View Full Version : زندگينامه نامداران جهان
Babak_King
12-30-2005, 11:17 PM
گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه
ژاندارك دخترى روستايى ناجى فرانسه در روئن نرماندى تحت سلطه انگلستان به جرم ارتداد سوزانده شد.ژاندارك دختر رعيتى در «دمرى مى» در مرز دوك نشين «بارو لوران» بود كه در سال ۱۴۱۲ متولد شد. در سال ۱۴۱۵ با تجاوز پادشاه جوان انگلستان هنرى پنجم به فرانسه و پيروزى هاى پى در پى بر نيرو هاى چارلز ششم جنگ هاى صدساله بين انگلستان و فرانسه وارد مرحله اى بحرانى شد. با مرگ هنرى پنجم در ماه اوت ۱۴۲۲ انگليسى ها و هم پيمانان فرانسوى يعنى «بورگوندى ها» كنترل اكثر مناطق شمال فرانسه و از جمله پاريس را به دست گرفتند. چارلز ششم يك ماه بعد در اوج بى كفايتى درگذشت و پسرش كه از سال ۱۴۱۸ وليعهد بود آماده تاجگذارى شد. با اين حال «رايمز» شهر تاريخى تاجگذارى فرانسه كه تحت سلطه آنگلو _ بورگوندى ها و دافين (وارث مسلم سلطنت فرانسه)- بود، بى تاج و تخت باقى ماند. در عين حال هنرى ششم نوزاد پسر هنرى پنجم و كاترين دختر چارلز ششم پادشاه فرانسه اعلام شد.روستاى ژاندارك در مرز بين فرانسه «دافين» و آنگلو _ بورگوندى ها قرار داشت. ژاندارك در قلب چنين محيط بى ثباتى صداى سه مسيحى مقدس با نام هاى ميشل مقدس، كاترين مقدس و مارگارت مقدس را شنيد. وقتى به ۱۶ سالگى رسيد، اين صدا ها او را به كمك اهالى دافين به منظور تسخير «رايمز» و تصاحب تاج و تخت فرانسه ترغيب مى كرد. در مه ۱۴۲۸ ژاندارك به واكولرز قلعه نظامى «دافين» سفر كرد و فرمانده دژ را از مشاهداتش آگاه كرد. او كه حرف هاى دختر جوان روستايى را باور نمى كرد، او را روانه خانه كرد. ژاندارك در ژانويه ۱۴۲۹ بازگشت و فرمانده دژ كه تحت تاثير پارسايى و عزم او قرار گرفته بود با عبور او از «شينون» به سمت دافين موافقت كرد.
ژاندارك ملبس به لباس مردانه به همراه شش سرباز در فوريه ۱۴۲۹ به قلعه دافين (وليعهد فرانسه) در شينون رسيد و اجازه ملاقات گرفت. چارلز خود را در ميان درباريان پنهان كرد اما ژاندارك بلافاصله او را يافت و از ماموريت الهى خود آگاهش كرد. تا چند هفته چارلز ژاندارك را در اختيار روحانيون در «پويتيرز» قرار داده بود تا به سئوال هاى گوناگون پاسخ دهد. روحانيون به خوبى وليعهد نااميد را نصيحت كردند كه از اين دختر ناشناس كاريزماتيك (با جاذبه روحانى) حداكثر استفاده را ببرد. چارلز او را به ارتشى كوچك مجهز نمود و در ۲۷ آوريل ۱۴۲۹ به سوى «اورلانز» كه از اكتبر ۱۴۲۸ در محاصره انگلستان بود فرستاد. در ۲۹ آوريل در حالى كه ارتش فرانسه به سپاه انگلستان در جبهه غربى اورلانز يورش برده بود و دشمن اغفال شده بود، ژاندارك از دروازه شرقى بدون هيچ مقاومتى وارد شد و با آوردن مهمات زياد و نيرو هاى امدادى روح مقاومت را در فرانسويان دميد. او شخصاً چندين نبرد را هدايت كرد و در ۷ مه تيرى به او اصابت كرد. او به سرعت پس از بستن زخم به صحنه نبرد بازگشت و آن روز فرانسوى ها پيروز شدند. در ۸ مه انگليسى ها از «اورلانز» عقب نشينى كردند. طى پنج هفته بعد ژاندارك و فرماندهان فرانسوى پيروزى هاى درخشانى را براى فرانسه عليه انگلستان به ارمغان آوردند. در ۱۶ جولاى ارتش سلطنتى به منطقه رايمز رسيد كه دروازه هايش به روى ژاندارك و وليعهد فرانسه باز بود. روز بعد چارلز هفتم به عنوان پادشاه فرانسه تاجگذارى كرد. ژاندارك كه پرچم به دست با تصوير محاكمه مسيح در نزديكى پادشاه ايستاده بود، بلافاصله پس از مراسم مقابل او زانو زد و با شادى براى نخستين بار او را پادشاه خطاب كرد. در ۸ سپتامبر پادشاه و ژاندارك به پاريس حمله كردند. طى نبرد ژاندارك پرچم اش را بر فراز سنگر ها مى برد و اهالى پاريس را به تسليم شهر به پادشاه فرانسه فرا مى خواند. او به رغم زخمى بودن به تقويت روحى و تجديد قواى سلطنتى ادامه مى داد تا اينكه چارلز فرمان خاتمه محاصره ناموفق را صادر كرد. در آن سال او با رهبرى عمليات هاى جنگى كوچك متعددى موفق به تسخير شهر سنت پيرلوموتير شد. در ماه دسامبر چارلز از ژاندارك، والدين و برادرانش تجليل كرد.در مه ۱۴۳۰ بورگوندى ها «كامپين» را محاصره كردند و ژاندارك در پوشش تاريكى شب براى كمك در دفاع از شهر وارد آن شد. در ۲۳ مه ژاندارك در حالى كه رهبر حمله اى عليه بورگوندى ها بود دستگير شد. بورگوندى ها او را به انگلستان فروختند و او در مارس ۱۴۳۱ در روئن به اتهام ارتداد مقابل اولياى امور كليسا محاكمه شد. مهم ترين اتهام او از نظر دادگاه ردصلاحيت كليسا به دليل الهام مستقيم از جانب خداوند بود. پس از عدم پذيرش تسليم در برابر كليسا حكمش در ۲۴ مه قرائت شد.او به مسئولين حكومتى ارجاع و به مرگ محكوم شد. ژاندارك از وحشت اعلام رسمى حكم موافقت كرد تا به خطاى خود اعتراف كند و در عوض به حبس ابد محكوم شد.به او دستور داده شد لباس زنانه بپوشد و او اطاعت كرد. اما چند روز بعد كه قضات به سلول او رفتند او را مجدداً در لباس مردانه يافتند. او در پاسخ گفت كه كاترين مقدس و مارگارت مقدس او را به دليل تسليم در برابر كليسا سرزنش كرده اند.ژاندارك را دوباره مرتد دانستند و در ۲۹ مه به مقامات حكومتى سپردند.او در ۳۰ مه در سن ۱۹ سالگى بر تيرك چوبى در «وكس مارشى» در «روئن» سوزانده شد. ژاندارك قبل از مشتعل شدن توده هيزم از يك كشيش خواست كه صليبى را بالا نگه دارد تا در ديد او باشد و دعا را آنقدر بلند بخواند كه حتى از پس شعله هاى آتش نيز شنيده شود.ژاندارك از نقطه نظر نظامى در تغيير جنگ هاى صدساله به سود فرانسه كمك شايانى كرد.در سال ۱۴۵۳ چارلز هفتم تمام فرانسه را جز «كالايس» كه در سال ۱۵۵۸ از آن ترك دعوى شد، بازپس گرفت. در سال ۱۹۲۰ كليساى كاتوليك رم ژاندارك را يكى از بزرگ ترين قهرمانان تاريخ فرانسه و يك مسيحى مقدس تشخيص داد.
mahe ziba
01-29-2006, 12:39 AM
زندگي و اثار سالوادور دالي
سالوادور دالي يا Salvador Felipe Jacinto Dali در 11 ماه مه سال 1904 ميلادي در شهر كوچكي به نام Figueras در شمال اسپانيا متولد شد.
نام مادر او Felipa Domenech و نام پدر او كه در اين شهر محضردار بود Salvador Dali بود.
ميگويند كه پدر سالوادور مردي بسيار مستبد بوده و حتي او را مسبب مرگ برادر بزرگتر سالوادور كه او هم سالوادور ناميده ميشد ميدانند. اين برادر سالوادور در سال 1901 و در دو سالگي در گذشت. بعد از مرگ او مادر و پدر سالودر لباسهاي اين برادر بزرگتر را به تن سالوادور كرده و اسباب بازيهاي او را نيز به سالوادور داده و با او انچنان رفتار ميكردند كه گوييا برادر بزرگتر ميباشد كه پس از مرگ زندگي مجدد يافته و به جهان باز گشته است.
سالوادور در زماني كه هنوز دانش اموز بود تحت تاثير بعضي نقاشيها و تابلوها كه ميديد قرار گرفت كه از ان ميان ميتوان از نقاشيهاي Angelus de Milletكه كپي انها را ديده بود نام برد
همچنين هر بار كه از پنجره مدرسه به مناظر خارج نگاه ميكرد درخت هاي سرو را ميديد كه در اغلب اثارش ديده ميشوند.
سالوادور توسط يكي از دوستان پدرش به نام Pepito Pixtot كه برادرش رامون
Ramon نقاش امپرسيونيست بود و در پاريس زندگي كرده و پيكاسو نيز او را ميشناخت تشويق ميشد.
اما توجه سالوادور از امپرسيونيسم به تحقيق در مورد رنگها كشيده شد.
در تابستان سال 1918 و در سن 14 سالگي سالوادور دالي اولين تابلوهايش را در نمايشگاه هنرمندان محلي در تياتر شهر فيگراس به نمايش گذاشت.
در سال 1922 به دانشكده هنرهاي زيباي مادريد راه يافت.
در سال 1925 در ابتدا تحت تاثير futurisme و سپس cubisme قرار گرفت.
اما در همين سال به دليل نداشتن ديسيپلين به مدت يكسال از تحصيل محروم شد و در همين زمان بود كه تحت تاثير فوتوريستهاي ايتاليايي منجمله
Eugène Carrière قرار گرفت. در همين زمان بود كه به كشيدن نقاشيهاي كوبيسم خود در اطاقش پرداخت.
سالوادور دال به دنبال سبكي ميگشت تا بهتر بتواند انچه را كه در اعماق روحش حس ميكرد نشان دهد.
در نوامبر 1925 اولين نمايشگاه شخصي سالوادر دالي در گالري دالامو در بارسلون برگزار شد.
در اوريل 1926 در پاريس پيكاسو را كه بسيار تحت تاثير تابلوهاي سالوادور دال قرار گرفته بود ملاقات كرد
و در همين سال بود كه درست يك هفته قبل از امتحانات پايان تحصيل كه منجر به گرفتن مدرك تحصيلي او از دانشكده هنرهاي زيبا ميشد دانشكده را ترك كرد.در سال 1927 به خدمت سربازي رفت.
در سال 1931 براي بار دوم در شهر پاريس تابلوهاي خود را به نمايش گذاشت.
ابتداي موفقيت او در سال 1932 در امريكا و بعد از نمايش تابلوهايش در هارتفورد و نيويورك بود. در دسامبرهمين سال اولين كتاب خود را نام الاغ فاسد كه در ان به شرح پايه و اساس روش انتقادي ماليخوليايي خود پرداخته بود منتشر كرد.
در سال 1938 فرويد را ملاقات كرد و نقاشيهاهي هم از فرويد كرده است. او ميگفت مدل من يعني فرويد كله اش مثل حلزون ميماند.
و به فرويد ميگويد : فرق من و يك ديوانه در اينست كه من ديوانه نيستم.
بعدها سالوادور دالي ا ز پاريس به ايلات متحده امريكا رفته و به خلق اولين جواهراتش پرداخت كه از ميان انها ميتوان از قوي لدا و يا قلب شاهانه نام برد.
در سال 1972 به هولوگرام علاقه مند شد و در همين سال تمامي اثار خود و انچه كه از اثار ساير نقاشان داشت را به دولت اسپانيا هديه كرد.
در سال 1974 بعد از ده سال تلاش وفق به ايجاد موزه خود به Teatro Museo Dali نام شد.
سالوادور دالي در 23 ژانويه سال 1989 در Torre Galatea با سكته قلبي در گذشت و همانطور كه تقاضا كرده بود در نزديكي تياتر موزه دالي به خاك سپرده شد.
براي ديدن تابلوهايي از سالوادور دالي اينجا كليك كرده و فايل رادانلود كنيد.
http://www.badongo.com/file.php?file=Salvador+Dali__2006-01-28_Dali.pps
**شرح كامل زندگي و تمامي هنرهاي سالوادر دالي به نوشتن چندين و چند كتاب نياز دارد و اين خلاصه اي از داستان اين هنرمند نامي و جهاني ميباشد.**
ترجمه مقالاتي پراكنده
Babak_King
02-16-2006, 07:13 PM
ترجمه: نوشين ديانتى
http://www.feq.qc.ca/feqpostal/images/valentin-7.jpg
كلمه ولنتاين در اصل به معنى فردى بود كه نامش از جعبه مخصوص بيرون مى آمد و به عنوان محبوب برگزيده مى شد. اين روند تا سال هاى ۱۵۰۰ ميلادى ادامه داشت. حدود سال ۱۵۳۳ ولنتاين به قطعه كاغذ تا شده اى گفته مى شد كه نام محبوب روى آن نوشته شده بود. پس از سال ۱۶۱۰ هديه اى بود كه به اين فرد خاص داده مى شد و از سال ۱۸۲۴ به شعر، نامه يا قطعه ادبى بدل شد كه براى محبوب نوشته مى شد. اگرچه ولنتاين هر سال روز ۱۴ فوريه جنش گرفته مى شود، اما اصل آن به جشن رومى ها به نام لوپركاليا بازمى گردد كه در ۱۵ فوريه برگزار مى شد. در اين جشن حاصل خيزى و بارورى گرامى داشته مى شد. ارتش رومى ها در آن زمان كشورها را از لحاظ اجتماعى و طبيعى مورد تاخت و تاز قرار مى داد. هنگامى كه رومى ها به فرانسه حمله كردند فستيوالى به راه انداختند كه در آن پسران رومى نام دختران رومى را از يك گلدان بيرون مى كشيدند تا همسرشان شود و سپس آن جفت در روز فستيوال هدايايى ردوبدل مى كردند. اين جشن مربوط به مشركين بود بنابراين در سال ۴۶۹ ميلادى پاپ گلاسيوس تصميم گرفت به آن رنگ و بوى مسيحيت ببخشد و اعلام كرد كه از حالا به بعد اين جشن به افتخار سن ولنتاين برگزار خواهد شد. سن ولنتاين رومى جوانى بود كه به دست امپراتور كلوديوس دوم كشته شد. گفته مى شود مرگ او به دليل كنار نگذاشتن مسيحيت بود و در ۱۴ فوريه ۲۷۰ ميلادى اتفاق افتاد. اما چرا سن ولنتاين كشته شد؟ در افسانه ها آمده كه در قرن سوم پس از ميلاد امپراتور كلاديوس دوم نمى خواست كه هيچ يك از سربازانش عاشق كسى شوند و ازدواج كنند چرا كه فكر مى كرد همسر و خانواده توجه سربازان را از وظيفه شان نسبت به او منحرف مى كند و گاهى اوقات باعث مى شود كه مردان اصلا در جنگ شركت نكنند. امپراتور به سربازان بيشترى نياز داشت پس ازدواج كردن را غير قانونى اعلام كرد و هركس كه مراسم عقد را برگزار مى كرد بايد كشته مى شد. گفته مى شود سن ولنتاين از دستور منع ازدواج سرپيچى مى كرد و جوانان را در خفا به عقد هم درمى آورد، اما او را پيدا كردند و كشتند. داستان ديگرى مى گويد كه مردى به نام ولنتاين به خاطر كمك به مسيحيان آزار ديده در زندان بود. ولنتاين زندانبان خود را به مسيحيت فراخواند و او و تمام خانواده اش را مسيحى كرد. زندانبان دختر نابينايى هم به نام جوليا داشت كه ولنتاين به او دلبسته شد و البته بينايى او را هم شفا داد. اما پيروزى با عشق نبود. صبح روز اعدام، ولنتاين نامه اى به جوليا نوشت و آن را «از طرف ولنتاين تو» امضا كرد.
در ايتاليا هم در قرون وسطى فستيوال بهاره اى برگزار مى شد كه در آن جوانان مجرد در باغ ها جمع مى شدند و به شعر هاى عاشقانه و موسيقى گوش مى كردند. پس از آن دو به دو در باغ قدم مى زدند. در فرانسه هم همين رسم مدتى اجرا مى شد اما حسادت زيادى برمى انگيخت و مشكلاتى به وجود مى آورد كه اين رسم را از ادامه بازداشت. رسم كشيدن نام «ولنتاين» يا محبوب در انگلستان قرن ها ادامه داشت حتى وقتى كه اشغال رومى ها به پايان رسيد. مردان جوان در انگلستان نام تمام زنان جوان را روى تكه هاى كاغذ مى نوشتند، آنها را تا مى كردند و در كاسه اى مى ريختند. مردان جوان مى بايست با چشم بسته نامى را از كاسه بيرون مى كشيدند. نام دخترى بيرون مى آمد و به اين معنا بود كه دختر براى يك سال آينده «ولنتاين» او بود. همين فستيوال به گونه ديگرى هم برگزار مى شد: دو رومى جوان كه توسط كشيش تبرك شده بودند شلاق چرمى از پوست بز به دست مى گرفتند و در خيابان ها مى دويدند. شلاق چرمى فبروا ناميده مى شد كه كلمه لاتين آن فبرواتيو و معنى آن اهتزاز شلاق مقدس است. اين كار براى تطهير انجام مى شد. كلمه February كه هم اكنون به كار مى بريم هم از همين ريشه است. آنها اعتقاد داشتند اگر اين شلاق به زنى برخورد كند او بهتر مى تواند بچه به دنيا بياورد. اين موضوع باز هم بارورى را تداعى مى كند. براساس افسانه ها، آنها اين كار را به افتخار فونوس ايزد جنگل و كشتزارها انجام مى دادند كه شبيه به خداى يونانى، پن است. اكنون ماه فوريه براى اكثر ما برابر با بهار نيست و در خيلى جاها در اين ماه روى زمين پوشيده از برف است. رومى ها جشن لوپركاليا در روز چهاردهم و روز ولنتاين در پانزدهم فوريه را درهم آميختند كه هفت هفته پس از انقلاب زمستانى بود و پيشرفت زمستان به سوى بهار را نشان مى داد. در قرون وسطى فكر مى كردند پرندگان روز چهاردهم فوريه جفت انتخاب مى كنند بنابراين، اين روز قرن ها به عنوان روز رسمى جفت يابى به شمار مى آمد. افسانه ديگر درباره روز ولنتاين نه به رومى ها بلكه مربوط به نروژى ها است. نروژى ها سن گالانتينى داشتند كه به معنى «عاشق زن ها» است. در زبان انگليسى «گ» نروژى مانند «و» تلفظ مى شود و صداى آن «ولنتاين» مى شود نروژى ها عقيده دارند سن گالانتين آنها بخشى از تاريخ روز سن ولنتاين امروزى است. اما فرانسوى ها هم عقيده دارند كلمه ولنتاين از كلمه گالانتين مى آيد كه به معنى عشاق است.
كليساى كاتوليك روم تمام سعى خود را براى تحريم اين فستيوال بارورى و همسريابى كرد. با اين حال اين رسم در جوامع باقى ماند، كليسا هم از مبارزه با آن دست برداشت و تصميم گرفت آن را به روز مقدس مسيحى براى سن ولنتاين بدل كند. بنابراين در سال ۱۶۶۰ چارلز دوم به طور رسمى روز ولنتاين را در جامعه انگليس رواج داد. به همين دليل انگلستان نخستين كشورى است كه چاپ كارت تبريك به خصوص آنها كه عشق، تحسين، دلباختگى و ساير احساسات را نشان مى دادند شروع كرد. روز سن ولنتاين ۱۶۲۹ از طريق پاك دينان به آمريكا رفت ولى در آنجا هم با مخالفت بعضى از بزرگان كليسا مواجه شد. اما عشق پيروز شد و كليسا نتوانست مانع عشق و احساسات شود. حدود يكصد سال گذشت تا نخستين كارت ولنتاين در آمريكا به وجود آمد. مارجرى بروز (از انگلستان) قديمى ترين كارت ولنتاين شناخته شده را در سال ۱۴۷۷ به جان پاستون فرستاده است. براى ولنتاينى كه زمانى به معنى «محبوب» بود و بعد نماينده «پيام عشق» شد. ساموئل پپيز در ۱۴ فوريه ۱۶۶۷ در دفتر خاطراتش شرح داده كه يك جور ولنتاين از همسرش دريافت كرده است. ولنتاين او يك برگ كاغذ آبى بود كه نام همسرش با حروف طلايى در آن نوشته شده بود و جد ولنتاين هاى بعدى به شمار مى رفت. اما خيلى طول كشيد تا اين رسم فراگير شود. يكصد سال طول كشيد كه گذاشتن نامه عاشقانه ولنتاين در درگاهى خانه محبوب متداول شد. اگرچه كليساى كاتوليك به خودى خود از ولنتاين به هيجان نيامد، اما اين رسم به تدريج در كشور هاى كاتوليك رواج يافت. جاى تعجب است كه ولنتاين ها به وسيله راهبه ها درست مى شد كه يك قلب تورى و تزئين شده با نقاشى گل و طرح كوپيدون [در اساطير رومى رب النوع عشق] يا فرد مذهبى مقدس ديگرى در وسط آن بود. هداياى ولنتاين هميشه به صورت قلب هايى كه امروز مى شناسيم نبودند. بيشتر آنها «پاكت هاى كاغذى» بودند و تا مى شدند. پست كردن آنها هم گران درمى آمد پس پاكت ها را تا مى كردند و با موم مهر مى كردند.
hesam
03-21-2006, 12:46 AM
ترجمه: بابك احترامي
ماهنامه شبکه - مهر ۱۳۸۴ شماره 58
اشاره :
صنعت كامپيوتر مملو از شخصيتهاي بزرگ و داستانهاي عجيب است. اما يكي از اين داستانها به مرور به يك افسانه بدل شدهاست. اين داستان، سرگذشت يكي از پيشكسوتان دنياي نرمافزار است كه فرصت بزرگي را از دست داد. Garry Kildall كسي بود كه ميتوانست سيستم عامل اولين كامپيوتر شخصي IBM را تأمين كند و در رقابت با بيل گيتس و مايكروسافت، كنترل آينده تكنولوژي را به دست بگيرد. ولي اين بخت را از دست داد و شايد بخت معرفيشدن به عنوان ثروتمندترين فرد جهان را هم از دست داده باشد.
منبع: بيزنس ويك
ماجرا از اين قرار بود كه در يك روز سرنوشتساز تابستاني در سال 1980، سه آيبيامي محافظه كار به ديدار يك گروه از برنامهنويسان هيپي در شركت Digital Research INC ميرفتند و اميدوار بودند كه بتوانند مجوز سيستم عامل پيشتاز صنعت اين شركت، به نام CP/M را بگيرند.
در عوض، بنيانگذار يعني همين گري كيلدال، آدمهاي IBM را رها كرد و سوار بر هواپيمايش به تعطيلات رفت. آيبياميها هم با دلخوري از اين موضوع، به سراغ بيل گيتس و سيستم عاملش رفتند. اين حكايت آن قدر تكرار شده كه اگر به كسي بگوييد: <روزي كه گري كيلدال با هواپيمايش رفت>، بقيه داستان را خودش ميداند. اگر چه كيلدال به خاطر ابداعات فني بسياري كه دارد، تقدير ميشود، اما خيليها معتقدند وي يكي از بزرگترين خطاهاي تاريخ كسبوكار را مرتكب شد.
اگر اين اتفاق نميافتاد، چه؟ چه ميشد اگر IBM و مايكروسافت، كيلدال را، نميگوييم از يك ثروت هنگفت، ولي از اعتبار بزرگي در انقلاب PC محروم نميكردند؟ اين فرضيه اصلي يكي از بخشهاي كتابي است به نام <آمريكا را آنها ساختند>؛ يك كتاب تاريخي جدي، اثر نويسنده بلند آوازه و سردبير سابق چند روزنامه. اين كتاب كه توسط نشر Little Brown چاپ و منتشر شدهاست، 70 مبتكر آمريكايي را مورد بررسي قرار داده و درواقع پيشدرآمدي است براي جلدهاي بعدي.
و با اينكه ساير نويسندگان مطالب فني ماجراهاي كيلدال را مطرح كردهاند، اما ايوانز بخش مربوط به كيلدال را بر اساس خاطرات 226 صفحهاي خود كيلدال نوشته كه هيچ وقت منتشر نشده است. كيلدال اين خاطرات را درست قبل از مرگش در سال 1994 نوشته بود. اوايل به نظر ميرسيد كيلدال بهترين كسي است كه ميشد آينده صنعت نوپاي كامپيوتر را در چشمان او جستجو كرد. اما كمكم كه به اواخر عمرش نزديك شد، سر از ميخانهها درآورد و گرفتار الكل شد تا اين كه در سن 52 سالگي دار فاني را وداع گفت.
<آمريكا را آنها ساختند> كتابي است كه سوابق برخي از بازيگران كليدي عصر كامپيوتر آن زمان را مورد حمله قرار داده است؛ به طور مشخص گيتس، IBM، و تيم پاترسون، برنامهنويس سياتل كه سيستم عاملي به نام QDOS را بر مبناي CP/M نوشت كه بعدها همان DOS شد. آن طور كه كتاب نوشته، به خاطر حاكم شدن بيل گيتس به جاي مغزي چون كيلدال است كه <ما مجبوريم بيش از يك دهه خرابيهاي عجيب و غريبي را تحمل كنيم كه هيچ وقت هزينههاي آن محاسبه نشدهاند>. ديويد لفر، يكي از همكاران ديوانز در تأليف كتاب ميگويد: <ما داريم سعي ميكنيم خاطرات را اصلاح كنيم. سيستم عامل پيسي را گيتس اختراع نكرده، و هر جا نوشتهاند كه او اين كار را كرده اشتباه است>.
هيچ شكي نيست كه كيلدال يكي از پيشتازان اين صنعت بوده است. او با ابداع اولين سيستم عامل ريزكامپيوترها در اوايل دهه 1970، امكان ساخت اولين كامپيوترهاي شخصي را براي شركتها و علاقهمندان فراهم كرد. صرفنظر از مسائل قانوني، سيستم عامل اوليه داس مايكروسافت تا حدودي بر مبناي سيستمعامل CP/M كيلدال نوشته شد. بينش او اين بود كه با ساخت سيستم عاملي مجزا از سختافزار، ميتوان برنامهها را در كامپيوترهايي بهاجرا درآورد كه سازندگان متفاوتي دارند. به قول تام رولاندر، دوست كيلدال و رئيس سابق DRI، <چيزي كه گري را واقعاً سر حال ميآورد، نوآوري بود>.
با اين وجود، كتاب ايوانز به طور كامل روشن نكرده است كه كيلدال چگونه مغلوب گيتس شد. اين كتاب اساساً بر نوشتههاي كيلدال، خانواده، و دوستان او تكيه كرده است. ايوانز ميگويد: از گيتس درخواست مصاحبه كرده، اما مايكروسافت نپذيرفته است. او با IBM يا Paterson تماس نگرفته، ولي از بريده نشرياتي كه قبلاً اين موضوع را چاپ كردهاند، استفاده كرده است. IBM حاضر نشد براي اين مقاله با بيزنسويك صحبت كند.
اما مسؤلان سابق اين شركت، با برداشت كيلدال از وقايع مخالفت كردند. مايكروسافت كتاب را <جانبدارانه و ناصحيح> ميداند و ميگويد: شركت به <نقش بنيادين> خود در صنعت افتخار ميكند. پترسون قبول ندارد كه مالكيت معنوي كيلدال را به سرقت برده است و ميگويد: تعجب ميكند كه نويسندگان با وي تماس نگرفتند <شايد فكر كنيد آنها ميخواستهاند. ولي پيداكردن من كار سختي نيست>.
خاطرات مبهم
چيزي كه پيدا كردنش سخت است، حقيقت است. با وجود دهها مصاحبهاي كه بيزنسويك با افراد درگير با اين ماجرا انجام داده، هيچ تصوير واضحي از روزهاي سرنوشتساز تابستان سال 1980 به دست نيامده است. با اين كه كيلدال در خاطراتش ادعا كرده كه روز اول با IBM ملاقات داشته و با هم دست دادهاند، اما وكيل خود DRI در آن زمان ميگويد: هيچ توافقي صورت نگرفت.
يكي از آيبياميهايي كه آن روز به DRI رفته بود، تأكيد دارد كه با كيلدال صحبت نكرده است. اما جك سمز، يكي ديگر از آنها، ميگويد: احتمال دارد به كيلدال معرفي شده باشد. ولي چيزي يادش نميآيد. سمز ميگويد: حافظه ضعيف و روايتهاي متضاد از اين ماجرا اجازه نميدهند بتوان به طور دقيق به ياد بياورد كه در آن روزها چه گذشت: <به آن روزها كه نگاه كنيد، ميبينيد خيلي از اطلاعات، از روي عمد به صورت نادرست منتشر ميشدند>. او با اشاره به اين كه ابتدا IBM مدعي بود كه اولين سيستمعامل را خودش اختراع كرده است، ميگويد: <ما ميگفتيم كار ماست، كيلدال ميگفت كار اوست، مايكروسافت هم ميگفت كار آنهاست>.
با اينحال شروع ماجرا هيچ نقطه ابهامي ندارد. چند تن از آيبياميها كه براي ساخت كامپيوتر شخصي روي پروژهاي سري كار ميكردند، در آگوست سال 1980 به سياتل پرواز كردند تا ببينند گيتس سيستم عاملي دارد كه در اختيارشان بگذارد يا نه. او چنين سيستم عاملي نداشت و آنها را به كيلدال ارجاع داد. روز بعد كه آنها در شركت DRI حضور يافتند، همسر آن زمان كيلدال، كه مدير فروش شركت هم بود، حاضر نشد قرارداد
non-disclosure (روِيت نشده) آنها را امضا كند.
كيلدال چگونه باخت
در روزهاي سرنوشتساز تابستان 1980، گري كيدال، پيشتاز عرصه نرمافزارهاي PC، فرصت تأمين سيستمعامل اولين PC ساخت IBM را از دست داد و اين فرصت طلايي را به بيل گيتس تقديم كرد. مروري مختصر برآنچه كه اتفاق افتاد:
21 آگوست 1980: آيبياميها به ديدن بيل گيتس رفتند و طرحهاي خود را براي كامپيوترهاي شخصي آينده بازگو كردند. آيبياميها متوجه شدند كه گيتس نميتواند سيستم عامل مورد نظر آنها را تأمين كند. گيتس آنها را به گري كيلدال و شركت DRI ارجاع ميدهد كه سيستم عاملي به نام CP/M دارد.
22 آگوست 1980: آيبياميها در پاسيفيك گرو، به ديدن دوروتي مك ايون، همسر كيلدال و مدير بازرگاني DRI ميروند. آيبياميها ميگويند: نتوانستند بر سر يك قرارداد non-disclosure با مك ايون به توافق برسند و كيلدال را هم ملاقات نكردند. اما كيلدال در خاطراتش ميگويد: آيبياميها را ديده و با آنها به يك توافق شفاهي رسيده كه مجوز CP/M را به آنها بدهد.
28 آگوست 1980: گيتس با عقد يك قرارداد مشاوره با IBM متعهد ميشود براي كامپيوترهاي شخصي نرمافزار بنويسد. سپس سيستم عامل QDOS را كه شبيه به CP/M بود، به قيمت 50 هزار دلار ميخرد. مايكروسافت QDOS را دستكاري ميكند، نامش را به DOS تغيير ميدهد، و مجوز آن را به IBM واگذار ميكند.
21 جولاي 1981: كيلدال با IBM درگير ميشود. او مدعي است DOS كپيرايت CP/M را نقض كرده است. او قبول ميكند از IBM شكايت نكند و IBM هم تعهد ميدهد در كامپيوترهاي شخصي، از سيستم عامل CP/M استفاده كند.
12 آگوست 1981: IBM با اعلام ورود پيسي خود، CP/M را به مبلغ 240 دلار و داس را به مبلغ فقط 40 دلار عرضه ميكند. داس خيلي زود CP/M را از دور بيرون ميراند و به عنوان سيستم عامل استاندارد كامپيوترهاي شخصي، موقعيت خود را تضمين ميكند.
او اكنون گرفتار سرطان مغزي است و چيزي از اين ماجرا را به خاطر نميآورد. اما رولاندر، كه آن روز صبح با كيلدال به يك سفر تجاري رفتند، به بيزنسويك گفته است كه عصر همان روز برگشتهاند و با IBM ملاقات داشتهاند.
اگر كيلدال آن روز به توافقي هم رسيده باشد، توافق زياد محكمي نبوده است. سمز ميگويد: كمي بعد در منطقهPacific Grove به ديدن كيلدال رفته است. اما به توافقي نرسيدهاند. در همين زمانها، او يك بار ديگر گيتس را ديده است. هم سمز و هم گيتس از سيستم عاملي كه پترسون در شركت كامپيوتري سياتل ساخته بود، خبر داشتند. آن طور كه سمز حكايت ميكند: <گيتس گفت: خودت ميخواهي QDOS را بگيري يا دوست داري من اين كار را بكنم؟ و من هم گفتم هر جور شده خودت اين كار را بكن>. گيتس برنامه پترسون را با بهاي50 هزار دلار خريد و اسمش را DOS گذاشت. كمي آنرا تغيير داد و با مبلغي اندك به ازاي هر نسخه، مجوز آن را به IBM واگذار كرد.
شليك به هدف
بيلگيتس در سال 1985: سيستمعامل داس او، به سيستمعامل CP/M، متعلق به كيدال، بسيار شبيه بود.
بيشتر از يك سال طول نكشيد كه كيلدال متوجه شد گيتس، دوست قديمياو، قرارداد نرمافزار را از چنگش بيرون كشيده است. IBM در مدت كوتاهي نمونههاي آزمايشي پيسي خود را قبل از اعلام نهايي، در آگوست 1981، بيرون فرستاد و يكي از مشاوراني كه براي DRI كار ميكرد، متوجه شد كه سيستم عامل آن بسيار شبيه به CP/Mاست. اين مشاور به خاطر ميآورد كه كيلدال به صفحه نمايش نگاه ميكرد و از تعجب ميخكوب شده بود: <پارهاي تغييرات ظاهري وجود داشت. اما اساساً همان برنامه بود>.
كيلدال خشمگين شده بود و همراه با جان كتساروس، يكي از معاونان خود، در رستوراني در سياتل به ملاقات گيتس رفت تا اختلافات را حل كند. اما هيچ چيز حل نشد.
كيلدال جلوي IBM هم ايستاد. اما مشكلش اين بود كه قانون حق تكثير نرمافزار، تازه وضع شده بود و هنوز معلوم نبود چه چيزي تخلف از اين قانون را محسوب ميشود. وكيل DRI معتقد است: با توجه به تعدد شباهتهايي كه ميان DOS و CP/M مشاهده شد، اگر امروز بود، ميتوانستيد كار را به دادگاه بكشانيد و راي تخلف از قانون بگيريد. اما سال 1981 چنين چيزي امكان نداشت.
اولين كامپيوتر IBM كه با سيستمعامل بيلگيتس ارائه شد.
به همين دليل، كيلدال به جاي شكايتكردن، موافقت كرد مجوز CP/M را به <آبي بزرگ> بدهد. اما وقتي كامپيوترها بيرون آمدند و ديد كه IBM براي هر نسخه CP/M دويست و چهل دلار ميگيرد و براي هر نسخه داس 40 دلار، مات و مبهوت ماند. آن طور كه كيلدال در خاطراتش نوشته است: <به نظر من، كل اين سناريو را IBM طراحي كرده بود تا مفت و مجاني به استاندارد فعلي برسد>.
در عرض چند سال، كامپيوترهاي شخصي IBM روي هر ميزي ظاهر شدند. و مايكروسافت برترين تأمينكننده سيستم عامل شد. CP/M به مرور از دور خارج شد. كيلدال هم بالاخره در سال 1991 شركتش را به مبلغ 120 ميليون دلار به ناول فروخت و رفت به سراغ تكنولوژي مالتيمديا.
اما ديگر نتوانست بازيگر تعيينكننده صنعت باشد. دوستان او ميگويند: هر وقت داستان <پرواز در زمان ديدار>IBM مطرح ميشد. كيلدال از خشم به خود ميلرزيد.
تير خلاص زماني زده شده كه دانشگاه واشنگتن در سال 1992، كيلدال را براي شركت در سالگرد بيست و پنجمين برنامه علوم كامپيوتري خود دعوت كرد. كيلدال يكي از اولين و ممتازترين فارغالتحصيلان اين دانشگاه بود و مدرك دكترا گرفته بود. با اين وجود در اين مراسم، گيتس را به عنوان سخنران اصلي در نظر گرفته بودند، كه از دانشگاه هاروارد ترك تحصيل كرده بود. كيلدال ميگويد: اين ضربه در او انگيزه نوشتن خاطراتش را ايجاد كرد: <خوب لابد او تحصيلات عاليه داشته كه به اينجا آمده. ولي اين تحصيلات مال من بوده نه او>.
دلخوري كيلدال قابل درك است. اما حتي دوستان او هم معتقدند كه تقصير خودش بوده است. او گرچه از لحاظ علمي و فني شخص برجستهاي بود، اما از نظر تجاري ضعيف بود. يك اشتباه بزرگ او اين بود كه بلافاصله نسخه پيشرفتهتري از CP/M را آماده نكرد. او در ارائه سيستم عامل 16 بيتي، كند عمل كرد. همين تأخير بود كه به پترسون فرصت داد يك سيستم عامل 16 بيتي بنويسد و به قول سمز، چون سيستم عامل DRI در تابستان 1980 آماده نبود، IBM تصميم گرفت با گيتس وارد معامله شود.
حال اين سؤال مطرح ميشود كه اگر كيلدال در آن روزها از گيتس عقب نميماند، آيا مسير تاريخ عوض ميشد؟ جان وارتون، مشاور فني و از دوستان كيلدال ميگويد: <مطمئناً چنين ميشد>. او معتقد است: اگر كيلدال در جايگاه امروز گيتس قرار ميگرفت، صنعت كامپيوتر بيشتر از اين، دانشگاهي و نوآورانه ميشد. اما ديگران ميگويند: كيلدال آن چه را كه براي راهبري صنعت لازم است، در اختيار نداشت. بيل موفق شد. چون سوداگر سرسختي بود. اما گري اين سرسختي را نداشت
mpsjavad
03-25-2006, 04:30 AM
با سلام ..
از ادرس زیر حدود 700 صفحه رو دانلود کنید به حجم تقریبی 8 مگابایت
http://p30gig.persiangig.com/P30world/PDF/Bil-gates.rar
برای اشنایی و محک زدن میتونید اول یک قسمت حدود 100 صفحه ای رو با حجم 1 مگابایت از ادرس زیر دانلود کنید اگر خواستید کل مجموعه رو به طور کامل بگیرید .
http://p30gig.persiangig.com/P30world/PDF/B-g-1.rar
تاپيك مرتبط :
http://forum.p30world.com/showthread.php?t=4851
همیشه شاد و سالم باشید. :)
khaiyam
04-16-2006, 02:59 PM
آلبرت اینشتین زادهي ۱۲۵۷ ه.خ. اولم، آلمان مارس ۱۸۷۹م. درگذشت، پرينستن، نیوجرسی، آمريکا ۱۳۳۴ ه.خ، آوریل ۱۹۵۵ او فیزیکدان مشهوری است که بسیاری بزرگترین دانشمند سده بیستم میدانندش.
سالهای آغاز زندگی
آلبرت اینشتین در چهاردهم مارس ۱۸۷۹ در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود زاده شد. یک سال بعد از تولّد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید.
پدر آلبرت، هرمان اینشتین کارخانه کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهرهبرداری میکرد.
مادر اینشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی میگرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاصّ هنرمندان است .
آلبرت کوچولو به هیچ مفهوم کودک اعجوبهای نبود و حتّی مدّت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت بطوریکه پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیرعادی باشد اما سرانجام آغاز به حرف زدن کرد ولی اکثر اوقات ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که ما بین کودکان انجام میگرفت و موجب سرگرمی کودک و نیز محبّت میان آنها میشود را دوست نداشت. آلبرت در گفتگویی با جیمز فرانک گفته بود «گاهی از خود میپرسم که چطور شد تدوین چنین نظریهای به دست من انجام گرفت؟ به نظرم علتش این باشد که آدم طبیعی هیچ گاه از فکر کردن درباره مسالههای زمان و مکان باز نمیایستد. من از کودکی راجع به اینها فکر کرده بودم ولی رشد فکری من به تاخیر افتاد در نتیجه موقعی به به تفکر درباره مکان و زمان پرداختم که دیگر بزرگ شده بودم و بالطبع ژرف تر ار کودکی که دارای استعدادهای طبیعی است توانستم به مساله بیاندیشم».
ویژگیهای او
وی از دودتائدئئدکمنانداشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و بهویژه کسانیکه در حول و حوش او می زیستهاند سودمند باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که اینشتین را وامیداشت که نه تنها اندیشه کلی مومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد بلکه روش تنظیم و بهینه سازی آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه مستمعان از نظر جهانشناسی نیز لذّت می برند. هدف اینشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت ۱۹۰۵ که در آن اینشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود اینشتین با کمک از اصل تعادل پدیدههای جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بودهاند و میتوانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد. البته هیچ گاه نمیشود ویژگیها و اهداف کسی را کاملاً بیان کرد و به گفته آلبرت عقل سلبم عبارت است از پیش داوریهایی که تا سن ۱۸ سالگی در مغز آدم جا می گیرند و نتیجه مشاهدات خام و معمولی می باشند. آلبرت با مطلق قرار دادن دو چیز نسبیت تمام جهان را توجیه کرد... پس شاید نه هدف نسبیت بود نه مطلقیت .... هدف فقط دانستن بود این عشق به دانستن و فکر کردن بود که در هر لحظه زندگی البرت میشود دید.
سالهای دانشکده
واپسین سالهای زندگی اینشتین
هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود اما این دورهٔ ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عهد بمب اتمی شروع می گردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز کرد.
سرانجام روز هژدهم آوریل ۱۹۵۵ بزرگترین دانشمند و متفکر قرن بیستم، پیامبر صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان، مردی که احتمالأ همراه با ناپلئون و بتهوون از مشهورترین مردان جهان بوده است، در شهر پرینستون واقع در ایالات متحده امریکا درگذشت.
فرمول اینشتین
سال ۱۹۰۵ در یک آپارتمان کوچک در شماره ۴۹ خیابان کرامر گاسه در برلین (منزل مسکونی اینشتین)اتفاق بزرگی افتاد. کسی چه میدانست با کشف فرمول معروف نسبیت خاص E = mc2 میتوان جان هزاران نفر را در هیروشیما و ناکازاکی گرفت و یا اینکه برای میلیونها نفر در سراسر جهان برق و انرژی تولید کرد؟!
فرمول E = mc2 میگوید که اندازه انرژی آزاد شده برابر است با حاصلضرب جرم جسم تبدیل شده در مجذور سرعت نور. به این معنی که اگر ما بتوانیم جسمی به جرم مثلا یک کیلوگرم را به انرژی تبدیل کنیم معادل ۹ ضربدر ۱۰ به توان ۱۶ ژول انرژی خواهیم داشت که مقدار بسیار بزرگی است. فرمول اینشتین تبدیل جرم به انرژی را بیان میکند. در شکافت هستهای همین عمل صورت میگیرد.
گرفته شده از
Hidden-H
04-23-2006, 02:02 PM
مقدمه
آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد. اما شهر مزبور در زندگی او اهمیتی نداشته است، زیرا یک سال بعد از تولد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید. پدر آلبرت ، هرمان انیشتین کارخانه کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهرهبرداری میکرد. گر چه در کار معاملات بصیرت کامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقاید سیاسی نیز مانند بسیاری از مردم آلمان گر چه با حکومت پروسیها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش میکرد و صدر اعظم آن «بیسمارک» و ژنرال «مولتکه» و امپراتور پیر یعنی «ویلهم اول» را گرامی میداشت.
مادر انیشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی میگرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاص هنرمندان است و بزرگترین عامل خوشی او در زندگی و وسیله تسلای وی از علم روزگار موسیقی بود. آلبرت کوچولو به هیچ مفهوم کودک اعجوبهای نبود و حتی مدت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت، بطوری که پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیر عادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن کرد، ولی غالباً ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که مابین کودکان انجام میگرفت و موجب سرگرمی کودک و محبّت فی مابین میشود را دوست نداشت.
آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال دیگر طبق تعالیم کاتولیک تحصیل کرد و از آن لذّت فراوان میبرد وحتّی در مواردی از دروس که به شرعیات و قوانین مذهبی کاتولیک بستگی داشت چنان قوی شد که میتوانست در هر مورد که همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهای معلّم جواب دهند او به آنها کمک میکرد.
انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترک کرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه «لوئیت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطایی میشدند، راه و رسم تنبیه ایشان آن بود که میبایست بعد از اتمام درس ، تحت نظر یکی از معلّمان ، در کلاس توقیف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگیز کلاسهای درس ، این اضافه ماندن شکنجهای واقعی محسوب میشد.
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/6/62/Einestein.png
ذوق هنری
ذوق هنری انیشتین چنان بود که او وقتی پنج ساله بود، روزی پدرش قطب نمایی جیبی را به وی نشان داد، خاصّیت اسرار آمیز عقربه مغناطیسی در کوک تأثیر عمیقی گذاشت. با وجود آنکه هیچ عامل مرئی در حرکت عقربه تأثیری نداشت، کودک چنین نتیجه گرفت در فضای خالی باید عاملی وجود داشته باشد که اجسام را جذب کند. وقتی که انیشتین پانزده ساله بود حادثهای اتفاق افتاد که جریان زندگی او را به راه جدیدی منحرف ساخت.
هرمان پدر او در کار تجارت خویش با مشکلاتی مواجه شد و در پی آن صلاح را در آن دیدند که کارخانه خود را در مونیخ بفروشد و جای دیگری را برای کسب و کار خود ترتیب دهند. از آنجا که وی خوش بین و علاقمند به کسب لذّتهایی بود، تصمیم گرفت که به کشوری مهاجرت کند که زندگی در آن با سعادت بیشتری همراه باشد و به این منظور ایتالیا را انتخاب کرد و در شهر میلان مؤسسه مشابهی را ایجاد کرد. هنگامیکه وارد شهر میلان شدند آلبرت به پدر خود گفت که قصد دارد تابعیت کشور آلمان را ترک گوید. آقای هرمان به وی تذکر داد که این کار زشت و نابهنجار است.
دوران دانشجویی
در این دوران مشهورترین مؤسسه فنی در اروپا مرکزی به استثنای آلمان ، مدرسه دارالفنون سوئیس در شهر زوریخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شرکت کرد، ولی بخاطر اینکه در علوم طبیعی اطلاّعات وسیعی نداشت درامتحان پذیرفته نشد. با این حال مدیر دارالفنون زوریخ تحت تأثیر اطلاّعات وسیع او در ریاضیات واقع شد و از او درخواست کرد که دیپلم متوسطهای را که برای ورود به دارالفنون لازم است در یک مدرسه سوئیسی بدست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر کوچک «آرائو»که با روش جدیدی اداره میشد معرفی کرد.
بعد از یک سال اقامت در مدرسه مذبور دیپلم لازم را بدست آورد و در نتیجه بدون امتحان در دارالفنون زوریخ پذیرفته شد. با اینکه درسهای فیزیک دارالفنون آمیخته با هیچگونه عمق فکری نبود، باز هم حضور در آنها آلبرت را تحریک کرد که کتب جستجو کنندگان بزرگ این را مورد مطالعه قرار دهد. او ، آثار استادان کلاسیک فیزیک نظری از قبیل: بولتزمان ، ماکسول و هرتز را با حرص عجیبی مطالعه کرد. شب و روز اوقات او با مطالعه این کتابها میگذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانهای آشنا شد که چگونه بنیان ریاضی مستحکمی ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصیلات خود راپایان داد و به مسأله مهم تهیه شغل مواجه شد.
از آنجا که نتوانست مقام تدریسی در مدرسه پلی تکنیک بدست آورد، تنها یک راه باقی ماند و آن این بود که چنین شغل و مقامی در مدرسه متوسطهای جستجو کند. اکنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بیست و یک سال داشت و تابعیت سوئیس را بدست آورده بود. او در هنگام داوطلب شغل معلّمی خصوصی گردید و پذیرفته شد. انیشتین از کار خود راضی و حتّی خوشبخت بود که میتواند به پرورش جوانان بپردازد، امّا بزودی متوجّه شد معلمّان دیگر نیکی را که او میکارد ضایع و فاسد میکنند و این شغل را ترک کرد.
بعد از این دوران تاریک ، ناگهان نوری درخشید و بعد از مدّتی در دفتر ثبت اختراعات مشغول به کار شد و به شهر «برن» انتقال یافت. کمی بعد از انتقال به شهر برن انیشتین با میلواماریچ همشاگردی قدیم خود در مدرسه پلی تکنیک ازدواج کرد و حاصل آن دو پسر پی در پی بود که اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. کار انیشتین در دفتر اختراعات خالی از لطف نبود و حتّی بسیار جالب مینمود وظیفه وی آن بود که اختراعات را که به دفتر مذبور میآوردند، مورد آزمایش اوّلیه قرار میداد.
شاید تمرین در همین کار موجب شده بود که وی با قدرت خارق العاده و بیمانند بتواند همواره نتایج اصلی و اساسی هر فرض و نظریه جدیدی را با سرعت درک و استخراج کند. چون انیشتین بخصوص به قوانین کلی فیزیک علاقه داشت و به حقیقت در صدد بود که با کمک محدودی میدان وسیع تجارت را به وجهی منطقی استنتاج کند.
کسب کرسی استادی دانشگاه
در اواخر سال 1910 کرسی فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ خالی شد. انتصاب استادان این قبیل دانشگاهها طبق پیشنهاد دانشکده بوسیله امپراتور اتریش انجام میگرفت که معمولاً حقّ انتخاب خویش را به وزیر فرهنگ وا میگذاشت. تصمیم قطعی برای انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده فیزیکدانی به نام «آنتون لامپا» بود و او برای انتخاب استاد دو نفر را مدّ نظر داشت که یکی از آنها «کوستاو یائومان» و دیگری «انیشتین» بود. «یائومان» آن را نپذیرفت و پس از کش و قوسهای فراوان انیشتین این مقام را پذیرفت.
وی صاحب دو ویژگی بود که موجب گردید وی استاد زبردستی گردد. اوّلین آنها این بود که علاقه فراوان داشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و بخصوص کسانی که در حول و حوش او میزیستهاند مفید باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که انیشتین را وا می داشت که نه فقط افکار عمومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد، بلکه روش تنظیم آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه استفاده کنند از نظر جهان شناسی نیز لذّت میبرند.
هدف انیشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت سال 1905 که در آن انیشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود، انیشتین با کمک اصل تعادل پدیدههای جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بودهاند و میتوانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد.
عزیمت از پراگ
در مدّتی که انیشتین در پراگ تدریس میکرد، نه فقط نظریه جدید خود را درباره غیر وی بنا نهاد بلکه با شدّت بیشتری نظریه خود را درباره کوانتوم نو را که در شهر برن شروع کرده بود، توسعه داد. با همه این تفاصیل انیشتین به دانشگاه پراگ اطّلاع داد که در خاتمه دوره تابستانی سال 1912 خدمت این دانشگاه را ترک کرد. عزیمت ناگهانی انیشتین از شهر پراگ موجب سر و صدای بسیار در این شهر شد، در سر مقاله بزرگترین روزنامه آلمانی شهر پراگ نوشته شد: «که نبوغ و شهرت فوق العاده انیشیتن باعث شد که همکارانش او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترک کرد.»
انیشتین عازم شهر زوریخ گردید و در پایان سال 1912 با سمت استادی مدرسه پلی تکنیک زوریخ مشغول به کار شد. شهرت انیشتین به تدریج تا آنجا رسیده بود که بسیاری از مؤسسات و سازمانهای علمی جهان علاقه داشتند که وی به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ایشان در ارتباط باشد. سالها بود که مقامات رسمی آلمان کوشش میکردند که شهر برلین نه فقط مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی باشد، بلکه در عین حال کانون فعالیت هنری و علمی نیز محسوب گردد، به همین جهت از انیشتین دعوت به عمل آوردند. مدّت کمی بعد از ورود انیشتین به برلین ، انیشتین از زوجه خویش هیلوا که از جنبههای مختلف با او عدم توافق داشت جدا گردید و زندگی را با تجرد میگذارند.
هنگامی که به عضویت آکادمی پادشاهی انتخاب شد، سی و چهار سال سن داشت و نسبت به همکاران خود که از او مسنتر بودند بیش از حد جوان مینمود. در این حال همه انیشتین را در وهله اوّل مردی مؤدب و دوست داشتنی به نظر میآوردند. فعالیت اصلی انیشتین در برلین این بود که با همکاران خویش و یا دانشجویان رشته فیزیک درباره کارهای علمی مصاحبه و مذاکره کند و آنها را در تهیه برنامه جستجوی علمی راهنمایی کند.
انیشتین و جنگ جهانی اول
هنوز یکسال از اقامت انیشتین در برلین نگذشته بود که ماه اوت 1914 جنگ جهانی شروع شد. در مدّت جنگ جهانی اول ، روزنامههای برلین همه روزه از وقایع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان بود. در عین حال انیشتین در منزل خود با دختر عمه خویش الزا آشنایی پیدا کرد. الزا زنی مهربان و خونگرم بود و همچنین او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اینحال انیشتین با او ازدواج کرد. جنگ بین المللی و شرایط معرفت النفسی که در نتیجه آن بر دنیای علم تحصیل گردید مانع از آن نشد که انیشتین با حرارت فوق العاده به توسعه و تکمیل نظریه ثقل خویش بپردازد.
وی با پیمودن راه تفکّری که در پراگ و زوریخ پیش گرفته بود توانست در سال 1916 نظریهای برای ثقل و جاذبه عمومی بنا نهد که مستقل از نظریههای گذشته و از نظر منطقی دارای وحدت کامل بود. اهمیت نظریه جدید به زودی مورد تأیید و توجه دانشمندانی واقع گردید که دارای قدرت خلاق علمی بودند. تأیید تجربی نظریه انیشتین توجّه عموم مردم را به شدّت جلب کرده بود از این پس دیگر انیشتین مردی نبود که فقط مورد توجّه دانشمندان باشد و بس. بزودی وی نیز همچون زمامداران مشهور ممالک ، بازیگران بزرگ سینما و تئاتر شهرت عام بدست آورد.
مسافرتهای انیشتین
تبلیغات مخالف و حملاتی که علیه انیشتین میشد موجب گردید که در تمام ممالک جهان و در همه طبقات اجتماعی توجّه عموم مردم بسوی نظریههای او جلب شود. مفاهیمی که برای تودههای مردم هیچگونه اهمیتی نداشته است و عامه ایشان تقریبا چیزی از آن درک نمیکردند، موضوع مباحث سیاسی گردید. انیشتین در این زمان سفرهای خود را آغاز کرد، ابتدا به هلند ، بعد به کشورهای چک و اسلواکی ، اسپانیا ، فرانسه ، روسیه ، اتریش ، انگلیس ، آمریکا و بسیاری کشورهای دیگر. امّا نکته قابل توجّه این است که وقتی انیشتین و همسر او به بندرگاه نیویورک شدند با استقبال شدید و تظاهرات پر شوری مواجه شدند که به احتمال قوی نظیر آن هرگز هنگام ورود یکی از دانشمندان رخ نداده بود.
انیشتین به آسیا و به کشورهای چین ، ژاپن و فلسطین سفر کرده است و این خاتمه سفرهای او بود. درسال 1924 بعد از مسافرتهای متعدد به اکناف جهان انیشتین بار دیگر در برلین مستقر گردید. حملات همچنان بر او ادامه داشت و نظریات او را به عنوان بیان افکار قوم یهود و به سود فاشیسم میدانستند، به این دلیل انیشتین به شهر پرنیستون در آمریکا میرود. بعد از چندی همسرش الزا در سال 1936 از دنیا میرود و خواهر انیشتین که در فلورانس بود به شهر پرنیستون نزد برادرش آمد.
در همین دوران انیشتین تابیعت کشور آمریکا را میپذیرد. انیشتین در سال 1945 طبق قانون بازنشستگی مقام استادی مؤسسه مطالعات عالی پرنیستون را ترک کرد. ولی این تغییر سمت رسمی ، تغییری در روش زندگی و کار او بوجود نیاورد. وی کماکان در پرنیستون بسر میبرد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.
آخرین سالهای زندگی انیشتین
این دوران تجسس در نیمه انزوای شهر پرنیستون با اضطراب و اغتشاش آمیخته شده بود. هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود، لیکن این دوره ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عصر بمب اتمی شروع میگردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز میکرد. بنابراین مسأله واقعی که برای او مطرح شد موضوع چگونگی پیدایش بمب اتمی نبود، با وجود اینکه منظور ما در اینجا دادن چشم اندازی مختصر از روابط انیشتین با حوادث بزرگ سیاسی آخرین سالهای زندگی او میباشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسی یاد نکنیم همین چشم انداز هم ناقص خواهد بود. یکی از آنها نامه مشهور است که وی میبایست برای همکاری خود در شوروی سابق بفرستد و دوم شرح وقایعی است که در اوضاع و احوال فیزیکدانان آمریکایی ، خاصه دانشمندان اتمی ، در داخل مملکت خودشان تغییر بسیار ایجاد کرد.
اکنون میتوانیم بصورت شایستهتری همه آنچه را که گهگاه موجب تیره شدن پایان زندگی وی میشد مشاهده کنیم و سرانجام روز هجدهم آوریل 1955 بزرگترین دانشمند و متفکر قرن بیستم ، پیغمبر صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان ، مردی که احتمالأ همراه با ناپلئون و بتهوون مشهورتر از همه مردان جهان بوده است، در شهر پرنیستون واقع در ممالک متحده آمریکای شمالی از زندگی و تفکر و مبارزه دست کشید و از دار دنیا رفت و در گذشت.
khaiyam
06-07-2006, 07:39 AM
آیزیا برلین
(مطلب روزنامه شرق)
مسعودخيرخواه : آيزايا برلين فيلسوف سياسي و مورخ تاريخ انديشه ها در 5 نوامبر 1997 در سن 88 سالگي در شهر آكسفورد انگلستان درگذشت. وي در زمره برجسته ترين نظريه پردازان سياسي معاصر در باب مفهوم «آزادي» به شمار مي آمد.
والدين برلين كه در شهر ريكا در لاتويا مي زيستند يهودياني سكولار بودند، اما پدربزرگ و مادربزرگش بر اجراي آداب سنتي مذهب اصرار مي ورزيدند. پدر آيزايا تاجر الوار بود و واگن هاي چوبي تخت خوابدار به راه آهن تزاري مي فروخت. در جريان نخستين جنگ جهاني و به دنبال پيشروي آلمان ها به سمت ريكا در 1915، خانواده برلين ابتدا به آندرناپل و سپس در 1917 به پتروگراد رفتند و سپس از بروز انقلاب بلشويكي در روسيه، چون اوضاع را نامساعد تشخيص دادند، به انگلستان كوچ كردند. آيزاياي 12 ساله پس از طي دوران مقدماتي تحصيل، به سال 1928 به دانشگاه آكسفورد رفت و ليسانس خود را در رشته ادبيات كلاسيك، فلسفه و علوم سياسي اخذ كرد و آن گاه به قصد روزنامه نگار شدن درخواستي به روزنامه «گاردين» نوشت، اما در مصاحبه ورودي توفيق نيافت و به صرافت ادامه تحصيل در رشته حقوق افتاد.
در ايـن هنـگام يـكـي از اسـاتيــد نيــوكـالـج (New College) آكسفورد كه با وي دوست بود او را به عنوان مدرس فلسفه به اين كالج دعوت كرد. مقارن با همين زمان كالج آل سولز (All Souls) نيز يك بورس تحقيقاتي به او اعطا كرد. به اين ترتيب برلين تا سال 1928 كه رسما به عضويت كادر علمي نيوكالج درآمد، از مزاياي هر دو مسئوليت خود بهره مي برد. كتاب كوچك «زندگي و محيط اجتماعي كارل ماركس» كه به سال 1929 انتشار يافت، محصول پژوهش او براي كالج آل سولز بود.
آيزايا برلين در دوران دومين جنگ جهاني و به سال 1941 از طرف وزارت اطلاعات انگلستان به آمريكا اعزام شد تا گزارش هاي مرتبي در خصوص روحيات آمريكاييان و عكس العمل هاي آنان در قبال جنگ به لندن ارسال كند. گزارش هاي پر محتواي برلين به زودي توجه وزارت امور خارجه و شخص چرچيل را به خود جلب كرد و سبب شد تا سال بعد او را به عضويت وزارت امور خارجه درآورند و مسئوليت ارسال تحليل هاي سياسي در سفارت انگليس در واشنگتن را به او بسپارند. مجموعه گزارش هاي برلين از آمريكا به سال 1981 تحت عنوان «گزارش هاي واشنگتن 1945-1941» انتشار يافت.
برلين مدتي كوتاه نيز در سفارت انگلستان در مسكو خدمت كرد و در اين مدت ملاقات هايي با روشنفكران سرشناس شوروي مانند «بوريس پاسترناك » و «آنا آخماتوا» انجام داد كه تاثير تعيين كننده اي بر جهت گيري فكري او در آينده باقي گذارد و او را بيش از پيش به بررسي انديشه هاي متفكران روس و ترجمه آثار آنان به زبان انگليسي علاقه مند كرد. در پايان جنگ برلين تصميم گرفت فلسفه را رها كند و به پژوهش در تاريخ انديشه ها مشغول شود. او در سال 1957 به استادي كرسي نظريه اجتماعي و سياسي در كالج آل سولز منصوب شد و رساله مشهور خود با نام «دو مفهوم آزادي» را در هنگام تصدي اين كرسي قرائت كرد.
در اين رساله كه از زمان انتشار تاكنون تاثير بسيار زيادي بر بحث هاي نظري در باب آزادي باقي گذارده، برلين از يك سو بر اين نكته تاكيد كرد كه آزادي يك مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است و آن را نمي توان با تكيه به مفاهيم ديگر مانند عدالت، مساوات، سعادت، آسودگي وجدان و نظاير آن تبيين كرد و از سوي ديگر ميان دو نوع آزادي «منفي» و «مثبت» تمايز قائل شد. آزادي منفي به معناي آزاد بودن از قيودي است كه توسط ديگران بر شخص تحميل مي شود. آزادي مثبت به معناي آزادي براي دستيابي به خواست ها و علايقي است كه شخص بدان ها تمايل دارد. برلين استدلال مي كند در حالي كه آزادي منفي ارزشمند و ضروري است، آزادي مثبت مي تواند به استبداد و اعمال محدوديت بر آزادي افراد از سوي كساني منجر شود كه مي پندارند حقيقت مطلق و ارزش هاي متعالي تنها در اختيار آنان است و تنها آنان شايستگي داوري در خصوص اين امور را دارند.
ديدگاه هاي برلين درباره آزادي به عنوان تفسير تاز ه اي از ليبراليسم مورد استقبال قرار گرفت، اما نكته مهمي كه مي بايد از باب رهيافت ليبراليستي او در نظر داشت اين است كه برلين به عوض آنكه از ليبراليسم خوش بينانه «جان استوارت ميل» متاثر باشد، كاملا تحت تاثير ليبراليسم بدبينانه متفكران روس است. برلين در جبين بشريت نور رستگاري نمي بيند و به آينده خوش بين نيست و بر اين باور است كه ابناي بشر به دست خود موجبات نابودي خويش را فراهم مي كنند. او موافق با اين رهيافت براي يكي از آخرين آثار خود نام «الوار خميده انسانيت» را برگزيد كه آن را از عبارتي از كانت وام گرفته بود: «از الوار خميده انسانيت هيچ چيز راستي تاكنون ساخته نشده.»برلين كه به زبان هاي روسي، آلماني، انگليسي و فرانسه تسلط داشت، سخنوري توانا و مدرسي خوش محضر بود.
اما در كار نويسندگي بيشتر به مقاله نويسي گرايش داشت تا تحرير كتاب هاي جامع و تقريبا همگي آثارش در قالب مقالات متنوعي است كه در مجموعه هاي مختلف جمع آوري شده است و احيانا در آنها موارد تكراري نيز به چشم مي خورد. او در يكي از مقالات مشهورش با نام «خارپشت و روباه» كه در آن به بررسي ديدگاه تولستوي درباره تاريخ پرداخته، متفكران را به دو گروه خارپشت ها و روباه ها تقسيم مي كند.خارپشت ها آناني هستند كه در طول زندگي يك ايده عميق و بزرگ عرضه مي كنند و همه آثار قلمي شان در بسط و تكميل همان ايده اصلي است.روباه ها به عكس كساني هستند كه به حوزه هاي گوناگون سر مي كشند و از هر يك از گشت و گذارهاي خود ارمغان كوچكي به همراه مي آورند.
برلين روباهي بود كه دو ايده اصلي را همچون خارپشت ها مطرح ساخته بود: آزادي و كثرت گرايي (پلوراليسم). برلين در عين اعتقاد به پلوراليسم و تاكيد بليغ بر اين نكته كه در جوامع بشري احيانا ارزش ها، اصول و آرمان هايي يافت مي شوند كه به يكديگر قابل تحويل نيستند و افراد بايد بياموزند كه در كنار هم و با رعايت احترام متقابل براي آرا و انديشه هاي يكديگر زندگي كنند به نسبي گرايي قائل نبود و بر عام بودن برخي ارزش ها نظير آزادي و معرفت علمي تاكيد مي ورزيد.
منبع سايت :philosophers.atspace
khaiyam
06-07-2006, 07:44 AM
چرا اسپینوزا؟
(مترجم : سهیل اسدی)
مقدمه مترجم
این نوشته که در ادامه می آید ترجمه ای است از (Why Spinoza?) بقلم (Richard Mason) که در شماره 35 نشریه دگراندیش (Philosophy Now) بتاریخ مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بچاپ رسیده است.
اسپینوزا و کانت از جمله فلاسفه ای هستند که قلمشان مزید بر موضوع از دشواری خاصی برخوردار است. شاید بیشتر از هر فیلسوف دیگری بازخوانی اندیشه هایشان نیاز به تبحر داشته باشد. نتیجه آنکه متاسفانه حتی در میان دانشجویان فلسفه یک نوع عقبگرد استراتژیک نسبت به این دو ابراندیشمند دیده می شود. همچنین در میان متون فلسفی نیز به سختی میتوان نوشته ای در مورد این دو یافت که مفاهیم را اندکی ساده تر بیان کرده باشد. نویسنده این مقاله نیز خود بر سختی امر در مورد اسپینوزا اشاره کرده است و بر همین مبنا تا آنجا که توانسته با استفاده از سبک تفکر شخصی به بیان ادله ای برای دفاع از اسپینوزا پرداخته است.
اسپینوزا در آمستردام به سال 1632 از والدینی یهودی دیده به جهان گشود. در دوران جوانی بخاطر نگرش غیر مرسوم به مذهب از جمع یهودیان طرد میگردد و تا آخر عمر را با مزد ناچیز تدریس و فروش عدسی های دست سازش امورات میگذراند. کرسی استادی دانشگاه و مقرری لویی چهاردهم را بخاطر از دست ندادن آزادی رد میکند. و در چهل و چهار سالگی بخاطر ابتلا به سل بار سفر از جهان می بندد.
در ترجمه این مقاله دو هدف را دنبال کرده ام. یکی آنکه آنانی که سر و سرّی در فلسفه دارند و فلسفه اسپینوزا را بارها از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده اند، و شاید شبهاتی در ذهنشان جای گرفته؛ این اندک برایشان مجالی باشد به بررسی دوباره دیدگاه های او بپردازند که بگمانم میتواند راهگشای موثری واقع شود. دیگر آنکه آنان که حرفه شان غیر از فلسفه ورزی است و کمتر بدان پرداخته اند اما علاقمند یافتن هرچه بیشتر هستند، از این نوشته بتوانند با الفبای اسپینوزا آشنا گشته به سمت خواندن نوشته های خودش همت گمارند. دکتر ریچارد ماسون استاد کالج ولفسون و استادیار دانشگاه کمبریج، تخصصشان اسپینوزا است و پیشنهاد میکنم هر آنچه از ایشان در اینباره یافتید بخوانید. کتاب (The God of Spinoza) بقلم ایشان و چاپ دانشگاه کمبریج از جمله متونی است که دانشجویان فلسفه اسپینوزا را از سردرگمی رهایی می بخشد. (Samuel Shirley) به همکاری انتشارات کتب جیبی (Hackett) با ترجمه نوین انگلیسی که از دشواری سخن کاسته، مجموعه آثار اصلی اسپینوزا را چاپ کرده است که برای دوران ما میتواند بسیار کارگشا باشد. مقدمه ای کوتاه برای تازه واردها تحت عنوان اسپینوزا توسط (Roger Scruton) و انتشارات (Phoenix) در دسترس میباشد. در این مورد میتوان از مقدمه ای گسترده تر و با فصاحت در کلام تحت عنوان (Routledge Guide to Spinoza and the Ethics) نوشته (Genevieve Lloyd) نام برد. البته اسپینوزای قلم (Stuart Hampshire) چاپ انتشارات معروف (Penguin) همچنان در رده پرخواننده ترین ها است. امید است که جملگی مورد پسند فلاسفه ایرانی واقع شوند.
چرا اسپینوزا میخوانیم؟ تصور میکنیم که او یکی از بزرگترین فلاسفه است، اینطور نیست؟ مطمیناً او قسمتی از یک برنامه متعارف دانشگاهی است و دانشجویان علاقه به طفره رفتن از نوشته هایش دارند. اگر شما امتحانی داشته باشید از تاریخ فلسفه و در مورد دکارت، اسپینوزا، لایبنیز، لاک، برکلی و هیوم؛ آنوقت اسپینوزا همانی خواهد بود که کمتر میخوانید. در مقایسات سطحی، ارتباط اسپینوزا با مابقی بسیار بحث برانگیز است. پس از او فیلسوفی ادامه دهنده راه او نیست و بجز بر تعداد محدودی از طرفداران، هیچ تاثیر آنی از فلسفه او گذاشته نشد. بدتر از همه اینها، فلسفه او بسیار سخت است (و احتمال دارد تصحیح کننده ورقه شما از او کم بداند و این هم از همه بدتر: یعنی یک ریسک). شگفتی قرن هفدهم در ریاضیات بعنوان یک روش تفکر عقلانی در "اخلاقیات"[1] اسپینوزا به اوج زننده خود دست میابد. این تلاش اصلی اسپینوزا متشکل از یک روش هندسی با تعاریف، بیان قواعد کلی، نمایش رهیافتها و گزاره های متسلسل می باشد. به نظر می رسد که نسبت به ذایقه امروز، ابتدا و انتهای این کتاب در دو قطب مخالف هم واقع شده باشند. او با یک دستکاری خشک در عبارات کلیدی علت[2]، نهاد[3] و ماده[4] گفتارش را آغاز میکند و با جاودانگی بخشی از تفکر، و عشق برکت آفرین و عقلانی به خدا نتیجه گیری را به پایان می رساند.
خوب، پس چرا نگرانی؟ یک دلیل خوب برای دور ریختن ترس از فلسفه او این است که اسپینوزا با هر فیلسوف دیگری در سبک تحلیلی[5] متفاوت است و این تعجب برانگیز نیست. دو تن از اولین فلاسفه تحلیلی و تاثیرگذار؛ بردلی[6] و مک تگارت[7] از اسپینوزا – ونه هگل – به عنوان پیشوای اصولی و عقلانی خود نام برده اند. این نمی تواند فقط یک پیشامد باشد که بسیاری از عقاید فلاسفه تحلیلی نشأت از عکس عقاید اسپینوزا گرفته است؛ بعنوان مثال، این باور که می بایست مابین «فلسفه» و «یک فلسفه» تفاوت گذاشت. ارایه نگرشی قاعده مند و جامع به جهان و همچنین جایگاه ما در آن، بسیار جاه طلبانه و یا فقط غیرممکن به نظر رسیده است. نقش فلاسفه فقط به حل مشکلات فلسفی تقلیل یافته که یا توسط فلاسفه پیشین پدید آمده و یا بخاطر تفکرات اشتباهی راجع به خدا، آزادی و ابدیت عمومیت یافته است. از این رو صلاحیت ویژه فیلسوفان به، تفکر مستقیم با کمک گرفتن از منطق تبدیل گشته است. در نقطه مقابل، «یک فلسفه» ممکن بوده تلاشی باشد برای ارایه پیشنهاد چگونه زندگی کردن با نظریات جامع و بنیادین در مورد چگونگی فعلیت وجود. از زمان سرکوب تفکرات هلنیکی رواقیان[8]، اپیکورینها[9] و شکگرایان[10] توسط امپراتور مسیحی جاستینین[11] در 529 میلادی، دعاوی اینگونه بنظر عبث و بیهوده آمده است.
[با تمامی این توضیحات اما][i] اسپینوزا «یک فلسفه» ارایه می دهد: اتحاد یکپارچه "خدا، یا طبیعت"، همبستگی مابین ذهن و بدن، و پیشروی بسمت سعادت ولو اینکه قسمتی از تمامیت جاودانگی باشد. شناخت داستان کلی از شناخت رموز بیشمار نتیجه میگردد. با درک مستقیم از جایگاهمان در طبیعت است که بخشی از آن میشویم و به تجربه جاودانگی میپردازیم.
موردی که این تفکر را جذاب میکند آمیزش «یک فلسفه» با ادله دشوار و مفصل فلسفی است. والاترین ارزشهای عقلانی اسپینوزا در ثبات و شیوایی تفکر اوست که به ندرت از او متفکری رمزآلود می سازد. عبارت "ما هرچه بیشتر به درک مقولات مخصوص نایل شویم، بیشتر میتوانیم خدا را درک کنیم." می تواند به شیوه هاای مختلفی بیان گردد. یک تعبیر این است که مسیر آگاهی از میان تامل گیج در تمامیت هستی نمیگذرد، بلکه بواسطه تحقیق علمی محقق میگردد. "روش ما برای دریافت مقولات از هر نوع باید ... یگانه و یکسان باشد؛ برای مثال، توسط قوانین جهانی و اصول طبیعت صورت پذیرد."
نمای کلان [فلسفه اسپینوزا] بگونه فریب انگیزی واضح است و اما جزییاتی که آن را می سازند تعجب برانگیزند. در اینجا به سه مثال اشاره میکنم: [1] عقلگرایی آشکار اسپینوزا، [2] فقدان اضطرابش درباره مقوله آگاهی و [3] جبرگرایی او. در تمامی این سه رده پایی از تعصب مذهبی به چشم میخورد. آیا او در قدرت تفکر دچار یک اعتماد بی پایه نبود؟ آیا این دلیلی است برای قرار گرفتن او در لیست درسی بعنوان عقل گراها مابین دکارت و لایبنیز؟ بررسی عنصر آگاهی را در قسمت دوم [کتاب] اخلاقیات به پس از رسیدگی به "خدا، یا طبیعت" در قسمت نخست، موکول میکند. پس آیا این به مثابه نادیده گرفتن تهدید تردید که دکارت گوشزد کرده بود، نیست؟ آیا اعلام نکرد که "چیزی در طبیعت پیشامد نیست"؟
[اولاً: هیوم را با اسپینوزا مقایسه کنید.] کسی از دیوید هیوم تصور یک عقلگرا را ندارد. او نوشته است که "چنین است و می بایست که چنین نیز باشد که عقل برده عواطف است." نظر اسپینوزا چنین بود که "آدمی ضرورتاً همیشه مطیع احساسات مثبت است ... او دستور عام طبیعت را دنبال میکند، از آن اطاعت میکند و تا جایی که نهاد اشیاء طلب میکنند خودش را با آنان وفق میدهد." پروژه رواقی هدایت عواطف توسط عقل هیچوقت عملی نگشت و نخواهد شد. هیوم استدلال میکرد که عقل هیچگاه نمی تواند در جهان فیزیکی وقوع اتفاقی را پیش بینی کند. اسپینوزا، هفتاد سال قبل از او با این نظر موافق بود. [اسپینوزا می نویسد] "ما بطور مسلم هیچ اطلاعی از هماهنگی عملی و بستگی اشیاء به یکدیگر نداریم – بدین معنی که، از مسیری که همه چیز در آن نظم میگیرد و ارتباطات منسجمی شکل میگیرند ناآگاهیم." پس "برای عملی شدن اهداف بهتر است، همچنین، ضروری است که وقوع هر چیز را یک تصادف تصور کنیم." و بدین طریق پیشگویی میکند که: ما نمی توانیم از روی موجودیت فعلی هر یک از اشیاء نتیجه بگیریم "که در آینده نیز موجود خواهند بود یا نه و یا اینکه در گذشته وجود داشته اند یا خیر."
دوماً: این حقیقت دارد که اسپینوزا خود را از تهدید شک آنگونه که دکارت در "اولین تعمق"[12] اشاره میکند، رها میسازد. دکارت به همه چیز شک داشت و نتیجتاً آنکه سعی کرد تا که تمامی آگاهیش را بر اساس تنها موردی که در آن به جدیت نسبی رسیده بود بنیان گذارد: تفکر شخصی. "من فکر میکنم، پس هستم." در باور اسپینوزا [اما] تفکر، شخص و آگاهی از خویشتن بنیاد تفکر را تشکیل نمی دادند. و هیچ دسته بندی بین آگاهی حتمی ذهن و اطمینان از موجودیت یک "جهان خارجی" وجود نداشت. کناره گیری اسپینوزا از نحوه تقسیم بندی و نگرش دکارتی، او را تا زمان فرگه[13] در قرن نوزدهم (و اگر موافق باشید، تا هایدگر در قرن بیستم) از شالوده تفکر انسان غربی دور نگاه داشت. و [دوری از تفکرات اسپینوزا] بر اساس نوعی از تعصب یا جهل صورت نگرفت [نیاز زمانه چنین میطلبید]. برای او خویشتن شکاک و منزوی فقط یک وانمود بود. می توان تصوراتی را بال و پر داد – حتی میتوان داستانها نقل کرد – اما اینها نمی توانند احتمالات جدی محسوب شوند. [اینچنین است که اسپینوزا نتیجه میگیرد] نسبت ذهن آدمی با مابقی واقعیات، زمانی میتواند مورد بحث و بررسی قرار گیرد که ما قادر به درک مابقی واقعیات باشیم و نه قبل از آن.
سوماً، اسپینوزا یک جبرگرا بود. به چه معنی؟ برای او، ضرورت نه مقوله ای درون دایره منطق، که منطبق با حقیقت بود. هر چیزی می بایست دلیل و برهانی داشته باشد و برای آگاه شدن به چیزی می بایست از ادله آن باخبر بود. هیچ چیز بدون دلیل قابل فهمیدن نمی باشد. تمامی شبکه های علّی و توجیهی می بایست همبسته باشند چرا که انقطاع آنان باعث بروز مشکل عدم درک صحیح می گردد. "مقولاتی که هیچگونه ارتباطی با هم ندارند و دارای مشترکات نیستند، نمی توانند توسط یکدیگر شناخته شوند." عدم درک [طبیعت] و ناسازگاری [شناختها] قادر به باز کردن گره ای نمی باشند. بنابراین، جبرگرایی اسپینوزا منجر به یک رد و انکار [در اختیار] و هموار شدن مسیر پذیرش رمز و رازها گردید.
نظرات سیاسی و مذهبی اسپینوزا برای زمان خودش افراطی بودند. اشاره کرده است که در امر سیاست نه به ستایش کسی می پردازد و نه به تکفیر کردن آن، بلکه در جهت فهمیدن این مقوله قدم بر میدارد. همانگونه که کسی اگر بخواهد با هواشناسی آشنا شود، عمل میکند. در مورد مذهب او به یک تقسیم بندی قاطع دست میزند. مجموعه ایده ها و نظریات درباره طبیعت [یا خدا] و انسانیت را در یک گروه و تمرینات، رفتارها و رسم و رسومات دینی را در گروه دیگری قرار میدهد. در رابطه با مسایل گروه اول فرد میتواند مادامی که حقایق نخستینش نقض نشده باشند به هر آنچیز که میخواهد باور داشته باشد: یک شرط مخفی و ویران کننده [مذاهب اجباری] که میتواند بطور موثری قلمرو بررسی تمامی مسایل را به علم بسپارد. در مورد گروه دوم اما نظر اسپینوزا بر صحه گذاشتن بر خواسته های تاریخی و اجتماعی است با این اشاره که موارد گروه دوم ربطی با حقیقت پیدا نمی کنند و فقط یک خواست اجتماعی اند.
گاهاً از اسپینوزا بعنوان یکی از بنیانگذاران تفکر سیاست لیبرال و پیشرو عصر روشنفکری یاد می شود. حقیقتاً طبق نظر جاناتان اسراییل[14] که در کتابش روشنفکری افراطی[15] بیان داشته، والا بودن جایگاه اسپینوزا
در تاریخ سیر حرکت عقلانیت بخاطر دوباره بازبینی افکارش در سده اخیر بوده است. نظرات او در باب آزادیهای سیاسی و مذهبی در دهه هفتاد قرن هفدهم هم اکنون نیز توسط نظرات مشابه عبدالکریم سروش[ii] انعکاس یافته اند که اخیراً برایش در ایران دردسر آفرین بوده اند. در واقعیت، در مورد اسپینوزا نمی توان به یک تقسیم بندی ساده اکتفا نمود. او در هر موردی میگوید؛ که هیچ چیز را نمی بایست فقط بوسیله تقسیم بندی ها شناخت – "بشر حیوانی عقلانی است" و پاره ای از دیوان سالاری موجود است و نه خودش یک توجیه. طبق رای او ما می بایست همواره بر دلایل و یا ریشه های عقلانی استناد کنیم. در مورد اسپینوزا یک تصویر غنی اما گیج کننده باقی مانده است. نحوه زندگیش و زمانی که در آن میزیسته باعث ارایه چنین تصویری است. پیش زمینه های زندگی و تعلیمات یهودی، اثرات مذهب و سیاست هلندی و فلسفه دکارتی و علوم طبیعی جدیده بر اندیشه اسپینوزا اثر گذاشته اند. [شاید بدین علت باشد که] برخی از مفسران او را شخصیتی گوشه گیر و رومانتیک و منحصر به فرد معرفی کرده اند. در حقیقت، اسپینوزا در تقاطع بسیاری از پیشینه های تاریخی و سنتها واقع شد و انسان گرایی او دقیقاً محصول تعادلی است که از میان بایدها و نبایدهایش از این دو [تاریخ و سنتها] پدید آمدند. و این موضوع از او اندیشمندی منحصر به فرد می سازد. او خود را وارد بسیاری از جریانات متفاوت استدلالی زمان کرد و روا نیست که بدین دلیل او را اندیشمند یک عقلانیت غریب نام نهاد.
اگر ما در دوران پس از دکارت به سر میبریم، پس زمان خوبی برای مطرح کردن اسپینوزا است. کسی که شاید بهتر از هر کس دیگری دکارت را فهمید. انجمن فکری پیرو اسپینوزا در فرانسه غوغایی برپا کرده است. از چند سال گذشته نیز توجه به اسپینوزا در دانشگاه ها افزایش یافته است. انجمن آمریکای شمالی اسپینوزا هم در دهمین سالگردش گسترده تر می شود. در بریتانیا اما ... بهتر است که تلاشی را آغاز کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] The Ethics
[2] cause
[3] nature
[4] substance
[5] analytical style
[6] F.H. Bradley
[7] John Ellis McTaggart
[8] Stoicism
[9] Epicureanism
[10] Scepticism
[11] Justinian
[12] First Meditation
[13] Friedrich Ludwig Gottlob Frege
[14] Jonathan Israel
[15] Radical Enlightenment (Oxford, 2001)
جواد كاظميان
06-08-2006, 11:56 PM
http://www.persianit.ir/images/stories/maliheh/p00332.jpg
توماس اديسون در سال 1847 در ميلان ، Ohio متولد شد . تام در كودگي نتوانست مانند ديگر بچه ها در مدرسه موفق باشد . مادرش تصميم گرفت او را در خانه تحت تعليم قرار دهد، تعداد زيادي كتاب به او داد تا مطالعه كند . تام پسري كنجكاو بود . هميشه علاقه داشت كه بفهمد كه چيزهاي اطرافش چگونه عمل مي كنند .
دوست داشت كه بتواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند . مادرش به وي اجازه داد تا لابراتواري در خانه برايش درست شود تا او بتواند آزمايشات خود را انجام دهد. در هنگام جواني تام آزمايشگاهي از خودش درست كرد جايي كه مي توانست ايده ها و نظرياتش را آزمايش كند . بسياري از چيزها را در اين آزمايشگاه اختراع داد . مي توانيد حدس بزنيد كه اختراع مورد علاقه اش چه بود؟
گرامافون يا دستگاه ضبط صوت اگر در آن زمان موسيقي گوش دهيد، يا بايد خودتان آنرا مي نواختيد و يا به كنسرتها مي رفتيد . معروفترين اختراع اديسون چراغ حبابي بود . در آن زمان، مردم از چراغ هاي نفتي وگازي براي روشن كردن خانه هايشان استفاده مي كردند.
اديسون مي دانست كه استفاده از الكتريسيته بسيار ساده تر و ارزانتر خواهد بود . مشكل اينجا بود كه كسي نمي دانست چگونه بايد اين كار را انجام دهد .
اديسون مدت زيادي بر روي ايده اش كار كرد . بسيازي چيزها را استفاده كرد كه هيچ كدام عمل نمي كردند . اما او هيچ گاه مايوس نشد و كارش را قطع نكرد ، او ادامه داد تا روزي كه توانست آنچه را مي خواست بدست آورد . امروز ، شما به سادگي مي توانيد با فشار دادن كليدي هز زمان نور وروشنايي را داشته باشيد . همچنين اديسون اولين نيروگاه برق را ايجاد كرد كه به 85 مشتري برق مي فروخت و توانايي روشن كردن 5000 لامپ را دارا بود . او در سال 1882 در نيويورك اين كار را انجام داد . اديسون همچنين دوربين متحرك را اختراع كرد . هنگامي كه شما به تماشا فيلم و يا تلويزيون مي رويد ، مي توانيد از ايده و كارهاي سختي كه انجام داده است تشكر كنيد . بسياري از ماشين هاي الكتريكي كه امروزه در خانه ها يا مدارس ديده مي شوند از ايده ها و نظريات اديسون نشات گرفته اند .
اختراع كردن بهترين چيزي بودن كه اديسون به آن علاقه داشت . او ابتدا مي انديشيد كه اشياء پيرامونش چگونه كار مي كنند، پس فكر مي كرد كه چگونه مي تواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند . كه به آن الهام مي گويند . اما قسمت متشكل كار اينجا بود كه اديسون بايد ايده هايش را در عمل پياده مي كرد طوري كه آنها كار مي كنند . او انواع چيزها را استفاده مي كرد تا در نهايت دقيقا" آن چه را كه مي خواست مي توانست پيدا كند . خود او آنرا سخت كاركردن و نا اميد نشدن مي دانست او مي گفت اختراع " يك درصد الهام گرفتن و 99 درصد پشتكار و جديت است . "
http://www.persianit.ir/images/stories/maliheh/p00332b.jpg
جواد كاظميان
06-09-2006, 12:00 AM
تولد : 1564 فلورانس ايتاليا
فوت 8 ژانويه 1642 فلورانس
http://www.persianit.ir/images/stories/maliheh/p00017.jpg
گاليله فيزيكدان و منجم بزرگ را پدر علوم تجربي مي نامند. او با استفاده از ابزار كار و نيز روش مناسب توانست بعضي از قانون هاي طبيعت را با استفاده از آزمايش به دست آورد و باطل بودن نظريات ارسطو را در مورد سقوط اجسام به كمك آزمايش مشخص كند.
گاليله در 19 سالگي به دانشگاه (( پيز)) راه يافت و علوم پزشكي را تحصيل كرد اما پس از مدتي به رياضيات و فيزيك روي آورد. توجه به پديده هاي طبيعت و يافتن ارتباطي ميان پديده ها از مشخصات ذهني او بود. گفته مي شود روزي كه به كليسا رفته بود متوجه نوسانات منظم چراغهاي كليسا شد. از اين مشاهده اتفاقي به سوي آزمايش علمي درباره آونگ كشانده شد و قانون همزماني نوسانات كم دامنه آونگ را به دست آورد.
گاليله در زمان استادي دانشگاه پيز ( 1592-1589) درباره سقوط اجسام مطالعه كرد و با آزمايش بر سطح شيبدار كه خود مبتكر آن بود نتيجه گرفت كه اگر فقط نيروي وزن بر اجسام مختلف اثر كند شتاب سقوط براي همه آنها يكسان است و به عبارت ديگر :
در جايي كه هوا نيست همه اجسام با شتاب يكسان سقوط مي كنند
او علاوه بر سقوط آزاد حركت پرتابه ها را نيز مورد بررسي قرار داد و نتيجه گرفت كه مسير پرتابه ها سهمي است. در سال 1592 به تدريس در دانشگاه پادوا پرداخت و مدت 18 سال در اين سمت ماند. در 1609 يك دوربين نجومي ساخت ( دوربين گاليله از يك عدسي محدب شيئي و يك عدسي مقعر چشمي تشكيل شده است) و با آن در هفتم ژانويه 1610 قمرهاي سياره مشتري را كشف كرد. كشف قمرهاي مشتري و مشاهده حركت آنها و اظها ر نظر درباره درستي نظر كپرنيك مربوط به حركت زمين و سيارات به دور خورشيد دشمني كليسا را به دنيال داشت.
گاليله براي اثبات درستي نظريات و مشاهدات خود به سال 1611 به رم رفت تا اعضاي كليسا با حركت سيارات از داخل دوربين دست از دشمني بردارند اما اين عاشقان افكار خويش خود را مجاز به مشاهده آسمان با دوربين ندانستند و سرانجام به سال 1633 گاليله را به پاي ميز محاكمه كشاندند.
آخرين فعاليت علمي گاليله تاليف كتابي به نام گفتگو درباره دو علم جديد بود كه فعاليتهاي علمي خود را در رشاه فيزيك در آن نوشته است .
Dianella
06-13-2006, 04:42 PM
ژاندارک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=201339&postcount=1)
سالوادور دالي (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=228102&postcount=2)
ولنتاین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=251412&postcount=3)
کیلدال (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=288649&postcount=4)
آلبرت اینشتین1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=319094&postcount=6)
آلبرت اینشتین2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=328410&postcount=7)
آیزیا برلین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=387134&postcount=8)
اسپینوزا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=387138&postcount=9)
توماس ادیسون1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=389930&postcount=10)
گالیله (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=389935&postcount=11)
کارل پوپر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399091&postcount=13)
نیچه 1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399094&postcount=14)
رابرت نوزیک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399095&postcount=15)
ويتگنشتاين (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399098&postcount=16)
هنری برگسون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399100&postcount=17)
کواین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399104&postcount=18)
ایمانوئل کانت (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399107&postcount=19)
موتزارت1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=400796&postcount=21)
کوپرنیک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=405905&postcount=22)
آندره ماری آمپر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600858&postcount=24)
رابرت هوک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600867&postcount=25)
بوهر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600880&postcount=26)
ولتا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600885&postcount=27)
آلفرد نوبل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=601089&postcount=28)
پاسکال (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=609615&postcount=29)
موتزارت 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=609632&postcount=30)
جرج برنارد شاو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=627841&postcount=31)
ویرجینیا وولف (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=627894&postcount=32)
جان دالتون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=629142&postcount=33)
گورباچف (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=629179&postcount=34)
چارلی چاپلین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=641511&postcount=35)
فلورنتین اسمارانداچ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=644973&postcount=36)
رادرفورد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645571&postcount=37)
مندلیف (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645726&postcount=38)
ژول ورن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645919&postcount=39)
جورج جان تامسون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645990&postcount=40)
پائولو كوئليو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=665009&postcount=41)
استفان هاوکینگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=665018&postcount=42)
کوپرنیک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=665025&postcount=43)
آندره ژید (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=681720&postcount=44)
دانته (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=681725&postcount=45)
بورخس (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694570&postcount=47)
جک لندن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694572&postcount=48)
پرل باک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694574&postcount=49)
گوته (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694586&postcount=50)
آشیل کلود دبوسی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694588&postcount=51)
شکسپیر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=741424&postcount=54)
اقلیدس (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=791852&postcount=56)
گرگور مندل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=791910&postcount=57)
استيون هوكينگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=795572&postcount=58)
گارسیا مارکز (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=811647&postcount=59)
اورهان پاموک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=811649&postcount=60)
آنتونيو ويوالدي (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=906936&postcount=61)
سقراط (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=932454&postcount=62)
افلاطون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=981731&postcount=64)
ارسطو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1027840&postcount=65)
توماس ادیسون 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1055469&postcount=66)
الکساندر دوما (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1088448&postcount=67)
نیچه 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1163504&postcount=70)
آندره سيلسيوس (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1252662&postcount=72)
نیوتن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1290776&postcount=73)
پله (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1341374&postcount=74)
مارادونا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1341379&postcount=75)
هیمر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1346091&postcount=76)
ماکس ول (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1601798&postcount=81)
انیشتین3 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1666570&postcount=83)
لویی پاستور (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1669892&postcount=84)
انیشتین 4 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1838656&postcount=85)
انیشتین 5 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1838659&postcount=86)
لاگرانژ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1842223&postcount=87)
پیکاسو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1845933&postcount=88)
ونسان ون گوگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1848555&postcount=89)
جان لنون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1856457&postcount=90)
نیوتن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1869048&postcount=80)
الکساندر گراهام بل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1877300&postcount=81)
بنیامین فرانکلین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1917469&postcount=82)
سر جیمز چادویک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1917474&postcount=83)
مایکل پورتر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2147471&postcount=84)
آلبر کامـو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2334152&postcount=86)
ساموئل بکت (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2334185&postcount=87)
مايكل فاراده (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2363417&postcount=88)
ماری کوری (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2363436&postcount=89)
فرانتس کافکا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2608037&postcount=90)
سیلویا پلات (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2642711&postcount=91)
فردریش ویلهلم نیچه (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2712062&postcount=92)
khaiyam
06-14-2006, 08:22 AM
کارل پوپر: فيلسوف خردگرايی سنجشگر
بهرام محيی
منبع :سایت ایران امروز
پيشگفتار
کارل رايموند پوپر (١) در سال1902 ميلادی در حومهی شهر وين، در يک خانوادهی يهودی که به مسيحيت پروتستان گرويده بود، زاده شد. دوران بلوغ او مصادف با سالهای دشوار جنگ جهانی اول بود. فقر و مسکنت اقشار وسيع مردم در سالهای پس از جنگ، او را به سوی انديشههای سوسياليستی سوق داد. مدت کوتاهی عضو حزب کمونيست شد، ولی به سرعت از آن روی گرداند. با اين حال به اعتراف خود تا مدتها همچنان سوسياليست باقی ماند و معتقد بود که اگر سوسياليسم با آزادیهای فردی تلفيق پذير باشد، باز هم سوسياليست خواهد بود، زيرا که او آزادی را مهمتر از برابری میداند و اعتقاد دارد که اگر آزادی از بين برود، بين بندگان برابری هم باقی نخواهد ماند. پوپر در سال ١٩٢٤ تحصيلات دانشگاهی خود را در رشتههای رياضی و فيزيک به پايان رسانيد و چهار سال پس از آن، موفق به اخذ دکترای فلسفه و روانشناسی از دانشگاه وين شد. از سال ١٩٣٠ در رابطه با «حلقهی وين» (٢) قرار گرفت که محفلی از انديشمندان اتريشی با گرايش فلسفی پوزيتيويستی بود. به توصيهی فعالين اين محفل از جمله «کارناپ»(٣)، نخستين اثر فلسفی خود به نام «دو مسألهی اساسی نظريهی شناخت» را به رشتهی تحرير درآورد که بعدها در سال ١٩٣٤ به صورت تلخيص شده، تحت عنوان «منطق پژوهش» (٤) منتشر و موجب شهرت علمی او گرديد. اين کتاب تأثير قابل ملاحظهای بر روی اعضای «حلقهی وين» داشت و استدلالات آن موجب پارهای تجديدنظرها در ديدگاههای اعضای اين محفل شد.
شهرت علمی پوپر به سرعت مرزهای زادگاهش را درنورديد و از دانشگاههای معتبر جهان به او پيشنهاد کرسی استادی داده شد. در سال 1937، يعنی يکسال پس از اشغال اتريش توسط ارتش نازی و منضم شدن خاک اين کشور به آلمان، کارل پوپر دعوت دانشگاه زلاندنو را پذيرفت و رهسپار اين کشور گرديد. وی در آنجا تا پايان جنگ جهانی دوم به پژوهش و تدريس مشغول بود و طی همين ايام که میتوان آن را عصر عروج توتاليتاريسم در اروپا ناميد، دو اثر مهم خود «جامعهی باز و دشمنان آن» (٥) و «فقر تاريخگرايی» (٦) را که شالودهی فلسفه سياسی او را میسازد، به رشتهی تحرير درآورد. خود وی در رابطه با اين دو اثر تصريح میکند که آنها تلاش او را در مقابله با جنگ، در دفاع از آزادی و در مخالفت با نفوذ انديشههای تام گرايانه و اقتدارطلبانه نشان میدهد و بايد به منزلهی سهم او در فلسفهی سنجشگرانهی سياسی و هشداری عليه خطر خرافات تاريخی قلمداد شود.
کارل پوپر در سال 1946 دعوت دانشگاه لندن را برای تدريس پذيرفت و راهی انگلستان شد. وی در اين کشور به تحقيق و تدريس ادامه داد و آثار فلسفی و علمی ديگری خلق کرد که مهمترين آنها عبارتند از: «حدسها و ابطالها» (٧)، «شناخت عينی» (٨)، «فلسفه و فيزيک» (٩) ، «آينده باز است» (١٠) ، «در جستجوی دنيايی بهتر» (١١) و «همهی زندگی حل مسأله است» (١٢). کارل رايموند پوپر در سال 1994 در لندن چشم از جهان فروبست، اما روح کاونده و انديشههای روشن و مؤثرش، از طريق ارثيهی معنوی او همچنان پويا و زنده است.
ريشههای سقراطی و فلسفهی روشنگری
کارل پوپر را برجستهترين نمايندهی فکری «خردگرايی سنجشگر» (١٣) میدانند. اين نحلهی فکری، بيش از آنکه به دنبال مسائل آکادميک فلسفی باشد، خود را متوجه علوم تجربی میداند و به طرح پرسشهای واقعی سياست عملی میپردازد. خود پوپر معتقد است که انديشهی فلسفی بايد مشغوليت همهی روشنفکران باشد، مسائل را صريح و ساده طرح کند و از لفاظی و پيچيده گويی بپرهيزد. دشوارگويان و دشوارنويسان به کرات مورد سرزنش پوپر واقع شدهاند و وی آنان را به جادوگرانی تشبيه میکند که خود را درپشت چادری از الفاظ پر طمطراق پنهان کردهاند تا همگان بپندارند که فلسفه چيزی پيچيده و اسرارآميز و مذهب خردمندان است و نمیتوان رموز آن را بر مردم عادی آشکار ساخت.
میتوان تشخيص داد که انديشهی پوپر از يکطرف متأثر از فلسفهی سقراط و از طرف ديگر تحت تأثير فلسفهی روشنگری است. اين جملهی معروف سقراط: «می دانم که هيچ نمیدانم» بیترديد در شيوهی تفکر پوپر نقش بزرگی داشته است. پوپر بر اين نظر است که حل هر مسألهای به پيدايش مسألهی تازهای منجر میگردد و هر چه انسان بيشتر دربارهی جهان بداند، معرفت او نسبت به آنچه که نمیداند آگاهانهتر و صريحتر است و لذا نادانی انسان را پايانی نيست. پوپر اين عقيدهی خود را در جملات زيبايی به اين صورت بيان میکند: «هنگامی که به بیکرانگی آسمان پرستاره نظر میدوزيم، تخمينی از بیکرانگی نادانی خود به دست میآوريم. اگر چه عظمت کيهان ژرفترين دليل نادانی ما نيست؛ اما يکی از دلايل آن است».
پوپر در آنجا که با قيم مآبی و همهی اشکال تامگرايی به ستيز بر میخيزد، تحت تأثير فلسفهی روشنگری است. وی بويژه در آغاز دارای گرايش نئوکانتی بود و همه جا از ايمانوئل کانت به عنوان فيلسوف آزادی و انسانيت ياد کرده است. پوپر با تکيه بر روح فلسفهی روشنگری، به سهم خود تلاش میورزد تا انسانها از پذيرش غيرسنجشگرانهی نظريات فاصله بگيرند و به گفتهی تاريخی کانت، شهامت استفاده از خرد خود را بيابند. خرد برای پوپر تنها مرجع و سرمايهی معنوی انسانی است که همواره بايد به آن تکيه و از واگذار کردن آن به «نهادهای ويژه» و«ابرانديشمندان» پرهيز کرد. پوپر تصريح میکند که ما بايد عادت دفاع از بزرگمردان را ترک گوييم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای بزرگ مرتکب شدهاند و تسلط فکری آنان هنوز مايهی گمراهی انسانهاست. پوپر متفکرانی را که با انديشههای خود عملا" در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومتهای جبار بوده اند، «پيامبران کاذب» مینامد. در اکثر نوشتههای وی، «پيامبران کاذب» و «مراجع فکری» چه در زمينهی نظری و چه در عرصهی سياست عملی، به دقت رديابی میشوند و سرانجام در مقابل قاضی منتقد دادگاه عقل قرار میگيرند. به نظر پوپر، حقيقت به صورت عينی وجود دارد و هدف اصلی انسان بايد جستجوی مستمر آن در فرآروندی پايان ناپذير باشد.
حقيقت، شناخت و سرچشمههای آن
کارل پوپر، شناخت را جستجوی حقيقت میداند، جستجويی پر وسواس برای يافتن نظريههايی عينی، واقعی و توضيح دهنده. از ديد وی، جستجوی حقيقت را نبايد با جستجو برای رسيدن به يقين و قطعيت يکی گرفت و بايد ميان آن دو تفاوتی دقيق قائل شد. انسان جائز الخطاست و لذا تمام شناخت بشری خطاپذير و نامطمئن است. اين امر بدين معناست که ما بايد همواره عليه خطاهای خود پيکار کنيم و عليرغم تمام مراقبتها و تدابير، هرگز نمیتوانيم يقين حاصل کنيم که مرتکب خطا نشده ايم.
خطا و اشتباه زمانی صورت میپذيرد که ما نظريهای علمی را درست میپنداريم، در حالی که اين نظريه نادرست است. لذا مبارزه با اين خطا يا اشتباه، به اين معناست که ما در جستجوی خود به دنبال حقيقت عينی، نادرستی و کذب را از راه آزمون و سنجش بيابيم و از ميان برداريم. وظيفه و هدف فعاليت علمی چنين است: نزديکتر شدن به حقيقت عينی، حقيقت بيشتر، حقيقت جالب تر، حقيقت قابل فهم تر. در اين راستا، هر آينه بپذيريم که شناخت بشری خطاپذير است، هرگز نمیتوانيم يقين و قطعيت را هدف علم قلمداد کنيم.
برای پوپر، حقيقتهای نامطمئن و يا گزارههای حقيقی که ما آنها را غيرحقيقی میانگاريم وجود دارد، اما يقين و قطعيت نامطمئن وجود ندارد. درست به همين دليل ما بايد در پی نزديکتر شدن به حقيقت عينی باشيم و تلاش برای دستيابی به يقين را رها کنيم. بنابراين شناخت علمی و دانش ما همواره فرضيه سان (١٤) است؛ چيزی نيست جز دانش حدسی. حتا شناخت ما در گسترهی پر صلابتترين دانشها مانند علوم طبيعی، فرضيات و حدسياتی است که با نظريههای تازهتر و درستتر ابطال پذير میباشد. از همين رو بايد درهای آن همواره به روی نقد و تجديدنظر گشوده باشد و از بوتهی سخت آزمايش و در تضارب با حدسيات مخالف و رقيب، سربلند بيرون آيد. به عبارت ديگر میتوان تصريح کرد که قوانين شناخته شدهی طبيعی از نظر پوپر، چيزی جز توصيفاتی با بالاترين درجهی احتمالات نيست. وی يادآور میشود که نظريههای علمی ما صرفا" حدسها و فرضيههايی موفق ولی موقتاند و بنابراين برای هميشه محکومند، حدس و فرضيه باقی بمانند. تا زمانی که ما به دنبال يقين و قطعيت باشيم، به اثبات نظريه و بنابراين استقرا (١٥) نيز نيازمنديم اما اگر بپذيريم که عليرغم ميل به يقين و قطعيت، راهی برای رسيدن به آن نداريم، میتوانيم از استقرا و تلاش برای اثبات صرفنظر کنيم. لذا روش ما در شناخت علمی نمیتواند چيزی جز روش سنجشگرانه و نقدی باشد: روش کشف و از ميان بردن خطا، در خدمت جستجوی حقيقت و در خدمت خود حقيقت. پوپر در رد استقرا همچنين برهان میآورد که ما از طريق مشاهده نيست که به نظريهی علمی میرسيم، بلکه عکس اين روند صادق است: يعنی اينکه ما اول صاحب فرضيهای میشويم و سپس از طريق مشاهده تلاش میکنيم آنرا ارزيابی کرده، به سطح نظريهای علمی ارتقا بخشيم. اما خصلت اين نظريهی علمی، نه در اثبات پذيری که در ابطال پذيری آن باقی میماند. پوپرتصريح میکند که نظريهی ابطال پذيری او در علم، تفاوت وی را با علمگرايان (١٦) آشکار میکند، چرا که آنان به مرجعيت و اقتدار علم گردن مینهند، در حالی که وی هيچگونه مرجعيت و اقتداری را نمیپذيرد. پوپر در عين حال در فرق ميان خود با شک گرايان (١٧) توضيح میدهد که اگر چه شايد بتوان او را به معنای کلاسيک کلمه يک شک گرا ناميد، چرا که برای حقيقت سنجيداری (١٨) قائل نيست، اما بايد در نظر داشت که وی نيز مانند متفکرانی چون کانت و ويتگنشتاين ، منطق کلاسيک را چونان ارغنون نقد و سنجش میپذيرد؛ يعنی نه ارغنونی برای برهان، بلکه ارغنونی برای ابطال. پوپر میافزايد که او بر خلاف شک گرايان امروز، فيلسوفی نيست که به ترديد و عدم اطمينان علاقه داشته باشد، چرا که او اين دو را وضعيتهای ذهنی میداند و جستجو به دنبال اطمينان ذهنی را مدتهاست به کنار نهاده است و برای او مبانی عقلی سنجشگر و عينی، که ما را در جستجويمان به دنبال حقيقت، در ارجحيت بخشيدن به نظريهای نسبت به نظريهی ديگر ياری میرساند، جالبتر است.
پوپر در پاسخ به اين پرسش که حقيقت چيست، ضمن تأييد تعبير کانتی از حقيقت، يعنی «انطباق شناخت بر برابرايستا»می افزايد: «نظريه يا گزارهای حقيقی است که توصيف آن از چگونگی امر، با واقعيت منطبق باشد». از نظر وی، هر اظهارنظر صريحا" فرمولبندی شده، يا حقيقی است يا کاذب و اگر کاذب باشد، عکس آن حقيقی است. بنابراين درست به اندازه اظهارنظرهای درست و حقيقی، اظهارنظرهای نادرست و غيرحقيقی وجود دارد. از آنجا که هر اظهارنظری میتواند درست و حقيقی و يا عکس آن درست و حقيقی باشد (چيزی که آگاهی مطمئن از آن برای ما محرز نيست)، میتوان نتيجه گرفت که ما اجازه نداريم حقيقت را با يقين و قطعيت يکی بگيريم. کارل پوپر در عين حال، نسبيت گرايی (١٩) در حقيقت را يکی از بزرگترين گناهان فيلسوفان نسبيت گرا و آن را خيانت به عقل میداند، چرا که نسبيت گرايی در حقيقت، در را بر روی ريا و تزوير میگشايد. وی نسبيت گرايی را يکی از نتايج اختلاط ايدهی حقيقت با يقين و قطعيت میداند.
پوپر تأکيد میورزد که ممکن است برخی از نظريههای ما حقيقی باشد، اما اگر هم چنين باشد، ما هرگز آن را با اطمينان نخواهيم دانست. از نظر پوپر، سنجيداری برای حقيقت وجود ندارد و حتا اگر ما به حقيقت دست يابيم نمیتوانيم از آن مطمئن باشيم، اما سنجيداری خردگرايانه نسبت به پيشرفت در گسترهی جستجوی حقيقت وجود دارد و لذا سنجيداری برای پيشرفت علمی. اما چنين سنجيداری به چه معناست؟ آيا به معنی پيشرفت در فرضيات و حدسيات ماست؟ چه موقع میتوان گفت که يک فرضيهی علمی از فرضيهی ديگر بهتر است؟ پاسخ پوپر چنين است: از آنجا که علم فعاليتی سنجشگر است، ما فرضيههای خود را معروض نقد و پرسش قرار میدهيم تا خطاهای آنها را کشف کنيم. بنابراين فرضيهای از فرضيهی پيشين بهتر است که اولا" قادر باشد تمام مسائلی را که آن فرضيه توضيح داده از نو توضيح دهد، ثانيا" برخی خطاهای فرضيهی پيشين را آشکار کند و ثالثا" در مقابل آزمايشها و سنجشهايی که فرضيهی پيشين مقاومت و صلابت لازم را نشان نداده، مقاومتر و پرصلابتتر باشد. پوپر روش خود را روش آزمون و خطا مینامد و يادآور میشود که هدف چنين روشی چيزی نيست جز يافتن خطاها و حذف نظريههای نادرست و غيرعلمی. طبعا" هر فرضيهای که در مقابل ابطال خود مقاومت طولانی تری نشان دهد و پايدارتر بماند، از صلابت علمی بيشتری برخوردار و به حقيقت نزديکتر است، مانند بسياری از نظريههای علوم طبيعی. به نظر پوپر چنين روش و نگرشی، مبارزه عليه جزميت گرايی (٢٠) را ممکن میسازد و از نخوت و تکبر روشنفکری میکاهد. پوپر، تواضع عقلی را يکی از بزرگترين فضيلتهای روشنفکری میداند و يادآوری میکند که بزرگترين انديشمندان همواره فروتن بودهاند. پوپر تصريح میکند که متفکران و دانشمندان اگر چه در زمينهی چيزهای کمی که میدانند با انسانهای عادی تفاوتهای کوچکی دارند، اما در زمينهی نادانی بیپايان خود، با بقيه يکسانند.
پوپر پرسش کلاسيک در مورد سرچشمهی شناخت را به اين صورت که «اين را از کجا میدانی و بر کدام منبع متکی هستی؟» يکسره نادرست میداند. به عقيدهی وی، پرسشی بدينگونه، پاسخی مرجعيت گرايانه میطلبد. پرسش از سرچشمهی شناخت با اين نيت انجام میگيرد که بتواند از طريق مرجعيتی معين، معرفت خود را مشروعيت بخشد. ايدهی متافيزيکی ناظر بر اينگونه پرسش، به نتايجی چون «شناخت خالص نژادی»، «شناخت خطاناپذير»، «شناخت متکی بر اقتداری معين» و در صورت لزوم حتا «شناخت مشتق از اقتدار الهی» منجر میگردد. پوپر متقابلا" پيشنهاد میکند که بايد پرسش کلاسيک از سرچشمهی شناخت را کنار نهاد و پرسشی بدينگونه را جانشين آن ساخت که: «چکار میتوانيم بکنيم تا خطاهای خود را کشف کنيم؟». طرح پرسش بدينسان، مبتنی بر اين اعتقاد است که ما صاحب هيچگونه منبع معرفتی خالص و خطاناپذير نيستيم و پرسش از سرچشمهی شناخت را نبايد با پرسش مربوط به اعتبار و حقيقت يکی گرفت.
بنابراين پاسخ پوپر به پرسش کلاسيک سرچشمهی شناخت مبنی بر اينکه «اين را از کجا میدانی و بر چه منبعی متکی هستی» چنين فرمولبندی میشود: «من هرگز نمیگويم که چيزی میدانم. ادعای من صرفا" برپايه حدس و فرضيه است. اين موضوع هم اهميتی ندارد که اين حدس و فرضيه را از کدام منبع به دست آورده ام. منابع گوناگونی وجود دارد که همهی آنها برايم روشن نيست. اصولا" سرچشمه و اصل شناخت، با حقيقت ارتباط چندانی ندارد. اما اگر مسألهای که من تلاش میکنم آنرا از طريق فرضيهی خود توضيح دهم برايت جالب است، میتوانی به من لطف بزرگی بکنی و آن اينکه تلاش ورزی فرضيهی مرا بطور اصولی و واقعگرايانه و تا آنجا که برايت امکان پذير است واضح و روشن، معروض نقد و سنجش قراردهی! و اگر فکر میکنی میتوانی آزمونی بينديشی که در پايان ادعای مرا ابطال خواهد کرد، من حاضرم تو را در ابطال فرضيه ام با تمام نيرو ياری دهم».
پوپر با چنين پاسخی نتيجه میگيرد که هيچگونه «سرچشمهی نهايی شناخت» وجود ندارد. هر منبع و يا محرک شناخت قابل استفاده است؛ ولی هر منبع و محرکی نيز بايد بتواند مورد نقد و سنجش قرار گيرد. به عقيدهی پوپر، منابع سنتی معرفت، جزو مهمترين سرچشمههای ما به حساب میآيد و شناخت نمیتواند با هيچ آغاز گردد، اما بويژه همين منابع سنتی معرفت که به ما به ارث رسيده است، بايد قابل نقد و سنجش باشد. مهمترين کارکرد مشاهده، تفکر منطقی و نيروی انگارش (٢١) در آن است که به ما در آزمون سنجشگرانهی نظريههايمان ياری میرساند. به نظر پوپر، روشنی و شفافيت، يک ارزش عقلی است، اما دقت چنين نيست. دقت مطلق قابل دستيابی نيست و نتيجهای ندارد که به دنبال دقتی بيش از آن باشيم که وضعيت کنونی ما اجازه میدهد. پوپر تصريح میکند که حل هر مساله ای، به مسائل جديدی منجر میگردد. هر چقدر مسأله نخستين دشوارتر باشد، مسائل جديد حاصل از حل آن، جالبتر و تلاش برای حل آنها جسورانهتر خواهد بود و از ما شهامت بيشتری میطلبد. ما هر چقدر بيشتر راجع به جهان بدانيم و دانش خود را ژرفا بخشيم، آگاهيمان از جهل خود روشنتر و قاطعتر میگردد. سرچشمهی اصلی نادانی ما در دانشی است که فقط میتواند محدود باشد، در حالی که نادانی ما ضرورتا" نامحدود است.
واقعيت و آموزه سه جهان
کارل پوپر، واقعيت را به بخشهای سه گانه تقسيم میکند و نام هر بخش را جهان (به معنای کوچکتر آن و نه به معنای کيهان يا کائنات) میگذارد. جهان يک، دربرگيرندهی واقعيتهای مادی است. سيارهی ما و همهی موجودات زنده و غيرزنده و نيز اجرام سماوی و در واقع کل جهان ماديات، جهان ١ را میسازند.
جهان ٢ ، جهان تجربههای زنده (٢٢) و بیميانجی و بويژه تجربههای مستقيم و ذهنی انسانی است. پوپر تأکيد می کند که تفاوت گزاری ميان جهان1 و جهان 2 با مخالفتهای بسياری در ميان متفکران معاصر روبرو شده است، اما قصد او از اين تفاوت گذاری، تأکيد بر روی اين واقعيت است که اين دو جهان لااقل در نگاه اول متفاوت به نظر میرسند و بررسی رابطه ميان آنها و تبيين هويتشان، وظيفهای است که بايد تلاش کرد از طريق ارائهی فرضيههايی بر آن چيره شد. لذا اين تفکيک در خدمت ايجاد امکانی برای فرمولبندی کردن روشن مسائل مربوطه است. پوپر میافزايد که هيچ بعيد نيست علاوه بر انسان، موجودات زندهی ديگر نيز دارای تجربههايی از اين دست باشند. چرا که ما از خواب ديدن و يا از طريق بيمارانی که تب بالايی دارند و يا در وضعيتهای مشابهی به سر میبرند میدانيم که تجربههای زندهی ذهنی متکی بر سطح آگاهیهای کاملا" متفاوتی وجود دارد. در وضعيتهايی چون بيهوشی عميق و يا خواب بدون رؤيا، آگاهی و به طريق اولی تجربهی زنده از بين میرود. اما می توان پذيرفت که وضعيتهای غيرآگاهانه ای هم وجود دارد که به جهان ٢ تعلق میگيرد.
بنابراين ما از طرفی دارای جهان ١ هستيم، يعنی جهان فيزيکی که دربرگيرندهی موجودات زنده و غيرزنده و نيز دربرگيرندهی وضعيتها و جريانهايی چون تنشها، حرکتها، نيروها و ميدانها میباشد. از طرف ديگر دارای جهان ٢ هستيم، يعنی جهان همهی تجربههای زندهی آگاهانه و احتمالا" ناآگاهانه.
اما آنچه که پوپر جهان ٣ می نامد، جهان محصولات و فراورده های عينی روح انسانی و لذا جهان فراورده های بخش انسانی جهان ٢ است. اين جهان، دربرگيرندهی چيزهايی مانند کتابها، سمفونیها، آثار نقاشی و مجسمه سازی، و اما در عين حال محصولاتی چون کامپيوتر و هواپيما و ساير اشياء مادی نيز هست که در عين حال به جهان ١ هم تعلق دارد.
بنابر اين اصطلاح گذاری پوپر، جهان واقعيات ما از سه بخش يعنی جهان فيزيکی اجسام، جهان روانی تجربههای زنده و جهان محصولات روحی انسان متشکل شده است که با هم در رابطه هستند و به نوعی بر يکديگر تأثير میگذارند. به عقيدهی پوپر، فيلسوفان ماديگرا (ماترياليست) و يا فيزيکاليستی وجود داشته اند و وجود دارند که فقط جهان ١ را واقعی می دانند و کسانی هم بوده اند که فقط جهان ٢ را واقعی میدانند. علاوه بر آنان دوگرايانی (دوآليستهايی) وجود داشته اند که هم جهان ١ و هم جهان ٢ را واقعی میدانند. اما خود پوپر گامی فراتر می نهد و ادعا می کند که به نظر او نه تنها جهان ١ و ٢ هر دو واقعی هستند، بلکه همچنين در جهان ٣ يعنی جهان فراوردههای روحی انسان نيز اين فقط محصولات مادی مانند اتومبيل و مسواک و صندلی نيستند که واقعی اند، بلکه همچنين بخش غيرمادی آن نيز واقعی است؛ بخشهايی غيرمادی مانند: مسائل و مشکلات.
پوپر، ترتيب سه جهان را برپايهی قدمت آنها میداند. به عقيده او، بر اساس اطلاعات موجود دانش حدسی ما، بخش غيرزنده جهان 1 قديمی ترين بخش است و سپس بخش زنده ی آن و بطور همزمان يا کمی ديرتر جهان تجربيات زنده به وجود آمده اند و با پيدايش انسان، جهان ٣ پديدار شده است که مردم شناسان آن را «فرهنگ» مینامند.
بر پايه ی آموزه ی سه جهان پوپر، ما نمی دانيم که جهان ١ چگونه پديد آمده است و آيا اصولا" پديد آمده است يا نه. اگر فرضيهی «انفجار بزرگ» يا «ترکش آغازين» (٢٣) واقعيت داشته باشد، نخستين چيزی که پديدار شده است، نور میباشد و در واقع نوری با موج کوتاه. سپس به گفتهی فيزيکدانان، الکترونها و نويترونها و هستههای اتم هيدروژن و هليوم به وجود آمده، چرا که جهان هنوز برای اتمها خيلی داغ بوده است. بنابراين می توان حدس زد که پيش از پيدايش جهان ١، جهانی غيرمادی و يا پيش مادی وجود داشته است. به نظر پوپر اگر نظريهی ترديدآميز جهان گسترش يابندهی پس از ترکش آغازين را بپذيريم و اينکه جهان به برکت گسترش خود تدريجا" رو به سردی رفته و به معنای ماترياليستی کلمه، ماده ی آن افزايش يافته است، می توان دوره های گوناگون برای پيدايش جهان ١ در نظر گرفت. تنها پس از طی اين دورههای مختلف است که ما به مرحلهی پيدايش موجود زنده میرسيم.
در گسترهی جهان موجودات زنده، فعاليت اصلی متوجه حل مسائل است. اين حل مسأله، در همهی موجودات زنده، از طريق آزمايش مداوم صورت میپذيرد: از طريق آزمودن و يافتن و منهدم کردن خطا. و اين به معنی تأثير متقابل موجود زنده با زيستجهان پيرامون آن میباشد. در اين تاثير متقابل، گاهی اوقات آگاهی شروع به فعاليت میکند. آگاهی مربوط به جهان ٢ احتمالا" از آغاز يک آگاهی ارزشياب و شناسنده و به عبارت ديگر آگاهی حل کنندهی مسأله بوده است. بنابر حدس پوپر، اين فعاليت مربوط به حل مسأله در بخش زنده ی جهان ١ بوده است که به جهان ٢ يعنی جهان آگاهی ارتقاء يافته است. اما اين به آن معنا نيست که آگاهی به طور دائم مانند موجود زنده در حال حل مسأله است، اگر چه اين امر يکی از کارکردهای اصلی بيولوژيک آن است. به عقيدهی پوپر، کارکرد اوليهی آگاهی اين بوده است که موفقيت و عدم موفقيت را برآورد و در اشکال شادی و درد به موجود زنده منتقل کند و بدينسان به او نشان دهد که در حل مساله، در راه درستی گام نهاده است يا خير.
بنابراين میتوان حدس زد که هم پيدايش حيات و هم پيدايش آگاهی دارای برآمدی با خصلت ارتقاء به کيفيتی عالیتر (٢٤) بوده است و لذا موضوعی که در آموزه ی سه جهان پوپر در بخش جهان ٣ مورد ژرف انديشی قرار میگيرد، بررسی چنين خصلتی است. به عقيدهی پوپر، بزرگترين جهش ارتقايی که در گسترهی پيدايش حيات و آگاهی صورت پذيرفته است، اختراع زبان انسانی است. فرآيندی که پوپر از آن به عنوان «انسان شدن» (٢٥) ياد میکند. وی برای زبان انسانی خصائلی چهارگانه قائل است: زبان انسان فقط دارای دو خصلت بيان و ارتباط نيست، چرا که اين دو در حيوانات نيز موجود است. اين زبان صرفا" جنبهی نمادگذاری (سمبوليک) هم ندارد، چرا که در حيوانات هم علاوه بر سمبوليک، حتا شاهد نوعی مراسم (٢٦) هستيم. بزرگترين گام که پيامد آن انکشاف و تکامل (٢٧) آگاهی را به همراه داشته است، خصلت سوم زبان انسانی يعنی اختراع گزارههای توصيفی (٢٨) است. کارکرد نموداری (٢٩) گزارههايی که امری را به طور عينی تبيين و توصيف میکند، امری که میتواند بر واقعيت منطبق يا غيرمنطبق باشد؛ به عبارت ديگر گزارهای که میتواند واقعی يا کذب باشد. عنصر بديع و پيشرونده در زبان بشری، در اين امر نهفته است. در اينجاست که تفاوت ميان زبان حيوانات و زبان انسانی آشکار میگردد. پوپر میافزايد: شايد بتوان گفت که فرضا" در زبان زنبورها، اطلاع رسانیها مادامی که زنبوری توسط دانشمندی جانورشناس گمراه نشده باشد، به صورت واقعی صورت میگيرد؛ چرا که سمبولهای گمراه کننده در زبان حيوانات نيز وجود دارد. اما تنها انسانها اين گام را به جلو برداشتهاند که میتوانند نظريههای خود را از طريق استدلالهای سنجشگرانه در رابطه با حقيقت عينی مورد آزمون قرار دهند. پوپر کارکرد استدلالی (٣٠) را چهارمين خصلت زبان انسانی میداند.
اختراع زبان توصيفی انسان، گام ديگری را نيز ممکن ساخته است و آن اختراع نقد و سنجش است. و اين به معنی گزينش آگاهانهی نظريهها به جای گزينش طبيعی آنهاست. بنابراين، زبان در فرآروند تناوردگی خود به زبانی فرامی رويد که دارای گزارههای واقعی و کاذب است. سپس چنين زبانی است که به اختراع نقد و سنجش نائل میگردد و به عبارت ديگر به زبان سنجشگر جهش میکند، به زبانی که گزينش میکند. گزينش طبيعی در زبان، از طريق گزينش سنجشگرانه و فرهنگی تکميل و تصحيح میگردد. چنين امريست که برای ما ممکن میسازد تا خطاهای خود را نقادانه و آگاهانه تعقيب کنيم، آنها را بيابيم و از بين ببريم و يا اينکه بتوانيم به طور آگاهانه دربارهی نظريهای داوری کنيم و آن را نسبت به نظريهی ديگر برتر بدانيم. اين امر، نکتهای تعيين کننده است. در اينجاست که «شناخت» آغاز میگردد؛ شناخت انسانی. بنابراين از نظر پوپر چيزی به نام شناخت بدون نقد و سنجش عقلی وجود ندارد؛ نقد و سنجشی در خدمت جستجوی حقيقت. حيوانات از شناخت با چنين مفهومی بیبهرهاند. البته آنها نسبت به خيلی چيزها شناخت دارند. مثلا" سگ صاحب خود را بازمی شناسد. اما چيزی که ما از شناخت و به عبارت ديگر شناخت علمی مستفاد میکنيم، فقط میتواند با نقد خردگرايانه موضوعيت يابد. گام تعيين کننده در اينجا نهفته است، گامی که وابسته به اختراع گزاره های واقعی و کاذب است و جهان٣ و به عبارتی بنياد فرهنگ بشری را میسازد.
از نظر پوپر، جهان ١ يعنی جهان اشياء فيزيکی، با جهان ٣ يعنی جهان فراوردههای روحی انسان تقاطع پيدا میکند. جهان ٣ متشکل از مثلا" کتابهاست که میتوان آنها را پروندههای زبان انسانی نيز ناميد. کتاب در عين حال شئی ای فيزيکی است که به جهان ١ تعلق دارد. اما در جهان ٣ چيزی غيرمادی از آن نيز وجود دارد، مانند محتوای گزارهها و استدلالات ما که با شکل مکانيکی و فيزيکی فرمولبندی آن در کتاب و نوشته متفاوت است. موضوع بر سر همين محتوا و عيار گزارههاست و هنگامی که از زبان انسانی صحبت میکنيم، منظور ما پيش از هر چيز محتوای يک کتاب است و نه تجسم فيزيکی آن.
به طور خلاصه می توان گفت که جهان ٣ و بويژه آن بخش که از طريق زبان انسانی ايجاد شده، محصول آگاهی و روح انسان است. اين جهان مانند زبان انسانی، نتيجهی اختراع بشری است. اما اين اختراع چيزی در بيرون از ماست؛ چيزی عينی مانند همهی اختراعات ديگر. اين اختراع مانند همه چيزهای اختراع شده، مسائلی خودمختار و مستقل از ما را ايجاد میکند. اين مسائل ناخواسته و غيرقبل انتظارند. آنها پيامد غيرهدفمند کنش ما هستند که سپس متقابلا" بر روی ما تأثير میگذارند. بدينگونه است که جهان ٣ يعنی جهان فراوردههای روحی انسان، به صورتی عينی، انتزاعی و مستقل و در عين حال واقعی و تأثيرگذار به وجود میآيد. جهان ٣ در زيستجهان انسانی نقشی مرکزی ايفا میکند. روح انسان، آفريننده ی جهان ٣ است، ولی انسان ناگزير است خود را با آن وفق دهد. به عبارت ديگر جهان ٣ هم آفريدهی انسان و هم شکل دهندهی اوست.
فلسفه سياسی
کارل پوپر در فلسفهی سياسی خود، طرح پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت را مبنی بر اينکه «چه کسی بايد حکومت کند؟»، طرح پرسشی نادرست میداند. به عقيدهی او چنين پرسشی نيز مانند پرسش کلاسيک در مورد سرچشمهی شناخت و معرفت، مبتنی بر ديدی اقتدارگرايانه است و پاسخی مرجعيت گونه میطلبد. از همين رو چنين پرسشی، پاسخهای کلاسيکی نيز به همراه آورده است مانند: «بهترينها بايد حکومت کنند» يا «فرزانگان» يا در بهترين حالت «اکثريت بايد حکومت کند». پوپر معتقد است که جای شگفتی نيست که بعدها پاسخهايی از اين دست نه تنها با خود تناقضاتی به همراه میآورد، بلکه به بديلهای مهملی چون «حکومت کارگران و يا سرمايه داران» و غيره تغيير شکل میدهد.
پوپر متقابلا" پيشنهاد میکند که بهتر است طرح پرسشی متواضعانهتر را جانشين طرح پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت کنيم و آن اينکه بپرسيم: «چکار میتوانيم بکنيم تا نهادهای سياسی خود را به صورتی سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند». پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نمیتوانيم به نظريهای عقلانی در مورد دولت و مؤسسات آن نائل گرديم. بنابراين بايد به عوض پرسش افلاطونی در اين مورد که «چه کسی بايد حکومت کند؟»، اين پرسش فروتنانه را مطرح کنيم که: «کدام شکل حکومتی اجازه میدهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگری را بدون خونريزی برکنار کنيم؟». به اين ترتيب میتوان پی برد که «دمکراسی» در آتن 2500 سال پيش، تلاشی بود برای يافتن پاسخ به پرسش در مورد آنچنان شکل حکومتی که بايد مانع عروج جباريت (٣١) شود. اما به عقيدهی پوپر، دمکراسی به معنای حکومت مردم، نام فريبندهای است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نمیکنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگی میتواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان ببرد. اما دمکراسی تنها شکل حکومتی است که عليرغم نام فريبندهی خود و تحت فشار مشکلات و دشواريهای عملی، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع قوانين مشروط، ايدههای عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادی را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. در هر صورت دمکراسیها در تلاشند که با قوانين مشروط و تأسيسات ساختاری مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است.
پوپر، عشق به آزادی را تمايلی ابتدايی میداند که آن را حتا میتوان در کودکان و نيز حيوانات و از جمله حيوانات خانگی تشخيص داد. اما آزادی در گسترهی سياست با مشکلاتی همراه است، چرا که آزادی بیقيد و شرط فردی، در همزيستی با انسانهای ديگر ناممکن است. کانت تلاش کرد اين مشکل را از طريق اين مطالبه حل کند که دولت بايد آزاديهای فردی را فقط تا آنجا محدود سازد که همزيستی انسانها ايجاب میکند و همگان حتی المقدور به يک اندازه از محدوديت آزادی خود متضرر شوند. از نظر پوپر، اين راه حل و اصل کانتی نشان داد که مشکل آزادی سياسی لااقل از نظر مفهومی قابل حل است، اما سنجيداری برای آزادی سياسی در اختيار ما نمیگذارد. چرا که ما اغلب نمیتوانيم تعيين کنيم که آيا فلان اقدام محدود کنندهی آزادی ضروری است و آيا همگان را به يک اندازه شامل میشود يا خير. بدين منظور بايد به دنبال سنجيدار ديگری با کاربردی سادهتر بود.
سنجيداری که پوپر در اين زمينه به دست میدهد، چنين است: نظامی از نظر سياسی آزاد است که نهادهای سياسی آن به شهروندانش اين امکان عملی را بدهد که در صورت ارادهی اکثريت بتوان حاکمان را بدون خونريزی برکنار کرد. به عبارت ديگر ما هنگامی از نظر سياسی آزاديم که بتوانيم حاکمان خود را بدون خونريزی برکنار کنيم. پوپر نام چنين نظامی را که در دمکراسیهای غربی وجود دارد «جامعهی باز» میگذارد. مهمترين ويژگی جامعهی باز، علاوه بر سنجيدار يادشده، رقابت آزاد بر سر نظريات علمی و شفافيت در آن است. جوامع باز نقطهی مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستی است که در آنها به جای رقابت آزاد بر سر نظريههای علمی، منظومهی کاملی از عقايد ايدئولوژيک و فلسفی حاکم است که ادعای انحصار حقيقت را دارد. در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودی منتقد نمیانجامد و خشونت در حذف نظريات و فرضيههای مخالف و نادرست، نقشی ندارد. نقد عاری از خشونت، راه را برای انکشاف خرد میگشايد.
پوپر در مورد دمکراسی غربی تصريح میکند که بايد از خود بپرسيم بيلان نيکی و بدی که اين نظام تا کنون دربر داشته چگونه است؟ آيا نيکیهای چنين نظامی بر بديهای آن میچربد؟ او میافزايد: اگر چه دمکراسی غربی بهترين نظام قابل تصور و از نظر منطقی بهترين نظام ممکن نيست و در بسياری از زمينهها میتوان و بايد به آن انتقاد کرد، اما اين نظام از نظر تاريخی بهترين نظام سياسی است که ما سراغ داريم. اين امر به آن معنا نيست که ما نبايد اين نظام را مورد انتقاد قرار دهيم. دمکراسی غربی به نقد زنده است و دستاوردهای آن را نمیتوان هميشگی و بازگشت ناپذير دانست. اين خطر همواره وجود خواهد داشت که اين نظام به سرعت آنچه را که به دست آورده از دست بدهد.
پوپر هشدار میدهد که ما اجازه نداريم دمکراسی و آزادی را با رفاه و معجزهی اقتصادی يکی بگيريم. خطای بزرگی است اگر برای مردم چنين تبليغ کنيم که آزادی برای همگان رفاه و دمکراسی برای جامعه اعتلای اقتصادی به همراه خواهد آورد. آزادی هرگز به معنای رفاه و خوشبختی تک تک انسانها نيست. اين امر تا حدود زيادی به شانس و اقبال و شايد به طور نسبی به لياقت و تلاش و فضيلتهای ديگر وابسته است. آنچه که میتوان دربارهی دمکراسی و آزادی گفت، در بهترين حالت اين است که آنها تأثير لياقت شخصی فرد را بر روی رفاه او تا حدودی نيرومندتر میسازند. لذا ما نبايد آزادی را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگی راحتی داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادی نمودار ارزشی است که آن را هرگز نمیتوان به ارزشهای مادی تقليل داد. پوپر اين سخن دمکريت فيلسوف يونان باستان را يادآور میشود که: «زندگی تنگدستانه در دمکراسی، به زندگی متمولانه در يک حکومت جبار برتری دارد، چرا که آزادی از بندگی برتر است». پوپر تأکيد میکند که ما آزادی سياسی را برای اين برنمی گزينيم که اين يا آن چيز را به ما وعده میدهد، ما آن را برمی گزينيم زيرا که تنها شکل انسانی همزيستی ميان افراد بشر را ممکن میسازد؛ تنها شکلی که در آن ما میتوانيم مسئوليت کامل خود را عهده دار شويم. اما اينکه آيا ما قادر خواهيم شد امکاناتی را که آزادی در اختيارمان میگذارد متحقق سازيم، به عوامل بسياری و پيش از همه به خود ما بستگی دارد.
فلسفه تاريخ
کارل پوپر را بیترديد میتوان بزرگترين منتقد مکاتب فلسفی تاريخگرا ناميد. خود او تاريخگرايی (٣٢) را آن نحلهی فکری معرفی میکند که دارای فلسفهی خاصی از تاريخ و بر اين باور است که تکامل جامعه، طبق قوانين جهانشمول و ضرورتمند صورت میپذيرد و کافيست انسان اين قوانين را بشناسد تا بتواند مسير تاريخ و روند تکاملی آن را پيش بينی کند. اما پوپر پيشگويی جريان تاريخ بشری را از راههای علمی يا هر روش استدلالی ديگر نا ممکن و اعتقاد به سرنوشت تاريخی را خرافهی مطلق میداند.
پوپر، از جمله روش مارکس و ديگران را در پيشگويی آيندهی تاريخ سترون میشمرد و خاطر نشان میسازد که ادعای قانونمند بودن حرکت تکاملی جامعه بشری به سوی کمونيسم، غيرعلمی است، چرا که در حوزهی پندار و ابهام قرار دارد و در گسترهی آزمون و سنجش، هيچ حاصلی از آن به دست نمیآيد. پوپر استدلال میکند که جريان تاريخ بشری به شدت از پيشرفت شناخت انسانی متأثر است و ما قادر نيستيم با روشهای علمی و استدلالی، پيشرفت آتی معرفت علمی خويش را پيش بينی کنيم. به عبارت ديگر اگر چيزی به نام پيشرفت و رشد شناخت بشری وجود داشته باشد، پس ما امروز نمیتوانيم پيش بينی کنيم که فردا چه چيز خواهيم دانست.
پوپر، تاريخگرايی را انديشهای کهن میداند و يادآور میشود که رؤيای خبر دادن از آينده، از زمانهای دور همراه بشر بوده و اين باور وجود داشته است که در پشت فرامين ظاهرا" کور سرنوشت، غاياتی نهفته است. به عقيدهی وی، تاريخگرايان تلاش میورزند که با تفسير گذشته، آينده را پيشگويی کنند. آنان در عين حال که خود خواستار جهانی بهترند، بر اين باورند که روند تکاملی تاريخ، به شکلی مقدر بشريت را به سوی جامعهای آرمانی سوق میدهد. اما به عقيدهی پوپر چنين نظری به معنی باور داشتن به معجزات سياسی و اجتماعی است و منکر آن میشود که خرد انسان توان آن را دارد تا جهان بهتری بسازد. تاريخگرايان چنين تبليغ میکنند که انتقال از وضع کنونی به جهانی بهتر، از طريق قوانين کور و اجتناب ناپذير توسعهی اجتماعی امکان پذير است و به اين ترتيب بايد اين قوانين را شناخت و در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد و اين از نظر پوپر چيزی جز اعتراف به شکست عقل نيست.
تاريخ از نظر پوپر، چيزی نيست جز مجموعهی رويدادهای گذشته، به صورتی که واقعا" اتفاق افتاده است. لذا ما در رابطه با بررسی تاريخ، با مشکل برابرايستاها و رويکردهای بينهايت روبرو هستيم و ناگزيريم تاريخ را همواره به تاريخ چيزی معين محدود کنيم؛ برای مثال تاريخ قدرت سياسی، تاريخ روابط اقتصادی، تاريخ فنآوری، تاريخ هنر، تاريخ رياضيات و غيره. لذا ما در بررسیهای تاريخی خود، همواره ناگزير از تن دادن به اصول گزينشی و رويکردهای معين بر پايهی علايق مشخص هستيم. به اين مفهوم هرگز نمیتوان از تاريخ رويدادهای گذشته در کل آن سخنی به ميان آورد. فقط میتوان از تفسيرهای تاريخی صحبت کرد که هيچگاه نهايی نيست و هر نسلی حق دارد تفسيرهای معين خود را از رويدادهای تاريخی ارائه دهد.
به عقيدهی پوپر، تاريخگرا نمیتواند ببيند که اين ما هستيم که برپايهی علايق و رويکردهای خود، رويدادهای تاريخی را گزينش و منظم میکنيم و آنها را مورد بررسی قرار میدهيم. تاريخگرا میپندارد که اين خود تاريخ يا تاريخ بشريت است که با قوانين درونی خود، مشکلات و رويکردها و آينده ما را متعين میسازد. پوپر تصريح میکند که آنچه به عنوان تاريخ جهان يا تاريخ بشر شناخته میشود، چيزی نيست جز تاريخ قدرت سياسی و اين تاريخ نيز چيزی نيست مگر تاريخ جنايات و کشتارهای جمعی، که در مدارس آن را به سطح تاريخ بشريت ارتقاء دادهاند. پوپر در توضيح اين مسأله که چرا تاريخهای ديگری مانند تاريخ هنر يا ادبيات از چنين جايگاهی برخوردار نيست، تصريح میکند که علت اين امر، همانا در اينست که قدرت سياسی همگان را تحت تأثير خود قرار میدهد، در حالی که در مورد هنر و ادبيات چنين نيست. ديگر اينکه بسياری از انسانها پرستندهی قدرتند و آن را به جايگاه بت ارتقاء میبخشند، اما اين بت پرستی نشانگر يکی از بدترين غرايز و حقيرانهترين اشکال بندگی انسانهاست. پرستش قدرت، زاييدهی ترس و تجلی احساسی است که به حق بايد آن را خوار شمرد. دليل سومی نيز برای اين امر وجود دارد و آن اينکه قدرت سياسی همواره در مرکز توجه تاريخ نويسان بوده است و قدرتمداران همواره آرزو داشتهاند که مورد تحسين و ستايش واقع شوند. آنان در اين زمينه ابزار لازم را نيز در اختيار داشتهاند و لذا بسياری از تاريخ نويسان در خدمت و زير نظر سلاطين و حکام مستبد و ديکتاتورها، به اين امر گردن نهادهاند.
به نظر پوپر، تاريخ ناظر بر هيچ هدف و غايتی نيست و به اين مفهوم هيچ معنايی ندارد. در تاريخ سياسی جهان نيز هيچ معنا و گرايش درونی پنهان وجود ندارد و لذا کليهی نظريههای مبتنی بر پيشرفت و پسرفت و زوال تاريخی، کاملا" بر خطا هستند. اما ما میتوانيم با درس آموزی از معضلات پيکار قدرت، تاريخ را از ديدگاه تلاش خود در راه استقرار جامعهی باز و حاکميت خرد و در راه دفع جنايات بين المللی تفسير کنيم. ما میتوانيم مطالعهی تاريخ را با اين پرسش همراه سازيم که در گذر تاريخ چه بر سر ايدههای ما و بويژه ايدههای اخلاقی ما، يعنی ايدههای آزادی و رهايی خويشتن از طريق دانش آمده است؟ ما میتوانيم از حديث تاريخ بدينسان معنايی مستفاد کنيم که از خود بپرسيم کدامين پيشرفتها را کرده ايم و اين پيشرفتها را با چه قيمتی به دست آورده ايم؟ از اين طريق است که ما میتوانيم به تاريخ معنايی ببخشيم و برای آن هدفی تعيين کنيم، آنهم معنايی و هدفی شايستهی انسان. از نظر پوپر، چنين امری ناممکن نيست، مشروط بر آنکه ما در هدفگذاری خود تکثر را بپذيريم و به آزادی و عقيدهی انسانهای ديگر احترام بگذاريم. پوپر تصريح میکند: اينکه آينده با خود چه خواهد آورد را نمیدانيم و به آنانی که فکر میکنند آن را میدانند نبايد باور کرد. اما میتوان از گذشته و حال آموخت و دليلی در دست نداريم که اميد و تلاش برای دنيايی بهتر را فروگذاريم.
اين مقاله در تاريخ پنجشنبه ٤ مهر ١٣٨١ در "ايران امروز" انتشار يافته است.
-------------------
توضيحات:
1ـ Karl Raimund Popper
2ـ Wiener Kreis
3ـ Rudolf Carnap
4ـ Logik der Forschung
5ـ The Open Society and its Enemies
6ـ The Poverty of Historicism
7ـ Conjectures and Refutations
8ـObjective Knowledge
9ـ Philosophy and Physics
10ـDie Zukunft ist offen
11ـAuf der Suche nach einer besseren Welt
12ـAlles Leben ist Problemlösen
13ـ Kritischer Rationalismus
14ـ hypothetisch
15ـ Induktion
16ـ Szientisten
17ـ Skeptiker
18ـ Kriterium
19ـ Relativismus
20ـ Dogmatismus
21ـ Einbildungskraft
22ـ پوپر در توضيح جهان 2، از اصطلاح آلمانی Erlebnis استفاده می کند که می توان آن را در فارسی به تجربة ذهنی، ماجرا، پيشامد و آزموده ترجمه کرد. در تفاوت اين اصطلاح با اصطلاح آلمانی Erfahrung که آن نيز به معنای تجربه است، می توان گفت که اگر دومی شامل تجربه اعم از فردی و جمعی و آگاهانه و قابل انتقال باشد، اولی را می توان به تجربة شخصی، مستقيم و غيرقابل انتقال تعبير نمود. در اين مقاله در برگردان اصطلاح آلمانی Erlebnis همه جا معادل «تجربة زنده» به کار رفته است.
23ـ Urknall-Hypothese
24ـ emergent
25ـ Menschwerdung
26ـ Ritual
27ـ Entwicklung
28ـ beschreibende Sätze
29ـ Darstellungsfunktion
30ـ argumentative Funktion
31ـ Tyrannei
32ـ Historizismus
منابع مورد استفاده از آثار پوپر:
Die offene Gesellschaft und ihre Feinde, Bd. 1,2, Tübingen 1969
Das Elend des Historizismus, Tübingen 1969
Ausgangspunkte. Meine intellektuelle Entwicklung, Hamburg 1995
Objektive Erkenntnis. Ein evolutionärer Entwurf, Hamburg 1998
Auf der Suche nach einer besseren Welt, München 1999
Alles Leben ist Problemlösen, München 2000
khaiyam
06-14-2006, 08:23 AM
اندیشه های نیچه
ترانه جوانبخت
www.javanbakht.net
نیچه در کتابش فراسوی نیک و بد مطرح می کند که باید از دگم گرایی ها در اندیشه فلسفی دوری کرد. او حقیقت گرایی مطلق افلاطون را زیر سئوال می برد و جستجوی خیر و حقیقت مطلق را باطل می داند. وی می گوید که برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند. نیچه می گوید که باید در تضادهای دوگانه شک کرد. نیز می گوید از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. اگر چه نیچه مطرح می کند که چه بسا این ارزش گذاری ها اشتباه و ظاهربینانه است. از نظر وی نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم. او احکام نادرست را برای زندگی بشری ضروری می انگارد و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی می داند. از نظر او فلسفه فراسوی نیک و بد ضروری ست.
نیچه مخالف عرفاست و نظر آنان را مبنی بر قرار دادن شهود به عنوان مبنای جستجوی درونی باطل می داند. او همچنین معتقد است که کسانی که به شهود دلایل منطقی را متصل می کنند راه به خطا رفته اند. از نظر او بشر به دلیل خواست قدرت به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب. نیچه از کانت و اسپینوزا که در پی یافتن مبانی اخلاقی برای فلسفه خود بوده اند انتقاد می کند و تلئولوژی یا غایت انگاری اسپینوزا را باطل می داند. وی می گوید که نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا او طبیعت را بی رحم می داند و معتقد است اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد و او از رواقیون که در اخلاق سختگیر بودند و می گفتند که باید زندگی با طبیعت سازگار باشد انتقاد می کند. نیچه می گوید که غرور و فریب رواقیون دلیل علاقه آنها به اخلاق و آمیختن آن با طبیعت است. زیرا تفکر رواقی درواقع نوعی استبداد راندن بر خویشتن است و چون فرد جزئی از طبیعت است پس طبیعت نیز استبداد را بر او حاکم می کند.
از نظر نیچه فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. پس از نظر وی فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. او معتقد است که باید بیش از خواست حقیقت جستجو کنیم. نیچه مسیحیت و متافیزیک را نیهیلیسم یا انکار زندگی و جهان گذران به نام حقایق جاویدان و ثابت می داند زیرا خشک مذهبان به دنبال هیچ مطمئن هستند تا چیز نامطمئن.
نیچه در انتقاد از فلسفه کانت معتقد است که او در یافتن حکم تالیفی ماتقدم نیز اشتباه کرده است و این حکم را نمی توان یک قوه تازه بشری دانست اگرچه کانت به یافتن آن مغرور بود. او به جای این پرسش کانت که "احکام تالیفی ماتقدم چکونه ممکن هستند؟" این سئوال را که "چرا اصلا باید باور به این نوع احکام ضروری ست؟" لازم برای پاسخ دادن می داند. نیچه این احکام را نادرست می داند. او کانت را به دلیل جستجوی قوه اخلاقی برای بشر شایسته انتقاد می داند. همچنین شلینگ را به دلیل شهود عقلی نامیدن قوه حسی آدمی جهت راضی کردن دینداران استهزا می کند. نیچه این رمانتیسم را عامل فریب روح آلمانی می داند و می گوید که باید بر فریب حواس خود پیروز شویم همان طور که کوپرنیک حرکت زمین را ثابت کرد با وجود آن که به حواس ما درنمی آید. نیچه نیاز آدمی به متافیزیک را باطل می داند. او ابدی و بخش ناپذیر بودن روح را که طبق اندیشه مسیحی ست به تمسخر می گیرد اگرچه علم به جای روح ذهن و عاطفه را جایگزین کرده است. از نظر نیچه علم جهان را توضیح نمی دهد بلکه تفسیر می کند و در واقع معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت.
نیچه از دکارت و شوپنهاور هم انتقاد می کند. او اطمینان "من فکر می کنم" دکارتی و نیز خرافه "من اراده می کنم" شوپنهاوری را باطل می داند. من به عنوان فاعل و اندیشیدن به عنوان فعل هر دو مورد شک هستند و نمی توان قطعیتی درباره شان صادر کرد. درباره اراده نیچه توجه ما را به این نکات معطوف می کند که اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد. از نظر نیچه علت و معلول را بشر جعل کرده است و اشیاء فی نفسه معلول نیستند بلکه مفاهیمی مانند علت تقابل اجبار قانون انگیزه آزادی را ما جعل کرده ایم. وی همچنین معتقد است که قدرت خواهی بشر و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است.
نیچه می گوید که بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند. نیچه بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بیند. او از فلاسفه می خواهد که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد. پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. نیچه ما را به کنار نهادن این پیشداوری دعوت می کند و برگذشتن از اخلاق را توصیه می کند زیرا از نظر او ارزش یک عمل ربطی به نیت آن ندارد. زیرا نیت به خودی خود معنایی ندارد و ارزش دادن به آن یک پیش داوری ست. او همچنین احساسی را که به لذت بینجامد نکوهش می کند و می گوید که باور داشتن به یک عقیده یا واقعیت به دلیل لذت داشتن آن است نه حقیقت داشتن آن. نیچه ذهن و ادنیشه را مسئول به خطا افتادن بشر می داند و این جهان را اشتباه می داند. او ما را به گذشتن از ارزش گذاری های اخلاقی دعوت می کند زیرا معتقد است که باید ورای این ارزش گذاری ها زندگی کرد. او می گوید که باید اخلاق را بدون این ارزش گذاری ها یعنی بدون پیش داوری بررسی کرد. همچنین می گوید که فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان توضیح داد.
نیچه جهان را بر اساس خواست قدرت می داند. او سخت ترین و خطرناک ترین آزمون را دور کردن خود از همه وابستگیها می داند. او می گوید که فلسفه ای که ادعا کند حقیقت برای همه است جزمی میشود. خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. نیچه حتی جذب شدن افراد به یک فرد زاهد را به دلیل خواست قدرت در آنها می داند. قدرتی که ضدیت آنها با طبیعت را سبب می شود تا طبیعت وجودشان را نادیده بگیرند. نیچه مفاهیمی مانند خدا و گناه را بازیچه های کودکانه برای بشر می داند. او عبادت دینی را نتیجه بیکاری و فراغت آدمی می داند و می گوید که کسانی که بدون دین زندگی می کنند افرادی پرکار هستند که وقتی برای عبادات دینی ندارند ولی نسبت به آن بی تفاوتند و اگر از آنها بخواهند آن را انجام می دهند. نیچه خداگرایی انسان را نشانه ترس او از دست یافتن به حقیقت و گرایش او به تحریف معنای زندگی می داند. از نظر نیچه دین برای فرانروایان وسیله رسیدن به قدرت است. دین به فرمانبران انگیزه و وسوسه قدرت طلبی در آینده و به مردم عادی احساس آسایش و رضایت از زندگی را می دهد. نیچه می گوید که دین برای پرستاری کردن از آدمی و پایان دادن به رنج های او آمده ولی بر رنج هایش می افزاید! و آنچه را که باید نابود شود را نگه داشته و سبب پست شدن آدمی شده است طوری که بیمارگونه احساس عذاب وجدان می کند.
نیچه نتیجه عشق به یک نفر را به زیان دیگران می داند و نتیجه می گیرد که عشق به خدا هم چون عشق به یک نفر است به زیان دیگران تمام می شود. وی همچنین می گوید که آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها. او می گوید که کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد! و کسی که خود را خوار بشمارد به عنوان خوارشمارنده باز هم خود را بزرگ خواهد دانست. او حقیقت را به دریا تشبیه می کند که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند. وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. گاهی ظواهر انسان را فریب می دهد مثلا سردی بیش از حد و یخ زدگی می تواند انگشت را بسوزاند و سوزان به نظر آید! آدمی که از بی اخلاقی اش شرمگین است در نهایت از اخلاق خودش هم شرمگین خواهد بود. از نظر نیچه مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند. خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم. کسیکه بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد. استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند. آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود.
نیچه معتقد است که فلاسفه تا قبل از او اخلاق را نشکافته اند بلکه برایش حجت آورده اند و آنچه گفته اند فقط بر مبنای تجربه محدود خودشان بوده است. هر اخلاقی درباره آفریننده اش است که یا می خواهد خود را پنهان کند یا برتر نشان دهد یا از دیگران انتقام بگیرد. هر دستگاه اخلاقی تحت سیطره جبر است و همه از قوانین تو در توی سخت فرمان می برند. هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. از نظر نیچه اخلاق افلاطونی که همه چیزهای سقراطی را جستجو و تبلیغ می کند بی پایان و ناممکن است. زیرا سقراط مساله قدیمی ایمان و دانش یا به عبارت دیگر غریزه و عقل را برای اخلاق اینطور مطرح کرده بود که نمی توان غرایز را رها کرد و عقل مجبور است از غرایز پیروی کند و به کمک آنها بیاید. افلاطون این هر دو را با هم پیوند داد تا به سوی یک خدف یعنی به سوی خیر و خدا حرکت کنند. اگرچه دکارت فقط عقل را در نظر گرفت و چون عقل وسیله است پس نظر دکارت سطحی بود.
نیچه می گوید که ابتدای تاریخ هر دانشی ایجاد ایمان و دوری از بدگمانی بوده است و چون حواس ما دیر یاد می گیرند بنابراین خطا می کنند. به عنوان مثال برای گوش های ما شنیدن صداهای آشنا خوشایند است اما شنیدن صداهای ناآشنا جالب نیست. چشمان ما هم بیشتر کلمات یک کتاب را ندیده رد می کنند. قیافه افراد را آن طور که ما دلمان می خواهد می بینیم. ما به دروغ عادت کرده ایم و به عبارتی به هنر!
نیچه تعریف می کند که در روم قدیم ترحم به دیگری از اخلاق نبود بلکه ماورای اخلاق بود. او در جامعه اروپای عصر خود دو عامل ترس و ترحم را می بیند که شکل دهنده آن روز اروپا بود. سوسیالیسم و ادعای جامعه آزاد در نظر نیچه یک گرایش بیمارگونه است که مردم را با ضعف روحی بار می آورد و ترحم را در آنها برمی انگیزد. چنین جامعه ای از نظر او رو به تباهی ست و فیلسوفان آینده باید چاره ای برای آن پیدا کنند.
نیچه می گوید که علم که زمانی زیردست خداشناسی بود اکنون ادعای برتری بر فلسفه را دارد و مردم در دوره او به دلیل اشتباهات یک فیلسوف از فلسفه رویگردان می شوند. او معتقد است که فیلسوف باید خطر کند و بی پروا زندگی کند اگرچه این نوع زندگی را دیگران نپسندند. او مرد علم را بی تفاوت نسبت به زندگی خودش می داند زیرا غرق در دنیای عینیات است. یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست. سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.
از نظر نیچه شک آوران به دنبال نه یا آری نیستند. آنها از هر قطعیتی گریزانند. نیچه شک آوری را نتیجه وضعیتی فیزیولوژیک در اروپا می داند که از آمیزش نژادهای مختلف اروپایی حاصل شده است و افرادی این چنین اراده ندارند و درباره آزادی اراده شک دارند. در نتیجه یک روح بیمار در اروپا رشد کرده است و کشورهای اروپایی برای به دست آوردن اراده جنگ طلب شده اند. او شک آوری جدید را در فلسفه انتقادی کانت یعنی سنجش گری می داند که مثبت است. از نظر وی این شک آوری خاص فیلسوفان آینده است. نیچه می گوید که چنین فیلسوفانی به تجربیاتی دست خواهند زد که از ذوق مردم نرمخو که به مردمسالاری (دموکراسی) گرایش دارند فراتر است. آنها بزرگی افراد را به دلیل زیبایی اثر هنریشان نخواهند پذیرفت و چیزی را که جذب کننده باشد حقیقت نخواهند دانست. یعنی برعکس فیلسوفان عصر خواهند بود که حقیقت یک اثر را بر اساس احساسی که می دهد می پذیرند. با این وجود نیچه می گوید که این افراد سنجش گرانند و خود را فیلسوف نمی دانند بلکه ابزار فیلسوف می دانند. نیچه کانت را یک سنجشگر می داند نه فیلسوف.
نیچه معتقد است که یک فرد برای فیلسوف شدن باید سلسله مراتبی را طی کند و سنجشگر شک آور جزم باور و تاریخگزار باشد و نیز شاعر و جهانگرد و... تا از تجربیاتی که کسب کرده بتواند از عمق به بلندای معانی برود و اینها لازمه فیلسوف شدن است اما شرط لازم آن آفرینش ارزش هاست. نیچه می گوید که فیلسوفان آینده باید زمان را کوتاه کنند و همه حقیقت ها و ارزش های تعریف شده در گذشته را بررسی کنند و ارزش های جدید بیافرینند. آنها فرمانروا و قانونگذار هستند و بایدها را تعیین می کنند که بشر از کجا شروع کند و به کجا برود. خواست حقیقت آنها خواست قدرت است. نیچه وجود این نوع فیلسوفان را لازم می داند. فیلسوف باید به جای دوستدار خردمندی دیوانه ای با پرسش های خطرناک باشد که قصد رفتن راه های نرفته را دارد و از ارزش گذاری های امروزین که ریاکارانه است دوری کند و آرمانش عظمت باشد که همانا قوت اراده است و بشر سست اراده امروز از آن دور است و چه بسا فضیلت هایی که به دلیل فضیلت های جستجو شده بشر امروز در خاک دفن شده است و فیلسوف باید به دنبال پیدا کردنش باشد. چنین کسی سرشار از اراده است. فراسوی نیک و بد و سالار فضایل خود است.او تنهاترین است و عظمتش در همین است یعنی چنان پهناور که پر. فلسفیدن از نظر نیچه دشوار است چون آموزاندنی نیست بلکه به تجربه حاصل می شود.
نیچه درباره فضیلت خود که وجدان نیک می نامد می گوید که از نوع فضیلت نیاکان وی نیست. او رفتار بشر مدرن را متغیر می داند مثل ستارگان که از نور خورشیدهای متعدد رنگ می گیرند. فراسوی نیک و بد ورای ارزش ها نگریستن بشر به وجود خود رسیدن به ابر انسان یا انسان کامل است که به خدا نزدیک تر است تا بشر. دریافت اخلاق مثل یک وضع یعنی اخلاق را نسبی و مربوط به وضع بشری دانستن سبب دلزدگی از آن شده نتیجه درباره دین هم چنین است. کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. نیچه روانشناسان را دروغگو و ریاکار معرفی می کند که مردم را با مکر خود سرگرم می کنند. نیچه حکم اخلاق کردن و به این حکم محکوم کردن را مخصوص افراد تنگ جان می داند که برای گشاده جانان در نظر می گیرند تا با صدور این حکم به معنویت برسند. نیچه رابطه بین معنویت و اخلاق آنان را زیر سئوال می برد.
نیچه می گوید که همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه در نظر نیچه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست برای نیچه خنده دار است زیرا او همه چیز را طبق خواست قدرت می داند. مطلق بودن احکام اخلاقی از دیگر مواردی ست که نیچه با آن مخالف است. او می گوید که آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه از نظر نیچه غیر اخلاقی ست. نیچه درباره ترحم معتقد است که کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند. از نظر او کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.
نیچه بر این عقیده است که آدم های عادی فکر می کنند که آدمهای والا دلبستگی به چیزی ندارند در حالی که اشتباه فکر می کنند! او می گوید که اخلاق ها را باید به صورت سلسله مراتب در نظر گرفت و بینشان درجه بندی قائل شد. نیچه فلسفه اپیکوری لذت را به باد تمسخر می گیرد و اندیشه رنج و لذت را سطحی می داند. او فایده باوری بنتام را زیر سئوال می برد و نیز می گوید که آنچه یک نفر را سزاوار است می تواند سزاوار دیگری نباشد. او می گوید که لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به خویشتن آزاری می رسد.
از نظر نیچه قدرت روح در از آن خود گرداندن است و احساس رشد به احساس قدرتمندی می رسد. او مرد را خواهان حقیقت می داند اما زن را موجودی سحطی نگر معرفی می کند. نیچه مخالف دموکراسی ست و نتیجه آن را پرورش بردگی و جباری می داند.
او روح آلمانی را دارای تضاد و ناپایداری و بی ثباتی می داند و موسیقی آلمانی را به دو نوع اروپایی و وطنی تقسیم می کند. او نبوغ را بر دو نوع می داند: یا بارور می کند (مثل مرد) یا بارور می شود (مثل زن). نیچه خود را آلمانی خوب نمی داند بلکه اروپایی خوب می داند و از میهن گرایی افراطی آلمانی ها بیزار است. از نظر او انگلیسی ها مردمی سرسخت و جدی هستند در حالی که فرانسوی ها ظریف و رمانتیک اند و آلمانی ها دچار تضاد فکری هستند. نیچه اختلاف طبقاتی را از ضروریات جامعه برای اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می داند. او آغاز همه فرهنگ ها را بربریت می داند. از نظر او تکان خوردن بنیان عواطف یعنی زندگی در اثر آشوب غرایز باعث تباهی می شود. او جامعه را برای جامعه نمی داند بلکه برای هستی بالاتر می داند. اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری اصل بنیادی جامعه است ولی خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. زندگی از نظر نیچه خواست قدرت است و بهره کشی به ذات زندگی تعلق دارد و کارکرد بنیادی اورگانیسم است. نتیجه خواست زندگی خواست قدرت است که باعث خواست بهره کشی می شود.
نیچه اخلاق را به دو نوع اخلاق فرمانروایان و اخلاق بردگان یا زیردستان تقسیم می کند. اخلاق فرمانروایان تعیین کننده والا و پست است. او خود انسان والا را معیار ارزش می داند و اوست که ارزش آفرین است نه کردار او. او از زیردستانش دستگیری می کند نه به خاطر دلسوزی و رحم بلکه به خاطر قدرتمندی اش. او ضد از خود گذشتگی و نرمخویی ست و به خاطر خودخواهی اش بالاتر از خود را نمی بیند بلکه پایین تر از خود را می بیند.او به سنت و دیرسالی تعلق دارد. در مقابل چنین اخلاقی اخلاق بردگان است که بدبین هستند و قدرتمندان را محکوم می کنند. آنها برای کشیدن بار زندگی اخلاق شکیبایی رحم و سودمندی را دارند. از نظر آنها هر چه ترس انگیز است شر است. پس فرد بی ضرر و احمق خوب است. فرق بین این دو اخلاق اشتیاق به آزادی و شادی از آن است. نیچه عشق را فریبنده و ویرانگر می داند نه نجات بخش. او می گوید که با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود. انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند. نیچه معتقد است که پاکی نفس جدایی می آورد. او هر امتیازی را وظیفه دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن را از نشانه های والا بودن می داند. آدم های والا کمتر زخم و آسیب می بینند. او می گوید که با دیگران بودن آلودگی می آورد. چهار فضیلتی که نیچه مطرح می کند عبارت است از: دلیری درون بینی همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود. از نظر او آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست. فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.
منبع:
فراسوی نیک و بد- نیچه- ترجمه داریوش آشوری- انتشارات خوارزمی- ۱۳۷۹- تهران
khaiyam
06-14-2006, 08:26 AM
زندگینامه رابرت نوزیک (1938-2002)
سهیل اسدی
این نوشته ترجمه ای است از (Robert Nozick) بقلم (Anja Steinbauer) که در شماره 35 مجله (Philosophy Now) به تاریخ مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بچاپ رسیده است.
مردی بلند قد با موهای خاکستری در جایگاه سخنران انجمن فلسفی آمریکا قرار گرفت و با اشتیاق و شتاب شروع به سخن راندن نمود. حرکات دست و صورتش نشان از انرژی توصیف ناپذیرش داشتند. همزمان چند صد فیلسوف در سالن کنگره به او و قدرت تکلمش خیره شده بودند و مشتاقانه حرفهایش را دنبال میکردند. واژه گانی همچون جذاب، تیزبین و مشتاق شاید بتوانند توصیف کننده استاد فلسفه هاروارد باشند. رابرت نوزیک در سن 63 سالگی بعلت ابتلاء به بیماری سرطان معده در تاریخ 23 ژانویه 2002 درگذشت.
در 16 نوامبر 1938 از والدین مهاجر روس در بروکلین دیده به جهان گشود. در همان سالهای کودکی و هنگامی که دوران تحصیل ابتدایی را سپری میکرد، به فلسفه علاقمند شد. او دوران آغازین تجربه برای آموختن را در کتابش "زندگی آزموده شده"[1] 1989 چنین توصیف میکند: "وقتی که من بیشتر از پانزده یا شانزده سال نداشتم، در کوچه های بروکلین یک مجلد ساده از جمهور افلاطون دست میگرفتم بطوری که روی جلد مشخص باشد. آن وقت تعدادی از صفحات کتاب را مطالعه کرده بودم و حتی بسیار کمتر از صفحات خوانده شده را درک کرده بودم. بوسیله آن کتاب بود که به شور و شعف بسیاری دست یافته بودم و همان موقع هم میدانستم این کتاب چیز باارزشی است." به کالج کلمبیا می رود و تصمیم میگیرد در کلاسهای فلسفه شرکت کند. اولین معلمش سیدنی مورگنبسر[2] دلگرمی برایش بود که تا چاپ کتاب "معماهای سقراطی"[3] 1997 هم این دلگرمی وجود داشت. سیدنی در کلاسهایش بحث را به جایی میکشاند که رابرت شروع به مخالفت کند. او را به چالش میکشید که افکارش را واضح بیان کند و ارتباط منطقی بین آنها بیابد. در دوران ادامه تحصیل در پرینستون شاگرد کارل همپل[4] بود و در همان دوران به نظریه تصمیمگیری علاقمند شد. اندکی بعد "تیوری هنجاری انتخاب فردی"[5] را ارایه داد که نتیجه مطالعات سالهای پرینستون است. در 30 سالگی به کرسی استادی دانشگاه هاروارد دست یافت. این والاترین مقام دانشگاه هاروارد افتخاری بود که قبل از او فقط نصیب هفده نفر دیگر شده بود. قبل از کسب مقام استادی در هاروارد، استادیار دانشگاه های پرینستون، راکفلر و هاروارد بود. در سال 1994 بود که متوجه شد مبتلا به سرطان گشته و تصور اطرافیان، آن موقع، این بود که او بیشتر از شش ماه دیگر زنده نمی ماند. اما او با قدرت به جنگ با بیماری شتافت. حتی تا چند روز قبل از آنکه مرگ بسراغش آید به تدریس ادامه داد، با همکاران به بحث و مناظره نشست و نوشتن را از یاد نبرد.
نوزیک با موارد مورد علاقه گسترده در فلسفه، از اینکه او را فقط فیلسوف سیاسی می دانند ناراضی بود. او تالیف کتاب "آنارشی، حکومت و مدینه فاضله"[6] 1974 را به نوعی "یک پیشامد" میدانست. در این کتاب نوزیک به شرح و دفاع از نگرش آزادیخواهانه رادیکالش می پردازد. باوری که به آرامی از دوران جوانی در او شکل گرفت و دوره ای نیز عضو گروه دانشجویان چپگرای افراطی محسوب می شد. او از یک حکومت اقلیتی دفاع میکند. بطور مثال، حکومتی که فقط در مقابل زور، دزدی و فریب از حقوق شهروندانش دفاع میکند و نیرویی است ضامن اجرای قراردادهای اجتماعی. در باور نوزیک حقوق آزادیخواهانه افراد شامل حق قربانی نکردن خود برای دیگران و حق زیرفشار نرفتن حتی برای خود می باشد. او تیوریهای «هدف – حکومت» و الگوهای «باز-توزیع مالیات» را از آنجایی که دخالتهای ناخواسته در اجتماع را حاصل می شوند، رد کرده است. اینان در باور رابرت نوزیک به مثابه کار اجباریست. به گمان او جز طی کردن مراحل عدالت راهی برای دست یابی به حکومت عادل وجود ندارد. در اینباره مثال مشهوری میزند. ویلت چیمبرلین[7] بازیکن پرطرفدار بیسبال که علاوه بر دریافت حق الزحمه رایج از باشگاه ورزشی اش در هر بازی از تماشاگران طرفدارش نیز پول نقد دریافت می کرده است، برای نوزیک نشان دهنده ایده ای است که مراحل عادلانه در قراردادهای داوطلبانه اجتماعی (و حتی فردی) نتایج عادلانه ای را به دنبال می آورند. "آنارشی، حکومت و مدینه فاضله" در میان پر اثرترین کتابهای قرن بیستم قرار گرفت. گرچه حس کنجکاوی هوشمندانه او را به مابقی زمینه های فلسفه نیز کشاند. "من نمی خواهم مابقی زندگیم را صرف نوشتن «فرزند آنارشی، حکومت و مدینه فاضله» کنم و یا پس از آن به «بازگشت فرزند آنارشی...» و از این قبیل بپردازم. سوالات دیگری نیز در مغز من شکل گرفته که مرا مدام به تفکر وا میدارد: آگاهی، شخص، چرا عدم بجای موجودیت نیست؟ و البته مقوله اراده آزاد از موضوعات مورد علاقه من هستند."
در کتاب "توضیحات فلسفی"[8] 1981 ایده «پیگردی»[9] را ارایه می دهد. پیگردی حقیقت نیازمند اهمیت معرفت شناسانه بویژه با نگاه به شک گرایی است. کتاب دیگرش "طبیعت عقلانیت"[10] 1993 به یک بررسی در عملکرد اصول در زندگیمان اختصاص دارد. آخرین کتابش "نامتغیرها: ساختار عینی جهان"[11] 2001 موقعیت حقیقت و عینیت را مورد آزمایش قرار میدهد و اینکه چگونه به مقوله هوشیاری ارتباط پیدا میکنند. رابرت نوزیک جوایز و افتخارات بسیاری را در دوران زندگیش کسب نمود. از او شاعره ای بنام گرتورد شناکنبرگ[12] همسر دومش و دو فرزند بنامهای امیلی و دیوید بجا مانده اند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] The Examined Life
[2] Sidney Morgenbesser
[3] Socratic Puzzles
[4] Carl Hempel
[5] The Normative Theory of Individual Choice
[6] Anarchy, State and Utopia
[7] Wilt Chaimberlain
[8] Philosophical Explanations
[9]> Tracking
[10] The Nature of Rationality
[11] Invariances: The Structure of the Objective World
[12] Gjertrud Schnackenberg
(استفاده از مقالات سایت تنها با ذکر نام نویسنده و لینک به سایت آزاد می باشد)
khaiyam
06-14-2006, 08:27 AM
گزارشى از انديشه ها و آراى ويتگنشتاين
مهندسى كه فيلسوف شد
(روزنامه شرق احمد رضا همتی مقدم)
يكى از نوابغ فلسفه كه به حق مى توان او را فيلسوفى مولف در قرن بيستم ناميد «لودويگ ويتگنشتاين» است. نابغه اى كه در مدت زندگانى اش دو دوره فلسفى متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانى و تحليلى تاثيرات عميقى در ميان فيلسوفان هم عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ويتگنشتاين در 1889 در وين چشم به جهان گشود و در سال 1908 به انگلستان رفت تا دانشجوى بخش مهندسى دانشگاه منچستر شود. در آنجا به تحقيق در علوم هوانوردى پرداخت اما مطالعه رياضى لازم براى آن تحقيق باعث شد به مبانى رياضيات علاقه مند شود. در سال 1911 به كمبريج آمد تا زير نظر «راسل» مبانى رياضيات بياموزد و همانجا تحت تاثير او به فلسفه روى آورد. اولين مقاله فلسفى او را كه «راسل» خواند شكى برايش نماند كه با نابغه اى روبه رو است.
ويتگنشتاين در طول زندگى اش فقط يك كتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقى- فلسفى» بود. او اين كتاب را پس از چند سال يادداشت بردارى در آگوست 1918 يعنى هنگامى كه در ارتش اتريش خدمت مى كرد به پايان رساند و در نوامبر همان سال كه به اسارت نيرو هاى ايتاليايى در آمد دست نويس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعداً از آنجا براى «راسل» فرستاد. متن آلمانى كتاب او در سال 1921 و ترجمه انگليسى آن كه به پيشنهاد «مور» نام لاتينى بر آن نهادند در سال 1922 به چاپ رسيد. او معتقد بود كه اين كتاب راه حلى پايانى براى مسائل فلسفى است بدين لحاظ بعد از انتشارش به مدت ۸ سال از فعاليت هاى آكادميك كناره گرفت و مابين سال هاى 1920 تا 1926 در روستاهاى دور دست اتريش به تدريس در دبستان پرداخت. در سال 1929 او تصميم گرفت به «كمبريج» بازگردد و مصمم شد تقاضاى دكترا از كمبريج كند و «رساله منطقى- فلسفى» را كه شهرت جهانى پيدا كرده بود به عنوان تزش معرفى كرد. «راسل» و «مور» از او امتحان شفاهى گرفتند و «مور» چنين گزارش داد: «نظر شخصى من اين است كه تز آقاى ويتگنشتاين اثرى نبوغ آميز است و هر چه كه باشد يقيناًَ مطابق سطح لازم براى دكتراى فلسفه كمبريج است.»
از همان سال 1929 او شروع به رد نتايج كتاب «رساله» كرد و بيش از ۲۵ سال برسر كتاب دومش كاركرد و نهايتاً موضع جديدى را اتخاذ كرد كه در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» كه بعد از مرگش منتشر شد انعكاس يافت. اثرى كه به تصديق بسيارى از صاحب نظران يكى از مهمترين و تاثير گذارترين آثار فلسفى قرن بيستم است. بدين ترتيب بايد گفت «ويتگنشتاين» يگانه فيلسوفى است كه دو بار در انديشه فلسفى انقلاب به پا كرده است.
او در «رساله» (ويتگنشتاين متقدم) معتقد بود هدف فلسفه توضيح منطقى انديشه است و در پژوهش هاى فلسفى -(ويتگنشتاين متاخر) بر اين باور بود فلسفه نبردى بر عليه سرگردانى هوشمند ما به وسيله زبان است.
• ويتگنشتاين متقدم
آموزه هاى ويتگنشتاين در «رساله منطقى- فلسفى» پژواكى از نظريه «اتميسم منطقى» راسل است كه پوزيتيويست هاى منطقى و ديگر پيروان تحليل زبانى در اين دوره را تحت تاثير قرار دارد.
قصد «راسل» از گزينش «منطقى» تحكيم اين موضع بود كه از طريق تحليل مى توان حقايقى بنيادى درباره چگونگى كاركرد هر زبانى را كشف كرد و اين كشف هم به نوبه خود ساختار بنيادى آنچه را كه زبان به قصد توصيفش به كار مى رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او از كلمه اتميسم اين بود كه ماهيت ذره اى نتايج را برجسته سازد. ويتگنشتاين در «رساله» هدف خود را قرار دادن حدى براى ابراز تفكرات و حل مسائل فلسفى از طريق فهم صحيح زبان معرفى مى كند.غرض او از مسائل فلسفى، مسائلى نظير رابطه ميان زبان و واقعيت، ماهيت منطق، مفهوم عدد، عليت و استقرا و پرسش هاى مربوط به امور اخلاقى، دين و زندگى بود.از ديدگاه ويتگنشتاين متقدم آنچه قابل بيان كردن است معادل آن چيزى است كه انديشيدن درباره آن امكان پذير است در نتيجه با درك منطق زبان امكان حل مسائلى كه ناشى از عدم فهم صحيح زبان است فراهم مى آيد. آموزه هاى رساله را مى توان در پنج اصل صورت بندى كرد:
۱- زبان از قضاياى پيچيده اى تشكيل شده است كه مى تواند از طريق تحليل به قضاياى كمتر پيچيده تجزيه شود تا در نهايت به قضاياى بنيادى يا ساده برسيم.
در واقع زبان بايد درپى تحليل به عناصرى نهايى تجزيه شود كه ديگر به اجزاى سازنده كوچك ترى تجزيه پذير نيستند. در اين حالت زبان مشتمل بر قضاياى بنيادى است كه تصوير واقعيتند و ادات منطقى آنها را به هم وصل مى كند تا قضاياى مركب را پديد آورند.
در بند ۲۲/۴ رساله آمده است «يك قضيه بنيادى شامل نام هاست، اين قضيه شبكه اى يا رشته اى از نام هاست» و در توضيح اسم در بند ۲۰۳/۳ مى نويسد: «يك نام يعنى شى، شى معنى آن است». بنابراين قضاياى بنيادى، تركيبى از زنجيره هايى از نام ها هستند كه به مفهومى دقيقاً منطقى درك مى شوند و تمام قضاياى معنى دار ديگر با اين قضاياى بنيادى ساخته مى شوند. قضاياى بنيادى به لحاظ تشبيه با شيمى، قضاياى اتمى هستند و قضاياى مركب، قضاياى مولكولى.
۲- متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعيات پيچيده اى تشكيل يافته است كه مى توان از طريق تحليل در نهايت به واقعيات اتمى ساده آن برسيم كه جهان كليتى از اين واقعيات ساده است.
وقتى زبان بايد در پى تحليل به عناصر نهايى تجزيه شود كه به اجزاى سازنده كوچك تر قابل تجزيه نيست، چون زبان بازنمايى واقعيت است پس جهان هم بايد متشكل از امورى واقعى باشد كه به تمامى بسيط اند. در سطح زبانى قضاياى اتمى ساده ترين احكامى هستند كه مى توان درباره جهان صادر كرد و واقعيت هاى اتمى مركب از اشياى ساده اند (همانند قضيه بنيادى كه مركب از اسم هاست و اسم يعنى شى)كه مى توانند به مفهوم دقيقاً منطقى درك شوند. كه اصل بعد جمع اصل يك و دو است.
۳- ماهيت زبان نيازمند قضاياى بنيادى است و قضاياى بنيادى يا اتمى به لحاظ منطقى واقعيات اتمى را تصوير مى كند.اين نظريه كه به «نظريه تصويرى معنا» شناخته مى شود، جان كتاب رساله منطقى- فلسفى است. برطبق اين نظريه، زبان تصوير واقعيت است و واقعيات در زبان منعكس مى شوند به عبارت ديگر ساختار زبان ساختار جهان را باز مى تابد. ويتگنشتاين در دوره متقدمش جهان را متشكل از اشيايى بسيط، مجزا و بدون تغيير مى داند كه تنها روابط ميان آنها دستخوش تغيير مى شود و وضع و حالت هاى تازه اى پديد مى آيد. اين وضع و حال ها (States Of Affairs) زمينه ساز ايجاد امور واقع مى شوند كه جهان از آنها به وجود مى آيد. از ديدگاه او ميان جهان و زبان تناظرى يك به يك حاكم است يعنى اتم ها يا اشياى بسيط سازنده عالم، به وسيله نام ها و اسم ها در زبان بيان مى شوند و وضع و حال ها در قالب قضاياى بنيادى يا اتمى؛ توصيف امور واقع نيز به وسيله قضاياى مركب صورت مى گيرد كه از به هم پيوستن قضاياى بنيادى پديد مى آيند. در نتيجه از ديدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال هاى موجود. پس مى توان ديدگاه ويتگنشتاين متقدم را اينگونه نشان داد كه امور واقع همان قضاياى مركب، وضع و حال ها قضاياى بنيادى و اشياى بسيط همان اسم ها هستند.
۴- برطبق نظريه تصويرى معنا تنها قضايايى كه واقعيات را تصوير مى كنند يعنى قضاياى علمى معنا دار هستند.
ويتگنشتاين در بند ۵۳/۶ رساله مى نويسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنين خواهد بود چيزى نگويى مگر آنچه كه بشود گفت يعنى قضاياى علم طبيعى، يعنى چيزى كه هيچ ربطى به فلسفه ندارد و هر گاه كه كسى بخواهد چيزى ما بعد الطبيعى بگويد برايش اثبات كنى كه نتوانسته به برخى علائم در قضايايش معنى بدهد هرچند كه اين كار آن فرد را راضى نخواهد كرد، اين روش تنها روش اكيداً درست است.»
بنابراين در نزد ويتگنشتاين روش صحيح در فلسفه اثبات اين معنى است كه هر قضيه متافيزيكى خاص، بى معنى است. البته او بعداً نظريه معنى دارى خود در «رساله» را نقد كرد و از آن دست كشيد. البته نظريه معنى دارى او دنباله منطقى همان اصول پيش است.
5- قضاياى متافيزيكى، اخلاقى و الهياتى اظهاراتى هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند چون اين قضايا، ارتباطى با آنچه كه مى توان تجربه كرد ندارد. ويتگنشتاين براين باور بود كه رساله منطقى- فلسفى از طريق آنچه كه درباره زبان و جهان بيان كرده است اخلاق و دين را به منزله امورى كه تنها مى توانند خود را ظاهر سازند و نمايش دهند اما توصيف پذير نيستند، روشن ساخته است. از ديدگاه او اخلاق و الهيات امورى هستند كه نمى توان بيانشان كرد. آنها خود را آشكار مى سازند و در واقع امر راز آميز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله مى نويسد: «بنابراين ممكن نيست كه قضاياى اخلاقى وجود داشته باشند، قضايا نمى توانند چيزى را كه والاتر است ابراز كنند» و در بند ۴۲۱/۶ مى گويد: «آشكار است كه نمى توان اخلاقيات را به زبان آورد. اخلاقيات متعالى هستند» همچنين در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده است: «غالب قضايا و پرسش هايى كه در آثار فلسفى ديده مى شوند، كاذب نيستند، بلكه بى معنى هستند. بنابراين ما به پرسش هايى از اين دست نمى توانيم پاسخ دهيم بلكه تنها مى توانيم اثبات كنيم كه بى معنى هستند و تعجب آور نيست كه عميق ترين مسائل فى الواقع اصلاً مسئله نيستند.»
• ويتگنشتاين متاخر
ويتگنشتاين در دوره دوم فلسفى خود بر اين باور بود كه برخى از ديدگاه هاى «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جديدى شد كه در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» منعكس شد. او در اين كتاب نظريه تصويرى معنا را مورد انتقاد شديد قرار مى دهد و آراى خود را از بسيارى لحاظ نقطه مقابل نظريه اتميسم منطقى مى داند. او توجه خود را به نقشى كه زبان در شكل دادن به شخصيت آدمى و در تعامل ميان افراد يك جامعه بازى مى كند، معطوف داشت. از اين جهت كل محتواى «پژوهش هاى فلسفى» بررسى در باب ماهيت زبان و جامعه و ارتباطات پيچيده ميان آن دو است. آموزه هاى او در «پژوهش هاى فلسفى» را مى توان بدين صورت خلاصه بندى كرد:
۱- واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان كه ابزارها براى كاركردهاى مختلف به كار برده مى شوند، واژه ها يا بيان هاى زبانى نيز براى كاربردهاى مختلف به كار گرفته مى شوند. اگرچه برخى قضايا براى تصوير كردن واقعيات استفاده مى شوند اما برخى ديگر چنين نيستند.
در نظريه اتميسم منطقى زبان واجد نوعى ساختار نهفته ضرورى و نسبتاً ساده تلقى مى شد كه وظيفه آشكار ساختن آن به عهده فلسفه است. ويتگنشتاين در حقيقت اين فرضيه را مورد حمله قرار مى دهد. او در پژوهش هاى فلسفى بر اين اعتقاد است كه زبان همانند ابزار يا آلتى است كه مى تواند براى مقاصد بى شمارى استفاده شود. در نتيجه هر تلاشى براى تعيين چگونگى كاركرد زبان به كمك تنظيم تعداد اندكى از قواعد، به مانند آن است كه بگوييم ابزارى نظير پيچ گوشتى فقط براى باز كردن و بستن پيچ كاربرد دارد و از ياد ببريم كه پيچ گوشتى به خوبى مى تواند در باز كردن در قوطى ها يا چفت كردن پنجره ها هم به كار مى رود.
او در دوره متقدمش بر اين باور بود كه زبان بايد ساختارى انعطاف ناپذير داشته باشد و بدون قواعد هيچ زبانى ممكن نيست. اما در دوره متاخر اين عقيده را ابراز كرد كه قاعده به صرف خود امرى بى جان است. به مانند كسى كه خط كشى در دستش است و كاربرد آن را نياموخته باشد. قواعد نمى توانند كسى را مجبور كنند و حتى نمى توانند او را هدايت كنند مگر آن كه فرد بداند كه چگونه آنها را به كار برد. شناخت اين انعطاف پذيرى زبان ويتگنشتاين را به اصل دوم مى رساند.
۲- افراد درگير بازى هاى زبانى مختلفى هستند. مثلاً دانشمندان درگير بازى زبانى متفاوتى نسبت به الهيون هستند و معناى قضيه بايد در زمينه آن فهميده شود يعنى برحسب قواعد بازى اى كه قضيه جزيى از آن است. منظور از بازى زبانى نوعى فعاليت اجتماعى قاعده مند است كه در آن كاربرد زبان نقش اساسى دارد. در بند ۷ كتاب «پژوهش هاى فلسفى» مى نويسد: «كل زبان، شامل زبان و اعمالى را كه در آن بافته شده است، بازى زبانى مى نامم». و در بند ۲۳ مى گويد: «منظور او از بازى زبانى در اينجا، برجسته ساختن اين واقعيت است كه سخن گفتن به زبان بخشى از يك فعاليت يا بخشى از يك صورت زندگى است».ويتگنشتاين با مثال مشهورش درباره استاد و وردست در ساختمان سازى، مفهوم بازى زبانى را توضيح مى دهد. استاد مثلاً فرياد مى زند «نيمه» و وردست بايد يك «نيمه» بياورد. سخن ويتگنشتاين اين است كه معنى كلمه «نيمه» را كاربردش در فعاليتى كه استاد و وردست انجام مى دهند تعيين مى كند. به عبارت ديگر آدمى زبان را در درون يك جامعه و در جريان آنچه ويتگنشتاين از آن به عنوان «شكل زندگى» ياد مى كند فرا مى گيرد. معانى واژه ها كاربرد آنها در حوزه عمل اجتماعى است، مفاهيم نيز كه به وسيله واژه ها بيان مى شوند در چارچوب «بازى هاى زبانى» و ظرف تعامل اجتماعى معنا و محتواى خاص خود را مى يابند.
۳- زبان شخصى و خصوصى امكان پذير نيست و در اين خصوص تجارب شخصى به همان اندازه تجارب بيرونى بى فايده اند. ويتگنشتاين از مفهوم درد به عنوان مثال خوبى از تجربه درونى براى ابطال زبان خصوصى استفاده مى كند. او از طريق بررسى كاربرد زبانى درد نشان مى دهد اين واژه معناى خود را نه از طريق رجوع به درون بلكه با توجه به محيط پيرامون پيدا مى كند. از ديدگاه او تجربه هاى شخصى نمى توانند منشا توليد مفاهيم عمومى و ايجاد زبان مشترك براى تفهيم و تفاهم ميان آدميان باشند. ويتگنشتاين بر اين باور است كه از طريق اشاره اى نمى توان زبان را فراگرفت و اگر كسى بخواهد بدين طريق زبان بياموزد بايد از قبل بر بخشى از زبان، يعنى بازى زبانى اشاره كردن، احاطه داشته باشد.او تعريف از طريق اشاره را هم در مورد امور بيرونى و هم در مورد امور درونى مانند درد صحيح نمى داند و منكر اين بود كه افراد به حالت درونى و شخصى خود دسترسى مستقيم دارند. مثلاً اگر كسى بگويد مى دانم درد دارم بى معنى است. (بند ۲۴۶ كتاب پژوهش هاى فلسفى). او همچنين تاكيد دارد كه اجزاى تشكيل دهنده انديشه تنها در زمينه شكل زندگى ما به دست مى آيند و فهم مى شوند. فراگيرى مفاهيم از طريق يادگيرى زبان در درون يك جامعه معين امكان پذير است. از ديدگاه او قواعد به وسيله جمع و براساس توافق كسانى كه در يك شكل زندگى با يكديگر مشترك اند ساخته مى شود و به صورت خصوصى نمى توان از يك قاعده پيروى كرد. به طورى كه در بند ۳۸۴ كتاب پژوهش هاى فلسفى مى نويسد: «شما مفهوم درد را وقتى ياد گرفتيد كه زبان را ياد گرفتيد».
۴- رسالت فلسفه تبيين امور نيست بلكه روشنگرى و توصيف آنهاست. در واقع فلسفه هدفش يافتن ديدى روشن از وضع امور است و نه كسب معرفت بيشتر.
در بند ۱۲۶ كتاب پژوهش ها مى نويسد: «فلسفه فقط همه چيز را پيش روى ما قرار مى دهد و نه چيزى را توضيح مى دهد و نه چيزى را استنتاج مى كند چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است چيزى براى توضيح نمى ماند».
به اعتقاد او فلسفه يكى از شاخه هاى درونى مقوله شناخت انسانى نيست و قضاياى تبيينى و توضيحى جايى در فلسفه ندارند و همان گونه كه در بند ۲۵۵ مى گويد: «پرداخت يك فيلسوف به يك مسئله همانند مداواى يك بيمارى است». او وظيفه فيلسوف را در پژوهش هاى فلسفى اش اين مى داند كه ببيند مردم چگونه در كاربردهاى متعارف از زبان كمك مى گيرند.در بند ۱۲۷ كتاب مى نويسد: «كار فيلسوف عبارت است از گردآوردن يادآورى ها براى يك مقصود خاص».
ويتگنشتاين از بند ۸۹ تا ۱۳۳ كتاب پژوهش هاى فلسفى اين معناى جديد از فلسفه را بسط مى دهد. ويتگنشتاين با دو كتاب خود دو انقلاب فلسفى ايجاد كرد كه تا به امروز محل ارجاع و برداشت هاى گوناگون است. اين نابغه بزرگ فلسفه در سال 1965 در كمبريج چشم از جهان فرو بست.
منابع:
۱-Ludwig Wittgenstein: Stanford encyclopedia of philosophy
۲-Tractatus logico-philosophicus. Routledge classics 2001
(ترجمه انگليسى كتاب)
۳.پژوهش هاى فلسفى. ويتگنشتاين، ترجمه فريدون فاطمى، ۱۳۸۰.
۴.فلسفه علم در قرن بيستم. دانالد گيليس، ترجمه حسن مياندارى، ۱۳۸۱
۵.فلسفه تحليلى. على پايا، انتشارات طرح نو ۱۳۸۲.
۶.فلسفه تحليلى. فصلنامه ارغنون شماره ۷ و ۸
khaiyam
06-14-2006, 08:29 AM
هنری برگسون و درک زمان
(سهیل اسدی)
مقدمه مترجم
این نوشته ترجمه ای است از عنوان (Henri Bergson and the Perception of Time) بقلم (John-Francis Phipps) که در شماره 48 مجله (Philosophy Now) به تاریخ اکتبر 2004 در انگلستان بچاپ رسیده است.
هنری برگسون فیلسوف زمان دانی است که در زمان گم می شود. ایده هایش مانند بسیاری دیگر از اندیشمندان که در زمان طرح شدنشان طرد میگردند، منفور و به دست فراموشی سپرده می شوند اما سیر طبیعی تاریخ مردمان را باز میگرداند و دهه ها شاید هم قرن ها بعد بدان چیزهایی که روزگاری نفرین زمین و زمان گشته بودند عشق می ورزند. از برای اینکه نویسنده این مقاله به خوبی در این مسیر قدم گذاسته است بیش از این داستان افکارش نمی گویم که تکرار مکررات نباشد.
جان فرنسیس فیپز هم اکنون در قایقی اطراف آکسفوردشایر مستقر است. بیشتر زندگیش را در حرکت بوده – پنداری که عملاً از "ساکن" میگریزد- به هر تقدیر، روزمرگی را بگفته خودش با قلم و کاغذ و تفکر پر میکند و از هر کار دیگری گریزان است. او مقالات و کتب بسیاری نوشته است. "در باب زنده ماندن: بازتاب یازدهم سپتامبر"[1] یکی از آخرین کارهایش است. گفته اند که فلاسفه زندگی تقریباً عادی دارند مانند مابقی ابناء بشر. نه آنقدر عادی که عموم میپسندند به معنای پذیرش، بلکه در مبنای رد قاطعانه آنچیزهایی که عملاً ماهیتشان زجرآور است. اما مدام زمان را با تفکر سپری میکنند که نتیجتاً از میان تفکراتشان درکی نوین و منحصر بفرد متولد می شود که سازنده آینده بشر است. فلسفه دوستان اما از تفکر مجرد به عمل می رسند و گاهاً روش زندگانی شان کاملاً بر عموم جامعه تعجب برانگیز می گردد. فیپز را شاید بتوان جزء دسته دوم دانست. به هر تقدیر، آدمی جزء هر کدام از سه دسته باشد هنوز از جنس آدمی است و برای دیگران روایتی تعریف نشده، مهم این نیست که روایتش چه مقدار خالص است، مهم شاید این باشد که بهرحال داستانش حداقل در جایی نکته ای نهان دارد که به کارت آید. نوشته ای که در ادامه می آید دغدغه های امروزی انسان اروپای غربی و آمریکای شمالی را نیز تا حدی بازگو میکند. شاید در نظر اول ضرورتی برای دانستن مشکلات نظام سرمایه داری پیشرفته برای ایرانی امروز نباشد اما دقیق که شویم در می یابیم آنان به جایی رسیده اند که قرار است دهه های آینده ما را رقم زند. چه بهتر که از امروز با مشکلات فرداهای کشورمان آگاه باشیم که فرصت برای اندیشیدن تدبیری لازم فعلاً بسیار است. مسیر آنان را که لاجرم مجبور به طی کردنش شده ایم، به تحقیق اصلاح کنیم.
نام برگسون معمولاً در لیست کوتاه ابرفلاسفه نیست. چنین است که راحت فراموش می شود. سالها پیش و زمانی که "تاریخ فلسفه غرب"[2] برتراند راسل[3] را مطالعه میکردم با نام او آشنا شدم. پر واضح بود که راسل علاقه ای به فلسفه برگسون نداشته است و ادله غیر قانع کننده ای برای توجیه پیشداوریش ارایه کرده است. این امر وادارم کرد که مستقیماً به فلسفه برگسون مراجعه کنم. بقدر لازم مطالعه کردم و تصورم درست بود. راسل درباره برگسون مرتکب اشتباه شده است. نتیجه ای را که بدان دست یافتم در کتاب "یک فلسفه جاودان"[4] مورد بررسی قرار دادم.
کیست [این][i] هنری؟
در ابتدا شیوه نگارش برگسون نظرم را بخود جلب کرد. در جاهایی ادله او واضح و شفاف نیست. در جاهای دیگری نیز اشارات مهم او در ترجمه گم گشته اند. با تمامی این تفاسیر اما، پس از پرسه های بی اثر در صحرای خشک و بی روح عقایدی که فلسفه را در حد گرایشی از زبان شناسی و دستور زبان و سفسطه پایین میکشند که در حقیقت چیزی جز نگرش نوین و سکولار همان شماردن فرشتگان بر نوک یک سوزن[ii] نیستند، اندیشه برگسون به مثابه یافتن آبادی سرسبزی است در میانه کویر حکمت.
هنری برگسون در سال 1859 در پاریس متولد می شود و در 1941 در همانجا وفات می یابد. پدرش موسیقیدانی لهستانی و مادرش ایرلندی بود. برگسون با منطق موسیقی، سبک نگارش فرانسوی و استفاده از تخیلات به یک متافیزیست و هنرمند تبدیل می شود. واضح است که سبک و تخیلات برگسون و استفاده آزادانه اش از عباراتی چون «روح»[5] و «روان»[6] مورد پذیرش مثبتگرایان منطقی نبوده است.
در 1891 با لویز نیوبورگر[7]، که بسیار تحت تاثیر تیوریهای زمان و حافظه او قرار گرفته بود، ازدواج کرد. در اوایل دوران رسمی تدریسش دچار شور و شعفی گشت که به واسطه یافته جدیدش در او پدید آمده بود. یافته ای که زندگیش را دگرگون کرد. سالها بعد در نامه ای به دوستش، فیلسوف آمریکایی ویلیام جیمز[8] چنین گفته بود که تا بدان روز "با تیوریهای مکانیکی مأنوس شده بود". هسته مرکزی انتقادش به نقطه نظر مکانیکی، نحوه برداشتش از مفهوم زمان بود: "تحلیلم از مقوله زمان آن هنگام که وارد علوم فیزیک و مکانیک گردید، تمامی باورهای تا بدآن روز مرا متحول کرد. با تعجب فراوان دریافتم که زمان حقیقی با تعریف علمیش بسیار فاصله دارد که همین باعث تغییر کلی در نظراتم شد."
تز دکترایش "زمان و اراده آزاد: مقاله ای درباب داده های آنی هوشیاری" (1889)[9] بود. برگسون در این کتاب مابین زمانی که ما آن را در عمل احساس میکنیم – زمان مکانیکی در علم و زمان موثر – که او به آن استمرار واقعی می گوید تماییز قایل می شود. زمان بر مبنای یک سوء دریافت: متشکل شده است از مفاهیم فاصله ای تحمیل کننده که به نسخه تحریف شده زمان اصلی تبدیل می شود. بنابراین توسط توالی جداگانه، مجرد و ساخته های فاصله ای است که زمان درک می شود – همانگونه که تسلسل یک فیلم را درک میکنیم. ما تصور میکنیم که شاهد جریان ممتدی از جنبش هستیم، اما در واقعیت آنچیزی که ما میبینیم توالی چهارچوبهای ثابت و یا راکد است. اینکه می توان استمرار واقعی را بوسیله شمارش ساخته های جداگانه فاصله ای سنجید، وهمی بیش نیست: برگسون معتقد بود "ما یک توجیه مکانیکی از یک حقیقت را بیان میداریم و سپس آن توجیه را جایگزین خود حقیقت می کنیم."
کتاب بعدیش "ماده و حافظه" (1896)[10] رساله ای در باب رابطه مابین ذهن و پیکره آدمی بود. در مقدمه کتاب، برگسون اصالت وجود ذهن و همچنین ماده را تصدیق میکند و کوشش میکند رابطه هر یک با دیگری را توسط مطالعه حافظه بیابد. او حافظه را تقاطع یا تقارب ذهن و ماده میداند و مغز را بعنوان ارگان انتخاب با نقشی کاربردی می شناسد. عملکرد اصلی آن را تصفیه تصاویر ذهنی می داند که نهایتاً در جهت هوشیاری خیالات، تفکرات یا ایده ها که دارای ارزش کاربردی بیولوژیک هستند قدم بر میدارد. برگسون پنج سال را در باب حافظه به مطالعه هر آنچیز که از روانشناسی گرفته تا پزشکی و غیره در دسترس بود، گذراند. تمرکزش را معطوف به پدیده «آقازی»[11] نمود که به از دست دادن توانایی استفاده از زبان[iii] شناخته شده است. فردی که بدین مشکل دچار است متوجه سخنان دیگران می شود و میداند که او نیز چه می بایست بگوید و حتی دچار نقصان در ارگان سخنوری نمی باشد، اما نمی تواند که سخنی بر زبان براند. برگسون در اینجا متوجه می شود که نقصان در عنصر حافظه دلیل مشکل نیست بلکه مکانیزم بدنی که برای سخنراندن بدان نیاز است دچار ناکارآمدی است. نتیجه ای که بدان دست می یابد چنین است که حافظه و ذهن کمک میکنند که مغز عملاً – در مبنای فیزیکی اش – بتواند عملکرد صحیحی از خود بروز دهد. واضح است که گستره هوشیاری بسیار فراتر از محدوده ساختار مغزی است. ما می توانیم از زندگی روزمره طبیعی – حقیقت تجربی زندگی، یک حس عمومی - چنین نتیجه ای بگیریم. ما زندگیمان را بنابراین بگونه تسلسل و امتداد سازمانهای جداگانه هوشیاری و دریافتی، که فقط در جهت یک خط فرضی حرکت میکنند، نمی بینیم. به جای آن، زمان را بگونه تسلسل یک جریان ادامه دار، که ابتدا و انتهای مشخصی ندارد، حس میکنیم. برگسون با استفاده از مقایسات موسیقی خود چنین میگوید: "همانگونه که یک سمفونی با جنبشهای منظمی که منشاء تولید آن هستند لبریز می شود، زندگی روحی/معنوی مان توسط زندگی مغزی/فکری شکل میگیرد. مغز هوشیاری را حفظ میکند، احساسات و تفکرات کشش عصبی را در زندگی ایجاد میکنند، و نتیجتاً اینها قادر به پیگیری عملکرد موثر میگردند. ذهن ارگان [مرکزی] توجه به زندگی است."
در شاهکار "تکامل آفریننده" (1907)[12] برگسون تکامل را رسماً به عنوان یک حقیقت علمی میپذیرد. او در سالی که "ریشه موجودات"[iv] چاپ می شود به دنیا می آید و سالها بعد با کتابش بعد حیاتی فراموش شده تیوری داروین را به آن می افزاید. برگسون معتقد بود که غفلت از محاسبه زمان واقعی در این تیوری باعث اشتباه در شناخت منحصر به فرد بودن حیات گشته است. بنابراین فرآیند تکامل می بایست به مثابه یک نیروی مستحکم حیات بیان گردد که مدام در حال توسعه می باشد. تکامل در هسته مرکزی قلب خود نیروی حیات یا تپش حیاتی را داراست. در "مقدمه ای به متافیزیک" (1912)[13] برگسون به نقش مرکزی ادراک مستقیم می افزاید. هدف اصلی آگاهی بر شناخت عمیق اشیاء دلالت دارد و حس کردن ساختار درونی اشیاء را توسط شکلی از انتقال فکر مهیا می سازد: "نوعی از تجربه گرایی حقیقی است که به اصل نزدیکتر شویم و تا جایی که ممکن است در زندگی درونی اشیاء عمیق شویم، و بنابراین، به نوعی با گوش دادن به نوای فکری درونیشان به تپشهای روحشان آگاهی یابیم." همانگونه که در پزشکی گوش فرا دادن به ارگانهای داخلی توسط ابزاری مانند گوشی صورت میگیرد تا که بفهمند چه اتفاقاتی درون یک بیمار در حال رخ دادن است، یک متافیزیست به ممارست در گوش فرا دادن ذهنی می پردازد تا که به عملکرد جوهره درونی اشیاء آگاهی یابد.
هنری برگسون همچنین از 1921 تا 1926 در مأموریتی همراه گروه دیپلوماتیک فرانسوی بعنوان رییس کمیته همکاری بین الملل سازمان اتحادیه ملل[v] بود. در 1927 جایزه نوبل ادبیات را کسب نمود و در 1932 آخرین کتابش "دو منشاء اخلاقیات و مذهب"[14] را چاپ نمود. از یک طرف، جامعه ای بسته وجود دارد که بر پایه پیروی از دستورات و قوانین اخلاقی، تفسیرهایی سختگیرانه و تحت الفظی ارایه میدهد. منبع شکلگیری این جامعه هوش و خرد است. از طرف دیگر، جامعه ای باز وجود دارد که توسط هنر، موسیقی، شعر و فلسفه بر خلاقیت، تخیلات و معنویت تاکید میکند. منبع شکلگیری این جامعه اما بصیرت و ادراک مستقیم می باشد. در این کتاب به نظر می آید که برگسون تصور سنتی مسیحیت از خدا را مورد پذیرش قرار میدهد. ادعا میکند که باورهایش او را به مواضع کلیسای کاتولیک روم نزدیکتر کرده اند و او بدین تغییر به مثابه تکامل در ایمان یهودیش می نگرد. با این تفاسیر اما او هیچگاه یک کاتولیک نشد: "من می خواستم که مذهبم را تغییر دهم ... اما سالها شاهد ظهور موج ضد سامی[vi] بودم که قرار بود فجایع بیافریند. تصمیم گرفتم در میان آنانی باقی بمانم که قرار بود سالها بعد مورد مواخذه قرار گیرند." تنها یک هفته قبل از مرگش در 1941 و علارقم آنکه شدیداً بیمار بود، در نام نویسی یهودی[vii]، علارقم اینکه دولت ویچی[viii] او را معاف کرده بود بر یهودی بودنش پایفشاری میکند.
چرا حیاتگرایی حیاتی است
با رشد و گسترش چشم انداز مکانیکی در قرن بیستم، "اعتقاد به اصالت حیات"[15] در محافل علمی جایگاهی نیافت. متهم شدن یک بیولوژیست به حیاتگرایی، آنگاه، مشابه اتهام به ارتداد می بود. هنگامی که کتاب "علم جدید زندگی"[16] روپرت شلدریک[17] در 1981 بچاپ رسید، سردبیر یکی از مجلات مطرح و پیشرو علمی با بکارگیری ادبیاتی مشابه دوران تفتیش عقاید خواستار سوزاندن آن کتاب می شود[!] نقطه نظر مکانیکی به تنهایی قادر به فهم ساختارهای گوناگون و عمق تجربیات بشری نیست. در باب زوایای دقیق پدیده هوشیاری نمی تواند نظری بدهد. هر زمان که چشم اندازی – علمی، فلسفی، سیاسی، اقتصادی یا مذهبی – دچار کج بینی و تعصب گردد، وقت آن فرا رسیده است که تکامل آفریننده خود را طی کند تا نسبت به ایده ها و بصیرتهای جدید بازتر گردد. این حقیقت که روش مکانیکی ضرورت بسیاری از جنبه های تحقیق علمی است نمی تواند به اینگونه تفسیر گردد که همه چیز حیات می بایست به درجه واژگان مکانیکی نزول کند. از 1960 به امروز، برخی از دانشمندان به این آگاه شدند که مقوله ای حیاتی از پیکره جهانبینی ها گم گشته است. در کتاب "جریان زنده"[18] پرفسور بیولوژیست سر آلیستر هاردی[19] با عنوان "یک بازگویی تیوری تکامل و رابطه اش با روان آدمی"[20] به زوایای غیر مادی تکامل اشاره میکند. او در همین مورد مرکز تحقیقاتی را در آکسفورد بنیان میگذارد که در حال حاضر به دانشگاه ویلز در لامپتر[21] با عنوان «مرکز تحقیقات آلیستر هاردی»[22] منتقل شده است. حدود یک قرن قبل از او، ویلیام جیمز چنین طرحی را در سر داشت و اما هیچگاه موفق به پیاده کردنش نشد تا اینکه واحد هاردی در 1969 بنیان گذاشته شد.
برگسون باور داشت که جنبه های ذهنی و روحانی تجربه آدمی توسط نظریات یک بعدی فیزیکی و جوهری به کناری گذاشته شده است. آدمیان قبل از گالیله تصوری از چند و چون علوم فیزیکی نداشتند. همانطور هم در زمان برگسون چند و چون تحقیقات درباره بعد روحانی آدمی قابل لمس نبود. آنان در باب فیزیک چیزی نمی دانستند و اینان در باب متافیزیک. برگسون می نویسد: "وظیفه یک بیولوژی حیاتگرا دقت در جنبه های نادیده و درونی اشیاء جاندار برای شناخت هرچه بیشتر چند و چون نیرویی که باعث همان تغییرات مشهود سطحی که ماتریالیسم از آنها خبر می آورد می باشد. درباره این نیروی درونی ما اطلاعات جامعی نداریم چرا که این علم دوران طفولیت خود را سپری میکند... همزمان با این بیولوژی حیاتگرا یکسری آزمایشات پزشکی که تمرکزشان در مرکز امور است و نه در حاشیه شروع خواهد شد که به درمان ناکارآمدیهای نیروی حیاتی بپردازد..." از بیست، سی سال گذشته نحوه شفا یابی غیر کلاسیک رشد نسبتاً بالایی داشته است. برخی از این روشهای درمانی نیز به پزشکی راه پیدا کرده اند. افزایش تقاضا برای اینگونه درمانها خود قیامی علیه نگرش بنیادگرا، مکانیکی و ماتریالیستی محض می باشد. عباراتی چون «نیروی حیات»[23] و «انرژی حیاتی»[24] وارد عرصه های گوناگون علمی نیز شده اند. پیشرفتهای اخیر در فیزیک و اختر شناسی پیشنهاد بازگشت به برخی شیوه های تفکر قدیمی درباره زمان و علیت، عینیت / ذهنیت را داده اند.
ادعا شده است که برخی زوایای تیوری نسبیت آینشتاین توسط برگسون ارایه گردیده. او در 1921 مقاله ای در باب مقولات استمرار و همزمانی با نگاهی به نظریه آینشتاین می نویسد. در مناظره عمومی که مابین او و آینشتاین در میگیرد، گفته شده است که آینشتاین برنده بوده است. اما بطور حتم در باب مسأله زمان برنده و یا بازنده مفهومی ندارد. مسیری که بوسیله آن به درک زمان می رسیم بی شک شکل دهنده هسته ادراکی است که مابقی ادراک ما را شامل می شود. زمان است که فلسفه ما درباره زندگی، مسأله جنگ و صلح، مسأله کار اجتماعی و مقدار وقت تخصیص به اشیاء یا اشخاص پر اهمیت را شکل میدهد. علارقم بازساخت هرچه بیشتر چشم انداز حیاتگرا در نگرش هایمان به سمت تعالی مادی و ذهنی، بنیان اصلی جامعه شهروندی مدرن و صنعتی همچنان بر مبنای عملکرد مکانیکی است و بی روح باقی مانده است. در طی سالیان دراز، جهانبینی حاکم بر غرب در جهت حیات زدایی و ارزش ستیزی بویژه در عرصه سیاست و اقتصاد حرکت کرده است. بیایید تصور کنیم از زمان مرگ برگسون در طی شصت سال گذشته مسایل و مشکلاتمان در مسیر توسعه نسبتاً برابری: عقلانیت با ادراک، هوش با تخیل، ماده با ذهن، فیزیکی با روحانی قرار میگرفتند. احتمال بسیار امروزه بسیار بیش از آنچیز که از نیروی حیات می دانیم، حداقل نسبت به نژاد خودمان، میدانستیم. پیرامون تفکرات برگسون، بیایید تصور کنیم که همین بیداری سبزی که بدست آورده ایم و نگرانیهایمان نسبت به محیط زیست را حدود شصت سال پیش می داشتیم – بنده منظورم نگرانی از جنسی است که به عمل منتهی گردد و نه صرفاً سخنرانی های پراکنده و بی فایده. تا به حال ساختارهای سیاسی مان آنچنان در جهت محیط زیست درهم آمیخته بود که قادر به تصور نمی باشد. اگر این ارزشگذاریهای کنونی مناطق طبیعی و حفاظت از محیط زیستی که بتازگی آغاز کرده ایم نیم قرن زودتر آغاز شده بودند، سیاره ما امروز در وضعیت بسیار بهتری بسر میبرد و قادر بودیم آنرا سالم تحویل نسلهای بعدی بدهیم. اولویتهای سیاسی و اقتصادیمان نیز تا بحال دچار دگرگونیهای شگرفی شده بودند و جنگ تبدیل به آخرین گزینه مطلق نجات گردیده بود. در این جهان که سیاست خارجی بالذات اخلاقی حکمرانی میکرد آنوقت جایی برای اعمال دکترین «قدرت حق است»[25] نبود. هیچ مشکلی توسط اعمال زور و یورش یک جانبه بر ملتی حل نمی شد. بواسطه تثبیت تصور حیاتگرا و ارزش نهادن به دیگران و در کل به تمامی بدنه انسانیت در زندگیمان، حذف آنانی که دوست نمی داریمشان امروزه بسیار دشوارتر گردیده بود. ابتدا ارزشهای ملل را از آنها میگیرند و زمانی که با ماشینهای بی روح همسطح شان کردند، اعلان جنگ میدهند و دست بکار استثمار و سوء استفاده از آنها می شوند. ترنس بلکر[26] در روزنامه "ایندیپندنت"[27] بتاریخ چهاردهم می 2004 می نویسد که جاذبه روا داشتن ظلم وستم بقدری علنی است و نتیجتاً عادی که عموماً در اطراف خود متوجه آن نمی شویم. او باور دارد که خط مستقیمی زندان ابوغریب عراق را به میلیونها رایانه در دنیای غرب متصل کرده است که تصاویر زشت آن زندان بصورت تولیدات خانگی پخش شده اند. "اگر شما کلمات شکنجه، تجاوز یا برده را درجستجوگر اینترنتی خود وارد کنید، نه تنها نشانی از سایتها مدافع حقوق بشر دریافت نمیکنید بلکه به هیچگونه گزارشی در این موارد نیز دست نمی یابید. تنها هزاران وبسایت سادیسمی در مقابل دیدگانتان ظاهر خواهند شد. ظلم، شهوتخواهی و ملالت بزرگترین ضعفها و گناهان زمانه ما هستند که راه بدان باتلاقهای ذهنی سودآورمی برند. مشکل دیگر اینجاست که مصرف کنندگان هیچگاه بدان چیزهایی که دریافت میکنند راضی نیستند."
خط تولید مصرف کننده را یک ماشین خریدار با اشتهایی اتمام ناپذیر می شناسد. مزاج و هوس و سبک زندگیش به راحتی توسط تبلیغات مجازی و غیر واقعی مورد دستکاری قرار میگیرد. معمولاً خواسته های غیر ضروری و ضد محیط زیست را در مصرف کننده تداعی میکنند. وقتی که یکی از این ماشینهای خریدار خراب می شود (یک مصرف کننده می میرد)، توسط تازه واردی که در دامان هنر سیاه مصرف کنندگی اسیر گشته است جایگزین می گردد. دیدگاه مکانیکی زمان، ترس و وحشت و ملالتی که به همراه دارد و اجباری که می بایست هر لحظه اش را بیشتر از قبل با نگاره های گرافیکی بگذراند، تضمین کننده شکار فله ای مصرف کنندگان است. ضرورتاً همواره فرصت کمتری نسبت به قبل برای مسایل دیگر باقی می ماند. نیازهای عمیق ما اما بگونه ای واقعی حیاتی هستند – به هیچ عنوان مشابه خواسته های مجازی طرح ریزی شده نیستند. یکی از عمیق ترین نیازهای ما یافتن، پی بردن و بیان جرقه آفریننده حیاتی است که بگونه ای در همگی ما وجود دارد. اگر ما خود را هنرمندان پرذوقی می دانیم و به میزانی که بیشتر از اصل خویشتن باخبر می بودیم؛ زمان بیشتری صرف خلق نگاره شخصی مان میکردیم، داستانهای خود را می نوشتیم، و راز و رمز خویشتن را بازخوانی میکردیم. هنرمند انسانی متمایز از دیگران نیست. هر انسانی گونه ای خاص از هنر را داراست. در جامعه ای که اهمیت بیشتری به خلاقیت می دهد تا تولید، ملالت حتی به نظر افراد نخواهد رسید. اگر بپذیریم که فرصت کافی برای ظهور خلاقیت نوع خودمان را دارا هستیم، بجای ترس از زمان مدتی را صرف رویاپردازی، وقتی را صرف سکوت، زمانی را صرف پیاده روی و مدتی را نیز عملاً صرف انجام ندادن کاری خواهیم کرد.
در کتاب "یاغی"[28] (چاپ اول 1951) آلبرت کامو[29] بیان میدارد جامعه ای که فقط بر مبنای تولید عمل میکند، مولود باقی می ماند و نه اما خلاق. ما در جامعه ای رشد یافته ایم که آنقدر با تولید اجین بوده است که به ندرت می توانیم تصور یک جامعه خلاق را در ذهن پروش دهیم. برگسون ما را قادر بدین کار میکند بتوانیم جامعه ای را تصور کنیم که بیشتر به خلاقیت و قوه آفرینندگی وابسته است تا به مدل تولید به مصرف بی روح و مکانیکی. فلسفه او تصویر همبسته ای از زندگی ارایه می دهد که در آن علم، فنآوری، هنر، اقتصاد، سیاست و معنویت به تمامی با یکدیگر بگونه مسالمت آمیزی وابسته اند. نیازی نیست که از امروز مذهبتان را تغییر دهید و یا به مرام دیگری بگرایید. همچنین ضرورتی ندارد که بخواهید تمام توجه تان را به مسایل روحانی معطوف کنید تحت این باور که بدینگونه فقط می توان در مرکزیت نیروی حیات قرار گرفت. این حس شگفت توسط نهاد علم، همانگونه که یک هنرمند و یا روحانی را متحول میکند، بگونه ای طبیعی به آدمی منتقل می شود. فلسفه برگسون اثر بر شکاف ذهن ها گذاشته است و ما را قادر ساخته بگونه عمیق تری به نهاد زمان فکر کنیم: اینکه در فرهنگ غربی مان چگونه زمان را دریافت یا سوء دریافت کرده ایم. فرای همه اینها فلسفه او بنیادی برای خلاقیت بیشتر، ارزشگذاریهای دوباره و دمیدن روح تازه به چشم انداز کلی بشری است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] On Being Alive: Reflections After 11th September
[2] History of Western Philosophy
[3] Bertrand Russell
[4] A Living Philosophy
[5] soul
[6] spirit
[7] Louise Neuburger
[8] William James (1842 - 1910)
[9] Time and Free will: An Essay on the Immediate Data of Consciousness
[10] Matter and Memory
[11] aphasia
[12] Creative Evolution
[13] An Introduction to Metaphysics
[14] The Two Sources of Morality and Religion
[15] Vitalism
[16] A New Science of Life
[17] Rupert Sheldrake
[18] The Living Stream
[19] Sir Alister Hardy FRS
[20] A Restatement of Evolution Theory and its Relation to the Spirit of Man
[21] University of Wales at Lampeter
[22] The Alister Hardy Research Center
[23] Life Force
[24] Vital Energy
[25] Might is Right
[26] Terence Blacker
[27] The Independent (British Daily Newspaper)
[28] L’Homme Revolte
[29] Albert Camus
--------------------------------------------------------------------------------
[i] هر کجا که در برگردان متن ضرورتی احساس کردم برای رعایت ساختار زبان پارسی که همچنین بهمراه آورنده تسهیل در مطالعه برای پارسی زبانان باشد، اضافاتی را با علامت [] کارگذاشته ام - مترجم.
[ii] یکی از بزرگان الاهیات در قرون وسطی (در آن دوران هر کس حرفی غیر از مذهب رایج می زد در حقیقت با جان خویش به معامله می پرداخت و بجز معلمان الاهیات به کسی فیلسوف گفته نمی شد) پس از عمری تلاش و ممارست در باب یافتن حقیقت نهایتاً چنین نتیجه میگیرد که بر نوک یک سوزن هزاران فرشته میتوانند در کنار یکدیگر با فاصله بایستند! بعدها این تمثیلی می شود برای نشان دادن سطحی بودن تفکر مذهبی دوران قرون وسطی. جالب توجه اینجاست که امروزه دستگاه عریض و طویل کلیسا هم از بیان یافته های اسلاف خود خجالت میکشد. الحق، هرکجا که روح قرون وسطی حاکم باشد بشریت بکلی در منجلاب جهل و فقر و ریا گرفتار می آید و کژاندیشان قدرتطلب فرصت دفن حقیقت را با حقیقت خویش پیدا میکنند - مترجم.
[iii] در طب به عدم قدرت تکلم بخاطر ضایعات دماغی شناخته می شود - مترجم.
[iv] ا (Origin of Species) چارلز داروین به عقیده بسیاری از فلاسفه انقلابی در علم پدید آورد که دستاوردهای آن در اجتماع بمراتب بیشتر از انقلابات پی در پی سیاسی بود که تیوریهای افراطی مارکس باعث شده بودند - مترجم.
[v] ا(League of Nations) از پایان جنگ جهانی اول بمنظور ایجاد همکاری بین دولتهای جهان و اجتناب از جنگ تشکیل شد اما بخاطر عدم قدرت کافی برای جلوگیری از وقوع جنگ جهانی دوم منحل گردید و پس جنگ از میان باقی مانده های آن سازمان ملل (United Nations) کنونی تاسیس شد - مترجم.
[vi] مرام تبعیض گونه یهود ستیزی که معتقد است یهودیان متعلق به نژادی پست هستند و لاجرم می بایست خونشان ریخته شود! این نیز یادگار پلید دوران تعصب مذهبی غرب است. پس از به قدرت رسیدن مسیحیت، توسط کشیشان چنین باوری در توده ها نهادینه گشت که یهودیان همان کشندگان مسیح هستند. این باور خرافی تبدیل به نفرتی در میان مسیحیان گشت و در قرون وسطی به اوج خود رسید. در قرون پس از آن تا به قرن هجدهم ناآرامیهای پراکنده ای علیه یهودیان در اروپا شکل گرفت که عمدتاً آنی و بخاطر تعصبات مذهبی ریشه دار به وقوع می پیوست. پس از ظهور مسیحیت و بویژه پس از قدرت گرفتن مسلمانان، یهودیان مورد نامهریهای بسیاری قرار گرفتند و نهایتاً در دوران خلیفه های اسلامی باقی مانده شان نیز از سرزمین موعود خویش که زمانی پیامبرشان عالیجناب موسی بدان بشارتشان داده بود دوباره رانده شدند و به صورت گروهی در کشورهای مختلف قاره اروپا و آمریکا سکنی گزیدند. از آنجا که همواره در اقلیت بودند به راحتی مورد هجوم گروه های متفاوت قرار میگرفتند. پس از ظهور سرمایه داری بعلت سختکوشی و اتحاد وصف ناپذیرشان که محصول توسری خوردنهای بسیار بوده است، تبدیل به عناصر قدرتمند جوامع اروپایی بویژه انگلستان، فرانسه و آلمان شدند. این باعث افزایش نفرت از آنان گردید که در قرن نوزدهم در فرانسه با مدرنیسم افسارگسیخته در هم آمیخت و نهایتاً در ایدیولوژی انحرافی فاشیسم مکانی کلیدی یافت و در قرن بیستم از آلمان هیتلری سر برآورد. ملیگرایی افراطی آلمانی مسبب فاجعه ای گشت. شد آنچیز که نمی بایست بشود – لگد مال شدن شرافت آدمی. بی شک تلخ ترین داستان بشری تا به امروز رقم می خورد و در سالهای جنگ جهانی دوم بیش از 6 میلیون یهودی بیگناه بدون محاکمه در کوره های آدم سوزی قرارگاه های نازیستها در سراسر اروپای بر باد رفته زنده زنده سوخته می شوند... - مترجم.
[vii] هر مکانی در اروپا که بدست هیتلر می افتاد، دولتی فرمایشی شکل میگرفت و به دستور او به امر ثبت نام دوباره ساکنینش می پرداخت. یهودیان موظف بودند به اولین پاسگاه پلیس رفته خود را معرفی کنند و تمامی اطلاعات مربوط به خود و خانوادشان را ثبت کنند و روبانی زرد رنگ بر بازوان خود ببندند که نشاندهنده یهودی بودنشان باشد. این از فاجعه ای هولناک خبر میداد که به وقوع پیوست- مترجم.
[viii] دولت فرمایشی هیتلر در فرانسه اشغال شده، زمانی که دولت مقاومت ملی فرانسه تحت حمایت دولت بریتانیا در لندن مستقر شده بود - مترجم.
khaiyam
06-14-2006, 08:31 AM
زندگی و آثار کواین
( مطلب روزنامه شرق 10 مرداد 1383)
على ملائكه: ويلارد ون اورمن كواين در سال 1908 در شهر آركون، ايالت اوهايوى آمريكا به دنيا آمد. پدرش كلويد رابرت كواين كارمند و مادرش هريت اليس ون اورمان كواين معلم بودند. او دوران كودكى شاد و سرزنده اى در آركون گذراند كه در خودزندگينامه اش «دوران زندگى من» (The Time of my Life) (۱۹۸۵) به توصيف آن پرداخته است. او تحصيلات دانشگاهى اش را با رشته رياضى در دانشگاه اوبرلين آغاز كرد و در سال 1930 ليسانسش را دريافت كرد. استعدادها و علائق متنوع او از يك طرف در رياضيات، علوم و روانشناسى و از جانب ديگر در زبان، ادبيات و شعر نهايتاً او را به جانب فلسفه كشاند.
خود او به تأثير كتاب مجموعه نوشته هاى ادگار آلن پو و نوشته «اوركا» در آن برخود اشاره مى كند كه علاقه فلسفى اش را به ماهيت چيزها برانگيخت. علت انتخاب رياضيات براى دوره ليسانسش اين بود كه از دانشجويى با اطلاع در مورد «فلسفه رياضى» راسل شنيد و به نظرش آمد كه راهى براى تركيب علايقش به فلسفه و نيز رياضيات يافته است.
در سال پايانى دوره ليسانس در اوبرلين مادرش كتاب سه جلدى برتراند راسل و آلفرد نورث وايتهد اصول رياضيات (Principa Mathematica) (۱۹۱۳-۱۹۱۰) را براى او خريد و او براى دوره دكترا زير نظر وايتهد به دانشگاه هاروارد رفت. او ۲۳ ساله بود كه دكتراى فلسفه اش را در 1932 تنها پس از دو سال دريافت كرد. تز او متشكل از جنبه هاى گوناگون ساده شده و وضوح يافته كار راسل و وايتهد بود.اين تز بسيارى از شاخص هاى كار كواين به عنوان يك فيلسوف را در بردارند.
تيزبينى او در مورد ابهام و آشفتگى، توانايى سازنده او در يافتن ديدگاه هاى جديد كه مسائل را در جاى مناسب خود قرار مى دهند و توجه او به موضوعات هستى شناختى.عده زيادى از اين فيلسوفان از جمله فيليپ فرانك و كارناپ كه هر دو از حلقه وين به ايالات متحده آمدند و به هربرت فايگل عضو جوان حلقه پيوستند كه از پيش در آنجا بود. در سال ۱۹۴۰ كه سال بزرگى براى كواين محسوب مى شد كارناپ و تارسكى در هاروارد بودند و راسل هم براى ايراد رشته اى سخنرانى به نام «جست وجويى درباره معنا و صدق» به هاروارد آمده بود.
كواين پس از بازگشت به هاروارد به تدريس در آنجا پرداخت و در سال ۱۹۴۰ به مقام استاديارى رسيد. او سال هاى ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۶ را پس از ورود ايالات متحده به جنگ جهانى دوم در اطلاعات نيروى دريايى گذراند. او پس از جنگ در سال ۱۹۴۸ به درجه استادى كامل و در سال ۱۹۵۶ به كرسى استادى ادگار پيرس در فلسفه را در دانشگاه هاروارد دريافت كرد و تا زمان بازنشستگى در سال ۱۹۷۸ در اين مقام ماند. گرچه در ابتدا كواين را منطق دان به شمار مى آوردند اما به زودى او به عنوان فيلسوفى عمومى مورد توجه قرار گرفت: در ابتدا به عنوان فيلسوف منطق و زبان، اما نهايتاً به عنوان يك متافيزيسين كه افكار راديكالش درباره هستى شناسى، معرفت شناسى و ارتباط در همه حوزه هاى عمده فلسفه تأثير گذاشت.
كواين پس از اخذ درجه دكتراى فلسفه، با بورس «شلدون ترادلينگ» از دانشگاه هاروارد به وين، پراگ و ورشو سفر كرد و در همين سفرها بود كه با موريتز شليك و حلقه وين، رودولف كارناپ در پراگ، و يان لوكاسيوتيز، استانيسلاو لسنيفسكى و آلفرد تارسكى در ورشو ملاقات كرد، كواين بعدها در خودزندگينامه اش ملاقاتش با كارناپ را در اول مارس 1933 اين گونه توصيف كرد: «اولين تجربه درگيرى مداوم عقلانى با شخصى از نسلى قديمى تر، بديهى است كه او مردى بزرگ بود و برجسته ترين تجربه من در مورد هجوم عقلانى قرار گرفتن از سوى يك آموزگار زنده و نه يك كتاب» بود.
كار اوليه كواين از زمان تز دكترايش تا جنگ جهانى دوم عمدتاً در منطق بود و مقاله او تحت عنوان «بنياد هاى منطق رياضى» (۱۹۳۷) مهمترين مشاركت او در اين زمينه محسوب مى شود. اين رساله درباره نظام نوينى از نظريه مجموعه ها، الهام بخش بسيارى از افراد ديگر شد. و هنوز مورد بحث منطق دانايى است كه خواص اين نظام را مطالعه مى كنند و تلاش مى كنند كه دريابند آيا داراى سازگارى هست يا نه. كواين پس از جنگ جهانى دوم به موضعى كه محور اصلى تزش بود بازگشت. به قول خودش: «دانستن يا تصميم گرفتن درباره آنچه كه وجود دارد.»
او تأكيد مى كرد كه روشن كردن موجوديت ها (ENTITIES) كه فرد درباره آنها سخن مى گويد ضرورى است: «هيچ موجوديتى(ENTITIEY) بدون هويت (identity) نيست.» او همچنين به وضوح در رابطه موجوديت هايى كه در يك تئورى به آنها پرداخته مى شود نظر داشت. او استدلال مى كرد كه يك تئورى به همه آن موجوديت هايى ملزم است كه به جهان گفتار آن نظريه تعلق دارند: «بودن يعنى بودن مقدار يك متغير» اين رئاليسم در كار بعدى كواين چرخش مهمى به حساب مى آيد. مشاركت عمده كواين در نظريه معنا بوده است، او در مقاله معروف «دو حكم جزمى تجربى گرايى» (Two Dogms of Empricism) در سال 1951، ديدگاه سنتى در مورد «معنا» و مفاهيم مربوط مانند هم معنايى(Synony my) و تحليل پذيرى را (analyticity) مورد انتقاد قرار داد.
او ديدگاه جايگزينى در مورد معنا را طرح كرد كه در كتاب «كلمه و شى» (Word and Object) مورد بررسى قرار گرفته است. اين شك انگارى به جرح و تعديل ديدگاه هاى فلسفى در مورد ارتباط و رابطه زبان و جهان منجر شد، ايده اصلى كه كواين در آن با اكثر فيلسوفان و زبانشناسان ديگر شريك است، ماهيت همگانى زبان است، نقش اصلى كواين اين بود كه اين ايده را به پيامد هاى نهايى مى رساند كه براى بسيارى از فيلسوفان مسئله آفرين است. يكى از اين پيامد ها، عدم تعين ترجمه است، كه بسيار مورد بحث قرار گرفته است. بر اساس اين نظر ممكن است كتاب هاى راهنماى متعددى (دستور زبان و فرهنگ) براى ترجمه بين دو زبان موجود باشد.
ترجمه هايى كه با كمك يكى از اين كتاب هاى راهنما انجام مى شود مى تواند با ترجمه انجام شده بر اساس كتاب راهنماى ديگر مطابقت نكند. با اين حال هر كتاب راهنما با همه شواهد براى مترجم مطابقت دارد. منظور از شواهد همه شواهد در دسترس همگان است كه با استفاده از زبان، در گفتار و نيز در نوشتار مرتبط هستند. اين امر تنها موضوعى معرفتى نيست، كه ما قادر نباشيم بگوييم كدام كتاب راهنما درست است، موضوع بر سر درست يا غلط بودن نيست، ترجمه صرفاً به خاطر شواهد [متناقض] نيست كه قطعى نيست، ترجمه [اصولاً] غيرمتعين است.
نظريه عدم تعين كواين پيامد انديشه هاى بنيادى ترى راجع به ماهيت عمومى زبان بود كه كواين در نوشته هاى بعدى اش آن را تدقيق كرد. اين كارهاى بعدى شامل گستره بزرگى از بينش هاى فلسفى كواين است: ديدگاه هاى او درباره معرفت شناسى، هستى شناسى، عليت، انواع طبيعى، زمان، فضا و فرديت. كواين عضو تعداد فراوانى از آكادمى ها بود. جوايز بسيارى را دريافت كرد از جمله اولين جايزه رالف شوك (Rolf Schock) در استكهلم در سال 1993 و «جايزه كيوتو» در كيوتو در سال 1996. كواين به همراه ويتگنشتاين، مارتين هايدگر و جان رالز، از مورد استنادترين فيلسوفان قرن بيستم است
khaiyam
06-14-2006, 08:32 AM
ایمانوئل کانت
(مهدی پدرام)
ایمانوئل کانت فیلسوف شهیرآلمانی در سال 1724 در شهر کوینگسبرگ در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد . و تقریبا تمام هشتاد سال عمر خود را در این شهر گذراند . کانت هرگز ازدواج نکرد و در تمام طول زندگی پر از تلاش و کوشش علمیش خود را به نظم وترتیب بسیار دقیقی مقید شاخته بود و زندگی روزانه اش برنامه ریزی دقیقی داشت . در این مورد حتی به کنایه گفته می شود که مردم شهر ساعتهای خود را با قدم زدنها روزانه کانت تنظیم می کردند. او در زندگی تفریح خاصی نداشت و زندگی زاهدانه ای همراه با پیروی کامل از اخلاقیات را پی گرفته بود .
کانت در بیست و سه سالگی پس از پایان تحصیلات مقدماتی به مدت نه سال به تدریس خصوصی و مطالعه علوم به طور شخصی پرداخت .
او در سی و دو سالگی تدریس رسمی خود را آغاز کرد . حدود ده سال را صرف کوشش در متافیزیک مانند تلاشهایی برای اثبات خدا کرد پس این مدت تحت تاثیر هیوم به تعبیر خودش از خواب دگماتیستی (جزم اندیشی) بیدارشد . و متافیزیک را رها کرد و به نقد آن پرداخت . اما این چرخش 180 درجه ای او در متافیزیک و عقل نظری تاثیری در زندگی و عقاید زندگی روزمره اش نداشت . برای مثال کانت بعد از این بیداری از خواب دگماتیستی هرگونه تلاش برای اثبات یا رد خدا را به شیوه عقلی (عقل نظری) مردود شمرد . ولی با اینحال او به پندار خدا وفادار ماند . زیرا او وجود خدا را از دیدگاه عقل عملی مثلا به عنوان پایه ای برای امکان اخلاقیات لازم می دانست .
مهمترین ثمره فلسفه نقادانه که در واقع شاهکار فلسفی او محسوب می شود کتاب نقد عقل محض می باشد که او در پنجاه و هفت سالگی نگاشته است .
متن فوق مقدمه بسیار مختصری بود برای آشنایی با این ابر فیلسوف که مسلما به بسیار از جنبه های مطالعات و تحقیقات فلسفی کانت مانند فلسفه اخلاق فلسفه سیاسی و .... حتی اشاره هم نشده بود . به همین منظور مطالعه مقالات زیر پیشنهاد می شود :
1 کانت در نقد عقل محض : مطلبی است در باره نظرنقادانه کانت در باره متافیزیک و ...
2 لیبرالیسم سیاسی کانت : مطلبی است در باره فلسفه سیاسی کانت .
Mahdi Hero
06-15-2006, 02:37 AM
ولفگانگ آمادئوس موتزارت
249 سال پيش روز 27 ژانويه بود که نابغه بي همتاي موسيقي، ولفگانگ آمادئوس موتزارت در سالتزبورگ بدنيا آمد. نابغه اي که در مدت 35 سال زندگي با تصنيف بيش از 600 قطعه پايه هاي موسيقي کلاسيک را آنچنان استوار بنا نهاد که پس از او ديگران با آرامش خاطر با تکيه بر ستونهاي استوار آن به خلق آثار هنري پرداختند. به بهانه سالروز تولد اين موسيقيدان بزرگ اطريشي مطلبي تهيه کرده ايم که مي خوانيد.
موتسارت استعداد ذاتي خود را در كودكي بروز داد.وقتي كه 5 ساله بود آهنگ ميساخت وزماني كه تنها 6 سالش بود به عنوان تكنواز دوم با واريا نزد امپراتور اطريش مينواخت.
لئوپولد فكر كرد كه مناسب است استعداد خداداد فرزندش را به نمايش بگذارد پس در اواسط 1763 خانوادهاش را در يك سفر به لندن و پاريس برد و در جاهاي متعددي برنامه اجرا كرد.موتسارت شنوندگانش را با مهارتهاي نوازندگي خود شگفتزده ميكرد.او براي خانوادهي سلطنتي انگليس و فرانسه نوازندگي كرد-اولين سمفونيها و قطعاتش را هم در آنجا نوشت- خانوادهاش كمي بعد از 1766 به خانه برگشتند،يعني 6ماه قبل از آنكه دوباره به وين بروند-آنها اميدوار بودند موتسارت اپرايي را كه نوشته در آنجا اجرا كند اما بدليل بعضي دسيسهها اين امر صورت نگرفت.
او و خانوادهاش سال 1769 را در سالزبورگ گذراندند.در73-1770سه بار به ايتاليا سفر كردند كه در آن هنگام موتسارت 2 اپرا و يك سونات براي اجرا در ميلان نوشت.ضمناً در اين هنگام او با سبك ايتاليائي موسيقي آشنا شد، در تابستان 1773 دفعات بيشتري به وين رفت و بيشتر براي آنكه شايد منصبي به دست آورد.در آنجا موتسارت يك رشته كوآرتت و در بازگشت يك هم تعدادي سمفوني نوشت.اين سمفونيها شامل2تا از اولين سمفونيهايش شماره25درG مينور و29درA قسمتي از ابتداي اپرايش بنام La Finta giardiniera بود كه در اوايل 1775 نوشت.در دوره سالهاي 1777 تا 1774 در سالزبورگ زندگي كرد، در جايي كه به عنوان رهبر اركستر در گروه پرنس آرك بيشاپ Archbishop مشغول به كار بود.در اين سالها كارهايش شامل: مسها، سنفونيها، تمامي كنسرتهاي ويولونوي، 6 سونات در پيانو، تعداد زيادي سرناد و اولين كنسرت بزرگ پيانوي خود را به نام 271K در 1777.
موتسارت ديد فرصتهاي فرزندش به عنوان آهنگسازي با استعداد بسيار زياد دارد در سالزبورگ از بين ميرود.نتيجه گرفت كه براي وولفگانگ در جاي ديگري شغلي بيابد، او با مادرش به مونيخ و مانهايم رفت اما هيچ شغلي بدست نياورد.(گفته ميشود بيشتر از 6 ماه در مانهايم ماند و آهنگهايي براي فلوت و پيانو نوشت و ضمناً در همين موقع عاشق آلوئيزا وبر شد)
پدرش او را به پاريس فرستاد، در آنجا مقداري موفقيت بدست آورد، خصوصاً با سمفوني پاريس شماره 31 كه مخصوصاً براي ذائقه محلي آنجا ساخته شده بود، اما آينده كار در پاريس مناسب نبود و لئوپولد به او گفت كه بازگردد چرا كه در شهر خودش شغل بهتري برايش پيدا كرده بود-او با تأخير و به تنهايي به خانه بازگشت مادرش در پاريس مرده بود-.
سالهاي 80-1779 در سالزبورگ سپري شد در كليساي جامع شهر در گروه موسيقي مينواخت و آهنگهاي مهمي ميساخت، سنفونيها، كنسرتها، سرنادها، موسيقيهاي دراماتيك.اما اپرا همچنان در مركز آمالش باقي ماند و فرصتي پيش آمد تا براي شهر مونيخ اپرايي بسازد.او به مونيخ رفت تا در اواخر 1780 اپرا را بنويسد.در اين زمان مكاتباتش با لئوپولد حاوي اطلاعات بسيار گرانبهايي از رويكرد او به درام موسيقيايي است.كارش به نام(Idomeneo )يك موفقيت بود.در آن موتسارت به شكلهاي خارقالعادهاي احساسات قهرمانانه، با يك غناي بسيار هنري را شرح ميدهد.
پس از آن موتسارت از مونيخ به وين دعوت شد، جائي كه گروه سالزبورگ در خدمت امپراتور جديدي بود
او از سال 1787 يك فراماسون بود ولي
آموزشهاي ماسونها هيچگونه اثري بر
تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرين
سالهاي عمرش در سبك خود باقي ماند
موفقيتهاي وي سبب شد كه او خود را در انبوهي از نوكران و آشپزان ببيند.زمانيكه كارفرمايش پرنس اجازه ساختن آهنگ دربارهي موضوعاتي كه مورد علاقهاش بود را به وي نداد رنجش او از پرنس آغاز شد تا جائيكه از كارش اخراج گرديد.موتسارت درخواست شغلي در گروه امپريال وين كرد ولي بيشتر دلش ميخواست كارهاي آزادانهتري انجام دهد.
در سالهاي بعد زندگيش را به وسيله تدريس موسيقي، چاپ آثارش يا نواختن براي عموم و يا در خانههاي مشتريهاي دائمي خود اداره ميكرد.
در سال 1787 شغل كوچكي به عنوان رهبر گروه موسيقي بدست آورد كه از آن حقوق كافي عايدش ميشود ولي از نوشتن آهنگهاي رقص براي گروههاي باله چيزي بدستش نميآمد.براساس عرف موزيسينهاي دوره خودش، درآمد خوبي داشت، از كالسكهي شخصي استفاده ميكرد و نوكر خصوصي داشت، بدليل ولخرجيهاي زياد وي از نظر مالي به مشكلات متعددي دچار شد.
در سال 1782 با كنستانس وبر خواهر كوچكتر آلوئيزا ازدواج كرد.
در اولين سالهاي زندگي خود در وين موتسارت به وسيلهي نوشتن سوناتهايي براي پيانو و تعدادي سونات براي ويلون و نواختن پيانو براي خود اعتباري كسب كرد.
در سال 1782 اپرايي بنام Die EntFuhvung aus dem Sevial اجرا كرد.يك آواز آلماني كه به علت طولاني بودن موسيقي آن ،از حد معمول خارج شده بود امپراطور هانس ژوزف دوم مشهورترين تماشاگرش بود كه گفت :�موتسارت عزيزم نتهاي زيادي داشت�. كار موفقيتآميز بود ولي به ازاي آن چيزي به وي پرداخت نشد.در اين سالها او 6 رشته كوآرتت نوشت كه او را استاد اين فن كرد.هايدن ميگويد آنها برجسته هستند نه فقط بدليل تنوع بيان آنها بلكه بدليل پيچيدگي متنهايشان.
هايدن به پدر موتسارت گفت كه موتسارت بزرگترين آهنگسازي است كه من ديده يا شنيدهام، او با ذوق است و از آن بالاتر بزرگترين دانشمند آهنگسازي است.
در سال 1782 موتسارت كنسرت پيانوي نوشت كه در آن هم تكنواز و هم آهنگساز بود.قبل از پايان سال 1786 و از اوايل سال 1784 در نهايت پركاري بود و حدود 15 آهنگ ديگر نوشت.آن آهنگها از بزرگترين ساختههاي وي در سبك استادانهاش براي تركيب پيانو و اركستر بود.اين آهنگها معجوني بود از درخشندگي آهنگسازي و رشد سنفونيك.
از سال 1789 اولين اپراي كمدي خود از سهگانهي اپراهاي كمدي خود را به نام Lenozze di Figavo در اين اپرا و در Don Giovanni (ارائه شده در 1787 در پراگ)موتسارت تعاملي از مسائل اجتماعي و هويت جنسي را در قالب شخصيتهاي انساني خلق كرد كه مجدداً در ساير كمديهاي هنري سكسي خود به نام Cosi Fan Tutte بكار برده است.او باقيماندهي عمرش را در وين گذراند.موتسارت مسافرتهاي زيادي در اين مدت انجام داده بود، سالزبورگ 1783 براي ملاقات همسر و خانوادهاش، 3 بار به پراگ برا ي كنسرتهاي اپرا، به برلين سال 1789 جائي كه اميدوار بود منصبي بدست آورد، به فرانكفورت 1790 براي نوازندگي در جشن تاجگذاري.
آخرين سفر او به پراگ براي مقدمهي La Clemenza ditito در سال 1791 بود.اين يك اپراي سنگين سنتي براي جشن تاجگذاري بود ولي موتسارت در آن از لطافت و شوخطبعي خاصي از شخصيتهاي اجتماعي اپرا استفاده كرده است.
كارهاي سازي او در اين سالها شامل سوناتهاي پيانو، سه رشته كوآرتت كه برايK-516 در G مينور) و يكي از اشرافيترين قطعاتش K-515 درC و آخرين سنفوني چهارگانهاش بنام(D38)كه در سال 1786 در پراگ نوشته شد.ساير آثار وي در سال 1788 عبارتند از: قطعهي شمارهي 39 در E-Flate، اثر تراژيك او بنام شمارهي 40 درG مينور، و بزرگترين قطعهاش براي لژ ماسونيكها(او از سال 1787 يك فراماسون بود ولي آموزشهاي ماسونها هيچگونه اثري بر تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرين سالهاي عمرش در سبك خود باقي ماند) پادشاه پروس نوشته است، تعدادي كوئينتت كه شامل يكي از عميقترين آثار او است.
موتسارت بعلت يك بيماري همراه با تب، مرد و اين بيماري مسلماً مصموميت نبوده است.
موتسارت ركوئيم خود را كه عظيمترين كار وي در موسيقي كليسائي است را به دليل بيماريش نيمهتمام رها كرد.ركوئيم درC مينور مس سال 1783موتسارت در حومهي شهر وين با حداقل تشريفات و در يك گور گمنام بخاك سپرده شد.
Mahdi Hero
06-18-2006, 10:24 AM
نيكولاس كوپرنيك در 19 سال 1473 در شهر تورن واقع در لهستان متولد شد و چون پدرش را از دست داده بود تربيت و پرورش او به دست عمويش انجام گرفت، عمويش كه يكي از كشيشان بزرگ بود او را براي تحصيل به دانشگاه كراكووي فرستاد كوپرنيك در 23 سالگي براي تحصيل در رشته طب به دانشگاه پادو وارد شد و ضمناٌ در دانشگاه بولوني تحصيل نجوم مي كرد طولي نكشيد كه در اثر بروز استعداد خويش يك كرسي تدريس رياضيات را به دست آورد.
كوپرنيك در سن 25 سالگي به شهر رم آمد او در دانشگاه رم استاد اخترشناسي شد و به شاگرادنش علوم آسمان شناسي نقل شده از دورانهاي پيشين را كه اختر شناس يوناني بطلميوس حدود 1370 سال قبل از زمان او بنيان نهاده بود تدريس مي كرد در تصوير يطلميوس از نظام عالم زمين مركز عالم است و سيارات هر يك در دايره اي كه شعاع آن فاصله سياره تا زمين است به گرد زمين مي چرخند. اين نظريه پاكيزه و مرتب بود و مي شد از آن براي محاسبات مداري سياره ها نيز استفاده كرد اما هر چه كه بود نظريه اي غلط بود و بايد 1700 سال مي گذشت و مشاهدات نجومي با دقت كافي امكان پذير و انجام مي شد تا زمينه به زير سؤال رفتن آن فراهم مي گرديد آغازگر انقلاب علمي كه سرانجام علم يونان را از تخت به زير كشيد نيكولاس كوپرنيك بود كه با كار خود انسان انديشگر را در مسير خلاقيت بهتري قرار داد. بر اساس نظريه بطلميوس عالم از شرق به غرب به دور زمين مي گردد ولي كوپرنيك خود از آنچه كه درس مي داد ناراضي بود بسياري از چيزهايي كه او مشاهده كرده بود با اين فرضيه قابل توجيه و بيان نبود و خود فرضيه نيز داراي تضادها و تناقضهايي بود مثلاٌ چرا ستارگاه در مقايسه با ماه سريعتر حركت مي كردند تا در مقايسه با خورشيد؟ به همين جهت تصميم گرفت كرسي استادي خود در دانشگاه را ترك كند تا بتواند عميق تر و اصولي تر به پژوهش در دانش اختر شناسي بپردازد.
او در سال 1501 پس از چند سال تحقيق در ايتاليا به وطن خود بازگشت و در آنجا به عنوان متولي كليساي جامع شهر فرائن بورگ در پروسيا و دبير و مشاور عمويش در منطقه ارم لند به كار پرداخت او به عنوان كشيش كليساي شهر مراسم مذهبي را رهبري مي كرد و به عنوان پزشك به معالجه بيماران مي پرداخت به عنوان مخترع يك سيستم جديد سدبندي و ذخيره آب با يك آسياي آبران اختراع كرد كه بوسيله آن آب آشاميدني از يك رودخانه كه در فاصله 3 كيلومتري قرار داشت به داخل شهر هدايت مي شد و بالاخره به عنوان رياضيدان و حسابدار يك روش پولي سكه اي جديد براي پروسياي غربي و پادشاهي لهستان بنا نهاد. از آنجايي كه نخستين تلسكوپ سالها پس از مرگ او اختراع شد مجبور بود براي پژوهش در زمينه حركات اجرام آسماني تنها به چشمان خود متكي باشد او براي اينكار دستور داد در اتاق مطالعه اش در برج كليسا شكافهايي در سقف ايجاد كنند او مي توانست شبها مشاهده كند كه ستارگان چگونه بر فراز اين شكافها عبور مي كنند وي در سال 1507 دريافت كه اگر به جاي زمين خورشيد مركز عالم فرض شود جداول نجومي موقعيت مكاني سيارات با دقت بس بهتري قابل محاسبه است. ترتيب جديدي كه كوپرنيك براي موقعيت سيارات بر پايه افزايش فاصله آنها تا خورشيد در نظر گرفت - يعني ترتيب:عطارد، زهره، زمين، ماه، مريخ، مشتري و زحل جاي ترتيب قبلي در نظريه زمين مركزي را گرفت بنابر اصل پيشنهادي كوپرنيك چنانچه مدار گردش زمين به دور خورشيد از مدارات مشتري و زحل تنگ تر باشد زمين متناوباٌ از آنها پيش افتاده، سبب مي شود آن دو در آسمان شب در حال چرزخش در جهت معكوس به نظر آيند ديگر اينكه پديده تقديم اعتدالين را اينك مي شد با فرض تكان خوردن زمين(لرزش خفيف شبيه لرزش ژله) حين چرخش به دور محور خود توضيح داد.
اعتدالين به هنگام عبور خورشيد از صفحه مدار بر استواري زمين رخ مي دهند و برابري طول شب و روز در سراسر كره زمين را سبب مي شوند اعتدال بهاري حوالي اول فروردين ماه و اعتدال پاييزي در حوالي آخر شهريور رخ مي دهد مشكل در آن زمان اين بود كه اعتدالين هر سال اندكي زودتر رخ مي دادند و نظريه قديمي بطلميوس قادر به توضيح آن رويداد نبود پيدايش فصول سال نيز اگر زمين در سال يكبار به دور خورشيد مي چرخيد و محور آن با راستاي قرار گرفتن خورشيد زاويه مي ساخت، بهتر قابل توضيح بود كوپرنيك تقريباٌ چهل سال براي تكميل پژوهشهاي اختر شناسي خود وقت صرف كرد با پايان يافتن پژوهشها ثابت كرد كه تصوير جهاني بطلميوس اشتباه است خورشيد و ساير ستارگان فقط در ظاهر به دور زمين مي گردند كوپرنيك ثابت كرد كه در حقيقت اين خورشيد است كه در مركز جهان ما قرار دارد و زمين - مانند معدودي از اجرام آسماني بزرگ ديگر كه او مشاهده كرده بود - به دور خورشيد در گردش است او اين سياره ها را پلانت ناميد كه از واژه اي يوناني به معناي مهاجر گرفته شده است كه شامل سياراتي است كه پيش از اين ذكر شد. كوپرنيك در باره ماه فرضيه بطلميوس را تائيد مي كرد و به اين باور بود كه ماه واقعاٌ به دور زمين مي چرخد در حاليكه زمين به دور خورشيد مي گردد و ماه به عنوان قمر زمين به همراه آن به دور خورشيد مي گردد كوپرنيك تا اواخر مر خود از چاپ كامل نظرات خارق العاده خويش خودداري كرد و تنها در سال 1543 بود كه گفتار در باره چرخش كرات سماوي او انتشار يافت.
افكار آماده در كتاب كوپرنيك بنيادي تر از آن بود كه بتوان آنها را جدي گرفت يك نسخه چاپ شده از آثارش درست قبل از مرگ در بستر بيماري به دست او رسيد چون او در اين آزمايش بيش از 70 سال سن داشت و مفلوج و تقريباٌ نابينا بود بعيد به نظر مي رسيد كه موفق به ديدن اين اين اثر بزرگ چاپي شده باشد اثر ي كه او براي خلق و ايجاد آن تمام عمرش را صرف كرده بود. كوپرنيك در 24 مه سال 1543 هنگامي كه فقط چند روزي از انتشار كتابش مي گذشت وفات يافت. گوپرنيك بدون آنكه بداند چه خدمت ارزنده اي به جهان بشريت كرده دار فاني را وداع گفت. سرانجام پس از گذشت 150 سال از مرگش دانشمندان انديشه هاي او را پذيرفتند. كوپرنيك امروزه بيش از چهار سده پس از مرگش، يكي از بزرگترين ها در قلمرو دانش به شمار مي رود.
soleares
09-16-2006, 10:17 PM
آندره ماری آمپر
خانواده و تعلیمات
آندره ماری آمپر در بیست و دوم ژانویه 1775 در لیون فرانسه متولد شد. آمپر تنها پسر ژاک آمپر و ژان آنتوانت دسوتیته سارس بود که از بازماندگان خانوادههای بازرگانان مرفه ابریشم در لیون بودند. یکی از دو خواهر او در جوانی فوت کرد و دیگری بعدها خانهدار خانه وی در پاریس شد. آمپر از کودکی به ریاضیات علاقه داشت و مقدمات حساب دیفرانسیل و انتگرال را نزد یکی از دوستان پدرش مطالعه نمود. آمپر بر اساس اصولی که در کتاب امیل روسو مطرح شده بود تربیت گردید، او در برابر کتابخانه در خور توجهی قرار گرفت، به وی اجازه داده شد که خود را مطابق آنچه ذوقش به او تلقین میکند پرورش دهد.
احتمالاٌ مهمترین تأثیر بر او از دائره المعارف (ژان لوروند دالامبرودنیس) بود، اما کاملاٌ مطابق آئین کاتولیک نیز تعلیم دید. در سال 1793 که آمپر 18 ساله بود، یعنی در حکومت وحشت و پر هرج و مرجترین دوران انقلاب فرانسه ، پدرش ناعادلانه محکوم به اعدام با کیوتین شد و پس از مرگ پدرش در آن سال ناراحتی عجیبی او را احاطه نمود، بطوریکه مدت یکسال طول کشید تا به وضع عادی خود برگشت.
ازدواج
در همین هنگام که بیست و یکسال بیش نداشت، به عشق دختری بیست و سه ساله گرفتار گردید. در سال 1799 آمپر با کاترین آنتوانت کاروان ازدواج کرده و در 1800 پسر آنها ژان ژاک به دنیا آمد. اما پس از مدت کوتاهی ، مادر تندرستی خود را از دست داد و در 1803 فوت کرد. بر اثر این حوادث غم انگیز دوران جوانی ، آمپر همواره شخصیت افسرده از خود نشان میداد.
علایق و زمینههای فعالیت
آمپر هیچگونه آموزشی رسمی ندیده ، پدرش او را به زیاد خواندن تشویق میکرد و آمپر جوان همه مقالات دایره المعارف مشهور ژان لوروند دالامبرودنیس دید روی را بخاطر سپرد. پدر و مادر او کاتولیکهای معتتقدی بودند و آمپر همواره از تنش میان تمایلات روشنفکرانه و باورهای مذهبی رنج میبرد. یکی از اولین رشتههای مورد علاقهاش گروه بندی گیاهان بود و نیز استعداد زود رسی در ریاضیات از خود نشان داد. آمپر پس از کمی تدریس خصوصی و عمومی در بورگ و لیون ، در 1804 برای تدریس ریاضیات در مدرسه پلی تکنیک ، که موسسه معتبری در زمینه آموزش علوم در پاریس بود، انتخاب شد.
وی چندین یادداشت ریاضی درباره معادلات دیفرانسیل جزئی نوشت و در 1814 عنوان ریاضیدان به عضویت فرهنگستان علوم فرانسه برگزیده شد. در این دوره آمپر در کنار ریاضی به تکمیل و بسط در زمینه شیمی نیز پرداخت. وی مفهومی کاملا هندسی از ساختار مولکولی طرح کرد، طرحی در دسته بندی عناصر شیمیایی ارائه داد و آنچه را که بطور کلی فرضیه آووگادرو نامیده میشود، نیز بصورتی مستقل عرضه کرد. آمپر در پاریس با دیدن دختری به نام ژان پوتو تمام غم و اندوه خود را فراموش نمود ولی کار این ازدواج به جایی رسید که یک روز زنش او را از خانه بیرون کرد، در این موقع آمپر سمت استادی مدرسه پلی تکنیک را داشت.
دیدگاهها
بر طبق نظر آمپر دو سطح شناخت جهان خارجی وجود دارد، نمودها که مستقیماٌ از راه جوابی به ما عرضه میشوند و بودها که علل عینی نمودها به شمار میروند. ما میتوانیم روابط میان نمودها و بودها را نیز بشناسیم و این روابط درست به اندازه بودها واقعیت دارند. شور فکری مداوم زندگی آمپر از سال 1801 تا زمان مرگش دستگاه فلسفی بود، اما این سالها به پژوهشهای علمی فوق العاده مبتکرانه نیز اختصاص داشتند.
آمپر و علم فیزیک
آمپر از 1801 تا حدود 1815 خود را عمدتاٌ وقف ریاضیات کرد به تدریج که دلبستگیش به ریاضیات کاهش یافت شیفته شیمی گردید و از 1821 تا 1828 دانش برق پویایی (الکترودینامیک) را پایه گذاری کرد و توسعه داد و همین کار عملی است که او را شهره ساخته و در ردیف اول فیزیکدانان جایگاه والایی به او بخشیده است. بزرگترین مقاله ریاضی آمپر با عنوان یادداشت درباره محاسبه انتگرال معادلات دیفرانسیل جزئی به بحث پیرامون مسائل گوناگون انتگرال گیری معادلههای دیفرانسیل جزئی مربوط میشود. در سال 1815 آمپر نامه خود به برتوله را منتشر ساخت با عنوان نامه آقای آمپر به آقای کنت برتوله درباره تعیین نسبتهای ترکیب اجسام بر حسب تعداد و حالت مولکولهایی که اجزای تشکیل دهنده آن اجسام از آنها ترکیب شدهاند.
از نظریه جاذبه عمومی که بطور عادی مایه پیوستگی اجسام دانسته میشود و از این واقیعت که نور به آسانی از اجسام شفاف میگذرد، آمپر نتیجه گرفت که نیروهای جاذبه و دافعه که با هر مولکولی ملازمند، مولکولهای دیگر اجسام را در فواصلی از یکدیگر نگاه میدارند که به گفته آمپر مقایسه با ابعاد این مولکولها بینهایت بزرگند، در سال 1821 آمپر هم به عنوان ریاضیدان و هم تا اندازهای به عنوان شیمیدانی نو آور شهرتی بدست آورده بود.
آمپر تا 1840 که 45 ساله شده بود، توجه زیادی به فیزیک نداشت. در آن سالها هانس کریستیان اورستد کشف کرد که جریان الکتریسیته میتواند جهت قرار گرفتن آهنربای آویخته را تغییر دهد. آمپر بی درنگ کار اورستد را دنبال کرد و به این نتیجه رسید که دو جریان الکتریکی خطی ، بسته به جهتهایشان نسبت به هم ، یکدیگر را جذب یا دفع میکنند. وی سپس نظر داد که همه پدپدههای مغناطیسی در نتیجه نیروهای مشابهی که بین مدارهای ظریف مولکولی درون آهنربا وجود دارند ناشی میشوند. او موفق شد که برای این نیروهای وارد بر اجزای بینهایت کوچک مدار ، فرمولی ریاضی کشف کند و این فرمول را برای ترتیبهای آزمایشی بسیار متنوعی از مدارها و آهنرباها بکار ببرد.
بدین سان ، شاخه جدیدی از فیزیک که او آنرا "الکترودینامیک" نامید بوجود آمد. وی در سال 1822 به کشف القایش الکترومغناطیسی بسیار نزدیک شده ، ولی افتخار کشف آن در سال 1831 نصیب مایکل فاراده شد. مهمترین خدمات و خلاقیت آمپر در مرحله گذار از نظریههای الکترو استاتیک و مغناطیس اوایل سده نوزدهم به نظریه میدان الکترودینامیکی که صورت گرفت. نبوغ او در زمینههای نظری و تجربی سبب شد که جیمز کلرک ماکسول ، فیزیکدان معروف انگلسیی از او به عنوان نیوتن الکترویسته نام ببرد. در 1881 بکای جریان الکتریکی به نام او ، آمپر نامیدند. آمپر علاوه بر سهمی که در پیشرفت ریاضیات ، شیمی و فیزیک داشت، به فلسفه و بویژه روش شناسی علمی و طرحهای دسته بندی علاقمند بود.
soleares
09-16-2006, 10:20 PM
رابرت هوك
کودکی هوک
"رابرت هوک" در خانواده ای روحانی در دهکده فرش واتر در ساحل جنوبی انگلستان و در سال 1635 چشم به جهان گشود. کودکی ضعیف و نحیف بود که دچار سوء تغذیه نیز بود و شب ، هنگام خواب دچار کابوسهای وحشتناکی میشد. علاوه بر این گرفتار سردرد مزمن و زشتی قیافه بود.
کار و تحصیل علم
چون پدرش درگذشت راه لندن را در پیش گرفت و در آغاز نزد نقاشی به شاگردی پرداخت. اما بوی رنگها بر سردردش میافزود، لذا آنجا را ترک کرد و وارد مدرسه وست مینستر گشت. در آنجا نشان داد که بچه خارقالعاده ای است و در سال 1653 در سن 18 سالگی وارد دانشگاه آکسفورد شد. در آن هنگام به حکاکی روی چوب و خواندن آواز اشتغال میورزید و از این راه پولی بدست میآورد.
چندی نگذشت که استعداد او در مکانیک برای جامعه علمی آنجا که "تامس ویلیس" و "رابرت بویل" از جمله اعضای آن بودند، آشکار شد. هوک مدتی دستیار هر یک از آن دو نفر بود. هنگامی که قانون بویل طرحریزی میشد، هوک دستیار وی بود. مشارکت هوک در آن قانون روشن نیست.
پس از بازگشت سلطنت چارلز دوم محفل علمی غیر رسمی آکسفورد ، هسته انجمن سلطنتی جدید را تشکیل داد و در سال 1662، هوک متصدی آزمایشهای آن گردید. طی 15 سال بعد سیل مداومی از عقاید و آزمایشهای درخشان را جاری ساخت. در سال 1662 در کالج گرشم مستقر شد و تا آخر عمر در مشاغل مختلف در آنجا گذرانید.
نظریههای مهم هوک در مورد زیست شناسی
هوک در سال 1665 میکرو گرافیا را که یکی از شاهکارهای علمی قرن 17 بود، منتشر کرد. آن اثر علاوه بر بسیاری نکات دیگر شامل نخستین توصیفها و نقشههای واحدهایی بود که یاخته (سلول) نامیده میشدند ( اصطلاحی که او به کار برده بود ).
نظریههای مهم هوک در فیزیک
وی در پیدایش نگرشی انقلابی نیز سهیم بود که شیوه برخورد با حرکت دورانی بطور اعم و پویایی شناسی کیهانی بطور اخص را از نو تدوین و تنظیم کرد. هوک در مکاتبه مشهوری با "آیزاک نیوتن" این عقیده را بیان کرد که نیروی ثقل متناسب با مجذور فاصله کاهش مییابد ( نظریه ای که نیوتن را به راه درک رابطه عکس مجذور کشانید و وی را در مسیر کشف جاذبه عمومی قرار داد.
وی در کتاب 1679 که مجموعه ای از شش اثر کوتاه بود، قانون هوک را شرح داد که عبارت بود از قانون کشسانی با این بیان که تنش با کرنش متناسب است.
نظریههای مهم هوک در زمین شناسی
هوک ، زمین شناس ارزنده ای بود. نظریههایش درباره منشاء سنگوارهها ، طلیعه ای از نظریات قرن 19 در این مورد بود. وی را نخستین طرفدار نظریه سانحه گرایی به شمار آوردهاند. وی همچنین متخصص ورزیده معماری بود. پس از آتش سوزی بزرگ شهر لندن ، نقشه شهر را طرح کرد که بعداٌ از روی آن شهر نیویورک را بنا کردند. او در این کار مامور شد که به عنوان زمینسنج با "کریستوفر رن" در تنظیم نقشه بازسازی لندن همکاری کند.
کارهای شگرف هوک در ساخت ابزارها
او به کارهای شگرف دیگری نیز دست زد و شاید مهمترین خدمت هوک به علم در رشته ساخت و کاربرد ابزارها باشد. او به هر ابزار مهمی که در قرن 17 ساخته شده بود، چیزی افزود. تلمبه بادی را در شکل ماندگارش اختراع کرد. ساعت سازی و میکروسکوپ سازی را جلو برد. تار چلیپایی را برای تلسکوپ ، دریچه دیافراگم و نیز پیچ تنظیمی را که از روی آن ، قرائت وضع مستقر بصورت مستقیم ممکن میشد، اختراع نمود.
همچنین پاندول ساعت ، دستگاه سنجش انکسار نور در مایعات ، بارومتر (هواسنج و غلظت سنج الکلی) و رطوبت سنج را نیر اختراع کرد.
وی بنیاد گذار هواشناسی علمی نامیده شده است. هوا سنجی را که او اختراع کرد، دارای سوزن متحرکی بود که فشار هوا را روی آن ثبت میکرد. دمای انجماد آب را نقطه صفر بر روی دماسنج پیشنهاد نمود و دستگاهی برای تنظیم دماسنجها طرح ریزی کرد. ساعت هوا سنجی او ، فشار هوا ، میزان بارندگی ، رطوبت و سرعت باد را روی طبلکی چرخان ثبت میکرد.
کارهای مهم هوک در شیمی
هوک تفاوت فلزات و نمکها را نشان داد. کتابی در باب خاصیت موئین بویژه صعود مایعات در لولهها نوشت. این دانشمند دریافت که حرکت اجسام ریز و کوچک در روی سطح مایعات و بالا رفتن نفت از فتیله و حرکت شیره خام و پرورده گیاهان بر اثر خاصیت لولههای موئین میباشد.
مرگ هوک
"رابرت هوک" در سال 1702 در سن 67 سالگی در لندن در گذشت. دو سال پس از مرگ این دانشمند ، مجموعه رسالاتش انتشار یافت.
soleares
09-16-2006, 10:24 PM
نیلز هنریک دیوید بوهر
توجه : در كتابهاي درسي نوشته شده نيلز بور
تولد بوهر
"نیلز هنریک دیوید بوهر" در سال 1885 و در کپنهاک و دانمارک به دنیا آمد. پدر او ، "کریستیان بوهر" استاد فیزیولوژی دانشگاه کپنهاک و مادرش "الن آلدر بوهر" دختر یک خانواده یهودی دانمارکی سرشناس در مراکز بانکی و پارلمانی بود. خانواده بوهر کلیسارو نبودند. ولی زن خانواده بر خلاف یهودی بودنش توافق کرده بود که بچهها مسیحی بار آورده شوند.
ورود به دانشگاه
بوهر در سال 1903 در رشته فیزیک دانشگاه کپنهاک نامنویسی کرد.
فعالیتهای علمی بوهر در دانشگاه
در دانشگاه ، نیلز با انجام آزمایشهایی درباره نیروی کشش سطحی آب و اندازه گیری آن نیرو خود را ممتاز کرد و توانست به پاس انجام آن کار ، مدال طلای آکادمی علوم و ادبیات دانمارک را به دست آورد. وی در سال 1911 با نوشتن تزی درباره نظریه الکتروی فلزات ( که تاکید آن بر نارساییهای فیزیک کلاسیک در توضیح رفتار ماده در سطح اتمی بود )، درجه دکترای خود را دریافت کرد.
آشنایی با رادرفورد
نوشتن آن تز ، آغاز تمرکز اندیشه وی بر روی موضوع تحقیق بقیه دوره زندگی خود بود. بوهر در انگلستان ، پس از همکاری مختصری با "ج.ج تامسون" در کمبریج ، رهسپار آزمایشگاه "رادرفورد" در منچستر شد. داشتن رابطه با رادرفورد ، سرمشق حیات علمی بعدی او شد. آن دو از همان نخستین ملاقات با یکدیگر دوست شدند و تا پایان عمر ، دوستانی نزدیک باقی ماندند.
در واقع رادرفورد بود که بوهر را به بالاترین تراز پژوهش در زمینه فیزیک آورد.
استفاده از الگوی هستهای اتم
بوهر که در درک اهمیت نظری شگرف و ارزش انکشافی الگوی هستهای اتم که در سال 1910 توسط رادرفورد وضع شده بود، ذهنی تند و تیز داشت، از آن استفاده کرد تا نکات زیر را روشن سازد:
خواص شیمیایی یک اتم از جمله جای آْن در جدول تناوبی ، بستگی به آرایش الکترونهای آن دارد.
خواص رادیو اکتیو (پرتوزا) با هسته مرتبط است.
ایزوتوپها متناظرند با اتمهایی که دارای الکترونهای یکسان اما هستههای جرمی متفاوتند.
فروپاشی پرتوزا ، بار هسته و در نتیجه تعداد الکترونها و هویت شیمیایی اتم را تغییر میدهد.
کشف رابطه میان عدد اتمی و تعداد الکترونها
بوهر سپس به نحوه تعیین ماهیت دقیق رابطه میان عدد اتمی یک عنصر که فشرده و خلاصه ای از رفتار شیمیایی آن به شمار میرود و تعداد الکترونهای موجود در اتم پی برد.
بازگشت به دانمارک
بوهر در سال 1912 به دانمارک بازگشت و به سمت دانشیاری فیزیک دانشگاه کپنهاک منصوب شد.
ازدواج
او پس از شکل گیری حرفه آینده اش در کپنهاک با "مارگارت نورلند" ازدواج کرد. ازدواج آن دو ، پیوندی محکم و پر از خوشبختی از آب درآمد و برای بوهر ، منبع مادامالعمر وفاق و قوت شد. زن و شوهر ، شش فرزند پسر پیدا کردند که چهار تن از آنها به سن بلوغ و بالاتر از آن رسیدند.
مدل اتمی بوهر
بوهر در پی استقرار در کپنهاک به اندیشه درباره جنبه های نظری مدل اتم هستهدار رادرفورد ادامه داد. این مدل ، مانند منظومه شمسی بسیار کوچک با هسته ای در میان به مثابه خورشید و الکترونهایی در حال گردش به گرد آن به مثابه سیارات بود. فیزیکدانان ، آن را در کل پذیرفته بودند. اما در آن اشکال بزرگی هم که امروزه آن را یک ناهنجاری میخوانند، میدیدند.
به موجب نظریه الکترومغناطیس ، ذره باردار و چرخانی مانند الکترون ، باید در هر دوره گردش مقداری انرژی به صورت تابش پخش و در نتیجه بخشی از انرژی خود را از دست بدهد. طبق تئوری ، در چنین حالتی دایره مسیر باید مارپیچ وار تنگ و تنگتر شده ، الکترون سرانجام به درون هسته سقوط میکند. اما این وضع پیش نمیآید و الکترونها به داخل هسته فرو نمی ریزند و اتم به مدت نامحدود پایدار باقی میماند. ناهنجاری بدین سان ، در مغایرت رفتار الکترون با پیشبینی نظریه الکترومغناطیس بود.
بوهر برای یافتن توضیح مسئله ، شیوه تازه ای بکار برد و گفت: تئوری بیتئوری. الکترون تا زمانی که به چرخش ادامه میدهد، هیچ تابشی از خود به بیرون نمیفرستد. او این را در حالی می گفت که نظریه و شواهد آزمایشگاهی ، هر دو نشان می دادند که وقتی هیدروژن حرارت ببیند، از خود نور تابش میکند و عقیده این بود که آن نور ، از الکترون اتم هم تابش میشود. بوهر در سال 1913 ، با آن روش به تجسم ساختاری برای اتم دست یافت.
چگونگی رفتار الکترون از دیدگاه بوهر
بوهر در توضیح چگونگی رفتار الکترون ، از وجود رابطه جدیدی بین ماده و نور سخن به میان آورد و گفت که الکترون در رفتن از مداری به مدار دیگر انرژی ، بصورت بسته یا پیمانههایی از انرژی تشعشعی جذب یا تابش میکند ( چیزی که امروزه فوتون یا کوانتوم نور نامیده میشود ). هر چه طول موج نور تابیده کمتر باشد، انرژی فوتون آن بیشتر است.
هیدروژن ، سه خط طیفی روشن به رنگهای قرمز ، سبز متمایل به آبی و آبی دارد. بوهر تشریح کرد که خطوط رنگی واضح طیف ، همان تابشهای اتم هیدروژن هستند. نور قرمز هنگامی تابش میشود که الکترون از مدار سوم به مدار دوم بجهد و نور سبز متمایل به آبی مربوط به جهش الکترون از مدار چهارم به دوم است. در آغاز ، بسیاری از فیزیکدانان مسنتر ، از جمله ج.ج. تامسون در باره درستی نظریه بوهر تردید کردند. اما رادرفورد ، از حامیان آن شد، بطوریکه نظریه جدید سرانجام پذیرفته شد.
سایر فعالیتهای علمی بوهر
بوهر در سال 1913 ، سه مقاله در باره ساختار اتم منتشر کرد که یکی از آنها مقاله درباره ساختمان اتم و مولکول بود. او سالهای 1914 تا 1916 را در منچستر گذارنید و یکبار دیگر در آنجا تحت حمایت رادرفورد بکار پرداخت. پس از آن در سال 1916 ، تصدی کرسی استادی فیزیک دانشگاه کپنهاک به او پیشنهاد شد. وی به قصد قبول آن به دانمارک بازگشت و تا پایان عمر ، مدیر آن مؤسسه باقی ماند.
soleares
09-16-2006, 10:26 PM
آلساندور جوزپه آنتونیو آنستازیو ولتا
ولتا در سال 1745 در کومو که در نزیکی میلان ایتالیا بود بدنیا آمد دایی ولتا مسئولیت تربیت وی را که در کالج یسوعی محلی آغاز شده بود، به عهده گرفت سپس دایی دیگرش که از فرقه دومینیکی و در معتقدات یسوعی با او سهیم بود آن را به پایان رسانید ولتا تحصیلاتش را در مدرسه مذهبی بنتسی ادامه داد و در آنجا بود که کتاب لوکرتیوس سخت بر او اثر گذارد داییهای او می خواستند که او پیشه وکالت را که از سوی خانواده مادرش شغل آبرومندی شناخته شده بود برگزیند ولتا ترجیح داد که از آنچه او نبوغ خود می نامید پیروی کند و این نبوغ او را در 18 سالگی به مطالعه در باره برق کشانید ولتا در 29 سالگی معلم مدرسه شبانه روزی کوم گردید در همین موقع اسبابهای مختلف الکتریکی از قبیل الکتروفور، آب سنج، الکتروسکوپ و غیره را ساخت و شهرت بسیاری کسب نمود و در سال 1779 با سمت استادی در دانشگاه پاوی مشغول به کار شد. ولتا در اختراع الکتروفور(دستگاه برق ساز) خود یعنی شگفت انگیزترین ابزار برقی پس از بطری لید این بینش را که صمغ(رزین) برق خود را بیش از شیشه حفظ می کند با این واقعیت تلفیق کرد که یک ورقه فلزی و عایق بارداری که خوب تنظیم شده باشند می توانند جرقه های فراوان تولید کنند بی آنکه برق را ضعیف سازند در سال 1772 ولتا صورت مفصل و دشواری از الکتریسیته را منتشر کرد که بیش از پیش مؤید این نظر عجیبش بود که برقهای ناهمنام در پیوند یک عایق باردار و یک هادی که موقتاٌ به زمین وصل شده است فقط به این منظور یکدیگر را خنثی می کنند که در تجزیه های بعدی با تقویت مجدد پدید آیند
گازسنج ولتا یکی از مهمترین کشفهای سده 18 را محقق ساخت و آن عبارت بود از کشف ترکیب آب که لاووازیه در یمان چیزهای دیگر با جرقه زدن اکسیژن و ئیدروژن روی جیوه بدان پی برد مطالعات بعدی ولتا در مورد هوا مربوط می شد به عمل و تاثیر گرما در گازها و بخارها تصور کلی او از گرما دنباله نظریه های کرافردوکرون در باره سیالات است با یک استثنای خاص گو آنکه منابع او پدیده گرمای نهان را به ترکیبی شیمیایی نسبت می دادند که موجب تغییر حالت بود او گرما را عمده ساخت وگرمای نهان را نتیجه جهش بعدی در ظرفیت گرمای ویژه دانست ولتا در اندازه گیری انبساط هوا به عنوان تابعی از گرما یا شاید تابعی از دمایی که در دماسنج جیوه ای نشان داده می شود موفقتر بود ولی مجلاتی که مخصوص انتشار این نتایج بودند در خارج ایتالیا کمتر خوانده می شدند در هر حال حق قضیه ثابت بودن ضریب انبساط هوا بنا بر رای یکپارچه کنگره بین المللی فیزیکدانان در کومو که به پاس صدمین سال درکذشت او تشکیل شده بود بار دیگر به ولتا برگردانده شد
در سال 1780 موضوع بحث مجامع علمی الکتریسیته بود والش ثابت کرده بود که تکان حاصل از تماس یا ماهی تورپیل از نوع تکانهای الکتریکی است. در سال 1773 ماهی مزبور را تشریح کرد و عنصر مولد الکتریسیته را پیدا نمود هنتر در همان عنصر مشابهی در بدن یکی از انواع ماهی ها پیدا کرد به این ترتیب فکر اینکه حیوانات دیگر هم باید دارای این عضو باشند قوت گرفت لویی گالوانی استاد تشریح دانشگاه بولونی در سال 1780 این آزمایش را روی قورباغه انجام داد به طوری که قورباغه را به برق گیر آویزان نمود و ملاحظه می شود گالوانی برای اطمینان کامل در هوای خوب قورباغه را به بلکن فلزی منزل خودش آویزان کرد ولی نتایج قبلی را مشاهده ننمود یک شب که حوصله اش از نگرفتن نتیجه به سر آمده بود با عصبانیت قورباغه را از محلی که آویزان کرده بود جدا کرد و در این موقع به موجب تصادف در اثر تماس گاز انبری که به وسیله آن قورباغه را گرفته بود با بالکن تکانی در قورباغه مشاهده می نماید و فکر می کند که واقعاٌ الکتریسیته حیوانی را کشف کرده است. ولی صدای مخالفی از ولتا بلند شد که الکتریسیته ای در این عمل به وجود آمده فقط در اثر تماس گازاتبر و بالکن آهنی است ولتا در واقع تجربیات گالوانی را تکرار نمود و در صدد بر آمد که ثابت کند قورباغه دخالتی در ایجاد الکتریسیته نداشته است آنگاه سکه ای از نقره و قطعه ای روی به کار برد و آنها را به وسیله پارچه ابریشمی اسیددار از هم جدا نمود و بدینوسیله پیل الکتریکی تشکیل شد این پیل فقط جرقه تولید نمی کرد بلکه جریانی متصل که در حال عبور بود ایجاد می نمود دانشمند بزرگ روز 20 مارس 1800 ضمن نامه ای اکتشاف خودرا به جامعه پادشاهی اطلاع می دهد و از همین زمان شهرت فراوانی در سراسر اروپا کسب می نماید کشف او تاثیر عمیقی در مجامع علمی به وجود آورد و ناپلئون او را به پاریس دعوت می کند و از او می خواهد که تجربه اش را در مقابل آکادمی تکرار کند و بعد از اثبات آن، او را به سمت کنت و سناتور کشور ایتالیا انتخاب می کند ولتا بعد از سه سال از شغل خود کناره می گیرد و به کوم می رودو او در سال 1827 در 82 سالگی زندگی را وداع می گوید.
Boye_Gan2m
09-17-2006, 12:19 AM
آلفرد در 21 اکتبر سال 1833 در کشور سوئد به دنیا آمد. او توانست در سن پطرزبورگ تحصیل کند. وی بسیار با استعداد بود.پدرش امانوئل نوبل از جمله مخترعانی بود که توانست یک مین زیردریایی بسازد. به همین دلیل به درخواست دولت روسیه که مین ها را خریداری کرده بود، به سن پطرزبورگ نقل مکان کرد. آلفرد نوبل در سال 1850 به آمریکا رفت و در آنجا نزد اریکسن مشغول به تحصیل شد. وی در مدت اقامتش در آمریکا دائم به این مسئله فکر می کرد که آیا می شود با اختراع یک ماده منفجر کننده می توان از زحمت و رنج هزاران کارگر کاست یا نه. این موضوع همیشه فکر او را به خود مشغول می کرد. این شیمیدان بزرگ و ارزشمند سوئدی که در نهایت در سال 1866 توانست دینامیت را کشف کند، نتواست به مردم بگوید که نباید از این ماده برای کشتن و مقاصد جنگی استفاده کرد. با این اختراع آقای نوبل در زمان بسیار کمی و اندکی، میله های دینامیت جای ترکیبات بسیار خطرناک نیتروگلسیرین را گرفت. او اختراع خود را به ثبت رسانید و البته با فروش آنها نوانست ثروت بزرگ و هنگفتی بدست بیاورد.دینامیت سیما و چهره غرب را دگرگون کرد. از این ماده منفجره هم در موارد صلح جویانه و هم در ضمینه ویران و تخریب تمدن بشری می شد استفاده نمود. به خاطر کاربرد ناصحیح و غلط این ماده توسط بعضی کشورها او در بین مردم به عنوان یک مخترع بدشگون و بدخیم شناخته می شد. آنها می گفتند که او معلومات و دانش خود را درجهت کشف وسایل ویرانگر و نابودکننده مورد استفاده قرار داده است. شناخته شدن این وسیله (دینامیت) و کاربرد نادرست آن در جنگ ها و ویرانگریها و کشتن انسانها توسط بعضی کشورها نوبل بشیمان شد و برای آنکه بتواند آن را جبران کند، به هنگام مرگ وصیت نمود که تمامی ثروت و دارایی خود را که شامل 31 میلیون کرون سوئدی می شد، به عنوان جایزه سالیانه به بهترین و برگزیده ترین شاعر ، نویسنده و به تمامی کسانی که در یکی از رشته های شیمی، فیزیک، زیست شناسی، پزشکی و یا در ضمینه صلح جهانی خدمتی کرده باشند و یا کشفی ارائه داده باشند، به ط.ور مساوی تقسیم گردد. این جایزه شامل دیپلم اقتخار و مدال طلا و چکی است که مبلغ آن ،بستگی به سود بنیاد نوبل در آن سال دارد. در سال 1968 بانک دولتی سوئد جایزه نوبل در رشته اقتصاد را نیز به آن اضافه نمود. از آن سال به بعد همه ساله این کار انجام می شود و در سال های اخیر اعتبار بیشتری پیدا کرده است و برگزیدگان بیشتر به جنبه علمی و تخصصی آن افتخار می کنند. آلفرد نوبل در سال 1896 در سان یو ایتالیا چشم از جهان فروبست.
Boye_Gan2m
09-20-2006, 12:54 PM
بلز باسکال در سال 1623 در شهر پاریس فرانسه به دنیا آمد. تنها سه سال داشت که مادرش آنتوانت بگون درگذشت. بنابراین پدرش که اتین پاسکال نام داشت، در مورد تعلیم و تربیت وی بیش از پیش حساس بود. بلز از همان کودکی علاقه بسیار خود را به ریاضیات نشان داد، هر چند که پدرش سعی می کرد او را به جای خواندن کتابهای علمی،به مطالعه کتابهای ادبی تشویق کند. هر چند که پدر می کوشید هیچگاه در دستش کتاب ریاضیات قرار نگیرد و او را تا زمانی که به زبانهای لاتین و یونانی مسلّط نشده، از خواندن ریاضیات منع کرده بود. او در سن 12 سالگی پنهانی شروع به خواندن کتاب اصول اقلیدس کرد. در همان زمان قضیه هایی را نیز مطرح می کند. پدرش وقتی این قضایا را پیدا نمود و به عظمت فکری او پی برد، از تصمیم سابقش منصرف شد و او را آزاد می گذادرد که به تحصیل ریاضیات بپردازد. این نابغه کوچک در 16 سالگی کتابی پیرامون مقاطع مخروطی نوشت، زمانیکه کتاب این نابغه به دست دکارت رسید، قبول نمی کرد که پسری 16 ساله آن را نوشته باشد.اما پس از مطمئن شدن،نبوغ و استعداد وی را تسحین کرد.شگفت آورترین اختراع زمان خود یعنی ماشین حساب را اختراع نمود و موجب حیرت همگان گشت و سبب شهرت وی نیز گشت. پاسکال در زمینه فیزیک کشفیات و تحقیقات فراوانی دارد. از جماله آنها می توان به«اصل پاسکال» درباره انتقال فشار در سیالات اشاره نمود. اصل پاسکال در مورد انتقال فشار مایعات چنین می گوید:«فشاری که بر ک قسمت از مایع محصور وارد می شد، بدون کاهش و بر همه نقاط آن وارد می شود». کاربرد اصل پاسکال در ترمز اتومبیل و بالابر هیدرولیکی است. یکی از مزایای بالابر هیدرولیکی این است که می توان در آن نیروی کوچکی را به نیروی بزرگی تیدیل نمود. پاسکال از بی خوابی مزمن در رنج بود. وی پس از مدتی به آیین یانسن گروید و خانه خود را ترک کرد. اثر معرو خود یعنی نامه ولایتی را ددفاع از دین یانسن نوشت. کتاب دیگر او که پس از مرگش منتشر شد،کتاب اندیشه ها است که درباره مذهب مسیح نوشته است. پاسکال شخصی حساس بود و قلبش از عشق و امید خالی نبود. معدودی از اشعار وی باقی مانده است و این اشعار را زمانی سرود که از یماری بسیار شدیدی رنج می برد. با این حال نیز کار خود را رها نکرد. وی در اوج شکوفایی نبوغ و زمانی که می توانست تجربه های خود را بر همگان انتقال دهد، در حالی که تنها 39 سال داشت و در اوج در سال 1662 در پاریس درگذشت.
Boye_Gan2m
09-20-2006, 01:01 PM
ولفگانگ آمادئوس موتسارت در سال ۱۷۵۶ در شهر سالزبورگ اتریش متولد شد و در دوران کوتاه عمرش فعالیتهای بسیاری در زمینه موسیقی به عمل آورد و در همین رابطه همراه پدر و خواهرش به مسافرتهای فراوانی دست زد. پدر این نابغه موسیقی که خود از آهنگسازان آن زمان بود، استعداد خارق العاده فرزندش را کشف کرده، به طوریکه موتسارت در پنج سالگی شروع به تصنیف آهنگ کرد و از همین دوران بود که پدرش او همراه خود به شهرهای مختلف جهان مانند وین، مونیخ، فرانکفورت و بسیاری دیگر از مناطق اروپا برد. موتسارت در کنسرتهای فراوانی به همراه خواهرش شرکت کرد و با زدن ویولون او را در نواختن پیانو همراهی می کرد. او به علت مسافرتهای پیاپی و کار ممتد غالب اوقات دچار بیماری و خستگی ناشی از سفر بود،اما در همین زمان شاهکارهای بسیاری خلق کرد که شامل: 25 کوارتت برای سازهای زهی، 40 سونات برای پیانو، 25 کنسرت برای پیانو، 49 سمفونی و تعدادی اپرا و آهنگهای مختلف دیگر مانند عروسی فیگارو و نی لبک سحر آمیز نام برد. موتسارت در 12 سالگی و زمان بازگشت به وین ولین اپرابوفای خود ر به نام دختر ساده تصنیف کرد و در 14 سالگی اپرای معروفش را تحت عنوان مهرداد پادشاه پونتو در کشور ایتالیا مورد اجرا گذارد که با استقبال بی نظیری روبرو شد. او در سال 1782 ازدواج کرد و بعد مدتی کار و فعالیت نیرویش به پایان رسید(در اثر بیماری) به طوریکه نتوانست رکویم خود را که تصنیف کرده بود و برای اجرای آن خوانندگانی را که دعوت کرده بود، به اتمام رساند و فردای آن روز در سال 1791 در سن 35 سالگی زندگی را وداع گفت.
Boye_Gan2m
09-27-2006, 11:53 PM
شاو علاوه بر فرار گرفتن در زمره برجسته ترین شخصیت های قرن بیستم در قرن نوزدهم نیز از یکی از شخصیتهای بزرگ به حساب می آمد. به عنوان یکی از اعضای گروه الیو گولد اسمیت، نسبت به دیگر اعضا از ظرافت و آراستگی بیشتری برخوردار بود و تا پایان عمر خود فروزندگی شخصیت زیبا و غرورآفرین خود را حفظ کرد. وی در سال 1856 در دوبلین ایرلند به دنیا آمد.او شصت و پنج سال از دوران کاری خود را یعنی از زمانی که در دهه 1880 به عنوان نقاد در روزنامه های لندن فعالیت های خود را آغاز کرد، دنیا را از اصول و عقاید خود در زمینه سوسیالیسم بهره مند نمود. زبان فصیح آثارش مملو از کنایه،طنز و کلماتش مملو از موسیقی سحر کننده مار (توسط هندیان برای سحر مار نواخته می شود)خوانندگان را به خود جذب می کرد.در جوانی یعنی سال 1876 به دلیل سودازدگی ایرلند و رواج مکتب کلبیون در این کشور، به انگلستان و شهر لندن مهاجرت کرد. اما اوضاع تکاندهنده شهر لندن در دهه 1870 برای انسان اخلاقی و نجیب زاده که تنها فعالیتش در سمت یک کارمند اداری بود، بسیار سخت می نمود. پس از مدتی به گروه فابین که برجسته ترین انجمن سوسیالیستی بریتانیا محسوب می شد، ملحق گردید و بعنوان یکی از رهبران آن نیز مطرح شد. در این دوران بود که رمانهای متعددی را به رشته تحریر درآورد ولی هیچ کدام از آنها موفقیت چندانی به دست نیاوردند. می توان گفت که شاو این توانایی را تنها پس از چهل سالگی کسب نمود. او بعد از این در کارهای هنری فعالیت بسیاری داشت، از جمله می توان به نمایشنامه های «انسان و برتر از انسان »(1905) و اثر حماسی«بازگشت به ماتوسلا»(1921) عقاید خود و اعتقاد خود را به واژه انقلابی«نیروی زندگی » را مطرح نمود و به واسطه آن در شمار بزرگترین شخصیتهای قرن قرار گرفت.از آثار او می توان به :سلاحها و انسانها که در سال 1894 چاپ شد و همچنین «کاندیدا»،«باربارای بزرگ»،«پیگمالیون» مسئله پوچی را به طور مفصل و کامل شرح داده است.کمی پس از پایان پایان جنگ جهانی اول علاوه بر تمجید استالین به ستایش موسیلینی نیز پرداخت و چنین بیان داشت که نیروی زندگی را در آنها مشاهده نموده است.دوران پایان عمر او از جمله برجسته ترین مراحل زندگیش مجسوب می شود، زیرا در این دوران تنهایی زجرآور خویش را از مرگ همسر خود در سن چهل و پنج سالگی و در سال 1934را آشکار ساخته است. وقتی برنارد شاو در سن 94 سالگی چشم از جهان فرو بست، بین مردم چنان اعتبار و شهرتی داشت که همگان مرگ او را چون مرگ متوشالح(کاهن بزرگ یهود که به روایت کتاب مقدس 969 سال عمر کرد)،می پنداشتند.
Boye_Gan2m
09-28-2006, 12:16 AM
ویرجینیا وولف، رمان نویس بزرگ بریتانیایی در صبح یکی از روزهای مارس سال 1941، پشت میز کار خود قرار گرفته، یادداشتی را با مضمون"وداع با دنیا" برای خواهر و همسرش(لئونارد وولف) که سردبیر مجله political Quarterly بود،می نویسد. سپس چوبدستیش را برداشته و گردش مورد علاقه خود را شروع می کند. همسرش وقتی این نامه را می بیند، با نگرانی به سوی او می دود.اما وقتی به رودخانه می رسد، تنها چوب دستیش برروی چمن زار افتاده و .......
این رمان نویس بزرگ، در سال 1882 در لندن به دنیا آمد. چون،تنها سیزده سال داشت که مادرش را از دست داد و هفت سال بعد پدرش را نیز از دست داد. به همین خاطر به صورت دختری زود رنج و حساس پرورش می یابد. ورجینا دو سال قبل از شروع جنگ جهانی اول با لئونارد سیدنی وولف ازداج کرد. لئونارد وولف روزنامه نگاری آزاد و منتقد ادبی بود.کمی پس از ازدواج، عمارت عظیم آنها واقع در بلومزبری به عنوان هسته ی مرکزی انجمن هنری انگلستان با نام «گروه بلومزبری» مطرح گردیده و روشنفکرانی همچون کلیو بلِ منتقد،ای.ام فورسترِ رمان نویس، لیتون استراچی زندگینامه نویس و جان مینارد کینس اقتصاددان در آن شرکت داشتند. ورجینا در اتاق همین ساختمان که کتب و آثار شیرازه بندی نشده وی،ستونهای آن را تشکیل داده بودند،والین رمان خود را به رشته تحریر در می آورد. نخستین رمان خود را در سال 1915 به صورت بیوگرافی و با نام "سفر به خارج" را نوشت. از آثار او می توان به «اتق یعقوب»(1922)،«خانم دالوی»(1925)،«به سوی فانوس دریایی»1927 اشاره کرد.مقالات انتقادی وولف از زبانی صریح و روشن برخوردار بود. مادیگرایی در زمانهای مختلف را بیان می نمود. همچنین نوشته های بسیاری را در مورد روابط دو جنس زن و مرد را به رشته تحریر درآورد.در مقاله ای نیازهای زنان عصر مدرن را در برخورداری از استقلال و آزادی را این چنین بیان نمود:«آنها نیازمند درآمدی بالغ بر پانصد پوند در سال و اتاقی تحت مالکیت خود هستند».شخصیت وولف چون حبابی بسیار نازک است. زیرا با مطالعه زندگینامه وی که در سال 1960 توسط همسرش لتونارد وولف منتشر شد، به شخصیت درونی او پی می بریم. شاید هنگامی که در کنار رودخانه ایستاده و فکر خودکشی را در ذهن خود می پروراند، خودکشی اسمیت را در کتاب خانم دالوی را به خاطر می آرود. در آن چنین بیان شده است:"انسان جانور منزجر و تنفر آوری است که از سوراخ بینی او خون می چکد......آری همه دنیا چنین گفته اند که خودکشی کن.......خودکشی کن".
Boye_Gan2m
09-28-2006, 03:30 PM
جان دالتون یک شیمیدان و فیزیکدان بریتانیایی بود. معروفیت او بیشتر بخاطر هواداری اش از نظریه اتمی است.
جان دالتون ۱۰ سال پیش از ثبت و اعلان استقلال آمریکا در سال ۱۷۶۶، در انگلستان زاده شد. خانواده او در یک کلبه کوچک گالی در روستایی زندگی میکردند. در کودکی، جان به همراه برادرش در یک مزرعه کار میکرد و در مغازه پدر در بافتن لباس او را یاری میدادند. با وجود فراهم بودن اندکی از لوازم اولیه زندگی آنها خانواده فقیری بودند، بسیاری از پسران فقیر در آن زمان از داشتن تحصیلات محروم بودند، اما جان توانست با خوششانسی در مدرسهای در همان نزدیک زادگاهش مشغول تحصیل شود. got یادگیری علاقه زیادی نشان میداد. آموزگاران نیز او را به یادگیری تشویق میکردند. در ۱۲ سالگی، او اولین مدرسه خود را در شهری نزدیک محل اقامتش باز کرد اما به خاطر کمبود پول مجبور به بستن آنجا و کارکردن در مزرعه عمهاش شد.
۳ سال بعد، به همراه برادر بزرگتر و یکی از دوستانش مدرسهای را در 0کندال) Kendall انگلیس باز کرد. به تدرس انگلیسی. لانتین، یونانی، فرانسوی و 21 موضوع علمی و ریاضی پرداخت. جان به یادگیری طبیعت و هوای اطراف خود میپرداخت. او پروانهها، حلزون، و ... را جمعآوری میکرد.جان دالتون پی برد که دچار کوررنگی ست و به یادگیری آن روی آورد. در ۱۷۹۳، جان به عنوان معلم خصوصی به منچستر رفت و در کالج جدید مشغول به تدریس شد. و در آنجا به مشاهده رفتار گازها پرداخت.
او به عناصر و اجزاء مختلف و چگونگی درست شدن آنها اندیشید. جان نظریهای داشت که بر طبق آن، هر عنصری از اتمهای مجزا تشکیل شده و تمام عناصر با یکدیگر متفاوت هستند زیرا اتمهای سازنده هر کدام از آنها، با دیگری متفاوت است.
او فکر میکرد که هر عنصری وزن مخصوص میدارد، زیرا از اتمهای متفاوتی تشکیل شده.در سال ۱۸۰۸، جان دالتون کتابی با مضمون، «نظامی نوین در فلسه شیمی» منتشر کرد که در آن وزن بسیاری از اتمهای شناخته شده را جمعآوری و لیست کرده بود. مقدار عددی وزنهایی که او محاسبه کرده کاملاً دقیق نبودند، اما مبنایی بودند برای «جدول دورهای پیشرفته»، اگرچه بسیاری نظریه دالتون در مورد ساختار اتم را نپذیرفتند، اما وی بر تحقیقات خود برای دفاع از نظریهاش ادامه میداد.
جان دالتون در سال ۱۸۴۴ درگذشت، او با افتخار در انگلستان به خاک سپرده شد. بیش از ۴۰۰۰۰۰ نفر بدن بیجان او را هنگام قرار گرفتن در تابوت مشاهده کردند. به عنوان آخرین تجربه و آزمایش، او از کالبد شکافی استفاده کرد تا دلیل کوررنگی خود را پیدا کند. او ثابت کرد که چشمان او دلیل این او نمیباشند، بلکه اشکال از قوه درک و احساس بینایی او در قسمتی از مغز او بود که از کار افتاده بود. حتی تا لحظات آخر زندگی. او به گسترش علم و دانش کمک کرد.
امروز، دانشمندان در هر جا، نظریه دالتون درباره ساختار اتم را مورد قبول میدانند. یک پسر ساده روستایی روش جدیدی برای اندیشیدن و نگاه کردن به عالم هستی و چگونگی کارکرد آن را به مردم و اهل دانش نشان داد.
گرفته شده از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%88% D9%86»
Boye_Gan2m
09-28-2006, 03:45 PM
دهه 1980 چون نمایشی سحر انگیز بر صحنه دنیا به نقطه پایان خود رسید. در ها باز شدند و همه دولتهای کمونیستی از میان رفتند. پوسته دنیای کهنه شکسته شد و اجزای آهنی سیاه رنگ آن در فضا رها گردید.مردی که میراث استالین و لنین را واژگون ساخت، در سال 1931 در دهکده کوچک پریولنوی واقع در جنوب جمهوری فدراتیو روسیه چشم به جهن گشود. پدربزرگ وی برای سازماندهی یک مزرعه اشترکی (اصل کار استالین) تلاش فراوان به عمل آورد.میخائل جوان وقتی در سال 1950 یعنی پنج سال پس از پایان جنگ (آلمان ها)، برای تحصیل به مسکو عزیمت نمود، مشاهده کرد که «همه چیز به خرابه ای مبدل گردیده است». در دانشگاه ایالتی مسکو به تحصیل در رشته حقوق پرداخت،به سمت آیین استالین گرایش یافت و در همان سالها به یکی از همکلاسانش با نام ریزا ماکیمونا تیتورنکو دل باخت. آنها در سال 1954 با یکدیگر ازدواج کردند.
هنگام تحصیل در رشته حقوق در خود علاقه شدیدی نسبت به سیاست احساس می کرد.پس از بازگشت به استاوروپل، جزو اعضای برجسته حزب بود و در سال 1970 بعنوان اولین منشی ایالتی انتخاب گردید. او توجه حامین اصلی حزب را به خود معطوف و در سال 1978 با لئونید برژنف(رئیس حزب) ملاقات کرد و کمتر از یک ماه پس از آن تصمیم گرفته شد، از او به عنوان یکی از مهره های اصلی استفاده شود.دوران تصدی اندروپوف بسیار کوتاه بود و پس از مرگ وی در سال 1984 گارد قدیمی حزب در آخرین عملکرد کونستانیتن چرنکوی 72 ساله را به عنوان دبیر اصلی حزب انتخاب کرد. چرنکو در طول همین سالها به قدری بیمار بود که بیشتر گورباچف (معاون وی) قدرت سیاسی حکومت بر کشور را در دست داشت.در مارس 1985، از نظر اداری دبیر اصلی حزب انتخاب شد. کمی پس از آن روسیه دو اصل خط مشی جدید گورباچف یعنی همان گلسنوست (glasnost) و پرستوریکا ((perestroika را فراگرفت. گلسنوست یا «فضای باز سیاسی» برای اولین بر آزادی مطبوعات و مردم در بیان مشکلات اجنماعی تأکید می کرد. خط مشی دوم به معنای «اصلاحات» بز لحاظ عملی کار بسیار سختی بود.وی در ابتدا احساس می کرد که با جایگزین کردن افراد کارآمد به جای مسؤولین بی کفایت، پرداخت پاداشهای قابل ملاحظه برای بهره وری بیشتر و تقلیل دادن مصرف مشروبات الکلی می تواند ساختار جدیدی را به وجود آورد.دو سال بعد دریافت که مشکلات عمیق تر از آن است که به نظر می رسید. گورباچف در روابط خود با اروپای شرقی بسیار موفق بود.مدتهای زیادی حاکمام این سرزمین ها تصور می کردند که خشونت برادران بزرگتر آنها در مسکو جایگزین حقانیت سیاسی و لنینیستی شده است، ولی ناگهان مرد شماره یک کاخ کرملین اعلام نمود که از آنها حمایت نخواهد کرد و این رژیم ها خود باید در جستجوی راهی برای ارتباط با مردم خویش باشند.از این رو واقعه شگفت انگیز سال 1989 که طی آن فروپاشی دولتهای کمونیستی اروپای شرقی مانند مجارستان،آلمان شرقی، چکسلواکی و حتی بلغارستان یکی پس از دیگری، به وقوع پیوست.
گورباچف با مشکلاتی که خود در پی اصلاحات به وجود آورده بود، مواجه شده است.اتحاد شوری در پی تغییرات قطعی،معلق بود. وقتی در تعطیلات به سر می برد، توسط عده ای دستگیر و رندانی گردید. تردیدهای زیادی در بین کودتاچیان مشاهده می شد، به طوری که آنها در دستگیری و حبس بوریس بلتسین نیز با شکست مواجه شدند. آری! پایان عمر اتحاد جماهیر شوروی! زمانی که گورباچف به مسکو بازگشت،بلتسین در رأس نیروهای اصلاح طلب قرار گرفته بود.گورباچف از پست خود استعفا داد. در آواخر سال 1991 پرچم اتحاد شوروی از فراز کرملین پایین آورده شد و پرچم روسیه جایگزین آن شد. گورباچف در ادامه با ایراد سخنرانی های مختلف در پی محبوبیت بود، اما تاریخ او را فراموش کرده بود و در انتخابات1996 با طرفداران کمی مواجه شد. وقتی بوریس بلتسین بر بالای تانک رفت و برضد کودتاچیان شعار داد و مأمورین از به گلوله بستن او خودداری کردند و گریختند،کسی چه می دانست!
Boye_Gan2m
10-04-2006, 07:35 PM
سر چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ - ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.
فیلمهای چاپلین کمدی و اکثر آنها صامت و در سبک انجام شیرینکاری میباشند.
بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد، بخشی از تم موسیقی لایم لایت. به قسمت اول مطلبی که یکی از دوستان برای سایت گفتگوی هارمونی ارسال داشته است توجه کنید. چارلی اسپنسر چاپلین مهمترین و تأثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین (بازیگر)، کودکی خود را در صحنههای سرگرم کننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون چارلز دیکنز و د.و.گریفیث، که شباهت زیادی به هر دو داشت، با هر فقیر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آمیزی شده بود و در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.
در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایشهای وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصهٔ غریب مبیل (۱۹۱۴) کارکتر و هیات ظاهری یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهرهٔ آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.
چاپلین در کمپانی کی استون در سی و چهار فیلم کوتاه و شش حلقه یی داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد؛ شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قریحهٔ چاپلین برای سبک ظریفتری ساخته شده بود و نه کمدی هایی با ضرباهنگ دیوانه وار کی استون، بنابرین در ۱۹۱۵ قراردادی برای ساختن چهارده فیلم کوتاه دو حلقه یی با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته یی ۱۲۵۰ دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او این فیلمها و فیلمهای بعدی خود را، جلای بیشتری داد. شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود بکلی بیگانه است بهترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل، بانک، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال ۱۹۱۵ ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در خواست هفتهای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد. بهترین فیلمهای او در کمپانی میوچوال عبارتانداز: بازرس فرودگاه ۱۹۱۶، مامور آتش نشانی ۱۹۱۶، ساعت یک صبح ۱۹۱۶، سر سره بازی ۱۹۱۶، سمساری ۱۹۱۶، خیابان اوباش ۱۹۱۷، مهاجر ۱۹۱۷، ماجراجو ۱۹۱۷، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشکار کردند. هجویه یی از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلین را نزد مردم نزد مردم فقیر عزیز کرد و بلعکس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمهٔ آزادی نگاه میکند و نوشتهای ظاهر میشود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.
[ویرایش]
فیلمشناسی
آتشنشان
ماجراجو
یک زندگی سگی
پسر بچه
دیکتاتور بزرگ
سیرک
شهر نورانی میشود
عصر جدید
مغازه وسیقه گذاری
دریا
غریبه
یک زن
بانک
سرسره بازی
soleares
10-06-2006, 11:47 AM
دکتر فلورتین اسمارانداچ پروفسور همکار رشته ریاضی دانشگاه نیومکزیکو در آمریکا میباشد. وی بیش از 75 کتاب و 100 مقاله و نوشته در زمینه ریاضیات، فیزیک، فلسفه، روانشناسی، ادبیات و معمای مصور منتشر نموده است.
تحقیقات وی در ریاضیات در زمینههای زیر میباشد: نظریه اعداد، هندسه غیر اقلیدسی، هندسه ترکیبی، ساختارهای جبری، استاتیک، منطق و مجموعه نوتروسوفیک (به ترتیب تعمیم منطق غیرواضح شهودی و مجموعه غیرواضح شهودی میباشد)، احتمال نوتروسوفیک (تعمیم احتمال کلاسیکی و غیر دقیق). همچنین، در زمینههای زیر تحقیقات محدودی را انجام داده اند: فیزیک ذرهای و فیزیک هسته ای، ترکیب اطلاعات (نظریه دزارت-اسمارانداچه در زمینه منطق پارادوکسیک و محتمل، 2002 را ببینید)، فلسفه (نوتروسوفی، یا تعمیمی از دیالکتیکها را ببینید)، روانشناسی (قانون احساسات و محرک ها)، جامعهشناسی (پارادوکسهای اجتماعی)، زبانشناسی (پارادوکسهای معنائی و کلمات حشو و زائد) و غیره.
وی در زمینه ادبیات، در سال 1980 جابجائی پارادوکسیزم را بنا کرد، که بر اساس استفاده مفرط از تناقض ها، تضادها و پارادوکسها در بیان، بنا شده است.
در زمینه هنر، در اعتراض به هنر مرسوم که در آن همه چیز هنر پنداشته میشد، وی بصورت طعنه آمیزی خواستار نامگذاری هنر-بیرونی که به معنای کار هنری وارونه میباشد، شد. بطور مثال، انجام کار هنری به صورتی که نباید انجام شود، مثلاً تا جائی که میشود آن را زشت، مسخره و غلط انجام دهی، و بطور کلی به بیشترین غیرممکنهای ممکن را انجام دهی!
در زمینه فلسفه، وی در سال 1995 دیالکتیکهای نوتروسوفی، که یک شاخه جدید از فلسفه که به اصل، طبیعت و هدف خنثیها و همچنین کنشهای آنها با خیالهای ایده آل میپردازد، را تعمیم بخشید. این نظریه، هر تصور یا ایده <A> را همراه با ضد یا منفی آن <آنتی-A> و منظر "خنثیهای آن" <Neut-A> در نظر میگیرد (بطور مثال، تصور یا ایدههای واقع شده بین دو اکسترمم که با <A> یا <آنتی-A> مطابق هستند). ایدههای <Neut-A> و <آنتی-A> به همراه یکدیگر <غیر-A> نامیده میشوند. بر حسب این نظریه، هر ایده A گرایش به خنثی یا بالانس شدن با ایدههای <آنتی-A> و <غیر-A> را، به عنوان حالت تعادل، خواهند داشت.
وی یک الگوریتم برای یگانگی نظریات و قوانین امتزاج (UFT) که در طب، روبوتیک و ارتش استفاده میگردد را طراحی نمود.
در زمینه فیزیک، او یک سری از پارادوکسها را یافت کرد (پارادوکسهای کوانتومی اسمارانداچه را ببینید)، و این فرضیه را که هیچ مانع سرعت در عالم نیست را مطرح نمود – فرضیهای بسیار جدال آمیز در میان دانشمندان. همچنین، احتمال حالت سوم ماده را به نام غیر-ماده در نظر گرفت، که ترکیبی از ماده و آنتی ماده میباشد (یا کوارکها و آنتی کوارک ها).
در ریاضیات، وی توابع و توالیهای زیادی را در نظریه اعداد بوجود آورد. وی درجه خنثی سازی یک قضیه حقیقی یا یک تئوری در هندسه (هندسه اسماراندچه را که میتوانند قسمتی اقلیدسی و قسمتی غیر اقلیدسی باشند، سال 1969، را ببینید)، چند ساختاریها (n-ساختاریهای اسمارانداچه را که در آن یک ساختار ضعیف شامل جزیرهای از ساختار قوی میباشد) و چند فضائیها (ترکیبی از فضاهای ناهمگن) را مطرح نمود.
اطلاعات بیشتر در وبسایت روبرو موجود است: www.gallup.unm.edu/~smarandache/
Boye_Gan2m
10-06-2006, 05:29 PM
تولد رادرفورد
"ارنست رادرفورد" در تاریخ سیام ماه اوت سال 1871در حومه برایت واتر شهر نلسون ، واقع در ساحل شمالی جزیره جنوبی زلاندنو به دنیا آمد. او چهارمین فرزند از دوازده فرزند "جیمز" و "مارتا رادرفورد" ، نیوزیلندیهای نسل اول بود که از کودکی از اسکاتلند به زلاندنو آورده شده بودند. خانواده رادرفورد در یک خانواده پُر جمعیت دوازده بچهای بود که اعضای آن ، همه در انجام کارهای روزمره خانواده مشارکت میکردند. اهل خانه ، همه افرادی جدی کلیسا رو ، خوشحال و بافرهنگ بودند.
علاقمندی رادرفورد به علوم
علاقهمندی "رادرفورد" به علوم در مرحله بزودی بروز کرد. او ده ساله بود که کتاب پرطرفداری به نام خواندنیهای اولیه در فیزیک تالیف معلمی به نام "بالفور استوارت" بدست آورد. کتاب استوارت ، مشابه کتابهای خود آموز فیزیک امروزی بود که در آنها ، نحوه به نمایش درآوردن اصول پایه فیزیک یا استفاده از اشیای ساده موجود در خانه مانند سکه ، شمع ، سنگ وزنه و وسایل آشپزخانه به خواننده یاد داده میشود. رادرفورد جوان ، سخت شیفته آن کتاب شده بود.
تحصیل علم
"رادرفورد" ، نخستین بورس از بورسهای تحصیلی متعدد زندگی خود را در سال 1887 که 16 ساله بود، بدست آورد. بورس تحصیلی دوم ، وی را قادر به ثبتنام در کالج کنتر بوری شهر کریستچرچ کرد که مؤسسه ای بود که در سال پیش از تولد خود او بوجود آمده بود. وی رشتههای تحصیلی اصلی خود را ، فیزیک و ریاضیات انتخاب کرد که از بخت مساعد ، در هر دوی آنها معلمان خوبی هم داشت.
رادرفورد ، در پایان دوره آموزشی سه ساله خود ، درجه کارشناسی ریاضی و فیزیک – ریاضی و (بطور کلی) علوم فیزیکی به پایان رسانید. رادرفورد در پی انتشار دو مقاله مهم درباره فعالیت تشعشعی مواد در سال 1895 ، بر خلاف دوم شدن در گزینش جایزه مهمی به شکل یک بورس تحصیلی دریافت کرد.
مقررات اعطای جایزه ، حق انتخاب مؤسسه آموزشی را به خود برنده جایزه میداد که رادرفورد ، آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج به مدیریت "جی .جی تامسون" (صاحب نظر پیشتاز جهان در زمینه الکترو مغناطیس) را برگزید.
کشفهای تاثیرگذار در زندگی علمی رادرفورد
در آن سال ، "ویلهلم کنراد رونتگن" فیزیکدان آلمانی ، موفق به کشف اشعه ایکس شد. کشف مهم دیگری که منجر به شروع کار اصلی رادرفورد شد، کشف "هانری بکرل" فرانسوی در سال 1898 بود.
شناسایی تابشهای رادیواکتیوی
رادرفورد در سال 1895 ، به آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج آمد تا در آنجا ، تحت مدیریت "جی.جی تامسون" مشغول بکار شود. "تامسون" که استاد فیزیک تجربی بود، رادرفورد را فعالانه در آزمایشگاه بکار گرفت. رادرفورد در اوایل کار تحقیقاتی خود با انجام آزمایشی که فکر آن از خود وی بود دو تابش رادیواکتیوی ناهمانند شناسایی کرد. او پی برد که بخشی از تابش ، با برگه ای به ضخامت یکپانصدم سانتیمتر قابل ایستادن بود، اما برای متوقف کردن بخش دیگر ، برگههای ضخیمتری لازم بود. او اولین اشعه ای را که تابشی با بار الکتریکی مثبت و یونیزه کننده ای قوی بود و به سهولت در مواد جذب میشد اشعه آلفا نام داد. اشعه دوم را که تابشی با بار الکتریکی منفی بود و تشعشع کمتری ایجاد میکرد، اما قابلیت نفوذ آن در مواد زیاد بود اشعه بتا نامید.
تابش نوع سومی که شبیه پرتوهای ایکس بود، در سال 1900 بوسیله "پل اوریچ ویلارد" ، فیزیکدان فرانسوی کشف شد. این پرتو ، نافذترین تابش را داشت. طول موج آن بسیار کوتاه و فرکانس آن فوقالعاده زیاد بود. تابش جدید ، پرتو گاما نام گرفت.
رادرفورد و همکارانش کشف کردند که فعالیت تشعشعی طبیعی مشهود در اورانیوم: فرآیند خروج ذره آلفا از هسته اتم اورانیوم بصورت یک هسته اتم هلیم و بر جای ماندن اتمی سبکتر از اتم اورانیوم در اورانیوم به ازاء هر خروج ذره آلفا از آن است. از کشف آنها نتیجه گیری شد که رادیوم ، تنها عنصر از گروه عناصر حاصل از فعالیت تشعشعی اورانیوم است.
شهرت در جهان علم
رادرفورد در سال 1903 ، به عضویت انجمن سلطنتی لندن در آمد و در سال 1904 ، نخستین کتاب خود به نام فعالیت تشعشعی را که امروزه از کتب کلاسیک نوشته شده در آن زمینه شناخته میشود، منتشر کرد. شهرت رو به افزون رادرفورد در جوامع علمی ، سبب شد که از طرف دانشگاه ها تصدی کرسیهای زیادی به وی پیشنهاد شود. او در سال 1907 به انگلستان بازگشت تا تصدی مقام مذکور را در دانشگاه منچستر به عهده بگیرد.
رادرفورد در دانشگاه منچستر ، رهبر گروهی شد که به سرعت دست به کار تدوین نظریه های تازه درباره ساختار اتم شدند. آن دوره پُرثمرترین دوره زندگی دانشگاهی او بود. رادرفورد به پاس کوششهای علمی خود در دانشگاه منچستر ، نشانها و جوایز زیادی دریافت کرد که دریافت جایزه نوبل سال 1907 در شیمی ، نقطه اوج آن بود. این نشان افتخار را البته برای کارهایی که در کانادا در زمینه فعالیت تشعشعی عناصر کرده بود، به او دادند.
بزرگترین دستاورد رادرفورد در دانشگاه منچستر
بزرگترین دستاورد رادرفورد در دانشگاه منچستر ، کشف ساختار هسته اتم بود. پیش از رادرفورد ، اتم به گفته خود او ، یک موجود نازنین سخت و قرمز و یا به حسب سلیقه خاکستری بود. اما اینک یک منظومه شمسی بسیار ریز ، متشکل از ذرات بیشمار بود که مظنون به نهفته داشتن اسرار ناگشوده متعدد دیگر در سینه هم بود.
مرگ رادرفورد
رادرفورد در سال 1937 ، در اثر یک فتق محتقن(گونهای تورم ناشی از انسداد اعضای درونی) در گذشت. او در آن هنگام ، 66 ساله و هنوز سرزنده و قوی بود.
رادرفورد ، پدر انرژی هستهای
سهم رادرفورد در شکل گیری درک کنونی ما از ماهیت ماده از هر کس دیگری بیشتر است. او آشکارا ، از بزرگترین فیزیکدانان است و تا آن زمان ، آزمایشگری به بزرگی او نیامده بود. دهها انجمن علمی و دانشگاه به او عضویت و درجات دانشگاهی افتخاری دادند. او را پدر انرژی هستهای نامیدهاند.
Boye_Gan2m
10-06-2006, 06:51 PM
دیمیتری اوانوویچ مندلیف (Mandaliev) ، زیر و رو کننده علم شیمی و فرزند یکی از مدیران مدرسه محلی ، در 7 فوریه 1834 در شهر توبولسک واقع در روسیه متولد شد.
ورود به دنیای شیمی
وی در سال 1869 دکتر علوم و استاد شیمی دانشگاه شد و در همین سال ازدواج کرد. در این هنگام ، فقط 63 عنصر از نظر شیمیدانها شناخته شده بود.
قانون تناوبی
مندلیف در این فکر بود که خواص فیزیکی و شیمیایی عناصر ، تابعی از جرم اتمی آنهاست. بدون قانون تناوبی نه پیش بینی خواص عناصر ناشناخته میسر بود و نه به فقدان یا غیبت برخی از عناصر میشد پی برد. کشف عناصر ، منوط به مشاهده و بررسی بود. بنابراین تنها یاری بخت ، مداومت و یا پیش داوری ، منجر به کشف عناصر جدید میشد.
قانون تناوبی ، راه جدیدی در این زمینه گشود. منظور مندلیف از این جملهها آن بود که در سیر تاریخی شیمیایی ، زمان حدس زدن وجود عناصر و پیشگویی خواص مهمشان فرا رسیده است. جدول تناوبی ، پایه ای برای این کار شد. حتی ساخت این جدول نشان میداد که در چه جاهایی مکان خالی باقی میماند که باید بعدا" اشغال شود.
چینش عناصر در جدول تناوبی
با آگاهی از خواص عناصر موجود در جوار این مکانهای خالی ، میشد خواص مهم عناصر ناشناس را تخمین زد و چند مشخصه مقداری آنها (جرمهای اتمی، چگالی ، نقطه ذوب ، و نقطه جوش و مانند آنها) را به کمک نتیجه گیریهای منطقی و چند محاسبه ریاضی ساده ، تعیین کرد. این مطالب نیاز به تبحر کافی در شیمی داشت. مندلیف از این تبحر برخوردار بود که با ترکیب آن ، با تلاش علمی و اعتقاد به قانون تناوبی توانست پیشگوهای درخشانی درباره وجود و خواص چندین عنصر جدید را ارائه دهد. بنابراین مطابق با این فکر ، جدولی درست کرد و 63 عنصر شناخته شده را به ترتیب جرم اتمیشان در جدول قرار داد.
تعداد عناصر در سطرهای جدول یکی نبود، مثلاٌ سطر پنجم 32 عنصر داشت، در حالیکه سطر ششم فقط شامل 6 عنصر بود. ولی عناصری که خواص آنها شبیه هم بود، در این جدول نزدیک هم قرار داشتند و بدین علت مقداری از خانههای خالی ، متعلق به عناصری است که تا آن زمان شاخته نشده بود. وی این نتیجه را در سال 1869 به جامعه شیمی روسیه تقدیم کرد.
میزان استقبال از جدول مندلیف در آن زمان
جدول مندلیف که پیش بینی وجود 92 عنصر را مینمود، جز "لوتر مایز" که یک سال بعد از مندلیف ، جدولی مشابه با جدول مندلیف انتشار داده بود، طرفداری نداشت.
پیشبینیهای مندلیف در جهان علم
پیشبینیهای عجیب مندلیف ، زمان درازی به صورت مثلهای موجود در همه کتابهای شیمی در آمده بود و کمتر کتاب شیمی وجود دارد که در آن ، از اکاآلومینیوم و اکابور و اکاسیلیسیم یاد نشده باشد که بعدها پس از کشف به نامهای گالیوم، سکاندیوم و ژرمانیوم نامیده شدند. در میان سه عنصری که مندلیف پیش بینی کرده بود اکاسیلیسیوم بعد از سایرین کشف شد(1887) و کشف آن بیش از کشف دو عنصر دیگر ، مرهون یاری بخت و تصادف مساعد بود.
تایید پیشگوییهای مندلیف
در واقع ، کشف گالیوم توسط "بوابودران" (1875) مستقیماٌ توسط روشهای طیف سنجیاش بود و جداکردن سکاندیوم توسط "نیلسون" و "کلو" (1879) مربوط به بررسی دقیق خاکهای نادر بود که در آن زمان اوج گرفته بود. اندک اندک همه پیشگوییهای مندلیف تحقق یافتند. آخرین تائید در مورد وزن مخصوص سکاندیوم فلزی بود.
در سال 1937 ، "فیشر" شیمیدان آلمانی ، موق به تهیه سکاندیوم با درجه خلوص 98% شد. وزن مخصوص آن ، 3 گرم بر سانتیمتر مکعب بود. این دقیقاٌ همان رقمی است که مندلیف پیشبینی کرده بود. در پاییز سال 1879 "انگلس" کتاب جامعی بدست آورد که نویسندگانش "روسکو" و "شورلمر" بودند. در آن کتاب ، برای نخستین بار به پیشگویی آلومینیوم توسط مندلیف و کشفش تحت تاثیر نام گالیوم اشاره شده بود.
در مقاله ای که بعدها انگلس در کتابی هم نقل کرده است، اشاره به مطلب آن کتاب شیمی شده است و نتیجه گرفته است که: « مندلیف با به کار بردن ناخودآگاه قانون تبدیل کمیت به کیفیت هگل ، واقیعت علمی را تحقق بخشید که از نظر تهور ، فقط قابل قیاس با کار "لوریه" در محاسبه مدار سیاره ناشناخته نپتون بوده است. »
شهرت جهانی مندلیف
علاوه بر آنچه گفته شد، با اکتشاف آرگون در سال 1894 و هلیوم و اینکه جدول مندلیف وجود نئون و کریپتون و گزنون را پیشبینی نمود، جدول مندلیف شهرت عجیب و فوقالعاده ای کسب نمود. در آن سالها بود که تمامی آکادمیهای کشورهای جهان (غیر از مملکت خویش) او را به عضویت دعوت نمودند.
مرگ مندلیف
مندلیف دو دوم فوریه 1907 در 73 سالگی در گذشت. به طوری که میدانیم، از هنگامی که جدول مندلیف بوجود آمد، خانههای خالی آن ، یکی پس از دیگری با کشف عناصر پر میشد و آخرین خانه خالی جدول ، در سال 1938 با کشف آکتنیوم در پاریس پر شد.
Boye_Gan2m
10-06-2006, 09:28 PM
ژول ورن (۱۹۰۵-۱۸۲۸) نویسنده نامی و آینده نگر فرانسوی بود که کتابهای زیادی با مضمون علمی-تخیلی نوشت. ژول ورن در هشتم فوريه ۱۸۲۸ میلادی در یک خانواده مرفه در جزيره ريدو شهر نانت فرانسه به دنیا آمد.
ژول ورن بنا به خواست پدرش تحصيلاتش را در رشته حقوق به پايان برد اما ذوق نمایشنامهنویسی و رماننویسی او را بر آن داشت كه کمکم به سوی ادبیات کشیده شود. در ابتدا هرچند موفق نبود، ولی بعد پیشرفت سریعی کرد. «پنج هفته در بالون» او بسیار موفق بود و هواخواهان بسیاری یافت. ناشر آثار او، ژول هتزل برای او دوست و مشاور و همراه بسیار خوبی بود.
از این گذشته، ژول ورن با دقت و نکته بینی به معرفی کشورها میپرداخت برای نمونه در بخشی از کتاب فاتح آسمانها به شناساندن ایران نیز میپردازد. از کویر لوت و خطه شمال و دریای مازندران سخن به میان میآورد و در توصیف آن مکانها از خود مهارت به سزایی نشان میدهد.
در آغاز آثار ژول ورن تنها در میان کودکان طرفداران و علاقمندانی داشت تا آن که منتقد و نویسندهای به نام مارسل موره (۱۹۶۹-۱۸۸۷) چندین کتاب و رساله درباره ژول ورن نوشت و او را چنان که بود به دنیا معرفی کرد. مارسل موره در دو کتاب: «ژول ورن بسیار شگفت انگیز» (۱۹۶۰) و «اکتشافات ژول ورن» (۱۹۶۳) ژول ورن را به دنیا شناساند و از آن به بعد دوستداران ادب با نظر جدی تری به ژول ورن مینگرند.
ژول ورن در ۲۴ مارس ۱۹۰۵ بر اثر بیماری دیابت، در شهر آمیین درگذشت. آثار او همه جا شهرت دارند و به زبانهای مختلفی نیز ترجمه شدهاند.
Boye_Gan2m
10-06-2006, 10:21 PM
زندگینامه
جورج جان تامسون در 18 دسامبر 1856در شهر منچستر انگلستان متولد شد. پدرش به جمعآوری کتابها علاقه داشت، ولی تامسون علاقه خود را متوجه معلمی کرد، به طوریکه هشت نفر از شاگردانش برنده جایزه علمی نوبل شدند.
او که در نزدیکی منچستر به دنیا آمده بود، در سن 14 سالگی به کالج اونس که امروز دانشگاه ویکتوریا نامیده میشود راه یافت. جوزف در کالج از کمک هزینه تحصیلی استفاده میکرد و شاید اگر این کمک هزینه نبود، جوزف بعد از فوت پدرش، نمیتوانست ادامه تحصیل دهد. ایشان در سال 1940در انگلستان درگذشت.
سیر علمی تامسون
تامسون در نوزده سالگی فارغ التحصیل رشته مهندسی شد و در امتحان دانشگاه کمبریج شرکت کرد و رتبه دوم را کسب کرد و در این دانشگاه نیز با استفاده از کمک هزینه تحصیلی به تحصیل پرداخت و در رشته فیزیک فارغ التحصیل گردید. او پس از فراغت از تحصیل رسمی، به استخدام کالج ترینیتی همین دانشگاه کمبریج درآمد و در آزمایشگاه کاوندیش به تحقیق پرداخت.
در سال 1884 لردرایلی که رئیس آزمایشگاه بود، استعفا کرد و تامسون که فقط 28 سال داشت، به ریاست آزمایشگاه انتخاب شد. گرچه کمی سن او مخالفت بسیاری از استادان را برانگیخت، و لیکن نبوغ تامسون و حسن مدیریت او سبب شد که مدت 34 سال این آزمایشگاه را با سطح بالای تحقیق علمی جهان اداره کند. او نه تنها مدیر این آزمایشگاه تحقیقاتی بود، بلکه خود نیز در شمار محققین ممتاز این مرکز بود.
آثار علمی تامسون
در سال 1897 تامسون بهنام "پدر الکترون" شهرت یافت. او که بر روی پرتوی کاتدی مطالعه میکرد، با مشاهده انحراف این اشعه در میدانهای مغناطیسی و الکتریکی معتقد شد که این اشعه، جریانی از ذرات باردار الکتریکی منفی هستند.
تامسون جرم نسبی هر ذره را بدست آورد و مشخص کرد که جرم هر الکترون تقریباً 2000 برابر کمتر از جرم اتم هیدروژن است.
به تشویق تامسون ، ویلسون ، یکی از شاگردانش ، «اتاق ابری» را ساخت و با آن برای تعیین و تشخیص ذرات اتمی استفاده کرد. از جمله ویلسون توانست جرم و مقدار بار الکترون را اندازهگیری کند.
سرانجام تامسون
تامسون پس از 37 سال مدیریت آزمایشگاه کاوندیش ، استعفا کرد و شاگردش ارنست رادرفورد به ریاست آزمایشگاه انتخاب شد. تامسون در آخر عمر ، روحیهای پرنشاط داشت. موفقیت خود و پسر و شاگردانش ، سهم عمدهای در نشاط او داشتند.
او در سال 1906 برنده جایزه نوبل شد. این جایزه را به خاطر تحقیقات علمی و نظری که بر روی هدایت الکتریکی گازها کرده بود، دریافت کرد. پسرش جرج پاجت تامسون (متولد 1892) نیز برنده جایزه نوبل سال 1937 شد. این جایزه به خاطر کشف پدیده تفرق الکترون در کریستالها به او اعطا گردید.
کلام آخر
"اتم ، یک گویچهای است به قطر 8-10 سانتیمتر که به طور همگون دارای بار مثبت بوده و در درون آن الکترونهای منفی شناورند که ابعاد آنها حدود 13-10 سانتیمتر میباشد."
(جی، جی تامسون)
Boye_Gan2m
10-16-2006, 10:40 PM
پائولو كوئليو، يكي از پرخواننده ترين ، و تاثيرگذارترين نويسندگان امروز است.
هيات داوران جايزهي بامبي آلمان، سال 2001
برخي او را كيمياگر واژههاميدانند و برخي ديگر، پديدهاي عامهپسند. اما در هر حال، كوئليو يكي از تاثيرگذارترين نويسندگان قرن حاضر است. خوانندگان بيشمار او از 150 كشور، فارغ ازفرهنگ و اعتقادات خود، اورا نويسندهي مرجع دوران ما كردهاند. كتابهاي اوبه 56 زبان ترجمه شدهاند و جداي ازآن كه همواره در فهرست كتابهاي پرفروش بودهاند، درتمام طول دوران ظهور او، مورد بحث و جدل اجتماعي و فرهنگي قرار داشتهاند. افكار، فلسفه و موضوعات مطرح شده درآثار او، بر ذهن ميليونها خوانندهاي تاثير گذاشته است كه به دنبال يافتن راه خويش، و روشهاي تازه براي درك جهان هستند
.
زندگينامه
پائولو كوئليو در سال 1947، درخانوادهاي متوسط به دنيا آمد. پدرش پدرو، مهندس بود و مادرش، ليژيا، خانهدار. درهفت سالگي، به مدرسهي عيسويهاي سن ايگناسيو درريودوژانيرو رفت و تعليمات سخت و خشك مذهبي، تاثير بدي بر او گذاشت. اما اين دوران تاثير مثبتي هم براو داشت. او در راهروهاي خشك مدرسهي مذهبي، آرزوي زندگياش رايافت. ميخواست نويسنده شود.
درمسابقهي شعر مدرسه، اولين جايزهي ادبي خود را گرفت. مدتي بعد، براي روزنامهي ديواري مدرسهي خواهرش سونيا، مقالهاي نوشت كه آن مقاله هم جايزه گرفت.
اما والدين پائولو براي آيندهي پسرشان نقشههاي ديگري داشتند. ميخواستند مهندس شود. پس، سعي كردند شوق نويسندگي را در اواز بين ببرند. اما فشار آنها، و بعد آشنايي پائولو باكتاب مدار راسالسرطان اثر هنري ميلر، روح طغيان را در اوبرانگيخت و باعث روي آوردن او به شكستن قواعد خانوادگي شد. پدرش رفتار اورا ناشي ازبحران رواني دانست. همين شد كه پائولو تا هفده سالگي، دوبار دربيمارستان رواني بستري شد و بارها تحت درمان الكتروشوك قرار گرفت.
كمي بعد، پائولو با گروه تاتري آشنا شد و همزمان، به روزنامهنگاري روي آورد. ازنظر طبقهي متوسط راحتطلب آن دوران، تاتر سرچشمهي فساد اخلاقي بود. پدر و مادرش كه ترسيده بودند، قول خود را شكستند. گفته بودند كه ديگر پائولو رابه بيمارستان رواني نميفرستند، اما براي بار سوم هم او رادر بيمارستان بستري كردند. پائولو، سرگشتهترو آشفتهتراز قبل، از بيمارستان مرخص شد و عميقا در دنياي دروني خود فرو رفت. خانوادهي نوميدش، نظر روانپزشك ديگري را خواستند. روانپزشك به آنهاگفت كه پائولو ديوانه نيست و نبايد دربيمارستان رواني بماند. فقط بايد ياد بگيرد كه چهگونه با زندگي روبهرو شود. پائولو كوئليو، سي سال پس ازاين تجربه، كتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد رانوشت.
پائولو خود ميگويد : ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد، درسال 1998 در برزيل منتشر شد. تا ماه سپتامبر، بيشتر 1200 نامهي الكترونيكي و پستي دريافت كردم كه تجربههاي مشابهي را بيان ميكردند. در اكتبر، بعضي از مسايل مورد بحث دراين كتاب ــ افسردگي، حملات هراس، خودكشي ــ در كنفرانسي ملي مورد بحث قرار گرفت. در 22 ژانويهي سال بعد، سناتور ادواردو سوپليسي، قطعاتي ازكتاب مرا دركنگره خواند و توانست قانوني را به تصويب برساند كه ده سال تمام، دركنگره مانده بود: ممنوعيت پذيرش بيرويهي بيماران رواني در بيمارستانها.
پائولو پس ازاين دوران، دوباره به تحصيل روي آورد و به نظر ميرسيد ميخواهد راهي راادامه دهد كه پدر و مادرش برايش درنظر گرفتهاند. اما خيلي زود، دانشگاه را رها كرد و دوباره به تاتر روي آورد. اين اتفاق در دههي 1960 روي داد، درست زماني كه جنبش هيپي، درسراسر جهان گسترده بود. اين موج جديد، در برزيل نيز ريشه دواند و رژيم نظامي برزيل، آن را به شدت سركوب كرد. پائولو موهايش را بلند ميكرد و براي اعلام اعتراض، هرگز كارت شناسايي به همراه خود حمل نميكرد. شوق نوشتن، اورا به انتشار نشريهاي واداشت كه تنها دو شماره منتشر شد.
در همين هنگام، رائول سيشاس آهنگساز، ازپائولو دعوت كرد تا شعر ترانههاي او را بنويسد. اولين صفحهي موسيقي آنهابا موفقيت چشمگيري روبهرو شد و 500000 نسخه از آن به فروش رفت. اولين بار بود كه پائولو پول زيادي به دست ميآورد. اين همكاري تا سال 1976، تا مرگ رائول ادامه يافت. پائولو بيش ازشصت ترانه نوشت و با هم توانستند صحنهي موسيقي راك برزيل را تكان بدهند.
در سال 1973، پائولو و رائول، عضو انجمن دگرانديشي شدند كه بر عليه ايدئولوژي سرمايهداري تاسيس شده بود. به دفاع ازحقوق فردي هر شخص پرداختند و حتا براي مدتي، به جادوي سياه روي آوردند. پائولو تجربهي اين دوران رادر كتاب والكيريها به روي كاغذ آورده است. در اين دوران، انتشار "كرينگ ـ ها" راشروع كردند. "كرينگ ـ ها"، مجموعهاي از داستانهاي مصور آزاديخواهانه بود. ديكتاتوري برزيل، اين مجموعه را خرابكارانه دانست و پائولو و رائول را به زندان انداخت. رائول خيلي زود آزاد شد، اما پائولو مدت بيشتري درزندان ماند، زيرا او رامغز متفكر اين اعمال آزاديخواهانه ميدانستند. مشكلات او به همان جا ختم نشد; دوروز پس ازآزادياش، دوباره در خيابان بازداشت شد و اورا به شكنجهگاه نظامي بردند. خود پائولو معتقد است كه باتظاهر به جنون و اشاره به سابقهي سه بار بسترياش در بيمارستان رواني، ازمرگ نجات يافته است. وقتي شكنجهگران در اتاقش بودند، شروع كرد به خودش را زدن، و سرانجام از شكنجهي اودست كشيدند و آزادش كردند.
اين تجربه، اثر عميقي بر او گذاشت. پائولو دربيست و شش سالگي به اين نتيجه رسيد كه به اندازهي كافي "زندگي" كرده و ديگر ميخواهد "طبيعي" باشد. شغلي دريك شركت توليد موسيقي به نام پليگرام يافت و همان جا با زني آشنا شدكه بعد بااو ازدواج كرد. در سال 1977 به لندن رفتند. پائولو ماشين تايپي خريد و شروع به نوشتن كرد. اما موفقيت چنداني به دست نياورد. سال بعد به برزيل برگشت و مديراجرايي شركت توليد موسيقي ديگري به نام سيبيسي شد. اما اين شغل فقط سه ماه طول كشيد. سه ماه بعد، همسرش ازاو جدا شد و از كارش هم اخراجش كردند. بعد بادوستي قديمي به نام كريستينا اويتيسيكا آشنا شد. اين آشنايي منجر به ازدواج آنهاشد و هنوز باهم زندگي ميكنند. اين زوج براي ماه عسل به اروپا رفتند و درهمين سفر، ازاردوگاه مرگ داخائو هم بازديد كردند.
در داخائو، اشراقي به پائولو دست داد و در حالت اشراق، مردي راديد. دوماه بعد، دركافهاي در آمستردام، باهمان مرد ملاقات كرد و زمان درازي بااو صحبت كرد. اين مرد كه پائولو هرگز نامش را نفهميد، به اوگفت دوباره به مذهب خويش برگردد و اگر هم به جادو علاقهمند است، به جادوي سفيد روي بياورد. همچنين به پائولو توصيه كرد جادهي سانتياگو (يك جادهي زيارتي دوران قرون وسطي) را طي كند. پائولو، يك سال بعد از اين سفر زيارتي، درسال 1987، اولين كتابش خاطرات يك مغ رانوشت. اين كتاب به تجربيات پائولو درطول اين سفر ميپردازد و به اتفاقات خارقالعادهي زيادي اشاره ميكند كه در زندگي انسانهاي عادي رخ ميدهد. يك ناشر كوچك برزيلي اين كتاب راچاپ كرد و فروش نسبتا خوبي داشت، اما با اقبال كمي ازسوي منتقدان روبهرو شد.
پائولو درسال 1988، كتاب كاملا متفاوتي نوشت: كيمياگر.
اين كتاب كاملا نمادين بود و كليهي مطالعات يازده سالهي پائولو را دربارهي كيمياگري، در قالب داستاني استعاري خلاصه ميكرد. اول فقط 900 نسخه از اين كتاب فروش رفت و ناشر، امتياز كتاب را به پائولو برگرداند. پائولو دست ازتعقيب رويايش نكشيد. فرصت دوبارهاي دست داد: با ناشر بزرگتري به نام روكو آشنا شدكه از كار اوخوشش آمده بود.
درسال 1990، كتاب بريدا رامنتشر كرد كه در آن، دربارهي عطاياي هر انسان صحبت ميكرد. اين كتاب با استقبال زيادي مواجه شد و باعث شد كيمياگر وخاطرات يك مغ نيز دوباره مورد توجه قرار بگيرند. درمدت كوتاهي، هرسه كتاب در صدر فهرست كتابهاي پرفروش برزيل قرار گرفت. كيمياگر، ركورد فروش تمام كتابهاي تاريخ نشر برزيل راشكست و حتا نامش دركتاب ركوردهاي گينس نيز ثبت شد. در سال 2002، معتبرترين نشريهي ادبي پرتغالي به نام ژورنال د لتراس، اعلام كرد كه فروش كيمياگر، ازهر كتاب ديگري در تاريخ زبان پرتغالي بيشتر بوده است.
در ماه مه 1993، انتشارات هارپر كالينز، كيمياگر رابا تيراژ اوليهي 50000 نسخه منتشر كرد. در روز افتتاح اين كتاب، مدير اجرايي انتشارات هارپر كالينز گفت: "پيدا كردن اين كتاب، مثل آن بود كه آدم صبح زود، وقتي همه خوابند، برخيزد و طلوع خورشيد رانگاه كند. كمي ديگر، ديگران هم خورشيد راخواهند ديد." ده سال بعد، درسال 2002، مدير اجرايي هارپركالينز به پائولو نوشت: " كيمياگر به يكي ازمهمترين كتابهاي تاريخ نشر ماتبديل شده است."
موفقيت كيمياگر درايالات متحده، آغاز فعاليت بينالمللي پائولو بود. تهيهكنندگان متعددي از هاليوود، علاقهي زيادي به خريد امتياز ساخت فيلم از روي اين كتاب نشان دادند و سرانجام، شركت برادران وارنر درسال 1993، اين امتياز راخريد .
پيش از انتشار كيمياگر درامريكا، چند ناشر كوچك دراسپانيا و پرتغال، آن را منتشر كرده بودند. اما اين كتاب تاسال 1995، در فهرست كتابهاي پرفروش اسپانيا قرار نگرفت. هفت سال بعد، درسال 2001، اتحاديهي ناشران اسپانيا اعلام كرد كه كيمياگر ازپرفروشترين كتابهاي اسپانياست. ناشر اسپانيايي پائولو (پلنتا)، در سال 2002 مجموعهي آثار كوئليو رامنتشر كرد. فروش آثار كوئليو درپرتغال، بيش ازيك ميليون نسخه بوده است. در سال 1993، مونيكا آنتونس كه از سال 1989، بعد ازخواندن اولين كتاب كوئليو بااو همكاري ميكرد، بنگاه ادبي سنت جوردي را در بارسلون تاسيس كرد تابه نشر كتابهاي پائولو نظم ببخشد. در ماه مه همان سال، مونيكا كيمياگر رابه چندين ناشر بينالمللي معرفي كرد. اولين كسي كه اين كتاب را پذيرفت، ايويند هاگن، مدير انتشارات اكس ليبرس از نروژ بود. كمي بعد، آن كارير، ناشر فرانسوي براي مونيكا نوشت: "اين كتاب فوقالعاده است و تمام تلاشم را ميكنم تا در فرانسه موفق شود."
در سپتامبر سال 1993، كيمياگر درصدر كتابهاي پرفروش استراليا قرار گرفت. در آوريل سال 1994، كيمياگر درفرانسه منتشر شد و بااستقبال عالي منتقدان و خوانندگان مواجه شد و درفهرست پرفروشها قرار گرفت. كمي بعد، كيمياگر پرفروشترين كتاب فرانسه شد و تاپنج سال بعد، جاي خود را به كتاب ديگري نداد. بعد از موفقيت خارقالعاده در فرانسه، كوئليو راه موفقيت را درسراسر اروپا پيمود و پديدهي ادبي پايان قرن بيستم دانسته شد. از آن هنگام، هريك ازكتابهاي پائولو كوئليو كه در فرانسه منتشر شده، بيدرنگ پرفروش شده است. حتا دريك دوره، سه كتاب كوئليو همزمان در فهرست ده كتاب پرفروش فرانسه قرار داشت.
انتشار كنار رود پيدرا نشستم و گريستم در سال 1994، موفقيت بينالمللي پائولو راتثبيت كرد. دراين كتاب، پائولو دربارهي بخش مادينهي وجودش صحبت كرده است. در سال 1995، كيمياگر درايتاليا منتشر شد و فروش بينظيري داشت. سال بعد، پائولو دوجايزهي مهم ادبي ايتاليا، جايزهي بهترين كتاب سوپر گرينزا كاور، و جايزهي بينالمللي فلايانو رادريافت كرد. در سال 1996، انتشارات ابژتيواي برزيل، حق امتياز كتاب كوه پنجم را خريد و يك ميليون دلار پيشپرداخت داد. اين رقم، بالاترين مبلغ پيشپرداختي است كه تا كنون به يك نويسندهي برزيلي پرداخت شده است. همان سال، پائولو نشان شواليهي هنر و ادب رااز دست فيليپ دوس بلازي، وزير فرهنگ فرانسه دريافت كرد. ".دوس بلازي دراين مراسم گفت: "تو كيمياگر هزاران خوانندهاي. كتابهاي تومفيدند، زيرا توانايي ما را براي رويا ديدن، و شوق ما را براي جست و جو تحريك ميكنند
پائولو درسال 1996، به عنوان مشاور ويژهي برنامهي "همگرايي روحاني و گفت و گوي بين فرهنگها" برگزيده شد. همان سال، انتشارات ديوگنس آلمان، كيمياگر رامنتشر كرد. نسخهي نفيس آن شش سال تمام در فهرست كتابهاي پرفروش نشريهي اشپيگل قرار داشت و در سال 2002، تمام ركوردهاي فروش آلمان را شكست.
در نمايشگاه بين المللي فرانكفورت سال 1997، ناشران پائولو با همكاري انتشارات ديوگنس و موسسهي سنت جوردي، يك ميهماني به افتخار پائولو كوئليو برگزار كردند و در آن، انتشار سراسري و بينالمللي كتاب كوه پنجم را اعلام كردند. درماه مارس 1998، نمايشگاه بزرگي در پاريس برگزار شد و كوه پنجم، به زبانهاي مختلف، و توسط ناشران كشورهاي مختلف، منتشر شد. پائولو هفت ساعت تمام مشغول امضا كردن كتابهايش بود. همان شب، ميهماني بزرگي به افتخار اودر موزهي لوور برگزار شد كه مشاهير سراسر جهان، درآن ميهماني شركت داشتند. پائولو در سال 1997، كتاب مهمش كتاب راهنماي رزمآور نور را منتشر كرد. اين كتاب، مجموعهاي ازافكار فلسفي اوست كه به كشف رزمآور نور درون هر انسان كمك ميكند. اين كتاب، تاكنون كتاب مرجع ميليونها خواننده شده است. اول، بومپياني، ناشر ايتاليايي آن را منتشر كرد كه با استقبال زيادي مواجه شد.
در سال 1998، باكتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد، به سبك روايي داستانسرايي بازگشت و مورد استقبال منتقدان ادبي قرار گرفت. درژانويهي سال 2000، اومبرتو اكو، فيلسوف، نويسنده و منتقد ايتاليايي، درمصاحبهاي با نشريهي فوكوس گفت: "من از آخرين رمان كوئليو خوشم آمد. تاثير عميقي بر من گذاشت." و سينئاد اوكانر، درهفتهنامهي ساندي اينديپندنت، گفت: "ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد ، شگفتانگيزترين كتابي است كه خواندهام." پائولو درسال 1998، تور مسافرتي موفقي را پشت سر گذاشت. در بهار به ديدار كشورهاي آسيايي رفت و در پائيز، از كشورهاي اروپاي شرقي ديدن كرد. اين سفر از استانبول آغاز و به لاتويا ختم شد. در ماه مارس سال 1999، نشريهي ادبي لير، پائولو كوئليو رادومين نويسندهي پرفروش جهان، درسال 1998 اعلام كرد.
در سال 1999، جايزهي معتبر كريستال را از انجمن جهاني اقتصاد دريافت كرد و داوران اعلام كردند: " پائولو كوئليو، بااستفاده از كلام، پيوندي ميان فرهنگهاي متفاوت برقرار كرده، كه اورا سزاوار اين جايزه ميسازد." در سال 1999، دولت فرانسه، نشان لژيون دونور را به اواهدا كرد. همان سال، پائولو كوئليو باكتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد درنمايشگاه كتاب بوئنوس آيرس شركت كرد. رسانههاشگفتزده شدند، درميان آن همه نويسندگان برجستهي امريكاي لاتين، استقبالي كه از پائولو كوئليو بود، بينظيربود. مطبوعات نوشتند: "مسئولاني كه از 25 سال پيش در اين نمايشگاه كتاب كار ميكردهاند، ادعا ميكنند كه هرگز چنين استقبالي نديدهاند، حتا درزمان حيات بورخس. خارق العاده بود." مردم ازچهار ساعت پيش از شروع مراسم، پشت درهاي نمايشگاه تجمع كردند و مسوولان نمايشگاه اجازه دادند كه آن روز، نمايشگاه به طوراستثنا چهار ساعت ديرتر تعطيل شود.
در ماه مه 2000، پائولو به ايران سفر كرد. او اولين نويسندهي غيرمسلماني بود كه بعد از انقلاب سال 1357، به ايران سفر ميكرد. اواز سوي مركز بينالمللي گفت و گوي تمدنها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، و ناشر ايرانياش (انتشارات كاروان) دعوت شده بود. پائولو با انتشارات كاروان قرارداد همكاري بست و با توجه به اين كه ايران معاهدهي بينالمللي كپيرايت را امضا نكرده است، اواولين نويسندهاي بود كه رسما ازايران حق التاليف دريافت ميكرد. پائولو هرگز تصورش را نميكرد كه درايران، باچنين استقبال گرمي روبهرو شود. فرهنگ ايران كاملا با فرهنگ غرب متفاوت بود. هزاران خوانندهي ايراني در كنفرانسها و مراسم امضاي كتاب اوشركت كردند.
در ماه سپتامبر همان سال، رمان شيطان و دوشيزه پريم، همزمان در ايتاليا، پرتغال، برزيل و ايران منتشر شد. در همان زمان، پائولو اعلام كرد كه ازسال 1996، به همراه همسرش، كريستينا اويتيسيكا، موسسهي پائولو كوئليو را به منظور حمايت از كودكان بيسرپرست و سالمندان بيخانمان برزيلي، تاسيس كرده است.
كتاب شيطان و دوشيزه پريم در سال 2001 در بسياري از كشورهاي جهان منتشر شد و در سي كشور درصدر كتابهاي پرفروش قرار گرفت. در سال 2001، پائولو، جايزهي بامبي، يكي ازمعتبرترين و قديميترين جوايز ادبي آلمان رادريافت كرد. ازنظر هيات داوران، ايمان پائولو به اين كه سرنوشت و سرانجام هر انسان، اين است كه سرانجام در اين دنياي تاريك، به يك رزمآور نور تبديل شود، پيامي بسيار عميق و انساني است.
در اوايل سال 2002، پائولو براي اولين بار به چين سفر كرد و شانگهاي، پكن و نانجينگ را ديد. در 25 جولاي سال 2002، پائولو به عضويت فرهنگستان ادب برزيل انتخاب شد. هدف اين فرهنگستان كه در ريودوژانيرو مستقر است، حفاظت از فرهنگ و زبان برزيل است. دو روز بعد ازاعلام اين انتخاب، پائولو سه هزار نامهي تبريك از سوي خوانندگانش دريافت كرد و مورد توجه تمام مطبوعات كشور قرار گرفت. وقتي از خانهاش بيرون آمد، صدها نفر جلو خانهاش جمع شده بودند و اورا تشويق كردند. هرچند ميليونها خواننده، شيفتهي پائولو هستند، اما اوهمواره مورد انتقاد منتقدان ادبي بوده است. انتخاب او به عضويت فرهنگستان برزيل، در حقيقت نقض نظر اين منتقدان بود.
در ماه سپتامبر سال 2002، پائولو به روسيه سفر كرد و به شدت تحت تاثير قرار گرفت. پنج كتاب او، همزمان در فهرست كتابهاي پرفروش قرار داشت. شيطان و دوشيزه پريم، كيمياگر، كتاب راهنماي رزمآور نور، و كوه پنجم. در مدت دو هفته، بيش از 250000 نسخه از كتابهاي او در روسيه به فروش رفت. مدير كتابفروشي ام.د.كا اعلام كرد: "ماهرگز اين همه آدم رانديده بوديم كه براي امضا گرفتن از يك نويسنده، جمع شده باشند. ما قبلا مراسم امضاي كتاب براي آقاي بوريس يلتسين و آقاي گورپاچف و حتا آقاي پوتين برگزار كرده بوديم، اما با اين همه استقبال مواجه نشده بود. باورنكردني است."
در اكتبر سال 2002، پائولو جايزهي هنر پلانتاري را از باشگاه بوداپست در فرانكفورت دريافت كرد و بيل كلينتون، پيام تبريكي براي او فرستاد. پائولو همواره از حمايت بيدريغ و گرم ناشرانش برخوردار بوده است. اما موفقيت او به كتابهايش محدود نميشود. او درزمينههاي فرهنگي و اجتماعي ديگر نيز موفق بوده است. كيمياگر تاكنون توسط دههاگروه تاتر حرفهاي در پنج قارهي جهان، به روي صحنه رفته است و ساير آثار وي همچون ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد، كنار رود پيدرا نشستم و گريستم، و شيطان و دوشيزه پريم نيز تاكنون بر صحنهي تاتر موفق بودهاند. پديدهي "پائولو كوئليو" به همين جا ختم نميشود. وي همواره مورد توجه مطبوعات است و از مصاحبه دريغ ندارد. همچنين، به طور هفتگي، ستونهايي در روزنامههاي سراسر جهان مينويسد كه بخشي از اين ستونها، در كتاب مكتوب گرد آمدهاند. در ماه مارس 1998، اوشروع به نوشتن مقالات هفتگي در روزنامهي برزيلي "اوگلوبو" كرد. موفقيت اين مقالات چنان بود كه روزنامههاي كشورهاي ديگر نيز براي انتشار آنهاعلاقه نشان دادند. تاكنون مقالات او در نشريات "كورير دلا سرا" (ايتاليا)، "تا نئا" (يونان)، "توهورن" (آلمان)، "آنا" (استوني)، "زويركيادلو)) (لهستان)، "ال اونيورسو" (اكوادور)، "ال ناسيونال" (ونزوئلا)، "ال اسپكتادور" (كلمبيا)، "رفرما" (مكزيك)، "چاينا تايمز" (تايوان)، و "كامياب" (ايران)، منتشر شده است.
يكي از ترانههايي كه پائولو كوئليو سروده است:
من ده هزار سال پيش به دنيا آمدم.
روزي، درخيابان، درشهر،
پيرمردي را ديدم، نشسته برزمين،
كاسهي گدايي درپيش، ويولوني در دست،
رهگذران باز ميماندند تا بشنوند،
پيرمرد سكههارا ميپذيرفت، سپاس ميگفت،
و آهنگي سرميداد،
و داستاني ميسرود،
كه كمابيش چنين بود:
من ده هزار سال پيش به دنيا آمدم
و دراين دنيا هيچ چيز نيست
كه قبلا نشناخته باشم
.
فهرست آثار پائولو كوئليو
(1987) خاطرات يك مغ
(1988) كيمياگر
(1990) بريدا
(1991) عطيه برتر
(1992) والكيريها
(1994) كنار رود پيدرا نشستم و گريستم
(1994) مكتوب
(1996) كوه پنجم
(1997) كتاب راهنماي رزمآور نور
(1997) نامههاي عاشقانه يك پيامبر
(1997) دومين مكتوب
(1998) ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد
(2000) شيطان و دوشيزه پريم
(2002) پدران، فرزندان و نوهها
(2003) يازده دقيقه
(زهير (2005
(2006)چون رود جاري باش
تهيه کنندگان:
نوامبر 2002، آژانس ادبي سنت جوردي.
نويسنده: پاتريسيا مارته / مونتسه بايستروس
مدير برنامه: مونيکا آنتونس
تصاوير و منابع : پائولو کوئليو و آژانس ادبي سنت جوردي / کانال ديسکاوري
ترجمه: آرش حجازي
براي اطلاع از فهرست کامل آثار فارسي پائولو کوئليو، به سايت انتشارات کاروان مراجعه فرماييد
به نقل از http://www.paulocoelho.com/pers/bio.shtml
Boye_Gan2m
10-16-2006, 10:43 PM
متولد 8 ژانويه 1942
منبع :www.physicsir.com
او از هر گونه تحرك عاجز است. نه مي تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود. حتي قادر نيست دست و پايش را تكان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانايي سخن گفتن را نيز ندازد. زيرا عضلات صوتي او كه عامل اصلي تشكيل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقيه عضلات حركتي بدنش در يك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتي پوست و استخوان است روي يك صندلي چرخدار كه فقط قلبش و ريه هايش و دستگاه هاي حياتي بدنش كار مي كنند و بخصوص مغزش فعال است. يك مغز خارق العلده كه دمي از جستجو و پژوهش و رهگشايي بسوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند.
اين اعجوبه مفلوج استيفن هاوكينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشان هاي عظيم باشد.
اينشتين معتقد بود كه چنين فرمول يا قانون واحدي مي بايست وجود داشته باشد و سالهاي آخر عمرش را در جستجوي آن سپري كرد اما توفيقي نيافت.
استيفن هاوكينگ شهرت و اعتبار علمي خود را مديون محاسبات رياضي پيچيده و بسيار دقيقي است كه در مورد چگونگي پيدايش و تحول سياهچاله هاي آسماني يا حفره هاي سياه انجام داده است.اين اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسيار قوي حتي نور امكان جدايي از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوري نسبيت انيشتين پيش بيني شده بود و به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند.رديابي و رويت آنها بوسيله قويترين تلسكوپ ها يا هر وسيله ديگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوكينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضي چون و چرا ناپذيرش- نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگي شكل گيري و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتايج جالبي در رابطه اين اجرام با كيفيت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پيدايش كيهان دست يافته است كه در دانش فيزيك اختري و كيهان شناسي اهميت بسزايي دارد و به عقيده صاحبنظران بناي اين علوم را در قرن آينده تشكيل خواهد داد.
كتاب جديد هاوكينگ در اين زمينه كه بعنوان سياهچاله ها و جهان هاي نوزاد انتشار يافت در محافل علمي جهان مثل يك بمب صدا كرد و شگفتي فراوان برانگيخت. اما قبل از اشاره خلاصه اي مي آوريم از زندگي نويسنده اش كه براستي از كتاب او شگفتي بر انگيز تر است .
استيفن هاوكينگ در 8 ژانويه 1942 در شهر دانشگاهي آكسفورد زاده شد و دوران كودكي و تحصيلات اوليه اش را در همان شهر گذرانيد. از همان زمان به علوم رياضيات علاقه داشت و آرزوي دانشمند شدن را در سر مي پروراند اما در مدرسه يك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته مي شد و هرگز خود را در محدوده كتاب هاي درسي مقيد نمي كرد بلكه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود هميشه سعي داشت در كتاب هاي درسي اشتباهاتي را گير بياورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !
پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با يك زندگي ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقويت مي كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بيماري هاي مناطق گرمسيري بود و به همين جهت نيمي از سال را به سفرهاي پژوهشي در مناطق آفريقايي مي گذرانيد. اين غيبت هاي متوالي برلي بچه ها چنان عادي شده بود كه تصور مي كردند همه پدر ها چنين وضعي دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابي مهاجرت مي كنند و بعد به آشيانه بر مي گردند. در عين حال غيبت هاي پدر نوعي استقلال عمل و اتكا به نفس در بچه ها ايجاد مي كرد.
استيفن در 17 سالگي تحصيلات عاليه را در رشته طبيعي آغاز كرد و از همان زمان به فيزيك اختري و كيهان شناسي علاقه مند شد زيرا در خود كنجكاوي شديدي مي يافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كيهان پي ببرد. سالهاي دهه 60 عصر طلايي كشف فضا- پرتاب اولين ماهواره ها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخي در رسانه ها جوانان را مجذوب مي كرد. بعلاوه استيفن از كودكي عاشق رمان هاي علمي تخيلي بود و مطالعه آن ها نيز بر اشتياق او به كسب معلومات بيشتر در فيزيك و نجوم و علوم ديگر مي افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده مي شد تا دوره دكترا را در رشته كيهان شناسي آغاز كند.
اما به دنبال احساس ناراحتي هايي در عضلات دست و پا استيفن در ژانويه 1963 يعني آغاز بيست و يكسالگي مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايي كه روي او انجام گرفت علائم بيماري بسيار نادر و درمان ناپذيري را نشان داد. اين بيماري كه به نام ALS شناخته مي شود بخشي از نخاع و مغز و سيستم عصبي را مورد حمله قرار مي دهد و به تدريج اعصاب حركتي بدن را از بين مي برد و با تضعيف ماهيچه ها فلج عمومي ايجاد مي كند بطوريكه بمرور توانايي هرگونه حركتي از شخص سلب مي شود. معمولا مبتلايان به اين بيماري بي درمان مدت زيادي زنده نمي مانند و اين مدت براي استيفن بين دو تا سه سال پيش بيني شده بود.
نوميدي و اندوه عميقي را كه پس از آگاهي از جريان بر استيفن مستولي شد مي توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهاي خود را بر باد رفته ميديد. دوره دكترا-روياي دانشمند شدن - كشف رمز و راز كيهان - همگي به صورت كاركاتورهايي در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند مي زدند. بجاي همه آن خيال پروريهاي بلند پروازانه حالا كاري بجز اين از دستش بر نمي آمد كه در گوشه اي بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومي بدن زمان مرگش فرا برسد.
به اتاقي كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهايي ساعتها متفكر و بي حركت ماند. خودش بعدها تعريف كرده است كه آن شب دچار كابوسي شد و در خواب ديد كه محكوم به اعدام شده است و او را براي اجراي حكم مي برند و در آن موقعيت حس كرد كه هر لحظه زندگي چقدر برايش ارزشمند است. بعد از بيداري به ياد آورد كه در بيمارستان با يك جوان مبتلا به بيماري سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فريادهايي مي كشيد. پس خود را قانع كرد كه اگر به بيماري لادرماني مبتلاست اما لااقل درد نمي كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هيچ چيز را به آساني نمي پذيرفت هشدار داد كه از كجا معلوم كه پيش بيني پزشكان درست از كار در بيايد و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسي باشد!
اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتري براي مبارزه با نوميدي و بدبيني داد آشنايي اش در همان ايام با دختري به نام (جين وايلد) بود كه عد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبي عميقي داشت و معتقد بود كه در هر فاجعه اي بذراهي اميد وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحي خود مي تواند رشد كند. و بارور شود. بايد به خداوند توكل داشت و از ناكاميهايي كه پيش مي آيد خيزگاههايي براي كاميابي ساخت.
جين دانشجوي دانشگاه لندن بود اما تحت تاثير هوش فوق العاده و شخصيت استثنايي استيفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش مي آمد و ساعتي را به گفتگوي با او مي گذرانيد و آمپول خوشبيني تزريق مي كرد.آنها پس از چندي رسما نامزد شدند و استيفن تحصيلات دانشگاهي اش را از سر گرفت زيرا براي ازدواج با جين مي بايست هرچه زودتر دكتراي خود را بگيرد و كار مناسبي پيدا كند.
و او طي دو سال با اشتياق و پشتكار اين برنامه را عملي كرد در حاليكه رشد بيماري لعنتي را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك يك عصا و سپس دو عصا راه مي رفت. ازدواجش با جين در سال 1965 صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادي بود كه به پيش بيني دو سال پيش پزشكان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمي انديشيد.
پروفسور استيفن هاوكينگ اكنون 61 سال داردو ظاهرا بيش از يك ربع قرن قاچاقي زندگي كرده است. البته اگر بتوان وضع كاملا استثنايي او را در حال حاضر زندگي ناميد.!
پيش بيني پزشكان در مورد بيماري فلج پيش رونده او نادرست نبود و اين بيماري اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 براي نقل مكان از صندلي چرخدار استفاده مي كند و قدرت تحرك از همه اجزاي بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با اين دو انگشت او مي تواند دكمه هاي كامپيوتر بسيار پيشرفته اي را فشار دهد كه اختصاصا براي او ساخته اند و بجايش حرف مي زند. و رابطه اش را با دنياي خارج برقرار مي كند زيرا از سال 1985 قدرت تكلم خود را هم ازدست داده است.
در آن سال او پس از بازگشت از سفري به درو دنيا براي مدتي در ژنو بسر مي برد كه مركز پژوهشهاي هسته اي اروپاست و دانشمندان اين مركز جلسات مشاوره اي با او داشتند. يك شب كه استيفن هاوكينگ تا دير وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشيدنش گرفت و صورتش كبود شد بيدرنگ او را به بيمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراري قرار دادند. معمولا مبتلايان به بيماري ALS در مقابل ذات الريه حساسيت شديدي دارند و در صورت ابتلاي به آن ميميرند كه اين خطر براي استيفن هاوكينگ هم پيش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشي از ذات الريه بود. پس از چند روز بستري بودن در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصميم گرفته شد كه با عمل جراحي مخصوص مجراي تنفس او را باز كنند اما در نتيجه اين عمل صداي خود را براي هميشه از دست مي داد
عمل جراحي با موفقيت صورت گرفت و بار ديگر استيفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تكلم خود را از دست داد اما با جايگزيني كامپيوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافيانش حتي بهتر از سابق شد زيرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتي با دشواري و نارسايي زياد صحبت مي كرد. كامپيوتر سخنگو را يك استاد آمريكايي كامپيوتر در كاليفرنيت براي او ساخت و تقديمش كرد. برنامه ريزي اين دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استيفن بخواهد سخني بگويد مي بايست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه هاي كامپيوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار مي كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صداي مصنوعي به جاي او حرف مي زند. البته اينگونه سخنگويي ماشيني طولاني تر است اما خود استيفن كه هرگز خوشبيني اش را از دست نمي دهد عقيده دارد كه به او وقت بيشتري مي دهد براي انديشيدن آنچه مي خواهد بگويد و سبب مي شود كه هرگز نسنجيده حرف نزند.
ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن كه بوسيله آن رفت و آمد مي كند نيز از پيشرفته ترين پديده هاي تكنولوژي است و با نيروي الكتريكي حركت مي كند. وي اتكاي زيادي به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حركت با آن وسيله اي براي ابراز احساساتش نيز محسوب مي شود. مثلا اگر در يك ميهماني به وجد آيد با ويلچرش به سبك خاص خود مي رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد يك شخص مزاحم از دست بدهد در يك مانور سريع از روي پاهاي او رد مي شود !!! بسياري از شاگردانش ضربه چرخهاي ويلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش يكي از تاسف هايش اين است كه طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !
يكي از شگفتيهاي اين آدم مفلوج و نحيف كه به ظاهر بايد موجودي تلخ و غمزده و منزوي باشد شوخ طبعي و شيطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده مي شود. در حاليكه اجزاي چهره اش بي حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسي و عاطفي هستند اما چشمانش مي درخشند.
انگار به هزار زبان با مخاطب سخن مي گويند. او بهيچوجه خودش را منزوي نكرده است. به كنسرت و پارك مي رود. در رستوران غذا مي خورد. در انجمن هاي دانشجويان شركت مي كند. و سر به سر شاگردانش كه هميشه او را سوال پيچ مي كنند مي گذارد. شيوه شيطنت آميزش اينست كه پاسخگويي را گاهي عمدا كش مي دهد و در حاليكه پرسش كنندگان پس از چند دقيقه انتظار پاسخ مفصلي را براي سوال خود پيش بيني مي كنند با يك كلمه بله يا نه از كامپيوتر سخنگويش همه را به خنده مي اندازد.
اين اعجوبه فاقد تحرك عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا كنون دوبار به سفر دور دنيا رفته و حتي از چين و ديوار باستاني آن ديدن كرده است. همچنين در صدها كنفرانس و سمينار علمي شركت كرده است و به ايراد سخنراني پرداخته است. كه البته اين سخنراني ها قبلا در نوار ضبط و در روز كنفرانس پخش مي شود.
پرفروشترين كتاب علمي
از نكات جالب ديگر در زندگي استيفن هاوكينگ يكي هم اينست كه او در سالهاي اوليه زناشويي اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يك دختر و دو پسر. لذت پدري و احساس مسئوليت در تامين زندگي فرزندان يكي از مهمترين انگيزه هايي بود كه او را در مقابله با مشكلاتش ياري داد زيرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت كه بهترين امكانات زندگي و تحصيل را براي بچه هايش فراهم كند و اين امر مخارج هنگفتي روي دستش مي گذاشت. هزينه خودش هم كم نبود چون مي بايست به دو پرستار تمام وقت و يك دستيار حقوق بپردازد و درامد استادي دانشگاه كفاف اين مخارج را نمي داد. به همين جهت در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام ( تاريخ كوتاهي از زمان) را منتشر كرد.{بزودي اين كتاب را در سايت خواهيم آورد}
در اين كتاب كه به فارسي هم ترجمه شده است استيفن هاوكينگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پيچيده ترين مسائل فيزيك جديد و كيهان شناسي و بخصوص ماهيت زمان و فضا را بررسي كرده و نظريات و محاسبات خودش را شرح داده است. بي آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات رياضي بغرنج گيج كند. اما به رغم سادگي بيان و جذابيت مباحث بسياري از مردم از آن سر در نمي آورند. زيرا ايده هاي مطرح شده در كتاب در سطح بالاي علمي است. با وجود اين كتاب مزبور 8 ميليون نسخه به فروش رفته و 183 هفته در ليست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعا چنين موفقيت بيمانندي مشكلات مادي استيفن را براي هميشه حل مي كند.
كتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها و يافته هاي او درباره ي سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسماني كه بر اساس تئوري پذيرفته شده اي در سالهاي اخير از فروريزي و تراكم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته اي آن ها پديد مي آيند ستارگان ديگر را در اطراف خود مي بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابي به نيروي جاذبه قويتر به تدريج ستارگان دورتر را به كام مي كشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدي از تراكم مي رسد كه هر سانتي متر مكعب آن مي تواند ميليونها و حتي ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروي جاذبه آنچنان قوي است كه نور و هيچگونه تشعشعي امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمي توانيم حتي با قويترين تلسكوپها اين غولهاي نامرئي را رديابي كنيم.
اما استيفن هاوكينگ در كتاب تازه اش برداشتهاي متفاوتي از سياهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به اين نتيجه مي رسد كه اين اجرام بكلي فاقد نورانيت نيستند و بعلاوه موادي را كه از ستارگان ديگر جذب و بلع مي كنند در مرحله نهايي تراكم به حالتي انفجار گونه از يك كانال ديگر بيرون مي ريزند. منتها آنچه دفع مي شود به همان صورتي نيست كه بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعي بوته زرگري هستند كه طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل مي كنند. از كانال خروجي عناصر تازه در يك جهان نوزاد تزريق مي شود كه مي توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.
شايد سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظزيه هاي جديد استيفن هاوكينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگي دارد كه عجيب به نظر مي رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است كه اين نظزيه پردازي ها و رهگشائيها از آن مي تراود. او براي محاسبات طولاني و پيچيده رياضي و نجومي خود حتي از نوشتن ارقام روي كاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دكارت چون فكر مي كند پس وجود دارد.
اما اين موجود اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرك و تكلم يك سرمشق است . . . .
براي آن ها كه با اميد و استقامت و تلاش بيگانه اند . . .
براي آن ها كه تواناييهاي انسان و ارزش انديشه سالم و سازنده را دست كم مي گيرند . . .
براي بدبين ها و منفي باف ها كه در افق ديد خود جهان را به گونه سياهچاله اي مخوف و ظلماني مي بينند . . . .
به سخن استيفن هاوكينگ : ( در آنسوي هر سياهچاله سپيد چشمه اي وجود دارد )
Boye_Gan2m
10-16-2006, 10:46 PM
نيكولاس كوپرنيك در 19 سال 1473 در شهر تورن واقع در لهستان متولد شد و چون پدرش را از دست داده بود تربيت و پرورش او به دست عمويش انجام گرفت، عمويش كه يكي از كشيشان بزرگ بود او را براي تحصيل به دانشگاه كراكووي فرستاد كوپرنيك در 23 سالگي براي تحصيل در رشته طب به دانشگاه پادو وارد شد و ضمناٌ در دانشگاه بولوني تحصيل نجوم مي كرد طولي نكشيد كه در اثر بروز استعداد خويش يك كرسي تدريس رياضيات را به دست آورد.
كوپرنيك در سن 25 سالگي به شهر رم آمد او در دانشگاه رم استاد اخترشناسي شد و به شاگرادنش علوم آسمان شناسي نقل شده از دورانهاي پيشين را كه اختر شناس يوناني بطلميوس حدود 1370 سال قبل از زمان او بنيان نهاده بود تدريس مي كرد در تصوير يطلميوس از نظام عالم زمين مركز عالم است و سيارات هر يك در دايره اي كه شعاع آن فاصله سياره تا زمين است به گرد زمين مي چرخند. اين نظريه پاكيزه و مرتب بود و مي شد از آن براي محاسبات مداري سياره ها نيز استفاده كرد اما هر چه كه بود نظريه اي غلط بود و بايد 1700 سال مي گذشت و مشاهدات نجومي با دقت كافي امكان پذير و انجام مي شد تا زمينه به زير سؤال رفتن آن فراهم مي گرديد آغازگر انقلاب علمي كه سرانجام علم يونان را از تخت به زير كشيد نيكولاس كوپرنيك بود كه با كار خود انسان انديشگر را در مسير خلاقيت بهتري قرار داد. بر اساس نظريه بطلميوس عالم از شرق به غرب به دور زمين مي گردد ولي كوپرنيك خود از آنچه كه درس مي داد ناراضي بود بسياري از چيزهايي كه او مشاهده كرده بود با اين فرضيه قابل توجيه و بيان نبود و خود فرضيه نيز داراي تضادها و تناقضهايي بود مثلاٌ چرا ستارگاه در مقايسه با ماه سريعتر حركت مي كردند تا در مقايسه با خورشيد؟ به همين جهت تصميم گرفت كرسي استادي خود در دانشگاه را ترك كند تا بتواند عميق تر و اصولي تر به پژوهش در دانش اختر شناسي بپردازد.
او در سال 1501 پس از چند سال تحقيق در ايتاليا به وطن خود بازگشت و در آنجا به عنوان متولي كليساي جامع شهر فرائن بورگ در پروسيا و دبير و مشاور عمويش در منطقه ارم لند به كار پرداخت او به عنوان كشيش كليساي شهر مراسم مذهبي را رهبري مي كرد و به عنوان پزشك به معالجه بيماران مي پرداخت به عنوان مخترع يك سيستم جديد سدبندي و ذخيره آب با يك آسياي آبران اختراع كرد كه بوسيله آن آب آشاميدني از يك رودخانه كه در فاصله 3 كيلومتري قرار داشت به داخل شهر هدايت مي شد و بالاخره به عنوان رياضيدان و حسابدار يك روش پولي سكه اي جديد براي پروسياي غربي و پادشاهي لهستان بنا نهاد. از آنجايي كه نخستين تلسكوپ سالها پس از مرگ او اختراع شد مجبور بود براي پژوهش در زمينه حركات اجرام آسماني تنها به چشمان خود متكي باشد او براي اينكار دستور داد در اتاق مطالعه اش در برج كليسا شكافهايي در سقف ايجاد كنند او مي توانست شبها مشاهده كند كه ستارگان چگونه بر فراز اين شكافها عبور مي كنند وي در سال 1507 دريافت كه اگر به جاي زمين خورشيد مركز عالم فرض شود جداول نجومي موقعيت مكاني سيارات با دقت بس بهتري قابل محاسبه است. ترتيب جديدي كه كوپرنيك براي موقعيت سيارات بر پايه افزايش فاصله آنها تا خورشيد در نظر گرفت - يعني ترتيب:عطارد، زهره، زمين، ماه، مريخ، مشتري و زحل جاي ترتيب قبلي در نظريه زمين مركزي را گرفت بنابر اصل پيشنهادي كوپرنيك چنانچه مدار گردش زمين به دور خورشيد از مدارات مشتري و زحل تنگ تر باشد زمين متناوباٌ از آنها پيش افتاده، سبب مي شود آن دو در آسمان شب در حال چرزخش در جهت معكوس به نظر آيند ديگر اينكه پديده تقديم اعتدالين را اينك مي شد با فرض تكان خوردن زمين(لرزش خفيف شبيه لرزش ژله) حين چرخش به دور محور خود توضيح داد.
اعتدالين به هنگام عبور خورشيد از صفحه مدار بر استواري زمين رخ مي دهند و برابري طول شب و روز در سراسر كره زمين را سبب مي شوند اعتدال بهاري حوالي اول فروردين ماه و اعتدال پاييزي در حوالي آخر شهريور رخ مي دهد مشكل در آن زمان اين بود كه اعتدالين هر سال اندكي زودتر رخ مي دادند و نظريه قديمي بطلميوس قادر به توضيح آن رويداد نبود پيدايش فصول سال نيز اگر زمين در سال يكبار به دور خورشيد مي چرخيد و محور آن با راستاي قرار گرفتن خورشيد زاويه مي ساخت، بهتر قابل توضيح بود كوپرنيك تقريباٌ چهل سال براي تكميل پژوهشهاي اختر شناسي خود وقت صرف كرد با پايان يافتن پژوهشها ثابت كرد كه تصوير جهاني بطلميوس اشتباه است خورشيد و ساير ستارگان فقط در ظاهر به دور زمين مي گردند كوپرنيك ثابت كرد كه در حقيقت اين خورشيد است كه در مركز جهان ما قرار دارد و زمين - مانند معدودي از اجرام آسماني بزرگ ديگر كه او مشاهده كرده بود - به دور خورشيد در گردش است او اين سياره ها را پلانت ناميد كه از واژه اي يوناني به معناي مهاجر گرفته شده است كه شامل سياراتي است كه پيش از اين ذكر شد. كوپرنيك در باره ماه فرضيه بطلميوس را تائيد مي كرد و به اين باور بود كه ماه واقعاٌ به دور زمين مي چرخد در حاليكه زمين به دور خورشيد مي گردد و ماه به عنوان قمر زمين به همراه آن به دور خورشيد مي گردد كوپرنيك تا اواخر مر خود از چاپ كامل نظرات خارق العاده خويش خودداري كرد و تنها در سال 1543 بود كه گفتار در باره چرخش كرات سماوي او انتشار يافت.
افكار آماده در كتاب كوپرنيك بنيادي تر از آن بود كه بتوان آنها را جدي گرفت يك نسخه چاپ شده از آثارش درست قبل از مرگ در بستر بيماري به دست او رسيد چون او در اين آزمايش بيش از 70 سال سن داشت و مفلوج و تقريباٌ نابينا بود بعيد به نظر مي رسيد كه موفق به ديدن اين اين اثر بزرگ چاپي شده باشد اثر ي كه او براي خلق و ايجاد آن تمام عمرش را صرف كرده بود. كوپرنيك در 24 مه سال 1543 هنگامي كه فقط چند روزي از انتشار كتابش مي گذشت وفات يافت. گوپرنيك بدون آنكه بداند چه خدمت ارزنده اي به جهان بشريت كرده دار فاني را وداع گفت. سرانجام پس از گذشت 150 سال از مرگش دانشمندان انديشه هاي او را پذيرفتند. كوپرنيك امروزه بيش از چهار سده پس از مرگش، يكي از بزرگترين ها در قلمرو دانش به شمار مي رود.
منبع : دانشنامه رشد
فکر میکنم اگه زندگی نامه شاعران رو تو تاپیک خودش قرار بدین بهتر باشه
................
زندگی نامه آندره ژید
«آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت. در سال ۱۸۸۰ یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد. در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در ۱۶ سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (۱۹۳۸–۱۸۶۷) گردید. نویسنده ی جوان از این احساسات و عوالم عشق و شیفتگی در آثار خویش صحبت و به نام «امانوئل» از دختر عموی خویش «مادلین» یادآوری می کند. در این موقع وی اولین کتاب خود را به نام «خاطرات و اشعار آندره والتر» منتشر کرد. این کتاب که نخستین اثر نویسنده است تقریباً نیتجه ی یک سلسله ناکامی های دوره ی جوانی است که در تعقیب و امتداد جریان حیات پر از یأس و حرمان کودکی کشانده شده است. این کتاب تحت تأثیر التهابات شدید روحی دوره ی جوانی و در محیط آرام سرزمین «آنسی Annecy» نوشته شده است.در سال ۱۸۸۹ کتاب «مسافرت اورین» را نوشت که حاوی شدیدترین و لطیف ترین احساسات و خاطرات ایام جوانی است. آندره ژید در سال ۱۸۹۳ خود را از قیود خشک تقدس رها ساخته به «تونس» و آفریقا رفت و در مدت دو سالی که در آنجا بود جز مدت یک بیماری که سل گرفت و مجبور شد در «بیسکرا» بماند، به خوش گذرانی مشغول بود . ژید در کشمکش هوی و هوس و زندگی آرام مدتی اسیر و با طبیعت خود در مجادله بود تا آن که سرانجام به پاریس بازگشت و به سال ۱۸۹۷ کتاب «مائده ها ی زمینی The Fruits of the Earth» را در مراجعت از سفر آفریقا به رشته ی تحریر درآورد.در این موقع « ژید» دوباره از زندگی در پاریس دلگیر شد و به مسافرت پرداخت و این بار رخت به سوی «الجزیره» کشید و پس از آنکه خبر فوت مادرش به وی رسید بار دیگر به فرانسه برگشت و با تجدید عوالم عشق و شیفتگی دوران جوانی با دختر عموی خود مادلین ازدواج کرد. وی کتاب «رذل» را پس از مسافرت و گردش در «الجزایر» به قلم آورد، و آن داستان کسی است که برای ابراز شخصیت خود از سنن و مقررات رهایی پیدا کرده و برای اجرای افکار و آرزوهای خود تلاش و کوشش می کند. ژید که از زندگی آرام و انزوا بیزار بود و می خواست حیات خود را در دیدن آثار و مناظر جدید و سیاحت و مطالعه بگذارند در زمانی که پنجاه و چهار سال از عمرش می گذشت یعنی به سال ۱۹۲۳ به مسافرت پرداخت و سفری به «کنگو» کرد و پس از یک سال اقامت در آنجا به پاریس بازگشت. در سال ۱۹۳۶ سفری به کشور «شوروی» کرد و پس از گشت و گذار و مطالعه در آن محیط به فرانسه مراجعت نمود. آندره ژید پس از فراغت از تحصیلات مقدماتی به مطالعه ی آثار نویسندگان و شعراء پرداخته بود. و کتب زیادی را بررسی کرده بود و با نویسندگان بزرگی مانند «مترلینگ»، «رنیه»، «مالارمه» و « پیرلوئیس» آشنایی داشت. ژید از بیست سالگی شروع به نویسندگی کرد و اگر چه آثار اولیه اش چندان مورد توجه قرار نگرفت ولی در عین حال مخالفین و موافقینی پیدا کرد و وقتی که اندک شهرتی بهم رسانید و انجمن ادبی لندن در شعبه ی ادبیات، کرسی «آناتول فرانس» را به «آندره ژید» واگذار کرد این کار توجه زاید الوصف خوانندگان و علاقه مندان به آثار ادبی را به سوی ژید و آثار وی معطوف ساخت. آندره ژید علاوه بر نشر آثار ادبی از داستان و بیوگرافی و نمایشنامه به همراهی دوستان و آشنایان خود به تأسیس مجله ی «جدید فرانسه» همت گماشت که مدت سی و سه سال از ۱۹۰۸ تا ۱۹۴۱ دوام داشت و این مجله ی ادبی خدمت بسیار بزرگی به ادبیات جهان و خاصه ادبیات فرانسه نموده است که نسل کنونی آشنایی و ارتباط خود را با آثار و شاهکارهای هنرمندان و نویسندگان معاصر اروپایی و امریکایی مرهون آن می باشد.«آندره ژید» در سال ۱۹۴۷ به دریافت جایزه ی ادبی نوبل موفق گردید. او به جهت همکاری با آلمان ها در میان هم میهنان خود و در دنیای دموکراسی بد نام گردیده و مورد غضب و کینه قرار گرفته است. از آثار دیگر او می توان «اگر دانه نمیرد»، «در تنگ»، «اودیپ »، « داستایوسکی»، «آهنگ روستائی»، «زیر زمین های واتیکان»، «مسافرت به کنگو»، «کوریدون»، «سکه سازان قلب»، «تزه»، «مکتب زنان»، «ایزابل»، «ربرت ژنویو»، «اخلاق»، «مذاکرات خیالی»، «تربیت زنان»، «دفتر سپید و سیاه»، «باطلاق ها»، «بهانه ها»، «بهانه های تازه»، «اکنون با تو»، «پرومته تزه»، «بازگشت از شوروی»، «بازگشت کودک ولگرد»، «مائده های زمینی»، «خاطراتی از اسکارواید»، «دفترهای یاداشت آندره والتر»،«مائده های تازه» و «مسافرت اورین» را نام برد.
زندگی نامه دانته
« دانته آلیگیری » در ۶جولای سال ۱۲۶۵ در شهر «فلورانس» که یکی از جمهوری های متعدد ایتالیایی آن زمان محسوب می شد در خانواده ی متوسطی به دنیا آمد و در سال ۱۳۲۱ میلادی در سن ۵۶ سالگی در گذشت. دوران کودکی دانته در میان محیطی از آشفتگی، جنگ و ستیز و دسیسه و نیرنگ (بین حزب پاپ و حزب سلطنتی) طی شد. خانواده دانته از حزب پاپ حمایت می کرد و با پیروزی نظامی آنها ، چند ماه پس از تولد دانته ، خانواده او از نظر سیاسی پیشرفت نمود. سالها بعد دانته به خاطر وابستگی سیاسی خود رنج بسیارکشید. در توضیح اشعار او، مطالب زیادی درباره این اذیت و آزارهای نگاشته شده است.
او تحصیلاتش را در «دارالتعلیم مذهبی برادران کهتر» شروع کرد. زندگانی دانته سرشار از تلخکامی ها و محرومیت ها بود. دانته در دانشگاه های «فلورانس» و «پالودا» به کسب علم و دانش پرداخت. وی یکی از شاگردان برجسته بود و به رشته های فلسفه و طبیعی و اخلاق توجه و علاقه ی زیاد داشت. دانته در نه سالگی دلباخته ی دختری به نام «بئاتریس» (۱) شد که نسبت خویشاوندی با دانته داشت. آشنایی آن دو در یک محفل خانوادگی آغاز شد. عشق دانته به بئاتریس روزبروز شدید می شد، این عشق سال ها ادامه یافت و دانته در ۱۹ سالگی نخستین اشعار خود را در وصف عشق آسمانی خود سرود و محبوبش بئاتریس را بسان فرشتگان و به پاکی و صفای آنها دانست و تشبیه کرد. بئاتریس با وجود آنکه از علاقه و محبت دانته نسبت به خود آگاه بود، معهذا به مرد دیگری شوهر کرد و آمال و آرزوهای دانته را بر باد داد و روح و قلبش را جریحه دار کرد. دانته حتی در لحظات پایان زندگی نیز این خاطره ی دردناک را بر زبان می آورد. اما ازدواج بئاتریس چندان دوام نیافت و او در عنفوان جوانی در سال ۱۲۹۰ در ۲۴ سالگی مرد. دانته که هنوز در آتش بی مهری و سست عهدی محبوب می سوخت و اشعاری شورانگیز در این زمینه می سرود، ناگهان با غم مرگ بئاتریس مواجه شد. او که شاعری تازه کار بود با غم و اندوه تازه اش به دامان شعر و شاعری پناه برد و شاعری شوریده و توانا گشت و اشعار بسیاری درباره ی بئاتریس زیبا سرود. وی یکسال پس از مرگ بئاتریس با زنی به نام «جما» ازدواج کرد اما این ازدواج نتوانست خاطره ی بئاتریس را از خاطر وی محو نماید. « دانته » درسی سالگی به فعالیت های سیاسی پرداخت و در چند زد و خورد قوای فلورانس با همسایگان کشور خود شرکت کرد و در سال های ۱۲۹۶ و ۱۲۹۷ به عضویت «شورای صد نفری» فلورانس انتخاب گردید و چهار سال بعد، یعنی در سال ۱۳۰۰، به سِـمت سفیر فلورانس به «سن جمیتانو» عزیمت نمود و چند ماهی نیز سِـمتی نظیر «ریاست دیوانعالی کشور» فلورانس را عهده دار شد. در این پست جدید خود چندین نطق آتشین و پرشور بر ضد پاپ که در سرنوشت ملت و موطن دانته دخالت می کرد، ایراد نمود. حکومت پاپ در آن سرزمین توأم با تصفیه ی خونینی بود که عده بیشماری در این راه قربانی شدند و مهمترین قربانی این تصفیه انتقامجویانه، خانواده ی دانته بود. هنوز چند ماهی از حکومت پاپ در فلورانس نگذشته بود که در ۲۷ ژانویه سال ۱۳۰۲ اولین حکم عدلیه درباره ی او در دادگاه فلورانس عنوان شد: محکومیت دانته به ظاهر «سوء استفاده از اموال دولتی» بود، ولی در باطن پاسخی از طرف پاپ به حملات دانته در سخنرانی هایش بود.
دادگاه به طور غیابی تشکیل جلسه داد و وی را به دوسال تبعید و پرداخت جریمه ی نقدی و همچنین محرومیت ابد از حقوق مدنی محکوم کرد، مدتی نیز برای دستگیری وی جایزه ای تعیین شد. از این تاریخ دربه دری و آوارگی دانته شروع شد. دوری از خانواده، دوری از زن و چهار فرزندش، هر روز او را شکسته تر و رنجورتر می کرد، چون خانواده او حق نداشتند به هیچ وجه از «فلورانس» خارج شوند. بدین ترتیب دانته تا پایان عمر موفق به دیدار زن و فرزندانش نگردید و همچنان در آتش دوری عزیزان خود سوخت و تباه گردید. بقیه ی عمر دانته به سیر و سیاحت در کشورهای مختلف جهان سپری شد تا این که سرانجام در شب ۱۴ سپتامبر سال ۱۳۲۱ میلادی تنها و بی کس با دنیای دردناک خود وداع کرد.دانته آلیگیری طی دوران زندگی خود دست به انتشار کتاب های متعددی زد که معروفترین آنها «زندگانی نو»، «ضیافت»، «سلطنت»، «آهنگ ها» و بالاخره شاهکار او کتاب «کمدی الهی» (۲) است. این کتاب در سه بخش نگاشته شده است: دوزخ ، برزخ و بهشت که تنها اشاره ای به تثلیث مسیحیان نیست، بلکه اشاره ای است به ساختار جهان و آموزش کلاسیک آن را نباید دست کم گرفت. دوماً او ۳۴ سرود برای دوزخ و ۳۳ سرود برای برزخ و بهشت می سراید. چنانچه اولین سرود دوزخ را به عنوان مقدمه تمام کتاب فرض کنیم، بنابراین ۳۳ سرود دیگر باقی می ماند که خاص دوزخ است. در اینجا به این نکته بر می خوریم که عدد ۳۳ چه معنایی دارد؟ ظاهرا این عدد به سن عیسی مسیح در زمان مصلوب شدند اشاره دارد. نگاهی سطحی به کمدی الهی ، نشانگر تجربه ای مشابه در زندگی خود دانته نیز هست. معذلک عدد ۳۳ به درخت زندگی (کریستین کابالا) اشاره دارد. ۳۲ راه درونی به سوی درخت وجود دارد سپس مشاهده می شود که راه سی و سومی هم هست که به خدا می رسد. سوم: دانته در کتاب terza rima (یک الگوی وزن شعری) می نویسد: aba، bcb، cdc، و ... به این ترتیب عدد ۳ در تمام بخش های کار او حضور دارد از ساختار اساسی کار گرفته تا جزئیات.
چهارم: ساختار درونی هر یک از سه بخش کمدی الهی است که توضیح جامع از آن در این اختصار نمی گنجد.تاریخ درستی از تحریر کتاب کمدی الهی در دست نیست؛ عده ای معتقدند که این کتاب پس از مرگ بئاتریس نوشته شده است، جمعی دیگر نیز عقیده دارند تألیف که این کتاب از سال ۱۳۱۴ تا سال ۱۳۲۱ به طول انجامیده است.
انتشار این کتاب در شرایط قرون وسطایی آن زمان ، اعجاب انگیز بود. پس از مرگ دانته، این کتاب به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه شد.
بهترین نویسندگان و شعرا مانند«لامارتین» «ویکتورهوگو»، «ولتر» و «شاتوبریان» لب به تحسین دانته گشودند و طی مقالاتی در روزنامه ها و مجلات، او را بزرگترین شخصیت فلسفی و ادبی معرفی کردند. همچنین گروهی مأموریت یافتند برای درک لغات و اصطلاحاتی که در این کتاب به کار برده شده، تحقیق نمایند. کتاب «کمدی الهی» در شمار با ارزش ترین آثار دنیای ادب قرار دارد و نام دانته را نیز جاودانی کرده است.
۱) Beatrice
۲) Divine Comedy
سايه جان دست دردنكنه
خواهش ميكنم
...........
خورخه لوئیس بورخس
خورخه لوئیس بورخس به سال 1899 در بوئنس آیرس آرژانتین به دنیا آمد.پدر وی به وکالت اشتغال داشت و یک استاد روانشناسی نیز بود و قصد داشت نویسنده شود.به گفته بورخس غزلهای زیبایی هم میسرود ومادر وی به یک مترجم حرفهای بود.
بورخس در جوانی به اروپا رفت و در سوئیس و انگلستان به تحصیل پرداخت و پس از بازگشت به آرژانتین مکتب شعری به نام ultraism را معرفی کرد و به چاپ پارهای از مجلات پیشرو کمک شایانی کرد.بعدها با وجودی که از ناراحتی چشم سخت در عذاب بود،ریاست کتابخانه ملی و استادی زبان انگلیسی دانشگاه بوئنس آیرس را برعهده گرفت.
گرچه بورخس به عنوان شاعر،مقالهنویس و فیلسوف هم شناخته میشود،اما عمده شهرت وی به خاطر داستانهای کوتاهش است:
"هرگز رمان ننوشته ام. چه بنظر من رمان برای نويسنده نيز همچون خواننده در نوبتهای پی در پی موجوديت می يابد. حال آنکه قصه را می توان به يکباره خواند. به قول پو : چيزی به نام شعر بلند وجود ندارد."
علایم کاهش حدت بینایی از سال 1940 در وی آغاز شد، پدر وی هم در میانسالی نابینا شده بود.شاید بیماری گلوکوما علت بیماری وی باشد.
وی را نمیشد در زمان و زبان خاصی محدود دانست:
"من مطمئناً نويسنده اى خارجى نيستم. نويسندهاى هستم كه همه مجبورند نوشته هايش را بخوانند، همه مردم خواهان ملاقات با او هستند وتمام شهرها، جاى من است."
بورخس، غير از كتاب شعر و داستان كوتاه، چند مجموعه مقالات نيز منتشر كرد. از جمله آثار او"تاريخ ابديت،هزار تو،آلف،كتابخانه شخصي، پرچم سياه، باغ كوره راهها، تفتيش عقايد" و "تحسين سايه" هستند. او در كشورهای انگليس،فرانسه و آمريكا، قبل از كشور خود مشهور شد. بورخس در سال 1961همراه ساموئل بكت، موفق به دريافت جايزه ادبی ناشران اروپايی گرديد. او از جواني به ترجمه آثار كافكا،فاكنر،آندره ژيد و ويرجينيا ولف پرداخت. بورخس هنری جيمز،كنراد، آلن پو و كافكا را معلمان ادبی،و بودا،شوپنهاور و عطار را از معلمان فلسفی خود ميدانست.
بورخس در سال 1986 درگذشت.
...
زندگی نامه جک لندن
«جک لندن» تمام خشونت و حزن سبک ناتورالیسم را در آثارش به تصویرمیکشد. خواندن داستانهای «لندن» چنین بدست میدهد که زندگی او آهنگ تلخی داشته و ریشه در زندگی تلخ پدر و مادرش دارد.
«فلورا»،مادرش، از آغاز زندگی، خوشبخت نبود. او تب تیفویید گرفته و نه تنها زیبایی خود را از دست داده بود بلکه ناتوانی جسمی همچون دید بسیار کم نیز بر نگونبختی او میافزود. «فلورا» موهایش را از دست دادهبود و تا آخر زندگی از کلاهگیس استفاده میکرد. شماره کفشش نیز هرگزاز 12 بچگانه بزرگتر نشد. تب، افسردگی او را افزایش میداد. او همواره درباره چیزهای اطرافش، مانند برتری نژاد گذشتگانش، یاوه سرای میکرد.«فلورا» تنها فرزند خود را از کودکی با این تفکر بزرگ کرد که سیاه پوستان قابل اعتماد نیستند. («جک لندن» در تمام زندگی بر این باور بود که انگلوساکسونها نژاد برتر آمریکا هستند.)
«فلورا» در25 سالگی از خانواده جدا شد و پس از تجربه دوره کوتاه زندگیاش در سیاتل، مسیر سن فرانسیسکو را در پیش گرفت؛ چون این شهر کوچک به مکانی برای هجوم جویندگان طلا تبدیل شده بود و «نجیب زادگان سوار بر قطار» به آنجا میرفتند. چند 10 هزار مهاجر نیز، با آرزوی رسیدن به زندگی بهتر، مسافر این نقطه از جهان بودند.«فلورا» در ابتدا برای پرداخت هزینههای زندگی به آموزش پیانو پرداخت. او در سال 1874 با مردی بنام «ویلیام چینی»، که یک ستاره شناس بود، آشنا شد. «چینی» احساس شیدایی «فلورا» را با احضار روح بیشتر میکرد. آنها با کمک یکدیگر مکانی را برای احضار روح دایرکردند. «فلورا» در ازای ارتباط برقرار کردن با روح گذشتگان مشتریانش و فرستادن پیام برای آنها پول دریافت میکرد، اما درآمدش کفاف اجاره محل را نمیداد. «ویلیام» تمایل داشت کار تمام وقتش در مجله را رها کند. او بر این باور بود که ستاره شناسی یک دانش است و فکر میکرد که زن و مرد میتوانند با کمک گرفتن از دانش ستاره شناسی دارای فرزند شگفتانگیزی شوند.
«فلورا» در 12 ژانویه 1876 چنین پسری را به دنیا آورد: کودکی که نتیجه عشق حرام آنها بود و «نشانه شرم مادر». او را «جک» نامید. باردار شدن «فلورا» از رسیدن او به ثروت جلوگیری کرد و زایمان نیز توان جسمی اندکش را از او گرفت، ودیگر بنیه لازم را برای تغذیه کودکش نداشت.«جک» را برای مدت هشت ماه به دایهای به نام «مامی جنی» سپردند و او نیز همچون فرزند خود از او نگهداری می کرد. در همین زمان، «ویلیام چینی» ، بی خبر، «فلورا» را تنها گذاشته و از مسئولیت نگهداری خانواده گریخت. تنها چند ماهی از فرار « چینی» گذشته بود که «فلورا» با مردی بنام «جان لندن»، سرباز قدیمی جنگهای داخلی آمریکا که از همسرش جدا شده بود و دو دختر داشت، ازدواج کرد و همه در یک آپارتمان کوچک ساکن شدند.وقتی «جک» به کانون خانواده بازگرداندهشد، «الیزا»، خواهر ناتنیاش، مسئولیت مادری او را بر عهده گرفت. «الیزا» بعدها تبدیل به محبوبترین زن زندگی «جک لندن» شد.«جان لندن» نیز نام خود را ب