان بیگانه و سپس به خدایان دشمن در می آیند که در مقابل امشاسپندان و ایزدان قرار می گیرند.(ژاله آموزگار-تاریخ اساطیری ایران- ص13)و این لغب دیوها بعد از قرن ها به بومیان ایران که غیر آریایی بوده اند اطلاق گردیده که از دین گروه آریانی به دور بوده اند.
در کتاب مقدس اوستا در بخش یسنا که مهمترین بخش کتاب است در هات 40 بند 1 و همچنین هات 57 کرده ی 7 بند 17 هات 57 کرده ی 12 بند 32 خواستار شکست دیوان مازندران هستند بعداز پژوهش در مورد معنای واژه، دیو و با ذکر مقدمه یی از سینا می توان گفت این مازنی ها اقوامی بوده اند که از دین آریان ها تبعیت نمی کرده اند و از اقوام بومی فلات ایران بوده اند که هنگام مهاجرت قوم هند و ایرانی آریایی به آن ها به هر دلیلی به مقابله پرداخته اند، قوم مازنی اگر چه در نزدیکی قوم آریایی سکا که از نظر تاریخی متقدم تر از برخی نژادهای دارد به ایران هستند بوده اند اما تاثیر پذیر از دین سکاها نبوده اند. هر چند که خود قوم سکا(اجداد رستم) بعد از زردشتی شدن ایران کمی مقاومت کردند و به دین قدیم آریایی پایبند مانده و همین یکی از دلایل جنگی می شود که بین رستم و اسفندیار رخ می دهد و از نظر نژادی به تورانیان برمی گردند اما به هیچ وجه با آنکه در برهه یی از زمان از دین بهی سرزده اند و همچنین غیرایرانی بوده اند دیو شمرده نمی شوند.(در سراسر شاهنامه سیستان که نژاد سکا در آن اقامت دارد به عنوان کشوری نیمه رسمی و به غیر از ایران شمرده می شود که زیر لوای ایران است ).
رستم به عنوان بزرگترین اسطوره ی سکایی ایرانی شده نامش را در اوستا نمی توان یافت او بزرگترین قهرمان ملی حماسه ی ایران است جز در اندک مواردی در متون دینی پهلوی نامش نیامده است و دلایل آن رااین جانب این می داند که رستم از پذیرش دین زردشت سر باز زده است و دین زردشت را دین نو می داند که رسوم کهن را زیر پا گذاشته است و دلیل دیگر که مهم ترین دلیل شاید باشد برای این موضوع که نیامدن اسم رستم راتوجیه می کند کشته شدن سپنتودات Sepantodata که در شاهنامه اسفندیار خوانده می شود و بزرگترین حامی دین زردشت است به دست رستم جایی برای نام رستم در میان روایت مذهبی نمی گذارد.
هر چند که در مواردی دشمنان به رستم عنوان سگزی را اطلاق می کنند که معنای غیر ایرانی بودن رستم را نمایان می کند ولی در هیچ هنگام واژه ی دیو به او اطلاق نمی گردد.
واژه ی دیو برای دشمنان دینی غیر آریایی اطلاق می گردد حتی این واژه به تورانیان بزرگترین دشمن تاریخ اسطوره ایرانیان هستند اطلاق نمی گردد دلیل ساده آن این است که نخست ایرانیان و تورانیان( Tara ) از یک نژاد یعنی آریایی هستند و در ابتدا اگر دشمنی وجود دارد بر سر قدرت و سرزمین است و دشمنی دینی این دو قوم آریایی هنگامی رخ می دهد که ایرانیان از قوم کهن آریایی روی می تابند و به دین راستین زردشت در می آیند.
با این تفاسیر چگونه می شود که پایتخت کشوری که داعیه دینی را دارد که می خواهد به جهان صادر شود خود از این دین پیروی نکند و شاه برای اینکه از این ماجرا خلاص شود به پایتخت کشور خود لشکر کشی کند ( منظور نظریه مازندران همان مازندران کنونی است ) آیا این کمی دور از ذهن نیست؟!
در داستان مازندران آمده که هنگامی که ایرانیان به مازندران می رسند شاه دستور فتح مازندران را می دهد
بفرمود پس گیو را شهریار
دو بهره ز لشگر گزین کن سوار
کسی کو گر آید به گرز گران
گشاینده شهر مازندران
ایرانیان به کشتار مازنی ها می پردازند که شاید علت به بند کشیدن کی کاووس و لشکریان ایران به علت جبر اعتقادی که شاهنامه دارد باشد.
نکته دیگر اگر چه ایران در زمان پادشاهی اشکانیان که شاهنامه نیز آن را بیان کرده است به صورت ملوک الطوایفی اداره می شده است. اما هیچ زمان دیگر در باستان به این گونه نبوده است و در زمان کاوس ایران تنها یک شاه داشته است اگر چه خاندان رستم در سیستان به عنوان شاه سلطنت می کردند اما گفتیم که آنان را آریایی ایرانی شده می نامیم که جزء کشور ایران به صورت واحد نبوده اند ولی تحت لوای ایران و خدمت گزار شاه ایران بوده اند پس نیازی به شاه نداشته است ولی شاهنامه آن را ابتدا کشور می داند و سپس دارای شاه و شاه خود را از ایران جدا می داند:
خبر شد بر شاه مازندران
دلش گشت پر درد و شد سرگران
نه شاهش بمانیم و نه لشگرش
بگیریم سر تا سر کشورش...
اگر من کنم رای آوردگاه
ندانی تو خود باز ماهی ز ماه
همانا ترا زندگانی نماند
زمانت ز ایران برین مرز راند...
از ایران برآرم یکی تیره خاک
بلندی ندانند باز از مغاک
شاهد دیگری بر مدعا اینکه از جزیره ی سگسار که نزدیک مازندران است دو نشان عمده در تاریخ نویسان سنتی در دست داریم. نخست اینکه مستوفی نشان آن را در دریای زنک Zank می دهد ( نزهت القلوب ص 236 ) اسدس طوسی آن را یکی از شبه جزایر هند به نام قالون می داند که قوم سگسار در آن بوده اند ( گرشاسب نامه ص 174 )اما نکته مهم اینکه مستوفی می نویسد جزایر سگسار چند جزیره اند ( نزهت القلوب ص 236 )
اطلاق مازندران بر بخشی از نواحی طبرستان ( تپورستان )پدیده یی نسبتا جدید است و پیش از آن ناحیه یی دیگر به نام مازندران در بیرون از ایران قرار داشته است . گفتیم که سام در جنگ های خود اسیرانی از مازندران مورد بحث به تمیشه آورد و ساکن آن جا کرد و گمان می رود که آن قوم پس از سالیانی نام خود را پس از آنکه این ناحیه از مرکزیت و پایتختی در آمد و از اهمیت اولیه آن کاسته شد به آن منطقه دادهاند و آن منطقه را که تا آن زمان مازندران نامیده نمی شد به نام خود و یاد سرزمین خود مازندران نامیده اند.
شهر آمل نیز از مهاجران کناره ی رود آمور ( آموی )یادگار دارد. کاشان از کاسی ها یا سکاها، سیستان از سکاها،خزر در قوم خزر نام یافته اند.
با این دلایلی که ذکر گردید نویسنده این نوشتار عقیده دارد که مازندران ( مازن-مزن) سگسار و گرگسار در ابتدا نام اقوامی بودهاند که در نواحی مختلف اما نزدیک به هم در شرق ایران ساکن بوده اند و اینان از اقوام غیر آریایی و بومی فلات ایران و شاید کناره ی شبه قاره هند بوده اند که در هر جا ساکن می شدند نام خود را بر این مناطق می دادند. و بعد از قرن ها که از سرکوبی آنان توسط آریان ها گذشته یکی از سه قوم مذکور یعنی مازنی های به اسارت رفته به بخشی از ایران نام خود را بعد از اینکه ناحیه از اهمیت اولیه خود دور شد به آن مکان داده اند و نام مازندران ایران را متولد کرده اند.
پیش کشی به روان جاوید فردوسی
فرامرز زعفرانيه"زردشت"
ghazal_ak
02-04-2008, 11:20 AM
هویت ایرانی ریشه در اسطورههایی دارد كه از هزاران سال پیش نیاكان ما آنها را خلق كردند و استمرار بخشیدند و داستانهای حماسی درباره شاهان و پهلوانان آرمانی ایرانیان چون كیخسرو و گرشاسپ و آرش و رستم، در تاریخ ایران پشتوانههای فكری و معنوی نیرومندی بود كه همبستگی ملّی را سخت تقویت میكرد. از سپیدهدم تاریخ تاكنون بهرغم آنكه ایران بارها در معرض هجوم دشمنان خود بوده، و گاه شكستهای وحشتناكی متحمّل شده و سرتاسر كشور بهدست بیگانگان افتاده، ولی ایرانیان هیچگاه هویت خود را فراموش نكردند و در سختترین روزگاران كه گمان میرفت همهچیز نابود شده، حلقههای مرئی و نامرئی هویت ملّی چنان آنان را با یكدیگر پیوند میداد كه میتوانستند ققنوسوار ازمیان تلی از خاكستر دگربار سر برآورند.
http://atiban.com/files/iran-f.gif
شاهنامه منبعی بسیار غنی از میراث مشترك ایرانیان است كه در آن میتوان استمرار هویت ایرانی را از دنیای اسطورهها و حماسهها تا واپسین فرمانروایان ساسانی آشكارا دید. فردوسی بیگمان در احیای زبان فارسی كه از اركان هویت ملّی است، نقش بیچونوچرایی داشتهاست و محتوای شاهنامه دارای ویژگیهایی است كه سبب شدهاست تا هویت ملّی تا امروز استمرار یابد. برخی از این ویژگیها عبارتاند از:
1.یكپارچگی سیاسی: در سراسر شاهنامه هیچ دورهای نیست كه ایران بدون فرمانروا باشد حتّی فرمانروای بیگانهای چون اسكندر را از تاریخ حذف نكرده، بلكه هویت ایرانی بدو دادهاند.
2. یكپارچگی جغرافیایی: از آغاز شاهنامه تا دوران فریدون، فرمانروایان ایرانی بر كلّ جهان فرمان میرانند و از ایرج به بعد بر ایرانشهر كه تا پایان شاهنامه كانون رویدادهاست، هرچند در دورههای مختلف مرزهای ایرانشهر تغییر میكند. مثلاً زمانی ارمنستان بخشی از قلمرو ایران است و زمانی دیگر نیست.
3. یكپارچگی روایات: در شاهنامه برخلاف دیگر منابع فارسی و عربی دربارة تاریخ ایران روایات یكدست است. بدینمعنی كه خواننده هیچگاه با روایات گوناگونی از یك رویداد واحد روبهرو نمیشود.
این ویژگیها به خود شاهنامه مربوط نمیشود، بلكه هرسه در كتابی به پهلوی به نام خودای نامگ (xwadāy-nāmag) ، تاریخ رسمی دورة ساسانی كه در زمان خسرو انوشیروان مدوّن شده، جمع بودهاست . این كتاب از قرن دوم هجری به بعد به عربی و فارسی ترجمه شد و منظومههای گرانقدری براساس تحریرهای منثور فارسی شكل گرفت و فردوسی كاخ بلند نظم خود را بر پایة یكی از تحریرهای فارسی خداینامه، یعنی شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته به سال 345 هجری پی افكند. بنابراین هنرِ اصلی فردوسی در انتخاب مهمترین منبع در زمینة تاریخ و حماسة ملّی است كه حاكی از نبوغ اوست در درك شرایط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ایران در آن روزگاران.
در عصر تاریخی شاهنامه، ایده ایرانی یكپارچه بهلحاظ سیاسی و دینی در سه مقطع آشكارا قابل تشخیص است و در سرتاسر دورة ساسانی بهعنوان جریانی مستمر حضور دارد: مقطع نخست، زمانِ دارای دارایان، آخرین پادشاه كیانی در تاریخ ملّی است كه داریوش سوم، آخرین پاده هخامنشی را فرایاد میآورد و برخی رویدادهای مربوط به پادشاهی اوست كه در دوران این پادشاه كیانی بازتاب یافتهاست. دوران این پادشاه در خداینامه محلّ تلاقی دو ایده كلیدی در اندیشه ایرانیان باستان است: یكی ایده ایرانی یكپارچه بهلحاظ سیاسی با مركزیت ایرانشهر و دیگری ایده دینی واحد در سراسر قلمرو پادشاهی. تدوینكنندگان خداینامه ایرانی یكپارچه بهلحاظ سیاسی و دینی در عصر هخامنشی را در دوره دارای دارایان تجسّم بخشیدند. به گـزارش دینـكرد و ارداویرافنامه ، دارای دارایان 2 نسخه از همة نسكهای اوستا را در اختیار داشت كه یكی در خزانة شاهی نگهداری میشد و دیگری در دز نِبِشت، ولی اسكندر مقدونی آنها را برآورد و سوخت. بنابراین اسكندر هم یكپارچگی سیاسی ایرانشهر را درزمان دارای دارایان نابود كرد و هم یكپارچگی دینی را. همچنانكه از زمان اسكندر، قلمرو ایرانشهر مركزیت خود را ازدست داد و به ایالتهایی با شاهان مختلف تقسیم شد، اوستا نیز كه نماد یكپارچگی دینی آن دوران بود، پراكنده گشت و ازهمینرو فرمانروایان سراسر دوران اسكندر تا اردشیر یكم ساسانی را «ملوكالطّوایف» خواندهاند. مقطع دوم، پادشاهی اردشیر بابكان است كه از یك سو به گزارش تاریخ طبری ، مدعی بود به كینخواهی پسرعم خود دارای دارایان برخاست و بنابر گزارش كارنامه اردشیر بابكان ، سراسر ایرانشهر را در نظام پادشاهی واحدی متمركز ساخت و از دیگر سو به هیربدان عصر خود، تنسر یا توسر دستور داد تا متون پراكنده اوستای عهد اشكانی را گِرد آورد و سامان بخشد. متون پهلوی، شكلگیری دوباره یكپارچگی سیاسی و دینی در زمان ساسانیان را با عباراتی چون: abāzārāyīh ī Ērānšahr و Abāz ō ewxwadāyīh بیان كردهاند. ولی دراینباره مسئله بحثانگیز این است كه در شاهنامه و خداینامه، گذشته از خاطره مبهمی از داریوش سوم هخامنشی كه در دارایدارایان كیانی باقی مانده، سخنی از پادشاهان ماد و هخامنشی نیست و مسئلهای كه ذهن پژوهشگران تاریخ ملّی را مشغول داشته این است كه آیا ساسانیان از پادشاهان هخامنشی اطّلاعی نداشتهاند؟ در حالی كه آنان از همان ایالتی برخاستند كه سالیان سال موطن و تختگاه هخامنشیان بودهاست. نخست این فرضیه پیش كشیده شد كه علّت خالی بودن تاریخ ملّی از ذكر پادشاهان ماد و پارس این است كه داستانهای مربوط به نواحی جنوب و مغرب ایران در دورة اشكانیان بهتدریج جای خود را به داستانها و روایاتی سپرد كه هستة اصلی آن از قوم اوستایی یا كیانی برخاسته بودند. تأثیر و نفوذ محافل دینی زردشتی در تدوین خداینامه سبب شد تا ساسانیان از هخامنشیان بیاطّلاع بمانند . بیگمان تأثیر محافل زردشتی را در حذف تاریخ هخامنشی از تاریخ ملّی نمیتوان نادیده گرفت ولی برخی ایرانشناسان شواهدی عرضه كردهاند كه نشان میدهد برخلاف آنچه در تاریخ رسمی دوره ساسانی گزارش شده، ساسانیان از هخامنشیان بیاطّلاع نبودهاند ، برخی از این شواهد عبارتاند از:
1. در مجموعة مانوی كلن، قطعهای هست كه در آن مانی اردشیر یكم را « دارا اردشیر» نامیدهاست و این نامِ تركیبی گواه كوشش آگاهانة ساسانیان است كه خود را با دودمان شاهی هخامنشی پیوند دهند.
2. ساسانیان سنگنبشتهها و پیكرهنگاریهای خود را نزیكِ سنگنبشتههای هخامنشیان در فارس برپا كردند و با همان عناوینی خود را معرّفی كردهاند كه پادشاهان هخامنشی .
3. سكوت تاریخ ملّی دربارة هخامنشیان مدرك قانعكنندهای برای این نظر نمیتواند باشد كه پادشاهان اوّلیة ساسانی از هخامنشیان بیاطّلاع بودهاند. همچنانكه از سكوت خداینامه و شاهنامه دربارة كرتیر موبدان موبد پرآوازة ساسانی یا كشمكشهای نرسه با بهرام سكانشاه نمیتوان نتیجه گرفت كه ساسانیان از كرتیر یا این كشمكشها اطّلاعی نداشتهاند .
4. یهودیان، ارمنیان و مسیحیان نسطوری كه در ایران دورة ساسانی میزیسته و گاه روابط نیكویی با دربار داشتهاند، بعید است كه اطّلاعات موجود در كتاب مقدّس دربارة هخامنشیان بهویژه كورش را به ساسانیان انتقال ندادهباشند .
http://atiban.com/files/shah-i.gif
سرانجام مقطع سوم زمان خسرو انوشیروان در قرن ششم میلادی است كه این معمار واقعی شاهنشاهی ساسانی از یك سو پساز كشته شدن پدربزرگش پیروز در جنگ با هپتالیان و تاختوتاز اقوام وحشی در مرزهای شمالی یكپارچگی سیاسی غرور ملّی از دست رفتة ایرانیان را بازسازی كرد و از دیگر سو به دنبال تشتّّت دینی در زمان پدرش قباد یكم كه پیامد ظهور مزدك و رواج آموزههای او بود، دستور داد تا روایات پراكندة دینی و ملّی در قالب خداینامه مدوّن گردد. گذشته از این به روایتی، در همین زمان مجمعی از موبدان زردشتی به ریاست وهشاپور موبدان موبد خسرو انوشیروان، 21 نسك اوستا را تعیین كرد و به اتّفاق نظر بر رأی خود مهر نهاد .
خداینامه تاریخی بود مشتمل بر زنجیرهای پیوسته از دودمانها و شاهانی كه از قدیمترین ایام تا زمان تدوین آن یكی پس از دیگری بر ملّت و كشوری واحد فرمان میراندند این امر بهعلاوة شرح دلاوریها و پهلوانیهای پهلوانان در هر دوره میتوانست غرور ملّی ایرانیان را در جنگ با دشمنان شمالی بیدار و تقویت كند. شرح پُرآبوتاب جنگهای مداوم ایران و توران در دورة كیانی و تطبیق تورانی و ترك، ابزار مناسبی بود برای ترویج روحیة فداكاری و جانفشانی در دفاع از مرز و بوم ایرانشهر دربرابر دشمنان شمالی.
پساز فتح ایران بهدست اعراب مسلمان، یكپارچگی سیاسی و دینی از ایران رخت بربست. ولی ایده ایرانی یكپارچه با ترجمة خداینامه به زبان عربی و فارسی دری باقی ماند و در قرن چهارم هجری با سرایش شاهنامه شكل نهایی یافت. بهتازگی تابوتی در استانبول كشف شده كه به یك ایرانی مسیحی به نام خرداد پسر هرمَزدآفرید كه در قرن نهم میلادی به بیزانس سفر كردهبود، تعلّق دارد. در كتیبهای كه به پهلوی برروی این تابوت نوشته شده، خرداد موطن خود را كه در آن زمان بخش شرقی سرزمین خلافت اسلامی بوده، و آن را دارالسلام میگفتند، چنین معرّفی میكند :
az mān ī Ērānšahr, az rōstā ī čālagān, az deh ī xīšt
نكته جالب كتیبه این است كه در زمانی كه ایرانشهر وجود خارجی نداشته یك ایرانی مسیحی موطن خود را همچنان ایرانشهر دانستهاست.
فردوسی جامه فاخری بر تحریر ویژهای از خداینامه پوشاند و در زمانهای كه هویت ایرانی جدّاً در معرض تهدید بود و بیم آن میرفت كه فرهنگ ایرانی نیز مانند فرهنگهای ملل دیگر در فرهنگ قوم غالب حل شود با نمایش گذشته شكوهمند ایران، احساس ایرانی بودن را در دلها نشاند. گفتیم كه فردوسی تحریر ویژهای از خداینامه را مبنای كار خود قرار داد. این تحریر ویژه چه بودهاست كه چنین تأثیر شگرفی را برجای نهادهاست؟ این تحریر نه تماماً ساخته و پرداختة دستگاه شاهی و دبیران دربار بودهاست و نه ساخته و پرداختة دستگاه دینی ساسانی. به احتمال زیاد طبقة متوسّط اجتماعی و عمدتاً طبقة دهقان در شكلگیری و استمرار این تحریر كه بیگمان اساس آن همان خداینامة رسمی بوده، نقش اساسی داشته و ازقضا شاهنامه را نیز دهقان فرزانهای سرودهاست. ویژگی اصلی این تحریر این است كه در بخش مفصّلی از آن كه بر آن بخش پهلوانی نام نهادهاند، بهجای شاهان بیشتر با پهلوانان همدلی شده و دربرابر، پادشاهی چون گشتاسپ كه در تحریر رسمی خداینامه سخت محبوب است، جاهطلب و نیرنگباز معرّفی شدهاست.
پساز فروپاشی شاهنشاهی ساسانی، هویت دینی ایرانی رنگ باخت، ولی ملیتگرایی موجود در خداینامه در شاهنامه تبلور و تكامل یافت. با اینكه در دورة ظهور شاهنامه برخلاف دوران شكلگیری كهن الگوی آن، خداینامه، یكپارچگی سیاسی بر ایران حاكم نبود، ولی تا اندازهای میتوان این دو دوران را با یكدیگر سنجید. در قرن چهارم هجری دشمنان شمالی همان تركانی بودند كه این بار جذب فرهنگ ایرانی شده و خود حكومت را بهدست گرفتهبودند. بهجای امپراتوری روم، اعراب مسلمانی بودند كه هویت خود را در تحقیر ملّتهای دیگر بهویژه ایرانیان مسلمان میجستند و از دین جدید چون ابزاری برای فزونخواهی و باجخواهی هرچه بیشتر نیك بهره میبردند و از همین رو در شاهنامه تازیان در هیئت اژیدهاكة آزمند دشمن قدیمی ایرانیان تجسّم یافتهاست.
پساز فردوسی هویت ایرانی نه در بستر حكومتی یكپارچه بهلحاظ سیاسی و دینی، بلكه در بستری فرهنگی، ادبی و هنری استمرار یافت. ایرانیان، شاهنامه را چون شناسنامة ملّی خود حفظ كردند و منتظر فرصتی بودند تا یكپارچگی سیاسی و جغرافیایی روزگار كهن را زنده كنند كه كردند. پساز خلق شاهنامه تا 500 سال بعد كه صفویان یكپارچگی سیاسی را به ایران بازگرداندند، بهرغم وجود حكومتهای محلّی، ایدة ایرانشهر همچنان به حیات خود ادامه داد. گواه این معنی در مدیحههای شاعرانی چون خاقانی و نظامی، سنایی، خواجوی كرمانی و عبید زاكانی نهفتهاست كه پادشاهان ممدوح خود را ولو آنكه بر شهر كوچكی چون مراغه حكم میراندند، «شاه ایران» یا «خسرو ایران» خطاب میكردند.
هویت ایرانی در شاهنامه در تحقیر ملّتهای دیگر نیست كه رنگ و جلا مییابد، كه خود بر بنیادهای فكری، معنوی و اخلاقی نیرومندی استوار است و از همین رو ملّیگرایی ایرانیان در طول تاریخ، هیچگاه به نژادپرستی منفوری چون نازیسم و فاشیسم در قرن بیستم مبدّل نشد. در قرن بیستویكم ایرانیان میتوانند با تعمیق این بنیادها، بهویژه بنیادهای اخلاقی كه در سرتاسر شاهنامه موج میزند، در دنیایی كه بهسبب پیشرفتهای برقآسای بشر در فنّاوری ارتباطات، بیم آن میرود كه بسیاری از فرهنگهای بومی فراموش شوند، هویت ایرانی خود را حفظ كنند و آن را استمرار بخشند.
سخن آخر اینكه اگر دیوان حافظ ناخودآگاه جمعی ایرانیان را بازمیتاباند، شاهنامه خودآگاه جمعی ایرانیان است.
منبع : atiban.com
god_girl
02-06-2008, 04:29 PM
شاهنامه نبود، زبان فارسی از بين میرفت، گفتوگو با جلال خالقی مطلق، ايسنا
خبرگزاری دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
بهاعتقاد جلال خالقی مطلق، ادبيات جهانی فردوسی را بهعنوان يک حماسهسرای بزرگ میشناسد.
اين شاهنامهپژوه ايرانی مقيم آلمان که چندی است به ايران سفر کرده، در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، دربارهی توجه به فردوسی، فردوسی و ديگر شاعران ايرانی، جايگاه اين حماسهسرای ايرانی در ايران و دنيا و نيز برخی موضوعهای ديگر سخن گفت.
نظامی با آن عظمت فراموش شده است
خالقی مطلق دربارهی اينکه چقدر به فردوسی توجه شده است، گفت: موضوع بیتوجهی به شاعران در چارچوب يک عادت ايرانی است؛ به اين صورت که هر چند وقت يکبار در ايران به يک شاعر علاقهمندی نشان میدهند. بويژه اين مسأله دربارهی پنج شاعر بزرگ مثل فردوسی، نظامی، مولوی، سعدی و حافظ بيشتر رخ داده است و توجه به اين شاعران کم و زياد میشود. در حال حاضر به مولوی بيشتر توجه میشود؛ تا به سعدی، و اصلا نظامی شاعری با اين عظمت، فراموش شده است.
بهگفتهی او، اتفاقا به فردوسی و شاهنامه تقريبا هميشه نسبت به ساير بزرگان توجه شده است، منتها در چند سال پيش بهخاطر برخی گرفتاریها، اصولا به هيچ شاعری توجه نمیشد. اما باز در اين ميان، فردوسی، بهخاطر مقامی که اثرش از جنبههای گوناگون دارد و بسيار گسترده است، هيچگاه فراموششدنی نيست. حتا اگر مردم ايران او را فراموش کنند؛ يک شاعر جهانی است و از ياد نمیرود. مثل اين است که بگوييم انگليسیها شکسپير را فراموش کنند.
به فردوسی مديونيم
خالقی مطلق دربارهی رابطهی فردوسی و مقولهی هويت ملی ايرانيان و نگاه دنيا در اينباره توضيح داد: فردوسی از جهت اينکه ارزشهای ملی را به ما گوشزد میکند، شاخص است. البته درست است که ما او را با هويت ملی ارتباط میدهيم، اما ارزش او فقط مليت ايرانی نيست؛ بلکه توجه به او در ادبيات دنيا بهخاطر ارزش ادبی شاهنامه هم هست. شاهنامه برای ما بهلحاظ هويت ملی ارزش بزرگی دارد؛ چون زندهکنندهی زبان فارسی است و اين حدس هميشه بوده و هست که اگر شاهنامه نبود، زبان فارسی از بين میرفت. از سويی، فردوسی بين ايران پيش از اسلام و ايران پس از اسلام همانند يک حلقهی ميانی و وصلکننده میماند و ما تماميت فرهنگی و تماميت ملی خود را مديون او هستيم.
اعتقادات دينی فردوسی چشمگير است
خالقی مطلق سپس ادامه داد: در مسلمان بودن فردوسی و در اينکه او يک شيعهمذهب بوده است، شکی نيست. منتها فردوسی تعصب دينی ندارد و برای همهی مذهبهای بزرگ احترام قايل است و در او احساسات ضد اديان وجود ندارد. در مذهب خودش در چارچوب ديانت اسلامی بهنوعی متعصب است. اعتقاد دينیاش چشمگير است. فردوسی شديدا موحد و يکتاپرست است؛ همانگونه که اغلب شاعران بزرگ ما اينگونه بودهاند؛ اما تأکيدی که در قلم فردوسی در شاهنامه به اين موضوع هست، ويژه است.
فردوسی و ميهنجهانی؛ مولانا و جهانميهنی
جلال خالقی مطلق دربارهی جايگاه فردوسی با توجه به شاخص بودنش برای هويت ملی ايرانی، در مقايسه با شاعران ديگری ازجمله مولوی و خيام از نظر موقعيت انديشهيی و ادبی در دنيا، توضيح داد: همهی بزرگان فرهنگ ما بهنوعی با هويت ملیمان در ارتباط اند، چون نام ايران را در جهان زنده میکنند. اما فردوسی بر مقولهی مليت تأکيد دارد؛ در حالیکه مثلا مولوی بر عرفان و تصوف تأکيد دارد. عرفان مولوی يک جهانميهنی را تبليغ میکند و حماسهی فردوسی، ميهنجهانی را، و اين اصل، تفاوت بزرگی بين اين دو نامدار ايرانی است. خيام در برخی رباعياتش بسيار ملی و ايرانی است. او هم تحت تأثير خواندن شاهنامه بوده و از دست رفتن شکوه گذشتهی ايرانی را شکوه میکند و از اين استفادهی فلسفی دارد. ا