PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : معرفی مشاهیر و اسطوره های ایرانی






    

korosh bozorg
23-07-2005, 13:29
با درود
دوستان در اين جُستار(تايپيك) به معرفي بزرگان اسطوره هاي و نام آوران تاريخ اين مرز و بوم خواهيم پرداخت.
و در پايان يك نظر سنجي از دوستان كه كداميك بيشترين خدمت را به ايران كرده اند.

korosh bozorg
23-07-2005, 13:31
نخست از برزگترين و پُرآوازه ترين و جهاني ترين مرد بزرگ ايراني آغاز ميكنيم.

برگرفته شده از تانگار تاريخ، جشنها و زبان پارسي

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

****

كورش بزرگ


كورش بزرگ فرزند كمبوجيه و ماندانا اولين كسي بود كه فلات ايران را براي نخستين بار در تاريخ زير يك پرچم در آورد و پادشاهي ايران را تشكيل داد.

در سال 546 قبل از ميلاد , كراسوس شاه ليديا با انديشه پيروزي بر سرزمين پارسيان يورشبر ايران زمين را آغاز كرد. وي پيش از يورش, از كاهن معبد دلفي در يونان در زمينه يورش به پارسيان نگر(نظر)خواهي كرد و كاهن به او وعده داد كه اگر حمله كند, امپراطوري بزرگي را نابود خواهد كرد.جنگ با ايران براي ليديا يك فاجعه تاريخي بود. كروسوس بسختي شكست خورد. كورش خاك ليديا را در هم نورديد. كروسوس به اسارت ايرانيان در آمد و خاك ليديا(تركيه فعلي) ضميمه شاهنشاهي كورش قرار گرفت و مرزهاي شرقي ايران به درياي اژه رسيد. كورش كراسوس را بخشيد و از او يك فرمانده با وفا ساخت و بعدها همين كراسوس و ارتش ليديا براي پيشبرد هدفهاي امنيت گسترانه كورش نبردها كردند.

كورش كه شخصيتي آزاد انديش و عاري از پي دورزي(تعصب) بود , خدايان و اديان ملل شكست خورده را به رسميت شناخت , همگان را در اجراي مراسم دينيشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زير پوشش كمكهاي دولتي قرار داد و بدينسان دل هاي همه ي ملت هاي مغلوب را بسوي خويش جلب كرد. چشم تاريخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتي را به خود نديده بود و ملت هاي مغلوب در برابر اين همه مهر و بزرگواري چاره اي جز محبت او را نداشتند و دوستي او در دل همه اقوام تحت قرمانروائي ايران ريشه دواند.

پس از اينكه مرزهاي شرقي ايران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه انساندوستي و بزرگمنشي كورش به ميانرودان رسيد و بابليان را كه از جور ستمگري به نام نبونهيد به تنگ آمده بودند بر آن داشت كه دست استمداد بسوي كورش دراز كنند. فتح امپراطوري بابل براي كورش با همكاري مردم بابل و هماهنگي روحانيون مردوخ انجام شد.

كورش بزرگ با ايماني كه به اهورا مزدا داشت, جهان گشائي را به هدف برقرار كردن آشتي و آسايش و برابري و از ميان بردن ستم و ناراستي انجام ميداد. هر كشوري را كه گشود, فرمانروائيش را دوباره به همان حكومتگران پيشين واگذاشته بود تا از سوي او سرزمين خودشان را با دادگري اداره كنند. در هيچ جا به معابد و متوليان امور ديني ملل مغلوب آسيب وارد نكرد

كورش پس از تسخير بابل اعلام بخشش همگاني كرد, اديان بومي را آزاد اعلام كرد, هيچ انساني را به بردگي نگرفت و سپاهيانش را از تجاوز به جان و مال رعايا باز داشت و دستور داد خرابيهاي جنگ را بازسازي كنند و در اين راه خود پيش قدم شد و شروع به بازسازي ديوار شهر كرد. در ميانرودان چهل هزار يهودي توسط شاهان آشور و بابل براي بردگي به اين منطقه آورده شده بودند. كورش دستور آزادي آنها را صادر كرد و به آنها وعده داد موجبات برگشتشان را به سرزمينشان فراهم كند.بعد از فتح ميانرودان, شام(سوريه) . فينيقيه و فلسطين نيز ضميمه خاك ايران شدند

در استوانه معروف به اعلاميه حقوق بشر اين پادشاه انساندوست چنين نوشته است:

منم كورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شكوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اكاد, شاه چهار اقليم بزرگ جهان, پور كمبوجيه شاه بزرگ شاه انشان, نوه كورش شاه بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور.... هنگامي كه دوستانه قدم درون بابل نهادم و در ميان هلهله هاي شادي مردم كاخ شاهان و تختگاه آنها را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهاي نيك مردان بابل را با من همراه ساخت زيرا من همواره بر آن بودم كه او را بزرگ بدارم و بستايم. سپاه بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هيچكس اجازه ندادم كه در سومر و اكاد دست به تجاوز و تعدي بزند.من در بابل و ديگر شهر هاي مقدس نظم و امنيت برقرار كردم.از آن پس مردم بابل به آزادي رسيدند و يوغ بردگي از دوششان برداشته شد... مردم اين سرزمينها را به سرزمينهايشان برگرداندم و املاكشان را به آنان باز دادم.



رفتار انساندوستانه كورش با اقوام معلوب از او يك شخصيت مقدس و مافوق بشري ساخت. روحانيون بابل او را پيامبر مردوخ , و انبياي اسرائيل او را شبان يهوه و مسيح موعود و تجسم عيني خداي دادگستر خواندهاند.برخي مسلمانان او را ذوالقرنين ميدانند.

مرزهاي كشور كورش در شرق از حدود رود سند و رود سيحون آغاز مي شد و در غرب به درياي مديترانه و درياي اژه مي رسيد.نقش كورش در سازندگي تاريخ اهميت ويژه اي دارد. در اين زمينه گزينوفون دوست و همكار افلاطون و شاگرد سقراط مي گويد: "كشور كورش بزرگترين و شكوهمندترين بود و اين سرزمين پهناور را كورش به نيروي تدبيرش يك تنه اداره مي كرد. كورش چنان به ملتهائي كه در اين سرزمينها مي زيستند دلبستگي داشتو از آنها مواظبت مي نمود كه گوئي همه آنها فرزند اويند.مردم اين سرزمينها نيز به بوبه خود ويرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان مي دانستند. كارگزاران دولت در عهد كورش به تمامي عهد و پيمانها و سوگندهايشان وفاداري نشان ميدادند و از او فرمان مي بردند."

كورش پس از حدودا 2۳ سال فرمانروائي درگذشت و پيكرش در پاسارگاد به خاك سپرده شد.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Mehdi_Best
23-07-2005, 21:42
من اگه بخوام مردان بزرگ و تاثير گذار در تاريخ ايران رو نام ببرم بايد از اين اشخاص نام ببرم:

امام خميني (ره) كه دنيا تحت تاثير نام و حركت بزرگ ايشون قرار گرفت

كورش و داريوش

نادر شاه

شاه عباس صفوي (به خاطر خيلي از كارهايي كه كرد)

رضا شاه كه 2 زار ازش خوشم نمي آد اما يه كارهاي بزرگي كرد كه هنوز باقي است. هر چند خيانت هم خيلي كرد به اين مملكت.

2 نفر هم هستند كه خيلي كارشون درسته و واقعا اگه در حد بزرگان تاريخ ايران اسمشون بياد حقشونه

حافظ و فردوسي (هر چند شعراي بزرگ ديگري هم داشته ايم مثل سعدي و مولوي و ...)

در بعد علمي هم يكي مثل ابوعلي سينا و ابوريحان بيروني و ....

korosh bozorg
23-07-2005, 23:18
بر گرفته شده از تارنگار تاريخ، جشنها و زبان پارسي [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


داريوش بزرگ

×××

داريوش در سال 521 پيش از ميلاد پس از مرگ كمبوجيه Cambyses و فرونشاندن شورش بردياي دروغي Gaumata از سوي بزرگان ايران به پادشاهي برگزيده شد. داريوش هنگامي به پادشاهي رسيد كه به سبب غيبت زياد كمبوجيه از ايران و رويداد گئوماتا، تمام استانهاي كشور در شورش بسر ميبرد. داريوش براي بازگردانيدن آرامش و برقراري يكپارچگي كشور 70 سال جنگيد و در نزديك به 20 جنگ شركت كرد و سرانجام شاهنشاهي ايران را كه رو به نيستي ميرفت دوباره زنده كرد و دوران پادشاهي شاهنشاهان هخامنشي را به اوج خود رساند. در دوران او ايران از 30 استان (ساتراپ ) تشكيل شد و مصر ششمين استان ايران بود.

داريوش در سال 517 پيش از ميلاد به مصر رفت و آئين مصريان را گرامي شمرد و پرستشگاهي در آمون Ammon براي آنان ساخت و بدينگونه بار ديگر آزادي اديان در شاهنشاهي ايران را كه كوروش بزرگ بنيانگزار آن بود به جهانيان يادآور گرديد.

براي ياري به تجارت خارجي مصر داريوش كانال سوئز را ميان درياي مديترانه و درياي سرخ گشود. شاهراه ميان ممفيس پايتخت مصرو شهر كوروش (دركنار رود سيحون در شمال شرقي ايران) و شاهراه بين سارد و شوش به درازاي 2400 كيلومتر، از جمله راههايي است كه داريوش در سراسر كشور پهناور شاهنشاهي ايران ساخت و با برقراري سيستم چاپار Post ميان اين استانها پيوند و پيوستگي بوجود آورد. داريوش براي دريافت ماليات روشي دادگسترانه پديد آورد و همواره ماموران دولت خود را زير نظر داشت و آنان را از ستم و جور به مردم پرهيز ميداشت. در زمان او براي نخستين بار در ايران سكه طلا زده شد كه "داريك" نام داشت.

او افزون بر ارتشي نيرومند، سپاه جاويدان را بنياد نهاد كه 10 هزار تن بودند و هيچگاه از شمار آنان كم نميشد و هميشه آماده جانبازي در راه انجام فرمان پادشاه بودند. جنگ مشهور ماراتن Marathon از جمله جنگهاي ميان ايران و يونان بود كه در دوران داريوش روي داد. تاريخ دانان به داريوش لقب بزرگ داده اند و پس از او بسياري از نام آوران تاريخ از جمله اسكندر، پادشاهان سلوكي، پادشاهان ساساني و خلفاي بني اميه و بني عباس هريك به گونه اي از روش كشورداري داريوش بزرگ تقليد كرده اند. داريوش در سال 386 پيش از ميلاد در گذشت.



بر گرفته شده از تارنگار تاريخ، جشنها و زبان پارسي [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

korosh bozorg
23-07-2005, 23:39
از كوروش هم بزرگتر هم هست مثل نادر جون
---------------------------------------------------
البته نظر من بود ها
--------------------------------------------------
دوست گرامي.
هر كس ديدگاه خود را دارد اما زماني از يك شخصيت جهاني استقبال ميشود كه رفتار و كردار بزرگمنشانه اي نيز داشته باشد. كورش را جهان قبول دارد و او را بزرگترين شخصيت جهاني ميدانند. او با كشورهاي و مردم بازنده رفتار بسيار خوبي داشت و بزرگترين و نخستين فرمانروايي ايراني را پديد آورد. او نخستين فرمان حقوق بشر را در جهان نوشت و...
نادر شاه نيز يكي از بزرگترين كشورگشاهاي جهان است. اما با مردم بازنده و زير دست رفتار كورش گونه اي نداشت. همان طور اسكندر، او هم بخاطر آتش زدن بزرگترين مهد فرهنگ در زمان خود و جايگاه دانش و كتابهاي درون آن نميتواند بزرگترين مرد تاريخ نام بگيرد.

korosh bozorg
24-07-2005, 15:22
حكيم ابوالقاسم فردوسي
***

برگرفته شده از تارنگار: تاريخ، جشنها و زبان پارسي

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

فردوسي استاد بي همتاي شعر پارسي و بزرگترين حماسه سراي ايران است. اهميت فردوسي در آن است چه با آفريدن اثر هميشه جاويد خود، نه تنها زبان ، بلكه كل فرهنگ و تاريخ و در يك سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ايراني را جاودانگي بخشيد و خود نيز برآنچه كه ميكرد و برعظمت آن ، آگاه بود و مي دانست كه با زنده نگه داشتن زبان ويژه يك ملت ، در واقع آن ملت را زندگي و جاودانگي بخشيده است .

بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كـردم بديــن پــــارسي

فردوسي در سال 329 هجري برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از توابع طوس در خانواده اي از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جواني شروع به نظم برخي از داستانهاي قهرماني كرد. در سال 370 هجري برابر با 980 ميلادي زير ديد تيز و مستقيم جاسوس هاي بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز مي كند و به تجزيه و تحليل نيروهاي سياسي بغداد و عناصر ترك داخلي آنها مي پردازد. فردوسي ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلكه با عناصر داخلي آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوري نظام جانشين عرب و ترك را مي ريزد حداقل آرزوي او اين بود كه تركيبي از اقتدار ساسانيان و ويژگيهاي مثبت سامانيان را در ايران ببيند. چهار عنصر اساسي براي فردوسي ارزشهاي بنيادي و اصلي به شمار مي آيد و او شاهنامه خود را در مربعي قرار داده كه هر ضلع آن بيانگر يكي از اين چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: مليت ايراني ، خردمندي ، عدالت و دين ورزي او هر موضوع و هر حكايتي را برپايه اين چهار عنصر تقسيم مي كند. علاوه بر اين ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگي ما ايرانيان است كه مي كوشد تا به تاخت و تاز ترك هاي متجاوز و امويان و عباسيان ستمگر پاسخ دهد او ايراني را معادل آزاده مي داند و از ايرانيان با تعبير آزادگان ياد مي كند؛ بدان سبب كه پاسخي به ستمهاي امويان و عباسيان نيز داده باشد؛ چرا كه مدت زمان درازي ، ايرانيان ، موالي خوانده مي شدند و با آنان همانند انسان هاي درجه دوم رفتار مي شد بنابراين شاهنامه از اين منظر، بيش از آن كه بيان انديشه ها و نيات يك فرد باشد، ارتقاي نگرشي ملي و انساني و يا تعالي بخشيدن نوعي جهانبيني است.

سي سال بعد يعني در سال 400 هجري برابر با 1010 ميلادي پس از پايان خلق شاهنامه اين اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوي نشان داده مي شود. به علت هاي گوناگون كه مهمترينشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حكومتي با فردوسي باعث برگشتن فردوسي به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسي در سال 411 هجري برابر با 1020 ميلادي در زادگاه خود بدرود حيات گفت ولي ياد و خاطره اش براي همه دوران در قلب ايرانيان جاودان مانده است.

زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداريم ، تقريبا چيزي از شخصيت ، عقايد، خاطرات و افكار نظام يافته ما باقي نخواهد ماند بدون زبان ، موجوديت انسان هم به پايان مي رسد زبان ، ذخيره نمادين انديشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداري ها، افكار قالبي و انگيزه هايي است كه در سوق دادن و تجلي هويت فرهنگي انسانها نقش اساسي دارد.همگان بر اين باورند كه واژه ها در كارگاه انديشه و جهان بيني انديشمندان و روشنفكران هر دوره در هم مي آميزند تا زايش مفاهيم عميق انساني تا ابد تداوم يابد. با وجود اين ، در يك داوري دقيق ، تمايزات غيرقابل كتمان و قوت كلام سخنسراي نام آور ايراني حكيم ابوالقاسم فردوسي با همتايان همعصر خود آشكارا به چشم مي خورد زبان و كلمات برآمده از ذهن فرانگر و تيزبين او، در محدوديت قالبهاي شعري ، تن به اسارت نمي سپارد و ناگزير به گونه شگفت آوري زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسي به علت ضرورت زماني و جو اختناق حاكم در زمان خود، بالاجبار براي بيان مسائل روز: زباني كنايه و اسطوره اي انتخاب كرده است ؛ در حالي كه محتواي مورد بحث او مسائل جاري زمان است بدين اعتبار، فردوسي از معدود افرادي است كه توان به تصوير كشيدن جنايات قدرت سياسي زمان خويش را داشته است پايان سخن آن كه انگيزه فردوسي از آفريدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سياسي ، اقتصادي و فرهنگي خلفاي عباسي و سلطه اميران ترك بود .

آنچه كورش كرد و دارا وانچه زرتشت مهين
زنده گشت از همت فردوسي سحـر آفرين
نام ايــــران رفته بــود از يـاد تا تـازي و تـرك
تركــتــازي را بــرون راندند لاشـــه از كـمين
اي مبـــارك اوستـــاد‚ اي شاعـــر والا نژاد
اي سخنهايت بســوي راستي حبلي متين
با تـــو بد كـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
آزمـــنـــدان بــخيـــل و تاجـــداران ضـنــيــن

[/url]

korosh bozorg
24-07-2005, 15:23
دوستان بهتره كه فعلا به معرفي اين بزرگان بپردازيم. پس از آن يك نظر سنجي كنيم.
نام هر كس را مي آوريد اگر ميتوانيد همانند من شرحي از كارهاي او بياوريد تا ديگران نيز بهره ببريند.

اما اين را نيز در نظر بگيريد كه براي سادگي گزينش و انتخاب ميتوانيد اينگونه بيانديشيد كه براي نمونه اگر آن فرد نميبود چه روي ميداد؟
اين از ارزش هر بزرگي نخواهد كاست اما هر كس در اين ميان جايگاه خود را دارد.
براي نمونه كورش بزرگ نمونه مي آوريم، اگر كورش نبود هيچ شايد هيچ گاه همه ي تيره هاي آريايي(ماد و پاربس و ...) گرد هم نمي آمدند و ايراني بوجود نمي آمد. هيچ گاه بزرگترين فرمانرويي جان بوجود نمي امد. هيچ گاه منشور حقوق بشر در 3000 سال پيش نگاشته نميشد و ....
يا براي نمونه اگر فردوسي بزرگ نميبود ديگر فرهنگ ما نيز همچون مصري ها از بين ميرفت و از زبانمان هيچ نمي ماند. يا حس ميهن پرستي ايرانيان از بين ميرفت و....

korosh bozorg
25-07-2005, 19:41
برگرفته شده از تارنگار: تاريخ، جشنها و زبان پارسي

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

آريا برزن
***

آريا برزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر تازش(جمله)اسكندر مقدوني به ايران زمين، دليرانه از سرزمين خود پاسداری كرد و در اين راه جان باخت و حماسه (دربند پارس) را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت. (رواياتي وجود دارد كه آريا برزن از اجداد لُرها و يا كُردهاي امروي بوده).

«اسكندر مقدوني» در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شكست پايانی ايران، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه(تخت جمشيد)، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد. اسكندر براي پيروزي بر پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد: بخشي به فرماندهي (پارمن ين) از راه جلگه (رامهرمز و بهبهان كنوني) به سوي پارسه روان شد و خود اسكندر با سپاهيان سبك جنگ افزار(اسلحه) راه كوهستان (كوه كهكيلويه كنوني) را در پيش گرفت و در تنگه‌هاي دربند پارس (تنگ تك آب كنوني) با ايستادگي ايرانيان روبرو گرديد.
در جنگ دربندپارس، آخرين پاسداران ايران، با شماري اندك، به فرماندهي آريابرزن، در برابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه پدافند(دفاع) كردند و سپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريابرزن و پاسداران تنگه‌هاي پارس، گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه‌هاي كوهستاني امكان‌پذير نبود. از اين رو «اسكندر» به نقشه ي جنگي ايرانيان در جنگ ترموپيل Thermopyle متوسل شد و از بيراهه و گذر از راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند و آنان را درمحاصره گرفت.
آريابرزن با 40 سوار و 5 هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن، خط محاصره را شكست و براي ياري به پايتخت به سوي پارسه شتافت ولي سپاهياني كه به دستور«اسكندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. آريابرزن با وجود سرنگوني پايتخت و درحالي كه سخت در پيگرد(تعقيب) سپاهيان دشمن بود، به وارانه(برعکس) منطق جنگ، حاضر به تسليم نشد و آنقدر در پيكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه يارانش از پاي درافتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود.

جنگ دربند پارس در ايران و جنگ ترموپيل در يونان شباهت‌هاي زيادي با يكديگر دارند. نقشه‌اي كه «خشايارشا» بدان دست زد، همان نقشه‌اي بود كه «اسكندر» نيز بدان متوسل شد و رشادتي هم كه «لئونيداس»اسپارتي در ترموپيل بروز داد، مشابه رشادتي است كه «آريوبرزن» در تنگه دروازه پارس نشان داد.

درود بر آريا برزن و يارانش. و درود بر كساني كه در جنگ با تازيان عراقي تا قطره ي پاياني خون خود ايستادند تنها و تنها براي ايران.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

korosh bozorg
28-07-2005, 19:01
پاپك(بابك) خرمدين يك ايراني و نه يك تُرك

****

برگرفته شده از تارنگار: تارخ جشنها و زبان پارسي
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

تاريـــخ كـــــه بر بـاد رود رنـج و سرورش
نازد به ســاوار به گــــــــردان غـيـــورش
هــرگـرد كه در مـعـبـد تاريخ فنــا گـشت
همپايه همي دان به هزار و به كرورش

پدر بابك روغن فروشي از مردم مداين بود و چون به آيين مزدكي گراييده بود، از بيم جان به آذرآبادگان گريخت . در آنجا ، در روستاي " بلال آباد " همسر حامله اش، فرزندي بدنيا آورد كه " پاپك" نام گرفت. تازيان او را " بابك" گفتندي چنانكه " شاپور " را " شابور".

او بــاره ئ هــمـــت ز ســر ابــر جــهانيد
دشمن بوحل مانده همه بار و ستورش
او راه فنا رفت به چـــشـــمان گشــــاده
زد خنده به خصم وطــن و باطــن كورش
لرزيـد دل خـــصم چو در مســـلخ تــازي
بشنـــيد غريــو سخن پر شر و شورش

چون خليفه اندر آمد، همگان خم شدند و كرنش كردند جز بابك، كه بسان كوهي استوار ايستاده بود. پس از چند گاه خاموشي هراس انگيز، سرانجام خليفه نشست و به پرخاش گفت:" اي سگ، چرا در جهان فتنه انگيختي؟"بابك خاموش و استوار ايستاده بود و هيچ واكنشي از خود نشان نداد!
معتصم بار ديگر گفت: " اي سگ، با توام !" بابك همچنان استوار و خاموش بود...
در اي همگام " افشين" سر نزديك گوش بابك كرده و گفت:" واي بر تو ، خليفه ايرالمؤمنين از تو پرسد و تو خاموشي ؟"
بابك گفت: " منم بابك" ( نام من بابك است )
خليفه در حاليكه از خشم سرخ شده بود گفت: " اي بابك، تو كاري كردی كه هيچكس نكرده بود ، پس ينك تحمل مجازاتي را بكن كه هيچكس تا كنونم تحمل نكرده است"
بابك گفت: " پس بزودي تاب مرا خواهي ديد" دژخيم وارد شد و سفره ئ خود گسترد ، تن بابك را برهنه كردند و خليفه دستور داد كه دست راستش را از مچ ببرند.
هيچ اثري از درد در سيماي اين قهرمان ديده نشد و او گفت : " زهي آساني "!
همه ئ تاريخ نويسان نوشته اند كه چون دست بابك از پيكرش جدا شد، وي مچ خون آلود خود را به چهره اش ماليد و با دست چپ، همه ئ چهره اش را بخون شست.
معتصم گفت: " بپرسيد كه از چه رو چنين كرد ؟"
از او پرسيدند و گفت:" چون چهره ام از رفتن خون زرد شود، مبادا كه پندارند كه از ترس بوده است !"

آنروز عرب پيكر او خست به شمشير
امروز جهان گل بنهد بر سر گورش

بابك خرمدين به بازگويی برخی از منابع در بيست سال شورش ۲۵۵۵۰۰ تن از تازيان را كشت و بسياري از سركرده هاي معتصم و مامون را از پاي درآورد. در سال ۲۲۰ ه.ق. حيدر بن كاووس و پشت سر وي سردار ترك ديگري بنام بغاي و بعد جعفر خياط و سپس ايتاخ را(با سي ميليون درهم مخارج قشون) روانه كرد و در نهايت افشين پس از ۲ سال كارزار و خدعه و نيرنگ بر بابك دست يافت. اين مرد چنان وحشتي در امپراطوري عرب پديد آورد كه خواب و خور را از خلفاي ايشان ربوده بود.

پاپك و پان تركها

همان گونه كه ميدانيم، پان تركها بارها بی پايه بودن سخنها و نظرياتشان را به اثبات رسانيده اند. از ترك خواندن نظامی گنجوی و مادها گرفته تا ترك خواندن رستم!!!

همان ياوه گويی ها نيز، درباره ی پاپك خرمدين نيز شده. و اين نيز از همان گزينه هايی است كه ميتواند تنها باعث به ريشخند گرفته شدن آنها شود.

نخست اينكه بابك نه بزبان تركی سخن ميراند و نه اينكه از نژاد آغوز و ترك بود. در آن زمان در آذرآبادگان، زبان پهلوی آذری رواج داشت. (بر پايه ی پژوهشهايی كه تا كنون انجام شده هيچ نشانی از زبان تركی در آذربايجان پيدا نشده، از پيش از ۳۰۰ سال پيش)

دو اينكه نام پاپك يك نام اصيل ايرانيست. اين نام بارها در شاهنامه آمده، اين در حاليست كه هيچ گاه در منابع تركی از آن نام برده نشده.


سه اينكه به نامهای ياران او(آذين، رستم) و همچنين آيين او (پيرو مزدك و جاويدان پور شهرك و خرمديني) و زادگاه پدرش(مدائن پايتخت ساسانيان) كه نگاه بيندازيم، به آسانی در ميابيم كه بابك يك ايرانی و بود و نه ترك و آغوز.

و...

زادروز " پاپك خرّمدين " پسر " مرداس" ، اين ابـَر كـَهرمان تاريخ و اين استوار مرد چون سبلان را به همه ئ آزادگان، از ايران و انيران، شادباش و فرخنده باد ميگويم. يادش جاويد و راهش پر رهرو باد.

در شهر دليران بود او " پاپك" جاويد
تابنده به هرجـاي وطن پـرتو نـورش

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

mahdi_pc
17-08-2005, 07:31
نمونه ای از فعلیتهای پروفسور حسابی

حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي, پژوهشي, تخصصي, علمي و ..., از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود كه براي نمونه به مواردي اشاره مي كنيم:

_ اولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر)
_ اولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك)
_ پايه گذاري اولين مدارس عشايري كشور
_ پايه گذاري دارالمعلمين عالي
_ پايه گذاري دانشسراي عالي
_ ساخت اولين راديو در كشور
_ راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور
_ راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور
_ راه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور
_ راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران
_ تعيين ساعت ايران
_ پايه گذاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران, به نام بيمارستان "گوهرشاد"
_ شركت در پايه گذاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي
_تدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران
_ پايه گذاري دانشكده فني دانشگاه تهران
_ پايه گذاري دانشكده علوم دانشگاه تهران
_ پايه گذاري شوراي عالي معارف
_ پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران
_ پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي
_ پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني
_ پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران
_ پايه گذاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران
_ پايه گذاري اولين رصدخانه نوين در ايران
_ پايه گذاري مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز
_ پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان
_ پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي
_ پايه گذاري كميته پژوهشي فضاي ايران
_ ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران)
_ تدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي ستاندارد
_ تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت
_ پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي)
_ راه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور
_ ايجاد اولين كارگاه هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران
_ ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور
منبع [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
:wink:

korosh bozorg
19-08-2005, 14:26
سورنا سردار بزرگ ايراني

****

برگرفته شده از تارنگار: تاريخ، جشنها و زبان پارسي

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

***



سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای نخستین بار با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد» ( اشک 13) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را کارگزار جنگ با کراسوس و رفع رومیها کرد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از زادروز در جلگه‌های بین‌النهرین و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره Carrhae ) روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد. همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در گسترش مرزهای خود در غرب برای نخستین بار با دیوار محکم یونانی برخورد و پیشرفتش در اروپا متوقف گردید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند. .

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Babak_King
30-12-2005, 19:56
نسيم خليلى

جست وجوى رد پاى مفقوده زن در ميان اسطوره هاى غبار گرفته و بى تاريخ، بى ترديد كارى است دشوار و گاه ناشدنى. اما نگاهى عميق تر به عمق داستان ها نشان مى دهد كه بايد از لابه لاى رمز ها به واقعيت ها پى برد. پرده ها را پس زد و حقيقت را ديد. حقيقتى كه در گذر زمان گم شده است. گاستون باشلار Gaston Bachlard جمله جالبى دارد كه حيات تاريخى انسان را از پس زمينه اسطوره وار تا به واقعيت تاريخى در بر مى گيرد، او مى گويد: «آدمى صحنه رمز ها است.» رمز هايى كه وقتى مى شكافى شان و هسته ها و معنا ها را در مى يابى، جلوه هاى تازه اى از ناگفته ها و خاموشى هاى ديرينه را در برابر نگاهت باز مى تابانند. اساطير به عنوان رمزينه وارترين بريده تاريخ بشر مملو از اين قبيل تجلياتند، تجلياتى كه گاه دست و پا بر هم ساييده اند و از پس قرون و سده ها به شكل هاى گونه گون بازمانده و خود را به اكنون رسانده اند و گاه در همان لايه هاى ديرينه سال فسيل شده اند! نگاهى گذرا به انبوهه اساطير ملت هاى مختلف و مجموعه باور هاى قومى و انديشه وارشان نشان مى دهد كه در گذشته هاى دور عنصر زمين، زايندگى و به دنبال اين دو، زن به عنوان نماد اين زايندگى تا چه پايه ارزشمند و پرستيدنى بوده است. هومر در نيايش هاى خود چنين آواز سر مى دهد...: «من زمين را مى ستايم، مادر عالم كه نشستگاه هاى استوار دارد، جده گرامى كه بر خوانش همه موجودات روزى مى خورند... اين تويى كه مى توانى به مردگان حيات ببخشى و نيز زندگى را از آنان بازگيرى... نيكبخت آنكه تو وى را به نيكخواهى ات بنوازى، براى چنين كسى كشتزار زندگى بسيار بر خواهد داد؛ در صحرا گله هايش فزونى خواهند يافت و خانه اش آكنده از مال و خواسته خواهد شد.»پر بيراه نخواهد بود اگر ميل انسان كهن را به تشكيل ساختار هاى مادرسالارانه و همچنين پرستش مادر _ الهه ها در ريشه هاى اين تقديس و بزرگ انگاشتن زمين و سخاوتمندى زاينده اش جست وجو كنيم. تا آنجا كه براساس قول پوزانياس، پلياد ها هفت خواهرى كه به مقام خدايى رسيده اند و صورت فلكى پروين را (كه از هفت ستاره تشكيل شده، ساخته اند، در نيايشى براى زئوس زمين را به حق مادر خود مى خوانند: «اى زئوس بزرگ به يارى تو است كه زمين برمى دهد. ما به حق او را مادر خود مى خوانيم.»
شايد نمايشنامه «شب هزار و يكم» نوشته بهرام بيضايى تلنگر جالبى باشد براى پيدا كردن گمشده هاى تاريخى در دوردست اساطير، ماجراى حيات هراس آلود زنى كه براى بقاى خويش داستانسرايى مى كند و شايد خويشتن خويشش را در دل همين داستان ها مى كارد تا بعد تر بشكفد و سكوت ديرينه اى را كه روى واقعيت ها نشسته است، بشكند. بهرام بيضايى درباره اين نمايشنامه و سه زن نهفته در آن تحليل جالبى دارد كه شايسته تامل پژوهشگران است. او در مصاحبه اى مى گويد: «... به نظر من در زمانى نقش زنان از اسطوره ها حذف شده است و نقش آنها به مردان داده شده است» و در ادامه اضافه مى كند: «اسنادى كه از گذشته باقى مانده نشان مى دهد دو شخصيت شهرناز و ارنواز «ول معطل» هستند و اصلاً معلوم نيست چه كاره هستند و براى چه هستند؟ در عوض، آنجا دو آشپز به نام هاى «ارمائيل» و «گرمائيل» هستند كه هر شب يكى از دو جوان را بايد نجات دهند. من تصور مى كنم در نسخه قبلى اين داستان، شهرناز و ارنواز اين كار را مى كردند و ارمائيل و گرمائيل متعلق به دوره وارد شدن بعضى از تفكرات به فرهنگ ايران است. شهرزاد كسى است كه هر شب قصه مى گويد و يك نفر را نجات مى دهد و در واقع طرح داستان ضحاك است.» چنين باورى اميد تازه اى است براى پيدا كردن تكه هاى گمشده پازلى ناتمام از گذشته اسطوره وار تاريخ بشريت! نگاهى ظاهرى به اسطوره هاى دينى ايران زمين نشانگر چيرگى عنصر مردانه است. اما شايد بتوان اين انگاره را زير سئوال برد درست زمانى كه به جست وجوى راستين رمز ها برخيزيم. در متون مذهبى زردشتى از هفت امشاسپند به عنوان دختران خدا نام برده مى شود. «اسپندارمذ» به معناى مهرورزى افزاينده، بردبارى و فروتنى، «هئوروتات» (خرداد) به معناى رسايى كه زايش، بالندگى و خروش آب ها و چشمه ها در ذهن ايرانى يادآور اوست و «امرتات» (مرداد) به معناى بى مرگى و جاودانگى كه رويش و بالندگى گياهان و سبزينگى، نماد باستانى آن است، هر سه عناصرى مونثند و پر بيراه نخواهد بود اگر ارديبهشت يا اشه را هم اصالتاً مونث انگاريم. چرا كه مشخصه بارز او زيبايى اوست و بايد پذيرفت كه از گذشته هاى دور زن مظهر زيبايى قلمداد مى شده است. شايد به تعبيرى اين سه امشاسپند از امشاسپندان كليدى و موثر نباشند اما از آنجا كه هسته و بن مايه هر سه آنها مهرورزى و عشق بى آلايش و ازخودگذشتگى و پروراندن و زايندگى است، بى گمان نشانگر نقش محورى آنها در كنه نگاه اسطوره اى خواهد بود. اسپندارمذ به عنوان دختر خدا نقشى جدى در كنه اسطوره باورى اين ديانت دارد و در زادروزش جشنى كهن براى زنان برگزار مى شده است. جشنى به نام اسفندگان كه ويژه زنان و زمين است. ابوريحان بيرونى در اثر ارزشمند خود «آثار الباقيه عين القرون الخاليه» درباره اين جشن باستانى مى نويسد: «اين جشن ويژه زنان بوده است و در آن از شوهران خويش پيشكش دريافت مى كرده اند، از اين رو آن را جشن مزدبگيران مى خوانده اند.» اسپندارمذ در واقع از زمين نگاهبانى مى كند و از آنجا كه زمين مانند زنان در زندگى انسان نقش بارورى و باردهى دارد، جشن اسفندگان براى ارزش نهادن به زنان نيكوكار برگزار مى شود. در گذشته و در برخى نقاط سرزمين ايران در اين روز بانوان لباس هاى نو مى پوشيدند، زن هايى كه مهربان، پاكدامن، پرهيزگار و پارسا بوده اند و فرزندان نيكى زاده بودند، مورد ارج و تشويق قرار مى گرفتند. در روز جشن اسفندگان، زن ها از مردان خود پيشكش هايى دريافت مى كردند. آنها در اين روز از كارهاى هميشگى خود در خانه و زندگى معاف مى شدند و مردان و پسران كارهاى روزانه زنان در خانه را در چنين روزى با شادمانى انجام مى دادند. اكنون نيز زرتشتيان جشن اسفندگان را به نام روز زن و روز مادر جشن مى گيرند و مقام زنان نيكوكار و پاكدامن را گرامى مى دارند.به اين ترتيب و با برگزارى اين آيين نيكو ايرانيان كهن خاطره شكوهمند عصر زرين مادرتبارى ديرينه خويش را پاس مى داشتند و به ياد مى آوردند كه در گذشته اسطوره اى خود، مادر الهگانى را مى پرستيده اند كه مظهر حيات و بالندگى بوده اند. باور به اين انگاره در برخى مكاتب گاه باعث رونق كشت و زرع و در برخى مكاتب ديگر باعث حرمت نهادن زايدالوصف به خاك و زمين مى شده است تا آنجا كه «پيامبرى سرخ پوست از قبيله priest rapids، به پيروانش سفارش مى كرد كه زمين را بيل نزنند، زيرا زخمگين كردن و بريدن اندام ها و دريدن و خراشيدن مادر همه ما آدميان، با كار هاى كشاورزى گناه است» و سلوك ضدكشاورزى اش را چنين بر حق جلوه مى داد: «از من اجازه مى خواهيد كه زمين را شخم كنيد؟ آيا من در شكم مادرم چاقويى فرو مى برم؟ از من اجازه مى خواهيد كه بيل زنيد و سنگ ها برداريد. آيا پوست و گوشت مادرم را مى درم، آنچنان كه استخوان هايش نمايان شود؟ از من اجازه مى خواهيد كه علف را ببريد و بفروشيد، تا چون سفيد پوستان توانگر شويد. اما چگونه پرواى آن خواهم داشت كه گيسوان مادرم را ببرم؟» (رساله در تاريخ اديان _ ميرچا الياده _ ترجمه جلال ستارى _ انتشارات سروش _ تهران _ ۱۳۷۲ _ ص ۲۴۲)در تاريخ اسطوره اى ايران زمين پرستش و ستايش ناهيد به عنوان الهه آب و زندگى، مهر تائيدى بر اين باور است كه زن در باور انسان كهن نشانه اى است از پاكى و نيرويى براى زايندگى. هر چند برخى پژوهشگران بر اين باورند كه پيدايش الهه اى به نام آناهيتا و با چنين كاركرد (و به تعبير مرحوم مهرداد بهار، كار ويژه اى)، الهام يافته از ايشتار بين النهرينى است، اما اين موضوع چيزى از اهميت اين انگاره در فرهنگ ايرانى نمى كاهد. رمزينگى اين پرستش از نگاهى و به تعبيرى شايد همچون فلسفه بسيارى از مذاهب به نوع و ساختار حيات شبانى آريايى هاى نخستين بازمى گردد. آناهيتا به عنوان فزاينده گله و رمه در چنين جامعه اى ارج و منزلتى شگرف پيدا مى كند. زايش و نيروى زايندگى با الهام از چنين الهگانى ميسر مى شده و در نتيجه مقام چنين خداوندگارانى را بالا تر مى برده است. تا آنجا كه «سوزان گويرى»، نگارنده كتاب «آناهيتا در اسطوره هاى ايرانى» تحت تاثير اين مقام والا به صراحت مى گويد: «سنت پرستش مادر _ خدايان، كهن ترين سنت مذهبى اقوام گوناگون در جهان قديم بوده است.»
جان هينلز درباره قدرت اين الهه مادينه مى نويسد: «او منبع همه بارورى ها است، نطفه همه نران را پاك مى گرداند، رحم همه مادگان را تطهير مى كند و شير را در پستان مادران پاك مى سازد. در حالى كه در جايگاه آسمانى خود قرار دارد، سرچشمه درياى كيهانى است. او نيرومند و درخشان، بلندبالا و زيبا، پاك و آزاده توصيف شده است. در خور آزادگى خويش تاج زرين هشت پره صد ستاره اى بر سر دارد، جامه اى زرين بر تن و گردنبندى زرين بر گردن زيباى خود دارد.» و در ادامه مى افزايد: «در ايران ناهيد از احترامى عميق برخوردار بوده، سرچشمه زندگى به شمار آمده و سپاسگزارى عميق و صميمانه اى را به خود اختصاص داده و هنوز نيز چنين است.» (شناخت اساطير ايران _ جان هينلز _ ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلى _ نشر چشمه _ ص ۳۸)اردشير دوم هخامنشى، مقتدرانه تثليثى را وارد انگاره هاى مذهبى زمانه خود كرد كه شالوده اش بر منزلت نهادن بر دو نيروى مادينه پرستيدنى يعنى مهر و ناهيد استوار شده بود. ابتكار او را نيز مى توان تكاپويى در جهت باز زنده سازى ديرينگى مادر محورى در فرهنگ پرستش آدميان قلمداد كرد. از همين دوره است كه كم كم سايه روشنى از پيكره هاى الهگان مادينه بر ديواره هاى كتيبه ها ظاهر مى شود. در حالى كه پيش از اين هم پيكرهاى سفالينى از مادر خدايان تمدن عيلامى از دل خاك سر بر آورده بود.«زن در عيلام مقامى عظيم داشت. هيچ مرد خانواده سلطنتى شايسته سلطنت شمرده نمى شد، مگر از اعقاب ملكه نخستين، خواهر شاه بنيانگذار سلسله بوده باشد. در واقع اين زنان خاندان سلطنتى بودند كه حق فرمانروايى را به ارث مى بردند، ولى در عمل مردان خاندان سلطنتى وظايف ايشان را به عنوان فرمانروا انجام مى دادند.»۱ (پژوهشى در اساطير ايران _ مهرداد بهار _ انتشارات آگاه _ ص ۴۰۲)اينجا است كه بايد انگاره طرح شده از سوى برخى از مورخان و اسطوره شناسان و از جمله مهرداد بهار را بپذيريم. آنجا كه به بن پدرسالارانه اساطير هند و اروپايى صحه نهاده و مى نويسد: «خدايان بزرگ هند و ايرانى، يونانى، رومى و نردى همه نرينه اند. اهميت ايزد بانوان نيرومندى چون آناهيتا در اساطير ايران و هرا و آفروديت در اساطير يونان، در حدى وسيع نتيجه در آميختن اساطير اين قوم با اساطير اقوام بومى است كه در آنها الهه اى سخت نيرومند در مركز آيين هاى دينى قرار داشته است.» (اديان آسيايى _ مهرداد بهار _ نشر چشمه _ ص ۲۵) بهار معتقد است كه پرستش ماد _ خدايان بيشتر با ساختار حيات كشاورزى منطبق خواهد بود. اين جا است كه بايد نقبى هم زد به گفتارى از ميرچا الياده آنجا كه مى گويد: «اين نظر با طيب خاطر پذيرفته شده كه زن كاشف برزيگرى بوده است... از سوى ديگر زن چون با ديگر مراكز بارورى كيهان _ زمين و ماه _ همدست بوده، خود از شان و منزلت توانايى تاثير بر بارورى و قدرت پخش و نشر آن برخوردار مى شده است. بدين گونه نقش مقدم و اولاى زن در آغاز دوران كشاورزى، خاصه به هنگامى كه اين فن هنوز مزيت زنان و در تيول آنان بود، نقشى كه هنوز زن در بعضى تمدن ها بر عهده دارد، توجيه مى شود. (همان _ ص ۲۵۱) اما بايد پرسيد كه آيا ناهيد با عنوان تازه اش يعنى فزاينده رمه و گله يادگارى از همين دوران و اين چنين جامعه اى است؟ شايد پاسخ به اين قبيل پرسش ها دشوار باشد چرا كه دانسته هاى ما از تاريخ اسطوره وار اندك است و پاسخ ها در ابهام مانده اند، شايد بايد منتظر كاوش هاى تازه باستان شناسى ماند براى پيدا كردن تكه هاى گمشده و تكميل پازل شكسته تاريخ!
پى نوشت:
۱- الهه بزرگ عيلامى ها پى نيكير نام داشت كه در واقع مادر خدايان به شمار مى آمد

Babak_King
30-12-2005, 22:15
2003 ـ «شيرين عبادی» ـ وکيل ايراني
2002 ـ «جيمي کارتر» ـ رييس جمهور اسبق آمريکا
2001 «کوفي عنان» ـ دبيرکل سازمان ملل
2000 «کيم داي جونگ» ـ تلاش براي ايجاد دموکراسي وحقوق بشردر کره جنوبي شرق آسيا
1999 ـ «پزشکان درمانگاه سان فرانتيرز»
1998 ـ «ديويد تريمبل» ـ تلاش براي حل مناقشه ايرلند شمالي
1997 «جودي ويليامز» ـ جلوگيري ازعملکردهاي غيرانساني درمعادن
1996 ـ «کارلوس فيليپس زيمنس بلو و خوزه راموس-هورتا» ـ فعاليت براي يافتن راه حل صلح آميزبراي خاتمه درگيري درتيمور شرقي
1995 ـ «ژوزف روت بلات»، « کنفرانسهاي علمي و روابط جهاني کانادا» ـ تلاش براي ازبين بردن تسليحات هسته اي در سياستهاي بين المللي
1994 ـ «ياسرعرفات»، «اسحق رابين»، «شيمون پرز» ـ تلاش براي برقراري صلح درخاورميانه
1993 ـ «نلسون ماندلا و فردريک ويليام دکلر»
1992 ـ «توم ريگو برتاتوم» ـ فعاليت درجهت حقوق بشربويژه دفاع ازمردم بومي
1991 ـ «آنگ سان سوکي» ـ يکي ازفعالين حقوق بشردرميانمار
1990 ـ «ميخائيل گورباچف» ـ رييس جمهوري اسبق اتحاديه جماهيرشوروي
1989 ـ «دالاي لاماي چهاردهم» ـ رهبرسياسي ومذهبي مردم تبت
1988 ـ «نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل»
1987 ـ «اسکارآرياس سانچز» ـ رييس جمهوري کاستاريکا ميانجي گري درمذاکرات صلح آمريکاي مرکزي
1986 ـ «الي ويسل» ـ مديربررسي آدم سوزي ازسوي رييس جمهور
1985 ـ «پزشکان بين المللي براي جلوگيري از جنگ هسته اي»
1984 ـ«توتو ريموند فيلو» ـ اسقف يوهانسبورگ ودبيرکل سابق کنسول کليساهاي آفريقاي جنوبي
1983 «لخ والسا» ـ بنيانگذارهمبستگي وفعاليتهاي انسان دوستانه
1982 ـ«آلفونسو گارسيا لوبرت»، «اليوا ميردال» ـ دپيلمات ودبيرکل امورخارجه مکزيک، وزيرکابينه ، ديپلمات ونويسنده سوئدي
1981 ـ «کميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل»
1980 ـ «آدولفو پرزاسکويي لول» ـ مهندس معماري ورهبر حقوق بشر
1979 ـ «مادر ترزا» ـ رهبرمبلغان مسيحي ويکي ازفعالين امورخيريه
1978 ـ «مناخيم بگين» و «انورسادات» ـ نخست وزيراسرائيل، رييس جمهوري مصر
1977 ـ «سازمان عفو بين المللي»، «فرنينان بويسون» ـ استاد دانشگاه سوربون فرانسه و بنيانگذار انجمن حقوق بشر
1976 ـ «بتي ويليامز مايريد کوريگان»ـ بنيانگذار جنبش صلح ايرلند شمالي
1975 ـ «آندره ساخاروف» ـ فيزيکدان و متخصص در نيروهاي اتمي شوروي سابق
1974 ـ «شون مک برايد»، «ايساکوساتو» ـ رييس انجمن صلح در ژنو، نخست وزير ژاپن
1973 ـ «هنري کسينجر»، «تولي دوک» ـ وزرای امور خارجه اسبق آمريکا و ويتنام
1972 ـ جايزه نقدي اين کار صرف امور مربوط به معدن شد
1971 ـ «ويلي برنت» ـ صدراعظم آلمان فدرال
1970 ـ «نورمن بورلاگ» ـ رييس مرکزبين المللي توسعه ذرت وگندم درمکزيکو سيتي

برای لیست کامل (از سال 1901) به سایت زیر مراجعه شود:
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

mska
13-02-2006, 14:00
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اميد كردستاني معاون ارشد سايت google


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
فرزاد ناظم مدير فني سايت yahoo



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

حسين اسلامبلچي رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
خانم ماریا خرسند رئیس شرکت اریکسون






[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

فریار شیرزاد معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
پروفسور بیژن داوری معاون ارشد شرکتIBM بزرگترین شرکت سخت افزار کامپیوتر در جهان




[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم کر یستینا امان پور رئیس بخش سی ان ان در آمریکا



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پروفسور محمد جمشيدي مدير برنامه هاي داخلي ايستگاه فضايي ناسا



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

قاسم اسرار عضو هيئت مديره ايستگاه فضايي ناسا



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
خانم آزاده تبازاده دانشمند ایستگاه فضایی ناسا






[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پروفسور لطفي زاده استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فوزي . کامپیوتر هوشمند و بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان




[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
خانم انوشه انصاری رئیس موسسه تکنولوژی تل کام





[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پروفسور مجید سمیعی رئیس جراحان مغز جهان در آلمان



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم فرح کریمی تنها زن ایرانی پارلمان هلند





[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پيير اميديار موسس و رئيس شركتebay بنیانگذار تجارت الکترونیک در جهان




و هزاران ايراني ديگر

=======
منبع:فرايا

*NashenaS*
26-02-2006, 00:56
عشق من ايران و ايراني...
دم اينها گرم كه اسم ايران رو به بزرگي تو تاريخ ثبت كردن. :wub:

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پيير اميديار
پيير اميديار موسس و رئيس شركتebay بنیانگذار تجارت الکترونیک در جهان

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

فرح کریمی
خانم فرح کریمی تنها زن ایرانی پارلمان هلند

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پروفسور مجید سمیعی
پروفسور مجید سمیعی رئیس جراحان مغز جهان در آلمان

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

انوشه انصاری
خانم انوشه انصاری رئیس موسسه تکنولوژی تل کام

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پروفسور لطفي زاده
پروفسور لطفي زاده استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فوزي . کامپیوتر هوشمند و بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

آزاده تبازاده
خانم آزاده تبازاده دانشمند ایستگاه فضایی ناسا

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

قاسم اسرار
قاسم اسرار عضو هيئت مديره ايستگاه فضايي ناسا

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

محمد جمشيدي
پروفسور محمد جمشيدي مدير برنامه هاي داخلي ايستگاه فضايي ناسا

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

کریستینا امان پور
خانم کر یستینا امان پور رئیس بخش سی ان ان در آمریکا

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

بیژن داوری
پروفسور بیژن داوری معاون ارشد شرکتIBM بزرگترین شرکت سخت افزار کامپیوتر در جهان

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

فریار شیرزاد
فریار شیرزاد معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

ماریا خرسند
خانم ماریا خرسند رئیس شرکت اریکسون

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

حسين اسلامبلچي
حسين اسلامبلچي رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

فرزاد ناظم
فرزاد ناظم مدير فني سايت yahoo

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

اميد كردستاني
اميد كردستاني معاون ارشد سايت google

saeid_ronaldo
26-02-2006, 10:51
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
پرفسورحسابي
پرفسور دكتر سيد محمود حسابي
سيد محمود حسابي(Mahmood Hesabi) و (Mahmoud Hessaby) در سال 1281 (هـ. ش) از پدر و مادري تفرشي در تهران متولد شدند. چهار سال از دوران كودكي رادر تهران سپري نموده بودند كه به همراه خانواده (پدر، مادر، برادر) عازم شامات شدند. در 7 سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت، با تنگدستي و مرارت‏هاي دور از وطن، درمدرسه كشيش‏هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان، توسط مادر فداكار، متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد، قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از بر داشتته و به بوستان و گلستان سعدي، شاهنامه فردوسي، مثنوي مولوي، منشآت قائم مقام اشراف داشتند.
mahmood, mahmud, mahmoud, hesabi, hessabi, hessabbi, hessabbi, hesabbi, hessaby, hesaby, seyyed mahmood hessabi, seyyed mahmoud hesaby



پس از ورود به دوره متوسطه، جنگ جهاني اول آغاز شد، و به علت تعطيل شدن مدارس فرانسوي، پس از دو سال، براي ادامه تتحصيل، به كالج آمريكايي بيروت رفتنند و سپس در سن7 1 سالگي، موفق به اخذ ليسانس ادبيات گرديدند. در 19 سالگي ليسانس بيولوژي گرفته، سپس موفق به اخذ مدرك مهندسي راه و ساختمان شده و با نقشه‏كشي و راهسازي، به امرار معاش خانواده كمك مي‏كردند. ضمناً استاد در رشته‏هاي پزشكي، رياضيات و ستاره‏شناسي، تتحصيلات آكادميك داشتند. به خاطر قدرداني از زحمات وي، ششركت راهسازي فرانسوي كه در آن مشغول به كار بودند، ايشان را براي ادامه تحصيل، به كشور فرانسه اعزام كرد و در سال 1924 م به دانشكده برق اكول سوپريورد و الكتريسيته پاريس وارد و در سال 1925 م فارغ التحصيل شدند. هم زمان با تحصيل در رشته معدن، در راه آهن برقي فرانسه كار مي‏كردند، تا مهندسي معدن را گرفتند، و در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت سار مشغول خدمت شدند. سپس به خاطر روحيه علمي كه داشتند، تحقيقات خود را در دانشگاه سوربن، در رشته فيزيك دنبال كردند و در سال 1927 م در سن 25 سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را با رساله حساسسيت سلولهاي فتوالكتريك با درجه عالي دريافت كردند. استاد با موسيقي سنتي ايراني و موسيقي كلاسيك غربي به خوبي آشنا، و در نواختن پيانو و ويولن تبحر داشتند. در چند رشته ورزشي كسب موفقيت نمودند، در شنا داراي ديپلم نجات غريق شدند.

دكتر محمود حسابي در طول عمر پربار خود، مصدر مشاغل و خدمات علمي و فرهنگي متعددي بودند كه چند نمونه از آن به اين شرح است:

- تأسيس مدرسه مهندسي وزارت راه و تدريس در آنجا (1306 هـ. ش)
- نقشه برداري و رسم اولين نقشه مدرن راه ساحلي سراسري ميان بنادر خليج فارس، تأسيس دارالمعلمين عالي و تدريس در آنجا (1307 هـ. ش)
- ساخت اولين راديو در كشور (1307 هـ . ش)
- تأسيس دانشسراي عالي و تدريس در آنجا (1308 هـ. ش)
- ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي در ايران (1310 هـ. ش)
- نصب و راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران (1310 هـ. ش)
- تعيين ساعت ايران (1311 هـ. ش)
- تأسيس بيمارستان خصوصي (گوهرشاد) به نام مادرشان (1312 هـ.ش)
- تدوين قانون و پيشنهاد تأسيس دانشگاه تهران و تأسيس دانشكده فني (1313 هـ.ش)
و رياست آن دانشكده و تدريس در آنجا (1315 هـ. ش)
- تأسيس دانشكده علوم و رياست آن دانشكده از (1321 تا 1327 و از 1330تا 1336هجري شمسي) و تدريس درگروه فيزيك آن دانشكده تا آخرين روزهاي حيات،
- تأسيس مركز عدسي سازي- ديدگاني- اپتيك كاربردي دردانشكده علوم دانشگاه تهران، - مأموريت خلع يد ازشركت نفت انگليس در دولت دكتر مصدق و اولين رييس هيئت مديره و مديرعامل شركت ملي نفت ايران،
- وزير فرهنگ دردولت دكترمصدق(1330هجري شمسي)
- پايه گذاري مدارس عشايري و تأسيس اولين مدرسه عشايري ايران (1330هجري شمسي)
- مخالفت با طرح قرارداد ننگين كنسرسيوم و كاپيتولاسيون درمجلس،
- مخالفت با قرارداد دولت ايران درعضويت سنتو«باكت بغداد» درمجلس،
- تأسيس اولين رصدخانه نوين درايران، تأسيس اولين مركز مدرن تعقيب ماهواره ها درشيراز (1335هجري شمسي)
- پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان (1338هجري شمسي)
- تدوين قانون استاندارد و تأسيس مؤسسه استاندارد ايران (1333هجري شمسي) ژئوفيزيك دانشگاه تهران (1330هجري شمسي)،
- استاد ممتازدانشگاه تهران (ازسال1350هجري شمسي)،
- پايه گذاري مركز تحقيقات و راكتور اتمي دانشگاه تهران و تأسيس سازمان انرژي اتمي و عضو هيئت دائمي كميته بين المللي هسته اي(1330 - 1349هجري شمسي)
- تشكيل و رياست كميته پژوهشي فضاي ايران و عضو دائمي كميته بين المللي فضا (1360هجري شمسي)
- تاسيس انجمن موسيقي ايران، مؤسس و عضو پيوسته فرهنگستان زبان ايران(1349هجري شمسي) تا آخرين روزهاي فعاليت.
- فعاليت دردونسل كاري و آموزش 7 نسل استاد و دانشجو ازخدمات ارزنده پرفسور حسابي بشمار مي رود.

استاد به چهارزبان زنده دنيا: فرانسه، انگليسي، آلماني و عربي تسلط داشته و همچنين به زبانهاي سانسكريت، لاتين، يوناني، پهلوي، اوستايي، تركي و ايتاليايي اشراف داشتند.
درزمينه تحقيق علمي: 25مقاله، رساله و كتاب ازاستاد چاپ شده است. تئوري« بي نهايت بودن ذرات» ايشان درميان دانشمندان و فيزيكدانان جهان شناخته شده است. نشان «كوماندور دولالژيون دونور» بزرگترين نشان علمي كشورفرانسه به ايشان اهداگرديده است. استاد تنها شاگرد ايراني پرفسور اينشتين بوده و درطول زندگي با دانشمندان طرازاول جهان نظير« پرفسور انيشتين، شرودينگر، بورن، فرمي، ديراك، بوهر... و ادبايي چون آندره ژيد، برتراندراسل مرد اول علمي جهان» برگزيده شدند(1990م) و دركنگره 60سال فيزيك ايران(1366هجري شمسي) به عنوان پدرفيزيك ايران ملقب گرديدند. پرفسور دكترسيد محمود حسابي در12شهريور1371هجري شمسي در بيمارستان دانشگاه ژنو بدرود حيات گفتند. مقبره استاد بنا به خواسته خودشان درزادگاه خانوادگي ايشان در شهردانشگاهي تفرش قراردارد.

روحش شاد و يادش گرامي ، راهش پر رهرو باد

Shahin King
27-02-2006, 05:33
با سلام

تاپیک جالبیه . دوستان همینطور ادامه بدین .

( هوا فضا - ورزش - پزشکی - فناوری و... )


===========================================
شهریار کمالی یکی از بزرگترین قهرمانان پرورش اندام جهان . ( معروف به کینگ کمالی ) .
وب سایت اختصاصی شهریار برای اشنایی بیشتر شما عزیزان با این عزیز ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
===========================================
استاد بیژن مرتضوی یکی از بزرگان ویلن جهان .
وب سایت رسمی بیژن مرتضوی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
===========================================

قربان شما : شاهین کینگ

MaFia
27-02-2006, 06:18
ایمان ضیابری مسلط به 4 زبان زنده دنیا و جوانترین خبرنگار فارسی در جهان


محمد شعبانی رئیس شرکت اطلاعات سیسکو در سن 17 سالگی


فرهنگ فلاح فوق لیسانس فیزیک در سن 13 سالگی



پروین بهاروند عضو تیم فوتبال ایتالیا 16 ساله


رضا كهلولي 17 ساله برترین مخترع جهان در سال 2005




علیرضا خسروی 17 ساله کاشف پمپ قلب مصنوعی



توکا نیستانی انیمیشن ساز کارتونهای بین الملل


دکتر نصرت الله نزاکت گو
پیوندکبداز زننده به زننده( از مادر به فرزند) برای اولین بار در خاورمیانه



خانم ماریا خرسند
رئیس شرکت اریکسون

خانم آزیتا ولی نیا
استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم آ زاده تبازاده
دانشمند ایستگاه فضایی ناسا
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم کتیا فلک شاهی
مدیر شرکت NEA
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


خانم مریم کامکار
مدیر موسسه نرم افزار در سوئد
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم اکرم منفرد آریا
خلبان زن در سوئد
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم فرخ کریمی
تنها زن ایرانی پارلمان هلند
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم مینو براتی
همسر وزیر امور خارجه آلمان



خانم شهره آقداشلو
هنرمند سینما در آمریکا
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

خانم مریم یزدانفر
نماینده پارلمان سوئد

خانم صبا ولدخانی برنده جایزه جوانترین کاشف جهان


محمد رضا شجریان دارنده مدال پیکاسو از سازمان یونسکو




جعفر پناهی برنده اول جایزه جشنواره سینمای ونیز و منتخب جایزه اسکار



پروفسور محمد جمشيدي مدير برنامه هاي داخلي ايستگاه فضايي ناسا



فيروز نادري مدير برنامه اجرايي سياره مريخ در ايستگاه فضايي ناسا


بهرام مهذبی مدیر شرکت ماکروسافت در سال 2000 در دوبی



قاسم اسرار عضو هيئت مديره ايستگاه فضايي ناسا



بيژن پاكزاد بزگترين سازنده عطر و طراح لباس جهان



نادر مدانلو رئيس اولين شركت خصوصي پرتاپ ماهواره در آمريكا



حمید عظیمی عضو ارشد شرکت
در آمریکا intel


دکتر نادر نجفی مخترع سنجشگر فشار خون به اندازه دانه برنج

shehni
28-02-2006, 17:16
اميد كردستاني، نايب رييس دپارتمان فروش و بازاريابي گوگل
اميد كردستانى بيش از 12 سال سابقه در سرمايه گذارى و مصرف تكنولوژى سطح بالا، به همراه نقش كليدى در بخش پيشگام اينترنت شركت Netscape Communications را داراست. ايشان به عنوان معاون رييس فروش و توسعه تجارى در شركت Netscape باعث شد تا اين شركت در يك سال 88 ميليون دلار و 200 ميليون دلار را در 18 ماه فقط از وب سايت خود حاصل نمايد.

كردستانى به شركت Netscape به عنوان مسيول فروشهاى OEM ملحق شد در حالى كه ايشان مسيوليتهايى را در شركتهايى مانند Citibank، AOL، Amazon، Intuit، Travelocity، Intel، @Home، eBay، و Ecite را داشت. پيش از Netscape نيز ايشان به عنوان مدير تبليغات و بازاريابى در شركتهاى 3DO Company، Go Corporation و HP را داشت.

كردستانى يك مدرك MBA را نيز از دانشگاه Standford و ليسانس مهندسى خود را نيز از دانشگاه San Jose Stat دريافت كرده است.

korosh bozorg
22-03-2006, 21:48
ششم فروردین زادروز زرتشت این پیامبر یا فیلسوف بزرگ و جاودانه خجسته:

--------------------------------------------------------------------------------

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
زرتشت پيامبر ايران باستان

زرتشت

زَرتُشت ، زردشت،زردهُشت یا زراتُشت(در اوستا زَرَثوشْتَرَ به تعبیری به معنی «دارنده روشنایی زرین‌رنگ» و به تعبیری دیگر «دارنده شتر زردفام» و سرانجان به معنای «ستاره زرین») نام پیامبر ایرانی و بنیادگذار دین زرتشتی‌گری یا مزداپرستی و سراینده گاهان (کهنترین بخش اوستا) است. بعضی پژوهشگران بر این باورند که زرتشت در روز ششم فروردین زاده شده ولی درباره ی تاریخ زایش او دیدگاه‌های فراوانی وجود دارد. برآوردها از ششصد تا چندین هزار سال پیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست (ارومیه) در روستای انبی دانسته‌اند. پس از اعلام پیامبری در سن 30 سالگی، زندگی بر زرتشت در منطقه شمال غربی ایران سخت شد و او ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت از پشتیبانی گشتاسب‌شاه برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد. زرتشت در سن 77 سالگی در روز پنجم دی ماه در نیایشگاه بلخ بدست یکی از تورانیان به نام توربراتور کشته شد.

تبار و خانواده زرتشت
نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان بود. مادر او دُغدو و پدر وی پوروشسب نام داشتند. پوروشَسْب اِسپَنْتْمان مردی دانشور و درستکار بود. دغدو دختر فری‌هیم‌رَوا از خاندان نژادگان (اشراف) و دینور بود. حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو پنج پسر بود و زرتشت سومین آنهاست. زرتشت از همسر خود به نام هووی شش فرزند داشت. نام سه پسر ایشان ایسَت‌واسْتَرَه، اورْوْتَتْ‌نَرَه، هْوَرْچیثْزَه و نام سه دخترشان فرینی، ثریتی و پوروچیستا بود. یکی از هفت شاگرد اصلی زرتشت به نام مَیدیوماه پسرعموی پیامبر بود.

خاستگاه و اندیشه زرتشت
از این پیامبر ایرانی‌ در یشت‌های‌ کهن‌ سخن‌ میآید که‌ در (اَریّانَ و یَوچَه‌) در ساحل‌ رود (دائیتی) در سرزمین‌ قبایل‌ ایرانی‌ متولد گردید در (زامیادیشت‌) زیستگاه‌ زرتشت‌ را در ناحیه‌ ئی‌ میداند که‌ در آن‌ دریاچه‌ (کوسَویّ) است‌ که‌ مطابقتی‌ با دریاچه‌ هامون‌ دارد. بهر تقدیر ناحیه‌ (اَریانَّ و یوچَه‌) گاه‌ خوارزم‌ پنداشته‌ می‌شود و گاه‌ آنرا آذربایجان‌ و بعضاً بدلیل‌ مراسمی‌ مذهبی‌ که‌ در ستایش‌ (اَرُدویسورااناهیتا) می‌شود آنرا در سیستان‌ ذکر کرده‌اند. امروز بر این‌ باوریم‌ که‌ گاهان اثری‌ قبل‌ از زرتشت‌ پیامبر محسوب‌ می‌شود تاریخ‌ موجودیت‌ زرتشت‌ را نمی‌توان‌ بطور قطع‌ مشخص‌ نمود که‌ احتمالاً قدمت‌ آن‌ از 1400 سال‌ قبل‌ از میلاد تا 630 سال‌ ق م‌ میدانند.(برخی زادروز زرتشت را ۴هزار سال ژيش از زايش ميدانند) زرتشت‌ از سرزمینی‌ کهنی‌ برخواست‌ که‌ مردمانش‌ آریایی‌یانی‌ بودند که‌ به‌ پرستش‌ چهار رب‌ النوع‌ مشهور بودند 1 میترا یا (میتَر) 2 ورونایا(وَرُون‌) و ۳ ایندرا (آندرا) و ۴ ناسیته‌ یا (ناستی‌) که‌ استنباط‌ است‌ آنها نمایندگان‌ دو خدای‌ آریائی‌ (اَسورا) یا اهورا و دئوها (دیوان‌) بودند. قبایل‌ ایرانیان‌ قدیم‌ را قبایل‌ (مادای‌) یا ماد و نیز از قبایل‌ پارسوآ یا پاراسیکا میدانند. لذا منشأ خدایان‌ (کاثاها) همان‌ سُوریّ (اسورا) دارگونه (رب‌ النوع‌) آریائی‌ خورشید است‌ بنابر آن‌ (سوُرّی‌) - SURYA - مورد پرستش‌ جنگجویان‌ آریائی‌ بود که‌ هیجده‌ قرن‌ قبل‌ از میلاد آثار آن‌ بجا مانده‌ است‌. سورا خدای‌ آریائیان‌ یا سور که‌ در اوستا (هوْرَ) HVER نام‌ برده‌ شده‌ است‌ در سده چهارده‌ پیش از میلاد در آثار نوشتاری‌ میتانی‌، خدایان‌ آریائی‌ قدیم‌ ودائی‌ یعنی‌ ورونا و میترا و اندرا و ناسیته‌ را می‌بینیم‌ در کاثاها از اَهُورَ به‌ مفهوم‌ خردمند (مزداه‌) MAZDAH و یا مزداه‌ اهور برمی‌خوریم‌ و از (دَیؤَ) DAVA به‌ معنای‌ خدای‌ اهریمن‌. تباین‌ این‌ دو را در ادوار هند و ایرانی‌ قبلاً شرح‌ دادیم‌ که‌ چگونه‌ بر مفاهیم‌ متضاد برای‌ دو قوم‌ هند و ایرانی‌ تبدیل‌ گردید. (سپَنتَامَینیو) نماد اهورائی‌ گوهر پاک‌ نیکوئی‌ و خیر و نور مقدسی‌ پارسیان‌ بود و (انگْرمینیو) نماد اهریمن‌ و شر و ویرانگراست‌ که‌ هر دو جنبه‌ آفرینندگی‌ دارند یکی‌ سازندگی‌ دیگری‌ ویرانگری‌. در نظرگاههای‌ زرتشتیان‌ ابدیت‌ تعاقب‌ بُعد مادی‌ آفرینش‌ است‌. در فلسفه‌ زرتشت‌ (اَشا) قانون‌ طبیعی‌ و قانون‌ الهی‌ و ازلی‌ و ابدی‌ است‌ (اشا) قانون‌ راستی‌ و درستی‌ و داد است‌ هر فعلیتی‌ و هر کنشی‌ چنانچه‌ با قانون‌ (اَشا) همخوانی‌ و سازگار نباشد و راستی‌ و درستی‌ آن‌ بر عدالت‌ و دادخواهی‌ نیانجامد از قانون‌ (اَشا) خارج‌ است‌ (اَشا) درون‌ پویائی‌ و برون‌ پویائی‌ تکامل‌ را به‌ جهان‌ عرضه‌ میدارد. گفتار نیک‌ و پندار نیک‌ و کردار نیک‌ سه‌ اصل‌ اهورائی‌ است‌ که‌ در تارپود قوانین‌ زیستن‌ بشریت‌ ارمغانی‌ جز جاودنگی‌ ندارد. زرتشت‌ آزادی‌ و اختیار را گزینشی‌ برای‌ مردم‌ میداند. بهره‌ کار هر کس‌ همانست‌ که‌ انجام‌ می‌دهد جبری‌ برای‌ اشخاص‌ نیست‌ نیکی‌ اشخاص‌ جز بهره‌ئی‌ از نیکوئی‌ و شر اشخاص‌ جز شری‌ برای‌ وی‌ نخواهد بود. داد اهورائی‌ خدشه‌ناپذیر است‌ و نیکی‌ و شرارت‌ اصالت‌ دارند.


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

korosh bozorg
22-03-2006, 21:49
تمام كساني كه در اسمانها و زمينند چه از روي اختيار يا اجبار اسلام اوردند
تمام كساني كه در اسان و زمينند وتمام موجوداتي كه در انها وجود دارند مسلمانند
اهورامزدا خرد است وبه همه ي ادميان خرد ارزاني كرده است
ازادي جز مهمي از قانون اشاست
اين ازادي به انسان اجازه ميدهد كه اگر بخواهد طبق قانون اشا در راه پيشرفت جهان به سوي رسايي كار كند ويا ان كه بر خلاف قانون اشا كار كرده خود را از راستي بيگانه كند.
ازادي ارزشمند ترين داده اهورايي است .كه در والاترين جلوه ي خود به صورت ازادي انديشيدن و ازادي گزينش دين زير بناي گاتاهاست . اهورامزدا ادمي را در انديشيدن رايزني به خرد وقبول يا رد دين ازاد گذاشته است ودر عين حال از روي دادگري هشدار داده است انان كه به بدي گرايند طبق قانون اشا دچار اندوه و افسوس خواهند شدو انان كه به دنبال خوبي بروند به خوشبختي و شادي ميرسند
گروهي از روي اختيار (طوعا)در برابر(قوانين تشريعي)او تسليمند وگروهي بي اختيار (كرها)در برابر (قوانين تكويني)او
[/sizeپل دوبروي زرتشت شناس معروف فرانسوي مينويسد: هيچ برگه اي از كتابهاي تاريخ نمي تواند گواه دهد كه يك نفر به زور به انديشه زرتشت وارد شده باشد اگر جز اين بود زماني كه ايرانيان امپراتوري جهاني درست كرده بودند هند.مصر.يونان.تمام خاور ميانه ونيمي از افريقا زرتشتي شده بودند
(پل دوبروي .تاريخ فلسفي زرتشت .پاريس 1984 رويه 110)
(گاتاها .يسناي 31 بند 9)
دريافتم كه انديشي رسا از تست .خرد جهان افرين از تست واي خداوند جان و خرد اين نيز از تست كه جهانيان را اختيار داد وراه نمود كه اگر بخواهند به راستي گرايند ويا دروغ را برگزينند
[size=18]ايه 84
تقليد و پيروي كوركورانه در دين زرتشت نيست
(30-2)
بهترين گفته را با گوش بشنويد
وبا انديشه روشن بنگريد
سپس هر مرد و هر زن از شما
از اين دو راه نيكي و بدي
يكي را بران خود برگزينيد.
ايه 85
ايرانيان فرهنگ ژرفي كه زرتشت به وجود اورد را در ميان ملتهاي امپراتوري گسترش دادند و در اين راستا نخستين قانون حقوق بشر(فرمان ازادي) را به نگارش در اوردند زرتشت به انان اموخته بود كه ( راستي وابسته به هيچ كشور .مردم ونژادي نيست)
(گاتاها.يسناي 31.بند 11)
اي خداوند خرد .هنگامي كه در اغاز از منش خويش زندگاني و وجدان و خرد افريدي .انگاه كه توانايي كار كردن و سخن گفتن بخشيدي خواستي تا هر كس ازادانه دين خود را برگزيند

'POP'
22-03-2006, 22:59
ايرانيان افتخار آفرين امروز در صحنه هاي بين المللي:
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
;)

khaiyam
07-06-2006, 06:41
فلسفه دهولباخ
سهیل اسدی

مقدمه مترجم

تدوین کننده کتاب (18th Century Philosophy) بنام (Lewis White Beck) که اینک ترجمه فصل نهم آن را با عنوان (D’HOLBACH) مشاهده میکنید؛ جز در مقدمه کتاب آن هم کاملاً علمی و غیر مستقیم، به بیان نظرات خود نپرداخته است. مجموعه ایست شامل چکیده ای از نظرات چهارده ابرفیلسوف قرن هجدهم – عصر شکوفایی خرد و به کنار گذاردن جزمیت – که به ندرت دو نفر آنان عقایدی کاملاً مشابه به هم داشته اند. تدوین کننده، آنان را با قلم خودشان معرفی کرده و اظهار نظر را تمام و کمال به خواننده واگذار کرده است. بنده نیز چنین کرده ام که نیمی از علت را بخاطر ضرورت رعایت امانت در ترجمه و نیم دیگر را پاسداری از این سنت فرخنده تفکر فلسفی در مغرب زمین میدانم. اساتید کالج ها و دانشگاه های فلسفه در غرب حتی اگر دهری و خداناباور هم نباشند نظرات یک خدا ناباور را همانگونه نقل میکنند که خودش بیان داشته بدون هیچ کم و کسری و آنگاه که بیان نظرات پایان پذیرفت، خود و دیگران را مجاز به بیان تندترین انتقادها می دانند و از این حق نیز در نمی گذرند. این سنت پسندیده متاسفانه در کشور ما به تمامی مورد پسند واقع نشده است و بجز اثر باقیمانده ای از جزمیت گرایی و رکود پروری اندیشه که خوشبختانه با افزایش آگاهی های عمومی در حال محو شدن است، دلیلی بر آن نمی توان یافت. هیچ متصدی نوگرایی و مدرنیسم نمی تواند نسخه در بر چیدن یکباره باورها، آداب و رسوم، و تمرینات مذهبی ملتی بپیچد که هم محال است و هم جانبدارانه. واگر بخواهد عنصر زور را نیز بدان بیافزاید غیر انسانی و بربرگونه خواهد بود. از طرف دیگر نمی بایست بر ذهن آدمیان دنیای مدرن زنجیر کشید و یا پرده ای افکند که مبادا اندیشه ای همه گیر شود که اگر قرار بر همه گیر شدن باوری باشد، کاری از حبس، پرده، زنجیر و شکنجه و غیره بر نخواهد آمد. چرایی جهان امروز ما در این حقیقت نهفته است که اگر محدودیتها بجز عقب افتادگی و رکود فکری نتیجه ای می داشتند، امروز با انبوه نظرات و دیدگاه ها روبرو نبودیم. برای ایرانیان اما مثالی دقیق تر میتوان آورد. آنزمان که عالیجناب محمد بن مصطفی – یگانه پیامبر اسلام – در نهایت بی کسی بجز اندک یاران سختکوش و مستضعف پشتیبان دیگری نداشتند با بیان مکتبی که مترقی ترین ایدیولوژی روز خود بود توانستند نه تنها اعراب قدرتمند بلکه جهان ابرقدرتهای آن روز را به زیر کشند و طرحی نو بنگارند. آیا از انبوه شکنجه و حبس و محدودیت در باب ایشان و یارانشان کاری برآمد؟ همچون تاریخ صدر اسلام چنین است داستان دو دین قدرتمند دیگر جهان نیز، آن زمان که پیام آورانشان در قید حیات بودند هیچگاه با اندیشه ای برخورد جزمی نداشتند و بنده معتقدم اگر امروز تمامی بزرگان این سه دین در میان ما بودند چنین مرامشان بود و لاغیر. آنزمان که جهان در مقابل تمدن مترقی و ابرقدرت اسلامی در مشرق زمین، تمدنی را در حد و اندازه رودررویی با آن نمی شناخت؛ آزادی بیان و انبوه نقد و تفسیر و تحلیل آزادانه و بی واهمه نظرات در آن دیار مترقی که ما وارثان ذلیل شده آن هستیم، را نیز کسی در تمدن دیگر آن زمان به یاد ندارد. سخن کوتاه که اینجانب نه درسدد اشاعه اندیشه ای هستم و نه در جهت دفاع از آن که حتی باورهای فردی خود را مادامی که حمل بر تبلیغ دانسته شود بیان نمی کنم و چنین بوده است که در میان پارسی زبانان کمتر کسی از شما اساتید با باورهای شخصی بنده آشنایی داشته است. هر آن کس که باوری دارد برای خویشتن محترم میدارد و هر آنکس که باوری را قبول ندارد آزاد است تا که آنرا - با حفظ ادب و احترام که لازمه زندگی متمدنانه مدرن است - مورد نقد و انتقاد قرار دهد. هدف بنده در جهت نوزایی و شکوفایی باورهای ملی، قومی و دینی مان می باشد. نه حزبی حرکت کرده ام، نه تشکیلاتی، نه مخالفتی با شالوده کلان جامعه داشته ام، نه تحت هیچ شرایطی معتقد به عنصر خشونت و چون نیازمان را بیش از پیش در این وادی دانسته ام به فرهنگ سازی و آموزش پرداخته ام و بس! و اینک مبحث استدلال علت و معلولی دهولباخ که شالوده نظریه خداناباوریش را شامل می شود مطرح میگردد.



[مقدمه پرفسور لویس وایت بک:][i][ii]

پال هنریخ دیتریخ، بارون دهولباخ[1] ه (1723-1789) در آلمان زاده شد و در فرانسه زیست. همواره پشتیبان فلاسفه کمتر شناخته شده بود و در تدوین دایرة المعارف نقش بسزایی داشت. همچنین میزبان سالنی بود که دیوید هیوم[2] و مابقی فلاسفه به استثنای ولتر اغلب در جلساتش شرکت میکردند. دهولباخ از دوست خود دیدروت[3] در ماتریالیسم فراتر رفته بود و به خداناباور بی محابا و افراطی عصر خویش تبدیل گشت. فردریک کبیر[4] از آنجا که دهولباخ خود را معتقد به جبرگرایی ماشینی میدانست و از طرف دیگر هوادار ادامه اصلاحات بنیادین بود مورد نکوهش قرار میداد. ولتر[5] خداناباوری دهولباخ را بخاطر آنچیز که پیآمدهای اخلاقی چنین فلسفه ای میدانست رد کرده بود. هنگامی که در اواخر سده موجی منفی علیه جنبش روشنفکری به جریان افتاده بود، این دهولباخ بود که (بطور مثال توسط امثال گوته[6]) تشبیه به خلاصه ای از "تیوری بیرنگ" که در "درخت طلایی زندگی" جایی برایش قایل نشده اند یاد میشود. روسو[7] بخاطر نداشتن هیچگونه اشتراک فکری در اوایل دوران شکوفایی اش سالن دهولباخ را ترک میگوید اما از او بعنوان "خداناباور فاضل" یاد میکند. مشهورترین کتاب دهولباخ "اسلوب طبیعت"[8] (1770) نوشته ای طولانی و پراکنده است. دو سال پس از آن اختصاری تحت عنوان "حس نیک (یا عام)، یا اندیشه های طبیعی در مقابل ماوراء طبیعی"[9] درباره فلسفه ماتریالیستی و خداناباوری منتشر می سازد. قسمتهایی که در ادامه می آید با اندک اصلاحاتی [در جهت برآورد نیاز زبان روز] از ترجمه [انگلیسی] این کتاب به کوشش رابینسون[10] می باشد.



حس نیک[11]

رد استدلالهای اثبات موجودیت خدا[12]

2. دانشی وجود دارد که برای عینی نمایاندن خویش فقط مقولات سطحی را پردازش میکند. در نقطه مقابل علوم دیگر، فقط به مواردی که در حیطه حس های ما نیستند اشاره دارد که هابز[13] آنرا قلمرو تاریکی می نامد. قلمرویی که در آن همه چیز تحت حاکمیت قانون در می آید، نقطه مقابل کشورهایی که آدمیان اجازه دارند از جهان اطراف خود بیاموزند. در این قلمرو حیرت آور، نور فقط تاریکی است؛ شواهد شک برانگیز یا غلط پنداشته می شوند؛ غیر ممکن ها با اهمیت جلوه میکنند؛ خرد راهنمایی فریب انگیز است؛ حس نیک یک دیوانگی پنداشته می شود. این علم را الاهیات نامیده اند. و این الاهیات توهینی ادامه دار به شعور بشری است.

4. اصول هر مذهبی بر مبنای تصور یک خدا بنیان گذاشته شده است. حال، غیرممکن است که از موجودی که عملکردی فرای حس های ما دارد تصور دقیقی داشته باشیم. تمامی اندیشه های ما نماینده عینیات حسی هستند. چه چیزی می تواند تصور خدا را به ما منتقل کند، که به تجربه اندیشه ای بدون عینیت است؟ آیا چنین اندیشه ای غیرممکن و معلولی بدون علت نمی باشد؟ آیا تصوری فاقد الگوی اصلی می تواند جز خیال واهی باشد؟ هستند اگرچه الاهیونی که اطمینان حاصل کرده اند که اندیشه خدا ذاتی است؛ و یا اینکه این باور را همگان درون رحم مادرانمان نیز داشته ایم. هر اصلی برآمده از عقل است و هر عقلی نتیجه تجربه آزمایی است؛ تجربیات فقط توسط بکارگیری حس هایمان ممکن می شوند: بنابراین اصول مذهبی بر پایه عقلانیت استوار نشده اند و ذاتی نیستند.

10. جهل و ترس دو محور تمامی مذاهب هستند. بی ثباتی که آدمی در رابطه خویشتن با خدایش میبیند، دقیقاً همان انگیزه ای است که او را به سمت مذهب خدایش می کشاند. آدمی در تاریکی هراسناک است – چه تاریکی اخلاقی و چه فیزیکی. ترس او بسمت همیشگی شدن حرکت میکند، و [پس از مدتی] این امتداد برایش طبیعی می گردد؛ اگر او هراسی به خود نمی گرفت، به تفکر می نشست که در پی چیزی بوده است.

13. از نقطه نظر مذهب، آدمیان فقط کودکان بزرگی هستند. هرچه مذهبی پوچ تر باشد، و با شگفتی و حیرت بیشتری درآمیخته باشد، مزیت بیشتری در مقابل دیدگان پیروانش بدست می آورد. انسان دیندار خودش را در مسیری که هیچ حد و مرزی برای ساده لوحی نمی شناسد قرار میدهد؛ هرچه فهم مواردی دشوارتر باشد، برای او بیشتر جنبه الاهی خواهند داشت؛ هر چه باور نکردنی تر باشند، شایستگی بیشتری در احکام تصور خواهد کرد.

38. طبیعت، شما میگویید، بدون موجودیت خدا کاملاً غیر قابل توصیف خواهد بود. به مثابه این است که گفته شود، برای توجیه مقوله ای که کمی از آنرا درک کرده اید، نیازمند علتی هستید که نشان دهید هیچ نیاموخته اید. فکر میکنید برای روشن کردن موردی که مبهم است، نیازمند دو برابر کردن ابهام هستید؛ که بر مشکلات پیروز شوید، با دو برابر کردن آنان. ای فلاسفه مشتاق! برای اثبات موجودیت یک خدا، رسالات کاملی در باب گیاه شناسی بنویسید؛ [حتی] به اندکی از عمق پیکره آدمی وارد شوید؛ از آنجا به آسمانها نظر کنید، در چرخش ستارگان به تفکر بنشینید؛ سپس به زمین بازگردید تا به تحسین جریان آبها بپردازید؛ به مشاهده حرکت پروانه ها، حشرات، و اتمهای سازمان یافته بپردازید که شما فکر میکنید [اکنون] به عظمت خدا پی برده اید. تمامی این چیزها [اما] به اثبات موجودیت آن خدا راهی نمی برند؛ فقط این را اثبات کرده اند، که شما تصور گوناگونی بیکران ماده را نداشته اید، و همچنین معلولها [را در نیافته اید]، که توسط بینهایت ترکیبات و آمیزشهای متنوع [پدید می آیند]، که [جملگی] جهان را شامل شده اند. اینها فقط بی خبری شما را از طبیعت نشان میدهند؛ که هیچ تصوری از قدرت آن ندارید، آن هنگام که طبیعت را قادر به تولید اشکال چندگانه و موجودات نمی دانید، که چشمان شما، حتی به کمک میکروسکوپها، بجز اندکی را مشاهده نمی کنند. در یک کلام، اینها اثبات خواهند کرد، که، برای خواست آموختن ساختارها و عوامل حسی، و یا آن بخشی که [فعلاً] قابل آموختن است، شما تمایل دارید که با یک کلمه همگی را توجیه کنید، [و اینچنین] بیان میکنید یک عامل غیر قابل درک را.

39. به ما مرتباً گفته شده است که «هیچ معلولی بدون علت نمی باشد، که جهان خود بوجود آورنده خود نبوده است.» اما جهان یک علت است و معلول نیست؛ یک کار انجام شده نیست؛ ساخته شده نمی باشد از برای اینکه ساختنش غیر ممکن است. جهان همواره وجود داشته است؛ موجودیتش ضروری است؛ خود علت خویشتن است. طبیعت، که عملکرد و تولید محسوس بنیادش را تشکیل میدهد، نیازمند آن نیست، که عملکرد خود را رها کند، [و آن را بدست] یک حرکت دهنده نامحسوس، که به مراتب مجهول تر از خود است [، بسپارد.] ماده با انرژی خود به حرکت در می آید، بوسیله پیآمد ضروری ناهمگونی درونی اش.

43. شما خواهید گفت "چه!"، "آیا بشر هوشمند، جهان، و تمام محتویاتش، معلول یک تصادم است؟" خیر، بنده تکرار میکنم، جهان یک معلول نیست؛ آن علت تمامی معلولهاست؛ هر موجودی که جزئی از جهان است معلول ضروری این علت است، که در پاره ای از اوقات عملکرد خویش را به نمایش می گذارد، اما عموماً از آشکار کردن آن صرفنظر میکند. بشریت از کلمه تصادف استفاده میکند تا که سرپوشی بر جهلش از علت حقیقی نهاده باشد، که، متوجه علت حقیقی نشده است، عملکردی در جهت قوانینی معین دارد. هیچ معلولی بدون علت نیست. طبیعت کلمه ایست برای مشخص کردن محدوده بیکران موجودات، اشکال مختلف ماده، ترکیبات نامحدود، و جنبشهای متنوعی که شاهدشان هستیم. تمامی اشیاء، سازمان یافته یا سازمان نیافته، معلولهای ضروری علتهای معینی هستند. هیچ چیز در طبیعت با برخورد کور مهیا نمی شود. هر چیزی معطوف به قوانین ثابتی است. این قوانین فقط ارتباط ضروری معلولهای مشخصی با علتهایشان هستند. یک اتم از ماده نمی تواند با اتم دیگری تلاقی تصادفی داشته باشد؛ این تلاقی معلول قوانینی دایمی است، که هر موجودی را به عملکردی وادار می سازد که عملاً صورت میگیرد، و از عملکرد دیگری مانع می شود، در شرایط معین. سخن گفتن از تلاقی اتفاقی اتمها، یا معلولهایی چند را به تصادم مرتبط دانستن، فقط بیانگر جهل ما از قوانین است، قوانینی که نشانگر عملکرد، تلاقی، ترکیب، یا جداشدن اشیاء هستند.

44. فراتر از هر چیزی در نظم جهان، پرستندگان یک خدا یافته اند، یک اثبات مغلوب نشدنی از موجودیت یک وجود هوشمند و با خرد، که جهان را هدایت میکند. اما این نظم چیزی جز یکسری از جنبشها نمی باشد که ضرورتاً توسط علتها و پیآمدها تولید شده است، که این پیآمدها بعضی اوقات مورد علاقه ما، و بعضی اوقات نیز باعث رنجش ما می شوند: برخی را قبول میکنیم، و شکایت از مابقی داریم. طبیعت مسیر یکسانی را متحدالشکل دنبال میکند، که آن مسیر، علتهای یکسانی که معلولهای یکسانی را منجر می شوند هستند، تا زمانی که در عملکردشان تداخلی با علل دیگری صورت نگرفته است، که معلولهای دیگری [در این صورت] تولید خواهند شد. آنهنگام که فرآیند علتهایی، که معلول آنان را تجربه کرده ایم، با علل دیگری تداخل پیدا میکنند، با عللی که کمتر ضروری و شناخته شده هستند، گیج می شویم؛ فریاد می زنیم، یک معجزه! و ربط [پدیده] را به علتی میدانیم بسیار ناشناخته تر از آن علل پنهان از دیدگان ما که در شکلگیریش نقش داشته اند.

جهان همواره در نظم بسر می برد. آن نمی تواند در بی نظمی قرار گیرد، جهان به تنهایی ابزارآلات ماست، که رنج میبیند، آنهنگام که از بی نظمی می نالیم. اشیاء، علتها، و موجودات، که در این دنیا موجودند، ضرورتاً رفتارشان در همان ابعادیست که شاهد هستیم، ولو اینکه معلولها مورد رضایت ما باشند یا نباشند. زلزله ها، آتشفشانها، سیلها، آفتها، و خشکسالی ها معلولهایی هستند به همان مقدار ضروری، یا همان مقدار تابع نظم طبیعت، که سقوط اجرام سنگین، جریان رودها، تکانش دوره ای دریاها، وزیدن بادها، بارشهای سودمند، و معلولهای خوشایند، که بخاطرشان بشریت به ستایش خدا می نشیند، و بخاطر نیکی اش از او سپاسگذاری میکند.

متحیر شدن از اینکه نظم معینی در جهان حکمرانی میکند، مثل این است که از این متحیر باشیم که علتهای معینی همواره معلولهای معینی تولید میکنند. متعجب شدن از بی نظمی، فراموش کردن این نکته است که، وقتی اشیاء تغییر میکنند، یا دچار وقفه در عملکردشان می شوند، معلولهای قبلی حادث نمی شوند. شگفتی از نظم طبیعت، شگفتی از این است که هر چیزی می تواند موجود باشد؛ شگفتی در باب موجودیت خودمان است. موردی که در موجودیت یکی نظم محسوب می شود، بی نظمی در باب دیگری است. تمامی موجودات بدجنس و نابکار چنین استنباط میکنند آنهنگام که قادرند با معافیت هر چیزی را بینظم کنند، همه چیز در نظم بسر میبرد. در نقطه مقابل، آنهنگام که در بکارگیری بدجنسی هایشان ناکام میمانند، همه چیز در بی نظمی است.

54. منطق عقل سلیم می آموزاند، که ما نمی توانیم، و نمی بایست، به قضاوت علتی بنشینیم، مگر بوسیله معلولهایش. یک علت، همواره نیک می تواند فرض شود، فقط هنگامی که همواره معلولهای نیک، فایده مند، و مورد علاقه تولید کند. علتی که نیکی و بدی را تولید میکند، پاره ای از اوقات نیک، پاره ای دگر بد است. اما منطق الاهیات این منطق را نابود میکند. بنابرآن، پدیده طبیعت، یا معلولهایی که ما در این جهان شاهدیم، اثبات موجودیت یک علت جاودانه نیک می باشد؛ و این علت خدا است. اگرچه این جهان پر از بدیهاست؛ اگرچه گاهی بی نظمی حکمفرماست؛ اگرچه بشریت پیوسته از سرنوشت ناخوشایندش گلایه دارد؛ ما می بایست متقاعد باشیم، که این معلولها وامدار یک علت کریم و مستحکم است؛ و بسیاری از مردم چنین باور دارند، یا وانمود میکنند به چنین باوری.

هر اتفاقی که در جهان رخ میدهد، بر ما اثباتی است، در روشنترین وجه، که توسط یک وجود هوشمند هدایت نمی شده است. ما به قدرت هوش یک وجود می توانیم فقط توسط انطباق اهدافی، که او بکار میگیرد تا بدان وسیله آنان را پیاده کند آگاه شویم. هدف خدا، گفته شده است، که شادکامی بشر می باشد. همچنان ضرورت مشابه ای به هدایت موجودات زنده می پردازد، موجوداتی که زاده می شوند تا که بسیار رنج ببینند، کم لذت ببرند، و بمیرند. پیمانه بشر از لذت و تلخی پر شده است؛ نیکی هر کجا با بدی همراه است؛ نظم جایش را به بی نظمی می سپارد؛ تخریب بجای تولید می نشیند. اگر شما به من میگویید، که طرحهای الاهی مرموز است و مسیری را که طی میکند غیر قابل ادراک [بشری] است؛ پاسخ بنده چنین است، که، بدین روی، غیر ممکن است نظرم دال بر هوشمندی خدا باشد.

56. جهان قادر است همانگونه که هست باشد؛ تمامی موجودات زنده درون آن قادر به لذت بردن و رنج کشیدن اند، که برخی اوقات در مسیر قابل توافق، و مابقی اوقات در مسیر غیر قابل توافقی حرکت میکنند. اینها معلولهای ضروری هستند؛ مستقیماً از عللی ناشی می شوند، که بنابر خصوصیات ذاتی خود عمل می کنند. این معلولها مرا ضرورتاً خشنود، یا ناخشنود می سازند، بخاطر نوع نهاد شخصی ام. این نهاد مشابه مرا مجبور می سازد به اجتناب کردن، دفع، و مقاومت در برابر برخی موارد، و تلاش برای بدست آوردن موارد مطلوب دیگر. در جهانی که همه چیز ضروری می نماید، یک خدا، که هیچ چیز را درمانی نیست، که همه چیز را به حال خود رها کرده است، - آیا چیزی جز سرنوشت، یا ضرورتی فردیت یافته می باشد؟ او خدایی ناشنوا و بی مصرف است، که قدرت ایجاد تاثیر در مسیر حرکت قوانین کلی را دارا نیست، [با وجود این] که خودش بخشی از این قوانین است. چه اهمیتی دارد برایم قدرت بیکران موجودی، که کمتر در مسیر علاقه من قدم بر میدارد؟ کجاست آن نیکی بیکران موجودی، که بر شادکامی من بی توجه است؟ چه فایده ایست برایم، علاقه داشتن به موجودی، که، قادر است در حقم جاودانه نیکی کند، اما دریغ از سر سوزنی خوبی [/ مهربانی]؟


--------------------------------------------------------------------------------

[1] Paul Henrich Dietrich, Baron d’Holbach
[2] David Hume
[3] Diderot
[4] Frederick the Great
[5] Voltaire
[6] Goethe
[7] J.J. Rousseau
[8] The System of Nature
[9] Good (or Common) Sense, or Natural Ideas vs. Supernatural Ideas
[10] H.D. Robinson (Forth Edition, New York: G.W. and A.J. Matsell, 1836)
[11] Good Sense
[12] Refutation of Arguments for the Existence of God
[13] Thomas Hobbes

khaiyam
07-06-2006, 06:46
ریچارد مروین هر (1919-2002)
سهیل اسدی

این نوشته ترجمه ایست از عنوان (R.M. Hare) بقلم (Dr. Piers Benn) که در شماره 35 نشریه (Philosophy Now) در مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بمناسبت درگذشت فیلسوف بچاپ رسیده است. دکتر پیرز بن مدرس "اخلاقیات در طب" در ایمپریال کالج لندن و قبل از آن مدرس "فلسفه جامع" در دانشگاه لیدز بوده است. او کتابی با عنوان (Ethics) چاپ (UCL Press, 1998) نوشته است و تخصص ایشان در فلسفه اخلاق می باشد.

در متن قالباً به اصطلاحاتی اشاره می شود که تاریخچه آنان ممکن است به نظریات بنیادین قرون هجدهم به بعد مربوط باشد لذا خواننده نیازمند دانستن حداقلی از تاریخ تکامل ایده های فلسفی است.

نظریه «عواطفگرایی» بطور عام معتقد است که تمامی گزاره های اخلاقی چیزی جز بیان احساسات و یا گرایشات گوینده نیستند و لاجرم نمی توان بدین وسیله به صالح و یا ناصالح بودن عملی دست یافت. ضرورتاً «خوب» و «بد» وجود خارجی نداشته، نمی توان بیانی را خوب و یا بد دانست. برای کسب اطلاعات بیشتر به (the Elements of Moral Philosophy) نوشته (James Rachels) چاپ چهارم (McGraw-Hill: 2002) مراجعه کنید.

نظریه «اصالت منفعت طلبی» بطور عام معتقد است: خوبی و یا بدی مقوله ای وابسته به درجه ضرردهی یا سودمندی آن در میان تمامی اجزای بشریت است. این گرایش بگونه مختصر ابتدا از «اومانیسم» یونان باستان زاده می شود و نهایتاً تفکر باستان نوعی «خوشی پرستی» از خود بجای میگذارد. در قرن هجدهم توسط جرمی بنتهام دوباره با بیانی بسیار متفاوت مطرح شده توسط فرزند دوستش جیمز میل بنام جان استوارت میل تناقض زدایی، بسط و گسترش یافته و با معیارهای اخلاقی که به ادعای میل جاودانه اند ترکیب می شود و چنین نامی میابد. تاکنون فلاسفه بیشماری در جهت رد و یا اثبات آن فعالیت کرده اند که نگرشهای متفاوتی از این نظریه ارایه گردیده و این داستان همچنان ادامه دارد. جی.ای. مور، ژان پل سارتر و ریچارد مروین هِر از جمله ابرفلاسفه قرن بیستم هستند که، اگرچه هر کدام با نگرش خاص خود، در بسط و گسترش این نظریه تلاش کرده اند. در این مورد منابع گوناگونی یافت می شوند. بهتر است برای شروع به نوشته های فلاسفه نام برده تکیه شود و برای دریافت چند و چون نظریات متفاوت این بنیاد فکری به شاهکار (G.E. Moore) بنام (Principia Ethica) چاپ دوم(Cambridge University Press: 1993) رجوع کنید.



ریچارد مروین هِر[1] استاد برجسته فلسفه اخلاق، مدافع جهانی بودن یافته ها و گزاره های اخلاقی بود که به "تجویزگرایی جهانی"[2] معروف است. در دو زمینه اخلاقیات کاربردی و روابط عمومی اجتماعی مقالات با ارزشی نوشته است. سالیان دراز کرسی استادی دانشگاه های آکسفورد و فلوریدا را در اختیار داشته است. در آکسفورد فلسفه اخلاق و در فلوریدا فلسفه جامع تدریس کرده است. اولین کتابش "زبان اخلاقیات" (1952)[3] تلاشی است برای اثبات آنکه تصورات اخلاقی از منطقی فرمان میبرند که اجازه میدهد استدلال اخلاقی ذاتاً عقلانی باشد، اگرچه عبارات خبری اخلاق مثل "نیک بودن" بصورت بنیادی از جنس توصیفی[4] نیستند. یافته های هِر درباره عقلانی بودن استدلال اخلاقی و حتمی بودن یک تیوری جامع، هسته مرکزی فلسفه او را تشکیل میدهند.

راه های مختلفی که بدان وسیله استیونسون[5] و آیر[6] از تیوری "عواطفگرایی"[7] دفاع کرده بودند، پیش زمینه های تلاشهای مقدماتی هِر را تشکیل دادند و او مصمم بود که ناکارآمدیهای تیوری را برطرف کرده همزمان درونبینی آن را نیز بیان دارد. بعنوان مثال، آیر جوان در کتاب "زبان، حقیقت و منطق"[8]، که به نوعی تلاش عجولانه ای بحساب می آمد، به دنبال تضعیف آنچیزی که از آن دعاوی گفتمان اخلاقی نام میبرد ادعا میکند که اظهارات اخلاقی هیچ محتوای حقیقی نداشته چیزی فراتر از بیان احساسات و یا گرایشات نیستند. نتیجه آنکه هر آنچیز که بیان احساسات و یا گرایشات باشد فقط تصادفی میتواند در خدمت عمل قرار گیرد. اظهارات اخلاقی، در باور آیر، فاقد محتوای راستین یا دروغین هستند بخاطرآنکه نه قابل تحلیل اند و نه تجربی قابل اثبات. این ادعا اظهارات اخلاقی را به تبلیغات خام بدون هیچ تحمیل عقلانی تبدیل کرد. هِر "عواطفگرایی" را بطور کامل رد نکرد اما عنصر راهنمای عمل و یا تجویزی را به زبان اخلاقی افزود و مدعی اصالت آن در هسته مرکزی گفتمان اخلاقی شد. او همواره مخالف نگرشی از "وصف کننده گی"[9] بود که مفاهیم گزاره های خبری اخلاق – نیک، بد، درست، غلط، بایست و امثالهم – را تضعیف کننده اشکال اخلاقی نشانگر واقعیت میدانست. استدلالش این بود که ادبیات وصف کننده – در دستورها، توصیه ها و تشویق ها بکار می روند – ساختار منطقی داشته و قادر به دنبال کردن هنجار عقلانی استدلالها می باشند. بعنوان نمونه، همانقدر که استنباط حقیقی ممکن است، استنباط دستوری نیز رواست. نسخه های اخلاقی حاوی دستورها هستند، اما ارزش فراتری را در خود حمل میکنند؛ بیان "شما نمی باست سیگار بکشید" فراتر از "سیگار نکشید" است، که قضاوت الزام «نبایست» قادر به جهانی بودن می باشد. به بیان دیگر، کسی که به واسطه شرایطی قضاوت الزام «باید» بکار می برد، در حال تجویز قضاوتش برای تمامی شرایط مشابه است – در حال جهانی کردن قضاوتش میباشد. بدین نظر، گفتمان اخلاقی به هیچ عنوان برابر با تلاشهای غیر عقلانی در متقاعد کردن نیست. او در کتاب "آزادی و عقل" (1963)[10] با منشی ریزبین و منظم برخی موارد را روشن میکند و مطالب جدیدی می افزاید. استدلالش این بود که گزاره های خبری اخلاق میتوانند مفهوم ثانوی توصیفی داشته باشند اما مفهوم اصیل و ابتدایی آنان غیر توصیفی است. همچنین معتقد به یک تقسیم بندی منطقی مابین حقایق و ارزشها بود، که مانع هرگونه استنباط منطقی قضاوت اخلاقی از ظواهر توصیفی جهان می شود. تا مدتها هم این نظریه حتی از جانب مخالفان اصولی و درست بحساب می آمد. اولین استدلال مخالف آنگاه توسط فیلیپا فوت[11] ارایه می گردد و زمانی که "واقعگرایی اخلاقی"[12] مورد محبوبیت واقع می شود، به نوعی نظریه هِر را از هسته مرکزی تفکرات اخلاقی بکنار می راند.

در تحلیل هِر، تمامی تجویزات منوط بر "تصمیمات اصول"[13] می باشند که آنها نیز فقط مطیع پیشنیازهای منطقی جهانی شدن ارزشها هستند. البته این نظر در آنجا که به متعصبان بر میگشت مشکل ساز شد. بعنوان نمونه، چگونه میتوان به یک نازیست متعصب، که تجویز میکند تمامی یهودیان باید کشته شوند، حتی اگر مشخص شود که او هم یک یهودی است باید کشته شود، نشان داد که او اشتباه فکر میکند؟

تجویزگرایی قضاوت اخلاقی نیز هِر را از موقعیت برسی مقوله ضعف اراده دور گرداند. اگر کسی مشوقانه خود را مورد قضاوت الزامی قرار دهد (مثلا: "من مرتباً باید به فقرا خیرات کنم.") طبق نظریه هِر آن فرد قصد انجام آن عمل را دارد. در عمل اما، اگر قصد نیت غایب باشد (مقوله ای که اکثراً آن را ضعف اراده میخوانند) از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه هیچ نسخه جهانی ترویج نشده است و یا از نظر ساختار روان انجام چنین عملی غیر ممکن است. فلاسفه ای که کمتر دچار جبرگرایی تیوریک بوده اند نتیجه گرفتند مادامی که ضعف اراده بطور عینی مشهود است، هر نظریه ای که وجود آنرا منکر شود می بایست غلط پنداشته شود.

علاوه بر اینها، از تجویزگرایی جهانی او به فلسفه "اصالت منفعت طلبی"[14] می رسد. این ادعا را که دیگران می بایست اولویتهای ما را مورد پذیرش قرار دهند و ما نیز اولیتهای دیگران را قبول داشته باشیم؛ از آنجا ناشی می شود که یک عمل عمدی اخلاقی می بایست منطقاً تمامی اولویتها را ولو آنها که متعلق به او نیستند را به رسمیت بشناسد. وجه اصالت منفعت طلبی نظریه هِر همراه با مدل بحث برانگیز "تیوری دو سطحی قضاوت اخلاقی"[15] در کتابش "تفکر اخلاقی" (1981)[16] بسط و توسعه می یابد: تلاشی در جهت دوری جستن از نظریات کلاسیک «اصالت عمل در منفعت طلبی»[17] و «اصالت اصول در منفعت طلبی»[18] با ترکیب بهترین عناصر تشکیل دهنده هر کدام و دست یافتن به یک نگرش کارآمد واحد. در سطح «ادراکی» – تعهدات ثابتی نسبت به حقیقت مانند سیر ماندن، نیکوکاری و امثالهم وجود دارند – که قابل تشخیص بوده و انسانها اکثر اوقات در تلاش موفقیت آمیزی برای دور نشدن از اینگونه تعهداتشان هستند. اما شرایطی نیز وجود دارند که تضاد و بحران آفرینند و فرد دیگر قادر به سنجش تفکرش با معیار تراز «ادراکی» نیست و نمی تواند در سطح ادراکی محض قدم بردارد، ضرورتاً تفکر فرد وارد سطح «بحرانی» میگردد که معیارهای تراز «بحران» را در مقابل تفکر او قرار داده فرد را به تعهدات جدیدی فرا میخواند. مخالفان، این فرضیه را به دو دلیل رد میکنند: یکی آنچیزی که به آن بی ثباتی درونی گفته اند و دیگری اینکه نظریه قادر به پیشگویی دقیق زمانی که می بایست معیارهای تفکر تغییر یابند نیست.

انتخاب فلسفه اخلاق توسط هِر در جهت یافتن پاسخ به سوالات واقعی بود که او دنبال میکرد. تلاش ویژه او در جهت همساز کردن یافته های نظریش با اخلاقیات کاربردی است. مقوله ای که در قرن بیستم بیشتر از هر زمان دیگری بدان رو آورده شد اما کمتر فیلسوفی مانند او موفق از این عرصه بیرون آمد. فلسفه نیازمند توجه و تمرکز فراوانی است و فقدان این تلاش ما را از ارایه تیوریهای بنیادین دور میکند. تلاش نتیجه بخش هِر این بود.


--------------------------------------------------------------------------------

[1] Richard Mervyn Hare
[2] Universal Prescriptivism
[3] The Language of Morals
[4] descriptive
[5] C.L. Stevenson
[6] A.J. Ayer
[7] Emotivism
[8] Language, Truth and Logic
[9] Descriptivism
[10] Freedom and Reason
[11] Philippa Foot
[12] Moral Realism
[13] decisions of principle
[14] Utilitarianism
[15] Two Level Theory of Ethical Judgement
[16] Moral Thinking
[17] Act-Utilitarianism
[18] Rule-Utilitarianism

جواد كاظميان
08-06-2006, 00:35
ارسطو در سال 384 پيش از ميلاد در شهر استاگيرا مقدونيه كه در 300 كيلومتري شمال آتن قرار دارد به دنيا آمد.

پدر او دوست و پزشك پادشاه مقدونيه جد اسكندر مقدوني بود.ارسطو در جواني براي تحصيل در آكادمي افلاطون راهي آتن شد . در آنجا توسط افلاطون عقل مجسم (Nous) آكادمي نام گرفت. وي پس از مرگ افلاطون آكادمي را ترك كرد و به آسياي صغير رفت . در آنجا با دختر يك خانواده ثروتمند و پر نفوذ ازدواج كرد. بعد از مدت نه چندان طولاني فيليپ پادشاه مقدونيه ارسطو را براي آموزش فرزندش اسكندر به دربار خود دعوت نمود. زماني كه ارسطو شروع به تربيت اسكندر كرد اسكندر 13 سال داشت . او حدود 12 سال به اين كار مشغول بود.

پس از آن به آتن رفت و مدرسه خود را به نام لوكيون بنا كردبر خلاف آكادمي افلاطون كه در آن تاكيد بشتر بر رياضيات و سياست و فلسفه نظري بود در لوكيون به پزوهش هايي در مورد زيست شناسي روان شناسي اخلاق هنر و شعر نيز پرداخته مي شد. گفته مي شود در اين زمان وي از حمايتهاي همه جانبه و فراوان اسكندر برخوردار بوده است به طوريكه با كمكهاي او موفق به تاسيس اولين باغ وحش تاريخ مي شود.

پس از مرگ اسكندر در سال 323 پ م آتنيها بر عليه حكومت مقدوني شورش كردند. ارسطو نيز از اثرات اين شورش در امان نماند. در اين زمان يكي روحانيون آتن بر عليه ارسطو شكايت كرد كه او منكر تاثير صدقه و قرباني است . ارسطو بدين ترتيب مجبور به فرار از آتن و مخفي شدن شد تا مانع جنايت دوم آتنيان برضد فلسفه شود. يك سال بعد از اين واقعه او در سن 63 سالگي درگذشت.

اكثر آثار به جا مانده از ارسطو كتب مدوني كه خود او تهيه كرده باشند نيستند. بلكه بيشتر شبيه به جزوات درسي هستند كه شاگردان او تهيه كرده اند . سبك نوشتن او بر خلاف افلاطون فاقد آراستگي هاي ادبي است. آثار ارسطو تمام علوم يونان باستان به غير از رياضيات را شامل مي شود. بعضي از شاخه هاي علوم كه ارسطو به آنها پرداخت تقريبا اولين بار بود كه در تاريخ بشر كسي به شكلي جدي و مدون به آنها مي پرداخت.

با دقت در تمام فعاليتهاي ارسطو اشتياق عجيب ارسطو به مشاهده گري دنيا و تفسير آن مشاهدات آشكار مي گردد. ارسطو بر خلاف استادش تلاشي در به پرواز درآوردن پرنده ذهن نمي كند و ترجيح مي دهد با نوعي واقع گرايي خوب ببيند و سپس مشاهداتش را با وضع قوانين دقيقي مورد بررسي قرار دهد. او با جرات تمام اين گونه مشاهده كردن و تفسير مشاهدات بر اساس قوانين مشخص را به تمام شاخه هاي علم تعميم مي دهد. از اين روست كه هنگام مطالعه ارسطو با نجوم ارسطو- زيست شناسي ارسطو - روانشناسي ارسطو - سياست ارسطو و..... مواجه مي شويم. او همراه با بررسي اين علوم به تقسيم بندي و شاخه بندي علوم نيز مي پردازد.

گرچه تا به امروز اكثر نظريات ارسطو در علوم طبيعي مانند مركزيت كره زمين , تفاوتهاي فيزيولوژيك زن و مرد يا رد نظريه اتمي دموكريتوس و سقوط اجسام به زمين با سرعتهاي متفاوت بر اساس وزن و بسياري ديگر رد شده است. اما تقسيم بندي علوم ارسطو و حتي بعضي از نوشته هاي او در زمينه علوم طبيعي تا هزاران سال در تاريخ بشري تاثير گذاشته است. كه همين موضوع سبب گشته است تا اين ادعا مطرح شود كه نظريات ارسطو پيشرفت علوم را هزار سالي به عقب انداخته است.

اما شايد مهمترين مبحثي كه هنگام مطالعه اين مشاهده گر بزرگ با آن مواجه مي شويم نه مشاهدات او بلكه شيوه تفسير و استنتاجي است كه او براي اين مشاهدات و در كل براي تفكر وضع كرده است. در واقع در ميان مطالب مطروحه توسط ارسطو مطلبي كه كمتر از همه مورد دستبرد زمان واقع شده است منطق ارسطو است , كه همين امر موجب شده است كه ارسطو به عنوان واضع منطق نيز مطرح گردد . مهمترين اثر ارسط در منطق ارغنون (Organon) است كه شامل پنج بخش مقولات (Categories) تعبيرات (On Interpretation) تحليل (Analytics) كه خود شامل و بخش مي باشد.

ارسطو تمام علوم را در دايره فلسفه مي داند.او دانش بشري را به سه بخش عمده فلسفه نظري , فلسفه عملي و فلسفه ادبي تقسيم مي كند. فلسفه ادبي شامل مواردي همچون شعر و ادبيات و سخنراني و چيزهاي نظير اينها مي شود. فلسفه عملي هم در برگيرنده مواردي نظير اخلاق و سياست و اقتصاد است.او فلسفه نظري را نيز به سه بخش عمده تقسيم مي كند : 1 علوم طبيعي نظير فيزيك و زيست شناسي 2 رياضيات 3 فلسفه متافيزيك و خدا شناسي .

اكنون اجمالا به فلسفه نظري ارسطو مي پردازيم. در علوم طبيعي همانطور كه در قبل گفته شد مشهورترين كارهاي ارسطو اشتباهات علمي اوست. قسمت دوم فلسفه نظري او كه رياضيات است وي به علت عدم علاقه چندان وارد موضوع نمي شود. قسمت سوم فلسفه نظري ارسطو كه بيشتر موضوع مورد بحث ماست فلسفه متافيزيك اوست .

ارسطو در اين مبحث معرفت شناسي با استادش افلاطون موافق است كه آگاهي و علم بر كليات تعلق مي گيرد و نه بر عالم محسوسات كه عالم جزييات است. همانطور كه در نوشتار قبلي (افلاطون) ذكر شد افلاطون عقيده داشت اين كليات يا به عبارت ديگر مثالها هستند كه تشكيل عالم واقعي را مي دهند. و محسوسات ما غير واقعي و در واقع پرتوي از عالم مثال هستند. اختلاف ارسطو با افلاطون از همين جا شروع مي شود. ارسطو بر خلاف استاد معتقد است كه اين كليات و مثالها فقط ذهني هستن و وجود خارجي ندارند. به عبارت ديگر بر خلاف افلاطون كه ديدي آبژكتيو نسبت به اين مسئله دارد ارسطو داراي نگرشي سابژكتيو نسبت به اين مسئله است. ارسطو در رد نظريه مثل افلاطوني دلايل زيادي را ذكر مي كند كه در اينجا به آنها نمي پردازيم. شايد بتوان اين اختلاف را به خلق و خوي اين دو نسبت داد. ارسطو فاقد شور و هيجان افلاطون براي خيال پردازي و پرواز ذهن است. اما در عوض مشاهده گري است حرفه اي كه بيشترين بهره را از حواس خود مي برد.

ارسطو با مشاهده يك شي در جهان دو تفسير از آن شي ارايه مي دهد يكي تفسيري كه به حالت بالقوه اش مربوط مي شود و ديگري كه به حالت بالفعل آن مرتبط است. براي مثال در نگاه او يك دانه بالقوه يك گياه كامل است. زماني كه اين قوه به فعليت درآمده بالفعل تبديل به يك گياه مي شود. يا خاك بالقوه مي تواند كوزه باشد و با تبديل شدن به كوزه اين قوه به فعليت در مي آيد.

ارسطو به حالت اوليه و بالقوه اشيا هيولي يا ماده خام مي گويد. حالت بالفعل اين ماده خام را نيز صورت نام مي نهد. اين چنين است كه وجود براي ارسطو مركب است از ماده خام يا هيولي و صورت آن. براي او اين تركيب هم تركيبي است جدايي ناپذير.تنها يك مسئله در اينجا هست و آن اينكه در اين تركيب صورت تغيير پذير است. پس مي توان مرگ و زوال و فساد يا تغييراتي را كه در اين جهان مشاهده مي كنيم نتيجه تغيير صورت ماده دانست. در اينجا بايد به اين نكته توجه داشت كه صورت و ماده خام داراي حالاتي نسبي اند و شكلي سلسله مراتبي دارند . يعني صورت يك جسم مي تواند ماده جسم ديگر باشد , همچنانكه نبات هيولي (ماده خام) حيوان است وجماد نيز هيولي نبات مي باشد.

جدايي ناپذيري ماده و صورت موجب مي شود كه هيچ گاه با ماده اي اوليه روبرو نشويم , بدين ترتيب ماده المواد از نظر ارسطو امري كاملا ذهني است و وجود خارجي ندارد. او اين چنين نظريات فيلسوفان قبل از خود را در مورد ماده المواد مانند هواي طالس آب آناكسيمنس يا جزء لايتجزا يا همان اتم دموكريتوس و بالاخره مثل افلاطون را مردود مي شمرد.

به نظر ارسطو براي دگرگوني هايي كه در اطراف ما رخ مي دهد چهار علت اوليه وجود دارد: يك: علت مادي (Material Cause) دو: علت صوري (Formal Cause) كه پيش از اين در باره آنها صحبت شد. علت سومي كه ذكر مي كند علت فاعلي يا محركه (Efficient Cause) است , كه اين امري است كه اسباب تغيير را فراهم مي آورد, مانند نقش نجار در تبديل چوب به صندلي . آخرين علت بروز تغييرات علت غايي (Final Cause) مي باشد و اين هم امري است كه تغييرات براي تبديل صورت به آن انجام مي شود . هر چند براي صورت گرفتن هر تغيير همه اين عوامل لازم هستند ولي با كمي دقت متوجه نوعي اتحاد در سه علت آخر مي شويم , در حاليكه علت صوري و غايي به ميزان زيادي همخواني دارند علت فاعلي يا محركه هم مانند شوق و ميل و كششي است در راستاي علت صوري و غايي.

ارسطو نيز مانند افلاطون ولي به گونه اي ديگر وجود را داراي سلسه مراتب مي كند و نيز باز مانند او در سلسله مراتبش دچار نوعي كمال گرايي به شيوه اي متفاوت از افلاطون مي شود. براي مثال او به سلسه مراتبي از جماد - نبات - حيوان - انسان معتقد است كه در اين سلسه مراتب در هر مرحله وجود كمالي مي يابد و به درجه بالاتري صعود مي كند.

به عقيده ارسطو وجه تمايز و برتري انسان نسبت به حيوان عقل اوست پس عقلانيت يكي از بالاترين درجات كمال است. در اين رده بندي ارسطو عقل مجرد و صرف كه كاملا در حالت صورت و فعل است نه به شكل ماده و هيولي در قله قرار دارد..

خداي ارسطو هم خالق جهان نيست بلكه محرك اوليه جهان است. زيرا ارسطو چون بسيار ديگري از يونانيان باستان به جهاني ازلي و ابدي معتقد بود. اين خدا خدايي نيست كه جهان را مستقيما به وسيله نيروهاي خاصي بچرخاند. او در اين باره مي گويد خدا جهان را به شيوه اي مي گرداند كه معشوقي عاشقش را. پس خداي ارسطو شخصا هيچ دخالتي در امور دنياي ما نمي كند و نظاره گريست صرف(مانند خود ارسطو!!!) تنها منظره اي كه مي بيند فقط خود اوست , زيرا نظاره بر اين جهان ناقص موجب نقص او هم مي شود , در حاليكه كه او كمال مطلق است.

در پايان اين نوشتار به شكلي كاملا مختصربه دو بخش از فلسفه عملي ارسطو يعني اخلاق و سياست مي پردازم. بيشتر نظريات ارسطودر باب اخلاق را مي توان از كتاب اخلاق نيكوماخوسي او مطاله كرد.

در فلسفه اخلاق ارسطو كه متاثر از فلسفه نظري اوست خير و سعادت هر موجودي در غايتي است كه براي او معين شده است . و چون كمال انسان در عقلانيت مشخص شده است . پس خوشبختي و سعادت انسان در زندگيي مبتني بر عقلانيت است. به عقيده ارسطو عقلانيت هم چنين حكم مي كند كه فضيلت اخلاقي در امري باشد كه حد وسط و تعادل در آن رعايت شده باشد. بدين گونه است كه ارسطو توصيه به انتخاب شجاعت ميان تهور و ترس و اقتصاد ميان بخل و اسراف و...... مي كند.

در سياست هم ارسطو پي گرفتن راه وسط را دنبال مي كند. از سويي به مخالفت با دموكراسي بر مي خيزد , چون معتقد است كه دموكراسي بر اين اصل استوار است كه همه مردم با هم برابرند , در حاليكه به اعتقاد او اصلا اينطور نيست. ارباب بر برده برتري دارد , مرد بر زن , اشراف بر عامه مردم , ... . در ضمن چون در دموكراسي كه حكومت به دست عامه مي افتد عامه مردم را به راحتي مي توان فريفت , پس امكان سقوط و اضمحلال اين نوع حكومت زياد است. اما در نظر ارسطو حكومت آريستوكراسي (اشرافي) هم با اينكه در كل نسبت به دموكراسي ارجحيت دارد اما اين هم داراي معايب خاص خود است , نظير اينكه معمولا منجر به استبداد يا حكومت پول و ثروت بر مردم مي شود. پيشنهاد ارسطو تركيبي از اين دو نوع حكومت يا در واقع حد وسطي بين آنهاست. بدين شكل كه مثلا گروهي از مردمان برتر براي حكومت(احتمالا گروهي از اشراف) با هم به اداره كشور بپردازند.

جواد كاظميان
08-06-2006, 22:58
در دنياي امروز كمتر ملتي است كه به مفاخر گذشته خود توجه نكند زيرا يكي از علايم حيات و زنده بودن ملت ها ملتفت بودن و توجه داشتن به مفاخر گذشته فلسفي. علمي.فرهنگي .ادبي .سياسي.اجتماعي و ملي انهاست كه اين گذشتگان با وجود گذشت روزگار و سير زمان و وقوع حوادث نا گوار با هزاران خون دل براي اينده گان خود به ميراث گذ اشته اند كه بايد انرا گرامي و عزيز داشت و انرا بارور ساخت.

شيخ الرئيس نواسه علي سينا، ‌معروف به ابن سينا . به قولي در ماه صفر سال 370 هجري قمري(مطا بق 980 ميلادي ) از پدر بلخي ايي بنام عبدالله ( از سبب وزير ماليه بودن در زمان سلطنت نوح بن منصور به بخارا مركز ماورالنهر و خراسان انزمان انتقال نموده بود) و مادر بخارايي بنام ستاره در قريه خورميثن(قريه اي ميان بلخ و بخارا)طفلي چشم به جهان گشود .كه نامش را حسين گذاشتند .

. شركت در جلسات بحث از دوران كودكي ، به واسطه پدر كه از پيروان آنها بود . بوعلي را خيلي زود با مباحث و دانش هاي مختلف زمان خود آشنا ساخت . استعداد وي در فراگيري علوم ، پدر را بر آن داشت تا به توصيه استاد وي ابو عبدالله ابراهيم بن حسين ناتلي ، ‌ابن سينا را به جز تعليم و دانش اندوزي به كار ديگري مشغول نكند . و چنين شد كه وي به دليل حافظه قوي و نبوغ خود در ابتداي جواني در علوم مختلف زمان خود از جمله طب مهارت يافت .

تا آنجا كه پادشاه بخارا ، نوح بن منصور ( 366 تا 387 هجري قمري ) به علت بيماري خود ، وي را به نزد خود خواست تا او را تداوي نمايد ابو علي ابن سينا بعد از تداوي از نوح تقاضا كرد تا به كتابخانه عظيم دربار ساماني دست يابد و از ان استفاده نمايد اين تقاضا مورد قبول نوح قرار گرفت . به اين ترتيب وي توانست با استفاده از اين كتابخانه در علوم مختلف از جمله حكمت ،‌ منطق و‌ رياضيات تسلط يابد ( خاندان سامانيان از مردم بلخ بودند و دين زردشتي داشتند سامان خدا از روشناسان و حاكم بلخ بود والي عربي خراسان در نصف قرن هشتم ميلادي با سامان دوست شد وسامان دين اسلام اختيار كرد از جمله نواسه هايش اسمعيل پسر احمد در سالي 892 ميلادي بعد از مرگ برادر ش نصر و گرفتن سمرقند سلسله سامانيان را بنيان گذاشت .

وي با وجود پرداختن به كار سياست در دربار منصور ، پادشاه ساماني و دستيابي مقام وزارت ابوطاهر شمس الدوله ديلمي و نيز درگير شدن با مشكلات ناشي از كشمكش امرا كه سفرهاي متعدد و حبس چند ماهه وي توسط تاج الملك ، حاكم همدان ، را به دنبال داشت . بيش از صدها جلد كتاب و تعداد بسياري رساله نگاشته كه هر يك با توجه به زمان و احوال او به رشته تحرير در آمده است . وقتي در دربار امير بود و آسايش كافي داشت و دسترسي اش به كتب ميسر بود ،‌ به نوشتن كتاب قانون در طب و كتاب الشفا يا دائره المعارف بزرگ فلسفي خود مشغول مي شد كه اوج كمال تفكر قرون وسطي است كه بدان دست يافت و در تاريخ تفكر انساني از تحقيقات معتبر جهان بشمار ميرود .

اما در هنگام سفر فقط يادداشت ها و رساله هاي كوچك مي نوشت از ميان تاليفات ابن سينا ،‌ شفا در فلسفه و قانون در طب شهرتي جهاني يافته است . كتاب شفا در هجده جلد در بخش هاي علوم و فلسفه ، يعني منطق ، رياضي ، طبيعيات و الاهيات نوشته شده است . منطق شفا امروز نيز همچنان به عنوان يكي از معتبرترين كتب منطق مطرح است و طبيعيات و الاهيات آن هنوز مورد توجه علاقمندان است . كتاب قانون در طب در هفت جلد نيز كه تا قرن ها از مهمترين كتب طبي به شمار مي رفت . شامل مطالبي درباره قوانين كلي طب ، دواهاي تركيبي و غير تركيبي و امراض مختلف مي باشد . اين كتاب در قرن دوازدهم ميلادي همراه با آغاز نهضت ترجمه به زبانهاي لاتين و تا امروز به زبان هاي انگليسي ، فرانسوي و آلماني و ايراني نيز ترجمه شده است و به عنوان متن درسي طبي در پوهنتون هاي اروپايي تا سال 1650 ميلادي به عوض آثارجالينوس و موندينو در دانشگاه هايLavain و Monpellier تدريس ميشد.

ابن سينا در زمينه هاي مختلف علمي نيز اقداماتي ارزنده به عمل آورده است . او اقليدس را ترجمه كرد . رصدهاي نجومي را به عمل درآورد و در زمينه حركت ، نيرو ، فضاي بي هوا ( خلا ) ، نور ، حرارت تحقيقات ابتكاري داشت . رساله وي درباره معادن و مواد معدني تا قرن سيزدهم در اروپا مهمترين مرجع علم زمين شناسي بود . درباره اين رساله فيگينه در كتاب دانشمندان قرون وسطي چنين آورده است : ابن سينا رساله اي دارد كه اسم لاتين آن چنين است : De Conglutineation Lagibum . در اين رساله فصلي است به نام اصل كوه ها كه بسيار جالب توجه است . در آنجا ابن سينا مي گويد : ممكن است كوه ها به دو علت به وجود آمده باشند . يكي برآمدن قشر زمين . چنان كه در زمين لرزه هاي سخت واقع مي شود و ديگر جريان آب كه براي يافتن مجرا ، سبب حفر دره ها و در عين حال سبب برجستگي زمين مي شود . زيرا بعضي از زمين ها نرم هستند و بعضي سخت . آب و باد قسمتي را مي برند و قسمتي را باقي مي گذارند . اين است علت برخي از برجستگي هاي زمين .

ابن سينا خرد مبتني بر منطق داشت و به تقدم عالم معتقد بود و مي گفت ( وجود خداوند بر جهان تقدم ذاتي دارد نه زماني) او به موجوديت جن وزنده شدن بعد از مرگ معتقد نبود .....سينا ميگفت افعال و حوادث مستقيما از خدا بوجود نمي ايد بلكه در نتيجه عمل غايي داخلي تكامل ميابد . سينا كو شش زياد كرد تا نظريات فلسفي خود را با عقايد عامه مسلمانان توافق دهد سينا همه قضايا را تنها به روش عقلي و كاملا مستقل از قران مورد بحث قرار ميداد از اين سبب بود كه تا قرن ها از طرف خلافت ها و هيت هاي حاكم ارتجاعي اورا مظهر كفر و الحاد ميدانستند و سوزاندن كتابهايش از سياستهاي متداول طي چند قرن در كشور هاي اسلامي منطقه بود زمانيكه اورا كافر و ملحد گفتن او گفت . ((كفري چو مني گزاف و اسان نبود محكم تر از ايمان من ايمان نبود در دهر چو من يكي و ان هم كافر پس در همه دهر يك مسلمان نبود)) و به واسطه عقل منطقي و نظام يافته خود حتي در طب نيز تلاش داشت تداوي را تا سرحد امكان تابع قواعد رياضي سازد . تسلط بر فلسفه را كمال براي يك دانشمند مي دانست . وي براي آگاهي از انديشه هاي ارسطو و درك دقيق آن ،‌ آن گونه كه خود در شرح احوالش نوشته است ، 40 بار كتاب علم الهي و يا مابعدالطبيعه(متا فيزيك ) ارسطو را خواند و به حكم تصادف با استفاده از كتاب كه ابونصر فارابي كه درباره اغراض ما بعد الطبيعه نوشته بود ، به معاني آن راه يافت . ابن سينا در دوران عمر خود از لحاظ عقايد فلسفي دو دوره مهم را طي كرد . اول دوره اي كه مصروف مطالعه اي فلسفه .عقايد و علوم مشاهي (ارسطو يي )بود و دوم دوره اي كه از آن عقايد عدول كرد و به قول خودش طرفدار حكمت مشرقين و پيرو فلسفه اشراق شد با مرگ سينا تقريبا دوران فلسفه در مشرق به سر رسيد روجر بيكن اورا بزرگترين استاد فلسفه بعد از ارسطو لقب داده اند (فلسفه ابن سينا فلسفه مشاهي و متاثر از فلسفه نوع افلا طوني ودين اسلام است وي كوشيده است كه فلسفه را با دين اسلام توفيق دهد معذالك جمع اورا كافر وملحد خوانده اند اگر چه او و ابن رشد هر دو از پيروان ارسطو بودند اما شيخ الريس كمتر از ابن رشد تابع اصيل يونان بودند .

اما سينا قبل از ابن رشد بين فلسفه و احكام شريعت شكافي به وجود اورد و اولين كسي است كه در اسلام كتب جامع و منظم در فلسفه نوشته است و كتاب الشفا او در حكم دايره المعارف فلسفي است تاريخ اجتماعي ايران ج هشتم ) .وي به پشتوانه تلاش يك صد ساله اي كه پيش از او از سوي كساني همچون رازي و فارابي براي شكل گيري فلسفه صورت گرفته بود ، موفق شد نظام فلسفي منسجمي را ارائه دهد . با توجه به اين كه پيش از او مقدمات اين كار فراهم شده بود ، كار و وظيفه ابن سينا اين بود كه مشكلات و پيچيدگي ها را كشف و حل كند و آنها را به نحوي مظبوط و موجز شرح نمايد . فروع جزئي را به تصول شامل ارتباط دهد و اطراف آن را به هم بياورد .

او با ارائه نظر خود در مورد نحوه ارتباط و نسبت بين مفاهيم كلي مثل انسان ،‌ فضيلت و جزئيات حقيقي به يكي از پرسشهاي علماي قرون وسطي كه مدت هاي طولاني ذهن آنها را به خود مشغول كرده بود پاسخ داد . تاثير آراي فلسفي ابن سينا ، ‌همچون آموزه هاي طبي او ، ‌بر علاوه قلمرو اسلامي ، ‌در اروپا نيز امري قطعي است . آلبرتوس ماگنوس ،‌ دانشمند آلماني فرقه دومينيكي (1200 تا 1280 ميلادي ) ‌نخستين كسي بود كه در غرب تفسير و شرح جامعي بر فلسفه ارسطو نوشت . به همين دليل اغلب او را پايه گذار اصلي ارسطوگرايي مسيحي مي دانند . وي كه جهان مسيحيت را با سنت ارسطويي الفت داد ،‌ در شناخت آثار ارسطو سخت به ابن سينا متكي و معتقد بود. همچنين فلسفه ما بعد الطبيعه ابن سينا ، ‌خلاصه مطالبي است كه متفكران لاتيني دو قرن بعد از او بدان رسيدند در قرن پنجم هجري به وسيله پيشوايان مذهب و پيروان خانقاه مبارزه گسترده و شديد عليه علم و حكمت و مخصوصا فلسفه اغاز شد و در مدارس و مكاتب اهل علم تدريس هر گونه علم .فلسفه و حكمت را حذف كردند و جاي انرا به تفسير قران.احاديث. و اصول فقه واگذار كردند . علما مورد تكفير اربابان مذهب قرار گرفت از جمله كسانيكه كه با تمام قوا بر ضد فلسفه و علم طغيان كرد حجته اسلام غزالي(450 الي 505هجري) بود كه عمري فلسفه را اموخت و به علت ياس وحيرت و واهمه عجيبي كه به او دست داد از مدرسه به خانقاه رفت و دامن عرفان را محكم گرفت و از جمله دشمنان سر سخت فلسفه .علم و حكمت گرديد.

غزالي در تهافت الفلا سفه (فارابي) و سينا را رد ميكند و ميگويد(علي التحقيق انها را ظلماتي فوق ظلمات فرا گرفته است) در المنقذ من الضلال متذكر شده است كه اين دو فيلسوف در بيست مورد در موضوع الهيات اشتباه كرده اند .در سه مورد مستوجب تكفير و در هفده مورد مستوجب تبعيد اند) و سه مورد كه انها را از اسلام جدا ميسازد و مورد تكفير قرار ميگيرند مينويسد: (1- معتقد بودن انها بر اينكه خداوند حاكم بر كليات است نه جزييات . 2- اعتقاد شان به تقدم عالم. 3- اينكه اجساد حشر ندازد ثواب و گناه مربوط روح است نه جسم .)

تعرض به سينا بدينجا پايان نمپذيرد بعضي از دانشمندان كوته استين در قرون بعدي نيز به او تاخته اند از جمله عثمان بن عبدالرحمن موسوم به ابن صلاح (643) سينا را مرتد و بي دين شمرده و او را از جمله علماي خارج مذهب دانسته و خواندن كتاب هاي سينا را براي مسلمانان جايز نمي شمارد و گناه كبيره ميداندو سينا را شيطاني از شياطين لقب داده است) غافل از اينكه او خودش شيطان بزرگ بود . هر قدر از قرن وسطي دور تر ميشويم و هر قدر رايره نفوذ دين بيشتر ميشود اين اعتراظات بيشتر و شديد تر ميشود علت هم معلوم است زيرا منطق و نحوه استنتاج سينا با مبادي ظاهر بينان دين كه پايه اش بر تعصب نهاده شده سازگار نيست مخصوصا كه با هجوم تركان عثماني دين زا با خرافات . اساطير وفانتزي ها اميخته ساختند و توده هاي كشور هاي اسلامي را در جهل و خرافه نگهداشتن تا هيت هايي حاكم بتواند براحتي حاكميت نمايند و تنها دشمني كه دز مقابل هر گونه جهل و خرافه ايستادگي ميكند علم و معرفت است بنا اين مخالفت ها متدينين ظاهر نما با اشاعه فلسفه و حكمت امري طبعيي بشمارميرود.

ابوعلي سينا در سال 428 هجري قمري ، زماني كه تنها 58 سال داشت ،‌ در حالي رخت از جهان بربست كه با اداي دين خود به دانش بشري ، نامي به صلابت تمدن خراساني از خود به جاي گذاشت اما دريغ ودرد كه امروز اين صلابت تمدن خراساني دارد كه اهسته اهسته به باد فراموشي سپرده شود.

جواد كاظميان
08-06-2006, 23:44
آغاز كيمياگري اسلامي با اسامي مرداني همراه است كه احتمالا خود كيمياگر نبوده‌اند، اما با گذشت زمان و فرارسيدن قرن دهم ميلادي ، كيمياگران شهيري از ميان آنان برخاستند كه علاوه بر تفكراتشان ، نوشتارهاي كاملا جديد و نويني خلق كردند.

امام جعفر صادق عليه السلام (148 ـ 82 هـ . ق. / 770 ـ 705 م.)

محضر پر فيض حضرت امام صادق (ع) ، مجمع جويندگان علوم بود. با دانش پژوهي كه به محفل آن حضرت راه مييافت از خرمن لايزال دانش او بهره مند ميشد. در علم كيميا ايشان نخستين كسي بودند كه عقيده به عناصر چهارگانه (عناصر اربعه) آب ، آتش ، خاك و باد را متزلزل كردند. از فرموده‌هاي ايشان است كه : «من تعجب ميكنم مردي چون ارسطو چگونه متوجه نشده بود كه خاك يك عنصر نيست. بلكه عنصرهاي متعددي در آن وجود دارد.» ايشان هزار سال پيش از پرسينلي ، لاووازيه و ... دريافته بود كه در آب چيزي هست كه ميسوزد (كه امروزه آن را هيدروژن مينامند).

از امام صادق (ع) ، رساله‌اي در علم كيميا تحت عنوان «رسالة في علم الصناعة و الحجر المكرم» باقيمانده كه دكتر «روسكا» آن را به زبان آلماني ترجمه و در سال 1924 آن را تحت عنوان «جعفر صادق امام شيعيان ، كيمياگر عربي» در «هايدبرگ» به چاپ رسانده است. به عنوان مثال و براي آشنايي با نظرات حضرت صادق (ع) در شيمي ، خلاصه‌اي از بررسي دكتر «محمد يحيي هاشمي» را در ذيل درج ميكنيم:

از شرحي كه امام صادق (ع) براي اكسيد ميدهد، چنين معلوم ميشود كه اكسيد جسمي بوده كه از آن براي رفع ناخالصي در فلزات استفاده شده است. ايشان تهيه اكسيد اصغر (اكسيد زرد) را از خود و آهن و خاكستر به كمك حرارت و با وسايل آزمايشگاهي آن دوره ، مفصلا شرح داده و نتيجه عمل را كه جسمي زرد رنگ است، اكسيد زرد نام نهاده‌اند. اين شرح كاملا با فروسيانيد پتاسيم كه جسمي است زرد رنگ به فرمول Fe(CN)6] K4] منطبق است و ... . نتيجه عمل بعد از طي مراحلي ايجاد و تهيه طلاي خالص است. امروزه نيز از همين خاصيت سيانور مضاعف طلا و پتاس براي آبكاري با طلا استفاده ميشود.

جابر بن حيان (200 ـ 107 هـ . ق / 815 ـ 725 ميلادي)

جابربين حيان معروف به صوفي يا كوفي ، كيمياگر ايراني بوده و در قرن نهم ميلادي ميزيسته و بنا به نظريه اكثريت قريب به اتفاق كيمياگران اسلامي ، وي سرآمد كيمياگران اسلامي قلمداد ميشود. شهرت جابر نه تنها به جهان اسلام محدود نميشود و غربيها او را تحت عنوان «گبر» ميشناسند.ابن خلدون درباره جابر گفته است:

جابربن حيان پيشواي تدوين كنندگان فن كيمياگري است.

جابربن حيان ، كتابي مشتمل بر هزار برگ و متضمن 500 رساله ، تاليف كرده است. «برتلو» شيميدان فرانسوي كه به «پدر شيمي سنتز» مشهور است، سخت تحت تاثير جابر واقع شده و ميگويد: «جابر در علم شيمي همان مقام و پايه را داشت كه ارسطو در منطق .» جورج سارتون ميگويد: «جابر را بايد بزرگترين دانشمند در صحنه علوم در قرون وسطي دانست.» اريك جان هوليمارد ، خاورشناس انگليسي كه تخصص وافري در پژوهشهاي تاريخي درباره جابر دارد، چنين مينويسد:

جابر شاگرد و دوست امام صادق (ع) بود و امام را شخصي والا و مهربان يافت؛ بطوري كه نميتوانست از او جدا ولي بي نياز بماند. جابر ميكوشيد تا با راهنمايي استادش ، علم شيمي را از بند افسانه‌هاي كهن مكاتب اسكندريه برهاند و در اين كار تا اندازه‌اي به هدف خود رسيد. برخي از كتابهايي كه جابر در زمينه شيمي نوشته عبارتند از : الزيبق ، كتاب نارالحجر ، خواص اكسيرالذهب ، الخواص ، الرياض و ... .

وي به آزمايش بسيار علاقمند بود. از اين رو ، مي توان گفت نخستين دانشمند اسلامي است كه علم شيمي را بر پايه آزمايش بنا نهاد. جابر نخستين كسي است كه اسيد سولفوريك يا گوگرد را از تكليس زاج سبز و حل گازهاي حاصل در آب بدست آورد و آن را زينت الزاح ناميد. جابر اسيد نيتريك يا جوهر شوره را نيز نخستين بار از تقطير آميزه‌اي از زاج سبز ، نيترات پتاسيم و زاج سفيد بدست آورد.

رازي ، ابوبكر محمد بن زكريا (313 ـ 251 هـ . ق / 923 ـ 865 م.)

زكرياي رازي به عنوان يكي از بزرگترين حكيمان مسلمان شناخته شده و غربيها او را به نام «رازس» ميشناسند. رازي در علم كيميا ، روش علمي محض را انتخاب كرده و بر خلاف روشهاي تمثيلي و متافيزيك ، به روشهاي علمي ارزش زيادي قائل شده. رازي موسس علم شيمي جديد و نخستين كسي است كه «زيست شيمي» را پايه‌گذاري نموده است. دكتر «روسكا» شيميدان آلماني گفته است: «رازي براي اولين بار مكتب جديدي در علم كيميا بوجود آورده است كه آن را مكتب علم شيمي تجربي و علمي مي توان ناميد.

مطلبي كه قابل انكار نيست اينست كه زكرياي رازي پدر علم شيمي بوده است.» كتابهاي او در زمينه كيميا در واقع اولين كتابهاي شيمي است. مهمترين اثر رازي در زمينه كيميا كتاب «سرالاسرار» است. ظاهرا رازي 24 كتاب يا رساله در علم كيميا نوشته كه متاسفانه فقط معدودي از آنها بدست آمده و در كتابخانه‌هاي مشهور دنيا نگهداري ميشود. وي نخستين بار از تقطير شراب در قرع و انبيق ماده‌اي بدست آورد كه آن را الكحل ناميد كه بعدها به هر نوع ماده پودري شكل حتي به جوهر هم داده شد، از اين رو آن جوهر را جوهر شراب نيز ناميدند. گفته ميشود كه رازي كربنات آمونيوم را از نشادر و همچنين كربنات سديم را تهيه كرده است.

ابن سينا ، حسين (428 ـ 370 هـ . ق / 1036 ـ 980 م.)

ابن سينا ملقب به شيخ الرئيس ، بزرگترين فيلسوف و دانشمند اسلامي و چهره‌اي بسيار موثر در ميدان علوم و فنون است. غربيها وي را به نام «اوسينيا» ميشناسند. ابن سينا ، رنجي براي كيمياگري و ساختن طلا نكشيد؛ زيرا او به استحاله باور نداشت و صريحا تبديل فلزات به يكديگر را ناممكن و غير عملي ميدانست.

ابو علي سينا از ادويه منفرد ، 785 قلم دارو را به ترتيب حروف ابجد نام برده و به ذكر ماهيت آنها پرداخته و خواص تاثير آن داروها را شرح داد. وي ضمن توصيف اين مواد ، آگاهيهاي جالبي در زمينه «شيمي كاني» به خوانندگان ميدهد و ميگويد از تركيب گوگرد و جيوه مي توان شنگرف تهيه كرد. وي نخستين كسي است كه خواص شيميايي الكل و اسيد سولفوريك را از نظر دارويي شرح داد.

بيروني ، ابوريحان محمد (442 ـ 362 هـ . ق / 1050 ـ 972 م.)
كاني شناس و دارو شناس جهان اسلام و يكي از بزرگترين دانشمندان اسلام است كه با رياضيات ، نجوم ، فيزيك ، كاني شناسي ، دارو سازي و اغلب زبانهاي زنده زمان خود آشنايي داشته است. يكي از آثار مهم بيروني در شيمي كتاب الجواهر وي است كه در بخشي از آن ، نتايج تجربي مربوطه به تعيين جرم حجمي امروزي آنها تفاوت خيلي كم دارد و يكي از كاربردهاي مهم وي به شمار ميرود كه در علوم تجربي ، انقلابي بزرگ به وجود آورد. براي تعيين جرم اجسام ، ترازويي ابداع كرد.

بيروني همچنين در كتاب الجماهير (در شناسايي جوهرها) به معرفي مواد كاني به ويژه جواهرات گوناگون پرداخت. بيروني ، چگالي سنج را براي تعيين جرم حجمي كانيها به ويژه جوهرها و فلزها نوآوري كرد كه در آزمايشگاه امروزي كاربرد دارد.

جواد كاظميان
09-06-2006, 01:21
اسم شمیدانای کافر رو نداری ؟
در این سایت اسامی شیمیدانان جهان آمده است ( کشور و تاریخ تولد و وفات )
بر اساس حروف الفبا
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Mahdi Hero
15-06-2006, 17:07
در مشهد به دنيا آمد. از كودكي و تحت تعليم پدرش به فراگيري آواز مشغول شد. موسيقي را نزد اساتيد بزرگ موسيقي ايران به كمال رساند. اساتيدش اسماعيل مهرتاش، احمد عبادي، عبداله دوامي، محمود كريمي و... بودند. سنتور را نيز نزد فرامرز پايور آموخت. كنسرت هاي زيادي از شجريان به يادگار مانده كه از مهمترين آنها مي توان از كنسرت راست پنجگاه به همراه محمد رضا لطفي و ناصر فرهنگفر ياد كرد. از كارهاي ديگرش، همكاري با گروه هاي عارف و شيدا و همچنين چاووش بود كه آثاري به يادماندني موسيقي ايران را شامل مي شوند. پس از آن با اجراي كنسرت هاي بسيار به همراه اساتيد ديگر به شناساندن موسيقي ايران در جهان، كارهاي بسياري انجام داد كه هنوز هم ادامه دارد. جايزه پيكاسو كه هر پنج سال به بزرگترين هنرمندي كه در جهت شناساندن فرهنگ و هنر كشور مي كوشد اهدا مي شود را دريافت كرد. قبل از وي اين جايزه را نصرت فاتح عليخان از پاكستان دريافت كرده بود. به همراه مشكاتيان، لطفي، عليزاده، موسوي، پيرنياكان، كسايي و ديگر استيد كارهاي بسياري ضبط كرده است. هم اكنون نيز به اجراي كنسرت به همراه حسين عليزاده و كيهان كلهر مشغول است

Mahdi Hero
16-06-2006, 09:38
سال و محل تولد: 1274ه.ق‌ - تهران
سال و محل وفات: 1345 - تهران‌
زندگينامه: استاد سعيد نفيسي‌ از برجسته‌ ترين‌ نويسندگان‌ و ادباي‌ معاصر ايران‌ در سال‌ 1274ه.ق‌ در خانواده‌اي‌ اديب‌ و اهل‌ علم‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ ميرزا علي‌ اكبر خان‌ ناظم‌ الاطباء و برادر بزرگترش‌ مؤدب‌ الدوله‌ از پزشكان‌ فاضل‌ و ادب‌ دوست‌ زمان‌ خود بودند و سعيد در دامان‌ پدر و برادر خود رشد و نمو يافت‌. سعيد نفيسي‌ پس‌ از به‌ پايان‌ رساندن‌ تحصيلات‌ متوسطه‌ براي‌ ادامه‌ تحصيل‌ به‌اروپا فرستاده‌ شد و تحصيلات‌ دانشگاهي‌ خود را در دانشگاههاي‌ سوئيس‌ و فرانسه‌ ادامه‌ داد. وي‌ پس‌ از بازگشت‌ به‌ ايران‌ ابتدا به‌ تدريس‌ زبان‌ فرانسه‌ در دبيرستانهاي‌ تهران‌ پرداخت‌ و سپس‌ در وزارت‌ فلاحت‌ و تجارت‌ مشغول‌ به‌ كار شد. استاد سعيد نفيسي‌ در سال‌ 1313 پس‌ از تأسيس‌ دانشگاه‌ تهران‌ به‌ سمت‌ استادي‌ اين‌ دانشگاه‌ برگزيده‌ شد و به‌ تدريس‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ پرداخت‌ . وي‌ يكي‌ از فاضل‌ترين‌ دانشمندان‌ و محققان‌ ايراني‌ بود كه‌ در طول‌ عمر خود بطور پيوسته‌ به‌ تحقيق‌، ترجمه‌ و تأليف‌ پرداخت‌ و حتي‌ لحظه‌اي‌ از عمر خود را بيهوده‌ سپري‌ نكرد. سعيد نفيسي‌ در طول‌زندگاني‌ خود صد ها مقاله‌ ادبي‌ و تحقيقي‌ ، تأليف‌ ،ترجمه‌ ،مقدمه‌، تصحيح‌ و حواشي‌برجاي‌ گذاشت‌ و با بهره‌گيري‌ از تسلط بي‌ نظير در زبان‌هاي‌ فرانسه‌ و عربي‌ و تبحر در نثرفارسي‌ تحقيقات‌ بسيار باارزشي‌ در حوزه‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ برجاي‌ گذاشت‌ كه‌ از كتب‌ مهم‌ اين‌ رشته‌ ها بشمار مي‌آيند. استاد نفيسي‌ عضو پيوسته‌ فرهنگستان‌ ايران‌ و شوراي‌ فرهنگي‌ بود و علاوه‌ برتدريس‌ در دانشگاه‌ تهران‌، چند سال‌ نيز در دانشگاههاي‌ هند ، پاكستان‌، افغانستان‌، لبنان‌ وفرانسه‌ به‌ تدريس‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ پرداخت‌. وي‌ از پركارترين‌ اساتيد و محققان‌ ايران‌بشمار مي‌ رود كه‌ تا آخرين‌ روزهاي‌ عمر در حال‌ تحقيق‌ و تتبع‌ بود و حتي‌ بيماري‌ تنگي‌ نفس‌ نيز نتوانست‌ او را از فعاليتهاي‌ علمي‌ باز دارد. سعيد نفيسي‌ داراي‌ قلم‌ بسيار شيوايي‌ بود و بهترين‌ نمونه‌ نثر فارسي‌ جديد را به‌ وجود آورد. وي‌ در سال‌ 1345 ه.ش‌ در تهران‌ درگذشت‌.

آثار: مهم‌ترين‌ آثار اين‌ استاد عبارتنداز: بابك خرمدين ( دلاور آذربايجان ) -احوال‌ و اشعار رودكي‌ - تاريخ‌ نظم‌ و نثر در ايران‌ و در زبان‌ فارسي‌ تا پايان‌ قرن‌ دهم‌ هجري‌ - جستجو در احوال‌ و آثار شيخ‌ فريد الدين‌ عطار نيشابوري‌ - زندگي‌ و كار و انديشه‌ و روزگار پور سينا - آثار گمشده‌ ابوالفضل‌ بيهقي‌ -تصحيح‌ تاريخ‌ ‌بيهقي - تصحيح‌ ديوان‌ انواري‌ - تصحيح‌ رباعيات‌ بابا افضل‌ كاشاني‌ - تاريخ‌ اجتماعي‌ ايران‌ از انقراض‌ ‌ساسانيان تا انقراض‌ امويان‌ - تاريخ‌ تمدن‌ ايران‌ ساساني‌ - ماه‌ نخشب‌ - تصنيف‌ آتشهاي‌ نهفته‌ -تاريخ‌ سياسي‌ اجتماعي‌ ايران‌ در عهد قاجاريه‌ -آخرين‌ يادگار نادر شاه‌ - فرهنگ‌ دو جلدي‌ فرانسه‌ - فارسي‌ - ديوان‌ اشعار - ترجمه‌ ايلياد - ترجمه‌ اديسه‌

Mahdi Hero
17-06-2006, 00:34
پروفسور غلامحسين مصاحب
رياضي دان، محقق، نويسنده، فرهنگ نويس

سال و محل تولد: 1289 ه. ش‌ - تهران‌
سال و محل وفات: 1358 ه. ش‌ - تهران‌
زندگينامه: دكتر غلامحسين‌ مصاحب‌ محقق‌ و رياضيدان‌ برجسته‌ معاصر در سال‌ 1289 ه. ش‌ بدنيا آمد. وي‌پس‌ از طي‌ دوره‌ متوسطه‌ و اخذ درجه‌ كارشناسي‌ رياضيات‌ از دانشگاه‌ تهران‌، در سال‌ 1323 ه.ش‌ براي‌ تكميل‌ تحصيلات‌ عاليه‌ به‌ انگلستان‌ رفت‌ و در سال‌ 1327 به‌ درجه‌ دكتري‌ رياضيات‌ از دانشگاه‌ كمبريج‌ نائل‌ آمد. دكتر مصاحب‌ جداي‌ از فعاليتهاي‌ اداري‌ و اجرايي‌، كه‌ نهايتا به‌ پست‌ معاونت‌ وزارت‌ آموزش‌ وپرورش‌ منصوب‌ شد; اكثر اوقات‌ عمر خود را صرف‌ تحقيق‌، مطالعه‌، نويسندگي‌ و تدريس‌ كرد و سالها در دانشكده‌ علوم‌ دانشگاه‌ تهران‌ در مقاطع‌ مختلف‌ به‌ تدريس‌ رياضيات‌ اشتغال‌ داشت‌. علاقه‌ وافر دكتر مصاحب‌ به‌ فعاليتهاي‌ تحقيقاتي‌ و نويسندگي‌ بود و در طول‌ زندگاني‌ خود كتب‌ و مقالات‌ ارزشمندي‌ از خود بر جاي‌ گذاشت‌. استاد مصاحب‌ خدمات‌ زيادي‌ را به‌ جامعه‌ دانشگاهي‌ ايران‌ ارائه‌ نمود و از جمله‌ مؤسسه‌اي‌ براي‌ تحقيق‌ در رياضيات‌ و تربيت‌ مدرس‌ رياضي‌ تأسيس‌ كرد كه‌ به‌ همت‌ دانشگاه‌ تربيت‌ معلم‌ صورت‌ تحقق‌ يافت‌. از ديگر فعاليتهاي‌ بسيار مهم‌ و زيربنايي‌ اين‌ دانشمند والامقام‌ تهيه‌ دايره‌المعارف‌ فارسي‌ بود كه‌ با همكاري‌ عده‌ زيادي‌ از برجسته‌ترين‌ دانشمندان‌ عصرخود فرهنگ‌ جامع‌ و بي‌نظيري‌ را در رشته‌هاي‌ مختلف‌ تاريخي‌، ادبي‌، فرهنگي‌، هنري‌، مذهبي‌،علمي‌، فني‌، پزشكي‌ و... در سه‌ مجموعه‌ بزرگ‌ برشته‌ تحرير درآورد.(1) در تهيه‌ اين‌ دايره‌المعارف‌ كه‌ اولين‌ فرهنگ‌ فارسي‌ بزرگ‌ و جامع‌ در نوع‌ خود بود، دانشمندان‌ ومحققاني‌ همچون‌ دكتر عباس‌ زرياب‌ خوئي‌، دكتر عبدالحسين‌ زرين‌كوب‌، دكتر غلامحسين‌صديقي‌، سيدمحمدتقي‌ مصطفوي‌، دكتر محمد معين‌، دكتر مهدي‌ حائري‌، ايرج‌ افشار، دكتر مهدي‌آذر، دكتر محمدجعفر محجوب‌ و... به‌ ياري‌ دكتر مصاحب‌ شتافتند. با سرپرستي‌ دكتر مصاحب‌ سازمان‌ دفتر دايره‌المعارف‌ فارسي‌ موفق‌ شد پس‌ از يازده‌ سال‌ در سال‌ 1345 اولين‌ جلد از اين‌ دايره‌المعارف‌ جامع‌ را منتشر نمايد. بخش‌ اول‌ از جلد دوم‌ اين‌ مجموعه‌ در سال‌ 1356 و بخش‌ دوم‌ از جلد دوم‌دايره‌المعارف‌ مصاحب‌ در سال‌ 1374 (سالها پس‌ از مرگ‌ استاد) انتشار يافت‌ كه‌ هر يك‌ از اين‌مجموعه‌ها پس‌ از چاپ‌ بسرعت‌ ناياب‌ شده‌ و با استقبال‌ فراوان‌ مردم‌ و تحصيلكردگان‌ مواجه‌ گرديد. دكتر مصاحب‌ علاوه‌ بر فعاليت‌ دامنه‌دار خود در تدوين‌ و انتشار مجموعه‌ دايره‌المعارف‌ مزبور، كتب‌ ارزشمندي‌ در علم‌ رياضيات‌ بر جاي‌ نهاد كه‌ امروزه‌ از كتب‌ مهم‌ رياضي‌ محسوب‌ شده‌ و در دانشگاهها و مراكز آموزش‌ عالي‌ تدريس‌ مي‌شوند. اين‌ دانشمند برجسته‌ در سال‌ 1358 ه. ش‌ در تهران‌ درگذشت‌. مرحوم‌ دكتر مصاحب‌ در سال‌ 1350 بر اثر پاره‌اي‌ مشكلات‌ از سرپرستي‌ دايره‌المعارف‌ فارسي‌كناره‌گيري‌ كرد و بخش‌ دوم‌ از مجلد دوم‌ اين‌ مجموعه‌ نيز حدود 16 سال‌ پس‌ از مرگ‌ وي‌ منتشر شد ولي‌تمامي‌ مجلدهاي‌ اين‌ مجموعه‌ بزرگ‌ حاصل‌ كوشش‌ و تلاش‌ خستگي‌ناپذير اين‌ دانشمند والامقام‌ بوده‌ است‌.

Mahdi Hero
18-06-2006, 00:33
آرام احمد . (1281-1377ش),مترجم و نويسنده .در تهران متولد شد . پس از پايان تحصيلات متوسطه , نخست به رشته حقوق روى آورد ولى پس از چندى آن را رها كرد وبه طب تمايل يافت , ولى اين يك نيز چندان پاى بندش نكرد ودر آخرين سال آن را نيز رها كرد و به فعاليتهاى فرهنگى و ترجمه روى آورد . احمد آرام يكى از پركارترين مترجمين معاصر است كه بيش از يكصد و چهل اثر از زبانهاى انگليسى فرانسه و عربى ترجمه كرده است . از آثار ايشان است اثبات وجود خدا ؛ سه حكيم مسلمان ؛ علم و تمدن در اسلام ؛پيدايش و مرگ خورشيد ؛ تكامل فيزيك ؛ تاريخ تمدن ويل دورانت ,ج اول يا مشرق زمين,گاهواره تمدن ؛ تاريخ علم شش بال علم ؛ ايـرانيـان و بـربـرهـا ؛ هيئت . لغتهاى قرآن

آثار: وي بيش از يكصد و چهل اثر از زبانهاى انگليسى فرانسه و عربى ترجمه كرده است . از آثار ايشان است اثبات وجود خدا ؛ سه حكيم مسلمان ؛ علم و تمدن در اسلام ؛پيدايش و مرگ خورشيد ؛ تكامل فيزيك ؛ تاريخ تمدن ويل دورانت ,ج اول يا مشرق زمين,گاهواره تمدن ؛ تاريخ علم شش بال علم ؛ ايـرانيـان و بـربـرهـا ؛ هيئت . لغتهاى قرآن

Mahdi Hero
19-06-2006, 00:55
سال و محل تولد: 1283 ه.ش‌ - روستاي‌ بشرويه‌ طبس‌
سال و محل وفات: 1349- تهران‌
زندگينامه: جليل‌ ضياء اديب‌،دانشمند و مورخ‌ مشهور معاصر كه‌ بعد ها بديع‌ الزمان‌ فروزانفر نام‌ گرفت‌ در سال‌ 1283 ه.ش‌ در روستاي‌ بشرويه‌ از توابع‌ طبس‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ شيخ‌ علي‌ پسر آخوند ملا محمد حسن‌ قاضي‌ بود كه‌ هر دو شاعر و فقيه‌ و طبيب‌ بودند ونسبشان‌ به‌ ملا احمد توني‌ از علماي‌ عصر شاه‌ عباس‌ اول‌ صفوي مي‌رسيد. بديع‌ الزمان‌ مقدمات‌ علوم‌ اسلامي‌ را در زادگاه‌ خود آموخت‌ و در سال‌ 1338 ه.ش‌ به‌ مشهد رفت‌ و به‌ مدت‌ چهار سال‌ در محضر اساتيد بزرگي‌ نظير عبدالجواد اديب‌ نيشابوري‌، حاج‌ ميرزا حسين‌ سبزواري‌ و حاج‌ شيخ‌ مرتضي‌ آشتياني‌ فقه‌ و منطق‌ ،اصول‌ وادبيات‌ عرب‌ را فراگرفت‌. وي‌ در سال‌ 1342 ه. ش‌ به‌ بديع‌ الزمان‌ فروزانفر جليل‌ ضياء اديب‌،دانشمند و مورخ‌ مشهور معاصر كه‌ بعد ها بديع‌ الزمان‌ فروزانفر نام‌ گرفت‌ در سال‌ 1283 ه.ش‌ در روستاي‌ بشرويه‌ از توابع‌ طبس‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ شيخ‌ علي‌ پسر آخوند ملا محمد حسن‌ قاضي‌ بود كه‌ هر دو شاعر و فقيه‌ و طبيب‌ بودند ونسبشان‌ به‌ ملا احمد توني‌ از علماي‌ عصر شاه‌ عباس‌ اول‌ صفوي‌ مي‌رسيد. بديع‌ الزمان‌ مقدمات‌ علوم‌ اسلامي‌ را در زادگاه‌ خود آموخت‌ و در سال‌ 1338 ه.ش‌به‌ مشهد رفت‌ و به‌ مدت‌ چهار سال‌ در محضر اساتيد بزرگي‌ نظير عبدالجواد اديب‌ نيشابوري‌، حاج‌ ميرزا حسين‌ سبزواري‌ و حاج‌ شيخ‌ مرتضي‌ آشتياني‌ فقه‌ و منطق‌ ،اصول‌ وادبيات‌ عرب‌ را فراگرفت‌. وي‌ در سال‌ 1342 ه. ش‌ به‌ تهران رفت‌ و مطالعات‌ اسلامي‌ وادبي‌ خود را در رشته‌ هاي‌ گوناگون‌ اعم‌ از فقه‌ و اصول‌ ،شرح‌ اشارات‌ و شفا و كليات‌ قانون‌ابو علي‌ سينا،تحرير اقليدس‌ و اسفار و الهيات‌ ادامه‌ داد. استاد بديع‌ الزمان‌ فروزانفر در سال‌ 1305 در مدرسه‌ معروف‌ دارالفنون‌ به‌ تدريس‌ فقه‌ و اصول‌ پرداخت‌ و در سالهاي‌ 1306 و 1307 ادبيات‌ فارسي‌، منطق‌ و عربي‌ را در مدرسه‌ حقوق‌ و دارالمعلمين‌ تدريس‌ نمود. در سال‌ 1310 استاد تفسير قرآن‌ و ادبيات‌ عربي‌ مدرسه‌ عالي سپهسالار شد و در سال‌ 1313 پس‌ از تأسيس‌ دانشگاه‌ تهران‌ به‌ استادي‌ و معاونت‌ دانشكده‌ معقول‌ و منقول‌ (دانشكده‌ الهيات‌ فعلي‌) برگزيده‌ شد. بديع‌الزمان‌ فروزانفر از اين‌ زمان‌ به‌ مدت‌ 30 سال‌ در دانشگاه‌ تهران‌ و در رشته‌ هاي‌ مختلف‌ اعم‌از ادبيات‌ فارسي‌ ، تاريخ‌ ، تصوف‌ اسلامي‌، عرفان‌ و ادبيات‌ عرب‌ تدريس‌ نمود.وي‌ درسال‌ 1323 به‌ سمت‌ رئيس‌ دانشكده‌ معقول‌ و منقول‌ دانشگاه‌ تهران‌ برگزيده‌ شد و از ابتداي‌ تأسيس‌ فرهنگستان‌ ايران‌ به‌ عضويت‌ آن‌ درآمد. بديع‌ الزمان‌ طي‌ سالهاي‌ 1313 تا 1332 عضو شوراي‌ عالي‌ فرهنگ‌ ايران‌ بود و دو دوره‌ به‌ نمايندگي‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌وقت‌ (مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌ فعلي‌) و مجلس‌ سنا انتخاب‌ شد. استاد فروزانفر دهها سفر علمي‌ به‌ كشورهاي‌ مختلف‌ اروپائي‌ و آسيائي‌ انجام‌ داد و يك‌ دوره‌ نيز در دانشگاه‌ بيروت‌ لبنان‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ را تدريس‌ نمود. وي‌دانشمندي‌ برجسته‌ و نكته‌ سنج‌ بود و در علم‌ رجال‌ و تحقيق‌ احوال‌ بزرگان‌ ادب‌ و فارسي‌ ايران‌ كنجكاوي‌ خاصي‌ داشت‌ و از اساتيد منحصر به‌ فرد تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بود كه‌ به‌ معارف‌ اسلامي‌ و ادبيات‌ عرب‌ نيز تسلط داشت‌ . عمده‌ مطالعات‌ استاد بديع‌ الزمان‌ در مورد عطار نيشابوري و مولانا جلال‌ الدين‌ رومي بود و بيش‌ از چهل‌ سال‌ به‌ غور و بررسي‌ پيرامون‌ مثنوي‌ معنوي‌ مولانا پرداخت‌ وشرح‌ پرمايه‌ او بر مثنوي‌ مولانا جلال‌ الدين‌ رومي‌ مانند خود مثنوي‌ از آثار جاويدان‌ ادبيات‌ فارسي‌ بشمار مي‌رود. از نصايح‌ مكرر استاد به‌ شاگردانش‌ اين‌ جمله‌ بود (توقف‌ مرگ‌ است‌.) بديع‌ الزمان‌ شعر نيز مي‌ سرود و اشعار باقي‌ مانده‌ از وي‌ نمودار سبك‌ خراساني‌ به‌ويژه‌ سبك‌ ناصر خسرو است‌. اين‌ استاد گرانمايه در سال‌ 1349 در سن‌ 68 سالگي‌ در تهران‌ درگذشت‌.

آثار: مهم‌ترين‌ آثار بديع‌ الزمان‌ فروزانفر عبارت‌ است‌ از: سخن‌ و سخنوران‌ در 2 جلد 1312 ، منتخبات‌ ادبيات‌ فارسي‌ 1314 ،رساله‌ در احوال‌ مولانا جلال‌ الدين‌ رومي‌ 1315، تاريخ‌ ادبيات‌ ايران‌ 1317 ، فرهنگ‌ تازي‌ (عربي‌)به‌ فارسي‌ ج‌ 1 ، 1319، خلاصه‌ مثنوي‌ 1321 ، دستور زبان‌ فارسي‌ (بامشاركت‌ چهار تن‌ از دانشمندان‌) 1323 ، قديمي‌ ترين‌ اطلاع‌ از زندگاني‌ خيام1327، فيه‌ مافيه‌ از گفتار مولوي‌1330، مأخذ قصص‌ و تمثيلات‌ مثنوي‌ 1333 ، احاديث‌ مثنوي‌ 1334 ، ديوان‌ شمس‌ تبريزي (دو جلد) 1336-47، احوال‌ و تحليل‌ آثار فريدالدين‌ عطار نيشابوري 1340،شرح‌ مثنوي‌ شريف‌ 3 جلد 1346-48 ،مناقب‌ اوحد الدين‌ حامد كرماني‌ 1347.

Mahdi Hero
20-06-2006, 00:34
مولودي از سلاله ي عصمت و طهارت در 20 جمادي الاخر 1320 ه. ق مصادف با ميلاد دخت گرامي پيامبر اسلام صلي الله عليه و اله گام به عرصه وجود نهاد . نام پدرش آيت الله شهيد سيد مصطفي موسوي و نام مادرش هاجر احمدي بود . وي را روح الله نامگذاري كردند. مرحوم سيد مصطفي كه تحصيلات خود را در زادگاهش شروع و در نجف و سامرا با كسب معارف الهيه ادامه داده بود ، زمان ميرزاي شيرازي در زمره علما و مجتهدين آن عصر قرار داشت و از نجف كه بازگشت ، زعامت اهالي خمين را عهده دار شد و به رفع تجاوزات و تعديات دستگاه ظالم پرداخت . او در خمين ، با ايجاد جلسات معارف اسلامي به آگاه ساختن توده مردم ، اقدام كرد؛ و سرانجام در راه خمين و اراك به دست طاغوتيان و اصحاب شقاوت شهيد شد. امام ( ره ) در پنج ماهگي يتيم شد و بعد از شهادت پدر، تحت سرپرستي مادر ، عمه و دائي مهربانش پرورش يافت. امام تحصيلات مقدماتي را در خمين نزد ميرزا محمود شروع كرد و سپس آن را در مكتب ملاابوالقاسم در مدرسه جديد التأسيس احمديه ي آن ديار ادامه داد. در سن پانزده سالگي ، تحصيلات فارسي آن روز را به اتمام رسانيد و نزد برادر بزرگش مرحوم آيت الله پسنديده ، صرف ، نحو و منطق را شروع كرد و تا سال 1338 ه. ق از محضر ايشان بهره كافي برد .
در سن 19 سالگي هنگامي كه چهار سال از وفات مادرش مي گذشت ، به واسطه روح تشنه و جستجوگرش راهي حوزه علميه اراك شد كه ازحوزه هاي بزرگ ديني به شمار مي رفت و تحت زعامت و سرپرستي مؤسس حوزه علميه ي قم مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي ، از مجتهدين حوزه علميه نجف اشرف واز شاگردان برجسته حوزه درس مرحوم ميرزاي شيرازي ، اداره مي شد. در سال 1340 ه.ق آيت الله حائري يزدي به درخواست علماي بزرگ شهر مذهبي قم از اراك مهاجرت و تحت الطاف الهي موفق شد حوزه علميه قم را تأسيس كند . امام ره در پي استاد، حوزه اراك را ترك كرد و در حوزه علميه ي قم به تحصيل پرداخت و درمحضر آيت الله حائري يزدي پايه هاي علمي و مباني فقهي و اصولي را تكميل كرد و در محضر مرحوم آيت الله شيخ علي اكبر يزدي ( معروف به حكيم) درعلم هيئت مهارت يافت. امام ( ره ) از استاد و مراد خود مرحوم آيت الله شاه آبادي متون مختلف عرفان، حكمت و فلسفه را فراگرفت و خود را در درياي علوم اسلامي غرق كرد . در سال 1345 ه. ق سطوح را به پايان رسانيد و به درجه اجتهاد نايل آمد و بدون نياز علمي و فلسفي به حوزه هاي علميه نجف در زمره ي مجتهدين و نوابغ فقهي قرار گرفت. در سال 1348 ه.ق با دخت مكرمه مرحوم آيت الله آقاي حاج ميرزا محمد ثـقفي تهراني ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج دو پسر و سه دختر بود . امام ( ره ) در سال 1347 ه.ق در حالي كه فقط 27 سال داشت، تدريس فلسفه را آغاز كرد. سپس در سال1364 ه. ق همزمان با ورود آيت الله بروجردي به قم به تدريس علوم منقول ، خارج فقه و اصول پرداخت . قبل از آن ، مدتي به تدريس " سطوح" اشتغال داشت و كتاب هاي فقه و اصول را با بياني شيوا و رسا براي طلاب و فضلا شرح و بسط مي داد .
ايشان از همان اوان جواني ، مبارزات سياسي خويش را عليه ظلم و جور آغاز نمود و چندين بار تبعيد و زنداني شد.
امام در پيروزي انقلاب اسلامي ، نقش بزرگي را در رهبري مردم برعهده داشت و بالاخره در12 بهمن 1357 پس از سال ها تبعيد به وطن بازگشت و تا سال 1368 ، هدايت جامعه را بر عهده داشت و بالاخره در 14/ خرداد/1368 ، دنياي خاكي را وداع گفت و به عرش الهي هجرت نمود.

Mahdi Hero
21-06-2006, 00:14
سال و محل تولد: تولد 20 بهمن 1308 - بروجرد
سال و محل وفات: 17 ارديبهشت 1370، تهران.
زندگينامه: محمد رضا رحماني ياراحمدي مشهور به مهرداد اوستا كه در شعر اوستا تخلص مي كرد، از ده سالگي به سرودن شعر پرداخت. بعد از پايان دوره ي دبستان در سال 1321، براي تحصيلات متوسطه به تهران آمد و پس از تحصيل در يكي از دبيرستان هاي شبانه، در سال 1327 ديپلم ادبي گرفت. در همان سال همكاري با آموزش و پرورش را ( به عنوان مسئول سامان دادن به كتابخانه هاي موجود در اين وزارتخانه و تاسيس كتابخانه هايي در شهرستان ها، اصلاح متون و مقالات و كتب ادبي اين وزارتخانه، تدريس در چند دبيرستان) آغاز و هم زمان وارد دانشگاه شد و در سال 1330 از دانشكده ي معقول و منقول (دانشكده ي الهيات و معارف اسلامي تهران) موفق به دريافت مدرك كارشناسي شد و سپس به ادامه ي تحصيل در رشته ي فلسفه ي تحليلي در دانشگاه تهران پرداخت و كارشناسي ارشد خود را در همين رشته گرفت. در شهريور 1332 به سبب طرفداري از دكتر محمد مصدق، مخالفت با شاه و سخنراني هاي انقلابي در جريان كودتاي 28 مرداد دستگير و به مدت هفت ماه زنداني شد. ضمنا همان سال اوستا به تصحيح و چاپ ديوان سلمان ساوجي اقدام نمود. در سال 1333 رساله اي در فلسفه، منطق و روان شناسي و اخلاق را منتشر ساخت و شروع به تدريس در دانشگاه تهران نمود. سپس كتاب فلسفي عقل و اشراق و پس ار آن رسايل خيام (نوروزنامه رساله ي موجود) را با مقدمه و تحقيق در زندگي خيام تحقيق و منتشر نمود. در سال 1335 با سباستين مونه، فيلسوف و شرق شناس فرانسوي، آشنا شد و نزد ايشان شروع به تحصيل فلسفه ي تكميلي نموده و در مقابل، عرفان مشرق زمين و آثار عرفاني اسلامي از جمله مولوي و عطار نيشابوري را به مونه درس مي داد. اين ارتباط تا سال 1339 ادامه داشت. در اين سال اولين مجموعه ي شعر خود را به نام از كاروان رفته را منتشر ساخت. سال ها بعد پاليزبان، حماسه ي آرش و از امروز تا هرگز را منتشر ساخت. در تابستان 1346 براي نخستين بار براي مدت يك ماه به كشورهاي فرانسه، انگلستان و ايتاليا سفر كرد. دو سال بعد كتاب اشك و سرنوشت كه گزيده اي از شاهكارهاي ادبي جهان است و سپس روش تحقيق در دستور زبان فارسي و شيوه ي نگارش را منتشر كرد. در سال 1349 براي بار دوم به اروپا سفر كرد و در مدت اقامت يك ماهه اش در فرانسه و سوييس با ژان پل سارتر ارتباط برقرار كرد. اين ارتباط چندين سال ادامه داشته است. در تير 1351 مجموعه ي شعر شراب خانگي ترس محتصب خورده را به رشته ي تحرير درآورد كه در همان سال توقيف شد. در خرداد 1352 كتاب انتقادي تيرانا را منتشر كرد كه اين كتاب هم توقيف شد. ضمنا به سبب طرح پاره اي از مسايل از جمله ذكر نام آيت اله خميني در اين كتاب به مدت يك سال ممنوع القلم گرديد. در تابستان 1356 به فرانسه و سوييس رفت و با سيد محمدعلي جمال زاده در ژنو ديداري داشت. در شهريور 1359 نيز يك ماهي در فرانسه اقامت گزيد و در دانشگاه ها و مراكز فرهنگي اين كشور سخنراني نمود. در سال 1360 مجموعه ي شعر امام و حماسه ي ديگر را منتشر ساخت. در سال 1362 جهت معالجه ي بيماري قلبي و بازگرداندن چند كتاب ارزشمند خطي كه در سال هاي انقلاب به فرانسه منتقل شده بود، براي مدت يك ماه به فرانسه رفت. در زمستان 1367 به پاكستان رفت و چندين سخنراني درباره ي شخصيت حافظ و آثار او ياد نمود. دز سال 1369 نيز دوباره به پاكستان سفر كرد و در مراسم بزرگداشت خليل اله خليلي، قصيده سراي افغاني سخنراني نمود. استاد اوستا طي سال هاي تدريس در مراكزي چون دانشگاه هاي تهران، مدارس عالي ترجمه و پارس، دانشكده ي هنرهاي تزييني، دانشگاه تربيت مدرس، مجتمع عالي هنر، رشته هاي ادبيات پارسي، فلسفه، تاريخ هنر، فلسفه ي تاريخ هنر، تاريخ اجتماعي هنر، روش تحقيق هنر در اروپا، روش تحقيق هنر در شرق، ادبيات جهان، ادبيات نمايشي، زيبايي شناسي، روش تحقيق در زيبايي شناسي، به تدريس تاريخ موسيقي اشتغال داشت. آخرين سال هاي تدريس اوستا 1369 و 1370 بود كه در دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران تاريخ موسيقي تدريس مي كرد. وي همچنين مشاور هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بود. مهرداد اوستا با اينكه بيشتر به قصيده سرايي مايل بود در زمينه هاي ديگر شعر همانند غزل، مثنوي، دوبيتي هاي پيوسته، رباعي و غيره نيز تسلط داشته است. از نظر قالب به شيوه ي شعراي خراساني و بيشتر پيرو ناصر خسرو، خاقاني و مسعود سعد بود و در انديشه هاي شاعرانه اش قالبا دقايق فلسفي و تفكرات حكيمانه را مي پروراند. وي معتقد بود كه يك هنرمند بايد فرزند زمان خود باشد و اگر احيانا خود نيازمندي هاي زيادي از نظر مادي ندارد آنقدر روحيه ي حساس و تاثير پذيري داشته باشد كه دردها و نيازمندي هاي اكثريت مردم را درك كند و آينه ي گوياي رنج و شادي مردم زمان باشد. مهرداد اوستا سرانجام روز 17 اردي بهشت 1370 در ساعت 1:30 بعد از ظهر درگذشت. پيكر وي در بهشت زهرا در مقبره ي مشاهير فرهنگ، ادب و هنر ايران در كنار مجتبي مينوي و مشايخ فريدني (حجره ي 953) به خاك سپرده شد.

آثار: فهرست آثارش (هرچند برخي از كتاب هايي كه در زير آمده در هيچ كتابخانه اي يافت نمي شود، مع هذا عنوان آن در اينجا درج مي شود) بدين شرح است: - از كاروان رفته (شعر، 1339) - پاليزبان (شعر، 1342) - حماسه ي آرش (شعر، 1344) - از امروز تا هرگز (نثر داستاني، 1345) - روش تحقيق در دستور زبان و شيوه ي نگارش (1348) - شراب خانگي ترس محتصب خورده (شعر، 1351) - تيرانا (نثر انتقادي، 1352) - سرود نا تمام (مجموعه ي شعر از عبداله صالحي سمناني با ديباچه اي از مهرداد اوستا، 1353) - امام و حماسه ي ديگر (1368) - اشك و سرنوشت (قطعه هاي ادبي، ترجمه، شعر) - پرنيان (شعر) - تحليل فلسفي و علمي پيرامون اسطوره هاي ملل - تحليل فلسفي و علمي پيرامون اصول اديان - رسايل خيام - نوروزنامه رساله ي وجود (تصحيح، مقدمه و تحقيق در زندگي خيام) - تصحيح ديوان سلمان ساوجي - تصحيح و تحقيق كليات شيخ سعدي - تعريف و توجيه انسان - رساله اي در منطق و فلسفه - روانشناسي و اخلاق - روش تحقيق در تاريخ هنر - روش تحقيق در تحولات فكري و فلسفي در اروپا و آسيا - روش تحقيق در زيبايي شناسي - روش تحقيق در بيان فلسفي اسطوره ها - روش تحقيق در بيان دين و اخلاق - سير مكاتب هنري در ايران - عدالت - حكومت - جامعه - عقل و اشراق - كارنامه ي شعر معاصر پارسي - له شناسي (پيرامون آثار و افكار بزرگان سخن ايران) - مجموعه ي مقالات - مقدمه اي بر ديوان حافظ - مكاتب فلسفي در آسيا - مكاتب فلسفي در اروپا - مكاتب هنري در اروپا - مكاتب فلسفي در شرق - منطق حماسي مهابهارات - منطق كلام حافظ - منطق كلام فردوسي - نامه ها - نقد و بررسي آثار سنايي.

Mahdi Hero
21-06-2006, 10:01
سال و محل تولد: 1320 ق - شهرضا (قمشه)
سال و محل وفات: 1392ق
زندگينامه: الهى قمشه‌اى, شيخ محى الدين مهدى, فرزند ملاابوالحسن. (1320-1392ق), حكيم, عالم وشاعر, متخلص به الهى. در شهرضا (قمشه) متولد شد. مقدمات علوم فقه و اصول و حكمت را از شيخ هادى قمشه‌اى و ديگران آموخت و جهت تكميل آن به اصفهان رفت و در خدمت آقا شيخ محمد حكيم خراسانى و پس از آن در خراسان در محضر مرحوم آقا بزرگ حكيم مشهدى و آقا شيخ اسدالله يزدى مشغول شد تا در حكمت و فلسفه صاحب نظر شد . مدتى نيز در حوزه درس آيت‌الله حاج آقا حسين قمى و ميرزا مهدى اصفهانى حاضر گشت سپس به تهران آمد .و در مدرسه عالى سپهسالار به تدريس حكمت و فلسفه پرداخت همچنين به سمت استاد زبان عربى در دانشكده دانشگاه تهران و استاد فلسفه در دانشكده الهيات (معقول و منقول) تدريس كرد. وى در تهران وفات يافت و در قم در جوار حضرت معصومه (ع), به خاك سپرده شد.
آثار: از آثار منثور وى: رساله‌اى در فلسفه كلى ؛ شرح رساله حكيم فارابى ؛ رساله‌اى در سيــر و ســلوك ؛ حاشيه‌‌اى بر مبدأ و معاد ملاصدرا؛ رساله‌اى در مراتب ادراك ؛ رساله‌اى در مراتب عشق .واز آثارمنظوم وى: نغمه عشاق , ديوان , شعر؛ نغمه حسينى , كه تاريخ بزرگترين شهيد اسلام است؛ نغمه الهى . و از ديگر آثار او ترجمه قرآن مجيد , ترجمه صحيفه سجاديه ؛ ترجمه مفاتيح‌الجنان ؛ و تصيح و تحشيه تفسيرابوالفتح رازى .
جالب است بدانيد كه اولين شخصي كه جرات نمود تا اسم خود را به صورت مستقل به عنوان مترجم قرآن در ترجمه خويش بياورد اين حكيم دانشمند بود . تا قبل از ايشان در معرفي مترجمان قرآن نام " جمعي از مترجمان " را مي آوردند . آنهم به دليل اينكه اگر اشكالي در اين ترجمه ها باشد خطر يا تهديدي متوجه شخص خاصي نگردد .

Mahdi Hero
22-06-2006, 00:28
(102- ح139ق), مترجم و عالم وى يكى از نخستين مترجمان آثار ادبى تمدنهاى هند و ايرانى به زبان عربى و يكى از آفرينندگان نثر ادبى عربى است . در خاندانى نجيب زاده در جور فارس, فيروز آباد كنونى, متولد شد. پدرش دادويه كه با نام اسلامى مبارك, معروف بود در زمان حجاج تحصيلدار ماليات بود و چون به جرم اختلاس شكنجه شد, وى را به تمسخر مقفع خواندند .عبدالله نام اسلامى روزبه بود. در آغاز در كرمان منشى حكام و صاحب منصبان اموى بود. در آنجا ثروتى هنگفت به دست آورد. پس از آن به خدمت عيسى بن على, عموى منصور, خليفه عباسى در آمد. بهترين سالهاى عمر وى در كوفه و بصره طى شد. در محفل اديبان و ظريفان رفت و آمد داشت. مرگ وى عللى سياسى داشت. ابن مقفع با دست بردن در متن دستخط امان‌‌نامه منصور خليفه سبب برآشفتگى و بد گمانى خليفه در حق خود شد. خليفه فرمان داد تا دست كاتب گستاخ را قطع كنند حاكم بصره كه از مدتها پيش كينه وى را در دل داشت از اين پيش آمد براى گرفتن انتقام شديد بهره برد و اين مقفع را زير شكنجه‌‌هاى سهمناك به قتل رساند. ابن مقفع, با وجود كمى عمر خود آثار گرانبهائى را تأليف و ترجمه كرد.
آثار: ترجمه كليه و دمنه كه قديمى ترين ترجمه از اين اثر هندى است؛ ادب‌‌الصغير و ادب‌‌الكبير ؛ اليتيمة ؛ خداى نامه كه ترجمه‌‌اى است از آئين نامه عهد ساسانيان, كتاب مزدك ؛ كتاب التاج .

Mahdi Hero
22-06-2006, 00:29
سال و محل تولد: 1285ش - کاشان
سال و محل وفات: -1363ش آمريكا
زندگينامه: آريانپور ,عباس , فرزند ماشاالله خان كاشى (1285-1363ش), نويسنده و شاعر . وى پس از گذراندن تحصيلات مقدماتى و متوسطه ,به مديريت داخلى مجله عالم نسوان منصوب شد . وتا سه سال دراين سمت باقى بود 0 سپس به شركت نفت وارد شد . وپس از دريافت ديپلم دوره متوسطه شعبه بازرگانى , مدتى به تدريس علوم بازرگانى در دبيرستان ادب اصفهان پرداخت . آريانپور در سال 1335ش,بـراى مـطالعـه امـور مـاليـاتى 6ماه به امريكا رفت. در سال 1336 ش به دريافت ليسانس قضائى از دانشگاه تهران نائل آمد . آريانپور در سرودن شعر به زبان فارسى انگليسى نيز توانا بود . وى بنيانگذار مدرسه عالى ترجمه در ايران و دانشگاه مكاتبه اى زبان انگليسى در آمريكا ست . آريانپور در آمريكا در گذشت .
آثار: اشتباهات خنده‌‌دار ؛ زمينه دانش در علوم طبيعى ؛ ماشين زندگى ؛ نخستين بانوى پزشك ؛ فرهنگ آريان پور جيبى (يك جلدى, دو جلدى , و پنج جلدى)انگليسى به فارسي و فارسى به انگليسى؛ تاريخ كليساى شرق .

Mahdi Hero
22-06-2006, 00:30
صابري فومني (گل‌آقا) اديب و طنزپرداز معاصر، هفتم شهريور 1320، زمان حضور ارتش متفقين جنگ دوم جهاني در ايران، در صومعه‌سرا ـ يكي از شهرهاي استان گيلان در شمال ايران ـ به دنيا آمد. پدرش كه كارمند دون‌پاية وزارت دارايي و اصلاً اهل رشت بود، در سال 1317 به اداره دارايي صومعه‌سرا منتقل شد. در سال 1321 به اداره دارايي فومن انتقال يافت و چند ماه بعد در همان شهر درگذشت.
خانوادة او بسيار فقير بودند. مادر صابري فرزند يك روحاني از سادات ترك و مورد احترام مردم بود اما اين احترام كه سادات عمدتاً از آن برخوردار بودند، جنبة معنوي داشت و آنها همچنان در فقر و ناداري به سرمي‌بردند. مادر صابري كه از معدود زنان باسواد شهر بود، در مكتبخانه قرآن تدريس مي‌كرد و اينكه تنها ممر معاش خانواده پس از مرگ پدر بود، تكافوي زندگيشان را نمي‌داد. پس، برادرش كه در آن زمان 15 ساله بود، تحصيل را رها كرد تا با كار خود، به معيشت خانواده كمك كند.
صابري تحصيلات دبستاني خود را در شهر فومن گذراند. برادر بزرگ او كه چهارده سال از او بزرگتر بود، به سختي مي‌توانست مخارج خانواده را تأمين كند. به همين جهت، ادامة تحصيل براي صابري دشوار شد. او پس از پايان تحصيلات ابتدايي، به شاگردي در يك مغازة خياطي پرداخت ولي در اواخر مهرماه همان سال، به اصرارِ مادر و دوستانش، تحصيل در دبيرستان را آغاز كرد. به دليل فقرِ مادي، بعد از اتمام دورة اول دبيرستان (9 سال تحصيل)، مجدداً به مغازه خياطي رفت و آن‌طور كه خودش مي‌گفت، پيشرفتهايي هم در اين رشته داشت. ناگفته نماند كه او در طول تحصيلات ابتدايي و متوسطه در مغازة برادرش كه تعميركار دوچرخه بود، شاگردي مي‌كرد.
در شانزده سالگي (1326) در امتحان ورودي دانشسراي كشاورزي ساري كه از شهرستان فومن فقط يك نفر را مي‌پذيرفت، قبول شد. دو سال در آنجا ـ كه شبانه‌روزي هم بود ـ تحصيل كرد و پس از قبولي در امتحانات، در سن هجده سالگي (1338) به عنوان معلم يك دبستان روستايي، به كَسما از توابع صومعه‌سرا رفت و يك سال در آنجا معلم بود. سال بعد از آن (1339) به دهي به نام كوچه چال از توابع ماكلوان در نزديكي فومن منتقل شد. او مدت يك سال، مدرسة چهار كلاسة آنجا را به تنهايي اداره مي‌كرد.
در بيست سالگي (1340) در رشتة ادبي، به طور متفرقه امتحان داد و ديپلم گرفت. همان سال، در كنكور رشتة سياسي دانشكدة حقوق تهران پذيرفته شد و همزمان با تدريس در دبستان و دبيرستان، به تحصيل پرداخت. او جز چند ماهي در سال اول تحصيل كه با دستگيري او در تظاهرات سياسي دانشگاه تهران مقارن بود، در كلاس درس حاضر نشد و فقط موقع امتحانات به دانشگاه مي‌رفت. با اين حال پس از چهار سال (1344) توانست ليسانس حقوق سياسي خود را از دانشكدة مذكور، دريافت دارد و اين در شرايطي بود كه در سال 1341 پس از يك دوره بركناري از كار معلمي، مجدداً و پس از محاكمة اداري، به كار معلمي برگشت و در دبستاني در شهرستان فومن به تدريس پرداخت. او هر ماه يك بار به مدت دو روز به دانشكده مي‌آمد تا جزوه‌هاي درسي را از دانشجويان ديگر بگيرد و از روي آن نسخه بردارد.
صابري اولين شعرش را در چهارده سالگي هنگامي‌كه كلاس هشتم دبيرستان بود، براي درج در روزنامه ديواري مدرسه‌شان سرود كه يك غزل هشت بيتي با عنوان يتيم بود. علت اين نامگذاري كاملاً مشخص بود. او مي‌گفت: از چهارده سالگي تا شانزده سالگي جمعاً نه شعر سرودم كه تمام آنها يا عنوان يتيم داشت يا درباره يتيم بود!
اولين نوشتة صابري، بين سالهاي 1339ـ1336 در مجلة اميد ايران چاپ شد. عنوان آن شعر هم يتيم بود!
صابري در اولين سال تحصيل در دانشكده (1340) در تظاهرات دانشجويي شركت كرد و مضروب و دستگير شد. گردن او از ضربات باتوم به شدت آسيب ديده بود. او شعري به طنز و سياسي سرود و با امضاي گردن شكستة فومني براي توفيق ارسال كرد.
پس از چاپ اين شعر در چند شمارة بعد توفيق، صابري به طنزنويسي كشيده شد. او تا سال 1345 گهگاه اشعاري براي توفيق مي‌فرستاد.
سال 1345 با كمك حسين توفيق به تهران منتقل شد و در يكي از دبيرستانهاي تهران به تدريس پرداخت. او عصرها، همكار ثابت توفيق بود و پس از مدت زماني كوتاه، به معاونت حسين توفيق كه سردبيري توفيق را به عهده داشت، رسيد.
او در كنار اين كار، صفحه‌بندي و بعضاً اصلاح و آمادة چاپ كردن مطالب اعضاي هيأت تحريريه را نيز برعهده داشت. خود او بعدها ستون ثابتي را با عنوان هشت روز هفته مي‌نوشت و تا زمان توقيف توفيق (1350) همكار ثابت آن بود. امضاهاي او در توفيق، عبارت بودند از: ميرزاگل، عبدالفانوس، ريش سفيد، لوده، گردن شكستة فومني و...
پس از تعطيلي توفيق، صابري به تدريس ادامه داد. او گهگاه اشعار جدي مي‌سرود كه جز به ندرت، چاپ نمي‌كرد. او بعدها مجموعة اشعار جدي‌اش را از بين برد چراكه معتقد بود شاعر متوسطي است. او متوسط بودن را دوست نداشت.
صابري بعدها در هنرستان صنعتي كارآموز تهران، با محمدعلي رجايي كه بعد از انقلاب اسلامي به نخست‌وزيري و رياست‌جمهوري رسيد، آشنا شد. اين آشنايي به دوستي صميمانة اين دو انجاميد و تا زمان شهادت محمدعلي رجايي (هشتم شهريور ماه 1360) ادامه يافت.
برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر ، عنوان پايان‌نامة مقطع ليسانس صابري است كه آن را بين سالهاي 1344ـ1343 نوشته است. به پيشنهاد شهيد رجايي، اين پايان‌نامه به صورت كتابي درآمد و اوايل سال 1357 به چاپ رسيد. ويرايش اين كتاب را همكار ديگر اين دو، حجت‌الاسلام سيدمحمد خامنه‌اي (برادر بزرگ حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر انقلاب) برعهده گرفته بود. لازم به ذكر است كه اين كتاب، قبل از اين تاريخ، تا مدتي به صورت كپي، بين دانش‌آموزان و مردم پخش مي‌شد.
صابري در دهة پنجاه، بيشتر وقت خود را صرف مطالعه و تدريس كرد و در سال 1357 موفق به اخذ فوق ليسانس ادبيات تطبيقي از دانشگاه تهران شد.
پس از انقلاب در زمان نخست‌وزيري شهيد رجايي به مقام مشاورت فرهنگي و مطبوعاتي نخست‌وزير منصوب شد. در زمان رياست‌جمهوري شهيد رجايي به مشاورت فرهنگي رئيس‌جمهور رسيد و تا زمان شهادت رجايي در اين سمت باقي بود و هنگام رياست‌جمهوري آيت‌الله خامنه‌اي در همان سمت ابقا شد.
مشاغلي كه صابري از بعد از انقلاب برعهده داشته است، عبارتند از:
ـ عضو هيأت مؤسس انجمن موسيقي
ـ مشاور وزير مسكن و شهرسازي
ـ مديركلي دفتر آموزش بازرگاني و حرفه‌اي وزارت آموزش و پرورش (1358 تا 1359)
ـ تدريس در كلاسهاي حضوري دانشكدة مكاتبه‌اي
ـ تدريس در دانشكدة روابط بين‌الملل
ـ تدريس در مركز اسلامي آموزش فيلمسازي
ـ همكاري با معاونت امور بين‌الملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سمت مشاور افتخاري (1363 تا 1369)
ـ عضو منتخب شوراي عالي انقلاب فرهنگي در كميتة نامگذاري
ـ عضو هيأت ايراني در كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد (دهلي نو 1361)
او همچنين به هند، شوروي سابق، الجزاير، سوريه، ايتاليا، فرانسه، سوئيس، تايلند، تركيه، اتريش، مالزي، سنگاپور، كنيا و آلمان سفر كرده و سه بار (1374 و 1364 و 1363) به زيارت خانة خدا مشرف شده بود.
مشاغل سياسي نمي‌توانست صابري را ارضا كند، به همين علت به تدريج از مشاغل سياسي كناره گرفت و بُعد فرهنگي كار خود را وسعت بخشيد.
او كه مسؤوليت مجلة رشد ادب فارسي را برعهده داشت، گهگاه مطالبي براي روزنامة اطلاعات مي‌نوشت. سفرنامة شوروي او كه بعداً با عنوان ديدار از شوروي به صورت كتاب منتشر شد، از اين دست مطالب بود.
او مدتها طرح ايجاد يك ستون طنز سياسي را در خاطر داشت. صابري در سال 1363 به حج مشرف شد. در بعثة امام خميني ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ روزانه، بولتني براي صد و پنجاه هزار حاجي ايراني منتشر مي‌شد كه شامل بيان مناسك و اخبار ايران و جهان و مكه و مدينه بود. او براي خواندني‌تر كردن اين بولتن، ابتدا در مدينه و سپس در مكه، هر روز ستوني به طنز با عنوان داستانهاي جعفر‌آقا در خبرنامه مي‌نوشت كه در ميان حجاج ايراني هواداران بسيار پيدا كرده بود.
صابري هنگام نقل خاطرات حج، مي‌گفت: در مكه، به كعبه رفتم و در جوار كعبه، قلمم را درآوردم و رو به كعبه كردم و گفتم: من اين قلم را در خانة خدا، با خدا معامله كردم. خدايا تو شاهد باش كه من در راه اعتلاي دين تو و كشورم گام برمي‌دارم. مرا از لغزشها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ كن.
او پس از بازگشت از حج، مدتي روي طرح ستون طنز خود كار كرد. از ميان چند عنوان، نام دو كلمه حرف حساب را برگزيد و همچنين با نظر داشتن به يكي از اسامي مستعار خود در توفيق (ميرزاگل) اسم مستعار گل‌آقا را براي خود انتخاب كرد.
اولين دو كلمه حرف حساب گل‌آقا، بيست و سوم دي ماه 1363 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. طنز سياسي كه تقريباً از سال 1359 به اين سو تعطيل شده بود، با شكل‌گيري اين ستون طنز، دوباره به بار نشست و جان تازه‌اي گرفت.
با گذشت مدت زماني كوتاه از آغاز انتشار دو كلمه حرف حساب ، صابري به عنوان مهم‌ترين منتقد حكومت در داخل كشور، مطرح شد. قدرت قلم و جسارت صابري در بيان واقعيتهاي سياسي و اجتماعي، موجب شده بود كه او را سوپاپ دولت قلمداد كنند، ولي صابري بدون توجه به نظرات دلسردكننده‌اي كه برخي عنوان مي‌كردند، به كار خود ادامه داد و ظرف مدت كوتاهي، توانست توجه بسياري از مردم، مقامات، ادبا، نويسندگان و رسانه‌هاي داخلي و خارجي را به خود جلب كند. استاد محمدعلي جمالزاده از اولين كساني بود كه با ارسال چندين نامه، صابري را به ادامة راه تشويق كرد و طنز صابري را ستود.
صابري با اينكه مقام بالايي در نظام سياسي احراز كرده بود، كار طنز سياسي را بيشتر جدي گرفت و بدون اعتنا به سختي‌هاي كار، به راه خود ادامه داد.
پس از گذشت نزديك به شش سال از انتشار اولين دو كلمه حرف حساب، صابري كه پيش از آن تقاضاي انتشار يك هفته‌نامة جدي به نام فصل جديد كرده و امتيازش را نيز گرفته بود، به دلايلي از انتشار آن منصرف شد و تقاضاي امتياز هفته‌نامة طنز با نام گل‌آقا را كرد و توانست در آبان ماه 1369 اولين شمارة هفته‌نامه گل‌آقا را منتشر كند. استقبال مردم از اين مجله، غيرقابل تصور بود. تمامي نسخه‌هاي اولين شمارة هفته‌نامه گل‌آقا، در سراسر تهران ظرف كمتر از نيم‌ساعت به فروش رفت (شماره‌هاي سال اول گل‌آقا بعداً در تيراژ وسيع تجديد چاپ شد).
صابري بعد از آن، امتياز انتشار دو نشرية ديگر را هم گرفت. انتشار اولين شماره ماهنامه گل‌آقا در مردادماه 1370 و همچنين انتشار اولين سالنامة گل‌آقا در اواخر همان سال، نشان داد كه صابري با چنته‌اي پُر، پا به عرصة طنز كشور گذاشته است و مردم ايران نيز با استقبال كم‌نظير خود، مشوق او در اين راه شدند.
نشريات گل‌آقا كه از هر قشري خواننده دارند، گرچه اصطلاحاً مردمي‌ اند، اما در عرصة طنز ـ به عنوان شاخه‌اي از ادبيات فارسي ـ جايگاه والايي دارند و مورد پسند و تأييد صاحبنظران و اهل تحقيق‌اند. به عنوان مثال: در اولين نمايشگاه مطبوعات كه در ارديبهشت 1371 كه همزمان و پيوسته با چهارمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران برگزار شد، گل‌آقا از ميان تمامي نشريات كشور، حائز مقام اول شد و به دريافت جايزه اول نمايشگاه مطبوعات (لوح بلورين و تقديرنامه) مفتخر گرديد. در دومين نمايشگاه مطبوعات (ارديبهشت 1372) نيز جايزه دوم نمايشگاه را از بين تمام نشريات كشور نصيب خود كرد.
در ارديبهشت 1373 در سومين نمايشگاه و اولين جشنواره مطبوعات، مقام اول و جايزة اول جشنواره مطبوعات كشور (لوح زرين) به گل‌آقا اهدا شد و كميتة آيين نگارش اولين جشنواره مطبوعات، متشكل از اعضاي گروه نگارش فرهنگستان ايران، گل‌آقا را به عنوان نشريه برتر در زمينة درست‌نويسي و حراست از حريم زبان و ادب فارسي تأييد و براي احراز مقام اول به هيأت داوران جشنواره مطبوعات معرفي كرد.
مشكلات انتشار هفته‌نامه، ماهنامه، سالنامه و كتابهاي گل‌آقا، از فعاليت صابري در اطلاعات كاست و نهايتاً در سال 1372و پس از نُه سال به تعطيلي موقت ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات انجاميد.
آشنايي علمي و توأم كيومرث صابري با سياست و ادبيات، موجب شد كه نوشته‌هاي او، هم از حيث قالب و هم از حيث محتوا، غني و درخور تأمل باشد. او نويسنده‌اي فرم‌گرا و در نظيره‌سازي از منابع غني ادبيات فارسي، فوق‌العاده توانا بود. شيوة نگارش صابري، سهل و ممتنع و غيرقابل تقليد بود.
صابري در سال 1345 ازدواج كرد. ثمرة اين ازدواج، يك پسر و يك دختر بود. پسرش آرش در سال 1364، بر اثر يك سانحة اتومبيل درگذشت. درگذشت او كه سال دوم دانشگاه را مي‌گذراند، بر قلب صابري داغي جانكاه گذاشت، اما باعث نشد كه او از هدفش كه شادي‌آفريني و مقابله با مفاسد بود، دست بردارد.
كيومرث صابري توانست با سرمايه‌گذاري روي جوانان، نسل آيندة طنز كشور را تربيت كند. او بي‌شك تأثيرگذارترين طنزنويس كشور بر ديدگاههاي طنز است.
طنز گل‌آقايي، آميزه‌اي است از: انتقاد، تجاهل، شفقت، انصاف، ادب، تدين، ايجاز، رندي حافظانه، اميدبخشي و شادي‌آفريني.
شخصيت گل‌آقا در دو كلمه حرف حساب شخصيتي بود دانا به امور، يك دنده، مستبد، جدي و مدير كه هميشه حرف اول را مي‌زد و گوشش به حرف هيچ‌كس بدهكار نبود. عينك و عصا و قلم، از ملزومات شخص گل‌آقا بود.
شاغلام ـ آبدارچي گل‌آقا ـ نمايندة قشر عامي و آسيب‌پذير بود كه با بياني عوامانه و بدون تحليل، سياستهاي داخلي و خارجي دولت را زير سؤال مي‌برد و عجيب است كه هميشه توي خال مي‌زد! گل‌آقا تجاهل مي‌كرد ولي شاغلام فطرتاً عوام بود و به همين علت، مدام مورد تنبيه شخص گل‌آقا قرار مي‌گرفت. عصا بر كله شكانيدن، دود دادن سبيل، كشيدن و پيچاندن گوش، يك لنگ پا كنار در ايستادن، دست به ديوارة سماور چسباندن و... از بلاهايي است كه گل‌آقا در هنگام ناراحتي، بر سر شاغلام مي‌آورد.
ممصادق نمايندة مردم كوچه و بازار بود. او هرازچندگاهي به گل‌آقا نامه مي‌نوشت و با بيان مشكلات وانتقاداتش از گل‌آقا رهنمود مي‌خواست. كمينه ـ عيال ممصادق ـ سخنگوي زنان در دو كلمه حرف حساب بود. او نيز با نامه نوشتن به گل‌آقا، از بعضي مسائل مربوط به زنان يا فراتر از آن انتقاد مي‌كرد.
مش‌رجب پيرمردي دهاتي و كلاه‌نمدي بود كه تا پيش از خلق شاغلام در ستون دو كلمه حرف حساب، شخصيت مطرحي بود. بعدها نقش او در مجلة گل‌آقا ـ و نيز در ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات ـ كمرنگ شد و به تدريج حذف گرديد.
غضنفر بي‌سواد مسؤول روابط عمومي گل‌آقا بود. او بي‌ذوق‌ترين عضو آبدارخانة شاغلام بود و به همين جهت، كارهاي اجرايي را به او سپرده بودند. گاه داخل بحثهاي شاغلام و گل‌آقا مي‌شد يا خودش چيزهايي مي‌نوشت ولي اين كاره نبود!
صابري خالق اين جمع دوست‌داشتني بود و از دهان اين افراد، مشكلات و انتقادات جمعيت شصت ميليوني كشورش را بيان مي‌كرد.
شخصيت جدي و معنوي كيومرث صابري، به مراتب از شخصيت طنز او والاتر و درخور ستايش‌تر بود. كمكهاي او به مطبوعات، مدارس، افراد بي‌بضاعت، آسايشگاههاي معلولين و سالمندان، بيماران كليوي و تالاسمي، آوارگان عراقي، ستم‌ديدگان بوسني و هرزگوين و... درخور تأمل و قابل ملاحظه بود.
آثاري كه تابه‌حال از صابري منتشر شده، عبارتند از:
1ـ برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر (1357)
2ـ تحليل داستان ضحاك و كاوه آهنگر
3ـ مكاتبات شهيد رجايي و بني‌صدر
4ـ اولين استيضاح در جمهوري اسلامي ايران
5ـ ديدار از شوروي
6ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد اول)
7ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد دوم)
8ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد سوم)
9ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد چهارم)
صابري در آبان ماه 1381 و همزمان با آغاز سيزدهمين سال انتشار هفته‌نامة گل‌آقا، انتشار آن را متوقف ساخت. وي كه علت اين توقف ناگهاني را دلايل شخصي ذكر كرد، تا آخرين لحظه روزة سكوت خود را در اين‌باره نگشود.
گل‌آقاي ملت ايران سرانجام در صبح روز جمعه يازدهم ارديبهشت ماه 1383 پس از طي يك دوره بيماري به ملكوت اعلي پيوست.
روحش شاد كه هميشه مردمان را شاد مي‌خواست.

Mahdi Hero
22-06-2006, 00:31
محمد بن محمد، از پاراب، فاراب ماوراء النهر، در کناره سير دريا ( رود سيحون ) بود. در سال 259 ه متولد شد ، پدرش از سرداران سپاه سامانيان و از نژاد ايرانی بود. ترک دانستن او، چنانکه بعضی پنداشته اند خطاست . " ابن النديم " که معاصر آن فيلسوف بود، اصلا به ترک بودن او اشاره يی ندارد ، بلکه در آثار قرن ششم هجری و بعد از آن به ترک بودن فارابی تصريح شده است.
فارابی از ماوراء النهر به قصد تحصيل علوم به بغداد رفت و در محضر " ابو بشر متی بن يونس القنائی " ، استاد بزرگ منطق و حکمت حاضر شد و سپس از استادی "يوحنا نام " منسوب به شهر حران، که از تربيت شدگان حوزه علمی مرو بود قسمتی از منطق و علوم فلسفی را فرا گرفت ، همه کتب ارسطو را مطالعه کرد و بر معانی آنها واقف شد ، پس از بغداد به مصر و از آنجا به شام رفت .
اهميت فارابی بيشتر در شرحهای او بر آثار ارسطو خاصه بر منطقيات معلم اول است، چون با کارهای او منطق ارسطو به بهترين وجه به مسلمين شناسانده شد. او را تالی معلم اول يعنی ارسطو دانسته و "المعلم الثانی" لقب داده اند . اما فعاليت علمی او در اين حد نماند بلکه خود نيز آثار مهمی ابداع کرد که بخش بزرگی از آن در دست و بسياری تاکنون طبع و به زبانهای مختلف ترجمه شده که از آنجمله می توان به : " رسالة فی مبادی آرا اهل المدينة الفاضلة " حاوی نظريه فارابی در اخلاق است و " الجمع بين رايی الحکيمين افلاطون الالهی و ارسطو " را نام برد که فارابی در آن کوشيده است تا اصول عقايد افلاطون و ارسطو را با هم وفق دهد ، اغراض ما بعد الطبيعة که شرح و تحرير روشنی است از کتاب " الحروف " ارسطو در ما بعد الطبيعة ، " فصوص الحکم " ، " عيون المسائل " ، " احصاء العلوم " و چندين کتاب و رساله ديگر . به فارابی اشعاری را به فارسی نسبت داده اند که اين رباعی از جمله آنهاست :
اسرار وجود خام و ناپخته بماند و آن گوهر بس شريف ناسفته بماند
هر کس به دليل عقل چيزی گفتست آن نکته که اصل بود ناگفته بماند
کتاب فارابی در علم موسيقی همواره به عنوان مهمترين کتاب ديرين فن محسوب می شود ، اين کتاب چند بار به طبع رسيده و ترجمه يی از آن نيز به زبان فرانسوی منتشر شده است.
فارابی مانند همه دانشمندانی که در تمدن اسلامی عنوان فيلسوف داشته اند در اغلب علوم زمان خود صاحب تصانيفی بوده است . اطلاعات وی در رياضيات و موسيقی خوب ولی در طب و طبيعيات متوسط بوده است . روش فلسفی او را بايد در حقيقت يک روش نو افلاطونی اسلامی ناميد.
اثر فارابی در حکمای بعد از او بسيار بوده چنانکه هرگاه سخن از حکمت مشاء يا به طور اعم فلسفه در تمدن اسلامی به ميان آمده است او و ابن سينا به عنوان دو فرد شاخص از ميان مسلمين و در کنار هم و همراه افلاطون و ارسطو ذکر شده اند.

Mahdi Hero
23-06-2006, 02:42
دكتر عبدالحسين زرين كوب در سال 1301 هجري شمسي در بروجرد ديده به جهان گشود . دكتر زرين كوب تحصيلات ابتدايي را در زادگاه خويش به پايان برد .سپس در كنار تحصيل در دوره متوسطه به تشويق و ترغيب پدر كه مردي متشرع و ديندار بود ،اوقات فراغت را صرف فراگيري علوم ديني و حوزه اي نمود ،و ضمن تحصيل فقه و تفسير و ادبيات عرب،به شعر عربي هم علاقمند شد .گرچه تا پايان سال پنجم متوسطه در رشته علمي تحصيل مي كرد با اين حال كمتر كتاب تاريخ و فلسفه و ادبياتي بود كه به زبان فارسي منتشر شده باشد ،واو آن را در مطالعه نگرفته باشد .به دنبال تعطيلي كلاس ششم متوسطه در تنها دبيرستان شهر براي ادامه تحصيل به تهران رفت. اما اين رشته ادبي را برگزيد و در سال 1319 تحصيلات دبيرستاني را به پايان برد،و با وجود آنكه كتابهاي سالهاي چهارم و پنجم متوسطه ادبي را قبلا نخوانده بود در ميان دانش آموزان رشته ادبي سراسر كشور ،رتبه دوم را به دست آورد.با بازگشايي مجدد دانشگاهها در سال 1320 ،دكتر عبدالحسين زرين كوب در امتحان ورودي دانشكده حقوق شركت كرد.با آنكه پس از كسب رتبه اول ،در دانشكده ثبت نام هم كرده بود،اما به الزام پدر ،ناچار به ترك تهران شد . در همان ايام ،علي اكبر دهخدا كه رياست دانشكده حقوق را به عهده داشت ،از اينكه چنين دانشجوي فاضلي را از دست مي داد ،اظهار تاسف كرده بود. سرانجام اشتياق به تحصيل بار ديگر او ر ا به دانشگاه كشاند .در سال 1324 ،پس از آنكه در امتحان ورودي دانشكده علوم معقول و منقول ،و دانشكده ادبيات حايز رتبه اول شده بود ،وارد رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران شد. به هر تقدير ،عبدالحسين زرين كوب در سال 1327 به عنوان دانشجوي رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصيل شد،و سال بعد وارد دوره دكتري رشته ادبيات دانشگاه تهران گرديد و درسال 1334 از رساله دكتري خود با عنوان (نقد الشعر ،تاريخ و اصول آن) كه زير نظر بديع الزمان فروزانفر تاليف شده بود با موفقيت دفاع كرد .
دكتر زرين كوب در سال 1330 دركنار عده ايي از فضلاي عصر همچون عباس اقبال آشتياني ،سعيد نفيسي ،محمد معين،پرويزناتل خانلري ،غلامحسين صديقي و عباس زرياب ،براي مشاركت در طرح ترجمه مقالات دايره المعارف اسلام (e1)طبع هلند،دعوت شد .
دكتر زرين كوب در ايام تحصيل در تهران ،چندي نزد حاج شيخ ابوالحسن شعراني به پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه ،آشنايي بيشتر يافت .از همان روزگار با فلسفه هاي معاصر غربي نيز آشنا شد و بعد به مطالعه در باب تصوف نيز علاقمند گرديد. استاد كه از قبل با زبانهاي عربي ،فرانسوي و انگليسي آشنا شده بود در سالهاي جنگ دوم جهاني ،با كمك بعضي از صاحب منصبان ايتاليايي و آلماني كه در آن ايام در ايران به سرمي بردند،به آموزش اين دوزبان پراخت .در سال 1323 نخستين كتاب او به نام (فلسفه ،شعر يا تاريخ تطور شعر و شاعري درايران) در بروجرد منتشر شد ،در حالي كه در اين هنگام ،حدود چهار سال يا كمي بيشتر از تاريخ تاليف كتاب مي گذشت .
دكتر زرين كوب پس از آنكه به الزام پدر دانشكده حقوق را ترك گفت ،به زادگاه خود بازگشت ،و در خرم آباد و بعددر بروجرد به كار معلمي پرداخت ،كاري كه به تدريج علاقه جدي بدان پيدا كرد .در دوران معلمي ،از تاريخ و جغرافيا وادبيات فارسي گرفته تا عربي و فلسفه و زبان خارجي و حتي رياضي و فيزيك و علم الهيات ،همه را تدريس كرد .دكتر زرين كوب پس از اخذ درجه دكترا ،از سوي استاد فروزانفر ،براي تدريس دردانشكده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 يا رتبه دانشياري ،كار خود را دانشگاه تهران آغاز كرد و به تدريس تاريخ اسلام ،تاريخ اديان ،تاريخ كلام و مجادلات فرق ،تاريخ تصوف اسلامي و تاريخ علوم پرداخت .پس از دريافت رتبه استادي دانشگاه تهران (1339 ش ) دكتر زرين كوب چندي نيز در دانشسراي عالي تهران ،ودوره دكترا ادبيات فارسي دانشگاه تهران و در دانشكده هنرهاي درماتيك به افاضه پرداخت.در سالهاي 1347 تا سال 1349 در آمريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاههاي كا ليفرنيا و پرنيستون به تدريس علوم انساني دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيات مشغول به كار شد .
دكتر زرين كوب در 24شهريور 1378 به دليل بيماريهاي قلب و چشم و پروستات در گذشت.

آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب
۱-دو قرن سكوت
۲-تاريخ مردم ايران پيش از اسلام
۳-تاريخ مردم ايران بعد از اسلام
۴-بامداد اسلام
۵-كارنامه اسلام
۶-ارزش ميراث صوفيه
۷-پله پله تا ملاقات خدا
۸-سرني
۹-با كاروان حله
۱۰-پير گنجه در جستجوي ناكجا آباد
و . . . .

Mahdi Hero
24-06-2006, 01:41
لاهوتي شاعر و مبارزي ايراني بود که بخش مهمي از زندگي پرحادثه او در تبعيد گذشت. سالهاي در استانبول و روزگاري در اتحاد شوروي (سابق). مرگ او هم سرانجام به سال ۱۳۳۶ شمسي در مسکو اتفاق افتاد. نام او ابوالقاسم الهامي بود و تخلص شعري اش لاهوتي, اصلش از کرمانشاه و سال ولادتش ۱۳۰۵ قمري ميباشد. پدرش کشاورزي ساده اما اهل شعر و ادب و مردي آزادي خواه بود.
ابوالقاسم در دامان خانواده با ادبيات و شعر و محيط ادبي کرمانشاه آشنا گرديد. بضاعت مالي پدر براي تحصيل او کفايت نمي کرد. بنابراين با کمک مالي يکي از آشنايان پدر به تهران رفت و در همان ايام که کمتر از هجده سال داشت, نخستين غزل وي با لحني سرشار از شور و آزادي خواهي در روزنامه حبل المتين کلکته انتشار يافت و نام او بر سر زبانها انداخت. لاهوتي در انقلاب مشروطيت در صف فدائيان آزادي قرار گرفت. اندکي بعد وارد ژاندارمري شد, که در آن زمان زير نظر سوئديها اداره ميشد. رئيس ژاندارمري قم بود که بر اثر يک سوءتفاهم ميانه اش با سوئديها به هم خورد و به جرم اقدام به خرابکاري محکوم به اعدام شد, ولي او به خاک عثماني گريخت و چندي در آن جا با دشواري و پريشاني روزگار گذشت.
در اين دوره از زندگاني, به کار بردن شعر فکاهي و طنزآميز را به عنوان حربه اي براي مبارزات اجتماعي از ميرزا علي اکبر طاهرزاده مشهور به صابر آموخت. لاهوتي پس از آن که سه سال در استانبول زيست به کرمانشاه بازگشت. در دو سال آغاز جنگ جهاني اول, روزنامه بيستون را در زادگاه خود منتشر کرد. بعد از شکست قواي اروپا مرکزي دوباره به ترکيه رفت,
تا اين که در آغاز سال ۱۳۴۰ ه.ق به شفاعت مخبرالسلطنه فرمانفرماي تبريز به ايران بازگشت و با همان درجه سابق وارد ژاندارمري آذربايجان شد. لاهوتي در راس ژاندارمري تبريز رشادتها از خود نشان داد و با کمک انقلابيون تبريز را گرفـت, اما پس از شکست عمليات آنها, نا گزيز به شوروي گريخت و تا پايان عمر خود در تاجکستان در سمتهاي آموزگاري دبستان, عضویت در حزب کمونیست, ریاست آکادمی علوم تاجکستان و وزارت معارف به سر برد تا این که سرانجام به سال ۱۳۳۶ شمسی در مسکو در گذشت.
نخستین اشعار لاهوتی در روزنامه مشهور آن عصر حبل المتین و ایران نو به چاپ رسید, اما اشعار سالهای آخر عمرش در روزنامه آواز تاجیک طبع و منتشر می شد.
دیوان لاهوتی مجموعه ای است از قطعه و غزل و مقداری تنصیف و ترانه ، که عموماً با زبانی ساده و روان سروده شده است. زبان شعرهای اجتماعی او اغلب حماسی و خشن و فاقد تصویرهای شعری است. از نظر مسلکی برروی هم او را باید شاعری مادی و معتقد به نارکسیسم قلمداد کرد که شعر خود را سلاحی میدانست برای تحقق آرمانهای طبقه کارگر.
شعر لاهوتی از نظر ساخت و قالب یکسره از نوآوریهای شبه نیمایی خالی نیست. برای مثال شعر سنگر خونین او که ترجمه یکی از شعرهای ویکتور هوگوست. به صورت شکسته در سال ۱۳۰۲ شمسی در مسکو سروده است.
رزم آوران سنگر خونین شدند اسیر
با کودکی دلیر
به سن دوازده
- آن جا بدی تو هم؟
ـ بله
با این دلاوران
- پس ما کنیم جسم ترا
هم نشان به تیر
تا آن که نوبت تو رسد
منتظر بمان

به اعتبار باید لاهوتی را نخستین کسی دانست که پیش از نیما شعر نیمایی با قالب شکسته و غیر عروضی سروده است.
لاهوتی هرگز به کار شعر و شاعری به معنای هنری و بسیط آن دل نداد و بیشتر روزگارش به مشاغل سیاسی و نظامی گذشت. با این حال در فرهنگ و اندیشه قوم تاجیک اثر مثبتی برجای گذاشت، تا آن جا که هم اکنون در تاجیکستان به عنوان یک چهره ادبی و انقلابی نا و احترام او پس از گذشت چندین دهه پایدار مانده است. اهمیت او در سیر شعر فارسی بیشتر به دلیل سنت شکنی ها و نوگراییهایی است که پیشتر یا همزمان با نیما یوشیج در شعر خویش آشکار کرده است.
نمونه ای از شعر او:

دهد جان
غیرتم می کشد این گونه که پروانه دهد جان
سوزد و خوش بود الحق که چه مردانه دهد جان

ای خوش آن عاشق صادق که به میدان محبت
غرق خون گردد و در دامن جانانه دهد جان

در گه دوست بود خانه آزادی و امید
زنده آن است که در خدمت این خانه دهد جان

گر خزان حمله کند بنده آن بلبل مستم
که جدایی نکند از گل و در لانه دهد جان

Mahdi Hero
24-06-2006, 15:12
نوازنده پيانو، نواساز، واردكننده‌ي پيانو در موسيقي سنتي معاصر باحفظ چهارچوبهاي اساسي.
حسين‌خان اسماعيل‌زاده، محمودخان، مفخّم الممالك، حسين‌خان هنگ‌آفرين و حاج‌خان ضرب‌گير، از اساتيد محجوبي بوده‌اند.
وي، به عنوان نوازنده و آهنگ‌ساز در اركسترهاي مختلف، راديو تهران و برنامه گلها همكاري داشت.
از آثار وي مي‌توان به تكنوازي‌هاي پيانو در صفحات گرامافون، همنوازي با نوازندگان و خوانندگان مختلف، ضبط تصانيف متنوع و گوناگون، رنگ‌ها و نيز چهار مضراب‌هاي مختلف اشاره كرد.
تكنوازي شور ، تكنوازي افشاري (ضبط بر روي صفحات گرامافون)، همنوازي‌ با بنان، قوامي و اديب خوانساري از ديگر كارهاي محجوبي به شمار مي‌روند.
از معروف‌ترين ساخته‌هاي او مي‌توان به تصانيف كاروان ، نواي ني ، من بيدل ساقي ، ديشب كه در خانه ما آمده بودي و پيش درآمد دشتي اشاره كرد
آذرميدخت ركني، اسماعيل ديبا، زهره ارباب و فخري ملك‌پور از شاگردان برجسته اويند.
كاروان با صداي مخملي استاد بنان كه از ساخته هاي اين استاد موسيقي است واقعا بي نظير و خيال انگيز است بدون اغراق شايد هفته اي يكبار من به اين اثر بزرگ گوش ميكنم و . . .

Mahdi Hero
24-06-2006, 15:13
عمادالدين حسنی برقعی ، معروف به عماد خراسانی شاعر مشهور خراسان در سال ۱۳۰۰ و در مشهد به دنيا آمد و از دوازده سالگی سرودن شعر را آغاز کرد, در جوانی "شاهين" تخلص می کرد. سپس تخلص " عماد" را برگزيد. او زندگی سراسر عاسقانهيی داشت و همين عشق و شوريدگی غزلهای او را بر سر زبانها انداخت. عماد يک بار در زندگیاش ازدواج کرد اما همسرش هشت ماه بعد درگذشت. او از سال ۱۳۳۱ در تهران ساکن شد و تا آخر عمرش تنها زندگی کرد. مهدی اخوان ثالث که يکی از دوستان صميمی عماد بود در مقدمهيی بر کتاب ورقی چند از ديوان عماد شرح حال و زندگی کاملی از عماد را نوشته است که اين کتاب تاکنون بارها با همان مقدمه تجديد چاپ شده است.
پرويز خائفی يکی از غزلسرايان معاصر، عماد خراسانی را يکی از معتبرترين چهرههای غزل معاصر دانسته و گفت: در دورهيی که غزل در ادبيات ما شرايط خاصی داشت و به سکون و سرگردانی رسيده بود، محمد حسين شهريار ، حسن رهی معيری و عماد خراسانی هر کدام با زبان و بيان خاص خودشان در پی غزل اصيل و سنتی رفتند. در ضمن اينکه عماد با حفظ ساختار و استحکام شعر کهن، حالاتی را ارايه میدهد که قابل توجه است و درد جامعه امروز را میشناسد.
خائفی درباره زندگی و شعر عماد گفت: نکته مهم در غزل عماد، تجلی دردها، ناراحتیها و سرخوردگیهايی است که او در زندگیاش با آنها روبرو بوده است. او اصالت غزل را حفظ میکرد و هيچ وقت از روی تفنن غزل نگفته است ، بلکه مفهوم غزل يعنی عشق و دوست داشتن را شناخته وبه کار میبرد. خائفی کار عماد را بالاتر از شهريار دانست و گفت: شهريار تراش خاص زبان فارسی را گاهی اوقات رعايت نمیکرد، ولی زبان عماد شفاف و تراش داده شده است.
حسين منزوی نيز غزل عماد را غزلی بينابين دانسته و گفت: غزل عماد ضمن اينکه به ارزشهای کلاسيک پايبند است، از برخی فضاها و اصولهای تازه هم خالی نيست. غزل عماد عاشقانه است و کمتر از مضامين فلسفی و اجتماعی استفاده کرده است. منزوی گفت: غزل عماد، غزل و تغزل و حديث نفس است. البته طبيعی است که در سن و سال پيری مانند همه به شکايت از دنيا و مسائل آن بپردازد، اما غزل او مانند غزل سايه و يا نيستانی نيست که علاوه بر طرح مضامين شخصی و عاطفی، به مشکلات اجتماعی و مسائل زمانه نيز بپردازد.
عماد خراسانی شاعر معاصر ايرانی صبح سه شنبه 28بهمن پس از يک دوره بيماری در 82 سالگی در تهران درگذشت.

Mahdi Hero
25-06-2006, 01:11
پروفسور، دكتر احمدپارسا از نخستين پيش كسوتان علم گياه شناسي نوين ايران، نخستين استاد گياه شناسي دانشگاه تهران و نخستين ايراني بود كه كار تحقيق علمي فلور (رستني هاي) ايران را آغاز كرد و در نهايت دقت و ظرافت به انجام رساند.
وي موزه علوم طبيعي ايران را بنيان نهاد و بزرگترين اثر او، تأليف كتاب فلور مستقل ايران به نام فلوردوليران به زبان فرانسه است. پروفسور پارسا بيش از ۶۰ سال از عمر خود را به تحقيق و تفحص درباره طبيعت ايران پرداخت و پنج سال پيش، در سن ۹۰ سالگي، در حالي كه هنوز به حرفه اش، سرزمينش و آثارش عشق مي ورزيد، با طبيعت و هر آنچه داشت وداع كرد. پروفسور پارسا در فاصله سال هاي ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۹ شمسي نخستين فلور مستقل ايران را به نام فلور دوليران به زبان فرانسه تأليف كرد كه در ۵ جلد و بيش از ۷۰۰۰ صفحه از سوي وزارت فرهنگ آن زمان منتشر شد.
كار تأليف فلور ايران با امكانات آن زمان، كاري بسيار بزرگ و سخت بود، اما دكتر پارسا، آن را با صبر و حوصله و تحمل مشقت هاي بسيار به پايان رساند. تأليف اين فلور در حالي انجام شد كه فلور بسياري از كشورهاي ما را خارجي ها مي نوشتند. حتي پيش از آن نيز، اتريشي ها و آلماني ها، فلور ايران را جمع آوري مي كردند.
گونه هاي گياهي ايران، گاه از طريق تاجران اروپايي به اين كشورها منتقل مي شد و بعد، از موزه هاي اين كشورها سر درمي آورد و پروفسور پارسا در آن شرايط حس مي كرد كه بايد كاري كند. شاگردان استاد معتقدند كه وي، زماني به تنهايي به اين كار پرداخت كه نه در دانشگاه تهران (تنها دانشگاه نوبنياد آن زمان) و نه در هيچ جاي ايران، هرباريوم، كتابخانه تخصصي، امكانات پژوهشي و همكاران علمي متخصص براي اين كار نبود.پروفسور پارسا براي انجام تحقيقات خود، بناچار از منابع و نوشته هاي گياه شناختي خارجي به ويژه فلورا ارينتاليس بواسيه و مجموعه هاي گرد آورنده دانشمندان و جهانگردان اروپايي بهره گرفت و براي اين كار، سالها تلاش كرد.
وي به مطالعه و تحقيق منابع خارجي اكتفا نكرد بلكه به تنهايي و يا به كمك دانشجويان و همكاران ايراني خود، به گرد آوري نمونه هاي جديدي از فلور ايران پرداخت.
پروفسور پارسا در بررسي هاي خود در خارج و داخل كشور توانست، ترادف گياه شناختي بسياري از گونه هاي گياهي را نشان دهد و از تكرار آن، جلوگيري كند. چرا كه نمونه هاي گياهان ايران را گياهشناسان و پژوهشگران اروپايي در مدت حدود دو قرن و نيم از نواحي مختلف گرد آورده و بي توجه به كارهاي ديگران مستقلاً بررسي و نامگذاري كرده بودند و از اين رو نام هاي علمي مترادف بسياري در نوشته هاي گياه شناختي اروپاييان بود كه گمراه كننده بود.
دكتر احمد قهرمان استاد دانشگاه تهران و از شاگردان پروفسور پارسا در اين باره مي گويد: اگر به عصري كه استاد پارسا كارهاي تحقيقاتي علمي و پايه اي را براي تأليف فلور در ايران شروع كرد، توجه كنيم، مي بينيم كه آغاز اين كار بزرگ با چه دشواري ها و مشكلاتي روبه رو بود و نگارش آن تا چه اندازه به صبر، حوصله، پشتكار، خستگي ناپذيري و تحمل نياز داشت. با توجه به وسعت كار و اين واقعيت كه فلورهاي كشورهاي همجوار ايران مثل تركيه و عراق را دانشمندان خارجي تدوين كرده اند، تأليف فلور ايران از كارهاي شاخص علمي در قرن ۱۹ ميلادي است.

Mahdi Hero
25-06-2006, 01:13
جـلال آل احـمد در سال 1302، در خانواده اي روحاني و پرزاد و رود، به دنـيا آمد. پـدر و برادر بزرگ و يکي از برادرزاده ها و دو نـفر از شوهـر خواهـرهايش در مسـند روحانـيت بودند. پـدرش حاج احـمد سادات آل احـمد، امام جـماعـت مسجد پاچـنار تـهـران بود. برگـردان اين محـيط ديـني را در آثار او هـچون " ديد و بازديد "، " سه تار "، " گـل دسته ها و فـلک"، " خواهـرم و عـنکـبوت "، و " جـشن فرخـنده " مي توان ديد. پـنهاني از پـدر در کـلاسهاي شبانهً دارالفـنون درس خواند و روزها را به کار ساعت سازي و سيم کشي برق و چـرم فروشي گـذراند. در سال هاي آخر دبـيرستان با افـکار احـمد کسروي آشنا شد، و به ترتـيب با نـشريات ( پـيمان، مرد امروز، تـفريحات شب، و دنـيا) و سپس نشريات حزب توده. با امير حسين جهانبگـلو، رضا زنجاني، هـوشيدر، عـليـنـقي منزوي و چـند تن ديگـر " انجـمن اصلاح " را راه انداخت، که يک انجـمن فرهـنگـي بود؛ و سپس جـملگـي به حـزب توده پـيوستـند.
در حـزب توده، در عرض چـهار سال از يک عـضو ساده به عـضويت کـميته ايالتي تـهـران درآمد؛ و نيز رهـبر مجـله ماهـانه "مردم" که مدير داخـلي اش بود و با احسان طبري که آن را مي گـرداند، قـلم زد. اولين داستانش، در شماره نوروز سال 1324 ماهـنامه سخـن، به انـتخاب صادق هـدايت، منـتـشر شد؛ و سپس کتاب "ديد و بازديد" را که داستانهايش در سخن و مردم براي روشـنفـکران چاپ شده بود، منـتـشر کرد. تا آذر 1326، که با خـليل مکي و ديگـران از حـزب توده انـشعـاب کرد، هـجده شماره ماهـنامه مردم را، زير نظر طبري درآورد. بعـد "از رنجي که مي بريم" را منـتـشر کرد که بر احکـام رئاليسم سوسياليستي نوشته بود. فعـاليت سازماني او، پس از انشعاب، زير بار اتـهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پشت داشتـند، ديري نپائيد و او ناگـزير به سکوت شد.
در اين دوره سکوت، به قصد ممارست و طبع آزمايي در زبان فرانسه، که در دارالفـنون آموخـته بود، آثاري از ژيد و کامو و سارتر و داستايوفسکي را ترجـمه کرد. "سه تار" محصول هـمين دوره است که به مرادش خليل مکي تـقـديم شده است. در سال 1327 با سيمين دانشور ازدواج کرد تا به تعـبـير خودش "وقـتي از اجتماع بزرگ دستـت کوتاه باشد، کوچکـش را در چهارديواري خانه" بسازي.
با شروع مبارزه براي ملي شدن نـفت، به ابـتکار و تـدبـير دکـتر مصدق، بار ديگـر به سياست روآورد، و از نو سه سال ديگر مبارزه؛ در گـرداندن روزنامه هاي شاهـد و نـيروي سوم و مجـله ماهـانه عـلم و زندگـي که مديرش مـلکـي بود، کرد. در ارديـبهـشت 1332، به عـلت اخـتلاف با رهـبران نيروي سوم، که عـضو کـميته مرکـزي و گـردانـنده تـبليغاتي اش بود، و از ارکـان جـبهـه ملي به حساب مي آمد، از تـشکـيلات کـناره گـرفت. "ديدم ديگر حالش نـيست. آخر ما به عـلت هـمين حقه بازي ها از حزب توده انـشعـاب کرده بوديم. و حالا از نو به سرمان مي آمـد". اما او فـقط جـملگـي "عـيب مي" را نمي گـفت، و هـمه هـمت خود را به کار مي بست تا چـشمانـش را باز نگـه دارد. "مبارزه اي که ميان ما از درون جـبهـه ملي با حزب توده در اين سه سال دنـبال شد، به گـمان من يکي از پـر بارترين سالهاي نـشر فـکر و انديشه و نـقد بود". پس از کودتا بازگـشت از شوروي و دست هاي آلوده سارتر را ترجـمه کرد. و معـلوم است هر دو به چـه عـلت. بعـد زن زيادي و مدير مدرسه را درآورد. در سرگـذشت کـندوهـا، شکـست جـبهه ملي و برد کـمپاني ها در قـضيه نفت را، به کـنايه، نوشت. پس از آن دوره "در خويشتـن نگـريستن" بود و سفر به دور مـملکـت. مانند کارل سندبرگ، که هـمه صفحات آمريکا را زير پا درکرده بود، قدم به قدم تـقريـبا هـمه جاي ايران را گـشت و "به پرت افـتاده ترين راه ها پـوزار" کشيد. تک نگـارهاي اورازان، تات نـشين هاي بلوک زهـرا و جـزيره خارک را، که در نوع خود منـحصر به فردند، پس از آن سير و سياحت يکه و تـنها درآورد، و بعـد "موسسه تحـقـيـقات اجـتماعي" وابسته به دانـشکـده ادبـيات را سرپـرستي کرد. وقتي ديد از آن تک نگـاريها، که ارزيابي مجـددي از محـيط بومي با معـيارهاي خودي بود، مي خواهـند "متاعـي بسازند براي عـرضه داشت به فرنگي" ها به ناچار رهايش کرد. آنچـه او به صورت تضاد اصلي بـنيادهاي سنـتي اجـتماعي ايراني ها با تـجـدد يا دنـباله روي سياسي و اقـتصادي از فرنگ و آمريکا مي ديد آنچه از آن به رفـتن" به سمت مستعـمره بودن " تعـبـير مي کرد، او را به نوشتن غرب زدگي وادشت، که پـيشتر در سه مقاله ديگر تمرينش کرده بود. کـيهان ماه، که از اوايل 1341 راهـش انداخـته بود، و فـقط دو شماره اش درآمد، به عـلت چاپ فصل اول غـرب زدگي توقـيف شد. به ناچار انـتـشار "غرب زدگي" به صورت کـتاب، مخـفـيانه انجام گـرفت، و يک قلم پـنجاه نسخه اش را داريوش آشوري، از ارادتـمندان ملکي، در دانـشگـاه تـهـران ميان دانـشجويان پخش کرد، و خود او چهار سال بعـد، به تحريک آل احمد، نـقدي بر آن نوشت. "غرب زدگـي" اين فضل تـقدم را داشت که براي نخـستين بار باب اين بحـث را در ايران گـشود.
از اواخر 1341، به مأموريت از طرف وزارت فرهـنگ و براي مطالعـه در کار نـشر کتاب هاي درسي، به اروپا رفت. در فروردين 43، به قصد کنجکاوي و از سر مکاشـفه، راهـي مکه شد و "خسي در ميقات" را نوشت ،تا بـپـرسد چـرا "روشنفکر جماعت ايراني در اين ماجراها دماغـش را بالا مي گـيرد، و دامنـش را جـمع مي کند؟". تابـستان هـمان سال به شوروي رفت، براي شرکت در هـفـتمين کنگـره بـين المللي مردم شناسي، که حاصل آن "سفر روس" است. در تابستان 44، به دعـوت سمـينار بـين المللي ادبي و سياسي دانـشگـاه هـاروارد، راهـي آمريکا شد. در اين فاصله "نون و القـلم" و "ارزيابي شتاب زده" و ترجمه هاي "کرگـدن" و "عـبور از خط" ارنـست يونگـر، به تـقرير محـمود هـومن، را چاپ و منـتـشر کرد. بعـد "نفـرين زمين" را درآورد که سرگـذشت معـلم دهـي است و جست جويي است در موضوع آب و کـشت و در نـقد اصلاحات ارضي. کتاب دو جلدي در "خدمت و خيانت روشنـفکـران" که نگـارش آن را از سال 43 آغاز کرده بود و فـقط دو فصلش را در جهان نو درآورد، در زمان حياتـش امکان انـتـشار نـيافت. طـبيعي بود که به چـنين کتابي مجوز نشر ندهـند. او نمي خواست که فکر و نظر در خدمت قـدرت، يا "عالم امر" درآيد و روشـنفکر خدمت کـنـنده به دولت را سخت ملامت کرد. مسئوليت نويسنده را ،به تأسي از نظر سارتر، پـيش کشيد، نظريه اي که مسئوليت يا تعـهـد را جزء ذاتي فعاليت نويسنده مي داند نه چـيزي افـزوده بر آن. او هـمچون سارتر، نوشتن را عـمل کردن مي دانست. اين کتاب چـند ماه قـبل از انـقلاب مـنـتـشر شد.
پاره اي ديگـر از آثار او، از جـمله يک "چاه و دو چاله، چـهـل طوطي " (با سيمين دانشور)، " تـشنگي و گـرسنگي" (با منوچهر هزارخاني) و "سنگي بر گوري" پس از مرگـش منـتـشر شدند.
عـده اي انتـشار "سنگي بر گوري" را ستودند و برخي آن را "توطئه اي براي مخـدوش کردن چـهـره نجـيب و سرکش" او دانستـند. معـلوم نـيست که آيا او چـنان که خودش در کتاب "يک چاه و دو چاله" اشاره کرده است، فرصت "از نو نوشتن" سنگي بر گوري را يافـته است يا نه؟ پاسخ سيـمين دانشور منـفي است، به علاوه اين اعـتراض که تصوير او در اين کـتاب " کاريکاتوري است خاله زنکي" و بدتر از آن " تـلخي بي وفايي " در آن منعـکس است. اما دانشور، در مقام يک نويسنده و خواننده از چاپ " سنگي بر گوري " ناخرسند نيست، و به درستي معـتـقد است که " تمام آثار هر نويسنده اي به هـر جهـت بايد به چاپ برسد". هـمچـنين دانشور گـفتـه است " جلال چـندين و چـند دفـتر يادداشت روزانه دارد که غـالب شب ها مي نوشت " به علاوه قريب به صد نامه که آن دو به يکـديگـر نوشته اند. گويا بخـشي از آن دفـترها و نامه ها، که هـنوز چاپ نشده اند، مـفـقود شده که مايهً شگـفتي و تاسف است. آل احمد، که در عـمر کوتاه چهل و شش ساله اش، راه هاي پرسنگـلاخ بسياري را پـيموده، شهـامت آن را داشت که " عالم يقـين را تک تک، با فشار تجـربه ها، زير پاي خود" بشـکند؛ در صحت و اصالت و حقـيقت بديهـي هاي اوليه که يقـين آورند يا خيال انگيز يا محرک عـمل شک ، کند.
او با زبان و سبک ويژه خود، که ترکـيبي از نـثر ساده و هـجايي دهـخدا و هدايت و مايه اي از نـثر" فردينان سلين " بود، ساده نويسي و گـرايش به زبان گـفتار را، که از مشروطه به اين سو آغاز شده بود، به کمال رساند. از تعـدادي کـلمه، بدون وجود ربط هاي کلاسيک جمله، عبارت هاي کوتاه و بلند ساخت که لبريز از مفردات و ترکـيبات عاميانه و تلميحات و اشارات گوناگون بود.
فرادي روزي که در اسالم گـيلان - در ساعت چـهار بعـدازظهـر هـجدهـم شهـريور 1348 - براي آخرين بار به هـمسرش سيمين دانشور تـبسمي کرد و گـفت: " کلاه سر هـمه تان گـذاشته و رفـتم". در يکي از " دوقلوهاي عـصر" نوشتـند: جـلال آل احـمد در ويلاي شخصي خود درگـذشته است. آن کلبه را، که زمين آن را دوست ديرينـش مهـندس ابوالقاسم توکـلي به او بخـشيده بود و جلال، مانند خانهً شميران، تـقريـباً به دست خودش آن را ساخـته بود " ويلا " نوشـتـند، تا به نويسندهً نام آوري که جانـب مردم را مي گـرفت طعـنه زده باشـند. هـمان روزنامه و هـم زاد ديگـرش از درج آگـهي تسليت او خودداري کردند. وقـتي تن بي جان او را از اسالم به تـهـران مي آوردند، پـنجاه تن از نويسندگـان، از اعـضاي کانوني که به ابـتکار آل احـمد تازه گـرفته بودند، تا کرج به پـيشوازش رفـتـند. جـنازه را به ابـن بابويه بردند و در آنجا غـسل دادند، و سـپس در مسجد فـيروزآبادي چـند متر آنطرف تر از مزار " پـدر معـنوي " اش خليل مکي، که دو ماه پـيش تر مرده بود، به خاک سپـردند. نادر نادر پور شاعر بر مزارش سخن گفت

Mahdi Hero
25-06-2006, 12:44
فريدون مشيري در سي ام شهريور ماه 1305 در تهران بدنيا آمد. در دوران خردسالي به شعر علاقه داشت و در دوران دبيرستان و سال اول دانشگاه دفتري از غزل و مثنوي ترتيب داد. آشنايي با شعر نو و قالب هاي آثار او را از ادامه شيوه کهن باز داشت. اما راهي ميانه را برگزيد. مشيري، نه اسير تعصبات سنت گرايان شد، نه محجوب نوپردازان افراطي. راهي را که او برگزيد همان حالت نمايان بنيانگذاران شعر نوين ايران بود. به اين معنا که او شکستن قالب هاي عروضي و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده بجا و منطقي را از قافيه پذيرفته و از لحاظ محتوي و مفهوم هم با نگاهي تازه و نو به طبيعت و اشياء، اشخاص و آميختن آنها با احساس و نازک انديشي هاي خاص خود پرداخته و به شعرش اينها چهره اي کاملا مشخص مي دهد.ر
استاد فقيد، دکتر عبدالحسين زرين کوب، درباره فريدون مشيري گفته است: با چنين زبان ساده، روشن و درخشاني است که فريدون، واژه به واژه با ما حرف مي زند، حرفهايي را ميزند که مال خود اوست، نه ابهام گرايي رندانه، شعر او را تا حد هذيان، نامفهوم مي کند و نه شعار خالي از شعور آن را به وسيله مريدپروري و خودنمايي مي سازد. شعر او، زبان در سخن شاعري است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و ديدگاه خاص خود را از اهل عصر جدا سازد. او بي ريا عشق را مي ستايد، انسان را مي ستايد و ايران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.
فريدون مشيري در دوران شاعري خود، در هيچ عصري متوقف نشد، شعرش بازتابي است از همه مظاهر زندگي و حوادثي که پيرامون او در جهان گذشته و همواره، ستايشگر خوبي و پاکي و زيبايي، و بيانگر همه احساسات و عواطف انساني بوده و بيش از همه خدمتگزار انسانيت است.
کتاب هاي اشعار او به ترتيب عبارتند از:
تشنه توفان، گناه دريا، نايافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشي، مرواريد مهر، آه باران، از ديار آشتي، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگين.
گزينه اشعار او عبارتند از:
پرواز با خورشيد، برگزيده ها، گزينه اشعار سه دفتر، دلاويزترين، يک آسمان پرنده، و همچنين برگزيده اي از کتاب اسرار التوحيد به نام " يکسان نگريستن "
فريدون مشيري در سوم آبان ماه 1379 در سن 74 سالگي دارفاني را وداع گفت

Mahdi Hero
26-06-2006, 00:31
جـلال آل احـمد در سال 1302، در خانواده اي روحاني و پرزاد و رود، به دنـيا آمد. پـدر و برادر بزرگ و يکي از برادرزاده ها و دو نـفر از شوهـر خواهـرهايش در مسـند روحانـيت بودند. پـدرش حاج احـمد سادات آل احـمد، امام جـماعـت مسجد پاچـنار تـهـران بود. برگـردان اين محـيط ديـني را در آثار او هـچون " ديد و بازديد "، " سه تار "، " گـل دسته ها و فـلک"، " خواهـرم و عـنکـبوت "، و " جـشن فرخـنده " مي توان ديد. پـنهاني از پـدر در کـلاسهاي شبانهً دارالفـنون درس خواند و روزها را به کار ساعت سازي و سيم کشي برق و چـرم فروشي گـذراند. در سال هاي آخر دبـيرستان با افـکار احـمد کسروي آشنا شد، و به ترتـيب با نـشريات ( پـيمان، مرد امروز، تـفريحات شب، و دنـيا) و سپس نشريات حزب توده. با امير حسين جهانبگـلو، رضا زنجاني، هـوشيدر، عـليـنـقي منزوي و چـند تن ديگـر " انجـمن اصلاح " را راه انداخت، که يک انجـمن فرهـنگـي بود؛ و سپس جـملگـي به حـزب توده پـيوستـند.
در حـزب توده، در عرض چـهار سال از يک عـضو ساده به عـضويت کـميته ايالتي تـهـران درآمد؛ و نيز رهـبر مجـله ماهـانه "مردم" که مدير داخـلي اش بود و با احسان طبري که آن را مي گـرداند، قـلم زد. اولين داستانش، در شماره نوروز سال 1324 ماهـنامه سخـن، به انـتخاب صادق هـدايت، منـتـشر شد؛ و سپس کتاب "ديد و بازديد" را که داستانهايش در سخن و مردم براي روشـنفـکران چاپ شده بود، منـتـشر کرد. تا آذر 1326، که با خـليل مکي و ديگـران از حـزب توده انـشعـاب کرد، هـجده شماره ماهـنامه مردم را، زير نظر طبري درآورد. بعـد "از رنجي که مي بريم" را منـتـشر کرد که بر احکـام رئاليسم سوسياليستي نوشته بود. فعـاليت سازماني او، پس از انشعاب، زير بار اتـهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پشت داشتـند، ديري نپائيد و او ناگـزير به سکوت شد.
در اين دوره سکوت، به قصد ممارست و طبع آزمايي در زبان فرانسه، که در دارالفـنون آموخـته بود، آثاري از ژيد و کامو و سارتر و داستايوفسکي را ترجـمه کرد. "سه تار" محصول هـمين دوره است که به مرادش خليل مکي تـقـديم شده است. در سال 1327 با سيمين دانشور ازدواج کرد تا به تعـبـير خودش "وقـتي از اجتماع بزرگ دستـت کوتاه باشد، کوچکـش را در چهارديواري خانه" بسازي.
با شروع مبارزه براي ملي شدن نـفت، به ابـتکار و تـدبـير دکـتر مصدق، بار ديگـر به سياست روآورد، و از نو سه سال ديگر مبارزه؛ در گـرداندن روزنامه هاي شاهـد و نـيروي سوم و مجـله ماهـانه عـلم و زندگـي که مديرش مـلکـي بود، کرد. در ارديـبهـشت 1332، به عـلت اخـتلاف با رهـبران نيروي سوم، که عـضو کـميته مرکـزي و گـردانـنده تـبليغاتي اش بود، و از ارکـان جـبهـه ملي به حساب مي آمد، از تـشکـيلات کـناره گـرفت. "ديدم ديگر حالش نـيست. آخر ما به عـلت هـمين حقه بازي ها از حزب توده انـشعـاب کرده بوديم. و حالا از نو به سرمان مي آمـد". اما او فـقط جـملگـي "عـيب مي" را نمي گـفت، و هـمه هـمت خود را به کار مي بست تا چـشمانـش را باز نگـه دارد. "مبارزه اي که ميان ما از درون جـبهـه ملي با حزب توده در اين سه سال دنـبال شد، به گـمان من يکي از پـر بارترين سالهاي نـشر فـکر و انديشه و نـقد بود". پس از کودتا بازگـشت از شوروي و دست هاي آلوده سارتر را ترجـمه کرد. و معـلوم است هر دو به چـه عـلت. بعـد زن زيادي و مدير مدرسه را درآورد. در سرگـذشت کـندوهـا، شکـست جـبهه ملي و برد کـمپاني ها در قـضيه نفت را، به کـنايه، نوشت. پس از آن دوره "در خويشتـن نگـريستن" بود و سفر به دور مـملکـت. مانند کارل سندبرگ، که هـمه صفحات آمريکا را زير پا درکرده بود، قدم به قدم تـقريـبا هـمه جاي ايران را گـشت و "به پرت افـتاده ترين راه ها پـوزار" کشيد. تک نگـارهاي اورازان، تات نـشين هاي بلوک زهـرا و جـزيره خارک را، که در نوع خود منـحصر به فردند، پس از آن سير و سياحت يکه و تـنها درآورد، و بعـد "موسسه تحـقـيـقات اجـتماعي" وابسته به دانـشکـده ادبـيات را سرپـرستي کرد. وقتي ديد از آن تک نگـاريها، که ارزيابي مجـددي از محـيط بومي با معـيارهاي خودي بود، مي خواهـند "متاعـي بسازند براي عـرضه داشت به فرنگي" ها به ناچار رهايش کرد. آنچـه او به صورت تضاد اصلي بـنيادهاي سنـتي اجـتماعي ايراني ها با تـجـدد يا دنـباله روي سياسي و اقـتصادي از فرنگ و آمريکا مي ديد آنچه از آن به رفـتن" به سمت مستعـمره بودن " تعـبـير مي کرد، او را به نوشتن غرب زدگي وادشت، که پـيشتر در سه مقاله ديگر تمرينش کرده بود. کـيهان ماه، که از اوايل 1341 راهـش انداخـته بود، و فـقط دو شماره اش درآمد، به عـلت چاپ فصل اول غـرب زدگي توقـيف شد. به ناچار انـتـشار "غرب زدگي" به صورت کـتاب، مخـفـيانه انجام گـرفت، و يک قلم پـنجاه نسخه اش را داريوش آشوري، از ارادتـمندان ملکي، در دانـشگـاه تـهـران ميان دانـشجويان پخش کرد، و خود او چهار سال بعـد، به تحريک آل احمد، نـقدي بر آن نوشت. "غرب زدگـي" اين فضل تـقدم را داشت که براي نخـستين بار باب اين بحـث را در ايران گـشود.
از اواخر 1341، به مأموريت از طرف وزارت فرهـنگ و براي مطالعـه در کار نـشر کتاب هاي درسي، به اروپا رفت. در فروردين 43، به قصد کنجکاوي و از سر مکاشـفه، راهـي مکه شد و "خسي در ميقات" را نوشت ،تا بـپـرسد چـرا "روشنفکر جماعت ايراني در اين ماجراها دماغـش را بالا مي گـيرد، و دامنـش را جـمع مي کند؟". تابـستان هـمان سال به شوروي رفت، براي شرکت در هـفـتمين کنگـره بـين المللي مردم شناسي، که حاصل آن "سفر روس" است. در تابستان 44، به دعـوت سمـينار بـين المللي ادبي و سياسي دانـشگـاه هـاروارد، راهـي آمريکا شد. در اين فاصله "نون و القـلم" و "ارزيابي شتاب زده" و ترجمه هاي "کرگـدن" و "عـبور از خط" ارنـست يونگـر، به تـقرير محـمود هـومن، را چاپ و منـتـشر کرد. بعـد "نفـرين زمين" را درآورد که سرگـذشت معـلم دهـي است و جست جويي است در موضوع آب و کـشت و در نـقد اصلاحات ارضي. کتاب دو جلدي در "خدمت و خيانت روشنـفکـران" که نگـارش آن را از سال 43 آغاز کرده بود و فـقط دو فصلش را در جهان نو درآورد، در زمان حياتـش امکان انـتـشار نـيافت. طـبيعي بود که به چـنين کتابي مجوز نشر ندهـند. او نمي خواست که فکر و نظر در خدمت قـدرت، يا "عالم امر" درآيد و روشـنفکر خدمت کـنـنده به دولت را سخت ملامت کرد. مسئوليت نويسنده را ،به تأسي از نظر سارتر، پـيش کشيد، نظريه اي که مسئوليت يا تعـهـد را جزء ذاتي فعاليت نويسنده مي داند نه چـيزي افـزوده بر آن. او هـمچون سارتر، نوشتن را عـمل کردن مي دانست. اين کتاب چـند ماه قـبل از انـقلاب مـنـتـشر شد.
پاره اي ديگـر از آثار او، از جـمله يک "چاه و دو چاله، چـهـل طوطي " (با سيمين دانشور)، " تـشنگي و گـرسنگي" (با منوچهر هزارخاني) و "سنگي بر گوري" پس از مرگـش منـتـشر شدند.
عـده اي انتـشار "سنگي بر گوري" را ستودند و برخي آن را "توطئه اي براي مخـدوش کردن چـهـره نجـيب و سرکش" او دانستـند. معـلوم نـيست که آيا او چـنان که خودش در کتاب "يک چاه و دو چاله" اشاره کرده است، فرصت "از نو نوشتن" سنگي بر گوري را يافـته است يا نه؟ پاسخ سيـمين دانشور منـفي است، به علاوه اين اعـتراض که تصوير او در اين کـتاب " کاريکاتوري است خاله زنکي" و بدتر از آن " تـلخي بي وفايي " در آن منعـکس است. اما دانشور، در مقام يک نويسنده و خواننده از چاپ " سنگي بر گوري " ناخرسند نيست، و به درستي معـتـقد است که " تمام آثار هر نويسنده اي به هـر جهـت بايد به چاپ برسد". هـمچـنين دانشور گـفتـه است " جلال چـندين و چـند دفـتر يادداشت روزانه دارد که غـالب شب ها مي نوشت " به علاوه قريب به صد نامه که آن دو به يکـديگـر نوشته اند. گويا بخـشي از آن دفـترها و نامه ها، که هـنوز چاپ نشده اند، مـفـقود شده که مايهً شگـفتي و تاسف است. آل احمد، که در عـمر کوتاه چهل و شش ساله اش، راه هاي پرسنگـلاخ بسياري را پـيموده، شهـامت آن را داشت که " عالم يقـين را تک تک، با فشار تجـربه ها، زير پاي خود" بشـکند؛ در صحت و اصالت و حقـيقت بديهـي هاي اوليه که يقـين آورند يا خيال انگيز يا محرک عـمل شک ، کند.
او با زبان و سبک ويژه خود، که ترکـيبي از نـثر ساده و هـجايي دهـخدا و هدايت و مايه اي از نـثر" فردينان سلين " بود، ساده نويسي و گـرايش به زبان گـفتار را، که از مشروطه به اين سو آغاز شده بود، به کمال رساند. از تعـدادي کـلمه، بدون وجود ربط هاي کلاسيک جمله، عبارت هاي کوتاه و بلند ساخت که لبريز از مفردات و ترکـيبات عاميانه و تلميحات و اشارات گوناگون بود.
فرادي روزي که در اسالم گـيلان - در ساعت چـهار بعـدازظهـر هـجدهـم شهـريور 1348 - براي آخرين بار به هـمسرش سيمين دانشور تـبسمي کرد و گـفت: " کلاه سر هـمه تان گـذاشته و رفـتم". در يکي از " دوقلوهاي عـصر" نوشتـند: جـلال آل احـمد در ويلاي شخصي خود درگـذشته است. آن کلبه را، که زمين آن را دوست ديرينـش مهـندس ابوالقاسم توکـلي به او بخـشيده بود و جلال، مانند خانهً شميران، تـقريـباً به دست خودش آن را ساخـته بود " ويلا " نوشـتـند، تا به نويسندهً نام آوري که جانـب مردم را مي گـرفت طعـنه زده باشـند. هـمان روزنامه و هـم زاد ديگـرش از درج آگـهي تسليت او خودداري کردند. وقـتي تن بي جان او را از اسالم به تـهـران مي آوردند، پـنجاه تن از نويسندگـان، از اعـضاي کانوني که به ابـتکار آل احـمد تازه گـرفته بودند، تا کرج به پـيشوازش رفـتـند. جـنازه را به ابـن بابويه بردند و در آنجا غـسل دادند، و سـپس در مسجد فـيروزآبادي چـند متر آنطرف تر از مزار " پـدر معـنوي " اش خليل مکي، که دو ماه پـيش تر مرده بود، به خاک سپـردند. نادر نادر پور شاعر بر مزارش سخن گفت

Mahdi Hero
26-06-2006, 10:07
در سال 1307 در مشهـد چـشم به جـهان گـشود. تحـصيلات ابـتدايي و متوسطه را در هـمين شهـر طي کرد و در سال 1326 دوره هـنرستان مشهـد (رشته آهـنگـري) را به پايان برد، و هـمان جا، در هـمين رشته، آغاز به کار کرد. سپس به تـهـران آمد، آموزگـار شد و در اين شهـر و اطراف آن (کريم آباد ورامين) به تـدريس پـرداخت.
اخوان چـند بار به زندان افـتاد و يک بار نيز به حومه کاشان تـبعـيد شد. در سال 1329 ازدواج کرد. در سال 1333 براي بار چـندم، به اتـهام سياسي، زنداني شد. پس از آزادي از زندان (سال 1336) به کار در راديو پـرداخت، و مدتي بعـد به تـلويزيون خوزستان مـنـتـقـل شد.
در سال 1353 از خوزستان به تـهـران بازگـشت و اين بار در راديو تـلويزيون به کار پـرداخت. در سال 1356 در دانـشگـاه هاي تـهـران، ملي و تـربـيت معـلم به تـدريس شعـر دوره ساماني و معـاصر روي آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامي (فرانکـلين سابق) به کار پـرداخت و سرانجام در سال 1360 بدون حـقوق و با محـروميت هـميشگـي از تمام مشاغل دولتي، بازنـشسته شد.
در سال 1369 به دعـوت "خانه فرهـنگ آلمان" براي برگـزاري شب شعـري از تاريخ 4 تا 7 آوريل (15 - تا 18 فروردين) براي نـخـستين بار و آخرين بار به خارج رفـت و ضـمن اين سفـر، از کـشورهاي انگـليس، دانمارک، سوئد، نروژ و فـرانسه ديدن کرد. سرانجام، در اوايل شهـريورماه هـمين سال، چـند ماهي پس از بازگـشت به ميهـن، ديده از جـهان فروبـست. وي در توس، در کنار آرامگـاه فردوسي، به خاک سپـرده شد. از اخـوان ثـالـث چـهار فرزند (يک دخـتر، و سه پـسر) به يادگـار مانده است.
مـهـدي اخـوان ثـالـث، بي ترديد يکي از دو سه سياره بزرگ و ماندني منـظومه رنگـين و پـربار شعـر نـيمايي است که گـرايش نيرومند و پـر دامنه اي در قـلمرو خـويش اعـمال مي کند، و ماه ها و ماهـواره هاي فراواني، هـمچـنان و هـنوز، به گـردش ررر مي گـردند و خواهـند گـشت.
سروده هاي جادويي وي، که سرشت اجـتماعي سوگـمندانه اي دارند، در قالب سبک و ديدگـاه و زباني که ويژه خود اوست، از بس صميمي، از بس پـر عاطفه از بس پـر احساسند که روح خوانندگـانشان را در درياهاي اشک غـرقه مي کـنند. استعـداد شاعـرانه شگـفت انگـيز او، احساس و عاطفـه نيرومندش، هـمراه با زبان پـر صلابت خراساني اش، شعـرهايش را چـنان از شسته و رفـتگـي و استـواري و پاکـيزگي سرشار مي کند که اغـلب حتي يک واژه اش را نمي توان تـغـيـيـر داد و يا جابجا کرد.
اخـوان ثالث که در نوع خود يگـانه پاسدار اصيل و يگـانه ميراث دار ادبي و فرهـنگي اين سرزمين باستاني است، چـنان بزرگ است که وي را تـنها با شاعـران بـزرگ جـهان مي توان مـقايسه کرد.



يكي از شعرهاي زيبا و معروف اين شاعر بزرگ

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

Mahdi Hero
27-06-2006, 00:07
ميرزا محـمد تـقي صبوري، متـخـلص به بـهار، در 18 آذرماه سال 1265 خورشيدي در مشـهـد مـتولد شد. هـنوز به سن 18 سالگـي نرسيده بود که پـدرش، ميرزا کاظم صبوري، ملک الشعـراي آستان قـدس رضوي، درگـذشت و به فرمان مظفرالدين شاه، لـقب ملک الشعـرايي پـدر به پسر واگـذار گـرديد.
بهـار تخـلص خود را از بهـار شيرواني دارد. اين شخـص از سخنوران به نام عـهـد ناصرالدين شاه است که در مشهـد به دوست خود صبوري، پـدر بهـار، وارد شد و در خانه وي درگـذشت.
بهـار ادبـيات فارسي را نخـست نزد پـدر آموخت. از هـفت سالگـي به سرودن شعـر آغاز کرد و چـند سال براي تـکـميل معـلومات فارسي و عـربي از محضر ميرزاعـبدالجواد اديب نيشابوري و سيدعـلي خان درگـزي استـفاده کرد و پس از آنکه صاحب شغـل دولتي و منصب ملک الشعـرايي شد، به تکـميل زبان عـربي پـرداخت و از راه مطالعـهً کـتب و مجـلات مصري بر اطلاعات خود افزود و با دنياي نو آشنايي يافت.
بهـار از چهـارده سالگـي به اتـفاق پـدرش در مجامع آزاديخواهان حاضر شد و به واسطهً انس و الفتي که با افـکار جـديد پـيدا کرده بود، به مشروطه و آزادي دل بست. دو سال پس از مرگ پـدر که مشروطيت در کشور ايران مسقـر شد، بهـار به مشروطه خواهان خراسان پـيوست.
بعـد از فوت مظفرالدين شاه که ميانهً مجـلسيان و محـمد علي ميرزا کشاکش درگـرفت، در مشهـد انجـمني به نام " سعـادت " به وجود آمد که با انجـمن سعـادت استانـبول و آزاديخواهان باکو ارتباط داشت. بهـار به انجـمن سعـادت راه يافت و در دوره اي که به نام " استـبداد صغـير " شناخـته شده، با بعـضي از رفـقاي حزبي خود، از جـمله سيد حسين اردبـيلي، روزنامهً خراسان را پـنهاني به اسم " رئيس الطلاب " انـتـشار داد و نخـستين اشعـار ملي خود را در آن منـتـشر ساخت.
چـندي بعـد که مجاهـدان بخـتياري و رشت وارد پايـتخـت شدند و محـمد علي شاه به سفارت روس پـناه برد و از سلطنت کناره گـيري کرد، در هـمه جا و از جـمله در مشهـد جشن هاي ملي برپا شد. اشعـار و سرودهـايي که در شب جشن مشهـد خوانده شد هـمه از بهـار بود.
در سال 1289 خورشيدي حزب دموکرات ايران با تعـاليم حيدرعـمواوغلي، يکي از پـيشگـامان جـنبش ملي، در مشـهـد تاًسيس شد و بهـار که در هـمان سال به عـضويت کميتهً ايالتي حزب درآمده بود، روزنامهً نوبهـار ناشر افکار و سياست حزب جديد را داير کرد.
اين روزنامه به واسطهً شهـامت و حـملات تـند و آتـشين خود بر ضد فشار روس ها و دخالت آنان در سياست داخـلي کـشور اهـميت خاصي داشت. دولت تـزار در ايران از مسـتـبدان حـمايت مي کرد و نـيرو به خراسان آورده بود و روش حزب دموکرات مخالف با سياست روس و بقاي نيزوهاي روسي در ايران بود.
روزنامهً نوبهـار با فشار سفارت روس پس از يک سال توقـيف شد و بلافاصله به نام " تازه بهـار " داير گـرديد تا اينکه در محـرم خونين سال 1330 هـجري قـمري با بسته شدن مجلس و پايان مشروطهً دوم اين روزنامه هـم به دستور دولت ديکـتاتوري ناصرالملک توقـيف و بهـار با نه نفر ديگـر از افراد حزب به تـهـران تـبعـيد گـرديد و به قول خود او " هـر چه آزاديخواهان بافته بودند پـنبه شد."
بهـار در آغاز جواني، ملک الشعـرايي آستان رضوي را داشت و به رسم معـمول زمان در ستايش بزرگـان خراسان و مدح و منقبت اولياي دين قصيده مي ساخت. شعـرهاي اوليهً بهـار از اين قـبـيل است: در رثاي پـدر، در مدح مظفرالدين شاه، در مدح حضرت ختمي مرتـبت، در منـقـبت مولاي متـقيان، در مدح امام هـشتم ،در مبعـث ولي عـصر، در اعطاي يک حلقه انگـشتري از طرف نايب التوليهً آستان رضوي ( با اين الزام که در تمام ابـيات لفظ انگـشتري آورده شود)، خمريه، غـديريه، بهـاريه، اندرز به حاکم قوچان، وفات مظفرالدين شاه، جلوس محـمد علي شاه، صدارت اتابک اعـظم، فـقر و غـنا و امثـال اينها.
بهـار پس از مشروطيت و ورود به حلقهً آزاديخواهان همان قصايد را با انواع تازه اي از شعـر خود به امر انقلاب و آزادي وقف کرد.
اشعـار بهـار در اين دوره بسيار پـر شور و گـرم و صميمي است و استادي و هـنرمندي گـوينده، سخـن او را در سطحي بالاتر از آثـار هـمهً شعـراي عـهـد انقـلاب قرار مي دهـد.
امتـياز بزرگ بهـار در آن است که با وجود انتساب به مکـتب شعـر قديم توانست شعـر خود را با خواسته هاي ملت هـماهـنگ سازد و نداي خود را در مسائل روز و حوادثي که هـموطنان وي را دچار اضطراب و هـيجان ساخته بود، بلند کـند.
در اين دوره سخنوري به خصوص مستـزادهاي او از جـهـت رواني نظم و هـماهـنگي در ميان مصراع هاي بـلند و کوتاه بسيا ر جالب توجه است.
بهـار در زندگي سياسي خود چـند دوره به نمايندگي مجـلس شوراي ملي برگـزيده شد و چـندين بار نيز طعـم زندان را چـشيد و در کابـينهً قوام السلطنه به وزارت فرهـنگ منصوب شد. بهـار در دورهً استـبداد رضا شاه به هـمراه سيد حسن مدرس با وي به مخالفت برخاست و در سال 1308 خورشيدي مدتي به زندان افـتاد. پس از پايان دورهً ششم مجلس شوراي ملي از سياست کنار کـشيد و يکـسره به کار پژوهـش و تـدريس و نويسندگـي پـرداخت.
بهـار در زمينهً ادب و تاريخ ايران تحـقيقات مفصلي انجام داد. وي که سالهـا استاد دانشگـاه تـهـران بود، مقالات متعـددي در مجلهً دانشکـدهً ادبـيات که خود مدير آن بود منـتـشر کرد. 3 جلد کـتاب " سبک شناسي " هـنوز از کتب معـتـبر و مهـم و کتاب دو جلدي احزاب سياسي وي از بهـترين منابع شناخت احزاب و دستجات سياسي در آن برهه از تاريخ، محسوب مي شود. تصحيح دو اثر مهـم تاريخي " تاريخ سيستان " و " مجمل اتواريخ " نيز از آثار به ياد ماندني ملک الشعـراي بهـار است.
ميرزا محـمد تـقي بهـار در ارديـبـهـشت سال 1330 هـجري خورشيدي دار فاني را وداع گـفت.

Mahdi Hero
27-06-2006, 12:18
تـحـولات و جريانات سياسي، اجـتماعـي و فـرهـنگي جـنبش مشروطه خواهـي بي گـمان پـيامـدهـايي در عـرصه هـاي گـوناگـون هـنر ايران زمين به دنـبال داشت. در اين ميان هـنر موسيقـي نيز، از اين موج دور نماند. ظهـور موسيقـي دانان نوآور و مـبدع پـيرايش فـرمهـاي جـديد در موسيقي ايراني، رواج تصنيف هايي با مضامين سياسي، اجـتماعـي که مردم را در راه مبارزه براي اهـداف مشروطه برانگـيخـته و تـشويق مي کـرد و بالاخره تـشکـيل نخـستـين کـنسرت هاي عـمومي که گـهـگـاه به نـيت جمع آوري اعـانه و ياري رساني به نيازمندان، برگـزار مي گـشت، از جـمله مهـمـترين پـيامدهـاي جـنـبش مشروطه خواهـي در عـرصه هـنر موسيقي ايران بود. غـلامحسين درويش ( 1251 - 1305 ) معـروف به درويش خان در زمره موسيقي دانان برجسته ايراني است. که تـقـريـبا در تمامي تحـولات اشاره شده، نقـش مهـمي ايفا کرده است، چـرا که او را از سويي نوآورنده فرم هـاي جديد در موسيقي ايران مي دانـند، و از ديگـر سو به عـنوان " رئيس اولين ارکـستر " هاي عـمومي معـرفي شده است.
افـزون بر اينهـا، بـيـشتر تصانـيـف سياسي و اجـتماعي ملک الشعـراي بهـار و عـارف قـزويني به دست او در آن ايام آهـنگـسازي و اجـرا شده است. بي شک درويش خان دست پـروردهً جريانات و تحـولات مشروطه خواهـي در عـرصه هـنر موسيقي ايران زمين مي باشد. اين ويژگي هـا به هـمراه فـهـم و درک عـمـيـق او از موسيقي و سنـتهاي اجرايي قـدما، او را در فهـرست موسيقي دانان صاحب سبک قـرار داده است. خصيصه اصلي هـنري درويش پاسخگـويي به نيازهـاي زمانه، در عـين توجه به اصالت هاي موسيقي ايراني و شيوه هاي اجرايي گـذ شتگـان بود؛ به هـمين خاطر استاد غلامحسين درويش در تاريخ معـاصر موسيقي ايران مقام و جايگـاه ويژه اي دارد. غـلامحسين درويش در سال 1251 خورشيدي در تهـران مـتولد شد. پـدرش حاجي بـشير اهـل طالقان و مادرش از ترکـمانان تـکه بود. دوران کودکـي را در خانوادهً دولتـشاهـي گـذراند و در هـمين خانه مادر خود را از دست داد. پـدرش که کـمي با موسيقي آشنا بود و سه تار مي نواخـت، غـلامحسين را در ده سالگـي به شعـبه موسيقي مدرسه نظام وابسته به دارالفـنون که بـتازگـي به سرپـرستي موسيو لومر فرانسوي ايجاد شده بود، سپـرد.
غـلامحسين در آنجا خط موسيقي و نواختـن شيـپـور و طبل کوچک را فـرا گـرفت. حاجي بـشـير هـنگـام صـدا زدن فـرزندش هـميشه از لـفـظ " درويش " استـفاده مي کرد وهـمين نام بعـدهـا به عـنوان نام خانوادگي غـلامحسين برگـزيده شد، و او به درويش خان يا غـلامحسين خان درويش معـروف شد. پس از مدرسه، ابـتـدا نـزد " داود کليمي تارزن " رفت تا مشق تار کـند. پس از مدت کـمي از استاد خود گـوي سـبقـت را ربود و به مرتـبه عـالي نوازندگـي دست يافـت؛ اما حضور در جلسات درس استاد بي بديل تار آن زمان، يعـني " آقا ميرزا حسيـنـقـلي " او را به دنياي ديگـري کشاند. هـمچـنين آشنايي با برادر بزرگـتر آقا ميرزا حسينقلي، ر" ميرزا عـبدالله " نوازنده تار و سه تار، به کار او غـناي بـيـشتري بخـشـيد. بي گـمان پس از اين دو استاد نامي موسيقي ايراني بايد از درويش خان بعـنوان بزرگـترين نوازنده تار و سه تار و موسيقي ايراني ياد کرد. درويش چـندي در دسته موسيقي عـزيزالسلطان و سپس در دسته موسيقي کامران ميرزا نايب السلطنه، نوازندگي طبل را بر عـهـده داشت. کار درويش در آن سن و سال نوجواني چـنان مورد استـقـبال ناصرالدين شاه قـرار گرفـته بود که او را " تارچـي " خطاب مي کرد. مهـارت درويش در نوازندگي موجب شد تا او پس از مرگ ناصرالدين شاه ( 1313 قـمري ) به دستگـاه شعـاع السلطنه پسر مظفرالدين شاه والي فارس دعـوت شد، و در تمامي سفرهـاي شاهـزاده هـمراه او بود.
در سفر اول به شيراز، به اصرار شعـاع السلطنه، با دخـتر " مستـشار نظام " که در فارس اقامت داشت، ازدواج کرد. حاصل اين پـيوند دو دخـتر بود، که اولي در سن 16 سالگي ديده از جهـان فـروبست، و دخـتر دوم با نام " فـخـر" تـنهـا فرزند درويش شد. به زودي ميان درويش و شعـاع السلطنه به هـم خورد. چـرا که از سويي درويش از اينکه، هـمواره در پـناه دستگـاه شعـاع السلطنه باشد ناراحت بود و طبع آزاده اش رهايي از اين بـند را آرزو داشت، و از ديگـر سو شعـاع السلطنه، برآشفـت که چـرا نوازنده خاص او در مجالس اشخاص ديگـر، حضور يافته است.
در اين اوضاع و احوال بود که به هـنگـام بازگـشت شعـاع السلطنه به فارس، از رفـتن با او سرباز زد، پـيامد اين سرپـيچي تهـديد و تعـقـيب او به دست شاهـزاده و ماموران " غلاظ و شدادش" بود. حتا دستور داشتـند انگـشتان دست درويش را بـبـرند. درويش اما با کمک يکي از دوستانـش رهايي يافت.
درويش پس از اين ماجرا استـقـلال خود را در برگـزاري جلسات درس و مشق نوازندگـي براي عـلاقـمندان موسيقي يافت، و با اشـتياق زيادي اين راه را ادامه داد. منـش و تـفکـر درويش موجب شد تا به سلک اخوان صفايي درآيد، و به ظهـيرالدوله " تـنهـا مرکز صوفي گري موسيقي پـرور" آن زمان سرسپـرد. درويش با تـشکـيل ارکستر موسيقي " انجمن اخوت " و اجراي کـنــســرت هاي عـمومي که سرپـرستي آنها را خود به عـهـده داشت، در جـهـت هـر چه مردمي تر کردن موسيقي ايران و کمک و ياري به مستـمندان و بلاديدگـان گـام برداشت. کـنسرت براي جمع آوري اعـانه به نـفـع قحطي زدگـان روسيه، کـنسرت براي ايجاد مدرسه فـرهـنگ، کـنسرت به نفع حريق زدگـان آمل، کـنسرت براي بازسازي خرابـيهـاي آتـش سوزي بازار و نيز کـنسرت براي غـارت شدگـان اروميه، از جـمله کارهـاي شايسته اي بود که تـبلور روح پـاک و قـلب مهـربان غـلامحسين درويش است.
و اين در حالي بود که خود از نظر مالي، دچار تـنگـدستي بود. بي دليل نـبود که روح الله خالقي درباره خصوصيات درويش و استادش ميرزا عـبدالله مي نويسد: " ميرزا عـبدالله درويش خان، از شخصيت هاي ممتاز بود و فـقـط با دوستانش معـاشرت داشت و به مجالس رجال کـمتـر پا مي گـذاشت و چـون با فضيلت و خوش خلق و درويش مسلک بود هـر جا قـدم مي نهـاد، بر ديده منت جاي داشت". در جايي ديگـر خصوصيات اخلاقي درويش را اينگونه بـيان مي کـند: " درويش طبعي لطيف و حساس و ذوقي سرشار داشت. هـنرمـندي مـتـجـدد و بي تـکـليف، بـسـيار متواضع و فروتن، بي آزار و بردبار، انسان دوست و زير دست نواز، خوش معـاشرت و رفـيق دوست بود. از هـيچ کس بدگـويي نمي کرد، يعـني عـارف به تـمام معـني که فـقـط نـيکي مي ديد و هـمه را خوب مي پـنداشت". هـمچـنـين نسبت به استادان خود حق شناس و سپاسگـزار بود و با شاگـردانش با کمال ملاطفـت و مهـرباني رفـتار مي نمود، و آنهـا را مانـند برادر و فرزند خود دوست داشت. خالقـي چـنان شـيـفـته اخلاق نيکوي درويش بود که به استاد خود، عـلينـقي وزيري به دليل عـدم تـوجه به آثار جـديد درويش انـتـقاد کرده است. مي نويسد: " جاي آن بود که وزيري، ابـتکـار و حـُسن سليقه او را مي ستود، اما با اينکه وزيري کمال عـلاقـه را به درويش خان داشت و براي او احـترام زيادي قائـل بود، لااقل پـيش درآمدهاي او را از صفت بازاري استـثـنـاء نکرد و درويش هـم هـيچ به روي خود نـياورد. اما هـمه کـس که اخلاقـش مانـند ر" يا پـير جان " ملکوتي نـبود.
ر" يا پـير جان " تـکـيه کـلام درويش بود، او به هـمه از روي صفا " يا پـير جان " مي گـفت. بعـدها هـمين سه کلمه يکي از القاب درويش خان شد.
اما گـاهـي به شوخي او را ياپـير جان ژاپـني، صدا مي زدند و دليل اين خطاب هـم، سـبـيل هاي آويخـته و چـشـمهـاي بادامي درويش بود، که چـون مادرش تـرکـمن بود، شباهـت زيادي به ترکـمـنهـا و شايد ژاپـني ها پـيدا کرده بود. نوازندگـي درويش " آيتي از لطف و زيـبايي" بود؛ و نواي " لطيف سرانگـشت گـهـربار" او رونق محافل هـنري آن روزگـار، مضرابي قـوي و در عـين حال شفاف داشت. زيرهايش پي در پي، شمرده و پـخـته بود و پـنجه اش روي ساز نرم و لطيف حرکت مي کرد. قـدرت او در نوازندگي چـنان بود که شنوندگـان سازش از تعـجب، غالباً ساکت و خاموش مي شدند. استحکام و زيـبايي آثـارش، نشان از نبوغ سرشار و پـشـتوانه صحيح موسيقي کلاسيک در ذهـن او داشت.
درويش در نواخـتن تار و سه تار به يک اندازه استاد بود. تـثـبـيت رنگ و ابداع درآمد و افـزودن سيم ششم به تار را از جمله اقـدامات و ابـتکارات او در موسيقي ايراني بايد دانست. صحفات به جا مانده از اين استاد فـقـيد به خوبي ميزان مهـارت و تـوانايي هاي او را نشان مي دهـد. صفحاتي که با هـنر نمايي استادان نامور موسيقي ايراني مانـند سيد احـمد خان، سيد حسين طاهرزاده اقـبال السلطان، عـبدالله دواي، رضاقـلي خان تـجـريشي، باقـرخان رامشـگـر، مشير هـمايون شهـردار، حسين خان هـنگ آفـرين، اکـبر خان رشـتي و ميرزا اسدالله خان پـر شده است؛ صفحه " بـيداد هـمايون " که با پـيانو " مشير هـمايون شهـردار" هـمراه است از نمونه هاي برجسته اي است که نمايانگـر " پـنجه شيرين و مضراب روان" آن استاد فـقـيد است. درويش در اواخر عـمر کـنسرتـهـاي ديگـري نيز با حضور هـنرمنداني چـون، عـارف قـزويني، حاجي خان ضرب گـير، حسين خان اسماعيل زاده، ابـراهـيم منصوري، رضا محـجوبي و رکن الدين خان مخـتاري در گـراند هـتـل اجـرا نـمود.
درويش دوبار براي پـر کـردن صـفحه به خارج از ايران سفـر کرد. بار نخست هـمراهـان او، مشير هـمايون شهـردار، سيد حسين طاهـرزاده ،رضاقـلي تـجريشي، حسين هـنگ آفـرين، باقـرخان رامشـگـر، اسدالله خان و اکـبر خان رشتـي معـروف به خـلوتي بودند. اين گـروه از راه روسيه به لندن رفـته و در آنجا صـفحات مـتعـددي از خود به يادگـار گـذاشـتـند که برخي از آنهـا در دست است. سفـر دوم به تـفـليس بود و اين بار درويش را چـهـار نوازنده و خوانـنـده، يعـني باقـرخان رامشگـر، طاهـرزاده، اقـبال آذر و عـبدالله دوامي هـمراهـي کردند. اين عـده هـنگـام اقامت خود در تـفـليس دو شب در تالار تـاًتر گـرجي ها براي ايرانيان مقيم گـرجستان برنامه هايي اجرا کردند.
درويش شيوه آموزشي ويژه خود را داشت. سعـيد هـرمزي از شاگـردان برجسته استاد در اين باره مي گـويد: " درويش خان استاد بي نظير، مردي مهـربان و شيـفـته موسيقي بود. هـر بامداد در اتاق مخصوص درس بر پـوست تـخت خويش مي نـشست و هـيچ شاگـردي جـراًت نداشت که لحظه اي بـيـشتر از حد خود وقـت او را بـگـيرد، از محضرش بـيـروين مي آمد و اگـر پـرسشي داشت با شاگـرد مـمتاز درويش خان، مرتضي خان ني داوود، در ميان مي گـذاشت و حل مشکل مي کرد".
شمار شاگـردان درويش خان بسيار بود، ولي تـنـها چـند تـن از آنهـا به پـيشرفـت و شهـرت رسيدند. استاد به شاگـرداني که موفـق به طي دوره مخـتـلف درسش مي شدند، نشاني به شکـل تـبرزين هـديه مي کرد، که از مس و نـقره يا، براي شاگـردان سطوح عـالي، طلا بود.
از شاگـردان او که موفـق به دريافـت تـبرزين طـلا شدند، مي توان از مرتضي ني داوود، ابوالحسن صبا، موسي معـروف و سعـيد هـرمزي نام برد. شاگـردان ديگـر او که مسـتـقـيـم يا غـير مسـتـقـيم از استاد کسب فـيض کردند، عـبارتـنداز: حسيـنعـلي غـفاري، شکري ( اديب السلطنه )، عـلي محـمد صفايي ( سازنده سه تار)، عـبدالله دادور( قـوام السلطان )، حسين سنجري، ارسلان درگاهي و نورعـلي برومند.
اندرز درويش به شاگـردانش هـميشه اين بود: " اگـر بـتـوانيد ساز بـزنـيد ولي از نواخـتن خودداري کـنـيد، به خود و دوستانـتان بد کرده ايد، اما اگـر نتوانيد خوب بـزنـيد، يعـني استعـداد اين هـنر را نداشـته باشيد و باز هـم بـزنـيد به رفـقا و خلق خدا بد کـرده ايد". درويش داراي نشانهاي مخـتـلف عـلمي از داخل و خارج از کشور بود و هـيچـگـاه از سازندگـي و تحـول در موسيقي ايراني دست نکـشيد. درويش در حالي از دنـيا رفـت که با پـيرش آن هـمه مشـقت و زحـمت در زندگـاني به جهـت عـدم تـوجه اولياء وقت کشور، پس از فـوت، خانواده اش براي نان شب محـتاج و خانه اش در گـرو طلبکاران بود و به هـمين دليل دو روز پـيش از مرگـش ساعت خود را براي مخارج روزانه به گـرو نزد بانک گـذاشتـه بود. اما تاريخ هـيچـگـاه او را فـراموش نخواهـد کرد. مرگ استاد شب چـهـارشـنبه 2 آذر 1305 بر اثـر تصادف رخ داد. که شرح آن در روزنامه ناهـيد، پس از 3 روز چـنـين است شب چـهارشنـبه در نـتـيجه تصادف اتومـبـيل با درشکه اي که آقاي درويش خان سواره بوده، فـقـيد مغـفور پـرت شده بود و آناً نـفس قـطع مي شود. پس از وقـوع حادثـه ماًمورين نظميه جسد فـقـيد را انـتـقال به مطب نـظـميه داده و آنچه اطبا مي کـنـند، متاًسفانه مثـمر ثـمر واقع نـشده و به هـوش نمي آيـند، و هـمان حال بـيهوشي زندگـاني را بـدرود مي گـويـند. قـريب به ظهـر از هـمان مطب نظميه جـنازه را در ميان اتومـبـيل مزين از گـل قـرار داده با عـده کـثـيـري از دوستان که براي تـشيـيـع حضور داشـتـند، جـنازه را حـرکت دادند، فـقـيد مـزبور را در نـزديک امامزاده قـاسم پـهـلوي مقـبره مرحوم ظهـيرالدوله و مرحوم جلال الملک مدفون ساخـتـند.

Mahdi Hero
28-06-2006, 00:34
روح الله خالقي در سال 1285 در شهرستان کرمان متولد شد و از شاگردان ممتاز و بزرگ استاد علينقي وزيري بود. وي يکي از مفاخر موسيقي ملي ايران بود، بهترين سالهاي زندگي خود را صرف پيشرفت موسيقي ملي ايران و تعليم و تعلم هنرجويان در راه اين هنر ارزنده و آسماني و ظريف کرد. وي خود شناختي کامل و همه جانبه در موسيقي ايراني و فرنگي داشت.
آثار متعددي، شامل متدها و دستورهاي علمي براي تدريس موسيقي ملي، قطعات ارکستري، قطعات آواز، اتودها، آثار ساده براي مدارس، کتابها و نوشته ها و رسالات علمي از جمله: نظري به موسيقي و سرگذشت موسيقي ايران در دو جلد و غيره... از او بجاي مانده که داراي ارزشي گرانبها و پربار مي باشند.
آهنگ ها و ديگر آثار استاد خالقي بالغ بر يکصد آهنگ مي باشد که همگي آنها تم ايراني دارند و اصالت موسيقي ايراني کاملاً در آنها رعايت گرديده است. از جمله: آمدي حالا چرا با شعر استاد شهريار و دو ترانه بختياري و آهنگهاي ور ساقي، نواي عروس، رقص چي بي، آه سحر، سرود آذر آبادگان، سرود اصفهان، قوچاني، بهار عشق، مستي عاشقان، شب جواني و شب من، و مي ناب که يکي ديگر از آثار خوب و به ياد ماندني اين استاد کم نظير فرهنگ صوتي ايران است.
زنده ياد روح الله خالقي، از سن شانزده سالگي به خدمت شادروان کلنل وزيري درآمد و مدت چهل و سه سال در خدمت استاد بود و کليه کارهاي خود را در امور موسيقي زير نظر ايشان انجام ميداد. ايشان به قدري به استاد خود عشق مي ورزيد که جلد دوم کتاب سرگذشت موسيقي ايران را اختصاص به استاد بزرگوار خود داد.
سرودهاي دلنشين و جاوداني مثل سرود اي ايران با شعر زيباي دکتر حسين گل گلاب و برنامه هاي جالب و متنوع "گل ها" وجود دارد که نشان دهنده دانش موسيقي و ذوق هنري اين هنرمند بي نظير ايران است.
استاد روح الله خالقي، علاوه بر رياست هنرستان موسيقي ملي، تا هنگام فوت رهبري ارکستر گل ها و عضويت شوراي موسيقي راديو ايران را به عهده داشت. سالها نيز سرپرستي ارکسترهاي شماره يک و دو راديو به عهده او بود و برنامه جالب و به ياد ماندني يادي از هنرمندان را که از بزرگان موسيقي و هنرمندان ارزنده و فقيد ياد ميکرد از ديگر کارها و آثار برجسته او مي باشد. يکي ديگر از آثار و خدمات بزرگ اين ابرمرد موسيقي ايران، برنامه ساز و سخن بود که در آن مطالبي راهگشا و آموزنده درباره موسيقي براي اهل اين فن داشت.
استاد روح الله خالقي، سالها از بيماري سرطان معده رنج مي برد و پس از يک عمل جراحي معده تا حدودي بهبودي حاصل کرد. پس از بهبودي با شوق و فعاليت هر چه تمامتر به کار موسيقي پرداخت و هيچگاه در تمام مدت بيست و چهار ساعت شبانه روز، جز چند ساعتي جهت استراحت بقيه را به کار ساختن آهنگها و نواهاي دل انگيز، جسم بيمار خود را تسکين ميداد. ولي پس از چندي بيماري و درد او را راهي سفر اتريش کرد و در بيمارستان شهر سالزبورگ بستري شد و دوباره مورد عمل جراحي قرار گرفت. اما متأسفانه دو روز بعد از عمل در شبانگاه بيست و يکم آبان ماه سال 1344 خورشيدي دار فاني را وداع گفت و موسيقي ايران و دوستدارانش را در اندوه و ماتم بسيار باقي گذاشت.
از زنده ياد استاد روح الله خالقي دو فرزند دختر و پسر به يادگار ماند که دختر راه پدر را در پيش گرفت و خود موسيقيداني بزرگ و فخر آفرين گرديد.
روح الله خالقي، مردي بود با تقوي و با ايمان که بعد از خداوند و ائمه اطهار (ع)، تمام ذرات وجودش مملو از عشق به ايران و ايراني بود و براي سربلندي وطنش ايران و به زيستي مردم اين سرزمين هميشه به درگاه حضرت اهديت دعا مي کرد و آرزومند سعادت ايرانيان بود. سرود زيبا و جاودان "اي ايران، اي مرز پر گهر" وي نمونه بارز اين ايران دوستي او مي باشد.
زنده ياد استاد روح الله خالقي، هيچگاه نمي ميرد و همواره يادش در خاطر مردم ايران و ايران دوستان و در تاريخ موسيقي و هنر ايران براي هميشه جاودان خواهد ماند، چه وي زندگاني بارور و پر بار فرهنگي و هنري داشت.
شادروان روح الله خالقي، يکي از بزرگمردان تاريخ موسيقي کشور است که خدمات بزرگ و شايان توجه او هيچگاه فراموش نخواهد شد و نامش در تاريخ موسيقي ايران جاودانه خواهد ماند.

Mahdi Hero
28-06-2006, 12:18
بزرگترين شاعر دوره ساماني و غزنوي، حکيم ابوالقاسم فردوسي است. فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر بکسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است.
فردوسي از همان ابتداي کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاريخ و اطلاعات راجع به گذشته ايران علاقه مي ورزيد. همين علاقه به داستانهاي کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت.
چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر مي آيد، مدتها در جستجوي اين کتاب بود. مدتي را که بر سر اين کار رنج برد بتفاوت 25، 30 و 35 سال ذکر ميکنند. آنچه محقق است اين است که وي براي نظم کتاب نه از روي ترتيبي که اکنون در توالي داستانها است کار کرده و نه اينکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنيف آن بوده است.
به هر حال فردوسي نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خويش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اينکار جواني خود را به پيري رسانيد. به اميد اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوايل شروع اين کار، هم خود او ثروت و مکنت کافي داشت و هم بعضي از رجال و بزرگان خراسان وسايل آسايش خاطر او را فراهم مي کردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پيري گرفتار فقر و تنگدستي گرديد، و در دوران قحطي و گرسنگي خراسان که در حدود سال 402 هجري قمري روي داد، از ثروت و دارائي عاري بود.
بايد دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسي شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خويش و حتي سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طي اين کار رفته رفته ثروت و جواني را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهي بزرگ کند و بگمان اينکه سلطان غزنين چنانکه بايد قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنين را در پيش گرفت. اما سلطان محمود که به مدايح و اشعار ستايش آميز شاعران بيش از تاريخ و داستانهاي پهلواني علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شايسته اش بود تشويق نکرد.
سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نيست. بعضي گفته اند که به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بد ديني متهم گشته بود و از اين رو سلطان باو بي اعتنائي کرد. ظاهراً بعضي از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد مي بردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهاي شاهنامه و پهلوانان قديم ايران را در نظر وي پست و ناچيز جلوه داده بودند. بهر حال گويا سلطان شاهنامه را بي ارزش دانست و از رستم بزشتي ياد کرد و چنانکه مؤلف تاريخ سيستان مي گويد، بر فردوسي خشم آورد که "شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
و گفته اند که فردوسي از اين بي اعتنائي محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بيتي چند در هجو سلطان محمود گفت و از بيم محمود غزنين را ترک کرد و با خشم و ترس يک چند در شهرهائي چون هرات، ري و طبرستان متواري بود و از شهري به شهر ديگر ميرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاريخ وفاتش را بعضي 411 و برخي 416 هجري قمري نوشته اند.
گويند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتي از فردوسي ياد آمد و از رفتاري که با آن شاعر آزاده کرده بود پشيمان گرديد و در صدد دلجوئي از او برآمد و فرمان داد تا مالي هنگفت براي او از غزنين به طوس گسيل دارند و از او دلجوئي کنند. اما چنانکه تذکره نويسان نوشته اند، روزي که هديه سلطان را از غزنين به طوس مي آوردند، جنازه شاعر را از طوس بيرون مي بردند؛ از وي جز دختري نمانده بود، زيرا پسرش هم در حيات پدر وفات يافته بود و استاد را از مرگ خود پريشان و اندوهگين ساخته بود.
شاهنامه نه فقط بزرگترين و پر مايه ترين مجموعه شعر است که از عهد ساماني و غزنوي بيادگار مانده است بلکه مهمترين سند عظمت زبان فارسي و بارزترين مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران قديم و خزانه لغت و گنجينه ادبيات فارسي است.
فردوسي طبع لطيف و خوي پاکيزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالي بود و تا ميتوانست الفاظ ناشايست و کلمات دور از اخلاق بکار نمي برد. در وطن دوستي سري پر شور داشت. به داستانهاي کهن و به تاريخ و سنن آداب نيک ايران قديم عشق مي ورزيد؛ و از تورانيان و روميان و اعراب به سبب صدماتي که بر ايران وارد آورده بودند نفرت داشت.
بهر حال استاد طوس مردي پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ايران را بهيچ وجه نمي بخشود . عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ايران زمين از هر بيتي که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمين علت بايد او را دوستدار عظمت ايران و مبشر وحدت و شوکت ايران شمرد.

Mahdi Hero
29-06-2006, 00:04
بزرگ علوي در سال 1283 هجري خورشيدي در خانواده بازرگان و مشروطه خواه بدنيا آمد. پدرش ابوالحسن از مبارزان آزاديخواه دوران جنبش مشروطيت، پسر بزرگ حاج محمد صراف مشروطه خواه و نماينده دور اول مجلس شوراي ملي بود.
ابوالحسن در سال 1302 دو پسر خود ( مرتضي و آقابزرگ ) را براي تحصيل به آلمان فرستاد. بزرگ پس از پايان آموزش در سال 1307 به ايران مراجعت کرد و بکار تدريس در شيراز و تهران پرداخت. بزرگ علوي در دوران تحصيل و اقامت چندين ساله در آلمان با آثار نويسندگان اروپايي آشنا شد و از ادبيات اروپايي تاثير پذيرفت. آشنايي او از نوجواني با ادبيات و هنر آلمان و اروپا و از جمله تسلط به زبان آلماني در کنار استعداد در نويسندگي، زمينه اي بود که حدود يکسال پس از ورود به ايران با ترجمه کتاب " دوشيزه اورلان " اثر " شيلر "، شاعر آلماني و کسب و کار خان وارون اثر " برنارد شاو "، نمايشنامه نويس ايرلندي، گام در راه شناساندن نويسندگان بزرگ غربي به ايرانيان برداشت. ر
علوي در کار ترجمه، منتهاي رواني و سادگي را بکار برده است. ترجمه هاي علوي به ديد صاحبنظران دقيق است و زباني شيوا و دل انگيز دارد.
علوي پس از مراجعت به ايران با صادق هدايت، نويسنده برجسته مکتب جديد داستان نويسي ايران در سال 1309 آشنا شد. اين دو به اتفاق نويسنده ديگري به نام " ش. پرتو "، " انيران " را در سال 1310 نوشتند که شامل سه داستان بود. هدايت " سايه مغول " و علوي " ديو " را که درباره هجوم اعراب به ايران بود نوشت. بزرگ علوي در همان ايام، داستان " باد سام " را نوشت و با کمک صادق هدايت آن را توسط محمد رمضاني مدير کتابخانه شرق، در تهران به چاپ رساند.
بزرگ علوي نخستين چهره انتخابي دکتر اراني براي انتشار مجله " دنيا " بود. در اين مقطع حدود سه سال از ديدار و آشنايي جديدشان در ايران مي گذشت. پس از پيوستن ايرج اسکندري به آنان، نخستين شماره مجله " دنيا " را در يکم بهمن 1312 در تهران منتشر کردند.
علوي يکي از سه عنصر تحريريه اين مجله بود. هدف اساسي و عمده مجله دنيا که به صورت قانوني و علني منتشر مي گرديد، روشنگري و آشنا کردن دانشجويان و جوانان ايراني با آخرين دستاوردهاي دانش، صنعت، فن و هنر جهان آن روز بود. اين مجله نه تنها فاقد هر گونه سمت گيري حزبي بلکه هيچگونه موضع گيري صريح سياسي عليه حکومت وقت ايران نداشت.
بعد از انتشار چندين شماره مجله دنيا در ارديبهشت 1316 اداره شهرباني و امنيتي وقت ايران، اين جريان را به عنوان يک جريان کمونيستي وابسته به کمينترن تلقي کرد و با پرونده سازي که توسط رئيس شهرباني وقت سازماندهي شده بود،(بعد از سقوط حکومت رضا شاه اين موضوع روشن گرديد) همه فعالان اين گروه که بعدها به نادرست " گروه 53 نفر " ياد شد، تحت عنوان فعاليت کمونيستي و براندازي حکومت وقت متهم و به حبس هاي طولاني مدت از 3 تا 10 سال محکوم شدند. در اين جريان بزرگ علوي به 7 سال زندان محکوم شد، ولي در مهرماه سال 1320 با برکناري رضا شاه بعد از چهار سال و نيم از زندان آزاد گرديد.
او قبل از زنداني شدن مجموعه داستان خود را به نام " چمدان " که در بر دارنده شش داستان کوتاه است، منتشر کرد.
سالهاي زندان براي علوي اگر چه همراه با صدمات سنگين شخصي و خانوادگي بود، از آنسو نتايج تجارب و زندگي اين دوره، موجب آفرينش هاي ماندي در ادبيات معاصر ايران شده است. نخستين آن مجموعه داستان " ورق پاره هاي زندان " است که در سال 1321 به چاپ رسيد.
اين مجموعه نشان داد، زنداني شدن چند ساله علوي نه تنها استعداد وي را در داستان نويسي تضعيف نکرده بلکه او را شعله ورتر و چالاکتر ساخته است. پس از گذشت 43 سال از چاپ نـخـسـت ايـن کـتـاب در ايـران، اين اثر در سال 1364 توسط دانشگاه سيراکوس آمريکا به زبان انگليسي ترجمه و منتشر شد.
ورق پاره هاي زندان، يادها و يادداشت هاي دوران زندگي علوي است. او اين يادداشت ها را روي ورق پاره هاي کاغذ سيگار، ميوه، قند، و... مي نوشت و به بيرون از زندان مي فرستاد. او استبداد حکومت وقت و فضاي زندان را با بياني عاطفي و يا به گونه اي روايتي و داستاني توصيف کرده است.
دو سال پس از چاپ اين مجموعه در تهران، کتاب " پنجاه و سه نفر " را در سال 1323 نوشت که گزارش گونه اي است از رويدادهاي زندان.
اثر ديگر او در سالهاي پس از زندان، مجموعه داستان " نامه ها " است که در سال 1327 منتشر شده است. داستان " چشم هايش " که برخي ها آن را بهترين کار علوي مي دانند، داستان بلندي است که در سال 1330 به چاپ رسيد. اين کتاب در سال 1338 به زبان آلماني ترجمه و منتشر شد. سال هاي 1323 - 1320 اوج شکوفايي نويسندگي و آفرينش هاي ادبي علوي است. او در اين سالها مقالاتي در نشريات حزب توده و پيام نو مي نوشت و عضو شوراي سر دبيران پيام نو بود.
علوي در فروردين ماه 1332 به اروپا سفر کرد. در همين سال کودتاي 28 مرداد 1332 در ايران به اجرا درآمد و او ناگزير در اروپا باقي ماند. بعد از مدتي در دانشگاه همبولت آلمان شرقي به کار تحقيق و تدريس مشغول شد. در طول 15 سال اول زندگي در مهاجرت، مجموعه داستان " ميرزا " را نوشت که شامل پنج داستان کوچک است. اثر بعدي علوي به نام سالاريها در سال 1354 منتشر گرديد. رمان " موريانه " نيز در سال 1372 (1993) به چاپ رسيد.
علوي در مهاجرت آثار با ارزشي تدوين و منتشر کرد؛ از جمله تاريخ ادبيات جديد ايران و پيشرفت آن که به زبان آلماني تاليف و در سال 1338 در برلين شرقي چاپ شد.
او برخي از آثار فارسي را به زبان آلماني ترجمه کرده که مي توان از جمله ترجمه شعر هاي خيام و هفت پيکر نظامي گنجوي را نام برد.
يکي ديگر از تلاش هاي او در اين سالها، تدوين فرهنگ واژگان فارسي به زبان آلماني بود که به صورت گروهي نزديک به 5 سال روي آن کار کرد. علاوه بر تلاش ها و پژوهش هاي ياد شده، علوي در زمينه تاريخ معاصر ايران نيز کتابي دربارهً اوضاع سياسي و اجتماعي ايران به زبان آلماني نوشت و آخرين کار او تدوين و تاليف کتاب آموزش زبان فارسي به آلماني بود.
نزديک 65 سال زندگي بزرگ علوي در زمينه قلم و پژوهش بود. او در اين راه خدمات بسزايي به فرهنگ و ادب ايران انجام داد، و آثاري ماندني از خود بجاي گذاشت.
بزرگ علوي در سن 92 سالگي در تاريخ 17 فوريه 1997 برابر با 28 بهمن ماه 1375 بعد از دو هفته بيماري در شهر برلين آلمان درگذشت و بنا بر وصيت در قبرستان مسلمانان در کنار پدرش در شهر برلين دفن گرديد.

Mahdi Hero
29-06-2006, 11:22
نام وي الياس و لقب يا تخلص وي ( چنانکه خود در آغاز ليلي و مجنون به آن اشاره کرده ) نظامي است. نام پدرش يوسف نام جدش " ذکي " و نام جد اعلايش " مويد " بوده و سه همسر و يک فرزند به نام محمد داشته است. زادبوم نظامي را شهر گنجه و اجدادش را اهل تفرش گفته اند.
نظامي مانند اغلب اساتيد باستان از تمام علوم عقلي و نقلي بهره مند و در علوم ادبي و عربي کامل عيار و در وادي عرفان و سير و سلوک راهنماي بزرگ و در عقايد و اخلاق ستوده پايبند و استوار و سرمشق فرزندان بشر بوده و در فنون حکمت از طبيعي و الهي و رياضي دست داشته و گويند که اگر وارد مرحله شاعري نبود و به تدريس و تاليف علوم حکميه مي پرداخت در رديف بزرگان حکمت و فلسفه به شمار مي آمد....
در پاکي اخلاق و تقوي، نظير حکيم نظامي را در ميان تمام شعراي عالم نمي توان پيدا کرد. در تمام ديوان وي يک لفظ رکيک و يک سخن زشت پيدا نمي شود و يک بيت هجو از اول تا آخر زندگي بر زبانش جاري نشده است. از استاد بزرگ گنجه شش گنجينه در پنج بحر مثنوي جهان را يادگار است که مورد تقليد شاعران زيادي قرار گرفته است، ولي هيچکدام از آنان نتوانسته اند آنطور که بايد و شايد از عهده تقليد برآيند. اين شش دفتر عبارتند از:
مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، هفت پيکر، شرفنامه و اقبالنامه که همگي نشان دهنده هنر سخنوري و بلاغت گوينده توانا آن منظومه هاست. وفات نظامي را بين سالهاي 599 تا 602 و عمرش را شصت و سه سال و شش ماه نوشته اند.

Mahdi Hero
30-06-2006, 00:16
شيخ ابوسعيد فضل الله بن ابي ابي الخير محمد بن احمد ميهني يا ميهنه اي(مهنه اي) از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري است، ولادت او در سال 357 هجري در شهرکي بنام ميهنه يا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتاده است.
علوم مقدماتي را که صرف و نحو و لغت باشد، در همان شهر آموخته و چون انديشه فقه داشته به مرو رفته است. در مرو مدت پنج سال در حوزه درس امام ابوعبدالله حضري حاضر شده و پس از درگذشت وي، پيش امام ابوبکر قفال مروزي پنج سال ديگر فقه خوانده است. سپس از مرو قصد سرخس کرده، چون به سرخس رسيد؛ نزد امام ابو علي زاهر بن احمد که علم تفسير و حديث ميگفته رفته است و چون مدتي تفسير و اصول و اخبار رسول را فرا گرفته، اتفاق ملاقات او با لقامان سرخسي که از عاقلان مجانين بوده افتاده است. لقمان سرخسي او را در خانقاه (پير ابوالفضل محمد بن حسن سرخسي) برده و دست او بدست پير ابوالفضل داده است و اين پير ابوالفضل مريد (شيخ ابو نصر عبدالله بن علي سراج طوسي) بوده است. پير ابوالفضل مراقب شيخ ابوسعيد بوده و شرايط تهذيب اخلاق و رياضت به او را ياد داده است. شيخ ابوسعيد پس از اخذ طريقه تصوف به ديار اصلي خود (ميهنه) برگشت و هفت سال به رياضت پرداخت و سپس نزديک ابوالفضل محمد بن حسن سرخسي، آمده و به اشاره شيخ و پير خود به نيشابور رفت و در نيشابور از ابو عبدالرحمن محمد بن حسين بن محمد سلمي نيشابوري، صاحب طبقات الصوفيه خرقه ارشاد گرفت و به ميهنه برگشت و در آنجا خانقاهي بنا کرده و به تربيت مريد و رياضت پرداخته و پس از هفت سال با مرگ ابوالفضل سرخسي، به شهر آمل رفته و در آن شهر براي بار دوم از دست ابوالعباس احمد بن عبدالکريم قصاب آملي از خلفاي محمد بن عبدالله طبري، خرقه گرفته و يکسال در شهر آمل مقام کرده و باز به نيشابور بازگشته است. در اين سفرها بزرگان علمي و شرعي نيشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندي نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وي تسليم شدند.
ابوسعيد پس از يکسال اقامت در نيشابور به ميهنه مراجعت کرد و عاقبت در همانجا که چشم به دنياي ظاهر گشوده بود، در شب آدينه چهارم شعبان سال 440 هجري، وقت نماز خفتن جهان را بدرود گفت. و روح بزرگ خود را که همه در کار تربيت مردمان ميداشت تسليم خداي بزرگ کرد.
غير از گفتار منظوم عربي و فارسي، دو بيتي و رباعي، از گفتار و مأثورات و حکايات و حالات او، دو کتاب باقي مانده است: يکي (اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد) که محمد بن منور ميهني نواده اش آن را تأليف کرده است و ديگري، (حالات و سخنان شيخ ابوسعيد) که بطور احتمال مؤلف آن، کمال الدين محمد، پسر عموي پسر مؤلف اسرار التوحيد است. "هرمان اته" خاور شناس نامي آلماني درباره شيخ ابوسعيد ابوالخير چنين آورده است:
( وي نه تنها استاد ديرين شعر صوفيانه بشمار ميرود، بلکه صرف نظر از رودکي و معاصرينش، ميتوان او را از مبتکرين رباعي که زاييده طبع ايراني است دانست. ابتکار او در اين نوع شعر او دو لحاظ است: يکي آنکه وي اولين شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعي سرود. دوم آنکه رباعي را بر خلاف اسلاف خود نقشي از نو زد که آن نقش، جاودانه باقي ماند. يعي آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و اين نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگين عقيده به خدا در همه چيز بوده است. اولين بار در اشعار اوست که کنايات و اشارات عارفانه بکار رفته، تشبيهاتي از عشق زميني و جسماني در مورد عشق الهي ذکر شده و درين معني از ساقي بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حيران و جويان، ميگسار و مست، و پروانه دور شمع ناميده که خود را به آتش عشق مي افکند.
بديهي است در عقايد شاعرانه ابو سعيد مطالب مبهم و تاريک موجود است و تعيين خط مرز ميان عشق زميني و آسماني، بين مستي مي و مستي عشق الهي بسي دشوار است؛ ولي اين قضيه به استثناي معدودي از استادان نظير حافظ که به طريقه اول تمايل دارد و سنائي، عطار و جلاالدين رومي که به دومي متمايلند، در حق اغلب غزل سرايان و قصيده گويان متأخرتر هم صدق ميکند. در هر صورت از رباعيهاي ابوسعيد نور تصوف واقعي ميدرخشد مانند اعراض اعراض از علايق زميني و صرف نظر از لذات هر دو جهان، و استخفاف نسبت به رسوم ظاهري اديان و مذاهب، و تقديس مجاهدات آزادمردان راه خدا که در نظر آنان کعبه و بتخانه و خالق و خلق يکيست و عقيده به وحدت کلي و اعتقاد به اينکه اين مظاهر کثيره در عالم ازل با ذات حق يکي بوده اند و جدايي و کثرتي وجود نداشته است. بايد اين را هم گفت که ميان سروده هاي ابوسعيد گاهي احساسات عميق مؤثري مشهود است که نمونه کامل حکم و امثال و نغمه هاي شاعرانه است.)
ملاقات تاريخي ابوسعيد ابوالخير و ابوعلي سينا
در باب عقيده معروف صوفيان که علم مراتب دارد، نخست تجربه حسي يا آزمايش، دوم علم استدلالي يا دانستن، سوم شهود يا ديدن. حکايت ديدار ابو علي سينا که استاد منطق و حکمت بود و از طريقه مشاء که پايه اش به دليل عقلي است بحث مي کرد، با ابوسعيد ابوالخير که ذوق اشراق داشت و مي گفت علم بايد به مقام شهود رسد در کتاب اسرار التوحيد اينگونه آمده است:
( خواجه بوعلي با شيخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با يکديگر بودند و به خلوت سخن ميگفتند که کس ندانست و نيز به نزديک ايشان در نيامد مگر کسي که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلي برفت، شاگردان از خواجه بوعلي پرسيدند که شيخ را چگونه يافتي؟ گفت: هر چه من ميدانم او مي بيند، و متصوفه و مريدان شيخ چون به نزديک شيخ درآمدند، از شيخ سؤال کردند که اي شيخ، بوعلي را چون يافتي؟ گفت: هر چه ما بينيم او ميداند.)

Mahdi Hero
01-07-2006, 13:41
محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي مدتي پس از وفات پدر خود محمد حسن خان معيري که در کار ديواني بود به هنر و شعر توجه و علاقه تمام داشت؛ در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد.
رهي پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندي انجام وظيفه کرد. او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد.
رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. رهي در سالهاي دهه سي که چون دستي قوي در نوشتن نظم طنز و فکاهيات نيز داشت، اشعار طنزآلود و پر نيش و نوش انتقادي سياسي و اجتماعي خود را با نامها و امضاهاي راغچه و شاه پريون و چند اسم مستعار ديگر در روزنامه هاي توفيق و بابا شمل و ساير جرايد به مناسبت ها و ضرورتهاي مختلف چاپ و منتشر مي کرد که مورد توجه و استقبال روزنامه ها و طنز پردازان معاصر و مردم قرار گرفت. رهي در سال 1336 خورشيدي در معيت جمعي از اديبان و صاحبان جرايد به ترکيه دعوت شد که مدت يک ماه در آن کشور بود. در سال 1337 به دعوت اتحاد جماهير شوروي براي شرکت در جشن چهلمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به آن کشور رفت. در سال 1338 به ايتاليا و فرانسه رفت و مدت زماني در آنجا اقامت نمود. در مهرماه 1341 به دعوت حکومت وقت افغانستان براي شرکت در نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري به کابل عزيمت کرد؛ او مجدداً در سال 1346 که آخرين سفر فرهنگي و هنري او بود، براي شرکت در جشن سالگرد افغانستان به آنجا رفت و مورد استقبال دکتر محمد خليلي و جمعي ديگر قرار گرفت.
او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.
ياد و خاطرش گرامي باد.

Mahdi Hero
02-07-2006, 00:34
هـوشنگ ابـتهـاج در سال 1306 در شهـر رشت زاده شد. دوره آموزش دبـستاني را در هـمين شهـر و آموزش دبـيرستاني را در تهـران به پايان رساند. وي مدتهـا به عـنوان مدير کـل شرکت دولتي "سيمان تهـران" به کار اشتـغـال داشت. چـند سالي نيز از سال 1350 تا 1356 برنامه "گـل هاي تازه" و "گـلچـين هـفـته" راديو ايران را سرپـرستي مي کرد.
ابتهـاج در دوران دبـيرستان به سرودن شعـر پـرداخت و در هـمان سالهـا اولين دفـتر شعـر خود را به نام "نخـستـين نغـمه ها" منـتـشر کرد. وي با سرودن شعـرهاي عاشـقانه آغاز کرد اما با کتاب "شبگـير" خود که حاصل سال هاي پـر تب و تاب پـيش از 1332 است، به شعـر اجتماعي روي آورد.
در شعـر سايه، دو گـرايش عـمده به چـشم مي خورد: گـرايش عاشقانه و گـرايش اجـتماعـي، و شايد نيازي به گـفتن نباشد که در گـرايش اول، بسيار نيرومندتر و موفـق تر است. شعـرهاي او، به ويژه عاشقانه هايش، زيـبا و دلنشين هـستـند؛ و بر شعـر نو عاشقانه فارسي بي تاثـير نبوده اند. زبان غـنايي پاکـيزه، و درورنمايه اي آميخـته با تصاوير زندگـي و طبـيعـت سرسبز و پـر طراوت پـهـنه هاي شمالي ايران، رنگ ويژه اي به سروده هايش مي بخـشد.

شعـرهاي سايه، در ميان اقـشار شعـردوست و شعـرخوان جامعـه ما با اقـبال چـشمگـيري مواجه است. وي که خود از زهـروان نوگـرايي در شعـر ايران بود، پس از چـندي عـمدتا به غـزلسرايي به شيوه قـديم پـرداخت و اکـنون او را بـيشتر با غـزلهايش مي شناسند تا شعـرهاي نو شيوه اش.


كاروان از هوشنگ ابتهاج
ديرست ، گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
ديرست ، گاليا ! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ ... آه
اين هم حكايتي است
اما ، درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
شاد و شكفته ، در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر همسال تو ،‌ ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت ،‌ روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما ،‌ هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك و خون زخم سرانگشتهايشان
جان ميكنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب ميكني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص تست
از خون و زندگاني انسان گرفته رنگ
در تاروپود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
ديرست ، گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها و دستهاست
عصيان زندگي است
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زودست ، گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زودست ، گاليا ! نرسيدست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هر دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من

************************************

درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند
به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند
دل خراب من دگر خراب تر نميشود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند
گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟
برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند

Mahdi Hero
02-07-2006, 23:20
شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري، از بزرگان مشايخ تصوف ايران در قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري است. وي در سال 537 هجري در قريه (کدکن) نيشابور به دنيا آمد؛ و چون در آن شهر به دارو فروشي و عطاري اشتغال داشت، بدين لقب معروف شد.
عطار در دکان دارو فروشي به درمان بيماران مي پرداخت و به کسب علوم و درک صحبت مشايخ و بزرگان اهل تصوف مانند: شيخ نجم الدين کبري و ديگران نيز روزگار مي گذراند. در اين راه آنقدر پيش رفت که خود از پيشوايان اين طريقت گشت و مقامش بجائي رسيد که مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي) درباره او گفت:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم
عطار در سال 627 هجري در فتنه مغولان در نيشابور به قتل رسيد. درباره کشته شدن او بدست مغولان داستانهائي نقل کرده اند.
عطار در داستان سرائي به مراتب چيره دست تر از سنائي است، در آثار عطار ميتوان يک نوع سير تکاملي دروني را به وضوح مشاهده کرد که در مورد شاعران ديگر نادر است.
تأليف ها و تصنيف هاي عطار را در نظم و نثر به عدد سوره هاي قرآن 114 دانسته اند و معروفترين آنها عبارتست از:
ديوان قصيده ها و غزل هاي او که در حدود ده هزار بيت است. ديگر الهي نامه، خسرو نامه، پندار نامه، اسرار نامه، مصيبت نامه، و از مثنويهاي بسيار مشهور او منطق الطير است که نزديک به هفت هزار بيت دارد و مراتب سير و سلوک و رسيدن بحق و توحيد را از زبان مرغان که در طلب سيمرغ حرکت مي کنند، بيان ميدارد و هفت منزل، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فنا را در آن شرح ميدهد.
سرمشق عطار در اين کتاب به نحو اکمل رسالةالطير منثور، غزالي است که آن را با منطق الطير از مشاجره بين انسان و حيوان که رساله معروفي از اخوان صفاست درآميخته و علاوه بر آن از سير العباد الي المعاد سنائي نيز سود جسته است.
از تأليف هاي مهم شيخ عطار به نثر فارسي تذکرةالاولياء است، که آن را در سال 617 هجري تأليف کرد. در آن شرح حال و اقوال و کرامت هاي نود و شش تن از پشوايان طريقت تصوف و عارفان بزرگ را به نثري ساده و شيوا نگاشته است.
شيخ عطار از شاعران بزرگ و از عارفان نامي ايران است که مقام معنوي و تأثير وجود او در تاريخ تفکر معنوي ايرانيان بسيار با اهميت و در خور توجه و دقت مي باشد.
جامي در نفحات الانس آورده است که جلال الدين رومي (بلخي) گفته: نور منصور (حسين بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فريدالدين عطار تجلي کرد و مربي او شد. ، اين نکته را مؤلفان هفت اقليم و بستان السياحه و سفينةالاولياء و خزينةالاصفياء و روز روشن نيز آورده اند.
به عقيده نگارنده، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري يکي از حاملان بزرگ فلسفه اشراق بوده است و غزل معروف: مسلمان من اگر گبرم که بتخانه بنا کردم ، وي نيز مؤيد اين نظريه مي باشد. بديهي است، شهادت شيخ شهاب الدين يحيي سهروردي فيلسوف بزرگ ايراني در سال 587 هجري که شيخ عطار در آن موقع پنجاه سال داشته است، در روحيه وي بسيار مؤثر افتاده

Mahdi Hero
03-07-2006, 18:45
بهاء الدين محمد بن عزالدين حسين بن عبدالصمد بن شمس الدين محمد بن حسن بن محمد بن صالح حارثي همداني عاملي جبعي (جباعي) معروف به شيخ بهائي در سال 953 ه.ق 1546 ميلادي در بعلبك متولد شد. او در جبل عامل در ناحيه شام و سوريه در روستايي به نام "جبع" يا "جباع" مي زيسته و از نژاد "حارث بن عبدالله اعور همداني" متوفي به سال 65 هجري از معاريف اسلام بوده است.
ناحيه "جبل عامل" همواره يكي از مراكز شيعه در مغرب آسيا بوده است و پيشوايان و دانشمندان شيعه كه از اين ناحيه برخاسته اند، بسيارند. در هر زمان، حتي امروزه فرق شيعه در جبل عامل به وفور مي زيسته اند و در بنياد نهادن مذهب شيعه در ايران و استوار كردن بنيان آن مخصوصاً از قرن هفتم هجري به بعد ياري بسيار كرده و در اين مدت پيشوايان بزرگ از ميان ايشان برخاسته اند و خاندان بهائي نيز از همان خانواده هاي معروف شيعه در جبل عامل بوده است.
بهاءالدين در كودكي به همراه پدرش به ايران آمد و پس از اتمام تحصيلات، شيخ الاسلام اصفهان شد. چون در سال 991 هجري قمري به قصد حج راه افتاد، به بسياري از سرزمينهاي اسلامي از جمله عراق، شام و مصر رفت و پس از 4 سال در حالي كه حالت درويشي يافته بود، به ايران بازگشت.
وي در علوم فلسفه، منطق، هيئت و رياضيات تبحر داشت، مجموعه تأليفاتي كه از او بر جاي مانده در حدود 88 كتاب و رساله است. وي در سال 1031 ه.ق در اصفهان درگذشت و بنابر وصيت خودش جنازه او را به مشهد بردند و در جوار مرقد مطهر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام جنب موزه آستان قدس دفن كردند.

شخصيت ادبي شيخ بهايي:
ـ بهائي آثار برجسته اي به نثر و نظم پديد آورده است. وي با زبان ترکي نيز آشنايي داشته است. عرفات العاشقين (تأليف 1022ـ 1024)، اولين تذکره اي است که در زمان حيات بهائي از او نام برده است.
بهترين منبع براي گردآوري اشعار بهائي، کشکول است تا جائي که به عقيده برخي محققان، انتساب اشعاري که در کشکول نيامده است به بهائي ثابت نيست. از اشعار و آثار فارسي بهائي دو تأليف معروف تدوين شده است؛ يکي به کوشش سعيد نفيسي با مقدّمه اي ممتّع در شرح احوال بهائي، ديگري توسط غلامحسين جواهري وجدي که مثنوي منحول رموز اسم اعظم (ص 94 ـ 99) را هم نقل کرده است. با اين همه هر دو تأليف حاوي تمام اشعار و آثار فارسي شيخ نيست.
اشعار فارسي بهائي عمدتاً شامل مثنويّات، غزليّات و رباعيّات است. وي در غزل به شيوه فخرالدين عراقي و حافظ، در رباعي با نظر به ابو سعيد ابوالخير و خواجه عبدالله انصاري و در مثنوي به شيوه مولوي شعر سروده است. ويژگي مشترک اشعار بهائي ميل شديد به زهد و تصوّف و عرفان است. ازمثنوّيات معروف شيخ مي توان از اينها نام برد: نان و حلوا يا سوانح سفر الحجاز ، اين مثنوي ملمّع چنانکه از نام آن پيداست در سفر حج و بر وزن مثنوي مولوي سروده شده است و بهائي در آن ابياتي از مثنوي را نيز تضمين کرده است. او اين مثنوي را به طور پراکنده در کشکول نقل کرده و گردآورندگان ديوان فارسي وي ظاهراً به علت عدم مراجعه دقيق به کشکول متن ناقصي از اين مثنوي را ارائه کرده اند.
نان و پنير ، اين اثر نيز بر وزن و سبک مثنوي مولوي است؛ طوطي نامه نفيسي اين مثنوي را که از نظر محتوا و زبان نزديکترين مثنوي بهائي به مثنوي مولوي است، بهترين اثر ادبي شيخ دانسته و با آنکه آن را در اختيار داشته جز اندکي در ديوان بهائي نياورده و نام آن را نيز خود براساس محتوايش انتخاب کرده است.
شير و شکر ، اولين منظومة فارسي در بحر خَبَب يا مُتدارک است. در زبان عربي اين بحر شعري پيش از بهائي نيز مورد استفاده بوده است. شير و شکر سراسر جذبه و اشتياق است و علي رغم اختصار آن (161 بيت در کليات، چاپ نفيسي، ص 179 ـ 188؛ 141 بيت در کشکول، ج 1، ص 247 ـ 254) مشحون از معارف و مواعظ حکمي است، لحن حماسي دارد و منظومه اي بدين سبک و سياق در ادب فارسي سروده نشده است؛ مثنويهايي مانند نان و خرما ، شيخ ابوالپشم و رموز اسم اعظم را نيز منسوب بدو دانسته اند که مثنوي اخير به گزارش مير جهاني طباطبائي (ص 100) از آنِ سيد محمود دهدار است. شيوه مثنوي سرايي بهائي مورد استقبال ديگر شعرا، که بيشتر از عالمان اماميّه اند واقع شده است. تنها نثر فارسي بهائي که در ديوان هاي چاپي آمده است، رساله پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش است.
بهائي در عربي نيز شاعري چيره دست و زبان داني صاحب نظر است و آثار نحوي و بديع او در ادبيات عرب جايگاه ويژه اي دارد. مهمترين و دقيقترين اثر او در نحو، الفوائد الصمديّه معروف به صمديّه است که به نام برادرش عبدالصمد نگاشته است و جزو کتب درسي در مرحله متوسط علم نحو در حوزه هاي علميّه است. اشعار عربي بهائي نيز شايان توجه بسيار است. معروفترين و مهمترين قصيده او موسوم به وسيله الفوزوالامان في مدح صاحب الزّمان عليه السلام در 63 بيت است که هر گونه شبهه اي را در اثناعشري بودن وي مردود مي سازد. بهائي در ارجوزه سرايي نيز مهارت داشت و دو ارجوزه شيوا يکي در وصف شهر هرات به نام هراتيه يا الزّهره (کشکول، ج1،ص 189 ـ 194) و ديگر ارجوزه اي عرفاني موسوم به رياض الارواح (کشکول، ج1، ص225 ـ 227) از وي باقي مانده است. دوبيتيهاي عربي شيخ نيز از شهرت و لطافت بسياري برخوردار بوده که بيشتر آنها در اظهار شوق نسبت به زيارت روضة مقدّسه معصومين عليه السلام است.
شيخ محمدرضا فرزند شيخ حرّعاملي (متوفي 1110) مجموعه لطيفي از اشعار عربي و فارسي شيخ بهائي را در ديواني فراهم آورده است. اشعار عربي وي اخيراً با تدوين ديگري نيز به چاپ رسيده است. بخش مهمي از اشعار عربي بهائي، لُغَز و معمّاست.
از بررسي شيوه نگارش بهائي در اکثر آثارش، اين نکته هويداست که وي مهارت فراواني در ايجاز و بيان معمّا آميز مطالب داشته است. وي حتي در آثار فقهي اش اين هنر را به کار برده که نمونه بارز آن رسائل پنجگانه الاثناعشرّيه ، است. اين سبک نويسندگي در خلاصه الحساب، فوائد الصمّديه، تهذيب البيان و الوجيزه في الدرايه آشکاراتر است. بهائي تبحّر بسياري در صنعت لغز و تعميه داشته و رسائل کوتاه و لغزهاي متعدّد و معروفي به عربي از وي بر جا مانده است. مانند:
لغزالزبده ( لغزي است که کلمه زبده از آن به دست مي آيد )، لغزالنحو ، لغزالکشّاف ، لغزالصمديه ، لغزالکافيه و فائده . نامدارترين اثر بهائي الکشکول، معروف به کشکول شيخ بهائي است که مجموعه گرانسنگي از علوم و معارف مختلف و آينه معلومات و مشرب بهائي محسوب مي شود.
بهائي در شمار مؤلفان پر اثر در علوم مختلف است و آثار او که تماماً موجز و بدون حشو و زوايد است، مورد توجه دانشمندان پس از او قرار گرفته و بر شماري از آنها شروح و حواشي متعدّدي نگاشته شده است. خود بهائي نيز بر بعضي تصانيف خود حاشيه اي مفصّل تر از اصل نوشته است. از برجسته ترين آثار چاپ شده بهائي مي توان از اينها نام برد: مشرق الشمسين و اکسير السعادتين ( تأليف 1015)، که ارائه فقه استدلالي شيعه بر مبناي قرآن (آيات الاحکام) و حديث است. اين اثر داراي مقدمه بسيار مهمي در تقسيم احاديث و معاني برخي اصطلاحات حديثي نزد قدما و توجيه تعليل اين تقسيم بندي است. از اثر مذکور تنها باب طهارت نگاشته شده و بهائي در آن از حدود چهارصد حديث صحيح و حسن بهره برده است؛ جامع عباسي ، از نخستين و معروفترين رساله هاي علميّه به زبان فارسي؛ حبل المتين في اِحکام احکام الدّين (تأليف 1007)، در فقه که تا پايان صلوه نوشته است و در آن به شرح و تفسير بيش از يکهزار حديث فقهي پرداخته شده است؛ الاثنا عشريه در پنج باب طهارت، صلات، زکات، خمس، صوم و حج است. بهائي دراين اثر بديع، مسائل فقهي هر باب را به قسمي ابتکاري بر عدد دوازده تطبيق کرده است، خود وي نيز بر آن شرح نگاشته است.
زبده الاصول اين کتاب تا مدتها کتاب درسي حوزه هاي علمي شيعه بود و داراي بيش از چهل شرح و حاشيه و نظم است. الاربعون حديثاً (تأليف 995) معروف به اربعين بهائي ؛ مفتاح الفلاح (تأليف 1015) در اعمال و اذکار شبانه روز به همراه تفسير سورة حمد. اين اثر کم نظير که گفته مي شود مورد توجه و تأييد امامان معصوم عليه السّلام قرار گرفته است.
حدائق الصالحين (ناتمام)، شرحي است بر صحيفة سجاديه که هر يک از ادعية آن با نام مناسبي شرح شده است. از اين اثر تنها الحديقه الهلاليّه در شرح دعاي رؤيت هلال (دعاي چهل و سوم صحيفة سجاديه) در دست است
حديقة هلاليّه شامل تحقيقات و فوائد نجومي ارزنده است که ساير شارحان صحيفه از جمله سيّد عليخان مدني در شرح خود موسوم رياض السالکين از آن بسيار استفاده کرده اند. همچنين فوائد و نکات ادبي، عرفاني، فقهي و حديثي بسيار در اين اثر موجز به چشم مي خورد.

خدمات شيخ بهائي:
در عرف مردم ايران، شيخ بهائي به مهارت در رياضي و معماري و مهندسي معروف بوده و هنوز هم به همين صفت معروف است، چنانكه معماري مسجد امام اصفهان و مهندسي حصار نجف را به او نسبت مي دهند. و نيز شاخصي براي تعيين اوقات شبانه روز از روي سايه آفتاب يا به اصطلاح فني، ساعت آفتاب يا صفحه آفتابي و يا ساعت ظلي در مغرب مسجد امام (مسجد شاه سابق) در اصفهان هست كه مي گويند وي ساخته است.
در احاطه وي در مهندسي مساحي ترديد نيست و بهترين نمونه كه هنوز در ميان است، نخست تقسيم آب زاينده رود به محلات اصفهان و قراي مجاور رودخانه است كه معروف است هيئتي در آن زمان از جانب شاه عباس به رياست شيخ بهائي مأمور شده و ترتيب بسيار دقيق و درستي با منتهاي عدالت و دقت علمي در باب حق آب هر ده و آبادي و محله و بردن آب و ساختن ماديها داده اند كه هنوز به همان ترتيب معمول است و اصل طومار آن در اصفهان هست.
ديگر از كارهاي علمي كه به بهائي نسبت مي دهند طرح ريزي كاريز نجف آباد اصفهان است كه به نام قنات زرين كمر، يكي از بزرگترين كاريزهاي ايران است و از مظهر قنات تا انتهاي آبخور آن 9 فرسنگ است و به 11 جوي بسيار بزرگ تقسيم مي شود و طرح ريزي اين كاريز را نيز از مرحوم بهائي مي دانند.
ديگر از كارهاي شيخ بهائي، تعيين سمت قبله مسجد امام به مقياس چهل درجه انحراف غربي از نقطه جنوب و خاتمه دادن به يك سلسله اختلاف نظر بود كه مفتيان ابتداي عهد صفوي راجع به تشخيص قبله عراقين در مدت يك قرن و نيم اختلاف داشته اند.
يكي ديگر از كارهاي شگفت كه به بهائي نسبت مي دهند، ساختمان گلخن گرمابه اي كه هنوز در اصفهان مانده و به حمام شيخ بهائي يا حمام شيخ معروف است و آن حمام در ميان مسجد جامع و هارونيه در بازار كهنه نزديك بقعه معروف به درب امام واقع است و مردم اصفهان از دير باز همواره عقيده داشته اند كه گلخن آن گرمابه را بهائي چنان ساخته كه با شمعي گرم مي شد و در زير پاتيل گلخن فضاي تهي تعبيه كرده و شمعي افروخته در ميان آن گذاشته و آن فضا را بسته بود و شمع تا مدتهاي مديد همچنان مي سوخت و آب حمام بدان وسيله گرم مي شد و خود گفته بود كه اگر روزي آن فضا را بشكافند، شمع خاموش خواهد شد و گلخن از كار مي افتد و چون پس از مدتي به تعمير گرمابه پرداختند و آن محوطه را شكافتند، فوراً شمع خاموش شد و ديگر از آن پس نتوانستند بسازند. همچنين طراحي منارجنبان اصفهان كه هم اكنون نيز پا برجاست به او نسبت داده مي شود.

استادان شيخ بهائي:
آن طور كه مؤلف عالم آرا آورده است، استادان او بجز پدرش از اين قرار بوده اند: "تفسير و حديث و عربيت و امثال آن را از پدر و حكمت و كلام و بعضي علوم منقول را از مولانا عبدالله مدرس يزدي مؤلف مشهور حاشيه بر تهذيب منطق معروف به حاشيه ملا عبدالله آموخت. رياضي را از ملا علي مذهب ملا افضل قاضي مدرس سركار فيض كاشاني فرا گرفت و طب را از حكيم عماد الدين محمود آموخت و در اندك زماني در منقول و معقول پيش رفت و به تصنيف كتاب پرداخت."
"مؤلف روضات الجنات استادان او را پدرش و محمد بن محمد بن محمد ابي الطيف مقدسي مي شمارد و گويد كه صحيح بخاري را نزد او خوانده است."
علاوه بر استادان فوق در رياضي؛ "بهائي نزد ملا محمد باقر بن زين العابدين يزدي مؤلف كتاب مطالع الانوار در هيئت و عيون الحساب كه از رياضي دانان عصر خود بوده نيز درس خوانده است."

Mahdi Hero
04-07-2006, 18:26
علي اسفندياري که بعدها نام خود را به نيما يوشج تبديل کرد، در 21 آبانماه سال 1276 خورشيدي در دهکده يوش، واقع در ايالت نور بدنيا آمد. پدرش ميرزا ابراهيم خان اعظام السلطنه، يکي از افراد دودمانهاي قديمي مازندران بود که در اين منطقه به کشاورزي اشتغال داشت.
نيما خواندن و نوشتن را نزد ملاي ده زادگاه خود، فرا گرفت و در تهران دوره مدرسه عالي سن لويي را به پايان رسانيد. در مدرسه مراقبت و تشويق يک معلم خوشرفتار، نظام وفا، او را به خط شعر گفتن انداخت.
در ابتدا به سبک معمول و قديم شعر مي ساخت؛ اما پس از چندي راه تازه اي را در پيش گرفت و منظومه افسانه، سروده شده به سال 1300 خورشيدي، سبک تازه اي در ارائه محسوسات او است. نيما با وجود پيروي از وزن تساوي طولي، مصرع ها را ضروري نديد و قافيه را به حساب ديگري در کار گرفت و در شعر فارسي تحولي بنيادي ايجاد کرد.
نيما با وجود ارائه سبک و شيوه نو از مدافعان جدي ادب و هنر اصيل ايران بود و تا آخر عمر علاوه بر شعرهاي نو، شعرهاي سنتي نيز مي سرود.
نيما يوشج در سال 1337 بدرود حيات گفت. ياد و خاطرش گرامي باد.

هان اي شب شوم وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بر كن،
يا پرده ز روي خود فروكش،
يا باز گذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم.
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم،
عمري به كدورت و الم رفت
تا باقي عمر چون سپارم.
نه بخت بد مراست سامان
و اي شب، نه تراست هيچ پايان.
چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غم زمانه؟
دل مي بري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه
بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمن بخت.
اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه اي نيست،
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زارزار بگريست.
بشكست دلم ز بي قراري
كوتاه كن اين فسانه، باري.
آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در،
و آنجا كه بريخت آب مواج
تابيد بر او مه منور،
اي تيره شب دراز داني
كانجا چه نهفته بد نهاني؟
بودست دلي ز درد خونين،
بودست رخي زغم مكدر،
بودست بسي سر پر اميد،
ياري كه گرفته يار در بر؛
كو آن همه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار؟
درسايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است؟
عجز بشر است اين فجايع
يا آن كه حقيقت جهان است؟
در سير تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود؟
تو چيستي اي شب غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شكل خوف آور
تاريخجه ي گذشتگاني
يا رازگشاي مردگاني؟
تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري؟
يا دشمن جان من شدستي؟
اي شب بنه اين شگفتكاري،
بگذار مرا به حالت خويش
با جان فسرده و دل ريش!
بگذار فرو بگيردم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد.
وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد،
شد محو يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره؟
بگذار بخواب اندر آيم
كز شومي گردش زمانه،
يكدم كمتر به ياد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه.
بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد

Mahdi Hero
05-07-2006, 15:21
يکي از بزرگترين افتخارات عصر صفويه وجود صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازي ملقب به ملاصدرا يا صدرالمتألهين است که در حکمت و فلسفه صاحب مکتب و مقام و مرتبتي بس بلند است. صدرا به سال 979 يا 980 هجري در شيراز متولد شد و پس از مرگ پدر به اصفهان آمد. علوم نقلي را نزد شيخ بهايي و علوم عقلي را نزد ميرداماد تحصيل و تلمذ کرد. سپس خود اعجوبه زمان و افتخار حکماي دوران گشت.
با آنکه از علماي صوري روي خوش نديد، به بهترين وجه و عباراتي همچون آب روان بزرگترين و مهمترين مسائل حکمت را به لسان عرب بيان کرده است. کتب و رسايل او حاکي از سعي و کوشش در امتزاج فلسفه و عرفان و شرع است. ملاصدرا در ميان فلاسفه و دانشمندان عالم صاحب مکتب شناخته شد و اساس مکتبش مبتني بر اين است که طريق استدلال و کشف و وحي بالاخره به يک حقيقت و يک هدف منتهي مي گردد و عقل سليم مؤيد همان حقايقي است که در دين نازل گرديده و در اشراق و شهود بر عارف مکشوف مي گردد.
مهمترين تأليفات او به زبان عربي عبارت است از:
اسفار اربعه، شواهد الربوبيه، شرح اصول کافي، الهداية، حاشيه شرح حکمت الاشراق، الواردات القلبيه و کسرالاصنام الجاهليه.
علاقه وافر ملاصدرا به عرفان و اصرار وي در بيان حقايق عرفان آن هم به زبان سليس و ساده موجب شد که جمعي به دشمني برخاستند و اين حکيم فريد و عاليقدر براي آنکه از قيل و قال زمانه بدور باشد، بالغ بر هفت سال و يا بقولي پانزده سال از عمر را در قريه کهک نزديک شهر قم به سر برده به تفکرات عميق پرداخته است و بر اثر رياضت و تهذيب و تکامل نفس به قول خود به علم حضوري نايل آمد، همان طوريکه قبلاً علم حصولي را به سر حد کمال فرا گرفته بود. بيت الحرام را به کرات زيارت کرد و در سفر هفتم هنگام مراجعت در سال 1050 هجري در شهر بصره بدرود حيات گفت و همانجا به خاک سپرده شد.
مي گويند روزي ملاصدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس مي داد. غفلتاً فکري به خاطرش رسيد و رو به شاگردان کرد و گفت: " آيا کسي مي تواند ثابت کند آنچه در اين حوض است آب نيست؟"
چند تن از طلاب زبردست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصي از قياس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره يا مخاطب است نه قانع کردن او، ثابت کردند که در آن حوض مطلقاً آب وجود ندارد و از مايعات خالي است.
ملاصدرا با تبسمي رندانه مجدداً روي به طلاب کرد و گفت: " اکنون آيا کسي هست که بتواند ثابت کند در اين حوض آب هست؟ " يعني مقصود اين است که ثابت کند حوض خالي نيست و آنچه در آن ديده مي شود آب است.
شاگردان از سؤال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغري و کبري به اين نتيجه رسيديم که در حوض آب نيست، حال نمي توان خلاف قضيه را ثابت کرد و گفت که در اين حوض آب هست...
فيلسوف شرق چون همه را ساکت ديد سرش را بلند کرد و گفت:
ولي من با يک وسيله و عاملي قويتر از دلايل شما ثابت مي کنم که در اين حوض آب وجود دارد . آنگاه در مقابل چشمان حيرت زده طلاب کف دو دست را به زير آب حوض فرو برد و چند مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشيد. همگي براي آنکه خيس نشوند از کنار حوض دور شدند. فيلسوف عاليقدر ايران تبسمي بر لب آورد و گفت: همين احساس شما در خيس شدن بالاتر از دليل است .... .

khaiyam
06-07-2006, 11:04
باسلام دراين تاپيك قصد داريم عكس و بيوگرافي شخصيت هاي برجسته ايران ر اقرار دهيم
قبل از ارسال مطالب آيا اين كار طرف دار داره چون من بايد عكس ها را اسكن كنيم بعد آپلود هم كنم كه نسبتا وقت گير است اگر موافقيد من اين كار را انجام بدم


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Marichka
06-07-2006, 11:59
سلام
به نظرم فكر خوبيه فقط اگه زندگينامه دانشمندان گذشته و معاصر ايراني گذاشته بشه جون به قول renjer_babi جان اينجا انجمن علمي هست. ;)
اينم براي شروع:

پروفسور پارسا بيش از ۶۰ سال از عمر خود را به تحقيق و تفحص درباره طبيعت ايران پرداخت و پنج سال پيش، در سن ۹۰ سالگي، در حالي كه هنوز به حرفه اش، سرزمينش و آثارش عشق مي ورزيد، با طبيعت و هر آنچه داشت وداع كرد ...

پروفسور پارسا بيش از ۶۰ سال از عمر خود را به تحقيق و تفحص درباره طبيعت ايران پرداخت و پنج سال پيش، در سن ۹۰ سالگي، در حالي كه هنوز به حرفه اش، سرزمينش و آثارش عشق مي ورزيد، با طبيعت و هر آنچه داشت وداع كرد. پروفسور پارسا در فاصله سال هاي ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۹ شمسي نخستين فلور مستقل ايران را به نام فلور «دوليران» به زبان فرانسه تأليف كرد كه در ۵ جلد و بيش از ۷۰۰۰ صفحه از سوي وزارت فرهنگ آن زمان منتشر شد.كار تأليف فلور ايران با امكانات آن زمان، كاري بسيار بزرگ و سخت بود، اما دكتر پارسا، آن را با صبر و حوصله و تحمل مشقت هاي بسيار به پايان رساند. تأليف اين فلور در حالي انجام شد كه فلور بسياري از كشورهاي ما را خارجي ها مي نوشتند. حتي پيش از آن نيز، اتريشي ها و آلماني ها، فلور ايران را جمع آوري مي كردند.گونه هاي گياهي ايران، گاه از طريق تاجران اروپايي به اين كشورها منتقل مي شد و بعد، از موزه هاي اين كشورها سر درمي آورد و پروفسور پارسا در آن شرايط حس مي كرد كه بايد كاري كند. شاگردان استاد معتقدند كه وي، زماني به تنهايي به اين كار پرداخت كه نه در دانشگاه تهران (تنها دانشگاه نوبنياد آن زمان) و نه در هيچ جاي ايران، هرباريوم، كتابخانه تخصصي، امكانات پژوهشي و همكاران علمي متخصص براي اين كار نبود.پروفسور پارسا براي انجام تحقيقات خود، بناچار از منابع و نوشته هاي گياه شناختي خارجي به ويژه «فلورا ارينتاليس بواسيه» و مجموعه هاي گرد آورنده دانشمندان و جهانگردان اروپايي بهره گرفت و براي اين كار، سالها تلاش كرد.وي به مطالعه و تحقيق منابع خارجي اكتفا نكرد بلكه به تنهايي و يا به كمك دانشجويان و همكاران ايراني خود، به گرد آوري نمونه هاي جديدي از فلور ايران پرداخت.پروفسور پارسا در بررسي هاي خود در خارج و داخل كشور توانست، ترادف گياه شناختي بسياري از گونه هاي گياهي را نشان دهد و از تكرار آن، جلوگيري كند. چرا كه نمونه هاي گياهان ايران را گياهشناسان و پژوهشگران اروپايي در مدت حدود دو قرن و نيم از نواحي مختلف گرد آورده و بي توجه به كارهاي ديگران مستقلاً بررسي و نامگذاري كرده بودند و از اين رو نام هاي علمي مترادف بسياري در نوشته هاي گياه شناختي اروپاييان بود كه گمراه كننده بود.«دكتر احمد قهرمان» استاد دانشگاه تهران و از شاگردان پروفسور پارسا در اين باره مي گويد: «اگر به عصري كه استاد پارسا كارهاي تحقيقاتي علمي و پايه اي را براي تأليف فلور در ايران شروع كرد، توجه كنيم، مي بينيم كه آغاز اين كار بزرگ با چه دشواري ها و مشكلاتي روبه رو بود و نگارش آن تا چه اندازه به صبر، حوصله، پشتكار، خستگي ناپذيري و تحمل نياز داشت. با توجه به وسعت كار و اين واقعيت كه فلورهاي كشورهاي همجوار ايران مثل تركيه و عراق را دانشمندان خارجي تدوين كرده اند، تأليف فلور ايران از كارهاي شاخص علمي در قرن ۱۹ ميلادي است.»

پروفسور پارسا براي انجام اين كار، تمامي گياهان و رستني هاي ايران را جمع آوري و كدگذاري كرد و نخستين مرحله پژوهشي خود را پس از اخذ دكتراي گياهشناسي و بازگشت به ايران به جمع آوري نمونه هاي گياهي زادگاهش «تفرش» اختصاص داد و پس از آن، نمونه هاي ديگر نقاط ايران را نيز جمع آوري كرد. پروفسور «قدرت الله پارسا» از خويشاوندان و دوستان نزديك استاد مي گويد: «خوب به ياد دارم در سال هاي ۱۳۲۷ كه من، دوره دبيرستان را مي گذراندم، تابستان ها ايشان به تفرش مي آمد و سرگرم نمونه برداري و تحقيق از گياهان كوههاي آن منطقه مي شد و روزانه بيش از ده ساعت به نوشتن كتابهاي گياهشناسي به زبان فرانسه مي پرداخت و مرتباً نوشته هاي آماده شده را براي چاپ مجموعه كتاب «فلور ايران» به تهران و وزارت فرهنگ آن زمان مي فرستاد.» وي، علاوه بر اين پژوهش به بررسي فلور كشورهاي ديگر نيز پرداخت و سپس نمونه هاي منحصر به فردي از فلور ايران را ضمن تحقيقات خود، بررسي كرد كه بعدها در ۵ جلد متمم فلور مذكور شدند. پروفسور پارسا در اواخر عمر خود مجدداً در فلور گياهي ايران تجديد نظر كرد و سپس نسخه جديدي از آن را با كمك «دكتر زين العابدين ملكي» (يكي از شاگردان خود) تهيه و ترجمه كرد كه چاپ آن در ۱۱ جلد پيش بيني شده است و تاكنون جلد اول و دوم آن (به ترتيب در سال ۱۳۵۸ و ۱۳۶۳) از سوي وزارت فرهنگ و آموزش عالي به چاپ رسيده است.پروفسور قدرت الله پارسا مي گويد: «فلورهاي تأليفي استاد از كارهاي عالي او در سطوح بين المللي است كه زينت بخش تمام دانشگاههاي اروپايي و آمريكايي است. وقتي در سال ۱۳۵۰ در پاريس مشغول تحصيل بودم، به اتفاق پروفسور احمد پارسا به دانشكده علوم و موزه گياهان دانشگاه پاريس رفتيم و رئيس دانشكده از استاد بسيار استقبال و تجليل كرد و كتاب هاي مفصل او را در كتابخانه آن دانشكده نشان داد و اظهار داشت كه اين كتاب ها از كامل ترين و بهترين كتاب هايي است كه استادان و دانشجويان به عنوان مرجع استفاده مي كنند.»ساير تأليفاتاستاد پارسا داراي مقالات بسياري در مورد فلور ايران در مجلات بين المللي به خصوص در نشريه علمي گياه شناسي «كيو» لندن است. از تأليفات استاد به زبان فارسي نيز مي توان دو جلد كتاب گياهان شمال ايران (سال ۱۳۱۸، شركت چاپخانه ارژنگ تهران)، كتاب دارونامه (۱۳۲۵، انتشارات وزارت فرهنگ سابق)، كتاب اندام شناسي گياهان (سال ۱۳۳۱، انتشارات وزارت فرهنگ سابق)، ۳ جلد كتاب تيره شناسي يا تاگزونومي گياهان آوندي (سال ۱۳۳۴، انتشارات دانشگاه تهران) و... را نام برد.موزه علوم طبيعي ايران از تأسيس تا فراموشي پروفسور احمد پارسا ، پس از اخذ دكتراي گياه شناسي و علوم طبيعي در فرانسه، به ايران بازگشت. وي در سالهاي نخست مراجعت، به تنهايي و در سال ۱۳۱۶ كه در مقام استاد گياهشناسي دانشكده علوم و دانشسراي عالي دانشگاه تهران قرار گرفت، به اتفاق برخي شاگردان خود به گرد آوري گياهان ايران پرداخت. در سال ۱۳۲۴ موزه علوم طبيعي را با بودجه وزارت فرهنگ آن زمان كه تأمين كننده بودجه دانشگاه تهران نيز بود، در قسمتي از ساختمان بزرگ دبستان حكيم نظامي سابق (واقع در مقابل موزه ايران باستان) تأسيس كرد و گياهان گردآوري شده را به منظور تأسيس «هربيه ملي» به آن موزه انتقال داد و به اين ترتيب «هرباريوم موزه علوم طبيعي ايران» را بنيان نهاد. در سال ۱۳۳۳ وزارت فرهنگ به علت تفكيك بودجه اش از بودجه دانشگاه، بودجه اين موزه را قطع و نياز خود را به محل آن اعلام كرد و هرباريوم و اشياي موزه به ناچار به ساختمان دانشكده علوم دانشگاه تهران منتقل شد.با مأموريت دكتر پارسا در سال ۱۳۳۵ به آمريكا، سرپرستي موزه به «دكتر علي زرگري» واگذار شد و سپس در همان سال، با تأسيس «مؤسسه مطالعات مناطق خشك» دردانشگاه تهران، گياهان اين موزه به اين مؤسسه منتقل شد كه متأسفانه از آن سنگ ها و فسيل ها ديگر اطلاعي در دست نيست و به اين ترتيب، نام «هرباريوم موزه علوم طبيعي» از ميان رفت.دكتر زرگري مسئوليت هرباريوم مؤسسه مطالعات مناطق خشك را تا سال ۱۳۴۰ به عهده داشت. با انحلال اين مؤسسه، گياهان هرباريوم آن به دانشسراي عالي انتقال يافت و پس از آن «دكتر گل گلاب» اين نمونه ها را به دانشكده داروسازي انتقال داد. «دكتر قهرمان» در اين باره مي گويد: «يادم مي آيد كه با دكتر شيباني رئيس وقت دانشگاه تهران رفتيم پيش ايشان و گفتيم كه اين نمونه ها را پس بدهند ولي كارمندهايشان را به ما دادند و در حالي كه ما با تورم نيروي كار مواجه بوديم، گياهان هنوز همان جا بود. بعد از انقلاب هم، خيلي سعي كرديم كه آنها را پس بگيريم اما نشد.»به اين ترتيب «هر باريوم» پروفسور پارسا كه تقريباً حاوي همه گياهان مذكور در فلور ايران بود - از جمله، نزديك به ۲۵۰ گونه جديدي كه وي از ايران براي فلور دنيا تشخيص داده و به نام خود او بود و نمونه نخست آنها در مورد گياه شناسي «كيو» لندن هنوز به عنوان «تايپ» وجود دارد- در اين دست به دست شدن ها از بين رفت. پروفسور احمد پارسا در نامه اي كه به دكتر احمد قهرمان (۱۰/۲/۱۳۷۳) نوشته، آورده است: «... من از سرنوشت موزه تاريخ طبيعي خودم بسيار ناراحتم. آن كلكسيون معظم زمين شناسي (فسيل و سنگ) و جانورشناسي و گياه شناسي چه شد؟ من از هر نمونه گياهان ايراني، يكي يا چند تا داشتم كه در «كيو» به دقت نامگذاري كرده بودم. گويا سرنوشت همه كلكسيون ها را به دست و عهده چند نفر بي اطلاع و مغرض داده بودند...»پروفسور دكتر احمدپارسا دردوم خرداد سال ۱۳۷۶ در كاليفرنيا درگذشت.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Marichka
06-07-2006, 17:18
هنرمند عزيز تصميم بسيار عالي گرفتيد و مطمئن باشد من يكي از طرفداران پر و پا قرص اين تاپيك خواهم بود
و به عنوان اولين در خواست از تون زندگينامه كامل ( خيلي خيلي كامل) دكتر حسابي رو مي خوام
واز dianella هم بابت این که اولین چراغ رو روشن کردن بسیار سپاسگذارم
با تشكر

سلام emp-ehsan جان خواهش مي كنم. اينم يه چكيده از زندگينامه دكتر حسابي.

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي, مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند. شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول, و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو, پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات, در سن نوزده سالگي, ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي, به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي, رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند. شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند, به پاس قدرداني از زحماتشان, ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند. همزمان با تحصيل در رشته معدن, در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي, به تحصيل و تحقيق, در دانشگاه سوربن, در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را , با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", با درجه عالي دريافت كردند. استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند وايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود. پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد, به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي, دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران, نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين, ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد. حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي, پژوهشي, تخصصي, علمي و ..., از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود كه براي نمونه به مواردي اشاره مي كنيم: _ اولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر) _ اولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك) _ پايه گذاري اولين مدارس عشايري كشور _ پايه گذاري دارالمعلمين عالي _ پايه گذاري دانشسراي عالي _ ساخت اولين راديو در كشور _ راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور _ راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور _ راه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور _ راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران _ تعيين ساعت ايران _ پايه گذاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران, به نام بيمارستان "گوهرشاد" _ شركت در پايه گذاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي _تدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران _ پايه گذاري دانشكده فني دانشگاه تهران _ پايه گذاري دانشكده علوم دانشگاه تهران _ پايه گذاري شوراي عالي معارف _ پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران _ پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي _ پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني _ پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران _ پايه گذاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران _ پايه گذاري اولين رصدخانه نوين در ايران _ پايه گذاري مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز _ پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان _ پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي _ پايه گذاري كميته پژوهشي فضاي ايران _ ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران) _ تدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي ستاندارد _ تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت _ پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي) _ راه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور _ ايجاد اولين كارگاه هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران _ ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور

آشنايی با نظريه معروف دکتر حسابی
ذرات تا بی‌نهايت ادامه دارند
خلاصه اي از تئوري معروف او:دكتر حسابي يكبار تابستان براي مدت كوتاهي به ايران بازگشت و در خانه اي متعلق به آقاي جماراني تابستان را سپري مي كرد و در همين ايام در حين مطالعات به اين فكر افتادند كه »علت وجود خاصيتهاي ذرات اصلي بايد در اين باشد كه اين ذرات بي نهايت گسترده اند و هر ذره اي
آشنايی با نظريه معروف دکتر حسابی
ذرات تا بی‌نهايت ادامه دارند
خلاصه اي از تئوري معروف او:دكتر حسابي يكبار تابستان براي مدت كوتاهي به ايران بازگشت و در خانه اي متعلق به آقاي جماراني تابستان را سپري مي كرد و در همين ايام در حين مطالعات به اين فكر افتادند كه »علت وجود خاصيتهاي ذرات اصلي بايد در اين باشد كه اين ذرات بي نهايت گسترده اند و هر ذره اي در تمام فضا پخش است و نيز هر ذره اي بر ذرات ديگر تاثير مي گذارد«. به اين ترتيب به فكر آزمايشي افتاد كه اين نظريه را اثبات و يا نفي كند . او با خود فكر كرد اگر اين تئوري صحيح باشد بايد چگالي يك ذره مادي به تدريج با فاصله از آن كم شود و نه اينكه يك مرتبه به صفر برسد و نبايد ذره مادي شعاع معيني داشته باشد. پس در اينصورت نور اگر از نزديكي جسمي عبور كند بايد منحرف شود و پس از اينكه محاسبات مربوط به قسمت تئوري اين نظريه را به پايان رسانيد پس از بازگشت به امريكا به راهنمايي پرفسور انيشتين در دانشگاه پرنيستون به تحقيقات در اين زمينه پرداخت. پرفسور انيشتين قسمت نظري تئوري را مطالعه كرد و دكتر حسابي را به ادامه كار تشويق كرد. دكتر حسابي به راهنمايي پرفسور انيشتين به تكميل نظريه پرداخت سپس يك سال ديگر در دانشگاه شيكاگو به كار پرداخت و آزمايشهايي در اين زمينه انجام داد. وي با داشتن يك انتر فرومتر دقيق توانست فاصله نوري را در عبور از مجاورت يك ميله اندازه بگيرد و چون نتيجه مثبت بود آكادمي علوم آمريكا نظريه دكتر حسابي را به چاپ رسانيد. برخي همكاران از نامأنوس بودن و جديد بودن اين فكر متعجب شدند و برخي از اين نظريه استقبال كردند.شرح آزمايشهاي انجام شده و نتيجه آن:در اثبات اين نظريه اگر در آزمايش, نور باريك ليزر از مجاورت يك ميله وزين چگال عبور داده شود, سرعت نور كم مي شود. در نتيجه پرتو ليزر منحرف ميگردد. هرگاه پرتو ليزر بطور مناسبي از ميان دو جسم سنگين كه در فاصله اي از هم قرار دارند عبور داده شود انحراف آن هنگام عبور از مجاورت جسم اول و سپس از مجاورت جسم دوم به خوبي معلوم ميشود و اين انحراف قابل عكسبرداري است.اين آزمايش گسترده بودن ذره را نشان مي دهد. بر طبق اين آزمايش انحراف زياد پرتو ليزر فقط در اثر پراش نبوده بلكه مربوط به جسم است. بر حسب اين نظريه هر ذره, مثلاً الكترون, كوارك يا گلويون نقطه شكل نيست بلكه بي نهايت گسترده است و در مركز آن چگالي بسيار زياد بوده و هر چه از مركز فاصله بيشتر شود آن چگالي بتدريج كم مي شود. بنابراين يك پرتو نور از يك فضاي چگالي عبور كرده و شكست پيدا ميكند و انحراف مي يابد.اختلاف تئوري بي نهايت بودن ذرات با تئوريهاي قبلي:در تئوريهاي قبلي هر ذره قسمت كوچكي از فضا را در بر دارد يعني داراي شعاع معيني است و خارج از آن اين ذره وجود ندارد ولي در اين تئوري ذره تا بي نهايت گسترده است و قسمتي از آن در همه جا وجود دارد. در تئوريهاي جاري نيروي بين دو ذره از تبادل ذرات ديگر ناشي مي شود و اين نيرو مانند توپي در ورزش بين دو بازيكن رد و بدل مي شود و اين همان ارتباطي است كه يبن آنها حاكم است و در تئوريهاي جاري تبادل ذرات ديگري اين ارتباط ميان دو ذره را ايجاد ميكند. مثلاً نوترون كه بين دو ذره مبادله مي شود, اما در تئوري دكتر حسابي ارتباط بين دو ذره همان ارتباط گسترده ايست كه در همه جا بعلت موجوديت آنها در تمام فضا بين آنها وجود دارد.ارتباط اين تئوري با تئوري نسبيت انيشتين:تئوري انيشتين مي گويد: خواص فضا در حضور ماده با خواص آن در نبود ماده فرق دارد, به عبارت رياضي يعني در نبود ماده, فضا تخت است ولي در مجاورت ماده فضا انحنا دارد. اگر بگوييم يك ذره در تمام فضا گسترده است در هر نقطه از فضا چگالي ماده وجود دارد و سرعت نور به آن چگالي بستگي دارد به زبان رياضي به اين چگالي مي توان انحناي فضا گفت.ارتباط فلسفي اين تئوري با فلسفه وحدت وجود:در اين نگرش همه ذرات جهان بهم مرتبط هستند. زيرا فرض بر اين است كه هر ذره تا بي نهايت گسترده است و همه ذرات جهان در نقاط مختلف جهان با هم وجود دارند.يعني در واقع قسمت كوچكي از تمام جهان در هر نقطه اي وجود دارد

Mahdi Hero
06-07-2006, 17:24
حكيم ابومعين ناصر بن خسرو حارث قبادياني (481 - ‌394)‌ تا حدود 40سالگي در بلخ و در دستگاه دولتي غزنويان و سپس سلجوقيان به سر برد. ولي اندك اندك آن محيط را براي انديشه خود تنگ يافت و در پي درك حقايق به اين سوي و آن سوي رفت تا اين كه در چهل سالكي به دليل خوابي كه ديده بود عازم كعبه شد. پس از يك سفر هفت ساله كه چهار بار سفر حج و سه سال اقامت در مصر مركز خلافت فاطمي را در خود داشت به مذهب اسماعيليه گرويد و به عنوان حجت جزيره خراسان راهي موطن خود شد. بقيه عمر ناصرخسرو در يك مبارزه بي‌امان عقيدتي گذشت و اگر چه از هر نوع آسايشي محروم شد اما شعرش پشتوانه‌اي يافت كه در ادبيات فارسي بي‌نظير بود. متعصبان آن روزگار حضور ناصرخسرو در بلخ را برنتافتند و او را با تهمتهاي بدوين، قرمطي، ملحد و رافضي از آن سرزمين به نيشابور و مازندران و سپس يمكان بدخشان آواره كردند.
شعر او شعري است تعليمي و اعتقادي و برخوردار از پشتوانه عميق معنايي و از اين رو مي‌توان او را نقطه مقابل شاعران دربار غزنويان و سلجوقي دانست، البته ديوان او از مدح خالي نيست، ولي اين ستايش‌ها كه در حق خليفه فاطمي مي‌باشد خود نوعي مبارزه است آن هم در محيط خطر خيز خراسان.
ولي نبايد از نظر دور داشت كه اين گرايش شديد محتوايي شعر ناصرخسر را از بعضي بدايع هنري و ظرايف شعري دور نگه داشته و به بعضي از قصايد او يك رنگ خشك تعليمي زده است. زبان او نسبت به ديگران كهن‌تر حس مي‌شود و شباهتي به زبان دوره ساماني دارد. ناصر اگر چه در تصويرگري شاعري تواناست اما سنگيني محتواي شعرش مجالي براي خودنمايي اين خلاقيت‌هاي او نداده است و در جاهايي كه اين سنگيني كمتر است و شاعر بيشتر قصد توصيف دارد تا تعليم، توانايي او سخت آشكار مي‌شود و به ويژه در محور عمودي خيال و ساختمان شعر از ديگران توانمندتر ظاهر شده است. به هر حال شعر او زيبايي شناسي خاص خود را دارد ممكن است در چشم ادباي محفلي كه در هر شعري در پي صنايع بديعي و سلامت كلام هستند موقعيت چنداني به دست نياورد ولي براي آنان كه بيشتر در پي غرايب مي‌گردند پر است از چيزهايي كه در شعر ديگران نمي‌توان يافت..

Renjer Babi
06-07-2006, 20:29
ابن سینا (شیخ الرئیس ابو علی سینا) یا پور سینا (980 - 1037) دانشمند, فیلسوف و پزشک ایرانی, 450 کتاب در زمینه‌های گوناگون نوشته است که تعداد زیادی از آن‌ها در مورد پزشکی و فلسفه است. جرج سارتون او را مشهورترین دانشمند سرزمین‌های اسلامی می‌داند که یکی از معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژادها است. کتاب معروف او کتاب قانون است.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ابن سینا یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال 370 هجری قمری و در گذشته در سال 428 هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف. نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته‌اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة‌الحق شرف‌الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم‌ترین کتاب‌های او عبارتند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.

«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ‌ترین نماینده حکمت در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا تا عهد او هیچ‌یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزاي فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه‌ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ‌ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص125)

«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ایران، ص493)


بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:


پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم .نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.

در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.

چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.

بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست... یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.

وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.

چندی پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ابو عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد 4 ماه در زندان بسر برد و در زندان 3 کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد.
مهمترین آثار ابن سینا
الشفاء یا به پارسی شفا: این کتاب مهمترین و جامع‌ترین اثر مولف در فلسفه مشاء و مبین آراي شخصی اوست. کتاب دانشنامه گونه‌ای است در زمینه منطق،ریاضیات، طبیعیات و الهیات که در سال 410 قمری نوشته شده است. درابتدای کتاب، سخن ابو عبید عبد الرحمن محمد جوزجانی که بیانگر هدف و میزان تبعیت مولف از آراي ارسطوست،ذکر شده است. بخش منطق در نه فن و هر فن شامل چند مقاله است. عناوین آن عبارتند از مدخل،مقولات،باری آرمنیاس،قیاس،برهان،مغالطه و شعر است.این بخش 4 جلد از مجموعه را تشکيل ميدهد.
اشعار ابن سینا
ابن سینا در شعر نیز دستی داشته و اشعار زیادی به زبان عربی سروده است و حتی منظومه‌هایی مثل قصیده ارجوزه در مسايل علمی ساخته است. اشعاری نیز به زبان فارسی از او روایت کرده‌اند که برخی از آن‌ها به نام دیگران نیز آمده است و با توجه به اسلوب و معانی آن‌ها باید در انتساب این اشعار به ابن سینا تردید روا داشت. ما در اینجا، برای آشنايی مختصر با اشعار ابن سينا، گزيده‌ای از مستندترین آنها را می‌آوريم:

غذای روح بود باده رحیق الحق که رنگ او کند از دور رنگ گل را دق به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق می از جهالت جهال شد به شرع حرام چو مه که از سبب منکران دین شد شق حلال گشته به فتوای عقل بر دانا حرام گشته به احکام شرع بر احمق شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال که می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه به حق حق که وجودت شود به حق ملحق

* * * * * * * * * * * * * *

روزکی چـــــند در جهان بودم بر سر خـــــاک باد پیمودم ساعتی لطف و لحظه‌ای در قهر جان پاکــــیزه را بــــیالودم با خرد را به طبع کردم هجو بی خرد را به طمع بـــستودم آتـشــــــی بر فروخــــــتم از دل وآب دیده ازو بــــــــپالودم با هواهای حرص و شــیطانی ساعــــتی شادمـــان نیاسودم آخر الامر چون بر آمد کـــــــار رفتـــم و تخم کشته بدرودم کـس نداند که مــن کـــجا رفتم خود ندانم که من کجا بودم

* * * * * * * * * * * * * *

می حاصل عمر جاودانی است، بده سرمایهٔ لذت جوانی است، بده سوزنده چو آتش است، لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است، بده

* * * * * * * * * * * * * *

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزارخورشید بتافت آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت

* * * * * * * * * * * * * *

مایـــیم به عفو تـو تــولاکرده وز طاعت معصیت تبرا کرده آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده

* * * * * * * * * * * * * *

هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون در مخزن روزگار گردد محزون چون باز همین وضع شود وضع فلک از پرده غیبش آورد حق بیرون

* * * * * * * * * * * * * *

در پرده سنحق نیست که معلوم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد در معرفتت چو نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد



منبع:ویکیپدیا

khaiyam
07-07-2006, 12:00
اين هم عكس علي تجويدي
اين هم بخاطر اينكه راحت تر لود بشه
دانلود کنید عکس علی تجویدی را ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])

Mahdi Hero
08-07-2006, 12:24
ابوالحسن شهيد بن حسين بلخي از برجسته ترين دانشمندان، متکلمان و شاعران دوره ساماني است که به فارسي و عربي شعر ميگفته است. از آنچه درباره وي نوشته شده است، چنين بر مي آيد که اغلب اوقات مشغول مطالعه و خواندن کتاب بوده است.
در جوامع الحکايات عوفي که در سال 630 هجري قمري تأليف شده، چنين نقل شده است که: "شهيد شاعر روزي نشسته بود و کتابي ميخواند، جاهلي نزديک او آمد و سلام کرد و گفت: خواجه تنها نشسته اي؛ گفت اکنون تنها شدم که تو آمدي." شهيد در مسائل فلسفي صاحب نظر بوده است و در اينگونه مباحث بين او و محمد ذکريا رازي مذاکراتي هم روي داده است.
شهيد در غزل سرائي شهرت داشته و خط نيز خوب مي نوشته است. از اشعار او مقدار زيادي باقي نيست، اما از آنچه باقي مانده است ميتوان بر وسعت فکر و قدرت قريحه او پي برد.
شهيد با رودکي معاصر و ظاهراً معاشر بوده است، اما پيش از رودکي بسال 325 هجري قمري درگذشته است. رودکي در مرثيه او قطعه مشهور و لطيف زير را سروده است.

کاروان شهيد رفت از پيش
وان ما رفته گير و مي انديش
از شمار دو چشم يک تن کم
وز شمار خرد هزاران بيش.

Renjer Babi
08-07-2006, 15:07
شیخ مُصلِح الدین مُشرف بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

زندگینامه
سعدی در شیراز دیده به جهان گشود. خانواده‌اش از دین‌آموختگان بودند و پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی که هنوز نوجوان بود، به توصیه اتابک برای ادامه تحصیل عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه و دیگر حوزه‌های علمی آن شهر به دانش‌آموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶ (میلادی)) سعدی به عنوان طالب علم در بغداد ماند و از محضر استادانی چون شیخ ابوالفرج جوزی و شیخ شهاب‌الدین سهروردی بهره برد. پس از دانش‌آموختگی تصمیم به ترک بغداد گرفت ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و تاز مغولان بود، به شیراز بازنگشت و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهای طولانی را در پیش گرفت.

در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر است و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. او در این سفرهای سخت ماجراهای بسیار از سر گذراند که اسارتش به دست فرانک‌ها و بردگی در کار ساختمان برج و باروی شهر طرابلس از آن جمله است.

پس از حدود سی سال جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردی کهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر بن سعد بن زنگی بر فارس حکومت می‌کرد. سال‌های باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با استفاده از تجربه‌ها و آموخته‌هایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری) (۱۲۵۷ (میلادی)) به نظم، و گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) به نظم و نثر نگاشت.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آثار سعدی
گلستان سعدی
گلستان سعدی نام کتابی است که سعدی در میانه‌های عمر و یک سال پس از نوشتن بوستان (کتاب نخستش) آن را به نثر روان فارسی نوشت. از نثرهای روان، و بی‌مانند گلستان است که آن را استاد سخن می‌دانند. سعدی در همان ابتدا و در دیباچه‌ گلستان، کتاب خود را با نثری آغاز می‌کند که به واقع نشان دهنده چیرگی او در سخنوری و دانش او در واژه گزینی فارسی است. رفتار شاهان، منش درویشان، مزایای سکوت، جوانی و پیری از جمله موضوعاتی است که سعدی در هشت باب گلستان از آنها سخن می‌راند. پایان یافتن گلستان به دست سعدی برابر است با زمانی که مغولان به وسیله هلاکوخان موفق به فتح بغداد شدند.



ویکی پدیا

Renjer Babi
08-07-2006, 15:17
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


استاد علی اکبر دهخدا از خبره‌ترین وفعال‌ترین استادان ادبیات فارسی در روزگار معاصر است که بزرگترین خدمت به زبان فارسی در این دوران را انجام داده. لغت نامه بزرگ دهخدا که در بیش از پنجاه جلد به چاپ رسیده است، شامل همه لغات زبان فارسی با معنای دقیق و اشعار و اطلاعاتی درباره آنهاست و کتاب امثال و حکم که شامل همه ضرب المثل ها و احادیث و حکمت ها در زبان فارسی است خود به تنهایی نشان دهنده دانش و شخصیت علمی استاد دهخدا هستند. دهخدا به غیر از زبان فارسی به زبانهای عربی و فرانسوی هم تسلط داشته و فرهنگ فرانسوی به فارسی او نیز هم اکنون در دست چاپ می‌‌باشد. دهخدا علاوه بر این که دانشمند و محقق بزرگی بود مبارز جدی و کوشایی نیز در انقلاب مشروطه محسوب می‌‌شد. او مبارزه را نیز از راه نوشتن ادامه می‌‌داد و مطالب خود علیه رژیم مستبد قاجار را در روزنامه صور اسرافیل که از روزنامه‌های پرفروش و مطرح آن زمان بود چاپ می‌‌کرد. لغت نامه که بزرگترین و مهمترین اثر دهخدا محسوب می‌‌شود ۴۵ تا ۵۰ سال از وقت دهخدا را گرفت. یعنی سالها بیش از آنچه که حکیم ابوالقاسم فردوسی صرف شاهنامه خود کرد. لغت نامه نه تنها گنجینه‌ای گرانبها برای زبان فارسی است، بلکه معانی و تفسیرات و شروح تاریخی بسیاری از کلمات عربی را نیز داراست.


علی اكبر دهخدا در حدود سال ۱۲۹۷ هـ. ق (۱۲۵۷ خورشیدی) در تهران متولد شد. اگرچه اصلیت او قزوینی بود ولی پدرش خانباباخان كه از ملاكان متوسط قزوين بود، پيش از ولادت وی از قزوين به تهران آمد و در اين شهر اقامت گزيد. هنگامي كه او ده ساله بود. پدرش فوت كرد، و فردی به نام میرزا یوسف خان قیم او شد. دو سال بعد میرزا یوسف خان نیز درگذشت و اموال پدر دهخدا هم به فرزندان میرزا یوسف خان رسید. در آن زمان يكي از فضلای عصر بنام شيخ غلامحسين بروجردی که از دوستان خانوادگی آنها بود کار تدریس دهخدا را به عهده گرفت و دهخدا تحصیلات قدیمی را در کنار او آموخت. وی حجره‌ای در مدرسه حاج شيخ هادی (در خيابان حاج شيخ هادی) داشت، وی مردی مجرد بود و بتدريس زبان عربي و علوم دينی مشغول بود. استاد دهخدا غالباً اظهار می‌‌كردند كه هر چه دارند، بر اثر تعليم آن بزرگ مرد بوده است. بعدها كه مدرسه سياسی در تهران افتتاح شد، دهخدا در آن مدرسه مشغول تحصيل گرديد و با مبانی علوم جدید و زبان فرانسوی آشنا شد. معلم ادبيات فارسی آن مدرسه محمد حسين فروغی مؤسس روزنامه تربيت و پدر ذكاءالملك فروغی بود، آن مرحوم گاه تدريس ادبيات كلاس را به عهده دهخدا می‌‌گذاشت. چون منزل دهخدا در جوار منزل مرحوم آيه الله حاج شيخ هادی نجم آبادی بود، وي از اين حسن جوار استفاده كامل می‌‌برد و با وجود صغر سن مانند اشخاص سالخورده از محضر آن بزرگوار بهره مند می‌‌گشت. در همين ايام به تحصيل زبان فرانسه پرداخت و پس از درس خواندن در آن مدرسه به خدمت وزارت امور خارجه در آمد. بعداً در سال ۱۲۸۱ هنگامي كه ۲۴ سال داشت معاون الدوله غفاری که به وزیر مختاری ايران در کشورهای بالكان منصوب شده بود، دهخدا را با خود به اروپا برد، و استاد حدود دو سال و نیم در اروپا و بيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت، و در آنجا زبان فرانسه و معلومات جديد را تكميل كرد. مراجعت دهخدا به ايران مقارن با آ‎غاز مشروطيت بود. او در حدود سال ۱۳۲۵ هجری قمری (۱۲۸۵ هجری شمسی) با همكاري مرحوم جهانگيرخان و مرحوم قاسم خان روزنامه صور اسرافيل را منتشر كرد. این روزنامه از جرايد معروف و مهم صدر مشروطيت بود، جذابترين قسمت آن روزنامه ستون فكاهی بود كه بعنوان «چرند پرند» بقلم استاد و با امضاي «دخو» نوشته می‌‌شد، و سبك نگارش آن در ادبيات فارسی بی سابقه بود و مكتب جديدی را در عالم روزنامه نگاری ايران و نثر معاصر پديد آورد. وی مطالب انتقادی و سياسی را با روش فكاهی طی مقالات خود در آن زمان منتشر می‌‌کرد. پس از تعطيل مجلس شوراي ملی در دوره محمد علی شاه، آزادیخواهان ناچار از کشور خارج شدند. دهخدا نیز به استانبول و از آنجا نیز به اروپا رفت. وي در پاريس با علامه محمد قزوينی معاشر بود، سپس به سويس رفت و در «ايوردن» سويس نيز سه شماره از «صوراسرافيل» را به کمک میرزا ابوالحسن خان پیر نیا (معاضد الدوله) منتشر كرد. آنگاه دوباره به استانبول رفته و در سال ۱۳۲۷ هجری قمری با مساعدت جمعی از ايرانيان تحت عنوان مکور كه در تركيه بودند روزنامه‌ای بنام «سروش» به زبان فارسي انتشار داد. پس از اينكه مجاهدين تهران را فتح كردند و محمد علي شاه خلع گرديد، دهخدا از تهران و كرمان به نمايندگي مجلس شوراي ملی انتخاب شد، و با استدعای احرار و سران مشروطيت از عثمانی به ايران بازآمده به مجلس شورای ملی رفت. در دوران جنگ بين المللی اول که از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ میلادی به طول انجامید دهخدا در دزك ؛يكي از قراي بختياري منزوي بود و در همين دوران انزوا و با استفاده از منابع ادبي موجود در قلعه امير مفخم بختياري كتابت لغتنامه اش را پايه گذاشت . پس از جنگ به تهران بازگشته از كارهاي سياسي كناره گرفت، و به خدمات علمي و ادبي و فرهنگي مشغول شد، و مدتي رياست دفتر (كابينه) وزارت معارف، رياست تفتيش وزارت عدليه، رياست مدرسه علوم سياسي و سپس رياست مدرسة عالي حقوق و علوم سياسي تهران به او محول گرديد تا اینکه سه چها روز قبل از شهریور ۱۳۲۰ و خلع سلطنت رضا خان از ریاست آنجا معزول شد و از آن زمان تا پايان حيات بيشتر به مطالعه و تحقيق و تحرير مصنفات گرانبهاي خويش مشغول بود. دهخدا گاه برای تفنن شعر نیز می‌‌سرود. اما شاعری حرفه اصلی او نبود. این منظومه‌های معدود را دکتر محمد معین آنها را در کتابی گردآوری کرده دكتر محمد معين اشعار دهخدا را به سه دسته تقسيم می‌‌كند كه عبارت است از :نخست اشعاري كه به سبك متقدمان سروده است و بعضی از اين نوع دارای جزالت و استحكامی است كه تشخيص آنها از گفته هاي شعراي قديم دشوار می‌‌نمايد. دوم :اشعاری است كه در آنها تجدد ادبی بكار رفته است .بسياري از اديبان معاصر مسمط “يادآر ز شمع مرده ياد آر” دهخدا را نخستين نمونه شعرنو بشمار می‌‌آورند. دهخدا شعر "یاد آر ز شمع مرده یاد آر" که آن را در زیر مشاهده می‌‌کنید را در یادبود میرزا جهانگیر خان شیرازی، مدیر روزنامه صور اسرافیل سروده است.

ای مرغ سحر، چو این شب تار،****بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز تحفه روح بخش اسحار****رفت از سر خفتگان خماری

بگشود گره ز زلف زر تار ****محبوبه نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار****واهریمن زشتخو حصاری

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

ای مونس یوسف اندر این بند****تعبیر عیان چو شد تو را خواب

دل پر ز شعف، لب از شکر خند****محسود عدو به کام اصحاب

رفتی بر یار خویش و پیوند****آزاد تر از نسیم و مهتاب

زان کو همه شام با تو یک چند****در آرزوی وصال احباب

اختر به سحر شمرده یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم****ای بلبل مستمند مسکین

وز سنبل و سوری و سپرغم****آفاق نگارخانهٔ چین

گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم****تو داده ز کف قرار و تمکین

زان نوگل پیش رس که در غم****ناداده به نار شوق تسکین

از سردی دی، فسرده یاد آر

ای همره تیه پور عمران****بگذشت چو این سنین معدود

وان شاهد نغز بزم عرفان****بنمود چو وعد خویش مشهود

وز مذبح زر چو شد به کیوان****هر صبح شميم عنبر و عود

زان كو به گناه قوم نادان**** در حسرت روي ارض موعود

برباديه جان سپرده ،يادآر

چون گشت زنو زمانه آباد ****ای کودك دوره طلايي

وز طاعت بندگان خود شاد****بگرفت ز سر خدا ،خدايي

نه رسم ارم ،نه اسم شداد **** گل بست زبان ژاژخايي

زان كس كه ز نوك تيغ جلاد****ماخوذ بجرم حق ستايي

تسنيم وصال خورده ،يادآر

علامه دهخدا در ساعت شش وسه ربع بعد از ظهر روز دوشنبه هفتم اسفند ماه ۱۳۳۴ شمسي در سن ۷۷ سالگی پس از عمری خدمت به سیاست و فرهنگ و علم و ادب ایران در خانة مسكوني خويش واقع در خيابان ايرانشهر (جلال بايار) تهران به رحمت ايزدی پيوست. جنازه آ ن مرحوم در بامداد روز چهارشنبه به شهر ری مشايعت و در ابن بابويه در مقبره خانوادگی مدفون گرديد.


مبارزات سیاسی دهخدا وقتی دهخدا از سفر بالکان بازگشت، انقلاب مشروطه کم و بیش آغاز شده بود. او که همیشه به فکر پیشرفت و ترقی مملکت خود بود، انقلاب مشروطه را راه مناسبی برای رسیدن به این هدف می‌‌دید. او در آغاز ورود به ایران، از طرف امین الضرب مهدوی به عنوان معاون و مترجم موسیو دوبروک، مهندس بلژیکی اداره شوسه خراسان استخدام شد. از همین زمان دیگران از نامه‌های اداری و نحوه کار دهخدا استعدادهای او خصوصا استعدادش در نویسندگی را شناخته بودند. شش سال بعد، وقتی مشروطه در کشور اعلام شده بود و مشروطه خواهان در حال تلاش برای بیدار کردن مردم از خواب غفلت بودند دهخدا از طرف میرزا جهانگیر خان شیرازی و میرزا قاسم خان تبریزی به عنوان نویسنده‌ای در روزنامه صور اسرافیل، به تهران دعوت شد. ورود دهخدا به روزنامه صور اسرافیل در واقع آغاز فعالیتهای سیاسی دهخدا بود. روزنامه صور اسرافیل که در حقیقت یک هفته نامه بود و به طور هفتگی منتشر می‌‌شد، نه ماه پس از اعلام مشروطیت در روز پنج شنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۳۲۵ قمری در محل کتابخانه تربیت واقع در خیابان ناصری تهران آغاز به انتشار کرد. تنها شش شماره از این روزنامه در آنجا منتشر شد و پس از آن محل انتشار آن به جای دیگری انتقال یافت. صور اسرافیل یکی از اساسی‌ترین سلاح های مشروطه خواهان بود که تیراژ هر شماره آن در حدود بیست و چهار هزار نسخه بود. این روزنامه به طرز ماهرانه‌ای و برای اولین بار در ایران توانسته بود طنز و اخبار و مقالات سیاسی و نیازهای مردم آن زمان را به طور دلپذیر و مردم پسندی در قالب یک روزنامه چاپ کند. شاید این اولین روزنامه ایرانی بود که مردم کوچه و بازار نیز آن را می‌‌خواندند. آن زمان مردم تهران به غیر از شاهنامه خوانی و افسانه گویی و کارهایی از این قبیل سرگرمی دیگری به نام روزنامه خواندن نیز داشتند. مردم دسته دسته می‌‌نشستند و با شور و شوق از کودکان روزنامه فروش روزنامه‌ای را می‌‌خریدند که هم مایه تفریحشان بود و هم نیازها و مشکلاتشان را مطرح می‌‌کرد. از میان مطالب این روزنامه آنچه بیش از همه طرفدار داشت و باعث شهرت روزنامه شده بود ستونی بود به نام "چرند و پرند" که با امضای "دخو" به چاپ می‌‌رسید و نویسنده آن دهخدا بود. نوشته‌های دهخدا در ستون چرند و پرند از دو نظر قابل توجه هستند. اولا سبک نوشتار دهخدا در این مقالات که می‌‌توان آنها را به نوعی سبکی جدید در نگارش فارسی دانست. بنا به تایید بسیاری از مورخین سبک نگارش او در چرند و پرند سبکی کاملا نو بود و بسیاری از نوشته‌های امروزی برگرفته از آن سبک هستند. همچنین استدلال ها و طعنه‌های سیاسی دهخدا در دفاع از مشروطه در نوع خود بی نظیر بودند و تاثیر زیادی در طرفداری مردم از حکومت مشروطه داشتند. صور اسرافیل در طول مدت انتشار پنج بار متوقف شد. وقفه اول و دوم آن هر دو به خاطر مقالات تند و تیز روزنامه بودند و در هر دو بار روزنامه برای مدتی منتشر نشد. پس از مدتی روزنامه مجددا توقیف شد و محل چاپ روزنامه نیز مورد غارت و حمله قرار گرفت. در بار چهارم وقفه در انتشار طولانی شد و دلیل آن بیماری دهخدا ذکر می‌‌شد. آخرین توقف در کار چاپ روزنامه سه روز قبل از به توپ بستن مجلس شورای ملی بود. پس از حاکم شدن فضای رعب و وحشت در جامعه دهخدا و تقی زاده و سید جمال الدین واعظ و تعدادی دیگر در خانه‌ای نزدیک مجلس شورای ملی پنهان شدند و سپس به مدت بیست و پنج روز به عنوان پناهنده سیاسی در سفارت انگلیس به سر بردند تا اینکه بالاخره محمد علی شاه با هر تدبیری که بود آنها را از آنجا بیرونشان آورد و راهی تبعیدشان کرد. دهخدا ابتدا به نزد محمد خان قزوینی در پاریس رفت و پس از مدتی از آنجا خود را به شهر ایوردن سوئیس رساند و در آنجا نیز سه شماره دیگر از روزنامه صور اسرافیل را به هر زحمتی که بود به چاپ رساند و با هزار دردسر به تهران فرستاد. مدتی بعد از آن عازم استانبول شد و در آنجا روزنامه فارسی سروش را به کمک ایرانیان آنجا منتشر کرد که حدود پانزده شماره از آن منتشر شد. سرانجام پس از پیروزی مشروطه خواهان، دهخدا به عنوان نماینده مجلس از دو شهر تهران و کرمان انتخاب شد و به تهران بازگشت و به مجلس شورای ملی رفت. پس از شروع جنگ جهانی اول، دهخدا که دیگر طاقت شلوغی و خونریزی را نداشت به یکی از دهات چهارمحال بختیاری منزوی می‌‌شود. اما زندگی سیاسی دهخدا در اینجا به پایان نمی‌رسد. چند سال بعد، وقتی بحث ملی شدن صنعت نفت مطرح شده بود، دهخدا جسورانه به دفاع از آن پرداخت و مقالاتی را نیز بر علیه حکومت استبدادی انگلستان نوشت. طرفداری دهخدا از مصدق و یارانش تا به آنجا بود که وقتی کودتای بیست و هشت مرداد به پیروزی رسیده بود و سربازان شاه به دنبال دکتر فاطمی یار وفادار دکتر مصدق می‌‌گشتند تا او را دستگیر کنند به خانه دهخدا ریختند و و خانه او را برای پیدا کردن دکتر فاطمی به هم ریختند و چون او را نیافتند، دهخدا را بازداشتش کردند و با شکنجه‌های بسیار سعی کردند تا حرفی از زیر زبان آن پیرمرد بیرون بکشند. سرانجام نیز چون به نتیجه‌ای نرسیدند پیکر نیمه جان او را در دالان خانه اش رها کردند. او سرانجام در سن ۷۷ سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد.


لغت نامه دهخدا همان گونه که پیداست لغت نامه مهم‌ترین و اساسی‌ترین اثر دهخدا و حتی شاید همه نویسندگان معاصر است و بیشتر شهرت و احترامی که دهخدا داراست به خاطر لغتنامه اوست. بنا به باور بسیاری چنین کار بزرگ و چنین سرمایه گذاری عظیمی برای زبان فارسی را به غیر از دهخدا تنها فردوسی انجام داده بود. تالیف لغت نامه دهخدا تاثیر بزرگی در پایداری و جاودانگی زبان فارسی گذاشت. امروز در ایران به هر کتابخانه‌ای که برویم از میزان مراجعانی که در جستجوی معنای کلمه‌ای یا مطلبی علمی مجلدات لغت نامه دهخدا را ورق می‌‌زنند می‌‌توانیم به به راحتی ارزش و اهمیت این کتاب را درک کنیم. همه لغات فارسی و نام شهرها و روستاها و کلمات علمی و اشخاص بزرگ و حتی لغات عربی را می‌‌توان در لغت نامه دهخدا یافت. در جلوی هر کلمه ای، معنای لغوی کلمه، موارد استعمال آن، طرز تلفظ صحیح آن، اشعاری با آن و بسیاری اطلاعات دیگر درباره آن قرار دارد. لغت نامه دهخدا هم دایره المعارف است و هم کتاب مرجع علم های گوناگون و هم لغت نامه. وجود این کتاب در هر خانه یا کتابخانه یا جای دیگری نعمتی بزرگ محسوب می‌‌شود. لغت نامه که دهخدا پنجاه سال یعنی بیشتر عمر خود را صرف آن کرد از پایه سه چهار میلیون فیشی تالیف شده است که دهخدا شب و روز به جمع آوری آنها مشغول بود. به گفته خود او و نزدیکانش او هیچ روزی از کار فیش برداری برای لغت نامه غافل نشد مگر دو روز به خاطر فوت مادرش و دو روز به خاطر بیماری سختی که داشت. فکر ایجاد لغت نامه‌ای جامع که هم معنای همه لغات فارسی را داشته باشد و هم اطلاعات لازم درباره همه چیز را به خواننده بدهد از همان زمانی که دهخدا در یکی از قرای بختیاری منزوی بود در ذهنش خطور کرده بود. آن طور که آگاهان نوشته‌اند وی چند میلیون فیش از روی متون معتبر استادان نظم و نثر فارسی و عربی، لغت نامه‌های چاپی و خطی، کتب تاریخ و جغرافیا، طب، ریاضی، هندسه، هیأت، حکمت، کلام، فقه و... فراهم آورده بود. البته نقل می‌کنند که او بیشتر یادداشت ها را از روی ذهن خود می‌‌نوشته است. خود وی در یکی از یادداشتهای پراکنده اش برای لغت نامه می‌‌نویسد: "همه لغات فارسی زبانان تا کنون احیا و در جایی جمع آوری نشده، مقداری از لغات مستعمل در لغت نامه‌ها در کتب خصوصا در شعر، گرد آمده است که ما آنها را در اینجا نقل کرده ایم. ولی از سوی دیگر هزاران لغت فارسی و غیر فارسی در تداول به کار می‌‌رود که تا کنون کسی آنها را گرد نیاورده و اگر گرد آورده به چاپ نرسانیده است. ما بسیاری از این لغات را به تدریج از حافظه نقل و سپس آنها را الفبایی کرده ایم. ولی باید دانست که برای به خاطر آوردن چند ده هزار کلمه و الفبایی کردن آن عمر هفت کرکس می‌‌باید... و این کار بی هیچ فصل و قطعی، بیرون از بیماری صعب چند روزه و دو روز رحلت مادرم رحمه ا... علیها که این شغل تعطیل شد و دقایقی چند که برای ضروریات حیات در روز، و می‌‌توانم گفت که بسیار شبها نیز، در خواب و در میان نوم و یقظه در این کار بودم. چه بارها که در شب از بستر بر می‌‌خاستم و پلیته می‌‌کردم و چیز می‌‌نوشتم." دهخدا در سال ۱۳۲۴ هجری شمسی ميليونها فيشی را كه در تهيه ي لغت نامه فراهم كرده بود توسط مجلس شوراي ملي به ملت ايران هديه كردومجلس نيز قانونی را تصويب كرد كه اين ميراث عظيم چاپ شود و موسسه‌ای نیز به نام لغت نامه دهخدا برای مدیریت کار چاپ لغت نامه و ادامه راه دهخدا تاسیس شود. مدتی بعد از تصویب طرح چاپ لغت نامه در مجلس شورای ملی دهخدا فوت کرد و از آن زمان به بعد کار هماهنگی و مدیریت لغت نامه به وصیت خود دهخدا به عهده دکتر محمد معین گذارده شد. او که خود فردی فرهیخته بود و در ادبیات فارسی تبحر فراوان داشت و کتاب فرهنگ فارسی شش جلدی معین از آثار گرانبهای اوست به خوبی از عهده ادامه این کار خطیر بر آمد. پس از فوت دکتر معین نیز این کار به وسیله دکتر سید جعفر شهیدی و ابوالحسن شعرائی و دکتر دبیر سیاقی و دیگران دنبال شد و به پایان رسید. تا زمانی که دهخدا زنده بود چهار هزار و دویست صفحه از لغت نامه تهیه شده بود در حالی که لغت نامه‌ای که امروز وجود دارد در پنجاه جلد و بیست و شش هزار صفحه به چاپ رسیده است. همچنین به تازگی سی دی لغت نامه دهخدا نیز توسط موسسه دهخدا که زیرمجموعه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران است تولید و عرضه شده است. به علت ارزش فرهنگی و علمی لغت نامه و نقش خطیر آن در زبان فارسی از تولید و عرضه سی دی یا کتاب لغت نامه دهخدا توسط شرکت ها و اداره‌های دیگر جلوگیری می‌‌شود. همچنین به تازگی مجلس در حال بررسی این طرح است که کتاب لغت نامه را از قانون حقوق مصنفان مجزا نگه دارد زیرا بر اساس این قانون هر کتابی پس از گذشتن سی سال از زمان چاپش قابل چاپ شدن توسط هر چاپخانه‌ای است. اما به خاطر وضعیت خاص لغت نامه دهخدا قرار است قانونی تصویب شود که بر اساس آن به جز موسسه دهخدا هیچ موسسه دیگری نتواند دست به تولید و توزیع کتاب یا سی دی لغت نامه دهخدا بزند.


سایر آثار دهخدا به غیر از لغت نامه که بزرگترین و پر ارزش‌ترین اثر دهخدا است دهخدا کتاب های دیگری را نیز تالیف کرده است. با ارزش‌ترین کتاب دهخدا پس از لغت نامه کتاب "امثال و حکم" است. کتاب امثال و حکم کتابی است که در آن همه ضرب المثل ها و حکمت ها و آیات قرآن و اشعار و اخبار و احادیثی که در زبان فارسی مصطلح هستند جمع آوری شده اند. دهخدا خود نقل می‌‌كرد كه در كودكي شبي بالاي بام خوابيده بود و دربارة يكي از مثلهاي متداول در زبان فارسي می‌‌انديشيد،‌ از اسم «مثل» آگاه نبود، همين قدر درك می‌‌كرد آن جمله از نوع كلمات و لغات معمول نيست. قلم برداشت و چند تا از آن نوع يادداشت كرد. اين نخستين قدمي بود كه در راه تدوين امثال و لغات پارسي برداشت. هنگامی که دهخدا و یارانش در حال تهیه فیش و یادداشت برای لغات لغت نامه دهخدا بودند، اعتماد الدوله قراگزلو که در آن زمان وزیر معارف بود به دهخدا پیشنهاد داد که با توجه به این که با وسایل امروزی چاپ لغت نامه میسر نیست و تالیف لغت نامه کاری بسیار طولانی است، امثال، حکمت ها، احادیث و... را در کتابی جداگانه جمع آوری کند و منتشر سازد. دهخدا نیز این پیشنهاد را پذیرفت و به این ترتیب امثال و حکم را در بین سالهای ۱۳۰۸ و ۱۳۱۱ به چاپ رسانید و در پایان کتاب فهرست اعلامی نیز به آن افزود. گروهی خرده گرفتند كه عنوان كتاب « امثال و حكم» است ولي در طی آن، اصطلاحات و كنايات و اخبار و احاديثی كه مثل نيستند،‌ فراوان آمده. دهخدا به نگارنده اظهار داشت: من خود متوجه اين نكته بودم، ولي از انتخاب عنوانی طویل نظير « امثال و حكم و مصطلحات و كنايات و اخبار و احاديث ...» خودداری و بعنوان ساده « امثال و حكم» اكتفا كردم. راه ديگر هم حذف اصطلاحات و كنايات و غيره بود،‌ كه اگر استاد بدين كار دست می‌‌زد، خوانندگان خود را از فوايد بسيار محروم می‌‌كرد. نكته ديگر در باب اين كتاب، مقدمه نداشتن آن است. اصولاً،‌ استاد علامه در باب مقدمه كتابهاي خود احتياطی عجيب مقرون به وسواس داشت. در پاسخ سؤال نگارنده، راجع به علت عدم تحرير مقدمه براي امثال و حكم اظهار داشت: « در زبان فرانسوي هفده لغت پيدا كردم كه در فرهنگهاي عربي و فارسي همة آنها را «مثل» ترجمه كرده‌اند و در فرهنگهاي بزرگ فرانسوی، تعريفهايی كه براي آنها نوشته اند، مقنع نيست و نمی‌توان با آن تعريفات آنها را از يكديگر تميز داد. ناگريز توسط يكي از استادان فرانسوی دانشكده حقوق نامه‌ای به فرهنگستان فرانسه نوشتم و اختلاف دقيق مفهوم آن هفده لغت را خواستار شدم. پاسخي كه رسيد، تكرار مطالبی بود كه در لغتهای فرانسوی آمده بود، و به هيچ وجه مرا اقناع نكرد. از اين رو از نوشتن مقدمه و تعريف مثل و حكمت و غيره خودداري كردم. و كتاب را بدون مقدمه منتشر ساختم. همان طور که در قبل هم اشاره شد، دهخدا به زبان فرانسوی نیز تسلط زیادی داشت. او چند کتاب را از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است که البته هنوز به چاپ نرسیده اند. از آن جمله کتاب "عظمت و انحطاط رومیان" است که نوشته شده توسط منتسکیو نویسنده سرشناس فرانسوی است. کتاب دیگری که دهخدا از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است کتاب "روح القوانین" است که این کتاب نیز توسط منتسکیو تالیف شده است. همچنین استاد از آغاز جوانی تا اواخر عمر به تأليف فرهنگ فرانسه به فارسی مشغول بودند. مواد اين كتاب فراهم گرديده؛‌ و آن شامل لغات علمی، ادبی، تاريخی، جغرافيايی و طبی به زبان فرانسه با معادل آنها در زبانهاي فارسی و عربي است. مرحوم دهخدا اين معادلها را تتبع دقيق در ساليان متمادي از متون امهات كتب فارسی و عربی استخراج كرده اند. اين كتاب نيز به طبع نرسيده است. از دیگر آثار دهخدا کتاب شرح حال ابوریحان بیرونی است که مقارن هزارة تولد بيرونی تأليف و به جاي پنج شماره مجله آموزش و پرورش از انتشارات اداره كل نگارش وزارت فرهنگ در مهرماه ۱۳۲۴ منتشر گرديده، و سپس عين آن در لغت نامه تجديد طبع شده است. اثر دیگر دهخدا تعلیقات بر دیوان ناصرخسرو قبادیانی است. ديوان قصايد و مقطعات حكيم ناصر خسرو به ضميمه روشنايی نامه و سعادت نامه به تصحيح مرحوم حاج سيد نصرالله تقوی و مقدمه آقای تقی زاده و تعليقات آقای مينوی در تهران به سالهاي ۱۳۰۴ ـ ۱۳۰۷ هجری شمسی به طبع رسيده است. يادداشتهای علامه دهخدا در تصحيح اشعار و بعضی نكات با مقدمه‌ای دلكش از صفحة ۶۱۹ ديوان مزبور به بعد چاپ شده است. بعدها نيز مرحوم اديب پيشاوری در تصحيح برخی اشعار ناصر نظراتی اظهار كرده‌اند كه در پايان ديوان خود آن مرحوم كه به اهتمام مرحوم عبدالرسولي در ۱۳۱۲ در تهران طبع شده، به عنوان «رساله نقد حاضر» به چاپ رسيده است. آقای مسرور هم در مجلة ارمغان سال دوازدهم انتقاداتی بر تصحيحات استاد منتشر كرده اند. از دیگر کارهای دهخدا می‌‌توان به ديوان سيد حسن غزنوی ملقب به اشرف اشاره کرد که به اهتمام آقای مدرس رضوی در تهران به سال ۱۳۲۸ به طبع رسيده است. آقاي مدرس پس از اتمام متن ديوان، آن را به نظر علامه دهخدا و استاد فروزانفر رسانيدند و يادداشتهای ايشان را در تصحيح اشعار در پايان كتاب جای دادند. تصحيحات مرحوم دهخدا در صفحات ۳۶۱ ـ ۳۷۶ آن كتاب مندرج است.


ویکی پدیا

Marichka
09-07-2006, 01:09
ابن‌خلدون(808-732 قمرى)، سياست‌مدار، جامعه‌شناس، انسان‌شناس، تاريخ‌نگار، فقيه و فيلسوف مسلمان در تونس به دنيا آمد. عبدالرحمن آموزش‌هاى آغازين را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علماي تونسي قرآن و تفسير، فقه، حديث، علم رجال، تاريخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت. او در دربار چند امير در مراکش و اندلس(اسپانيا) به کار سياسى پرداخت، اما در 42 سالگى به نگارش کتابى پيرامون تاريخ جهان رو آورد که مقدمه‌ى آن بيش از خود کتاب شناخته شده است. او را از پيشگامان تاريخ‌نويسى به شيوه‌ى علمى و از پيشگامان علم جامعه‌شناسى مى‌دانند.

زندگى‌نامه

ابوزيدعبدالرحمن‌بن‌محمدب ن‌خلدون تونسى، سياست‌مدار، جامعه‌شناس، تاريخ‌نگار و فقيه مالکى مذهب در اول رمضان 732 قمرى ( 27/ مه / 1332 ميلادى ) در تونس به دنيا آمد. او تحصيلات مقدماتى را نزد پدرش آموخت و سپس نزد علماي تونسي قرآن و تفسير، فقه، حديث، علم رجال، تاريخ، فن شعر و فلسفه آموخت. وى پس از تکميل تحصيلات در آفريقيه (تونس) به مغرب (مراکش) وسپس الجزاير رفت و دوباره به مغرب بازگشت وپس از آن که اطلاعات مفيدى درباره‌ى کشورهاى شمال آفريقا به دست آورد، در سال 764 به آندلس (اسپانياى امروز) رفت و در غرناطه (گرانادا) به حضور سلطان، محمد پنجم، رسيد.

ابن‌خلدون پس از دو سال به شمال آفريقا بازگشت. او در هر يک از کشورهاى مغرب بزرگ عربى (تونس ، الجزيره و مراکش) که مى‌رفت به علت کثرت معلوماتى که در زمينه فقه و علوم ديگر داشت قدر مى‌ديد و بر صدر مى‌نشست. او مدت‌ها در تونس و شهر فاس در مراکش به وزارت اميران محلى مشغول بود و نيز ، بارها از جانب اميران شمال افريقا در تونس، مغرب و الجزاير به سمت قاضى القضاتى رسيد. با اين حال در زمانى که در وهران الجزاير به سر مى برد مورد خشم سلطان قرار گرفت و مدت 4 سال در قلعه ابن سلامه زندانى شد.

او در زندان ، به نوشتن کتاب معروف تاريخ خود به نام کتاب "العبر و ديوان المبتدا و الخبر فى ايام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر" مشغول شد و پس از آزادى از زندان به نوشتن آن ادامه داد تا آن که کتاب را به پايان رساند. مقدمه‌ى اين کتاب که اکنون با عنوان مقدمه‌ى ابن‌خلدون شهرت دارد خود شاهکارى بزرگ در فلسفه تاريخ و جامعه شناسى به شمار مى‌آيد.(اين کتاب را محمد پروين گنابادى به فارسى ترجمه کرد که بارها به چاپ ديگر رسيده است.)

ابن‌خلدون پس از آزادى از زندان، از وهران الجزاير به تونس رفت. در نيمه شعبان 784 با کشتى راهى بندر اسکندريه شد و از آن‌جا به قاهره رفت. در قاهره به دستور الملک الظاهر سيف الدين، ازمماليک برجى مصر، به سمت استادى جامع الازهر، که امروزه دانشگاه الازهر ناميده مى شود، رسيد و در آن جا به آموزش و پرروش دانشجويان پرداخت و به جايگاه قضاوت نيز رسيد.

ابن‌خلدون از مصر براى زيارت خانه‌ى خدا به مکه رفت و از آن‌جا به سوى شام رهسپار شد. در دمشق بود که ديدار مشهور او با امير تيمور گورکانى رخ داد. در آن ديدار ابن‌خلدون مورد توجه تيمور قرار گرفت. ابن‌خلدون بار ديگر به قاهره بازگشت و بقيه عمر خود را در مصر گذرانيد. سرانجام، در روز چهارشنبه، چهار روز مانده به پايان رمضان 808 قمرى، در 76 سالگى درگذشت و در مزار صوفيان، در بيرون باب النصر(دروازه پيروزى)،قاهره، به خاک سپرده شد.

سال شمار زندگى

732 قمرى، 711 خورشيدي: در اول ماه رمضان، در تونس به دنيا آمد.

755 قمرى، 733 خورشيدي: فراخوان ابوعنان‌ سلطان مرينى فاس را پذيرفت و به آن‌جا رفت. او با ارتباط با دانشمندانى که در دربار سلطان فاس بودند، بر دانش خود افزود.

758 قمرى، 735 خورشيدي: به خاطر ارتباط‌هايى که با تونسى‌ها داشت، سلطان بر او بد گمان شد و او را زندانى کرد.

759 قمرى، 736 خورشيدي: پس از درگذشت ابوعنان، از زندان آزاد شد.

764 قمرى، 741 خورشيدي: به قرناطه رفت و سلطان غرناطه، محمد پنجم، او را به گرمى پذيرفت.

766 قمرى، 744 خورشيدي: به فرمان سلطان براى کار سياسى به اشبليه رفت و براى نخستين‌بار شهر نياکان خود را ديد.

766 قمرى، 744 خورشيدي: به شمال غربي آفريقا رفت و پس از زمانى به زندان افتاد.

777 قمرى، 745 خورشيدي: نوشتن تاريخ عمومى خود را آغاز کرد.

779، 757 خورشيدي: نسخه‌ى اول مقدمه‌ى خود را به پايان رساند.

784 قمرى، 761 خورشيدي: به سفر حج رفت.

786 قمرى، 763 خورشيدي: در مصر به جايگاه قضاوت نشست و قاضى‌القضات مصر شد.

803 قمرى، 780 خورشيدي: با تيمور لنگ ديدار کرد.

808 قمرى، 784 خورشيدي: در روزهاى پايانى ماه رمضان از دنيا رفت.

فهرست آثار

1. العبر و ديوان المبتدا و الخبر فى ايام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر(مهم‌ترين کتاب)

2. لباب المحصل فى اصول دين؛ خلاصه‌اى از کتاب بزرگ کلامى و فلسفى فخرالدين رازى(نخستين کتاب)

3. تفسيرى بر برده‌ى بوصيرى(از بين رفته)

4. خلاصه‌ى منطق(از بين رفته)

5. رساله‌اى در علم حساب(از بين رفته)

6. تفسيرى بر شعرى از ابن‌خطيب در اصول فقه(از بين رفته)

7. تعريف(شرح زندگى خود)

8. شفاء السائل(رساله‌اى در تصوف)

نظرها و نظريه‌هاى تاريخي

شناخته‌شده‌ترين اثر ابن‌خلدون کتاب تاريخ اوست که مقدمه‌ى آن از خود اثر بسيار مهم‌تر است. ابن‌خلدون در زمان خود و حتى از زمان مرگش تا امروز به داشتن شيوه‌اى در تاريخ نگارى علمى و تاريخ انديشى شهره بوده است. اين شهرت به سبب بينش تاريخى عميق ، ابتکار شيوه‌اى نو و ابداع يک دانش جديد (علم عمران) براى تميز درستى و نادرستى خبرهاى تاريخى و برخورد با تاريخ به مثابه يک علم است. او تأليف‌هاى خود را بر اساس يک مقدمه (به معناى علمى و عام آن، نظريه) و سه کتاب قرار داده است. مقدمه در فضيلت دانش تاريخ و بررسى روش‌هاى پژوهشي آن و اشاره به روش‌هاى نادرست تاريخ‌نگاران در بيان روى‌دادهاى تاريخى است.

کتاب نخست در اجتماع و تمدن و يادکرد عوارض ذاتى آن است. کتاب دوم در اخبار عرب و قبيله‌ها و دولت‌هاى مختلف و برخى از ملت‌ها و دولت‌هاى مشهور است که با او هم زمان بوده‌اند و کتاب سوم در اخبار بربرها و کشورها و دولت‌هاى پيش از زمان مؤلف به ويژه حکومت‌هاى موجود در مغرب عربى (شمال افريقا) است.

گزافه نخواهد بود اگر گفته شود که نام ابن‌خلدون با نام مقدمه او مترادف شده است. به تعبير ديگر اگر مقدمه نبود، تاريخ ابن‌خلدون و نام او فقط در رديف بسيارى از آثار و نام‌هاى تاريخ‌نگاران عالم اسلام مطرح مى‌شد و چه بسا تاريخ او از نظر اهميت به پاى آثار بزرگان اين رشته چون طبرى، مسعودى و ابن اثير نمى‌رسيد،‌ ولى موضوع‌هايى که وى در مقدمه از جهت مبانى نظرى تاريخ، تمدن و عمران (جامعه‌شناسى) آورده، اثر او را از آثار ديگر ممتاز کرده است. اين کيفيت شگفت‌انگيز و نوآورانه‌ي مقدمه را مى‌توان پيامدى از آن ويژگى روحى و رفتارى ابن‌خلدون دانست که معاصرانش آن را "گرايش به مخالفت با هر چيز" خوانده‌اند.

ابن‌خلدون در مقدمه، ارتباط دانش عمران با تاريخ را روشن مى کند. منظور او از دانش عمران (علم العمران) علم جامعه‌شناسى است. به نظر او تاريخ‌نگاران بايد با ديدى جامعه‌شناختى، تاريخ را بنويسند. به روشنى مى‌گويد که تاريخ‌نگار بايد خبرها را در چارچوب علم عمران عرضه کند و مى نويسد که تاريخ داراى ظاهر و باطن است. تاريخ در ظاهر اخبارى است درباره‌ى روزگاران و دولت‌هاى پيشين و معمولا براى تمثيل و تزئين کلام به کار مى‌رود، اما در باطن تفکر و تحقيق درباره‌ى حوادث و مبادى آن‌ها و جست و جوى دقيق براى يافتن علل آن‌ها ست و چون از کيفيت روى‌دادها و علت حقيقى آن‌ها بحث مى‌کند "علمي" است سرچشمه گرفته از حکمت و سزاست که ازدانش هاى آن شمرده شود.

ابن‌خلدون هر فصلى از مقدمه را با نقل يکى از آيه‌هاى قرآنى پايان مى‌بخشد. بنابراين گفته‌اند که او عقل وعرفان هر دو را با هم داشته و هر دو را به کار برده است. ابن‌خلدون عامل‌هاى بسيارى را که در جامعه‌هاى بشرى باعث جهش و ترقى مى‌شود، نام مى برد. يکى از اين عامل‌ها عصبيت است؛ عصبيتى به مفهوم همبستگى اجتماعي. همبستگى که او از آن ياد مى کند، عصبيت دوره‌ى جاهليت نيست بلکه همبستگى‌هاى عقلانى است که پس از دوره‌ى جاهلى باعث ايجاد دولت و ملت واحدى در محدوده‌ى جغرافيايى خاص مى‌شود. جامعه شناسان معاصر، ابداع مفهوم ناسيوناليزم در جامعه‌هاى بشرى را در اصل از نوآورى‌هاى ابن‌خلدون مى‌دانند که آن‌ها را در سده‌هاى چهاردهم ميلادى به صورت عصبيت عنوان نمود.

ابن‌خلدون کليد شناخت علمى تاريخ را در گرو شناخت علم عمران ( جامعه شناسى ) مى داند . به همين جهت است که مى گويد : " انسان داراى سرشتى مدنى است، يعنى ناگزير است اجتماعى زيست کند که در اصطلاح آن را مدنيت گويند و معنى عمران همين است." ابن‌خلدون از علت انحطاط و سقوط قوم‌ها نيز بحث مى کند و مى‌گويد : توحش، همزيستى، عصبيت‌ها و انواع جهان‌گشايى‌هاى بشر و چيرگى گروهى بر گروه ديگر، در ترقى و انحطاط ملت‌ها تاثير مستقيم دارد. به همين دليل است که ابن‌خلدون را مونتسکيوى جهان اسلام مى‌گويند، زيرا مونتسکيو نيز، پس از ابن‌خلدون، از ديد تاريخى علمى درباره انحطاط روميان نظريه‌هايى داده است که مورد تأييد همه‌ى تاريخ‌نگاران قرار گرفته است.

ابن‌خلدون بر اين باور بوده است که براى بهره‌مندى درست از تجربه‌هاى گذشتگان، که به صورت خبرها و روايت‌هايى به ما رسيده است، به منبع‌ها و دانش‌هاى گوناگونى نياز هست که بايد آن‌ها را به نگرش درست باهم مقايسه و تجزيه و تحليل کرد تا از لغزيدن در پرتگاه نادرستى در امان بمانيم. به همين خاطر است که در مقدمه‌ى خود مطالب گوناگونى پيرامون زندگى اجتماعى انسان بيان مى‌کند تا جايى که انديشمندان پيشين و کنونى گاهى آن را يک دانش‌نامه(دايرالمعارف) دانسته‌اند.

توسعه از نگاه ابن‌خلدون

بر اساس نظريه‌هاى تاريخ‌شناسان برجسته معاصر، آرنولد توين‌بى و جامعه شناسان معروفى چون پيترام سوروکين و ديگر انديشمندان اروپايى و امريکايى، ابن‌خلدون در پيشنهاد کردن نظريه‌هاى جامعه‌شناسانه و پژوهش‌هاى تاريخى فراتر از عصر خويش حرکت کرده است. ابن‌خلدون واژه‌ى توسعه را در عام‌ترين شکل و در اشاره به تحولات مکانى و زمانى جامعه‌ها به کار برده است. بنابراين از نظر وى علم تحول و تطور و يا جامعه شناسى (علم العمران) در بستر علمى خويش به تاريخ مربوط بوده، زيرا اين علم طريقه‌اى براى بررسى و درک تاريخ بوده است.

ابن‌خلدون در تشريح روابط پوياى جوامع چادرنشين قبيله‌اى، روستايى و شهرى نشان داد که چگونه جامعه‌ها از سازمان‌هاى ساده به سوى سازمان‌هاى پيچيده حرکت مى کنند. عصبيت يا همبستگى گروهى و پيوستگى اجتماعى در ميان جامعه‌هاى قبيله‌اى مستحکم‌تر است. به اين ترتيب، او به وجود دو نوع جامعه اشاره مى کند. جامعه‌ى بدوى و اوليه (جامعه الباديه) و جامعه متمدن و پيچيده (جامعه الحاضره). جامعه متمدن که از شهرنشينى ناشى مى شود برسه عامل متکى است :جمعيت ، منابع طبيعى و کيفيت حکومت.

از نظر او توسعه تنها به معنى پيشرفت کمى بر حسب رشد اقتصادى نيست، بلکه پاره اى از عامل‌هاى اجتماعى، روانشناختى، فرهنگى وسياسى نيز براى تداوم و کيفيت توسعه در جامعه‌ى پيشرفته ضرورى‌ است. به اين ترتيب، انحصار فزاينده‌ى قدرت از سوى حاکم و نهادهاى حکومتى، افزايش مصرف غيرضرورى، افراط مردم در تجمل، افول عصبيت (همبستگى و پيوستگى اجتماعى)، رشد فردى، از خود بيگانگى در جامعه،‌ همه از ديدگاه ابن‌خلدون نشانه‌هاى نخستين فروپاشى جامعه‌هاى متمدن و شهرى و توسعه يافته به حساب مى آيند.

ابن‌خلدون و آموزش

ابن‌خلدون در بخش‌هاى گوناگون مقدمه‌ى خود به اصول و روش‌هاى آموزش پرداخته است. او گرچه در جاهايى واژه‌ى تعليم را به مفهوم عمومى از تعليم و تربيت به کار برده و موضوع‌هاى اخلاقى، تربيتى و روانى را زير همان عنوان برسى مى‌کند، اما درباره‌ى اصول و روش‌ها، بيش‌تر مفهوم ويژه‌ى آن يعنى آموزش را در نظر داشته است. اصول و روش‌هاى آموزشى را که مورد نظر او بوده، مى‌توان به صورت زير خلاصه کرد:

1. آموزش گام‌به‌گام و طى زمان. ابن‌خلدون باب ششم از فصل 29 را با عنوان "راه درست در آموزش علوم و روش‌هاى سودمند آن" آغاز مى‌کند و نخستين نکته‌اى را که بر آن پافشارى مى‌کند آموزش گام‌به‌گام و طى زمان است. او بر اين باور است براى آن‌که آموزش به يادگيرى بينجامد و باعث حصول ملکه در يادگيرنده شود، آموزش بايد کم‌کم و با اصول و موضوع‌هاى محورى، آن‌هم به صورت کلى، آغاز شود تا ذهن يادگيرنده آمده گردد و سپس با شرح بيش‌تر و با ذکر دليل ادامه يابد و سرانجام به تشريح مساله‌هاى پيچيده پرداخته شود.

2. در نظر داشتن توانايى‌ها يادگيرنده. به نظر ابن‌خلدون بايد توانايى يادگيرى دانش‌آموز شناسايى شود، هم‌چند با ميزان توانايى‌هايش در يادگيرى به او آموزش داده شود و توان يادگيرى او آرام‌آرام پرورش داده شود. نخست بايد موضوع‌هاى حسى و نزديک به ذهن به او آموزش داده شود، آن‌هم به اندازه‌اى که باعث خستگى او نشود. چنان‌چه اين مرحله به درستى انجام شود، ذهن او براى يادگيرى‌ بيش‌تر آماده مى‌شود، اما اگر در همان آغاز با دشوارى رو‌به‌رو شود و مطلبى را به درستى نفهمد، اثر روانى نامطلوبى بر او مى‌گذارد و ادامه‌ى يادگيرى برايش دشوار مى‌شود.

3. آسان‌گيرى و مهربانى آموزگار. ابن‌خلدون شش اثر منفى سخت‌گيرى آموزگار را بر دانش‌آموز بر شمرده است: گرفتن نشاط از دانش‌آموز؛ وادار کردن او به دروغ‌گويى براى در امان ماندن از خشم آموزگار؛ زمينه‌سازى براى فريبکارى و درويي؛ گرفتن عزت نفس و احساس شخصيت؛ سست شدن اعتماد به نفس؛ سست شدن در راه به دست‌آوردن ويژگى‌هاى اخلاقى و انسانى نيکو و گرايش پيدا کردن و پستى‌ها و ناراستى‌ها.

4. حفظ آزادى و شخصيت دانش‌آموز. ابن‌خلدون باور دارد که تکليف‌هاى دوستانه‌ى آموزشى، که در مورد کودکان معمول است، درباره‌ى هر دانش‌آموزى اثر مثبت دارد و بى آن‌که شخصيت او را از بين ببرد، گرايش او را به انجام دادن تکليف‌ها بيش‌تر مى‌کند. اما اگر اين کار با تهديد و زور و بدون گفت و گو انجام شود، توانايى فرد را مى‌شکند و احساس خارى و شکست را در او پديد مى‌آورد و باعث مى‌شود او مانند افراد ستم ديده به کسالت و سستى روى آورد. او به شيوه‌ى تعليم و تربيت پيامبر اسلام اشاره مى‌کند که با ياران خود احساس شخصيت و ابراز وجود مى‌داد و در نتيجه آن‌ها به خواسته‌ى خود به انجام يک تکليف مى‌پرداختند.

5. از ساده به دشوار. آموزشى موفق است که از مساله‌هاى ساده و نزديک به دهن يادگيرنده اغاز شود و کم‌کم به مساله‌هاى دشوار برسد. او از کسانى که از همان آغاز به مساله‌هاى دشوار مى‌پردازند، انتقاد مى‌کند و بر اين باور است که اين کار باعث بروز احساس ناتوانى از فهميدن در يادگيرنده مى‌شود.

6. بهره‌گيرى از شيوه‌هاى آموزشى کارآمدتر. ابن‌خلدون از سه شيوه‌ى آموزشى که در روزگار او به کار مى‌رفته ياد کرده است: شيوه‌ى سخنرانى و القاى دانش به يادگيرنده به گونه‌اى که رابطه‌ى يک‌سويه‌اى بين ياددهنده و يادگيرنده برقرار مى‌شود؛ شيوه‌ى الگوسازى و تفهيم موضوع از راه نشان‌دادن آن به کردار و گفتار؛ شيوه‌ى گفت و گوى علمى بين ياددهنده و يادگيرنده يا تشويق يادگيرنده‌ها به گفت و گو با هم‌ديگر. خود او شيوه‌ى دوم را از همه بهتر مى‌داند و شيوه‌ى سوم را آسان‌ترين شيوه‌ براى يادگيرى و حصول ملکه مى‌داند. او در مقايسه‌اى که بين دانش‌آموزان مدرسه‌هاى مغرب و دوره‌ى آموزشى 16 ساله‌ى آنان با دانش‌آموزان مدرسه‌هاى تونس و دوره‌ى آموزشى پنج‌ساله‌ى آنان انجام مى‌دهد، علت به درازا کشيدن دوره‌ى آموزشى و موفق نبودن دانش‌آموزان مغربى را نبود شيوه‌ى درست و سودمند آموزشى، مانند شيوه‌ى دوم و سوم، بيان مى‌کند.

7. کل‌نگرى در آموزش. از روش‌هاى يادگيرى کارآمد اين است که آموزگار با نگرش کلى اجزاى درس را مرتبط با هم عرضه کند، به گونه‌اى که آغاز و پايان آن به صورت ساختارى در ذهن يادگيرنده ملکه شود.

8. تکرار و تمرين و بهره‌گيرى از شاهد. به نظر او، يادگيرنده پس از آگاهى از مفهوم‌ها و اصطلاح‌ها و قانون‌هاى هر علم بايد پيوسته آن‌ها را به کار گيرد و تمرين و تکرار کند. او کتاب سيبويه، دانشمند ايرانى، را بهترين کتاب براى آموزش زبان عربى مى‌داند، چرا که هم قانون‌هاى علم نحو را دارد و هم داراى بسيارى از متن‌هاى نظم و نثر عرب است. او خاطر نشان مى‌کند که براى يادگيرى زبان تنها نبايد بر يادگيرى قاعده‌ها تاکيد کرد، چنان‌که در مغرب چنين بوده است، بلکه بايد مانند آندلسى‌ها از شواهد نظم و نثر نيز بهره گرفت تا در ايجاد ملکه‌ى زبان موفق بود.

9. فراهم کردن زمينه‌ى مناسب براى يادگيري. او راه‌هايى را براى ايجاد چنين زمينه‌اى پيشنهاد مى‌کند از جمله: پرهيز از به کار بردن عبارت‌هاى نامفهوم؛ پرهيز از متن‌هاى درسى بسيار مختصر که فقط حفظ کردن مطالب را آسان مى‌کنند؛ بهره گيرى از متن‌هاى روانى که با مثال و تمرين آميخته‌اند و پرهيز از پرداختن به موضوع‌هايى که يادگيرنده توان درک آن‌ها را ندارد. از برخى سدهايى که ممکن است در فرايند يادگيرى دشوارى ايجاد کنند، ياد مى‌کند: زيادى کتاب‌هاى درسى که اغلب تکرارى و به دور از نوآورى هستند؛ درهم آميختن مطالب کتاب درسى با مطالب بيرون از آن و بى‌ارتباط يا کم‌ارتباط با آن؛ فاصله‌ى زياد بين جلسه‌هاى درسى و آموزش هم‌زمان دو رشته‌ى درسي.

10. ارزشيابى پيوسته. ابن‌خلدون براى کسى که مى‌خواهد خود و ديگران را در مسير پيشرفت قرار دهد، ارزشيابى پيوسته را سفارش مى‌کند و البته بيش‌تر بر خودارزشيابى تکيه دارد. او به آموزگاران سفارش مى‌کند که همواره گفتار و کردار خود را ارزيابى کنند و تاکيد مى‌کنند که با اين روش مى‌توان خود را از مرحله‌ى کمالى به مرحله‌ى بالاتر رساند و زمينه‌ى رشد دانش‌آموزان خود را فراهم کرد.

ايران و ايرانى در بيان ابن‌خلدون

ابن‌خلدون در مورد جايگاه دانش در ايران پيش از اسلام نوشته است:" جايگاه علوم عقلى در نزد پارسيان بسيار والا بود و حيطه‌هاى آن‌ها بسيار گسترده بوده است. چرا که داراى حکومت‌هاى پايدار و با شکوه بودند. گويند پس از کشته شدن داريوش به دست اسکندر و چيره شدن اسکندر به سرزمين کيليکيه و دست يافتن به کتاب‌ها و علوم بى‌شمار پارسيان، اين دانش‌ها از پارسيان به يونانيان رسيد. هنگامى که سرزمين پارس فتح شد و در آن کتاب‌هاى فراوانى يافتند، سعد ابن ابى وقاص به عمر ابن خطاب نوشت و از او درباره‌ کتاب‌ها و انتقال آن‌ها به مسلمانان کسب اجازه کرد. عمر در پاسخ به او نوشت که تا کتاب‌ها را به آب ريزد با اين استدلال که اگر هدايتى در اين کتاب‌ها باشد خداوند ما را به بيش از آن‌ها هدايت کرده است و اگر در آن‌ها گمراهى باشد، خداوند ما را از آن‌ها حفظ کرده است. به اين ترتيب، کتاب‌ها را در آب ريخته يا آتش زدند و دانش پارسيان از دست ما رفت."

نويسندگان بسياري با استناد به نوشته‌ى ابن‌خلدون و تاريخ‌نگاران ديگر کوشيده‌اند سهم ايرانيان را در دانش بشرى و نقش آنان را در وارد کردن دانش به جامعه اسلامى کم‌رنگ جلوه دهند. اين دسته از نويسندگان به اشاره به اين سخنان ابن‌خلدون و توجه نکردن به نوشته‌هاى صاحب‌نظران ديگر چنين نتيجه مى‌گيرند که مسلمانان دانش خود را به طور مستقيم از يونانيان به دست آوردند. حال آن‌که بر چنين ادعايى ايراد جدى وارد است:

1. اگر بپذيريم کتاب سوزى بسيار گسترده‌ى عرب‌هاى مهاجم، آن هم به فرمان خليفه‌ى مسلمين، باعث نابودى کامل دانش ايرانيان شد، به جاى سخن از شکوه تمدن عرب‌ها و پيش‌تازى آنان در دانش و فناورى، که در کتاب‌هاى گوناگون چه از نويسندگان عرب و چه نويسندگان غربى از آن ياد شده است، بايد از دانش‌ستيزى و وحشيگرى و ويرانگرى مغول‌وار آن‌ها سخن بگوييم. با اين تفاوت که مغول‌ها براى کتاب‌سوزى خود استدلال محکمى نداشتند و عرب‌ها با استدلال دينى به آن پرداختند. حال آن‌که، چنان حجمى از کتاب‌سوزى، به نحوى که هيچ اثرى از ايران باستان نماند، دور از ذهن مى‌رسد. چرا که با وجود کتاب‌سوزى‌هاى بى‌شمار مغول‌ها، آثار بسيارى از دوران تمدن اسلامى بر جاى مانده است.

2. شکوفايى دانشگاه گندى‌شاپور تا زمان منصور عباسى و مدت‌ها پس از آن، به نحوى که منصور براى درمان بيمار خود به پزشکان آن‌جا روى آورد، نشان‌دهنده‌ى آن است که حتى با پذيرفتن نظريه‌ى آتش‌سوزى کتاب، دست‌کم بخشى از دانش پارس‌ها نگهدارى شد و حتى آنان با ترجمه‌ى کتاب‌هاى خود به زبان عربى در نگهدارى آن کوشش فراوان کردند، چنان‌که چيره‌ترين مترجمان کتاب به زبان عربى در اصل ايرانى بودند که ابن‌مقفع و خاندان بختيشوع از شناخته‌شده‌ترين آن‌ها هستند. مترجمان ديگرى مانند حنين‌بن‌اسحاق نيز شاگرد ايرانيان بودند.. از اين رو، برخى از دانش‌هاى دوران باستان را بايد در کتاب‌هاى عربى آغاز نهضت ترجمه جست و جو کرد.

3. اگر بپذيريم که دانش پارسيان در زمان اسکندر به يونان راه يافت، که چنين بوده است و البته پيشينه‌ى اين کار به زمانى پيش از اسکندر نيز مى‌رسد، بايد آن دانش يونانى که نويسندگان عرب و غرب آن را خاستگاه اصلى دانش عرب مى‌دانند، در واقع تا اندازه‌ى زيادى ايرانى بدانيم و بپذيريم که دانش ايرانى هيچ‌گاه از بين نرفته است.

4. ابن‌خلدون در جاى ديگرى از مقدمه‌ى خود مى‌گويد: "جاى شگفتى است که در جامعه‌ى اسلامى، چه در علوم شرعى و چه در علوم عقلى، اغلب پيشوايان علم ايرانى بودند. جز در مواردى نادر و اندک و چنانچه برخى از آنان منسوب به عرب بودند، زبانشان فارسى و محيط تربيتشان ايرانى بود." بى‌گمان آن ايرانيان از نوادگان همان ايرانيان دانش‌پرور دوران باستان بودند. در بررسى آثار برخى از آنان، مانند بيرونى، مى‌بينيم که به ايران باستان نيز اشاره‌هايى دارند.

ابن‌خلدون در بيان اين که چرا پيشگامان علوم در جهان اسلام همگى ايرانى بودند به ديرپايى شهرنشينى و تمدن در ايران اشاره مى‌کند و مى‌گويد:" در صنايع(فنون) شهرنشينان ممارست مى‌کنند و عرب از همه مردم دورتر از صنايع مى‌باشد. علوم هم از آيين‌هاى شهريان به شمار مى‌رفت و عرب هم از آن‌ها و بازار رايج آن‌ها دور بود و در آن عهد مردم شهرى عبارت بودند از عجمان(ايرانيان) يا کسانى مشابه و نظاير آنان بودند از قبيل موالى و اهالى شهرهاى بزرگى که در آن روزگار در تمدن و کيفيات آن مانند صنايع و پيشه‌ها از ايرانيان تبعيت مى‌کردند. چه ايرانيان به سبب تمدن راسخى که از آغاز تشکيل دولت فارس داشته‌اند بر اين امور استوارتر و تواناتر بودند."

سپس، ابن‌خلدون در اشاره‌هايى که به شاخه‌هاى علوم دارد، جابه‌جا از ايرانيان يا شاگردان آن‌ها نام مى‌برد که آن علم را بنيان‌گذارى کردند يا به پيش بردند. در نحو از بنيان‌گذار آن، سيبويه نام مى‌برد و از پيروان و شاگردان او که همه از نژاد ايرانى بودند. به نظر او بيش‌تر دانندگان حديث و همه‌ى عالمان تفسير، فقه و کلام ايرانى بودند و به بيان او:" جز ايرانيان کسى به حفظ و تدوين علم قيام نکرد و از اين رو، مصداق گفتار پيامبر(ص) پديد آمد که فرمود: اگر دانش بر گردن آسمان درآويزد، قومى از مردم فارس به آن دست مى‌يابند."

ابن‌خلدون در نگاه انديشمندان

با ملاحظه همه جوانبه‌اى که ابن‌خلدون در مقدمه رعايت کرده است، مى‌توان ادعا کرد که اين اثر در زمينه‌ى تاريخ‌شناسى در دنياى اسلامى يک نوآورى‌ بى‌مانند و پديد آورنده آن در ميان تاريخ‌نگاران مسلمان يک استثنا و در زمينه‌ى فکر تاريخى در ميان تاريخ‌نگاران پيش از خود بى‌مانند است. با وجود اين، انديشه و روش نبوغ‌آميز ابن‌خلدون نه تنها در زمان خود بلکه تا سده‌ها به صورتى شايسته مورد ارزيابى و نقد و داورى قرار نگرفت و چون تخمى درشوره زار، بى حاصل ماند تا اين که بخش هايى از مقدمه او در سال 1806 ميلادى به وسيله سيلوستر دوساسى به زبان فرانسه ترجمه شد و در همان ايام نيز هامر پورگشتال، تاريخ‌شناس اتريشى، ابن‌خلدون را مونتسکيوى جهان عرب ناميد. از آن زمان بود که دانشمندان اروپا از نبوغ اين متفکر بزرگ در شگفت شدند و بر پيشى‌گرفتن او بر دانشمندان اروپايى در طرح موضوع‌هايى چون جامعه‌شناسى، فلسفه‌ى تاريخ و اقتصاد سياسى اذعان کردند.

مقدمه‌ى ابن‌خلدون چنان انقلابى در افکار دانشمندان قرن نوزدهم ايجاد کرد که به اين باور راسخ شدند که اين تاريخ‌شناس تونسى مسلمان چهار سده پيش از ويکوى ايتاليايى تاريخ را علم دانسته وقبل از مونتسکيو درباره علت انحطاط تمدن‌ها سخن گفته است. اشميت دانشمند امريکايى گفته است که: "ابن‌خلدون در دانش جامعه شناسى به مقامى نائل آمده است که حتى آگوست کنت در نيمه دوم قرن نوزدهم بدان نرسيده است." آرنولد توين‌بى، مورخ معاصر آمريکايى، نيز مى‌گويد :" مقدمه‌ى حاوى درک و ابداع فلسفه‌اى براى تاريخ است که درنوع خود و در همه‌ى روزگاران از بزرگ‌ترين کارهاى فکرى بشر است."

در واقع جهان اسلام هم از راه اروپا با ابن‌خلدون آشنايى دوباره يافت. ابن‌خلدون امروز در فرهنگ جهانى جايگاه شايسته اى دارد. او نه تنها نسبت به زمان خود استثنايى جلوه مى‌کند، که با انسان‌هاى متفکر زمان ما نيز سخنان بسيار دارد؛ نه از آن رو که بتوان نظرهاى او را در مورد جامعه‌ى معاصر به کار برد، بلکه از آن جهت که تحليل‌هاى او براى فهم زمينه‌هاى تاريخى جامعه بسيار سودمند است. او تفکر تاريخى را به مرحله اى نو رسانيد و تاريخ نويسى را از صورت رويداد‌نويسى پيشين به شکل نوين علمى و قابل تعقل درآورد.

منابع :

1. هانرى، توماس. بزرگان فلسفه. ترجمه فريدون بدره‌اي. انتشارات کيهان، 1365

2. رحيم‌لو، يوسف. ابن‌خلدون.(از مجموعه مقاله‌هاى دايره‌المعارف بزرگ اسلامى، به کوشش سيدکاظم بجنوردى)، انتشارات دايره‌المعارف بزرگ اسلامى، 1369

3. الفاخورى، حنا/الجر، خليل. تاريخ فلسفه درجهان اسلامي. ترجمه‌ى عبدالحميد آيتي. انتشارات فرانکلين، 1358

4. زرين‌کوب، عبدالحسين. تاريخ در ترازو. تهران 1354

5. مولانا، حميد. توسعه از ديدگاه ابن‌خلدون. روزنامه‌ى کيهان، 4/ ارديبهشت / 78

6. روزنتال، فرانس. ابن‌خلدون. ترجمه‌ى حسين معصومى همدانى(از مقاله‌هاي زندگى‌نامه‌ى علمى دانشوران، به کوشش احمد بيرشک). انتشارات علمى و فرهنگى، 1369

7. فهيمى، على‌نقي. ابن‌خلدون و اصول آموزش و پرورش. فصلنامه‌ى تعليم و تربيت، شماره‌ى 62، 1379

8. ابن‌خلدون. مقدمه‌ى ابن‌خلدون. ترجمه‌ى محمد پروين گنابادي. انتشارات علمى و فرهنگى، 1369

9. تالبى،م. ابن‌خلدون(از مقاله‌هاى دانش‌نامه‌ى ايران و اسلام، به کوشش احسان يارشاطر). بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1354

پيوست: اين يه مقدار قديمي هست اينه كه عكس نداره !!

khaiyam
09-07-2006, 09:35
من بخاطر اينكه صفحه راحت تر لود بشه لينك قرار مي دم

این هم عکس گل نراقی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
عکی علی اکبر دهخدا را هم به زودی قرار میدم

khaiyam
09-07-2006, 09:38
حمید فرش باف ابریشمی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])

Mahdi Hero
09-07-2006, 12:21
ابومنصور محمد بن احمد دقيقي، از شاعران نامي دوره ساماني است. دقيقي که بگفته بعضي اهل طوس است، در عصر منصور بن نوح و پسرش نوح بن منصور ساماني ميزيست و با امراء چغانيان نيز که دست نشانده سامانيان بودند ارتباط داشت.
دقيقي از جمله شاعراني است که قبل از فردوسي در صدد نظم شاهنامه برآمد، اما از شاهنامه او جز هزار بيت که در وقايع عهد گشتاسب و ظهور زرتشت و بهمان وزن شاهنامه است چيزي باقي نمانده؛ و آنرا نيز فردوسي بمناسبت خوابي که ديده است بخواهش دقيقي در شاهنامه خويش نقل کرده است. ابيات دقيقي، رواني و استحکام اشعار فردوسي را ندارد و با شاهنامه استاد طوس چندان در خور مقايسه نيست.
چنانکه از گفته فردوسي بر مي آيد، دقيقي فرصت بپايان رسانيدن شاهنامه را نيافته است و در جواني بدست بنده اي کشته شده است. بجز اين هزار بيت شاهنامه، دقيقي اشعار ديگري هم از نوع قصيده و غزل داشته که جز مقدار کمي از آن باقي نمانده است.
از دو بيت زير که جزء يکي از غزلهاي اوست چنين بر مي آيد که وي آئين زردشتي داشته است:
دقيقي چاره خصلت بر گزيده ست
بگيتي از همه خوبي و زشتي
لب ياقوت رنگ و ناله چنگ
مي چون زنگ و کيش زردهشتي
و در طي داستان گشتاسب و ظهور زرتشت هم که نظم کرده است، علاقه او بدين زرتشتي آشکار است. قطعات و غزليات مختصري که از او باقي مانده است، محکم و متين است و پيداست که با وجود جواني شاعري استاد بوده است.
دقيقي در سال 367 هجري قمري در جواني بدست غلامي بقتل رسيد.

Mahdi Hero
10-07-2006, 10:14
به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) كودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت. ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام ‏آور روزگار. اين استاد تا هنگام مرگ لحظه ‏اي بيهقي را از خود جدا نساخت و چندان گرامي و نزديكش مي‏داشت كه حتي نهفته ‏ترين اسرار دستگاه غزنويان را نيز با وي در ميان مي‏نهاد، و اين خود بعدها كارمايه گرانبهايي براي تاريخ بيهقي گرديد، چنانكه رويدادهايي را كه خود شاهد و ناظر نبوده از قول استاد فرزانه خويش نقل كرده كه پيوسته در ميان كار بوده است و در درستي و خرد بي‏همتا.
پس از محمود، بيهقي در پادشاهي كوتاه مدت امير محمد (پسر كهتر محمود) دبير ديوان رسالت بود و شاهد دولت مستعجل وي؛ و آنگاه كه ستاره اقبال مسعود درخشيدن گرفت، نظاره ‏گر لحظه به لحظه اوج و فرود زندگاني او بود، و هم از اين تماشاي عبرت انگيز است كه تاريخ خويش را چونان روزشمار زندگي اين پادشاه و آيينه تمام نماي دوران وي فراهم آورده است. پس از در گذشت بونصر مشكان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بيهقي را براي جانشين استاد از هر جهت شايسته ولي سخت جوان دانسته ــ هر چند كه وي در اين هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــ از اين رو بو سهل زوزني سالخورده را جايگزين آن آزادمرد كرد و بيهقي را بر شغل پيشين نگاه داشت. ناخشنودي بيهقي از همكاري با اين رئيس بدنهاد، در كتاب وي منعكس است، تا آنجا كه تصميم به استعفا گرفته است، ولي سلطان مسعود او را به پشتيباني خود دلگرم كرده و به ادامه كار واداشته است.
پس از كشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بيهقي همچون ميراثي گرانبها، پيرايه دستگاه پادشاهي فرزند وي (مودود) گرديد، و پس از آنكه نوبت فرمانروايي به عبدالرشيد ـ پسر ديگري از محمود غزنوي ـ رسيد، بيهقي چندان در كوره روزگار گداخته شده بود كه در خور شغل خطير صاحبديواني رسالت گردد. اما ديري نپاييد كه در اثر مخالفت و سخن چيني‏هاي غلام فرومايه ولي كشيده‏ اي از آن سلطان، از كار بر كنار گرديد، و سلطان دست اين غلام را در بازداشت بيهقي و غارت خانه وي باز گذارد. بيهقي سر گذشت دردناك اين دوره از زندگي خود را در تاريخ مفصل خود آورده بوده است كه اين بخش از نوشته ‏هاي وي جزو قسمتهاي از دست رفته كتاب است، ولي خوشبختانه عوفي در فصل نوزدهم از باب سوم جوامع الحكايات اين داستان را نقل {به معنا} كرده است:
هنگامي كه سلطان عبدالرشيد غزنوي، به دست غلامي از غلامان شورشي (طغرل كافر نعمت) كشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بيهقي از زندان رهايي يافت، ولي با آنكه زمان چيرگي غلام به حكومت رسيده، پنجاه روزي بيش نپاييده و به قول صاحب تاريخ بيهق بار ديگر ملكبا محموديان افتاد ، بيهقي ديگر به پذيرفتن شغل و مقام درباري گردن ننهاد و كنج عافيت گزيد و گوشه‏ گيري اختيار كرد.

زمان تأليف كتاب
بيهقي كه ديگر به روزگار پيري و فرسودگي رسيده و در زندگي خود و پيرامونيان خويش فراز و نشيبهاي بسيار ديده بود، زمان را براي گردآوري و تنظيم يادداشتهاي خود مناسب يافته و از سال 448 هـ .ق به تأليف تاريخ پردازش خود پرداخت و به سال 451 اين كار را به انجام رسانيد، يعني اندكي پس از درگذشت فرخزاد بن مسعود و آغاز پادشاهي سلطان ابراهيم بن مسعود(جلـ 451، ف 492).

مرگ بيهقي
بيهقي هشتاد و پنج سال زيسته و به تصريح ابوالحسن بيهقي در تاريخ بيهق به سال 470 هـ.ق در گذشته است و به اين ترتيب نوزده سال پس از اتمام تاريخ خويش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه اي در زمينه كار خود دسترسي مي‏يافته، آن را به متن كتاب مي‏افزوده است.

نام كتاب
كتابي كه امروز به نام تاريخ بيهقي مي‏شناسيم، در آغاز تاريخ ناصري خوانده مي‏شده است به دو احتمال: نخست به اعتبار لقب سبكتگين(پدر محمود غزنوي) كه ناصرالدين است و اين كتاب تاريخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وي بوده، و ديگر لقب سلطان مسعود كه ناصرالدين الله بوده است. به هر حال كتاب به نامهاي ديگري نيز ناميده مي‏شده، از اين قرار:
تاريخ آل ناصر، تاريخ آل سبكتگين، جامع التواريخ، جامع في تاريخ سبكتگين و سرانجام تاريخ بيهقي، كه گويا بر اثر بي‏ توجهي به نام اصلي آن (تاريخ ناصري) به اين نامها شهرت پيدا كرده بوده است. بخش موجود تاريخ بيهقي را تاريخ مسعودي نيز مي‏خوانند از جهت آنكه تنها رويدادهاي دوره پادشاهي مسعود را در بر دارد.

Mahdi Hero
12-07-2006, 00:38
خواجه نصيرالدين محمد بن حسن جهرودي طوسي مشهور به خواجه نصيرالدين طوسي از اهالي جهرود از توابع قم بوده است كه در تاريخ 15 جمادي الاول سال 597 هجري قمري ولادت يافته است. او به تحصيل دانش، علاقه زيادي داشت و از دوران جواني در علوم رياضي و نجوم و حكمت سرآمد شد و از دانشمندان معروف زمان خود گرديد.
خواجه نصيرالدين طوسي ستاره درخشاني بود كه در افق تاريك مغول درخشيد و در هر شهري پا گذارد آنجا را به نور حكمت و دانش و اخلاق روشن ساخته و در آن دوره تاريك و در آن عصري كه شمشير تاتار و مغول خاندانهاي كوچك و يا بزرگ را از هم پاشيده و جهاني از حملات مغولها به وحشت فرو رفته و همه در گوشه و كنار منزوي و يا فراري مي شدند و بازار كسادي دانش و جوانمردي و مروت مي بود و فساد حكمفرما. وجود و بروز چنين دانشمندي مايه اعجاب و اعجاز است.
خواجه نصيرالدين طوسي را دسته اي از دانشوران خاتم فلاسفه و گروهي او را عقل حادي عشر نام نهاده اند. بهرحال خواجه نصيرالدين دوره تحصيل ابتدايي را قسمتي نزد دائي خود بابا افضل ايوبي كاشاني و فخرالدين داماد كه او شاگرد صدرالدين سرخسي و او شاگرد افضل الدين جيلاني و او شاگرد ابوالعباس ريوگيري و او شاگرد بهمن يار از شاگردان شيخ الرئيس ابوعلي سينا تحصيل كرده است.
بقول مولف آثار الشيعه خواجه نصيرالدين طوسي با سيدعلي بن طاوس حسيني و شيخ ميثم بن علي بحراني در مدرسه ابوالسعاده اصفهان متفقاً درس خوانده و بنا به عقيده دسته اي از مورخين ابن ميثم در فقه استاد و در حكمت شاگرد خواجه نصيرالدين طوسي بوده است.
شهيد ثاني در رساله چهل حديث خود مي نويسد محققاً خواجه نصير در علوم منقول شاگرد پدرش بود كه او از شاگردان فضل اله راوندي بود و او از شاگردان ثقه الاسلام سيد مرتضي علم الهدي مي باشد.
يكي از شاگردان خواجه نصيرالدين طوسي علامه حلي مي باشد و علامه حلي در موقع اجازه دادن به يكي از شاگردانش بنام ابن زهره درباره استادش در همان اجازه نامه چنين مي نويسد:
خواجه نصيرالدين طوسي افضل عصر ما بود و از علوم عقليه و نقليه مصنفات بسيار داشت او اشرف كساني است كه ما آنها را درك كرده ايم، خدا نوراني كند ضريح او را. قرائت كردم در خدمت او الهيات، شفاي ابن سينا و تذكره اي در هيئت را كه از تاليفات خود آن بزرگوار است. پس او را اجل محتوم دريافت و خداي روح او را مقدس کند.
در آن روزگاري كه آوازه دانش خواجه نصيرالدين به اطراف و اكناف رسيده بود، رئيس ناصرالدين محتشم كه از دانشوران اسماعيليه بود بديدار خواجه مايل شد و او را به قائنات دعوت كرد و مقدم او را بسيار گرامي داشت و خواجه مدتها در آنجا بود و كتاب تهذيب الاخلاق ابن مسكويه را به فارسي ترجمه و شرح داد و بنام اخلاق ناصري تاليف كرد.

خواجه نصيرالدين طوسي در خدمت هلاكوخان ايلخان مغول
خواجه نصيرالدين طوسي در تمام امور كشوري و لشگري مغول براي نيل به مقاصد عاليه خود دخالت داشته و تا اندازه اي كه توانست از پيش آمدها و سختي هاي ناگوار كه متوجه جامعه مسلمين مي شد جلوگيري مي كرد، گاهي با سخنان علمي و زماني با گفتگوهاي مختلف و هنگامي با اندرزهاي سياسي مقاصد مهم اساسي خود را با دست هلاكوخان انجام مي داد پيشرفتهاي علمي و نوازش فضلاء و علما با دست خواجه صورت مي گرفت و روي اين نظريات روزبروز در دربار هلاكو محبوبتر شده و مورد توجه خاص ايلخان مي گرديد.
خواجه نصيرالدين هميشه اصول مقاصد ديني را نصب العين خود قرار داده و تمام حركات سياسي و علمي كه شايسته يك مرد ديني آشنا به مصالح اجتماعي و سياسي اسلامي است بكار مي بست. يكي از اقدامات مهم خواجه نصيرالدين طوسي تشويق هلاكوخان به فتح بغداد و برانداختن دودمان عباسي و كشتن خليفه به دست ايلخان مغول بود.

تاسيس رصدخانه به تشويق هلاكو بوسيلة استاد طوس
محقق طوسي به اتفاق كليه مورخين آن عصر بر عقل هلاكو چيره شده و تا مي توانست از قدرت و تسلط او بنفع كشور خود استفاده مي كرد و به جهان علم و ادب خدمت كرد و به نيروي اراده و تدبير خود توانست عقايد و آراء خود را بنام دلالت هاي فلكي عملي ساخته و از اوهام و خرافاتي كه مانند حسام الدين منجم ها بنام نجوم مي گفتند جلوگيري كند و در اثر نوازشهاي محقق طوسي دانشمندان توانستند با فراغت بال مشغول تاليف و تصنيف و اشتغالات علمي شده و هر كدام در محيط تاريكي كه بر اثر فساد اخلاق و كشتارها و خونريزيهاي پراكنده ، آشفته شده بودند، مشعل فروزاني گرديده و در تشريح فضائل بكوشند و تا اندازه اي از فساد اخلاق و بيدادگري جلوگيري نمايند.
رفتن محقق طوسي به حله جهت زيارت شيخ نجم الدين ابوالقاسم حلي مولف كتاب شرايع الاسلام تاثير عميقي در محافل علمي اسلامي نمود و يك درس عبرتي بود كه تاكنون داستان آن بر سر زبانها است. از جمله اقدامات ديگر خواجه نصيرالدين طوسي كه تاريخ هيچوقت آن را فراموش نخواهد كرد تاسيس رصدخانه مراغه مي باشد كه از يادگارهاي علمي و فلكي خواجه طوس مي باشد كه بدست او با همراهي عده اي از فضلا و دانشمندان بنا شده اين رصدخانه از مشهورترين رصدخانه هاي اسلامي است كه در شرق نزديك خاورميانه ذكر شده و آوازه آن تمام جهان آن روز را فرا گرفته و تاكنون با اين همه تطورات و تغييراتي كه در جهان پديد آمده باز نام آن رصدخانه هنوز با اسم باني آن بر سر زبانهاست.
بدستور محقق بزرگ طوسي فخرالدين ابوالسعادات احمد بن عثمان مراغي معمار معروف آن عصر ساختمان وسيع و با شكوه رصدخانه را با نقشه استاد شروع نموده و محلي كه براي رصدخانه انتخاب شده بود تلي است كه در شمال غربي شهر مراغه واقع شده بود و اينك بنام رصد مراغه معروف است.
براي كمك به رصدخانه علاوه بر كمكهاي مالي دولت اوقاف سراسر كشور نيز در اختيار خواجه گذارده شده بود كه از عشر آن جهت امر رصدخانه و خريد وسائل و اسباب و آلات و كتب استفاده مي نمود. و در نزديكي رصدخانه كتابخانه بزرگي و بسيار عالي ساخته شده بود كه در حدود چهارصد هزار جلد كتاب نفيس جهت استفاده دانشمندان و فضلا قرار داده بود كه از بغداد و شام و بيروت و الجزيره بدست آورده بودند. و در جوار رصدخانه يك سراي عالي از براي خواجه و جماعت منجمين ساخته بودند و مدرسه علميه اي جهت استفاده طلاب دانشجويان ساخته شده بود و اين كارها مدت 13 سال بطول انجاميد، تا اينكه ايلخان هلاكوي مغولي در سال 663 درگذشت. ليكن خواجه تا آخرين دقايق عمر خود مواظبت و اهتمام بسيار نمود كه آن رصدخانه و كتابخانه از بين نرود و خللي در كار آنجا رخ ندهد.
بناي رصد خانه مراغه از افراط و تفريط منجمين آندوره جلوگيري كرده و از اوهام و خرافاتي كه بنام دلالت هاي فلكي انتشار پيدا كرده بود و مغولان آن را دامن مي زدند جلوگيري كرد. يكي از دانشمندان مشهور امريكا بنام فانديك در يكي از تعليقات خود مي نويسد:‌ دانشمندان نجومي اروپا براي هر يك از كوههاي كره ماه نامهائي از فضلاي جهان را كه خدمات شايسته اي به جهان علم كرده اند نام گذاري نموده اند از جمله يكي از كوههاي كره ماه بنام خواجه نصيرالدين طوسي نامگذاري شده است.
به هرحال عظمت روحي محقق طوسي نشاط مخصوصي در قلب فضلاي رنج ديده و آواره از وطن آن زمان ايجاد كرده و سبب شده بود كه تمام مشقات و صدمات خانمانسوز را در اطاق نسيان گذارده و با شوق وافري در حمايت استاد بدرس و بحث در دانشگاهي كه او در مراغه و بغداد ايجاد كرده بود اشتغال ورزيده و معضلات هر علمي را مطرح و با تبادل افكار وسعه اطلاعات استاد كل حل نمايند.

بعضي از كتب مشهور خواجه نصيرالدين طوسي
1-شرح اشارت ابن سينا
2- تجريد الاعتقاد
3-التذكره في علم الهيئت بنام تذكره نصيريه
4- تحرير المجسطي در هيئت و نجوم
5- اخلاق ناصري
6- اوصاف الاشراف در عرفان
7- الادب ابوخير للولد الضغير با اشعار عربي و فارسي ازخود خواجه
8- جواهر الفرائض ـ اصول علم فرائض و مواريث
9- اساس الاقتباس در فن منطق
10- بيست باب در اصطرلاب در علوم غريبه
11- زيج ايلخاني
12- مثلثات كروي
و همچنين رسالات و كتب متعددي در منطق و هيئت از خواجه باقيمانده است تاليفات خواجه به سال 1652 ميلادي به زبان لاتين در لندن به طبع رسيده است و همچنين در مصر و هندوستان و ايران قسمتي چاپ شده است كه بعداً با همكاري خواجه دست اندركار امر رصد شده بودند از قبيل: علامه قطب الدين شيرازي ـ شمس الدين شيرواني ـ حسام الدين شامي ـ دامغاني ـ كمال الدين الابكي ـ علي بن محمود ـ نجم الدين اصطرلابي ـ صدرالدين علي بن خواجه نصير طوسي كه متولي رصدخانه نيز بوده و فومنجي چيني و محي الدين مغربي و فريدالدين ابوالحسن بن حيدر بن علي طوسي از جمله دانشمندان معروف عصر خود در حكمت و عرفان و اشراق بوده و در علم رياضي و نجوم و رصد كواكب از سرآمدان عصر خود بوده اند.

داوري تاريخ درباره خواجه نصرالدين طوسي
گروهي خواجه را بر هم زننده وحدت دولت عربي و اسلامي مي پندارند و مي گويند بدست او وحدت عربي در آن زمان پاشيده شد. خوبست در تاريخ بي غرضانه داوري كرد تا معلوم شود نامه هاي خليفه عباسي معاصر سلطان خوارزمشاه به چنگيزخان مغول و تشويق او در حمله به ايران براي از بين بردن دولت عظيم الشان اسلامي ايران كه مقدمه هجوم چنگيزيان به بغداد گرديد، و در حقيقت خواجه در اين باب گناهي نداشت و اگر لياقت خواجه پس از آن همه وقايع و خونريزي به داد مسلمانان نرسيده بود، جهان اسلامي امروز چه وضعيتي داشت؟
در حدود چهل سال كم و زياد ايران در دست چنگيزيان غيرمسلمان قتل عام مي شد و در تمام اين مدت دربار خلفاي عباسي در دو طرف دجله در بغداد به عيش و نوش مشغول و خوشحال بودند كه يك حكومت مقتدر و نافع با آن كه مسلمان بود،‌ لكن كعبه مصنوعي دربار عباسي را بنام دين و ايمان سجده نمي كرد منقرض مي شد. در صورتي كه اساس و بنياد خلفاي عباسي و انقراض بني اميه با دست ايرانيان مسلمان انجام گرفت و عاقبت بدست آنان نيز واژگون شد.

وفات خواجه نصيرالدين طوسي
در سال 672 هجري قمري خواجه نصير با جمعي از شاگردان خود به بغداد رفت كه بقاياي كتابهاي تاراج رفته را جمع آوري و به مراغه ارسال دارد اما اجل مهلتش نداد و در تاريخ 18 ذي الحجه سال 672 هجري قمري در بغداد دار فاني را وداع گفت و جسدش را به كاظمين انتقال داده و در جوار امامين همامين مدفون گرديد.

Mahdi Hero
13-07-2006, 23:46
دکتر محـمود حسابي، پـدر عـلم فـيزيک نوين ايران در سال 1281 خورشيدي در تـهـران زاده شد. پـيش از آغاز آموزش رسمي دبـستاني هـمزمان با يادگـيري زبان هاي عـربي و فـرانسه نزد مادر فاضلش قرآن مجـيد، گـلستان و حافظ را فرا گـرفت. دوران کودکي وي با شعـله ور شدن آتـش جـنگ اول مصادف شد. در مدرسه فرانسوي بـيروت دورهً آموزش دبـستاني را طي کرد و بدليل محـدوديتي که دولت عـثـماني براي مدارس فرانسه زبان ايجاد کرده بود، مجبور شد زبان انگـليسي را نيز فراگيرد. در هـمين دوران بود که به ورزش شنا و موسيقي ايراني روي آورد و هـر دو را به حد کمال ياد گـرفت.
حسابي بعـد از پايان آموزش متوسطه در کالج آمريکايي بـيروت، موفق به دريافت مدارک تحـصيلي عالي بسيار از دانشگـاهـهاي مهـم جهـان گـرديد؛ از جمله: ليسانس ادبـيات و عـلوم انساني از دانشگـاه آمريکايي بـيروت، مهـندسي راه و ساخـتمان از دانشکـدهً فرانسوي بـيروت، دانشنامهً زيست شناسي از دانشگـاه بـيروت، دانشنامهً نجوم و رياضي از دانشگـاه پاريس و دکـتراي فـيزيک از دانشگـاه سوربن فرانسه.
خدمات عـلمي و شغـلي دکـتر حسابي تا زمان درگـذشتـش در سال 1371 هـجري خورشيدي بسيار زياد بود که اهـم آنها عـبارتـند از: تاًسيس مراکز عـلمي نظير مدرسهً مهـندسي وزارت راه، دارالمعـلمين عالي و دانشسراي عالي، تـدوين قانون دانشگـاه و بنيانگـذاري دانشکـده هاي فـني و عـلوم دانشگـاه تـهـران، وزارت فرهـنگ در دولت دکـتر مصدق، بـنيانگـذاري موسسه ژئوفيزيک سازمان انرژي اتمي، اولين ايستگـاه هـواشـناسي، انجـمن موسيقي، فرهـنگـستان زبان، تـدوين قانون و تـشکـيل موًسسه استاندارد، تعـيـين ساعـات ايران، نصب و راه اندازي اولين دستگـاه راديولوژي در ايران و تاًسيس رصدخانهً نوين ايران.
از دکـتر حسابي آثار قـلمي عـلمي و ادبي زيادي به زبان هاي مخـتـلف بر جاي مانده است. وي مدتي هـم در کـلاس درس آلبرت انـشتـين، حضور داشت و با فـيزيکـدانان برجسته اي چون شرودينگـر، بورن و انريکو فري هـمکاري و تبادل نظر داشت.

Marichka
18-07-2006, 00:12
ناصرخسرو قباديانى(481-394 قمرى) از شاعران برجسته‌ى ايران است که با دانش‌هاى روزگار خود نيز آشنا بود. او طى سفرى هفت ساله از سرزمين‌هاى گوناگونى ديدن کرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اى به يادگار گذاشت. در مصر با فرقه‌ى اسماعيليه آشنا شد و به خدمت خليفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله، رسيد. او براى فراخواندن مردم به مذهب اسماعيلى به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در سرزمين کوهستانى يمگان در بدخشان گوشه‌نشين شد و به سرودن شعر و نگارش کتاب‌هايى در زمينه‌ى باورهاى اسماعيليان پرداخت.

زندگى‌نامه

ابومعين حميدالدين ناصرخسرو قباديانى مروزى، در سال 394 هجرى در روستاى قباديان مرو، که اکنون در تاجکستان است، ديده به جهان گشود. جوانى را به فراگيرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سايه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خويش از دانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کيهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى، هندسه‌ى اقليدوسى، موسيقى، علوم دينى، نقاشى، سخنورى و ادبيات بهره‌ها گرفت. خود او در اين باره مى‌گويد:

به هر نوعى که بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور

نماند از هيچگون دانش که من زان نکردم استفادت بيش و کم‌تر

با اين همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى برخوردار و ديوان‌سالار بود، در سال‌هاى پايانى فرمان‌روايى سلطان محمود غزنوى به کار ديوانى پرداخت و اين کار را تا 43 سالگى در دربار سلطان مسعود غزنوى و دربار ابوسليمان جغرى بيک داوود بن ميکائيل ادامه داد. پيوستن او به دربار سرآغاز کام‌جويى‌ها، شراب‌خوارى‌ها و بى‌خبرى‌هاى او بود و گاه براى خشنودى درباريان با گفته‌هاى هزل‌آلود خود ديگران را به مسخره مى‌گرفت. خود او پس از آن‌که از آن آلودگى‌ها کناره گرفت، خود را به خاطر آن سخنان بيهوده اين گونه ملامت مى‌کند:

اندر محال و هزل زبانت دراز بود و اندر زکات دستت و انگشتکان قصير

بر هزل کرده وقف زبان فصيح خويش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منير

آن کردى از فساد که گر يادت آيدت رويت سياه گردد و تيره شود ضمير

چشمت هميشه مانده به دست توانگران تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير

اما همين که به چهال سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى خود پشيمان شد و سرانجام در پى خوابى شگفت بسيار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن دگرگونى را در آغاز سفرنامه چنين نوشته است:

"شبى در خواب ديدم که يکى مرا گفتي: چند خواهى خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند. اگر بهوش باشى بهتر است. من جواب گفتم که: حکيمان جز اين چيزى نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. جواب دادي: در بى‌خودى و بى‌هوشى راحتى نباشد. حکيم نتوان گفت کسى را که مردم را به بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چيزى بايد طلبيد که خرد و هوش را بيفزايد. گفتم که: من اين از کجا آرم؟ گفت: جوينده يابنده باشد. سپس، به سوى قبله اشاره کرد و ديگر سخن نگفت."

هنگاهى که از خواب بيدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثرى ژرف گذاشت و با خود گفت:" از خواب دوشين بيدار شدم، اکنون بايد که از خواب چهل‌ساله نيز بيدار شوم." و چنين انديشيد که همه‌ى کردار خود را دگرگون کند و از آن‌جا که در خواب او را به سوى قبله نشان داده بودند، بر آن شد که سفرى به مکه داشته باشد و آيين‌هاى حج را به جا آورد. او سفر خود را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعيد و يک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ايران به سوريه و آسياى صغير و سپس فلسطين، مکه، مصر و بار ديگر مکه و مدينه رفت و پس از زيارت خانه‌ى خدا از بخش‌هاى جنوبى ايران به وطن بازگشت و راهى بلخ شد. پيامد آن سفر هفت ساله و سه هزار فرسنگى براى او دگرگونى فکرى و براى ما سفرنامه‌ى ناصرخسرو است.

ماندگارى سه ساله‌ى ناصرخسرو در مصر باعث آشنايى او با پيروان فرقه‌ى اسماعيليه و پذيرش روش و آيين آنان شد. پيروان آن آيين بر اين باور بودند که امامت پس از امام جعفر صادق(ع) به يکى از فرزندان ايشان به نام محمد بن اسماعيل رسيد که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مى‌کند. از آن‌جا که پيروان اسماعيل به خردورزى اهميت زيادى مى‌دانند، ناصرخسرو به آن فرقه گرايش پيدا کرد و به جايگاهى دست يافت که در مصر به خدمت خليفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن على(487-420 هجرى قمرى) رسيد و از سوى او به عنوان حجت خراسان برگزيده شد.

ناصرخسرو در بازگشت به ايران، که همزمان با آغاز فرمان‌روايى سلجوقيان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبليغ مذهب اسماعيلى پرداخت. چيزى نگذشت که با مخالفت‌هاى گروه زيادى از مردم آن‌جا رو به رو شد و بيم آن بود که کشته شود. خود در اين باره مى‌گويد:

در بلخ ايمن‌اند ز هر شرى مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره

ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره

از اين رو، به شهرهاى ديگر خراسان و برخى شهرهاى مازندران روى آورد و کار تبليغى خود را ادامه داد. به نظر مى‌رسد در مازندران پيروانى گرد او را گرفتند، با اين همه چندان به او روى خوش نشان ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از او پذيرايى کردند. سرانجام به يمگان در بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمين کوهستانى روزگار گذراند و بر تنهايى خود مويه کند و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بيش‌تر آثار او طى 15 سال ماندن در همين کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها از پشتيبانى على‌ بن اسد بن حارث، که اسماعيلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتين خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمين به سال 481 قمرى ديده از جهان فروبست.

سال‌شمار زندگى

394 هجرى قمري: در روستاى قباديان مرو به دنيا آمد.

437 هجرى قمري: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.

438 هجرى قمري: به بيت المقدس وارد مى‌شود.

444 هجرى قمري: سفر هفت‌ساله‌اش به پايان مى‌رسد و به بلخ وارد مى شود.

453 هجرى قمري: به دليل تبليغ براى فرقه‌ى اسماعيلى از بلخ رانده مى شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال مى‌نگارد.

462 هجرى قمري: جامع الحکمتين را به نام امير بدخشان، شمس‌الدين ابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.

481 هجرى قمري: در يمگان بدخشان از دنيا رفت.

نگارش‌هاى ناصرخسرو

1. سفرنامه

2. ديوان شعر

3. زادالمسافرين، در اثبات باورهاى پايه‌اى اسماعيلى‌ها به روش استدلال است.

4. وجه الدين(روى دين)، در تاويل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاى دين به روش اسماعيليان است.

5. سعادت نامه

6. روشنايى نامه(منظوم)

7. خوان اخوان، پيرامون باورهاى دينى اسماعيليان است.

8. شش فصل(روشنايى نامه نثر)

9. گشايش و رهايش

10. عجائب الصنعه

11. جاممع الحکمتين، شرح قصيده‌ى ابوالهيثم احمد بن حسن جرجانى

12. بستان العقول، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.

13. لسان العالم، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.

14. اختيار الامام و اختيار الايمان، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.

15. رساله الندامه الى زاد القيامه، زندگى‌نامه‌ى خود نوشت که برخى به او نسبت داده‌اند.

شعر ناصرخسرو

شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که شاعران بزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شيوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بيش از آن که شاعر باشد، انديشمندى است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ريخته است. شايد او را بتوانيم نخستين انديشمندى بدانيم که باورهاى دينى، اجتماعى و سياسى خود را به زبان شعر بيان کرده است.

در ديوان او سواى ستايش بزرگان دين و خليفه‌هاى فاطمى از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چيزى نمى‌بينيم و حتى وصف طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نيز دانش‌هاى زمان خود از فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرينش را در قصيده‌هاى خود جاى مى‌دهد تا از اين راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند.

ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصيده گفته و از غزل گريزان است. او بارها از غزل‌سرايان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر اين باور بود در زمانى که مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مى‌شود و آن‌جا که دل و عشق را با سيم و زر معامله مى‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و سختى دورى را تحمل کند:

جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال

خيره نکرده‌ست دلم را چنين نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگيرد به دلم در غزل راه نگيرد به دلم در غزال

از چو منى صيد نيابد هوا زشت بود شير، شکار شگال

نيست هوا را به دلم در، مقر نيست مرا نيز به گردش، مجال

او به همان اندازه که ستايش اميران و فرمان‌روايان را نادرست مى‌داند، غزل‌سرايى براى معشوقان و دلبران را نيز بيهوده مى‌داند. بى‌‌گمان او شيفته‌ى خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد. از اين روست که چنين مى‌گويد:

اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى يکى نيز بگرفت خنياگرى را

تو برپايى آن‌جا که مطرب نشيند سزد گر ببرى زبان جرى را

صفت چند گويى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را

به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مايه‌ست مر جهل و بد گوهرى را

به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمايه مر کافرى را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را

من آنم که در پاى خوکان نريزم مر اين قيمتى در لفظ درى را

او ستايش را ويژه‌ى خداوند، پيامبران و امامان مى‌داند و در اين راه شعرهايى نکو سروده است. او در قصيده‌اى نام همه‌ى پيامبرانى را که در قرآن آمده است، مى‌آورد و از رويارويى آنان به فرمان‌روايان ستمگر سخن مى‌گويد. در قصيده‌اى ديگر از عشق خود به قرآن و پيامبر اسلام چنين مى‌گويد:

گزينم قرآنست و دين محمد همين بود ازيرا گزين محمد

يقينم که من هر دوان را بورزم يقينم شود چون يقين محمد

کليد بهشت و دليل نعيم حصار حصين چيست؟ دين محمد

ناصرخسرو بر اين باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پيامبر اکرم(ص) تنها بايد از على و فرزندانش آموخت:

يافت احمد به چهل سال مکانى که نيافت به نود سال براهيم از آن عرش عشير

على آن يافت ز تشريف که زو روز غدير شد چو خورشيد درخشنده در آفاق شهير

گر به نزد تو به پيرى‌ست بزرگى، سوى من جز على نيست بنايت نه حکيم و نه کبير

با اين همه ناصرخسرو شعرهايى در ستايش المستنصر بالله، خليفه‌ى فاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آيد. ناصرخسرو او را جانشين پيامبر معرفى مى‌کند و مى‌گويد:

ميراث رسول است به فرزندش از او علم زين قول که او گفت شما جمله کجاييد

فرزند رسول است، خداوند حکيمان امروز شما بى‌خردان و ضعفاييد

از ديگر ويژگى‌هاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسى است که در کتاب روشنايى نامه بسيار به آن پرداخته است. او خودشناسى را نخستين گام در راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گويد:

بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نيک و هم بد را بدانى

شناساى وجود خويشتن شو پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى

ندانى قدر خود زيرا چنينى خدا بينى اگر خود را ببينى

تفکر کن ببين تا از کجايى درين زندان چنين بهر چرايى

ناصرخسرو بنياد جهان را بر عدل مى‌داند و بر اين باور است که با خردورزى مى‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دين که پسند خرد است که خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست

عدل بنياد جهان است بينديش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست

او بر ستمکاران مى‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مى‌داند:

گرگ درنده گرچه کشتنى است بهتر از مردم ستمکار است

از بد گرگ رستن آسان است وز ستمکار سخت دشوار است

سپس همگان را اين گونه از ستمکارى باز مى‌دارد:

چون تيغ به دست آرى مردم نتوان کشت نزديک خدواند بدى نيست فرامشت

اين تيغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبيد است به چرخشت

عيسى به رهى ديد يکى کشته فتاده حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که که را کشتى تا کشته شدى زار تا با ز کجا کشته شود آن که تو را کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او مردمان را از همکارى با ستمگران و مردمان پست نيز باز مى‌دارد:

مکن با ناکسان زنهار يارى مکن با جان خود زنهار خوارى

بپرهيز اى برادر از لئيمان بنا کن خانه در کوى حکيمان

و اين گونه بر دانشمندانى که دانش خود را در راه پايدارى حکومت خودکامگان به کار مى‌گيرند، مى‌تازد:

علما را که همى علم فروشند ببين به ربايش چو عقاب و به حريصى چو گراز

هر يکى همچو نهنگى و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز

کوتاه سخت آن که ناصرخسرو در شعرهاى خود مردم را به خردورزى فرامى‌خواند و از ستم‌کارى و يارى رساندن به ستمکاران باز مى‌دارد. او از مردم مى‌خواهد راه پيامبر و اهل بيت او را بپيمايند که سرچشمه‌ى دانش و آگاهى و چراغ راه آدمى هستند. او خود در اين راه گام بر مى‌داشته و در اين راه سختى‌هاى فراوانى را به جان چشيده است. او نمونه‌ى آدم‌هايى است که در راه باورهاى خود از سختى‌ها نمى‌هراسند و مى‌کوشند مردمان را نيز به راه درست رهنمون باشند.

سفرنامه‌ى ناصرخسرو

سفرنامه‌ى ناصرخسرو گزارشى از يک سفر هفت ساله است که در ششم جمادى الاخر سال 437 قمرى(اول فروردين‌ 415 يزگردى) از مرو آغاز شد و در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردين 416 يزگردى) با بازگشت به بلخ پايان پذيرفت. او از مرو به سرخس، نيشابور، جوين، بسطام، دامغان، سمنان، رى، قوهه و قزوين مى‌رود و از راه بيل، قپان، خرزويل و خندان به شميران مى‌رسد. از آن‌جا به سراب و سعيدآباد مى‌رود و به تبريز مى رسد. سپس از راه مرند، خوى، برکرى، وان، وسطان، اخلاط، بطليس، قلعه‌ى قف انظر، جايگاه مسجد اويس قرنى، ارزن، ميافارقين، به آمد در ديار بکر(در ترکيه‌ى امروزى) وارد مى‌شود. از آن‌جا با گذشتن از شهرهاى شام(سوريه) از جمله حلب به بيروت، صيدا، صور و عکا(در لبنان امروزى) مى‌رود. سپس از راه حيفا به بيت المقدس مى‌رسد.

ناصرخسرو از قدس به مکه و مدينه مى‌رود و از راه شام به قدس باز مى‌گردد و راه مصر را در پيش مى‌گيرد. او از قاهره، اسکندريه و قيروان بازديد مى‌کند و از راه دريا به زيارت مکه و مدينه مى‌رود. سپس از همان راه باز مى‌گردد و از راه آبى نيل با کشتى به اسيوط، اخيم، قوص و آسوان(در مصر) مى‌رود. او از برخى شهرهاى سودان بازديد مى‌کند و از راه درياى سرخ به جده و مکه مى‌رود و شش‌ ماه را در کنار خانه‌ى خدا مى‌ماند. از مکه به سوى لحاسا و سپس بصره مى‌رود و به عبادان(آبادان) مى‌رسد. آن‌گاه به بندر مهروبان مى‌رود و از آن‌جا به ارجان(در نزديکى بهبهان) مى‌رسد و به لردغان، خان‌لنجان و اصفهان وارد مى‌شود. سپس از نايين، طبس، قاين مى‌گذرد تا در پايان سفر به بلخ برسد.

دستاورد اين سفر هفت ساله‌ى سه‌هزار فرسنگ براى ناصرخسرو رشد فکرى و براى ما ياداشت‌هاى ارزنده‌اى است که او از ديده‌ها و شنيده‌هاى روزانه‌اش برداشته است. ياداشت هاى او بسيار روشن، دقيق، به دور از گزافه‌گويى و عبارت‌پردازى است که آن‌ها را پس از بازگشت به خوبى تنظيم کرده و به صورت کتابى درآورده است. با خواندن اين سفرنامه با دنياى اسلام در نيمه‌ى نخست سده‌ى پنجم هجرى آشنا مى‌شويم و از آداب و فرهنگ مردمان و شکوفايى شهرهاى اسلامى در آن زمان آگاه مى‌شويم.

سرزمين‌هايى که ناصرخسرو از آن‌ها گذشته، بخشى زير نفوذ سلجوقيان بوده است و بخشى را فرمان‌روايان محلى اداره مى‌کردند. بر مصر و شام و حجاز نيز خليفه‌هاى فاطمى فرمان مى‌راندند. اما توصيف اين سرزمين‌ها در سفرنامه‌ى ناصرخسرو چندان متفاوت نيست و در همه جا از آبادى‌ها و ويرانى‌ها يکسان سخن گفته است. او در همه جا از امنيت و آرامش شهرها ستايش مى‌کند، اما از ناآرامى راه‌هاى فارس و تاخت و تاز عرب‌ها در ميان مکه و مدينه نيز مى‌گويد.

ناصرخسرو ديده‌ها و شنيده‌هاى خود را به‌خوبى بازگو کرده است و به نقاشى مى‌ماند که ديده هاى خود را به رنگ واژگان به تصوير کشيده است. هر بخش از سفرنامه‌ى او که به توصيف يک جايگاه جغرافيايى مربوط است، به عکسى مى‌ماند که عکاسى هنرمند از آن جايگاه گرفته است. براى نمونه به وصفى که او از شهر اصفهان نوشته است، توجه کنيد:

" شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوايى خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبى سرد و خوش بيرون آيد. و شهر ديوارى حصين دارد و دروازه‌ها و جنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوى‌هاى آب روان و بناهاى نيکو و مرتفع. و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ و نيکو. و باروى شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است و اندرون شهر همه آبادان، که هيچ از وى خراب نديدم، و بازارهاى بسيار، و بازارى ديدم از آن صرافان که اندر او دويست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى و دروازه‌اى و همه‌ى محله‌ها و کوچه‌ها را همچنين دربندها و دروازه‌هاى محکم و کاروانسراهاى پاکيزه بود. و کوچه‌اى بود که آن را کوطراز مى‌گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسراى نيکو و در هر يک بياعان و حجره‌داران بسيار نشسته. و اين کاروان که ما با ايشان همراه بوديم يک هزار و سى‌صد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتيم، هيچ بازديد نيامد که چگونه فرود آمدند که هيچ جا تنگى نبود و تعذر مقام و علوفه."

از نوشته‌هاى ناصرخسرو به‌خوبى مى‌توان به وضعيت کشاورزى، نوع محصول‌ها، چگونگى آبيارى، صنعت، دانشمندان و بزرگان، استحکامات، چگونگى اداره‌ى شهر، ساختمان‌هاى مهم، زيارتگاه‌ها، روابط بازرگانى، آيين‌ها و باورهاى مردمان، روى‌دادهاى مهم تاريخى و بسيارى از ويژگى‌هاى مردمان و سرزمين‌هاى اسلام در آن دوران پى برد. در ادامه به نمونه‌هايى اشاره مى شود:

1. بانکدارى

پيرامون صرافى و چگونگى داد و ستد مردم بصره چنين نوشته است:"و حال بازار آن‌جا، چنان بود که آن کسى را که چيزى بود به صراف دادى و از صراف خط بستدى و هرچه بايستى بخريدى و بهاى آن را به صراف حواله کردى و چندان که در آن شهر بودى، بيرون از خط صراف چيزى ندادي." و خود او نوشته است که در آن زمان،" امير بصره پسر باکاليجار ديلمى، ملک پارس، بود. وزيرش مردى پارسى بود و او را ابونصر شهمردان مى‌گفتند." هم‌چنين نوشته است که در اصفهان در زمان پادشاهان سلجوقى بازارى به نام بازار صرافان وجود داشت که 200 مرد صراف در آن به کار صرافى مى‌پرداختند.

2. فانوس دريايى

هنگام دور شدن از جزيره‌ى آبادان چيزى مانند گنجشک را در ميان دريا مى‌بيند و پس از اين که اندکى نزديک‌تر مى‌شود آن را بزرگ‌تر مى‌بيند و مى‌پرسد:" آن چه چيز است" و پاسخ مى‌شنود:"خشاب" و سپس اين گونه به توصيف آن مى‌پردازد:" چهار چوب است عظيم از ساروج، چون هيبت منجنيق نهاده‌اند. مربع، که قاعده‌ى آن فراخ باشد و سر آن تنگ و علو آن از روى آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال‌ها و سنگ‌ها نهاده، پس از آن که آن را به چوب به هم بسته و بر مثال ثقفى کرده و بر سر آن چهارطاق ساخته که ديدبان بر آن‌جا شود. و اين خشاب را بعضى مى‌گويند بازرگانى بزرگ ساخته است و بعضى گفتند که پادشاهى ساخته است. و غرض از آن دو چيز بوده است: يکى آن که در آن حدود که آن است، خاکى گيرنده است و دريا تنگ، چنان که اگر کشتى بزرگ به آن‌جا رسد بر زمين نشيند و کس نتواند خلاص کردن. دوم آن که جهت عالم بدانند و اگر دزدى باشد ببينند و احتياط کنند و به شب آن‌جا چراغ سوزند، در آبگينه، چنان‌که باد بر آن نتواند زد و مردم از دور بينند و احتياط کنند و کشتى از آن‌جا بگردانند."

3. آرامشگاه بين راهى

هنگان سفر از اصفهان به نايين از ايمن بودن راه و آرامشگاه‌هايى که بين راه ساخته بودند سخن مى‌گويد: "و در اين بيابان به هر دو فرسنگ گنبدک‌ها ساخته‌اند و مصانع که آب باران در آن‌جا جمع شود. به مواضعى که شورستان نباشد ساخته‌اند. و اين گنبدک‌ها به سبب آن است تا مردم راه را گم نکنند و نيز به گرما و سرما لحظه‌اى در آن‌جا آسايشى کنند."

4. آينه‌ى سوزاننده

هنگام بازديد از اسکندريه مى‌گويد:" و بر آن مناره آينه‌اى حراقه ساخته بودند که هر کشتى روميان که از استنبول بيامدى چون به مقابله‌ى آن رسيدى، آتشى از آن آينه در کشتى افتادى و بسوختي. و روميان بسيار جد و جهد کردند و حيلت‌ها نمودند و کس فرستادند و آن آيينه بشکستند."

5. دولاب

در جاى جاى سفر خود در شهرهاى گوناگون با کاريز، آب انبار و دولاب رو به رو مى‌شود و پيرامون دولابى در مصر مى‌گويد:" و چون از دور شهر مصر را نگاه کنند پندارند کوهى است و خانه‌هايى هست که چهارده طبقه از بالاى يکديگر است و خانه‌هايى هفت طبقه. و از ثقات شنيدم که شخصى بر بام هفت طبقه باغچه‌اى کرده بود و گوساله‌اى آن‌جا برده و پرورده تا بزرگ شده بود. و آن‌جا دولابى ساخته که اين گاو مى‌گردانيد و آب از چاه بر مى‌کشيد و بر آن بام درخت‌هاى نارنج و ترنج و موز و غيره کشته و همه دربار آمده و گل و سپرغم‌ها همه نوع کشته."

6. کاغذسازى

در گزارش از شهر طرابلس مى‌گويد:"و آن‌جا کاغذ نکو سازند مثل کاغذ سمرقندى، بل بهتر." که هم از پيشرفت کاغذسازى در آن شهر و هم از کيفيت کاغذ سمرقندى حکايت دارد که کيفيت کاغذهاى ديگر را با آن مى‌سنجيدند.

7. نشانه‌هاى راهنمايى

هنگام رفتن از شهر اخلاط مى‌گويد:"بيستم جمادى الاول از آن‌جا برفتيم، به رباطى رسيديم. برف و سرمايى عظيم بود. و در صحرايى، در پيش شهر، مقدارى راه، چوبى به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب بروند."

8. پوشاک رنگ‌ به رنگ

در مورد پارچه‌هاى رنگ به رنگ(بوقلمون)، که در جزيره‌ى تنيس مى‌بافتند، مى‌گويد:" و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند که در همه‌ عالم جاى ديگر نباشد، آن جامه‌اى رنگين است که به هر وقتى از روز به لونى ديگر نمايد. و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند. و شنديم که سلطان روم کسى فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وى بستاند و تنيس به وى دهد."

9. بيمه‌ى بهداشت

در توصيف بيمارستان بيت المقدس مى‌گويد:"و بيت المقدس را بيمارستانى نيک است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و طبيبان باشند که از وقف مرسوم ستانند." اين گونه وقف‌ها،که مى‌توان آن را گونه‌اى بيمه‌ى بهداشت دانست، در ديگر سرزمين‌هاى اسلامى نيز رواج داشته است.

10. کبريت و نشادر

هنگام گذشتن از آمل به رى مى‌گويد: و ميان رى و آمل کوه دماوند است مانند گنبدى و آن را لواسان گويند. و گويند بر سر آن چاهى است که نوشادر از آن‌جا حاصل شود و گويند کبريت نيز. و مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن."

از سفرنامه‌ى ناصرخسرو دو نسخه‌ى خطى وجود دارد که هر دو در فرانسه نگهدارى مى شود. نخستين‌بار شفر، خاورشناس فرانسوى، به سال 1298 قمرى به چاپ سفرنامه با ترجمه‌ى فرانسوى پرداخت و سپس چاپ سنگى از آن کتاب در بمبئى هند انجام شد. بار سوم، سفرنامه در تهران همراه با ديوان ناصرخسرو به کوشش زين العابدين الشريف الصفوى بن فتحعلى بن عبدالکريم الخوى به سال 1312 قمرى به چاپ سنگى رسيد و در همان سال چاپ ديگرى از سوى همان شخص به بازار آمد. چاپ پنجم اين کتاب در چاپ‌خانه‌ى کاويانى برلين به کوشش غنى‌زاده همراه با دو مثنوى روشنايى‌نامه و سعادت‌نامه به سال 1340 قمرى به چاپ رسيد. اما شناخته شده‌ترين چاپ اين کتاب را دکتر محمد دبيرسياقى به سال 1335 خورشيدى به سرمايه‌ى انتشارات زوار به بازار فرستاد. چاپ‌هاى ديگرى از اين اثر نيز به بازار آمده است.

ناصرخسرو در نگاه انديشمندان

ناصرخسرو هر چند در روزگار خود بى‌مهرى فراوانى ديد، اما اکنون در ميان انديشمندان جايگاه ويژه‌اى پيدا کرده است. آندرى يوگينويچ برتلس، پژوهشگر روسى، درباره‌ى توجه به شعر او مى‌گويد:" شعرهاى اخلاقى و پندآموز او در برنامه‌ى درسى ايران و تاجيکستان گنجانده شده و مطبوعات ايران به آثار و نوشته‌هاى ناصر علاقه‌ى فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و کتاب‌هاى او روز به روز در شرق و غرب توجه‌ بيش‌ترى را به خود جلب مى‌کند و ضرورت پژوهش و مطالعه‌ى آثار وى هر روز آشکارتر مى‌شود."

آربرى درباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گويد:"پيشينيان ناصرخسرو در مدح شاهان و شاهزادگان قصيده سرايى‌ها مى‌کردند ولى موضوع‌هاى ناصرخسرو تنها به ذکر توحيد و عظمت الهى و اهميت دين و کسب پرهيزگارى و تقوى و پاکدامنى و عفت و فضيلت و خوى نيک و تعريف از علم منتهى مى‌شود. علامه قزوينى نيز او را شاعرى بلندمرتبه و سترگ و اخلاقى مى‌شمارد و سراسر آثارش را نفيس و پرمايه و معنوى مى‌داند."

دکتر ذبيح الله صفا، پژوهشگر ادبيات ايران، پيرامون ويژگى‌هاى شعر ناصرخسرو مى‌گويد:"ناصرخسرو بى‌گمان يکى از شاعران بسيار توانا و سخن‌آور فارسى است. او به آن‌چه ديگر شاعران را مجذوب مى‌کند، يعنى به مظاهر زيبايى و جمال و به جنبه‌هاى دلفريب محيط و اشخاص توجهى ندارد و نظر او بيش‌تر به حقايق و مبانى و باورهاى دينى است. به همين خاطر حتى توصيف‌هاى طبيعى را هم براى ورود در مبحث‌هاى عقلى و مذهبى به کار مى‌برد. با اين همه، نبايد از توانايى فراوان ناصرخسرو در توصيف و بيان ويژگى‌هاى طبيعت غافل بود. توصيف‌هايى که او از فصل‌ها و شب و آسمان و ستارگان کرده در ميان شعرهاى شاعران فارسى کمياب است."

دکتر عبدالحسين زرين‌کوب پيرامون نيرومندى سخنان ناصرخسرو و شجاعت او در در خرده‌گيرى بر ستمگران زمان خود چنين مى‌گويد:"سخنانش قوت و عظمت بى‌مانند داشت. مثل سيل گران از بالا به پايين مى‌غلتيد و روان مى‌شد. با قوت و صلابت سخن مى‌گفت و خواننده در برابر او خود را چون مردى مى‌ديد که زير نگاه غول بلندبالايى باشد. نگاه غول خشم‌آلود نه بدخواه. اين غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز در ديوان او جلوه دارد که با لحنى از خشم آکنده سخن مى‌گويد و او را بر اين مردم ساده‌لوح نادان که دست‌خوش هوس‌هاى خويش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگين مى‌دارد، خروش سخت بر مى‌دارد."

دکتر غلامحسين يوسفى نيز توصيفى اين چنين از ناصرخسرو و شعر او دارد و مى‌گويد:" شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت انديشه‌ى اوست در قالب وزن و کلمات. همان قيافه‌ى هميشه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعى و شادى‌دوستى که به عوان داعى و حجت به خود گرفته در شهرش نيز بازتاب دارد. شهر ناصرخسرو هم از نظر درون مايه و مضمون مقاوم و تسليم ناپذير است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اى آهن سرخ‌شده‌اى مى‌ماند که از زير ضربه‌هاى پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مى‌جهد، شراره است و شراره‌افکن. و اين همه بازتابى است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو."

دکتر مهدى محقق پيرامون ويژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو مى‌گويد:" يگانه خوى نيک و صفت برجسته‌ى او که او را از ديگر شاعران ممتاز مى‌سازد، اين است که دانش و ادب خود را دستاويز لذت دنيوى قرار نداده و هرگز به مدح و ستايش خداوندان زر و زور نپرداخته و ديوان او مجموعه‌‌اى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عين حال درس‌هايى از اصول انسانيت و قواعد بشريت است. او زشتکارى‌هاى اجتماع خودد را به خوبى درک کرده و يک تنه زبان به اعتراض و خرده‌گويى گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پيش گرفت و با موعظه و نصيحت و بدگويى از اميران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا کردن زشتکارى‌هاى اميران و فقيهان زمان خود کاخ روحانيت و معنويت آنان را بى‌پايه جلوه مى‌داد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستايشگرى کرده‌ بودند و همچنين فقيهانى که با گرفتن بهره‌ى خود با ديده‌ى تجويز به کارهاى زشت قدرتمندان مى‌نگريستند، مورد نکوهش و طعن قرار مى‌دهد."

دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نيز پيرامون پيوند ادب و سياست در شعر ناصرخسرو مى‌گويد:"هيچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن همه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقيان. عزنوى‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى ياد مى‌کند که به فرهنگ و ايرانيت ارادت داشتند. وى يک شاعر به تمام معنا سياسى است. هر حرفى مى‌زند، يک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد."

دکتر محمد دبير سياقى در مقدمه‌اى که براى سفرنامه ى ناصرخسرو نوشته است، توانمندى‌ها او را چنين شرح مى‌دهد:"مسافرى که نامش ناصرخسرو است و علوم متداول زمان را با ژرفى آموخته است و در خاندانى ديوانى، گوشش به بسيار تعابير و اصطلاحات و فنون دبيرى و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بينايى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و شنيده‌ها و ديده‌ها را مى‌تواند خوب بازگو کند و مطالب را نيک بپرورد و در قالب عبارات بريزد."

دکتر نادر وزين‌پور نيز در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ى ناصرخسرو نوشته است بر راستى و درستى گزارش‌نويسى ناصرخسرو اشاره مى‌کند و مى‌گويد:"مبالغه در ذکر وقايع، سخن نابجا و سخيف و مغرضانه به هيچ وجه در کتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرايى هرگز مايه نگرفته است، زيرا ناصرخسرو واقع بين، هرگز از عقايد پوسيده و افکار بى‌پايه‌ى عوام الناس پيروى نمى‌کند."

Mahdi Hero
20-07-2006, 00:51
" رازي" شهرت " ابوبکر محمد بن زکريا " معـروف به جاليـنوس عـرب 251 - 313 هجري قمري از بزرگـترين دانـشمندان ايراني، بزرگـترين طـبـيب باليـني اسلام و قـرون وسطي، فـيزيکدان، عـالم کـيميا ( شيمي ) و فيلسوف صاحب استـقلال فکر است که از زندگي وي چندان اطلاعـي در دست نـيست. ظاهرا در ري رياضيات، فلسفه، نجوم و ادب را فرا گرفت. احتمالا در جواني به تحصـيل کيـميا مشغـول شد و بعـد به سبب بـيـماري چشم به تحصيل طب پرداخت و در اين عـلم شهرت فراوان يافت و حوزه درسش بلند آوازه شد. در خدمت ابوصالح منصوربن اسحاق ساماني، حاکم ري، رياست بـيمارستان جديدالتاسيس آنجا را يافت. بعـدها در بغـداد رئيس بيمارستان بود. به سبب شهرت فراوانش فرمانروايان مختـلف او را به دربار خود دعوت مي کردند. رازي صاحب اخلاق نيکو و رفـتار پسنـديده بود و با بـيماران به مهرباني و عـطوفت رفـتار مي کرد و در حق فـقرا و ضعـفا اعـانـت مي کرد. عـده اي تاليـفات او را تا 198 و عـده ديگر کتاب هاي منسوب به او را تا 237 بر شمرده اند. از آثارش در طـبـيعـات، رياضيات، نجوم و شناخت نور چيـزي به يادگار نمانده است. رازي در طب به جنـبه هاي عـلمي اکتفا نمي کرد، بلکه به تمام معـني طـبـيب و در علم و عمل طب استاد مسلم بود. يادداشتهاي وي که در آنها با کمال دقت بهبودي بيماران خود را توصيف کرده است در دست است. معـروفتـرين اثرش در علم طب کتاب " حلوي " است. آثار ديگرش در اين رشته کتاب الطب الملوکي و کتاب منصوري است. بعـلاوه، رسالا تي در باب بعـضي امراض دارد که معـروفترين آنها کتاب الجدري و الحصبه است که مورد اعجاب و تحسين اروپايي ها بوده است و از بهترين رساله هاي طبي قديم به حساب مي آيد. رساله اي هم دربارهً سنگ مثانه و کليه دارد که به زبان فرانسه در لندن منـتشر شده است.
رازي در فلسفه و الهيات و ماوراء الطـبـيعـه و مجادلات مذهبي و فـلسفي نيز کتـبي نوشته است. آثار فـلسفي رازي قرنها در دست فراموشي بود، تا آنکه در قرن بـيستم ميلادي اهميت آنها ديگر بار مورد توجه قرار گرفت. بر طبق مقاله دايرة المعـارف اسلام در باب رازي، وي مدعـي است که اغـلب فلاسفه قديم پـيشتر رفته است و حتا خود را برتر از ارسطو و افلاطون مي داند. در طب هم پايه بقراط است و در فلسفه مقامش نزديک به سقراط.
رازي در اواخر عـمر در نـتـيجه مطالعـه زياد دربارهً کيمياگري به بـيماري چشم مبتلا و بالاخره کور شد و در سال 313 هجري قمري درگذشت.

Marichka
23-07-2006, 09:31
رازی یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی سده سوم هجری است.

نیمه دوم سده سوم (ه- ق) را جورج سارتون در تاریخ علم، هم بدین عنوان "عصر" محمدبن زکریای رازی (251- 313 ه ق) (865-925) نامیده است. عصر رازی دوره اولین جنبش نوزایی فرهنگی اسلامی به شمار می‌رود که در وسیع‌ترین محدوده زمانی خود فاصله میان سده‌های سوم و چهارم را در بر می‌گیرد. این دوره را که اوج "تمدن اسلام" دانسته‌اند، شاهد ظهور یک طبقه متوسط دولت مند و متنفذی بود که با برخورداری از اشتیاق و امکانات کسب دانش و موقع اجتماعی به پرورش و پراکنش فرهنگ کهن مدد رساند.

رازی یکی از بزرگترین آزاد اندیشان تمام دنیای اسلام نامید بوده است. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمام زمانها بوده است. اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاه های رازی در مورد ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. در اینجا دو نظریه بنیادی از این اثر را باز خواهیم گفت:

همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارای استعداد استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دست کم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که انسان را قادر میسازد تا حقایق علمی را مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی "بزهای ریش بلند" میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند ادعا کنند که دارای برتری فکری و روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی که مردم را با غرق کردن خود در دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از "گفتار ارباب" فرا میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمده اند.*رازی

معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گری استوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ است. باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار میشود که گفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر منع کرده را در حالی که خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند. انجیل تورات را نقض میکند و قرآن انجیل را.*رازی

آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود که انسانها رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهای خونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن ثابت قدم تفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به اصطلاح مقدس بی ارزش هستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده آنها بوده است، در حالی که نوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتری را به انسانیت به سمر رسانده است.*رازی

در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتوانند در یک جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را به پیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت اسلامی آنها را منع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای رازی ایجاد کند و همانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و استدلالات انسانی است که باعث سعادت و پیشرفت انسانها است نه دین و مذهب.*رازی

و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود. معتقد بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید با بینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که با پیشفرض های قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که کارهای علمی و فلسفی او با کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از او، در آینده جایگزین خواهد شد.*رازی

از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترین انتقادات را در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام بر علیه دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است اما همین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی "که در جاهای دیگر در آن دوران وجود نداشته است" میدهد.*رازی

نام و نشان رازی
رازی پزشک کیمیایی و فیلسوف نامدار که چیز زیادی از زندگانی او دانسته نیست. طبق قول ابوریحان بیرونی در ماه شعبان سال 251ق _ 865م در ری زاده شد. نام نیای رازی یحیی بوده است و بدین نام و نسب "ابوبکرمحمدبن زکریا بن یحیی الرازی" یاد کرده است. در بعضی از منابع، پیشه زرگری اولین کار رازی شمرده شده است. گفته می‌شود که وی در روم شوشه‌های طلا معامله می‌کرد و شناخت کیمیا در نزد وی از همین داستان نتیجه گرفته شده است و بعدها رازی به طب پرداخته است.

استادان زکریای رازی
مورخان طب و فلسفه در قدیم به تفاریق استادان رازی را سه تن یاد کرده‌اند:

ابن ربن طبری: زکریا در طب شاگرد وی بوده است. ابوزیذ بلخی: حکیم زکریای رازی در فلسفه شاگرد وی بوده است. ابوالعباس محمد بن نیشابوری: استاد محمد بن زکریا رازی در حکمت مادی (ماترلیسیم) یا گیتی‌شناسی بوده است. دانش شیمی و رازی رازی، پزشک و طبیعت شناس بزرگ ایرانی را پدر شیمی یاد کرده‌اند، از آن رو که دانش کیمیایی کهن را به علم شیمی نوین دگرگون ساخت. ابن ندیم از قول رازی گفته است: "روا نباشد که دانش فلسفه را درست دانست و مرد دانشمند را فیلسوف شمرد، اگر دانش کیمیا در وی درست نباشد و آن را نداند."

مکتب کیمیا
رازی مکتب جدیدی در علم کیمیا تأسیس کرده که آن را می‌توان مکتب کیمیای تجربی و علمی نامید. ژولیوس روسکا دانشمند برجسته‌ای که در شناسایی کیمیا (شیمی) رازی به دنیای علم بیشتر سهم و جهد مبذول داشته، رازی را پدر شیمی علمی و بانی مکتب جدیدی در علم دانسته، شایان توجه و اهمیت است که قبلا این لقب را به دانشمند بلند پایه فرانسوی لاوازیه داده بودند. به هر حال آنچه مسلم است تأثیر فرهنگ ایرانی دوران ساسانی در پیشرفت علوم دوران اسلامی و از جمله کیمیاست که در نتیجه موجب پیشرفت علم شیمی امروزه شده است.

نظریه اتمی و رازی
در فرآیند دانش کیمیا به علم شیمی توسط رازی، نکته‌ای که از نظر محققان و مورخان علم، ثابت گشته، نگرش "ذره یابی" یا اتمسیتی رازی است. کیمیاگران، قائل به تبدیل عناصر به یکدیگر بوده‌اند و این نگرش موافق با نظریه ارسطویی است که عناصر را تغییرپذیر یعنی قابل تبدیل به یکدیگر می‌داند. لیکن از نظر ذره گرایان عناصر غیر قابل تبدیل به یکدیگرند و نظر رازی هم مبتنی بر تبدیل ناپذیری آنهاست و همین علت کلی در روند تحول کیمیایی کهن به شیمی نوین بوده است. به تعبیر تاریخی زکریا، "کیمیا" ارسطویی بوده است و "شیمی" دموکریتی است. به عبارت دیگر، شیمی علمی رازی، مرهون نگرش ذره‌گرایی است، چنانچه همین نظریه را بیرونی در علم "فیزیک" کار است و بسط داد.

در اروپا فرضیه اتمی را "دانیل سرت" Daniel Seer در سال 1619 از فلاسفه یونانی گرفت که بعدها "روبرت بویل" آن را در نظریه خود راجع به عنصرها گنجاند. با آنکه نظریه بویل با دیدگاه‌های کیمیاگران قدیم تفاوت آشکار دارد نباید گذشت که از زمان فیلسوفان کهن تا زمان او، تنها رازی قائل به اتمی بودن ماده و بقاء و قدمت آن بوده است و با ان که نظریه رازی با مال بویل و یا نگرش نوین تفاوت دارد، لیکن به نظریات دانشمندان شیمی و فیزیک امروزی نزدیک است.

اکتشافات رازی در شیمی
رازی توانست مواد شیمیایی چندی از جمله الکل و اسید سولفوریک (زیت الزاج) و جز اینها را کشف کرد.

ارتباط رازی با دیگر دانش‌ها
رازی در علوم طبیعی و از جمله فیزیک تبحر داشته است. ابوریحان بیرونی و عمر خیام نیشابوری، بررسی‌ها و پژوهش‌های خود را از جمله در چگال‌سنجی زر و سیم مرهون دانش "رازی" هستند. رازی در علوم فیزیولوژی و کالبدشکافی، جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی‌شناسی، زمین شناسی، هواشناسی و نورشناسی دست داشته است.

Marichka
07-08-2006, 10:14
سلام به همگي و ممنون از تاپيك زيبا و مفيدي كه ايجاد كردين.
فهرست بندي پستهاي مهم اين تاپيك رو در اين پست قرار دادم.اميدوارم مورد استفاده قرار بگيره.

همگيتون موفق و سلامت باشيد :happy:
==============================

1. كورش بزرگ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
2.داريوش بزرگ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
3.حكيم ابوالقاسم فردوسي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
4.آريا برزن ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
5.پاپك(بابك) خرمدين ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
6.زندگینامه پروفسور سید محمود حسابی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
7. نمونه ای از فعالیتهای پروفسور حسابی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
8. سورنا سردار بزرگ ايراني ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
9.آشنايي با دانشمندان ، نام آوران و مشاهير ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
10. برندگان جايزه صلح نوبل از سال 1970 تاکنون ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
11. ژاندارك ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
12. زندگي و اثار سالوادور دالي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
13. ایرانیهای موفق در جهان ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
14. داستان ولنتاين ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
15.پرفسورحسابي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
16. دكتر محمود حسابي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
17. نخبگان ايراني در جهان ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
18. اميد كردستاني ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
19. مردي كه مي‌توانست ‌بيل گيتس باشد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
20.زرتشت پيامبر ايران باستان ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
21. اهورامزدا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
22. ايرانيان افتخار آفرين امروز در صحنه هاي بين المللي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] 0%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%20%D8%A2%D9% 81%D8%B1%D9%8A%D9%86%20%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8 %B2%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%20%D 9%87%D8%A7%D9%8A%20%D8%A8%D9%8A%D9%86%20%D8%A7%D9% 84%D9%85%D9%84%D9%84%D9%8A)
23. زندگینامه بیل گیتس ¤¤¤ حدود 700 صفحه فارسی ¤¤¤ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
24. آلبرت اینشتین كيست ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
25. آلبرت انیشتین ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
26. آیزیا برلین ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
27. فلسفه دهولباخ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
28.چرا اسپینوزا؟ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
29. ریچارد مروین هر ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
30.زندگي نامه ارسطو ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
31. زندگينامه توماس اديسون ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
32. ابو علي سينا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
33. زندگينامه گاليلئو گاليلئي معروف به گاليله ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
34. شيميدان هاي نامي اسلام ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])ژ
35. کارل پوپر: فيلسوف خردگرايی سنجش‌گر ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
36.اندیشه های نیچه ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
37. زندگینامه رابرت نوزیک (1938-2002) ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
38. گزارشى از انديشه ها و آراى ويتگنشتاين ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
39.هنری برگسون و درک زمان ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
40. زندگی و آثار کواین ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
41.ایمانوئل کانت ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
42. عكس و بيوگرافي شخصيت هاي برجسته ايران ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
43. پروفسور احمد پارسا بنيانگذار گياه شناسي نوين ايران ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
44. زندگينامه دكتر محمودحسابي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
45. ابن سینا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
46. ژندگی نامه سعدی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
47. علی اکبر دهخدا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
48. ابن‌خلدون ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
49. عکس گل نراقی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
50.حمید فرش باف ابریشمی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
51. ناصر خسرو قبادياني ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
52. ابوريحان بيروني و رمین شناسی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
53. صوفیِِ رازی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
54. نیما یوشیج ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
55. كمال الملك ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
56. آندره ماری آمپر ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
57. رابرت هوك ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
58. نیلز هنریک دیوید بوهر ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
59. دکتر مصدق ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
60. آلساندور جوزپه آنتونیو آنستازیو ولتا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
61. آلفرد نوبل ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
62. شهریار ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
63. سهراب سپهري ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
64. وصال ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
65. بلز باسكال ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
66. ولفگانگ آمادئوس موتسارت ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
67. جورج برنارد شاو ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
68. ویرجینیا وولف ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
69. جان دالتون ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
70. میخائل گورباچف ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
71. روزى که امیرکبیر به شدت گریست ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
72. امير كبير ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
73. سرنوشت خازنی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
74. چارلي چاپلين ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
75. فلورنتین اسمارانداچ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
76. ارنست رادرفورد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
77. مندليف ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
78. ژول ورن ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
79. جورج جان تامسون ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
80. دكتر حسابي را بهتر بشناسيد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
81. بهرام بيضايي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
82. هوشنگ مرادی کرمانی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
83. پائولو كوئليو ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
84. استفان هاوکینگ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
85. كوپرنيك ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
86. خداوندگار نقاشی ایران استاد کمال الملک ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
87. ارد بزرگ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
88. استاد مرتضی ممیز ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
89. ابوالحسن خان صدیقی بزرگترین مجسمه ساز ایران ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
90. زندگي نامه مهندس نصرالله خادم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
91. زيست‌شناسان ايران : ابن‌نفيس قرشي: كاشف گردش خون ششي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
92. زندگی نامه پائولو کوئليو و آثار او ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
93. زندگی نامه جلال آل احمد از زبان خودش ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
94. هوشنگ مرادی کرمانی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
95. رضا مـافـي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
96. ابراهيم پور داود ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
97.ملاصدرا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
98. ستارخان سردار ملي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
99. ابن سينا، ابو على حسين ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
100.رهي معيري ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
101. بابک بيات ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
102. ايرج صهبائي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
103. جمالزاده ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
104. سيمين دانشور ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
105. هوشنگ گلشيري ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])106.ابوالفضل بیهقی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
107. مهرداد دانشمند ( ايران باستان ) ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
108.محمّد رضا یحیایی سمنانی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
109. ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])حکیم ناصر خسرو ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
110. هوشنگ سیحون معمار بزرگ ایرانی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
111. عین القضات همدانی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
112. امام محمد غزالی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
113. پروین اعتصامی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
114. محمد بن زکریای رازی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
115. پروفسور محسن هشترودی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
116. رابعه بلخی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
117. محبوبه هروی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
118. استاد خیلی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
119. ناصر خسرو قبادیانی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
120. عبدالرحمن جامی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
121. سنایی غزنوی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
122. مسعود سعد سلمان ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
123. عنصری بلخی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
124. مختصری از زندگینامه استاد محمّد رضا یحیایی سمنانی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
125. بیرونی(حکمت و اختر شناسی و ریاضیات و تاریخ و جغرافیا) ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
126. مرتضی ممیزی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
127. پرفسور علی جوان ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
128. کیومرث صابری فومنی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
129. ابونصر فارابی ( 1 ) ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])

bb
11-08-2006, 07:23
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

bb
27-08-2006, 11:22
ابوريحان محمد بن احمد بيرونى(440-362 هجرى قمرى)، دانشمند برجسته‌ى ايرانى، در رشته‌هاى گوناگون دانش، رياضى، جغرافيا، زمين‌شناسى، مردم‌شناسى، فيزيک و فلسفه، سرآمد روزگار خود بود.

زندگى‌نامه

در سوم ذيحجه‌ى 362 هجرى قمرى(18 دى‌ماه 351 خورشيدى) در شهرکاث، از شهرهاى ولايت خوارزم، به دنيا آمد. پدرش، ابوجعفر احمد بن على انديجانى، اخترشناس دربار خوارزم‌شاه در رصدخانه‌ى گرگانج بود و مادرش، مهرانه، پيشينه‌ى مامايى داشت. چنان که خود گفته است، پدرش را در پى بدگويى حسودان از دربار راندند و به ناچار در يکى از روستاهاى پيرامون خوارزم ساکن شدند و چون براى مردم روستا بيگانه بودند، به بيرونى شهرت پيدا کردند.

آشنايى بيرونى با امير نصر منصور بن عراقى باعث راه‌يابى او به دربار خوارزم‌شاه و مدرسه‌ى سلطانى خوارزم شد که امير نصر آن را بنيان‌گذارى کرده بود. اما پس از چند سال در پى فروپاشى حکومت خاندان آل عراق بر خوارزم، به رى و سپس گرگان رفت و کتاب آثارالباقيه را در آن‌جا به نام شمس المعالى قابوس وشمگير نوشت.

بيرونى بين 400 و 407 هجرى قمرى به خوارزم بازگشت و مدتى را در دربار ابوالعباس مأمون ابن خوارزم بزيست. در زمان شورش خوارزم و لشکرکشى سلطان محمود غزنوى به خوارزم در آن‌جا بود و سلطان محمود او را در بهار 408 به غزنه برد. بيرونى در لشکرکشى‌ها محمود به هندوستان همراه او بود و در اين سفرها با دانشمندان هندى آشنا شد و با آنان به گفت و گو نشست. زبان سانسکريت آموخت و اطلاعات لازم براى نگارش کتاب تحقيق ما للهند را فراهم کرد. بيرونى در 77 سالگى در رجب 440 هجرى قمرى در غزنه درگذشت.

پژوهش‌ها

از جمله‌ى پژوهش‌هاى بيرونى مى‌توان به اين‌ها اشاره کرد:

1. شرح‌شمار هندى

2. مجموع گندم‌هايى که به تصاعد هندسى در خانه‌هاى شطرنج گذاشته شود

3. تثليث زاويه و ديگر مسأله‌هايى که با پرگار و ستاره حل نمى‌شود

4. پايه‌ريزى روشى براى رسم کردن نقشه‌هاى جغرافيايى به نام قاعده‌ى تسطيح کره بر سطح مستوى

5. پژوهش در جرم مخصوص(چگالى) و تعيين دقيق جرم مخصوص 18 سنگ گرانبها و فلز

6. بيان علمى چاه‌هاى آرتزين بر اساس قانون ظرف‌هاى مرتبط

7. پژوهش‌هايى در حساب سال و ماه قوم‌هاى گوناگون

8. رصد ماه‌گرفت، خورگرفت، سياره‌ها و ستارگان

9. اندازه‌گيرى دقيق طول و عرض جغرافيايى چند شهر

10 ساختن ابزارهاى اخترشناسى و چند ابزار علمى ديگر

11. اندازه‌گيرى دقيق شعاع، قطر، محيط و مساحت زمين

12. تعيين فاصله‌ى بسيارى از شهرهاى آباد زمان خود

پژوهش‌هاى زمين‌شناسى

1. چگالى کانى‌ها. ابوريحان در کتاب الجماهر فى معرفه الجواهر به شرح فلزها و جواهرهاى قاره‌هاى آسيا، اروپا و آفريقا مى‌پردازد و ويژگى‌هاى فيزيکى ماند بو، رنگ، نرمى و زبرى حدود 300 نوع کانى و مواد ديگر را شرح مى‌دهد و نظريه‌ها و گفتارهاى دانشمندان يونانى و اسلامى را درباره‌ى آن‌ها بيان مى‌کند.

او چگالى‌سنج دقيقى اختراع کرد و چگالى کانى‌هاى شناخته شده را اندازه‌گيرى کرد. اندازه‌گيرى‌هاى او با اندازه‌گيرى‌هاى امروزى، که با ابزارهاى پيشرفته انجام مى‌شود، چندان اختلاف ندارد.

. چاه‌هاى آرتزين. بيرونى در آثار الباقيه درباره‌ى فوران آب از برخى چشمه‌ها و چاه‌ها چنين مى‌گويد: "اما فوران چشمه‌ها و صعود آب به سمت بالا، علتش اين است که خزانه‌ى آن از خود چشمه‌ها بالاتر جاى دارد، مانند فوران معمولى و گرنه آب هرگز به سوى بالا جز اين که منبع آن بالاتر باشد، نخواهد رفت ... بسيارى از مردم که چون علت امرى طبيعى را ندانند، به همين اندازه کفايت مى‌کنند که بگوييد الله اعلم، مطلبى را که ما گفته‌ايم انکار کرده‌اند و يکى از آنان با من به منازعه پرداخت ... البته ممکن است آب به قله‌ى کوه هم برود، به شرط آن که قله‌ى کوه از منبع و مخزن آب، پايين‌تر باشد."

3. اندازه‌گيرى قطر و محيط زمين. در کتاب قانون مسعودى نوشته است: " در سرزمين هند، کوهى را مشرف بر صحراى هموارى يافتم که هموارى آن همسان هموارى سطح دريا بود. بر قله‌ى آن محل برخورد ظاهرى آسمان با زمين، يعنى دايره‌ى افق را اندازه گرفتم که از خط مشرق و مغرب به اندازه‌ى اندکى کم‌تر از ثلث و ربع درجه، انحطاط داشت و من آن را 34 دقيقه محسوب داشتم. سپس از تفاع کوه را از طريق رصد کردن قله‌ى آن از دو نقطه الحجر اين قله، که بر يک امتداد بودند، اندازه گرفتم که مساوى ششصد و پنجاه و دو ذراع در آمد ... و چون حساب کردم، تقريبا 58 ميل درآمد و از اين‌جا به درستى اندازه‌گيرى منجمان مأمون اطمينان يافتم." او در پايان کتاب اسطرلاب، روش رياضى به دست آوردن شعاع، محيط، مساحت و حجم کره‌ى زمين ر شرح داده است.

4. پژوهش‌هاى ديگر. شرح گردش زمين به دور خودش؛ بيان اين که دره‌ى سند را بايد دريايى کهن دانست که با مواد رسوبى پر شده است

نگارش‌ها

نوشته‌هاى ابوريحان را بيش از 153 دانسته‌اند که بيش‌تر آن‌ها به زبان عربى بوده و 115 اثر پيرامون رياضى بوده است. از ميان همه‌ى آثار بيرونى، فقط 35 اثر باقى مانده است. او کتاب‌هايى را نيز از سانسکريت به عربى ترجمه کرده و نامه‌نگارى‌هاى مشهورى با ابوعلى‌سينا داشته است. مهم‌ترين نوشته‌هاى او عبارت‌اند از:

1. آثار الباقيه عن قرون الخاليه؛ اين اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شده است(انتشارات انجمن آثار ملى، 1353)

2. تحقيق ما للهند؛ اين اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شده است(انتشارات ابن‌سينا، 1353)

3. قانون مسعودى

4. التفهيم لاوائل الصناعه التنجيم؛ اين اثر به زنده‌ياد جلال‌الدين همايى تصحيح و منتشر شده است(انتشارات بابک، چاپ سوم، 1362).

5. الجماهر فى معرفه الجواهر

6. تحديد نهايات الاماکن لتصحيح مسافات المساکن؛ اين اثر به کوشش احمد آرام ترجمه و منتشر شده است(انتشارات دانشگاه تهران، 1352).

7. تحرير استخراج الاوتار؛ اين اثر به کوشش ابولقاسم قربانى منتشر شده است(انتشارات انجمن آثار ملى، 1355).

منبع :

1. مصاحب و همکاران، مقاله‌ى ابوريحان بيرونى، دايره‌المعارف فارسى(جلد اول)

2. معتمدى، اسفنديار. ابوريحان و ريحانه. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ اول 1380

3. حسينى، احمد. کانى‌ها. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ دوم 1382

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
سال 2006 سال زمین شناسی

bb
09-09-2006, 08:51
صوفیِِ رازی

ستاره‌شناس و رصدگر بزرگ ایران

رضا مرادی غیاث آبادی

چند روز پیش گفته شد که برخی از جوانان دوستدار نجوم و فعالیت‌های رصدی در ایران، بر آن شده‌اند تا به جای برگزاری «ماراتن مسیه» به «رقابت صوفی» بپردازند. برای نگارنده، این خوشایندترین خبری بود که در چند سال گذشته از کوشش‌های این شب‌زنده‌داران آسمان‌نگر شنیده شد. در سال‌های اخیر واژه‌های «المپیاد» و «ماراتن» (نام تنها نبردی که ایرانیان از یونانیان شکست خوردند و همواره آنان و غربیان این واژه را برای تحقیر ایرانیان بکار برده‌اند) به فراوانی در ایران کاربرد پیدا کرده است و هرگونه رقابت و مسابقه‌ای را با این واژه‌های غیر میهنی که در شأن ایرانیان نیست، همراه می‌سازند. دیرینگی کوشش‌های دانشی و ورزشی در ایران‌ زمین به زمان‌هایی باز می‌گردد که اصلاّ کشوری به نام یونان در زیر گنبد آسمان وجود نداشته است.

از سوی دیگر با اینکه فهرست‌های فراوانی از طبقه‌بندی ستارگان و اجرام آسمانی در مکتب‌های هیئت و نجوم ایرانی وجود داشته است؛ اما همه آنها به نفع «اجرام مسیه» به کناری گزارده شده بودند و این شایسته ملتی با سابقه و دستاوردهای درخشان در دانش ستاره‌شناسی نبود. این نگارنده نیز پیش از این بارها لزوم توجه به آثار ایرانی بجای نمونه‌های غربی را یادآور شده بود. اینک تصمیم جوانان ایران زمین برای رویکرد به هویت ملی و برگزاری «رقابت صوفی» را ارج نهاده و در نوشتار زیر به یک بررسی کوتاه در باره این دانشمند گرانپایه ایرانی می‌پردازیم.

ابوالحسین عبدالرحمان بن عمر بن محمد بن سهل صوفی رازی، در سال 291 هجری مهی/ 283 هجری خورشیدی به دنیا آمد و در سال 376 هجری مهی/ 366 هجری خورشیدی در سن 83 سالگی از دنیا رفت. با اینکه واژه «رازی» در نام او، خاستگاه او را به «ری» منسوب می‌دارد، اما گویا در اصل از مردمان شهر «فسا» در استان فارس بوده است.

از زندگی شخصی و حتی علمی صوفی آگاهی چندانی در دست نیست. او در مقدمه صورالکواکب، خود را شاگرد دانشمندی ناشناخته به نام «استاد رئیس ابوالفضل» در شهر اصفهان می‌داند و در همان شهر منجم دربار عضد‌الدوله دیلمی بوده است. ابن قفطی در «تاریخ‌الحکما» (اوایل سده هفتم هجری) نقل می‌کند که عضد‌الدوله به شاگردی صوفی در «معرفت کواکب ثابته و مسیر ایشان» افتخار می‌کرده است.

صوفی، ستاره‌شناسی بزرگ با گرایش در «هیئت» بوده است. آثار برجای مانده از او نشان می‌دهد که بیش از هر چیز به ستاره شناسی رصدی، مشاهده و اندازه‌گیری عملی می‌پرداخته است.

در آثار اروپایی- همچو همیشه- نام صوفی به عنوان دانشمندی عرب به قلم می‌رود و این از آنجا ناشی شده است که نوشته‌های دانشمندان ایرانی در سده‌های نخستین اسلامی به زبان عربی نوشته شده است. در حالیکه می‌دانیم تازیان حتی مفهوم برج‌های دوازده‌گانه را نیز نمی‌شناخته‌اند (برای آگاهی بیشتر بنگرید به: کرلو آلفونسو نلینو، تاریخ نجوم اسلامی، ترجمه استاد احمد آرام، ص 137 تا 142).

از صوفی آثار متعددی برجای مانده است که مهمترین آنها کتاب «صورالکواکب» است. صوفی در این کتاب که در سال 353 قمری نوشته شده، به معرفی و طبقه‌بندی کامل ستارگان و قدر (اعظام) و طول و عرض آنها با دقت یک دقیقه پرداخته است. او حتی رنگ بسیاری از ستارگان را نیز مطالعه و ثبت کرده است. در این کتاب، 48 صورت فلکی و نزدیک به یک هزار ستاره نام برده شده است که تمامی ویژگی‌ها و مختصات آنها را با محاسبه و مشاهده شخصی و رصد دقیق آنها بدست آورده است. این کتاب را نگاره‌هایی از صورت‌های فلکی در دو حالت «چنانکه بر آسمان بینند» و «چنانکه بر کره بینند» همراهی می‌کند. او «قدر» (میزان روشنایی) هر ستاره را با نشان دادن دایره‌ای بزرگ یا کوچک با شماره‌ای بر کنار آن نشان داده است. شیوه‌ای که هنوز برخی بر این گمانند که نوآوری دانشمندان اروپایی در سده‌های اخیر بوده است.

ابوریحان بیرونی بارها در آثار نجومی خود برای تأیید درستی سخنان خود، شواهدی از صوفی را نقل می‌کند و در جدول‌ها و مقاله نهم از کتاب نجومی گرانپایه خود «قانون مسعودی» (که متأسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده است) مرجع تمامی ثبت قدرهای ستارگان را کتاب صورالکواکب می‌داند. (قانون مسعودی، جلد سوم، بیروت، 2002، ص 21 به بعد). ابن یونس نیز در «زیج کبیر» مقام علمی صوفی را می‌ستاید.

او چنان رصدگری دانا و دقیق بوده است که توصیف‌های او از ستارگان تا سدها سال به عنوان یک مرجع مهم علمی در جهان شناخته می‌شده و در قرون وسطی به زبان‌های گوناگون اروپایی ترجمه می‌شود. نسخه‌های ترجمه اسپانیایی صورالکواکب از سده سیزدهم میلادی و ترجمه فرانسوی منتشر شده در سن پترزبورگ در سال 1874 نمونه‌هایی بازمانده از آن است. نام صوفی به گونه تلفظ اروپایی آن یعنی Azophi شناخته می‌شود و برای یادمان او، نامش در نامگذاری‌های جهانی پدیده‌های کیهانی بکار گرفته می‌شود.

رصدهای ثبت شده در صورالکواکب صوفی در سراسر قرون وسطی مرجع اصلی طراحی و ساخت کره‌های آسمانی در اروپا بوده است. ابن قفطی همچنین گزارش کرده است که در کتابخانه قاهره یک کره آسمانی بوده است که ساخت صوفی بوده و به بهای سه هزار سکه زر خریداری شده بوده است. استاد ابوالقاسم قربانی بر این باور می‌باشد که صورالکواکب منبع اصلی تهیه «زیج آلفونسی» برای پادشاه کاستیل (در شبه جزیره ایبری) در سده سیزدهم میلادی بوده است (ریاضیدانان ایرانی، 1350، ص 99).

از صورالکواکب نسخه‌های متعددی بازمانده است که مهمترین آنها ترجمه فارسی آن توسط خواجه نصیر طوسی (موجود در کتابخانه ایاصوفیه) در سال 647 هجری قمری است که به خط خود خواجه می‌باشد. چاپ عکسی این کتاب در سال 1348 به کوشش استاد پرویز ناتل خانلری در مجموعه کتاب‌های بنیاد فرهنگ ایران منتشر شده و چاپ دیگر حروف‌چینی شده آن نیز به همت آقای بهروز مشیری در سال 1381 منتشر شده است.

آگاهی دیگری که از کوشش‌های علمی صوفی در دست است، به گزارش دیگری از ابوریحان بیرونی در کتاب «تحدید ‌النهایات الاماکن‌» باز می‌گردد. او چنین آورده است که در سال 359 هجری قمری، صوفی اقدام به اندازه‌گیری رصدیِ میل دایره‌البروج با حلقه‌ای به قطر داخلی دو و نیم ذراع در شهر شیراز می‌کند. در این رصد گروهی دیگر از ستاره‌شناسان ایرانی او را همراهی کرده‌اند.

کتاب‌های دیگری از صوفی نیز تاکنون بازمانده‌اند که سه رساله در باره کاربرد استرلاب، کتابی در علم احکام نجوم و نیز کتابی در تشریح و ساخت کره آسمانی، نمونه‌ای از آنها است. هیچکدام کتاب‌های اخیر تاکنون در ایران منتشر نشده‌ا

Boye_Gan2m
16-09-2006, 20:46
علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج در سال 1276 شمسی در روستای یوش مازندران به دنیا آمد. پدرش که ابراهیم خان نوری نام داشت،از راه کشاورزی و گله داری روزگار می گذرانید. دوان کودکی اش را در آنجا سپری نمود و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، از آنجا به تهران آمد تا در دبیرستان سن لوئی که متعلق به موسسه کاتولیک های رُِم بود، به تحصیل خود ادامه دهد. در اینجا بود که علاقه وی به سرودن شعر در اثر یکی از معلمان وی که نظام وفا نام داشت، بیشتر و بیشتر شد و به سرودن شعر روی آورد. او به زبان فرانسه (زبان بین المللی آن دوران) را به خوبی فراگرفت و با ادبیات اروپا آشنا شد. محمد رضا عشقی در روزنامه قرن بیستم خویش بخشی از شعر افسانه نیما را منتشر کرد. نیما یوشیج توانست در سال 1317 جزء گروه کارکنان مجله موسیقی، مجله ماهانه وزارت فرهنگ درآید. وی در این مجله یک سلسله مقالات در خصوص نظریات فیلسوفان در خصوص هنر و همچنین تاثیر ادبیات اروپا را بر برخی از ممالک شرقی (آسیا) به چاپ رسانید و مورد بررسی قرار داد. او در سال 1328 در روابط عمومی و اداره تبلیغات وزارت فرهنگ مشغول به کار شد . نیما در نخستین آثار خود از اوزان عروضی پیروی می کند، اما کم کم با مشاهده آثار ادبیات اروپا، در آثار بعدی خود شعرش را از چهارچوب وزن و قافیه آزاد می سازد و راهی نو و سبکی تازه در شعر می آفریند، که به سبک نیمایی مشهور است.این شاعر بزرگ در سال 1338 در منطقه تجریش تهران دارفانی را وداع گفت. برخی از آثار او عبارت اند از : شعر من، ماخ لولا، ناقوس،شهر صبح شهر شب، آهو و پرنده ها،قلم انداز، نامه های نیما به همسرش،کندوهای شبانه و .... . در ضمن در سال 1364 مجموعه ای کامل از آثارش منتشر شد. نیما در نتیجه آشنایی با زبان فرانسه با ادبیات اروپا آشنا گردید و سبب به وجود آمدن سبکی نو در شعر پارسی شد. همچنین تحول عظیمی را در شعر فارسی ایجاد نمود.

Boye_Gan2m
16-09-2006, 20:48
نام اصلی او محمد غفاری است. وی که یکی از نقاشان معروف ایران است، در سال 1264 قمری یعنی زمان حکومت سلسله قاجار متولد شد.کمال الملک پس از گذراندن تحصیلات اولیه از شهر کاشان به تهران آمد و در مدرسه دارالفنون به تحصیل مشغول گشت.شاید یکی از دلایل موفقیت این نقاش برجسته این بود که محیط خانوادگی او بستر مناسبی جهت رشد استعدادهای درونی کمال الملک فراهم کرد. چرا که این نقاش چیره دست از خانواده ای بود که همگی هنر دوست و هنر پرور بودند. البته از نبوغ و قریحه ذاتی او نمی توان به سادگی گذشت و برای رسیدن به هدف باید استعداد و محیط هر دو فراهم باشد. محمد غفاری در نهایت موفق شد به دربار ناصرالدین شاه راه یافته و مدتها در کاخ گلستان به تهیه تابلوها و خاق آثار باارزش پرداخت و در اثر این تلاش و مساعی که از خود بروز داد، اقب کمال الملک را به دست آورد. کمال الملک تصمیم گرفت بزای تجارب بیشتر و صیقل بخشیدن به هنر ارزشمند خویش،با آثار نقاشان اروپا آشنایی پیدا کند به همین دلیل 3 سال ایران را ترک کرد. او بعد از بازگشت به ایران، در سال 1289 شمسی مدرسه صنایع مستظرفه را در تهران دایر کرد و بسیاری از هنرمندان را در آنجا پرورش داد. کمال الملک بالاخره در سال 1307 شمسی تصمیم گرفت خود را بازنشست کند، از این رو به ملک شخصی خویش در حسین آباد نیشابور رفت و تا پایان عمر ارزشمند خود در همان جا ماند.

این هنرمند بزرگ ایرانی در 27 مرداد ماه 1319 شمسی بعد از عمری تلاش و کوشش به نزد خالق خود شتافت. او هم اکنون در جوار آرامگاه شیخ عطار دفن کردند. از آثار مهم کمال الملک می توان از تابلوهای: زرگرباشی و شاگردش،شکارچی، باغچه و حوض کاخ گلستان، یهودی فالگیر بغدادی و ..... یاد کرد. یاد گرامی و روحش شاد باد!

Boye_Gan2m
16-09-2006, 21:24
دکتر مصدق که از مردان معروف سیاسی ایران بود، در سال 1261 در شهر تهران پای به عرصه وجود نهاد. او که پدرش میرزا هدایت نام داشت، تحصیلات اولیه خود را در شهر تهران به اتمام رسانید. سپس برای ادامه و پیگیری تحصیلات عالیه در سال 1287به پاریس سفر نمود. او در این شهر توانست دوره مدرسه علوم سیاسی را به اتمام رساند. وی که برای کسب مدرک دکتری در رشته حقوق وارد دانشگاه نوشاتل سویس گردید و پس از گرفتن مدرک و اتمام تحصیلات به ایران بازگشت.

تقدیر و سرنوشت دکتر مصدق این بود که در ایران به تمام پستها و مشاغل حساسی که یک شخص سیاسی می تواند برسد، دست یابد. دکتر در ابتدای کار چون با بعضی مسائل در ایران، به ویژه قرار داد سال 1919 میلادی با انگلیس مخالف بود، تصمیم داشت دوباره به سویس بازگردد، ولی کابینه مشیرالدوله برای تصدی مقام وزارت دادگستری از وی دعوت به عمل آورد و این شروع کار بود. وی در پاییز سال 1299 به حکومت فارس منصوب گردید و سال 1300 به وزارت دارائی رسید. دکتر بعد از این سمت، در سال 1301 نیز در آذربایجان به مشاغل دولتی سطح بالا رسیده و مدتی بعد به دلیل مخالفت با حکومت مرکزی از این سمت استعفا داد. سال بعد وزیر امور خارجه ایران شد و در سال 1303 که با دوره پنجم قانون گذاری بود، به نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای ملی انتخاب شد.همین طور در دوره ششم نیز دوباره به این سمت دست یافت. بعد از اتمام دوره ششم به دلیل دخالت دولت در انتخابات مجلس، از سیاست کناره گیری نمود. دکتر مصدق بارها از سوی دولت و حکومت به زندان افتاد و یا تبعید شد. یکی از دفعاتی که ایشان را دستگیر نمودند، بعد از کناره گیری از سیاست در چهارم تیر سال 1319 بود، که به بیرجند اعزام شد و تا ماه آذر همان سال در زندان بود و دوباره به احمدآباد تبعید شد. دکتر در دوره های چهاردهم و شانزدهم همچنان از طرف مردم تهران به عنوان نماینده انتخابی و مردمی به مجلس رفت و در این زمان بود که برای احقاق حقوق مردم ایران به تشکیل جبهه ملی اقدام کرده تا بتواند در راه مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت ایران گامهای مثمر ثمرتری را بردارد و عاقبت موفق گردید در روز 29 اسفند 1329 قانون ملی شدن صنعت نفت را از تصویب مجلس سنا گذرانده و در اردیبهشت سال 1320 برای به ثمر رساندن این قانون و نظارت هرچه بهتر بر انجام امور، مقام نخست وزیری ایران را قبول نمود.

وی بعدها با اینکه مجلس هفتم به نخست وزیری دکتر رای داده بود، به دلیل اختلاف با محمد رضا پهلوی از تشکیل دولت جدید سر باز زد و شاه قوام السلطنه را به نخست وزیری انتخاب نمود. در این زمان قیام سی تیر اتفاق افتاد و در آن روز تمام مردم حمایت خود را از دکتر مصدق ثابت نمودند. اما این پایان کار نبود و دکتر به همکاران خود با کودتای سازمان سیا مواجه شد و در دادگاه نظامی به سه سال زندان محکوم شد. در شهریور 1335 به احمد آباد تبعید گردید. به دلیل بیماری در بیمارستان نجمیه تهران بستری گردید و عاقبت در سحرگاه 14 اسفند 1346 وفات یافت. با اینکه وصیت کرده بود تا در گورستان شهدای 30 تیر دفن شود، اما جسد او به خانه خودش در احمد آباد منتقل و در همان مکان دفن گردید.

bb
17-09-2006, 07:11
شهریار
استاد محمد حسین شهریار در سال ۱۲۸۵ ه.ش در تبریز به دنیا آمد .علوم مقدماتی را در آن شهر فرا گرفت و تا سوم دبیرستان به تحصیل پرداخت و ادبیات عرب را در مدرسه طالبیه تبریز آموخت و زبان فرانسه را از اساتید همان شهر فرا گرفت .

زندگی نامه
استاد محمد حسین شهریار در سال ۱۲۸۵ ه.ش در تبریز به دنیا آمد .علوم مقدماتی را در آن شهر فرا گرفت و تا سوم دبیرستان به تحصیل پرداخت و ادبیات عرب را در مدرسه طالبیه تبریز آموخت و زبان فرانسه را از اساتید همان شهر فرا گرفت . او سپس به تهران آمد و در دارالفنون به تكمیل دوره متوسطه همت گماشت .سپس به تحصیل در رشته طب پرداخت اما پس از دو یا پنج سال رشته طب را رها كرد و نتوانست آن را به پایان برساند . سپس به استخدام دولت درآمد و در سال ۱۳۱۰ ه.ش در اداره ثبت اسناد تهران به كار پرداخت و پس از مدتی به نیشابور ماموریت یافت و سپس به مشهد منتقل شد و مدت دو سال در این دو شهر به خدمت مشغول بود . آنگاه به تهران بازگشت و به خدمت شهرداری درآمد و یك سال هم به عنوان بازرس بهداری مشغول به كارشد و از آن پس به بانك كشاورزی منتقل شد و در آنجا خدمت كرد و مدتی از تهران به زادگاه خود مراجعت كرد و تا پایان عمر در آنجا زندگی كرد و مدتی نیز در دانشكده ادبیات تبریز به تدریس مشغول شد و در همان زمان منظومه معروف و تركی خود را با نام حیدربابا منتشر كرد كه مورد استقبال كم نظیر قرار گرفت . سرانجام در سال ۱۳۶۷ به علت بیماری در تهران بدرود حیات گفت و جنازه اش را به تبریز منتقل ساختند و در مقبرهٔ الشعرا آن شهر به خاك سپردند .
ویژگی سخن
استاد شهریار یكی از شعرای بزرگ و توانای معاصر به شمار می رود كه اشعارش از لطف و شور وهیجان خاصی برخوردار است و به قول یكی از بزرگان شهریار نه تنها افتخار ایران بلكه افتخار شرق است . استاد شهریار از شعرایی است كه پیرو سبك قدیم بود و در انواع مختلف شعری اشعار بسیار زیبایی سروده است و با آنكه ایشان در دوران اوج نوگرایی شعر فارسی قرار داشت اما هیچ وقت از خط سبك قدیم خارج نشد .
معرفی آثار
نخستین اثر استاد شهریار مثنویی بود به نام روح پروانه كه مورد توجه شعرا و ادیبان و محافل ادبی قرار گرفت و هم چنین دارای دیوان اشعاری است كه شامل ۱۵ هزار بیت از قصیده ،مثنوی ، قطعه است كه در سه جلد تاكنون به چاپ رسیده است و منظومه تركی معروف (حیدربابا)،
گزیده ای از اشعار
حالاچرا؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا كه من افتاده ام ازپا چرا ؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا ؟
آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان می كنی
در شگفتم می نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی كردی سفر
راه مرگ است این یكی بی مونس و تنها چرا

نی محزون
امشب ای ماه به درد دل من تسكینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسكینی
كاهش جان تو من دارم و من می دانم
كه تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شوئید
امشب ای مه تو هم ازطالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
كه توام آینه بخت غبار آگینی
هرشب از حسرت ماهی من و یك دامن اشك
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
باغبان خار ندامت به جگر میشكند
برو ای گل كه سزاوار همان گلچینی
تو چنین خانه كن و دل شكن ای باد خزان
گر خود انصاف دهی مستحق نفرینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
كه كند شكوه زهجران لب شیرینی
كی بر این كلبه طوفان زده سر خواهی داد
ای پرستو كه پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیایی بهشت آیینی

فصل گل
نو بهار آمد و چون عهد بتان تو به شكست
فصل گل دامن ساقی نتوان داد زدست
كاسه وكوزه تقوی كه نمودند درست
دیدم آن كاسه به سنگ آمد و آن كوزه شكست
با از طرف چمن نغمه بلبل برخاست
عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست
سرخ گل خنده زد و ابر به كهسار گریست
لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست
نغمه ها داشتم از عشق تو چون تارو فلك
گوشمال آنقدرم داد كه تا رشته گریست
خبرت هست كه دیگر خبر از خویشم نیست ؟
خبرت نیست كه آخر خبرا ز عشقم هست ؟
شهریارا دگر از بخت چه خواهی كه برند
خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست

Boye_Gan2m
18-09-2006, 20:42
سهراب سپهری یکی از چهره های شعر نو پارسی است. او در سال 1307 در روز چهارم دی ماه در شهر قم به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی را در قم و دوره متوسطه را در شهر کاشان به پایان رساند. پس از اتمام متوسطه به تهران آمد و در دانشگاه تهران در هنرکده نقاشی به تحصیل مشغول شد و در همان دانشگاه فارغ التحصیل شد. سپس با توجه به علاقه ای که داشت، با سعی و تلاش خود گارگاه نقاشی را تأسیس کرد و خالق آثار زیبایی شد. در طول عمر پر بار خود با مسافرتهایی که به کشورهای اروپایی و نیز ژاپن و هند کرد و آثار زیبای خود را به معرض نمایش گذاشت. سهراب هنگامی که اولین مجموعه اشعار خود را منتشر کرد، نظرات مختلفی در مورد شیوه شعر او از طرف محافل ادبی گفته شد، اما به مرور زمان مورد توجه قرار گرفت و به شهرت رسید. سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر نیما بود، اما کم کم اشعارش شکل خاصی به خود گرفت و با دیگر اشعار متمایز گردید. از آثار این هنرمند می توان به: مرگ رنگ (نخستین مجموعه)، زندگی خوابها، آواز آفتاب،حجم سبز، هشت کتاب، از کنار چمن و صدای پای آب می توان نام برد. در اولین روز از اردیبهشت ماه سال 1359 سهراب این هنرمند بزرگ با زندگی وداع کرد.

***



شبی سرد است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

نیرنگی است و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها سازد پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر،سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غمی هست به دل

غم من،لیک غمی غمناک است

Boye_Gan2m
18-09-2006, 21:10
وصال
مورخان ادبیات ایران، میرزا شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک و متخلص به " وصال " را نیز یکی از بزرگترین شعرای عهد فتحعلی شاه و نوه اش محمد شاه(پسر عباس میرزا) می شمارند.وصال در زمان سلطنت کریم خان زند، به سال 1192 یا 1193 ( و به روایتی 1197 ه. ق. ) در یک خانواده محترم شیراز از پدری به نام محمد اسماعیل پا به عرصه وجود نهاد و علوم متداول زمان خود را نزد دانشمندان عصر، از جمله میرزا ابوالقاسم سکوت، از عرفای نامی فرا گرفت و نوشتن انواع خط را آموخت؛ و در سایه استعداد ادبی و خط خوب و آواز خوش به محافل انس راه یافت و نخستین اشعار خود را با تخلص " مهجور " تنظیم کرد. هنگامی که فتحعلی شاه برای بازدید خطه فارس به شیراز رفت، مکارم و فضایل وصال را شنید و وی را به حضور طلبید. وصال قرآنی را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهیب و تجلید آن هنرمندی بسیار به کار برده بود، به شاه تقدیم کرد و قصیده ای نیز خواند که چند بیت آن چنین است:

ای ملک جم، ببال که شاه عجم رسید دارای افسر کی و اورنگ جم رسید

باغ نشاط را خطر مهرگان گذشت روز امید را نفس صبحدم رسید

ای پارس، گر چه سایه شه داشت خرمت خوش باش خوش که سایه یزدانت هم رسید

گویند شاه وصال را به اسراف در کسب کمال ستود و دوهزار تومان صله داد و سالیانه مبلغی نقد و مقداری جنس مستمری برای وی تعیین کرد.

وصال مردی مهربان، خوش محضر و درویش بوده و در میان اهل عرفان و ادب دوستان بسیار داشته و به خصوص با قاآنی طرح روابط نزدیک ریخته است و اوقاتی را که قاآنی در شیراز بوده است غالبا با هم گذرانده اند. در اواخر عمر نابینا شد و در سال 1262 ه. ق. زمان سلطنت محمد شاه قاجار، به سن 69 سالگی در شیراز درگذشت.

وصال " اطواق الذهب " زمخشری را به فارسی برگردانده و رسالاتی نیز به نظم و نثر در حکمت، کلام، موسیقی، عروض و تفسیر احادیث تالیف کرده و نیز کتابی به نام " صبح وصال " به طرز " گلستان " نوشته است. دیوان وصال در مجلد بزرگی در تهران چاپ سنگی شده و مشتمل است بر مدایح و مراثی و مثنویها و غزلها و آثار دیگر او.

شعر وصال
وصال در فنون شعر استاد بوده و در عین تقلید از پیشینیان، صفات اصلی بهترین نمونه های شعر کلاسیک را حفظ کرده است. او مثنوی " بزم وصال " را در بحر تقارب ساخت و داستان " شیرین و فرهاد " وحشی بافقی را که ناتمام بود، به قدری خوب و استادانه به پایان رساند که هر منتقد دقیق در تشخیص و بیان تفاوت آغاز و انجام داستان، دچار اشکال می شود. استقبال های زیبا و فراوان وی از غزلیات سعدی نیز همه به دقت و اصابت نظر ممتازند.

وصال شاعری است مداح و قصیده سرا و دارای همه صفات یک شاعر درباری. او فتحعلی شاه و محمد شاه و شجاع السلطنه و فرمانفرما و چند تن از بزرگان فارس را مدح گفته است و دیوانش به قول خود او " انباشته از مدح بزرگان است". با این همه او نیز مانند سلف خود، سید محمد سحاب ،بیهودگی شاعری درباری را دریافته بوده و از پیشه ای که در پیش گرفته بود رنج می برده است:

کس نیست که گوید به من ای بیهده گفتار ای زشت به گفتار و به کردار و به رفتار

این پیشه کدام است که در پیش گرفتی بر دیده دل نشتر و در پای خرد خار

گشتی ادب آموز و بدین گونه سپهروز گشتی سخن آرا و بدین گونه شدی خوار

چندانکه ترا کاست هنر بیش فزودیش ای بــر هــمــه خواری هنرمند سزاوار

مقدار هنر را بفزودی تــو بــه مــقـــدور او بیش ز مقدور ترا کاست ز مقدار

از قد چه کشیدی که بدادیش چنین خم وز دیده جه دیدی که بکردیش چنین تار؟

دیوان تو انــبــاشـتـه از مـــدح بــزرگان در کیسه نه درهم بودت هیچ نه دینار

زین پیش گروهی پی این کار برفتـند سود همه ز این پیشه و نفع همه ز این کار

شایسته تری کس نه چو ایشان به بر شاه بایسته تری کس نه چو این قوم به دربار

امروز چو بازار ادب سرد ببینی آخر به چه رو گرم بتازی تو به بازار؟

اندیشه های نو و مضامین بکر یا آزمایشهای مستقل لفظی در دیوان او نمی یابیم و هر چه دارد انعکاس ماهرانه و استادانه ای از سخن شعرای بزرگ گذشته است و بس. با این وصف خواندن اشعار او لذت هنری بزرگی در خواننده ایجاد می کند و هر سطر از اشعارش، بیتی از شعر استادان کهن را به خاطر می آورد.

Quick
28-09-2006, 14:43
ميشه سخنان بزرگان رو هم اينجا نوشت اگه ميشه:

چاپ شده ها معمولا اخبار بد هستند
اخبا خوب هرگز چاپ نمي شود....
-اندي روني

bb
30-09-2006, 07:44
در مورد امير كبير بيشتر بنويسيد

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
روزى که امیرکبیر به شدت گریست
ر سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

منبع:

حکيمى، محمود. داستان‌هايى از زندگى اميرکبير. دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ سى و هفتم، 1384

Boye_Gan2m
30-09-2006, 16:10
میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود.


میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).

محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.

نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند.

پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.

امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:

ایجاد امنیت و استقرار دولت.

تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.

اصلاح امور قضایی.

جرح و تعدیل محاضر شرع.

تأسیس چاپارخانه.

تأسیس دارالفنون.

نشر علوم جدید.

فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.

استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.

ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

مرمت ابنیه تاریخی.

مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

تقویت بنیه اقتصادی کشور.

ترویج صنایع جدید.

فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

استخراج معادن.

بسط فلاحت و آبیاری.

توسعه تجارت داخلی و خارجی.

کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌‌شد. با لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌‌رسید در روزگار امیر مرتباً بدانها داده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.

جلو بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای از شاه می‌‌رسید جواب می‌‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می‌شود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌‌کردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.

در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری می‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی می‌‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می‌‌خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند... خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می‌‌دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می‌‌فرمائید ... زیاده جسارت نمی‌ورزد.

امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری می‌‌کرد.

در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار می‌‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می‌‌ساخت.

در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می‌‌کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.

اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال 1268 توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند.

bb
01-10-2006, 07:58
سرنوشت خازنی

داستان غم انگیز دانشمندان ایران

رضا مرادی غیاث آبادی

در تاريخ علم ايران به كمتر كسي به اندازه خازني ستم و بي‌توجهي شده است. خازني مي‌توانست از پيشگامان توسعه علمي و فني در ايران باشد؛ اما همچو بسياري از مواقع، دانش او يا به فراموشي سپرده شد و يا از آن به منظور گسترش خرافات و ترويج جهل استفاده شد.

ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازني، دانشمند علم حيل (مكانيك) و اخترشناس بزرگ سده پنجم و ششم هجري، خدمتكار و خادم خزانه‌دار دربار سلجوقي مرو در خراسان بود. شهر مرو در آن زمان يكي از پايگاه‌هاي بزرگ علمي ايران بشمار مي‌رفته است و «ياقوت حموي» از هشت كتابخانه آن نام مي‌برد كه يكي از آنها بنام «عزيزيه» به تنهايي دوازده هزار كتاب در اختيار داشته است. او بدون اينكه هيچگونه امتياز يا اعتبار خانوادگي يا علمي داشته باشد، بدون اينكه مدارج شاگرد و استادي را سپري كند و حتي بدون اينكه از لحاظ شغلي نيازي به دانستن داشته باشد؛ به دلخواه و ميل قلبي خود، فرصت‌هاي روزانه را صرف آموختن مكانيك و اخترشناسي مي‌كند.

هنگامي كه خيام و ديگر دانشمندان همكارش در عصر ملكشاه سلجوقي و به فرمان او، آغاز به تنظيم و احياي نظام گاهشماري خورشيدي ايراني مي‌كنند؛ خازني نيز بطور مستقل و بدون ارتباط با آنان به همين محاسبات مي‌پردازد و از جمله شيوه پيشنهادي خود در محاسبه نوروز يا نخستين روز سال را براي آنان به اصفهان مي‌فرستد. جالب اينكه گروه خيام، قاعده محاسباتي يك خدمتكار بي‌نام و نشان را به نام خود او مي‌پذيرند و بكار مي‌بندند.

خازني نتيجه تمامي آن محاسبات و شيوه‌هاي خود را در كتابي به نام «زيج سنجري» ثبت مي‌كند و در اين زيج، همچنين به بررسي گاهشماري هندي، سغدي، عبري، يزدگردي و سلوكي مي‌پردازد. او توابع مثلثاتي با تفاضل‌هاي اول و دوم را با دقت سه رقم محاسبه مي‌كند. در بخش‌هاي متنوعي به محاسبه مسئله تعديل زمان، مسير و زمان حركت‌هاي خورشيد، ماه، ستارگان و سيارات (گاه با دقت يك ثالثه)، جدول‌هاي پيش‌بيني خورشيدگرفتگي و ماه گرفتگي، و نيز جداولي در پيش‌بيني زمان پيدايي و خط‌سير «كيد»ها (دنباله‌دارها) مي‌پردازد. نوشته‌هاي خازني نشان مي‌دهد كه او همواره به دنبال شيوه‌هاي نوين و دقيق‌تر در رصد و محاسبه بوده و صرفاً تكراركننده محاسبات پيشينيان نبوده است. عليرغم اينكه نسخه‌هاي خطي كاملي از زيج سنجري وجود دارد، اما تاكنون اين كتاب مهم و بي‌نظير خازني در ايران منتشر نشده است.

خازني در بخش ديگري از فعاليت‌هاي علمي و شايد تحت تأثير شغل ارباب خود، به ابداع و اختراع يك ترازوي آبي براي اندازه‌گيري جرم حجمي مواد و ميزان خلوص آلياژها مي‌پردازد. او شيوه‌هاي سنجش و ساخت ترازوي خود را در كتابي به نام «ميزان‌الحكمه» شرح مي‌دهد و شخصاً نمونه‌اي از آنرا براي دربار مرو مي‌سازد. در دايره‌المعارف «زندگينامه دانشمندان جهان» (چاپ نيويورك، ترجمه فارسي گزيده‌اي از آن زيرنظر استاد احمد بيرشك) نقل شده است كه: «برآورد اهميت خازني كاري است دشوار. ترازوي آبي او جاي ترديد باقي نمي‌گذارد كه او در زمره بزرگترين سازندگان ابزارهاي علمي در همه اعصار شمرده مي‌شود. در علم حيل كتاب ديگري شناخته نشده است كه سنت كتاب ميزان‌الحكمه را ادامه داده باشد. پس از آن، علم اوزان تبديل به كاردستي اشخاصي شد كه ترازوهاي ساده مي‌ساختند و از آن پس، اين رشته از سنت علمي خود بيرون رفت.»

خازني بارها پيشنهادهاي دربار براي پست و مقام‌هاي حكومتي را رد مي‌كند و ترجيح مي‌دهد در مقام يك دانشمند مستقل باقي‌ بماند. اما سرنوشت او بس غم‌انگيز است: كاركنان دربار كه وجود چنين ترازوي شگفتي را برملاكننده تقلب‌هاي خود مي‌دانستند، آنرا به آتش مي‌كشند و خازني از غصه ترازو، دق مي‌كند و مي‌ميرد. به همين سادگي!

بي‌ترديد، رنج و غصه خازني تنها از نابودشدن ابزار اندازه‌گيري جرم حجمي نبوده است؛ چرا كه مي‌توانسته نمونه‌اي ديگري از آنرا بسازد. رنج او در واقع از جايگاه و وضعيت علمي جامعه‌اي بوده كه هيچگاه امثال او نمي‌توانسته‌اند برنامه‌هاي علمي خود را عملي سازند. جامعه‌اي كه محاسبات نجومي او را تنها در پيشگويي و فال‌بيني و عوام‌فريبي بكار مي‌بستند.

اما اين همه داستان غم‌انگيز ما نيست؛ غم‌انگيزترين بخش آن در اينست كه خازني نمي‌داند هنوز هم پس نهصدسال از زمان نگارش «زيج سنجري»، ما علاقه‌اي به خواندن آن نداريم و حتي آنرا چاپ و منتشر نكرده‌ايم. هنوز هم پس از نهصد سال، «ميزان‌الحكمه» را نيز چاپ و منتشر نكرده‌ايم (جز گزيده‌اي به همت استاد تقي بينش) چرا كه علاقه‌اي به خواندن و آگاهي از آن نداريم، در حاليكه ده‌ها سال از انتشار آن در مصر مي‌گذرد. اما آنگاه كه اروپاييان، دانشمندان ايراني را، شخصيتي عرب معرفي مي‌كنند، رگ غيرت و غرورمان به جوش و خروش مي‌آيد. هنوز هم جواناني كه داستان ارشميدس را بارها و بارها در كتاب‌هاي درسي و رسانه‌هاي گروهي خوانده‌اند، با نام و دستاورد خازني بيگانه هستند، چرا كه هرگز نخواسته‌ايم دستكم در كنار آشنايي با بزرگان جهان، فرزندان خود را با دانشمندان ايراني نيز آشنا كنيم. دوستداران نجوم در ايران حاضرند با كمال ميل به سرگرمي‌هايي همچو تماشا و ردگيري «فهرست مسيه» بپردازند، اما هيچ علاقه‌اي به «فهرست خازني» ندارند و اصلاً خبري از اين فهرست ندارند. ما بدون توجه جدي به علم و تاريخ علم به كجا مي‌شتابيم؟ تنها با «استفاده صرف از دستاوردهاي علمي ديگران» (و آنهم ناقص) به كجا خواهيم رسيد؟

Mohammad Hosseyn
15-10-2006, 05:29
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
زنده ياد دكتر محمود حسابي(1371 – 1281) فيزيكدان ايراني، در تهران زاده شد . پدر و مادرش از مردم تفرش بودند. خانوادهء او به كارهاي دولتي و سياسي اشتغال داشتند و آثار خدمات آباداني مانند قنات و مسجد از جد ايشان در تهران موجود است.

محمود چهار ساله بود كه پدربزرگش سفير ايران در عراق شد و همراه خانواده اش به بغداد رفت. پس از دو سال توقف در آن شهر با خانواده به دمشق رفتند و سال بعد به بيروت منتقل شدند. تحصيلات ابتدايي را در هفت سالگي در مدرسه فرانسوي بيروت آغاز كرد و در آن جا با زبان فرانسه آشنا شد. تحصيلات متوسطه خود را در كالج امريكايي بيروت گذراند و در سال 1299 شمسي ايسانس ادبيات و علوم خود را از دانشگاه امريكايي بيروت گرفت. در 19 سالگي درجه*ي مهندسي راه و ساختمان را از دانشكده*ي مهندسي بيروت دريافت كرد و بخشي از برنامه آموزشي پزشكي دانشگاه بيروت را نيز گذراند.

در 1303 پس از اخذ دانشنامه*هاي ستاره*شناسي و نجوم و زيست*شناسي از دانشگاه امريكايي بيروت عازم فرانسه شد. در سال 1304 درجه*ي مهندسي برق را از دانشكده*ي برق ( اكول سوپريور دو الكتريسيته) و در 1305 مدرك تحصيلات معدن مدرسه*ي عالي معدن پاريس را دريافت كرد. تحصيلات رسمي دكتر حسابي در سال 1306 با اخذ درجه*ي دكتراي فيزيك از دانشگاه سوربن فرانسه خاتمه يافت.

او در مدت تحصيل خود زبان هاي عربي، انگليسي، فرانسه و آلماني را آموخته بود به طوري كه مي توانست از نوشته هاي علمي و فني آن*ها به خوبي استفاده كند . در ضمن تحصيل رسمي در چند رشته ورزشي از جمله شنا موفقيت*هايي كسب كرد.

بازگشت به ايران

دكتر حسابي در سال 1306 به ايران بازگشت و در وزارت فوايد عامه (وزارت راه و ترابري) به عنوان مهندس راه*سازي به استخدام دولت درآمد. يك سال بعد مدرسه*ي مهندسي وزارت به كوشش او تأسيس شد و بخشي از تدوين نظام*نامه آن را خود به عهده گرفت. در همين سال نقشه*ي ساختماني راه ساحلي سراسري ميان بندرهاي خليج فارس، از بوشهر تا بندر لنگه را تهيه كرد.

در سال 1307 به سبب افزايش مدرسه*هاي متوسطه و احتياج به معلم براي تدريس در آن*ها ، دارالمعلمين عالي را تأسيس شد . دكتر حسابي در قسمت علمي اين مؤسسه در رشته*ي فيزيك و شيمي به تدريس فيزيك پرداخت. دارالمعلمين عالي در سال 1321 به دانش*سرا تغيير نام يافت و دكتر حسابي همچنان به تدريس در آن مؤسسه تربيتي مشغول بود.

در سال 1313 دانشگاه تهران را با همكاري جمعي از فرهنگ*پروران تأسيس كرد و دانشكده فني را بنيان نهاد و مدت دو سال رياست دانشكده*ي فني و تدريس در آن را برعهده داشت. پس از مدتي دانشكده علوم دانشگاه تهران را بنيان نهاد. رياست اين دانشكده از 1321 تا 1327 و از 1330 تا 1336 به عهده ايشان بود. از آغاز كار دانشكده علوم تدريس بعضي از درس*هاي فيزيك را عهده*دار بود تا آن كه شاگرداني كه خود تربيت كرده بود به مقام استادي رسيدند و ايشان فقط به تدريس اپتيك پرداختند.

آثار و خدمات

دكتر حسابي كه در يك خانواده با فرهنگ ايراني و مسلمان تربيت شده بود، با فرهنگ مغرب زمين نيز آشنا شد و توانست با شايستگي از امكانات موجود استفاده كند و خود را پرورش دهد و آن گاه توانايي*هاي خود را در جهت سازندگي به كار گيرد. آثار و خدمات دكتر حسابي در عمر طولاني و مؤثرشان عبارت از تربيت مستقيم چند هزار مهندس، استاد و دبير فيزيك، پايه*گذاري چند نهاد علمي و فني، تأليف و انتشار چندين كتاب و مقاله*ي علمي.

سراسر زندگي دكتر محمود حسابي در جريان آموزش و پرورش كشور بود. او بيش از شصت سال به آموزش فيزيك اشتغال داشت. نكته*سنجي ، واقع*نگري ، ژرف*نگري علمي و تعمق و تفكر علمي را در جامعه علمي ما پايه*گذاري كرد. او به كار معلمي خود عشق مي ورزيد و هيچ گاه از جستجو و كاوش باز نمي ايستاد. دكتر حسابي در كلاس*هاي خود فقط مفاهيم علمي را انتقال نمي*داد بلكه كوشش مي*كرد كه در دانشجويان عشق و علاقه به علم*آموزي و كاوشگري به وجود آيد و مهارت*هاي لازم را كسب نمايند.

در سال 1366 در كنگره*ي شصت سال فيزيك كه به مناسبت بزرگداشت استاد برپا شد از خدمات ايشان به عنوان پدر فيزيك ايران قدرداني شد. از كارهاي مهم او، نخستين نقشه*برداري از راه ساحلي سراسري بندر*هاي ميان خليج فارس، نخستين راه تهران به شمشك، ساختن نخستين راديو در كشور، بنيانگذاري مؤسسه*ي ژئوفيزيك، تأسيس سازمان انرژي اتمي، ايجاد نخستين دستگاه هواشناسي، پايه*گذاري انجمن موسيقي ايران، عضويت در تأسيس فرهنگستان زبان ايران،* تدوين قانون تأسيس دانشگاه، تشكيل مؤسسه استاندارد، پايه*گذاري نخستين مدرسه*ي عشاير در ايران در لرستان، پايه گذاري مرکز مخابرات اسد آباد، تاسيس نخستين مرکز مدرن تعقيب ماهواره در شيراز، نصب و راه اندازي نخستين دستگاه راديولوژي در ايران، تاسيس نخستين بيمارستان خصوصي در تهران به نام بيمارستان گوهرشاد، تاسيس مرکز عدسي سازي در دانشكده علوم تهران و ايجاد نخستين رصدخانه*ي جديد در ايران از كارهاي اوست.

دكتر حسابي در سال 1310 انجمن فيزيك ايران را تشكيل داد و از همان زمان به عضويت انجمن فيزيك اروپا، امريكا فرانسه و آكادمي علوم نيويورك درآمد. در سال 1314 عضو پيوسته*ي فرهنگستان ايران شد. در 1313 عضو شوراي دانشگاه بود. علاوه بر اين عضو شوراي عالي فرهنگ، عضو انجمن اصطلاحات علمي، رئيس پژوهش* فضاي ايران در هنگام تشكيل آن و رئيس انجمن ژئوفيزيك ايران به هنگام تشكيل آن بود. در بسياري از كنفرانس*هاي علمي شركت داشت و با بسياري از نامداران جهان علم در ارتباط بود.

فعاليت*هاي سياسي

دكتر حسابي علاوه بر فعاليت*هاي علمي و كارهاي تحقيقاتي در امور سياسي و اداري و قانونگذاري كشور نير مؤثر بود. ايشان عضو هيأتي بود كه از شركت نفت انگليس خلع يد كرد و نخستين رئيس هيأت مديره و مدير عامل شركت ملي نفت ايران شد. در سال 1330 به وزارت فرهنگ ايران در دولت مصدق منصوب شد. پس از آن به مجلس سنا راه يافت و تا سال 1342 در اين سمت باقي ماند. او با طرح قرار داد ننگين کنسرسيوم و کاپيتولاسيون و نيز با عضويت دولت ايران در قرارداد سنتو در مجلس مخالفت كرد.

نگارش و پژوهش

نوشته هاي دكتر حسابي شامل 21 كتاب ، رساله و مقاله است. اين نوشته*ها در سه زمينه*ي فيزيك، زبان فارسي و پژوهش*هاي فرهنگي است. در موضوع فيزيك ، علاوه بر رساله*ي دكتري درباره*ي حساسيت سلول*هاي فوتوالكتريك (1927 ) شش جلد كتاب و شش مقاله منتشر كرده*اند.

عنوان كتاب*ها*ي فيزيك عبارتند از:

1. كتاب فيزيك دوره اول متوسطه 1318

2. كتاب ديدگاني فيزيك دانشگاه تهران 1340

3. نگره كاهنربايي 1345

4. فيزيك حالت جامد 1348

5. ديدگاني كوانتيك 1358

6. الكتروديناميك (1945) Essaid Interpretation des Ondes de Broylie

عنوان مقاله*هاي فيزيك عبارتند از:

1. تفسير امواج دو بر در شش رساله با عنوان A Strain Theory of Matter ، دانشگاه تهران 946 .

2. درباره*ي ماهيت ماده.

3. مقاله*اي درباره*ي پيشنهاد تفسير قانون جاذبه*ي عمومي نيوتون و قانون ميدان الكتريكي ماكسول چاپ شده در گزارش ذرات اصلي در دانشگاه كمبريج انگليس 1946 .

4. مقاله*اي درباره*ي ذرات پيوسته Continuous چاپ شده به وسيله**ي آكادمي علوم امريكا 1947 .

5. مقاله*اي درباره*ي مدل بي*نهايت گسترده در نشريه*ي فيزيك فرانسه.

6. رساله*اي درباره*ي نظريه ذره*هاي بي*نهايت گسترده دانشگاه تهران 1977 .



مهم*ترين دستاورد علمي

كتاب*هايي كه دكتر حسابي تأليف كرده*اند، داراي آخرين آگاهي*هاي علمي به دست آمده تا زمان تأليف هر كتاب است. از نظر نويسنده مهم*ترين كاري كه در طول عمرش انجام داده است كاربر نظريه*ي بي*نهايت گسترده بودن ذرات است. خلاصه اين نظريه آن است كه هر ذره بيشتر در يك نقطه متراكم است، ولي مقدار اندكي از آن در تمام فضا گسترده است .



خدمات فرهنگي

پژوهش*هاي فرهنگي استاد شامل رساله*ي راه ما ( 1935 )، كتاب نام*هاي ايراني(1319) و رساله*اي درباره*ي فيزيك جديد و فلسفه*ي ايران باستان است. در زمينه*ي زبان،*كتاب*هاي وندها و گهواره*هاي فارسي (1368)، فرهنگ حسابي 372 ، رساله*ي توانايي زبان فارسي (1350) از آثار ماندني در فرهنگ فارسي هستند. دكتر حسابي در كتاب وندها و گهواره*هاي فارسي مي نويسد: "زبان فارسي يكي از زبان*هاي هند و اروپايي است. اين زبان*ها داراي ريشه*هاي مشتركي هستند و از هندوستان و ايران و كشورهاي اروپا تا جزيره*ي ايسلند گسترش دارند. اين زبان*ها از نوع زبان*هاي تحليلي و دپسا مي*باشند( Analytic and Agglutmating ). در ساختمان اين زبان*ها دو جزء وجود دارد. يكي ريشه*ها و ديگري وندها. ريشه*ها شامل فصل و اسم و صفت*اند و وندها شامل پيشوند و پسوند. از تركيب اين دو جزء واژه ها ساخته مي شوند. مثلأ واژه (پيشرفت) از دوسيدن ( الساق) ريشه (رفتن) به پيشوند (پيش ) ساخته شده است و واژه ( گفتار ) از ريشه گفتن و پسوند ( آر) ساخته شده است." شماره واژه*هايي كه با چند ريشه و پسوند و چند پيشوند مي توان ساخت بسيار زياد است. با 1500 ريشه و 150 پسوند مي شود 225000= 150×*1500 واژه ساخت . با تركيب اين 225000 واژه با 200 پسوند مي شود 45000000= 200× 225000 (چهل و پنج ميليون) واژه ديگر ساخت. در فارسي تركيب هاي فراوان ديگري هم هست كه به اين شماره افزوده مي شود. مانند تركيب اسم با صفت چون ( روش اول ) و پيوند اسم با اسم چون ( خردپيشه ) و فعل با صفت چون و فعل با فعل چون ( گفت و شنود ).

Boye_Gan2m
15-10-2006, 12:22
*بيضايي در يك نگاه

بهرام بیضایی در ديماه 1317 در شهر كاشان بر خشت اين جهان افتاد. ،پدرش زکایی بیضایی شاعر و تعزیه خوان بود. از همين روست كه بهرام بیضایی از کودکی با شاهنامه و تاریخ بیهقی و حسنک وزیر و رستم قد كشيد و باليد. بیضایی جوان ابتدا به سراغ تئاتر رفت و چندین نمایشنامه نوشت که تنها تعدادي از آن ها اجرا شد. در جوانی پژوهش هایی در زمینه تئاتر در ایران ، ژاپن و چین داشت که هنوز پس از چهار دهه در دانشگاه هاي كشور تدريس می شود. حالا دهه 50 خورشيدي است. مرداني عزم ديگر كرده اند و جنگل خدا را گواهي مي دهد. اينجا ديگر برق شور دامنه هاست... در ابتدای اين دهه است كه بیضایی به سینما روی آورد و دلیل این کار به قول محمود دولت آبادی این بود که " بیضایی زمانیکه دیگر نتوانست تئاتر روی صحنه ببرد ، سراغ سینما رفت." در دهه 50 خورشيدي، بیضایی پس از ساخت دو فیلم کوتاه ، فیلم "رگبار" را جلوي دوربين برد ، که همراه با "قیصر" مسعود كيميايي و "گاو" داريوش مهرجويي در زمره بهترین آثار سینمای موج نو ایران قرار گرفتند. در "رگبار" كه به سرگذشت و سوداهاي آقاي حكمتي( با بازي زنده ياد پرويز فني زاده) معلم جواني از طبقه متوسط شهري مي پردازد، براي اولين بار يك مامور امنيتي (ساواكي) با عينك تيره و تيپ مشخصي در فاينال سكانس فيلم ظاهر مي شود و اين خود شكستن تابويي بزرگ است در اوج قدرت و ميدان داري سازمان اطلاعات و امنيت نظام پادشاهي (ساواك) در ميهن ما. پس از "رگبار"، بیضایی "غریبه و مه" را جلوي دوربين مي برد که فیلمی طولانی و سنگین است . "پروانه معصومی" بازیگر اصلي فیلم اذعان می کند که در آن زمان اصلا معنای فیلم را نفهميده است. پس از آن بیضایی با الهام گرفتن از هشت و نیم فلینی فیلم کلاغ را می سازد، در "كلاغ" نيز باز با همان بن مايه هاي هميشگي كارهاي او رو به رو هستيم. کمی بعد اثر جاودانه ديگري به نام چریکه تارا جلوي دوربين مي رود. كه اين بار نيز به رغم ظرايف فراوان در اين اثر كه بارها مورد تحسين احمد شاملو هم قرار گرفت، ارتباط گرفتن با مخاطب مسير دشواري را مي پيمايد و در حيث و بيث پيروزي انقلاب بهمن ، در سال 1357 خورشيدي است كه بیضایی شاهکار خود ، فیلمی را که هیچگاه نمایش داده نشد ، " مرگ یزدگرد" را ساخت. فيلم، درباره مرگ یزدگرد به دست آسیابانی است. بيضايي با نگاه ژرف خود در لالوهاي تاريخ بي سرانجام ميهني كه يكصد سال پس از انقلاب مشروطيت و پس از آن ناكامي هاي پس از اين انقلاب، كودتاي بيست و هشتم مرداد32،مبارزات دهه پنجاه و حالا انقلابي كه قرار بود طرحي نو در اندازد "مرگ يزدگرد" را نوشت و كارگرداني كرد تا در آن مقطع زماني مخاطب را رهنمون شود به آن گاه كه سپاهي سياه پرچم آمدند و... با پيروزي بهمن 57 و پس از آن استقرار حكومت ديني در ايران بهرام بيضايي نيز چون بسياري ديگر از هنرمندان پيشروي كشور با مشكلات عديده اي در حوزه كار تخصصي خود و نيز حوزه زندگي خصوصي اش رو به روشد. فشارها از هر سو اوج گرفت. مسائل زندگي خصوصي او مانند دين و... وارد كار شد. متعاقب اين همه بود كه فرزندان را راهي خارج از كشور كرد و اما خود ماند تا گواهي دهد چراغ هنرمند متعهد ايراني در اين خانه مي سوزد و لاغير. آن هنگام كه سلطان پور و هاتفي در غربت ميهن هم سرنوشت شدند و ساعدي در غربت پاريس خلاص شد و رفت، بيضايي خوب مي دانست كه سرانجام اين غربت،يكي در وطن و ديگري آن سوي وطن چه چيز است. اما مي مانم و تاوان مي دهم! سينماگر و انديشمند ما، تجربه هدايت را به خوبي از بر بود. و مگر نه آنكه وقتي هدايت را بر كاغذ به تصور در آورد از خشم "حاجي آقا" گفت خطاب به او.:« آقا اين مرتيكه خطرناكه، حتما بلشويكه؛ از مال پس و از جان عاصي؛ بايد سرش را زير آب كرد...» "باشو،غريبه كوچك" ، "شاید وقتی دیگر" ، "مسافران" و "سگ کشی" ، چهار فیلمی هستند که بیضایی در این بیست و هشت سال جلوي دوربين برده است.

رگبار (1351)؛ غريبه و مه (1354)؛ كلاغ (1356)؛ چريكه تارا (1357)؛ مرگ يزدگرد (1361)؛ باشو غريبه كوچك (1365)؛ شايد وقتي ديگر (1366)؛ مسافران (1370)؛ گفتگو با باد (فيلم كوتاه، 1377)؛ سگ كشي (1379)


*حافظه تاريخي نداريم





"باشو،غريبه كوچك" ،فيلمي كه با سرمايه اي اندك جلوي دوربين رفت،بدهكاري هاي زيادي را روي دست بيضايي گذاشت و به علت مضمون ضد جنگش چهارسال از مجوز نمايش محروم شد را كارشناسان سينما بهترين اثر سينمايي درباره جنگ ايران و عراق عنوان كرده اند. بيضايي در اين كار با چشم پوشيدن از هيجانات رايج در غالب فيلم هاي جنگي چندان پرشتاب و عميق از فاجعه سخن مي گويد كه عمق نگاه او با بازي هاي درخشان سوسن تسليمي، اثرات تكان دهنده خود را تا هنوز حفظ كرده اند."مسافران" ديگر فيلم بيضايي دو سال را به علت آنچه "ابتذال" از سوي وزارت ارشاد وقت عنوان شده بود پشت درهاي مميزي ماند و پس از آن اين بيضايي خسته بود كه در فصلي ديگر از تاريخ تماشايي ميهن، "سگ کشی" را جلوي دوربين برد. تنها مرور حضور پيوسته نظامياني كه در قريب به اتفاق سكانس هاي اين فيلم در بك گراند صحنه حضور پرررنگي داشته و مشغول رژه رفتن هستند كافيست تا حرف و سخن بيضايي در اين اثر نمودار شود. پر بيراه نيست كه او در جلسه مطبوعاتي فيلم در فستيوال فيلم فجر ،اصحاب رسانه را مخاطب قرار داد و گفت كه ما حافظه تاريخي نداريم! در اين فاصله با اينكه بارها حرف از جلوي دوربين بردن اثري ديگر از اين فيلمساز در جريان بود اما هر بار به دلائلي كه اين دلائل تقريبا براي اهالي فن روشن است او تا كنون موفق به جلوي دوربين بردن فيلم ديگري نشده است. در سالهاي پس از انقلاب، بيضايي چهار پي اس را روي صحنه برد كه هر يك با استقبال پر شور علاقه مندان رو به رو شد.بندار بیدخش ، بانو آوئی، شب هزار و یکم و مجلس شبیه ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین.

*مي خواهم فرياد كنم

بهرام بيضايي،در نمايش "مجلس شبیه ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین" ،خود، پيش از آغاز نمايش،هرشب به روي صحنه رفت و اجراي نمايش را به ياران در خون غلتيده اش،مختاري،پوينده و... تقديم كرد. روايتي از سرگذشت تراژيك دگرانديش ايراني با اشاراتي به واقعه قتل هاي سياسي روشنفكران در پاييز 77 با نگاه بي بديل بهرام بيضايي كافي بود تا هرشب كه گروه روي صحنه مي رفت ناظران پيشبيني كنند كه امشب شب آخر است. هرشب اجرا، تن تماشاچيان مشتاق كه سالن را لبريز كرده بودند لرزيد و لرزيد و هر شب اشك بود كه روان شد. كار با اينكه به شكل غير منتظره اي با شروع فصل فرهنگي جديد، از ادامه اجرا باز ماند اما با استقبال بي سابقه اي از سوي مردم رو به رو شد و بيضايي كه از هر سو آماج حملات تازه منتقداني قرار گرفته بود كه او را متهم به "شعار دادن" و.. مي كردند بي وقع گذاشتن به همه اين "اظهار فضل ها" تنها از زماني سخن گفت كه آدمي مي خواهد فرياد كند. فرياد!

*متعهد به اصول اخلاقي

آنگونه كه اهالي فن شهادت مي دهند،وسعت دانش بهرام بيضايي از تاریخ تا ادبیات، از سینما تا تئاتر از شعر تا داستان و اسطوره و آيين، از معماری تا نقاشی و ... ، به همراه تیزبینی ويژه اش ، هوش بالا ، تجربه ، درک عمیق و تحلیلی ، مقاومت بي همتايش و از همه مهم تر ويژگي هاي اخلاقي پاك و منحصر به فردش در ميانه تب و هياهوي "بي اصولي هاي هنرمندانه"! ، استدلال "دوران پست مدرنيزم است،هنرمند باش،هر كاري مي خواهي انجام بده"، موقعيت او را به شدت نسبت به موقعيت همكاران سينماگر ديگرش متمايز كرده و فاصله اي فرسنگي را ميان او و ديگر همرديفانش بوجود آورده است. از مواجهه بيضايي با فشارهاي طاقت فرسا در طول تمام اين سالها بسيار گفته اند و از ايستادگي او در كوران همه آن بزنگاهها. از آن هنگام كه در آن برج بلند، همراه با مسعود كيميايي، چشم در چشم آن مامور بلند پايه دوخت و در حالي كه مي لرزيد "پيشنهاد مشهور" را رد كرد و گفت "از ما گذشته است، به فكر فرزندان ايران زمين باشيد!..."

*اين وطنت نبود؟

بهرام بيضايي به رغم نبودن فضاي ارائه كار، با نگارش سناريو هاي متعددي در سالهاي اخير همچنان به كار خود به شكلي مستمر ادامه داده است هر چند اين آثار مجال تصوير شدن بر پرده نقره اي يا رفتن روي صحنه تئاتر را تاكنون پيدا نكرده اند. از آثار در خور توجه او در طول اين سالها بايد به نگارش طرح فيلمنامه اي بر اساس زندگي و انديشه صادق هدايت،بزرگ ترين رمان نويس مدرن ايراني معاصر اشاره كرد. دم خور بودن بيضايي با شمار زيادي از بزرگان ادب و سياست اين سرزمين از زنده ياد احمد شاملو كه حضورش را يگانه توصيف كرده است تا زنده ياد احسان طبري كه با احترامي بي نهايت به حضور پر رنگش در عرصه فرهنگ و سياست اين ديار مي نگرد موقعيتي بي همتا را بوجود آورده است تا بيضايي در اين اثر با تلفيقي ظريف از آرا و انديشه هاي هدايت ما را با پرسوناژهاي مشهور آثار او همراه كند تا با زن اثيري،پيرمرد خنزر پنزري، زن لكاته،حاجي آقا و خود هدايت و دو سايه همراهش سفري جادويي را ميزبان شويم و از سرگذشت وطن بخوانيم. و شايد روزي،روزگاري بر پرده نقره اي هم...حرف و سخن را وا مي گذاريم و تنها به طنين كلمات بهرام بيضايي و روايتش از هدايت گوش مي سپاريم. اين وطنت نبود؟

وطن،وطن،وطن من!





وطن!



تو دوست، دوست، دوست نمی داريم!



قلهء قرمزی بودم



بر شانه های اساطير،



برآمدگاه خورشيد.



ريگی سياه در گذرگاهم کردی وطن!



افق را از شانه ام شُستی



تو قله، قله، قله را تاب نمی آوری!



حلقه ای که بر گلويم می تنگی



ادامهء دستان آسمانی توست.



اين بيت آشفته



در شعر بلند جهان



مويهء جانفرسای توست



نيست؟!

وطن جان!



شغاد من!



اين چاه که رخش و مرا به مرگ می کشد



دهان فرزندخوار توست



نيست؟!



تو هی بگو غريبه نوازی !



مگر اين کهکشان شکسته



با ستاره های سرگردانش



در غربتی جهانگستر، حاصل تيپای تو نيست؟



هست!



جهان پهلوانا! پدر!



خنجرت پهلويم را پهنهء خون کرده است و پهنای درد!



تو بازهم که پوست مرا زمرگ آکندی و



بر دروازه های جهان آويختی!



وطن! دروغ نگو!



تو دوست، دوست، دوست نمی داريم!



وقتی که تاج شکوهمند به سر داشتی



خواب من از تسمه های شبانگاهی و



سرب های سحرگاهی ات خونين بود



اکنون که شب به خود پيچيده ای



بيداريم از حديث مرگ و آيات نيستی ات خونين تر است.



وطن جان!



تو در زندانهايت به من تجاوز کردی



نکردی؟!



تو دهانم را پر از خون و توبه کردی



خاک نشابور،



دشت خاوران



و گرمابهء کاشان را پوشش تن خونينم کردی



نگو که نکردی؟!



تو دوست، دوست، دوست نمی داری مرا ، خودت را!



نمی داری. نمی توانی بداری!



عشق من!



تو را تازيانه ای می بينم که برگرده ام فرود می آيد



شکلِ تير خلاصی تو!



شکلِ اسبی که گيسوانم را به دمش بسته اند و



برخارزار تاريخ می دود!



خدايت ببخشايد سلمان پارسیِ !



تو اهورايت را فرش سم شترها کردی



نگو که نکردی!



دروغ نگو عزيزم!



تو آتش دانش و دوستی را



زير سنگ سياه خموشاندی



همين ساعتی پيش



اسيد به زيبائی درخشانم پاشيدی.



نپاشيدی وطن؟!

حالا هی نگو:



«اين که می گوئی نيستم فرزندم!»



پس چيستی؟

مام ميهن!



تو دوست دوست دوست نمی داری فرزندانت را.



تو آواز خوانت را تکه تکه نکردی؟!



اين تو نبودی، نيستی مگر که بر خود غلتيده ای



با پهلويت پهنهء خون و پهنای درد؟!



عزيزکم، دلم را کُشتی



حتا برايم سينه ای باقی نگذاشتی



که دمی سر برآن بگذاری و بموئی



حيف!



اگر وطنم نيستی



چيستی؟!



اگر فرزند تو نيستم



کيستم؟!



مانی


به نقل از [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Boye_Gan2m
15-10-2006, 20:50
16 شهريور سالروز تولد خالق" قصه‌‏های مجيد"/
مرادی کرمانی؛یک نویسنده درد

با توجه به مشاهده ثبت تاریخ های غلط درمورد تولد و یا درگذشت نویسندگان معاصر در نشریات و کتاب ها، می گویم ؛ اگر چه این پرسش تکراری است ، اگر امکان دارد خودتان را به طور کامل معرفی کنید تا خیالم از نظر درست بودن مطلب راحت شود . با لحن بریده بریده و جملات کوتاه همیشگی اش که انگار می خواهد یک چیزهایی را در پشت واژه هایی که تند تند به زبان می آورد پنهان کند،می گوید:

« من هوشنگ مرادی کرمانی هستم .16 شهريور ماه 1323 در روستاي سيرچ از توابع كرمان، در منتهای سختي و محروميت و فقر به دنيا آمدم، از 8 سالگي كار كرده‌‏ام ؛ از همين دوران به خواندن علاقه خاصي داشتم».
از خودش شنیده بودم که يك بار در كودكي براي خريد كتاب اقدام به خالي كردن نمك ازكاميون مي‌‏كند ، در پايان شب اگر چه با پول زحمت خود كتاب را مي‌‏خرد اما به دليل زخم‌‏هاي به وجود آمده
ازسختی سنگ های نمک در دستش،براي خواندن كتاب مجبور مي‌‏شود آن را با زبان ورق بزند.
همیشه یاد آوری کودکی او را آزار می دهد،پس نوجوانی اش را در چند کلمه خلاصه می کند«تا 15 سالگي در كرمان بودم و زندگي‌‏ام بدون پدر و مادر گذشت، زندگی پر از سختی و درد. »
شاید پرسیدن از زندگی کسی که پیش تر بارها و بارها در این مورد صحبت کرده است کار چندان لازمی نباشد . پیش از این با زندگی او و فعالیت هایش آشنا شده بودم می دانستم که این مرد 61 ساله ؛ هوشنگ مرادي كرماني، نويسنده بزرگ داستان‌‏هاي كودك و نوجوان در 16شهريور 1323 در "سيرچ" از توابع استان"كرمان" در فقر و محروميت به دنيا آمدو سالها بعد با به تصوير كشيدن زندگي خود در داستانهايش به عنوان يكي از مطرح ترين نويسندگان آثار كودك و نوجوان در دنيا شناخته شد. تحصيلات ابتدايي خود را در زادگاهش آغاز كرد و آن را در كرمان و بعد ها در تهران ادامه داد. در رشته زبان انگليسي موفق به اخذ مدرك ليسانس شد.نويسندگي را از سال 1339 در كرمان و همكاري با راديو محلي كرمان آغاز كرد، و در سال 1347 با چاپ داستان در مطبوعات فعاليت مطبوعاتي اش را گسترش داد. اولين داستانش در مجله خوشه منتشر شد که نامش " كوچه ما خوشبخت‌‏ها" بود .داستانی که حال و هواي طنز آلود داشت.
در آثار بعدي خود دردها و رنج هاي زندگی اش را با رگه‌‏هايی طنزآميز به داستان تبدیل می کند .می گوید:«اين داستان‌‏ها،حاصل چنگ زدن و تلاش من در زندگي است؛ يعني من به زندگي خودم چنگ زدم و آن را به تصوير كشيدم وداستان‌‏هايم همه ريشه در زندگي من دارد. زماني كه ديدم مردم دردهاي مرا گوش نمي‌‏دهند سعي كردم آنها به زبان طنز بگويم». اما حقيقت اين است كه گاهي دردهايش آنقدر سنگين و غير قابل تحمل است كه از تكرار و یاد آوری آنها ناتوان مي‌‏ماند و اگر چه در خلوت خود به تنهایی و شاید گریه پنها می برد، اما در آثارش به طنز و شوخي تکیه می کند تا حرف از یادش برود. طنز در زبان مرادي كرماني گزنده ، تلخ ، عصبي، و همراه با نفرت و بدبيني نيست، بلكه ملايم و نسبتا" تلخ است . خنده‌‏اي كه در نتيجه طنز به كار گرفته شده در زبان آثار مرادي ايجاد مي‌‏شود ، بيشتر از روي دلسوزي و ترحم است تا تحقير و تمسخر.
او زندگی دشوار و نیمی از دردهایش را دوباره مرور می کند و آنها را به شکل داستان می نویسد،درحالی که شخصیت اول بیش تر آنها خود او هستند .
"دكتر پروين سلاجقه " در كتاب «صداي خط خوردن مشق» كه به بررسي آثار مرادي پرداخته است ، در مورد شخصيت‌‏هاي داستان او چنين مي‌‏گويد :« شخصيت‌‏ها در آثار مرادي در چهار محور قابل بررسي است . اول شخصيت‌‏هاي اصلي كه در نهايت،خود نويسنده يا گوشه‌‏هايي از وجود او هستند ....» مرادي كرماني، بعد از ساخته شدن فيلم زندگي اش با عنوان« قصه» در نشستي كه با حضور كارگردان فيلم "مهدي جعفری" برگزار می شود، می گوید :« آنچه در اين فيلم مي‌‏بينيد تنها 30 درصد از سختي‌‏هاي زندگي من است، مرور زندگي گذشته آزارم مي‌‏دهد».او بخشی از زندگی و دردهایش را نه تنها در فیلم مستند زندگی اش بلکه در داستانهایش نیز پنهان می کند . سلاجقه در كتاب خود با اشاره به سختی های زندگی مرادی می نویسند:«مرادي ،گاهی در داستان‌‏هايش چنان از درد صحبت مي‌‏كند كه خود توان و تحمل ادامه داستان را ندارد و با گريزی ناگهانی مخاطب را به فضايی ديگر مي‌یبرد....».
مرادی با تمام رنجهایی که هنگام یاد آوری گذشته و نگارش آنها تحمل می کند عاشق نویسندگی است. او معتقد است كه براي نوشتن خلق شده است و نه كار ديگري ؛ به همين دليل مي‌‏نويسد و از آن و دردهايش لذت مي‌‏برد؛ و پاسخ به يكي از مخاطبان داستان‌‏هاي خود كه از او می پرسد؛ با توجه به اينكه با مرور خاطرات خود براي نوشتن رنج و عذاب زيادي را تحمل مي‌‏كنيد آيا نوشتن آنها ارزش تحمل اين رنج را دارد ، می گوید :« براي من رنج نوشتن زيباترين رنج‌‏هاست. من به دنيا نيامده‌‏ام كه برج بسازم يا رئيس جمهور شوم. من به دنيا آمده ام كه نويسنده شوم . بهترين دوست من قلم و كاغذ است. زماني كه مي‌‏نوشتم هيچ وقت فكرنمي‌‏كردم آن قدر بزرگ شوم كه ديگران براي من دست بزنند يا براي گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود كه خود را با نوشتن خالي مي‌‏كردم و لذت مي‌‏بردم ».
مرادي كرماني بعد از رها كردن مطبوعات نوشتن براي برنامه « خانه وخانواده» را در راديو آغازكرد ، در جایی مي‌‏گويد:« نثر پردازي را از مجله خوشه ، ارتباط با مخاطب را از نشريات هفتگي و گفت‌‏وگو را از راديو آموخته‌‏ام».

با کوله باری از تجربه و تلاش و پشت کار اولين كتاب داستان خود « معصومه» حاوي چند قصه متفاوت و كتاب ديگري به نام « من غزال ترسيده ای هستم» را در سال 1349 يا 1350 به چاپ می رساند. در سال 1353 اولين اتفاق مهم در زندگي نويسندگی مرادي به وجود می آید و آن خلق داستان « قصه هاي مجيد» است. قصه‌‏هاي مجيد انعكاس زندگي حقیقی مرادی بود كه همراه با "بي‌‏بي" پیر زن مهربان ،زندگي مي‌‏كند. او در سن 60 سالگی پس از مطلع شدن از سالروز تولدش در پاسخم که می پرسم ؛به كدام يك از آثارتان بيشتر علاقه داريد؟ می گوید: « من به تمام آثارم علاقه دارم و نمي‌‏توانم آن‌‏ها را از هم جدا كنم، اما چيزي را كه شايد خيلي‌‏ها به آن توجه نكرده‌‏اند، اين است كه من اكنون 60 سال دارم و "قصه‌‏هاي مجيد" 30 سال؛ اثري كه در سال 1353 آن را خلق كردم».
اما اولين جايزه نويسندگی اش به خاطر" بچه هاي قاليبافخانه" بود كه در سال 1359 جايزه نقدي شوراي كتاب كودك و جايزه جهانی اندرسن در سال 1986 را به او اختصاص داد. اين داستان سرگذشت كودكاني را بيان مي‌‏كند كه به خاطر وضع نابسامان زندگي خانواده مجبور بودند در سنين كودكي به قالیبافخانه ها بروند و در بدترين شرايط به كار بپردازند.
درمورد نوشتن این داستان می گوید:« براي نوشتن اين داستان ماه‌‏ها به كرمان رفتم و در كنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبي درك كنم».
درك و لمس آنچه كه مي‌‏نويسد از خصوصيات نويسندگي كرماني است ،كه در تمام داستان‌‏هاي او مي‌‏توان احساس كرد.می توان گفت مرادی با تمام وجود می نویسد. براي جلد دوم " قصه‌‏هاي مجيد" در سال 1360 ، لوح تقديرشوراي كتاب كودك را دريافت می کند و آثار او به زبان‌‏هاي هندی، عربی، انگليسی، آلمانی، اسپانيايی، هلندی و فرانسوی ترجمه می شود. اما اولين اثري كه از او به زبان انگليسي ترجمه شده بود داستان " سماور" ا ز "قصه هاي مجيد" بود كه براي يونيسف فرستاده شد.
می نویسد و با تا تمام وقتی که برای نوشتن می گذارد به هیچ عنوان از خواندن آثار نويسندگان مطرح غافل نمي‌‏شود. مي‌‏گويد:« عاميانه‌‏نويسي را از صادق چوبك ، شاعرانه نويسي را از ابراهيم گلستان ، ايجاز را از همينگوی و گلستان سعدي، احساس را از هدايت و طنز را از چخوف و دهخدا آموخته ام». او راز موفقيت خود در نويسندگي را تلاش مي‌‏داند . و وقتی از او می پرسم راز موفقیت خود را در چه می دانی می گوید:« در مورد راز موفقيتم در عرصه نويسندگي تنها چيزي كه مي‌‏توانم بگويم اين است: تلاش، تلاش و تلاش».

استفاده از ضرب المثل‌‏ها و آداب و رسوم عامه، كاربرد واژ گان محاوره‌‏اي ، آميختگي نظم و نثر از ويژگي‌‏هاي بارز آثار هوشنگ مرادي كرماني است كه در آخرين آثارش مانند « مثل ماه شب چهارده» و «نه ترو نه خشك» نيز ديده مي‌‏شود. بي ترديد مرادی كرماني شناخته شده‌‏ترين چهره ادبيات كودك و نوجوان ايران درجهان است،خواه در ميان متخصصان و جشنواره‌‏ها و خواه در ميان نو جوانان و كتاب خوان ها و كارگردان سينما و تلوزيون كه علاقه ويژه‌‏اي به ساخت فيلم از قصه‌‏هايش نشان مي‌‏دهند. درخشش مرادي كرماني در جشنواره‌‏هاي مختلف و ترجمه آثار او موفقيتی بزرگ برای ادبيات كودك و نوجوان ايران محسوب مي‌‏شود و قصه‌‏های وی نقشی اساسی در تثبيت جايگاه و وجهه جهانی ادبيات كودك ايران دارد .
كرماني در سال 1992 از سوي داوران جايزه جهاني هانس كريستين اندرسن ، برلين به دليل تاثيرعميق و گسترده در ادبيات كودكان جهان به عنوان نويسنده برگزيده سال 1992 انتخاب شد. وي همچنين عنوان نويسنده برگزيده كشور كاستاريكا - جايزه خوزه مارتيني نويسنده و قهرمان ملي آمريكاي لاتين را در سال 1995 میلادی از آن خود كرد
آثار منتشر شده از اين نويسنده شناخته شده بدين شرح است :

-داستان: معصومه / من غزال ترسيده‌‏اي هستم/قصه‌‏هاي مجيد / بچه‌‏هاي قالي بافخانه/ نخل /چكمه/ داستان آن خمره /مشت برپست/ تنور/ مهمان مامان / مرباي شريين/ لبخند انار ( مجموعه داستان) / مثل ماه شب چهارده / نه ترو نه خشك/ شما که غریبه نیستید (خاطرات).
-فيلمنامه : كاكي/ تيك تاك/ كيسه برنج.
-نمايشنامه‌‏ها : كبوترتوي كوزه / پهلوان و جراح/ ماموريت ( تلويزيوني) .
--اقتباس سينمايي:1-داستان صنوبر( بيگانه) ، محصول افغانستان
2- قصه‌‏هاي مجيد ( چهارده داستان)يازده فيلم تلوزيوني و سه فيلم سينمايي ، كارگردان كيومرث پوراحمد.
3- خمره ( فيلم سينمايي)كارگردان: ابراهيم فروزش.
4- چكمه ( فيلم سينمايي) كارگردا ن: محمد علي طالبي .
5-مهمان مامان( فيلم سينمايي) كارگردا ن : داريوش مهرجويي.
6- تنور( فيلم سينمايي) كارگردان : محمد علي طالبي.
7- مثل ماه شب چهارده ، 11 قسمت سریال تلویزیونی ، یک فیلم سینمایی(کارگردان: محمد علی طالبی )

soleares
20-10-2006, 18:45
مقبره کمال الملک در نیشابور
محمد غفاری، ملقب به کمال الملک، نقاش شهیر ایرانی در سال 1224 در کاشان به دنیا آمد و تعدادی از اعضای خانواده اش اهل هنر و نقاشی بودند درچند ماهگی اورابه”کلده”دهی بسیار سرسبز وخوش آب و هوا در نزدیکی کاشان بردند.طبع حساس ودل نازک محمد در روستای سرسبز که شکوه کوهستانش چشم را خیره میکرد پرورش می یافت وقلب او مالامال از عشقی سرشار به طبیعت می شد . از تنور تکه ذغالی بر می داشت و روی دیوارها ،ورقهای حساب و کتاب پدر ،زین اسب ها و گاهی دور از چشم پدر و مادرش بر روی دیوار سفید شده با گچ اتاق نقاشی می کرد .نقشهای مختلفی می زد و بیشتر درخت صنوبر را می کشید که روی تپه کنار نهر روییده بود .محمد با آن سن کم از ده بیرون می رفت .کنار آن صنوبر می نشست و ساعتها به آن خیره می شد ،به رنگها و برگهای مختلفی که پیدا می کرد ،به پوسته ضخیم و قهوه ای آن و به تصویر مواج درخت که بر سطح زلال نهر می افتاد ،بعد سر می چرخاند و کوه را که می دید دلش از هیبتش می لرزید ، به هیجان می آمد و چنان محو شکوه آن می شد که صدای مادرش را نمی شنید . محمد ...محمد جان ....کجایی؟ چرا جواب نمی دهی ؟ مادر می دانست که پسرش مثل همیشه کنار درخت صنوبر محو تماشای طبیعت است . « خدای نکرده اگر اتفاق بیفتد ...آن وقت من چه بکنم؟» و محمد هربار به جای اینکه پاسخی به مادر بدهد ، از کشف تزه ای که کرده بود سخنمی گفت و خشم مادر به مباهاتی شیرین مبدل می شد .یکبار عاب بزرگی را کشف کرده بود که بر فراز کوه پرواز می کرد ، اوج می گرفت و یکباره به شتاب و بی آنکه بال بزند بسوی زمین تن رها می کرد و فرود می آمد .محمد اگر در خانواده ای معمولی بدنیا آمده بود ، بی شک بخاطر نقاشی در دفتر حساب و کتاب پدرش تنبیه می شد . اما پدر دست نوازش بر سر او کشیده و با دادن یک دسته کاغذ و مداد خوب او را تشویق می کرد .در خانواده او هنر و بخصوص نقاشی از اهمیت ممتازی برخوردار بود .

تابلوهای او آنقدر جذاب بودند که بیننده ای را به تحسین وا می داشت .پدر محمد هم در کشیدن منظره و نقاشی و چاپ سنگی استاد بود و بهمین علت استعداد محمد را به سرعت تشخیص داد و او را برای جدی گرفتن نقاشی ،تشویق و راهنمایی کرد . پدرش نقاشی های او را با دقت بررسی می کرد و هرجا که لازم بود ، نکته ای را به او می آموخت و راهنماییش می کرد .آموزشهای پدر متناسب با رشد محمد تنظیم می شد . پدر وقتی مطمئن شد که نقاشی جزئی از وجود پسرش شده و تا پایان عمر نمی توانددل از آن بکند ، نکاتی را به او گوشزد می کرد که تا پایان عمر آویزه گوش محمد شد :

« محمد جان اگر می خواهی نقاش خوبی شوی ، باید مداوم کار کنی و تا می توانی طرح بزنی و نقاشی بکشی » عمویش صنیع الملک از نقاشان بنام عصر خود بود.

کمال الملک در نوجوانی به تهران رفت و در سالهای اقامتش در تهران به سفارش ناصر الدین شاه چندین تابلو کشید. او چند سالی را در اروپا گذراند و نزد تعدادی از نقاشان اروپایی تحصیل کرد و در موزه های مختلف اروپا به مطالعه آثار نقاشان بزرگ اروپا پرداخت.

کمال الملک در بازگشت به ایران مدرسه "صنایع مستظرفه" را تاسیس کرد و مدیریت آن را عهده دار شد.

او در سال ۱۳۰۷ به حسین آباد نیشابور رفت و دوازده سال آخر عمر خود را در این روستا در انزوا گذراند و در سال ۱۳۱۹ خورشیدی، در سن ۹۵ سالگی درگذشت.

مقبره کمال الملک در کنار آرامگاه شیخ فرید الدین عطار نیشابوری قرار دارد. از او آثار مشهوری مانند تالار آینه کاخ گلستان به جای مانده است.




محمد غفاری (کمال الملک) ار هنرمندان بنام عصر قاجار است که ظهور او در عرصه نگارگری با ابداعات و نوآوری‌های او در سبک و روش، فصل تازه ای را در بخش هنرهای تجسمی ایران گشود. وی با کشیدن تابلو تالار آیینه از سوی ناصر الدین شاه به کمال الملک ملقب شد.
آرامگاه کمال الملک در جوار آرامگاه عطار نیشابوری و در میان باغی در حومه شهر نیشابور واقع است و در سمت غرب آرامگاه خیام و به فاصله دو کیلومتری از آن واقع است. طراح این بنای یادبود هوشنگ سیحون است.
این بنا در نقشه از دو مدول (پیمون) مربعی شکل تشکیل شده است و مستطیلی با تناسب 1 بر 2 را می‌سازند. اضلاع مربع در نما با یک قوس نیم دایره خود نمایی می کنند؛ حجم بنا از قوس‌هایی متقاطع که بر روی اقطار مربع زده شده اند پدید آمده که این فوسهای متقاطع، "تاق‌های چهاربخش" را که در معماری سنتی ایران بسیار دیده شده اند را تداعی می کنند و احتمالا منبع الهام طراح نیز بوده است. طراح با بهره‌گیری خلاقانه از قوس و با پیچشی که در ایده کلی آن ایجاد کرده، به نتیجه‌ای ظاهرا متفاوت با هندسه ای پیچیده دست یافته است. این طرح مبتکرانه به مدد سازه پوسته‌ای بتنی اجرا شده است.
در بنای یادبود کمال الملک دو نوع قوس به شرح زیر دیده می شود.
شش قوس نیم دایره نما که نسبت دهانه به ارتفاع آنها 1 به 2/1 است، چهار قوس متقاطع که بر روی اقطار دیده می شوند.... لازم به ذکر است که در پایین قوس‌های اصلی نما از روبرو دو قوس کوتاه‌تر نیز وجود دارند که در واقع تلاقی قوس‌های متقاطع هستند. شاید بتوان گفت حجم کلی بنا از پوسته‌ای سه بعدی در فضا حاصل آمده است که در یک حرکت نرم دو نوع قوس یاد شده را به هم پیوند می دهند.

این قوسها و پوشش آنها در بالا، اشکال هندسی مخروطی شکلی را بوجود آورده‌اند که ابتکاری هندسی بوده، اوج خلاقیت معماری را در بهره‌گیری از عناصر معماری سنتی ایران در ترکیبی جدید و موزون نشان می‌دهد. در این بنا نیز همانند آرامگاه خیام هندسه نقشی شایان توجه دارد و پیوند عمیق این بنا را با نظام معماری ایرانی برقرار کرده است.
تزیینات استفاده شده برای آرامگاه کمال الملک کاشی معرق است که نقوش آنها بسیار هنرمندانه بر روی سطوح منحنی نما بکار گرفته شده‌اند و به سمت خط تقارن قوس‌ها این نقوش کوچک و کوچکتر می‌شوند. به گفته طراح، کاشی معرق، معماری کاشان یعنی محل زادگاه کمال الملک را یادآور می شود.
فرم کلی بنا و تزیینات و همچنین رنگ کاشی ها، هارمونی بس عجیب با بنای مجاور یعنی آرامگاه عطار دارد، بطوریکه شاید بازدید کننده در بدو ورود به باغ و در نگاه اول آندو را دو جزء از یک بنا درک کند!
سنگ مزار کمال الملک همچون سایر سنگ‌های مزاری که سیحون در آرامگاه ظهیرالدوله تهران طراحی کرده است، یکپارچه از سنگ گرانیت و با بافت خشن بوده، در قسمت بالای سنگ که مرتفع و زاویه دار تراشیده شده است، نقش برجسته‌ای از کمال الملک توسط شاگرد ایشان مرحوم استاد ابوالحسن صدیقی حجاری گردیده است.

soleares
20-10-2006, 18:49
سخن گفتن از اُرد شرکا کار ساده ای نیست او و خواست هایش را نمی توان در یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از این نابغه هنر می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما پدرش از دیار شیروان یکی از شمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ نژاد به سلاجقه متصل می شوند چنانچه می دانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا بودند که طغرل سلجوقی منصور جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشید و رفته رفته گستره ای پهناوری از مرز چین تا مدیترانه به فرمانش در آمد آنان گسترده ترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان در نواحی از مناطق شمال خراسان و
منطقه بختیاری ایران ساکن شدند زبان آنان ترکی است البته با زبان ترکی آذربایجان و ترکان غرب کشور کاملا متفاوت است آنان دارای گویشی روان و آمیخته با فارسی دارند. بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که از علم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری و اجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه و تهیه تقویم جلالی توسط خیام و رسمی شدن تاریخ هجری شمسی در کشور (در مقابل هجری قمری)را ایجاد نماید
مهمترین رکن اداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان سلسه سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت اعراب را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با شخصیتی هنرمندی آشنا شویم که در ابعاد مختلف دارای شناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار
چنین است رسم سرای کهن سرش هیچ پیدا نه بینی ز بن
چو رسم بدش باز داند کسی خواهد که ماند به گیتی بسی
به نظر من ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این تاریخ معلق است اصولا هنرمندان و اهل دل،در دوران حیات خویشتن در چنین وضعیتی قرار دارند شما به زندگی سراسر رنج و محنت فردوسی نظر بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهر و همان خاک اخوان ثالث متولد می شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه میشود با همان غمها و همان محنتها با همان آواز با همان آثار تراژیک ...
هر چند خود اخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کند
اما اگر این ریشه نبود وصیت نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند ...
آری اُرد نیز با آثارش از ریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در مرزهای کنونی ایران نباشد اما روح او همچنان در دره های شگفت انگیز بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهون پرواز می کند
وقتی از خجند و کولاب و یا از مزار و سمرقند سخن می گوید چشمانش پر اشک می شود و صدایش به لرزه می افتد برای سرزمیتنی که هیچ گاه در زندگی خویش آنجا را ندیده و اما انگار تک تک برگهای درختان آن سرزمینها را لمس کرده و شمرده است. وقتی او را در حال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب ازبکستان که گاها برای دیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح در دل تاریخ یعنی چه، آنوقت که چشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید با آهنگ صدای او همراه می شوید و به ژرفای روحیات او فرو می روید .
ُارد سه اثر زیبا دارید که مجموعا یک موضوع را دنبال می کنند نام تابلو ها "در فراق تاجیکستان "است و در سال 1373 اجرا شده ، اثر اول تصویر نقش برجسته بانویی تاجدار است که در دست یک دل دارد (مام
میهن) بروی آن یک قطره خون است دست را جلو بُرده تا به کسی بدهد اما کسی در مقابل نیست.
اثر دوم صورت آن بانو از حالت یک دختر به زنی زیبا بدل شده که توانسته میزبانی شایسته برای این دل پیدا کند و آن کسی نیست جز فرزند خویش . دست فرزند در دست مادر است در حالی که آن دل زیبا در دست کودک است .
اثر سوم و آخر ، آن بانو صورتش ناراحت است یک ترک بر روی نقش برجسته ایجاد شده و ترک پیش آمده و قلب را زخمی نموده است بانو دست کودک را محکم گرفته چنانچه تمام رگهای دست او منقبض شده است و قطرات خون از کنار دست در حال چکیدن است .


جالب اینجاست که تابلوی آخر امضای استاد را ندارد وقتی پرسیدم فرمودند دو سال پس از اجرای اثر متوجه شدم امضا ندارد! ناگفته نماند امضای استاد در دو تابلوی اول دقیقا در یک نقطه است و در تابلوی سوم دقیقا
همان جای که باید امضا می شده قطره ای خون سرخ جای گرفته ناخودآگاه می لرزید و از خود می پرسید چرا ؟ ...
تاجیکستان فرزند دورافتاده میهن ، قلب خراسان بزرگ و دیر پا، براستی چه باعث شده استاد تا این اندازه نسبت به آنجا حساس شده باشند آیا غیر از این است که ریشه تاریخی که در ابتدای این بحث به آن اشاره کردم او
را از خود بیخود نموده است همچون فرزندی دور از مادر.و این همان نیرویست که باعث می شود اُرد ماهها وقت خویش را صرف اجرای این آثار کند این یک تراژدی است .
ما می دانیم هنرمند برای خاموش کرد و یا حداقل کنترل احساسات خویش دست به آفرینش و خلق آثار جدید می زند آیا اُرد غم جانکاه فراق سرزمینهای از دست رفته را دارد ؟ من فکر می کنم اینچنین است یک روز از استاد
پرسیدم اگر دست سرنوشت شما را به دیار آمودریا و بدخشان کشانید اولین کاری که می کنید چیست ؟ ابتدا تبسمی نمود و سپس روی برگرداند و صدای لرزانی گفت خم می شوم ... زانو می زنم... و خاکش
را می بوسم ...
آیا این احساس اوج قلیان احساسات عاشقانه برای معشوقی دور است .
یاد تابلوی دیگری از استاد افتادم در آن تابلو ، شاهد یک جمجمه انسان هستیم که دو صورت در دو طرف آن است . وسط آن جمحمه مشترک ،دوباره همان قلب زیبا با یک قطره خون است .
درست است که جمجمه سمبول مرگ است و نابودی! اما چرا قلب تازه است و شفاف و خون سرخ همچنان می درخشد آیا این ذهنیت در ما ایجاد نمی شود که ارد در این اثر سعی نموده آتش عشق خویش را آنگونه
ترسیم کند که مرگ را هم پایانی بر آن نیست؟ در زیر این اثر قسمتی از یک شعر زیبا از علامه اقبال لاهوری است که:
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما
فکر رنگینم کند نزد تهی دستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلا مان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
در ابتدای این نوشته هم گفتم سخن گفتن از ارد شرکا کار ساده ای نیست خودم هم نمی دانستتم چگونه ابعاد وجودی اشان را درست پیدا کنم برای همین سعی کردم سئوالاتی را در ذهنم بیابم که از طریق پاسخ آنها به نکاتی کلیدی تر برسم یکی از سئوالات این بود استاد شما در طی سفرهای خود در سرزمینمان ایران کدام نفطه برای شما احساس بهتری داشت راحتر بودید و به لحاض روحی آرامش بیشتری داشتید؟ پاسخ این بود:
در کوه رحمت در کنار آرامگاه اردشیر سوم و همسرش بیشترین لذت را بردم آنجا سبک بودم
و تنها جای بوده که خاکش رابوسیده ام آنجا همچون طفلی بودم در دامان مادر (کوه رحمت در کنار تخت جمسید قرار دارد و دو آرامگاه اردشیر دوم ،سوم و همچنین ...بر آن قرار دارد) و دیگر جای ، پاسارگاد و تخت
گاه کورش هخامنشی بود به نظرم برای امثال من که عاشق وطنیم کعبه ای با ارزشتر از آن نمی توان یافت .
وقتی اُرد گفت عاشق وطن ، به یاد کلامی از ناپلئون بناپارت افتادم که هر کس قلبی پاک داشته باشد عاشق وطن خواهد بود . در این زمان بود که دانستم ارد شرکا انسانی است با علایق ملی شدید و در عین حال فداکار ، چرا که حاضر بود شما در نفی عقایدش ساعتها صحبت کنید عقده های دل را برون بریزید و باز سکوت می کرد تا شما باز بگوید...
به نظر من انسان باید آنقدر بر راه و مسیر زندگی خویش مسلط بوده باشد که تضاد افکار شما را با خود ببیند و باز متبسم باشد . یک روز در سر کلاس درس طاقت نیاوردم و پرسیدم مدینه فاضله کجاست ؟ و او گفت : در درون شما
پرسیدم اما من بدنبال وجه خارجی آن هستم و او باز گفت پس بسازیدش
دوباره پرسیدم کدام قسمت از درون ما سازنده مدینه فاضله است و او گفت احساسات ...احساسات عالی ترین و زیبا ترین وجه وجودی انسانها و جانوران است . احساسات نمایانگر ارتباط ما ، به بی ریا ترین شکل ممکن است . آنچه هنر را به درجه رفیع خلق کردن رسانیده ، قدرتی که تنها در اختیار خالق قرار دارد چیزی نیست جز همان بیان احساسات ...هنر چون ریشه در عواطف و احساسات انسانی دارد و بی واسطه در اختیار مخاطب قرار می گیرد با تارها و سیستم حسی او ارتباط برقرار نموده و او را به فضای ملکوتی سوق می دهد که هم جذاب است و هم ،در نهاد خویش خلسه الهی دارد .
قبلا بارها از استاد شنیده بودم ساعتهای که در یک موزه و یا نگار خانه هستند از ساعتهای عمرشان محسوب نمی شود چون در آنجا تمام اجزای وجودیشان همراه احساسات پاک خالقین آثاراست .
آری در اینجا باید به این نکته اعتراف کنم که دیگر او برای من هنرمندی بزرگ محسوب نمی شد اینجا دیگر شیفته سلوک و گفتار ایشان شده بودم .
به یاد سخن تائو حکیم چینی افتادم که بالاترین رابطه انسانی، رابطه بر اساس احساسات است و سپس اخلاق ...
باید خودم را خلاص می کردم و اساسی ترین سئوالم را می کردم و پرسیدم سازندگان مدینه فاضله چه کسانی هستند و او گفت هنرمندان ...برایم جالب بود دوباره پرسیدم فقط هنرمندان! و او اینبار با تاکید بیشتری
گفت فقط هنرمندان !!!
در اینجا به یاد مجله ای افتادم که طرح جلد آن تصویری از استاد بود و در زیر آن جمله ای از دکتر علی شریعتی درج شده بود بدین مضمون که:
درد انسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است.
عصر یک روز تعطیل به اتفاق یکی از هنرمندان به دیدار اُرد شرکا رفتیم و نیت داشتیم هم عرض ادبی کرده و هم اینکه بگویم تا چه اندازه افکارشان را درک می کنیم ...دیدیم ایشان میهمان دارند خواستیم برگردیم مانع
شدند و گفتند :حتما لازم بوده بیایید که آمده اید ... و مسلما حکمتی بر آن است ...هیچ امری اتفاقی نیست...نشستیم در فاصله ای که استاد از جمع ما برای چند لحظه ای جدا شدند پیرمردی که در کنارمان
نشسته بود گفت : اکنون چند هفته ایست فرزندم را نزد استاد می آورم جهت فراگیری هنر... ما از شهرستانی می آیم که تا اینجا 220 کیلومتر فاصله دارد و حدودا 4 ساعت در اتوبوس هستیم و 3 ساعت نزد استاد و دوباره 4 ساعت با اتوبوس در راه برگشت . در خود فرو رفتم و گفتم پس من همچنان باید برای بررسی این روح بزرگ گامها ی بیشتری بردارم روحی که توانسته انسانها را آنچنان شیفته و مجذوب خود کند که حاضرند روز تعطیل و استراحت خود را فرو گذارده و سختی راه را برای استفاده از اندیشه های او برمی گزینند.
استاد محمد ابراهیم حمیدی در ذهن اُرد جایگاه ویژه ای دارد حمیدی توانسته بود او و استعدادش را بیدار کند حمیدی را برای اولین بار از درون کلمات استاد شناختم وپی به رابطه ای عمیق بین ایشان بردم . عشق یک شاگرد به استاد عشقی فرا دنیوی است این عشق فرا تر از عشق پدر و فرزند است این عشق به آرا و افکار است و در طی حیات آنها فروزان و نشان مسیر درست و کمال است . البته در مورد استاد محمد ابراهیم حمیدی باید بگویم گرافیست و طراح بزرگی ست ایشان بیشترین انرژی و توان خویش را در طراحی نمادها و بناهای تاریخی صرف کرده اند او بحق جانشینی قدرتمند برای ستاره معماری نوین ایران هوشنگ سیحون است که اکنون با 84 سال سن در کانادا زندگی می کند . حتما سیحون را با آثار ماندگاری همچون آرامگاه ابوعلی سینا و باباطاهر در همدان ، آرامگاه حکیم عمرخیام و کمال الملک در نیشابور و آرامگاه نادرشاه افشار در توس نو(مشهد)می شناسید.
بله اینها را گفتم و فکر نمی کنم از اصل مطلب هم دور شده باشیم چرا که همه این بزرگان جزعی از اندیشه ها و عمده کلماتی است که از استاد می شنویم .
در یکی از سه نمایشگاه استاد در موزه نادری 250 شاگردش از سراسر ایران آثارخود را در کنار آثار ماندگار او قرار داده بودند . مسلما شما هیچ کاریکاتوریستی را به اندازه او دارای محبوبیت و جذابیت در بین شاگردان و عموم نمی بینید اُرد شرکا مجسمه تاریخ پر شکوه و هنر ماندگار ایران است .
امیدوارم مطالب اندک من باعث شده باشد گوشه ای از زوایای پنهان این شخصیت بزرگ ملی آشکار گردد
خاک درگه اهل هنر سولئارس ! :puke:

soleares
20-10-2006, 18:50
مرتضی ممیز متولد 4/6/1315 تهران، میدان مولوی و فرزند محمدعلی و خانم کوچک، سرانجام در شب ِ 4/8/1384 چشم از جهان گرافیکی خود فرو بست. جهانی که خود ساخت و ساخت و به اتمام رساند. مرتضی ممیز در سال 44 از دانشکده هنرهای زیبای تهران فارغ التحصیل شد و سه سال بعد گواهینامه ی طراحی غرفه و ویترین و معماری خود را از مدرسه عالی هنرهای تزیینی ِ پاریس دریافت نمود. گفتنی است دوره اخذ لیسانس ممیز 11 سال به طول انجامید و ممیز در این دوره به کارهای مختلفی چون کار در آتلیه گرافیکی و... مشغول بود. سیمای کاریش در این دوره در آثار متعدد روی جلد و پوستر نمایان می نمود. آثارش در این زمان نگاهی نخبه گر و پیشرو داشت. همچنین درگیری های فکری ممیز با نسل قدیمی که گرافیک را در آثاری خرد و همه فهم ِ لاله زار درک می کردند باعث گردید تا همواره با نظام گرافیکی ِ کم توانی در جامعه مواجه گردد که در آن گرافیست، تکنیسین خوانده می شد و اعتبار وی تنها به پول درک می گردید. شاید همین نظام کم توان باعث شد تا در سال 48 پیشنهاد ایجاد رشته گرافیک را به دانشکده ی هنرهای زیبا بدهد. بنیانگذاری این رشته برای دانشجویان هنر باعث گردید تا سیستم ناقص گرافیک که بدست ناتوان(و یا کم توان) نقاشان اداره می شد و می رفت به سمت انحطاط برود، جان بگیرد و تلاشی را برای پا گرفتن در خشکزارِ این سرزمین آغاز کند و در ادامه گرافیستهایی نوجو پدید آیند و برگ تازه ای از آثار گرافیک را بازگشایی نمایند.

تا این زمان(1348) مرتضی ممیز به غیر از طراحی گرافیک برای کتابها و پوسترها، تلاشی را تحت عنوان مدیرهنری در مجلاتی چون ایران آباد(39) کتاب و کیهان هفته(40و41)، فرهنگ(40) کاوش(42و43)، نگین(44) آغاز نمود. مجلاتی که نحوه و سبک کاری ممیز را در جامعه تثبیت و معرفی نموده است. آثار ممیز در این دوره در کتاب هفته به چنان پرکاری و دوره ی خلاقی بدل می گردد که نام ممیز را به عنوان گرافیستی مولف و کم نظیر بر سر زبانها می اندازد. همچنین ادامه کار ممیز در نشریات فرهنگ و نگین، راه را برای ورود گرافیستهای جوان و نوجوی دهه ی 40 مانند فرشید مثقالی باز می نماید. آثار روی جلد ممیز برای نشریه کتاب هفته نمونه هایی از چاپ (سیلک و لیتوگرافی) موفق و خلاقانه ای است که ارزشهای گرافیکی بسیار مفیدی را با خود به همراه دارد. تصویرسازی های درون کتاب نگاه نوجو و بی قرار او را که کمی متاثر از آثار گرافیکی اروپای شرق به خصوص لهستان و شوری سابق می نمود را داراست. این نگاه چنان از فیلتر مرتضی ممیز گذشت که تاثیر آن را بر جریان گرافیک و آثار گرافیستها می توان مشاهده نمود. روی جلدها در نگین و فرهنگ و زندگی نمونه ی برخورد خلاق و گرافیکی با موضوعاتی چون مشاهیر و ادبا می باشد که اگر چاپ نا مرغوب آن زمان را در دست پر خمیر ممیز، جذاب و حتی شاهکار بدانیم، کم بیجا نگفته ایم. در این دوره، صنعت چاپی که جای چندانی برای مانورِ تونالیته ها و رنگها ندارد با طراحی و شگردهای ممیز به دوره ای از کارهای خلاق و متفاوت بدل گردیده است و راه را برای ورود آثارِ آوانگارد در گرافیک می گشاید. می بایست به یاد آوریم در این دوره گرافیست از مرز برش کاغذ خود هم مطمئن نبودند و حاصل چاپ شده آثارشان معمولا فرق زیادی با نمونه طراحی شده داشته است ولی ممیز با مصالحه، سعی در ایجاد فضای کاری خلاق و پویا به نفع خویش می نماید. ممیز در این آثار به هیچ وجه گرفتار تولید آثاری صرفا ً تکنیکی نگردیده و همواره ابزار را در راه بیان ایده ها و افکارش به کار بست.

چندان مبالغه نخواهد بود اگر بگوییم واژگان گرافیکِ آکادمیکِ امروز، عمری به اندازه ی مرتضی ممیز دارد یا شاید بهتر بگوییم عمری وابسته ی به مرتضی ممیز دارد. همچنین او از سال 48 تاکنون با تربیت خیل بسیاری از دانشجویان گرافیک تاثیر مثبتی بر ارتقاء و شناخت گرافیک در بین جامعه ی ایرانی داشت. ممیز علاوه بر دانشکده ی هنرهای زیبا در دانشکده ی هنرهای تزیینی و دانشگاه فارابی نیز تدریس نمود و رییس انتخابی کمیته هنرهای تجسمی یونسکو در تهران بوده است. عضو International Advertising Association نیویورک تا سال 54 بوده است و از سال 56 تاکنون نیز یکی از اعضای انجمن بین المللی طراحان گرافیک محسوب می گردد. علاوه بر اینها وی عضو موسس و رییس هیات مدیره انجمن صنفی طراحان گرافیک ایران و مشاور هنری و داور چندین بینال و نمایشگاه در داخل و خارج از ایران محسوب می گردد.

در ادامه فعالیت مرتضی ممیز در دهه چهل، وی مدیر هنری نشریات ِ فرهنگ و زندگی(48تا57)، رودکی(50 تا57)، سینما(53و54)، معماری و هنر ایران(66)، کلک(69تاکنون)، نگاه نو(70تا78)، شریف(72تا80)، تصویر(71)، Silk Road(73و74)، فصلنامه خاورمیانه(73)، گفتگو(73تاکنون)، پیام امروز(73تا79)، زمان(73تا79) و جشنواره ی جهانی فیلم تهران(52تا56) نیز به شمار می آید.

در حوزه ی تئاتر نیز با آثار «دیکته و زاویه» نوشته غلامحسین ساعدی و کارگردانی رشیدی در سال47 آغاز به کار نمود و طراحی صحنه ی این کار را بر عهده داشت و در ادامه طراحی صحنه هایی چون پرواربندان(ساعدی)، لئوکادیا(ژان آنوی- سمندریان)، وای بر مغلوب(ساعدی-رشیدی)، بازرس(گوگل-انتظامی) و...و همچنین طراح نورِ بازگشتی نیست(گلچهره سجادیه)، دندون طلا(داود میرباقری) و... را خلق نموده است. او علاوه بر آثار پوستر فیلم مانند ستارخان(علی حاتمی)، طبیعت بی جان(سهراب شهیدثالث)، مادر(علی حاتمی)، هامون(داریوش مهرجویی) و... سه انیمیشن کوتاه با عنوانهای: آنکه عمل کرد و آنکه خیال بافت(50)، یک نقطه ی سبز(51) و سیاه پرنده(52) را در پرونده خویش دارد. همچنین تصویرگر کتابهای بسیاری برای کودکان و نوجوانان محسوب می شود که مطرح ترین آنان مانند «اینک خورشید» نگاهی بسیار خلاق و جذاب در مقوله تصویر دارد، نگاهی پویا به پدیدآوری تصویرسازی کتاب کودک با مصالح تکرارشونده و درک مناسب از ویژگی های تصویر در خدمت متن. در تصاویر این کتاب با استفاده از فنون دستگاه کپی تصاویر طراحی شده توسط خود ممیز تکرار و کنار یکدیگر کلاژ گردیده است. آثار این کتاب نشان از هوش بالای طراح در گزینش و استفاده از تکنینک دارد. همچنین کتاب «قصه های قرآن» که یکی از معروفترین آثار وی با تکنیک «اسکراچ برد» به حساب می آید راهی تازه در تهیه ی تصویر سیاه و سفیدِ کتابهای نوجوانان می باشد. اتفاقی که تاثیر آن را در آثار تصویرگران هم نسل و بعد از خود به صورتی جدی می توان پیدا نمود. تمام آثار چاپ شده و فعالیتهای گذشته وی در اعتلای گرافیک و گذر از «کم دانسته ها» موثر و توانا بوده است.

مرتضی ممیز علاوه بر دهها عنوان مقاله، نقد و گفتگو، آثاری را در هیبت کتاب به طبع رسانیده است که از جمله آنها می توان طراحی و نقاشی( وزارت آموزش و پرورش-51)، Graphic art in iran(شورای عالی فرهنگ و هنر-53)، طرح تزیینی و نقشه کشی (وزارت آموزش و پرورش-54)، نشانه ها(چهاررنگ-62)، طراحی اعلان(ویلهم-1984-آلمان)، تصویر و تصور(اسپرک-68)، طراحی روی جلد(ماه ریز-80)، طراحی اعلان جلد2(مرکز-81)، طراحی نشانه جلد2(ماه ریز-81) را ذکر نمود.

اگرچه در سالیان اخیر چندان کار گرافیک نمی کرد و شاید بهتر بگوییم آثار چندان خوبی نداشت(آنطور که مرتضی ممیز را می شناختیم) ولی در شکلی تازه (به قول قباد شیوا:) دیپلمات فرهنگی شده بود و سعی بسیاری در تشکیل انجمن صنفی و ایجاد بستری برای حضور گرافیست ها از خود نشان داد که نتایج آن در شکل گیری نهادهای مختلف و گروههای هنری می توان جستجو کرد و فضای راکد گرافیک با تک عنوان نشریه گرافیکی و یک بینال دست و پا شکسته را (به همراه هم نسلان دیگر) تبدیل به جریانی از گروههای مختلف گرافیکی، بینالها و نمایشگاههای متعدد نمود که نیاز است تا از طرف نسل حاظر ادامه یابد. جریاناتی چون بینال پوستر، نمایشگاه روی جلد کتاب، پوسترهای تجربی و نمایشگاه تایپوگرافی و.... وی با برپایی و تشویق مجلات مختلف گرافیک و چاپ و معرفی هنرمندان و هنر گرافیک ایران به جهان راهی را به جوانمردی در زندگی طی نمود.

روحش شاد!

(تاریخ ثبت شده بر اساس اطلاعات کتاب "روی جلد"های مرتضی ممیز- چاپ ماه ریز می باشد)

آیدین آغداشلو، محمد احصائی، فرشید مثقالی و غلامحسین نامی در روز اول برپائی میزگرد، مصطفی اسداللهی، ابراهیم حقیقی، امراله فرهادی و در روز دوم ضمن قدردانی از زحمات استاد ممیز، هر کدام آثار و خصوصیات وی را شرح دادند. فرشید مثقالی ضمن تشریح نمایشگاه طراحان گرافیک سه قاره درباره ممیز گفت: من در مجله ایران آباد با یک امضاء مشخص و روحیه متفاوت و نوگرا آشنا شدم و بسیار تحت تأثیر ایشان بودم.
از نظر من ممیز جزو هنرمندانی است که حضورش بسیار واضح و نیرومند بوده. حضور وی در حوزه گرافیک، با حس نوطلبی و نوجوئی وی که هنوز هم از ویژگیهای شخصیت اوست، حوزه‌های گوناگونی را ایجاد و روشن ساخت؛ دو شاخصه مهم ممیز حضور همیشگی و نوگرای اوست او در تصویرسازی و صفحه‌بندی حیطه‌های جدید را درنوردید. و در حوزه حرفه‌ای بدون حضور ایشان انجمن صنفی گرافیک شکل نمیگرفت.
آیدین آغداشلو در این جلسه درباره ممیز گفت: او بحق ستایش شده‌ترین گرافیست ایران است.

تا قبل از ممیز در ایران، عنوان گرافیک معاصر وجود نداشت و در دوره‌ای که ممیز تحصیل میکرد اصطلاحی به‌نام علامت تجاری یا لوگو شکل نگرفته بود و قبل از این دوره‌ها، پوستر به معنای واقعی آن نداشتیم و پس از دهه 40 و با حضور هنرمندانی مانند ممیز بود که این خلاءها جبران شد.
وی افزود: مجموعه آثار ممیز نشان میدهد که او از شیوه‌هائی استفاده میکرد که قبل از او کسی از آنها استفاده نمیکرد. او در کار مدیریت هنری موفق شد مجموعه‌ای فراهم آورد و استعدادهائی را بپروراند که راه را برای گرافیک ایران باز کند. ممیز در تأسیس، گسترش و تداوم گسترش حیطه هنر گرافیک ایران نقشی بسزا و عمده دارد.
آغداشلو ضمن خرسندی از حقشناسی در زمینه تلاشهای مرتضی ممیز (در حوزه هنرهای تجسمی) اضافه کرد:
ممیز در هر دوره‌ای که کار کرده قطعاً از پیشتازترین اشخاص آن دوره بوده است. وی مهمترین اثر مدرن تاریخ معاصر را با طراحی چاقوهای واژگون شکل داد. اثر چاقوهای او اجتماعیترین اثر است که از دهه 40 به بعد پدید آمده است.
امرالله فرهادی از دیگر هنرمندان شرکت کننده در میزگرد نیز درباره ممیز گفت:
ممیز پدر گرافیک ایران است. او حدود 21 سال پیش اولین کسی بود که با درست کردن و ارزش گذاری برای آثار مختلف حتی آثاری که در گالریها به نمایش گذاشته میشد، زمینه گردهمآئی مجموعه‌ای از اساتید و دوستان را بنیاد گذاشت. حضور وی در این گردهمآئیها مترو همیشگی بود. ممیز به حرفه ما به عنوان کسانی که کار گروهی انجام میدهند، هویت بخشید.
فرهادی افزود: اگر ممیز نبود چه میشد؟ تلاشهائی که او تا امروز انجام داده سبب شده ما در این مملکت صاحب جایگاهی شویم و قویترین و سازمان یافته‌ترین انجمن در مملکت هستیم که همه‌اش به سبب تلاش ممیز بوده است.
غلامحسین نامی سخنران دیگر جلسه گفت: من درباره مرتضی ممیز نقاش صحبت میکنم. من شیفته خطهای آزاد و رهای ممیزم. خطهائی محکم که از زیباشناسی خوب او پدید آمده است.
وی موفقیت ممیز را در گرافیک مدیون آگاهیها و کسب قدرتهائی دانست که ممیز در نقاشی به دست آورده بود.
نامی در ادامه گفت: جایگاه واقعی قدرتهای طراحی، نقاشی و قلم ممیز در «کتاب هفته» به نمایش درآمده است که ممیز عهده‌دار صفحه‌بندی آن بود. کتاب هفته یعنی ممیز و ممیز یعنی کتاب هفته. او از تمامی اتفاقات هر چند کوچک اما مهم، به‌گونه‌ای خودساخته دید خود را تقویت کرد.
محمد احصائی در ادامه جلسه گفت: مرتضی ممیز برای نسل خود و نسل پس از خود در مقام هنرمندی نو‌اندیش خدمات بسیاری کرده است. بررسی آثار او به لحاظ آن‌که هنر گرافیک هنری اجتماعی است که شخصیت فردی و اجتماعی هنرمند در پس آن قرار دارد، کاری بسیار مشکل است. مصطفی اسداللهی از دیگر حاضرین جلسه نیز گفت: من کلاس پنجم بودم که کتاب هفته را برای اولین بار خریدم. صفحه‌آرائی آن در نظر من جالب بود و کارهای آقای ممیز هر هفته به صورت تصویرگریهای تازه‌ای به چاپ میرسید. سال 1350 در امتحان کنکور شرکت کردم و دانشکده هنرهای تجسمی را برای تحصیل انتخاب کردم و همان موقع بود که شاگرد آقای ممیز شدم.
گفتنی است استاد مرتضی ممیز به دلیل بیماری نتوانست در هیچ‌کدام از جلسات شرکت کند.
برای ایشان آرزوی سلامتی داریم.

soleares
20-10-2006, 18:52
استاد ابوالحسن صدیقی از بزرگترین مجسمه‌سازان ایران در قرون اخیر و خالق مجسمه‌هایی چون مجسمه‌ی فردوسی در توس، مجسمه‌ی نادرشاه در باغ نادری مشهد، ابن سینا در همدان، سعدی در شیراز، پیکره‌ی خیام در پارک لاله و فردوسی در میدان فردوسی تهران است.
مرحوم ابوالحسن صدیقی که از شاگردان کمال‌الملک است علاوه بر فعالیت در مجسمه‌سازی در زمینه نقاشی هم صاحب آثار ارزنده‌ای است. فریدون صدیقی، فرزند استاد ابوالحسن صدیقی، خود هنرمند و مجسمه‌سازی قابل است که این هنر را بطور آکادمیک در اتریش فراگرفته و سال‌ها به عنوان دستیار پدر در کارگاه ایشان در شهر رم مشغول بوده‌اند.
بخش اول گفتگوی ما با ابوالحسن صدیقی در مورد پدر را در شماره اول دوره جدید ۷سنگ دیدید و بخش دوم این گفتگو را در این شماره می‌خوانید.
فریدون صدیقی در این گفتگو علاوه بر صحبت در مورد آثار و فعالیت‌های پدر به مسئله مهمی هم اشاره می‌کنند. وضعیت بحرانی و نامعلوم و خطر تخریب مجسمه‌های فردوسی و خیام در اثر سهل‌انگاری‌های مجموعه شهرداری تهران.

درباره وجه مجسمه‌سازی‌ استاد صحبت کردیم. اما ایشان نقاش بزرگی هم بوده‌اند. تا آنجایی که من اطلاع دارم یک قسمت از نقاشی‌های‌شان به عنوان چهره رسمی در کشور ثبت شده است، مثل تصاویر سعدی و فردوسی که در کتابهای درسی و دیگر جاها به عنوان چهره رسمی استفاده می‌شود کار ایشان است. در این مورد هم کمی صحبت کنیم.

- بله، ببینید در ۱۳۲۲ انجمن آثار ملی تاسیس شد و از آن سال شروع کردند راجع به مفاخر و مشاهیر ملی بحث و گفتگو کردن. ایران‌شناس‌ها و باستان‌شناس‌ها نشستند و صحبت کردند که آنچه تصویر از چهره اینها وجود دارد و در بین کتابهای قدیمی باقی مانده است اثر هنرمندانی است که ایرانی نیستند. اکثرا هندی یا پاکستانی یا مربوط به آذربایجان شوروی هستند. مثلا خواجه نصیر طوسی را یک نفر مثل هندی‌ها کشیده بود، یک نفر عین چینی‌ها و مغولی‌ها کشیده بود. این بود که بنا شد یک چهره رسمی برای این مفاخر ملی در انجمن آثار ملی ثبت شود.

سال ۱۳۲۴ پدرم تصویری از سعدی کشید و به تصویب انجمن آثار رسید و از آن به بعد هر هنرمندی که بخواهد تابلو یا مجسمه‌ای از آن هنرمند بسازد باید چهره‌اش همانی باشد که ثبت شده که البته متاسفانه گاهی رعایت نمی‌شود. ابوریحان بیرونی، خواجه نصیر طوسی، حافظ، فردوسی، سعدی اینها کسایی بودند که پدرم چهره‌های‌شان را کشید و ثبت شد.

پدرم تابلوهای خیلی ارزنده‌ای هم دارد. دو تا از تابلوهایش در موزه سعد‌آباد است. یک تابلو بزرگ دارد به طول ۷ متر و ارتفاع ۳ متر در سفارت ایران در پاریس که چهره اولین ایلچی خان ایران یعنی همان سفیر ایران در دربار لوئی شانزدهم است. حتی موزه لوور در گزارش قرنی که داد اشاره کرده که هنرمندان خارجی هم بودند که آمدند اینجا و همچین فعالیتهایی داشتند مثل پیکاسو، مثل دالی و مثل ابولحسن صدیقی. پدرم تابلوهای خیلی نفیسی دارد و یکی از نفیس‌ترین تابلوها خوشبختانه در اختیار من است. تابلویی است که از رامبراند در فلورانس کپی کرده است. یک تابلو دیگر تابلویی است که از روبنس کپی کرده که متاسفانه بر اثر سهل‌انگاری از بین رفت. هنگام کشیدن این تابلو در موزه لوور بوده و وقتی کارش تمام می‌شود اجازه نمی‌دهند بیرون بیاید می‌گویند شما دارید این تابلو را می‌دزدید! بعدا می‌روند و می‌بینند این تابلو را تازه کشیده و آن یکی خشک شده است. یعنی اینقدر دقیق کار شده بود که قابل تشخیص نبوده است. یک تابلو تمام قد فرشته دختر چشمه مال سورس دارد و چون این تابلو خیلی عریان است آدم هر جایی نمی‌تواند آنرا نمایش دهد! تابلویی دارد از رضا خان ایستاده بعد از تاجگذاری. پدرم چند مدال هم درست کرده است. مدال برای هزارمین سال فردوسی. البته اینها کارهای کوچکترش است. این کار در یونسکو هم ثبت شده است. پدر من ۸۳ تا مجسمه ساخت که از این ۸۳ تا چهارده تا قابل بحث نیست بخاطر اینکه شخصیت‌های حکومتی هستند. واقعا خدمت کلانی به فرهنگ و ادب مملکت کرد و باعث شناسانده شدن شخصیت‌های ادبی ایرانی شد.

- از نظر تدریس چطور؟ چه مدت تدریس داشت؟ شاگردانش چه کسانی بودند؟ کجا تدریس داشت؟

- در دانشکده هنرهای زیبا بعد از افتتاح حدود پنج سالی درس دادند. بعد از ۱۳۲۰ بود که جنگ شد و اینجا هم اشغال شد. یکی دوسالی اوضاع راکد بود و دوباره در دانشگاه درس می‌داد و بعد خسته شد. اصلا پدر من برای اینکار ساخته نشده بود که درس بدهد. رفت و آزاد کار خودش را کرد. البته استاد دانشگاه بود و خیلی زود خودش را بازنشسته کرد که خیالش راحت شود و رفت به مسئله هنر بپردازد.



- رابطه شما با پدرتان چطور بود؟

- همیشه راجع به مسائل هنری با هم درد دل می‌کردیم و به من نصیحت می‌کرد که به این مسائل کاری نداشته باش و همیشه گوش‌ت فقط صدای چکش‌ت را بشنود و حتی اگر کسی صدایت زد توجه نکن. می‌گفت دور از حب و بغض باش و کینه کسی را به دل نگیر و اگر سنگ جوابت را نداد کینه او را به دست بگیر و برو و آنقدر بزن در سر سنگ تا نرم شود. اصولا مرد عجیب و غریبی بود و من به عنوان پسرش که الان با شما صحبت می‌کنم ممکن است تا بیست سال پیش پدرم را به عنوان پدر دوست داشتم اما الان نه عنوان صرفا پدر بلکه به عنوان یک شخصیت والای هنری علاقه دارم. چون چیزهایی که من از پدرم موقع کار دیدیم هیچ‌جا ندیده‌ام. مواقعی وسط تابستان داشت کار می‌کرد و عرق می‌ریخت. درست در موقعی که هیچ تنابنده‌ای نمی‌آید همچین کاری بکند این شخص با یک پیراهن رکابی در آن گرمای شدید شروع می‌کرد به چکش زدن و روزی چهار هزار تا، پنج هزارتا چکش می‌زد. وزن هر چکشی را حداقل دو کیلو در نظر بگیرید، کار آسانی نیست که بتوان همچین شاهکاری را از دل یک سنگ نتراشیده نخراشیده بیرون بیاورد.
الان در هنرمندان ما هیچ‌کس نیست. همیشه هم در هر محفلی که باشم می‌گویم هیچ‌کس نیست و این هنرمندان ما فقط ادعا دارند که ما اینیم. از هنر فقط این است که کلاه کج و کوله به سرشان بگذارند و ریش بلند بگذارند و قوز بکنند، یک شالی بندازند روی گردنشان و متاسفانه معتاد هم بشوند. این برایشان یعنی راه و رسم هنرمند شدن! اما پدر من تا روز آخر مرتب کت و شلوار می‌پوشید، کراوات می‌زد، ریشش را می‌زد و آدم مرتبی بود. خیلی از این کارها را از کمال‌الملک یاد گرفته بود و همیشه هم می‌گفت که کمال‌الملک‌ نه تنها استاد هنری من بود، استاد زندگی من هم بود و خیلی چیزها را به من یاد داد.


- خود شما هم یک مجسمه ساز هستید. فکر می‌کنید در بین مجسمه سازان معاصر ایرانی چند جریان وجود دارد و جایگاه پدر شما در بین اینها کجاست؟

- من به عنوان یک هنرمند و مجسمه‌ساز که از گچ و سنگ و بتون مجسمه ساخته‌ام و تجربه لازم را دارم و دستم در این راه پینه بسته ولی نه به عنوان اینکه یک هنرمند تاپ هستم، نه یک مجسمه ساز کاملا معمولی هستم، نظر می‌دهم. اگر الان بخواهم همه مجسمه‌سازها را بگذاریم در یک صف، نمی‌توانم برای پدرم جایگاه پیدا کنم. مثل فرق بین زمین تا کوثر است! پدر من تنهاست هیچ مشابهی در این مملکت ندارد. ما هنرمندان همینطوری اینجا می‌لولیم ولی ایشان یک شخصیت بالاست. وقتی پدرم فوت کرد آقای المعید سفیر بحرین یک نامه تسلیت آمیز به من نوشت که ارتحال پدر شما را تسلیت می‌گویم، یک ستاره پرنور در کهکشان هنر ایران خاموش شد.

- از نظر سبکی ایشان معمولا رئال می‌ساختند. یعنی کارهایی که من از ایشان دیده‌ام رئال بوده است. غیر رئال هم کار کرده‌اند؟

- بله. البته یکی دوبار هم غیر رئال کار کرد ولی جواب نگرفت و ارضا نشد. ببینید چون الان من درگیر هستم از اوضاع هنر اطلاع دارم بگذارید یک چیزی را به شما بگویم. یکی از مسئولین هنری مملکت به من گفت که استاد صدیقی اگر دو نفر دیگر از هنرمندان مملکت باشند که اینطور حرفشان را راحت با مسئولین بزنند ما مشکلی نخواهیم داشت. اما هیچ‌کدام اینکار را نمی‌کنند. هنرمندان مملکت ما کارشان شده اینکه هر جوری هست یک قرارداری ببندند و یک پولی بگیرند و زندگی‌شان را بکنند و یک چیزی هم درست کنند بگذارند آنجا. مملکت ما برای هنر مدرن، مملکت نیست. من نمی‌خواهم هنر مدرن را نفی کنم، من خودم یک مکتب هنری مدرن ثبت شده در اتریش دارم ولی آن جای خودش را دارد. الان در پارک‌های مملکت‌مان هنرمندان ما بدون شناخت نسبت به طول و عرض پارک و بدون آشنایی به بافت پارک که در کدام منطقه تهران قرار گرفته و مردمش چطور هستند می‌آیند و مجسمه مدرن درست می‌کنند. الان هم که مسئله شهید و مادرشهید و شهید گمنام و با نام و بی‌نام و اینها زیاد باب شده - و به درستی به این مسائل ارزش گذاشته می‌شود - مثلا یک میدانی را در جنوبی‌ترین نقطه شهر تهران درست می‌کنند به نام میدان مادر شهید و یک چیزی را با هزینه بالا درست می‌کنند و آنجا می‌گذارند که پیامی ندارد. من پنج بار رفتم آنجا و با مردمش صحبت کردم. آنجا دوره‌گرد هست، بزاز هست، خرازی هست، سبزی فروش هست و ... . ما یک میدانی را درست می‌کنیم آنجا به نام میدان مادر شهید که خود هنرمندی که این را ساخته است نمی داند این چیست. پدر من هر کاری که می‌کرد مطالعه زیادی در مورد آن انجام می‌داد. مثلا اگر قرار بود برای یک میدان مجسمه بسازد از زوایای مختلف از میدان و حواشی آن عکس می‌گرفت و حتی نوع خانه‌های اطراف میدان را هم در نظر می‌گرفت. و بعد طرح می‌داد و ماکت می‌ساخت و بعد مجسمه می‌ساخت.

ما نمی‌توانیم در یک پارکی که یک جوان می‌خواهد با یکی دیگر راه برود یک مجسمه بگذاریم که طرف گیج شود. باید یک مجسمه‌ای را آنجا بگذاریم که فهمش برای من و شما راحت باشد. نمی‌خواهم بگویم مدرن نباشد، مدرن باشد اما در جای خودش. شما می‌توانید در فرهنگ‌سرای نیاوران یک مجسمه مدرن بگذاری. برای ایکنه کسی که می‌آید آنجا و می‌رود کنسرت پیانو می‌شنود کسی است که در یک رده دیگری قرار دارد و هضم این هنر مدرن برایش آسان است و حتی تفسیر هم می‌تواند بکند. ولی کسی که در جنوب شهر است و ساعت شماری می کند که پنج‌شنبه بشود و برود دعای کمیل این‌شخص نمی‌تواند مدرن را بپذیرد و هضم کند. پس باید به هر کس چیزی را بدهیم که با آن آشنایی داشته باشد و با طبیعتش بیگانه نباشد.

الان جلوی دانشگاه شهید بهشتی منومان گذاشته‌اند به عنوان شخصیت شهید بهشتی. بروید بینید! چیزی که در آن نیست پیام یک انسان است! من کاری به اسم انسان ندارم. ولی در این اثر هیچ پیامی نیست. اگر چشم شما را ببندند و ببرند در آن جا چشم‌تان را باز کنند می‌بینید سه تا چیز دراز عین مغار کنار هم گذاشته‌اند! این چه چیزی می‌خواهد بگوید!؟

- خب برگردیم به مجسمه‌های مرحوم ابوالحسن صدیقی. کدام یک از اینها از همه مشهورتر بود و پدر شما کدام‌یک را بیشتر از همه دوست داشتند.

- ببینید پدر من در طول زندگی عاشق سه شخصیت فرهنگی بود؛ خیام، فردوسی و سعدی. پدر من در خانه چهار تا کتاب داشت. دیوان حافظ، شاهنامه فردوسی، خیام و قرآن. بالاخره پدرم تعصب مذهبی هم داشت. پدر من شاهنامه فردوسی را حفظ بود، دیوان خیام را حفظ بود. اصلا حرف زدنش فردوسی بود. هر جا هم که صحبت می‌کرد به هر حال ناخوداگاه دو تا بیت از شاهنامه فردوسی داشت. در بین کارهایش ایتالیایی‌ها خیام پدر من را مثل یک داوود میکلانژ دوست داشتند، همین خیام پارک لاله را. چون این مجسمه به مدت بیست و پنج روز در جلوی کارگاهی که کار می‌کرد در ایتالیا در معرض دید مردم بود و مردم می‌آمدند و با آن عکس می‌انداختند و روزنامه‌های ایتالیا مفصلا در مورد آن نوشته بودند. پدر من همان اندازه در ایتالیا معروف است که در ایران معروف است.

- خودش کدام مجسه‌ها را بیشتر دوست داشت؟

- همین خیام پارک لاله. دومی هم فردوسی میدان فردوسی.




- یعنی دو مجسمه‌ای که بیشتر از همه آسیب دیده‌اند. حالا داستان اینها را تعریف کنید که الان وضعیت‌شان چطور است و چه بلاهایی سر آن آمده است.

- مجسمه فردوسی سال ۵۰ نصب شد. سال ۵۲ هم مجسمه خیام نصب شد. مجسمه ها هیچ مشکلی نداشتند تا سال ۱۳۵۶. در سال ۵۶ در آن شلوغی‌ها که تظاهرات می‌کردند به صورت خیام سنگ زدند و با قلوه سنگ و آجر دماغ و گوش و انگشتها را شکستند. من هم یک مجسمه ابوریحان از سنگ مرمر ساخته بودم در انجمن آثار در آن شلوغ پلوغی‌ها اصلا خردش کردند.

بعد از آن سالها شهرداری منطقه ۶ بدون اینکه توجهی به این مسئله داشته باشد یک نفر را از دانشکده هنرهای زیبا پیدا کرد که مجسمه‌سازی می‌خوانده و آورد که مجسمه را مرمت کند. بعد از آن ترمیم نه دماغ، دماغ خیام است و نه انگشتان. یکی دو سال بعد از آن گویا رنگ روی آن پاشیده‌اند. بعد اینها آمده‌اند با تینر رنگ را پاک کرده‌اند، رنگ سیاه را. بعد چون دیدند ریخت مجسمه خراب شد اینبار رنگ سفید زدند، رنگ روغن. رنگ روغن هم روی سنگ تا یک زمانی برقرار است و بعد بخاطر آب و هوا پوسته می‌شود و می‌ریزد. بعد آمدند با یک بتونه مانند پستی بلندی‌هایش را صاف کرده‌اند! یک مقدار زیادی از خطوط چکش الان زیر رنگ محو شده و معلوم نیست. بعد از مدتی دوباره کثیف شده و اینها آمده‌اند رنگ زدند. مجسمه فردوسی را هم همینطور. یک روزی دیدم پوستر آویزان کرده‌اند و طناب پوستر را انداخته‌اند دور دست فردوسی! آن قسمتی که دست روی پایش قرار داده و جای انگشت خالیست به آن طناب وصل کرده‌اند! پوستر ۱۰-۱۵ کیلویی را به آن آویزان کرده‌اند. بعد هم آن را کشیده‌اند تا انگشت شکسته شد!

یک روز دیگر آمدم دیدم انگشت سر جایش است بعد معلوم شد با چسب آنرا همینطوری چسبانده‌اند! تابستان و در هوای ۴۰ درجه سنگ به مرور در طی دو سه روز تا مغزش گرم می‌شود. سنگ مرمر هم از جنسی است که اگر به آن شوک وارد شود از خودش عکس‌العمل نشان می‌دهد. حالا این عکس‌العمل ممکن است بصورت پوسته شدن یا ترک برداشتن باشد. آن باغبانی هم که گلها را آب می‌داده حواسش نبوده یا دلش سوخته به حال مجسمه که کثیف شده آب سرد را ریخته روی مجسمه و در آن اوج حرارت باعث شده که سنگ از جاهای ضعیف ترک بخورد! سنگ مرمر مکندگی‌اش بسیار ضعیف است و به همین صورت اینکارها باعث انهدام و آسیب دیدن مجسمه می‌شود.
الان دور تا دور مجسمه ۱۱ تا ۱۲ تا ترک خورده است. با یک تکان یا یخبندان شدید ترک‌ها بیشتر هم می‌شود. یکی دیگر از عواملی که بطور طبیعی به این سنگها ضربه زده تکان خوردن بر اثر زلزله است.

- حالا سرنوشت این مجسمه‌ها چه می‌شود؟

- فعلا که اینقدر حرکت در این سازمان زیباسازی شهرداری تهران هست و مشغول جلسه درست کردن برای کارهای خودشان هستند که به این جور مسائل نمی‌رسند. از اردیبهشت ماه (سال هشتاد و سه) این قضیه مطرح شد که سازمان میراث فرهنگی دخالت کرد و خبر در چند روزنامه هم منعکس شد و در صدا و سیما هم بخش شد. اینها یک سال است نامه می‌نویسند که به داد این مجسه برسید. الان با یک لرزش ممکن است این سنگ از حداقل دو جا و حداکثر چهار جا از هم جدا شود. من با نماینده زیباسازی رفتیم و مجسمه را بررسی کردیم و با چشکش به دو جای مختلف آن که زدم دو صدای مختلف می‌داد و صدای مرگ داشت.
ترمیم این مجسمه‌ها کار بسیار مشکل و دقیقی است و مراحل مختلفی دارد. اما من اینکار را می‌کنم چون تخصص‌م است.


- پس الان مشکل کجاست؟ چرا کار شروع نمی‌شود؟

- الان مشکل از خود ارگان‌هاست. ببینید شهردای منطقه ۶ اواخر سال هشتاد و دو اعلام می‌کند که این مجسمه خیام آسیب دیده و به دادش برسید و اینها گفتند بسیار خوب. فروردین‌شان که تعطیل بود. از آن به بعد ۳-۴ بار با مامور سازمان زیباسازی به آنجا رفتیم تا موضوع را بررسی کنیم. آنها هم گفتند ما با شما قرارداد می‌بنیم که اول تیر ماه کارتان را شروع کنید. این همه مدت گذشته و هنوز معلوم نیست چکار می‌خواهند بکنند. در این مدت ترک‌ها هم بزرگ‌تر شده است. معلوم نیست وضعیت چه می‌شود. ما می‌خواهیم مجسمه را مرمت کنیم. مرمت این آقایان چه بود در دو سال پیش؟ یک سطل رنگ دادند به باغبانی که نیم‌کت‌ها را رنگ می‌زد و او قلمو را برداشت و مجسمه را رنگ زد! بعضی جاها رنگ به قطر ۵ میل روی مجسمه است. الان در مجسمه خیام موی ریش دیده نمی‌شود از بس که از رنگ اشباع شده است. فردوسی هم همینطور است.

فردوسی را کنیتکس کردند و دوباره رنگ زدند. الان می‌خواهیم مجسمه امیرکبیر را هم مرمت کنیم اما در مورد امیرکبیر طرف من میراث فرهنگی است و سازمان زیباسازی نیست. یک ماه پیش من به اینها گفتم می‌خواهم با مسئول مربوطه صحبت کنم. از آنروز اگر شما پشت گوشت را دیدی من هم آن مدیر را دیدم! یک ماه مرتب می‌رفتم و ایشان یا جلسه داشتند یا نبودند یا مرخصی بودند! یک فکری برای اینکار نمی‌کنند. قضیه مثل زمان یکی از پادشاهان مملکت شده که آمدند گفتند محمد افغان حمله کرد، عین خیالش نبود، گفتند آمد خراسان را گرفت، باز هم به هیمن‌صورت، گفتند آمد تا سمنان و دامغان و رسید به اصفهان، باز هم توجه نکرد تا رسید به دم دروازه شهر، سردار ممکلت خونین و مالین رفت و تا خواست به پادشاه بگوید محمد افغان دارد می‌آید دیدند که پادشاه آنجا نشسته است و با یک عده صحبت می‌کنند که کشمش لای پلو حرام است یا مکروه است یا حرام! این مملکت ماست!

من هفته پیش یک نامه برای اینها نوشتم که اولا من مرمت این مجسمه را چون کار پدرم بوده و ارزش هنری آن را می‌دانم انجام می‌دهم و تحت این شرایط هم کار را انجام می‌دهم؛ زمان طولانی‌تر و هزینه کمتر. خودشان هم محاسبه کرده‌اند که اگر قرار باشد همچین مجسمه‌ای الان ساخته بشود ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون تومان هزینه آن است. حالا گیریم که همه هنرمندان هم بلدند.

- هزینه مرمتش چقدر است؟


- من گرفته‌ام سه میلیون و پانصد هزار تومان. همین مرمت پایین‌تر از ۱۵ میلیون تومان نیست و من هم فقط بخاطر کار پدرم گرفته‌ام. این هزینه هم صرف تهیه ابزار لازم برای مرمت می‌شود. یک مته برای مرمت ۹۰ هزار تومان می‌شود و فقط تعداد زیادی مته برای اینکار لازم است. برای ساخت مته‌ها هم خوشبختانه یک تراشکار ارمنی را پیدا کرد‌ه‌ام که به کارش متعهد باشد!

اینها کار نمی‌کنند! می‌خواهند کار کنند اما هیچ تکانی نمی‌خورند! مجسمه داوود میکلانژ را که مربوط به ۴۹۰ سال پیش است در فلورانس آورده‌اند پایین که تمیزش کنند، مرمتش سه سال طول کشیده، یک میلیون و هشتصدهزار دلار هم هزینه‌اش بود.
من به اینها هم گفتم که اگر تا هفته آینده هیئت مدیره‌تان تشکیل شد و تصمیم گرفت و ابلاغ کرد که هیچ. ولی اگر نشد من دیگر این مجسمه را مرمت نمی‌کنم و بدهید به همان متخصصتان که با سطل رنگ می‌زند مرمت کند!

- شرایط بقیه مجسمه‌ها به چه صورتی است؟ مثل بوعلی، نادر و بقیه.

- الان مجسمه بوعلی هم خیلی وضعش بد است. این مجسمه ساخت ۱۳۲۵ است. هم ترک دارد و هم جنس سنگش خوب نیست. مجسمه را به مرور جابجا هم کرده‌‌اند و صدمه دیده است. سعدی هم همینطور. فرشته‌ عدالت هم همینطور انگشتهایش شکسته شده است. میراث فرهنگی در فکر هست که فکری برای اینها بکند.

- شما خودتان تدریس هم می‌کنید؟

- من نه. من دوسال در دانشگاه فرح پهلوی سابق که الان شده الزهرا درس دادم اما بعد از آن نه. اصلا حوصله تدریس ندارم و نمی‌توانم.

- الان وضعیت مجسمه سازی در ایرن چطور است؟

- همه در یک خط هستند. همان اندازه که می‌شود امید داشت همان اندازه هم می‌شود نا امید بود. ببینید شما وقتی می‌خواهی که یک کاری را انجام بدهی تا زمانی که عشق واقعی به کار نداشته باشی موفق نمی‌شوی. الان همینطور است. الان مسائلی برای ما در اولویت قرار دارد که هیچ هم‌خوانی با هنر ندارد. می‌آیند میلیاردها تومان خرج می‌کنند برای یک برنامه‌ای که چند روز طول می‌کشد وقتی هم که تمام شد اثری از آن باقی نمی‌ماند. آن وقت برای حفظ و احیای یک تابلو نقاشی اصیل ایرانی که کار یک هنرمند ایرانی است کاری نمی‌کنند و آخرش رنگرز می‌آید و رنگ می‌ریزد روی آن! مگر انجمن آثار ملی چکار کرده است؟ در جایی تابلویی بود از حکیم‌المک اثر کمال‌الملک که آنجا را ساخته بود. آنجا که آنموقع مال انجمن آثار ملی نبود. بعد آمدند یک کتابخانه‌ای آنجا درست کردند در جایی که آینه کاری بود. قشری به قطر سه سانتیمتر روی تمام آینه‌ها گچ گرفته بودند!

- چند تا خاطره از پدرتان هم برای ما تعریف کنید.

- خاطره که زیاد است اما یک خاطره بگویم که در ارتباط با مجسمه‌سازی باشد. زمانی که حدود پانزده سالم بود یک روز ظهر وقتی پدرم بعد از کار روی یک مجسمه برای نهار رفته بود من آمدم چکش قلمش را برداشتم شروع کردم به تراشیدن سنگ! آنموقع علاقه داشتم به مجسمه‌سازی و گاهی هم نقاشی می‌کشیدم ولی کار مجسمه‌سازی نکرده بودم برای من هم مهم نبود که کجای سنگ را می‌تراشم و چکار می‌کنم فقط مهم این بود که سنگ را بتراشم و ببینم که چطور است! یک دفعه دیدم گوش من گرفته شد و یک کشیده محکم خورد توی گوشم! دیدم پدرم است و گفت چکار داری می‌کنی؟ گفتم سنگ می‌تراشم! او هم خیلی محکم به من گفت تو غلط کردی که داری همچین کاری می‌کنی! مگر نمی‌بینی پدرت با چه بدبختی مجسمه می‌تراشد؟ تو می‌خواهی از من هم بدبخت‌تر بشوی!؟ بلدشو و برو! الان هم هر وقت روی سنگ کار می‌کنم یاد آن روز می‌افتم!

Dr.Adeli
21-10-2006, 01:47
زندگي نامه مهندس نصرالله خادم


مهندس نصرالله خادم در سال 1289 تهران متولد شد ، و پس از دريافت ديپلم از دبيرستان علميه تهران ، در سال 1312 همراه آخرين گروه اعزامي به خارج ، رهسپار فرانسه گرديد . در اواخر سال 1317 پس از گذراندن دوره مهندسي معدن از دانشكده معدن پاريس كه شهرت و اعتبار فراواني در زمينه معدن دارد ، به ايران برگشت .او در تمامي مراحل تحصيلي از شاگردان ممتاز و نمونه بود . پس از انجام خدمات سربازي در خدمات دو لتي به ترتيب در سمت هاي مهندسي معدن زغال سنگ شمشك ، نظارت معادن خصوصي حوضه البرز ، رياست معدن ذغال سنگ شمشك ، بازرس شركت سهامي معادن زغال سنگ ، مدير عامل معادن هرمزگان و قشم ، غضو هئيت مديره و سپس مدير عامل شركت سهامي كل معادن و ذوب فلزات به كار پرداخت .

به موازات اين مشاغل فني و اداري ، آموزش درس زمين شناسي را نيز در دانشكده علوم دانشگاه تهران به عهده گرفت . اكثر كساني كه با فعاليت هاي ايشان كم و بيش آشنا هستند بر اين باورند كه خادم در بنيان گذاري صنعت نوين معدن كاري ايران نقش بسيار ارزشمندي داشته است . كوشش هاي درخشان او در بخش دو لتي ، و راهنمايي هاي مفيد او در تجسس خصوصي معادن در اكتشاف معدن طلاي موته و كشف معدن سرچشمه ( با همكاري زنده ياد مهندس علي انتظام ) و مواردي ديگر از اينگونه ، موجب مي گردد كه در تاريخ معدن كاري جديد ميهن عزيزمان ، نامش جاودان بماند . وي در اواخر سال 1339 پس از تصويب قانون تاسيس سازمان زمين شناسي كشور ، عهده دار تشكيل اين سازمان زمین شناسی گرديد و توانست در زماني كوتاه با گزينش و جلب جوانان مستعد دانش آموخته در رشته علوم زمين و همكاري شماري از كارشناسان سازمان ملل متحد ، اين مؤسسه جوان و نو پا را به سطحي شايسته و در خور تحسين ناظران بين المللي برساند و متخصصان كار آمدي در رشته هاي مختلف علوم زمين تربيت نمايد . در كوتاه زماني براي بخش بزرگي از پهنه گستره ايران زمين ، نقشه هاي زمين شناسي با مقياس 00000 1/1 و 0000 25/1 همراه گزارش هاي آنها با كيفيتي بسنده در سطح جهاني ، تهيه و انتشار يافت . در زمينه شناسايي و كشف كانسار هاي معدني اعم از فلزي و غير فلزي ، بررسي هاي دقيق با همكاري واحد هاي ژئو فيزيك زمين و هوايي و ژئو شيمي به عمل آمد و شماري از ذخاير معدني كشور شناسايي و گزارش هاي آنها تهيه و تاثير زير بنايي اين سازمان در اقتصاد كشور نمايان تر گرديد .

در واحد كار تو گرافي ، تهيه نقشه هاي زمين شناسي با كيفيت بين المللي چاپ و انتشار يافت . كتابخانه سازمان كه در كشور ، بهترين مرجع در زمينه علوم زمين شناسي و معادن ايران است به وجود آمد . موزه اي زيبا ازكاني ها و سنگها ، فسيل ها و نيز نمايشگا هي كوچك و ديدني از ابزار هاي معدن كاري ايران باستان فراهم گرديد . سر انجام در دوراني كوتاه دانسيته هاي پايه اي زمين شناسي سازمان جهان گسترش يافت و مورد توجه محافل جهاني قرار گرفت كه در اوايل سال 1353 در كميسون بين المللي تهيه نقشه هاي زمين شناسي جهان Cgmw كه در پاريس تشكيل شد ، با وجود پيشينه چندين ده ساله سازمان هاي زمين شناسي در كشور هاي ديگر منطقه ، تهيه و تلفيق نقشه هاي زمين شناسي خاور ميانه ، به سازمان زمين شناسي ايران واگذار شد.

زنده ياد مهندس نصرالله خادم تا 15 ارديبهشت ماه 1378 كه چشم از جهان فرو بست ، دلبستگي هاي خود را به بررسي هاي علمي و فني و توجه به پيشرفت هاي سازمان زمين شناسي و اكتشاف معدني كشور حفظ نمود .


حالا لطفاً یه فاتحه برای این مرد بزرگ که اینقدر گردن ما زمین شناسا حق داره بفرستین

خدا رحمتش کنه

Marichka
21-10-2006, 22:58
علاءالدين ابوالحسن بن علي بن ابي‌الحزم قرشي، در قرن هفتم هجري قمري در روستاي قرش(Gharash) در آن سوي رود سيحون، كه خاندانش از آن‌جا برخاسته‌اند، به دنيا آمد(البته، برخي زادگاه او را قرشيه در نزديكي دمشق مي‌دانند). او پزشكي را در بيمارستان بزرگ نوري، كه به فرمان سلطان ترك نورالدين محمود زندگي در قرن ششم هجري ساخته شده بود، زير نظر مهذب الدين عبدالرحيم بن علي الدخوار فراگرفت.

ابن‌نفيس پس از فراگيري پزشكي به مصر رفت و در آن‌جا در بيمارستاني، كه هنوز به درستي مشخص نيست، به آموزش پزشكي پرداخت و سرانجام به رياست پزشكان رسيد. او در سال‌هاي پاياني عمر خود، كتاب‌خانه‌اش را وقف دارالشفايي، كه بيمارستان منصوري ناميده مي‌شد، كرد. آن بيمارستان را سلطان مملوك، المنصور سيف الدين قلاوون الفي بنيان نهاده بود. ابن‌نفيس در دوران فرمان‌روايي آن سلطان به سال 687 هجري قمري در سن هشتاد سالگي در قاهره درگذشت.

كتاب‌هاي ابن‌نفيس

ابن‌نفيس كتاب الشامل في صناعه الطيبه را بين سي و چهل سالگي نوشت. اين كتاب شامل بخش جالب توجهي پيرامون شيوه‌هاي جراحي است و اطلاعات فراواني درباره‌ي ابن‌نفيس جراح به ما مي‌دهد. در اين بخش سه مرحله براي هر عملي برمي‌شمارد: الاعطاء(مرحله‌ي تشخيص، كه بيمار به جراح اعتماد مي‌كند و جسم و جان خود را به دست او مي‌سپارد)، العمل(جريان عمل و جراحي) و الحفظ(نگهداري پس از عمل) و به‌خوبي وظيفه‌ي جراحان و رابطه‌ي بين جراح و بيمار و پرستاران را شرح مي‌دهد. او حتي به چگونگي درازكشيدن بيمار، وضعيت بدنش، حركت‌هاي بدنش و كار كردن با ابزارهاي جراحي مي‌پردازد.

كتاب ديگر ابن‌نفيس، شرح طبيعه الانسان لبقراط(شرحي بر طبيعت الانسان بقراط) است كه نسخه‌ي خطي آن در يك كتاب‌خانه‌ي خصوصي در دمشق نگهداري مي‌شد تا اين كه در سال 1312 استاد يهودا آن را خريد و به لندن برد. اين نسخه اكنون در كتاب‌خانه‌ي ملي طب در بتسداي مرينلند نگهداري مي‌شود.

مشهورترين كتاب ابن‌نفيس، شرح تشريح ابن سينا(شرح بر علم تشريح در كتاب يكم و سوم القانون ابن‌سينا) است كه 47 سال قمري پيش از درگذشتش نوشته است و اكنون در دانشگاه كاليفرنيا در لوس‌آنجلس نگهداري مي‌شود. او در اين كتاب نخستين توصيف از گردش خون ششي را نوشته است.

شرح القانون خود در چهار كتاب است: شرح بر كليات؛ شرح بر مفردات طبي و داروهاي مركب؛ شرح بر امراضي از فرق سر تا نوك پا؛ شرح بر امراضي كه اختصاصي به عضو خاصي ندارند. اين نفيس در نخستين كتاب از اين اثر، كه شرح كليات است، توصيف خود از گردش كوچك خون را اين گونه نوشته است:

اين حفره‌ي راست از دو حفره‌ي قلب است. هنگامي كه خون در اين حفره رقيق مي‌شود بايد به حفره‌ي چپ جابه‌جا شود كه در آن‌جا روح حيواني توليد مي‌شود. ولي راهي بين اين دو حفره وجود ندارد و ماده‌ي قلب در اين جا سوراخ ندارد، نه راه ناديدني كه گذشتن خون را، چنان‌كه جاليونس تصور مي‌كرد، امكان‌پذير سازد. در اين جا سوراخ‌هاي قلب مسدود و ديواره‌ي قلب ضخيم است. در اين صورت بايد چنين باشد كه هنگامي كه خون رقيق مي شود، از رگ شرياني به ريه مي‌رود تا درون ريه پراكنده شود و با هوا درآميزد. آن‌گاه رقيق‌ترين بخش‌هاي خون در فشار قرار مي‌گيرد و درون وريد ريوي مي‌شود و از اين راه به حفره‌ي چپ مي‌رسد و در اين حال با هوا درآميخته و براي ايجاد روح حيواني مناسب است ...

اين كشف بزرگ سه قرن پيش از آن كه سروتوس و كولومبو، از كالبدشناسان دوره‌ي نوزايي، به آن بپردازند، با كوشش ابن‌نفيس به دست آمده است. مشخص شده است كه سديد الدين محمد بن مسعود كازروني(در سال 723 يا 745) و علي بن عبدالله زين العرب مصري(در سال 729 يا 751) در شرح خود بر كتاب اول از كتاب قانون، درباره‌ي گردش كوچك خون بحث كرده‌اند و زين العرب از كتاب شرح تشريح القانون ابن‌نفيس بهره گرفته است.

كتاب ديگر ابن‌نفيس، الموجز يا موجز القانون(چكيده‌ي قانون)، كتاب فشرده‌اي است كه مانند كتاب قانون ابن‌سينا، چهار بخش اصلي دارد. اين كتاب بسيار مورد توجه پزشكان قرار گرفت و بسياري به نوشتن شرح بر آن و ترجمه‌ي آن به زبان‌ها ديگر پرداختند. دو ترجمه‌ي تركي و يك ترجمه‌ي عبري از آن در دست است. شرح‌هايي گوناگوني بر اين كتاب نوشته شده است:

1. شرح عزالدين ابواسحاق ابراهيم بن محمد بن طرخان سويدي

2. جلال الدين محمد بن عبدالرحمن قزويني

3. مظفرالدين ابوالثنا محمد بن احمد عينتايي ابن الامشاطي

4. شهاب الدين محمد ايجي بلبلي

5. شرح سديد الدين كازروني به نام المغني في شرح الموجز

6. شرح جمال الدين محمد بن محمد آقسرايي به نام حل الموجز

7. شرح برهان الدين نفيس بن عوضي كرماني به نام النفيسي

ابن نفيس آثار ديگري نيز دارد كه از آن جمله است: منافع الاعضاء الانسانيه؛ شرح ابيذميا(اپيدميا) لبقراط؛ شرح مسائل حنين؛ المهذب في الكحل؛ بغيه الطالبين و حجه المتطببين؛ شرح الهدايه ابن‌سينا؛ فاضل ابن ناطق و آثاري در فقه و الهيات

شيوه‌ي پژوهشي ابن‌نفيس

مهم‌ترين ويژگي ابن‌نفيس نگاه انتقادي به نظرهاي پيشينيان و نپذيرفت نظرهاي نادرست آن‌هاست. چنان كه در شرح تشريح قانون نيز به آن اشاره كرده و گفته است كه همواره در پي آن بوده است كه:

"... باورهاي درست را روشن كند و از آن‌ها دفاع نمايد و آن‌چه را نادرست است درگذارد و آثار آن را محو گرداند."

اين ويژگي باعث شد او به درستي بر نظر جالينوس درباره‌ي وجود سوراخ‌ها ريز و ناديدني در ديواره‌ي بين دو بطن قلب خرده بگيرد و نظر خود را مطرح كند. مشهور است كه او به جاي بسنده كردن به كتاب‌ها پيشينيان، تجربه‌ها و مشاهده‌ها و برداشت‌هاي خود را ثبت مي‌كرد، چنان‌كه در شرح تشريح قانون نوشته است:

"... در تعيين و بازشناسي فايده‌ي هر عضو، هر جا كه نياز باشد، بر آزمايش‌هاي مستند و پژوهش‌هاي مستقيم اعتماد خواهيم كرد و اعتنايي نخواهيم داشت كه آيا باورها و نظرهاي ما با نظرهاي پيشينيان سازگاري دارد يا ندارد."

ابن نفيس مي‌گويد كه پايبندي‌اش به دين اسلام و رحم‌آوردنش به جانوران او را از تشريح جانوران باز مي‌داشته است. اكنون جاي اين پرسش است كه او با وجود پذيرش اين محدوديت، چگونه به كشف گردش كوچك خون دست يافته است وچگونه در اين باره " بر آزمايش‌هاي مستند و پژوهش‌هاي مستقيم" اعتماد كرده است.

منبع:

اسكندر، آلبرت زكي. ابن نفيس( از مقاله‌هاي زندگي‌نامه‌ي علمي دانشوران، بهخ كوشش احمد بيرشك). بهاءالدين خرمشاهي. شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1366

Marichka
02-11-2006, 22:08
در خانواده اي روحاني (مسلمان – شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. که الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تک و توک استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در«ديد و بازديد» مي شود ديد و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاي ديگر.
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 بي اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هيچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکي سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و يکي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت. کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي که وزارت عدليه ي «داور» دست گذشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس هاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب ها درس. و با درآمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداري سيم کشي هاي متفرقه. بَـردست «جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهرهايم که اينکاره بود. همين جوري ها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه ي وجودم - در سال 1322 - يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب است که جوانکي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ي قواي اشغال کننده را.
جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. 1325. و معلم شدم. 1326. در حالي که از خانواده بريده بودم و با يک کروات و يکدست لباس نيمدار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِبه جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد کسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ي انتظام، اميريه. و شب ها در کلاس هايش مجاني فنارسه (فرانسه) درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده، بودند هر کدام مأمور يکي شان بوديم و سرکشي مي کرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان (meeting)... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «رضا زنجاني» و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم «عزاداري هاي نامشروع» که سال 22 چاپ شد و يکي دو قِران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاري هاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزه ي تجديد نظرهاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت کميته ي حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براي دانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ي «مردم» که مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آن وقت ها زير سايه «صادق هدايت» منتشر مي شد و ناچار همه جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند و در اسفند همين سال «ديد وبازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه ي آنچه در «سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل سال 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب، 18 شماره اش را درآوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي» و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ي «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همين چاپخانه اي که در اختيارشان بود «از رنجي که مي بريم» درآمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آغاز 1326 اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتي که ما بوديم – به رهبري خليل ملکي – و رهبران حزب که به علت شکست قضيه آذربايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سخت دنباله روي سياست استاليني بودند که مي ديديم که به چه مي انجاميد. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست ساختيم که زيربار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سکوت.
در اين دوره ي سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) يادگرفتن. از «ژيد» و «کامو» و «سارتر». و نيز از «داستايوسکي». «سه تار» هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن، از آن به خانه شخصي و زنم سيمين دانشور است که مي شناسيد. اهل کتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها وترجمه هاي فراوان و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگر درنيامده؟) از 1329 به اين ور هيچ کاري به اين قلم منتشر نشده است که سيمين اولين خواننده و نقـّادش نباشد.
و اوضاع همين جورهاهست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده مي شوم به سياست و از نو سه سال ديگر مبارزه در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و«نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود، علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازي ها . که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازي ها از حزب توده انشعاب کرده بوديم و حالا از نو به سرمان مي آمد.
در همين سال ها است که «بازگشت از شوروي» ژيد را ترجمه کردم و نيز «دست هاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سال ها است آشنايي با «نيما يوشيج» هم مال همين دوره است و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه اي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سه سال دنبال شد به گمان من يکي از پربارترين سال هاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.
بگذريم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و بُرد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گـَپي زده ام – سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکست ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش «اورازان – تات نشين هاي بلوک زهرا- و جزيزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ي نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي کنم و اين چنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي از رشته ي کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا که ديدم مي خواهند از آن تک نگاري ها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار هم به معيارهاي او و من اين کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.

و همين جوري ها بود که آن جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازي ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايراني ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنبال روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کند به مصرف کننده ي تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي» -سال 1341 - که پيش از آن در «سه مقاله ديگر» تمرينش را کرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اين ها چاپ کرده بودم- 1327- حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار«غرب زدگي» که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه ي عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اين که «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341براهش انداخته بودم و با اينکه تأمين مالي کمپاني کيهان را پس پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگي» را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات وديگر قضايا ...
کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به مأموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتاب هاي درسي. در فروردين 42 به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره ي بين المللي مردم شناسي و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از اين سفرها سفرنامه اي که مال حجش چاپ شد به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد؛ به صورت پاورقي درهفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رؤيايي» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردم شناسي داده ام در «پيام نوين» ونيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهني» در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ي ما را نکرد. هم در اين مجله بود که دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را درآوردم. و اين ها مال سال 1345. پيش از اين «ارزيابي شتابزده» را در آورده بودم – سال 43– که مجموعه ي هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد. و پيش از آن نيز قصه «نون و القلم» را – سال 1340– که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشتم و وارسيده.
آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه «کرگدن» اوژن يونسکو است – سال 45– و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگر که به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه براو واهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها درباره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جايش زده اند. پس از اين بايد« در خدمت و خيانت روشنفکران» را براي چاپ آماده کنم . که مال سال 43 است و اکنون دستکاري هايي مي خواهد و بعد بايد ترجمه «تشنگي و گشنگي» يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگي و گوري» که قصه اي است درباب عقيم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جديد» که قصه ي ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شبي ترا به حجره خويش خواند و چه مايه ماليخوليا که به سرداشت...

Marichka
02-11-2006, 22:11
« من هوشنگ مرادی کرمانی هستم .16 شهريور ماه 1323 در روستاي سيرچ از توابع كرمان، در منتهای سختي و محروميت و فقر به دنيا آمدم، از 8 سالگي كار كرده‌‏ام ؛ از همين دوران به خواندن علاقه خاصي داشتم».از خودش شنیده بودم که يك بار در كودكي براي خريد كتاب اقدام به خالي كردن نمك ازكاميون مي‌‏كند ، در پايان شب اگر چه با پول زحمت خود كتاب را مي‌‏خرد اما به دليل زخم‌‏هاي به وجود آمده ازسختی سنگ های نمک در دستش،براي خواندن كتاب مجبور مي‌‏شود آن را با زبان ورق بزند.همیشه یاد آوری کودکی او را آزار می دهد،پس نوجوانی اش را در چند کلمه خلاصه می کند«تا 15 سالگي در كرمان بودم و زندگي‌‏ام بدون پدر و مادر گذشت، زندگی پر از سختی و درد. » شاید پرسیدن از زندگی کسی که پیش تر بارها و بارها در این مورد صحبت کرده است کار چندان لازمی نباشد . پیش از این با زندگی او و فعالیت هایش آشنا شده بودم می دانستم که این مرد 61 ساله ؛ هوشنگ مرادي كرماني، نويسنده بزرگ داستان‌‏هاي كودك و نوجوان در 16شهريور 1323 در "سيرچ" از توابع استان"كرمان" در فقر و محروميت به دنيا آمدو سالها بعد با به تصوير كشيدن زندگي خود در داستانهايش به عنوان يكي از مطرح ترين نويسندگان آثار كودك و نوجوان در دنيا شناخته شد. تحصيلات ابتدايي خود را در زادگاهش آغاز كرد و آن را در كرمان و بعد ها در تهران ادامه داد. در رشته زبان انگليسي موفق به اخذ مدرك ليسانس شد.نويسندگي را از سال 1339 در كرمان و همكاري با راديو محلي كرمان آغاز كرد، و در سال 1347 با چاپ داستان در مطبوعات فعاليت مطبوعاتي اش را گسترش داد. اولين داستانش در مجله خوشه منتشر شد که نامش " كوچه ما خوشبخت‌‏ها" بود .داستانی که حال و هواي طنز آلود داشت.در آثار بعدي خود دردها و رنج هاي زندگی اش را با رگه‌‏هايی طنزآميز به داستان تبدیل می کند .می گوید:«اين داستان‌‏ها،حاصل چنگ زدن و تلاش من در زندگي است؛ يعني من به زندگي خودم چنگ زدم و آن را به تصوير كشيدم وداستان‌‏هايم همه ريشه در زندگي من دارد. زماني كه ديدم مردم دردهاي مرا گوش نمي‌‏دهند سعي كردم آنها به زبان طنز بگويم». اما حقيقت اين است كه گاهي دردهايش آنقدر سنگين و غير قابل تحمل است كه از تكرار و یاد آوری آنها ناتوان مي‌‏ماند و اگر چه در خلوت خود به تنهایی و شاید گریه پنها می برد، اما در آثارش به طنز و شوخي تکیه می کند تا حرف از یادش برود. طنز در زبان مرادي كرماني گزنده ، تلخ ، عصبي، و همراه با نفرت و بدبيني نيست، بلكه ملايم و نسبتا" تلخ است . خنده‌‏اي كه در نتيجه طنز به كار گرفته شده در زبان آثار مرادي ايجاد مي‌‏شود ، بيشتر از روي دلسوزي و ترحم است تا تحقير و تمسخر.او زندگی دشوار و نیمی از دردهایش را دوباره مرور می کند و آنها را به شکل داستان می نویسد،درحالی که شخصیت اول بیش تر آنها خود او هستند ."دكتر پروين سلاجقه " در كتاب «صداي خط خوردن مشق» كه به بررسي آثار مرادي پرداخته است ، در مورد شخصيت‌‏هاي داستان او چنين مي‌‏گويد :« شخصيت‌‏ها در آثار مرادي در چهار محور قابل بررسي است . اول شخصيت‌‏هاي اصلي كه در نهايت،خود نويسنده يا گوشه‌‏هايي از وجود او هستند ....» مرادي كرماني، بعد از ساخته شدن فيلم زندگي اش با عنوان« قصه» در نشستي كه با حضور كارگردان فيلم "مهدي جعفری" برگزار می شود، می گوید :« آنچه در اين فيلم مي‌‏بينيد تنها 30 درصد از سختي‌‏هاي زندگي من است، مرور زندگي گذشته آزارم مي‌‏دهد».او بخشی از زندگی و دردهایش را نه تنها در فیلم مستند زندگی اش بلکه در داستانهایش نیز پنهان می کند . سلاجقه در كتاب خود با اشاره به سختی های زندگی مرادی می نویسند:«مرادي ،گاهی در داستان‌‏هايش چنان از درد صحبت مي‌‏كند كه خود توان و تحمل ادامه داستان را ندارد و با گريزی ناگهانی مخاطب را به فضايی ديگر مي‌یبرد....».مرادی با تمام رنجهایی که هنگام یاد آوری گذشته و نگارش آنها تحمل می کند عاشق نویسندگی است. او معتقد است كه براي نوشتن خلق شده است و نه كار ديگري ؛ به همين دليل مي‌‏نويسد و از آن و دردهايش لذت مي‌‏برد؛ و پاسخ به يكي از مخاطبان داستان‌‏هاي خود كه از او می پرسد؛ با توجه به اينكه با مرور خاطرات خود براي نوشتن رنج و عذاب زيادي را تحمل مي‌‏كنيد آيا نوشتن آنها ارزش تحمل اين رنج را دارد ، می گوید :« براي من رنج نوشتن زيباترين رنج‌‏هاست. من به دنيا نيامده‌‏ام كه برج بسازم يا رئيس جمهور شوم. من به دنيا آمده ام كه نويسنده شوم . بهترين دوست من قلم و كاغذ است. زماني كه مي‌‏نوشتم هيچ وقت فكرنمي‌‏كردم آن قدر بزرگ شوم كه ديگران براي من دست بزنند يا براي گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود كه خود را با نوشتن خالي مي‌‏كردم و لذت مي‌‏بردم ». مرادي كرماني بعد از رها كردن مطبوعات نوشتن براي برنامه « خانه وخانواده» را در راديو آغازكرد ، در جایی مي‌‏گويد:« نثر پردازي را از مجله خوشه ، ارتباط با مخاطب را از نشريات هفتگي و گفت‌‏وگو را از راديو آموخته‌‏ام».
با کوله باری از تجربه و تلاش و پشت کار اولين كتاب داستان خود « معصومه» حاوي چند قصه متفاوت و كتاب ديگري به نام « من غزال ترسيده ای هستم» را در سال 1349 يا 1350 به چاپ می رساند. در سال 1353 اولين اتفاق مهم در زندگي نويسندگی مرادي به وجود می آید و آن خلق داستان « قصه هاي مجيد» است. قصه‌‏هاي مجيد انعكاس زندگي حقیقی مرادی بود كه همراه با "بي‌‏بي" پیر زن مهربان ،زندگي مي‌‏كند. او در سن 60 سالگی پس از مطلع شدن از سالروز تولدش در پاسخم که می پرسم ؛به كدام يك از آثارتان بيشتر علاقه داريد؟ می گوید: « من به تمام آثارم علاقه دارم و نمي‌‏توانم آن‌‏ها را از هم جدا كنم، اما چيزي را كه شايد خيلي‌‏ها به آن توجه نكرده‌‏اند، اين است كه من اكنون 60 سال دارم و "قصه‌‏هاي مجيد" 30 سال؛ اثري كه در سال 1353 آن را خلق كردم». اما اولين جايزه نويسندگی اش به خاطر" بچه هاي قاليبافخانه" بود كه در سال 1359 جايزه نقدي شوراي كتاب كودك و جايزه جهانی اندرسن در سال 1986 را به او اختصاص داد. اين داستان سرگذشت كودكاني را بيان مي‌‏كند كه به خاطر وضع نابسامان زندگي خانواده مجبور بودند در سنين كودكي به قالیبافخانه ها بروند و در بدترين شرايط به كار بپردازند.درمورد نوشتن این داستان می گوید:« براي نوشتن اين داستان ماه‌‏ها به كرمان رفتم و در كنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبي درك كنم».درك و لمس آنچه كه مي‌‏نويسد از خصوصيات نويسندگي كرماني است ،كه در تمام داستان‌‏هاي او مي‌‏توان احساس كرد.می توان گفت مرادی با تمام وجود می نویسد. براي جلد دوم " قصه‌‏هاي مجيد" در سال 1360 ، لوح تقديرشوراي كتاب كودك را دريافت می کند و آثار او به زبان‌‏هاي هندی، عربی، انگليسی، آلمانی، اسپانيايی، هلندی و فرانسوی ترجمه می شود. اما اولين اثري كه از او به زبان انگليسي ترجمه شده بود داستان " سماور" ا ز "قصه هاي مجيد" بود كه براي يونيسف فرستاده شد. می نویسد و با تا تمام وقتی که برای نوشتن می گذارد به هیچ عنوان از خواندن آثار نويسندگان مطرح غافل نمي‌‏شود. مي‌‏گويد:« عاميانه‌‏نويسي را از صادق چوبك ، شاعرانه نويسي را از ابراهيم گلستان ، ايجاز را از همينگوی و گلستان سعدي، احساس را از هدايت و طنز را از چخوف و دهخدا آموخته ام». او راز موفقيت خود در نويسندگي را تلاش مي‌‏داند . و وقتی از او می پرسم راز موفقیت خود را در چه می دانی می گوید:« در مورد راز موفقيتم در عرصه نويسندگي تنها چيزي كه مي‌‏توانم بگويم اين است: تلاش، تلاش و تلاش».
استفاده از ضرب المثل‌‏ها و آداب و رسوم عامه، كاربرد واژ گان محاوره‌‏اي ، آميختگي نظم و نثر از ويژگي‌‏هاي بارز آثار هوشنگ مرادي كرماني است كه در آخرين آثارش مانند « مثل ماه شب چهارده» و «نه ترو نه خشك» نيز ديده مي‌‏شود. بي ترديد مرادی كرماني شناخته شده‌‏ترين چهره ادبيات كودك و نوجوان ايران درجهان است،خواه در ميان متخصصان و جشنواره‌‏ها و خواه در ميان نو جوانان و كتاب خوان ها و كارگردان سينما و تلوزيون كه علاقه ويژه‌‏اي به ساخت فيلم از قصه‌‏هايش نشان مي‌‏دهند. درخشش مرادي كرماني در جشنواره‌‏هاي مختلف و ترجمه آثار او موفقيتی بزرگ برای ادبيات كودك و نوجوان ايران محسوب مي‌‏شود و قصه‌‏های وی نقشی اساسی در تثبيت جايگاه و وجهه جهانی ادبيات كودك ايران دارد .كرماني در سال 1992 از سوي داوران جايزه جهاني هانس كريستين اندرسن ، برلين به دليل تاثيرعميق و گسترده در ادبيات كودكان جهان به عنوان نويسنده برگزيده سال 1992 انتخاب شد. وي همچنين عنوان نويسنده برگزيده كشور كاستاريكا - جايزه خوزه مارتيني نويسنده و قهرمان ملي آمريكاي لاتين را در سال 1995 میلادی از آن خود كردآثار منتشر شده از اين نويسنده شناخته شده بدين شرح است :
-داستان: معصومه / من غزال ترسيده‌‏اي هستم/قصه‌‏هاي مجيد / بچه‌‏هاي قالي بافخانه/ نخل /چكمه/ داستان آن خمره /مشت برپست/ تنور/ مهمان مامان / مرباي شريين/ لبخند انار ( مجموعه داستان) / مثل ماه شب چهارده / نه ترو نه خشك/ شما که غریبه نیستید (خاطرات).-فيلمنامه : كاكي/ تيك تاك/ كيسه برنج.-نمايشنامه‌‏ها : كبوترتوي كوزه / پهلوان و جراح/ ماموريت ( تلويزيوني) .--اقتباس سينمايي:1-داستان صنوبر( بيگانه) ، محصول افغانستان2- قصه‌‏هاي مجيد ( چهارده داستان)يازده فيلم تلوزيوني و سه فيلم سينمايي ، كارگردان كيومرث پوراحمد.3- خمره ( فيلم سينمايي)كارگردان: ابراهيم فروزش.4- چكمه ( فيلم سينمايي) كارگردا ن: محمد علي طالبي .5-مهمان مامان( فيلم سينمايي) كارگردا ن : داريوش مهرجويي.6- تنور( فيلم سينمايي) كارگردان : محمد علي طالبي. 7- مثل ماه شب چهارده ، 11 قسمت سریال تلویزیونی ، یک فیلم سینمایی(کارگردان: محمد علی طالبی )

vahide
03-11-2006, 08:21
تـنـهـا رضا مافي در پنجمين روز از ماه نهم سال 1322 خورشيدي در مشهـد متولد شد. پدرش زرگر و حکاک بود و با اين هنر ظريف آشنايي داشت. برادر بزرگتر او نقاشي مي کرد و به هنرهاي تجسمي علاقمند بود. رضا از کودکي قلم به دست گرفت و سرگرمي و دلخوشي او خطاطي و بازي با حروف و کلمات بود. پدر که شيفتگي او را ديد، پس از جستجو، استاد " اعتضادي " را به استادي او برگزيد.
اعتضادي از خوشنويسان بنام مشهد و در موزه آستان قدس رضوي کتابهـا و قطعات خطي قديمي را تعمير و مرمت مي کرد. رضا در شاگردي اعتضادي کوشش، شيفتگي و پشتکاري بسيار از خود نشان داد و استاد نيز بي دريغ تمام تجربيات ساليان دراز عمرش را در کوتاهـترين مدت، کريمانه در اختيار رضا قرار داد.

رضا پانزده ساله بود که در پي عشق خود و تکميل آن راهي تهران شد، تا از اساتيد بزرگ پايتخت توشه برگيرد. در تهران در کنار درس به تمرين خوشنويسي ادامه داد و براي يافتن استاد به هر گوشه سير کرد؛ تا در سال 1343 راه اصولي خود را يافت.
رضا مافي قبل از وارد شدن به کلاس آزاد، شيوه خطاطي ميرزا غلامرضا اصفهاني، خطاط صاحب سبک قرن سيزدهم را پيش گرفته بود. در کلاس انجمن، استاد او، استاد حسين ميرخاني، خود نيز از طرفداران اين شيوه بود و در اين مورد آنچه را که لازم بود به شاگرد خود آموخت. استاد دريافته بود که رضا اين استعداد را دارد که در آينده نامور اين هنر گردد و نام غلامرضا اصفهاني را زنده گرداند، و به راستي که چـنين شد.

نقاشي خط
با چـنين اندوخته ها و فراگيري ها به نقاشي خط روي آورد. آثارش در گالري سيحون مورد توجه اهل هـنر و هنرشناسان قرار گرفت. نمايشگاه هاي متعددي نيز از نقاشي خط هاي او در ايران و کشورهاي ديگر از جمله فرانسه، آمريکا، انگلستان، سويس و پاکستان ترتيب يافت.

شيوه مافـي
رضا مافي شيوه اي ويژه داشت و تابلوهاي او را در بين صدها تابلوي ديگر بخوبي مي توان تشخيص داد. رنگ تابلو هاي او بيشتر قهوه اي کهنه است با متن و نوشته هايي به همين رنگ که متمايل به سياه است. اين رنگ که وقار ويژه اي دارد به تابلو حالتي کهـنه و قديمي مي د هـد. او از به کار بردن رنگ هاي شاد بکلي گريزان بود و بسيار به ندرت در ترکيب متن ها از آنها استفاده مي کرد.

رضا مافي در چهـارم مهر ماه 1361 در تهـران از دنيا رفت.

vahide
03-11-2006, 08:30
ابراهيم پور داود فرزند حاج داود در سال 1264 شمسي در رشت متولد گرديد. در مدرسه طلاب رشت تحصيل کرد. وقتي به تهران آمد به تحصيل در رشته پزشکي پرداخت، سپس عازم بيروت و پاريس شد و رشته حقوق را انتخاب کرد.

پورداود از جواني اهل مطالعه و تحقيق بود. در جنگ بين الملل اول که متفقين بيطرفي ايران را نقض کردند، روزنامه ( رستاخيز ) را داير کرد و بر ضد اشغالگران مقالاتي نوشت. و سپس از بغداد عازم استانبول و هند شد و به مطالعه کتب قديمي پرداخت و دربارهً ( اوستا ) و مزديستا بررسي عميقي کرد و کتابي به نام ( خرمشاه ) نوشت و اطلاعاتي در دسترس پژوهندگان قرار داد.

استاد پورداود درباره تمدن ايران باستان در اروپا مطالعه کرد و به دعوت ( تاگور ) فيلسوف معروف هندي به استادي دانشگاه در هندوستان اشتغال يافت. سرانجام بر حسب دعوت دانشگاه تهران به ايران آمد و در دانشگاه به تدريس پرداخت.

استاد پورداود که مدت 30 سال در خارج از کشور اقامت داشت نتيجه بررسي ها و مطالعات خود را در چند جلد کتاب تنظيم نموده و سمت هايي از قبيل رئيس انجمن باستان شناسي - رئيس هيئت نمايندگي ايران در کنگره خاور شناسان در مسکو و عضويت آکادمي جهاني و هنر و ... را بر عهده داشت.

استاد پورداود در 26 آبان 1347 در سن 83 سالگي در تهران درگذشت و طبق وصيت او جسدش را به آرامگاه خانوادگي اش در رشت منتقل نموده و مدفون ساختند . پورداود با تمام علم و دانشي که داشت مي گفت : يکي از فرزندان کوچک ايرانم و بسيار برايم دشوار است که از خود چيزي بنويسم.

vahide
03-11-2006, 08:39
يکي از بزرگترين افتخارات عصر صفويه وجود صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازي ملقب به ملاصدرا يا صدرالمتألهين است که در حکمت و فلسفه صاحب مکتب و مقام و مرتبتي بس بلند است. صدرا به سال 979 يا 980 هجري در شيراز متولد شد و پس از مرگ پدر به اصفهان آمد. علوم نقلي را نزد شيخ بهايي و علوم عقلي را نزد ميرداماد تحصيل و تلمذ کرد. سپس خود اعجوبه زمان و افتخار حکماي دوران گشت.

با آنکه از علماي صوري روي خوش نديد، به بهترين وجه و عباراتي همچون آب روان بزرگترين و مهمترين مسائل حکمت را به لسان عرب بيان کرده است. کتب و رسايل او حاکي از سعي و کوشش در امتزاج فلسفه و عرفان و شرع است. ملاصدرا در ميان فلاسفه و دانشمندان عالم صاحب مکتب شناخته شد و اساس مکتبش مبتني بر اين است که طريق استدلال و کشف و وحي بالاخره به يک حقيقت و يک هدف منتهي مي گردد و عقل سليم مؤيد همان حقايقي است که در دين نازل گرديده و در اشراق و شهود بر عارف مکشوف مي گردد.

مهمترين تأليفات او به زبان عربي عبارت است از:
اسفار اربعه، شواهد الربوبيه، شرح اصول کافي، الهداية، حاشيه شرح حکمت الاشراق، الواردات القلبيه و کسرالاصنام الجاهليه.

علاقه وافر ملاصدرا به عرفان و اصرار وي در بيان حقايق عرفان آن هم به زبان سليس و ساده موجب شد که جمعي به دشمني برخاستند و اين حکيم فريد و عاليقدر براي آنکه از قيل و قال زمانه بدور باشد، بالغ بر هفت سال و يا بقولي پانزده سال از عمر را در قريه کهک نزديک شهر قم به سر برده به تفکرات عميق پرداخته است و بر اثر رياضت و تهذيب و تکامل نفس به قول خود به علم حضوري نايل آمد، همان طوريکه قبلاً علم حصولي را به سر حد کمال فرا گرفته بود. بيت الحرام را به کرات زيارت کرد و در سفر هفتم هنگام مراجعت در سال 1050 هجري در شهر بصره بدرود حيات گفت و همانجا به خاک سپرده شد.

مي گويند روزي ملاصدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس مي داد. غفلتاً فکري به خاطرش رسيد و رو به شاگردان کرد و گفت: " آيا کسي مي تواند ثابت کند آنچه در اين حوض است آب نيست؟"

چند تن از طلاب زبردست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصي از قياس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره يا مخاطب است نه قانع کردن او، ثابت کردند که در آن حوض مطلقاً آب وجود ندارد و از مايعات خالي است.

ملاصدرا با تبسمي رندانه مجدداً روي به طلاب کرد و گفت: " اکنون آيا کسي هست که بتواند ثابت کند در اين حوض آب هست؟ " يعني مقصود اين است که ثابت کند حوض خالي نيست و آنچه در آن ديده مي شود آب است.

شاگردان از سؤال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغري و کبري به اين نتيجه رسيديم که در حوض آب نيست، حال نمي توان خلاف قضيه را ثابت کرد و گفت که در اين حوض آب هست...

فيلسوف شرق چون همه را ساکت ديد سرش را بلند کرد و گفت:
« ولي من با يک وسيله و عاملي قويتر از دلايل شما ثابت مي کنم که در اين حوض آب وجود دارد ». آنگاه در مقابل چشمان حيرت زده طلاب کف دو دست را به زير آب حوض فرو برد و چند مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشيد. همگي براي آنکه خيس نشوند از کنار حوض دور شدند. فيلسوف عاليقدر ايران تبسمي بر لب آورد و گفت: «همين احساس شما در خيس شدن بالاتر از دليل است ....».

vahide
11-11-2006, 16:35
در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.

ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.

ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود.

ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد. پس از آن، به زور از مردم اعانه خواست و مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود. (موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)

پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.

چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".

اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد.

درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است.
دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است.

magmagf
21-11-2006, 02:44
پزشك, فيلسوف, منطقى و دانشمند ، شاعر و نویسنده



سال و محل تولد: 370 -
سال و محل وفات: 427-428 ق
زندگينامه: ابن سينا, ابو على حسين بن عبدالله بن سينا . (370-428/427ق),پزشك, فيلسوف, منطقى و دانشمند . مشهور به ابن سينا يا ابوعلى سينا, در مغرب زمين آويسن يا آويسنا و ملقب به حجةالحق, شيخ الرئيس, شرف‌‌الملك و امام‌‌الحكما.ابن سينا در افشنه بخارا, زادگاه مادرش, متولد شد. پدروى از ديوانيان دستگاه سامانيان بود ودر تربيت فرزندان خودسخت كوشا . پدر ابن سينا,عبدالله,شيفته تعليمات اسماعيليان بود.ابن سينا على رغم اشراف به نظر و عقايد اين گروه,گرايشى به اين فرقه نداشت در چهارده سالگى در علم بر استاد خود ابو عبدالله ناتلى پيشى گرفت چندان كه مشكلات منطق را بر استاد خود مى‌‌گشود. در شانزده سالگى جمعى از پزشكان فاضل زير دست او كار مى‌‌كردند.ابو على با مداواى بيمارى نوح‌‌بن منصور سامانى امير خراسان اجازه يافت كه از كتابخانه عالى امير استفاده كند . در هيجده سالگى جامع‌‌العلوم شد و از اين پس ترقيات وى نتيجه اجتهاد شخصى خود وى بود در بيست و يك سالگى نخستين اثر فلسفى خود را تحت عنوان «العروضيه»به در خواست ابوالخير عروضى نوشت. پس از در گذشت پدر,به خدمات ديوانى روى آورد به زودى فكر و تدبير اومورد قدردانى واقع شد. اميران علاوه بر نصايح پزشكى او درسياست نيز خواستار رأى او شدند. چندين بار به وزارت رسيدودرمعرض رشك ديگران قرار گرفت چندين بار فرار كرد.مدتی زندانى شد.ولى از زندان گريخت .چهارده سال در آرامش در دربار علاءالدوله ديلمى در اصفهان مى‌‌زيست . بر اثر مسافرتها و شب زنده‌‌داريهاو بى توجهى به خود به قولنج مبتلا شد و در ضمن لشكر كشى علاءالدوله در همدان در گذشت و در همين شهر به خاك سپرده شد در جشن يادبود هزاره او بر مزارش بنائى ساختند. شهرت ابن سينا چندان است كه از مرزهاى سرزمينهاى اسلامى گذشته وبه سراسر جهان رسيده است. آثار او به زبانهاى مختلفى ترجمه و منتشر شده‌‌اند. ابن سينا علاوه بر پزشكى و فلسفه در نجوم, فيريك, علوم طبيعى نيز آثارى دارد از آن جمله, در اواخر عمر به دستور علاءالدوله آلتى شبيه ورنيه كنونى براى بدست آوردن نتايج دقيق در رصد اختراع كرد. از هوش و حافظه وى سخنها گفته‌‌اند و او را سرآمد فلاسفه اسلامى دانسته‌‌اند. وى با ابوريحان و ابوسهل مسيحى, معاشرت و مباحثه داشت و از معاصرينش مى‌‌توان ابن خمار و ابوالفرج بن طيب را نام برد و از جمله شاگردان او ابوالحسن بهمنيار بن مرزبان, ابن زيله, ابو عبدالله معصومى, ابو عبيد جوزجانى, را با با ابوسعيد ابوالخير نيز مباحثه‌‌اى داشت كه بسيار مشهور است. اين سينا در زمينه ادبيات نيز كتابهائى نوشت و اشعارى نيز به وى منسوب است. از آثار او : «النجاة»؛ «الاشارات و التنبيهات» , در منطق و حكمت؛ «الشفاء» در حكمت علمى نظرِى «دانشنامه علائى». به فارسى؛ «اسرارالصلاة»؛ «مبداء و معاد»؛ «قانون», در طب. اين كتاب با وجود ناقص بودن, سبب اشتهار ابن سينا در اروپا شد. «اسباب حدوث الحرف و مخارجها» در زبان‌‌شناسى؛ «الموجزالكبير» ؛ «الموجزالصغير»؛ هر دو در منطق؛ «رساله حى ابن يقظان»؛ «المدخل الى صناعة الموسيقى»؛ در موسيقى كه ار آثار فارابى كامل‌‌تر و جامع‌‌تر است؛ «مقالة فى آلة رصديه». در كل 276 عنوان كتاب به او نسبت مى‌‌دهند كه 131 اثر را با انتساب صحيح و مابقى را با انتساب مشكوك از او دانسته‌‌اند.

آثار: «النجاة»؛ «الاشارات و التنبيهات» , در منطق و حكمت؛ «الشفاء» در حكمت علمى نظرِى «دانشنامه علائى». به فارسى؛ «اسرارالصلاة»؛ «مبداء و معاد»؛ «قانون», در طب. اين كتاب با وجود ناقص بودن, سبب اشتهار ابن سينا در اروپا شد. «اسباب حدوث الحرف و مخارجها» در زبان‌‌شناسى؛ «الموجزالكبير» ؛ «الموجزالصغير»؛ هر دو در منطق؛ «رساله حى ابن يقظان»؛ «المدخل الى صناعة الموسيقى»؛ در موسيقى كه ار آثار فارابى كامل‌‌تر و جامع‌‌تر است؛ «مقالة فى آلة رصديه». در كل 276 عنوان كتاب به او نسبت مى‌‌دهند كه 131 اثر را با انتساب صحيح و مابقى را با انتساب مشكوك از او دانسته‌‌اند.

Boye_Gan2m
29-11-2006, 22:48
رهي معيري
رهي معيري، متخلص به «رهي» فرزند محمدحسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ما 1288 هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال 1322 رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت. هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد
در آغاز شاعري، در انجمن ادبي حکيم نظامي که به رياست مرحوم وحيد دستگردي تشکيل مي شد شرکت جست و از اعضاي مؤثر و فعال آن بود و نيز در انجمن ادبي فرهنگستان از اعضاي مؤسس و برجسته آن به شما مي رفت. وي همچنين در انجمن موسيقي ايران عضويت داشت. اشعارش در بيشتر روزنامه ها و مجلات ادبي نشر يافت و آثار سياسي، فکاهي و انتقادي او با نام هاي مستعار «شاه پريون»، «زاغچه»، «حقگو»، «گوشه گير» در روزنامه «باباشمل» و مجله «تهران مصور» چاپ مي شد.
رهي علاوه بر شاعري، در ساختن تصنيف نيز مهارت کامل داشت. ترانه هاي: خزان عشق، نواي ني، به کنارم بنشينَ، آتشين لاه، کاروان و ديگر ترانه هاي او مشهور و زبانزد خاص و عام گرديد و هنوز هم خاطره آن آهنگها و ترانه هاي شورانگيز و طرب افزا در يادها مانده است.
رهي در سال هاي آخر عمر در برنامه گل هاي رنگارنگ راديو، در انتخاب شعر با داوود پيرنيا همکاري داشت و پس از او نيز تا پايان زندگي آن برنامه را سرپرستي ميکرد.
رهي در طول حيات خود سفرهايي به خارج از ايران داشت که از جمله است: سفر به ترکيه در سال 1336، سفر به اتحاد جماهير شوروي در سال 1337 براي شرکت در جشن انقلاب کبير، سفر به ايتاليا و فرانسه در سال 1338 و دو بار سفر به افغانستان، يک بار در سال 1341 براي شرکت در مراسم يادبود نهصدمين سال در گذشت خواجه عبدالله انصاري و ديگر در سال 1345، عزيميت به انگلستان در سال 1346 براي عمل جراحي، آخرين سفر نعيري بود.
رهي معيري که تا آخر عمر مجرد زيست، در چهارم آبان سال 1347 پس از رنجي طولاني و جانکاه از بيماري سرطان بدرود زندگاني گفت و در مقبره طهيرالاسلام شميران مدفون گرديد.
رهي بدون ترديد يکي از چند چهره ممتاز غزلسراي معاصر است. سخن او تحت تاثير شاعراني چون سعدي، حافظ، مولوي، صائب و گاه مسعودسعد و نظامي است. اما دلبستگي و توجه بيشتر او به زبان سعدي است. اين عشق و شيفتگي به سعدي، سخنش را از رنگ و بوي سيوه استاد برخوردار کرده است به گونه اي که همان سادگي و رواني و طراوت غزلها سعدي را از بيشتر غزلهاي او ميتوان دريافت.
اگر بخواهيم با موازين کهن - که چندان اعتباري هم ندارد- سبک شعر رهي را تعيين کنيم، بايد او را در مرزي ميان شيوه اصفهاني و عراقي قرار دهيم، زير بسياري از خصوصيات هريک از اين دو سبک را در شعر او ميبينيم، بي آنکه بتوانيم او را به طور مسلم منتسب به يکي از اين دو شيوه بشماريم.
گاه گاه، تخيلات دقيق و انديشه هاي لطيف او شعر صائب و کليم و حزين و ديگر شاعران شيوه اصفهاني را به ياد ما مي آورد و در هما لحظه زبان شسته و يکدست او از شاعري به شيوه عراقي سخن ميگويد.
رنگ عاشقانه غزل رهي، با اين زبان شيته و مضامين لطيف تقريبا عامل اصلي اهميت کار اوست، زيرا جمع ميان سه عنصر اصلي شعر - آن هم غزل- از کارهاي دشوار است.

ياد ايامي
ياد ايامي که در گلشن فغاني داشتم در ميان لاله و گل آشياني داشتم
گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار پاي آن سرو روان اشک رواني داشتم
آتشم بر جان ولي از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجماني داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهي چون غبار از شکر سر بر آستاني داشتم
در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم
درد بي عشق زجانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جاني داشتم
بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش نغمه ها بودي مرا تا هم زباني داشتم

Boye_Gan2m
29-11-2006, 22:49
بابک بيات در سال 1325 در شهر تهران به دنيا آمد.از سن 19 سالگى در اپراى تهران و زير نظر خانم اولين باغچه بان, آقاى ثمين باغچه بان و نصرت الله زابلى با موسيقى کلاسيک و جهانى آشنا شد و در حدود پنج سال همکارى خود را با اين اپرا ادامه داد.
بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر ارکستر جاز فولکوريک دوستى عميقى پيدا کرد که اين دوستى به ادامه هارمونى و آکومپانى مان و فراگيرى ديگر اشتياقات موسيقايى بيات منجر شد.ايرج جنتى عطايى شاعر و ترانه سرا و نمايشنامه نويس که از دوران کودکى تا قبل از انقلاب با بابک بيات همگام با هم موسيقى ترانه را ادامه دادند, در زندگى بيات و خانواده اش بسيار موثر بود, که اين دوستى به ساخت ترانه هاى بسيارى از جمله : غريبه, جنگل, بن بست, خونه, فرياد زير آب, على کنکورى, تپش, خاتون, سايه, خورجين (بانوى شرقى), فصل بد خاکسترى (روح بزرگوار), سقف, هيچ کسى مثل تو نبود, طلايه دار (اى بزرگ موندنى) و بسيارى ترانه هاى ديگر منجر شد.

بابک بيات موسيقى فيلم را با فيلم غريبه که با همراهى واروژان ساخته شد, شروع کرد.بعد از فيلم غريبه,بيات موسيقى فيلم هاى : خوشيد در مرداب, شب آفتابى ( با ترانه عروسک قصه من), برهنه تا ظهر با سرعت, فرياد زير آب, سريال چنگک و بسيارى موسيقى بيلم هاى ديگر را ساخت.


بعد از پيروزى انقلاب بابک بيات فعاليت موسيقى را در شرکت ابتکار, همراه با دوستش ابراهيم زال زاده و با کاست قاصدک, زندگى نامه صمد بهرنگى و بصورت ترانه هاى کودکانه خانم سيمين غديرى آغاز نمود.پس از آن کاست خروس زرى پيرهن پرى را به همراه احمد شاملو و کاست هاى سکوت سرشار از ناگفته هاست و چيدن سپيده دم را با صداى احمد شاملو موسيقى ساخت.

بابک بيات موسيقى فيلم را در بعد از انقلاب با فيلم مرگ يزد گرد ساخته بهرام بيضايى شروع کرد و در سال 1362 موسيقى فيلم هاى نقطه ضعف و ريشه در خون را ساخت و در سالهاى بعد براى فيلم هاى شايد وقتى ديگر و مسافران ساخته هاى بهرام بيضايى, سريال سلطان و شبان, کشتى آنجليکا, عروس, پرده آخر, طلسم, مرسدس, جهان پهلوان تختى, دستهاى آلوده, اتوبوس, قرمز, دو زن, شيدا و در حدود 90 فيلم سينمايى موسيقى نوشته است و آخرين سريالى که وى براى آن موسيقى ساخته است سريال ولايت عشق است.

بابک بيات در سال 1369 پس از چند بار کانديد بودن براى موسيقى فيلم بالاخره اين سال وقتى که از پنج کانديد موسيقى فيلم سه بار نام او را اعلام کردند جايزه سيمرغ بلورين فجر را براى فيلم عروس دريافت کرد.همچنين در سال 1375 وقتى که از بين چهار کانديد دو بار نامش اعلام شد, مجددا سيمرغ بلورين را دريافت نمود.
در خانه سينما براى فيلم ساحره جايزه اول موسيقى فيلم را دريافت کرد.در جشن گزارش فيلم جايزه بهترين آهنگسازى را براى صد سالگى سينما از آن خود کرد. در سال 1381 در مراسمى که در شيراز برگزار شد از بابک بيات و چهار هنرمند بزرگ ديگر ايران تقدير به عمل آمد.همچنين در همين سال و در مراسمى ديگر از بابک بيات به خاطر يک عمر تلاش در زمينه ترانه ايران تقديد شد که در اين مراسم پيامهايى از ايرج جنتى عطايى، بهرام بيضايى و... قرائت گرديد.


از ديگر فعاليتهايى بابک بيات در اين سالها ساخت قطعه کرال و ارکسترال "سرزمين خورشيد" بود، که در سال 1376 توسط ارکستر سمفونيک تهران و به رهبرى استاد "فريدون ناصرى" اجرا شد.

بابک بيات در کنار ساخت موسيقى, حدود هشت سال است که در دانشگاههاى تهران مشغول به کار بوده و موسيقى فيلم تدريس مى کند. بابک بيات هميشه از دوستانش مانند محمد اوشال, ايرج جنتى عطايى, خسرو شريف پور و مهندس فريدون حميدى و ... که مشوق او بودند ياد مى کند.از دوستيش با ايرج جنتى عطايى و خاطراتشان, از سفرش با احمد شاملو به کشور سوئد که موسيقى اش صداى شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى ديگر که به چند ماه انجاميد همراهى مى کرد, و از خاطراتش با نصرت رحمانى: "زندگى بازيست, ما خود صحنه مى سازيم تا بازيگر بازيچه هاى ديگران باشيم, واى زين برد روان فرساى, من بازيگر بازيچه هاى ديگران بودم, گرچه مى دانستم اين افسانه را از پيش, زندگى بازيست."

وزمزمه مى کند شاملو را که: "همه لرزش دست و دلم, از آن بود که عشق پناهى گردد,پروازى نه گريزگاهى گردد, آى عشق آى عشق چهره آبيت پيدا نيست." از شفيعى کدکنى مى گويد.از ايرج جنتى عطايى مى گويد و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران.
از سينما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سينما نياگارا.از اسفنديار منفرد زاده و و دوستى هاى قديمى و از ملوديهاى او که از بچه تهران قديم صحبت مىکند.از جمعه، از رضا موتورى، فرهاد مهراد و شهيار قنبرى.از واروژان، از محمد اوشال و رفاقتهايشان که حتى بلنداى بلندترين سپيدارها هم به اندازه آن نيست.از بهرام بيضايى و استادى و احاطه اش در موسيقى فيلمى که قرار است برايش نوشته شود.از احمد شاملو و همسرش آيداى مهربان.

بابک به زندگى گذشته خود مى بالد و از بيان آن ترسى ندارد.از محله هاى جنوب شهر تهران و از آشنايى با ايرج جنتى عطايى در همين محله ها.سرآسياب دولاب،خيابان شهباز، شکوفه، کرمان، و آن همه خاطره از خانه محقرى که حتى کوچکترين صدايى به گوش همسايه ها مىرسيد و آغاز آهنگسازيش از همين خانه محقر 48 مترى بود.و خاطرات شيرين زندگى گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعريف از عاطفه و مهربانى و فداکارى والدينش براى او بود.زمزمه کردن هنگام رفتن به دبيرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودى تازه، در حالى که سرماى طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود.ميدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او يک ورزشکار شده و به دانشگاه افسرى برود و زندگى نطامى را شروع کند.اما او با اين تفکر پدر جنگيد و موسيقى را دنبال کرد و به همين دليل بدون حمايت پدر راه خود را ادامه داد.
در زندگى بابک مرگ پسرش بسيار اثر گذار بود.پسرش "مانى" که ده سال از بهترين دوران زندگى بابک را با او گذراند و تنها يک کودک سرمايه ذهنى يک پدر بود و شايد هم آن کودک، پدر بابک بود که خود را براى بابک ده ساله کرده بود.و بعد بزرگوارانه و ساکت و عميق، با فريادهايى از درونش مرد و بابک را به دنبال خود برد، که بابک موسيقى اش را بسازد و نزد زندگان بماند.او بسان عشق "ارف ئوس" رفت و بابک بسان "ارف ئوس" آنقدر نواخت، نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند.و اين کودک نامش "بامداد" است، و خدا معجزه اى کرد و در کنار "بامداد"، "باربد" را هم به بابک هديه کرد.
بابک هميشه از دخترش "غزل" که در آينده نزديک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش "باربد" و "بامداد" که موسيقى را دنبال مىکنند، رضايتمندانه صحبت مى کرد.
و از همسرش که هميشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده است.

او سرانجام صبح روز يکشنبه 5 آذر 1385 به دليل عارضه نارسايي كبد در بيمارستان ايران‌مهر تهران درگذشت.

Boye_Gan2m
29-11-2006, 22:51
ايرج صهبائي آهنگساز و رهبر اركستر، در سال 1324 هجري خورشيدي در شهر تهران بدنيا آمد. در سن 10 سالگي وارد هنرستان عالي موسيقي شده و در آنجا از استاداني چون ثمين باغچه بان، حسين ناصحي، شيفته صدقي و مصطفي كمال پورتراب بهره جست. بعد از اتمام هنرستان عالي موسيقي تهران با كسب رتبه اول و بدست آوردن بورس به كشور فرانسه رفته و تحصيلات خود را در كنسرواتوار پاريس واستراسبورگ ادامه داد. او با كسب جايزه اول آهنگسازي در كلاس و همچنين جايزه اول رهبري از كلاس فارغ التحصيل شد. سپس براي كسب تجربههاي بيشتر از كلاسهاي رهبري در «نيس فرانسه» و در سالزبورگ اتريش بهره جست و بعد از استقرار در شهر استراسبورگ فرانسه، اركستر شيلتيگهايم ـ استراسبورگ را بنياد نهاده و مدت 11 سال برنامههاي متعددي از آثار موسيقي مجلسي تا سمفونيك قرنهاي 18،19،20 را با اين اركستر اجرا نموده و آثاري چون «داستان سرباز» اثر استراوينسكي را ضبط نمود. او با اركسترها و فستيوالهاي متعددي همكاري نموده است و آثارش نيز در كشورهاي مختلف مانند: آلمان، فرانسه، انگلستان و ايران اجرا شده و ميشود قابل ذكر است كه ايرج صهبائي براي اجراي آثار آهنگسازان ايراني، در روز 23 بهمن 1381 دعوت به رهبري اركستر «رويال فيلارمونيك لندن» شده است.
از آثار مهم ايرج صهبائي ميتوان به موارد ذيل اشاره نمود:
4 قطعه براي پيانو، 11 آواي بومي براي سوپوانو و هارپ، ققنوس: براي سوپوانو و گروه همنواز، در آيينه صبح … براي دوازده خواننده، ناقوس : براي سوپوانو و شش نوازنده كوبهاي، هفت نقش ايراني: براي كر واركستر و سوليستهاي آوازي، مينياتورهاي ايراني براي كوارتت زهي، سه حكايت ايراني: اپرا براي كودكان، هفت مينياتور ايراني براي سوپوانو، متزو سوپرانو و فلوت در سل و سازهاي كوبهاي، انوانسيونهاي ايراني دو پيانو و سازهاي كوبهاي، «ري را» براي سوپوانو و گروه همنواز و سازهاي كوبهاي ايراني و ….

Boye_Gan2m
29-11-2006, 22:52
جمالزاده‎‎,نويسنده , پژوهشگر و مترجـم‎ كه‎‎ از او با عنوان‎‎ ( پدر داستانكـوتـاه ) ياد مي‎شود, خالق‎ 50 اثر و 200 مقالـه‎‎ بـه زبان‎‎ فارسي‎ درباره‎ فرهنگ‎ و مسائل‎ ايـران, آثاري‎‎ در زمينه‎هـاي پـژوهشي‎‎, داستـاني سياسي‎‎ واجتماعي, ترجمه‎‎ و خاطره است‎. محمد علي‎ جمـالـزاده‎17 , آبـان‎ سـال‎ 1376 در سن‎ 106 سالگي‎ در ژنو درگذشت‎. رييس‎ دانشكده‎ ادبيات‎ وعلوم‎ انسـاني‎ دانشگاه‎‎ تهران‎‎ در اين نشست‎‎ گفت: آنچهآثار جمالزاده‎ را درتاريخ‎ ادبيات‎ ماندگار كرد, سبك‎ نگارش‎ وي‎ در استفاده‎‎از كلمات‎ عاميانه و قابل‎ فهم‎‎ براي‎ اكثريت‎ مردم بود. وي‎ از جمالزاده‎ با عنوان‎ يـك‎ الگـو براي‎ دانشجويان‎ ادبيات‎ ياد كرد و افـزود: جمالزاده‎‎ با وجود مشكلات‎ فراوان‎‎ بـه زبـان هاي‎ عربي‎‎, فرانسه‎ و آلماني تسلط داشت‎. افخمي‎ گفت‎: جمالزاده‎‎‎ نويسندهاي‎ بذله گو, خوش‎ ذوق‎‎, دقيق و وقت‎ شناس‎ بود. اين‎‎ نويسنده‎‎ نه تنها در داستان نويسي‎ پرقدرت‎‎ بود بلكه‎‎ در عرصه سياست ومبارزاتي‎ كه‎ براي‎‎‎ آزادي ايران‎‎‎ در زمان وي در جريان بود هم‎ نقش‎ داشت‎. وي‎ بااشاره‎‎ به كتابهايي‎‎ همچون‎ :يكي بود يكي‎ نبود, دشمن‎‎ ملت‎ ,فرهنگ‎ تـركمـن و خاطرات‎, آثار جمالزاده‎ را جـزو كتـابهـاي‎ مشهور و ماندگار در ادبيات‎ ايران‎ خواند. استاد تاريخ‎ دانشكده‎ ادبيات‎ و علـوم‎ انساني‎ هم‎ در اين‎نشسـت‎‎, گفـت: جمـالـزاده‎ علاوه‎‎ براينكه پيشرو در داستان‎ نويسي‎ است‎, به‎ عنوان‎ مورخ‎ و پژوهشگر نيز مطرح‎ است‎. وي‎ حجم‎ عظيمي‎ از آثارجمالزاده‎ را در زمره‎ تحقيقات‎ ايراني‎‎ و مسائل‎ ايرانشناسي برشمرد و گفت‎: آثـار جمـالـزاده‎‎ در حـوزه تحقيقات‎ تاريخي‎‎ شامل‎ آثار ادبي و داستـان‎ هاي‎‎ كوتاه‎‎‎ است‎‎ كه به نوعي‎, با واقعيتهـاي جامعه‎‎‎ زمان‎ جمالزاده در رابطه تـنگـاتنـگ‎ است‎‎ و از اين‎‎ جهت اين آثار بـراي‎ پـژوهـش‎ تاريخي‎ اهميت‎ دارد. معاون‎ آموزشي‎ دانشكده‎ ادبيات‎ نيز در اين‎‎ مراسم‎, از جمالزاده‎ با عنوان يـك‎ صـف‎ شكن‎ ياد كرد و گفت‎: جمالزاده‎‎ در زماني‎ به حيات‎ فرهنگي‎ خود مشغول‎ بود كه‎ سبـك‎ رايـج‎ فاضلانه‎‎ و منشي‎ گرايانه بود و او در ايــن‎ فضا با رويكرد به‎‎‎ سبك‎ عاميانه و ساده, صف‎ شكني‎ كرد.

Boye_Gan2m
30-11-2006, 15:57
سيمين دانشور
اين بانوي داسان سرا در هشتم ارديبهشت 1300 در شهر شيراز به دنيا آمد. پدرش محمد علي دانشور (احياءالسلطنه) بود همان كسي كه سيمين در رمان سووشون به نام دكتر عبداله خان ياد ميكند. احياءالسلطنه مردي با فرهنگ و ادب بود و عضو گروه حافظيون كه شب‌هاي جمعه به سر مزار حافظ جمع ميشدند و ياد حافظ را زنده نگه ميداشتند. مادر سيمين قمرالسلطنه نام داشت، بانوي شاعر و هنرمند كه نقاشي را فرزندانش مي‌آموخت سيمين دانشور در مورد مادرش و روز تولدش گله ميكند: "هميشه و همه جا نام مادر و روز تولدم اشتباه چاپ شده است."
اين بانوي داستان سرا ار كودكي با ادبيات و هنر توسط مادر و پدرش آشنا شد و در دوره تحصيل به مدرسه مهر آيين شيراز رفت.سپس به تهران آمد و وارد رشته ادبيات دانشگاه تهران و در سال 1329 با دفاع از رساله خود در مورد " زيبايي شناسي " موفق به كسب درجه دكترا از اين دانشگاه شد . او يكي از نخستين زناني است كه در ايران دست به قلم برد و در عرصه داستان نويسي بخت خود را آزمود. او در سال 1329 با جلال آل احمد از نويسندگان مطرح ادبيات ايران آشنا شد و ازدواج كرد و تا سال 1348 كه جلال به طور ناگهاني در اسالم نقاب خاك بر چهره پوشيد، با وي همراه بود . دكتر دانشور تا سال 1359 كه به درخواست خود از دانشگاه بازنشست شد به تدريس در دانشگاه هنر و ادبيات مشغول بود. از او مجموعه داستان ها و رمانهايي به چاپ رسيده است كه عبارتند از " آتش خاموش" ، شهري چون بهشت" ، " به كي سلام كنم" ، " سووشون" و دو جلد از " جزيره سرگرداني" ايشان همچنين كتابي به نام"غروب جلال" دارد كه در آن به مرگ نابهنگام جلال اشاره ميكند. سووشون او يكي از نمونه‌هاي مطرح رمان فارسي است كه تا به حال به شانزده زبان زنده جهان ترجمه شده است. سيمين دانشور در‌باره اين كتاب ميگويد: " به تازگي در دانشگاه سوربن فرانسه به معرفي اين كتاب پرداخته‌اند و برنامه‌اي براي آن برگزار كرده‌اند." سيمين درباره خاطراتش ميگويد: " تمام خاطراتم را از اول عمر تا به حال نوشته‌ام كه پس از مرگم به چاپ خواهد رسيد"
سازمان ميراث فرهنگي چندي پيش به درخواست خود استاد ، خانه‌اي كه او و جلال آل احمد در آن زندگي مي كردند را ثبت كرده است. سيمين دانشور آرزو دارد پس از مرگ وي اين خانه تبديل به يك كانون فرهنگي براي استفاده هنرمندان ونويسندگان شود. دانشور سرشار از ديد واقع گرا به انسان و هستي ، سرشار از مهر و اعتماد ، نيرومند و خستگي ناپذير ، حضوري جاودان ونمونه در ادبيات ما دارد. سووشون او به شكل نمادين مادر رمان فارسي است ... . حضور ارزش‌گذار او در اين زمانه كه ارزش‌هايمان در گذار و بحران هستند مانند سنگ محك عمل ميكند. درست‌است كه در زمانه‌اي زندگي ميكنيم كه سنت ارزشهايمان اصل اساسي است و به فراسوي نيك ‌و بدها گذار ميكنيم . اما ادبيات سيمين دانشور و حضور او درست مانند يك حافظه تاريخي و فرهنگي ، همواره به ادبيات ما يادآور ميشود: لزوم تن ندادن به حقارتهاي كه با نشان دادن دريچه هايي از اندكي شهرت نويسنده و هنرمند را به ورطه فلاكت و نابودي ميكشانند.

Boye_Gan2m
30-11-2006, 16:01
هوشنگ گلشيري

هوشنگ گلشيري در سال 1316در اصفهان به‌دنيا آمد. در سال 1321همراه با خانواده به آبادان رفت.
از سال 1321تا 1334در آبادان اقامت داشت که اين دوره از زندگيش را بايد شكل‌دهندهُ حيات فكري و احساسي او دانست. پدرش كارگر بنا، سازندهُ مناره‌هاي شركت نفت بود، و ما مدام از خانه‌اي به خانهُ ديگر مي رفتند. از سال 1334 تا 1352 هم در اصفهان زيسته است.گلشيري اولين داستانش را در سال 1337زماني که در دفتر اسناد رسمي کار مي کرد نوشت.
پس از گرفتن ديپلم، معلم شد، در دهي دورافتاده در سرراه اصفهان به يزد. گلشيري در سال 1338 تحصيل در رشتهُ ادبيات فارسي را در دانشگاه اصفهان آغاز كرد. آشنايي با انجمن ادبي صائب در همين دوره نيز اتفاقي مهم در زندگي او بود.
شركت در جلسات انجمن صائب زمينه‌ساز آشنايي با برخي اهل قلم آن روز اصفهان شد كه در نشست‌هاي ادبي ديگر تداوم يافت. آشنايي با برخي فعالان سياسي در اين جلسات او را وارد عرصهُ فعاليت سياسي كرد كه به دستگيري‌اش در اواخر سال 1340 انجاميد. در پايان شهريور 1341 از زندان آزاد و در همان سال از دانشكدهُ ادبيات دانشگاه اصفهان فارغ‌التحصيل شد.
در اين زمان ديگر چند شعر و يك داستان از او در مجلات پيام نوين، فردوسي، و كيهان هفته به چاپ رسيده بود. اين نشست‌هاي ادبي كه به دليل حساسيت ساواك در خانه‌ها ادامه يافت، هستهُ اصلي جنگ اصفهان شد.
از شمارهُ دوم ابوالحسن نجفي، احمد مير علايي، ضياء موحد و بعدتر تعدادي از نويسندگان و شاعران جوان به حلقهُ همكاران پيوستند. جنگ اصفهان كه اين جمع را به عنوان قطبي در ادب معاصر شناساند كمابيش با همين تركيب تا سال 1360 در يازده شماره منتشر شد. گلشيري تعدادي از داستان‌هاي كوتاه و چند شعر خود را در شماره‌هاي مختلف جنگ به چاپ رساند. در سال 1347، اين داستان‌ها را در مجموعهُ مثل هميشه منتشر كرد.
گلشيري و تعدادي از ياران جنگ اصفهان، در سال 1346، همراه با عده‌اي ديگر از اهل قلم در اعتراض به تشكيل كنگره‌اي فرمايشي از جانب حكومت وقت بيانيه‌اي را امضا كردند و با تشكيل كانون نويسندگان ايران در سال 1347 به عضويت آن درآمدند. در سه دوره فعاليت كانون در جهت تحقق آزادي قلم و بيان و دفاع از حقوق صنفي نويسندگان، گلشيري همواره از اعضاي فعال آن باقي ماند. در دوره‌هاي دوم و سوم فعاليت كانون، به عضويت هئيت دبيران نيز انتخاب شد.
رمان شازده احتجاب را در سال 1348، و رمان كريستين و كيد را در سال 1350 منتشر كرد. در اواخر 1352، براي بار دوم به مدت شش ماه به زندان افتاد و به مدت پنج سال نيز از حقوق اجتماعي، از جمله تدريس محروم شد. ناچار در سال 1353 به تهران آمد. در تهران با بعضي از ياران قديمي جنگ كه ساكن تهران بودند و عده‌اي ديگر از اهل قلم جلساتي هفتگي برگزار كردند. مجموعه داستان نمازخانهُ كوچك من (1354) ، و جلد اول رمان برهُ گمشدهُ راعي (1356) حاصل همين دوره بود. در سال 1354، نمايشنامه‌اي از او به نام سلامان و ابسال به روي صحنه آمد. اين نمايشنامه هنوز منتشر نشده است.
در سال 1356، تدريس در گروه تئاتر دانشكدهُ هنرهاي زيباي دانشگاه تهران را به صورت قراردادي آغاز كرد. در پائيز همين سال، گلشيري در ده شب شعري كه كانون نويسندگان ايران‌با همكاري انجمن فرهنگي ايران و آلمان - انستيتو گوته - در باغ اين انجمن بر پا داشت، سخنراني‌اي با عنوان جوانمرگي در نثر معاصر فارسي ايراد كرد. در بهمن همين سال، برندهُ جايزهُ فروغ فرخزاد شد. در تابستان 1357، براي شركت در طرح بين‌المللي نويسندگي به آيواسيتي در آمريكا سفر كرد. در چند ماه اقامت در خارج از كشور در شهرهاي مختلف سخنراني كرد و در زمستان 1357، پس از بازگشت به ايران، به اصفهان رفت و تدريس در دبيرستان را از سر گرفت.
گلشيري در بهمن 1358 معصوم پنجم را منتشر كرد. سال 1361 آغاز انتشار گاهنامهُ نقد آگاه بود. مطالب اين گاهنامه را شورايي متشكل از نجف دريابندري، هوشنگ گلشيري، باقر پرهام و محسن يلفاني (بعدتر، محمدرضا باطني) انتخاب مي‌كردند. انتشار اين نشريه تا سال 1363 ادامه يافت.
در اواسط سال 1362، گلشيري جلسات هفتگي داستان‌خواني را كه به جلسات پنج‌شنبه‌ها معروف شد، با شركت نسل جوان‌تر داستان‌نويسان آغاز كرد. در اين جلسات كه تا اواخر سال 1367 ادامه يافت،نويسندگاني چون اكبر سردوزامي، مرتضي ثقفيان، محمود داوودي، كامران بزرگ‌ نيا، يارعلي پورمقدم، محمدرضا صفدري، اصغر عبداللهي، قاضي ربيحاوي، محمد محمدعلي، ناصر زراعتي، رضا فرخفال، آذر نفيسي، بيژن بيجاري، عبدالعلي عظيمي، علي موذني، عباس معروفي، منصور كوشان، شهريار مندني‌پور، منيرو رواني‌پور شركت داشتند.
در اين جلسات آثار منتشر شده‌اي از شهرنوش پارسي‌پور، سيمين دانشور، تقي مدرسي، محمود دولت‌آبادي، رضا جولايي، ابوالحسن نجفي، رضا براهني، نجف دريابندري و اكبر رادي نيز با حضور خود آنها نقد و بررسي شد.
جبه‌خانه در سال 1362 و حديث ماهيگير و ديو در سال1363 منتشر شد. گلشيري از اواخر سال 1364، با همكاري با مجلهُ آدينه از اولين شمارهُ آن، و پس از آن، دنياي سخن، و پذيرش مسئوليت صفحات ادبي مفيد براي ده شماره (65 تا 66) دور تازه‌اي از كار مطبوعاتي خود را در حالي آغاز كرد كه انتشار اين نشريات سرآغاز فضاي تازه‌اي در مطبوعات ادبي بود. سردبيري ارغوان كه فقط يك شماره منتشر شد (خرداد 1370)، و سردبيري و همكاري باچند شمارهُ نخست فصلنامهُ زنده رود (1371 تا 1372) ادامهُ فعاليت‌‌هاي مطبوعاتي او تا پيش از سردبيري كارنامه بود. در سال 1368، در اولين سفر به خارج از كشور پس از انقلاب براي سخنراني و داستان‌خواني به هلند (با دعوت سازمان آيدا)، و شهرهاي مختلف انگستان و سوئد رفت. در سال 1369 نيز براي شركت در جلسات خانهُ فرهنگ‌ هاي جهان در برلين به آلمان سفر كرد. در اين سفر در شهرهاي مختلف آلمان، سوئد، دانمارك و فرانسه سخنراني و داستا‌ن‌خواني كرد. در بهار 1371 به آلمان، امريكا، سوئد، بلژيك و در بهمن 1372 هم به آلمان، هلند، بلژيك سفر كرد.
مجموعه داستان پنج‌گنج در سال 1368 (سوئد) فيلمنامهُ دوازده رخ در سال 1369، رمان‌هاي در ولايت هوا در سال 1370 (سوئد)، آينه‌‌هاي دردار (امريكا و ايران) در سال 1371، مجموعه داستان دست تاريك،دست‌روشن در سال 1374،و در ستايش شعر سكوت (دو مقالهُ بلند در بارهُ شعر) در سال 1374 منتشر شد.
گلشيري تدريس ادبيات داستاني را كه پس از اخراج از دانشگاه مدت كوتاهي دردفتر مجلهُ مفيد ادامه داده بود، در سال 1369 با اجارهُ محلي در تهران و برگزاري كلاس‌هاي آموزشي و جلسات آزاد ماهانه از سر گرفت. در اين دوره كه به دورهُ تالار كسري معروف شد، ابوالحسن نجفي،م.ع. سپانلو و رضا براهني نيز به دعوت گلشيري كلاس‌هايي برگزار كردند.
در كنار ادبيات و نقد معاصر، ضرورت شناخت متون كهن نيز از دلمشغولي‌هاي گلشيري بود. او به همراه دوستاني از اهل قلم در جلساتي هفتگي، كه از سال 1361 آغاز شد و پانزده سالي ادامه داشت، بسياري از آثار كلاسيك فارسي را بازخواني و بررسي كرد.
در فروردين 1376، اقامتي نه‌ماهه در آلمان به دعوت بنياد هاينريش بل فرصتي شد براي به پايان رساندن رمان جن‌نامه كه تحرير آن را سيزده سال پيشتر آغاز كرده بود. در همين دوره، براي داستان‌خواني و سخنراني به شهرهاي مختلف اروپا رفت و جايزهُ ليليان هلمن/ دشيل همت را نيز دريافت كرد. در زمستان 1376، رمان جن‌نامه (سوئد) و جدال نقش با نقاش انتشار يافت.
گلشيري سردبيري ماهنامهُ ادبي كارنامه را در تابستان 1377 پذيرفت و نخستين شمارهُ آن را در دي ماه همين سال منتشر كرد. در اين دوره جلسات بررسي شعر و داستان نيز به همت او در دفتر كارنامه برگزار مي‌شد. يازدهمين شمارهُ كارنامه به سردبيري او پس از مرگش در خرداد 1379 منتشر شد.
گلشيري در دوازدهم تيرماه 1378 جايزهُ صلح اريش ماريا رمارك را در مراسمي در شهر ازنابروك آلمان دريافت كرد.اين جايزه به پاس آثار ادبي و تلاش‌هاي او در دفاع از آزادي قلم و بيان به او اهدا شد.در مهر ماه همين سال در آخرين سفرش در نمايشگاه بين‌المللي كتاب فرانكفورت شركت كرد. سپس براي سخنراني و داستان‌خواني به انگلستان رفت.مجموعهُ مقالات باغ در باغ در پاييز 1378 منتشر شد.
به دنبال يك دورهُ طولاني بيماري، كه نخستين نشانه‌هاي آن از پاييز 1378 شروع شده بود، هوشنگ گلشيري در 16 خرداد 79 در بيمارستان ايرانمهر تهران در گذشت و در امامزاده طاهر در مهر شهر كرج به خاك سپرده شد.

vahide
05-12-2006, 08:42
ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی به سال 385 ه. ق در روستای حارث آباد بیهق (سبزوار قدیم) کودکی به جهان آمد که نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر که حسین نامیده می‏شد، کودک را به سالهای نخستین در قصبه بیهق و سپس، در شهر نیشابور به دانش‏اندوزی گماشت. ابوالفضل که از دریافت و هوشمندی ویژه‏ای برخوردار بود و به کار نویسندگی عشق می‏ورزید، در جوانی از نشابور به غزنین رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب کار دیوانی گردید و با شایستگی و استعدادی که داشت به زودی به دستیاری خواجه ابونصر مشکان گزیده شد که صاحب دیوان رسالت محمود غزنوی بود و خود از دبیران نام‏آور روزگار. این استاد تا هنگام مرگ لحظه‏ای بیهقی را از خود جدا نساخت و چندان گرامی و نزدیکش می‏داشت که حتی نهفته‏ترین اسرار دستگاه غزنویان را نیز با وی در میان می‏نهاد، و این خود بعدها کارمایه گرانبهایی برای تاریخ بیهقی گردید، چنانکه رویدادهایی را که خود شاهد و ناظر نبوده از قول استاد فرزانه خویش نقل کرده که پیوسته «در میان کار» بوده است و در درستی و خرد بی‏همتا.

پس از محمود، بیهقی در پادشاهی کوتاه مدت امیر محمد (پسر کهتر محمود) دبیر دیوان رسالت بود و شاهد دولت مستعجل وی؛ و آنگاه که ستاره اقبال مسعود درخشیدن گرفت، نظاره‏گر لحظه به لحظه اوج و فرود زندگانی او بود، و هم از این تماشای عبرت انگیز است که تاریخ خویش را چونان روزشمار زندگی این پادشاه و آیینه تمام نمای دوران وی فراهم آورده است. پس از در گذشت بونصر مشکان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بیهقی را برای جانشین استاد از هر جهت شایسته ولی«سخت جوان» دانسته ــ هر چند که وی در این هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــ از این رو بو سهل زوزنی سالخورده را جایگزین آن آزادمرد کرد و بیهقی را بر شغل پیشین نگاه داشت. ناخشنودی بیهقی از همکاری با این رئیس بدنهاد، در کتاب وی منعکس است، تا آنجا که تصمیم به استعفا گرفته است، ولی سلطان مسعود او را به پشتیبانی خود دلگرم کرده و به ادامه کار واداشته است.

پس از کشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بیهقی همچون میراثی گرانبها، پیرایه دستگاه پادشاهی فرزند وی، مودود، گردید، و پس از آنکه نوبت فرمانروایی به عبدالرشید ـ پسر دیگری از محمود غزنوی ـ رسید، بیهقی چندان در کوره روزگار گداخته شده بود که در خور شغل خطیر صاحبدیوانی رسالت گردد. اما دیری نپایید که در اثر مخالفت و سخن چینی‏های غلام فرومایه ولی کشیده‏ای از آن سلطان، از کار بر کنار گردید، و سلطان دست این غلام را در بازداشت بیهقی و غارت خانه وی باز گذارد. بیهقی سر گذشت دردناک این دوره از زندگی خود را در تاریخ مفصل خود آورده بوده است که این بخش از نوشته‏های وی جزو قسمت‌های از دست رفته کتاب است، ولی خوشبختانه عوفی در فصل نوزدهم از باب سوم «جوامع الحکایات» این داستان را نقل {به معنا} کرده است.

هنگامی که سلطان عبدالرشید غزنوی، به دست غلامی از غلامان شورشی (طغرل کافر نعمت) کشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بیهقی از زندان رهایی یافت، ولی با آنکه زمان چیرگی غلام به حکومت رسیده، پنجاه روزی بیش نپاییده و به قول صاحب «تاریخ بیهق» بار دیگر «ملک با محمودیان افتاد»، بیهقی دیگر به پذیرفتن شغل و مقام درباری گردن ننهاد و کنج عافیت گزید و گوشه‏گیری اختیار کرد.

زمان تألیف کتاب تاریخ بیهقی
بیهقی که دیگر به روزگار پیری و فرسودگی رسیده و در زندگی خود و پیرامونیان خویش فراز و نشیبهای بسیار دیده بود، زمان را برای گردآوری و تنظیم یادداشتهای خود مناسب یافته و از سال 448 هـ .ق به تألیف تاریخ پر ارزش خود پرداخت و به سال 451 این کار را به انجام رسانید، یعنی اندکی پس از درگذشت فرخزاد بن مسعود و آغاز پادشاهی سلطان ابراهیم بن مسعود(جلـ 451، ف 492).

مرگ بیهقی
بیهقی هشتاد و پنج سال زیسته و به تصریح ابوالحسن بیهقی در«تاریخ بیهق» به سال 470 هـ.ق در غزنین در گذشته است و به این ترتیب نوزده سال پس از اتمام تاریخ خویش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه‏ای در زمینه کار خود دسترسی می‏یافته، آن را به متن کتاب می‏افزوده است.

--------------
منبع : ويكي پديا

Bow
05-12-2006, 08:45
ببخشيد يه سوال :ابو علي سينا عرب بوده يا ايراني؟

Mahdi Hero
06-12-2006, 19:52
در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.
ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.
ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود.
ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد. پس از آن، به زور از مردم اعانه خواست و مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود. (موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)
پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.
چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".
اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد.
درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است.
دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است.
فعلاً مجسمه ستارخان در موزه آذربايجان به معرض نمايش بازديد کنندگان گذاشته شده است. و نيز تنديس نيم تنه آن قهرمان آزادي در ورودي نمايشگاه بين المللي تبريز گذاشته شده است.

Mahdi Hero
08-12-2006, 21:58
باقر خان سالار ملّي قبل از مشروطيت بنّا بود. پس از مشروطيت مجاهد شد. رياست مجاهدين محله خيابان (خيابان يکي از محلات قديمي تبريز است مشتمل بر بخش هاي واقع در جنوب رودخانه آجي در شرق شهر که تا جنوب شرقي نيز ميرسيد)، تبريز به دست او افتاد. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ايالتي مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتي که تبريز را در محاصره داشت جنگ کرد. امّا پس از اوّلين شکست که از قشون دولتي خورد، سست شده در صدد تسليم برآمد. تا کار ستّارخان که در اميرخيز، محله ديگر تبريز با دولتيان جنگ مي کرد قوت گرفت، وي نيز سستي را از خود دور ساخته بار ديگر به جنگ با قشون دولتي پرداخت. در اثر همکاري او با ستّارخان کار مشروطه طلبان پيشرفت کرد و تبريز از فشار محاصره راحت شد. انجمن ايالتي تبريز باقرخان را به لقب سالار ملي ملقب ساخت، و از او تقدير کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ايران پيچيد.
چنانکه در تواريخ مشروطيت نوشته اند، در اثر مجاهدت ستّارخان و باقرخان مشروطيّت نجات يافت. اما خود تبريز ديري نگذشت که به دست قشون روس افتاد. سالار ملي و سردار ملي در تبريز نماندند و به تهران حرکت کردند. يک استقبال شاهانه از اين دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.
باقرخان در تهران منزوي ميزيست تا قضيه مهاجرت پيش آمد. او ديگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرين رفت. شبي در نزديکي قصر شيرين عده اي از اکراد بر سر او و رفقايش ريختند و سرشان را بريدند. (مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از ياران و همراهانش در محرم 1335 قمري / آبان 1295 خورشيدي به دست يکي از اشرار معروف اکراد قصرشيرين به نام محمد امين طالباني به قصد تصاحب اسب و وسائل مهمانان خود، صورت گرفت.)
باقرخان بر خلاف ستّارخان که شيخي بود، از متشرعه بود. از علماي مخالف مشروطيت که متشرعه بودند جانبداري مي کرد و به آنها احترام مي گذاشت. با ستارخان رقابت داشت و مي گفت: مرد آن نيست که در اميرخيز جنگ کند. مرد منم که در ساري داغ با قشون دولتي جنگ کرده ام. (علي رغم اين سخن اين دو بزرگوار دو بازوي قوي و شکست ناپذير انقلاب مشروطيت بودند)
در هر حال سالار ملّي مردي جسور و ساده بود. حق بزرگي به گردن مشروطيت ايران دارد. او و ستارخان براي مشروطيت با قواي دولتي به جنگ برخواستند و موفق شدند. پس از آنکه مشروطيت بار ديگر مستقر گرديد اين دو نفر به عنوان قهرمان مشروطيت معرفي شدند؛ چه، مشروطيت براي خود قهرمان لازم داشت. اين دو نفر از توده برخاسته بودند، در سخت ترين ايام با اتکاء به توده تبريز با شاه مستبد مبارزه کرده بودند؛ يک حرکت و نهضت ملي را رهبري کرده بودند، مسلمان بودند و به مشروطيت ايمان داشتند. اين بود که به آساني قهرمان ملت شناخته شدند.
دمکراتهاي آذربايجان که نهضت خود را در دنباله نهضت مشروطيت و مکمل آن و خود را وارث سنن مجاهدين آن دوره مي دانستند، مجسمه باقر خان را در ميدان شهرداري تبريز تصب کردند. در 24 آذر ماه 1325 پس از سقوط پيشه وري مردم در تحت تأثير احساسات آن مجسمه را که اثر دمکراتها بود برانداختند. از اين عمل معلوم مي شود که نهضت پيشه وري چقدر به ضرر مشروطيت و آزادي و اين قبيل معاني بوده است.
داماد باقر خان سرتيپ هاشمي است که فرمانده قواي دولتي مأمور آذربايجان بود که در طي جنگي مختصر قواي دمکراتها را در قافلانکوه مغلوب کرد و در ميدان جنگ به درجه سرتيپي نايل آمد.

Mahdi Hero
12-12-2006, 20:11
استاد گل گلاب
سراينده سرود " اي ايران اي مرز پر گهر "

استاد گل گلاب در سال 1276 شمسي در تهران متولد شد. تحصيلات را در مدرسه علميه و دارالفنون طي کرد. او فرزند ابوتراب خان ( مصورالملک ) نقاش زمان قاجار بود که به ادامه تحصيل فرزندش خيلي علاقه داشت.
چند تن از معلمين دارالفنون فرانسوي بودند که گل گلاب نزد آنها فرانسه آموخت و چون شاگرد برجسته اي بود ضمن تحصيل به کار تدريس هم پرداخت.
استاد گل گلاب اولين کسي است که کتاب طبيعي نوشت. او از سال 1304 تا سال 1317 دوازده جلد کتاب در رشته جغرافيا و طبيعي تهيه کرد که در مدارس تدريس مي شد
استاد گل گلاب از سال 1307 مسئول تحقيقات علمي گياه شناسي شد و از زمان تاًسيس دانشگاه تهران تا سال 1345 به تدريس اشتغال داشت و هيچگاه گرد سياست و تجارت نگشت.
استاد گل گلاب با همکاري کلنل کاظم وزيري و علينقي خان وزيري به کار موسيقي پرداخت و براي تعليم تار به کلاس او مي رفت. پس از سرودن ( سرود اي ايران ) که تحت تاً ثير اشغال ايران توسط متفقين در ايران ساخته شد، روح الله خالقي آهنگ آن را ساخت و بنان نيز آن را خواند که جاودانه شد.
بعد از انقلاب به علت خواندن سرود ( اي ايران ) چند تن بازداشت و زنداني و مجازات شدند و خواندن اين سرود ميهني جرم تلقي شد ولي هنگام جنگ ايران و عراق براي تهييج جوانان از اين سرود استفاده شد و دشمني با سراينده و خوانندگان سرود از بين رفت.
استاد گل گلاب در فرهنگستان ايران عضويت داشت و لغات زيادي خصوصاً در رشته علوم طبيعي پيشنهاد کرد که تصويب شد و اکنون در زبان فارسي رواج کامل دارد.
استاد گل گلاب در 86 سالگي به تنظيم فرهنگ نامه و بيولوژي و گياهان ايران اشتغال داشت که عمر وفا نکرد و معلوم نيست که مطالعات او به کجا رسيد.
استاد گل گلاب در اسفند ماه 1363 در 87 سالگي درگذشت و آثار گرانبهائي از خود به يادگار نهاد است .
روحش شاد .

Mahdi Hero
15-12-2006, 23:33
1- جهانگير شيرازي فرزند رجبعلي شيرازي در شيراز متولد شد، که از خانواده فقيري بود و تحت تعليم عمه اش قرار گرفت و توانست در تهران در مدرسه دارالفنون به تحصيل بپردازد.
2 - جهانگير شيرازي تصميم گرفت به انتشار روزنامه ( صوراسرافيل ) بپردازد که علامه دهخدا و ميرزا قاسم خان تبريزي با او همکاري کردند که ميرزا قاسم خان هم لقب ( صوراسرافيل ) يافت که بعدا وکيل و وزير شد.
3 - ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل در حمله به محمدعليشاه و حکومت استبدادي مطالب مفصلي نوشت و شاه قاجار کينه او را به دل گرفت و در باغشاه او را به زنجير کشيد که ملک المتکلمين و صوراسرافيل را خفه کردند.
4 - علامه دهخدا بعدها روزنامه ( صوراسرافيل ) را در خارج از کشور با همکاري تقي زاده نشر داد و از جانبازي ميرزا جهانگير خان شيرازي همواره با تجليل ياد مي کرد.
5 - ميرزا جهانگير خان با انتشار 32 شماره روزنامه، زندگي خود را به خطر انداخت و در سن 34 سالگي به قتل رسيد که نامش در دفتر شهداي راه آزادي با خطوط برجسته ثبت گرديد.

Mahdi Hero
21-12-2006, 21:53
يکي از هنرمندان بزرگ ايران که خدمت مهمي به عالم هنر کرده است، ابوالحسن صبا مي باشد که از خانواده اي هنرمند بود و پدر و پدربزرگ و جدش نيز از هنرمندان زمان بودند و شاگردان زيادي در کشور ما تربيت کرده اند.
ابوالحسن صبا فرزند دکتر ابوالقاسم کمال السلطنه فرزند جعفرخان حکيم باشي معروف به صدرالحکماء و از نواده هاي فتحعلي خان صبا ملک الشعراي دربار قاجار بوده است. ابوالحسن صبا در سال 1281 خورشيدي در خانواده اي تولد يافت که اهل هنر و ادبيات و طبابت بودند. به علت تسلط پدر صبا به ادبيات فارسي و عربي به او لقب کمال السلطنه را دادند. مادر صبا نقل کرده است که ابوالحسن از بچگي لب ايوان مي نشست و چند تار به انگشت خود مي بست و با دهان صداي سازهاي مختلف را در مي آورد. کمال السلطنه پسر ديگري داشت به نام عبدالحسين و سه دختر داشت که همه هنرمند و دلبسته به موسيقي بودند. با اين که برادرش عضو وزارت خارجه بود و صاحب مقاماتي شد ولي به کار هنري ادامه ميداد.
دکتر گلشن ابراهيمي مي نويسد: ابوالحسن صبا تحصيلات مقدماتي را در مدرسه علميه و سپس در کالج آمريکايي به پايان رسانيد و به زبان و ادبيات فارسي و انگليسي آشنايي يافت.
ابوالحسن صبا در سال 1308 به مديريت مدرسه صنايع ظريفه رشت منصوب شد و شاگردان زيادي تربيت کرد. با تمام علاقه اي که به مردم گيلان داشت به علت آب و هواي گيلان که برايش مساعد نبود به تهران آمد و خانه موروثي خود را در کوچه ظهير الاسلام براي تدريس موسيقي در نظر گرفت که بعداً به (موزه صبا) تبديل شد.
ابوالحسن صبا قبل از فوتش در مصاحبه اي گفت، تا کنون سه هزار تن را تعليم داده است. از بدشانسي موسيقيدانان ايران و دوستداران هنر، ابوالحسن صبا خيلي زود از جهان رفت و در تاريخ 29 آذر سال 1336 چراغ عمرش خاموش شد و دوستان و علاقمندان بيشمار خود را دچار حرمان ابدي نمود.
ابوالحسن صبا درباره فراگرفتن موسيقي چنين مي گويد:
پدرم علاقه مفرطي به موسيقي داشت، يعني خودش هم آشنا به ساز ايراني بود و از کودکي يعني از شش سالگي مرا نزد اساتيد وقت راهنمايي کرده بود. قبل از اين که شروع به مشق ويلن بکنم با سازهاي ايراني از قبيل سه تار، تار، سنتور و ضرب آشنا شدم، حتي قدري هم کمانچه زدم. بعداً اطلاعات خودم را به ويولون منتقل کردم و تقريباً يک مکتب خصوصي براي ويولن ايجاد شد و کتابهايي در اين خصوص نوشته و انتشار دادم.
صبا از کودکي در نواختن انواع سازهاي اصيل ايراني مهارت داشت، اما شگفتي هنر او را بايد از زمان تأسيس مدرسه عالي موسيقي دانست که در سال 1302 به همت استاد علينقي وزيري و با ياري سردار سپه در تهران آغاز به کار کرد. تأسيس اين مدرسه ميداني براي عرضه مهارت و نبوغ او بود.

Mahdi Hero
24-12-2006, 23:03
1- محمد غفاري فرزند ميرزا بزرگ به سال 1224 شمسي در يکي از قراء کاشان متولد شد. خانواده او مخصوصاً عمويش صنيع الملک از نقاشان زبردست بود که با او به تهران آمد و در مدرسه دارالفنون به تحصيل پرداخت و در ضمن نقاشي هم مي کرد که تابلوهاي اوتوجه ناصرالدين شاه را جلب کرده و او را به دربار برد و لقب ( کمال الملک ) را به او داد.

2 - نخستين تابلوي او بعد از گرفتن اين لقب ( تابلوي تالار آيينه ) مي باشد که از شاهکارهاي اوست. مدتي هم معلم نقاشي شاه بود و لقب ( نقاش باشي ) را داشت.

3 - کمال الملک در دربار ناصرالدين شاه خيلي تقرب يافت و براي هر تابلويي شاه به او مقدار زيادي اشرفي مي داد. همچنين نشان و مدال و کمربند و شمشيربند مرصع و انگشتر الماس به او اعطاء شد.

4 - وقتي کمال الملک مشغول کشيدن تابلوي تالار آينه بود خبردار شد که مقداري از طلاهاي تخت طاووس سرقت شده که حسودان آن را به کمال الملک نسبت دادند ولي بعداً سرايدار اقرار به دزدي مي کند و از شر تحريکات حسودان نجات مي يابد.

5 - کمال الملک مدت 5 سال به اروپا رفت و در موزه هاي ( لوور ) و ( ورساي ) از روي تابلوهاي رامبراند و ديگران تابلوهاي پر ارزشي تهيه کرد که همه در موزه هاي سلطنتي و کتابخانه مجلس نگاهداري مي شود.

6 - کمال الملک با خواهر مفتاح الملک ازدواج کرد و داراي يک دختر و سه پسر شد. برادرش ابوتراب خان هم نقاش بود که خود را مسموم کرد و کشت و دو دخترش را به کمال الملک سپرد.

7 - کمال الملک در زمان مظفرالدين شاه و محمدعليشاه از دربار ناراضي شد. در زمان رئيس الوزرايي سردار سپه مدرسه صنايع مستظرفه به نام کمال الملک تاًسيس و تابلوهاي او در آنجا جمع آوري و حفظ شد.

8 - کمال الملک در سال 1306 تقاضاي بازنشستگي کرد و به حسين آباد در نيشابور رفت و در ملک شخصي خود زندگي مي کرد که بعضي از مستشرقين از او در آن ده ديدن کرده اند. بر اثر پرتاپ سنگي يک چشم او نابينا شد و در ر27 مرداد ماه 1319 در سن 95 سالگي در نيشابور در گذشت و جنازه اش را در مقبره شيخ عطار نيشابوري به خاک سپردند.

Mahdi Hero
29-12-2006, 00:26
محمد معين فرزند معين العلماء در سال 1293 شمسي در رشت در يک خانواده روحاني متولد شد. پدرش شيخ الولقاسم و همچنين مادرش در شش سالگي او فوت کردند، به همين جهت تحت تعليم و تربيت پدر بزرگش (که مرد دانشمندي بود) قرار گرفت که از روحانيون معروف بود. پس از پايان تحصيلات مقدماتي براي ادامه تحصيل در دارالفنون به تهران آمد و به تحصيل در دانشکده ادبيات پرداخت و دانشنامه دکتراي خود را در سال 1321 دريافت کرد. رساله خود را به زبان فرانسه نوشت. دکتر معين از چند دانشگاه خارجي درجه دکتراي افتخاري داشت و عضو فرهنگستان ايران شد که رياستش با ذکاءالملک فروغي بود. رياست کمسيون ادبيات سمينار جهاني تاريخ و فرهنگ ايران را بر عهده داشت. در سمينار بين المللي ( سومر ) دانشگاه هاروارد و کميته مجموعه کتيبه هاي ايران و کميته تاليف فرهنگ پهلوي و انجمن خاو