View Full Version : اشعار بزرگان شعر ایران زمین
فردوسی
تو را دانش دين رهاند دوست
ره رستگارى ببايدت جست
به گفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگىها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشيد بعد از رسولانِ مِهْ
نتابيد بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بياراست گيتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين
خداوند شرم و خداوند دين
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستايد رسول:
که ”من شهر علمم عَليَّم در است“
درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهى دهم کاين سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنين دان و ديگر همين
کز ايشان قوى شد به هرگونه دين
این حوض که دل هلاک نظارهی اوست
صد آیهی فیض بیش دربارهی اوست
در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ
آبی که زبانه کش ز فوارهی اوست
دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟
دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟
من زنده به عشق توام ای دوست ولیک
از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟
بارگاه حافظ
شبها به کنج خلوتم آواز میدهند
کای خفته گنج خلوتیان باز میدهند
گوئی به ارغنون مناجاتیان صبح
از بارگاه حافظم آواز میدهند
وصل است رشتهی سخنم با جهان راز
زان در سخن نصیبهام از راز میدهند
وقتی همای شوق مرا هم فرشتگان
تا آشیان قدس تو پرواز میدهند
ساز سماع زهره در آغوش طبع تست
خوش خاکیان که گوش به این ساز میدهند
آنجاکه دم زند ز تجلی جمال یار
فرصت به آبگینهی غماز میدهند
سازش به هر سری نکند تاج افتخار
آزادگی به سرو سرافراز میدهند
ما را رسد مدیحهی حافظ که وصف گل
با بلبلان قافیه پرداز میدهند
آنجاکه ریزهکاری سبک بدیع تست
ما را به مکتب قلم انداز میدهند
دیوان تست؟ یا که پس از کشتگان جنگ
رختی به خانوادهی پسر باز میدهند
هرگز به ناز سرمه فروشش نیاز نیست
نرگس که از خم ازلش ناز میدهند
بار دمه و ستاره در ایوان شهریار
کامشب صلا به حافظ شیراز میدهند
ایام شباب است شراب اولیتر
با سبز خطان بادهی ناب اولیتر
عالم همه سر به سر رباطیست خراب
در جای خراب هم خراب اولیتر
دلی دیرم دمی بیغم نمیبو غمی دیرم که هرگز کم نمیبو
خطی دیرم مو از خوبان عالم که یار بیوفا همدم نمیبو
از عشق تو جان بی قراری دارم
در دل ز غم تو خار خاری دارم
هر دم کشدم سوی تو بیتابی دل
میپنداری که با تو کاری دارم
رو رو که تو یار چو منی کم بینی
وین پس همه مرد جلد محکم بینی
من با تو وفا کردم از آن غم دیدم
با اهل جفا وفا کنی غم بینی
roje_aria79
06-23-2006, 01:30 PM
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
...شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران
شهریار
roje_aria79
06-23-2006, 01:32 PM
روز مبادا
وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما
مثل هميشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم
عمريست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخيره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقويم
روزی به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی شبيه همين روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد
وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما
هر روز بی تو
روز مباداست !
قيصر امين پور
roje_aria79
06-23-2006, 01:34 PM
اين هم يك شعر زيبا از شاعري كه نامش براي كسي آشنا نيست .
خواستم از اين شاعر يادي كرده باشم .
آقاي صابر سرابي كه اين شعر را در 18 سالگي سروده بودند . براي اطلاعات دوستان اين شاعر جوان در سن 19 سالگي اعدام شد . روحش شد .
تو خوبي به همان شكل كه من مي خواهم
شايد اين قدر كه من مي گويم نيستي خوب و قشنگ
ليك سخن مجنون است
كه به ليلي بايد ز نگاه تر مجنون نگريست
هر شبانگاه كه من چشم مي بندم و
خود را با تو سر آن قله كوه همسفر مي بينم ،
باز آن صخره سرد قد علم كرده و
ماه خنده به لب
ديدگان بگشوده در آيينه شفاف سپهر
مي شمارم همه شب من رقم اخترها را
عدد من همه شب از رقم اختران يك عدد بيشتر است
و تو آن يك بيشي
من نفسهاي ترا
بهر آرامش اين قلب تب آلوده خواهانم . . .
roje_aria79
06-23-2006, 01:35 PM
شعر زيباي " روي جاده نمناك " سروده شادروان مهدي اخوان ثالث .
شاعر اين شعر را به مناسبت خودكشي صادق هدايت بزرگترين نويسنده معاصر ايران سروده بود .
اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ، يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك
roje_aria79
06-23-2006, 01:36 PM
'گل باغ آشنایی
گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!
گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...
محمود مشرف تهراني ( م.آزاد )
roje_aria79
06-23-2006, 01:37 PM
سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !
سيد علي صالحي
roje_aria79
06-23-2006, 01:39 PM
وقتي كه من بچه بودم
وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه
وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت
وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند
وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم
وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي
وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد
وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود
وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند
وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود
اسماعيل خويي
roje_aria79
06-23-2006, 01:40 PM
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم
korosh bozorg
06-23-2006, 04:00 PM
فردوسی
تو را دانش دين رهاند دوست
ره رستگارى ببايدت جست
به گفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگىها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشيد بعد از رسولانِ مِهْ
نتابيد بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بياراست گيتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين
خداوند شرم و خداوند دين
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستايد رسول:
که ”من شهر علمم عَليَّم در است“
درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهى دهم کاين سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنين دان و ديگر همين
کز ايشان قوى شد به هرگونه دين
ابیات الحاقی
!
ابیات الحاقی
!
کورش عزیز
در صورت امکان توضیح بدید
البته من خودم حدس می زنم که این شعر ساختگی باشه چون فردوسی در هیچ کدو از شعر هاش واژه ی عربی بکار نبرده .
تیری، ای دوست، برکش از ترکش
پس به آبروی چون کمان درکش
هان! دلم گر نشانه میخواهی
زدن از توست و از من آهی خوش
کی ز تیرت الم رسد؟ که مرا
دیده در حیرت است و دل در غش
یابم از دیدن تو آب حیات
ور بسوزانیم تو در آتش
خواه نوش است و خواه زهرآلود
شربت از دست دوست خوش درکش
ور دهد غیر شربت نوشت
نیش دان و به خاک ریز و مچش
به عراقی مگو: بیا بر من
خویشتن را بگوی، ای دلکش
از کوزهگری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شدهام کوزه هر خماری
کیوان چو قران به برج خاکی افگند زاحداث زمانه را به پاکی افگند
اجلال تو را ض سماکی افگند اعدای تو را سوی مغاکی افگند
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
تا ذات نهاده در صفائیم همه عین خرد و سفرهی ذاتیم همه
تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حباتیم همه
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
ارکان گهرست و ما نگاریم همه وز قرن به قرن یادگاریم همه
کیوان کردست و ما شکاریم همه واندر کف آز دلفگاریم همه
""""""""""""""""""""""""""
با گشت زمان نیست مرا تنگ دلی کایزد به کسی داد جهان سخت ملی
بیرون برد از سر بدان مفتعلی شمشیر خداوند معدبن علی
ما را نه ترنج از تو مرادست نه به
تو خود شکری پسته و بادام مده
گر نار ز پستان تو که باشد و مه
هرگز نبود به از زنخدان تو به
پرسی که ز بهر مجلس افروختنی
در عشق چه لفظهاست بردوختنی
ای بی خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه اندوختنی
نومید نیستیم ز احسان نوبهار
هرچند تخم سوخته در خاک کردهایم
نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات
ما به آب تلخ، صلح از آب حیوان کردهایم
عمر اگر باشد، تماشای اثر خواهید کرد
نعرهی مستانهای در کار گردون کردهایم!
کس زبان چشم خوبان را نمیداند چو ما
روزگاری این غزالان را شبانی کردهایم !
گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شدهایم
چون زمین، آینهی حسن بهاران شدهایم
نیست یک نقطهی بیکار درین صفحهی خاک
ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید
که سیه نامه چو شبهای گناه آمدهایم
ما چو سرواز راستی دامن به بار افشاندهایم
آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشاندهایم
نیست غیر از بحر، چون سیلاب، ما را منزلی
گرد راه از خویش در آغوش یار افشاندهایم
نیستیم از جلوهی باران رحمت ناامید
تخم خشکی در زمین انتظار افشاندهایم
دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا ماندهایم
زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است
ما ز نقش پا چراغ مردم آیندهایم
یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک
هر که با ما خواجگی از سر گذارد، بندهایم
هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
می نام کردهایم و به ساغر فکندهایم
خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن
همچو یوسف، بی گنه در چاه و زندان بودهایم
حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
میتوان دانست از دستی که بر هم سودهایم
چون میوه پخته گشت، گرانی برد ز باغ
ما بار نخل چون ثمر نارسیدهایم
بی عزیزان، مرگ پابرجاست عمر جاودان
ما چو اسکندر دل از آب بقا برداشتیم
ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم
دور طرب به نشاهی دیگر گذاشتیم
یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان
پوشیده بود، روی به هر در گذاشتیم
هر کسی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگان
دانه زنجیر در دامان صحرا کاشتیم
بر دانهی ناپخته دویدیم چو آدم
ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم
نفسی چند که در غم گذراندن ستم است
همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم
ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیم
به هر چه شکر نکردیم، یاد آن کردیم
بنای خانه بدوشی بلند کردهی ماست
قفس نبود که ما ترک آشیان کردیم
آستین بر هر چه افشاندیم، دست ما گرفت
رو به ما آورد، بر هر چیز پشت پا زدیم
ما سیه بختان تفاوت را قلم بر سر زدیم
همچو مژگان سر ز یک چاک گریبان برزدیم
نیست ممکن از پشیمانی کسی نقصان کند
شاخ گل شد دست افسوسی که ما بر سر زدیم
خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم
پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم
هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید
چار تکبیر برین نخل خزان دیده زدیم
حاصل ما ز عزیزان سفر کردهی خویش
مشت آبی است که بر آینهی دیده زدیم
دستش به چیدن سر ما کار تیغ کرد
چون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم
کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب
سایهی ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم
آسودگی کنج قفس کرد تلافی
یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
داغ عشق تو ز اندازهی ما افزون است
دستی از دور برین آتش سوزان داریم
دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل
حال خار سر دیوار گلستان داریم
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
در تلافی، میوهی شیرین به دامن میدهیم
همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر میخوریم
نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
از حق گذشتهایم و به باطل نمیرسیم
دست کرم ز رشتهی تسبیح بردهایم
روزی نمیرود که به صد دل نمیرسیم
منعان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند
ما به جای سفره، خجلت پیش مهمان میکشیم!
یوسف به زر قلب فروشان دگرانند
ما وقت خوش خود به دو عالم نفروشیم
عنان گسستهتر از سیل در بیابانیم
به هر طرف که قضا میکشد شتابانیم
نظر به عالم بالاست ما ضعیفان را
نهال بادیه و سبزهی بیابانیم
چیدهایم از دو جهان دامن الفت چون سرو
هر که از ما گذرد آب روان میدانیم
چه فتاده است بر آییم چو یوسف از چاه؟
ما که خود را به زر قلب گران میدانیم
چون صبح، خنده با جگر چاک میزنیم
در موج خیز خون، نفس پاک میزنیم
بیاض گردن او گر به دست ما افتد
چه بوسههای گلوسوز انتخاب کنیم!
دشمن خانگی آدم خاکی است زمین
خانهی دشمن خود را ز چه آباد کنیم؟
پیش ازان کز یکدگر ریزیم چون قصر حباب
خیز تا چون موجهی دریا وداع هم کنیم
لذت نمانده است در آیندهی حیات
از عیشهای رفته دلی شاد میکنیم
خضر با عمر ابد پوشیده جولان میکند
ما به این ده روزه عمر اظهار هستی میکنیم
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان
گر نماز از ما نمیآید، وضویی میکنیم
دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش
مانند خضر، تشنهی آب بقا نیم
دیوانهام ولیک بغیر از دو زلف یار
دیگر به هیچ سلسلهای آشنا نیم
وفا و مردمی از روزگار دارم چشم
ببین ز سادهدلیها چه از که میجویم
همان از طاعت من بوی کیفیت نمیآید
اگر سجادهی خود در می گلفام میشویم
آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم
از آب، همین گریهی تلخی است به جویم
آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلق
در سنگ گریزم، بتوان یافت به بویم
دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
ما ز یاد همنشینان در مقابل میرویم
ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم
یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
سرما در قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
ما را گزیده است ز بس تلخی خمار
از ترس، بوسه بر لب میگون نمیدهیم!
کار جهان تمامی، هرگز نمیپذیرد
پیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان
سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد
عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان
همیشه داغ دل دردمند من تازه است
که شب خموش نگردد چراغ بیماران
دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمیسازند
که در خرابی هم یکدلند میخواران
زان چهرهی عرقناک، زنهار بر حذر باش
سیلاب عقل و هوش است، این قطرههای باران
ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت
کاین آب برنگردد، دیگر به جویباران
خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد
چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟
گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب
دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان
گر به بیداری غرور حسن مانع میشود
میتوان دلهای شب آمد به خواب عاشقان
پیش ازین، بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
میخورند افسوس در ایام ما بر ماندگان
نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن
برگریزان مکافات است دندان ریختن!
سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهار
مدتی هم اشک میباید به دامان ریختن
چو گل با روی خندان صرف کن گر خردهای داری
که دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن
هیچ همدردی نمییابم سزای خویشتن
مینهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
این چنین زیر و زبر عالم نمیماند مدام
مینشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم
میبایدم اکنون ز لب جام گرفتن
چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت
بارست به من عبرت از ایام گرفتن!
ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریداران
گوارا کرد بر من چاه را، از قیمت افتادن
از دست نوازش تپش دل نشود کم
ساکن نشود زلزله از پای فشردن
گریزد لشکر خواب گران از قطرهی آبی
به یک پیمانه از سر عقل را وا میتوان کردن
خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما
چه از ما میتوان بردن، چه با ما میتوان کردن؟
گرفتم این که نظر باز میتوان کردن
به بال چشم، چه پرواز میتوان کردن؟
نمانده از شب آن زلف گر چه پاسی بیش
هنوز درد دل آغاز میتوان کردن
قسمت خود بین نمیگردد زلال زندگی
ای سکندر، سنگ بر آیینه میباید زدن
جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون
خنده در هنگامهی ماتم نمیباید زدن
زین بیابان میبرم خود را برون چون گردباد
بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن
چون سیاهی شد ز مو، هشیار میباید شدن
صبح چون روشن شود بیدار میباید شدن
داشتم چون سرو از آزادگی امیدها
من چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن؟
هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبهای
نیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن
دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستم
که در بهشت مکرر نمیتوان بودن
بیستون را الم مردن فرهاد گداخت
سنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن
چه میپرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟
که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن
جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار
که در بهشت حلال است باده نوشیدن
کنون که شیشهی میمالک الرقاب شده است
ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن
ندارم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویم
ز سنگ خاره میباید مرا آدم تراشیدن
در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال است
شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن
نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه
سرزمینی که زمینگیر توان گردیدن
خاکم به چشم در نگه واپسین مزن
زنهار بر چراغ سحر آستین مزن
انصاف نیست آیهی رحمت شود عذاب
چینی که حق زلف بود بر جبین مزن
ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی
چنان شود که چراغ پدر کند روشن
ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداع
چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن
درین دو هفته که ابر بهار در گذرست
تو نیز دامن امید چون صدف واکن
دل را به آتش نفس گرم آب کن
ای غافل از خزان، گل خود را گلاب کن
از آب زندگی به شراب التفات کن
از طول عمر، صلح به عرض حیات کن
از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر
روی گشاده را سپر حادثات کن
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان
به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
این راه دور، بیش ز یک نعرهوار نیست
ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن
به خاکمال حوادث بساز زیر فلک
به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن
منمای به کوته نظران چهرهی خود را
از آه من ای آینه رخسار حذر کن
هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید
کاری که به همت رود از پیش، خبر کن
عمر عزیز را به میناب صرف کن
این آب را به لالهی سیراب صرف کن
هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است
فصل شکوفه را به میناب صرف کن
سر جوش عمر را گذراندی به درد می
درد حیات را به می ناب صرف کن
ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن
حشر خواب آلودگان از نعرهی مستانه کن
میرود فیض صبوح از دست، تا دم میزنی
پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن
گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن
قبلهی من! عکس در شرع حیا نامحرم است
خلوت آیینه را هم جلوهگاه خود مکن
ز باده توبه در ایام نوبهار مکن
به اختیار پشیمانی اختیار مکن
به استخاره اگر توبه کردهای زاهد
به استخاره دگر زینهار کار مکن
از خود برون نرفته هوای سفر مکن
این راه را به پای زمین گیر سر مکن
در قلزمی که ابر کرم موج میزند
اندیشه چون حباب ز دامانتر مکن
از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود
زین صدای آب، سنگینتر شد آخر خواب من
صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید
پردهی دیگر شد از غفلت برای خواب من
نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟
که میآید برون از سنگ و از آهن رقیب من!
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من
با هیچ قفل، راست نیامد کلید من
مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا
من همان ذوقم که مییابند از گفتار من
به یک خمیازهی گل طی شد ایام بهار من
به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من
در حسرت یک مصرع پرواز بلندست
مجموعهی برهم زدهی بال و پر من
با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتادهام
سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من
گفتم از پیری شود بند علایق سستتر
قامت خم حقلهای افزود بر زنجیر من
یک دل غمگین، جهانی را مکدر میکند
باغ را در بسته دارد غنچهی دلگیر من
جوانی برد با خود آنچه میآمد به کار از من
خس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من
بجز کسب هوا از من دگر کاری نمیآید
درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من
به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم
چو آید گردن مینا به کف، مالک رقابم من
دیدهی بیدار انجم محو شد در خواب روز
همچنان در پردهی غیب است خواب چشم من
اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج
افزوده میشود ز شکستن سپاه من
کشاکش رگ جان من اختیاری نیست
چو موج، در کف دریا بود اراده من
به نسیمی ز هم اوراق دلم میریزد
به تامل گذر از نخل خزان دیدهی من
ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا
که بیتلاش به چنگ آمده است شیشهی من
من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات
خشکتر میشود از میلب پیمانهی من
عاقبت پیر خرابات ز بیپروایی
ریخت پیش بط می سبحهی صد دانهی من
میشود نخل برومند سبکبار از سنگ
سخن سخت، گران نیست به دیوانهی من
خراب حالی ازین بیشتر نمیباشد
که جغد خانه جدا میکند ز خانهی من
ز گریهای که مرا در گلو گره گردد
سپهر سفله کند کم ز آب و دانهی من
بر لب چاه زنخدان تشنه لب استادهام
آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!
با کمال ناگواریها گوارا کرده است
محنت امروز را اندیشهی فردای من
خون میخورد کریم ز مهمان سیر چشم
داغ است عشق از دل بی آرزوی من
گردون سفله لقمهی روزی حساب کرد
هر گریهای که گشت گره در گلوی من
بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد
میشناسد بستر بیگانه را پهلوی من
رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا
با میهمان ز خانه صفا میرود برون
یک ساعت است گرمی هنگامهی هوس
زود از سر حباب هوا میرود برون
هر تمنایی که پختم زیر گردون، خام شد
زین تنور سرد هیهات است نان آید برون
دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست
از زمین ما به ناخن آب میآید برون
غم ز محنت خانهی من شاد میآید برون
سیل از ویرانهام آباد میآید برون
هر کجا تدبیر میچیند بساط مصلحت
از کمین بازیچهی تقدیر میآید برون
از حوادث هر که را سنگی به مینا میخورد
از دل خونگرم ما آواز میآید برون
چون نظر بر حاصل عمر عزیزان میکنم
از دل بیحاصلم صد آه میآید برون
نالهی ناقوس دارد هر سر مو بر تنم
این سزای آن که از بتخانه میآید برون
داغ بر دل شدم از انجمن یار برون
دست خالی نتوان رفت ز گلزار برون
مرا هر کس که بیرون میکشد از گوشهی خلوت
ستمکاری است کز آغوش یارم میکشد بیرون
بر سیه بختی ارباب سخن میگرید
نالهای کز دل چاک قلم آید بیرون
زنده شد عالمی از خندهی جان پرور او
که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟
گر بداند که چه شورست درین عالم خاک
کشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون
نشاهی بادهی گلرنگ به تخت است مدام
دولت از سلسلهی تاک نیاید بیرون
آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم
که به صد گریهی مستانه نیاید بیرون
هر که داند که خبرها همه در بیخبری است
هرگز از گوشهی میخانه نیاید بیرون
کسی که مینهد از حد خود قدم بیرون
کبوتری است که میآید از حرم بیرون
دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
که طفل گریه کنان آید از عدم بیرون
ز آسمان کهنسال چشم جود مدار
نمیدهد، چو سبو کهنه گشت، نم بیرون
بر لب ساغر ازان بوسهی سیراب زنند
که نیارد سخن از مجلس مستان بیرون
زلیخا همتی در عرصهی عالم نمییابد
به امید که آید یوسف از چاه وطن بیرون؟
پردهی عصمت ندارد تاب دست انداز شوق
رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن
خون مرا به گردن او گر ندیدهای
در ساغر بلور، میناب را ببین
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی بی اشارهی محراب را ببین
گر ندیدی شاخ گل را با خزان آمیخته
بر سر دوش من آن دست نگارین را ببین
دامن فانوس آن وسعت ندارد، ور نه من
گریهها دارم چو شمع انجمن در آستین
از سکندر صفحهی آیینهای بر جای ماند
تا چه خواهد ماند از مجموعهی ما بر زمین
آدم مسکین به یک خامی که در فردوس کرد
چاک شد چون دانهی گندم دل اولاد او
حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیست
صاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو
من بستهام لب طمع، اما نگار من
دارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!
باغ و بهار چشم و دل قانع من است
صحرای سادهای که نروید گیاه ازو
ما ز بوی پیرهن قانع به یاد یوسفیم
نعمت آن باشد که چشمی نیست در دنبال او
طومار درد و داغ عزیزان رفته است
این مهلتی که عمر درازست نام او
طلبکار تو دارد اضطرابی در جهانگردی
که پنداری زمین را میکشند از زیر پای او
نمیدانم کجا آن شاخ گل را دیدهام صائب
که خونم را به جوش آورد رنگ آشنای او
هرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاه
ما را به صد خیال فکنده است خواب تو
من نیستم حریف زبانت، مگر زنم
از بوسه مهر بر لب حاضر جواب تو
من آن زمان چون قلم سر ز سجده بردارم
که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو
مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمد
نشد روشن شود یک بار چشم اشکبار از تو
به قسمت راضیم ای سنگدل، دیگر چه میخواهی
خمار بیشراب از من، شراب بی خمار از تو
چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته است
به داغ یاس، جگر گوشهی خلیل از تو
خاطرات از شکوهی ما کی پریشان میشود؟
زلف پر کرده است از حرف پریشان، گوش تو
درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمیباشد
که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو
ذوق وصال میگزد از دور پشت دست
گرم است بس که صحبت من با خیال تو
خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست
من مشت خون خویش نمودم حلال تو
به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه میخندی
که در خواب بهاران است پنداری خزان تو
حق ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟
بوسهی من کارها دارد به خاک پای تو!
در جبههی ستارهی من این فروغ نیست
یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟
شادم به مرگ خود که هلاک تو میشوم
با زندگی خوشم که بمیرم برای تو
دایم به روی دست دعا جلوه میکنی
هرگز ندیده است کسی نقش پای تو
خبر به آینه میگیرم از نفس هر دم
به زندگی شدهام بس که بدگمان بی تو
سایهی بال هما خواب گران میآرد
در سراپردهی دولت دل بیدار مجو
بیخودان، از جستجو در وصل فارغ نیستند
قمری از حیرت همان کوکو زند در پای سرو
شبی دیرند و ظلمت را مهیا
چو نابینا درو دو چشم بینا
درنگ آر ای سپهر چرخ وارا
کیاخن ترت باید کرد کارا
چراغان در شب چک آن چنان شد
که گیتی رشک هفتم آسمان شد
چو یاوندان به مجلس می گرفتند
ز مجلس مست چون گشتند رفتند
نیارم بر کسی این راز بگشود
مرا از خال هندوی تو بفنود
اگرچه در وفا بی شبهی و دیس
نمیدانی تو قدر من ازندیس
بود زودا، که آیی نیک خاموش
چو مرغابی زنی در آب پاغوش
الهی، از خودم بستان و گم کن
به نور پاک بر من اشتلم کن
سر سرو قدش شد باژگونه
دو تا شد پشت او همچون درونه
تو ازفرغول باید دور باشی
شوی دنبال کار و جان خراشی
به راه اندر همی شد شاهراهی
رسید او تا به نزد پادشاهی
بهشت آیین سرایی را بپرداخت
زهر گونه درو تمثالها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه
درش سیمین و زرین پالکانه
به خواب دیدن فردوسی دقیقی را
چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جائی پدید آمدی
بر آن جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز بر آیین کاووس کی
که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
بدو نازد و لشکر و تاج و تخت
شهنشاه محمود گیرنده شهر
ز شادی به هر کس رسانیده بهر
از امروز تا سال هشتاد و پنج
بکاهدش رنج و نکاهدش گنج
ازین پس به چین اندر آرد سپاه
همه مهتران برگشایند راه
نبایدش گفتن کسی را درشت
همه تاج شاهانش آمد به مشت
بدین نامه گر چند بشتافتی
کنون هرچ جستی همه یافتی
ازین باره من پیش گفتم سخن
اگر بازیابی بخیلی مکن
ز گشتاسب و ارجاسپ بینی هزار
بگفتم سرآمد مرا روزگار
گر آن مایه نزد شهنشه رسد
روان من از خاک بر مه رسد
کنون من بگویم سخن کو بگفت
منم زنده او گشت با خاک جفت
هر کار که هست جز به کام تو مباد
هر خصم که هست جز به دام تو مباد
هر سکه که هست جز به نام تو مباد
هر خطبه که هست جز به بام تو مباد
---------------
دولت همه ساله بیجلال تو مباد
همت همه ساله بیجمال تو مباد
هر بنده که هست بیکمال تو مباد
خورشید جهان تویی، زوال تو مباد
---------------
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
---------------
ای کرده سپاه اختران یاری تو
فخرست جهان را به جهانداری تو
مستند مخالفان ز هشیاری تو
بخت همه خفته شد ز بیداری تو
---------------
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
نالانم از آن عقیق قند اندر قند
ای وعدهی فردای تو پیچ اندر پیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند
---------------
مسعود جهاندار چو مسعود ملک
بنشست به حق به جای محمود ملک
از ملک جز این نبود مقصود ملک
کز ملک به تربیت رسد جود ملک
ترانه
06-25-2006, 02:36 PM
من نمی دانم
ترازو را
به سنگ
چه احتیاج
وقتی مهربانی
دو منش
یک خروار
shvalaie
06-25-2006, 03:15 PM
با درود
با تشكر و اجازه از جناب bb ، صاحب تاپيك كه كار خيلي جالبي را شروع كردند
البته من خودم حدس می زنم که این شعر ساختگی باشه چون فردوسی در هیچ کدو از شعر هاش واژه ی عربی بکار نبرده .
دوست عزيز
البته من دقيقا نميدونم كه اين ابيات الحاقي هستند يا خير اما فكر ميكنم كه فردوسي در اشعارش بيشتر از 500 واژه عربي استفاده كرده است و خب البته به نسبت حجم شاهنامه و آنكه در آن زمان همه عربي حرف ميزدند چه برسد به اينكه بنويسند، ميتوان گفت كه تقريبا استفاده نكرده اما نميتوان به خاطر يك واژه عربي مطمئن بود كه اين ابيات الحاقي هستند يا خير.
به طول مثال اين ابيات 100 درصد الحاقي نيستند:
تو پدرود باش و جهاندار باش!
ز بهر تن شه به تيمار باش!
گر او را بد آيد، تو سر پيش اوي
به شمشير بسپار و يافه مگوي!
چو با تخت منبر برابر كنند
همه نام بوبكر و عمر كنند
و اما درباره ابيات الحاقي:
در حال حاضر چند نفر از بهترين محققان ايراني، به سرپرستي دكتر جلال خالقي مطلق و همكاري دكتر محمود اميدسالار، دكتر احسان يارشاطر و دكتر ابوالفضل خطيبي در حال كار كردن روي شاهنامه هستند، آنها 15 نسخه دستنويس شاهنامه را (قابل توجه كه هيچ كدام آنها در ايران نيستند، 3 نسخه خطي در لندن، 2 تا در استانبول، قاهره، كراچي، 2 تا در لنينگراد، ليدن، پاريس، واتيكان، اكسفورد و برلين را با يكديگر مقايسه كرده و حاصل نتايج خود را در 8 جلد منتشر كردهاند (البته با توضيحات كامل درباره تفاوت نسخه ها با يكديگر، به همين دليل است كه 8 جلد شده) كه البته جلدهاي 7 و 8 به اميد خدا تا آخر سال آينده چاپ ميشود.
لازم به ذكر است كه اين كتابها در امريكا چاپ ميشوند و بسيار گرانند و به درد محققان ميخورد، ماها بايد صبر كنيم تا اين كتاب عظيم تمام شود و بعد با قيمت مناسب بدون توضيحات چاپ شود، به اين ترتيب، تكليف تمام دنيا با اين ابيات الحاقي مزاحم روشن ميشود.
رویت دریای حسن و لعلت مرجان
زلفت عنبر صدف دهان در دندان
ابرو کشتی و چین پیشانی موج
گرداب بلا غبغب و چشمت طوفان
سخن ز آسمانها فرود آمدهست
بر اقلیم جانها فرود آمدهست
بود تابش ماه و مهر از سخن
بود گردش نه سپهر از سخن
سخن مایهی سحر و افسو بود
به تخصیص وقتی که موزون بود
زدم عمری از بیمثالان مثل
سرودم به وصف غزالان غزل
نمودم ره راست عشاق را
ز آوازه پر کردم آفاق را
به قصد قصاید شدم تیزگام
برآمد به نظم معمام نام
ز بیچارگیها درین چارسوی
به قول رباعی شدم چارهجوی
کنون کردهام پشت همت قوی
دهم مثنوی را لباس نوی
کهن مثنویهای پیران کار
که ماندهست از آن رفتگان یادگار،
اگرچه روانبخش و جانپرورست
در اشعار نو لذت دیگرست
دل نونیازان کوی امید
خط سبز خواهد نه موی سفید
دریغا که بگذشت عمر شریف
به جمع قوافی و فکر ردیف
کند قافیه تنگ بر من نفس
از آن چون ردیفام فتد کار پس
نیاید برون حرفی از خامهام
که نبود سیهرویی نامهام
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
در مالش عنبر آستینها برزد
مشگش گفتم از این سخن تاب آورد
درهم شد و خویشتن زمینها برزد
خب حالا كه ديگه ادبيان واسه خودش صاحب انجمن شده .
هر كي هر چي شعر عشقولانه داره بگذاره تو اين تاپيك
soleares
10-19-2006, 10:57 PM
بي بي جان ميشه يه خورده اشعار بلند تر بنويسي ؟ به خصوص كه اومده به انجمن ادبيات ! متشكرم البته شما استاد مايي ...
------
داستان سياوش و آتش
فردوسي
و اينك سياوش براي اثبات بي گناهي خويش از آتش مي گذرد:
جهاندار سودابه را پيش خواند
همي با سياوش بگفتن نشاند
سرانجام گفت ايمن از هر دوان
نگردد مرا دل نه روشن روان
مگر كاتش تيز پيدا كند
گنه كرده را زود رسوا كند
به پور جوان گفت شاه زمين
كه رايت چه بيند كنون اندرين
سياوش چنين گفت كاي شهريار
كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار
اگر كوه آتش بوَد بسپرم
ازين تنگ خوارست اگر بگذرم
پر انديشه شد جان كاووس كي
ز فرزند و سودابـ ﮥنيك پي
كزين دو يكي گر شود نابكار
ازان پس كه خواند مرا شهريار
چو فرزند و زن باشدم خون مغز
كرا بيش بيرون شود كار نغز
همان به كزين زشت كردار دل
بشويَم كنم چارۀ دلگسل
چه گفت آن سپهدار نيكو سَخُن
كه با بد دلي شهرياري مكن
به دستور فرمود تا ساروان
هيون آرد از دشت صد كاروان
هيونان به هيزم كشيدن شدند
همه شهر ايران به ديدن شدند
به صد كاروان اشتر سرخ موي
همي هيزم آورد پر خاشجوي
نهادند هيزم دو كوه بلند
شمارَش گذر كرد بر چون و چند
زدور از دو فرسنگ هر كش بديد
چنين جست و جوي بلا را كليد
همي خواست ديدن در راستي
زكار زن آيد همه كاستي
چو اين داستان سر به سربشنوي
بِه آيد ترا گر بدين بگروي
نهادند بر دشت هيزم دو كوه
جهاني نَظاره شده هم گروه
گذر بود چندان كه گويي سوار
ميانه برفتي به تنگي چهار
بدانگاه سوگنِد پرمايه شاه
چنين بود آيين و اين بود راه
وزان پس موبد بفرمود شاه
كه بر چوب ريزند نفط سياه
بيامد دو صد مرد آتش فروز
دميدند گفتي شب آمد به روز
نخستين دميدن سيه شد زدود
زبانه بر آمد پس از دود زود
زمين گشت روشنتر از آسمان
جهاني خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بريان شدند
بران چهر خندانش گريان شدند
سياوش بيامد به پيش پدر
يكي خود زرّين نهاده به سر
هشسيوار با جام هاي سپيد
لبي پر زخنده دلي پراميد
يكي تازيي بر نشسته سياه
همي خاك نعلش بر آمد به ماه
پراگنده كافور بر خويشتن
چنانچون بود رسم و ساز كفن
بدانگه كه شد پيش كاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه كاووس پر شرم ديد
سخن گفتنش با پسر نرم ديد
سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بودَ گردش روزگار
سرِ پر زشرم و بهايي مراست
اگر بيگناهم رهايي مراست
ور ايدون كه زين كار هستم گناه
جهان آفرينم ندارد نگاه
به نيروي يزدانِ نيكي دهِش
كزين كوه آتش نيابم تپش
خروشي بر آمد زدشت و ز شهر
غم آمد جهان را از آن كار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنيد
برآمد به ايوان و آتش بديد
همي خاست كو را بد آيد به روي
همي بود جوشان پر از گفت و گوي
جهاني نهاده به كاووس چشم
زيان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سياوش سيه را به تندي بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همي بر كشيد
كسي خود و اسپ سياوش نديد
يكي دشت با ديدگان پر زخون
كه تا او كي آيد ز آتش برون
چو او را بديدند برخاست غو
كه آمد ز آتش برون شاه نو
اگر آب بودي مگر تر شدي
زترّي همه جامه بي بر شدي
چنان آمد اسپ و قباي سوار
كه گفتي سمن داشت اندر كنار
چو بخشايش پاك يزدان بود
دمِ آتش و آب يكسان بود
چو از كوه آتش به هامون گذشت
خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند
يكي شادماني بُد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان
همي داد مژده يكي را دگر
كه بخشود بر بي گنه دادگر
همي كند سودابه از خشم موي
همي ريخت آب و همي خست روي
چو پيش پدر شد سياووش پاك
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك
فرود آمد از اسپ كاووس شاه
پياده سپهبد پياده سپاه
سياووش را تنگ در بر گرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از تفّ آن كوه آتش برست
همه كامـﮥ دشمنان گشت پست
بدو گفت شاه اي دلير جوان
كه پاكيزه تخمي و روشن روان
چناني كه از مادر پارسا
بزايد شود در جهان پادشا
مي آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سومي در كشيد
نبد بر درِ گنج بند و كليد
چهارم به تخت كيي بر نشست
يكي گرزۀ گاو پيكر به دست
بر آشفت و سودابه را پيش خواند
گذشته سخن ها برو بر براند
كه بي شرمي و بد بسي كرده اي
فراوان دل من بيازرده اي
يكي بد نمودي به فرجام كار
كه بر جان فرزند من زينها,
بخوردي و در آتش انداختي
برين گونه بر جادوي ساختي
نيايد تو را پوزش اكنون به كار
بپرداز جاي و برآراي كار
نشايد كه باشي تو اندر زمين
جز آويختن نيست پاداش اين
بدو گفت سودابه كاي شهريار
تو آتيش بدين تارك من ببار
مرا گر همي سر ببايد بريد
مكافات اين بد كه بر من رسيد,
بفرماي و من دل نهادم برين
نبود آتش تيز با او به كين
سياوش سخن راست گويد همي
دل شاه از غم بشويد همي
همه جادوي زال كرد اندرين
نخواهم كه داري دل از من به كين
بدو گفت نيرنگ داري هنوز
نگردد همي پشت شوخيت كوز
به ايرانيان گفت شاه جهان
كزين بد كه اين ساخت اندر نهان
چه سازم چه باشد مكافات اين
همه شاه را خواندند آفرين
كه پاداش اين آنكه بي جان شود
ز بد كردن خويش پيچان شود
به دژخيم فرمود كين را به كوي
زدار اندر آويز و بر تاب روي
چو سودابه را وي برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند
دل شاه كاووس پر درد شد
نهان داشت , رنگ رخش زرد شد
سياوش چنين گفت با شهريار
كه دل را بدين كار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زين گناه
پذيرد مگر پند و آيد به راه
همي گفت با دل كه بر دست شاه
گرايدن كه سودابه گردد تباه
به فرجامِ كار, او پشيمان شود
ز من بيند او غم, چو پيچان شود
بهانه همي جست زان كار شاه
بدان تا ببخشد گذشته گناه
سياووس را گفت بخشيد مش
از آن پس كه خون ريختن ديدمش
سياوش ببوسيد تخت پدر
وزان تخت برخاست و آمد به در
شبستان همه پيش سودابه باز
دويدند و بردند او را نماز
برين گونه بگذشت يك روزگار
برو گرم تر شد دل شهريار
چنان شد دلش باز از مهر اوي
كه ديده نه برداشت از چهر اوي
دگر باره با شهريار جهان
همي جادوي ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سياووش بد
بد اسنان كه از گوهر او سزد
زگفتار او شاه شد در گمان
نكرد ايچ بر كس پديد از مهان
به جايي كه زهر آگند روزگار
از و نوش خيره مكن خواستار
تو با آفرينش بسنده نه اي
مشو تيز گرد پرورنده نه اي
چنين است كردار گردان سپهر
نخواهد گشادن همي بر تو چهر
soleares
10-19-2006, 10:59 PM
طاعت از دست نيايد ...
نشاط اصفهاني
طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
منظر ديده قدمگاهِ گدايان شده است
كاخ دل در خور اورنگ شهي يابد كرد
روشنان فلكي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد
شب، چو خورشيد جهانتاب نهان از نظر است
طيِ اين مرحله با نور مهي بايد كرد
خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد
نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد كرد
جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
كشور خصم تبه از سپهي بايد كرد
گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد
soleares
10-19-2006, 11:00 PM
گواهي دل
فرخي سيستاني
دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي
كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي
soleares
10-19-2006, 11:01 PM
نامـه ي ويس به رامين
فخرالدين اسعد گرگاني
نامـﮥ دهم ويس به رامين
دلي پُر از آتش و جاني پُر از دود
تني چون موي و رخساري زر اندود
برم هر شب سحرگه پيشِ دادار
بمالم پيشِ او برخاك رخسار
خروشِ من بدرّد پشتِ ايوان
فغانِ من ببندد راهِ كيوان
چنان گريم كه گريد ابرِ آذار
جنان نالم كه نالد كبكِ كهسار
چنان جوشم كه جوشد بحر از باد
چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد
به اشك از شب فرو شويم سياهي
بياغارم زمين تا پشتِ ماهي
چنان از حسرتِ دل بركشم آه
كجا ره گم كند بر آسمان ماه
ز بس كز دل كشم آهِ جهان سوز
ز خاور بر نيارد آمدن روز
ز بس كز جان بر آرم دودِ اندوه
ببندد ابرِ تيره كوه تا كوه
بدين خواري بدين زاري بدين درد
مژه پُر آب و روريِ زرد و پُر گرد
همي گويم: خدايا،كردگارا
بزرگا، كامگارا، بردبارا
تو يارِ بي دلان و بي كساني
هميشه چارۀ بيچارگاني
نيارم گفت رازِ خويش با كس
مگر با تو كه يارِ من تويي بس
همي داني كه چون خسته روانم
همي داني كه چون بسته زبانم
تو دِه جانِ مرا زين غم رهايي
تو بردار از دلم بندِ جدايي
دلِ آن سنگدل را نرم گردان
به تابِ مهرباني گرم گردان
به ياد آور دلش را مهرِ ديرين
پس آنگه در دلش كن مهرِ شيرين
يكي زين غم كه من دارم بر او نِه
كه باشد بارِ او از هر كِهي مِه
به فضل خويش وي را زي من آور
و يا زيدر مرا نزديكِ او بر
همي تا باز بينم رويِ آن ماه
نگه دارش ز چشم و دستِ بدخواه
به جز مهرِ منش تيمار منماي
به جز عشقِ منش آزار مفزاي
و گر رويش نخواهم ديد ازين پس
مرا بي رويِ او جان و جهان بس
هم اكنون جانِ من بستان بدو دِه
كه من بي جان و آن بت با دو جان بهْ
نگارا، چند نالم؟ چند گويم؟
به زاري چند گريم؟ چند مويم؟
نباشد گفته بر گوينده تاوان
چو باشد اندك و سودش فراوان
بگفتم هر چه ديدم از جفايت
ازين پس خود تو مي دان با خدايت
اگر كردارِ تو با كوه گويم
بمويد سنگِ او چون من بمويم
ببخشايد مرا سنگ و، دلت نه
به گاهِ مردمي سنگ از دلت بهْ
مرا چون سنگ بودي اين دلِ مست
دلت پولاد گشت و سنگ بشست!
soleares
10-19-2006, 11:01 PM
ترانه ها
باباطاهر عريان
ز دست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
بسازُم خنجري نيشش زفولاد
زنُم بر ديده تا دل گردد آزاد
٭٭٭
يكي بر زيگري نالان درين دشت
به خون ديگران آلاله مي گشت
همي كشت و همي گفت اي دريغا
ببايد كشت و هشت و رفت ازين دشت
٭٭٭
نسيمي كز بن آن كاكل آيو
مرا خوشتر زبوي سنبل آيو
چو شو گيرُم خيالش را در آغوش
سحر از بستُرم بوي گل آيو
٭٭٭
دلُم بي وصل تِه شادي مبيناد
ز درد و محنت آزادي مبيناد
خراب آبادِ دل بي مقدم تو
الهي هرگز آبادي مبيناد
٭٭٭
مو آن دلدادۀ بي خانمانُم
مو آن محنت نصيبِ سخت جانُم
مو آن سرگشته خارُم در بيابان
كه چون بادي وزد هر سو دوانُم
٭٭٭
گلي كه خود بدادُم پيچ و تابش
به اشك ديدگانُم دادُم آبش
در اين گلشن خدايا كي روا بي
گل از مو ديگري گيره گلابش
٭٭٭
بي ته اشكُم ز مژگانِ تر آيو
بي ته نخِل اميدمُ بي بر آيو
بي ته در گنج تنهايي شب و روز
نشينُم تا كه عمرُم بر سر آيو
٭٭٭
دو چشمونِت پياله پر ز مي بي
دو زلفونِت خراجِ مُلكِ ري بي
همي وعده كري امروز و فردا
نميدونُم كه فرداي تو كي بي؟
Boye_Gan2m
10-21-2006, 05:38 PM
پر کن پياله را کاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي برد
اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تاشهر يادها .............
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
هان اي عقاب عشق !
از اوج قله هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم آلود عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد...!
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!
در راه زندگي ...
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اين كه ناله مي كشم از دل كه : آب ....آب....!!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
پر كن پياله را....
(فريدون مشيري)
Boye_Gan2m
10-21-2006, 05:39 PM
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .
همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست " جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
Boye_Gan2m
10-21-2006, 05:42 PM
بيد مجنون زير بال خود پناهم داده بود
در حريم خلوتي جانبخش راهم داده بود
تکيه بر بال نسيم و چنگ در گيسوي بيد
مسندي والاتر از ايوان شاهم داده بود
شاه بودم بر سر آن تخت، شاه وقت خويش
يک چمن گل تا افق جاي سپاهم داده بود
چتر گردون سجدهها بر سايبانم برده بود
عطر پيچک بوسهها بر پيشگاهم داده بود
آسمان، درياي آبي
ابرها، قوهاي مست
شوق يک دريا تماشا بر نگاهم داده بود
Boye_Gan2m
10-21-2006, 06:28 PM
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
اخوان ثالث
Boye_Gan2m
10-21-2006, 06:29 PM
آه
سوزدم تا زنده ام يادش كه ما بوديم
آتشي سوزان و سوزاننده و زنده
چشمه ي بس پاكي روشن
هم فروغ و فر ديرين را فروزنده
هم چراغ شب زداي معبر فردا
آب و آتش نسبتي دارند ديرينه
آتشي كه آب مي پاشند بر آن ، مي كند فرياد
ما مقدس آتشي بوديم ، بر ما آب پاشيدند
آبهاي شومي و تاريكي و بيداد
خاست فريادي ، و درد آلود فريادي
من همان فريادم ، آن فرياد غم بنياد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، اين از ياد
كآتشي بوديم بر ما آب پاشيدند
گفتم و مي گويم و پيوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
همچنان كه رفته است و مي رود
بر باد
اخوان ثالث
Boye_Gan2m
10-21-2006, 06:29 PM
قاصدک از چه خبر آوردي
وز کجا وز که خبر آوردي
خوش خبر باشي اما اما
گرد بام و در من بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديارو دياري باري
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قااصدک در دل من همه کورندو کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجروبه هاي همه تلخ
با دلم ميگويد
که دروغي تو دروغ
که فريبي تو فريب
قاصدک هان ولي آخر اي واي
راستي آيا رفتي با باد
با توام آي کجا رفتي آي؟
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام آي کجا رفتي آي؟
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي جايي؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم،خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک،
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند
اخوان ثالث
magmagf
10-22-2006, 07:15 AM
7- در مرگ ِ من نماز وحشت بخوان
- اگر خود دچار ِ اين مراسم ِ اجباريْ! -
كه مرگ ِ من پايان ِ جهان است!
عبور ِ پرستو از پهنه ي تقويمْ!
سقوط ِ واپسين ِ برگ از پيچك ِ دُگم ترين ديوار...
بر لبانم گل ِ سرخي بگذار
تا طعم بوسه هاي تو با من باشد،
آن دَم كه اُستوارْ
از جاده هاي تَقته ي دوزخ مي گذرم!
در مرگ من بخند
كه خنده هاي تو را دوست مي داشتم
به جهاني كه در آن گريستن ساده ترين عادت انسان ها بود!
هم در آن جايي كه تو دستان ِ مرا گرفتي
گفتي : دوستت مي دارم
تا رويينه شوم!
نه آغاز ُ نه انجام
مرگ من اتفاق ِ ساده اي ستْ
به مانند ِ عطسه ي اضطرابي در غروب ِ واپسين روز ِ زمستانْ
كه تبلور ِ سبز ِ بهار را خبر مي دهد!
تو جاودانگي ِ مني!
حرارت ِ دستانت،
بي نيازم مي كند از تمام هيمه هاي حَـلـَبْ نشين ِ كوچه هاي شهر!
به اشاره ات زمستان رنگي مي بازد
و رنگين كمان ِ بهاري
از پيراهنم سر مي زند!
آن سوي عشقي اين چنين،
مرگ
آغاز ِ بهار است
magmagf
10-22-2006, 07:17 AM
در قافله راه پر اندوه بهشت
که در آن عشق به مهتاب عبادت به خداست
همسفر با تو شدم
من درونم تنهاست
تو به من گفتی از اين تنهايی
می توان رفت به دريای گناه
می توان خفت در آغوش خدا
تو به دستان خدا نزديکی!
من کجا و تو کجا؟
تو گل ياس گلستان بهار
من غم سرد شبستان خزان
تو صدای تپش عشق طلوع
من پر از خستگی شوق غروب
تو شميم نفس رويش باغ
من سکوت تب شنهای کوير
من غروبم
تو طلوع!
من خزانم
تو بهار!
من کويرم
تو بر اين تشنگی دشت ببار...............
magmagf
10-22-2006, 07:19 AM
پنج ساعت مانده به تو
قدمهایم پنج ساعت و دستهایم
که دیگر تو را نمی بینند
تاریخ مصرف عمری که عاشقانه گذشت!
ببین چگونه آرامم نمی کند این چتر؟
کجا نمی روی؟
چتر را که از تو می خریدم
می دانستم همیشه هوایش هوایت را خواهد داشت
تنها هوایت
هوای مرا نداشت
- مرا که همیشه در هوای تو بودم-.
فومنی
magmagf
10-23-2006, 07:28 AM
5- دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
ــــــــــــــــ
از فروغ فرخزاد
دلم ادم خيلي مي گيره
magmagf
10-23-2006, 07:31 AM
آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند
ـــــــــــــــــــ
شاعراشا نمي دونم
ولي قشنگترين شعريه كه تا حالا خوندم
magmagf
10-23-2006, 07:52 AM
مرا به خود عادت مده
مرا به خود عادت مده بانوی من
که پزشک توصیه کرده است
بیش از پنج دقیقه
لبانم را در لبان تو رها نکنم
و بیش از یک دقیقه
در معرض آفتاب سینه ات ننشینم
مبادا که بسوزم
* * *
اگر مردی می شناسی
که بیش از من تو را دوست می دارد
او را به من نشان بده
تا به او تبریک بگویم.
و پس از آن ، او را بکشم
ــــــــــــــــــــــ
اين شعر را هم نمي دونم كي گفته مونيكاي گلم واسم پيغام خصوصي زد
جفتمون ازش خيلي خاطره داريم
magmagf
10-24-2006, 05:18 AM
نامت را نبويسم؟
دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم! عسلبانو!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شوآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟
كبوتر ِ باز برده ي من!●
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت كه اي چشم و چذاغ همه شيرين سخنان
تا كي ار سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود
بنده من شو و بر خور ز همه سيم تنان
كمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحي مي داري
شادي زهره جبينان خور و نازك بدنان
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد
گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم
كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان
magmagf
10-24-2006, 11:02 PM
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني
soleares
10-25-2006, 12:24 PM
بچه ها نمي گيد شعر از كيه ... مشاعره شد كه !
داستان سياوش و آتش
فردوسي
و اينك سياوش براي اثبات بي گناهي خويش از آتش مي گذرد:
جهاندار سودابه را پيش خواند
همي با سياوش بگفتن نشاند
سرانجام گفت ايمن از هر دوان
نگردد مرا دل نه روشن روان
مگر كاتش تيز پيدا كند
گنه كرده را زود رسوا كند
به پور جوان گفت شاه زمين
كه رايت چه بيند كنون اندرين
سياوش چنين گفت كاي شهريار
كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار
اگر كوه آتش بوَد بسپرم
ازين تنگ خوارست اگر بگذرم
پر انديشه شد جان كاووس كي
ز فرزند و سودابـ ﮥنيك پي
كزين دو يكي گر شود نابكار
ازان پس كه خواند مرا شهريار
چو فرزند و زن باشدم خون مغز
كرا بيش بيرون شود كار نغز
همان به كزين زشت كردار دل
بشويَم كنم چارۀ دلگسل
چه گفت آن سپهدار نيكو سَخُن
كه با بد دلي شهرياري مكن
به دستور فرمود تا ساروان
هيون آرد از دشت صد كاروان
هيونان به هيزم كشيدن شدند
همه شهر ايران به ديدن شدند
به صد كاروان اشتر سرخ موي
همي هيزم آورد پر خاشجوي
نهادند هيزم دو كوه بلند
شمارَش گذر كرد بر چون و چند
زدور از دو فرسنگ هر كش بديد
چنين جست و جوي بلا را كليد
همي خواست ديدن در راستي
زكار زن آيد همه كاستي
چو اين داستان سر به سربشنوي
بِه آيد ترا گر بدين بگروي
نهادند بر دشت هيزم دو كوه
جهاني نَظاره شده هم گروه
گذر بود چندان كه گويي سوار
ميانه برفتي به تنگي چهار
بدانگاه سوگنِد پرمايه شاه
چنين بود آيين و اين بود راه
وزان پس موبد بفرمود شاه
كه بر چوب ريزند نفط سياه
بيامد دو صد مرد آتش فروز
دميدند گفتي شب آمد به روز
نخستين دميدن سيه شد زدود
زبانه بر آمد پس از دود زود
زمين گشت روشنتر از آسمان
جهاني خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بريان شدند
بران چهر خندانش گريان شدند
سياوش بيامد به پيش پدر
يكي خود زرّين نهاده به سر
هشسيوار با جام هاي سپيد
لبي پر زخنده دلي پراميد
يكي تازيي بر نشسته سياه
همي خاك نعلش بر آمد به ماه
پراگنده كافور بر خويشتن
چنانچون بود رسم و ساز كفن
بدانگه كه شد پيش كاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه كاووس پر شرم ديد
سخن گفتنش با پسر نرم ديد
سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بودَ گردش روزگار
سرِ پر زشرم و بهايي مراست
اگر بيگناهم رهايي مراست
ور ايدون كه زين كار هستم گناه
جهان آفرينم ندارد نگاه
به نيروي يزدانِ نيكي دهِش
كزين كوه آتش نيابم تپش
خروشي بر آمد زدشت و ز شهر
غم آمد جهان را از آن كار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنيد
برآمد به ايوان و آتش بديد
همي خاست كو را بد آيد به روي
همي بود جوشان پر از گفت و گوي
جهاني نهاده به كاووس چشم
زيان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سياوش سيه را به تندي بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همي بر كشيد
كسي خود و اسپ سياوش نديد
يكي دشت با ديدگان پر زخون
كه تا او كي آيد ز آتش برون
چو او را بديدند برخاست غو
كه آمد ز آتش برون شاه نو
اگر آب بودي مگر تر شدي
زترّي همه جامه بي بر شدي
چنان آمد اسپ و قباي سوار
كه گفتي سمن داشت اندر كنار
چو بخشايش پاك يزدان بود
دمِ آتش و آب يكسان بود
چو از كوه آتش به هامون گذشت
خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند
يكي شادماني بُد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان
همي داد مژده يكي را دگر
كه بخشود بر بي گنه دادگر
همي كند سودابه از خشم موي
همي ريخت آب و همي خست روي
چو پيش پدر شد سياووش پاك
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك
فرود آمد از اسپ كاووس شاه
پياده سپهبد پياده سپاه
سياووش را تنگ در بر گرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از تفّ آن كوه آتش برست
همه كامـﮥ دشمنان گشت پست
بدو گفت شاه اي دلير جوان
كه پاكيزه تخمي و روشن روان
چناني كه از مادر پارسا
بزايد شود در جهان پادشا
مي آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سومي در كشيد
نبد بر درِ گنج بند و كليد
چهارم به تخت كيي بر نشست
يكي گرزۀ گاو پيكر به دست
بر آشفت و سودابه را پيش خواند
گذشته سخن ها برو بر براند
كه بي شرمي و بد بسي كرده اي
فراوان دل من بيازرده اي
يكي بد نمودي به فرجام كار
كه بر جان فرزند من زينها,
بخوردي و در آتش انداختي
برين گونه بر جادوي ساختي
نيايد تو را پوزش اكنون به كار
بپرداز جاي و برآراي كار
نشايد كه باشي تو اندر زمين
جز آويختن نيست پاداش اين
بدو گفت سودابه كاي شهريار
تو آتيش بدين تارك من ببار
مرا گر همي سر ببايد بريد
مكافات اين بد كه بر من رسيد,
بفرماي و من دل نهادم برين
نبود آتش تيز با او به كين
سياوش سخن راست گويد همي
دل شاه از غم بشويد همي
همه جادوي زال كرد اندرين
نخواهم كه داري دل از من به كين
بدو گفت نيرنگ داري هنوز
نگردد همي پشت شوخيت كوز
به ايرانيان گفت شاه جهان
كزين بد كه اين ساخت اندر نهان
چه سازم چه باشد مكافات اين
همه شاه را خواندند آفرين
كه پاداش اين آنكه بي جان شود
ز بد كردن خويش پيچان شود
به دژخيم فرمود كين را به كوي
زدار اندر آويز و بر تاب روي
چو سودابه را وي برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند
دل شاه كاووس پر درد شد
نهان داشت , رنگ رخش زرد شد
سياوش چنين گفت با شهريار
كه دل را بدين كار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زين گناه
پذيرد مگر پند و آيد به راه
همي گفت با دل كه بر دست شاه
گرايدن كه سودابه گردد تباه
به فرجامِ كار, او پشيمان شود
ز من بيند او غم, چو پيچان شود
بهانه همي جست زان كار شاه
بدان تا ببخشد گذشته گناه
سياووس را گفت بخشيد مش
از آن پس كه خون ريختن ديدمش
سياوش ببوسيد تخت پدر
وزان تخت برخاست و آمد به در
شبستان همه پيش سودابه باز
دويدند و بردند او را نماز
برين گونه بگذشت يك روزگار
برو گرم تر شد دل شهريار
چنان شد دلش باز از مهر اوي
كه ديده نه برداشت از چهر اوي
دگر باره با شهريار جهان
همي جادوي ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سياووش بد
بد اسنان كه از گوهر او سزد
زگفتار او شاه شد در گمان
نكرد ايچ بر كس پديد از مهان
به جايي كه زهر آگند روزگار
از و نوش خيره مكن خواستار
تو با آفرينش بسنده نه اي
مشو تيز گرد پرورنده نه اي
چنين است كردار گردان سپهر
نخواهد گشادن همي بر تو چهر
soleares
10-25-2006, 12:28 PM
طاعت از دست نيايد ...
نشاط اصفهاني
طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
منظر ديده قدمگاهِ گدايان شده است
كاخ دل در خور اورنگ شهي يابد كرد
روشنان فلكي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد
شب، چو خورشيد جهانتاب نهان از نظر است
طيِ اين مرحله با نور مهي بايد كرد
خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد
نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد كرد
جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
كشور خصم تبه از سپهي بايد كرد
گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد
soleares
10-25-2006, 12:30 PM
گواهي دل
فرخي سيستاني
دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي
كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي
magmagf
10-25-2006, 02:26 PM
يكي از پرغرورترين شعرهايي كه شنيدم و به نظر من قشنگترين افسانه توي دنيا
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــتت
آرش كمانگير
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
شنبه 23 اسفند 1337
magmagf
10-25-2006, 03:10 PM
پر از تكه هاي زيبا
ــــــــــــــــ
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
آذر ، دي 1343
حميد مصدق
roje_aria79
10-25-2006, 05:34 PM
نيروي اشك
عزم وداع كرد جواني بروستاي
در تيره شامي از بر خورشيد طلعتي
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل درياي ظلمتي
زن گفت با جوان كه از اين ابر فتنه زاي
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتي
در اين شب سيه كه فرو مرده شمع ماه
اي مه چراغ كلبه من باش ساعتي
ليكن جوان ز جنبش طوفان نداشت باك
دريادلان ز وج ندارند دهشتي
برخاست تا برون بنهد جوان استوار ديد
افراخت قامتي كه عيان شد قيامتي
بر چهر يار دوخت به حسرت دو چشم خويش
چون مفلس گرسنه بخوان ضيافتي
با يك نگاه كرد بيان شرح اشتياق
بي آنكه از بان بكشد بار منتي
چون گوهري كه غلطد بر صفحه اي ز سيم
غلطان به سيمگون رخ وي اشك حسرتي
ز آن قطره سرشك فروماند پاي مرد
بكسر ز دست رفت گرش بود طاقتي
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتي ميان آتش و آب است نسبتي
اين طرفه بين كه سيل خروشان در او نداشت
چندان اثر كه قطره اشك محبتي
رهي معيري
roje_aria79
10-25-2006, 05:39 PM
پاس ادب
پاس ادب به حد كفايت نگاه دار
خواهي اگر ز بي ادبان يابي ايمني
با كم ز خويش هر كه نشيند به دوستي
با عز و حرمت خود خيزد به دشمني
در خون نشست غنچه كه شد همنشين خار
گردن فراخت سرو ز بر چيده دامني
افتاده باش ليك نه چندان كه همچو خاك
پامال هر نه بهره شوي از فروتني
roje_aria79
10-25-2006, 05:43 PM
پاس ادب
پاس ادب به حد كفايت نگاه دار
خواهي اگر ز بي ادبان يابي ايمني
با كم ز خويش هر كه نشيند به دوستي
با عز و حرمت خود خيزد به دشمني
در خون نشست غنچه كه شد همنشين خار
گردن فراخت سرو ز بر چيده دامني
افتاده باش ليك نه چندان كه همچو خاك
پامال هر نه بهره شوي از فروتني
رهي معيري
roje_aria79
10-25-2006, 05:47 PM
نابينا و ستمگر
فقير كوي با گيتي آفرين مي گفت
كه اي ز وصف تو الكن زبان تسحينم
به نعمتي كه مرا داده اي هزاران شكر
كه من نه در خور لطف و عطاي چندينم
خسي گرفت گريبان كور و با وي گفت
كه تا جواب نگويي ز پاي ننشينم
من ار سپاس جهان آفرين كنم نه شگفت
كه تيز بين و قوي پنجه تر ز شاهينم
ولي تو كوري و نا تندرست و حاجتمند
نه چون مني كه خداوند جاه و تمكينم
چه نعمتي است ترا تا به شكر آن كوشي ؟
به حيرت اندر از كار چو تو مسكينم
بگفت كور كزين به چه نعمتي خواهي ؟
كه روي چون تو فرومايه اي نمي بينم .
رهي معيري
magmagf
10-26-2006, 02:17 AM
دگر به جوخه آتش نمي دهند طعام
به قعر شب سفري مي كنيم در تابوت
هوا بد است
تنفس شديد
جنبش كم
و بوي سوختگي بوي آتشي خاموش
و شيهه هاي سمندي كه دور ميگردد
ميان پچ پچ اوراد و الوداع و امان
نشسته شهر زبان بسته باز در تب سرد
و راه بسته نمايد ز رخنه تابوت
به قعر شب سفري مي كنيم با كندي
چه مي كنيم ؟
كجاييم ؟
شهر مامن كو ؟
شهاب شب زده اي در مدار تاريكي
هجوم از چپ و از راست دام در هر راه
عبوروحشت ماهي در آبهاي سياه
بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست
نمي كشند كسي را نمي زنند به دار
دگر به جوخه آتش نمي دهند طعام
نمي زنند كسي را به سينه غنچه خون
شهيد در وطن ما كبود مي ميرد
بگو كه سركشي اينجا كنون ندارد سر
بگو كه عاشقي اين جا كنون ندارد قلب
بگو بگو به سفر مي رويم بي سردار
بگو بگو به سفر مي رويم بي سر و قلب
بگو به دوست كه دارد اگر سر ياري
خشونتي برساند به گردش تبري
هوا كم است هوايي شكاف روزنه اي
رفيق همنفس ! اينك نفس كه بي دم تو
نشايد از بن اين سينه بر شود نفسي
نه مرده ايم گواه اين دل تپيده به خشم
نه مانده ايم نشان ناخن شكسته به خون
بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان
نهفته جسم نحيف اميد در آغوش
به قعر شب سفري مي كنيم چون تابوت
سياوش كسرايي
magmagf
10-26-2006, 03:08 AM
مي خواهم خيال تو را راحت كنم!
تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشك را،
فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهنكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كساني باشند،
كه هرگز نديدمشان!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها،
زير لب بگويي:
«-يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين هواي سرودن است!
همين شكفتن شعله!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم! بانو! ?
دوستان عزيز
پيشهاد ميكنم اسم شعرا رو پر رنگ بنويسيد تا ديده بشه .
vahide
10-26-2006, 06:14 PM
انتظار
باز امشب اي ستاره تابان نيامدي
باز اي سپيده شب هجران نيامدي
شمعم شكفته بود كه خندد بروي تو
افسوس اي شكوفه خندان نيامدي
زنداني تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دريچه زندان نيامدي
با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز
چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي
شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند
افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي
گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه
نامهربان من تو كه مهمان نيامدي
خوان شكر به خون جگر دست مي دهد
مهمان من چرا به سر خوان نيامدي
نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش
اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي
گيتي متاع چون منش آيد گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نيامدي
صبرم نديده اي كه چه زورق شكسته اي است
اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي
در طبع شهريار خزان شد بهار عشق
زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي
استاد شهريار
vahide
10-26-2006, 06:18 PM
نهــــــــــال آرزو
اي نهـــــــــال آرزو، خـــــوش زي کـــــه بار آوردهاي
غنچــــــه بيباد صبا، گــــــل بي بهــــــــار آوردهاي
باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمي ست
زين همــــايون ميوه، کز هــــــــر شاخسار آوردهاي
شـــاخ و برگت نيکنـــامي، بيخ و بارت سعي و علم
اين هنـــــــرها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار آوردهاي
خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغاني از تـــــو بــرد
برگ دولت، زاد هستي تــــــــوش کــــــــار آوردهاي
***
غنچهاي زين شاخه، ما را زيب دست و دامن است
همتي اي خواهـــران، تا فــــرصت کوشـيـدن است
پستي نسوان ايــــران، جمـــــله از بيدانشيست
مــــــرد يا زن، بــرتـــــــري و رتبت از دانستن است
زين چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست
شاهـــــراه سعي اقليـــــم سعادت، روشن است
بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن
تا نگويد کس پســر هوشيار و دختـــــر کودن است
***
زن ز تحصيل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوري
بــــرنکرد از ما کسي زين خوابِ بيـــــــداري سري
از چــــه نسوان از حقوق خويشتن بي بهـــــــرهاند
نام اين قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــري
دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است
طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادري
با چنين درمــــــاندگي، از مـــــاه و پروين بگـــذريم
گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــري
پروين اعتصامي (اين شعر رو براي مراسم فارغ التحصيلي خودش سروده)
vahide
10-26-2006, 06:24 PM
نداي آغاز
كفشهايم كو ؟
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر .
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد .
بوي هجرت مي آيد :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد .
بايد امشب بروم .
***
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم .
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .
هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت .
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
- دختر بالغ همسايه
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه ميخواند
***
چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج
( مثلاً شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت .
و شبي از شبها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟
بايد امشب بروم
***
بايد امشب چمداني را
كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
يك نفر باز صدا زد : سهراب !
كفش هايم كو ؟
*****
سهراب سپهري
magmagf
10-27-2006, 10:08 AM
گفتگوي من و نازي زير چتر
نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو
چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود
حسين پناهي
magmagf
10-27-2006, 10:09 AM
مرداد
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
حسين پناهي
magmagf
10-27-2006, 10:11 AM
نغمه ي روسبي
بده آن قوطي سرخاب مرا
رنگ به بي رنگي ي خويش
روغن ، تا تازه كنم
پژمرده ز دلتنگي خويش
بده آن عطر كه ميشكين سازم
گيسوان را و بريزم بر دوش
بده آن جامه ي تنگم كه مسان
تنگ گيرند مرا در آغوش
بده آن تور كه عرياني را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگيزي و آشوبگري
ه سر و سينه و پستان بخشم
بده آن جام كه سرمست شوم
خني خود خنده زنم
چهره ي ناشاد غمين
هره يي شاد و فريبنده زنم
واي از آن همنفسي ديشب من ه روانكاه و توانفرسا بود
ليك پرسيد چو از من ، گفتم
نديدم كه چنين زيبا بود
وان دگر همسر چندين شب پيش
او همان بود كه بيمارم كرد
آنچه پرداخت ، اگر صد مي شد
درد ، زان بيشتر آزارم كرد
پر كس بي كسم و زين ياران
غمگساري و هواخواهي نيست
لاف دلجويي بسيار زنند
جز لحظه ي كوتاهي نيست
نه مرا همسر و هم باليني
كه كشد ست وفا بر سر من
نه مرا كودكي و دلبندي
كه برد زنگ غم از خاطر من
آه ، اين كيست كه در مي كوبد ؟
همسر امشب من مي آيد
كاين زمان شادي او مي بايد
لب من اي لب نيرنگ فروش
بر غمم پرده يي از راز بكش
تا مرا چند درم بيش دهند
خنده كن ، بوسه بزن ، ناز بكش
سيمين بهبهاني
vahide
10-28-2006, 09:27 AM
http://img6.picsplace.to/img6/22/Gohar.gif (http://picsplace.to/)
×××××××××××××
http://img6.picsplace.to/img6/22/Dars.gif (http://picsplace.to/)
از استاد شهريار
vahide
10-29-2006, 09:57 AM
آفتابي
صداي آب مي آيد، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.
***
سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.
***
چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟
چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
*****
سهراب سپهري
magmagf
10-29-2006, 07:50 PM
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فريدون مشيري
magmagf
10-29-2006, 07:51 PM
بیماری دل
به عیادت صمیمیّت
در بیمارستان دل رفتم
بر روی در نوشته بود
خطر مرگ!
مبتلا به میکروب غربت
از پشت شیشه نگاهش کردم
چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود
دانستم که روز وداع نزدیک است
مُشتهایش را باز نمود
کف دستش
قطره های اشکم بود
که روزی به او بخشیدم
به چشمهایم دست کشیدم
خشک بودند
اوا كوه بر
magmagf
10-29-2006, 07:54 PM
راستي ، اي واي ، آيا
دگر ره شب آمد تا جهاني سيا كند
جهاني سياهي با دلم تا چها كند
بيامد كه باز آن تيره مفرش بگسترد
همان گوهر آجين خيمه اش را به پا كند
سپي گله اش را بي شباني كند يله
در اين دشت ازرق تا بهر سو چرا كند
بدان زال فرزندش سفر كرده مي نگر
كه از بعد مغرب چون نماز عشا كند
سيم ركعت است اين غافل اما دهد سلام
پس آنگه دو دستش غرقه در چين فرا كند
به چشمش چه اشكي راستي اي شب اين فروغ
بيايد تو را جاويد پر روشنا كند
غريبان عالم جمله ديگر بس ايمنند
ز بس كاين زن اينك بيكرانه دعا كند
اگر مرده باشد آن سفر كرده واي واي
زنك جامه بايد چون تو جامه ي عزا كند
بگو اي شب آيا كائنات اين دعا شنيد
ومردي بود كز اشك اين زن حيا كند ؟
مهدي اخوان ثالث
vahide
10-30-2006, 09:31 AM
تا نبض صبح
آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!
***
يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفات آبي سط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،
از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.
***
نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد، در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.
*****
سهراب سپهری
vahide
11-03-2006, 09:55 AM
مريم
در نيمه هاي شامگهـان، آن زمان که ماه
زرد و شکـسته، مي دمد از طرف خاوران
استاده در سياهي شب، مريم سپـيد
آرام و سرگـردان
او مانده تا که از پس دندانه هاي کوه
مهـتاب سرزند، کشد از چهـره شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشويد تن لطيف
در نور ماهـتاب
بستان به خواب رفـته و مي دزدد آشکار
دست نسيم عـطر هـر آن گـل که خرم است
شب خفـته در خموشي و شب زنده دار شب
چشمان مريم است
مهـتاب، کم کمک ز پس شاخه هاي بـيد
دزدانه مي کشد سر و مي افکـند نگـاه
جوياي مريم است و هـمي جويدش به چشم
در آن شب سياه
دامن کشان ز پـرتو مهـتاب، تـيرگـي
رو مي نهـد به سايهً اشجار دوردست
شب دلکـش است و پـرتو نمناک ماهـتاب
خواب آور است و مست
اندر سکوت خرم و گـوياي بوستان
مه موج مي زند چو پـرندي به جويـبار
مي خواند آن دقـيقه که مريم به شـستـشو است
مرغـي ز شاخسار
فـريدون تـولـلي
magmagf
11-03-2006, 11:13 AM
قصه دیوار و دخترکان معبد شیوا
تمام قصه دیوار
زندگی من است.
من آرزوی روزنه را
در عمقِ دخمه چشمانم
به قتلگاهِ نگاهِ شهوتِ شب بردم.
من سقفِ کاذبِ زندانم
و هیچگاه
خیالِ آرامِ میله های عزیز را
با داستانِ پوچِ رهایی
بر هم نمی زنم.
ای غرقه در توهمِ کابوسِ ابرها
از من مخواه
که در خوابِ خیره پلک
به میهمانی رؤیای رنگها بروم.
از من بترس
چلچله مغموم
من برای د یوِ سکوت
بستری نرم دوخته ام
از بالهای صدا.
********
من از تصورِ مرگ ِمسیح
بر چلیپای نور
زنده می گردم.
و سالهاست
که با اعتبارِ مرگ
از حجره های کوچک بازارِ زندگی
هر روز
آرزوی روزِ دگر را
نسیه می برم.
و چو بخطِ هوسهایم
هنوز پر نشده.
مرا با شما
صاحبانِ فروشگاهِ عشقهای زنجیره ای
که آبروی نقد می خواهید
و دیگر هیچ
هیچ حسابی نیست.
ای دوره گردِ عشق فروش
با طپشهای اشتیاق
مرا به خویش مخوان
مشتری نقدِ قلبِ تو
در جمعه بازارهای هرزه دری
پرسه می زند.
********
تمام وحشتِ گورستان
در رودِ روحِ یاغی من
جاریست.
من
با مرده های بی شمار
پیوند خورده ام.
و هرشب
با پای شو مِ خیالِ ولگردم
تابوتِ تازه تری را
تا ما ورای قصه گیسوی کهکشان
تا جامِ قبرِ شهوتِ ناهید
تشعیع می کنم.
از من فرار کن ای ماهِ نرم موی
ورنه در شبِ رؤیای پوچِ نور
ترا به بی شماره ترین پیوندهای مرده خود
پیوند می زنم.
********
بیهوده داستانِ سبزِ گلستان را
در گوشِ من مخوان.
از دستهای سنگی خود
بر ساقه های لاغرِ تندیسِ یک درخت
شاخه می سازم.
آنگاه
در سپیده گاهِ طلوعِ برگ
قصه پوچِ اطلسی ها را
به حکمِ غیر قابلِ برگشتِ دادگاهِ خزان
بر شاخه های سنگی خود
دار می زنم.
********
از انتهای خواب می ایم
و یک تیمارستان مجنون
دست در دست
یک عالمه جنون.
در کوله بارِ پارهِ عقلم
می رقصند.
ای خفته بر بالهای بیداری
در کو چه باغهای خوابهای دیوانهُِ من
قدم مزن.
مباد اینکه
رقاصگانِ کولی عقلم
فرشهای فلسفه ات را
با کفشهای بی قرار و خکی خود
پاره تر کنند.
********
همزادِ خکسترِ زرتشتم
و تک تک سلولهای خکستریم
آبستنِ آتشدانِ آتشکده ای خاموش.
موبد بزرگ
در شعله های سوختهِ بهرام
غسلم داد.
دخترکانِ معبدِ شیوا
با پنجه های طلاییتان
بر زهدانِ ذراتِ پوستم
ضرب مگیرید.
مباد اینکه شما را
هندو وار
در خکسترِ وفای پاروتی
بسوزانم.
مباد اینکه شعله بی عشقتان
سیاهمشقِ قصه دیوار را
در طرحِ دود
بسوزاند
و قصه دیوار
نا تمام
تمام شود.
اقبال ولی پور هفشجانی
Dash Ashki
11-03-2006, 12:38 PM
فرانک جان این اشعاری که در پست قبل آوردی از اشعار بزرگان شعر ایران زمین هستش hTtp://qsmile.com/qsimages/sp/var/hypo.gif (اقبال ولی پور هفشجانی) میتونی یکمی در مورد شاعرش تو تاپیک شعرا مطلب بزاری تا باهاش آشنا بشیم hTtp://qsmile.com/qsimages/sp/var/veiledsmile.gif
مرسی hTtp://qsmile.com/qsimages/20.gif
vahide
11-03-2006, 05:11 PM
خـلوت عـشق:
يار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت
بخـت خـنديد و لـبم از لب او کام گـرفت
آن سيه پـوش چو از پـرده شب رخ بـنمود
جان من روشني از تـيرگـي شام گـرفت
تا نـهانخانه شب خـلوت عـشاق شود
که ره خـيمه که از ابر سيه فام گرفت
آسمان گـفت که با تابش خورشيد صفا
شمع انجم نـتوان بر لب اين بام گـرفت
شکرلله که پس از کـشمکش و هـم و يـقـين
لطف او داد من از فـتـنه اوهام گـرفت
غـم بـيداد خـزان دور شد از گـلشن جان
دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت
خواستم راز درون فاش کـنم يار نـخواست
نگـهـي کرد و سخن شيوه ابهـام گـرفت
گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟
گـفتـمش بوسه تـلخي ز لب جام گـرفت
گـفت در آتـش هـجران تن و جانت که گـداخت؟
گـفتم آن شعـله عـشقي که مرا خام گـرفت
گـفت در محـنت ايام دلت گـشت صبور؟
گـفتم اين پـند هـم از گـردش ايام گرفت
گـفت رعـدي رقم رمز فصاحت ز که يافت؟
گـفتم از حافظ اسرار سخن وام گـرفت
غـلامعـلي رعـدي آذرخـشي
N.P.L
11-05-2006, 04:23 PM
بخت خفته ودولت بیدار
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
آنکه میخواست به رویم در دولت بگشاید
با که گویم که در خانه به رویش نگشودم
آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت
من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم
آنکه میخواست غبار غمم از دل بزداید
آوخ آوخ که غبار رهش ازا نزدودم
یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا
که به پابش رد تعظیم به شکرانه نسودم
ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را
گو به سر میرود از آتش هجران تو دودم
جانفروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس
این شد ای مایه امید زسودای تو سودم
به غزل رام توان کرد غزالان رمیده
شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم.
استاد شهریار
N.P.L
11-08-2006, 03:32 PM
ناله ناکامی
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسمهای تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من ازیار و دیار
گشتم آواره و ترک سر وهمسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار وخس بادیه بستر کردم
در ودیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا ناله ناکامی خود سر کر دم
در غمت داغ پدر دیدم وچون در یتیم
اشکریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزه گوش تو حکایت می کرد
پند از این گوش پذیرفتم لز آن در کردم
پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش زفریاد وفغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
دیده را حلقه صفت دوخته به در کردم
شهریارا!به جفا کرد چو خاکم پامال
آنکه من خاک رهش را به سر افسر کردم.
استاد شهریار
Monica
11-08-2006, 11:21 PM
توهم است
همه چيز
حتي صداي تو
مي دانم
کمينه حقيقت خود را :
مشتي گره مي خورد
سکوتي مي شکند
فريادي
پاکي لحظه هايم در گور خود خاک مي شوند
عطر بي قراري
ساعت هاي نگران
هر قدم از نو
له مي کنند
واژه اي سرکش
حتي فحشي را
رام مي کنند
روزگار افسار گسيخته هر کدام از ما را در پي نا سزايي گم کرده
درست مي گفت
مردک کثيف و فقير
خموده در کنار خيابان :
ــ روزگار از تفي پست تر است
کبريت داري ؟
مي خواهم ته مانده ي سيگار ديروز را روشن کنم ــ
باز به خيال بي قراري
انکار سکوت
دروغ است
حتي در پشت تمام واژه هاي دوستت دارم
فحشي رکيک خفته
در انتظار بيداري و حقيقت
حقيقتي در پي همان ناسزاي روزگار
نمي خواهم بيدارت کنم
نمي خواهم سهم خوابت را حرام رفتن من کني
که بي صداترين رفتن را
چه آرام و سرد
از کنار لحظه هاي تو آغاز کنم
تا در خوابي
تا از زشتي بيداري بي خبري
زيبايي و عشق را پيدا کن
از خواب که پريدي
زيباي من ؛
تنها خو اهي ماند ...
----------
ساعت هاي نگران ============== مهران خواجويي
Monica
11-08-2006, 11:23 PM
وقتي از تو سرشارم
چه بي دغدغه از عشق مي نويسم
بي هيچ واهمه ازگزمه هاي خنده دزد!
اينجا کنار جعبه جادويي
اين تکمه هاي مربعي
رقص شکستهء سرخي دارند
انگشتهاي لالم
چه شيرين زبانيها که نمي کنند
آه از دست اين چشمهاي بازيگوش
از پشت پنجره روشن
چه رندانه سيبهاي سرخ روبرو را
ديد مي زنند
وقت ازتو سرشارم
اين تکمه هاي مربعي
چه پيانوي محشري مي نوازند!
وحید امیری
پـيانو
Monica
11-08-2006, 11:25 PM
فوج كبوتران سپيد خواهش آمدنت را پرواز مي كنند،
وزمزمه حضورت را،
در خواب مي دوم به بيداري،
تا طلوع چشمهايت ؛
صداي شكفتن تنم را مي شنوي؟
من هشيار مي شوم زير ريزش نور،
گونه ام حرم نفس هايت را حوصله مي كند،
كودكيم را باران مي شوي،
نوازشگر تشنگي هايم،
باد آشفته مي كند باز گيسوان هفت سالگيم را،
كه تنها بودم در تبسم عطر بهار نارنج،
از شاخه شب ياس مي چيدم،
و غم شمعداني ها را آواز مي خواندم،
كه در نفس سيب،
خدا را به خواب ديدم.
سارا درويش-فوج كبوتران سفيد
magmagf
11-09-2006, 05:16 AM
یاد از ان سگ که درون نگهش
یک جهان مهر و وفا پنهان داشت
در شب سرد زمستان در کنار کوچه
چه غمین ناله خود سر می داد
و چه غمگین روزی
کودکان سنگ به دست چوب به دست در پی او
او دوان ناله کنان زوزه کشان
و چه نفرت آور خنده ها بود که بر لبها بود
من به خود گفتم سگ ولگرد به خدا می برد یک روز پناه
و از او می پرسد: این همان اشرف مخلوقات است؟
و خدا چه جوابی دارد؟
این سوالی است که در این راه دراز
من زخود پرسیدم و زخود پرسیدم که خدا چه جوابی دارد
شاید او غمگین است
سگ ولگرد شبی رفت و نیامد هرگز
شاید او رفت به دیدار خدا
ـــــــــــــــــ
شاعرشا نمي دونم
magmagf
11-09-2006, 05:18 AM
من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود ، خدا میداند
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این قاصدک را لرزاندی
جمع کن رشته ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟
ــــــــــــــ
شاعر اينم نمي دونم اما خيلي قشنگه
vahide
11-09-2006, 09:07 AM
عبور گندم از زمستان
استاده
"ابر و
باد و
ماه و
خورشیدو
فلک" ازکار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
می گزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف
اما
در عبوراست از زمستان دانه ی گندم
××××××××××××××
پاسخ
هیچ میدانی چرا چون موج
د رگریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
- زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه میخواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم
هردو قطعه از:
شفیعی کدکنی
vahide
11-11-2006, 09:05 AM
شاد زی با سیاه چشمان شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد
من و آن جعد موی غالیه بوی
من و آن ماه روی حور نژاد
نیکبخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آنکه او نخورد و نداد
باد و ابرست این جهان افسوس
باده پیش آر هر چه بادا باد
رودکی
چو شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان رو بگرداند زمن
روي رنگين را به هركس مي نمايد همچو گل
ور بگويم باز پوشان باز پوشاند زمن
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين
گفت مي خواهي مگر تا جوي خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
كام بستانم از او يا داد بستاند زمن
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندد چو صبح
ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
گر چو فرهادم به تلخي جان بر آيد باك نيست
بس حكايت هاي شيرين باز مي ماند ز من
دوستان جان دادم از بهر دهانش بنگريد
كاو به چيزي مختصر چون باز مي ماند ز من
ختم كن حافظ كه گر زين دست باشد درس شوق
عشق در هر گوشه اي افسانه اي خواند ز من
vahide
11-12-2006, 08:49 PM
ای دیر بدست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگدلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو بر آسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی
انوری
vahide
11-12-2006, 08:53 PM
ای چشم خرد به کار بینا باش
ای بازوی معرفت توانا باش
ای تیغ هنر برهنه پیکر شو
وی پای شکوه پهنه پیما باش
تو برتر از این سپهر مینایی
هم برتر از این سپهر مینا باش
تا سرسرایی به افسر خورشید
در کار چو کوه پای بر جا باش
خواری مکش از زمانه ی ریمن
بر تیغ ستم چو سنگ خارا باش
بی پرده بگوی راز پنهانی
نه پرده ی راز چون معما باش
آیین و طریق زندگی اینست
بشنو ز وحید و کارفرما باش
وحید دستگردی
N.P.L
11-13-2006, 12:50 AM
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
زناله سحر و گریه شبانه ما
چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما
نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
زسوز سینه بود گرمی ترانه ما
چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.
رهی معیری
N.P.L
11-13-2006, 08:38 AM
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بر بر صیدافکن آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد.
رهی معیری
vahide
11-14-2006, 11:47 AM
فصل گل
نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شكست
فصل گل دامن ساقي نتوان داد ز دست
كاسه و كوزه تقوي كه نمودند درست
ديدم آن كاسه به سنگ آمد و آن كوزه شكست
باز از طرف چمن ناله بلبل برخاست
عاشقان بي مي و معشوق نخواهند نشست
مژدگاني كه دگر باره گل از گلبن رست
بلبل سوختهخرمن زغم هجران رست
سرخ گل خنده زد و ابر به كهسار گريست
لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست
گر فتد بر سر من سايه آن سرو بلند
پيش چشمم فلك بر شده بنمايد پست
بخت اگر يار شود رخت به ميخانه كشم
من درديكش سودا زده باده پرست
نغمهها داشتم از عشق تو چون ساز و فلك
گوشمال آن قدرم داد كه تا رشته گسست
خبرت هست كه ديگر خبر از خويشم نيست؟
خبرت نيست كه آخر خبر از عشقم هست؟
دلرباتر ز رخت در دمني گل ندميد
دلگشاتر ز لبت در چمني غنچه نبست
شهريارا، دگر از بخت چه خواهي كه برند
خوبرويان غزل نغز تو را دست بدست
شاعر: شهريار
vahide
11-14-2006, 11:59 AM
میرسد اينك بهار
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخههای شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك میرسد اینك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمه باز
خوش به حال دختر میخك میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
فريدون مشيری
magmagf
11-15-2006, 06:50 AM
به من گفتي خداحافظ و بر قنديل مژگانت
بلور اشک جاري بود
غم تلخي ميان قصه هايت با تمام بي قراري بود
چرا با من خداحافظ
تو که گلبوته هاي شهر شادم را
زباران نگاهت بارور کردي
تو که جام خيالم را
هر شب؛از شراب عشق تر کردي
تو که افسانه با عشق بودن را
برايم از کتاب زندگي خواندي
تو که بذر محبت را
به دشت سينه مشتاقم افشاندي
چرا با من خداحافظ
تو مهمان عزيز لحظه هاي شاد من هستي
تو همچون قصه ي شيرين عهد کودکي در ياد من هستي
خداحافظ کلامي تلخ و غمگين است
غم رفتن غمي بسيار سنگين است
خداحافظ نه
تو درياي من هستي
و من چون ماهي ام
دور از تو مي ميرم
اگر رفتي سراغت راهمه جا از خداي عشق ميگيرم
....مرو اي بهترين حرف و کلام مهرباني ها
magmagf
11-15-2006, 06:51 AM
دنيا پر از سگ ست جهان سر به سر سگي ست
غير از وفا تمام صفات بشر سگي ست
لبخند و نان به سفره ي امشب نمي رسد
پايان ماه آمد و خُلق پدر سگي ست
از بوي دود و آهن و گِل مست مي شود
در سرزمين من عرق كارگر سگي ست
جنگ و جنون و زلزله؛مرگ و گرسنگي
اخبار يك.. سه... چار... دو... تهران... خبر سگي ست
آهنگ سگ ترانه ي سگ گوشهاي سگ
اين روزها سليقه ي اهل هنر سگي ست
بار كج نگاه شما بر دلم بس ست
باور كنيد زندگي باربر سگي ست
آدم بيا و از سر خط آفريده شو
ديگر لباس تو به تن هر پدر سگي ست
magmagf
11-15-2006, 06:56 AM
دریچه ی احساس من امشب
از نور خالی ست!
با این حال
شاید این عادت معمول من است
که دلم هر شب
تا نخواند غزل چشم تو را چندین بار
آرام نخواهد گشت...
دل من را که دگر پروایی نیست
پس بگذار
بی خیال همه ی فاصله ها
به تو گویم حرفی :
کاش می دانستی که دلم را دیگر
طاقت حجم سکوتت هرگز نیست!
شاید این گونه بدانی که چرا
نا مهربان مردم این دشت
دیوانه ی باران زده ام می خوانند...!!!
N.P.L
11-15-2006, 09:49 AM
بعد از تو
اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکي
که هيچ چيز نمي گفت، هيچ چيز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.
بعد از تو ما صداي زنجره ها را کشتيم
و بصداي زنگ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست
و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي، دل بستيم.
بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود
از زير ميزها
به پشت ها ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي کرديم
و باختيم، رنگ ترا باختيم، اي هفت سالگي.
بعد از تو ما به هم خيانت کرديم
بعد از تو ما تمام يادگاري ها را
با تکه هاي سرب، و با قطره هاي منفجر شده ي خون
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي کوچه زدوديم.
بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم
و داد کشيديم:
«زنده باد
مرده باد»
و در هياهوي ميدان، براي سکه هاي کوچک آوازه خوان
که زيرکانه به ديدار شهر آمده بودند، دست زديم.
بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم
براي عشق قضاوت کرديم
و همچنان که قلب هامان
در جيب هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت کرديم.
بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم
و مرگ، زير چادر مادربزرگ نفس مي کشيد
و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده هاي اينسوي آغاز
به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند
و مرده هاي آن سوي پايان
به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
که در چهار زاويه اش، ناگهان چهار لاله ي آبي
روشن شدند.
صداي باد مي آيد
صداي باد مي آيد، اي هفت سالگي
برخاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند.
چقدر بايد پرداخت
چقدر بايد
براي رشد اين مکعب سيماني پرداخت؟
ما هرچه را که بايد
از دست داده باشيم، از دست داده ايم
ما بي چراغ به راه افتاديم
و ماه، ماه، ماده ي مهربان، هميشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي
و برفراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند
چقدر بايد پرداخت.
فروغ فرخزاد
soleares
11-29-2006, 09:52 PM
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها
امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
در سینهها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بیبدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانهست و دغل کاین علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژبین شده با بیگنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا
این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری
میمال پنهان گوش جان مینه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا
vahide
12-05-2006, 09:58 AM
بهار سوگوار
نه لب گشايدم از گل نه دل كشد به نبيد
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد
نشان داغ دل ماست لالهاي كه شكفت
به سوگواري زلف تو اين بنفشه دميد
بيا كه خاك رهت لالهزار خواهد شد
ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكيد
به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببين در آينه جويبار گريهي بيد
به درد ما كه همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقي غمگين كه بوسه خواهد چيد
چه جاي من كه در اين روزگار بي فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلك ناليد
گذشت عمر و به دل عشوه ميخريم هنوز
كه هست در پي شام سياه صبح سپيد
كه راست درين فتنهها اميد امان؟
شد آن زمان كه دلي بود در امان اميد
صفاي آينه خواجه ببين كزين دم سرد
نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشيد
ه. ا. سايه
ببخشيد كسي از نير تبريزي شعري داره بگذاره
همين طور نظامي و مولوي
magmagf
12-09-2006, 07:45 AM
می خواهمت اما نمی دانم چه خواهد شد
هرگز به اين دل بد نياوردم نه! شايد شد!
لب وا کن و چيزی بگو از من چه می خواهی ؟
ديگر نمی دانم چه بايد بود و بايد شد
هر کس به تو برخورد درمانده -شبيه من-
ما بين ماندن با تو يا ماندن مردد شد
گوشی به دستت بود اما خط نمی دادی
عمری جواب من فقط اين بوق ممتد شد
سر می کنم با آرزويم کس چه می داند
شايد شهابی امشب از چشم شما رد شد
ــــــــــــــــــــ
نمي دونم از كيه اما قشنگه
vahide
12-12-2006, 01:18 PM
ببخشيد كسي از نير تبريزي شعري داره بگذاره
بهت ملائک
ای ز داغ تو روان خون دل از دیده ی حور
بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه ی صور
خاک بیزان به سر اندر سر نعش تو بنات
اشکریزان به بر از سوگ تو شعرای عبور
ز تماشای تجلای تو مدهوش کلیم
ای سرت سرّ انا الله و سنان نخله ی طور
دیده ها گو همه دریا شو و دریا همه خون
که پس قتل تو منسوخ شد آیین سرور
شمع انجم همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتمزده کاشانه چه ظلمات چه نور
پای در سلسله سجاد و به سر تاج یزید
خاک عالم به سر افسر و دیهیم و قصور
تیر ترسا و سر سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده است که داده ست نشان
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور؟
سر بی تن که شنیده است به لب آیه ی کهف
یا که دیده است به مشکات تنور آیه ی نور؟
جان فدای تو از حالت جانبازی تو
در طف ماریه از یاد بشد شور نشور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
گوش خضرا همه پر غلغله ی دیو و پری
سطح غبرا همه پر ولوله ی وحش طیور
غرق دریای تحیر ز لب خشک تو نوح
دست حیرت به دل از صبر تو ایوب صبور
مرتضی با دل افروخته لاحول کنان
مصطفی با جگر سوخته حیران و حصور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملائک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سرگرم حضور
نیر تبریزی
soleares
12-22-2006, 09:07 PM
فخرالدين اسعدگرگاني
چو بر رامين بيدل كار شد سخت
به عشق اندر، مرو را خوار شد بخت
هميشه جاي بي انبوه جُستي
كه بنشستي به تهايي، گر ستي
به شب پهلو سوي بستر نبردي
همه شب تا به روز اختر شمردي
به روز از هيچ گونه نارميدي
چون گور و آهو از مردم رميدي
زبس كاو قِدّ دلبر ياد كردي
كجا سروي بديدي سجده بردي
به باغ اندر گلِ صد برگ جُستي
به يادِ روي او بر گُل گرستي
بنفشه بر چِدي هر بامدادي
به يادِ زلف او بر دل نهادي
زبيم ناشكيبي مي نخوردي
كه يكباره قرارش مي ببردي
هميشه مونسش طنبور بودي
نديمش عاشقِ مهجور بودي
به هر راهي سرودي زار گفتي
سراسر بر فراق يار گفتي
چو باد حسرت از دل بركشيدي
به نيسان باد دي ماهي دميدي
به ناله دل چنان از تن بكندي
كه بلبل را زشاخ اندر فگندي
به گونه اشكِ خون چندان براندي
كه از خون پاي او در گِل بماندي
به چشمش روز روشن تار بودي
به زيرش خزّ و ديبا خاري بودي
بدين زاري و بيماري همي زيست
نگفتي كس كه بيماريت از چيست؟
چو شمعي بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهرِ دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگاني
دلش پدرود كرده شادماني
زگريه جامه خون آلود گشته
زناله روي زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسيده
اميد از جان و از جانان بريده
خيالِ دوست در ديده بمانده
زچشمش خواب نوشين را برانده
به درياي جدايي غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
زبس انديشه همچون مست بيهوش
جهان از ياد او گشته فراموش
گهي قرعه زدي بر نام يارش
كه با او چون بوَد فرجام كارش؟
گهي در باغ شاهنشاه رفتي
زهر سروي گوا بر خود گرفتي
همي گفتي گوا باشيد بر من
ببينيدم چنين بر كامِ دشمن
چو ويس ايدر بوَد با وي بگوييد
دلش را از ستمگاري بشوييد
گهي با بلبلان پيگار كردي
بديشان سرزنش بسيار كردي
همي گفتي چرا خوانيد فرياد
شما را از جهان باري چه افتاد؟
شما با جفت خود بر شاخساريد
نه چون من مستمند و سوكواريد
شما را از هزاران گونه باغ است
مرا بر دل هزاران گونه داغ است
شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پيش يار باشد
چرا بايد كه ناله زار باشد؟
مرا زيباست ناله گاه و بيگاه
كه يارم نيست از دردِ من آگاه
چنين گويان همي گشت اندران باغ
دو ديده پر زخون و دل پر از داغ
soleares
12-22-2006, 09:08 PM
ملك الشعراي بهار
هنگامِ فرودين كه رساند ز ما درود
بر مرغزارِ ديلم و طرفِ سپيد رود
كز سبزه و بنفشه و گل هايِ رنگ رنگ
گويي بهشت آمده از آسمان فرود
دريا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش
جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود
جايِ دگر بنفشه يكي دسته بدروَند
وين جايگه بنفشه به خرمن توان درود
كوه از درخت گويي مردي مبارز است
پرهايِ گونه گونه زده چون جنگيان به خود
اشجار گونه گون و شكفته ميانشان
گل هايِ سيب و آلو و آبي و آمرود
چون لوحِ آزمونه كه نقاشِ چربدست
الوانِ گونه گون را بر وي بيازمود
شمشاد را نگر كه همه تن قد است و جعد
قدّي ست ناخميده و جعدي ست نابسود
آزاده را رسد كه بسايد به ابر سر
آزاد بُن ازين رو تارك به ابر سود
بگذر يكي به خطـﮥ نوشهر و رامسر
وز ما بدان ديار رسان نو به نو درود
آن گلسِتانِ طُرفه بدان فرّ و آن جمال
وان كاخ هاي تازه بدان زيب و آن نمود
از تيغِ كوه تا لبِ دريا كشيده اند
فرشي كش از بنفشه و سبزه است تار و پود
آن بيشه ها كه دستِ طبيعت به خاره سنگ
گل ها نشانده بي مددِ باغبان و كود
ساري نشيد خوانَد بر شاخـﮥ بلند
بلبل به شاخِ كوته خوانَد همي سرود
آن از فرازِ منبر هر پرسشي كند
اين يك ز پايِ منبر پاسخ دَهَدش زود
يك جا به شاخسار، خروشان تذروِ نر
يك سو تذروِ ماده به همراهِ زاد و رود
آن يك نهاده چشم، غريوان به راهِ جفت
اين يك ببسته گوش و لب از گفت و از شنود
بر طَرف رود چون بوزد باد بر درخت
آيد به گوش نالـﮥ ناي و صفيرِ رود
آن شاخ هايِ نارنج اندر ميانِ ميغ
چون پاره هايِ اخگر اندر ميانِ دود
بنگر بدان درخش كز ابرِ كبود فام
برجَست و رويِ ابر به ناخن همي شخود
چون كودكي صغير كه با خامـﮥ طلا
كژمژ خطي كشد به يكي صفحـﮥ كبود
بنگر يكي به رودِ خروشان به وقتِ آنك
دريا پيِ پذيره اش آغوش برگشود
چون طفلِ ناشكيبِ خروشان ز يادِ مام
كاينك بيافت مام و در آغوشِ او غنود
ديدم غريو و صيحه دريايِ آسكون
دريافتم كه آن دلِ لرزنده را چه بود؟
بيچاره مادري ست كز آغوشش آفتاب
چندين هزار طفل به يك لحظه در ربود
داند كه آفتاب، جگر گوشگانش را
همراهِ باد بُرد و نثارِ زمين نمود
زين رو همي خروشد و سيلي زند به خاك
از چرخ بر گذاشته فريادِ رود رود !
بنگر يكي به منظرِ چالوش كز جمال
صد ره به زيب و زينتِ مازندران فزود
زان جايگه به بابُل و شاهي گذاره كن
پس با ترن به ساري و گرگان گراي زود
بزداي زنگِ غم به رهِ آهنش ز دل
اينجا بوَد كه زنگ به آهن توان زدود
soleares
12-22-2006, 09:08 PM
فروغي بسطامي
كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را؟
غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را
چشم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را
بالاي خود در آينـﮥ چشم من ببين
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را
خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را
زيبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را
soleares
12-22-2006, 09:09 PM
عبدالقادر بيدل دهلوي
چنين كشتـﮥ حسرتِ كيستم من؟
كه چون آتش از سوختن زيستم من
نه شادم نه محزون نه خاكم نه گردون
نه لفظم نه مضمون چه معنيستم من؟
نه خاك آستانم نه چرخ آشيانم
پَري مي فشانم كجا ييستم من ؟
اگر فانيم چيست اين شور هستي؟
و گر باقيم از چه فانيستم من؟
بناز اي تخيّل ببال اي توهّم
كه هستي گمان دارم و نيستم من
هوايي در آتش فگنده است نعلم
اگر خاك گردم نمي ايستم من
نوايي ندارم نفس مي شمارم
اگر ساز عبرت نيَم، چيستم من؟
بخنديد اي قدر دانان فرصت
كه يك خنده بر خويش نَگريستم من
درين غمكده كس مَميردا يا رب
به مرگي كه بي دوستان زيستم من
جهان كو به سامانِ هستي بنازد
كمالم همين بس كه من نيستم من
به اين يك نفس عمرِ موهوم بيدل
فنا تهمِت شخصِ باقيستم من
soleares
12-24-2006, 05:24 PM
داستان سياوش و آتش
فردوسي
و اينك سياوش براي اثبات بي گناهي خويش از آتش مي گذرد:
جهاندار سودابه را پيش خواند
همي با سياوش بگفتن نشاند
سرانجام گفت ايمن از هر دوان
نگردد مرا دل نه روشن روان
مگر كاتش تيز پيدا كند
گنه كرده را زود رسوا كند
به پور جوان گفت شاه زمين
كه رايت چه بيند كنون اندرين
سياوش چنين گفت كاي شهريار
كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار
اگر كوه آتش بوَد بسپرم
ازين تنگ خوارست اگر بگذرم
پر انديشه شد جان كاووس كي
ز فرزند و سودابـ ﮥنيك پي
كزين دو يكي گر شود نابكار
ازان پس كه خواند مرا شهريار
چو فرزند و زن باشدم خون مغز
كرا بيش بيرون شود كار نغز
همان به كزين زشت كردار دل
بشويَم كنم چارۀ دلگسل
چه گفت آن سپهدار نيكو سَخُن
كه با بد دلي شهرياري مكن
به دستور فرمود تا ساروان
هيون آرد از دشت صد كاروان
هيونان به هيزم كشيدن شدند
همه شهر ايران به ديدن شدند
به صد كاروان اشتر سرخ موي
همي هيزم آورد پر خاشجوي
نهادند هيزم دو كوه بلند
شمارَش گذر كرد بر چون و چند
زدور از دو فرسنگ هر كش بديد
چنين جست و جوي بلا را كليد
همي خواست ديدن در راستي
زكار زن آيد همه كاستي
چو اين داستان سر به سربشنوي
بِه آيد ترا گر بدين بگروي
نهادند بر دشت هيزم دو كوه
جهاني نَظاره شده هم گروه
گذر بود چندان كه گويي سوار
ميانه برفتي به تنگي چهار
بدانگاه سوگنِد پرمايه شاه
چنين بود آيين و اين بود راه
وزان پس موبد بفرمود شاه
كه بر چوب ريزند نفط سياه
بيامد دو صد مرد آتش فروز
دميدند گفتي شب آمد به روز
نخستين دميدن سيه شد زدود
زبانه بر آمد پس از دود زود
زمين گشت روشنتر از آسمان
جهاني خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بريان شدند
بران چهر خندانش گريان شدند
سياوش بيامد به پيش پدر
يكي خود زرّين نهاده به سر
هشسيوار با جام هاي سپيد
لبي پر زخنده دلي پراميد
يكي تازيي بر نشسته سياه
همي خاك نعلش بر آمد به ماه
پراگنده كافور بر خويشتن
چنانچون بود رسم و ساز كفن
بدانگه كه شد پيش كاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه كاووس پر شرم ديد
سخن گفتنش با پسر نرم ديد
سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بودَ گردش روزگار
سرِ پر زشرم و بهايي مراست
اگر بيگناهم رهايي مراست
ور ايدون كه زين كار هستم گناه
جهان آفرينم ندارد نگاه
به نيروي يزدانِ نيكي دهِش
كزين كوه آتش نيابم تپش
خروشي بر آمد زدشت و ز شهر
غم آمد جهان را از آن كار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنيد
برآمد به ايوان و آتش بديد
همي خاست كو را بد آيد به روي
همي بود جوشان پر از گفت و گوي
جهاني نهاده به كاووس چشم
زيان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سياوش سيه را به تندي بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همي بر كشيد
كسي خود و اسپ سياوش نديد
يكي دشت با ديدگان پر زخون
كه تا او كي آيد ز آتش برون
چو او را بديدند برخاست غو
كه آمد ز آتش برون شاه نو
اگر آب بودي مگر تر شدي
زترّي همه جامه بي بر شدي
چنان آمد اسپ و قباي سوار
كه گفتي سمن داشت اندر كنار
چو بخشايش پاك يزدان بود
دمِ آتش و آب يكسان بود
چو از كوه آتش به هامون گذشت
خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند
يكي شادماني بُد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان
همي داد مژده يكي را دگر
كه بخشود بر بي گنه دادگر
همي كند سودابه از خشم موي
همي ريخت آب و همي خست روي
چو پيش پدر شد سياووش پاك
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك
فرود آمد از اسپ كاووس شاه
پياده سپهبد پياده سپاه
سياووش را تنگ در بر گرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از تفّ آن كوه آتش برست
همه كامـﮥ دشمنان گشت پست
بدو گفت شاه اي دلير جوان
كه پاكيزه تخمي و روشن روان
چناني كه از مادر پارسا
بزايد شود در جهان پادشا
مي آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سومي در كشيد
نبد بر درِ گنج بند و كليد
چهارم به تخت كيي بر نشست
يكي گرزۀ گاو پيكر به دست
بر آشفت و سودابه را پيش خواند
گذشته سخن ها برو بر براند
كه بي شرمي و بد بسي كرده اي
فراوان دل من بيازرده اي
يكي بد نمودي به فرجام كار
كه بر جان فرزند من زينها,
بخوردي و در آتش انداختي
برين گونه بر جادوي ساختي
نيايد تو را پوزش اكنون به كار
بپرداز جاي و برآراي كار
نشايد كه باشي تو اندر زمين
جز آويختن نيست پاداش اين
بدو گفت سودابه كاي شهريار
تو آتيش بدين تارك من ببار
مرا گر همي سر ببايد بريد
مكافات اين بد كه بر من رسيد,
بفرماي و من دل نهادم برين
نبود آتش تيز با او به كين
سياوش سخن راست گويد همي
دل شاه از غم بشويد همي
همه جادوي زال كرد اندرين
نخواهم كه داري دل از من به كين
بدو گفت نيرنگ داري هنوز
نگردد همي پشت شوخيت كوز
به ايرانيان گفت شاه جهان
كزين بد كه اين ساخت اندر نهان
چه سازم چه باشد مكافات اين
همه شاه را خواندند آفرين
كه پاداش اين آنكه بي جان شود
ز بد كردن خويش پيچان شود
به دژخيم فرمود كين را به كوي
زدار اندر آويز و بر تاب روي
چو سودابه را وي برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند
دل شاه كاووس پر درد شد
نهان داشت , رنگ رخش زرد شد
سياوش چنين گفت با شهريار
كه دل را بدين كار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زين گناه
پذيرد مگر پند و آيد به راه
همي گفت با دل كه بر دست شاه
گرايدن كه سودابه گردد تباه
به فرجامِ كار, او پشيمان شود
ز من بيند او غم, چو پيچان شود
بهانه همي جست زان كار شاه
بدان تا ببخشد گذشته گناه
سياووس را گفت بخشيد مش
از آن پس كه خون ريختن ديدمش
سياوش ببوسيد تخت پدر
وزان تخت برخاست و آمد به در
شبستان همه پيش سودابه باز
دويدند و بردند او را نماز
برين گونه بگذشت يك روزگار
برو گرم تر شد دل شهريار
چنان شد دلش باز از مهر اوي
كه ديده نه برداشت از چهر اوي
دگر باره با شهريار جهان
همي جادوي ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سياووش بد
بد اسنان كه از گوهر او سزد
زگفتار او شاه شد در گمان
نكرد ايچ بر كس پديد از مهان
به جايي كه زهر آگند روزگار
از و نوش خيره مكن خواستار
تو با آفرينش بسنده نه اي
مشو تيز گرد پرورنده نه اي
چنين است كردار گردان سپهر
نخواهد گشادن همي بر تو چهر
magmagf
12-26-2006, 07:43 PM
سنگ گور
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
سیمین بهبهانی
soleares
01-01-2007, 03:42 PM
طاعت از دست نيايد ...
نشاط اصفهاني
طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
منظر ديده قدمگاهِ گدايان شده است
كاخ دل در خور اورنگ شهي يابد كرد
روشنان فلكي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد
شب، چو خورشيد جهانتاب نهان از نظر است
طيِ اين مرحله با نور مهي بايد كرد
خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد
نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد كرد
جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
كشور خصم تبه از سپهي بايد كرد
گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد
soleares
01-01-2007, 03:43 PM
گواهي دل
فرخي سيستاني
دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي
كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي
soleares
01-01-2007, 03:48 PM
نامـه ي ويس به رامين
فخرالدين اسعد گرگاني
نامـﮥ دهم ويس به رامين
دلي پُر از آتش و جاني پُر از دود
تني چون موي و رخساري زر اندود
برم هر شب سحرگه پيشِ دادار
بمالم پيشِ او برخاك رخسار
خروشِ من بدرّد پشتِ ايوان
فغانِ من ببندد راهِ كيوان
چنان گريم كه گريد ابرِ آذار
جنان نالم كه نالد كبكِ كهسار
چنان جوشم كه جوشد بحر از باد
چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد
به اشك از شب فرو شويم سياهي
بياغارم زمين تا پشتِ ماهي
چنان از حسرتِ دل بركشم آه
كجا ره گم كند بر آسمان ماه
ز بس كز دل كشم آهِ جهان سوز
ز خاور بر نيارد آمدن روز
ز بس كز جان بر آرم دودِ اندوه
ببندد ابرِ تيره كوه تا كوه
بدين خواري بدين زاري بدين درد
مژه پُر آب و روريِ زرد و پُر گرد
همي گويم: خدايا،كردگارا
بزرگا، كامگارا، بردبارا
تو يارِ بي دلان و بي كساني
هميشه چارۀ بيچارگاني
نيارم گفت رازِ خويش با كس
مگر با تو كه يارِ من تويي بس
همي داني كه چون خسته روانم
همي داني كه چون بسته زبانم
تو دِه جانِ مرا زين غم رهايي
تو بردار از دلم بندِ جدايي
دلِ آن سنگدل را نرم گردان
به تابِ مهرباني گرم گردان
به ياد آور دلش را مهرِ ديرين
پس آنگه در دلش كن مهرِ شيرين
يكي زين غم كه من دارم بر او نِه
كه باشد بارِ او از هر كِهي مِه
به فضل خويش وي را زي من آور
و يا زيدر مرا نزديكِ او بر
همي تا باز بينم رويِ آن ماه
نگه دارش ز چشم و دستِ بدخواه
به جز مهرِ منش تيمار منماي
به جز عشقِ منش آزار مفزاي
و گر رويش نخواهم ديد ازين پس
مرا بي رويِ او جان و جهان بس
هم اكنون جانِ من بستان بدو دِه
كه من بي جان و آن بت با دو جان بهْ
نگارا، چند نالم؟ چند گويم؟
به زاري چند گريم؟ چند مويم؟
نباشد گفته بر گوينده تاوان
چو باشد اندك و سودش فراوان
بگفتم هر چه ديدم از جفايت
ازين پس خود تو مي دان با خدايت
اگر كردارِ تو با كوه گويم
بمويد سنگِ او چون من بمويم
ببخشايد مرا سنگ و، دلت نه
به گاهِ مردمي سنگ از دلت بهْ
مرا چون سنگ بودي اين دلِ مست
دلت پولاد گشت و سنگ بشست!
soleares
01-01-2007, 03:51 PM
باباطاهر عريان
ز دست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
بسازُم خنجري نيشش زفولاد
زنُم بر ديده تا دل گردد آزاد
٭٭٭
يكي بر زيگري نالان درين دشت
به خون ديگران آلاله مي گشت
همي كشت و همي گفت اي دريغا
ببايد كشت و هشت و رفت ازين دشت
٭٭٭
نسيمي كز بن آن كاكل آيو
مرا خوشتر زبوي سنبل آيو
چو شو گيرُم خيالش را در آغوش
سحر از بستُرم بوي گل آيو
٭٭٭
دلُم بي وصل تِه شادي مبيناد
ز درد و محنت آزادي مبيناد
خراب آبادِ دل بي مقدم تو
الهي هرگز آبادي مبيناد
soleares
01-01-2007, 03:52 PM
بابا طاهر
مو آن دلدادۀ بي خانمانُم
مو آن محنت نصيبِ سخت جانُم
مو آن سرگشته خارُم در بيابان
كه چون بادي وزد هر سو دوانُم
٭٭٭
گلي كه خود بدادُم پيچ و تابش
به اشك ديدگانُم دادُم آبش
در اين گلشن خدايا كي روا بي
گل از مو ديگري گيره گلابش
٭٭٭
بي ته اشكُم ز مژگانِ تر آيو
بي ته نخِل اميدمُ بي بر آيو
بي ته در گنج تنهايي شب و روز
نشينُم تا كه عمرُم بر سر آيو
٭٭٭
دو چشمونِت پياله پر ز مي بي
دو زلفونِت خراجِ مُلكِ ري بي
همي وعده كري امروز و فردا
نميدونُم كه فرداي تو كي بي؟
soleares
01-02-2007, 06:14 PM
ايرج ميرزا داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كند مادر تو با من جنگ
هركجا بيندم از دور كند
چهره پرچين و جبين پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازك من تيري خدنگ
مادر سنگدلت تا زنده است
شهد در كام من و تست شرنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دل او از خون رنگ
گر تو خواهي به وصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
روي و سينه تنگش بدري
دل برون آري از آن سينه تنگ
گرم و خونين به منش باز آري
تا برد زاينه قلبم زنگ
عاشق بي خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ
حرمت مادري از ياد ببرد
خيره از باده و ديوانه زبنگ
رفت و مادر را افكند به خاك
سينه بدريد و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمين
و اندكي سوده شد او را آرنگ
وان دل گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خون
آيد آهسته برون اين آهنگ:
آه دست پسرم يافت خراش
آه پاي پسرم خورد به سنگ
soleares
01-06-2007, 05:28 PM
سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وزان گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد
بهر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر بکوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
magmagf
01-06-2007, 09:35 PM
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
...شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران
ـــــــــــــــــــــ
از شعراهای فوق العاده استاد شهریار
magmagf
01-06-2007, 09:36 PM
وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما
مثل هميشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم
عمريست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخيره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقويم
روزی به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی شبيه همين روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد
وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما
هر روز بی تو
روز مباداست !
قیصر امین پور
mehrdad-xvc
01-10-2007, 01:58 AM
فردوسی
تو را دانش دين رهاند دوست
ره رستگارى ببايدت جست
به گفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگىها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشيد بعد از رسولانِ مِهْ
نتابيد بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بياراست گيتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين
خداوند شرم و خداوند دين
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستايد رسول:
که ”من شهر علمم عَليَّم در است“
درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهى دهم کاين سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنين دان و ديگر همين
کز ايشان قوى شد به هرگونه دين
درود بر فردوسی . . . . کجایی ببینی فردوسی . . .
magmagf
01-10-2007, 07:40 AM
من با توام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ، بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه ! بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه ! سفید ؟ نه ! سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
سیمین بهبهانی
چو عشق را تو نداني بپرس از شبها * بپرس از رخ زرد و ز خشكي لبها
..........................
چنانكه آب حكايت كند ز اختر و ماه * ز عقل و روح حكايت كنند قالبها
..........................
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد * كه آن ادب نتوان يافتن ز مكتبها
..........................
ميان صد كس عاشق چنان بديد بود * كه بر فلك مه تابان ميان كوكبها
..........................
خرد نداد و حيران شود ز مذهب عشق * اگرچه واقف باشد ز جمله مذهبها
..........................
خضر دلي كه ز آب حيات عشق چشيد * كساد شد بر آنكس زلال مشربها
..........................
به باغ رنجه مشو در درون عاشق بين * دمشق و غوطه و گلزارها و نيربها
..........................
دمشق چه كه بهشتي پر از فرشته و حور * عقول خيره در آن چهرها و غبغبها
..........................
نه از نبيذ لذيذش شكوفها و خمار * نه از حلاوت حلواش دمل و تبها
..........................
ز شاه تا به گدا در كشاكش طمعند * به عشق باز رهد جان ز طمع و مطلبها
..........................
چه فخر باشد مر عشق را ز مشتريان * چه پشت باشد مر شير را ز ثعلبها
..........................
فراز نخل جهان پخته اي نمي يابم * كه كند شد همه دندانم از مذنبها
..........................
بپر عشق بپر در هوا و بر گردون * چو آفتاب منزه ز جمله مركبها
..........................
نه وحشتي دل عشاق را چو مفردها * نه خوف قطع و جداييست چون مركبها
..........................
عنايتش بگزيدست از پي جانها * مسببش بخريدست از مسببها
..........................
وكيل عشق درآمد به صدر قاضي كاب * كه تا دلش برمد از قضا و از گبها
..........................
زهي جهان و زهي نظم نادر و ترتيب * هزار شور در افكند در مرتبها
..........................
گداي عشق شمر هرچه در جهان طربيست * كه عشق چون زر كانست و آن مذهبها
..........................
سلبت قلبي يا عشق خدعه و دها * كذبت حاشا لكن ملاحه و بها
..........................
اريد ذكرك يا عشق شاكرا لكن * و لهت فيك و شوشت فكرتي و نها
..........................
به صد هزار لغت گر مديح عشق كنم * فزونترست جمالش ز جمله دبها
..........................
مولانا
درود بر فردوسی . . . . کجایی ببینی فردوسی . . .
سلام
بابا ما كه نگفتيم اين شعر حتما مال فردوسيه . گفتن ما هم نوشتيم .
من خودم شك دارم كه مال فردوسي باشه.
vahide
01-27-2007, 01:05 AM
مجذوب تبریزی(شاعر قرن یازدهم هجری) :
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است
vahide
01-27-2007, 01:21 AM
نی نامه ی مولانا:
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر كسی كو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم
هر كسی از ظن خود شد یار من
و ز درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نیست
لیك چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیك كس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر كه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پروای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
anna_eng
04-11-2007, 01:11 AM
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته ی مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن
عمران صلاحی
anna_eng
04-11-2007, 01:13 AM
شبی چون شبه روی شته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیج گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
زتاجش سه بهره شده لاجورد
سپرده هوا را به زنگار گرد
سپاه شب تیره برداشت وراغ
یکی فرش افگنده چون پر زاغ
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندوده چهر
نمودم به هر سو به چشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
هرآنگه که بر زد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو مانده گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
زمین زیر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پرهراس
جرس برگرفته نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب و فراز
دلم تنگ شد زان درزنگ دراز.....
جاوید مرد ایران حکیم ابوالقاسم فردوسی-از داستان بیژن ومنیژه
korosh bozorg
04-17-2007, 05:47 PM
سلام
بابا ما كه نگفتيم اين شعر حتما مال فردوسيه . گفتن ما هم نوشتيم .
من خودم شك دارم كه مال فردوسي باشه.
بی گمان این چامه و شماری چامه ی دیگر که در آغاز به شاهنامه افزوده شده و پیرامون اسلام و محمد و علی و عمر و... هست سروده ی خود فردوسی نیست. اینها چامه های الحاقی هستند و بدست تازی پرستان به شاهنامه اثر جاویدان فرهنگ ایرانی افزوده شده اند. شاهنامه سراسر برگرفته شده هست از متون کهن پهلوی و پارسی باستان و اوستایی و .... و از همه کرامند تر نسک خدای نامگ که پیشینه ای دست کم 7 هزار ساله داشته در فرهنگ ایرانی و آریایی. میتوان گفت فردوسی در سروده های خود تاریخ نگاری کرده به گونه ای که تنها به آغاز و پایان چامه ها چند بیتی از زبان خود افزوده وگرنه امانتداری او در بازگویی متون کهن ایرانی بی کاستیت.
باید گفت همین مسلمانان و حاکم مسلمان شهر نگذاشت فردوسی را در میان آرامگاه مسلمانان خاک کنند پس چگونه او میتواند چنین سروده های بی محتوایی بگوید؟ هرگز چنین نیست.
hatef4
10-18-2007, 10:06 AM
من از آن حسن روز افزون
كه يوسف داشت دانستم
كه عشق از پرده ي عصمت
برون آرد زليخا را
cityslicker
10-22-2007, 02:46 PM
شوق مي از بهار گلاندام تازه شد
پيوند بوسهها به لب جام تازه شد
از چهرهي گشادهي سيمينبران باغ
آغوشسازي طمع خام تازه شد
زان بوسههايتر که به شبنم ز گل رسيد
اميد من به بوسه و پيغام تازه شد
ميلي که داشتند حريفان به نقل و مي
از چشمک شکوفهي بادام تازه شد
از نوبهار، سبزهي مينا کشيد قد
از آ ب تلخ مي جگر جام تازه شد
داغي که به به خون جگر کرده بود دل
از روي گرم لالهي گلفام تازه شد
شب از شکوفه روز شد و روز شب ز ابر
هنگامهي مکرر ايام تازه شد
حاجت به رفتن چمن از کنج خانه نيست
زينسان که از بهار در و بام تازه شد
صائب ترا ز سردي دوران خزان مباد
کز نوبهار طبع تو ايام تازه شد
صائب تبریزی
salma_ar
10-22-2007, 09:54 PM
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل بادبانها را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
vBulletin v3.8.1, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.