View Full Version : .::تاپیک اختصاصی فروغ ::.
Monica
10-16-2006, 07:22 PM
سلام hTtp://qsmile.com/qsimages/sp/60[1].gif
از اونجایی که خانومه فروغ یکی از خانومهایه برحسته یه ایرانی و شاعرایه پر طرفدار هستن گفتم این تاپیک رو ایجاد کنم برایه شعر هایه زیباشون ... نقد ، زندگی نامه و هر چیزی که مربوط به اون عزیز می شه ...
-----------------
اینم فهرست (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=681762&postcount=43) بندیه پستهاست که آقای جعفر زحمتشو می کشن.
-----------------
چکیده ای از زندگی و آثار فروغ
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)
در حوزۀ سینما
ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.
ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.
" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"
یادش همیشه گرامی باد
Monica
10-16-2006, 07:30 PM
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
Monica
10-16-2006, 07:50 PM
http://rebeca.persiangig.com/f1.JPG http://rebeca.persiangig.com/f2.JPG http://rebeca.persiangig.com/f3.JPG
Wisdom
10-17-2006, 06:47 AM
http://mahmoud66.persiangig.com/forugh/pic000017.jpg
http://mahmoud66.persiangig.com/forugh/pic00002.jpg
http://mahmoud66.persiangig.com/forugh/pic00003.jpg
http://mahmoud66.persiangig.com/forugh/pic00004.jpg
http://mahmoud66.persiangig.com/forugh/pic000010.jpg
Monica
10-17-2006, 09:26 AM
تولدي ديگر http://www.avayeazad.com/images/wmp.gif (http://rebeca.persiangig.com/tavalodidigar.rmm)(می توانید این شعر را با صدای فروغ گوش دهید)
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
Monica
10-17-2006, 09:38 AM
حلقه
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
hTtp://i3.tinypic.com/23t06dg.gif hTtp://qsmile.com/qsimages/241.gif hTtp://i2.tinypic.com/23t09l1.gif hTtp://i4.tinypic.com/23t0aw9.gif
Monica
10-17-2006, 04:26 PM
م. عاطف راد
تاريخ انتشار: 13 دي 1382
" اگر فروغ امروز زنده بود، بيگمان از سيستم ويندوز خيلي خوشش مي آمد چون عاشق پنجره ها بود."
پنجره ها، روزنه ها و دريچه ها بخشي از مهم ترين دغدغه هاي ذهني دائمي فروغ بودند. پنجره هر آن چيزي ست كه بر جهان گشوده ميشود و گيتي در آن چشم اندازهايش را بر تو مينمايد. پنجره در شعر فروغ نماد پيوند با ديگران است، نماد پيوند يافتن با ديگران و با جهان , و آن ها را از وجود خويش آگاه ساختن.پنجره پليست به سوي ادراك، به سوي تفاهم، به سوي اتحاد و يگانگي. پنجره زمزمه ي هميشگي فروغ است و دلبستگي ماندگارش. تنها كنار پنجره نشستن و با طبيعت راز و نياز كردن، گفتن و شنفتن ، آگاه ساختن و آگاه شدن:
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت:
اي دختر بهار حسد ميبرم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را
با هر چه طالبي به خدا ميخرم ز تو (دختر و بهار- دفتر اسير)
پنجره دريچه اي ست بر احساسات.از آن در تو مي ريزد همه ي آن حادثه ها كه بيرون از تست و در تو چشمه سار عاطفه ها ميشود،سر چشمه ي شاديها و حزن ها، سرچشمه ي يأس ها و اميدها،سر چشمه ي انديشه هاي غريب غروبين:
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
ميرفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود
(دختر و بهار - دفتر اسير
پنجره باز است و در سايه اش تو به طبيعت مينگري ، از درون خويش بر جهان برون شاهدي و حاضر بر حضور هستي، آميخته در امواج نيستي:
پنجره باز ودر سايه ي آن
رنگ گلها به زردي كشيده
پرده افتاده بر شانه ي در
آ آب گلدان به آخر رسيده
(خانه ي متروك - دفتر اسير
هر پنجره اي روزنه اي ست، روزنه اي بر روشنايي، روزنه اي بر نور، بر درخشش عواطف انساني.هر روزنه ستاره اي ست، ستاره اي سوزان همچون قطره هاي اشك.
پنجره رمز و راز اميد است ، اميدي برخاسته از بينش، از نگرش به افق هاي دوردست، به چشم اندازهاي بيكرانه. پنجره راه ورود روشنايي است و گذرگاه فروغ اشراق. وسيله ي ارتباط است و كسب آگاهي.آگاه شدن بر جهان وجود و آگاه ساختن جهان از وجود خويش. پنجره ابزار به تفاهم رسيدن است با ديگران و كليد گشايش در، بر وجدان خويش وبر ديگراني كه آن سوي پنجره ي وجود تو قرار دارند:
حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
(پنجره - دفتر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
پنجره هم چنين نماد خودآگاهي ست، نماد آگاهي بر گذرا بودن هستي و سياليت جاري آن به سوي نيستي .از پنجره است كه ميتوان تك درخت پر برگ زندگي را در معرض تب زرد خزان نگريست و خشك شدن آن را به چشم معرفت ديد:
چون ترا مينگرم
مثل اين است كه از پنجره اي
تك درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مينگرم
( گذران - دفتر تولدي ديگر
و تولد هستي از دل امواج نيستي. سير بي پايان و توقف ناپذير جهان در گذار دو سويه از هست به نيست و از نيست به هست. و آنچه از پس پنجره ي جهاني در گردش ابدي، نگران من و تست, نامعلومي ناشناخته است:
لحظه اي
و پس از آن ، هيچ
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و تست
باد ما را خواهد برد - دفترتولدي ديگر
پنجره ها در تاريكي، آن گاه كه نسيم است و سكوت، پذيراي نگاه آبي ماهند و آواز زنجره ها كه رمز همدلي ست و مهرباني:
ترا صدا كردم
ترا صدا كردم
تمام هستي من
چو يك پياله ي شير
ميان دستم بود
نگاه آبي ماه
به شيشه ها ميخورد
ترانه اي غمناك
چو دود بر ميخاست
و شهر زنجره ها
چو دود مي لرزيد
به روي پنجره ها
در ميان تاريكي
- دفتر تولدي ديگر
پنجره هاي گشوده. پنجره هاي گشوده بر باران. با همدمانش كه مظهر بخشايشند و سرچشمه ي بارآوري، و درخت پيوند گستر وجودشان ريشه هايي دارد نقب زننده در اعماق غربت
اي ساكنان سرزمين ساده ي خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده بر باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شما
در خاك هاي غربت او نقب ميزنند
( بر او ببخشاييد - دفتر تولدي ديگر
پنجره ها دارنده ي احساس و ادراكند. عاطفه ي پيوند از لذت سرشارشان مي سازد ، و سرمست ميشوند از لذت تماس، تماس با عطر جان هاي رايحه پرور:
اكنون دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهاي پراكنده باز مي يابند
– دفتر تولدي ديگر ( ديوارهاي مرز
اما فقط روشنايي نيست كه از پنجره به درون ميآيد، شب نيز هست و تاريكي.شب مسموم با هرم زهرآلود نفس ها. شب كدورت. شب تنهايي. شب بيگانگي. شب انزوا. شبي كه ريشه در سكوت دارد، اگر چه پر است از انبوه صداهاي تهي و نا مفهوم:
ناگهان پنجره پر شد از شب
شب سرشار از انبوه صداهاي تهي
شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها
شب....
(دريافت - دفتر تولدي ديگر
و در چنين شب تاريك و دمسردي ,عشق تنهاست و نگران گذرگاهي مه آلود سرشار از خاطره هاي مغشوش:
ـ عشق؟
تنهاست و از پنجره اي كوتاه
به بيابان هاي بي مجنون مي نگرد
به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش
(در غروبي ابدي - دفتر تولدي ديگر )
و تو كه در پس آن پنجره نشسته اي و بيهوده درون تاريكي را ميكاوي ، به چه ميانديشي؟ چه چيز اين طور نظرت را به خود جلب كرده؟ غرقه در امواج كدامين دنيايي و كدامين خاطره ها؟
من به آوار ميانديشم
و به تاراج وزش هاي سياه
و به نوري مشكوك
كه شبانگاهان در پنجره ميكاود
و به گوري كوچك، كوچك چون پيكر يك نوزاد
(در غروبي ابدي - دفتر تولدي ديگر)
تاريكي شب در تكاپوست كه از پنجره ات بگذرد و به درون تو راه يابد: شبي كه در آن خورشيد سرد ميشود،بركت از زمين ميرود،خاك مردگان را پس ميزند و از پذيرش آن ها خودداري ميكند، شبي تاريك با سياهي متراكم و طغيان گر كه راه ها را نيز گمراه و نوميد ميسازد و از رفتن باز ميدارد:
شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ
مانند يك تصور مشكوك
پيوسته در تراكم و طغيان بود
و راه ها ادامه ي خود را
در تيرگي رها كردند
(آيه هاي زميني - دفتر تولدي ديگر
اما نبايد نوميد شد. بايد با چراغ اميد تاريكي را برافروخت و دريچه اي بر روشنايي گشود، و چه كسي جز "مهربان ترين يار" مي تواند بخشنده ي چراغ به تاريكي و گشاينده ي دريچه بر روشنايي باشد؟
من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه ي من آمدي اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبختي بنگرم
( هديه - دفتر تولدي ديگر
و آنگاه كه دريچه گشوده ميشود ، چهره اي شگفت پشت آن منتظر تست كه با تو سخن بگويد وبه تو پيام دهد.چهره اي شگفت كه در آن سوي دريچه روان است و باد طرح جاريش را لحظه به لحظه دگرگون و محو ميكند:
و چهره اي شگفت
از آن سوي دريچه به من گفت
"حق با كسيست كه ميبيند "
(ديدار در شب - دفتر تولدي ديگر
و تو از خود ميپرسي:
آيا زمان آن نرسيدست
كه اين دريچه شود باز... باز... باز؟
كه آسمان ببارد؟
(ديدار در شب - دفتر تولدي ديگر
پنجره سرچشمه ي آگاهيست،سرچشمه ي جوشش و فوران آگاهي، آگاهي بر سرزنش هاي تلخ،بر استمدادها و ياري جستن ها:
و از ميان پنجره ميديدم
كه آن دو دست ، آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوي دو دست من
در روشنايي سپيده دمي كاذب
تحليل مي رود
(ديداري در شب - دفتر تولدي ديگر
پنجره سرچشمه ي خودآگاهي نيز هست،دريچه اي ست بر وجدان ملامت گر و نقاد تو.اگر توقف كني،اگر گرفتار سكون و ركود شوي،اگر در جا بزني يا فرو بغلطي،به تو هشدار خواهد داد و نكوهشت خواهد كرد:
و آن بهار، وآن وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت، با دلم ميگفت:
« نگاه كن!
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي.»
(وهم سبز - دفترتولدي ديگر)
ولي اين پنجره اگر چه روزنه اي ست سرد وعبوس،و منتقدي ملامت گر با نگاهي سرزنش بار،دريچه اي به سوي اميد نيز هست ، وروزنه اي به سوي روشنايي ، روزنه اي بر هواي تازه ي همدلي در فضاي در بسته،تنگ و خفقان آور تنهايي:
همه ميدانند
همه ميدانند
كه من و تو از آن روزنه ي سرد و عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
...
سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
(فتح باغ -
دفترتولدي ديگر)
صبح پنجره ها صبح عشق است و دلبستگي. صبحي در گشوده بر آواز گنجشك هاي پرگوي عاشق، صبح تفاهم و همبستگي:
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نميشد
تو از ميان نارون ها ، گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت ميكردي
(من از تو ميمردم - دفتر تولدي ديگر
و با عشق پنجره پر ميشود از آواز قناري هايي:
كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند
(تولدي ديگر - دفتر تولدي ديگر
ذهن پاك پنجره سرشار است از تصور روشنايي، از تصور چراغي كه چونان شعله ي بنفش شفق ميسوزد و فانوس ذهن را با روشنايي خويش برميافروزد:
انگار
آن شعله ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره ها ميسوخت
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
(ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
پنجره ،اما، ديدني بالقوه است ، امكاني ست براي نگريستن، دريافتن و درك كردن. و
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله اي ست
از پنجره ميتوان و بايد در هر لحظه مرگ را ديد كه آرام آرام به سوي ما ميآيد با روشنايي بيهوده اش ، مرگي كه مسدود كننده ي دريچه ها و ويران كننده ي دست هاست، مرگي كه تمام لحظه هاي سعادت را انباشته و بر حضور سرد خويش آگاهانيده است:
چه روشنايي بيهوده اي در آن دريچه ي مسدود سر كشيد
چرا نگاه كردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
كه دست هاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
(ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
پنجره رابطه اي ست زنده و روشن ميان آدمي و پرنده، ميان آدمي و نسيم, كه بر سادگي و صفاي صميمانه ي كودكي گشوده ميشود و چون اين صفا و صميميت به گندناي مسموم دروغ ها و تباهي ها و دورويي ها و فريب كاري هايي كه نام آن را به دروغ زندگي ميگذاريم و جز عفونتي گنديده و مرده چيزي نيست، آلوده ميشود، ميشكند و بسته ميگردد:
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما وپرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست
(بعد از تو - دفتر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
پنجره دروازه ي بينايي ست و دروازه ي شنوايي. راهي ست به قلب زمين،به قلب زندگي، نقبي به اعماق عاطفه ها و گشايشي بر پهنه ي آسمان، آسمان بيكران مهربان كه خانه ي خورشيد است و سرچشمه ي روشنايي:
يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتظار خود به قلب زمين ميرسد
و باز ميشود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار ميكند
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافي ست
(پنجره - دفتر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)
زيرا همه ي زندگي با سراسر لحظات تلخ و شيرينش،با همه ي غم ها و شادي هايش، با همه ي بيم ها و اميد هايش، با فراز و نشيب هايش، با رنج و راحتش ،و با كام ها و ناكامي هايش،پنجره اي ست در اتاق جان تو، گشوده بر جهان،پنجره اي كه از آن صداي جهان را مي شنوي و آواي جهان در قلبت پژواك مي يابد، پنجره اي كه تنها پل پيوند ميان تست و روشنايي، پنجره اي كه بر جهان مي گشايي و از آن فروغ جانت در آيينه ي جهان بازتاب مي يابد و روشنايي آفتاب بر تو ميتابد، پنجره اي كه پناهگاه تست :
حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
(پنجره – دفتر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
Monica
10-17-2006, 04:32 PM
وداع
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
Monica
10-17-2006, 05:25 PM
http://rebeca.persiangig.com/f8.jpg http://rebeca.persiangig.com/f10.JPG http://rebeca.persiangig.com/f7.JPG
Monica
10-17-2006, 05:30 PM
اي ستاره ها
اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته ايد
آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟
یه شعر لبریز از احساسه زنانگی hTtp://i3.tinypic.com/23t06dg.gif
Monica
10-20-2006, 12:48 PM
شعله رميده
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت و تنهاي
اي رهروان خسته چه مي جوييد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده مي دويد به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمي
كاو را بخوابگاه گنه خواند
بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله هاي شوق بيآميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد
بايد شراب بوسه بياشامد
ازساغر لبان فريباي
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبايي
اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهده مي خندي
آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده
شايد دمي ز فتنه بيارامي
مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نكني پرواز
اي مرغ دل كه خسته و بي تابي
دمساز باش با غم او ‚ دمساز
Monica
10-20-2006, 12:53 PM
رميده
نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها
Monica
10-20-2006, 01:03 PM
نگاهي به تولدي ديگر فروغ فرخزاد
• فروغ در تولدي ديگر يک تابلو نقاشي ميخ شده به ديوار است که با شجاعتي دوست داشتني ساز برون رفت از ميخ و ديوار را ساز مي کند. تولدي ديگر پاسخي است به واقعيت چارچوب و تلاشي است از سوي محدود براي پا گذاشتن به خارج از محدوده.
رضا شهرستانی
مقدمه
بدون شک ما در تولدي ديگر، با تولد سر و کار داريم. اما تولد چيست؟ آيا تولد چارچوب است، وهم است، اميد است و يا تولد نظم و يک پرانتز در بي نظمي است. چشم ما جهان است و جهان وهمي است که اسارت چشم ما آن را به عنوان يک جهان غير قابل ترديد و ملموس به ما تحميل مي کند. شايد جهان وهمي است که تنها در اسارت چشم ما مي تواند پائيز باشد يا بهار، استکان چاي روي ميز باشد با گربه اي که در کنار گرماي شوفاژ پناه گرفته است. بدون در نظر گرفتن تعريف ما از تولد و بدون در نظر گرفتن چارچوب شايد بتوان ادعا کرد که تولد تنها در درون چهارچوب يا اسارت است که مي تواند اتفاق بيفتد.
اگر ما تولد را وهم بودني که چارچوب به ما تحميل مي کند بدانيم در قدم بعدي و شايد همزمان با وهم ديگري به نام رهايي روبرو خواهيم بود. اسارت مي تواند تنها با تکيه به رهايي به تعريف و درک اسارت نزديک شود. رهايي در بهترين حالتها تعريف اسارت است. رهايي چارچوب است که در دهان چارچوب نفس مي کشد با اين وجود ادعا مي کند که اسارت نيست. اسارت تابلو نقاشي ميخ شده به ديوار، اسارت ميخ شده به مکان و زمان است و رهايي، ميل يا آرزوي تابلو براي کنده شدن از ديوار. من فکر مي کنم رهايي بيش از هر چيزي به اسارت نزديکتر است، رهايي به جز اسارت نمي تواند. رهايي وهمي است که در چارچوب اسارت نفس مي کشد، تغذيه مي کند، به پياده روي مي رود، زاد و ولد مي کند و درنهايت در زير بار اسارت به خاک سپرده مي شود با اين وجود ادعا مي کند که اسارت نيست.
واژه ي تولد چه درآستانه ي سرک کشيدن از دهانه ي بام رسيده ي يک رحم و چه در حوزه ي زبان و هنر آلوده به وهمي تب دار است. تولد، وهمي است که نوستالژي وهمي ديگر، رهايي را با دو پاي درشت و چهارزانو مي نشاند جلو روي اسير. حس قفس، لمس واقعيتي زيبا در درون وهمي خانمانسوز است. قفس يک ضرورت است و حس قفس بدون قفس نمي تواند اتفاق بيفتد.
فروغ در تولدي ديگر، فروغ است و همزمان فروغ نيست. فروغ در تولدي ديگر دست به گريبان پارادوکس فروغ است. فروغ، آيه ي تاريکيست و همزمان فروغي است که رو به سوي درخت آب آينه چشم دارد. فروغ در تولدي ديگر چارچوبي است که به درک اسارت نزديک مي شود. فروغ در تولدي ديگر يک تابلو نقاشي ميخ شده به ديوار است که با شجاعتي دوست داشتني ساز برون رفت از ميخ و ديوار را ساز مي کند. تولدي ديگر پاسخي است به واقعيت چارچوب و تلاشي است از سوي محدود براي پا گذاشتن به خارج از محدوده .
تولد، در تولدي ديگر، وهمي است که وهم فروغ را بردوش گرفته به سوي وهمي ديگر کوچ مي کند. تولدي ديگر، لب گرفتن از خود است براي درک بهتر و به زير زبان آوردن خود. " من " در درون اين وهم به دنبال تعريفي ديگر از قفس، چارچوب ، و بوم ميخ شده اي به نام "من"است. فروغ در مقطع رودررويي با تولدي ديگر به بلوغ فکري لازم رسيده است که در قدم اول از خود "من" لب بگيرد و در قدم دوم و براي رسيدن تعريفي متفاوت از فروغ با فروغ همخوابه شود. بدون شک فروغ در تولدي ديگر حوصله و توان کافي براي باردار شدن را داراست . او در تولدي ديگر يک فروغ آبستن است. فروغ در تولدي ديگر فروغ را بو مي کند، لمس مي کند ،فروغ را روي زانو مي نشاند و موهاش فروغ را با دقت و وسواس تمام و تا سر حد وسواس شانه مي زند، در مقابل آينه چشم ها را تا آستانه ي درشت سرمه مي کشد. فروغ در تولدي ديگر بام رسيده ي يک رحم با ظرفيت هاي بالاي زايش است. فروغ تولدي ديگر، بازيگوش، مغرور، و به شدت دوست داشتني است. در تولدي ديگر فروغ شاهد حضور پررنگ و پهلوانانه تفکر است. تفکر در تولدي ديگر تلاشي است براي تعريف دوباره اي از "من "، براي تعريف دوباره اي از " آيه تاريک". اين تلاش براي بالا رفتن از ديوار طلسم غليظ خارج از اسارت، مثل تب صميمي و به شدت دوست داشتني است.
به نظر من تم اصلي تولدي ديگر ، تولد است. نطفه ي تولدي ديگر، در درون يک دايره بسته مي شود، تولد ي ديگر در درون همان دايره و در هفت بخش به ظاهر متفاوت و با تکيه به انسجام ذهني قابل توجهي، به جز بخش پاياني، شکل مي گيرد، رشد مي کند و در نهايت در نقطه اي ديگر از همان دايره و رو به خودي که خود نيست ، چشم باز مي کند. تولدي ديگر، نگاه فروغ است به خود در فاصله ي يک چشم برهم زدن. فروغ در فاصله اين چشم بهم زدن با دو فروغ متفاوت دست به گريبان است، او با فروغي روبروست که فروغ نيست.
شايد تولدي ديگر فضاي بيشتر، يا شکل و شمايل ديگري را براي نگاه به خود طلب کند. اما نگاه من به تولدي ديگر نگاهي است گذرا و شايد از روي تفنن و صرفا براي ايجاد فضايي است براي کنجکاوي هاي ذهن خودم. مانع اصلي در اين پياده روي، خود فروغ است که با حضور پررنگ خود ، رسيدن به نزديکيهاي يک نگاه بي طرفانه و چند بعدي به تولدي ديگر را شايد براي من به يک غير ممکن تبديل کرده باشد.
بخش اول
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
در اين بخش "من" سه بار و " ترا " سه بار تکرار مي شود. "من اول" همه هستي من آيه تاريکيست که" تراي اول" را به بردن به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي، نويد مي دهد. روي صحبت همه ي هستي" من"، رو به" ترا" دارد. اين" من" مي گويد که همه هستي او آيه تاريکيست. با اين وجود به"ترا" نويد مي دهد که " ترا" در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد"
در اين بخش" من" رو به " تو" اعلام ميکند؛ " من در اين آيه ترا آه :کشيدم آه و من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم." شناسايي "من" شايد کار آساني باشد. شايد شکي نباشد که " من " ، شاعر و فروغ است. در مورد" ترا" کار به اين آساني نيست. واژه ي تو مي تواند حامل يک صميميت و نزديکي بين دو نفر باشد. شايد شکي نباشد که" من" تولدي ديگر به " تو " احساس نزديکي مي کند، من با تو غريبه نيست و به او علاقه دارد و او را مي شناسد. براي شناسايي " ترا" شايد طرح اين سوال ضروري به نظر برسد که آيا" توي" تولدي ديگر يک مرد است يا زن؟ در ادامه به اين پرسش خواهم رسيد، ولي آنچه که مسلم است اين است که " تو" در تولدي ديگر هم نسل فروغ است. و شايد سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي يک بار اروتيک هم داشته باشد. به عبارتي ديگر" تو" در تولدي ديگر نمي تواند مثلا پدر يا مادر، عمه يا عموي فروغ باشد. و اما در مورد جنسيت اين" تو".
تصوير ما از فروغ اتوماتيک وار به ما تحميل مي کند که بايد منطقا " توي" تولدي ديگر يک مرد باشد. مثلا يک معشوق. من و تو بسيار به هم نزديک و دست در دست هم حرکت مي کنند و ايندو " تو" و "من" در تولدي ديگر نه تنها سه بار تکرار مي شوند که ايندو در ظرف زماني واحدي هم نفس مي کشند. با اين وجود من فکر مي کنم "تو " در تولدي ديگر يک معشوق يا مرد نيست چرا که تم شعر تولد ي ديگر عاشقانه نيست. يک فرق اساسي ديگر که بين "من" و" تو" جلب توجه مي کند اين است که اين "من" است که اکتيو يا فعال است و "تو" در طول تولدي ديگر پاسيو و خاموش مي ماند. اين اکتيو بودن يک بعدي نيست. در تولدي ديگر نه تنها "من" سخن مي گويد بلکه او مفعول هم هست. يک تفاوت ديگر اينکه ظاهرا وجود "تو" به" من" وابسته است."تو" توسط "من" و در يک آيه آه کشيده مي شود . منظور از آيه همان "من" است که سعي در دميدن " آه " به "تو" را دارد. منظور از آه ، دم، نفس يا زندگي است که "من"، در يک آيه، که تاريک است او را آه مي کشد. بنابر آنچه گفته شد تو و من در تولدي ديگر يک فرد و در عين حال يک فرد نيستند. "من" در تولدي ديگر، فروع تعريف شده در چارچوب زمان و مکان، "من"، و" تو" در تولدي ديگر تصويري است سورئاليستي و کوششي است عقلاني براي رسيدن به تعريفي متفاوت از و دوباره اي از "من" که با اصرار تمام سعي در دميدن" آه "( نفس، زندگي) به "تو "را دارد.
به عبارت ديگر"من" در تولدي ديگر اسير و "تو" انتظار تولد خارج از اسارت است. تولدي که مجبور است در داخل و چارچوب اسارت نفس بکشد. تولدي ديگر تصويري روشن از "من" دارد. او را يک آيه تاريک تعريف مي کند. اين" من" از يک طرف آيه است، معجزه است با بار مثبت و از طرف ديگر تاريکست( آيه تاريک، مفهوم طلسم را در ذهن تداعي مي کند)." من" اسير در درون اين معحزه و براي فرار از آيه تاريک، رو به سوي "تو " مي کند.
تولدي ديگر، هيچ شکي در مورد هويت" من" ندارد، " همه هستي من آيه تاريکيست". تولدي ديگر "من" را در عين حال که يک معجزه مي داند ، اعلام مي کند که " من" آيه تاريکي است. "من" در تولدي ديگر ، براي فرار از" من" تکرار کنان به خود وعده مي دهد که چشم اندازهاي تازه اي را پيش روي آيه تاريک "من" باز خواهد کرد. در واقع ادامه حيات "من"، وابسته به وجود اين چشم انداز است و در اين معني "من" هم به نوعي وابسته به" تو" است." من" بدون " تو"نمي تواند فضاي لازم را براي نفس کشيدن پيدا کند.
بخش اول تولدي دگير موتور حرکت است. در اين بخش" من" رو به سوي خود وعده شکفتن و رستن هاي ابدي مي دهد،" من" وعده مي دهد که " تو " را به درخت و آب و آتش پيوند زدم.
تلاش براي کشيدن" آه" ، تلاش براي پيدا کردن درخت و آب و آتش، در بخش دوم تولد ي ديگر اتفاق مي افتد. بخش دوم آماده کردن بستر و رحمي مناسب براي رشد و به واقعيت رسيدن " تو" است. تلاشي است براي دميدن آه به تويي که مي تواند در چارچوب" من" نفس بکشد، تويي که" من" نيست.
بخش دوم
زندگي شايد
زندگي يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
در اين بخش" من"، يک من کنجکاو، يک من اميدوار است.( شايد فضاي ذهني " من " در اين بخش شباهت زيادي داشته باشد به آدمي که در رودخانه اي و با چشماني باز و براق و با صبر و حوصله غربال به دست گرفته و مشغول غربال کردن شنها است بااين اميد که بالخره دير يا زود چشمش به برق طلا آشنا خواهد شد.) تولدي ديگر، بدون داشتن انتظارات از پيش تعيين شده و در جاهاي غير منتظره سعي مي کند چشم باز کند. چشمان اين بخش از تولدي ديگر چشماني کودکي است که به دنبال شکلات خوشمزه کاسه شکلات را زير رو مي کند، يک شکلات در دهان مي گيرد به اميد آنکه خوشمزه بتواند در دهان او جان بگيرد تا در لحظه ي ديگر شکلات را نيمخور از دهان گرفته و به دنبال مزه برتر به شکلاتي ديگر پناه ببرد. در اين بخش تلاش براي تولدي ديگر، به پنج "شايد" پناه مي برد.
با "شايد" اول به خيابان مي رود و براي دست يابي به درخت آّب و آتش، به زنبيل زني آويزان مي شود که هر روز از يک خيابان دراز مي گذرد. با تکيه به شايددوم ريسمان مردي مي شود که مردي خود را از از شاخه مي آوزيد و در شايد سوم طفلي مي شود که از مدرسه برمي گردد. سوار بر" شايد" چهارم سيگار افروخته اي مي شود در فاصله رخوتناک دو هم آغوشي و عبور گيج يک رهگذر و در" شايد" آخر نگاهش يک لحظه ي مسدود مي شود که در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد. در اينجا جستجو به پايان مي رسد و تولدي ديگر "در اتاقي که به اندازه يک تنهائيست" به زوال گل ها در گلدان مي رسد. در اينجا گل همان "تو" تصويري از آنچه بايد باشد يا مي تواند، يا مي توانسته باشد، و گلدان ظرف است، "من" است، چارچوب است، که تو را در خود دفن دارد. زوال زيباي گلها در گلدان، حضور پر رنگ مرگ را در ذهن تداعي مي کند.
"شايدها" نه تنها "من" را به "تو" ، نه تنها" من" را به درخت و آب و آتش پيوند نمي زند که محصول اين همخوابگي و تلاش تولد در درون اسارت حضور پررنگتر از هميشه ي قفس و مطرح شدن مرگ به عنوان تنها راه نجات است. اين اتفاق در بخش سوم اتفاق مي افتد
بخش سوم
در اين بخش، تولدي ديگر کفش ها را از پا در آورده ، چشم ها را بسته و از خيابان برگشته و با چشماني خسته "تو " را به خاک سپرده و حالا تنها جنازه" من" را بر دوش کشيده و براي درک اين ترادژي به مفهوم "سهم" پناه مي برد. واژه ي سهم در اين فضا نزديک به مفهوم تقدير يا سرنوشت است. واژه ي سهم يک اجبار را در توي پرانتز و با خود يدک مي کشد. بنابراين به نظر مي رسد که" من" در اين بخش پرچم سفيد را در مقابل تقدير، چارچوب، آيه تاريک، طلسم؟ بالا برده و تنها براي درک اين تراژدي و با تکيه به شجاعت و غروري با شکوه به پيشواز واقعيت مي رود.
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
در اين بخش پنج بار کلمه "سهم" آورده مي شود. يک بار کافي نيست براي درک بار اين سهم. تنها با تکرارو نگاه پنج باره به سهم است که صدا مي تواند آنرا تا حدودي درک کند. براي درک درد واگويه کردن درد يک ضرورت است. اين تعريف با بند اول" همه هستي من" هماهنگي دارد. شايد اين بخش به نحوي ترجمه يا باز کردن مفهوم" آيه تاريک" بخش اول تولدي ديگر هم باشد. آيه تاريک بخش اول در اين بخش آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد.
بخش چهارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
در اين بخش" مي دانم" سه بار تکرار مي شود. دستهايم را در باغچه مي کارم سبز خواهم شد. دستها در اينجا به عنوان نماد يا ابزاري کارآ که مي توانددر مقابل سرنوشت، سرنوشت خودش را رقم بزنند تصويري نمادين از "تو " است که حالا بايد به خاک سپرده شوند. اين خاک سپاري، خاک سپاري اميد به بيرون رفتن از" من" و پا گذاشتن به" تو" هم هست. دستها به عنوان نماد " تو "در باغجه دفن مي شوند ولي "من" براي نباختن روحيه مجبور است بعد از دفن کردن دستها " تو" در باغچه سه بار رو به خود بگويد سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم. ولي در فضايي که اين مي دانم ها تکرار شده ، تاکيدي است بر روي سبز نشدن. در اين لحظه تولدي ديگر در استانه سقوط قرار گرفته و در حالي که در پرتگاهي ايستاده و زمين زير پا را مي بيند رو به خود تکرار کنان مي گويد؛ بپر، جايي براي نگراني نيست. تکرار "مي دانم" بعد از سبز خواهم شد مشخصا اين معني را مي رساند که سبز نخواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم.
در بخش پنجم تولدي ديگر، " آيه تاريک" با تکيه به يک غرور دوست داشتني، گوشواري به دو گشش مي آويزد ،مثل يک محکوم به اعدام که در شب اعدام حمام مي گيرد با دقت تمام مسواک مي زند و موها را شانه مي زند و بعد به پاي چوبه دار مي رود، فروغ در اين بخش خود را براي خداخافظي گفتن با "تو" آماده مي کند.
بخش پنجم
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
اين بخش با گوشواري به دو گوشم مي آوزيم شروع مي شود. گشواري به دو گوشم مي آويزم، نشان مهماني رفتن است. تولدي ديگر در اين مقطع مثل يک سرباز اسير در سنگر خط مقدم است. در آستانه ي تسليمي سيگاري را دود مي کند و بعد عکسي را از جيب در مي آورد و به ياد مي آورد زمين را و کوچه اي را که؛ پسراني که به من عاشق بودند هنوز، با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر، به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد.
بر باد رفتن اين تصوير در ذهن فروغ است که اتفاق مي افتد. دخترک معصوم براي هميشه از ذهن فروغ پاک شده است تصوير تبسم هاي دخترک معصوم، تصوير فروغ از خودي است اميدوار به تولدي ديگر، که ديگر وجود خارجي ندارد. اين تصوير حالا مثل يک عکس قديمي مي تواند در اين لحظه تسليم دوست داشتني و مايه دلگرمي فروغ باشد.
بخش ششم.
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
گره گشايي در تولد ي ديگر در اين بخش صورت مي گيرد. از بند اول همه هستي من آيه تاريکسيت تا به اينجاي شعر يک سفر اتفاق افتاده است و محصول آن يک حجمي است از تصوير آگاه که ز مهماني يک آينه بر مي گردد. سفر در تولدي ديگر در اين آينه اتفاق مي افتد. و بعد از آن يک نفر مي ميرد که به نظر من "تو" چيزي که اسير نيست، در ذهن" من" است. و کسي مي ماند که به جز" من" اسير در وهم، چارچوب و آيه تاريک نيست که بعد از گذر از يک خيابان دراز و ريسماني آويزان از شاخ درخت و يک سيگار افروخته در فاصله رخوتناک دو هم آغوشي و عبور از يک رهگذر گيج ، در نهايت به آيه تاريک مي رسد. تولدي ديگر مثل يک هوا خوري است براي آيه تاريک، يک هواخوري که منجر و شناخت ودرک واقعيت سلول و وهم زود گذر هواخوري است.
و در نهايب بخش پاياني تولدي ديگر
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
اين بخش با هيج صيادي در حوض حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد، شروع مي شود. ديگر صحبت از وعده و وعيد، ديگر خبري از شايدها نيست. جايي براي دلداري و اميد باقي نيست. "من" تولدي ديگر با صيادي روبرو است که در حوض حقير "من" مرواديدي "تو" صيد نکرده است.
تولدي ديگر ما را به مهماني خود سقوط دعوت نمي کند و تنها رو به خود مي گويد که او پري کوچک و غمگيني را مي شناسد که در اقيانوسي مسکن دارد. من فکر مي کنم منظور فروع از اقيانوس، زبان و يا شعر است که دلش را در يک ني لبک چوبين شعر؟ مي نوازد
ما در اين بخش شاهد گسست ذهنيت فروغ در تولدي ديگر هستيم . به نظر من تولدي ديگر با، هيج صيادي در جوي حقير که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد به پايان مي رسد. و بخش پاياني شعر اضافي به نظر مي رسد.
رضا شهرستاني 20060325
تولدي ديگر
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
Monica
10-20-2006, 01:31 PM
http://rebeca.persiangig.com/f9.JPG http://rebeca.persiangig.com/f11.JPG
http://rebeca.persiangig.com/f14.JPG http://rebeca.persiangig.com/f19.GIF http://rebeca.persiangig.com/f17.JPG
Monica
10-20-2006, 01:42 PM
خاطرات
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت
Monica
10-22-2006, 07:08 PM
رويا
باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
Monica
10-22-2006, 08:48 PM
هر جايي
از پيش من برو كه دل آزارم
ناپايدار و سست و گنه كارم
در كنج سينه يك دل ديوانه
در كنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاك و دامن من ناپاك
من شاهدم به خلوت بيگناه
تو از شراب بوسه من مستي
من سرخوش از شرابم و پيمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقيم به محفل سرمستان
تا كي ز درد عشق سخن گويي
گر بوسه خواهي از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بي خبر به لجن زاري
باران رحمتي است كه مي بارد
بر سنگلاخ قلب گنهكاري
من ظلمت و تباهي جاويدم
تو آفتاب روشن اميدي
بر جانم اي فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان كه تو تابيدي
دير آمدم و دامنم از كف رفت
دير آمدي و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامي
افسردم و چو شمع تبه گشتم
Monica
10-22-2006, 08:55 PM
اسير
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمالن صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
Monica
10-22-2006, 10:09 PM
زندگی مشترک
نامه ي شماره 4
پنجشنبه 20 تير
پرويز عزيزم اميدوارم حالت خوب باشد نزديك يك هفته است كه من آمده ام و هنوز نامه ي تو نرسيده است . نمي دانم چرا برايم نامه ننوشته اي در هرصورت خواهشم از تو اين است كه زودتر نامه بنويسي چون مندر اينجا به شدت احساس تنهايي مي كنم و تنها نامه هاي توست كه مي تواند مرا تسكين دهد از حال من و كامي بخواهي بد نيستيم كامي كه از صبح تا شب با شيطنت و مسخرگي همه را مشغول مي كند و من هم توي اتاق بالا يا براي خودم كتاب مي خوانم يا چيز مي نويسم و يا اين كه سري به مامان مي زنم از روز اول برج قرار شده خودم غذاي خودم را بپزم و بعد از آن با اين ترتيب گمان مي كنم كه من هم مشغوليتي پيدا كنم
پرويز جانم نمي دانم تو آنجا چه مي كني و ما مثل اين است كه من و تو وقتي از هم دور مي شويم هيچ كدام تكليف خودمان را نمي دانيم و در عوض در كنار هم هستيم وضع روشن تري داريم.
راجع به كتابم بايد بگويم كه الان نسخه ي كامل با پشت جلد و عكس و مقدمه جلوي مناست يعني از طرف بنگاه فرستاده اند كار كتاب تمام شده وتوي همين هفته به طور مسلم منتشر مي شود مقدمه اي كه شفا برايم نوشته بسيار جالب و خواندني شده و بنگاه امير كبير از حالا خوش را براي چاپ دوم كتاب آماده كرده و معتقد است كه كتابم خوب به فروش خواهد رفت من خيلي خوشحال هستم آنقدر كه نمي توانم براي تو ننويسم شايد خوشبختي من تنها در همين باشد وقتي مي بينم كه مي توانم منشأ اثري باشم و وجود عاطل و باطلي ندارم وقتي حس مي كنم كه در زندگي به چيزي دلبستگي و علاقه ي شديد دارم آن وقت از زندگي كردن راضي مي شوم
پرويز نمي توانم ميزان خوشحاليم را براي تو بنويسم اين يكي از آرزوهاي بزرگ من بود و مسلما بعد از اين سعي خواهم كرد كه آثار زيباتري به وجود بياورم از وقتي كه از پيش تو آمده ام دو قطعه شعر ساخته ام كه وقتي آمدي برايت مي خوانم يك قطعه را فرستادم براي مجله ي سپيد و سياه ( با پست ) كه در شماره مخصوصش بگذارد يكي را هم هنوز فكري برايش نكرده ام
پرويزم حال خانم و پدرت و خسرو و دخي خوب است و با من در نهايت مهرباني رفتار مي كنند آرزويم اين است كه تو زودتر بيايي چون تو را دوست دارم و زندگي دور از تو برايم ثمري ندارد هر چندخودم را با كتاب و قلم سرگرم مي كنم ولي جاي تو را هيچ يك از اينها پر نمي كند فردا صبح مي روم پيش مامان و مي خواهم با كلور بنشينم و خياطي كنم من پيراهني را كه خريده ام هنوز ندوخته ام
پرويز زودتر بيا وفراموش نكن كه همچنان دوستت دارم و به من اطمينان داشته باش و مطمئن باش كه اين بار بر خلاف ميل تو رفتار نخواهم كرد .
منتظر نامه ي تو
تو را مي بوسم
فروغ
Monica
10-22-2006, 10:18 PM
به جرأت ميتوان گفت شعر فروغ چه در مضمون و چه در فرم از ديگر شاعران همعصر خود چون
شاملو، اخوان و سهراب به جهان جديد نزديكتر است. اين موضوع از چند جهت قابل طرح است.
1- همه ميگويند و براي همه پذيرفته شده است كه زبان شعري فروغ زبان محاوره است. نتيجه بهكارگيري اين زبان ارتباط گسترده با اقشار، گروهها و طبقات مختلف جامعه است. در دنياي جديد با آنكه همة حوزهها از جمله ادبيات و شعر بسيار تخصصي و حرفهاي ميشوند اما اثر و عملي مقبول و مطلوب است كه بتواند با طيفهاي متنوع و گسترده ارتباط بگيرد. اگر در دنياي گذشته همة علوم و فنون در اختيار عدهاي محدود بود و افرادي معدود نيز با آن ارتباط داشته و از بهره ميبردند، دنياي جديد با برهمزدن اين معادله دستاوردهاي علمي، فرهنگي و ادبي را به تمامي اعضاي جامعه عرضه كرد. اگر روزگاري شعر در ميان نخبگان ميچرخيد، جهان جديد اصل را بر اين قرارداد كه شعر را به ميان اقشار و گروههاي مختلف ببرد. بيترديد شاعري ميتوانست در اين زمينه موفقتر باشد كه زبان شعرياش زبان گروههاي مختلف باشد. زبان محاوره فروغ چنين امكاني را به شعر او بخشيد كه بتواند اقشار گوناگوني را مخاطب خود قرار دهد. درواقع زبان شعري فروغ شعر را از دست نخبگان بيرون كشيده و وارد جامعه كرد. اين زبان نه مختص به مخاطبان روشنفكر است، نه مبارزان سياسي، نه متفكران و نه شاعران حرفهاي. در عينحال اين گروهها نيز خوانندة شعر او ميشوند. اين زبان را همانقدر كه جوانان ميپسندند، نخبگان هم دوست دارند. در مقابل زبان محاوره فروغ، زبان فخيم شاملو و كموبيش اخوان قرار دارد. اين زبان، زبان مردم نبوده و طبيعي است كه اختصاص به گروههاي خاص داشته باشد. به همين جهت اين نوع زبان از آنچه دنياي مدرن ميطلبد دور ميافتد. زبان فخيم، زبانِ نخبگي است، موضوعي كه بيشتر متعلق به جهان سنتي است تا جهان جديد. طبيعي است خوانندگان اين شعر نيز صرفاً نخبگان (روشنفكران، تحصيلكردگان و...) باشند.
2- در ادامه نكتة اول بايد گفت كه زبان محاوره باعث ميشود خوانندة خود را در كنار شاعر و شعر او ببيند. متقابلاً زبان فخيم زبان سلطه است، زباني است كه در ذات خود به دنبال سيطره است. شعر فروغ با خواننده، يكي ميشود اما شعري با زبان سنگين شاملو خود را نسبت به خواننده در بالادست قرار ميدهد. اين زبان، نگاه از بالاست، موضوعي كه مدرنيسم در روابط ميان متن و خوانندة حاضر به پذيرش آن نيست. جهان امروز بر آن است تا مخاطب خود را زير سلطه زبان شعري يك شاعر نبيند و به عبارتي اين جهان به همسطحي و تعامل ميان زبان متن و خواننده قايل است.
3- در زبان شعر فروغ عنصر مهم ديگري نيز وجود دارد كه او را هرچه بيشتر به عصر جديد نزديك ميسازد: واژگان. بخش مهمي از واژههايي كه در زبان شعر فروغ به چشم ميخورد برگرفته از اشيايي است زادة دنياي جديد و البته دنياي جديد دهههاي 30 و 40 شمسي. راديو، شناسنامه، مقوا، ليوان، روزنامه، ايستگاه، فسفر و... واژههايي هستند كه فروغ از آنها بهره برده است. وجود اين واژهها همراه با زباني محاوره (كه لازم و ملزوم هم هستند) باعث ميشود زبان و به عبارتي شعر به غايت مدرن و جديد باشد. چنين واژگاني را مقايسه كنيد با واژگاني چون كدامين، دريغا، ابلهامردا، پاتابه، پيسوز، جلپاره، خنازير، سلاطونيان، خنجر و... كه شاملو به كار برده و جايي در زبان امروز ندارند. طبيعي است زباني فخيم كه مملو از چنين واژگاني است نميتواند زباني باشد كه جهان جديد آن را ميطلبد.
4- مفهوم شعر فروغ نيز بسيار مدرن است. شعر او شعر عصيان و بحران است و درست به همين دليل است كه در شعر او قطعيت وجود نداشته و با نسبيتها مواجهيم. او بر آنچه او را ميآزارد عاصي ميشود. اما به عقيده يا باوري يقين پيدا نكرده و از آن مطلق خوب نميسازد. او شاعر بحران انسان امروز است، بحران هويتي كه زاييدة دنياي جديد است و با قطعيت و مطلقانگاري هيچ سنخيتي ندارد. فروغ با جهاني كه در آن زندگي ميكند و مانع رهايي او ميشود سر ستيز دارد. اين جهان گاه در سنتها گاه در روشنفكران گاه در جامعه و گاه مردمي كه با آنها زندگي ميكند خود را نشان ميدهد. او اسطوره اي ندارد كه به آن متوسل شده و آن را بستايد. بنابراين چيزي در هستي او وجود ندارد كه بتواند براي او يقين و قطعيت به همراه آورد. اين امر خود از نشانههاي اصلي جهان جديد است. با چنين نگاهي به جهان، شعر فروغ شعر چندصدايي است شعري است كه ايدئولوژي و انديشههاي قطعي را به كنار گذاشته و در خود تنوع صداها را جاي داده است. از همين دريچه ميتوان شعر فروغ را شعر دموكراتيك ناميد. شعري كه مدام درحال نقد و عصيان است و صد البته اين نقد و عصيان از شكل و ماهيت ايدئولوژيك به دور است چراكه در فلسفه فروغ جايي براي «بايد» و «نبايد» وجود ندارد. اين شعر خالي از حكمهاي كلي و ابدي است و همين امر شعر او را شعر دموكراتيك ميكند. اما شعر شاملو و اخوان اينگونه نيست. شعر شاملو شعر اسطورههاست، شعر ايدئولوژي است، شعر «شير آهنكوه» مرداني است كه به آرمانهاي بزرگ، كامل و قطعي يقين دارند و مطلق خوبيها در اختيار آنهاست. براي همين است كه اين شاعر (شاملو) به شاعراني چون سهراب و فروغ ايراد ميگيرد كه در زمانهاي كه خون از همه جا جاري است آنها از گل و بلبل ميگويند. در شعر شاملو خير و شر و نمادهاي آنها جاي ويژهاي دارند و به همين جهت شعر او در اكثر موارد به ايدئولوژي تبديل ميشود. در شعر شاملو، ايدئولوژي حاكم است و گرچه ايدئولوژي از پديدههاي مدرن است اما نسبت به آن با سنت و اقتدارگرايي نيز بسيار محكم و سخت است. البته نبايد فراموش كرد كه شاملو شعرهاي عاشقانه هم سروده است اما شاملو به واسطة شعرهاي ايدئولوژيك است كه مطرح ميشود نه شعرهاي عاشقانه.
5- شعر چندصدايي و چندبعدي فروغ و متقابلاً شعر اسطورهاي و ايدئولوژيك شاملو نتايج خاص خود را به دنبال دارند. از آنجا كه شعر فروغ همسو با ارزشها و انديشههاي جهان جديد است از ماندگاري بيشتري برخوردار ميشود اما شعر ايدئولوژيك شعري است كه در يك دوره و عصر محدود خود را نشان داده و پس از آن رو به افول ميرود. جامعه تا زماني كه نياز به ايدئولوژي دارد به شعر ايدئولوژيك رو ميآورد و زماني كه جامعه وارد مرحلة ديگري شد اين نوع شعر نيز كاركرد خود را از دست ميدهد. عدم تمايل به شعر شاملو در دهة شصت و هفتاد شمسي از همينجا نشأت ميگيرد. جامعه منفعل علاقهاي به ايدئولوژي ندارد و به همين دليل است كه شعر ايدئولوژيك (هرچند كه شاعر آن نيز زنده باشد و شعر بسرايد) راهي به جامعه باز نميكند. اما در همين دوران شعر فروغ، كه در آن، انسان، فارغ از دغدغههاي ايدئولوژيك مطرح بوده و بحران او صرفاً بحران سياسي نيست خواننده خود را دارد، گرچه شاعرش سالها پيش از دنيا رفته باشد. درواقع شعر فروغ، شعر انسان دنياي جديد است و اين انسان ويژگيهايي دارد كه مخصوص به دوره و شرايط خاصي نيست. بحران چنين انساني بحران انسان شكستخورده از ايدئولوژيها نيست، بلكه بحراني است در ذات انسان جامعة جديد.
Monica
10-22-2006, 10:59 PM
آرامگاه فروغ
گورستان ظهيرالدوله تهران
http://rebeca.persiangig.com/image/maghbare1.jpg http://rebeca.persiangig.com/image/maghbare2.jpg
http://rebeca.persiangig.com/image/f18.JPG
Monica
10-23-2006, 03:45 PM
ناآشنا
باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا كس به آوازش نخواند
Monica
10-23-2006, 03:48 PM
حسرت
از من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ايي كه ز عشق خواندي
به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
Monica
10-23-2006, 04:02 PM
◊ اولین تپش های عاشقانه قلبم
◊ نامه های فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور
◊ به کوشش کامیار شاپور و عمران صلاحی
◊ انتشارات مروارید؛ تهران 1382
نامه های فروغ فرخزاد به همسرش که خود روزی در باره گم شدن یکی از آنها نوشته بود: «خوب نیست که به دست دیگران بیفتد» در فاصله یک ماه به چاپ دوم رسید تا هزاران نفر آنها را بخوانند.
عمران صلاحی طنزپرداز است و با همین طنز پیش گفتار و توضیح نوشته و تقویم زندگی این خانواده را زیر عنوان «محض اطلاع» آورده است. نمی توان گفت شکلی که وی برای ارائه این نامه ها برگزیده بهترین است، ولی این هم برای خودش شکلی است. طرح روی جلد که از هنرمند ارزنده فرشید مثقالی است، البته جزو بهترین هاست.
کتاب شامل نامه های سه دوره: پیش از ازدواج، زندگی مشترک و پس از جدایی است. چند شعر که پرویز شاپور آنها را با این نامه ها نگاه داشته بود و چند عکس و کلیشه چند نامه و پاکت و کارت پستال نیز در کتاب آمده است.
این نامه ها یک دوره چهار ساله را در بر می گیرند که طی آن فروغ فرخزاد و پرویز شاپور ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و طلاق می گیرند. به هنگام ازدواج فروغ 17 سال و همسرش 28 سال داشت. فروغ فرخزاد در 32 سالگی (25 بهمن 1345) و پرویز شاپور در 76 سالگی (15 مرداد 1378) در گذشتند. فرزند آنان کامیار شاپور هم اکنون 52 سال دارد. عمران صلاحی هم محله ای آنان و بیش از سی سال با پرویز شاپور دوست بود. شاید به همین دلیل وی در پیش گفتار تلاش می کند چون یک دوست از تلخی جدلهای پیدا و پنهان در نامه ها بکاهد. لیکن خود نامه ها با اینکه جز سه یادداشت کوتاه از پرویز شاپور در میان آنان نیست، توقعات مردی را نشان می دهد که برجسته ترین شاعر زن معاصر ایران را در تناقضی دردناک بین واقعیت و آرزو گرفتار ساخته بود. این حقیقتی است که در نامه های فروغ موج می زند. فروغ با اینکه به همه خواستهای همسرش تن می دهد و با اینکه همواره در حال اثبات عشق و «پاکی» و «نجابت» خود است، سرانجام به تنگ به تنگ می آید و پس از سه سال زندگی مشترک، بین «پرویز» که او را محدود می کرد و «شعر» که او را آزاد می ساخت، دومی را برمی گزیند لیکن همچنان و همواره ناراضی می ماند. آنچه او در جستجویش بود هرگز و هیچ جا یافت نمی شود: آزادی، پاکی، راستی، عشق و آرامش مطلق.
دخترک شانزده ساله
نامه های پیش از ازدواج عمدتا مربوط به گرفتاریهایی است که فروغ شانزده ساله در خانواده نامهربانش داشت. او در این نامه های مخفیانه از آنچه در این خانه بر سرش می آورند برای «محبوب» خود سخن می گوید. چراغ را از او می گیرند، هرچه گم شود به گردن او می اندازند و به خاطر اینکه زودتر از موعد چای نوشیده است «مشت سنگینی» توی کله اش می خورد. جوانان در سنین بلوغ حساس اند و دخترکی چون فروغ که روحی عاصی داشت، همه را دشمن خود می دید. روشن است که خانواده فروغ با وی رفتار خوبی نداشتند. ولی در بسیاری از خانواده های ایرانی هنوز هم زیر پا گذاشتن حقوق فرزندان و تنبیه بدنی حتا بزرگسالان امری طبیعی به شمار می رود چه برسد به پنجاه سال پیش! فروغ که در شانزده سالگی می نوشت: «من نمی دانم مادر چیست زیرا از مهر و محبت مادری بهره ای نبرده ام من اکنون در مقابل خودم دشمنی می بینم که با همه قوایش در صدد آزار دادن من است» در نامه های بعدی از حمایت همین مادر برخوردار می شود و صدای پدر را می شنود که مادر را مسبب «فاسد شدن» دخترشان می داند. این رفتار زشت و فضای فریاد و فحاشی در خانواده سالهای بعد نیز ادامه یافت و سبب گشت که فروغ تصمیم بگیرد مادری شود که فرزندش او را «پرستش» کند.
نامه ها پر از بحث های آزاردهنده بر سر مهریه و آینه و شمعدان و هزینه مهمانی و لباس عروس است. دخترک از یک سو باید با پدر و مادرش بجنگد و از سوی دیگر پاسخگوی همسر آینده اش باشد که در هر کلام در جستجوی «درستی» و «پاکی» اوست. فروغ که هرگز قصد ندارد از پرویز طلاق بگیرد و اگر هم چنین شود، از او مهریه نخواهد خواست، تعجب می کند که پرویز چرا به شرط و شروطها گردن نمی نهد و قال قضیه را نمی کند و حتا بر سر آنها چانه می زند! او نمی داند که از زندان خانواده به پشت میله های قفس همسر می رود.
تصور فروغ از «عشق» مانند اغلب زنان بسیار رمانتیک و خیالی و اگر بخواهیم روراست باشیم، ابلهانه است. به نظر او نیز وقتی انسان کسی را دوست می دارد، باید از هیچ چیز دریغ نکند و از همه چیز بگذرد. «مال و مذهب و مرام و عقیده و ایمان و خانواده» که جای خود دارد، «بلکه اگر جانش را هم بخواهند به رایگان می دهد»! با این همه شگفت انگیز است که یک دختر شانزده ساله در بیش از پنجاه سال پیش تا این اندازه شخصیتی تکوین یافته داشته باشد و بتواند به این روشنی آن را در قالب واژه ها بیان کند: «نه پرویز من احتیاجی به فداکاری تو ندارم... من هم شخصیتی دارم و به شخصیت خودم فوق العاده علاقمندم و هرگز حاضر نیستم آن را از دست بدهم... از خودم که این قدر پست و بیچاره شده ام متنفر می شوم تو خیال می کنی که من احتیاجی به ترحم تو دارم نه هرگز هرگز... من خودم را بالاتر و بزرگتر از آن می دانم که به این چیزها [قباله و مهریه] خودم را دلخوش کنم» و از همان پیش از ازدواج پرویز را که مرتب از او بازخواست می کند تا از وی «مطمئن» شود، متقابلا به پرسش می کشد.
زن هفده ساله
تک شعرهای فروغ اینور و آنور چاپ می شوند. شوهر که وضع مالی مناسبی ندارد به اهواز می رود و فروغ در خانه پدری می ماند و باز هم کتک می خورد: «من اینجا نمی مانم من نمی توانم هر روز دعوا کنم هر روز کتک بخورم من نمی توانم در مقابل کسانی که به تو و به من فحش می دهند ساکت بنشینم... در آنجا کسی نیست تا در هر ساعت و بر سر هر موضوع جزیی مرا فاحشه و نانجیب خطاب کنند... من نمی توانم هر روز موهای خودم را در چنگ این و آن ببینم گوش من دیگر نمی تواند این سخنان رکیک و این فحشهای وقیحانه را بشنود... من این زندگی پر از جار و جنجال و دورویی و تزویر را دوست ندارم بیا مرا ببر از دست این دیوانه ها نجات بده».
پرویز مرتب در نامه ها از واژه های فروغ ایراد می گیرد و حتا او نیز سرکوفت می زند: «درست است پرویز اگر تو نبودی من حالا باید در خانه پدرم با خفت و خواری زندگی کنم و همیشه این اسم برایم باشد که گناه کرده ام و فاسد شده ام. تو اشتباه می کنی من هیچ وقت این بزرگ منشی و جوانمردی تو را از یاد نمی برم... هیچ کس حق ندارد مرا فاسد بخواند پرویز با من اینطور حرف نزن».
پرویز شاپور فروغ را بازخواست می کند که آیا «سرپل» و «لاله زار» رفته است؟ و فروغ از این پس همه چیز را به وی گزارش می دهد و می خواهد به همسرش ثابت کند کاری بر خلاف میل او انجام نمی دهد. در نامه های بعدی فروغ بارها به این موضوع اشاره می کند که همسرش نه تنها در نامه بلکه حضورا و در جلوی دیگران نیز او را تحقیر کرده و حتا فحش داده است: «هیچ وقت تحقیراتی را که جلوی هر احمقی به من کرده ای و فحشهایی را که به من داده ای نمی توانم فراموش کنم... یادم می آید پارسال یک دفعه جلوی خسرو [برادر پرویز] و خانمت [مادر پرویز] به من گفتی هر کسی دیگر جای من بود تا به حال تو را طلاق داده بود».
مسئله اما به اینجا ختم نمی شود. پرویز شاپور هنر و شعر فروغ را تحقیر می کند و در جایی که همه جا صحبت از فروغ است و بزرگان مانند سعید نفیسی، شجاع الدین شفا، علی دشتی و علی اکبر کسمایی شعر این «شاعره جوان» را می ستایند و آینده درخشانی برای او پیش بینی می کنند، «محبوب» فروغ برایش می نویسد که «امیدوار» است سرش به «سنگ» بخورد: «سنگ بدنامی»!
شاعر عاصی
فروغ از همسر نیز ناسزا می شنود و کتک می خورد. اعتماد به خود را از دست می دهد : «پرویز من کجا و هنر کجا. من کی هنرمند بوده و ادعای هنرمندی کرده ام. من کی از هنر خود حرفی زدم... اصلا من که هنرمند نیستم. مگر هر کسی توانست یک قلم دست بگیرد و دو سه جمله فارسی بنویسد هنرمند است... من با هنر فرسنگها فاصله دارم. من غلط می کنم سر تو منت بگذارم و هنری را که ندارم به رخ تو بکشم». فروغ راست می گفت وقتی می نوشت: «تو مرا نمی شناسی یعنی عمق روح و فکر مرا نتوانسته ای بخوانی». پرویز مانند یک مرد حسود و سنتی که هیچ شباهتی به تصویر پرویز شاپور «روشنفکر» در جامعه ندارد، دست و پای فروغ را آن هم از راه دور می بندد: «... وقتی می بینم که از آنچه که می طلبم دور هستم و مرا محدود کرده ای دنیا در نظرم تاریک می شود و از زندگی بیزار می شوم... همانطور که تو گفتی با هیچ کس تماس نگرفتم»! دعوت به جلسه های سخنرانی و مهمانی ها را رد می کند، مصاحبه ها را رد می کند و حتا پیشنهاد سعید نفیسی را که در تلفن خواسته بود تا با فرزندانش به دیدار فروغ بروند رد می کند تا پرویز از او «راضی» باشد و اعتراض نکند که چرا به «امیر کبیر» که ناشر کتاب فروغ بود زنگ زده است! فروغ حتا باید کمتر به خانه خواهرش برود و شب در آنجا نماند. باید توضیح دهد که در عروسی پسر عمه اش «زنانه و مردانه» جدا بود! و حتا حق ندارد با فلان مرد آشنا سلام و علیک کند. پرویز حتا می گوید: «از خانه بیرون نرو!» این همه در حالی است که پرویز همه این چیزها را حق مسلم خودش می داند: «یادم می آید که تو تمام ساعات زندگی ات را درتهران توی همین خیابان اسلامبول و لاله زار و نادری که حالا مرکز فساد و فحشا شده [از نظر پرویز شاپور] می گذراندی در حالی که من توی خانه رنج می بردم».
فروغ تصویر شاعرانه و ناممکنی از زندگی مشترک با پرویز داشت. با اینکه همه نامه ها حتا یک سال پس از جدایی، سرشار از عشق به همسرش است، لیکن تفاوت ژرف بین واقعیت و خیال فروغ را زیر چرخهای بیرحم خود خُرد می کند: «نمی دانم چرا از آینده اینقدر می ترسم یک حس نامعلومی پیوسته مرا مضطرب می کند و نمی دانم اسمش را چه بگذارم مثل این است که حادثه بدی در کمین من نشسته همیشه خود را در معرض خطر می بینم... یک حالت اضطراب همیشگی دارم و نمی دانم علتش چیست روی هم رفته از زندگی سیر شده ام... بدون شک عاملی هست که مرا رنج می دهد ولی خودم نمی فهمم هیچ علت حالات و روحیات عجیب خودم را نمی فهمم».
شاید نامش «سرخوردگی» باشد. سرخوردگی است که انسان را به درون پیله خود می راند: «من هیچ وقت نمی توانم از زندگی راضی باشم... می دانم که تو از لحاظ طرز فکر با من از زمین تا آسمان فرق داری... برای من همه چیز جنبه رؤیایی و وهم آلودی دارد و من وقتی در زندگی حقیقی جلوه افکارم را نمی جویم باز هم به دامن افکار خودم پناه می برم و در آن دنیایی که می سازم و دوست دارم زندگی می کنم». در این دنیای پنهان فروغ قوی است. یکه تاز دنیای شعر و خیال است. اما در نامه ها که کاملا واقعی هستند ضعیف است. از همسرش جدا می شود تا از ابتذال بگریزد لیکن احساس می کند در ابتذال دیگری غرق می شود که حتا شعر هم دردش را درمان نمی کند: «در من نیرویی هست. نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام... من نمی توانم زشتی ها را تحمل کنم. روحم مثل یک پرنده محبوس بی تابی می کند. من دنیاهای زیبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم های باز کثافت و تیرگی محیط زندگی ام و اجتماعم را تشخیص می دهم... حتا شعر که فکر می کردم همه جاهای خالی زندگی ام را پر خواهد کرد حالا در نظرم آن هم حقیر و بی معنی جلوه می کند. گاهی اوقات دلم می خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می گریزم. از خودم که همیشه مایه آزار خودم بوده ام. از خودم که نمی دانم چه می کنم و چه می خواهم... من از خودم وحشت دارم. من هیچ وقت نمی خواهم با خودم تنها بمانم... از بس به دروغ گفتم که هیچ غصه ای ندارم دیوانه شدم همه زندگی ام درد است... درد... نمی دانم عظمت مفهوم این کلمه را درک می کنی یا نه؟... می دانم که دارم به طرف مجهول می روم».
از جدایی ابراز پشیمانی می کند. زندگی خانوادگی را «قفس» می نامد و در شعر «بازگشت» از همسر سابقش می خواهد که وی را به «پشت میله های قفس» بازگرداند لیکن بلافاصله می نویسد: «بیش از هر چیز به نیروی شگرفی فکر می کنم که دستهایم را راحت نمی گذارد و در درونم وجود دارد و من میان پنجه هایش موجود ضعیفی بیشتر نیستم... برگشت به طرف تو و تحمل زندگی محدود خانوادگی برایم مشکل است... من ضعیف هستم و نمی توانم قبول کنم که زندگی یعنی شوهر و بچه و چشمم دنبال خیالات و آرزوهای واهی است».
انتشار نخستین کتاب فروغ به نام «اسیر» با ازدواج او همزمان بود. پس از این نامه ها وی ده سال دیگر زیست و «دیوار» و «عصیان» و «تولدی دیگر» را منتشر کرد. آخرین شعرهای او در مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» پس از مرگ وی چاپ شد. شاید عناوین این مجموعه ها خود به تنهایی گویای رنج و شورش و نا امیدی زنی باشد که به گفته ویرجینیا وولف روح شاعرانه اش در پیکر زنانه محبوس شده بود. ما در این نامه ها که به قلم زنی بس جوان، کم تجربه ولی پر شور و عاصی و خودآگاه است، تنها بخش کوچکی از آن را در می دریابیم.
ژوئن 2004
Monica
10-23-2006, 06:10 PM
http://rebeca.persiangig.com/DSC00013..1.jpg
http://rebeca.persiangig.com/DSC00016.2.jpg
http://rebeca.persiangig.com/DSC000011.jpg
http://rebeca.persiangig.com/DSC00018.3.jpg
http://rebeca.persiangig.com/DSC00024.5.jpg
http://rebeca.persiangig.com/DSC000063.jpg
http://rebeca.persiangig.com/DSC000084.jpg
دوشنبه 24 بهمن ماه 1384 به مناسبت سي و نهمين سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد گروه كثيري از دوستداران اين شاعره بلند آوازه در گورستان زهيرالدوله ياد و خاطره اورا گرامي داشتند
در اين مراسم كه به همت سركار خانم شيرين حيات بخش ، علي مولوي شاعر و هنرمند خوزستاني و هيئت تحريريه نشريه ادبي نافه تشكيل شده بود، گروهي از شاعران جوان كشور به ايراد سخن و شعر خواني پرداختند. در حاشيه اين مراسم سومين نشست شاعران سراسر كشور نيز برگزار گرديد كه مورد توجه حاضرين قرار گرفت.
اما آنچيز كه همگان را تحت تاثير خود قرار داده بود حضور گروه قابل توجهي از جوانان بود كه با سيمايي محزون و دسته گلي در دست گرد مزار فروغ جمع شده بودند و اشعار او را قرائت مي كردند
يكي از حضار مي گفت: اين فروغ كيست كه اين همه دل شيدا را افسون خود ساخته و هروز كه مي گذرد دوستدارانش افزون تر از پيش مي شوند
نادر مظلومی
Monica
10-23-2006, 06:13 PM
يادي از گذشته
شهريست در كنار آن شط پر خروش
با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
شهريست در كناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يك مرد پر غرور
شهريست در كناره آن شط كه سالهاست
آغوش خود به روي من و او گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام
با جادوي محبت خود قلب سنگ او
آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
با قايقي به سينه امواج بيكران
بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
در كام موج دامنم افتاده است و او
بيرون كشيده دامن در آب رفته را
اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
اي شهر پر خروش ترا ياد ميكنم
دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار
من با خيال او دل خود شاد ميكنم
Monica
10-23-2006, 06:18 PM
پاييز
از چهره طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پاييز اي مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگهاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه ميدهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟
جز سردي و ملال چه ميبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
آن آرزوي گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز اي سرود خيال انگيز
پاييز اي ترانه محنت بار
پاييز اي تبسم افسرده
بر چهره طبيعت افسونكار
Monica
10-23-2006, 06:24 PM
_ راجع به زندگی، شرح حالتان
والله حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خسته کننده و بی فایده ای است. خوب، این یک واقعیتی است که هر آدمی که به دنیا می آید، با لاخره یک تاریخ تولدی دارد. اهل شهر یا دهی است ، توی مدرسه ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده که با لاخره برای همه می افتد، مثل توی حوض افتادن دورۀ بچگی، یا مثلاً تقلب کردن دورۀ مدرسه، عاشق شدن دورۀ جوانی، عروسی کردن ، از این جور چیزها دیگر. اما اگر منظور از این سؤ ال توضیح دادن یک مشت مسائلی است که به کار آدم مربوط می شود، که در مورد من شعر است . پس باید بگویم که هنوز موقعش نشده. چون من کار شعر را بطور جدی هنوز تازه شروع کرده ام.
- شعر امروز باید صاحب چه خصوصیاتی باشد؟ نکات ضعف ومثبت آن، وضع شعر امروز؟
من خیلی از شما تشکر می کنم که گفتید « شعر امروز» و نگفتید « شعر نو». چون داستان این است که شعر، نو و کهنه ندارد.آنچه شعر امروز را از شعر دیروز جدا میکند و به آن شکل تازه ای می دهد همان جدائی است که به اصطلاح میان فرم های مادی و معنوی زندگی امروز با دیروز وجود دارد.
من فکر می کنم، کار هنری یک جور بیان کردن و ساختن مجدد زندگی است و زندگی هم چیزی است که یک ماهیت متغیر دارد.جریانی است که مرتب در حال شکل عوض کردن و رشد و توسعه است.در نتیجه این بیان، که همان هنر می شود درهر دوره روحیه خودش را دارد و اگر غیر از این باشد اصلاً درست نیست، هنر نیست یک جور تقلب است.
امروز همه چیز عوض شده، دنیای ما هیچ ارتباطی به دنیای حافظ و سعدی ندارد؛ من فکر می کنم که حتی دنیای من هیچ ارتباطی به دنیای پدر من ندارد.فاصله ها مطرح هستند فکر می کنم یک عوامل تازه ای وارد زندگی ما شده اند که محیط فکری و روحی این زندگی را می سازند. فکر تلقی یک آدم امروزی، من فکر می کنم ،نسبت به آدمی که در بیست سال پیش زندگی می کرده کا ملاً عوض شده، آن تلقی که از مفاهیم مختلف دارد. مثلا مذهب، اخلاق، عشق، شرافت، شجاعت، قهرمانی، واقعا چون محیط زندگی ما عوض شده به نظر من تمام این مفاهیم زاییدۀ شرایط محیط هستند، این مفاهیم عوض شده. من مثال ساده ای بزنم، راجع به عشق صحبت می کنیم، پرسناژ مجنون که خب همیشه سمبول پایداری و استقامت در عشق بوده از نظر من که آدمی هستم که جور دیگری زندگی می کنم، پرسناژ او کاملا برای من مسخره است ، وقتی علم روان شناسی می آید و او را برای من خرد می کند، تجزیه و تحلیل می کند و به من نشان می دهد که او عاشق نه، یک بیمار بوده، آدمی بوده که مرتب می خواسته خودش را آزار بدهد. این است که خب به کلی عوض می شود. شما فکرش را بکنید وقتی لیلی های دورۀ ما توی ماشین کورسی سوار می شوند و با سرعت 120 کیلومتر می رانند و پلیس مرتب جریمه شان می کند آن وقت یک چنین مجنون هایی به درد این لیلی ها نمی خورند. در حالی که این مجنون ها ، شما نگاه کنید هنوز که هنوز است توی ادبیات ما ( البته ما اسم اینها را ادبیات نمی گذاریم، ولی « ادبیاتی » که میان عده ای مطرح است) هنوز که هنوز است زیر همان درخت بید نشسته اند و دارند باکلاغ ها و آ هو ها درد دل می کنند.
شعر « امروز» ما یک شعری باید باشد که خصوصیات این دوره را داشته باشد، و در عین حال سازندۀ این شعر باید آدمی باشد که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسد که به محتوای شعرش ارزشی بدهد ک بتواند در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شود، میان آنها، خودش را جای دهد. و اگر غیر از این باشد؛ کارش چیزی می شود که خب همه می گویند دیگر.
نکات ضعف و مثبت شعر امروز؟
اول از جنبه های شعرمان شروع می کنم. فکر می کنم چیزی که به اسم « شعر امروز» وجود دارد. و ما سعی می کنیم این جور شعر را دنبال کنیم.به هر حال بهتر است از آن جور چیزهایی که وجود دارد و باز اسمش را « شعر » می گذارند. در حالی که مطلقا ارتباطی به محیط ما ندارند.
ولی همین شعر، خب به هر حال چون یک موجود زنده است، و به این علت که یک چیز زنده یک مقدار عیب ها و نقص هایی هم دارد. فکر می کنم عیب بزرگی، نمی خواهم بگویم شعر ، بلکه هر کار هنری، و اینکه چرا این جور کارها رشد پیدا نمی کنند و به یک مرحله ای نمی رسند، وجودنداشتن محیط است. اینجا هنر بیشتر حالت تفنن دارد. چه از جهت سازنده و چه از جهت خواننده، من هیچوقت ندیده ام یک خوانندۀ شعر این کنجکاوی را نسبت به یک شعر داشته باشد که نگاه کند، ببیند یک شعر از نظر فرم چه ارزشی دارد، محتوی چه پیامی، چه حرفی است، بعضی ها هم دنبال یک مشت کنجکاوی های خیلی معمولی و بچگانه می روندکه اصلا ارتباطی با این کارها ندارد. چون محیط نیست، جریانی وجود ندارد، طبیعتا آدم ها توی خودشان فرو می روند، و اگر به خودشان پناه می آورند و اگر قدرت کافی نداشته باشند از بین می روند، و اگر هم داشته باشند شعرشان یک شعر مجرد تنها و بی جان میشود. این یکی از علتهای بزرگ این راکد ماندن و رشد نکردن شعر است. دیگر، آن طرز تلقی بعضی از آدم های دست اندرکار شعر است، البته من پنج شش مورد را استثناء می کنم و به آنها واقعا معتقدم به طرز تلقی اینها از مفهوم شعر امروز و زندگی امروز. عینا ما این حالت را توی نقاشی می بینیم، مثلا یک نقاش برای اینکه زندگی امروز را مجسم کند پناه می برد به یک مشت دست بریده، خط کوفی و از این جور چیزها. که اینها بیشتر دکوراسیون هستندو اصلا ارتباطی واقعی با روحیه یک آدم امروز ندارند، اینها سرگرمی است. همین طور توی شعر. من حتی توی شعر دیده ام که اسم نان تافتون و از این جور جیزها را آورده اند ولی یک چیز سطحی است. یک تصویر است.اصلا کار هنر تصویر سازی نیست. کار هنر بیان است.بیان وجود یک آدم، دنیای حسی یک آدم به وسیله یک مشت تصاویری که درزندگی مادی اش، روزانه اش وجود دارند. این تصاویر قابل لمس است و چون می روند دنبال این جور چیزها،خب شعرها اغلب سطحی و بچگانه می شود.
اما نکات مثبت، فکر می کنم شعر دورۀ ما ، یعنی شعری که در ظرف این ده سال شروع شده (بیشتر چون شروع کنندۀ این نوع شعر نیما بود و موفق ترین شاعر دوره) یکی از خصوصیات شعر دورۀ ما، که وافعا ارزش دارد، این است که به جوهر شعری نزدیک شده، از صورت کلی گویی در آمده از این حالت که هر بیتی شامل یک معنی باشد و در نتیجه نه حالتی را در شعر مان توسعه بدهیم وروشن کنیم، و نه اینکه این حالت را برای خواننده به وجود بیاوریم که به یک حالتی صد در صد آشنا بشود. از این حالت کلی گویی در آمده و به زندگی، به آدم، به مسائل انسانی نزدیک شده،به مسائلی که ریشه هنر در اینهاست و هنر خونش را از این جور چیزها می گیرد. به این مسائل نزدیک شده و امیدواریم بیشتر نزدیک شود.
در شعر امروز، (ما به این علت می گوئیم که در امروز زندگی می کنیم) اصل، شعر بودن است. شعرهایی که پراز آه وناله است، پر از غمهاست، پر از ستاره است، پر از خیمه است،پر از کاروان است، نه.البته اینها هم اگر با یک «دید»امروزی باشند اشکالی ندارد، ولی اشکال این است که در دنیای این جور آدمها اصلا یک دنیای به کلی بدون پیشرفت است و ارتباطی با ما ندارد، وگرنه کلمات یک آدم امروزی ، یک آدم صمیمی یک آدم که حساسیتی نسبت به زندگی دارد و نمی خواهد به خودش دروغ بگوید فقط به این خاطر که مدال شاعر بودن را به سینه اش بزند، فقط به این خاطر که می خواهد بسازد، خلق کند .در قالب غزل هم می شود مسائلی را آورد، مسائلی را طرح کرد، همین مسائل امروزی را و یک شعر بسیار زیبایی ساخت. چیزی که در یک شعر مطرح است فرم وقالبش نیست، محتوایش است، و اگر محتوای یک شعر ، آن محتوایی باشد که من در دورۀ خودم، احساس کنم که می توانم با آن ارتباط داشته باشم بنابراین صد در صد شعر است.
- راجع به زبان شعر امروز و استفاده از عواملی که می شود و باید استفاده کرد؟
البته این حرف های من هیچ حالت قانون صادر کردن، ندارد. یک مقدار مربوط می شود به سلیقه ها و عقاید شخصی خودم، همین طور تجربه هایم. به هر حال همه می توانند در زمینه شعر عقایدی مخصوص خودشان داشته باشند. به هر حال من فکر می کنم ما ملتی هستیم که در زمینه شعر یک گذشته درخشان داریم و همین وجود محصولات شعری و آن زبانی که این محصولات را به ما تحمیل می کند یک مقدار کار ما را برای انتخاب زبان مشکل می کند. شعر هایی که تا به حال وجود داشته یک زبان شا عرانه برای ما به میراث گذاشته، امامسائلی که در این شعر ها مطرح می شود از نظر من یک مقدار مسائل محدود بودند، مسائل خاصی بودندو زبانی که در این شعر هابکار برده می شد، منظورم کلمه ها هستند،یک مقدار کلماتی هستند که خب هم به علت تکرار، یک مقدار دیگر حال ندارند، و هم به این علت که خاص همان شعر ها هستند. روحیه آن شعرها هستند و با وجود این خصوصیاتی که دارند، به آن« زبان شاعرانه» می گویند. اشکال کار یک شاعر امروزی این است که مسائلی را که می خواهد در شعرش مطرح کند، که مسائلی هستند کاملا جدا از آن مسائل که تا به حال توی شعر بوده، برای بیان این مسائل به هر حال احتیاج به یک زبان داریم، احتیاج به کلماتی که این مسائل را بیان کنند. ولی من همیشه دیده ام در کارهایی که می شود این ترس برای اشخاص هست که چطور این کلمات را وارد شعر کنند، فکر می کنند این کلمه ها چون تا به حال توی شعر نیامده بنابر این « شاعرانه » نیست.مثلا وقتی می خواهند بگویندیک لیوان، می گویند یک پیاله یا جام، در حالی که این یک جور تقلب است و این جان موضوع را می گیرد.
به نظر من یک شاعر امروزی باید این شجاعت را داشته باشد که هر چقدر می تواند هر چقدر که لازم دارد، احتیاج دارد، کلمه تازه وارد شعرش کند،البته این کار را می کنند، من دیده ام توی شعرهایی که بعضی جوانها می گویند، راستی رفته اند طرف بعضی مسائل تازه، اما این کلمات هنوز آنقدر توی شعر شان جا نگرقته، این علتش این است که آنها واقعا در برابراین مسائل که خواسته اند مطرح کنند آنقدر باز نبوده اند آنقدر خودشان را به این مسائل نداده اند که این مسائل درآنها حل شود و نتیجه اش یک کلمه ای بشود که در متن زبان شعر بتواند خودش را بگنجاند. مثلا وقتی ما می توانیم کلمه نا ن سنگک را توی یک شعر بیاوریم که واقعا منظورمان یک نانی نباشد که از خمیر درست می شود و فلان و فلان و این نان سنگک نه به عنوان یک کلمه بلکه به عنوان یک مسئله مضحکی که توی زندگی امروز اصلا نمی تواند مربوط به کلمه ای باشد که به اصطلاح در شعر دیروز به کا رگرفته شده باشد، چون قبلا گفتیم اصلا زندگی امروز ما عوض شده، هزارو یک مسئله تازه وارد زندگی ما شده، کار یک شعر امروز این است که بیاید. اگر که صمیمی باشد، طبیعی است که زبانش هم یک دست می شود و کلمات هم براحتی توی شعرش می آید. به هر حال نباید ترسید وباید آورد، هر چقدر که ممکن است باید به این کلمات اضافه کرد این حد را وسعت داد، این حدی که تا به حال به وجود آمده واقعا شعر را یک مقدار زیاد تقلبی کرده، چون واقعا همه می خواهند فاضلانه شعر بگویند، هیچکس نمی خواهد صمیمانه شعر بگوید.
- فرقی بین شاعره و شاعر نیست، اما فکر می کنم یکی از خصوصیات شعر شما زنانه بودنش است، نظر شما چیست؟
اگر شعر من، همانطور که شما گفتید، یک مقدرا حالت زنانه دارد، خب این خیلی طبیعی است که به علت زن بودنم است. من خوشبختانه یک زنم . اما اگر پای سنجش ارزش های هنری پیش بیاید فکر می کنم دیگر جنسیت نمی تواند مطرح باشد. اصلا مطرح کردن این قضیه صحیح نیست. طبیعی است که یک زن به علت شرایط جسمانی حسی و روحیش به مسائلی توجه می کند که شاید مورد توجه یک مرد نباشد ویک « دید» زنانه نسبت به مسائلی بدهد که با مال مرد فرق کند. من فکر می کنم کسانی که کار هنر را برای بیان وجودشان انتخاب می کنند اگر قرار باشد جنسیت خودشان را یک حدی برای کار هنری خودشان قرار بدهند، فکر می کنم همیشه در همین حد باقی خواهند ماند، و این واقعا درست نیست. من اگر فکر کنم چون یک زن هستم پس تمام مدت باید راجع به زنانگی خودم صحبت کنم، این نه به عنوان یک شاعر بلکه به عنوان یک آدم دلیل متوقف بودن و یک نوع از بین رفتگی است. چون آن چیزی که مطرح است این است که آدم جنبه های مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزش های انسانی برسد، اصل کار آدم است . زن و مرد مطرح نیست.
اگر یک شعر بتواند خودش را به اینجا برساند اصلا مربوط به سازنده اش نمی شود مربوط می شود به دنیای شعر، و ارزش خودش را دارد و همان اثری را دارد که یک مرد کاملا عالی ممکن است به آنجا برسد به هرحال من وقتی شعر می گویم آنقدر ها به این موضوع توجه ندارم واگر می آید، خیلی نا آگاهانه است. جبری است.
مصاحبه ایرج گرگین با فروغ
رادیو ایران: 1343
FX64 Dual Core
10-23-2006, 10:49 PM
با سلام
از تاپیک بسیار خوب شما متشکرم :)
2 قطعه کوتاه Flash (صوتی) هم از شعر و زندگینامه فروغ تقدیم به علاقمندان این شاعر هنرمند :
من از نهایت شب حرف میزنم (http://opteron.persiangig.com/Flash/forugh%201.swf)
مختصری از زندگینامه فروغ (http://opteron.persiangig.com/Flash/forugh%202.swf)
Monica
10-24-2006, 10:34 AM
افسانه تلخ
نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم
كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد
نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد
مرو ! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد
سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شور افكني بود
كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
بقلب جام از شادي مي افروخت
شبي نا گه سر آمد انتظارش
لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟
چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟
كنون اين او و اين خاموشي سرد
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
Monica
10-24-2006, 10:38 AM
گريز و درد
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
Monica
10-24-2006, 10:41 AM
ديو شب
لاي لاي اي پسر كوچك من
ديده بربند كه شب آمده است
ديده بر بند كه اين ديو سياه
خون به كف ‚ خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش كن بانگ قدمهايش را
كمر نارون پير شكست
تا كه بگذاشت بر آن پايش را
آه بگذار كه بر پنجره ها
پرده ها را بكشم سرتاسر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
ميكشد دم به دم از پنجره سر
از شرار نفسش بود كه سوخت
مرد چوپان به دل دشت خموش
واي آرام كه اين زنگي مست
پشت در داده به آواي تو گوش
يادم آيد كه چو طفلي شيطان
مادر خسته خود را آزرد
ديو شب از دل تاريكي ها
بي خبر آمد و طفلك را برد
شيشه پنجره ها مي لرزد
تا كه او نعره زنان مي آيد
بانگ سر داده كه كو آن كودك
گوش كن پنجه به در مي سايد
نه برو دور شو اي بد سيرت
دور شو از رخ تو بيزارم
كي تواني بر باييش از من
تا كه من در بر او بيدارم
ناگهان خامشي خانه شكست
ديو شب بانگ بر آورد كه آه
بس كن اي زن كه نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست گناه
ديوم اما تو زمن ديوتري
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن
طفلك پاك كجا آسوده ؟
بانگ ميمرد و در آتش درد
مي گدازد دل چون آهن من
ميكنم ناله كه كامي كامي
واي بردار سر از دامن من
Monica
10-24-2006, 11:10 AM
http://rebeca.persiangig.com/ffamily.jpg از راست فروغ ـ فريدون پوران اميرمسعود وپدر١٣١٦
http://rebeca.persiangig.com/ffamily2.jpg
از راست به چپ سروان محمد فرخزاد پدر فروغ پوران ـ فريدون ـ خانم وزيری مادر ـ فروغ و اميرمسعود -- سال 1316
http://rebeca.persiangig.com/baradar%26madar.jpeg
مادر و
فريدون
Monica
10-24-2006, 12:44 PM
چهارشنبه دو ژانویه [1957] _ مونیخ
پد ر گرامی، امیدوارم حال شما خوب باشد، حتماً از اینکه مد ّت درازیست که برای شما نامه ننوشته ام از من رنجیده اید و فکر کرده اید که من شما را دو ست ندارم امّا در حقیقت اینطور نیست، من همیشه دلم می خواست برای شما نامه بنویسم و درد دل کنم امّا هر وقت پیش خودم تصمیم گرقته ام که نامه بنویسم بلا فاصله از خودم پرسیده ام که چه بنویسم و این فاصله ای را که بین من وشما بوجود آمده با چه چیز می توانم پر کنم؟ من دوست نداشتم بنویسم: حالم خوبست وسلا مت هستم و شما چطورید وچکار می کنید؟ دلم می خواست همۀ زند گیم را، حس ها و دردها و بد بختی هایم را برای شما بنویسم و نمی توانستم و هنوز هم نمی توانم، چون وقتی پایه های ساختمان افکار و عقاید ما در دو زمان مختلف و در دو اجتماعی که از لحاظ شرایط متفاوت هستند ریخته شده چطور ما می توانیم در میان خود مان حسن تفاهم ایجاد کنیم؟ اگر من بخواهم حرفهایم را شروع کنم باید یک کتاب بنویسم و می ترسم حرفهای من شما را
متأ ثر کند و برایتان خوشایند نباشد امّا من هم نمی توانم تا وقتی که این حرفها توی سینه ام هست احساس رضایت و آ رامش کنم و وقتی شما را می بینم خودم باشم نه یک موجودی که نه می خندد نه حرف می زند و فقط می تواند کِز کند و یک گوشه بنشیند. درد بزرگ من این است که شما هرگز مرا نمی شناسید و هیچوقت نخواهید مرا شناخت شاید شما هنوز هم وقتی راجع به من فکر می کنید مرا یک زن سبکسر با افکار احمقانه ای که از خواندن رمانهای عشقی و داستانهای مجلۀ تهران مصوردر مغز او بوجود آ مده است می دانید.کاش اینطور بودم، آ نوقت می توانستم خوشبخت باشم آ نوقت به همان اطاقک کوچولو و همان شوهری که می خواست تا آخرعمرش یک کارمند جزء باشد و از قبول هر مسئولیتی و هر جهشی برای ترّقی و پیشرفت هراس داشت، و وّراجی با زنهای همسایه و دعوا کردن با مادرشوهر و خلا صه هزار کارکثیف و بی معنی دیگر قانع بودم و دنیای بزرگتر و زیباتری را نمی شناختم و مثل کرم ابریشم در د نیای محدود تاریک پیله خودم می لولید م و رشد می کردم و زندگیم را به پایان می رساند م! امّا من نمیتوانم و نمی توانستم اینطور زند گی کنم، وقتی خودم راشناختم سرکشی و عصیان من هم در مقابل زندگی با اینصورت احمقانه اش شروع شد، من می خواستم و می خواهم بزرگ باشم ، من نمی توانم مثل صدها هزار مردم د یگر که در یک روز به دنیا می آیند و روزی دیگر از دنیا می روند بی
آ نکه از آ مدن و رفتنشان نشانه ای باقی بماند زندگی کنم، در من این هست ولی هرگز نمی گویم که آ نچه که تا به حال انجام داده ام صحیح بوده وکسی نمی- تواند به من اعتراضی کند، نه من خودم می دانم که در زندگیم خیلی اشتباه کرده ام اما کیست که بتواند بگوید همۀ اعمال و افکار و رفتارش در سراسرزندگی عاقلانه و درست بوده؟ به قول شاعر «عمر د و بایست در این روزگار/ تا بیکی تجربه آموختن / در دگری تجربه بردن به کار» من د ختربدی نیستم و هرگز در زندگیم نخواستم باعث سر افکند گی خوانواده ام باشم، من اگر در این راه قدم گذاشتم برای این بود که فامیل من بوجود من افتخار کنند و هنوز هم فکرم همین است و مطمئن هستم که یک روز به هدفم خواهم رسید، امّا چه می توانستم بکنم وقتی هرگز و در هیچ جا برای من آ سایشی وجود نداشت و هیچوقت نمی توانستم دهانم را باز کنم و حرفهایم را بزنم و خودم را به شما ویه دیگران بشناسانم؟ یادم می آ ید وقتی من در خانه برای خودم کتابهای فلسفی می خواند م . می نشستم و ساعتها با استاد فلسفه دانشکدۀ ادبیات راجع به فلسفه های شرق بحث می کردم شما راجع به من اظهار عقیده می کردید که دختر احمقی هستم که در اثر خواندن مجله های مزخرف فکرم فاسد شده ! آ نوقت توی خودم خرد می- شدم و از این که د ر خانه اینقد رغریبه هستم اشک توی چشمهایم جمع می شد و سعی می کردم خفه بشوم وبه کارکسی کاری نداشته باشم و یا هزار نکتۀ دیگر نظیر این که شاید در نقش خود زیاد مهم نباشد اما هرکدام به تنهایی برای خُود روحیه و شخصیت فردی کافی هستند، اگر بخواهم حرف بزنم باید خیلی چیزها را بگویم: اول باید از شما شروع کنم از کسی که با محبتش می توانست ما را به خودش نزدیک کند و راهنمای ما باشد. اما با خشونتش ما را از خودش می ترساند و باعث می شد که ما به خودمان پناه بیاوریم و یا مغزهای کوچکمان مسائل بزرگ زندگی را حل کنیم و چه بسا که دچار اشتباه بشویم. یاد م می آید گاهی اوقات به فکر شما می رسید که ما را نصیحت کنید امّا فقط وقتی خود تان حس می کردید که احتیاج به حرف زدن دارید نه وقتی که ما احتیاج به شنیدن! بی
آ نکه در نظر بگیرید که آ یا شرایط و مو قعیت و مهمتر ازهمه روحیه های ما آ ماده برای درک و قبول نصایح شما هست یا نه (یکی را از توی خواب و دیگری را ازسر میز غذا و بعد سومی را در حالی که غرق بحر مطالعه بود صدا می کردید و بعد) نصایح شما بدون هیچ مقد مه ای شروع می شد. با ابروهای گره کرده و سری که همیشه بزیر بود مثل اینکه شما می ترسید ید اگر به چشمهای ما نگاه کنید و به روی ما بخند ید ما محبت و ظرافت احساسات شما را درک کنیم و این برای شما بد باشد و بعداَ نتوانید باز ما را وادار کنید که از شما اطاعت کنیم و بترسیم! هرگز یادم نمی آید که حرفهای شما را جدی تلّقی کرده باشم! وقتی شما با حرارت ما را نصیحت می کردید من اطمینان دارم که سایر بچه ها هم مثل من فکرشان جای دیگر سیر می کرد وهرگز به یاد ندارم که فردا صبح که از خواب بلند می شدم همه نصایح شما را فراموش نکرده باشم و بر عکس جه بسا اوقات که روح من در اثر ارتکاب خطایی از پشیمانی وند امت می لرزیده ودلم می خواسته که پیش شما بیایم و بگویم که چه کرده ام و از شما بخواهم که مرا نصیحت کنید و مثل همیشه ترسیده ام و حس کرده ام که باشما بیگانه هستم، چرا باید اینطور باشد؟ شما که اینقدر کتابهای روانشناسی مطالعه می کرد ید باید علت این چیزها را خوب بدانید. هر وقت به زندگی گذشته ام به زندگی یکسال گذ شته در منزل شما، فکر می کنم قلبم پایین می ریزد مثل دزدها همه کارم پنهانی: کارهای خوب و کارهای بد! چرا برای من شخصیت قائل نبودید و چرا مرا وادار می کردید که از خانه فراری باشم و مثل آ د می که در خواب راه می رود ندانم که کجا هستم و چه می کنم وبا که حرف می- زنم؟ چراجراُ ت نداشتم دوستانم را به خانه بیاورم و با شما آشنا کنم تا اگر خوب یا بد هستند به من تذکر بدهید و مرا کمک کنید؟ و ناچار خطا می کردم، خطا های زیاد و امّا حالا چرا به اینجا آمدم و چرا رنج گرسنگی و در بدری و هزار بدبختی دیگر را تحمل می کنم؟ برای اینکه من خانه را دوست دارم من دلم نمی خواست صبح تا شب توی خیابانها بدون هد ف راه بروم واز خستگی و فشار روحی صحبت هرکس و ناکسی راتحمل کنم، فقط برای این که در خانه غریبه هستم و نمی توانم خودم را بشنا سانم و آرا مشی داشته باشم حالا آمده ام اینجا، آ زاد هستم، همان آزادی که شما ترس داشتید به من بدهید و من پنهان از شما تلاش می کردم که به دست بیاورم و به همین دلیل دچار اشتباه می شد م در حالی که حق این بود که شما در بدست آوردن این آ زادی از راه صحیح به من کمک می کرد ید.
حالا اینجا هستم امّا چه کسی می تواند بگوید که من یک شب بیرون از خانه خوابیده ام، نه من صبح تا شب توی اطاقم هستم وکار خودم را می کنم،علاقه ای هم ندارم به اینکه بیرون بروم. بر عکس تصور شما زن خیابانگردی نیستم بلکه خودم هستم ، زنی که دوست دارد کنا رمیزش بنشیند وکتاب بخواند و شعر بنویسد و فکر کند. چرا؟ چون حس می کنم که مال خودم هستم حس می کنم که در خانه راحت هستم، دیگر چشمهای کسی با تنفر و تحقیر مرا نگاه نمی کند،دیکر کسی به من نمیگوید این کاررابکن ، این کارنکن کسی مرایک بچهُ نفهم نمی داند ومن برای خودم، برای حفظ وجود شخصیت خودم، احساس مسئولیت می کنم وهرگز بعد از این نمی توانم خودم را در مورد اشتباهی که ممکن است مرتکب بشوم ببخشم،در حالی که پیش خودم وقتی راجع به گذ شته فکر می کنم، هرگز خودم را تقصیر کار نمی دانم بلکه دیگران را باعث اشتباهات و خطاهای خودم می دانم.
افسوس که نمی توانم همهُ حرفهایم را بزنم، اگر به من اجازه می داد ید وقول می دادید که از من نخواهید رنجید، خیلی حرفها برای گفتن داشتم ، می خواستم از اوّل زندگیم شروع کنم و هرلحظهُ آ ن را برای شما شرح بدهم و همهُ افکارم را بنویسم، من خیلی راجع به زندگیم قکر کرده ام و همچنین راجع به شما و طرز تربیت و تقکر شما در مورد خودمان ، امّا حالا چه می توانم بکنم؟ اگر بدانم که شما از من می رنجید بهتر است که همیشه همینطور با لبهای بسته و چشمهایی که محبت طلب می کنند به شما نگاه کنم و دلم پر باشد و حرف ما از سلام و احوالپرسی تجاوز نکند،اینقدر بدانید که من هم مثل همهُ بچه ها دوست دارم و دلم نمی خواهد کاری کنم که شما را نارحت کند و باز هم می دانم که ممکن نیست پدر و مادر فرزندانشان را دوست نداشته باشند، شاید بیش از این که من شما را دوست دارم شما مرا دوست داشته باشید. من خودم وقتی به «کامی» فکر می کنم دلم می خواهد از غصه فریاد بزنم و زار زار گریه کنم امّا وقتی تفاهم نیست هر دوی ما دچار اشتباه می شویم.
من ده روز است که به مونیخ آ مده ام، من و امیر(برادر فروغ)دیشب اینجا از شما خیلی صحبت کردیم، د یشب وقتی می خواستم بخوابم دیدم دیگر نمی توانم کاغذ ننویسم، پیش خودم گفتم کاغذ می نویسم حتی دو خط، همین برایم کافی است به امیر قول دادم که برای شما همهُ فکرها یم را بنویسم امّا نمی توانم، اینقدر بد بختم که نمی توانم، فقط دلم می خواست شما فکر کنید که من دختر بدی نیستم و بدانید که دوستتان دارم، من همیشه از حال شما خبر داشتم و آ دمی هستم که هرگز به دوستی و محبت تظاهر نمی کنم و هر چه دارم در قلب خود دارم.
از این که ماهیانه مبلغی برایم می فرستید یک دنیا ممنون هستم، دلم نمی خواست سربار شما باشم، امّا چه می توانستم بکنم، زند گیم خیلی سخت بود امّا تا یکی دو ماه دیگر اینجا قرار است کاری به من بدهند وشاید دیگر احتیاج نداشته باشم، وقتی به تهران آمدم پولدار خواهم شد و قرض شما را پس می- دهم. اگر برایم جواب بنویسید خوشحال می شوم چون حالا روزهایی را می گذرانم که خیلی سخت و دردناک است ومثل آدمی که توی گور خوابیده تنها هستم با یک مشت افکار تلخ و عذاب دهنده و یک مشت غصه که هیچوقت تمام نمی شوند. حالا که نمی توانم کاری کنم که شما را راضی کند امِّا شاید یک روز برسد که شما هم به من حق بدهید و دیگر از من قهر نکنید و با من هم مثل بچه های دیگر مهربان باشید. شما را از دور می بوسم فروغ
باد ما را خواهد برد( دفتر تولدی دیگر)
در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي
نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين
پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
...........
ای مرز پرگهر
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم
و هستيم به يك شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
ديگر
خيالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانك سوابق پر افتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
ديگر خيالم از همه سو راحتست
از فرط شادماني
رفتم كنار پنجره با اشتياق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را كه از اغبار
پهن
و بوي
خاكروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سينه فرو دادم
و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهكاري
و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي كار نوشتم : فروغ فرخزاد
در سرزمين شعر و گل و بلبل
موهبتيست زيستن ‚ آن هم
وقتي كه واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي سال پذيرفته ميشود
جايي
كه من با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر
را مي بينم
كه حقه باز ها همه در هيات غريب گداياين
در لاي خاكروبه به دنبال وزن و قافيه مي گردند
و از صداي اولين قدم رسميم
يكباره از ميان لجنزارهاي تيره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
كه از سر تفنن خود را به
شكل ششصد و هفتاد و هشت كلاغ سياه پير در
آورده اند
با تنبلي به سوي حاشيه روز مي پرند
و اولين نفس زدن رسميم
آغشته مي شود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول كارخانجات عظيم پلاسكو
موهبتيست زيستن آري
در زادگاه شيخ ابودلقك كمانچه كش فوري
و شيخ ‚
اي دل ‚ اي دل تنبك تبار تنبوري
شهر ستارگان گران ‚ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
گهواره مولفان فلسفه ي اي بابا به من چه ولش كن
مهد مسابقات المپيك هوش - واي
جايي كه دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت ميزني از آن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
و
برگزيدگان فكري ملت
وقتي كه در كلاس اكابر حضور مي يابند
هر يك به روي سينه ششصد و هفتاد و هشت كباب پز برقي و بر دو دست ششصد و
هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف كرده و ميدانند
كه ناتواني از خواص تهي كيسه بودنست نه ناداني
فاتح شدم بله فاتح شدم
اكنون به شادماني اين فتح
در پاي آينه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسيه مي افروزم
و مي پرم به روي طاقچه تا با اجازه چند كلامي
در باره فوائد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
و اولين كلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه با طنين كف زدني پر شور
بر فرق فرق خويش بكوبم
من زنده ام بله مانند
زنده رود كه يكروز زنده بود
و از تمام آن چه كه در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من مي توانم از فردا
در كوچه هاي شهر كه سرشار از مواهب مليست
و در ميان سايه هاي سبكبار تيرهاي تلگراف
گردش كنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به ديوار مستراح هاي
عمومي بنويسم
“خط نوشتم كه خر كند خنده”
من مي توانم از فردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي از ايده آل عظيمي كه اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را
با اشتياق و دلهره دنبال ميكند
در قلب و مغز خويش داشته باشم
سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
كه مي
توان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آنكه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من مي توانم از فردا
در پستوي مغازه خاچيك
بعد از فرو كشيدن چندين نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسي كولاي ناخالص
و
پخش چند يا حقو يا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلاي فكور و فضله هاي فاضل روشنفكر
و پيران مكتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
كه در حوالي سنه يكهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسما به زير دستگاه تهيدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت
ششصد و هفتاد و هشت پاكت
اشنوي اصل ويژه بريزم
من مي توانم از فردا
با اعتماد كامل
خود رابراي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يك دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامين آتيه
يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان كنم
زيرا كه من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و كرنش را مي
خوانم
و شيوه درست نوشتن را مي دانم
من در ميان توده سازنده اي قدم به عرصه هستي نهاده ام
كه گرچه نان ندارد اما به جاي آن ميدان ديد و باز و وسيعي دارد
كه مرزهاي فعلي جغرافياييش
از جانب شمال به ميدان پر طراوت و سبز تير
و از جنوب به ميدان باستاني اعدام
و در
مناطق پر ازدحام به ميدان توپخانه رسيده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوي قوي هيكل گچي
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آن هم فرشته از خاك وگل سرشته
به تبليغ طرح هاي سكون و سكوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده
باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
كه در پناه پشتكار و اراده
به آن چنان مقام رفيعي رسيده است كه در چارچوب پنجره اي در
ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين قرار گرفته ست
و افتخار اين را دارد كه مي تواند از همين دريچه نه از راه پلكان خود
را
ديوانه وار به
دامان مهربان مام وطن سرنگون كند
و آخرين وصيتش اينست
كه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سكه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثيه اي
به قافيه كشك
در رثاي حياتش رقم زند
Jaafar
10-25-2006, 11:18 PM
سلام
خيلي تاپيك جالبي شده
فهرست بندي .::تاپيک اختصاصي فروغ ::. hTtp://qsmile.com/qsimages/sp/var/black_heart.gif
__________________________________________________ _______________
آپديت 01.06.2007
1.چکيده اي از زندگي و آثار فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=664694&postcount=1)
2.شب و هوس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=664702&postcount=2)
3.عکس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=664726&postcount=3)
4.مراسم تدفين فروخ فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=665557&postcount=4)
5.تولدي ديگر (مي توانيد اين شعر را با صداي فروغ گوش دهيد) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=665597&postcount=5)
6.حلقه (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=665604&postcount=6)
7.نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور (شماره1) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=665607&postcount=7)
8.پنجره هاي شعر فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=666031&postcount=8)
9.وداع (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=666044&postcount=9)
10.لينک (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=666145&postcount=10)
11.عکس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=666168&postcount=11)
12.اي ستاره ها (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=666184&postcount=12)
13.نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور(شماره2) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=668004&postcount=13)
14.دفتر اسير -- 1331 شمسي(شعله رميده) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=671542&postcount=14)
15.دفتر اسير -- 1331 شمسي(رميده ( (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=671550&postcount=15)
16.در ستايش اسارت (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=671576&postcount=16)
17.عکس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=671629&postcount=17)
18.نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور(شماره3) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=671637&postcount=18)
19.دفتر اسير -- 1331 شمسي (خاطرات) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=671641&postcount=19)
20. دفتر اسير -- 1331 شمسي (رويا) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=675589&postcount=20)
21.دفتر اسير -- 1331 شمسي (هر جايي) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=675708&postcount=21)
22. دفتر اسير -- 1331 شمسي (اسير) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=675725&postcount=22)
23.نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور (شماره4) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=675874&postcount=23)
24.فروغ مدرنتر از شاملو -- محمدهاشم اكبرياني (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=675887&postcount=24)
25.آرامگاه فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=675975&postcount=25)
26.دفتر اسير -- 1331 شمسي(ناآشنا ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677105&postcount=26)
27.دفتر اسير -- 1331 شمسي (حسرت ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677115&postcount=27)
28.«جز پشت ميله هاي قفس» (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677155&postcount=28)
29.سي و نهمين سالگرد درگذشت فروغ -- به روايت تصوير (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677383&postcount=29)
30.دفتر اسير -- 1331 شمسي(يادي از گذشته) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677392&postcount=30)
31.دفتر اسير -- 1331 شمسي (پاييز ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677398&postcount=31)
32.مصاحبه ايرج گرگين با فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677411&postcount=32)
33.نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور(نامه ي شماره 5) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677679&postcount=33)
34.2 قطعه کوتاه Flash (صوتي) هم از شعر و زندگينامه فروغ تقديم به علاقمندان اين
شاعر هنرمند (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=677907&postcount=34)
35.دفتر اسير -- 1331 شمسي (افسانه تلخ ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=678672&postcount=36)
36.دفتر اسير -- 1331 شمسي (گريز و درد ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=678674&postcount=37)
37.دفتر اسير -- 1331 شمسي(ديو شب ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=678679&postcount=38)
38.عکس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=678713&postcount=39)
39.نامه اي از مونيخ به پدر (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=678936&postcount=40)
40.باد ما را خواهد برد( دفتر تولدي ديگر) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=680165&postcount=41)
41.نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور (نامه ي شماره 6) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=680189&postcount=42)
42.سروده هايي در مرگ فروغ -- احمد شاملو )مرثيه( (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682517&postcount=44)
43. سروده هايي در مرگ فروغ -- سياوش کسرايي)شبنمي و آه( (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682530&postcount=45)
44.سروده هايي در مرگ فروغ -- مهدي اخوان ثالث (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682535&postcount=46)
45.سروده هايي در مرگ فروغ -- سهراب سپهري (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682537&postcount=47)
46.نامه به فريدون فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682543&postcount=48)
47.فروغ در کنار برادرش امير مسعود در آلمان (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682556&postcount=49)
48.دفتر اسير -- 1331 شمسي )آيينه شكسته ( (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682563&postcount=50)
49.دفتر اسير -- 1331 شمسي )دعوت ( (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=682566&postcount=51)
50.تجارت با شعر و چهره فروغ فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=684198&postcount=52)
51.فروغ، پري عاشق، تنها و غمگين اقيانوس زندگي (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=684204&postcount=53)
52.دفتر اسير -- 1331 شمسي )خسته ( (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=684209&postcount=54)
53.دفتر اسير -- 1331 شمسي-بازگشت (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=684212&postcount=55)
54.عــکس (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=684246&postcount=56)
55. اولين تپش هاي عاشقانه قلب فروغ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=688287&postcount=58)
56. شاعري حساس در برابر جهان (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=688292&postcount=59)
57. گزارشي از مراسم هفتادمين سال تولد فروغ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=688299&postcount=60)
58. دفتر اسير -- 1331 شمسي-آيينه شكسته (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=688309&postcount=61)
59. دفتر اسير -- 1331 شمسي-صبر سنگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=688312&postcount=62)
60.دفتر اسیر -- 1331 شمسی )دریایی ( (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=690827&postcount=64)
61.یک نامه از دوران جوانی فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=690831&postcount=65)
62.نامهُ فروغ به احمد رضا ا حمدی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=690837&postcount=66)
63.برگزیدۀ بخشهایی از نامه های فروغ به ابرهیم گلستان (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=690843&postcount=67)
64.زنانگي فروغ و ماه (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=690923&postcount=68)
65. فصل های شعر فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=692217&postcount=69)
66.تاملاتي بر شعر فروغ فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=692228&postcount=70)
67. برای فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=692249&postcount=71)
68.فروغ، شهيد اين زندگى (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=692400&postcount=72)
69.سرنوشت نامعلوم نقاشي ها و داستان هاي فروغ فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695799&postcount=73)
70.عشق و استعداد بازيگري (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695805&postcount=74)
71.كتابي درباره فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695807&postcount=75)
72.بخشی از رمان آن لاین (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695813&postcount=76)
73.تولدی دیگر (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695818&postcount=77)
74.فروغِ بيدروغ، فروغِ بينقاب (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695828&postcount=78)
75. سياه است و سفيد نيست (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695835&postcount=79)
76.فروغ بی فاصله با خود شعر گفته است (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=695852&postcount=80)
77.انتشار مجموعه آثار فروغ فرخزاد در آلمان (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=697061&postcount=81)
78.گفتگوی سیروس طاهباز و غلام حسین ساعدی با فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=697319&postcount=82)
79.«گنـــــــــــــــاه» (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=697347&postcount=83)
80.گفتگوی سیروس طاهباز و غلام حسین ساعدی با فروغ 2 (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=697371&postcount=84)
81.دفتر عصیان -- 1337 شمسی(عصیان بندگی) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698616&postcount=85)
82.عصیان خدایی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698625&postcount=86)
83.شعری برای تو (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698630&postcount=87)
84.پوچ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698640&postcount=88)
85.دیر (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698648&postcount=89)
86.عکس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698661&postcount=90)
87.صدا (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698666&postcount=91)
88.بلور رویا (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698668&postcount=92)
89.گفتگوی سیروس طاهباز و غلام حسین ساعدی با فروغ 3 (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698776&postcount=93)
90.گفتگوی سیروس طاهباز و غلام حسین ساعدی با فروغ(قسمت پایانی...) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=698814&postcount=94)
91.دفتر عصیان -- 1337 شمسی---ظلمت (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=699569&postcount=95)
92. دفتر عصیان -- 1337 شمسی---گره (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=699570&postcount=96)
93. دفتر عصیان -- 1337 شمسی---بازگشت (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=699572&postcount=97)
94. دفتر عصیان -- 1337 شمسی---از راهی دور (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=699577&postcount=98)
95. دفتر عصیان -- 1337 شمسی---رهگذر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=699579&postcount=99)
96. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=702800&postcount=109)دفتر دیوار -- 1336 شمسی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=702800&postcount=109)
97. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=702803&postcount=110) دفتر دیوار -- 1336 شمسی/دنياي سايه ها (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=702803&postcount=110)
98. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=702808&postcount=111) دفتر دیوار -- 1336 شمسی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=702808&postcount=111)
99. فتح باغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=702822&postcount=113)
100. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705734&postcount=114) آنسوتر از شهرزاد پرتره ای نمایشی از فروغ فرخزاد به زبان آلمانی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705734&postcount=114)
101.سال شمار زندگی فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705750&postcount=115)
102. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705751&postcount=116)آثاری از هنرمندان و دوستداران فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705751&postcount=116)
103. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705755&postcount=117)آثاری از هنرمندان و دوستداران فروغ/اشعار حبیب الله نبی الهی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705755&postcount=117)
104. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705759&postcount=118)آثاری از هنرمندان و دوستداران فروغ/ راشین ابراهیم نژاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705759&postcount=118)
105. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707627&postcount=119)دفتر ایمان بیاوریم -- 1352 شمسی/ تنها صداست که میماند (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707627&postcount=119)
106. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707632&postcount=120)دفتر ایمان بیاوریم -- 1352 شمسی/کسی که مثل هیچ کس نیست . (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707632&postcount=120)
107. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707636&postcount=121)دفتر ایمان بیاوریم -- 1352 شمسی/ بعد از تو (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707636&postcount=121)
108. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707649&postcount=122) دفتر تولدی دیگر -- 1342 شمسی/بر او ببخشایید (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707649&postcount=122)
109. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=712787&postcount=123)دفتر تولدی دیگر -- 1342 شمسی/ در خیابانهای سرد شب (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=712787&postcount=123)
110. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=713860&postcount=124)فروغ و تنها صداي تنهايي زن (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=713860&postcount=124)
111. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=714098&postcount=125) فروغ فرخزاد از زاويه ای ديگر !؟ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=714098&postcount=125)
112. نقد اشعار فروغ فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=791922&postcount=127)
113. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=794243&postcount=128)کسی که مثل هیچکس نیست..../نكاتي راجع به فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=794243&postcount=128)
114. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=797182&postcount=129)نگاهی به برسی آثار تولدی دیگر فروغ فرخزاد و بوف کور صادق هدایت (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=797182&postcount=129)
115. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=802158&postcount=130) غزل (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=802158&postcount=130)
116. آثاری از هنرمندان و دوستداران فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705751&postcount=116)
117. آثاری از هنرمندان و دوستداران فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705755&postcount=117)
118.آثاری از هنرمندان و دوستداران فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=705759&postcount=118)
119.دفتر ایمان بیاوریم -- 1352 شمسی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707627&postcount=119)
120.دفتر ایمان بیاوریم -- 1352 شمسی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707632&postcount=120)
121.دفتر ایمان بیاوریم -- 1352 شمسی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707636&postcount=121)
122.دفتر تولدی دیگر -- 1342 شمسی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=707649&postcount=122)
123.دفتر تولدی دیگر -- 1342 شمسی (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=712787&postcount=123)
124.فروغ و تنها صداي تنهايي زن (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=713860&postcount=124)
125.فروغ فرخزاد از زاويه ای ديگر !؟ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=714098&postcount=125)
126.عکس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=783091&postcount=126)
127.پير مرگي در بعضي از شاعران با همه شتاب..... (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=791922&postcount=127)
128.کسی که مثل هیچکس نیست.... (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=794243&postcount=128)
129.نگاهی به برسی آثار تولدی دیگر فروغ فرخزاد و بوف کور صادق هدایت (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=797182&postcount=129)
130.غزل (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=802158&postcount=130)
131.براي فروغ ... ( فريدون فرخزاد ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=807743&postcount=131)
132.تمام شب ... ( پوران فرخزاد ) (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=807747&postcount=132)
133.عکس (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=812311&postcount=133)
134.با پوران فرخزاد درباره ی فروغ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=812333&postcount=134)
135.پای صحبت مادر و خواهر فروغ فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=813184&postcount=135)
136. اولین تپش های عاشقانه قلبم .... برسی نامه های فروغ به همسرش (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=816063&postcount=136)
137. (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1082118&postcount=138)فقط برای تو میخوانمش (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1082118&postcount=138)
138. فروغ و تنها صداي تنهايي زن (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1102582&postcount=140)
139. فروغ، پري عاشق، تنها و غمگين اقيانوس زندگي (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1143482&postcount=141)
140. چهل سال از درگذشت فروغ فرخزاد گذشت (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1176489&postcount=142)
141. خاطرات فروغ فرخزاد از سفر به ایتالیا (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1203608&postcount=143)
142. با فروغ فرخزاد بر فراز زمان (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1203617&postcount=144)
143. گذران (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1210186&postcount=145)
144. پوچ (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1240251&postcount=148)
145. بعد از تو (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1240183&postcount=147)
146. فروغ فرخزاد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1267759&postcount=149)
147.فروغ با دردهای اجتماع پیوند خورد (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1282303&postcount=150)
148.آفتاب می شود (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1283995&postcount=151)
149.در خیابانهای سرد شب (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1283998&postcount=152)
150. اگر فروغ زنده مي ماند (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=1369801&postcount=153)
151. فروغ فرّخ زاد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1702314&postcount=154)
152. تولدی دیگر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1702873&postcount=155)
153. معشوق من (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1722026&postcount=156)
154. مقاله ای در مورد فروغ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1722030&postcount=157)
155. پنجره (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1722035&postcount=158)
156. (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1730204&postcount=159)چکیده ای از زندگینامه واثار فروغ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1730204&postcount=159)
157. از تولد تا مرگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1730220&postcount=160)
158. نگاهی بر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1730225&postcount=161)
159. معشوق در شعر فروغ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2034369&postcount=162)
160. پس از جدایی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2089321&postcount=163)
161. گفتگو با آیدین آغداشلو درباره فروغ فرخزاد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2091706&postcount=165)
162. فروغ مدرنتر از شاملو (http://www.forum.p30world.com/showpost.php?p=2390206&postcount=167)
Monica
10-26-2006, 10:29 AM
مرثيه
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم
در آستانه دريا و علف
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد
پس به هيئت گنجي در آمدي
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است
!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را
http://rebeca.persiangig.com/shamloo.JPG
Monica
10-26-2006, 10:37 AM
شبنمی و آه
آي گلهاي فراموشي باغ
مرگ از باغچه خلوت ما مي گذرد داس به دست
و گلي چون لبخند
مي برد از بر ما
سبب اين بود آري
راه را گر گره افتاده به پاي
باد را گر نفس خوشبو در سينه شكست
آب را اشك اگر آمد در چشم زلال
گل يخ را پرها ريخت اگر
در تك روزي آري
روشنايي مي مرد
شبنمي با همه جان مي شد آه
اختران را با هم
پچ پچي بود شب پيش كه مي ديدم من
ابرها با تشويش
هودجي را در تاريكي ها مي بردند
و دعاهايي چون شعله و دود
از نهانگاه زمين بر مي شد
شاعري دست نوازشگر از پشت جهان بر مي داشت
زشتي از بند رها مي گرديد
دختر عاصي و زيباي گناه
ماند با سنگ صبورش تنها
او نخواهد آمد
او نخواهد آمد اينك آن آوازي است
كه بيابان را در بر دارد
او نخواهد آمد
عطر تنهايي دارد با خويش
همره قافله شاد بهار
كه به دروازه رسيده است كنون
او نخواهد آمد
و در اين بزم كه چتري زده يادش بر ما
باده اي نيست كه بتواند شستن از ياد
داغ اين سرخ ترينن گل فرياد
كودكي را كه در اين مه سوي صحرا رفته است
تا كه تاجي بنشاند از گل بر زلفان
يا كه بر گيرد پروانه رنگيني از بيشه غم
با چه نقل سخني
بفريبيمش آيا
بكشانيمش تا آبادي ؟
پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود
پس از اين لالايي
خواب او سنگين است
و شما اي همه مرغان جهان در غوغا آزاديد
شعر در پنجه مهتابي
گريه سر داد و غريبانه نشست
http://rebeca.persiangig.com/kasrai.jpg
Monica
10-26-2006, 10:41 AM
چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود
چه بود این تیر بی رحم از کجاآمد
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز
چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد
نمی خواهم ، نمی آید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر
بسی پیغامها سوگند ها دادم
خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار،ای خدا ای داور ای دادار
تو را هم با تو سوگند ،آی
مبادا راست باشد این خبر ،زنهار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را
نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد
خداوندا،خداوندا
به هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سرد
تو کاری کن نباشد راست
همین،تنها تو میدانی چه باید کرد
نمی دانم،اگر خون من او را بکار آید دریغی نیست
تو کاری کن بتوانم ببینم زنده ماندست او
و بینم باز هست و باز خندان است خوش ،بر روی دشمن هم
و بینم باز
گشوده در به روی دوست
نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او...
الا یا هر چه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نبات از تو
سپهر و آن همه اختر
زمین و و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا
جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو
سلام دردمندی هست
و سوگندی و زنهاری
الا یا هر چه هستِ کائنات از تو
به تو سوگند
دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن
و باور می کنم - بی شک - همه پیغمبرانت را
مبادا راست باشد این خبر ،زنهار
مکن ، مپسند این ، مگذار
ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد
پس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار می خواهد
ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا ، به حق هر چه مردانند
ببین ، یک مرد می گرید........
چه سود اما ، دریغ و درد
در این تاریکنای کور بی روزن
در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است
همه دارایی ما،دولت ما،نور ما، چشم و چراغ ما
برفت از دست
دریغا آن پریشا دخت شعر آذمیزادان
نهان شد رفت،
از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد
دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند
آن آزاده،آن آزاد
دریغا آن پریشادخت
نهان شد در تجیر ابرهای خاک و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعر
به خاک او نثاری هست ،هر شب ،پاک
http://rebeca.persiangig.com/akhavan.GIF
Monica
10-26-2006, 10:44 AM
دوست
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و باتمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
كه با چه قدر سبد
براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
راي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم
http://rebeca.persiangig.com/sohrab.jpg
Monica
10-26-2006, 10:47 AM
آنچه می خوانید تعدادی از نامه های خصوصی فروغ فرخزاد است که برای برادرش فریدون فرخزاد نوشته است.توضیح اینکه قسمت هائی از این نامه ها به وسیله خود فریدون فرخ زاد حذف شده است.
_ فری عزیزم، امیدوارم که حالت خوب باشد. خواهش می کنم از من نرنجی که برایت چند هفته نامه ندادم _ به خدا آنقدر کارم زیاد است که فرصت غذا خوردن ندارم.
دلم برایت خیلی تنگ شده و چقدر دلم می خواهد زودتر درست تمام شود و بیائی..
امروز برایت 200 مارک فرستادم . اگر بیشتر نمی فرستم برای این است که خودم در شرایط مالی بدی زندگی می کنم. اغلب وسط هر ماه بدون پول می مانم و کسی را ندارم که به من کمک کند. با وجود این اگر بیشتر هم بخواهی برایت می فرستم. مهم این است که تو درس بخوانی و بتوانی بهتر زندگی کن.
_ 8 اردیبهشت
فری عزیزم! کارتت رسید آن را چندین بار خواندم و پکر شدم. تو وقتی از آدم دور هستی آدم را دوست داری، و وقتی نزدیک آدمی بر عکس آن رفتار می کنی... با وجود این تو را و دیوانگی هایت را خیلی دوست دارم. تو مثل خود من هستی.
******
_ یکشنبه 26 اسفند 1337
...چند رو پیش نامه ات رسید با شعرهای تازه ات که کلی خوشحال شدم، مرتب می خواهی برایت جواب بنویسم و فرصت نمی کنم، حال شما ها باید خیلی خوب باشد برای اینکه هیچ کدا متان برای مادر نامه نمی دهید و بخصوص تو که باید کا ملا ً سیرو راضی باشی چون مرتب شعر می گوئی و به طوری که شنیده ام داری بچه دار هم می شوی؟ بگذریم _ فری جان شعر هایت را خواندم تو از اول استعداد داشتی و من هیچ تعجب نمی کنم. شعرهایت از نظر موضوع وحس ظرافت حس ها کا ملا ً به دل می نشینند وخیلی خوب هستند. اما نمی دانم در زبان آلمانی چه حالتی ممکن است داشته باشند و فرم وساختمان آنها از نظر زبان وریتم چگونه است.
هر چند این مسائل در درجۀ دوم اهمیت قراد دارند. اصل موضوع نوع برداشت
_ conception _ و نوع جهان بینی شاعر است. از آخرین شعرت که اینطور شروع می شود ( ...می خواهم برای آرامش درونم ...) خیلی لذت بردم چون در پشت تصاویر سطح خارجی آنها یک حس عمیق و وحشت زده انسان وجود داشت ویک حالت میستیک و تسلیم آمیز داشت که آدم تا در تجربیات حسی و فکریش پخته نشود وشکل نگیرد نمی تواند این مسائل را به این صورت ابراز کند.
تو باید ادامه بدهی و من مطمئن هستم که تو عالی و خوب خواهی شد بهتر است با سیروس (منظور سیروس آتابای است) تماس بگیری، راستی خوب شد یاد او افتادم. تا سال گذشته که او در تهران بود با هم خیلی دوست شده بودیم _ بعد یک دفعه اوائل پائیز بود که غیبش زد و بچه ها گفتند که به آلمان برگشته و من دیگر از او خبری ندارم سلام من مرا به او برسان. شعرهایت را برایم بفرست وسعی کن آنها را چاپ کنی و مهم تر از تمام اینها ؟ سعی کن بیشتر فکر کنی. نمی دانم اصلا ً می توانی فکر کنی و یا اینکه آنطور که شعرهایت نشان می دهند واقعا ً عوض شده ای. به هر جهت آرزوی من این است که موفق باشی...
اینجا خیلی تنها مانده ام ...
از زورتنهائی مثل سگ کارمی کنم و فراموش می کنم که شما ها هم رفته اید و دیگربرنمی گردید.یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامیها که موفقیت پیدا کرده ...
زندگی همین است یا باید خودت را با سعادت های زود یاب و معمول مثل بچه ها وشوهر وخانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیر معقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهائی تو را می خوردو خرد می کند _ من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده وفکر آینده خفه ام می کند ولی بگذریم...بگذریم. بگذریم... وضع از این قرار است _ برایم نامه بنویس و به آینا و گلور (منظور همسر برادرش و خواهر دیگر است) سلام برسون _ عید را به همۀ شماها تبریک می گویم و دلم پر از نور می شود وقتی که به آن روزهائی که همه با هم بودیم فکر می کنم تو را می بوسم. فروغ
« 2فروردین »
******
( بدون تاریخ )_ _ عزیزم _ مدت درازی است که اینجا نشسته ام و می خواهم برایت بنویسم و نمی دانم چه بنویسم! بخصوص که نامه های تو همه پر از گله و شکایت از من است. چکار می شود کرد.با تو تفاهم برقرار کردن کار مشکلی است. چون تو به من که می رسی همان بچه 20 سال قبل می شوی وقضاوت هایت همه متکی به آن دوران است. به هر حال من تو را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم و اگر گاهی اوقات از تو می رنجم برای این است که از تو بیشتر ازسایر خواهر و برادر هایم انتظار دارم....
وقتی سیروس (سیروس آتابای) به آلمان می رفت صحبت از ترجمۀ اشعار من می کرد.
من مطمئن هستم که این اشعار چیز خوبی از آب در نخواهند آمد چون سیروس زبان فارسی را خوب نمی داند و سالها از این محیط دور بوده است. تو چرا این کار را نمی کنی.
هر چند که تو هم چندان با زبان فارسی آشنا نیستی و می دانم که معنی بسیاری از کلمات را درک نمی کنی اما در عوض صاحب روحیه و حسی هستی که به روحیه وحس من خیلی نزدیک است ....
نزدیک به 1000صفحه سناریو نوشتم که یک فیلم بسازم ولی می ماند برای سال بعد می ترسم که زودتر از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند... ولی فعلا ً می سازم _ چه می شودکرد؟ مگر می شود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی را در آورد _ همین است که هست. امسال حتی یک شعر هم نگفتم _ اگر تو چیز تازه ای داری برایم بفرست.
_ شنبه 31 فروردین 1338
فری جانم! _ امروز بازنامه ای ازتو داشتم امیدوارم حال تو و آینای عزیزم خوب باشد.اگر دیر جواب می نویسم علتش این است که کارم زیاد بوده و فرصت نکرده ام. شعر هایت بخصوص این آخری ها عالی بودند.جداً عالی من تعجب می کنم وازخودم می پرسم تو این هوشیاری و ادراک و حس را ازکجا آورده ای؟ به تو نمی آید فری خر من _ تو خیلی بچه بودی _ نمیدانم شاید حالا بزرگ شده ای و زندگی را فهمیده ای که چه چیز گند و درعین حال معرکه ای است. به هر حال تو داری مقام اول را در فامیل محترم فرخ زاد بدست می آوری. من به تو پیشنهاد می کنم به فارسی هم شعربگو _لازم نیست وزن و قافیه را رعایت کنی سعی کن با ریتم کلمات یک حرکت کلی بوجود بیاوری که شنیدنی باشد _ یعنی در گوش تبدیل به یک نوع وزن شود.
به هر حال تو شاعر هستی و این مهم است و تو اگر بتوانی این را در خودت پرورش بدهی بازی را برده ای، حال من بد نیست _ دلم گرفته است. مثل همیشه زندگیم پر از فقر است وهیچ چیزم درست نیست، نه قلبم سیر است _ نه بدنم و نه به چیزی اعتماد دارم _ به هر حال برای آنکه آدم بجائی برسد باید محدودیت های زیادی را تحمل کند. نیما که تقریباً شاعرترین شاعر امروز است می گوید:
تا نه داغی بیند
کس به دوران نه چراغی بیند
یا:
باید از چیزی کاست
تا به چیزی افزود
مسأ له همین است. یعنی اگر بخواهی شاعر باشی خودت را قربانی شعر کن. از خیلی حرفها و حسابها بگذر. خیلی خوشبختی های ساده و راضی کننده را کناربگذار.
دور خودت را دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار از نو شروع کن به بدنیا آمدن و شکل گرفتن و کشف کردن معانی مختلفِ مفاهیم مختلف.
من همین کار ار می کنم _ اما تلخ است _ خیلی تلخ است. و استقامت وظرفیت می خواهد...
بعضی وقتها فکر می کنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد چون به چیزی دلبستگی ندارم _ آدمی بی ریشه هستم. فقط دوست داشتن من است که حفظم می کند اما فایده اش چیست ...
آه فری جانم نمی دانی چرا این حرفها را می نویسم ، اما دلم گرفته، گرفته و در اینجا خیلی تنها افتاده ام، شما ها همه رفته اید. مادرم همیشه غصه دار است و به پدرم فقط می شودسلام گفت.
_ 30 دی 1338
الآن وسط زمستان است و من هنوز بخاری ندارم. پول هم ندارم با وجود این هیشه به تو فکر می کنم. اگر داشته باشم از تو دریغ نمی کنم... عروسی بچه بازی نیست وزیبائی مراسم و اسم عروسی نباید آدم را فریت دهد. وقتی دختری می آید وشریک زندگی آدم می شود از آدم توقع دارد که قدرت حمایت اداره کردن او را داشته باشد. تو هر وقت در خودت این قدرت را داشتی عروسی کن.
_ چهارم اکتبر
فری جانم امیدوارم که حالت خوب باشد. از روزی که رفته ای فقط یک نامه برایت داده ام، خدا کند که نرنجیده باشی. تو می دانی که من زیاد اهل نامه نوشتن نیستم مگر در مواقع ضروری حالا هم چون نوشته ای که از تنهائی رنج می بری غصه دار شدم و فکر کردم شاید نامۀ من بتواند تو را کمی خوشحال سازد.
اما در هر حال تو باید به تنهائی و به این نوع زندگی عادت کنی چون سال های زیادی در پیش داری که ناچار دور از ما زندگی خواهی کرد.آدمهائی که بیشتر از من و توسرشان می شود می گویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهائی احساس تنهائی نکند.تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاههای ثابت روحی و فکری: یعنی در عین حال ک درمیان مردم زندگی می کنی خودت را کاملاً از آنها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی دهند که ما خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سرو صدای بی خود نصیب آدم می شود. حتی از پدر و مادر و خانواده.
تو باید به فکر آینده باشی و کار کنی و مردم را فراموش کنی...
نمی دانی از اینکه بعد از مدتها تو را در تهران دیدم چقدر خوشحال شدم تو خیلی عوض شده ای... و من با تعجب به تو نگاه می کردم... نظرت راجع به آنهائی که اینجا دیدی و شناختی کاملا ً صحیح است...
به غیر از چند تایی بقیه هیچ هستندو فقط برای این بوجود آمده اند که زندگی آن چند تا را خراب کنند چون خودشان هیچ نمی توانند وفقط حرف می زنند... من از اینها شکایت نمی کنم چون ارزش این را ندارند که آدم وقتش را به جای کار کردن وفکر کردن با عده ای حقه باز مشغول کند. ولی تو نمیدانی هنوز هم خوب نمی دانی که اینها چه هستند...
هنوز که هنوز است بعضی وقتها می نشینم وگریه می کنم...
از زندگی گذشته به کل بریده ام _ وقتی کامی (کامیار پسر فروغ ) را در خیابان می بینم که حالا قدش تا شانه ام میرسد فقط تنم شروع می کند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن اما نمی خواهمش نمی خواهمش _ فایده این علائق و روابط چیست
من خیلی بدبخت هستم فری جانم وهیچ کس نمی داند. حتی خودم هم نمیخواهم بدانم چون وقتی با این مسأله روبرو می شوم تنها کاری که می توانم بکنم این است که خودم را از پنجره پائین بیاندازم.
آه.... دارم چرت و پرت مینویسم _ پائیز که آمدی با هم صحبت خواهیم کرد و خدا کند پائیز بیاید. آینا راببوس. شعرهایت را برایم بفرست و فراموش نکن که زندگی همین است. کار و باز هم کار.
_ 5 تیر
جریانات خانه همان است که بود _ من برخلاف تصور تو، تو را همیشه دوست داشتم فقط گاهی اوقات رفتار بچگانه تو ناراحتم می کرد، شاید من هم آدم خودخواهی بودم حال دیگر نیستم _ حالا من فقط سعی می کنم که انسان باشم...می دانی فری جانم هیچ چیز در زندگی مهم نیست چون هیچ چیز حقیقی و ماندنی نیست... فقط کار است که می ماند و این کار خود ما هستیم.
هر وقت توی خیابان های مونیخ راه می روی یاد من هم باش_چون من شهر مونیخ را خیلی دوست داشتم. بخصوص خیابان لئوپولد را ...
23 آذر _ نامۀ ما فبل آخر
حیف است که حرف مراگوش نمی کنی و همانجا که هستی به کارت ادامه نمی دهی...
بیا بالاخره یک کاری خواهیم کرد...ترجمه هائی که کرده ای بفرست من درستشان می کنم حالا هم بچه های ما یک مؤ سسۀ مطبوعاتی و انتشار کتاب درست کرده و می خواهند ماهی 5 کتاب چاپ کنن. اگر آنها رابفرستی ترتیب چاپش را در سری انتشارات جوانه خواهم داد. عیب کار اینجا است که تو هم مثل بقیه فرخ زادها از هر صد چاقو که می سازی یک دانه اش دسته ندارد، همیشه وعده می دهی و کمتر عمل می کنی.مدتی است از سیروس![آتابای] خبری ندارم اگر آدرسش را در برلین داری برایم بفرست.
و هم چنین اگر مقالات خوب ادبی از نشریات آلمانی داری ترجمه کن تا برایت چاپ کنم. ما داریم با کمک رؤیایی و شاملو یک مجله هفتگی به اسم هنر در می آوریم و خیلی به مقالات تازه احتیاج داریم...
فری جانم از نامه ننوشتن من گله نکن _ تو بنویس و من می خوانم _ می دانی که چقدر نوشته هایت را با علاقه مطالعه می کنم. آ خرین ا شعارت شاهکار هستند وهنوز باور نمی کنم که تو با آن همه خریت به این زیبائی چیز می نویسی. حالا باید بروم اداره و ماشین هم همینطور دم در ایستاده و بوق می زند.آینا را می بوسم و آرزوی دیدنش را در تهران دارم
سه شنبه 23 مهر
فری جان عزیزم خبرت را مرتب در روزنامه ها می خوانم، معلوم می شود کارت خیلی بالا گرفته. احمق نباش وفکر مشاغل وغیره را از سرت بیرون کن _ تو نمی دانی، نمی دانی وباز هم نمیدانی..
مگر من اینجا چه شده ام که تو می خواهی بشوی؟ دو سال است به آلمانی شعر می گویی و برای خودت آدمی شده ای. من 10 سال است که شعر می گویم وهنوز وقتی احتیاج به 50 تومان دارم باید سرخودم را بگیرم واز بدبختی گریه کنم. وقتی می خواهم یک کتاب چاپ کنم ناشر ها به زور دست توی جیبشان می کنند وهزار تومان حق التألیف می دهندو آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ می کنند و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تیراژ حداکثر 2 هزار، سالها توی ویترین مغازه ها می ماند تا 50 جلدش به فروش برود وبعد چهار تا آدم احمق بی سواد بی شعور توی چهار تا مجله مبتذل که سرتاپایش صحبت از خورشت قورمه سبزی وجنایت های مخوف است، بر می دارند و به عنوان انتقاد هنری!! تو را مسخره می کنند. همین، تو این چیزها را نمی دانی _ تو به زبان آلمانی شعر می گوئی _ تو در محیط روشنفکر و پیشرفته ای داری زندگی می کنی _ کار می کنی و موفق هم هست دیگر چرا می خواهی بیائی و میان یک عده احمق شهرت پیدا کنی؟ این برای تو چه ارزشی دارد؟
آخرین نامه
نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته. ممکن است تا آمدن شما ها من خفه شده باشم _ فایده اش چیست؟ فایدۀ تمام این کارها چیست؟
تا حالا من خوشحال بودم که اقلآ تو از آنجا راضی هستی و کار می کنی وکارت این همه موفقیت پیدا کرده، حالا تو بر می گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته. حیف...!
اینجا باید تو میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند این ها هیچ هستند _ هیج هستند، هیچ هستند... اینهائی که امروز صد دفعه عکس تو را تو مجلاتشان چاپ می کنند و به زور بخورد آن بقیه می دهند وفردا هیچ کاری ندارد غیر از آنکه هر جا می نشینند از تو بد بگویند و هر جا می نویسند از تو بد بنویسند... من نمی دانم قدرت تحمّل تو چه اندازه است؟ من میان اینها زندگی کرده ام ، میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو...؟
من مثلا عاشق گردو خاک کوچه مان وبچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها وسگها وگل های آفتاب گردان هستم ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟
تو از طریق [سادگیت]و از [طریق] احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و اینها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. تو از سادگیت و از احساسات پاک بچه گانه ات زندگی می کنی و اینها با مسخره کردن همین احسا سات تو نان خواهند خورد
من به این چیزها عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم، تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و آینای عزیزم هستم. به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است و من این را می دانم
قربانت فروغ
Monica
10-26-2006, 10:55 AM
فروغ در کنار برادرش امیر مسعود در آلمان
http://rebeca.persiangig.com/furough22.jpg
http://rebeca.persiangig.com/furough29.jpg
Monica
10-26-2006, 10:57 AM
آيينه شكسته
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
اي آينه مردم من از حسرت و افسوس
او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آينه و او گوش به من داشت
گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را
Monica
10-26-2006, 11:00 AM
دعوت
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
نميترسي نميترسي نميترسي كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوري شب غمناك خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي كن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و ميدانم
كه سر تا پا به سوز خواهشي بيمار ميسوزي
دروغ است اين اگر پس آن دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي
Monica
10-27-2006, 11:05 AM
پوران فرخزاد:علاوه بر انتشار بی اجازه شعر فروغ يک کارخانه دستمال کاغذی هم تصاوير فروغ را بر روي دستمال زده است
پوران فرخزاد در آستانه سي وهشتمين سالگرد تولد دوباره فروغ از دلتنگي ها وحرف هايي كه بر دلش مانده است مي گويد .
پوران فرخزاد در گفت و گو با خبرنگار ادبي ايلنا, پيرامون عدم حضورش در مراسم سي و هشتمين سالگرد تولد دوباره فروغ گفت: اين مراسم سال هاي نخست توسط خانواده فروغ برگزار مي شد ولي رفته رفته توسط دوستداران برگزار مي شود. من به دليل اينكه با متوليان ظهير الدوله به خاطر مسايلي كه وجود دارد و مردم را به مقبره راه نمي دهند و براي حضور در اين مكان از آنها درخواست وجه نقدي مي كنند و چون دوست دارم اين مراسم را بدون هر گونه تظاهري برگزار كنم ترجيح مي دهم در اين مراسم شركت نكنم .
وي در ادامه تصريح كرد: البته من به مرگ اعتقادي ندارم و هر سال جشن تولد دوباره فروغ را در كنار دوستانش در جمعي صميمي برگزار مي كنم و خيلي علاقمند هستم كه در اين مراسم هر كس دوستدار فروغ است حضور پيدا كند ولي به دليل مشكل جا ترجيح مي دهم كه افراد كمتري در اين مراسم حضور پيدا كنند تا به دليل مشكل جا شرمنده كسي نباشم.
گردآورنده كتاب" اوهام سرخ شقايق" در ادامه ياد آور شد: در تمام اين سال ها هرگز براي برگزاري مراسم فروغ دچار مشكل نشده ام و اطرافيان فروغ همه افراد پاك و صميمي هستند حتي كساني كه ادعا مي كنند مخالف شعر فروغ هستند در باطن فروغ و شعرهاي او را دوست دارند.
وي در ادامه افزود: در اين سال هاي پس از مرگ فروغ بسياري از ناشر نما ها هر وقت كه به مشكل مالي بر مي خورند مجموعه يا گزيده اي از شعرهاي فروغ را منتشر مي كنند كه اين مجموعه ها با غلط به دست مردم مي رسند البته براي انتشار اين مجموعه ها هيچ كسب اجازه از وارث آثار فروغ, پسرش "كاميار " نمي گيرد.
فرخزاد با اشاره به اين نكته كه بسياري از كارخانه داران و توليد كنندگان از اسم فروغ و تصوير او استفاده ابزاري مي كنند گفت: چندي پيش با كارخانه دستمال كاغذي روبرو شدم كه تصاوير فروغ را بر روي دستمال مي زدند, وقتي در صدد رفع اين مشكل برآمدم پاسخي هايي شنديم كه بسيار اندوهگين شدم. البته در ايران هنوز هيچ مرجعي وجود ندارد كه براي رفع اين مشكلات بتوان به آنجا مراجعه كرد. و اين دغدغه هاي خواهري است كه مي خواهد شعرهاي فروغ بدون غلط در اختيار مردم قرار بگيرد نه كسي كه در پي منافع مادي از اين قضيه باشد چرا كه من وارث مادي آثار فروغ نيستم.
Monica
10-27-2006, 11:08 AM
محترم رحمانی
دي ماه، ماهي است كه فروغ فرخزاد شاعر نورپرداز ايراني در آن چشم به جهان گشوده است. به جرات بايد گفت كه سيماي او كه با پشت سر گذاشتن سنت كهن شعري و دستمايه اي از تجربه هاي بزرگان شعر زمان خود، نيما،اخوان و شاملوآغاز گرديد، در حجابي از تعصب دوستداران و امروزه البته كمتر هجويات بيمار گونه مخالفان، ناشناخته باقي مانده است.
اما صداي رساي شهرزاد قصه گوي هزارويكشب در هزار توي زمان باقي است تا هر كس كه مي خواهد به گونه اي در تجربه هاي او حضور يابد.
پانزدهم دي ماه مصادف با شصت و نهمين سالروز تولد فروغ فرخزاد است.
فروغ در خانواده اي متوسط پرورش يافت اما با تلاش، هوش و نبوغ خويش توانست پس از نيما يكي از شاعران تواناي شعر معاصر فارسي گردد. او پس از انتشار سه ديوان در 29 سالگي، با تولدي ديگر مسيرش را دنبال كرد. هر چند تولد دوم او سه سال بيشتر دوام نيافت. اما تولد دوم فروغ كه در آگاهي و بلوغ وي به وقوع پيوسته بود بيان شورش را وسعت بخشيد و او با آن صميميت و سادگي به شاعر زندگي تبديل شد.
وقتي كسي مانند فروغ از تولد ديگرش خبر مي دهد معلوم است كه به مكاشفه و حضور در شعر دست يافته و در كار و بيان خويش به آگاهي رسيده است.
فروغ شاعري است كه با صميميتي ستودني از عواطف واحساسات راستينش سخن مي گويد و مهم تر آن كه به عنوان يك زن شاعر، نگاه هاي زنانه اش را به هستي جهان پيراموني و مسائل آن وارد شعر مي كند كه در مقايسه با شاعران زن قبلي بي سابقه بوده است و اين نبود جز آرزويش كه بتواند بخشي از شعرش را به زنان و مسائل آنان اختصاص دهد.
او همچنين با بياني عادي از مسائل ايران و ايراني در دوران جديد سخن ها دارد و به جاي گرز و شمشير و ساقي ومي و… از خيابان هاي خلوت، رخت هاي روي طناب، خلوت پشت بام، روزهاي جمعه دلگير و…. گفتگو مي كند و با وارد كردن دنيايي از كلمات تازه و نو به شعر، به معني كلمات مفهوم و وسعت و عمق مي بخشد زيرا به نظر او زبان فارسي از چنين استعداد و وسعتي برخوردار است كه كلمات و معاني در آن وسعت يابد.
در آستانه ي تولدش، هر دو تولد او را به بررسي مي نشينيم تا آن گاه كه ساعت در روز 24 بهمن ماه، 4 بار نواخته شود و او در دنياي ما نباشد.
فرازهاي زندگي فروغ
زندگي فروغ داراي دو فراز اصلي است كه هريك از ويژگي هاي خاصي برخوردار بود. در فراز اول و در نوجواني خانه پدري را ترك و به عنوان دختري مستقل زندگي را آغاز مي كند. البته او اتكا به نفس و سرسختي اش را مديون نوع تربيت پدرش مي داند 1عاشق مي شود و ازدواج مي كند فرزند به دنيا مي آورد اما به سرعت دوران عاشقي، ازدواج و مادري وي با طلاق از همسرش «پرويز شاپور» پايان مي يابد !
مجموعه هاي « اسير» (1331) ، «ديوار»(1336)و«عصيان»(1337) به اين فراز از زندگي فروغ تعلق دارد.
در «اسير» او مقهور احساسات جواني و اوهام ذهني است. در «ديوار» كشمكش هايي در وي وجود دارد و با همين ويژگي هاي جواني ادامه مي يابد و مرز ميان عشق و گناه و شك او را يك دم رها نمي كند و در «عصيان » پرسش هايش همچنان پابرجا است.
به دنبال تشابهي فلسفي ميان عقايد « كي يركه گور» و فروغ فرخزاد نبايد بود. اما همچنان كه «كي يركه گور» با گذشتن از مرز گناه تا رسيدن به زيست مورد نظرش و ايمان مسيحي از نامزدش مي گذرد، فروغ فرخزاد در قامت يك زن در راه شعرش ناچار مي شود از همسر و فرزندش جدا بماند و اين رنجي كه هر دو برده اند در سنگيني، ويرانگري و تنهايي مطلق بوده است.
شعر فروغ در اين فراز زندگي حسي و غريزي است و پيوند چنداني با آگاهي هاي فكري و ادبي وي ندارد. تجربه هاي تلخ جدايي از «پرويز شاپور» و پسرش «كاميار» براي فروغ بسيار تلخ، گزنده و سخت بوده است و او براي كنار آمدن با چنين ضربه و صدمه اي به فرصت نيازمند بوده هر چند فروغ با انتخاب شعرش به زندگي ادامه داد اما واكنش ها و اشعار فروغ نشان مي دهد كه عبور از چنين مرحله اي وضعيتي دشوار و سخت را برايش فراهم آورده و رنج ها و تنهايي هايش را تنها توانسته است با تسليم شدن و رضا دادن به چنين وضعي تحمل كند.
اما جدايي از «كاميار» كه نمي گذاشتند او را ببينند بسيار برايش دشوار بود:
دانم اكنون از آن خانه دور
شادي زندگي پر گرفته
دانم اكنون كه طفلي به زاري
ماتم هجر مادر گرفته
………
ليك من خسته جان و پريشان
مي سپارم ره آرزو را
يار من شعر و دلدار من شعر
مي روم تا به دست آرم او را 2
« فكر مي كردم كه اگر من بروم چه كسي موهاي او را شانه خواهد زد؟ چه كسي براي او لباسهاي قشنگ خواهد دوخت؟ چه كسي براي او روي كاغذ عكس فيل و ماشين دودي و سه چرخه خواهد كشيد؟ چه كسي او را به قدر من دوست خواهد داشت ! 3
قضاوت در باره اين بخش از زندگي خصوصي او برعهده هيچ كس به جز خود وي، همسر و پسرش نيست. البته او در «شعري براي تو» به پسرش گفته اميدوار است كاميار روزي وي را بشناسد:
روزي مي رسد كه چشم تو به حسرت
لغزد بر اين ترانة درد آلود
جويي مرا درون سخنهايم
گويي به خود كه مادر من او بود
«شعري براي تو»/ عصيان
اما بار و فشاري كه به لحاظ قوانين اجتماعي بر دوش زني چون فروغ قرار گرفته موضوعي است كه جامعه ادبي، اجتماعي و سياسي ايران نمي تواند در مقابل آن خاموش بماند. اثر سياهي كه جدايي و دوري بر فروغ اعمال كرد تا پايان حيات تمامي شعر و كار وي را تحت تاثير قرار داد تا آن كه فروغ حسين پسر دو جذامي در تبريز را با خود به تهران آورد و وي را به جاي فرزندش قرار داد و اندكي آرام گرفت. در واقع اين تنهايي با «حسين » پسر «نور محمد» تعريف و بازسازي شد.
در فراز دوم زندگي فروغ كه به تولد دوم وي منتهي مي شود، وي با هوشمندي و هوشياري به همراه كوشش و تلاش بسيار علاوه بر شعر به كارهاي سينمايي نيز مي پردازد.
«ابراهيم گلستان» مشوق و دوست نزديك وي در اين مرحله به شمار مي آيد. فروغ در سال 1338 به انگلستان سفر كرد. تا در امور تشكيلاتي تهيه فيلم بررسي و مطالعه كند در سال 1339 در فيلم مراسم خواستگاري از «گلستان فيلم» بازي كرد و در تهيه آن هم نقش به عهده گرفت. در سال 1340 قسمت سوم فيلم زيباي «آب و گرما » را در «گلستان فيلم» تهيه كرد و نيز در تهيه صداي فيلم«موج و مرجان و خارا» ابراهيم گلستان را ياري كرد. در بهار 1341 به تبريز مسافرت كرد تا هم در مورد تهيه فيلم در باره جذامي ها مطالعه كند و هم در فيلم«دريا» گلستان را ياري كند. اين فيلم ناتمام ماند. در پاييز 1341 فروغ همراه سه تن ديگر به تبريز رفت و دوازده روز در آنجا ماند و فيلم «خانه سياه است» را از زندگي جذامي ها ساخت، فروغ توانسته بود اعتماد جذامي ها را جلب كند. مي گفت: « با آنها خوب رفتار نكرده بودند هر كس به ديدارشان رفته فقط عيبشان را نگاه كرده بود. اما من به خدا نشستم سر سفره شان دست به زخمهايشان مي زدم، دست به پاهايشان مي زدم كه جذام انگشتان آن را خورده بود. 4
فيلم «خانه سياه است» جايزه بهترين فيلم مستند از فستيوال «اوبرها وزن» را به دست آورد و اين براي يك زن ايراني افتخار بزرگي بود. اما وي در مصاحبه اي گفت: «اين جايزه برايم بي تفاوت بود من لذتي را كه بايد مي بردم از كارم برده بودم.»
و بالاخره در زمستان 1343 با انتشار چهارمين مجموعه شعرش«تولدي ديگر» تولد دوم خويش را رسماً اعلام كرد، اثري فراموش نشدني در تاريخ شعر و ادبيات اين سرزمين.
آثار فروغ
مجموعه هاي شعر فروغ عبارتند از : «اسير» ، «ديوار»، «عصيان»، كه به فراز نخست زندگي او ارتباط دارد . «تولدي ديگر» و «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» كه متعلق به دوران رهايي و خود آگاهي اوست.
اسير : ( 1331) در اين مجموعه 44 قطعه اي سروكار شاعر با احساس است كه در سراسر شعرش موج مي زند.
فروغ در اين فراز، مسئله خصوصي، معمولي و احساسي خود را به تجربه اي عمومي مبدل ساخته است. مجموعة «اسير» كه در بحبوحه نهضت ملي شدن صنعت نفت و به رهبري دكتر مصدق انتشار يافته است هيچ نشاني از جنبش را با خود به همراه ندارد. اما فضاي كلي و عمومي و حال وهواي شعر آن دهه وشاعران آن را با خويش همراه دارد فروغ در آن سال ها با عشق غريزي دست و پنجه نرم كرده و گرفتار آن بوده است. آدم ها و شاعران آن دوره چنين عاشق مي شدند. او اغلب ميان رويا و واقعيت در نوسان است و بالاخره نمي داند كه :
«راز اين حلقه كه در چهره او
اين همه تابش و درخشندگي است
…
حلقه بردگي و بندگي است» ]يا نشانه همسري است [
حلقه / اسير
فروغ در «اسير» احساسات جواني و اوهام ذهني عشق در آن دوران و مشتقات آن نظير عشق زميني و تضاد آن با اخلاق رايج و ………….. را به شكلي جذاب و روان سرائيده است.
«من از چشم روشن وگريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم» گريز و درد / اسير
• ديوار : هم زمان با سرودن اين مجموعه، فروغ اشعار« حافظ»، «عمر خيام»، «گوته» و «ميلتون» را مطالعه مي كرد. به نظر او «در اوج عشق و در نهايت آميختگي عشاق است كه انسان به خدا مي رسد».5
آما آيا او مي توانست از اين دهليز تاريك يا بن بست يخ زده به خدا برسد؟ و در ضمن آن عصمت عشق هم نگه دار نشود؟
« مي روم …. اما نمي پرسم زخويش ره كجا…. ؟ منزل كجا……مقصود چيست؟»
چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر
سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهي گمشده در پرده رؤيايي دور
پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال
شوق / ديوار
البته او كار ليلي را نيمه تمام ميداند و درصدد است عشق را به تمام و كمال رساند:
«در چشمهاي ليلي اگر شب شكفته بود
در چشم من گل آتشين عشق
لغزيده بر شكوفه لبهاي خاشم
بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق
………………..
من هستم آن زني كه سبك پا نهاده است
برگور سرد و خامش ليلي بي وفا»
برگور ليلي /ديوار
در آخرين سروده هاي ديوار، ديگر از آن التهاب هاي جسمي و توهم هاي ذهني عشق جواني اثري وجود ندارد. نشانه هايي از آگاهي شاعر به چشم مي خورد كه از پيوند با طبيعت بيشتر خود را جلوه مي دهد.
• عصيان : (1337) در زماني كه اين مجموعه 17 قطعه اي منتشر شد، مطالعات فروغ را تورات عهد عتيق و قرآن تشكيل مي داد. او در عصيان،سال ها ساكت از يك بحران روحي و عقلاني گذشته وبه يك سكوت و نوعي ايمان عميق دست يافته بود. در عصيان، شعر و فكر فروغ آرام است هر چند عصيان را بايد هنوز ادامه «ديوار» به شمار آورد. اما گويا شاعر به گشايش هاي بيشتري در بيان دست يافته است او در عصيان جايگاه زبان شعري خويش را در جهان پيرامونش شناخته و فهميده است هر چند در طغيان هاي انساني خود چندان پيروز نبوده است.
فروغ در «عصيان » بيش از دو مجموعه پيشين با طبيعت انس و مغازله دارد و مفهوم عشق را با طبيعت در مي آميزد:
«سر بسر پوچ ديدم جهان را
باد ناليد و من گوش دادم
خش خش برگهاي خزان را »
پوچ / عصيان
• تولدي ديگر : (1343) بدون اغراق بايد گفت كه بيشتر شعرهاي اين گنجينه 33 قطعه اي از بياني قوي برخوردارند و در همه آن ها يك نوع هويت انساني و اجتماعي را مي توان مشاهده كرد. هر چند شاعر مأيوس و تنها است اما عاشق و عميق هم هست. در «آن روزها» با بياني زيبا و پر از گيرايي شرح حال زندگي اش را مرورمي كند و اعلام ميدارد امروز «زني تنهاست». «آن روزها» ياد آور ماه اسفند است كه خانواده اش براي آمدن عيد آماده مي شدند و او از پولك و اقاقي هاي كوچه شان مي گويد، از رشته سست طناب رخت وگرماي كرسي و مادربزرگ………………
«بازار مادر بود كه مي رفت با سرعت به سوي حجم رنگي ]سيال [
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
آن روز، عشق هم بود اما حسي مغشوش بود»
او با حسرت رفتن «آن روزها »را اعلام مي كند و نتيجه مي گيرد
«اكنون زني تنهاست
اكنون زني تنها ست»
در شعر «آن روزها» وساير اشعار اين مجموعه فروغ سعي مي كند كلمات تازه اي از زبان را وارد شعر كند تا شعر جاندار و زنده شود.
طناب رخت ، پولك ، بادبادك ، گلدان ، زنبيل ، دريچه ، حجم ،چرخ زنان ، انبساط عشق ، جمعه ها ،ميدان ، حل جدول ، دود سيگار ، يك فنجان ، گنجه ، فواره هاي آب، جيغ ، ترنم دلگير چرخ خياطي، اجاق هاي پرآتش، منجوق، پاشوره، قولنج،.............. از جمله كلمات تازه است كه به نظر فروغ بايد در شعر به كار گرفته شوند و او چنين كرده است.
فروغ در شعر «آفتاب مي شود» از پايان غمش كه قطره قطره آب مي شود خبر مي دهد و از همراهش مي خواهد او را به اوج ببرد تا به جاهاي بلند برسد :
اما در «روي خاك » ش ياد آور مي شود كه زميني است و درعين حال نااميد، و نگران از آلوده شدن انسان توسط انسان.
«ما يكديگر را با نفسهامان
آلوده مي سازيم
آلوده تقواي خوشبختي » در آبهاي سبز / تولدي ديگر
او در ميان حيرت ها و بازگشت به حال و گذشته در نوسان است اما زندگي اش آرام و پر غرور مي گذرد.
فروغ در «عروسك كوكي »مفهوم زندگي مورد اقبال و توجه هم عصرانش را به نقد مي كشد و آن را ملال آور و كاذب مي داند.
او در« آيه هاي زميني» وضعيت عمومي جامعه را به چالش مي كشد و با آن كه خود با سياهي و تيرگي و فريب دست به گريبان است جامعه اي در حال گذار را به خوبي توصيف مي كند :
«خورشيد سرد شد
و بركت از زمين رفت»
در اين وضعيت ديگر كسي به عشق و پيروزي و هيچ چيز نمي انديشد، زن ها نوزادان بي سرمي زايند و پيامبران از وعده گاههاي الهي مي گريزند. در اين شرايط به شكلي مضحك، فحشا و قداست با هم در مي آميزد و روشنفكران در مرداب هاي الكل گمند و مردم گروهي ساقط و غريب اند كه ميل به جنايت در دست هايشان فوران مي كند و گلوي يكديگر را با كارد مي برند و در ميدان هاي مراسم اعدام شان جانيان كوچك، دوباره متولد مي شوند. ايمان از قلب ها گريخته است اما فروغ منتظر است.
او در تلاش است «بي هويتي »هاي انساني و اجتماعي را به سوال بكشد و پاسخ مي طلبد. آيا كسي هست كه حاضر باشد بدون آن كه دستخوش وحشت شود با چنين بي هويتي آشنا شود. همانطور كه در «عروسك كوكي» ، «آيه هاي زميني » و نيز «مرز پر گهر» بي هويتي هاي موجود را بارها و بارها برملا مي كند!
در مجموعه ي «تولدي ديگر» شاعر به كنه زندگي پي برده است و زندگي هاي موجود را زنده هاي تفاله مي داند:
«آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت ياس آور
انديشه مي كنيد
كه زنده هاي امروزي
چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند؟»
ديدار درشب / تولدي ديگر
در اين مجموعه احساسات و خواسته هاي فروغ، بياني نو و شاعرانه و آگاهانه يافته است و سه عنصر «عشق»، «زوال و مرگ» و «زيبايي» اين مجموعه را جذاب تر و خواندني تر از آنچه هست مي كند.
شاعر دلتنگ است زيرا عشق نفريني است (در آبهاي سبز تابستان / تولدي ديگر)
او متلاشي اما عاشق است و
« عشق در او به ايثار مبدل شده است:
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
……………….
………………..
آه مي خواهم كه بشكافم زهم
………………..
………………..» عاشقانه / تولدي ديگر
و همين بيان است كه به عرفان شرقي و نيز مولانا شباهت بسياري مي يابد عشق به ايثار واز خود گذشتگي منتهي مي شود و عاشق از هم شكافته مي شود…………..
فروغ، سنت ديگري را هم شكسته است زنان معمولاً معشوق اند يعني دوست داشته مي شوند اما فروغ خود عاشق است و معشوق دارد او معشوق ديگران نيست:
«معشوق من
همچون طبيعت
مفهوم ناگزير صريحي دارد
او با شكست من
قانون صادقانه قدرت را
تاييد مي كند »
معشوق من / تولدي ديگر
«زوال» عنصر مهم شعر فروغ در تضاد با عشق است اما بر زيبايي هاي مجموعه مي افزايد. زيرا به نظر فروغ : «پوسيدگي و غربت ــ براي من مرگ نيست ،يك مرحله اي است كه از آنجا مي شود با نگاهي ديگر و ديدي ديگر زندگي را شروع كرد 6»
فروغ در مجموعه تولدي ديگر به كمك طبيعت، زيبايي هاي بسياري را به تصوير مي كشد و حتي طراحي مي كند:
آن آسمانهاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
«آن روزها»
• ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد: اين مجموعه در 7 قطعه و پس از مرگ شاعر انتشار يافت. فروغ همچنان در اين جهان تنها و غريب است. آينده برايش تاريك و در ابهام است اما يك ديد و نگاه خاص را دنبال مي كند. فلسفه اي كه مخصوص اوست.
در اين 7 قطعه فروغ در تكاپوي جايگاه روشنگرانه خويش و عشق همگاني اش در دنياي تازه اي از يأس و سرما فرو رفته است او ديگر روشنگري است كه به اجتماع، زندگي و هستي مي انديشد، شعرش وسيع تر شده است. به اجتماع نيز جدي تر نگاه مي كند:
«وقتي كه اعتماد من از ريسمان عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي كه چشم هاي كودكانة عشق مرا
با دستمال تيرة قانون مي بستند »
پنجره / ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
او دلش براي باغچه (جامعه) مي سوزد و به جراحي جامعه اميدوار است. و در كسي كه مثل هيچكس نيست پيش گويي مي كند و اميد موفقيتي جديد را مي دهد:
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي كه در دلش باماست، در نفسش با ماست ،در ]صدايش با ماست [
كسي كه مثل هيچ كس نيست/ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
هر چند چراغ هاي رابطه خاموش اند و پرنده هم مردني اما مي توان پرواز را به خاطر سپرد !
ديدگاههاي فروغ
فروغ شاعر زندگي است،يك احساس و عاطفه شديد و هميشگي پشتوانه آثارش است كه به تدريج رنگ و بوي عرفان شرقي را به خود مي گيرد. همين روال به رشد و كمال انساني شعر او منتهي مي شود و به تدريج به صورت نوعي تعهد در زندگي وي تجلي مي يابد. او مستقل ، خود ساخته و داراي تجربه هاي فردي و زنانه است، فروغ در آغاز ديد، حسي دارد و هيچ فلسفه خاصي را هم در شعرهايش دنبال نمي كند: « هيچ فلسفه خاصي را هم در شعر هايم دنبال نمي كنم. من فقط شايد بشود گفت كه يك جور ديدي دارم نسبت به قضاياي مختلف. منطق اين ديد حسي است»
اما در شعر فروغ به تدريج و علاوه برديد حسي، يك آگاهي هم همراه مي شود : «مي خواهم شعر دست مرا بگيرد و با خودش ببرد، به من فكر كردن و نگاه كردن، حس كردن، و ديدن را ياد بدهد، و يا حاصل يك نگاه، يك فكر و يك دير آزموده اي باشد. من فكر مي كنم كه كار هنري بايد همراه با آگاهي باشد، آگاهي نسبت به زندگي، به وجود، به جسم، 7»
بر همين اساس فروغ در تولدي ديگر، شاعري كامل است چرا كه فكر، حس و آگاهي باشعر وي توأم شده است. به نظر فروغ: «يكي از عيب هاي بزرگ شعر امروز ما همين است. يعني بي هدف بودن شاعر». 8
به نظر فروغ شاعر بي خودي نبايد شعر بگويد بلكه بايد هدف داشته باشد. ونيز «شاعر بودن يعني انسان بودن »9
و ادامه مي دهد بعضي از شاعران رفتار روزانه شان هيچ ربطي به شعرشان ندارد. يعني فقط وقتي شعر مي گويند شاعر هستند. بعد تمام مي شود. دو مرتبه مي شود يك آدم حريصِ شكمويِ ظالمِ تنگ نظرِ بدبختِ حسودِ فقير ومي گويد اين آدم ها را قبول ندارد. البته فروغ بسياري از شاعران سرشناس زمان خويش و اكنون را به زير مميز نقد مي كشيده و از اشتباهاتشان مي گذشته است اما حق با فروغ است كه شاعر در گام نخست بايد انسان باشد و هم چنين بي هدف برگرد شعر پرسه نزند. او همچنين معتقد است شاعر بايد شجاعت داشته باشد و مسائلي را كه لازم دارد در شعر وارد كند: « من به دنياي اطرافم ، به اشياء و اطرافم و آدم هاي اطرافم و خطوط اصلي اين دنيا نگاه كردم، ديدم كلمه لازم دارم. كلمه هاي تازه كه مربوط به همان دنيا مي شود. اگر مي ترسيدم مي مردم. اما نترسيدم . كلمه ها را وارد كردم»10
فروغ به نظر خودش خيلي دير با «نيما» و آثارش آشنا مي شود و ارتباط برقرار مي كند اما بعد از شناخت اوست كه بار فكري و كمال انساني نيما وي را تحت تاثير قرار ميدهد منتهي مي خواهد : «نگاه او را داشته باشم اما در پنجره خودم نشسته باشم ……….. گفت ببين اما ديدن را خودم ياد گرفتم» 11
زبان فروغ و واژه هاي شعرش
نزديكي زبان فروغ به زبان مردم و نيز آهنگ ملايم، صميمانه و غمناكش، موجب شده تا او با كلماتي شعرش و حتي زبان شعر فارسي را از فضل فروشي هاي رايج قرون ديرين نجات بخشد. به نظر او اوزان شعر فارسي استعداد توسعه يافتن را دارند. وي با گوش سپردن به سفارش نيما رد پاي او را دنبال مي كند: « اگر از من بپرسيد در زمينه زبان و وزن به چه امكان هايي رسيده ام، فقط مي توانم بگويم به صميميت و سادگي،… امكانات زبان فارسي زياد است. اين خاصيت را در زبان فارسي كشف كردم كه مي شود ساده حرف زد»12
از نظر فروغ زبان فارسي علاوه بر خاصيت ساده حرف زدن، يك استعداد ديگرهم دارد (كه پيش تر بدان اشاره كرديم) و آن اين كه مي توان كلمات تازه اي از زبان را وارد شعر كرد. فروغ با وارد كردن كلماتي نظير طناب رخت، جمعه، عروسك كوكي و………. نه تنها زبان را از تكلف هاي فاضلانه نجات داد بلكه شاعر را هم از دروغ پردازي ها و فريب كاريهاي رايج نجات داد و حالا مي توان با وارد كردن كلمات تازه شعر را به زندگي مردم نزديك تر كرد.
وي در انتخاب واژگان، واقعي ترين و قابل لمس ترين آنها را برمي گزيند، حتي اگر شاعرانه نباشند و همين رفتار ذهني وي با واژگان شعرش، فرهنگِ واژگانيِ خاصِ وي را به وجود آورده است و واژه ها در اشعارش هاله معنايي خاصي دارد. فروغ از جنبه سمبليك و رمزي نيز واژگان را مورد استفاده قرار داده است.
مثلاً وقتي مي گويد: «به آفتاب سلامي دوباره خواهيم داد». «آفتاب» ، رمز اميد و روشني است و يا «به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند» ابرها، افكار تاريك و نااميد و بدبين و اندوه آلود است. «زمستان و برف» برايش مفهوم خوبي، پاكي، سفيدي آرام بخش و خلوت است و «تابستان» رمز زندگي و حتي گاه رمز ويراني .
«باغچه»، رمز اجتماع و نيز خانواده «زمين »، رمز هستي و وجود طبيعت ،«پنجره» ، رمز اميد و نور و روشني و اشراق ، «گيسو» ، اشاره به خود وي، «پرنده» ، رمز پرواز و انديشه و از واژه هاي مورد علاقه فروغ، «كوچه»، رمز گذشته و دوران خوش كودكي و گذر عمر و نيز نمادي از زندگي و اجتماع و ……
و اما موضوعات مربوط به زن و شعر فروغ با يكديگر پيوندي ناگسستني دارند. فروغ جسورانه دنياي زنانه را بازگشوده و برغناي ادبيات عاطفي وصميمانه زبان فارسي افزوده است او با صداي خود سخن گفته از معشوق، از فرزند و ……
از چرخ خياطي، جاروو آشپزخانه و از ظلم هايي كه بر او رفته است. وي نيمي از هنرش را براي تجسم دردها و آلام آنان به كار گرفته است( كه خود بحثي مفصل و جداگانه را طلب مي كند) و اما نيم ديگر را به ساير همنوعانش هديه كرده است و روايتگر هراس انسان عصر خويش است.
و بالاخره وقتي در 24 بهمن، ساعت 4 بار نواخته شود او درجهان ما نخواهد بود تا ماشينش با ماشين بچه هاي مهد كودك برخورد نكند و به آنان آسيبي نرسد !
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست .
منابع:
1- فروغ جاودانه ، عبدالرضا جعفري، نشر تنويسر. 1378 ، ص 323 (دياري ديگر)
2 - ديوان اشعار، فروغ فرخزاد، انتشارات مرواريد، 1379 ، خانه ي متروك صص 140، 138
3- فروغ جاودانه ، به كوشش عبدالرضا جعفري . نشر تنوير ، 1378 ، ص 321
4- همان ، ص 460 گفتگو با فروغ در باره فيلم خانه سياه است .
5 - فروغ جاودانه، به كوشش عبدالرضا جعفري ، تنوير، 1378 ، ص 511، (علي اكبر كسمايي)
6– جاودانه زيستن، در اوج ماندن ، بيژن جلالي. مرواريد، 1372 , ص 216 ( گفتگوي سيروس طاهباز و دكتر ساعدي با فروغ)
7- همان، ص 204 (مصاحبه هاي فروغ )
8- همان ،ص 184 (مصاحبه هاي فروغ)
9- همان ، ص 214 ( مصاحبه هاي فروغ )
10- همان ، ص 188
11 - همان، ص 186
12 – همان ص 192
Monica
10-27-2006, 11:11 AM
خسته
از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بيكرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم
بگذاشتن از آن ستيزه جو خوشتر
يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشين خوشتر
پنداشت اگر شبي به سرمستي
در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت
او يك +زن ساده لوح عادي بود
مي سوزم از اين دو رويي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم
رو پيش زني ببر غرورت را
كو عشق ترا به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر به روي سينه نفشارد
عشقي كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اطاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم
وان آه نهان به لب نميرانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز
Monica
10-27-2006, 11:13 AM
بازگشت
ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ
تا نيمه شب بياد تو چشمم نخفته است
اي مايه اميد من اي تكيه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم
تا بر گذشته مينگرم
عشق خويش را
چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد
مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است
اين شعر غير رنجش يارم به من چه داد
اين درد را چگونه توانم نهان كنم
آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
اين شعر ها كه روح ترا رنج داده است
فريادهاي يك دل محنت كشيده است
گفتم قفس ولي چه بگويم كه پيش از اين
آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود
دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود
اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
بندي دگر دوباره بپايم نيفكند
Monica
10-27-2006, 11:41 AM
http://rebeca.persiangig.com/furough20.jpg
http://rebeca.persiangig.com/furough25.jpg
http://rebeca.persiangig.com/furough30.jpg
palizesoftware
10-27-2006, 12:09 PM
سلام دوستان
سالها پيش يه پوستر از فروغ طراحي كردم، ديدم بيمناسبت نيست اينجا قرار دادم.
http://h1.ripway.com/PalizeSoftware/Image/SmallForoogh.jpg (http://h1.ripway.com/PalizeSoftware/Files/Foroogh.rar)
Monica
10-29-2006, 09:06 PM
سينا سعدی
اولين تپش های عاشقانه قلبم نام کتابی است که در آن نامه های عاشقانه فروغ فرخ زاد از زمانی که او دختر 16 ساله دبيرستانی بوده تا 21 سالگی که در رم به تحصيل اشتغال داشته، به همت کاميار شاپور ( فرزند فروغ ) و عمران صلاحی، طنز پرداز توسط انتشارات مرواريد منتشر شده است.
اين نامه ها تماماً خطاب به پرويز شاپور نوشته شده که اولين معشوق و تنها همسر فروغ فرخ زاد بوده و اکنون سه سال و اندی است که روی در نقاب خاک کشيده است.
فروغ فرخ زاد نيز که متولد 1313 و ده دوازده سالی از پرويز کوچک تر بود، در 1345 در يک حادثه رانندگی در تهران درگذشت.
اين نامه ها گويای روح سرکش و بی تاب و ناراضی فروغ فرخ زاد و نشان دهنده تمايز خواست ها و تمايلات او با خواست ها و تمايلات عادی و معمولی است
نامه های فروغ در اين کتاب در سه بخش پيش از پيوند، زندگی مشترک و پس از جدايی تنظيم شده و شگفت آنکه در هر سه بخش نشان دهنده عشق و علاقه مفرط فروغ به پرويز شاپور است.
اما مهمتر از آن، اين نامه ها گويای روح سرکش و بی تاب و ناراضی فروغ فرخ زاد و نشان دهنده تمايز خواست ها و تمايلات او با خواست ها و تمايلات عادی و معمولی است.
گذشته از اين نامه های فروغ، همينطور که او از 16 سالگی به 21 سالگی در حرکت است از خواست های متعارف يک دختر جوان معمولی به سوی خواست های متعالی يک شاعر بی تاب حرکت می کند و حکايتگر سير او در دست يافتن به کمال است.
در نامه های آغازين، هيجانات جوانی و تپش های ملتهب قلب بی قراری نمودار می شود که خواهش هايش در ديدن، ملاقات کردن، گشت و گذار رفتن و در آغوش گرفتن معشوق خلاصه می شود.
او در عنفوان شباب خواهان يک زندگی دايمی و جدايی ناپذير با کسی است که دوستش دارد و حتا نمی تواند تصور کند که ممکن است با همه عشق و علاقه ای که در ميان است روزی دو نفر نتوانند به زندگی مشترک ادامه دهند و از هم جدا شوند. ... تو تصور می کنی که ممکن است روزی من و تو از هم جدا شويم؟ نه اين غير عملی است اين باورکردنی نيست
ولی در نامه های پايانی، سرگشتگی های ذهنی فروغ و خواست های سيال و بی شکل و نامکشوفی که هنوز ساختمان معينی به خود نگرفته، بروز می کند.
نامه های فروغ، همينطور که او از 16 سالگی به 21 سالگی در حرکت است از خواست های متعارف يک دختر جوان معمولی به سوی خواست های متعالی يک شاعر بی تاب حرکت می کند و حکايتگر سير او در دست يافتن به کمال است
فروغ در اين زمان دريافته است که چيزهای معمولی و همانند و مورد علاقه همگان که انسانهای ديگر و دور و بری های او را خوشحال حتا خوشبخت می کند برای او مفهومی ندارد، اما هنوز نمی داند آنچه می جويد و نمی يابد چيست:
برای من همه چيز جنبه رويايی و وهم آلودی دارد و من وقتی در زندگی حقيقی جلوه افکارم را نمی جويم باز هم به دامن افکار خودم پناه می برم و در آن دنيايی که می سازم و دوست دارم زندگی می کنم.
اين در حالی است که حس دوست داشتن در او رشد کرده، از قلب او به سراسر وجودش ريخته و از صورت هيجان آميز به قابليت و توانايی دوست داشتن بدل شده است. در اوان کار از شعر و شاعری در نامه هايش اثری نيست در حالی که شعر که مانند بيماری مرموزی در وجودش لانه کرده آهسته آهسته سر بر می آورد و تمام وجودش را می گيرد:
... بايد دنبال سرنوشت تيره خودم بروم تو هيچ وقت نبايد به من رحم کنی چون شوقی که من به هنرم دارم آن قدر بر من مسلط است که ديگر به هيچ چيز توجهی ندارم.
از خلال نامه های فروغ - هر چند به قول گردآورنده نامه ها جاده يک طرفه است يعنی پاسخ های پرويز شاپور را با خود ندارد -چنين بر می آيد که از روز اول يعنی از 16 سالگی تا وقتی که از پرويز شاپور جدا می شود و حتا پس از جدايی همچنان عاشق و دوستدار اوست زيرا پرويز شاپور وجود والا و با ظرفيتی است که نمونه اش در روزگار اندک است و شايد در ظرف زمانه نمی گنجد.
در نامه های آغازين، هيجانات جوانی و تپش های ملتهب قلب بی قراری نمودار می شود که خواهش هايش در ديدن، ملاقات کردن و گشت و گذار رفتن با معشوق خلاصه می شود
چنين است که پس از جدايی نيز آنها رابطه دوستانه خود را حفظ کرده اند و به يکديگر در پيشبرد امور کمک می کنند. کامی يعنی کاميار شاپور ميانسال امروزی هم سبب گرمی اين روابط است.
اشارات گنگی در نامه های فروغ هست که تا حدی دليل جدايی آن دو را باز می گويد ولی ظاهرا هيچ کدام آنها باعث نشده که روابط آنها را بکلی از هم بگسلد.
در عين حال همين نامه ها نشان می دهد که پرويز شاپور با وجود آنکه از هنر بهره ها دارد، اما در مجموع يک موجود خردگرا و پايبند به آيين ها و آداب و رسوم و شيوه های رايج زندگی است در حالی که فروغ يک وجود سرکش و ناپايدار، يک وجود نامتعارف و بی قرار و موجودی هوادار برهم ريختن رسم های رايج است و پيداست که به رغم گفته سعدی چنين درويشانی در يک گليم نتوانند خسبيد:
تو نمی دانی من چقدر دوست دارم برخلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و افکار و عقايد مردم رفتار کنم ... پيوسته فکر می کنم که هر طور شده بايد يک قدم از سطح عاديات بالاتر بگذارم من اين زندگی خسته کننده و پر از قيد و بند را دوست ندارم
يا: من نمی دانم تو در اين باره چه فکر می کنی ولی من هميشه دوستدار يک زندگی عجيب و پر حادثه بوده ام شايد خنده ات بگيرد اگر بگويم من دلم می خواهد پياده دور دنيا بگردم من دلم می خواهد توی خيابان ها مثل بچه ها برقصم بخندم فرياد بزنم من دلم می خواهد کاری کنم که نقض قانون باشد !
نامه های فروغ زوايای ديگری هم دارد از جمله آنکه آن زن اثيری در چه فقر و فاقه ای دست و پا می زده است. نيز يادآور اين است که زن و مرد ايرانی در اين پنجاه شصت سال گذشته چه راه درازی را در ترک طرز فکر و آداب و عادات قرون و هزاره های پيشين تا رسيدن به دنيای معاصر طی کرده اند.
فروغ نامه های خود را پنهانی به شاپور می نوشته و شاپور هم نامه هايش را به آدرس مجله آسيای جوان به سيروس بهمن شوهر پوران فرخ زاد با اسم مستعار می فرستاده تا به دست او برسد. کشف نامه های پسر جوان به دختر جوان سبب الم شنگه و ايجاد وضعيتی می شده است که همه از آن به رسوايی و آبروريزی ياد می کنند.
در نامه های پايانی، سرگشتگی های ذهنی فروغ و خواست های سيال و بی شکل و نامکشوفی که هنوز ساختمان معينی به خود نگرفته، بروز می کند
اين وضع دختران و پسران جوان ايرانی در مرکز و پايتخت کشور بوده که مردمش به نسبت مردم ديگر نقاط کشور خيلی امروزی بوده اند. در همان زمان در روستاهای ايران پسران و دخترانی که به عقد هم در آمده بودند و در واقع نه نامزد که زن و شوهر يکديگر به حساب می آمدند تا زمان عروسی حق نداشته اند يکديگر را به صورت آشکار ببينند و ديدن داماد در خانه پدر عروس می توانسته تمام روابط دوستی و خويشاوندی را به هم بريزد.
گويا در اينجا بايد از پوران فرخ زاد که وجود مهربانش در شرايطی که پدر و مادر فروغ بر او سخت گيری های بی حد روا می داشته اند، بنا بر مفاد نامه ها همواره از شاعر ما حمايت می کرده و به عنوان خواهر بزرگتر او را زير بال و پر خود حفظ می کرده، ياد کرد. ... آنها هيچ وقت با من صميمی و يکدل نبوده و نيستند فقط من در ميان افراد خانواده خودمان خواهرم را می پرستم زيرا او هميشه و در همه حال برای من حامی و پشتيبان فداکاری بوده است.
اما از مهربانی ها و نامهربانی ها که بگذريم بايد اذعان کرد که خانواده فرخ زاد يعنی همان پدر و مادری که فروغ آنهمه از دستشان در اين نامه ها می نالد در بين خانواده های ايرانی خانواده لايقی بوده است.
لابد همه خوانندگان تا اينجا دريافته اند که گرد آورندگان کتاب خوبی از نامه های فروغ پديد آورده اند اما عيب کتاب اين است که آنها به ما نمی گويند همه نامه ها را چاپ کرده اند يا اينکه از ميان آنها انتخابی هم صورت گرفته است.
از پرش هايی که در سير روايت زندگی فروغ در سالهای زندگی با پرويز شاپور در کتاب حس می شود بايد چنين باشد يعنی انتخاب هايی صورت گرفته باشد اما اين بيش از يک حدس نيست.
Monica
10-29-2006, 09:09 PM
با حرفهايی از ضياء موحد و يدالله رويايی
به مناسبت هفتادمين سالروز تولد فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد (1345- 1313)
پانزدهم دی ماه 1383 هفتادمين سالروز تولد فروغ فرخزاد است، به همين مناسبت در گفتگويی از ضياء موحد، منتقد سرشناس ادبی ايران، درباره ميراث شعری فروغ پرسيديم. او، فروغ را شاعری حساس دربرابر جهان می داند که شعرش بازتاب زندگی است. آنچه در زير می آيد حرفهای موحد در باره شعر فروغ است:
در شعرهای فروغ به خصوص در شعرهای بلند، خط محتوايی شعر طولانی است. برای مثال در شعر "تولدی ديگر" که با مصراع "همه هستی من آيه تاريکی است"، شروع می شود عشق، زندگی، باروری، حديث نفس، گذشته و تصوير پشت تصوير می آيد. مثل اينکه آينه هايی در کنار هم در طول زمان روبروی زندگی گذاشته باشيم و بازتاب همه زندگی را در آنها ببينيم. ساختارهای اين چنينی مجالی به پرداختها و ايجاد روابط، ميان تصويرها و ساختن مجموعه ای يکدست و يکپارچه نمی دهند.
از اين لحاظ شعر فروغ بازتاب زندگی است پر از محتوا و مضمونهای پراکنده که خط ارتباطی آنها زمان و تصادف است. جای تصوير ها در شعر فروغ، همانند جای حوادث و برخوردها در زندگی است. برای مثال از خانه که بيرون که می آييم ممکن است اول حسن رابينيم و بعد حسين را؛ اما اشکالی هم ندارد که اول حسين را ببينيم و بعد حسن را.
نقاشی از فروغ فرخزاد
شعر فروغ شکل زندگی را به خود گرفته است. بيش از آنکه متاثر از ارزشهای زيباشناختی باشد، متاثر از انديشه ها و احساسهای لحظه ای است. احساسی که من از خواندن شعر فروغ می کنم مانند احساسی است که در بازگشتن از سفر کوتاهی دارم.
شعر فروغ چنان پر از لحظه ها و مناظر کوتاه و جدا جداست که خواننده هميشه تعدادی از آنها را جا می اندازد.
اين شگرد شعری فروغ است. شگردی که عذرخواه بی پيوندی تصويرهای شعر اوست. در هر بار که شعر فروغ را می خوانيم به تصوير تازه ای توجه پيدا می کنيم که در قرائت قبلی از نظر پنهان مانده بوده است.
در شعر فروغ هم، مانند شعرهای بزرگ متشکل، می توان چيزی کشف کرد، اما اين چيز، کشف رابطه نيست، کشف تصوير است.
در شعرهای شکل گرفته تصوير ها هم زيبا هستند و هم لازم. نمی توان يکی از آنها را حذف کرد و يا جایش رادر شعر تغيير داد. نظم مجموعه بهم می خورد.
اما در شعر فروغ تصويرها اغلب زيبا هستند اما لازم نيستند. در شعرهای فروغ لطمه ای که حذف يک تصوير به آنها می زند مانند لطمه ای است که کندن درخت سر کوچه، به کوچه می زند. وجود اين درخت ضروری نيست، اما وقتی وجود داشت بريدنش کوچه را از چيزی محروم می کند.
سخن کوتاه، اگر درست معنی اين حرف را بفهميم که هنر از سويی حساسيت در برابر جهان و از سويی ديگر بيان اين حساسيت در قالب رابطه های تازه است که در اساس فرهنگی هستند و عناصری که هنرمند به طبيعت و فرهنگ، و به فرهنگ پيش از خود اضافه می کند، بايد قبول کرد که فروغ به اندازه ای که شاعر است هنرمند نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
از يدالله رويايی، شاعر پيشکسوت ايرانی و از دوستان فروغ نيز خواستيم که مطلبی درباره فروغ برای وب سايت بخش فارسی بی بی سی بنويسد. او ترجيح داد که به جای آن، شعر زير را که به مناسبت ششمين سالمرگ فروغ نوشته بود، برای چاپ در اختيار ما بگذارد:
در تعاون عظيم مرگ
در لحظه ای که به او فکر می کنم او را بيشتر دوست دارم، و او از آدم هايی بود که فکر کردن به آنها، ديدن آنهاست.
آخرين باری که بر سر خاکش رفتم، تنها ماندم و تنها آنجا، منتظر حضور انسان ماندم. همان چهره ای که روحش شکل زندگی داشت، و آن چهره را همان زندگی به من می داد.
آن روز وقتی که آستينش در رود تکان می خورد، در زير نور او شب انسان را از سايه ساخت، که زير نگاه من گيسوی ماهيان را شانه می کرد، يا آستينش را در رود می تکاند.
حيرت که کردم، خطابم کرد: حضور مضاعف!
حضور مضاعف ؟ پس درست است که آدمی طاقت توقف در عدم را ندارد.
من در تعاون عظيم مرگ بودم که با من می گفت:
- من از معاشرت دو قفس می آيم.
قفسش را که نشانم داد قفس خويش را شناختم، سرم را روی قبر نهادم و بر زمين دراز کشيدم.
شرم ستاره با من، وقتی که مرگ با فکر مرگ تطبيق می کند، می گفت:
- روی بالش ، جمجمه ها مهربان ترند.
Monica
10-29-2006, 09:14 PM
مهدی عاطف راد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود؟
ساعت سه عصر روز سه شنبه، پانزدهم دی ماه 1383، به دعوت و همت« انجمن ادبی فروغ»، ما دوستداران و همراهان فروغ، بر مزار او، در آرامگاه ظهیرالدوله گرد هم آمدیم تا هفتادمین سالروز تولد فرخنده او را جشن بگیریم و گرامی بداریم.
آرامگاه قدیمی و نیمه مخروبه ظهیرالدوله در ماه های دی و بهمن حال و هوایی خاص دارد.تکیده درختان برهنه و خشکیده اش سر در گمند و نمی دانند باید شاد باشند و شادی کنند یا اندوهگین باشند و بغض کنند. آخر، آرامگاه باید در پانزدهم دی ماه تولد یکی از بهترین میهمانانش، فروغ همیشه زنده و جاودانه زنده یاد را جشن بگیرد و در بیست و چهارم بهمن ماه مرگ او را به سوگ بنشیند و نوحه بسراید.
هوا در این روز اوایل زمستان سرد بود و بارانی ریز و آرام نیز گهگاه می بارید و سنگ مزار های خاک گرفته آرامگاه را می شست. راستی که این آرامگاه دنج و باصفا چه بزرگ مردان و چه گرانقدر زنان را در گهواره سینه خود آرمیده دارد، از ملک الشعرای بهار تا رهی معیری، از رشید یاسمی تا روح الله خالقی، از مرتضی محجوبی تا قمر الملوک وزیری، از سردار حشمت تا فضل الله صبحی مهتدی، و گل سر سبد این میهمانان آرمیده در سینه آرامگاه، فروغ فرخزاد. و البته آرامگاه حقیقی این بزرگان ذهن و خاطره دوستداران ایشان است که در آن جایگاهی رفیع و ابدی دارند و جاودانه تابناکند.
صدای گرم فروغ را می شنیدم و او را در لباس حریر بلند صورتی اش می دیدم که دامن کشان بر خاک، لا به لای شاخه های تو در توی خشکیده درختان می چرخید و در حالی که مراقب بود لباسش به شاخه ها گیر نکند، با نوایی محزون می خواند:
من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...
میزبانان مراسم، سرکار خانم بابایی، آقای یزدیان و دیگر مدیران انجمن ادبی فروغ از ساعت سه آمده بودند و سنگ مرمرین مزار فروغ را شسته و با دسته های گل و شمع و شیرینی و عکس های او آراسته و تزیین کرده بودند. از دستگاه پخش، صدای گرم و رسای فروغ پخش می شد که داشت شعرهایش را برای مهمانانش می خواند و صدای روشن فروغ همراه با موزیکی دل نشین صحن آرامگاه را پر از صفایی معنوی و روح انگیز کرده بود.
حدود ساعت چهار، مراسم با صحبت کوتاه آقای یزدیان در باره علت گردهمایی و انجمن ادبی فروغ جنبه ای رسمی تر به خود گرفت، اگر چه تا انتها دوستانه، بی تکلف و صمیمانه ماند و به شکل یک جشن تولد خانوادگی، ساده و خودمانی برگزار شد .
آقای یزدیان سخنان خود را با شعر « هدیه» فروغ شروع کردند:
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
پس از ایشان، یکی دیگر از مدیران انجمن ادبی فروغ در باره تاریخچه تشکیل این انجمن و اهداف آن مختصری صحبت کردند و پس از آن برخی از شرکت کنندگان شعرهایی در باره فروغ و به یاد او خواندند. من نیز در این قسمت از مراسم مجموعه ای از ده رباعی سروده شده به یاد فروغ و تقدیم شده به او را با عنوان « برخیز» قرائت کردم:
برخیز و برای عاشقان نغمه بخوان
ما را ز اسارت زمستان برهان
برخیز ز جا، « تولدی دیگر» یاب
شد موسم « فتح باغ» ای سرو جوان.
برخیز و به آفتاب کن باز سلام
بر شب زدگان رسان ز خورشید پیام
بس باشد خواب « در غروبی ابدی»
طالع شو و در طلوع می باش مدام.
برخیز که بی گرمی تو دلسردیم
ایمان به شروع فصل سرد آوردیم
دلگرمی ما تویی ، تو ای آتش عشق
ما در شب کینه مهر تو پروردیم.
برخیز و فروغ مهربانی ها باش
گلبانگ رسای همزبانی ها باش
بر تشنه لبان بشارت باران ده
بر رویش غنچه مژدگانی ها باش.
برخیز و بخوان نوای بیداری را
با ما بسرا سرود هشیاری را
یاران به هوای خواندنت آمده اند
برخیز و بخوان ترانه ی یاری را.
برخیز و بهار سبز رویاها باش
سرشار ز غنچه های روح افزا باش
باغ دل ما بی گل رویت پژمرد
ای جان بهار تا ابد با ما باش.
برخیز و نهال عشق سبزآرا کن
آکنده ز بالندگی مانا کن
تو سرو همیشه سبز باغ غزلی
این باغ پر از بهار نامیرا کن.
برخیز ز جا پنجره ها را بگشا
بر شب زدگان راه سحر را بنما
ما تشنه آواز دل انگیز توایم
سرشار ز شور و شعرمان کن یارا.
برخیز ای آفتاب در شب پنهان
بیدار شو ای سپیده ی صبحدمان
با شعر فروغ بخش و فردا سازت
در وصف طلوع نغمه ای روشن خوان.
برخیز و بهار عشق گل باران کن
سرشار ز غنچه های عطر افشان کن
گر دست زمستان گل عمرت را چید
برخیز و دوباره باغ را خندان کن.
مراسم با خواندن شعرهایی از فروغ ادامه یافت. شعر های « به علی گفت مادرش روزی»، « ای مرز پر گهر» و« فتح باغ» از جمله شعرهای فروغ بودند که دوستدارانش به یاد او و برای گرامی داشت خاطره اش قرائت کردند.
فروغ نیز خوشوقت از حضور گرم دوستدارانش، نرم و سبکبار، لا به لای شاخه های خشکیده و برهنه درختان گاه تند و پر شتاب و گاه آرام و نرمپو می چرخید و بازیگوشانه سرود می خواند:
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟
بخشی از مراسم به پذیرایی با چای و شیرینی از میهمانان گذشت و به راستی که نوشیدن یک لیوان چای داغ در آن هوای سرد زمستانی بسیار مطبوع و لذت بخش بود. لیوانی چای برای فروغ بردم. مدتی مرا به دنبال خود لا به لای درختان دور آرامگاه چرخاند و از سر بازیگوشی از من گریخت. وقتی سرانجام به او رسیدم تمام چای لیوان لب پر زده بود و به خاک ریخته بود، و فروغ تبسمی محزون بر لب داشت و با خود می خواند:
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین...
در سراسر مراسم، فروغ در میان ما و در کنار یارانش حضوری زنده و محسوس داشت. روح فروغ آرامگاه را پر کرده بود و فروغ تابناکش دل های یارانش را روشن نموده بود. فروغ می خندید و خوشوقت بود از این که می دید چنین محبوب است و دلربا و روشنایی بخش دل ها و اندیشه ها.خوشنود بود از پیوندی که بین یارانش آفریده بود. می خندید و می خواند:
نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
در بروشوری که از طرف انجمن ادبی فروغ تهیه شده بود، چنین می خوانیم:
«من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
آری؛ تنها یک بوسه. او با یک بوسه متولد شد؛ تنها با یک بوسه.
به راستی راز این تولد چه بود که مرگی چنین رمز آلود به دنبال داشت؟! مرگی که بعد از سی و هشت سال هنوز ادامه یک زندگی است و خاک مزاری که هنوز تازه است. مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...
این زن راز فصل ها را می دانست و حرف لحظه ها را می فهمید. او می دانست که نجات دهنده در گور خفته است و خاک، خاک پذیرنده اشارتی ست به آرامش.
این زن که امروز زیر این خاک پذیرنده و تازه خفته است، در یافته بود که آن شعله بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت، چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
او مدت هاست که از ما چراغ و آب و آینه طلب می کند. آیا برایش چراغ آورده ایم؟! او از نهایت شب حرف می زند. او سرد است و عریان و چنان پر است که روی صدایش نماز می خوانند.
به خاطر بسپاریم که تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی است که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا خواهد آمد، و بیایید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.»
صدای فروغ که در میان ما و در میان تکیده شاخه های خشک برهنه می چرخید و می خواند، روحم را سبکبال به پرواز در آورده بود. هماوا با او نجوا می کردم:
صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند
چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
...........
چرا توقف کنم، چرا؟
و سرانجام مراسم به همان سادگی که آغاز شده بود، پایان پذیرفت. زمان بدرود گفتن فرا رسید و زمان ترک کردن آرامگاه. دوستان یکی یکی به سوی فروغ رفتند تا تولدش را تبریکی دگرباره بگویند و برای او آرزوی یادمانی و تابناکی همیشه بیدار و ابدی کنند. خاطره فروغ آن ها را گرم در آغوش می گرفت و با آن ها دست دوستی و صمیمیت می داد و آن ها را سپاس می گزاشت که به دیدارش آمده اند با روحی پر از هدیه تولد- چراغ مهربانی- و به یاد او و تولدش بوده اند. شعر فروغ هدیه متقابل او به دوستدارانش بود:
حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که « لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست-
- در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم...
Monica
10-29-2006, 09:18 PM
آيينه شكسته
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
اي آينه مردم من از حسرت و افسوس
او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آينه و او گوش به من داشت
گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را
Monica
10-29-2006, 09:20 PM
صبر سنگ
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم
فروغ فرخزاد((اسير)) به دنيا آمد،
سر بر ((ديوار)) زندگي كوفت))، عصيان كرد
و در تلاش ((تولدي ديگر)) براي خودش و دنيا بود
و ((در آغاز فصلي سرد)) چشم از
جهان فرو بست و همه اينه در جثه ي كوچك
پرنده اي است كه نپريده ور پريد!!!
Monica
10-31-2006, 07:52 PM
دریایی
یکروز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترا بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه میسوخت
ما تشنه خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم
می زد ‚ می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ‚ امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران گشتند ...
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام ترا فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود خدای دریا
Monica
10-31-2006, 07:55 PM
نامه ای ازکتابی بنام « زیباترین اشعار فروغ فرخزاد»
این نامه دریکی از مجلات تهران چاپ شده بود
در اولین مرحله آ رزو یم اینست که شما را با مطالعهُ نامهُ طولانیم خسته نکنم.
من عادت ندارم زیاد حاشیه بروم و حتی تعارفات معمولی را بلد نیستم و به همین جهت منظورم را بدون هیچ تشریفات بیان می کنم. من در دی ماه سال 1313 در تهران متولد شده ام حالا 20 سال دارم، راجع به پد ر و مادر و میزان تحصیلا تم بهتر است صحبتی نباشد.
یکسال است که به طور مداوم شعر می گویم، پیش ازآ ن مطالعه می کردم و می توانم بگویم که بیشتر از همهُ روزهای عمرم کتاب های سودمند و مفید خوانده ام وسه سال است که اصولاً شاعر شده ام یعنی روحیهُ شاعرانه پیدا کرده ام .
راجع به راهی که در شعر انتخاب کرده ام و اصولاً نظرم راجع به شعر: به نظر من شعرشعله ای از احساس است و تنها چیزی است که مرا در هرحال که باشم می تواند به یک د نیای روُیایی و زیبا ببرد، یک شعر وقتی زیباست که شاعر تمام هیجانات و التهابات روح و جسم خود را در آن منعکس کرده باشد. من عقیده دارم که هراحساسی را بد ون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد،اصولاً برای هنر نمی شود حدی قائل شد و اگرجز این باشد هنر روح اصلی خود را از دست می دهد. روی همین طرز فکر شعر می گویم. برای من که یک زن هستم خیلی مشکل است که بتوانم دراین محیط فاسد در عین حال روحیهُ خودم راحفظ کنم، من زند گی را برای هنرم می خواهم. می دانم این راهی که من می روم در محیط فعلی و اجتماع فعلی خیلی سر و صدا کرده ومخالفین زیادی برای خودم درست کرده ام ولی من عقیده دارم بالاخره باید سد ها شکسته شود، یک نفر باید این راه را می رفت و من چون درخودم این شهامت و گذ شت را می بینم پیشقد م شدم.
تنها نیرویی که پیوسته مرا امید واری می دهد تشویق مردم روشنفکر وهنرمندان واقعی این کشور است. من از آن مردم زاهد نمائی که همه کار می کنن و باز هم دم از تهذ یب اخلاق می زنند بیزارم. و بعلا وه من انتقاد صحیح را با کمال میل قبول می کنم، نه انتقادی که از روی نهایت خود پرستی و ظاهر سازی و فقط به منظور از میدان بد ربردن طرف و بد نام کرد ن او می شود،می
دا نم که خیلی صحبت ها راجع به من می- شود. می دانم که خیلی اشعار مرا تعبیر و تفسیر می کنند و حتی برای بد نام کردن من ، برای اشعارم جواب می سازند تا به مردم وانمود کنند که من برای شخص معینی شعر می گویم ولی با همۀ اینها از میدان در نمی- روم. من شکست نمی خورم و همه چیز را د رنهایت خونسردی تحمل می کنم، همانطور که تا بحال تحمل کرده ام.
چند وقت پیش در یکی از مجلات معروف انتقادی راجع به اشعارم خواندم که میل دارم عیناً جواب مرا راجع به آن انتقاد در مجله تان منعکس کنید.اولاًشخصی که انتقاد کرده بود اینقد ر شهامت نداشت که منظور خودش را صریحاً بیان کند بلکه در لفّافه چیزهایی
گفته بود که من از این انتقاد خنده ام گرفتبدیهی است که من به اینگونه انتقادات توجه ندارم و خوشبختم از اینکه همهُ مخالفین من از این نوع هستند.
در مورد نویسند گان و شعرایی که می پسندم:
در میان شعرای ایرانی معاصر، فریدون توللی را استاد خودم می دانم و به اشعار فریدون مشیری بی اندازه علاقه مندم و به آنها ایمان دارم........
در اشعار فریدون مشیری لطف و رقتش را می پسندم و در اشعار دیگری قدرت تجسم و هنر توصیف وتشبیهات واستعارات بد یعی که به کار می برد از نظر من ممتاز و استادانه است.
از شعرای قد یم حافظ را دوست دارم چون از خواندن آن همان گرمی و لذ تی به من دست می دهد که آرزو دارم.
از میان نویسندگان و شعرای خارجی شارل بود لر شاعرفرانسوی را از روی ترجمه هایی که از اشعار او در مجلات منتشر شده می شناسم،می پسندم و به «کنتس دونوآی» هم ارادت دارم چون مکتب من بامکتب او خیلی نزدیک است و تنها کتابی که هیچوقت از خواند نش سیر نمی شوم « ترانه های بیلیتیس» است .
از نویسند گان خارجی هم آندره ژید فرانسوی و امیل زولا راترجیح می دهم.
موزیک را دوست دارم و موسیقی ایرانی را بر موسیقی کلا سیک و اروپایی ترجیح می دهم.
موسیقی ایرانی را ازلحاظ حزن و اند وهی که دارد دوست دارم. من اصولاً اندوه را دوست دارم و از رنج لذ ت می برم.بعد از موزیک به سینما علا قه دارم متاُ سفانه در شهری که فعلاً زند گی می کنم از نعمت د ید ن یک قیلم خوب همیشه محرومم.
پیش از همه جیز و بالاتراز همه چیز به هنرم و بعد به پسرم علاقه دارم و آرزویم این است که پسرم وقتی بزرگ شد یک شاعر و یا یک نویسنده شود.
آ رزوهایم:
بزرگترین آرزوی من این است که یک هنرمند واقعی باشم و همیشه سعی می کنم به این آرزم برسم و چون کتاب را زیاد دوست دارم باز هم آ رزویم این است که سطح فرهنگ مملکت بالا برود و مرد م هنر را و ارزش واقعی هنر را بیشتر درک کنند و آ نقد ر فهمیده و روشن بشوند که دیگر به تحریک زاهد نماها تسلیم نشو ند، و به آ نها اجازه ند هند که د ر کاری که صلا حیت ندارند قضا وت کنند.
آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است ،من به رنجهائی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدا لتی های مردان می برند کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها بکار می برم.
آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی و هنری اجتماهی بانوان است. آرزوی من این است که مردان ایرانی از خود پرستی دست بکشند و به زنها اجازه بدهند که استعداد و ذ وق خود شان را ظاهر سازند.
فروغ فرخزاد
اهواز دوازده دی 1332
Monica
10-31-2006, 07:59 PM
خیلی خوشحالم که رفته ای به جایی که نشانی از این زندگی قلابی روشنفکری تهران ندارد.
برای توکه هوش وذوق فراوا نی د اری وهمچنین معصومیت و پاکیزگی فراوان وهمچنین ذهنی پاک وتأ ثیر- پذ یر،
یک دوره زندگی مستقل ودور ازجریان های مصنوعی وکم عمق، بهترین زمینه وپشتوانه تکامل می- تواند باشد.
سعی نکن زیاد شعر بگوئی.فریفته هیجان و شد ت نشو. بگذار همه چیز درذهنت ته نشین شود.
آنقدرته نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتا ده، زندگی کن تا ازیکنواختی بیرون بیا یی. آ دم
وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد، هر روز استحاله ای در او صورت می گیرد و این استحا له است که انسان را لحظه به لحظه و روز به روز می سازد و وسعت می دهد. وقتی د یدی که داری یک ا یده مشخص را تکرار می کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار، مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز د وباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت ازمیان برود. حالابگذار دیگران بگویند که «دیدی، این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمی خواهد جوابش را بدهی فقط در دلت و به خودت بگو من که کار خانه شعر سازی نیستم و دنبال بازار هم نمی گردم. من گمان می کنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلا قیت رسید، تنها وظیفه اش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد.حالا چه اهمیت دارد که ساکنان « ریو یرا» یا « کافه نادری » در مجلس ختم آدم. برای آدم دلسوزی کنند. آدم بر می گردد، مثل مرده ای به مجلس ختم خودش بر می گردد و با موجود یتی تازه و جوان و خیره کننده. اوضاع اد بیات همان شکل است که بود، مقدار زیادی وراجی و حرف مزخرف زدن و مقدار کمی کار... من که دلم به هم می خورد و تا آ نجاکه بتوانم سعی میکنم خودم را از شعاع این مقیاس ها و هدف های احمقانه و مبتذل کنار نگه دارم. من به د نیا فکرمی کنم هر چند امید دنیایی شدن خیلی کم و تقریباً صفر لست، اماخوبیش این است که آدم را از محدودیت این محیط 4 در 2 و این حوض کرم ها نجات می دهد و دیگر از اینکه در مراکز حقیر هنری این مملکت مورد قضاوت قرار گرفته است و بد بختانه رد شده است ، وحشتی نخواهد کرد. حتی خنده اش خواهد گرفت.
خیلی نوشتم.
احمد رضای عزیز - « وزن » را فراموش نکن به توان هزار فراموش نکن، حرف مرا گوش بده. به خدا آرزویم این است که استعداد و حساسیت و ذوق تو در مسیری جریان پیدا کند که یک مسیر قابل اطمینان و قرص و محکم باشد. حرف های تو این ارزش را دارد که به یا د بماند. من معتقد م که توهنوز فرم خودت را پیدا نکرده ای و این راهی که میروی راه درستی نیست. این چیزی که تو انتخاب کرده ای اسمش آزادی نیست. یک نوع سهل بودن و راحتی است. عیناً مثل این است که آ دمی بیاید تمام قوانین اخلاقی را زیر پا بگذارد و بگوید من ازاین حرفها خسته ام وهمینطور دیمی زندگی کند. درحالی که ویران کردن اگرحا صلش یک نوع ساختمان تازه نباشد، با لنقسه عمل قابل ستایشی نیست.
تا می توانی نگاه کن و زندگی کن و آهنگ این زندگی را درک کن. تو اگر به برگ های درخت ها هم نگاه کنی می بینی که با ریتم مشخصی در باد می لرزند. بال پرنده ها هم همینطور است. وقتی می خواهند با لا بروند بالها را به هم می زنند، تند تند و پشت سر هم وقتی اوج می گیرند در یک خط مستقیم می روند. جریان آب هم همینطور است، هیچوقت به جریان آب نگاه کرده ای ؟ چین ها .و رگه ها، و نظم این چین ها و رگه ها. وقتی یک سنگ را در حوضی می اندازی ، دایره ها را دیده ای که با چه حساب وفرم بصری مشخصی در یکد یگر حل می شوند و گسترش پیدا می کنند. هیچوقت حلقه های کنده درخت را تما شا کرده ای که با چه هماهنگی و فرم حساب شده ای کنار هم قرار گرفته اند. اگر این حلقه ها می خواستند همینطور بی حساب به راه خودشان بروند، آن وقت یک کنده درخت، دیگر یک حجم واحد نمی شد .درتمام اجزاء طبیعت این نظم وجود دارد. این حساب و محدودیت وجود دارد. تو اگر بیشتر دقت کنی، حرف مرا خواهی فهمید. هر چیزی که بوجود می آید و زندگی می کند تابع یک سلسله فرم ها و حساب های مشخصی است.و درداخل آنها رشد می کند. شعر هم همینطور است و اگر تو بگویی نه، و دیگران بگویند نه، به نظر من اشتباه می کنند.اگر نیروئی را در یک قالب مهار نکنی آن نیرورا بکارنگرقته ای و هد رداده ای، حیف است که حساسیت توهد ر برود و حرفهای قشنگ و جاندار تو، فرم هنری پیدا نکنند. یک روز خواهی فهمید که من راست می گفتم.
خیلی نوشتم. امیدوارم خسته ات نکرده باشم. برای من نامه بویس. خوشحال می شوم. مرا خواهر خودت حساب کن. اگر من د یر به د یر می نویسم درعوض زیاد می نویسم و در نتیجه جبران می شود.
درآرزوی موفقیت تو
Monica
10-31-2006, 08:01 PM
...حس میکنم که عمرم را باخته ام. و خیلی کمتر از آنچه که در بیست و هفت سالگی باید بدانم میدانم. شاید علتش اینست که هرگز زندگی روشنی نداشته ام. آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های آیندۀ مرا متزلزل کرد.
من هرگز در زندگی راهنمائی نداشتم.کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هرچه که دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم، همۀ آن چیزهائیست که میتوانستم داشته باشم، اما کجرویها و خودنشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم. می خواهم شروع کنم.
بدیهای من بخاطر بدی کردن نیست. بخاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است.
***
...حس میکنم که فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد...
مییخواهم همه چیز را سوراخ کنم و هر چه ممکن است فرو بروم.میخواهم به اعماق زمین برسم.عشق من در آنجاست،درجائی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها بهم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می دهد، گوئی بدن من یک شکل موقتی و زودگذران است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوۀ رسیده به همۀ شاخه های درختان آویزان کنم.
***
...همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونیم را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم، در حالیکه در درون خود یک موجود زنده بودم ... ما فقط می توانیم حسی را زیر پایمان لگد کنیم، ولی نمی توانیم آن را اصلا" نداشته باشیم.
***
...نمیدانم رسیدن چیست، اما بی گمان مقصدی هست که همۀ وجودم به سوی آن جاری می شود.کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست.دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند ... و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است.
معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف طبیعت است.
...محرومیت های من اگر به من غم میدهند در عوض این خاصیت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فریبنده ای که در سطح یک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات میدهند، و با خودشان به قعر این رابطه که مرکز طپش ها و تحولات اصلی است نزدیک میکنند. من نمی خواهم سیر باشم، بلکه می خواهم به فضیلت سیری برسم.
...بدی های من چه هستند، جز شرم و عجز، خوبی های من از بیان کردن، جز نالۀ اسارت خوبی های من در این دنیائی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است.
و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.
***
...پریروز در اتاق پهلوی اتاق من (درهتل) زنی خودکشی کرد.
نزدیکهای صبح صدای ناله از آن اتاق بلند شد.من خیال کردم سگ است که زوزه میکشد.آمدم بیرون گوش دادم.دیگران هم آمدند.بالاخره در را شکستند و زن را که خاکستری شده بود و خیلی زشت و کوتاه بود با وضعی حقیرانه روی تخت از حال رفته بود، اول کتک زدند و بعد پاهایش را گرفتند و از پله های طبقۀ چهارم کشیدند تا طبقۀ اول. زن تقریبا" مرده بود و میان لباسهایش چیزهای مضحک و عجیب به چشم میخورد؛ تا بخواهی پستان بند و تنکه های کثیف،جورابهای پاره، کاغذرنگی و عروسکهائی که با کاغذرنگی چیده بودند، کتابهای قصۀ کودکان، قرص های جورواجور، عکس حضرت مسیح و یک چشم مصنوعی.
نمی دانم چرا این مرگ اینقدر به نظرم بیرحمانه آمد.دلم میخواست دنبالش به بیمارستان بروم، اما همۀ مردم اینقدر با این جسد خاکستری رنگ به خشونت رفتار میکردند که من جرأت نکردم ترحم و همدردی ظاهر کنم.آمدم توی اتاقم دراز کشیدم و گریه کردم.
***
...این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خودش را روی تنۀ درخت بکند؟ آیا این خیلی خود خواه نیست و آن آدمهای دیگر، آدمهای شریفتر و نجیب تری نیستند که میگذارند بپوسند بی آنکه در یک تار مو، حتی یک تار مو، باقی مانده باشند؟
***
...خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است.خوشحالم که دیگر خیالباف و رویائی نیستم.
دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هر چند که سی و دو ساله شدن، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و بپایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کرده ام.
***
...ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام.
به محض اینکه از خانه بر میگردم و با خودم تنها میشوم یکمرتبه حس میکنم که تمام روزم را به سرگردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمیماند گذشته است..از فستیوال به خانه که برمیگشتم ، مثل بچه های یتیم همه اش به فکر گلهای آفتابگردانم بودم .چقدر رشد کرده اند ؟ برایم بنویس .وقتی گل دادند زود برایم بنویس .
از این جا که خوابیده ام دریا پیداست . روی دریا قایقها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست . اگر می توانستم جزئی از این بی انتهائی باشم ، آنوقت می توانستم هر کجا که می خواهم باشم ...
دلم می خواهد اینطوری تمام بشوم یا اینطوری ادامه بدهم . از توی خاک همیشه یک نیروئی بیرون میآید که مرا جذب میکند . بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست . فقط دلم میخواهد فرو بروم ، همراه با تمام چیزهائی که دوست میدارم در یک کل غیرقابل تبدیل حل بشوم . بنظرم میرسد تنها راه گریز از فنا شدن،
از دست دادن ، از هیچ و پوچ شدن همین است .
***
بعد از استقبال و تکریم فوق العاده ای که در فستیوال سینمای مؤلف در پزارو از او شده است ....
میان این همه آدمهای جوراجور آنقدر احساس تنهائی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود . حس خارج از جریان بودن دارد خفه ام میکند . کاش در جای دیگری بدنیا آمده بودم ، جائی نزدیک به مرکز حرکات و جنبش های زنده . افسوس که همۀ عمرم و همۀ توانائیم را باید فقط و فقط به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها دربیغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بیهودگی است ، تلف کنم ، همچنان که تابحال کرده ام . وقتی تفاوت را میبینم و این جریان زندۀ هوشیار را که با چه نیروئی پیش میرود و شوق به آفرین و ساختن را تلقین و بیدار میکند ، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می شود و دلم میخواهد بمیرم ، بمیرم و دیگر قدم به تالار فارابی نگذارم و آن مجلۀ پرت پست پنج ریالی ( در اصل نامه اسم مجله برده شده است ) را نبینم .
***
تا به خود آزاد و راحت و جدا از همۀ خودهای اسیر کنندۀ دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان میگیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی .....هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی میگذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود .
***
چه دنیای عجیبی است ، من اصلآ کاری به کار هیچکس ندارم ، و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمیدانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمروئی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت را با دیگران باز کنم ، بخصوص که این دیگران اصلآ برایم جالب نباشند ، بگذریم .
***
یک تابلو از « لئوناردو » در « نشنال گالری » است که من قبلآ ندیده بودم .
یعنی در سفر قبلیم به لندن . محشر است . همه چیز در یک رنگ آبی سبک حل شده است . مثل آدم به اضافۀ سپیده دم . دلم میخواست خم شوم و نماز بخوانم .
مذهب یعنی همین ، و من فقط در لحظات عشق و ستایش است که احساس مذهبی بودن میکنم .
من تهران خودمان را دوست دارم ، هر چه میخواهد باشد ، باشد . من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا میکند . آن آفتاب لخت کننده و آن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم .
***
اگر « عشق » عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست .
magmagf
10-31-2006, 08:32 PM
فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد.
اسد سيف
به همت و ويراستاري بهنام باوندپور، نشر نيما در آلمان، مجموعه آثار فروغ فرخزاد را در دو جلد منتشر كرده است. دقت و وسواس ويراستار نشان از زحمتي دارد كه او در فراهم آوردن اين مجموعه متحمل شده است. اگر بپذيريم براي شناخت فروغ بهترين مرجع همانا آثار اوست، بايد با قاطعيت گفت كه، مجموعه فراهم آمده، خواننده و يا محقق را از مراجعات مختلف به منابع گوناگون بي نياز مي كند. براي اولين بار آثار فروغ را، پس از مرگ او، بدون سانسور و بر اساس تطبيق منابع مختلف با هم، در اختيار داريم. و اين موهبت بزرگي است كه بايد آن را گرامي داشت. اين مجموعه نه نقد و بررسي كارهاي فروغ، بلكه مجموعه آثارش است در دو جلد شامل اشعار (جلد اول) و مقاله ها و مصاحبه ها و...(جلد دوم)؛ مجموعه اي كه تا كنون در كتاب ها و دفترهايي مختلف، بارها و بارها ناقص و سانسور شده به چاپ هاي مكرر رسيده بود. بهنام باوندپور كار سنگين و با مسئوليتي را با موفقيت به انجام رسانده است. او كار اصلي را براي شناخت واقعي فروغ مهيا كرده است. تا اين مجموعه را نبينيم و نخوانيم، به ارزش كار ويراستار آن پي نخواهيم برد. ويراستار در فراهم آوردن آن، اصل را بر اين گذاشته كه تماني نسخه هاي موجود از كتاب ها و آثار فروغ كه پس از مرگ او منتشر شده اند و يا اشعار او كه در كتاب ها و مجموعه هاي گوناگون آورده شده اند، متوني ناپيراسته، دستكاري شده و چه بسيار سانسور شده هستند، و در واقع نيز چنين است. دست يافتن به اولين نسخه ها كه در حيات شاعر و با نظارت او صورت گرفته و تطبيق نسخ موجود با هم، كاري ست كارستان كه ويراستار با احساس مسئوليت از پس آن، با موفقيت بر آمده است. آنچه فراهم آمده، مجموعه اي كامل از نوشته هاي فروغ فرخ زاد است كه مي تواند پايه كار محقق و منتقد نيز قرار گيرد و خواننده شعر هم با اطمينان به آن رجوع كند. و اين قدمي ست بزرگ كه بايد آن را مديون بهنام باوندپور باشيم.
بهنام باوندپور خود، براي هر جلد ديباچه اي كوتاه و خواندني نوشته است كه در آن ارزش شعر و شخصيت فرهنگي فروغ را مختصر، ولي پرمحتوا، شرح داده است.
از نشر نيما نيز بايد متشكر بود كه با احساس مسئوليت، با چاپ اين مجموعه، گام مهمي در شناساندن فروغ فرخ زاد برداشته است. چاپ اين مجموعه در شمار افتخارات نشر نيما ثبت خواهد شد.
اين نوشته برداشت من است از مشكلي به نام "شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ايران، كه مي توان آن را به ديگر آثار و ميراث ادبي ايران نيز بسط داد.
***
از انقلاب مشروطه تا كنون كشور ما عرصه زورآزمايي سنت و مدرنيته با يكديگر بوده است. حاصل اين چالش اما در انقلاب سال به نفع سنت بود. از آنجا كه روند شكل گيري مدرنيته در ايران هنوز نامعلوم و نامشخص است، غور و بررسي موضوع، چكونگي انديشه بر آن و عملكرد تاكنوني آن همچنان براي جامعه ما موضوع روز است.
تجدد كالا نيست كه بتوان آن را به آني خريد و صاحب شد. محورهايي از تجدد، از جمله در عرصه سياست، فرهنگ، ادبيات، زن، اقتصاد و دين بحث هايي را براي جامعه ما پيش آورده كه موضوعاتي كليدي در فرارويي جامعه سنتي ايران به مدرنيته است. تجدد را بايد آموخت، فرهنگ آن را كسب كرد، آن را زندگي كرد و در زندگي و رفتار اجتماعي به كار بست. فرديت مايه مشترك تماني اين عرصه هاست. و اينكه فرد و حقوق او را به رسميت بشناسيم.
فرديت از جمله رسم و رسوم تازه اي بود كه شعر نو، همچون داستان و رمان، در خلق و دريافت هنر به عنوان يك شكل ادبي جديد با خود به همراه آورد.
موضوع و مسأله زن يكي از مصاديق بارز تجدد و تجددستيزي در ايران است. اگر چه دخالت مذهب در زندگي خصوصي افراد، در جامعه مدرن از بين مي رود، ولي فرهنگ مذهبي مشكلي ست كه سال هاي سال با ماست. اينكه مي توانيم اخلاقي را كه سال ها آموخته و به كار بسته ايم، به راحتي واگذاريم، خود موضوعي ست قابل بحث.
در بحث از ادبيات نوين ايران، معمولا از هدايت و جمال زاده در داستان نويسي و نيما در شعر، به عنوان آغازگران اين راه نام برده مي شود.
فروغ فرخ زاد از جمله شاعران ايران است كه آثار او تا كنون از راستاي دغدغه مدرنيته مورد توجه جامعه شناسي ادبيات فارسي قرار نگرفته است. اينكه آثار فروغ تا چه اندازه با مفاهيم مدرنيته همخواني يا مغايرت دارد، و اينكه او تا چه اندازه توانسته است شكل و محتواي مدرن را در آثار خود دروني كند، پرسشي است كه تا كنون براي منتقدان آثار او پيش نيامده است. شايد بررسي آثار او از اين زاويه بتواند كمكي باشد در شناخت بهتر معضل مدرنيته در جامعه شناسي ادبيات فارسي.
بي آنكه قصد بررسي آثار فروغ را داشته باشم، مي خواهم براي اين پرسش كه چه رفتاري فروغ را از ديگر افراد جامعه و همچنين شاعران همدوره او متمايز مي كند، پاسخي بيابم. آيا اين رفتار مي تواند با ويژگي هاي مدرنيته همخواني داشته باشد؟ شايد بتوان با اين انگيزه، رفتار اجتماعي او را در شعرش نيز جستجو كرد.
مي دانيم كه زيبايي شناسي مدرن تنها در ذهن زاده نمي شود و به آن محدود نمي ماند. عرصه عيني اين ذهنيت در رفتار اجتماعي مي تواند با توجه به رشد ذهني جامعه و افراد آن، برجسته و يا كمرنگ شود. جامعه سنتي، آنگاه كه به بلوغ نرسيده باشد، رفتار مدرن را جلف، غيراخلاقي و فاسد مي نامد و مي داند. به عبارتي ديگر، زيبايي شناسي مدرن با ذهن اين جامعه ناهمزمان است. انطباق زندگي و شعر فروغ با هم و از اين زاويه با مدرنيسم همخواني دارد. رفتار و عمل اجتماعي فروغ در شعرش نيز نمايان است.
به اعتباري مي توان گفت، فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد. آنچه به نوآوري هاي شعر مربوط مي شود، گام نخست را نيما برداشته بود، فروغ اما در تحول آن كوشيد. او خود را در شعر خويش به جامعه مردسالار ايران تحميل كرد. فروغ آن چيزي را مي ديد كه مردان نمي ديدند، جامعه نمي ديد و اصلا از نظر فكري با آن فاصله داشت.
جهان فروغ، بر خلاف شاعران زن پيش از او، شفاف و بري از رمز و رازهاي آسماني ست. در انطباق با جهان طبيعي ست كه شعر او را كفر نيز مي دانند. به زمين كشاندن خدا از آسمان گام نخست مدرنيته است. در اين زمان است كه همه بخش هاي جهان انسان به نقد كشيده مي شود. از شناخت خود است كه به شناخت جامعه مي رسيم. انسان دوران مدرن بي رمز و راز است، در هاله اي از تقدس به سر نمي برد. او خود را، درون خود را، نيز عريان مي كند. او هيچ قداست الهي براي كسي قايل نيست. از اين روست كه؛ شعر فروغ در آسمان ها سير نمي كند، به طلسم سنت گرفتار نيست. اين نيز گفتني ست؛ روشنفكر ايراني هيچگاه فرصت نيافت با قديسان الهي درگير شود، آن طور كه غرب درگير شد.
تجدد همزاد خودشناسي است. فروغ متجدد گام در شناخت خويش برداشته بود. او مي خواست خود را، آنچه و آنطور كه هست، بشناسد، نه از ديد فرهنگ مردسالار قرون حاكم بر ايران، ونه از چشم اخلاق حاكم. او مي خواست تجربه تاريخ ايران را به ذهن و زبان خود، با فكري جديد و ابزاري نو، بازيابد. او نمي خواست بازخوان صرف و غير شكاك گذشته قومي خويش باشد. او سوداي ديگر شدن و ديگر بودن را داشت و در اين راه گام برداشت.
فروغ آن فرديتي است كه مي خواهدمحور تفكر سياسي و قانوني باشد، مي خواهد حقوق طبيعي و تفكيك ناپذير خود را اعلام دارد، مي خواهد از فرد خويش روايت تازه اي ارايه دهد. او هستي خويش را با انديشيدنش، با شعرش اعلام مي دارد.
فروغ شاعر شهرنشين است، شهري كه به دنياي نو و عصر تجدد تعلق دارد. شاعران پيش از او به طبيعت پناه مي بردند و در عالم خيال، ذهن خويش را پرواز مي دادند. فروغ اما به زمين بازگشت، از دامن طبيعت قدم به شهر گذاشت، كلمات كهنه شعر را به تاريخ ادبيات سپرد، واژه هاي نو برگزيد و شعر ايران را لباسي نو پوشاند.
همان گونه كه هر متن تاريخي در نهايت خويش يك اثر ادبي هم هست، اثر ادبي نيز خود در اصل تاريخ است، آيينه اي از تاريخ كه مي توان خود را در آن بازيافت و بررسيد. از اين رو آثار فروغ تاريخ معاصر انسان ايراني نيز هست، اثري كه مي توانيم خود را در آن ببينيم. من قصد بررسي اشعار فروغ را ندارم، ولي مي بينم كه، منتقدين فروغ، بيشتر رفتارهاي اجتماعي او را، جدا از شعرش، آنهم به ظاهر از سكوي دنياي مدرن ولي در واقع با عينك سنت بر چشم، بر مي رسند، و در اين بررسي، بيشتر در پي توهمات هستند تا واقعيات. مي خواهند ذهن ساده پندار خويش را تغذيه كنند.
از مشروطيت تا كنون ما فقط مدرنيته را بر زبان رانده ايم و در عرصه هايي ناقص به كار بسته ايم، ولي هنوز به فكر و انديشه آن مجهز نشده ايم. محتواي فكر و فرهنگ ما هنوز در سنت سير مي كند. در حوزه انديشه ما قادر نشده ايم به گسست قطعي فكر و عمل از سنت دست يابيم. از اين زاويه است كه مي توان به جرأت گفت، جامعه ما تا كنون نه فروغ را شناخته و نه شعرش را، زيرا به شرايط و عوامل لازم شناخت مسلح نيست، از او اسطوره مي سازد، پس آنگاه در پندارهاي واهي خويش مي كوشد اين اسطوره را بشناسد. حاصل اين عمل چيزي جز دامن زدن به ابهام گرايي نيست.
در دنياي سراسر تضاد انسان ايراني طبيعي ست، فروغ همچنان گمنام بماند. تا واقعيت اين دنيا براي ما آشكار نشود، تا به كشف واقعي آن موفق نشويم، همچنان از فروغ خواهيم نوشت، زندگي مجهول او را مبهم تر و چهره او را در پس چهره خويش پنهان تر خواهيم كرد.
ما شيفته چهره مغشوشيم. شاهكار انسان ايراني مغشوش كردن تاريخ است. ما از فروغ آن را مي نويسيم، آن را مي گوئيم، آن را به خاطر مي آوريم، آن را گرامي مي داريم، كه به آن محتاجيم. در احتياجات و روزمرگي هاي ماست كه فروغ بيان مي شود. و اين چهره اي ست غير واقعي از فروغ، و در اصل، حكايت به روزمرگي زندگي كردن انسان ايراني. ما نمي خواهيم، و شايد بهتر است گفته شود، نمي توانيم فروغ واقعي را بشناسيم، همچنانكه هدايت و حافظ و سعدي را. در غبار زندگي آنهاست كه ما زندگي خود را مي يابيم. و ما اين غبار را دوست داريم. اين غبار با جامعه سنتي ما همخوان است. غبارزدايي از چهره آنان، همانا كشف من ايراني و هويت اوست در تاريخ.
شعر فروغ چهره پنهان ما را نيز در خود دارد، نيمه تاريك ما در آيينه زمان، نيمه اي كه خوش داريم همچنان در تاريكي بماند، كه اين در "خميره ماست كه چهره هايي پنهان يا پنهانكار بمانيم" ما هيچگاه نخواستيم بر پرسشهاي فروغ بينديشيم و به آنها پاسخ گوئيم، زيرا سئوالهاي او از زندگي، گره هاي وجود هر انسان ايراني ست، گره هاي تاريخ ماست، گره هاي فرهنگ ماست. ما نمي خواهيم به اين گره ها فكر كنيم. توان تاريخي آن را هم نداريم. سالهاست كه داريم حرفهايي كليشه اي را در مورد فروغ، در لباسها و فرمهاي گوناگون تكرار مي كنيم.
برخلاف روشنفكر ايراني كه خود را هميشه ناجي مي دانست، كه اين خود خلاف سنت روشنفكري ست، فروغ هيچگاه در اين نقش ظاهر نشد. او هيچ رسالتي، جز شعر، براي خود قائل نبود. فروغ از پيشگامان عرصه روشنفكري ايران است كه در رفتار خويش، همچون هدايت، نقش پيامبري را در جامعه پس زد و به كناري گذاشت. اگر او را در اين زمينه مثلا با آل احمد مقايسه كنيم؛ آل احمد مي خواهد ناجي باشد، رسول بماند، ولي در فروغ چنين چيزي ديده نمي شود.
فروغ محبوب همگان نبود، زبان گزنده اي داشت كه همه را از خود مي رماند، رك گو و بي شيله پيله بود. چاپلوس و پنهانكار نبود. بر خلاف سنت فرهنگي ما كه نويسده بايد در دسترس نباشد، او شاعري در دسترس بود و از اين طريق از شخصيت نويسنده تقدس زدايي كرد. فروغ از نوادر روشنفكران ايراني است كه در حوزه عمل اجتماعي خود توانست گامي جلوتر بردارد و از محتواي سنتي فكر و عمل روشنفكر ايراني فاصله بگيرد. رفتارهاي اجتماعي فروغ ارزش هايي مدرن دارند. جهان شعر فروغ گرفتار روزمرگي نيست. در كانون اشعار او مسائل فردي و هستي شناختي و روزمره به هم گره مي خورند تا او -هنرمند- بتواند براي هستي پررنجش خود معنايي بيابد. از اين طريق است كه او به هستي در جهان امروز معنا مي بخشد.
يكي از بارزترين ويژگي هاي فروغ آن است كه به هيچ كس و هيچ چيز باج نمي دهد. از كسي هم باج نمي طلبد. او نه مريد كسي است و نه مي خواهد مراد كسي باشد. پس هيچ مسلك و مشربي هم چهره خويش و شعر خود را پنهان نمي كند. در مواجهه با اخلاق حاكم بر جامعه، و همچنين در برخورد با خوانندگان آثارش سخت بي پرده است. براي بيان آنچه در ذهن دارد، جهان فرم و دنياي واژه ها را آنطور كه خود مي خواهد در اختيار گرفته و در اين راه آثار ماندگار و خلاقي آفريده است كه در ادبيات فارسي ماندگار خواهند ماند.
يكي ديگر از ويژگي فروغ فرار از آه و ناله و احساساتي گري هاي روزمره در شعر است. او عاشقانه هايي ساخت بي همتا در شعر ايران، احساس هاي نابي مملو از جوشش شعري. جسم و جان او پرسشند در شعر، و اين پرسش پيش از آن كه من مخاطبش باشم، خود اوست. او مي جويد و مي كاود و كشف مي كند. او لالايي نمي گويد، بر مغز و فكر بيمار ما مي كوبد، حقارت هاي ما را در برابر ما آيينه مي مي كند.
روزمرگي نويسان جسم فروغ را از جان او جدا مي كنند و با ذهني عقب مانده، آه و ناله و گناه و خطا در آن مي جويند. فروغ باري سنگين را در شناخت تن، در شعر عاشقانه ايران بر دوش كشيد. به همان نسبت كه او در اين كار موفق بود، منتقدين او ناموفقند. ذهن هاي عقب مانده، "تن"ي ديگر را در شعر فروغ عمده مي كنند، تني كه پرورده ذهن در بند خودشان است. شعر فروغ، شعر دفاع از جسم و جان است، "احترام به جسم و ستايش تن است". فروغ انسان مدرني بود كه در شعر خويش توانايي جسم و جان را كشف كرد. جنسيت، آن گونه كه او بر آن مي انديشيد، خلاف ذهن بيمار جامعه و اخلاق حاكم بر آن بود. او جسم را بر خلاف فرهنگ حاكم نه خوار و ذليل، بل عزيز و گرامي كشف مي كند. فعل جنسي براي او نه هرزه گويي و هرزه نويسي، بل سراسر زندگي ست. او بيزار از جسم خويش نيست، به آن مي بالد، آن را شكوفاتر مي خواهد، و انسان را به انديشه بر آن وامي دارد. جاي تأسف است كه؛ فكر سالم او در برابر فكر ناسالم جامعه هنوز هم به مقابله، قد برافراشته است. "فروغ فرخ زاد به كشف تن بر مي خيزد و صاحب جسم خود مي شود". و از تن و جسم خويش است كه به تن و جسم جامعه مي رسد.
فروغ در شعر خود به چالشي بزرگ بر عليه مناسبات اجتماعي جنسيت گرا برخاست. تجربه عملي او و ريزه كاري هايي كه او در اين چالش اجتماعي شناخت، در زندگي و شعر او بازتاب روشني دارند. فروغ بي آنكه ادعاي مبارزات آزادي خواهانه و برابرطلبانه داشته باشد، مبارز و منتقدي آزادي خواه بود و اگر در اين عرصه و در اين راه، خشم جامعه مردسالار را برانگيخت، مورد سانسور قرار گرفت و يا اثرش مورد بي مهري و سكوت فرهنگ جنسيت گرا قرار گرفت، امري ست طبيعي. او انسان خودبنيادي بود كه به خودآگاهي زنانه رسيده بود. فروغ با شناخت از شيوه ها و رفتار مردسالار حاكم، در مواجهه با آن احساس ضعف نكرد، در اذهان پرسش هايي را برانگيخت كه حقيقت موجود را به زير سئوال كشاند.
در شعر فروغ، يعني شعري كه فرهنگ جديدي با خود داشت، كلمات نيز عصيانگرند، واژه هاي سالها سركوب شده تاريخ سر به شورش برداشته اند و به فرهنگ شعر ايران هجوم آورده اند. و اين كلمات هستند كه هنوز هم جامعه آنها را طرد مي كند، فرهنگ غالب ديني و جامعه دين سالار آن را بر نمي تابد. انديشه بر جسم هنوز هم در فرهنگ ما تابوست.
فرهنگ ايراني انسان را تكه تكه بيشتر خوش دارد؛ در اين فرهنگ پايين تنه منفور است، سر مقدس است، اگر چه تهي از انديشه باشد. در اين فرهنگ مي توان سري به ظاهر مدرن داشت ولي نبايد مدرنيته را به تن گسترش داد. و اينجاست كه شعر فروغ ما را، همه آنان را كه مي خواهند نقش روشنفكر را در جامعه بازي كنند، رسوا مي كند. در اين رابطه است كه حضور فروغ به معضل اساسي ما مردان ايراني بدل شده است.
فرهنگ ما زن بي چهره مي خواهد، زني فاقد جنسيت. برخورد روشنفكر ايراني با فروغ نشان داد كه او نيز چون پاسداران سنت، عاشق زن بي هويت است. از آنجا كه درك ذهنيت فروغ براي ما مشكل بود، زندگي و شعر او نيز براي ما مشكل آفريد.
اينكه توده مردم با شعر فروغ مشكل داشته و يا دارند و يا خير، امري ثانوي است. مهم اين است كه روشنفكر ايراني با فروغ مشكل دارد. در اين عرصه حتا شاعراني كه شعر نو مي سرودند، در كج فهمي هاي خويش، او را محكوم مي كردند. "از چند استثنا كه بگدريم، معاصران فروع با داوري هايشان... به روشني نشان داده اند كه از رابطه با ذهنيت مدرن فروغ عاجز بوده و هستند". يكي شعرهايش را "شعرهايي رختخوابي" مي نامد، ديگري "بوي فرنگي و غرب زدگي" از آن به مشامش مي رسد. كسي ديگر آزاد زيستن او را چيزي مي خواند كه "بي بند و باري بيشتر به آن مي برازد". و آن ديگر شعر "ديوارهاي مرز" او را "از همان حرفهاست" ارزشگذاري مي كند. كسي هم در پي انتشار "تولدي ديگر" كشف مي كند كه فروغ "از شر پايين تنه دارد خلاص مي شود و اين خبر خوشي است" و اين اظهار نظرها را مي توان به تمام جامعه بسط داد، كه هيچ يك از آنها نمي تواند نظري شخصي باشد.
انسان ايراني درك نمي كرد كه فروغ در راه شناخت خويش، پيش از آنكه جامعه فاسد و عقب مانده ايران را نقد كند، بي رحمانه به نقد خويش پرداخته است. "روشنفكران"ي كه خود غرق در دود و دم و خمر و شرب و زن بودند، از فروغ "ولگرد" سخن مي گفتند.
شاعران ما، و به طور كلي، انسان ايراني، شعر نو را مي پذيرد، ولي از آنجا كه فرهنگ و دانش لازم را در گام برداشتن به سوي مدرنيته ندارد، طبيعي ست كه در عرصه هايي به مدرنيته بتازد. در اين رابطه است كه تن زن به طور كلي، و در رابطه با فروغ فرخ زاد، پايين تنه او به معضل اجتماعي ما بدل شده است و ما سالهاست نتوانسته ايم، مشكل خود را با تن فروغ حل كنيم. خوش تر آن داريم كه مولانايي پيدا شود، در پست و زشت شمردن، و دنائت عشق دنيوي، خر را همآغوش زن در شعر گرداند (كه خر شايد شايسته زن است؟) تا ما از تصويرهاي شعري او كيف كنيم. ولي خوش نداريم، احساس واقعي و بدون نقاب را در شعر ببينيم. زن را دوست داريم، بي آنكه بپذيريم، او مالك تن خويش است، همچنانكه مرد ايراني تن خود را صاحب است.
انسان ايراني هنوز هم با عينك سنت، تن زن را شر مي داند و شيطاني و سمبل گناه. ما فكر مي كنيم، عمل جنسي كاري ست شيطاني كه اگر از آن نخواهيم بگذريم، بايد در خفا انجام پذيرد. دلبر خيالي بيشتر به دلمان مي نشيند تا معشوق واقعي. از شاهد پسر سعدي لذت مي بريم، ولي از احساسات فروغ عرق شرم بر تن جامعه مي نشيند. نمي خواهيم بپذيريم كه فروغ شاعر كوه و دشت و بيابان نيست، او در شهر زندگي مي كند و شهرنشيني فرهنگ خود را دارد، فرهنگي برآمده از جامعه مدرن، جامعه اي كه فكر مدرن هم مي خواهد، كه ما نداريم و فروغ داشت. بيهوده نيست كه "اداهاي فروغ در آوردن" و "فروغ بازي" در جامعه ما به فحش و توهين نزديك تر است تا احترام.
يكي ديگر از پديده هاي جامعه سنتي اسطوره سازي ست. اسطوره ساختن ريشه در ناآگاهي دارد. انسان ناآگاه آرزوها، اميال، و به طور كلي دنياي خويش را، در حرف، سخن و رفتار كسي كه ديگرگونه است، باز مي شناسد. او را بزرگ مي كند، رهبر مي گرداند، به دنبالش راه مي افتد تا پيروش باشد، از اميدهاي خويش لباس بر تنش مي كند، خيال هاي خود را در او باز مي تاباند، و نتيجه آنكه، بنده آن مي شود كه خود آفريده است. هر اندازه كه عمر اسطوره اي قدمت بيشتري داشته باشد، شناخت او نيز مشكلتر است. اسطوره ها هر روز شاخ و بال و شكلي جديد به خود مي گيرند. تضعيف اسطوره با شناخت او در ارتباط است. هر اندازه دايره شناخت انسان گسترش يابد، دامنه اسطوره سازي او محدودتر مي شود. به طور كلي، انسان سنتي بي اسطوره نمي تواند زندگي كند.
در جامعه سنتي چه بسا شخصيت هاي واقعي و يا آثاري هنري و ادبي يافت مي شوند كه در شرايط خاصي به اسطوره بدل شده اند. طبيعي ست كه اين اسطوره، ديگر آن شخص و يا شيء واقعا موجود نيست، به چيز ديگري بدل شده است كه شناخت واقعي آن، هر روز كه بگذرد، مشكلتر مي شود.
در جامعه ما، از آنجا كه هنوز با گامهاي سنت قدم بر مي داريم، بسياري از آثار ادبي و نويسندگانشان به اسطوره بدل شده اند. جامعه سالهاست، فكر مي كند، آنها را شناخته است، ولي در واقع در بي خبري خويش است كه همچنان گام در ناشناخته ها بر مي دارد. پرداختن به اسطوره هاي تاريخي هدف من در اين نوشته نيست، تنها مي خواهم نمونه اي از اسطوره هاي معاصر را نشان دهم. فروغ فرخ زاد، شاعر معاصر ايران كه از تولدش كمتر از هفتاد سال و از مرگش كمتر از چهل سال مي گذرد، و در شمار مهمترين شاعران معاصر ايران است، در جامعه ما به اسطوره بدل شده است و ما از شناخت آن عاجزيم.
جهان آفريده شده در آثار فروغ، بازنگري و بازسازي ساده ترين جلوه هايي از واقعيت زندگي ماست كه در هزارتوي ذهن متناقص ما به راز و رمز بدل شده، و ذهن تك خطي و يكبعدي ما از آن معما ساخته است و در "واقع گرايي" خويش مي خواهد جهان شاعر را تفسير كند. ذهن منحط ما در ساده پنداري هاي خود، به عادت معمول، مي خواهد ذهن هنرمند را، كه در اينجا فروغ باشد، غلام حلقه به گوش و دست آموز ذهن خود كند.
جامعه بيمار ما برخوردهاي بيمارگونه اي نيز با پديده ها دارد. شناخت ما از فروغ نيز در همين راستا قابل بررسي است. ما به آن چيزي از فروغ افتخار مي كنيم كه نمي دانيم چيست. مي پذيريم كه، فروغ در فرهنگ سراسر مردانه ما به عنوان يك زن حضور خويش را با شعر خود اعلام داشت، ولي زن بودن او را، جنسيت او را، احساس او را، "مردانه" سانسور مي كنيم و به شاهكاري كه آفريده ايم، افتخار. مي پذيريم كه، فروغ شعر فارسي را از بختك يك جنسي رهانيد، عرصه شعر فارسي را بر روي واژه هايي كه تا آن زمان اجازه ورود به حريم شعر فارسي نداشتند، گشود و به آن واژه ها جاني تازه داد. ولي در عمل همين واژه ها و همين احساس جنسي را، همگام با حاكمان حكومت مذهبي در ايران، سانسور مي كنيم. رژيم حاكم بر ايران به اعتبار همين واژه ها فروغ را فاحشه مي داند و ما در عمل، با سانسور همين واژه ها از شعر فروغ حرف آنان را تأييد مي كنيم. وقتي كه ديوان او با حذف بيست شعر در داخل كشور و حذف چهار شعر در خارج از كشور منتشر مي شود، چه كسي مقصر است! چه معنايي مي توان در پس عمل سانسور شعر فروغ پيدا كرد، آنگاه كه مي بينيم سانسور چيان نه رژيم مذهبي حاكم، بلكه انتشارات مرواريد در ايران، انتشارات نويد در آلمان، محمد علي سپانلو، مرتضي كاخي، كاميار عابدي، كاظم سادات اشكوري، سيروس طاهباز و ....هستند. اشعار حذف شده، همه آنهايي هستند كه اعتبار فروغ و شعر او در ادبيات فارسي هستند. فروغ نقطه چين شده، فروغ حذف شده، بي هيچ بهانه اي، سند رسوايي ماست كه در اين راه در كنار جمهوري اسلامي مانده ايم و رفتار زشت آن را تكرار كرده ايم.
جامعه سنتي همانطور كه گفته شد، انسان را تكه تكه و مغشوش مي پسندد. آثار ادبي و هنري نيز در چنين جوامعي يا از سوي رژيم سانسور در سانسور مي شوند-كه ذات هر رژيم تماميت خواه و مذهبي است- و يا از سوي جامعه. با گذشت چند سال و با مرگ هر هنرمندي آثار او نيز به مرور ديگرگونه مي شوند. هر حكومتي بخش هايي از آن را حذف مي كند. بخش هايي را نيز جامعه حذف مي كند و در نتيجه آنچه مي ماند، با اصل خويش تفاوت فاحش دارد. آثار هدايت و فروغ نمونه هايي گويا در اين مورد هستند. از ادبيات كلاسيك ايران نيز براي نمونه مي توان از كليات عبيد نام برد. جامعه عقب مانده آثار ادبي و هنري را ابتدا سانسور در سانسور كرده، نقطه چين مي كند تا پس از گذشت سالها، با گام گذاشتن در تجدد، با رنج و مشقت فراوان نقطه چين ها را كشف كند. بر خلاف اين رفتار، در جامعه مدرن ابتدا همه آثار يك هنرمند را جمع آوري مي كنند، مجموعه آثار و نوشته هاي او را منتشر مي كنند، و آنگاه به بررسي آثار، آرا و رفتار او مي پردازند. اين بررسي نه بر حدس و گمان متكي است و نه اما و اگر.
در ايران امروز، با توجه به آثاري كه از فروغ فرخ زاد تا كنون به چاپ رسيده است، و با توجه به ارزيابي هايي كه در باره او شده است، فروغ به موجود غيرقابل شناختي تبديل شده كه هر كسي بخواهد او را بشناسد، گيج خواهد شد و به اشتباه دچار. در اين شكي نيست كه فروغ به عنوان فردي كه در جامعه سنتي ايران رشد كرده بود، به حتم بارهاي منفي رفتارهاي سنتي را نيز مقداري با خود داشته است، ولي در محيط موجود تشخيص جنبه هاي مثبت و منفي آثار و رفتار اجتماعي فروغ مشكل است.
با چاپ مجموعه آثار فروغ فرخ زاد گام نخست در شناخت واقعي او برداشته شده است. اين عمل مي تواند حداقل اداي ديني باشد از جانب ما نسبت به شاعري به نام فروغ فرخ زاد و شعر او.
به نظرم؛ فراهم آوردن چنين مجموعه هايي در اصل مي تواند يكي از كارهايي اساسي تبعيديان و مهاجرين ايراني، در حفظ و دفاع از ميراث ادبي كشور باشد، كه متأسفانه جدي گرفته نمي شود. اي كاش كسي همت كند، مجموعه آثار صادق هدايت را منتشر كند، و همچنين كساني ديگر و آثاري ديگر را، از نويسندگان و شاعران ايراني كه آثارشان در داخل كشور اجازه نشر نمي يابند و يا با حذف و سانسور منتشر مي شوند.
بر گرفته از سايت
www.asre-nou.net
Monica
11-01-2006, 07:41 PM
پژوهش ازمهدی عاطف راد
فروغ دوستدار ساده، صادق و صمیمی طبیعت است. عاشق طبیعت زنده و رنگارنگ. طبیعت سرشار از جنبش و جریان و جوشش. طبیعت آکنده از تکاپو و شتاب، طبیعت لبریز از مرگ و زندگی، تاریکی و روشنایی، اندوه و شادی. طبیعتی که سرچشمه هیاهو و سکوت است، سرچشمه حرکت و سکون. طبیعتی که هم بی رحم است و هم مشفق، هم دل سنگ است و هم دلسوز. شعر فروغ لبریز است از ستایش و عشق به طبیعت، و در آن فصل های چهار گانه طبیعت، که هر کدام رنگ و بو و نشان خاص خویش را دارد، دارای جایگاهی ویژه ای است: بهار با شکوفایی و بالندگی سر سبز و رنگارنگش که نشانه شکوفش عشقی ست در حال جوانه زدن و بالیدن، تابستان با گرمای سوزانش که نشانگر التهاب گدازان عشق است، خزان با رنگ های زرد و نارنجی و اخرایی اش که نشان واپسین لحظه های کمال شکوفایی ست، پیش از پژمرش و خشکیدگی، و زمستان با سرمای سوزان و برف سپیدش که نماد و انتهای راه عشق است و مرگ.
در این پژوهش نگاهی خواهیم داشت به چهار فصل شعر فروغ:
بهار
بهار با عطر سرمست کننده غنچه ها و جوانه ها و شکوفه هایش، و با آفتاب گرم دلنشینش، روح فروغ را به پرواز در می آورد و او خود را چون پرنده ای سبکبال، در لحظه آغاز پرواز، احساس می کند که می خواهد پر بگشاید و سبکبار اوج بگیرد و به جست و جوی جفت خویش برود:
پرنده گفت: « چه بویی، چه آفتابی، آه!
بهار آمده است
و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.»
( از شعر پرنده فقط یک پرنده بود- دفتر تولدی دیگر)
و چه خوب است و خوشایند، همراه جفت خویش، همه عمر را، پرستو وار، از بهاری به بهار دیگر سفر کردن:
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
( از شعر گذران– دفتر تولدی دیگر)
فروغ آرزوهای بهاری دیگری هم دارد. آرزوی این که پرتو خورشید بهاری باشد و، سحرگاه، از پنجره معشوق بر او بتابد:
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم
( از شعر آرزو- دفتر دیوار)
بهار جشن طبیعت است، و طبیعت در جشن بهاری خویش آنقدر زیباست که آدمی را مسحور خویش می کند، آن چنان که از سخن گفتن باز می ماند و حرف هایش، ناگفته، در ژرفای جانش انباریده می شود. به جای او گنجشگان پرگو سخن می گویند و زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، بهار:
سکوت چیست به جز حرف های ناگفته؟
من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشگان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشگان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
( از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد- دفتر ایمان بیاوریم...)
بهار فقط شادی بخش نیست، که اندوه های خویش را نیز دارد و اشک ها و گریه های خویش را، و وهم سبز خویش را:
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
( از شعر وهم سبز – دفتر تولدی دیگر)
وفروغ آن دختر غمگین است، تنها نشسته کنار پنجره، که با نگاهی محزون به بهار می نگرد و به او حسد می برد، چرا که بهار سرشار از عطر و گل و ترانه و سرمستی است و دل او سرشاز از حزن و اندوه تنهایی:
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
(از شعر دختر و بهار- دفتر اسیر)
بهار هشدار دهنده است و سرزنش کننده. مسافری ست که از دریچه جانت می گذرد و با تو سخن می گوید، و اگر تو نیز چون او رهروی همیشه در جریان و پوینده ای پیش رونده نباشی، تو را ملامت می کند:
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت
« نگاه کن
تو هیچ گاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی»
( از شعر وهم سبز- دفتر تولدی دیگر)
بهار زود گذر است و سبک سیر، تند و بشتاب می گذرد، با نسیم می آید و بر باد می رود، با روزهای درخشان عیدش، با آفتاب و گلش، و با رعشه های عطرناکش:
آن روز ها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محبوب نرگس های صحرایی
( از شعر آن روزها- دفتر تولدی دیگر)
و باز زمستان است که در راه است، زمستان سرد با بارش یک ریز برفش که مدفون می کند دست های جوانی را در اعماق خود، و باز، بهاری دیگر، که از پس زمستان خواهد آمد، و در آن دست های مدفون شده در زمستان، چون ساقه های سبز رویا، یا فواره های سبز سبکبار خواهند رویید و شکوفه خواهند داد:
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز سبکبار
شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانه ترین یار
( از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد – دفتر ایمان بیاوریم...)
تابستان
آنگاه تابستان گرم و گدازنده از راه می رسد، با بار شادی های مهجورش، و در گرماگرم آن فروغ خود را تنها تر از یک برگ حس می کند در آب های سبز تابستان:
تنها تر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آب های سبز تابستان
...........
« در اضطراب دست های پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست»
این را زنی در آب ها می خواند
در آب های سبز تابستان
گویی که در ویرانه ها می زیست
( از شعر در آب های سبز تابستان- دفتر تولدی دیگر)
تابستان با غروب های تشنه اش، که فصل سرودن شعر های اندوهبار است، در نیمه های راهی شوم آغاز:
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
( از شعر شعری برای تو- دفتر عصیان)
پاییز
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد،
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
( از شعر اندوه پرست – دفتر دیوار)
پاییزی که پیش رویش چهره تلخ زمستانی است فرو بلعنده جوانی و مدفون کننده شباب در زیر برف های سنگینش، و پشت سرش خاطره عشق های ناگهانی و پر آشوب گرم و سوزان تابستانی:
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
( از شعر اندوه پرست – دفتر دیوار)
در پاییز دمسرد نومیدی، تک درخت امید شاعر، سرشار از تب زرد خزان می شود و گرفتار رنج برگریزان. خزان خاموشی ها و فراموشی ها، خزان پژمردن ها و خشکیدن ها:
چون ترا می نگرم
مثل این است که از پنجره ای
تک درختم را، سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
( از شعر گذران – دفتر تولدی دیگر)
و چاره ای نیست جز آرام راندن، به سوی سرزمین زمستانی مرگ، در آن سوی ساحل غم های پاییزی:
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غم های پاییزی
( از شعر در آب های سبز تابستان- دفتر تولدی دیگر)
پاییز با خش خش برگ های زرد خشکیده اش یاد آور خاطره اندوهبار آخرین لحظه تلخ دیدار است، و در این واپسین دیدار می توان پوچی سراسر جهان و زندگی را دید، و ناله های مرگ آلود پژمرش را در خش خش برگ های خشک و زرد خزان شنید:
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه ی تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگ های خزان را
( از شعر پوچ- دفتر عصیان)
پاییز مسافری خاک آلود است که در کولبارش جز برگ های مرده و خشکیده هیچ ندارد و سنگین غروب های تیره خاموشش، جز غم هیچ چیز دیگری به دل شاعر نمی دهد. آغوشش جز سردی و ملال چیزی نمی بخشد:
پاییز، ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری؟
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گم شده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز، ای سرود خیال انگیز
پاییز، ای ترانه ی محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره ی طبیعت افسون کار
( از شعر پاییز- دفتر اسیر)
زمستان
سرانجام زمستان از راه می رسد. زمستان سرد منجمد. زمستان با برف های نرم سپیدش. زمستان با آفتاب تنبلش:
چقدر آفتاب زمستان تنبل است!
( از شعر کسی که مثل هیچکس نیست – دفتر ایمان بیاوریم...)
از پشت شیشه می توانی، سرشار از اندوه تنهایی، برف را ببینی در حال باریدن و کاشتن دانه اندوه در سکوت سرد سینه ات:
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
( از شعر اندوه تنهایی – دفتر دیدار)
و خاطره روزهای برفی دوران کودکی، در آن زمستان های دوردست، و آن روزهای بر باد رفته، لبریز از رویای سرسره بازی و لیز خوردن روی یخ ها و آدم برفی ساختن:
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاج های پیر
و فکر می کردم به فردا، آه
فردا-
حجم سفید لیز
..........
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم
چون برف می بارید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدان های خشک یاس
گنجشگ های مرده ام را خاک می کردم.
( از شعر آن روزها – دفتر تولدی دیگر)
زمستان فصل رویاهای سرد و برف آلود زنی ست، نشسته تنها، در آستانه فصلی سرد، و در ابتدای درک هستی آلوده و چرکین زمین:
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
زنی در بحبوحه سرما، زنی که به شدت سردش است و از سرما دارد می لرزد، در محفل عزای آینه ها، و در اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ، زنی یخ کرده که انگار هیچ وقت گرم نخواهد شد:
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
............
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
زنی سرشار از ایمان به آغاز فصل سرد، که ما را نیز فرا می خواند به ایمان آوردن به زمستان و به ویرانه های باغ های تخیل، با داس های واژگون شده بیکار، و دانه های زندانی، در زیر برفی انبوه، که در حال باریدن است:
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد...
( از شعر امین بیاوریم به آغاز فصل سرد- دفتر ایمان بیاوریم)
و سرانجام دست بیدادگر مرگ است که به فصل های زندگی شاعر خاتمه خواهد داد، در یکی از فصل های رنگارنگ خویش، در بهاری روشن از امواج نور، یا در خزانی خالی از شور، یا در زمستانی غبار آلود:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
( از شعر بعد ها- دفتر عصیان)
Monica
11-01-2006, 07:46 PM
بخش يک: اسير، عباس احمدي
شعرهاي کتاب اسير، صحنه ي جنگ و گريز بين "ايد" و "سوپرايگو" است. در اين جنگ و گريزها، فروغ ابتدا به وسوسه هاي نفس اماره تسليم مي شود و غرايز جنسي خود را بر خلاف سنت هاي ظالمانه نظام جبارانه پدرسالاري، ارضا مي کند، اما پس از آن، دچار عذاب وجدان مي شود و در برابر حمله هاي "سوپرايگو" عقب مي نشيند و احساس گناه و ندامت مي کند. اما باز تسليم غرايز جنسي خود مي شود و باز دچار عذاب وجدان مي گردد و باز دوباره شلاق "قاضي وجدان" را بر گرده خود احساس می کند
abbas.ahmadi@mailcity.com
خلاصه
ما در اين مقاله مي خواهيم نشان بدهيم که شعرهاي کتاب اسير، صحنه ي جنگ و گريز بين "ايد" و "سوپرايگو" است. در اين جنگ و گريزها، فروغ ابتدا به وسوسه هاي نفس اماره تسليم مي شود و غرايز جنسي خود را بر خلاف سنت هاي ظالمانه ي نظام جبارانه ي پدرسالاري، ارضا مي کند، اما پس از آن، دچار عذاب وجدان مي شود و در برابر حمله هاي "سوپرايگو" عقب مي نشيند و احساس گناه و ندامت مي کند. اما باز تسليم غرايز جنسي خود مي شود و بازدچار عذاب وجدان مي گردد و باز دوباره شلاق "قاضي وجدان" را بر گرده ي خود احساس می کند.
***
اولين مجموعه ي شعري فروغ کتاب اسير است. اين کتاب، مانند ديگر کتاب هاي او، صحنه ي جنگ بين "ايد" با "سوپرايگو" است.
"ايد" (Id) يا نفس اماره، طبق فرضيه هاي سيگموند فرويد، در ضميرناخودآگاه قرار دارد و از دو نوع غريزه ي حيواني تشکيل شده است: يکي غريزه ي زندگي يا "اروس" Eros که موتور محرکه ي --- است و ديگري غريزه ي مرگ يا "تاناتوس" Thanatos که موتور محرکه ي خشونت است.
"سوپرايگو" (SuperEgo) يا "قاضي وجدان"، طبق آراي فرويد، از محيط خارج به درون ضمير خودِآگاه وارد مي شود تا با سانسور و کنترل غرايز حيواني ي اروس و تانانوس ، شخص بتواند در جامعه زندگي کند.
در شعر" ديو شب " که از مجموعه ي "اسير" انتخاب شده است به خوبي جنگ بين ايد وسوپرايگو مشاهده مي شود. در اين شعر، زني شوهردار و مادر کودکي شيرخوار، با فاسق خود جماع مي کند و سپس به خانه بازمي گردد و سر پسر کوچک خود را بر دامان مي گذارد و براي او لاي لاي مي خواند. مادر به پسر مي گويد شيطاني نکن و چشمانت را بر هم بگذار و به خواب برو. يادم مي آيد که يک شب پسري شيطاني کرد و نخوابيد و مادرش را اذيت کرد و ديوشب با دهاني که از خون کف کرده بود آمد و اورا با خودش برد:
"لاي لاي، اي پسر كوچك من
ديده بربند، كه شب آمده است
ديده بربند، كه اين ديو سياه
خون به كف خنده به لب آمده است
...
يادم آيد كه چو طفلي شيطان
مادر خسته خود را آزرد
ديو شب از دل تاريكي ها
بي خبر آمد و طفلك را برد"
در اين ميان، ديو شب يه سخن مي آيد و به مادر مي گويد که من از تو نمي ترسم. زيرا دامن ات به گناه آلوده است و حرمت مادري را نگه نداشته اي و با مردي غريبه همخوابه شده اي. درست است که من ديوم، اما تو از من ديوتري. سر اين طفل پاک و معصوم را از دامن گناهکار و آلوده ي خود بردار.
"ناگهان خاموشي خانه شكست
ديو شب بانگ برآورد كه آه
بس كن اي زن كه نترسم از تو
دامنت رنگ گناه ست، گناه
ديوم اما تو ز من ديوتري
مادر و دامن ننگ آلوده
آه، بردار سرش از دامن
طفلك پاك كجا آسوده"
در اين شعر، ديو شب سمبول و فرانمود و نشانه ي "سوپرايگو" يا قاضي وجدان است که فروغ را سرزنش مي کند. سوپر ايگ، همان طور که قبلا گفتيم نماينده ي قوانين و رسومات نظام پدرسالاري است. نظام ظالمانه ای که قوانين شرعي و عرفي نجابت و عصمت را به زور سدگسار و قتل و زندان وارد ذهن و روان زن ها می کند. قوانيني که در دوره ي مادرسالاري وجود نداشته است و زن ها با فراغ بال و با آزادي کامل با هر مردي که مي خواستند همبستر مي شدند. "سوپرايگو" به فروغ مي گويد که چرا به وسوسه هاي "ايد" گوش داده ای و با مردي غريبه همخوابه شده اي. فروغ، در برابر سوپرايگو تسليم مي شود و مي پذيرد که مادري آلوده دامن است و به طفل خود مي گويد که سرت را از دامن من بردار
"بانگ مي ميرد و در آتش درد
مي گدازد دل چون آهن من
مي كنم ناله كه كامي، كامي
واي بردار سر از دامن من"
در "ديو شب" و نيز در ساير شعرهاي کتاب اسير، جنگ و گريز بين "ايد" و "سوپرايگو" به درجات مختلف ادامه دارد. در اين جنگ و گريزها، فروغ ابتدا به وسوسه هاي نفس اماره تسليم مي شود و غرايز جنسي خود را بر خلاف سنت هاي ظالمانه ي نظام جبارانه ي پدرسالاري، ارضا مي کند، اما پس از آن، دچار عذاب وجدان مي شود و در برابر حمله هاي "سوپرايگو" عقب مي نشيند و احساس گناه و ندامت مي کند. اما باز تسليم غرايز جنسي خود مي شود و بازدچار عذاب وجدان مي گردد و باز دوباره شلاق "قاضي وجدان" را بر گرده ي خود احساس می کند.
براي آن که جنگ بين "ايد" و "سوپرايگو" به پايان برسد بايد يکي از دو طرف از بين برود. فروغ در سن هجده سالگي که کتاب اسير را منتشر کرده است نمي توانسته است که "سوپرايگو" و قوانين ظالمانه ي نظام پدرسالاري را از بين ببرد، بنابراين از خدا تقاضا مي کدد که جسم گناهکار او را که اسير وسوسه هاي نفس اماره است از او بگيرد و جسم ديگري به او بدهد که اسير غرايز جنسي "ايد" نباشد. فروغ در شعر "در برابر خدا" مي گويد که اي خداي بزرگ، من از جسم خويش خسته و بيزارم و هر شب بر آستان جلال تو سر مي سايم و از تو اميد جسم ديگري دارم:
"آه اي خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم "
اي خدا از چشمان روشن من، شوق رفتن به سوي مردان غريبه را بگير. اي خدا لطفي كن و به چشمان من بياموزکه از برق چشمان مردان غريبه بگريزد:
" از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي كن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را"
اي خدا، از لوح خاطر من تصوير عشق و عاشفي را پاک کن. اي خدا يي كه دست توانايت عالم هستي را بنيان نهاده است، از دل من شوق گناه و ميل به همخوابه شدن با مردان غريبه را پاک کن:
"يك شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفاكاري
در عشقش تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي قادر بي همتا "
البته مي دانيم که اين تقاضاي فروغ از خدا هيچ گاه مستجاب نخواهد شد و آدمي همواره اسير غريزه هاي ناخودآگاه اروس و تاناتوس باقي خواهد ماند. به همين علت، کتاب اسير که حدود شصت سال پيش در ايران منتشر شده است، نه تنها پس از اين همه سال موضوعيت خود را از دست نداده است بلکه با برآمدن حکومت اسلامی و اعمال شديرتر قوانين ظالمانه ي پدرسالاري، مورد اقبال و توجه ی بيش از پيش جنبش زنان قرار گرفته است.
فروغ در دومين کتاب خود به نام "ديوار"، به جاي آن که از دست ديده و دل بنالد و از خدا بخواهد که غريزه هاي جنسي را در او خاموش کند، به سوپرايگو و قوانين ظالمانه ي پدرسالاري حمله مي کند. او در "ديوار"، بر خلاف "اسير"، از جفت يابي و جفتگيري و ارضاي غرايزجنسي خود اظهار ندامت نمي کند، بلکه با تمام قوا به "ديوار" سوپرايگو يورش مي آورد. ما در مقاله ي آينده، ضمن بررسي کتاب "ديوار" به اين موضوع خواهيم پرداخت.
نتيجه گيري
ما در اين مقاله نشان داديم که شعرهاي کتاب اسير، صحنه ي جنگ و گريز بين "ايد" و "سوپرايگو" است. در اين جنگ و گريزها، فروغ ابتدا به وسوسه هاي نفس اماره تسليم مي شود و غرايز جنسي خود را بر خلاف سنت هاي ظالمانه ي نظام جبارانه ي پدرسالاري، ارضا مي کند، اما پس از آن، دچار عذاب وجدان مي شود و در برابر حمله هاي "سوپرايگو" عقب مي نشيند و احساس گناه و ندامت مي کند. اما باز تسليم غرايز جنسي خود مي شود و بازدچار عذاب وجدان مي گردد و باز دوباره شلاق "قاضي وجدان" را بر گرده ي خود احساس می کند.
***
تاملاتي بر شعر فروغ فرخزاد، بخش هاي سه و چهار، عباس احمدي
شعرهاي فروغ پر از اشاره هاي مستقيم و غير مستقيم به ماجراهاي عاشقانه و روابط عشقي اوست. معشوق ايده آل فروغ مردي ميانسال و بي وفاست که فروغ با تمام وجود عاشق اوست. اما آنش اين عشق ديوانه وار، پس از وصال معشوق، خاموش مي شود و فروغ به دنبال عشق تازه اي مي رود
بخش سه: عصيان
خلاصه
فروغ در کتاب "عصيان" به ستايش "شيطان" که سمبول و نماد و مظهر "اروس" و "نفس اماره" است مي پردازد. او در کشاکش ببِن شيطان وسوسه گر و خداي سرکوب گر، سرانجام شيطان را انتخاب مي کند و از چشمه ي سلسبيل و سايه سدر و بهشت ملکوت صرف نظر مي نمايد.
شيطان در شعر فروع
کتاب عصيان مملو از اشارات مستقيم و غيرمستقيم به اسطوره ي شيطان است. براي درک معناي اين اشارات، ابتدا بايد سمبوليسم شيطان را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم. "شيطان" در شعر فروغ، سمبول و نماد "اروس" و مظهر و نشانه ي "نفس اماره" است که آدميان را به طور ناخودآگاه به سوي خود مي کشد. فروع اين کشش به سوي وسوسه هاي شيطاني را ناشي از خلقت انسان مي داند و ار خالق يا آفريننده ي "اروس" مي پرسد "تو ريسماني بر گردن ما انداخته اي و ما را به سوي شيطان مي کشاني. و در همان حال مي گويي که هر كه ابليس را بر گزيند، به آتش دوزخ گرفتار خواهد شد. "
سايه افكندي بر آن پايان و در دستت
ريسماني بود و آن سويش به گردنها
مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر
چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد
هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد (از شعر عصيان بندگي )
اي خدا، تو خودت، اين شيطان ملعون را آفريدي و او را سوي ما راندي. اين تو بودي‚ که از يك شعله ي آتش، ديوي اين سان ساختي و در راه آدميان بنشاندي تا آن ها را فريب دهد:
آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش كردي او را سوي ما راند ي
اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله
ديوي اين سان ساختي در راه بنشاندي (از شعر عصيان بندگي )
اي خدا، تو هرچه زيبايي بود به شيطان دادي. شيطان را شعر کردي. شيطان را عشق و جواني کردي. شيطان را عطر گل ها کردي. شيطان را رنگ دنيا کردي. شيطان را فريب زندگاني کردي. شيطان را آتش جام شراب کردي. شيطان را موج دامن رقاصان کردي. شيطان را لرزه ي پستان دلبران کردي. شيطان را خنده ي دندان مهرويان کردي:
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد
عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد
رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش مي شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان مي خواران خروش افكند
تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد
لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد
خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد
عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني (از شعر عصيان بندگي )
اي خدا تو هرچه زيبايي بود به شيطان بخشيدي و او را در سر راه زيباپرستان قرار دادي. آنگاه از فريادهاي خشم و قهر خويش، آسمان نيلگون را پر صدا کردي:
"هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
در ره زيبا پرستانش رها كردي
آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش
گنبد ميناي ما را پر صدا كردي" (از شعر عصيان بندگي )
خدا در شعر فروغ
در شعر فروغ ، ما با دونوع خدا سروکار داريم: يکي خداي آفريننده که انسان و غرايز جنسي او را آفريده است. و ديگري، خداي سرکوب کننده که آدميان را به خاطر ارضاي همين غرايز جنسي در آتش دوزخ مي سوزاند. خداي آفريننده، خداي رندان و خداي سرکوب کننده، خداي شيخان است. خداي آفريننده، خداي "اروس" و خداي سرکوب کننده، خداي "سوپرايگو" است.
خداي سرکوب کننده، نسخه ي آسماني شده ي مقررات اخلاقي نظام پدرسالاري است که از زمين به آسمان و از خاک به افلاک رفته است . اين خداي جبار و مستبد، در حقيقت، انعکاس شيخ مستيد و شاه خودکامه در آسمان است که از ناسوت به لاهوت و از ارض به سما رفته است. ا ين خداي جبار و انتقام گير و مجازات کننده، در سنن سه تا پنح سالگي، با تهديد به اختگي، يه صورت "سوپرايگو" ، وارد ذهن و روح آدميان مي شود تا آن ها را براي زندگي در نظام ظالمانه ي پدرسالاري آماده کند.
قسمت اعظم "سوپرايگو" در ضمير خودآگاه جاي دارد، اما يک قسمت از آن، به تدريج، وارد ضميرناخودآگاه مي شود. بخش آکاهانه ي "سوپرايگو"، در شعر فروغ، به صورت "شيخ" برون افکني شده است و فروع به راحتي به او حمله مي کند. اما بخش ناخودآکاه "سوپرايگو" در اعماق ضمير مغفوله ي فروغ لانه کرده است و به راحتي قابل دسترسي نيست. اين بخش پنهاني و مخفي و ناخودآگاه و مغفوله ي "سوپرايگو" باعث مي شود که فروع به طور ناخودآگاه از ارضاي غرايز جنسي خود احساس ندامت و پشيماني کند.
انعکاس اين ندامت رواني، در شعر فروغ، به صورت ندامت شيطان از ارتکاب گناه در آمده است. فروغ مي گويد که اي بسا شب ها كه شيطان در خواب من مي آيد و چشم هايش چشمه هاي اشك و خون است واز اين نام ننگ آلوده و رسوا ي خود شرمگين است و آرزو مي کند که از پيکر ننگين خود جدا شود:
اي بسا شب ها كه در خواب من آمد او
چشم هايش چشمه هاي اشك و خون بودند
سخت مي ناليدند مي ديدم كه بر لب هاش
ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند
شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا
گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد
پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان
قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد (از شعر عصيان بندگي )
اين شيطان گناهکار و نادم، در حقيقت، انعکاس روح گناهکار و نادم فروغ است. زيرا فروغ از يک طرف در چنگال غرايز جنسي اسير است و از طرف ديگر پس از ارضاي تمنيات جسمي با سرزنش هاي آن فسمت از "سوپرايگو" که در ضمير ناخودآگاه او لانه کرده است روبرو مي شود.
شيطان يا خدا
فروغ در کشاکش ببِن شيطان وسوسه گر و خداي سرکوب گر، سرانجام شيطان را انتخاب مي کند و به شيطان سجده مي کند و از چشمه ي سلسبيل و سايه سدر و بهشت خداوندي صرف نظر مي نمايد:
اي بسا شب ها كه من با او در آن ظلمت
اشك باريدم پياپي اشك باريدم
اي بسا شب ها كه من لب هاي شيطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم
اي بسا شب ها كه بر آن چهره ي پرچين
دست هايم با نوازش ها فرود آمد
اي بسا شب ها كه تا آواي او برخاست
زانوانم بي تامل در سجود آمد
در كنار چشمه هاي سلسبيل تو
ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را
سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را (از شعر عصيان بندگي )
در شعر عصيان بندگي، فروغ از شعراي کلاسيک ادبيات فارسي، مخضوضا از حافظ پيروي کرده است. حافظ، در کشمکش بين خداي رندان (=اروس) و خداي شيخان (=سوپرايگو) ، باع بهشت و روضه ي رضوان را که شيخان به پاداش سرکوب "اروس" به مومنان وعده داده اند، به يک دانه "جو" مي فروشد:
پدرم روضه ي رضوان، به دو گندم، بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جو اش نفروشم.
فروغ نيز "خواب طلايي در کنار چشمه ي سلسبيل" و "سايه ي سدر و طوبي" را ارزاني "خوبان" مي داند و روضه ي رضوان را به دو گندم مي فروشد.
نتيجه گيري
فروغ در کتاب "عصيان" به ستايش "شيطان" که سمبول و نماد و مظهر "اروس" و "نفس اماره" است مي پردازد. او در کشاکش ببِن شيطان وسوسه گر و خداي سرکوب گر، سرانجام شيطان را انتخاب مي کند و از چشمه ي سلسبيل و سايه سدر و بهشت ملکوت صرف نظر مي نمايد.
بخش چهار: عقده ي الکترا
مقدمه
شعرهاي فروغ پر از اشاره هاي مستقيم و غير مستقيم به ماجراهاي عاشقانه و روابط عشقي اوست. معشوق ايده آل فروغ مردي ميانسال و بيوفا ست که فروغ با تمام وجود عاشق اوست. اما آنش اين عشق ديوانه وار، پس از وصال معشوق، خاموش مي شود و فروغ به دنبال عشق تازه اي مي رود. در اين مقاله سعي شده است اين عشق عجيب و غريب از نظر روان شناسي مورد تجزيه و تحليل قرارگيرد.
معشوق خيانتکار
معشوق ايده آل فروغ، مردي ست که، به عشق فروغ خيانت مي کندو با رقيب نرد عشق مي بازد. اما فروغ، با آگاهي به اين موضوع، ديوانه وار عاشق اوست. فروغ در شعر "قصه اي در شب" از اين که معشوق بيوفا، او را ترک کرده است و با رقيب ارتباط دارد، شکايت مي کند، اما در عين حال، معشوق خيانتکار را ديوانه وار دوست دارد:
چشم ها در ظلمت شب خيره بر راه ست
جوي مي نالد كه آيا كيست دلدارش ؟
شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر
اي دريغا ... در كنارش نيست دلدارش
بر كه مي خندد فسون چشمش اي افسوس ؟
وز كدامين لب لبانش بوسه مي جويد ؟
پنجه اش در حلقه موي كه مي لغزد ؟
با كه در خلوت به مستي قصه مي گويد ؟
تيرگي ها را به دنبال چه مي كاوم
پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟
در دل مردان كدامين مهر جاويد است ؟
نه ... دگر هرگز نمي آيد بديدارم ( از شعر شعر قصه اي در شب)
فروغ عاشق مردي است که در دلش هيچ مهري جاويد نيست. مردي که با رقيب نرد عشق مي بازد. مردي که از ليان رقيب بوسه مي جويد. مردي که پنجه اش در حلفه ي موي رقيب مي لغزد. مردي که هرگز به ديدارش نخواهدآمد.
فروغ در شعر "از ياد رفته" (از کتاب اسير) از معشوق سنگدل که رشته ي الفت را گسسته است شکايت مي کند، اما در عين حال، معشوق بدخو و نامهربان را ديوانه وار دوست دارد:
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
معشوق ميانسال
علاوه بر بيوفايي معشوق ، مرد ايده آل فروغ بايد اختلاف سني زيادي با او داشته باشد و در حقيقت جاي پدر او باشد. بهترين شاهد مثال بر اين مدعا، عشق و علاقه ي شديد فروغ به پرويز شاهپور است. فروغ در آن زمان، دختر ي شانزده ساله بود که ديوانه وارعاشق مردي سي و يک ساله شده بود. مردي که از نظر سني جاي پدر او بود. عشق ديوانه وار فروغ نوجوان به معشوق ميانسال در نامه هايي که به پرويز شاهپور نوشته است منعکس است:
من بدون تو حتي يك لحظه هم نميتوانم زندگي كنم... و احساس ميكنم كه بجز تو هيچكس ديگر را نميتوانم دوست داشته باشم. (ص 39)آيا وجود تو خود به تنهايي براي من سعادت بزرگي نيست؟ و آيا زندگي در كنار تو كمال مطلوب من نميباشد؟ (ص 99) يك شب من عروس ميشوم و تو داماد و بعد هم... ديگر بقيهاش را خودت حدس بزن راستي خيلي خوشبختيم. (ص 121) من كاملاً از حيث فكري در اختيار تو هستم هرچه بگويي با جان و دل اجرا ميكنم. (ص 122) (از کتاب اوّلين تپشهاي عاشقانة قلبم، نامههاي فروغ فرخزاد به همسرش، پرويز شاپور. به كوششِ كاميار شاپور و عمران صلاحي انتشارات مرواريد چاپ اول، 1381)
نفرت از معشوق پس از وصال
فروغ با وجود مخالفت شديد خانواده، سرانجام با پرويز شاهپور ازدواج مي کند و به همراه معشوق خود از تهران به اهواز مي رود. اما ديري نمي گذرد که آتش عشق فروغ خاموش مي شود و او سرانجام از پرويز شاهپور طلاق مي گيرد. فروغ، بعدها در يکي از نامه هايش به اين عشق و ازدواج اشاره کرده است و آن را مضحک خوانده است:
"حس ميكنم كه عمرم را باختهام... و خيلي كمتر از آنچه كه در بيست و هفت سالگي بايد بدانم ميدانم. شايد علتش اين است كه هرگز زندگي روشني نداشتهام. آن عشق و ازدواج مضحك در شانزده سالگي پايههاي زندگي آيندة مرا متزلزل كرد."
خاموش شدن عشق فروغ به معشوق ميانسال و بيوفا، يگي ديگر از خصيصه هاي اين عشق عجيب و غريب است.
عقده ي الکترا
همان طور که مشاهده کرديد، معشوق ايده آل فروغ مردي ميانسال و یيوفا و خيانتکار است که فروغ با تمام وجود عاشق اوست. اما آتش اين عشق سوزان پس از رسيدن به وصال معشوق، خاموش مي شود و فروغ به دنبال معشوق ديگري مي رود. در اين مورد اين عشق عجيب و غريب، سه سوال پيش مي آيد:
(يک) چرا معشوق ايده آل فروغ بايد از نظر سني جاي پدر او باشد؟
(دو) چرا معشوق بايد بيوفا و خياتنکار باشد؟
(سه) اين چه نوع عشقي ست که پس از وصال معشوق خاموش مي شود؟
براي آن که به اين پرسش ها پاسخ بدهيم بايد از دوران شانزده سالگي فرو غ به دوران کودکي او برويم و رابطه ي فروغ با پدرش را مورد بررسي قرار بدهيم. طبق آراي فرويد، دختران در سن سه تا پنج سالگي، آرزوي همبستري با پدر را دارند و از مادر که رقيب عشقي آن ها ست بيزارند. اما پدر به عشق دخترزناکار جواب مثبت نمي دهد و با مادر که رقيب عشقي دختر است نرد عشق مي بازد. دختر بچه از يک سو عاشق دلخسته ي پدر محبوب خويش است و از سوي ديگر او را که با رقيب مشغول عشق ورزي ست، سنگدل و بي وفا و خيانتکار مي داند. از اين جاست که الگوي معشوق سنگدل و بي وفا و خيانتکار در ماجراهاي عاشقانه ي زنان ساخته مي شود. در عشق هاي الکترايي، مرد هرچه خياتنکار تر و بيوفاتر و سنگدل تر باشد، محبوب تر و مطلوب تر و خواستني تر است. زيرا چنين مردي به الگوي اصلي همه ي عشق هاي ديوانه وار زنان يعني به الگوي پدر شبيه تر است.
با اين توضيح پي مي بريم که جرا بايد معشوق ايده آل فروغ، مردي ميانسال و خيانتکار باشد. فروغ در اين معشوق ميانسال و خيانتکار، نقش پدر بيوفاي خود را مي بيند. پدري که به عشق دخترزناکار جواب مثبت نمي دهد و با مادر که رقيب عشقي دختر است نرد عشق مي بازد.
با اين توضيح، همچنين پي مي بريم که چرا عشق ديوانه وار فروغ پس از ازدواج با پرويز شاهپور، رو به سردي مي نهد. طلاق و جدايي اين دو دلداده، تقصير فروغ يا شوهرش نيست. طبيعت همه ي عشق هاي الکترايي چنين است. يک عشق الکترايي نمي تواند در شرايط ازدواج و وصال دايم، دوام بياورد. وصال دايم مستلزم وفاداري معشوق است و معشوق وفادار شباهت خود را به الگوي پدر خيانتکار از دست مي دهد. همين که شوهر شباهت خود را به پدر ار دست داد، ديگر نمي تواند براي زن جاذبه اي داشته باشد. رن براي پيدا کردن مرد ديگري که بتواند نقش پدر خيانتکار را بازي کند، به دنبال ماجرا هاي عشقي تازه با مردان غريبه مي رود. همچنان که فروغ رفت. اين امر رابطه ي خصمانه ي بين زن و شوهر را بيش ار پيش تيره و تار مي کند و سرانجام منجر به طلاق و جدايي مي شود. همچنان که در مورد فروغ و شوهرش شد.
Monica
11-01-2006, 07:54 PM
مژ گان کشوری (www.keshvari.de)
برای نوشتن ازاشعار فروغ،باید ابتدا فروغ را شناخت او تنها زیبا نمی نوشت که زیبا می دید.
عمیق و با مفهوم با چشمان سیاه و حساسش همه چیز را می بلعید و در اعماق احساس ترجمه می کرد.
او می نوشت و هر چیزی را آنطور که بود می نوشت نه آنگونه که درذهن عادت ما تعریف و تحریف شده است.او معتقد به تکرار احساسات وحرف های روزمره و سطحی نبود و نیما را در اینمورد ستایش می کند.
من که خواننده بودم(منظور اشعار نیما) حس کردم که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات سطحی و حرفهای مبتذل روزانه
)گفتگو با فروغ( 4) کتاب در فروغی ابدی به کوشش بهروز جلا لی(
فروغ با دنیای ترجمه شدۀ کلمات به زبان درک عمیق، به دنیا آمد و دنیای زیبایی در کلام را برای ما به جای گذاشت.
فروغ درظاهر هیچ فرقی با دیگر انسانها ندارد.آنچه او را از جامعه اش متمایز می کنداین است که فروغ با خویشتن خود بی رو دربایستی است او احساساتش را می شناسد و آنها را عریان در فضای زیبای هنرش به هوا خوری می فرستد. رک، آزاد و باز در مقابل آینه می ایستد وهیچ وحشتی از تکرار خود ندارد.او زندگی رادر قالب شعرادامه می دهد.
همه به خوب یا به بد از او بعنوان یک زن استثنایی یاد می کنند اما خود او این تفکیک سطحی را قبول ندارد و برای او بالا ترین سنجش هنر است.
« من خوشبختانه زنم. ولی اگر پای سنجش ارزش های هنری پیش بیاید فکر می کنم دیگر جنسیت نمی تواند مطرح باشد.»
)مصاحبه ایرج گرگین با فروغ رادیو ایران. 1343کتاب در فروغی ابدی(
فروغ درهای تو در توییست که پشت هم باز می شوند و هر کدام از این درها مسیری طولانی تا در ک احساس اوست او با جرئت به تمام پیچیده گی ها و پرسش های تاریک زندگی خود سرک می کشد.
عمیق می بیند، عمیق می گرید، عمیق می خندد، عمیق عشق می ورزد، عمیق نوازش می کند و عمیق هر آنچه دارد ایثار می کند.
او خودنیز از عمق بی انتهایی می آید و بر سطح زندگی، آسان و بدون ترس می رقصد.
زندگی را به بازی می گیرد.
فلسفه فروغ خواهش و بودن نیست.او آموخته است که برویاند و آنچه دارد ببخشد حتی نیاز مادر بودنش را. او شعررادر شکل خوشه های گندم به جای کودکش در آغوش می کشد به زیر پستان خود از شیر احساس تغذیه اش می کندوچه زیبا آن را پرورش می دهد.
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم
و شیر می دهم
)از مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد . تنها صداست که می ماند(
« و فروغ… مستانه
تا ته وسعت اندیشه خود می رقصد
خویش را با طپش آینه ها می سنجد
آشیان دل او در آنجاست
درپس هر چه من و تو به چشم می بنیم
و چه زیباست نگاهش بر بر گ، بر کاغذ
روی بال پرواز وبه سطح آواز
و چه زیباست نگاهش به تمام آنچه
به خیال من و تو امروز است
و صداش فلسفه باران بود
که برویاند ازبذر کلام، جمله ای پر معنا
چه حقیراست همه چیز هر چیز، بعد آن فصل عروسک بازی
بعد هف سالگیش»
«مژ گان کشوری»
ای هفت سالگی
ای لحظه شگقت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو.....
)مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بعد تو(
اما فروغ در گیر است در خویش ، در زندگی ، در شدن یا نشدن
فروغ می گرید چون نهال شعرش را آَبیاری می باید
فروغ خون دل می خورد چون جوهر قلمش را خشکیدن سزاوار نیست
فروغ درد را می پروراند او عاشقانه زجر می کشد
«من زجر کشیدن را دوست دارم»
)گفتگو با فروغ .در غروبی ابدی(
با آن که فروغ آیینه ای صیقل یافته است اما هر آیینه شفاف پشتی هم دارد
و هرکس به این عامل شفافیت نمی اندیشد
او زنیست که عاشقانه خود را در آ غوش افسردگی رها می کند او می داند و می خواهد که غمگین باید بود.
او همچون گره ایست در کلاف، که گاهی میل باز شدن ندارد، کلا ف خاکستری رنگی که او خود، آن را به دور دستهای زندگیش پیچیده است
او نمیخواهد که گره اش را بگشاید.
که دستهای گشوده را هر خطایی جایز است
فروغ باغم واندوهی سر شار هم خوان و هم خانه است او می نویسد نه آنچه را که تخیّل می کنند ونه آن چیزی را که در لحظه ملاقات خودبا قلم و کاغذ از ذهن، ترجمه می کنند، او می نویسد آنچه را که زندگی می کند .
او درد را زندگی می کند و با مصیبتهایش هم آ غوشی دارد، او شعر را آبستن است و چه زیباآن را می زاید و می پروراند و دستهایی خالی راپناه گاهی برای طفل شعرش می طلبد
فروغ خود خواهی را پیشه می کند " باید چیزی نوشته شود" با پا گذاردن بر سر و دوش احساسات دیگران حتی حس مادری خود، خویش را به داربست شعر و هنرش می آویزد و هیچ وحشتی از حلق آویز شدن و جان سپردن ندارد
او خود خواه است چون شعرش را می خواهد و دیگر هیچ .
نوازشهای پرویز، چشمان سیاه و مظلوم کامی پسرک کوچکش همه برای او تجلی عابدانه ایست اما نه درفضایی که شعراز معبداو ربوده شود. او اگر برای این عبادتگاه قربانی ندهد تقدسی در میان نیست خدای شعر او قربانی می خواهد واو تنها سرمایه ای که دارد فدا می کند.
در نگاه نخست، فروغ زن و مادریست بی عاطفه که گذشتن از همسر و فرزند دردی بر او تحمیل نمی کند.او آنها را رهامی کند و از خانواده و از خود می گذرد.او در دید جامعه گناهی نابخشودنی مرتکب شده است و زنیست رسوا «چرا هیچگاه نمی پذیریم که جامعه هم می تواندبا تمام وسعتش موجی از نا آگاهی وحماقت باشد؟»
.فروغ فرزندش را از خودمیراند همسرش را ترک می گوید و میرود او می رود که بنویسد
و می نویسد، از همه زجری که می کشد
«بیاییم عمیق تر ببینیم»
او عاشقانه خانواده اش را می طلبد او آنها را رها می کند که برای همیشه با آنها باشد، او آنها را می نویسد.
وقتی سرمایی نیست حضوردستی گرم معنایی ندارد وقتی فراغی نیست طپش های قلب فراموش می شوند. فروغ می رود که همیشه دست های گرم همرش را طلب کند فروغ میرود که از فراغ فرزندش طپش های قلبش را یادداشت کند.
او زنیست فداکار و از خود گذشته او از هرچه که دارد می گذرد کودک خود را در پناه پدربرجای می گذارد و کودک شعر را در آغوش می کشد نوازشش می کند در پناه احساس جای امنی به او می بخشد
او به شعر خیانت نمی کنداو انعکاس روشن شعر است
فروغ لجام گسیخته می تازد و آ رام خویش را در گرداب شعر و هنرش غرق می کند آنچنان که تمام تنگناها را در خویش ترجمه ای لذت بخش می دهد.فروغ ساده وروان می نویسد اما عمیق. او تمامی پرده ها را می درد که پرده را فاصله ای میان خود و روشنایی می بیند .
آه
سهم من این است
سهم من این ست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
او می نویسد، پاره می کند، عاشق می شود ،التماس می کند،از عشقش بعدی رویایی می سازد، هستی- کودکی به او تقدیم می کند، همسرش را می پرستد، می گرید می خندد، می خنداند بزرگ می کند، بزرگ می شود، اما هیچ گاه راضی نیست و دلش راضی نیست
او اهل اینجا نیست
او درغربتی اسیر است.
خود را می طلبد، می خواهد و می جوید ،ومی داندکه خو درا فقط درشعرش می یابد و شعرش را در فراموشی آنچه که فضایش را مسدود و مسموم می کند.
او پرواز می کند آنقدر که با ستاره ها فکر کند و خورشید را هم صحبت خود، او به سبک آفتاب می نویسد و به پیروی از بهار رنگ سبز را به احساساتش می بخشد
پرواز برای او بعد فراموش ناشدنیست حتی وقتی که دلش گرفته است
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
.........
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
پرنده مردنیست
)از کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد(
فروغ فرضیه نیست فروغ معما نیست فروغ معجزه نیست فروغ فلسفه نیست
فروغ زنیست که احساس زنانه اش را زیست، تنهای تنها
او خود را زیست در فصل سردی که دستهای گرم را می طلبد
و تنهایی رسم اوست برای زیستن
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
ایمان بیاوریم با آغاز فصلی سرد
فروغ عروسکی نیست که لای پولکهای رنگین فشار هرزۀ دستها را تحمّل می کند
می توان در جعبه ای ما هوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لا بلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزۀ دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
«آه، من بسیار خوشبختم»
)عروسک کوکی کتاب تولدی دیگر(
او در گیر افکار سر رفته از فضای زیر فشار است
او آ گاهانه بر خلاف غیر فکر می کند و می نویسد
او می داند که راهی سرزمینی ست که درآن تنها خواهد ماند
«وفروغ تنها بود
و به دل لا لای، همه شبهای تنهایی
تنها خواند
وبه آلودگی فصلی سرد»
گفتن از او برای من وتو کافی نیست
غیر رفتن به سراغ دل او راهی نیست
«مژ گان کشوری»
او در کشمکش های روحی خود آ گاهانه اسیر است
فروغ خود فیلسوف فلسفه زجر است
و تمام آنچه را که می نویسد تجربه و تجزیه کرده است
فروغ با زجر ، درد، و آنچه که روحش را خراش میدهد پیوندی ابدی دارد
از فروغ نوشتن ساده نیست
فروغ رانمی شناسیم و شاید هیچ گاه اورا نشناسیم
اما یک واقعیت از او تعریف می شود
«فروغ تنها یکبار بود و یکبار خواهد ماند»
کاش را هی راهش شویم و مثل او که صمیمی بود و آشنای رنگهای آبی احساس و هیچ گاه به شعر خیانت نکرد،
به شعر خیانت نکنیم
Monica
11-01-2006, 09:42 PM
اخوان ثالث
بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار
فکرى به حال خويش کن اين روزگار نيست!
عماد خراسانى
برگرفته از وبلاگ آهوى سه گوش
http://pouya٢٠٠٢.blogspot.com
شاعر غزلسراى معاصر عماد خراسانى در تهران درگذشت . عماد بيشتر عاشقانه و رندانه مى سرود. اگر بخواهيم از بهترين غزلسراهاى امروز نام ببريم بدون شک عماد ، سيمين بهبهانى و سايه در پله هاى اول خواهند ايستاد. البته من به ترتيب بهترين ننوشتم چون داورى اين از عهده ى من که فقط علاقمند به شعر هستم بر نمى آيد. عماد و اخوان ثالث از جوانى دوستان يگانه بودند. شايد همشهرى بودن شروع اين دوستى طولانى بوده است، که فاصله کوتاه و يار در بر.
اخوان درباره ى او مى گويد: «اگر شعر را در معنى حقيقيش بجاى آوريم (نه فقط فن و صنعتگرى و مهارت در تمشيت امر وزن و قافيه و کلمات) بى شک عماد در غزلسرايى از شعراى برجسته و طراز اول است.»
صحبت از اخوان آمد و اينروزها سالروز درگذشت «فروغ شعر» بود. زنى «از اهالى امروز». به فکرم رسيد که خاطره ى اخوان را از روز پردرد درگذشت فروغ فرخزاد در اينجا بياورم و در آهوى سه گوش اين هفته هم بگذارم که خوانندگان بيشترى (خيلى بيشتر) دارد.
*« -... من خوابيده بودم. هنوز صبحم- که غالبا پسين مى آيد- نيامده بود. ساعت نزديک ده يازده پيش از نيمروز بود (روز سه شنبه بود بيست و پنجم بهمن). هنوز خيلى مانده بود تا صبح من بشود. خوابيده بودم، پسرکم زردشت هم در کنارم خواب. ديگر هيچکس در خانه مان نبود. ضربه هاى پتک آسايى که بر در مى خورد بيدارم کرد. مشتهاى از غما خشم درشت شده ى محمود تهرانى بود، ميم آزاد که بى آزادى و اختيار مى کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خيلى کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور مى نمود، اما خشماغمان وى نه چنان بود که سائقه و سابقه ى حجب بتواند نوميد بازش گرداند.
اين غم بسيار سنگينتر از آن است که به تنهايى تن، يک دل تحمل بتواند کرد. ناچار بايد از آن سهمى نيز به دل ديگران داد و باز اين دل دو ديگر چون تنها شد و بى تاب شد سديگر دل مى جويد، و همچنين و چنين موجى و موجى و بى تابانه حضيضى و اوجى، تا افواج امواج دريا گير شوند. مگر نه اندهان بزرگ اين چنين اند؟
با دلخورى خواب آلوده اى در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که ديدم اين ناخوانده، نادلخواه و گران نيست که خيلى بيازاردم. محمود تهرانى بود، خوب خزيده و کمى قوز کرده در پالتو سياهش. به نظرم کمى هم سيه چرده تر آمد، و بينى و گونه هاش سياسرخ از سرماى نه چندان سرد. سلامى و خواب آلوده عليکى گفتيم به هم. بيدارى سحرخيزانه ى من آنقدر هشيار و دقيق نبود که بتواند نمناکى غمناک چشمهايش را خوب دريابد، و البته سرما و تن کم توان او نيز خوب عذر لنگى مى توانست باشد. با هولى در نقاب آرامش، محمود گفت:
- آمده ام ... نمى نشينم ... ببين ...
مثل اينکه دويده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل مى زد، مى جوشيد و مى گفت:
- لباس بپوش برويم بيرون.
جوش اندرون او سرايت بيدار کننده و شک آورى در من داشت و چشم مى ماليدم که گفتم:
- اين سر صبحى عزيز جان؟ حالا مگر مجبوريم؟ وانگهى ...
حرف مرا نبايد شنيده باشد که گفت:
- ضمنا سرى هم به فروغ فرخزاد مى زنيم که ...
و من حرف او را شنيده و نشنيده، گفته ى خود را تمام مى کردم:
- ... وانگهى، کسى هم در خانه مان نيست. فقط زردشت هست. خوابيده، مادرش به من سپرده ش، يعنى خوابانده ش، رفته، حالا بيا تو.
همان دم در ايستاده بود، يک پا تو يک پا بيرون وظيفه شاق و هولناکى براى خود ساخته بود.
- نه. بايد برويم. ببين، مهدى ...
- حالا بيا تو يک کم گرم شو. زير کرسى.
خبر از آتش دلش نداشتم. همين سياسرخى گونه هاش را مى ديدم. آمد تو. دست راستم را حايل و حمايل بازوى راستش کرده بودم، چنان که بيمار مانندى نقاهتى را مدد مى کنند. و او انگار از اين يارى بى نياز هم نبود. سنگينک، تکيه پناهش بر من، مى آمد. به اتاق، بالا مى بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر مى داشت. و گران مى نمود و نگران وقتى نشسته بود.
گرم مى شد، گفت و داشت سيگارى روشن مى کرد:
- آخر بايد زودتر برويم.
- آخر بايد اصلاح کنم، ناشتايى هيچ.
اصلاح نمى خواهد بکنى.
من نيز سيگارى روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سيگار مى کشيد.
سماور روى طاقچه ى درگاهى پنجره بود. توى اتاق. فتيله اش به اندازه پايين کشيده، اما آبش جوش، قورى و استکان و چيزهاى ديگر هم حاضر آماده. چايى درست کردن کارى نداشت همين که فتيله را بالا دادم، صداى غلغل و جوش بلند شد.
- گفتى کجا؟ سرى به فروغ بزنيم؟ مگر قرارى گذاشتى؟ يا ...
گاهى اين چنين قرارهاى پيشاپيش از طرف من قول داده، با اين و آن مى گذاشت جاهايى و با کسانى که لازم مى دانست. و مى دانست که من - گذشته از تنبليهاى خوشبختانه يا مصلحتى - گاهى به راستى تنبلم و دور از مسير جريانات، و مى ديد مثلا فلان جا را ديگر بايد رفت و شايد حتما نمى شود نرفت. و من حتى گاهى به شکر - مى پذيرفتم. مى رفتم. و لحن تکيه بر بايدها و شايدهاى او را مى شناختم.
- نه، ولى بايد بيايى، مى رويم عيادتش.
من که سر و صداى سماور را در آورده بودم، و مى خواستم چايى دم کنم، دل و دستم لرزيد.
- عيادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشين راندنش که ديده اى حتما. انشاالله که خير است.
اما انگار دلم گواهى مى داد که خير نيست. از چايى دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست مى کردم.
- نه چندان، خودت مى دانى که چطور ماشين مى راند. مى گفتند حالش تعريفى ندارد.
- مى گفتند؟ مگر تو خودت نديديش؟ نمى فهمم يعنى چى. تو معلوم هست چى مى خواهى بگويى؟
- بله. او ديگر کسى را نمى شناسد. نه مى بيند، نه مى تواند حرف بزند و نه بشنفد.
- عجب، عجب، پس خيلى تصادف شديد بوده، خوب، خوب.
- همين ديگر، مهدى، چطور بگويم؟
صداش مى لرزيد. بدجورى هم مى لرزيد. پتکش را که چند بار غما خشمگين بر در کوفته بود، او وقتى آمده بود توى خانه به دشوارى از من پنهان کرده بود، و از سنگينى سندان وار آن پتک بود - آويزان به دلش - که هنگام راه آمدن با من، مى لنگيد و گران بود. حالا يواش يواش با ضربه هاى آهسته بر سرم مى کوفت. مى خواست کم کم به درد عادت کنم. مى ترسيد اگر ضربه ى سنگين آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآيم، شايد و مگر نه اين رسمى است ديرين که از مصيبت عزيزان براى بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر مى دارند؟
- آخر کى تصادف کرد؟ کجا؟
- همين ديروز عصرى، نزديک هاى خانه اش. به سرش ضربه خورده، خيلى خطرناک.
- لابد يک آمريکايى... باز. مى دانى که چند وقت پيش هم يک آمريکايى با ماشين لندهورش زده بود به اتوموبيلى که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونين مالين کرده بود. البته فروغ زودتر از بيمارستان مرخص شد. افسر راهنمايى آمده بود. طبق معمول البته آمريکاييه را بى تقصير قلمداد کرده بود ... تو که نمى گويى، درست حرف نمى زنى، هيچ بعيد نيست، باز هم يک آمريکايى ...، اينطور که از حرفات معلوم مى شد با اين تصادف ديگر فروغ فرخزادى براى ما باقى نگذاشته باشد.
اينطور حس کرده بودم که بايد چنين اتفاقى- شوم، وحشتناک، يتيم کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اينطور تقريبا حس کرده بودم. دلم مى لرزيد و از خشمى که بر زمين وزمان داشتم و نمى دانستم خطابم بايد با کى باشد، دست آخر التماس کنان گفتم:
- محمود جان، تو مثل اينکه امروز يک باکيت هست، بگو، خواهش مى کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصيبت باران شده. راست بگو، تو نمى توانى ماهرانه دروغ بگويى.
- گفتم که حالش خيلى خطرناک است. شايد تا حالا خيلى بدتر هم شده باشد. مى گفتند ديگر اميدى نيست، يعنى شايد تا الآن ...
- الآن کجاست؟
- پزشکى قانونى.
- آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، واى محمود، جگرم محمود جان.
- بله بدبختانه. حيف، حيف، بيچاره شديم.
- بى فروغ شديم، تاريک شديم، فقير شديم و ديگر ...
ديگر نه به عيادت، که به تماشاى يک کشته مى رفتيم. و شايد يک شهيد. شهيد اين زندگى، اين عهد و اجتماعى که داريم. زندگى بد و آشفته، بى هنجار و حساب. عهدى پر شتابهاى شوم و حوادث وحشتناک و غم آجين. اجتماع بى سر و سامان و دردآلود آدمهاى نجيب در آن بريده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسيمه و پريشان و طعمه ى مرگهاى نه طبيعى و نه بهنگام.
و فروغ، دردا، دريغا فروغ، اين زن همه حالاتش عجيب و زندگيش به معصوميت غريب. اين زن همه حرکات روحيش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. اين زن به درستى مريم آسا، زاييده ى عيسايى چند و به راستى زاده و زادگانى معجزه وار و با تولدى ديگر. اين زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ى سحر آميز، اين زن بوده و هست و خواهد بود، اين زن مردانه تر از هر چه مردان ...
* حريم سايه هاى سبز. مجموعه ى مقالات ٢ . مهدى اخوان ثالث (م. اميد). ص. ١٠٤ تا ١٠٨
Monica
11-03-2006, 08:24 PM
فروغ فرخزاد، شاعر نامدار ايران، علاوه بر سرودن شعر، به داستان نويسي و نقاشي نيز علاقه داشت، اما آثار به يادگار مانده از او در اين دو عرصه هنري، هنوز جمع آوري نشده است و سرنوشت نامعلومي دارد.
به گزارش «ميراث خبر»، تا به امروز دو داستان كوتاه به نام «بي تفاوت» و «كابوس» از فروغ فرخزاد به يادگار مانده است. اين دو داستان در مجله فردوسي آن زمان به چاپ رسيده است، اما به گفته پژوهشگران از جمله دكتر بهروز جلالي، فرخزاد، در سال هاي اوليه جدايي از زنده ياد پرويز شاپور _ طنز نويس _ در 17 آبان ماه 1334 و جدايي از خانواده، براي گذران زندگي به داستان نويسي و مقاله نويسي در مجلات آن زمان با اسم مستعار مي پرداخت كه هنوز كسي از آن نامه ها با خبر نيست و تنها دو داستان كابوس و بي تفاوت مشخص شده است كه به طور يقين به او تعلق دارد.
پوران فرخزاد _ شاعر و پژوهشگر _ درباره آثار فروغ كه در سال 1343، فيلمنامه اي نيز درباره موفقيت زن ايران نوشته است، مي گويد: «فروغ فرخزاد در سال هاي اوليه جواني چند داستان در نشريات تهران مصور و روشنفكر مي نوشت كه البته با اسم خودش نبود، اما من هيچ اطلاعي از آن نام ها ندارم. البته تعدادي از نشريات دوران گذشته را دارم كه فرصت جست و جو در آنها را براي كشف واقعيت ندارم. مي دانم كه همين يكي دو داستان نيز براساس جست و جوي برخي از كساني كه به زندگي فروغ علاقه دارند، پيدا شده و اميدوارم در آينده نزديك زواياي پنهان زندگي هنري او بيشتر از پيش پيدا شود.»
پوران فرخزاد در پاسخ به اين كه از فروغ چند تابلوي نقاشي به يادگار مانده است، گفت: «آنچه از نقاشي هاي فروغ نزد ما باقيمانده، تعدادي طراحي در كاغذهاي كوچك است؛ طرحي از خودش، و يا برادر كوچكمان مهران. من از ديگر آثار فروغ باخبر نيستم. مثلا مي دانم كه او مدتي در آتليه سهراب سپهري به نقاشي مي پرداخته اما از اين كه آيا تابلويي از آن دوره از فروغ باقيمانده است يا خير، خبري ندارم.»
فروغ فرخزاد متولد 8 دي ماه در محله اميريه تهران، كوچه خادم آزاد تهران است. او در سال هاي 1319 شروع به سرودن شعر كرد و در سال 1326، تعدادي از غزل هاي عاشقانه او از ترس پدرش _ سرهنگ محمد فرخ زاد _ پاره مي شود و هرگز به چاپ نمي رسد.
در سال 1330 براي نخستين بار شعر او تحت عنوان «گناه» به همت زنده ياد فريدون مشيري در مجله روشنفكر چاپ مي شود در سال 1331، نخستين مجموعه شعر او، «اسير» چاپ و منتشر مي شود. در سال 1333 شعري از فروغ در شمار 31 مجله اميد ايران تحت عنوان «به خواهرانم» چاپ مي شود كه هرگز در مجموعه اشعار فروغ فرخزاد چاپ نشد. مجموعه اسير در سال 1334 با مقدمه شجاع الدين شفا تجديد چاپ شد. در سال بعد، مجموعه شعر ديوار منتشر شد. اين كتاب كه شعر حساسيت برانگيز «گناه» را نيز در بر گرفته بود به پرويز شاپور تقديم شد. اين شاعر نامدار ايران، در سال 1336 تعدادي از اشعار آلماني را به همراه برادرش امير مسعود ترجمه مي كند كه 41 سال بعد در سال 1377 منتشر شد. در سال 1340، مجموعه شعر ديوار و در سال 1342، مجموعه شعر اسير تجديد چاپ شد.
مجموعه شعر «تولدي ديگر» كه نقطه اوج فروغ به شمار مي آيد در سال 1342 منتشر شد. اين كتاب به ابراهيم گلستان _ داستان نويس _ تقديم شد.
در سال 1343 نيز برگزيده اشعار فروغ با انتخاب خودش به صورت همزمان توسط انتشارات مرواريد و سازمان كتاب هاي جيبي منتشر شد.
در همين سال به انتخاب او كتابي با هدف دربرگيري بهترين شعرهاي معاصر تدوين مي شود كه در سال 1347 با افزودن شعرهاي يدالله رويايي، فرخ تميمي و محمد حقوقي توسط ناشر تحت عنوان از نيما تا بعد منتشر مي شود.
فروغ فرخزاد در 24 بهمن ماه سال 1345 در سانحه رانندگي در گذشت و پيكرش روز 26 بهمن در گورستان ظهيرالدوله به خاك سپرده شد
Monica
11-03-2006, 08:26 PM
فروغ فرخ زاد در سال 1337 به عنوان منشي و پاسخگوي تلفن در استوديو گلستان مشغول به كار شد.
اما در كم تر از چهار سال، فيلمي را جلوي دوربين برد كه بعدها به عنوان بهترين فيلم مستند تاريخ
سينماي ايران شناخته شد: “ خانه سياه است”. امسال چهلمين سالگرد ساخت اين فيلم است، و آن
چه بيش روي شماست، به همين مناسب، و در فرصتي اندك ـ براي تقارن با هفته فيلم فروغ ـ تدارك
ديده شده
ناصر صفاريان
saffarian_n@hotmail.com
مصاحبه با بهرام بيضايي
فروغ مي گويد: “ سينما يعني سخن گفتن به زبان تصوير.” به عنوان يك فيلمساز كه آن دوران را ديده،
اين نظر فروغ را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ به عقيده ي شما حرفي است مربوط به آن زمان، يابر آمده از
نگاه خاص فيلمساز؟
به نظر من حرفي كه فروغ مي زند، حرفي است كه آن زمان روشنفكران درباره ي هنر مي گفتند و اصلا
حرف روشنفكري آن دوران است؛ يعني حرف زدن از طريق وسايل. در موردهمه ي هنرها و اصلا در مورد
همه ي وسايل ارتباط جمعي مي توان اين جمله را به شكل هاي مختلف گفت، در مورد نقاشي، شعر
داستان و... فروغ هم در مورد سينما به اين مساله اشاره كرده. اصل و چار چوب و شكل فكري غالب
آن دوره اين بود كه آدم حرفي براي گفتن دارد و آن را از طريق يكي از وسايل ارتباط جمعي بيان مي كند.
براي رسيدن به اين كه فيلم فروغ چقدر به شعرش نزديك است اين را پرسيدم.
او همان كاري را كرده كه در فكرش بوده. چيزي را ديده، چيزي را شناخته، رنجي را تجربه كرده، آگاهي
پيدا كرده و به احساسي رسيده كه تبديل شده به اين فيلم. درست مثل همان كاري كه در شعرش
مي كرده. آدم تصميم نمي گيرد كه نااميدانه شعر بگويد با اميدوارانه، نااميدانه فيلم بسازد يا اميدوارانه.
البته اين روزها با تصميم قبلي فيلم هاي تلخ يا شيرين مي سازند. فكر مي كنم فروغ با خودش
صميمي تر از آن بوده كه بخواهد مثلا براي خوشامد يك حزب، يك گروه، روشنفكران يا دولت فيلم
بسازد. او احساسي را كه داشته، تصوير كرده است. به همين دليل اصلا اهميتي ندارد كه از اميدوارانه
بودن يا نبودن فيلم صحبت كنيم.
آقاي بيضايي، گويا شما در همان دبستاني تحصيل كرده ايد كه فروغ هم در آن جا درس مي خوانده.
چيزي از آن دوران يادتان هست؟
در سن شش سالگي وقتي به مدرسه رفتم، فروغ و خواهرش پوران هم در همان دبستان درس مي
خواندند. من يادم نيست، ولي خواهرم كه همان جا درس مي خواند، مي گويد آنها شرهاي مدرسه
بودند، شلوغ كن هاي مدرسه بودند. آنها چند كلاس از من بالاتر بودند.
بعدها چطور؟ با فروغ سابقه ي آشنايي نزديك داريد؟
وقتي براي مجله “آرش” مطالب سينمايي مي نوشتم، به دليل اشتباه خودم ناچار شدم ... ناچار كه
نه، پيش آمد كه چند بار با گلستان بروم و بيايم.گلستان مرد فرهيخته و نويسنده ي مهمي بود. او را از
نزديك نمي شناختم، تا اين كه نقدي كه براي يكي از كارهاي او نوشته بودم، به او بر خورد و همين
مساله باعث آشنايي ما شد؛ و گلستان وقتي فهميد به سينما علاقه مندم مرا به استوديويش دعوت
كرد. خيلي خجالتي بودم و هيچ چيزي نداشتم، نه امكانات رفتن به خارج و تحصيل سينما، نه امكان
فيلم ساختن و نه هيچ چيز ديگر. رفتن به استوديوي گلستان برايم شگفت انگيز بود.آن موقع اسمش “
سازمان فيلم گلستان” بود. درباره ي سينما با من حرف زد و پرسيد كه تا به حال فيلم كار كرده ام يا
نه. بعد گفت: “ اصلا استوديوي ما را ديده اي يا نه؟ ” و بخش هاي مختلف استوديو را نشانم داد. يكي
يكي درها را باز مي كرد؛ چراغ ها را روشن مي كرد و توضيح مي داد و بعد به سراغ يك اتاق ديگر مي رفت.
چگونه از مرگ فروغ با خبر شديد؟
در سالن كوچك ايتاليايي ها در خيابان فرانسه، فيلم “ انجيل به روايت متا” را نمايش مي دادند. قبل از
فيلم، يك آقاي ايتاليايي آمد و با لهجه ايتاليايي فوق العاده كه آدم با آن پرواز مي كند و مثل موسيقي
است، درباره ي آن حرف زد. بعد يك ايراني، به بدترين شكل، با بدترين زبان فارسي آن را ترجمه كرد.
وقتي اين بخش تمام شد و نوبت نمايش فيلم رسيد، يك لحظه مكث كردند، فرخ غفاري آمد جلو و خبر
داد: “ فروغ فرخ زاد امروز مرد”مثل اين كه يك لحظه سقف داشت مي آيد پايين. بعد فيلم شروع شد و
وسط فيلم، من ديگر نتوانستم طاقت بياورم و زدم بيرون.
Monica
11-03-2006, 08:27 PM
با ناصر صفاريان
برگرفته از: كتاب هفته 131
ساناز اقتصادنيا
ناصر صفاريان از روزنامه نگاران و منتقدان سينماست كه تحقيقات متفاوتى درباره فروغ فرخزاد انجام داده و نتيجه اين تحقيقات را در كتاب آيه هاى آه منتشر كرده است.
صفاريان درباره زندگى و مرگ فروغ فيلم سرد سبز را ساخته كه در كشورهاى مختلفى همچون سوئد، آمريكا، كانادا، انگلستان و... به نمايش درآمده است.
با صفاريان درباره كتاب آيه هاى آه به گفتوگو نشسته ايم.
-از ميان اين همه شاعر و نويسنده چطور فروغ را براى ساختن فيلم و نوشتن كتاب انتخاب كرديد؟
در ابتدا يك كنجكاوى شخصى بود. وقتى به دبستان مىرفتم اولين بار كه به يك جمله فروغ برخوردم »افق عمودى است و حركت، فوارهوار« متعجب شدم. و همين، كنجكاوى من را از قبل بيشتر كرد و شايد دليلى براى شروع تحقيقات من شد.
-كتابهاى ديگرى كه درباره فروغ وجود داشت به درد تحقيقتان خورد؟
شايد من تمام كتابهايى را كه درباره فروغ در بازار وجود داشت، خواندم و هر چه بيشتر مىخواندم احساس مىكردم خلأهاى بيشترى درباره زندگى اين آدم وجود دارد. ضمن اينكه به جرأت مىتوانم بگويم از ميان تمام كتابهايى كه درباره فروغ نوشته شده فقط دو سه نمونه معتبر وجود دارد و مىتوان ثابت كرد كه بقيه آنها همه از روى هم نوشته شدهاند.
-حالا فكر مىكنيد با كتاب آيه هاى آه خلأهايى كه درباره فروغ وجود داشت پر شده است؟
نه به طور كامل. ولى بايد بگويم اين كاملترين منبع اطلاعاتى است كه درباره فروغ وجود دارد. مثلاً تصويرى كه از فروغ در ذهن همه وجود داشت يك شاعر رمانتيك بود كه اصلاً از سياست و مسائل اجتماعى كه رنگ سياسى دارد دور است ولى در اين كتاب براى اولين بار درباره فعاليتهاى سياسى فروغ مطالبى نوشته شده است.
-تحقيقاتتان را از كجا شروع كرديد؟
در مرحله اول از آدمهايى كه از نزديكان فروغ بودند و با او آشنايى داشتند شروع كرديم و در كنار آن از تعداد صاحبنظران ديگرى هم كه درباره فروغ اطلاعاتى داشتند، استفاده كرديم اما به دلايلى، چه در فيلم و چه در كتاب قسمتى از اين اطلاعات را حذف كرديم.
-تحقيقات شما براى رسيدن به نتيجه چقدر طول كشيد؟
حدود شش سال. تا اينكه بالاخره احساس كردم مىشود نتيجه تحقيقات را ارائه داد. اگرچه كه من در نتيجه آنها را به صورت كتاب منتشر كردهام اما قسمت اعظمى از منابع اطلاعاتى، تصويرى بود. مثل تعداد عكسهايى كه هيچ كجاى ديگر از فروغ ديده نشده است و به همين خاطر تصميم گرفتم آن را به فيلم هم تبديل كنم.
-فروغ بعد از وجهه ادبىاش به عنوان مستندساز شناخته شده است. چرا از ميان آدمهاى انتخاب شده براى گفتوگو، تعداد مستندسازان كم است؟
اين كتاب را مىشد اصلاً با گفتوگوهاى ديگرى منتشر كرد. اما به خاطر همان معيارى كه براى انتخاب آدمها در نظر گرفته بوديم، تقريباً هيچ مستندساز شاخصى كه با فروغ آشنايى نزديكى هم داشته باشد، وجود نداشت. البته قرار بود فيلم ديگرى هم ساخته شود با آدمهاى صاحبنظرى كه با فروغ آشنايى نزديكى نداشتهاند مثل عطاءالله مهاجرانى، عباس كيارستمى و محسن مخملباف ولى به دلايل مالى اين قضيه متوقف شد.
-شما در مقدمه كتاب نوشتهايد كه سعى مىكنيد از كتابسازى پرهيز كنيد. به نظرتان متن پياده شده مصاحبه هاى تصويرى كه در فيلمهاست، خودش نوعى كتابسازى نيست؟
فكر مىكنم چيزى كه بيشتر به عنوان كتابسازى مطرح شده، سفارش مطلب درباره موضوع خاصى به چند نفر است كه زحمت زيادى هم ندارد. اما ما براى گرفتن اين گفتوگوها خيلى دچار مشكل شديم. ضمن اينكه فيلمها هم به نوعى متن خلاصه شده گفتوگوها هستند. شايد اين كتاب اصلاً ده سال ديگر به نظر خنثى بيايد. براى همين فكر مىكنم خيلى شرايط را نبايد در آن دخيل دانست. به نظر من اصولاً هر چيزى را كه به فروغ مربوط مىشود، تا جايى كه شخصيت كس ديگرى را خدشهدار نكند، بايد گفت
Monica
11-03-2006, 08:31 PM
مرتضی نگاهی
من ظاهرا برای گرفتن ديپلم رياضی به تبريز رفته بودم. چون در آن ايام در سراب ما رشته ی رياضی نبود. خانواده ام سخت مخالف بودند و من خود را دلباخته ی رياضيات نشان می دادم. می خواستم مهندس راه و ساختمان بشوم و بهترين پل ها راه را بسازم. به پدر می گفتم که استعدادمن فقط در رياضيات و فيزيک است. اما پدر ناباورانه کتاب های شعر و رمان را به رخم می کشيد. به گمانم می دانست که می خواهم از شهر کوچکم فرار کنم. گاه حتی از دبير ادبيات مان
در سراب که بودم ناگهان جهان شعر و سياست و ادبيات را کشف کرده بودم. معلم ادبيات ما آقای نورتاب بود. همو بود که ما را با مجله ی فردوسی و نگين آشنا کرد. شاعر هم بود. هميشه کت و شلوار دوخت عالی برتن می کرد و کراوات های خوش رنگی می زد. موهايش مجعد بود و گاه ماه ها به سلمانی نمی رفت و جعد موهايش تا شانه هايش پايين می آمد. درست مانند شاعری که هر کسی در ذهن خود دارد. خوش بيان بود و خوش برخورد. شاگردان را تحقير نمی کرد. آقای نورتاب بود که ما را با شعر شاملو و اخوان و فروغ آشنا کرد. فروغ که در تصادف اتوموبيل کشته شد، آقای نورتاب برای نخستين بار با صورتی اصلاح نکرده و نتراشيده و با کراواتی مشکی وارد کلاس شد. ما که نمی دانستيم چه اتفاقی افتاده است. وارد کلاس که شد چند گامی اطراف تخته سياه زد. بچه ها خاموش خاموش بودند. می دانستيم که اتفاق بدی افتاده است. گاه به همديگر نگاه می کرديم و باز نگاه مان کشيده می شده به معلم ادبيات. حالا گچی در دستش بود و می خواست جمله ای روی تخته سياه بنويسد. کت و شلوار خاکستری اش اندکی چروک خورده بود. و اين از آقای نورتاب عجيب بود. حتی جعد موهايش نيز اندکی پريشان بود. ديگر آن خط های موازی و شفاف نبود. چشم هايش اندکی گود رفته بود. آن روزها که نمی دانستم، اما حالا می دانم که نتيجه ی يک شب باده پيمايی دراز بود. ناگهان جلوی تخته سياه که سبزرنگ بود، ايستاد و نوشت: تنها صداست که می ماند! و هاج و واج مانده بوديم. می دانستيم که در اين نوشته معنی بسيار است. اما نمی دانستيم. باز هم چند قدمی به اين و آن سوی کلاس رفت و ناگهان بغض اش ترکيد. دستمال سفيدی از جيبش درآورد و اشک هايش را پاک کرد و با حالی نزار و پوزش خواهانه کلاس را ترک کرد. ناگهان همهه ای در کلاس پيچيد و تمام نگاه ها به من و مجيد چرخيد. بچه های می دانستند که من و مجيد با آقای نورتاب نزديک هستيم و حتی می دانستند که گهگاهی به خانه اش می رويم و شعرهامان را می دهيم تا اصلاح کند. من و مجيد تازه شروع کراه ايم به شعر گفتن و از جهان ارونقی کرمانی و امير عشيری پرت شده بوديم به جهان ماکسيم گورکی و جک لندن. و تمام اين ها در کلاس ده و يازده اتفاق افتاده بود.
نه من و نه مجيد می دانستيم که "تنها صداست که می ماند" از آن فروغ است. يکی از آخرين سروده هايش. مجيد رفت جلو تخته سياه و شعری خواند به ترکی. شعر خودش بود که با تخلص يانار در روزنامه ی "مهدی آزادی" تبريز چاپ شده بود. ما همه می دانستيم که يانار همان مجيد است. اما مجيد طوری وانمود می کرد که يانار نيست و اما در عين حال شعر را کپی می کرد و به بچه های اهل می داد و شروع می کرد به تعريف کردن از شعر. بچه ها پس از شنيدن شعر شروع کردن به متلک گفتن و حتی نيش زدن به شاعرش. مجيد هم سرخ شد و به سرجايش برگشت. همان موقع زنگ به صدا درآمد و مجيد را از دست بچه ها نجات داد.
در وقت تنفس فهميديم که فروغ فرخزاد در تصادفی کشته شده است. کتابخانه ی مدرسه ی ما هيچ کدام از کتاب های فروغ را نداشت. اما ما از طریق فرودسی و نگين می دانستيم که فروغ کيست. مرگ فروغ ما را به آقای نورتاب نزديک تر کرد. همان شب من و مجيد رفتيم به خانه ی آقای نورتاب که با آقای فتح پور دبير فيزيک هم خانه بود. آقای فتح پور در خانه نبود. آقای نورتاب روی فرش روزنامه ای پهن کرد و يک بطری عرق کشمش مراغه زمين زد و چند پر کالباس و خیار شور و ما شروع کرديم به نوشانوش. آن پنج سيری خيلی زود تمام شد و ما تازه سرمان گرم شده بود و آقای نورتاب داشت شعر آيه های زمينی را می خواند. با همان لحن معرکه اش. و ما انگار که در کلاس درس بوديم سراپا گوش. بخاری علاء الدين هم بود که با شعله ی آبی می سوخت و کتری رویش بخار می کرد. بيرون سرد بود و يخ زده. آقای نورتاب طوری از فروغ صحبت می کرد که انگار او را ساليان درازی می شناخت. آنگاه صحبت را کشاند به صمد بهرنگی و شعری هديه ی فروغ را با ترجمه ی بهرنگی برای مان خواند. تئحفه يا هديه:
.... اگر به خانۀ من آمدی ... برای من ای مهربان چراغ بياور ... و یک دريچه که از آن به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم ....
فروغ آن شب بود که برای ما متولد شد. تولدی ديگر. من و مجيد منگ و مست و آقای نورتاب سرشار از فروغ و شعر. همان شب بود که سرنوشت من و مجيد و آقای نورتاب به هم گره خورد. حتی آن پنج سيری که تمام شد من و مجيد با ترس و لرز رفتيم خانه ی غلام. با ترس و لرز کوبه ی در خانه اش را به صدا در آورديم. اما انگار فرياد رسی نبود. دختر غلام از پشت در ندا داد که غلام نيست. غلام نيست يعنی که بالزام هم نيست و عرق کشمش مراغه هم نيست. شعر فروغ هم نيست و ترجمه ی بهرنگی هم نيست. اما سوز سرما بود بود. من و مجيد لرزان لرزان به خانه ی ديگری روی کرديم. خانه ی عيسا خان باربد. تارزن و خواننده ی مشهور شهرمان. نگفتيم که حاجت مان چيست. گفتيم که آقای نورتاب دعوت تان کرده است که در اين شب تار و تاريک زخمه ای بزنيد. و البته آقای نورتاب دبیر مشهور شهرمان بود و عيسی خان ارادتی تام داشت. در حين پوشيدن پالتو و گرداندن شال گردن بود که ناگهان پرسيد: ايشمه لی نئجه؟ و من و مجيد با گردنی کج گفتيم که غلام نيست و .... او برگشت و با جیب هايی پر بازگشت. تارش را هم زير بغل زد و ما عازم خانه ی آقای نورتاب شديم. استاد باربد از جلو و ما از پشت. در جیب های پالتوش دو بطر عرق و زير بغلش تار دسته صدفی قفقازی اش. و برف تازه شروع کرده بود به بارش.
Monica
11-03-2006, 08:34 PM
احمد نوردآموز
میرچا الیاده اندیشمند و محقق تاریخ ادیان از فرزانگانی است که در زمینه اساطیر تحقیقات درخورستایشی انجام داده است.وی درکتاب آیین های نمادسازی می گوید:
« برای انسان شدن لزوما باید همان انسا ن اساطیری شد یااینکه : انسان همان است که در ازل بود.»
هنگامی که ازاین منظر به انسان بنگریم ، کا ملترین انسان، انسان اسطوره ای است، انسانی که همواره درساحت نخستین زندگی می کند وهرفعلی که از وی سرمی زند تکرار نمادین عملی آغازینی است که بنیان جهانی و انسان را پی افکنده است. سرشت نگرشی چنین انسانی دارای عناصر مقد س و روحانی است، این عناصر روحانی زمینه ساز فضایی است که حیات هنری وزیست معنوی انسان در آن امکان وجودمی یابد و عرصهُ تجلی پیدا می کند. جستجو جهت یافتن چهرۀ این جهان و طبعا انسان ساکن آن امری است که ازهمان بدایت حرکت، فراروی فروغ فرخزادواقع می_ شود. کنش او در این سراچۀ زایش جلوه های رنگارنگی به خود میگیرد که هر چند هر یک متمایز از دیگری است اما همواره در پی یافتن ساحتی است که سرانجام بدان نزدیک می شود. فروغ فرخزاد به مشابۀ یک انسان تاریخی و یک شهروند منطقۀ جغرافیایی معین این کرۀ خاکی، چهره ای است همسان دیگران و روش زیستمندی او نیز متمایز از عموم طایفۀ زمینی و سرزمینی اش به نظر نمی آید. سه گام نخست، سه پله آغازین حرکت او ( دیوار، اسیر و عصیان ) چنبرۀ بی وزنی است که وی را نیز بسان دیگر هم عصرانش در خود پیچانده است و از سویی تاب و توان بیرون رفت از این معضل را از وی می طلبد، فروغ نشان ویژگی های این هم عصران خود را در شعر « ای مرز پر گهر » ارائه می کند. اما تفاو ت او با معاصران در این است که اونه خود این ویژگی ها را تاب می آورد و نه وجود آنرا نزد دیگران می تواند تحمل کند
از ابن رو است که جستجوی زیست دیگر گونه ای در جانش نطفه می بندد ولی تا این نهال به بار بنشیند و نمایی از خود عرضه کنند زمانی در خور لارم است،زمانی که نه در برون بل در درون می گذرد و ایوان جان را به حلیه سکوت می آراید. گسست از عرصه های کسالت و یافتن هجای کوچک زندگی همراه با سکوت چند ساله است که جان او را در سیلانی کیمیا گون آنسان صیقل می دهد تا به گونه خویش با خود سخن بگوید.فضیلت این سکوت پس ازچندی گوهر جان اورا برمصطبه ولادتی دیگرمی نشاند.
ولادتی که جریان اثیری پایان ناپذیری در خود تکرار می کند و انعکاسی چهرۀ انسان را از یکی به دیگری تداومی سرمدی می بخشد.
تولدی دیگر آغاز راه و سر انجام کارجدی سرایش و سیر در جغرافیای ذلال است که قلمرو بی بدیل انسان در گذر گاه آفرینش است و نیز سر آغاز امتزاج انسان با خویشتن و ره یافت به پهنه شعر. در اینجا بر خلاف سه گام نخست( سه کتاب دیوار، اسیرو عصیان ) حرکت از درون آغاز می شود تا بر پیرامون پرتو افکند.در سه گام نخست فروغ در مسیر همگان گام می زند،حرکتی فاقد نگاهی جهان کاوانه و کنکاشی توانفرسای درون.تا اینجا ما با حرکت تکوینی زیر ساختی مواجهیم تا از فراز آن صفٌه،سیر در آفاق بنماییم. تنها درپایان این زمینه است که با جهشی هستی شناسی روبرو می شویم .
عصیان که نام سومین کتاب اوست هنوز همان عرصه های تنگ متعارف را نقش میزند و توان گشایش افقها و گستره های روشن تری را نمی نمایاند.عصیان فروغ در این کتاب فاقد ژرفای فلسفی و جنون شاعرانه است ونمی تواند چون پرچم فضیلتی در برابر فاتحان زمانه اش به اهتزاز در آید.زمانی در خور باید سپری شود تا جان انسان در فراخنای دیگری به پرواز درآید.فراخنایی که پی افکندن طرح جهانی دگرسان را بر او عرضه می دارد. این نکته ای است که بنیان نگاه و نگرش فرهنگی ماست. بمیرید پیش از آنکه مرده شوید.
I sould be glad anather death
از مرگی دیگر شادمان خواهم شد.
این سطر آخر شعر انگلیسی ت. اس. الیوت تحت عنوان سفر مغان است که سهراب سپهری آن را بر سرلوحه شعر دوست که برای فروغ سروده آورده است. ما در اینجا ابتدا شعر سفر مغان سروده الیوت ازکتاب نگاهی به سپهری اثرسیروس شمیسا، انتشارات مروارید، چاپ اول 1370 تهران، می آوریم و سپس داستان سفر مغان از کتال عهد جدید، انجیل متی باب دوم و در پایان این مقابل شعر دوست از سهراب سپهری که برای فروغ سروده شده است.
سفر مغان
سرمایی می آمد که از آن بی نصیب نماندیم
درست در بدترین وقت سال در سفری و چنین سفری دراز:
جاده ها پر ورطه و هوا گزنده بود وسط چله زمستان.
وشتران آزرده،با پاهای زخمین، سرکش در برف وآب زانو میزدند.
روزگارانی را پشت سر گداشته بوریم که بدان افسوس می خوردیم
کاخهای تابستانی بردامنه ها، ایوان ها و کنیزکان ابریشمین قبا که شربت می آوردند.
سپس شتربانان لعن وطعن می کردند و گلایه آغازیده بودند
می گریختند وشراب و زنان خود را می طلبیدند
آتش شبانه در حال خاموشی بود و سرپناهی نداشتیم
شهر ها دژ آیین و ولادت دشمنانه بود دهستان پلشت و مخارج گزاف بود
چه روزگاری داشتیم به فرجام، بهتر آن دیدیم همه طول شب را سفر کنیم وجسته و گریخته ، چرتی زنیم
با آوایی که در گوشمان ندا در می داد که
همه اینها احمقانه است.
سپس در سپیده دمان در دره ای معتدل فرود آمدیم
نمناک، فرود سطح برف، عطر دار و درخت می داد
با نهر آبی شتابان وآسیایی آبی که در تاریکی می چرخید وسه درخت زیر آسمانی نزدیک و اسب پیرسپیدی که تاخت زنان در چمن زار دور شد
سپس به میکده ای فرا آمدیم که بر سر در آن برگ های تاک آویخته بود
شش دست در آستانه دری باز برای سکه های نقره طاس می ریختند و پاها بر بشکه ها تهی شراب لگد می زدند
اما در آجا خبری نبود ولذا به سفر خود ادامه دادیم و در آغاز شب رسیدیم و نه حتی یک لحظه بیشتر
جای را یافته بودیم و این ( می توان گفت) رضایت بخش بود.
همه اینها، زمانه پیش بود، به یاد می آورم،و دو باره چنین نمی کنم، اما این را تو بگو
توبگو اینرا: آیا ما همه آن راه را برای میلاد بود که کوبیده بودیم یا ممات؟
محققا میلادی بود
ما شواهدی داشتیم وشکی در میانه نبود من تولد و مرگ رادیده بودم اما می اندیشم که بین آنها تفاوت است آن میلاد برای ما عذابی سخت وتلخ بود، مثل ممات، مرگ ما.
به سرزمین خود باز گشتیم، این اقالیم اما دیگر در اینجا در آسایش نبودیم، در این نظم و نظامات کهن با مردمی بیگانه که به خدایان خود متشبث بودند.
از مرگی دیگر شادمان بودند
و اینک شرح سفر مجوسان از زبان انجیل:
«و چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه دربیت لحم یهودیه تولد یافت ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده گفتند کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستارۀ اورادر مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده این ... آنگاه هیرودیس مجوسان را در خلوت خوانده وقت ظهر ستاره را از ایشان تحقیق کرد، پس ایشان را به سمت بیت لحم روانه نمود، گفت بروید و از احوال آن طفل به تدفیق تفحص کنید و چون یافتید مرا خبر دهید تا من نیز آمده او را پرستش نمایم. چون سخن پادشاه را شنیدند روان شدند که ناگاه آن ستاره ای که در مشرق دیده بودند پیش روز ایشان می رفت تا فوق آنجایی که طفل بود رسیده، بایستاده و چون ستاره را دیدند بی نهایت او را پرستش کردند و ذخایر خور را گشوده هدایای طلا و کندر . مرّ به وی گذرانیدند»
انجیل متی باب دوم
«مفان بعد از این سفر وتحمل رنج و مشقات آن ، مسیح را می یابند و از آن پس دیگر مغان قبلی نیستند بل خود نیز هر یک به مسیح مبدل شده اند و تولدی دیگر یافته اند»
سپهری با این نگرش است که این مصرع ( از مرگی دیگر شادمان خواهم بود) را که بیانگرمرگی برابر و عین زندگی وتولدی دیگر است، درسرآغازشعردوست می آورد>تولد دیگر فروغ تولد باطنی اوست که وی را یکباره از جهان نگرشی سه کتاب قبلی اش منفک می سازد تا وی را با جهان شعر مواجه کند و جانش را در ساخت دیگری واقع نماید. ازاین پس فروغ از پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد وسحر از بوسه ای دیگربه دنیا خواهدآمد. هم از اینجاست که چهرۀ نوعی فرخزاد رخ می نماید و قلمرو انسان کلی که تکرار همه و همیشه است در شعر او نقش می خورد. چنین است. که در پایان این زمینه از زیستمندی معنوی و نهائی، ما نه صرفا با حرکت تکوینی روبرو می شویم تا از فراز آن صفه سیر در آفاق کنیم بل با جهشی هستی شنا سانه آشنا می گردیم که از این پس آسمان شعر را دگرگونه رصد می کند. فروغ در کتاب تولدی دیگر از توصیف اشیا و بیان متعارف احساسات