View Full Version : دکتر علي شريعتي
۲۹خرداد هر سال يادآور شهادت دكتر علي شريعتي ،جامعهشناس و دانشمند مسلماني است كه با انديشه ژرف خود در حوزه مباحث اسلامي ، شيوهاي بديع و نوين در ساحت تفكر اسلامي بوجود آورد.
بسياري از انديشمندان و جامعه شناسان نتايج امروزين تفكرات اسلامي را وامدار وي ميدانند.
با نگاهي اجمالي وگذرا به آثار و فعاليتهاي دكترشريعتي در حوزه مطالعات اسلامي ميتوان دريافت كه وي در اشاعه و بسط شيوههاي نوين انديشه اسلامي نقشي انكارناپذير داشت.
يكياز مولفههاي برجسته انديشه دكتر شريعتي در نقشآفريني وي به عنوان فردي متفاوت ،برقراري پيوند ميان زندگي مدرن امروزي و اعتقادات زندگي متعارف بود. نا
وي دريافته بود كه زندگي در دنياي مدرن براي آناني كه خود را به عنوان مسلمان معرفي ميكنند،با شبهاتي آميخته بوده و پاسخ آن نيز مويد چگونگي ارتباط بين آنان و زندگي مدرن است.
دكتر شريعتي در برخي از آثارش مسلمانان را در برخورد با زندگي مدرن به سه گروه مختلف طبقهبندي ميكند:دستهاول آنهايي هستند كه در نتيجه سياستهاي بلند مدت كشورهاي استعماري دچار نوعي خود باختگي و حقارت شده و مذهب،آداب ، رسوم و فرهنگ خود را مانعي بر سر راه پيشرفت قلمداد ميكنند.
دسته دوم افراد سنتي بوده كه روند رو به رشد مدرنيته در جامعه را رد و ترجيح ميدهند كه منزوي باقي بمانند، چرا كه حضور روح مدرنيته در بطن زندگي اسلامي را نوعي آفت در زندگي خود ميپندارند.
دسته سوم كه شريعتي خود را از آن دسته معرفي ميكند، معترف بر نواقص ، محدوديتها و كاستيهاي زندگي مدرنيته هستند.
آنان علاوه بر ايمان به ضرورت زندگي در دنياي مدرن ،معتقدند مسلمانان بايد با سربلندي و عزتي خاص بدون اطاعت كوركورانه از تجربيات غرب زندگي كنند.
از اين رو شمار قابل توجهي از آثار دكتر علي شريعتي نيز بر محور همين سخن در گردش است.
وي همواره در سخنرانيها و آثار خود بر لزوم حفظ اصالت اسلامي (به عنوان يك تمدن قوي از بعد فطري) در دنياي مدرن (به عنوان يك هنجار انكارناپذير) تاكيد كردهاست.
دكتر علي شريعتي كه مطالعات غربي و اسلامي را در حد آكادميك سپري كرده بود ، توانست با حضور در محافل علمي به عنوان چهرهاي نخبه شناخته شود.
از ديگر سو آثار دكتر شريعتي را ميتوان از جمله نمونههاي كمنظير در ادبيات فارسي از بعد شيوايي دانست.
شماري از آثار وي همچون " كوير " ، " حج " ، " هبوط " ، " حسين وارث آدم " و "فاطمه فاطمه است" در زمره متون ادبي روان و شيوا در حوزه خلاقيت هاي ادبي محسوب ميشوند.
آثاري كه به مدد شيوايي كم نظير خود توانست بهترين جايگاه براي ارائه ديدگاهها و انديشههاي وي باشند.
بسياري از بزرگان ادب و انديشه معترفند كه شريعتي جرياني را بوجود آورد كه تفكر خوش رنگ و لعاب ديني را با استفاده از كنايات و عبارات رمز آلود به مخاطبان خويش منتقل كرد.
وي در آثارش از شاعرانگي و خوانش استعاري ،گاه مخاطب را تا مرز جنون پيش ميبرد و در يك كلام شيوايي آثارش در بسياري از مواقع دليل قاطعي بر مقبول بودن آنها به شمار ميرفت.
استفاده دكتر شريعتي از استعارات و كناياتي مخصوص به خود، آثارش را از يك حالت بيروح و گزارشگونه به متني ادبي تبديل كرده كه مخاطب را هر لحظه بر ادامه خواندن مشتاقتر ميكند.
هم اكنون پس از گذشت ۲۸سال از شهادت آن معلم شهيد به نظر ميرسد ، " نبودش " در جامعه بسيار بيشتر از حضورش تاثيرگذار است.
شريعتي آميزهاي اعجازآميز بود از روحي ناآرام ، عقلي پرسشگر و دلي شيفته و شيداي حقيقت.
كوشش براي لمس و دريافت دروني آنچه شريعتي گفته همواره ميتواند ما را در آشنايي با آنچه كه حقيقت نام دارد، راهنمايي كند.
دكتر شريعتي از اهالي مزينان از توابع سبزوار در خراسان بود و نسب خانوادگي وي به ملاهادي سبزواري برميگردد.
وي بعد از تحصيلات متوسطه به دانشگاه تهران راه يافت و به عنوان دانشجوي نمونه از بورس تحصيلي خارج از كشور برخوردار شد و براي ادامه تحصيل در دانشگاه "سوربن" فرانسه" راهي پاريس شد.
او در "جنبش ملي نفت" به رهبري مصدق فعال بود و مدتي نيز در اوايل تاسيس "نهضت آزادي ايران" در كنار مرحوم طالقاني، سحابي، بازرگان قرار گرفت.
از جمله فعاليتهاي سياسي او همكاري با مرحوم محمد نخشب در تاسيس "حزب خداپرستان سوسياليست" و پايهگذاري و مشاوره برخي گروهها و تشكلهاي سياسي نظير "انجمن اسلامي دانشجويان" بود.
شريعتي در سال ۱۳۲۶شمسي دستگير و زنداني شد، ولي بعد از آزادي براي ادامه تحصيل عازم فرانسه شد و در آنجا مبارزات خود را عليه ظلم با پيوستن به سازمان آزادي بخش الجزاير ادامه داد.
او در پاريس نيز به دليل حمايت از انقلاب الجزاير، مدتي در زندان "سيته" بسر برد.
سرانجام پس از اخذ درجه دكتري در رشتههاي جامعهشناسي و تاريخ اديان به ايران مراجعت كرد و مبارزه با ظلم ستمشاهي پهلوي را با برگزاري جلسات سخنراني و بحث در حسينيه ارشاد دنبال كرد.
امااين شيوه مبارزاتي شريعتي چندان به درازا نكشيد و ماموران رژيم شاه مانع از برگزاري اين جلسات شده و وي بار ديگر به زندان افتاد كه سرانجام با وساطت "بومدين" رييس جمهور وقت الجزاير نزد شاه، آزاد شد.
از دكتر شريعتي بيش از ۲۰۰اثر شامل كتاب، مقاله و سخنراني باقي است.
"تشيع سرخ"، "تاريخ تمدن"، "اسلام شناسي (تهران و مشهد)، "علي تنهاست"، "حسين وارث آدم"، "تشيععلوي و تشيعصفوي"،"هبوط"،"كوير"،"خ� �دسازي انقلابي"، "بازشناسي هويت ايراني و اسلامي"، "بازگشت به خويشتن"، "ما و قبال"، "مذهب عليهمذهب"، "انتظار مكتب اعتراض" و"تاريخ تمدن" از جمله اين آثار گرانقدر و ارزشمند به شمارميروند.
كليه آثار شريعتي كه به معلم انقلاب ( (۵۷نيز معروف است در " ۳۶مجموعه آثار" گردآوري شدهاست.
شريعتي علاوه بر آثار تاليفي، با توجه به آشنايي با چند زبان زنده دنيا، از جمله عربي و فرانسه در دوران نوجواني به ترجمه آثار متفكرين و انديشمندان جهان پرداخت.
اهل ادب ، وي را بنيانگذار يك سبك خاص در نثر فارسي ميدانند
...........
اگر تنها ترين تنها ها شوي باز هم خدا هست او جانشين تمام نداشتن هاست
سال هاي كودكي و نوجواني:
دكتر در كاهك متولد شد.مادرش زني روستايي وپدرش مردی اهل قلم و مذهبي بود.سالهاي كودكي را در كاهك گذراند.افراد خاصي در اين دوران بر او تاثير داشتند از جمله:مادر،پدر،مادر بزرگ مادري و پدري و ملا زهرا(مكتبدار ده كاهك).دكتر در سال 1319-در سن هفت سالگي-در دبستان ابنيمين در مشهد،ثبت نام كرد،اما به دليل اوضاع سياسي و تبعيد رضاخان و اشغال كشور توسط متفقين استاد(پدر دكتر) خانواده را بار ديگر به كاهك ميفرستد.پس از برقراري صلح نسبي در مشهد به ابنيمين برميگردد.در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبيرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دليل مشغوليتهاي استاد كم ميشود.در اين دوران تمام سرگرمي دکترمطالعه وگذراندن اوقات خود در كتابخانه پدر بود.دكتر در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان(كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد.او قصد داشت تحصيلاتش را ادامه دهد.در سال 31، اولين بازداشت او رخ داد و اين اولين رويارويي او و نظام حكومتي بود.اين بازداشت طولاني نبود ولي تاثيرات زيادي در زندگي آينده او گذاشت. در اين زمان فصلي نو در زندگي او آغاز شد، فصلي كه بتدريج از او روشنفكري مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت
..............
درد انسان متعالي تنهايي است و عشق ...
آغاز كار آموزي:با گرفتن ديپلم از دانشسراي مقدماتي،دكتر در ادارهي فرهنگ استخدام شد.ضمن كار، در دبستان ـ كاتبپورـ در كلاس هاي شبانه به تحصيل ادامه داد و ديپلم كامل ادبي گرفت. در همان ايام در كنكور حقوق نيز شركت كرد، دكتر به تحصيل در رشته فيزيك هم ابراز علاقه ميكرد،اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت.دكتر در اين مدت به نوشتن چهار جلدكتاب دوره ابتدايي پرداخت.اين كتابها در سال 35،توسط انتشارات و كتابفروشي باستان مشهد منتشر و چند بار تجديد چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدايي آن زمان تدريس شد.در سال 34،با باز شدن دانشگاه علوم وادبياتانساني در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشانبرای ثبت نام در اين دانشگاه اقدام كردند. ولي به دليل شاغل بودن و كمبود جا تقاضاي آنان رد شد.دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در اين كلاسها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در اين دوران دكتر به جز تدريس در دانشگاه طبع شعر نوي خود را ميآزمود. هفتهي يك بار نيز در راديو برنامه ادبي داشت گهگاه مقالاتي نيز در روزنامه خراسان چاپ ميكرد.در اين دوران فعاليتهاي او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولي شكل ايدئولوژيك به خود نگرفته بود.
......
خدايا چگونه زيستن را به من بياموز.چگونه مردن را خود خواهم اموخت
ازدواج:در تاريخ 24تيرماه سال 47 با پوران شريعت رضوي يكي از همكلاسيهايش ازداوج كرد.
دكتر در اين دوران روزها تدريس ميكرد و شبها را روي پاياننامهاش كار ميكرد.زيرا ميبايست سريعتر آن را به دانشكده تحويل ميداد. موضوع تز او ،ترجمه كتاب(در نقد و ادب) نوشته مندور (نويسنده مصري) بود.به هر حال دكتر سر موقع رسالهاش را تحويل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تاييد اساتيد دانشكده قرار گرفت.بعد از مدتي به او اطلاع داده شد بورس دولتي شامل حال او شده .پس به دليل شناخت نسبي با زبان فرانسه و توصيه اساتيد به فرانسه براي ادامه تحصيل مهاجرت کرد
............
ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم
و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی / و به جوانان ما اصالت / و به اساتید ما عقیده / و به دانشجویان ما نیز عقیده / و به خفتگان ما بیداری / و به بیداران ما اراده
و به نشستگان ما قیام / و به خاموشان ما فریاد / و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد / و به شاعران ما شعور/ و به محققان ما هدف/ و به مبلغان ما حقیقت / و به حسودان ما شكاف / و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب / و به فرقههای ما وحدت / و به مردم ما خودآگاهی
و به همهی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!
لیستی از اثار دکتر علی شریعتی :
شيعه، ما و اقبال، بازگشت، ابوذر، خودسازي انقلابي، انسان و اسلام، حج، آشنا، سوره روم، فلسفه تعليم و تربيت، هجرت و تمدن، شيعه، طرح ”اقتصاد قسط توحيدي”، جهانبيني توحيدي، حسين وارث آدم، انديشه و هنر در چين، اسلام شناسي، شناخت اديان، نامهها، گفتگوهاي تنهايي، هنر، ويژگيهاي قرون جديد، ميعاد با ابراهيم، بازشناسي هويت ايراني-اسلامي، علي(ع)، با مخاطبهاي آشنا، مذهب عليه مذهب و هبوط در كوير
فاطمه فاطمه است - تشيع علوي و صفوی - آري اينچنين بود برادر
بسوزم
چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟
احمق نیستم
پر بودم و سیر بودم و سیراب
ولذتم تنها اینکه ...
آری کارم سخت است و دردم سخت تر
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما ...
این بس که میفهمم !
خوب است .... خوب
احمق نیستم .
نه مرد بازگشتم !
اما باز نگشتم
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است .
دینی که پیروانش بسیار کم اند .
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب !؟!
کار بی چرا
عشق تنها کار بی چرای عالم است
چه آفرینش بدان پایان می گیرد .
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به (( بودن )) نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود .
غریب بود غریبانه خفت در غربت
معلمی که مرا بال آرزو بخشید
چه طعنه ها که ز مردم شنید در غربت
مگر مادر میهن نداشت آغوش
که آن غریب وطن تن نهفت در غربت
شعر هایم نثرهایم
من درهمه زندگی جز نثر و شعر
سرمایه ای و اندوخته ای ندارم
وارث نثرهایم مردمند
که همیشه دوستشان داشته ام ..
و وارث شعرهایم روح این صومعه است
که مرا دوست می دارد
نثرها را برای مردم گفته ام از مردم است
و شعرها را دراین صومعه سروده ام
و از روح اسرار آمیز و لطیف صومعه است
نثرهایم در سینه مردم خواهد ماند
وشعرهایم دردل صومعه هرگزفراموش نخواهد گشت
ومن که در زندگی ام جز شعر و نثر نیندوختم
این چنین جاودانی خواهم گشت
پس چرا از مرگ بترسم ؟
نیایش
خدایا
آتش مقدس شک را
آن جنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است !
فاطمه فاطمه است!
علي شريعتي
«امروز سوم جماديالثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله،حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.
و اينك لحظهي وداع با علي! چهدشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اي كنيز خدا، بر من آب بريزتا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههاينويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويياز عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظهاي گذشت و لحظاتي ...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علي چنين كرد.
اما كسي نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟
در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد.
و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمهيدرد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سكوتكردهاند، قبرهاي بيدار و خانههاي خفته ميشنوند.
نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد:
ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.
ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسولخدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگينيفراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست.
“من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.
وديعه را بازگرداندند و گروگانرا بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خداخانهاي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هماكنون دخترت تو را خبر خواهدكرد كه قوم تو بر ستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيزرا بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد توديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع كننندهاي كه نه خشمگين است، نه ملول.
لحظهاي سكوت نمود، خستگي يك عمررنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويي با هر يك از اين كلمات، كه از عمقجانش كنده ميشد ـ قطعهاي از هستياش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛نميدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد،چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمينكرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمي انتظار او را ميكشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليتهايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟
احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟
به فاطمه توضيح ميدهد: “اگر ازپيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگرهمين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهاي كه خدا به مردم صبور دادهاست بدگمان شدهام”.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانهپيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به اوبگويد كه اين “وديعهي عزيز”ي را كه به من سپردهاي، اكنون به سوي توبازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همهچيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اينچنين زيست و اينچنينمرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همهستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهاي از فاطمه پيدابود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه راشعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنانو مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در تواليقرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور وحكومتهاي بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهاي مجروح را لبريزميساخت.
اين است كه همه جا در تاريخملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي وحقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسياردشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي وفقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساختهبود.
وي در همهي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود
مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.
مظهر يك “همسر” در برابر شويش.
مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.
مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك “امام” است، يعني يكنمونهي مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زنيكه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، بامبارزهي مدامش در دو جبههي خارجي و داخلي، در خانهي پدرش، خانهيهمسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زنپاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههاي خيرهكننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين استكه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسرنبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست،يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه واسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
اين است كه علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسرانيميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش راكه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن همعلي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهي ديگرميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به اوتكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم،خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخندادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشههاو كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اينكلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است».
آزادی معبود من است...
بخاطر آزادی
هر زندانی رهايی
هر جهادی آسودگی
و هر مرگی حيات است....
در برابر تو کیستم ؟
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را
اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را
شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی
و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که
انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری
است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام
این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای
میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است
بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .
معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 655
انقلاب فرهنگی
... باید در وضع دین و آموزش دینی ، یک انقلاب ، یک انقلاب فرهنگی بزرگ ، یک انقلاب در اندیشیدن و در فهم و تلقی
مذهب و در شناخت مذهب ، بوجود آوریم .
به یک نوع اسلام شناسی از اول احتیاج داریم ، به یک نوع شناخت منطقی و علمی [ از اسلام ] متناسب با بینش امروز
جهان احتیاج داریم تا بتوانیم این [ اسلام ] را نگه داریم ، و به نسل دوم که در مسیر دیگری حرکت می کند – که اگر ببیند
منطقی نیست و اگر ببیند بوی کهنگی به دماغش می خورد ، بوی خرافه به دماغش می خورد ، اصلا آن را بر نمی دارد و
بد و خوب ، زشت و زیبا ، حق و باطل همه را ترک می کند و می رود و فرهنگ دیگری را و زندگی دیگری را دور از ما و فرهنگ و تاریخ ما ادامه می دهد - ، بسپاریم.... .
م آثار 29 [ میعاد با ابراهیم ] – ص 177
و با تو ای خواهرم و برادرم ( ۱ )
و تو برادر من، همکار من ، هم طبقه من، نویسنده ، روشنفکر ، دانشمند ، مترجم ، هنرمند ، سوسیالیت ، آزادیخواه ،
جامعه گرا ، مترقی ، دوستدار عدالت و خواهان رهبری و برادری ، و آرزومند رهائی و رستگاری بشر! آنچه تو از این
اصطلاحات می فهمی ، آنچه بنام دین ، اسلام و تشیع می شناسی و می بینی ، همان او را دو الفاظ و مفاهیم تخدیری
و تحریفی رایج است، همان تصویری است که دستهای غرض دشمن و جهل دوست از این مکتب در ذهن پدرت ، مادرت و
محیطت نقش کرده اند.
اسلام این نیست ، خدا و معاد و املمت و عدالت و حج و .... آن نیست که تو می بینی و آن نیست که تو می گوئی و نفی
می کنی. تو حق داری که نفی کنی .
اما سخن من با تو این است که:
آنچه را نفی می کنی ، « حق » نیست.
پدر مادر ما متهميم - ص ۶۲
« نوروز »
...اسلام که همه رنگ های قومیت را زدوده و سنت ها را دگرگون کرد ٬« نوروز » را جلای بیشتر داد شیرازه بست و آنرا با
پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان مصون داشت.
انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی!
آنهمه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان
ملیت زنده بود روح مذهب نیز گرفت : سنت ملی و نژادی با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دلهای مردم این
سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت مقدس شد و در دوران صفویه رسما یک شهار شیعی گردید مملو از
اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش.آنچنان که یکسال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آنروز
را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
کوير ٬ ص ۲۶۴
بگذار تا شیطنت عشق....
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!
دکتر شریعتی
من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند ،فلسفه و شعر است و آنچه حقيقت دارد جز اين نيست که
انسان تنها آزادی شرافت و آگاهی و اينها چيزهايی نيست که بتوان فدا کرد. حتی در راه خدا ",
شريعتی
http://i6.tinypic.com/14x1obr.jpg
ای آزادی, تو را دوست دارم,
به تو نيازمندم,
به تو عشق می ورزم,
بی تو زندگی دشوار است,
بی تو من هم نيستم; هستم,
اما من نيستم;
يك موجودی خواهم بود توخالی,
پوك, سرگردان, بی اميد, سرد,
تلخ, بيزار, بدبين, كينه دار,
عقده دار, بيتاب, بی روح,
بی دل, بی روشنی, بی شيرينی,
بی انتظار, بيهوده, منی بی تو, يعنی هيچ ! …
ای آزادی, من از ستم بيزارم, از بند بيزارم, از زنجير بيزارم, از زندان بيزارم, از حكومت بيزارم, از بايد بيزارم, از هر چه و هر كه تو را در بند می كشد بيزارم.
آزادی؟ همين است آنچه ندارم
انسان با “آزادی” آغاز می شود.
و “تاريخ” سرگذشت رقت بار انتقال او است از اين زندان به آن زندان!
و هر بار که زندانش را عوض می کند،فرياد شوقی بر می آورد که: آزادی!
انسان يعنی آزادی.
احساس اسارت، خود، آيه ی آزادی است و رنج بردن از اسارت، نشانه تولّد آزادی
نابودی فرهنگها
ما الان در روی زمین شاهد یک جنایت بزرگ دیگر هستیم و آن مرگ فرهنگ ها و تمدن های بزرگ بشری است که هر یک
رنگ و بو و جهتی ویژه ی خود داشته است.
پیش از این رومیان، ایرانیان، عرب ها، هندی ها، چینی ها، سیاهان، سرخپوستان و ... و هریک تمدن خاص داشتند.
اما امروز غرب با تمدن، خود را جایگزین آنها می سازد تا آنجا که همه یک جور حرف بزنند، در یک بحث و عنوان از یک سری
مسائل سخن بگویند، شهر ها و خانه ها و لباس ها، روابط زن و مرد و همه چیز در همه جا یکسان و یکدست گردد.
وحدت جهانی تیپ تمدن ها و فرهنگ ها بوجود می آید. دیگر چون گذشته نمی توان از فرهنگ شرقی درون گرا و فرهنگ
غربی برون گرا سخن گفت. نبوغ چینی در قالب فرهنگ اروپایی رشد می کند و بی هیچ تردید حاصلی جز آنچه در غرب
ببار آورده نخواهد داشت و این یک دست بندی بر بال نبوغ انسانی و مرگ همه ی ویژگی ها و اصالت ها و امکانات متنوع
رشد فرهنگ و روح و هنر و فکر و تمدن و زندگی و تکامل بشری است.
خدایا... !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
معلم روشنگر : دکتر علی شریعتی
حرفهائی ست که باید زد اما نه به کسی ، حرفهای بی مخاطب ، و حرفهائی که باید به کسی زد اما نباید بشنود .
سخن از حرفهایی است به کسی ، به مخاطبی ، حرفهایی که جز با او نمی توان گفت ، جز با او نباید گفت ،
اما او نباید بداند ، نباید بشنود . حرفهایی که مخاطب نیز نامحرم است !!! ...
کیست که بگوید ماه در کویر کبود و بی کرانه آسمان تنها نیست ؟
در انبوه هزاران ستاره ای که او را همواره در میان گرفته اند
و همیشه در پی اش روانند غریب نیست ؟
کو آشنای ماه ؟
کو خویشاوند ماه ؟
اما ماه یک همدرد اشنایی دارد ،
با او از یک نژاد نیست ،
با او هم خانه نیست ،
هر کدام از آن دنیای دیگری هستند ،
دو بیگانه ،
اما دو بیگانه همدرد و می دانیم که
(( دو بیگانه همدرد از دو خویشتن بی درد یا نا هم درد با هم خویشاوند ترند. ))
هبوط در کویر
صحرای بیکران عدم ، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول،… آسمان ! کشور سبز آرزوها ، چشمه مواج وزلال نوازشها ، امیدها ، و
انتظار ! انتظار ! انتظار ! …
و آسمانش سراپرده ملکوت خدا … و بهشت ! بهشت !
آنجا که میتوان آنچنان که باید بود …
آنجا که میتوان آنچنان که شاید ، زیست !
و انگاه می بینی ، در این کویری که به عدم میماند ، عدم _ آنچنانکه خــــدا نیز خلقت جهان را در آن جا آغاز کرد _ " انسانی تنها " ، این خداگونه تبعیدی ، در اعماق دور این کویر بیکرانه پر آفتاب ، دست اندر کار یک " توطئه بزرگ " است !
تو طئه ای بهمدستی خدا و عشق
برای باز آفرینی جهان ! " فلک را سقف بشکافتن و طرحی دیگر انداختن " ، خلقتی دیگر بر روی ویرانه های این عالم ، بر خرابه هر چه هست ، هر چه بود ! بنای جهانی نو در این دنیای فرتوت حشرات بیشمار ! جهانی که ساکنان آن سه خویشاوند ازلی اند :
خــــدا ، انســـان و عشـــق
این است " امانتی " که بر دوش آدم سنگینی میکند و این است آن " پیمانی " که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم و " خلافت " او را در کویر زمین تعهد کردیم .
ما برای همین " هبوط " کردیم و اینچنین است که بسوی او باز میگردیم
باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا
ساخت
اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح
کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت
اين است که در مرحله محبت به علی مانده ايم و حتی به مرحله شناخت علی هم نرسيده ايم!... در صورتيکه شيعه علی بودن از چون علی عمل کردن شروع می شود و اين مرحله ای است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يک ملت دوستدار علی هستيم، اما نه شيعه حقيقی علی. چرا که شيعه علی ... علی وار بودن، علی وار انديشيدن، علی وار احساس کردن... در برابر جامعه، علی وار احساس مسئوليت کردن و انجام دادن ... و در برابر خدا و خلق، علی وار بودن، علی وار پرستيدن و علی وار خدمت کردن است.
دکتر علی شريعتی
حرفهایی هست برای گفتن
که اگرگوشی نبود نمی گوییم
حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.
و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
دکتر علی شریعتی
شریعتی:
آنگاه که گرسنگی بیداد می کند از مائده های روحی سخن گفتن خیانت است.
اگر گناه نباشد طاعت را چگونه می توان بدست اورد
* طولانیترین زمان یه سفر خارج شدن از در است.
* اما چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن
خدا دوست دار اشناست .عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت.
همواره روحي مهاجر باش
به سوي مبدا
به سوي انجا که بتواني انسانتر باشي
و از انچه که هستي و هستند فاصله بگيري
اين رسالته دائمي توست
خدايا!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مکشان. اضطرابهاي بزرگ ٫ غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عظيم را به جانم ريز...
خداوندا
مردم شکر نعمتهاي تو ميکنند و من شکر بودن تو
چرا که نعمت بودن توست.
کاش یارای گفتنم باشد...
اما میتوانم بگویم که من از جای دگر امده ام از ...
نه ، نه ، من را به راهی برده اند که برگشتنم را نمیدانم...
ای کاش نمیترسیدم از گفتنش...
صدایم میکند، باید بروم...
و دگر نمیتوانم بگویم...
کاش یارای گفتنم باشد ٬٬٬؟!
به من بگو نگو ، نمي گويم !!
اما نگو نفهم ، که من نمي توانم نفهمم
من مي فهمم .!!!!
( دکتر علي شريعتي )
نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارند و آنچه هست پست است,
عشق های مقدس در جان ما شعله می کشند و آنچه هست آلوده است,
زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گدازند و آنچه هست زشت است,
آنچه هست خوب نیست,
پاک نیست,
منزه نیست,
جاوید نیست,
صمیمت ندارد,
عظمت ندارد.
هر چه هست برای مصلحتی است,
هر که هست به خاطر منفعتی است,
هیچ چیز به "خودش" نمی ارزد,
هیچ کس به "خودش" چیزی نیست,
همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.
"هبوط در کویر"
وقتي که در صحنه نيستي
وقتي که در صحنه حق و باطل نيستي هر کجا که خواهي باش
چه به نماز ايستاده باشي چه به شراب نشسته باشي هر دو يکي است.
دکتر شريعتي
خدایا
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است !
بگذار تا عشق چشمان ترا به عرياني خويش بگشايد / هرچند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد
اما
هرگز كوري را بخاطر آرامش تحمل نكن.
خدايا تو را سپاس مي گويم که در مسيري که در راه تو بر مي دارم آنها که بايد مرا ياري کنند سد راهم مي شوند آنها که بايد بنوازند سيلي مي زنند آنها که بايد در مقابل دشمن پشتيبانمان باشند پيش از دشمن حمله ميکنند و .....
تا در هر لحظه از حرکتم به سوي تو از هر تکيه گاهي جز تو بي بهره باشم
و اين جمله زيبا :
همه تعريف هايي که از ازادي شده همه يا شعر است يا فلسفه ؛ آزادي چيزي نيست جز آگاهي ؛شرافت ؛و ؟ و اينها چيزهايي نيستند که بتوان فدا کرد حتي در راه خدا
خدايا چه سخت است تنهايي
و چه بدبختي آزار دهنده ايست
تنها خوشبخت بودن
بودني كه سختتر از كوير است
دكتر شريعتي...
دکتر علي شريعتي:انسان به اندازه اي که به مرحلۀ انسان بودن نزديک مي شود ،احساس تنهايي بيشتري مي کند.
نمي دانم چه ميدانم که انسان بودن وماندن چه دشواراست چه زجري مي کشد ان کس که انسان است...
شگفتا!وقتی که بود،ندیدم
وقتی می خواند،نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند
زندگينامه دكترعلی شريعتی
****
(1356-1312 )
1312
تولد در مزينان خراسان.
1319 ورود به دبستان ابن يمين مشهد.
1322
تاسيس « نهضت خداپرستان سوسياليست» برهبري محمد نحشب.
1323
تاسيس « کانون نشر حقايق اسلامی» در مشهد به ابتكار استاد محمد تقي شريعتي.
1326
انتشار شماره اول نشريه كانون بنام « كارنامه كانون».
1327
عضويت در « کانون» .
1329 ورود به دانشسرا و استخدام همزمان در فرهنگ مشهد.
1330 راهپيمايي عظيم مردم مشهد در پشتيباني از نهضت ملي مصدق ( پايين آوردن تابلوي شركت نفت ايران وانگليس و نصب تابلوي « شركت ملي نفت ايران» و سخنراني استاد محمد تقي شريعتي بر فراز ساختمان شركت).
1331
پايان تحصيلات دانشسراي مقدماتي ( نظام قديم) و شروع به تدريس در مدارس، تاسيس انجمن اسلامی دانش آموزان، نگارش كتاب «مكتب واسطه» و شروع به ترجمه كتاب «ابوذر غفاري، خداپرست سوسياليست»، اثر جودة السحار مصری، نخستين بازداشت به جرم تظاهرات ضد دولتی.
1332
پيوستن به « نهضت مقاومت ملي »، اخذ ديپلم تكميلي ادبي (پيش دانشگاهي).
1333
ترجمه « نمونه های عالی اخلاقی» اثر کاشف الغطاء.
1334
تاسيس دانشکده ادبيات مشهد وادامه تحصيل تا ليسانس، نشر جزوه « تاريخ تکامل فلسفه».
1336
بازداشت در مهر ماه بهمراه 16 تن از ياران « نهضت مقاومت ملی» بمدت يك ماه و اندي.
1337
فارغ التحصيل دانشکده با احراز رتبه اول، ازدواج با يكي از همكلاسان خود خانم فاطمه (پوران) شريعت رضوي.
1338
اعزام به فرانسه، تولد اولين فرزند.
1339
شناخت فانون و ترجمه گزيده ای از آثار وی، انتشار ترجمه « نيايش» كارل در مشهد، پيوستن به شاخه ای از جبهه آزاديبخش ملي الجزائر، فعاليتهای سياسی در بطن اپوزيسيون ملی- دمکراتيک و کنفدراسيون دانشجويان ايرانی، انتشار نشريه "ايران آزاد" جبهه ملی و ارگان فکری "انديشه جبهه" که فانون را نخستين بار در آن به ادبيات انقلابی ايران معرفی نمود.
1340
بازداشت در پاريس در پی تظاهرات دانشجويان در برابر سفارت بلژيک بهنگام شهادت پاتريس لومومبا، 17 ژانويه، گفتگو با گيوز (روشنفکر توگوئی) در زندان سيته پاريس.
1341
تحصيل و پژوهش در جامعه شناسی و تاريخ اديان، در کلاس های ماسينيون، برک، گورويچ، آشنائی با سارتر و محيط روشنفکری فرانسه، انتشار «غربزدگی» آل احمد در ايران.
1342
اخذ دکترای ادبيات در سوربن زير نظر ژيلبر لازار.
1343
بازگشت به ايران و بازداشت در مرز و انتقال به تهران.
1351-1344
پس از يکدوره تدريس در مدارس، تدريس در دانشگاه مشهد، انتشار دفاتر ادبی «کوير» و «اسلامشناسی» (مشهد)، يکرشته سخنرانی و کفرانس در دانشگاه های سراسر کشور و بويژه تهران-حسينيه ارشاد، که به درخواست بخشی از روحانيت محافظه کار توسط رژيم شاه تعطيل ميشود، ممنوعيت انتشار و سخنرانی. حبس بمدت 18 ماه در زندان ساواک، پليس مخفی شاه، در سلول انفرادی، آزادی پس از توافقات الجزيره، زيرنظر در منزل.
1356
26 ارديبهشت- پس از توفيق در ترک ايران تحت نام خانوادگی دوم خود، همسر و فرزندش ممنوع الخروج و گروگان گرفته ميشوند، 29 خرداد - شهادت در شرايطِ مشکوک در ساتمپتون انگلستان
hossein2006
06-20-2006, 02:50 AM
از زحمتي كه كشيدي متشكرم
باشد كه پيرو راه اين عزيز باشم
ozgor
06-30-2006, 09:36 PM
سايه جان ممنون .
منتظر نوشته هاي بعدي//
sara-t
07-27-2006, 04:52 PM
سایه عزیز، سعادتی میخواد خوندن و نوشتن آثار دکتر شریعتی که برای همه میسر نیست .
خیلی ممنونم از زحمتی که کشیدی به نظر من این بهترین تاپیک این مجموعه هست خسته نباشی امیدوارم ادامه بدی
فضولی میکنم و یک متن کوتاه از کتاب " کویر " دکتر شریعتی رو اینجا مینویسم . . . البته خوندم که شما بخشی از این رو نوشتید اما من کمی بیشتر ش کردم با اجازه :
وقتي كه بود نمي ديدم
وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم كه نبود
وقتي شنيدم كه نخواند
چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال
در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد
تشنه آتش باشي و نه آب
و چشمه كه خوشكيد
چشمه نه از آن آتش
كه تو تشنه آن بودي
بخار شد و بهوا رفت
كوير را تافت و در خود گداخت
و از زمين آتش روئيد
و از آسمان آتش باريد
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش
و بعد عمري گداختن از غم نبودن
كسي كه تا بود از غم نبودن تو ميگداخت
و اكنون تو با مرگ رفته اي
و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
كه با هر نفسي گامي به سوي تو نزديكتر ميشوم
و........
اين زندگي من است
yousofnejad
07-28-2006, 01:56 AM
saye jan ye pishnehad:
lotfan tamami ketabhaye doctor ra be tadrij va takatak moareffi kon
farz kon ba ye taze kar tafi va mikhai bebarish be shagerdie doctor shariati
sara-t
07-30-2006, 01:40 AM
saye jan ye pishnehad:
lotfan tamami ketabhaye doctor ra be tadrij va takatak moareffi kon
farz kon ba ye taze kar tafi va mikhai bebarish be shagerdie doctor shariati
سلام خوب گلم اگه شما همین تاپیک رو مطالعه کنی فکر کنم بیای تو خط :laughing: البته شوخی کردم اما منظورم اینه که سایه حسابی زحمت کشیده و کامله اگر شما میخواید شروع به خوندن کتاب های دکتر کنید من " کویر " رو پیشنهاد میکنم
موفق باشید
shahrad
07-30-2006, 03:18 AM
پدر بیش از هر چیزی اخلاص تو من رو شیفته تو کرده
سلام من به روح بزرگت
hamidreza_buddy
07-30-2006, 04:47 PM
کسی می دونه شریعتی چه جوری شهید شد؟ توسط چه کسایی؟
shahrad
07-31-2006, 03:30 AM
دکتر کشته نشد به مرگ طبیعی فوت کرد
یه چیزی مثل سکته
منتها به علت ارادتی که مردم نسبت به دکتر داشتند
لقب شهید برای ایشان ماندگار شد
Mirage
07-31-2006, 02:20 PM
آنجا كه زر به كار نيايد زور
آنجا كه زور به كار نيايد تزوير
يعني دين عليه دين مذهب عليه مذهب.
اميدوارم درست نوشته باشم.
سلام
فکر نمیکردم که دوستانی پیدا بشن که به این مطالب علاقه مند باشن
...............
خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه همسر علی است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه اينها همه است و اين همه فاطمه نيست
دکتر علي شريعتي 29
خرداد سالروز درگذشت دکتر علي شريعتي است. به همين مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان اين کشور آثار و انديشه هاي او همچون استاد شهيد مرتضي مطهري مورد نقد و بازخواني مستمر قرار مي گيرد. بي شک او و استاد مطهري دو انديشمند و دو متفکر تأثيرگذار در جامعه ايراني بوده و هستند که انديشه هاي آنان مقدمات نظري انقلاب اسلامي ايران را فراهم کرد. مجموعه آثار شريعتي که تاکنون بالغ بر 37 اثر رسيده است شامل آثار مختلفي چون، تاريخ، دين، جامعه شناسي، سياست، عرفان، هنر و ..... است. در اين ميان او اهتمام ويژه اي به معرفي الگوهاي خاص ديني دارد. شخصيتهايي چون ابوذر، علي(ع)، حسين(ع)، اقبال لاهوري و .... کساني هستند که در تاريخ اندیشه او به تدريج مشاهده مي شوند. از منظر او معرفي الگوهاي بزرگ در واقع نشان دادن توانمنديها و بستر مساعد تمدني است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد. او مي گويد:
« اين يک افتخار بزرگي است که هنوز عليرغم همة علل و عوامل سياسي و استعماري و ارتجاعي و مادي که مانع رشد و پيشرفت شخصيت ها و نبوغ ها در جامعه اسلامي هست، اسلام چون گذشته ، قدرت سازندگي انسان و پرورش دهندگي نبوغ را در خود حفظ کرده، نشانه اش اقبال است از نظر جهاني» (مقدمه « ما و اقبال » / ص 11)
ـ نوشتار حاضر مي کوشد تا يکي از آثار متأخر او را معرفي کند. کتاب « ما و اقبال » يکي از آثار مهم و قابل تأمل دکتر شريعتي است که در آن با معرفي اقبال، متني را که چنين انديشمنداني را پرورش داده است، معرفي مي شود. در مقدمه همين کتاب آمده است که: « اقبال عنوان يک فصل است و با شناختن وي و سيد جمال وارد متني مي شويم که عنوانش اين شخصيت ها هستند، متنش خود ما، انديشة ما، مشکلات و راه حل هاي ماست. »
کتاب حاضر حاوي دو دفتر است، دفتر اول سخنراني وي در جلسة بزرگداشت اقبال لاهوري است، که از طرف حسينية ارشاد در ارديبهشت ماه 1349 برگزار شد و دفتر دوم نوشتار او در باب اقبال است. هر دو متن (گفتار اول و نوشتار دوم) با عنوان ما و اقبال آمده است که مجموعاً در پي شناخت شخصيت اقبال و انديشه هاي اوست با اين تفاوت که در نوشتار دوم، بيشتر درسهايي که از اقبال می گيريم مطرح شده است.
ـ در پيشگفتار اين کتاب دکتر شريعتي مي گويد: « اسلام در همة ابعاد گوناگون روح انساني، انسان بزرگ ساخته است و خانواده عظيم بشري بسياري از شخصيتهاي برجستة خويش را مرهون آن مي داند و اقبال يکي از آنان است، اما آنچه اقبال را در توصيف اين مردان بزرگ ممتاز مي کند اين است که: اين درخت بلند بارآور در عصري سرزد و به برگ و بار نشست که مزرعة فرهنگي اسلام را آفت گرفته و در سکوت غم انگيز و مرگبار پائيزي فرو رفته و در همين حال ناگهان سيل و طوفان ريشه برانداز استعمار از غرب بر آن تاخته و اين مزرعة آفت گرفته پائيز زده را سراسر آب گرفته بود و دهقانان مصيبت زده را خواب. » ....
اقبال مردي است با يک روح و در چندين بفعد ...
ـ در چشم فيلسوفان اروپايي وي چهره اي است در کنار هانري برگسون اما هرگز فلسفه او را از رنج مردم و سرنوشت ملت گرسنةواسيرش غافل نساخت. از نظر داخلي هم در جامعه اسلامي در آن سکوت مرگبار دورة استعمار جامعه اسلامي بخصوص در جامعه شرقي اسلامي يعني هند، اندونزي و مالزي و امثال اين کشورها اقبال يک فرياد بلند بيداري است که بزرگترين ضربه بر پيکر دشمن اسلام و قدرت استعماري است که همواره داروي لاي لائي خواب و داروي تخدير بخورد انديشه ها و احساس هاي مسلمانان مي دهد.
ـ او در بخش اول اين کتاب به معرفي اقبال به عنوان يک مصلح بزرگ مي پردازد که مي تواند پاسخ گوي رنجها و پرسشهاي « من مسلمان اين عصر » يعني انسان قرن بيستم، انسان شرقي و متعلق به جامعه اسلامي باشد. (ص 25) براي اين منظور او به معرفي اسلامي مي پردازد که اکنون (مراد زمان وي است) در جوامع اسلامي رايج است که به عقيده او اسلام تجزيه شده است، اسلامي که در ابعاد مختلف رهبري، زندگي، انسان شناسي،..... متلاشي شده است .(ص29) لذا براي اصلاح اين چنين ساختاري بايد به تجديد بناي آن پرداخت. « يعني اينکه بازگرديم و بجوئيم در فرهنگ خودمان و در همة معاني و معارفي که موجود است .... ابعاد اصيل انسان نمونه را که در شخصيتهاي تربيت شده بصورت واقعي و عيني و نه به صورت سمبل و مثل اساطير و قهرمانهاي افسانه اي، هستند و اين شخصيتها را و اين مکتب را تجديد بنا کنيم. يعني باز انسان نمونه بسازيم و اين کتاب بهم ريخته را که هر فصلش و هر ورقش در دست کسي است شيرازه بندي کنيم و از نو همچون اول تدوين کنيم ». (ص 32) اين تجديد حيات شخصيت نمونه انسان مسلمان بصورت تجديد بنا و تأليف عناصر انساني دور از هم و پاشيده از هم، در قرن بيستم در يک اندام تجلي نوين کرد. اين شخصيت نو ساخته و نو خاسته محمد اقبال است.
ـ در بخشهاي ديگر اين کتاب به تفضيل درباره موضوعاتي ديگر چون: فهم ما از اسلام و تفسير عيني آن در جامعه، زن متجدد، روشنفکران غزب زده، سياست و اقتصاد در اسلام و .... سخن گفته است که به دليل نبودن فهرست بندی مناسب بايد با مطالعه دقيق کتاب به آراء مختلف وي در اين زمينه ها و تأثيري که يک مصلح مي تواند در احياء و تصحيح آنها داشته باشد، پي برد. مطالعه اين کتاب را به علاقه مندان آثارش توصيه مي کنيم.
كودكي تا جواني : 1312-1332
ـ دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود .... علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود.....
ـ علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد. .... و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند و اوبه همان دبستان وارد مي شود.
ـ پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت ملي بود، واقع شد و اين نشانه ورود وي به دنياي سياست و بريدن از عزلت صوفيان بود.... بازداشتش اعتراضی بود كه عده بسياري نسبت به روي كار آمدن قوام ابراز داشته و علي نيز با آنها بود....
ـ در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند.... در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است.
جواني و تحصيل و مبارزه :
ـ ...... او در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد ...... او در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد.
ـ در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود) همچنان ادامه داشت اگرچه در اين دوره هنوز رنگ و شكلي كاملاً ايدئولوژيك به خود نگرفته بود در مهرماه سال 1336 وي همراه 16 تن از اعضا و پيروان نهضت مقاومت از جمله استاد محمد تقي شريعتي و ... دستگير شدند.
ـ آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد . و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود...
دوران اروپا 1343 ـ 1338 :
...... وي به پيشنهاد دوستان و علاقه شخصي خود، به قصد تحصيل در رشته جامعه شناسي به پاريس رفت، اما پس از ورودش به پاريس مطلع شد كه بايد دكترايش در ادامه رشته تحصيليش ـ ادبيات فارسي ـ باشد. از اين رو با آقاي پروفسور ژيلبرت لازار كه استاد شرق شناسي زبان و ادبيات فارسي بود گفتگو كرد و به راهنمايي و پيشنهاد ايشان قرار شد، موضوع رساله (وي)، كتاب « تاريخ فضائل بلخ» اثري مذهبي متعلق به قرن 13 ميلادي كه توسط «صفي الدين» نوشته شده بود، باشد. از اين تاريخ علي (شريعتي) تحت نظر آقاي دكتر ژيلبر لازار، مشغول تهيه رساله اش شد.........
در اين ايام علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرده بود. به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد...... دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي (او)، تصميم به اخراج وي گرفته بود، با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد........
ـ (او) در اروپا، به جمع جوانان نهضت ملي ايران پيوست و در فعاليتهاي سازمانهاي دانشجويي ايران در اروپا از جمله اتحاديه دانشجويان ايراني مقيم فرانسه و كنفد راسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور مي كرد. در نوشتن اعلاميه ها و قطعنامه ها همكاري لازم و بسيار نزديكي با آنها داشت.......
ـ وي در سال 1963 از رساله خود نيز دفاع كرد و رسماً از دانشگاه با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد.
از بازگشت تا دانشگاه 1348 ـ 1344:
ـ ...... اوايل شهريور 1343، دكتر علي شريعتي از زندان آزاد شده ..... و پس از مدتي حكم انتساب مجدد او با رتبه چهار آموزگاري برايش فرستاده شد....
ـ پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در فضاي باز سياسي و فرهنگي اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند.
ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است (سال 45 ـ 1344) ....
ـ از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي.
از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد و برخلاف رسم عمومي اساتيد ديگر ... از تدريس براساس جزوه ثابت و از پيش تنظيم شده پرهيز مي كرد و برنامه تعيين شده اي را اعلام نمي كرد ... كه اين مسئله مورد اعتراض و شكايت مديران گروه آموزشي در دوره هاي مختلف بود...
ـ كتاب اسلام شناسي درسهاي دكتر در دانشكده ادبيات مشهد در سالهاي 46 ـ 1345 است توسط چند نفر از دانشجويان ضبط و پلي كپي شده بود و بعد توسط او تصحيح و به چاپ رسيد. همچنين در سال 1347 كتاب « كوير» را چاپ مي كند. به گفته وي: «من در كوير از لائوتزو و بودا تا هايدگر و سارتر، پلي زده ام و بهتر بگويم، پلي كشف كرده ام كه آنرا مديون « قصه آدم» درفرهنگ ابراهيمي ام و تجسم عيني سمبليكش «حج»، تئاتري كه در آن كارگردان خداست و بازيگر انسان و نمايشنامه؟ فلسفه وجود و داستان آفرينش و قصه خلقت انسان و تكوينش در تاريخ و حركت در ذات، بر مبناي جهان بيني توحيد!»
از نوشته هاي ديگرش در اين سال « توتم پرستي» است كه نوشته های او در رثاي قلم و حركت اوست.
ـ چاپ اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد. كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد.
از ارشاد تا زندان 1354 – 1348
در پايان سال 1348، با كاروان «حج» حسينيه ارشاد به مكه رفت و در بازگشت در اسفند 48 سخنراني «معياد با ابراهيم» را ابتدا در دانشگاه مشهد و پس از آن در حسينيه ارشاد ايراد كرد. در فاصله سالهاي 48 تا 50 وي همچنان به فعاليت در دانشگاه مشهد ادامه مي داد و در ضمن آن، سخنرانيهايي نيز در دانشگاههاي ديگر ايراد مي كرد... مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند...
در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد.
ـ ..... نگاهي به سخنرانيهاي وي كه به همت حسينيه ارشاد منتشر گرديد (نيايش 1349- اقبال مصلح قرن اخير 490 – مذهب عليه مذهب 49- روشنفكر و مسئوليت آن در جامعه 49 – حسين وارث آدم 49- مسئوليت شيعه بودن 50- تشيع علوي و صفوي 50) نشان از پر كاري وي در اين سالهاست. او كوشيد تا ارشاد را ازيك موسسه مذهبي به يك دانشگاه تبديل كند. لذا از سال 1350 شب و روزش را وقف اين كار كرد، در حالي كه در اين ايام در گروه تحقيق وزارت علوم هم كار مي كرد.
ـ به مرور زمان حضور وي در حسينيه ارشاد، موجب رفتن برخي كه وجود او بر ايشان ناخوشايند و غير قابل تحمل بود، شد و بافت اعضاء و مخاطبان ارشاد يكدست تر و برنامه آن شكل مشخص تري پيدا كرد... لذا اين امكان را مي يابد تا با پيشنهاد و قوانين جديد به سازماندهي جلسات بحث و گفتگو، كميته هاي هنري، نقاشي وگروههاي تحقيقاتي بپردازد. اين گروهها شامل: گروه تاتر، گروه كودكان و نوجوانان، گروه ادبيات، گروه تحقيقات قرآن و نهج البلاغه، بود كه با استقبال وسيع از طبقات تحصيكرده خصوصاً دانشجويان روبه رو شد....
ـ از اواخر سال 50 تا آبان 51، كار وي در حسينيه ارشاد سرعت غريبي پيدا كرد، به طوري كه براي انجام سخنرانيهايش فرصت تحقيق قبلي نداشت و بيشتر از حافظه اش كمك مي گرفت. نمايش ابوذر درمرداد ماده 1351 درست سه ماه قبل از اينكه حسينيه بسته شود اجرا شد. نمايش بعدي در فاصله كمتر از دو ماه در حسينيه به اجرا در آمد كه منجر به بسته شدن حسينيه ارشاد شد. و از اواخر آبان ماه 51 زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند.....
ـ آقاي عبدالطيف خميشي (از اعضاي نهضت مقاومت آزاديبخش الجزاير) كه از همكلاسيها و همرزمان دكتر شريعتي بود، در ديداري كه با شاه در كنفرانس اپك داشت (يكي دو هفته پيش از عيد سال 54، شاه براي گذراندن تعطيلات زمستاني، به سوئيس و از آنجا براي شركت دركنفرانس سران اپك به الجزاير مي رود) از او مي خواهد كه دكتر شريعتي را آزاد كند. شاه در آنجا قول آزادي وي را مي دهد كه نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد.
از خانه نشيني اجباري تا هجرت
ـ ... در دوران خانه نشيني (دو سال آخر زندگي) فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري كند.. در رفتار بچه ها دقيق و نسبت به انتخابهايي كه مي كردند حساس بود. مثلا اگر لباس را به اين دليل انتخاب مي كردند كه ديگران آن را انتخاب كرده بودند و احيانا مد روز بود، دلخور مي شد اما مستقيما اظهار نمي كرد با شوخي ناخشنوديش را بفهماند....
در اين اواخر، بر شركت بچه ها در جلسات سخنراني اش تاكيد فراواني مي كرد.. گاه مسئوليت پياده كردن نوارها را به آنها مي داد و سعي مي كرد با آنها رابطه فكري برقرار كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند.
ـ دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد
سخنان زنده ياد شريعتي
اشک : دکتر علی شریعتی
چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه
لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ،
وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و
قطره ای گرم شده اند نامش اشک .
اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در
دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است
چند نفر بودن مهم نیست که به شتر نیز نفر گویند!!!
زندگی یعنی
نان
آزادی
فرهنگ
ایمان
دوست داشتن
شریعتی در کتاب با مخاطب های آشن
خدا،انسان و عشق....
اين است «امانتي» كه بر دوش آدم سنگيني مي كند
و اين است آن«پيماني»
كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم،
و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم
ما براي همين هبوط كرديم،
و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم.
انسان بيش از زندگي است
آنجا كه هستي پايان مي يابد
او،ادامه مي يابد....
دكتر علي شريعتي
قلم توتم من است.
قلم توتم ماست.
به قلم سوگند،
به خون سياهى كه از حلقومش مىچكد سوگند،
به رشحهء خونـى كه از زبانش مىتـراود سوگند،
به ضجههاى دردى كه از سينهاش بر مىآيـد سوگند،
كه توتم مقدسم را نـمىفروشم.
به دست زورش تسليم نـمىكنم،
به كيـسهء زرش نـمىبـخشم،
به سرانگشت تزويرش نـمىسپارم،
دستم را قلم مىكنم و قلمم را از دست نـمىگذارم.
چشمهايم را كور مىكنم،
گوشهايم را كر مىكنم،
پاهايم را مىشكنم،
انگشتانم را بندبند مىبُرم،
سينهام را مىشكافم،
قلبم را مىكُشم،
حتى زبانم را مىبُرم و لبم را مىدوزم،
اما
قلمم را به بيگانـه نمىدهم!
sara-t
08-01-2006, 01:47 AM
مرسی سایه عزیز واقعا خسته نباشی دستت درد نکنه عالیه
خواهش میکنم قابلی نداشت
......
يک موضوعه جالب در باره دکتر
آيا مي دونيد نحوه امتحان گرفتن دکتر در دانشگاه چطور بود؟
اگر کسي ميتوانست به جاي جواب به سوالها خود سوالي طرح کند و واقعا مهم و درست باشد دکتر نمره آن سوال را به او ميداد
و اين است ارزش دادن سوال
شريعتي سياسي
شريعتي متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملي ايران به رهبري دکتر مصدق شرکت کرد و تا پايان زندگي اش سخت تحت تاثير مصدق بود. محمد مصدق نخست وزير ملي ايران که طي دوره کوتاه و طوفاني زمامداري اش ، در عمل؛ انديشه اي جديد را به ايرانيان آموخت که هنوز هم در جستجوي آن هستيم : دموکراسي پايداري مصدق برسر آرمان ملي شدن نفت نهايتا منجر به کودتاي نظامي عليه او شد و گرچه از سرير قدرت به زير آمد ليکن به عنوان مرد سياسي فساد ناپذير ايران لقب گرفت. اسطوره مصدق حتي در زمان حياتش نيز گروه کثيري از فعالان سياسي- خصوصا دانشجويان- را تحت تاثير خود قرار مي داد و علي شريعتي نيز يکي از آنان بود. آنجا که مي گويد : "من پرورده آزادي ام، استادم علي است ، مرد بي بيم و بي ضعف و پرصبر و پيشوايم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال براي آزادي ناليد" و يا آنجا که در تنهايي اش مي سرايد: "اگر اين پير وطن پرست 28 مرداد را از پيش مي ديد و خاموشي مي گزيد و لب بسته به گوشه احمد آبادش مي رفت و مي نشست و تنها مي زيست و مي مرد و اين نسل او را نمي شناخت و به سخنانش و به غمهايش و انديشه ها و عاطفه هايش دل نمي بست خدمتي بهتر نکرده بود؟!... و ايران به چه کارش مي آيد اشکهاي مصدق و دفترهاي من؟" کاملا ميزان تاثير مصدق بر او را نمايان مي کند. در ميان اسناد بجا مانده از دوران دانشجويي شريعتي در فرانسه نامه اي است که او از زبان کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني در اروپا - به تاريخ 5 ژانويه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است: "اي سردار پير ما ، سر از زانوي انديشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سينه هايي مالامال از اميد به فرداي پيروزي، نام تو را مي برند. اي دهقان سالخورده تاريخ ما....کاش ميتوانستي ديوارهاي قلعه اي را که در آن به زنجيرت کشيده اند، بشکافي و بيرون آيي تا بچشم خويش ببيني از بذري که در مزرعه انديشه ها افشانده اي، نسلي روئيده است که جز به جهاد نمي انديشد و جز به راه تو گام نمي گذارد ... ما به تو اعلام مي کنيم بنايي را که پي ريختي مي سازيم،جهادي را که آغاز کردي به پايان مي بريم و ديواره هاي استبدادي را که شکافتي فرو ميريزيم."
شيفتگي شريعتي به مصدق نه در اسطوره سازي، بلکه در الگوبرداري از راه مصدق تجلي يافت و او برخلاف بسياري از دوستان همرزمش، باپايان يافتن تحصيل در اروپا به ايران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نيمه تمام او را پايان دهد. شريعتي در جايي به نقل از افلاطون انسان را حيوان سياسي نام مي نهد و البته سياست را توجه به وضعيت "ما" و مهمترين شاخصه روشنفکر مي نامد. شخصيت سياسي شريعتي از آنجهت که هيچگاه به پيگيري شيوه هاي خشونت آميز گرايش نيافت و در اوج جنبش چريکي و با وجود زمينه هاي فراوان، به آنها نپيوست و حتي متهم به سازشکاري شد، امروز جذابتر شده است. او با اينکه انديشه اي راديکال داشت در روش به رفورميسم مصدق پايبند ماند و به پروژه آگاهي بخشي روي آورد.
به نام خداوند مهربان
« زندگي »
با شدتي وحشيانه و جنون آميز ،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،
آرزو کردم اي کاش هم اکنون همچون مسيح ،
بي درنگ ، آسمان از روي زمين برم دارد .
يا لا اقل همچون قارون ، زمين دهان بگشايد
و مرا در خود فرو بلعد ،
اما ... نه ،
من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را .
من يک « متوسط » بي چاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نيز « باشم و زندگي کنم » .
نه ، باشم و زنده بمانم .
و در اين « وادي حيرت » پر هول و بيهودگي سرشار ، گم باشم .
و همچون دانه اي که شور و شوق هاي روييدن در درونش
خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز در دلش مي پژمرد ،
در برزخ شوم اين « پيداي زشت »
و آن « ناپيداي زيبا » خرد گردم .
که اين سرگذشت دردناک و سرنوشت بي حاصل ماست .
در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي که ...
« زندگي » نام دارد !
دکتر شريعتي
Asalbanoo
10-02-2006, 11:39 PM
نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم
سر پيش هم آريم و دوبيگانه بگرييم
"كوير"
پوپك
پوپكم،پوپك شيرين سخنم!
اين همه غافل
از اين شاخه به آن شاخه مپر
اين همه قصه شوم از كس و ناكس نشنو
غافل از دام هوس
اين همه در بر هرناكس و هركس منشين
پوپكم،پوپك شيرين سخنم!
تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد
من از آن دارم بيم
كاين لجنزار تو را پوپكم آلوده كند
اندر اين دشت مخوف
كه تو آزاديش اي پوپك من مي خواني
زير هر بوته گل
زير هر جوي آب
پشت آن كهنه فسونگر ديوار
كه كمين كرده تو را زير درختان كهن
پوپكم!دامي هست
گرگ خونخوارهء بدكارهء بد نامي هست
سالها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت
تا كه آن نغمه جانبخش تو از دور شنيد
اندر اين مزرع آفت زدهء شوم حيات
شاخ اميدي كاشت
چشم بر راه تو بودم
كه تو كي مي آيي
بر سر شاخه سرسبز اميد دل من
كه تو كي مي خواني
پوپكم! يادت هست؟
در دل آن شب افسانه اي مهتابي
كه بر آن شاخه پريدي
لحظه اي چند نشستي
نغمه اي چند سرودي
گفتم:اين دشت سيه خوابگه غولان است
همه رنگ است و ريا
همه افسون و فريب
صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم
مرغ خوش خوان و خوش آوازم
به خدا آسان است
اين همه برق كه روشنگر اين صحراهاست
پرتو مهري نيست
نور اميدي نيست
آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي است
همه گرگ و همه ديو
در كمين تو و زيبايي تو
پاكي و سادگي وخوبي و رعنايي تو
مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري
همه ديوند كمين كرده نبينند تو را
دور از دست وفا پنهان از ديده عشق
نفريبند تو را نفريبند تو را
شهريور 1336
دكتر شريعتي
Asalbanoo
10-02-2006, 11:41 PM
**دوست داشتن برتر از عشق است**
او بود كه به من آموخت كه
دوست داشتن برتر از عشق است!.....
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.اما دوست داستن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال.عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا يك روح ارتفاع دارد،دوست داشتنن نيز همگام با آن اوج مي يابد.
عشق در غالب دلها،در شكلها ورنگهاي تقريبا مشابهي ،متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است.
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روحها ،بر خلاف غريزه ها،هر كدام رنگي وارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد،مي توان گفت به شماره هر روحي دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها وعبور سالها بر آن اثر مي گذارد،اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روزگار را دستي نيست.......
عشق در هر رنگي و سطحي،با زيبايي محسوس،در نهان يا آشكار،رابطه دارد.
چنانچه شوپنهاور مي گويد:
"شما بيست سال بر عمر معشوقتان بيافزاييد ،آنگاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان
مطالعه كنيد."!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح
كه زيباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند.عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است،
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است.اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود،اگر تمام دوام يابد به ابتذال مي كشد.
و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و "ديدار و پرهيز"، زنده و نيرومند مي ماند.
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است.دنيايش دنياي ديگري است.عشق جوششي يك جانبه است.
به معشوق نمي انديشد كه كيست؟! يك "خود جوشي" ذاتي است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و با همواره يك جانبه مي ماند و گاه،
ميان دو بيگانه نا همانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس ار انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه پس از جرقه زدن عشق،
عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند،احساس مي كنند كه يكديگر را نمي شناسند
و بيگانگي و نا آشنايي پي از عشق- كه درد كوچكي نيست- فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود ورشد مي كند و از اين رو است
كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ،در حقيقت ،در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سينا و نگاه يكديگر مي خوانند، و پس از"آشنا شدن " است كه خودماني مي شوند،- دو روح ، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها،اجساس خودماني بودن كنندو اين حالت بهقدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد-
و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار وآهنگ كلام يكديگري احساس مي شود
و از اين منزل است كه ناگهان "خود بخود" دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است وافقهاي روشن و پاك وصميمي "ايمان" در برابرشان باز مي شود.
و نسيمي نرم و لطيف – همچون يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن،خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايشش، مناره تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد-
هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ
، هر لحظه، بر شر روي اين دو مي زند.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن" و "انديشيدن" نيست.
اما دوست اشتن ، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد.
عشق زيباييهاي دلخواه را دردوست مي آفريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را "دوست" مي بيند مي يابد.
عشق يك فريب بزرگ و قوي است ودوست داشتن يك صداقت راستين وصميمي،بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد......
Asalbanoo
10-02-2006, 11:42 PM
و تو اى علي
و تو اى علي!
اى شير!
مرد خدا و مردم،
رب النوع عشق و شمشير،
ما شايستگى "شناخت تو را" از دست داده ايم.
شناخت تو را از مغزهاى ما برده اند، اما " عشق تو را " على رغم روزگار، در عمق وجدان خويش ،در پس پرده هاي دل خويش ، همچنان مشتعل نگه داشته ايم.
چگونه تو عاشقان خويش را در خواري رها مي داري؟
تو ستمي را بر يك يهودي كه در ذمه حكومتت مي زيست تاب نياوردي،
و اكنون، مسلمانان را در ذمه يهود ببين.
و ببين كه بر آنان چه مي گذرد!
اي صاحب آن بازو كه " يك ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است."
ضربه اي ديگر!
وطن پرست
10-03-2006, 04:07 PM
سلام
فکر نکنم این شریعتی آدم با حالی بوده باشه
قطعا کسی که با تجدد گرایی مخالف است نمیتونه یک روشن فکر باشه
Bedahe
10-03-2006, 05:06 PM
سلام دوستان
دکتر یه متنی در مورد تفاوت عشق و دوست داشتن دارن ، میشه کامش رو برام بزارین !
<<عشق دریای خروشان است ، دوست داشتن . . . >>
دوست داشتن از عشق برتر است
دکتر علی شریعتی
دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق یک جوشش کوراست و پیوندى ازسرنابینایى .اما دوست داشتن پیوندى خودآگاه و ازروى بصیرت روشن و زلال . عشق، بیشترازغریزه آب مى خورد و هرچه ازغریزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیزهمگام با آن اوج مى یابد .
عشق درغالب دل ها ، درشکل ها و رنگ هاى تقریبا مشابهى ، متجلى می شود وداراى صفات و حالات و مظاهرمشترکى است ، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خویش دارد و از روح رنگ مى گیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هرکدام رنگى وارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ویژه ى خویش دارد ، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى ، دوست داشتنى هست . عشق با شناسنامه بى ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبورسال ها برآن اثرمى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان ومزاج زندگى مى کند و برآشیانه ى بلندش روز و روزگار را دستی نیست ...
عشق ، درهررنگى وسطحی ، با زیبایى محسوس ، درنهان یا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاورمى گوید : شما بیست سال بر سن معشوق تان بیفزایید ، آنگاه تا ثیر مستقیم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنید !
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایى های روح که زیبایى محسوس را بگونه اى دیگر می بیند . عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دورى و نزدیکى در نوسان است . اگر دورى به طول انجامد ضعیف مى شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال مى کشد . و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و«دیدار و پرهیز» زنده ونیرومند مى ماند .اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا ست . دنیایش دنیاى دیگرى است .
عشق جوششى یکجانبه است .به معشوق نمى اندیشد که کیست .یک «خود جوششى ذاتی » است ، و ازاین روهمیشه اشتباه مى کند و درانتخاب به سختى می لغزد و یا همواره یکجانبه مى ماند و گاه میان دو بیگانه ى ناهمانند ،عشقى جرقه مى زند و چون تاریکى است ویکدیگررانمى بینند، پس ازانفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایى آن ، چهره ى یکدیگر را مى توانند دید و در اینجا ست که گاه ، پس ازجرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره ى هم مى نگرند، احساس مى کنند که همدیگر را نمى شناسند و بیگانگى و نا آشنایى پس ازعشق ـ که درد کوچکى نیست ـ فراوان است .
اما دوست داشتن درروشنایى ریشه مى بندد و درزیرنور،سبزمى شود و رشد مى کند و ازاین رواست که همواره پس ازآشنایى پدید مى آید . و درحقیقت ، درآغاز، دو روح خطوط آشنایى را درسیما و نگاه یکدیگر مى خوانند ، و پس از«آشنا شدن» است که«خودمانى» می شوند ـ دو روح ، نه دونفر، که ممکن است دو نفر با هم درعین رودربایستى ها احساس خودمانى بودن کنند و این حالت به قدرى ظریف و فرار است که به سادگى از زیردست احساس و فهم مى گریزد ـ و سپس طعم خویشاوندى و بوی خویشاوندى و گرمای خویشاوندى از سخن و رفتاروآهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و ازاین منزل است که ناگهان ،خود به خود ، دو همسفر به چشم مى بینند که به پهن دشت بى کرانه ى مهربانى رسیده اند وآسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالاى سرشان خیمه گسترده است و افق هاى روشن و پاک و صمیمى «ایمان» دربرابرشان باز مى شود و نسیمى نرم و لطیف ـ همچون روح یک معبد متروک که درمحراب پنهانى آن ،خیال راهبى بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ى دردآلود نیایشش مناره ى تنها وغریب آن را به لرزه مى آورد ـ هرلحظه پیام الهام های تازه ى آسمان های دیگر و سرزمین هاى دیگر وعطر گل هاى مرموز و جانبخش بوستان هاى دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر وعشوه اى بازیگروشیرین و شوخ ،هرلحظه ، برسرو روی این دو مى زند .
عشق ،جنون است و جنون چیزى جزخرابى و پریشانى «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست . اما دوست داشتن ، دراوج معراجش ،ازسرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن واندیشیدن را نیزاز زمین مى کند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد .
عشق زیبایى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفریند و دوست داشتن زیبایی هاى دلخواه را در «دوست» مى بیند و مى یابد .
عشق یک فریب بزرگ و قوى است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمى ، بى انتها و مطلق .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .
عشق بینای را می گیرد و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شدید و درعین حال ناپایدار و نامطمئن . و دوست داشتن ، لطیف است و نرم و درعین حال پایدار و سرشا ر ازاطمینان .
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .
از عشق هرچه بیشتر مى نویسم ،سیراب تر مى شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر .
عشق هرچه دیرتر مى پاید کهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر .
عشق نیرویى ست درعاشق که او را به معشوق مى کشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست مى برد .
عشق ، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن دردوست .
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا درانحصار او بماند ،زیرا عشق جلوه اى از خودخواهى و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است .و چون خود به بدى خود آگاه است ، آن را در دیگرى که می بیند ،از او بیزار می شود و کینه برمى گیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب وعزیزمى خواهد و مى خواهد که همه ى دل ها آنچه را او ازدوست درخود دارد ، داشته باشند ؛ که دوست داشتن جلوه اى از روح خدائى و فطرت اهورایى آدمى است و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست ، آن را در دیگرى که می بیند ، دیگرى را نیز دوست مى دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد .
در عشق ،رقیب ، منفور است و در دوست داشتن است که «هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارند» ؛ که حسد شاخصه ى عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ى خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگرى از چنگش نرباید و اگر ربود ،با هردو دشمنى می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد . ولى دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است . یک ابدیت بى مرز است ،از جنس این عالم نیست .
... عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح .
عشق یک «اغفال» بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ که طبیعت سخت آن را دوست می دارد ـ سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده ى وحشت ازغربت و خودآگاهى ترس آورآدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى درسرزمین بیگانه یافتن » است .
... عشق گاه جابه جا مى شود و گاه سرد مى شود و گاه مى سوزاند ،اما دوست داشتن از جاى خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمى خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمى سوزاند که سوزاننده نیست .
عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و «خودپا» و حسود ،و معشوق را براى خویش مى پرستد و مى ستاید ،اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست مى خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست .
عشق ،اگر پاى عاشق در میان نباشد ،نیست . اما دردوست داشتن جزدوست داشتن ودوست، سومى وجود ندارد ...
... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ،هرگز خود را تا سطح بلندترین قله ى عشق هاى بلند ،پایین نخواهم آورد .
پس:
خدایا به هر که دوست میداری بیاموزکه:عشق از زندگی کردن بهتر است ،و به هر کس دوست ترمیداری، بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر !
سلام
فکر نکنم این شریعتی آدم با حالی بوده باشه
قطعا کسی که با تجدد گرایی مخالف است نمیتونه یک روشن فکر باشه
هر کسی نظری داره و قابل احترام
من نمیگم نظر شما درست نیست
و اینو هم نمیگم که نظر شما درسته
فقط به نظر من بهتره قبل از هر تصمیم و یا قضاوت در مورد موضعی و یا کسی یه کم در موردش مطالعه و تحقیق بکنیم
فکر کنم اینجوری بتونیم روی حرفمون و نظرمون استوار تر بایستیم ...
موفق باشید
Bedahe
10-03-2006, 11:28 PM
سایه جان مرسی از توجهت ، اما من منظورم این متن نبود ! یه جاهاییش یادمه :
عشق دریای خروشان است ، دوست داشتن رودخانه ای بر بستری با شیب نرم . . .عشق درد نمیشناسد . . . زخم دهان باز کرده را نمی فهمد . . .
Asalbanoo
10-04-2006, 12:10 AM
نمى دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمى خواهم بدانم كوزه گر از
خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او
يكريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند درمن
سكوت مرگبارم را..
Asalbanoo
10-04-2006, 01:15 PM
آزادى
چه زندانها برايت كشيدم1
و چه زندانها خواهم كشيد
و چه شكنجه ها تحمل كردم
و چه شكنجه ها تحمل خواهم كرد.
اما
خود را به استبداد نخواهم فروخت
من پرورده آزاديم
استادم علي است
مرد بي بيم و بي ضعف وپر صبر
و پيشوايم مصدق
مرد آزاد مردي كه
هفتاد سال براي آزادي ناليد.
من هرچه كنند
جز در هواي تو دم نخواهم زد
اما
من به دانستن از تو نيازمندم
دريغ مكن
بگو هر لحظه كجايي و چه مي كني؟
تا بدانم
آن لحظه كجا باشم و چه كنم...
شريعتي انديشمند
نظريه شريعتي در حوزه انديشه؛ در امتداد کار سياسي اوست که معني مي يابد.چرا هر بار که ايرانيان براي آزادي مبارز کرده اند، ديو استبداد از راهي ديگر بازگشته است؟ شريعتي پاسخ اين پرسش را در "فقر آگاهي" مردم جستجو مي کند. اين پاسخ گرچه امروز در ميان اکثريت روشنفکران و نيروهاي سياسي ايران مشترک است، ليکن شيوه اي که شريعتي در مبارزه با "فقر آگاهي" بکار ميگيرد منحصر به اوست. همان که نامش را "ابلاغ" مي نهد. اين انحصار روش، چنان است که با اطمينان مي توان گفت که ديگر کسي به مانند او و در قامت او ظهور نکرده است. شريعتي مي کوشد تا همان مفاهيمي را که به نظر مي رسد منجر به رکود و جمود اجتماعي ايران شده است تبديل به قواي محرکه جنبش جديد کند. رنسانس اسلامي شريعتي با بازخواني مفاهيم شيعي آغاز مي شود و ناگهان سيلي بنيان کن در انديشه ها سرازير مي کند . کار سترگ او از آنجا که در زمانه تاريخي خاصي صورت گرفت نهايتا و با رسيدن "انقلاب پيش از آگاهي" ناتمام ماند والبته حداقل آنکه راهي ناشناخته و مسيري نو را نيز کشف کرد. و چون اين مسير پيش از آن عابري نداشت او خود به ساختن و عبور کردن از اين راه نو مشغول شد. تاثير شريعتي بر همه جريانهاي فکري - سياسي همدوره اش و حتي جريانهاي ادبي و هنري آن زمان غير قابل انکار است. ليکن نميتوان بصورتي شتابزده، هرکس يا هر جرياني را که از او تاثير گرفته است، ثمره مستقيم کار او به حساب آورد.
برفرض اگر بپذيريم که روحانيون سياسي پس از مشروطه، با فلسفه صدرايي آشنا بوده و تحت تاثير آن قرار گرفته اند، به اين معنا نخواهد بود که ثمره فلسفه صدرايي رشد فقه سياسي است. چنانچه بسياري از شاگران مکتب صدرا- و حتي خود او - قرباني همين فقه سياسي شده اند. بايد توجه کرد که ملاصدرا فقط اسفار اربعه نيست؛ آنچنان که شريعتي نيز فقط اسلاميات و اجتماعيات و يا کويرياتش نيست . بلکه اين هر سه با هم است. شريعتي در زمانه اي واقع شده بود که از بخشي از انديشه او جز بعنوان تئوري انقلابي بزرگ فهم نشد و هر چند که او تاکيد مي کرد انقلاب پيش از آگاهي فاجعه است، اما کسي منتظر نماند که پروژه آگاهي بخشي شريعتي به کمال خود رسد و آنگاه کار انقلاب آغاز شود. حادثه کسي را خبر نمي کند. پروژه فکري شريعتي را اگر در کنار پروژه سياسي او در نظر آوريم، فهم ديگري از کار او بدست مي آيد و البته براي تکميل اين فهم بايد به سروده هاي تنهايي او نيز توجه کنيم.
وطن پرست
10-05-2006, 03:04 PM
هر کسی نظری داره و قابل احترام
من نمیگم نظر شما درست نیست
و اینو هم نمیگم که نظر شما درسته
فقط به نظر من بهتره قبل از هر تصمیم و یا قضاوت در مورد موضعی و یا کسی یه کم در موردش مطالعه و تحقیق بکنیم
فکر کنم اینجوری بتونیم روی حرفمون و نظرمون استوار تر بایستیم ...
موفق باشید
دوست من درسته
اما هر نظر قابل احترامی قابل نقد است
منظورم توهین به عقاید نیست نقد اونهاست
دوست من از زحماتی که میکشید ممنونم
اما واقعا این دور از انصاف است که بگیم چون چرخ خاطی رو خارجی ها اختراع کردن نباید ازش استفاده کنیم
و باید همون سوزن خودمون رو بچسبیم
قطعا یک لامپ بهتر از چراغ نفتی یا شمع است
یا استفاده از تراکتور بهتر از شخم زدن با گاو است
درست میگم یا غلط؟ :)
آخرین فراز زندگی فاطمه به قلم دکتر شریعتی
فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همهي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.
مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.
مظهر يك “همسر” در برابر شويش.
مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.
مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونهي مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزهي مدامش در دو جبههي خارجي و داخلي، در خانهي پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههاي خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
این است كه علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
تو دوران راهنمايي خوره كتاب بودم هر كتابي از روانشناسي فرويد تا قلعه حيوانات و كوير دكتر علي شريعتي .اون موقع چند بار خوندمش ولي چيزي ازش نفهميدم اميدوار بودم وقتي سنم بالاتر رفت چيزي ازش دستگيرم بشه ولي الان هم چيزي ازش نمي فهمم. امااون قسمتي كه در مورد خورده شدن تخم مرغ توسط يه آدم حريص صحبت مي كنه (تو همون كتاب كوير) رو چندين بار خوندم . كلي حال مي كردم با صداي بلند برا خودم بخونمش...
..
دکتر علی شريعتی (١٣٥٦-١٣١٢)
چکيده: دکتر علی شريعتی يکی از تاثيرگذارترين شخصيتهای اجتماعی و فکری ايران در نيم قرن اخير به شمار میرود. در اين نزديک به سی سالی که از درگذشت او میگذرد، موافقان و مخالفان در مدح و ذم او سخنان بسيار گفتهاند و طيفهای تندروی هر دو گروه بنا به يک قاعدهی تجربی، «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». آنچه در اين ميان کمتر مورد توجه قرار گرفته، واکاوی نوشتههای او به منظور کشف زوايای پنهان شخصيت او از لابهلای آنهاست. به بيان ديگر بيشتر انديشهها و عقايد صريح و هويدای او در ترازوی نقد قرار گرفته است -نظير آنچه در تشيع علوی و صفوی گفته است- و به ندرت سواحل دوردست وجود او يا «من ِ او» بررسی شده است. در اين نوشتار قطعاتی از کتاب کوير را که محصول لحظات تنهايی شريعتی است با نگاهی ادبی و با هدف آشکارسازی برخی از روحيات نگارشی او مرور میکنيم.
*****
دکتر شريعتی در مقدمه ی کوير مینويسد: «وجودم تنها يک حرف است و زيستنم تنها گفتن همان يک حرف، اما بر سهگونه: سخن گفتن، معلمی کردن و نوشتن. آنچه تنها مردم میپسندند: سخن گفتن، آنچه هم من و هم مردم: معلمی کردن و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار که زندگی میکنم نوشتن». از اين جملات به خوبی آشکار میشود که نوشتن برای شريعتی مفهوم ديگری دارد و از نظر او صرفا رسانهای برای انتقال عقايد و نظريات نيست. حال اين سوال مطرح میشود که در ميان انبوه نوشتههايی که از او برجای مانده کدامشان بيشتر مورد توجه او بودهاند و در اين «زندگی» که از آن ياد میکند همدم و همراه صميمیتری بودهاند؟
شريعتی خود به اين سوال پاسخ میدهد: «نوشتنهايم بر سه گونهاند: اجتماعيات، اسلاميات و کويريات. آنچه تنها مردم میپسندند: اجتماعيات، آنچه هم من و هم مردم: اسلاميات و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار ... که زندگی میکنم: کويريات». البته در بيان اين جملات و تثليثی که از آن ياد میکند اشارهای دارد به کلام معروف شمس تبريزی که آن خطاط سهگونه خط نوشتی ... به اين ترتيب جايگاه کويريات در ميان نوشتههای شريعتی بهتر آشکار میشود و با توجه به اينکه جايی اشاره میکند که «من اين سيصد صفحه را با ترديد از ميان نزديک به ده هزار صفحه از نوشتههايم انتخاب کردهام ...» بهتر در میيابيم که منظور او از زندگی کردن با نوشتههايش و بهخصوص کويريات چيست.
يکی از نکاتی که خواننده را در مواجهه با کوير شگفتزده میکند، انبوه اطلاعاتی است که در ذهن نويسنده موج میزده و هنگام نگارش بر روی صفحهی کاغذ جاری شده است.
نامها و نمادها دو ويژگی شاخص نوشتههای شريعتی هستند.
شريعتی در کويريات به دنبال ايجاد سبک تازهای در نوشتن نبوده١. بلکه اين نوشتهها را بثالشکوی٢ و نامههايی میداند که به «هيچکس» نوشته و سخنی سرشار از حقيقت که هيچ مصلحتی گفتن آن را ايجاب نکرده و از قيد عنوان و مخاطب آزاد است٣. همچنين تعابيری مانند شقشقيه٤، نفثةالمصدور٥ و بثالشکوی که گاه و بيگاه برای نامگذاری اين دست از نوشتههای خويش به کار میبرد، گويای اين واقعيت است که کويريات آيينه بیزنگار روح و روح بیزنگار اوست، روحی گريزپای و ناآرام و پر از اندوه، اندوههايی که نوشتن بهانهای برای فراموش کردن آن است.
شريعتی در برخی از نوشتههايش به خواننده میقبولاند که مشغول خواندن رمز و رازی است و در پشت الفاظ پرکشش و جذابی که او را با خود میبرد حقيقتی پنهان شده که بايد نقاب از روی آن بردارد.در همين حال به او گوشزد میکند که نشانههايی برای دستيابی به راز کوير در گوشه و کنار قرار داده است: «با کاروان دل من بر روی جادهی تاريخ سرزمين من، بر سينهی اين کوير بران تا به بوی سخنم به دلالت٦ الفاظم به دل اين کويرها راه يابی ... و از آنجا به ماوراءالطبيعهی اين دنيا ... راه پيدا کنی.» شريعتی بر روی اين نمونه از کويريات که حاصل تنهايی و خلوت اوست بسيار کار کرده و دست کم مدتها در ذهن فعال و سيال خويش آنها را پرورش داده است.
شريعتی در جایجای اين کتاب بهويژه در نوشتهی اول که نام اين کتاب را بر پيشانی دارد، در ترسيم فضاهای مورد نظر خويش از تشبيهات و توصيفات متصل و متوالی استفاده میکند. توصيفات او دربارهی مزينان (زاد بومش) و کوير، آدمی را به ياد نوشتههای نويسندگان قرن ١٨ و ١٩ فرانسه و امثال بالزاک و آندره ژيد میاندازد که توصيفگرايی و احساسگرايی دو ويژگی غالب آثار آنان است، جالب اينکه در جايی از اين کتاب٧ اظهار میکند که زمانی بسيار شيفتهی دکارت و آندره ژيد بوده است و با توجه به سالها زندگی در فرانسه طبيعی است که از ادبيات غنی اين کشور نيز بهره برده باشد، بنابراين نمیتوان تاثير نويسندگان فرانسوی بر فضای ادبی کوير را انکار کرد.
يکی از نکاتی که خواننده را در مواجهه با کوير شگفتزده میکند انبوه اطلاعاتی است که در ذهن نويسنده موج میزده و هنگام نگارش بر روی صفحهی کاغذ جاری شده است. گويی هنگام مطالعهی کوير حجمی از اسامی و اصطلاحات ادبی، تاريخی، جغرافيايی و مذهبی در قالب نامها و نمادها - که دو ويژگی شاخص نوشتههای او هستند - به سوی خواننده هجوم میآورد، گاهی نيز رشتهای از اسطورهها را به هم پيوند میدهد از بودا تا مانی، تا محمد (ص)، تا ويرژيل، تا الهههای يونان و ... گويی هيچکدام از آنها او را راضی نمیکند و هر کدام برای تکميل مثالهای قبل آمده و باز خود به تکميل ديگری نياز دارد: «که روزگارم از روزگار سيزيف سختتر است و همجون لااوکون در شکنجهی افعیهايی که بر اندامم پيچيدهاند که کاهن معبد آپولونم، در اين ترازوی مجعولی که خود مستعمرهی آتن است و مردمش بندگان و پرستندگان پالس (الههی يونانی اغنام) و افعیها را نه سربازان يونانی، بل مدافعان و دروازهداران تروا بر گردنم پيچيدهاند»٨.
با توجه به خاستگاه شريعتی که از دامن خراسان برخاسته و آموزشها و تحصيلات ادبی داشته، نوشتههای او سرشار از آرايههای ادبی و تضمين مصراعهايی از شاعران پيشين و معاصر است، از رودکی گرفته تا اخوان. گاه میبينيم با ظرافت جواهرسازی چيره دست اين مصراعها را چنان در نوشتههای خود میآورد که گويی بخشی از کلام اوست و با بافت نوشتار او سنخيت تام دارد؛ مثلاً:
«بر سر راه عبور بادهای وحشی وحشت، به زمين نشسته و سايهی سياه اندوهی تلخ سيمايش را پوشانده، چه بگويم؟ شو تا قيامت آيد زاری کن! چه سود؟ دريا رحم ندارد ...»٩
که در اين فراز، مصراعی از رودکی را (شو تا قيامت آيد زاری کن) از قصيدهای که يازده قرن پيش در سوگ امير سامانی سروده در کلام خويش آورده است. شريعتی گذشته از شعر، از آيات قرآن، جملات نهجالبلاغه، سخنان نويسندگان و متفکران اروپايی، هندی، چينی و ... به کرات برای انتقال مقاصد خويش استفاده میکند مثل اين فراز:
«در هيچ قالبی نتوانستم محصورش کنم که به قول جلال هرجايی جوری بود و همهجا يک جور ...»
در اين عبارت هم که نمونهی کاملی از نثر شريعتی محسوب میشود، عبارت زيبايی از عينالقضات همدانی را با مصراعی از حافظ پيوند میدهد:
«و من که جهان را با چشمهای شکاک و پرتفکر مترلينگ میديدم از اين افيون که ساقی در میام افکند ديدنی تازه يافتم که اين کار به درس و کتاب و کلاس ميسر نمیشود و به گفتهی عينالقضات همدانی اين کار را الم بايد نه قلم ...»١٠
شريعتی بسيار خوش میدارد که قاعدهای کلی را بيان کند و بعد استثنايی از ميان آن بيرون بکشد و به تقديس آن بپردازد. او هميشه تفاوتها را تحسين میکند و از هرچه معمولی و عادی است دلگير میشود
شريعتی در کويريات در چندين مورد با عينالقضات «همذاتپنداری» میکند و حتی اين نابغهی ناکام را که در سی و دو سالگی شوکران مرگ نوشيد، برادر خويش میخواند. بررسی شباهتهای اين دو بزرگ مرد میتواند خود مقالهای مستقل باشد و به شناخت بهتر شريعتی رهنمون گردد. آنچه به اجمال میتوان گفت اين است که عينالقضات جان عاشقی بود که حقايق لطيفی از عالم هستی را درک کرده بود، پردههايی را کنار زده بود و جلوههايی را ديده بود که چشمان جاهلان زمانه و شيخان گمراه از تماشای آن ناتوان بود و عاقبت جان خود را بر سر هويدا کردن اين اسرار از کف داد و سرٍ دار را سربلند کرد.
اما رويکرد شريعتی به طنز و شوخطبعی او هم از لابهلای کوير جلب توجه میکند که شايد در ديگر آثار جدی او مجال ظهور نيافته باشد. شريعتی گهگاه از طنز برای تغيير ذائقه و نحوهی بيان استفاده میکند، گاهی هم برای تلطيفکردن حملات خود به ديدگاههای مخالف. چند مثال را مرور میکنيم:
- «مثل اين میماند که شما يک موسيقیدان بزرگ را که سراسر روحش مملو از هنر است به صفات خوشاندام، مهربان، سخاوتمند و «قهرمان شنای قورباغه» معرفی کنيد ...»١١
- «هر دو قرائت را ضبط کردهاند به دو اعتبار. توضيحش را از نيمهمرحوم معين بخواهيد و يا از تمام مرحومان حی و حاضر ...»١٢ (اشاره به سالهايی که دکتر معين در حالت کما بود تا جان داد.)
- «با قيافهای که با همهی بلاهتی که از آن میريخت سخت حکيمانه مینمود و هرکس از آن احساس میکرد شاغلام چيزهای بسياری میداند که او نمیداند و او خود نيز بر اين عقيده سخت راسخ بود. میکوشيد لفظقلم هم حرف بزند تا ديگر نقصی نداشته باشد. تنها کمبودی که احساس میکرد همين لهجهی دهاتیاش بود که آن را هم به طرز مسخرهای جبران کرده بود. حقايق اصولی را از قبيل اينکه: «برای جلوگيری از ازدحام در رفت و آمد مردم بر روی جويی، اگر دو پل بزنند که آيندگان از يک پل و روندگان از پلی ديگر عبور کنند بهتر است از اين که يک پل بزنند و آيندگان و روندگان همگی بر آن پل عبور کنند»! با طمطراق و آبوتاب بسيار میگفت و سخت جديت میکرد تا به همه بفهماند و با لب و چشم و ابرو و اصرار و پشتکار از همهی حضار تصديق آميخته با تحسين بگيرد ...»١٣
بزرگنمايی يا اغراق هم يکی ديگر از ويژگیهای نوشتار شريعتی است اگرچه مبالغه، اغراق و غلو هر کدام با تعريقی که دارند در شعر و ادبيات يک نوع صنعت ادبی محسوب میشوند اما شايد از يک دانشمند جامعهشناس يا اسلامشناس توقع ديگری برود. شريعتی بهويژه آنجا که مهار کلام را به دست احساس میسپارد در دريای اغراق غرق میشود. مثلاً در توصيف استاد محبوب خويش ماسينيون مینويسد: «دست کوتاه بلندترين انديشهها به او نمیرسد.»
او بسيار خوش میدارد که قاعدهای کلی را بيان کند و بعد استثنايی از ميان آن بيرون بکشد و به تقديس آن بپردازد. او هميشه تفاوتها را تحسين میکند و از هرچه معمولی و عادی است دلگير میشود:
«چه بسيارند کسانی که هميشه حرف میزنند بیآنکه چيزی بگويند و چه کماند کسانی که حرف نمیزنند اما بسيار میگويند ...»
اين نوشتار را با ذکر فرازی زيبا از کويريات دکتر شريعتی که تا حدودی متضمن نکتهی اخير است و نمونهی مناسبی از نثر او به شمار میرود به پايان میبريم:
«هرکسی دو نفر است. نمیخواهم بگويم خاک و خدا ... يا شيطان و الله که دو عنصر متناقض ساختمان آدمیاند ... اما اين حرف ديگری است: هر اروپايی دو تن است: يک پاسکال و يک دکارت، در هر مسلمانی يک بوعلی و يک بوسعيد زندگی میکند زندگی و نه جنگ. در هر من چينی کنفسيوس و لائوتزو با هم در کشمکشاند ...مگر نه انسان يک عالم صغير است؟ پس شرق و غرب را در خويشتن خود داراست و انسان عبارت است از يک ترديد، يک نوسان دائمی. هر کسی يک سراسيمگی بلاتکليف است. يک دانتهی آواره و بیسامان در هيچستان نامعلوم برزخ تا ناگهان بر سر راه ويرژيلی قرار گيرد تا او را به غرب براند و به راه دکارت، کنفسيوس، ارسطو ... يا بئاتريسی و او را به شرق کشاند و ...
اما گاه معجزهای در يک زندگی سرمیزند. کسی که از برزخ بلاتکليفی از پوچی نوسان و يا رنجهای بیثمر ترديد، به غرب خويش افتاده است و در آنجا سر و سامانی يافته و کاخی برافراشته و جايگاهی معتبر و رفيع دارد، ناگهان صاعقهای بر سرش فرو میکوبد و در يک حريق، يک انقلاب شگفت، يکباره افقهای پيش نظر، ديگر میشود و آسمان بالای سر ديگر میشود و هوای دم زدن ديگر و نگاه ديگر و دل ديگر و خيال ديگر و ... جهان هستی، و حتی خدا ديگر میشود ... و تولدی ديگر و عمری ديگر ...
شمس چنين صاعقهای بود بر سر مولوی که در مغرب خويش به مرادی رسيده بود.»١٤
نتيجهگيری
در اين نوشتار، نخست دلايل برجستگی کويريات در ميان آثار دکتر علی شريعتی نشان داده شد و بيان شد که کويريات آيينهی بیزنگار روح اوست و لذا دريچههای تازهای را برای شناخت بيشتر شخصيت او بر روی خواننده میگشايد. در ادامه برخی از ويژگیهای ادبی کويريات از قبيل تشبيهات متصل و متوالی، فضای رمزآلود، استفادهی فراوان از نامها و نمادها، تضمين اشعار و جملات ديگران، شوخطبعی و تمايل به اغراق با ذکر مثال واکاوی گرديد. همچنين اشاره شد که بررسی شباهتهای شريعتی و عينالقضات همدانی میتواند به شناخت بهتر دنيای درون شريعتی منجر گردد.
پاورقیها:
١ کوير، صفحه ٢٤٩
٢ بثالشکوی: شکوههای پراکنده، نام کتابی از عينالقضات همدانی نيز هست.
٣ کوير، صفحه ٢٤٦
٤ شقشقيه: اشاره به خطبهی سوم نهجالبلاغه که امام علی (ع) در آن بخشی از ناگفتنیهای خويش را بيان میکند و شقشقيه در اصل چيزی است شبيه بادکنک که به هنگام خشم از دهان شتر بيرون میآيد.
٥ نفثةالمصدور: آه انسان مصيبتديده
٦ دلالت: راهنمايی
٧ نامهای به دوست، صفحه ٣١٥
٨ کوير، صفحه ٢٧١
٩ معبودهای من، صفحه ٣٦٢
١٠ معبودهای من، صفحه ٣٦٨
١١ نامهای به دوست، صفحه ٣٠٦
١٢ کوير، صفحه ٢٧٧
١٣ کوير، صفحه ٢٨٨
١٤ معبودهای من، صفحه ٣٦٦
وصيتنامه دکتر شريعتي
امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده وديدار چهره هاي بيهوده ترشخصيتهاي مدرج,گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست.گرچه هنوز از حال تا مرز ,احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور ,عازم سفرم و به حکم شرع ,در اين سفر بايد وصيت کنم .وصيت يک معلم که از 18 سالکي تا امروز که در 35 سالگي است ,جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است ,چه خواهد بود؟جز اينکه همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بيدريغي ,تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم و حقوقش و فروش کتابهايم ونوشته هايم و آنچه دارم و ندارم ,بپردازد که چون خود ميداند,صورت ريزش ضرورتي ندارد.
همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم.واينکه اين دو را در درجه دوم آوردم ,نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است.بخاطر آنست که ,در شرايط کنوني جامعه ما ,دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيا ر کم است.که دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه:
يکي همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهاي زشت و نفرتبار احمقانه زيستن,که يعني زن نجيب متدين.ويا تمام شخصيت انساني و ايده آل معنويش در ماتحتش جمع شدن, و تمام ارزشهاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن ,و عروسکي براي بازي ابله ها و کالايي براي بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاعاي سرمايه داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد.و اين هردو يکي است,گرچه دو وجه متناقض هم.اما وقتي کسي از انسان بودن خارج شود ,ديگر چه فرقي دارد که يک جغد يا يک چغوک(گنجشک ).يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح .مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي
و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه اي که پيش پاي دختران است .سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد ميتواند معجزه آسا و زمان شکن باشد ,و کودکي تنها ,در اين تند موج اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي رود ,تا کجا ميتواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟
گرچه اميدوار هستم که گاه در روح هاي خارق العاده ,چنين اعجازي سر زده است.پروين اعتصامي از همين دبيرستانهاي دخترانه بيرون آمده و مهندس بازرگان از همين دانشگاه ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته ها, ومصدق از ميان همين دوله ها وسلطنه هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون ",و انشتين از همين نزاد پليد ,و شوايتزر از همين اروپاي قصي آدمخوار ,و لو مومبا از همين نزاد بوده است,و مهراوه پاک از همين نجس هاي هند و پدرم از همين مدرسه هاي آخوند ريز و ..
به هر حال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار,به دل من اميد مي دهند که حسابهاي علمي مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه
پرده دار بتخانه مي پرورد ,اميدوار باشم.
دوست مي داشتم که احسان ,متفکر ,معنوي ,پر احساس ,متواضع ,مغرور و مستقل بار آيد.
خيلي مي ترسم از پوکي و پوچي موج نويها و ارزان فروشي و حرس و نوکرمآبي اين خواجه ، تا شان نسلِ جوان معاصر و عقده ها و حسد ها و باد و بروت هاي بيخودي اين روشنفکران سياسي ، که تا نيمه هاي شب منزلِ رفقا يا پشت ميز آبجوفروشيها ، از کساني که به هر حال کاري مي کنند بد مي گويند ، و آنها را با فيدل کاستر و مائوتسه تونگ و چه گوارا مي سنجد و طبيعا محکوم مي کنند ، و پس از هفت هشت ساعت در گوشيهاي انقلابي و کارتند و عقده گشاييهاي سياسي ، با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن درگير است ، و طرح درست مسائل ، آن چنان که به عقل هيچ کس ديگر نمي رسد ، به منزل برمي گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي خوابند.
ونيز مي ترسم از اين فضلاي افواه الرجالي شود:
از روي مجلات ماهيانه ، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه ، مفسٌر سياسي ، و از روي فيلم هاي خارجي دوبله شده به فارسي ، امروزي و اروپايي ، و از روي مقالات و عکس هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريستهاي فرنگي که از خيابانهاي شهر مي گذرند ، نيهيليست ، و هيپي و آنارشيست ، و يا نشخوار حرفهاي بيست سال پيش حوزه هاي کارگري حزب توده ، ماترياليست و سوسياليست چپ ، و از روي کتابهاي طرح نو «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع» ، «اسلام و جماع» اسلام و فلان بهمان .. اسلام شناش ، واز روي مردهِ ريگِ انجمنِ پرورش افکار دوران بيست ساله ، روشنفکر مخالفِ خرافات و از روي کتاب چه مي دانم؟ دربابِ کشورهاي در حالِ عقب رفتن ، متخصص کشورهاي در حال رشد. و از روي ترجمه هاي غلط و بي معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز ، صاحبنظر وراج چرند باف لفاظ ضد بشر هذيان گوي مريض هروئين گراي خنک ، که يعني ، ناقد و شاعر نوپردازو...
خلاصه ، من به او «چه شدن» را تحميل نمي کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند . من يک اگزيستانسياليسم هستم ، البته اگزيستانسياليسم ويژه ي خودم ، نه تکرار و تقليد و ترجمه که از اين سه«تا»ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه از آن دو تاي ديگر ، تقي زاده و تاريخ ، از نصيحت نيز هم. از هيچ کس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ کس ، هيچ وقت نصيحت نکرده ام. هر رشته اي را بخواهد مي تواند انتخاب کند اما در انتخاب آن ، ارزش فکري و معنوي به بايد ملاک انتخاب باشد ، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ اگر آرايش مي خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتي جامعه شناسي به درد بخور ، «آنچنان که جامعه شناسان نو ظهور ما برآنند که فلان ده يا موًسسه يا پروژه را «اِتُود»(= تحقيق و مطالعه) مي کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي رسند که صاحب کار سفارش داده ، امروز وصيتنامه ام به جاي يک انشا ادبي ، شده بود صورتي مسبوط ، از سهام و منازل و مغازه ها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکليفش را بايد معلوم مي کردم و مثل حال ، به جاي اقلام ، الفاظ رديف نمي کردم.
اما بيرون از همهً حرف هاي ديگر ، اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم مگر لذت انديشيدن ، لذت يک سخن خلٌاقه ، يک شعر هيجان آور ، لذت زيبايي هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه ها از لذت موخودي حساب جاري يا لذت فلان قبالهً محضري کمتر است؟ چه موش آدمي که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي برند و چه گاو انسانهايي که فقط از آخور آباد و زير سايهً درخت چاق مي شوند. من اگر خودم بودم و خودم ، فلسفه مي خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و ديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براي خانواده ام کار مي کردم و براي زندگي آنها زندگي مي کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعهًَ مسلمانان ، که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم ، براي خانوادهًَ گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم ، کوزهً آبي آورده باشم.
mostafaeshghi
11-22-2006, 02:48 AM
كتابهاي ممنوعه و يا به نوعي سانسور شده ي دكتر شريعتي كدام هاست? البته به جز "تشیع علوی و تشیع صفوی" که نسخه اصلش را تهیه کردم و خیلی خفن بود. اگر اطلاعی دارید با ذکر موضوع کتاب برا بنوسید.
ممنون و متشکر
mostafaeshghi
12-03-2006, 01:02 AM
كتابهاي ممنوعه و يا به نوعي سانسور شده ي دكتر شريعتي كدام هاست? البته به جز "تشیع علوی و تشیع صفوی" که نسخه اصلش را تهیه کردم و خیلی خفن بود. اگر اطلاعی دارید با ذکر موضوع کتاب برا بنوسید.
ممنون و متشکر
يعني جواب سوالم اينقدر سخت بود كه تا الان بي پاسخ مونده؟!؟؟!؟؟!؟!؟
تیزبین متفکر
01-11-2007, 04:48 AM
واقعا فکر می کنید وجود شریعتی برای ایران برکت داشته؟
به نظر من ایشان با چاقوی آلوده غده چرکی ایران را عمل کرد آنهم ته غده را به جای ریشه اش لذا بیماری های جدیدی را دامن زد.
تفکر او پر از پیش داوری مذهبی است مثل فلسفه علامه جعفریکه فیلسوف مسلمان (یا بهتر است بگویم مسلمان فیلسوف) بود نه فیلسوفی مثل برتراند راسل.
تفکر فلسفی باید آزاد باشد و فقط از منطق و تجربه (آزمایش) استفاده کند نه تلقینات پدر و مادر و جامعه و مذهب و ... .
hepco
03-12-2007, 04:44 PM
واقعا فکر می کنید وجود شریعتی برای ایران برکت داشته؟
به نظر من ایشان با چاقوی آلوده غده چرکی ایران را عمل کرد آنهم ته غده را به جای ریشه اش لذا بیماری های جدیدی را دامن زد.
تفکر او پر از پیش داوری مذهبی است مثل فلسفه علامه جعفریکه فیلسوف مسلمان (یا بهتر است بگویم مسلمان فیلسوف) بود نه فیلسوفی مثل برتراند راسل.
تفکر فلسفی باید آزاد باشد و فقط از منطق و تجربه (آزمایش) استفاده کند نه تلقینات پدر و مادر و جامعه و مذهب و ... .
دوست عزیز نظر شما رو خوندم شوکه شدم!دوست من شما با استناد به چی این حرفو زدی؟!جدآ دیگه آدم خجالت میکشه والان.تا کی میخوایم بی جهت و با توجه به حرفهای پوچ دیگران نظر بدیم؟
خوشحال میشم دلایل شما رو هم بشنوم.
farzad_star
04-14-2007, 03:32 AM
اما چه رنجی است لذت را تنها بردن و چه زشت است زيبايی ها را تنها ديدن و چه بدبختی آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار، هر نسيمی که خود را بر چهره ات می زند ياد تنهـايی را در سرت بيدار می کند. هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران به هم در می آميزند، در آن شب های کوير که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند، در سينه دشتی افق خونين را می نگری و مسافری تنها از پنجره کوپه قطارش سال نو را در گريبان سپيده تحويل می کند، بيشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احسـاس می کنيم که در اين «مثنوی» بزرگ طبيعـت «مصـراعی» نا تماميم، بودنمان انتظار يک «بيت» شدن!
68vahid68
06-16-2007, 12:58 PM
" به شريعتي بزرگ درود مي فرستيم و به همه ياران و پيروان او ، بويژه آناني که اينک دربندند و از آن ميان بويژه به يوسفي اشکوري که دلي سوخته و شيفته شريعتي داشت "
پيام دکتر عبدالکريم سروش
به سمينار "شريعتي و احياي تفکر ديني"
68vahid68
06-16-2007, 06:05 PM
واقعا فکر می کنید وجود شریعتی برای ایران برکت داشته؟
به نظر من ایشان با چاقوی آلوده غده چرکی ایران را عمل کرد آنهم ته غده را به جای ریشه اش لذا بیماری های جدیدی را دامن زد.
تفکر او پر از پیش داوری مذهبی است مثل فلسفه علامه جعفریکه فیلسوف مسلمان (یا بهتر است بگویم مسلمان فیلسوف) بود نه فیلسوفی مثل برتراند راسل.
تفکر فلسفی باید آزاد باشد و فقط از منطق و تجربه (آزمایش) استفاده کند نه تلقینات پدر و مادر و جامعه و مذهب و ... .
به نظر من اگر كتاب مادر پدر ما متهيم دكتر را بخوني خود دكتر بهت جواب ميده
اين بحث جديدي نيست زمان حياتشون هم عده مثل شما به ايشان چنين خورده مي گرفتند
و جلاب تر اينكه بسياري از اهل حوزه هم ايشان سكولار مي ناميدند !!!!!!!!!!!!:18:
68vahid68
06-16-2007, 06:10 PM
فردا صبح ساعت 9 حسينيه ارشاد آخرين روز بزرگداشت دكتر شريعتي
Mohsen6558
06-16-2007, 06:31 PM
خدایا چقدر عظمت می تواند در داخل یک مرد بگنجد !!!
من عاشق سخنرانی "پدر مادر ما متهمیم" هستم هفته ای دوبار بهش گوش می کنم!
و دریغ و دریغ که کسی در همه عالم نمیداند که چه میگویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنها است که آدمیان می شناسند که آدمیان عشق خدا را می شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه ... و آنچه با من است نه ،آنچه با اویم با این رنگها بیگانه است عشقی است به معشوقی که از آدمیان است ...اما...افسوس که ...نیست.
معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن میکرد نه معشوق من بود
معشوق من ،رزاس من ، موعود بکت گودوی بکت است منتظری که هیچ گاه نمیرسد انتظاری که همواره پس از مرگ پایان میگیرد چنان که این عشق نیز...هم
سایه جان سلیقه ات رو در انتخاب قطعات پسندیدم واقعا ممنون بیشترشو رو خونده بودم به جز یکی دو تا با اجازه من هم همراهیتون میکنم
دوست من درسته
اما هر نظر قابل احترامی قابل نقد است
منظورم توهین به عقاید نیست نقد اونهاست
دوست من از زحماتی که میکشید ممنونم
اما واقعا این دور از انصاف است که بگیم چون چرخ خاطی رو خارجی ها اختراع کردن نباید ازش استفاده کنیم
و باید همون سوزن خودمون رو بچسبیم
قطعا یک لامپ بهتر از چراغ نفتی یا شمع است
یا استفاده از تراکتور بهتر از شخم زدن با گاو است
درست میگم یا غلط؟ :)
ببین معلومه هیچ اثری از دکتر نخوندی فقط شنیدی
دکتر هیچ وقت مخالف استفاده از علم و دستاورد های علمی نبود مگه میشه فرانسه درس خوند و این طور فکر کرد
حرف دکتر اینه که نباید از سر تا نوک پا فرنگی شد از علم اروپا باید استفاده کرد اما نه این که داشته های خودمون رو خفیف کنیم چون اونا در مسائل علمی پیشرفت کردند دلیلی بر رشد فرهنگ و درست بودن تفکرات و اعتقاداتشون نیست
این چیزی که تو گفتی مشابه حرف خود دکتره
مگر نه اشک ، زیباترین شعر و بی تابترین عشق و گدازانترین ایمان، و داغ ترین اشتیاق ، و تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوزه ی یک دل بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند ، نامش اشک
فاطمه فاطمه است
سه مرحله زندگی
مرحله اول مرحله دست و پا زدن در میراث گذشتگان است
دومین مرحله طغیان به آنچه تحمیل شده است
مرحله ی سوم مرحله ی بازیابی خویشتن و شناخت و پذیرفتن ارزش های اصیل
اسلام بی مسئولیت امر و نهی ممکن است یک دین باشد اما مسلما اسلام نیست
Mohsen6558
06-16-2007, 08:49 PM
چه خبرته همه ی اینا رو می تونستی توی یه پست بدی
چه خبرته همه ی اینا رو می تونستی توی یه پست بدی
چرا می زنی چون موضوعشون با هم فرق داشت با هم بودنشون از دید من جالب نبود
Mohsen6558
06-18-2007, 03:59 PM
دوستان به زودی سخنرانی ایشون رو آپ می کنم با حجم 18 مگابایت به اسم پدر مادر ما متهمیم خیلی خیلی جالبه کیفیتش رو افزایش دادم و فشردش کردم (واسه اینکار تا ساعت 2 شب بیدار بودم )
Boye_Gan2m
06-18-2007, 06:40 PM
سی سال از شهادت این مرد بزرگ تاریخ معاصر ایرن گذشت،مردی که شاید نظیرش کمتر پیدا شود...
دوم خرداد میرسد و با خود میگوییم ( آزادی ، خجسته آزادی) لابد یک بار دیگر شریعتی.اما ورق کاملا برمیگردد.و اولین شعار و اولین تریبون و اولین سخنرانی ها این که (شریعتی مخالف آزادی بود)و (شریعتی با دموکراسی به هیچ وجه سر سازش نداشت). وما حیران که کسی که سالیان متمادی متهم میشد به اینکه با ترویج این مقولات و با ترغیب مردم به اندیشه در دین و اجتهادهای هماره و پرهیز از تبعیت های کورکورانه و فاقد اندیشه به همه چیز ضربه زده،در اولین روزهایی که دموکراسی و آزادی می شود مد روز،نخستین اتهامش مخالفت با آزادی و اندیشه است!
علی میرمیرانی - چلچراغ-شماره 250
روحش شاد!
diana_1989
06-18-2007, 10:22 PM
سلام دوستان من توی تمام نویسنده ها و شعرای معاصر یکی دکتر شریعتی رو قبول دارم یکی سهراب سپهری
ایران تا چند سال آینده نمیتونه کسی مثه دکتر داشته باشه
ایشون خیلی انسان روشنفکر و با سوادی بودن
روحشون شاد
diana_1989
06-18-2007, 10:23 PM
راستی دوستان دکتر شریعتی جز کتاب هبوط در کویر کتاب دیگه ای در زمینه ادبی ندارن ؟؟؟؟
diana_1989
06-18-2007, 10:24 PM
بچه ها این مطلب از دکتر شریعتی بخشی از کدوم کتابشونه؟
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
......
Payan
06-18-2007, 10:59 PM
دوستان به زودی سخنرانی ایشون رو آپ می کنم با حجم 18 مگابایت به اسم پدر مادر ما متهمیم خیلی خیلی جالبه کیفیتش رو افزایش دادم و فشردش کردم (واسه اینکار تا ساعت 2 شب بیدار بودم )
منم واقعا اين سخنراني رو دوست دارم خيلي زيباست...
Mohsen6558
06-19-2007, 03:36 PM
براتون آپلود کردم می تونین از اینجا با حجم 5 مگابایت با بهترین کیفیت و به مدت یک ساعت و بیست دقیقه دانلود کنین :
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
amin_metal1370
06-19-2007, 05:03 PM
سلام دوستان .امروز 30امین سالروز شهادت دکتر علی شریعتی آزاد مرد و روشنفکر ایرانی است.به همین مناسبت تصمیم گرفتم مطلبی در مورد این معلم بزرگوار تو این تاپیک بیارم.
شريعتي مرد انديشه
شريعتي را مي توان مرد انديشـه ناميد. مـردي که بـراي ننگ و نام مجاهـده نکرد بلکه از راه انسانيت و نوعدوستي پا به عرصه حضور گذاشت .او اهل درد بود ،با غربت ما آشنا بود، او زبان گوياي روزگار خودش بود . شريعتي يک شمع هميشه سوزان در پناه ايران و اسلام بود و تصميم داشت که با پرداختي جديد نسل زمان خودش را به حرکت وادارد او يک انسان صديق از تباري پاک بود او عمله تحجر و نکره عنا د نبود آنچنان در سير الي الله غرق بود که اصلا خودي براي خودش تصور نميکرد هرچه بود او بود و مردم.شريعتي ميگويد که خداوند با الله سر آغاز صحبت را دارد و با ناس به پايان ميبرد .يعني همه چيز وقف مردم تا نردباني باشد براي سير الي الله.او آنچنان از خود بيگانه است که آرزومندست که حنجر ه اش سوتکي شود در دست کودکي که با آن سرود آزادي سر دهد و حنجره اش نماد هنجار جامعه اي باشد توحيدي.
شريعتي مصلح جامعه اش بود که متاسفانه هم از طرف متحجرين و از طرف روشنفکران مريض احوال مورد طعنه و آزار قرار گرفت. اورا نه به ظاهر الصلوه ها شناختند و نه تحصيلکردگان مدعي. شريعتي را يارانش نيز نشناختند.او با عمل وبا ظرافت رسومات کهنه در پرتو دين را به چالش کشيد و سعي داشت دين اصيل اسلام را از زنگارها بزدايد. خود ميداند که براي هميشه نه ميان دشمنانش بلکه ميان دوستانش ناشناس ميماند. اما عمل ميکند به آنچه که بايد عمل کند. گرچه همه خار مغيلان سد راه شوند کودک کوير از هيچ نمي هراسد .ميگويد که گفتن نشان اول درک است او ميگويد. او سعي دارد همانند پيشوايان ديني اش عامل امر به معروف و نهي از منکر باشد.او با تسلط کامل از حق و حقيقت صحبت ميکند،او از مباني صحيح به ارزش انساني اشارت دارد و به انسان معني قرانيش و الهي اش را در عصر نوين ياد آوري ميکند.اوهدف از رسالت رسولان و امامت امامان را در جامعه بسته دوران پهلوي به روز ميکند و معني اصيل اسلام توام با عمل را عينيت ميبخشد.او صداي راستين اسلام در زمان معاصر است.او هژموني دين و دنيا را بهم متصل ميکند و غفلت زدگان را بيدار و هشيار ميکند.
دکتر علي شريعتي يک معلم است، معلمي بر تارک نشان جامعه ما.
amin_metal1370
06-19-2007, 05:05 PM
در ضمن از آقا محسن تشکر می کنم که این تاپیک رو به من معرفی کردند...
و تو ای آموزگار بزرگ درسهای شگفت من !ای که دست کینه توز مرگ -در آن حال که عطشم به نوشیدن جرعه هائی که از چشمه ی جاوید درون پر از عجایبت در پیمانه های زرین کلماتت میریختی، مرا بیتاب کرده بود -در این کویر سوخته ی پر هول تنها رها کرد، ای که بمن آموختی که عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب و زیبای "ارادت" است و آن بیتابی پر نیاز و دردمند دو روح خویشاوند است، آشنایی دو تنهای سرگردان بی پناه، در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم است .که عالمیان همه همزبانان و هموطنان همند، برادران و خواهران همند و در خانه ی خویشند و بر دامن زمین ، مادر خویش و در سایه ی زمان، پدر خویش ، که زادگان زمین و زمانه اند و ساکنان خاک و پروردگار چهار عنصر آب و باد و خاک و آتش و آرام اند و شادند، سیرند و سیرابند و خوش اند و خوشبختند و با هم آسوده سخن می گویند.که کلمات دلالان چست و چالاک آنانند و پادوهای وراج و سبک مغزی که میان حفره های تنگ و تاریک و بوناک دهانها و جویهای لجن گرفته و لزج و پرپیچ و خم گوشها، می آیند و میروند و چه ها می آورند و چه ها می برند؟و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را ، در غربت این آسمان و زمین بیدرد، دردمند میدارد و نیازمند بیتاب یکدیگر میسازد دوست داشتن است، و من در نگاه تو ، ای خویشاوند بزرگ من ، ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پدیدار!دیدم که تبعیدی این زمینی و قربانی معصوم این زمان
و من در آن تیغه ی مرموز و ناپیدای نگاه تو که از عمق چشمان پر غوغایت آن من پنهان شده در عمق خویشتنم را خبر میکرد و در گوشش قصه های آشنائی میسرود، خواندم که تو نیز ، ای "در وطن خویش غریب" ، هموطن منی و ما ساکنان سرزمین دیگریم و بیهوده اینجا آمده ایم و همچون مرغان ناتوانی، طوفان دیوانه ی عدم تو را در زیر این سقف ساده ی بسیار نقش بیگانه افکنده است. و چهره ی آشنای تو را در انبوه قیافه های راحت و بی اضطراب خلایق ، بازشناختم و محتاج تو شدم و بوی خوش دوست داشتن مشام"بودن"م را پر کرد و هوای دوست داشتن فضای خالی جانم را سرشار کرد و در "داشتن تو"و آرام گرفتم و در "تصور بودن تو در این غربت"آسودم و شکیبائیم در زیر صخره ی بیرحم و سنگین زیستن -که بر سینه ام افتاده است- به نیروی "آگاهی من به حضور تو در زیر همین سقف کوتاه و بیدردی که بر سرم ایستاده است "، نیرو گرفت و دم زدن را و بودن را و حضور خویشتن را و غربت را و تنهائی دردناک در انبوه جمعیت را و سکوت رنج آور در بحبوحه ی هیاهو را و بیکسی هراس آور در ازدحام همه کس را و اسارت در دیگران را و پنهان شدن در خویشتن را و خفقان نگفتن ها را و عقده ی ننوشتن ها را و مجهول ماندن در پس پرده ی زشت آوازه ها را و بیگانه ماندن در جمع شوم آشنائی ها را و آتش پر گداز انتظارهای بیحاصل را -که این همه را چشمان هوشیار تو درمن دید و زبان الهام تو از آن همه آگاهم کرد- همه و همه را با تسلیت مقدس و اعجازگر این که "میدانستم تو هستی "، در خود فرو میخوردم و، در زیر این آوار غم ، برپا میایستادم و دم میزدم و زنده میماندم
و اکنون تو با مرگ رفته ای و من ، اینجا ، تنها به این امید دم میزنم که با هر"نفس" ،"گامی"به تو نزدیک تر میشوم و...
....این زندگی من است
تقدیم به او که از زبان دل ما پیشتر از ما سخن گفت
هر چند حضور او را در در درونم بروشنی احساس می کنم
بیا ،هر شب بیا ، در خلوت هر مهتاب تنهایم، در سایه ی هر شب ، چشم به راهت گشوده ام ، در پس هر ستاره پنهانم، در پس پرده ی هر ابر در کمینم ، بر سر راه کهکشان ایستاده ام،بر ساحل هر افق منتظرم، بیا، خورشید که رفت ، بیا شب را تنها ممان، تاریکی را بی من ممان،من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی ، با دیو شب تنها نمانی ، دیو شب بی رحم است ، گرسنه است،وحشی است، خطرناک است، وحشتناک است، پرنده کوچک و معصوم من!آفتاب که رفت پرواز کن، از روی خاک برخیز ، این خرابه ی غمزده را ترک کن، بس است، می دانم که دیگر طاقتت طاق است، می دانم که دیگر بجان آمده ای ، می دانم که زمین بر دوش های شکننده ونازکت سنگینی می کند، می دانم که این کوهای بلند سنگین بر سینه ی لطیف و مجروحت افتاده اندو راه نفس را بر تو سد کرده اند، می دانم که در زیر سفق کوتاه این آسمان رنجوری ، بر روی این توده ی خاک افسرده ای ، در سایه پژمرده ای ، بر سر راه بادهای سرد خزانی گلبرگهای نازکت میریزند، زرد می شوند، در کویر خشک و تافته ی این ملک خشک می شوی، در زیر گام های لزج و گل آلود نگاه های پلشت نابینایان چهارپای راست بالای پهن ناخن ساقه ی ناز اندام هستنت می شکند، در ترشح کثیف فهم های کرم مانند، مهتاب پاک دامنت می آلاید، در گندزار زندگی گندیده ی آدمیان عطر یاس آرزوهای معطرت می میرد، در سیلی دیوانه وار هر دیداری، شکوفه های سپید تمنایت می ریزد، در گذرگاه وزش گردبادهای زشت و ناهنجار هر بیهوده ای جوانه های بیتاب شکفتن امیدت کبود می شود، می خشکد، به خاک می افتد
گل من پرپر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده است، شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است، ساقه ی گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است، آفتاب من غروب نکنی که شاخه ی آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است .
دامن من ترا بر نچینند که حلقومی عقده دار است ،صومعه ی من فرو نریزی که دلی نیازمند نیایش است، چشمه ی من نخشکی که جگری در عطش کویر سوخته است، بالین من تو را برنگیرند که سری بیمار است ، بستر من تو را برنبندند که تنی تب دار است ، کاشانه ی من ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است، بازیافته ی من گم نشوی که بهشت بازیافته روحی هستی که در دوزخ نشیمن دارد.
ای کالبد من روح سرگردان خویش را فراخوان.من لبهایم را در حلقوم تو خواهم نهاد و خود را در تو خواهم دمید تا حیاتت بخشم. ای روح من کالبدت را سراغ کن. لبهایت را در حلقوم من نه ، خود را در من بدم تا حیاتم بخشی که ما کالبد یکدیگریم، که ما روح یکدیگریم ، که ما آفریدگار یکدیگریم، که ما" پروردگار" یکدیگریم که ما تمام جمعیت جهانیم، که ما همه ایم،که ما همدیگریم ، که ما جایگاهمان زمین نیست، که ما در این ملک غریبیم ، بی کسیم ،تنهائیم، بیگانه ایم
هبوط
Mohsen6558
06-20-2007, 12:24 PM
دوستان واسه راحتی شما عزیزان حجم سخنرانی به 5 مگابایت کاهش یافت به نظر من با این سخنرانی می شه به اعماق وجود شریعتی این مرد بزرگ پی برد :
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
pedram_ashena
06-21-2007, 12:51 AM
آثار شریعتی
عمده آثار وی در قالب سخنرانی و تعداد کمی نیز نوشتههایی است از وی بر جا ماندهاست.
سخنرانیها:
اسلام شناسی
حسین وارث ادم
علی تنهاست
علی اسطوره تاریخ
مذهب علیه مذهب
شیعه علوی، شیعه صفوی
نیایش
با کاروان هله نوشتهها:
هبوط
کویر
گفتگوهای تنهایی
مذهب علیه مذهب
میعاد با ابراهیم
فاطمه فاطمهاست
ابوذر
دکتر علی شریعتی از جمله اندیشمندان دینی ایران است که به همان اندازه که موافقان و حامیانی دارد، به همان اندازه نیز منتقد و دشمن دارد. با این حال نام علی شریعتی برای همیشه زنده خواهد ماند چرا که او به اعتقاد اغلب ناظران، نقشی مهم در فرآیند گذار اندیشههای اسلامی به سمت و سوی اندیشههای انقلابی معطوف به انقلاب اسلامی ایران ایفا کرد
نقشی که توسط برخی کتمان میشود، توسط برخی مورد نکوهش و انتقاد قرار میگیرد و توسط عدهای دیگر ستوده میشود
زندگی
دکتر شریعتی در دوم آذرماه سال ۱۳۱۲ در مزینان ازتوابع شهرسبزوار متولد شد. شریعتی در سال ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته دکترای جامعه شناسی به فرانسه رفت. شریعتی در سال ۱۳۴۳ بهایران بازگشت و ابتدا بهعنوان دبیر دبیرستان و سپس بهعنوان استادیار دانشگاه مشهد شروع به فعالیت کرد. دکتر شریعتی در سال ۱۳۴۸ به حسینیه ارشاد در تهران دعوت شد و از آن زمان با سلسله سخنرانیهای معروف خود به مبارزه ضد حکومت شاه پرداخت. از دکتر شریعتی دهها جلد کتاب و مقاله تحقیقی و متون سخنرانی برجای مانده است. علی شریعتی روز ۲۹ خرداد سال ۱۳۵۶ درگذشت. آرامگاه وی در سوریه است
بیو گرافی و شرح حال دکتر علی شریعتی
نگاهی به زندگی دکتر علی شریعتی با بازخوانی کتاب طرحی از یک زندگی نوشته پوران شریعت رضوی (همسر دکتر)
در فاصله سالهای تدریسش، سخنرانیهایی در دانشگاهای دیگر ایراد میکرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتیشریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلیتکنیک تهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیتها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاسهای وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. سال شمار زندگی دکتر : ۱۳۱۲: تولد ۲ آذر ماه ۱۳۱۹: ورود به دبستان ابن یمین ۱۳۲۵: ورود به دبیرستان فردوسی مشهد ۱۳۲۷: عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی ۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد ۱۳۳۱: اشتغال در ادارهٔ فرهنگ به عنوان آموزگار. شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان. ۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی ۱۳۳۳: گرفتن دیپلم کامل ادبی ۱۳۳۵: ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر غفاری ۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶ نفر از اعضاء نهضت مقاومت ۱۳۳۷: فارقالتحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول ۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی ۱۳۴۰: همکاری با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه ایران آزاد ۱۳۴۲: اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعهشناسی ۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز ۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد ۱۳۴۷: آغاز سخنرانیها در حسینیه ارشاد ۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی ۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی ۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد ۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.
سالهای کودکی و نوجوانی
دکتر در کاهک ازروستاهای بخش داورزن شهرسبزوار متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سالهای کودکی را در کاهک گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مکتب دار ده کاهک).
دکتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابنیمین در مشهد، ثبت نام کرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضاخان و اشغال کشور توسط متفقین، استاد (پدر دکتر)، خانواده را بار دیگر به کاهک فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابنیمین برمیگردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیتهای استاد کم میشود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در کتاب خانه پدر بود. دکتر در ۱۶ سالگی سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.
در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی که به تدریج از او روشنفکری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.
آغاز کار آموزی
با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دکتر در ادارهٔ فرهنگ استخدام شد. ضمن کار، در دبستان کاتبپور در کلاسهای شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم کامل ادبی گرفت. در همان ایام در کنکور حقوق نیز شرکت کرد. دکتر به تحصیل در رشته فیزیک هم ابراز علاقه میکرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دکتر در این مدت به نوشتن چهار جلد کتاب دوره ابتدایی پرداخت. این کتابها در سال ۳۵، توسط انتشارات و کتابفروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیاتانسانی در مشهد، دکتر و چند نفر از دوستانشان برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام کردند. ولی به دلیل شاغل بودن و کمبود جا تقاضای آنان رد شد. دکتر و دوستانشان همچنان به شرکت در این کلاسها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شرکت کنند. در این دوران دکتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را میآزمود. هفته ای یک بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گهگاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ میکرد. در این دوران فعالیتهای او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شکل ایدئولوژیک به خود نگرفته بود.
ازدواج
در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسیهایش ازداوج کرد. دکتر در این دوران روزها تدریس میکرد و شبها را روی پایاننامهاش کار میکرد. زیرا میبایست سریعتر آن را به دانشکده تحویل میداد. موضوع تز او، ترجمه کتاب در نقد و ادب نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دکتر سر موقع رسالهاش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع کرد و مورد تایید اساتید دانشکده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شدهاست. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد.
دوران اروپا
عطش دکتر به دانستن و ضرورتهای تردید ناپذیری که وی برای هر یک از شاخههای علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد میکرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را کم نکرد، بلکه بر آن افزود. ولی قبل از هر کاری باید جایی برای سکونت مییافت و زبان را به طور کامل میآموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره کند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس-آلیانس) ثبت نام کند. پس روزها در آلیس زبان میخواند و شبها در اتاقش مطالعه میکرد و از دیدار با فارسیزبانان نیز خودداری مینمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمیتوانست خود را در چارچوب خاصی مقید کند، پس با یک کتاب فرانسه و یک دیکشنری فرانسه به فارسی به کنج اتاقش پناه میبرد. وی کتاب نیایش نوشته الکسیس کارل را ترجمه میکرد.
فرانسه در آن سالها کشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سالها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفکران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر کشورها نیز نفوذ کرده بود.
تحصیلات و اساتید
دکتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام کرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد که فقط در ادامه رشته قبلیاش میتواند دکتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رسالهاش را کتاب تاریخ فضائل بلخ، اثری مذهبی، نوشته صفیالدین قرار داد.
بعد از این ساعتها روی رسالهاش کار میکرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گستردهتر از سطح دکترایش بود. ولی کارهای تحقیقاتی رسالهاش کار جنبی برایش محسوب میشد. درسها و تحقیقات اصلی دکتر، بیشتر در دو مرکز علمی انجام میشد. یکی در کلژدوفرانس در زمینه جامعه شناسی و دیگر در مرکز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.
دکتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیتهای سازمانهای دانشجویی ایران در اروپا شرکت میکرد. در سالهای ۴۰-۴۱ در کنگرهها حضور فعال داشت. دکتر در این دوران در روزنامههای ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریکا و نامهٔ پارسی حضور فعال داشت. ولی به تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دکتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید کرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دکتر با خواندن کتاب دوزخیان روی زمین، نوشته فرانس فانون با اندیشههای ایننویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن که به قلم ژانپل سارتر بود، استفاده کرد.
دکتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع کرد و با درجه دکترای تاریخ فارغالتحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه دیدار میکرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو میکرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محلها برگزار میشد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دکتر علیرغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به کسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امکان تدریس در دانشگاهها را نخواهند داد و نیز علیرغم اصرار دوستان هم فکرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریکا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از کشور، تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت کسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهٔ ایران و تودههای مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.
از بازگشت تا دانشگاه
دکترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دکتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرزهای هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حکم معلق مانده بود. پس اینک لازمالاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزلقلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدتها تدریس کرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یک آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشکلات و کارشکنیهای بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به کار کرد. سالهای ۴۵-۴۸ سالهای نسبتاً آرامی برای خانوادهٔ او بود. دکتر بود و کلاسهای درسش و خانواده. تدریس در دانشکدهٔ ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانوادهاش تمام کارهای او محسوب میشد.
دوران تدریس
ازسال ۴۵، دکتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشکده مشهد، استخدام میشود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز میکرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز میکرد. دکتر، مطالب درسی خود را که قبلاً در ذهنش آماده کرده بود، بیان میکرد و شاگردانش سخنان او را ضبط میکردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده میشد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش میشد. از جمله، کتاب اسلامشناسی مشهد و کتاب تاریختمدن از همین جزوات هستند.
اغلب کلاسهای او با بحث و گفتگو شروع میشد. پیش میآمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخهای او بیاختیار دست میزدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا میکرد با آنها در تریا چای میخورد و بحث میکرد. این بحثها بیشتر بین دکتر و مخالفین اندیشههای او در میگرفت. کلاسهای او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشتهها درس خود را تعطیل میکردند و به کلاس او میآمدند. جمعیت کلاس آن قدر زیاد بود که صندلیها کافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچههای کلاس، مینشستند. در گردشهای علمی و تفریحی دانشجویان شرکت میکرد. او با شوخیهایشان، مشکلات روحیشان و عشقهای پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، کتاب کویر را چاپ کرد. حساسیت، دقت و عشقی که برای چاپ این کتاب به خرج داد، برای او، که در امور دیگر بیتوجه و بینظم بود، نشانگر اهمیت این کتاب برای او بود. (کویر نوشتههای تنهایی اوست).
در فاصله سالهای تدریسش، سخنرانیهایی در دانشگاهای دیگر ایراد میکرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتیشریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلیتکنیکتهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیتها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاسهای وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دکتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دکتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن کار کند. به هر حال عمر کوتاه تدریس دانشگاهی دکتر، به این شکل به پایان میرسد.
pedram_ashena
06-21-2007, 12:51 AM
حسینیه ارشاد
این دوره از زندگی دکتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغهترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانیها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دکتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عدهای از شخصیتهای ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامهٔ آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.
از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیتهایی چون آیتلله مطهری دعوت میشد تا با آنان همکاری کنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دکتر) که با ارشاد همکاری داشت، از دکتر دعوت شد تا با آنان همکاری داشته باشد که این همکاری با ارائه دو مقاله با رویکرد جدید دینی از سوی دکتر اغاز شد که تمجید استاد مطهری را در یی داشت. در سالهای اول همکاری دکتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشکده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانیهای او مشروط به اجازه دانشکده بود، برای همین بیشتر سخنرانیها در شبجمعه انجام میشد، تا دکتر بتواند روز شنبه سر کلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفکر نبودن دکتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد که دکتر دیگر در ارشاد سخنرانی نکند. اما بعد از تشکیل جلسات و و نشستهایی، دکتر باز هم در حسینیه سخنرانی کرد. هدف دکتر از همکاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. سخنرانیهای او، خود گواهی آشکار بر این نکتهاست. در سخنرانیها، مدیریت سیاسی کشور به شیوهای سمبلیک مورد تردید قرار میگرفت. در اواخر سال ۴۸، حسینیه ارشاد، کاروان حجی به مکه اعزام میکند تا در پوشش اعزام این کاروان به مکه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار کنند.
دکتر با وجود ممنوعالخروج بودن، با تلاشهای بسیار، با کاروان همراه میشود. تا سال ۵۰دکتر همراه با کاروان حسینیه، سه سفر به مکه رفت که نتیجه آن مجموعه سخنرانیهای میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانیها تحت عنوان حج در مکه بود، که بعدها به عنوان کتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه برگشت به مصر رفت، که این سفر رهآورد زیادی داشت، از جمله کتاب آری این چنین بود برادر.
در سالهای ۴۹-۵۰، دکتر بسیار پر کار بود. او میکوشید، ارشاد را از یک موسسه مذهبی به یک دانشگاه تبدیل کند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این کار میکند، در حالی که در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دکتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، که باعث به وجود آمدن جوی یکدستتر و همفکرتر شد. با رفتن این افراد، پیشنهادهای جدید دکتر، قابل اجرا شد. دانشجویان دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در کلاسهای دکتر شرکت میکردند. در ارشاد، کمیتهیی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانیها شد. به دکتر امکان داده شد که به کمیتههای نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون مقالات دکتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ اسلام و همچنین حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواک از سوی دیگر هر روز او را بیحوصله تر میکرد و رنجش میداد. دیگر حوصله معاشرت با کسی را نداشت. در این زمان به غیر از درگیریهای فکری، درگیریهای شغلی هم داشت. عملاً حکم تدریس او در دانشکده لغو شده بود و او کارمند وزارت علوم محسوب میشد. وزارت علوم هم، یک کار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر سال۵۰ تا۵۱، کار ارشاد سرعت غریبی پیدا کرده بود. دکتر در این دوران به فعال شدن بخشهای هنری حساسیت خاصی نشان میداد. دانشجویان هنر دوست را تشویق میکرد تا نمایشنامه ابوذر را که در دانشکده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا کنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یکی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواک شد، تا حدی که در زمان اجرای نمایش بعد به نام سربداران در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.
آخرین زندان
از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانیهای دکتر با اسم مستعار به چاپ میرسید. در تیر ماه ۵۲، دکتر در نیمه شب به خانهاش مراجعه کرد. بعد از جمعآوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شکنجههای او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام میشد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقاتها بود. دکتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی کتاب نه!! بعد از مدتی هم حکم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواک سعی میکرد دکتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه کند. ولی موفق نشد. دکتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز برخوردار. او با نیروی ایمان بالایی که داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریک تحمل کند. در این مدت خیلی از چهرههای جهانی خواستار آزادی دکتر از زندان شدند. به هر حال دکتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در کنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یک سره تحت کنترل و نظارت ساواک بود. در واقع در پایان سال ۵۳، که آزادی دکتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دکتر مکرر به سازمان امنیت احضار میشد، یا به در منزل اومیرفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همکاری از او را داشتند. با این همه، او به کار فکری خود ادامه میداد. به طور کلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از کشور مینوشت. در همان دوران بود که کتابهایی برای کودکان نظیر کدو تنبل، نوشت.
در دوران خانهنشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شرکت فرزندانش در جلسات تاکید میکرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی میورزید. در سال۵۵، با هم فکری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد که نزد او برود و در آنجا به فعالیتها ادامه دهد. راههای زیادی برای خروج دکتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار و …
بعد از مدتی با کوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دکتر، علی مزینانی بود، در حالی که تمام مدارک موجود در ساواک به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیک بلیط گرفت. چون کشوری بود که نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی کرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حرکت بسیار نگران بود. سر را به زیر میانداخت تا کسی او را نشناسد. اگر کسی او را میشناخت، مانع خروج او میشدند. و به هر ترتیبی بود از کشور خارج شد. دکتر نامهای به احسان از بلژیک نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریکا تحقیق کند.
ساواک در تهران از طریق نامهیی که دکتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از کشور شده بود و دنبال رد او بود. دکتر بعد از مدتی به لندن، نزد یکی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت کرد. بدین ترتیب کسی از اقامت دوهفتهیی او در لندن با خبر نشد. پس از یک هفته، دکتر تصمیم گرفت با ماشینی که خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جوابهای گنگ و نامفهوم دکتر، که میخواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشکوک میشود. ولی به دلیل اصرارهای دکتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یکی از اقوام قبول میکند. این خطر هم رد میشود. بعد از این ماجرا، دکتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه میشود که از خروج همسرش و فرزند کوچکش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن میرود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه میآورد. دکتر در آن شب اعتراف میکند که جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا میتواند او را به وطن بازگرداند، او میگوید که فصلی نو در زندگیش آغاز شدهاست. در آن شب، دکتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه میگذرانند و فردا صبح زمانی که نسرین، خواهر علی فکوهی، مهماندار دکتر، برای باز کردن در خانه به طبقه پایین میآید، با جسد به پشت افتاده دکتر در آستانه در اتاقش روبهرو میشود. بینیاش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از کار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فکوهی تماس میگیرند و خواستار جسد میشوند، در حالی که هنوز هیچ کس از مرگ دکتر با خبر نشده بود.
پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، بدون انجام کالبد شکافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام کردند. و بالاخره در کنار مزار زینب آرام گرفت!…
وصیت نامه
وصیت نامه دکتر علی شریعتی از ویکینبشته Jump to: گشتن, search ... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸ امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهرههای بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانهای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوختهاست چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشتههایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود میداند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.
همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:
یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهای زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایدهآل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابلهها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایهداری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراههای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
۱. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک
گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روحهای خارقالعاده چنین اعجازی سر زدهاست. پروین اعتصامی از همین دبیرستانهای دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفتهها و مصدق از میان همین دولهها و سلطنههای صلصال کالفخار من حماء مسنون، و اینشتین از همین نژاد پلید و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار و لومومباً از همین نژاد برده ومهراوهپاک از همین نجسهای هند و پدرم از همین مدرسههای آخوند ریزو ... به هر حالآدماز لجن وابراهیمازآزربت تراش ومحمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید میدهند که حسابهای علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه میپرورد امیدوار باشم.
دوست میداشتم که احسان متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی میترسم از پوکی و پوچی موج نویها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقدهها و حسدها و باد و بروتها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمههای شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشیها، از کسانی که به هر حال کاری میکنند بد میگویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا میسنجند و طبعا محکوم میکنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشیهای انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشاییهای سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمیرسد ــ به منزل برمیگردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی میخوابند.
و نیز میترسم از این فضلای افواهالرجالی شود:
از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.
و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،
و از روی فیلمهای دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
و از روی مقالات و عکسهای خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریستهای فرنگی که از خیابانهای شهر میگذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
و یا [ از روی] نشخوار حرفهای بیست سال پیش حوزههای کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
و از روی کتابهای طرح نو ، اسلام و ازدواج ، اسلام و اجتماع، اسلام و جماع، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روی کتاب چه میدانم، در باب کشورهای در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد،
و از روی ترجمههای غلط و بیمعنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...
خلاصه من به او چه شدن را تحمیل نمیکنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفتهام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکردهام. هر رشتهای را بخواهد میتواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من میدانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش میخواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود میکنند و تصادفا به همان نتایج علمی میرسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامهام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازهها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم میکردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمیکردم.
اما بیرون از همه حرفهای دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیباییهای احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمهها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟
چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت میبرند! و چه گاوانسانهایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق میشوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه میخواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانوادهام کار میکردم و برای زندگی آنها زندگی میکردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.
او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمیارزد، پلید است، پلید.
فرزندم! تو میتوانی هر گونه بودن را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و میآفریند (خود را و جهان را) و تعصب میورزد و میپرستد و انتظار میکشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که میبینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ میشود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
۲. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ شدن انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است. اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند. چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند. فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند. در محلهای که خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. کن مع الناس و لا تکن مع الناس واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
[عشق] میتواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه جواد فاضل، یا متینترَش؛ نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛لامارتین، یا احمق تـَرَش؛دشتی، یا کثیف تـَرَش؛بلیتیس! و نیز میتواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن ردوست داشتن" نام کردهام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند) چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست! زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن
pedram_ashena
06-21-2007, 12:52 AM
۳. با مردم باش و با مردم مباش
ناپیدا را بیاموزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای ژید به ناتانائلش شبیهاست، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم، تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمیگویم بیشتر؟ بیشتر نیست. یکی بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثهای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم.برخوردم (به هر دو معنی کلمه.
کویر را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفتهام و به میراثت میدهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها نصیحت که در زندگی مرتکب شدهام حفظ کن(به هر دو معنی کلمه)
اما تو سوسن ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "ساراًی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیهای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما میوزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری میتوانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و ارادهای شود مسلح به آگاهیای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش میآورند و دور افکننده هر لقمهای که میسازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پختهاند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه میخورند غذاهایی است که دیگران هضم کردهاند. و چه مهوع!
۴. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشتهام به رسم یادگار به تو تقدیم میکنم آثار پیری وباباً شدن به همین زودی در چهرهام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو مینویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد
چنین گفت مر جفت را نره شیر
که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم از او مهر و پیوند پاک
پدرش آب دریا و مادرش خاک
۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی
آن هم کیها میسازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آنها که مدل نوین زن بودن شدهاند! هفده دیای هاً! آزادزنان! این تنها صفتی است که آنها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمیدهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همانشاباجی خانمشد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو میزند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی میکند و پاسور میزند. یکملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
اما مسأله به همین سادگیها نیست. زن روز آمار دادهاست که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شدهاست. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازیها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرفها ... اما اینها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کردهام. هر وقت آن ملاباجی گشنیز خانمهاً را میبینم میگویم؛ باز هم آنها. و هر وقت آنجیگی جیگی ننه خانمهاً را میبینم، میگویم باز هم همینها.
و اما تو همسرم. چه سفارشی میتوانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست ندادهای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا میشناسی و بدان صفات که مرا میخوانی. نبودن من خلائی در میان داشتنهای تو پدید نمیآورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کردهای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.
به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیدهایم که: اگر من هم انسان خوبی بودهام همسر خوبی نبودهام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعفهایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من ندادهاست جبران کردهاست و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت میکنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، میدانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمیآورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمدهاست که:
برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کردهام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی میکنم یا چیزی میفروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.
آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل میتوانند از این بابت درس بخوانند البته با کمکهای اضافی من و خانواده خودش)
کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرفها و درسهای چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرفهای من در لابلای همین درسهای شفاهی و گفت و شنودهای متفرقه نهفتهاست. ... و نیز کنفرانسهای دانشکاهیم جداگانه، و نوشتههای ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشتههای پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشتهام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعدها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر قوی سپید و غریب راه و در کشور و شمع زندان و درسهای اسلام شناسی، از سقیفه به بعد، با امت و امامت در ارشاد و کنفرانسهای مربوط به علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینهها میآید از جمله بیعت در کانون مهندسین و علی حقیقتی بر گونه اساطیر و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان امت و امامت تدوین شود.
اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با گیوز به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب Desalienation Des Societes Musulmans مرا و همچنین مقاله Sociologie D’initiation مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کردهایم و اوت زتود چاپ کردهاست. کتاب L’ange Solitaire مرا دلم نمیخواهد ترجمه کنند. کار گذشتهای و رفتهای است.
همه التماسهایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در بارهام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج میبرم.
از دوستانم که در سالهای اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شدهاند، پوزش میطلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آنها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.
کتاب کویر را با اتمام آخرین مقاله و افزودن داستان خلقت یا دردبودن پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمهاش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحهاش این جمله توماس ولف: نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شدهام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان میگرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند میکند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعلهها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید میتوانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمیدانستم که به چنین سرنوشتی میکشد و نمیدانم چه باید میکردم. در این کار احساس پلیدی نمیکنم. اما ده سال تمام گداختهام و هر روز هم بدتر میشود و سختتر. و اگر جرمی بودهاست آتش مکافاتش را دیدهام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.
و خدا را سپاس میگزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترینشغل را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوختهام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلالترین لقمهاست.
و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمیتوانستهاند به سادگی مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست میدهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست میآورند.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند.
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن متن مردم است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست.
و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز میشود
pedram_ashena
06-21-2007, 12:53 AM
[Uhttp://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-000.jpg]
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-001.jpg[
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-002.jpg]
["]http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-003.jpg
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-004.jpg[[
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-005.jpg[]
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-006.jpg]
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-007.jpg[
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-008.jpg
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-009.jpg
[[
"http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-010.jpg
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-011.jpg]
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-012.jpg]
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-013.jpg[
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-014.jpg
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-015.jpg
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-016.jpg]
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-017.jpg]
[http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-018.jpg[]
["]http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-019.jpg
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-020.jpg[
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-021.jpg]
["]http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-022.jpg
http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00062211-r-b-023.jpg
mostafaeshghi
06-22-2007, 07:54 PM
پدرام جان خفن ترکوندی! دمت گرم
میخواستم بپرسم اون عکسهایی که زنش توش هست همون خانومه پوران شریعت رضویه یا کس دیگه است!؟!؟!؟
عکسا رو از کجا اوردی تو یادگاران مانا عکسای خصوصی با خانومش نبود
می خوای عوض دکتر غیرتی بشم ها:19:
Mohsen6558
06-24-2007, 11:27 AM
دیشب دلم گرفته بود
وصیت نامه ی دکتر و خوندم با آهنگ های فریدون فروغی
یه نیم ساعتی گریه کردم !
Mohsen6558
06-24-2007, 04:51 PM
با سلام به دوستان Pdf کتاب کویر دکتر رو می خواستم اگه داشتین لطف کنین و بذارین
مرسی
hepco
06-28-2007, 01:44 AM
با سلام به دوستان Pdf کتاب کویر دکتر رو می خواستم اگه داشتین لطف کنین و بذارین
مرسی
سلام خدمت همه دوستان
منم کتاب کویریات دکتر شریعتی رو احتیاج دارم.راستش کتابش که دیگه پیدا نمیشه یعنی میگن که ممنوع الچاپ(!)ولی اگر کسی خود کتاب رو هم داشته باشه حاضرم ازش بخرم.ممنون
تا جایی که من میدونم تنها کتابایی که در مورد روحانیت بودن به خاطر تحریفاتی که شدن ممنوع الچاپ شدن
.......................
اگر نمي توانيم بالا برويم؛ سيب باشيم تا افتادنمان انديشه اي را بالا ببرد.
دكتر علي شريعتي
هركس گمشده اي دارد از دكتر شريعتي
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلب است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد
و آسمان ها را بر کشید
کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و بارانها و بارانها
گیاهان رو ییدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهیانخرد سینه دریاها را پر کردند
و قرن ها گذشت و می گذشت و درختان گونه گون ، گل های رنگارنگ و جانوران
<< در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود>>!
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه تونستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریق های دهشتناک و سوزنده ای دردرون می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود ، با بودن نتوان بودن
و خدا تنها بود،
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
...
hepco
08-14-2007, 11:21 AM
تا جایی که من میدونم تنها کتابایی که در مورد روحانیت بودن به خاطر تحریفاتی که شدن ممنوع الچاپ شدن
بله حق با شماست!بعد از یه ماه که در به در دنبالش بودم تازه فهمیدم کتاب کویر و کتاب هبوط با هم تلفیق شدن و به اسم هبوط در کویر منتشر میشه!که توی سوپر مارکتیا هم پیدا میشه!:19:
دوستانی هم که علاقه مند به دکتر شریعتی هستن به همکار محترم داش اشکی پی ام بزنن!یه مجموعه از سخنرانی های کمیاب دکتر شریعتی رو دارن که واقعآ من خیلی خوشم اومد!مجموعه بسیار جالبیه!
.................................................. .................................................. .............
وصیت نامه دکتر شریعتی:
دکتر در زمستان ۱۳۴۸پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت.
« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهرههای بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوختهاست چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.
همه امیدم به «احسان» است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است ، به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:
یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهای زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می رود تا کجا می تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
۱. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک
گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح های خارق العاده چنین اعجازی سر زدهاست. پروین اعتصامی از همین دبیرستانهای دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته ها و مصدق از میان همین «دوله»ها و «سلطنه»های «صلصال کالفخار من حماء مسنون»، و «اینشتین» از همین نژاد پلید و «شوایتزر» از همین اروپای قسی آدمخوار و «لومومباً از همین نژاد برده و »مهراوه« پاک از همین نجس های هند و پدرم از همین مدرسه های آخوند ریزو ... به هر حال »آدم« از لجن و »ابراهیم« از »آزر« بت تراش و »محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می دهند که حساب های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می پرورد امیدوار باشم.
دوست می داشتم که «احسان» متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می ترسم از پوکی و پوچی موج نوی ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده ها و حسد ها و باد و بروت ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی ها، از کسانی که به هر حال کاری می کنند بد می گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می سنجند و طبعا محکوم می کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردنِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی رسد ــ به منزل برمی گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می خوابند.
و نیز می ترسم از این فضلای افواه الرجالی شود:
از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.
و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،
و از روی فیلم های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
و از روی مقالات و عکس های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست های فرنگی که از خیابان های شهر می گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
و یا [ از روی] نشخوار حرف های بیست سال پیش حوزه های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
و از روی کتاب های طرح نو ، «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع»، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روی کتاب چه می دانم، در باب کشورهای در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد،
و از روی ترجمههای غلط و بی معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...
خلاصه من به او «چه شدن» را تحمیل نمی کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده ام. هر رشته ای را بخواهد می تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاه ها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی کردم.
اما بیرون از همه حرف های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟
چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می برند! و چه گاوانسان هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده ام کار می کردم و برای زندگی آنها زندگی می کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.
او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی ارزد، پلید است، پلید.
فرزندم! تو می توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت هایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش اما ... آدم باش.
۲. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسان ها و تمدن ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته ای، کر باز گشته ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه ای به بیرون می گشایند و پا به درون اروپا می گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می آورند حرفی نمی زنم که حیف از حرف زدن است. این ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته اند. چقدر آدم هایی را دیده ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده اند و با یک فرانسوی آشنا نشده اند. فلان آمریکایی که به تهران می آید و از طرف مموش های شمال شهر و خانواده های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده است؟
اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده ای اتاق بگیری که به خارجی ها اتاق اجاره نمی دهند. در محله ای که خارجی ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
[عشق] می تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متین ترَش؛ «نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛ »لامارتین«، یا احمق تـَرَش؛ »دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«! و نیز می تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده ام و این است که آن را »دوست داشتن" نام کرده ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی ها (که کشف می کند،که می آفریند) چقدر در این دنیا بهشت ها و بهشتی ها نهفتهاست. اما نگاه ها و دل ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی بیند و نمی شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته است! زندگی کردن وقتی معنی می یابد که فن استخراج این معادن
۳. با مردم باش و با مردم مباش
ناپیدا را بیاموزی و تو می دانی که چقدر این حرف با حرف های «ژید» به «ناتانائل»ش شبیهاست، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح فوق العادهاست، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. « یکی» بیشترین عدد ممکن است. «دو» را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم.«برخوردم» (به هر دو معنی کلمه)
«کویر» را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته ام و به میراثت می دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها «نصیحت» که در زندگی مرتکب شده ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)
اما تو «سوسن» ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "ساراًی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده ای شود مسلح به آگاهی ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می آورند و دور افکننده هر لقمه ای که می سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده اند. و چه مهوع!
آن هم کیها می سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن ها که مدل نوین زن بودن شده اند! «هفده دی ای هاً! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی دهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان »شاباجی خانم« شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می کند و پاسور می زند. یک »ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
۴. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: «پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته ام به رسم یادگار به تو تقدیم میکنم آثار پیری و »بابا شدن به همین زودی در چهرهام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو مینویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد.
چنین گفت مر جفت را نره شیر
که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم از او مهر و پیوند پاک
پدرش آب دریا و مادرش خاک
۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی
اما مسأله به همین سادگی ها نیست. «زن روز» آمار داده است که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شدهاست. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازیها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف ها ... اما این ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده ام. هر وقت آن «ملاباجی گشنیز خانم ها را می بینم می گویم؛ باز هم آن ها. و هر وقت آن »جیگی جیگی ننه خانم ها را می بینم، می گویم باز هم همین ها.
و اما تو همسرم. چه سفارشی می توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می شناسی و بدان صفات که مرا می خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.
به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده ام همسر خوبی نبوده ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من ندادهاست جبران کردهاست و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده است که:
برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می کنم یا چیزی می فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.
آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از «کاهه» بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک های اضافی من و خانواده خودش)
کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف ها و درس های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف های من در لابلای همین درس های شفاهی و گفت و شنودهای متفرقه نهفتهاست. ... و نیز کنفرانس های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعدها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر «قوی سپید» و «غریب راه» و «در کشور» و «شمع زندان» و درس های اسلام شناسی، از «سقیفه به بعد»، با «امت و امامت» در ارشاد و کنفرانس های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه ها می آید از جمله «بیعت» در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود.
اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با «گیوز» به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده ایم و «اوت زتود» چاپ کردهاست. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی خواهد ترجمه کنند. کار گذشته ای و رفته ای است.
همه التماس هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می برم.
از دوستانم که در سال های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده اند، پوزش می طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.
کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «دردبودن» پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه اش این جمله «توماس ولف»: «نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن»
در پایان این حرف ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی دانستم که به چنین سرنوشتی می کشد و نمی دانم چه باید می کردم. در این کار احساس پلیدی نمی کنم. اما ده سال تمام گداخته ام و هر روز هم بدتر می شود و سخت تر. و اگر جرمی بودهاست آتش مکافاتش را دیده ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.
و خدا را سپاس می گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران ترین ثروتی که می توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال ترین لقمهاست.
و حماسه ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می آورند.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند».
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش های ماست.
و آخرین سخنم به آن ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می شود.»
...................................
بله حق با شماست!بعد از یه ماه که در به در دنبالش بودم تازه فهمیدم کتاب کویر و کتاب هبوط با هم تلفیق شدن و به اسم هبوط در کویر منتشر میشه!که توی سوپر مارکتیا هم پیدا میشه!
من کتابای قدیمیه ایشونو دارم
البته اگه بتونم پیداشون کنم !!!
سلام دوستان
پیش از اینکه مطلب رو بگذارم اینجا به این نکته اشاره کنم که این مقاله مربوط به تاریخ خرداد 86 است
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
به بهانهی سیامین سالگرد درگذشت شریعتی
معصومه رودافشانی، سید بشیر سجاد (ترجمه ی مقاله ای از ارواند آبراهامیان)
"""""""""""
مقدمه
سی سال پیش در خرداد ۱۳۵۶، علی شریعتی، یکی از تاثیر گذارترین چهرههای حرکت انقلابی ایران، دار فانی را وداع گفت. رحلتی که شمع تاثیر او را با شایعههایی که حول مرگش شکل گرفت، فروزانتر کرد. هرچند کسانی که از نزدیک در جریان آن واقعه بودند، نشانهی قابل توجهی از طرح توطئه نیافتند ۱ ولی بههر حال به دلایل فراوان از جمله برخوردهای سالهای قبل ساواک، شایعهی قتل شریعتی دهان به دهان گشت تا آنجا که تا به امروز هم معتقدان فراوانی دارد. بههر حال وقتی گرمای انقلاب با خفقان خبری درهم بیامیزد، شهادت چهرههای بزرگ خیلی قابل قبولتر یا شاید دوستداشتنیتر است تا مرگ عادی آنها، چنانکه در مورد صمد بهرنگی چنین شد.
مرحوم شریعتی را شاید بتوان تاثیرگذارترین اندیشمند معاصر، پیش از انقلاب ایران دانست. شخصیتی که ایدههای او به زعم نویسندهی مقالهای که در ادامه ترجمهاش کردهایم، خیلی بیشتر از ایدههای آیتالله خمینی در بین انقلابیون شناخته شده بود. شاید نظر محمد بهشتی از یاران نزدیک آیت الله خمینی در مورد شریعتی، تاییدی مضاعف باشد بر نقش کلیدی او در انقلاب، وقتی که نقش کارهای شریعتی را برای انقلاب اساسی دانست و در مقابل سخنان آیت الله خمینی را برای جذب جوانان ناکافی شمرد ۲. شریعتی دین را دستمایهی حرکت انقلابی میدانست نه ابزاری برای به رخوت کشیدن تودهها. نمیتوان کتمان کرد که انقلاب و بهطور کلی نهضت (movement) و بعضا تقابل آن با نظام (institution) نقشی کلیدی در اندیشههای شریعتی دارد و اینکه اسلامی که او به عنوان اسلام راستین میشناخت بهشدت انقلابی بود. البته به این درک از اسلام باید تاثیراتی که او از مارکسیسم گرفته را نیز اضافه کرد.
برای نسلی که دوران انقلاب را ندیده، تحلیل اندیشههای آن دوران اهمیتی فوقالعاده دارد، البته اگر بخواهیم از اشتباهات درس بگیریم و ریشهی موفقیتها را بیابیم. اگر نه هم که محکومیم به تکرار تمام آن تجربهها! ویژگیی که نسل ما دارد این است که میتواند آن اندیشهها را خارج از جو مملو از احساسات انقلابی آن روز، مورد نقد منصفانه قرار دهد و آزادانه به تشخیص درست و غلطها بپردازد. اگر نسل بعد از انقلاب هم اسیر شخصیتها بشود و شروع به مقدسسازی آنها بکند ناچار به همان راهی خواهد رفت که اندیشهی درست را با سخنگوی آن میخواهد بشناسد نه با خود سخن. بعضی شخصیتها برایش آنقدر مقدس میشوند که تحمل شنیدن کوچکترین نقدی به آنها را نخواهد داشت و بعضی دیگر آنقدر منفور که به صرف انتصاب قولی به آنها از آن برائت میجوید.
نوشتهی حاضر کوششی است در راستای نگاهی منتقدانه به زندگی و نوشتههای مرحوم شریعتی. نگاهی که نه سرتاسر تایید و تجلیل شریعتی است و نه یکسره توهین. برای این نگاه منصفانه، مقالهای از مورخ سرشناس، ارواند آبراهامیان (Ervand Abrahamian) انتخاب کردهایم که نسخهی اولیهی آن در ۱۹۸۲ منتشر شده و ترجمه حاضر از کتاب «اسلام، سیاست، و حرکتهای اجتماعی» است که مجموعهای از مقالات از نویسندگان مختلف است ۳ مطالب زیر ترجمهای است از این مقاله که با اجازهی ایشان ترجمه و منتشر میشود. برای خواندن نوشته زیر توجه به زمان نشر مقاله اصلی مهم است.
علی شریعتی: نظریهپرداز انقلاب ایران
نوشته: ارواند آبراهامیان
درک غربیان از انقلاب ایران معمولا به شکل یک حرکت سنتگرایانه و ضد بیگانه است که هر چیز مدرن و غیر اسلامی را مردود میداند، نگاهی که توسط رهبران امروزهی ایران تقویت میشود. آنها مدعیاند که انقلاب، مقدمهی تجدید حیات اسلام است و نهضت انقلابی پدیدهای بااصالت است که تنها از آموزههای پیامبر و امامان شیعه تاثیر گرفته و با ایدههای بیگانه فاسد نشده است. ولی این اعتقاد کلی، سهم دکتر علی شریعتی، نظریه پرداز اصلی انقلاب ایران را نادیده میگیرد. شریعتی همانقدر از خارج تاثیر گرفته که از داخل اسلام: هم از جامعهشناسی غربی - بهطور خاص جامعهشناسی مارکسیستی - و هم از الهیات اسلامی؛ هم از نظریهپردازن جهان سوم - مخصوصا فرانتس فانون - و هم از آموزههای شهدای ابتدایی اسلام. درواقع، شریعتی زندگی خود را برای هماهنگسازی سوسیالیسم مدرن و شیعهگری سنتی و برای وفق دادن نظریههای انقلابی مارکس، فانون، و دیگر اندیشمندان بزرگ غیر ایرانی با محیط جامعهی معاصر خود، وقف کرد۱.
خوانندگانی که در این زمان دربرابر شریعتی قرار میگیرند با چند مشکل مواجهاند. انقلاب نه تنها از او چهرهای نامی ساخت بلکه نام او را تبدیل به غنیمتی کرد که در مسابقهی گروههای رقیب سیاسی مورد بهرهبرداری قرار گرفت. او بیشتر مدح میشود تا تحلیل، بیشتر سخنانش نقل قول میشود - بداهتا به شکلی انتخابی - تا منتشر، و بیشتر در پرتو درگیریهای فعلی دیده میشود تا دورهی خودش در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰. بهعلاوه آثار مشکوکی نیز با نام او منتشر شده است.
دلیل این بههمریختگی این حقیقت است که نه یک شریعتی بلکه سه شریعتی مجزا وجود دارد. اول، شریعتی ِ جامعهشناس است، که علاقمند به ایجاد ارتباط منطقی بین تئوری و عمل، بین ایدهها و نیروهای اجتماعی، و بین خودآگاهی و وجود انسان میباشد. این شریعتی، متعهد است که تولد، رشد، حکومتی شدن، و در نتیجه فساد نهایی ِ حرکتهای انقلابی را درک کند، بهخصوص آنها که در ارتباط با ادیان بنیادی است. دوم، شریعتی به عنوان مومنی دیندار مطرح است که مبنای ایمانش، این است که تشیع انقلابی، برخلاف تمام نظریههای انقلابی، تسلیم سرنوشت محتوم فساد حکومتی نخواهد شد. سوم، شریعتی ِ سخنران است که باید کلماتش را با دقتی فراوان انتخاب کند، نه تنها به این دلیل که پلیس مخفی همیشه مراقب و متمایل بود او را به عنوان «مارکسیست اسلامگرا» متهم کند، بلکه به این دلیل نیز که علمای رده بالا ذاتا به هر غیر روحانی که به محدودهی آنان وارد میشد، و اصول بسیار کهن آنان را تفسیر مجدد میکرد، به دیده بیاعتمادی نگاه میکردند. همانطور که شریعتی بارها در سخنرانیهایش اشاره کرد، ایران معاصر در مرحلهای از توسعه قرار داشت که مشابه دوران قبل از اصلاح اروپا بود. [مقصود، حرکت اصلاحی قرن ۱۶ در کلیسای کاتولیک است. م] در نتیجه، اصلاحطلبان سیاسی میبایست از لوتر (Luther) و کالوین (Calvin) درس بگیرند تا کارهای مناسب با جامعهشان انجام دهند و همیشه این را بهخاطر داشته باشند که علمای شیعه، بر خلاف روحانیون قرون وسطی در اروپا، از تاثیر بهسزایی بر سرمایهداران (bourgeoisie) شهری و درعین حال تودههای شهری و روستایی برخوردارند ۴
زندگی شریعتی
علی شریعتی در ۱۹۳۳ م. (۱۳۱۲ ه.ش.) در روستایی در نزدیکی مشهد متولد شد [روستای مزینان م.]. پدرش، محمدتقی شریعتی، یک روحانی با ذهنی اصلاحطلب بود که لباس روحانیت را کنار گذاشته و از راه کلاس درس دینی خود و تدریس قرآن در یک دبیرستان محلی ارتزاق میکرد. بهواسطهی تبلیغ آشکار اصلاح، علمای محافظهکار به او برچسبهای سنی، بهایی، و حتی وهابی بودن زدند. در سالهای بعد، علی شریعتی با افتخار، پدرش را موثرترین فرد در شکلگیری اندیشههایش دانست. در دوران دانشآموزی شریعتی در مجالس بحثی که پدرش تشکیل میداد شرکت میکرد و در انتهای دههی ۱۹۴۰ همراه پدر به گروه کوچکی به نام «نهضت خداپرستان سوسیالیست» ملحق شدند. این گروه بیشتر از نظر فکری دارای اهمیت بود تا سیاسی: این اولین تلاش در ایران برای ترکیب شیعهگری و سوسیالیسم اروپایی بود.
با پیروی از حرفهی پدر، شریعتی وارد دانشسرای معلمین مشهد شد و تحصیل عربی و قرآن را نیز نزد پدر ادامه داد. بعد از فراغت از تحصیل در ۱۹۵۳ (۱۳۳۱ ه.ش.)، به مدت چهار سال، در دبستانهای استان خراسان درس داد. در دوران تدریس، اثری عربی با نام ابوذر: خداپرستی سوسیالیست را ترجمه کرد (با برداشتی آزاد). این اثر که توسط یک داستاننویس انقلابی مصری، ابوالحمید جود السحر، نوشته شده بود، زندگی یکی از نخستین اصحاب پیامبر را شرح میداد که پس از درگذشت پیامبر، خلفا را به خاطر فساد تقبیح کرده بود و پس از ترک وطن، به صحرا مهاجرت کرده بود تا زندگی سادهای را پیشه کند و به طرفداری از گرسنگان و تهیدستان، بر ضد ثروتمندان حریص سخن بگوید. در نظر السحر و شریعتی، همچون بسیاری از انقلابیون خاورمیانه، ابوذر اولین سوسیالیست مسلمان بود. آنطور که پدر شریعتی بعدها نوشت، فرزندش، ابوذر را یکی از بزرگترین چهرههای تاریخ جهان میدانست ۵
در ۱۹۵۸ (۱۳۳۶ ه.ش.)، شریعتی برای تحصیل در دورهی کارشناسی ارشد در زمینهی زبانهای خارجی و بهطور خاص عربی و فرانسه، وارد دانشگاه مشهد شد. پس از تکمیل این دوره در ۱۹۶۰ (۱۳۳۸ ه.ش.) موفق به دریافت کمک هزینهی تحصیلی دولت برای تحصیل در دوره دکترای دانشگاه سوربون در رشتهی جامعهشناسی و تاریخ اسلام شد. در پاریس، در اوج انقلابهای الجزایر و کوبا، وارد سازمانهای انقلابی دانشجویی شد و به موازات آن به فلسفهی سیاسی انقلابی پرداخت. او به مجمع دانشجویان ایرانی و همچنین نهضت آزادی ایران، که در ۱۹۶۱-۶۲ (۱۳۴۰ ه.ش.) توسط پیروان مذهبی و غیر روحانی دکتر مصدق ایجاد شده بود، پیوست. او به سازماندهی تظاهرات دانشجویی در حمایت از ملیگرایان الجزایری پرداخت - به دنبال یک مورد از این فعالیتها، برای مداوای زخم سری که برداشته بود سه روز را در بیمارستان گذراند - او همچنین سردبیری دو مجله را برعهده گرفت: ایران آزاد، ارگان جبههی ملی مصدق در اروپا و نامهی پاریس، ماهنامهی مجمع دانشجویان ایرانی در فرانسه.
شریعتی در دروس خاورشناسان معروفی مانند ماسیگنون (Massignon) شرکت کرد و در کلاسهای استادان مارکسیست حضور یافت. او مشتاقانه کارهای انقلابیون معاصر را دنبال کرد، بهخصوص ژان-پل سارتر (Jean-Paul Sartre)، فرانتس فانون (Frantz Fanon)، چه گوارا (Che Guevara)، گیاپ (Giap)، و روژه گارودی (Roger Garaudy) که یک روشنفکر مسیحی مارکسیست بود. شریعتی کتاب جنگ پارتیزانی (Guerrilla Warfare) اثر گوارا و ادبیات چیست (?What Is Poetry) اثر سارتر را ترجمه کرد و ترجمهی مستضعفان زمین (The Wretched of the Earth) و پنجمین سال جنگ الجزایر (Fifth Year of the Algerian War یا A Dying Colonialism) اثر فانون را آغاز کرد
در حین ترجمهی اثر اخیر، شریعتی سه نامه به فانون نوشت و در ارتباط با موضوع انقلاب و مذهب او را به چالش کشید. طبق نظر فانون، ملتهای جهان سوم برای نبرد موفق برضد استعمار غربی باید مذاهب سنتی خود را کنار بگذارند. ولی از دیدگاه شریعتی، ملتهای جهان سوم نمیتوانستند با استعمار غربی بجنگند مگر اینکه نخست هویت فرهنگی خود را که در بسیاری کشورها با سنتهای مذهبی رایج درآمیخته بود، باز مییافتند. بنابراین، شریعتی اصرار داشت که کشورهای جهان سوم قبل از اینکه بتوانند غرب را به مبارزه بطلبند باید به ریشههای مذهبی خود بازمیگشتند ۶
شریعتی در ۱۹۶۵ (۱۳۴۴ ه.ش.) به ایران بازگشت. بعد از گذراندن شش ماه در زندان و محرومیت از تدریس در دانشگاه تهران، به استان محل تولدش، خراسان، بازگشت. او ابتدا در یک مدرسهی روستایی و سپس در دانشگاه مشهد به تدریس پرداخت. در ۱۹۶۷ (۱۳۴۶ ه.ش.) به تهران نقل مکان کرد و سخنرانیهای خود را در حسینیهی ارشاد (تالار گردهماییهای دینی که به دست تعدادی از بازرگانان ثروتمند و رهبران کهنهکار نهضت آزادی تاسیس شده بود) آغاز کرد. پنج سال بعد، پربارترین دورهی زندگی شریعتی بود؛ زیرا بهطور مرتب در حسینیه سخنرانی میکرد و اغلب این خطابهها به سرعت به صورت مجموعهای در حدود پنجاه جزوه و کتاب به چاپ رسید. علاوه بر این نوارهای سخنرانیهای او به صورت وسیع پخش شد و مورد استقبال چشمگیر دانشجویان و دانشآموزان دبیرستانی قرار گرفت. پیام شریعتی، نسل جوان روشنفکران ناراضی را به وجد آورد.
دوران پرکار شریعتی زیاد طول نکشید زیرا در ۱۹۷۲ (۱۳۵۱ ه.ش.)، حسینیه فعالیتهای خود را متوقف کرد. حسینیه به چند دلیل بسته شد. محبوبیت شریعتی موجب نگرانی پلیس مخفی شد. همچنین ظن حضور مجاهدین، یا سازمان پارتیزانی اسلامی، در حسینیه قوت گرفت. روشنفکران مزدور در استخدام دولت، شریعتی را به «گمراه کردن جوانان از طریق تبلیغات برضد روحانیت» متهم کردند ۷. حتی روحانیونی با تفکرات اصلاحطلبانه، مانند آیت الله مطهری احساس کردند که شریعتی با تاکید بر جامعهشناسی، الهیات را فدا میکند و بیش از حد، آزادانه از فلسفهی سیاسی غرب اقتباس میکند ۸.
به فاصلهی کوتاهی از بسته شدن حسینیه، شریعتی به اتهام دفاع از «مارکسیسم اسلامی» دستگیر و روانهی زندان شد. او تا ۱۹۷۵ (۱۳۵۴ ه.ش.) در زندان ماند تا اینکه بعد از درخواستهای فراوان از طرف روشنفکران پاریس و دولت الجزایر، آزاد شد. دولتیان برای اینکه شایعه کنند شریعتی با آنها همکاری داشته، با اضافه کردن جملات انتقادی سادهلوحانهای برضد مارکسیسم در انتهای یکی از کارهای ناتمام شریعتی، جزوهای با عنوان انسان-مارکسیسم-اسلام تحت نام او منتشر کردند. بعد از آزادی، شریعتی در حبس خانگی بهسر برد تا اینکه در در مه ۱۹۷۷ (اردیبهشت ۱۳۵۶) اجازه یافت به لندن برود. در آنجا، تنها بعد از یک ماه از ورود، بهطور ناگهانی درگذشت. جای تعجب نیست که ستایشگران او به توطئه علیه او مشکوک شدند. ولی پزشکی قانونی بریتانیا معتقد بود که او بهواسطهی یک حملهی قلبی مهلک در سن ۴۳ سالگی فوت کرده است.
نظریهی سیاسی شریعتی
موضوع اصلی در بسیاری از آثار شریعتی این است که کشورهای جهان سوم مانند ایران، به دو انقلاب همزمان و مربوط بههم نیاز دارند: یک انقلاب ملی برای پایان دادن به تمام اشکال سلطهی استعماری و احیاء - و در بعضی کشورها تجدید احیاء - فرهنگ، میراث، و هویت اجتماعی؛ و یک انقلاب اجتماعی برای پایان دادن به همهی اشکال استثمار، ریشهکنی فقر و رژیم سرمایهداری، نوکردن اقتصاد، و مهمتر از همه، تاسیس جامعهای «عادلانه»، «پویا»، و «بدون طبقه».
طبق نظر شریعتی، مسئولیت پیشبرد این دو انقلاب بر عهدهی روشنفکران است. زیرا این روشنفکرانند که میتوانند تناقضات داخلی جامعه - به خصوص تناقضات طبقاتی - را درک کنند، آگاهی جامعه را با تفهیم این تناقضات افزایش دهند، و از تجربهی اروپا و دیگر مناطق جهان سوم درس بگیرند. نهایتا، با تعیین مسیر حرکت به آینده، روشنفکران باید تودهها را در انقلابهای دوگانه رهبری کنند ۹
او همچنین یک بخت مناسب روشنفکر ایرانی را در زندگی در جامعهای میدانست که فرهنگ مذهبی آن، شیعهگری، ذاتا انقلابی و بنابراین سازگار با اهداف انقلاب دوگانه بود. زیرا شیعهگری، به زبان خود شریعتی، افیونی مانند خیلی از ادیان دیگر نبود، بلکه یک نظریهی انقلابی بود که در تمام جنبههای زندگی نفوذ میکرد، از جمله سیاست، و مومنان واقعی را برمیانگیخت که با تمام اشکال استثمار، سرکوب، و ناعدالتی اجتماعی مبارزه کنند. او بارها تاکید کرد که محمد پیامبر آمده بود که نه تنها یک جامعهی دینی تاسیس کند بلکه امتی بسازد که همواره در حرکت به سوی پیشرفت و عدالت اجتماعی است ۱۰. هدف پیامبر نه تنها تاسیس یک دین توحیدی بلکه یک جامعهی توحیدی بود که بهواسطهی صلاح عمومی، تلاش مشترک برای «عدالت»، «برابری»، «برادری انسانی»، «مالکیت جمعی ابزار تولید»، و مهمتر از همه، از بین بردن میل ایجاد «جامعهای طبقاتی» در این دنیا، بههم پیوند میخورد ۱۱.
بهعلاوه، جانشینان مشروع پیامبر، حسین و دیگر امامان شیعه، پرچم انقلاب را به این دلیل برافراشتند که حاکمان معاصر آنها، «خلفای فاسد» و «قدرتمندان درباری» به اهداف امت و نظام توحیدی خیانت کرده بودند ۱۲. برای شریعتی، عزاداریهای محرم برای شهادت حسین در کربلا، یک پیغام بلند و آشکار داشت: همهی شیعیان، مستقل از زمان و مکان، مسولیت مقدس مخالفت، مقاومت، و شورش برضد اشرار زمان را برعهده دارند ۱۳. شریعتی، «استعمار جهانی، شامل شرکتهای چند ملیتی و استعمار فرهنگی، نژادپرستی، استثمار طبقاتی، سرکوب طبقاتی، نابرابری طبقاتی، و غربزدگی» را در فهرست اشرار ایران معاصر برشمرد ۱۴.
شریعتی در عینحال که استعمار و نابرابری طبقاتی را دشمنان بلند مدت و اصلی جامعه میشمرد، بیشتر مباحثش را به دو هدف، که آنها را خطرهای فوری میدانست، معطوف ساخت. اولی «مارکسیسم عوامانه»، بهخصوص «نوع استالینیستی» آن بود که نسل پیشین روشنفکران ایران بهراحتی پذیرفته بودند. دوم، اسلام محافظهکار، بهخصوص نوع روحانی آن بود که بیش از دوازده قرن توسط طبقهی حاکم برای به رخوت کشیدن تودههای استثمارشده، تبلیغ شده بود. بنابراین خیلی از کارهای جذابتر و بحث برانگیز شریعتی در مورد مارکسیسم، بهویژه انواع مختلف آن، و روحانیتگرایی، بهویژه تحریفات محافظهکارانهی آن بر پیکرهی تشیع، میباشد.
شریعتی و مارکسیسم
در نگاه اول رویکرد شریعتی نسبت به مارکسیسم متناقض به نظر میرسد. او بعضی اوقات به شدت مارکسیسم را تقبیح میکند؛ و در مواردی دیگر آزادانه از ایده های مارکسیسم بهره میگیرد. این تناقض آشکار باعث شده است که برخی تصور کنند او ضد مارکسیست بود. برخی دیگر گمان کنند او مارکسیستی بود که عقاید واقعی اش را زیر نقاب اسلام پنهان میکرد. عده ای هم او را روشنفکری با تفکرات مبهم و نامفهوم تلقی کنند و نظراتش را فاقد ارزش فکر کردن بدانند.
اما توجه به این نکته که از نظر شریعتی یک مارکس وجود نداشت، بلکه سه مارکس جدا و سه نوع مارکسیسم متفاوت وجود داشت، باعث رفع این تناقضها می شود ۱۵. مارکس اول، مارکس جوان، فیلسوفی منکر خدا و طرفدار ماتریالیسم دیالکتیکی بود که وجود خدا، روح، و زندگی پس از مرگ را انکار میکرد. بنا بر نظر شریعتی، این جنبهی ضدخدایی مارکس بهخاطرمبارزه کمونیستها و سوسیالیستهای اروپایی بر ضد کلیساهای مرتجع و مستبد بود که در نتیجه منجر به تقبیح همهی مذاهب میشد. مارکس دوم، مارکس بالغ، یک دانشمند اجتماعی بود که بیان میکرد چگونه حاکمان از محکومان بهرهکشی می کنند، چگونه قوانین جبر تاریخ عمل میکنند، و چگونه سازمانهای اداری و مدیریتی هر کشور، بهخصوص روبنای سیاسی و عقیدتی آن، با ساختارهای اقتصادی-اجتماعی آن تعامل دارند. سومین مارکس، مارکس پیر، سیاستمداری بود که سعی در ایجاد حزبی انقلابی داشت و اغلب پیشگوییهایی میکرد که اگرچه از لحاظ سیاسی مناسب به نظر میرسید ولیکن نسبت به روش علوم اجتماعیاش منصفانه و درست نبود. بنابر نظر شریعتی، این نوع مارکسیسم عامیانه بر مارکسیسم علمی سایه افکنده بود. فردریش انگلس [فیلسوف و انقلابی کمونیست آلمانی و نزدیکترین همکار مارکس م.]، در دیدگاههای خود موضوعات اصلی را تغییر داده بود. حزب طبقهی کارگر، به موازات بزرگ شدن، نظاممند و دارای بوروکراسی شد. استالین با سوءاستفاده از بعضی نظرات مارکس جوان و مارکس پیر و عدم توجه به مارکس بالغ، مارکسیسم را به عقیدهی تعصب آمیزی تقلیل داد که کوتهنظرانه چیزی جز ماتریالیسم اقتصادی را قبول نداشت.
واضح است که شریعتی مارکس اول و سوم را قبول نداشت، ولی بیشتر عقاید دومین مارکس را پذیرفته بود و تاکید می کرد که فهم تاریخ و جامعه بدون شناختن مارکسیسم ممکن نیست. او با الگویی که جامعه را به زیربنای اقتصادی، ساختار طبقاتی، و روبنای سیاسی-عقیدتی تقسیم میکرد موافق بود و حتی عقیده داشت که جایگاه بیشتر ادیان در روبنای جامعه میباشد، چرا که، حاکمان همیشه با وعدهی پاداش در جهان دیگر به تخدیر تودهها پرداختهاند. او تاریخ بشریت را تاریخ مبارزهی طبقات مختلف میدانست. به گفتهی او از زمان هابیل و قابیل بشریت به دو جبههی رقیب تقسیم شده است: در یک جبهه ستمدیدگان و تودهی مردم؛ و در جبههی دیگر حاکمان و ستمگران قرار گرفتهاند. او همچنین این نظریه را که مارکس فقط یک مادیگرای محض و معتقد به جبر اقتصادی بود و انسان را حیوانی نفس پرست و خودخواه میدانست که در جستجوی هیچ ایدهآلی نبود، باطل می دانست. شریعتی حتی مارکس را به سبب آنکه از بیشتر «آرمانگرایان خودبین و معتقدان بهاصطلاح مذهبی» کمتر مادهگرا بود، تحسین میکرد.
اما شریعتی با نظام مارکسیسمی مورد نظر احزاب کمونیست جزماندیش، مخالف بود و بر این باور بود که این احزاب با کسب حمایت مردم و تایید حکومتها، تثبیت شده و بنابراین شور انقلابی خود را از دست داده بودند. او آنها را بهخاطر قبول نکردن این واقعیت که در جهان مدرن کشمکش اصلی بین سرمایهگذاران و نیروی کار نیست، بلکه بین استعمار و جهان سوم است، مورد انتقاد قرار میداد و همچنین احزاب کمونیست و سوسیالیست اروپا را متهم می کرد که از کمک به جنبشهای رهاییبخش ملی در کشورهایی مانند الجزیره، تونس و ویتنام خودداری میکنند.
شریعتی علاوه بر نقد جنبش کمونیسم، انتقاداتی هم بر حزب توده که مهمترین سازمان مارکسیستی ایران بود، وارد میدانست. او ادعا میکرد که حزب توده بهصورت کورکورانه به اعمال مارکسیسم میپردازد؛ بدون اینکه این نکته را در نظر بگیرد که ایران بر خلاف اروپا بر مبنای «شیوهی تولید آسیایی» شکل یافته بود و دورانی مانند رنسانس، اصلاحات، انقلاب صنعتی، و گذار از فئودالیسم به سرمایهداری را تجربه نکرده بود. او همچنین بر این باور بود که حزب توده در آموزش مارکسیسم به تودهی مردم موفق نبوده است و حتی کتابهای پایهای مانند Das Kapital را ترجمه نکرده است، و در عوض با انتشار کتابهایی مانند "مفهموم ماتریالیستی انسانیت" و "ماتریالیسم تاریخی" که دارای عناوینی بودند که ضد خدا بهنظر میرسید، به احساسات مذهبی مردم توهین کرده است.
اعتراض اصلی شریعتی به توده و مارکسیسم مستقیماً مربوط به مکاتبات قبلی او با فانون بود. از نظر مارکسیستهای سنتی، ملیگرایی ابزاری بود که طبقهی حاکم برای اینکه ذهن مردم را از توجه به سوسیالیسم و مسائل بین المللی منحرف کند، بهکار میبرد. حال آنکه از نظر شریعتی، ملتهای جهان سوم نمیتوانند استعمار را شکست دهند، بر از خودبیگانگی اجتماعی فائق آیند، و به جایی برسند که قادر باشند تکنولوژی غربی را بدون از دست دادن هویت شخصی خود به عاریت گیرند مگر آنکه نخست به خویشتن خویش بازگردند و ریشههای خود، میراث ملی خود و فرهنگ بومی خود را بازیابند. در سلسله سخنرانیهایی با عنوان «بازگشت»، شریعتی بیان میکند که روشنفکران ایرانی باید ریشههای ملی خود را بازشناسند و متذکر میشود که این ریشه ها را نمیتوان در اسطوره های آریایی یافت، چراکه اسطوره های آریایی باعث حرکت مردم نمیشوند، بلکه این ریشه ها را در مذهب تشیع که بر فرهنگ مردم نفوذ زیادی دارد میتوان یافت ۱۶.
این نکته قابل توجه است که شریعتی در بحث های خود علیه مارکسیست از استدلالهای معمولی که روحانیون علیه گروههای چپ بهکار میبردند، استفاده نکرد. طبق تعریف روحانیون، مارکسیستها ضد خدا و کافر هستند و کافران بنا بر تعریف، غیر اخلاقی، فاسد، گناهکار و شرور هستند. برعکس، شریعتی در بحث از مارکسیسم میگفت که ایمان «مجرد» به خدا،روح و زندگی بعد از مرگ، معرف یک مسلمان حقیقی نیست، بلکه گرایش به عمل در راه حقیقت مبین مسلمان حقیقی می باشد: «خوب دقت کنید که قرآن چگونه کلمهی کافر را به کار میبرد. این کلمه فقط برای توصیف کسانی استفاده شده که از عملکردن خودداری میکنند. این کلمه هرگز در توصیف کسانی که ماوراءالطبیعه یا وجود خدا، وجود روح، و یا رستاخیز را انکار میکنند بهکار نرفته است.» ۱۷.
شریعتی و روحانیت
اگرچه شریعتی طرفدار بازگشت به اسلام و تشیع بود، اما غالباً برای ایجاد تمایز میان خود و روحانیون محافظه کار اسلامی، آنها را مورد انتقاد قرار میداد ۱۸.
«امروز دیگر کافی نیست یکی بگوید من با مذهب مخالفم یا یکی بگوید من معتقد به مذهب هستم. این دو حرف بیمعنی است. باید بعد از این تکلیفش را معلوم کند که کدام مذهب را معتقد است. مذهب ابوذر و مذهب مروانحکم، هر دو اسلام است. اما میان اسلام ابوذر با اسلام مروان حکم فاصله بین «لات» و «الله» است. این اندازه فاصله است. خوب، به اسلام معتقدی، اما به کدام اسلام معتقدی؟ اسلامی که در کاخ عثمان سر در آخور بیتالمال، مردم را غارت میکند، یا اسلامی که در ربذه تنها و خاموش در تبعید میمیرد... به علاوه اینکه کسی در مورد فقرا نگران باشد، کافی نیست. خلفای فاسد هم همین را می گفتند. اسلام راستین بیش از نگرانی است و به مسلمانان دستور می دهد برای تحقق عدالت، برابری، و رفع فقر بجنگند.» ۱۹
شریعتی روحانیت محافظهکار را متهم میکرد که جزئی از طبقهی حاکم شده و تشیع انقلابی را نظاممند کردهاند و در نتیجه با این کار به اهداف اولیهی تشیع خیانت کردهاند. او همچنین روحانیت محافظهکار را متهم میکرد که مخالف ادامهی راهی است که اصلاحگرانی چون جمالالدین افغانی شروع کردند؛ و اینکه مخالف افکار مترقی غربی، بهویژه قوانینی که توسط انقلاب مشروطهی سالهای ۱۲۸۵-۱۲۸۸ پشتیبانی میشد، است؛ و اینکه خواهان اطاعت کورکورانهی مردماند و نمیگذارند که آنان به متون اصلی دست یابند و میکوشند متون اسلامی را تحت نظارت انحصاری خود درآورند. علاوه بر این، معتقد بود که روحانیت محافظهکار در جستجوی «دوران باشکوه» اسطورهای به پشت سر مینگرند و نگاهی به آینده ندارند؛ و با متون مقدس، بیشتر چون منابع درسی فسیل شده برخورد میکنند تا منبع الهامی برای یک جهانبینی انقلابی پویا؛ و معانی حقیقی کلماتی چون «امت» را درنمییابند و بنابراین روشنفکران مجبور میشوند در جستجوی حقیقت به شرقشناسان اروپایی روی آورند.
شریعتی اغلب بر این نکته تاکید میورزید که هدایت و رهبری مردم در بازگشت به اسلام، نه توسط علما، بلکه بهوسیلهی روشنفکران مترقی ممکن میباشد. در «بازگشت» او بیان میکند که رنسانس اسلامی، اصلاحات اسلامی، و روشنگری اسلامی بیشتر بهدست روشنفکران حاصل میشود تا روحانیت سنتی. در یک سخنرانی با عنوان «مذهب علیه مذهب» اظهار داشت که در عصر جدید روشنفکران، مفسران راستین مذهب هستند. در اثری با عنوان «چه باید کرد؟» او تاکید میکند که روشنفکران مترقی، نمودهای اصیل اسلام پویا هستند. همینطور در جزوهای با عنوان «انتظار»، بیان میکند که اسلام به عنوان آموزشی مدرسهای به متخصصان الهیات تعلق دارد؛ ولی اسلام واقعی متعلق به ابوذر، مجاهدین، و روشنفکران انقلابی میباشد.
واضح است که نحوهی سخن گفتن شریعتی مشروعیت روحانیون را زیر سوال میبرد. اگراسلام انقلابی تنها اسلام راستین باشد، اسلام به عنوان آموزشی مدرسهای، اسلامی غلط میباشد. اگر کردار معتقدان به دین، ونه زهد آنها، نشانهی درست بودن اعتقاد باشد آنگاه انقلابیون - حتی اگر تعالیم اسلامی را ندانند - نسبت به روحانیون محافظهکار، مسلمانان بهتری میباشند. اگر ایمان و نه دانش باعث فهم حقیقت توسط کسی شود، آنگاه مبارزان دیندار غیر روحانی فهم بهتری از اسلام دارند نسبت به روحانیونی که در مدرسه اسلام را فراگرفتهاند. همچنین اگر علوم اجتماعی کلید فهم انقلابهای سیاسی اجتماعی باشد، آنگاه ایرانیانِ ِ نگرانِ ِ جامعه، باید بهجای الهیات به مطالعهی جامعه شناسی و اقتصاد سیاسی بپردازند.
شریعتی و ایران امروز
در طول انقلاب اسلامی، شریعتی بدون شک مشهورترین نویسندهی ایران جدید بود. نوارهای سخنرانی او در بین بسیاری از مردم و حتی بی سوادها میگشت. آثار او متناوباً تجدید چاپ میشد. تکیه کلام های او اغلب درتظاهرات خیابانی شنیده میشد و افکارش آزادانه توسط انقلابیون، خصوصاً دانش آموزان دبیرستانی، مورد بحث قرار میگرفت، در حقیقت، افکار او بسیار شناختهشدهتر از افکار آیت الله خمینی بود و بنابراین او را میتوان نظریهپرداز انقلاب اسلامی دانست. بهخاطر شهرت بینظیر شریعتی، گروههای سیاسی رقیب بر سر نام او نزاع میکنند. رهبران روحانی حزب جمهوری اسلامی -متشکل از اغلب انقلابیون- در مدح و ستایش او و دربارهی زندگی او مینویسند و در مورد آثاری از او که مربوط به ریشه های تشیع، انقلاب اسلامی، کاستیهای جنبش کمونیست، و نیاز به مبارزه علیه استعمار خارجی است، صحبت میکنند. البته جای تعجب نیست که اغلب دیدگاههای ضدروحانیت او را سانسور میکنند و این مسئله که او تحت تاثیر غرب بوده را انکار میکنند. مجاهدین، از طرفی دیگر بر آن قسمت از سخنان او که مردم را به یک انقلاب اجتماعی فرا میخواند، تاکید کرده و آن قسمت از سخنان او که مردم را به اتحاد ملی علیه خطر استعمار دعوت میکند، کمرنگ جلوه میدهند - مخصوصاً به این خاطر که رهبر مجاهدین، مسعود رجوی به پاریس گریخت. ما نمیدانیم اگر شریعتی الان زنده بود چه دیدگاهی داشت. بسیاری از کسانی که او را مورد تحسین قرار میدادند به مجاهدین پیوستند، اما بسیاری دیگر علیرغم شک و تردیدهایی که داشتند به پشتیبانی از انقلاب اسلامی پرداختند. نیاز به تحکیم انقلاب ضد استعماری، ترس از یک حرکت ضدانقلابی نظامی، حملهی عراق، و تقدس خمینی که هنوز هم جمعیت زیادی از مردم را تحت تاثیر قرار داده است، چهار انگیزهی مهم برای پشتیبانی از رژیم است.
پاورقیها:
۱ برای آثار انگلیسی منتشر شده در مورد شریعتی نگاه كنید به:
* S. Akhavi, Religion and Politics in Contemporary Iran (Albany: State University of New York Press, 1981), pp. 143-58.
* N. Keddie, Roots of Revolution (New Haven: Yale University Press, 1981) pp. 215-30.
* M. Bayat-Philipp, "Shi'ism in Contemporary Iranian Politics", in E. Kedourie and S. Haim, eds, Towards a Modern Iran (London: Frank Cass, 1980).
* M. Bayat-Philipp, "Tradition and Change in Iranian Socio-Religious Thought", in N. Keddie and M. Bonine, eds. Continuity and Change in Modern Iran (Albany: State University of New York Press, 1981), pp 35-36.
۲ یکی از پیروان شریعتی و رییسجمهور سابق جمهوری اسلامی، ابوالحسن بنیصدر، بعدها نسخهی فارسی مستضعفان زمین را کامل و منتشر کرد.
منابع:
۱ سخنرانی عبدالکریم سروش، ویژه برنامه کانون توحید لندن در سالگرد درگذشت شریعتی، !!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!, خرداد ۱۳۸۴.
Ervand Abrahamian, Radical Islam (The Iranian Mojahedin), London, 1989, p. 105.۲
Ervand Abrahamian, 'Ali Shari'ati: Ideologue of the Iranian Revolution, in Islam, Politics, and Social Movements, London 1989, pp. 289-297۳
۴ ع. شریعتی، رسالت روشنفکران برای ساخت جامعه، (Solon, Ohio: 1979)، ص ۶.
۵ شریعتی، ابوذر (Aachen: 1978)، ص v.
۶ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۱۳، ص ۱۵-۱۷.
۷ م. مقیمی، هرج و مرج، (تهران ۱۹۷۲)، ص ۱۳-۱۴.
۸ ن. میناچی، «حسینیهی ارشاد نه یک ساختمان بلکه یک حرکت تاریخی بود»، اطلاعات، ۲۱ دسامبر ۱۹۸۰.
۹ ع. شریعتی، رسالات، ص ۱۹-۲۰.
۱۰ ع. شریعتی، شیعه: یک حزب تمام، ص ۲۷.
۱۱ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۲، ص ۱۰۱.
۱۲ ع. شریعتی، علی تنهاست، ص ۱-۳۵.
۱۳ همان.
۱۴ ع. شریعتی، شیعه، ص ۵۵.
۱۵ برای این نگرش به مارکسیسم، نگاه کنید به: ع. شریعتی جبر تاریخ ص ۱-۷۲؛ اسلام شناسی، دروس ۱۰-۱۵؛ چه باید کرد، ص ۷۰-۷۵؛ بازگشت، ص ۱۶۱-۷۰.
۱۶ ع. شریعتی، بازگشت، ص ۴۹.
۱۷ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۱۳، ص ۷-۸.
۱۸ برای این نگریش به روحانیت، نگاه کنید به: ع. شریعتی اسلام شناسی، دروس ۲-۷؛ چه باید کرد؟، ص ۱-۱۵۷؛ انتظار، ص ۳۶-۳۷؛ مذهب علیه مذهب، ص ۱-۱۹.
۱۹ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۱۳، ص ۱۴-۱۵.
cityslicker
10-09-2007, 02:42 PM
جهان را پشت سر نهاده ام ، تاریخ را به پایان برده ام
و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم ، همچون کوهی از حرف هایی که برای نگفتن دارم کوهی سنگین که بر سینه ی جانم افتاده است ...
آه تا کی؟
تا کی کلمه به کلمه از روی
این کوه بردارم و بردارم تا تمام شود
سبک شود، کمی از فشار این آوار بکاهد؟
...کسی نمیداند
که در چه دردی وتبی می سوزم و مینویسم
دکتر شریعتی
cityslicker
10-09-2007, 02:50 PM
یک خاطره ی زیبا از دکتر شریعتی دارم خوبه اینجا بنویسم:
خانم ایشون تعریف می کردند
:نیمه شب بود ، ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم صدای گریه جگر خراشی بلند است . تعجب کردم که این گریه از کجاست؟؟
«راستی این رو بگم که همسایه آنها جوانکی داشتند که به نوعی اختلال دچار شده بود و گاهی مادر آن جوان نا را حت می شد و گریه می کرد »
خانم دکتر شریعتی تعریف می کردند که من به این خیال که این گریه از خانه ی آنهاست به سمت ایوان رفتم و گوش دادم و دیدم که
نه
از خانه ی آنها نیست و از داخل ساختمان خودمان است بر می گردند و
میبینند از اتاق دکتر است
میروند جلو داخل اتاق می شوند و میبینند که
دکتر کتابی را جلویش گذاشته و به شدت مشغول گریه کردن است
می پرسد:
چه حالی داری؟
دکتر می گوید :
چیزی نیست ناراحت نباش
من امشب دارم با علی(ع) و محمد (ص)وداع میکنم
دکتر علی شریعتی در آن لحظه داشتند کتاب خاتمیت ،، علی تنهاست را می نوشتند
cityslicker
10-13-2007, 06:16 PM
http://www.noandish.com/images/akhbar/big/alishariati212.jpgعلي شريعتي
سخن گفتن درباره علي (ع) بينهايت دشوار است، زيرا به عقيده من، علي (ع) يك قهرمان يا يك شخصيت تاريخي تنها نيست. هر كس درباره علي (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسي كند، خود را نه تنها در برابر يك فرد، يك فرد برجسته انساني در تاريخ ميبيند، بلكه خود را در برابر معجزهاي و حتا در برابر يك مساله علمي، يك معماي علمي «اين خلقت» احساس ميكند. بنابراين درباره علي (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن ميآيد، درباره يك شخصيت بزرگ سخن گفتن نيست، بلكه درباره معجزهاي است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاريخ متجلي شده است.
علي (ع) يكي از شخصيتهاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته ميبود، بدشناختهتر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار ميشناختند.
گاه علي (ع) را كه توي اين جنگها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش ميبينيم، تاريخ ميگويد، تنها در نيمه شبها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه ميرفته و نگاه ميكرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو ميبرده و ميناليده! هرگز، من نميتوانم قبول كنم كه رنجهاي مدينه و رنجهاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگتر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز!
درد علي (ع) خيلي بزرگتر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بيتاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني ميبيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم ميبيند و احساس خفقان در اين عالم ميكند.
مسلما هر كسي كه انسانتر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس ميكند، انسان است، اين است كه ميبينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونههاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيباييهايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته.
علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانوادهاي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است.
چهرهايي كه ميخواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كاملترين خصوصياتش نيست، اما اساسيترين آنهاست
علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) فيلسوف، علي (ع) مظهر بينشها و ابعاد متضاد، علي (ع) زهد انقلابي و عبادت، تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقتها و ارزشها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انساندوستي.
درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس ميكند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمههاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي ميگرييم كه از شمشير ابن ملجم در قرق سرش احساس ميكند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نميشناسيم!
بايد اين درد را بشناسيم، نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نميكند و ... ما درد علي (ع) را احساس نميكنيم.
ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه ميتواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه ميتواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال ميبينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيدهايم!
در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع ميشود و اين مرحلهاي است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) وار بودن، علي (ع) وار انديشيدن، علي (ع) وار احساس كردن در برابر جامعه، علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علي (ع) وار زيستن، علي (ع) وار پرستيدن و علي (ع) وار خدمت كردن است.
cityslicker
10-19-2007, 03:30 PM
آری،
روح من یک اسب است،
اما دریغ که در این جا که منم،
اسب تازی را نیز به خراس می بندند و
با اسب گاری هم زنجیر می کنند.
و در این جا که منم،
ماندگاران آزادند و فراریان در بند!
cityslicker
10-19-2007, 03:30 PM
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان ترا به عریانی خویش بگشاید.
هر چند آن جا جز رنج و پریشانی نباشد،
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن!
http://www.tabadolnazar.com/images/smilies/40.gif
cityslicker
10-19-2007, 03:31 PM
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يك ريز و پي در پي
دم گرم خودش رادر گلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدينسان بشكند دايم سكوت مرگبارم را
cityslicker
10-19-2007, 04:45 PM
سالها پيش دل من...
كه به عشق ايمان داشت...
تا كه آن نغمه جانبخش تو از دور شنيد...و در آن مزرع آفت زده شوم حيات..
شاخ اميدي كاشت...
چشم در راه تو بودم ..كه تو كي ميايي...
....بر سر شاخه سر سبز اميد دل من ...كه تو كي..
ميخواني
cityslicker
11-07-2007, 02:35 PM
چه درد آور است از من گفتن
همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر
بر سینه ی تافته ی غربت این کویر
افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان
کسی هست که بار سنگینی را
که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام
و بر پشت زمین روان کرده ام ،بر گیرد؟؟http://www.tabadolnazar.com/images/smilies/40.gif
cityslicker
11-07-2007, 02:38 PM
خوشنودم که آزادم
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد
هر زندانی رهایی
هر جهادی آسودگی
هر مرگی...حیات
آخر،... چه بگویم؟
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم
--------------------------------------------
و حال می خواهم چه کنم؟
قلب که می زند برای کیست؟
برای چیست؟
و صبح که سر بر می کشد برای کیست؟
برای چیست؟
رفیقان من با من مدارا کنید!0
به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید؟
فراخنای زمین،0
سخت تنگ من است
cityslicker
11-10-2007, 11:53 AM
احساس عرفانی
.
.
عرفان چراغی است که در درون آدمی روشن می شود،رابطه ایست که انسان مادی را به موجودی غیر مادی تبدیل میکند که از تمام فضای طبیعت فراتر رفته و از سطح طبیعت بیشتر اوج گرفته است
.
.
رابطه ایست که او را بسوی آنچه اینجا نیست می راند و این تکاملِ معنویِِِیِ اوست
.
.
تمام مذاهب غیر از احکامی که راجع به زندگی و اقتصاد و سیاست و اخلاق و امثال اینها دارند واجد یک رشته ی عرفانی اند و اساسأ جوهر دینی همین احساس عرفانی» است0»
.
.
چه این دین شرک باشد یا توحید ،غربی باشد یا شرقی چون این وجوه مربوط به نوع و درجه تکاملی مذهب است واگر این احساس عرفانی از آدم گرفته شود انسان به صورت حیوانی کامل تر وهوشیارتر وقوی تر ومسلط تر بر طبیعت و بر نیازهایش در میان حیوانات در نمی آید
.
.
cityslicker
11-15-2007, 04:12 PM
http://i1.tinypic.com/xm3nmw.gif
SadeghCom
11-16-2007, 09:26 AM
پيرو علي
اگر مي بينيم پيرو علي و كسي كه براي علي اشك مي ريزد و كسي كه محبت علي در قلبش موج مي زندء سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناك استء
معلوم است كه علي را نمي شناسد و تشيع را نمي فهمدءهرچند كه ظاهرا شيعه باشد.
SadeghCom
11-18-2007, 02:08 PM
و شما :
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما :
ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما :
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...
پس از این مرا کمتر خواهید دید !!
« دکتر علی شریعتی »
SadeghCom
11-19-2007, 08:38 PM
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت . گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند .
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند .
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند .
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند .
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است ”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم :
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است .
ديدم فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است .
باز ديدم كه فاطمه نيست .
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست .
فاطمه، فاطمه است ».
SadeghCom
11-19-2007, 08:39 PM
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت . گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند .
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند .
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند .
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند .
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است ”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم :
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است .
ديدم فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است .
باز ديدم كه فاطمه نيست .
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست .
فاطمه، فاطمه است ».
SadeghCom
11-20-2007, 09:01 PM
-خدايا رحمتي کن تا ايمان ، نان ونام برايم نياورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم ، تا از
آنهايي باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي کنند ، نه از آنهايي که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار
مي کنند.
SadeghCom
11-20-2007, 09:02 PM
-خدايا به من زيستني عطا کن، که در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت
نخورم ، و مردني عطا کن که بربيهودگيش سوگوار نباشم . براي اينکه هر کس آنچنان مي ميرد که زندگي مي کند.
خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
ghazal_ak
11-30-2007, 11:38 AM
به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸ «امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهرههای بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانهای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوختهاست چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشتههایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود میداند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.
همه امیدم به «احسان» است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:
یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهای زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایدهآل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابلهها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایهداری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراههای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
۱. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک
گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روحهای خارقالعاده چنین اعجازی سر زدهاست. پروین اعتصامی از همین دبیرستانهای دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفتهها و مصدق از میان همین «دوله»ها و «سلطنه»های «صلصال کالفخار من حماء مسنون»، و «اینشتین» از همین نژاد پلید و «شوایتزر» از همین اروپای قسی آدمخوار و «لومومباً از همین نژاد برده و»مهراوه«پاک از همین نجسهای هند و پدرم از همین مدرسههای آخوند ریزو ... به هر حال»آدم«از لجن و»ابراهیم«از»آزر«بت تراش و»محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید میدهند که حسابهای علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه میپرورد امیدوار باشم.
دوست میداشتم که «احسان» متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی میترسم از پوکی و پوچی موج نویها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقدهها و حسدها و باد و بروتها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمههای شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشیها، از کسانی که به هر حال کاری میکنند بد میگویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا میسنجند و طبعا محکوم میکنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشیهای انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشاییهای سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمیرسد ــ به منزل برمیگردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی میخوابند.
و نیز میترسم از این فضلای افواهالرجالی شود:
از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.
و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،
و از روی فیلمهای دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
و از روی مقالات و عکسهای خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریستهای فرنگی که از خیابانهای شهر میگذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
و یا [ از روی] نشخوار حرفهای بیست سال پیش حوزههای کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
و از روی کتابهای طرح نو ، «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع»، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روی کتاب چه میدانم، در باب کشورهای در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد،
و از روی ترجمههای غلط و بیمعنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...
خلاصه من به او «چه شدن» را تحمیل نمیکنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفتهام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکردهام. هر رشتهای را بخواهد میتواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من میدانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش میخواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود میکنند و تصادفا به همان نتایج علمی میرسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامهام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازهها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم میکردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمیکردم.
اما بیرون از همه حرفهای دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیباییهای احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمهها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟
چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت میبرند! و چه گاوانسانهایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق میشوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه میخواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانوادهام کار میکردم و برای زندگی آنها زندگی میکردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.
او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمیارزد، پلید است، پلید.
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و میآفریند (خود را و جهان را) و تعصب میورزد و میپرستد و انتظار میکشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که میبینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ میشود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
۲. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است. اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند. چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند. فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند. در محلهای که خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
[عشق] میتواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متینترَش؛ «نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛»لامارتین«، یا احمق تـَرَش؛»دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«! و نیز میتواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را»دوست داشتن" نام کردهام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند) چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست! زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن
۳. با مردم باش و با مردم مباش
ناپیدا را بیاموزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای «ژید» به «ناتانائل»ش شبیهاست، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم، تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمیگویم بیشتر؟ بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است. «دو» را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثهای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم.«برخوردم» (به هر دو معنی کلمه.
«کویر» را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفتهام و به میراثت میدهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها «نصیحت» که در زندگی مرتکب شدهام حفظ کن(به هر دو معنی کلمه)
اما تو «سوسن» ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "ساراًی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیهای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما میوزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری میتوانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و ارادهای شود مسلح به آگاهیای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش میآورند و دور افکننده هر لقمهای که میسازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پختهاند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه میخورند غذاهایی است که دیگران هضم کردهاند. و چه مهوع!
۴. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: «پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشتهام به رسم یادگار به تو تقدیم میکنم آثار پیری و»باباً شدن به همین زودی در چهرهام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو مینویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد
چنین گفت مر جفت را نره شیر
که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم از او مهر و پیوند پاک
پدرش آب دریا و مادرش خاک
۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی
آن هم کیها میسازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آنها که مدل نوین زن بودن شدهاند! «هفده دیای هاً! آزادزنان! این تنها صفتی است که آنها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمیدهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان»شاباجی خانم«شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو میزند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی میکند و پاسور میزند. یک»ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
اما مسأله به همین سادگیها نیست. «زن روز» آمار دادهاست که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شدهاست. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازیها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرفها ... اما اینها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کردهام. هر وقت آن «ملاباجی گشنیز خانمهاً را میبینم میگویم؛ باز هم آنها. و هر وقت آن»جیگی جیگی ننه خانمهاً را میبینم، میگویم باز هم همینها.
و اما تو همسرم. چه سفارشی میتوانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست ندادهای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا میشناسی و بدان صفات که مرا میخوانی. نبودن من خلائی در میان داشتنهای تو پدید نمیآورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کردهای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.
به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیدهایم که: اگر من هم انسان خوبی بودهام همسر خوبی نبودهام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعفهایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من ندادهاست جبران کردهاست و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت میکنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، میدانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمیآورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمدهاست که:
برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کردهام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی میکنم یا چیزی میفروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.
آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از «کاهه» بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل میتوانند از این بابت درس بخوانند البته با کمکهای اضافی من و خانواده خودش)
کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرفها و درسهای چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرفهای من در لابلای همین درسهای شفاهی و گفت و شنودهای متفرقه نهفتهاست. ... و نیز کنفرانسهای دانشکاهیم جداگانه، و نوشتههای ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشتههای پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشتهام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعدها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر «قوی سپید» و «غریب راه» و «در کشور» و «شمع زندان» و درسهای اسلام شناسی، از «سقیفه به بعد»، با «امت و امامت» در ارشاد و کنفرانسهای مربوط به علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینهها میآید از جمله «بیعت» در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود.
اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با «گیوز» به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب Desalienation Des Societes Musulmans مرا و همچنین مقاله Sociologie D’initiation مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کردهایم و «اوت زتود» چاپ کردهاست. کتاب L’ange Solitaire مرا دلم نمیخواهد ترجمه کنند. کار گذشتهای و رفتهای است.
همه التماسهایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در بارهام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج میبرم.
از دوستانم که در سالهای اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شدهاند، پوزش میطلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آنها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.
کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «دردبودن» پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمهاش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحهاش این جمله «توماس ولف»: «نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن»
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شدهام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان میگرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند میکند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعلهها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید میتوانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمیدانستم که به چنین سرنوشتی میکشد و نمیدانم چه باید میکردم. در این کار احساس پلیدی نمیکنم. اما ده سال تمام گداختهام و هر روز هم بدتر میشود و سختتر. و اگر جرمی بودهاست آتش مکافاتش را دیدهام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.
و خدا را سپاس میگزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوختهام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلالترین لقمهاست.
و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمیتوانستهاند به سادگی مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست میدهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست میآورند.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند».
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست.
و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز میشود.»
۵.بوعلی سینا
منبع: ویکی پدیا
amir_infernal
11-30-2007, 01:03 PM
یک ، جلوش تا بی نهایت صفر ...
کسی خونده برام موضوعش رو تعریف کنه؟
tanhatarin mard
12-05-2007, 12:47 AM
سلام
شهید دکتر علی شریعتی تنها مسلمانی بوده من می شناسم که از شانس ما شهید شده
موفق
cityslicker
12-18-2007, 12:47 AM
دکترعلی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستندعمدهآدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست کهقابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستندمردگانیمتحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانیواگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده وزندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهایمعتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان همتاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشانداریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که مانمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرمآهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چهمی گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرفداریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمانمیزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مستمیشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم ونگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست همنرسد.
راستی تو از كدام دسته ای ؟
قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...
که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم
دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم
به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام.....
...... هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله من قلم است.
قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد
و قلم توتم من است
و قلم توتم ما است.
« دکتر علی شریعتی »
( گزیده ای از مقاله توتم پرستی )
انواع مبارزه اجتماعي براي اصلاح
شيوهاي که در مبارزه اجتماعي براي اصلاح وجود دارد، برحسب بينشها و مکتبهاي اجتماعي عبارت است از:
1- روش سنتي و محافظهکارانه (تراديسيوناليسم، کنسرواتيسم)[1]:
رهبر محافظهکار اجتماعي چنين پديدهاي را، با همه خرافي بودنش، حفظ ميکند چون سنت است و محافظهکار و سنتگرا، نگاهبان سنت است؛ چه، آن را شيرازه وجودي ملتش ميشمارد.
2- روش انقلابي (اولوسيونيسم)[2]:
رهبر انقلابي، به شدت و ناگهاني اين پديده را ريشهکن ميکند، چون سنت خرافه کهنه و ارتجاعي و پوسيده است.
3- روش اصلاحي (رفورميسم) و تحولي (اولوسيونيسم)[3]:
رهبر اصلاحطلب ميکوشد تا يک سنت را بتدريج تغيير دهد و زمينه را و عوامل اجتماعي را براي اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را رفته رفته اصلاح کند (راهي ميان آن دو).
اما پيغمبر اسلام کار چهارمي ميکند! يعني سنتي را که ريشه در اعماق و درون جامعه دارد و مردم، نسل به نسل، بدان عادت کردهاند و بطور طبيعي عمل ميکنند، حفظ ميکند، شکل آن را اصلاح مينمايد، ولي محتوا و روح و جهت و فلسفه عملي اين سنت خرافي را، به شيوه انقلابي دگرگون ميکند.
استدلال منطقي محافظهکار اين است که:
اگر سنتهاي گذشته را تغيير بدهيم، ريشهها و روابط اجتماعي که در سنت حفظ ميشوند و مثل سلسههاي اعصاب، اندامهاي اجتماع را به خود گرفتهاند، از هم گسسته ميشوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگي بسيار خطرناکي ميشود، و براي همين هم هست که بر هر حادثه انقلابي بزرگ، آشفتگي و هرج و مرج و يا ديکتاتوري پيش ميآيد که لازم و ملزوم يکديگرند؛ زيرا، ريشهکن کردن سريع سنتها ريشهدار اجتماعي و فرهنگي، در يک جهش تند انقلابي، جامعه را دچار يک خلاء ناگهاني ميسازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب ظاهر ميگردد.
و استدلال انقلابي اين است که:
اگر سنتهاي کهنه را نگه داريم، جامعه را همواره در کهنگي و گذشته گرايي و رکود نگه داشتهايم؛ بنابراين، رهبر کسي است که آنچه را که از گذشته به صورت بندها و قالبهايي بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بينش ما بسته است، ناگهان بگسلد و همه را آزاد کند و تمامي اين روابط با گذشته و با خلق و خوي و عادات را ببرد و قوانين تازهاي را جايگزينشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.
استدلال مصلح (رفورماتور) – که ميخواهد از نقطههاي ضعف دو متد انقلابي و سنتي بر کنار ماند – راه سومي را پيش ميگيرد که تحول آرام و تدريجي است و اکتفا کردن به «سر و صورتي متناسب دادن» به يک امر نامطلوب، نه ريشهکن کردن آن و جانشين کردن سريع و بلاواسطه امري مطلوب.
اين متد ميکوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنتهاي جامد نجات دهد، اما براي آنکه جامعه ناگهان در هم نريزد و زمينه آماده شود، اندک اندک و با روشي ملايم و يا مساعد کردن تدريجي زمينه اجتماعي و فکري جامعه، به اصلاح آنچه هست دست ميزند و صبر ميکند تا جامعه، با تحول تدريجي، به آرمانهاي خود برسد. انقلابي عمل نميکند، بلکه طي مدت طولاني و برنامهريزي مرحله به مرحله، به اين نتيجه ميرسد.
اما اين شيوه «اصلاح تدريجي»، غالباً، اين عيب را پيدا ميکند که، در طي اين مدت طولاني، عوامل منفي و قدرتهاي ارتجاعي و دستهاي دشمنان داخلي و خارجي، اين «نهضت اصلاحي تدريجي» را از مسير خود منحرف ميسازند و يا آن را متوقف مينمايند و حتي نابود ميکنند.
مثلاً اگر بخواهيم بتدريج اخلاق جوانان را اصلاح و افکار همه مردم را روشن کنيم، غالباً پيش از آنکه به هدف خود برسيم، از ميان رفتهايم و يا عوامل فسادانگيز و مردم فريب بر جامعه غلبه يافتهاند و ما را فلج کردهاند. رهبراني که به اصلاحات تدريجي جامعه، در طي دوران نسبتاً کشدار و طولاني، معتقدند، در محاسبه عمل خود، منطقي انديشيدهاند، اما آنچه را به حساب نياوردهاند، عمل قدرتهاي خنثي کننده ضد اصلاحت است که هميشه، اين «فرصت لازم براي انجام تدريجي اصلاحات» مجالي شده است براي آنکه عواملي که کمين کردهاند و در جست و جوي اغتنام فرصتاند، ظهور کنند و هر چه را مصلحان «آهسته ريس»، رشتهاند اين مفسدان ريشه برانداز، ناگهان پنبه کنند و ورق را برگردانند.
اما پيغمبر اسلام يک متد خاصي را در مبارزه اجتماعي و رهبري نهضت و انجام رسالت خويش ابداع کرده است که، بيآنکه عواقب منفي و نقاط ضعف اين سه متد معمول را داشته باشد، بهدفهاي اجتماعي خويش و ريشهکن کردن عوامل منفي و سنتهاي ترمزکننده جامعه، به سرعت نائل ميآيد و آن اين است که: «شکل سنتها را حفظ ميکند ولي از درون، محتواي آنها را بطور انقلابي عوض ميکند.»
[...]
اين پرش و حرکت خاص را در متد کار اجتماعي پيغمبر، «انقلاب در درون سنتها با حفظ فرم اصلاح شده آن» ميتوان ناميد.
خيال ميکنم با اين توضيحات، مطلب و مقصود براي حضار محترم معلوم گرديد هر چند مثالي که در موضوع حج آوردهام مورد پسند بعضي نباشد که از قديم گفتهاند «المثال لا يسئل عنه».
پس محافظهکار، به هر قيمت و به هر شکل، تا آخرين حد قدرتش ميکوشد که سنتها را حفظ کند، حتي بقيمت فداکردن خويش و ديگران و انقلابي همه چيز را ميخواهد يکباره دگرگون کند و با يک ضربه در هم بريزد، نابود کند، و ناگهان از مرحلهاي به مرحلهاي بجهد، ولو جامعه آمادگي اين جهش را نداشته باشد، ولي در برابر آن مقاومت کند و ناچار انقلابي ممکن است بخشونت و ديکتاتوري و قساوت و قتل عام توده مردم نيز! و مصلح هم که هميشه به مفسد فرصت و مجال ميدهد!
اما پيغمبر با متد کارش راه ديگري مينمايد که اگر بفهميم و به کار گيريم، دستوري بسيار روشن و صريح گفتهايم. براي روبروشدن با ناهنجاريها و سنتهاي کهنه و فرهنگ مرده و مذهب مسخ شده تخديرکننده و عقايد اجتماعي ريشهدار در عمق جامعه و افکار و عقايد خواب کننده و ارتجاعي که يک روشنفکر درستبين که رسالت پيامبرانه دارد با آنها روبرو است و با اين متد است که ميتواند به «هدفهاي انقلابي» برسد، بيآنکه جبراً، همه عواقب و ناهنجاريهاي يک روش انقلابي را تحمل کند و نيز با مباني اعتقادي و ارزشهاي کهنه اجتماعي درافتد بيآنکه از مردم دور افتد و با آنها بيگانه شود و مردم او را محکوم سازند.
[...]
ايدهآليست، متفکري آرمانخواه و انساني خوب است که در «موجود»، زندگي ميکند و در «موهوم»، انديشه و احساس! رهبري است انقلابي، که ويران ميکند اما نميتواند بسازد و در حرف زدن، از همه جلوتر است و در عمل کردن، از همه عقبتر، و جامعهاي را که ميسازد، نقص ندارد، اما، نه با «آدمها»، بلکه، با «کلمات»! و اين است که «مدينه افلاطون»، از «مدينه محمد (ص)» برتر است، اما، به گفته خويش، نه در زمين، که در آسمان! چه، ايدهآليست يک «اوتوپياساز» است و چون، خوراکي را که براي گرسنهها ميپزد، «خيال پلو» است، هرچه بخواهند، چربش ميکند!
و برعکس، رآليست پروازهاي انديشه و صعود روح و بينش و تلاش و آرمانخواهي و کمالجويي را در آدمي ميکشد و او را در سطح «آنچه هست» نگه ميدارد و در قالب «ارزشهاي موجود» و «وضع موجود» محصور ميسازد و قدرت «خلاقيت» و «عصيان» و «دگرگوني عميق زندگي» و «تغيير جبر تاريخ و شرايط جامعه و طرز تفکر و نوع نيازها و خواستها و هدفهاي فعلي و هميشگي انسان» را فلج ميکند و «تسليم واقعيتها» و «پذيراي آنچه هست» بارش ميآورد!
[رآليسم، گرسنه را مسموم ميکند و ايدهآليسم، از گرسنگي ميکشد!]
نه ايدهآليسم، نه رآليسم، بلکه، هر دو!
اما اسلام – اين «چراغ راهي» که «نه شرقي است و نه غربي»، اين «کلمه پاکي که چون درختي پاک» ريشه در «زمين» دارد و شاخه، روي در «آسمان» - واقعيتهاي موجود را، در زندگي، در روح و جسم، در روابط جمعي، در نهاد جامعه و در حرکت تاريخ – برخلاف ايدهآليسم - «ميبيند»؛ همچون رآليسم، وجودشان را اعتراف ميکند، اما – برخلاف رآليسم – آنها را «نميپذيرد»، آنها را «تغيير ميدهد»، ماهيتشان را، به شيوه انقلابي، دگرگون ميکند، و در مسير ايدهآلهاي خويش، «ميراند» و، براي نيل به هدفهاي ايدهآليستي خويش، آرمانهاي «حقيقي»، اما غير«واقعي» خويش، آنها را «وسيله ميکند»؛ مثل رآليست تسليم آنها نميشود، آنها را تسليم خود ميسازد؛ مثل ايدهآليست از آنها نميگريزد، به سراغ آنها ميرود؛ بر سرشان افسار ميزند، رامشان ميکند و، بدينوسيله، آنچه را «مانع» ايدهآليست بود، «مرکب» ايده آل خويش ميکند.
[1] Traditionalisme, conservatisme
[2] revolutionisme
[3] evolutionisme, reformisme
منبع :مجموعه آثار 21 - فاطمه فاطمه است
هرمنوتيک نقد
نویسنده : فرید مرجایی
21 مرداد 1386
بدون ترديد از ديد خود دکتر علي شريعتي سيستم فکري وي بايد مورد نقد قرار گيرد، چرا که وي از نسل هاي بعدي انتظار داشته که در عصر خود، جريان فکري «آزاديخواه، رهايي بخش و ستم ستيز» را به پيش برده و بدون هيچ تعصب، آن جريان بازسازي و ترميم شده تا در چارچوب زمانه خود جوابگو باشد. فرآيند نقد قدرت به طور مدام و شناور در زمان را، وي «انقلاب هميشگي» ناميد. بنا بر اين معيار، از منظر تجربيات تاريخي امروز و پنداشت هاي امروز، انتقاداتي به نظريات دکتر شريعتي مي شود. مگر امکان دارد که بعد از چهل سال، يک منظومه فکري، همه چيز را جوابگو باشد؟ ولي از طرف ديگر، بايد در نظر داشت که هر نقدي الزاماً علمي، پراعتبار و بي طرف نيست و مي توان محتواي خود آن نقد و جايگاه و زمينه تاريخي آن را هم ارزيابي، بررسي و نقد کرد، نقد که ايستا نيست، به خصوص که گاهي نقد در خلأ و شرايط بي طرفانه سياسي و ايدئولوژيک صورت نمي گيرد. حتي الامکان بحث را بايد در جايگاه ايدئولوژي- تاريخي خود قرار داد. با وجود انتقاداتي تئوريک، ميراث شريعتي هرگز سهامدار و وامدار «قدرت» در حوزه سياسي نشد و در حوزه نقد قدرت باقي مانده است. پروسه نقد قدرت، به طور طبيعي «سيستم قدرت» را به چالش مي کشد و در واکنش به آن، فرآيند قدرت تهاجماتي تئوريک بيرون مي دهد، چرا که آن گفتمان را تهديدي بر مشروعيت وجودي خود مي بيند، حتي در جامعه مدني و دموکراتيک. منظور ما از «قدرت» يک نيروي نظامي نيست، بلکه متاثر از تعاريف ميشل فوکو و گرامشي است که «قدرت» خود را در کنش گفتماني نيز منعکس مي سازد. روشنفکران اگر به روند اين کنش و کشمکش خود آگاه نباشند، گهگاه بازتاب گفتمان قدرت مي شوند. در مقاله «اصلاح طلبي پوپوليسم چپ»، در روزنامه هم ميهن و شرق 5 تيرماه 1386، آقاي دکتر موسي غني نژاد با ارائه نقدي به افکار و آراي دکتر علي شريعتي به ارتباط پوپوليسم راست و چپ پرداختند. نحوه بيان و ادبيات اين مقاله، توجه و تعجب ناظران را به خود جلب کرد که گويي اين مطالب، فراي يک پولميک، يک نيروي اجتماعي را هدف گرفته است. در نوشته کوتاه خود، ايشان موج فکري- تاريخي را که دکتر شريعتي ايجاد کرده بود، تقليل دادند به «يک سري خطابه هاي احساسي». اين در صورتي است که دکتر عبدالکريم سروش در کتاب «قصه ارباب معرفت»، علي شريعتي را در کنار احيا کنند گان دين همچون محمد غزالي، فيض کاشاني و محمد عبده قرار مي دهد. اصلاً معلوم نيست چرا آقاي غني نژاد دو شخصيت دکتر علي شريعتي و مهندس ميرحسين موسوي که تشابه و تجانس بسياري بين شان نيست را در يک مقاله به طور ناموزون گنجانده اند. شايد قصد داشتند کار راحت شود و از ديد خود، در يک مقاله خلاصه به چپ ملي- اسلامي بپردازند.
سوسيال دموکراسي بر پايه اخلاق - خداپرستان سوسياليست
آقاي غني نژاد مي نويسند که دکتر شريعتي از نظام بازار و تجارت تنفر داشت. ولي اينطور نيست، تقليل دادن شريعتي بين توليد و بازار و کاراکتر نهيليسم صوفي گرانه، شناخت دقيقي از وي نيست. دکتر شريعتي با اقتصاد توليد و بازار مساله نداشت، بلکه انزجار وي از نظام سوداگري و رقابت نابرابر بود که بسياري را از حق حياتشان و حق اجتماعي شان محروم کرده و صدمه مي زد. سيستمي که فقط و فقط سرمايه را مقدس مي داند و به خاطر انباشت، خدمات ضروري اجتماعي را از اقشاري سلب مي کند. اين شرايط تخيلي نيستند و ما آن را در جوامع مختلف در تاريخ مشاهده کرده ايم. از طرف ديگر، در جوامع اسکانديناوي همچون فنلاند و سوئد، مردم جامعه به طرز دموکراتيک تصميم گرفتند که از روند دوقطبي شدن جامعه بپرهيزند و سابقه چهل و پنج سال سوسيال دموکراسي را تجربه کرده اند. با توجه به همين روحيه رهايي بخش، دکتر شريعتي به متفکريني که درطول تاريخ دانش و کار تئوريک شان در خدمت قدرت و توجيه استيلاگري بود، علاقه نشان نمي داد.بين اقتصاددانان بحث، مناظره و اختلاف نظر هست که بهينه سازي اقتصادي -اجتماعي، چه استراتژي کلان و علمي را دربر مي گيرد. آقاي غني نژاد و بعضي نئوليبرال ها فرمول خودشان را علمي دانسته و فرمول اقتصادي ديگران را «تخيلي» به حساب مي آورند. رونالد ريگان رئيس جمهور سابق امريکا نيزفرمول اقتصادي خود را که متاثر از ميلتون فريدمن بود (اقتصاد طرف عرضه) علمي خوانده بود. «ريگاناميکس» قرار بود که با تخفيف ماليات بر شرکت هاي خصوصي و ده درصد غني ترين قشر جامعه و در عين حال کاهش دادن بودجه رفاه اجتماعي مستمندان، اقتصاد را به حرکت درآورد. تئوري اين بود که وقتي که طبقه بالا با امتياز اقتصادي و مالياتي ثروت اندوخت، در نهايت اين به سرمايه گذاري و رشد اقتصادي انجاميده و ثروت به پايين نيز سرازير مي شود. نه تنها اين صورت نگرفت، بلکه دولت ريگان بيشترين کسر بودجه را در تاريخ اقتصاد امريکا ايجاد کرد و در نهايت کلينتون يک دموکرات با فرمول کينز (با نقش اقتصادي دولت) مساله کسر بودجه را حل کرد. استنباط اين است که بازار و سرمايه بايد موفق باشد ولي در نهايت مردم جامعه و امرار معاش آنها را هم بپوشاند وگرنه آن فرآيند از هستي وجود خودبيگانه و الينه مي شود (فتيش). در آن رويکرد اقتصادي، مردم و جامعه در خدمت بازار و سرمايه نيستند. مرحوم آقاي عالي نسب و آقاي عزت الله سحابي مطلب توانمندي اقتصادي را از ديد سوسيال دموکراسي دنبال کردند. در همين دوساله اخير هم مردم اکثر کشورهاي امريکاي لاتين، در انتخابات تصميم گرفتند که در اين مرحله، سوسيال دموکراسي بهترين و «علمي ترين» راه حل اقتصادي- اجتماعي براي آنهاست.
در جوامعي نظير ايران، سوسياليسم بر پايه دموکراسي يا سوسيال دموکراسي چنان آزمون نشده و آن مدل را نبايد مانع رونق و حرکت اقتصادي دانست. واقعيت يا معضل اقتصادي خيلي از اين کشورها، مجادله و رقابت بين سوسياليسم و سرمايه داري خالص نيست. قاعدتاً، خصوصيات اقتصاد رانتير و مافيايي مانع پيشرفت و بازدهي است و هر سيستم بسته اي را نمي توان به حساب سوسياليسم گذاشت. اقتصاددان معروف امريکاي لاتين هرناندو دسوتو فرآيند مشابهي را در جوامع امريکاي لاتين به خوبي مشاهده کرده است. «دسوتو» اعلام کرده بود علت اينکه الگوي اقتصاد سرمايه داري همواره در امريکاي لاتين با شکست منجر مي شود اين است که طبقه اقتصادي اشراف، اليگارشي يا مافياي اقتصادي از طريق رفتارها و کنترل انحصارگرايانه، موانعي را به وجود مي آورند که به غيرنخبگان اين فرصت را نمي دهد تا وارد بازار شوند و در يک بازي عادلانه به رقابت بپردازند. به اين ترتيب نخبگان با اتکا به امتيازات سياسي- قانوني، فعاليت هاي اقتصادي جامعه را کنترل مي کنند. در نتيجه آن طبقه اي از اجتماع که از نظر اجتماعي و سياسي داراي رانت و قدرت برتري است، با محروم کردن بسياري از ديگر گروه هاي اجتماعي از تبديل شدن به بازيگران اقتصادي، اجازه نخواهد داد مکانيسم بازار به صورت مطلوب که مورد نظر سيستم سرمايه داري است، عمل کند. از زمان مارگارت تاچر، شعارهايي از انگليسي به زبان هاي مختلف، عيناً، لغت به لغت ترجمه شده اند. به عنوان مثال، «چه سودي دارد که فقر را تقسيم کنيم؟ بايد سرمايه توليد شود، که فرصت توزيع آن باشد.» همه توسعه اقتصادي- اجتماعي را مي طلبند و نمي خواهند که فقر تقسيم کنند، ولي در نهايت، برنامه هاي اقتصادي را با مولفه هاي اجتماعي مي سنجند. سوسيال دموکرات ها نه تنها نمي خواهند فقر را تقسيم کنند، بلکه خواهان توسعه و رونق اقتصادي براي همه اقشار بوده اند. تمرکز و قطب بندي سرمايه هاي اجتماعي زير هر اسمي يا تحت هر سيستم اقتصادي، مورد پذيرش نيست.
در رويکرد نئوليبرال اين استنباط القا مي شود که سيستم «اقتصاد» سرمايه داري به تنهايي، حل کننده مشکلات و ناهنجاري ها در حوزه سياسي و دموکراسي نيز هست. در زمان جنگ سرد، بسياري از کشورهاي ديکتاتوري يا فاشيستي نظام اقتصادي سرمايه داري داشتند و در حقيقت، فرصت مناسبي را براي سرمايه گذاري شرکت هاي داخلي و غربي ايجاد مي کردند. چرا که با سرکوب اتحاديه هاي کارگري و محيط زيست، شرايط سوددهي براي شرکت هاي چندمليتي به حداکثر مي رسيد. دقيقاً بنا به همين اصل اخلاق و کرامت انساني بود که خداپرستان سوسياليست، دموکراسي و مشارکت را به قلمرو اجتماعي نيز بسط مي دادند.
استحمار
در جايي ديگر، آقاي غني نژاد اينگونه به مکتوبات دکتر شريعتي اشاره مي کند، «مفاهيم توخالي يا ضدمفهوم هايي مانند استحمار....» لغت استحمار در عربي رواج ندارد و در ماخذالمنجد و برهان قاطع هم يافت نمي شود. ولي واژه- مفهوم استحمار يکي از مقوله هاي مهم جريان فکري دکتر شريعتي است و به همين جهت با ابداع بومي اين واژه، وي اهميت آن را به مخاطبين خود القا مي کند. قابل تصور است که هر مکتب يا جريان تحول خواه و رهايي، زبان را دربرمي گيرد يا زبانشناسي را ابداع مي کند. پايه هاي ارزشي مکتب انتقادي را هم مي توان در زبان يافت که به هرمنوتيک انتقادي هم مي انجامد. يورگن هابرماس از متفکرين مکتب انتقادي در مدل «زيست جهان- کنش ارتباطي» خود، به خصلت زباني کنش ها تکيه مي ورزد. در همين چارچوب، دکتر شريعتي معتقد بود که تحول اجتماعي و يک رنسانس، به يک زبان شناسي جديد با مفاهيم جديد و واژه هاي بازتعريف شده نيازمند است.سلطه اجتماعي، تاريخ، زبان و روايتي را مستقر مي سازد که با شرايط «مسلط» مناسبت و سازگاري داشته باشد. دقيقاً به همين منظور بود که نماد سيستم اقتدارستيز شريعتي هم، در بعد مفهومي و زباني است. طبيعتاً، لغت استحمار در باب «استفعال» - طلب چيزي را کردن-- بوده است و از ريشه «حمار» مي آيد. به عنوان مثال، استکبار يعني فزون طلبي و زياده خواهي. استثمار، يعني بهره کشي. با مطرح کردن واژه استحمار، دکتر شريعتي اهميت بخش فرهنگي و فکري فرآيند فراگير سلطه را به بحث مي کشد. در باب الهيات رهايي بخش نيز «انريک داسل»، در مورد «هرمنوتيک سلطه» مطالبي ارائه مي دهد. (براي بررسي «هرمنوتيک رهايي» در افکار هايدگر، داسل و شريعتي رجوع کنيد به اثر فوق العاده دکتر عباس منوچهري، «هرمنوتيک دانش و رهايي»، جنگ انديشه 1381)
در انديشه کارل مارکس هم به مقوله اي بر مي خوريم که از جنس فکري فرهنگي است و نه حيات مادي جامعه. «آگاهي کاذب» فرآيندي است که طبقات يا اقشار تحت «استضعاف»، مطالب و مفاهيمي را دروني مي کنند که با منافع واقعي و عيني آنها منافات دارد. به عنوان مثال، حزب جمهوريخواه امريکا با استفاده ابزاري از مسائل تنش زاي فرهنگي در جامعه، مي تواند اقشار ضعيف جامعه را متقاعد کند که در انتخابات مختلف عليه منافع واقعي خود راي دهند و برنامه هاي اقتصادي جمهوريخواهان را بر مسند کار بگمارند.
آنتوني گرامشي در کتاب «يادداشت هاي زندان» تعريف منحصر به فرد و مشخصي را از مقوله «هژموني فرهنگي» تبيين کرد. آن مقوله هم در پيرامون همين بحث دروني کردن مفاهيم ديکته شده است. گرامشي مي نويسد که در دنياي مدرن، تسلط و سلطه پذيري وابسته به تشکيلات و نيروهاي بيروني (پليسي) نيست، بلکه فرآيند سلطه با توليد گفتمان، بر آن است که با همراه کردن نخبگان فرهنگي در يک شبکه، يک بلوک يا يک ائتلاف اجتماعي ايجاد کند، وي اين را «بلوک تاريخي» مي نامد. به گفته گرامشي، وجود اين «بلوک تاريخي»، ضامن متقاعد کردن همه و پذيرش يک سيستم اجتماعي از طرف همه اقشار جامعه است. بدين ترتيب، در اين پروسه، هژموني در يک شبکه همراه نهادهاي اجتماعي، کنش گفتماني، ايده و فکر، توليد و بازتوليد مي شود. در اين مورد نيچه گفت؛ «آنجا که علوم انساني يا اساساً معرفت انساني با قدرت عجين باشد، قطعاً به خلاف حقيقت خواهد رسيد.» به طور کل، اين متفکران، تحقق معناي بودن را در وجود ضدسلطه تفسير مي کنند.
نهضت و نظام، حرکت و نهاد
با پرداختن به دکتر شريعتي و مهندس موسوي، آقاي غني نژاد سنت هاي مختلف چپ را يکپارچه مي انگارند. ولي با يک کاسه کردن اين دو، نمي شود سمبل دو جريان متمايز و دو قرائت مختلف از چپ را در يک قالب قرار داد. يکي مدير است و ديگري تئوريسين جنبش نوگرايي (پروتستانتيسم يعني اعتراض به سنت). يکي در راس«قدرت» براي تحقق عدالت است و ديگري روشنفکر متعهد، «منتقد قدرت». در بعد تاويل، هر قطره وجود شريعتي (و هر قطره مرکب وي) نقد قدرت مي کرد.
پديده انقلاب طبيعتاً در لحظه اول خواست هاي رهايي بخش را در ابعاد بسياري به ناچار آزاد مي سازد. ولي باز به طور طبيعي يک «قدرت مرکزي» براي ثبات جامعه و استقرار و استحکام خويش، بسياري از انرژي هاي رهاشده ترمز زده و تلاش بر مهار آنها دارد.«قدرت» جديد آرمان را گزينشي و در چارچوب حمايت معنوي و عملي از نظام نوپا تعريف و تعيين مي کند.
تنش بين نهضت و نظام، حرکت و نهاد و فرآيند استقرار و انجماد حرکت در قدرت، در نوشته هاي دکتر شريعتي به خوبي مطرح شده است و در راستاي حفظ شتاب و خصوصيات ترقيخواه «حرکت» اجتماعي، وي مقوله «انقلاب هميشگي» را باز کرد. دهه شصت، در زمان صدارت مهندس موسوي (و مجاهدين انقلاب اسلامي در دولت وي)، اقتصاد جامعه به خاطر جنگ بسيج شده بود و اين بسيج همه جانبه، با شعار «وحدت در کلام»، حوزه فرهنگي را نيز در بر گرفت. در عين حال در شرايط بحراني جنگ، جامعه مدني به وسيله بعضي عناصر تماميت خواه تحت فشار قرار گرفته بود. به عنوان دولت وقت، آنها چاره اي جز حمايت از شرايط سياسي جامعه نداشتند. «قدرت» (هرچند عدالتخواه در قلمرو اقتصادي)، دگرانديشي و کثرت گرايي را در توان جامعه نمي ديد و درجه تحمل و مجال آن را نمي داشت. در چنين شرايطي، اين دو جريان در مقابل هم قرار گرفتند، يکي از جنس گفتمان و ديگري در حوزه دستگاه کنترل. سيدمحمد محمدي مي نويسد، نظم برآمده از انقلاب همان قدر از جامعه ايده آلي شريعتي به دور بود که نظم قبل از انقلاب از آن دور بود (شرق 29 خرداد 1386). ما دقيقاً نمي دانيم دکتر شريعتي در سال هاي شصت، در چه شرايطي قرار مي گرفت. ولي مي دانيم که چند سال بعد از انقلاب، برنامه سالگرد شريعتي که در منزل ايشان برگزار شد، ميهمانان خانواده وي مورد هجوم مهاجمين قرار گرفتند. (گفت وگوي احسان شريعتي با نگارنده) آقاي احمد گلزاده غفوري در نقد تاريخنگاري آن مقطع، مقاله اي در روزنامه عصر آزادگان 19 دي 1378، نوشته و اين روند را بررسي کردند.
شريعتي و موسوي از دو ميراث و بستر سياسي متفاوت برخاسته بودند. استاد محمد تقي شريعتي و آقا طاهر احمدزاده در انتخابات مجلس در مشهد به حمايت از نهضت ملي و دکتر مصدق فعاليت مي کردند. دکتر شريعتي و استاد شريعتي هر دو با هم، بعد از کودتاي 28 مرداد در مبارزات نهضت مقاومت ملي زنداني شدند. از آن جهت که دکتر شريعتي به نهضت خداپرستان سوسياليست و دکتر محمد نخشب تمايلات فکري داشت، در بين احزاب سياسي جبهه ملي به حزب مردم ايران پيوست. وي در اروپا نيز سردبيري نشريه جبهه ملي را به عهده داشت. از آن طرف، حزب جمهوري اسلامي که مهندس موسوي سردبير روزنامه آن بود، نه تنها ريشه خود را در نهضت ضداستعماري نفت نمي ديد بلکه، يک جريان ضدمصدقي از نزديکان حسن آيت را در خود پذيرفت. جريان فکري شريعتي شعار آزادي، برابري و عرفان را مدنظر داشت. چرا که نان را براي رهايي انسان کافي نمي ديد. يکي از پايه هاي فکري نهضت خداپرستان سوسياليست آن بود که دموکراسي و سوسياليسم لازم و ملزوم يکديگر بوده و هر دو بايد بر پايه فلسفي اخلاق و خداپرستي استوار باشند. از اين رو از طرف بعضي محققين اين نهله و پيامد هايش در ايران به جريان متمايل به سوسيال دموکراسي شناخته شد. با اينکه دولت مهندس موسوي (و مجاهدين انقلاب) پويا و در بعد اقتصادي عدالت خواه بودند، ولي تعبير آنها از مالکيت اجتماعي، دولت مقتدر و تمرکز در دولت بود. به عبارتي، قرائت آنها از جمع گرايي، «عدالت خواهي توزيعي» توصيف شده است. در اول انقلاب مرحوم آيت الله طالقاني و همفکران شريعتي، دکتر کاظم سامي و دکتر حبيب الله پيمان در رد سرمايه داري دولتي و به خاطر افزايش مشارکت مردم و افزايش حقوق جامعه در مقابل دولت، بر مساله دموکراسي شورايي و شوراپارلماني براي نظارت بر دولت پافشاري کردند. در اصل، سوسياليسم اقتدار و فربه شدن دولت را نمي طلبد. ولي نقش دولت را در حمايت از توسعه و محدود کردن رقابت نابرابر نمي توان ناديده گرفت. ولي مهم تر آنکه بينش کلي مهندس موسوي و مجاهدين انقلاب، در مسير نوانديشي و نوگرايي قرار نمي گرفت و چون مباني انديشه شان در بستر سنت قرار داشت، سعي بر نقد و شالود ه شکني سنت نداشتند. جريان نوانديشي و فکري دکتر شريعتي نگاه متفاوت به انسان و دين داشت و به گفته دکتر حبيب الله پيمان، حرکت احياگرايي، دين و شريعت را يکي نمي داند و به علاوه، احکام شريعت را وابسته به مقتضيات زمان مي شمرد. با اينکه دکتر شريعتي به مدرنيته نقد داشت (همان طور که به همه پديده هاي غالب نقد داشت) انريک داسل هم با همان پيشينه جهان سومي، «پارادايم رهايي بخش» را در مقابل «پارادايم مدرن» قرار مي دهد. (عباس منوچهري) با اين حال به طور کلي شريعتي در سيستم، کنش فکري و منش خود مدرن بود و به قول مجيد تفرشي وي براي بيان مفاهيم ديني، همچون محمد نخشب از زبان سکولار استفاده مي کرد. مصاحبه محمد قوچاني با دکتر حبيب الله پيمان، (اين چپ ها، آن چپ ها)، تمايز فکري -تاريخي اين دو جريان را به طور وسيعي مورد بررسي قرار مي دهد. روزنامه «عصر آزادگان»، 10 آذر 1378
* به رغم وسعت علمي اين دو محيي، محمد غزالي و فيض کاشاني، احياگري آنها را بايد در رابطه با نهادهاي قدرت زمان خود ديد. غزالي در چارچوب حمايت وي از خليفه وقت المنتصربالله و دستگاه سلجوقي تحليل شده و فيض کاشاني هم در وضعيت فکري و فرهنگي دوره شاه عباس بررسي مي شود.
منبع :سایت ملی مذهبی
god_girl
02-18-2008, 06:32 PM
آتش و دریامن با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟
هنگامی دستم را دراز کردم
که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!
« دکتر علی شریعتی »
god_girl
02-18-2008, 06:33 PM
رسالتی غیبیبا نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود.
نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت.
کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.
گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است. گویی بیمار رنجوری را می برد.
گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...
اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟
اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.
« دکتر علی شریعتی »
god_girl
02-18-2008, 06:33 PM
دنیا را نگه داریدhttp://www.homolonos.com/archive/shariati4gl.jpg
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« دکتر علی شریعتی »
god_girl
02-18-2008, 06:34 PM
بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد
« ...... اینک من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم با آنها هر کاری که می خواهی بکن.....
ودیعه ام را به دست کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است........
ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است.
بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ........ خود در انتظار هر چه خدا بخواهد. »
« بخشی از واپسین سخنان دکتر شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی »
tanhatarin mard
02-19-2008, 01:47 PM
واقعا زيبا بودن
مخصوصن « دنيا را نگه داريد »
H M R 0 0 7
02-19-2008, 06:39 PM
خديا من با همه كوچكيم يك چيز از تو بيشتر دارم ، و آن خداييست كه من دارم و تو نداري!
دكتر علي شريعتي
god_girl
02-21-2008, 08:28 AM
سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.
۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
god_girl
02-21-2008, 08:29 AM
نیایشخدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .
« دکتر علی شریعتی »
god_girl
02-21-2008, 08:30 AM
اختلاف من با برخی از شخصیتهای مذهبی (روحانیون) ، اختلاف پسری است با پدرش در درون خانواده و هر دو بر سر یک تعصب و آن مصلحت حفظ سلامت و حیثیت خانه و خانواده مان ( مثلا" پسری تلاش می کند تا در خانه سیستم گرمایی شوفاژ را برقرار کند و پدر به کرسی عادت کرده و مخالفت می کند و حاضر نیست ).
این است که من لحظه ای از گفتن در برابر این نسل و این غرب مهاجم برای ماندن این خانه خاموش نخواهم شد ؛ چون احساس خطر می کنم ، اگر چند زمستان دیگر بگذرد و اگر زلزله ای دیگر آن را تکان دهد خانه فرو خواهد ریخت ، بچه ها خواهند گریخت ، پیرها و بیماران در زیر آوار آن خواهند مرد.
دمی گریبان بزرگ ها و اولیای خانواده را رها نخواهم کرد ؛ نه از کتکشان می ترسم و نه از نوازششان.
گاه از سر و صدا می افتم اما اگر در زیر مشت و لگد پدران روحانی خُرد و خمیر شوم شکایت بر بیگانه نخواهم برد .
اختلاف ها اختلاف بچه ها و بزرگ ها و در یک خانواده است.
چه نامرد مردمی هستند که کشمکش خانوادگی را از حُرمت حریم خانواده به کوچه و بازار و بیگانه کشند.
« دکتر علی شریعتی »
( گفتگوهای تنهایی ، ص ۱۰ و ۲۲ )
Mohsen6558
02-28-2008, 12:50 PM
دوستان اگه نوشته هایی منسجم از دکتر شریعتی دارین بذارین اینجا لینکشو تا اضافه کنم به مجموعه آثار ایشون در این لینک :
SadeghCom
03-03-2008, 09:28 PM
اشک شهادت عشق است که در زیر چشم آسمانی نوشته میشود.
TAVAKOLI546
03-03-2008, 10:03 PM
انانكه رفتند كار حسيني كردند وانانكه مانده اند بايد كار زينبي كنند وگرنه يزيديند
mashaheeer
03-04-2008, 05:49 PM
دانلود يك سري از سخنراني هاي با كيفيت از دكتر
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
جاي خاليش تو جامعه حس ميشه...:41::37:
دل تنگم
03-25-2008, 07:03 PM
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من در انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن !
god_girl
03-26-2008, 03:13 PM
آزادی،
در دامن اسارت زاده میشود،
در زنجیر رشد میکند،
از ستم تغذیه میکند،
با غضب بیدار میشود...
های، این سرنوشت آزادی است!
god_girl
03-26-2008, 03:14 PM
تا بگویند
صبر کن زین گروه پست نهاد
ای زن با وفا، دمار کشم
یا در آغوش مرگ خواهم خفت
یا تو را تنگ در کنار کشم
تا بگویند ملتم که فلان
اول از خصم انتقام گرفت
خون دشمن به کام ریخت سپس
مست گشت و ز دوست کام گرفت
تا که این کاخهای ظلم و ستم
این چنین استوار و پابرجاست
سخن عاشقی و سرمستی
از من و تو نگار من بی جاست
god_girl
03-26-2008, 03:15 PM
چه تنگناي سختي است
يك انسان يا بايد بماند يا برود
و اين هردو،
اكنون برايم از معني تهي شده است
و دريغ كه راه سومي هم نيست
god_girl
03-26-2008, 03:16 PM
بياييد سالهاي زنده بودن را دربيداري بگذرانيم
چون سالهاي زيادي را به اجبار بايد خفت
god_girl
03-26-2008, 03:18 PM
حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند. دكتر علي شريعتي
دکتر علي شريعتي: به سه چيز تکيه نکن ، غرور ، دروغ و عشق. آدم با غرور ميتازد، با دروغ ميبازد و با عشق ميميرد
دل تنگم
04-03-2008, 10:06 PM
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.
دل تنگم
04-06-2008, 07:09 PM
خدایا!
به من توفیق
تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
عظمت بی نام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
خوبی بی نمود
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه جمعیت
و دوست داشتن
بدون آنکه دوست بداند
روزی کن!
(دکتر علی شریعتی)
دل تنگم
04-16-2008, 04:14 AM
وقتی نمی تونی فریاد بزنی،
ناله نکن!!!
خاموش باش،
قرن ها نالیدن به کجا انجامیده است؟
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خویش باشی!!!
دل تنگم
04-16-2008, 06:01 AM
خداوندا اگر روزي بشر گردی ... زحال ما خبر گردي ... پشيمان مي شوي از قصه خلقت ... از اين
بودن،از اين بدعت ... خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ...
چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
دل تنگم
04-20-2008, 05:16 AM
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif مرا کسی نزاد خدا زاد .نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif کسم خدابود کس بی کسان درباغ بی برگی زادم و در ثروت دمیشتم
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif واز چشمه ایمان سیراب شدم ودر هوای دوست داشتن دم زدم
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif و از دانش طعامم دادند
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif و از شعر شرابم نوشاندند
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif و از مهر نوازشم کردند
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif تا حقیقت دینم شد و ر اه رفتنم
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif و خیر حیاتم شد و کار ماندنم
http://i17.tinypic.com/40fzy9j.gif و زبیائی عشقم شد و بهانه ی زیستنم ...
دل تنگم
04-21-2008, 07:46 PM
...وحرف هایی است برای گفتن و حرف هایی است برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...
حرف های بی قرار و طاقت فرسا
حرف های خوب وبزرگ وماورائی همین هایند .
و سرمایه هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
دل تنگم
04-24-2008, 03:56 PM
زندگي ريزش برگ درختان در وزش باد نيست، امتحان ريشه هاست
دل تنگم
04-24-2008, 03:57 PM
خداوندا٬
تقديرم را زيبا بنويس.
کمک کن آنچه را تو زود مي خواهي من دير نخواهم٬
و
آنچه را تو دير مي خواهي من زود نخواهم.
دل تنگم
04-25-2008, 05:08 AM
امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه پس از يك هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاى بيهوده تر شخصيتهاى مدرج، گذرنامه را گرفتم و براى چهارشنبه، جا رزرو كردم كه گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد كه هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست. (نشانه اى از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، بر گروهى كه به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضى و سماوى فراوان است اما به حكم ظاهرامور، عازم سفرم وبه حكم شرع، دراين سفر بايد وصيت كنم.وصيت يك معلم كه از هيجده سالگى تا امروز كه در سى وپنج سالگى است، جز تعليم كارى نكرده و جز رنج چيزى نيندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اينكه همه قرضهايم را از اشخاص و از بانكها با نهايت سخاوت وبيدريغى، تماما" واگذار مى كنم به همسرم كه از حقوقم(اگر پس از فوت قطع نكردند) و حقوقش و فروش كتابهايم و نوشته هايم و آنچه دارم وندارم، بپردازد كه چون خود مى داند، صورت ريزش ضرورتى ندارد. همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و اين كه اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها وامل بودن من است. به خاطر آن است كه، در شرايط كنونى جامعه ما، دختر شانس آدم حسابى شدنش بسيار كم است. كه دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه: يكى، همچون كلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار كردنهاى زشت و نفرت بار احمقانه زيستن، كه يعنى زن نجيب متدين. و يا تمام ارزشهاى متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن، وعروسكى براى بازى ابله ها و يا كالايى براى بازار كسبه مدرن و خلاصه دستگاهى براى مصرف كالاهاى سرمايه دارى فرنگ شدن كه يعنى زن روشنفكر متجدد. واين هر دو يكى است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتى كسى از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقى دارد كه يك جغد باشد يا يك چغوك. يك آفتابه شود يا يك كاغذ مستراح. مستراح شرقى گردد، يا مستراح فرنگى. وآن گاه در برابر اين تنها دو بيراهه اى كه پيش پاى دختران است. سرنوشت دخترانى كه از پدر محرومند تا چه حد مى تواند معجزآسا وزمانه شكن باشد، و كودكى تنها، در اين تند موج اين سيل كثيفى كه چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مى رود، تا كجا مى تواند برخلاف جريان شنا كند ومسيرى ديگر را برگزيند؟
گرچه اميدوار هستم كه گاه در روحهاى خارق العاده چنين اعجازى سرزده است. پروين اعتصامى از همين دبيرستانهاى دخترانه بيرون آمده، ومهندس بازرگان از همين دانشگاه ها، و دكترسحابى از ميان همين فرنگ رفته ها، و مصدق از ميان همين دوله ها و سلطنه هاى «طلصال كالفخارمن حمامستون»، وانشتين از همين نژاد پليد، و شوايتزر از همين اروپاى قسى آدمخوار، ولومومبا ازهمين نژاد برده، و مهراوه پاك از همين نجسهاى هند وپدرم از همين مدرسه هاى آخوندريز و ... به هرحال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من اميد مى دهند كه حسابهاى علمى مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت كودكانم، در اين لجنزار بت پرستى و بت تراشى كه همه پرده دار بتخانه مى پرورد، اميدوار باشم. دوست مى داشتم كه احسان، متفكر، معنوى، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بارآيد.
خيلى مى ترسم از پوكى و پوچى موج نويها وارزان فروشى وحرص و نوكرمآبى اين خواجه، تا شان نسل جوان معاصر و عقده ها وحسدها و باد و بروت هاى بيخودى اين روشنفكران سياسى، كه تا نيمه هاى شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجوفروشيها، از كسانى كه به هرحال كارى مى كنند بد مى گويند، و آنهارا با فيدل كاسترو ومائوتسه تونگ وچه گوارا مى سنجند و طبيعتا" محكوم مى كنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشيهاى انقلابى و كارتند و عقده گشاييهاى سياسى، با دلى پر از رضايت از خوب تحليل كردن قضاياى اجتماعى كه قرن حاضر با آن درگير است، و طرح درست مسائل، آن چنان كه به عقل هيچ كس ديگر نمى رسد، به منزل بر مى گردند و با حالتى شبيه به چه گوارا ودرقالبى شبيه لنين زيركرسى مى خوابند.
ونيز مى ترسم از اين فضلاى افواه الرجالى شود: از روى مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و ماركسيست وغيره شود و از روى اخبار خارجى راديو و روزنامه، مفسر سياسى و از روى فيلمهاى دوبله شده به فارسى، امروزى و اروپايى، و از روى مقالات و عكسهاى خبرى مجلات هفتگى ونيز ديدن توريستهاى فرنگى كه از خيابان شهر مى گذرند، نيهيليست، و هيپى و آنارشيست، ويانشخوار حرفهاى بيست سال پيش حوزه هاى كارگرى حزب توده، مارتياليست و سوسياليست چپ، و از روى كتابهاى طرح نو« اسلام و ازدواج »، « اسلام و اجتماع »، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان بهمان ... اسلام شناس و از روى مرده ريگ انجمن پرورش افكار دوران بيست ساله، روشنفكر مخالف خرافات و از روى كتاب چه مى دانم؟ در باب كشورهاى در حال عقب رفتن، متخصص كشورهاى در حال رشد. و از روى ترجمه هاى غلط و بى معنى از شعر و ادب و موزيك و تئاتر وهنر امروز، صاحبنظر وراج چرندباف لفاظ ضد بشر هذيان گوى مريض هروئين گراى خنك، كه يعنى، ناقد و شاعرنوپرداز و ...
خلاصه، من به او«چه شدن » را تخميل نمى كنم. از آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب كند. من يك اگزيستانسياليست هستم، البته اكزيستانسياليسم ويژه خودم، نه تكرار وتقليد وترجمه كه از اين سه «تا» منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه كه از آن دوتاى ديگر، تقى زاده وتاريخ، از نصيحت نيز هم. از هيچ كس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ كس، هيچ وقت نصيحت نكرده ام. هر رشته اى را بخواهد مى تواند انتخاب كند اما در انتخاب آن، ارزش فكرى ومعنوى به بايد ملاك انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مى دانستم كه به جاى كار در فلسفه و جامعه شناسى وتاريخ اگر آرايش مى خواندم يا بانكدارى و يا گاو دارى و حتى جامعه شناسى به دردبخور،« آنچنان كه جامعه شناسان نوظهور ما برآنند كه فلان ده يا موسسه يا پروژه را « اتود» مى كنند و تصادفا" به همان نتايج علمى مى رسند كه صاحبكار سفارش داده امروز وصيتنامه ام به جاى يك انشا ادبى، شده بود صورتى مبسوط، از سهام واملاك و منازل ومغازه ها و شركتها و دم و دستگاهها كه تكليفش را بايد معلوم مى كردم ومثل حال، به جاى اقلام،الفاظ رديف نمى كردم.
اما بيرون از همه حرفهاى ديگر، اگر ملاك را لذت جستن تعيين كنيم مگر لذت انديشيدن، لذت يك سخن خلاقه، يك شعر هيجان آور، لذت زيباييهاى احساس و فهم ومگر ارزش برخى كلمه ها از لذت موجودى حساب جارى يا لذت فلان قباله محضرى كمتر است؟ چه موش آدميانى كه فقط از بازى با سكه در عمر لذت مى برند و چه گاو انسانهايى كه فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مى شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مى خواندم وهنر. تنها اين دو است كه دنيا براى من دارد. خوراكم فلسفه وشرابم هنر وديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براى خانواده ام كار مى كردم و براى زندگى آنها زندگى مى كردم. ناچار جامعه شناسى مذهبى و جامعه شناسى جامعه مسلمانان، كه به استطاعت اندكم شايد براى مردمم كارى كرده باشم، براى خانواده گرسنه و تشنه و محتاج وبى كسم، كوزه آبى آورده باشم. او آزاد است كه يا خود را انتخاب كند ويا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگرى را، كه جز اين دو، هيچ چيز در جهان به انتخاب كردن نمى ارزد، پليد است، پليد. فرزندم! تو مى توانى « هرگونه بودن» را كه بخواهى باشى، انتخاب كنى. اما آزادى انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصوراست. با هر انتخابى بايد انسان بودن نيز همراه باشد وگرنه ديگر از آزادى و انتخاب، سخن گفتن بى معنى است، كه اين كلمات ويژه خدا است وانسان و ديگر هيچ كس، هيچ چيز، انسان بودن يعنى چه؟ انسان موجودى است كه آگاهى دارد ( به خود وجهان) و مى آفريند ( خودرا و جهان را) و تعصب مى ورزد و مى پرستد وانتظار مى كشد و هميشه جوياى مطلق است. جوياى مطلق. اين خيلى معنى دارد. رفاه، خوشبختى، موفقيتهاى روزمره زندگى و خيلى چيزهاى ديگر به آن صدمه مى زند.
اگر اين صفات را جز ذات آدمى بدانيم، چه وحشتناك است كه مى بينيم در اين زندگى مصرفى واين تمدن رقابت وحرص وبرخوردارى همه دارد پايمال مي شود. انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ مي شود، علم امروز انسان را دارد به يك حيوان قدرتمند بدل مى كند. تو هرچه مى خواهى باشى باش، اما... آدم باش.
اگر پياده هم شده است سفركن . درماندن مى پوسى. هجرت كلمه بزرگى در تاريخ « شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا راببين. اما وقتى كه ايران را ديده باشى، وگرنه كور رفته اى، كر بازگشته اى. آفريقا مصراع دوم بيتى است كه، مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقيها بين رستوران و خانه و كتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدى است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته هاى ماست. از آن اكثريتى كه وقتى از اين زندان به بيرون مى گشايند و پا به درون اروپا مى گذارند، سر از فاظلاب شهر بيرون مى آورند، حرفى نمى زنم كه حيف از حرف زدن است! اينها غالبا" پيرزنان و پيرمردان خارجى دوش و دختران خارجى گز فرنگى را با متن راستين اروپا عوضى گرفته اند. چقدر آدمهايى را ديده ام كه بيست سال در فرانسه زندگى كرده اند وبا يك فرانسوى آشنا نشده اند. فلان آمريكايى كه به تهران مى آيد و از طرف مموشهاى شمال شهر و خانواده هاى قرتى لوس اشرافى كثيف عنتر فرنگى احاطه مى شود، تا چه حد جو خانواده ايرانى و روح جاده شرقى وهزاران پيوند نامرئى و ظريف انسانى خاص قوم را لمس كرده است؟
اگر به اروپا رفتى، اولين كارت اين باشد كه در خانواده اى اتاق بگيرى كه به خارجيها اتاق اجاره نمى دهد. در محله اى كه خارجيها سكونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعى بى مغز آلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاك ماندن، نه سخت است و نه با ارزش.«كن مع الناس و لا تكن مع الناس». واقعا" سخن پيغمبرانه است. واقعيت، خوبى و زيبايى، در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمى ارزد، نخستين با انديشيدن، علم. دومين با اخلاق، مذهب. و سومين باهنر، عشق، مى تواند تو را از اين هر سه محروم كند. يك احساساتى لوس سطحى هذيان گوى خنك. چيزى شبيه جواد فاظل، يا متين ترش نظام وفا، يا لطيف ترش لامارتين يا احمق ترش دشتى و كثيف ترش بليتيس! ونيز مى تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياى بزرگ پنجره اى بگشايد وشايدهم...
درى و من نخستينش را تجربه كرده ام و اين است كه آنرا دوست داشتن نام كرده ام. كه هم، همچون علم و بهتراز علم آگاهى بخشد وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن مى كشاند وخوب شدن وهم، زيبايى و زيباييها( كه كشف مى كند، كه مى آفريند، چقدر درهمين دنيا بهشتها و بهشتى ها)نهفته است. اما نگاهها و دلها همه دوزخى است، همه برزخى است و نمى بيند و نمى شناسد، كورند، كرند، چه آوازهاى ملكوتى كه در سكوت عظيم اين زمين هست و نمى شنوند. همه جيغ و داد و غرغر ونق نق و قيل وقال و وراجى وچرت و پرت و بافندگى و محاوره.
منبع : تبیان
دل تنگم
05-06-2008, 01:11 AM
اگر ميعادي نباشد رفتن چرا؟
اگر ديداري نباشد ديدن چه سود؟؟
و اگر بهشت نباشد...
صبر بر رنج و تحمل زندگي دوزخ چرا؟؟؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد
بردباري در عطش از بهر چه؟؟؟؟
دل تنگم
05-06-2008, 01:38 AM
عمرم همه در ناليدن بر باد رفت
و زندگي ام همه در جرعه نوشيدن بر آب
و اكنون بر لب بحر فنا منتظرم
بتم شكسته
اسماعيلم ذبح شده
برج نورم خام