اشعار بزرگان شعر ایران زمین [آرشيو] - P30World Forums

PDA

View Full Version : اشعار بزرگان شعر ایران زمین


bb
06-23-2006, 08:29 AM
فردوسی
تو را دانش دين رهاند دوست
ره رستگارى ببايدت جست
به گفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگى‌ها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشيد بعد از رسولانِ مِهْ
نتابيد بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بياراست گيتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين
خداوند شرم و خداوند دين
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستايد رسول:
که ”من شهر علمم عَليَّم در است“
درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهى دهم کاين سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنين دان و ديگر همين
کز ايشان قوى شد به هرگونه دين

bb
06-23-2006, 08:34 AM
این حوض که دل هلاک نظاره‌ی اوست
صد آیه‌ی فیض بیش درباره‌ی اوست
در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ
آبی که زبانه کش ز فواره‌ی اوست

bb
06-23-2006, 08:37 AM
دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟
دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟
من زنده به عشق توام ای دوست ولیک
از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟

bb
06-23-2006, 08:42 AM
بارگاه حافظ

شبها به کنج خلوتم آواز می‌دهند
کای خفته گنج خلوتیان باز می‌دهند
گوئی به ارغنون مناجاتیان صبح
از بارگاه حافظم آواز می‌دهند
وصل است رشته‌ی سخنم با جهان راز
زان در سخن نصیبه‌ام از راز می‌دهند
وقتی همای شوق مرا هم فرشتگان
تا آشیان قدس تو پرواز می‌دهند
ساز سماع زهره در آغوش طبع تست
خوش خاکیان که گوش به این ساز می‌دهند
آنجاکه دم زند ز تجلی جمال یار
فرصت به آبگینه‌ی غماز می‌دهند
سازش به هر سری نکند تاج افتخار
آزادگی به سرو سرافراز می‌دهند
ما را رسد مدیحه‌ی حافظ که وصف گل
با بلبلان قافیه پرداز می‌دهند
آنجاکه ریزه‌کاری سبک بدیع تست
ما را به مکتب قلم انداز می‌دهند
دیوان تست؟ یا که پس از کشتگان جنگ
رختی به خانواده‌ی پسر باز می‌دهند
هرگز به ناز سرمه فروشش نیاز نیست
نرگس که از خم ازلش ناز می‌دهند
بار دمه و ستاره در ایوان شهریار
کامشب صلا به حافظ شیراز می‌دهند

bb
06-23-2006, 08:46 AM
ایام شباب است شراب اولیتر
با سبز خطان باده‌ی ناب اولیتر
عالم همه سر به سر رباطیست خراب
در جای خراب هم خراب اولیتر

bb
06-23-2006, 08:52 AM
دلی دیرم دمی بیغم نمی‌بو غمی دیرم که هرگز کم نمی‌بو
خطی دیرم مو از خوبان عالم که یار بیوفا همدم نمی‌بو

bb
06-23-2006, 08:56 AM
از عشق تو جان بی قراری دارم
در دل ز غم تو خار خاری دارم
هر دم کشدم سوی تو بیتابی دل
می‌پنداری که با تو کاری دارم

bb
06-23-2006, 09:01 AM
رو رو که تو یار چو منی کم بینی
وین پس همه مرد جلد محکم بینی
من با تو وفا کردم از آن غم دیدم
با اهل جفا وفا کنی غم بینی

roje_aria79
06-23-2006, 12:30 PM
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
...شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران
شهریار

roje_aria79
06-23-2006, 12:32 PM
روز مبادا

وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

مثل هميشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم

عمريست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخيره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقويم
روزی به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی شبيه همين روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد

وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

هر روز بی تو
روز مباداست !

قيصر امين پور

roje_aria79
06-23-2006, 12:34 PM
اين هم يك شعر زيبا از شاعري كه نامش براي كسي آشنا نيست .
خواستم از اين شاعر يادي كرده باشم .
آقاي صابر سرابي كه اين شعر را در 18 سالگي سروده بودند . براي اطلاعات دوستان اين شاعر جوان در سن 19 سالگي اعدام شد . روحش شد .




تو خوبي به همان شكل كه من مي خواهم
شايد اين قدر كه من مي گويم نيستي خوب و قشنگ
ليك سخن مجنون است
كه به ليلي بايد ز نگاه تر مجنون نگريست
هر شبانگاه كه من چشم مي بندم و
خود را با تو سر آن قله كوه همسفر مي بينم ،
باز آن صخره سرد قد علم كرده و
ماه خنده به لب
ديدگان بگشوده در آيينه شفاف سپهر
مي شمارم همه شب من رقم اخترها را
عدد من همه شب از رقم اختران يك عدد بيشتر است
و تو آن يك بيشي

من نفسهاي ترا
بهر آرامش اين قلب تب آلوده خواهانم . . .

roje_aria79
06-23-2006, 12:35 PM
شعر زيباي " روي جاده نمناك " سروده شادروان مهدي اخوان ثالث .
شاعر اين شعر را به مناسبت خودكشي صادق هدايت بزرگترين نويسنده معاصر ايران سروده بود .

اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك

roje_aria79
06-23-2006, 12:36 PM
'گل باغ آشنایی

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!
گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

محمود مشرف تهراني ( م.آزاد )

roje_aria79
06-23-2006, 12:37 PM
سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

سيد علي صالحي

roje_aria79
06-23-2006, 12:39 PM
وقتي كه من بچه بودم

وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه
وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت
وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند
وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم
وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي
وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد
وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود
وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند
وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود

اسماعيل خويي

roje_aria79
06-23-2006, 12:40 PM
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

korosh bozorg
06-23-2006, 03:00 PM
فردوسی
تو را دانش دين رهاند دوست
ره رستگارى ببايدت جست
به گفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگى‌ها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشيد بعد از رسولانِ مِهْ
نتابيد بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بياراست گيتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين
خداوند شرم و خداوند دين
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستايد رسول:
که ”من شهر علمم عَليَّم در است“
درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهى دهم کاين سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنين دان و ديگر همين
کز ايشان قوى شد به هرگونه دين
ابیات الحاقی
!

bb
06-24-2006, 05:33 AM
ابیات الحاقی
!

کورش عزیز
در صورت امکان توضیح بدید
البته من خودم حدس می زنم که این شعر ساختگی باشه چون فردوسی در هیچ کدو از شعر هاش واژه ی عربی بکار نبرده .

bb
06-24-2006, 07:47 AM
تیری، ای دوست، برکش از ترکش
پس به آبروی چون کمان درکش
هان! دلم گر نشانه می‌خواهی
زدن از توست و از من آهی خوش
کی ز تیرت الم رسد؟ که مرا
دیده در حیرت است و دل در غش
یابم از دیدن تو آب حیات
ور بسوزانیم تو در آتش
خواه نوش است و خواه زهرآلود
شربت از دست دوست خوش درکش
ور دهد غیر شربت نوشت
نیش دان و به خاک ریز و مچش
به عراقی مگو: بیا بر من
خویشتن را بگوی، ای دلکش

bb
06-24-2006, 07:51 AM
از کوزه‌گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده‌ام کوزه هر خماری

bb
06-24-2006, 07:56 AM
کیوان چو قران به برج خاکی افگند زاحداث زمانه را به پاکی افگند
اجلال تو را ض سماکی افگند اعدای تو را سوی مغاکی افگند
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
تا ذات نهاده در صفائیم همه عین خرد و سفره‌ی ذاتیم همه
تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حباتیم همه
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
ارکان گهرست و ما نگاریم همه وز قرن به قرن یادگاریم همه
کیوان کردست و ما شکاریم همه واندر کف آز دلفگاریم همه
""""""""""""""""""""""""""
با گشت زمان نیست مرا تنگ دلی کایزد به کسی داد جهان سخت ملی
بیرون برد از سر بدان مفتعلی شمشیر خداوند معدبن علی

bb
06-24-2006, 07:58 AM
ما را نه ترنج از تو مرادست نه به
تو خود شکری پسته و بادام مده
گر نار ز پستان تو که باشد و مه
هرگز نبود به از زنخدان تو به

bb
06-24-2006, 08:00 AM
پرسی که ز بهر مجلس افروختنی
در عشق چه لفظهاست بردوختنی
ای بی خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه اندوختنی

bb
06-24-2006, 08:06 AM
نومید نیستیم ز احسان نوبهار
هرچند تخم سوخته در خاک کرده‌ایم
نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات
ما به آب تلخ، صلح از آب حیوان کرده‌ایم
عمر اگر باشد، تماشای اثر خواهید کرد
نعره‌ی مستانه‌ای در کار گردون کرده‌ایم!
کس زبان چشم خوبان را نمی‌داند چو ما
روزگاری این غزالان را شبانی کرده‌ایم !
گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شده‌ایم
چون زمین، آینه‌ی حسن بهاران شده‌ایم
نیست یک نقطه‌ی بیکار درین صفحه‌ی خاک
ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید
که سیه نامه چو شبهای گناه آمده‌ایم
ما چو سرواز راستی دامن به بار افشانده‌ایم
آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشانده‌ایم
نیست غیر از بحر، چون سیلاب، ما را منزلی
گرد راه از خویش در آغوش یار افشانده‌ایم
نیستیم از جلوه‌ی باران رحمت ناامید
تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است
ما ز نقش پا چراغ مردم آینده‌ایم
یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک
هر که با ما خواجگی از سر گذارد، بنده‌ایم
هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن
همچو یوسف، بی گنه در چاه و زندان بوده‌ایم
حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
چون میوه پخته گشت، گرانی برد ز باغ
ما بار نخل چون ثمر نارسیده‌ایم
بی عزیزان، مرگ پابرجاست عمر جاودان
ما چو اسکندر دل از آب بقا برداشتیم
ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم
دور طرب به نشاه‌ی دیگر گذاشتیم
یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان
پوشیده بود، روی به هر در گذاشتیم
هر کسی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگان
دانه زنجیر در دامان صحرا کاشتیم
بر دانه‌ی ناپخته دویدیم چو آدم
ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم
نفسی چند که در غم گذراندن ستم است
همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم
ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیم
به هر چه شکر نکردیم، یاد آن کردیم
بنای خانه بدوشی بلند کرده‌ی ماست
قفس نبود که ما ترک آشیان کردیم
آستین بر هر چه افشاندیم، دست ما گرفت
رو به ما آورد، بر هر چیز پشت پا زدیم
ما سیه بختان تفاوت را قلم بر سر زدیم
همچو مژگان سر ز یک چاک گریبان برزدیم
نیست ممکن از پشیمانی کسی نقصان کند
شاخ گل شد دست افسوسی که ما بر سر زدیم
خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم
پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم
هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید
چار تکبیر برین نخل خزان دیده زدیم
حاصل ما ز عزیزان سفر کرده‌ی خویش
مشت آبی است که بر آینه‌ی دیده زدیم
دستش به چیدن سر ما کار تیغ کرد
چون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم
کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب
سایه‌ی ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم
آسودگی کنج قفس کرد تلافی
یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
داغ عشق تو ز اندازه‌ی ما افزون است
دستی از دور برین آتش سوزان داریم
دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل
حال خار سر دیوار گلستان داریم
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
در تلافی، میوه‌ی شیرین به دامن می‌دهیم
همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر می‌خوریم
نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
دست کرم ز رشته‌ی تسبیح برده‌ایم
روزی نمی‌رود که به صد دل نمی‌رسیم
منعان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند
ما به جای سفره، خجلت پیش مهمان می‌کشیم!
یوسف به زر قلب فروشان دگرانند
ما وقت خوش خود به دو عالم نفروشیم
عنان گسسته‌تر از سیل در بیابانیم
به هر طرف که قضا می‌کشد شتابانیم
نظر به عالم بالاست ما ضعیفان را
نهال بادیه و سبزه‌ی بیابانیم
چیده‌ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو
هر که از ما گذرد آب روان می‌دانیم
چه فتاده است بر آییم چو یوسف از چاه؟
ما که خود را به زر قلب گران می‌دانیم
چون صبح، خنده با جگر چاک می‌زنیم
در موج خیز خون، نفس پاک می‌زنیم
بیاض گردن او گر به دست ما افتد
چه بوسه‌های گلوسوز انتخاب کنیم!
دشمن خانگی آدم خاکی است زمین
خانه‌ی دشمن خود را ز چه آباد کنیم؟
پیش ازان کز یکدگر ریزیم چون قصر حباب
خیز تا چون موجه‌ی دریا وداع هم کنیم
لذت نمانده است در آینده‌ی حیات
از عیشهای رفته دلی شاد می‌کنیم
خضر با عمر ابد پوشیده جولان می‌کند
ما به این ده روزه عمر اظهار هستی می‌کنیم
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان
گر نماز از ما نمی‌آید، وضویی می‌کنیم
دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش
مانند خضر، تشنه‌ی آب بقا نیم
دیوانه‌ام ولیک بغیر از دو زلف یار
دیگر به هیچ سلسله‌ای آشنا نیم
وفا و مردمی از روزگار دارم چشم
ببین ز ساده‌دلیها چه از که می‌جویم
همان از طاعت من بوی کیفیت نمی‌آید
اگر سجاده‌ی خود در می گلفام می‌شویم
آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم
از آب، همین گریه‌ی تلخی است به جویم
آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلق
در سنگ گریزم، بتوان یافت به بویم
دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم
یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
سرما در قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
ما را گزیده است ز بس تلخی خمار
از ترس، بوسه بر لب میگون نمی‌دهیم!
کار جهان تمامی، هرگز نمی‌پذیرد
پیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان
سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد
عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان
همیشه داغ دل دردمند من تازه است
که شب خموش نگردد چراغ بیماران
دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمی‌سازند
که در خرابی هم یکدلند میخواران
زان چهره‌ی عرقناک، زنهار بر حذر باش
سیلاب عقل و هوش است، این قطره‌های باران
ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت
کاین آب برنگردد، دیگر به جویباران
خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد
چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟
گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب
دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان
گر به بیداری غرور حسن مانع می‌شود
می‌توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان
پیش ازین، بر رفتگان افسوس می‌خوردند خلق
می‌خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان
نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن
برگریزان مکافات است دندان ریختن!
سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار
مدتی هم اشک می‌باید به دامان ریختن
چو گل با روی خندان صرف کن گر خرده‌ای داری
که دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن
هیچ همدردی نمی‌یابم سزای خویشتن
می‌نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
این چنین زیر و زبر عالم نمی‌ماند مدام
می‌نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم
می‌بایدم اکنون ز لب جام گرفتن
چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت
بارست به من عبرت از ایام گرفتن!
ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریداران
گوارا کرد بر من چاه را، از قیمت افتادن
از دست نوازش تپش دل نشود کم
ساکن نشود زلزله از پای فشردن
گریزد لشکر خواب گران از قطره‌ی آبی
به یک پیمانه از سر عقل را وا می‌توان کردن
خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما
چه از ما می‌توان بردن، چه با ما می‌توان کردن؟
گرفتم این که نظر باز می‌توان کردن
به بال چشم، چه پرواز می‌توان کردن؟
نمانده از شب آن زلف گر چه پاسی بیش
هنوز درد دل آغاز می‌توان کردن
قسمت خود بین نمی‌گردد زلال زندگی
ای سکندر، سنگ بر آیینه می‌باید زدن
جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون
خنده در هنگامه‌ی ماتم نمی‌باید زدن
زین بیابان می‌برم خود را برون چون گردباد
بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن
چون سیاهی شد ز مو، هشیار می‌باید شدن
صبح چون روشن شود بیدار می‌باید شدن
داشتم چون سرو از آزادگی امیدها
من چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن؟
هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه‌ای
نیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن
دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستم
که در بهشت مکرر نمی‌توان بودن
بیستون را الم مردن فرهاد گداخت
سنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن
چه می‌پرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟
که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن
جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار
که در بهشت حلال است باده نوشیدن
کنون که شیشه‌ی می‌مالک الرقاب شده است
ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن
ندارم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویم
ز سنگ خاره می‌باید مرا آدم تراشیدن
در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال است
شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن
نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه
سرزمینی که زمین‌گیر توان گردیدن
خاکم به چشم در نگه واپسین مزن
زنهار بر چراغ سحر آستین مزن
انصاف نیست آیه‌ی رحمت شود عذاب
چینی که حق زلف بود بر جبین مزن
ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی
چنان شود که چراغ پدر کند روشن
ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداع
چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن
درین دو هفته که ابر بهار در گذرست
تو نیز دامن امید چون صدف واکن
دل را به آتش نفس گرم آب کن
ای غافل از خزان، گل خود را گلاب کن
از آب زندگی به شراب التفات کن
از طول عمر، صلح به عرض حیات کن
از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر
روی گشاده را سپر حادثات کن
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان
به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
این راه دور، بیش ز یک نعره‌وار نیست
ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن
به خاکمال حوادث بساز زیر فلک
به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن
منمای به کوته نظران چهره‌ی خود را
از آه من ای آینه رخسار حذر کن
هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید
کاری که به همت رود از پیش، خبر کن
عمر عزیز را به می‌ناب صرف کن
این آب را به لاله‌ی سیراب صرف کن
هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است
فصل شکوفه را به می‌ناب صرف کن
سر جوش عمر را گذراندی به درد می
درد حیات را به می ناب صرف کن
ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن
حشر خواب آلودگان از نعره‌ی مستانه کن
می‌رود فیض صبوح از دست، تا دم می‌زنی
پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن
گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن
قبله‌ی من! عکس در شرع حیا نامحرم است
خلوت آیینه را هم جلوه‌گاه خود مکن
ز باده توبه در ایام نوبهار مکن
به اختیار پشیمانی اختیار مکن
به استخاره اگر توبه کرده‌ای زاهد
به استخاره دگر زینهار کار مکن
از خود برون نرفته هوای سفر مکن
این راه را به پای زمین گیر سر مکن
در قلزمی که ابر کرم موج می‌زند
اندیشه چون حباب ز دامان‌تر مکن
از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود
زین صدای آب، سنگین‌تر شد آخر خواب من
صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید
پرده‌ی دیگر شد از غفلت برای خواب من
نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟
که می‌آید برون از سنگ و از آهن رقیب من!
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من
با هیچ قفل، راست نیامد کلید من
مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا
من همان ذوقم که می‌یابند از گفتار من
به یک خمیازه‌ی گل طی شد ایام بهار من
به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من
در حسرت یک مصرع پرواز بلندست
مجموعه‌ی برهم زده‌ی بال و پر من
با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتاده‌ام
سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من
گفتم از پیری شود بند علایق سست‌تر
قامت خم حقله‌ای افزود بر زنجیر من
یک دل غمگین، جهانی را مکدر می‌کند
باغ را در بسته دارد غنچه‌ی دلگیر من
جوانی برد با خود آنچه می‌آمد به کار از من
خس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من
بجز کسب هوا از من دگر کاری نمی‌آید
درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من
به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم
چو آید گردن مینا به کف، مالک رقابم من
دیده‌ی بیدار انجم محو شد در خواب روز
همچنان در پرده‌ی غیب است خواب چشم من
اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج
افزوده می‌شود ز شکستن سپاه من
کشاکش رگ جان من اختیاری نیست
چو موج، در کف دریا بود اراده من
به نسیمی ز هم اوراق دلم می‌ریزد
به تامل گذر از نخل خزان دیده‌ی من
ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا
که بی‌تلاش به چنگ آمده است شیشه‌ی من
من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات
خشکتر می‌شود از می‌لب پیمانه‌ی من
عاقبت پیر خرابات ز بی‌پروایی
ریخت پیش بط می سبحه‌ی صد دانه‌ی من
می‌شود نخل برومند سبکبار از سنگ
سخن سخت، گران نیست به دیوانه‌ی من
خراب حالی ازین بیشتر نمی‌باشد
که جغد خانه جدا می‌کند ز خانه‌ی من
ز گریه‌ای که مرا در گلو گره گردد
سپهر سفله کند کم ز آب و دانه‌ی من
بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده‌ام
آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!
با کمال ناگواریها گوارا کرده است
محنت امروز را اندیشه‌ی فردای من
خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم
داغ است عشق از دل بی آرزوی من
گردون سفله لقمه‌ی روزی حساب کرد
هر گریه‌ای که گشت گره در گلوی من
بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد
می‌شناسد بستر بیگانه را پهلوی من
رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا
با میهمان ز خانه صفا می‌رود برون
یک ساعت است گرمی هنگامه‌ی هوس
زود از سر حباب هوا می‌رود برون
هر تمنایی که پختم زیر گردون، خام شد
زین تنور سرد هیهات است نان آید برون
دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست
از زمین ما به ناخن آب می‌آید برون
غم ز محنت خانه‌ی من شاد می‌آید برون
سیل از ویرانه‌ام آباد می‌آید برون
هر کجا تدبیر می‌چیند بساط مصلحت
از کمین بازیچه‌ی تقدیر می‌آید برون
از حوادث هر که را سنگی به مینا می‌خورد
از دل خونگرم ما آواز می‌آید برون
چون نظر بر حاصل عمر عزیزان می‌کنم
از دل بی‌حاصلم صد آه می‌آید برون
ناله‌ی ناقوس دارد هر سر مو بر تنم
این سزای آن که از بتخانه می‌آید برون
داغ بر دل شدم از انجمن یار برون
دست خالی نتوان رفت ز گلزار برون
مرا هر کس که بیرون می‌کشد از گوشه‌ی خلوت
ستمکاری است کز آغوش یارم می‌کشد بیرون
بر سیه بختی ارباب سخن می‌گرید
ناله‌ای کز دل چاک قلم آید بیرون
زنده شد عالمی از خنده‌ی جان پرور او
که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟
گر بداند که چه شورست درین عالم خاک
کشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون
نشاه‌ی باده‌ی گلرنگ به تخت است مدام
دولت از سلسله‌ی تاک نیاید بیرون
آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم
که به صد گریه‌ی مستانه نیاید بیرون
هر که داند که خبرها همه در بیخبری است
هرگز از گوشه‌ی میخانه نیاید بیرون
کسی که می‌نهد از حد خود قدم بیرون
کبوتری است که می‌آید از حرم بیرون
دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
که طفل گریه کنان آید از عدم بیرون
ز آسمان کهنسال چشم جود مدار
نمی‌دهد، چو سبو کهنه گشت، نم بیرون
بر لب ساغر ازان بوسه‌ی سیراب زنند
که نیارد سخن از مجلس مستان بیرون
زلیخا همتی در عرصه‌ی عالم نمی‌یابد
به امید که آید یوسف از چاه وطن بیرون؟
پرده‌ی عصمت ندارد تاب دست انداز شوق
رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن
خون مرا به گردن او گر ندیده‌ای
در ساغر بلور، می‌ناب را ببین
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی بی اشاره‌ی محراب را ببین
گر ندیدی شاخ گل را با خزان آمیخته
بر سر دوش من آن دست نگارین را ببین
دامن فانوس آن وسعت ندارد، ور نه من
گریه‌ها دارم چو شمع انجمن در آستین
از سکندر صفحه‌ی آیینه‌ای بر جای ماند
تا چه خواهد ماند از مجموعه‌ی ما بر زمین
آدم مسکین به یک خامی که در فردوس کرد
چاک شد چون دانه‌ی گندم دل اولاد او
حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیست
صاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو
من بسته‌ام لب طمع، اما نگار من
دارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!
باغ و بهار چشم و دل قانع من است
صحرای ساده‌ای که نروید گیاه ازو
ما ز بوی پیرهن قانع به یاد یوسفیم
نعمت آن باشد که چشمی نیست در دنبال او
طومار درد و داغ عزیزان رفته است
این مهلتی که عمر درازست نام او
طلبکار تو دارد اضطرابی در جهانگردی
که پنداری زمین را می‌کشند از زیر پای او
نمی‌دانم کجا آن شاخ گل را دیده‌ام صائب
که خونم را به جوش آورد رنگ آشنای او
هرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاه
ما را به صد خیال فکنده است خواب تو
من نیستم حریف زبانت، مگر زنم
از بوسه مهر بر لب حاضر جواب تو
من آن زمان چون قلم سر ز سجده بردارم
که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو
مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمد
نشد روشن شود یک بار چشم اشکبار از تو
به قسمت راضیم ای سنگدل، دیگر چه می‌خواهی
خمار بی‌شراب از من، شراب بی خمار از تو
چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته است
به داغ یاس، جگر گوشه‌ی خلیل از تو
خاطرات از شکوه‌ی ما کی پریشان می‌شود؟
زلف پر کرده است از حرف پریشان، گوش تو
درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی‌باشد
که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو
ذوق وصال می‌گزد از دور پشت دست
گرم است بس که صحبت من با خیال تو
خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست
من مشت خون خویش نمودم حلال تو
به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می‌خندی
که در خواب بهاران است پنداری خزان تو
حق ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟
بوسه‌ی من کارها دارد به خاک پای تو!
در جبهه‌ی ستاره‌ی من این فروغ نیست
یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خوشم که بمیرم برای تو
دایم به روی دست دعا جلوه می‌کنی
هرگز ندیده است کسی نقش پای تو
خبر به آینه می‌گیرم از نفس هر دم
به زندگی شده‌ام بس که بدگمان بی تو
سایه‌ی بال هما خواب گران می‌آرد
در سراپرده‌ی دولت دل بیدار مجو
بیخودان، از جستجو در وصل فارغ نیستند
قمری از حیرت همان کوکو زند در پای سرو

bb
06-24-2006, 08:09 AM
شبی دیرند و ظلمت را مهیا
چو نابینا درو دو چشم بینا
درنگ آر ای سپهر چرخ وارا
کیاخن ترت باید کرد کارا
چراغان در شب چک آن چنان شد
که گیتی رشک هفتم آسمان شد
چو یاوندان به مجلس می گرفتند
ز مجلس مست چون گشتند رفتند
نیارم بر کسی این راز بگشود
مرا از خال هندوی تو بفنود
اگرچه در وفا بی شبهی و دیس
نمی‌دانی تو قدر من ازندیس
بود زودا، که آیی نیک خاموش
چو مرغابی زنی در آب پاغوش
الهی، از خودم بستان و گم کن
به نور پاک بر من اشتلم کن
سر سرو قدش شد باژگونه
دو تا شد پشت او همچون درونه
تو ازفرغول باید دور باشی
شوی دنبال کار و جان خراشی
به راه اندر همی شد شاهراهی
رسید او تا به نزد پادشاهی
بهشت آیین سرایی را بپرداخت
زهر گونه درو تمثال‌ها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه
درش سیمین و زرین پالکانه

bb
06-24-2006, 08:11 AM
به خواب دیدن فردوسی دقیقی را

چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جائی پدید آمدی
بر آن جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز بر آیین کاووس کی
که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
بدو نازد و لشکر و تاج و تخت
شهنشاه محمود گیرنده شهر
ز شادی به هر کس رسانیده بهر
از امروز تا سال هشتاد و پنج
بکاهدش رنج و نکاهدش گنج
ازین پس به چین اندر آرد سپاه
همه مهتران برگشایند راه
نبایدش گفتن کسی را درشت
همه تاج شاهانش آمد به مشت
بدین نامه گر چند بشتافتی
کنون هرچ جستی همه یافتی
ازین باره من پیش گفتم سخن
اگر بازیابی بخیلی مکن
ز گشتاسب و ارجاسپ بینی هزار
بگفتم سرآمد مرا روزگار
گر آن مایه نزد شهنشه رسد
روان من از خاک بر مه رسد
کنون من بگویم سخن کو بگفت
منم زنده او گشت با خاک جفت

bb
06-24-2006, 08:14 AM
هر کار که هست جز به کام تو مباد
هر خصم که هست جز به دام تو مباد
هر سکه که هست جز به نام تو مباد
هر خطبه که هست جز به بام تو مباد
---------------
دولت همه ساله بی‌جلال تو مباد
همت همه ساله بی‌جمال تو مباد
هر بنده که هست بی‌کمال تو مباد
خورشید جهان تویی، زوال تو مباد
---------------
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
---------------
ای کرده سپاه اختران یاری تو
فخرست جهان را به جهانداری تو
مستند مخالفان ز هشیاری تو
بخت همه خفته شد ز بیداری تو
---------------
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
نالانم از آن عقیق قند اندر قند
ای وعده‌ی فردای تو پیچ اندر پیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند
---------------
مسعود جهاندار چو مسعود ملک
بنشست به حق به جای محمود ملک
از ملک جز این نبود مقصود ملک
کز ملک به تربیت رسد جود ملک

ترانه
06-25-2006, 01:36 PM
من نمی دانم
ترازو را
به سنگ
چه احتیاج
وقتی مهربانی
دو منش
یک خروار

shvalaie
06-25-2006, 02:15 PM
با درود
با تشكر و اجازه از جناب bb ، صاحب تاپيك كه كار خيلي جالبي را شروع كردند


البته من خودم حدس می زنم که این شعر ساختگی باشه چون فردوسی در هیچ کدو از شعر هاش واژه ی عربی بکار نبرده .

دوست عزيز
البته من دقيقا نميدونم كه اين ابيات الحاقي هستند يا خير اما فكر مي‌كنم كه فردوسي در اشعارش بيشتر از 500 واژه عربي استفاده كرده است و خب البته به نسبت حجم شاهنامه و آنكه در آن زمان همه عربي حرف مي‌زدند چه برسد به اينكه بنويسند، ميتوان گفت كه تقريبا استفاده نكرده اما نميتوان به خاطر يك واژه عربي مطمئن بود كه اين ابيات الحاقي هستند يا خير.

به طول مثال اين ابيات 100 درصد الحاقي نيستند:
تو پدرود باش و جهاندار باش!
ز بهر تن شه به تيمار باش!
گر او را بد آيد، تو سر پيش اوي
به شمشير بسپار و يافه مگوي!
چو با تخت منبر برابر كنند
همه نام بوبكر و عمر كنند

و اما درباره ابيات الحاقي:
در حال حاضر چند نفر از بهترين محققان ايراني، به سرپرستي دكتر جلال خالقي مطلق و همكاري دكتر محمود اميدسالار، دكتر احسان يارشاطر و دكتر ابوالفضل خطيبي در حال كار كردن روي شاهنامه هستند، آنها 15 نسخه دستنويس شاهنامه را (قابل توجه كه هيچ كدام آنها در ايران نيستند، 3 نسخه خطي در لندن، 2 تا در استانبول، قاهره، كراچي، 2 تا در لنينگراد، ليدن، پاريس، واتيكان، اكسفورد و برلين را با يكديگر مقايسه كرده و حاصل نتايج خود را در 8 جلد منتشر كرده‌اند (البته با توضيحات كامل درباره تفاوت نسخه ها با يكديگر، به همين دليل است كه 8 جلد شده) كه البته جلدهاي 7 و 8 به اميد خدا تا آخر سال آينده چاپ مي‌شود.
لازم به ذكر است كه اين كتابها در امريكا چاپ مي‌شوند و بسيار گرانند و به درد محققان مي‌خورد، ماها بايد صبر كنيم تا اين كتاب عظيم تمام شود و بعد با قيمت مناسب بدون توضيحات چاپ شود، به اين ترتيب، تكليف تمام دنيا با اين ابيات الحاقي مزاحم روشن مي‌شود.

bb
07-03-2006, 05:54 AM
رویت دریای حسن و لعلت مرجان
زلفت عنبر صدف دهان در دندان
ابرو کشتی و چین پیشانی موج
گرداب بلا غبغب و چشمت طوفان

bb
07-03-2006, 06:00 AM
سخن ز آسمان‌ها فرود آمده‌ست
بر اقلیم جان‌ها فرود آمده‌ست
بود تابش ماه و مهر از سخن
بود گردش نه سپهر از سخن
سخن مایه‌ی سحر و افسو بود
به تخصیص وقتی که موزون بود
زدم عمری از بی‌مثالان مثل
سرودم به وصف غزالان غزل
نمودم ره راست عشاق را
ز آوازه پر کردم آفاق را
به قصد قصاید شدم تیزگام
برآمد به نظم معمام نام
ز بی‌چارگی‌ها درین چارسوی
به قول رباعی شدم چاره‌جوی
کنون کرده‌ام پشت همت قوی
دهم مثنوی را لباس نوی
کهن مثنوی‌های پیران کار
که مانده‌ست از آن رفتگان یادگار،
اگرچه روان‌بخش و جان‌پرورست
در اشعار نو لذت دیگرست
دل نونیازان کوی امید
خط سبز خواهد نه موی سفید
دریغا که بگذشت عمر شریف
به جمع قوافی و فکر ردیف
کند قافیه تنگ بر من نفس
از آن چون ردیف‌ام فتد کار پس
نیاید برون حرفی از خامه‌ام
که نبود سیه‌رویی نامه‌ام

bb
07-03-2006, 06:05 AM
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
در مالش عنبر آستینها برزد
مشگش گفتم از این سخن تاب آورد
درهم شد و خویشتن زمینها برزد

bb
10-17-2006, 12:02 PM
خب حالا كه ديگه ادبيان واسه خودش صاحب انجمن شده .
هر كي هر چي شعر عشقولانه داره بگذاره تو اين تاپيك

soleares
10-19-2006, 09:57 PM
بي بي جان ميشه يه خورده اشعار بلند تر بنويسي ؟ به خصوص كه اومده به انجمن ادبيات ! متشكرم البته شما استاد مايي ...

------


داستان سياوش و آتش

فردوسي


و اينك سياوش براي اثبات بي گناهي خويش از آتش مي گذرد:

جهاندار سودابه را پيش خواند
همي با سياوش بگفتن نشاند

سرانجام گفت ايمن از هر دوان
نگردد مرا دل نه روشن روان

مگر كاتش تيز پيدا كند
گنه كرده را زود رسوا كند

به پور جوان گفت شاه زمين
كه رايت چه بيند كنون اندرين

سياوش چنين گفت كاي شهريار
كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار

اگر كوه آتش بوَد بسپرم
ازين تنگ خوارست اگر بگذرم

پر انديشه شد جان كاووس كي
ز فرزند و سودابـ ﮥنيك پي

كزين دو يكي گر شود نابكار
ازان پس كه خواند مرا شهريار

چو فرزند و زن باشدم خون مغز
كرا بيش بيرون شود كار نغز

همان به كزين زشت كردار دل
بشويَم كنم چارۀ دلگسل

چه گفت آن سپهدار نيكو سَخُن
كه با بد دلي شهرياري مكن

به دستور فرمود تا ساروان
هيون آرد از دشت صد كاروان

هيونان به هيزم كشيدن شدند
همه شهر ايران به ديدن شدند

به صد كاروان اشتر سرخ موي
همي هيزم آورد پر خاشجوي

نهادند هيزم دو كوه بلند
شمارَش گذر كرد بر چون و چند

زدور از دو فرسنگ هر كش بديد
چنين جست و جوي بلا را كليد

همي خواست ديدن در راستي
زكار زن آيد همه كاستي

چو اين داستان سر به سربشنوي
بِه آيد ترا گر بدين بگروي

نهادند بر دشت هيزم دو كوه
جهاني نَظاره شده هم گروه

گذر بود چندان كه گويي سوار
ميانه برفتي به تنگي چهار

بدانگاه سوگنِد پرمايه شاه
چنين بود آيين و اين بود راه


وزان پس موبد بفرمود شاه
كه بر چوب ريزند نفط سياه

بيامد دو صد مرد آتش فروز
دميدند گفتي شب آمد به روز

نخستين دميدن سيه شد زدود
زبانه بر آمد پس از دود زود

زمين گشت روشنتر از آسمان
جهاني خروشان و آتش دمان

سراسر همه دشت بريان شدند
بران چهر خندانش گريان شدند

سياوش بيامد به پيش پدر
يكي خود زرّين نهاده به سر

هشسيوار با جام هاي سپيد
لبي پر زخنده دلي پراميد

يكي تازيي بر نشسته سياه
همي خاك نعلش بر آمد به ماه

پراگنده كافور بر خويشتن
چنانچون بود رسم و ساز كفن

بدانگه كه شد پيش كاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز

رخ شاه كاووس پر شرم ديد
سخن گفتنش با پسر نرم ديد


سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بودَ گردش روزگار

سرِ پر زشرم و بهايي مراست
اگر بيگناهم رهايي مراست

ور ايدون كه زين كار هستم گناه
جهان آفرينم ندارد نگاه

به نيروي يزدانِ نيكي دهِش
كزين كوه آتش نيابم تپش

خروشي بر آمد زدشت و ز شهر
غم آمد جهان را از آن كار بهر

چو از دشت سودابه آوا شنيد
برآمد به ايوان و آتش بديد

همي خاست كو را بد آيد به روي
همي بود جوشان پر از گفت و گوي

جهاني نهاده به كاووس چشم
زيان پر ز دشنام و دل پر ز خشم

سياوش سيه را به تندي بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

ز هر سو زبانه همي بر كشيد
كسي خود و اسپ سياوش نديد


يكي دشت با ديدگان پر زخون
كه تا او كي آيد ز آتش برون

چو او را بديدند برخاست غو
كه آمد ز آتش برون شاه نو

اگر آب بودي مگر تر شدي
زترّي همه جامه بي بر شدي

چنان آمد اسپ و قباي سوار
كه گفتي سمن داشت اندر كنار

چو بخشايش پاك يزدان بود
دمِ آتش و آب يكسان بود

چو از كوه آتش به هامون گذشت
خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت

سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند

يكي شادماني بُد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان

همي داد مژده يكي را دگر
كه بخشود بر بي گنه دادگر

همي كند سودابه از خشم موي
همي ريخت آب و همي خست روي

چو پيش پدر شد سياووش پاك
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك


فرود آمد از اسپ كاووس شاه
پياده سپهبد پياده سپاه

سياووش را تنگ در بر گرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت

سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك

كه از تفّ آن كوه آتش برست
همه كامـﮥ دشمنان گشت پست

بدو گفت شاه اي دلير جوان
كه پاكيزه تخمي و روشن روان

چناني كه از مادر پارسا
بزايد شود در جهان پادشا

مي آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند

سه روز اندر آن سومي در كشيد
نبد بر درِ گنج بند و كليد

چهارم به تخت كيي بر نشست
يكي گرزۀ گاو پيكر به دست

بر آشفت و سودابه را پيش خواند
گذشته سخن ها برو بر براند


كه بي شرمي و بد بسي كرده اي
فراوان دل من بيازرده اي

يكي بد نمودي به فرجام كار
كه بر جان فرزند من زينها,

بخوردي و در آتش انداختي
برين گونه بر جادوي ساختي

نيايد تو را پوزش اكنون به كار
بپرداز جاي و برآراي كار

نشايد كه باشي تو اندر زمين
جز آويختن نيست پاداش اين

بدو گفت سودابه كاي شهريار
تو آتيش بدين تارك من ببار

مرا گر همي سر ببايد بريد
مكافات اين بد كه بر من رسيد,

بفرماي و من دل نهادم برين
نبود آتش تيز با او به كين

سياوش سخن راست گويد همي
دل شاه از غم بشويد همي

همه جادوي زال كرد اندرين
نخواهم كه داري دل از من به كين

بدو گفت نيرنگ داري هنوز
نگردد همي پشت شوخيت كوز


به ايرانيان گفت شاه جهان
كزين بد كه اين ساخت اندر نهان

چه سازم چه باشد مكافات اين
همه شاه را خواندند آفرين

كه پاداش اين آنكه بي جان شود
ز بد كردن خويش پيچان شود

به دژخيم فرمود كين را به كوي
زدار اندر آويز و بر تاب روي

چو سودابه را وي برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند

دل شاه كاووس پر درد شد
نهان داشت , رنگ رخش زرد شد

سياوش چنين گفت با شهريار
كه دل را بدين كار رنجه مدار

به من بخش سودابه را زين گناه
پذيرد مگر پند و آيد به راه

همي گفت با دل كه بر دست شاه
گرايدن كه سودابه گردد تباه

به فرجامِ كار, او پشيمان شود
ز من بيند او غم, چو پيچان شود


بهانه همي جست زان كار شاه
بدان تا ببخشد گذشته گناه

سياووس را گفت بخشيد مش
از آن پس كه خون ريختن ديدمش

سياوش ببوسيد تخت پدر
وزان تخت برخاست و آمد به در

شبستان همه پيش سودابه باز
دويدند و بردند او را نماز

برين گونه بگذشت يك روزگار
برو گرم تر شد دل شهريار

چنان شد دلش باز از مهر اوي
كه ديده نه برداشت از چهر اوي

دگر باره با شهريار جهان
همي جادوي ساخت اندر نهان

بدان تا شود با سياووش بد
بد اسنان كه از گوهر او سزد

زگفتار او شاه شد در گمان
نكرد ايچ بر كس پديد از مهان

به جايي كه زهر آگند روزگار
از و نوش خيره مكن خواستار

تو با آفرينش بسنده نه اي
مشو تيز گرد پرورنده نه اي


چنين است كردار گردان سپهر
نخواهد گشادن همي بر تو چهر

soleares
10-19-2006, 09:59 PM
طاعت از دست نيايد ...


نشاط اصفهاني

طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد

منظر ديده قدمگاهِ گدايان شده است
كاخ دل در خور اورنگ شهي يابد كرد

روشنان فلكي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد

شب، چو خورشيد جهانتاب نهان از نظر است
طيِ اين مرحله با نور مهي بايد كرد

خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد

نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد كرد

جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
كشور خصم تبه از سپهي بايد كرد

گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد

soleares
10-19-2006, 10:00 PM
گواهي دل


فرخي سيستاني

دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي

جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي

به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي

بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي

كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي

دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي

همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي

نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي

soleares
10-19-2006, 10:01 PM
نامـه ي ويس به رامين


فخرالدين اسعد گرگاني

نامـﮥ دهم ويس به رامين


دلي پُر از آتش و جاني پُر از دود
تني چون موي و رخساري زر اندود

برم هر شب سحرگه پيشِ‌ دادار
بمالم پيشِ او برخاك رخسار

خروشِ‌ من بدرّد پشتِ ايوان
فغانِ من ببندد راهِ كيوان

چنان گريم كه گريد ابرِ آذار
جنان نالم كه نالد كبكِ كهسار

چنان جوشم كه جوشد بحر از باد
چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد

به اشك از شب فرو شويم سياهي
بياغارم زمين تا پشتِ ماهي


چنان از حسرتِ دل بركشم آه
كجا ره گم كند بر آسمان ماه

ز بس كز دل كشم آهِ جهان سوز
ز خاور بر نيارد آمدن روز

ز بس كز جان بر آرم دودِ اندوه
ببندد ابرِ تيره كوه تا كوه

بدين خواري بدين زاري بدين درد
مژه پُر آب و روريِ زرد و پُر گرد

همي گويم: خدايا،‌كردگارا
بزرگا، كامگارا، بردبارا

تو يارِ بي دلان و بي كساني
هميشه چارۀ بيچارگاني

نيارم گفت رازِ خويش با كس
مگر با تو كه يارِ من تويي بس

همي داني كه چون خسته روانم
همي داني كه چون بسته زبانم

تو دِه جانِ مرا زين غم رهايي
تو بردار از دلم بندِ جدايي

دلِ آن سنگدل را نرم گردان
به تابِ مهرباني گرم گردان


به ياد آور دلش را مهرِ ديرين
پس آنگه در دلش كن مهرِ شيرين

يكي زين غم كه من دارم بر او نِه
كه باشد بارِ او از هر كِهي مِه

به فضل خويش وي را زي من آور
و يا زيدر مرا نزديكِ او بر

همي تا باز بينم رويِ ‌آن ماه
نگه دارش ز چشم و دستِ بدخواه

به جز مهرِ منش تيمار منماي
به جز عشقِ منش آزار مفزاي

و گر رويش نخواهم ديد ازين پس
مرا بي رويِ‌ او جان و جهان بس

هم اكنون جانِ‌ من بستان بدو دِه
كه من بي جان و آن بت با دو جان بهْ

نگارا، چند نالم؟ چند گويم؟
به زاري چند گريم؟ چند مويم؟

نباشد گفته بر گوينده تاوان
چو باشد اندك و سودش فراوان

بگفتم هر چه ديدم از جفايت
ازين پس خود تو مي دان با خدايت


اگر كردارِ تو با كوه گويم
بمويد سنگِ او چون من بمويم

ببخشايد مرا سنگ و، دلت نه
به گاهِ مردمي سنگ از دلت بهْ

مرا چون سنگ بودي اين دلِ مست
دلت پولاد گشت و سنگ بشست!

soleares
10-19-2006, 10:01 PM
ترانه ها


باباطاهر عريان

ز دست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد

بسازُم خنجري نيشش زفولاد
زنُم بر ديده تا دل گردد آزاد
٭٭٭
يكي بر زيگري نالان درين دشت
به خون ديگران آلاله مي گشت

همي كشت و همي گفت اي دريغا
ببايد كشت و هشت و رفت ازين دشت
٭٭٭
نسيمي كز بن آن كاكل آيو
مرا خوشتر زبوي سنبل آيو

چو شو گيرُم خيالش را در آغوش
سحر از بستُرم بوي گل آيو
٭٭٭
دلُم بي وصل تِه شادي مبيناد
ز درد و محنت آزادي مبيناد

خراب آبادِ دل بي مقدم تو
الهي هرگز آبادي مبيناد
٭٭٭
مو آن دلدادۀ بي خانمانُم
مو آن محنت نصيبِ سخت جانُم

مو آن سرگشته خارُم در بيابان
كه چون بادي وزد هر سو دوانُم
٭٭٭
گلي كه خود بدادُم پيچ و تابش
به اشك ديدگانُم دادُم آبش

در اين گلشن خدايا كي روا بي
گل از مو ديگري گيره گلابش
٭٭٭
بي ته اشكُم ز مژگانِ تر آيو
بي ته نخِل اميدمُ بي بر آيو

بي ته در گنج تنهايي شب و روز
نشينُم تا كه عمرُم بر سر آيو
٭٭٭
دو چشمونِت پياله پر ز مي بي
دو زلفونِت خراجِ مُلكِ ري بي

همي وعده كري امروز و فردا
نميدونُم كه فرداي تو كي بي؟

Boye_Gan2m
10-21-2006, 04:38 PM
پر کن پياله را کاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي برد
اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تاشهر يادها .............
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
هان اي عقاب عشق !
از اوج قله هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم آلود عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد...!
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

در راه زندگي ...
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اين كه ناله مي كشم از دل كه : آب ....آب....!!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
پر كن پياله را....
(فريدون مشيري)

Boye_Gan2m
10-21-2006, 04:39 PM
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست " جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

Boye_Gan2m
10-21-2006, 04:42 PM
بيد مجنون زير بال خود پناهم داده بود

در حريم خلوتي جان‌بخش راهم داده بود

تکيه بر بال نسيم و چنگ در گيسوي بيد

مسندي والاتر از ايوان شاهم داده بود

شاه بودم بر سر آن تخت، شاه وقت خويش

يک چمن گل تا افق جاي سپاهم داده بود

چتر گردون سجده‌ها بر سايبانم برده بود

عطر پيچک بوسه‌ها بر پيشگاهم داده بود

آسمان، درياي آبي

ابرها، قوهاي مست

شوق يک دريا تماشا بر نگاهم داده بود

Boye_Gan2m
10-21-2006, 05:28 PM
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
اخوان ثالث

Boye_Gan2m
10-21-2006, 05:29 PM
آه
سوزدم تا زنده ام يادش كه ما بوديم
آتشي سوزان و سوزاننده و زنده
چشمه ي بس پاكي روشن
هم فروغ و فر ديرين را فروزنده
هم چراغ شب زداي معبر فردا
آب و آتش نسبتي دارند ديرينه
آتشي كه آب مي پاشند بر آن ، مي كند فرياد
ما مقدس آتشي بوديم ، بر ما آب پاشيدند
آبهاي شومي و تاريكي و بيداد
خاست فريادي ، و درد آلود فريادي
من همان فريادم ، آن فرياد غم بنياد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، اين از ياد
كآتشي بوديم بر ما آب پاشيدند
گفتم و مي گويم و پيوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
همچنان كه رفته است و مي رود
بر باد
اخوان ثالث

Boye_Gan2m
10-21-2006, 05:29 PM
قاصدک از چه خبر آوردي
وز کجا وز که خبر آوردي
خوش خبر باشي اما اما
گرد بام و در من بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديارو دياري باري
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قااصدک در دل من همه کورندو کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجروبه هاي همه تلخ
با دلم ميگويد
که دروغي تو دروغ
که فريبي تو فريب
قاصدک هان ولي آخر اي واي
راستي آيا رفتي با باد
با توام آي کجا رفتي آي؟
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام آي کجا رفتي آي؟
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي جايي؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم،خردک شرري هست هنوز؟

قاصدک،
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند
اخوان ثالث

magmagf
10-22-2006, 06:15 AM
7- در مرگ ِ من نماز وحشت بخوان
- اگر خود دچار ِ اين مراسم ِ اجباريْ! -
كه مرگ ِ من پايان ِ جهان است!
عبور ِ پرستو از پهنه ي تقويمْ!
سقوط ِ واپسين ِ برگ از پيچك ِ‌ دُگم ترين ديوار...

بر لبانم گل ِ سرخي بگذار
تا طعم بوسه هاي تو با من باشد،
آن دَم كه اُستوارْ
از جاده هاي تَقته ي دوزخ مي گذرم!

در مرگ من بخند
كه خنده هاي تو را دوست مي داشتم
به جهاني كه در آن گريستن ساده ترين عادت انسان ها بود!
هم در آن جايي كه تو دستان ِ مرا گرفتي
گفتي : دوستت مي دارم
تا رويينه شوم!

نه آغاز ُ‌ نه انجام
مرگ من اتفاق ِ ساده اي ستْ
به مانند ِ عطسه ي اضطرابي در غروب ِ واپسين روز ِ زمستانْ
كه تبلور ِ سبز ِ بهار را خبر مي دهد!
تو جاودانگي ِ مني!
حرارت ِ دستانت،
بي نيازم مي كند از تمام هيمه هاي حَـلـَبْ نشين ِ كوچه هاي شهر!
به اشاره ات زمستان رنگي مي بازد
و رنگين كمان ِ بهاري
از پيراهنم سر مي زند!

آن سوي عشقي اين چنين،
مرگ
آغاز ِ بهار است

magmagf
10-22-2006, 06:17 AM
در قافله راه پر اندوه بهشت
که در آن عشق به مهتاب عبادت به خداست
همسفر با تو شدم
من درونم تنهاست
تو به من گفتی از اين تنهايی
می توان رفت به دريای گناه
می توان خفت در آغوش خدا
تو به دستان خدا نزديکی!
من کجا و تو کجا؟
تو گل ياس گلستان بهار
من غم سرد شبستان خزان
تو صدای تپش عشق طلوع
من پر از خستگی شوق غروب
تو شميم نفس رويش باغ
من سکوت تب شنهای کوير
من غروبم
تو طلوع!
من خزانم
تو بهار!
من کويرم
تو بر اين تشنگی دشت ببار...............

magmagf
10-22-2006, 06:19 AM
پنج ساعت مانده به تو

قدمهایم پنج ساعت و دستهایم

که دیگر تو را نمی بینند

تاریخ مصرف عمری که عاشقانه گذشت!

ببین چگونه آرامم نمی کند این چتر؟

کجا نمی روی؟

چتر را که از تو می خریدم

می دانستم همیشه هوایش هوایت را خواهد داشت

تنها هوایت

هوای مرا نداشت

- مرا که همیشه در هوای تو بودم-.




فومنی

magmagf
10-23-2006, 06:28 AM
5- دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
ــــــــــــــــ
از فروغ فرخزاد
دلم ادم خيلي مي گيره

magmagf
10-23-2006, 06:31 AM
آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند
ـــــــــــــــــــ
شاعراشا نمي دونم
ولي قشنگترين شعريه كه تا حالا خوندم

magmagf
10-23-2006, 06:52 AM
مرا به خود عادت مده
مرا به خود عادت مده بانوی من
که پزشک توصیه کرده است
بیش از پنج دقیقه
لبانم را در لبان تو رها نکنم
و بیش از یک دقیقه
در معرض آفتاب سینه ات ننشینم
مبادا که بسوزم
* * *

اگر مردی می شناسی
که بیش از من تو را دوست می دارد
او را به من نشان بده
تا به او تبریک بگویم.
و پس از آن ، او را بکشم

ــــــــــــــــــــــ
اين شعر را هم نمي دونم كي گفته مونيكاي گلم واسم پيغام خصوصي زد
جفتمون ازش خيلي خاطره داريم

magmagf
10-24-2006, 04:18 AM
نامت را نبويسم؟


دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم! عسلبانو!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شوآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟
كبوتر ِ باز برده ي من!●

bb
10-24-2006, 10:42 AM
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان
كه به م‍ژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت كه اي چشم و چذاغ همه شيرين سخنان
تا كي ار سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود
بنده من شو و بر خور ز همه سيم تنان
كمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحي مي داري
شادي زهره جبينان خور و نازك بدنان
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد
گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم
كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان

magmagf
10-24-2006, 10:02 PM
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني

soleares
10-25-2006, 11:24 AM
بچه ها نمي گيد شعر از كيه ... مشاعره شد كه !



داستان سياوش و آتش


فردوسي

و اينك سياوش براي اثبات بي گناهي خويش از آتش مي گذرد:

جهاندار سودابه را پيش خواند

همي با سياوش بگفتن نشاند

سرانجام گفت ايمن از هر دوان

نگردد مرا دل نه روشن روان

مگر كاتش تيز پيدا كند

گنه كرده را زود رسوا كند

به پور جوان گفت شاه زمين

كه رايت چه بيند كنون اندرين

سياوش چنين گفت كاي شهريار

كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار

اگر كوه آتش بوَد بسپرم

ازين تنگ خوارست اگر بگذرم

پر انديشه شد جان كاووس كي

ز فرزند و سودابـ ﮥنيك پي

كزين دو يكي گر شود نابكار

ازان پس كه خواند مرا شهريار

چو فرزند و زن باشدم خون مغز

كرا بيش بيرون شود كار نغز

همان به كزين زشت كردار دل

بشويَم كنم چارۀ دلگسل

چه گفت آن سپهدار نيكو سَخُن
كه با بد دلي شهرياري مكن

به دستور فرمود تا ساروان
هيون آرد از دشت صد كاروان

هيونان به هيزم كشيدن شدند
همه شهر ايران به ديدن شدند

به صد كاروان اشتر سرخ موي
همي هيزم آورد پر خاشجوي

نهادند هيزم دو كوه بلند
شمارَش گذر كرد بر چون و چند

زدور از دو فرسنگ هر كش بديد
چنين جست و جوي بلا را كليد

همي خواست ديدن در راستي
زكار زن آيد همه كاستي

چو اين داستان سر به سربشنوي
بِه آيد ترا گر بدين بگروي

نهادند بر دشت هيزم دو كوه
جهاني نَظاره شده هم گروه

گذر بود چندان كه گويي سوار
ميانه برفتي به تنگي چهار

بدانگاه سوگنِد پرمايه شاه
چنين بود آيين و اين بود راه


وزان پس موبد بفرمود شاه
كه بر چوب ريزند نفط سياه

بيامد دو صد مرد آتش فروز
دميدند گفتي شب آمد به روز

نخستين دميدن سيه شد زدود
زبانه بر آمد پس از دود زود

زمين گشت روشنتر از آسمان
جهاني خروشان و آتش دمان

سراسر همه دشت بريان شدند
بران چهر خندانش گريان شدند

سياوش بيامد به پيش پدر
يكي خود زرّين نهاده به سر

هشسيوار با جام هاي سپيد
لبي پر زخنده دلي پراميد

يكي تازيي بر نشسته سياه
همي خاك نعلش بر آمد به ماه

پراگنده كافور بر خويشتن
چنانچون بود رسم و ساز كفن

بدانگه كه شد پيش كاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز

رخ شاه كاووس پر شرم ديد
سخن گفتنش با پسر نرم ديد


سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بودَ گردش روزگار

سرِ پر زشرم و بهايي مراست
اگر بيگناهم رهايي مراست

ور ايدون كه زين كار هستم گناه
جهان آفرينم ندارد نگاه

به نيروي يزدانِ نيكي دهِش
كزين كوه آتش نيابم تپش

خروشي بر آمد زدشت و ز شهر
غم آمد جهان را از آن كار بهر

چو از دشت سودابه آوا شنيد
برآمد به ايوان و آتش بديد

همي خاست كو را بد آيد به روي
همي بود جوشان پر از گفت و گوي

جهاني نهاده به كاووس چشم
زيان پر ز دشنام و دل پر ز خشم

سياوش سيه را به تندي بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

ز هر سو زبانه همي بر كشيد
كسي خود و اسپ سياوش نديد


يكي دشت با ديدگان پر زخون
كه تا او كي آيد ز آتش برون

چو او را بديدند برخاست غو
كه آمد ز آتش برون شاه نو

اگر آب بودي مگر تر شدي
زترّي همه جامه بي بر شدي

چنان آمد اسپ و قباي سوار
كه گفتي سمن داشت اندر كنار

چو بخشايش پاك يزدان بود
دمِ آتش و آب يكسان بود

چو از كوه آتش به هامون گذشت
خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت

سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند

يكي شادماني بُد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان

همي داد مژده يكي را دگر
كه بخشود بر بي گنه دادگر

همي كند سودابه از خشم موي
همي ريخت آب و همي خست روي

چو پيش پدر شد سياووش پاك
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك


فرود آمد از اسپ كاووس شاه
پياده سپهبد پياده سپاه

سياووش را تنگ در بر گرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت

سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك

كه از تفّ آن كوه آتش برست
همه كامـﮥ دشمنان گشت پست

بدو گفت شاه اي دلير جوان
كه پاكيزه تخمي و روشن روان

چناني كه از مادر پارسا
بزايد شود در جهان پادشا

مي آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند

سه روز اندر آن سومي در كشيد
نبد بر درِ گنج بند و كليد

چهارم به تخت كيي بر نشست
يكي گرزۀ گاو پيكر به دست

بر آشفت و سودابه را پيش خواند
گذشته سخن ها برو بر براند


كه بي شرمي و بد بسي كرده اي
فراوان دل من بيازرده اي

يكي بد نمودي به فرجام كار
كه بر جان فرزند من زينها,

بخوردي و در آتش انداختي
برين گونه بر جادوي ساختي

نيايد تو را پوزش اكنون به كار
بپرداز جاي و برآراي كار

نشايد كه باشي تو اندر زمين
جز آويختن نيست پاداش اين

بدو گفت سودابه كاي شهريار
تو آتيش بدين تارك من ببار

مرا گر همي سر ببايد بريد
مكافات اين بد كه بر من رسيد,

بفرماي و من دل نهادم برين
نبود آتش تيز با او به كين

سياوش سخن راست گويد همي
دل شاه از غم بشويد همي

همه جادوي زال كرد اندرين
نخواهم كه داري دل از من به كين

بدو گفت نيرنگ داري هنوز
نگردد همي پشت شوخيت كوز


به ايرانيان گفت شاه جهان
كزين بد كه اين ساخت اندر نهان

چه سازم چه باشد مكافات اين
همه شاه را خواندند آفرين

كه پاداش اين آنكه بي جان شود
ز بد كردن خويش پيچان شود

به دژخيم فرمود كين را به كوي
زدار اندر آويز و بر تاب روي

چو سودابه را وي برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند

دل شاه كاووس پر درد شد
نهان داشت , رنگ رخش زرد شد

سياوش چنين گفت با شهريار
كه دل را بدين كار رنجه مدار

به من بخش سودابه را زين گناه
پذيرد مگر پند و آيد به راه

همي گفت با دل كه بر دست شاه
گرايدن كه سودابه گردد تباه

به فرجامِ كار, او پشيمان شود
ز من بيند او غم, چو پيچان شود


بهانه همي جست زان كار شاه
بدان تا ببخشد گذشته گناه

سياووس را گفت بخشيد مش
از آن پس كه خون ريختن ديدمش

سياوش ببوسيد تخت پدر
وزان تخت برخاست و آمد به در

شبستان همه پيش سودابه باز
دويدند و بردند او را نماز

برين گونه بگذشت يك روزگار
برو گرم تر شد دل شهريار

چنان شد دلش باز از مهر اوي
كه ديده نه برداشت از چهر اوي

دگر باره با شهريار جهان
همي جادوي ساخت اندر نهان

بدان تا شود با سياووش بد
بد اسنان كه از گوهر او سزد

زگفتار او شاه شد در گمان
نكرد ايچ بر كس پديد از مهان

به جايي كه زهر آگند روزگار
از و نوش خيره مكن خواستار

تو با آفرينش بسنده نه اي
مشو تيز گرد پرورنده نه اي


چنين است كردار گردان سپهر
نخواهد گشادن همي بر تو چهر

soleares
10-25-2006, 11:28 AM
طاعت از دست نيايد ...


نشاط اصفهاني

طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد

منظر ديده قدمگاهِ گدايان شده است
كاخ دل در خور اورنگ شهي يابد كرد

روشنان فلكي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد

شب، چو خورشيد جهانتاب نهان از نظر است
طيِ اين مرحله با نور مهي بايد كرد

خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد

نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد كرد

جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
كشور خصم تبه از سپهي بايد كرد

گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد

soleares
10-25-2006, 11:30 AM
گواهي دل


فرخي سيستاني

دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي

جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي

به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي

بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي

كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي

دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي

همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي

نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي

magmagf
10-25-2006, 01:26 PM
يكي از پرغرورترين شعرهايي كه شنيدم و به نظر من قشنگترين افسانه توي دنيا
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــتت

آرش كمانگير

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاوي