View Full Version : تاپيك ويژه " سهراب سپهري " شاعر و عارف آب و آيينه
online-amir
10-05-2006, 11:44 PM
به نام آفريدگار شقايق
هدف ار ايجاد اين تاپيك مكاني براي تبادل بحث و نظرات در رابطه با سهراب سپهري مي باشد.
توضيحات بيشتر در آينده نزديك ... .
http://sohrabsite.tripod.com/sohrab2.jpg
Boye_Gan2m
10-06-2006, 02:15 AM
در دل من چيزي است
مثل يك بيشه ي نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم ميخواهد بروم تا سر كوه بدوم تا ته دشت....
دور ها آوايي ايست كه مرا ميخواند
online-amir
10-06-2006, 07:09 AM
زندگي نامه سهراب سپهري
http://www.sohrabsepehri.com/0_sohrabsepehri_com/PHOTOGALLERY/041125123340.JPG
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد
منبع : سايت سهراب سپهري (http://www.sohrabsepehri.com)
online-amir
10-06-2006, 11:31 PM
فیلم و صدای سهراب
فیلم 1 (http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/83/03/movie/SOHRAB%20SEPEHRI1-830231-64.WMV)
فیلم 2 (http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/83/03/movie/SOHRAB%20SEPEHRI2-830231-64.WMV)
فیلم 3 (http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/83/03/movie/SOHRAB%20SEPEHRI3-830231-64.WMV) فیلم 4 (http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/83/03/movie/SOHRAB%20SEPEHRI4-830231-64.WMV)
صدای سهراب 1 (http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/83/03/sound/830231-SOHRAB-SOUND1-64K.WMA)
صدای سهراب 2 (http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/83/03/sound/830231-SOHRAB-SOUND2-64K.WMA)
صدای سهراب 3 (http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/83/03/sound/830231-SOHRAB-SOUND3-64K.WMA)
منبع : وبلاگ ببرسي آثار سهراب سپهري با عنوان " كفشهايم كو (http://www.kafshhayamkoo.persianblog.com/) "
Asalbanoo
10-07-2006, 04:37 AM
به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز است
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
magmagf
10-07-2006, 07:26 AM
البته بعضي شعراي سهراب را هنوزم دوست دارم
پشت كاجستان برف
برف يك دسته كلاغ
جاده يعني غربت
باد اواز مسافر و كمي ميل به خواب
شاخ پيچك و رسيد و حياط
مي نويسم و دو ديوار و چندين گنجشك
مي نويسم و فضا
......
درست بود ؟
اين تيكه را خيلي دوست دارم اخه
online-amir
10-07-2006, 10:19 AM
دکلمه اشعار
دکلمه اشعار از خسرو شکیبایی
برای دانلود روی لینکها کلیک راست کنید و ...Save Target As را بزنید.
صداي پاي آب (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/sedayepayeab.zip)
روشني من گل آب (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h2.zip)
و پيامي در راه (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h3.zip)
ساده رنگ (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h4.zip)
در گلستانه (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h6.zip)
پيغام ماهي ها (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h8.zip)
نشاني (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h9.zip)
شب تنهايي خوب (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h14.zip)
نداي آغاز (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h21.zip)
دوست (http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sound/h23.zip)
منبع : وبلاگ بررسي آثار سهراب سپهري با عنوان " كـفشهايم كـو (http://www.kafshhayamkoo.persianblog.com/) "
online-amir
10-07-2006, 10:33 AM
راستی...آقا..من با مشیری هم خیلی حال میکنم.
به زودي عهم يه تاپيك براش ميزنم...
مشتاق ديدار... .
موفق باشيد... .
شعرهاي سهراب كه عاليه
حالا تصور كنيد يكي از شعرهاشو با صداي آسماني استاد ناظري بشنويد
بله...! استاد ناظري اشعار سهراب را در آلبومي با نام " در گلستانه " مدح نموده اند. حتمن در آينده نزديك آلبوم ايشان براي دانلود قرار خواهد گرفت.
ممنون از حسن توجه شما دوست گرامي... .
البته بعضي شعراي سهراب را هنوزم دوست دارم
پشت كاجستان برف
برف يك دسته كلاغ
جاده يعني غربت
باد اواز مسافر و كمي ميل به خواب
شاخ پيچك و رسيد و حياط
مي نويسم و دو ديوار و چندين گنجشك
مي نويسم و فضا
......
درست بود ؟
اين تيكه را خيلي دوست دارم اخه
نام شعر : جنبش واژه زيست
پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
با كمي خلاصه بندي شما شعر رو درست نوشته ايد.
ممنون از توجه شما... .
online-amir
10-07-2006, 11:50 PM
http://www.hamed-bd.com/sohrab/center.gif
15 مهر ماه
تولد يگانه مرد بيشه عشق و شقايق
سهراب سپهري بر همگان به خصوص دوستداران و طرفدارانش مباركباد.
www.sohrabsepehri.com
www.Kafshayamkoo.persianblog.com (http://www.Kafshayamkoo.persianblog.com)
:laughing: :laughing: :laughing:
:rolleye:
lahij_web
10-15-2006, 04:49 AM
دست خط سهراب :
http://lahijweb.persiangig.com/image/NewWeblog/Monasebatha/ra-sohrab-khat.gif
online-amir
11-08-2006, 10:02 AM
همه شعراش قشنگه
من با اون شعر پشت دریا شهریست خیلی حال میکنم
نام شعر : پشت درياها
قايقي خواهم ساخت
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت
vahide
11-14-2006, 12:53 PM
مصاحبه ای با عبدالعلی دستغیب در رابطه سهراب سپهری
------------------
مؤلفههايي كه براي شناخت و سپس نقد شعر سپهري لازم است، چيست؟
تفاوتي ميان سپهري با ديگر شاعران در اين زمينه نيست. همان پارامترهايي كه براي نقد شاملو و نيما و فروغ و ديگران لازم داريم، براي سپهري هم لازم است.
البته در ايران درباره سپهري كتاب زياد نوشته شده است، اما غالباً اسلوب ندارند. فردي او را بچهاشرافي بودايي خوانده است. ديگري او را عارف دانسته، و يكي ديگر ميگويد فارغ از تعهد اجتماعي است. اينها ربطي به نقد و تجزيه و تحليل شعر ندارد. اول از همه بايد از هرگونه توصيف اغراقآميز يا كوچك كننده پرهيز كنيم.
بين بچه بوداي اشرافي، عارف و شاعري فارغ از تعهد اجتماعي، كدام يك را در سهراب قويتر ميبينيد؟
اين اوصاف اغراقآميز است. بايد ديد كه برچه اساسي بايد شعر سپهري را نقد و كاوش كرد. ميدانيم كه هر شاعر موفقي صاحب سبك است و زبان خاص خودش را دارد، يعني روشي دارد كه نويسنده يا شاعر براساس آن، تجربهها و انديشههايش را رنگ واقعيت ميدهد يا رئاليزه ميكند. سهراب سپهري سبك خاصي دارد، همچنانكه نيما و فروغ و شاملو دارند. بايد ببينيم كه عوامل سازنده اين زبان خاص چيست.
يكي از اين عوامل تعبير اشياء و رويدادهاست؛ يعني بيان مجازي رويدادها و اشياء. البته در شعر تعابير حقيقي هم وجود دارد، اما اساس كار تعابير مجازي است. شاعر با مجاز، استعاره و كنايه به تعبير رويدادها و اشياء ميپردازد. از شاخصههاي شعر سپهري فراواني استعاره و تشبيه و بيان حجازي است. به خصوص در چهار كتاب اول، دليلش اين است كه او نقاش هم بود و در شعر تصويرسازي هم ميكرد، يعني شعرش ايماژيستي است. مثلاً در تصوير كردن كاشان و بيابانهاي اطراف آن اين كار را بسيار انجام داده است.
ويژگي ديگر شعر او، بستگي صميمانه اوست با اشياء و پديدههاي اطرافش. او اشياء و باشندگان ديگر را با نظر مهرباني ميبيند. حتي تعجب ميكند كه چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست. اين ويژگي سپهري حاكي از نوعي طبيعتگرايي رمانتيسيسم است. در كتاب نيلوفر خاموش دكتر صالح حسيني يكي از خاصههاي رمانتيسيسم برجسته شده است و آن همين نزديك شدن به طبيعت است. بودلر هم ميگويد: طبيعت معبري است. بنابراين وقتي سپهري ميگويد: آب را گل نكنيم، يعني طبيعت را مانند رمانتيكها، معبري ميبيند. تا آنجا كه به نوعي عرفان و وحدت وجود ميرسد، بويژه نوعي وحدت وجود كه در او پانيشادها و فلسفههاي هند وجود دارد.
اما رمانتيسيسم فقط اين نيست. شاخصه عمده رمانتيسيسم عصيان است. از اينجاست كه رمبو ميگويد: شاعر باشنده مطرود و ملعون است. يعني كسي است كه قراردادها و اعتبارهاي مرسوم و رايج اجتماعي را قبول ندارد. در شعر سپهري اين ويژگي خيلي كمرنگ است. رمانتيسيسم سپهري در چهار كتاب اولش نزديك شدن به طبيعت است از دريچه فلسفه هندي و زاويه ديد ذن بوديسم.
گفتيد كه فلسفه هندي بر سهراب تاثير گذاشته است. آيا اين تاثير مانعي بر نقد آثار او هست؟
سپهري در دوره آغازين كارش، چيزهايي از او پانيشادها و متنهاي بودايي خوانده و بعد به ژاپن و هند ميرود و زير تاثير ذنبوديسم است و آنها را ترجمه ميكند. در چهار كتاب اول سپهري تعبيرات فارسي نيست. كلمات فارسي است، اما تركيب و تعبير فارسي نيست و متعلق به فرهنگ ديگري است. تعبيرات فارسي آن هم به گونهاي است كه كمپوزيسيون قطعه براي خواننده عادي شعر نامعهود است. براي يك ايراني بسيار دشوار است كه به چهار كتاب اول سپهري انس بگيرد. مثلاً وقتي ميگويد:
پنجرهام به تهي باز شد
و من ويران شدم
به نظر من وقتي يك خواننده كه نه به ذنبوديسم آشناست و نه به مفهوم هيچي و تهي بودگي ذنبوديسم و آيين بودا، از اين شعر چيزي نميفهمد و هيچ ارتباط و درگيري با آن نخواهد داشت.
شعر و فلسفه ما نفيگرا نيست. البته خيام و حافظ و ديگران شكهايي كردهاند، اما اينكه مانند بودا نيست. يا در فلسفه هندي مايا وجود دارد، يعني سراب بودن زندگي. سهراب در اين شعر ميگويد: وقتي خواستم با جهان ارتباط برقرار كنم، پنجره و دريچه ارتباطي را باز كردم و به خلاء يا تهي رسيدم (nothingness). بنابراين من ويران شدم.
اينها در عبارات فارسي نامانوس است و با تجربههاي ما و شاعران فارسي زبان همخوان نيست.
به نظرم در چند كتاب نخست مجموعه هشت كتاب، سپهري به بسياري شاعران همدورهاش مانند شاملو، اخوان و فروغ و نويسنده اي چون هدايت شباهت دارد. چگونه از اين فضا فاصله ميگيرد؟ در حالي كه آنها به اين فضا ادامه دادند.
به نظر اصلاً شبيه اينها نيست. عدهاي بودند به نام خروس جنگي! كه اعتقاد داشتند حتي نيما كهنه شده است (در حدود سالهاي 28 و 1327) كه نيما در ايران تازه داشت شناخته ميشد. كساني بودند چون ضياءپور، رحمتالهي و هوشنگ ايراني كه انجمني ادبي ـ هنري به وجود آوردند و عده اي تك و منفرد بودند. سپهري كه در آغاز كار از قالب و طرز بيان نيما استفاده ميكرد، شروع كرد به دور شدن از شعر نوعي فارسي كه در آن زمان رايج بود. شاملو هم از نيما دور ميشود، اما از تمهايي كه نيما بيان ميكند، دور نميشود؛ مانند آزادي، عشق، مسئول بودن درباره جامعه و... اخوان نيز همين طور. اما سپهري نه فقط از نظر فرم و شكل و طرز بيان، بلكه از نظر محتوا هم از نيما دور ميشود. بنابراين از همان آغاز جز در موارد اندك كه توجهي به نيما دارد و اوصاف او را هم تكرار كرده، فاصله او با نيما پيداست.
در مرگ رنگ شعري است به نام قير شب. ميگويد:
«نفس آدمها سر به سر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.»
شباهت زيادي به زمستان اخوان دارد. نمونههاي ديگر هم هست.
اين تحت تاثير نيما است. سهراب در اشعار اولش از نيما زياد تاثير گرفته است.
شما اين تاثيرپذيري را بيشتر از نيما ميدانيد؟
او مقداري از تازهجويي نيما استفاده كرده، اما اصلاً در عالم ديگري است. نيما يك شاعر متعهد اجتماعي است. سپهري قالب را گرفته، ولي چيز ديگري ميگويد، مثلاً ميگويد:
دنگ...، دنگ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
ميزند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
ميشود نقش به ديوار رگ هستي من.
اين در حالي است كه وقتي ساعت نيما زنگ ميزند، منظورش انقلاب اجتماعي است، اما سهراب از گذر عمر حرف ميزند.
تفاوت ديگر شعر سپهري با نيما اين است كه شعر سپهري انضباط شعر نيما را ندارد. پايانبندي شعرهايش هم سست است.
البته سهراب سپهري شعرهاي ديگري داشت كه در هشت كتاب نياورده است و شبيه به اشعار توللي و نادرپور بود، ولي كمي نازلتر و سادهتر.
بعد «مرگ رنگ» را منتشر كرد كه با شرايط ايران پس از شهريور 1320 همخواني نداشت و در مايه كارهاي هوشنگ ايراني و ذنبوديسم و سيردرون بود. من اين چهار كتاب اول را اصلاً شعر نميدانم.
از لحاظ محتوا اين نتيجهگيري را ميكنيد؟
هم از لحاظ محتوا و هم لفظ. نوشتن اينها بسيار ساده است. بيشتر آنها هم ترجمه است.
البته برخي ميگويند كه اين توجه سهراب به عوالم درون به خاطر همين وضعيت ايران در آن سالهاست كه او را درونگرا كرده.
من نميپذيرم. حافظ درونگرا است. من ميگويم اينها اصلاً شعر نيست. مصنوع است. او در اتاق خودش نشسته، متنهاي هندي را خوانده و آنها را به زبان فارسي برميگرداند. اين كار را شاعران ديگر ايران هم كردهاند؛ مثلاً مضموني از متبني يا ديگر شاعران عرب را گرفته و ترجمه كردهاند. شعر اين است كه شما چيزي را به گونهاي بيان كنيد كه خواننده مسحور آن شود. ويژگي شعر، سحر و جادو است به وسيله كلام. بنابراين صرف به كار بردن استعاره و كنايه و تشبيه نيست. الفاظ و تعبيراتي كه سعدي به كار برده، فروغي بسطامي هم استفاده كرده است، اما ما سعدي را شاعر ميشناسيم و فروغي را نه. خاقاني و ناصرخسرو و فروغي بسطامي شاعر نبودند، سخنور بودند. در ايران ناظم زياد داريم، و شاعر كمتر.
حافظ ميگويد: «اگر رفيق شفيقي، درست پيمان باش». اين هم شعر نيست. بنابراين در ديوان حافظ هم آثار بلاغت و سخنوري وجود دارد و ما چون كل ديوان را ميپذيريم، آنها را هم به عنوان شعر ميشناسيم.
چهار كتاب اول سپهري از ذهن خواننده شعر دور است و خواننده علاقهاي به ادامه پيدا نميكند و شعرهايش به ذهن سپرده نميشود. شعرهايي كه از او ميخوانند، بيشتر از ديگر شعرهاي اوست. البته اينطور هم نيست كه همه چهار دفتر هيچ چيز مثبتي نداشته باشد. تصاوير زيبايي از كاشان و اطراف آن دارد، اما باز معلوم است كه سپهري در حال تمرين است. مرحله اول شعر سپهري مرحله آمادگي اوست، براي پيدا كردن خود و گفتن چيزهايي كه بر ديگران هم مؤثر باشد و آنها را هم درگير كند. در اين مجموعهها سپهري در حال مطرح كردن يك فكر بود؛ فكر پوچي، مايا، اضطراب و مانند آن.
سهراب سپهري از نمونههايي است كه هميشه تكرار ميشوند. شايد بيمار بوده، يا به خاطر وضع خانواده يا يتيم بودن يا به علتهاي اجتماعي به اين روش روي آورده باشد. معمولاً در تحولات اجتماعي افراد درونگرا ميشوند؛ مثل بودلر كه در كمون پاريس شركت داشته و شعر انقلابي ميگفته، ولي پس از شكست كمون، يك شاعر سمبوليست و درونگرا ميشود و به سمت مسائل رمزآلود ميرود.
سهراب از حجم سبز و به ويژه صداي پاي آب به عنوان يك شاعر زبان فارسي مطرح ميشود.
و لحن او هم پيامبرگونه ميشود و به اجتماعش هم توجه ميكند.
همه كساني كه وارد عوالمي چون سوررئاليسم و مراقبه ميشوند، به قول رمبو، تبديل به شاعر پيشگو ميشوند؛ يعني انگار وظيفه دارند كه قوم را هدايت كنند. در آستانه هر تمدن بشري، شاعر به عنوان كاهن و پيشگو وجود دارد؛ مثلاً در ايران مهر آييني يا زرشت، در يونان هراكليتوس، و در هند اوپانيشادها بودند. اينها غالباً آمرانه حرف ميزنند. حافظ ميگويد:
طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
در اين بيت، حافظ دستور ميدهد.
اما سهراب بيشتر با مخاطب همراه ميشود تا اينكه تا با او آمرانه حرف بزند. ميگويد: آب را گل نكنيم، نه اينكه گل نكنيد. خودش هم گويي همزمان به سمتي كه دعوت ميكند، حركت ميكند.
زورش نرسيده است. به آن درجه از سير دروني نرسيده بود تا بتواند مثل بودا يا حافظ امر و نهي كند.
سهراب را چند بار ديده بودم (البته ادعاي دوستي نميكنم). آدم ملايم و كمحرفي بود. اگر كسي بلندحرف ميزد يا دعوا ميكرد، بلند ميشد و ميرفت. بنابراين وقتي ميگويد:
آب را گل نكنيم
شايد اين آب روان ميرود پاي سپيداري
تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد
نان خشكيده فرو برده در آب.
پيداست كه با نگاهي ملايم و مهربان به پيرامون خود نگاه ميكند. يا ميگويد:
چه دهي بايد باشد
كوچه باغش پرموسيقي باد
مردمان سر رود آب را ميفهمند
گل نكردندش
ما نيز آب را گل نكنيم
اينجا ميبينيم كه سپهري از روي اقيانوس مواج زندگي با هليكرافت حركت ميكند. زيباست؛ دهي كه در كوچههايش هميشه موسيقي جريان دارد. اما از يك نكته ديگر غافل شده است؛ كه بعدها متوجه آن ميشود و در شعرهاي پايانياش به آن سمت ميرود. آن نكته اين است كه كسي كه بعد آرام جهان را مينگرد (مثل رودي كه حركت ميكند و طراوت و سرسبزي به وجود ميآورد)، متوجه نيست كه وضعيت جهان چگونه است. در روستا هم كه انسانها در محيط با طراوت و سرسبز زندگي ميكنند، ممكن است بر سر تقسيم آب يا مسائل ديگر با هم درگير شوند.
او اينها را نميبيند. بنابراين شعر او ابتر است. در صداي پاي آب ميگويد: پدرم وقتي مرد، پاسبانها همه شاعر بودند. احكام خيلي مضحكي را به كار ميبرد كه ناشي از تأثيري است كه از آرامش بودايي و زن بودسيم گرفته است. البت قابل توجه و تأمل است، اما نميداند كه در جهان، جنگ هست و صلح هم هست، باغ هست و خرابه هم هست، مرگ و زندگي هر دو هستند.
اما وقتي متوجه اين قضايا ميشود، به سمت ديگر برميگردد؛ در مسافر و ما هيچ، ما نگاه. تا جايي كه حتي به نيهيليسم ميرسد. كسي كه ميگفت:
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است...
در «ما هيچ، ما نگاه» به جايى مىرسد كه نه فقط فكر،بلكه زبان هم گسسته مىشود و زير تاثيراتى از غرب وجهان جديد، حتى زبان او دچار گسستگى مىشود.پيداست كه متوجه شده كه در عصر آهن و فولاد زندگىمىكند، نه در عصر دهى كه كوچه باغش پر موسيقى است.
آيا از عرفان اسلامى هم تاثير گرفته است؟
عرفان ايرانى در دوره اسلامى، درستتر است. طبيعتاً اينها (عرفان ايرانى و هندى) وجوه مشترك دارند. عرفان ماگاهى بسيار زير نفوذ پلوتينيوس است. اما در آنجا كه محلى و بومى است، به ايران باستان و فرزانگى خسروانى مىرسد كه سهروردى نماينده آن است. از اين عرفان، مندر سهراب سپهرى چيزى نمىبينم. عرفان ما متوجه تربيتاست؛ يعنى آنچه در روزبهان و سعدى و حافظ هست.مىخواهد ما را عوض كند و وجود ديگرى از ما بسازد.
آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست آدمى از نو بيايد ساخت وز نو عالمى
در ميان اقيانوس تصوف، جزيرهاى است به نام عرفانكه نمايندههايش ابوسعيد ابوالخير، روزبهان، حافظ و...هستند. عدهاى به طرف پلوتينيوس رفتهاند و عدهاى هم از فلسفههاى هند بهره گرفتهاند. در اين مجموعه عرفان، تا حدى هم گنو سيتسيم وجود دارد. البته نه در حافظ و سعدى و امثال اينها كه بر روى زيبايى و تربيت متمركز هستند.
به نظرم هر نوع فلسفهاى كه تاريخى فكر نكند، وانتزاع كند، اشكال دارد. مثلاً مىدانيم كه آب ممكن استسيل شود؛ اما آنها شايد فقط طراوت و زيبايى آب را انتزاعكنند. پيداست كه اين منطق ايراد دارد.
شكى نيست كه سهراب سپهرى شاعر خوبى است و تصويرهاى بسيار تازه و نوظهورى هم ارائه مىكند. همچنين در شرايط فعلى، براى لحظاتى ما را از دنيا ماشينى شده بهآب و سبزه و گياه و درخت و... مىبرد تا جايى كه گاهىطعم انگور و سيب را احساس مىكنيم. همچنين شكىنيست كه سبك خاصى دارد كه او را از شاملو و نيما ونصرت رحمانى و ديگران متمايز مىكند. اما از نظر اجرا،كارهاى او داراى تاثيرهاى مقارن است.
از نظر وزن شعر هم، مثلاً دكتر شفيعى كدكنى اعتقاد دارند كه صداى پاى آب بحر طويل است. اما به اندازهاى بيانهاى زيبا در آن وجود دارد كه ما احساس نمىكنيم كه ازنظر فرم، بحر طويل است.
نكته ديگر اين شعر اين است كه وقتى در حال توصيف مناظر است و وارد دنياى انتزاع مىشود، مثلاً مىگويد:
پلههايى كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضى حيات
پلههايى به بام اشراق
پلههايى كه به سكوى تجلى مىرفت...
درك اينها براى خواننده فارسى زبان بسيار دشواراست؛ مثلاً درك نمىكند كه پلهاى كه به ادراك رياضىحيات مىرود، چيست. البته چون در گردونه وزن افتادهاست، شايد متوجه نشويم، اما درك آن واقعاً دشوار است.فكر مىكنم خود شاعر هم متوجه نشده است. با اين حالگاهى ناگهان متوجه مىشود كه چيزهاى سادهاى هم وجود دارد، و مىگويد:
مادرم پايين، استكانها را در خاطره شط مىشست.
كه بسيار زيباست. البته درست است كه در خاطره شط مىشست، باز هم انتزاعى است. همين شاعر كه صحبت از ادراك رياضى حيات مىكرد، ناگهان مىگويد:
شهر پيدا بود
رويش هندسى آهن، سيمان، سنگ
سقف بىكفتر صدها اتوبوس...
ضرب و وزنى كه ماشين در انسان به وجود مىآورد، ضرب و وزن تكنيك است، نه حيات.
در حالى كه وقتى از كوچه باغ مىگذريد، صداى باد و حركت شاخههاى درختان و پرندگان، موسيقى زندگى است. اينها چيزهايى است كه ما را به زندگى الفت مىدهد.
سپهرى كمكم به دردهاى بشرى نزديك مىشود:
چرخ يك گارى در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاريچى
مرد گاريچي در حسرت مرگ.
مىبينيم كه تصوير بسيار گرانسنگى را به وجود آورده است.
تصاوير شعر سهراب گاهى بسيار نوستالژيك است و ازگذشته صبحت مىكند.
گاهى نيز ميان صداى كفتر و آب مقارنه برقرار مىكند. همچنين بيانهاى بسيار خاصي كه از رابطهاى كه با مادرشداشته، و از روستاهاى اطراف كاشان مىكند، نشان دهنده اين است كه در كتابهاى بعدى (چهار كتاب دوم) شاعر با تجربهاى است.
فقط سير درونى نمىكند، بلكه به شيوه خودش سير بيرونى هم مىكند. در مسافر ديگر به دنيايى ميرسد كه از يك سو تأييد حيات و زيبايي است و از سوي ديگر به نوعي نيهيليسم، ورطه و شكاف ميرسد.
شعرهاي او از نظر فرم هر چه جلوتر ميرود، بهتر ميشود، هم از نظر پايانبندي، هم توضيح اضافه ندادن و هم ادراك تازهاش. مثلاً ميگويد:
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد
به اندازه چشمان سحرخيزان است.
چنين مطالبي را سهرودي هم گفته است.
نكته ديگر اين است كه شعر سپهري داراي قرينهسازيهايي است براي رسيدن به وحدت.
در «مسافر» سپهري متوجه ميشود كه سير و سلوك به اين سادگي نيست و نميتوان مانند هواپيما از روي دريا گذر كرد. مثلاً ميگويد:
«حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد. حكايت كن از گونههايي كه من خواب بودم و تر شد.»
و بنابراين متوجه است كه در دنيا بمب هم وجود دارد. ميگويد: «من از سطح سيماني قرن ميترسم.» يعني ميداند كه عواملي هم وجود دارد كه آرامش او در عوالم خيالات و تأملاتش را به هم ميزند.
در شعرهاي پاياني سپهري حتي زبان عوض ميشود. گسستگي زباني هم ميبينيم. تعبيرات عجيب و غريب نيز وارد آنها شده كه حتي براي خواننده شعر سپهري هم عجيب است. دليل اين مسئله را اين دانستهاند كه شاعر به تكرار خود ميپردازد يا دچار گسست رواني زباني شده است.
به نظر من، راهي كه سهراب سپهري رفت، به اينجا ميبايست ميرسيد.
سپهري از «مسافر» به بعد به اطراف خود هم توجه ميكند. حيرت او در مواجهه با عصر آهن و فولاد مانند حيرت كودكي است كه در يك باغچه در حال بازي با يك توپ است و ناگهان توپ او به يك بمب تبديل ميشود.
- به نقل از: «پرنده شدن»، ویژه نامه زادروز سهراب سپهری، روزنامه اطلاعات، 15مهر 1385.
navid_mansour
12-02-2006, 12:34 AM
اگه خواستین شعرای سهراب رو راحت بخونین این سایت شعراشو داره........من تازه دارم شروع میکنم بخ.نم......من تازه دارم
میفهمم سهراب کیه............واقعا شعراش از معرکه اونور تره
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/list.htm
magmagf
12-03-2006, 07:36 AM
بعد مرزبندیهای مصنوعی میان سه کشور فارسی زبان ایران ، تا جیکستان و افغانستان روابط فرهنگی و ادبی گسسته گردید و حلقه هایی که قرنهای متمادی این مردمان را به هم وصل می نمود ، ازهم پاشید، این جدایی و دور ماندن ها ، بویژه ، به روابط ادبی این کشورها اثر منفی و جبران ناپذیر باقی گذاشت ، تا جایی که برخی محققین این فرهنگ ها را جدا از و زبان آنها را به سه زبان متفاوت فارسی ، تاجیکی و دری قسمت نمودند که گویا هیچ ربطی با هم ندارند و هر کدام بر سر خود جداگانه و علی حیده اند . در حالی که ایرانی و تاجیک و افغان اشعار رودکی و مولانا و خواجه حافظ را یک گونه می خواندند و درک می کردند. بحث سر این موضوع فراخ است ، لذا ، ما تنها موضوع تاثیر شعر نو ایرانی را به شعر امروز تاجیک مورد بررسی اجمالی قرار خواهیم داد. درزمان رژیم اتحاد شوروی نمونه هایی از آثار شعرای معاصر ایران- بعد مشروطیت- گاه گاهی درنشریه های تاجیکستان به طبع می رسیده و درکتب درسی و آموزشی دبستان و دبیرستان و دانشگاه ها را ه می یافتند. در تاجیکستان دانش آموز و دانشجویی نبود که «گویند مرا چو زادمادر»و «دل مادر» ایرج میرزا ،«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!» شهریار را نداند ، زیرا در نخستین کتاب های آموزشی این اشعار جای داشت، بعدا" ، مجوعه ای کامل تر تحت عنوان « امواج کارون» در سال 1973 میلادی چاپ شد که منتخب اشعار سخنوران نامدار ایران را فراهم آورده بود. کتاب مذکور با استقبال گرم خوانندگان و علاقه مندان نظم این کشور مواجه شد . شاعران تاجیک بعد از آشنایی با شعر ایران کم کم ازادبیات روس، که برادبیات تاجیک تاثیر عمیق داشت ، روبه شعر ایران آوردند. استادان مومن قناعت ، لایق شیرعلی، بازار صابر، قطبی کرام، گلنظر ، گلرخسار از نخستین ها بودند که درین عرصه گام نهادند. تا سالهای هشتادم،اشعار ملک الشعرای بهار ، رهی معیری، سیاوش کسرایی، فریدون مشیری ، ژاله ، سیمین بهبهانی ، فروغ فرخزاد و ... بیشتر ملاک سرایش این سخنوران قرار داشت و تحت تاثیر آثار همین گویندگان اهل شعر تا جیک هم شهر سنتی می گفتند و هم شعر سپید یا نیمایی و آهسته آهسته موج سرودن اشعار نیمایی بروز کرد و به قول دکتر علی اصغر شعر دوست « نسل نو شاعران تاجیک با شعر نیمایی و سپید انس والفت بیشتری دارند. اینک ، برخلاف نسل های قبلی آشنایی بهتر با شعر نو ایران را داشته اند... در آثار شاعران نو به نمونه های درخشانی از شعر نیمایی و سپید برمی خوریم که بسیار امید بخش است. کمال نصرالله ، ضیاء عبدالله، فرزانه ، سیاوش، عبدالقادر رحیم ، محمد علی مرادی و ... ادامه دهندگان راه تازه ای هستند که باتلاش های مومن قناعت ، لایق، بازارصابر، گلرخسار و گشوده است .»(1)
بی شک ، شعرای تاجیک بهترین چکامه و سروده های خود را براثر همین « نفس گرم شعر ایران» ( تابیرگلنظر- شاعر تاجیک) سروده اند واین روند و تلاش آنها در کنار و دنبال شعر امروز ایران رشد و نمو دارد. این پدیده در اولین برخورد با شعر تاجیک احساس می شود ، تا جایی که علی رضا قزوه – شاعر و منتقد ایرانی نیز برهمین امر تاکید دارد:« دیگر گوش دانشجویان نوجو و مشتاق ادبیات امروز بدهکار حرف های کهنه و تکراری شان نیست . آنها بیشتر تمایل دارند از سهراب سپهری ، اخوان ثالث، سلمان هراتی و ... بشنوند. اگر چه شاعران اخیر نیز از در گذشتگانند ، اما متعلق به دو نسل بعد از مرحوم بهار و رشید یاسمی هستند ، ضمن آنکه هر یک در شعر نو صاحب سبک و نو آوری های گوناگونند و جماعت بسیاری را به دنبال خود کشیده اند »(2)
بعد از فرو پاشی شوروی برادران مهجور باز از عطر دیدار یکدیگر شمیدند و دست های مایل به آغوش به هم رسید. دراین میان چندین مجموعه از شعرای معاصر ایران دسترس خوانندگان تا جیک گردید ، که جهت آشنایی بیشتر تاجیکان با هنر وادب ایران نقش بارز گذاشت . این معنی را محققین تاجیک نیز اعتراف نموده اند. چنانچه پژوهشگران میرزا شکورزاده و فاتح عبدالله در تائید این امر می نویسند:«شاعران تاجیک از سالهای دیرین ازچشمه ساران فیاض و شاداب استادان شعر فارسی چون نیما یوشیج ، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری و ... تشنگی شکستند ، که خود انگیزه اصلی ظهور شعر نو یا شعر سپید دراین مرز و بوم گردید و الان بس ترانه گویان در شیوه و سبک نیمایی تغزل می کنند. با فروپاشی شوروی گفتگوهای ادبی و شعری میان سخنوران پارسی گوی روبه گسترش دارد.»(3)
بلی ، اکنون دروازه ها باز شد و حلقه های گسسته مجددا" وصل گردید و « شعر ایران و شعر تاجیکستان اکنون نه از ورای دیوارها و سرها، بلکه چهره به چهره و روبه رو سلام همدیگر را پاسخ می گویند و از این رهگذر شعر هر دو کشور دیگر باره گره خواهد خورد و یکی خواهد شد.»(4)
دراین نوشته بحث ما پیرامون تاثیر یکی از سخنوران نا تکرار ایران " سهراب سپهری " است که به قول دکتر سیروس شمیسا « آبروی شعر دوره ماست»(5) و «در آسمان سخن مهتابی است که پر می گشاید ، آفتابی است که نور می فشناد، دریای ژرفی است که برامواج اندیشه سجود می آموزد ، شمیم طراوت آفرینی است که در مشام اختران هنر می پیچد»(6)
اشعار سپهری ، متاسفانه به تاجیکستان دیر رسید و تاهنوز به شکل کتاب جداگانه ای چاپ نشده ، تنها پاره ای از سروده هایش در روزنامه و مجله ها به طبع رسیده اند. هرچند آثار او کمتر از دیگر سخن سرایان ایران معرفی شده، ولی امروز بیشتر شاعران تاجیک درآسیای میانه تاثیر از او می گیرند و به قول گلرخسار- شاعر تاجیک – امروز همه « سهراب بیمار» شده اند، از او پیروی می کنند، درس می آموزند ، عنوان کتابهای خویش را باتقلید از او می گذارند. «صدای پای واژه های » اسکندر ختلانی – شاعر روان شاد تاجیک برگرفته از تاثیر «صدای پای آب» سپهری ؛ « اندوه سبز» محمد علی عجمی به دنبال «حجم سبز» این شاعر نقاشاند.
بازار صابر یکی از شاعران تا جیک درسلسله رباعیات اخیر خود از شاعران نوگوی ایران به وضوح تاثیر گرفته است ، به طوری که چند رباعی اش راتحت اثر شاعرانی ، چون نادر نادرپور ، اسماعیل خویی ، احمد شاملو و سهراب سپهری سروده و پاره های اشعار آنها را در پاورقی آورده است. از جمله ، دو رباعی بازار صابر در هوای معنی و مضامین سپهری ایجاد شده اند. چنانچه :
اسب پدریم را که غمش می دادم *
از آب و علف کمی کمش می دادم .
یک بارک دیگر اگرش می دیدم
گلبرگ و سطیل شبنمش می دا دم .(7)
بازار صابر رباعی مذکور را ازمضمون شعر « و پیامی درراه» سهراب سپهری گرفته که از مشهور ترین شعرهای سپهری است . دراین شعر سهراب سپهری خود را به عنوان منجی ای می بیند که برای همه دردها و مشکلات دوایی ازآشتی و صفا دارد. آنگاه ازخیر و نیکی رستگاری بشارت می دهد:
خواهم آمد پیش اسبان، گاوان، علف سبزنوازش خواهم ریخت.
مادیان تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی دراه ، من مگس ها یش را خواهم زد.(8)
هردو شاعر دراین سروده ها یکی در قالب جدید شعر سپید و نو ، دیگر درقالب سنتی کلاسیکی – رباعی از مهربانی و شفقت حرف می زنند و نهایت لطف و مهر خود را حتی از گاو و اسب و خر دریغ نمی دارند. بازار صابر از صمیمیت سپهری که در اشعارش ،بویژه در چهار مجموعه آخر او «صدای پای آب»، « مسافر »،« حجم سبز» و « ما هیچ ما نگاه» به صراحت احساس می شود، تاثیر پذیرفته و ازهمان پیوندی که سپهری با پدیده ها و اشیای طبیعت دارد بو برده است. منتهی تخیل و تصور آفرینی های سپهری عمیق و ژرفترند، که این هم حاصل مطالعه وشناخت بیشتر او از عرفان و آئین های مختلف جهان است و تفکر فلسفه او که همواره در اشعارش جریان دارد . معلوم است که سپهری قبل از همه فیلسوف و متفکر است ، بعد شاعر و این جنبه ها در آمیزش با تخیل لطیف ، ظرافت ، صمیمیت و جلوه های عارفانه شعر او را مزین نموده اند.
بگریزیم و به زباعی دیگر بازار صابر بپردازیم :
وقتی که در آب می نماید * مهتاب،
تیزینه مشوئید، مشوئید در آب
مهتاب در آب زخم می بردارد
می گفت دراین باره سپهری سهراب( همان جا، ص.40)
شاعر درپایان با آوردن سطرهای « مادرم چاقو را در حوض نمی شست ، ماه زخمی می شد» اشاره کرده که آنها را از سهراب گرفته. البته ، چنین نزاکت و سادگی را در دیگر شعرهای سپهری نیز می بینیم :« حنجره جوی آب را قوطی کنسرو خالی زخمی می کرد»(هشت کتاب ، ص. 316)
بازار صابر مضمون یااندیشه نو بیان نکرده ، تنها فکر بکر سپهری را درقالب رباعی در آورده است . چنین استفاده ازمضمون و محتوی شعر درتاریخ ادبیات فارسی به وفور مشاهد می شود و حالا از این موضوع می گذریم و به ادامه بحث مورد نظر می پردازیم . بازار صابر از پیروان سر سخت شعر سپید است و درنوشته هایش نیز بارها تاکید داشته که شاگرد مکتب نیمایی است و در این نوع شعر دست آوردهایی نیز کسب نموده.
"عبدالله رهنما" دیگر از شاعران تاجیک درشعری که آن را به سهراب سپهری اهدا نموده ، از واژه و ترکیب های سپهری کار گرفته ، ارادت و اخلاص خویش را به این نقاش چیره دست و شاعر زبر دست بیان می دارد واز مصراع و معانی او استادانه استفاده می کند. این سروده کوچک ما را به یاد شعر « آب » سهراب می برد: بی گمان درده بالا دست ، چینه ها کوتاه است . مردمش می دانند که شقایق چه گلی است / مردمان سر رود ، آب را می فهمند.( هشت کتاب، ص.347)
این شاعر جوان تاجیک به قدری شیفته و مفتون شعر سپهری است که نتوانسته چیزی دربرابر عظمت اندیشه های او بگوید و تنها به اشاره های شاعر پی می برد و می داند که شقایق چه گلی است :
آسمان ، بازترین چشم جهان
همه سبزی تو را می بیند.
هر که داند که شقایق چه گلی است
آری ، اینجا تنهاست
آدم اینجا تنهاست !( خورشید های گمشده ،ص.314)
طوری که عرض شد ، سپهری درمیان شاعران فارسی گوی آسیای میانه تاثیر گذارترین شاعر شعرنو است . به نحوی که نه تنها در دوشنبه و خجند وختلان و بدخشان ، بلکه در سمرقند و بخارا و تاشکند و خوارزم و ترمذ * شمار زیادی از قلمکشان ازاو پیروی می کنند. پریسا ، شهرزاد، سلیم کنجه ، حیات نعمت ، جعفر و....که مشعل دار لفظ تاجیکی فارسی دراین خطه با فیض و « جزیره کوچک فارسی زبان ها » هستند چامه و چکامه های خویش را در حال و هوای سروده های سپهری می سرایند و درست ازهمان جاده ای می روند که سپهری بنیاد آن را نهاده بود . البته این پیروی های شاعران جوان گاهی بدون آگاهی صورت می گیرد و برخی تنها شکستن اوزان و رعایت نکردن قافیه و ردیف و دیگر عناصر شعرسنتی را هدف قرارمی دهند و فکر می کنند که شعر نو گفته اند. درحالی که پایبندی به اوزان و عروض و صنایع شعر و تناسب کلام و ظرافت و بلاغت در شعر سپید کمتر ازشعر سنتی نیست و اغلب آنهایی که بااین عقیده حرف و هجا می زنند ، ناموفق و مقلدند و هیچ شعریت در شعر آنها به چشم نمی خورد.
همچنین در سال 2002 « صدای پای آب» سهراب سپهری درازبکستان توسط خانم "نرگس شاهعلی آوا" با زبان ازبکی ترجمه شد و بهترین کتاب سال عنوان گرفت که این هم دلیل دیگر برمحبوبیت این شاعر درمیان اهل شعر این سرزمین است . طبیعی و صمیمی بودن ترکیب و تصاویر ، مضمون ومحتوی، موسیقی شعر و کلام و نوع خاص انس و الفت با طبیعت از دیگر خصوصیاتی است که برجایگاه ویژه شعر سهراب سپهری دراین ممالک می افزاید .
آثار سهراب سپهری بیش ازهمه به "دارا نجات" شاعر توانا و نوبیان که به « سپهری تاجیک» معروف است ، تاثیر گذاشته است . این شاعر با تلاش وتکاپوی فراوان می خواهد شعر تاجیک را ازیکنواختی و یک گونه ای بیرون آرد.
« درآن سوی خوابها» کامل ترین و تازه ترین مجموعه دارا نجات است که سال 2000 میلادی ازطریق انتشارات « مزدیسنا» در پایتخت این کشور شهر دوشنبه منتشر شده . به کتاب مذکور"علیرضا قزوه" شاعر و منتقد ایران که در تاجیکستان شهرت زیاد دارد ، پیشگفتار صمیمی نوشته، ضمن بررسی ابعاد مختلف آثار دارا نجات او را از شاعران بزرگ و چیره دست دانسته بامهربانی این سطور رامی آرد:« این جان دردمند صداهای ناشنیدنی و تصویرهای نامرعی را بسیار زیباتر و عمیق تر از شاعران دیگر درک می کند.در لابلای زلال شعرهایش گاه ماهیانی ازجنس لحظات شفاف و سرشار ازمعنویت و نور شنا می کنند . من در دارا شاعری را می بینم که در «اکنون» می زید و « حرف از جنس زمان» دارد و دلش می خواهد هرلحظه چشم ها را بشوید و به قول سهراب " جور دیگر ببیند"»(9)
"دارانجات" پیام و پیغام سهراب را با روح و جان خویش عمیق درک نموده است ، رمز و راز چکامه هایش را گشوده است . سهراب در «صدای پای آب» با « سر سوزن ذوقی» اینطور سروده:
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ،
جانمازم چشمه ، مُهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
درنمازم جریان دارد ماه ، جریان دار طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نماز م را پی «تکبیره الاحرام » علف می خوانم
پی « قدقامت» موج*
( هشت کتاب، ص، 273-272)
دارانجات با «یک پنجه زوق» و باتفاوتی از سهراب با « دستاری از چنبره هلبو»( پونه) به نماز می ایستد:
بی نماز نبودم
با سنگاب دوک طهارتم از سنگاب بود،
دستارم بود چنبره هلبو،
جانمازم برگ ریواج*
یا کنده ای گلسنگی
نماز را می کردم ادا
با علف ها،
ارچه ها *
دومسچه ها *
برگ دعایم سبز بود
درشاخ آیه ها.
( در آن سوی خواب ها ، ص، 20 )
سهراب با تپش پنجره ها وضو می گیرد، دارا با سنگاب ، گاها با وجوه و گاه در سبزترین تالاب ازعکس جنگل طهارت سبز می کند، تا ازنماز ظهر علف ها دیر نماند و گاها با اجسام دیگر اقتدا می کند ، با«شباهت مجنون بیدی بید» آشنا می شود که در وسط کوهی قبل ازمیلاد انسان به خرقه ای علفین و دستاری برفین به نماز ایستاده است و روی جانماز دریایی در عبادت است که سجودش در آیینه امواج رود موج می زند و به امامت کوه اقتدا می کند، سپس ، کوه با « گویش آب» آیه می خواند و در روشنی گل های سوره «یس» غرق می شود ، از پرسینگ( آبله) لبانش مومیایی ذکر می جوشد:
نسیم تعویل آمد ازفراسوها
تابه روشنی گل های یس مرا غرق کند.
عطر یاسی گلهایش
عطر سنت رسول خدا را می مانست
نوازش نسیم
رحلت جان گداز پیمبر را به ذهنم آورد.
(همان کتاب ، ص، 129)
دارا نجات نیز مانند سهراب سپهری با طبیعت انس و الفت نزدیکتر دارد، زیرا می داند که طبیعت و اشیای او مال خداست ، درهر ذره و در هر قطره می شد تجلی ذات حق را دید و چون با طبیعت قربت پیدا کنی با خدا قرابت پیدا می کنی ( و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم)(10)
دارا نجات را گاه گاه سمند شعر ازمسیر خویش خارج می سازد و دربرخی موارد نه چون پیرو سپهری ، بلکه به مقلد شعرا تبدیل می شود که شاعر در اوج و مستی سرودن این ضعف خود را درک و احساس نمی کند. تصویرهای سپهری عمیق و ژرف و عرفانی اند، که در دارا نجات نیز این پدیده به وضوح احساس می شود ، منتهی در هر دو گوینده صمیمیت و هنر خاص شاعری هویدا است. البته ، جا جا ذهن خلاق و آفریننده دارا به اوج می رسد ، به سپهری پهلو می زند و گاه گاه هم در کنار او مسکن می یابد . سپهری از مفاهیم عمومی انسانی و عمومی اسلامی می گوید، دارا نیز به این ستیغ می خواهد دست یابد، ولی خیلی اندک این کار به او دست می دهد ، لذا گاه شعرش « تا جیکی» می شود. به علت محدودیت های تصویری در حالی که نگاه سپهری گسترده تر و با پهنای وسیع است . هردو شاعر پرورده آب و خاک روستا اند و محیط و مناظر روستا در آثار هر دو موج می زند. سپهری در کنار عرفان اسلامی گرایش هایی به آئین بودا و فلسفه چین وهند و ژاپن دارد ، ولی دارا نجات در عرفان و معنویات شرقی صادق می ماند و به نغمات عارفان و شاعرانی همچون بایزید ومولانا و حافظ و سعدی همنوا می شود . نماز و وضو و تکبیر و قد قامت و سجود و رکوع ... براین مفهوم های اسلامی که درابتدای «صدای پای آب» سپهری تصویر شده ، در چند شعر دیگر دارا نجات نیز با نحوه های مختلف ارائه می شود. دارا نجات نیز مثل سهراب سپهری دراشعارش از گل و گیاه و درختان و علف ها به وفور کار می گیرد و در استفاده آنها دنباله رو کار سپهری است.
ذره گل های نعل
می شکفند
درترانه های شبدیم.
منم ، یک شاخه آذرخش وَغنِیج*
بهار آکنده ازگل های ریواجی شعر
و گل دود شلشله به موی برس ها* بندد.
می رفتم،
ژولیده به عطر زیره زار طلوع
وبوته گل های سپیده.
ازاین جاست که شعر دارا نجات جنگل سر سبز و پردرخت را می ماند که در آن انواع رستنی ، پرنده و چرنده و درنده و... با سماع زبانه های سبز و رقص بالهای زرد و سیاه نوا در می دهند.
این جنگل سبز در سبز را ه نسیمی از عطر تسبیح به سرودن می آرد و « باد را سکوت، سکوت را دعا و دعا را سما» می بلعد:
نسیمی
آکنده ز عطر تسبیح
سبزترین عاشقانه ها را
با فصاحت آیه های یزدانی
در مدرسه بیشه
به گوش آورد.
( همان کتاب ، ص، 7- 9)
آسمان شعر دارا همچون سپهر سهراب آبی است ، آه ماه ، پر افشانی ارواح و نجوای ستاره ها به گوش با بونه ها در آن طنین انداز است ، ازجوال ابر کلابه مثل بیرون می آید و ازخیال ابر عطر غزل می تراود، از نگاه مهتاب شگفت می شکفد ، چل چراغ ستاره ها می درخشد و آنجا ارزانی باران به دان کاسه خیال کبوتران می ریزد، شاعر آهنگ های رضوانی می شنود،چشمانش را پر و پزنی از سوزن نیش علف ها و نخ ریشه ها پیراهن می دوزند. سرزمین آرمانی او آن سوی فراسوهاست و پهنایش ازتکاب آسمان دره و خیابان پروین و ثریا تا تاج محل و سراندیب و شیراز و فرات و کربلا و بخارا و سمرقند می رسد، و نسیمی که دراین خطه می وزد ، روح و جانش را گلبیز می کند:
ونسیم عطر گردان و شبنم افشان
از شاخه های سجود،
درک پارسی وحدت را
درچمن های تفکر بشر
گلبیز کرد.
( همان کتاب، ص، 23)
شاعر خیالی دارد باریکتر از نخ سپیده ، مثل باریک خیالی های شاعران سبک هندی تصویر می آفریند، اشیا را آنگونه لمس می کند که تنها شاعر می تواند آن احساس و درک را صاحب باشد . واژه سازی و ترکیب آفرینی ازدیگر ویژگیهای بارز شعر دارا نجات است که این خصوصیت شعر او را دارای نوعی موسیقی لطیف می کند که تنها حسی عاطفی می تواند این صداهای نامرعی را بشنود . همچنین ، با کوشش و تلا ش های شاعر برمی خوریم در جهت معنوی کردن مادیات به اشیاء و به اجسام بخشیدن روح معنوی که این پدیده مطلوب نیز در ادبیات امروز تاجیک تازه جا افتاده است . شعر او با این ویژگیهای منحصر به فرد درادبیات معاصر تاجیک بکر و نو است که تا به حال نظیرش را کسی ندیده و نگفته است . همچنان که سپهری در «صدای پای آب» خود را معرفی می کند:
اهل کاشانم / پیشه ام نقاشی است/ گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما... /.
درارا نجات نیز در لابه لای چکامه هایش به شرح احوال خود می پردزاد:
زندگیم
درحوضی از صفای آیه ها می تابید
غربالم از تارعنکبوت،
سبویم از لانه پرستو
روی سفره ای ازبرگ نیلوفر
قمقمه ای از کدویم بود
و پیاله ای ازلاله .
پدرم سخره عظیمی بود در بغلش
مادرم
گل ریواج*
وآنگاه به شرح بیشتر می گذرد:
تنها نبودم ،
درکاسه چشمم مردم بود،
گشنه نبودم،
درکوزه هوسم گندم بود
گنجشک ها
در بیشه مویم لانه می ماندند
موسیچه ها *
دررواق پلکم تخم می کردند.
( همان کتاب، ص، 19)
سپهری شعری دارد با نام «آب» که برخی منتقدین آن را قله شعر او دانسته اند و این شعر از معروفیت زیاد برخوردار بوده ، قبول خاص و عام است . سهراب آب را که نماد زندگی و طبیعت است ،می ستاید ، مردمان را دعوت می کند که این گوهر پاک را که انسان از آن خلق شده است، گل آلود و کثیف نسازند، بلکه پاک و منزهش نگاه دارند. آب رمز روشنایی و روح است و این پیام سپهری به خواننده شعرش است و کل موجودات را به همدلی و همزیستی می خواند :
آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب.
یا که در بیشه دور ، سیره ای پر می شوید.
یا در آبادی، کوزه ای پر می گردد.
آب را گل نکنیم :
شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی .
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.
... چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
دارا نجات نیز چنین دعوت را از مردمان دارد و برای این درخواست از واژه « بیایید» که تابش تعارفی و مودبانه دارد، کار می گیرد، انسان را به زندگی عارفانه و عاشقانه می خواند. زندگی ای که ازجنگ و جدال ، خشونت و خصومت عاری است ، زندگی ای که تمایل به سوی وحدت و رسیدن به حق است:
بیایید
پایکوبان،
خرمن ابوالبشر را کوبیم ،
درحسرت رانده شدن ازبهشت
مویه ازموی خوشه های گندم بافیم...
طلوع را بشمیم،
که بوی دامن یار می کند.
باشد که در گلجوش چگونگی او غرق شویم.
و در سپیده بارش توحیدش
شبنم گل قطره باران باشیم.
( همان کتاب ، ص،134-136)
این نگرش شاعر نوعی برداشت ازعرفان شرقی است که با روح و جان گوینده آمیخته است . درست ، مثل سپهری ، با این تفاوت که سپهری از آئین بودا و عرفان شرق دور – چین و هند و ژاپن نیز بهره ها برده بود و برخی منتقدین به این موضوع اشاراتی نیز داشته اند.
وبلاخره شعری است دراین کتاب بانام « روزنه » که اهدایی است به سهراب سپهری پیر معنوی شاعر و بی شک روح سپهری مانند روزانه ای بود به روی دارا نجات ، الهام بخشی بود جهت خلق معنی های بکر و ناب و امید می کند که آیه ها یش – سروده هایش به روح روشن سهراب برسند ، چون حنجره اش ساقه سبز ناله هاست ( قلب این مرد قناری دارد / چمن سبز گلویش تر باد! از سهراب سپهری / و با پنجه سبز دعا می پرسد: راه این معراج کدام است ؟ سوالی که سپهری آنرا اینگونه مطرح نموده بود: خانه دوست کجاست؟( شعر « نشانی» سپهری):
با مدادی
شگوفت
چشم اندازخوابم
از خواب آئینه سهراب،
که برافق آبشیب بلند چشمانم
عطر ترانه می هشت ...
ای عابران نی زار ملکوت !
راه این معراج کدام است ؟
( همان کتاب، ص، 137)
سپهری که نقاشی مانی قلم بود ، با دیدی شاعرانه و عارفانه به اشیاء می نگریست و همه اشیاء و اجسام در آفریده هایش جان دارند،حرکت و جنبش می کنند. این ویژگی را در سروده های دارا نجات نیز می بینیم . او عطر مهتابی بیشه رامی شمد. نجوای ستاره ها به گوش بابونه ها را می شنود واز گلدوزی خیال علف ها آگاه است . سپهری دراشعارش از رنگهای مختلف به وفور استفاده می کند، بطوری که رنگ سبز در تمام اشعارش 44 بار و از رنگ آبی 24 بار کار گرفته. معلوم است که سبز بیانگر رنگ اسلام و عرفان است و خاصیت آرام بخشی دارد.
کاربرد رنگ سبز را در چمامه ها ی سپهری با چنین تعابیری می بینیم : مرمر سبز چمن، شب سبز شبکه ها ، جان سبز خاموش ، زمزمه سبز علف ها ، تراوش های سبز ، ترنم سبز، لالایی سبز ، دایره سبز سعادت ، عادت سبز درخت، ساقه سبز پیام، سکوت سبز چمن زار،پنجره سبز صنوبر،علف سبز نوازش، فرصت سبز حیات ، کوچه باغ سبز تر از باغ خدا، سخن های سبز نجومی ، زنبیل سبز کرامت و... .
شعر دارا نجات نیز سبز اندر سبز است. این رنگ بردیگر رنگ ها پیروز است و کاربرد فراوان دارد. چنانچه ، او براندوه سبزانبوه جنگل برگ اشک می فشاند ، ازدریچه سبز آیه ها طلوع تبسم امام خمینی (ره) را می بیند ، تالابش در عکس انداز جنگل گیسو سبز می شود ، مجنون بید زنجیره سبز شاخه برگردن دارد ، عاشقانه های سبزترین را درسوگ امام حسین (ع) می خواند ، عشق برای شاعر سوزش سبزی است درمرگ رنگ . « مرگ رنگ» سپهری را به ذهن متبادر می کند که تغییر رنگ است ، در پرنیان ابری حوران سبز پوش را می بیند ( مثل سهراب که میان شب بوها حضور سبز قبایی را می دید).
آثار این دوشاعر هماهنگی های زیاد دارند . هم ازلحاظ صمیمیت گفتار وتصویر آفرینی و تازه کاری ها و هم از زاویه روانی و نرمی زبان ، اوزان و ... هردو ازآب و جنگل و درخت برداشت یکسان دارند . مادر برای یکی « بهتر ازدرخت» ( سهراب) و برای دیگری « بهترین تابلوست» ( دارا).
نگاه معنوی به اشیاء و داشتن دستگاه یگانه و منسجم فکری ازدیگر خصوصیات بارز اشعار دو شاعر است . دراین بررسی کوتاه نمی شود همه این جنبه ها را تحلیل و تحقیق نمود . متاسفانه ، شعر دارا نجات درتاجیکستان هنوز ناشناخته است و نقد جدی و عمیقی درمورد شعر او و ویژگیها و موفقیت های آن صورت نگرفته است و حتی عده ای به «جرم» مرکب بیانی و«ایرانی کردن شعر تاجیک» به سویش سنگ ملامت می زنند . اما دارا نجات درمسیر خود همانا گام می نهد و برآن است که « محض ، شعر تفکر است که از سطح بلند دانش قرار دارد و شعر سپید طبعا" و از لحاظ نظریه ساده نویسی رانمی پذیرد و اسلوب های تازه تشریح و تفسیر را ازنقد ادبی تقاضا دارد و این شعر اگر در سطح فهم عوام و افراد ازدانش کم بهره و یا با اصول ساده نوشته شود، هرگز تعهد خود را از لحاظ نظریه بجا نیاورده است .»(11)
خوشبختانه ، دارا نجات بر اجرای این امر تلاش های فراوان و کوشش و جهد خستگی ناپذیر دارد. از شعر او نمی شود به سهولت گذشت ، بلکه اندیشه و تعمل و تحمل ژرف و عمیق می خواهد ، تا به کنه معنی و رمز و رازهای فکر بکر و احساسات نازک و بالغ او در رسید. دارا نجات با کلمات و واژه ها همچون سپهری بازی می کند و به آنها احترام و اجر می گذارد . دارا نجات با مطالعه عمیق و آشنایی فزون برشعر قدیم و جدید این رسالت را بردوش دارد به قول گلنظر – شاعر ارجمند تا جیک « کلمه را از جلدش بیرون می کشد ، به او رنگ و بوی آواز جان می بخشد، احساسی را که درقالب های معمولی واسطه های تصویر بسیار دست زده شده است ، جامه دیگر می پوشاند»(12)
وما برای تحقق این تلاش و سعی شاعر از شعر خود او سود می جوئیم و می گوئیم: گل روحش را از پژولش (پژمردن) مصون بدار!
magmagf
12-03-2006, 07:38 AM
به گزارش خبرنگار فرهنگ و ادب مهر ، سهراب سپهری در پانزدهم مهرماه سال 1307 در کاشان به دنیا آمد . در خرداد 1309 دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام ، کاشان به پایان رساند و در خرداد 1322 موفق به پایان دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی سابق درکاشان شد .
خرداد 1324 همزمان با به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران در تهران از سوی وی بود . سهراب سپهری در آذر 1325 به استخدام اداره فرهنگ ( آموزش و پرورش ) در آمد و در شهریور 1327 از اداره فرهنگ استعفا داد .
وی در شهریور 1327 با شرکت در امتحانات ششم ادبی به دریافت دیپلم کامل دبیرستان نائل شد و در مهر ماه سال 1327 به تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران پرداخت .
این شاعر و نقاش بلندآوازه ایرانی که بسیاری از همنسلان و نسلهای بعد از خود را تحت تاثیر تفکر و فضای شعری خود قرار داد ، در سال 1327 به استخدام شرکت نفت درتهران در آمد اما در یک سال بعد یعنی : 1328 از این شرکت استعفا داد ، این در حالی بود که هنوز چیزی بیشتر از هشت ماه و اندی از حضور وی در آنجا نگذشته بود .
در سال 1330 با اراده و پشتکار ادبی به انتشار اولین مجموعه اشعارش " مرگ رنگ " دست زد ، خرداد 1332 با به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا توسط وی توام بود ، این شاعر توانست با اخذ مدرک لیسانس و احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه اول علمی توجه بسیاری را به خود جلب کند .
به گزارش مهر ، سال 1332 سال آغاز کار وی به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت درتهران بود و سال 1332 شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران حضور یافت و تابلوهای خود را به معرض نمایش هنردوستان و هنرجویان گذارد .
در سال 1332 به انتشار دومین مجموعه اشعارش با عنوان " زندگی خوابها " اقدام کرد و در آذر ماه سال 1333 در اداره کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) کار خود را آغاز کرد .
بیان اجمالی سایر مقاطع زندگی این شاعر و نقاش معاصر ایرانی :
مهر 1334 ترجمه اشعار ژاپنی در مجله " سخن " ، مرداد 1336 سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس و لندن ، نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی ( چاپ سنگی ) ، فروردین 1337 شرکت در اولین بینال تهران ، 1337 سفر دو ماهه از پاریس به رم ، خرداد 1337 شرکت در بینال ونیز ، 1337 بازگشت به ایران ، 1337 آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرستی سمعی و بصری ، فروردین 1339 شرکت در بینال دوم تهران .دریافت جایزه اول هنرهای زیبا ، مرداد 1339 مسافرت به توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب . بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن 1340 توقف درهند در راه بازگشت به ایران . تماشای اگره و تاج محل اردیبهشت 1340 ، برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی ، تهران ، 1340 انتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود با عنوان " آواز آفتاب " ، مهر 1340 آغاز تدریس در هنر کده هنرهای تزیینی ، تهران ، 1340 انتشار مجموعه دیگری از اشعار خود با عنوان " شرق اندوه " ، اسفند 1340 کناره گیری از مشاغل دولتی به طور کلی ، خرداد 1341 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ ، دی 1341 برگزاری نمایشگاه انفرادی درتالار فرهنگ ، 1342 شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری گیل - گمش - تهران ، تیر 1342 برگزاری نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان ، دروس ، تهران ، 1342 شرکت در بینال سان پاولو ، برزیل ، 1342 شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصر ایران ، موزه بندر لوهاور ، فرانسه 1342 شرکت در نمایشگاه گروهی گپالری نیالا ، تهران ، 1342 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری صبا ، سفر به پاکستان ( تماشای لاهور و پیشاور) ، سفر به افغانستان اقامت در کابل ) بازگشت به تهران ، 1344 شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری بورگز ، 1344 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز ، آبان 1344 انتشار شعربلند " صدای پای آب " در فصلنامه " آرش " 1344 سفر به اروپا (مونیخ و لندن ) . بازگشت به ایران ، 1345 سفر به اروپا ( فرانسه ، اسپانیا ، هلند ، ایتالیا ، اتریش ) .بازگشت به ایران ، 1345 انتشار شعر بلند " مسافر " در فصلنامه " آرش " ، بهمن 1346 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ، بهمن 1346 انتشار مجموعه اشعار " حجم سبز " توسط انتشارات روزن ، بهمن 1346 برگزاری شب شعر سپهری در گالری روزن ، 1347 شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری مس 1347 ، شرکت در نمایشگاه فستیوال روایان ، فرانسه ، خرداد 1347 شرکت درنمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ انستیتوگوته ، شهریور1347 شرکت در یک نمایشگاه گروهی در دانشگاه شیراز ، 1348 شرکت در فستیوال بین المللی نقاشی در فرانسه و اخذ امتیاز مخصوص ، 1349 سفر به امریکا اقامت در لانگ آیلند . شرکت در یک نمایشگاه گروهی در شهر " بریج همپتن " . بازگشت به ایران پس از هفت ماه اقامت در نیویورک . سفردوباره به آمریکا ، 1350 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک ، بازگشت به ایران ، 1350 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی درگالری سیروس ، پاریس ، 1351 انتقال نمایشگاه گالری سیروس به گالری سیحون ، تهران ، 1352 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در گالری سیحون 1352 سفربه پاریس و اقامت در " کوی بین المللی هنرها " ، 1353 سفر به یونان و مصر ، بازگشت به ایران
دی 1353 شرکت در غرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی ، 1354برگزاری یک نمایشگاه انفرادین در گالری سیحون ، خرداد 1355 شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در " بازار هنر " ، سوئیس ، خرداد 1356 انتشار هشت کتاب شامل مجموعه اشعار نشر شده سپهری به اضافه مجموعه " ماهیچ ، ما نگاه " توسط کتابخانه طهوری ، تهران ، 1357 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ، خرداد 1358 تجدید چاپ " هشت کتاب " دی 1358 مسافرت به انگلستان برای درمان بیماری سرطان خون ، اسفند 1358 بازگشت به ایران ، اردیبهشت 1359 مرگ دربیمارستان پارس ، تهران .دفن روز بعد در صحن امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال ، کاشان
magmagf
12-04-2006, 07:21 AM
گزارش مهر ، " سهراب سپهری " شاعر نوپرداز معاصر از شاعرانی است که در زمانه ما مورد توجه خاص و عام قرار گرفته و طیف وسیعی را تحت الشعاع افکار و آثار ادبی خود قرار داده است . از این طیف ، عده ای جذبش شده اند و به دفاع ازاو برخاسته اند و عده ای می خواهند به دلایلی از مدار جاذبه اش بگریزند و به مخالف خوانی علیه آن برمی آیند .
از زمان انتشار " هشت کتاب " - که در واقع دیوان شعر سپهری می باشد - و حتی پیش از آن ؛ مقالات و نقدهای فراوانی در کتب و مجلات متعدد به قلم منتقدان نوشته شده و هریک نظر خود را در مورد اشعار بخشهای مختلف کتاب سپهری بیان داشته اند که با مطالعه هر یک ، لحظه های روشنی از شعر سپهری به روی ما گشوده یا از ابهاماتی پرده برداشته می شود .
در اینجا برای این که هشت کتاب سپهری را از دیدگاه هر یک از منتقدان بنگریم ؛ با آوردن نظرات مختلف ایشان ( مخالف و موافق ) ، به بحث پیرامون وجوه مختلف ویژگی های شعری سپهری می پردازیم . البته باید یاد آورشوم که دراین نوشته سعی بر خلاصه گویی و عنوان کردن چکیده مطالب بوده است ، اما برای آن که حق مطلب ادا شود باید نظرات گوناگون موافق و مخالف نوشته می شد و در این رابطه نوشته خود رابه یکی دو دیدگاه محدود نکرده ایم ؛ چرا که هر چه نظرات متفاوت بیشتر عنوان شود خواننده بهتر و بیشتر با آنها آشنا شده و کار قضاوت را سهل تر می کند .
همچنین این نوشته ؛ شامل نظرات تمام کسانی که درباره سپهری و شعر وی مطلب نوشته اند نمی شود ، دلیل آن این است که یا مطالب تکراری بوده که به جهت طولانی شدن بحث از بیان خودداری شد و یا اینکه دسترسی به آنها مشکل بوده است .
به هرحال ، اگر بخواهیم همه نظرات منتقدین را درباره این موضوع در مجموعه ای جمع آوری کنیم ؛ خود کتابی قطور و چند جلدی خواهد شد . باز باید متذکر شویم که ما در این سطور به قضاوت در مورد هر یک از نظرات نمی پردازیم و این کار را به اساتید و همچنین خوانندگان با ذوق واگذار می کنیم .
قبل از آنکه هشت کتاب را بخش به بخش با استفاده از نظرات صاحب نظران مورد بحث قراردهیم آوردن مقدمه ای با موضوعات : " هشت کتاب -عرفان در شعر سپهری - ویژگی های شعر سپهری - تاثیر پذیری سهراب سپهری از شاعران و نویسندگان و مکاتب " از دیدگاه منتقدان لازم و ضروری به نظر می رسید .
هشت کتاب سهراب سپهری نشان می دهد که شاعرهمواره در راه تکامل قدم گذاشته و هرگزتوقف را در شعر و هنر روا نمی دارد
دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی ( م سرشک ) در مقاله " حجم سبز " در مورد هشت کتاب می نویسد : " شعرهای این دیوان ،همه یک دست اند ، پست و بلند کمتر در آنها دیده می شود و این نشان کمال هنری شاعر است . در نظر من باید این دیوان را در حال و هوای خودش ، درشمار دیوان های برجسته امروز یعنی " رها " ( درهمان سالهای چاپ اولش ) ، " باغ آینه " ، " آخر شاهنامه " ، " تولدی دیگر " که هر کدام به جای خود معرف چهره ای در شعر امروز بوده اند ، و البته ، این چهره ها ، همه در یک سطح و ارزش نیستند ، قرار داد ."
اما دکتر پرویزناتل خانلری اشعار وی را کامل نمی داند هر چند معانی و مضامین و عبارات لطیف بسیار در آن می یابد ، باز می افزاید: " شعر سپهری چیزی نیست که بشود آن را به خاطر سپرد "
محمد حقوقی در کتاب خود شعر سپهری را به دو دوره کلی تقسیم می کند : " دوره نخست که شامل چهار مجموعه اولین اوست : یعنی " مرگ رنگ " ، "زندگی خوابها " ، " آواز آفتاب " ، " شرق اندوه " و دوره دوم که چهار مجموعه آخرین او را شامل می شود : " صدای پای آب " ، " مسافر " ، " حجم سبز " ، " ماهیچ ، ما نگاه " با این تفاوت که در دوره اول و دوم ، هر مجموعه در حد خود نسبت به مجموعه قبلی ، تشخص بیشتری می یابد ." و سپس خصوصیات هر یک را جداگانه شرح می دهد که ما در فصل های بعد این نوشتار بازگو خواهیم کرد .
منتقد دیگری که تقریبا همان نظر را دارد می گوید: " خواننده ای که با نظر انتقادی به هشت کتاب می نگرد ، خود را با دو نوع شعر روبرو می بیند شعرهای پیچیده اوایل کار شاعری سپهری ( مرگ رنگ ، زندگی خوابها و بخشی از آواز آفتاب ) و شعرهای ساده دوران میانی زندگی شعری او ( بخش دیگری از آواز آفتاب ، شرق اندوه ، حجم سبز ، صدای پای آب ) و گر چه منظومه " مسافر " و دفتر " ماهیچ ، مانگاه " به آسانی در یکی از این دو طبقه جای نمی گیرد ، اما خواننده ، به ویژه وقتی که در مقام نقد باشد این اختلاف را حس می کند ."
مزار " سهراب " در اردهال کاشان
---------------------
اسماعیل حاکمی در این مورد ، عقیده اش بر این است که : شعرهای " مرگ رنگ " و " زندگی خواب ها " و برخی از شعرهای " آواز آفتاب " را می توان حاصل تلاش ها و کوشش هایی دانست که شاعر برای یافتن زبان و اندیشه خود کرده است . دوره ای که با سرودن " شرق اندوه " آغاز می شود و با " حجم سبز " پایان می یابد و دو شعر بلند " صدای پای آب " و " مسافر " را نیز در بر می گیرد شکوفا ترین دوره شاعری اوست . شعر " ماهیچ ، ما نگاه " سر آغاز دوره جدیدی در زندگی و شاعری سهراب سپهری است . شخصیت شعری او شکلی روشن تر به خود می گیرد ... هشت کتاب او نشان می دهد که سپهری همواره در راه تکامل قدم گذاشته و هرگز توقف را در شعر و هنر روا نمی دارد . سپهری شاعر لحظات شفاف حیات است ."
قدمعلی سرامی با توجه به شعرهای آغاز و انجام هشت کتاب به این نتیجه می رسد که سپهری در این کتاب از یاس به امید و ازخوف به رجا رسیده است و آنگونه که خود به زبان نمادها باز گفته است ؛ ازشب به صبح . وی همچنین معتقد است : " هشت کتاب گذار شورانگیز سپهری از سیاهی به سپیدی ، از تاریکی فلسفه به چشمه جوان عرفان است که هیچ در آن با همه چیز برابر است .
... در یکایک شعرهای آن با شاعری عاشق معرفت ، رویاروییم ." هشت کتاب " کشکولی انباشته از دانایی های رنگارنگ است ."
نویسنده کتاب " از مصاحبت آفتاب " اعتقاد دارد که شاعر هشت کتاب در چهار مرحله آغاز اندیشه {دفتر مرگ رنگ } ، برزخ اندیشه { زندگی خوابها ، آواز آفتاب ، شرق اندوه } ، بهشت اندیشه { صدای پای آب ، مسافر ، حجم سبز } و فرجام اندیشه { ما هیچ نگاه } ، به سوی سلوکی درونی و معنوی برای رسیدن به حقیقت ، طی مسیر کرده است ، و این موضوع به شکلی ناخودآگاه در شعر او متجلی شده است .
سیمین بهبهانی می گوید : " درهیچ کجای " هشت کتاب " سپهری نه افسرده شدم ، نه غمگین ، نه شادمان ، نه خشمناک و نه اشکی بر گونه ام راندم . مگر به شوق تصویری از این دست : " به سراغ من اگر می آیید / نرم و آهسته بیایید / مبادا که ترک بردارد / چینی نازک تنهایی من "
احمد شاملو در این باره نظر خود را چنین ابراز می دارد : " آن شعرها گاهی بسیار زیباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمی کنم آبمان به یک جو برود . دست کم برای من " فقط زیبایی " کافی نیست "
اما فروغ فرخزاد نظر دیگری دارد : " دنیای فکری و حسی او برای من جالب ترین دنیاهاست . "
به گزارش مهر ، درمورد عرفان سپهری نظریات ضد ونقیض بسیار مطرح شده است . ابتدا پای صحبت کسانی می نشینیم که یا به طور کلی عرفان را ازهشت کتاب حذف می کنند یا آن را نوعی تظاهر می دانند :
اسماعیل حاکمی اعتقاد دارد : " یکی از درون مایه های جالبی که در این دوره ( فاصله 1340 تا 1350 ) دیده می شود ؛ ظهور نوعی تصوف است که هیچ ارتباطی با تصوف سنتی ما ندارد بلکه کم وبیش تحت تاثیر نوعی تصوف بودایی و تصوف شرق دور یعنی چین و ژاپن است و نمونه کاملش سهراب سپهری است ."
حمید مصدق در این زمینه می نویسد : " من فکر می کنم سپهری در شعرهایش بیشتر به بیان حالات روحی و احساسی خودش می پردازد و به این ترتیب می خواهم بگویم که او الزاما قصد بیان یک مکتب عرفانی را نداشت ...او شاعر گوشه گیر ومنزوی بود که در خلوت خودش به شعر و نقاشی می پرداخت و از این بیشتر هیچ ."
کرامت تفنگدار در بحث در مورد " صدای پای آب " می گوید : " ایراد اساسی من به این شعر ، موضوع آن است . در این شعر تمایلات عارفانه خود را نشان می دهد که در این روزگار نمی تواند چیزی جز اداهای روشنفکرانه باشد که این شرق دوستی ها ، بالاترین درجه غرب پرستی است . در خانه اگر کس است یک حرف بس است ."
منتقدی دیگر در این زمینه به سپهری می تازد و می نویسد : " در برج عاج تقدس و صفا ، و برروی این جزیره متروک اشراق و استحاله ، سپهری همه چیز را خواب می بیند ... و در پشت شیشه های نامرئی این برج بلند ، بودای جوان، یا حتی بودای کودکی نشسته است که از پای درخت روشن خود ، شاید جهان را به حضور خود می طلبد و با آنها معامله ای می کند که کودکان با عروسکهایشان ."
محمود مشرف تهرانی (م.آزاد ) در جایی عنوان می کند : " متاسفانه این روزها شعر سپهری وسیله ای شده است برای بیان نوعی " عرفان " احساساتی ، درحالی که شعر او چنین چیزی نیست .شعر خوانی های نادرست و مبالغه آمیز ، تقلید های آبکی و بهره وری بازاری ، خطری است که خواننده جوان را از گوهر شعر سپهری دور می کند ." ایشان در جایی دیگر این عقیده را ابراز می کند که : " شعرهای سپهری ظرافت هایی را دارد ، ولی من در آن استحکام کلامی نمی بینم . سپهری عرفان شرقی را برای ما آورد ."
مهدی اخوان ثالث نیز از عرفان سپهری انتقاد کرده ، طعنه وار آن را عرفان بودایی اسلامی می خواند و از خود می پرسد : " آیا اینهاست همان شعر مدرن ؟ همان در خور مقایسه با آیات آسمانی کتاب دینی مسلمانان ؟ "
اما عده ای دیگر از نویسندگان و منتقدان در کتابها و مقالاتشان سخت به عرفان سپهری معتقدند و گاه سعی در گشودن راز و رمزهای تعابیر اشعارش با کلید اصطلاحات عرفانی دارند .
اینک چند نمونه از آن اشارات را از نظر می گذرانیم :
حسن حسینی در کتاب خود به مسئله وحدت وجود که از ارکان اصلی عرفان اسلامی است اشاره می کند و معتقد است که جهان بینی سپهری ، جهان بینی وحدت است .
سیروس شمیسا در جای جای کتاب خود " نگاهی به سپهری " در تمام رمز گشایی هایی که از کلمات و عبارات اشعار سپهری کرده سمبل ها را به مراحل عرفان اسلامی باز گردانده است از جمله درتفسیر شعر مسافر ؛ مراحل سیر و سلوک عرفان اسلامی را با شعر وی منطبق می کند . وی همچنین کوشیده است تا شعر " خانه دوست کجاست " از مجموعه " حجم سبز " را به دلیل نشانه های عرفانی موجود در آن با عرفان سنتی و کلاسیک اسلامی انطباق دهد اما به عقیده برخی چندان موفق نشده است . به دلیل اینکه آن هفت شهر عشق و هفت مرحله سلوک را نمی توان کاملا در شعر مذکور جستجو کرد .
اتفاقا عابدی نیز در سرتا سر کتاب " از مصاحبت آفتاب " اندیشه بودایی را بر شعر سهراب تحمیل کرده در مورد این شعر دچار همین لغرش شده و هفت نشانه ای که سهراب درشعر نشانی بر شمرده - که کاملا هم نمی توان مطمئن بود دقیقا هفت نشانه است یا بیشتر - کاملا با هفت وادی منطق الطیر عطار نیشابوری " معادل سازی " کرده است . او به ترتیب زیر عبارات : درخت سپیدار ، کوچه باغ ، گل تنهایی ، فواره اساطیر زمین ، صمیمیت سیال فضا ، کودک روح کاج و لانه نور را با وادی های : طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا ، توحید ، حیرت ، فقر وفنا معادل گرفته است .
حسین معصومی همدانی ، جهان بینی سهراب را جهان بینی خاصی می شمارد و بیان می دارد که : " عرفان سپهری بیشتر تحت تاثیر عرفان شرق دور است اما اگر بخواهیم در میان شاعران و عارفان ایرانی کسی را نام ببریم که افق معنویش با افق معنوی سپهری ، به ویژه " شرق اندوه " قرابت داشته باشد ، شاید مولوی نزدیکترین کس باشد ."
دیدگاهها در عرفان سپهری فراوان است که در بخشهای بعدی باز به پاره ای از آنها اشاره خواهد شد ، اما برای پایان دادن به این بحث به دو مورد دیگر نیز اشاره ای می کنیم :
" پیرامون عرفان سپهری و مرجع و ماخذ آن ، دیگران ، فراوان سخن گفته اند . آنها که دلهایشان با اسلام است و ریگی به کفش قلم ندارند ، عاشقانه در روشن سازی وجوه الهی و عارفانه شعر سپهری قدم زده اند درمقابل این دسته ، آنها که نسبت به " متافیزیک" حساسیت دارند و تمایلات ماورای خاکی سپهری را نوعی تمرد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم ! معاصر می دانند به طرق مختلف کوشیده اند و می کوشند تا این بعد آشکار شعر سپهری را نادیده بگیرند و یا زیر رگبار انتقادات شبه جامعه شناسانه ، آن را به ضد ارزش بدل سازند ...حال آنکه شعر سپهری به واسطه برخورداری از جهان بینی ( وحدت وجود ) و داشتن نوعی چارچوب معنوی که در ادبیات ما سابقه دار و شناخته شده است ماندگارترین شعری است که در قالب نو ظاهر شده است ."
مهدیه نظری در پایان بحثی در مورد عرفان سپهری چنین نتیجه گیری می کند : " با مراجعه به اشعار سپهری و کتب عرفانی در یافتیم که عرفان سپهری بر هیچ کدام از مکتبهای عرفان کلاسیک بودایی ، هندو ، اسلامی و ... کاملا منطبق نیست ، بلکه به نظر می رسد که نوع عرفان تجربی شخصی بیشتر در شعرهایش موج می زند که البته این محصول مطالعات او در کتب عرفان شرق بوده است . در عین حال باز به این تجربه رسیدیم که جهان بینی سپهری منطبق بر یک دستگاه منسجم و یک نظریه عرفانی متعارف نیست ، به گونه ای که بتوان مکتب خاصی برای او قائل بود ."
درببان ویژگی ها و خصوصیات شعر سپهری نظرات جالب و متنوعی ارائه گردیده است که در اینجا به چند مورد خلاصه و گذرا اشاره ای می کنیم :
علی موسوی گرمارودی در بیان ویژگی های شعر سپهری می گوید : " شعر او در نخستین برخورد دارای چند ویژگی است : یکی اینکه سپهری نخستین کس یا دست کم مهمترین شاعری است که زبان شعر نو را با زبان محاوره ای پیوند زد . ویژگی دوم تصویرگرایی شعر سپهری است ، این نتیجه طبیعت گرایی صمیم اوست . ویژگی سوم آن ؛ شخصیت بخشیدن به پدیده ها و اشیاء است ."
محمد حقوقی در بیان علت یا علل توجه زیاد خاص و عام به شعر سپهری به ویژگی های آن اشاره می کند : " 1- به علت محتوای خاص شعر سپهری که جاذبه آن انکار کردنی نیست 2- وفور ترکیبات و تصاویر در آن 3- توجه به زبان متداول امروز 4- ارایه نوعی شعر " حرفی " ونه "ساختاری " 5- کاربرد اوزان راحت 6- وجود کلمات و اصطلاحات مذهبی و ..."
مهدی اخوان ثالث نیز به بیان سه خصوصیت کم نظیر در شعر سپهری می پردازد : " اول اینکه برای اغلب شعرهایش نام های خوب و زیبایی بر می گزیند ( البته خیلی کسان دیگر هم در این خصوصیت بی همتا خواسته اند همتایی کنند که ول معطل بوده اند ) مثلا : " شرق اندوه " یا " ورق روشن شب " یا " جنبش واژه زیست " و بسیاری دیگر ، دومین خصوصیت آن ؛ اینکه شعرش حالت خاصی از " یدرک و لا یوصف " دارد و اما سومین خصوصیت نادر که نه تنها در تاریخ شعر و ادب معاصر ما ، بلکه در گذشته ما هم نظیری ندارد (یا بسیار کم دارد ، بسیار کم ) سهل شعر گفتن اوست . سهل ممتنع ، شعر سپهری واقعا مصداق سهل محال است ."
حسن حسینی در کتابش سهراب را سفیر سبک هندی در مملکت نیما می نامد و در این بین صنعت " تشخیص " را بیشتر مورد توجه قرار می دهد و به تفصیل در مورد کاربرد طنز در شعر او سخن می راند و آنها را حاصل " کاریکلماتور " و " کاریجملاتور " می داند که همگی بازی با کلمات است و نمونه آن را چنین بیان می کند : " دست تابستان یک باد بزن پیدا بود .مثل این است که بگوییم : و زمستان آن سال / دربدر در پی کرسی و بخاری می گشت ."
ادیبی دیگر سپهری را صاحب مکتب زیبایی شناسی خاصی می داند و آن را چنین عنوان می کند : " کافی است زیبایی شناسی سپهری را بپذیریم ، حجاب عادت را به کناری نهیم و از دیدگاه سپهری به جهان بنگریم تا همه چیز رنگی دیگر به خود گیرد . از بدی و شر نشانی نماند . نه " شب " بد باشد و نه " کرکس " چیزی کمتر از هزاردستان داشته باشد ."
سیروس شمیسا نیز به بیان ویژگی های شعر سپهری در کتاب خود پرداخته و در ضمن آن به صنایع شعری مورد علاقه وی اشاره ای دارد : " سپهری از صنایع لفظی ، بیش از همه به سجع که ابزار هماهنگ کردن کلمات و جملات است ، توجه دارد ، اما از دیدگاه بدیع معنوی ، آن چه در اشعار او تشخص دارد ، صنعتی است که ما آن را " ضد تناسب " می خوانیم . ضد تناسب در مقابل اصطلاح تناسب است . مراد این نیست که بین کلمات تناسبی نباشد بلکه مقصود ما این است که عدم سنخیت و ناهمگونی بین کلمات چشمگیر و مشخص باشد مانند کلمات " جیب " و " عادت " دراین سطر : جیبشان را پر عادت کردیم ." سوره تماشا " و این امر وقتی هنری و با علم بیان ( استعاره ) قابل تعبیر باشد فور گراندینگForegrounding گویند ."
شفیعی کدکنی شعر سپهری را در کل زنجیره ای از مصراع های مستقل که عامل وزن ، بدون قافیه ، آنها را به هم پیوند می دهد و به ندرت دارای ساخت شعری می باشد معرفی می کند و معتقد است که : " سپهری تمام عمرش بیش از آنکه صرف شعر گفتن شود صرف کوشش در راه رسیدن به سبک شعری شد و با " صدای پای آب " به سبک شعری موفقی رسید و همان سبک در " ما هیچ ، ما نگاه " بلای جان او شد و مشتش را دربرابر خواننده دقیق و هوشیار باز کرد ." وی همچنین مهمترین عامل این سبک را بالا رفتن بسامد حسامیزی در شعر سپهری می داند .
در کتاب نیلوفر خاموش ؛ نویسنده مضامین مشترک شعر سپهری را " گل ، آب و روشنی " می یابد و آنها را به عنوان " موتیف " در آن اشعار معرفی می کند . وی در بحث مفصلی نیز ویژگی عمده شعر سپهری را کاربرد تلمیح دراشعار وی می داند و به تلمیح های جالبی در اشعار " هشت کتاب " اشاره می کند .
رضا براهنی در کتاب " طلا در مس " می نویسد : " درشعرهای او ( سپهری ) آن چنان عدم وحدت دیده می شود که به راحتی می توان دو یا سه شعر را به هم پیوند زد یا ازهر شعر سطرهایی برداشت بدون اینکه از شعر چیزی کم شود ."
magmagf
12-09-2006, 05:59 PM
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/18.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/4.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/2.jpg
magmagf
12-12-2006, 10:30 PM
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0119.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0033.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0027.jpg
magmagf
12-14-2006, 07:29 AM
برای من جای کمال خوشوقتی است که از سوی خانواده نقاش و شاعر معاصر سهراب سپهری از تشریف فرمایی همه سرورانی که راه بلند سفر را بر خود هموار کردند تا در یادواره او شرکت کنند تشکر و سپاسگزاری نمایم .
با توجه به وظیفه ای که به این جانب محول شده و با رعایت حوصله برنامه ، اگر اجازه بفرمائید شمه ای از زندگی و روحیات هنرمندی را به عرض برسانم که به قولی شاعر رنگ ها بود و نقاش کلام . اهل کاشان بود . در خانواده ای ادیب و دانش دوست دیده به جهان گشود . مادربزرگش حمیده سپهری شاعره ای بنام و پدربزرگش مورخ شهر ملک المورخین ، نگارنده ناسخ التواریخ بود ؛ از هشت سالگی شعر می گفت و نقاشی می کرد . با اتمام تحصیلات مقدماتی و متوسطه در کاشان ، دانشکده هنرهای زیبای تهران فرصتی بود تا ذوق و استعداد هنرمند جوان را شکوفا کند . سهراب با احراز رتبه نخست و دریافت نشان درجه اول علمی ، دنشکده را پشت سر گذاشت .
انتشار مجموعه اشعار "مرگ رنگ" و کمی دیرتر ، "زندگی خوابها" ، شرکت در نمایشگاههای انفرادی و گروهی و دریافت جایزه اول هنرهای زیبا در بینال دوم تهران و کمی دیرتر ، انتشار دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق اندوه" فرصتی فراهم کرد تا دوستداران شعر و نقاشی با ذوق هنری سهراب آشنا شوند .
سپهری در سال 1336 به عزم ادامه تحصیل راهی پاریس شد . سفر به ایتالیا و شرکت در بینال ونیز و آنگاه آموختن فنون حکاکی در ژاپن و سیاحت در هند و پاکستان و افغانستان ، او را از نزدیک با فرهنگ شرق و غرب آشنا کرد . در بازگشت از سفر شرق بود که پس از شرکت در چند نمایشگاه نقاشی دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" را به شیفتگان ادب تقدیم کرد .
سپهری در پی انتشار کتاب حجم سبز در سل 1349 به نیویورک رفت و پس از شرکت در دو نمایشگاه نقاشی به تهران بازگشت . برپایی نمایشگاههای متعدد ، سفر به پاریس و اقامت در کوی بین المللی هنر ، و آنگاه مسافرت به یونان و مصر و شرکت در نمایشگاه هنرهای معاصر در بال سویس و سرانجام انتشار "هشت کتاب" که می توان آنرا در حکم مجموعه آثار ذیلا" به چاپ رسیده اش دانست ، فعالیتهای سالهای آخر عمر هنرمندی است که امروز در یادواره اش شرکت کرده ایم .
احتمالا" ، گویاترین تصاویر ذهنی و بارزترین کیفیات روحی سهراب سپهری با رجوع به آثار ادبی و هنری او مشخص می شود . "صدای پای آب" به مفهومی سالشمار بی تاریخ زندگی او و گویای خصوصیات روحی و عشق بی حدش به طبیعت و بیزاری او از پیرایه ها و بی صداقتی ماست . هر آنکه صدای پای آب را شنیده باشد ، سهراب سپهری را از پژواک صمیمانه عاشق آن باز می شناسد .
بدون شک ، بارزترین صفت سهراب عشق بیریای او به طبیعت بود . سفرهای متعدد به دیار فرنگ و شرق دور و اقامت در شهرهای شلوغ و زندگی در آسمان خراشها و میان مردم و مظاهر تمدن شرق و غرب ، لحظه ای او را از اندیشه مناظر طبیعی و تک درختها و تکه سنگها و رودهای خشک کویر و جوی های آب روان دشتها و درختان پرسار باز نداشت . به همین دليل سفرهايش اغلب كوتاه بود . در ميان همهمه و هياهوي غرب دلش هواي كوير مي كرد و از احساس تنهايي و غربت و دوري از طبيعت مانوس وطن بي قرار مي شد . قتل مهتاب را به فرمان نئون مي دانست و زخم حنجره جوي آب را به گذر قوطي كنسرو خالي نسبت مي داد . از اعماق وجود خروش بر مي كشيد شهر من گم شده است ، اين جا چشمي عاشقانه به زمين خيره نيست ، اين جا زاغچه اي سر مزرعه را جدي نمي گيرند .
سهراب شيفته كاشان بود ، شيفته دياري كه سالهاي نوجواني خود را در آن سپري كرده بود . عاشق قريه چنار و گلستانه و مجذوب باغها و دشتهاي باصفا و مردم بي رياي روستاها بود . سهراب بيزار از "رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ" و "سقف بي كفتر صدها اتوبوس" ، بوي علف را در گلستانه جستجو مي كرد . روح كم سالي داشت كه به آغاز زمين نزديك بود . تنهايي را لمس مي كرد و با سرنوشت تر آب و عادت سبز درخت آشنا بود ؛ از مصاحبت آفتاب مي آمد و مخاطب تنهاي بادهاي جهان بود . او در حافظه چوب باغي مي ديد و با مرغان هوا دوستي مي كرد .
سهراب از تنهايي بيزار و با اين حال هميشه تنها بود . از غربت گريزان و هميشه غريب بود . سهراب پر از نور روشن و دار و درخت و پر از راه ، از پل ، از رود ، از موج ، درون تنهايي داشت . مي گفت كه در تنهايي بزرگش سايه ناروني تا ابديت جاري است . "به سراغ من اگر مي آئيد نرم و آهسته بيائيد ؛ مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من" . او كه در لخت ترين موسم بي چهچهه سال تشنه زمزمه بود بر مي خواست ، رنگ بر مي داشت تا بر تنهايي خود نقشه مرغي بكشد .
سهراب ، شاعر رنگ ها و نقاش كلام ، كسي كه ، يكي از معتبرترين جرايد غرب ، او را عنوان بازيگر رنگهاي شرق داده بود انساني افتاده و فروتن بود و عليرغم هوش و استعداد سرشار ، در نهايت در وصف حال و روز خويش به اين بسنده مي كرد كه "خورده هوشي دارم ، سر سوزن ذوقي" .
سهراب دل بزرگي براي دوست داشتن ؛ ديدن روستايي پسري كه به شرم نان خشك سفره اش را پيشك كش او مي كرد ، نبض شعري است كه همگان مي دانند :
"آب را گل نكنيم ، دوست درويشي شايد ، نان خشكيده و فرو برده در آب"
سهراب از آب روان ساده تر ، و از سايه افتاده تر بود كه وزن زمان را بر ستون فقرات گل ياس مي فهميد . غربت سنجاقك را درك مي كرد و صداي چك چك چلچله را از سقف بهار مي شنيد .
تا بخواهيد مهربان و دلسوز بود . "پيامي در راه" سهراب كه "خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد ، هر چه دشنام از لبها خواهم برچيد ، هر چه ديوار از جا خواهم بركند" ، وعده اي است كه مكنون وجود اوست .
سهراب براي مادر بهتر از برگ درختش پسري بود بهتر از برگ گل ، او كه سطح خود را به سرطان شريف عزلت ايثار كرده بود ، وجود نازنين خويش را با خوشه هاي سرطان از ما گرفت . خواب او آرام ترين خواب جهان خواهد بود . يادش عزيز و پيامش پايدار .
vahide
12-14-2006, 09:58 AM
وحيد جان يك دنيا ممنونتم... .
سلام خواهش میکنم .لطف دارین....البته اسمم وحیده ست. http://qsmile.com/qsimages/272.gif
تاپیک خوبی دارین منم ازتون ممنونم.
vahide
12-14-2006, 10:19 AM
بیو گرافی سهراب سپهری بصورت pdf
:Download Details
File Name: Sohrab_Sepehri_s_Bio.pdf
File Size: 47.59 Kb
http://www24.rapidupload.com/d.php?file=dl&filepath=2620
magmagf
12-16-2006, 07:47 AM
بهمن بهمن زاد از سهراب سپهری می گوید :
من كه از بازترين پنجره با مردم
اين ناحيه صحبت كردم .
حرفي از جنس زمان نشنيدم .
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد ...
"شاعري ديدم
هنگام خطاب
به گل سوسن مي گفت : شما"
شايد نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش از كنج باغ مي آيد . دارد كنار "اطلسي" تازه را مي پويد . اسم تمامي گلهاي باغ را مي داند . با جوي هاي آب "گلستانه" آشناست .
نگاه كنيد ، حالا نشسته است .ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند . ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر در مكرر كشيده است ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ، شعري براي مهرباني ، شعري براي تو .
نگاه كنيد حالا در سايه ي خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي خميده راه ميرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس مي كند . كنار قامت "تبريزي" ، به آواز غمناك جيرجيرك گوش مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . مي گويد : "من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن" .
كنار پنجره يي ، يك پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس مي داند . كه پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ، با حنجره يي زخمي .
ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي بردند ، سايه را مي بردند ، شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي بردند . در نسيم خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ...
"چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را مي بردند .
نگاه كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات" ، هنوز آنجاست . رقم مي زند : اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز اوست كه دارد مي سرايد : "بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را" ... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم" .
صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ، صداي پاي عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا هميشه مي آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست .
هنوز در كوچه سار شب ، صداي پاي تو مي آيد .
صداي آشناي تو مي آيد . هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي تو پيداست" . هنوز مي توان پنداشت كه "خواهي آمد ، گل ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد باغ" .
... هنوز دارد مي آيد و مي گويد : "دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني خواهم دادش . روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد . بارش لبخند" .
انگار همين حالا بود كه گفت : "من از هجوم حقيقت به خاك افتادم" .
نگاه كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز مي كند . از خوشه ي عرفان چيزي مي چيند . پائين مي آيد بي صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا ته كوچه ي شك" اما بر مي گردد .
نگاه كنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر چيزي را مي داند . او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل سوسن مي گويد : "شما" .
از سپهري شاعر و نقاش ، بيش از هشت كتاب و چندين تابلو ، بجا مانده است : مرگ رنگ ، زندگي خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، صداي پاي آب ، مسافر ، حجم سبز ، "ما هيچ ، ما نگاه" و يك كتاب كه كتاب زندگي اوست . پس كتاب داشت . و كتاب دهم ، شعرهاي آخر اوست كه بايد جستجو و پيدا شود .
و ما ، گرچه اين اواخر ، مرثيه سراياني تمام عيار شده ايم ، اما لطف كنيم و بگذاريم سهراب سپهري مرثيه ي مردانه اش را خودش بسرايد . همانگونه كه در خنكاي نسيم بهاري به آواي ملكوت گوش داد و گفت : "چه كسي بود صدا زد سهراب" ؟
سپهري اينگونه مرثيه يي براي خود مي سرايد :
"...
بايد امشب بروم .
بايد امشب چمداني را
كه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم .
كه درختان حماسي پيداست .
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
يك نفر باز صدا زد : سهراب ؟
كفش هايم كو ؟"
vahide
12-16-2006, 05:24 PM
سپهری از نگاه استاد مرتضی ممیز
سهراب سپهری شاعر یا نقاش ؟ سپهری شاعر نقاش و یا سپهری نقاش شاعر ؟ در جائی خواندم که سپهری اولین دفتر شعرش را در نوزده سالگی منتشر کرده است . ظاهرا" این نخستین نمایشی از فعالیت های هنری او بوده است . نمی دانم که در همان اوان نقاشی هم می کرده است یا نه ؟ اما به دانشکده هنرهای زیبا که رفت حتما" براساس دستمایه و استعدادی رفته است . به خصوص که در همان هنگام هنرجوی برحسته ای بوده است و جرقه هایش از همان زمان در محیط زده شده و جلب توجهات را کرده است . هنگامی که او را شناختم او را یک نقاش یافتم . این به معنای تخطئه کار شاعری او نیست چرا که وقتی شعرهای او را می خوانید آنقدر تصویریست و آنقدر خوانا و دیدنی است که گوئی تابلوئی را با لحنی بسیار زیبا توصیف می کند . به طور کلی وقتی در هر رشته ای از هنر به پختگی برسید به شاعری در آن هنر می پردازید . منظور آن نیست که یک تابلو نقاشی با مضمون و موضوعی شاعرانه نقاشی کنید در این صورت آن بدترین نقاشی هاست که با ماسک و نقاب شعر گونه به دروغ بافی پرداخته است . بلکه منظور روح شاعرانه بیان تصویری تابلو است . بنابراین وقتی تابلوهای سپهری را نگاه می کنید در واقع همان اشعار او را می خوانید منتهی با زبانی دیگر ، با زبان تصویر . تبحر دوگانه سپهری در نقاشی و شعر گویای نکته مهم دیگریست که باید هر هنرمندی داشته باشد و آن دید و درکی همه جانبه نسبت به هر گونه و هر رشته فعالیت هنری است به این معنی که هر هنرمند باید آن چنان دید و شناخت آشنائی با هر اثر هنری چه نقاشی ، چه ادبیات چه موسیقی چه معماری چه سینما و چه تئاتر و خلاصه هر فعالیت هنری دیگر داشته باشد که بتواند به راحتی درباره آن اظهارنظر کند . کلی گوئی نکند ، گفتگو کند . با زبان آن هنرمند آشنا باشد که بداند او چه می گوید و با او گفتگو کند . بده و بستان حرفه ای کند ، صدای او را بشنود . جواب او را با حساسیت بدهد . شما هر هنرمند بزرگی را که نگاه کنید چنین است و چنین ابعادی را دارد در غیر این صورت او ماندگار نمی شود و کارش بی جواب می ماند . منعکس نمی شود و مردم به او جواب نمی دهند و با او ارتباط برقرار نمی شود . شما هر هنرمند بزرگی را در هر زمینه هنری ببینید دارای چنین ابعادی است . کارهای خوشنویسی میرعماد را نگاه کنید . به راحتی می توان دید که او معماری را می شناسد موسیقی را به خوبی می فهمد ، چون یک شاعر تمام ابعاد و حال و هوای کلمات را حس می کند . مثل یک نقاش ، طرح و رنگ و شکل و کلمه را درک می کند . چون در نوشته های میرعماد همه این خواص دیده می شود و لذا کارش بسیار محکم ، قوی و اصیل است بدون آنکه استحکام و تبلور فرهنگی میرعماد به روح و جسم کلمات لطمه ای وارد کند . خط او در عین ظرافت شکننده آن قوی و مستحکم است . شعر حافظ را نگاه کنید همه این خواص را دارد اما آن چنان قلب شما را می لرزاند که باور نمی کنید استحکام و قدرت فنون شعر او این چنین عمل می کند . دستگاه ماهور را بشنوید این آهنگ را کسی یا کسانی ساخته اند که با هر هنر دیگر همین اخت و خلوص و نزدیکی را داشته اند . به این مرزها زورکی نمی توان وارد شد و زورکی نمی توان با حرفها و بررسی و نقدهای خودمان اثری را خراش بدهیم ، پاره کنیم و زخمی کنیم باید به جائی برسیم که به هر چیز که نگاه می کنیم ، نگاهمان آشنا باشد . همه چیز را شفاف ببینیم ، نگاهمان از همه چیز رد شود به عمق دل آن برسد . باید به یک درک شفاف رسید تا انعکاس شفافیت های دیگر را از خود رد کنیم . کارهای سپهری را نگاه می کنیم می بینیم از چنین خواصی و ابعادی برخوردار است . پس او را می توان واقعا" یک هنرمند نامید. او متاسفانه کوتاه زندگی کرد و در پنجاه و یک سالگی عمرش تمام شد و این واقعا" خیلی غم انگیز است . به خوبی می توان تصور کرد که اگر زنده می بود او به جائی می رسید که مطمئنا" نقطه عطفی می شد . آثارش چنین پیامی را می دهند ...
.. اما چیزی که بیش از هر چیز دیگر می توان درباره آثار سپهری گفت – چه شعر و علی الخصوص نقاشی های او – قضیه "سادگی" آنهاست سادگی به معنی بی تکلفی ، سادگی به معنی وارستگی ، سادگی مضامین . پرهیز از موضوعات و حرفها و فرمها و مسائل بیهوده پیچیده که تماشاچی را بی جهت مرعوب کند . کارهای سپهری از شفافیت خاصی مملو است که وقتی به آن نگاه می کنی همه چیز را در یک جا و به آسانی و سادگی می بینی . آنقدر ساده که گاه به اشتباه فکر می کنیم که زحمتی برای ساختنش کشیده نشده است . در حالیکه کارهای او نمونه کاملی از کارهای سهل و ممتنع است مثل همه آثار هنرمندان خبره و جا افتاده که ظاهر آثارشان ساده و سهل است اما وقتی بخواهی حتی شبیه او کار کنی متوجه می شوی که اشتباه کرده ای و دست یافتن به این سادگی تجربه ای فوق العاده می خواهد . وارستگی می خواهد ، باید به جائی رسیده باشی که بتوانی با یک اشاره ، حرفهای بسیاری را با سادگی و روشنی بیان کنی . مثل طرز سخن سعدی که باور نمی کنی شعر گفته است و از وزن و ریتم و قافیه و فنون سنجیده شعری استفاده کرده است . سعدی آن چنان راحت و ساده حرف می زند که جملاتش تبدیل به ضرب المثل عمومی می گردد و نسلها ورد زبان همه می شود در حالیکه زبان او در واقع مرصع است و تلالو دارد . موضوعات نقاشی های سپهری هم به همین گونه است . با قلمش رنگها را با راحتی و سادگی تمام بر روی بوم مالیده است گلی ، سبزه ای ، تپه خاکی ، میوه ای ، سیبی ، نهالی ، کلبه ای ، درختی و منظره ای را با تمام بعد و حال و هوایش نشان داده است . ریتم درختان کهن را با پوسته سوخته و در واقع با پوسته پخته قهوه ای رنگی آن چنان ساده نقاشی کرده است که گوئی با قلم مو چند حرکت از پائین به بالا و یا از بالا به پائین بر روی بوم کشیده است . انگار که فقط در حد جا و طرح اولیه درختان کار کرده است و باید بعدا" روی آنها کار کرد آن ها را ساخت و متجسم کرد . اما سپهری در همان چند حرکت قلم مو درخت ها کاملا" جا افتاده و خوب ساخته است حتی ترکیدگی پوسته آنها نیز مشخص و نمایان کرده است . به خوبی جریان هوا در لا به لای تنه ها و شاخه ها حس می شود و حرکتش را می بینی . جنس خاکها را با همان ته رنگ رقیق و ساده به خوبی می بینی و می توانی آن را لمس کنی .
با چند حرکت ساده قلم مو رنگهای سبزی را بر روی تابلو کشیده است که نه تنها نمایش سبزه های کنار جوی را با سادگی اما با پختگی می نمایاند بلکه آب روان میان آنها را هم حس می کنی و گوئی شرشر آن را هم می شنوی سپهری انگار شرشر آب را هم بدون آنکه ببینی نقاشی کرده است . رسیدن به این سادگی کار بسیار مشکلی است . تجربه زیاد و کار زیاد و پختگی زیاد می خواهد . در واقع باید سادگی را در درجه اول شناخت در واقع باید طبیعت را خوب شناخت چون طبیعت نیز بسیار ساده است . هر چه را که خداوند خلق کرده است بسیار بسیار ساده است . اگر کالبد یک مورچه ، یک انسان ، یک فیل ، یک درخت و یک کوه را خوب ببینی و مطالعه کنی ، ملاحظه می کنی که بسیار ساده ساخته شده است . از نظم و دقتی برخوردار است که حد ندارد این همه نظم اعجاب انگیز آن چنان ساده در کنار هم و زیر و روی هم قرار گرفته اند که نگاه را مبهوت می کند . این همه نظم یعنی پختگی کار که در نهایت سادگی عمل می کند و رسیدن به این مرحله کار هر کس نیست . کار هنرمندی است که بتواند این نظم و این ساختمان ر بشناسد یعنی در واقع درک کند . با تمام وجود و واقعیتش درک کند . اغلب ما در ذهن خود گرفتار پندارهائی واهی هستیم که هر چیز را نمی توانیم با واقعیتش ببینیم . ذهن چیز بسیار بدی است . ذهن دل و مغز ما را اکثرا" فریب می دهد . ذهن ما اکثرا" اشتباهی بررسی و قضاوت می کند . ذهن ما بزرگترین سد راه ما به تعالی به زبر دیدن و زبردستی است . بنابراین وقتی کسی چون سپهری از شر ذهن پیچیده و تاریکی خود را خلاص می کند و با روشنی و شفافیت نقاشی می کند و شعر می گوید باز ذهن های تو در توی ما او را باور نمی کنند که او کار هنرمندانه و بی بدیلی کرده است . نمی خواهد باور کند که کار سپهری یم اثر واقعی هنرمندانه است که بدون سر و صدا و آواز دهل به سادگی حرفهائی را از عمق قلب و فرهنگ ما می گوید و اثرش چون زمزمه زیبای یک لالائی و آرامش یک نوازش و زیبائی بی همتای یک لبخند است . نقاشی های سپهری به سادگی و موثری یک لبخند است . تابلوهایش را نگاه کنید در آنها چهره سپهری را می بینید که از این تابلو به آن تابلو به شما ، چه چشمان شما و به نگاه شما لبخند می زند لبخندی شیرین ، لبخندی غمگین ، لبخندی پر از حرفهای بی صدا ، لبخندی با رقیق ترین رنگها ، لبخندی که نمی توان راحت آن را نقاشی کرد . باید خیلی آن را نگاه کرد تا راز و رمزش را درک کرد .
vahide
12-21-2006, 11:11 AM
لحظه من در راه است
نويسنده : هيوا مسيح
خودش گفته: «من کاشي ام. اما در قم متولد شده ام. شناسنامه ام درست نيست. مادرم مي داند که من روز چهاردهم مهر (6 اکتبر) به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12.»
يعني او ابتداي انار به دنيا آمده، و در صداي رنگ و طعم و دانه هاي درخشانش بزرگ شده. رو به علف، آسمان، گياه گمنامي در کوه، بال پرنده اي کنار آب و رو به تپه هاي سرخ و انارها و انگورها زيسته. از پنجره «اتاق آبي» به سوي حياط که نگاه کني، شکوه شاخه هاي مو را مي بيني و سکوت انارها را. و رواني آب را که از تنگناي جوي کوچکي، از زير طاقي مي گذرد و به سمت درختان مي رود.
سهراب از بلندي مهتابي اتاق آبي، به جهان پرتاب شد. چنان حقيقت داشت که ديگر، تا هميشه و هرگز نمي توان انکارش کرد. او دوستان زيادي داشت، در عين حال که بسيار تنها بود. سال هاي دور دوستان او را يکي يکي مي يافتم و خاطراتي از سهراب را گرد مي آوردم. احمد اسفندياري، نقاش صاحب سبک، درباره سهراب مي گفت: «آبگوشت را خيلي دوست داشت. ماهي يک بار با تينا به خانه ما مي آمدند، بساط آبگوشت به راه مي کرديم و حرف ها مي زديم. يادم مي آيد خيلي به تينا احترام مي گذاشت و از او خيلي آموخته بود. تينا روي سهراب تاثير مي گذاشت.»
زنده ياد غلامحسين غريب از دوستان نزديک نيما يوشيج و سهراب سپهري، بنيان گذار انجمن خروس جنگي، درباره سهراب مي گفت. (به نقل از خاطره سهراب که براي غريب تعريف کرده بود) روزي با نيما در يکي از خيابان هاي تهران قدم مي زدند. غروب مي شد که باران هم مي بارد. آن دو در عالم شعر و شاعري بي آن که خيلي متوجه خود باشند، در خيابان و کمي نزديک به پياده رو راه مي رفتند. نيما در سمت خيابان و سهراب در سمت پياده رو بود. ناگهان اتومبيلي با سرعت از کنارشان مي گذرد و بوق کشان، آنها را مي ترساند. نيما خودش را در آغوش سهراب مي اندازد و بعد هر دو به خنده مي افتند. نيما به شوخي مي گويد: «سهراب، چيزي نمانده بود پدر شعر نوي ايران را در بياورند»! و هر دو قاه قاه مي خندند.
خاطرات مترجم گرامي انسان وارسته روزگار، سرکار خانم گلي امامي از سهراب سپهري نيز خواندني است. با آن نثر روان و روح روان.
اما سهراب با هر يک ما نيز خاطراتي دارد و هر يک از ما با او نيز خاطراتي داريم. خاطرات سهراب از ما در اشعارش پيداست. و خاطرات ما از او، از لحظه اي آغاز مي شود که هشت کتاب را باز مي کنيم. از آن پس غيرممکن است گوشه آسمان آبي را ببيني و ياد سهراب نيفتي. اناري ببيني و ياد سهراب نيفتي، کاهگل و گنبدهاي کوچک مناطق مرکزي و گرمسير را ببيني و ياد سهراب نيفتي.
حتما غيرممکن است به هندوستان سفر کني يا به تبت، و ياد سهراب نيفتي. سهراب چون غبار نور در همه اشيا و با همه اشيا و لحظه هاي ما پراکنده است. هست و نيست. نمي بيني اش، چون هست، مي بيني اش، چون نيست. چطور مي توان اين پارادوکس عجيب را پذيرفت؟ ساده است; سهراب تکه اي از حقيقت اين عالم است و آن قدر بي دروغ و ناب بود که روحش از جسمش فراتر رفته و آهسته آهسته خود را به جهان اسطوره ها نزديک کرده است. روح سهراب به جهان اساطير سفر کرد و از آنجا با ما لطيف سخن گفت و ما به فهم او و جهان رسيديم و جسمش در ميان دوستانش بود، راه مي رفت، مي خنديد، سکوت مي کرد. و وقتي حرف مي زد، با آن صداي نازکش، و وقتي گرم حرف مي شد، تو گويي اقيانوسي از آگاهي به سمت تو مي آيد، بي کران و عميق. اما وقتي مي خواست چيزي نگويد، تا ابديت مي توانست سکوت کند. ]سال پيش کتابي منتشر شد که گفت وگويي بود بين شاملو، فروغ، اخوان و ... سهراب سپهري درباره شعر و شاعري (اين ادعاي عنوان کتاب بود) اما در سراسر آن گفت وگو حتي يک کلمه هم از سهراب شنيده نمي شود.[
از اين رو سهراب متعلق به همه زمان هاست، زيرا از آن زمان ها سخن مي گويد و از آنجا مي آيد: «زمان تاريخي، زمان تخيلي، زمان آرزوي ابديت، زمان نيايشي، زمان اکنوني، زمان ثبت زمان، زمان بي زمان، زمان بي وزني.
سهراب از بيابان مي آيد، از روح علف و آب، از ادراک بي وزني که جوهره بيابان است. او نمي گذارد «وزن ماده» ما و اشياي جهان را خرد کند، بلکه ما را به رهايي و بي وزني خاصي دعوت مي کند که آرمان بشري است. آيا اين نداي تازه اي از آزادي نيست که شاعر آن را براي بشر به ارمغان مي آورد، آيا سرايش مجدد آزادي نيست؟»
هست، زيرا او به درک بهترين و حقيقي لحظات تلخ و شيرين جهان انساني رسيده بود.
خودش گفته: «برخيز، که وهم گلي، زمين را شب کرد.»
«راهي شو، که گردش ماهي، شيار اندوهي در پي خود نهاد.»
«راه معراج اشيا چه صاف است»
و او از جهاني گفت که نيست و بايد باشد:
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند
داخل واژه صبح، صبح خواهد شد.
------------------
هفته نامه چلچراغ - شماره 218
magmagf
12-22-2006, 04:14 AM
اشاره: تا به حال مطالب گوناگوني درباره اشخاص و همنشينان سهراب سپهري نوشته شده ، اما گفت و گوي حاضر سعي در روشني افكندن بر وجوه ديگري از شخصيت سپهري دارد كه از كودكي تا هنگام مرگ با آن زيسته است . دكتر محمود فيلسوفي از دوستان دوران كودكي سهراب است و دوستي آنان تا هنگام مرگ سهراب ادامه داشته است.
- دوستي شما با سپهري از كجا آغاز شد و آشناييتان تا كجا پيش رفت ؟
واقعيت اين است كه در موارد بسيار خاص كه به احساس آدمي برميگردد نمي توان از انگيزه اي دقيق راجع به يك دوستي و آشنايي سخن گفت اما در اين حد مي گويم كه آشنايي ما از دبستان مرحوم مدرس حوالي سال 1320 آغاز شد. مدرس يك سال به دبستان خود اضافه كرده بود و ما جزو آن شاگردان بويم كه در سال هفت درس مي خوانديم. آن زمان جنگ بود و من براي اولين بار سهراب را آنجا حدود شصت سال پيش ديدم. نام دبستان پهلوي بود كه امروزه "امام" نام گرفته است. به علت انكه حجم كلاس كم بود و شاگردان بي شمار ، ما را به كلاس ديگري بردند و در آنجا من و سهراب روي يك نيمكت مي نشستيم. سهراب به نظرم ده يا دوازده ساله بود. ادامه دوستي ما تا سال 1359 بود كه سهراب در آن سال ما را تنها گذاشت و رفت ... البته من اجازه توضيح درباره روابط خانوادگي سهراب را ندارم و در صفحه 100 كتاب "يادواره سهراب سپهري"، در رابطه مسايل اجتماعي و ميزان دوستي و ارتباطم با سهراب صحبت كرده ام .
- آقاي دكتر ، شما به عنوان دوست و رفيق نزديك سهراب ، روحيه و سجاياي اخلاقي او را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
سهراب نمونه بود ، خجالت مي كشم بگويم من هم مثل او هستم ، در سفرهاي كوتاهي كه با هم داشتيم ، رفتار و اخلاق خارق العاده از خود نشان مي داد.
مثلا اگر شاخه درختي را مي شكستيم ناراحت مي شد، اگر مورچه اي مي ديد راهش را عوض مي كرد ، اگر رعيتي از كنارمان حتي از فاصله اي دور مي گذشت ، ما را رها مي كرد و به همنشيني با او مي شتافت و به او قول مي داد كه در سفر بعدي حتما" از شهر چيزهايي را كه او خواسته است براييش ببرد. سهراب پاك نهاد بود . بچه هاي مرا عاشقانه دوست داشت و با آنها ، به سن و زبان خودشان رفتار مي كرد. روزي با بچه ها قرار صحرا گذاشتند ، وقتي به آنجا مي رسند شكارچي اي مي بينند كه در حال نشانه گيري به طرف خرگوشي سفيد است. خرگوش بيچاره ، بي تاب و هراسان از لا به لاي بوته هاي صحرا سرش را به عقب مي چرخاند تا از انصراف شكارچي مطمئن شود اما باز خود را در طعمه دام صياد مي يابد. سهراب اين منظره را از دور
مي بيند، انگار صداي قلب وحشتزده خرگوش را شنيده است . دستش را روي بوق مي گذارد ، آنقدر فشار مي دهد تا شكارچي را از شكار منصرف كند و به اين ترتيب خرگوش را فراري مي دهد.
من و سهراب و دكتر مديحي از دوستان و رفقاي مدرسه و محله بوديم. در كودكي هر كدام تير و كمان داشتيم كه بعد ها در اعتصابات دانشگاهي از آن استفاده مي كرديم. سهراب با تير و كمانش در كودكي گنجشك مي زد ولي چند سال بعد از اين حرف ها خبري نبود و حتي يكي از مخالفان سرسخت شكار شد.
او به هيچ عنوان اهل دروغ و تعارف و مبالغه نبود. انساني بسيار ساده دل و بي ريا و بي تظاهر. حتي تا آنجا از تظاهر و ريا نفرت داشت كه شعرهايش را هم براي ما نمي خواند. كسي او را به وضوح سر نماز مشاهده نكرد گروهي هم معتقد بودند اصلا" اهل نماز و عبادت نيست. زماني در جلسه اي به حرمت سهراب حاضر شديم ، خانمي از راه رسيد و كنار من نشست و گفت : آقاي دكتر شنيده ام سهراب معتاد بوده ؟ گفتم اين حرفها چيست خانم ، سهراب هيچ وقت حتي سيگار هم نمي كشيد ، چگونه مي تواند معتاد باشد ؟ او حتي در محيطي كه بوي سيگار مي آمد احساس ناراحتي مي كرد.... .
- سهراب فرزند نداشت . آيا نشانه اي از او باقي است كه ما را به سمت او سوق دهد؟
خير سهراب هيچگاه ازدواج نكرد . اما خواهر زاده اي به نام "جعفر" دارد كه به قدري شبيه اوست كه مي توان گفت تنها نشانه اي است كه از سهراب به يادگار مانده است و اثري زنده و پويا با همان خصوصيات و همان شكل و شمايل.
- سهراب در ابتدا بيشتر نقاشي مي كرد و بعد به سرودن روي آورد ، دقيقا" از چه زماني و با چه حال و هوايي نظرش به شعر هم جلب شد ؟
فكر مي كنم حدود سال 25 ، 26 يا 27 شروع به نوشتن شعر كرد . ما همگي با هم از همان دوران دبستان نقاشي مي كرديم. دكتر مديحي نقاش بسيار چيره دست و توانايي بود و من متعجبم كه چگونه نقاشي را رها كرد. و از ميان ما سه نفر سهراب همچنان به كشيدن ادامه داد و با علاقه اين هنر را دنبال كرد و تا آنجا پيش رفت
كه شايد ديگر ، تنها نقاشي كفاف روح بزرگ و پرورده او را نمي داد. بنابر اين به شعر پناه جست و اولين مجموعه خود را با نام "در كنار چمن" به من داد. شعرها و نقاشي هايش با طرز و نگاه ديگري است. حتي همين عاملي براي مخالفت گروهي از هم دوره هاي او شد. نقاشي و شعرش حالتي از كوبيسم را داشت اما من تا به حال از آنها سر در نياورده ام و هيچگاه راجع به سبك و سياق هنري او صحبت نكرده ام. ما آنقدر مطلب براي گفتن و شنيدن داشتيم كه ديگر وقت براي بحث راجع به اين مسايل نمي شد . بيشتر وقتمان را به گشت و گذار در صحرا و طبيعت مي گذرانديم . او از قدم زدن در منظر طبيعي و نيزارهاي اطراف كاشان به قدري واله و عاشق مي شد كه مجال به بحث هاي متفرقه نمي داد.
- آيا تا زمان فوت سهراب ، پيش آمده بود كه براي مدت طولاني همديگر را نبينيد؟ در اين صورت چگونه دوباره همديگر را پيدا كرديد؟
بله در حدود ده يا پانزده سال يكديگر را نديديم ، آن زمان سهراب به سفرهاي متعدد خارج از ايران رفته بود و من هم مشغول مطالعه و تحصيل در يكي از كشورهاي خارجي بودم.
بعد از برگشتن در يكي از بيمارستان هاي كاشان كار مي كردم و بعد از ظهرها در مطب. من آن وقت جراح منحصر به فرد كاشان بودم و هميشه قبل از رسيدن به مطب ، مريض هاي زيادي خارج از آن در كوچه به انتظار مي ايستادند. يك روز كه از بيمارستان باز
مي گشتم ، از ابتداي كوچه عده اي را ديدم كه ايستاده اند و يك جوان ريشو كه صورتش غرق در خون است ميان آنهاست و همه منتظر رسيدن من بودند.
با عجله وارد شدم و او را روي تخت معاينه خواباندم و به سراغ گاز و پنس و مواد ضد عفوني كننده رفتم تا محل پارگي را پاك كنم و ميزان جراحت را تشخيص دهم ، نگاهش كردم ، خدايا سهراب بود بعد از پانزده سال با آن سر و وضع خوني و صورت ريش دار، شناختمش! نامش را صدا زدم . او هم در همان حال مرا شناخت و يكديگر را در آغوش كشيديم و بوسيديم. اصلا انتظار چنين لحظه اي را نداشتم كه بعد از اين همه سال ، رفيق روزهاي كودكي را اين گونه و در چيني شرايطي ببينم. بوسيدمش ، صورت من هم خوني و كثيف شده بود. اطرافيان و مريضان از ديدن اين صحنه هم متعجب شده بودند و هم شگفت زده و دائم از هم مي پرسيدند كه او كيست ؟
و اين گونه بعد از پانزده سال ، پاي سهراب در حين بازي واليبال به سنگ مي خورد و پيشاني اش مجروح مي شود و به مطب من مي آيد و به اين ترتيب يكديگر را پيدا كرديم.
سهراب قصدش اين بود كه به تهران بازگردد، اما پس از اينكه فهميد من و دكتر مديحي در كاشان هستيم از من خواست خانه اي برايش دست و پا كنم تا او نيز همان جا در كاشان پيش ما بماند.
- با توجه به صحبت هاي جناب عالي كه در آن سال ها فضاي حاكم ، فضايي سياسي بود و گاهي كشت و كشتارهايي روي مي داده و با در نظر گرفتن اشعار و آثار شاعران هم دوره سهراب مثل شاملو، نظرتان نسبت به فعاليتهاي سياسي سهراب در آن روزگار چيست ؟
در زمان انقلاب، كاشان ده يا پانزده روز كشت و كشتار بود ، من احساس مي كردم كه سهراب جگرش مي سوخت از اين كه
مي ديد همشهريانش كشته مي شوند اما عقيده ي خاصي را كه آقاي شاملو در رابطه با اشعار و جامعه داشت ، او نداشت. در اين حد بگويم كسي كه از آزار رساندن به يك مورچه مي ترسيد ، كسي كه در گالري نقاشي اش شهربانو فرح سه بار آمد و او نرفت (يعني اينكه از آنها خوشش نمي آمد ) بنابراين نمي توانست روحيه سياسي نداشته باشد. اما عقيده خاصي هم نداشت ، سرش به كار خودش بود. سهراب خزبي و اهل حزب نبود.
- آقاي دكتر فيلسوفي با توجه به نزديكي خانوادگي و اجتماعي شما به شخص سهراب ، آيا تا به حال ايشان به ازدواج انديشيده بود يا حتي ازدواج كرده بود ؟ گروهي معتقدند كه با توجه به نمونه اي از شعر ايشان (رفتم تا زن) و مسافرت هايشان ، به خصوص مسافرت به ژاپن ، ممكن است در آنجا ازدواج كرده باشد. نظر شما در اين باره چيست ؟
خير ، سهراب هيچگاه ازدواج نكرد ! اما اينچنين سوالي راجع به ژاپن از او نكردم. يعني ما هيچوقت به زندگي خصوصي هم كاري نداشتيم. سعي هم نمي كرديم از اوضاع شخصي هم مطلع شويم . چنين سوالي را مي بايست از خانواده سهرب بپرسيد.
- گروهي از شاعران ، شعر را براي خلق اثر مي سرايند و گروهي ديگر بر مبناي عقايد شخصي خود. شما سهراب را از كدام دسته مي دانيد؟
سهراب دقيقا به آنچه كه مي گفت عقيده داشت . شعرهايش از روح و فكرش مي تراويد نه براي خلق اثر و همانطور كه قبلا" هم گفتم او اصلا" اهل تظاهر نبود كه بخواهد اثري از خود خلق كند.
سهراب اهل تعريف و تمجيد از ديگران هم نبود . حتي زماني كه فرح در تابلوهاي او را به قيمت گزاف خريد ، سهراب حاضر به تعريف يا حتي ديدار با او نشد.
- همانطور كه مي دانيم سهراب وصيت كرده بود كه بعد از مرگش در گلستانه دفن شود ، پس چطور شد كه تصميم به تدفين او در "مشهد اردهال" گرفتند ؟
روز آخر كه قصد رفتن به كاشان داشتم ، براي آخرين بار سهراب را ديدم و مي دانستم كه ديگر او را نمي بينم . دو روز بعد (نصف شب ) به من زنگ زدند و اين خبر شوم و تكان دهنده را اعلام كردند. نمي دانيد چه حالي داشتم و بر من چه گذشت ...
گفتند سهراب وصيت كرده حتما در گلستانه يا چنار دفن شود . در سال 59 هم موقعيتي نبود كه بتوانيم او را طبق وصيتش در آن محل ها دفن كنيم ، نمي دانم در جريان بوديد يا نه ؟
موقعيت اصلا مناسب نبود. سهراب را وقتي آوردند كاشان ، فقط يك نفر با او بود ، ولي با اين حال بعضي از خانم ها و آقايان ادعا كرده بودند كه در مراسم تدفين و سوگواري شركت داشتند كه دروغ محض بود. يك نفر با او بود كه او هم شوهر خواهر سهراب بود. فاميل هاي سهراب به خاطر بيماري مادرش كه خيلي هم حالشان بد بود و فكر مي كردند او را هم از دست مي دهند نيامده بودند. دوستانش هم از ترس اينكه سهراب هنرمند است نيامده بودند. حقيقت را بگويم، جگرش را نداشتند كه در آن شرايط در مراسم تدفين شركت كنند.
در مراسم فقط جناب آقاي دكتر مديحي به همراه پسر و فرزندانش ، و من به همراه همسر و دو فرزندم بوديم. البته افتخار نيست و من با تاسف و تاثر مي گويم كه جسد سهراب را من شخصا در داخل قبري گذاشتم كه خودمان شب قبل خريده بوديم.
در مورد خريد قبر عرض كنم كه نصف شب به من اطلاع دادند ، ما نشستيم و با خانمم تصميم گرفتيم كه سهراب را در كجا به خاك بسپاريم . اول قرار شد در حبيب بن موسي دفن كنيم ، اما
نمي شد چون دوستان و آشناياني كه براي زيارت قبر سهراب
مي آمدند راهشان دور مي شد. به همه جا فكر كرديم ، ديديم افرادي كه مي آيند مختلف و متفاوتند . بنابراين تصميم گرفتيم مكاني را انتخاب كنيم كه در صحرا باشد و در پناه يك امامزاده . خانمم موافقت كردند و همان شب به تهران تلفن زديم كه جسد سهراب را بفرستيد ، ما كارها را تمام خواهيم كرد . به دكتر مديحي هم اطلاع داديم. ايشان پرسيد : چطور شد كه آنجا ؟ گفتيم چاره اي نداريم تو بگو كجا ؟
او گفت : "من نمي دانم، والله نمي دانم" . اين بود كه تصميم گرفتيم همان جايي دفنش كنيم كه الان مقبره سهراب است ، ضمن اينكه صحراست و در پناه امامزاده اي است كه هيچ كس جرات جسارت ندارد. الان شنيده ام كساني كه به آنجا مي روند به زيارت نمي خورند. برنامه هايمان اين بود كه اگر شد مقبره سهراب را به مكاني ديگر طبق وصيت خودش منتقل كنيم ، چون حالا ديگر مي شود !..
البته همه كساني كه قصد ديدن قبر ايشان را دارند مرا سرزنش مي كنند كه چرا آنجا را انتخاب كرده ام كه اينقدر دور است و من در جوابشان مي گويم قبر خيام ، سعدي و حافظ نزديك است چرا خجالت نمي كشيد ؟ شما يعني نمي توانيد از تهران 250 كيلومتر را طي كنيد ؟
magmagf
12-24-2006, 09:48 PM
هرستوك : مسائل بشري هم در سطح بين المللي همين طور است. كشورهاي بزرگتر ، كشورهاي كوچكتر را مثل آن كودك دو ساله مي كشند و با خود مي برند.
مخملباف: بله ، در تاريخ ايران نمونه هاي بسياري از اين رفتار وجود دارد . افراد و قوم هايي كه از خارج به ايران حمله كردند و بسياري را كشتند و غارت كردند ، رومي ها مغول ها ، تركها ، عراقي ها ، انگليسي ها ، آمريكايي ها و مجموعه غرب در همين امروز كه من و شما با هم صحبت مي كنيم ، منتها ظريفتر و با رنگ و لعابي مدرن تر. در واقع مي شود گفت كه آن ها به نوعي دارند از كودكي ما شرقي ها استفاده مي كنند.
ما شاعري داريم به نام سهراب سپهري كه شعرهاي لطيفي دارد.
شعرهاي او در قبل و بعد از انقلاب تاثير زيادي بر افكار نسل جوان گذاشته است. شعرهاي او نه مداحي هاي حاكم پسند است نه فحاشي هاي مخالف پسند. در آن سوي اين درگيري ها به توسعه مهرورزي مشغول است. طوري كه حالا هر كس به گونه اي از خشونت خسته مي شود سري هم به شعرهاي سپهري مي زند و خودش را آرام مي كند و يا تلطيف مي كند. او شعري دارد درباره آب خوردن يك پرنده :
"آب را گل نكنيم
در فرو دست انگار
كفتري مي خورد آب"
يك منتقد مشهور ايراني نقدي پر سر و صدا بر آثار او مي نويسيد كه " در شرايطي كه آمريكا در ويتنام ناپالم مي ريزد و آدم مي كشد ، تو نگران آب خوردن يك كبوتري ؟"
سپهري در يك مجلس دوستانه به او پاسخ مي دهد:
"دوست عزيز، ريشه قضيه در همين جاست. براي مردمي كه از شعرها نمي آموزند كه نگران آب خوردن يك كبوتر باشند ، آدم كشي در ويتنام يا هر جاي ديگر ، امري بديهي است."
يكي از دوستان من شبي نزد سپهري ميهمان بوده ، موقع گفتگو سوسكي وارد اتاق مي شود و دوست من قصد داشته آن را با دمپايي بكشد. سپهري جلوي او را مي گيرد و مي گويد: " تو فقط مي تواني به او بگويي كه به اتاقت نيايد." دوست ما سوسك را با دمپايي ميگيرد و به بيرون پرتاب مي كند. سپهري گريه اش مي گيرد كه صاحب جاني در اين جهان مجروح شد ، و از دوست من مي پرسد كه "نينديشيدي اگر در اين نيمه شب پاي اين سوسك بشكند و با توجه به اينكه سوسكها به اندازه ما آن قدر متمدن
نيستند كه بيمارستان داشته باشند ، چه خواهد شد؟ و از كجا معلوم كه اين سوسك مادر بچه سوسكي نباشد كه منتظر بازگشت مادرش به خانه است؟"
شما به اين نگاه شاعرانه دقت كنيد. اگر طبع بشر به اين لطافت برسد كه نگران آب خوردن يك كبوتر از آب نازلال باشد ، يا نگران مجروح شدن يك سوسك ، طبيعتا" اين همه به خشونت دامن نمي زند و به راحتي در هر جا آدم نمي كشد.
(مجله فيلم - شماره 156)
magmagf
12-28-2006, 08:37 PM
سپهري از بخش آخر كتاب " آوار آفتاب " شروع و به شكل خيلي تازه و مسحور كننده اي هم شروع مي شود و همين طور ادامه دارد
و پيش مي رود . سپهري با همه فرق دارد . دنياي فكري و حسي او براي من جالبترين دنياهاست. او از شهر و زمان ، و مردم خاصي صحبت نمي كند ، او از انسان و زندگي حرف مي زند. و به همين دليل وسيع است. در زمينه ي وزن راه خودش را پيدا كرده. اگر تمام نيروهايش را فقط صرف شعر مي كرد ، آن وقت مي ديديد كه به كجا خواهد رسيد.
magmagf
01-13-2007, 07:59 AM
باور کنیم ، اگر دنیا را از انگاه سهراب سپهری ببینیم ، دنیای زیباتری خواهیم داشت .
این دنیای آرمانی ، که همه اندیشمندان و آزادگان جهان در پی آنند چگونه دنیایی است ؟
این دربدری سی مرغ ، برای " سیمرغ " شدن کی به پایان میرسد ؟
این واژه های کمیاب همیشه ماندگار تاریخ ، مهربانی ، عشق ، ایثار ، گذشت ، فداکاری ، امید ، انسانیت ، پایداری ، خوشبینی ، صمیمیت ، عشق ورزی به برگ و آب و درخت و گیاه و انسان ، چگونه معنا می یابد ؟
این تلاش از مرز خود گذشتن ، یکی شدن چگونه تحقق می یابد ؟
این آرزوهای نشکفته و این رویاهای پرپرشده من و شما کی به حقیقت میرسد ؟
فکر می کنیم – این سجود ، این رکوع ، این هفده رکعت بندگی و تواضع جزء آنست که اذانش را باد بگوید و پی تکبیرةالاحرام علف و قد قامت موج به یگانگی خدای گل سرخ برسیم .
این سفر ، این بوسه زدن ، این لمس کردن " حجرالاسود " جز روشنی باغچه است .
دنیا با نگاه سپهری زیباتر است وقتی شاعری مودبانه به گل سوسن می گوید : شما .
پس کی میخواهیم باور کنیم فتح یک قرن را به دست یک شعر .
میترسیم . بگوئیم سپهری حافظ زمان و مسیح عشق ، برادر هموطن من بوده است ؟
نترسیم . باور کنیم ، فتح یک عید را به دست دو عروسک ، یک توپ ... ، کودکتان را بنگرید در شب عید .
من یکی ، خواب را از چشم شعر او می بینم .
"چکاوکم " را با گدایی که در بدر میرفت و آواز " چکاوک " میخواست پرواز دادم کاسب نباشید تا ببینید میشود ، بیدی نفروشد سایه اش را به زمین و رایگان ببخشد نارون شاخه خود را به کلاغ .
باید از مرز بودن و خود گذشتن بگذریم تا مثل یک گلدان ، موسیقی روئیدن گل را بشنویم . زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ، هر کجا هستیم ، آسمان مال ماست . پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است . چه اهمیت دارد ، خبر رفتن موشک به فضا ، چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید .....
واژه ها را باید شست تا فهمید کل شیدر از لاله قرمز هیچ کم ندارد .
واژه ، باید ، خود باران باشد ، بعد ، با همه مردم شهر زیر باران رفت ، تا بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت . با هم لب دریا برویم و بگیریم طراوت را از آب ، ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را با هم حس کنیم و بد نگوئیم به مهتاب اگر بیماریم . بگذاریم ، تنهایی آواز بخواند و به خیابان برود زیرا ، کار ما نیست شناسایی رازها ، ما باید پشت دانایی اردو بزنیم و بگذاریم تا شقایق هست ، زندگی ، آرام ، آرام جریان یابد .
من چنان بی تابم که دلم میخواهد " با عینک سپهری " بدوم تا ته دشت و " چکاوک " بخواند ، " چکامه " ابدی سهراب را :
هر وقت بسراغ من می آئید
نرم و آهسته بیآیید .
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
اما چه کنم
که دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است .
.....
و اما در مورد یادمان سپهری ، هیچ بینش خاصی حاکم نبوده است .
سعی کردیم از نگاه سپهری " یادمان " او را منتشر کنیم ...
اگر سپهری بود ، چه میکرد ؟
این مجموعه حاصل سخنان کسانی است که در مراسم حضور یافتند ...
حرفهای تازه کسانی که با مهربانی پذیرایمان شدند ...
مطالبی که اینجا و آنجا در طی سالها منتشر شده بود ...
گزارشی مصور از مراسم یادواره سپهری در کاشان و موزه هنرهای معاصر ...
طرح ها و تابلوهای منتشر نشده از او و آثار خط و نقاشی هنرمندان دیگر با الهام از آثار سپهری ...
*
در بازخوانی ، متوجه شدیم ، مقالات تهیه شده هر کدام حرفی دارند و هر کدام سپهری را با نگاهی متفاوت دیده اند .
این مطالب متفاوت و گاه متضاد یک وجه اشتراک داشت و آن وجود سهراب سپهری و دریادلی اش بود .
و همین دلیل موجه ای است برای چاپ همه سخنرانی ها ، مقالات رسیده و چند مطلبی که بطور پراکنده چاپ شده بود ...
خدایش بیامرزد .
magmagf
01-15-2007, 07:42 AM
نظر شما در مورد كارهاي سپهري چيست ؟
- اشعارش را كامل نمي بينم. البته داراي معاني ، مضامين و عبارات لطيف هست.
- از چه جنبه اي آن را كامل نمي بينيد؟
- چيزي نيست كه بشود آن را به خاطر سپرد و نقل كرد.
magmagf
01-21-2007, 07:31 AM
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0058.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0055.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0056.jpg
Mehrshad-msv
01-25-2007, 08:08 PM
اي عبور ظريف
بال رامعني كن
در ذهن حال، جاذبه شكل
ازدست مي رود.
بايدكتاب رابست
بايدبلندشد
درامتدادوقت قدم زد،
گل رانگاه كرد،
ابهام راشنيد.
بايددويدتاته بودن.
بايدبه بوي خاك فنارفت.
بايدبه ملتقاي درخت و خدارسيد.
بايدنشست
نزديك انبساط
جايي ميان بيخودي وكشف.
.....
واقعا چقدر قشنگ احساسات يك ذهن بيداروتوصيف ميكنه ...من كه هرقت بعضي ازاين تيكه هاروزمزمه مي كنم...ته قلبم يه جوري تاپ تاپ مي كنه!!
راستي من موفق نشدم نقاشيهاي سهرابو ببينم...نمي دونم چرا؟فكركنم فيلتره...اگه ميشه يه جاديگه آپ كنيد فرانك خانم...مرسي.
magmagf
01-26-2007, 10:00 AM
راستي من موفق نشدم نقاشيهاي سهرابو ببينم...نمي دونم چرا؟فكركنم فيلتره...اگه ميشه يه جاديگه آپ كنيد فرانك خانم...مرسي.
اره دوست عزیزم من مستقیم لینک خود سایتو گذاشته بودم که انگار خراب شده و نمی تونم الان عکسها را بردارم یک جای دیگه آپ کنم
به محض امکان این کار را می کنم:blush:
Mehrshad-msv
01-26-2007, 06:09 PM
اره دوست عزیزم من مستقیم لینک خود سایتو گذاشته بودم که انگار خراب شده و نمی تونم الان عکسها را بردارم یک جای دیگه آپ کنم
به محض امکان این کار را می کنم:blush:
ممنون ازتوجهتون.پس منم منتظر مي مونم.البته خودم باگوگل سرچيدم ولي چيز درست وحسابي پيدانكردم:sad:
اگه مي شه تااونجاكه امكان داره توسايزهاي بزرگ باشن.بازم ممنون.
magmagf
02-21-2007, 04:18 PM
اول ارديبهشت ماه هر سال ، يادآور اول ارديبهشت سال 1359 ، روز مرگ سهراب سپهري است ، و آنچنانكه خود مي گفت : "مرگ ، پايان كبوتر نيست ."
ما هر وقت مطلبي درباره هنرمندي خوانده يا شنيده ايم ، معمولا" آن مطلب در مورد محيط زندگي او ، هنر او ، چگونه فكر كردن او ، چگونه نگاه كردن او به انسان و جهان و ... بوده است . براي اينكه هم اين سنت را نشكسته باشيم و هم تا حدودي همه اينها را ، هر چند مختصر ، آورده باشيم ، با هم زندگينامه او را از زبان ساده اما هنرمندانه خودش مرور مي كنيم :
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستاني ، بهتر از آب روان
و خدايي كه در اين نزديكي است :
لاي اين شب بو ها ، پاي آن كاج بلند .
من مسلمانم .
قبله ام يك گل سرخ ...
اهل كاشانم .
پيشه ام نقاشي است :
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود ...
سهراب نه تنها با آواز شقايقهايي كه در قفس نقاشي هايش مي خوانند ، دل تنهايي ما را تازه مي كند . بلكه چشمهاي ما را با زلالي شعرهايش مي شويد و از ما مي خواهد تا جور ديگري به جهان نگاه كنيم . نگاهي غير از نگاههاي عادي و سطحي :
من نمي دانم
كه چرا مي گويد : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچكس كركس نيست .
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد ،
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ...
او زندگي را با همه غمها و شاديهايش بين خود و ديگران تقسيم مي كند و هميشه نگران بي گناهاني است كه از گناهكاران گونه هايشان نمناك است و دلهايش غمناك .
در فكر او ، حتي مرغابيهاي دريا نيز بايد دلهاي كوچكشان ، چون درياي آرام باشد و پيوسته در اين فكر است كه مبادا آرامش آبي مرغابيها بر هم خورد :
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودن و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند ...
سپهري اگر چه اهل كاشان است اما هيچگاه خود را متعلق به آن نمي دانند ، و تنها كاشان شهر او نيست . شهر حقيقي او گم شده . او خانه اي در طرف ديگر شب ساخته است . طرف ديگر شب كجاست ؟ بي شك بايد جايي باشد كه چشمها به روشني باز مي شود. جايي كه تا بخواهي در آن خورشيد است ، نور است ؛ جايي كه حتي مي شود در آن صداي نفس باغچه را هم شنيد :
اهل كاشانم . اما
شهر من كاشان نيست .
شهر من گم شده است .
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .
و راستي ! مگر فرقي هم مي كند كه انسان در كجاي زمين باشد ؟ :
هر كجا هستم ، باشم
آسان مال من است
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است
او با هشت كتاب آمد ، و پيامهايي از دوستي ، مهرباني ، روشنايي و ... براي ما آورد :
روزي خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد
خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد
خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
دوست خواهم داشت .
و با قايقي به پشت درياها سفر كرد و از اين خاك دور شد :
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب ،
همچنان خواهم خواند .
همچنان خواهم راند
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
پشت درياها شهري است
قايقي بايد ساخت .
magmagf
02-24-2007, 12:44 AM
در ما هيچ ما نگاه ، مي توان گفت تفكر عارفانه سپهري شكل گرفته است . اين آخرين اشعار او بدون ترديد از سادگي و طراوت اشعار كتاب حجم سبز برخوردار نمي باشد روح روستائي سپهري كه مدام با لحظه هاي سبز و شگفت طبيعت حضور دارد . نگاهش فراسوي خاك ، درخت ، آب ، به صورتي ناگفتني و بديع مانده است .
در ما هيچ ما نگاه ، شاعر چون چشم مطلق خدا ناظر تمامي هستي است . در علف زار پيش از شيوع تكلم حضور دارد . و زير آفتاب هشتم ديماه است در ابتداي خدا است و در شوري ابعاد عيد . او از اعصار جادو و از زمين پيش از طلوع هجاها سخن مي گويد در اين شعر تمام كوشش و هم او در جهت وحدت ملكوت با جهان مطلوب تن است در پيوند تمامي نيروهاي هستي در يگانگي مطلق روح و جسم تضاد ماده است . تركيبات شعري او مبين اين تلفيق است او سعي در جسماني كردن و و روحاني كردن ماديات دارد و مي خواهد از تجربه هاي خاكي غافل نماند .
گلي ترقي
magmagf
02-24-2007, 07:32 AM
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0119.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0118.jpg
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0130.jpg
magmagf
03-02-2007, 03:26 AM
بعد از انقلاب اشعار سپهري در سطح وسيع و گسترده اي به ميان مردم رفت. نقش تبليغاتي رسانه هاي همگاني بسيار مهم بوده است ، اما فراموش نكنيم اگر "آني" كه در اشعار سپهري موج
مي زند ، وجود نداشت از اين تبليغات نتيجه اي حاصل نمي شد."
"لحن اشعار سپهري با لحن كتابهاي مقدس قرابت دارد. افعال امر ونهي در اشعار او بسيار زياد است و ويژگي القايي دارد. سپهري از نظام انديشگي هستي شناسانه خاصي برخوردار است كه بر تمام اشعار او احاطه دارد، شعر سپهري حاصل يك اتفاق و تكان عاطفي نيست ، به خاطر همين در اشعار او فضاي يكنواختي به وجود آمده و همين ويژگي ها موجب آن مي شود كه عليرغم تصاوير مجرد و انتزاعي فراوان شعر ما اغلب از تركيب چند اسم معنا و انتزاعي ساخته شود كه فهم آن دشوار است. ( اگر اصولا قابل فهم حسي يا عقلي باشد) اما خواننده اي كه در جذبه يكنواخت فلسفه و لحن او داخل مي شود با اشعار او ارتباط برقرار مي كند. شعر سپهري ، شعر آرامش و سكون است. دعوت سپهري براي تغيير جهان نيست او دعوت به ديدن جهان مي كند. "
(يادمان سهراب ، در شب شعر و سخنراني اهل كاشان ، مجله گردون ، شماره 39 و 40 )
magmagf
03-02-2007, 11:39 AM
ممكن است كه نظرتان را در مورد كارهاي سهراب سپهري بفرماييد ؟
- بهتر اين است كه آدم كتاب سپهري را دقيق نقل كند.
كارهاي ايشان مايه سو تفاهم زيادي شده است. "مگنيس" شاعر انگليسي مقاله اي با ترجمه ابراهيم مكلا دارد كه در شماره شش آرش منتشر داده است ، او مي گويد كه شعر بايد داراي ظرافت و استحكام باشد. آنچه را كه ما در شعر فرخزاد مي بينيم همين است : ظرافت و استحكام . شعرهاي سپهري ظرافت هايي را دارد ، ولي من در آن استحكام كلامي نمي بينم.
سپهري عرفان شرقي را براي ما آورده است ، البته در سرزميني كه عرفانش در اوج است ، ايشان عرفان شرق دور و نزديك را وارد كرده اند.اين عرفان در هر حال براي اين مردم تازگي هايي داشت.نقاشان مي گويند كه او شاعر خوبي است و شاعران مي گويند او نقاش بهتري است. سپهري شاعر خوبي است ، ولي البته بايد ا كارهايش انتخابي كرده شود. "به اعماق قرن دست كشيدن "، "ترني كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت " حرفهاي لوس و بي مزه اي است.
يا وقتي كه مي گويد :
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
آخر براستي اين حرف چه معني دارد؟ اين زبان مبتذل است.
آخر كسي كه دلخوشي را با سير نمي سنجد ، يعني شما
مي خواهيد آن قدر ساده حرف بزنيد. اشكال كار سپهري در اين بود كه مي خواست با يك زبان ساده يك مسئله كاملا مجرد را بيان كند.
- شما مي خواهيد بگوييد كه اين عملي نيست چرا كه هر جرياني باشد زبان خاص خودش را داشته باشد ، آيا اين طور است ؟
- بله همين طور است. عيب سپهري در اين است كه مقداري مقلد فرخزاد شده است . خيلي ها از فرخزاد تقليد كرده اند و به قول اخوان جلو آيينه مي نشستند و گريه مي كردند كه البته مقصودش نادر پور بود.
ايشان ابتدا يك مقدار شعر نيمايي گفتند ، بعد آن ها را رها كردند و به شعر مجرد بي وزن روي آوردند ، بعد هم به همين چند وزن روي آورد و وزن خاصي را هم انتخاب كرد. اين وزن يكنواخت است ، يعني ، در مونوپل قرار مي گيرد ، توي اين وزن خيلي راحت
مي شود حرف زد ، ولي اين وزن عين بحر طويل است ، يعني ، قانونمندي خاصي ندارد ، هارموني و فرم ندارد . يك مقدار انديشه در اين كارهاست كه سرزير هم مي شود ،گاهي زيباست و گاهي هم نيست. من شعري مثل " آب را گل نكنيم " را از شعرهاي خوبش نمي دانم. من اين شعر را وقتي كه با شعري كه در مورد فرخزاد گفت مقايسه مي كنم ، آن را خيلي بيشتر مي پسندم ، مي گويد : "بزرگ بود و از اهالي امروز بود " ايشان اشعاري دارند كه از يك فكر بشري حرف مي زند. بايد بر كار سپهري نقدي دقيق انجام گيرد.
- گمان مي كنم كه مي شود نظريات شما را در مورد سپهري اين طور جمع بندي كرد :
1- ايشان آنچه را كه مي توانستند از اينجا بگيرند ، رها كردند و رفتند و همان حرفها را از جاهاي ديگر گرفتند و بازگو كردند.
2- زبان را در جريان ها و فنومن هايي به كار مي گيرد كه اصولا آن زبان به كار آن جريان و فنومن نمي آيد ، به همين جهت هم گاهي كارهايش لوس و حتي مبتذل مي شود.
3- فرم مناسب را نتوانست براي انديشه هايش پيدا كند و همين كارهايش را با اشكال مواجه كرده است . اين ها نقص هاي كار اين شاعرند ، اما در عين حال معتقديد كه در كارهايش مي شود شعر خوب را هم پيدا كرد. اين شعر خوب بدان دليل است كه ايشان در آنجاها تفكري را بيان مي كنند . شما تا چه اندازه با اين نتيجه گيري هاي من موافقيد ؟
- من گفتم كه سپهري ظريف است ولي محكم نيست. گفتم كه او عرفان تائوئي شرقي و چيني را آورده است. اين هم خودش يك كار تازه اي داشت ، يعني ، رفته و عرفان شرقي را برداشته و به اين سرزمين آورده است . شايد آن عرفان با ذهنيتش آشناتر است ، بايد دانست كه آن عرفان در عين حال در ادبيات مدرن ما مد روز هم هست.
من در مقاله اي با نام "عرفان بازي غربي " نوشتم كه آمريكايي هاي صنعت زده و خسته از فرهنگ روزگار خود ، تصميم مي گيرند كه عرفان را از چين كمونيست وارد بكنند ، اما چين راهشان نداد و آن ها در هند به جستجوي عرفان رفتند. گرايش به عرفان شرقي شايد يك مسئله جهاني باشد و ممكن است كه واقعا سپهري آن را با اين توجه نبيند. البته بيانش مثل بيان مولوي و ديگران نيست ، مدرن است. همان طور كه گفتم مسائل شعر معاصر بايد معاصر و مدرن باشد. اين عيب سپهري نيست كه از اين عرفان و از اين بيان مدرن استفاده مي كند ، عيب او در اسنوب يا متظاهرانه بودن اثرهايش است ، آخر حتما جنبه هايي از اسنوب در شعرهايش وجود دارد كه بسياري ، از اين اشعار ملال آور سرد خوششان
مي آيد. بايد به اين جانورهايي كه از شعرهاي سپهري خوششان مي آيد حالي كرد كه او مي تواند شاعر شعرهايي هم باشد كه شما اصولا نمي پسنديد ، و بالاتر از پسند شما قرار مي گيرد.
- آن چيست ؟
- در آنجاهايي است كه او با يك بيان قوي تفكري را بيان مي كند.
magmagf
03-09-2007, 12:04 AM
سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
و اما شعر سپهري شعر او در نخستين برخورد داراي چند ويژگي است يكي اينكه سپهري نخستين كسي يا دست كم مهمترين شاعري است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پيوند زد . توضيح آنكه در شعر نو شاعران در همانحال برخي داراي زبان خاص خويشند در يك چيز اشتراك دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره . در واقع مي توان گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان خاص وي جنس و فصل شعر او را تشكيل مي دهند .
زبان شاعرانه در اين تعبير يعني زباني كه علاوه بر حفظ ويژگي زبان خاص يك شاعر داراي ضخامت و اسلوب شعري است و حوزه لغات و تعبيرات و بيان در آن از نوعي است كه آن را از سوئي از زبان نوشتار متمايز مي كند و از سوئي ديگر از زبان گفتار چنانكه در ضمن پاسخ به سوال ديگر عرض كردم اغلب اين ضخامت و اسلوب و تمايز و تمايل به ارگانيسم در كاربرد لغات بدست مي آيد . اما سپهري و البته فروغ و اسماعيل شاهرودي هم شاعراني هستند كه زبان شاعرانه را با زبان محاوره پيوند زده اند و به جاي خود موفق هم بوده اند اگر چه سپهري از اين لحاظ موفقتر است .
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست تكه ناني دارم , خرده هوشي , سر سوزن ذوقي .
فروغ بيگمان در اين زمينه يعني پيوند زدن زبان شاعرانه با زبان محاوره تحت تاثير سپهري است به گوشه اي از اين شعر فروغ نگاه كنيم :
دلم براي باغچه مي سوزد
كسي به فكر گلها نيست كسي به فكر ماهيها نيست . كسي نمي خواهد باور كند . كه باغچه دارد مي ميميرد .
ويژگي شعر دوم سپهري تصوير گرائي است . سپهري يك شاعر ايماژيست .
تصوير گر است اين نتيجه طبيعت گرائي صميم اوست كه با نوع نگرش فكري وي هماهنگ است . سپهري از جهت انديشگي شيفته يك نوع عرفان خاص خود است كه بدان مي توان عرفان طبيعي ناميد .
عرفاي گذشته ما در تكاپوي عرفانيات خويش سعي دارند خدا را بيواسطه بنگرند چشم به چشمه اصلي نور . به خانه خورشيد دوخته اند .
سپهري اما در عرفان ويژه خويش بلند پروازي عرفاي فحل تاريخ اسلامي ما را ندارد و خدا را از طريق طبيعت جستجو مي كند .
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو چ
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي ق قامت موج
شكي نيست كه او در ديد عرفان ويژه خود صميم است به همين جهت مي بينيم كه تصوف قشري و عرفاي ظاهر نما را با طنز چنين تصوير مي كند .
عارفي ديدم بارش تنناها يا هو
به هر صورت اين عرفان ويژه سپهري هر چه هست و هر چه آن را بناميم از عوامل عمده تصوير گرائي اوست .
اگر عرفان عرفاي قديم آنان را در الله مستغرق مي ساخت ... در سپهري باعث شده كه با ديد عرفاني در طبيعت غرق شود و وقتي تا اين اندازه در طبيعت مستغرق مي گردد . دستمايه ايماژهاي شعر خود را فراهم مي آورد .
به همين جهت خيال انگيزي شعر سپهري در اوج است .
مي دانيم كه هر تصوير ساخته يك صنعت ذهني است اما هر چه عناصر اين صنعت ذهني تر و وابسته تر به قوانين و قواعد شاعرانه و به تعبير من كوششي باشد . شعر مصنوعي تر از كار در مي آيد . به عكس هر چه جوششي تر باشد يعني بازيافت آن مستقيما" از خارج ذهن و در طبيعت گرفته شده باشد . شعر طبيعي تر مي نمايد و شعر سپهري چنين است . اگر بخواهيم مقايسه اي كرده باشيم . نادر پور هم يك شاعر تصوير گر است و حتي در اين زمينه قوي تر از سپهري است اما صنعت و كوشش در نادر پور غلبه دارد و در واقع به تعبيري ديگر تخيل نادر پور بسته تر ولي تخيل سپهري آزادتر و گسترده تر است در او جوشش غلبه دارد .
ويژگي سوم شعر سپهري شخصيت بخشيدن به پديده ها و اشيا است همه چيز در شعر سپهري زنده است احساس دارد عاطفه دارد مي بالد و نفس مي كشد در واقع چنانچه خودش مي گويد او همان شاعري است كه به هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
به كجا مي گوئيد شب مي تپد جنگل نفس مي كشد
جاي ديگري مي گويد علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند
و چنانچه در همين نمونه ديديم بررسي به دليل شخصيت دادن به اشيا افعال را در متناسب با شخصيت ها جمع مي آورد نه مفرد علفها شنيدند .
و چنانكه در همين نمونه ديديم بررسي همه صور خيال در شعر سپهري به ويژگي كاربرد انواع استعارت به مجالي بلندتر نيازمند است بر رويهم سپهري به نظر من بيشتر شاعر است تا سخنور .
كلمه در زبان شعري او با خود شعر يكپارچه فرا مي جوشد , نه آنكه مانند شاعران نخست سوژه اي دست و پا كند آنگاه براي بيان آن به فكر قالب و فرم گفتار و كلمه بگردد . شعر او عين گياه و سبزه و گل كه او آنقدر دوست مي داشت در زمينه ذهنش ناگهان مي رويد نجابت و زلالي و معصوميت روستائي وار او گوئي خود شعر را نيز تحت تاثير قرار مي دهد .
magmagf
03-11-2007, 01:07 AM
عمران صلاحي
شعر " ساده رنگ " سهراب سپهري ، يك رباعي مدرن آميز است. در رباعي مرسوم ، همه ماجرا در مصراع آخر اتفاق مي افتد . شاعر در سه مصراع اول زمينه چيني مي كند و حرف اصلي را در مصراع آخر مي زند. مصراع آخر ، زنگ و ضربه نهايي رباعي است كه مخاطب را در همان اوج نگه مي دارد. مصراع آخر بي ارتباط با مصراع هاي قبلي نيست ، اما بيشتر به ياد مي ماند. گاهي سه مصراع اول فراموش مي شود و تنها مصراع آخر در حافظه مي ماند و حتي به صورت ضرب المثل در مي آيد. البته هميشه اين طور نيست . بعضي از رباعي هاي خيام به قدري يكپارچه است كه انگار هر چهار مصراع آن ها يك مصراع است. اما اغلب مصراع آخر است كه حرف اصلي را مي زند.
در رباعي مدرن سهراب سپهري هم دقيقا چنين حالتي پيش
مي آيد . در شعر سپهري به جاي "مصراع" ، بهتر است بگوييم "بخش"."ساده رنگ" ، از چهار بخش تشكيل شده است .
بخش اول ، حالتي ايستا دارد. توصيف آدم ها و فضاست. هيچ اتفاقي نمي افتد :
آسمان ، آبي تر.
آب ، آبي تر.
من در ايوانم ، رعنا سر حوض.
از بخش دوم ، حركت آغاز مي شود :
رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد .
شاعر به ياد مادرش مي افتد و گفت و گوي خود با او :
مادرم صبحي مي گفت : موسم دلگيري است.
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ، گاز بايد زد با پوست.
طنز ، خودش را در همين مصراع نشان مي دهد، وقتي زندگي به سيب تشبيه مي شود ، اين سيب ممكن است لهيده و كرمو هم باشد. به قول يارو گفتني: آش كشك خالته ، بخوري پاته ، نخوري پاته !
بخش سوم نيز باز توصيف حالت هاست :
زن همسايه در پنجره اش ، تور مي بافد ، مي خواند.
من "ودا" مي خوانم ، گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ، مرغي ، ابري.
سهراب همه چيزهايي را كه در بخش هاي قبلي پخش و پلا كرده است ، در بخش چهارم جمع مي كند . اين بخش با توصيف ساده اي آغاز مي شود:
آفتابي يكدست
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند
و حرف اصلي اينجاست:
من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.
اگر شاعر به آرزويش برسد و دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، چه اتفاقي مي افتد :
مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد
رعنا هم.
بعد از مادر و رعنا ، مخاطب شعر هم دچار انبساط خاطر مي شود.
شهر در اوج خود تمام شده است . ممكن است بعضي ها بگويند پنج مصراع آخر اين بخش ، خودش يك شعر كامل است و نيازي به بخش هاي قبلي نيست. من فكر مي كنم اين طور نباشد. زمينه چيني هاي قبلي ، مخاطب را آماده مي كند تا به مرحله نهايي برسد ."برگسون" مي گويد خنده نتيجه رها شدن نيرويي است كه به جايي نرسيده است. وقتي سپهري آرزو مي كند كه دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، مخاطب شعر ، نيرويي را در خود ذخيره
مي كند و با آن به سراغ پاسخي مي رود كه خود در ذهن دارد. اما پاسخ بر خلاف تصور و انتظار اوست. اگر دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، آدم اشكش در مي آيد . انتظار مخاطب به جايي نرسيده است و نيروي ذخيره بايد رها شود . خنده ، يعني رهايي. سپهري در سه بند اول اين انتظار را به وجود مي آورد و بند آخر را به آب
مي دهد!
در اينجا ممكن است خواننده زبلي بگويد ، من كه خنده ام نگرفت. او خنده اش گرفته است ، اما خودش خبر ندارد! همان انبساط خاطر ، خودش خنده است ، منتها خنده اي است دروني و پنهان ، يا به قول سنايي: خنده اي بي لب و دندان.
diana_1989
03-11-2007, 11:47 PM
سلام دوستان
میخواستم بدونم سهراب چندتا کتاب به نثر داره
البته جز کتاب اتاق آبیش
:tongue:
magmagf
03-22-2007, 06:04 PM
روشني گل در برابر تاريخ فرع قرار گرفته شده است . از همين جا مي توان درباره سهراب سپهري آغاز سخن كرد الوار شاعر فرانسوي وضع هنرمندان را به وضع برادران بيناي قرون وسطي تشبيه كرده است آنان مرداني بودند كه با زنان كور ازدواج كرده بودند . شاعر مي گويد هنرمندان كه بينا هستند . همسر همگان كورند . مي كوشند براي ديگران چيزهائي توصيف كنند كه آنان نمي بينند , يا نديده اند . اما روشني گل روشني زندگي خيره كننده و گاه كور كننده است . به رنگها پهنه ها و فضاها , كه پخش مي شود و در چشمان هنرمند پاشيده مي شود .
فريدون رهنما
magmagf
03-25-2007, 04:23 AM
سهراب سپهري بي ترديد يكي از بزرگترين هنرمندان كشورمان است . مي گويم ، بزرگترين ، چرا كه اينك ستاره پر فروغ آسمانش مي رود تا هر چه روشن تر بر دنياي فرهنگي- هنري سرزمينمان پرتو بيفكند.
هنرمندي كه تمامي وجود پهناورش را صادقانه و خالصانه نثار ما آدميان در "راه" كرد تا شايد بتوانيم در پناه مشعلي فروزان ، همواره و همواره از تاريك هامان گذر كنيم:
از خود پسندي هاناداني ها و جهالت ها . و خوب و صميمي و مهربان باشيم ، به همان گونه كه خودش بود.
نه ، و اما قصد آن ندارم كه از سنتي ناپسنديده ... اين مقوله را بهانه اي سازم ! چرا كه هدف سخن گفتن از حقيقتي ست كه ديگر با گذشت سال ها تعالي اش آشكارتر شده است . و از اين رو آن چه هست تنها علاقه اي است كه به كارهاي اين هنرمند دارم. چه در شعر و چه در نقاشي. و حال كه فرصت ديگري دست داده است وظيفه مي دانم با نگاهي به طرح هاي سياه قلم او كه چندي پيش در گالري گلستان به نمايش در آمدند مختصري بنويسم:
بي شك اين يكصد و بيست و چند طرح حاصل كارهاي چندين ساله اين هنرمند است . و كارها البته اين گفته را به وضوح اثبات مي كنند. طرح هايي بسيار ساده در عين سادگي از صلابت و زيبايي خاصي برخوردارند ، و هر چه جلوتر رفته اند ،پاكيزه تر و پخته تر شده اند و با كمي دقت مي توان در يافت كه چه اندازه راحت و آزاد كار شده اند ، بي هيچ تكلفي. گويي كه طبيعت با تمامي عظمتش در نگاه نافذ هنرمند اسير گشته ، استحاله يافته ، تجزيه شده و سپس با حركتي آگاهانه بر دست ، از نوك قلم با رسم چند خط به روي كاغذ سفيد ، موجوديتي ديگر پيدا كرده است. كوه ها و تپه ها ، بام ها و ديوارهاي كاهگلي ، سنگ ها و قلوه سنگها ، درخت ها و علف ها ، همه و همه با نظمي شاعرانه به گونه اي كنار هم نقش بسته اند كه توي بيننده بتواني هر چند براي مدتي كوتاه در طبيعتي سرشار و بكر ،بيا سايي : با بوي علف ، سايه درخت و خنكاي نسيم كه چهره آفتاب سوخته ات را نوازش
مي دهد ، بياميزي و در حضور خلوتشان بيارامي.
حتي بتواني دست هايت را آنقدر پيش ببري تا از ميان شاخه هاي سبز و پر بار ، انار رسيده اي را كه بر شاخه اي سنگيني كرده است ، بچيني و "وزن بودن" را نيز احساس كني...
سهراب سپهري در شعر و نقاشي شخصيت بيگانه اي دارد . شعرها و نقاشي هايش از يكديگر جدايي ناپذيرند . و به عبارتي مي توان گفت كه هر يك ، ادامه اي از ديگري است و يا كامل كننده آن است. منتها در دو شكل بياني متفاوت. دو شكل "كلام" و "تصوير" كه با انتخابي صحيح و رندانه از هر دو به مناسبت استفاده شده است. به خصوص در همين طرح هاي سياه قلمي ، اين يگانگي عريان تر به چشم مي آيد.
پنداري اين مجموعه طرح ، مجموعه شعر ديگري است كه به زباني ديگر ، با زباني آسان و بي واسطه بيان شده است. "صداي پاي آب" ديگري است كه اين يكي را به دنياي خاموش تو نثار كرده است. توي بيننده صبور و مهربان و هشياري كه لزوم گل نكردن آب را با همه وجودت احساس كرده اي. كه نشاني خانه دوست را
مي داني و هر صبح "مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد..." و "طرف سايه دانايي" را مي شناسي و شاد هستي از آن كه مي بيني "رايگان مي بخشد ، نارون سايه خود را به كلاغ." و دلگير و دلتنگ مي شوي اگر كه روزهاي دوستانت "پرتقالي" نباشند و آن همه را بر ايشان آرزو مي كني . تويي كه با آب ، خاك ، هوا ، آسمان، پرنده ، گل، گياه ، شبنم ، نور ، باران ، ... شعر ، زندگي ، و عشق پيوند داري و سبكبال به پيش مي روي ، به سوي جاودانگي ، به آن دورهايي كه آوايش را شنيده اي و بي تاب شده اي و مي داني كه تو را مي خواند ... سخن آخر اين كه سهراب سپهري چشمه اي زلال و گوار است در دل شوره زار كوير.
ياد و نامش گرامي باد
حسين محمودي
دنياي سخن 89
حسين محمودي
magmagf
03-25-2007, 04:28 AM
ممكن است كه نظرتان را در مورد سهراب سپهري هم بفرماييد ؟
- به نظر من سهراب هم شاعر خوب و موفقي است ، او جزو همين چند شاعر موفق دوران ماست ، از جهت فكري شايد روشنتر و دقيقتر از انديشه ديگر شاعران مي شود در موردش قضاوت كرد ، چرا كه از انديشه اي مشخص تاثير پذيرفته است و مي تواند آن ها را در شعر خودش منعكس بكند. فكرش بيشتر بر اساس عرفان آسياي شرقيست كه دور مي زند. او بيانگر نوعي عرفان طبيعي در آثارش است . به همين جهت هم هست كه مي گويم مي شود عناصر فكري مشخصتري را از شعرهايش بيرون كشيد. از جهت ساختمان ايماژ در بعضي از اوقات واقعا موفق است. البته از جهت زبان از توفيق بزرگي برخوردار نيست ، شايد به دليل اين باشد كه با ادبيات فارسي خيلي مانوس نبوده است . به آن صورت كه شاملو و اخوان داراي حساسيت زباني هستند و به دنبال اين كار رفته اند ، او نرفت و نشان هم نداد كه داراي يك چنين حساسيت هايي هم هست ، اما از جهت بينش شاعرانه و بينش نقاش شاعر ، شاعري با هويت است و شعرهايش براي خودش داراي شخصيت مستقلي هستند. گروهي از اشعار او جزو آثار موفقتر معاصرند.
-شما مي گوييد كه در كارهاي سپهري فكر خاصي وجود دارد، پس دليل موفقيتش در چيست در فكر يا در زبان ؟
- از جنبه حسي ، عاطفي و فكري است كه او كاملا موفق است . او نمي تواند بار ارزشي كلام را خيلي حس كند . تفكر شاعرانه و ايماژها است كه كارش را موفق كرده است. اين جنبه ها به كار او توفيق مي دهد. او ايماژگري بسيار تواناست و اين ها را ما
نمي توانيم كم اهميت بدانيم.
magmagf
04-03-2007, 11:42 AM
... من كه از بازترين پنجره با مردم
اين ناحيه صحبت كردم .
حرفي از جنس زمان نشنيدم .
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد ...
"شاعري ديدم
هنگام خطاب
به گل سوسن مي گفت : شما"
شايد نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش از كنج باغ مي آيد . دارد كنار "اطلسي" تازه را مي پويد . اسم تمامي گلهاي باغ را مي داند . با جوي هاي آب "گلستانه" آشناست .
نگاه كنيد ، حالا نشسته است .ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند . ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر در مكرر كشيده است ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ، شعري براي مهرباني ، شعري براي تو .
نگاه كنيد حالا در سايه ي خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي خميده راه ميرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس مي كند . كنار قامت "تبريزي" ، به آواز غمناك جيرجيرك گوش مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . مي گويد : "من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن" .
كنار پنجره يي ، يك پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس مي داند . كه پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ، با حنجره يي زخمي .
ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي بردند ، سايه را مي بردند ، شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي بردند . در نسيم خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ...
"چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را مي بردند .
نگاه كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات" ، هنوز آنجاست . رقم مي زند : اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز اوست كه دارد مي سرايد : "بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را" ... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم" .
صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ، صداي پاي عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا هميشه مي آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست .
هنوز در كوچه سار شب ، صداي پاي تو مي آيد .
صداي آشناي تو مي آيد . هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي تو پيداست" . هنوز مي توان پنداشت كه "خواهي آمد ، گل ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد باغ" .
... هنوز دارد مي آيد و مي گويد : "دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني خواهم دادش . روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد . بارش لبخند" .
انگار همين حالا بود كه گفت : "من از هجوم حقيقت به خاك افتادم" .
نگاه كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز مي كند . از خوشه ي عرفان چيزي مي چيند . پائين مي آيد بي صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا ته كوچه ي شك" اما بر مي گردد .
نگاه كنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر چيزي را مي داند . او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل سوسن مي گويد : "شما" .
از سپهري شاعر و نقاش ، بيش از هشت كتاب و چندين تابلو ، بجا مانده است : مرگ رنگ ، زندگي خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، صداي پاي آب ، مسافر ، حجم سبز ، "ما هيچ ، ما نگاه" و يك كتاب كه كتاب زندگي اوست . پس كتاب داشت . و كتاب دهم ، شعرهاي آخر اوست كه بايد جستجو و پيدا شود .
و ما ، گرچه اين اواخر ، مرثيه سراياني تمام عيار شده ايم ، اما لطف كنيم و بگذاريم سهراب سپهري مرثيه ي مردانه اش را خودش بسرايد . همانگونه كه در خنكاي نسيم بهاري به آواي ملكوت گوش داد و گفت : "چه كسي بود صدا زد سهراب" ؟
سپهري اينگونه مرثيه يي براي خود مي سرايد :
"...
بايد امشب بروم .
بايد امشب چمداني را
كه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم .
كه درختان حماسي پيداست .
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
يك نفر باز صدا زد : سهراب ؟
كفش هايم كو ؟"
بهمن بهمن زاد
magmagf
04-03-2007, 11:43 AM
شب را باید لمس کرد
آفتاب را حس کرد ؛
و باران را فهمید .
وارد حیاط می شوی . چند نفری – بطور پراکنده – در گوشه و کنار ایستاده و یا نشسته اند . و در خود فرو رفته اند . لحظاتی بعد ، با ورود تعداد زیادی از مردان و زنان – پیر و جوان – سکوت و آرامش حاکم بر محوطه حیاط ، شکسته می شود : مانده ای ، که چه کنی ! به سمت مزار بروی و یا ... و یا ... نه ، نه ! تردید جایز نیست : بله ، بلافاصله آب طلب می کنی و کت را از تن به در می آوری ، آستین ها را بالا می زنی و جورابها را نیز ، از پا بیرون می کشی . وضو می سازی .
گویی ، فضای روحانی و معنوی موجود ، تو را بشدت منقلب کرده است . شاید ، برای اولین بار است که ذهنت ، از هر چه غیر اوست رهایی می یابد .
همه در جنب و جوش اند ، یکی دو نفر ، بلندگوها را جابجا می کنند ، دیگری فرمان می دهد که به کجا حمل شود ؛ و آن یکی ، در تکاپوست تا میکروفون ، سریعا" آماده بهره برداری شود .
کت را روی شانه ات می اندازی و حتی ، جورابها را هم به پا نمی کنی : دوست داری ، هر چه سریع تر به جمع بپیوندی . آن گاه ، بسرعت به سمت ایوان می روی و کفشهایت را در می آوری و پای برهنه ات را روی مرمر سرد ایوان می گذاری . و احساس می کنی که سرما به اعماق وجودت نفوذ کرده است ، اما – برخلاف همیشه – دوست نداری که خود را بیشتر بپوشانی ، حتی دوست هم نداری که صورتت را خشک کنی : گویا ، اتصال با معنویت همه چیز را از یاد تو برده است ؛ همه چیزهایی که ارتباط با جسم تو پیدا می کند که در شرایط معمولی هر یک از آنها – حتی کوچکترین و کم ضررترینش – باعث می شود روزها و هفته ها تو را مریض کند و از پا بیندازد .
سلام می دهی و وارد امامزاده می شوی ؛ انگشتانت را به شبکه های ضریح ، گره می زنی . و دور آن ، طواف می کنی . و مردان و زنان دیگری را می بینی که آنها نیز ، هر یک به کاری مشغول اند : یکی در حال خواندن نماز است ، دیگری دعا می خواند ؛ و چند نفر دیگر هم ، در حال گفتگو هستند . و چه حیف که بیشتر از این وقت نداری تا تو هم بنشینی و با خدای خودت راز و نیاز کنی .
دوباره سلام می دهی و از در خارج می شوی . سمت راست ایوان توجهت را جلب می کند و به همان سمت می روی : اینجا ، یکی دو نفر چای می خورند و یک نفر هم ، قلیان می کشد . به تو نیز ، چای تعارف می کنند . ولی نه ! دیر شده است ؛ پس کفشها را می پوشی و به سمت مزار می روی .
اما ، برخلاف چند دقیقه پیش ، دیگر مزار پیدا نیست : دور مزار حلقه یی از مردان و زنان تشکیل شده است ، خود را به آنان نزدیک می کنی و در همین حال ، یکی دو نفر را می بینی که حلقه را ترک می کنند و خوشحال می شوی و بلافاصله ، با حضور خودت حلقه را ترمیم می کنی .
و چه زیبا ! یک حلقه دیگر توجه تو را به خود جلب می کند : گلی زرد و سیبی زردتر که با حضور یک انار تشکل حلقه دیگری داده اند . گویی ، همه چیز خود به خود و بدون هماهنگی و برنامه ریزی قبلی ، حالتی رمزی و نمادین به خود گرفته است . و نیز ، آفتاب که زیباتر و درخشنده تر از لحظات پیش ، روی زمین می تابد . و زیبایی و سفیدی مزار را دو چندان کرده است و دوستی که با صدای زیباتر از همه اینها ، از پشت میکروفون برای او – که این همه را گرد خود آورده است – طلب مغفرت می کند . و برای لحظه یی – دوباره – سکوت و آرامش اولیه را احساس می کنی . و لب ها را می بینی که آرام و آهسته ، بالا و پایین می رود . و باز ، صدا و همهمه را – منتهی این بار بیشتر – با تمام وجودت در می یابی و حس می کنی و نمی دانی که علت آن چیست ! که یکمرتبه ، گروهی را در آن سوی حلقه می بینی که گریه سر داده اند . و باز نمی دانی که این گروه با صاحب مزار آشنا هستند ، یا نه ؟ چرا که دوستانش ، آنچنان آرام و ساکت اند که گویی ، جلوی حرکت ضربان قلب شان را نیز ، گرفته و نفس ها را در گلو خفه کرده اند ؛ و اینان ، دوستان واقعی سهراب اند که نرم و آهسته به سویش آمده اند . و همچنان گفته های او را به خاطر دارند و به آن عمل می کنند . و آن گاه ، یکی دیگر پشت میکروفون می رود ، تا شعری بخواند و همه منتظرند تا ببینند او – از دوست – برای شان چه به ارمغان آورده است ؛ و می خواند ؛ به سراغ من اگر می آیید ، پشت هیچستانم ...
و در این لحظه نه تو ، و دیگران که گویند نیز – متعجب – از خواندن باز می ایستد . همه ، چشمانشان به آسمان صاف و آبی تر از همیشه ، دوخته شده است . آری ، قطرات باران صورتهای شان را تر می کند . و مانده اند گه چگونه آن دو ؛ یعنی آفتاب و باران تناقض را از بین خود طرد کرده اند ؟
و مراسم به پایان می رسد و همه بسوی ماشین های خود می روند . ولی تو ! هنوز در فکری که راز این معما را دریابی و به خاطر می آوری حرف یکی از دوستان را – که می گفت ، سهراب هفته یی یک بار به هر صورت که شده بود خود را به اینجا ؛ یعنی به گلستانه می رساند ... و در این حال ، یکمرتبه از جا می پری ؛ طوری که بغل دستی ات از این حرکت تو حیرت زده شده است . ولی چه باک ! اگر خود او هم بود ، حیرت زده می شد . و مگر کسی می تواند در این حالت ، بر روی حرکات خود تسلطی داشته باشد ؟ ...
رفته رفته به حالت عادی باز می گردی و تا مقصد یک چیز را مرتب با خود زمزمه می کنی : و آن : عشق است و عشق است و عشق ...
29/7/67
محمدرضا لاهوتی
magmagf
04-09-2007, 07:49 AM
خسرو شكيبايي
صداي پاي آب عنوان كاستي است از شعرهاي سهراب سپهري با صداي خسرو شكيبايي كه اخيرا" به بازار نوار عرضه شده . از شكيبايي در اين مورد كه آيا فعاليت در اين زمينه را به طور مداوم دنبال خواهد كرد يا در كنار بازيگري گاهي در حد يك دل مشغولي به آن خواهد پرداخت و همچنين از علاقه اش به شعرهاي سپهري پرسيديم . مي گويد: " دلمشغولي با تمام دل ، از سر نياز يا با تمامي وجود خواستن . نمي دانم ! فقط اين را ميدانم كه (سهراب) براي من همه زندگيست. براي من تبلور انسان است. انساني كه رو به سوي روشني دارد ، انساني كه خود جهاني كوچك است ، انساني كه در عين ساكن بودن در نقطه اي ، به ته درياها و اوج آسمان ها و هزار توي زمان راه يافته است.
وقتي كه يك سلام ساده ، يك "دوست خواهم داشت" حالا، صميمي ، مي تواند در خلوت عزيزانم خوش بنشيند ،وقتي كه عشق به انسان را در تمامي پاره پاره تنم ، براي مردم وطنم پيش كش زندگي كرده ام ، پس ديگر اين دل مشغولي شاه نشين چشم دل من خواهد بود. هميشه با من ، خود من خواهد بود و شد."
شكيبايي در پاسخ به سوال ديگرمان در مورد شيوه اجرا و نوع گويش در اين كاست مي گويد: " بشر امروز با همه پيشرفتهاي معجزه آسايش كه در قلمرو علم و فن كرده است . در اصل ، همان بشر عاجز هزاران سال پيش است و اين بشر احتياج به شكفتگي روح دارد، احتياج به غم دارد، ناكامي را به همان اندازه دوست دارد كه كام. جدايي را به همان اندازه دوست دارد كه وصل.
راستش را بخواهيد ما هنوز گدايان يك لبخنديم و محتاج يك نگاه. پس اين انسان "نيازمند" زبان خاص خود را طلب مي كند در اين دنيا كه دنياي "تنگ حوصله ايست".
من در نحوه شعرخواني (در حد بضاعت اندكم ) با اعتقاد كامل سعي كرده ام به اين انسان نزديك شوم . اين كه عصر امروز زبان امروز را مي طلبد، حرف بي راهي نيست. سهراب در منظومه "صداي پاي آب" در تمامي مراحل مختلف زندگي از كودكي ، نوجواني و جواني اش گرفته تا مراحل پختگي و آنگاه كه رو به سوي روشني و تولد ديگر داشته و در پشت دانايي اردو زده از هرگونه تصنع و تظاهر دوري جسته است.
پس لطافت كار و سادگي منش دروني سهراب چنين حكم مي كرد كه مثل او باشم. ساده باشم. همراه مردم باشم. نه گامي پس و نه فرسنگها دور. نزديك نزديك به قدر يك آه.
ما تعمدا " شيوه هاي رايج و مرسوم شعرخواني را كنار گذاشته ايم و با ايمان و اعتقاد كامل قدم در راهي نرفته نهاده ايم كه لازمه زمان بود. زماني دير كه ديگر جاي نشستن بر لب جو و ديدن گذر عمر نيست، جاي رفتن ، ديدن نرسيدن است!
(هفته نامه سينما - شماره 16- 137 آذز 1373)
magmagf
04-12-2007, 07:37 AM
ترن زندگي آدم ها در ايستگاه هايي همديگر را قطع مي كنند .
سال هايي كه من در دانشكده هنر هاي زيبا دانشجو بودم ، سال هايي بود كه سهراب سپهري هم با اختلاف يكي ، دو سال بالاتر از من بود . من با سهراب خيلي قاطي نبودم، ولي لحظه هاي فراواني را در كنار نشسته ام. از جمله چون سهراب فرانسه خوب مي دانست دست به دامنش مي شديم تا مطلبي از كتابي را در كتابخانه برايمان ترجمه كند ، سپهري اصولا آدم خجالتي و گوشه گيري بود ، كتاب "آوار آفتاب"و يكي دو جلد كتاب ديگر را در همان دوران منتشر كرد و در آن زمان شاعر مطرح و جدي به نظر نمي آمد. البته در همان زمان منوچهر شيباني و اسماعيل شاهرودي شاعران جا افتاده اي بودند. با آثار چاپشده شان مطرح بودند و يا حتي حشمت جزني با تمرين هاي اوليه اش شايد بيشتر مطرح بود. اين اشخاص آثارشان را بيشتر در جلسات هنري كه در دانشگاه بر پا مي شد اغلب دكلمه مي كردند. اما بعد ها معلوم شد كه سپهري اين انسان خجول و گوشه گير بالاتر از اين حرف ها بود.
يادم هست آقاي گلزاري،يكي از بر و بچه هاي دانشكده ، يك دوربين هميشه دستش بود و عادت داشت مدام از بچه ها عكس بگيرد. من عكسي دارم در كنار "سهراب" . در اين عكس كاملا پيداست كه سپهري خجالتي از تجاوز دوربين سخت ناراحت است.
انگاري كه فاجعه بزرگي رخ داده كه از او عكس مي گيرند . در هر صورت هيچ وقت به ياد ندارم شعرش را از خودش خوانده باشد.
اما همه ما به عمق و وسعت سواد او آگاه بوديم. در كتابخانه دانشكده مشتري پر و پا قرص نشريه (عصر جديد) نشريه روشنفكرانه اي كه آن زمان "سارتر" منشر مي كرد ، بود و ديگر اينكه در آن زمان رسم بر اين بود بچه ها از خودشان گرامافوني داشتند و صفحه هاي موسيقي در آتليه ضمن كار پخش مي شد. من خوب به ياد دارم موسيقي مورد علاقه سهراب اثري بود بر روي استپ هاي آسياي ميانه اثر "برودين".
(روزنامه اخبار- شماره 1892- اول خرداد 1374)
پرويز كلانتري
magmagf
04-26-2007, 09:35 PM
... در شیراز می خواستم تا افق بدوم ... ، این را مالرو گفته است . مالرو می گفت . واژه های این جمله آنقدر زیبا هستند که آدمی فکر می کند با آن می توان زندگی کرد و زندگی را زیباتر دید . آنگونه که در اصل بود و دیگر اکنون ، نیست . امروز زندگی دیگر آبی نیست ، سرخ و سبز نیست و مهربانی در جائی چادرش را برافراشته است ، بسیار دور از نامهربانی ها ، دشمنی ها ، کوته بینی ها و خود بزرگ بینی های ما ... امروز دیگر تقریبا" هیچ چیز مثل گذشته نیست . امروز باید بما یادآوری کنند که سبزه ها سبزاند و دریاها آبی . راستی را که ما همه میدانیم شقایق چه گلی ست ؟ آیا میدانیم که رنگهای زیبایش را کدام دست هنرمندی اینگونه رنگین ، آراسته است ؟ ما ، کدامیک از ما ، چند بار ، شکفتن سحرگاهیش را دیده ایم و با شبنم هایش تا آفتاب سفر کرده ایم ؟ ما ، کدامیک از ما اصلا" سحرگاه بیدار شده ایم ، بیدار بوده ایم . سحر را ، طلوع را چند بار ، چند بار و کدامیک از ما شهرنشینان قرن بیستم تجربه کرده ایم . ما شهرنشینان این قرن در حقیقت مصداق جمله " کلودل " هستیم : " ... کسی که سحرگاه را ، طلوع را تجربه نمی کند ، قلب تاریکی دارد ... " ، و حقیقت این است که ما شهرنشینان قرن بیستم قلب تاریکی داریم . برای روشن شدن این قلب ، احتیاج به سفر داریم ، به پرواز و به آب و روشنی و آینه . احتیاج داریم تا کسی نشانی اردوی دانئی را بما بدهد . بوی رنگ سبز را برایمان معنا کند و بگوید که بی شک کرم شبتاب از بینش باغ آگاهی دارد . هدف زندگی ، اگر برای ما روشن نیست ، بدین معنا نیز نمی تواند باشد که زندگی هدفی ندارد . که بی معناست ...
ما یادمان رفته است که از خورشید ، فقط بآن اندازه که در خانه ی چشمهامان جا می گیرد ، خبر داریم . بقیه اش می ماند برای بعد . برای روزیکه بخواهیم بقیه اش را هم بدانیم . شوق این دانستن که آمد ، درد در ما بیدار می شود و با این درد است که آغاز می شویم ، که آغاز می کنیم و گام برمیداریم ... می رویم تا خدا را پیدا کنیم . حالا هر جا که شده ... لای گلهای باغچه ، بر کرک بی تاب جوانه ، یا در میان دعاهای مادر و یا سرنوشت یک زنبق ...
سهراب را سلام می گوئیم ، این همسفر صبور درد را . مظهر روشنی و رنگ او که می خواهد میزمان را از میان هواهای عفن و آبهای ناگوار و سقف های دلگیر ، بردارد و ببرد زیر معنویت باران بگذارد . بنشیند ، سخن بگوید با ما ، از دقیقه های مشجر ... سکوت کنیم تا بگوید ، بگوید این خنیاگر خسته ی خاک و رنگ ...
بتوانیم تا افق بدویم ، تا کاشان و از آنجا تا آفتاب و تا شفق معجزه ... تا خدا . بگوید ، که کلام و کلمه اش ، طلوع است ... بگوید تا یادمان نرود که جای زندگی ، بدون شعر و بدون رنگ ، در حاشیه ی زندگی است ...
محمد وجدانی
magmagf
04-26-2007, 09:37 PM
در آغاز کار ، شهرت سپهری به عنوان یک نقاش ، بیشتر از آوازه ی شاعریش بود . این به دهه ی سی بر می گردد . اگر چه شعرهایش در آن سالها خوانده می شد اما جز در نظر خواص ، تجربه ای موفق به شمار نمی آمد – سپهری بین سی تا چهل چهار مجموعه ی ( مرگ رنگ / 30 زندگی خوابها / 32 آواز آفتاب / 40 و شرق اندوه / 40 را منتشر کرده است – در سالهای سی و چهل شعر شکست و حماسه طرفداران بیشتری داشت .
شاعران در آن دوران ، فراوان بودن و نقاشان اندک . یک نقاش متوسط بیشتر و زودتر از یک شاعر متوسط می توانست خود را در حافظه ی جمعی ثبت کند .
تابلوهای او در آن ایام بیشتر عبارت بود از منتهای تیره ، با یک "تاش" رنگی در کمپوزیسیونی سنجیده که به عمد با سطوح رنگی در هم دویده ، مغشوش جلوه می کرد .
در این دوره ، سهراب از نقاشیهای ژاپنی گرته برداری می کرد : بازی با فضاهای خالی ، حرکت آزاد و شتابزده قلم مو ، تقلید رنگی از شیوه های نقاشی مرکب و آب ، استفاده از رنگهای محدود آبی و قهوه ای و ناگهان یک گل ، یک شیئی مرکزی ، در تضاد با متن در قلب منظره یا طبیعت بیجان . هدفش اینست : جهان را در چهارچوبی منتخب نشان دادن ، حیات را در تضاد شدید رنگها خلاصه نمودن .
نقاش از ابتدا در اندیشه وحدت بخشیدن به کثرتهای پیرامون خود بود و یافتن رابطه ای بین اجزاء مهم سازنده ی یک کادر و رسیدن به هدف اصلی یک نما که در تابلو با رنگی چشمگیر نشانه گیری می شد . در واقع خلاصه کردن خویش در شعر و نقاشی بدانگونه که نقاشیهایش آواز رنگها و خوابها در متن مرگ و آفتاب و اندوه شرقی بود و شعرهایش بازتاب این فضا در گنجایی کلام . در دهه ی چهل "درختها" از دستی و "صدای پای آب" از دست دیگر ، نقاش – شاعر بزرگ را بین عده ی بیشتری مطرح می کند .
درختهای سپهری در فاصله ی بین سطح و حجم نوسان دارند ، گاهی سطحی رنگی هستند ، در ارتباط با رنگمایه های متشابه ، گاه چون بخشی از تندیسی بریده و چسبانده شده به سطح تابلو .
این درختان با رنگهای زنده ، زبر ، پرقدرت ، چه در سطح یک تابلو و چه در تابلوهای متعدد یک دوره یا ادوار بازگشت ، تکراری می شوند . ریتمی که دایم مکرر می شود تا هارمونی کثرتی وحدت یافته را در بیانی تجسمی مهار کند .
همین جا درباره ی ادوار بازگشت ، توضیح بدهم که سپهری در دوره های متعدد کار خود با آنکه شیوه عوض می کرد ، گهگاه به تجربه ی پیشین بر می گشت و آنرا در شکلی خلاصه تر ، روشنتر و بمعنای دقیقتر باز می آفرید .
موسیقی پراشارتی از زندگی را در مجموعه ی درختها می یابیم ؛ یک ردیف ، یک برش از درختها که گاه سطح تابلو ، که بخشی از تابلو را در چشم انداز می پوشاند خبر از جنگلی می دهد که نمی بینیم ، اما حضورش در تابلو و در ما تا بی نهایت تکرار می شود .
درختها – حالا که پس از مرگش درباره ی مجموعه ی آثارش به داوری می نشینیم – مهمترین کارهای سپهری اند و بزرگترین تجربه ی نقاش که توفیقی عام یافته است و از حدود تجارب سرزمینی فراتر می رود . اگرچه چند تابلوی آبستره فیگوراتیو او در سالهای بازپسین ، خلوصی عمیقتر و مکاشفه ای جسورانه را در فضای نقاشی و دنیای رنگها نشان می دهد .
در مجموعه ی "درختها" او بیانی خالص دارد ، نقاشی می کند نه نقاشی و هنرنمایی و تجددپراکنی . در همین دوره شعرهای حجم سبز سروده شده است "حجم جنگلی" که ما جزیی از آنرا در منظر داشتیم .
در نمایشگاه پنج نقاش در انجمن ایران آلمان ، او و بهمن محصص ، در کنار هم قرار دارند . دو نقاش که هر دو کار خود را خوب بلدند در شیوه ی بکار بردن رنگ ، زمینه سازی با هم شباهتهایی دارند ، با این تفاوت که بهمن سبعانه با انسان در جهان صنعتی و جهان سوم روبرو می شود ، اما سهراب در برابر وسوسه ی حضور انسان در نقاشی خودداری می کند ، چرا که انسانش ، درخت ، گل ، یک تکه رنگ ، کویر و نور است .
سپهری به انسان می پردازد ، اما نه جدا از طبیعت پیرامونش ، کارکرد حیاتی او را به شیوه ای کنایی باز می نماید : رویش ، انوده ، با هم بودن ، جدا افتادگی ، رنگباختگی ، شدتها و تناقضها که به زبان رنگ و در محدوده ی سطح حکایت می شود و وسعت این جهان معنوی از نگاه شتابزدگان بدور می ماند .
بعد از چند نمایشگاه موفق ، خودش هم مثل ما از تکرار عنصر "درخت" خسته می شود تا کی می شود از یک عامل شناخته شده استفاده کرد . سوژه ای را بهانه ی ساختن ترکیبهای متنوع رنگی کرد . گاهی به نظر می رسد که به سفارش گالری ، آن درختها در چهارچوب بوم می روید ، درست همین جاست که هر نقاشی از جستجو باز می ماند ، اما سهراب عصیانگری پر تامل ، که عصیانش در لحظه ظاهر نمی شود .
در یک دوره دیگر ، شیوه ی او کاملا" عوض می شود . مربعهای رنگی ، سطحهای هندسی ساده (موندریانی) سطح یکدست تابلوها را می پوشاند .
این دوره کوتاه مدت است ، چون تجربه ای کاملا" دور از نگرش سپهری است شاید می خواسته از خود دور بشود و از دور به خود بنگرد . جشن شادمانه ای بود بی ریشه . چنان نظمی که با حدود مشخص ، تکه تکه سر جای خودش ، در ذهنیت نقاش ، نوظهور بود . او که همیشه سطح رنگی را در هم می آمیخت ، فضاها را با سیلان رنگ و بدون مرزبندی یکپارچه می کرد ، حالا اجزایی تعیین حدود شده را با نظمی وام گرفته از خارج از حوزه ی اندیشگی اش عرضه می کرد که شاید طنزی نمایشی برای نشان دادن جهان صنعتی یا گریز از فضای رنگهای کدر ، زبر ، مهاجم و کهنه شده بود .
سهراب از وام گیری شیوه ها ، چونان بسیاری از نقاشان همنسلش ، پروایی نداشته است اما او شیوه ی وام گرفته از نقاشیهای ژاپنی را می توانست در پرتو عرفان شرقیش بومی و از آن خود کند . اما دنیای هندسی رنگین را نتوانست به خود یا به ما بقبولاند . تا آنجا که به یاد دارم ، یک نمایشگاه بیشتر از آن دوره ی گذار ، عرضه نکرد .
در یک دوره ی کوتاه دیگر اشیای خانگی در کارهای او روی می نمایند . سپس طبیعت او را مسخر می کند . او که زمانی به مکاشفه ، روبروی طبیعت ایستاده بود ، بعد حل شده در متن طبیعت ، جزیی از هستی پیرامون شده بود در درختی ، بامی ، نهری ، تکه ابری ، رنگی .
دوره ی آخر کار سپهری ، یادآور غم غربتی بود که از کویر داشت ، بازنمایی شوق وصلی که سرانجام به اصل خود پیوسته است . اصل او کاشان ، شهر کویری و آن حوالی است ، جایی که نور و هوا و غبار و حجمها به او میدان می داد که دوباره به فضاهای خالی خود جای بیشتری اختصاص دهد و آن فضای یکپارچه تهی را با چند خط رنگی نشت کننده سریع ، حجمی نازک آرا ببخشد .
به فضاهای مأنوس بازگشته بود ، خود را در ورای آن فضای تهی ، آن چند خط شتابزده ی قهوه ای و خاکستری پنهان می کرد . کویر را از درون نقاشی می کرد از درون خود و از درون تاریخ کویر . البته او در این بازگشت به سنت تنها نبود ، سنت در دهه ی پنجاه ، بیشتر در شکل ظاهریش ، مقبولیت تام یافته بود . سپهری ژرفتر با سنت روبرو شد . از جهان انسانی پنهان شده درون سنت ، به فرهنگ ذخیره شده در این شکلهای کهن ، از حجم های بدیهی و رفتارهای بظاهر ساده بی خبر نبود و این کار او را از حد تزیین و تکرار اشکال و مضامین قدیمی فراتر می برد .
رفتن به عمق ، هر چه ساده تر شدن ، خلاصه تر بودن ، خلاصه کردن همه چیز ، شکل رمزی به اشیا ، رنگها و رابطه ها دادن ، فریاد رنگهای دوره ی آغازین خود را بدل به نجوای رنگمایه ها کردن ، هر چه فضای رها شده بر سطح اعتبار بخشیدن ، ترکیبهای باز ، غیرمتعارف با ساختهای کنایی تا بدانجا که چندتایی از کارهایش تجرید محض رنگ است ، ویژگیهای دوران آخر کار سپهری را نشان می دهد . میهن او نقاشی بود . میهن او کویر رنگ و حیاتی جوشنده از آن است او در میهن خود هر روز دوباره کشف می شود .
جواد مجابی
Asalbanoo
04-28-2007, 11:24 PM
قصه این است كه نمی خواست كتابی را بخواند كه در آن باد نمی آید. سهراب سپهری محصول پدیده های بكر پیرامونش بود، پدیده هایی كه او به خوبی آن ها را احساس می كرد. «جهت تازه اشیا»، «آغاز زمین»، «حوضچه اكنون» و هزاران اتفاق تازه كه آن ها را جور دیگر باید دید.
گاهی شاهدیم هنرمندان بسیاری تا پایان عمر خود به دنبال كنكاش و تجربه اند و بارها مسیر شناخت خود را تغییر داده، از جایگاه های مختلف به پدیده ها و اتفاق های پیرامونشان می نگرند و حتی تا پایان عمر مسیر قابل قبولی را از نظر خودشان طی نمی كنند.
اگرچه این كنكاش قابل ستایش است، اما چنین كنكاشی برای سهراب به این شكل و شمایل رخ نداد. سهراب تلاش داشت به عمق پدیده ها راه پیدا كند و مسیر كشف این عمق با مسیرهای تجربیات متفاوت جدا بود، به این معنا كه سهراب سپهری تا نقطه قابل نشانه گذاری ای به كشف و شهود پرداخت و از آنجا به بعد این فضای پیرامونی بود كه به سهراب سپهری دریچه های تازه ای را هدیه می كرد.
در واقع، اساساً سپهری در نقاط عطف شاعری اش جست وجوگر و كاشف پدیده ای نیست بلكه تازگی و بكر بودن به ذهن او سرازیر می شود. در این حالت، شاعر به آینه ای تبدیل می شود كه بازتاب دهنده پیرامون است، پیرامونی كه «هستی» اش را آفریده و عناصرش به همان صداقت فطری به نمایش درمی آید. سهراب سپهری ذهنی از این گونه دارد، ذهنی كه عناصر پیرامونی همان گونه كه هستند خودشان را به او نشان می دهند.
با نگاهی به آثار سپهری درمی یابیم كه او در ابتدا شكلی از همان كنكاش مرسوم هنرمندان و شاعران را در خود داشته و تلاش كرده دغدغه های درونی اش را با شعر معرفی یا التیام بخشد،در «مرگ رنگ» با شاعری از این دست روبه روییم.
«دیرگاهی ست در این تنهایی / رنگ خاموشی در طرح لب است» یا «نیست رنگی كه بگوید با من / اندكی صبر سحر نزدیك است».در این فضاها، شاعر از موقعیت خودش در «هستی» و پیرامونش سخن می گوید و از این كه چقدر دلگیر، خسته و افسرده است.
در «مرگ رنگ»، رابطه سهراب با اطراف به گونه ای است كه همه چیز علیه اوست و به خواب فرورفته است. به این سطرها توجه كنید: «فرسود پای خود را چشمم به راه دور / تا حرف من پذیرد آخر كه زندگی: / رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود/»، «سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده ست»، «دیری ست مانده یك جسد سرد، در خلوت كبود اتاقم»، «جهان آلوده خواب است / فروبسته است وحشت، در به روی هر تپش هر بانگ»، «او نمی داند كه روییده ست / هستی پربار من در منجلاب زهر»، «در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من».
در واقع، این سطرها كه از شعرهای مختلف سهراب سپهری در مجموعه «مرگ رنگ» انتخاب شده، همه حكایت از فضاهایی دارد كه اگرچه رگه هایش تا پایان زندگی سهراب در او قابل پیگیری ست ،اما این گونه سرودن از آن ها را دیگر در آثار او نمی بینیم.
سهراب در «مرگ رنگ»، نیمایی به تكامل رسیده و احساساتی است كه موزون می سراید و وزن را می شكند، اما درتركیب واژگانی و غرور آن ویژگی هایی كه ما سهراب را با آن ها می شناسیم، حرف قابل توجهی ندارد.
اما در «زندگی خواب ها» سال ۱۳۳۲ اتفاقات تازه ای رخ می دهد، اتفاقی مثل «زندگی» در «خواب ها». برای شناخت فضای این مجموعه كه در واقع سهرابی كه ما می شناسیم از این جا قابل نشانه گذاری است، نیازمند دانستن و شناخت دو فضاییم، اول «زندگی» سپس «خواب». در واقع، شاید دلیل این مسأله كه عده ای شعر سهراب را نمی فهمند این باشد كه از «زندگی» و «خواب» شروع نكرده اند و تلفیق این دو در یك فضای شعر برایشان قابل ادراك نیست. سهراب با «زندگی خواب ها» وارد جهانی می شود كه در آن جهان تا ابد خواهد زیست. به این سطرها توجه كنید:
«در تابوت پنجره ام پیكر مشرق می لولد / مغرب جان می كند، می میرد»، «شب را نوشیده ام»، «زمزمه های شب در رگ هایم می روید»، «به استخوان های سرد علف چسبیده ام»، «اتاقی به آستانه خود می رسید كه مرغی بیراهه ی فضا را می پیمود / و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود».
این سطرها خبر از كشف ها و راه های تازه ای می دهد كه سهراب در حال طی طریق در آن هاست. تركیب های واژگانی تازه، نگاه باریك بین و دقیق و در عین حال حساس و از همه مهم تر یافتن ارتباطات تازه میان اشیا، طبیعت و انسان از مشخصه های این كشف است. شاید این نوع نگاه سهراب سپهری از همین مجموعه شروع شده باشد. در این مجموعه، سهراب از نیما فاصله گرفت و اگرچه هنوز (و تا پایان البته) پیرو او بود، اما راهی را برای خودش یافت كه پایانش «حمله واژه به فك شاعر بود».
در واقع برخی از مخاطبان نمی توانند با این تركیب واژگانی سپهری و فضاهایی كه میان خواب و بیداری است ارتباط برقرار كنند، این است كه كلید آن ها متعلق به دروازه شعر سهراب نیست. شعر سهراب در «زندگی» و «خواب» شكل می گیرد. به این معنی كه زندگی عادی در شعر او جریان دارد، اما مناسبات میان عناصر و اجزای تشكیل دهنده شعر شبیه مناسبات «خواب» می ماند كه هر پدیده ای ممكن است بدون منطق زمانی ـ مكانی در كنار هر پدیده دیگری قرار بگیرد. به بیانی دیگر، تركیبات واژگانی سپهری در عرفانی ملایم و قابل حس ریشه دارد كه سادگی و مناسباتش مانند «خواب» است كه هیچ محدودیتی در آن یافت نمی شود و راه نمی یابد. به این سطر توجه كنید: «بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد». این بخشی از همان زندگی و خواب است كه سهراب در «صدای پای آب» می آورد.
می توان گفت سهراب سپهری در «زندگی خواب ها» در تلاش بود خود را به فضای تازه ای پرتاب كند. در شعر «مرز گمشده» سطری دارد كه احساس می كنم به تجربه خودش از «مرگ رنگ» و رسیدن به «زندگی خواب ها» بسیار نزدیك است. این سطر را بخوانید:
«از مرزی گذشته بود / در پی مرزی گمشده می گشت». در واقع، این سطر را شاید به نوعی بشود به ذهن سهراب از مجموعه اول به مجموعه دوم تعمیم داد.
در مجموعه سوم سهراب سپهری «آوار آفتاب» كه در سال ۱۳۴۰ منتشر می شود، اتفاقات دیگری می افتد. این اتفاقات از طرفی به «مرگ رنگ» شباهت دارد و از سویی به «زندگی خواب ها». از آن جایی كه تنهایی خودش و غمزدگی اش را بیان می كند، رگه های «مرگ رنگ» را دوباره به شكل دیگری تكرار می كندو از آنجایی كه باز دنبال نوجویی است، شبیه «زندگی خواب ها» است. به این سطرها توجه كنید:
«تنها در بی چراغی شب ها می رفتم / دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود»، «كنار مشتی خاك / در دوردست خودم، تنها نشسته ام»، «ریشه ات را بیاویز من از صداها گذشته ام / ... رؤیای كلید از دستم افتاد / كنار راه زمان دراز كشیدم / ستارها در سردی رگ هایم لرزیدند»، «از شب ریشه سرچشمه گرفتم»، «پنجره ای را به پهنای جهان می گشایم»، «اندوه مرا بچین كه رسیده است»، «بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی ست»، «در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید».
این ها نمونه هایی است كه تلفیق دو فضای در حال تجربه كردن سهراب سپهری را نشان می دهد. او باز از غمگینی خودش حرف می زند و از این كه هنوز زنجیری غم است «ماهی زنجیری آب است، من زنجیری غم».
اما همین «غم» او را وارد دریچه ای از جهان دیگر می كند كه آنجا سراسر كشف و شهود است و این كشف دیگر او را از شاعری كه در پی تجربه كردن برای نوشتن است تبدیل به شاعر پر از كشف و سرشار از برون ریزی می كند. سپهری در حال استحاله است و این استحاله متغیرهای زیادی دارد، عواطف و زندگی شخصی اش، سفرهایش، تأثیر عرفان بر دیدگاه های جهان شناختی اش و... از جمله آن ها است. اكنون او «چیزی شبیه بی خودی و كشف است». كشف جهان جدید و بی خودی از گذشته و دغدغه های آن، البته به جز «غم» كه رگه پنهان سهراب سپهری است و جای خودش را پس از مدت ها به «شادی» شناخت می دهد.
سپهری حدود همین سال هاست (۴۰-۳۹) كه به توكیو می رود و به حكاكی روی چوب می پردازد. سپس به هند سفر می كند و از آن جا هم تجربیاتی به دست می آورد. سال ۱۳۴۰ سهراب تدریس در هنركده هنرهای تزئینی تهران را آغاز و پس از مدتی در همان سال «شرق اندوه» را منتشر می كند.
«شرق اندوه» تجربه عرفانی سپهری است. شاید بیراه نباشد اگر این مجموعه را از جهاتی با نگاه پر از شور و دلدادگی مولانا كه همراه با هلهله و شعف است، مقایسه كنیم. البته این مقایسه به طور قطع فقط در نوع توجه به وزن و ریتم شعر و تا حدودی نگاهی است كه هر دو شاعر از یك جنس به «هستی» دارند وگرنه ممكن است به قول منطقیون قیاس مع الفارق باشد.
در «شرق اندوه» سپهری پیش از آن كه به فكر شعر نوشتن باشد به شور و شعف خود می بالد كه نوع جدیدش را به تازگی دریافته است.
Asalbanoo
04-28-2007, 11:26 PM
نوعی سرخوشی كه از سَرِ عشق دست داده است و بالندگی و آزادی روح را به دنبال دارد. به این سطرها دقت كنید: «سرچشمه رویش هایی، دریایی، پایان تماشایی / تو تراویدی، باغ جهان تر شد، دیگر شد»، «خوابی از چشمی بالا رفت»، «در جوی زمان در خواب تماشای تو می رویم»، «بادآمد، در بگشا اندوه خدا آورد»، «آنی بود، درها وا شده بود / برگی نه، شاخی نه باغ فنا پیدا شده بود»، «من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود / زیبایی تنها شده بود، هر رودی دریا شده بود / هر بودی بودا شده بود»، «من سازم: بندی آوازم، برگیرم، بنوازم، برتارم زخمه «لا» می زن، راه فنا می زن».
سپهری انگار در این مجموعه دیگر نمی خواهد شعر بنویسد. «شرق اندوه» در واقع طلوع و مشرق «اندوهی» جدید است كه غم «مرگ رنگ» را می زداید، این اندوه، اندوه عشقی است كه شعف انگیز است و «مرز پریدن ها و دیدن هاست». كسی كه كلید دروازه اشعار سپهری را در اختیار دارد از این پس هم می تواند وارد جهان سپهری شود، اما چون اثر بعدی سپهری در واقع یكی از نقاط تكامل شعری اوست تكاملی كه در آرایه های شعری و جهان بینی شاعر رخ می دهد، اگر كلید به دست نیابی، جهان او مكان غریبی می شود كه ساكنانش با واژه های سردرگمی حرف می زنند. سپهری حدود سال های ۴۰ از تمام مشاغل دولتی كناره گیری می كند و به نقاشی و شعر می پردازد. او گالری های متعددی در ایران و خارج از كشور برای نمایش آثارش ترتیب می دهد و به سفر هم می رود.
وی در همین دوره است (یعنی حدود سال های ۴۲ و ۴۳) كه به هند و پاكستان و افغانستان سفر می كند و فرانسه و برزیل را هم برای شركت در جشنواره ها و نشست ها می بیند. با این تجربیات و پس از ۴ سال از مجموعه قبلی اش، سپهری ۲ شعر بلند «صدای پای آب» و «مسافر» را می سراید، شعری كه شاید اوج سهراب و سطرهای به یاد ماندنی او را كه امروز روی پوسترها، دفترها و كارت پستال ها دیده می شود می توان در آن دید.
به این سطرها نگاه كنید: «حجرالاسود من روشنی باغچه است»، «خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است»، «نسیم شاید برسد، به گیاهی در هند»، «هركجا هستم باشم آسمان مال من است»، «چه اهمیت دارد گاه اگر می روید قارچ های غربت»، «من به آغاز زمین نزدیكم»، «فتح یك قرن به دست یك شعر»، «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید»، «چرا گرفته دلت مثل آن كه تنهایی»، «دچار یعنی عاشق»، «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشكال»، «همیشه عاشق تنهاست»، «دلم عجیب گرفته است خیال خواب ندارم»، «اهل كاشانم روزگارم بد نیست»، «و خدایی كه در این نزدیكی است»، «من وضو با تپش پنجره ها می گیرم»، «روح من در جهت تازه اشیا جاری است».
سهراب سپهری در این ۲ شعر بلند تجربیات متعدد خود در عرصه تركیبات واژگانی و نگاه به «هستی» را به تلفیقی بسیار ساده و سهل ممتنع می رساند و بیان می كند. برخی از سطرهای این دو شعر زیباترین و تأثیرگذارترین سطرهای شعر معاصر ایران را تشكیل می دهند. جهان ساده و بی آلایش سهراب و دغدغه های او به وضوح در این دو شعر قابل پیگیری و نشانه گذاری اند. در واقع، روح سپهری در جهت تازه ای از اشیا قرار گرفته است، همان طور كه خودش در سطری از این شعر می نویسد.
او موقعیت خود در هستی، نگاهش به عرفان، زندگی روزمره، ارتباط با عناصر و اجزای پیرامونی و عشق را در این دو شعر بلند به شكلی آشكار بیان می كند. شاید بیراه نباشد اگر اوج پختگی سپهری را در این دو اثر بدانیم و همین گونه است كه اقبال عمومی از این شعرها نسبت به آثار دیگر سپهری بیشتر بوده است. شناختی كه در اوایل متن از آن سخن به میان آمد و جست وجویی كه شاعر برای شناخت دارد، این جا دیگر از سپهری سلب می شود.
او اینجا دیگر «فاعل شناسا» نیست، بلكه كسی است كه شعر از دریچه نگاه او و به شكلی كاملاً جوششی بیرون می جهد. این دو شعر بلند اگرچه بسیار مقطع نوشته شده اند، اما وحدت ارگانیك و ساختاری كه میان اجزا و عناصر تشكیل دهنده آن وجود دارد نشان از ذهن و ضمیر ناخودآگاه توانمند شاعر دارد.
شاعری كه دیگر «واژه ها به فكش حمله می كنند» و او فقط یك نویسنده صرف است، نویسنده ای كه تجربیات و سختی هایش را كشیده و ضرورت ها و نیازهای ذهنی اش را برای نوشتن سیراب كرده و حالا با یك انفجار ذهنی به این حجم اثر قابل تأمل آفریده است. كلماتی كه سپهری فقط آن ها را روی كاغذ می آورد وگرنه خلق آن ها در فضای دیگری رخ داده است.
در بهمن ،۱۳۴۶ سپهری مجموعه «حجم سبز» را منتشر می كند. «حجم سبز» در واقع ادامه نگاه «مسافر و صدای پای آب» است، نگاهی كه از یك «بصیرت» و «دانایی» خبر می دهد. «حجم سبز» همان «حجم دانایی و بصیرتی» است كه سهراب در آن سیر می كند. او دیگر از فضاهای قبلی اش فاصله گرفته است، «مرگ رنگ»، «زندگی خواب ها»، «شرق اندوه» كه به نوعی از غمزدگی ها و افسردگی هایش نشأت گرفته بود، حالا تبدیل به «اتاق» دیگری شده است، اتاقی كه «آبی» ست و در آن شادی هست.
دیگر برای سهراب سپهری «زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست، آری تا شقایق هست، زندگی باید كرد» این نگاه در برابر نگاه «مرگ رنگ» است، همان نگاهی كه در آن سهراب «سربه سر افسرده بود». در «حجم سبز» سهراب از شعف هایش می نویسد: «در دل من چیزی هست، مثل یك بیشه نور، مثل خواب دم صبح / و چنان بی تابم، كه دلم می خواهد / بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه، دورها آوایی ست كه مرا می خواند».
به این سطرها توجه كنید: «قایقی خواهم ساخت»، «پشت دریاها شهری است»، «گوش كن دورترین مرغ جهان می خواند»، «بهتر آن است كه برخیزم، رنگ را بردارم، روی تنهایی خود نقشه مرغی بكشم»، «چرا مردم نمی دانند / كه لادن اتفاقی نیست»، «بیا زندگی را بدزدیم آن وقت / میان دو دیدار قسمت كنیم»، «من در این تاریكی / فكر یك بره روشن هستم».
در تمام این سطرها، امید به زندگی و فضاهای تازه «بودن» دیده می شود. سپهری در «حجم سبز» زندگی اصیل خودش را درمی یابد و اینجاست كه شادی او از بصیرت شاعرانه و كشف و شهود مشخص می شود.
این مجموعه در واقع نقطه برتری سپهری است در آثارش و دیگر نمی توان نقطه نهایی دیگری برای اثرش فرض كرد. در مجموعه «ما هیچ، ما نگاه» اگرچه این امید و ایجاد فضاهای تازه دوباره اتفاق می افتد اما به اندازه «حجم سبز» قابل بررسی و قبول نیست و این مسأله البته در مقایسه سهراب سپهری با خودش قابل بررسی است وگرنه «ما هیچ، ما نگاه» از مجموعه شعرهای كم نظیر در ۱۰۰ سال گذشته شعر ایران است.
سپهری در «ما هیچ، ما نگاه» به آسانی همه چیز را در حد نگاهی دقیق به «هستی» و پیرامون و به بیانی دیگر ایجاد بصیرتی شاعرانه می داند، شما باید تجربیات «هستی شناختی» خود را پس از مدتی از راه نگریستن ادامه دهی، البته نه این كه به پیرامون فقط نگاه كنی بلكه منظور توجه و فعال كردن شهود و كشف در درون آدمی است و تأثیر آن در نوع اتفاقاتی كه در زندگی روزمره می افتد. این سطرها را بخوانید: داخل واژه صبح / صبح خواهد شد»، «راه معراج اشیا چه صاف است»، «یك نفر باید از این حضور شكیبا / با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید»، «دست هایم نهایت ندارند / امشب از شاخه های اساطیری / میوه می چینند»، «آدمی زاد طومار طولانی انتظار است»، «باید كتاب را بست، باید بلند شد، در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنید»، «باید نشست / نزدیك انبساط / جایی میان بی خودی و كشف».
شاید نگاه سهراب در «ما هیچ، ما نگاه» به شكلی انتزاعی بازگو شده است اما دریچه های دانایی و شهود او آن قدر لطیف و انسانی اند كه این شاعر را در انتزاعی ترین حالات هم قابل درك می كند.
روزگاری از دریچه های دیگران به سهراب نگریستیم، دریچه هایی كه گاه او را نكوهش می كردند و شعر او را پس می زدند و گاه او را تمام كمال می پذیرفتند. در هر حال، سپهری از سرمایه های فرهنگی سرزمین ماست و موقعیت تأثیرگذار او را در ادبیات معاصر ایران هیچ گروه یا گرایش فرهنگی نادیده نمی گیرد. سهراب سپهری زیاد نزیست. او ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ متولد شد و یكم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ به «حجم سبز» رفت. روزگاری برایش نوشتم «آدم این جا تنهاست» و نوشتم آدم در شعرهای سپهری تنها می ماند، اما باید گفت: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
حسن گوهرپور
روزنامه ایران
batlagh
06-14-2007, 10:44 PM
سلام
یه سوال سهراب سپهری زن و بچه هم داشت؟
magmagf
06-14-2007, 11:25 PM
سلام
یه سوال سهراب سپهری زن و بچه هم داشت؟
توی این پست زندگی نامه سهراب اومده ظاهرا اشاره ای به ازدواج نشده
http://forum.p30world.com/showpost.php?p=644649&postcount=3
magmagf
07-01-2007, 10:33 AM
فهرست
زندگی نامه (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=644649&postcount=3)
فیلم و صدای سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=646092&postcount=4)
دکلمه اشعار (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=646807&postcount=7)
دست خط سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=661557&postcount=11)
مصاحبه ای با عبدالعلی دستغیب در رابطه سهراب سپهری (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=711981&postcount=13)
سهراب در سپهر شعر تاجیک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=737682&postcount=16)
سالشمار زندگی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=737683&postcount=17)
آب را گل نكنيم (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=739022&postcount=18)
نقاشی های سهراب 1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=744614&postcount=20)
نقاشیهای سهراب 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=746921&postcount=21)
پیام خانواده سپهری - سال 1367 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=749546&postcount=22)
بیو گرافی سهراب سپهری بصورت pdf (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=749655&postcount=24)
از روشني به روشني :بهمن بهمن زاد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=752177&postcount=25)
سپهری از نگاه استاد مرتضی ممیز (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=752859&postcount=26)
لحظه من در راه است (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=760825&postcount=27)
گفت و گو با دكتر محمود فيلسوفي همكلاسي سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=762315&postcount=28)
گفتگو با محسن مخملباف - نشريه هرستوك (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=766915&postcount=29)
گفتاري از فروغ فرخزاد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=773994&postcount=30)
گفتاری از ناصر بزرگمهر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=801945&postcount=31)
پرويز ناطق خانلري و سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=805187&postcount=32)
نقاشیهای سهراب 3 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=816831&postcount=33)
گفتاری از بیوک ملکی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=878214&postcount=37)
گفتاری از گلی ترقی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=883686&postcount=38)
نقاشیهای سهراب 4 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=884101&postcount=39)
سهراب سپهری و فرشته ساری (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=898760&postcount=40)
مصاحبه با محمود تهراني (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=899201&postcount=41)
گفتاری از علي موسوي گرمارودي (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=913084&postcount=42)
گفتاری از عمران صلاحی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=918595&postcount=43)
گفتاری از فریدون رهنما (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=948961&postcount=45)
گفتاری از حسین محمودی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=954246&postcount=46)
داريوش آشوري و سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=954256&postcount=47)
گفتاری از بهمن بهمن زاد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=977119&postcount=48)
گفتاری از محمرضا لاهوتی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=977125&postcount=49)
گفتاری از خسرو شکیبایی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=992670&postcount=50)
گفتاری از پرویز کلانتری (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1000748&postcount=51)
گفتاری از محمد وجدانی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1039318&postcount=52)
گفتاری از جواد مجابی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1039323&postcount=53)
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1044921&postcount=54)
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1044928&postcount=55)
داريوش آشوري و سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1369753&postcount=56)
دكتر رضا براهني و سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1369770&postcount=57)
گفتاری از احمدرضا احمدی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1369781&postcount=58)
گفتاری از کمال رجاء (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1369785&postcount=59)
گفتاری از محمود معتقدی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1379794&postcount=61)
گفتاری ازس . ج . جاهد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1379798&postcount=62)
گفتاری از صدرا لاهوتی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1389175&postcount=63)
گفتاری از هوشنگ حسامی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1389177&postcount=64)
مصاحبه با حميد مصدق (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1389181&postcount=65)
مصاحبه با احمد شاملو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1392638&postcount=68)
مصاحبه با سيمين بهبهاني (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1401375&postcount=69)
مصاحبه با سيمين دانشور 1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1401376&postcount=70)
مصاحبه با سيمين دانشور - 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1401378&postcount=71)
مصاحبه با محمدعلي سپانلو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1415784&postcount=72)
مصاحبه با مهدي اخوان ثالث (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1415789&postcount=73)
گفتاری از کاظم چلیپا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1415793&postcount=74)
نقدي بر نوشته زنده ياد سيروس طاهباز (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1435248&postcount=75)
گفتاری از جواد حمیدی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1435252&postcount=76)
گفتاری از محمد حقوقی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1439254&postcount=79)
گفتاری از آیدین آغداشلو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1439257&postcount=80)
تباین و تنش در ساختار شعر « نشانی» سروده "سهراب سپهری" (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1442626&postcount=81)
يادداشتي بر كتاب طرحها و اتودها (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1453088&postcount=82)
گفتاری از حمید زرین کوب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1453090&postcount=83)
سپهری: طلایه دار بیداری (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2325229&postcount=87)
تاسيس موزه سهراب در پرده ابهام (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2329250&postcount=89)
تصویری از نقاشی سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2372347&postcount=91)
تصاویر خانه سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2372361&postcount=92)
زندگی نامه سهراب سپهری به مناسبت تولد عارف آب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=3049389&postcount=95)
نحلیل روانشناختی سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=3259676&postcount=104)
باغ عرفان سهراب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=3313159&postcount=105)
فهرست اشعار
واحه اي در لحظه (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=646523&postcount=5)
جنبش واژه زيست (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=646821&postcount=8)
پشت درياها (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=702414&postcount=12)
اينجا پرنده بود (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=826161&postcount=34)
در قیر شب (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1392635&postcount=66)
دود می خیزد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1392636&postcount=67)
مرغ معما (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1439252&postcount=78)
سپیده (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1439249&postcount=77)
دیوار (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1738346&postcount=86)
ندای آغاز (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2325242&postcount=88)
لولوي شيشه ها (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=3241030&postcount=102)
لحظه ي گمشده (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=3241043&postcount=103)
magmagf
07-29-2007, 10:42 PM
- ممكن است كه نظرتان را در مورد سهراب سپهري هم بفرماييد ؟
- به نظر من سهراب هم شاعر خوب و موفقي است ، او جزو همين چند شاعر موفق دوران ماست ، از جهت فكري شايد روشنتر و دقيقتر از انديشه ديگر شاعران مي شود در موردش قضاوت كرد ، چرا كه از انديشه اي مشخص تاثير پذيرفته است و مي تواند آن ها را در شعر خودش منعكس بكند. فكرش بيشتر بر اساس عرفان آسياي شرقيست كه دور مي زند. او بيانگر نوعي عرفان طبيعي در آثارش است . به همين جهت هم هست كه مي گويم مي شود عناصر فكري مشخصتري را از شعرهايش بيرون كشيد. از جهت ساختمان ايماژ در بعضي از اوقات واقعا موفق است. البته از جهت زبان از توفيق بزرگي برخوردار نيست ، شايد به دليل اين باشد كه با ادبيات فارسي خيلي مانوس نبوده است . به آن صورت كه شاملو و اخوان داراي حساسيت زباني هستند و به دنبال اين كار رفته اند ، او نرفت و نشان هم نداد كه داراي يك چنين حساسيت هايي هم هست ، اما از جهت بينش شاعرانه و بينش نقاش شاعر ، شاعري با هويت است و شعرهايش براي خودش داراي شخصيت مستقلي هستند. گروهي از اشعار او جزو آثار موفقتر معاصرند.
-شما مي گوييد كه در كارهاي سپهري فكر خاصي وجود دارد، پس دليل موفقيتش در چيست در فكر يا در زبان ؟
- از جنبه حسي ، عاطفي و فكري است كه او كاملا موفق است . او نمي تواند بار ارزشي كلام را خيلي حس كند . تفكر شاعرانه و ايماژها است كه كارش را موفق كرده است. اين جنبه ها به كار او توفيق مي دهد. او ايماژگري بسيار تواناست و اين ها را ما
نمي توانيم كم اهميت بدانيم.
magmagf
07-29-2007, 10:47 PM
- آقاي دكتر نظر شما در مورد سهراب سپهري چيست ؟
- درباره سهراب من زماني مقاله اي نوشته بودم كه در "طلا در مس " چاپ شد. سهراب طبيعي است كه با عرفان سر و كار دارد ، و شاعري بسيار صميمي است . اما من در گذشته با عارف بودن در عصر ما مخالفت كرده ام. در آن وقت ها من شديدا" يك شاعر اجتماعي بودم ، و اعتقادم بر اين بود كه در چنين دوراني شاعر بايد هميشه در سنگر زندگي كند. و در چنين مكاني نمي شد شعر سپهري را تاييد كرد. طبيعي است كه من امروز آن گونه نمي انديشم . امروز من احساس مي كنم كه شاعر نبايد تنها در يك دوران خاص شعر بگويد ، او بايد بتواند براي دوران ديگر هم شعر را زنده نگه داشته باشد. شاعر بايد آنقدر ذخيره داشته باشد كه وقتي سخن مي گويد براي همه و همه اجتماعات سخن بگويد. اما از جهت تكنيك شعر سپهري به قدرت شعر نيما ، اخوان ، شاملو و يا فروغ نيست.
خصوصا به قدرت تكنيكي شعر نيما ، فروغ و اخوان نيست. آن ها كه با زبان شعري آشنا هستند خوب ميدانند كه شعر گفتن به سبك شاملو آسانتراز شعر گفتن به سبك نيما ، اخوان و يا فروغ است. تكنيك مساله اي است كه براي من از اهميت فراواني برخوردار است ، چرا كه حافظ به دليل تكنيك كارش ، مانده است.
شاعري كه تكنيك را نداند ،نمي ماند . در كار سپهري زبان فاقد آن تكنيك نيرومند است . آدم فقط احساس مي كند چيز ها را كمي عوضي مي بيند ، مثلا بجاي آنكه انسان در آب ماهي ببيند احساس مي شود ، ماهي در آب به انسان مي نگرد . اين باژگونه بيني معني اش اين است كه طبيعت بينا مي شود و انسان كور. در نتيجه سنگ شروع به حرف زدن با ما مي كند . انسان در اينجا تبديل به سنگ مي شود ، و اين تنها تكنيكي است كه در كارهاي او از جهت تصويرسازي ديده مي شود.
يكي از بهترين شعرهاي سپهري "نشاني" است. در اين شعر سپهري ما را از يك شبيخون به يك شبيخون ديگر مي برد ، و اين تنها حادثه اي است كه در اين شعر اتفاق مي افتد ، حال آنكه شما هرگز چنين چيزهايي را در شعر اخوان ، نيما و يا فروغ نمي بينيد.
همان شعر قصه كوتاهي است كه به صورت منظوم درآمده است. به نظر من اين از تكنيك شاعري دور افتاده و تصنعي است، و عمدا" به اين صورت ساخته شده است. حالا اگر اين شعر تكنيك داشت چه مي شد ؟ اگر تكنيكي وجود داشت همه چيز در دو سطر تمام مي شد. از اين گذشته در آن صورت آحاد شعر با يكديگر ارتباط دروني و جبلي پيدا مي كرد. اين شعر شايد استثنائا اين طور است،ولي در بقيه شعر ها حتي آن حالت را هم ندارد.
من در جايي چند مثال از كارهاي سپهري آوردم . او مي گويد:
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
در گشودم به چمن هاي قديم ،
به طلائي هائي ، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ ، آب را معني كردم.
من مي خواهم بدانم كه چه ارتباط ميان "من در اين تاريكي" اول و "من در اين تاريكي" دوم و آخر ، وجود دارد. من اين ها را بند هاي موازي مي دانم و فاقد تكنيك ، من در گذشته هم نوشته ام كه مفردات شعر جديد ، لااقل بايد با يكديگر ارتباط دروني داشته باشد. وقتي كه مي گويد :
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
چه ارتباطي ميان آن "بره روشن " "امتداد تر بازوها" ، "دعاي نخستين بشر "،"چمن هاي قديم "، "ريشه ها" ،
"مرگ" و "آب را معني كردن "، وجود دارد ؟ تك تك اين ها زيباست. كل اين ها هم به دليل آنكه تك تك اين ها زيباست ، زيبا هستند ، ولي ارتباط شكلي و ساختي ميان اين ها وجود ندارد ، و شاعر كسي است كه بتواند ارتباطي ميان اجزا شعر خودش ايجاد كند . اين شعر كمپوزيسيون ندارد.
- به اين ترتيب شما مي توانيد بگوييد كه شعر حافظ هم فاقد كمپوزيسيون است ، چون هر بيتي معناي خاص خودش را ارايه مي دهد.
- من اين را مي توانم بگويم ، ولي در اينجا يك مساله وجود دارد . اين منطق شعر گذشته فارسي بود ، و به دليلي هم اين منطق را پيدا كرد. من درباره اين دلايل در تاريخ مفصلا بحث كرده ام. در آن روزگاران منوچهري ، سعدي ، حافظ و مخصوصا" صائب همين گونه سخن مي گويند ، چرا شعر اين طور شده است.
چرا اين شعر سپهري اين طور شده است ؟ با وجود آنكه نيما آمده و هارموني را به معناي جديدش تصوير كرده ، با وجود آنكه جهان ما جهان هارموني است ،و با وجود آنكه شاعر مي تواند آن ها را به شعر منتقل كند ، ولي با اين همه اين شعر سپهري فاقد هارموني است و اين شعر و شعرهاي مشابه آن نيست بايد دليلش را دانست. به نظر من دليلش عدم درك تاريخ است. حافظ تاريخ را درك مي كرد و يا ناخودآگاهانه در جريان تاريخ قرار داشت كه اشعارش بيت به بيت با يكديگر ارتباط برقرار نمي كرد. نيما و فروغ تاريخ را آگاهانه يا خود آگاهانه درك مي كردند.
وقتي كه در عصر ما همه اين هارموني را دارند و يكي ندارد ، من معتقد مي شوم كه اين درست نيست. گفتن اين نوع شعر ساده است و چون خيلي ساده است ، اين شاعر است كه اهمال كار بوده و تنبلي فكري به او داده است . ببينيد اين شعر فروغ كه "با من از نهايت شب حرف مي زنم" شروع مي شود ، براي خودش هارموني كامل را دارد. تصوير ها در يك شعر بايد دور هم بچرخند ، و در شعر حافظ چنين هست ولي در يك بيت ، در شعر نيما چنين هست ولي در كل يك شعر . در شعر فروغ و اخوان هم در كل يك شعر اين تصاوير را بر گرد هم مي توانيد ببينيد ، اما در شعر سپهري چنينن چيزي وجود ندارد . براي يك شاعر متبحر پيدا كردن تصاويري كه بند به بند سروده بشود ، كار ساده اي است. علاوه بر اين در شعر حافظ يك محدوديت ديگر هم هست كه او در چارچوب آن محدوديت كار مي كند و آن وزن و قافيه است كه در اينجا هم وجود ندارد. گفتن اين ها ساده است و به همين دليل نمي تواند شعر عالي و درجه يك فارسي شناخته شود. صرفه نظر از يكي دو شعر بقيه شكل دروني ندارند، و اين به دليل نبودن تكنيك است.
- در كتابهاي آخر سپهري اشعارش تعالي بيشتري مي پذيرد و از جهت جهانبيني هم وسيعتر مي شود. اين وسعت جهانبيني را به نظر شما ، تحت تاثير شهر كلاسيك ما پيدا كرده و يا اشعار اروپايي؟
اشعار اروپايي . در شعر هاي سپهري حتي يك رگه نا چيز از شعر كلاسيك ديده نمي شود. گذشته شعر فارسي به روي سپهري بسته بوده است. سهراب شديدا تحت تاثير ذن بوديسم Zen-Budhism و شعرهاي "ويليام بليك " شاعر انگليسي و سورئاليسم فرانسه است. در شعر هاي آخرش او كوشيد تا از تصاوير زنانه دست بكشد. در اين شعرها حتي تصاوير زمختي دارد. شعر هاي آخرش داراي وزن هاي مركب بلند مي باشد. در شعر سپهري تصوير و درك تصويري وجود دارد كه اگر اين ها در اختيار فروغ يا شاملو گذاشته مي شدند بدون شك آن ها از خود مايه گذاشته ، شعرهايي با تكنيك قويتر مي ساختند ، و از خودشان به آن تصاوير كليت و جهان بيني مي دادند. تنها جهانبيني مجرد كافي نيست. سپهري از روح آب مي گويد، اما ما در پشت سر يك شعر روح انسان را مي خواهيم و نه يك توصيف صرف را.
magmagf
07-29-2007, 10:52 PM
روزهاي معصوم آلوده اي بود و سهراب هر روز با حجب , اين روزهاي آلوده را عبادت مي كرد . و تلاش داشت در سير و سفرش به روز . ما يكديگر را باور كنيم . و سپهري روزي دوباره جوان شود . ولي چگونه , غيور تنهايي مي تواند با بودن روز و شب به مصاف رود . آن هنگام است كه انسان از شعر بودن زمين خانه اش دلگير و نا اميد مي شود و به جهان پناه مي برد و در كهكشان با همراهي اميد و نا اميدش ديدار مي كند . مي دانم عذاب سختي است كه انسان نا اميد از مكان خانه اش در كل جهان غرق شود ولي سپهري اين عذاب را دوست داشت . در رياضت و انزوا به جستجو مي پرداخت و با ملايمت و حوصله اي كه صفت بزرگيش بود به جهان چشم دوخت . جهان با وسعتش در توان او نبود و دست هاي استخواني او نمي توانست تمام جهان را به كلمات او پيوند زنند .
لحظه اي در خاك ماند , ايستاد , تجربه كرد , حركت كرد و بدنبال شرق گمشده به راه افتاد در اين دوران ها ترانه هاي ژاپني را تجربه كرد . آوار آفتاب حكمت اين دوران است . چهره اين كتاب كمي عبوس است و سهراب با حكمت و انديشه اي ديگر به دنبال كتاب حجم سبز رفت و در شعرهاي اين كتاب از گمگشتگي بيرون آمده و راه اصلي و واقعي خود را يافته است اكثر شعرهاي سهراب در اين كتاب دعوت است از همه مردم , از گل ها , از آبها از هر آنچه در طبيعت است .
احمدرضا احمدي
magmagf
07-29-2007, 10:53 PM
سهراب سپهری در زمره ی آن گروه از هنروران نوآوریست که حتی پس از مرگ جسمی شان نمی توان فعل ماضی را درباره ی آنان و آثارشان بکار برد و نفوذ شتابان اندیشه های او در میان گروه های جوان ، هر قلم منصفی را بر آن میدارد تا او را سرایشگر مضامین عرفانی حال و آینده بشمارد .
شعر سپهری در زمانی طلوع کرد که ادبیات معاصر ایران در دو بخش مبتذل و مترقی ، راهی کاملا" متضاد با یکدیگر را طی می کردند : بخش نخست ، همچنان به مثله کردن شعر کهن ادامه میداد و سخت درگیر زلف چلیپا و خم ابروی مادینه ها یا نیرنه بود ، در حالی که شعر بیدار آنروز ، شماری از سرایندگان سلحشورش را یا روانه ی تبعید یا زندان ... و در این بحبوحه است که شعر سپهری به موازات شعر پویای امروز ، قلمرو دیگری را در می نوردد و نسل سرگردان ، گسیخته از خویش و بیمار از نوعی فن سالاری را بار دیگر چونان "گاته ها" با عناصر اربعه آشتی می دهد .
نگاره پرداز از بیزار از افق های بسته ، بی اعتنا به دگم های پیرامونش ، چشم اندازی باز و گسترده را به روی اهل اشراق می گشاید و در برابر اعتراضهائی که اینجا و آنجا بالا و می گیرد ، او سکوتی شگرف و معصومانه را بخود تحمیل می کند و تأکید می ورزد که آدمی اگر آدمی است باید "وزن بودن" را احساس کند و با هر مرام و کیشی که دارد ، زندگی را بر لب طاقچه ی عادت بفراموشی نسپارد .
اگر ملای روم می تواند بگوید : از محبت ، غول ، هادی و حزن ، شادی می شود ، چرا سپهری نتواند رونق آدمی را از دوستی بداند ؟ ... و اگر حافظ حق دارد تاریخ و جغرافیای سمرقند و بخارا را بهمراه تمامی اهالی اش به خال هندوی ترک شیرازی اش پیشکش کند ، چرا سپهری حق نداشته باشد زندگی را بدزدد و میان دو دیدار ، قسمت کند ؟
یکی از مهمترین خرده هائی که بر سپهری گرفته اند ، انزوای سیاسی اوست و هر چند که برخی از منتقدان بنام معاصر ، بر شقیقه ی او "کلت" نهاده و به بازجوئی از او پرداخته اند ، لیکن انگیزه های سهراب برای گریختن از بازار مکاره ی سیاست بحدی گونه گون و فراوان است که هر اهل انصافی را به تعمق و تفاهم وامیدارد . او مصالحه ی علنی اربابان و دلالان گیتی را بر سرنوشت بردگان جهان سوم لمس کرده و می بیند جانهای عزیزی را که در ستیزه ی باروت و خون ، قربانی این تبانی شوم می شوند ...
او می بیند گردش پی در پی مواضع سیاسی مبارزان رادیکال را و می بیند فرمانده ی نیروی هوائی دموکراتهای آذربایجان را که بیست سال بعد ، یکی از صمیمی ترین و متعصب ترین مداحان خدایگان آریامهر می شود و می بیند یهوداهائی را که یکروز عضو فعال ساواک اند و روز دیگر رهبری شماری از مخالفان شاه را در خارج کشور بر عهده می گیرند .
او می بیند شاعرانی را که سرسختانه برای ابقاء دولت آموزگار از قلم فروشان مطبوعات ، امضاء و تومار جمع می کنند و ناگهان دو ماه پیش از پیروزی انقلاب ، سروده های انقلابی آنان دیوارهای تهران را ملوث می کند و تصانیف مذهبی شان از رادیو تلویزیون نوزاد انقلاب نواخته می شود .
او می بیند که تنها در سال پیش از خیزش مردم ایران ، پنجاه و اندی از بلند پایه ترین رهبران سیاسی جهان ، از راست ترینشان گرفته و ت چپ ترینشان به دعوت محمدرضا پهلوی سوار بر یک اتوبوس اختصاصی می شوند و مشتاقانه به دیدار رژه ی قلدران تاریخ شاهنشاهی می روند .
او می بیند متعهدان سیاسی بنامی را که از کتابهای غیرقابل چاپشان هیچ کپی و یادداشتی برنمیدارند و در میان جوانان تشنه ی پیکار ، پخش نمی کنند ، اما پس از پیروزی انقلاب ، در دیباچه ی کتابهای تازه چاپ شده شان اصرار می ورزند که آثار مردمی آنان در دهه ی چهل یا دهه ی پنجاه نوشته شده اند و این پرسش را که نوشداروی اینان چه تأثیری بحال سهراب های جوانمرگ دهه های چهل و پنجاه داشته است مسکوت می گذارند .
او می بیند شاعران غیوری را که سروده های سیاسی خود را تنها در جمع خواص و نخبگان قرائت می کنند و سخت هراسناکند که مبادا دستگاه ضبط صدائی از سروده های آنان نسخه بردارد و با نشر آنها در میان مردم ، زحمتی برای حضرات فراهم آورد .
سهراب به رغم تمامی قیل و قالها میداند روزی فرا خواهد رسید که به همت همین عزیزانی که امروز آستین همت بالا زده و به بزرگداشت او همت گماشته اند ، شعر او در میان قشرهای دردمند روستائی نیز حضوری علنی خواهد یافت و آنگاه که گرفتاران آب و نان ، "جنس زمین" را عمیقا" احساس کنند و عاشقانه به کشته های خود خیره شوند ، دیگر به راحتی نخواهند گذاشت صاحبان زمین های چندین ده هکتاری وانگلهای بازوی رنج ، همچنان بر آنان چیره بمانند .
درست است که سپهری ، گه گاه در تجسم زیبائی های حیات راه اغراق می پوید و بی آنکه تجربه ای عینی از برخی تلخی های حیات داشته باشد ، می گوید : تا هست زندگی باید کرد ، اما همو در بستر بیماری ، صادقانه اعتراف می کند که پاره ای از ابعاد فضای زیست را بدرستی نمی شناخته و "درد ، گاه آنچنان هجوم می آورد که ادامه دادن ، ممکن نیست." ... سهراب در این ورطه درست به همان نقطه ای می رسد که سرایشگر بنام معاصر "مهدی اخوان ثالث" در بیان حالات "شاتقی" :
"زندگی را دوست میدارم
مرگ را دشمن ؛
وای! اما با که باید گفت این ، من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن ؟!"
امروز ، این پرسش دوستداران جوان سپهری و همسویان فکری او همچنان به قوت خود باقی است که اگر عطار و مولانا و حافظ به رغم مماشات با ارباب ظلمه و حکام خونخوار زمانه شان می توانند جاودانه بمانند ، چرا پرهیز سپهری از برخورد رویاروی با سیاست باید ارزش های معنوی او را به محاق سکوت و به پیله ی "بایکوت" بکشاند ؟
باید خوشنود باشیم که تعهد اخلاقی و عاطفی سپهری در برابر مردم و تلاش او برای سالم سازی هویت طبیعی انسانها ، روز به روز شیفتگان و مریدان بیشتری می یابد و کمتر رخ میدهد که اندیشمندان معاصر ما تنها از ظن خود یار او شوند و بینش آنان بر محیط رونق شعر سهراب در حد یک خط مماس ، مختصر شود .
این دیگر بر ذمه ی باورکنندگان اوست که تمامی ابعاد معنوی و هنری سپهری را یک به یک تحلیل کنند و سهراب را بیش از پیش از دیدگاههای نگاره پردازی و بشر دوستی و عرفان شگرفش برای دورماندگان از فضای ادبیات معاصر به تصویر کشند . البته این وظیفه بل فریضه تنها منحصر به سپهری نیست بل شامل همه ی دلیران اندیشمندی می شود که بر دوش اهل هنر و آن نیت دینی عظیم دارند .
یاد نازنینش را گرامی بداریم و در سوگ از دست رفتنش صبوری کنیم .
مهر 1367
کمال رجاء
mohpooria
07-30-2007, 01:01 AM
سلام دوستان
شما در رابطه با سهراب حرف مي زديد (درباره همشهري ما) و من نبودم :41:
من تازه اين تاپيك رو ديدم
براتون چند تا عكس از آرامگاه و ... از سهرلب مي گذارم
ولي خداييش عجب همشهري ما داريم:31:
خوش باشيد
magmagf
08-01-2007, 12:26 AM
سهراب سپهري به گونه اي تام و تمام شاعر رنگ ها و واژه هاست كه در چشم انداز جهان نگري اش ، مي توان آموزه هايي از اين دو را به هم پيوند زد.
وجه غالب ذهن و زبان شاعر ، همانا رويكردي به سرچشمه هاي عرفان شرقي است كه در فضاهاي سيال و لغزنده آن ، همه چيز از زندگي و مرگ مي گويند. نقطه عزيمت در هنر و زبان سپهري ، همانا نوعي شروع از معرفت حسي به معرفت شهودي است. در چشم انداز شعر سپهري ، آموزه هاي فراواني از عرفان هندي تا دنياهاي مولوي و عطار و .... جاري است . كه مخاطب براي رسيدن به نوعي خلوت در خود ، ميان رويا و واقعيت ،نيمه اي از گمشده ي خود را جستجو مي كند.
رسيدن به هويت هاي انساني در شعر سپهري يك اصل بزرگ شاعرانه است كه در قلمرو زبان ، كاركردي دو لايه را در پي دارد. پيام شاعر در هر ايستگاهي به دور از زمان و مكان خاصي ، نشانگر يك انديشه عمومي شاعرانه
محمود معتقدي
magmagf
08-01-2007, 12:27 AM
اهل کاشانم ، اما
شهر من کاشان نیست .
شهر من گم شده است .
سپهری تنها شروع می کند و تنها به پایان می رسد ، سال های پرفراز و نشیب تاریخ معاصر ایران را درهم می نوردد . و پنجاه و اند سالی تلخی ها می چشد ، فروپاشی عصر رضاخانی و آغاز دوران محمدرضا را شاهد است سال های بیست را تجربه می کند ، کودتای 28 مرداد را نظاره گر است جنگ قدرت بین آمریکا و انگلیس در ایران را می نگرد . و بالاخره انقلاب 57 را نیز به چشم خود رویت می کند ، شاید یکی از دلایل انزواگرایی سپهری در پیچ و خم نوسانات تاریخی زمانش نهفته باشد ، شرایط سخت و ناهمگون مراحل گوناگون زندگی وی ، مجال اظهار وجود ، و درخشش را از سپهری می گیرد ، احتمالا" سپهری اگر در فضایی دور از خفقان و محیطی هنرپرور می زیست بیش از آنچه که بود مثمر ثمر می شد ، خود می گوید : اهل کاشانم ، اما شهر من کاشان نیست ، در این مرحله سپهری از وطن فراتر می رود ، می پندارد ، همه جا می توان کاشان و کاشانی بود ، و همه جا می توان کاشان ها رفت ، ولی شهری که خود را بدان وابسته بداند وجود ندارد ، به اقصی نقاط جهان سفر می کند ، همه جا کاشان ها یافت می شوند ، همه جا سپهری می تواند لب به سخن بگشاید ، او قصد ندارد از چهارچوب پنجره ای کوچک به جهان پیرامون بنگرد ، ولی شرایط اجتماعی موجود ، او را در تنگنا قرار می دهد ، بال هایش را می بندد ، کلامش را محصور می کند ، شعرش را در قفس . لذا سپهری تنهایی را می گزیند ، به طبیعت پناه می برد ، شاید از این راه ، رهی بتوان جست .
برگی از شاخه ای بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید . آیتی بهتر از این می خواهید ؟
و شنیدم که به هم می گفتند : سحر می داند ، سحر !
سپهری چشمان خود را به روی برگ ها دوخت ، کلامش را بجان رویندگی و نوشگفتن دوخت ، طراوت و شادابی ، همواره با چشمانی باز ، تبلور فردیت وی بودند ، کسی نمی داند سحر چه می داند ، ولی ، می داند ، که سپیده دم شگفتن از راه می رسد ، آیتی بهتر از این نخواهید خواست .
برخلاف تصور برخی ها سپهری غرق در طبیعت مطلق نبود ، او از طبیعتی دم می زند که با انسان اجین است و دست انسانی با آن گره خورده است ، سپهری قصد حل مسئله ای را ندارد ، رسول نیست ، برنامه ریز نیست ، ولی انسان والایی است که درد و اندوه و غم انسانی را در قالب طبیعت تصویر می کند :
پنجره ام به تهی باز شد
و من ویران شدم .
پرده نفس می کشید
سپهری اگر از روزگار مأبوس می شود ، و اگر همه چیز برایش تهی می شوند ، صدای نفس پرده را نفی نمی کند ، در منتهی علیه یأس ، امیدی می کارد ، برخلاف تصور برخی ها امید به آینده همواره در کلامش متبلور است :
عبور باید کرد
صدای باد می آید ، عبور باید کرد
و من مسافرم ، ای بادهای همواره !
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید .
عبوری که سپهری از آن دم می زند ، عبور مجرد نیست ، فردگرایی محض نیست ، تأکید می کند ، عبور باید کرد ، چنین بنظر می رسد که یأس و دل مردگی ، همراه با جامعه ای یکنواخت ، وی را به سوی واقعیت گرایی سوق می دهد ، و اینجا است که باید عبور کرد ، با تلخی ها درافتاد و ناملایمات را در هم شکست و فردای روشن جامعه انسانی را برای نسل ها یادآور شد . می خواهد راهی دیار وسعت برگ ها بشود ، با همگان هم سو شود و تاریکی ها را به ودای فراموشی بسپارد . اینجا است که شخصیت واقعی سپهری چهره می نمایاند .
انسان گرایی وی ، و ارج و منزلتی که به جایگاه انسان فرهیخته قائل است در قالب شعری بر روی کاغذ سرازیر می کند :
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .
رایگان می بخشد ، نارون شاخه خود را به کلاغ .
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد ...
جامعه ای بی غل و غش ، تهی از نابرابری ها ، پاک و منزه و انسانی ارائه می دهد که حتی صنوبرها هم خصومتی با هم ندارند ، انسان های جامعه مدنظر سپهری پای بند تعاونند ، درخت شاخه اش را برایگان در اختیار پرنده می گذارد و شور وی از دیدن این همه از خود گذشتگی ها و بی آرایشی ها می شکند ، سپهری طبیعت را جزئی از وجود انسان می بیند ، طبیعت از وجود انسان نشأت می گیرد می شکند و گل می دهد ، و طبیعت گرایی وی سوای مجردنگری قالبی تحلیل گران مقطع نگر و جزم اندیش است . در دنیای سپهری گل بدون وجود انسان معنی و مفهومی ندارد ، و تباهی ها خره جان هر دو است ، چون انسان و طبیعت موردنظر وی در سایه آزادی قد می کشند و استوار می شوند :
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تکثیر .
رمانتیسم نهفته در کلام وب رمانتیسم نیمه واقعیت گرا است ، از خورشید بهره می گیرد تا پیوندها را عمیق تر سازد ، و پیوندها وحدت آفرینند ، وحدت میان انسان ها ، نفی خشونت ها و جدل ها ، نفی پلیدی ها و نابرابری ها ، ستایش طبیعت پاک و انسانی .
و باز در جایی دیگر می گوید :
ما ماندیم ، تا رشته شب از گرد چپرها وا شد ، فردا شد ، روز آمد و رفت .
اشاره به یاران نیمه راه ، به آنان که وا زدند ، شب را برگزیدند ، حال آنکه او شب و تیرگی ها را طی کرد و به فردا رسید ، روز بردمید ، سیاهی شب نیز ناپایدار است آنچه پویا است روز است و روشنایی ، فردایی که می جوید ، فردای نیک است با دامنه های وسیع به وسعت کره زمین .
سهراب درد آشنای دیرین مردمان خویش است ، در کوچه ها قدم می زند ، در روستاهای اطراف کاشان هم صحبت مردم کوچه و بازار می شود ، از طبیعت برایشان می گوید ، به تارهایی که بر وجود آنان تنیده فکر می کند و آواز پرش بیداری سر می دهد .
سپهری از فشار ناملایمات محیط سخت آزرده خاطر است ، هر چه بیشتر می اندیشد ، بیشتر رنج می برد ، جامعه مصرفی آلوده بر فساد ، لپ های گل انداخته کاذب ، قلب او را می فشرد :
در کف ها کاسه زیبایی ، بر لب ها تلخی دانایی .
از این که نمی تواند مرحمی بر زخم این مردمان نهد ، در خود فرو می رود و سپس زبان باز می گشاید :
آمده ام ، آمده ام ، پنجره ها می شکفند .
کوچه فرو رفته به بی سویی ، بی هایی ، بی هویی .
در می یابد که در قالب خود فرو رفتن و از اهل کوچه و بازار بریدن مرحم نیست می آید و با آمدنش همه جا می شکند ، آمدنش مجرد نیست ، آمدن پیکی است ، راهی است ، که انسان ها را به سوی اسانی تر بردن رهنمون است ، فرا رسیدن ایام سرور و مرگ دوران بی عدالتی .
سپهری مبحث زیبایی شناسی را از نزدیک می شناسد ، قطره قطره کلماتش بوی ، آب و نان و امید و معرفت و آینده ای نیک می دهد ، سهراب ، در قالب هر جمله ای دردی نهفته دارد ، و در میان دردها روزنه ای باز می گذارد ، اگر صحبت از خشمی نگران است یا از قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ حرف می زند ، سعی دارد نابرابری های جوامع انسانی را از دامن طبیعت پاک کند ، و چه بسا در کلام موفق هم می شود .
در خاتمه باید افزود ، این روزها جسته گریخته ، اینجا و آنجا کلکسیونرهای خصوصی تابلوهای سهراب را در گالری های خصوصی به نمایش می گذارند ، هر مجله و روزنامه ای چند صفحه ای را به مسئله سهراب اختصاص می دهد ، چه بسا این شیوه مطرح کردن دوباره سهراب ، هدفی دوگانه دارد ، نقطه مثبت ، ارزیابی مجدد ارزش های ناشناخته شاعری طبیعت گرا و گوشه نشین ولی نزدیک به مردم ، و نقطه منفی ، زمینه سازی جهت تبلیغ نقاشی های وی ، تا از این طریق بتوان آثار وی را با قیمتی کلان خرید و فروخت . در این باب باید بسی دقیق بود ، و نیز دست پرورده سهراب را نباید به دست دلالان و واسطه ها سپرد تا به دلخواه خود آنها را سبک و سنگین کنند . و هیاهوی زیاد برای سود بیشتر خود براه اندازند .
جای صحبت در مورد سپهری بسیار است ، زمانی فرح نیز سفارش می کرد تا تابلوهای وی را بخرند و برایش بوق و سرنا راه بیاندازند ، آنها از جنبه تبلیغی ، و مجردنگری ، سپهری را بررسی می کردند ، ولی اکنون باید با دیدی وسیع تر و موشکافانه تر ، به شاعر انسان گرای خود نگاه کنیم .
حرفها دارم
با تو ای مرغی که می خواهی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی !
س . ج . جاهد
magmagf
08-03-2007, 01:47 AM
این داستان _ تماما _ تخیلی است
صدای باران...
باران را در حالت های گوناگون دیده ام:
هنگامی که از ناودان روی سنگفرش حیاط سرازیر می شود،
هنگامی که به داخل حوض _ پر آب _ می ریزد،
و هنگامی که روی برگ گلی می نشیند.
اما، باران را در هیچ یک از این حالات، دوست ندارم، باران را در حالتی دوست دارم که:
بویش را از لابلای سبزه ها، علف ها، درخت ها و بالاخره از سطح صاف دیوار کاه گلی حیاط قدیمی مان می جویم.
خوبيش به این بود که همیشه این موقع ها خواب بودم. بیشتر، نصف شب ها رو به یاد می آرم، هر چند که چند باری هم _ الاان که فکرش رو می کنیم _ یادم می آد که مثل حالا، نزدیکی های صبح بود.
یواش یواش، منو تکون می داد و زیر لب می گفت:
نترسی ها! چیزی نیست.
اولش متوجه چیزی نمی شدم. همچه، بفهمی نفهمی، توی خواب و بیداری بودم که می گفتم:
چیزی نیست، یعنی چی؟
اون وقت، دوباره _ اما این بار یه خورده بلندتر _ می گفت:
چیزی نیست، می خواستم بگم که... که ممکنه صدای آسمان غرنبه...
درست همسن جا بود _ آره، درست همین جا _ که یکهو از جا پریدم.
می خواستم برم پشت رختخوابها قایم بشم، ولی خب یکمرتبه یادم می افتاد که رختخوابها وسط اتاق پهنه و ... این بود که به خود اون خدا بیامرز پناه می آوردم.
اون وقت، حواسم که یه خورده بیشتر سر جاش می اومد، می دویدم به طرف اتاق سهراب که نکنه خدایی نکرده اون بچ ترسیده باشه، و در اتاقش رو که باز می کردم، همون صحنه همیشگی رو می دیدم.
هیچ وقت هم، نتونستم بفهمم که اون پسربچه، در یک همچه وقت ها به چی فکر می کنه، چون می نشست پشت شیشه اتاق و به بارون نگاه می کرد...
ازش می پرسیدم:
مادر! نترسیدی؟
اون وقت، خودم متوجه می شدم که چه سوال بی موردی ازش کرده ام: هیچ جوابی به من نمی داد، حتی پلک هم نمی زد و غرق تماشا بود. شاید هم، اصلا متوجه من نمی شد!
در اتاقش رو می بستم و بر می گشتم سرجام و دیگه، تا صبح خوابم نمی برد...
می بینی؟ راستی می بینی که رمونه باعث تغییر چه چیزهایی می شه؟ و چه زود عادت های _ بظاهر _ بچگانه رو از یاد آدم می بره؟!
بلند شم... بلند شم با این حرفها چیزی درست نمی شه... پاشم توی سماور آب بریزم و روشنش کنم بعدش هم، حصیر رو بندازم پایین... هر چند که نمی دونم برای چی باید اول صبحی این کارو بکنم؟ هیچ وقت هم، ازش نپرسیم که برای چی این کارو می کنه! از اون موقع هم، دیگه برای من عادت شد.
روزهایی که بارون اومده بود از اتاقشکه درمی اومد، یکراست می رفت توی حیاط و طناب حصیر رو باز می کرد و چند دقیقه ای همونجا _ کنار پرده _ می نشست.
حتی، یک بار خودم با چشام دیدم که داشت بو می کشید!
آخر، یک بار طاقت نیاوردم و ازش پرسیدم:
اوا! برای چی داری بو می کشی، مگه کسی حصیر رو بو می کنه، پسرجان؟!
ولی، هیچی نگفت، اگه از سنگ صدا درآمد، از او هم...
اگه اشتباه نکنم، امروز می خوام یه لقمه نون و پنیر رو، لنگ ظهر بخورم...
دیدی؟ سماوره مدتیه که داره غل و غل می کنه و هنوز چایی رو، دم نکرده ام...
صدای باد...
برگ زرد درختان
_ آهسته آهسته _
روی زمین می ریزد
و دیگر، کسی با درخت کاری ندارد
مگر، خود درخت را دوست داشته باشد
در ورای آنچه که می بینی و یا خواهی دید؛ و در پس آنچه که اتفاق افتاده است و یا خواهد افتاد چیزهایی است که با چشم ظاهر نمی توان دید.
در پشت هر چشمی، عقلی نهان است که باید به کار برداشتن پرده ها و نمایان کردن آنچه که به دیده نمی آید، بپردازد.
چشم را توان و قوه یی محدود و معین است، همچنان که عقل را، و اما اگر اراده کردی به جایی برسی که کسی را یارای رسیدن به آن نیست نیازمند قوه دیگرش هستی، و آن دل توست. که بهتر بود می گفتم قوه ای که ترکیب و تلفیقی از دو قوه است: عقل + دل. البته، ترکیب و تالیف این دو، کار بس دشواری است، چه، در مرتبه اول، باید در به کارگیری عقل، توان و قدرت خود را به اثبات رسانده باشی و چه می گویم؟ قبل از آن مرتبه دیگری است: و آن، به اثبات رساندن استعداد و توانت در استفاده از حس است.
به هر حال، باید به طور مجرد در هر یک از این سه، لیاقت خود را نشان داده باشی تا آنگاه بتوانی، آمیزه ای از هر یک را ارئه کنی و در معرض دید همگان قرار دهی. و می بینی که بیهوده نگفتم کار بس دشواری است.
اما، این را هم باید بدانی که چیزهایی هم وجود دارد که با هیچ یک از این قوه ها، نمی توانی آنها را دریابی.
پژمردگی گلی را می بینی،
گل دیگری را می بویی.
داستانی را درباره بوی گل می خوانی.
ولی، داستان گلی که در نبود آب پژمرده شد، قصه دیگری است که باید بنشینی و با صبر و حوصله، تحلیلش کنی و سپس، تحلیلت را به دلت بسپاری، تا پاسخ نهایی را به تو بدهد.
تو! در دنیایی زندگی می کنی که _ اگر خوب بیاندیشی _ دنیای تو نیست که اگر بود می توانستی با آن رفق و مدارا کنی. مَثَل حضور تو در این دنیا، مَثَل بره ای است که بزور از شکم مادر بیرون کشیده شده است که متعلق به آن نیست
سالهای سال، به دنبال چیزهایی بوده ای که پژمردند و رفتند و مابقی نیز، پژمرده خواهند شد و خواهند رفت.
و این، نشان می دهد که تو نیز، پژمرده خواهی شد. و مگر، چنین نشده ای؟
این است که بیش از پیش _ احساس تنهایی و بی کسی می کنی، و به جایی می رسی که حتی عکس قاب شده پدر و مادرت هم دیگر تو را تسکین نمی دهد. هیچ گونه حرکتی هم، فایده ای ندارد.یعنی نمی توانی حرکتی بکنی: دیگر، دست تو نیست.
لحاف را پس می زنی و برمی خیزی... اشتباه نکرده بودی، و تلاشی بیهوده، به زمین می خوری، طوری که احساس می کنی، قسمتی از بدنت شکست و...
دیگر، جسم، حرف روح را هم نمی خواند و نمی خرد، چه رسد به آن که درصدد بها داده به انگیزه هایی باشد که روزی تو را به دشت و صحرا می کشاند.
خلاصه، هیچ چیز تو را آرام نمی کند: نه گل، نه گیاه، نه درخت، نه سبزه و...
حال، زمانی است که باید بیشتر و بیشتر _ و تا می توانی _ عقل و دل را درهم بیامزی تا شاید مشکلت را چاره کند، و تا دیر نشده است باید بجنبی، پس دوباره و چند باره مرور می کنی:
تو! نیازمند چیزی هستی خارج از خودت. عاملی که مثل تو، خانه نشین نمی شود و اینگونه،زمین نمی خورد، و فراتر از کوه و دشت و صحرا نیز گل و گیاه است.
برگ درختانش هیچ گاه، زرد نمی شود، و هیچ گاه، روی زمین نمی ریزد، و دیگر دیر شده است؛ یعنی کمی دیر شده است. چرا که می بینی، برگ درخت وجودت در حال افتادن روی زمین است...
نگاهش کن... نگاهش کن! که این آخری، چقدر آرام و آهسته پایین می رود... گویی، هیچ گاه به زمین نخواهد رسید. و تو! از این بابت، خوشحالی، لبخند، روی لبانت نقش می بندد. از جا بلند می شوی و بسرعت به طرف طاقچه اتاقت می روی و بدون توجه به این که چگونه توانستی از جا برخیزی _ آن هم با این سرعت _ قاب عکس مادرت را برمی داری و تا آخرین لحظه _ که فرصت داری _ آن را می بوسی و می بویی...
صدای سکوت
می نشینم تا شب هنگام
_ در خلوت و سکوت _ باز گردد.
_ چراغ بادی و گل شقایقی در دست
می شنوی... صدای پا را می شنوی؟
صدا _ صدایی آشناست
از لابلای درختان
_ در فضای مه آلود _
پیش می آید.
بگذار... بگذار عینکم را بردارم و شامه ام را قوی تر کنم.گویی:
همچنان، باید به انتظار نور و بوی گل نشست.
عمری اومد و گذشت، یعنی بیشترش رفته و کمترش مونده. سالهای ساله که توی این چار دیواری زندگی کردیم. اما، هیچ وقت مثل حالا بهم سخت نگذشت...
اون وقت ها، اگر کسی یه همچه حرفهایی می زد، بهش می گفتم:
خبه، خبه! بسه دیگه، این حرفها یعنی چی؟ خب، سرت رو به یه چیزی گرم کن، یعنی می خوای بگی که با یکی از مخلوقات خدا یا با یکی از مخلوقات بنده هایش، نمی توانی سرت رو گرم کنی؟!
بیچاره ها، الان کجا هستن که بیان و ببینن که این قدرتک و تنها هستم و حوصله هیچ کاری رو هم ندارم؟ اگه هیچ کس بهم چیزی نمی گفت، احترام، حتما هی غر می زد و می گفت:
_ دیدی گفتم که...
پیرمرد، هر چند که همیشه فکر خودش بود، اما نعمتی بود برای این خونه، همین که می نشست یه گوشه و کاری هم به کار من و زندگی نداشت، باز خودش غنیمتی بود. اصلا، مَرد باعث عزت و روشنایی خونه و کاشونه ست...
سهراب هم همین طوری بود. ولی خب، توی وجود این پسر، چیزهایی بود که گاهی اوقات فکر می کردم تافته جدا بافته ئیه، یعنی الانهکه خیلی از چیزها رو بفهمم. چون، اون موقع ها فکر می کردم که همه بچه دارن، خب منهم چند تا بچه دارم که یکی از اونا سهرابه...
هر چند که زیاد در بند خورد و خوراک این طور چیزها نبود،ولی دوست داشت که همه چیز مرتب و منظم باشه از استکان و نعلبکی گرفته تا قاشق و چنگال، و حتی از چیدن سفره غذا و...
صبح ها که از خواب بیدار می شد، کمتر حرف می زد، ولی هر چه رو به غروب می فت، بیشتر سر حال می اومد و درست با تاریک شدن هوا بود که جون می گرفت، و کم کم به حرف می اومد. انگاری که صبح ها همه چیزرو ازش گرفته باشن و شب، دوباره همه چیز رو بهش برگردونن.
غذاش رو آماده می کردم، با همون قبلمه کوچک، و می آوردم توی صندوق خونه، و می گذاشتم روی سه پایه آهنی تا با حرارت چراغ گردسوز گرم بمونه. وقتی که از بیرون می اومد، یکراست به سمت صندوق خونه می رفت و کنار سه پایه می نشست. من هم، فوری از فرصت استفاده می کردم و می رفتم رختخوابشو مرتب می کردم، اما، بیشتر وقت ها یادم می رفت که چراغ خواب چوبی بالای سرش رو هم روشن کنم.
می گفت: از اون اتاق به دو چیزش، علاقه دارم: یکی چراغ خواب و دومی هم... دومی چی بود، خدایا؟! گنجه های چوبی... نه! یه چیز دیگه یی بود. آهان، دومی هم سقف حصیری اتاق بود.
اما، حالا بعد از رفتنش، برای اینکه دیگه هیچ وقت فراموش نکننم، برای همیشه روشنش گذاشتم، البته یه چیز دیگه یی هم بود که خیلی دوستش می داشت _ که این رو داشت یادم می رفت _ همان چراغ بادی رو می گم که شب ها روشنش می کرد خودش روشن می کرد. و به دیوار حیاط آویزان می کرد.
آره. این یکی رو هم خیلی دوست داشت...
دیدی! دیدی باز پرحرفی کردم و یادم رفت چراغ بادی رو روشن کنم، هرچند که الان می ترسم که برم توی حیاط ولی خب چاره ای نیست. با خودم قول و قرار گذاشته ام که براش مادر خوبی باشم. باید عجله کنم. چون ممکنه یکمرتبه پیداش بشه و توی حیاط هم که تاریکه بعید نیست، پاش به جایی گیر کنه و بخوره زمین. اصلا، باید یه فکری هم برای این یکی چراغ بکنم باید یه جایی بذارمش که باد و بارون خاموشش نکنه، اون وقت، می تونم برای همیشه، روشنش بذارم.
صدرا لاهوتی
magmagf
08-03-2007, 01:48 AM
كار ما نيست شناسائي "راز" گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم .
در سال هاي پس از مرگ سهراب كم نبوده اند كساني كه – به حق يا ناحق – درباره ي شعر يا نقاشي او داوري كرده اند و مي كنند . تا بحال برخي نوشته اند كه سهراب نقاش خوبي بوده است و بعضي گفته اند كه شاعر خوبي بوده است .
آناني كه با شعر سهراب به مخالفت پرداخته اند ، بي آنكه سهم او را در شعر معاصر نفي كنند ، او را شاعر تصويرهاي مجرد و خالي از مفهوم معرفي كرده اند و جدا از اين ، گسليده از مردم و دردهاي مردمي و پناه برده به عزلتي عرفاني و يا نيمه عرفاني . به گمان درست يا نادرست آنها ، سهراب در شعرهايش از واقع گرايي به دور افتاده و اغلب به "خود" پرداخته و چندان كه بايد با دردهاي هستي به چالش نرفته است .
آناني كه نقاشي سهراب را نفي كرده اند ، اين جا و آن جا ، نوشته اند كه او در مقطعي از كارش در زمينه نقاشي متوقف شده و سيري تحولي را دنبال نكرده است اما با اينهمه ناگزير شده اند كه لمس شاعرانه تابلوهايش را تائيد كنند .
اگر اشتباه نكرده باشم "آندره ژيد" مي گويد : هر اثر هنري با طبيعت شاعرانه شامل چيزيست كه م آنرا "سهم الهي" مينامم . اين سهم كه شاعر خود نيز بر وجودش واقف نيست ، براي شاعر هداياي غافلگيركننده و غيرمنتظري دارد . هر جمله يا حركتي كه براي شاعر ، درست مثل رنگ براي نقاش ، ارزش دارد ، دربرگيرنده معنايي پنهاني است كه هر كس مي تواند بطريقي دلخواه آنرا ترجمه و تفسير كند .
"سهم الهي" شعر يا نقاشي سهراب ، بگمان من ، در اين نهفته است كه مي توان آنها را به شكلي دلخواه تعبير كرد . اگر هر اثر هنري را يك اثر افسانه ي پريان تلقي كنيم ، آناني كه ساده و بي ريا بدنبال پريان مي گردند و معجزه را باور دارند ، پريان را مي بينند . مرادم از معجزه همان چيزيست كه آنرا "جوهر هنر" مي دانيم و معجزه آثار سهراب ، چه در شعر و چه در نقاشي ، اينست كه در آنها "سهم الهي" به شكلي انكارناپذير به نمايش در مي آيد .
سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه .
سفر ماه به حوض .
فوران گل حسرت از خاك .
ريزش تاك جوان از ديوار .
بارش شبنم رو پل خواب .
پرش شادي از خندق مرگ .
گذر حادثه از پشت كلام .
سفر دانه به گل / بارش شبنم رو پل خواب / و تصاويري از اين دست را مي توان "مجرد" خواند و خالي از مفاهيم اجتماعي موردنظر خرده گيران اما مهم اينست كه در كليتي شاعرانه بررسي شوند . در نقاشي هاي سهراب سپهري هم بايد در پي همين سادگي و صفاي شاعرانه بود .
من ، اما ، در پي اين نيستم كه ارزش هاي هنري آثار سهراب را بررسي كنم چون برخورد من با آثار او هميشه برخورد يك "مخاطب ساده" بوده است و بهمين دليل در شهر افسانه اي او ، پريان را ديده ام و سخت لذات برده ام . آنچه كه مايلم درباره اش حرف بزنم يك "سهم الهي" ديگر است كه در سهراب بود : انسان بودنش .
من جمعا" شايد شش يا هفت بار برخورد نزديك با زنده ياد سهراب داشته ام اما در همان شش يا هفت بار او را انسان والايي ديده ام كه در عصر آشوبزده ما وجودشان اگر نگوئيم كيميا است ، سخن نادر است .
سهراب ، به معناي دقيق كلمه ساده بود ؛ به اندازه شعرهايش ، به اندازه تركيب هاي رنگ و خط در تابلوهايش . گاه خيال مي كردم كودك چهل و چند ساله ايست كه مي خواهد هستي را تجربه كند . نمي دانم ، شايد در پي آن نبود كه "راز" گل سرخ را شناسايي كند بلكه مي خواست در افسون گل سرخ شناور باشد . با دل آسودگي و صفاي كودكانه اي مي خواست "حقيقت" را دريابد آنهم نه آن حقيقتي را كه همه ي ما به نوعي ميكوشيم تا آنرا دريابيم ؛ ساده ترين حقايق را .
ساعت ها ، مي توانست در يك جمع بزرگ ساكت بنشيند . اصلا" "سكوت" با او بود ، بخشي از وجودش بود . انگار در رود درون خود غرق بود . آرامش يك كاهن بودايي را داشت و در عين حال ميديدي كه بوداوش رنج هاي زندگي را تحمل مي كند . نمي دانم يك بار كه با چند تايي از دوستان در "ريويرا"ي بالا – پنج شش سال پيش از مرگش – نشسته بوديم ، بنظرم آمد كه در سكون و سكوت رازآميزش سر در پي مكاشفه يي دارد كه براي من غريب است .
آنهايي كه با محافل مثلا" هنري يا روشنفكري در اين ملك آشنايي دارند ، مي دانند كه تا چه حد غيبت و حرف و نقل فراوان است . من در معدود برخوردهاي نزديكم با سهراب هرگز نديدم و نشنيدم كه از كسي بد بگويد ، اثر هنرمند ديگري را به باد مسخره و انتقاد بگيرد . اگر در گرماگرم بحث درباره فلان نقاشي كه تازه كارهايش را ديده بوديم از او مي خواستند تا نظرش را بگويد ، رندانه ، شايد ، طفره مي رفت و مي كوشيد تا به سكوت خود ادامه دهد . اغلب خيال مي كردم كه او در ميان جمع هم با خودش خلوت كرده و دلش نمي خواهد كه آن خلوت دروني را بيآشوبند .!
عشق به سفرش را ، اغلب ، اينطور بيان مي كرد "آدم مسافر است پس بايد تا مي تواند سفر كند !". از هند و فرهنگ فقر و رضاي هندي ها ، سخن مي گفت و به اشاراتي كوتاه . يك بار كه آثارش را در گالري سيحون نشسته بوديم و سهراب از آشفتگي جوامع غربي مي گفت و شور عارفانه مردم شرق را ميستود . دوستي شيفته غرب سعي داشت كه با دفاع از دموكراسي غرب چنان بنمايد كه انسان غربي دستكم حق و حقوق خود را مي شناسد و مثل انسان شرقي به فقر رضا نمي دهد . سهراب در پاسخ او گفت – و خيلي ساده – در آن فقر و رضا حكمتي است كه رازش بر من و تو آشكار نيست – البته نه دقيقا" با همين كلمات كه با اين مضمون .
سهم الهي انسان بودنش بود كه به آن سهم الهي هنرش ارزش مي بخشيد . در تركيب اين دو سهم بود كه مي توانست خيلي بي ريا و ساده بگويد :
اهل كاشانم .
روزگارم بد نيست .
تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستاني ، بهتر از آب روان .
هوشنگ حسامي
magmagf
08-03-2007, 01:48 AM
ممكن است كه نظرتان در مورد كارهاي سهراب سپهري بفرماييد؟
- سپهري همان طور كه مي دانيد با هنر نقاشي هم آشنا بود . من در شعرهاي او كه به آنها علاقمندم بيشتر تصاوير نقاشي را مي بينم. در شعرش بيشتر نقاش بود، همان طور كه در نقاشي بيشتر شاعر بود. تابلوهايش با كار نقاشان معاصر تفاوت هاي خاصي داشت . همه تصديق داشتند كه نمايشگاه هاي نقاشي او يك نوع بيان شاعرانه است.
- گروهي بر اين نظرند كه سپهري بيشتر از عرفان هند تاثير پذيرفته است شما در اين مورد چگونه مي انديشيد ؟
- از عرفان هند كه كمتر ، بيشتر از عرفان شرق به طور كلي و به خصوص چين و ژاپن است . او سفرهايي به اين كشورها داشت ،در نخستين كتابهايش هم چنين چيزهايي را مي توانم ببينيم .
من فكر مي كنم كه سپهري در شعرهايش بيشتر به بيان حالات روحي و احساسي خودش مي پردازد و به اين ترتيب مي خواهم بگويم كه او الزاما" قصد بيان يك مكتب عرفاني را نداشت . در كارهايش ما بيشتر تجليات شخصيت خود سپهري را مي بينيم.
بايد ببينيم كه اصولا" سپهري از عرفان چه تعريفي را ارائه مي دهد ،آيا آن تعريف با كارهاي سپهري منطبق مي شود ؟ اصلا" به اين سبك بيان عرفاني كردن ، خيلي كار هنري نيست. سپهري هم همان طوري كه گفتم بيشتر بيان حالات روحي خودش را كرده است. كارهاي سپهري را بسياري عرفاني ميدانند، اما با تعريفي كه ما از عرفان داريم شعرهاي اين شاعر هيچ ارتباطي با اين قضايا پيدا نمي كند. عرفان به گرايشي ماورائي و فداكاري حتي براي چيزي كه قابل لمس و ديدن نيست ، اعتقاد قطعي دارد و اصولا" شيوه بيانش و نوع تفكر ارتباطي با كار سپهري پيدا نمي كند.
او چون نقاش بود گاهي در تصوير گري به نوعي نابي و عامي خاص ميرسد. در كتابهاي اوليه سپهري شما از وزن نشانه هاي چنداني نمي بينيد ، بيشتر نثر شاعرانه است . در كارهاي آخرش است كه با خاصيت وزن آشنا ميشود . ما در كارهاي آخرش
مي بينيم كه وزن هاي نيمايي را به كار مي بندد.
دو سه شعر زنده اي را كه منتشر كرد بيشتر به منظومه شباهت پيدا مي كند با اين فرق كه منظومه معمولا" بايد يك خط سير مشخص را دنبال كند ، اما در شعر سپهري شما اين جريان را به اين صورت نمي بينيد بلكه شما در اين اشعار با ابيات بسيار درخشان و زيبايي مواجه هستيد. مثلا" در منظومه "صداي پاي آب" اگر چند پاراگراف از آخر به اول آورده شود و يا بالعكس ، تفاوتي در كار به وجود نمي آيد. دليلش هم اين است كه او نمي خواهد چيز خاصي را القا بكند بيانش بيان احوالات روحي و نفساني خودش است.
- شما تا اينجا از محاسن و مقاصد كار سپهري حرف زديد و گفتيد كه داراي تصاوير زيبايي است و سرشار است از احساس.
به علاوه اضافه گرديد كه اين شعرها بيشتر از آنكه بيان يك مكتب عرفاني باشد بيان حالات روحي خودش است . پرسش اين است كه معايب كار ايشان را در چه مي بينيد؟
- نمي شود گفت معايب ، ولي همان طور كه گفتم سپهري بيشتر يك تصوير ساز است و كوشش عمده اي در بيان تصاويري زيبا از صحنه هايي خاص است بي آنكه مطالبش ارتباط چنداني به يكديگر ، حتي در يك شعر واحد داشته باشد. در عين حال به سپهري اين انتقاد هم شده است كه كارهايش با زمانه خودش هماهنگي ندارد گويي كه در اين جامعه و با اين مردم زندگي
نمي كند. گمان مي كنم كه خود سپهري هم علاقه اي به ورود در مسائل اجتماعي نداشت. او شاعري گوشه گير و منزوي بود كه در خلوت خودش به شعر و به نقاشي مي پرداخت و از اين بيشتر هيچ. شعرهايش بيان حالات روحي و احساسي خودش بود و همين هم برايش خشنود كننده بود و اين كار را هم زيبا انجام ميداد.
- از جهت فرم ، شما كارهاي سپهري را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
- از جهت فرم ، او از نثر هاي كوتاه شاعرانه اي شروع كرد و كم كم اين را به سوي بافت كلامي و واژه هاي صيقلي شده پيش برد ، تا آنكه در اواخر عمرش به وزن نيمايي مي رسد. البته كه اين حركت به طرف تعالي بوده است. شايد اين حركت به تعالي را نتوان در كتابهاي اوليه اش ديد ، اما در كارهاي آخر اين جريان كاملا " محسوس است. به اين ترتيب نقص خاصي از جهت فرم نميشود به كارهاي آخر اين شاعر گرفت.
magmagf
08-04-2007, 08:04 AM
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است
magmagf
08-04-2007, 08:04 AM
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
magmagf
08-04-2007, 08:06 AM
- آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم .
گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك جو نمي رود.
- ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست. ببين : تو حتا وقتي كه تا خرخره لمبانده باشي هم مي تواني معني حرف مرا كه مي گويم "گرسنه ام " بفهمي. چون سيري تو و گرسنگي من از يك جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذاي كافي بخورم حالت الان تو را درك مي كنم و تو اگر تا چند ساعت ديگر چيزي نخوري معني حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمي فهمم جغرافياي شعر سپهري كجا است. چاپلين در "لايم لايت" نقش گرسنه بيخانماني را بازي ميكند كه در وصف بهار ترانه يي مي خواند . بهاري كه او وصف مي كند بهار دلنشين همه مردم روي زمين است فقط
نا گهان يك جا به يك دوراهي مي رسد كه مخاطبان ترانه بي اختيار به دو دسته تقسيم مي شوند :
گروهي كه از فرط خنده پس مي افتد و گروهي كه دل و چشم شان پر از اشك مي شود . و اين ، سطر پاياني ترانه است. آن جا كه ولگرد گرسنه خم مي شود گل خودرويي را مي چيند و مي گويد:
" بهار براي اين زيبا است كه اگر از گشنگي در حال مرگ باشي مي تواني با چيدن گل ها دلي از عزا در آري !".- پاره آستر آويزان پشت كتش را جلو سينه وصل مي كند و گل به آن زيبايي را با تشريفات كامل و اشرافي صرف يك غذاي رسمي، با لذت و اشتهاي تمام مي خورد ! - بهار ما و گل زيباي صحرايي گرسنگان از جنس واحدي نيست. مثل دنياي پر اضظراب من و دنياي عرفاني سهراب ... اما البته اين دو موضوع هيچ ربطي به مساله سوم ندارد. سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل (1) مختلف
نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد.
- از سهراب سپهري هم تا اين جا كه من ديده ام خيلي حرف زده اند .
شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار مي گيرد اما شعر او را من نمي پسندم . زبان و شعرش گاهي بسيار زيبا است اما باب دندان من نيست.
قيافه خبر نگار پر از حيرت شد و شاملو به شتاب حيرتش را بر طرف كرد:
- ببينيد خانم : شعر سهراب مي كوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمي آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمي دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط مي كنيم كه ظاهرا كلماتش يكي است.
سپهري هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گيرم حرف سپهري حرف ديگري است. انگار صدايش از دنيايي مي آيد كه در آن پل پوت و ماركوس و آپارتايد وجود ندارد و گرفتاريها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه . من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه " آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است " (2) ، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد : و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه " در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است " (3) ، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند . (4) قيافه عبوس آقا محمد خان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسي. آن كه خنده و ياس را
مي شناسد چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا از بر پا كردن كله منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند ؟
اين شعر را يك دختر بچه كودكستاني سروده :
اين گل رنگ است
شكفته تا جهان را بيارايد
قانوني هست كه چيدن آن را منع مي كند
ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود
و دوباره سپيد و سياه خواهد شد. (5)
من يقين دارم دستهاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج شش ساله را درك مي كنم و شعر سپهري را نه.
- در باب سهراب سپهري نظرتان چيست ؟
- بايد فرصتي پيدا كنم يك بار ديگر شعرهايش را بخوانم ......
متاسفانه در حال حاضر تصوير گنگي از آن ها در ذهن دارم. ميدانيد؟ زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او. شايد با دوباره خواندنش به كلي مجاب بشوم و دستهاي بيگناهش را در عالم خيال و خاطره غرق در بوسه كنم . آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم.
magmagf
08-06-2007, 10:17 AM
س: نظر شما در مورد سهراب سپهري چيست ؟
ج : از چه جنبه اي مي خواهيد نظر مرا در مورد او بدانيد؟
س: از جهت جهان بيني ، كلامي و بيان مفاهيم ، شما سهراب سپهري را چگونه مي بينيد؟
ج: سپهري شاعري با كلامي بسيار ساده و روان. اين شعر در عين سادگي و رواني داراي يك زبان كنايه اي هم هست. او بيشتر مايل است تا با كنايه سخن گويد مثلا اين شعر كه مي گويد: " من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ، و چه خالي مي رفت" اين واقعا يك جور كنايه است . اين كلام به حد محاوره نزديك مي شود ، اما در عين حال در پشت سر خود عمقي را هم دارد. آشنايي او با خاور دور ، مسافرتش به ژاپن و آشناييش به "بوديزم" موجب شد تا در شعر سپهري ما به نوعي عرفان برخورد كنيم. آرامشي كه او دارد ، استفاده اي كه از لحظه لحظه زندگي مي كند و نهراسيدن از مرگ به شعرهاي سپهري خصوصيتي عارفانه مي دهد . انديشه در شعر سپهري جاي خاصي دارد كه بيشتر از آنكه مادي باشد ماوراي طبيعي است . او از محسوسات به معقولات متوجه مي شد و مي توان گفت كه از اين جهت شاعر بسيار خوبي است.
س : حتما شما همه هشت كتابش را ديديد . آيا فكر مي كنيد كه او از اولين كتابهايش تا پايان همين روند را دنبال مي كند؟
ج : تقريبا هيچ شاعري از اولين شعرهايش تا به آخر يك انديشه و يك روند را دنبال نمي كند . هر شاعري در معرض پختگي بيشتر ، كمال بيشتر و جبر زمان قرار مي گيرد و طبعا اولين شعرهايش با شعرهاي آخرينش قابل مقايسه نيست اتفاقا سپهري شاعري است كه مي شود تكامل تدريجي اش را در شعرهايش كاملا ديد.
س: روند شعر هاي اوليه سهراب چگونه بود و آن اشعار از چه جريان هايي بيشتر سخن مي گفت؟
ج : بايد دانست كه او يك نقاش بود و در شعرهاي اوليه اش ، شما با تصاويري سطحي آشنا مي شويد كه عمقي را در پشت سر خود ندارند. او همان طور كه در تابلوهايش اناري ، گل و يا بوته اي را نشان مي داد در شعرهاي اوليه اش هم سعي داشت تا چنين كند ، اما در اشعار بعديش اين تصاوير بعد ديگري پيدا مي كند به طوري كه شما مي توانيد در پشت آن تصاوير پيام هاي ديگري را ببينيد.
البته براي پاسخ به اين چنين پر سش هايي نياز به مطالعه اي دقيق براي پاسخ گفتن هست و به صورت گفتگويي كه اكنون ما داريم بي شك آن فرصت لازم وجود ندارد ، اما اگر بخواهيم تحول را در كار سپهري مورد بررسي قرار بدهيم تنها مي توانيم اين اشاره را بكنيم كه تصاويرش از سطح گذشته و به عمق دست يافتند اما انديشه كم و بيش در اشعار اوليه سپهري هم نقش قابل توجهي دارد. در اين گفتگو كه اغلب با مراجعه به ذهنيات مه آلود من است نمي توان راجع به اشخاصي كه پرسيديد به طور كامل و دقيق پاسخ گفت . همين قدر كلي و اشاره وار چيزي گفته ام . بحث دقيقتر مستلزم ارايه نمونه و نقد مورد و تحليل مستند است كه در گفتگوي حضوري براي من به هيچ روي ميسر نيست.
magmagf
08-06-2007, 10:18 AM
- در مورد "سهراب سپهري " چه فكر مي كنيد ؟
سهراب سپهري را بسيار دوست دارم . در اداره هنرهاي زيباي كشور با هم همكار بوديم. اداره اي داشتيم كه كارش انتخاب نقوش صنايع ظريف ايران بود و انتخاب بهترين نقوش براي سفارش دادن به كارگاه هاي هنري اداره. اين نقوش را من در مجله "نقش و نگار" كه مدير و مسئولش بودم به چاپ مي رساندم "سهراب سپهري" و "شكوه رياضي" در انتخاب بهترين نقوش به من كمك مي كردند اما "شكوه" و "من"روي حرف "سهراب" حرفي نمي زديم. هر دو شان رفتند و من هم سوميش هستم .
"سهراب" به سراي شعر هم اسباب كشي كرد و چه اسبابكشي فوق العاده اي. شعرش يك نوع نقاشي و نقاشيش يك نوع شعر شد. "سهراب" تيپ شهودي بود ( شايد بتوان گفت "نيما " تيپ فكور بود) و طبع شهودي "سهراب" بي اينكه او را متوجه گنجينه گسترده عرفان ايران بكند ، به خاور دور و ژاپن كشاندش.
ره آورد اين سفر هم در نقاشي و هم در شعر "سهراب" اثر گذاشت. برايم گفت كه نقاشي هاي پيروان فرقه "ذن بوديسم" را ديده و ترجمه شعرهايش را به فرانسه خوانده. از شعر "هايكو"
( شعر "ذنيست" هاي ژاپن ) بسيار خوشش آمده بود.
توجهش را جلب كردم كه "رباعيات خيام" هم شباهتي به شعر "هايكو" دارد، چرا كه خلاصه اي است از معرفي محتوا ، توضيح آن و نتيجه گيري - "سهراب " مي گفت نه ، "هايكو" تنها پيش درآمدي است بر محتوائي كه در ذهن شاعر است و درست مي گفت شعر "هايكو" با هجاهاي محدودش حالت سنگريزه اي را دارد كه در استخر ذهن خواننده انداخته بشود و تداعي هاي بسياري را برانگيزد. شعر "خيام" هم براي من همين حالت را دارد و شعر "سهراب" براي من "هايكوي" ادامه يافته و گسترده اي است كه تك تك مصراع هايش برايم تداعي برانگيز است . تداعي برانگيز
و حالتگرا.
جاهاي خاليي كه در تابلوهاي اخير "سهراب" مي بينيم ، بيننده را به مراقبه ميانگيزد ، سير جزئيات تابلو ، به سلوك مي خواندش . حالتگرائي و شكار لحظه هاي گذرا و حال انگيز ، به طبيعت رو آوردن و طبيعت را با يكي دو كلمه تا تعبير نشان دادن يا با خط و رنگ محدودي منعكس كردن ، مي توان گفت از اثرات هنر خاور دور بر آثار "سپهري" هست ، اما "امپرسيونيسم" هم كم تحت تاثير هنر خاور دور قرار نگرفته.
- به اين ترتيب او به نظر شما بيشتر تحت اثير ادبيات خاور دور است؟
- بيشتر نه ولي تحت تاثير ادبيات خاور دور است.
- ادبيات غرب تا چه اندازه در كار ايشان تاثير گذاشته است ؟
- "سهراب" از صميم قلب خود را وقف شعر و نقاشي كرده بود .
ابتدا در "دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران " درس خوانده بود كه اصول غربي هنر نقاشي (منحصرا) تدريس ميشد.
طبيعي است كه بايد كار "سهراب" هنر غربي باشد اما بعد به نظر من "سهراب" با وقوف تلفيقي كرد ميان هنر شرق وغرب و با الهام گرفتن از محيط پيرامونش يعني "ايران" و زادگاه كويريش "كاشان" . در شعرش هم همين كار را كرد و گفت كه :
"اهل كاشان است و پي قدقامت سرو نماز مي گزارد."
- تاثير ادبيات سنتي ما در كارش تا چه اندازه ديده مي شود ؟
- شايد "سهراب" فرصت زيادي نداشته تا به مطالعه ادبيات سنتي ما بپردازد. آخري ها كم مي ديدمش. دور و بر ما بيشتر هنرمندان متعهد بودند كه طرز تفكر "جلال" را ياد داشتند يا
مي پسنديدند. "سهراب" چنين طرز فكري نداشت. در انتظار موعود بود اما متعهد نبود بنابراين نمي دانم كوششي براي دستيابي به ميراث گذشتگان كرده است يا نه ؟ در شعرش اثر چنداني از اين ميراث نمي بينيم. به هر جهت شعر "سهراب" شعر مطلق است . شعر ناب است.
- شعر ناب چگونه شعري است ؟
- يعني شعر خالص...با خلوصي كه "سهراب" داشت.
magmagf
08-06-2007, 10:19 AM
در مورد "سهراب سپهري " چه فكر مي كنيد ؟
سهراب سپهري را بسيار دوست دارم . در اداره هنرهاي زيباي كشور با هم همكار بوديم. اداره اي داشتيم كه كارش انتخاب نقوش صنايع ظريف ايران بود و انتخاب بهترين نقوش براي سفارش دادن به كارگاه هاي هنري اداره. اين نقوش را من در مجله "نقش و نگار" كه مدير و مسئولش بودم به چاپ مي رساندم "سهراب سپهري" و "شكوه رياضي" در انتخاب بهترين نقوش به من كمك مي كردند اما "شكوه" و "من"روي حرف "سهراب" حرفي نمي زديم. هر دو شان رفتند و من هم سوميش هستم .
"سهراب" به سراي شعر هم اسباب كشي كرد و چه اسبابكشي فوق العاده اي. شعرش يك نوع نقاشي و نقاشيش يك نوع شعر شد. "سهراب" تيپ شهودي بود ( شايد بتوان گفت "نيما " تيپ فكور بود) و طبع شهودي "سهراب" بي اينكه او را متوجه گنجينه گسترده عرفان ايران بكند ، به خاور دور و ژاپن كشاندش.
ره آورد اين سفر هم در نقاشي و هم در شعر "سهراب" اثر گذاشت. برايم گفت كه نقاشي هاي پيروان فرقه "ذن بوديسم" را ديده و ترجمه شعرهايش را به فرانسه خوانده. از شعر "هايكو"
( شعر "ذنيست" هاي ژاپن ) بسيار خوشش آمده بود.
توجهش را جلب كردم كه "رباعيات خيام" هم شباهتي به شعر "هايكو" دارد، چرا كه خلاصه اي است از معرفي محتوا ، توضيح آن و نتيجه گيري - "سهراب " مي گفت نه ، "هايكو" تنها پيش درآمدي است بر محتوائي كه در ذهن شاعر است و درست مي گفت شعر "هايكو" با هجاهاي محدودش حالت سنگريزه اي را دارد كه در استخر ذهن خواننده انداخته بشود و تداعي هاي بسياري را برانگيزد. شعر "خيام" هم براي من همين حالت را دارد و شعر "سهراب" براي من "هايكوي" ادامه يافته و گسترده اي است كه تك تك مصراع هايش برايم تداعي برانگيز است . تداعي برانگيز
و حالتگرا.
جاهاي خاليي كه در تابلوهاي اخير "سهراب" مي بينيم ، بيننده را به مراقبه ميانگيزد ، سير جزئيات تابلو ، به سلوك مي خواندش . حالتگرائي و شكار لحظه هاي گذرا و حال انگيز ، به طبيعت رو آوردن و طبيعت را با يكي دو كلمه تا تعبير نشان دادن يا با خط و رنگ محدودي منعكس كردن ، مي توان گفت از اثرات هنر خاور دور بر آثار "سپهري" هست ، اما "امپرسيونيسم" هم كم تحت تاثير هنر خاور دور قرار نگرفته.
- به اين ترتيب او به نظر شما بيشتر تحت اثير ادبيات خاور دور است؟
- بيشتر نه ولي تحت تاثير ادبيات خاور دور است.
- ادبيات غرب تا چه اندازه در كار ايشان تاثير گذاشته است ؟
- "سهراب" از صميم قلب خود را وقف شعر و نقاشي كرده بود .
ابتدا در "دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران " درس خوانده بود كه اصول غربي هنر نقاشي (منحصرا) تدريس ميشد.
طبيعي است كه بايد كار "سهراب" هنر غربي باشد اما بعد به نظر من "سهراب" با وقوف تلفيقي كرد ميان هنر شرق وغرب و با الهام گرفتن از محيط پيرامونش يعني "ايران" و زادگاه كويريش "كاشان" . در شعرش هم همين كار را كرد و گفت كه :
"اهل كاشان است و پي قدقامت سرو نماز مي گزارد."
- تاثير ادبيات سنتي ما در كارش تا چه اندازه ديده مي شود ؟
- شايد "سهراب" فرصت زيادي نداشته تا به مطالعه ادبيات سنتي ما بپردازد. آخري ها كم مي ديدمش. دور و بر ما بيشتر هنرمندان متعهد بودند كه طرز تفكر "جلال" را ياد داشتند يا
مي پسنديدند. "سهراب" چنين طرز فكري نداشت. در انتظار موعود بود اما متعهد نبود بنابراين نمي دانم كوششي براي دستيابي به ميراث گذشتگان كرده است يا نه ؟ در شعرش اثر چنداني از اين ميراث نمي بينيم. به هر جهت شعر "سهراب" شعر مطلق است . شعر ناب .
چهار تصوير
و يك تابلو براي شاعر تنهايي سهراب سپهري
اسماعيل جنتي
مانا (1)
كوكوتيتي (2)
بخوان.
در زمهرير جهان
ابري سترون ،
مي گذرد.
تنها براي
شكوفه گيلاسي كوچك
بخوان
كوكوتيتي.
براي پرنده اي كه ميميرد
مرگ
آسماني است فراخ .
تنهائي
حرمت باغ است
چنگي پير !
ابر
صبر زمين است
خنده كوير !
يك تابلو
در هوا فصل زردي پراكنده است ، ما نمي شناسيم . و ما
نمي دانيم اين همه آبي چگونه از دريا به شهر رسيده است.
شب روي ديواره سنگي خزه بسته است ، نيمكت ها به تماشا نشسته اند و در خميازه طولاني يك عابر به خواب مي روند . و آن روز كنار هر نيمكت پرنده اي به خواب مي رفت . تو با دهان درختان سخن مي گفتي. و با انگشتانت چون كلامي مقدس ، آن سوي دشت را به پروانه هاي بي بالي كه به شكار سوسن ها مي رفتند نشانه بودي. و تو آن روز به جشن عروسك ها مي رفتي تا تصوري باشي از شادي هاي كودكانه ات در قاب يك فصل . فصلي كه ديوارها به سايه هاي بلند كاج ها پناه مي برند . فصلي كه مرثيه خوانان برگ ها ، پاييز را عروس مي كنند ، تا جشن عروسك ها ، تا انتهاي شب يلدا ، آدمك برفي را لباسي از باران بپوشانند. فصل پنجم سال ، فصلي كه عروسك ها در قاب يك آينه كودكان را
مي بوسند.
1340
(1) : ماناmana : نيروي مستقل مادي و روحاني كه در همه جا پراكنده است و در همه شعرها و موجودات و اشيا مقدس شركت دارد.
(2) : titi : شكوفه گل.
Kukutiti : مرغ دريايي . از گنجشك كوچكتر ، رنگ بدن سبز
پسته يي، رنگ سر سبز ، رنگ نوك مايل به زرد. زمستان مي آيد و بهار مهاجرت مي كند ، به كجا ! كس نمي داند . اين پرنده در شمال ايران ديده مي شود. هميشه در ارتفاع ، بالاي درختها پرواز مي كند و در حال پرواز دائم مي خواند : كوكوتيتي ، كوكوتيتي ،...
magmagf
08-09-2007, 09:29 AM
- در مورد سهراب سپهري چه فكر مي كنيد؟
- به نظر من سهراب هم شاعري ماندني است. از محاسن شاعران درجه يك ما بهره مند است و از معايب آنها هم بر كنار نيست. بايد بياييم و بگوييم كه سهراب چه به ما افزوده است ؟
شعر امروز ما كم و بيش داراي يك ديد ماترياليزم غربي بود و رابطه اش با ادبيات فارسي بيشتر از راه ساخت هاي زبان بود و كمتر از راه جهان انديشه ها. سپهري نگاه معاصر ما را رنگين كرد. بخش عظيم ادبيات كهن ما عارفانه است ، من كاري به قضاوت در مورد عرفان ندارم. عرفاني داشتيم كه همچون سلاحي كارآمد مورد استفاده قرار مي گرفت و عرفاني هم بود كه درويشي و از دنيا بريدن و قلندري را تبليغ مي كرد ، در هر حال بخش عظيمي از اين ادبيات مرهون عرفان است. ما از مشروطه به بعد اين را نداشتيم. به خصوص آن كسي كه ادعاي مدرن بودن مي كرد اصلا كاري به آن طرف نداشت. هر شاعر مدرن مي كوشيد با ديدي ماترياليستي كار كند ، هر چند كه هنوز در اين مرز و بوم اين جريان به درستي شناخته نشده و واقعا هنوز ماترياليسم با پول دوستي يكي گرفته مي شود. سهراب شعر را به سمت و سوي ديگري برگردانيد. نميخواهم بگويم كه همه شعر فارسي بايد به اين سمت و سوي برگردد ولي در هر حال ما چنين شاعري را لازم داشتيم. شاعر نوپردازي كه آن گذشته رادر ما زنده كند. در شعرهاي سهراب روح تفكر تاريخي ايراني و جغرافيايي ايران زنده است. "تقدس آب" را در شعرهاي او كاملا مي بينيد . شك نيست در سرزميني كه دوسومش كوير است آب محترم است ، او به شعرش جنبه اي جغرافيايي و تاريخي ميدهد بدان سان كه آشكارا به نظر نيايد. از اين زاويه او يكي از ملي گراترين شاعران نوپرداز ماست. انسان در ميان اين جهل ها و جنگ ها و آدمكشي ها گاهي دوست دارد كه صدايي نوازشگرانه و خردمندانه را بشنود . اين صداي سهراب است. اگر او نبود ما مي بايست دوباره براي بعضي از لحظات خلوت خود به مولوي و نظاير او باز مي گشتيم. به خصوص بعد از سرخوردگي هاي تاريخي كه در زندگي ملت ما فراوان بود ، هست و خواهد بود. ما هميشه به چنين آوارهاي مرهم گذاري نيازمند هستيم.
- آيا اين ها را از اولين كتاب هاي سپهري ميتوان ديد؟
- بله از اولين كتاب هايش هم مي توان ديد، ولي در "حجم سبز" اين روحيه واقعا به سبزي مي نشيند . تحول ، ناگهاني نيست شكوفه هايش هست ، گلش را مي شود در حجم سبز ديد.
- فرم در كار سپهري چگونه بوده است ؟ چه تحولاتي پذيرفته است؟
- به نظر من شعرهاي اوليه او فرم ندارد. او با اتكا به نقاشي
مي كوشيد با به وجود آوردن چند تصوير و چند رنگ توازن و فرم ايجاد كند. شكي نيست كه فرم ضعيفي است. اين توازن كمي پيش از حجم سبز به وجود آمد . بدين معني كه او بر خلاف شاعراني ديگر در آخر كارش بيشتر از وزن استفاده مي كند ، وزن با تقطيع افقي. اغلب شعرهاي آغازينش وزن ندارد. تصاوير بي حركت است. اما در شعرهاي آخري مي كوشد تا ميان تصاويري فعال رابطه برقرار كند. در شعر"آب را گل نكنيم" همه چيزها به وسيله يك نخ نامرئي با هم مرتبط اند.
احترام به هستي جاري.
magmagf
08-09-2007, 09:30 AM
س : ممكن است نظرتان را درباره سهراب سپهري بفرماييد؟
ج : از كارهاي سهراب سپهري در اين "هشت كتاب" چهار پنج شعرش بد نيست. بسيار نازكانه و لطيف است و به نظر من از بسياري جهات تحت تاثير شعرهاي اخير فروغ فرحزاد. او در ابتدا همه نو آوري و اسلوب بازي ها را آزمود. اين اواخر كه راهش را پيدا كرد. ولي سهراب سپهري مرد نجيب و محجوبي بود و نقاش بسيار خوبي.
س : ممكن است كه در اين مورد توضيح بدهيد؟
ج : اين چند شعر آخرش كه شباهتهايي هم گفتم با كار فروغ دارد ، خوب است. او در اين چهار ، پنج شعر اخيرش توانسته است براي خود زبان خاصي پيدا كند . با لطافتي كه از عرفان بودايي هند مايه مي گيرد و در تصويري كه از يك نقاش بر مي آيد مطالبي را به صورت زيبايي بيان كرده است ، ولي بقيه شعرهايش قابل توجه نيست. به نظر من فقط تجربه اي نا موفق است و اما مرگ زود رس او با توجه به شعرهاي اخيرش و مخصوصا" نقاشيش واقعه تاسف انگيزي براي هنر معاصر است . درود خداي بودا و راما بر او.
س: به اين ترتيب به نظر شما همين چند شعر ايشان است كه جالب است ، ولي بقيه جالب نيست . ممكن است بفرماييد كه به چه دليل چنين عقيده اي داريد؟
ج : به دليل آنكه اين اشعار وزن درستي ندارد - معاني درستي را ابلاغ نمي كند . رنگها خام به نظر مي رسد و خوب از عهده كار كلام برنيامده است و نمي تواند با مردم رابطه برقرار كند . مثل گنگ خواب نديده خيالاتش را من من مي كند. فقط اين چند شعر اخيرش كه مي تواند پيامي را به خواننده اش ابلاغ كند. چون يكي از هدفهاي شعر ابلاغ پيام است ، بدين معني كه مثلا" من - يا شما چيزي را در دلم ، ذهنم ( با تاثيري و احساس و انديشه اي ) پيدا كرده ايم و مي خواهيم آن را در ميان بگذاريم. او در اشعار قبليش بيهوده به اين طرف و آن طرف مي گشت و مي خواست كاري انجام دهد كه ديگران انجام نداده بودند ، ولي همان طور كه قبلا" هم گفتم نجيب بود و چون براي كارش اصالتي قائل بود ، دوباره بر سر جاي اولش ، سادگي برگشت و كوشيد تا در اين اشعار آخرينش به مردم نزديك شود . او جستجوگر سرگرداني بود كه نقاشي هايش را به مراتب بهتر از شعرهايش ارايه مي داد ، او شايد در جستجوي راهي براي ارتباط با مردم بود و توانست كه آن را در اين چند شعر آخرينش پيدا كند .
magmagf
08-09-2007, 09:31 AM
من در اینجا می خواهم بعنوان نقاش و از دید یک نقاش با آثار سهراب سپهری شاعر و نقاش برخورد کنم . زیرا بر این اصل در شعرهای سهراب سپهری معتقد هستم که ایشان با آگاهی و حضوری که در دنیای تصویر و هنرهای تجسمی داشت و با درکی که از مفاهیمی که در زبان عناصر تصویر وجود دارد . پیام خود را به بیننده القاء می کرده ، و علت اینکه اشاره های او در بیان موضوع در دل می نشیند ، آگاهی و تسلط او نسبت به درکی است که از راه چشم و ارتباط عناصر تصویر عاید انسان می شود به این معنی ، رابطه رنگها – خطوط – سایه روشن ها در طبیعت و ساختمان اشیاء و احساس جاری در آنها . ترکیب این عناصر به اضافه عواملی چون ریتم – فضا – زمان – حرکت – جنسیت – بافت در کنار هم در یک ترکیب . احساس را به بیننده القاء می کنند ، نقاش با این پیام ها سر و کار دارد . سکوت یک بیابان را در نظر بگیرید و احساس یک ابدیت را در این سکوت . در خطوط ملایم تپه های دوردست و رنگ آبی آسمان ، آسمان بدون ابر و رنگهای طلائی تپه ها نهفته است و در آن سوی پنهان قلب شما و سپهری با تسط بر این درک ، احساس های دریافت شده را در شعرهای خود در کلام خود حضور میداد و با آوردن عناصری چون صنوبر – جوی آب – سایه های نارون ها – سیب ها و انارها – اقاقی ها – سپیدارها – شقایق ووو ... تصویرهائی که در اشعارش نهفته هر چند بعضی از آنها دقیقا" مفهومی سمبلیک را دارد و اشاره به معنای دومی است و در بعضی از شعرها خود طبیعت است یعنی آنچه که می بینیم ساده و زیبا .
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب ،
پاکی خوشه زیست
دم غروب ، میان حضور خسته اشیاء
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
کاجهای زیادی بلند
زاغ های زیادی سیاه
آسمان به اندازه آبی
سپهری در شعرهایش ، زمانی و زمانهایی در افسون طبیعت شناور بود و عاشقانه به زمین خیره شد و نگاه کرد .
البته در این جا من در مقام یک شعرشناس نیستم تنها خواستم اشاره ای به زمینه های تصویری در شعرهای سهراب سپهری کنم و موفقیتی که او را همراهی می کند نقاش بودن او بود که کلیدی بود که احساس های گنگ و پنهان را در چارچوب کلام می آورد و همین امر زیبائی و محتوای آثار او را دو برابر کرده است .
سهراب شاعر دوران کودکی همه ما است ، دوران سادگی و سوال زیبائی و دوست داشتن . او با کلام و رنگ و صدای رنگ شعر می گفت و نقاشی می کرد .
سهراب سپهری دوره های مختلفی را در نقاشی هایش دارد . یک دوره تابلوهائی است گویا مربوط به دوره دانشگاه که به شیوه راکسپرسیونسیم کار شده و قلم ها از یک شتاب خاصی برخوردار است و موضوع آنها شب است با رنگ آبی و خاکستری و مشکی و پنجره ای که نور زرد و نارنجی آن پیداست و شاخه ای با شکوفه های سپید مایل به بنفش – سپهری نقاشی است نوپرداز و پرکار و در پی تجربه و یافتن بیان نو – و شرکت فعال در نمایشگاه های جمعی فردی در بینال های داخلی و خارجی . سهراب سفرهای مختلفی را به مراکز هنری دنیا داشته و تأثیرات زودگذر بوده و تنها تأثیر ریشه دار و ماندنی ردپای نقاشی های ژاپنی و چینی در تابلوهای آب رنگ و رنگ روغن های او با موضوع – درخت ها که ردیف های فشرده آنها بصورت خطی پهن قسمتی از فضای سفید تابلو را پوشانده چنانکه لکه هائی در یک خلأ یک تنهائی – که با بافت دقیق که از اسفنج یا گونی استفاده کرده برای نمایش پرداخت و جنسیت آن که یادآور نقاشی های ژاپنی که متأثر از فلسفه ذن می باشد احساس می شود . در اینجا به این نکته اشاره کنم که من یک نوع دوگانگی بین شعر و نقاشی سهراب سپهری می بینم در شعر طبیعت سرشار از نور و زیبائی است تا حدی که خدا در لابلای شب بوها احساس می شود . جوی آب هم چنان در حرکت و زلالیت خود باقی و هر جزء از طبیعت آیتی است .
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر ازین می خواهید ؟
سهراب سپهری در شعرهایش آگاهی آب را که به سمت جوهر پنهان زندگی میرود دارد .
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد .
می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم .
راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم .
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .
پرم از سایه برگی در آب .
چه درونم تنهاست .
سهراب سپهری در نقاشی هایش خط آخر این شعر است . چه درونم تنهاست در تابلوهایش هر چند موضوع درخت است و سنگ ولی از تصاویر شعر قید شده و شعرهای دیگرش هیچ خبری نیست – رنگ حاکم بر تابلو خاکستری است با قهوه ای و مشکی ، درختان بدون برگ هم جنسیت با سنگهای کنارشان ، چنان کیپ و تو در تو کنار هم نشسته اند که هیچ روزنی نیست ، چنان سرد و خاموش و سنگین زمستانی خوابیده اند که راهی بدان سوی تابلو نیست . و حتی شاخه ای رایگان برای استراحت کلاغی وجود ندارد . در تابلو نشانی از جنبش زندگی نیست . که خود می گوید :
چه خیالی چه خیالی ..... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است
در پایان باید گفت سهراب سپهری نقاش کلام بود و برای حوض نقاشی و ادبیات ایران ماهی نقره ای است .
والسلام
کاظم چلیپا
magmagf
08-14-2007, 08:31 AM
اين مطلب بخشي از نقدي است نوشته زنده ياد سيروس طاهباز بر كتابModern Persian Poetry كه به همت محمود كيانوش در لندن منتشر شده است . طاهباز به خصوص به رواني ترجمه اشعار در اين كتاب تاكيد كرده است .
در بحث از شعر اجتماعي ، كيانوش در مقدمه خود مي نويسيد :
"واقعيت اسفبار اين است كه پس از انقلاب مشروطه در تاريخ 1905 بالاخص در دوران سلطنت خودكامه سلسله پهلوي "قلم" به جاي "شمشير" به كار گرفته شد و ادبيات فارسي ، به خصوص شعر ، از اين درك نادرست ، زيان بسيار ديد. بسياري از شاعران كه آثار بسيار با ارزشي سروده بودند شعر خود را در خدمت اين خواست مردم قرار دادند و شعر خود را با سياست در آميختند تا به شهرت دست يابند. حتي شاعري چون سهراب سپهري كه به شاعري غير متعهد مشهور است كه هنر را برتر از هر چيزي
مي شمرد و به نظريه "هنر براي هنر" معتقد بود ، پس از انقلاب اسلامي به صورت شاعر محبوب روشنفكران مذهبي طرفدار حكومت در آمد. چرا كه با وجود ان كه عرفان او تركيبي از تصوف ، بوداگرايي و فلسفه هندي است با ته رنگي از وحدت وجود ، بسياري از واژه ها و تصويرهاي اسلامي را كه گاه تلويحا در تعارض با معني واقعي آن ها بود به كار گرفت.
"سپهري ، به عنوان يك عارف امروزي در جستجوي حقيقت و سير و سلوك روشنگري به ورطه فريبندگي فرماليزم هنري و دلخوش كني با بازي معماهاي تزئيني به كمك استعاره هاي غريب ، فرو مي غلتد و از جوهره صميميت شعر خود مي كاهد . اما به خلاف ، يك شاعر عرفاني هم نسل او ، بيژن جلالي ، بي غل و غش و صميمي در مكاشفه وجودي خود و صادق با احساسات خود است كه با معصوميتي كودك وار خود را چنين بيان مي كند:
شاعر
چون كبوتري است
كه با بالهاي سفيد خود
بر تاريكي هاي جهان
پرواز مي كند
وگاه مي پندارد
كه ستارگان را
بر بالهاي خود
نگه داشته است
و گاه مي پندارد
كه زمين را
به همراه خود
به سوي آسمان ها مي برد.
(روزنامه نشاط ، 14 فروردين 1378)
محمود كيانوش
magmagf
08-14-2007, 08:32 AM
همه تلاش می کنند که بشوند و او میخواست که باشد.
اول آریم نام یزدان را / زیرا او جمله را پدید آرد / که او تعلیم داده انسان را / تا خواهد آنچه را پدید آرد
وقتی سهراب در دانشکده هنرهای زیبای تهران برای تحصیل در رشته نقاشی وارد شد از همان روزهای اول بمناسبت سادگی و تازگی در کارش نظر مرا بخود جلب کرد و مخصوصا" برای طرح ریزی از روی مدل زنده جاها و زوایائی را که انتخاب میکرد جالب بود خودش شخصی سربزیر در عین حال موشکاف و دقیق بنظر می آمد حرف را زود می گرفت ولی در مغزش آن را احساس و بررسی میکرد از نظر فیزیکی و صورت ظاهر لاغر و از جهت سیرت باطن حساس و متکی بنفس بود و اگر چیزی بنظرش میرسید با جملاتی کوتاه پاسخ میداد شعر و نقاشی را از خیلی پیش شروع کرده بود اوائل اشعاری معمولی میگفت با اوزانی متداول گاهی از اوقات شعری که ساخته بود برای من میخواند البته با درخواستی که من از او میکردم یکروز باو گفتم سعی کن چیزی را که هزار بار گفته اند و شنیده ایم و یا دیده ایم دوباره برخ نکشی و سعی کن قبل از هر چیز خودت باشی . بیخودی وقتت را از تکرار مکررات ضایع مکن هنرمند کارش دوباره نشان دادن نیست از این گفته های من به فکری عمیق فرو رفت ..... یک صبح زود به پیش من آمد و گفت هیچ کاری مرا راضی نمی کند نمیدانم چکار کنم بسیار خوب ، همین عدم رضایت مقدمه پیشرفت است زود تمام کارهای نقاشیت را بیاور تا ببینم چکار باید کرد وقتی همه تابلوهایش را در کنار هم چید با دقت همه را تماشا و بررسی کردم بعد به او گفتم تنها راه تو این است که کمتر به جزئیات بپردازی ببین عکسی که تمام جزئیات را نشان می دهد جالب بنظر نمی آید سعی کن از کلیات به جزئیات برسی و هر چیزی را ساده ببینی حتی دو چیز اگر بودن و نبودنشان مساوی باشد اگر نباشد بهتر است سادگی ارزش و عمق بخصوصی دارد متأسفانه هیچکس متوجه آن نیست . بعد از فارغ التحصیل شدنش دیگر او را ندیدم پس از زمان درازی در نمایشگاه نقاشی و کتاب شعرش حس کردم سهراب خودش را پیدا کرده و شده آنچه که باید بشود . دیگر خودش بود و خودش و از کلیات به جزئیات رسیده بود وقتی درخت می کشید درخت گوجه و سیب نبود با نوع درخت سر و کار داشت نه به وضع قرار گرفتن نه بطور سایه و روشن و نه به رنگ متغیر آن موجودیت شکلی و رنگ مطلق برای او مطرح بود و دیدنیها را بصورت کلی وجودی به نمایش در می آورد و در عین حال به همه حسابهای هنری توجه داشت او چون مهندسی معمار که حساب همه زمینش را برای ساختمان دادن از جاسازی اطاق ها محل حیاط و فضای باغچه و سایر عناصر دیگر در نظر می گیرد سهراب هم چهار گوشه سطح بوم نقاشیش را کاملا" در تحت کنترل و اراده خود قرار میدهد فضای منفی و مثبت لکه ها تاریکیها و روشنائی ها را به حساب می آورد ... و نظم تشکیل دهنده را در اختیار دارد برای اتصال رنگی به رنگ دیگر و فرمی بفرم پهلوی خود از نوانس و حرکت رنگها و نور استفاده می کند تا چشم با لذت روح بخشی در صفحه تابلو بلغزد و گردش کند او احساس را به ساده ترین وجهی براستی یک بچه نابالغ بیان می نماید بدون اینکه عقل و منطق دخالت داشته باشد یا آن را مغشوش بسازد با تمام این نقیصه از نظم کلی فلسفیش صرف نظر نمی کند و تمام حسابهای تناسب و ریتم و وحدت را زیر نظر دارد او موضوعات اجتماعی هیاهوها و اضطرابات را به میان نمی آورد زیرا معتقد است که همه اینها از یک منبع صلاح و خیری که مردم نمی دانند صورت می گیرد و آرامش و آسایش را در عناصر تابلوهایش مراعات می کند سوژه های نقاشی و شعرش موضوعات پیش پا افتاده و معمولی است زیرا یقین دارد همین جریانات عادی از شدت نمایانی از نظرها مخفی است محتویات آثار او بدیهیات است بدیهیاتی که بسیار قابل تعمق و بحث است و همین ها هستند که تابناک ترین عقل و نظر و احساس را بخود می گیرد تفسیر مشکل با تقسیم آسان است ولی بیان آسان با هیچ وسیله ای آسان نیست چیزی که ما را در بر گرفته و عادی شده فهمش بسیار دشوار و پی بردن بدان تیزبینی و حساسیت کاشف می خواهد و نه چیزی که ما آنرا در بر گرفته ایم سهراب اصول اکادمیک را در دانشکده تعلیم گرفت و مطالعه نمود و سپس تجربیات خود را روی رنگهای بسیط و مسطح بکار برد کمپوزیسیون دلخواه خود را با حسابهای هنری تشکیل داد تکامل او بدون وقفه و نقطه اتکاء و برگشت به عقب پیش رفت با مسافرت های بسیار به همه نقاط عالم و در پشتکار خودش کمبودهای ذهنی و هنری خود را جبران نمود او می فهمید که چه می کند و چه می خواهد بکند آنقدر عاقل که بسر منزل صفا می رسید و آنقدر مصفا که از همه افکار عمق عرفانی را نشان می داد و برای این کار جریان جستجو را در رویایش آزاد می گذاشت آنچه را که او می خواست عبارت بود از نیل و دسترسی به مفهوم بوسیله رنگها و ترکیبات رنگهائی به کار نمی برد تا صرفا" نقاشیش خوش آیند برای چشم باشد بلکه با هر چه که امکان داشت خارج از کار تصویری باشد مخالفت و ممانعت می کرد طرفدار جدی عناصر رویائی بود تا اندازه و جائی که حس را شدت و تحریک بخشد و یا بعبارت دیگر تلاش می کرد رابطه کامل طرز احساسات حیات و آنچه توسط نقاشیش مفهوم می شد برقرار سازد در نظر او مفهوم هنری مشهود از این نبود که شهوتی که در یک چشم یا در یک تکان شدید جسمانی است عیان سازد مفهوم هنری او از نتایج تناسب و روابط بین عناصر نقاشی و خلأ به میان می آید نقش می گیرد هنر سهراب خلاصه می شود با هنر توازن سادگی آرامش بدون موضوعی که ایجاد اضطراب یا دغدغه نماید برای هر کس که با شعر سر و کار دارد مثل یک مسکن و آرام کننده محتویات نقاشی در نظر و اندیشه سهراب تعادل سادگی خلوص و آرامش است و این آهنگ شخصیت او و همین است که او را هنرمند می سازد در حدودی مشخص در عالم خود .
و خلاصه آنکه همه تلاش می کنند که بشوند و او میخواست که باشد ، روحش شاد باد .
جواد حمیدی
magmagf
08-15-2007, 09:21 AM
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
magmagf
08-15-2007, 09:22 AM
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است
magmagf
08-15-2007, 09:22 AM
" سپهري بي ترديد در رديف شاعران بزرگ معاصر كشور ما قرار دارد،
دو ويژگي اساسي كه در شعر تمام شاعران بزرگ هست ، در اشعار سپهري نيز ديده مي شود ، يكي نظام انديشگي ويژه سپهري كه تمامي اشعار او را در بر ميگيرد و ديگر تشخص زباني شعرهاي سپهري."
محمد حقوقي
magmagf
08-15-2007, 09:24 AM
اين مقاله را براي ياد نامه سهراب سپهري نوشتم كه منتشر نشد دوباره مي خوانمش بسيار ملايم و از سر تعجب مي يابمش شايد اگر حالا مي نوشتم جز اين مي شد اما همين است كه هست . فروردين 69
سپهري به نسلي از هنرمندان ما تعلق دارد كه در سال هاي پس از 1340 رشد كرد و حاصل داد يكي از مشخصه اين نسل اين نكته بود كه دريافت كجا ايستاده است و در جهان پر تكاپوي معاصرش چه مي گذرد و در برابر بحران هويت ملي اش چه راه حلي يا چه پاسخي دارد .
اين نسل به آسودگيها دست يافت كه ماحصل تلاش نسل پيشينش بود شاعرانش كمتر پروا يا الزام رعايت رديف و قافيه و الباقي موارد اختلاف با نسل پيش را داشتند و نقاشانش سعي داشتند و چه سعي جانكاهي تا كل دوره يكصد ساله هنر جديد غرب را در يك دهه مرور و عرضه كنند و حاصل چه اغتشاشي شد ! حالا كه سالها گذشته است چه راحت مي شود اشكالات و اشتباهات را تشخيص داد و بر شمرد و از اين فاصله چه بزرگوارانه و از سيري مي توان نظر داد و نقد و تعيين تكليف و رد و قبول كرد و گذشت اما در هياهو و غوغا كه فرصت ها تنگ بود و آرزوها دور آنچنانكه شايسته اش بود عرضه مردمان و مخاطبانش كند . آش آن سالهاي غريبي را مي پخت كه از هر جائي چيزي در آن ريخته بودند و هر كس سهمي در آن داشت و منتظر بود و صاحب حق و حقوق . متخربين از رو نرفته اي كه طعم تلخ شكست را زير دندان داشتند حديث نفس كنند كافي كه فاجعه هاي شخصي كم رنگشان را بر هر فاجعه عامي اولويت مي دادند . شهرت طلباني كه همه چيزشان را در اين قمار از پيش باخته باشند نهاده بودند . در يوزه گراني كه براي يافتن جايگاهي در جهان غرب جهان زميني بودن را بر قبيله بازي نبودند و پشتشان به لا و نعم ها و دستورالعمل هاي هيچ هيات رئيسه اي بند يا گرم نبود . متواضع بودند و فروتن و دلباخته و سرسخت بر جايگاهشان واقف بودند . فاصله ها و كم و كسريها را مي شناختند و كوشش و رنج مداوم را به جريمه اين دورافتادگي و بي پناهي مشتاقانه مي پرداختند و راهشان را مي رفتند .
از سوي ديگر چرخي در گردش بود كه نه اين نسل به راهش انداخته بود و نه آن چنان بعدها رسم عام شد كه بگويند اين چرخ را روغن زده بود . اين رخ در گردش بي پرواي خود دعوت مي كرد و مي فريفت و امكان مي داد و خوراك مي طلبيد و صبر و قرار نداشت و چنان شتابان در حركت بود كه بسياري مجال اندك براي دريافت ماهيت و هدف و جهت و عاقبت آن باقي مي گذاشت اينطور بود كه براي جماعتي كار تنها در بعد موجوديت و ايجادش مطرح شد و اينكه حاصلش كجا مي رفت و ه مي شد به صورت دور نماي گنگ و مبهم ماند . قصه , قصه جهان سوم بود و روشنفكران و هنرمندانش همراه با اقتصاد منهدم و در بعضي جاهاي ظاهر فريبش و از دست رفتن تدريجي و گاه شتابان . ارزش و معناهاي ملي و فرهنگ اصيل و محترمش شرافتي از دست مي رفت و به سوي بابهاي اندك و شايد هيچ بي حاصل . درخشان يا ماندگار و هنرمند چه گيج مانده بود و درمانده .
سهراب سپهري حاصل اين سالها و اين دوران است دوراني كه هر كسي به جائي رجوع مي كرد و بدل هر سبك و الگوي هر هنري را داشتيم . هر نقاشي بايد سبك مشخص شناخته شده معروفي كار مي كرد . مي پرسيدند شما در چه سبكي كار مي كنيد يعني بايد به جايگاه مطمئن و تائيد شده اي تكيه داشتي والا در مي ماندي كه بي قبيله چگونه به سر خواهي برد . تماشا و گزارش معناي اين جهان نياز به چهار چوبي داشت و اين چهار چوب را بايد از جائي به عاريت مي گرفتي زبانت از ياد رفته بود . و زبان تازه اي را به سختي داشتي مي آموختي و تپق مي زدي و خجالت زده مي ماندي اما درست تر مي نمود اگر به قبيله اي پناه مي بردي و آسوده تر مي زيستي . آنوقت اكسپرسيو نيست بودي يا امپرسيو نيست يا كوبيست و يا فوويست و ... راحت امورات اينطوري آسان تر مي گذشت بايدها و نبايدها را برايت از پيش تعيين كرده بودند و كارمند مطيع اعتقادي بودي كه هر حاكم مي آوردي به رئيست اشاره مي كردي و سياسيون افراطي و حكومتي ها اينچنين بودند . و الباقي هم هنر براي هنري ها و جهان سرزميني ها و صنايع اينچنين بودند . و الباقي هم هنر براي هنري ها و جهان سرزميني ها و صنايع ملي ها و بشدت محاصره ها و اين به شدت معاصرها چنان چشم به تغييرات و تحولات شتابنده جهان معاصر داشتند كه عاقبت به جاي صحنه سر از رديف تماشاچيان در آوردند . بسياري شان هم هيچگاه دانستند كه كجا نشسته اند . يكي از اين بي قبيله ها سپهري بود و آنطور هم نبود كه در جستجوي رجوعي نباشد جائي كه پشتش را گرم كند معنايش را قوت بخشد و در ايام درماندگي و ترديد به كارش بيايد . در دوره هاي گوناگون ديده ايم كه در آنها گاه مربع ها و لوزي هاي رنگارنگ را در متني سياه و تخت نشاند و گاه چنان به طبيعت و طبيعت بيجان نگريست كه طبيعت را تقريبا" يكسره حذف كرد .
شعر سپهري مجموعه اي است از تصاوير پياپي . پيامش سادگي و لطف را تبليغ و تحسين مي كند قالبش هايكوهائي متصل اند نگرش او از پيرامون به سوي درون حركت مي كند و ( من ) نرم خود و كنار جوئي را معرفي مي كند كه نظير هر راهب و عارف چله نشيني آبادي جهان را در خود تسليم و خود بنيايي و آرامش لحظه ها مي جويد برابر آن قولي كه عارف گليم خود را از آب مي كشد و خود را مي يابد . اما هر قضاوت تند و تيزي كه سپهري را ملزم بداند تا چشم دل را از اجزاء جهان بر كند و بر غوغا و همهمه هراس انگيزش نگران شود به انكار بنيان و اساس او – هرچه كه باشد خواهد انجاميد .
اگر سپهري اهل گريز به درون خود است . از سنتي ديرينه پيروي مي كند و فكر هجوم فرهنگ غريب غرب و جاي گزينش در اين سرزمين كه از قرن يازدهم هجري به بعد شدتي فزاينده يافت . خيلي كمتر از اغتشاش پس از ورود مغولان بود . حاصل هر دو اغتشاش روحيه و صنعتي گريز جويانه باقي گذاشت و هر دو وجه صورتي عارفانه اعراض گر و كناره گير يافت كه قضاوت ها خشمگينانه و آرمان جويه به كنار فرهنگي عميق و مفهومي وسيع از خود به جا گذاشت .
اگر اين نكته را بپذيريم ناچار در آن سوي غايت حادش بايد به دعوت آن فلاني , ديوان حافظ شيراز را تحقير و سرزنش و بسوزانيم .
سپهري شاعر و نقاش سالهاي 1340 به بعد كنام امنش را در درون خود مي جويد و به عنوان بخشي از نسل ناتوان و عاجز از ستيز با جهاني مغشوش و پويا و بي اعتنا . دعواي جايزه نوبل را وا مي گذارد . و به رفتار آب به جويباري كوچك خيره مي شود او نشانه اي است . از نسلي كه چه در جدال و چه در گزير و چه در يوزگي و چه در سعي و پيوستن به جهان غرب يا شرق دور و چه در رجعت به اصل و يا به هر جاي ديگري درمانده است . مكانيسم پيچيده اين دستگاه غريب را در نمي يابد و در مقابل اين مكعب مستطيل ناشناخته ناتوان مي ماند , از جدال مي پرهيزد . مي گريزد و در تنهايي جاي امني كه سراغ دارد , يعني خلوت امن خود پناه مي گيرد .
نمي دانم كار شعر و نقاشي سپهري چقدر خالص ايراني است با دوستداران سينه چاك آثارش مخالفتي ندارم مخصوصا" كه دوستدار آثار او بودن رسم روز است . اما مي دانم به آب و خاكش تعلق داشت و سعي كرد تصوير گر اين سرزمين باشد . نيازي نيافت ابروهاي كماني و بته جقه نقاشي كند تا كارش ملي و محلي نما شود . آن ديوارهاي نرم و كاهگلي و آن خاك مخملي بسيط و ممتد را كه مي بيني در مي يابي كه كجا را مي گويد . هر هنرمندي , اگر هنرمند باشد گواهي است بر زمانه اش و دارد حديث سرزمين و آداب و فرهنگش را نقل مي كند و معناي وجودش و حاصل بودنش را منتقل مي كند . و اگر اين معني در هويتش شكل بگيرد آنوقت در مي يابي چطور مي شود كه يكي سراسيمه از آن سوي عالم يا به كاشان پرواز مي كند . و يكي ديگر چند ماهي بيشتر را نمي تواند به دور از سرزمين و مردمانش سر كند و آن ديگري كه بيهوده گريخته است در غربت مي تركد و يكي ديگر اين آب و خاك را نبض تپنده را عالم مي شمارد . كه سپهري هر كه بود و هر چه سرود و هر چه كه بايد به تصوير كشيد دلبسته اين سرزمين ماند و چه فرقي مي كند كه فن كارش را از چين و ماچين به وام گرفت مگر نقاشان سلف چنين نكرده بودند . او از نسلي كه از ميانش برخاسته بود سرفراز ماند كمتر از هر كس دروغ گفت . صبور ماند و كار كرد . حرفي براي گفتن داشت .
سهراب سپهري از نام آوران هنر معاصر ايران است چه در شعر و چه در نقاشي . نقد دقيق كارهايش به دور از مهرباني يا سخت گيري . مي ماند به عهده تاريخ كه داوري صبور و حقيقي است اما در اين نكته شكي ندارم نام آوران است كه براي داشتن جايگاهي و قامتي چنين بلند در عصري پر كشاكش كه نسلي از بزرگان بود كاري نه خرد است و آدمي بزرگ بايد كه بود .
آيدين آغداشلو
Asalbanoo
08-16-2007, 02:45 AM
شعر کوتاه «نشانی» در زمرهی معروفترین سرودههای سهراب سپهری است و از بسیاری جهات میتوان آن را در زمرهی شعرهای شاخص و خصیصهنمای این شاعر نامدار معاصر دانست. این شعر نخستین بار در سال ۱۳۴۶ در مجموعهای با عنوان حجم سبز منتشر گردید که مجلد هفتم (ماقبل آخر) از هشت کتاب سپهری است.
همچون اکثر شاعران، سپهری با گذشت زمان اشعار پختهتری نوشت که هم بهلحاظ پیچیدگیِ اندیشههای مطرح شده در آنها و هم از نظر فُرم و صناعات ادبی، در مقایسه با شعرهای اولیهی او (مثلاً در مجموعهی مرگ رنگ یا زندگی خوابها) در مرتبهای عالیتر قرار دارند. لذا « نشانی» را باید حاصل مرحلهای از شعرسراییِ سپهری دانست که او به مقام شاعری صاحب سبک نائل شده بود.
از جمله به دلیلی که ذکر شد، بسیاری از منتقدان ادبی و محققانِ شعر معاصر « نشانی» را در زمرهی اشعار مهم سپهری دانستهاند و بعضاً قرائتهای نقادانهای از آن به دست دادهاند. برای مثال، رضا براهنی در کتاب طلا در مس به منظور ارزیابی جایگاه سپهری در شعر معاصر ایران از «نشانی» با عبارت « بهترین شعر کوتاه سپهری» یاد میکند (۵۱۴) و در تحلیل نقادانهی آن بهمنزلهی « یک اسطورهی جست وجو» (۵۱۵) مینویسد: «”نشانی“ از نظر تصویرگری و از نظر نشان دادن روح جویندهی بشر، یک شاهکار است» (۵۱۹). ایضاً سیروس شمیسا هم در کتاب نقد شعر سهراب سپهری اشاره میکند که: « یکی از شعرهای سپهری که شهرت بسیار یافته است، شعر ”نشانی“ از کتاب حجم سبز است که برخی آن را بهترین شعر او دانستهاند»، هرچند که شمیسا خود با این انتخاب موافق نیست (۲۶۳).
صَرف نظر از دلایل متفاوتی که منتقدان و محققان برای برگزیدن «نشانی» بهعنوان بهترین شعر سپهری برشمردهاند، نکتهی مهم تر این است که همگیِ ایشان تفسیری عرفانی (یا متکی به مفاهیم عرفانی) از این شعر به دست دادهاند. برای مثال، براهنی در تبیین سطر اول شعر («خانهی دوست کجاست؟») استدلال میکند که «خانه وسیلهی نجات از دربه دری و بی هدفی است؛ و دوست، عارفانهاش معبود، عاشقانهاش معشوق، و دوستانهاش همان خود دوست است.
و یا شاید تلفیقی از سه: یعنی هم معبود و معشوق و هم محبوب» (۵۱۶). لذا « رهگذر» در این شعر « راهبر است و نوعی پیر مغان است که رازها را از تیرگی نجات میدهد» (همانجا) و « گل تنهایی » میتواند « گل اشراق و گل خلوت کردن معنوی و روحی » باشد (۵۱۸). شمیسا نیز با استناد به مفاهیم و مصطلحات عرفانی و با شاهد آوردن از آیات قرآن و متون ادبیِ عرفانی از قبیل مثنوی و گلشن راز و منطق الطیر و اشعار حافظ و صائب، « نشانی » را قرائت میکند. از نظر او، « در این شعر، دوست رمز خداوند است . . . نشانی، نشانیِ همین دوست است که در عرفان سنّتی بعد از طی منازل هفتگانه میتوان به او رسید» (۴-۲۶۳). مطابق قرائت شمیسا، این شعر واجد رمزگانی است که در پرتو آموزههای عرفانی میتوان از آن رمزگشایی کرد. در تلاش برای همین رمزگشایی، شمیسا هفت نشانیای را که سپهری در شعر خود برای رسیدن به خانهی دوست برشمرده است برحسب هفت منزل یا هفت وادیِ عرفان چنین معادل سازی میکند:« درخت سپیدار = طلب، کوچهباغ = عشق، گل تنهایی = استغنا، فوارهی اساطیر و ترس شفاف = معرفت و حیرت، صمیمیت سیّال فضا = توحید، کودک روی کاج = حیرت، لانهی نور = فقر و فنا» (۲۶۴).
وجه اشتراک هر دو قرائتی که اشاره شد، استفاده از یک زمینهی نظری برای یافتن معنا در متن این شعر است. به عبارتی، هم براهنی و هم شمیسا فهم معنای شعر سپهری را در گرو دانستن اصول و مفاهیمی فلسفی میدانند که خارج از متن این شعر و از راه تحقیقی تاریخی در کتب عرفان باید جست. قصد من در مقالهی حاضر این است که رهیافت متفاوتی را برای فهم معنای این شعر اِعمال کنم. در این رهیافتِ فرمالیستی (یا شکلمبنایانه)، اُسِ اساس نقد را خود متنِ شعر تشکیل میدهد و لاغیر. لذا در اینجا ابتدا آراء فرمالیستها («منتقدان نو») را دربارهی اهمیت شکل در شعر به اجمال مرور خواهم کرد و در پایان قرائت نقادانهای از « نشانی» به دست خواهم داد که ــ برخلاف تفسیرهایی که اشاره شد ــ متن شعر سپهری را یگانه شالودهی بحث دربارهی آن محسوب میکند، با این هدف که از این طریق نمونهای از توانمندیهای نقد فرمالیستی در ادبیات ارائه کرده باشم.
الف) نحلهی موسوم به « نقد نو» در دههی ۱۹۳۰ توسط محققان برجستهای پایهگذاری شد که برخی از مشهورترین آنها عبارت بودند از کلینت بروکس، جان کرو رنسم، ویلیام ک. ویمست، الن تِیت و رابرت پن وارن. شالودهی آراء این نظریه پردازان این بود که ادبیات را نباید محمل تبیین مکاتب فلسفی یا راهی برای شناخت رویدادهای تاریخی یا بازتاب زندگینامهی مؤلف پنداشت. دیدگاه غالب در نقد ادبی تا آن زمان، آثار ادبی را واجد موجودیتی قائم به ذات نمیدانست. ادبیات مجموعهای از متون محسوب میگردید که امکان شناخت امری دیگر را فراهم میساخت. این « امر دیگر» می توانست یک نظام اخلاقی باشد و لذا استدلال میشد که عمده ترین فایدهی خواندن ادبیات، تهذیب اخلاق است.
از نظر گروهی دیگر از منتقدانِ سنتی که ادبیات را آینهی تمام نمای ذهنیت مؤلف میدانستند، خواندن هر اثر ادبی حقایقی را دربارهی احوال شخصیِ نویسنده بر خواننده معلوم میکرد. پیداست که در همهی این رویکردها، آنچه اهمیت می یافت محتوای آثار ادبی بود، اما خود آن محتوا نیز در نهایت تابعی از عوامل تعیینکنندهی بیرونی محسوب میگردید، عواملی مانند مکاتب فلسفی یا نظامهای اخلاقی یا روانشناسیِ نویسنده. خدمت بزرگ فرمالیستها به مطالعات نقادانهی ادبی این بود که با محوری ساختن جایگاه شکل در نقد ادبی، ادبیات را به حوزهای قائم به ذات تبدیل کردند و آن را از جایگاهی برخوردار ساختند که تا پیش از آن زمان نداشت.
بنابر دیدگاه فرمالیستها، شکل ترجمان یا تجلی محتواست. لذا نقد فرمالیستی به معنای بی اعتنایی به محتوا یا حتی ثانوی پنداشتنِ اهمیت محتوا نیست، بلکه فرمالیستها برای راه بردن به محتوا شیوهی متفاوتی را در پیش میگیرند، شیوهای که عوامل برونمتنی ( تاریخ، زندگینامه و امثال آن ) را در تفسیر متن نامربوط محسوب میکند. نمونهای از این عوامل برونمتنی، قصد شاعر و تأثیر شعر در خواننده است.
به استدلال ویمست و بیردزلی (دو تن از نظریهپردازان فرمالیست)، مقصود هر شاعری از سرودن شعر فقط تا آنجا که در متن تجلی پیدا کرده است اهمیت دارد. به این دلیل، منتقدی که شعر را برای یافتن «منظور» شاعر («محتوای پنهانشده در شعر») نقد میکند، راه عبثی را در پیش گرفته است. اولاً در میراث ادبیِ هر ملتی بسیاری از شعرها هستند که هویت سرایندگان آنها یا نامعلوم است و یا محل مناقشه و اختلاف نظر؛ همین موضوع هرگونه بحث دربارهی قصد سرایندگان این اشعار را به کاری ناممکن تبدیل میکند. ثانیاً حتی اگر فرض کنیم که شاعر در سرودن شعر « منظور» یا معنای خاصی را در ذهن داشته است، باز هم می توان گفت که این لزوماً به معنای توفیق در آن منظور نیست و لذا یافتن یک « پیام » در شعر اغلب مترادف انتساب یک « پیام » به آن شعر است.
به طریق اولی، تأثیر شعر در خواننده نیز در نقد فرمالیستی موضوعی بی ربط تلقی میشود، زیرا خوانندگان مختلف با خواندن شعری واحد ممکن است واکنشها یا استنباط های متفاوتی داشته باشند. از این رو، کانون توجه منتقدان فرمالیست صناعات و فنونی هستند که در خود متن شعر به کار رفتهاند. این صناعات صبغه ای عینی دارند، حال آن که « نیّت » شاعر یا تأثیر شعر در خواننده صبغهای ذهنی دارد. نقد ادبی از نظر « منتقدان نو » باید عینیتمبنا باشد و نه ذهنیت مبنا. به همین سبب، فرمالیستها به جای تلاش برای روانشناسیِ نویسنده یا خواننده، میکوشند تا متن شعر را (بهمنزلهی ساختاری عینی و متشکل از واژه) موشکافانه تحلیل کنند تا به معنای آن برسند. معنا و ساختار و صورت در شعر چنان با یکدیگر درمیآمیزند و چنان متقابلاً در یکدیگر تأثیر میگذارند که نمیتوان این عناصر را از هم متمایز کرد. پس شکل و محتوا دو روی یک سکهاند.
از جمله محوری ترین مفاهیم در نقد فرمالیستی، مفهوم « تنش » است و چون شالودهی قرائتی که من از شعر « نشانی » ارائه خواهم کرد همین مفهوم خواهد بود، بجاست که آراء فرمالیستها را در این خصوص اندکی مورد بحث قرار دهیم. رابطهی ادبیات با واقعیت از روزگار باستان و در واقع از زمان افلاطون و ارسطو موضوع نظرپردازیِ و جدل فلاسفه و زیباشناسان بوده است. نظریهپردازان فرمالیست نیز در نوشتههای خود به این موضوع پرداختند و استدلال کردند که دنیای واقعی مشحون از انواع تنش است و زندگی روالی بینظم دارد ( باید توجه داشت که فرمالیستها در دههی سوم قرن بیستم، یعنی زمانی این نظریات را مطرح میکردند که پس از جنگ جهانی اول در سالهای ۱۸- ۱۹۱۴ و انقلاب سال ۱۹۱۷ در روسیه و برقراری دیکتاتوری کمونیستها و پس از ظهور فاشیسم در اروپای دههی ۱۹۳۰، تجربههای عینیِ بشر القاکنندهی این نظر بود که زندگی به روالی کاملاً نابخردانه و پُرخشونت و تنش آمیز به پیش میرود.) در برابر این واقعیتِ بینظم، شعر کلیتی منسجم است. شعر از دل تقابل و تنش، همسازی و هماهنگی به وجود میآورد و لذا بدیلی در برابر دنیای پُرتنش واقعی است. در این خصوص، ت.س. الیوت (شاعر مدرن انگلیسی که نظراتش تأثیر بسزایی در شکلگیریِ آراء فرمالیستها داشت) در مقالهای با عنوان «شعرای متافیزیکی» میگوید:
وقتی ذهن شاعر از همهی قابلیتهای لازم برای تصنیف شعر برخوردار باشد، دائماً تجربیات ناهمگون را در هم ادغام میکند. تجربیات انسان معمولی صبغهای آشفته و نامنظم و ازهم گسیخته دارند. انسان معمولی عاشق میشود و همچنین آثار [فیلسوفی مانند] اسپینوزا را میخواند و این دو تجربه هیچ وجه مشترکی ندارند. این تجربهها ایضاً هیچ وجه اشتراکی با صدای ماشین تحریری که او با آن کار میکند یا بوی غذایی که او طبخ میکند ندارند؛ حال آنکه در ذهن شاعر این تجربیات همواره شکل کلیتهایی نو را به خود میگیرند. (۱۱۷۱)
از گفتهی الیوت چنین برمیآید که آنچه واقعیت را از بازآفرینیِ واقعیت در ادبیات متمایز میکند، دقیقاً همین نقش متفاوت تنش و تباین در هر یک از آنهاست. در زندگی واقعی انواع تنشها بی هیچ انتظامی وجود دارند و انسان را متحیر میکنند. اما تنش در شعر مایهی انسجام و همپیوستگیِ دنیایی است که شاعر از راه تخیل برمیسازد.
باید گفت که نظرات الیوت و فرمالیستها دربارهی زبان شعر، تا حدودی ریشه در دیدگاههای کولریج ( شاعر رمانتیک انگلیسی ) دارد که در سدهی نوزدهم میزیست. به اعتقاد کولریج، زبان شعر زبانی است که کیفیات متناقض یا متضاد را با هم آشتی می دهد و بین آنها تعادل برقرار میکند. زبان شعر مبیّن همسانی در عین افتراق، یا مبیّن پیوند امر انتزاعی و امر متعین است و از این حیث با زبان روزمره (غیرشاعرانه) تفاوت دارد.
کولریج همچنین الهام بخش فرمالیستها در خصوص مفهوم « شکل انداموار» بود. او شکل شعر را حاصل پیوندی انداموار بین جزء و کل میدانست: بخشها و عناصر مختلف هر شعر به مقتضای محتوا و مضمون شعر پدید میآیند و با آن تناسب دارند. کارکرد این اجزاء با یکدیگر کاملاً هماهنگ است (مثل عضوهای گوناگون بدن) و در نتیجهی این کارکرد، شعر از انسجام برخوردار میشود. کار منتقد ادبی هم، به زعم فرمالیستها، کشف همین انسجام یا وحدت انداموارِ اجزاء در شعر است.
شاعر برای ایجاد انسجام در شکل شعر از صنایع بدیع و لفظیای استفاده میکند که القا کنندهی تنش و تباین و ناهمسازی هستند، به ویژه دو صنعت متناقضنما (پارادوکس) و irony . متناقضنما گزارهای است که در نگاه اول غلط به نظر میآید، اما حقیقتِ آن با تأمل و غورِ ثانوی آشکار میشود ( یا برعکس: در نگاه اول درست مینماید، اما با بررسیِ بیشتر معلوم میشود که نادرست است).
برای irony به دشواری میتوان معادلی واحد و دقیق در صناعات ادبی فارسی پیشنهاد کرد، اما شاید بتوان گفت یکی از اقسام سه گانهی irony (موسوم به verbal irony) کمابیش همان ذم شبیه به مدح ( یا مدح شبیه به ذم ) یا مجاز به علاقهی تضاد است. irony زمانی ایجاد میشود که خواننده معنای یک گزاره را برخلاف آنچه شاعر به ظاهر گفته است استنباط میکند و مقصودی برعکسِ آنچه در شعر بیان شده است را به شاعر انتساب میدهد. نکتهی مهم ــ هم در خصوص پاردوکس و هم در خصوص irony ــ این است که هر دوی این صناعات ادبی، دلالتها و تداعیهای عناصر متباین را در یک گزارهی واحد جمع میکنند. به اعتقاد فرمالیستها، شاعر صرفاً با توسل به زبانی متناقض نمایانه قادر است حقیقتی را که مطمح نظرش است بیان کند. از این رو، وجه تمایز زبان شعر از زبان غیر شعری نیز همین تباینها و تنشهایی است که شکل شعر را به کلیتی ساختارمند تبدیل میسازند.
ب) در پرتو نکاتی که در مورد اهمیت تنش و تباین در نقد فرمالیستی اشاره شد، اکنون بجاست که ببینیم معنای شعر «نشانی» را برحسب این رهیافت چگونه میتوان تبیین کرد. به پیروی از روش منتقدان فرمالیست که به منظور کماهمیت جلوه دادن زندگینامهی مؤلف از آوردن نام شاعر خودداری میکردند، من نیز در اینجا برای عطف توجه به موضوع اصلی ( تباین نور و تاریکی در شعر « نشانی » )، متن این شعر را بدون ذکر نام سپهری عیناً نقل میکنم. مواجههی بصری با شکل بیرونیِ شعر (نحوهی قرار گرفتن واژهها بر روی صفحهی کاغذ)، نخستین گام در تحلیل شکل درونیِ شعر (وحدت انداموارِ اجزاء آن) است.
● « نشانی »
«خانهی دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسید سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخهی نوری كه به لب داشت به تاریكی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
« نرسیده به درخت،
كوچهباغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:
كودكی میبینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
خانهی دوست كجاست.»
شعر « نشانی» از دو بند (stanza) تشکیل شده است. دو قسمتی بودن این شعر تناسب دارد با اینکه دو صدای جداگانه را در آن میشنویم: در بند نخست، صدای « سوار» را که نشانیِ خانهی دوست را میپرسد، و در بند دوم صدای « رهگذر» را که راه رسیدن به مقصد را میگوید. همچنین طول هر یک از دو بند شعر، با تصور ما از پرسش و پاسخ همخوانی دارد: هر پرسشی ــ به اقتضای اینکه طرح یک مسئله است ــ کوتاه است، حال آنکه پاسخِ هر پرسشی قاعدتاً طولانی تر از خود پرسش است، چون پاسخ دهنده ناگزیر باید توضیح بدهد. بدینسان، شکل بیرونی و مشهودِ این شعر بر روی صفحهی کاغذ اولین تنش را در آن به وجود میآورد که تعارضی بین نادانستگی و دانستگی، و نیز تباینی بین اختصار و تطویل است.
تنشی که اشاره شد، در همهی اجزاء این شعر بازتاب یافته است. سطر اول و آخر شعر و نحوهی استفادهی شاعر از علائم سجاوندی، زمینهی مناسبی برای بحثِ بیشتر در خصوص این تنش فراهم میکند. سطر اول شعر با جملهای آغاز میشود («خانهی دوست كجاست؟») که عیناً در سطر آخر تکرار شده است، با این تفاوتِ کوچک اما دلالتدار و مهم که در سطر آخر این جمله نه با علامت سؤال بلکه با یک نقطه تمام میشود («خانهی دوست كجاست.»). علامت سؤال نشانهی ابهام و نادانستگی است و نقطه نشانهی پایان جملهای خبری. پس می توان گفت آنچه در ابتدای شعر در پردهی ابهام است، در پایان شعر از ابهام در میآید. به عبارت دیگر، کل این شعر کوششی است برای رفع ابهام و نادانستگی.
( این تفسیر با صورتی که شاعر برای شعر برگزیده ــ پرسش و پاسخ ــ هماهنگی دارد.) از جمله تداعیها یا دلالتهای ثانویِ ابهام، تاریکی است. کما اینکه وقتی میگوییم « این موضوع مثل روز روشن است»، روشنایی دلالت بر فقدان ابهام دارد. اگر این برنهاد درست باشد که « نشانی » فرایند رفع ابهام است، آنگاه میتوان گفت ذکر واژهی « فلق » در سطر اول شعر بی مناسبت نیست. فلق یعنی سپیده دم یا آغاز پرتوافشانی نور خورشید در آسمان. از آنجا که فلق به ابتدای صبح اطلاق میشود، یعنی به زمانی که تاریکی آرام آرام جای خود را به روشنایی میدهد، آوردن این کلمه در ابتدای شعری که به تدریج رفع ابهام میکند بسیار بجاست. هم به این سبب است که در بقیهی شعر کلمات یا عبارتهایی آمده اند که به طرق مختلف توجه خواننده را به تباین میان تاریکی و نور جلب میکنند و حرکتی تدریجی از تیرگی به سوی نور را نشان میدهند: « شاخهی نور» و « تاریکی شنها» در سطر ۳؛ « سپیدار» در سطر ۴؛ « سبز» در سطر ۶؛ « آبی» در سطر ۷؛ « شفاف» در سطر ۱۲ و سرانجام « نور» در سطر ۱۵.
متناقضنمای بزرگ این شعر این است که گرچه « رهگذر» پرسش « سوار» را پاسخ میگوید و نشانی خانهی « دوست » را میدهد، اما این نشانی چندان هم راه رسیدن به مقصد را روشن نمیکند. سخن « رهگذر» که قرار است رفع ابهام کند، خود مشحون از ابهام است. بخش بزرگی از این ابهام ناشی از پیوند امر متعین و امر انتزاعی است. برای مثال، « سپیدار» و « کوچهباغ » ذواتی متعین و لذا ملموس و تصورپذیرند، حال آنکه « سبز » بودنِ « خواب خدا» یا « آبی » بودنِ « پرهای صداقت » مفاهیمی تجریدی و تصورناپذیرند.
به همین منوال، ترکیبهایی مانند « گل تنهایی » یا « فوارهی اساطیر» یا « لانهی نور » به مشهودترین شکل تنش بین امر انتزاعی و امر متعین را بازمینمایانند، زیرا در هر یک از این ترکیبها یک جزء کاملاً عینی است و جزء دیگر کیفیتی کاملاً ذهنی دارد. از این رو، به رغم اینکه کلام « رهگذر» در مقام یک راهنما باید روشنی بخش باشد و عملاً هم هر چه به پایان شعر نزدیک میشویم شمار واژهها یا ترکیبهای واژگانیِ حاکی از نور و روشنی بیشتر میشوند، اما در پایان هنوز نشانیِ واضحی از « خانهی دوست » نداریم. به سخن دیگر، توقع خواننده از نشانی و کارکردی که یک نشانی به طور معمول دارد، در این شعر (که عنوانش هم به نحو تناقضآمیزی « نشانی » است ) برآورده نمیشود و در واقع برعکسِ آنچه خواننده توقع دارد رخ میدهد. این مصداق بارز irony است، ولی شاید معنای ناگفته اما دلالت شدهی شعر هم جز این نباشد. برای تبیین این معنا، بجاست نشانههایی را که « رهگذر» برمیشمرد مرور کنیم.
نخستین نشانه برای رسیدن به « دوست »، « سپیدار» است، درختی مرتفع که برگهای سفید پنبهای دارد و نیز چوبش سفیدرنگ است ( تداعیکنندهی نور ). سپیدار را می توان مجاز جزء به کل برای طبیعت دانست، زیرا سایر نشانههایی که رهگذر میدهد ایضاً خواننده را به یاد طبیعت میاندازند: « کوچهباغ »، « گل »، « فواره » ( به معنای چشمهی آب ) « کاج » و «لانه»ی جوجه. نشانهها ابتدا در قالب تصاویر بصری به خواننده ارائه میشوند (« نرسیده به درخت،/ کوچهباغی است . . .»، یا « دو قدم مانده به گل»)، اما متعاقباً تصاویر شنیداری هم اضافه میشوند («خشخشی می شنوی»).
در سطر ۱۳ (« در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی»)، شاعر هم از واژهی نامآوای « خشخش » استفاده کرده که صداهای آن به هنگام تلفظ حکم به نمایش در آوردن معنای آن را دارند و هم اینکه در عبارت « صمیمیت سیال » از صنعت همصامتی برای تکرار صدای /s/ («س») بهره گرفته است. ترکیب دو صدای /s/و /∫/(«ش») در «صمیمیت سیال» و «خش خشی میشنوی» سکوت را به ذهن متبادر میکند، سکوتی که با تنهایی در « گل تنهایی » تناسب دارد. بدین ترتیب، خواندن این شعر حسهای گوناگون ( شنیداری و دیداری ) را در خواننده فعال میکند؛ لذا خواننده هنگام قرائت منفعل نیست و خود را همسفرِ « سوار » میداند. از « سپیدار » باید به یک « کوچهباغ » رفت که به « بلوغ » میرسد؛ از آنجا هم باید به یک «گل» رسید که البته قبل از آن یک « فواره » است.
این شبکهی درهم تنیدهی تصاویر نهایتاً به یک « کودک» میرسد که برای برداشتن «جوجه» از «لانهی نور» از یک درخت «کاج» بالا رفته است. نشانیِ داده شده ما را از یک درخت (سپیدار) به درختی دیگر (کاج) رهنمون میسازد. پس این حرکت، دَوَرانی است. آیا رسیدن به کودک (نماد سرشت حقیقت جوی انسان) به طریق اولی مبیّن حرکتی دَوَرانی نیست؟ ما که به دنبال «دوست» هستیم، در نهایت به ذاتِ خودمان ارجاع داده میشویم.
از شبکهی تصاویر این شعر و ساختار آن که مبتنی بر تنش و تناقض و irony است، تلویحاً چنین برمیآید که تلاش برای رسیدن به یقین در خصوص بعضی مفاهیم ( مثلاً حقیقت عشق، یا ذات خداوند ) عبث است؛ کوشش انسان برای نیل به عشق راستین یا تقرب به خداوند و رمزگشایی از نظام هستی در بهترین حالت به رجعت به سرشت حقیقتجوی انسان و یگانگی با طبیعت منتهی میشود. آدمی میکوشد تا از تاریکی به نور برسد، اما این تلاش هرگز او را به طور کامل از تاریکی بیرون نمیآورد. آنچه اهمیت دارد، خودِ این تلاش است، نه رسیدن به مقصد. تباین و تنش بین نور و تاریکی عاملی است که ساختار این شعر را منسجم کرده و به اجزاء آن وحدتی انداموار بخشیده است.
این قرائت فرمالیستی مؤید قرائتهای نقادانهی دیگری است که عرفان را زمینهی (context) فهم متنِ (text) شعر فرض میکنند. برای مثال، آنچه در این قرائت « نور» و « پرتوافشانی » نامیده شد، در یک رهیافت عرفانی میتواند « اشراق» نامیده شود؛ کما این که براهنی در نقد خود متذکر میگردد: « نور [در این شعر]، نور معرفت و اشراق نیز هست » (۵۱۸). نمونهی دیگر رسیدن به کودک است که در این نقد نشانهی رجعت به نَفْسِ حقیقتجوی انسان قلمداد شد؛ شمیسا در قرائت عرفانیِ خود اشاره میکند که «لانهی نور استعاره از ملکوت و جبروت است» (۲۷۱) و با استناد به ابیات زیر نتیجه میگیرد که سپهری در این شعر «کودک» را نماد فطرت انسان قرار داده و مضمونی را پرورانده است که شعرای عارفِ سدههای گذشته نیز پرداخته بودند:
ای نسـخـهی نـامـهی الـهی که تـوئـی وی آیـنـهی جمـال شاهـی که تـوئـی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست از خود بطلب هرآنچه خواهی که توئی
تفاوت قرائت حاضر با سایر قرائتهایی که ذکر شد این است که در اینجا « نشانی » بهمنزلهی متنی قائم به ذات نقد شده است.
تباین نور و تاریکی تنشی را در این شعر ایجاد کرده که محور ساختار متناقض نمایانه و ironic آن است. به اعتقاد منتقدان فرمالیست، کشف این ساختار میتواند ما را به معانی دلالت شده در شعر رهنمون کند، بی آنکه نیازی به استناد به هرگونه زمینهی برونمتنی ( از قبیل زندگینامهی شاعر یا مکاتب عرفانی یا فلسفی ) باشد، زیرا شعر محمل ابراز احساسات شخصی شاعر یا ابزاری برای ترویج مکاتب فکری نیست، بلکه اُبژهای مستقل از شاعر است و نیز به همین صورت ( مستقلاً و نه در پیوند با سایر متون ) باید تحلیل شود.
سخن آخر اینکه فرمالیستها شعری را ارزشمند میشمارند که اجزاء ساختار آن واجد همپیوندیِ درونی باشند. باید توجه داشت که انسجامِ حاصل از این همپیوندی صبغهای منطقی ندارد، بلکه اساساً انسجام از نظر فرمالیستها یعنی هماهنگیِ معانیِ متباین. ی. آ. ریچادز (استاد ادبیات در دانشگاه کیمبریج که تحقیقاتش در شکلگیری آراء فرمالیستها اثر گذاشت) در کتاب اصول نقد ادبی بین شعر کهتر و شعر ارزشمند اینگونه تمایز میگذارد که شعرهای کهتر احساساتی از قبیل اندوه و شعف را به نحوی منتظم و در گسترهای محدود بیان میکنند، اما شعرهای ارزشمند مجموعهی متنوعتری از عناصر متباین را در خود ملحوظ میکنند.
به زعم او، « بارزترین جنبهی شعرهای ارزشمند، ناهمگونی چشمگیر سائقهای تمایزناپذیر است. لیکن باید افزود که این سائقها صرفاً ناهمگون نیستند، بلکه متضادند» (۱۹۶). ارزش شعر سپهری در همین ناهمگونی نهفته است. تاریکی و نور، یا به عبارتی ابهام و یقین، در « نشانی » در تضادی دائمی و حلناشدنیاند. این حقیقت متناقض نمایانه را که هیچ نشانیای نمی تواند با پرتو افشانی بر مسیر ما را به مقصد برساند و نهایتاً باید به سرشت درونیِ خود بازگردیم، میتوان همسو با این باورِ بنیانیِ فرمالیستها دانست که هیچ عامل برونمتنیای نمیتواند معنای یک متن را با قطعیت معین کند. برای یافتن آن معنا باید به ساختار درونیِ آن متن بازگشت و آن را تحلیل کرد.
دكتر حسین پاینده
مراجع
براهنی، رضا. طلا در مس. چاپ سوم. تهران: انتشارات زمان، ۱۳۵۸.
شمیسا، سیروس. نقد شعر سهراب سپهری (نگاهی به سپهری). تهران: انتشارات مروارید، ۱۳۷۰.
آتی بان
magmagf
08-18-2007, 08:17 PM
معرفي كتاب
طرح ها و اتودها ، سهراب سپهري ، شعر نو ، تهران ، 1369.
اين كتاب تصاوير حدود يكصدو و هفتاد طرح و پيشطرح از سهراب سپهري را در بر دارد. مقدمه اي تحت عنوان " سهراب سپهري ، نقاش بديهه نگار" نوشته محسن طاهر نو كنده و نيز " سالشمار زندگي و عصر سهراب سپهري" توسط همين نويسنده بر كتاب افزوده شده است. سالشمار مذكور در تطبيق سال هاي زندگي هنرمند با رويداد هاي ادبي ، هنري ، علمي و تاريخي ايران و جهان، اطلاعات سودمندي را در اختيار خواننده مي گذارد. در يادداشت ابتداي اين كتاب آمده است :
"آثاري كه در اين كتاب از سهراب سپهري به چاپ رسيده است ، يكجا متعلق است به يكي از دوستان سپهري كه از دوستداران نقاشي اوست. اين جنگ ، پيش از اينها ، به هنگامي كه سهراب زنده بود ، بنا به ميل صاحب آثار و با توافق خود او ، قرار بود در يك مجلد به عنوان كتابي از طرح هاي او به چاپ برسد. اين طرح ها بين سال هاي 1340 تا سال هاي نخست 1350 ، در چند نوبت ، در ناظم آباد و قريه هاي چنار و گلستانه و .. آفريده شده اند ."
درباره سهراب سپهري (1359-1307) چه در دوران زندگي و چه پس از مرگش بسيار سخن رفته است. با شعر و نقاشي ، ديد و تفكر ، و بينش عارفانه اش آشنا هستيم. كتاب "طرح ها و اتودها" اين امكان را به وجود آورد تا گوشه كمتر شناخته شده اي از هنر او را بازشناسيم. در اين طراحي ها نيز همان انديشه سپهري نقاش و شاعر را مي بينيم ، اما در قالبي خلاصه تر و بياني موجزتر.
اينها ، نقش هايي از طبيعت هستند كه با اجراي سريع و روان بر صفحات سپيد كاغذ پديد آمده اند. نگاه سپهري نه لغزان بر سطح شيئ كه ژرفتر مي رود تا جوهر و چكيده آن را بجويد، از پوسته اش مي گذرد تا درونش را بر ما عيان كند . اين طراحي هاي ساده ، نظم جاري در طبيعت را با صراحت و ايجاز بيان مي كنند.
در طراحي هايي كه با نوك و پهناي قلم اجرا شده اند ، ريتم هاي منظم مواج خط ها و لكه ها تيره و خاكستري نوعي لطافت ، سبكي و رواني پديد آورده اند. سپهري همان طور كه به تعادل و توازن شكل ها را فرا گرفته است و در مواردي خود را به صورت فعال عرضه مي دارد ، به نحو مطلوبي استفاده مي كند تا سواي معناي خاص بصري كه به وجود مي آورد - پيوسته و يگانه ديدن زمين و آسمان و هر چه كه در آن قرار دارد- گاه در مقام نيروي مثبت و گاه به عكس ، پاسخي براي خط ها و لكه ها بيابد. در اغلب طراحي ها به سبب رها گذراندن جوانب خطوط ، بخش هاي مختلف سپيدي با يكديگر مرتبط مي شوند و همراه با لكه هاي تيره تركيب كلي تصوير را مي سازند.
سپپهري از طريق تلخيص و تلفيق شكل ها ، و به سبب بي توجهي به جزييات روح منظره را جذب مي كند. به مدد بيان ناب خط و خلاصه كردن فرم عصاره وجودي آن را به بيننده انتقال ميدهد.
از سوي ديگر ، فضاهاي خالي وسيع بر توجه به لكه ها و خطوط مي افزايند ، و فرم را بارزتر مي نمايند.
سپهري با ترسيم منحني هاي ممتد ، بام خانه هاي روستايي را پديد مي آورد ، و با خط ها و لكه ها درختان را ، و با نيمدايره ها سنگ ها را ... اين ايجاز در بيان در بعضي تصاوير به قدري پيش
مي رود كه به مرز انتزاع مي رسد.
اما او همواره با رشته باريكي ارتباط خويش را با واقعيت نگه
مي دارد. اين نشان مي دهد كه سعي او بر اين است كه با دستيابي به فرم هاي ناب درك و حس شاعرانه خود را از طبيعت بيان كند.
موضوع هاي او نيز ساده اند و آرام ، بي آنكه جنبه هاي پريشان كننده اي را بر انگيزند . دريافت انساني است كه جز خلوص و سادگي در طبيعت نمي بيند و خواستار كشف حقيقت پنهان در روابط اشيا است. او در پي رونگاري از طبيعت نيست ، مفهوم دروني آن را مي جويد.
چنين است كه صفحه كاغذ را با يكي دو خط ساده تقسيم
مي كند : زمين و آسمان ، خط هاي عمودي : درختان ، قوس هاي متوالي : تپه ها ... طرح هايي شكل مي گيرند كه اگر به اين يا آن شي شباهت عيني ندارند ، جوهر همه اشيا را در خود دارند . اين روش استادان خاور دور بوده است ، و سپهري آموزش آنان را به خوبي فرا گرفته است.
امير صميمي
magmagf
08-18-2007, 08:18 PM
.... در اينجا از شاعري ديگر سخن به ميان مي آيد. شاعري كه نوعي شعر مستقل ارايه مي دهد. نوعي شعر پر تصوير و پر محتواي شعري. با تصويرهاي شاعرانه و محتواي عرفاني و فلسفي و غنايي. و اين شاعر سهراب سپهري است.
سهراب ، شعر خود را نه به توصيف نفس منحصر مي كند و نه آن را در خدمت تعهد خاص اجتماعي قرار مي دهد ، او شعر را در قلمرو فكري و هنري مي جويد و دنيا را از ديدگاه هنر محض نگاه مي كند و آنچه برايش اهميت دارد ، هنر محض است. براي او روح بيشتر از جسم اهميت دارد . از اين روست كه سپهري نه به خود توجه دارد تا حديث نفس سر دهد و نه به جمع تا در جرگه شاعران اجتماعي درآيد. او شاعري است كه در دنياي شاعرانه و هنرمندانه خود غرق است : چنان غرق كه همه چيز را فقط از ديدگاه شعر و هنر
مي بيند. او به همه چيز رنگ شعر مي دهد . تمام اشيا براي او
معنويت دارد ، در عمق اشيا فرو مي رود و به آن ها زندگي معنوي مي بخشد . از اين روست كه هميشه در شعرهاي او شييي همان طرف قرار دارد كه روح . براي سپهري تمام ذرات عالم مي توانند داراي معنويت ، روح ، عاطفه و احساس باشند و اين نكته در شعر سپهري از اهميتي فراوان برخوردار است . او همواره در شعرهاي خود ماده را به روح و روح را به ماده تبديل مي كند از اين رو همه چيز براي او قابل تبديل است ماده و روح گويي براي او واحدي را تشكيل مي دهد و ذهن را به سوي نوعي وحدت
ظهر بود
ابتداي خدا بود
ريگزار عفيف
گوش مي كرد
حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك
لك لك
مثل يك اتفاق سفيد
بر لب بركه بود
حجم مرغوب خود را
در تماشاي تجريد مي شست
چشم وارد فرصت آب مي شد
طعم پاك اشارات
روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت
(هشت كتاب ، اينجا هميشه تيه)
زبان سپهري زباني است شاعرانه و خاص خود او . شعر او از وضوح و روشني به دور است و از تصاوير شاعرانه و مبهم - كه غالبا تازه و بكر نيز هست - برخوردار. او همه چيز را از دريچه شعر و هنر
مي بيند و همه چيز براي او تبديل به شعر مي شود . سپهري شاعر تصويرهاي زيبا و خيالات نازك و ظريف است . شعر او ممتاز و بي نظير و در ضمن مستقل و دور از هر نوع تاثير پذيري است . "هشت كتاب" او نشان مي دهد كه سپهري همواره در راه
مي گذارد و هرگز توقف را در شعر و هنر روا نمي دارد. سپهري تكامل قدم شاعري است صاحب سبك خاص و از بنيان گذاران شعر معاصر فارسي است.
حميد زرين كوب
magmagf
09-01-2007, 07:48 PM
با تشکر از همه دوستان خوبم که زحمت می کشن برای انجمن
چون این تاپیک فهرست داره و ادرس هر پست توی فهرست قرار می گیره پس لطفا هر شعری که می نویسید اسم شعر را هم بنویسید که بدونیم با چه عنوانی اون را توی فهرست بگذاریم
شعرهای بدون اسم پاک می شن
ممنون از توجهتون
saeed258s
10-14-2007, 11:38 AM
سلام دوستان من می خواستم فیلمها و صدای سهراب رو دانلود کنم اما لینکا مشکل داشتن! لطفا اصلاح کنید یا لینکای جیدی بزارید ممنون
salma_ar
10-23-2007, 12:23 AM
تا بسازم گرد خود دیواره ای سرسخت و پا برجای
با خود آوردم ز راهی دور
سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای
ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند
از نگاهم هرچه می آید به چشمان پست
و ببند راه را بر حمله غولان
روز ها و شب ها رفت
من به جا ماندم در این سو شسته دیگر دست از کارم
نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته ها می داد آزارم
تا شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا در آمد پیکر دیوار
حسرتی با حیرتی آمیخت
ghazal_ak
04-20-2008, 07:11 PM
...
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی، که پَر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلُوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندامِ تو را،
مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تراست.
اول اردبیهشت ( بیست و یکم آوریل) نزدیک است. بیست و هشت سال پیش، در اول اردیبهشت ماه 1359، سهراب از قفس تن رهایی یافت و دیگر بار به «هستی گمشده اش» پیوست.
باید از او بسیار گفت و بارها و بارها نوشت، چرا که در روزگار حیاتش همه به «خود» مشغول بودیم. زبانش را نمی شناختیم و قدرش را نمی دانستیم و از این رو پیام او در مسیر کج فهمی می افتاد و اغلب تحریف می شد و بعدها بود که دانستیم از نا مهربانی ها، شیشه ی نازک تنهایی اش ترک بر می داشت.
اینک زمان دیگری است و زمانه ی دیگر گونه ای. این روزها همه جا صحبت از این است که به رغم جنگ ها، فقر، بیکاری و آلودگی محیط زیست و صدها علامت دیگر که جهل آدمی در روزگار ما را گواهی می دهد، از دیگرسو، نور حقیقت فروزان تر از همیشه از پس ابرهای تیره ی نادانی بر دل آدمیان بیشماری می تابد و نوید می دهد که شعور و آگاهی جمعی به گُل نشسته و آن رازی که عرفا از آن سخن می گفتند «سر رفته» است. حتی می بینیم که Oprah Winfrey کلاس Online گذاشته و به مدت هشت هفته سبب ساز تدریس کتاب ازرشمند A New Earth «اکهارت تولی» شده و از این راه به کمک تکنولوژی، به بیداری شماری بسیار از انسان ها در سراسر جهان همت گماشته است.
این روزها جایگاه اینترنت در سرعت بخشیدن به رشد آگاهی و شعور جمعی ستودنی است. هزاران کلاس و کتاب و CD و DVD و فایل های رایگان قابل Download شدن هر روز و هر ساعت در سراسر جهان به ارتقاء سطح شعور و آگاهی بشر کمک می کنند.
کافی است «مشتاق» باشیم تا «فرو ریختن سقف وهم» را شاهد شویم.
دیگر «ساقه ی معنی را» را نه دست یک دوست! که دستان هزاران دوست هر روز برایمان تکان می دهند. سهراب گله مند بود و می گفت:
« من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...»
در آن زمان، امکان شکوفایی در سطحی گسترده و وسیع میسر نبود و پیام آگاهان جز در مورد شماری اندک، رفتار آدمیان را درمجموع دگرگون نمی کرد.
مگر چند سال از آن سال ها می گذرد؟
نگاهی به پر فروش ترین کتاب های ماه گذشته در آمریکا نشان می دهد که این روزها حرف بر سر حقیقت «زمان» بسیار است و چشمان مشتاق بیشماری عارفانه و عاشقانه به زمین خیره گشته اند. پیروزی آرمان انسانی و حقیقت جویی در امریکا پشتوانه عظیمی برای بیداری جهانیان خواهد شد.
صدها سایت اینترنتی از اشعار حافظ و مولانا رمز گشایی می کنند، چرا که انسان امروزی، سرخورده و خسته از دست آوردهای انقلاب صنعتی ومدرنیسم در یک خلع ایدیولوژی بسر می برد، از این رو، گریبان خویش را گرفته و میخواهد بداند می خواهد بداند کیست، از کجا آمده است و در اینجا چه می کند؟ همان سئوالات آغازین بشر! او می خواهد به حقیقت زندگی خویش بیدار شود. مجالی می طلبد تا به پنجاه تریلیون سلول هوشمندی که جسم او را شکل می دهند بیاندیشد و از آن نیز فراتر رود. می خواهد بداند چگونه است که:
معشوق غیر ما نی، جز که خون ما نی
هم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
هدف سهراب افزودن بر اطلاعات ما نبود. قصد متقاعد کردن نداشت. گرچه باورهای ذهنی را گاه به چالش می کشید:
«...من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.»
او از مهمترین بُعد حیات آدمی سخن می گوید. بعدی عمیق تر از فکر. بعدی که دانش نیست، اطلاعات نیست، قلمرویی است که بر انبوه آدمیان تا پایان عمر پوشیده می ماند! این عارف بزرگ از «وسعت تشکیل برگها» می گفت. از «یک ارتباط گم شده ی پاک»، زیرا آگاه از این حقیقت بود که وقتی آدمی به سطح معینی از حضور، هشیاری و سکونی برسد که قدرت دریافت را میسر می سازد، خواهد توانست به جوهر حیات الهی، آن هشیاری (شعور) ساکن در روح هر جاندار، هر فرم از زندگی، پی ببرد.
سپهری برای رسالتش نه تنها از واژه ها مدد می گرفت، بلکه از رنگ ها در نقاشی اش نیز بهره می جست و به یک جا بجایی در سطح شعور و آگاهی آدمی دل بسته بود. به عبارتی امید به بیداری داشت و ما را به تفکر دعوت می کرد:
«...چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند؟
درست فکر کن
کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک تو را می فشرد
چه وزن گرم دل انگیزی؟»
و در جایی دیگر:
«تکان قایق، ذهن تو را تکانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید کرد
که پاکِ پاک شود صورت طلایی مرگ»
سهراب آرزو می کرد:
«یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید...»
و یا:
«در کجاهای پائیز ها یی که خواهند آمد، یک دهان مشجّر از سفرهای خود حرف خواهد زد...»
امروز شمار کسانی که مشعل حقیقت را در دست گرفته اند و از پشت درهای روشن می آیند بسیار زیاد است.
Jill Bolte Taylorاندیشمند ، دانشمند و Neuroanatomist در سخنرانی اش با تشریح کار کرد نیمکره راست و چپ مغز، بر همه ی تجربیات عرفا و از جمله سهراب صحّه می گذارد و خود نیز پس از لمس فضای حقیقت در حالی که می گرید همان گفته ی مولانا را تکرار می کند که:
«به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم»
سهراب با جهل نمی جنگید چرا که زمزمه ی خون را در رگ های خویش می شنید و تاریکی اطراف، طرح وجودش را روشن می کرد. او خوب می دانست که با تاریکی نمی توان نبرد کرد. خوب می دانست که فروغ آگاهی و هشیاری تنها شرط لازم برای بیداری است و خود، آن نور و فروغ بود. نوری که در همه ی ما هست و امید سهراب بر این بودکه روزی ما را با حقیقت خویش «آشنا» کند و «آشتی» دهد.
او از «وسعت بی واژه» ای سخن می راند که همواره او را می خواند.
همه مشعل داران دیروز و امروز ،از این «وسعت بی واژه» با نام های گوناگون گفته و می گویند. از فضای سکون و سکوت ِپس زمینه همه ی فرم ها.
«در ذهن حال، جاذبه ی شکل از دست می رود.
باید کتاب را بست،
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا تهِ بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخود و کشف.»
سهراب از لحظه ی«حال» سخن می گوید. از «اینجا و اکنون». از لحظه ای که در آن نه گذشته راه دارد ، نه آینده. سکوت ذهن. رسیدن به شعفِ یکی شدن. آموزه هایی که بیش از 2500 سال قدمت دارند. از «نیروانا» می گوید و به ما راه می نماید. اما با کمترین حجم از کلمات، آنهم به گونه ای آهنگین.
این عارف بزرگ چشم به راه بیداری بشر داشت و رستگاری را چنین می دید:
«صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.»
شکوه و زیبایی پیش گویی سهراب در وصف نمی گنجد چرا که می دانست -«او» همان نیروی ازلی و ابدی انرژی حیات - در قالب ها و فرم هایی دیگر، باز هم خواهد آمد تا پیام زندگی را آواز سردهد و دعوتی باشد بر بیداری و بینایی. یکتایی و همدلی. روزی که در باز می شود و آدمیان بیشماری چون او «از هجوم حقیقت به خاک می افتند»، چرا که «در رگ هایشان نور خواهد ریخت.» در پگاهی که از هر گوشه صدایی شنیده می شود که:
«...
-آی سبدها تان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید...»
از فجری نوید می داد که در آن:
«چشمان را با خورشید،
دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب،
و شاخه ها را با باد، گره خواهیم زد.»
سهراب سپهری رسولی بود «تنها» و «سربه زیر»، اما «وسیع» و «سخت».
در زمانه ای که همه در پی آن بودند تا «