◄◄ تـــــــکـــــــامـــــــ ــل ►► [آرشيو] - P30World Forums

PDA

View Full Version : ◄◄ تـــــــکـــــــامـــــــ ــل ►►


Dianella
12-30-2005, 02:39 AM
درک امروزین ما از تکامل انسان از یافته های ژنتیک مردم شناسی و دیرین شناسی ناشی شده است و مسیر انتخاب طبیعی طبق نظر داروین را طی می کند هرچند در این مسیر به دلیل فقدان فسیلهای کافی نمی توان در مورد خط دودمانی انسان با اطمینان اظهار نظر کرد.
گونه homo sapiens(انسان ذیشعور) در صفات متعدد تشریحی ژنتیکی و پیشینه تکاملی با نخستیان دیگر ارتباطاتی را نشان میدهد. از میان تمام نخستیان انسان بیشترین قرابت را با اعضای گروهی نشان می دهد که به نام homonoid یا میمونها شناخته می شوندو شامل اوران گوتان ژیبون گوریل و شامپانزه هستند. شواهد سرم شناختی بیوشیمیایی و دیرین شناختی موید آن است که انسان و شامپانزه ارتباطی بسیار نزدیک به یکدیگر دارند یعنی در واقع جد مشترکی دارند. در حقیقت مقایسه ترادف آمینو اسیدها و پروتئینها و ترادفهای بازی اسیدهای نوکلئیک موید آن است که انسان و شامپانزه در حدود 99 درصد ژنهایشان اشتراک دارند. شواهد فوق همچنین دلالت بر جدایی انسان از شامپانزه در حدود 4 تا 6 میلیون سال پیش دارد. انسان و اجداد هومینوئید او از نظر حرکت روی دو پا، نرخ کند بلوغ، اندازه بزرگ مغز، استفاده از ابزار توانایی بسیار پیچیده گفتگو و داشتن زبان و نیز رفتارهای اجتماعی بسیار شاخص می باشند.

درخت تکاملی:
انسانها پستاندارانی از راسته نخستیان هستند. نخستیان اولیه حدود 65 میلیون سال پیش در عصر پالئوسن تحول یافتند. اینها موجوداتی با مغز کوچک بودند که از میوه های درختان (مانند میمونهای میوه خوار امروزی) به عنوان غذا استفاده می کردند. نخستیان عصر ائوسن (38 تا 55 میلیون سال قبل) مشابه با لمورها میمونهای میوه خوار و میمونهای شبگرد هندیهای امروزی و اجداد این جانوران بودند و به عنوان ابتدایی ترین نخستیان یا Prosimian ها تقسیم بندی میشدند. در طول عصر ائوسن نخستیان پیشرفته تر یا Anthropoids در طول رانش قاره ای از پروسیمیانها جداشدند و به میمونهای دنیای جدید و قدیم تقسیم شدند. میمونها (ژیبون Siamangs) و سایر هومینوئیدها در حدود 20 میلیون سال پیش وقتی میمونههای بزرگ آسیا (که اوران گوتان تنها فرم باقیمانده از آنهاست) از هومینوئیدهای آفریقایی مشتق شدند تحول دیگری یافتند.

تکامل انسان نماها:
نخستین انسان آسای شناخته شده متعلق به جنس Astralopitecus در حدود 4 میلیون سال پیش می باشد. (در برخی کتابها به این فسیل نام Lucy) داده شدهاست. بر خلاف سایر نخستیان اما مشابه با سایر انسان آسا ها> لوسی روی دو پا راه می رفت. به هر حال جمجمه ی آنها کوچک و میمون مانند بود. این دودمان که به نظر می رسد اجداد انسان امروزی باشند شامل A. afarensis و A. africanus می باشد.
اولین عضو جنس Homo گونه ای به نام H. habilis می باشد که حدود 2 میلیون سال پیش در شرق آفریقا می زیست. این اولین موجودی است که نشان از گسترش خاص توانایی مغزی را به نمایش می گذارد. در حدود 1.6 میلیون سال پیش هومو هابیلیس به موجودی ستبر و درشت و بزرگتر به نام H. erectus تحول یافت. این گونه در حدود بیش از یک میلیون سال به حیات خود ادامه داد و از آفریقا به اسیا اندونزی و اروپا مهاجرت کرد. بین 200 تا 450 هزار سال پیش هومو ارکتوس به هومو ساپینس (انسان ذی شعور) تحول پیدا کرد. فرمهای انتقالی بین این دو گونه را هومو ساپین های باستانی می گویند. به استثنای انسان نئاندرتال به عنوان زیر گونه ی هومو ساپین هیچ مورد دیگری تا کنون تشخیص داده نشده است.

خصوصیان انسان نئاندرتال:
این انسان به عنوان زیر گونه ای از هومو ساپین شناخته می شود. نام آن از نام دره ای در آلمان گرفته شده که برای اولین بار اثار این زیر گونه در آنجا کشف شد. به علت تفاوتهای زیاد آناتومیکی بین این زیر گونه و هومو ساپین برخی دانشمندان آن را گونه ای جداگانه منظور می کنند. از خصوصیات بارز انسان نئاندرتال وضعیت خاص جمجمه و برجستگی ناحیه ی ابروست. این موجودات پیشانی با شیب کم و آرواره پایینی پیش آمده و بدون چانه و سنگین و دندانهای پیشین بسیار بزرگی داشتن. شانه ها و استخوان لگن عریض تر بود. قفسه سینه مخروطی و دستها و پاها کوتهاتر از انسان امروزی بود. آناتومی منحصر به فرد نئاندرتال از بقای او برای مدت نسبتا طولانی در شرایط آب و هوایی سرد حکایت دارد. بدن ستبر و زمخت آنها و فرم دندانها و چانه حکایت از نوع غذای مصرفی و شرایط اقلیمی دشوار پیرامون آنها دارد. با مقایسه DNA باقیمانده از انسانهای نئاندرتال شباهت ناچیزی با DNA انسان امروزی دیده شده است. در حقیقت برخی دانشمندان انسان نئاندرتال را گونه ای جداگانه منظور کرده اند. انسانهای باستانی هومو ساپین بسیار تدریجی تحول یافته اند و کم کم به انسانهایی بزرگتر با مغزی قویتر تبدیل شده اند.
حدود 100 هزار سال پیش در افریقا و اسیا و در حدود 28000 سال پیش در اروپا تبدیل انوان دیگر به هومو ساپینس پایان پذیرفت و انسان امروزین تنها نوع به جا مانده بود.

ادامه دارد...

Dianella
01-01-2006, 01:17 AM
تحول فرهنگ:
در میان انسان نماها همواره وجود تکامل و تحولی موازی میان شعور و پیچیدگی فرهنگ از مدارک به دست امده مشخص گردیده است. شواهدی از انعطاف پذیری رفتاری بیشتر و قدرت سازش تقریبی بازتابی از تاثیر کاهش یافته رفتارهای تحت کنترل ژنتیک و افزایش اهمیت یادگیری و رفتارهای اجتماعی و حفظ سازگاریهای رفتاری می باشند. ما در اینجا از ظرفیت جمجمه صحبت کردیم ولی این ظرفیت به تنهایی معرف شعور و قدرت سازمان عصبی يک انسان نیست. استفاده از ابزار اولین بار در جنس هومو خصوصا در هومو هابیلیس دیده شد. اما استفاده از ابزار در میان شامپانزه ها نیز امری معمول است. تصور بر این است که اولین ابزارهای سنگی (عصر پارینه سنگی) که به حدود 2 تا 5.2 میلیون سال پیش بر می گردد نیز توسط همین گونه ساخته شده است. برخی نیز انسان نماهای استرالوپیتکوس را سازنده این نوع ابزارها می دانند. به هر حال با پیشرفت شعور سازگاریها و نوع ابزارها نیز تحول یافت. هر چند مشخص است که گونه ی انسان Homo.erectuc از سایر گونه های انسان متغیرتر بوده است و سازگاری فناوری ابزارهای او و رفتارهای او نسبت به محیطهای بسیار متنوع پیرامونش با توجه به میزان شعور محدود او هنوز موضوعی است که ذهن دانشمندان را به خود مشغول ساخته است. همین مورد در خصوص هومو ساپین های باستانی و انسانهای نئاندرتال نیز صادق است. اکثر مواردی که به جای مانده است مربوط به 40000 سال پیش است و نشانه ای از استفاده از ابزار می باشد ولی در عین حال از افریقا یافته های بسیار ناچیزی مربوط به زمانهای پیش از ان به دست امده است. (مربوط به 90000 سال پیش). این اجسام مربوط به هومو ساپین ها بوده و دانه ها و کارهای هنری هستند که بیشتر چنبه تزیینی دارند که نشانه ای از تفکرات سمبولیک انسانها هستند و طرز تفکری مشابه انسان امروزی را نشان می دهند. ظهور انسان امروزی منجر به پیشرفتی شدید در فناوری و فعالیتهای هنری گردید. این نوع مباحث مدتها است که از جنبه های باستان شناختی مورد بحث و بررسی واقع شده است.

mahe ziba
01-01-2006, 05:14 AM
شباهت نطفه انسان و بعضي از حيوانات

ايا ميتونين بگين كه چه تفاوتي بين يك انسان و يك مرغ هست؟
ماهيها مرغ ها سگها و سوسمارها شباهتي به يك انسان ندارن اما نطفه همگي اينها بيشتر از اونكه تصورش روبكنين شبيه همن.
همگي اينها يك جد داشته و داده هاي ژنتيكي هم كه باعث رشد وپرورش اين نطفه ها ميشن تقريبا يكي هستن و به همين دليل هم هست كه دانشمندان ميتونن با مطالعه ارگانيزم هاي ديگه اي در مورد پرورش و توسعه بشر اطلاعاتي به دست بيارن.
اگر مايلين كه در اين مورد بيشتر بدونين و حتي نطفه هاي انسان و حيوونهاي نامبرده رو با هم بسنجين كافيه كه روي لينك زير كليك كنيد.

http://exploritorium.com/exhibits/embryo/embryoflash.html
در زير عكس هر نطفه يك علامت سوال هست كه براي اينكه بدونين كه ايا حدستون درست بوده يا نه كافيه روي اون كليك كنيد.

Dianella
01-04-2006, 02:10 AM
نگاهی به كاربردهای زیست شناسی تكاملی در زندگی روزمره
جیم جی. بال(Jim J. Bull) استاد زیست شناسی مولكولی دانشگاه تگزاس است. او درباره ارتباط ژنتیك و تكامل با بیماری ها مطالعه می كند و برای درك چگونگی تكامل ویروس ها در حضور مهاركننده ها و این كه چگونه می توان آنها را برای تولید واكسن تغییر داد، آزمایش هایی انجام می دهد. به علاوه، او روی این موضوع كار می كند كه آیا از ویروس هایی كه به باكتری ها حمله می كنند (فاژها) می توان برای درمان عفونت های باكتریایی استفاده كرد یا خیر؟
زیست شناسی تكاملی از آن دسته موضوع هایی است كه با مشكل تصویر ذهنی جامعه رو به رو است. برخی از آن احساس نگرانی می كنند و بنابراین با آن مخالف هستند. تعداد زیادی، حتی بسیاری از موافقان آن، زیست شناسی تكاملی را بی ارتباط با محیط بیرون از مراكز علمی می دانند. در برخی موارد، حتی تكامل را چیزی مرتبط با مرگ و نابودی و بدبختی و گاهی مسئول آن می دانند؛ برای مثال مقاومت به دارو در پزشكی و مقاومت به حشره كش ها در كشاورزی. بسیاری از مردم از كاربردهای زیست شناسی تكاملی آگاهی ندارند. این كه جامعه پذیرش خوبی نسبت به زیست شناسی تكاملی ندارد، ممكن است تا اندازه زیادی به این برداشت آنان مربوط باشد كه آن را با هر چیز دیگری بی ارتباط می دانند. با وجود این، تكامل، به ویژه تكامل در اندازه كوچك (microevolution) نقشی اساسی در بهبودهایی در زندگی ما طی قرن بیستم داشته است و انتظار می رود در فناوری زیست پزشكی در قرن آینده نیز اهمیت ویژه ای داشته باشد. برای مثال: - تكامل در پس بسیاری از پیشرفت هایی قرار دارد كه در كشاورزی داشته ایم (برای مثال، انتخاب مصنوعی نژادهایی از گیاهان و جانوران). - برخی از اصل های تكامل برای تولید بسیاری از بهترین واكسن ها به كار گرفته شده اند و مشكلاتی كه در به كارگیری برخی از این واكسن ها وجود دارد نیز به تكامل باز می گردد. - پیشرفت های آتی در داروسازی و صنعت فناوری زیستی در به كارگیری زیست شناسی تكاملی نهفته است؛ هزینه زیادی به كار می رود تا تكامل در لوله آزمایش رخ دهد یا به نحوی از آن جلوگیری شود. • واكسن: هدیه ای از تكامل واكسن فلج اطفال نمونه قدیمی اما بسیار خوبی از هدیه های تكامل است. - واكسنی كه در حال حاضر برای مصونیت در برابر فلج اطفال به صورت خوراكی در اختیار اطفال قرار می گیرد، ویروس زنده عامل این بیماری است. - این ویروس زنده از لحاظ ژنتیكی ضعیف شده است. بنابراین دستگاه ایمنی بدن ما از عهده آن بر می آید. در نتیجه، ویروس ضعیف شده نمی تواند در بدن ما بیماری ایجاد كند (به جز ۱ تا ۲ نفر در هر میلیون نفر كه واكسینه شده باشند). - فرآیند ضعیف سازی ویروس در واقع نوعی فرآیند تكاملی است. «آلبرت سی بین» برای تهیه واكسن فلج اطفال سوش های بیماری زا و بسیار خطرناك این ویروس را بیرون از بدن انسان (در سلول های كلیه میمون كه سلول میزبان این ویروس محسوب نمی شود) پرورش داد و این روند را تا اندازه ای ادامه داد تا ویروس هایی به دست آمدند كه با شرایط بیرون از بدن انسان سازش یافته و توانایی ایجاد بیماری در انسان را از دست داده بودند.این روش تهیه واكسن هنوز هم برای تولید واكسن های زنده استفاده می شود. در این جا تكامل یاور خوبی است چون به ما كمك می كند واكسن بسازیم. اما نقش تكامل و زیست شناسی تكاملی در همین جا پایان نمی یابد و تكامل می تواند برای ما دردسر نیز بیافریند. - وقتی فردی ویروس ضعیف شده را می خورد، ویروس سلول های معده و روده او را آلوده می كند و در آن جا تكثیر می شود. - زاده های ویروسی، سلول های دیگر معده و روده را آلوده می كنند و زاده های دیگری را به وجود می آورند. این روند ادامه پیدا می كند و در نتیجه جمعیتی از ویروس ها در دستگاه گوارش به وجود می آید كه همچنان در حال رشد است. - برخی از آن ویروس ها دچار جهش می شوند و برخی از آن جهش ها (یك یا دو جهش)، بیشتر توان بیماری زایی را به ویروس باز می گردانند. - ویروس هایی كه بار دیگر توان بیماری زایی را به دست آورده اند، درون سلول های معده و روده بر ویروس های ضعیف شده برتری دارند و طی یك هفته یا اندكی بیشتر پس از خوردن ویروس، فرد به انبار ویروس های خطرناك و بیماری زا تبدیل می شود. بنابراین، روند تضعیف ویروس در دستگاه گوارش برعكس می شود. این ویروس ها به فردی كه واكسن را دریافت كرده است آسیب نمی رسانند، زیرا هنگامی كه آنها درون معده و روده تكثیر می شوند، دستگاه ایمنی برای مقابله با آنها و جلوگیری از ورودشان به دستگاه عصبی مركزی آماده می شود. - با وجود این، اگر در جمعیتی از افرادی كه به ویروس فلج اطفال ایمن نشده اند تنها یك نفر واكسینه شود، ویروس هایی كه در بدن آن فرد توان بیماری زایی خود را باز می یابند، ممكن است افراد دیگر را آلوده كنند و در نتیجه باعث فراگیری بیماری در جمعیت شوند. - خوشبختانه این مشكل، كه تكامل آن را به وجود می آورد، راه حل ساده ای دارد. برای جلوگیری از چنین رویدادی، تلاش می كنند جامعه را در یك زمان و به طور كامل واكسینه كنند. - برای مثال، سازمان بهداشت جهانی (WHO) در یك روز ۹۰ میلیون نفر را در هندوستان و در سه روز كل جامعه چین را علیه فلج اطفال واكسینه كرد. - بنابراین، شناخت ما از تكامل ویروس فلج اطفال به ما امكان داده است كه بدون ایجاد بیماری ناخواسته، از واكسن آن استفاده كنیم. • خطر فهم نادرست از تكامل تكامل مقاومت به دارو در باكتری ها یكی از ساده ترین نمونه های تكامل است كه در طبیعت رخ می دهد و بسیار به پزشكی مربوط است. به علاوه، نمونه ای از تكامل در اندازه كوچك است كه می تواند پیامدهای گسترده ای داشته باشد. با وجود این، بسیاری از مردم درك درستی از آن ندارند و حتی در گزارش های رسانه هایی مانند بی بی سی نیز نادرست بیان می شود. مقاومت به پادزی ها (آنتی بیوتیك ها) یك پدیده تكاملی است: - استفاده بیش از اندازه و نادرست از پادزی ها باعث گزینش باكتری هایی می شود كه ژن مقاومت به پادزی دارند. - با ادامه پیدا كردن استفاده از پادزی ها، تعداد باكتری های مقاوم به پادزی افزایش می یابند و به میزبان های دیگری منتقل می شوند.

Dianella
01-05-2006, 12:38 AM
چگونه سلول پوست به سلول عصبی تبدیل می شود؟
كیمیاگران زیست شناسی مدرن، همانند كیمیاگران قرون وسطی كه در پی اكسیری بودند تا بتوانند فلزات پست را به طلا تبدیل كنند، آموخته اند كه چگونه از سلول های تخمك یا سلول های طبیعی پوست، سلول های ارزشمند بنیادی یا حتی یك حیوان كامل تولید كنند.

كیمیاگران زیست شناسی مدرن، همانند كیمیاگران قرون وسطی كه در پی اكسیری بودند تا بتوانند فلزات پست را به طلا تبدیل كنند، آموخته اند كه چگونه از سلول های تخمك یا سلول های طبیعی پوست، سلول های ارزشمند بنیادی یا حتی یك حیوان كامل تولید كنند. دانشمندان با كوشش و آزمایشات سیار توانسته اند انتقال هسته ای را برای تولید گاو، گربه، موش، گوسفند، بز، خوك و... - به گفته یك تیم كره ای كه در ماه مه اعلام نمود _ حتی سلول های بنیادی رویان انسان، تقریباً به صورت یكی رویه معمول درآورند. آنها امیدوارند كه از این هم پیشتر روند و از سلول های بنیادی برای درمان بیماری هایی كه پیش از این غیرقابل درمان تلقی می شدند استفاده كنند. ولی درست مثل كیمیاگران قرون وسطی، دانشمندان كلون سازی و زیست شناسی سلول های بنیادی عمدتاً با فرایندهایی سروكار دارند كه به خوبی درك نمی كنند: این كه عملاً و واقعاً برای برنامه نویسی مجدد هسته سلول های تخم در آنها چه می گذرد، همچنان یك راز است و هنوز باید دانشمندان خیلی چیزها یاد بگیرند تا بتوانند تمایز سلولی را به همان همواری و سرراستی كه طبیعت تخم بارور شده را به سمت تولید انواع متعدد سلول های بدن نوزاد زنده هدایت می كند، راهبری كنند. دانشمندان نیم قرن است كه مشغول تحقیق پیرامون نیروهای دخیل در برنامه نویسی مجدد هسته سلول اند. در سال ۱۹۵۷ زیست شناسان تكاملی نخستین بار كشف كردند كه می توانند هسته سلول های قورباغه بالغ را وارد سلول تخم قورباغه كنند و ده ها بچه قورباغه از لحاظ ژنتیكی یكسان به وجود آورند. لیكن طی ۵۰ سال اخیر، سلول های تخمك هنوز رازهای بسیاری برای برملا كردن داشتند. پاسخ ها در ژرفنای زیست شناسی سلولی قرار دارند. دانشمندان این را می دانند، كه ژن هایی كه رشد را كنترل می كنند و عموماً در سلول های بالغ خاموش و بی صدا می شوند، توسط سلول های تخم مجدداً فعال می شوند و سلول را قادر می سازند كه پتانسیل تبدیل شدن به تخمك از نو بارور شده را بازیابد. لیكن دانشمندان چیز زیادی از این كلیدهای خاموش و روشن كردن در سلول های طبیعی نمی دانند تا چه رسد به وضعیت معكوس و غیرعادی كه در جریان انتقال هسته صورت می گیرد. با تمایز یافتن سلول ها، Dna آنها به هم فشرده تر می شود و ژن هایی كه دیگر نیازی بدان ها نیست _ یا آنهایی كه نباید تظاهر خارجی داشته باشند _ مهار می گردند. Dna به صورت فشرده به دور پروتئین هایی به نام هیستون ها می پیچد و گروه های متیل همچون برچسب به آنها چسبیده، مانع از آن می شوند كه ماشین پروتئین سازی سلول بتواند به آنها دسترسی پیدا كند. چندین مطالعه نشان داده اند كه آنزیم هایی كه پیوند این گروه های متیل را با پروتئین ها قطع می كنند، برای كار انتقال هسته ای جنبه حیاتی دارند. ولی بدون شك آنها تنها یكی از چیزهایی هستند كه وجودشان برای آن كار لازم است. اگر دانشمندان بتوانند رازهای سلول های تخم را برملا كنند، این امكان وجود خواهد داشت كه بتوانند بدون استفاده از خود سلول های تخم كه تهیه و نگاهداریشان نسبتاً دشوار است و استفاده از آنها نیز مسائل اخلاقی بسیاری را به دنبال دارد همان كار را انجام دهند. اگر دانشمندان بتوانند حمامی عاری از سلول به وجود آورند كه عقربه زمان را به عقب و سلول های پیش از آن را تمایز نیافته بازگرداند، این امر پیامدهای بسیاری به دنبال خواهد داشت. آزمایشگاه ها خواهند توانست سلول های بیماران را جوان تر سازند و شاید بافت های جدیدی از آنها به وجود آورند كه بخش هایی را كه به دلیل كهولت سن یا بیماری آسیب دیده اند ترمیم كنند. ولی دانشمندان به هیچ وجه مطمئن نیستند كه اصلاً امكان چنین كیمیای عاری از سلولی وجود داشته باشد. خود ساختمان تخمك و داربست پروتئین آن كه راهنمای حركت پروتئین ها در جریان تقسیم سلولی است، احتمالاً نقشی كلیدی در فعال كردن برخی ژن های ضروری ایفا می كند. در این صورت تولید و ایجاد اكسیر پروتئین ها كه بتواند عقربه ساعت را برای سلول به عقب بكشاند، احتمالاً كار ساده ای نخواهد بود. دانشمندان برای آن كه واقعاً بتوانند از توانایی سلول تخم بهره گیرند، هنوز باید یاد بگیرند كه چگونه رشد و تكامل سلول های بنیادی دوباره جوان شده و تبدیل آنها به بافت های خاص را هدایت كنند. سلول های بنیادی، به ویژه آنهایی كه از رویان به دست آمده اند، به صورت خودجوش ده ها نوع سلول می سازند، لیكن ثابت شده كه كنترل رشد و تكامل سلولی برای آنها كه تنها یك نوع واحد سلول بسازد بسی دشوارتر است. اگر چه پاره ای از تیم ها توانسته اند كلونی های تقریباً خالصی از برخی از انواع سلول های عصبی ۱- سلول های بنیادی بسازند هنوز هیچ یك نسخه ای تهیه نكرده اند كه سلول را به سمت مثلاً تبدیل شدن به جمعیت خالصی از مثلاً نورون های دوپامین ساز كه بتوانند جایگزین آنهایی شوند كه در بیماری پاركینسون از بین می روند، هدایت نماید. دانشمندان تازه شروع به درك این نكته كرده اند كه سرنخ ها چگونه با یكدیگر وارد تعامل می شوند تا سلول را به سمت سرنوشت نهایی خویش هدایت كنند. ده ها سال كار در زیست شناسی تكاملی، نقطه شروعی را فراهم ساخته است: زیست شناسان از قورباغه، مگس، موش، جوجه و ماهی های موتاسیون یافته برای پی بردن به برخی از ژن های اصلی كه فرایند تصمیم گیری سلول را برای آن كه تبدیل به سلول استخوانی یا عضله شود، بر عهده دارند، استفاده كرده اند. لیكن مشاهده رویداد نادرستی كه پس از خالی شدن جای ژن پیش می آید، آسان تر از پی بردن به تمایز سلولی هماهنگ در ظرف پتری كشت در آزمایشگاه است. درك این نكته كه چگونه در حدود ۲۵ هزار ژن در انسان با یكدیگر در تشكیل همكاری می كنند و بیشترین دقت و ظرافت را در هدایت و راهبری تكامل سلول های نابالغ از خود نشان می دهند ده ها سال ذهن پژوهشگران را به خود مشغول داشته است. با این حال اگر بتوانند موفقیتی كسب كنند، مسلماً ارزش آن بسی بیشتر از وقت و پولی است كه تاكنون برای آن هزینه كرده اند.

گرچن فوگل

Dianella
04-21-2006, 01:24 AM
جمعه 18 فروردين ماه 1385 18:53
جام‌جم آنلاين: دانشمندان فسيلي يافته‌اند كه يكي از مهمترين كشفيات در تاريخ اين رشته است ، حلقه‌اي مفقوده بين ماهي و حيوانات خشكي ، فسيلي كه نشان مي‌دهد مخلوقات چگونه 375 ميليون سال قبل براي نخستين بار از آب بيرون آمدند و در خشكي زندگي كردند. باستان‌شناسان گفته‌اند اين يافته كه موجودي شبيه تمساح به نام تيكتاليك است ، مي‌تواند نماد عملي تكامل باشد مانند «آركا اپتريكس» يا همان فسيل معروفي كه شكاف بين خزندگان و پرندگان را از بين برد.بسياري از دانشمندان مي‌گويند شكاف‌هاي بسيار در وجود فسيل‌ها نشاندهنده وجود قدرتي برتر در خلقت موجودات است.ريچارد داوكينز ، زيست‌شناس تكاملي گفت حضور انسان در خشكي يكي از مهم‌ترين مراحل تاريخ تكامل است و تيكتاليك ارتباطي مهم در اين تاريخ است.خشكي‌ها به تدريج پديدار شدند و ماهي‌ها نخست در آب‌هاي كم‌عمق زندگي مي‌كردند. اين حيوان در عصر «ديووني» كه از 417 تا 354 ميليون سال پيش طول كشيد، زندگي مي‌كرد.دانشمنداني كه آن را كشف كردند مي‌گويند اين حيوان شكارچي بود و دندان‌هاي تيز، سري شبيه تمساح و بدني داشت كه در ازاي آن به 2.75 متر مي‌رسيد.اين حيوان نخستين نمونه كامل از حيواني است كه در آستانه انتقال از آب به خشكي قرار داشت.تد داشلر از آكادمي علوم طبيعي انگليس گفت: اين كشف ، مانند رويايي است كه به حقيقت پيوسته است.

*NashenaS*
04-21-2006, 03:59 PM
http://www.southtexascollege.edu/crj/human%20evolution.jpg

http://www.darwin.ws/contradictions/htree.jpg

http://www.arts.auckland.ac.nz/images/splash/7332.jpg

Black Hawk
04-21-2006, 08:18 PM
توچه كنيد نظريه ي انسانهاي نئاندرتال هيچگاه اثبات نشد
گفته ميشود اين نظريه از نكات مبهمي برخوردار است چون اسكلت هايي يافت شده كه همزمان با نئاندرتال ها انسانهاي با ساختري انسان گونه ونه ميمون شكل وجود داشته اند هنوز هم مبدا واقعي ناشناخته است مثل آنكه ما يكدفه بوجود آمده ايم البته از نطر علم چون قران كه برهان خود را دارد

bb
04-21-2006, 08:30 PM
دوستان این ها همه نظریه هستن احتمال داره روزی تغییر کنن
هیچ دلیلی برای تکامل انسان از میمون وجود نداره . و فعلا به خاطر یه مشت فسیل ما این نطریه رو قبول کردیم احتمال داره در آینده ثابت شه که این فسیل ها متعلق به موجودات دیگر بوده . فعلا ما همونی رو که علم گفته قبول کنیم به شرطی که تحقیق کنیم .

Dianella
04-25-2006, 12:53 AM
دوستان این ها همه نظریه هستن احتمال داره روزی تغییر کنن
هیچ دلیلی برای تکامل انسان از میمون وجود نداره . و فعلا به خاطر یه مشت فسیل ما این نطریه رو قبول کردیم احتمال داره در آینده ثابت شه که این فسیل ها متعلق به موجودات دیگر بوده . فعلا ما همونی رو که علم گفته قبول کنیم به شرطی که تحقیق کنیم .

سلام
بله درسته هنوز دلايل قطعي از خط تكاملي انسان پيدا نشده و در ادامه بايد اضافه كنم بر طبق همين عكس:
http://www.darwin.ws/contradictions/htree.jpg

كه اشكان جان زحمت كشيدن فقط يه خط فرضي تكاملي از فسيلهايي كه پيدا شدن و احتمال مشتق شدنشون از هم بيشتره در دسترس هست و به خاطر همين الان اين مساله اينقدر بحث بر انگيزه.
در ضمن اگه تو عكس دقت كرده باشين زير گونه ي Homo sapiens (انسان ذيشعور) يا همون خودمون يه گونه ي هومو اركتوس هست كه در واقع در مسير تكاملي اولين انسان نمايي بوده كه با قامت راست erect حركت مي كرده و بعضيا معتقدن كه آغاز جدا شدن و برتري اناسن به ساير گونه ها همين راست و روي دوپا حركت كردن هستش.

موفق باشيد :)

Dianella
05-01-2006, 06:38 PM
بخشي از شكاف موجود در تاريخ تكامل انسان پر شد
قطعاتي از حلقه گم شده داروين

بي بي سي-پل رينكون: جويندگان فسيل، بقاياي آنچه را كه احتمالا جد مستقيم انسان است و بيش از ۴ ميليون سال قبل مي زيسته پيدا كرده اند. كشف بقاياي اين موجود كهن به دانشمندان كمك كرده است شكاف هايي بزرگ در مرحله اي مهم از تكامل انسان را پر كنند. پروفسور تيم وايت از دانشگاه كاليفرنيا در بركلي و همكارانش اين گنجينه فسيلي را در منطقه اواش مياني در اتيوپي كشف كرده اند. آنها اين يافته ها را كه مي گويند به گونه اي به نام «آسترالوپيتكوس آنامنسيس»(Australopithecus anamensis) تعلق دارند در نشريه نيچر تشريح كرده اند.آسترالوپيتكوس يك نوع اصلي كهن از موجودات انسان نما يا همان هومينيدهاست. عموما تصور مي شود كه نوع ما انسانها، هومو، از اين گروه تكامل يافته باشد. بنابراين رابطه آسترالوپيتكوس با هومينيدهاي دو پاي حتي قديمي تر، براي درك سرمنشاء پيدايش ما انسان ها اهميت اساسي دارد. وقتي دانشمندان بقاياي ۱/۴ ميليون ساله آنامنسيس را در كنار فسيل هاي يافته شده در همان ناحيه كلي از اتيوپي قرار مي دهند، به اين نتيجه مي رسند كه اين نمونه ها ظاهرا سير تكامل ميان گونه هاي قديمي تر و جديدتر را كامل مي كند. تيم وايت گفت: «نكته با اهميت در مورد اين سلسله اتيوپيايي اين است كه آنامنسيس بين هومينيدها قديم تر و اخيرتر جاي گرفته است.»انسان ميانياين يافته شكاف ميان يك گونه كهن تر به نام آرديپيتكوس راميدوس با قدمت ۴/۴ ميليون سال و گونه هاي تازه تر موسوم به آسترالوپيتكوس آفارنسيس كه در حدود ۴/۳ ميليون قبل در اواش مياني مي زيستند را پر مي كند. آسترالوپيتكوس آنامنسيس نقش واسطه را ميان اين دو بازي مي كند؛ نه فقط از لحاظ ترتيب زماني بلكه همچنين به لحاظ آناتومي. گونه آنامنسيس براي دانشمندان تازگي ندارد، اما محققان مي گويند كه اين اولين بار است كه نشان داده مي شود اين سه گونه به ترتيب زماني و در يك مكان، يكي پس از ديگري ظاهر مي شوند.يك توضيح ممكن براي اين كشف اين است كه يك گونه به سادگي به گونه ديگر تكامل يافته است. يك احتمال ديگر اين است كه آسترالوپيتكوس ابتدا به عنوان انشعاب فرعي آرديپيتكوس ظهور كرد. براساس اين نظر، گونه مادر براي مدتي در كنار گونه دختر مي زيسته تا اينكه منقرض شده است. اما هيچ نشانه اي مبني بر اينكه اين سه گونه همزمان در اتيوپي زيسته باشند يافت نشده است.شكافي كه هنوز باز استتيم وايت توضيح داد: «فكر مي كنم بتوان بدون اغراق استدلال كرد كه شواهد ضمني استوار بر جغرافيا و زيستگاه، نشانگر تكامل يكي از گونه ها به ديگري است و آنچه ما اينجا ناظر آن هستيم همانا شكل گرفتن مرحله دوم تكامل انسان يعني پيدايش آسترالوپيتكوس است.»كشفيات تازه تا حدودي شكاف ميان آرديپيتكوس و آسترالوپيتكوس را پر مي كنند اما نه به طور كامل. پروفسور وايت گفت: «شكاف كاملا پر نمي شود؛ يك شكاف بزرگ پر شده اما دو شكاف كوچكتر ايجاد شده است. ما اكنون شكافي ميان ۴/۴ ميليون سال قبل و ۱/۴ ميليون سال را پيش چشم داريم. اين يعني ۳۰۰ هزار سال؛ كه با مقياس هاي انساني زماني بس طولاني است، اما نه در مقياس هاي زمين شناسي.»اين فسيل ها متعلق به حداقل ۸ موجود بوده است و شامل بزرگترين دندان نيش متعلق به يك هومينيد، قديمي ترين استخوان ران شناخته شده از آسترالوپيتكوس و همچنين استخوان هاي دست و پا از اين موجود است.

منبع: همشهري

Dianella
05-06-2006, 01:43 AM
تكامل نظريه‌اي علمي و مجموعه‌اي از واقعيت‌‌هايي است كه اين نظريه در پي توضيح و تشريح آن‌هاست. جانداران پيوسته در حال تغيير و تحول‌اند و تكامل در پي درك چگونگي و اساس اين تغيير و تحول است. نظريه‌ي تكامل از راه انتخاب طبيعي،كه داروين حدود 150 سال پيش آن را تشريح كرد، توضيحي براي اين تغيير و تحول هميشگي است. البته، اين نظريه طي سال‌هاي اخير پخته‌تر شده و اكنون يكي از استوارترين و موثرترين انديشه‌هاي علمي محسوب مي‌شود كه تاكنون علم براي بشر به ارمغان آورده است . به بيان ريچارد داوكينز ( Richard Dawkins )، جانورشناس آمريكايي، " اگر جانداراني از سياره‌هاي ديگر مي‌خواستند سطح توسعه هوشي ما را بسنجند، نخستين چيزي كه مي‌خواستند بدانند اين بود كه آيا ما تا به حال تكامل را كشف كرده ايم."

شواهد زيادي از تكامل پشتيباني مي‌كنند . امروزه برعكس زمان داروين، اين شواهد به بقاياي فسيلي محدود نمي‌شوند. زيست‌شناسي مولكولي شواهد محكمي بر تاييد آن فراهم كرده است . با وجود اين، برخي برداشت‌هاي نادرست باعث شده‌اند كه برخي از افراد آن را نپذيرند و برخي سخنان غير علمي را به عنوان شواهدي علمي عليه تكامل عرضه كنند . اغلب اين افراد تلاش مي‌كنند از " جنبه منفي معلومات بشر " براي اثبات ادعاهاي خود بهره گيرند. به عبارت ديگر ، آنان توان اثبات ادعاي خود را ندارند، بلكه همواره تلاش مي‌كنند نقص‌هاي احتمالي يك نظريه را دليل ادعاي خود مطرح كنند. اما با افزايش آگاهي ما از فرايندهايي كه حيات را پيش مي‌برند، بسياري از اين نقص‌ها كه در واقع مجهول‌هاي ما و نه نقص‌هاي تكامل بوده‌اند، رفع شده اند.

در اين مقاله ، برخي از مهم‌ترين برداشت‌هاي نادرست از تكامل، گردآوري و بررسي شده‌اند.

1. تكامل يك حقيقت يا قانون علمي نيست بلكه فقط يك نظريه است.

نظريه تكامل به ما مي‌گويد كه حيات در زمين چگونه تغيير پيدا كرده است. در بيان دانشمندان ، " نظريه" ( Theory ) آن گونه كه در زبان محاوره به كار مي‌بريم، به مفهوم حدس و گمان نيست ، نظريه‌هاي علمي، توضيحي براي پديده‌هاي طبيعي هستند كه به صورت منطقي از مشاه‌ها و فرضيه‌هاي قابل آزمايش به دست مي‌آيند . تكامل زيستي بهترين توضيح علمي براي مشاهده‌هاي بي‌شماري است كه ما هر روزه در جهان زنده با آن‌ها روبه رو مي شويم.

دانشمندان در اغلب موارد براي توصيف يك مشاهده ، از واژه " حقيقت "( Fact ) استفاده مي كنند . اما حقيقت در واقع به يك پديده طبيعي مي‌گويند كه مشاهده‌ها همواره آن را تاييد مي‌كنند. براي مثال ، 225 روز طول مي‌كشد تا زهره يك دور به گرد خورشيد بچرخد. بنابراين ، تكامل را كه در واقع تغيير پيوسته سيماي حيات است ، مي‌توان يك حقيقت علمي نيز در نظر گرفت. بقاياي فسيلي و شواهد فراوان ديگري كه برخي از آن ها قابل آزمايش نيز هستند، ثابت مي‌كنند تكامل طي زمان رخ داده است. هر چند كسي اين تغييرها را با چشم خود مشاهده نكرده است، اما شواهد غير مستقيم، روشن ، صريح و در خور توجه هستند.

همه‌ي رشته‌هاي علمي در اغلب موارد برشواهد غير مستقيم متكي هستند. فيزيك‌دانان هنوز نتوانسته‌اند ذره‌هاي درون اتم‌ها رابه طور مستقيم مشاهده كنند، اما كسي در وجود آن‌ها شكي ندارد و دانشمندان درباره‌ي ويژگي‌هاي آن‌ها پژوهش مي‌كنند.

" قانون" ( Law ) علمي، توصيفي است براي اين كه يك پديده‌ي طبيعي در شرايط معين چگونه رخ خواهد داد. اما نظريه، آن پديده‌ي طبيعي را توضيح مي دهد. براي مثال، قانون‌هاي ترموديناميك آن چه را توصيف مي‌كنند كه در شرايط معين رخ مي‌دهد، اما نظريه‌هاي ترموديناميك توضيح مي‌دهد كه اين واقعيت‌ها چرا رخ مي‌دهند.

قانون‌ها مانند حقيقت‌ها و نظريه‌ها، با به دست آمدن داده‌ها ي بهتر مي‌توانند تغيير كنند. بنابراين، تصور نكنيد يك قانون علمي تغيير ناپذير است و فقط نظريه‌ها هستند كه قطعيت علمي ندارند. به علاوه، نظريه‌ها با به دست آمدن شواهد بيش‌تر به قانون تبديل نمي‌شوند، بلكه روز به روز كامل‌تر و روشن تر مي شوند. نظريه‌ها هدف نهايي علم هستند‌.

2. تعداد زيادي از دانشمندان نظريه‌ي تكامل را نپذيرفته‌اند.

اين طور نيست. اجماع علمي درباره تكامل شگفت‌انگيز است آن دسته از دانشمنداني كه سخنان آنان به عنوان مخالفان نظريه‌ي تكامل مطرح مي‌شود، در خود تكامل شك ندارند، بلكه جنبه‌هايي از چگونگي تكامل را نمي‌پذيرند. براي مثال، برخي از زيست‌شناسان در اين مورد با هم اختلاف نظر دارند كه سرعت تغيير گونه‌ها همواره ثابت و تدريجي است يا اين كه پس از گذشت دوره اي طولاني از تغييرهاي كوچك، تغييرهاي ژرف‌تري روي مي‌دهند. چنين اختلاف نظريه‌هايي درساير شاخه‌هاي علم نيز ديده مي‌شود.

3. بقاياي فسيلي از " حلقه هاي گمشده " پر است.

منظور از حلقه‌هاي گمشده، فسيل‌هاي جانداراني است كه بينابين جانداران شناخته شده قرار مي‌گيرند. هر چند در قرن نوزدهم حلقه‌هاي گمشده مهمي در شواهد فسيلي وجود داشت، اما بسياري از آن‌ها به تدريج پيدا شدند. از جمله آن‌ها مي‌توان به Archaeopetryx اشاره كرد كه جانوري بينابين خزندگان و پرندگان بوده است. نياكان وال‌ها، چهار پا داشتند و روي زمين راه مي‌رفتند و جانداران بينابين آن‌ها Ambulocetus و Rodhocetus امكان گذار از زندگي خشكي به زندگي آبي را براي آن‌ها فراهم كردند. فسيل‌هايي كه به تازگي كشف شده‌اند، اين نظريه را تاييد مي‌كنند.

با وجود اين، برخي از تغييرهايي كه در جمعيت ها رخ داده‌اند، ممكن است آن اندازه سريع روي داده باشند كه فسيلي از آن‌ها بر جاي نمانده باشد. به علاوه از بسياري از جانداران، به علت عادت‌هاي خاصي كه داشتند، به دليل شرايط محيطي و يا به اين دليل كه هيچ بخشي از پيكر آن‌ها قابليت فسيل شدن نداشتند، فسيلي بر جاي نمانده است . البته ،‌ فسيل هاي جانداران بين ماهي هاي ابتدايي و دوزيستان ، دوزيستان و خزندگان، خزندگان و پستانداران و پرندگان و خزندگان به روشني از نظريه‌ي تكامل حمايت مي كنند . صرف نظر از مدارك فسيلي،‌ يافته هاي زيست‌شناسي مولكولي نظريه تكامل را بيش از پيش تقويت كرده‌اند.

4. جانداران، چه در سطح كالبد شناسي ، سلولي و چه در سطح مولكولي، پيچيدگي بسيار زيادي دارند كه به وجود آمدن آن از راه تكامل غير ممكن به نظر مي‌رسد .

برخي از مخالفان تكامل عنوان مي‌كنند ، بعضي نظام‌ها آن انداره پيچيده‌اند كه شكل‌گيري آن‌ها با تغييرها و اصلاح‌هاي متوالي مشكل به نظر مي‌آيد . آنان به عنوان مثال به تله موش اشاره مي‌كنند كه تشكيل شده از: (1) قطعه‌اي چوب به عنوان پايه؛ (2) يك قطعه سيم فلزي كه موش را له مي كند؛ (3) فنري كه نيروي لازم را فراهم مي‌سازد؛ (4) گيره‌اي كه فنر را آزاد مي‌‌كند؛ (5) ميله‌اي كه به گيره متصل است و قطعه سيم فلزي را عقب نگه مي‌دارد.

آنان مي‌گويند با هيچ كدام از قطعه‌هاي يك تله‌موش به تنهايي نمي‌توان موشي را به دام انداخت. پيش از اين كار، همه اين قطعه‌ها بايد در موقعيت مناسب كنار يكديگر قرار بگيرند. بنابراين، بسيار دور به نظر مي رسد، تغييرهاي اندك و متوالي بتوانند نظام‌هاي پيچيده‌اي به وجود آورند. زيرا اگر هر يك از پيش‌سازه‌ها‌ي يك نظام پيچيده، يك بخش ضروري را نداشته باشند، نمي‌توانند عملي را انجام دهند.

اين گروه ادعا مي‌كنند انتخاب طبيعي فقط نظام‌هايي را بر مي‌گزيند كه از پيش وجود داشته باشند. بدون شك يك نظام ناكارآمد و ناقص انتخاب نخواهد شد. چنين نظام‌هايي را در همه جاي جهان زنده مشاهده مي‌كنيم. تاژك باكتري‌ها نمونه خوبي است. تاژك‌ها رشته‌هاي شلاق مانند درازي هستند كه يك موتور مولكولي آن را مي‌چرخاند. تاژك با يك مفصل پروتئيني به موتور متصل مي‌شود. پروتئين‌هايي كه به عنوان تثبيت كننده عمل مي‌كنند، موتور را در مكان خود نگه مي‌دارند. قطعه‌هاي ديگر نيز به عنوان " بوش " عمل مي كنند و " شافت " متحرك را در غشاي باكتري نگه مي‌دارند. بنابراين براي اين كه يك تاژك كار كند، بيش از 12 نوع پروتئين متفاوت لازم است در غياب هر يك از اين پروتئين ها، تاژك كار نميكند يا حتي سلول نمي‌تواند آن را بسازد .

براي پاسخ دادن به اين ابهام، از همين مثال تله‌موش بهره مي‌گيريم. دو قطعه از آن (گيره و ميله فلزي) را در نظر بگيريد. با اين دو قطعه شما تله موش نداريد، اما مي‌توانيد از آن‌ها به عنوان گيره‌ي كاغذ استفاده كنيد. از گيره‌ي برخي از تله‌موش‌ها نيز مي‌توان به عنوان قلاب ماهي‌گيري استفاده كرد. از قطعه چوب تله‌موش نيز مي‌توان در كارهاي گوناگوني بهره گرفت. بنابراين، قطعه‌هاي يك ماشين پيچيده به تنهايي مي‌توانند كاربردهاي متفاوت، اما مفيدي داشته باشند.

تكامل ‌از راه كپي كردن، اصلاح كردن و تركيب‌كردن پروتئين‌هاي از پيش موجود، ماشين‌هاي بيوشيميايي پيچيده‌اي را به وجود آورده كه پيش از اين براي كارهاي ديگري از آن استفاده مي‌شده است. براي مثال، بار ديگر به تاژك باكتري‌ها دقت كنيد. تعداد اندكي از پروتئين‌ها ي اين ماشين، مي‌توانند در غياب بقيه‌ي پروتئين‌هاي آن نيز كار مفيدي را انجام دهند. اين پروتئين‌ها در بسياري از باكتري‌ها به عنوان ابزاري براي تراوش سم به بيرون از باكتري به كار مي‌روند. اگر چه اين پروتئين‌ها به تنهايي كارهاي متفاوتي را انجام مي دهند، اما انتخاب طبيعي آن‌ها راحفظ مي‌كند.

پروتئين‌هاي كليدي انعقاد خون نيز چنين وضعيتي دارند.در واقع ، آن‌ها نمونه‌هاي اصلاح شده‌ي پروتئين‌هايي هستند كه در دستگاه گوارش نقش مي‌آفرينند. پروتئين‌هاي سازنده‌ي عدسي چشم، آنزيم‌هايي مانند " لاكتات دهيدروژناز " و " انولاز" هستند كه پيش از تكامل چشم وجود داشته اند، اما تكامل با كنار هم قرار دادن آن ها به شيوه‌اي جديد، نقش جديدي به آن‌ها بخشيده است.

عدسي‌هاي چشم از سلول‌هاي بافت پوششي به وجود مي‌آيند و داراي پروتئين‌هاي محلول (از جمله دو آنزيمي كه نام برده شد) در غلظت بسيار بالا هستند. غلظت نسبي اين پروتئين‌ها از حاشيه عدسي به سمت مركز آن تغيير مي‌كند. همين تغيير است كه كارآيي عدسي را در متمركز كردن نور، به همراه دارد. اين پروتئين‌ها از بقيه‌ي پروتئين‌ها شفاف‌تر نيستند، بلكه چگونگي توزيع غلظت آن‌ها در چشم و سازمان‌يابي ويژه‌ي آن‌ها در كنار يكديگر، اين توان ويژه را به آن‌ها بخشيده است.

بنابراين ، تكامل با تغيير ميزان توليد، چگونگي توزيع و سازمان‌يابي مولكول‌هاي از پيش‌موجود ، دست به نوآوري مي‌زند و لازم نيست همه چيز از صفر شروع شود .

5. بيش‌تر جهش‌هاي DNA مضرند. بنابراين انتخاب طبيعي آن‌ها را حذف مي‌كند. جهش‌هايي كه باعث مقاومت باكتري‌ها به آنتي‌بيوتيك‌ها مي‌شوند، فقط بر فرايندهاي شيميايي تاثير مي‌گذارند. حال آن كه تغيير‌هاي تكاملي بزرگ، ‌به جهش‌هايي نياز دارند كه تغييرهاي كالبدشناختي مفيدي ايجاد كنند. يك يا دو جهش (حتي در صورتي كه مفيد باشند) نيز نمي‌توانند چنين تغييرهايي را ايجاد كنند.

كشف ژن هاي HOM و HOX در جانوران گوناگون (از جمله اسفنج‌ها ، مگس سركه و پستاندران) نشان داد كه گاهي حتي يك جهش، مي تواند باعث تغييرهاي كالبد‌شناختي ژرفي شود. اين ژن‌ها طرح پيكري يك جاندار (يعني تفاوت اساسي كه بين يك حلزون و يك پشه يا يك اسفنج و يك عنكبوت وجود دارد) را در فرمان خود دارند و فعال يا غير فعال بودن آن‌ها در قطعه‌قطعه ‌شدن بدن و توليد پيوست‌هايي مانند شاخك، پا و بال دخالت دارند. جهش در اين ژن‌ها با پديده‌هايي نظير حذف پا در مارها، تغيير باله‌‌هاي لب‌دار به دست و ايجاد آرواره در مهره‌داران ارتباط دارد.

البته، ‌امروزه دانشمندان براي تشريح ويژگي‌هاي جانداران تنها بر جهش‌هاي نقطه‌اي و انتخاب طبيعي تكيه ندارند و از فرايندها و ساز و كارهاي گوناگوني بهره مي‌گيرند كه داروين از آن ها اطلاع نداشت. از جمله جا‌به‌جايي ژن، هم‌زيستي اندامك‌هايي نظير ميتوكندري و كلروپلاست، دوتايي شدن ژن، نقش ژن‌هاي تنظيمي، بازآرايي كروموزومي، پردازش گزينشي mRNA (قطعه ژن‌هاي كارآمد مي‌توانند به شيوه‌هاي جديدي به يكديگر متصل شوند). ساختار ماجولي پروتئين‌ها نيز راه را براي آفرينش پروتئين‌هايي با كارهاي جديد هموار كرده است.

6. بر اساس قانون دوم ترموديناميك، سيستم‌ها با گذشت زمان بي نظم تر مي شوند. بنابراين، سلول‌هاي زنده نمي‌توانند از مواد بي‌جان به وجود آمده و جانداران پر سلولي نمي‌توانند از جانداران تك‌سلولي تكامل يافته باشند.

اين استدلال از برداشت نادرستي از قانون دوم ترموديناميك ناشي مي‌شود. اگر اين استدلال درست باشد، كاني‌ها و دانه‌هاي برف هرگز نبايد تشكيل شوند، زيرا آن‌ها نيز ساختار پيچيده اي هستند كه خود به خود از اجزاي بي‌نظم به وجود مي آيند.

قانون دوم ترموديناميك در واقع مي گويد، انتروپي كل يك سيستم بسته ( سيستمي كه هيچ گونه مبادله‌ي انرژي يا ماده ندارد)، نمي‌تواند كاهش نيابد. آنتروپي يك مفهوم فيزيكي است كه اغلب به طور اتفاقي به بي نظمي معنا مي شود، اما مفهوم اين واژه با آنچه كه در محاوره به كار مي رود، بسيار متفاوت است.

به علاوه، قانون دوم اجازه كاهش آنتروپي را در بخش‌هايي از سيستم مي‌دهد، در حالي كه بخش‌هاي ديگر دچار افزايش آنتروپي مي‌شوند. بنابراين، كل سياره‌ي ما مي‌تواند متحمل افزايش پيچيدگي شود، زيرا نور و گرماي خورشيد وارد آن مي‌شود. جانداران نيز مي‌توانند با دريافت انرژي از مواد زنده و غير زنده، بر پيچيدگي خود بيفزايند.

7. با محاسبه رياضي مي‌توان دريافت كه تشكيل حتي يك مولكول زيستي (يك آنزيم) به طور تصادفي غير ممكن است.

مخالفان نظريه‌ي تكامل عنوان مي‌كنند، يك آنزيم دست كم از 100 اسيد آمينه تشكيل شده است. از آن جا كه 20 اسيد آمينه متفاوت وجود دارد، 100 20 تركيب متنوع از اسيد آمينه وجود خواهد داشت و احتمال ايجاد توالي خاص ، حدود 1 در 10 با 130 صفر جلوي ان است.

اين محاسبه بسيار دقيق و جالب است، اما يك محاسبه وقتي ارزشمند است كه فرض‌هاي مرتبط با آن، فرض‌هاي درستي باشند. اشتباه اين استدلال اين است كه براي تشكيل يك‌باره يكآنزيم جديد، به يك توالي خاص نياز دارد. اما در نظر نمي‌گيرد كه بهبود تدريجي آنزيم‌هاي مفيدي كه از پيش وجود داشته‌اند، مي‌تواند به ايجاد تدريجي آنزيم‌هايي با ويژگي‌هاي جديد بينجامد. تغييرهاي كوچك در توالي اسيدآمينه‌هاي يك آنزيم مي‌تواند به تشكيل آنزيم‌هاي بينابيني منجر شود كه كار زيستي خود را نيز انجام دهند.

در سال‌هاي اخير، باكتري‌ها داراي آنزيم‌هاي جديدي شده‌اند كه به آن‌ها امكان اثرگذاري بر تركيب‌هاي صنعتي سمي را بخشيده‌اند. هيدروكربن‌هاي كلردار و فلوردار، كه پيش از اين در طبيعت وجود نداشتند، از جمله اين تركيب‌ها هستند. يكي از آنزيم‌ها كه نايلون هيدرولاز نام گرفته، حاصل " جهش تغيير چارچوب "( Fram shift mutation ) است . اين نوع جهش، كل ساختمان يك پروتئين را تغيير مي‌دهد. بنابراين، آنزيم جديد شاهكار تازه تكامل است كه حتي در نتيجه‌ي يك تحول (نه تدريجي) به وجود آمده است. البته همان گونه كه انتظار مي‌رود، كارايي اين آنزيم در مقايسه با ساير آنزيم ها بسيار پايين است. اما آن چه كه اهميت بيش‌تري دارد، اين است كه اين گونه آنزيم‌ها كار مي‌كنند. در گام‌هاي بعدي، كارايي اين آنزيم‌ها مي‌تواند بهبود پيدا كند.

منبع

1. Jhon Rennie, 15 Answer to creationist nonsense , scientific American , July 2002

2. ConstanceJ . Jeffery , Moonligting proteins , TIBS , January 1999

Dianella
05-28-2006, 01:03 AM
بيش از 98 درصد DNA و 99 درصد ژن‌هاى انسان‌ها و شامپانزه‌ها يکسان است. با اين همه، ما و آن‌ها از نظر ظاهر و رفتار تفاوت زيادى با هم داريم. براى بيش از 30 سال، پيش از آن‌که توالى ژنوم انسان يا شامپانزه‌ها تعيين شود، دانشمندان بيان کرده‌اند که اين تفاوت مى‌تواند از شيوه‌ى بيان ژن‌هاى يکسان و نه تفاوت در خود ژن‌ها، برخاسته باشد. پژوهش جديدى که در مجله‌ى Nature چاپ شده است، به نظر مى‌رسد اين نظريه را ثابت مى‌کند.

ياوو گيلاد( Yoav Gilad )، ژنتيک‌دانى از دانشگاه شيکاگو و همکارانش، از روش تازه‌اى براى برسى ژن‌هاى سلول‌ها کبدى چهار نخستى(پريمات)، انسان، شامپانزه، اورانگوتان و مکاک(ميمون ژاپنى)، بهره گرفتند. پژوهشگران مى‌توانستند 900 ژن را در هر چهار نخستى باهم مقايسه کنند و تفاوت آن‌ها را در زمينه‌ى بيان ژن ارزيابى کنند. پژوهشگران دريافتند که در هر چهار نخستى ميزان توليد مولکول mRNA در بيش از نيمى از ژن‌ها(60 درصد) تفاوتى ندارد. اما در بيان ژن 19 ژن‌، بين انسان و ديگر نخستى‌ها تفاوت چشمگيرى وجود دارد.

گيلاد مى‌گويد:" زمانى که ما بيان ژن را در نظر گرفتيم، دريافتيم که طى 65 ميليون سال از تکامل مکاک، اورانگوتان و شامپانزه، تغيير بسيار اندکى رخ داده است. اما طى 5 ميليون سال جدايى انسان از اين نخستى‌ها، تغيير زيادى در اين گروه از ژن‌هاى ويژه انباشته شده است."

حدود نيمى از ژن‌هايى که در انسان بيش‌تر بيان مى‌شوند، ژن‌هاى عامل‌هاى رونويسى هستند؛ يعنى، ژن‌هايى رمزدهنده‌ى پروتيين‌هايى که بيان ژن را در ديگر ژن‌ها تنظيم مى‌کنند. با تغيير اندکى در اين ژن‌هاى کارفرما، فرايند تکامل مى‌تواند اثر ژرفى بر بيان ژن بگذارد، بى آن‌که احتمال رخ دادن جهش‌هاى منفى را افزايش دهد. گيلاد مى‌گويد: " من فکر نمى‌کنم نتيجه‌ى پژوهش‌هاى ما سازوکار تازه‌اى را مطرح مى‌کند، اما نخستين گواه تجربى است بر اين نظريه که در نخستى‌ها عالى، تکامل ممکن است از راه تغيير بيان ژن کار کند."

گيلاد گمان مى‌کند که تغيير به‌نسبت تند در ژنتيک کبد انسان ممکن است پيامد تغييرهاى پيش‌آمده در رژيم غذايى، مانند وابستگى فزاينده به غذاى پخته، باشد. او مى‌گويد:" شايد چيزى در فرايند پختن نياز زيست‌شيميايى را براى بيش‌ترين دست‌يابى به مواد غذايى و نيز نياز به پردازش کردن زهرهاى طبيعى موجود در گياهان و غذاهاى جانورى، تغيير داده است."

اين يافته علاوه بر نظريه‌ى تکامل دستاوردهايى براى پزشکى نيز دارد: 9 ژن از 100 ژن بسيار پايدار، وقتى که تغيير مى‌کنند، در روند سرطان درگير مى‌شوند. به نظر پژوهشگران " اين يافته پيشنهاد مى‌کند که توجه به ژن‌هايى با ميزان بيان ژن حفظ شده در ميان نخستى‌ها، در شناسايى ژن‌هاى نامزد براى پژوهش‌هاى مرتبط با بيمارى‌ها، مى‌تواند سودمند باشد." همچنين، اين يافته تا اندازه‌اى از اين راز پرده بر مى‌دارد که چگونه انسان و شامپانزه، که ژن‌هاى مشترک زيادى دارند، مى‌توانند اين همه متفاوت باشند.

منبع:

David Biello, Separation of Man and Ape Down to Gene Expression,www.sciam.com, March 09, 2006

Dianella
06-04-2006, 01:27 PM
مطالعات جديد در موسسه ماكس پلانك درشهر لايپزيك آلمان كه به بررسي مباحث انسان شناسي تكاملي مي پردازد ، در باره اشتراك رفتارهاي نوعدوستانه انسان و شامپانزه به يافته هاي جديدي دست يافته است . محققين سناريوهاي مختلف طراحي كردند كه در آنها يك انسان بالغ با يك مسئله رودرو قرار مي گيرد وبه كمك ديگران نياز دارد . در يكي از اين سناري ها فرد بزرگسال اشيايي را طور عمدي در كف اتاق مي اندازد و وانمود مي كند كه نمي تواند آن را بردارد ، گويي نيازمند كمك است .
كودك 18 ماهه انسان در چندين موقعيت از قبل طراحي شده در آزمايشات اخير ، بي اختيار به كمك فرد بزرگسال آمده است و شامپانزه ها نيز رفتاري مشابه در موقعيتهاي ساده تر از خود نشانداده اند . اين يافته هاي جديد نشان مي دهد كه اشكال اثري و ابتدايي رفتارهاي نوعدوستانه در اجداد انسان نيز وجود داشته است . البته بر اساس يافته هاي گروه ديگري از محققين همين موسسه نشان داده شده است كه اين نتايج به وضعيت هاي خاصي محدود مي شود . (SCIENCE, March 3, 2006)
فليكس وارنيكن (Felix Warneken) و مايك توماسلو (Mike Tomasello)دريافتند كه كودكان 18 ماهه ، كاملا از روي ميل به افراد بيگانه كمك مي كنند . وارنيكن مي گويد " نتايج تحقيقات ما حيرت آور بود ، چرا كه اينگونه كودكان بسيار كم سن و سال و هنوز قنداقي هستند و به سختي مي توانند حرف بزنند، اما با اين حال نشان داده اند كه تمايل به كمك به ديگران دارند ". وارنيكن سناريوها مختلفي را انجام داد : مثلا در يكي از اين آزمايشات، لباس ها را از بند مي آويخت و يكي از گيره هاي لباس را عمدا مي انداخت وچنين وانمود مي كرد كه نمي تواند آن را بردارد . دراولين 10 ثانيه پس از اين عمل او خودش را به گيره لباس مي رساند . در 10 ثانيه بعدي به كودك مورد آزمايش نگاه مي كرد . بعد از 20 ثانيه بطوريكه كودك بشنود مي گفت " اي واي گيره لباسم افتاد " . اما هيچ وقت به طور مستقيم از كودك كمك نمي خواست و البته اگر كودك گيره را پس مي آورد از او تشكر نمي كرد و پاداشي نيز به او نمي داد . كودكان مورد آزمايش در 84 درصد موارد در همان 10 ثانيه اول حتي قبل از اينكه وارنيكن به كودك نگاه كند براي پس آوردن گيره لباس كمك مي كردند. اين محقق مي گويد : كودكان مورد آزمايش در مواردي كه من از روي عدم نياز گيره لباس را روي زمين مي انداختم در برداشتن و پس آوردن آن كمكي نمي كردند .بچه ها فقط زماني اقدام به كمك مي كردند كه در مي يافتند من براي تمام كردن كار آويختن لباسها به آن گيره نياز دارم ! در مواردي كه كودك قبلا باز پس آوردن گيره لباس را تجربه كرده بود ، وارنيكن موقعيتهاي آزمايشي ديگر و پيچيده تري را براي او انتخاب مي كرد . يكي از اين موارد جعبه اي با يك كشو در قسمت تحتاني آن براي برداشتن شيئي بود كه داخل آن مي افتاد . وارنيكر يك قاشق داخل جعبه مي انداخت و وانمود مي كرد كه از وجود كشو پاييني اطلاعي ندارد . باز هم كودك در صورتي در باز گرداندن قاشق به وارنيكر كمك مي كرد كه مي ديد وي با تقلاي زياد سعي در برداشتن قاشق از جعبه دارد . قصد كمك كسي به ديگري در انجام كاري كه منفعتي براي وي ندارد، نوعدوستي ناميده مي شود .
تا اينجا فقط انسان است كه نشان داده است نوعدوست مي باشد . ما صدقه مي دهيم و به موسسسات خيريه كمك مي كنيم ، ماليات مي پردازيم و به كساني كه آنها را نمي شناسيم كمك مي رسانيم. اما اين حس تا كنون در كودكاني كه حتي مهارت هاي كلامي نيز ندارند به اثبات نرسيده بود . اين مطالعات نشان داد كه بچه ها حتي قبل از اينكه چندان اجتماعي شده باشند ، خوبخود و بي اختيار تمايل به كمك به ديگران دارند . به عبارت ديگر نوعدوستي در ذات انسان است . اما آيا عمل كمك كردن مخصوص گونه انسان است ؟
مطالعات اخير بوسيله ژنسن و همكاران وي نشان داده است كه منحصرا شامپانزه ها در هنگام بدست آوردن غذا باهمنوعانشان چنين رفتاري دارند . البته ممكن بود شامپانزه ها در مواردي غير از بدست آوردن غذا نيز به هم كمك كنند .لذا وارنيكن همان اعمال آزمايش شده روي انسان را روي شامپانزه نيز انجام داد . اگر چه شامپانزه ها در موارد پيچيده اي مثل جعبه كشو دار موفق نبودند ، اماوقتي شخص مانوس يا سرپرست آنها در تلاش براي رسيدن به چيزي بود ، به وي كمك مي كردند . وارنيكن مي گويد : اين اولين تجربياتي است كه نشان دهنده نوعدوستي در يك غير انسان است . وي مي گويد: قبل از اين ادعا مي شد كه شامپانزه ها اساسا براي منافع خودشان عملي را انجام مي دهند ، اما در آزمايشات ما بدون اينكه پاداشي دريافت كنند ، عمل كمك به همنوع انجام مي شد . به نظر وارنيكن ، آلترويسم يا نوعدوستي شامپانزه ها احتمالا نشانگر نياي مشترك با ما بوده باشد به اين معني كه قبلا ( يعني قبل از اينكه در شش ميليون سال قبل انسان و شامپانزه از هم جدا شوند) اشكال اثري رفتار كمك به همنوع، در جد مشترك ما وجود داشته است .
وارنيكر با خنده مي گويد : مردم فكر مي كنند رفتارهاي كمك به هم نوع منحصر به انسان است ، اما احتمالا شامپانزه ها اينطور فكر نمي كنند ! احتمالا ذره اي از نوعدوستي در اجداد ما طي دوران تكاملي وجود داشته است و همين مقدار كم نوعدوستي به صورت بسيار قوي در انسان امروزي تكامل يافته است .
منبع: زيست پويا

Dianella
06-05-2006, 12:59 AM
خيلی عالی بود مرسی
بخصوص پست 12 که جواب بسياری از سفسته ها رو در خودش داره

سلام
ممنونم از نظرتون
بله به هر حال تكامل هم يه نظريه است كه بهتر از ساير نظريه ها تونسته اون چيزي رو كه الان مي بينيم توضيح بده فقط همين.
بازم ممنون
موفق باشين :happy:
==================================
ما از کجا آمده ایم ,و چگونه به اینجا رسیده ایم؟غالب دانشمندان بر این باورند که به احتمال قوی انسان مدرن اولین بار حدود 150.000 سال قبل در افریقا تکامل یافته و بعد ها در نقاط مختلف کره زمین ساکن شده است . زمانی که این مهاجرت آغاز شد, مسیر آن به کدام طرف امتداد یافت ؟ بر پايه يكي از تئوري هاي موجود، یک موج مهاجرتی از افریقا در 50.000 سال قبل آغاز شده و طی آن انسان مدرن به طرف شمال افریقا واز آنجا به خاور میانه وارد شده است .انسان سپس از خاورمیانه به دو سوی غرب و شرق یعنی اروپا و آسیا مهاجرت نمود . مدل دیگری نیز پیشنهاد می کند که به جای یک موج ,چندین موج مهاجرتی از افریقا اتفاق افتاده که احتمالا شروع آن در 80.000 سال قبل با مهاجرت به دو سوی جنوب و شمال بوده است. انتشار دو مطالعه جداگانه فوق در ژورنال پژوهشی ساینس( Science ) که هرکدام طرحی از پراکنش انسان را مطرح می کنند, منجر به ارائه تئوری سوم گردید که معتقد است: پراکندگی انسان یکباره و سریع و آنهم در حدود 60.000 تا 75.000 سال قبل اتفاق افتاده است . این پژوهش اشاره می کند که انسان امروزی افریقای شرقی را با گذر از عرض دریا ترک کرده وسپس در جنوب خشکی در امتداد خط ساحلی شبه جزیره عربستان به طرف هند مالزی و استرالیا مهاجرت نموده است . یکی از مطالعات اخیر توسط کومارآسامی تنگراج( Kumarasamy Thangaraj)ژنتیک دان مرکززیست شناسی سلولی و مولکولی حیدر آباد هند انجام شده است .تنگراج و همکارانش جمعیت انسانی جزایر نیکوبار وآندامن( Andaman and Nicobar Islands) در نزدیکی سواحل تایلند را بررسی کردند. این مطالعات بر بررسی DNA میتوکندریایی یعنی ماده ژنتیک مادری که از طریق مادری در طول تاریخ گذر نموده و به بیشتر سلولهای انسانی رسیده , استوار بود.غالب دانشمندان معتقدندکه : تمام آدمیان در DNAمیتوکندریایی خود اثری از جد مشترک مادری خود دارند که حدود 150.000تا200.000 سال قبل زندگی می نموده است تانگاراج و همکارانش از این ماده ژنتیک به عنوان راهنمایی برای تعقیب دودمانی شش جمعیت بومی از قبایل بسته ساکن این جزایر بهره بردند . مهمترین این قبایل عبارت از نیکوبارز , اونگه , آندامانس و آندامانس بزرگ بود . مطالعات اولیه نشان داد که نیکوبارز ها از آسیای جنوب شرقی منشا گرفته اند و احتمالا حدود 15.000 تا 18.000 سال قبل به این جزایر رسیده اند . تنگراج می گوید: سابق بر این دانشمندان گمان می کردند که سه قبیله بومی این جزایر ---- آندامنز,اونگه و آندامانز بزرگ ---- منشا متفاوتی دارند .



اما وقتی ما ژنوم میتو کندریایی آنها را بطور کامل تعیین توالی نمودیم , به تغیرات واحدی در آنها پی بردیم که در هیچ کجای جهان دیده نشده است . این یافته ها تنگراج و همکارانش را به این مهم رهنمون ساخت که پیشنهاد کنند ,که این قبایل از مهاجرین بسیار قدیمی افریقا منشا می گیرند . او می گوید :بر اساس جهش ها ما تخمین می زنیم که این قبایل باید حدودا 50.000 تا70.000 سال قبل از طریق مسیر دریایی جنوبی مهاجرت کرده باشند . خط ساحلی وینسنت ماکائولای (Vincent Macaulay) متخصص آمار ژنتیک در دانشگاه گلاسکو در اسکاتلند مطالعات ژنتیکی متفاوتی ارائه کرده است .مطالعات وی نیز که بر اساس شواهد بوم شناختی و دیرینه شناسی است ماکائولای و همکارانش را به این امر رهنمون ساخت که انسان امروزی افریقا را از طریق یک مسیر مهاجرتی جنوبی ترک کرده است . پژوهشگران مي گويند شواهدي وجود دارد كه انسان امروزي نمي توانسته است قبل از 50.000 سال قبل از مسير جنوبي مهاجرت نمايد . زيرا تمام افريقاي جنوبي عربستان و خاورميانه به طرف مركز آسيا تا آن زمان كوير هاي غير قابل عبور بوده است . همچنين دانشمندان دلايلي بر اسكان انسان در 63.000 سال قبل در استراليا پيدا كرده اند . انسان مدرن به منظور ترك افريقا از طريق مسيري در جنوب افريقا ، همانگونه كه ماكائولايو و همكارانش بيان داشته اند ، به فنون مسافرت هاي اقيانوسي آشنايي داشته است . ماكائولاي مي گويد براي انسان مدرن گذر از عرض درياي سرخ كه افريقاي جنوبي را از شبه جزيره عربستان جدا مي نمايد ،چندان غير ممكن نبوده است .اين مسير كوتاه و در حد چند كيلومتر است و انسان مي توانسته براحتي آنسوي دريا را با چشم ببيند. اگر چه امكان شنا وجود نداشته ولي براحتي انسان مي توانسته بصورت شناور بر يك تخته پاره خود را به آن سوي ساحل برساند . اما چگونه انسان توانسته به استراليا يعني سرزميني برسد كه صدها مايل دريايي از نزديكترين ساحل فاصله دارد ؟ماكااولاي در اين خصوص پاسخهاي مبهم و سر بسته مي دهد. گذار انسان از افريقا تا استراليا بسيار اسرار آميز مي نمايد . وي مي گويد اين كار در گرو يك دريانوردي ماهرانه و طولاني است . ماكائلاي مي گويد :انسان امروزي در 66.000 سال قبل به هند ، در 64.000 سال قبل به مالزي و حدود 63.000 سال قبل نيز به استراليا رسيده است . اين گسترش داراي سرعت بسيار زيادي بوده ، بطوريكه در طول 3.000 سال حدود 12.000 كيلومتر7,500 miles مسير پيموده است . اگر شما اندكي رياضيات بلد باشيد، مي بينيد كه اين پراكنش سرعتي برابر 4 كيلومتر در سال داشته كه سرعت نسبتا بالايي است ولذا شايد بتوان گفت كه انسان آن روز از كشتي هاي كوچك براي اين منظور استفاده مي كرده است . (4 كيلومتر در سال قابل مقايسه است با پراكندگي و اسكان انسان در امريكا يعني زماني كه انسان ازآسيا و از طريق پل معروف برينگ لند(ancient Bering land bridge) براي اولين بار به امريكاي شمالي و سپس از آنجا به امريكاي جنوبي رفت.) ساكنان اروپا (European Settlement ) ماكائولاي معتقد است كه جمعيت اروپا شاخه اي از مهاجراني هستند كه از جايي در شرق افريقا اولين بار از طريق مسير جنوبي به عربستان و سپس خاور گسترش يافتند. اين افراد در حدود 50.000 سال قبل به موازات بهبود وضعيت آب و هوايي به اروپا مهاجرت نمودند . قديمي تر ين شواهد و آثار باستان شناسي نشان مي دهند كه انسان اوليه از 45.000 سال پيش در اين قاره ساكن بوده است . گروه ماكائولاي حدس مي زنند كه اولين گروههايي كه افريقا را ترك كردند و در قاره هاي ديگر ساكن شدند ، در حد چند صد تن بيشتر نبوده اند . پيتر فوستر( Peter Forster) ژنتيك دان انستيتو مك دونالد وابسته به دانشگاه كمبريج لندن پس از تحقيقات ديرينه شناختي مي گويد اندازه اين جمعيت نسبت به تاثيري كه در تاريخ بشري گذاشته اند حيرت انگيز است. فوستر خود در مجله ساينس Science يكي از دو مقاله منتشره را نوشته است . فوستر مي گويد : ما از جمعيت چند صد تايي صحبت مي كنيم كه از افريقا در حدود 60.000 سال قبل خارج شده اند . در اين دوره اخير بين 60.000 تا 30.000 سال قبل ، تراكم جمعيت انسان پايين بوده است . وي ادامه مي دهد :"و اين گروه كوچك بنيان گذار كه ميلياردها زاده آن اكنون روي كره زمين زندگي مي كنند فشارهاي ژنتيكي عظيمي را متحمل شده ، تا جاييكه امروز شاهد اين همه تنوع ژنتيكي در گونه انسان هستيم.

http://struggle.net/history/images/human_migration.gif

bb
06-05-2006, 09:50 AM
امیدوارم به درد بخوره
http://www.farya.com/id/1244

ebinem173
06-05-2006, 01:07 PM
دوستان اگر عکسی از استخوانهای کشف شده پیدا کردید لطفا اینجا قرار بدید

mahtabesfahan
06-05-2006, 01:14 PM
Dianella
خيلي عالي بود و كاملا علمي . اما اسلام نظر ديگه اي داره
اسلام بوجود آمدن انسان را " دفعي " مي داند و نظريات داروين را كشك ميشمرد

Dianella
06-05-2006, 01:23 PM
Dianella
خيلي عالي بود و كاملا علمي . اما اسلام نظر ديگه اي داره
اسلام بوجود آمدن انسان را " دفعي " مي داند و نظريات داروين را كشك ميشمرد

سلام
ممنون از نظرتون.
يه جاي ديگه هم قبلا گفته بودم كه اون چيزي كه در قرآن اومده راجع به تكامل نياز به تفسير داره و يه كتاب خيلي كامل هم در اين مورد هست. در ضمن اين نظريه فقط اغازگرش داروين بوده و شما اگه همه ي مطالب رو بخونيد متوجه ميشيد كه هر روز شواهد جديدتري بر قبول اين نظريه پيدا ميشه. در نهايت من قصد بحث اينجا ندارم و همونطور كه در پاسخ پست بابك عزيز گفتم اينم مثل خيليهاي ديگه فقط يك نظريه است كه كمك مي كنه اون چيزي رو كه در جهان واقعيت مي بينيم توضيح بديم فقط همين و كسي هم روي اون پافشاري نكرده بلكه دنبال جمع كردن شواهد براي قبول يا رد اون هستند.

هميشه موفق و پيروز باشيد :)

mahtabesfahan
06-05-2006, 05:34 PM
سلام
من اصلا نظريه داروين رو رد نكردم
فقط گفتم از ديدگاه اسلام ما يه حو كنفيكون يا يه چيزي تو اين مايه ها شديم و بايد فقط بگيم چشم وگرنه مرتد و ملحد و چه و چه هستيم و ...
اول هم گفت مطلبي كه نوشتي خيلي علميه پس انتخاب من معلومه
در هرصورت موضوع خوبي رو دنبال ميكني چيزي كه خيلي ها ازش فرار ميكنن
راستي رشته تحصيلي شما بايد يه چيزي تو مايه هاي زيست شناسي پزشكي باشه نه

Dianella
06-05-2006, 08:49 PM
سلام
من اصلا نظريه داروين رو رد نكردم
فقط گفتم از ديدگاه اسلام ما يه حو كنفيكون يا يه چيزي تو اين مايه ها شديم و بايد فقط بگيم چشم وگرنه مرتد و ملحد و چه و چه هستيم و ...
اول هم گفت مطلبي كه نوشتي خيلي علميه پس انتخاب من معلومه
در هرصورت موضوع خوبي رو دنبال ميكني چيزي كه خيلي ها ازش فرار ميكنن
راستي رشته تحصيلي شما بايد يه چيزي تو مايه هاي زيست شناسي پزشكي باشه نه

سلام :)
بازم ممنون.
در مورد اين كه ملحد و كافر و اينا هستين كه بدون طرفداري بايد بگم درس تكامل به طور كلي در مورد تكامل هر موجودي اصلا در كليساهاي كاتوليك تدريس نميشه كه مبادا به بخش تكامل انسان برسن و از جواب باز بمونن و فقط در دانشگاه ها هست كه ارائه ميشه. پس ما از اين لحاظ خيلي جلوتر هستيم كه درمورد اون بحث كرديم و سعي كرديم اونو با چيزي كه در قرآن اومده تطبيق بديم. حالا منظور من اصلا و ابدا جنبه ي ديني نيست منظورم اينه كه بحث در مورد چيزي به معني قبول يا ردش نيست فقط بحثه همين.
از پستتون هم معلومه كه با فكر باز با مسايل برخورد مي كنين :happy:
هميشه موفق باشيد و پايدار :)

bb
06-06-2006, 06:33 AM
دوستان اگر عکسی از استخوانهای کشف شده پیدا کردید لطفا اینجا قرار بدید

دوست من اگه عکس میخوای بیا تاپیک زمین شناسی تو صفحه 5 چند تا لینک گذاشتم که انگلیسی هستن تو بعضی از لینک ها می تونی عکس پیدا کنی

bb
08-12-2006, 05:37 AM
بنا بر یک تئوری جدید، نبرد میان مارها و میمونهای اولیه، موجب شده است که آنها دارای حس بینایی قویتر و مغزهای بزرگتری شوند.
این نظریه که توسط انسان شناسی به نام خانم لین ایسبل (Lynne Isbell) بیان شده است، چنین میگوید که مارها و میمونهای اولیه، دارای سابقه طولانی و مشترکی هستند. از آنجایی که هر یک قصد داشته اند برتر باشند، وادار به ایجاد راه حلهای جدیدی در شیوه زندگی خود شده اند.

میمونهای نخستین، برای گریز از خورده شدن توسط مارها مجبور شدند راه هایی برای ردیابی و دور شدن از این خزندگان بیابند. بعضی از این میمونها شامه قویتری پیدا کردند و عده دیگری در مقابل سم مار مصونیت یافتند.

این پستانداران به تدریج دارای حس بینایی بهتری برای تشخیص رنگها، جزئیات و حرکات شده و توانایی دید سه بعدی را به دست آوردند. این ویژگیها برای یافتن دشمن در فاصله نزدیک بسیار کارآمد بودند.

انسانها از همین گروه موجودات آمده اند
سابق بر این دانشمندان تصور میکردند که این ویژگیها همه در زمانی تکامل یافته که میمونها استفاده از دست و چشم را برای گرفتن حشرات، چیدن میوه و تاب خوردن بر روی شاخه ها آموخته اند. اما کشفیات جدید در علم عصب شناسی، این نظریات را با شک و تردید همراه کرده است.

به گفته ایسبل "میمونها بزرگ نخستین در یک مسیر خاص حرکت میکردند. آنها تمام توجه خود را بر بالابردن تواناییهای بینایی خود متمرکز کرده بودند تا از مارها دور بمانند. پستانداران دیگر نمیتوانستند چنین کنند زیرا میمونهای بزرگ از قبل برای توسعه چنین سازگاریهایی برنامه ریزی شده بودند."

یک اسلحه جدید
شواهدی از قبیل فسیلها و نمونه های DNA نشان میدهند که مارها قبل از پیدایش میمونها در حدود 100 میلیون سال گذشته، بر روی زمین میزیسته اند. به این ترتیب این خزندگان مهمترین شکارچیان میمونها بوده اند.

امروزه شکارچیان دیگری نیز در کمین خانواده میمونها هستند که عقاب، شاهین، گوشتخوارانی چون خرس، گربه سانان بزرگ و گرگها از آن جمله اند، اما تمام اینها مدتها بعد از مارها به وجود آمده اند. از آن گذشته، تمام این صیادان از فاصله بیخطر و دور قابل شناسایی هستند اما مارها به سادگی تشخیص داده نمیشوند.

اسلحه تازه مارها، موجب پیشرفت تواناییهای بینایی و بزرگتر شدن مغز میمونهای نخستین شد و این تکامل که در ابتدا برای دفاع از خود ایجاد شده بود، به برقراری ارتباط متقابل در گروه های این پستانداران انجامید.
قدرت دید سه بعدی
نظریه جدید ایسبل میتواند چگونگی شکل گیری تعدادی از خصوصیات مشخص میمونهای اولیه را توضیح دهد. برای مثال، انواع میمونها در میان اندک جانورانی هستند که چشمانشان در جلو صورتشان قرار دارد (در بیشتر حیوانات، چشمها در دو طرف سر قرار گرفته اند). این همگرایی مداری، موجب شده است تا درک عمق در آنها به وجود بیاید و بتوانند جهان را به صورت سه بعدی مشاهده نمایند. این پستانداران از قدرت تشخیص رنگ بالایی برخوردارند و تنها موجوداتی هستند که برای رسیدن و گرفتن چیزی، بسیار به قدرت بینایی خود متکی هستند.

قبلا دلیل ایجاد دید سه بعدی چنین تعریف میشده است که با توجه به حشره خوار بودن آنها، این قابلیت نه تنها به یافتن و گرفتن حشرات ریز کمک میکرده، بلکه هنگام حرکتهای سریع و جهیدن از شاخه ای به شاخه دیگر، تشخیص محل مناسب و شاخه های کوچک را ممکن میساخته است. اما ایسبل در این تعاریف ایرادهایی دیده است.

به گفته او هیچ دلیلی مبنی بر حشره خوار بودن میمونهای اولیه در دست نیست و ممکن است آنها نیز مانند نسل امروزی خود همه چیز خوار بوده اند. از طرفی تحقیقات عصب شناسی نشان میدهد که قدرت بینایی همراه با توانایی گرفتن و قاپیدن با دست، تکامل نیافته است. برعکس این تحقیقات نشان میدهند که توانایی گرفتن و استفاده از دست قبل از اینکه آنها جهیدن و از شاخه پریدن را به کار ببرند و دید سه بعدی پیدا کنند، به وجود آمده است.

عناصر تغییر تکاملی
به عقیده ایسبل، پستانداران بدوی که بعدها به خانواده میمونها مبدل شدند، به خاطر نوع غذایشان، برای بهبود بخشیدن به بینایی خود و رشد مغزشان نسبت به پستانداران دیگر در موقعیت بهتری قرار داشتند.

او میگوید: "آنها غذاهای پر قند و گلوکز مصرف میکردند که برای سوخت و ساز و تولید انرژی بسار لازم است، بینایی بخشی از مغز است و به کار بردن مغز انرژی زیادی میطلبد و در نتیجه شخص به نوعی رژیم غذایی نیاز دارد تا این نیاز را برطرف کند."

انواع میمونهای امروزی از میوه خوارترین پستانداران هستند و این نوع تغذیه ظاهرا از همان ابتدا توسط اجدادشان به کار برده میشده است. آنها احتمالا غذایی شامل میوه، شهد، گل و حشره مصرف میکرده اند."

news.yahoo.com

bb
08-14-2006, 08:40 AM
داروين معتقد است که در ميان موجودات اعم از حيوانات و انسان و .... هر موجودي که توانايي سازگاري نداشته باشد از چرخه طبيعت خارج ميگرديد.. مثلا انسانها در هنگام سرما براي سازگاري نياز داشتند که بدنشان مو در آورد ..... او ميگويد به طور کلي، محيط از ميان اعضاي گوناگون يک جمعيت ، به نفع جانداراني که بهتر سازگاري پيدا کرده اند دست به انتخاب مي زند ، که به آن نظريه انتخاب طبيعي داروين گفته ميشود . داروين باور داشت که با ارتقاي انسان به سطح فکري و اجتماعي لازم ، يعني ايجاد موقيعتي مناسب در محيط ، که با استفاده از ابزار ، لباس ، آتش و غيره ميسر شد ، انتخاب طبيعي در جهت اصلاح ساختمان بدن متوقف گرديد .يعني ديگر انسان نيازي نداشت تا در موقع لزوم سازگاري پيدا کند . مثلا وقتي سردش ميشد ديگر نيازي نبود بدنش با طبيعت سازگار شود بلکه لباس گرم ميپوشيد تا سردش نشود . زيرا انسان توانست از ذهنش استفاده کند . ديگر در اينجا برتري جسمي و سازگاري اهميت نداشت بلکه براي بقا برتري فکر و تعاون اجتماعي ارزشمند شد . داروين استدلال ميکند که مردم ستيزه جو ، خودپسند و فاقد روحيه تعاون و همکاري ، که با کمبود ابزار وحدت مواجهند در معرض نابودي هستند زيرا پديده هاي بالا جز ضرورتهاي اجتماعي هستند . همچنين افرادي که از تعاون بيشتري برخوردارند ، جايگزين کساني ميشوند که از تعاون کمتري برخوردارند. به طور کلي ، پيشرفت در جوامع بشري به افزايش جمعيت فکور و مستعدو اخلاقي با معيارهاي متعالي بستگي دارد . يعني هر چه افراد يک جامعه فکورتر باشند پيشرفت در جامعه سريعتر و بيشتر است و هر چه افراد فکور جامعه کمتر باشند نه تنها ممکن است جامعه پيشرفت نکند بلکه حتي ممکن است سير نزولي نيز داشته باشد ...
پرویز شاهروخیان

bb
08-31-2006, 08:58 AM
بى‌گمان يکى از دانستنى‌هاى پايه‌اى براى زيست‌شناسى، رده‌بندى جانداران است. بدون نام‌گذارى درست و دسته‌بندى جانداران در گروه‌هاى همانند، زيست‌شناسان در هر شاخه‌اى که از اين دانش پژوهش مى‌کنند، با دشوارى رو به رو مى‌شوند. براى نمونه، يک زيست‌شيمى‌دان ماده‌ى سودمندى را از گياهى مانند گون، به دست آورده است و مى‌خواهد دستاورد پژوهش خود را گزارش کند. تنها در کشور ايران صدها گونه گياه گون از جنس‌هاى گوناگون وجود داد. او چگونه مى‌تواند گزارشى بنويسد که همگان با خواندن آن دريابند آن دانشمند روى کدام گون پژوهش کرده است؟

با همين نمونه‌ى بسيار ساده به‌خوبى مى‌توان دريافت که نوآورى کارل فون لينه، دانشمند سوئدى، در نام‌گذارى دو بخشى جانداران و رده‌بندى آن‌ها بر پايه‌ى شباهت‌هاى ساختارى تا چه اندازه ارزشمند است. اما در کتاب‌هاى رده‌بندى گياهان و جانوران در کنار نام لينه و حتى پيش از او با نام دانشمندان يونان باستان، از جمله ارسطو، بر مى‌خوريم که کوشش‌هايى براى رده‌بندى جاندارن انجام داده بودند. ارسطو گياهان را در سه گروه درخت‌ها، درختچه‌ها و علف‌ها دسته‌بندى کرده بود. او جانوران را به دو دسته‌ى بزرگ مهره‌داران و بى‌مهرگان بخش کرده و براى هر کدام از آن‌ها زيرگروه‌هايى آورده بود.

در بيش‌تر نوشته‌هاى پژوهشگران ايرانى پيرامون رده‌بندى، چه در کتابى جداگانه يا بخشى از يک کتاب زيست‌شناسى، با نام ارسطو و شيوه‌ى او در رده‌بندى جاندران بر مى‌خوريم و در بيش‌تر آن‌ها نيز به ناکارآمد بودن آن شيوه اشاره شده است. اين موضوع حتى در کتاب‌ها درسى دوره‌ى راهنمايى و دبيرستان نيز بازتاب يافته است. به بيان ديگر، دانش‌پژوهان ايرانى از دوران آموزش دبستانى تا زمانى که در دانشگاه آموزش مى‌بينند و حتى در زمينه‌ى رده‌بندى کارشناس مى‌شوند و کتاب مى‌نويسند، با ارسطو و رده‌بندى ناکارآمد او آشنا مى‌شوند.

چرايى اين کار را نيز شايد بتوان اين گونه بيان کرد که پرداختن به رده‌بندى ارسطو ارزش تاريخى دارد و هر نويسنده‌اى مى‌کوشد در کتاب خود به گوشه‌هايى از تاريخ علم بپردازد. اين رويکرد را در بيش‌تر کتاب‌هايى که در نظام‌هاى آموزشى غربى نوشته شده است، مى‌بينيم و رويکرد درستى است، چرا که پرداختن به تاريخ علم، سواى ارزش‌هاى ديگر ، کارکرد فرهنگى دارد. پرداختن به شخصيتى مانند ارسطو، به هر بهانه‌اى که باشد، پل زدن به فرهنگ و تمدنى است که غربى‌ها بر اين باورند آن‌چه اکنون دارند ريشه در آن دارد.

با اين همه، به نظر نمى‌رسد پرداختن به رده‌بندى ارسطو در کتاب‌هايى که پژوهشگران و نويسندگان ايرانى نوشته‌اند، بر پايه‌ى آن کارکرد فرهنگى که گفته شد، انجام شده باشد. بيش‌تر به نظر مى‌رسد يک گرته‌بردارى از کتاب‌هايى باشدکه غربى‌ها نوشته‌اند و چون آن‌ها در کتاب‌هاى خود به ارسطو پرداخته‌اند، ما هم براى علمى نشان دادن کتاب‌هاى خود، بايد چنين کنيم. اى کاش ما هم همان کارکرد فرهنگى را ،که بسيار مورد توجه غربى‌هاست و حتى آن را در سندهايى آموزشى خود به عنوان يک هدف بنيادى تعريف کرده‌اند، درباره‌ى فرهنگ و تمدن خود به کار مى‌گرفتيم. اى کاش در کنار شيوه‌ى رده‌بندى ارسطو، به شيوه‌ى رده‌بند جانداران در ايران باستان و ايران دوره‌ى اسلامى نيز مى‌پرداختيم.

پيرامون بندهش

نگارنده در کوشش براى گام نهادن در اين راه با کتاب ارزشمندى به نام بندهش(bondahesh) آشنا شد که بخش‌هايى از دانش ايرانيان باستان را در خود دارد. نام اين کتاب دانش‌نامه‌گونه از دو واژه‌ى بن به معنى آغاز و خواستگاه و دهش به معناى آفرينش ساخته شده و روى هم به معناى آفرينش آغازين يا آغاز آفرينش است. با اين همه، آن‌چه در کتاب آمده تنها پيرامون آفرينش نيست، بلکه دانستنى‌هاى جغرافيايى، زمين‌شناسى، جانورشناسى، گياه‌شناسى، مردم‌شناسى، گاهشمارى، اخترشناسى، دودمان‌شناسى و پيشگويى‌هايى پيرامون آينده‌ى جهان نيز در آن گنجانده شده است.

کتاب بندهش را موبدى زردشتى به نام فرنبغ‌دادگى يا دادويه در سده‌ى سوم هجرى از روى نوشته‌هاى باستانى ايران گردآورى کرده است. فرنبغ خود در آغاز کتاب به بهره‌گرفتن از زند، تفسير اوستا، اشاره کرده و در جاى‌جاى کتاب عبارت‌هايى مانند "آن گونه در دين گويد"، "چنين گويد به دين" يا "در دين گويد"، نوشته است که در همگى آن‌ها دين به معناى اوستا و زند است. بررسى کتاب هشتم دينکرد، يکى ديگر از کتاب‌هاى دينى و کهن ايرانيان، نشان مى‌دهد که بسيارى از دانستنى‌هاى بندهش در دام‌دادنسک اوستايى، ونديداد، سپندنسک و چهردادنسک وجود داشته است. بنابراين، آن‌چه در بندهش آمده، ريشه در نوشته‌هاى بسيار کهن‌تر ايرانيان دارد.

از بندهش دو گونه متن بلند و کوتاه به زبان پهلوى در دست است. متن بلند ايرانى خوانده مى‌شود، زيرا هر سه دست‌نويس موجود از آن، در ايران نوشته شده است. دو تا از آن متن‌ها در سده‌ى نوزدهم ميلادى از يزد به هند برده شد و نسخه‌ى سوم نيز، بى‌آن‌که سرنوشت آن را به درستى بدانيم، از هند سر درآورد. متن کوتاه را متن هندى مى‌خوانند، زير در هندوستان از روى نسخه‌هاى بلند ايرانى نوشته شده است. انکتيل دوپرون دست‌نويسى را از هندبه فرانسه برد و ترجمه‌اى از آن را به زبان فرانسه در سال 1771 منتشر کرد. سپس ترجمه‌هايى از اين کتاب به زبان آلمانى و انگليسى منتشر شد.

ترجمه‌ى روانى از بندهش به زبان فارسى امروزى بر پايه‌ى سه دست‌نويس ايرانى پس از کوشش 20 ساله‌ى شادروان مهرداد بهار انجام شده است. در اين‌جا بخش‌هايى از اين کتاب که پيرامون رده‌بندى گياهان و جانوران است، مى‌آيد(از چاپ دوم، انتشارات توس، 1380). برپايه‌ى اين نوشته گياهان را به روزگار ساسانيان در شانزده گروه دسته‌بندى مى‌کردند و سودمندى که از گياه به آدمى مى‌رسيده، پايه‌ى رده‌بندى بوده است. البته، در اين متن هفده گروه نوشته شده که گروه هيزم چوب همه‌ى گياهان را در بر مى‌گيرد. در اين بخش‌بندى جايى براى گياهان دارويى وجود ندارد که به نظر مى‌رسد از متن افتاده يا چنان تخصصى بوده که در اين متن نيامده و در جاى ديگرى آمده است.

درباره‌ى چگونگى گياهان

باشد که گياه اين چند گونه است: دار، درخت، ميوه، دانه، گل،‌ اسپرغم، تره 1 ، افزار 2 ، گياه، نهال، ‌دارو، چسب، هيزم،‌ بوى، روغن،‌رنگ و جامه.

تفصيل آن را گويم:

1. هر چه را بار به خواربار مردمان ميهمان نيست و سالوار است،‌ مانند سرو و چنار، ‌سپيدار و شمشاد و شيز3 و گز و ديگر از اين گونه، دار خوانند.

2. هر چه را بار به خواربار مردمان ميهمان است و سالوار است،‌ مانند خرما،‌کنار، ‌انگور،‌ به، سيب،‌ بادرنگ و انار و شفتالو و امرود و انجير و گوز و بادام و ديگر از اين گونه،‌ ميوه خوانند.

3. هر چه را بار شايسته‌ى خواربار مردمان باشد و نباشد و سالوار باشد، درخت خوانند.

4. هر چه به خوراک هر روزه شايسته است و چون بر بستانيد، بن بخشکد،‌ مانند گندم و جو و برنج و گرگر،‌ مژو، بنو، ‌ ارزن و گاورس و نخود و ديگر از اين گونه را، دانه خوانند.

5. هر چه را برگ بويا و به دست‌ورز مردمان کاشته شود و همواره هست،‌ اسپرغم خوانند.

6. هر چه را شکوفه خوشبوى است و به (دست)‌ورز مردمان هنگام هنگام باشد، يا بن همواره هست و ، به هنگام، ‌‌شکوفه‌ى خوشبوى (از او) بشکفد، مانند گل و نرگس و ياسمن و نسترن و آلاله،‌ کبيکه، کيده و چمبگ، خيرى،‌کرکم ،‌ زردک ،‌ بنفشه ، کاردک و ديگر از اين گونه، گل خوانند.

7. هر چه را بار خوشبوى يا شکوفه‌ى خوشبوى است و دست‌ورز مردمان نيست و بهنگام4 باشد، ‌نهال5خوانند.

8. هر چه بار خواربار ستوران و گوسفندان ميهمان است، گياه خوانند.

9. هر چه به پيشپارگى در شود6 ، ‌افزارها خوانند.

10. هر چه با نان و خوراک خوردن ميهمان است،‌ چون اسفناج و کرفس و گشنيز و کاگيزه7 ،‌ تره خوانند.

11. هر چه، چون شان8 و ناى9 ،‌ پنبه و ديگر از اين گونه را، ‌جامه خوانند.

12. هر چه را مغز داراى چربى است،‌ چون کنجد دوشدانه10 و شاهدانه و زيت و ديگر از اين گونه، روغن خوانند.

13. هر چه را جامه به (آن) شايد رشتن11 ، ‌مانند کرکم، دارپرنيان، زردچوبه، روناس و نيل، رنگ خوانند.

14. هر چه را ريشه يا پوست،‌ يا چوب بويا است،‌ چون کندر، راشت ، کوست12، صندل، پلنگ مشک13، کاکوله14 ،‌ کافور، بادنج بوى15 و ديگر از اين گونه،‌ بوى‌دار خوانند.

15. هر چه را از او چسب گياهى بيايد،‌ ژده16 خوانند.

16. اين همه چوب اين گياهان را،‌ چون بريده شد، خشک يا تر، هيزم خوانند.

17. اين همه گياهان را به تنهايى تاک، دار، ون خوانند.

گياهان همه بر دو گونه‌اند ( که آن‌ها را) دو بخشى‌ها و يک بخشى‌ها17 خوانند.

ميوه‌هاى مايه‌ور سى گونه است. ده گونه‌اش را درون و بيرون شايد خوردن، مانند انجير و سيب و به و بادنگ و انگور و توت‌بن و امرود و ... . ده (گونه) را بيرون شايد خوردن، درون نشايد خوردن، مانند خرما و شفتالو، زردآلو، سنجد، کنار،‌ آلوچه و ... . ده (گونه)‌ آن است که درون را شايد خوردن، بيرون را نشايد خوردن، مانند گردو، بادام و نارگيل و فندق و شاه‌بلوط و درخت گرگانى که پسته خوانند و چيزى بيش از ( اين)‌است، اما مايه‌ور اين چند است.

آن را که از پيوند دو درخت نشانند، مانند به، خرمل، آلوچه، بادام و ديگر از اين گونه، پيوندى خوانند.

درباره‌ى چگونگى جانوران

بخش جانورشناسى بندهش اندکى آشفته است. اين متن در کتاب زادسپرم نيز آمده است. زادسپرم نيز گزيده‌اى از کتاب‌هاى دينى زردشتيان است که نويسنده‌اى به همين نام در دوران عباسيان گردآورده است. در اين جا نمايى از رده‌بندى جانوران در هر يک از آن کتاب‌ها بر پايه‌ى پژوهش مهرداد بهار مى‌آيد.

رده‌بندى بندهش

نخست سه کرده:

1. چرا ارزنى و گريشک(دام و دد)

2. پرنده

3. جانوران آبى

اين سه کرده به پنج آينه بخش شد:

1. دو کافت پاى چراکننده

2. خرپاى

3. پنج انگشت

4. پرنده

5. جانوران آبى

اين پنج آينه به دويست و شصت و دو سروده بخش شد:

1. بز، پنج سرده

2. ميش (= گوسفند)، پنج سرده

3. شتر، ‌دوسرده

4. گاو، شانزده سرده

5. اسب، شش سرده

6. سگ، ده سرده

7. خرگوش، پنج سرده

8. راسو،‌ هشت سرده

9. موش/ مشک، ‌هشت سرده

10. مرغان، يک‌صد و ده سرده

11. شب‌کور،‌ دو گونه

12. ماهى، ده سرده

از اختلاط اين سرده‌ها(185 سرده که شامل دو گونه‌ى شبکور مى‌شود)، روى هم 262 سرده پديد آمد. يک‌صد و ده سرده‌ى مرغان به هشت گونه بخش شد.

رده‌بندى زادسپرم

نخست سه کرده:

1. چهار پاى بر زمين‌رونده

2. ماهى در آب شنا‌کننده

3. مرغ در فضا پروازکننده

سپس به پنج آينه تقسيم شدند:

1. چهارپاى گرد سنب

2. چهار پاى دوگانه سنب

3. پنج چنگ

4. مرغ

5. ماهى

که از نظر مسکن (= مانشت) به پنج بخش شدند:

1. آب‌زى

2. سوراخ‌زى

3. پروازى که در آسمان زيست مى‌کند

4. دد که آزادانه در جهان‌وحش زيست‌ مى‌کند

5. اهلى که به رمه و چرا داشته مى‌شود

سپس، به بهران تقسيم شدند:

1. گردسنب، يکى، که اسب‌ها است

2. دوگانه سنب که بسيار است، چون شتر و گاو و ميش و بز

3. پنج چنگ چون سگ و خرگوش و موش و سمور

4. مرغ

5. ماهى

سپس، به سرده بخش شد:

1. اسب، هشت سرده

2. خر، دوسرده

3. گاو، پانزده سرده

4. ميش (= گوسفند) پنج سرده

5. بز، پنج سرده

6. سگ، ده سرده

7. خرگوش، پنج سرده

8. سمور، هشت سرده

9. موش، هشت سرده

10. مرغ، يک‌صد و ده سرده

11. ماهى، يک سرده

به نظر مى‌رسد رده‌بندى بر پايه‌ى 1. کرده، 2. آينه، 3. مانشت/بهرو و 4. سرده بوده که بندهش دسته‌بندى مانشت و بهر را ندارد.

سخن پايانى

بى‌گمان دانش رده‌بندى جانداران به کوشش دانشمندانى چون لينه و دانشمندانى که پس از او آمدند، بسيار پيشرفته و کارآمد شده است و با گذشته مقايسه‌شدنى نيست. با اين همه، پرداختن به تاريخ اين دانش از آغاز تا کنون و معرفى رده‌بندى‌هاى پيش از لينه، با وجود کاستى‌هاى بسيارى که دارند، در کتاب‌هاى رده‌بندى و زيست‌شناسى که در روزگار ما منتشر مى شود، نيز ديده مى شود. طبقه‌بندى بسيار ناکارآمد ارسطو و دانشمندان ديگر را در کتاب‌هاى درسى دانش‌آموزان کشورهاى غربى نيز مى‌بينيم، چرا که هدف نشان دادن چگونگى کارآمدتر شدن رده‌بندى‌ها در طى تاريخ و به کوشش دانشمندان بسيار است تا دانش‌آموزان و دانشجويان بياموزند که آن‌ها نيز بايد براى کامل‌تر شدن دانش کنونى آدمى کوشش کنند.

برپايه‌ى استاندار جى از استانداردهاى ملى آموزش علوم آمريکا، دانش‌آموزان بايد دانش را به عنوان يک کوشش پى‌گيرى انسانى در نظر بگيرند و بايد بياموزند که دانش و فن‌آورى دستاورد کوشش مردمان بسيارى از فرهنگ‌هاى گوناگون و در دوران‌هاى گوناگون تاريخى است که به ما رسيده و ما بايد در راه پيشرفت آن بکوشيم و آن را گامى به پيش ببريم. پرداختن به تاريخ علم نيز يکى از بهترين راه‌هايى است که در رسيدن به اين آرمان به ما کمک مى‌کند. از همين روست که پژوهش در تاريخ علم در دانشگاه بسيار مورد توجه است و پژوهشکده‌هاى گوناگونى در جاى‌جاى جهان به اين کار مى‌پردازند. (Content Standard G:SCIENCE AS A HUMAN ENDEAVOR)

چه شايسته است که ما در اين راه به تاريخ علم و فن‌آورى در کشور خودمان از روزگار باستان تا زمان کنونى نيز توجه داشته باشم و به شخصيت‌هاى علمى و فرهنگى کشورمان توجه بيش‌ترى داشته باشم. بى‌گمان رده‌بندى جانداران، که براى نمونه آورده شد، دست کم به اندازه‌ى رده‌بندى ارسطو ارزش دارد و دست کم مى‌توان در کنار پرداختن به رده‌بندى ارسطو و ديگران، به اين شيوه از رده‌بندى نيز اشاره کرد. بى‌گمان با کاوش در نوشته‌هاى برجاى مانده از دانشمندان مسلمان،که در پيشرفت شيوه‌ى رده‌بندى کوشش‌هايى کرده‌اند، به نمونه‌هاى کامل‌ترى دست پيدا مى‌کنيم.

پى‌نوشت

1. سبزى که خام يا پخته خورند.

2 ادويه‌ى خوشبو که در غذا ريزند.

3. درخت آبنوس را گويند.

4. يعنى فصلى است.

5. درختان وحشى که گل يا ميوه داشته باشند.

6. اشتهاآور باشد.

7. ترتيزک را گويند.

8. کنف را گويند.

9. شايد نى حصير باشد.

10. کرچک را گويند.

11. رنگ کردن را گويند.

12. گوشنه، گياهى از تيره‌ى زنجبيل.

13. فرنجمشک از تيره‌ى نعناييان.

14. شايد قاقوله يا رازيانه باشد.

15. بادرنجبويه از تيره‌ى نعناييان.

16. به معناى چسبنده است.

17. روشن نيست. شايد گياهان يک‌پايه و دوپايه را مى‌گويند. شايد به تک‌لپه بودن و دو لپه‌بودن اشاره دارد.

منبع : جزیره دانش

Dianella
09-21-2006, 03:26 PM
1. نظريات و مباحث تكاملي (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=200789&postcount=1)
2. تحول فرهنگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=202234&postcount=2)
3. شباهت نطفه انسان و بعضي از حيوانات (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=202363&postcount=3)
4. نگاهی به كاربردهای زیست شناسی تكاملی در زندگی روزمره (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=204629&postcount=6)
5. چگونه سلول پوست به سلول عصبی تبدیل می شود؟ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=205402&postcount=7)
6. گزارش گاردين از كشف حلقه مفقوده در اسرار تكامل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=325266&postcount=8)
7. معرفي چند لينك (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=326024&postcount=10)
8. قطعاتي از حلقه گم شده داروين (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=338584&postcount=16)
9. برداشت‌هاي نادرست از تكامل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=344019&postcount=17)
10. جدايى انسان و ميمون در سطح بيان ژن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=371886&postcount=18)
11. اولين نشانه رفتارهاي نوعدوستانه در كودك انسان و شامپانزه (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=382599&postcount=19)
12. انسان اولیه احتمالا برای ترک افریقا از عرض دریاها گذشته است (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=383616&postcount=21)
13. معرفي پايگاه (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=384356&postcount=23)
14. وحشت از مار دلیلی بر تکامل از نسل میمون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=516588&postcount=31)
15. نظریه داروین در مورد سازگاری موجودات جهان (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=521055&postcount=32)
16. سولات تکاملی (فرگشتی) (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=640381&postcount=35)
17. گونه زایى و تنوع زیستى (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=671293&postcount=28)
18.تكامل نهاندانگان (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=705056&postcount=29)
19. (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=834640&postcount=30)طبقه بندي آرتور كروانكوئيست(Arthur Cronquist 1919-1992) (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=834640&postcount=30)
20. طبقه بندي آرمن لئونوويچ تاختاجان(Armen Leonovich Takhtadjan) (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=834642&postcount=31)
21. نظریه لامارک در مورد تکامل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=847483&postcount=32)
22. (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=847488&postcount=33)نظریه داروین-والاس در مورد تکامل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=847488&postcount=33)
23. تولید مثل افتراقی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=847490&postcount=34)
24.جد مشترک انسان های غار نشین و انسان های امروزی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1020752&postcount=35)
25. راهنماي زيست نامه ي تاريخي (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1102591&postcount=40)
26. تفسير رقابتي براي پراكنش منفصل - بخش اول (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1102954&postcount=41)
27. تفسير رقابتي براي پراكنش منفصل - بخش دوم (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1105677&postcount=42)
28 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1107077&postcount=43). تكامل انسان (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1107077&postcount=43)
29. تفسير رقابتي براي پراكنش منفصل - بخش سوم (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1147319&postcount=46)
30. (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1147322&postcount=47). تفسير رقابتي براي پراكنش منفصل - بخش چهارم (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1147322&postcount=47)
31. . تفسير رقابتي براي پراكنش منفصل - بخش پنجم (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1147324&postcount=48)
32. . تفسير رقابتي براي پراكنش منفصل - بخش ششم (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1147329&postcount=49)
33. تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش هفتم و پاياني 34. خلاصه و منابع (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1198320&postcount=51)
35. (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1672073&postcount=56)آفرینش هوشمند یا تکامل داروینی؟ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1672073&postcount=56)
36. (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1732169&postcount=57)قاتل انسان هاى نئاندرتال كيست؟ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1732169&postcount=57)
37. تنوع زیستی و گونه زایی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1921924&postcount=59)
38.نظریه مولکولی تکامل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2611135&postcount=60)

Dianella
10-04-2006, 02:49 AM
سئوال ۱ - فرگشت چیست ؟



فرگشت زیستی به تغییرات تجمع یابنده ای اشاره دارد که در یک جمعیت در طول زمان اتفاق می افتد . این تغییرات در سطح ژنتیکی به صورت موتاسیون یا نوترکیبی به طرق مختلف اتفاق می افتد. گاهی افراد ویژگی هایی را به ارث می برند که به آنها امکان ماندگاری و تولید مثل بیشتر در محیط زیست می دهد. این ویژگی ها تمایل به افزایش فراوانی در جمعیت آن موجود زنده دارند. این در حالی است که فراوانی ویژگی های نامناسب در جمعیت به تدریج کاهش می یابد. این فرآیند به عنوان یکی از مهمترین مکانیسم های تکاملی و با نام گزینش طبیعی شناخته می شود. در کنار این مکانیسم مکانیسم های دیگری همچون رانش ژنتیکی در فرگشت جمعیت ها ایفای نقش می کنند. رانش یک فرآیند تصادفی غیر سازشی است که باعث تثبیت فرکانس یک الل در طول نسل های متمادی می شود. تغییرات غیر ژنتیکی که موجود زنده در طول حیات خود متحمل آنها می شود قادر به انتقال به نسل های بعدی نیستند.



سئوال ۲- آیا تکامل یک نظریه اثبات نشده است ؟

در محدوده علوم نظریه یک بیان است که به دقت بر اساس جنبه های قابل مشاهده و ثبت شده جهان مورد آزمون قرار گرفته است بنابراین یک نظریه علمی سطح بالاتری از درک را که حقابق را در کنار هم گرد می آورد توصیف می کند. نظریه فرگشت داروین بر پایه زمان و هزاران آزمون علمی بنا نهاده شده است. هیچ چیزی نظریه وی را از 150 سال پیش تا کنون ابطال نکرده است . در حقیقت بسیاری از پیشرفت های علمی در محدوده فیزیک, زمین شناسی, شیمی و زیست شناسی مولکولی نظریه تکامل را در ورای آن چه که مورد تصور داروین بوده است مورد حمایت قرار داده و باعث توسعه آن شده است .





سئوال 3 - آیا تمام گونه های موجودات زنده خویشاوند یکدیگرند؟

بله, درست همانطور که درخت حیات نشان می دهد تمام موجودات زنده چه زنده و چه منقرض شده با یکدیگر ارتباط دارند. هر شاخه از درخت معرف یک گونه می باشدو هر شکاف یک گونه را از گونه دیگر مجزا می کند این شکاف نشان دهنده جد ancestor مشترک این دوگونه نیز می باشد. شکاف های بی شمار و شاخه های گسترده درخت حیات نشان می دهد که همبستگی بین گونه ها به طور قابل توجهی متنوع است. این حقیقت نیز به آسانی قابل مشاهده است که هر زوج گونه در تاریخ تکاملی خود در نقطه ای دارای یک جد مشترک می باشند به عنوان مثال دانشمندان تخمین می زنند که جد مشترک انسان ها و شمپانزه ها حدود 5 تا 8 میلیون سال پیش می زیسته است. انسان ها و باکتری ها جد مشترک بسیار دورتری می باشند. در حقیقت تحلیل های DNA نشان می دهد اگرچه میزان شباهت ماده ژنتیکی انسان با سایر خویشاوندان پریمات خود بسیار بیشتر است اما با این حال ژنوم انسان با ژنوم باکتری ها حداقل در 200 ژن شباهت دارد.

مهم است که توجه داشته باشید توصیف گونه ها به عنوان خویشاوند به این معنی نیست که یکی از موجودات زنده جد سایر موجودات زنده است یا این که هر موجود زنده جد موجود زنده دیگری محسوب می شود. به عنوان مثال یک فرد ممکن است با افرادی نظیر پسر عمه ها و پسر عموهایش, خاله , عمه و دایی اش به این دلیل که با این افراد دارای یک یا چند جد مشترک (پدر بزرگ ها – مادر بزرگ ها و اجداد پدری و مادری) می باشند,خویشاوند باشند. در این حالت باید به خاطر داشت خویشاوندان این فرد مثل عمه ها – عموها – دایی ها و فرزندان آنها اجداد وی محسوب نمی شوند. به همین دلیل انسان ها بر اساس شواهد موجود با سایر پریمات ها خویشاوند هستند اما این حقیقت هرگز به این معنی نیست که این خویشاوندان معاصر اجداد انسان محسوب می شوند. بنابراین ذکر عباراتی نظیر این که انسان از نسل شمپانزه ها و اورانگوتان ها است, یا این که این جانوران اجداد انسان می باشند , اشتباه می اشد.

به نقل از فرگشت زیستی

Dianella
10-20-2006, 09:13 AM
• گونه زیستى چگونه تعریف مى شود؟
مفهوم گونه زیستى (biological species) مفهومى کلاسیک است اما در مورد گونه هایى به کار مى رود که به طریق جنسى تولیدمثل مى کنند و به این ترتیب تعریف مى شود: گونه یک جمعیت یا مجموعه اى از جمعیت هاى افراد است که آزادانه با یکدیگر تولیدمثل مى کنند. به عبارت دیگر گونه از نظر ژنتیکى عنصرى کم و بیش مجزا است که مستقل از دیگران تکامل مى یابد.

• این به معناى یک خزانه ژنى بسته است. آیا این مفهومى عام است؟
نه، عام نیست. از این مفهوم مى توان در مورد اکثریت قریب به اتفاق جانوران و بسیارى از گیاهان گلدار استفاده کرد. شاید در انواع بسیارى از جانداران میکروسکوپى نیز کاربرد داشته باشد. اما جانداران بسیار دیگرى، به ویژه در میان گیاهان و جانداران میکروسکوپى، هستند که این مفهوم را نمى توان در مورد آنها به کار برد یا در بهترین حالت با دشوارى مى توان به کار برد. بدیهى است اگر تولیدمثل جنسى نباشد، این مفهوم نیز به کار نمى رود. در مورد گونه هاى غیرجنسى، مى توان آنها را بر مبناى تفاوت هاى ژنتیکى، به شکلى دلبخواهى رده بندى کرد. براى مثال معیارى که در مورد باکترى ها به کار مى رود آن است که هرگاه دو سویه باکترى در ۳۰ درصد از DNAشان تفاوت نشان دهند، مى توان آنها را گونه هاى جداگانه اى در نظر گرفت. البته این عدد قراردادى است، اما در عین حال به طرز قابل قبولى عملى و قابل استفاده است.

• آیا زیرگونه (subspecies) را نیز مى توان به وضوح گونه(species) تعریف کرد؟
نه تا آن حد. به لحاظ نظرى زیرگونه یک نژاد جغرافیایى است. یک گونه ممکن است به چندین نژاد جغرافیایى تقسیم شود که در یک سرى صفات شاخص نظیر رنگ، طول بال یا عادت تولیدمثلى با یکدیگر تفاوتى پیوسته دارند. در مجموع زیرگونه با مشکلات بسیارى همراه است که آن را نسبت به گونه ترازى بسیار سلیقه اى تر مى سازد. یکى از این مشکلات آن است که صفات معمولاً مستقل از یکدیگر تغییر مى کنند. براى مثال یک گونه پروانه را در اروپاى شرقى در نظر بگیرید. ممکن است دریابید از نظر جثه جمعیت ها از شمال به جنوب رفته رفته بزرگتر مى شوند اما از نظر رنگ از شرق به غرب تیره تر مى شوند. بررسى دقیق تر ممکن است نشان دهد که آنها از جنوب شرقى به جنوب غربى روى بالشان خال هاى بیشترى دارند. در این وضعیت چه باید کرد؟ آیا باید یک یا دو صفت را برگزید و زیرگونه ها را بر اساس آن تعریف کرد؟ یا باید در ترکیب صفات بسیار کوشید و به این ترتیب آشفته بازارى از زیرگونه هاى بسیار ساخت؟ احتمالاً دشوارترین جنبه کاربرد مفهوم زیرگونه همین ناسازگارى صفات است. با این حال هنوز از زیرگونه استفاده مى شود و به ویژه در مورد نژادهاى جغرافیایى هنوز تا حدى معتبر است.

• در مورد گونه زمانى یا نیاکانى چطور؟
گونه زمانى (chromo species) صرفاً یک ضرورت علمى است زیرا باید میان جمعیت هایى که امروز زندگى مى کنند و جمعیت هایى که نیاى آنها هستند تمایز قائل شد. این جمعیت هاى نیاکانى از آنجا که در گذشته دور زندگى مى کردند با جمعیت هاى کنونى تفاوت بسیارى دارند. براى مثال ما به گونه Homo sapiens تعلق داریم _ و تقریباً به طور قطع مى دانیم که مستقیماً از گونه دیگرى به نام Homo erectus نسب گرفته ایم _ و بسیار ابهام آور و به طور شهودى نادرست خواهد بود که سعى کنیم آنها را با هم در یک گونه قرار دهیم. اگرچه Homo sapiens طى مراحلى از Homo erectus تکامل یافته است، نمى توان مفهوم زیستى گونه را به وضوح در این مورد به کار برد. با این حال مى خواهیم بین آنها تمایزى، هرچند قراردادى، ایجاد کنیم.

• منشاء تنوع زیستى چیست؟
پیش از هر چیز چرخه آشکارى است که گونه ها طى آن به منطقه جدیدى رفته و تنوع مى یابند. هنگامى که یک جزیره یا مجمع الجزایر تشکیل مى شود یا براى مثال منطقه اى در اثر یخچال یا سایر رویدادهاى بزرگ فیزیکى تنوع زیستى اولیه اش را از دست مى دهد، سیل گونه هاى مهاجر به سوى آن سرازیر مى شود. سپس با یکدیگر وارد تعامل شده و جامعه اى مى سازند که آن را یک اکوسیستم مى نامیم. چنانچه این منطقه جدید دست نخورده بماند، آنگاه طبق معمول این موارد، پرده اى از تکامل سریع با سازش گونه هاى جدید به این محیط به نمایش درمى آید. اگر وسعت منطقه کافى باشد و در آن بخش هاى مجزاى جغرافیایى که جمعیت هایى را بدون تماس با یکدیگر در خود جاى مى دهند به قدر کافى وجود داشته باشد، آنگاه پیدایش سریع گونه ها نیز به دنبال آن خواهد آمد. مثال کلاسیک آن هاوایى است. شواهد نشان مى دهند که این مجمع الجزایر به اشغال تعداد اندکى از گونه ها درآمد و آنها در مدت زمانى نسبتاً کوتاه به گونه هاى بسیار تکامل و تنوع یافتند. منظورم در زمان کوتاه، قرن ها یا هزاران سال است که در مقایسه با تکاملى که در بسیارى از نقاط دیگر جهان مى بینیم کوتاه است.فرآیند تنوع یابى سرانجام به سطحى مى رسد که در آن فون (مجموعه جانوران منطقه _ م) و فلور (مجموعه گیاهان منطقه _ م) پایدار شده و به ثبات مى رسند. در این هنگام هم سازگارى (coadaptation) رخ مى دهد یعنى وضعیتى که در آن گونه ها به هم وابسته اند، چنانکه یک گونه در تغذیه از گونه دیگر تخصص مى یابد. در این مقطع گونه زایى (speciation) کند مى شود. شبیه رشد یک جاندار است که در ابتدا با تجمع اجزاى جدیدى که با یکدیگر تعامل دارند سریع است و سرانجام به سطحى از بلوغ مى رسد که مى توان آن را براى مدت زمانى بلند حفظ کرد. مجموعه دیگرى از اصول تنوع زیستى با مقادیر یا آنچه مقادیر نهایى را تعیین مى کند سروکار دارند. براى مثال مى دانیم که جنگل هاى بارانى گرمسیرى نسبت به توندرا یا جنگل هاى مخروط داران نیمکره شمالى، در واحد سطح گونه هاى بسیار بیشترى دارند. تعداد گونه ها در یک سطح مشخص، براى مثال در یک یا صد کیلومترمربع، با نزدیک شدن به خط استوا پیوسته افزایش مى یابد. تعداد گونه ها از جزایر کوچک به جزایر بزرگ نیز همان طور که در جزایر کارائیب دیده مى شود، افزایش مى یابد.

• چه عواملى موجب این افزایش گونه ها مى شوند؟
ظاهراً سه عامل وجود دارد که عبارتند از انرژى، پایدارى و مساحت. هرچه انرژى بیشترى دراختیار جامعه تکامل یابنده گونه ها باشد، گونه هاى بیشترى پدید مى آیند. در استوا انرژى به اوج مى رسد. هرچه منطقه پایدارتر باشد، چنان که در نواحى داراى شرایط اقلیمى ثابت دیده مى شود، گونه هاى بیشترى تجمع مى کنند زیرا براى سازش و هماهنگى با یکدیگر زمان بیشترى دراختیار دارند. هرچه مساحت بیشتر باشد، جمعیت بزرگتر و متنوع تر است. براى مثال آمریکاى جنوبى نسبت به جزایر هند غربى گونه هاى بیشترى دارد. این سه نیروى محرک در مجموع بخش عمده تغییرات گونه ها در جهان را موجب مى شوند.

• رایج ترین نوع گونه زایى کدام است؟
اگر همان طور که بررسى هاى ما نشان مى دهد، گونه زایى همجا (sympatric) به این گستردگى در حشرات که متنوع ترین جانداران روى زمین هستند، رخ مى دهد، باید رایج ترین نوع گونه زایى باشد. بررسى پدیده گونه زایى همجا نسبت به گونه زایى ناهمجا (allopatric) که به آسانى و به وضوح مشاهده مى شود، دشوارتر است اما مى تواند بسیار رایج باشد، کسى چه مى داند. منظور از همجا، جانداران مشابهى در مجاورت یکدیگر است که به دلیل تفاوت هاى رفتارى، حتى با آنکه به لحاظ نظرى مى توانند، اما با هم تولیدمثل نمى کنند. منظور از ناهمجا، جانداران مشابهى است که گرچه به لحاظ نظرى مى توانند اما با هم تولیدمثل نمى کنند زیرا به طور جغرافیایى از هم جدا شده اند.

• این مکانیسم ها با چه سرعتى مى توانند گونه هاى جدید تولید کنند؟
فورى، به واقع در چند نسل. پیش از همه در گیاهان مکانیسمى به نام پلى پلوئیدى هست که در یک مرحله مى تواند سویه اى ایجاد کند که قادر نیست با گونه مادرى که از آن ریشه گرفته تولیدمثل کند. در واقع آن را گونه زایى فورى مى نامند. گونه زایى همجا نیز گاهى فقط چند مرحله تا تولید گونه جدید در مدت زمانى کوتاه طول مى کشد. براى مثال در بعضى انواع مگس سرکه، ممکن است یک سویه ترجیح دهد روى گیاه دیگرى تولیدمثل کند و این مى تواند در چند جهش رخ دهد. یا ناسازگارى ممکن است میان دوسویه اى وجود داشته باشد که تفاوتشان یک ژن یا تعداد بسیار اندکى از ژن ها است. این وضعیت ممکن است در مدت زمانى کوتاه در اثر جهش یا نو ترکیبى (recombination) ژن هاى موجود رخ دهد. به این ترتیب پیدایش گونه هاى جدید ظرف چند سال به لحاظ نظرى امکان پذیر است و احتمالاً تشکیل بعضى گونه ها با همین سرعت انجام مى شود اما مشاهده آنها در طبیعت دشوار است. مطمئن نیستیم که گونه زایى بسیار سریع واقعاً چقدر در طبیعت متداول است.

•آیا آستانه اى وجود دارد که زیر آن جمعیت ها در خطر حتمى انقراض قرار گیرند؟بله. اندازه جمعیت براى بقا بسیار حیاتى است. به طور کلى هرگاه اندازه جمعیت از ۱۰۰ فرد کمتر شود، آنگاه افسردگى هم آمیزى (inbreeding depression) رخ مى دهد. و چنانچه در جمعیت ها ژن هاى زیان آور و مرگبار وجود داشته باشد، مثل ژن مسبب فیبروز کیستى در انسان، آنگاه میزان وقوع این صفت ژنتیکى افزایش مى یابد که به مرگ یا نازایى مى انجامد. در جمعیت هاى بزرگ احتمال آنکه یک ژن مرگبار بروز کند بسیار کم است. زیست شناسان حفاظت براى سلامتى ژنتیکى جمعیت ها قاعده ۵۰ تا ۵۰۰ را ملاک قرار مى دهند. همان طور که در کتاب «تنوع حیات» در سال ۱۹۹۲ نیز توضیح داده ام جمعیتى متشکل از حدود ۵۰ فرد تنها در کوتاه مدت کافى است و براى زنده و سالم نگهداشتن گونه تا آینده دور ۵۰۰ فرد لازم است.

•اگر گونه زایى مى تواند به سرعت رخ دهد چرا باید نگران انقراض گونه ها باشیم؟
به لحاظ نظرى مى تواند سریع رخ دهد اما محصول گونه زایى سریع به نسبت از تفاوت میان گونه ها خواهد کاست. براى مثال اگر دو گونه ماهى تنها در یک یا چند ژن از ده ها هزار ژنى که دارند با هم تفاوت داشته باشند، به احتمال زیاد تفاوت بسیار ناچیزى با یکدیگر خواهند داشت. این را با دو گونه اى مقایسه کنید که یک میلیون سال پیش از هم واگراییده و از نظر ژنتیکى در بسیارى از ژن ها و صفات خویش مستقل از یکدیگر تکامل یافته اند. چنانچه یکى از این دو گونه محو شود ما خیلى بیشتر ضرر خواهیم کرد تا آنکه یکى از دو گونه اى را از دست بدهیم که تنها تفاوت ناچیزى با هم دارند. به هر حال تفاوت میان گونه ها چه ناچیز باشد و چه آشکار هم اکنون در نتیجه فعالیت هاى انسان، با سرعتى که در بعضى جاها تا هزار برابر نرخ پیدایش آنها است ناپدید مى شوند. با این شتاب، مى توانیم در طول عمر یک انسان به آسانى نیمى از گونه هاى جهان را نابود کنیم. بسیارى از این گونه ها طى هزاران یا میلیون ها سال شکل گرفته اند. گونه هاى کاملاً متمایزى که مى توان آنها را در شواهد سنگواره اى ردیابى کرد، تا پیش از پیدایش انسان، تقریباً با آهنگ حدود یکى از هر یک میلیون گونه در سال ظاهر مى شوند. سریع ترین فرایندهاى گونه زایى نیز نمى توانند گونه هاى از دست رفته را از نو جانشین و رقم فوق را حتى دو برابر کنند.

•با توجه به اینکه انقراض در مقیاس جهانى رخ مى دهد، کدام مناطق از نظر حفاظتى باید در اولویت باشند؟
البته نقاط داغ (hot spots) نظیر جنگل هاى گرمسیرى. نقاط داغ زیستگاه هایى هستند که بیش از همه در خطرند و داراى بیشترین تعداد گونه هایى هستند که هیچ جاى دیگرى جز آنجا یافته نمى شوند. این مناطق عبارتند از جنگل هاى هاوایى و ماداگاسکار و بوته زارهاى غنى جنوب غربى استرالیا و آفریقاى جنوبى. طبیعت استوایى، نظیر آمازون و کنگو، آخرین جنگل هاى مرزى را در خود جاى مى دهد که مى توانند کلان فون (megafauna) یعنى پرندگان و پستانداران بزرگ را نگه دارند. حفاظت از این مناطق امرى حیاتى است. حوزه دیگر، سیستم هاى آب شیرین جهان است که عموماً فراموش مى شوند. این مناطق درخور توجه ویژه هستند زیرا در همه جا در نتیجه عواملى مانند آلودگى یا زهکشى به شدیدترین وجه مورد حمله و تعرض قرار گرفته اند. تراکم گونه هاى در خطر انقراض در واحد سطح در این سیستم ها از هر اکوسیستمى در جهان بیشتر است. همتاى آنها در اقیانوس آبسنگ هاى مرجانى است که درصد بالایى از آن اکنون نابود یا به شدت تخریب مى شود. آنها نیز در واحد سطح درصد بالایى از گونه هاى در خطر انقراض را در خود جاى مى دهند.

Dianella
11-09-2006, 11:39 PM
دو تئوري در باب نهاندانگان اوليه مطرح است :

1. Paleoherb : بر طبق اين تئوري نهاندانگان ابتدايي گروهي از گياهان گلدار استوايي با گلهاي ناقص بودند كه تركيبي از ويژگيهاي تك لپه اي و دولپه اي را دارا بودند. پيشنهاد شده است كه تغييرات آب و هوايي يا جغرافيايي فرصت لازم را براي اين نهاندانگان جهت تنوع فراهم نموده است.

2. Magnoliids : اين تئوري بر اين باور است كه نهاندانگان ابتدايي از نظر مورفولوژيكي مشابه اعضاي زنده Magnoliales,Laurales بودند. در اين گروه گياهان گلها بزرگند، برگها پهن هستند و برچه ها به طور ناقص پيوسته اند. نتايج آناليزهاي فيلوژنتيكي در مورد نهاندانگان اوليه تئوري دوم را حمايت مي كند.



تكامل برچه هاي بسته

اين ويژگي، ويژگي مهمي است كه نهاندانگان را از ديگرگياهان آوندي دانه دار متمايز مي سازد.در طول تكامل گل نياز به حفاظت در برابر خود لقاحي بسيار حياتي بود به گونه اي كه موانع شيميايي و مكانيكي، بسيار زود در اجداد گياهان گلدار توسعه پيدا كرد. مانع مكانيكي همان برچه بسته است و مانع شيميايي سيستمهاي ناسازگاري است كه براي رشد ناموفق لوله گرده گسترش يافت. علاوه بر اين يك استراتژي اساسي ديگر جهت جلوگيري از خود باروري و يا به عبارت ديگر خود گرده افشاني اضافه شدن يا از دست دادن كاسبرگ، گلبرگ و پرچم است.

تكامل فرم و طرح گل

تقارن شعاعي: گل در همه نهاندانگان ابتدايي داراي تقارن شعاعي بوده است.

تقارن دو جانبي: در دوره هاي پالئوسن و ائوسن شواهدي از گلهاي دوجانبي در ركوردهاي فسيلي وجود دارد كه احتمالا در طول كرتاسه فوقاني شروع شده است.

تكامل گلهاي كوچك و بزرگ: بررسيهاي تكاملي و اطلاعات به دست آمده از شواهد فسيلي حاكي از آن است كه گلهاي متوسط يا كوچك بسيار زود تشكيل شدند. يقينا اندازه گل بايد با اندازه گرده افشان مرتبط باشد. اندازه متغير گلهاي اوليه بيانگر آن است كه گرده افشانهاي متغيري هم در سيستم گرده افشاني آنها دخالت داشته اند. علاوه بر حشرات، آب و باد نيز در گرده افشاني نهاندانگان اوليه حائز اهميت هستند. آن دسته از گياهاني كه درگير تغيير در سيستم گرده افشاني خود شدند متحمل تغييرات بسيار شديدي گشتند: به گونه اي كه اجداد فسيل آنها بسيار متفاوت از اشكال مدرن آنهاست.



ويژگيهاي اكولوژيكي زيستگاه نهاندانگان ابتدايي

در ارتباط با شرايط اكولوژيكي زيستگاه نهاندانگان ابتدايي نظريه اي با عنوان "dark and disturbed" مطرح است. بر طبق اين نظريه، نهاندانگان ابتدايي سازگار با شرايط زيستگاهي سايه دار و تخريب شده بودند و تحت اين شرايط قدرت بقا و پايداري داشتند. در حالت كلي، اين آشفتگيهاي زيستگاهي در مقياسهاي كوچك حادث مي شدند نظير تردد جانوران يا ريزش فراوان باران.

مطالعاتي كه بر روي اندازه جنين در نهاندانگان ابتدايي صورت گرفته بيانگر آن است كه اين نهاندانگان داراي جنينهاي كوچكي بوده اند. اگر چه وجود دانه هاي بزرگ در شرايط سايه دار مناسب تر به نظر مي زسد (به دليل نياز به ذخاير كربني بيشتر براي رشد) اما وجود دانه هاي كوچك از نظر عملكردي در زيستگاههاي فوق الذكرمنطقي تر به نظر مي رسد. از نظر ويژگيهاي برگ، برگها داراي پارانشيم اسفنجي بودند كه در زيستگاههاي تخريب شده يك نوع مزيت به حساب مي آيد.

آناليزهاي فيلوژنتيكي نخستين نهاندانگان را گروههاي زير عنوان مي كند:

Amborella, Nymphaeales, Austrobaileyales, Chloranthaceae, Magnoliales

ويژگيهاي اكولوژيكي اجدادي به نهاندانگان اوليه اجازه داد تا در مناطق آشفته در طبقات پايين جنگلها مستقر گردند كه اين خود شرايطي را ايجاد نمود تا خصوصياتي نظير ايجاد وسلها و رگبندي مشبك تكامل پيدا كند ودر واقع اين مسئله منجر به تنوع بيشتر شد. در راستاي تكامل، نهاندانگان به درون طيف وسيعي از محيطهاي زيست جديد منتقل شدند و اين انتقال فرصتهاي جديدي را براي گرده افشاني و تكامل مدلهاي پراكنش براي آنها فراهم نمود.

Dianella
01-29-2007, 10:15 PM
آرتور كروانكوئيست يكي از تاكسونوميست هاي آمريكايي است كه طبقه بندي او در زمره طبقه بنديهاي فيلوژنتيكي به شمار مي رود. طبقه بندي فيلوژنتيكي نوعي از گروهبندي است كه به دنبال آشكارسازي روابط تكاملي گروههاي گياهي است. در اين نوع طبقه بنديها، برخي گروهها متقدم فرض مي شوند (گروههاي قديمي تر) و نيا يا جد گروههاي متاخر كه متكامل ترند در نظر گرفته مي شوند. هر چند كه آغاز چنين طبقه بنديهايي به قرن نوزدهم و رده بنديهايي نظير رده بندي چارلز بسي مربوط مي شود، اما از آن زمان تا كنون تغييرات بسياري در رده بنديهاي تكاملي(فيلوژنتيكي) صورت گرفته، به گونه اي كه استفاده از منابع اطلاعاتي جديد تر كه شامل استفاده از شواهد آناتوميكي، شواهد بيوشيميايي، ميكروسكوپ الكتروني، فيتوشيميايي و در دهه هاي اخير كاربرد شواهد مولكولي و ژني مي باشد طبقه بنديهاي پيشين را ترميم كرده والبته اين روند كماكان ادامه دارد. در ايران نيز اين پارادايم جديد با اقبال دانشجويان گياهشناسي و محققين روبرو گشته وما شاهد گرايش دانشجويان تحصيلات تكميلي به انجام تحقيقات مولكولي در كنار تحقيقات مورفولوژيك مي باشيم.
كروانكوئيست، گياهان گلدار را در شاخه ماگنوليوفيتا(Magnoliophyta) قرار داده و اين شاخه را به دو رده تك لپه ايها(Liliopsida) و دولپه ايها(Magnoliopsida) تقسيم نموده است. رده تك لپه ايها شامل پنج زيررده به نامهايAlismatidae, Arecidae, Commelinidae, Zingiberidae, Liliidae است كه هر يك مشتمل بر تعدادي راسته و خانواده است. رده دولپه ايها نيز شامل شش زير رده به نامهايMagnoliidae, Hamamelidae, Caryophyllidae, Dilleniidae, Rosidae, Asteridae است.
كروانكوئيست مولف كتابهاي ارزشمند زير است:
An integrated system of classification of flowering plants(1981)
The evolution and classification of flowering plants(1988)

Dianella
01-29-2007, 10:17 PM
آرمن لئونوويچ تاختاجان يكي از گياهشناسان برجسته ارمنستان و يكي از دانشمندان بنام در علوم سيستماتيك، تكامل گياهي و همچنين جغرافياي زيستي در قرن بيستم است. از ديگر علائق علمي او مورفولوژي گياهان گلدار، پالئوبوتاني و فلور قفقاز مي باشد. او درانستيتوي گياهشناسي كومارف در لنينگراد به فعاليت و تحقيق اشتغال داشت و در همان جا بود كه نخستين طبقه بنديش را به سال 1940 در باب گياهان گلدار توسعه داد. طبقه بندي او از ديدگاهي فيلوژنتيكي برخوردار بود. سيستم طبقه بندي او تا اواخر دهه پنجاه براي گياهشناسان غربي ناشناخته بود اما همكاري با گياهشناس بزرگ آمريكايي آرتور كروانكوئيست باعث گرديد كه علاوه بر مطرح شدن طبقه بندي او در غرب، رده بندي كروانكوئيست نيز به واسطه همكاري با تاختاجان و انستيتوي كومارف تحت تاثير قرار گيرد.
در سيستم طبقه بندي تاختاجان، گياهان گلدار به عنوان يك شاخه(phylum or division) در نظر گرفته مي شوند: شاخه ماگنوليوفيتا(Magnoliophyta) . اين شاخه مشتمل بر دو رده(class) است : رده تك لپه ايها(Liliopsida) و رده دولپه ايها(Magnoliopsida) . رده تك لپه ايها شامل اين زيررده ها(subclass) است:
Liliidae, Commelinidae, Arecidae, Alismatidae, Triurididae, Aridae و رده دولپه ايها شامل اين زيررده هاست:Magnoliidae, Nymphaeidae, Nelumbonidae, Ranunculidae, Caryophyllidae, Hamamelididae, Dilleniidae, Rosidae, Cornidae, Asteridae, Lamiidae. زيررده ها به فوق راسته ها(superorder) ، راسته ها(order) و خانواده ها(family) تقسيم مي شوند. سيستم طبقه بندي تاختاجان مشابه سيستم كروانكوئيست است اما از پيچيدگي بيشتري در سطوح بالاي رده بندي برخوردار است. تاختاجان سيستمي از مناطق رويشي جهان نيز ارائه داده است كه در مجالي ديگر به آن خواهم پرداخت. تاختاجان مولف كتابهاي ارزشمند زير است:
Floristic Regions of the world(1986)
Evolutionary trends in flowering plants(1991)
Diversity and classification of flowering plants(1997)

Boye_Gan2m
02-04-2007, 10:07 PM
نظریه لامارک در مورد تکامل

در قرن 19 اندیشه پیوستگی جانداران و پیوستگی تاریخی آنها یعنی نطریه تکامل به فکر معدودی از متفکران رسیده بود. یکی از تئوریهای مهم تکاملی از لامارک زیست شناس فرانسوی است که به سال 1809 به چاپ رسید. لامارک برای بیان چگونگی وقوع تکامل دو نظریه استعمال و عدم استعمال اندامها و ارثی بودن صفات اکتسابی را عنوان کرد. وی مشاهده کرده بود که اگر اندامی از بدن یک جاندار استعمال می‌شود بزرگتر و کارآمدتر می‌شود و اگر عضوی بکار نیفتد کوچک می‌شود و تحلیل می‌رود.

بنابراین جاندار در نتیجه ناهماهنگی در استعمال و عدم استعمال اندامهای مختلف بدن در طول عمر خود ممکن است تا حدی تغییر یابد و بعضی از صفات را کسب کند. لامارک این گونه صفات را وراثتی و قابل انتقال به اخلاف می‌پنداشت. این تئوری بسیار موفقیت آمیز بود و به اشاعه اندیشه تکامل کمک بسیار کرد. اما سرانجام معلوم شد که نظر لامارک نادرست است. چون هر گونه تغییری که بر اثر استعمال یا عدم استعمال یا به هر علت دیگر در سلولهای دیگر بدن به غیر از گامتها رخ دهد تاثیری در ژنهای سلولهای زاینده نخواهد داشت و قابل انتقال به نسل بعدی نیست.

Boye_Gan2m
02-04-2007, 10:09 PM
نظریه داروین-والاس در مورد تکامل

در سال 1858 داروین و والاس باهم تئوری جدیدی درباره تکامل اعلام داشتند که جانشین تئوری لامارک شد. داروین این تئوری جدید را پروراند و به صورت کتابی تنظیم کرد. این اثر معروف که به نام اصل انواع بوسیله انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای مناسب در تنازع بقا است در سال 1859 انتشار یافت. داروین و والاس محیط را علت اصلی انتخاب طبیعی می‌دانستند، یعنی محیط تدریجا جانداران دارای صفات نامساعد را از بین می‌برد و جانداران دارای صفات مساعد را حفظ می‌کند. پس از گذشت نسلهای زیاد و متوالی و تاثیر مداوم انتخاب طبیعی ، سرانجام گروهی جاندار یک صفت یا تعدادی صفات جدید و مساعد را به درجه‌ای جمع خواهد کرد که به صورت گونه‌ای جدید از گونه اجدادی ظاهر خواهد شد.

همواره این سوال مطرح می‌شد که منبع این تفاوتهای فردی مهم چیست؟ و تفاوتهای فردی چگونه بوجود می‌آیند. اینجا بود که داروین ناگزیر شد به نظریه لامارک یعنی وراثت صفات اکتسابی پناه ببرد. اما تدوین پاسخ درست مربوط به تفاوتهای فردی شش سال پس از انتشار کتاب اصل انواع و هنگامی آغاز شد که مندل قوانین وارثت را اعلام داشت. ولی حاصل مطالعات مندل بیش از 30 سال در ابهام نادیده ماند و پیشرفت شناخت مکانیسمهای تکاملی نیز به همان نسبت به تاخیر افتاد. انتخاب طبیعی فقط به عنوان بخشی از مکانیزم تکامل شناخته شده است. زیرا داروین مانند لامارک در شناسایی علل ژنتیکی تغییرات تکاملی توفیق بدست نیاورده بود. داروین و والاس توضیحی ناقص از تکامل عرضه داشتند، اما بطور کلی آنان نخستین کسانی بودند که جهت درست تکامل را نشان دادند.

Boye_Gan2m
02-04-2007, 10:10 PM
تولید مثل افتراقی

مفهوم واقعی انتخاب طبیعی ، تولید مثل افتراقی است. یعنی بعضی از افراد یک جمعیت بیش از دیگر افراد آن اولاد به جا می‌گذارند و نسبت به افرادی که اولاد کمتری از آنها می‌ماند، درصد بیشتری از ژن به خزانه ژنی نسل بعد ، انتقال می‌دهند. اگر تولید مثل افتراقی در طول چند نسل ادامه یابد، آنهایی که فرزندان بیشتری تولید می‌کنند، تدریجا سهم بزرگتری از افراد کل جمعیت را بوجود خواهند آورد. در نتیجه ژنهای آنها در خزانه فزونتر خواهد شد. پس امکان دارد صفت جدیدی که در یک فرد جاندار پدید می‌آید، از راه تولید مثل افتراقی و به مرور زمان ، به صورت خصوصیت استاندارد تمامی یک جمعیت درآید.

Dianella
04-20-2007, 12:35 AM
:: پرهام جبارزاده :: http://www.iranbiology.ir/images/articles/_41350168_neander300.jpg
محققان پس از مرتب کردن DNA استخوان پای یک مرد غارنشین که 38 هزار سال پیش مرده بود، دریافتند: انسان های غارنشین خویشاوندان دور انسان های امروزی هستند.
به گزارش خبرگزاری مهر، ارزیابی دانشمندان نشان داد: انسان های امروزی و انسان های غارنشین در حدود 370 هزار سال پیش و یا شاید 500 هزار سال پیش از یک جد واحد مجزا شده اند.
“ادوارد روبین” از انستیتو ژنتیک الحاقی سازمان انرژی آمریکا با کمک همکارانش از روش خاصی برای جداسازی و ترتیب دهی بخشی از DNA انسان غارنشین استفاده کردند در حالی که یک گروه دیگر از محققان به سرپرستی “سوانتی پابو” از موسسه انسان شناسی تکاملی “مکس پلانک” روش دیگری را برای ترتیب دهی به مقادیر بالاتری از DNA مورد استفاده قرار دادند.
“پابو” اولین دانشمندی بود که DNA انسان های غارنشین را در سال 1997 کشف و مرتب کرد و اولین فردی بود که پیشنهاد عدم ترکیب پذیری انسان های غارنشین و انسان های مدرن را ارائه داد.
انسان های غارنشین و انسان های امروزی از راسته “هومو” زاده شده اند که در حدود 5/1 میلیون سال پیش آفریقا را به مقصد دیگر نقاط جهان ترک کرد.
انسان های ماقبل تاریخ تا 30 هزار سال پیش در اروپا و خاورمیانه زندگی می کردند. این انسان ها دور دوم مهاجرت های خود را در حدود 10 سال پیش از آفریقا آغاز کردند.
به نوشته نشریه ساینس، “پابو” و “روبین” با انجام آزمایشاتی روی استخوان پای یک انسان غارنشین دریافتند: ترتیب DNA انسان های غارنشین 95/99 درصد با ترتیب DNA انسان های مدرن تشابه دارد. این شباهت با تشابه 98 درصدی بین انسان و شامپانزه که در حدود 6 یا 7 میلیون سال پیش از یک جد واحد مجزا شدند، برابری می کند. ر

TFT
05-03-2007, 09:14 PM
سلام
آیا مرجع کاملی درباره نظریه های تکاملی وجود دارد؟ مرجعی که نظریه های جدید را هم پوشش دهد.
مرسی

Dianella
05-03-2007, 09:47 PM
سلام دوست عزيز

مرجع كامل به اون صورت فكر نمي كنم گردآوري شده باشه. بيشتر به صورت كتابهاي مختلف نظريه پردازان هست كه عمده ترينش هم نظريات داروين و نئوداروينيست ها هست كه نظريات جديد و كامل شده ي داروين و ساير دانشمندان رو در زمينه ي تكامل گذاشته.

موفق باشيد

Silence so loud
05-07-2007, 04:53 PM
پايان يك جدل

نخستين مكان تكامل مارها كجاست؟
براي مدت هاي طولاني اين سئوال كه نخستين بار مارها در كجاي زمين از اجداد سوسمار شكل خود به موجوداتي بي دست وپا تكامل حاصل كردند دانشمندان را گيج و سردرگم ساخته بود. اما با مطالعه اي كه جديداً بر روي ژنوم تمامي خانواده هاي زنده سوسمارها صورت گرفت پرده از اين راز بزرگ برداشته شد: مار هاي نخستين بر روي زمين تكامل حاصل كردند نه در داخل دريا. كشف صورت گرفته، بحث و جدل ميان زيست شناسان بر سر خشكي زي بودن يا آ بزي بودن اجداد مارها در ۱۵۰ ميليون سال قبل را پايان خواهد بخشيد _ اين بحث و جدل با تحقيقي كه اخيراً با هدف حمايت از فرضيه آبزي بودن اجداد مارها صورت گرفته بود بسيار شديدتر شده بود.نيكلاس وايدال (N.Vidal) و بلير هگز (B.Hedges) زيست شناس قرار است در مقاله شماره ۷ مه مجله Royal Society شرح دهند كه چگونه دو نظريه مورد بحث را در بوته آزمايش قرار دادند.

اين دو دانشمند براي پاسخ به اين سئوال، بزرگ ترين مجموعه اطلاعات ژنتيكي كه تاكنون در مورد مارها و سوسمار ها به كار گرفته شده است را جمع آوري كردند. اين مجموعه شامل استخراج اطلاعات ژنتيكي از دو ژن از ۶۴ گونه از ۱۹ خانواده از سوسمار ها و ۱۷ گونه از ۲۵ خانواده از مار هاي امروزي است.جمع آوري اطلاعات ژنتيكي از تعدادي از سوسمار ها بسيار مشكل بود چرا كه تعدادي از گونه هاي آنها تنها در جزيره هاي بسيار كوچك يا در قسمت هاي بسيار دورافتاده جهاني زندگي مي كنند.هگز در اين باره مي گويد: «ما احساس كرديم كه بهتر است ژن هاي تمامي گروه هاي سوسمار ها را تجزيه و تحليل كنيم چرا كه هر خانواده از سوسمار ها نزديك ترين خويشاوندان به مارها محسوب مي شود. اگر به هر دليلي حتي ژن هاي يك خانواده از سوسمار ها جمع آوري نمي شد ديگر ما نمي توانستيم به پاسخ صحيح سئوال خود دسترسي پيدا كنيم.»به گفته وايدل: «اگر فرض كنيم كه نظريه آبزي بودن اجداد مارها درست باشد در اين صورت مي بايست مارها نزديك ترين خويشاوند تنها سوسمار آبزي شناخته شده اي باشند كه در زمان تكامل مارها مي زيسته است.

سوسمارهاي عظيم الجثه و منقرض شده mosasaur.» وي در ادامه مي افزايد هر چند نمي توان ژن هاي mosasaur هاي منقرض شده را تجزيه و تحليل كرد اما با استفاده از ژن هاي نزديك ترين خويشاوندان آنها مي توان سوسمار هايي چون Komodo Dragon هاي غول پيكر را مورد پايش قرار داد.تيم تحقيقاتي به سرپرستي وايدل و هگز توالي هاي ژني هر يك از گونه ها را با استفاده از چندين روش آماري مورد تجزيه و تحليل قرار دادند. هدف از اين تجزيه و تحليل، مشخص كردن ميزان خويشاوندي گونه ها با يكديگر بود.

وايدل در توضيح اين مسئله مي گويد: «اگر چه اين ژن ها در هر يك از گونه ها عملكرد واحدي دارند اما ساختارشان در گونه هاي مختلف كاملاً متفاوت از يكديگر است و علت اين مسئله نيز در موتاسيون هايي نهفته است كه در طول زمان در ساختار آنها به وقوع پيوسته است.» وايدل و هگز پس از تمام شدن مقايسه ژنتيكي، شجره نامه اي را رسم كردند كه در آن ارتباطات و وضعيت خويشاوندي گونه ها با يكديگر كاملاً مشخص بود.به گفته وايدل: «نتايج ما آشكارا نشان مي داد كه مارها نزديك ترين خويشاوندان سوسمار هاي مورد آزمايش قرار گرفته مثل Komodo Dragon غول پيكر نيستند. Komodo Dragon ها نزديك ترين خويشاوندان سوسمار هاي mosasaur محسوب مي شوند _ mosasaur تنها سوسمار آبزي شناخته شده اي است كه در زمان تكامل مارها مي زيسته است.» وي در ادامه مي افزايد از آنجا كه تمامي سوسمار هاي ديگري كه در آن زمان وجود داشتند همگي بر روي زمين زندگي مي كردند نتايج تحقيقات ما به خوبي نشان مي دهد كه مارها نه در داخل دريا بلكه بر روي زمين تكامل حاصل كرده اند.اين تحقيق به سئوال قديمي ديگري نيز پاسخ مي دهد: چرا مارها طي تكامل دست و پايشان را از دست دادند؟ پاسخ اين سئوال به شيوه زندگي مارها بر روي زمين باز مي گردد.

شايد نقب زدن و كندن سوراخ در زمين، اگر چه تنها در معدودي اوقات ديده مي شود، جواب اين سئوال باشد. در صورتي كه شما بخواهيد از سوراخ هاي بسيار كوچك موجود در زيرزمين عبور كنيد مطمئناً دست وپايتان، برايتان بسيار مشكل ساز خواهد بود. اين مسئله را افرادي كه قصد جست وجوي غارها و عبور از دالان ها و حفره هاي بسيار ريز موجود در غارها را دارند به خوبي درك مي كنند. در صورتي كه شما بخواهيد از حفره هاي بسيار كوچك درون غا ها عبور كنيد مطمئن باشيد كه بزرگ ترين كمك به شما چهار شانه نبودن تان و پهن نبودن لگن تان خواهد بود. پژوهشگران معتقدند شيوه زندگي متكي بر نقب زدن تعداد زيادي از گونه هاي ديگر همچون سوسمار هاي بدون دست و پا، علت اصلي تحليل رفتن كامل دست وپاها يا تكامل دست وپاهاي بسيار كوچك در آنها بوده است.

Silence so loud
05-07-2007, 04:57 PM
تكامل در غياب توليد جنسي

زيست شناسان مركز زيست شناسي مولكولي مقايسه اي جوزفين باي پول لابراتوار زيست شناسي دريايي (MBL) معتقدند كه گروهي از جانوران ميكروسكوپي بدون اينكه توليدمثل جنسي داشته باشند طي ده ها ميليون سال تكامل يافته اند. نتايج اين دانشمندان حاوي اطلاعات با ارزشي درخصوص تحقيرسازي توليدمثل جنسي و معرفي آن به عنوان يك بن بست تكاملي است.

گرچه غالب موجودات چند سلولي به شيوه جنسي توليدمثل مي كنند اما اين نوع توليدمثل نسبت به توليدمثل غيرجنسي (ميتوز) كارايي بسيار ناچيزي دارد _ در توليد مثل غيرجنسي، ماده ها، كلون هايي از خودشان را به وجود مي آورند. گرچه موجوداتي كه به شيوه غيرجنسي توليدمثل مي كنند نسبت به اجداد خود كه به شيوه جنسي توليدمثل مي كرده اند در كوتاه مدت صاحب موفقيت هايي مي شوند اما ندرتاً در صنف هاي بالاتر ديده مي شوند، در واقع اين موجودات طي دوران تكامل از پاي درآمده و نمي توانند به حيات خود ادامه دهند.

اگرچه تاكنون فرضيه هاي بسياري براي حل اين مشكل پيشنهاد شده است اما اين هنوز هم يكي از سئوالات گيج كننده زيست شناسي است: اگر توليدمثل غيرجنسي نسبت به توليدمثل جنسي از كارايي بيشتري برخوردار است پس چرا توليدمثل جنسي در ميان جانوران از فراواني بيشتري برخوردار است؟ تحقيقات جديد صورت گرفته توسط زيست شناسان تكاملي MBL ممكن است بتواند در حل اين معما به دانشمندان كمك كند. در مقاله اي كه قرار است در خلاصه مقالات آكادمي ملي علوم (PNAS) به چاپ برسد جسيكا مارك ولش (J.Mark Welch) و هم دانشگاهي هاي او ديويد مارك ولش(D.Mark Welch) و متيو مسلسون (M.Meselson) دانشمندان MBL، مدارك معتبري ارائه خواهند داد كه نشان مي دهد يك صنف بالاتر توانسته است بدون توليدمثل جنسي تكامل حاصل كند.

جانوري كه اين دانشمندان مورد بررسي قرار دادند جانور ميكروسكوپي bdelloid rotifer بود. اين جانور در سرتاسر جهان و در غالب زيستگاه هاي آبي يافت مي شود. Bdelloidها قريب به ۵۰ ميليون سال پيش توليدمثل جنسي مي كردند و امروزه به ۳۷۰ گونه شناخته شده تكامل حاصل كرده اند.در حالي كه محققان پيش از اين نشان داده بودند كه ژنوم bdelloid حاوي دو يا تعداد بيشتري از نسخه هاي ژني متفاوت است و اين خود گواهي بود بر توليدمثل غيرجنسي درازمدت آنها، اما يك نقص مهم نگرش آنها، ناتواني در تشخيص جفت ژن هاي تقريباً همسان است، كه ممكن است از درون گشني كردن آنها يا اشكال ناياب ديگر توليدمثل جنسي ناشي شده باشد. مارك ولش و هم دانشگاهي هاي او به منظور غلبه بر اين نقص متدلوژيك و بيان قاطع اين مسئله كه bdelloidها در حقيقت كاملاً به صورت غيرجنسي توليدمثل مي كنند ژنوم گونه اي از bdelloidها با نام Philodina roseola را با دقت تجزيه و تحليل كردند. با استفاده از متدي با نام فلوئورسانس در محيط دورگ گيري (Fruorscent in situ hybridization) ژنوم اين گونه در جست وجوي جفت كروموزوم هايي كه كروموزوم هاي همولوگ ناميده مي شوند مورد جست وجو قرار گرفت.شناسايي اين كروموزوم هاي همولوگ نشانه آشكاري از توليدمثل جنسي است چرا كه هر يك از اين جفت كروموزوم ها از يك والد مختلف مشتق شده اند.

پژوهشگران ۴ نسخه از يك ژن مشخص را در شده P.roseola شناسايي كردند، علاوه بر اين هر يك از اين ژن ها بر روي يك كروموزوم قرار داشته و همگي آنها تنها مقدار ناچيزي با يكديگر اختلاف داشتند. اين نتيجه گيري ها كاملاً سازگار با توليدمثل غيرجنسي است و احتمال اينكه bdelloidها داراي توليدمثل جنسي بوده اند را رد مي كند. بنابراين مي توان چنين نتيجه گرفت كه اين موجودات بدون داشتن توليدمثل جنسي يا تغييرات ژنتيكي طي ده ها ميليون سال تكامل حاصل كرده اند.

آنچه كه موجب انقراض اوليه شد و اين سئوال كه چرا اين انقراض مي توانست با توليدمثل جنسي پيشگيري شود يكي از معماهاي اصلي علم زيست شناسي است. جسيكا مارك ولش مي گويد: «جنسيت و نو تركيبي ژنتيكي براي ادامه حيات فوق العاده مهم هستند اما ما هنوز علت مهم بودن اين مسئله را نفهميده ايم. زماني كه ما به علت اين مسئله پي ببريم ممكن است نتايج علمي را به همراه داشته باشد كه ما تاكنون تصور نمي كرده ايم.»مارك ولش و هم دانشگاهي هاي او به مطالعه و بررسي bdelloidها در راستاي دستيابي به مدلي دلخواه براي بررسي تأثيرات توليدمثل غيرجنسي ادامه خواهند داد. آنها اميدوارند روزي بتوانند بفهمند كه چگونه موجودات بدون توليدمثل جنسي تكامل حاصل كرده و از انقراض جان سالم به در برده اند. مارك ولش مي گويد: «در حال حاضر ما از تbdelloid rotiferها براي آزمايش تئوري هايي همچون چرا جنسيت مهم است و... استفاده مي كنيم.» هر تئوري خوب مي بايست بتواند توضيح دهد چرا bdelloidها يك استثنا بوده و توانسته اند بدون توليدمثل جنسي تكامل حاصل كرده و ۳۷۰ گونه شناخته شده از خود به جاي بگذارند.

Dianella
05-19-2007, 09:43 PM
>> راهنماي زيستنامه ي تاريخي

سؤال هايي که معمولاً در بيوگرافي تاريخي مورد پرسش قرار مي گيرد عبارتند از: آيا تاکسون ها در يک منصقه ي ويژه به وجود آمده اند يا از ساير نقاط به آن مناطق آورده شده اند؟ و اگر تاکسونها از مناطق ديگري به مناطق کنوني آورده شده اند منشاء پيدايش آنها از کجا بوده است؟ آيا ما مي توانيم دلايل پراکنش منفصل تاکسونها را دريابيم؟ آيا دلايل تاريخي براي عدم وجود تاکسونها در مناطق مشخص وجود دارد؟ (ر.ک. به موانع حرکت).
زيست نامه نويسان از چندين نوع راهنما در براي استنتاج پيشينه ي پراکنش ها استفاده مي کنند که برخي از آنها به خوبي شناخته شده اند. به طور مثال پراکنش يک تاکسون نمي تواند با واقعه اي که قبل از ايجاد تاکسون صورت گرفته است توجيه شود؛ جنسي که دوره ي ميوسن به وجود آمده است نمي توانسته طي حرکت قاره اي تا دوره ي کرتاسه به پراکنش خود دست يابد. بعضي ديگر از راهنماها خيلي قابل اعتماد نيستند. برخي پديدآورندگان اين راهنماها در گذشته بر اين فرض بودند تاکسون در منطقه اي به وجود مي آمده است که بيشترين انشقاق را در آن منطقه نشان مي دهد. ولي اين پديده لزوما نياز به چنين توجيهي ندارد. به طور مثال اعضاي خانواده ي اسبان امروزه فقط در آفريقا و آسيا به صورت بومي وجود دارند در حالي که سنگواره هاي به دست آمده نشان مي دهد اين خانواده از اجداد خود در آمريکاي شمالي به سوي اين منطقه پايين آمده اند و اين اجداد امروزه منقرض شده اند. پيشنهاد ديگر به اين گونه است که گونه هاي ابتدايي يک کليد (Clade) در منطقه اي که مبدا پيدايش آنهاست سازگار مي شوند. زيست نامه نويسان ديگر حتي نظريه اي مخالف اين دارند و مي گويند که اشکال اوليه فقط در نواحي پيراموني قادر به بقا هستند و از منطقه ي مبداء ايجاد خود به سمت اين نواحي حرکت کرده اند. که البته مثالهاي احتمالي براي هر نظريه ارائه شده است.
ارزش سنگواره ها در رديابي پيشينه شناسي زيستي بسيار زياد است. به طور عمده وجود سنگواره ها در مناطقي که امروزه تاکسون مربوطه در آن وجود ندارد بايد مد نظر قرار داده شود. همچنين سنگواره ها يک «عمر کمينه» براي هر گروه و گروه خواهري آن که از يک جد منشاء گرفته اند، از طريق برابر قرار دادن سن اين دو تعيين مي کند. (اين مطلب به اين قضيه اشاره مي کند که روابط فيلوژني تخميني هستند). عدم وجود سنگواره ها بسيار مشکل بر انگيزترند به طوري که گروهي از موجودات که داراي سنگواره هاي پراکنده و غير متوالي هستند ممکن است پيشنيه ي قديمي تري از فسيلهاي يافته شده ي خود داشته باشند اين حلقه هاي گمشده ممکن است در مناطقي که امکان ايجاد فسيل در آنها وجود نداشته است زيسته باشند. در مقابل اگر سنگواره ي موجود در مناطقي پيدا شود که از لحاظ وجود سنگواره غني هستند مي توان نتيجه گرفت که آن موجودات اساساً در آن مناطق وجود نداشته اند و موانعي بر سر زيست آنها در آن مناطق وجود داشته است. البته اين گمان مي تواند با پيداشدن فسيلهاي جديد ابطال يابد. به طور مثال مي مي توانيم اطمينان داشته باشيم راسته هاي سم داران آمريکا در دوره ي ترشياري به امريکاي شمالي- که از لحاظ محتواي فسيلي ساير سم داران غير از انواع موجود در آمريکاي جنوبي بسيار غني است- راه نيافته اند.

منبع: Evolution Theory
ترجمه: ديانلا

Dianella
05-20-2007, 12:03 AM
تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش اول

اگر يک تاکسون در دو يا چند ناحيه ی منفصل يافته شود (به طور مثال پرندگان راتيته) دو تفسير يا ترکيبی از آن می تواند ارائه شود:
1) اين تاکسون در يک منطقه ايجاد شده و بسته به موانع طبيعی موجود از طريق پراکنش محدوده ای يا پرشی به مناطق ديگر راه يافته است. اين توضيح به «نظريه ی پراکنش» موسوم است و ابراز می دارد که مناطق قبل از پراکنش تاکسون از هم جدا شده اند.
2) نواحی مربوطه پيشتر مجاور هم بوده اند و توسط اجداد تاکسون اشغال شده اند سپس گونه ها به طريقه ی پراکنش منفصل از هم جدا شده اند سپس موانع طبيعی به وجود آمده اند و تمايز گونه های جدا شده در اين حصارهای طبيعی اغاز شده است. در اين صورت گفته می شود يک تاکسون در نهايت به ايجاد گونه های جديد منجر شده است. اين نظريه «نظريه ی محدوده ها» ناميده می شود.
يک مثال ساده از پراکنش، انتشار مگس سرکه در جزاير هاوايی می باشد که اين جزيره تا آنجا که می دانيم با هيچ قاره ای در ارتباط نبوده است. و يک مثال از نظريه ی دوم پراکنش نزديک و پيوسته ی ماهی ها در دو طرف تنگه ی پاناما می باشد که ايجاد اين تنگه در دوره ی پليوسن اتفاق افتاده و دريای آرام شرقی و کارائيب را از هم جدا کرده است و باعث تمايز اين ماهی ها به گونه های جديد شده است.
نظريه ی انتشار که قديمی ترين نظريه در اين زمينه می باشد غالباً از شواهد مختلفی استنتاج می شود.:
3) يک شاهد سنگواره ای از پراکنش اوليه در يک ناحيه تنها با ظاهر شدن پراکنش بعدی تاکسون در منطقه ای ديگر تأييد می شود. در برخی موارد زمين شناسی شواهدی ظهور يا نا پديد شدن موانع به دست می دهد. به طور مثال سنگواره گورکن های دوره ی ترشياری به منطقه ی آمريکای جنوبی محدود شده است. و سنگواره ی همين جانور مربوط به دوره ی پليوسن و پلئيستوسن پس از آن که تنگه ی پاناما دو قاره را به هم متصل کرد پيدا شده است.
4) يک ناحيه می تواند توسط انتشار گونه ها اشغال شود در صورتی که دارای زياگان بسيار نا متعادلی باشد. که همين ناحيه اگر در اتصال با نواحی ديگر بود می توانست توسط تاکسون های ديگری که بر اساس شرايط زيستی انتظار می رود در آن جا حضور داشته باشند اشغال می شد. اين تفسير به خصوص در مورد جزايری که با وجود داشتن زيستگاه مناسب برای دوزيستان و پستانداران غير پرنده از اين موجودات خالی است، ابراز می شود.
5) انتشار غالباً به اين گونه استنتاج می شود که گونه های يک ناحيه به طور فيلوژنتيکی از سطرهايی مشتق شده اند که در نواحی ديگر ابتدايی ترند و اين نواحی به عنوان منشاء پيدايش اين گونه ها در نظر گرفته شده اند.
مورد اخير حداقل از لحاظ مبنايی روشن می سازد که يک فيلوژنی خوب پشتيبانی شده می تواند شواهدی از انتشار در دسترس قرار دهد. (شکل 8 . 8 A) در بخش پنجم مشخص شد که پيشنيه ی تکامل يک رقم می تواند از انتشار فيلوژنی آن مستنتج شود. اگر يک زير گروه تک شاخه ای دارای موقعيت رقم 1 است و زيرگروه های متوالی دورتر دارای موقعيت 0 هستند بسيار به صرفه تر است نتيجه گيری کنيم رقم مورد نظر از موقعيت 0 به 1 راه يافته است. همين نوع تداخل می تواند ايجاد شود اگر موقعيت رقم ها در ناحيه هايی باشد که که تاکسونها يافت شده اند.

ادامه دارد ...

Dianella
05-20-2007, 09:47 PM
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش دوم

مورد اخير حداقل از لحاظ مبنايی روشن می سازد که يک فيلوژنی خوب پشتيبانی شده می تواند شواهدی از انتشار در دسترس قرار دهد. (شکل 8 . 8 A) در بخش پنجم مشخص شد که پيشنيه ی تکامل يک رقم می تواند از انتشار فيلوژنی آن مستنتج شود. اگر يک زير گروه تک شاخه ای دارای موقعيت رقم 1 است و زيرگروه های متوالی دورتر دارای موقعيت 0 هستند بسيار به صرفه تر است نتيجه گيری کنيم رقم مورد نظر از موقعيت 0 به 1 راه يافته است. همين نوع تداخل می تواند ايجاد شود اگر موقعيت رقم ها در ناحيه هايی باشد که که تاکسونها يافت شده اند.
«زيستنامه ی قلمرو» شامل سبک های مختلف فکری می شود. (ماير و گيلر، 1988). در اينجا ما به نظريه ی «فيلوژنتيک» يا «قلمرو کليدی» (Cladistic Vicariance) می پردازيم. برخی از استدلال های وابسته به اين نظريه بر سر اين موضوع بحث می کند که زيست نامه نويسی برای توضيح دادن انتشارهای انفرادی نيست بلکه برای توضيح و شرح الگوهای عمومی است که دارای دلايل رايج می باشند. علاوه بر اين نظريه ی فوق ابراز می دارد که تنها الگوهای تکرار شده در بسياری از تاکسونها می تواند به عنوان پشتوانه ای برای نظريه ی پيشينه شناسی محسوب شود. و به گفته ی پيروان اين نظريه يک رويه ی علمی نيست زيرا چنين نظرياتی قابل نقض شدن نيستند. پيشنهاد دهندگان نظريه ی قلمرو زيست نامه ای ابراز می دارند که هر گونه از موجودات دارای سازگاريهای بی همتا و وابسته به شيوه ی زندگی و پيشينه ی بی همتايی از نحوه ی انتشار هستند و از اين گفته نتيجه گرفته می شود که انتشار از الگوهای تکراری پيروی نمی کند. به گفته ی آنان نظريه ی انتشار از لحاظ علمی استوار نيست. برخی نويسندگان هم به اين نکته اشاره کرده اند انتشار مانند ايجاد قلمرو می تواند پديدآورنده ی تناسبی بيت الگوهای انتشار شود. (اندلر 1983)

يکی از آشکارترين اين الگوها «شيب عرضی جغرافيايی» می باشد و ما در اينجا اين شيب را مورد توجه قرار می دهيم. در هر دو نوع زيستگاه های دريايی و خشکی بسياری از تاکسونهای عمده بيشتر به سمت نواحی استوايی انشقاق يافته اند و انشقاق آنها در عرض های جغرافيايی بالاتر کمتر به چشم می خورد. به طور مقثال در آمريکای شمالی تعداد گونه های پرندگان زمينی طی شيب آرامی از تعداد 600 در 8 درجه شمالی به 50 در 66 درجه ی شمالی کاهش می يابد حتی با اين وجود که توده ی زمين در 8 درجه شمالی در آمريکای مرکزی بسيار کمتر از ميزان آن در نواحی شمالی است. چنين الگوهای پراکنشی در مورد تاکسونهای سطح پايين تری مانند حشرات نيز به کار می روند.

ادامه دارد ...

saba24
05-21-2007, 11:48 AM
تكامل
با توجه به اين كه تمامي فعاليت هاي بدن انسان و همين طور ساير جانداران با توجه به پديده تكامل و انتخاب طبيعي قابل توضيح مي باشد و حتي اخيراً دليل وجود آپانديس هم مشخص شده است و هر چيزي در بدن وجود دارد به نفع انسان بوده و در جهت بقاي انسان است آيا تا كنون در مورد جوشهاي غرور جواني چنين مبحثي بررسي شده است و دليلي مبني بربا قي ماندن آن در طي فرآيند تكامل ديده مي شود؟

در نوعي شامپانزه كه نزديك ترين جاندار از لحاط نظريه تكامل به انسان مي باشد و هنوز هم يافت مي شود ،تغييراتي بيمارگونه شبيه روماتيسم در دوران بلوغ اين حيوان ديده مي شود، آيا در حيوانات ديگر نظير اسب و خرس و .. هم چنين تغيراتي در دوران بلوغ ديده مي شود يا خير؟
اگر جواب منفي است با توجه به اين كه جوش دوران بلوغ را نتيجه تغييرات هورموني مي دانيم پس چرا تغييرات هورموني در حيوانات ديگر كه شباهت كمتري به انسان دارند(نسبت به شامپانزه) علائمي را ظاهر نمي كند و يا شايد اين تغييرات در حيوانات ديگر هم باعث علائمي مي شده است ولي در سيستم بدن حيوان اين علائم برطرف مي شود و عامل ديگري آن را ترميم مي كند حالا چرا اين عامل در انسان نيست؟ با توجه به اينكه جوش بلوغ را نتيجه تغييرات هورموني مي دانيم چرا عاملي براي مقابله و خنثي سازي اثر آن در بدن انسان و طي تكامل بوجود نيامده است؟
آيا نمي توان دليل نبود مكانيسمي در بدن انسان براي كنترل جوشهاي غرور جواني را، اثرات ناشناخته و شايد مفيد آن دانست؟

saba24
05-21-2007, 05:12 PM
با سلام
وتشكر از مدير انجمن به خاطر مطالب جالبي كه نوشته اند مي خواستم اگر امكان دارد نظرتان را در مورد مطلبي كه من نوشته ام بنويسيد؟ :20:

Dianella
06-01-2007, 11:15 PM
با سلام
وتشكر از مدير انجمن به خاطر مطالب جالبي كه نوشته اند مي خواستم اگر امكان دارد نظرتان را در مورد مطلبي كه من نوشته ام بنويسيد؟ :20:

سلام دوست عزيز

خواهش مي كنم. من هم از شما به خاطر مطلب خوبتون تشكر مي كنم و شرمنده ام بابت تاخير :11:

مطلبتون جالب و فكر بر انگيز هست. يه نكته اي رو هم در همين راستا بايد يادآور بشم كه نزديك بودن شامپانزه به انسان در خط تكاملي يك حالت بسيار كلي و فقط دليلي براي توجيه شباهتهاي بين شامپانزه و انسان هست. ولي به طور واقعي هنوز در زنجيره ي تكامل انسان از شامپانزه حلقه هاي مفقوده ي زيادي وجود داره كه شايد پاسخ پرسشهاي اينچنيني در اون حلقه ها نهفته باشن و تغييرات هورموني زمان بلوغ از زمان وجود اون گونه هاي منقرض شده بين انسان و شامپانزه شروع شده باشه كه دليلي بر اون الان ما در دست نداريم. چون فسيل اين گونه ها هم در رديف فسيل هاي گمشده اي هستن كه هركز به دست نيومدن ولي شواهد تكاملي وجود اونجا رو تاييد مي كنه.

از زحمتتون ممنونم
موفق باشيد :40:

Dianella
06-01-2007, 11:17 PM
موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش سوم

توضيحات متعددی برای اين الگوی پراکنش ارائه شده است که همه ی اين توضيحات استدلالهای تکاملی را طلب می کند ولی هر يک به روش خاص خود به اين کار می پردازد. توضيحات «توازن» (Equilibrium) بر روی نظريه ی اکولوژيکی تأکيد می کندو ابراز می دارد که گونه ها به سرعت با شرايط اقليمی سازش نشان می دهند به طوری که جمعيتهای موجود در همه ی عرضهای جغرافيايی از لحاظ گونه ها اشباع شده اند و با يکديگر در توازن قرار دارند. نظريه پردازانی که به اين سمت متمايل هستند تحت تأثير پديده هايی همچون انتشار نشان گذاری شده، بند بند شدن نيچ ها توسط رقبای بالقوه و همگرايی جمعيتها قرار دارند که پيشنهاد می دهد رقابت و تکامل هماهنگی بهينه ای بين گونه ها و منابع در اختيار آنها به وجود آورده اند. ديگر نظريه پردازان موقعيت متفاوتی از نظريه ی «توازن» برگزيده اند و شيب انشقاق عرض جغرافيايی را با توجه به پيشينه ی آن توضيح می دهند به اين ترتيب که گونه ها هنوز به آن ميزان که در شرايط استوايی گسترش پيدا کرده و آن مناطق را اشغال کرده و به حد اشباع رسيده اند در عرض های جغرافيايی بالاتر جايگير نشده اند. به منظور جلوگيری از اطاله کلام اين موضوع به شدت پيچيده را با بررسی چند نظريه پيشنهادی مورد مباحثه قرار می دهيم که هر کدام دارای يک يا دو عقيده ی ارائه شده نيز می باشد.
اولين مورد از نظريات ارائه شده در مورد «توازن» که به آن می پردازيم در زمينه ی «درجات اختصاصی شدن» می باشد. به دليل شرايط پايدارتر در مناطق استوايی برای گونه ها اين امکان وجود دارد که بر مبنای وجود منابع غذايي ويژه يا ريز زيستگاه های معينی در منطقه، اختصاصی شده و نمو يابند و اين حالت در مناطق استوايی بسيار شديدتر و بيشتر از مناطق ديگر مشاهده می شود زيرا منابع غذايي و زيستی در مناطق استوايی خيلی کمتر در اثر تغييرات زيست محيطی حذف می شود. همچنين يک منبع زيستگاهی به طور رضايت بخش تری می تواند به چند ريز زيستگاه تبديل شود. اشکالاتی که به اين نظريه وارد شده است يکی اين است که زيستگاه ها و شرايط موجود در نواحی استوايي مناسبتر و مساعدتر از ساير زيستگاه ها نيستند از طرفی مشکل بتوان درجه ی اختصاصی شدن گونه ها را در ارتباط به منابع مختلف غذايی اندازه گيری کرد و نيز نمی توان بر اساس شواهد کمی که وجود دارد اين گونه نتيجه گيری کرد که گونه ها در مناطق استوايي بهتر و بيشتر با منابع سازگار می شوند.
توليدکنندگی بيشتر اوليه و تنوع بيشتر منابع پيشنهاد شده اند تا گونه های بيشتری بتوانند با هم زندگی کنند. (ميزان توليد اوليه عبارت است از نرخ رشد توده ی زيستی گياه که با تثبيت کربن ايجاد می شود). اشکالات نظريه ی توليد عبارتند از اين که جنگلهای استوايی مرطوب بر خلاف ميزان رشد سالانه خود، ميزان توليد روزانه ی بيشتری از جنگلهای واقع در عرض های جغرافيايی بالاتر ندارند؛ جمعيتهای پربازده به طور کلی انشقاق گونه ای کمتری نسبت به جمعيتهای دارای بازده ی متوسط از خود نشان می دهند؛ و اين که برخی از نظريات بوم شناختی پيش بينی می کنند که بازده در حال افزايش بايد تعداد گونه های همزيست را طی اثر رقابتی حذف کند. تنوع بيشتری از منابع در دسترس می تواند به خوبی انشقاق گروه های زيادی از جانوران استوايي را توضيح دهد زيرا اين انشقاق به طور مستقيم يآ غير مستقيم به انشقاق گياهان استوايي بستگی دارد. ولی اين نظريه نمی تواند توضيح دهد که چرا تعداد گونه های گياهان در جنگلهای استوايي اين قدر زياد است (يا به عبارت ديگر چرا مناطق معتدلی به نسبت تعداد گونه های کمتری دارند؟).

ادامه دارد ...

Dianella
06-01-2007, 11:18 PM
موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش چهارم

يک نظريه ی ديگر در مورد تحمل فيزيولوژيکی ارگانيسمها می باشد. ميزان دما در سال با افزايش عرض جغرافيايی افزايش می يابد. پس انتظار می رود که گونه های استوايي نسبت به گونه های متعلق به عرضهای جغرافيايی بالاتر با محدوده ی باريکتری از تغييرات دما سازگار شده باشند. پس محتمل است که ما هرقدر از خط استوا دور می شويم گونه های انفرادی انتشار مرزی با طول و عرض های جغرافيايی خواهند داشت زيرا آن گونه ها کمتر نسبت به تفاوت دمايی در ميان نقاط مختلف حساس هستند. اطلاعات به دست آمده از چندين گروه از ارگانيسمها هر دوی اين پيش بينی ها را تأييد می کند.
دانيل جانزن (1967) نظريه ای را برای شيب انشقاقی پيشنهاد می کند که بر اساس نظريه ی حساسيت فيزيولوژيکی می باشد. همانند نظريه ی مک آرتور و ويلسون در مورد زيست نامه ی جزيره ها، عدد متوازن گونه ها در يک منطقه بستگی به نرخ وابسته ی ايجاد و انقراض گونه ها دارد و منطقه ای تعداد گونه هاي بيشتری دارد که ساکنانش سريعتر بتوانند خود را با شرايط وفق دهند. جانزن ابراز می دارد بسياری از گونه ها هنگامی به وجود می آيند که موانع سطحی مبادله ژنتيکی را در بين جمعيتها کاهش دهند و باعث انشقاق آنها شوند. اگر ارگانيسمهای استوايی کمتر می توانند تغييرات دما را تحمل کنند پس گونه های مناطق معتدل و گونه های مناطق کم دما در عرض های جغرافيايی بالاتر موانع مؤثرتری نسبت به واگرايی از خود نشان خواهند داد و بنابراين موانع بيشتری بر سر راه تبادل ژن در آنها نسبت به انواع موجود در نواحی استوايي ايجاد خواهد شد. از نقطه نظر ارگانيسمها کوه ها دارای مدارهای بالاتری هستند. محدوده های باريک عرضی متعلق به گونه های استوايی به نظريه ارائه شده جانزن سازگار می باشند.
در مقايسه با اين نظريات توازنی برخی نظريه پردازان به پيشينه ی تکاملی اشاره می کند تا شيبهای انشقاق عرضی را توضيح دهند. بهتر خواهد بود اگر در اين زمينه نقطه نظر خود را تغيير دهيم و به جای طرح اين پرسش که چرا گونه های استوايی اين قدر متعدد هستند (انگار که اين امر پديده ای غيرعادی است)، شايد ما بايد به کم بودن گونه ها در عرض های جغرافيايی بالاتر به عنوان يک حالت ويژه بنگريم و در پی يافتن دلايل آن باشيم. از اين نقطه نظر بايد قبول کنيم که امکان افزايش گونه ها در عرض های جغرافيايی بالاتر بر اساس نظريه ی توازن هنوز وجود دارد و لااقل دو نظريه ی اين چنينی می توانند مورد قبول قرار گيرند.
اول اين که برخی نظريه پردازان فرض را بر اين گذاشته اند که دگرگونی در دوره ی پلئيستوسن گونه های متعددی متعلق به عرض های جغرافيايی بالا را منقرض کرد. همچنين پيشنهاد شده است که طی عصر خشک يخبندان، جنگلهای بارانی استوايی (به طور مثال در آمريکای جنوبی) به زيستگاه های ايزوله کوچکی تبديل شدند که گونه ها در اين زيستگاه ها تمايز يافته و به گونه های جديد تبديل شدند. بنابراين انشقاق استوايي به قسمی به نرخ بالای گونه زايی در گذشته نزديک نسبت داده می شوند. البته بحث درباره ی اين موضوع که آيا گونه ها در چنين مأمن هايي وجود داشته اند يا خير و اين که آيا آن گونه ها به طور ويژه در اين زيستگاه ها نمو يافته اند يا خير همچنان ادامه دارد. در هر حال گونه زايی در پلئيستوسن احتمالاً نمی تواند شيب انشقاق در عرض های جغرافيايی را به طور ويژه برای مناطق استوايی که نه تنها از لحاظ تعداد گونه ها بلکه حتی از لحاظ تعداد جنس و خانواده غنی تر هستند، در دوره ی ترشياری يا زودتر توضيح دهد.

ادامه دارد ...

Dianella
06-01-2007, 11:19 PM
موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش پنجم

بنابراين شيب انشقاق حتی اگر گونه های جديدی نيز در دوره ی پلئيستوسن ايجاد نشده باشند هنوز بايد وجود داشته باشد. حتی با اين وجود که هيچ گونه شواهد ديرين شناختی مبنی بر اين که انشقاق گونه ها در عرض های جغرافيايی بالا قبل از شورع دوره ی پلئيستوسن برابر يا نزديک به ميزان انشقاق آنها در نواحی استوايی بوده باشد.
دومين نظريه ی پيشينه شناختی بر اساس مشاهده ی اين که زيستگاه های استوايی مرطوب در مقايسه با زيستگاه های سرد و خشک به نظر بيشتر مورد تمايل موجودات خشکی زی هستند که اين خود نيازمند سازگاريهايی می باشد. به طور مثال يک گوزن کانادايی يا جغد برفی هيچ گاه به اندازه ای که يک ميمون عنکبوتی يا توکان با شرايط استوايی سازگار است، با شرايط قطبی هماهنگی ندارد. در واقع چه اين که شرايط محيطی خشن و ناملايم و چه خوش خيم و بی خطر باشد باز هم به ويژگی های ارگانيسم بستگی دارد که چگونه با آن کنار بيايد. در هر حال اين امکان وجود دارد که اگر به گونه های استوايی فرصت کافی داده شود بتوانند خود را با زمستانهای سرد و طولانی مناطق قطبی سازگار کنند ولی چنين پديده ای تا کنون مشاهده و ثبت نشده است.
با توجه به مجموعه ی پيچيده ای از سازگاريها در يک زيستگاه به شدت متفاوت هماهنگ شدن در چنين محيط زيستهايی نيازمند فرصت و موقعيت مناسب است. گونه های کمی قادر به سازگاری با محيط زيستهای نادر مثل بيابانهای خشک هستند بنابراين دور از انتظار نيست اگر ميزان انشقاق گونه ها در اين مناطق کم است. خطوط فيلوژنتيکی اندکی که با زيستگاه های اين چنينی سازگاری پيدا کرده اند از لحاظ تعداد گونه ها غنی هستند به طور مثال برخی جنسهای متعلق به حشرات در بيابانهای خشک بسيار انشقاق يافته اند ولی در کل سازگاری موفقيت آميز با اين شرايط اقليمی در خطوط کمی مشاهده شده است.

ادامه دارد ...

Dianella
06-01-2007, 11:22 PM
موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش ششم

تقريباً به مدت زمان پيشينه ی زندگی آبزيان و خشکی زيان تا دوره ی ميانی ترشياری در حدود 30 تا 40 ميليون سال قبل بيشتر مناطق زمين دارای آب و هوای استوايی يا نيمه استوايی بوده است و مناطق دارای اقليم سرد چه واقع در طول ها يا عرض های جغرافيايی بالا به مناطقی بسيار کوچک تر از آنچه که امروز هستند محدود می شدند. بنابراين بيشتر موجودات تحت شرايط استوايی انشقاق می يافتند و زمانی که برای اين منظور در اختيار آنها قرار می گرفت بسيار بيشتر از مدت زمانی بود که برای هماهنگی با شرايط و محيط زيست سرد نياز داشتند. ولی به طور حتم گونه هايی نيز وجود داشته اند که تاريخچه ی فيلوژنی و انشقاق آنها دارای قدمت زيادی در مناطق سرد می باشد و اين گونه ها از گذشته های بسيار دور در نواحی سرد انشقاق گونه ای يافته اند. به طور مثال از اين دسته می توان به موش های صحرايی کوچک، مارماهی های کوچک و خانواده ی گياهی خلنگها (Ericaceae) اشاره کرد. ولی از ميان خطوط فيلوژنی موجوداتی که مدت زمان زيادی را به سازگاری و انشقاق در نواحی استوايی گذرانده اند تنها گروه های بسيار اندکی سازگاری با آب و هوای مناطق معتدله را نشان می دهند. به طور مثال در ايالات متحده آمريکا کلم راسويی (Symplocarpus)، پاوپاو (Asimina)، پروانه مونارک (Danaus)، مامورلک های دم شلاقی (Cnemidophorus)، چند گونه مرغ مگس خوار و جوجه تيغی (Erethizon) گونه هايی هستند که اجداد آنها در نواحی استوايی به وجود آمده اند و سپس اين گونه ها به سمت مناطق معتدله کشيده شده و با شرايط آن سازگاری پيدا کرده اند. گروه های ديگر مانند نخلها، بگونياها، پروانه های هليکنی و پرندگان مورچه ای در مناطق استوايي انشقاق يافته اند اما به سمت جنوبی ترين بخش های آمريکا گسترش يافته اند.

ادامه دارد ...

Dianella
06-15-2007, 10:45 PM
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش هفتم و پاياني

بنابراين معقول است اگر گفته شود بسياری از گروه های ابتدايی تر استوايی تا وقتی که از لحاظ جغرافيايی محدود نشده اند از سازگاريهای مورد نياز برای بقا و انشقاق را در زيستگاه های فصلی برخوردار نخواهند شد. محدود شدن انتشار بسياری از گروه های جانوران نه تنها ممکن است به اين علت باشد که آنها نياز به پيدا کردن سازگاريهايی برای گذراندن زمستان داشته اند بلکه همچنين عدم سازگار شدن گياهانی که غذای اين جانوران بوده اند با شرايط آب و هوايی معتدل سبب عدم پراکنش وسيع اين جانوران در مناطق معتدله و غير استوايی شده است. حشرات در اين مورد مثال خوبی به شمار می آيند. سوسکهای سرگردان (Staphylinideae) و سوسکهای برگ (Chrysomelideae) گروه های بزرگی را تشکيل می دهند. سوسکهای سرگردان در اين ميان جزو مهاجمان عموميت يافته هستند در حالي که سوسک های برگ بسيار تخصص يافته ای هستند که هر گونه از آنها به طور بسيار اختصاصی از يک جنس گياه تغذيه می کند. به علاوه در بسياری از گروه های سوسک برگ وابستگی به ميزبان بسيار آهسته اتفاق می افتد و گونه های وابسته از گياهان مربوطه يا نظاير نزديک به انها تغذيه می کنند. هر دوی اين خانواده ها در مناطق استوايی نسبت به مناطق معتدله بسيار بيشتر انشقاق يافته هستند ولی از لحاظ غنای گونه، خانواده ی سوسک های برگ جلوتر می باشند. هر خانواده در ايالت اينديانا با حدود 300 گونه معرفی می شود ولی در منطقه ای مانند جنگلهای بارانی پرووين 310 گونه از سوسکهای سرگردان و 750 گونه از سوسکهای برگ شناسايی و جمع آوری شده است! در مقايسه با سوسک های سرگردان، سوسکهای برگ در مناطق معتدله کمتر انشقاق يافته اند البته نه تنها به اين دليل که اين نوع سوسکها در مناطق معتدله بايد با آب و هوای سرد سازگار می شدند بلکه همچنين اين علت که در مناطق معتدله گياهان متفاوتی نيز وجود دارد که سوسکهای برگ بايد با تغذيه از آنها هماهنگ شوند و نيز گياهان مناطق استوايی در مناطق معتدله يافت نمی شوند. از آنجا که پيشينه ی تکاملی بيشتر گروه های موجودات در مناطق استوايی بوده است و در مقايسه با آن مدت زمان کمتری برای سازگاری با شرايط آب و هوايی معتدل – که در حال هجوم به سمت مناطق استوايی بود- در اختيار موجودات قرار داشت تنها شمار کمی از گروه ها با اين شرايط جديد سازگاری ديرينه نشان می دهند.
به طور خلاصه مسأله ی جغرافيای زيستی و تنوعات عرضی جغرافيايی در انشقاق گونه ها هنوز به طور کامل حل نشده است. نظريات بوم شناختی و ديرين شناختی متعددی (که برخی از آنها در اين مجال ذکر نشده اند) در اين زمينه ارائه شده اند که هر يک از انها می تواند بخش هايی از اين معما را مورد حل و فصل قرار دهد و در واقع تا اين حد مؤثر هم واقع شده اند. ولی در نهايت حل اين مسأله به قوه ی ابتکار و ذهن هوشمند بوم شناسان و زيست شناسان تکامل نياز دارد.

Dianella
06-15-2007, 10:48 PM
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - خلاصه و منابع

خلاصه:

1. انتشار جغرافيايی موجودات به داروين و والاس کمک کرد تا شواهد محکمی برای حقيقت تکامل در نظريات خود به دست آورند.

2. جغرافيای زيستی به عنوان شاخه ای از مطالعه ی انتشار موجودات از اجزای بوم شناختی و ديرين شناختی تشکيل شده است و انتشارهای عمده پيامد پيشينه های طولانی تکاملی هستند.

3. فرايندهای ديرين شناختی که بر انتشار تاکسونها تأثير دارند شامل پراکندگی، قلمرو زايی (قطعه قطعه شدن يک انتشار پيوسته به وسيله ی ايجاد موانع)، سازگاری، گونه زايی، انقراض و تغييرات آب و هوايی می شوند.

4. انتشارهای منفصل قابل نسبت دادن به برخی از پراکندگی های ديگر هستند. هر دوی اين نظريه ها می توانند با شواهد روابط فيلوژنتيک، ديرين شناسی، زمين شناسی يا جايگيری تاکسونوميک زياگان تناسب داشته باشند.
5. انتشار محلی گونه ها تحت تأثير عوامل بوم شناختی شامل عوامل غير زنده محيطی و عوامل زنده مانند رقيبان قرار می گيرد.

6. انشقاق گونه ها در يک منطقه ی محلی ممکن است در توازن بوده يا نباشد. شمارش الگوهای انشقاق سازگار با نظريه ی توازن معمولاً مشکل است به اين دليل که نظريه های زيادی در اين مورد وجود دارد و امکان انتخاب از بين آنها عملاً بسيار کم است. اين مسأله به وسيله ی شيب عرض جغرافيايی انشقاق گونه ها نشان داده می شود.

7. زيستگاه های مشابه در نقاط متفاوت جهان معمولاً گونه های يکسانی از لحاظ بوم شناختی را در خود پرورش می دهند که به اين پديده همگرايی تحولی گفته می شود. در برخی موارد مجموعه هايی از گونه ها به طور مستقل و با استفاده از منابع مستقل راه های تکاملی مشابهی را پيموده اند.


منابع:

 براون، جی. اچ. و آ. سی. گيبسون. 1983 . جغرافيای زيستی. ماوسبی، اس. تی. لوييس. رساله ی جامع در مورد جغرافيای زيستی با پوشش دادن مسايل ديرين شناسی و بوم شناسی انتشار گياهان و جانوران.

 مايرز، آ. آ. و پی. اس. گيلر (گروه ويرايش). 1988. جغرافيای زيستی تجزيه ای. چاپمن و هال، لندن. مبانی بوم شناختی و ديرين شناختی جغرافيای زيستی.

 ريکلفز، آر. تی. و دی. اسکلوتر (گروه ويرايش) 1993 . انشقاق گونه ها در جمعيتهای بوم شناختی؛ ديدگاه های ديرين شناختی و بوم شناختی. دانشگاه شيکاگو.


ترجمه و بازنويسي : ديانلا

ashkan24ab
08-21-2007, 12:42 PM
1) اطلاعاتي در مورد ازدواج در انسانهاي اوليه و نژادهاي قبل و بعد از آن و چگونگي انجام آن و نحوه دخالت خانواده ها در آن
2) باستان شناسان و تاريخ دانان (اطلاعاتي در مورد نحوه ازدواج در تمدنهاي ابتدائي انساني) از جمله انسانهاي غارنشين
و همين طور اطلاعاتي در مورد جفت يابي و ازدواج از ميمون تا انسانهاي امروزي


باسلام
راستش من اطلاع زيادي در مورد تكامل و مباحث تخصصي آن ندارم ولي براي يك تحقيقي احتياج به مطالبي در زمينه موضوعات دارم در صورت امكان منابعي و يا مقالاتي را در اين رابطه به من معرفي كنيد
البته احتمال مي دهم منابعي كه در اين زمينه به خصوص ارائه شده باشند وجود ندارد بلكه اطلاعاتي را كه من احتياج دارم بايد از بين منابع بيشماري پيدا كنم در هر صورت خوشحال و ممنون مي شم اگر راهنمائيم كنيد
متشكرم از لطف شما

bb
08-24-2007, 07:51 AM
دوست عزیز شما فارسی این مقالات رو پیدا نخواهی کرد
بهتره دنبال انگلیسیش بگردی

ashkan24ab
08-24-2007, 11:53 AM
ممنونم از جواب شما
اگر ممكنه همون انگليسي رو به من معرفي كنيد البته بهتره در مورد همون جزئيات مورد نظر من باشد
متشكرم

bb
08-25-2007, 06:29 AM
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

بهترین منبع اینه منتها 30 دلار پول باید بدی !!!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
اینم پولیه
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

moontoise
08-25-2007, 07:38 PM
http://www.hamshahri.net/images/upload/news/posc/8604/panguan-ak-08-04.jpg
بقاياي سنگواره گونه‌اي عجيب از پنگوئن پرنده متعلق به 36 ميليون سال پيش در «پرو» يافت شد.
به گزارش ايسنا، يك نوع از اين پنگوئن كه Icadyptes salasi نام گرفته بيش از يك متر و نيم قد و بازوهاي استخواني بسيار قوي و بزرگي داشته است.
سنگواره ديگر يافت شد متعلق به نوعي پنگوئن به ارتفاع كمتر از يك متر است كه نزديك به 42 ميليون سال پيش زيست مي‌كرده است.
به گفته ديرين شناسان، هر دو گونه پنگوئن كشف شده با پنگوئن‌هاي كنوني تفاوت‌هاي زيادي دارند و اين نشان مي‌دهد كه احتمالا پنگوئن‌ها زماني پرواز مي‌كرده‌اند.
همچنين به باور دانشمندان، بي‌شك اين دو گونه پنگوئن نياكان پنگوئن‌هاي كنوني بوده‌اند منتها شكل متفاوت منقار و بيني آنها حاكي از آن‌ است كه بيشتر از نرم‌تنان تغذيه مي‌كرد‌ه‌اند.

*yutab*
08-27-2007, 01:04 AM
مرسي از تاپيكت
اما ميتوني يكم اطلاعات راجع به تحولات زيستيشون بدي كه چرا حالا پرواز نمي كنن؟
با سپاس


وقتي كه لفظ دوست به معناي دشمن است
هنگام شيون است......

Nvidia II
08-27-2007, 01:07 AM
مرسی جالب بود.
مرغ و خروس هم 1 زمانی پرواز میکردن

Dianella
08-28-2007, 12:32 AM
مرسي از تاپيكت
اما ميتوني يكم اطلاعات راجع به تحولات زيستيشون بدي كه چرا حالا پرواز نمي كنن؟
با سپاس


وقتي كه لفظ دوست به معناي دشمن است
هنگام شيون است......


سلام دوست عزيز

به طور كلي در مورد اين پديده كه بعضي پرندگاني كه سابقا پرواز مي كردن الان ديگه اين توانايي رو ندارن اين طور گفته ميشه كه علت اصلي بر مي گرده به محيط زيست و به خصوص منابع غذايي اطراف اونها و همينطور دشمنان طبيعي اونها و كلا شرايط زيست بر روي زمين.
به اين مفهوم كه اين قبيل پرندگان ابتدا مثل بقيه ي پرندگان در محيط هايي قرار داشتن كه لانه سازي بر روي درختان براشون امن تر بوده و منابع غذايي هم از ارتفاعات (يعني درختان و ...) به دست ميومده و همچنين براشون امن تر بوده كه بتونن پرواز كنن تا از دشمنان طبيعي در امان باشن.

ولي به مرور و در طول مدت زمان بسيار زيادي اين شرايط تغيير كرده به اين سمت كه منابع غذايي روي زمين فراوون تر شده و دشمنان طبيعي اونها هم به دلايل مختلف از بين رفتن و براي اين پرندگان خيلي به صرفه تر بوده كه انرژي اضافي صرف پرواز كردن نكنن و به راحتي روي زمين لانه سازي كنن و غذاي مورد نيازشون رو هم از منابع نزديك و راحتتر به دست بيارن. كه اين حالت به مرور باعث تحليل رفتن بالهاي اونها و در نتيجه گرفته شدن قدرت پرواز از اونها شده.

موفق باشيد

samy53
09-05-2007, 11:07 PM
ممنون جالب بود
و طبیعیه که چنین اتفاقی بیفته چون هزاران نوع از جانوران در طول تغیرات زمین برای بقا مجبور به تغییر شدن

moontoise
09-16-2007, 11:28 PM
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/8/8b/evolutionanimal2.JPG
مقدمه
مسلما سنگواره‌های موجود در سنگها برای مطالعه حیاط و تکامل موجودات گذشته کامل و کافی نیستند. زیرا تعداد زیادی یاخته‌های موجودات زنده قبل از مدفون شدن و یا بعد از آن تحت تاثیر عوامل مختلف از بین می‌روند. ترکیبات شیمیایی نیز که بیانگر آثار حیاتی هستند در اثر عوامل مختلف به نحوی تغییر می‌کند که به راحتی قابل شناخت نمی‌باشد.

موجودات زنده اولیه از نوع تک یاخته‌ای بودند که از آنها آثار معدودی بر جای مانده است. استروماتولیت‌ها از نمونه‌های فسیلی هستند که به تعداد نسبتا زیاد در رسوبات پرکامبرین بر جای مانده‌اند، این فسیلها در مقطع به شکل لایه‌های چین خورده دیده می‌شوند. قدیمی ترین آثار استروماتولیتی به سن 3.4 تا 3.5 بیلیون سال در غرب استرالیا گزارش شده است.





حیات در پروتروزوئیک
آغاز پیدایش حیات را به 4600 میلیون سال قبل تخمین می‌زنند. به علت وسعت سنگهای دگرگونی در پروتروزوئیک آثار و بقایای موجودات کمتر باقی مانده است. در سال 1883 والوچ (Walcoh) به آثار فسیلهای آهکی با ساختمان دایره‌ای متحدالمرکز که از جلبکهای آهکی یا اسفنجها به حساب می‌آیند پی برد که بعدا به استروماتولیت معروف شدند. آثاری از مرجانها و باز و پایان مانند لینگوللا (Lingulella) و خاردارانی چون تری براکسیدیوم (Tribrachidium) متعلق به پروتروزوئیک جدید در بعضی نقاط یافت شده‌اند.
حیات در پالئوزوئیکاز نظر زیست چینه‌ای و گسترش و تنوع موجودات زنده ، اکثریت گروههای بی‌مهرگان در پالئوزوئیک پسین وجود داشته‌اند. مهره‌داران به جز پرندگان و پستانداران نیز در این دوران ظهور نموده‌اند. مهمترین گروههای بی‌مهرگان از جمله روزنه داران ، اسفنج‌ها، بازوپایان ، نرمتنان ، خارپوستان ، گراپتولیت‌ها ، بریوزوئرها در این دوران می‌زیسته‌اند.
کامبرین
بعضی از جانورانی که در تشکیلات کامبرین مشاهده شده‌اند، از این جانوران مرجانها را می‌توان نام برد، خارپوستان نیز در این دوره ظهور نموده‌اند، از نرمتنان وجود دوکفه‌ایها مشکوک است و از شکم پایان هم جز چند نمونه ساده آثار بیشتری باقی نمانده است. تریلوبیت‌ها سخت پوستان دریایی هستند که در اوایل دوران پالئوزوئیک ظاهر شده و در اواخر همین دوران از بین رفته‌اند.
اردوسین
گذر بین اردوسین و کامبرین معمولا بر اساس گراپتولیت و گونه‌های جدید کنودونتها تعیین شده است. گذر فوقانی این دوره با سیلورین نیز بر پایه فسیلهای گراپتولیت‌ها و کنودونتها استوار است. سه گروه از جانوران در کامبرین ظاهر شده‌اند اما تنوع و گسترش آنها مربوط به دوره اردوسین است.

این جانوران عبارتند از : بازوپایان لولادار ، گراپتولیتها و کنودونتها. فسیل مرجانهای شاخی شکل یا مرجانهای چین‌دار و مرجانهای تابولاتا و استروماتوپروئید‌ها از سازندگان ریفهای مرجانی این دوره بشمار می‌روند. کرینوئیدها ، بریوئیدها و بریوزوئرها نیز در این دوره ظهور نموده و گسترش یافته‌اند. فسیل ماهیهای زرده‌دار که از نخستین مهره‌داران بوده‌اند در رسوبات متعلق به اردوسین دیده شده‌اند.
سیلورین
گذر از این دوران با فسیل گراپتولیتی به نام گلیپتوگراپتوس مشخص شده است. علاوه بر گراپتولت‌ها ، براکیوپودها ، مرجانها و کنودونتها نیز در این دوره گسترش و توسعه فراوان داشته‌اند. تعدادی از ترلوبیت‌ها در این دوره می‌زیسته‌اند. ظهور ماهیهای حقیقی و همچنین ماهیهای زره‌دار نیز متعلق به این دوره بوده است. نخستین جانوران خشکی هم در سیلورین دیده شده‌اند.
دونین
پیشروی دریا در این دوره باعث افزایش مرجانهای روگوزا و تابولاتا که گاهی تا چندین متر بالاتر از سطح دریاوبه وسعت چند کیلومتر دیده می‌شوند گردید. بی‌مهرگان از جمله بازوپایان و دوکفه‌ایها در این دوره فراوان بوده‌اند. از براکیوپودها اسپریفریده ، رینکونلیده و استروفومنیده تنوع زیادی داشته‌اند.

در اوائل این دوره آمونوئیدها که نرمتنان با صدف پیچیده بودند به جای ناتیلوئیدها که صدف مستقیم داشتند فراوان شدند. گرچه دونین به نام دوره ماهیها مشهور شده است ولی تعداد گونه‌ها در این دوره بیشتر از دوره‌های بعد نبوده‌ است. اولین حشره در دونین ظهور می‌یابد. گراتپولیتها از بین ‌رفتند و تری‌لوبیتها رو به کاهش گذاردند.
کربونیفر
براکیوپودها ، کرینوئیدها و بریوزوئوها از فسیلهای مهم این دوره به شمار می‌روند. بعضی از موجودات از جمله مرجانهای تابولاتا و استروماتوپوروئیدها که دوره‌های قبلی قسمت مهمی از ردیفهای مرجانی را تشکیل می‌داده‌اند در کربونیفر ناپدید شدند.
پرمین
تریلوبیتها تقریبا در این دوره از بین رفته‌اند. در پرمین آثاری از خزندگان مشهور است. بطور کلی مهره‌داران پرمین با کربونیفر اختلاف زیادی نداشته‌اند.
حیات در مزوزوئیک
تریاس
بعضی از بی‌مهرگان تریاس مرجانهای چهار تیغه‌ای بوده‌اندکه تا اواسط دوره تریاس زندگی کرده و بعد از بین رفته‌اند. در دوره تریاس خزندگان تنوع و گسترش زیاد داشته‌اند. علاوه بر خزندگان خشکی ، خزندگانی هم در دریاها و کنار مردابها بسر می‌برده‌اند. ظهور اولین حشره با دگردیسی کامل و اولین پستاندار مربوط به این دوره است.
ژوراسیک
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/a/ac/evolutionanimal1.JPG
اولین پرندگان در ژوراسیک ظهور نموده‌اند. نخستین قورباغه شبیه به انواع امروزی در این دوره ظهور نموده است. گسترش دایناسورها در این دوره زیاد است.
کرتاسه
علاوه بر مهره‌داران قبلی در اواخر دوران میانه زیستی پستانداران کوچکی به ظهور می‌رسند. در اواخر دوره کرتاسه دایناسورها از بین می‌روند.
حیات در سنوزوئیک
دورانی است که پرندگان در هوا و پستانداران در روی زمین تنوع و گسترش یافتند و زمین خود را برای فرمانروایی انسان آماده کرد. در اواخر کرتاسه داینوسورها ، آمونوئیدها ، رودسیتها و خزندگان دریایی به کلی نابود شدند. فقط گروههایی از نرمتنان، ماهیهای استخوانی و گونه‌های دیگر که شبیه نمونه‌های عهد حاضرند باقی ماندند.

پستانداران که در ابتدای این دوره دارای جثه‌‌ای کوچک بودند کامل و گسترش یافتند و به وضع کنونی در آمدند. نهنگها در این دوران ظهور و تکامل یافتند. پنگوئنها ، خوکها و شیرهای دریایی در دوره پالئوژن حضور یافته‌اند. فسیل خفاشها را نیز مربوط به ائوسن دانسته‌اند. در دوره ائوسن جانوران سم‌دار ظهور یافتند.
حیات در نئوژن
تعداد نهنگها در این دوره افزایش یافت. جانوران خشکی از قبیل گوزنها ، گاو ، زرافه ، خرس ، خوک افزایش قابل ملاحظه‌ای یافتند. از مهمترین گونه‌هایی که در این دوره ظهور یافتند می‌توان گونه‌های جدید میمونها را نام برد. در طول عمر دوره نئوژن تکامل مهره‌دارن و پستانداران و افزایش گونه‌های دیگر جانوری مثل مارها ، مرغهای آوازخوان ، قورباغه‌ها ، خفاشها ، جوندگان ، ‌میمونها اتفاق افتاده است.
کواترنری
پیدایش انسان در دوره کواترنری صورت گرفته است. دوره کواترنری با توسعه فیلها ، شترها و دیگر پستانداران امروزی مشخص می‌گردد و بالاخره از موجودات خشکی نواحی سرد می‌توان فیل ماموت را نام برد.

moontoise
09-16-2007, 11:37 PM
مشخصات دوره کواترنری
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/show_image.php?id=23993&SSOReturnPage=Check&Rand=0
این دوره بر خلاف دیگر دوره‌های زمین شناسی بسیار کوتاه و بیش از یک و نیم میلیون سال از عمر آن نمی‌گذرد. چون کوهزایی دوره کواترنری دنباله کوهزایی آلپ در پلیوسن است، بعضی از زمین شناسان آن را به نام پلیوکواترنر می‌نامند. از طرفی نظر به اینکه یخچالها در این دوره توسعه زیادی داشته‌اند، آن را دوره توسعه یخچالها نیز نامیده‌اند. در این دوره است که کوههای اروپای شمالی کانادا قسمت مهمی از آمریکای شمالی از یخ پوشیده بوده است.
پیدایش انسان
چون پیدایش انسان در دوره کواترنری گرفته است، برخی از زمین شناسان و دیرینه شناسان آن را دوره انسان یا دوره آنتروپوزوئیک نیز نامیده‌اند. از نقطه نظر دیرینه شناسی ، دوره کواترنری با توسعه فیلها ، شترها و دیگر پستانداران امروزی که در پلیوسن نیز وجود داشته‌اند مشخص می‌گردد. از نظر دیرینه شناسی ، دوره کواترنری را بر اساس فسیل انسانهای اولیه تقسیم بندی می‌نمایند.

برای مثال در روسیه مقیاس تقسیمات چینه شناسی این دوره بر اساس مطالعات انسان شناسی مبتنی بر دلایلی نظیر اندازه‌های مختلف قد و اعضاء بدن از بدو پیدایش تاکنون صورت می‌گیرد. بطور کلی دوره کواترنری با عقب نشینی دریا و پیدایش دوره‌ای یخچالی و همچنین پیدایش انسان آغاز می‌گردد.



تقسیمات دوره کواترنری
دوره کواترنری را اغلب به دو زیر دوره تقسیم می‌کنند:


پلیتوسن: که مطابق با دوره‌های قبل از یخبندان و دوره‌های یخبندان است.

هولوسن: که شامل دوره‌های بعد از یخبندان و از چند هزار سال تجاوز نمی‌کند.
حیات در کواترنری
در نواحی خارج از محیطهای یخچالی دوره کواترنری در دریاها دو گروه از موجودات تشخیص داده است. یکی موجودات مربوط به محیطهای گرم مانند گاستروپودها و دیگری موجوداتی که مربوط به محیطهای سرد هستند، مانند بعضی از لاملی برانکیاها. در این دوره یک دسته از موجودات به طرف شمال و دسته دیگر در دوره یخچالی به طرف جنوب کره زمین مهاجرت کرده‌اند. از جانوران خشکی مخصوص نواحی گرم می‌توان: فیلها ، رینوسرسها و ماستودونها را نام برد.

مهمترین موجودات اولین دوره بین یخچالی عبارتند از: الفاس‌انتی‌کاس و رینوسراس مرکی و بالاخره از موجودات خشکی نواحی سرد می‌توان فیل ماموت را نام برد. بطور کلی گیاهان کواترنر شبیه به گیاهان دوره نئوپن و گیاهان امروزه بودند. در موقعی که یخچالها توسعه یافته‌اند، گیاهان مشخص نواحی سرد مانند بید علفی توسعه یافته‌اند. بر عکس در مواقع سردی یخچالها گیاهان نواحی گرم مانند ماگنولیا در آمریکا دیده شده‌اند گیاهانی مانند شمشماد ، سرو خمره‌ای و مو در دوره بین یخچالی دیده شده‌اند.
حرکات کوهزایی در کواترنری
کوهزایی در دوره نئون به بیشینه توسعه خود رسیده است. لذا در دوره کواترنری حرکات کوهزایی چندان اهمیت نداشته و چین خوردگی مهمی به وقوع نپیوسته است. مع هذا از این دوره جنبشهای خفیفی در کنار دریاها به موازات چین خوردگیهای دوره نئون مشاهده شده است.
پدیده‌های آتشفشانی کواترنری
با اینکه برخی از زمین شناسان عقیده دارند که پدیده‌های آتشفشانی در دوره کواترنری اهمیت چندانی ندارند، ولی در این دوره ، آتشفشانها فعالیتهای زیادی داشته و گدازه های فراوان از آنها باقی مانده است. یکی از مهمترین مراکز آتشفشانی دوره کواترنری آتشفشان ایسلند است که گدازه‌های بازالتی از آن به بیرون رانده شده است. پدیده‌های آتشفشانی در ناحیه شرقی بن در فرانسه نیز دیده شده است.

در اروپای مرکزی و جنوبی چندین آتشفشان متعلق به این دوره شناخته شده است، ولی هم اکنون کاملا خاموش هستند. در آمریکا فعالیتهای آتشفشانی دوره کواترنری در نواحی سیرا (Seerra) کوههای اورگان واشنگتن (آمریکای شمالی) دیده می‌شود. در ایران نیز فعالیتهای آتشفشانی کواترنری از جمله سهند و سبلان و تفتان گزارش شده‌اند.
جغرافیای دیرینه کواترنری
بطور کلی باید خاطر نشان کرد که گسترش و پیشروی یخچالها و تشکیلات مربوط به آنها با پیشروری و پسروی دریاها نسبت معکوس داشته است. یعنی هر وقت دریاها پیشروی داشته‌اند از وسعت یخچالها کاسته شده و هر گاه دریاها پسروی نموده‌اند پیشروی یخچالها و تشکیلات مربوط به آنها توسعه یافته‌اند.

تغییرات شدید و وسیع دبی آبهای حاصل از ذوب یخچالها موجب ایجاد پادگانه‌ای رودخانه شده و نوسان سطح آب دریا یعنی پیشروی و پسرویهای مقدار دریا نیز پادگانه‌های ساحلی را بوجود آورده است. تعداد پادگانه‌های دریایی کواترنری در مناطق مختلف متغیر بوده و بیشتر در شمال اروپا و یا نواحی مدیترانه شناسایی شده‌اند و سن مطلق آنها نیز محاسبه شده است.

bb
10-05-2007, 01:12 PM
آفرینش هوشمند یا تکامل داروینی؟
سعید کلانتری

مقدمه

هنگامی که کاپیتان رابرت فیتزروی۱ - فرمانده کشتی بیگل، متعلق به نیروی دریایی بریتانیا- علاقه‌اش را برای به‌همراه بردن یک زیست‌شناس در دومین سفر از سری ماموریت‌هایش به بعضی مناطق دور افتاده جهان آنروز در سال ۱۸۳۱ به رییس بخش نقشه‌برداری نیروی دریایی بریتانیا اعلام کرد، شاید هرگز گمان نمی‌برد که این همراهی زمینه‌ساز یکی از بزرگترین انقلاب‌های فکری در تمام تاریخ بشری شود.

در سالهای آغازین قرن ۱۹ میلادی هنگامی که بریتانیا برنامه‌ریزی برای کشف منابع جدید و نیز تثبیت قدرت خود در سطح دریاها را با جدیت تمام دنبال می‌كرد، نیاز به نقشه‌های قابل اعتمادتر از مناطق دور از دسترس آن روزگار نیازی حیاتی بود. به همین منظور، مجموعه ماموریت‌هایی برای تهیه نقشه‌های دقیق‌تر در دستور کار نیروی دریایی بریتانیا قرار گرفت. این سفرها با کشتی بزرگی به نام بیگل و به فرماندهی کاپیتان رابرت فیتزروی در سال ۱۸۱۷ آغاز شد.

دومین ماموریت فیتزروی تهیه نقشه‌هایی از سواحل آمریکای جنوبی، استرالیا، جنوب افریقا و بعضی جزایر اقیانوس آرام همچون گالاپاگوس بود. در این سفر بود كه چارلز داروین۲ شاید مهمترین سفر علمی تاریخ تا قرن ۱۹ میلادی را رهسپار شد.

داروین البته به شکلی كاملا تصادفی، در حالی که ابتدا قرار بود زیست‌شناس دیگری به این سفر اعزام شود، جانشین او شد. دقت مثال‌زدنی او در انتخاب و ثبت نمونه‌ها، شواهد تجربی بی‌نظیری برای نظریه‌ای که بعدتر توسط او و بعضی دیگر دانشمندان ارایه شد فراهم کرد. نظریه تکامل با انتشار کتاب سرمنشا انواع در سال ۱۸۵۹ شکل منسجم یافته‌ایی بخود گرفت و بعنوان نظریه‌ای كه داعیه‌ی پاسخ دادن به چگونگی ساز و کار پیدایش انواع موجودات را دارد، در مجامع علمی مطرح شد.

نظریه تکامل البته اولین نظریه با این داعیه نبود. دیدگاه‌های گوناگون و بعضا مخالف دیگری نیز پیش تر از آن مطرح شده بودند. از مهمترین نظریات دیگری که در مقابل نظریه تکامل قرار دارند، میتوان از نظریه طراحی هستی توسط یک طراح آسمانی نام برد. این عقیده که نظم موجود در جهان و پیچیدگی‌های فراوان در آن نشانگر وجود یک خالق و طراح ماورایی است، بسیار قبل‌تر از ارایه نظریه تکامل توسط داروین، بیان شده بود. این استدلال را برهان نظم نیز می‌نامند.

معروف‌ترین مثال در برهان نظم، مثال ساعت ساز ویلیام پالی۳ است. او استدلال می‌کند که اگر شما حین قدم زدن در یک مزرعه، یک ساعت جیبی پیدا کنید به سرعت نتیجه می‌گیرید که آن ساعت توسط یک موجود هوشمند طراحی شده است و نه در نتیجه فرایندهای خودبه‌خودی در روی زمین. به همین نحو، جهان هستی که با نظم تمام در حال کار کردن است نمایانگر وجود یک ناظم است.

نظریه طراحی موجودات (آفرینش یکباره)، پس از ارایه شواهد تجربی داروین مبنی بر وجود تکامل تدریجی در موجودات، دچار چالش جدی شد. به شکلی که اغلب دانشمندان، نظریه داروین را به لحاظ تجربی قابل قبول‌تر یافتند.

طرفداران آفرینش البته در بعضی حلقه‌های دانشگاهی و دینی به تلاش‌های خود برای موجه نگه داشتن دیدگاه خود ادامه دادند.

آفرینش هوشمند

اخیرا گروهی از متفکران دارای صبغه دانشگاهی با پیش کشیدن نظریه‌ای به نام آفرینش هوشمند - كه قرائت جدیدی از برهان نظم است- روح تازه‌ای به دیدگاه معتقد به آفرینش موجودات دمیده‌اند. این متفکران عقیده دارند که شواهد تجربی علم زیست‌شناسی و نیز برهان های ریاضی موید ادعاهای آنهاست. آنها بر خلاف طرفداران سنتی آفرینش به وقوع تغییرات بسیار جزیی در موجودات در طول زمان‌های طولانی معتقدند و نیز عمر حیات در کره زمین را بسیار بیشتر از ۶۰۰۰ سال می‌شمرند.

در میان برجسته‌ترین و فعال‌ترین این متفکران، میتوان به ویلیام دمبسکی۴ اشاره کرد.

اما آنچه كه سبب شهرت بسیار سریع و گسترده این نظریه شد، جنجال رسانه‌ای موافقان و مخالفان گنجاندن این نظریه در برنامه درسی مدارس امریکا و بعدتر کشیده شدن این مساله به دادگاه در سال ۲۰۰۵ بود.

دادگاه

در سپتامبر سال ۲۰۰۵، والدین ۱۱ دانش‌آموز مدرسه‌ای در منطقه داور در ایالت پنسیلوانیا از مسوولان مدرسه‌ی منطقه‌ای داور بسبب گنجاندن نظریه آفرینش هوشمند در برنامه درسی دانش‌آموزان و تدریس آن به عنوان نظریه‌ای علمی در کنار نظریه تکامل شکایت کردند.

قاضی دادگاه فدرال، جان جونز۵، در نهایت مسوولان مدرسه داور را به علت تخلف از متمم اول قانون اساسی امریکا مجرم شناخت. دادگاه همچنین حکم به خارج کردن تدریس این نظریه از برنامه درس علوم دانش‌آموزان مدرسه داد.

دلایل طرفداران نظریه آفرینش هوشمند

از مهمترین دلایلی که طرفداران این نظریه برای اثبات مدعای خود می‌آورند می‌توان به سه مورد زیر اشاره کرد:

۱) وجود پیچیدگی‌های غیر قابل فروکاست در هستی

۲) وجود پیچیدگی‌های کاملا مشخص شده در هستی

۳) وجود ثوابت فیزیکی كه مقدارشان دقیقا تنظیم شده است

پیچیدگی‌های غیر قابل فروکاست ( کاهش‌ناپذیر)

بعضی دستگاه‌های دارای اجزای متعدد، دارای این ویژگی هستند که فقط و فقط در صورت وجود تک تک اجزای‌شان قادر به کار کردن هستند، به شکلی كه شما نمی‌توانید یکی از اجزای آنها را از آنها جدا کرده و دستگاه کماکان قادر به کار کردن باشد. بعنوان مثال می‌توانید یک موتور خودرو را در نظر بگیرید که برای حرکت نیازمند تمامی اجزای خود است.

پیچیدگی‌های موجود در این دستگاه‌ها را اصطلاحا پیچیدگی‌های کاهش‌ناپذیر می‌نامند. طرفداران نظریه آفرینش هوشمند معتقدند كه دستگاه‌های دارای پیچیدگی‌های کاهش‌ناپذیر، نمی‌توانند از تکامل تدریجی و انتخاب طبیعی مطرح شده در نظریه داروین بوجود آمده باشند چرا كه هر تغییر جزیی در آنها به قیمت از کار افتادنشان تمام می‌شود.

پیچیدگی‌های کاملا مشخص شده

این مفهوم كه برای اولین بار توسط ویلیام دمبسکی ارایه شد، بر وجود دو خصیصه همزمان در دستگاه های کاینات تاکید می‌کند كه به زعم مبدع آن- دمبسکی- نشانگر آفرینش جهان توسط طراح هوشمندی است. دمبسکی این دو خصیصه را اولا وجود پیچیدگی و ثانیا کاملا مشخص بودن آن بر می‌شمرد.

او پیچیدگی را امری می‌داند كه احتمال وقوع آن به خودی خود بسیار کم است و مشخص بودن آنرا در آن میداند كه شما بتوانید آن امر را با توصیفاتی بسیار کوتاه، بطوری که برای همگان قابل فهم باشد مشخص کنید. به عنوان مثال‌هایی كه هر دو این خصیصه را در خود دارند میتوان به دنباله طولانی‌ای از اعداد اول اشاره کرد که طولانی بودن آن نشانه پیچیدگی و اول بودن آن نشانه مشخص بودنش است، یا یک غزل از شکسپیر که از کنار هم قرار گرفتن بسیاری حروف الفبا تشکیل شده است که طولانی بودنش دلیلی بر پیچیدگی‌اش و با معنی بودنش نشانه‌ای از مشخص بودنش است.

دمبسکی می‌گوید که اگر شما یک گیرنده رادیویی برای دریافت امواج فضایی داشته باشید و روزی مثلا امواجی به شکل دنباله اعداد اول را از فضا دریافت کنید مطمئنا ارسال کننده آنرا یک موجود هوشمند خواهید شمرد.

ثوابت فیزیکی تنظیم شده

نظریه‌پردازان آفرینش هوشمند استدلال می‌کنند که ثوابت فیزیکی جهان هستی به شکلی کاملا دقیق تنظیم شده‌اند. به نحوی كه اگر در مقادیرشان، کوچکترین تغییری وجود می‌داشت، حیات به شکل کنونی‌اش ابدا قابل شکل‌گیری نمی‌بود.

از جمله این ثوابت می‌شود ثابت کیهانشناختی، ثابت گرانش، ثابت ساختار ریز، سرعت نور، ثابت پلانک و برخی دیگر را نام برد .این مساله البته موضوع بحث‌های جدی در میان کیهانشناسان و فیزیکدانان نظری امروز است، بطوریکه هر روزه نظر تازه ای در این زمینه منتشر می‌شود.

حال، آینده

طرفداران نظریه تکامل نیز پاسخ‌های چالش برانگیزی به استدلالات مبدعان نظریه آفرینش هوشمند داده اند كه هر كدام در جای خود بسیار شنیدنی و اثر گذار است، ولی مهمترین اشكالی كه تكامل‌گرایان، به این نظریه وارد می‌دانند، غیر علمی بودن آن، یا به عبارت بهتر شبه علمی بودن آن است. بیشترینه‌ی از تكامل‌گرایان، طرفداران آفرینش هوشمند را متهم به استفاده ناقص از شواهد علمی و تفسیرهای به‌رای از آنها می‌كنند و اعتقاد دارند كه این امر بیشتر به سبب انگیزه‌های دینی آنان صورت می‌گیرد.

به هر نحو باب مناظرات میان هر دو گروه تكامل گرایان و طرفداران نظریه آفرینش هوشمند − كه گهگاه بخاطر اهمیتش از حد و مرزهای بحثهای معمول علمی فراتر نیز می‌رود− همچنان باز است، به شكلی كه پرداختن به این موضوع در هر مجله علمی هنوز هم با واكنشهای گسترده و مختلف روبرو می‌شود.

باید منتظر ماند و دید که داور بی رحم علم− که چیزی جز آزمایشات زیست‌شناختی پیش رو نیست− در نهایت به نفع کدام جبهه رای صادر خواهد کرد و کدام یک از این نظریات بهتر خواهد توانست نتایج آزمایشات را توجیه کند.

پاورقی‌ها:

۱ Robert Fitzroy فرمانده کشتی بیگل. او همچنین دومین فرماندار نیوزلند و نیز هواشناسی متبحر بود.
۲ Charles Darwin، مبدع نظریه‌ی تکامل
۳ William Paley،فیلسوف و الهی‌دان مسیحی
۴ William Dembski ریاضیدان، فیلسوف و الهی‌دان معاصر امریکایی. او که از برجسته‌ترین طرفداران نظریه آفرینش هوشمند است، دارای تحصیلات دانشگاهی بسیار متنوعی به شرح زیر است: کارشناسی روانشناسی ۱۹۸۱، کارشناسی ارشد امار ۱۹۸۳، دکترا ریاضی ۱۹۸۸، کارشناسی ارشد الهیات ۱۹۹۶، دکترا فلسفه ۱۹۹۶
۵ John Jones III

منابع:

1http://www.aboutdarwin.com/
2http://www.designinference.com/
3www.en.wikipedia.org
4http://skepdic.com/intelligentdesign.html
5http://www.actionbioscience.org/evolution/nhmag.html

Silence so loud
10-21-2007, 01:39 PM
تلاش براى حل اين معماى پليسى هفت سال قبل زمانى كه تژيرد ون اندل (T.Van Andelٍ) و گروهى از ديرين شناسان دانشگاه كمبريج با جست وجو در ميان اطلاعات ديرين شناسى و زيست محيطى به نكاتى جديد در خصوص نئاندرتال ها پى بردند، آغاز شد. به راستى علت ناپديد شدن نئاندرتال ها قريب به هشت هزار سال قبل در اروپا چه بوده است. در گذشته چنين تصور مى شد كه علت مرگ نئاندرتال ها اين بوده كه آنها به اندازه انسان هاى امروزى در استفاده از ابزارآلات مهارت نداشته اند. اما ون اندل عقيده ديگرى دارد. او بدى آب و هوا را عامل نابودى انسان هاى نئاندرتال مى داند. غالب حيواناتى كه انسان هاى نئاندرتال با شكار آنها زندگى خود را مى گذراندند گاوميش ها و گوزن غول پيكر- به دنبال تغييرات شديد آب و هوايى از بين رفتند. قريب به ۶۰ هزار تا ۲۰ هزار سال قبل، اروپا شاهد آب و هواى خشك و دوره هاى متوالى سرمايش و گرمايش زمين بود.

ون اندل مى گويد: «تغييرات آب و هوايى آن زمان به قدرى شديد بوده كه درختان را نيز از بين برده است.» همزمان با از بين رفتن پوشش گياهى، گله هاى بزرگ حيوانات ديگر غذايى براى خوردن نيافته و قادر به ادامه حيات نبودند. با اين اوصاف، شيوه شكار نئاندرتال ها- دويدن به دنبال حيوانات شكار و فرو كردن نيزه به بدن آنها ديگر كارساز نبوده و نمى توانست احتياجات غذايى آنها را برآورده سازد. بنابراين تغييرات آب و هوايى به سادگى زمام امور را از دست آنها گرفته و خود برقاره چيره شد. ون اندل پس از كشف اوريگناسين ها (Aurignacian) و بازبينى اطلاعات ديرين شناسى و زيست محيطى مربوط به آن زمان توانست اين معماى پليسى را حل كند. اوريگناسين ها انسان هايى هستند كه از نظر فرهنگى شبيه انسان هاى امروزى بوده و در كنار نئاندرتال ها زندگى مى كرده اند. آنها درست در همان زمان نئاندرتال ها منقرض و از سطح زمين ناپديد شدند. آنها نيز با كمك نيزه اقدام به شكار حيوانات مى كردند اگرچه نئاندرتال ها به طور كامل از بين رفتند اما تعدادى از انسان هاى امروزى با بهبود روش شكار خود و توسعه تير و كمان و پرتاب نيزه توانستند از تغييرات شديد آب و هوايى جان سالم به در برده و به حيات خود ادامه بدهند.

به نظر مى رسد هيچ دليل فيزيكى براى عدم استفاده نئاندرتال ها از تكنولوژى هاى جديد شكار وجود نداشته باشد. تجزيه و تحليل اخير صورت گرفته توسط وست نيوآهنر (W.Niewoehner) از دانشگاه ايالتى كاليفرنيا بر روى استخوان هاى دست نئاندرتال ها نشان داد كه آنها نيز همانند انسان هاى امروزى مهارت توليد و استفاده از ابزارهاى پيچيده را داشته اند. اين تجزيه و تحليل اين سئوال را در ذهن دانشمندان ايجاد كرد كه چرا نئاندرتال ها قادر به استفاده از روش هاى جديد شكار نبوده اند.

سرنوشت نهايى نئاندرتال ها هنوز هم در هاله اى از ابهام قرار دارد. تعدادى از ديرين شناسان معتقدند كه آنها از بين نرفتند بلكه با پيدايش انسان هاى امروزى به داخل جمعيت آنها راه يافته و جزيى از جمعيت آنها شدند. كاترينا هارويت (K.Harvait) از دانشگاه نيويورك ضمن مقايسه مرفولوژى جمجمه نئاندرتال ها و انسان هاى امروزى بيان مى كند كه نئاندرتال ها در ذخيره ژنى انسان هاى امروزى نقش چندانى ندارند. اگر نظريه هارويت درست باشد مى توان چنين نتيجه گرفت كه آخرين نئاندرتال هاى ساكن اروپا به دنبال تحمل گرسنگى هاى بسيار از پاى درآمده و از بين رفته اند. همزمان با مرگ نئاندرتال ها، گروهى از انسان هاى امروزى، سرزمين آنها را مورد هجوم خود قرار داده و نهايتاً سروران زمين شده اند.

Silence so loud
10-31-2007, 01:50 PM
«لذتي بالاتر از اين نيست كه مرد دشمنانش را به زانو درآورد و در مقابل خويش بر خاك افكند. بر اسب‌هايشان سوار شود و اموالشان را از چنگشان بيرون آورد. چهره عزيزانشان را غرق در اشك ببيند و زن‌ها و دخترانشان را تصاحب كند.» چنگيزخان


همسري پيدا مي‌كنيد. به جايي مي‌رسيد. تمام دنياي زمانتان را مي‌گيريد و در طول عمرتان به عظمتي دست مي‌يابيد. اما در بلندمدت، اينها واقعا چقدر اهميت دارند؟ پس از آنكه مرديد، مي‌آيند دفتر كارتان را خالي مي‌كنند. عكس يادگاري‌تان را هم از روي ديوار بر مي‌دارند. تنديس شكوهمندي كه از خود ساخته بوديد، در بادهاي ويراني فرو مي‌پاشد.



يك راه براي غلبه بر فناپذيري‌تان بنيان‌گذاري يك سلسله پادشاهي است. گروهي موفق از نسل شما مي‌توانند خودشان را نسل در نسل نگهدارند و نامتان را زنده نگهدارند… يا دست كم DNAتان را. اين همان كاري است كه چنگيزخان انجام داد و با موفقيت حيرت‌آوري هم اين كار را انجام داد. امروزه حدود 16 ميليون مرد به اضافه تعداد نامعلومي زن، مستقيما از او نسب مي‌گيرند. خانواده بزرگ خان در يك نقشه‌برداري گسترده از DNA پيدا شدند.



وقتي ژن‌هايمان را به فرزندانمان منتقل مي‌كنيم، برخي نشانگرهاي (marker) ژنتيكي شاخص نيز به آنها ارث مي‌رسد. دانشمندان در طول 20 سال گذشته آموخته‌اند كه چگونه اين نشانگرها را تشخيص دهند و چگونه از آنها در بررسي تاريخ انسان استفاده كنند. براي مثال، آثار مربوط به انتشار گونه‌ها از آفريقا به ديگر نقاط جهان حدود 50 هزار سال پيش در اين نشانگرها حفظ شده است.



ژنتيك‌دانان نيز براي به دست آوردن اطلاعات بيشتر درباره تبار نياكاني اقوام بخش‌هاي مختلف جهان، از نشانگرهاي ژنتيكي استفاده كرده‌اند. دستاوردهاي ژنتيكي چنگيزخان در پژوهشي كه در آن يك تيم بين‌المللي، DNA متعلق به 2123 مرد از آسيا را تحليل كرد آشكار شد. چرا فقط مردان؟ زيرا كروموزوم Y برخلاف كروموزوم‌هاي ديگر، در هر مرد معمولا فتوكپي كروموزوم Y پدرش است. (كروموزوم‌هاي ديگر جفتي‌اند و پيش از آنكه ما آنها را از پدر و مادرمان به ارث ببريم با هم مخلوط مي‌شوند.)



ژنتيك‌دانان در بررسي مردان آسيايي يك نشانگر ژنتيكي فوق‌العاده قابل توجه كشف كردند. اين نشانگر در مرداني يافت شد كه در منطقه‌اي پهناور از چين تا مغولستان و از آنجا به طرف غرب تا ازبكستان زندگي مي‌كنند. هشت درصد از مردان اين منطقه داراي اين نشانگر هستند. فراسوي اين مرزها نشانگر مورد بحث تنها در نيم درصد از مردان آسيايي يافت مي‌شود. بررسي‌هاي دقيق‌تر نشان داد كه اين نشانگر احتمالا هزار سال پيش، به اضافه يا منهاي سه قرن، از مغولستان منشا گرفته است.



تمام اين شواهد ژنتيك‌دانان را به سوي نتيجه هيجان‌انگيز رهنمون شد: مرداني كه داراي اين نشانگر خاص هستند همگي از چنگيزخان نسب گرفته‌اند. خان حدود سال 1162 در مغولستان به دنيا آمد و از چهل سالگي به بعد شروع به كشورگشايي كرد كه سرانجام آن امپراتوري عظيمي بود از كرانه درياي خزر تا ساحل اقيانوس آرام. تعداد فرزندان خان هم از زنان خودش و هم از زنان ديگر بسيار زياد بود. پسرانش كه مرزهاي امپراتوري مغول را تا اروپا گسترش دادند نيز خودشان فرزندان بسياري داشتند. اگرچه امپراتوري ظرف چند دهه پس از مرگ خان در سال 1227 تجزيه شد، فرزندان مذكرش تا قرن‌ها بر بخش‌هاي وسيعي از آن حكومت كردند و همچون نياي خويش آنها نيز فرزندان بسياري داشتند.



اگر حق با ژنتيك‌دانان باشد، خان و فرزندانش كروموزم Y مختص او را به حدود نيم درصد از جمعيت جهاني مرداني كه امروزه زنده‌اند، يا به عبارت ديگر به حدود 16 ميليون مرد منتقل كردند. جالب آنكه تقريبا تمام اين مردان اكنون در منطقه‌اي زندگي مي‌كنند كه با مرزهاي امپراتوري باستاني مغول مطابقت دارد. ظاهرا پادشاهان ديگري نيز بوده‌اند كه به انواع مشابهي از موفقيت ژنتيكي دست يافتند. ژنتيك‌دانان ايرلندي نشانگري كشف كرده‌اند كه از هر پنج مرد در شمال غربي ايرلند يك مرد آن را دارد. از اين گذشته پي برده‌اند كه اين مردان در يك چيز ديگر نيز با هم مشتركند و آن نام خانوادگي‌شان است.



از مدت‌ها پيش چنين پنداشته مي‌شد كه افرادي با نام‌هاي خانوادگي ايرلندي خاص، نظير O`neil (O در ابتداي نام‌هاي ايرلندي به معناي زاده يا پور است – م) بايد از تبار سلسله‌اي از پادشاهان ايرلندي به نام Ui Neil باشند و از ديرباز اعتقاد بر اين است كه بنيانگذار سلسله Ui Neil سلحشوري به نام «نيال» Niall نه گروگان» است. بررسي‌هاي ژنتيكي اخير نشان مي‌دهند كه نيال كروموزوم y خويش را براي بيش از 2 ميليون مرد ايرلندي كه اكنون زنده‌اند به ميراث گذاشته است.



با آنكه شايد اين دستاوردهاي توليدمثلي شما را تحت تاثير قرار دهد، اما در عمل آن قدر هم كه به نظر مي‌رسد قابل ملاحظه نيستند. چنگيزخان و نيال نه‌گروگان نسبت به ديگر مردان روزگار خويش هيچ نوع برتري زيست‌شناختي نداشتند. روي كروموزوم yشان ژن‌هايي نداشتند كه پسرانشان را به ابرمرد تبديل كند. موفقيت‌هاي توليدمثلي‌شان ناشي از قضاي روزگار و حوادث تاريخي بود. آنها با ويژگي‌هاي شخصيتي مناسب براي شاه شدن در زمان مناسب در جاي مناسب حضور داشتند و فرزندانشان پس از آنها همچنان از مزاياي خانواده سلطنتي، از جمله داشتن فرزندان بسيار برخوردار شدند. در واقع به جاي انتخاب طبيعي،‌انتخاب تاريخي روي آنها عمل كرده است.



اما در كل تاريخ انسان، نياي چند ميليون مرد بودن چيزي نيست كه بتوان خيلي به آن نازيد. هر چه باشد، هر مردي كه امروز زنده است از يك مرد نسب مي‌گيرد كه حدود 230 هزار سال پيش در آفريقا مي‌زيست يعني تقريبا در همان زمان كه گونه‌ها Homosapiens شكل مي‌گرفت. اين مرد نياكاني نه امپراتور جهان بود و نه يك ابرمرد با برتري‌هاي ژنتيكي. احتمالا او نيز يكي بوده در ميان توده شكارچي – گردآورنده‌هاي نخستين كه در شرق آفريقا زندگي مي‌كردند.



او و هزاران مرد ديگر هم‌نسل او كروموزوم‌هاي yشان را به پسران خويش منتقل كردند. اما از خوش‌شانسي‌اش به تدريج تنها كروموزوم y او در كل گونه انسان انتشار يافت. در حالي كه كروموزوم‌هاي y مردان ديگر سرانجام به بن‌بست رسيد.

معلوم مي‌شود كه تك‌تك ژن‌ها نيز شجره‌نامه خودشان را دارند. كساني كه داراي نسخه خاصي از يك ژن هستند همگي آن را از يك نياي مشترك به ارث برده‌اند. چنانچه در زمان به عقب بازگرديد مي‌توانيد آن نياي مشترك كه تمام نسخه‌هاي ژن مورد نظر به آن مي‌رسند را بيابيد.



اگرچه برخي قطعات DNA به دليل كشورگشايي پادشاهان يا خوش‌اقبالي‌هاي تاريخي امروزه فراوان هستند قطعات ديگر به لطف كهن انتخاب طبيعي عزيز فراگير شده‌اند. هر از گاهي كساني با ژن‌هاي جهش‌يافته‌اي به دنيا آمده‌اند كه به آنها برتري توليدمثلي اندكي بخشيد؛ برتري‌اي كه فرزندان‌شان نيز از آن برخوردار شدند. براي مثال اين افراد جهش‌يافته خوشبخت ممكن بود در برابر مالاريا مقاوم‌تر باشند يا لاكتوز را بهتر بتوانند تحمل كنند يا پيچيدگي‌هاي زبان تمام‌عيار را بهتر فراگيرند. در تمام اين موارد،‌ نسخه جهش‌يافته ژن آنها در جمعيت انساني رواج يافت در حالي كه نسخه‌هاي ديگر رو به زوال نهادند.



هرگز دقيقا نخواهيم دانست نخستين بار چه كسي آن ژن‌هاي سازشي را در خود داشت. اما در نهايت اين مساله اهميتي ندارد. اين ژن‌ها هستند كه به اين نوع عظمنت دست يافته‌اند، نه افراد. بي‌كم و كاست‌ترين مدرك در اين رابطه از ژني به نام ميكروسفالين به دست آمده كه در تكوين مغز دخيل است. هر انساني داراي نسخه‌اي از ژن ميكروسفالين است. اما يكي از نسخه‌هاي اين ژن فراوان‌تر از نسخه‌هاي ديگر است و در 70 درصد افراد يافته مي‌شود.



به تازگي دانشمندان دانشگاه شيكاگو نسخه‌هاي مختلف ژن ميكروسفالين را با هم مقايسه كرده‌اند تا محاسبه كنند چند وقت پيش همه آنها از يك ژن نياكاني منفرد منشا گرفته‌اند.



نتيجه شگفت‌انگيز بود: بيش از يك ميليون سال پيش – مدت‌ها پيش از آن كه گونه ما ظاهر شود. اما از اين هم عجيب‌تر آن كه نسخه رايج ميكروسفالين انتشار خويش را 37 هزار سال پيش آغاز كرد. با اين حساب پس نسخه رايج ژن ميكروسفالين در اين فاصله چه مي‌كرد؟ بهترين تبيين براي اين يافته آن است كه رايج‌ترين نسخه ميكروسفالين در گونه ما از نئاندرتال‌ها به ما رسيده است. نئاندرتال‌ها و انسان‌ها از نياي مشتركي تكامل يافتند كه حدود نيم ميليون سال پيش در آفريقا مي‌زيست.



نياكان نئاندرتال‌ها از آفريقا خارج شدند و حدود 300 هزار سال پيش به اروپا رسيدند. اين مردمان تنومند و چهارشانه با شكار و ساخت پناهگاه از تغييرات شديد و دائمي آب و هوا در عصر يخبندان جان سالم به در بردند. تا حدود 45 هزار سال پيش اروپا فقط متعلق به آنها بود تا آنكه از آفريقا انسان‌هاي مدرن از راه رسيدند.



آفريقايي‌هاي زيرك و ظريف آمده بودند كه بمانند. در طول 15 هزار سال پس از آن نئاندرتال‌ها مدام آب رفتند و به پناهگاه‌هاي كوهستاني دوردست عقب‌نشيني كردند، ‌در حالي كه انسان‌هاي مدرن در سرتاسر قاره انتشار يافتند و سپس لحظه‌اي فرا رسيد كه در آن آخرين نئاندرتال واقعي مرد و به اين ترتيب گونه ديگري روي تل خاكستر انقراض پرتاب شد. انسان‌ها و نئاندرتال‌ها قاعدتا مي‌توانستند با هم آميزش داشته باشند،‌درست همان طور كه امروزه پستانداران ديگري از گونه‌هاي خويشاوند نزديك اين كار را انجام مي‌دهند و بررسي ژن ميكروسفالين نشان مي‌دهد كه آنها با هم آميخته‌اند. فرزندان دورگه نئاندرتال – انسان ژن‌هاي متعلق به هر دو گونه را در خود داشتند. اما ظاهرا بيشتر ژن‌هاي داراي منشا نئاندرتالي به تدريج از خزانه ژني انسان محو شدند.



اما داستان ژن ميكروسفالين فرق مي‌كرد. انسان‌هايي كه نسخه نئاندرتالي اين ژن را داشتند نسبت به ديگراني كه آن را نداشتند فرزندان بيشتري از خود بر جاي مي‌گذاشتند و به اين ترتيب ژن مورد بحث بيشتر و بيشتر انتشار يافت. دانشمندان هنوز نمي‌دانند چرا اين ژن نئاندرتالي خاص چنين برتري توليد‌مثلي قابل‌توجهي به انسان داد. اما مي‌دانند كه ميكروسفالين به ساخت مغز كمك مي‌كند. نام آن – كه به معناي «سر كوچك»‌است – از يك نقص مادرزادي ويرانگر مي‌آيد كه با از كار انداختن اين ژن به وسيله يك جهش مي‌توان آن را توليد كرد. (اصولا ژن‌ها را با نقصي مي‌نامند كه صورت از كار انداختن‌شان پديد مي‌آيد-م) پس اين امكان وجود دارد كه خود ذهن انسان نيز با يك ژن نئاندرتالي از نو شكل گرفته باشد.



به نظر مي‌رسد پيروزي در تكامل، مقوله بسيار شگفت‌انگيزي است. يك ژن ممكن است از گونه نياكاني‌اش جدا شود و به حيات خويش در گونه ديگري ادامه دهد تا به عظمت برسد، حتي آن گاه كه گونه نخست در تباهي انقراض فرورفته است.

Forbes, Jun.2007

(جون من تو تکامل نندازش)

bb
11-06-2007, 01:23 PM
سلام

در این تاپیک قصد داریم درباره این موضوع که چگونه حیات آغاز شد ؟ و نظریه های مختلف در این باره بپردازیم .

امیدوارم همراهی کنید.

bb
11-06-2007, 01:24 PM
منبع :سایت آفتاب



در حدود چهار میلیارد سال پیش سطح زمین پوشیده از مواد مذاب بود و امكان تشكیل حیات بر روی كره زمین وجود نداشت . پس از مدتی سطح سیاره زمین سرد شد وپوستهای سنگی آنرا فرا گرفت .بخار آب موجود در اتمسفر متراكم شد و با بارش باران اقیانوس های وسیعی بر روی كره زمین به وجود آمد د بسیاری از زیست شناسان اعتقاد دارند كه حیات اولین بار در این اقیانوس های حاصل از باران به وجود آمده است و به عقیده آنان تكامل جانداران صدها میلیون سال طول كشیده است و شواهد حاكی از این است كه زمین مدتها قبل از پیدایش حیات وجود داشته است كه این شواهد را اندازه گیری سن زمین نشان می دهد.



مواد شیمیایی و پایه ای حیات چگونه تشكیل شدند

نظریه های علمی بیانگر این مطلب است كه در نخستین مراحل پیدایش حیات ملكولهای غیر زنده در طی واكنش هایی شیمیایی با هم تعداد زیادی ملكول های آلی ساده را تشكیل دادند و این ملكولهای ساده با استفاده از انرژی های محرك( از قبیل انرژی خورشید ، گرمای حاصل از فعالیت های آتشفشانی و رعدو برق) ملكولهای پیچیده تری را به وجود آوردند.این ملكولهای پیچیده واحدهای سازنده اولین سلولها را تشكیل دادند و این فرضیه كه بسیاری از واحد های آلی سازنده حیات نخستین بار از ملكولهای غیر زنده تشكیل شده اند بارها مورد آزمایش قرار گرفت و از لحاظ علمی تایید شد. درباره چگونگی تشكیل حیات چندین نظریه وجود دارد كه تعدادی از آنان را برای شما معرفی می كنیم.

● مــــــــدل سوپ بنیادین: در دهه ۱۹۲۰ دانشمندان اظهار داشتند كه در اقیانوس های اولیه زمین یكباره مقدار زیادی مواد آلی پدید آمدند و این نظریه به مدل سوپ بنیادین مشهور است .تصور دانشمندان بر این است كه درآن هنگام اقیانوس های زمین مملو از ملكولهای آلی مختلف بودند.این دانشمندان فرض كرده بودند كه این ملكولها در اثر انرژی حاصل از تابش خورشید د انفجارهای آتشفشانی و رعد و برق پدید آمده بودند.پس از آن گروهی از دانشمندان اعلام كردند كه در جو اولیه زمین اكسیژن وجود نداشته است و در عوض غنی از نیتروژن،هیدروژن و گازهای دارای هیدروژن مانند بخار آب و آمونیاك و متان بوده است .در آن زمان انرژی خورشید یا انرژی الكتریكی حاصل از رعد و برق این ملكولها را به سطوح انرژی بالاتر ( ملكولهای برانگیخته ) انتفال داده اند.

استانلی میلر در نیمه های قرن بیستم مدل سوپ بنیادین را آزمایش كرد . وی گازهای متان و بخار آب ، آمونیاك و هیدروژن را درون دستگاهی قرار داد و منظور شبیه سازی رعدو برق از یك جرقه الكتریكی استفاده كرد ، بعد از چند روز وی در آن دستگاه تركیبات متعددی پیدا كرد كه این تركیبات شامل برخی از عناصر تشكیل دهنده حیات از جمله آمینو اسیدها ، اسیدهای چرب و كربوهیدراتها بودند.این نتایج نشان میدهد كه برخی از مواد شیمیایی پایه ای حیات در شرایطی مشابه شرایط آزمایشگاهی میلر پدید آمدند.

دلیل مردود بودن آزمایشات میلر را از نظر سایر دانشمندان:

تحقیقاتی درباره مدل سوپ بنیادین:

اکتشافات جدیدی که بعد از نظریه سوپ بنیادین به دست آمد باعث ارزیابی مجدد مدل سوپ بنیادین شد . در زمان آزمایش میلر زیست شناسان تصور می کردند که پیدایش حیات در حدود یک میلیارد سال پیش روی داده است . اما اندازه گیری سن زمین و کشف سنگواره هایی که ۵/۳ میلیارد سال سن داشتند نشان داد که حیات در واقع بسیار پیشتر از آن تشکیل شده است .ما اکنون می دانیم که مخلوطی از گازهای مورد استفاده در آزمایش میلر هنگام پیدایش حیات وجود نداشته است.

در آن زمان زمین فاقد لایه حفاظتی اوزون بوده است و پرتوهای ماورای بنفش بدون اوزون همه آمونیاک ها و متانهای موجود در اتمسفر را از بین می برند .از سوی دیگر در صورتی که گازهای آمونیاک و متان در آزمایش میلر وجود نداشته باشند .بعد از مردود شناختن نظریه میلر دانشمندان مدلی دیگر به نام مدل حباب را پیشنهاد کردند.


● مدل حباب: چندی بعد دانشمندان اعلام کردند که فرآیندهای کلیدی که مواد شیمیایی مورد نیاز برای حیات را به وجود آوردند درون حباب های سطح اقیانوس ها انجام شده است.

این مدل شامل پنج مرحله اصلی است، مونیاک , متان و دیگر گازهای حاصل از انفجار های آتشفشانی زیر دریایی در حباب های زیر دریا محبوس می شدند.متان و آمونیاک های مورد نیاز برای تشکیل آمینو اسید ها درون حباب ها در مقابل صدمات حاصل از اشعه ماورای بنفش محفوظ می ماندند.

حباب ها به سطح اقیانوس ها می آمدند و و پس از ترکیدن د ملکول های آلی ساده آزاد می کردند.ملکول های آلی ساده ضمن انتقال توسط باد و حرکت به سمت بالا در معرض اشعه ماورای بنفش نور خورشید و رعد و برق قرار می گرفته اند و در نتیجه نیروی لازم برای واکنش های بعدی برایشان فراهم می شد.باران بسیاری از این ملکول های آلی را که به تازگی تشکیل شده بودند به درون اقیانوس می برد و چرخه دیگری را شروع می کردند.

bb
11-06-2007, 01:31 PM
خب دیدن این فیلم رو به شما پیشنهاد می کنم

حجم : 16.1 مگابایت
به زبان فارسی
فرمت : rm
مدت زمان : 1:04:28
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

نسخه اصلی
نسخه اصلی 45 mb فرمت wmv
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

rainysky50
11-06-2007, 01:35 PM
دست شما درد نکنه!!بی بی جان!!شما یک کاربر سوپر حرفه ای هستید!!در عرض 5 دقیقه به اون چیزی که میخواستم رسیدم!اگه میشه اون فیلمی رو که گذاشتی کم حجمش کن و به 3gp تبدیلش کن تا من هم دانلود کنم!

Mohammad Hosseyn
11-06-2007, 04:34 PM
با سلام ...
موضوع جالبی هست ... من هم چندتا مقاله دارم که می زارم ...http://www.pic4ever.com/images/2lxe53l.gif

---------------------------------------------------------------------------------

آغاز حیات




مقدمه
مساله منشا حیات و چگونگی ظهور جانداران در روی کره زمین در زمره مسائلی است که از قدیم‌ترین اعصار مورد توجه انسانها بوده و امروزه نیز به عنوان یک سوال زنده برای اذهان انسانها مطرح است. در طول تاریخ اندیشه بشر نظریه‌های گوناگونی در این باره ارائه شده است. نحوه نگرش و قضاوت انسانها روی این دو نکته تاثیر اساسی در شکل‌گیری نظریه‌های مرتبط با منشا حیات دارد.


حیات پدیده یا خصلتی نیست که به یکسان روی تمام هستی مادی توزیع شده باشد و یا به تعبیر دیگر در همه اشیا ، یعنی تمام تجمعهای ماده تظاهر کند. تنها بخشی از اشیاء جهان زنده‌اند و بین زنده‌ها و غیر زنده‌ها حالات بینابین یا حد واسط وجود ندارد.

کالبد جانداران از یک سری عناصر و مواد تشکیل می‌یابد که در محیط غیر زنده نیز وجود دارند.

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/4/4c/haiat2.jpg


فرضیه پیدایش خودبخودی

منظور از پیدایش دفعی یا خلق‌الساعه حیات آن است که موجودات زنده می‌توانند به صورت یکباره یا دفعتا از محیط غیر زنده نشات بگیرند. این فرضیه در یونان قدیم رواج گسترده داشته، ارسطو فیلسوف و دانشمند برجسته قرن سوم قبل از میلاد از معتقدین این نظریه بوده است. در میان ملل اروپایی تا اواخر قرن 18 نه تنها در میان عوام بلکه دانشمندان ، معتقدین به این نظریه اکثریت قاطع داشتند.

دلیل اصلی روی آوردن مردم به این نظریه آن بوده که در برخی از موارد موجودات زنده به صورت یکباره در محیطهایی ظاهر می‌شدند که قبلا موجود زنده در آنها حضور نداشته مانند پیدایش کرم در آبهای راکد و لجن‌زارها ، ظهور حشرات در روی شاخ و برگ درختان قبل از فرا رسیدن بهار ، پیدایش کرم در فضولات و اجساد حیوانات و .... معتقدین به نظریه پیدایش خلق‌الساعه باور دارند که حیات به دلیل تاثیر علل یا در نتیجه وجود شرایط خاص پدیدار می‌شود نه اینکه منکر تاثیر علل یا معتقد به بی‌نیازی از شرایط و احوال خاص باشند.


فرضیه ازلی بودن حیات

این دیگر به صورت همزمان از طرف پاستور دانشمند فرانسوی و ورنادسکی دانشمند میکروبیولوژیست روسی در اواخر قرن 19 ارائه شده و علت روی آوردن به این دیدگاه رد فرضیه قبلی است. نتیجه طبیعی این نحو نگرش درباره جانداران آن است که باید پذیرفت جانداران یا حیات همیشه وجود داشته و به عبارت دیگر نقطه پدید آمدن ندارد. مفهوم واضح‌تر این دیدگاه آن است حیات پدیده‌ای نیست که نقطه مشخصی برای شروع داشته باشد بلکه پدیده‌ای است که از نظر زمانی بی‌آغاز یا ازلی است.

از جمله ایرادهایی که بر این نظریه وارد می‌شوند این است که اولا کره زمین یا مهد حیاتی که ما می‌شناسیم ازلی نیست بلکه خود زمین در یک مقطع زمانی پدید آمده است. ثانیا اگر به فرض کره زمین نیز ازلی بوده باشد شرایط کره زمین بالاخص در اولین دوره های شکل‌گیری به دلیل داشتن حرارت بسیار زیاد ، مناسب برای بقای جانداران نبوده‌اند. توجه به این نکات موجب ارائه فرضیه‌های دیگر شده است.


دیدگاه انتقال کیهانی

انسانها از دیر باز متوجه بوده‌اند که گاه و بی‌گاه سنگهایی که به احتمال قوی از متلاشی شدن کرات دیگر حاصل شده‌اند از اتمسفر زمین می‌گذرند و بر روی سطح زمین سقوط می‌کنند. ملاحظه این مطلب ذهن برخی از انسانها را متوجه این احتمال نموده که ممکن است اولین موجودات زنده در روی این قبیل سنگها و یا در داخل شکافهای آنها به کره زمین منتقل شده باشد. از سوی دیگر در اواخر قرن 19 متخصصان فیزیک به مساله ورود ذرات یونیزه از فضای کیهانی به طرف اتمسفر زمین پی بردند.

برخی از آنها و از جمله آرنیوس فیزیکدان سوئدی این احتمال را مطرح کردند که ممکن است تخم و جوانه جانداران به دلیل اخذ حالت یونیزاسیون و همانند ذرات یونیزه به طرف کره زمین هدایت شده باشد. ایراد اساسی که بر فرضیه انتقال کیهانی وارد می‌شود این است که اگر این دیدگاه به فرض محال نیز درست باشد، سوال این است که حیات در کره مبدا چگونه پیدا شده است؟ به بیان ساده‌تر فرضیه انتقال کیهانی مساله پیدایش حیات را پاسخ نمی‌دهد بلکه در نهایت امر این سوال را به کره دیگری حواله می‌نماید.


http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/5/58/haiat3.jpg


فرضیه پیدایش تدریجی حیات

این فرضیه از طرف یک دانشمند به تنهایی ارائه نشده است بلکه عده‌ای از زیست شناسان از حدود 80 سال پیش بخشهای مختلف این نظریه را مطرح کردند. ارکان اصلی این فرضیه به قرار زیر است.
موجودات زنده به صورت یکباره از محیط منشا نگرفته‌اند، بلکه پیدایش حیات در طی مراحل متعدد صورت گرفته است.

برای ظهور حیات ، تنها پیدایش آرایش مطلوب در عناصر کافی نبوده در نتیجه منشا مادی دارد.

انرژی لازم یا صورتهای مختلف انرژی برای برهم زدن آرایش ماده غیر زنده و ایجاد آرایش مقتضی برای ظهور حیات در روی زمین فراهم بوده است.


تکامل شیمیایی

منظومه شمسی در حدود 10 میلیارد سال پیش به صورت گوی چرخنده بسیار گرم مرکب از گازهای اتمی بوجود آمده است. خورشید هنگامی تشکیل شد بیشتر این گازها که در میان آنها اتمهای هیدروژن فزونی داشتند به سوی مرکز گوی کشانده و متراکم شدند. زمین در حدود 4.5 تا 5 سال پیش بوجود آمد و در آغاز به صورت توده تابنده‌ای از هیدروژن و دیگر عنصرهای آزاد بود. با گذشت زمان این گازهای سطحی باهم ترکیب شده و چند ماده مرکب را بوجود آوردند که عبارت بودند از: آب ، متان ، آمونیاک ، دی‌اکسید کربن ، اسید سیانیدریک و مولکولهای هیدروژن.

سرانجام دمای لایه‌های بیرونی زمین به آن اندازه کاهش یافت که بعضی از گازها توانستند به مایع تبدیل شوند و بعضی از مایعات به جامد تبدیل شدند. سرانجام دمای زمین به درجه ای پایین آمد که برای بقای موجودات زنده مناسب بود. اما نخستین موجود زنده از کجا بر زمین آمد؟ ممکن است که مواد غیر آلی ساده تحت تاثیر انرژی تخلیه‌های الکتریکی اتمسفر و نیز انرژی تابشهای خورشیدی ترکیبات آلی گوناگونی را بوجود آورده باشند که در دریاهای اولیه جمع شدند. در نقطه‌ای از جریان تکامل شیمیایی ، ممکن است که تکامل زیست شناختی آغاز شده باشد.


http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/show_image.php?id=20666&SSOReturnPage=Check&Rand=0



تکامل زیست شناختی

اگر حیات از این راه بر زمین آغاز شده باشد پس قبول اینکه رویدادهای حساس پیدایش سلول در پهنه اقیانوس به وقوع نپیوسته بلکه در امتداد سواحل اقیانوسهای اولیه رخ داده‌اند. ذرات ماسه و گل رس سواحل ، سطوحی فراهم آورده‌اند که مولکولهای موجود در آب اقیانوس توانسته‌اند روی آنها بهم بچسبد و تبخیر آب تراکم اینگونه مولکولها را افزایش داده است. حفره‌های میکروسکوپی ماسه محتوی مواد آلی ساده متراکم می‌توانستند زادگاههای نخستین سلولها بوده باشند. نخستین سلولها از مواد موجود بر سطح یا نزدیک به سطح سیاره زمین به صورتی خودبخودی پدید آمده باشند.

ولی آیا نخستین سلولها بر این سیاره پدید آمده است؟ بر اساس تحقیقات نظری بعضی از دانشمندان ، حیات در جای دیگر بوجود آمده و سپس سیاره زمین را که به اندازه کافی سرد شده بود اشغال کرده است. نخستین سلولها با هر خاستگاهی که داشته باشند به صورت جانداران جدیدی تکامل یافتند و شاید جالب‌ترین نمود آنها هم همین باشد، یعنی با سر آغازی چنان کوچک توانستند صاحب سرانجامی چنین بزرگ شوند. تکامل همواره مهمترین نشان ماده زنده بوده است. و امروزه نیز این ماده زنده مدام در حال تکوین و تغییر است و هیچ گاه پایان نمی‌یابد. مگر وقتی که آخرین جرقه‌اش خاموش شود.


آغاز حیات از دیدگاه قرآن

در سوره مبارکه سجده آیه‏ای است که می‏رساند همان طوری که آدم ابوالبشر با نفخه الهی بوجود آمد، همه افراد بشر با همان امداد و همان افاضه که‏ اسمش در تفسیر قرآن نفخه است بوجود می‏آیند. می‏فرماید: خدایی که هر چه آفرید، نیکو آفرید. آغاز خلقت انسان را از گل قرار داد، بعد نسل او را از خلاصه و شیره کشیده آب پست قرار داده است، سپس آن نسل را تعدیل کرد و از روح خویش در آن دمید و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد. اما کم سپاسگزاری می‏کنید. در آیه دیگر در سوره اعراف می‏فرماید: شما را آفریدیم، بعد صورت بخشیدیم، بعد امر کردیم‏ فرشتگان را برای شما خضوع کنند و فقط شیطان ابا کرد. آن کس که گفته شد برای او خضوع کنید همان است که در آیات دیگر نسبت نفخ روح را به او داده است.

daneshname.roshd.com

Mohammad Hosseyn
11-06-2007, 04:36 PM
تکامل گیاهان

مقدمه
در بین سیارات منظومه شمسی تنها زمین برای زندگی و حیات مناسب است. یکی از علل آن اندازه صحیح این سیاره است. در سیارات بزرگ نیروی جاذبه به قدری زیاد است که تراکم بیش از حد اطراف آنها شده و در نتیجه نور خورشید که منبع حیاتی است به سطح آنها نمی‌تابد. از طرف دیگر در سیارات کوچکتر از زمین نیروی جاذبه به قدری کم است که اکسیژن در اطراف آن باقی نمی‌ماند. درجه حرارت سیاره ونوس که همسایه زمین و به خورشید نزدیک است به قدری زیاد است که آب نمی‌تواند در سطح آن به صورت مایع باقی بماند.


http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/8/8d/plantevolution1.JPG


حیات در پروتروزوئیک

اولین آثار جلبکهای آبی در بالتیک یافت شده است. شکل آن کیسه‌ای کوچک و کوتاه است. نام این فسیل ، کورسیوم انیگماتیکم بوده و سن آن را مربوط به 3000 سال قبل می‌دانند. اگر تیارکها که از فسیلهای میکروسکوپی گیاهی هستند که در این زمانه شناخته شده‌اند. این فسیلها در رسوبات دریایی یافت شده‌اند و جزء گیاهان اولی بوده است.
حیات در پالئوزوئیک
از گیاهان بی‌گل نهانزاوان آوندی در این دوران توسعه فراوان داشته‌اند. گیاهان گلدار نیز در اواخر دونین و اوائل کربونیفر ظاهر نموده‌اند. گیاهان خشکی از جمله نهانزاوان آوندی در دونین توسعه یافتند. به همین سبب دوران دیرینه ‌زیستی را به اسم دوران نهانزادان آوندی می‌نامند. میان گیاهان سه تیره دم اسبیان ، پنجه‌گرگیان و پته‌ریدوفیتها در دونین شناخته شده‌اند. رشد و توسعه گیاهان در دوره کربونیفر به حداکثر رسید. آثار توسعه زیادی در دوره کربونیفر بر جای مانده‌اند.


حیات در مزوزوئیک

نهانزاوان آوندی که در دوران پالئوزوئیک توسعه زیاد داشتند در این دوران رو به نقصان گذاشته ولی در عوض بازدانگان و نهاندانگان از گیاهان مهم این دوران به شمار می‌روند.
حیات در دوره تریاس
جلبکها از مهمترین گیاهان دریایی دوره تریاس می‌باشند که آثار آنها در رسوبات آهکی اروپا و اطراف مدیترانه وجود دارد. نهاتراوان آوندی بخصوص سرخسها در این دوره فراوان بوده‌اند. لازم به ذکر است که در تریاس به علت وجود آب و هوای خشک برای رشد و توسعه گیاهان مناسب نبوده است.
حیات در دوره ژوراسیک
رادیولرها و روزنه‌داران از میکروفسیلهای شاخص ژوراسیک هستند.
حیات در دوره کرتاسه
گیاهان نهاندانه در دوره کرتاسه ظهور و توسعه یافته‌اند. بنابر این تمام گروههای گیاهی از این دوره به بعد وجود دارند. آب و هوای دوره کرتاسه گرم و ملایم بوده است. وجود فسیلهای گیاهی شبیه انجیر در نواحی شمالی نشاندهنده آن است که در این دوره قسمتهای شمالی از یخ پوشیده نبوده است.



http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/9/98/plantsystematic1.JPG

حیات در دوران سنوزوئیک

در میان گیاهان دوران سنوزوئیک جلبکهای آهکی از اهمیت خاصی برخوردار هستند که در بیشتر رسوبات دریایی به حالت فسیل دیده شده‌اند. از گیاهان تک لپه تیره نخلها و از گیاهان دولپه درختان بید ، مو ، تبریزی و انجیر به حالت فسیل شناخته شده‌اند. وجود انواع گیاهان گلدار نشاندهنده تغییرات درجه حرارت در 10میلیون سال گذشته است و تعداد این گیاهان با معدل درجه حرارت رابطه مستقیم دارد. وجود گیاهان مختلف در جنوب آلاسکا بیانگر اینست که معدل حرارت سالیانه در اثر سن میانی حدود 22 درجه سانتیگراد بوده است.

حیات در نئوژن

تغییرات آب و هوایی باعث پیدایش گروههای جدید گیاهی در خشکی شد. مثلا گیاهان علفی مثل کاهو و آفتابگردان که در آب و هوای سرد و خشک رشد می‌کنند، از اوائل نئوژن گسترش یافتند. از این گیاهان حدود 1300 گونه تاکنون شناخته شده است. در طول عمر دوره نئوژن مهمترین تغییرات حیاتی از قبیل گسترش چمنزارها ، علفهای هرز اتفاق افتاده است.


کوارترنری

بطور کلی گیاهان کوارترنری شبیه به گیاهان دوره نئوژن و گیاهان امروزی بوده‌اند. در موقعی که یخچالها توسعه یافته‌اند گیاهان مشخص سرد مانند بید و گیاهان علفی توسعه پیدا کردند. برعکس در مواقع ذوب یخچالها گیاهان نواحی گرم مانند ماگنولیا در آمریکا دیده شده‌اند.

Mohammad Hosseyn
11-06-2007, 04:38 PM
B]تکامل جانوران [/B]


مقدمه

مسلما سنگواره‌های موجود در سنگها برای مطالعه حیاط و تکامل موجودات گذشته کامل و کافی نیستند. زیرا تعداد زیادی یاخته‌های موجودات زنده قبل از مدفون شدن و یا بعد از آن تحت تاثیر عوامل مختلف از بین می‌روند. ترکیبات شیمیایی نیز که بیانگر آثار حیاتی هستند در اثر عوامل مختلف به نحوی تغییر می‌کند که به راحتی قابل شناخت نمی‌باشد.

موجودات زنده اولیه از نوع تک یاخته‌ای بودند که از آنها آثار معدودی بر جای مانده است. استروماتولیت‌ها از نمونه‌های فسیلی هستند که به تعداد نسبتا زیاد در رسوبات پرکامبرین بر جای مانده‌اند، این فسیلها در مقطع به شکل لایه‌های چین خورده دیده می‌شوند. قدیمی ترین آثار استروماتولیتی به سن 3.4 تا 3.5 بیلیون سال در غرب استرالیا گزارش شده است.


http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/8/8b/evolutionanimal2.JPG


حیات در پروتروزوئیک

آغاز پیدایش حیات را به 4600 میلیون سال قبل تخمین می‌زنند. به علت وسعت سنگهای دگرگونی در پروتروزوئیک آثار و بقایای موجودات کمتر باقی مانده است. در سال 1883 والوچ (Walcoh) به آثار فسیلهای آهکی با ساختمان دایره‌ای متحدالمرکز که از جلبکهای آهکی یا اسفنجها به حساب می‌آیند پی برد که بعدا به استروماتولیت معروف شدند. آثاری از مرجانها و باز و پایان مانند لینگوللا (Lingulella) و خاردارانی چون تری براکسیدیوم (Tribrachidium) متعلق به پروتروزوئیک جدید در بعضی نقاط یافت شده‌اند.


حیات در پالئوزوئیک

از نظر زیست چینه‌ای و گسترش و تنوع موجودات زنده ، اکثریت گروههای بی‌مهرگان در پالئوزوئیک پسین وجود داشته‌اند. مهره‌داران به جز پرندگان و پستانداران نیز در این دوران ظهور نموده‌اند. مهمترین گروههای بی‌مهرگان از جمله روزنه داران ، اسفنج‌ها، بازوپایان ، نرمتنان ، خارپوستان ، گراپتولیت‌ها ، بریوزوئرها در این دوران می‌زیسته‌اند.


کامبرین

بعضی از جانورانی که در تشکیلات کامبرین مشاهده شده‌اند، از این جانوران مرجانها را می‌توان نام برد، خارپوستان نیز در این دوره ظهور نموده‌اند، از نرمتنان وجود دوکفه‌ایها مشکوک است و از شکم پایان هم جز چند نمونه ساده آثار بیشتری باقی نمانده است. تریلوبیت‌ها سخت پوستان دریایی هستند که در اوایل دوران پالئوزوئیک ظاهر شده و در اواخر همین دوران از بین رفته‌اند.


اردوسین

گذر بین اردوسین و کامبرین معمولا بر اساس گراپتولیت و گونه‌های جدید کنودونتها تعیین شده است. گذر فوقانی این دوره با سیلورین نیز بر پایه فسیلهای گراپتولیت‌ها و کنودونتها استوار است. سه گروه از جانوران در کامبرین ظاهر شده‌اند اما تنوع و گسترش آنها مربوط به دوره اردوسین است.

این جانوران عبارتند از : بازوپایان لولادار ، گراپتولیتها و کنودونتها. فسیل مرجانهای شاخی شکل یا مرجانهای چین‌دار و مرجانهای تابولاتا و استروماتوپروئید‌ها از سازندگان ریفهای مرجانی این دوره بشمار می‌روند. کرینوئیدها ، بریوئیدها و بریوزوئرها نیز در این دوره ظهور نموده و گسترش یافته‌اند. فسیل ماهیهای زرده‌دار که از نخستین مهره‌داران بوده‌اند در رسوبات متعلق به اردوسین دیده شده‌اند.


سیلورین

گذر از این دوران با فسیل گراپتولیتی به نام گلیپتوگراپتوس مشخص شده است. علاوه بر گراپتولت‌ها ، براکیوپودها ، مرجانها و کنودونتها نیز در این دوره گسترش و توسعه فراوان داشته‌اند. تعدادی از ترلوبیت‌ها در این دوره می‌زیسته‌اند. ظهور ماهیهای حقیقی و همچنین ماهیهای زره‌دار نیز متعلق به این دوره بوده است. نخستین جانوران خشکی هم در سیلورین دیده شده‌اند.


دونین

پیشروی دریا در این دوره باعث افزایش مرجانهای روگوزا و تابولاتا که گاهی تا چندین متر بالاتر از سطح دریاوبه وسعت چند کیلومتر دیده می‌شوند گردید. بی‌مهرگان از جمله بازوپایان و دوکفه‌ایها در این دوره فراوان بوده‌اند. از براکیوپودها اسپریفریده ، رینکونلیده و استروفومنیده تنوع زیادی داشته‌اند.

در اوائل این دوره آمونوئیدها که نرمتنان با صدف پیچیده بودند به جای ناتیلوئیدها که صدف مستقیم داشتند فراوان شدند. گرچه دونین به نام دوره ماهیها مشهور شده است ولی تعداد گونه‌ها در این دوره بیشتر از دوره‌های بعد نبوده‌ است. اولین حشره در دونین ظهور می‌یابد. گراتپولیتها از بین ‌رفتند و تری‌لوبیتها رو به کاهش گذاردند.


کربونیفر

براکیوپودها ، کرینوئیدها و بریوزوئوها از فسیلهای مهم این دوره به شمار می‌روند. بعضی از موجودات از جمله مرجانهای تابولاتا و استروماتوپوروئیدها که دوره‌های قبلی قسمت مهمی از ردیفهای مرجانی را تشکیل می‌داده‌اند در کربونیفر ناپدید شدند.


پرمین

تریلوبیتها تقریبا در این دوره از بین رفته‌اند. در پرمین آثاری از خزندگان مشهور است. بطور کلی مهره‌داران پرمین با کربونیفر اختلاف زیادی نداشته‌اند.

حیات در مزوزوئیک

تریاس
بعضی از بی‌مهرگان تریاس مرجانهای چهار تیغه‌ای بوده‌اندکه تا اواسط دوره تریاس زندگی کرده و بعد از بین رفته‌اند. در دوره تریاس خزندگان تنوع و گسترش زیاد داشته‌اند. علاوه بر خزندگان خشکی ، خزندگانی هم در دریاها و کنار مردابها بسر می‌برده‌اند. ظهور اولین حشره با دگردیسی کامل و اولین پستاندار مربوط به این دوره است.


http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/a/ac/evolutionanimal1.JPG

ژوراسیک
اولین پرندگان در ژوراسیک ظهور نموده‌اند. نخستین قورباغه شبیه به انواع امروزی در این دوره ظهور نموده است. گسترش دایناسورها در این دوره زیاد است.
کرتاسه
علاوه بر مهره‌داران قبلی در اواخر دوران میانه زیستی پستانداران کوچکی به ظهور می‌رسند. در اواخر دوره کرتاسه دایناسورها از بین می‌روند.

حیات در سنوزوئیک

دورانی است که پرندگان در هوا و پستانداران در روی زمین تنوع و گسترش یافتند و زمین خود را برای فرمانروایی انسان آماده کرد. در اواخر کرتاسه داینوسورها ، آمونوئیدها ، رودسیتها و خزندگان دریایی به کلی نابود شدند. فقط گروههایی از نرمتنان، ماهیهای استخوانی و گونه‌های دیگر که شبیه نمونه‌های عهد حاضرند باقی ماندند.

پستانداران که در ابتدای این دوره دارای جثه‌‌ای کوچک بودند کامل و گسترش یافتند و به وضع کنونی در آمدند. نهنگها در این دوران ظهور و تکامل یافتند. پنگوئنها ، خوکها و شیرهای دریایی در دوره پالئوژن حضور یافته‌اند. فسیل خفاشها را نیز مربوط به ائوسن دانسته‌اند. در دوره ائوسن جانوران سم‌دار ظهور یافتند.


حیات در نئوژن

تعداد نهنگها در این دوره افزایش یافت. جانوران خشکی از قبیل گوزنها ، گاو ، زرافه ، خرس ، خوک افزایش قابل ملاحظه‌ای یافتند. از مهمترین گونه‌هایی که در این دوره ظهور یافتند می‌توان گونه‌های جدید میمونها را نام برد. در طول عمر دوره نئوژن تکامل مهره‌دارن و پستانداران و افزایش گونه‌های دیگر جانوری مثل مارها ، مرغهای آوازخوان ، قورباغه‌ها ، خفاشها ، جوندگان ، ‌میمونها اتفاق افتاده است.


کواترنری

پیدایش انسان در دوره کواترنری صورت گرفته است. دوره کواترنری با توسعه فیلها ، شترها و دیگر پستانداران امروزی مشخص می‌گردد و بالاخره از موجودات خشکی نواحی سرد می‌توان فیل ماموت را نام برد.

bb
11-06-2007, 04:59 PM
با تشکر از دوست عزیزم

چون تا حدی به زمین شناسی مربوطه یه لینک به تاپیک دیرینه شناسی هم میگذارم
اونجا رو هم نگاه کنید .

!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

سرگذشت زمين ( آشنايي با دوره هاي حيات در زمين)
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

ALIAK28
11-20-2007, 10:41 PM
خب دیدن این فیلم رو به شما پیشنهاد می کنم

حجم : 16.1 مگابایت
به زبان فارسی
فرمت : rm
مدت زمان : 1:04:28
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

نسخه اصلی
نسخه اصلی 45 mb فرمت wmv
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
فارق از این که دوبلور و یا گوینده فیلم چه کسی است و فارق از بحث های سیاسی
من دیدن این فیلم رو به تمام دانش آموزان دوره دبیرستان و به خصوص پیش دانشگاهی توصیه می کنم. والبته سال هاست خودم ( تعدیل شده اش رو ) براشون می گذارم.
در ترچمه و همچنین نحوه ادای واژه ها نادرستی هایی وجود دارد...ولی در کل یکی از معدود فیلم هایی هست که تا حدودی به دور از غرض ورزی به بحث پرداخته ..

negar20
11-21-2007, 09:48 AM
مطالب خيلي عالي و مفيد بود.ممنون :11:

bb
12-22-2007, 05:17 AM
«مفهوم «گونه زیستی» یا species diological مفهومی کلاسیک می باشد اما در مورد گونه هایی بکار می رود که به طریق جنسی، تولیدمثل می کنند و به این ترتیب تعریف می شود: «گونه یک جمعیت یا مجموعه ای از جمعیت های افراد است که با یکدیگر تولیدمثل می کنند. به عبارت دیگر «گونه» از نظر ژنتیکی عنصری کم وبیش مجزا است که مستقل از دیگران تکامل می یابد.» البته باید در نظر داشت که این مفهومی عام نیست و از این مفهوم می توان در مورد اکثریت قریب به اتفاق جانوران و بسیاری از گیاهان گلدار استفاده کرد و حتی شاید در انواع بسیاری از جانداران میکروسکوپی نیز کاربرد داشته باشد. اما جانداران بسیار دیگری، به ویژه در میان گیاهان و جانداران میکروسکوپی، هستند که این مفهوم را نمی توان در مورد آنها بکار برد، یا در بهترین حالت با دشواری می توان بکار برد.
بدیهی است اگر تولیدمثل جنسی نباشد، این مفهوم نیز بکار نمی رود. در مورد گونه های غیرجنسی، می توان آنها را بر مبنای تفاوت های ژنتیکی، به شکلی دل خواه رده بندی کرد. برای مثال معیاری که در مورد باکتری ها بکار می رود آنست که هرگاه دو سویه باکتری در۳۰درصد ازDNA شان تفاوت نشان دهند، می توان آنها را گونه های جداگانه ای در نظر گرفت. البته این عدد قراردادی است، اما در عین حال به طرز قابل قبولی عملی و قابل استفاده است. مسئله دیگر اینست که «زیرگونه»(sudspecies) را نمی توان تا آن حد به وضوح «گونه»(species) تعریف کرد.
زیرا به لحاظ نظری «زیرگونه» یک نژاد جغرافیایی است. یک «گونه» ممکن است به چندین نژاد جغرافیایی تقسیم شود که در یک سری صفات شاخص نظیر رنگ، طول بال یا عادت تولیدمثلی با یکدیگر تفاوتی پیوسته دارند. در مجموع «زیرگونه» با مشکلات بسیاری همراه است که آن را نسبت به «گونه» ترازی بسیار سلیقه ای تر می سازد. یکی از این مشکلات آن است که صفات معمولا مستقل از یکدیگر تغییر می کنند.
برای مثال یک گونه پروانه را در اروپای شرقی در نظر بگیرید. ممکن است دریابید از نظر جثه جمعیت ها از شمال به جنوب رفته رفته بزرگ تر می شوند اما از نظر رنگ از شرق به غرب تیره تر می شوند. بررسی دقیق تر ممکن است نشان دهد که آنها از جنوب شرقی به جنوب غربی روی بالشان خال های بیشتری دارند. در این وضعیت چه باید کرد؟ آیا باید یک یا دو صفت را برگزید و زیرگونه ها را بر اساس آن تعریف کرد؟ یا باید در ترکیب صفات بسیار کوشید و به این ترتیب آشفته بازاری از زیرگونه های بسیار ساخت؟ احتمالا دشوارترین جنبه کاربرد مفهوم زیرگونه همین ناسازگاری صفات است. با این حال هنوز از زیرگونه استفاده می شود و به ویژه در مورد نژادهای جغرافیایی هنوز تا حدی معتبر است.
● گونه زمانی یا نیاکانی
«گونه زمانی»(species chromo) صرفا یک ضرورت علمی است زیرا باید میان جمعیت هایی که امروز زندگی می کنند و جمعیت هایی که نیای آنها هستند، تمایز قائل شد. این جمعیت های نیاکانی از آنجا که در گذشته دور زندگی می کردند با جمعیت های کنونی تفاوت بسیاری دارند. برای مثال ما به گونه sapiens Homo تعلق داریم و تقریبا به طور قطع می دانیم که مستقیما از گونه دیگری به نام erectus Homo نسب گرفته ایم و بسیار ابهام آور و بطور شهودی نادرست خواهد بود که سعی کنیم آنها را با هم در یک گونه قرار دهیم. اگرچه sapiens Homo طی مراحلی از erectus Homo تکامل یافته است، نمی توان مفهوم زیستی گونه را به وضوح در این مورد بکار برد. با این حال می خواهیم بین آنها تمایزی، هرچند قراردادی، ایجاد کنیم.
● منشا» تنوع زیستی
«منشا» تنوع زیستی»، پیش از هر چیز چرخه آشکاری است که گونه ها طی آن به منطقه جدیدی رفته و تنوع می یابند. هنگامی که یک جزیره یا مجمع الجزایر تشکیل می شود یا برای مثال منطقه ای در اثر یخچال یا سایر رویدادهای بزرگ فیزیکی تنوع زیستی اولیه اش را از دست می دهد، سیل گونه های مهاجر به سوی آن سرازیر می شود. سپس با یکدیگر وارد تعامل شده و جامعه ای می سازند که آن را یک «اکوسیستم» می نامیم. چنانچه این منطقه جدید دست نخورده بماند، آنگاه طبق معمول این موارد، پرده ای از تکامل سریع با سازش گونه های جدید به این محیط به نمایش درمی آید.
اگر وسعت منطقه کافی باشد و در آن بخش های مجزای جغرافیایی که جمعیت هایی را بدون تماس با یکدیگر در خود جای می دهند به قدر کافی وجود داشته باشد، آنگاه پیدایش سریع گونه ها نیز به دنبال آن خواهد آمد. مثال کلاسیک آن «هاوایی» است. شواهد نشان می دهند که این مجمع الجزایر به اشغال تعداد اندکی از گونه ها درآمد و آنها در مدت زمانی نسبتا کوتاه به گونه های بسیار، تکامل و تنوع یافتند.(منظور از زمان کوتاه، قرن ها یا هزاران سال است که در مقایسه با تکاملی که در بسیاری از نقاط دیگر جهان می بینیم کوتاه است.)
● عوامل افزایش گونه ها
برای افزایش این گونه ها، ظاهرا سه عامل وجود دارد که عبارتند از: «انرژی»، «پایداری» و «مساحت.» هرچه انرژی بیشتری در اختیار جامعه تکامل یابنده گونه ها باشد، گونه های بیشتری پدید می آیند. در استوا انرژی به اوج می رسد. هرچه منطقه پایدارتر باشد، چنانکه در نواحی دارای شرایط اقلیمی ثابت دیده می شود، گونه های بیشتری تجمع می کنند زیرا برای سازش و هماهنگی با یکدیگر زمان بیشتری در اختیار دارند. هرچه مساحت بیشتر باشد، جمعیت بزرگ تر و متنوع تر است. برای مثال آمریکای جنوبی نسبت به جزایر هندغربی، گونه های بیشتری دارد. این سه نیروی محرک در مجموع بخش عمده تغییرات گونه ها در جهان را موجب می شوند.
● رایج ترین نوع گونه زایی
اگر همانطور که بررسی های نشان می دهد، «گونه زایی همجا» به این گستردگی در حشرات که متنوع ترین جانداران روی زمین هستند، رخ می دهد، باید رایج ترین نوع گونه زایی باشد. بررسی پدیده گونه زایی «همجا» نسبت به گونه زایی «ناهمجا» که به آسانی و به وضوح مشاهده می شود، دشوارتر است اما می تواند بسیار رایج باشد، کسی چه می داند. منظور از «همجا»، جانداران مشابهی در مجاورت یکدیگر است که به دلیل تفاوت های رفتاری، حتی با آنکه به لحاظ نظری می توانند، اما با هم تولیدمثل نمی کنند. منظور از «ناهمجا»، جانداران مشابهی است که گرچه به لحاظ نظری می توانند اما با هم تولیدمثل نمی کنند، زیرا به طور جغرافیایی از هم جدا شده اند. نکته جالب اینجایت که این مکانیسم ها بسیار فوری می توانند گونه های جدید تولید کنند.
در واقع در چند نسل. پیش از همه در گیاهان مکانیسمی به نام «پلی پلوئیدی» هست که در یک مرحله می تواند سویه ای ایجاد کند که قادر نیست با گونه مادری که از آن ریشه گرفته تولیدمثل کند. در واقع آن را گونه زایی «فوری» می نامند. گونه زایی همجا نیز گاهی فقط چند مرحله تا تولید گونه جدید در مدت زمانی کوتاه طول می کشد. برای مثال در بعضی انواع مگس سرکه، ممکن است یک سویه ترجیح دهد روی گیاه دیگری تولیدمثل کند و این می تواند در چند جهش رخ دهد. یا ناسازگاری ممکن است میان دوسویه ای وجود داشته باشد که تفاوتشان یک ژن یا تعداد بسیار اندکی از ژن ها است. این وضعیت ممکن است در مدت زمانی کوتاه در اثر جهش یا نوع ترکیبی ژن های موجود رخ دهد. به این ترتیب پیدایش گونه های جدید ظرف چند سال به لحاظ نظری امکانپذیر است و احتمالا تشکیل بعضی گونه ها با همین سرعت انجام می شود اما مشاهده آنها در طبیعت دشوار است. محققان مطمئن نیستند که گونه زایی بسیار سریع واقعا چقدر در طبیعت متداول است. در سال ۱۹۹۶م، برای تعیین حداقل اندازه بحرانی اکوسیستم ها و اینکه گونه ها با چه سرعتی به یک جزیره خالی هجوم می آورند و آیا مساحت یا فاصله در این کار نقشی دارند یا خیر، آزمایشی صورت گرفت که این نتایج به دست آمد:
۱) موجودات کوچک از جمله حشرات و عنکبوتان خیلی سریع بازمی گردند.
۲) روند پر شدن جزیره از گونه ها تا جایی ادامه می یابد که تقریبا به تعداد گونه هایی که قبلا داشت، برسد.
۳) هرچه منطقه برای گونه های مهاجر تازه وارد دورتر باشد، رسیدن به تعادل در آن منطقه بیشتر طول بکشد.
۴) گرچه تعداد گونه ها به سطح اولیه بازمی گردد اما ترکیب جامعه جدید با آنچه بود متفاوت است.
● خطر حتمی انقراض
اندازه جمعیت برای بقا بسیار حیاتی است. به طور کلی هرگاه اندازه جمعیت از ۱۰۰ فرد کمتر شود، آنگاه افسردگی هم آمیزی رخ می دهد. و چنانچه در جمعیت ها ژن های زیان آور و مرگبار وجود داشته باشد، مثل ژن مسبب «فیبروز کیستی» در انسان، آنگاه میزان وقوع این صفت ژنتیکی افزایش می یابد که به مرگ یا نازایی می انجامد. در جمعیت های بزرگ احتمال آنکه یک ژن مرگ بار بروز کند بسیار کم است. همچنین محصول گونه زایی سریع به نسبت از تفاوت میان گونه ها خواهد کاست برای مثال اگر دو گونه ماهی تنها در یک یا چند ژن از ده هاهزار ژنی که دارند با هم تفاوت داشته باشند، به احتمال زیاد تفاوت بسیار ناچیزی با یکدیگر خواهند داشت. این را با دو گونه ای مقایسه کنید که یک میلیون سال پیش از هم واگراییده و از نظر ژنتیکی در بسیاری از ژن ها و صفات خویش مستقل از یکدیگر تکامل یافته اند. چنانچه یکی از این دو گونه محو شود ما خیلی بیشتر ضرر خواهیم کرد تا آنکه یکی از دو گونه ای را از دست بدهیم که تنها تفاوت ناچیزی با هم دارند. به هر حال تفاوت میان گونه ها چه ناچیز باشد و چه آشکار هم اکنون در نتیجه فعالیت های انسان، با سرعتی که در بعضی جاها تا هزاربرابر نرخ پیدایش آنها است ناپدید می شوند. با این شتاب، می توانیم در طول عمر یک انسان به آسانی نیمی از گونه های جهان را نابود کنیم. بسیاری از این گونه ها طی هزاران یا میلیون ها سال شکل گرفته اند. گونه های کاملا متمایزی که می توان آنها را در شواهد سنگواره ای ردیابی کرد، تا پیش از پیدایش انسان، تقریبا با آهنگ حدود یکی از هر یک میلیون گونه در سال ظاهر می شوند. سریع ترین فرایندهای گونه زایی نیز نمی توانند گونه های از دست رفته را از نو جانشین و رقم فوق را حتی دو برابر کنند.
مخلص کلام: منابع زنده جهان، اکوسیستم ها و گونه هایشان، هنوز عمدتا ناشناخته هستند و از نظر منافعی که ممکن است برای انسان داشته باشند; مثل تصفیه آب یا داروهای جدید بسیار کم بررسی شده اند. بعضی بوم شناسان و اقتصاددانان برآورد کرده اند که ارزش کل این اکوسیستم های طبیعی، یعنی مبلغ مجموع خدماتی که به بشریت می رسانند چیزی نزدیک به سی هزار بیلیون دلار است و این از مجموع تولید ناخالص ملی تمام کشورهای جهان با هم نیز خیلی بیشتر است ولی با این حال مجانی است! حفاظت و استفاده کامل تر از آنها به شیوه ای بدون مزاحمت و تحمیل از نظر اقتصادی برای ما ارزشمند است.
نابودکردن آنها به منزله راندن بشریت به سوی دنیایی مصنوعی است که در آن ناچاریم خودمان شخصا سیستم های آبی را مدیریت کنیم، غذایمان را تامین کنیم و به جای آنکه برای تنظیم ترکیب جو به جانداران نیرومند متکی باشیم، خودمان با ابزارهای مصنوعی هر روز این کار را انجام دهیم. و با این روش ها روزی زمین به معنای دقیق کلمه به یک سفینه فضایی تبدیل خواهد شد.



روزنامه ابتکار

Jaafar
12-22-2007, 10:26 AM
سلام !

ممنون به خاطر مطلب خوبی که گذاشتی !

مقاله در قالب Pdf ضمیمه شد .

vahidhgh
04-22-2008, 10:12 PM
1-ماهیچه سابکلاویوس: ماهیچه کوچکی است که شانه را به اولین دنده وصل می کند. این ماهیچه فقط در صورتی مفيد بود که انسانها روی چهار دست و پا راه می رفتند. بعضی از افراد یکی و بعضی دیگر دو تا از این ماهیچه دارند. تعدادی نیز فاقد این ماهیچه هستند.

2-آپاندیس: این عضو به انسانهای اولیه در هضم گیاهان کمک می کرد. امروزه هر سال سیصد هزار آمریکایی آپاندیس خود را عمل می کنند (برمی دارند).

3-مجراهای شیر در مردان


4- دندانهای عقل: این دندانها به انسانهای اولیه که مقدار زیادی از گیاهان تغذیه می کردند در جویدن غذا کمک می کردند. امروزه فقط 5 درصد جمعیت دندانهای عقل سالمی دارند.


5-ماهیچه های گوش بیرونی: سه ماهیچه که به انسانهای اولیه اجازه می داد تا گوشهای خود را (مانند سگ و گربه) تکان دهند.

6- دنده گردن: دنده های کوچکی است که در یک درصد از انسانها مشاهده مي شود و می تواند باعث مشکلات عصبی یا سرخرگی شود. این دنده ها باقیمانده عصر خزندگی در انسان هستند.

7-مژه سوم: پرندگان از این مژه برای حفاظت از چشم و پاک کردن گردوغبار استفاده می کنند. انسانها قسمت کوچکی از این مژه را در داخل گوشه چشم خود دارند.


8- ماهیچه پالماریس: ماهیچه درازی است که از آرنج تا مچ کشیده شده. از این ماهیچه برای آویزان شدن و بالا رفتن استفاده می شده است. یازده درصد انسانها فاقد این ماهیچه هستند.


9-مو: درحالی که ابروها از ریزش عرق جلوگیری می کنند و یا اینکه موی صورت مردان ممکن است برای زنان جذاب باشد اکثر موهای بدن انسان هیچ کار خاصی انجام نمی دهند.


10- بلند کننده موی بدن: حیوانات با استفاده از این ماهیچه موهای خود را به منظور بیشتر گرم شدن یا ترساندن حیوانات دیگر پف می کنند. با کمک همین ماهیچه است که مو بر تن ما سیخ می شود!

11- ماهیچه پالانتاریس: این ماهیچه پا به میمون ها کمک می کند تا بتوانند با پای خود چنگ بزنند. 9 درصد از انسانها فاقد این ماهیچه هستند.

12- استخوان COCCYX: کنترل کننده دم حیوانات. حیوانات از دم برای تعادل یا ارتباط استفاده می کنند. خارج کردن این استخوان از بدن هیچ مشکلی برای سلامتی ایجاد نمی کند.


13- سیزدهمین دنده: این دنده در گوریل ها و شامپانزده ها وجود دارد ولی فقط هشت درصد انسانها دارای این دنده اضافی هستند

Dianella
04-23-2008, 03:43 PM
سلام دوستان

بحث خیلی جالبی رو شروع کردین. از دوست خوبمون vahidhgh (http://www.forum.p30world.com/member.php?u=33662) هم برای قرار دادن این مطالب تشکر میکنم. اتفاقا دنبال لیست کاملی از اعضایی در بدن بودم که در طی تکامل دیگه کاربرد اولیه ی خودشون رو ندارند.

خوب یه پیشینه اول در رابطه با این مبحث قرار بدم که با اطلاعات بیشتری بحث رو ادامه بدیم و اگه دوستان هم موارد بیشتری قرار بدن ممنون میشم خودم :20:


اول در مورد نظریه ی داروین که مخالفت با اون مربوط به این دوران نیست بلکه از همون ابتدای ارائه ی این نظریه اولین مخالفانش خود مسیحیان و به ویژه کاتولیک های افراطی بودن. دلیلش اینه که تا قبل از این که داروین نظریه ی خودش رو ارائه بده درباره ی پیدایش جهان و خلقت موجودات و استدلالی که برای گوناگونی و در عین حال شباهت موجودات دیده میشه، عقیده ی محکم و غیر قابل رد کاتولیک ها و کلیسا بوده که خداوند هر دسته از موجودات شبیه به هم رو در یک روز از هفته ایجاد کرده. یعنی مثلا اسب و جانداران شبیه به اون رو شنبه، آبزیان رو یک شنبه و ... به همین ترتیب. در کل نظریه ی آفرینش و پیدایش ناگهانی رو قبول داشتن نه تکامل تدریجی.

در کل هر گروه و فرقه ای که آفرینش رو دفعی می دونن به این مشکل با نظریه ی داروین بر می خورن.

البته اینم بگم که داروین اولین کسی نبود که نظریه ی تکامل رو ارائه داد،‌قبل از اون هم لامارک و دیگرانی بودند که نظریاتی مشابه ارائه کرده بودند ولی خوب نظریه ی داروین کامل ترین بود. البته باز همین نظریه هم الان دستخوش تغییر شده و اصلاحاتی خورده ولی در مقایسه با نظریات قبلی که از پایه رد شدند این نظریه اصلش همچنان مورد قبول هست فقط انشعاباتی پیدا کرده که هر دسته یک بخش از اون رو اصلاح کردن. از معروفترین انشعابات داروینیست ها معتقدان به نظریه ی جدید تکاملی یا نئو داروینیست ها هستن.

باز یه توضیح پایه هم در رابطه با پیش زمینه ی ذهنی داروین برای ارائه ی این نظریه؛

داروین خودش هم یک مرد مذهبی بود ولی خوب به علوم طبیعی هم خیلی علاقه داشت و در اون زمان مثل الان تقسیم علوم نداشتیم چون علوم تا این حد تخصصی نشده بودن و هر فرد علاقمند می تونست تا حدی از هر یک از دانشها رو فرا بگیره.

بعد ایشون برای این که از نزدیک بتونه خودش معمای آفرینش رو حل کنه و فقط به کتب اکتفا نکرده باشه به دنبال محیطی تقریبا ایزوله گشت چون فکر می کرد الگوهای آفرینش توی همچین محیطی خیلی بهتر مشخص هستن و تقریبا مینیاتوری از محیط واقعی می تونه باشه.

ماداگاسکار انتخاب داروین بود (البته تنها انتخاب نبود) و در اونجا مثلا دید 12 شکل مختلف از پرنده فنچ وجود داره که همه فنچ هستن ولی تفاوتهای ظاهری دارن مثلا در شکل نوک یا تزئینات پرها و ...
و شروع کرد محیط زندگی هر کدوم رو بررسی کنه تا ببینه چرا این فنچ با اون یکی شکل نوکش فرق می کنه و مشاهده کرد مثلا منطقه ای که فنچ نوک دراز قلاب مانند هست دانه ها رو باید از یه لایه ی نازک از زیرخاک بیرون آورد ولی منطقه ای که فنچ نوک تیز هست دانه ها و میوه ها به راحتی روی درختان قابل دسترس هستن.
و کم کم با بررسی موجودات دیگه دید که ویژگی های ظاهری هر موجود دست پرورده ی محیطی هست که توش پرورش پیدا کرده.
===============================
حالا در نهایت بعد از همه ی این توضیحات و مقدمه ها (:31:) در مورد این اعضایی هم که توی مقاله ی پست اول آورده شده و به عنوان بی مصرف در بدن انسان نام برده شدند شاید بهتر باشه عبارت "بدون کاربرد کنونی" رو جایگزین کنیم.
مفهوم هم این نیست که ما داریم از ابتدای آفرینش عضوی بی مصرف و زاید رو در بدن حمل می کنیم که اضافیه! در واقع بهتره این طوری نگاه کنیم به قضیه که فعالیت های ما دیگه اون چیزی که در گذشته بوده نیست و این ما هستیم که دیگه از اون عضو استفاده نمی کنیم نه این که اون عضو از ابتدا بی مصرف به وجود اومده باشه.

این مساله هم فقط مختص انسان نیست، یه مثال خیلی جالبش اسب و چارپایان سم دار هستن؛
نمی دونم تا حالا کنجکاو شدین که سم اسب در واقع چه ساختاری داره و در مقایسه با دست و پای انگشت دار چه طوری توضیح داده میشه ساختارش؟
در واقع سم داران هم یه روزی دارای پنج انگشت دست و پا بودن و روی زمین های نرم جنگلی و مشابه زندگی می کردن. ولی به مرور که منابع در بخش های جنگلی تموم شده و به زمین های سفت تر کشیده شدن برای پیدا کردن غذا، نحوه ی راه رفتنشون طوری شده که تکیه ی اصلی و عمده ی وزن بدن رو روی انگشت وسطی دست و پا انداختن و این عضو به مرور در طول تکامل بزرگ و قدرتمند شده و چهار تا انگشت دیگه از هر دست و پا تحلیل رفتن و کوچیک شدن و سم در واقع ناخن قدرتمند شده ی انگشت وسطی هست.
در واقع میشه حیوونی رو تصور کرد که داره روی انگشتش راه میشه :5:
امروزه هم بقایای این چهار تا انگشت بدون کاربرد کنونی توی ساق پای سم داران دیده میشه. :46:

یادت رفت به همه این ها مغز رو هم اضافه کنی.

اتفاقا دوست عزیز به نکته ی جالبی باز اشاره کردین.
چند وقت پیش توی بحث داغی شروع شده بود بین زیست شناس ها در رابطه با این که آیا تکنولوژی های جدید دارن به مرور توانایی بخش های مختلف مغز انسان رو کاهش میدن و نسل بشر داره به سمت سقوط عقلانی پیش میره؟! :18:
باز یه مثال بارز همین تایپ کردن به جای نوشتن هست که درصد بالایی از توانایی های مغزی رو بلا استفاده میذاره و دانشمندان نگران هستن که با ادامه ی این روند و استفاده از فن آوری کم کم بخش های وسیعی از مغز کاربردشون رو از دست بدن و توانایی های ذهنی انسان در نسل های بعد کاهش پیدا کنه و مغز هم به دلیل همین بلااستفاده موندن تحلیل بره! :13:
علت رو آوردن به ورزش های ذهنی جسمی مثل یوگا هم فرار از همین روزمرگی و استفاده از ماکسیمم قابلیتهای مغز هست.


پایدار و پیروز باشید :11:

Dianella
04-23-2008, 05:00 PM
سلام

در هر صورت همه ی گونه ها دارن تغییر پیدا می کنن و مختص انسان نیست و اجتناب پذیر هم نیست.

ولی این که بشر در ابتدا دفعی به وجود اومده مستلزم اینه که قبول کنیم بقیه ی موجودات هم دفعی به وجود اومدن و بعدش تکامل پیدا کردن و می کنن. که میشه همون نظریه ی کلیسا. چون در تغییر موجودات که شکی نیست بحث سر "منشا گونه ها" هست.

الان حلقه های مفقوده ی تکامل انسان بزرگترین محل بحث هستن که آیا منشا گونه ی انسان ذی شعور ( Homo sapience ) همین میمون ها و Ape های اولیه بودن یا گونه ی ناشناخته ای هست که هنوز فسیلش پیدا نشده (شاید هیچ وقت هم پیدا نشه)؟

ولی از اونجایی که انسان هم زاده ی طبیعت هست (منشا طبیعی داره) و الگوهای رفتاری،‌ ژنتیکی و سلولی مشابه رو نشون میده از روش های مشابه هم برای تشخیص منشا گونه ش استفاده میشه و درخت ژنتیکی اون هم جایی بین هزاران خطوط ارثی کشف شده برای موجودات دیگه قرار میگیره.

و فعلا با توجه به حجم عظیم اطلاعات به دست اومده نمیشه گفت مثلا گربه سانان (با توجه به این که الان خط اجدادیشون شون تقریبا کامل شده) از تکامل موجودات قبل از خودشون به وجود اومدن ولی انسان چون انسانه دفعتا روی زمین به وجود اومده و الان داره تکامل پیدا می کنه. به خصوص که هر روز دارن یه حلقه ی مفقوده جدید رو توی خط اجدادی انسان پیدا میکنن (جزئیات همگی در تاپیکی که پایین اشاره کردم هست).

البته این مباحث که دیگه خیلی پایه ای هستن و تکامل انسان هم مثل باقی موجودات ثابت شده هست منتها منشا گونه ی اون هست که هنوز محل بحث و شک قرار داره و با توجه به این که هر روز موارد جدیدتری کشف میشن باید منتظر نظریه های جدیدتر و اطلاعات جدیدتر باشیم.

در واقع از دید عامه ی مردم بهتره اینطوری بگیم که موجودات دیگه هم منشا گونه شون و هم این واقعیت که تکامل پیدا کرده ی موجودات پیش از خودشون هستن خیلی راحت پذیرفته شده هست ولی گونه ی انسان به دلیل ذی شعور بودنش و همینطور حساسیت های مذهبی که وجود داره خیلی خیلی به سختی قابل قبول هست نظریات در موردش و ذهن ها بیشتر گرایش دارن که نظریه ی آفرینش دفعی رو برای انسان و تکامل تدریجی رو برای بقیه موجودات بپذیرن. (البته بگذریم که کلیسا در قرون وسطی برای این که عقاید رو یک دست کرده باشه و توضیح جامعی کلا ارائه داده باشه برای جانداران دیگه هم معتقد به آفرینش دفعی بوده).

یه سری بحث های مفصل و پایه ای توی این تاپیک (http://www.forum.p30world.com/showthread.php?t=62719&highlight=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AA+%D8 %AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C)هست، ‌دوستان علاقمند می تونن دنبال کنن و با توجه به اونها موارد رو قرار بدن.

مطالب مشابه خیلی می تونه مفید باشه :)

موفق و سربلند باشید :11:

Silence so loud
07-05-2008, 05:40 PM
درباره نظريه مولكولى تكامل

ژاك لوسين مونو (J.monod) در سال ۱۹۱۰ در پاريس به دنيا آمد و در سال ۱۹۳۱ همانجا از دانشگاه فارغ التحصيل شد. در سال ۱۹۳۴ استاديار جانورشناسى شد و چند سال اول پس از فارغ التحصيلى درباره منشاء حيات به تحقيق پرداخت. طى جنگ جهانى دوم در سازمان مقاومت فعاليت داشت و پس از آن به انستيتو پاستور پيوست. در سال ۱۹۵۳ رئيس گروه زيست شيمى سلولى شد. در سال ۱۹۵۸ درباره ساخت آنزيم در باكترى جهش يافته با فرانسوا ژاكوپ (F.Jacob) و آرتور پاردى (A.Pardee) به همكارى پرداخت. اين كار به تدوين نظريه تبيين فعاليت ژن و چگونگى روشن و خاموش شدن ژن ها در مواقع لزوم، توسط مونو و ژاكوب انجاميد.

در سال ۱۹۶۰ آنها اصطلاح «اپرون» را براى گروهى از ژن ها معرفى كردند كه با يكديگر پيوند نزديكى دارند و هر يك از آنها مرحله اى متفاوت از يك مسير زيست شيميايى را كنترل مى كند. سال بعد آنها وجود مولكولى به نام RNA ى پيامبر را فرض كردند كه اطلاعات ژنتيكى لازم براى ساخت پروتئين را از اپرون به ريبوزوم ها، يعنى جايى كه پروتئين ساخته مى شود، مى برد. مونو و ژاكوب به خاطر اين كار جايزه نوبل پزشكى يا فيزيكى سال ۱۹۶۵ را گرفتند، جايزه اى مشترك با آندره لوف (A.Lwoff) كه او هم روى ژنتيك باكترى كار مى كرد. در سال ۱۹۷۱ مونو مدير انستيتو شد و در همان سال كتاب پرفروش «تصادف و ضرورت» را به چاپ رساند. او در اين كتاب استدلال مى كند كه حيات در اثر تصادف پديد آمده و در نتيجه پيامد ناگزير فشار هاى ناشى از انتخاب طبيعى به وضعيت كنونى درآمده است.

اين كتاب با همين عنوان توسط حسين نجفى زاده ترجمه و در سال ۱۳۵۹ توسط خود وى منتشر شده است. ژاك مونو در سال ۱۹۷۶ درگذشت.متن زير ترجمه بخشى از فصل دوم كتاب «مسائل انقلاب علمى» (۱۹۷۴) به ويراستارى هار (R.Harre) است. اين متن تحت عنوان «درباره نظريه مولكولى تكامل» طى روز هاى آينده در همين ستون عرضه خواهد شد.

آنچه مى خواهم امروز درباره اش صحبت كنم وضعيت كنونى نظريه تكامل است. اجازه دهيد بى حاشيه بگويم هنگامى كه از نظريه تكامل حرف مى زنم، دقيقاً از نظريه تكامل موجودات زنده درون چارچوب عمومى نظريه داروينى سخن مى گويم، نظريه اى كه امروزه هنوز زنده است. در واقع اين نظريه خيلى زنده تر از آن است كه بسيارى از زيست شناسان ممكن است گمان كنند؛نظريه تكامل نظريه اى بسيار شگفت انگيز است. در ابتدا يادآورى اين نكته لازم است كه نظريه تكامل به علت مضامين عمومى آن از بسيارى جهات مهمترين نظريه علمى است كه تاكنون تدوين شده. ترديدى نيست كه هيچ نظريه علمى ديگرى چنين مضامين فلسفى، ايدئولوژيك و سياسى عظيمى دربر نداشته است.

علاوه بر اين نظريه تكامل از نظر جايگاه نيز بسيار شگفت انگيز است، زيرا با نظريه هاى فيزيكى كاملاً تفاوت دارد. هدف بنيادى نظريه هاى فيزيكى كشف قوانين عام (جهانى) است، قوانينى كه در مورد تمام اشياى جهان صدق مى كنند، با اين اميد كه بتوان براساس اين قوانين- يعنى براساس اصول نخستين- نتايجى استنباط كرد كه پديده هاى سرتاسر عالم را تبيين كنند. هنگامى كه يك فيزيكدان به پديده اى خاص توجه مى كند، اميدوار است بتواند نشان دهد كه او مى تواند اين پديده را در قوانين عام، از اصولى نخستين، نتيجه بگيرد. در عوض نظريه تكامل هدف متفاوتى دارد.

گستره كاربرد اين نظريه جهانى نيست، بلكه تنها گوشه كوچكى از اين جهان است، يعنى جهان موجودات زنده آن طور كه ما امروزه آنها را در زمين مى شناسيم. هدف اين نظريه را مى توان توضيح وجود تقريباً دو ميليون گونه جانور و در حدود يك ميليون گونه گياه، به اضافه تعداد نا معلومى گونه باكترى تعريف كرد كه امروزه بر سطح زمين زندگى مى كنند.اين گوشه بسيار كوچكى از جهان است و هيچ معلوم نيست كه آيا وجود اين اشياى بسيار خاص- موجودات زنده- را مى توان، يا هرگز بتوان از اصول نخستين استنباط كرد. من همين جا مى گويم كه به دلايل بسيار عميقى كه سعى خواهم كرد تبيين كنم، باور ندارم انجام چنين كارى هرگز امكان پذير باشد.

ويژگى شگفت انگيز ديگر نظريه تكامل آن است كه هركسى فكر مى كند آن را مى فهمد؛ منظورم فلاسفه، دانشمندان علوم اجتماعى و نظاير آنها است. در حالى كه در واقع تعداد اندكى عملاً آن را آن طور كه هست، يا حتى آن طور كه داروين بيانش كرده بود، مى فهمند. يا حتى از آن هم كمتر، طورى كه ما اكنون مى توانيم در زيست شناسى آن را بفهميم. در واقع اولين بد فهمى بزرگ توسط خود اسپنسر (H.Spencer) انجام شد. البته او يكى از اولين فيلسوفان تكاملى بزرگ بود، اما در عين حال نخستين كسى بود كه نارسايى تكامل انتخابى - آن طور كه خودش مى گفت- را در تبيين تكامل نشان داد.

ادامه دارد(البته به شرطه ها وشروطه ها)

amin arasteh
11-01-2008, 08:31 PM
http://www.iranika.ir/assets/mini.gif نام فارسي : چارلز داروين
http://www.iranika.ir/assets/mini.gif سال ولادت و فوت : 1882-1809 میلادی
http://www.iranika.ir/assets/mini.gif مليت : انگلستان http://iranika.ir/matalebe%20mokhtalef/scientist/darwin.jpgچارلز داروين نظريه‌پرداز تئوري تكامل ارگانيك به وسيله انتخاب اصلح در طبيعت، در روز دوازدهم فوريه 1809 (همان روزي كه ابراهام لينكلن به دنيا آمد) در سافربوري انگلستان ديده به جهان گشود. در شانزده سالگي براي تحصيل در رشته پزشكي وارد دانشگاه ادينبورو شد ولي پس از چندي پزشكي و تشريح برايش كسل‌كننده شد. به همين دليل خود را به كمبريج منتقل كرد تا براي ورود به كسوت روحانيت به تحصيل بپردازد. اما در كمبريج اشتغال به فعاليتهايي مانند سواركاري و تيراندازي از تحصيل خشك و خسته‌كننده به مذاق داروين خوش‌تر آمد. با وجود اين موفق شد يكي از اساتيد خود را قانع نمايد كه او را به عنوان طبيعي‌دان در سفر اكتشافي كشتي «بيل» همراهي كند. پدر داروين در ابتدا به اين دليل كه چنين سفري بهانه خوبي براي فرزندش خواهد بود كه كار اصلي خود را باز هم به تعويق اندازد با مسافرت او مخالفت كرد ولي از آنجا كه آن سفر مهمترين سفر اكتشافي دريايي در تاريخ علوم غرب بود داروين پير ترغيب شد با سفر پسرش موافقت نمايد.

داروين بيست و دو ساله در سال 1831 سفر خود را با كشتي «بيل» آغاز كرد سفر دور دنياي «بيل» پنج سال طول كشيد و سرنشينان آن طي اين مدت بدون هيچ‌گونه عجله و شتابي گوشه و كنار سواحل آمريكاي جنوبي را در نورديدند، جزاير گم شده‌ي «گالاپاگو» را كشف كردند و از جزاير بسياري در اقيانوس آرام، اقيانوس هند و اقيانوس اطلس جنوبي ديدن نمودند. داروين در طول اين سفر با عجايب طبيعي فراواني روبه‌رو شد. قبايل بدوي را ديد، فسيل‌هاي گوناگون فراواني به دست آورد و گونه‌هاي بي‌شمار گياهي و حيواني را مورد بررسي قرار داد. او در مورد هر چيزي كه مشاهده مي‌كرد يادداشت‌هاي با ارزشي برمي‌داشت. اين يادداشت‌ها اساس كارهاي بعدي او قرار گرفت. اصول نظريه‌هاي او از اين يادداشت‌ها كه شواهد و قرائن ارزشمندي براي شكل‌گيري تئوري‌هاي آينده او بودند، استخراج شد.

داروين در سال 1836 به انگلستان بازگشت و در خلال بيست سال بعد كتابهايي را تأليف و منتشر كرد كه باعث شهرت و معروفيت او به عنوان يك زيست‌شناس برجسته در كشورش شد.

داروين پس از مطالعات و بررسي‌هايي كه در خلال سفر پنج‌ساله‌اش داشت در سال 1837 شخصاً متقاعد شد اشكال انواع حيواني و گياهي ثابت نبوده بلكه در طول دوره‌هاي زمين‌شناسي تكامل يافته‌اند. البته در آن زمان داروين هيچ‌گونه تصوري در باب علت اين امر نداشت. در سال 1838 داروين اثر مهم مالتوس «مقاله‌اي در باب منشأ جمعيت» را مطالعه كرد. مطالعه اين كتاب راهگشاي اثبات نظريه انتخاب اصلح در طبيعت از طريق تنازع بقا، براي داروين شد. حتي پس از آنكه داروين اصل تئوري انتخاب اصلح را تنظيم و از هر جهت آماده نمود براي چاپ و انتشار آن تعجيل نكرد. او دريافته بود كه تئوري او با مخالفت‌هاي شديدي مواجه خواهد گرديد. بنابراين بر آن شد كه مدت زمان بيشتري را با دقت و وسواس صرف جمع‌آوري و مرتب كردن شواهد و قرائن و دلايل براي دفاع از نظريه خود بنمايد.

داروين در سال 1842 خلاصه‌اي از تئوري خود را آماده كرد و تا سال 1844 همچنان روي متن كامل آن كار مي‌كرد. در ماه ژوئن 1858 داروين كه هنوز سرگرم كم و زياد كردن مطالب اثر بزرگ خود و تجديد نظر در مندرجات آن بود دست نوشته‌اي از «آلفرد راسل والاس» طبيعي‌دان انگليسي كه در آن هنگام در جزاير هند غربي مشغول مطالعات علمي بود دريافت كرد. اين دست‌نوشته حاوي خلاصه‌اي از تئوري تكامل والاس بود كه اصول آن تفاوتي با تئوري تكامل داروين نداشت. والاس مستقلاً و بدون اطلاع از كارهاي داروين تئوري خود را تنظيم و قبل از چاپ و انتشار براي بهره‌گيري از نظريات و احياناً انتقادات داروين، كه اكنون ديگر دانشمندي برجسته و صاحب منزلت به شمار مي‌آمد براي او فرستاده بود. وضعيت بغرنجي پيش آمد كه مي‌توانست به مشاجره و درگيري نامطبوعي براي اثبات پيشگام بودن هر يك از آنان در ارائه تئوري تكامل منجر گردد، اما به جاي وقوع چنين وضع نامطلوبي يك ماه بعد مقاله والاس و خلاصه‌اي از كتاب داروين به شكل يك كار مشترك به يك هيئت علمي ارائه شد.

عجيب آنكه ارائه اين تئوري در آن هنگام توجه زيادي را جلب نكرد اما انتشار كتاب «اصل انواع» داروين در سال بعد باعث برانگيخته شدن خشم و عصبانيت در محافل علمي انگلستان شد. در واقع آثار چارلز داروين «اصل انواع به وسيله انتخاب طبيعي» و «حفظ نوع برتر در تنازع بقا» با چنان گستردگي و قوت در بين دانشمندان و مردم عادي مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت كه در مورد هيچ يك از آثار علمي منتشر شده نظير و مانندي ندارد. در سال 1871 در حالي كه هنوز بحث و جدل پيرامون كتابهاي قبلي داروين به شدت ادامه داشت وي كتاب جنجال‌برانگيز خود «نژاد انسان و انتخاب در رابطه با جنسيت» را منتشر كرد. طرح اين نظريه كه انسان را از نسل نوعي ميمون است در اين كتاب كافي بود تا لهيب سركش مخالفت‌ها و مجادله‌هاي علمي را كه در پي انتشار كتابهاي قبلي داروين برافروخته شده بود، مشتعل‌تر نمايد.

داروين شخصاً در هيچ‌يك از مباحثات علمي براي دفاع از نظريه‌هاي خود شركت نمي‌كرد. شايد به اين دليل كه پس از بازگشت از سفر دريايي دور دنيا، به علت ابتلا به بيماري «چاگاس» بيماري ناشي از نيش حشرات آمريكاي جنوبي، سلامتي او دچار اختلال شده و از نظر مزاجي در وضع خوبي قرار نداشت. به علاوه حاميان تئوري تكامل از جمله «توماس هاكزلي» مناظره‌گر چيره‌دست سرسختانه از تئوري‌هاي داروين دفاع مي‌كردند. سرانجام تا هنگام مرگ داروين به سال 1882 صحت تئوري‌هاي او مورد پذيرش و قبول اكثريت عمده علما و دانشمندان قرار گرفته بود.

داروين صاحب اصلي تئوري تكامل انواع نبود. قبل از او افراد ديگري نيز چنين نظريه‌اي را ارائه داده بودند كه از جمله آنها مي‌توان از «جين لامارك» طبيعي‌دان فرانسوي و «اراسموس داروين» پدر بزرگ چارلز داروين نام برد. اما نظريه‌هاي اين افراد هرگز مورد قبول جوامع علمي قرار نگرفت زيرا صاحبان اين نظريه‌ها نمي‌توانستند توضيح قانع‌كننده‌اي در مورد اينكه تكامل چگونه انجام يافته است ارائه دهند. نقش عمده داروين در اين ماجرا نه تنها نشان دادن مكانيسم چگونگي انجام مراحل – تكامل انتخاب اصلح – بود بلكه توانست شواهد و قرائن قانع‌كننده فراواني را در دفاع از نظرياتش نيز ارائه نمايد.

اين نكته نيز قابل توجه است كه تئوري‌هاي داروين بدون اتكا به تئوري ژنتيك شكل گرفته بود و يا بهتر است گفته شود در آن زمان كسي از تئوري ژنتيك اطلاعي نداشت. در زمان داروين هيچ كس نمي‌دانست چگونه خصيصه‌ها و ويژگيهاي نسلي به نسل بعد منتقل مي‌شود. البته در همان سال‌هايي كه داروين مشغول تأليف و انتشار كتابهاي تاريخ‌ساز خود بود. گريگوري مندل نيز روي قوانين وراثت كار مي‌كرد. كار مندل كه بخوبي مؤيد نظريه‌هاي داروين بود، تا سال 1900 به كلي ناديده گرفته شد. تا آن زمان تئوري‌هاي داروين ديگر جاي خود را در محافل علمي باز كرده و كاملاً مورد پذيرش قرار گرفته بود. به اين ترتيب برداشت كنوني ما از نظريه تكامل كه تركيبي از قوانين وراثت ژنتيكي و انتخاب اصلح مي‌باشد به مراتب كامل‌تر از تئوري اوليه داروين است.

تأثير و نفوذ داروين در انديشه و تفكر انساني بسيار گسترده و وسيع است. در زمينه علمي محض او در علم زيست‌شناسي تغييري بنيادين ايجاد كرد. اصل انتخاب اصلح در واقع اصل گسترده و دامنه‌داري است كه در تمام زمينه‌هاي ديگر مانند انسان‌شناسي، جامعه‌شناسي علوم سياسي و اقتصادي كاربرد دارد و مورد استفاده قرار گرفته است.

تأثير تئوري‌هاي داروين بر انديشه و تفكر مذهبي مهمتر از تأثير آن در زمينه‌هاي علمي و جامعه‌شناسي مي‌باشد. در زمان داروين و سال‌ها پس از آن مسيحيان معتقد بر اين باور بودند كه قبول نظريه داروين بر اعتقادات مذهبي ضربه مي‌زند و آن را سست مي‌كند. اين وحشت و دلهره آنان شايد به دلايلي قابل توجيه بود. هر چند عوامل ديگري نيز در سست شدن بنيان‌هاي اعتقاد مذهبي دخالت داشت. البته داروين خود فردي ملحد و بي‌دين شده بود.

حتي از ديدگاه غيرمذهبي تئوري داروين تغيير عمده‌اي در طرز تفكر بشر درباره دنيا به وجود آورد. از آن پس ديگر به نظر نمي‌رسد كه انسان به عنوان يك مجموعه دائر مدار و مركز و كانون طبيعت و جهان باشد. اكنون ما بايد خود را گونه‌اي مشابه انواع ديگر حيوانات بدانيم و اين احتمال را لز نظر دور نداريم كه گونه‌ي بشري نيز روزي ممكن است به كلي منقرض شود.

در نتيجه كار داروين اين نظريه هراكليتوس كه «هيچ چيز جز تغيير و دگرگوني دائمي و پايدار نيست» مقبوليت بيشتري يافت. واژه‌هاي داروين مانند «تنازع بقا» و «بقاي اصلح» اكنون در محاورات روزانه جاي گرفته است. كاميابي تئوري تكامل در روشن كردن اصل و ريشه نژاد انسان اين نظريه را تقويت كرد كه علم مي‌تواند پاسخگوي تمام مسائل طبيعي باشد ولي هزاران دريغ و افسوس كه علم به تنهايي قادر به پاسخگويي مشكلات بشري نيست.

بديهي است تئوري‌هاي داروين حتي اگر شخص او وجود نمي‌داشت به همين شكل مطرح و اثبات مي‌شد. با توجه به كارهاي والاس اين نكته در مورد داروين بيش از ديگر شخصيت‌هاي اين كتاب مصداق دارد. با تمام اينها داروين بود كه با آثار خود تغييرات بنيادين در زيست‌شناسي و انسان‌شناسي به وجود آورد و نظر ما را نسبت به مكان و جايگاه انسان در جهان تغيير داد.

کتاب تاثیرگذارترین های تاریخ

mahsa1469
04-18-2009, 10:44 AM
چارلز داروین کسی بود که پی برد و اثبات کرد تمامی موجودات زنده در ول زمان از اجداد مشترکی در یک پروسه ی انتخاب طبیعی به تکامل رسیده اند

G4meH4ker
04-22-2009, 05:25 PM
متاسفانه این فرضیه مشلات جدی داره و هرگز هم اثبات نشده
ما هنوز دنیال جوابیم

مردفر
04-24-2009, 10:51 AM
چرا حشرات جثه‌هاي كوچكي دارند؟



جانوران روي زمين داراي جثه‌هاي متفاوتي هستند. مهره‌داران، نرمتنان، كرمها، حشرات و... همگي متعلق به سلسله جانوري هستند. ولي مشاهده مي‌كنيم كه افراد آنها از نظر بزرگي جثه تفاوت زيادي با هم نشان مي‌دهند. بزرگترين حيوانات مانند نهنگ و زرافه در رده پستانداران قرار دارند و كوچكترين آنها مثل حشرات و كنه‌ها در گروه بندپايان هستند.
كوچكي يا بزرگي صفات نسبي هستند و يك چيز به تنهايي نمي‌تواند كوچك يا بزرگ باشد و تنها در مقايسه با چير ديگري بزرگتر يا كوچكتر است. اگر ما در دنيا فقط حشرات را مشاهده مي‌كرديم نمي‌توانستيم بگوييم آنها جانوران كوچكي هستند ولي وقتي يك مگس را در كنار يك اسب مشاهده مي‌كنيم تفاوت زياد اندازه آنها ما را متعجب مي‌سازد و اين سوال را در ذهن ايجاد مي‌كند كه، چرا جثه حشرات نسبت به ساير جانوران كوچكترند؟«به علت وزن محدود اسكلت خارجي سخت، اندازه هيچ جانور بندپايي از حد معيني تجاوز نمي‌كند»(1)(2). (يعني اسكلت خارجي سخت و محكم بند پايان از رشد زياد بدن آنها جلوگيري ميكند). اين جوابي است كه جانور شناسان و حشره شناسان به اين سوال ميدهند. ولي اين جواب حتي خود آنها را قانع نمي‌كند، چون خيلي از حشرات بدن نرمي دارند ولي باز هم كوچكند، در مقابل خرچنگها اسكلت خارجي سختي دارند ولي خيلي بزرگتر از حشراتند! حشره‌شناسان ساختمان بدن يك حشره را با ساختمان بدن جانور بزرگتري، مانند زرافه مقايسه مي‌كنندو به دنبال عاملي هستند كه مانع بزرگ شدن آنها ميشود ولي تا كنون موفقيت چنداني حاصل نكرده‌اند، ما براي اينكه به جواب مناسبي دست پيدا كنيم بهتر است در مسير ديگري حركت كنيم، به اين ترتيب كه، به جاي جستجوي عامل بازدارندهء رشد حشرات در جستجوي دستگاهي در بدن زرافه باشيم كه كمك به بزرگ شدن جثه زرافه ميكند در واقع در پي دستگاهي خواهيم بود كه در ساختمان بدن زرافه وجود دارد ولي در بدن حشرات وجود ندارد و در عين حال در ارتباط با بزرگي جثه هم هست.
مهمترين قسمت بدن هر جانور سر اوست كه مغز را حمل مي‌كند. مغز مهم و حساس است و در هر لحظه بايد آب و مواد لازم به اندازه كافي به آن برسد. رسانيدن آب و مواد لازم به مغز به عهده دستگاه گردش خون است، قلب همانند تلمبه‌اي خون را كه حامل آب و مواد غذايي است به گردش در مي‌آورد و رگها همانند لوله‌هايي خون را به مغز وساير اندامها هدايت مي‌كنند. فرض كنيد مي‌خواهيم آب را از مخزن آبي كه در پايين ساختمان بلندي قرار دارد براي مصرف ساكنين به طبقات بالاي ساختمان بفرستيم. اگر يك پمپ آب و مقداري لولهء آب داشته باشيم اين كار به راحتي امكان پذير است و آب به نقاط دلخواه ما در طبقات مختلف ساختمان خواهد رسيد. اما اگر لولهء آب در اختيار نداشته باشيم و اين كار را تنها با پمپ آب انجام دهيم كارمان خيلي مشكل خواهد شد.پمپ آب بدون كمك لوله‌هاي آب نمي‌تواند آب را به نقاط مورد نظر ما در طبقات بالاي ساختمان برساند و تنها آب را تا اندازه‌اي به طرف بالا پرتاب خواهد كرد. در اين صورت نه تنها آب به طبقات بالا نخواهد رسيد بلكه در طبقات پايين هم به جاي نقاط دلخواه (حمام، آشپزخانه و ....) به اتاقها و ديوارها پاشيده خواهد شد. با نبود لوله آب ما مجبور خواهيم شد ساختمانهاي بلند نسازيم و به ساختمانهاي كم ارتفاع قانع باشيم تا بتوانيم آب را براي مصرف ساكنين برسانيم.
در ساختمان بدن زرافه، هم تلمبه قوي (قلب) وجود دارد و هم لوله‌هاي آب فراوان (سرخرگها، مويرگها، رگهاي لنفي)، پس بدن زرافه قادر است خون را به راحتي به ارتفاع بالا جايي كه مغز در آنجا قرار دارد و هم ساير اندامها و دستگاههاي بدن برساند. هر اندام در بدن زرافه به مقدار مورد نياز خون دريافت مي‌كند. وقتي زرافه غذا مي‌خورد خون، بيشتر به دستگاه گوارش هدايت مي‌شود، وقتي مي‌دود خون، بيشتر به پاها مي‌رود. هر سلولي كه در بدن زرافه وجود دارد در صورت نياز به آب و مواد لازم، كافي است كه آنها را از مويرگ نزديك خود دريافت كند و هر ماده اضافي و زائد خود را به مويرگ بفرستد.
ولي در ساختمان يك حشره وضع به گونه ديگري است. در آنجا خبري از آب لوله‌كشي شده نيست. فقط پمپ (قلب ساده) وجود دارد كه خون را از عقب بدن گرفته به جلوي بدن مي‌راند. نه تنها طبقات بالايي در ساختمان او وجود ندارند در اتاقهاي پايين نيز آب به جاي اينكه در لوله‌هايي جزيان داشته باشد تمام اتاقها را پر كرده است و ساكنين آن غوطه‌ور در آب هستند، افراد هم، مواد غذايي از آب دريافت مي‌كنند وهم زباله‌هايشان را در اين آب مي‌ريزند. حشرات داراي دستگاه گردش خون باز هستند يعني رگي در بدن آنها وجود ندارد و خون به طور باز در سراسر بدن گردش مي‌كند و همه جا پر از خون بوده، اندامها و دستگاههاي بدن داخل آن غوطه‌ورند. هم آب و مواد لازم را از آن ميگيرند و هم مواد زائدشان را به داخل آن رها مي‌كنند. به علت فقدان رگهاي خوني قلب نمي‌تواند خون را به نقاط دور و ارتفاع بالا برساند به همين خاطر تمام دستگاههاي بدن مجبورند دور و بر قلب جمع شوند و زياد از آن فاصله نگيرند تا با كمبود آب و مواد مواجه نشوند. دستگاه گردش خون يك حشره اختيار چنداني در ميزان پخش خون به اندامهاي مختلف ندارد و هر اندام ،نزديكتر به قلب باشد بيشتر مواد لازم را دريافت ميكند و وضعش بهتر است. مغز چون مهمتر از همه است درست در جلوي آئورت، جايي كه خون بيرون مي‌آيد قرار دارد و قلب هميشه خون را از قسمت عقب بدن گرفته و به طرف سر ميراند. اگر مغز حشره بخواهد همانند زرافه در ارتفاع بالايي قرار گيرد به علت نبود رگهاي خوني، قلب نخواهد توانست خون را به آنها بفرستد، پس مغز و ساير اندامهاي حشره مجبورند در نزديكي قلب قرار گيرند يعني جثهء حشره مجبور است كوچك باشد.
پس به اين ترتيب معلوم ميشود هر جانور كه بخواهد جثه‌اش را بزرگ كند و سر را بالا بگيرد بايد وسايل انتقال خون را داشته باشد و چون حشرات اين وسايل را ندارند نمي‌توانند جثهء خود را بزرگتر كنند. يعني حشرات به دليل نداشتن رگهاي خوني جثهء كوچكي دارند و زرافه با داشتن رگهاي متعدد ميتواند به آن بزرگي بشود. در كل ميتوان گفت جانوري كه دستگاه گردش خون كاملتري دارد جثهء بزرگتري دارد. براي روشن شدن بهتر موضوع دستگاه گردش خون و جثهء جانوران ديگر را نيز با هم مقايسه كنيم. در گروه كرمها گونه‌هايي هستند كه كلا فاقد دستگاه گردش خون هستند. اين چنين افرادي جثه‌هاي خيلي ريز و ميكروسكوپي دارند مانند نماتد‌ها و .... بعضي از كرمها داراي دستگاه گردش خون ساده متشكل از چند رگ طولي و قلب ساده ميباشند. اين گونه‌ها ميتوانند جثهء خود را كمي بزرگتر كنند مانند كرمهاي Pharonidea Spiunculoidea, Brachiopoda و ..... در بين كرمها تنها كرمهاي حلقوي هستند كه دستگاه گردش خون پيشرفته‌اي متشكل از رگهاي خوني طولي و جانبي، چندين رگ و مويرگها ميباشند و داراي گردش خون بسته اند. با داشتن چنين دستگاه گردش خوني، كرمهاي حلقوي بزرگترين گونه‌هارا در ميان كرمها دارا هستند. مانند گونه‌هاي Rhinodrilus fafneri از اكوادور كه 210 سانتيمتر طول و 2.5 سانتيمتر قطر دارد. و گونه Eunice gigantean كه 3 متر طول دارد.
در گروه نرمتنان ما انواع دستگاه گردش خون را مشاهده مي‌كنيم. هم دستگاه گردش خون باز و هم دستگاه گردش خون بسته. افرادي كه دستگاه گردش خون باز و رگهاي كم و قلب ساده دارند مانند دو عصبي‌ها و شكمپايان، جثه‌هاي كوچكتري دارند. آنهايي كه دستگاه خونشان كمي پيشرفته تر است مانند دو كفه‌اي‌ها، جثه‌شان هم به همان اندازه بزرگتر است و در نهايت سر پايان كه تكامل يافته‌ترين نرمتنان هستند و دستگاه گردش خون بسته با رگهاي خوني متعدد و قلبهاي چند حفره‌اي تكامل يافته دارند، جثه‌شان نيز از همهء نرمتنان ديگر بزرگتر است. مثل هشت‌پاهاي بزرگ و گونهء Architeuthis كه بدني به طول 2.5 متر و بازوهايي به طول 12 تا 18 متر دارد و در سواحل شرقي كانادا زندگي ميكند.
در گروه بند پايان همگي افراد داراي گردش خون باز هستند براي همين، جثهء آنها نمي‌تواند خيلي بزرگتر شود. با اين حال درجهء تكامل دستگاه گردش خون در تمامي افراد اين گروه به يك اندازه نيست. خرچنگها در بين بندپايان بزرگترين گونه‌ها را دارا هستند چون دستگاه گردش خون آنها علاوه بر قلب داراي سرخرگهاي متعددي نيز ميباشد و قلب ميتواند خون را به وسيله آنها به فواصل نسبتا دورتري هدايت كند اما باز هم به دليل فقدان مويرگها و سياهرگها خون در حفره عمومي بدن پخش مي‌شود و دستگاه گردش خون، باز است. دستگاه گردش خون عقربها و بعضي ديگر از بندپايان داراي تعداد كمتري سرخرگ است به همين دليل جثه‌شان كوچكتر از خرچنگها است. حشرات كلا فاقد رگهاي خوني هستند و تنها داراي يك رگ پشتي كه در انتها به آئورت كوتاهي ختم مي‌شود، هستند. براي همين حشرات جثه‌هاي خيلي كوچكتري دارند. در بين خود حشرات نيز آنهايي كه رگ پشتي درازتر دارند مانند سوسك‌ها ، ملخها و ... بدنهاي بزرگتري نسبت به آنهايي كه داراي رگ پشتي كوتاه‌تر دارند، مي‌باشند؛ مثل شپشكهاي نباتي و .... اما حشرات با اين جثهء كوچك، كوچكترين بندپايان نيستند و اين مقام را كنه‌ها به خود اختصاص داده‌اند. كنه‌هاي انگل نباتي حتي كوچكتر از 0.1 ميليمتر هستند و بايد آنها را با وسايل بزرگ كننده مشاهده كرد مانند كنه‌هاي خانواده Eryophidea . با اين ترتيب اين كنه‌هاي كوچك بايد از حشرات نيز دستگاه گردش خون ساده‌تري داشته باشند و اين طور هم هست. كنه‌هاي بزرگتر همانند حشرات رگهاي پشتي و قلب ساده را دارا هستند ولي در كنه‌هاي كوچكتر اين اندامها نيز وجود نداشته و گردش خون تنها توسط عضلات بدني و حركت اندامهاي دروني مثل دستگاه گوارش عملي ميشود (5).
در گروه مهره داران نيز افرادي كه دستگاه گردش خونشان كاملتر است جثه‌هايشان نيز بزرگتر است مثل پستانداران كه كاملترين دستگاه گردش خون را دارند و براي همين بزرگترين گونه‌ها را نيز دارا ميباشد مانند نهنگها، فيل، زرافه و ....
پس نتيجيهء كلي اينكه هر جانوري كه روي زمين زندگي ميكند يك رابطهء مستقيمي بين تكامل دستگاه گردش خونش و بزرگي جثهء او برقرار بوده و هيچ كدام، از اين قاعده مستثني نمي‌باشند.


رامين امير مردفر ramin1102000@yahoo.com




http://visit.geocities.com/visit.gif?&r=http%3A//www.geocities.com/ramin1102000/insect.htm&b=Microsoft%20Internet%20Explorer%204.0%20%28compa tible%3B%20MSIE%207.0%3B%20Windows%20NT%205.1%29&s=1280x1024&o=Win32&c=32&j=true&v=1.2 http://geo.yahoo.com/serv?s=76001083&t=1240550246&f=us-w2

مردفر
07-06-2009, 05:29 PM
قبل ازتوضیح تئوری جدید خودم، اشاره میکنم به تئوریهایی که قبلا دراین زمینه ارائه شده اند.

تئوری اسکلت خارجی:
حشرات دارای اسکلت خارجی هستند و این نظریه به این موضوع اشاره میکند که، این اسکلت نمیتواند زیاد رشد کند. در واقع حشره در داخل این اسکلت زندانی میشود و نمیتواند بیشتر رشد کند.
همه بند پایان دارای اسکلت خارجی هستند، و بعضی از آنها مثل خرچنگها میتوانند جثه نسبتا بزرگی داشته باشند که مغایر با این نظریه است. در عوض حشراتی هم وجود دارند که اسکلت خارجی نرمی دارند ولی بازهم نمیتوانند بزرگ شوند. همچنین در گذشته، یعنی250 میلیون سال پیش حشراتی با جثه های بزرگ وجود داشتند ( مثل سنجاقکهای به طول 75 سانتیمتر) و این نظریه نمیتواند علت وجود آنها را توضیح دهد.

تئوری دستگاه تنفس:
دستگاه تنفس حشرات از لوله های باریک و موئین به نام تراشه تشکیل شده است که اکسیژن را مستقیما از روزنه های موجود در سطح بدن، به تمام سلولهای داخلی بدن حشره میرساند. یعنی بر خلاف دیگر جانوران، اکسیژن توسط خون حمل نمیشود. بلکه با استفاده از پدیده انتشار، اکسیژن در داخل تراشه ها جریان می یابد و به سلولها میرسد.
این تئوری بیان میکند که انتشار اکسیژن در داخل تراشه ها ، تنها در فاصله های کوتاه امکان پذیر است و اگر حشرات جثه بزرگ داشته باشند، طول تراشه ها زیاد شده و اکسیژن نخواهد توانست به سلولها برسد. بدین جهت حشرات مجبور هستند جثه کوچک داشته باشند. در مورد وجود حشرات بزرگ در گذشته نیز این تئوری وجود اکسیژن، با درصد بالا را، در جو زمین پیش بینی میکند. طبق این نظریه درصد اکسیژن اتمسفر در250 میلیون سال پیش، بیشتر از درصد اکسیژن امروزی بوده است و این درصد بالای اکسیژن ، انتشار اکسیژن را در داخل تراشه های طویل امکان پذیر می ساخته است. در نتیجه حشرات در میتوانستند به 75 سانتیمتر بزرگی برسند.
این خلاصه ای بود از تئوریهای موجود در این زمینه.
نظریه جدید من در این مورد:

تئوری دستگاه گردش خون (انتقال مواد در گیاهان):
تئوری من بر اساس دستگاه گردش خون جانوران است. تئوری قدرت و تکامل دستگاه گردش خون جانوران را باهم مقایسه کرده و رابطه ای بین بزرگی جثه و قدرت دستگاه گردش خون عنوان میکند. طبق این نظریه هر قدر دستگاه گردش خون کاملتر و قویتر باشد جثه جانوران میتواند بزرگتر باشد. دستگاه گردش خون حشرات خیلی ناقص است و فاقد رگهای خونی است. بدن حشرات با نداشتن رگهای خونی، نمیتوانند خون را که حاوی مواد غذایی است به سلولهای دوردست برسانند، بدین جهت بدن حشرات مجبور است کوچک بماند.
در این تئوری فشار هوا و نیروی جاذبه زمین، دو عامل فیزیکی هستند که بر روی عمل کرد دستگاه گردش خون جانوران اثر میگذارند. بیشترین نیروی دستگاه گردش خون صرف غلبه بر جاذبه زمین میشود. هر قدر دستگاه گردش خون قوی باشد، بیشتر میتواند بر جاذبه زمین غلبه کند و خون را بالاتر به طرف مغز جانور بفرستد. در نتیجه جانور بیشتر میتواند بزرگتر و قد بلند تر بشود. مثل فیلها و زرافه ها که تکامل یافته ترین و قویترین دستگاه گردش خون را دارا هستند، در نتیجه بزرگترین و بلندترین قد را هم در بین جانوران دارا هستند.
برای امکان وجود حشرات بزرگ جثه و همچنین دیگر جانوران بزرگ جثه مثل دایناسورها و ماموتها در زمان گذشته، این تئوری یک جاذبه کم را در آن زمانها پیش بینی میکند. طبق این نظریه مقدار نیروی جاذبه زمین در گذشته کمتر از مقدار کنونی آن بوده است به همین دلیل دستگاه گردش خون جانوران میتوانست بهتر به آن غلبه کند و جثه جانوران را بزرگتر کند ولی با گذشت زمان جاذبه زمین افزایش یافته و جانوران مجبور شده اند جثه های خود را کوچکتر کنند.
همانطور که میدانید برای انقراض دایناسورها تئوریهای مثل برخورد شهاب سنگ و یا فعالیت آتشفشانها مطرح شده است. که هر کدام معایب فراوانی دارد. برای انقراض ماموتها، دورانهای یخبندان و برای دیگر انقراضها نیز تئوریهای بیشمار دیگر مطرح شده است. در مورد جثه گیاهان و انقراض گیاهان ابتدایی غول پیکر مانند دم اسبیان و پنجه گرگی های دوران کربونیفر هم تئوریهای زیادی مطرح است.
تئوری جدید من میتواند پاسخگوی تمامی این سوالها در قالب یک تئوری باشد. و لازم نیست برای هر کدام از این مسائل یک تئوری متفاوت مطرح شود.
نام تئوری من هست:
رابطه بین جاذبه زمین و تکامل.

این نظریه میتواند به سوالهای فراوانی در مورد جانوران و انقراض آنها که تابحال بدون پاسخ بوده اند پاسخ بدهد.
این نظریه در قالب چند مقاله تنظیم شده است که مجموع این مقالات به صورت یک کتاب در آمده است. عنوان این کتاب نظریه افزایش جاذبه زمین است، که با شابک به شماره
8-04-7061-964 در سال 1379 در 120 صفحه به چاپ رسیده است.
ترجمه انگلیسی این کتاب در سایت اینترنتی زیر قرار داده شده است.
http://www.geocities.com/ramin1102000/bookpage.html (http://www.geocities.com/ramin1102000/bookpage.html)

رامین امیرمردفر
1388.4.15

مردفر
07-07-2009, 01:25 AM
قبل ازتوضیح تئوری جدید خودم، اشاره میکنم به تئوریهایی که قبلا دراین زمینه ارائه شده اند.

تئوری اسکلت خارجی:
حشرات دارای اسکلت خارجی هستند و این نظریه به این موضوع اشاره میکند که، این اسکلت نمیتواند زیاد رشد کند. در واقع حشره در داخل این اسکلت زندانی میشود و نمیتواند بیشتر رشد کند.
همه بند پایان دارای اسکلت خارجی هستند، و بعضی از آنها مثل خرچنگها میتوانند جثه نسبتا بزرگی داشته باشند که مغایر با این نظریه است. در عوض حشراتی هم وجود دارند که اسکلت خارجی نرمی دارند ولی بازهم نمیتوانند بزرگ شوند. همچنین در گذشته، یعنی250 میلیون سال پیش حشراتی با جثه های بزرگ وجود داشتند ( مثل سنجاقکهای به طول 75 سانتیمتر) و این نظریه نمیتواند علت وجود آنها را توضیح دهد.

تئوری دستگاه تنفس:
دستگاه تنفس حشرات از لوله های باریک و موئین به نام تراشه تشکیل شده است که اکسیژن را مستقیما از روزنه های موجود در سطح بدن، به تمام سلولهای داخلی بدن حشره میرساند. یعنی بر خلاف دیگر جانوران، اکسیژن توسط خون حمل نمیشود. بلکه با استفاده از پدیده انتشار، اکسیژن در داخل تراشه ها جریان می یابد و به سلولها میرسد.
این تئوری بیان میکند که انتشار اکسیژن در داخل تراشه ها ، تنها در فاصله های کوتاه امکان پذیر است و اگر حشرات جثه بزرگ داشته باشند، طول تراشه ها زیاد شده و اکسیژن نخواهد توانست به سلولها برسد. بدین جهت حشرات مجبور هستند جثه کوچک داشته باشند. در مورد وجود حشرات بزرگ در گذشته نیز این تئوری وجود اکسیژن، با درصد بالا را، در جو زمین پیش بینی میکند. طبق این نظریه درصد اکسیژن اتمسفر در250 میلیون سال پیش، بیشتر از درصد اکسیژن امروزی بوده است و این درصد بالای اکسیژن ، انتشار اکسیژن را در داخل تراشه های طویل امکان پذیر می ساخته است. در نتیجه حشرات در میتوانستند به 75 سانتیمتر بزرگی برسند.
این خلاصه ای بود از تئوریهای موجود در این زمینه.
نظریه جدید من در این مورد:

تئوری دستگاه گردش خون (انتقال مواد در گیاهان):
تئوری من بر اساس دستگاه گردش خون جانوران است. تئوری قدرت و تکامل دستگاه گردش خون جانوران را باهم مقایسه کرده و رابطه ای بین بزرگی جثه و قدرت دستگاه گردش خون عنوان میکند. طبق این نظریه هر قدر دستگاه گردش خون کاملتر و قویتر باشد جثه جانوران میتواند بزرگتر باشد. دستگاه گردش خون حشرات خیلی ناقص است و فاقد رگهای خونی است. بدن حشرات با نداشتن رگهای خونی، نمیتوانند خون را که حاوی مواد غذایی است به سلولهای دوردست برسانند، بدین جهت بدن حشرات مجبور است کوچک بماند.
در این تئوری فشار هوا و نیروی جاذبه زمین، دو عامل فیزیکی هستند که بر روی عمل کرد دستگاه گردش خون جانوران اثر میگذارند. بیشترین نیروی دستگاه گردش خون صرف غلبه بر جاذبه زمین میشود. هر قدر دستگاه گردش خون قوی باشد، بیشتر میتواند بر جاذبه زمین غلبه کند و خون را بالاتر به طرف مغز جانور بفرستد. در نتیجه جانور بیشتر میتواند بزرگتر و قد بلند تر بشود. مثل فیلها و زرافه ها که تکامل یافته ترین و قویترین دستگاه گردش خون را دارا هستند، در نتیجه بزرگترین و بلندترین قد را هم در بین جانوران دارا هستند.
برای امکان وجود حشرات بزرگ جثه و همچنین دیگر جانوران بزرگ جثه مثل دایناسورها و ماموتها در زمان گذشته، این تئوری یک جاذبه کم را در آن زمانها پیش بینی میکند. طبق این نظریه مقدار نیروی جاذبه زمین در گذشته کمتر از مقدار کنونی آن بوده است به همین دلیل دستگاه گردش خون جانوران میتوانست بهتر به آن غلبه کند و جثه جانوران را بزرگتر کند ولی با گذشت زمان جاذبه زمین افزایش یافته و جانوران مجبور شده اند جثه های خود را کوچکتر کنند.
همانطور که میدانید برای انقراض دایناسورها تئوریهای مثل برخورد شهاب سنگ و یا فعالیت آتشفشانها مطرح شده است. که هر کدام معایب فراوانی دارد. برای انقراض ماموتها، دورانهای یخبندان و برای دیگر انقراضها نیز تئوریهای بیشمار دیگر مطرح شده است. در مورد جثه گیاهان و انقراض گیاهان ابتدایی غول پیکر مانند دم اسبیان و پنجه گرگی های دوران کربونیفر هم تئوریهای زیادی مطرح است.
تئوری جدید من میتواند پاسخگوی تمامی این سوالها در قالب یک تئوری باشد. و لازم نیست برای هر کدام از این مسائل یک تئوری متفاوت مطرح شود.
نام تئوری من هست:
رابطه بین جاذبه زمین و تکامل.

این نظریه میتواند به سوالهای فراوانی در مورد جانوران و انقراض آنها که تابحال بدون پاسخ بوده اند پاسخ بدهد.
این نظریه در قالب چند مقاله تنظیم شده است که مجموع این مقالات به صورت یک کتاب در آمده است. عنوان این کتاب نظریه افزایش جاذبه زمین است، که با شابک به شماره
8-04-7061-964 در سال 1379 در 120 صفحه به چاپ رسیده است.
ترجمه انگلیسی این کتاب در سایت اینترنتی زیر قرار داده شده است.
http://www.geocities.com/ramin1102000/bookpage.html (http://www.geocities.com/ramin1102000/bookpage.html)

رامین امیرمردفر
1388.4.15

m.b.h.a
07-13-2009, 11:08 AM
چهل سال پیش از او دانشمندی به نام توماس مالتوس در مقاله‌ای مدعی شده بود که سرعت رشد جمعیت آدمیان بیش از میزان تولید غذاست و چنانچه جمعیت بشر به طریقی کنترل نشود، با گذشت چند دهه غذای کافی برای همگان وجود نخواهد داشت و آدمی مجبور است برای به دست آوردن آن مبارزه کند.
با سلام ...
مالتوس : رشد جمعیت انسانی به صورت تصاعد هندسی است . در حالی که ، منابع غذایی ، در بهترین حالت خود رشد عددی دارند .

Dianella
07-16-2009, 04:02 PM
سلام دوستان

بحث و تبادل نظر علمی در مورد تکامل رو دراین تاپیک و زندگینامه ی چارلز داروین رو در تاپیک چارلز داروین (http://forum.p30world.com/showthread.php?t=312334&highlight=%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86) مطرح و پیگیری بفرمایید.

موفق باشید :)

m.b.h.a
07-16-2009, 09:01 PM
سلام.
با تشکر از انتقال پست به محل اصلی خودش.
خوب پس از اون تاپیک نقل قول می گیرم و اینجا شرح می دم.


ارائه نظریه تکامل
پژوهش‌های داروین به آرامی پیش می‌رفت. در سال ۱۸۴۲ مقاله خلاصه‌ای از نظریه‌اش تألیف کرد و در سال ۱۸۴۴ رساله‌ای ۲۴۰ صفحه‌ای درباره انتخاب طبیعی نوشت. با وجود اصرار دوستان، وی همچنان در انتشار گسترده نظریاتش مردد بود و نتایج تحقیقات خود را فقط با برخی همکاران نزدیکش همچون چارلز لایل و جوزف هوکر در میان می‌گذاشت؛ اما دریافت نامه‌ای در ژوئن ۱۸۵۸ داروین را واداشت تا تردیدهایش را کنار بگذارد. نویسنده نامه زیست‌شناس جوانی بود به نام آلفرد راسل والاس که در بورنئو کار می‌کرد. او نیز درباره تکامل به همان اندیشه‌های داروین رسیده بود. داروین ظرف دو هفته مقاله‌ای تهیه کرد و همراه با مقاله والاس به انجمن علمی لینیان فرستاد. دوستانش ترتیبی دادند که هر دو مقاله با هم عرضه شود اما همراه با مدارکی که حق تقدم داروین را ثابت کند. داروین که اراده‌اش بر اثر آگاهی از وجود رقابت برانگیخته شده بود پس از ارائه مقاله شروع به نوشتن کتابی کرد با عنوان «پیرامون اصل انواع به وسیله انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای مساعد در مبارزه برای زندگی». در این کتاب که بعدها به عنوان «اصل انواع» مشهور شد،وی کوشید نظریه تکامل به وسیله انتخاب طبیعی را توضیح دهد و مدارک علمی برای آن ارائه کند

حالا علت:
همان طور که می دونید در دوره ی داروین حاکمیت کلیسا پا بر جا بود . و در زمان او اتفاقی روی داد که مانع از انتشار نوشته های او شد . این روی داد به این صورت بود که کتابی به نام "اثرات تاریخ طبیعی خلقت" توسط یک مهندس اسکاتلندی منتشر شد . در یکی از فواصل این کتاب نوشته شده بود که تغییر گونه ها در گذشته ی زمین انجام می شده است . این کتاب با اقبال خوبی مواجهه نشد و مورد انتقاد شدید کلیسا قرار گرفت . یک اتفاق دیگه هم این بود که نظریه ی لامارک با رد کلیسا همراه بود ( یکی از دلایل اصلی پژوهش بیشتر داروین این میتواند باشد که می خواست نظریه خودشو با کلیسا در نندازه چون به راحتی رد می شد و می خواست دلایل بسیار محکمی داشته باشه ) داروین در سال 1858 ، پس از دریافت نامه ای از والاس ( همان طور که فرمودید ) تصمیم به انتشار مقاله ی خود گرفت . و قرار بر این شد که خلاصه ای از دست نوشته های داروین به همراه مقاله ی والاس تحت عنوان نظریه ی داروین -والاس در یک گرهم آیی علمی ارائه شود . جالب این جاست که داروین و والاس هیچ کدام در این گردهم آیی شرکت نکردند .در آن زمان تعداد اندکی از این مقاله آگاه شدند . سرانجام کتاب داروین به نام:
"درباره ی خاسنگاه گونه های از طریق انتخاب طبیعی"
" On the Origin of Species by Means of Natural Selecti "
در سال 1859 منتشر شد .

m.b.h.a
07-17-2009, 10:54 AM
اما تنها تعداد کمی از آنها از جمله جین باپتیست لامارک (Jean-Baptiste Lamrk) و اراسموس داروین (Erasmus Darwin)، - پدر بزرگ چارلز داروین - در یافته بودند که ویژگی های مشترک گونه های جانوری بگونه ای است که نشان می دهد در آنها به تکامل رسیده است، به بیان دیگر همه آنها در نهایت گذشته به یک جد باز میگردند.
این نتیجه گیری خیلی عجیبه چون این چیزی که اینجا نوشته شده حتی خود داروین هم به این نرسید ، و دانشمندان بعد از گذشت چند سال بعد از داروین با بررسی نوکلوئیک اسید و پروتئین ها در خت تبار زایشی رو رسم کردند که نتیجه ی اون کار ،این به اصطلاح نظریه بود ( البته خیلی دانشمندان در مورد این تفسیر اختلاف نظر شدیدی دارند )

m.b.h.a
07-17-2009, 06:29 PM
"چگونه مردم نمی توانند روند تکامل صفات و ویژگیها در جانداران را که بوضوح مشخص است درک کنند! همه اینها سر نخهایی است که نشان می دهد همه گونه های جانداران با یکدیگر مرتبط هستند."

بازم برای من عجیبه که دوباره این جا به این حرف رجوع شده .حتی با رسم درخت تبار زایشی از عبارت نیای مشترک استفاده کردند که به این صورت بود :
نیای مشترک گونه ای است که دو یا چند گونه از تغییر آن اشتقاق پیدا کرده است .

m.b.h.a
07-17-2009, 06:31 PM
با این وجود هنوز کسی نتوانسته بود بصورت قانع کننده دلایل کافی برای فرضه تکامل گونه های جانوری ارائه کند. اینکه مثلآ چرا در گذر زمان بینی یک جانور از حالتی به حالت دیگر تبدیل شده است. آن دسته از دانشمندانی که علاقه ای به فکر کردن نداشتند می گفتند :

"هر گونه خاص از جانوران از یک ریشه خاص بوجود آمده اند و خلقت مخصوص به خود را دارد."

البته شایان ذکر که غیر داروین دانشمندان زیادی در مورد این مسئله تحقیق و تفحس کردند در یکی از پستها یک نمونه از این تحقیقات رو براتون توضیح می دم.

m.b.h.a
07-17-2009, 06:36 PM
اما امروزه آزمایشها و اندازه گیری های انجام شده بر روی مواد رادیواکتو و محاسبه نیم عمر آنها، عمر زمین را به چیزی حدود 4.5 بیلون سال تخمین می زند. (در واقع اندازگیری میزان فساد موجود روی فسیل ها و سنگهای سخره های کهنسال که از ایزوتوپ های رادیواکتیوی با نیم عمری معادل 100 بیلیون سال هستند، این رقم را محاسبه نشان می دهد!) اگر این موضوع را دانشمندان در سالهای ۱۷۰۰ تا ۱۸۰۰ می دانستند شاید خیلی زود نظریه تکامل را می پذیرفتند.

برای این کار معمولاً از کربن 14 برای تعیین سن فسیل ها استفاده می کنند . که این کار با استفاده از نیمه عمر این ماده است که بعد از تلاشی تبدیل به نیتروژن 14 می شود و می شه تو اینترنت اطلاعات بسیار زیادی از این مورد بدست آورد .

m.b.h.a
07-17-2009, 06:37 PM
یافته های اولیه
لامارک متوجه شده بود که بسیاری از جانوران توانایی های خاصی برای تطبیق خود با شرایط زندگی دارند. گردن دراز زرافه نمونه آشکار این تطبیق است که به او اجازه می دهد بسادگی از برگ درختان بلند تغذیه کند. اما یک زرافه چگونه چنین گردن درازی را بدست آورده است؟


لامارک فکر می کرد که تلاش این حیوان در طول زمان برای دستیابی به برگ درختان بلند وی را وادار کرده تا همواره گردن خود را به بالا بکشد و در طول زمانهای بسیار، این گردن دراز برای او شکل گرفته است.

اما نکته کلیدی آن بود که آیا این امکان وجود دارد که تغییرات شکل گرفته شده در یک موجود برای تطبیق با شرایط محیطی در طول مدت زندگی، به فرزندان خود منتقل شود ؟

آیا پدری که در طول زندگی وزنه های زیادی را بلند می کند و قوی می شود، فرزندی بدنیا خواهد آورد که او هم از چنین قدرتی برخوردار است؟ آیا نسل های بعدی این خانواده یقینآ بازوهای قوی خواهند داشت؟

لامارک به این موضوع عقیده داشت که چنین صفات خاصی می تواند از والدین به فرزند به ارث برسد اما از آنجا که دلیل قانع کننده ای نداشت کسی نظر او را تایید نمی کرد.

البته دوستان عزیز لامارک داخل نظریه ی بالا مطلبی رو ذکر کرد که باعث شد توجه پژوهشگران رو به خودش جلب کنه و آن این بود که :
علت تغییر گونه ها در ارتباط با تغییر شرایط فیزیکی حیات است .

m.b.h.a
07-17-2009, 06:39 PM
مارچ سال 1833 - جزایر فالکلند (Falkland)
به فسیل ها و گونه هایی از پرندگان دست پیدا کردم که مرا به شک می اندازد که انگار روزی همه قاره ها به یکدیگر متصل بوده اند.

این نتیجه گیری عجولانه ذکر شده چون بعد از کلی تحقیق پس از گذشتنم سالها از سفرش با تحقیق روی نمونه ها به این نتیجه دست یافت .

این نظریه در اصل مربوط به وگنر بود که داخل کتابی ذکر شده بود که تنها عنوان این موارد چنین بود که :
1- انطباق حاشیه ی قاره ها
2- سنگواره ها
3- اقسام سنگ ها و شباهت های ساختاری
4- آب و هوا
با تکیه بر این موارد توانسته بود اتصال قاره ها را اثبات کند .

yt76ytu
08-19-2009, 05:16 AM
دوستان سلام.

از بحث هايتان استفاده كرديم ... متشكرم.

نظريه ي مخالفان نظريه تكامل :
quote=bb;1672073]
از مهمترین دلایلی که طرفداران این نظریه برای اثبات مدعای خود می‌آورند می‌توان به سه مورد زیر اشاره کرد:
۱) وجود پیچیدگی‌های غیر قابل فروکاست در هستی
۲) وجود پیچیدگی‌های کاملا مشخص شده در هستی
۳) وجود ثوابت فیزیکی كه مقدارشان دقیقا تنظیم شده است
باید منتظر ماند و دید که داور بی رحم علم− که چیزی جز آزمایشات زیست‌شناختی پیش رو نیست− در نهایت به نفع کدام جبهه رای صادر خواهد کرد و کدام یک از این نظریات بهتر خواهد توانست نتایج آزمایشات را توجیه کند.
[/quote]

البته اين انتظار چندان مفيد نخواهد بود از اين جهت كه تغييري در اساس نظريه تكامل ( و نه لزوما نظريه داروين ) به لحاظ درستي يا نادرستي آن ايجاد شود. چرا كه نه تنها :


شواهد زيادي از تكامل پشتيباني مي‌كنند . امروزه برعكس زمان داروين، اين شواهد به بقاياي فسيلي محدود نمي‌شوند. زيست‌شناسي مولكولي شواهد محكمي بر تاييد آن فراهم كرده است .

و :

اجماع علمي درباره تكامل شگفت‌انگيز است آن دسته از دانشمنداني كه سخنان آنان به عنوان مخالفان نظريه‌ي تكامل مطرح مي‌شود، در خود تكامل شك ندارند، بلكه جنبه‌هايي از چگونگي تكامل را نمي‌پذيرند.

و:

تاكنون هيچ عامل غير فيزيكي و غير شيميايي - كه موثر در تنوع و تحول گونه هاي زيستي - باشد، اثبات نشده است و حتي احتمالي علمي مبني بر وجود چنين عواملي نيز وجود نداشته است.

بلكه :
اصولا عقل فلسفی و علمی انسان با متافيزيك ناسازگار و بيگانه است. اما واقعيت اينه كه نميشه در اين باره با رعايت قوانين سايت به ادامه ی بحث پرداخت. پس من مجبورم پيشنهاد كنم كه خودتان در اينترنت به دنبال منابع بيشتر برويد و يا از اطلاعات دوستان حاضر در سايت بهره مند شود.

با توجه اينكه اغلب دوستان مايل به بررسي رابطه ی بين نظريه تكامل و نظريات دينی و يا ابعاد انسان شناسي و جامعه شناختي اين نظريه هستند ، پيشنهاد ميكنم كه كتاب
"The God Delusion" اثر Richard Dawkins را مطالعه كنيد.

در ضمن دوستانی كه نگران تغيير اعتقادات مذهبي شان هستند و يا دچار دغدغه هايي فلسفي از اين نوع ؛ بطوريكه برخي ها حاضرند براي مصون ماندن عقيده هاشان بصورت زير به مخالفت با تئوري تكامل بپردازند :

دوستان این ها همه نظریه هستن احتمال داره روزی تغییر کنن
هیچ دلیلی برای تکامل انسان از میمون وجود نداره . و فعلا به خاطر یه مشت فسیل ما این نطریه رو قبول کردیم احتمال داره در آینده ثابت شه که این فسیل ها متعلق به موجودات دیگر بوده .


نگران نباشد ؛ چون به سادگي هر چه تمام تر ، ميتوان حاصل قرن ها تحقيق دانشمندان را با تغييري محسوس يا نيمه-محسوس در تفسير كتب مقدس - البته در صورت تناقض با يافته هاي علمي - التيام بخشيد و يا آن را در اذهان آدمي خنثي نمود.

Dianella
10-03-2009, 10:01 PM
سلام دوستان

در مسیر کنکاش های نظریه ی تکامل داروین حقایق بیشتری آشکار شدن؛

http://forum.p30world.com/attachment.php?attachmentid=27064&stc=1&d=1254591070


منظورم خبر مربوط به پیدا شدن یک جد مشترک برای گونه ی انسان و شامپانزه هست. Ardi یک فسیل مونث مربوط به 4.4 میلیون سال قبل در منطقه ای در اتیوپی امروزی پیدا شده که فرضیه ی مشتق شدن انسان از میمون رو رد میکنه و نشون میده که این دو گونه در واقع دو شاخه از یک منشا هستن که به طور موازی تکامل پیدا کردن و به اینجا رسیدن.

تا امروز قدیمی ترین فسیلی که در مسیر تکاملی انسان پیدا شده بود Lucy بوده که به عنوان قدیمی ترین جد انسان شناخته شده بود ولی Ardi حدود یک میلیون سال قدیمی تر از Lucy هست.

مشخصاتش اونطور که در خبر اومده 110 پوند وزن و 4 فوت قد هست و امکان راه رفتن بر روی دو پا با قامت افراشته رو داشته (یعنی همون صفتی که انسانهای اولیه رو از میمون ها و شامپانزه ها جدا می کنه). ولی دست و پاهاش برای حرکت و پریدن روی شاخه های درختان هم سازش پیدا کرده بوده.

نکته ی مهم این رویداد پر رنگ شدن این احتمال هست که نسل انسان در واقع ادامه ی میمون و حالت تکامل یافته ی اون نیست بلکه هر دو گونه ی انسان و شامپانزه از یک جد مشترک در حدود 6 تا 7 میلیون سال پیش مشتق شدن و به طور موازی و با هم تکامل پیدا کردن. تا الان هم نزدیک ترین فسیل یافت شده به اون جد مشترک همین Ardi هست که مربوط به 4.4 میلیون سال قبل میشه.

این یافته در واقع قطعه ی دیگه ای از پازل داروین رو به دست ما میده چون داروین وقتی در قرن 19 ام پایه ی دانش تکامل امروزی رو میگذاشت نسبت به احتمال وجود یک جد مشترک بین دو گونه ی انسان و میمون هوشیار بود و همیشه این احتمال رو در مطرح کردن نظریاتش در نظر می گرفت.

اطلاعات بیشتر از نحوه ی پیدا کردن و جمع آوری فسیل رو می تونید در این لینک مطالعه کنید:

!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

ghermezeteh
10-08-2009, 10:14 PM
ممنون از مطالب خوبتون
من می خواستم بپرسم که منظور از زیرگونه چیه؟و اینکه نئاندرتال ها زیرگونه هومو ساپینها هستن یعنی چی و اونا چه خویشاوندیی با انسان های کنونی دارن؟و اسم علمی انسان های کنونی چیه؟
و همینطور تکامل فقط درجبر و یا انتخاب آگاهانه محیطی و جغرافیایی و تغذیه ای به وجود میاد یعنی اگر انسان های امروزی شیوه زندگیشون تغییر نکنه دیگه روند تکامل ادامه پیدا نمی کنه؟و یا در گذشته اگر طرز زندگی عوض نمیشد این تکامل به وجود نمیومد؟
به وجود اومدن موجود هوشمندی مثل انسان می تونست از تکامل دیگر گونه های جانوری به وجود بیاد؟یا در آینده به وجود بیاد یا فقط از نسل شامپانزه ها و میمون ها و ... میشد به وجود بیاد؟
شامپانزه های امروزی ممکنه نسل های آیندشون مثل انسان بشه در اثر تکامل؟
و همینطور Ardi که جد انسان و شامپانزه هست و انسان و شامپانزه تکامل یافته هستن پس چرا انسان اینقدر باهوش هست ولی شامپانزه باهوش نیست,حداقل به اندازه انسان؟
و نکته دیگه اینکه معلولیت های جسمی می تونه در نسل های بعدی اثر بذاره؟مثلا شخصی به فرض در 5 سالگی دست چپش رو از دست بده و تا آخر عمرش با یک دست زندگی کنه آیا این امر باعث میشه که فرزندان و نوادگانش یا بعضی از افراد در نسلش مثلا دست چپشون ضعیفتر از دست راست باشه یا ایرادی داشته باشه؟
و همینطور میشه گفت پدیده تاسی در بعضی افراد به خاطر این بوده که بعضی اجداد انسان به دلیل اتفاقات خاصی موهای سرشون رو از دست دادن و این در ژن نسل های بعدی انسان وارد شده؟و میشه کاری کرد که در نسل های آینده به فرض این پدیده تاسی از بین بره؟
خب دیدن این فیلم رو به شما پیشنهاد می کنم

حجم : 16.1 مگابایت
به زبان فارسی
فرمت : rm
مدت زمان : 1:04:28
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

نسخه اصلی
نسخه اصلی 45 mb فرمت wmv
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

این فیلم لینکش از بین رفته لینک دیگری ازش دارید که بدید؟

Dianella
10-10-2009, 07:33 PM
ممنون از مطالب خوبتون
من می خواستم بپرسم که منظور از زیرگونه چیه؟و اینکه نئاندرتال ها زیرگونه هومو ساپینها هستن یعنی چی و اونا چه خویشاوندیی با انسان های کنونی دارن؟و اسم علمی انسان های کنونی چیه؟
و همینطور تکامل فقط درجبر و یا انتخاب آگاهانه محیطی و جغرافیایی و تغذیه ای به وجود میاد یعنی اگر انسان های امروزی شیوه زندگیشون تغییر نکنه دیگه روند تکامل ادامه پیدا نمی کنه؟و یا در گذشته اگر طرز زندگی عوض نمیشد این تکامل به وجود نمیومد؟
به وجود اومدن موجود هوشمندی مثل انسان می تونست از تکامل دیگر گونه های جانوری به وجود بیاد؟یا در آینده به وجود بیاد یا فقط از نسل شامپانزه ها و میمون ها و ... میشد به وجود بیاد؟
شامپانزه های امروزی ممکنه نسل های آیندشون مثل انسان بشه در اثر تکامل؟
و همینطور Ardi که جد انسان و شامپانزه هست و انسان و شامپانزه تکامل یافته هستن پس چرا انسان اینقدر باهوش هست ولی شامپانزه باهوش نیست,حداقل به اندازه انسان؟
و نکته دیگه اینکه معلولیت های جسمی می تونه در نسل های بعدی اثر بذاره؟مثلا شخصی به فرض در 5 سالگی دست چپش رو از دست بده و تا آخر عمرش با یک دست زندگی کنه آیا این امر باعث میشه که فرزندان و نوادگانش یا بعضی از افراد در نسلش مثلا دست چپشون ضعیفتر از دست راست باشه یا ایرادی داشته باشه؟
و همینطور میشه گفت پدیده تاسی در بعضی افراد به خاطر این بوده که بعضی اجداد انسان به دلیل اتفاقات خاصی موهای سرشون رو از دست دادن و این در ژن نسل های بعدی انسان وارد شده؟و میشه کاری کرد که در نسل های آینده به فرض این پدیده تاسی از بین بره؟


این فیلم لینکش از بین رفته لینک دیگری ازش دارید که بدید؟

سلام

زیرگونه: رده بندی پایین تر از گونه هست یعنی ویژگیهای خیلی ریز رو از هم جدا می کنه مثلا گونه ی زعفران crocus sativum ممکنه بنا به تفاوتهای خیلی ریزی که در اثر کشت شدن در محیط های مختلف به مرور زمان پیدا کرده یه تغییر جزئی در ریخت یا ظاهر خودش یا دانه ش به وجود اومده باشه که بر اون اساس این دو تا زیرگونه از هم جدا بشن.

Homo sapiens یعنی انسان ذیشعور و این صفت رو به طور خیلی کلی برای گونه هایی از جانداران به کار میبرن که وجه تفاوت بارزشون با ماقبل خودشون داشتن قوه ی ادراک برای دست ورزی در محیط اطرافشون به نفع خودشون بوده اون هم به طور ارادی یعنی استفاده از ابزار، آتش و ...

نئاندرتال ها زیرگونه هومو ساپینها هستن یعنی نئاندرتال ها هم جزو گونه ی انسان ذیشعور (دارای شعور) رده بندی میشن ولی همونطور که در تعریف زیرگونه گفتم تفاوتهای جزئی با گونه ی هموساپینس دارن به همین دلیل اونها رو دیگه هموساپینس نمی دونیم بلکه اشتقاق یافته از هموساپینس می دونیم.

و همینطور تکامل فقط درجبر و یا انتخاب آگاهانه محیطی و جغرافیایی و تغذیه ای به وجود میاد یعنی اگر انسان های امروزی شیوه زندگیشون تغییر نکنه دیگه روند تکامل ادامه پیدا نمی کنه؟و یا در گذشته اگر طرز زندگی عوض نمیشد این تکامل به وجود نمیومد؟این سوالتون رو یه مقدار واضح تر و جزئی تر بپرسید دوباره چون با قالب کنکونیش من باید چندین صفحه توضیح بنویسم و آخرش هم ممکنه شما به مقصودتون نرسید!

به وجود اومدن موجود هوشمندی مثل انسان می تونست از تکامل دیگر گونه های جانوری به وجود بیاد؟یا در آینده به وجود بیاد یا فقط از نسل شامپانزه ها و میمون ها و ... میشد به وجود بیاد؟این سوالتون رو بخوام به زبان ساده برگردان کنم مثل این می مونه که بپرسیم آیا از خاک رس احتمالش بیشتره که بتونیم یه کوزه بسازیم یا از برگ درخت؟ هیچ چیزی غیر ممکن نیست ولی پیدایش انسان در مسیر تکامل از سایر موجودات مرحله ای پایانی و پیشرفته محسوب میشه یعنی در واقع به نوعی نتیجه ی کنکونی مسیری هست که تکامل از زمانهای خیلی دور شروع کرده و داره ادامه میده. اگر بنا باشه اجداد انسان فرق کنن پس باید کل مسیر هم اصلاح بشه و سازگاری با حالت جدید پیدا کنه.

و همینطور Ardi که جد انسان و شامپانزه هست و انسان و شامپانزه تکامل یافته هستن پس چرا انسان اینقدر باهوش هست ولی شامپانزه باهوش نیست,حداقل به اندازه انسان؟والا این مساله که دوباره بر میگرده به اصل احتمالات و شرح طولانی داره و هنوز هم کاملا رمز گشایی نشده؛ ولی تا جایی که دانش ناقص من اجازه میده فکر می کنم اگر عوامل ایجاد جهشی که منجر به هوشمند شدن انسان شدن برای شامپانزه یا هر گونه ی دیگه هم به وجود میومد باز هم همین نتیجه رو داشتیم.

و نکته دیگه اینکه معلولیت های جسمی می تونه در نسل های بعدی اثر بذاره؟مثلا شخصی به فرض در 5 سالگی دست چپش رو از دست بده و تا آخر عمرش با یک دست زندگی کنه آیا این امر باعث میشه که فرزندان و نوادگانش یا بعضی از افراد در نسلش مثلا دست چپشون ضعیفتر از دست راست باشه یا ایرادی داشته باشه؟
و همینطور میشه گفت پدیده تاسی در بعضی افراد به خاطر این بوده که بعضی اجداد انسان به دلیل اتفاقات خاصی موهای سرشون رو از دست دادن و این در ژن نسل های بعدی انسان وارد شده؟و میشه کاری کرد که در نسل های آینده به فرض این پدیده تاسی از بین بره؟در این مورد به طور کلی "فقط" تغییراتی که روی سلولهای جنسی تاثیر بذارن قابل انتقال به نسل بعد هستن. اگر فردی عضوی از بدنش رو از دست بده هنوز هم ژنوم سلولهای جنسی که تولید می کنه نیمی از همه ی ژنهای یک فرد جدید سالم رو دارن بنابراین این صفت قابل به ارث رسیدن از طریق توارث نیست.

لینک هم که قدیمی هست فکر نمی کنم جدیدش در دسترس باشه!

موفق باشید