زندگينامه نامداران جهان [آرشيو] - P30World Forums

PDA

View Full Version : زندگينامه نامداران جهان


Babak_King
12-30-2005, 10:17 PM
گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه

ژاندارك دخترى روستايى ناجى فرانسه در روئن نرماندى تحت سلطه انگلستان به جرم ارتداد سوزانده شد.ژاندارك دختر رعيتى در «دمرى مى» در مرز دوك نشين «بارو لوران» بود كه در سال ۱۴۱۲ متولد شد. در سال ۱۴۱۵ با تجاوز پادشاه جوان انگلستان هنرى پنجم به فرانسه و پيروزى هاى پى در پى بر نيرو هاى چارلز ششم جنگ هاى صدساله بين انگلستان و فرانسه وارد مرحله اى بحرانى شد. با مرگ هنرى پنجم در ماه اوت ۱۴۲۲ انگليسى ها و هم پيمانان فرانسوى يعنى «بورگوندى ها» كنترل اكثر مناطق شمال فرانسه و از جمله پاريس را به دست گرفتند. چارلز ششم يك ماه بعد در اوج بى كفايتى درگذشت و پسرش كه از سال ۱۴۱۸ وليعهد بود آماده تاجگذارى شد. با اين حال «رايمز» شهر تاريخى تاجگذارى فرانسه كه تحت سلطه آنگلو _ بورگوندى ها و دافين (وارث مسلم سلطنت فرانسه)- بود، بى تاج و تخت باقى ماند. در عين حال هنرى ششم نوزاد پسر هنرى پنجم و كاترين دختر چارلز ششم پادشاه فرانسه اعلام شد.روستاى ژاندارك در مرز بين فرانسه «دافين» و آنگلو _ بورگوندى ها قرار داشت. ژاندارك در قلب چنين محيط بى ثباتى صداى سه مسيحى مقدس با نام هاى ميشل مقدس، كاترين مقدس و مارگارت مقدس را شنيد. وقتى به ۱۶ سالگى رسيد، اين صدا ها او را به كمك اهالى دافين به منظور تسخير «رايمز» و تصاحب تاج و تخت فرانسه ترغيب مى كرد. در مه ۱۴۲۸ ژاندارك به واكولرز قلعه نظامى «دافين» سفر كرد و فرمانده دژ را از مشاهداتش آگاه كرد. او كه حرف هاى دختر جوان روستايى را باور نمى كرد، او را روانه خانه كرد. ژاندارك در ژانويه ۱۴۲۹ بازگشت و فرمانده دژ كه تحت تاثير پارسايى و عزم او قرار گرفته بود با عبور او از «شينون» به سمت دافين موافقت كرد.
ژاندارك ملبس به لباس مردانه به همراه شش سرباز در فوريه ۱۴۲۹ به قلعه دافين (وليعهد فرانسه) در شينون رسيد و اجازه ملاقات گرفت. چارلز خود را در ميان درباريان پنهان كرد اما ژاندارك بلافاصله او را يافت و از ماموريت الهى خود آگاهش كرد. تا چند هفته چارلز ژاندارك را در اختيار روحانيون در «پويتيرز» قرار داده بود تا به سئوال هاى گوناگون پاسخ دهد. روحانيون به خوبى وليعهد نااميد را نصيحت كردند كه از اين دختر ناشناس كاريزماتيك (با جاذبه روحانى) حداكثر استفاده را ببرد. چارلز او را به ارتشى كوچك مجهز نمود و در ۲۷ آوريل ۱۴۲۹ به سوى «اورلانز» كه از اكتبر ۱۴۲۸ در محاصره انگلستان بود فرستاد. در ۲۹ آوريل در حالى كه ارتش فرانسه به سپاه انگلستان در جبهه غربى اورلانز يورش برده بود و دشمن اغفال شده بود، ژاندارك از دروازه شرقى بدون هيچ مقاومتى وارد شد و با آوردن مهمات زياد و نيرو هاى امدادى روح مقاومت را در فرانسويان دميد. او شخصاً چندين نبرد را هدايت كرد و در ۷ مه تيرى به او اصابت كرد. او به سرعت پس از بستن زخم به صحنه نبرد بازگشت و آن روز فرانسوى ها پيروز شدند. در ۸ مه انگليسى ها از «اورلانز» عقب نشينى كردند. طى پنج هفته بعد ژاندارك و فرماندهان فرانسوى پيروزى هاى درخشانى را براى فرانسه عليه انگلستان به ارمغان آوردند. در ۱۶ جولاى ارتش سلطنتى به منطقه رايمز رسيد كه دروازه هايش به روى ژاندارك و وليعهد فرانسه باز بود. روز بعد چارلز هفتم به عنوان پادشاه فرانسه تاجگذارى كرد. ژاندارك كه پرچم به دست با تصوير محاكمه مسيح در نزديكى پادشاه ايستاده بود، بلافاصله پس از مراسم مقابل او زانو زد و با شادى براى نخستين بار او را پادشاه خطاب كرد. در ۸ سپتامبر پادشاه و ژاندارك به پاريس حمله كردند. طى نبرد ژاندارك پرچم اش را بر فراز سنگر ها مى برد و اهالى پاريس را به تسليم شهر به پادشاه فرانسه فرا مى خواند. او به رغم زخمى بودن به تقويت روحى و تجديد قواى سلطنتى ادامه مى داد تا اينكه چارلز فرمان خاتمه محاصره ناموفق را صادر كرد. در آن سال او با رهبرى عمليات هاى جنگى كوچك متعددى موفق به تسخير شهر سنت پيرلوموتير شد. در ماه دسامبر چارلز از ژاندارك، والدين و برادرانش تجليل كرد.در مه ۱۴۳۰ بورگوندى ها «كامپين» را محاصره كردند و ژاندارك در پوشش تاريكى شب براى كمك در دفاع از شهر وارد آن شد. در ۲۳ مه ژاندارك در حالى كه رهبر حمله اى عليه بورگوندى ها بود دستگير شد. بورگوندى ها او را به انگلستان فروختند و او در مارس ۱۴۳۱ در روئن به اتهام ارتداد مقابل اولياى امور كليسا محاكمه شد. مهم ترين اتهام او از نظر دادگاه ردصلاحيت كليسا به دليل الهام مستقيم از جانب خداوند بود. پس از عدم پذيرش تسليم در برابر كليسا حكمش در ۲۴ مه قرائت شد.او به مسئولين حكومتى ارجاع و به مرگ محكوم شد. ژاندارك از وحشت اعلام رسمى حكم موافقت كرد تا به خطاى خود اعتراف كند و در عوض به حبس ابد محكوم شد.به او دستور داده شد لباس زنانه بپوشد و او اطاعت كرد. اما چند روز بعد كه قضات به سلول او رفتند او را مجدداً در لباس مردانه يافتند. او در پاسخ گفت كه كاترين مقدس و مارگارت مقدس او را به دليل تسليم در برابر كليسا سرزنش كرده اند.ژاندارك را دوباره مرتد دانستند و در ۲۹ مه به مقامات حكومتى سپردند.او در ۳۰ مه در سن ۱۹ سالگى بر تيرك چوبى در «وكس مارشى» در «روئن» سوزانده شد. ژاندارك قبل از مشتعل شدن توده هيزم از يك كشيش خواست كه صليبى را بالا نگه دارد تا در ديد او باشد و دعا را آنقدر بلند بخواند كه حتى از پس شعله هاى آتش نيز شنيده شود.ژاندارك از نقطه نظر نظامى در تغيير جنگ هاى صدساله به سود فرانسه كمك شايانى كرد.در سال ۱۴۵۳ چارلز هفتم تمام فرانسه را جز «كالايس» كه در سال ۱۵۵۸ از آن ترك دعوى شد، بازپس گرفت. در سال ۱۹۲۰ كليساى كاتوليك رم ژاندارك را يكى از بزرگ ترين قهرمانان تاريخ فرانسه و يك مسيحى مقدس تشخيص داد.

mahe ziba
01-28-2006, 11:39 PM
زندگي و اثار سالوادور دالي

سالوادور دالي يا Salvador Felipe Jacinto Dali در 11 ماه مه سال 1904 ميلادي در شهر كوچكي به نام Figueras در شمال اسپانيا متولد شد.
نام مادر او Felipa Domenech و نام پدر او كه در اين شهر محضردار بود Salvador Dali بود.
ميگويند كه پدر سالوادور مردي بسيار مستبد بوده و حتي او را مسبب مرگ برادر بزرگتر سالوادور كه او هم سالوادور ناميده ميشد ميدانند. اين برادر سالوادور در سال 1901 و در دو سالگي در گذشت. بعد از مرگ او مادر و پدر سالودر لباسهاي اين برادر بزرگتر را به تن سالوادور كرده و اسباب بازيهاي او را نيز به سالوادور داده و با او انچنان رفتار ميكردند كه گوييا برادر بزرگتر ميباشد كه پس از مرگ زندگي مجدد يافته و به جهان باز گشته است.
سالوادور در زماني كه هنوز دانش اموز بود تحت تاثير بعضي نقاشيها و تابلوها كه ميديد قرار گرفت كه از ان ميان ميتوان از نقاشيهاي Angelus de Milletكه كپي انها را ديده بود نام برد
همچنين هر بار كه از پنجره مدرسه به مناظر خارج نگاه ميكرد درخت هاي سرو را ميديد كه در اغلب اثارش ديده ميشوند.
سالوادور توسط يكي از دوستان پدرش به نام Pepito Pixtot كه برادرش رامون
Ramon نقاش امپرسيونيست بود و در پاريس زندگي كرده و پيكاسو نيز او را ميشناخت تشويق ميشد.
اما توجه سالوادور از امپرسيونيسم به تحقيق در مورد رنگها كشيده شد.
در تابستان سال 1918 و در سن 14 سالگي سالوادور دالي اولين تابلوهايش را در نمايشگاه هنرمندان محلي در تياتر شهر فيگراس به نمايش گذاشت.
در سال 1922 به دانشكده هنرهاي زيباي مادريد راه يافت.
در سال 1925 در ابتدا تحت تاثير futurisme و سپس cubisme قرار گرفت.
اما در همين سال به دليل نداشتن ديسيپلين به مدت يكسال از تحصيل محروم شد و در همين زمان بود كه تحت تاثير فوتوريستهاي ايتاليايي منجمله
Eugène Carrière قرار گرفت. در همين زمان بود كه به كشيدن نقاشيهاي كوبيسم خود در اطاقش پرداخت.
سالوادور دال به دنبال سبكي ميگشت تا بهتر بتواند انچه را كه در اعماق روحش حس ميكرد نشان دهد.
در نوامبر 1925 اولين نمايشگاه شخصي سالوادر دالي در گالري دالامو در بارسلون برگزار شد.
در اوريل 1926 در پاريس پيكاسو را كه بسيار تحت تاثير تابلوهاي سالوادور دال قرار گرفته بود ملاقات كرد
و در همين سال بود كه درست يك هفته قبل از امتحانات پايان تحصيل كه منجر به گرفتن مدرك تحصيلي او از دانشكده هنرهاي زيبا ميشد دانشكده را ترك كرد.در سال 1927 به خدمت سربازي رفت.
در سال 1931 براي بار دوم در شهر پاريس تابلوهاي خود را به نمايش گذاشت.
ابتداي موفقيت او در سال 1932 در امريكا و بعد از نمايش تابلوهايش در هارتفورد و نيويورك بود. در دسامبرهمين سال اولين كتاب خود را نام الاغ فاسد كه در ان به شرح پايه و اساس روش انتقادي ماليخوليايي خود پرداخته بود منتشر كرد.
در سال 1938 فرويد را ملاقات كرد و نقاشيهاهي هم از فرويد كرده است. او ميگفت مدل من يعني فرويد كله اش مثل حلزون ميماند.
و به فرويد ميگويد : فرق من و يك ديوانه در اينست كه من ديوانه نيستم.
بعدها سالوادور دالي ا ز پاريس به ايلات متحده امريكا رفته و به خلق اولين جواهراتش پرداخت كه از ميان انها ميتوان از قوي لدا و يا قلب شاهانه نام برد.
در سال 1972 به هولوگرام علاقه مند شد و در همين سال تمامي اثار خود و انچه كه از اثار ساير نقاشان داشت را به دولت اسپانيا هديه كرد.
در سال 1974 بعد از ده سال تلاش وفق به ايجاد موزه خود به Teatro Museo Dali نام شد.
سالوادور دالي در 23 ژانويه سال 1989 در Torre Galatea با سكته قلبي در گذشت و همانطور كه تقاضا كرده بود در نزديكي تياتر موزه دالي به خاك سپرده شد.
براي ديدن تابلوهايي از سالوادور دالي اينجا كليك كرده و فايل رادانلود كنيد.

http://www.badongo.com/file.php?file=Salvador+Dali__2006-01-28_Dali.pps

**شرح كامل زندگي و تمامي هنرهاي سالوادر دالي به نوشتن چندين و چند كتاب نياز دارد و اين خلاصه اي از داستان اين هنرمند نامي و جهاني ميباشد.**


ترجمه مقالاتي پراكنده

Babak_King
02-16-2006, 06:13 PM
ترجمه: نوشين ديانتى

http://www.feq.qc.ca/feqpostal/images/valentin-7.jpg

كلمه ولنتاين در اصل به معنى فردى بود كه نامش از جعبه مخصوص بيرون مى آمد و به عنوان محبوب برگزيده مى شد. اين روند تا سال هاى ۱۵۰۰ ميلادى ادامه داشت. حدود سال ۱۵۳۳ ولنتاين به قطعه كاغذ تا شده اى گفته مى شد كه نام محبوب روى آن نوشته شده بود. پس از سال ۱۶۱۰ هديه اى بود كه به اين فرد خاص داده مى شد و از سال ۱۸۲۴ به شعر، نامه يا قطعه ادبى بدل شد كه براى محبوب نوشته مى شد. اگرچه ولنتاين هر سال روز ۱۴ فوريه جنش گرفته مى شود، اما اصل آن به جشن رومى ها به نام لوپركاليا بازمى گردد كه در ۱۵ فوريه برگزار مى شد. در اين جشن حاصل خيزى و بارورى گرامى داشته مى شد. ارتش رومى ها در آن زمان كشورها را از لحاظ اجتماعى و طبيعى مورد تاخت و تاز قرار مى داد. هنگامى كه رومى ها به فرانسه حمله كردند فستيوالى به راه انداختند كه در آن پسران رومى نام دختران رومى را از يك گلدان بيرون مى كشيدند تا همسرشان شود و سپس آن جفت در روز فستيوال هدايايى ردوبدل مى كردند. اين جشن مربوط به مشركين بود بنابراين در سال ۴۶۹ ميلادى پاپ گلاسيوس تصميم گرفت به آن رنگ و بوى مسيحيت ببخشد و اعلام كرد كه از حالا به بعد اين جشن به افتخار سن ولنتاين برگزار خواهد شد. سن ولنتاين رومى جوانى بود كه به دست امپراتور كلوديوس دوم كشته شد. گفته مى شود مرگ او به دليل كنار نگذاشتن مسيحيت بود و در ۱۴ فوريه ۲۷۰ ميلادى اتفاق افتاد. اما چرا سن ولنتاين كشته شد؟ در افسانه ها آمده كه در قرن سوم پس از ميلاد امپراتور كلاديوس دوم نمى خواست كه هيچ يك از سربازانش عاشق كسى شوند و ازدواج كنند چرا كه فكر مى كرد همسر و خانواده توجه سربازان را از وظيفه شان نسبت به او منحرف مى كند و گاهى اوقات باعث مى شود كه مردان اصلا در جنگ شركت نكنند. امپراتور به سربازان بيشترى نياز داشت پس ازدواج كردن را غير قانونى اعلام كرد و هركس كه مراسم عقد را برگزار مى كرد بايد كشته مى شد. گفته مى شود سن ولنتاين از دستور منع ازدواج سرپيچى مى كرد و جوانان را در خفا به عقد هم درمى آورد، اما او را پيدا كردند و كشتند. داستان ديگرى مى گويد كه مردى به نام ولنتاين به خاطر كمك به مسيحيان آزار ديده در زندان بود. ولنتاين زندانبان خود را به مسيحيت فراخواند و او و تمام خانواده اش را مسيحى كرد. زندانبان دختر نابينايى هم به نام جوليا داشت كه ولنتاين به او دلبسته شد و البته بينايى او را هم شفا داد. اما پيروزى با عشق نبود. صبح روز اعدام، ولنتاين نامه اى به جوليا نوشت و آن را «از طرف ولنتاين تو» امضا كرد.
در ايتاليا هم در قرون وسطى فستيوال بهاره اى برگزار مى شد كه در آن جوانان مجرد در باغ ها جمع مى شدند و به شعر هاى عاشقانه و موسيقى گوش مى كردند. پس از آن دو به دو در باغ قدم مى زدند. در فرانسه هم همين رسم مدتى اجرا مى شد اما حسادت زيادى برمى انگيخت و مشكلاتى به وجود مى آورد كه اين رسم را از ادامه بازداشت. رسم كشيدن نام «ولنتاين» يا محبوب در انگلستان قرن ها ادامه داشت حتى وقتى كه اشغال رومى ها به پايان رسيد. مردان جوان در انگلستان نام تمام زنان جوان را روى تكه هاى كاغذ مى نوشتند، آنها را تا مى كردند و در كاسه اى مى ريختند. مردان جوان مى بايست با چشم بسته نامى را از كاسه بيرون مى كشيدند. نام دخترى بيرون مى آمد و به اين معنا بود كه دختر براى يك سال آينده «ولنتاين» او بود. همين فستيوال به گونه ديگرى هم برگزار مى شد: دو رومى جوان كه توسط كشيش تبرك شده بودند شلاق چرمى از پوست بز به دست مى گرفتند و در خيابان ها مى دويدند. شلاق چرمى فبروا ناميده مى شد كه كلمه لاتين آن فبرواتيو و معنى آن اهتزاز شلاق مقدس است. اين كار براى تطهير انجام مى شد. كلمه February كه هم اكنون به كار مى بريم هم از همين ريشه است. آنها اعتقاد داشتند اگر اين شلاق به زنى برخورد كند او بهتر مى تواند بچه به دنيا بياورد. اين موضوع باز هم بارورى را تداعى مى كند. براساس افسانه ها، آنها اين كار را به افتخار فونوس ايزد جنگل و كشتزارها انجام مى دادند كه شبيه به خداى يونانى، پن است. اكنون ماه فوريه براى اكثر ما برابر با بهار نيست و در خيلى جاها در اين ماه روى زمين پوشيده از برف است. رومى ها جشن لوپركاليا در روز چهاردهم و روز ولنتاين در پانزدهم فوريه را درهم آميختند كه هفت هفته پس از انقلاب زمستانى بود و پيشرفت زمستان به سوى بهار را نشان مى داد. در قرون وسطى فكر مى كردند پرندگان روز چهاردهم فوريه جفت انتخاب مى كنند بنابراين، اين روز قرن ها به عنوان روز رسمى جفت يابى به شمار مى آمد. افسانه ديگر درباره روز ولنتاين نه به رومى ها بلكه مربوط به نروژى ها است. نروژى ها سن گالانتينى داشتند كه به معنى «عاشق زن ها» است. در زبان انگليسى «گ» نروژى مانند «و» تلفظ مى شود و صداى آن «ولنتاين» مى شود نروژى ها عقيده دارند سن گالانتين آنها بخشى از تاريخ روز سن ولنتاين امروزى است. اما فرانسوى ها هم عقيده دارند كلمه ولنتاين از كلمه گالانتين مى آيد كه به معنى عشاق است.
كليساى كاتوليك روم تمام سعى خود را براى تحريم اين فستيوال بارورى و همسريابى كرد. با اين حال اين رسم در جوامع باقى ماند، كليسا هم از مبارزه با آن دست برداشت و تصميم گرفت آن را به روز مقدس مسيحى براى سن ولنتاين بدل كند. بنابراين در سال ۱۶۶۰ چارلز دوم به طور رسمى روز ولنتاين را در جامعه انگليس رواج داد. به همين دليل انگلستان نخستين كشورى است كه چاپ كارت تبريك به خصوص آنها كه عشق، تحسين، دلباختگى و ساير احساسات را نشان مى دادند شروع كرد. روز سن ولنتاين ۱۶۲۹ از طريق پاك دينان به آمريكا رفت ولى در آنجا هم با مخالفت بعضى از بزرگان كليسا مواجه شد. اما عشق پيروز شد و كليسا نتوانست مانع عشق و احساسات شود. حدود يكصد سال گذشت تا نخستين كارت ولنتاين در آمريكا به وجود آمد. مارجرى بروز (از انگلستان) قديمى ترين كارت ولنتاين شناخته شده را در سال ۱۴۷۷ به جان پاستون فرستاده است. براى ولنتاينى كه زمانى به معنى «محبوب» بود و بعد نماينده «پيام عشق» شد. ساموئل پپيز در ۱۴ فوريه ۱۶۶۷ در دفتر خاطراتش شرح داده كه يك جور ولنتاين از همسرش دريافت كرده است. ولنتاين او يك برگ كاغذ آبى بود كه نام همسرش با حروف طلايى در آن نوشته شده بود و جد ولنتاين هاى بعدى به شمار مى رفت. اما خيلى طول كشيد تا اين رسم فراگير شود. يكصد سال طول كشيد كه گذاشتن نامه عاشقانه ولنتاين در درگاهى خانه محبوب متداول شد. اگرچه كليساى كاتوليك به خودى خود از ولنتاين به هيجان نيامد، اما اين رسم به تدريج در كشور هاى كاتوليك رواج يافت. جاى تعجب است كه ولنتاين ها به وسيله راهبه ها درست مى شد كه يك قلب تورى و تزئين شده با نقاشى گل و طرح كوپيدون [در اساطير رومى رب النوع عشق] يا فرد مذهبى مقدس ديگرى در وسط آن بود. هداياى ولنتاين هميشه به صورت قلب هايى كه امروز مى شناسيم نبودند. بيشتر آنها «پاكت هاى كاغذى» بودند و تا مى شدند. پست كردن آنها هم گران درمى آمد پس پاكت ها را تا مى كردند و با موم مهر مى كردند.

hesam
03-20-2006, 11:46 PM
ترجمه: بابك احترامي‌
ماهنامه شبکه - مهر ۱۳۸۴ شماره 58

اشاره :
صنعت كامپيوتر مملو از شخصيت‌هاي بزرگ و داستان‌هاي عجيب است. اما يكي از اين داستان‌ها به مرور به يك افسانه‌ بدل شده‌است. اين داستان، سرگذشت يكي از پيشكسوتان دنياي نرم‌افزار است كه فرصت بزرگي را از دست داد. Garry Kildall كسي بود كه مي‌توانست سيستم عامل اولين كامپيوتر شخصي IBM را تأمين كند و در رقابت با بيل گيتس و مايكروسافت، كنترل آينده تكنولوژي را به دست بگيرد. ولي اين بخت را از دست داد و شايد بخت معرفي‌شدن به عنوان ثروتمند‌ترين فرد جهان را هم از دست داده باشد.




منبع: بيزنس ويك‌

ماجرا از اين قرار بود كه در يك روز سرنوشت‌ساز تابستاني در سال 1980، سه آي‌بي‌امي محافظه كار به ديدار يك گروه از برنامه‌نويسان هيپي در شركت Digital Research INC مي‌رفتند و اميدوار بودند كه بتوانند مجوز سيستم عامل پيشتاز صنعت اين شركت، به نام CP/M را بگيرند.

در عوض، بنيانگذار يعني همين گري كيلدال، آدم‌هاي IBM را رها كرد و سوار ‌بر هواپيمايش به تعطيلا‌ت رفت. آي‌بي‌امي‌ها هم با دلخوري از اين موضوع، به سراغ بيل گيتس و سيستم عاملش رفتند. اين حكايت آن قدر تكرار شده كه اگر به كسي بگوييد: <روزي كه گري كيلدال با هواپيمايش رفت>، بقيه داستان را خودش مي‌داند. اگر چه كيلدال به خاطر ابداعات فني بسياري كه دارد، تقدير مي‌شود، اما خيلي‌ها معتقدند وي يكي از بزرگ‌ترين خطاهاي تاريخ كسب‌وكار را مرتكب شد.

اگر اين اتفاق نمي‌افتاد، چه؟ چه مي‌شد اگر IBM و مايكروسافت، كيلدال را، نمي‌گوييم از يك ثروت هنگفت، ولي از اعتبار بزرگي در انقلاب PC محروم نمي‌كردند؟ اين فرضيه اصلي يكي از بخش‌هاي كتابي است به نام <آمريكا را آن‌ها ساختند>؛ يك كتاب تاريخي جدي، اثر نويسنده بلند آوازه و سردبير سابق چند روزنامه. اين كتاب كه توسط نشر Little Brown چاپ و منتشر شده‌است، 70 مبتكر آمريكايي را مورد بررسي قرار داده و درواقع پيش‌درآمدي است براي جلدهاي بعدي.

و با اين‌كه ساير نويسندگان مطالب فني ماجرا‌هاي كيلدال را مطرح كرده‌اند، اما ايوانز بخش مربوط به كيلدال را بر اساس خاطرات 226 صفحه‌اي خود كيلدال نوشته كه هيچ وقت منتشر نشده است. كيلدال اين خاطرات را درست قبل از مرگش در سال 1994 نوشته بود. اوايل به نظر مي‌رسيد كيلدال بهترين كسي است كه مي‌شد آينده صنعت نوپاي كامپيوتر را در چشمان او جستجو كرد. اما كم‌كم كه به اواخر عمرش نزديك شد، سر از ميخانه‌ها در‌آورد و گرفتار الكل شد تا اين كه در سن 52 سالگي دار فاني را وداع گفت.

<آمريكا را آن‌ها ساختند> كتابي است كه سوابق برخي از بازيگران كليدي عصر كامپيوتر آن زمان را مورد حمله قرار داده است؛ به طور مشخص گيتس، IBM، و تيم پاترسون، برنامه‌نويس سياتل كه سيستم عاملي به نام QDOS را بر مبناي CP/M نوشت كه بعدها همان DOS شد. آن طور كه كتاب نوشته، به خاطر حاكم شدن بيل گيتس به جاي مغزي چون كيلدال است كه <ما مجبوريم بيش از يك دهه خرابي‌هاي عجيب و غريبي را تحمل كنيم كه هيچ وقت هزينه‌هاي آن‌ محاسبه نشده‌اند>. ديويد لفر، يكي از همكاران ديوانز در تأليف كتاب مي‌گويد: <ما داريم سعي مي‌كنيم خاطرات را اصلاح كنيم. سيستم عامل پي‌سي را گيتس اختراع نكرده، و هر جا نوشته‌اند كه او اين كار را كرده اشتباه است>.

هيچ شكي نيست كه كيلدال يكي از پيشتازان اين صنعت بوده است. او با ابداع اولين سيستم عامل ريزكامپيوترها در اوايل دهه 1970، امكان ساخت اولين كامپيوترهاي شخصي را براي شركت‌ها و علاقه‌مندان فراهم كرد. صرف‌نظر از مسائل قانوني، سيستم عامل اوليه داس مايكروسافت تا حدودي بر مبناي سيستم‌عامل CP/M كيلدال نوشته شد. بينش او اين بود كه با ساخت سيستم عاملي مجزا از سخت‌افزار، مي‌توان برنامه‌ها را در كامپيوترهايي به‌اجرا درآورد كه سازندگان متفاوتي دارند. به قول تام رولاندر، دوست كيلدال و رئيس سابق DRI، <چيزي كه گري را واقعاً سر حال مي‌آورد، نوآوري بود>.

با اين وجود، كتاب ايوانز به طور كامل روشن نكرده است كه كيلدال چگونه مغلوب گيتس شد. اين كتاب اساساً بر نوشته‌هاي كيلدال، خانواده، و دوستان او تكيه كرده است. ايوانز مي‌گويد: از گيتس درخواست مصاحبه كرده، اما مايكروسافت نپذيرفته است. او با IBM يا Paterson تماس نگرفته، ولي از بريده نشرياتي كه قبلاً اين موضوع را چاپ كرده‌اند، استفاده كرده است. IBM حاضر نشد براي اين مقاله با بيزنس‌ويك صحبت كند.

اما مسؤلا‌ن سابق اين شركت، با برداشت كيلدال از وقايع مخالفت كردند. مايكروسافت كتاب را <جانبدارانه و ناصحيح> مي‌داند و مي‌گويد: شركت به <نقش بنيادين> خود در صنعت افتخار مي‌كند. پترسون قبول ندارد كه مالكيت معنوي كيلدال را به سرقت برده است و مي‌گويد: تعجب مي‌كند كه نويسندگان با وي تماس نگرفتند <شايد فكر كنيد آن‌ها مي‌خواسته‌اند. ولي پيداكردن من كار سختي نيست>.

خاطرات مبهم
چيزي كه پيدا كردنش سخت است، حقيقت است. با وجود ده‌ها مصاحبه‌اي كه بيزنس‌ويك با افراد درگير با اين ماجرا انجام داده، هيچ تصوير واضحي از روزهاي سرنوشت‌ساز تابستان سال 1980 به دست نيامده است. با اين كه كيلدال در خاطراتش ادعا كرده كه روز اول با IBM ملاقات داشته و با هم دست داده‌اند، اما وكيل خود DRI در آن زمان مي‌گويد: هيچ توافقي صورت نگرفت.

يكي از آي‌بي‌امي‌هايي كه آن روز به DRI رفته بود، تأكيد دارد كه با كيلدال صحبت نكرده است. اما جك سمز، يكي ديگر از آن‌ها، مي‌گويد: احتمال دارد به كيلدال معرفي شده باشد. ولي چيزي يادش نمي‌آيد. سمز مي‌گويد: حافظه ضعيف و روايت‌هاي متضاد از اين ماجرا اجازه نمي‌دهند بتوان به طور دقيق به ياد بياورد كه در آن روزها چه گذشت: <به آن روزها كه نگاه كنيد، مي‌بينيد خيلي از اطلاعات، از روي عمد به صورت نادرست منتشر مي‌شدند>. او با اشاره به اين كه ابتدا IBM مدعي بود كه اولين سيستم‌عامل را خودش اختراع كرده است، مي‌گويد: <ما مي‌گفتيم كار ماست، كيلدال مي‌گفت كار اوست، مايكروسافت هم مي‌گفت كار آن‌هاست>.

با اين‌حال شروع ماجرا هيچ نقطه ابهامي ندارد. چند تن از آي‌بي‌امي‌ها كه براي ساخت كامپيوتر شخصي روي پروژه‌اي سري كار مي‌كردند، در آگوست سال 1980 به سياتل پرواز كردند تا ببينند گيتس سيستم عاملي دارد كه در اختيارشان بگذارد يا نه. او چنين سيستم عاملي نداشت و آن‌ها را به كيلدال ارجاع داد. روز بعد كه آن‌ها در شركت DRI حضور يافتند، همسر آن زمان كيلدال، كه مدير فروش شركت هم بود، حاضر نشد قرارداد
non-disclosure (روِيت نشده) آن‌ها را امضا كند.


كيلدال چگونه باخت

در روزهاي سرنوشت‌ساز تابستان 1980، گري كيدال، پيشتاز عرصه نرم‌افزارهاي PC، فرصت تأمين سيستم‌عامل اولين PC ساخت IBM را از دست داد و اين فرصت طلا‌يي را به بيل ‌گيتس تقديم كرد. مروري مختصر برآنچه كه اتفاق افتاد:

21 آگوست 1980: آي‌بي‌امي‌ها به ديدن بيل گيتس رفتند و طرح‌هاي خود را براي كامپيوترهاي شخصي آينده بازگو كردند. آي‌بي‌امي‌ها متوجه شدند كه گيتس نمي‌تواند سيستم عامل مورد نظر آن‌ها را تأمين كند. گيتس آن‌ها را به گري كيلدال و شركت DRI ارجاع مي‌دهد كه سيستم عاملي به نام CP/M دارد.
22 آگوست 1980: آي‌بي‌امي‌ها در پاسيفيك گرو، به ديدن دوروتي مك ايون، همسر كيلدال و مدير بازرگاني DRI مي‌روند. آي‌بي‌امي‌ها مي‌گويند: نتوانستند بر سر يك قرارداد non-disclosure با مك ايون به توافق برسند و كيلدال را هم ملاقات نكردند. اما كيلدال در خاطراتش مي‌گويد: آي‌بي‌امي‌ها را ديده و با آن‌ها به يك توافق شفاهي رسيده كه مجوز CP/M را به آن‌ها بدهد.
28 آگوست 1980: گيتس با عقد يك قرارداد مشاوره با IBM متعهد مي‌شود براي كامپيوترهاي شخصي نرم‌افزار بنويسد. سپس سيستم عامل QDOS را كه شبيه به CP/M بود، به قيمت 50 هزار دلار مي‌خرد. مايكروسافت QDOS را دستكاري مي‌كند، نامش را به DOS تغيير مي‌دهد، و مجوز آن را به IBM واگذار مي‌كند.
21 جولاي 1981: كيلدال با IBM درگير مي‌شود. او مدعي است DOS كپي‌رايت CP/M را نقض كرده است. او قبول مي‌كند از IBM شكايت نكند و IBM هم تعهد مي‌دهد در كامپيوترهاي شخصي، از سيستم عامل CP/M استفاده كند.
12 آگوست 1981: IBM با اعلام ورود پي‌سي خود، CP/M را به مبلغ 240 دلار و داس را به مبلغ فقط 40 دلار عرضه مي‌كند. داس خيلي زود CP/M را از دور بيرون مي‌راند و به عنوان سيستم عامل استاندارد كامپيوترهاي شخصي، موقعيت خود را تضمين مي‌كند.


او اكنون گرفتار سرطان مغزي است و چيزي از اين ماجرا را به خاطر نمي‌آورد. اما رولاندر، كه آن روز صبح با كيلدال به يك سفر تجاري رفتند، به بيزنس‌ويك گفته است كه عصر همان روز برگشته‌اند و با IBM ملاقات داشته‌اند.

اگر كيلدال آن روز به توافقي هم رسيده باشد، توافق زياد محكمي نبوده است. سمز مي‌گويد: كمي بعد در منطقهPacific Grove به ديدن كيلدال رفته است. اما به توافقي نرسيده‌اند. در همين زمان‌ها، او يك بار ديگر گيتس را ديده است. هم سمز و هم گيتس از سيستم عاملي كه پترسون در شركت كامپيوتري سياتل ساخته بود، خبر داشتند. آن طور كه سمز حكايت مي‌كند: <گيتس گفت: خودت مي‌خواهي QDOS را بگيري يا دوست داري من اين كار را بكنم؟ و من هم گفتم هر جور شده خودت اين كار را بكن>. گيتس برنامه پترسون را با بهاي50 هزار دلار خريد و اسمش را DOS گذاشت. كمي آن‌را تغيير داد و با مبلغي اندك به ازاي هر نسخه، مجوز آن را به IBM واگذار كرد.


شليك به هدف

بيل‌گيتس در سال 1985: سيستم‌عامل داس او، به سيستم‌عامل CP/M، متعلق به كيدال، بسيار شبيه بود.

بيشتر از يك سال طول نكشيد كه كيلدال متوجه شد گيتس، دوست قديمي‌او، قرارداد نرم‌افزار را از چنگش بيرون كشيده است. IBM در مدت كوتاهي نمونه‌هاي آزمايشي پي‌سي خود را قبل از اعلام نهايي، در آگوست 1981، بيرون فرستاد و يكي از مشاوراني كه براي DRI كار مي‌كرد، متوجه شد كه سيستم عامل آن بسيار شبيه به CP/Mاست. اين مشاور به خاطر مي‌آورد كه كيلدال به صفحه نمايش نگاه مي‌كرد و از تعجب ميخكوب شده بود: <پاره‌اي تغييرات ظاهري وجود داشت. اما اساساً همان برنامه بود>.

كيلدال خشمگين شده بود و همراه با جان كتساروس، يكي از معاونان خود، در رستوراني در سياتل به ملاقات گيتس رفت تا اختلافات را حل كند. اما هيچ چيز حل نشد.

كيلدال جلوي IBM هم ايستاد. اما مشكلش اين بود كه قانون حق تكثير نرم‌افزار، تازه وضع شده بود و هنوز معلوم نبود چه چيزي تخلف از اين قانون را محسوب مي‌شود. وكيل DRI معتقد است: با توجه به تعدد شباهت‌هايي كه ميان DOS و CP/M مشاهده شد، اگر امروز بود، مي‌توانستيد كار را به دادگاه بكشانيد و راي تخلف از قانون بگيريد. اما سال 1981 چنين چيزي امكان نداشت.


اولين كامپيوتر IBM كه با سيستم‌عامل بيل‌گيتس ارائه شد.

به همين دليل، كيلدال به جاي شكايت‌كردن، موافقت كرد مجوز CP/M را به <آبي بزرگ> بدهد. اما وقتي كامپيوترها بيرون آمدند و ديد كه IBM براي هر نسخه CP/M دويست و چهل دلار مي‌گيرد و براي هر نسخه داس 40 دلار، مات و مبهوت ماند. آن طور كه كيلدال در خاطراتش نوشته است: <به نظر من، كل اين سناريو را IBM طراحي كرده بود تا مفت و مجاني به استاندارد فعلي برسد>.

در عرض چند سال، كامپيوترهاي شخصي IBM روي هر ميزي ظاهر شدند. و مايكروسافت برترين تأمين‌كننده سيستم عامل شد. CP/M به مرور از دور خارج شد. كيلدال هم بالاخره در سال 1991 شركتش را به مبلغ 120 ميليون دلار به ناول فروخت و رفت به سراغ تكنولوژي مالتي‌مديا.

اما ديگر نتوانست بازيگر تعيين‌كننده صنعت باشد. دوستان او مي‌گويند: هر وقت داستان <پرواز در زمان ديدار>IBM مطرح مي‌شد. كيلدال از خشم به خود مي‌لرزيد.

تير خلاص زماني زده شده كه دانشگاه واشنگتن در سال 1992، كيلدال را براي شركت در سالگرد بيست و پنجمين برنامه علوم كامپيوتري خود دعوت كرد. كيلدال يكي از اولين و ممتازترين فارغ‌التحصيلان اين دانشگاه بود و مدرك دكترا گرفته بود. با اين وجود در اين مراسم، گيتس را به عنوان سخنران اصلي در نظر گرفته بودند، كه از دانشگاه هاروارد ترك تحصيل كرده بود. كيلدال مي‌گويد: اين ضربه در او انگيزه نوشتن خاطراتش را ايجاد كرد: <خوب لابد او تحصيلات عاليه داشته كه به اينجا آمده. ولي اين تحصيلات مال من بوده نه او>.

دلخوري كيلدال قابل درك است. اما حتي دوستان او هم معتقدند كه تقصير خودش بوده است. او گرچه از لحاظ علمي و فني شخص برجسته‌اي بود، اما از نظر تجاري ضعيف بود. يك اشتباه بزرگ او اين بود كه بلافاصله نسخه پيشرفته‌تري از CP/M را آماده نكرد. او در ارائه سيستم عامل 16 بيتي، كند عمل كرد. همين تأخير بود كه به پترسون فرصت داد يك سيستم عامل 16 بيتي بنويسد و به قول سمز، چون سيستم عامل DRI در تابستان 1980 آماده نبود، IBM تصميم گرفت با گيتس وارد معامله شود.

حال اين سؤال مطرح مي‌شود كه اگر كيلدال در آن روزها از گيتس عقب نمي‌ماند، آيا مسير تاريخ عوض مي‌شد؟ جان وارتون، مشاور فني و از دوستان كيلدال مي‌گويد: <مطمئناً چنين مي‌شد>. او معتقد است: اگر كيلدال در جايگاه امروز گيتس قرار مي‌گرفت، صنعت كامپيوتر بيشتر از اين، دانشگاهي و نوآورانه مي‌شد. اما ديگران مي‌گويند: كيلدال آن چه را كه براي راهبري صنعت لازم است، در اختيار نداشت. بيل موفق شد. چون سوداگر سرسختي بود. اما گري اين سرسختي را نداشت

mpsjavad
03-25-2006, 03:30 AM
با سلام ..

از ادرس زیر حدود 700 صفحه رو دانلود کنید به حجم تقریبی 8 مگابایت

http://p30gig.persiangig.com/P30world/PDF/Bil-gates.rar

برای اشنایی و محک زدن میتونید اول یک قسمت حدود 100 صفحه ای رو با حجم 1 مگابایت از ادرس زیر دانلود کنید اگر خواستید کل مجموعه رو به طور کامل بگیرید .

http://p30gig.persiangig.com/P30world/PDF/B-g-1.rar

تاپيك مرتبط :

http://forum.p30world.com/showthread.php?t=4851

همیشه شاد و سالم باشید. :)

khaiyam
04-16-2006, 01:59 PM
آلبرت اینشتین زاده‌ي ۱۲۵۷ ه.خ. اولم، آلمان مارس ۱۸۷۹م. درگذشت، پرينستن، نیوجرسی، آمريکا ۱۳۳۴ ه.خ، آوریل ۱۹۵۵ او فیزیکدان مشهوری است که بسیاری بزرگترین دانشمند سده بیستم می‌دانندش.
سالهای آغاز زندگی
آلبرت اینشتین در چهاردهم مارس ۱۸۷۹ در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود زاده شد. یک سال بعد از تولّد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید.
پدر آلبرت، هرمان اینشتین کارخانه‌ کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهره‌برداری می‌کرد.
مادر اینشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی می‌گرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاصّ هنرمندان است .
آلبرت کوچولو به هیچ مفهوم کودک اعجوبه‌ای نبود و حتّی مدّت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت بطوریکه پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیرعادی باشد اما سرانجام آغاز به حرف زدن کرد ولی اکثر اوقات ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که ما بین کودکان انجام می‌گرفت و موجب سرگرمی کودک و نیز محبّت میان آنها می‌شود را دوست نداشت. آلبرت در گفتگویی با جیمز فرانک گفته بود «گاهی از خود می‌پرسم که چطور شد تدوین چنین نظریه‌ای به دست من انجام گرفت؟ به نظرم علتش این باشد که آدم طبیعی هیچ گاه از فکر کردن درباره مساله‌های زمان و مکان باز نمی‌ایستد. من از کودکی راجع به اینها فکر کرده بودم ولی رشد فکری من به تاخیر افتاد در نتیجه موقعی به به تفکر درباره مکان و زمان پرداختم که دیگر بزرگ شده بودم و بالطبع ژرف تر ار کودکی که دارای استعدادهای طبیعی است توانستم به مساله بیاندیشم».
ویژگیهای او
وی از دودتائدئئدکمنانداشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و به‌ویژه کسانیکه در حول و حوش او می زیسته‌اند سودمند باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که اینشتین را وامیداشت که نه تنها اندیشه کلی مومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد بلکه روش تنظیم و بهینه سازی آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه مستمعان از نظر جهان‌شناسی نیز لذّت می برند. هدف اینشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت ۱۹۰۵ که در آن اینشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود اینشتین با کمک از اصل تعادل پدیده‌های جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بوده‌اند و می‌توانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد. البته هیچ گاه نمی‌شود ویژگی‌ها و اهداف کسی را کاملاً بیان کرد و به گفته آلبرت عقل سلبم عبارت است از پیش داوری‌هایی که تا سن ۱۸ سالگی در مغز آدم جا می گیرند و نتیجه مشاهدات خام و معمولی می باشند. آلبرت با مطلق قرار دادن دو چیز نسبیت تمام جهان را توجیه کرد... پس شاید نه هدف نسبیت بود نه مطلقیت .... هدف فقط دانستن بود این عشق به دانستن و فکر کردن بود که در هر لحظه زندگی البرت می‌شود دید.
سالهای دانشکده
واپسین سالهای زندگی اینشتین
هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود اما این دورهٔ ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عهد بمب اتمی شروع می گردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز کرد.
سرانجام روز هژدهم آوریل ۱۹۵۵ بزرگترین دانشمند و متفکر قرن بیستم، پیامبر صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان، مردی که احتمالأ همراه با ناپلئون و بتهوون از مشهورترین مردان جهان بوده است، در شهر پرینستون واقع در ایالات متحده امریکا درگذشت.

فرمول اینشتین
سال ۱۹۰۵ در یک آپارتمان کوچک در شماره ۴۹ خیابان کرامر گاسه در برلین (منزل مسکونی اینشتین)اتفاق بزرگی افتاد. کسی چه میدانست با کشف فرمول معروف نسبیت خاص E = mc2 میتوان جان هزاران نفر را در هیروشیما و ناکازاکی گرفت و یا اینکه برای میلیون‌ها نفر در سراسر جهان برق و انرژی تولید کرد؟!
فرمول E = mc2 میگوید که اندازه انرژی آزاد شده برابر است با حاصل‌ضرب جرم جسم تبدیل شده در مجذور سرعت نور. به این معنی که اگر ما بتوانیم جسمی به جرم مثلا یک کیلوگرم را به انرژی تبدیل کنیم معادل ۹ ضربدر ۱۰ به توان ۱۶ ژول انرژی خواهیم داشت که مقدار بسیار بزرگی است. فرمول اینشتین تبدیل جرم به انرژی را بیان می‌کند. در شکافت هسته‌ای همین عمل صورت می‌گیرد.
گرفته شده از

Hidden-H
04-23-2006, 01:02 PM
مقدمه
آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد. اما شهر مزبور در زندگی او اهمیتی نداشته است، زیرا یک سال بعد از تولد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید. پدر آلبرت ، هرمان انیشتین کارخانه‌ کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهره‌برداری می‌کرد. گر چه در کار معاملات بصیرت کامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقاید سیاسی نیز مانند بسیاری از مردم آلمان گر چه با حکومت پروسیها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش می‌کرد و صدر اعظم آن «بیسمارک» و ژنرال «مولتکه» و امپراتور پیر یعنی «ویلهم اول» را گرامی می‌داشت.
مادر انیشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی می‌گرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاص هنرمندان است و بزرگترین عامل خوشی او در زندگی و وسیله تسلای وی از علم روزگار موسیقی بود. آلبرت کوچولو به هیچ مفهوم کودک اعجوبه‌ای نبود و حتی مدت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت، بطوری که پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیر عادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن کرد، ولی غالباً ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که مابین کودکان انجام می‌گرفت و موجب سرگرمی کودک و محبّت فی مابین می‌شود را دوست نداشت.

آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال دیگر طبق تعالیم کاتولیک تحصیل کرد و از آن لذّت فراوان می‌برد وحتّی در مواردی از دروس که به شرعیات و قوانین مذهبی کاتولیک بستگی داشت چنان قوی شد که می‌توانست در هر مورد که همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهای معلّم جواب دهند او به آنها کمک می‌کرد.

انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترک کرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه «لوئیت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطایی می‌شدند، راه و رسم تنبیه ایشان آن بود که می‌بایست بعد از اتمام درس ، تحت نظر یکی از معلّمان ، در کلاس توقیف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگیز کلاسهای درس ، این اضافه ماندن شکنجه‌ای واقعی محسوب می‌شد.

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/6/62/Einestein.png
ذوق هنری
ذوق هنری انیشتین چنان بود که او وقتی پنج ساله بود، روزی پدرش قطب نمایی جیبی را به وی نشان داد، خاصّیت اسرار آمیز عقربه مغناطیسی در کوک تأثیر عمیقی گذاشت. با وجود آنکه هیچ عامل مرئی در حرکت عقربه تأثیری نداشت، کودک چنین نتیجه گرفت در فضای خالی باید عاملی وجود داشته باشد که اجسام را جذب کند. وقتی که انیشتین پانزده ساله بود حادثه‌ای اتفاق افتاد که جریان زندگی او را به راه جدیدی منحرف ساخت.

هرمان پدر او در کار تجارت خویش با مشکلاتی مواجه شد و در پی آن صلاح را در آن دیدند که کارخانه خود را در مونیخ بفروشد و جای دیگری را برای کسب و کار خود ترتیب دهند. از آنجا که وی خوش بین و علاقمند به کسب لذّتهایی بود، تصمیم گرفت که به کشوری مهاجرت کند که زندگی در آن با سعادت بیشتری همراه باشد و به این منظور ایتالیا را انتخاب کرد و در شهر میلان مؤسسه مشابهی را ایجاد کرد. هنگامیکه وارد شهر میلان شدند آلبرت به پدر خود گفت که قصد دارد تابعیت کشور آلمان را ترک گوید. آقای هرمان به وی تذکر داد که این کار زشت و نابهنجار است.

دوران دانشجویی
در این دوران مشهورترین مؤسسه فنی در اروپا مرکزی به استثنای آلمان ، مدرسه دارالفنون سوئیس در شهر زوریخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شرکت کرد، ولی بخاطر اینکه در علوم طبیعی اطلاّعات وسیعی نداشت درامتحان پذیرفته نشد. با این حال مدیر دارالفنون زوریخ تحت تأثیر اطلاّعات وسیع او در ریاضیات واقع شد و از او درخواست کرد که دیپلم متوسطه‌ای را که برای ورود به دارالفنون لازم است در یک مدرسه سوئیسی بدست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر کوچک «آرائو»که با روش جدیدی اداره می‌شد معرفی کرد.

بعد از یک سال اقامت در مدرسه مذبور دیپلم لازم را بدست آورد و در نتیجه بدون امتحان در دارالفنون زوریخ پذیرفته شد. با اینکه درسهای فیزیک دارالفنون آمیخته با هیچگونه عمق فکری نبود، باز هم حضور در آنها آلبرت را تحریک کرد که کتب جستجو کنندگان بزرگ این را مورد مطالعه قرار دهد. او ، آثار استادان کلاسیک فیزیک نظری از قبیل: بولتزمان ، ماکسول و هرتز را با حرص عجیبی مطالعه کرد. شب و روز اوقات او با مطالعه این کتابها می‌گذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانه‌ای آشنا شد که چگونه بنیان ریاضی مستحکمی ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصیلات خود راپایان داد و به مسأله مهم تهیه شغل مواجه شد.

از آنجا که نتوانست مقام تدریسی در مدرسه پلی تکنیک بدست آورد، تنها یک راه باقی ماند و آن این بود که چنین شغل و مقامی در مدرسه متوسطه‌ای جستجو کند. اکنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بیست و یک سال داشت و تابعیت سوئیس را بدست آورده بود. او در هنگام داوطلب شغل معلّمی خصوصی گردید و پذیرفته شد. انیشتین از کار خود راضی و حتّی خوشبخت بود که می‌تواند به پرورش جوانان بپردازد، امّا بزودی متوجّه شد معلمّان دیگر نیکی را که او می‌کارد ضایع و فاسد می‌کنند و این شغل را ترک کرد.

بعد از این دوران تاریک ، ناگهان نوری درخشید و بعد از مدّتی در دفتر ثبت اختراعات مشغول به کار شد و به شهر «برن» انتقال یافت. کمی بعد از انتقال به شهر برن انیشتین با میلواماریچ همشاگردی قدیم خود در مدرسه پلی تکنیک ازدواج کرد و حاصل آن دو پسر پی در پی بود که اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. کار انیشتین در دفتر اختراعات خالی از لطف نبود و حتّی بسیار جالب می‌نمود وظیفه وی آن بود که اختراعات را که به دفتر مذبور می‌آوردند، مورد آزمایش اوّلیه قرار می‌داد.

شاید تمرین در همین کار موجب شده بود که وی با قدرت خارق العاده و بی‌مانند بتواند همواره نتایج اصلی و اساسی هر فرض و نظریه جدیدی را با سرعت درک و استخراج کند. چون انیشتین بخصوص به قوانین کلی فیزیک علاقه داشت و به حقیقت در صدد بود که با کمک محدودی میدان وسیع تجارت را به وجهی منطقی استنتاج کند.
کسب کرسی استادی دانشگاه
در اواخر سال 1910 کرسی فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ خالی شد. انتصاب استادان این قبیل دانشگاهها طبق پیشنهاد دانشکده بوسیله امپراتور اتریش انجام می‌گرفت که معمولاً حقّ انتخاب خویش را به وزیر فرهنگ وا می‌گذاشت. تصمیم قطعی برای انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده فیزیکدانی به نام «آنتون لامپا» بود و او برای انتخاب استاد دو نفر را مدّ نظر داشت که یکی از آنها «کوستاو یائومان» و دیگری «انیشتین» بود. «یائومان» آن را نپذیرفت و پس از کش و قوسهای فراوان انیشتین این مقام را پذیرفت.

وی صاحب دو ویژگی بود که موجب گردید وی استاد زبردستی گردد. اوّلین آنها این بود که علاقه فراوان داشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و بخصوص کسانی که در حول و حوش او می‌زیسته‌اند مفید باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که انیشتین را وا می داشت که نه فقط افکار عمومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد، بلکه روش تنظیم آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه استفاده کنند از نظر جهان شناسی نیز لذّت می‌برند.

هدف انیشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت سال 1905 که در آن انیشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود، انیشتین با کمک اصل تعادل پدیده‌های جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بوده‌اند و می‌توانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد.

عزیمت از پراگ
در مدّتی که انیشتین در پراگ تدریس می‌کرد، نه فقط نظریه جدید خود را درباره غیر وی بنا نهاد بلکه با شدّت بیشتری نظریه خود را درباره کوانتوم نو را که در شهر برن شروع کرده بود، توسعه داد. با همه این تفاصیل انیشتین به دانشگاه پراگ اطّلاع داد که در خاتمه دوره تابستانی سال 1912 خدمت این دانشگاه را ترک کرد. عزیمت ناگهانی انیشتین از شهر پراگ موجب سر و صدای بسیار در این شهر شد، در سر مقاله بزرگترین روزنامه آلمانی شهر پراگ نوشته شد: «که نبوغ و شهرت فوق العاده انیشیتن باعث شد که همکارانش او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترک کرد.»

انیشتین عازم شهر زوریخ گردید و در پایان سال 1912 با سمت استادی مدرسه پلی تکنیک زوریخ مشغول به کار شد. شهرت انیشتین به تدریج تا آنجا رسیده بود که بسیاری از مؤسسات و سازمانهای علمی جهان علاقه داشتند که وی به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ایشان در ارتباط باشد. سالها بود که مقامات رسمی آلمان کوشش می‌کردند که شهر برلین نه فقط مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی باشد، بلکه در عین حال کانون فعالیت هنری و علمی نیز محسوب گردد، به همین جهت از انیشتین دعوت به عمل آوردند. مدّت کمی بعد از ورود انیشتین به برلین ، انیشتین از زوجه خویش هیلوا که از جنبه‌های مختلف با او عدم توافق داشت جدا گردید و زندگی را با تجرد می‌گذارند.

هنگامی که به عضویت آکادمی پادشاهی انتخاب شد، سی و چهار سال سن داشت و نسبت به همکاران خود که از او مسن‌تر بودند بیش از حد جوان می‌نمود. در این حال همه انیشتین را در وهله اوّل مردی مؤدب و دوست داشتنی به نظر می‌آوردند. فعالیت اصلی انیشتین در برلین این بود که با همکاران خویش و یا دانشجویان رشته فیزیک درباره کارهای علمی مصاحبه و مذاکره کند و آنها را در تهیه برنامه جستجوی علمی راهنمایی کند.

انیشتین و جنگ جهانی اول
هنوز یکسال از اقامت انیشتین در برلین نگذشته بود که ماه اوت 1914 جنگ جهانی شروع شد. در مدّت جنگ جهانی اول ، روزنامه‌های برلین همه روزه از وقایع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان بود. در عین حال انیشتین در منزل خود با دختر عمه خویش الزا آشنایی پیدا کرد. الزا زنی مهربان و خونگرم بود و همچنین او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اینحال انیشتین با او ازدواج کرد. جنگ بین المللی و شرایط معرفت النفسی که در نتیجه آن بر دنیای علم تحصیل گردید مانع از آن نشد که انیشتین با حرارت فوق العاده به توسعه و تکمیل نظریه ثقل خویش بپردازد.

وی با پیمودن راه تفکّری که در پراگ و زوریخ پیش گرفته بود توانست در سال 1916 نظریه‌ای برای ثقل و جاذبه عمومی بنا نهد که مستقل از نظریه‌های گذشته و از نظر منطقی دارای وحدت کامل بود. اهمیت نظریه جدید به زودی مورد تأیید و توجه دانشمندانی واقع گردید که دارای قدرت خلاق علمی بودند. تأیید تجربی نظریه انیشتین توجّه عموم مردم را به شدّت جلب کرده بود از این پس دیگر انیشتین مردی نبود که فقط مورد توجّه دانشمندان باشد و بس. بزودی وی نیز همچون زمامداران مشهور ممالک ، بازیگران بزرگ سینما و تئاتر شهرت عام بدست آورد.

مسافرتهای انیشتین
تبلیغات مخالف و حملاتی که علیه انیشتین می‌شد موجب گردید که در تمام ممالک جهان و در همه طبقات اجتماعی توجّه عموم مردم بسوی نظریه‌های او جلب شود. مفاهیمی که برای توده‌های مردم هیچگونه اهمیتی نداشته است و عامه ایشان تقریبا چیزی از آن درک نمی‌کردند، موضوع مباحث سیاسی گردید. انیشتین در این زمان سفرهای خود را آغاز کرد، ابتدا به هلند ، بعد به کشورهای چک و اسلواکی ، اسپانیا ، فرانسه ، روسیه ، اتریش ، انگلیس ، آمریکا و بسیاری کشورهای دیگر. امّا نکته قابل توجّه این است که وقتی انیشتین و همسر او به بندرگاه نیویورک شدند با استقبال شدید و تظاهرات پر شوری مواجه شدند که به احتمال قوی نظیر آن هرگز هنگام ورود یکی از دانشمندان رخ نداده بود.

انیشتین به آسیا و به کشورهای چین ، ژاپن و فلسطین سفر کرده است و این خاتمه سفرهای او بود. درسال 1924 بعد از مسافرتهای متعدد به اکناف جهان انیشتین بار دیگر در برلین مستقر گردید. حملات همچنان بر او ادامه داشت و نظریات او را به عنوان بیان افکار قوم یهود و به سود فاشیسم می‌دانستند، به این دلیل انیشتین به شهر پرنیستون در آمریکا می‌رود. بعد از چندی همسرش الزا در سال 1936 از دنیا می‌رود و خواهر انیشتین که در فلورانس بود به شهر پرنیستون نزد برادرش آمد.

در همین دوران انیشتین تابیعت کشور آمریکا را می‌پذیرد. انیشتین در سال 1945 طبق قانون بازنشستگی مقام استادی مؤسسه مطالعات عالی پرنیستون را ترک کرد. ولی این تغییر سمت رسمی ، تغییری در روش زندگی و کار او بوجود نیاورد. وی کماکان در پرنیستون بسر می‌برد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.

آخرین سالهای زندگی انیشتین
این دوران تجسس در نیمه انزوای شهر پرنیستون با اضطراب و اغتشاش آمیخته ‌شده بود. هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود، لیکن این دوره ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عصر بمب اتمی شروع می‌گردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز می‌کرد. بنابراین مسأله واقعی که برای او مطرح شد موضوع چگونگی پیدایش بمب اتمی نبود، با وجود اینکه منظور ما در اینجا دادن چشم اندازی مختصر از روابط انیشتین با حوادث بزرگ سیاسی آخرین سالهای زندگی او می‌باشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسی یاد نکنیم همین چشم انداز هم ناقص خواهد بود. یکی از آنها نامه مشهور است که وی می‌بایست برای همکاری خود در شوروی سابق بفرستد و دوم شرح وقایعی است که در اوضاع و احوال فیزیکدانان آمریکایی ، خاصه دانشمندان اتمی ، در داخل مملکت خودشان تغییر بسیار ایجاد کرد.

اکنون می‌توانیم بصورت شایسته‌تری همه آنچه را که گهگاه موجب تیره شدن پایان زندگی وی می‌شد مشاهده کنیم و سرانجام روز هجدهم آوریل 1955 بزرگترین دانشمند و متفکر قرن بیستم ، پیغمبر صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان ، مردی که احتمالأ همراه با ناپلئون و بتهوون مشهورتر از همه‌ مردان جهان بوده است، در شهر پرنیستون واقع در ممالک متحده آمریکای شمالی از زندگی و تفکر و مبارزه دست کشید و از دار دنیا رفت و در گذشت.

khaiyam
06-07-2006, 06:39 AM
آیزیا برلین
(مطلب روزنامه شرق)

مسعودخيرخواه : آيزايا برلين فيلسوف سياسي و مورخ تاريخ انديشه ها در 5 نوامبر 1997 در سن 88 سالگي در شهر آكسفورد انگلستان درگذشت. وي در زمره برجسته ترين نظريه پردازان سياسي معاصر در باب مفهوم «آزادي» به شمار مي آمد.

والدين برلين كه در شهر ريكا در لاتويا مي زيستند يهودياني سكولار بودند، اما پدربزرگ و مادربزرگش بر اجراي آداب سنتي مذهب اصرار مي ورزيدند. پدر آيزايا تاجر الوار بود و واگن هاي چوبي تخت خوابدار به راه آهن تزاري مي فروخت. در جريان نخستين جنگ جهاني و به دنبال پيشروي آلمان ها به سمت ريكا در 1915، خانواده برلين ابتدا به آندرناپل و سپس در 1917 به پتروگراد رفتند و سپس از بروز انقلاب بلشويكي در روسيه، چون اوضاع را نامساعد تشخيص دادند، به انگلستان كوچ كردند. آيزاياي 12 ساله پس از طي دوران مقدماتي تحصيل، به سال 1928 به دانشگاه آكسفورد رفت و ليسانس خود را در رشته ادبيات كلاسيك، فلسفه و علوم سياسي اخذ كرد و آن گاه به قصد روزنامه نگار شدن درخواستي به روزنامه «گاردين» نوشت، اما در مصاحبه ورودي توفيق نيافت و به صرافت ادامه تحصيل در رشته حقوق افتاد.

در ايـن هنـگام يـكـي از اسـاتيــد نيــوكـالـج (New College) آكسفورد كه با وي دوست بود او را به عنوان مدرس فلسفه به اين كالج دعوت كرد. مقارن با همين زمان كالج آل سولز (All Souls) نيز يك بورس تحقيقاتي به او اعطا كرد. به اين ترتيب برلين تا سال 1928 كه رسما به عضويت كادر علمي نيوكالج درآمد، از مزاياي هر دو مسئوليت خود بهره مي برد. كتاب كوچك «زندگي و محيط اجتماعي كارل ماركس» كه به سال 1929 انتشار يافت، محصول پژوهش او براي كالج آل سولز بود.

آيزايا برلين در دوران دومين جنگ جهاني و به سال 1941 از طرف وزارت اطلاعات انگلستان به آمريكا اعزام شد تا گزارش هاي مرتبي در خصوص روحيات آمريكاييان و عكس العمل هاي آنان در قبال جنگ به لندن ارسال كند. گزارش هاي پر محتواي برلين به زودي توجه وزارت امور خارجه و شخص چرچيل را به خود جلب كرد و سبب شد تا سال بعد او را به عضويت وزارت امور خارجه درآورند و مسئوليت ارسال تحليل هاي سياسي در سفارت انگليس در واشنگتن را به او بسپارند. مجموعه گزارش هاي برلين از آمريكا به سال 1981 تحت عنوان «گزارش هاي واشنگتن 1945-1941» انتشار يافت.

برلين مدتي كوتاه نيز در سفارت انگلستان در مسكو خدمت كرد و در اين مدت ملاقات هايي با روشنفكران سرشناس شوروي مانند «بوريس پاسترناك » و «آنا آخماتوا» انجام داد كه تاثير تعيين كننده اي بر جهت گيري فكري او در آينده باقي گذارد و او را بيش از پيش به بررسي انديشه هاي متفكران روس و ترجمه آثار آنان به زبان انگليسي علاقه مند كرد. در پايان جنگ برلين تصميم گرفت فلسفه را رها كند و به پژوهش در تاريخ انديشه ها مشغول شود. او در سال 1957 به استادي كرسي نظريه اجتماعي و سياسي در كالج آل سولز منصوب شد و رساله مشهور خود با نام «دو مفهوم آزادي» را در هنگام تصدي اين كرسي قرائت كرد.

در اين رساله كه از زمان انتشار تاكنون تاثير بسيار زيادي بر بحث هاي نظري در باب آزادي باقي گذارده، برلين از يك سو بر اين نكته تاكيد كرد كه آزادي يك مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است و آن را نمي توان با تكيه به مفاهيم ديگر مانند عدالت، مساوات، سعادت، آسودگي وجدان و نظاير آن تبيين كرد و از سوي ديگر ميان دو نوع آزادي «منفي» و «مثبت» تمايز قائل شد. آزادي منفي به معناي آزاد بودن از قيودي است كه توسط ديگران بر شخص تحميل مي شود. آزادي مثبت به معناي آزادي براي دستيابي به خواست ها و علايقي است كه شخص بدان ها تمايل دارد. برلين استدلال مي كند در حالي كه آزادي منفي ارزشمند و ضروري است، آزادي مثبت مي تواند به استبداد و اعمال محدوديت بر آزادي افراد از سوي كساني منجر شود كه مي پندارند حقيقت مطلق و ارزش هاي متعالي تنها در اختيار آنان است و تنها آنان شايستگي داوري در خصوص اين امور را دارند.

ديدگاه هاي برلين درباره آزادي به عنوان تفسير تاز ه اي از ليبراليسم مورد استقبال قرار گرفت، اما نكته مهمي كه مي بايد از باب رهيافت ليبراليستي او در نظر داشت اين است كه برلين به عوض آنكه از ليبراليسم خوش بينانه «جان استوارت ميل» متاثر باشد، كاملا تحت تاثير ليبراليسم بدبينانه متفكران روس است. برلين در جبين بشريت نور رستگاري نمي بيند و به آينده خوش بين نيست و بر اين باور است كه ابناي بشر به دست خود موجبات نابودي خويش را فراهم مي كنند. او موافق با اين رهيافت براي يكي از آخرين آثار خود نام «الوار خميده انسانيت» را برگزيد كه آن را از عبارتي از كانت وام گرفته بود: «از الوار خميده انسانيت هيچ چيز راستي تاكنون ساخته نشده.»برلين كه به زبان هاي روسي، آلماني، انگليسي و فرانسه تسلط داشت، سخنوري توانا و مدرسي خوش محضر بود.

اما در كار نويسندگي بيشتر به مقاله نويسي گرايش داشت تا تحرير كتاب هاي جامع و تقريبا همگي آثارش در قالب مقالات متنوعي است كه در مجموعه هاي مختلف جمع آوري شده است و احيانا در آنها موارد تكراري نيز به چشم مي خورد. او در يكي از مقالات مشهورش با نام «خارپشت و روباه» كه در آن به بررسي ديدگاه تولستوي درباره تاريخ پرداخته، متفكران را به دو گروه خارپشت ها و روباه ها تقسيم مي كند.خارپشت ها آناني هستند كه در طول زندگي يك ايده عميق و بزرگ عرضه مي كنند و همه آثار قلمي شان در بسط و تكميل همان ايده اصلي است.روباه ها به عكس كساني هستند كه به حوزه هاي گوناگون سر مي كشند و از هر يك از گشت و گذارهاي خود ارمغان كوچكي به همراه مي آورند.

برلين روباهي بود كه دو ايده اصلي را همچون خارپشت ها مطرح ساخته بود: آزادي و كثرت گرايي (پلوراليسم). برلين در عين اعتقاد به پلوراليسم و تاكيد بليغ بر اين نكته كه در جوامع بشري احيانا ارزش ها، اصول و آرمان هايي يافت مي شوند كه به يكديگر قابل تحويل نيستند و افراد بايد بياموزند كه در كنار هم و با رعايت احترام متقابل براي آرا و انديشه هاي يكديگر زندگي كنند به نسبي گرايي قائل نبود و بر عام بودن برخي ارزش ها نظير آزادي و معرفت علمي تاكيد مي ورزيد.

منبع سايت :philosophers.atspace

khaiyam
06-07-2006, 06:44 AM
چرا اسپینوزا؟
(مترجم : سهیل اسدی)

مقدمه مترجم

این نوشته که در ادامه می آید ترجمه ای است از (Why Spinoza?) بقلم (Richard Mason) که در شماره 35 نشریه دگراندیش (Philosophy Now) بتاریخ مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بچاپ رسیده است.

اسپینوزا و کانت از جمله فلاسفه ای هستند که قلمشان مزید بر موضوع از دشواری خاصی برخوردار است. شاید بیشتر از هر فیلسوف دیگری بازخوانی اندیشه هایشان نیاز به تبحر داشته باشد. نتیجه آنکه متاسفانه حتی در میان دانشجویان فلسفه یک نوع عقبگرد استراتژیک نسبت به این دو ابراندیشمند دیده می شود. همچنین در میان متون فلسفی نیز به سختی میتوان نوشته ای در مورد این دو یافت که مفاهیم را اندکی ساده تر بیان کرده باشد. نویسنده این مقاله نیز خود بر سختی امر در مورد اسپینوزا اشاره کرده است و بر همین مبنا تا آنجا که توانسته با استفاده از سبک تفکر شخصی به بیان ادله ای برای دفاع از اسپینوزا پرداخته است.

اسپینوزا در آمستردام به سال 1632 از والدینی یهودی دیده به جهان گشود. در دوران جوانی بخاطر نگرش غیر مرسوم به مذهب از جمع یهودیان طرد میگردد و تا آخر عمر را با مزد ناچیز تدریس و فروش عدسی های دست سازش امورات میگذراند. کرسی استادی دانشگاه و مقرری لویی چهاردهم را بخاطر از دست ندادن آزادی رد میکند. و در چهل و چهار سالگی بخاطر ابتلا به سل بار سفر از جهان می بندد.

در ترجمه این مقاله دو هدف را دنبال کرده ام. یکی آنکه آنانی که سر و سرّی در فلسفه دارند و فلسفه اسپینوزا را بارها از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده اند، و شاید شبهاتی در ذهنشان جای گرفته؛ این اندک برایشان مجالی باشد به بررسی دوباره دیدگاه های او بپردازند که بگمانم میتواند راهگشای موثری واقع شود. دیگر آنکه آنان که حرفه شان غیر از فلسفه ورزی است و کمتر بدان پرداخته اند اما علاقمند یافتن هرچه بیشتر هستند، از این نوشته بتوانند با الفبای اسپینوزا آشنا گشته به سمت خواندن نوشته های خودش همت گمارند. دکتر ریچارد ماسون استاد کالج ولفسون و استادیار دانشگاه کمبریج، تخصصشان اسپینوزا است و پیشنهاد میکنم هر آنچه از ایشان در اینباره یافتید بخوانید. کتاب (The God of Spinoza) بقلم ایشان و چاپ دانشگاه کمبریج از جمله متونی است که دانشجویان فلسفه اسپینوزا را از سردرگمی رهایی می بخشد. (Samuel Shirley) به همکاری انتشارات کتب جیبی (Hackett) با ترجمه نوین انگلیسی که از دشواری سخن کاسته، مجموعه آثار اصلی اسپینوزا را چاپ کرده است که برای دوران ما میتواند بسیار کارگشا باشد. مقدمه ای کوتاه برای تازه واردها تحت عنوان اسپینوزا توسط (Roger Scruton) و انتشارات (Phoenix) در دسترس میباشد. در این مورد میتوان از مقدمه ای گسترده تر و با فصاحت در کلام تحت عنوان (Routledge Guide to Spinoza and the Ethics) نوشته (Genevieve Lloyd) نام برد. البته اسپینوزای قلم (Stuart Hampshire) چاپ انتشارات معروف (Penguin) همچنان در رده پرخواننده ترین ها است. امید است که جملگی مورد پسند فلاسفه ایرانی واقع شوند.



چرا اسپینوزا میخوانیم؟ تصور میکنیم که او یکی از بزرگترین فلاسفه است، اینطور نیست؟ مطمیناً او قسمتی از یک برنامه متعارف دانشگاهی است و دانشجویان علاقه به طفره رفتن از نوشته هایش دارند. اگر شما امتحانی داشته باشید از تاریخ فلسفه و در مورد دکارت، اسپینوزا، لایبنیز، لاک، برکلی و هیوم؛ آنوقت اسپینوزا همانی خواهد بود که کمتر میخوانید. در مقایسات سطحی، ارتباط اسپینوزا با مابقی بسیار بحث برانگیز است. پس از او فیلسوفی ادامه دهنده راه او نیست و بجز بر تعداد محدودی از طرفداران، هیچ تاثیر آنی از فلسفه او گذاشته نشد. بدتر از همه اینها، فلسفه او بسیار سخت است (و احتمال دارد تصحیح کننده ورقه شما از او کم بداند و این هم از همه بدتر: یعنی یک ریسک). شگفتی قرن هفدهم در ریاضیات بعنوان یک روش تفکر عقلانی در "اخلاقیات"[1] اسپینوزا به اوج زننده خود دست میابد. این تلاش اصلی اسپینوزا متشکل از یک روش هندسی با تعاریف، بیان قواعد کلی، نمایش رهیافتها و گزاره های متسلسل می باشد. به نظر می رسد که نسبت به ذایقه امروز، ابتدا و انتهای این کتاب در دو قطب مخالف هم واقع شده باشند. او با یک دستکاری خشک در عبارات کلیدی علت[2]، نهاد[3] و ماده[4] گفتارش را آغاز میکند و با جاودانگی بخشی از تفکر، و عشق برکت آفرین و عقلانی به خدا نتیجه گیری را به پایان می رساند.

خوب، پس چرا نگرانی؟ یک دلیل خوب برای دور ریختن ترس از فلسفه او این است که اسپینوزا با هر فیلسوف دیگری در سبک تحلیلی[5] متفاوت است و این تعجب برانگیز نیست. دو تن از اولین فلاسفه تحلیلی و تاثیرگذار؛ بردلی[6] و مک تگارت[7] از اسپینوزا – ونه هگل – به عنوان پیشوای اصولی و عقلانی خود نام برده اند. این نمی تواند فقط یک پیشامد باشد که بسیاری از عقاید فلاسفه تحلیلی نشأت از عکس عقاید اسپینوزا گرفته است؛ بعنوان مثال، این باور که می بایست مابین «فلسفه» و «یک فلسفه» تفاوت گذاشت. ارایه نگرشی قاعده مند و جامع به جهان و همچنین جایگاه ما در آن، بسیار جاه طلبانه و یا فقط غیرممکن به نظر رسیده است. نقش فلاسفه فقط به حل مشکلات فلسفی تقلیل یافته که یا توسط فلاسفه پیشین پدید آمده و یا بخاطر تفکرات اشتباهی راجع به خدا، آزادی و ابدیت عمومیت یافته است. از این رو صلاحیت ویژه فیلسوفان به، تفکر مستقیم با کمک گرفتن از منطق تبدیل گشته است. در نقطه مقابل، «یک فلسفه» ممکن بوده تلاشی باشد برای ارایه پیشنهاد چگونه زندگی کردن با نظریات جامع و بنیادین در مورد چگونگی فعلیت وجود. از زمان سرکوب تفکرات هلنیکی رواقیان[8]، اپیکورینها[9] و شکگرایان[10] توسط امپراتور مسیحی جاستینین[11] در 529 میلادی، دعاوی اینگونه بنظر عبث و بیهوده آمده است.

[با تمامی این توضیحات اما][i] اسپینوزا «یک فلسفه» ارایه می دهد: اتحاد یکپارچه "خدا، یا طبیعت"، همبستگی مابین ذهن و بدن، و پیشروی بسمت سعادت ولو اینکه قسمتی از تمامیت جاودانگی باشد. شناخت داستان کلی از شناخت رموز بیشمار نتیجه میگردد. با درک مستقیم از جایگاهمان در طبیعت است که بخشی از آن میشویم و به تجربه جاودانگی میپردازیم.

موردی که این تفکر را جذاب میکند آمیزش «یک فلسفه» با ادله دشوار و مفصل فلسفی است. والاترین ارزشهای عقلانی اسپینوزا در ثبات و شیوایی تفکر اوست که به ندرت از او متفکری رمزآلود می سازد. عبارت "ما هرچه بیشتر به درک مقولات مخصوص نایل شویم، بیشتر میتوانیم خدا را درک کنیم." می تواند به شیوه هاای مختلفی بیان گردد. یک تعبیر این است که مسیر آگاهی از میان تامل گیج در تمامیت هستی نمیگذرد، بلکه بواسطه تحقیق علمی محقق میگردد. "روش ما برای دریافت مقولات از هر نوع باید ... یگانه و یکسان باشد؛ برای مثال، توسط قوانین جهانی و اصول طبیعت صورت پذیرد."

نمای کلان [فلسفه اسپینوزا] بگونه فریب انگیزی واضح است و اما جزییاتی که آن را می سازند تعجب برانگیزند. در اینجا به سه مثال اشاره میکنم: [1] عقلگرایی آشکار اسپینوزا، [2] فقدان اضطرابش درباره مقوله آگاهی و [3] جبرگرایی او. در تمامی این سه رده پایی از تعصب مذهبی به چشم میخورد. آیا او در قدرت تفکر دچار یک اعتماد بی پایه نبود؟ آیا این دلیلی است برای قرار گرفتن او در لیست درسی بعنوان عقل گراها مابین دکارت و لایبنیز؟ بررسی عنصر آگاهی را در قسمت دوم [کتاب] اخلاقیات به پس از رسیدگی به "خدا، یا طبیعت" در قسمت نخست، موکول میکند. پس آیا این به مثابه نادیده گرفتن تهدید تردید که دکارت گوشزد کرده بود، نیست؟ آیا اعلام نکرد که "چیزی در طبیعت پیشامد نیست"؟

[اولاً: هیوم را با اسپینوزا مقایسه کنید.] کسی از دیوید هیوم تصور یک عقلگرا را ندارد. او نوشته است که "چنین است و می بایست که چنین نیز باشد که عقل برده عواطف است." نظر اسپینوزا چنین بود که "آدمی ضرورتاً همیشه مطیع احساسات مثبت است ... او دستور عام طبیعت را دنبال میکند، از آن اطاعت میکند و تا جایی که نهاد اشیاء طلب میکنند خودش را با آنان وفق میدهد." پروژه رواقی هدایت عواطف توسط عقل هیچوقت عملی نگشت و نخواهد شد. هیوم استدلال میکرد که عقل هیچگاه نمی تواند در جهان فیزیکی وقوع اتفاقی را پیش بینی کند. اسپینوزا، هفتاد سال قبل از او با این نظر موافق بود. [اسپینوزا می نویسد] "ما بطور مسلم هیچ اطلاعی از هماهنگی عملی و بستگی اشیاء به یکدیگر نداریم – بدین معنی که، از مسیری که همه چیز در آن نظم میگیرد و ارتباطات منسجمی شکل میگیرند ناآگاهیم." پس "برای عملی شدن اهداف بهتر است، همچنین، ضروری است که وقوع هر چیز را یک تصادف تصور کنیم." و بدین طریق پیشگویی میکند که: ما نمی توانیم از روی موجودیت فعلی هر یک از اشیاء نتیجه بگیریم "که در آینده نیز موجود خواهند بود یا نه و یا اینکه در گذشته وجود داشته اند یا خیر."

دوماً: این حقیقت دارد که اسپینوزا خود را از تهدید شک آنگونه که دکارت در "اولین تعمق"[12] اشاره میکند، رها میسازد. دکارت به همه چیز شک داشت و نتیجتاً آنکه سعی کرد تا که تمامی آگاهیش را بر اساس تنها موردی که در آن به جدیت نسبی رسیده بود بنیان گذارد: تفکر شخصی. "من فکر میکنم، پس هستم." در باور اسپینوزا [اما] تفکر، شخص و آگاهی از خویشتن بنیاد تفکر را تشکیل نمی دادند. و هیچ دسته بندی بین آگاهی حتمی ذهن و اطمینان از موجودیت یک "جهان خارجی" وجود نداشت. کناره گیری اسپینوزا از نحوه تقسیم بندی و نگرش دکارتی، او را تا زمان فرگه[13] در قرن نوزدهم (و اگر موافق باشید، تا هایدگر در قرن بیستم) از شالوده تفکر انسان غربی دور نگاه داشت. و [دوری از تفکرات اسپینوزا] بر اساس نوعی از تعصب یا جهل صورت نگرفت [نیاز زمانه چنین میطلبید]. برای او خویشتن شکاک و منزوی فقط یک وانمود بود. می توان تصوراتی را بال و پر داد – حتی میتوان داستانها نقل کرد – اما اینها نمی توانند احتمالات جدی محسوب شوند. [اینچنین است که اسپینوزا نتیجه میگیرد] نسبت ذهن آدمی با مابقی واقعیات، زمانی میتواند مورد بحث و بررسی قرار گیرد که ما قادر به درک مابقی واقعیات باشیم و نه قبل از آن.

سوماً، اسپینوزا یک جبرگرا بود. به چه معنی؟ برای او، ضرورت نه مقوله ای درون دایره منطق، که منطبق با حقیقت بود. هر چیزی می بایست دلیل و برهانی داشته باشد و برای آگاه شدن به چیزی می بایست از ادله آن باخبر بود. هیچ چیز بدون دلیل قابل فهمیدن نمی باشد. تمامی شبکه های علّی و توجیهی می بایست همبسته باشند چرا که انقطاع آنان باعث بروز مشکل عدم درک صحیح می گردد. "مقولاتی که هیچگونه ارتباطی با هم ندارند و دارای مشترکات نیستند، نمی توانند توسط یکدیگر شناخته شوند." عدم درک [طبیعت] و ناسازگاری [شناختها] قادر به باز کردن گره ای نمی باشند. بنابراین، جبرگرایی اسپینوزا منجر به یک رد و انکار [در اختیار] و هموار شدن مسیر پذیرش رمز و رازها گردید.

نظرات سیاسی و مذهبی اسپینوزا برای زمان خودش افراطی بودند. اشاره کرده است که در امر سیاست نه به ستایش کسی می پردازد و نه به تکفیر کردن آن، بلکه در جهت فهمیدن این مقوله قدم بر میدارد. همانگونه که کسی اگر بخواهد با هواشناسی آشنا شود، عمل میکند. در مورد مذهب او به یک تقسیم بندی قاطع دست میزند. مجموعه ایده ها و نظریات درباره طبیعت [یا خدا] و انسانیت را در یک گروه و تمرینات، رفتارها و رسم و رسومات دینی را در گروه دیگری قرار میدهد. در رابطه با مسایل گروه اول فرد میتواند مادامی که حقایق نخستینش نقض نشده باشند به هر آنچیز که میخواهد باور داشته باشد: یک شرط مخفی و ویران کننده [مذاهب اجباری] که میتواند بطور موثری قلمرو بررسی تمامی مسایل را به علم بسپارد. در مورد گروه دوم اما نظر اسپینوزا بر صحه گذاشتن بر خواسته های تاریخی و اجتماعی است با این اشاره که موارد گروه دوم ربطی با حقیقت پیدا نمی کنند و فقط یک خواست اجتماعی اند.

گاهاً از اسپینوزا بعنوان یکی از بنیانگذاران تفکر سیاست لیبرال و پیشرو عصر روشنفکری یاد می شود. حقیقتاً طبق نظر جاناتان اسراییل[14] که در کتابش روشنفکری افراطی[15] بیان داشته، والا بودن جایگاه اسپینوزا

در تاریخ سیر حرکت عقلانیت بخاطر دوباره بازبینی افکارش در سده اخیر بوده است. نظرات او در باب آزادیهای سیاسی و مذهبی در دهه هفتاد قرن هفدهم هم اکنون نیز توسط نظرات مشابه عبدالکریم سروش[ii] انعکاس یافته اند که اخیراً برایش در ایران دردسر آفرین بوده اند. در واقعیت، در مورد اسپینوزا نمی توان به یک تقسیم بندی ساده اکتفا نمود. او در هر موردی میگوید؛ که هیچ چیز را نمی بایست فقط بوسیله تقسیم بندی ها شناخت – "بشر حیوانی عقلانی است" و پاره ای از دیوان سالاری موجود است و نه خودش یک توجیه. طبق رای او ما می بایست همواره بر دلایل و یا ریشه های عقلانی استناد کنیم. در مورد اسپینوزا یک تصویر غنی اما گیج کننده باقی مانده است. نحوه زندگیش و زمانی که در آن میزیسته باعث ارایه چنین تصویری است. پیش زمینه های زندگی و تعلیمات یهودی، اثرات مذهب و سیاست هلندی و فلسفه دکارتی و علوم طبیعی جدیده بر اندیشه اسپینوزا اثر گذاشته اند. [شاید بدین علت باشد که] برخی از مفسران او را شخصیتی گوشه گیر و رومانتیک و منحصر به فرد معرفی کرده اند. در حقیقت، اسپینوزا در تقاطع بسیاری از پیشینه های تاریخی و سنتها واقع شد و انسان گرایی او دقیقاً محصول تعادلی است که از میان بایدها و نبایدهایش از این دو [تاریخ و سنتها] پدید آمدند. و این موضوع از او اندیشمندی منحصر به فرد می سازد. او خود را وارد بسیاری از جریانات متفاوت استدلالی زمان کرد و روا نیست که بدین دلیل او را اندیشمند یک عقلانیت غریب نام نهاد.

اگر ما در دوران پس از دکارت به سر میبریم، پس زمان خوبی برای مطرح کردن اسپینوزا است. کسی که شاید بهتر از هر کس دیگری دکارت را فهمید. انجمن فکری پیرو اسپینوزا در فرانسه غوغایی برپا کرده است. از چند سال گذشته نیز توجه به اسپینوزا در دانشگاه ها افزایش یافته است. انجمن آمریکای شمالی اسپینوزا هم در دهمین سالگردش گسترده تر می شود. در بریتانیا اما ... بهتر است که تلاشی را آغاز کرد.


--------------------------------------------------------------------------------

[1] The Ethics
[2] cause
[3] nature
[4] substance
[5] analytical style
[6] F.H. Bradley
[7] John Ellis McTaggart
[8] Stoicism
[9] Epicureanism
[10] Scepticism
[11] Justinian
[12] First Meditation
[13] Friedrich Ludwig Gottlob Frege
[14] Jonathan Israel
[15] Radical Enlightenment (Oxford, 2001)

جواد كاظميان
06-08-2006, 10:56 PM
http://www.persianit.ir/images/stories/maliheh/p00332.jpg

توماس اديسون در سال 1847 در ميلان ، Ohio متولد شد . تام در كودگي نتوانست مانند ديگر بچه ها در مدرسه موفق باشد . مادرش تصميم گرفت او را در خانه تحت تعليم قرار دهد، تعداد زيادي كتاب به او داد تا مطالعه كند . تام پسري كنجكاو بود . هميشه علاقه داشت كه بفهمد كه چيزهاي اطرافش چگونه عمل مي كنند .

دوست داشت كه بتواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند . مادرش به وي اجازه داد تا لابراتواري در خانه برايش درست شود تا او بتواند آزمايشات خود را انجام دهد. در هنگام جواني تام آزمايشگاهي از خودش درست كرد جايي كه مي توانست ايده ها و نظرياتش را آزمايش كند . بسياري از چيزها را در اين آزمايشگاه اختراع داد . مي توانيد حدس بزنيد كه اختراع مورد علاقه اش چه بود؟

گرامافون يا دستگاه ضبط صوت اگر در آن زمان موسيقي گوش دهيد، يا بايد خودتان آنرا مي نواختيد و يا به كنسرتها مي رفتيد . معروفترين اختراع اديسون چراغ حبابي بود . در آن زمان، مردم از چراغ هاي نفتي وگازي براي روشن كردن خانه هايشان استفاده مي كردند.

اديسون مي دانست كه استفاده از الكتريسيته بسيار ساده تر و ارزانتر خواهد بود . مشكل اينجا بود كه كسي نمي دانست چگونه بايد اين كار را انجام دهد .

اديسون مدت زيادي بر روي ايده اش كار كرد . بسيازي چيزها را استفاده كرد كه هيچ كدام عمل نمي كردند . اما او هيچ گاه مايوس نشد و كارش را قطع نكرد ، او ادامه داد تا روزي كه توانست آنچه را مي خواست بدست آورد . امروز ، شما به سادگي مي توانيد با فشار دادن كليدي هز زمان نور وروشنايي را داشته باشيد . همچنين اديسون اولين نيروگاه برق را ايجاد كرد كه به 85 مشتري برق مي فروخت و توانايي روشن كردن 5000 لامپ را دارا بود . او در سال 1882 در نيويورك اين كار را انجام داد . اديسون همچنين دوربين متحرك را اختراع كرد . هنگامي كه شما به تماشا فيلم و يا تلويزيون مي رويد ، مي توانيد از ايده و كارهاي سختي كه انجام داده است تشكر كنيد . بسياري از ماشين هاي الكتريكي كه امروزه در خانه ها يا مدارس ديده مي شوند از ايده ها و نظريات اديسون نشات گرفته اند .

اختراع كردن بهترين چيزي بودن كه اديسون به آن علاقه داشت . او ابتدا مي انديشيد كه اشياء پيرامونش چگونه كار مي كنند، پس فكر مي كرد كه چگونه مي تواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند . كه به آن الهام مي گويند . اما قسمت متشكل كار اينجا بود كه اديسون بايد ايده هايش را در عمل پياده مي كرد طوري كه آنها كار مي كنند . او انواع چيزها را استفاده مي كرد تا در نهايت دقيقا" آن چه را كه مي خواست مي توانست پيدا كند . خود او آنرا سخت كاركردن و نا اميد نشدن مي دانست او مي گفت اختراع " يك درصد الهام گرفتن و 99 درصد پشتكار و جديت است . "

http://www.persianit.ir/images/stories/maliheh/p00332b.jpg

جواد كاظميان
06-08-2006, 11:00 PM
تولد : 1564 فلورانس ايتاليا

فوت 8 ژانويه 1642 فلورانس

http://www.persianit.ir/images/stories/maliheh/p00017.jpg

گاليله فيزيكدان و منجم بزرگ را پدر علوم تجربي مي نامند. او با استفاده از ابزار كار و نيز روش مناسب توانست بعضي از قانون هاي طبيعت را با استفاده از آزمايش به دست آورد و باطل بودن نظريات ارسطو را در مورد سقوط اجسام به كمك آزمايش مشخص كند.

گاليله در 19 سالگي به دانشگاه (( پيز)) راه يافت و علوم پزشكي را تحصيل كرد اما پس از مدتي به رياضيات و فيزيك روي آورد. توجه به پديده هاي طبيعت و يافتن ارتباطي ميان پديده ها از مشخصات ذهني او بود. گفته مي شود روزي كه به كليسا رفته بود متوجه نوسانات منظم چراغهاي كليسا شد. از اين مشاهده اتفاقي به سوي آزمايش علمي درباره آونگ كشانده شد و قانون همزماني نوسانات كم دامنه آونگ را به دست آورد.

گاليله در زمان استادي دانشگاه پيز ( 1592-1589) درباره سقوط اجسام مطالعه كرد و با آزمايش بر سطح شيبدار كه خود مبتكر آن بود نتيجه گرفت كه اگر فقط نيروي وزن بر اجسام مختلف اثر كند شتاب سقوط براي همه آنها يكسان است و به عبارت ديگر :

در جايي كه هوا نيست همه اجسام با شتاب يكسان سقوط مي كنند

او علاوه بر سقوط آزاد حركت پرتابه ها را نيز مورد بررسي قرار داد و نتيجه گرفت كه مسير پرتابه ها سهمي است. در سال 1592 به تدريس در دانشگاه پادوا پرداخت و مدت 18 سال در اين سمت ماند. در 1609 يك دوربين نجومي ساخت ( دوربين گاليله از يك عدسي محدب شيئي و يك عدسي مقعر چشمي تشكيل شده است) و با آن در هفتم ژانويه 1610 قمرهاي سياره مشتري را كشف كرد. كشف قمرهاي مشتري و مشاهده حركت آنها و اظها ر نظر درباره درستي نظر كپرنيك مربوط به حركت زمين و سيارات به دور خورشيد دشمني كليسا را به دنيال داشت.

گاليله براي اثبات درستي نظريات و مشاهدات خود به سال 1611 به رم رفت تا اعضاي كليسا با حركت سيارات از داخل دوربين دست از دشمني بردارند اما اين عاشقان افكار خويش خود را مجاز به مشاهده آسمان با دوربين ندانستند و سرانجام به سال 1633 گاليله را به پاي ميز محاكمه كشاندند.

آخرين فعاليت علمي گاليله تاليف كتابي به نام گفتگو درباره دو علم جديد بود كه فعاليتهاي علمي خود را در رشاه فيزيك در آن نوشته است .

Dianella
06-13-2006, 03:42 PM
ژاندارک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=201339&postcount=1)
سالوادور دالي (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=228102&postcount=2)
ولنتاین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=251412&postcount=3)
کیلدال (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=288649&postcount=4)
آلبرت اینشتین1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=319094&postcount=6)
آلبرت اینشتین2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=328410&postcount=7)
آیزیا برلین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=387134&postcount=8)
اسپینوزا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=387138&postcount=9)
توماس ادیسون1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=389930&postcount=10)
گالیله (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=389935&postcount=11)
کارل پوپر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399091&postcount=13)
نیچه 1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399094&postcount=14)
رابرت نوزیک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399095&postcount=15)
ويتگنشتاين (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399098&postcount=16)
هنری برگسون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399100&postcount=17)
کواین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399104&postcount=18)
ایمانوئل کانت (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=399107&postcount=19)
موتزارت1 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=400796&postcount=21)
کوپرنیک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=405905&postcount=22)
آندره ماری آمپر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600858&postcount=24)
رابرت هوک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600867&postcount=25)
بوهر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600880&postcount=26)
ولتا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=600885&postcount=27)
آلفرد نوبل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=601089&postcount=28)
پاسکال (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=609615&postcount=29)
موتزارت 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=609632&postcount=30)
جرج برنارد شاو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=627841&postcount=31)
ویرجینیا وولف (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=627894&postcount=32)
جان دالتون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=629142&postcount=33)
گورباچف (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=629179&postcount=34)
چارلی چاپلین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=641511&postcount=35)
فلورنتین اسمارانداچ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=644973&postcount=36)
رادرفورد (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645571&postcount=37)
مندلیف (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645726&postcount=38)
ژول ورن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645919&postcount=39)
جورج جان تامسون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=645990&postcount=40)
پائولو كوئليو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=665009&postcount=41)
استفان هاوکینگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=665018&postcount=42)
کوپرنیک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=665025&postcount=43)
آندره ژید (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=681720&postcount=44)
دانته (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=681725&postcount=45)
بورخس (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694570&postcount=47)
جک لندن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694572&postcount=48)
پرل باک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694574&postcount=49)
گوته (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694586&postcount=50)
آشیل کلود دبوسی (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=694588&postcount=51)
شکسپیر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=741424&postcount=54)
اقلیدس (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=791852&postcount=56)
گرگور مندل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=791910&postcount=57)
استيون هوكينگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=795572&postcount=58)
گارسیا مارکز (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=811647&postcount=59)
اورهان پاموک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=811649&postcount=60)
آنتونيو ويوالدي (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=906936&postcount=61)
سقراط (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=932454&postcount=62)
افلاطون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=981731&postcount=64)
ارسطو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1027840&postcount=65)
توماس ادیسون 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1055469&postcount=66)
الکساندر دوما (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1088448&postcount=67)
نیچه 2 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1163504&postcount=70)
آندره سيلسيوس (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1252662&postcount=72)
نیوتن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1290776&postcount=73)
پله (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1341374&postcount=74)
مارادونا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1341379&postcount=75)
هیمر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1346091&postcount=76)
ماکس ول (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1601798&postcount=81)
انیشتین3 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1666570&postcount=83)
لویی پاستور (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1669892&postcount=84)
انیشتین 4 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1838656&postcount=85)
انیشتین 5 (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1838659&postcount=86)
لاگرانژ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1842223&postcount=87)
پیکاسو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1845933&postcount=88)
ونسان ون گوگ (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1848555&postcount=89)
جان لنون (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1856457&postcount=90)
نیوتن (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1869048&postcount=80)
الکساندر گراهام بل (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1877300&postcount=81)
بنیامین فرانکلین (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1917469&postcount=82)
سر جیمز چادویک (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=1917474&postcount=83)
مایکل پورتر (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2147471&postcount=84)
آلبر کامـو (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2334152&postcount=86)
ساموئل بکت (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2334185&postcount=87)
مايكل فاراده (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2363417&postcount=88)
ماری کوری (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2363436&postcount=89)
فرانتس کافکا (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2608037&postcount=90)
سیلویا پلات (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2642711&postcount=91)
فردریش ویلهلم نیچه (http://forum.p30world.com/showpost.php?p=2712062&postcount=92)

khaiyam
06-14-2006, 07:22 AM
کارل پوپر: فيلسوف خردگرايی سنجش‌گر
بهرام محيی
منبع :سایت ایران امروز


پيشگفتار
کارل رايموند پوپر (١) در سال1902 ميلادی در حومه‌ی شهر وين، در يک خانواده‌ی يهودی که به مسيحيت پروتستان گرويده بود، زاده شد. دوران بلوغ او مصادف با سالهای دشوار جنگ جهانی اول بود. فقر و مسکنت اقشار وسيع مردم در سالهای پس از جنگ، او را به سوی انديشه‌های سوسياليستی سوق داد. مدت کوتاهی عضو حزب کمونيست شد، ولی به سرعت از آن روی گرداند. با اين حال به اعتراف خود تا مدتها همچنان سوسياليست باقی ماند و معتقد بود که اگر سوسياليسم با آزادی‌های فردی تلفيق پذير باشد، باز هم سوسياليست خواهد بود، زيرا که او آزادی را مهم‌تر از برابری می‌داند و اعتقاد دارد که اگر آزادی از بين برود، بين بندگان برابری هم باقی نخواهد ماند. پوپر در سال ١٩٢٤ تحصيلات دانشگاهی خود را در رشته‌های رياضی و فيزيک به پايان رسانيد و چهار سال پس از آن، موفق به اخذ دکترای فلسفه و روانشناسی از دانشگاه وين شد. از سال ١٩٣٠ در رابطه با «حلقه‌ی وين» (٢) قرار گرفت که محفلی از انديشمندان اتريشی با گرايش فلسفی پوزيتيويستی بود. به توصيه‌ی فعالين اين محفل از جمله «کارناپ»(٣)، نخستين اثر فلسفی خود به نام «دو مسأله‌ی اساسی نظريه‌ی شناخت» را به رشته‌ی تحرير درآورد که بعدها در سال ١٩٣٤ به صورت تلخيص شده، تحت عنوان «منطق پژوهش» (٤) منتشر و موجب شهرت علمی او گرديد. اين کتاب تأثير قابل ملاحظه‌ای بر روی اعضای «حلقه‌ی وين» داشت و استدلالات آن موجب پاره‌ای تجديدنظرها در ديدگاههای اعضای اين محفل شد.

شهرت علمی پوپر به سرعت مرزهای زادگاهش را درنورديد و از دانشگاههای معتبر جهان به او پيشنهاد کرسی استادی داده شد. در سال 1937، يعنی يکسال پس از اشغال اتريش توسط ارتش نازی و منضم شدن خاک اين کشور به آلمان، کارل پوپر دعوت دانشگاه زلاندنو را پذيرفت و رهسپار اين کشور گرديد. وی در آنجا تا پايان جنگ جهانی دوم به پژوهش و تدريس مشغول بود و طی همين ايام که می‌توان آن را عصر عروج توتاليتاريسم در اروپا ناميد، دو اثر مهم خود «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» (٥) و «فقر تاريخگرايی» (٦) را که شالوده‌ی فلسفه سياسی او را می‌سازد، به رشته‌ی تحرير درآورد. خود وی در رابطه با اين دو اثر تصريح می‌کند که آنها تلاش او را در مقابله با جنگ، در دفاع از آزادی و در مخالفت با نفوذ انديشه‌های تام گرايانه و اقتدارطلبانه نشان می‌دهد و بايد به منزله‌ی سهم او در فلسفه‌ی سنجشگرانه‌ی سياسی و هشداری عليه خطر خرافات تاريخی قلمداد شود.
کارل پوپر در سال 1946 دعوت دانشگاه لندن را برای تدريس پذيرفت و راهی انگلستان شد. وی در اين کشور به تحقيق و تدريس ادامه داد و آثار فلسفی و علمی ديگری خلق کرد که مهمترين آنها عبارتند از: «حدسها و ابطالها» (٧)، «شناخت عينی» (٨)، «فلسفه و فيزيک» (٩) ، «آينده باز است» (١٠) ، «در جستجوی دنيايی بهتر» (١١) و «همه‌ی زندگی حل مسأله است» (١٢). کارل رايموند پوپر در سال 1994 در لندن چشم از جهان فروبست، اما روح کاونده و انديشه‌های روشن و مؤثرش، از طريق ارثيه‌ی معنوی او همچنان پويا و زنده است.


ريشه‌های سقراطی و فلسفه‌ی روشنگری
کارل پوپر را برجسته‌ترين نماينده‌ی فکری «خردگرايی سنجشگر» (١٣) می‌دانند. اين نحله‌ی فکری، بيش از آنکه به دنبال مسائل آکادميک فلسفی باشد، خود را متوجه علوم تجربی می‌داند و به طرح پرسشهای واقعی سياست عملی می‌پردازد. خود پوپر معتقد است که انديشه‌ی فلسفی بايد مشغوليت همه‌ی روشنفکران باشد، مسائل را صريح و ساده طرح کند و از لفاظی و پيچيده گويی بپرهيزد. دشوارگويان و دشوارنويسان به کرات مورد سرزنش پوپر واقع شده‌اند و وی آنان را به جادوگرانی تشبيه می‌کند که خود را درپشت چادری از الفاظ پر طمط