PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : شعر در مورد جوانی




    

mdmehry
04-02-2011, 09:23
سلام دوستان.یه شعر زیبا میخوام که در مورد جوانی باشه.کسی سراغ نداره؟

M O B I N
10-02-2011, 08:59
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

یا

جرس کاروان
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده جرس کاروانیم
گوش زمین به ناله من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بی همزبانیم
ای لاله بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

اینم یک رباعی


گمان
افسوس که ایّام جوانی بگذشت
حالی نشد و جهان فانی بگذشت
مطلوب همه جهانْ نهان است، هنوز
دیدی همه عمر در گمانی بگذشت؟

Mehrnaz1368
15-02-2011, 11:51
افسوس که نامه جوانی طی شد
و ان تازه بهار زندگانی دی شد
ان مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی امد و کی شد

actros 1843
05-03-2011, 20:33
دانی كه نو بهار جوانی چنان گذشت؟
زود آنچنان گذشت، كه تیر از كمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد
نیم دگر بغفلت و خواب گران شد
صد آفرین به همت مرغی شكسته بال
كز خویشتن شد و، از آشیان گذشت
افسرده‌ای كه تازه گلی را ز دست داد
داند چها به بلبل بی خانمان گذشت
بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه او
پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت
بشنو درای قافله سالار زندگی
گوید به خواب بودی واین كاروان گذشت
ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت
از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟
(مشفق) بهار زندگیت گر صفا نداشت
شكر خدا كه همره باد خزان گذشت

iCe m@n
17-03-2011, 14:04
بهار عمر، جوانى است مغتنم دارش ***كه اين بهار ز پى، محنت خزان دارد
امين ميرهادى
به پيرى قدرِ شب‏هاى جوانى مى‏شود ظاهر ***سپيدى‏هاى كاغذ مى‏كند روشن سياهى را
مايل دهلوى
تازه جوانى ز سرِ ريشخند *** گفت به پيرى كه كمانت به چند؟
پير بخنديد و بگفت اى جوان *** چرخْ تو را نيز كند چون كمان
عبدالعظيم خان قريب
خميده پشت از آن دارند پيران جهانْ ديده *** كه اندر خاك مى‏جويند ايام جوانى را
مكتبى
ز روزگار جوانى خبر چه مى‏پرسى*** چو برق آمد و چون ابر نوبهاران رفت
صائب تبريزى
دريغ فرّ جوانى، دريغ عمر لطيف *** دريغ صورت نيكو، دريغ حسن جمال
كجا شد آن همه خوبى؟ كجا شد آن همه عشق *** كجا شد آن همه نيرو؟ كجا شد آن همه حال
كسايى مروزى
تبه كردم جوانى تا كنم خوش زندگانى را*** چه سود از زندگانى چون تبه كردم جوانى را
حبيب يغمايى
جوانى شمع ره كردم كه يابم زندگانى را *** نجستم زندگانى را و گم كردم جوانى را
شهريار تبريزى

pocke
12-05-2011, 21:30
از دور چو بشنوم صدایت
وان موج لطیف خنده هایت

آید به تنم تب جوانی
بویم همه عطر زندگانی

باور نشود مرا که دوری
چون پرتوی ماه در حضوری

بانگ تو که در فضای سیم است
بر خاطر آتشم نسیم است

اما چه کنم به وقت بدرود پیچد به فضای سنه ام دود

تو خسته و خسته تر منم من
تو بی کس و در به در منم من

ای راحت جان درد مندم
بگذار که لب فرو ببندم.
در حالت گریه نامه بستم
در حال جنون قلم شکستم

Help118
16-05-2011, 16:43
جوانــــــــی را به کف داده ام رایگانی

کنون حسرت برم روز و شب بر جوانی

Help118
16-05-2011, 16:49
در غصه مرا جمله جوانی بگذشت

ایام به غم چنان که دانی بگذشت

در مرگ خواص، زندگانی بگذشت

عمرم همه در مرثیه خوانی بگذشت

Help118
16-05-2011, 16:59
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ

وین خانه و فرش باستانی هم هیچ

از نسیه و نقد زندگانی همه را

سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ

Help118
16-05-2011, 17:06
تیغ از تو و لبیک نهانی از من

زخم از تو و تسلیم جوانی از من

گر دل دهدت که جان ستانی از من

از تو سر تیغ و جان فشانی از من

Help118
16-05-2011, 17:12
حدیث جوانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام
چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام
از جام عافیت می نابی نخورده‌ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده‌ام
گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام


رهی معیری

Help118
16-05-2011, 17:18
بهار آیو به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

سر قبر جوانان لاله رویه

دمی که گلرخان آیند به گلگشت

Help118
16-05-2011, 17:27
جوانی گسست و چیره زبانی
طبــــــعم گرفــت نیز گــرانــی
---
کافیه یا بازم بگم؟

reza2pars
16-05-2011, 17:50
ﻣﺒﺮ ﺯ ﻣﻮﯾﻪ ﺳﭙﯿﺪﻡ ﮔﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﻤﺮﻩ ﺩﺭﺍﺯ -ﺟﻮﺍﻥ ﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ- ﺑﮕﻮ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ- ﮐﻼﻡ ﺣﻖ ﺩﻣﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ

Help118
17-05-2011, 12:23
ﻣﺒﺮ ﺯ ﻣﻮﯾﻪ ﺳﭙﯿﺪﻡ ﮔﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﻤﺮﻩ ﺩﺭﺍﺯ -ﺟﻮﺍﻥ ﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ- ﺑﮕﻮ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ- ﮐﻼﻡ ﺣﻖ ﺩﻣﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ
مر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
---------
من اصلاح کردم شعر بالایی رو
--------
دوست عزیز بیزحمت بفرمایید رباعی فوق از کیست و اینکه منظورت از مویه و دمه چیه؟ من مویه رو موی با کسره میدونم ولی دمه چیه؟ منظورت دم با کسره هستش؟

hamid_diablo
17-05-2011, 17:10
جـــــــــــوانــــــــــ ی کجــــــــــــایــــــــی کــــــه یــــــــــــــادت بخیـــــــــر

Help118
17-05-2011, 18:28
نـوایـی نـوایـی نـوایـی نــوایی

جوانی بگذرد تو قدرش ندانی

Help118
19-05-2011, 22:27
در جوانی به خود می گفتم شیر شیر است گرچه پیر بود

چون که پیری بود دانســـــتم پیر پیر است گرچه شیر بود

Help118
20-05-2011, 17:04
ای کاش که بخت سازگاری کردی

با جور زمانه یار یاری کردی

از دست جوانی‌ام چو بربود عنان

پیری چو رکاب پایداری کردی

Help118
02-06-2011, 03:11
بهای جوانی (پروین اعتصامی)


خمید نرگس پژمرده‌ای ز انده و شرم / چو دید جلوهٔ گلهای بوستانی را

فکند بر گل خودروی دیدهٔ امید / نهفته گفت بدو این غم نهانی را

که بر نکرده سر از خاک، در بسیط زمین / شدم نشانه بلاهای آسمانی را

مرا به سفرهٔ خالی زمانه مهمان کرد / ندیده چشم کس اینگونه میهمانی را

طبیب باد صبا را بگوی از ره مهر / که تا دوا کند این درد ناگهانی را

ز کاردانی دیروز من چه سود امروز / چو کار نیست، چه تاثیر کاردانی را

به چشم خیرهٔ ایام هر چه خیره شدم / ندید دیدهٔ من روی مهربانی را

من از صبا و چمن بدگمان نمیگشتم / زمانه در دلم افکند بدگمانی را

چنان خوشند گل و ارغوان که پنداری / خریده‌اند همه ملک شادمانی را

شکستم و نشد آگاه باغبان قضا / نخوانده بود مگر درس باغبانی را

بمن جوانی خود را بسیم و زر بفروش / که زر و سیم کلید است کامرانی را

جواب داد که آئین روزگار اینست / بسی بلند و پستی است زندگانی را

بکس نداد توانائی این سپهر بلند / که از پیش نفرستاد ناتوانی را

هنوز تازه رسیدی و اوستاد فلک / نگفته بهر تو اسرار باستانی را

در آن مکان که جوانی دمی و عمر شبی است / بخیره میطلبی عمر جاودانی را

نهان هر گل و بهر سبزه‌ای دو صد معنی است / بجز زمانه نداند کس این معانی را

ز گنج وقت، نوائی ببر که شبرو دهر / برایگان برد این گنج رایگانی را

ز رنگ سرخ گل ارغوان مشو دلتنگ / خزان سیه کند آن روی ارغوانی را

گرانبهاست گل اندر چمن ولی مشتاب / بدل کنند به ارزانی این گرانی را

زمانه بر تن ریحان و لاله و نسرین / بسی دریده قباهای پرنیانی را

من و تو را ببرد دزد چرخ پیر، از آنک / ز دزد خواسته بودیم پاسبانی را

چمن چگونه رهد ز آفت دی و بهمن / صبا چه چاره کند باد مهرگانی را

تو زر و سیم نگهدار کاندرین بازار / بسیم و زر نخریده است کس جوانی را

حنّانه
12-06-2011, 16:07
ز آن می که حیات جاودانیست بخور

ســرمـایـه لـذت جـوانـی اسـت بـخـور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را

سـازنـده چـو آب زنـدگانی است بخور

حنّانه
16-06-2011, 17:11
ای کاش که بخت سازگاری کردی

بــا جــور زمـانـه یـار یـاری کـردی

از دست جوانی‌ام چو بربود عنان

پـیـری چـو رکـاب پـایداری کردی

حنّانه
16-06-2011, 23:54
جـوانـی چـنـیـن گـفـت روزی به پیری // کــه چـون اسـت بـا پـیـریـت زنـدگـی
بـگـفت اندرین نامه حرفی است مبهم // کـه مـعـنـیـش جـز وقـت پـیـری ندانی
تــو، بــه کــز تـوانـائـی خـویـش گـوئـی // چــه مــیــپــرســی از دورهٔ نــاتــوانــی
جــوانــی نـکـودار، کـایـن مـرغ زیـبـا // نــمــانــد در ایــن خــانـهٔ اسـتـخـوانـی
مـتـاعی که من رایگان دادم از کف // تــو گــر مــیــتــوانــی، مـده رایـگـانـی
هـر آن سـرگـرانـی کـه من کردم اول // جـهـان کـرد از آن بـیـشـتـر، سرگرانی
چو سرمایه‌ام سوخت، از کار ماندم // کــه بـازی اسـت، بـی‌مـایـه بـازارگـانـی
از آن بــرد گــنــج مــرا، دزد گــیــتـی // کــه در خــواب بـودم گـه پـاسـبـانـی

Gam3r
16-06-2011, 23:55
جوانی بگذرد ای دوست از پیری مشو غافل // بیا تا فرصتی داری خطای خویش جبران کن

One Mania
17-06-2011, 00:27
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

حنّانه
01-07-2011, 03:16
...

بـــادســـت غـــرور زنـــدگـــانــی بـــرقـــســـت لـــوامـــع جـــوانــی
دریـــاب دمـــی کــه مــی‌تــوانــی
بـشـتـاب کـه عـمـر در شـتـابست
...

sara_girl
06-07-2011, 16:44
تو نیز شاعری و شعری،



شعری به تازگی ِ زایش،



شعر ِ تولد یک کودک،



شعر ِطراوت یک غـُـنچه.



تو نیز شاعری و شعری،



شعری ز ِ خردسالی و بُرنایی،



شعری ز ِ روزگار ِ کــُهنسالی،



بنگر مرا که خسته تر از خویشم،



شعری به زردی ِ برگی خشک،



در سردی غروب ِ شب ِ پاییز،



فرسودگی ِ جان و تن از پیری،



بر خسته طبع ِ من بـِنگر ای دوست،



دیگر چو روزگار ِجوانی نیست،



بنگر، گذشت ِ زمانه پدیدار است،



بر دست ِ من که شعر ِ جوانی را،



با ارزشی ز ِخاطره ِ زایش،



با گردشی ز ِ مرحله ِ رویش،



با خامُـشی ز ِ روز ِ کلا نسالی،



فرسوده میسراید و میسوزد،



با شُعله های ِ، شعر ِتو، شعر ِ ما.



رضی 10/26/ 1385

H.Operator
07-07-2011, 14:46
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

H.Operator
23-07-2011, 15:20
جوانی

چگونه در این خانه ایام رفت
جواني نفهمیده آرام رفت
تبه کردم این عمر با یاد گل
نجستم گل و عمر من خام رفت
طمع کردجوانم به سودای عشق
جواني شد و دیده ناکام رفت
ننوشیدم این جرعه از جام تو
دلم در هوای می و جام رفت
به هر روز دل فکر آن لاله شد
به شوقش غمی بر دلم شام رفت
همه عمر من در پی نام خوش
نماند آن جواني و آن نام رفت
نمی دادم آن لحظه سرخ عشق
چه شد از دلم آن دلارام رفت
عجب رفت امید عمرت کنون
نگه کن که آفتابت از بام رفت

شاعر : ر.امید
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

H.Operator
24-07-2011, 16:24
پند جوانی

ای جوانان شماراپندی می دهم
راه نجات ازبندی می دهم
ای جوان اندکی اندیشه کن
بعدعشق وعاشقی راپیشه کن
عشق شعرنیست که بگویی بادهن
گاونرمی خواهدومردکهن
مابااینهمه ادعااینگونه پژمرده ایم
تنهاآبروی خویش رامابرده ایم
آری تابدآنجارسیدکارما
که رهاکردمارایارما
بعدآن ماشدیم مثل یه مرده
که هیچ بویی ازدنیانبرده
تمام آرزوهایمان بر باد رفته
خاطرمان نیز پیش دوستان از یاد رفته
همه را ما از خود رانده ایم
کنون تنهای تنهاییم

شاعر : علی ذبیحی صارم
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

GOLI87
26-07-2011, 16:10
شباب عمر عجب باشتاب میگذرد
بدین شتاب خدایا شباب میگذرد
شباب و شاهدوگل مغتنم بود ساقی
شتاب کن که جهان باشتاب میگذرد
به چشم خود گذر عمر خویش می بینم
نشسته ام لب جویی وآب میگذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلو آفتاب میگذرد
خراب گردش آن چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب میگذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی
که خود جوانی واین آب و تاب میگذرد
به زیر سنگ لحد"استخوان پیکر ما
چو گندمی است که از آسیاب میگذرد