PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : اشعار اجتماعي



Hasan.M
18-07-2010, 13:59
اينجا تاپيك مخصوص شعرهاي اجتماعي است دوستان اگه شعراجتماعي دارين لطفا اينجا بزارين
يكي دوتا شعر خودم داشتم گذاشتم ::11:
......پرتگاه .....


انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟


پايان سفر سياهي‏ست،مشخص نيست
شايد هم پرتگاهي‏ست،معين نيست


تا تفكر به سوي انسانيت نيست
خيال خام است روشنايي،حقيقت نيست


انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟


زندگي زجر است،دشوار نيست
پرنده را در قفس ناي پرواز نيست


تا عدل به جاي ظلم بر رعيت نيست
دم از مساوات زدن ديگر براي چيست؟


انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟



عاشقان را كشتند به راستي
اميد است عشق را مرگ‏ و ذوال دركار نيست


نالاندند مولانا را،اين چنين فرمود
«تن ز جان و جان ز تن مستور نيست،ليك كس را ديد جان دستور نيست»


انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟


اين دوپرسش را پاسخي در شعر نيست
ليك بينديش…
هر چه باشد زمان،زمان جدايي است
عصر روزهاي وصل نيست.

Hasan.M
18-07-2010, 14:13
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خوارینشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...
جرم این است !

جرم این است !

---------- Post added at 10:41 AM ---------- Previous post was at 10:37 AM ----------

:40:يك برابر يك نيست :40:
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید


یک با یک برابر نیست

---------- Post added at 10:43 AM ---------- Previous post was at 10:41 AM ----------

:40:شعر فرياد از مهدي اخوان ثالث :40:
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز.
هر طرف می سوزد این آتش،
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان،
در لهیب آتش پر دود؛


وز میان خنده هایم تلخ،
و خروش گریه ام ناشاد،
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد!


خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم.
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل،
بر سر و چشم در و دیوار،
در شب رسوای بی ساحل.


وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری،
در دهان گود گلدانها،
روزهای سخت بیماری.

از فراز بامهاشان ، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش به جان ناظر.

در پناه این مشبک شب.

من به هر سو می دوم ،
گریان ازین بیداد.

می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!

وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
و آنچه دارد منظر و ایوان.

من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش؛
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود.

تا سحرگاهان ، که می داند، که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛

وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.

غضنفر مدل 88
18-07-2010, 14:51
یک با یک برابر نیست:18::18::18::18::18::18:
سلام خسته نباشيد
منم ميگفتم برابر نيستند همه ميخنديدند:31:

Hasan.M
20-07-2010, 17:08
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](24).gif[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](24).gif[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](24).gif[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](24).gif[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](24).gif[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](24).gif
سلام خسته نباشيد
منم ميگفتم برابر نيستند همه ميخنديدند:دی
حرف راست رو بايد از گلمراد شنيد :31:

---------- Post added at 01:29 PM ---------- Previous post was at 01:28 PM ----------

متاسفانه خیلی از دوستان خود را با مسائلی بی ارزش سرگرم کردند ، آیا براستی فصل توجه به میهن و پاسداشت ارزش های آزادیخواهانه نرسیده ست . مطمئن بودم اگر این یک تاپیک با مضمون عاشقانه بود تا الان صدها پست زده میشد اما معمولا آزادیخواهان در پس پرده ی رویاهای دلخوش کننده فراموش می شوند . کاش به اصالت ایرانی خود باز میگشتیم .

شعر : حسرت
شاعر : بابک فیروز کوهی ؟
روز حسرت روز درد

روز بارانی روز سرد

روز اشک ریختن یک مرد

روز پرپر شدن رز زرد

روزی که امید گدایی کرد

روزی که عشق بی وفایی کرد

روزی که باد ناله کرد

روزی که اشک گریه کرد


محبت ها خار شدند

شادی ها همه زار شدند

جوانان بر سر دار شدند

دشمنان همه خبر دار شدند

یکی از نامردی می خندید

یکی از بی حرمتی می پرید

یکی با باده شوم مست بود

آن یکی در عاشقی پست بود

مادران گریه می کردند

پدران ناله می کردند
خاک مقدس سرزمین را
روی جوان در چاله می کردند




یکی می گفت مجبوریم
یکی می گفت این را میدانیم
یکی گفت حالا اسیریم

برای چه پر نگیریم
آن یکی گفت پر از عقاب آسمان
پر از شغال و گرگ بیابان
حالا که وطن نداریم
بگذار بمیرد این دل ویران

ناگهان صدا آمد چرا همت نکنیم
دست ها را تو ذست های هم نکنیم

این جمله قشنگ را
یک بچه هفت ساله گفت بکنیم

حالا چه جور را نمی دانم
من فقط شعر می خوانم

اما این را می دانم
ایرانیم و همت می رانم

---------- Post added at 01:30 PM ---------- Previous post was at 01:29 PM ----------

دشمن و خلق از خسرو گلسرخی
او سوار آریا - بنز است
تو
بر دوچرخه
تکیه گاه اوست غربی
تکیه گاه توست خلق
اوست یک تن
تو
هزاران ، صد هزاران تن
پا بزن
پا بزن ای قدرت خلق
پا بزن بر چرخ و بر دنده
انتهای ره
تویی پیروز
اوست بازنده


---------- Post added at 01:30 PM ---------- Previous post was at 01:30 PM ----------

:40:بر خاک جدی ايستادم از استاد شاملو:40:

بر خاک جدی ايستادم
و خاک، بهسانِ يقينی
استوار بود.
به ستاره شک کردم
و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشيد. و آنگاه به خورشيد شک کردم که ستارهگان را
همچون کنيزکانِ سپيدرويی
در حرمخانهیِ پُرجلالاش نهانمیکرد.
ديوارها زندان را محدود میکند

ديوارها زندان را محدودتر نمیکند.
ميانِ دو زندان
درگاهِ خانهیِ تو آستانهیِ آزادی است

ليکن در آستانه تو رابه قبولِ يکی از آن دو
از خود اختياری نيست!

---------- Post added at 01:31 PM ---------- Previous post was at 01:30 PM ----------

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلو گير خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
ای تيغتان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت / هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن / تاثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت ، از کسان به شما ناکسان رسيد / نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد
پيش از دو روز بود از آن دگر کسان / بعد از دو روز ازان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر کنيم / تا سختی کمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی / اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده در اين خانه مال و جاه / اين آب ناروان شما نيز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طيع / اين گرگی شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست / هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
ای دوست خواهمت که به نيکی دعای سيف / يک روز بر زبان شما نيز بگذرد

سيف فرغاني

---------- Post added at 01:34 PM ---------- Previous post was at 01:31 PM ----------


افعی شهر از تب دیوانگی / حلقه میزد گرد مرغ خانگی

خلق را خونخوارگی اصل خوشیست / شادی مخلوق از مردم کشیست

کودکان از کشتن موران خوشند / مردمان از کودکی مردم کشند

خاک را گویی به گاه بیختن / الفتی دادند با خون ریختن

گر نباشد بندگان را نذرها / سوزد از خشم خدایان بذرها

باید آنجا حلقه بستن کف زنان / دختری را ذبح کردن دف زنان

رعدها دنبال برق دشنه اند / نیست ابری تا خدایان تشنه اند

لاجرم در دیر نزدیکان دور / تنگ کرده جای جنبیدن به مور

کیست حال آنکه باید کشتنش / با تبر انداختن سر از تنش

کشتنش از جرم ساق مرمرین / پیش سنگین دل بتان آذرین

قبل از کشتنش گیسو زدن / گفتنش زیر تبر زانو زدن

عاقبت آن وقت جانفرسا رسید / روز آن گیسوی مشک آسا رسید

آن صبو بشکست و آن پیمانه ریخت / آن همه چین و شکن از شانه ریخت

برق زد در نور مشعل آهنی / ناله ای برخاست از پیراهنی

استخوانها خرد شد رگها درید / از تبر خون ریخت از رگها پرید

گردنی چون عاج از تن دور گشت / باز معبد غرق عیش و سور گشت

---------- Post added at 01:35 PM ---------- Previous post was at 01:34 PM ----------

"آزادی"

بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.

روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.


پل الوار

---------- Post added at 01:37 PM ---------- Previous post was at 01:35 PM ----------


:11:كسي كه مثل هيچ كس نيست:11:

من خواب ديده ام که کسي ميآيد
من خواب يک ستاره ي قرمز ديدهام
و پلک چشمم هي ميپرد
و کفشهايم هي جفت ميشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي که خواب نبودم ديده ام
کسي ميآيد
کسي ميآيد
کسي ديگر
کسي بهتر
کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسي
نيست ، مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست
و مثل آن کسي است که بايد باشد
و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سيدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نميترسد
و از خود سيدجواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما
مال اوست نميترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدايش ميکند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و ميتواند
تمام حرفهاي سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهاي بسته بخواند
و ميتواند حتي هزار را
بي آنکه کم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد
و ميتواند از مغازه ي سيدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسيه بگيرد
و ميتواند کاري کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشني خوبست
چقدر روشني خوبست
و من چقدر دلم ميخواهد
که يحيي
يک چارچرخه داشته باشد
و يک چراغ زنبوري
و من چقدر دلم ميخواهد
که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها
بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ .....
چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چقدر باغ ملي رفتن خوبست
چقدر سينماي فردين خوبست
و من چقدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم ميآيد
و من چقدر دلم ميخواهد
که گيس دختر سيد جواد را بکشم


چرا من اينهمه کوچک هستم
که در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر که اينهمه کوچک نيست
و در خيابانها گم نميشود
کاري نميکند که آنکسي که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بيندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونيست
و آب حوضشان هم خونيست
و تخت کفشهاشان هم خونيست
چرا کاري نميکنند
چرا کاري نميکنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شستهام .
چرا پدر فقط بايد
در خواب ، خواب ببيند


من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام .


کسي ميآيد
کسي ميآيد
کسي که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدايش با ماست


کسي که آمدنش را
نميشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسي که زير درختهاي کهنه ي يحيي بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ ميشود، بزرگ ميشود
کسي که از باران ، از صداي شرشر باران ، از ميان پچ و پچ
گلهاي اطلسي

کسي که از آسمان توپخانه در شب آتش بازي ميآيد
و سفره را ميندازد
و نان را قسمت ميکند
و پپسي را قسمت ميکند
و باغ ملي را قسمت ميکند
و شربت سياه سرفه را قسمت ميکند
و روز اسم نويسي را قسمت ميکند
و نمره ي مريضخانه را قسمت ميکند
و چکمه هاي لاستيکي را قسمت ميکند
و سينماي فردين را قسمت ميکند
درختهاي دختر سيد جواد را قسمت ميکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت ميکند
و سهم ما را ميدهد
من خواب ديده ام ...

---------- Post added at 01:38 PM ---------- Previous post was at 01:37 PM ----------

پرنده مردني است
دلم گرفته است
دلم گرفته است


به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ي شب مي کشم
چراغ هاي رابطه تاريکند
چراغ هاي رابطه تاريکند


کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست

varriorman
09-08-2010, 03:30
یکی اینجا نیست از شاملوی بزرگ بگه؟

Hasan.M
12-08-2010, 18:41
عالی بود ادامه بدید

حتما دوست من

---------- Post added at 03:11 PM ---------- Previous post was at 03:08 PM ----------



یکی اینجا نیست از شاملوی بزرگ بگه؟

بفرماييد دوست عزيز اينم شاملوي بزرگ:

مرا
تو
بي سببي
نيستي
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه ي تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!

پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زنداني است، كه آزادي را
به لبان برآماسيده ي گل سرخي پرتاب مي كند؟
ورنه،
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست
نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
و دلت
كبوتر آتشي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني!

zqsxsw
26-09-2010, 13:56
شعر اجتماعی می خوای اینم از هیچ کس بزرگ:
اینجا تهرانه یعنی شهری که هر چی که توش میبینی باعث تحریکه

تحریک روحت تا تو آشغالدونی میفهمی تو هم آدم نیستی یه آشغال بودی

اینجا همه گرگن میخوای باشی مثه بره بذار چشم و گوشتو من باز کنم یه ذره

اینجا تهران لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش

اینجا جنگل بخور تا خورده نشی اینجا نصف عقده ایین نصف وحشی

اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میکنه روح مردم و زخمی و بیمار میکنه

همه کنار همن فقیره و مایه دار خفن توی تاکسی همه میخوان کرایه ندن

حقیقت روشن خودتو به اون راه نزن روشنترش میکنم پس بمون جا نزن

خدا پاشو ……من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو….. پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو … من یه آَشغالم باهات حرف دارم

-*-*-

نمکی با چرخش کنار یه بنزه هیکلو چرخش باهم کرایه ی بنزه

من و تو اون بودیم از یه قطره حالا ببین فاصله ی ما ها چقدره

دلیل چرخش زمین نیست جاذ به پول که زمین و میچرخونه جالبه

این روزا اول پوله بعد خدا همه رعیت ارباب کدخدا

بچه میخواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیذاره یتیم لباسش کثیفه چون که فقط یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا نشیم فنا با همین بلایا

اما کمک نخواستیم اشک بریزه کافیه همین برا ما آدم مریض حرفامو ترک کرد

تموم نکردم حرفامو برگردم

-*-*
خدا پاشو ……من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو….. پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو … من یه آَشغالم باهات حرف دارم
-*-

تا حالا شده عاشق دختر بشی میخوام حرف بزنم رک تر بشین

پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی اما دافت با یه بچه مایه دار خواب دیدی خیره

یادت باشه غیره خودت بزن قید هرچی آدم تو کنارت میبینی چو عیبه

یکی همسن تو سوار ماشین خدا . بهت پوزخند میزنه میکنی با کینه دعا

که منم میخوام مایه داربشم عقده رو کنم تر کش دعا نکن بی اثر نمیکنن در کش

میخوای بخوابی تو بیداری کابوس ببین بیا باهم به این دنیا فحش ناموس بدیم

باید کور باشی نبینی تو فخرو هر جا کنار خیابون نبینی فقر و فحشا

خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره
-*-
خدا پاشو ……من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو ….. پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو … من یه آَشغالم باهات حرف دار

a@s
30-09-2010, 22:42

((1=1؟))
معلم بر سر درس داد می زد ، دلم می سوخت برای او که فریاد می زد .
سورتش از خشم پوشیده ، روی دستش هاله ای از گچ بروییده و آن ته کلاس لواشک را یواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی دیگر جوانان را ورق می زد . دلم می سوخت برای او که بی خود های و هو میکرد ، درک و فهم شاگردان را آرزو می کرد .
به ناگه بر روی تخته نوشت :
(( یک با یک برابرست اینجا ؟ ))
یکی از جمع شاگردان به پا خواست ، همیشه یک نفر باید به پا خیزد
گفت :
(( آری ، یک با یک برابر است . ))
معلم پرسید :
(( اگر یک با یک برابر بود ؟
پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد ؟
پس چه کس دیوار چین را بنا می کرد ؟
پس چه کس اهرام ثلاثه را به پا می کرد ؟
با زبان خوش گفت :
(( بچه ها یک با یک برابر نیست . ))

M i L @ D
30-09-2010, 23:45

((1=1؟))
معلم بر سر درس داد می زد ، دلم می سوخت برای او که فریاد می زد .
سورتش از خشم پوشیده ، روی دستش هاله ای از گچ بروییده و آن ته کلاس لواشک را یواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی دیگر جوانان را ورق می زد . دلم می سوخت برای او که بی خود های و هو میکرد ، درک و فهم شاگردان را آرزو می کرد .
به ناگه بر روی تخته نوشت :
(( یک با یک برابرست اینجا ؟ ))
یکی از جمع شاگردان به پا خواست ، همیشه یک نفر باید به پا خیزد
گفت :
(( آری ، یک با یک برابر است . ))
معلم پرسید :
(( اگر یک با یک برابر بود ؟
پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد ؟
پس چه کس دیوار چین را بنا می کرد ؟
پس چه کس اهرام ثلاثه را به پا می کرد ؟
با زبان خوش گفت :
(( بچه ها یک با یک برابر نیست . ))

بنظرم قشنگ میشه اسم شاعر رو هم در پایان پست هاتون بذارید :

خـــ ـــسـ ـرو گـــ ـــــل سـ ـــــــ ــرخـ ــــــ ـــی !

:11:

petrose.kabir
10-10-2010, 01:46
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشم بیافتاد اندر خانه ای،نرم و نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره دیدم صحنه ای دیوانه وار
پیر مردی کور فلج در گوشه ای
مادری مات و پریشان همچون پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزد دندان بهم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از سوگند خوردم مست نروم در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای‎ ‎‏.
کارو

narmine
10-10-2010, 18:44
گریزانم از این مردم که با من ،
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ،
به دامانم، دو صد پیرایه بستند
ازین مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبوشکفتند
ولی آندم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند

شاعر؟

ilta
11-10-2010, 21:29
وقتی جهان از ریشه جهنم

و آدم از عدم
و سعی از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل میکند
باید به بی طرفی واژه ها و
واژه های بی طرفی مثل نان دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی نان است ...

a@s
12-10-2010, 05:18

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد

شيطان خبر نداشت،بشر اختراع شد !

«هابيل» ها مزاحم« قابيل» مي شدند

افسانه ء « حقوق بشر» اختراع شد !

مـردم خيال فخر فروشي نداشتند

شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد 

فكر جنايت از سر آدم نمي گذشت

تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد

با خواهش جماعـت علاف اهل دل 

چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !

اينگونه شدكه مخترع ازخير ما گذشت 

اينگونه شدكه حضرت«شر» اختراع شد !

دنيابه كام بود و … حقيقت؟! مورخان !

ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!

hojjatinho
12-10-2010, 05:46
گریزانم از این مردم که با من ،
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ،
به دامانم، دو صد پیرایه بستند
ازین مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبوشکفتند
ولی آندم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند

شاعر؟
فکر کنم مال فروغ فرخزاده

شعر های قشنگی نوشتین . دستتون درد نکنه. :11:

narmine
15-10-2010, 14:25
قرار نیست که ما تا همیشه بد باشیم
علیه عشق سندهای مستند باشیم


تمام راه خطا را درست طی کردیم
بیا که راه وفا را کمی بلد باشیم


بیا به سادگی باغ احترام کنیم
و آبدارترین میوه‌ی سبد باشیم


رونده مثل نسیمی که می‌وزد همه جا
شبیه برگ که بر آب می‌رود باشیم


به پاس حرمت گل باغ را لگد نكنيم
اگر نشد که چنین بود در صدد باشیم


بدست حضرت حوّا زنیم بوسه مهر
وگرنه آدم خوبی نمی‌شود باشیم


برای رفتن از پیش هم شتاب چرا؟
کنار هم بنشینیم و تا ابد باشیم




امیر عاملی

zhoovaan
17-10-2010, 00:31
گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناك خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلكش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شكست
من به خود لرزیدن از دردی كه تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای كور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیكن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا شبروان !‌ كز نیمه راه
می كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش كن اینك صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشك ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریكش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندی كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

narmine
25-10-2010, 19:08
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايدكرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست


سالهای صبوری از حمید مصدق

Amir..H
27-10-2010, 00:37
نه در ان دنیای دل رحم رحم

انقدر ازاد بودم

که در ان داد کنم

ظلم و ستم

نه در این دنیای بی رحم زمان

میتوانم شعرم را اسوده خلق کنم

اری !

من گرفتا ر بلایم

من گرفتار کمی کفر و همی خشم خدایم

من سرباز ناخلف این خاک

نطفه ی گند حقیقت

نطفه ی کفر و جفایم

اه!

غیر معصومم من

حرف در خواب شب است

به جنون خواهم رفت

غیر معصومم من

لذات حیوانی...جور و بد پیمانی...سانسور انسانی

به چه چیز و به چه کس میبالم

وحشتم از دنیا

اه !

این دم مرگ است

نفسانم خسته

نفسم یخ کرده

پا در قیر شب است

داغترین جای تنم

داغ شهوت دارد

فکر رستن دارم

ز زمین خاکی

فکر جستن دارم

غسل دادست مرا اب لجنزار زمان

فکر بستن دارم

در این کلبه

دنیای کثافت ...

غیر معصومم من

فکر لذت دارم

عزم شهوت دارم

فکر دارم که زنی یائسه را

در همین کلبه ی شهوت زده ام....

نیک میدانم که

غیر معصومم من.

من خدایی نیستم


غیر معصومم من

در خیال شهوت

عهد با گرگ شبم.


فکر رستن دارم

ز زمین خاکی

فکر جستن دارم

من به اندازه صد لیزبین

فکر شهوت دارم

اه !

باز میخندم

تو چه باور کردی

من به اندازه ی صد رهبر هم

حرف دردل دارم

ولی اندازه ی یک مورچه هم

فکر شهوت...!

فقط این حرف برلب دارم

من زمینی نیستم

فکر...

دارم....

Hasan.M
27-10-2010, 15:43
:40:تغییر:40:
خواستم بدانم
گفتند نباید
خواستم بخوانم
عینکم را شکستند،چشمانم رابستند
دیدگانم را کور کردند
رخنه کردند در رویاییم، حتی
گوشم شنید
پرده ی گوشم را پاره کرد
صدای سرد و سخت
آن سیلی که خورد بر صورتم
منزولی نمی شوم
نخواهم شد مثل شما
نخواهد شد درونم
مانند مرداب
از من دروغ نخواهید
نخواهم گفت
چاره در سکوت است، باشد
اما شما خود حس می کنید
بویی نو، هوایی تازه
یک پاکی
اوضاع عوض خواهد شد، تغییر خواهد کرد
میدانم با یقین
چیزی خواهد شد
رخ خواهد داد تغییر
شاعر :saeeddz

Hasan.M
27-10-2010, 15:51
:40:نماز باران :40:

نمی آید باران خشکسال افتاده
کربلایی کریم روی سجاده ی دشت به نماز ایستاده
به نماز بارن
چه صفایی دارد ،این نماز باران
طلب خوبی ها از خدای رحمان
نیتش باران بود
دوستی یاران بود
به رکوعش شتافت
فرصت سجده نیافت
عاملان شیطان
آری آن بد گوهران
درقیام کریم
در حضور رحیم
دست بر خنجر غفلت بردند
خنجری آلوده
خنجری آلوده به زهر کینه
با غضب رفت درون سینه
بله کبلایی کریم پیش الله شتافت
فرصت سجده نیافت
رفت اما به دلیلی که چرا او طلب باران کرد !
رفت امازنده کرد او صفت جاوید مرد
عاملان شیطان
روبه سوی مردمان
مردمانی که به سوی مرگ میرفتند
در عزای کریم باجسارت گفتند :
نمی آید باران طلبش را نکنید
نمی آید باران
نمی آید باران...
شاعر : باران