View Full Version : دکتر علي شريعتي
mohammad110
03-22-2009, 11:19 PM
لويي ماسين يون درتفّكروانديشه شريعتي يك اسلام شناس واقعي است كه هرگز به آن اندازه كه به اسلام و مذهب تشيّيع وفاطمه(س) و علي (ع) پرداخته به دين وآيين مسيحّيت كه دين نياكان وي بوده توجه نداشته است.
حضرت فاطمه(س) درنگاه ماسين يون عظمتي درحّديك قديّس دارد كه با افكار واندیشه هاي خود تاسالهاي طولاني به زنان همه عالم درس واقعيت نگري، فداكاري ايثار ومقاومت را القاء مي كند.
او ازعلي(ع) نه به عنوان يك پيشواي ديني یا خليفه مسلمانان يادمي كند، بلكه اورابه عنوان نظريه پردازاجتماعي، يك شجاع درابعادجهاني، يك صاحب قلم وجامعه شناس تكويني مي ستايد وحضرت محمد(ص) را به عنوان آخرين سفيربلامنازع همه تاريخ بشريت دراندازه هاي غيرقابل تصوربه تصويرمي كشد.
با اين اوصاف، نخست به هويت وشخصّيت پردازي فردي ماسين يون مي پردازيم وسپس نظريه پردازي های وي رادرقالب شناخت اسلام، شيعه وتحولات اجتماعي سياسي جهان اسلام مطرح مي كنيم.
ماسين يون در25 ژوييه 1883، يكصدوبيست وپنج سال پيش درروستايي به نام «ماژن سورمان» درحومه پاريس به دنيا آمد وپس ازاينكه هفتاد ونه سال عمرراپشت سرگذاشت، درنوامبر1962 برابربا 1341خورشيدي درپاريس چشم ازجهان فروبست.
بسياري از روانشناسان اجتماعي وجامعه شناسان تكويني وقتي درباره اوبه قضاوت مي نشينند با اين اوصاف از او تعريف مي كنند: دانشمندي عالي قدر، انساني پرحوصله، خوش اخلاق، مآل انديش، طرفدارضعفا.
ماسين يون بخشي اززندگانيش را صرف رسيدگي به حال ضعفا وسياه پوستاني كرده بودكه در محاق تبعيض نژادي گرفتار شده بودند. وي ازدانشگاه سوربون دررشته ادبيات به دريافت درجه دكتري نايل گرديد و ازاين زمان به تحقيقات وپژوهش درحوزه اسلام شناسي پرداخت و حتّي وقتي درباره امام حسين(ع) سخن مي گفت ومي نوشت به قول ابوالفضل بيهقي قلم را در سوك وي به گريه وا مي داشت.
ماسين يون با فضلاودانشمندان ايراني ازجمله مرحوم علامه قزوینی ارتباط تنگاتنگ ونزديكي داشت وهر دويعني هم مرحوم قزوينی وهم ماسين يون همديگر را مورد تمجيد قرارمي دادند.
علاوه بردانشمندان ايراني، وی با بزرگاني نظيرآگوست كنت پيشواي مكتب فلسفي اثباتي و همچنين كلودبرناد واضع وبنيانگذارعلم فیزيولوژي رفاقت ودوستي داشت. واما ازهمه اينها مهمتر باید به تخصص استثنايي وي درحوزه اسلام شناسی اشاره كرد. يعني تبّحرودقت نظر و تخصّصی كه شخصيتي مثل دكترعلي شريعتی را واداربه ستايش ازوي می کند که تا آن زمان از هیچ دانشمندی نکرده بود. تخصص وی بعد ازاسلام شناسي به حوزه عرفان وتصوف اسلامي برمي گردد.
تحقيق وموشكافي درديوان عطارنيشابوري وسپس ژرف نگري وي پيرامون دستيابي به راز ورمزمنصورحلاج بيضاوي، صوفي اوآخر قرن سوم هجري قمري موجب اين شدكه كتابي در اين زمينه را تحت عنوان«هيجان روح حلاج» به رشته تحرير درآورد.
حسين بن منصورحلاج همان عارف بزرگ ونظريه پردازبزرگي است كه ازاوبه شهيد عرفاني اسلام يادمي كنند. وي متولد دهكده طور درگوشه شمال شرقي شهربيضا در هفت فرسنگي شيرازبوده است.
سفرهاي لويي ماسين يون:
ماسين يون نخستين بار به اتفّاق پدرش براي مطالعات هنري به كشور عثماني سفركرد ودرآنجا بامشرق زمين آشنا شد كه بعد ها هم خودش به تنهايي وبه طور مستقل به تركيه وسپس به كشورمصرسفرنمود ودراين سفربود كه درموسسه تحقيقات باستان شناسي قاهره سمت معلمي پيداكرد.
چند صباحي بعد عزم كشورمراكش را نمود ودرموسسه مطالعات خاورشناسي شهرفاس به تدريس زبان وادبيات فارسي پرداخت.
بعد ازجنگ جهاني اول به فرانسه بازگشت وبه عنوان پروفسورتحقيقات اسلامي دركولژ دوفرانس مشغول تدريس شد وتا هنگام بازنشستگي اين سمت راعهده دار بود.
درسفر بغداد علاوه برمطالعه درتمدن وفرهنگ اسلامي توجه اوبيشتربه باستانشناسي وتاريخ بزرگان ومطالعه لهجه ها معطوف گرديد. پس ازآن صرف ونحو عربي رامورد توّجه قرارداد وبه زبان وادبيات عربي احاطه كامل يافت.
ازديگرمشاغل اورياست مطالعات ايراني دانشگاه سوربون ورياست انجمن دوستداران گاندي رهبر نهضت هند وهمين طور رياست كميته ملي براي عضومحكومان سياسي ماوراءبحار بود كه باتوجه به اين امور وسعت وعمق وتنّوع دانش وعظمت فعاليت معنوي وي برخواننده معلوم مي گردد.
سالهاي بعد ديدن شهربغداد تحوّلي عظيم درانديشه هاي وي به وجود آورد، به اين صورت كه درنجف به زيارت مزارمولاي متقيان علي (ع) رفت ودرآنجابود كه به عمق شخصيت وجودي علي (ع) پي برد.
پروفسورماسين يون قبلاً ازطريق آنچه كه شيخ فريدالدين عطاردركتاب معروف «تذكره الاوليا» درباره مقامات منصورحّلاج نوشته بود با اين عارف بزرگ آشنا بود، لذا هنگامي كه درمرقد متروك«منصور» معتكف ومتامل بود نداي اناالحق وي به گوش جان اورسيدوانقلابي درروحش پديد آورد به طوري كه باران اشك برچهره اش باريدن گرفت وبه حّدي شيفته روح وفكرحلاج گرديد كه به تحقيق و تفّحص درباره وي پرداخت به ويژه ازحيث شوق وشوري كه الهام كننده پيدايش آن آثار بود كم نظير مي باشد.
ماسين يون علاوه برنگارش كتاب نفيس «قتل حلاج عارف شهيداسلامي» اسفار وي راهم به چاپ رساند ودرباره زبان ومصطلحات عرفابه تحقيق پرداخت ونتيجه آن را درمقاله اي تحت عنوان «درباره مبادي فرهنگ فني تصوف اسلامي » منتشرساخت.
ايران شناسي پرفسورماسين يون
ماسين يون درضمن تفكر وتعّمق درباره مكاتب ومشرب ها و مسلك هاي اسلامي وشهيدان اسلام به سوي دنياي ايران وايراني كه توانسته بودند مفهوم «مافوق ملّيت»را در اسلام پديد آوردند كشانده شد. وي به اقتضای كشش و تمايل متنّوع وذهن سيراب نشدنيش، فلسفه و تصّوف راكنارگذارد وبه بررسي جنبه هاي ماّدي جهان اسلامي ازنظرجامعه شناسي وتاريخي پرداخت، بدین معني كه به مطالعه شرح كيفيات شهرهاي اسلامي ورابطه آنها بامساله انتشار حرفه ها اصناف اشتغال يافت. دو اثر استادانه او ثمره تحقيقات وي در اين زمينه است يكي «تحقيق درباره اصناف اسلامي پيشه وران وبازرگانان درمراكش» وديگري «سالنامه جهان اسلام» كه درهمان سال منتشر شد و در1954تجديد چاپ گرديد. باسخنراني هاي خودتوانست آثار كوچكترومقالات متعددي را با برگرداندن آن سخن راني ها به شكل نوشتاري درمجموعه اي از مقالات تهيه وبه بازار دانش و علم آن زمان عرضه كرد.
فلسفه اجتماعي پرفسورماسين يون:
فلسفه اجتماعي وي تلفيقي ازمذهب «عدم جبر» گاندي و عقيده به فداكاري و ايثار ووحدت اديان بود.
اين دانشمند عاليقدر مي خواست كه يهوديان ومسيحيان ودنياي اسلام رابه صورت جام متّحدي درآورد. هنرواستعدادي كه وي براي پيروز گردانيدن نظريات خود به كار مي برد حتّي احترام كساني راكه نشان دادند كه قادرنیستند آن نظريات رابفهمند برانگيخت. اينكه بعضي ها اصرار داشتند كه لوي ماسين يون رايك خيالباف وايده آليست دور ازحقيقت بدانند، بي انصافي بزرگي است كه آنها درحق اين نماينده واقعي علم فرانسه قائل مي شدند كه درتاريخ مستندي چون«سلمان پاك»، «مباهله»، «ماري آنتوانت» ودرزبان شناسي اثرعميقي مانند«انديشه هايي درباره ساختمان نخستين حرف زبان عربي»
وي به علت شدت احساسات بشردوستيش وخدماتي كه درراه نجات آفريقايي ها اززندان هاي فرانسه به عمل آورده بودمدتها رياست عاليه «كميته ملي عفو وبخشودگي ماوراءبحار» فرانسه را به عهده داشت ودراواخر عمرهم «انجمن دوستداران گاندي را در فرانسه »علم كرد».
لويي ماسيون يون علاوه برمقام پرفسوري سمت هاي بين المللي مختلفي را برعهده داشت كه عبارتنداز:
عضويت فرنگستان سلطنتي سوئد، دانمارك، ايران، اسپانيا، بلژيك، افغانستان، روسيه، قاهره ، بغدادوانجمن خاورشناسان آلمان، انجمن آسيايی لندن، انجمن آسيايي پاريس، انجمن خاورشناسان امريكا ودربيشتر جلسات كنگره هاي بين المللي خاورشناسان شركت داشته است.
وي دوباربه ايران سفركرد.
نخستين بار هنگام جشن هزاره فردوسي درسال 1313مطابق با1934ميلادي وباردوم درسال 1333 شمسی مطابق با1955ميلادي به مناسبت كنگره هزاره شيخ الرييس ابوعلي سينا كه دراين كنگره سمت رياست هيات خاورشناسان فرانسوي راداشت.
درگذشت پرفسورلويي ماسيون يون:
بامرگ اين دانشمند بزرگ اسلام دوست وانسان دوست شريف، جهان، محققي عاليقدر را از دست داد ودرگذشت اوبراي ايران وايران شناسي نيز ضايعه اي جبران ناپذير بود. خداروح او راغريق رحمت وبا صالحان محشورش فرمايد.
آثارپرفسورماسين يون:
1ـ مباهله مدينه وتقديس حضرت فاطمه (س) 2ـ سلمان پاك. 3ـ مقاله نذرهاي مسلمانان براي حضرت فاطمه 4ـ مقاله محراب حضرت مريم درمسجدالاقصي 5ـ مصائب حلاج، صوفي و عارف بزرگ وشهیراسلام 6ـ نيايش ابراهيم درباره شهرسدوم 7ـ سلمان پارسي نخستين روحاني ايراني دراسلام 8ـ چاپ ديوان منصورحلاج 9ـ كتاب الطواسين10ـ تصوف حلاج ازجنبه فلسفه 11ـ دليل العالم 12ـ اصول اصطلاحات صوفيان 13ـ شهراموات 14ـ درباره مبادي فرهنگ فني تصوف .
منابع وماخذ:
ـ كتابهاي كوير، اسلام شناسي، ماواقبال، تاليف دكترعلي شريعتی
ـ مجله دانشكده ادبيات شماره سومـ فروردين ماه سال 1342.
3ـ مقالات استادان، سعيد نفيسي، علي اكبرسياسي، هانوي كربن دكترمحمد معيني4ـ مجله راهنمايي كتاب ديماه 1341
5ـ فرهنگ خاورشناسان ص 1042 تاليف استاد نصراله نيك بين
---------------------
منبع : !!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
mohammad110
03-22-2009, 11:21 PM
انجام شد
.....................
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
omid-p30
03-23-2009, 12:36 AM
الا یا ایهالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
واقعا جای همچین تاپیکی خالی بود. امیدوارم دوستان اساسی به بحث رونق بدند. فعلا شب است و دیدگان خسته. فردا باز می آیم. امیدوارم تنها نمانیم.
mohammad110
03-24-2009, 11:50 AM
ژان پل سارتر میگوید : من دینی ندارم اما اگر بخواهم دینی را انتخاب کنم دین شریعتی خواهد بود
mohammad110
03-24-2009, 12:03 PM
كساني كه كوير را خوانده اند "معبودهاي من" از رايطه شريعتي با سارتر (كه بايد سارت خوانده شود)(با سكون «ر» و «ي»)(خيلي ها سوتي ميدن موقع بردن اسم سارتر ما حواسمون باشه بد نيست) مطلع هستند ...
ژان پل سارتر کیست؟ فیلسوف اگزیستانسیالیست یاروشنفکر کمونیست؟ داستان نویس یا نمایشنامه نویس؟ فعالیت های سارتر متنوع تر از آن است که بتوان به اعتبار یکی، از بقیه چشم پوشید. سارتر هر جا که قدم می گذاشت با جدیت و اراده ای که از جهان بینی اگزیستانسیالیستی اش مایه می گرفت، راهش را تا نهایت منطقی آن ادامه می داد. اگر به دنیای ادبیات وارد شد، آنقدر کارش را خوب انجام داد که سرانجام برنده جایزه نوبل شد. اگر وارد دنیای فلسفه شد، آنقدر کتاب و مقاله نوشت و سخنرانی و مصاحبه کرد که فلسفه اش مشهورترین و پر طرفدارترین مقاله فلسفی روزگارش شد.اگر پا به عرصه روشنفکری گذاشت، آنقدر در کافه ها پرسه زد و در اعتصابات شرکت کرد وله یا علیه حکومتگران موضع گیری کرد که نماد جنبش روشنفکری در قرن بیستم شد، اگزیستانسیالیت ها معتقدند وجود بر ماهیت تقدم دارد. یعنی هر کس، قبل از هر چیز وجود دارد؛ پیش از این که فقیر باشد یا غنی، بی سواد باشد یا دانشمند و سرانجام، یکی از علاقه مندان به اینشتین باشد یا خود انیشتین، اگزیستانسیالیستهامی گویند آدمی قبل از هر چیز، وجود دارد و در این وجود با دیگران برابر است، آنگاه او می تواند به ماهیتش شکل دهد، تصمیم بگیرد که یک آس و پاس محتاج به نان شب باشد یا ثروتمندترین انسان روی کره ی خاکی. ممکن است آدمی با تصمیم قبلی به سوی ناکامی نرود ولی این چیزی از مسئولیتش در قبال خودش کم نمی کند. این سخن سارتر شهرت زیادی یافته است که اگر شخصی از پا فلج باشد و مدال طلای المپیک را در دومیدانی نگیرد، مقصر فقط خودش است. اگر چه این دیدگاه مخالفان و موافقانی دارد ولی نمی شود انکار کرد که خود سارتر تجسم عینی ادعایش بود. او به هر حوزه ای وارد شد، هیچگاه کمال گرایی را از یاد نبرد و موفقیت های بسیارش دلیل این مدعاست. ژان پل سارتر در 21 ژوئن 1905در پاریس متولد شد. پانزده ماهه بود که پدرش ژان باتسیت سارتر را از دست داد. مادرش که نسبت نزدیکی با آلبرت شواتیزر، پزشک معروف فرانسوی داشت تا پایان عمر مورد توجه ژان پل بود. نویسنده معروف همیشه از تاثیر عمیق مادرش بر شخصیت و افکارش یاد می کرد. در نوزده سالگی وارد دانشسرای عالی پاریس شد. فیلسوف آینده در بیست و سه سالگی در امتحانات نهایی رشته فلسفه شرکت کرد و با کمال خجالت مردود شد. البته علت آن ضعف علمی نبود؛ علت موضع رادیکال سارتر بود که معتقد بود فلسفه را باید فهمید و نه این که حفظ کرد. در امتحانات سال بعد با رتبه اول قبول شد. اما نفر دوم این امتحانات کسی نبود جز سیمون دوبوار؛ زنی که از این پس تا پایان عمرنزدیکترین همراه فکری و عاطفی سارتر بود. سه سال بعد ژان پل به عنوان معلم فلسفه به بندر لوهاوررفت و مدت ها در این شهر اقامت داشت. اما دوری از دوبوار در این مدت آن چنان برای سارتر جوان گران آمد که پس از بازگشت به پاریس به طور جدی به فکر ازدواج با دوبوار افتاد. در سال 1933 با یک فرصت مطالعاتی به برلین سفر کرد و یکی دو سالی که در آلمان بود به آشنایی با آثار " هوسرل "و"هایدگر" گذشت. "هستی و زمان" هایدگر آن چنان تاثیری بر سارتر نهاد که سرانجام درسال 1941کتاب "هستی و نیستی" را منتشر کرد و تاثیری پذیری خود را از فلسفه پدیدار شناسانه هایدگر آشکار کرد. سال 1936 بود که رمان " تهوع" را نوشت و به انتشارات گالیمار تحویل داد. صاحب انتشاراتی با اکراه این رمان را پذیرفت، اما پس از انتشار کتاب در سال 1938 به عنوان رمان سال برگزیده شد.ضمناٌ مجموعه داستان "دیوار" نیز به چاپ رسید که مورد استقبال جامعه ادبی فرانسه قرار گرفت و حتی او را در کنار بزرگانی چون بالزاک قرار داد. بنابراین پیش از آغاز جنگ، ژان پل سارتر از تثبیت موقعیت ادبی خود مطمئن شد و همین بود که سال های بعد را عمدتاٌ وقف فلسفه کرد. با آغاز جنگ جهانی دوم داوطلبانه به جبهه رفت. نگرش فلسفی سارتر ایجاب می کرد که در متن بحران های روزگار وارد شود و حتی این بحران را به عنوان یک فرصت برای خودشناسی تلقی کند. آن چه که در جنگ برای سارتر اهمیت داشت ، تماس نزدیکی بود که با مرگ برقرار می شد. در میدان جنگ، مرگ دم دست تر از هر جای دیگری بود؛ و در مواجهه با مرگ بود که آدمی امکانات وجودی خودش را آشکارمی کرد. تقدیر این بود که سارتر در سی و پنجمین سالروز تولدش در 1940 به اسارت آلمان ها در آید. اسارتش بیش تر از یک سال دوام نیاورد و پس از آزادی به فعالیت فلسفی و ادبی اش ادامه داد. سرانجام در سال 1980 و در شرایطی که سال ها بینایی اش را از دست داده بود در پاریس و در سن 75 سالگی درگذشت. سه جلد رمان "راه آزادی"رسالات فلسفی "نظریه احساسات" ، "مخیلات" و"رساله تخیل" ،نمایشنامه های "گوشه نشینان آلتونا" "مگس ها" و "دست های آلوده" و آثار ادبی و فلسسفی دیگری نوشت که تعدادی از آن ها در شرح فلسفه اش بود یا واکنشی در برابر جریانات سیاسی روزگارش
------------------
منبع : !!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
mohammad110
03-24-2009, 07:47 PM
سالشمار زندگی استاد محمد تقی شریعتی
این زندگینامه کوتاه از یادنامه استاد نقل شده است.
1286 هجري شمسي
تولد در مزينان، از دهستانهاي بزرگ بخش داورزن شهر سبزوار
1306 يا 1307
ورود به مشهد براي ادامهي تحصيلات ديني در حوزهي علميهي مشهد.
1309 يا 1311- 1313
تدريس در دبستان ملي شرافت،تكميل تحصيلات رسمي حوزه تا سطح.
1312
تولد فرزندش «علي».
1314- 1320
تدريس در دبستان ابن يمين، نظامت و كفالت آن دبيرستان (روزانه و شبانه)، آشنايي با دانشهاي جديد، ترجمهي كتاب از عربي به فارسي.
1320 (پس از شهريور)
تدريس ادبيات فارسي، عربي، شرعيات (تعليمات ديني) در دبيرستانهاي شاهرضا و فردوسي و دانشسراي مقدماتي.
1320 (نيمهي دوم)- 1323
آغاز جلسات تفسير قرآن به صورت سيار در منازلف مبارزهي علمي و مناظره با تودهايها، انتشار كتاب درسي «اصول عقايد و اخلاق شريعتي».
1323
تاسيس «كانون نشر حقايق اسلامي» (واقع در چهارباغ مشهد) و تمركز جلسات سيار در آن محل.
1326 (اسفندماه)
انتشار «كارنامهي كانون نشر حقايق اسلامي مشهد»، نشريهي يكم.
1327
سخنرانيهاي هفتگي دربارهي «فايده و لزوم دين» در راديو مشهد، كه بعد با همين نام منتشر شد.
1330
همكاري با «جمعيتهاي موتلفه اسلامي مشهد» (كوشش در راه انتخاب وكلاي حقيقي و شايستهي مردم براي دورهي هفتم مجلس شوراي ملي).
1336 (يك و ماه و اندي)
دستگيري و بازداشت به عنوان همكاري با نهضت مقاومت ملي، تعطيل شدن كانون.
1337- 1339
تكشيل جلسات تفسير و سخنراني در منزل آيتالله العظمي سيدمحمد هادي ميلاني (ره).
1337- 1340
تدريس تفسير قرآن و نهجالبلاغه در دانشكدهي الهيات و معارف اسلامي مشهد، و موسسه وعظ و تبليغ.
1339
بازگشايي «كانون نشر حقايق اسلامي» و تجديد فعاليتهاي تبليغي و فرهنگي آن.
1339- 1343
سفر تحصيلي فرزندش «علي» به پاريس براي ادامهي تحصيلات عاليه و اخذ دانشنامهي دكتري.
1340 (3 تير، عاشوراي 1381 قمري)
حركت دستهاي شكوهمند با ترتيب خاص از كانون به سوي حرم مطهر رضوي (ع) و سخنراني استاد.
1341 (23 خرداد، عاشوراي 1382)
حركت دستهي جمع كثيري از مردم به عنوان عزاداري سيدالهشدا (ع) همانند سال گذشته و ممانعت از سخنراني استاد.
1341 (22 آبان ماه)
بازنشسته شدن از خدمت در آموزش و پرورش خراسان.
1342 (خرداد، محرم 1383) (يادآوري ميشود كه فاجعهي سركوب قيام مردم مسلمان- به حمايت از امام خميني- در 12 محرم همين سال كه برابر 15 خرداد بود رخ داد.
جلوگيري از مراسم سوگواري دسته جمعي هرساله، تعطيل كردن كانون نشر حقايق اسلامي مشهد.
1342 (پس از تعطيل شدن كانون)
قبول دعوت «موسسهي اسلامي حسينيهي ارشاد» براي سخنراني در آن موسسه (تهران).
1343 و 1344
ايراد سخنراني و تفسير قرآن در مسجد هدايت (تهران) در ماه رمضان 1384 و 1385 به جاي آيتالله طالقاني كه بازداشت بودند.
1344 يا 1345
سخنرانيهاي هفتگي (23 جلسهي پياپي در جمعه شب) در بارهي «خلافت و امامت» به استناد قرآن مجيد در حسينيهي ارشاد.
1345 (23 آذر- 22 دي)
گفتن تفسير قرآن در ماه رمضان 1386 به اصرار آيتالله طالقاني در مسجد هدايت با حضور ايشان.
1346 (شهريور)
انتشار نخستين چاپ «تفسير نوين» به مناسبت هزار و چهارصدمين سال بعثت پيامبر گرامي اسلام از سوي «شركت سهامي انتشار».
1346 يا 1347
مراجعت به مشهد، داير شدن جلسات تفسير قرآن به صورت سيار در منازل، تحقيق در موضوع «وحي و نبوت».
1349 (تيرماه)
انتشار كتاب «وحي و نبوت در پرتو قرآن» در مشهد.
1351 (17 آبانماهف برابر عيد فطر 1392)
آخرين سخنراني در حسينيهي ارشاد، تعطيل شدن حسينيه توسط سازمان امنيت شاه.
1352- 1353
دستگير شدن و يك سال و اندي زندان به سبب پنهان زيستي دكتر علي شريعتي، (ظاهراً آزادي استاد 28 مرداد 1353 بوده و رهايي فرزند پايان اسفند 1353).
1356 (29 خردادماه)
شهادت دكتر علي شريعتي در لندن و آغاز اندوه جانكاه پدر
1358 (16 فروردين، برابر 7 ج 1، 1399)
سخنراني در حسينيهي ارشاد، پس از پيروزي انقلاب اسلامي.
1358- 1360
ايراد سخنراني راديويي به مناسبتهاي خاص.
1366 (31 فروردين، 21 شعبان 1407 قمري)
درگذشت استاد شریعتی و دریغهای بسیار...
--------
منبع : !!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
tohidkh
04-04-2009, 11:55 AM
در دور دست تو را منتظرند
شهزاده ای ,آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان
به حیله ی جادو در بند
گرفتار و چشم به راه که : فریاد رسی می آید
و به صدای هر پایی
سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که : کسی می آید
و او خریدار توست
نیاز مند توست .
tohidkh
04-04-2009, 11:59 AM
من باید فرود آیم
نباید بنشینم
سال هاست از آن لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان , از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم , هرگز ننشسته ام
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهر ها
و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پروازی رو به آسمان
در راه افلاک
و هر لحظه دور تر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیکتر به خدا !
tohidkh
04-04-2009, 12:01 PM
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه
نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند .
این ها بر سینه می ریزند و راه فرای نمی یابند .
مگر این قفس کوچک استخوانی !
گنجایشش چه اندازه است ؟
tohidkh
04-04-2009, 12:04 PM
نمی دانم این سیر ابدی
و این کشف و شهود مستی بخش
که هر روز و هر دم مرا
در این اقیانوس اعظم و بی کرانه و بی انتهایی
که خلسه و جذب و مراقبت و تامل و اشراق می نامند
ولی نام دیگری دارد
و نام ندارد که در نام نمی گنجد
فروتر می برد و غرقه تر می سازد
تا کجاها می کشد و تا کجاها می رسم ؟
تا خدا و آن سوی دریای خدا
تا کجا ؟
آن سوی هر سویی
تا چه می دانم ؟
اما می دانم که تا منزل مرگ خواهم رفت
و می دانم که مرگ منزلی در نیمه راه است
آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود ؟
کاشکی باشد
کاشکی از پس امروز بود فردایی !
tohidkh
04-04-2009, 12:08 PM
اگر میعادی نباشد رفتن چرا ؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود ؟
و اگر بهشت نباشد
صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا ؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد
بردباری در عطش از بهر چه ؟
Ghorbat22
04-07-2009, 09:59 PM
اندیشه ها همچون باران مرغان رنگارنگ بر سرم ریختند !
تماشای آب رود و دریا به خصوص غروب ها و شب ها
خیال را بیدار می کنند و همه ی خاطره های خفته را بر پا می دارد .
چه دامنی می کشد خیال !
چه گسترشی می گیرد روح !
Ghorbat22
04-07-2009, 10:07 PM
ای دو کبوتران من
که بر سر برج عاشقی آشیان دارید
ای شما قاصدان پیغام های آشنایی من !
بر روی این خاک دشمن خیز
در زیر این آسمان بیگانه
غریبی چشم به راه شماست ...
barani700
04-08-2009, 02:32 AM
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
barani700
04-08-2009, 02:33 AM
وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید !
فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه !
« دکتر علی شریعتی »
barani700
04-08-2009, 02:34 AM
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
barani700
04-08-2009, 02:35 AM
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
Ghorbat22
04-09-2009, 08:20 PM
سفر به آسمان ها
از روی زمین آغاز نمی شود
از درون شهر ها و آبادی ها
از درون خانه ها و بستر ها آغاز نمی شود .
از زیر خاک
از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد .
آن آسمان
این سقف کوتاه در زرورق گرفته ی کودن
که بر سر ما سنگینی می کند نیست .
Ghorbat22
04-09-2009, 08:26 PM
خورشید از سینه ی دریا سر زده است
در حالی که همه ی بودنم
تمام زندگی کردنم
به یک نگریستن مطلق بدل شده است
چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام
و همچون شمع که در گریستن خویش قطره قطره می میرد
ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم .
Payan
04-09-2009, 09:12 PM
سلام دوستان
یه متن بسیار زیبا از دکتر شریعتی خوندم در مورد رنج و سختی اینکه ..."خدایا رفاه و راحتی را به بندگان حقیرت بده "...اما هرچی توی اینترنت سرچ کردم و حتی ای تاپیک نتونستم پیداش کنم.
اگه از عزیزان کسی بتونه کمک کنه ممنون میشم.
barani700
04-10-2009, 02:49 AM
چه حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده دوست نداشتن،نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با این حال مدام ادعای عشق می کنند.
Payan
04-11-2009, 01:53 AM
سلام دوستان
یه متن بسیار زیبا از دکتر شریعتی خوندم در مورد رنج و سختی اینکه ..."خدایا رفاه و راحتی را به بندگان حقیرت بده "...اما هرچی توی اینترنت سرچ کردم و حتی ای تاپیک نتونستم پیداش کنم.
اگه از عزیزان کسی بتونه کمک کنه ممنون میشم.
دوستان کسی یادش نیومد؟ کسی نمیتونه کمک کنه؟:13:
(البته ببخشید در روند تاپیک اختلال ایجاد میشه ولی خیلی شیفته ی پیدا کردن اون متنم... به هر حال ممنون
دوستان کسی یادش نیومد؟ کسی نمیتونه کمک کنه؟
(البته ببخشید در روند تاپیک اختلال ایجاد میشه ولی خیلی شیفته ی پیدا کردن اون متنم... به هر حال ممنون
سلام
امیدوارم منظورتون همین متن باشه !
...
نیایش
خدایا : عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.
خدایا : به من تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.
خدایا : رشد عقلی و زهنی مرا از فضیلت تعصب ، احساس و اشراق محروم نساز.
خدایا : مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا : جهل آمیخته با خود خواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن برای حمله به دوست نساز.
خدایا : در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدا یا : خود خواهی مرا چندان در من بکش یا چندان برکش تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.
خدایا : مرا به ابتذال آرامش خوشبختی مکشان،اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن ، لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.
خدایا : مرا از چهار زندان بزرگ انسان : طبیعت – تایخ – جامعه و خویشتن رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگارمن ، مرا آفریده ای – خود آفریدگار خود باشم، نه که همچون حیوان خود را با محیط ، که محیط را با خود تطبیق دهم.
خدایا : مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه ی کتاب ، ترازو و آهن استوار کنم و دلم را از سه سرچشمه ی حقیقت ، زیبایی و خیر سیراب سازم.
خدایا : جامعه را از بیماری عرفان و معنویت زدگی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت بازگردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.
خدایا : این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای بر دل های ما فرود آر که : اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است.
جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی ، فاقد مسئولیت نیز هست.
خدایا : در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.
خدایا : به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است ، و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.
خدایا : به من بگو تو خود چگونه می بینی؟ چگونه قضاوت می کنی؟
آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است؟ یا شناختن مسمی ها؟ وبالاتر از این ، یا پیروی از رسم ها؟
خدایا : به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمره ی لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری.
خدایا : چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خواهم آموخت.
خدایا : مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.
خدایا : مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبه ی دین با حمله ی تعصب و عمله ی ارتجاع هم آواز کند.که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد، که دینم در پس وجه ی دینی ام دفن شود، که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد که آنچه را که حق می دانم بخاطر آنکه بد می داند کتمان کنم.
خدایا : رحمتی عطا کن تا ایمان ، نام و نان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
ای خداوند : به علمای ما مسئولیت ، به عوام ما علم ، به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب ، به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد ، به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.
ای خدای کعبه : این مردمی را که همه عصر ، هر صبح و شام در جهان رو به خانه تو دارند رو به خانه ی تو می زیند و رو به خانه ی تو می میند این مردمی را که بر گرد خانه ابراهیم تو طواف می کنند قربانی جهل شرک و در بند جور نمرود مپسند.
و تو ای محمد : پیامبر بیداری آزادی و قدرت !
در خانه ی تو حریقی دامن گستر در گرفته است و در سرزمین تو سیلی بنیان کن از غرب تاختن آورده است و خانواده ی تو دیری است که در بستر سیاه ذلت بخواب رفته است.
قسمتی از نیایش دکتر علی شریعتی از کتاب فلسفه ی نیایش
Payan
04-11-2009, 01:47 PM
ممنون دوست عزیز
من فقط دنبال این قسمتش بودم
خدایا : مرا به ابتذال آرامش خوشبختی مکشان،اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن ، لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.
البته "دل تنگم" عزیز هم دیشب زحمتش رو توی پروفایلم کشیده بودند که اینجا باز هم ازش تشکر میکنم.
ممنون از هر دو عزیز:11:
Ghorbat22
04-11-2009, 10:34 PM
ما پرنده ی موهومی هستیم
که در عدم پرواز می کنیــــــم .
پس ما چه هستیم ؟
هیچ ! هیچ !
تنها و تنها پرواز
فرار بدان جا فرار !
احساس می کنم که پرندگان مستند .
دیروز اینجا بودم امروز این جایم .
پس کی به دنبال او خواهی رفت ؟
Ghorbat22
04-11-2009, 10:38 PM
خدا,انسان و عشق
این است امانتی که بر دوش آدم سنگینی می کند
و این است آن پیمانی
که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم
و خلافت او را در کویر زمین تعهد کردیم .
ما برای همین هبوط کردیم
و اینچنین است که به سوی او باز می گردیم .
Ghorbat22
04-11-2009, 10:49 PM
آدمیزاد هر چه انسان تر می شود
چشم به راه تر می شود
این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد .
Ghorbat22
04-11-2009, 10:50 PM
اخلاص :
یکتایی در زیستن
یک تویی در عشق !
barani700
04-20-2009, 02:35 AM
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
هر زندانی رهایی است
هر جهادی آسودگی است
هر مرگی حیات است
مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم
پس چرا از فردا می ترسم
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
math_1365
05-24-2009, 06:24 PM
در عجم از مردمانی که برای آزادگی حسین ابن علی می گریند ولی زیر شکنجه و ظلم مدارا می کنند .
omid_3dsmax9
05-26-2009, 01:21 AM
http://www.megapic.ir/images/6r146mpolwrxm10pvvi8.jpg
"احسان! تو بزرگ شو، شاید با تو حرف بزنم!"
آخرین روز نمایشگاه کتاب امسال با آن که قبلا از نمایشگاه دیدن کرده بودم به پیشنهاد یکی از دوستان و برای همراهی او به نمایشگاه رفتم.. وقتی که از دوستم خداحافظی کردم از گوشه ی سالن ناشران عمومی و آخرین حرف الفبا راه افتادم تا به حرف الف برسم و از آنجا هم از سالن خارج شم... در حالی که مثل همیشه گیج و گنگ به آدم ها و صحنه های محدوده ی دید چشمانم نگاه می کردم و می رفتم به یکباره با دیدن چهره ای آشنا از گیجی و گنگی همیشگی خارج شدم و در گیجی و گنگی ناب تری فرو رفتم! سوسن! در دستش کیسه ی نایلون حاوی یک یا 2 کتاب.. در حالیکه متفکرانه و غریبانه! به امتداد چپ مسیر حرکتش خیره شده بود.. وقتی از کنارم عبور کرد ایستادم و برگشتم و تاجائیکه در میان انبوه جمعیت گم شد به رفتن و خیره شدن گنگ و غریبانه اش، خیره شدم! همین حضور و عبور سریع برایم کافی بود که 5 سال به عقب برگردم و یاد آن روزهای گرم و شب های دلپذیر تابستان آنهم در خراسان و فرسخ ها پائین تر از زادگاه تو بیفتم که روز را با ورق زدن فهمیدن های "گفتگوهای تنهائی" ات شب می کردم و شب را با زل زدن به ستاره هائی که سالها قبل تو در آنها نگریسته بودی... دیدن دخترت، کسی که خون تو در رگهایش جریان دارد مرا به یکباره 5 سال که نه، 40 سال به عقب برد تا به راز استحاله ی پنهان آدمی در روزمرگی پوچ شهری و در میان مردمانی خوب اما نا "خویشاوند"، پی ببرم...
ایران پر از احسانهائیست که بزرگ شدند و فرصت با تو حرف زدن را برای همیشه از دست دادند، چرا که تو با ما حرف زدی و اما ما ... تنها گریستیم!
eMer@lD
05-26-2009, 06:11 PM
و هر روز او متولد ميشود؛
عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛
سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است ,
دکتر علي شريعتي
eMer@lD
05-26-2009, 06:12 PM
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند:
نام: پدر .....
eMer@lD
05-26-2009, 06:13 PM
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
-----------------------------------------------------------
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .
دکتر شريعتي
-----------------------------------------------------------
اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت،
اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي كنند،
اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند....
فقط از فهميدن تو مي ترسند
-----------------------------------------------------------
eMer@lD
05-26-2009, 06:14 PM
آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش
-----------------------------------------------------------
هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟
-----------------------------------------------------------
هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند
eMer@lD
05-26-2009, 06:14 PM
دکتر شريعتي : «کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
Rainy eye
06-02-2009, 11:53 PM
خدا از انسانهایی که می خواهند ضعف وزبونی خویش را با خدا پرستی جبران کنند بیزار است...
((هبوط))
omid-p30
06-03-2009, 12:14 AM
خدا از انسانهایی که می خواهند ضعف وزبونی خویش را با خدا پرستی جبران کنند بیزار است...
آدم میمونه واقعا چیجوری یک جمله رو این طوری در اورده. روح آدم تازه میشه و یک دنیا معنا یک هو مثل پتک میخوره
تو سر آدم. منبع این جملشو ندارید ؟ تا حالا نشنیده بودم، عالی بود.
Rainy eye
06-03-2009, 01:23 AM
آدم میمونه واقعا چیجوری یک جمله رو این طوری در اورده. روح آدم تازه میشه و یک دنیا معنا یک هو مثل پتک میخوره
تو سر آدم. منبع این جملشو ندارید ؟ تا حالا نشنیده بودم، عالی بود.
کاملاً موافقم!!!!!!! هزار تا معنی میشه از توش درآورد...خیلی بار معناییش سنگینه
هم میشه باهاش موافق بود هم مخالف ... هم معنی مثبت داره هم منفی...
یادم نیست تو کدوم کتابش خوندم ولی سعی میکنم پیداش کنم
Enter.PC
06-04-2009, 06:05 PM
زندگی
در باغ بی برگی زادم.
و در ثروت فقر غنی گشتم.
و از چشمهء ایمان سیراب شدم.
و در هوای دوست داشتن دم زدم.
و در آرزوی آزادی سر برداشتم.
و در بالای غرور قامت کشیدم.
و از دانش طعامم دادند.
و از شعر شرابم نوشاندند.
و از مهر نوازشم کردند.
و حقیقت دینم شد و راه رفتم.
و خیر حیاتم شد و کار ماندم.
و زیبایی عشقم شد و بهانهء زیستنم.
Rainy eye
06-08-2009, 08:33 PM
هنگامی که راه سفر در پیش پای مشتاقی باز میشود ، بی همسفری سخت است
.................................................. ..........
خستگی های قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یک جا بر دوشهای دلم میکشم
.................................................. ..........
چه سخت وغم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش را کلاه بگذارد
هبوط
omid_3dsmax9
06-24-2009, 01:12 AM
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت،
و ه عوام ما علم،
و به مومنان ما روشنائی،
و به روشنفکران ما ایمان،
و به متعصبین ما فهم،
و به فهمیدگان ما تعصب،
و به زنان ما شعور،
و به مردان ما شرف،
و به پیران ما آگاهی،
و به جوانان ما اصالت،
و به اساتید ما عقیده،
و به داشنجویان ما... نیز عقیده،
و به خفتگان ما بیداری،
و به بیداران ما اراده،
و به مبلغان ما حقیقت،
و به دینداران ما دین،
و به نویسندگان ما تعهد،
و به هنرمندان ما درد،
و به شاعران ما شعور،
و به محققان ما هدف،
و به نومیدان ما امید،
و به ضعیفان ما نیرو،
و به محافظه کاران ما گستاخی،
و به نشستگان ما قیام،
و به راکدان ما تکان،
و به مردگان ما حیات،
و به کوران ما نگاه،
و به خاموشان ما فریاد،
و به مسلمانان ما قرآن،
و به شیعیان ما علی،
و به فرقه های ما وحدت،
و به حسودان ما شفا،
و به خودبینان ما انصاف،
و به فحاشان ما ادب،
و به مجاهدان ما صبر،
و به مردم ما خود آگاهی،
و به همه ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!
Rainy eye
07-02-2009, 01:27 AM
دوست داشتن ، در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر میرود
وفهمیدن واندیشیدن را نیز
از زمین می کند و با خود
به قله ی بلند اشراق میبرد!!!
دوست داشتن از عشق برتر است
Rainy eye
07-02-2009, 01:30 AM
این موجود انسانی چه شگفت مخلوقی است!
گاه درپستی چنان میشود که هیچ جانور کثیفی به پای او نمی رسد
و گاه در عظمت تا آنجا اوج می گیرد
که در خیال نیز نمی گنجد!!!!!
معبودهای من
Rainy eye
07-02-2009, 01:32 AM
چهره او را گویی بر پرده چشمانم نقش کرده اند
او در عمق نگاهم جاویدان است...
و چنین است که نگاهم بر هرچه و هرکه می افتد،
او را می بیند...
Rainy eye
07-02-2009, 01:37 AM
من اکنون حس کسی را دارم
که درد جان سپردن را تحمل میکند
و می داند که ، از آن پس،
آرامش است و نجات...
نامه ای به دوست
m-narvan
07-03-2009, 06:11 PM
خدا به همان اندازه كه براي كساني كه جز فهميدن نمي دانند دير ياب است, براي كساني كه جز دوست داشتن نمي فهمند ,به اساني بوي يك گل استشمام ميشود
m-narvan
07-03-2009, 06:17 PM
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من,سکوت مرگبارم را
N O V A L I S
07-12-2009, 10:13 PM
خدایا!
مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح حقیر، در پناه روح های پر شکوه و دل های زیبای همه ی قرن ها -از گیلگمش تا سارتر، و از سیدراتا تا علی، و از لوپی تا عین القضات، و از مهراوه تا رزاس- پاک گردان.
Payan
07-23-2009, 01:00 PM
شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود،وقتی شنیدم که نخواند
چه غم انگیز است،که وقتی چشمه ای سرد وزلال
در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد
تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید
چشمه که از آن اتش که تو تشنه آن بودی
بخار شد و به هوا رفت
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت
و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش
و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت
محمد88
07-23-2009, 03:39 PM
در عجبم از "سلام" که آغاز هر دیداریست ،
ولی در نماز پایان است...
شاید این بدان معناست که پایان نماز ، آغاز دیدارست...
امیدوارم تکراری نباشه : دی
Rainy eye
08-04-2009, 01:38 PM
برای این ها( تک انسانهایی بیرون از حد وحساب ) ، رنج بزرگی
است زنده بودن، حتی بودن ،خود نیز مصیبتی است و ماندن که می کشد!!!!!
هبوط
Rainy eye
08-04-2009, 01:40 PM
همه می پندارند که هر کسی ، آنچنان فهمیده می شود که هست
اما نه ، آنچنان که فهمیده می شود ، هست
Rainy eye
08-04-2009, 01:41 PM
آدم ها همه در یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند
اما همه از یک جنس هستند
Rainy eye
08-04-2009, 01:43 PM
همه ذرات این عالم ، با ذرات وجود من آشنایند.
elham-72
08-10-2009, 02:41 AM
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علي شريعتي
mohammad110
08-16-2009, 10:10 PM
سلام
دوستان مجموعه گفتارهاي زيباي دكتر شريعتي را دانلود كنيد
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
البته كپي رايتش هم خواستم رعايت كنم فكر كردم تبليغ بشه و حذفش كنند. به هر حال در خود فايل موجود هست:20:
ugly_girl_a
08-17-2009, 01:11 PM
حسین (ع) تنها شکست خورده ی پیروز تاریخ است.
msshamraz
08-17-2009, 03:21 PM
دکتر علي شريعتي:انسان به اندازه اي که به مرحلۀ انسان بودن نزديک مي شود ،احساس تنهايي بيشتري مي کند. نمي دانم چه ميدانم که انسان بودن وماندن چه دشواراست چه زجري مي کشد ان کس که انسان است…
msshamraz
08-17-2009, 03:22 PM
همیشه مصلحت، روپوش دروغین زیبایی بوده است تا دشمنان حقیقت، حقیقت را در درونش مدفون کنند و همیشه مصلحت تیغ شرعی بوده است تا حقیقت را رو به قبله ذبح کنند که مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است. . . . آنچه گفتنی است حقیقت است، راست می گویی، خوب تحلیل کردن و نظریه ات کاملاً نظریه اسلام است اما . . . مصلحت نیست. این منطق کیست؟ این منطق مصلحت اندیش و منطقش، دشمن و مخالف علی است و با همین ابزار و ضربه است که علی خانه نشین می شود. دکتر شریعتی
محمد88
08-19-2009, 04:17 AM
زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید : به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید .
فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوستhttp://www.forum.p30world.com/images/post-icons/icon9.gif
mohammad110
08-19-2009, 04:51 PM
برايت دعا مي کنم که اي کاش خدا از تو بگيرد
هر آنچه را که خدا را از تو مي گيرد
mohammad110
08-19-2009, 04:52 PM
خداوندا !
تقديرم را زيبا بنويس.
کمک کن آنچه را تو زود مي خواهي من دير نخواهم،
و آنچه را تو دير مي خواهي من زود نخواهم.
mohammad110
08-19-2009, 04:52 PM
درد بزرگي است که عاشق باشي،
اما معشوقي نداشته باشي و ...
رنج عظيمي است که معشوق باشي،
اما لياقت عشق را در خود نيابي
mohammad110
08-20-2009, 03:07 PM
همیشه مصلحت، روپوش دروغین زیبایی بوده است تا دشمنان حقیقت، حقیقت را در درونش مدفون کنند و همیشه مصلحت تیغ شرعی بوده است تا حقیقت را رو به قبله ذبح کنند که مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است. . . . آنچه گفتنی است حقیقت است، راست می گویی، خوب تحلیل کردن و نظریه ات کاملاً نظریه اسلام است اما . . . مصلحت نیست. این منطق کیست؟ این منطق مصلحت اندیش و منطقش، دشمن و مخالف علی است و با همین ابزار و ضربه است که علی خانه نشین می شود. دکتر شریعتی
سلام
دوست عزيز منبع اين نوشته رو مي خواستم
ممنون
N O V A L I S
08-20-2009, 03:14 PM
سلام
دوست عزيز منبع اين نوشته رو مي خواستم
ممنون
"مسئولیت شیعه بودن"
amir 69
08-25-2009, 08:19 PM
چه تنگنای سختی است ،
یک انسان یا باید بماند یا برود..
و این هردو اکنون برایم ار معنی تهی شده است
و دریغا که راه سومی هم نیست..
سلام دوستان گرامی و دویت داران شریعتی پسر(پسر محمد تقی شریعتی بزرگ)
من از کجا می تونم تمام کتاباشو بگیرم
چند تاشو خوندم و خیلی تفکراتش توجهمو جلب کرد
taravatt
08-25-2009, 09:19 PM
زمانی که مردم به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش:11:
msshamraz
08-26-2009, 07:49 PM
سلام دوستان گرامی و دویت داران شریعتی پسر(پسر محمد تقی شریعتی بزرگ)
من از کجا می تونم تمام کتاباشو بگیرم
چند تاشو خوندم و خیلی تفکراتش توجهمو جلب کرد
سلام دوست من
کتاب های استاد در همین انجمن میباشد می تونید جستجو کنید
سخنرانی های ایشون به صورت mp3 هم قبلا توسط بنده در انجمن موسیقی گذاشته شده
همینطور می تونید از وبلاگ بنده کتاب ها و سخنرانی های استاد شهید علی شریعتی رو دانلود کنید .
( فقط کافیه به پروفایل بنده سر بزنید و روی لینک وبلاگم کلیک کنید )
موفق باشید .
N O V A L I S
08-29-2009, 01:08 AM
زندگی چیست؟
نان،
آزادی،
فرهنگ،
ایمان
و دوست داشتن!
http://www.megapic.ir/images/ezt4opuyr5z0ep67ix2.jpg
Nassim999
08-31-2009, 01:33 AM
آن گاه که تنهایی تورا می آزارد،
به خاطر بیاور که خداوند،
بهترین های دنیا را ....
تنها آفریده است!!!
Nassim999
08-31-2009, 01:35 AM
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
Nassim999
08-31-2009, 01:36 AM
در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
Nassim999
08-31-2009, 01:37 AM
مسافری تنهایم
که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده
و استخوانهایم به درد آمده است
و میروم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر،لحظه ای است.
و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها لحظه
را طی کنم تا برسم به یک روز
Nassim999
08-31-2009, 01:38 AM
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی ،
دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگ بارم را
#gharibe#
08-31-2009, 01:14 PM
چه قدر در همین دنیا بهشت ها و بهشتی ها نهفته است ؛ اما نگاه ها و دل ها همه دوزخی است , همه برزخی است و نمی بیند و نمی شناسد !
Nassim999
08-31-2009, 08:41 PM
بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد .
و راه کهکشان بسته شود ...
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .
Nassim999
08-31-2009, 08:42 PM
از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ چنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته باز چون می آید ؟
بالاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو بی جنون می آید
Nassim999
08-31-2009, 08:46 PM
آتش و دریا
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟
هنگامی دستم را دراز کردم
که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!
Nassim999
09-01-2009, 12:50 AM
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم
با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد .
Nassim999
09-01-2009, 12:53 AM
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .
oham2563
09-07-2009, 12:39 AM
سلام نمي دونم تا حالا كسي اين كا ر رو كرده يا نه ولي بيشتر آثار دكتر و توي اين دو تا فايل جمع آوري كردم اگر مايل بودين دانلود كنيد و اگر تكراري بود ببخشيد
بخش اول :
http://rapidshare.com/files/273402932/Shariati_1.rar
بخش دوم :
http://rapidshare.com/files/273405966/Shariati_2.rar
:11:
msshamraz
09-08-2009, 07:57 PM
کفر و دین تعصب و تفرقه نیست
خیالبافی های بی درد و جدال بی دردان فیلسوف و صوفی نیست
کفر و دین غی و رشد انسان است .
دکتر شریعتی
Nassim999
09-25-2009, 03:06 PM
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
Nassim999
09-25-2009, 03:11 PM
از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ چنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته باز چون می آید ؟
بالاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو بی جنون می آید
Nassim999
09-25-2009, 03:20 PM
خدایا
آتش مقدس شک را
آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است
mahdistar
09-27-2009, 10:05 AM
عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی
اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع میكند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج میگیرد
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روحها بر خلاف غریزهها هر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد میتوان گفت: كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیباییهای روح كه زیباییهای محسوس را بگونهای دیگر میبیند
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف میشود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میكشد و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند میماند
اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است، دنیایش دنیای دیگری است
عشق جوششی یكجانبه است. به معشوق نمیاندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است و از ین رو همیشه اشتباه میكند و در انتخاب بسختی میلغزد و یا همواره یكجانبه میماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمیبینند، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن، چهره یكدیگر را میتوانند دید و در اینجا است كه گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره هم مینگرند، احساس میكنند كه هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد كوچكی نیست
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میكند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید میآید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر میخوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی میشوند
دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستیها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس میشود و از این منزل است كه ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم میبینند كه به پهندشت بی كرانه مهربانی رسیدهاند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه میآورد
دوست داشتن هر لحظه پیام الهامهای تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند
عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میكند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
mohmmadi
09-28-2009, 03:36 PM
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
mohmmadi
09-29-2009, 01:36 PM
چه تنگنای سختی است زندگی...
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی هم نیست...
mohmmadi
09-29-2009, 01:37 PM
با تو، همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا ميبينم
با تو، همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازشميکنند.
با تو،آهوان اينصحرا دوستان همبازي من اند.
با تو، کوه هاحاميان وفادار خاندان من اند.
باتو، زمين گاهواره اي است که مرا در آغوش خود ميخواباند.
ابر حريري است که بر گاهواره من کشيدهاند.
و طناب گاهواره ام را مادرم ،
که در پس اين کوه هاهمسايه
ما است دردست خويش دارد.
با تو، دريا با من مهربانيميکند
با تو، سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه ميزند.
با تو، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه ميکند.
با تو، من با بهار ميرويم
با تو، من در عطر ياس پخش ميشوم.
با تو، من در شيره هر نبات ميجوشم.
با تومن در هر شکوفه ميشکفم.
با تو، من در طلوع لبخند ميزنم.
در هر تندر فرياد شوق مي کشم،
در حلقوم مرغان عاشق ميخوانم،
در غلغل چشمه ها مي خندم،
در ناي جويباران زمزمه ميکنم.
با تومن در روح طبيعتپنهانم،
با تو،من بودن را ،
زندگي را،
شوق را،
عشق را ،
زيباييرا،
مهرباني پاک خداوندي را مينوشم
...
دکتر علي شريعتي
maralz
09-29-2009, 02:31 PM
وقتی که هیچ نداری
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری ،
حتی بی هیچ حسرتی ،
دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟
وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟
maralz
09-29-2009, 02:33 PM
روزی از روزها ،
شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .
تا هرچه دورتر بیفتم ،
تا هرچه دیرتر بیفتم ،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین .
((دکتر علی شریعتی))
maralz
09-29-2009, 02:35 PM
من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام .
عشق به آزادي ، سختي جان دادن را بر من هموار مي سازد .
عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است .
آزادي معبود من است .
به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است .
هر دردي بي درد است .
هر زنداني رهايي است .
هر جهادي آسودگي است .
هر مرگي حيات است .
مرا اينچنين پرورده اند من اينچنينم .
پس چرا از فردا مي ترسم .
من تنهايي را از آزادي بيشتر دوست دارم!
))دکتر علي شريعتي((
maralz
09-29-2009, 02:37 PM
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .
وقتی او تمام کرد من شروع کردم .
وقتی او تمام شد من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
((دکتر علی شریعتی))
mohmmadi
10-03-2009, 04:23 PM
دکتر شريعتي :
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »
mohmmadi
10-03-2009, 04:24 PM
دوست دارم در خيابان با كفشهايم راه بروم و به ياد خدا باشم
تا اينكه در مسجد بنشينم و به فكر كفشهايم باشم
mohmmadi
10-03-2009, 04:27 PM
وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید !
فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه !
« دکتر علی شریعتی »
http://mouhajer.files.wordpress.com/2008/02/m8fzx2.jpg
vBulletin v3.8.1, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.