PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : رمان در چشم من طلوع کن ( اعظم طیاری )








    

ssaraa
12-09-2009, 14:55
سلام عزیزای گلم
مرسی...........بابت رمان سایه نگاهت من و شرمنده کردین:11:
به خاطر توجه و لطف شما دوستای خوبم می خوام یک رمان قشنگتر بذارم بنام.........
در چشم من طلوع کن:20:
نوشته خانم اعظم طیاری

امیدوارم که از این رمان لذت ببرین و من و با حضور و نظرتون تشویق کنین:10:

ssaraa
12-09-2009, 15:02
در چشم من طلوع کن
----------------------------------------
----------------------------------------
قسمت اول
---------------------
-ببين غزاله! من اين حرفها سرم نمي شه. اگه يه هفته، ده روز شوهرت رو ول كني ،قول مي دم هيچ اتفاقي نيفته.

-عزيزم! گفتم كه يه هفته مونده به عروسي مي يام...الان اصرار نكن.

-نه جونم! اين طوري نميشه،تا تو نياي، نه لباس انتخاب مي كنم، نه سفره عقد... حالا خود داني. اگه روز عروسي برسه و كارهاي من مونده باشه، تو مقصري.

اصرار مهناز فرصت فكر كردن را از غزاله گرفت، از اين رو با تامل كوتاهي گفت :
-خيلي خب، با منصور صحبت مي كنم، ببينم چي ميشه.

-آفرين دختر گل. من هم همين الان زنگ مي زنم به اداره اش و سعي مي كنم مخش رو بزنم.

وقتي غزاله گوشي را گذاشت،يك نفس عميق كشيد، اما بلافاصله چشمش به دستمال گردگيري توي دستش افتاد، نگاهي به اطراف انداخت. آپارتمان هفتاد متري كوچكش تميز و مرتب به نظر مي رسيد.

فرشهاي نه متري كرم رنگ ، سالن بيست متري آپارتمان را پوشش داده بود. راحتي هاي قهوه اي، متضاد رنگ فرشها، متناسب با آنها ست شده بود. با دست پرده حرير با گلدوزي گيپور شكلاتي را مرتب كرد. دستمال كشيد روي گلبرگهاي فصل پاييز گلدان مصنوعي اش. با آنكه عاشق گل و گلدانهاي طبيعي بود، به دليل كمبود جا، از داشتن گلدانهاي طبيعي محروم بود. از همان جا آهسته و بي صدا به اتاق ماهان سرك كشيد.

كودك شيرين و زيبا ، در حال بازي با اشيايي بود كه از بالاي تختش آويزان بود.چرخيد و نگاهي به ساعت انداخت.كورس عقربه ها به عدد دوازده مي رسيد. به آشپز خانه رفت.

خورش كرفس داشت جا مي افتاد.آب براي پختن برنج روي گاز گذاشت و تا جوش آمدن آن مشغول تهيه سالاد شد، سپس به سوي حمام شتافت . گريه ماهان او را سراسيمه از حمام بيرون كشيد. كوچولوي بازيگوش حسابي گرسنه بود و مجال درست كردن شير به مادرش نمي داد. وقتي غزاله سر شيشه را در دهان كوچك فرزندش فرو برد،كودك لبخندي زد و با ولع مشغول مكيدن شير شد و مست قيلوله ، به خواب رفت. بار ديگر نگاه غزاله روي ساعت زوم شد. عقربه ها رسيدن منصور را نشان مي داد و او را در پوشيدن لباس به عجله اي مضاعف وا مي داشت.

پيراهن گوجه اي رنگ با اندامش تناسب داشت. ريمل و مداد سياه، چشمانش را براق تر و ماتيك گلبهي لبهايش را خوش تركيب تر ساخت. چانه اش را بين انگشتان قرار داد و صورتش را به چپ و راست متمايل كرد . از آرايشش رضايت داشت. گيسوان مرطوبش را روي شانه رها كرد ، اما قبل از برس كشيدن، صداي چرخيدن كليد در قفل، او را وادار كرد با عجله به استقبال همسرش بدود.

منصور پس از استقبال پر شور از سوي همسرش، به شوق ديدار فرزند نگاهي با اطراف انداخت و پرسيد:
-ويتامين بابا كجاست؟

-خواب تشريف داره.

-پدرسوخته! نشد يه بار وقتي باباش مي ياد خونه، خواب نباشه.

غزاله در مقابل اعتراض منصور به لبخندي بسنده كرد و بلافاصله به آشپزخانه رفت. ميز غذاخوري را از قبل چيده بود.غذا را نيز به آن اضافه كرد و چون وسواس داشت، چشم به گوشه و كنارآشپزخانه چرخاند،كابينت از تميزي برق ميزد. پروانه هاي روي كابينت را كمي جابجا كرد. دستمال را به لبه استيل اجاق كشيد. سپس آنرا تا كرد و كنار گذاشت.

ميز غذا، اشتهاي هر بيننده اي را تحريك مي كرد. خورش جا افتاده، با روغني كه به سياهي مي زد برنج شمالي درجه 1 كه با زعفران خوش عطر خراسان تزيين شده بود و سالاد كاهويي كه از رنگهاي كلم قرمز، هويج و خيار براي تحريك اشتهاي قاتلش سود مي جست.

وقتي منصور آمد، معطل نكرد. غذا را كشيد و با دهان پر شروع به حرف زدن كرد. حال و هواي او، غزاله را به فكر واداشت تا موضوع رفتنش را در ميان بگذارد، از اين رو، لقمه اش را با جرعه اي نوشابه بلعيد، سپس با استفاده از سلاح زنانه اش كه همانا عشوه بود به منصور نگاه كرد و گفت :
-منصور.

-جان منصور.

-امروز مهناز جون زنگ زد، خيلي سلام رسوند.

مهناز در وقت اداري با منصور تماس گرفت و حسابي روي اعصابش راه رفته بود. اسم مهناز كه از دهان غزاله بيرون پريد، منصور با ابروان گره خورده گفت:
-خب! كه چي؟

غزاله با كمي تعلل گفت:
-مهناز اصرار داره كه زودتر بريم. نظر تو چيه؟

معلوم بود منصور كفري است، زيرا با حرص قاشق توي ظرف خورش زد و يك تكه گوشت لخم و چند قطعه كرفس روي پلويش ريخت. به غزاله نگاه نكرد و گفت:
-مثل اينكه اين بحث تمومي نداره. چقدر بگم! من بايد جوري مرخصي بگيرم كه 3 تا 4 روز قبل و بعد از عروسي بيفته...حالا هي بگو.

-باشه اشكال نداره. من و ماهان ميريم، تو هر وقت مرخصيت جور شد بيا.

-ديگه چي! .... از اين سر دنيا بفرستمت اون سر دنيا! ! خوبه والله ... اصلا حرفشم نزن.

-همچين ميگه اووون سر دنيا! .... از كرمان تا شيراز همش 8 ساعته. صبح بشيني تو اتوبوس، ساعت 2، 3 بعد از ظهر شيرازي.

-بگو يك ساعت! دوست ندارم تنها مسافرت كني. خودت كه اخلاق سگم رو خوب مي شناسي... پس ديگه اصرار نكن.

غزاله دلخور شد. با ابروان گره كرده بشقابش رو پس زد و گفت :
-اصلا به من چه..... عروسي خواهر خودته، خودت هم جوابش رو بده.

منصور با مشاهده دلخوري غزاله به قصد دلجويي لبخندي به لب راند و در حالي كه در چشمهاي او خيره مي شد، انگشت زير چانه اش گذاشت و گفت :
-نبينم عروسكم ناراحت بشه... جون من بخند.

غزاله گويي مي خندد لبش را كمي كج كرد و گفت :
-فكر مي كني نوبرش رو آوردي! ..... اين همه زن تك و تنها ! ايران كه هيچي .... مي رن اروپا و بر مي گردن. ولي تو حتي نمي ذاري من 1 كيلو متر اون طرفتر برم.

منصور نه طاقت ديدن ناراحتي غزاله را داشت و نه مي توانست عقيده و تعصبش را زير پا بگذارد. از اين رو براي خاتمه دادن به بحث كه مي دانست بي نتيجه خواهد بود گفت :
-فعلا غذات رو بخور تا ببينم چي پيش مياد.

سپس نگاهش را از چشمان منتظر غزاله گرفت. غزاله قصد اعتراض داشت كه صداي گريه ي ماهان او را وادار كرد تا سراسيمه از آشپزخانه بيرون بدود. لحظاتي بعد در حاليكه قربان صدقه مي رفت، فرزندش را به سينه فشرد و در آشپزخانه به آغوش باز منصور سپرد.

با مشاهده پدر از شدت گريه ماهان كاسته شد ولي همچنان نق مي زد و سرو روي او كه مدام لب به صورتش مي ساييد و نوازشش مي داد، چنگ مي زد. غزاله گرماي شير را پشت دست آزمايش كرد و ماهان را از آغوش منصور گرفت.

پسرك با حرص و ولع مك مي زد. صداي تند نفسهايش كه از راه بيني خارج مي شد مادر را سرمست از عشق فرزند، وادار كرد به رويش خم شود و بوسه اي از گونه اش بگيرد.

غزاله به اتاق خواب رفت و ماهان را روي تخت خواباند و كنار او دراز كشيد ،چند لحظه بعد در باز شد و منصور به آرامي جلو آمد و با يك بوسه به پيشاني عرق زده ماهان كنار او دراز كشيد.

غزاله شيشه شير را به دست منصور داد و گفت :
-مواظب باش غلت نزنه يه وقت بيفته. باهاش بازي كن تا من به كارهام برسم.

ادامه دارد..........

ssaraa
12-09-2009, 15:13
قسمت دوم
------------------
جمع كردن ميز ناهار و شستن ظروف نیم ساعتي از وقتش را گرفت . مي دانست اگر در اتاق خواب را باز كند ماهان اجازه چرت زدن را از او خواهد گرفت از اين رو روي كاناپه دراز كشيد. با ضربه هاي يك دست گرم و كوچك چشم باز كرد.خنده هاي آن لبهاي كوچك نشئه خواب را از سرش پراند . در حاليكه دهانش به قربان صدقه باز بود ، بلند شد و فرزندش را به آغوش گرمش كشيد و بوسه باران كرد . منصور با لحني كه حسادتش را آشكار مي كرد گفت :
-از وقتي اين شيطون بلا اومده ، احساس مي كنم علاقه ات به من كم شده.

-آدم به بچه خودش حسودي نمي كنه!

-چرا فكر مي كني من به بچه خودم حسودي مي كنم ؟

-چون حسادت مي كني. جنابعالي توقع داري مثل ماهان، قربان صدقه ات برم.

منصور پيشاني اي را به پيشاني بلند همسر چسباند و گفت :
-اشكالي داره ؟

رديفي از صدفهاي سفيد در لبخند غزاله نشست و گفت : " ديوونه " و به آشپزخانه رفت. كتري آب را روي اجاق گذاشت و فندك زد، در همين موقع نگاهش به منصور افتاد كه در آستانه ي ورود به آشپزخانه، به لبه ي بار تكيه زده و به حركاتش زل زده بود، ابرو بالا داد و پرسيد:
-چيزي شده؟

-نگاه كردن به سركار عليه هم اشكال داره؟

غزاله جلو رفت، چشمهاي درشت و عسلي اش را در چشمان بيقرار همسرش دوخت و گفت :
-نگاه كردن اشكال نداره، با حسرت نگاه كردن اشكال داره.! .... نكنه قراره بميرم!

-خدا نكنه.... زبونت رو گاز بگير.

غزاله با شكلكي زبانش را گاز گرفت. منصور به خنده افتاد. بعد تلنگري به پيشاني فراخ او زد و گفت:
-ميمون خوشگل!

زنگ تلفن زبان غزاله را براي جواب دادن بند آورد. اين روزها كار منصور در آمده بود تلفن خانه و اداره از دست خانواده اش راحتي نداشت. گوشش از يك خواهش مكرر پر شده بود. همه غزاله را مي خواستند. منصور گوشي را برداشت، صداي مادر بر خلاف هميشه اين بار دمقش ساخت، زيرا با يك سلام و احوالپرسي كوتاه، رفت زير استنطاق شوكت كه چرا مرخصي نمي گيرد، چرا زودتر نمي رود و چرا ... ؟ بهانه تراشيهاي منصور براي مادر اهميت نداشت او پايش را در يك كفش كرده و براي رفتن غزاله اصرار داشت .

-بچه ها رو بفرست بيان.

-تنها!؟ .... چند بار بگم، من نمي تونم بيام. در ضمن نمي تونم يه زن جوون و تنها رو با يه بچه ي شش ماهه روونه ي شيراز كنم. باز اگه از كرمان به شيراز هواپيمايي، قطاري بود يه چيزي. با اتوبوس اونهم توي اين جاده پر خطر!... نمي دونم به خدا!!

-اي بابا! يه نگاه به دورو برت بنداز، اين همه دانشجو، يه مشت دختر 18، 19 ساله بدون بزرگتر از اين سر ايران ميرن اون سرش..... تو هم انگار نوبرش رو آوردي.

-عزيز دلم! من به بقيه كار ندارم. من فقط دلم نمي خواد زنم تك و تنها جايي بره.... متوجهي كه مامان.

-مرده شور اخلاق و تعصبت رو ببرن. اصلا لازم نكرده بياي. نه خودت بيا نه زن و بچت... اصلا مادر جان عروسي مياي چيكار... بهتر خودت رو توي دردسر نندازي.... بالاخره عروسي رفتن خرج داره من راضي نيستم توي خرج بيافتي.

منصور مي دانست اگر شوكت دلخور شود تا يكي دو سال آينده با يك من عسل هم شيرين نمي شود، از اينرو تك پسر آقاي تابش جا زد و گفت :
-چه زود به شما برخورد مامان!... باشه باشه. ببينم چي ميشه، شايد بچه ها رو زودتر فرستادم.

-هركار دوست داري همون رو بكن من فقط خواستم سر زنت عزت بذارم
.
دهان منصور به چرب زباني گشوده شد اما شوكت جنس فرزندش را خوب مي شناخت، گفت :
-برو پدر سوخته، تو هم با اونه تحفه ات.

-پس چي؟ اگه تمام شيراز رو بگردي نمي توني لنگش رو پيدا كني.

شوكت حريف زبان فرزندش نبود، با اين وجود قهرش كارساز شد و بالاخره پس از مجاب كردن منصور مبني بر عزيمت غزاله به شيراز، ارتباط را قطع كرد.

با پايان يافتن مكالمه، منصور كفري هواي ريه اش را بيرون داد در همان لحظه با مشاهده غزاله كه خرامان با سيني چاي جلو مي آمد و ماهان كه در روروئك خود بازيگوشي مي كرد حرفهاي مادر را فراموش كرده و فرزند كوچكش را به آغوش گرفت و پايين روروئك دراز كشيد. غزاله كنار او نشت و گفت :
-چرا صدا نزدي با مامانت احوال پرسي كنم؟

لپ توپولي ماهان لاي دو انگشت منصور بود، گفت :
-آخ ... بسكه غر زد، برام حواس نذاشت.

-چي مي گفت؟

-نمي دونم مادرم چه فكري مي كنه! اتوبوس براي تو و يه بچه ي كوچيك وسيله ي مطمئني نيست. اگر بين راه خراب بشه، وسط بر و بيابون اذيت مي شي. يا اگه زبونم لال تصادف كنه... از اينا بگذريم تو بد مسافرتي، با حالت تهوع چه مي كني؟

غزاله چشمانش را شيطان كرد و گفت :
-اولا صدقه رفع بالاست، دوما عمر دست خداست، سوما .... چاره ي تهوع قرص و دواست.

-شاعرم كه هستي.

-چه كنيم ما اينيم ديگه.

ادامه دارد...........

sepideh_bisetare
12-09-2009, 15:27
میگم چقدر این غزاله خانه داره.هههههههه
راستی سارا جون میشه بگی رمان چند فصله؟ چند صفحه است ؟
بازم مرسی گلم.

ssaraa
12-09-2009, 15:46
قسمت سوم
--------------------
تربيت فرزند يكي از وظايف مهم و خطير هر مادري است و به حق كه فاطمه دخترش را به درستي و شايسته تربيت كرده و پرورش داده بود.
غزاله كدبانوي كاملي بود كه تجربيات مادر را با آموخته هاي روزمره خود در هم آميخته و محيطي گرم و صميمي براي خانواده كوچكش به وجود آورده بود.

او با خونگرمي، صداقت و جمال و زيبايي خيره كننده اش منصور را مفتون خويش ساخته و زنجيري از عشق و محبت بر گردن اين مرد متعصب و دل سياه انداخته بود.

تك پسر خانواده تابش دور از خانواده و در ديار غربت در كنار همسر و فرزندش احساس آرامش و خوشبختي مي كرد و به احدي اجازه نمي داد در روابط خانوادگيش خللي ايجاد كند. اما در شرايط فعلي، با ازدواج خواهر، تحت فشار خانواده، حاضر به امري شده بود كه ته دلش به آن راضي نبود. با اين وجود با موافقتش، غزاله را حسابي مشغول كرد. شستشوي لباس و اتو كشي، تميز كردن آپارتمان، پخت و پز ويژه براي ممانعت از غذا خوردن احتمالي همسر خارج از منزل، خلاصه طوري به امور رسيدگي مي كرد كه منصور در مدت غيبت كوتاه همسرش، از هر حيث احساس آرامش و رفاه كند. با اين وصف آنقدر مشغول بود كه متوجه گذشت زمان نشد تا اينكه راس ساعت دو و نيم، صداي منصور در آپارتمان پيچيد.

-چه بو و برَنگي را انداختي خانم ،چه خبره؟!

با آن همه كار، دختر كرماني مه رو، در استقبال از همسرش غفلت كرده بود. با اين وجود در آستانه ورود به آشپزخانه با سلام و بوسه، خوش آمد و خسته نباشيد گفت.

با معجوني از انواع بوهاي مطبوع كه در آپارتمان پيچيده بود، منصور كنجكاو پرسيد :
-مهمون داريم!!!!؟... هوم چه كردي.

و معطل نكرد،در قابلمه ها را يك به يك باز كرد. پلوي سفيد، خورش قورمه سبزي ، كتلت، لوبيا پلو. روي كابينت هم چند عدد شنيسل آماده طبخ كه بايد فريزر مي شد ديد. مجددا پرسيد:
-جون منصور مهمون داريم!؟

غزاله حرف كه مي زد دل مي برد يك لبخند هم چاشني كرد و گفت :
-همه رو براي تو پختم.

-من!.... مگه مي خواي بتركم.

غزاله پاكت فريزري برداشت و يك برش شنيسل را بسته بندي كرد و پرسيد:
-ببينم!... تو آشپزي بلدي؟

-مي دوني! چرا مي پرسي ؟

-كسي كه آشپزي نمي دونه و عيالشم خونه نيست چه كار مي كنه ؟

منصور با لبخندي قدرشناس گفت :
-بالاخره يه كاريش مي كردم.چرا اين قدر زحمت كشيدي ؟

-دلم نمي خواد وقتي نيستم خداي نكرده مريض و مسموم بشي.

بوسه بر پيشاني همسرش زد و گفت :
-از خدا مي خوام هيچ وقت تو رو از من نگيره.

- نترس بادمجان بم آفت نداره.

روز بعد غزاله هرچه بوتيك بود زير و رو كرد، اما لباس خاصي چشمش را نگرفت از اين رو از خريد صرف نظر كرد و از منصور اجازه خواست كه خريدش را در شيراز كامل كند. منصور پذيرفت و به تهيه هديه عروس اكتفا كرد و راهي بازار طلا فروشي شد. با مدل هاي جديد طلاهاي عربي چشمها مبهوت ويترين مغازه ها شد. غزاله روي گران ترين ها انگشت مي گذاشت. منصور اعتنا نمي كردو انگشتر نشان مي داد " غزي اين چطوره؟ " سليقه منصور حرف نداشت ولي غزاله دوست داشت كادوي درست و حسابي تهيه كند، از اين رو اعتراض كرد و گفت :
-تو مي خواي براي خواهرت انگشتر بخري ؟

-چطوره براش سرويس بخرم؟!

-مي دونم كه جنابعالي فقط يه كارمندي، ولي انگشتر خيلي بي كلاسه . حداقل يه النگو، دستبند يا گردنبند بخر.

-پيشنهاد سركار عليه چيه ؟

-گردنبند

-پس زحمت انتخابش با خودت، البته فكر جيب من رو هم بكن.

غزاله به هدفش رسيده بود، نگاه مشتاقش اين بار در ويترين مغازه ها دقيق بود. بالاخره گردنبندي نظرش را جلب كرد و دقايقي بعد خرسند از تهيه كادويي كه مطايق سليقه اش بود بازار را ترك كرد و راهي منزل شد و به محض ورود شروع به بسته بندي غذاها كرد.

با فراغت از كار بسته بندي ، پس از سرو شام و شستن ظروف ، مشغول بستن چمدان كوچك خود شد. ماهان روي تشكچه كوچكي در حال بازي بود ، چون زمان شيرش فرا رسيده بود رفته رفته بناي بيتابي را گذاشت. نوازش پدر از گرسنگي طفل نمي كاست، از اين رو منصور بالاجبار به سراغ غزاله رفت، اما با مشاهده غزاله كه مشغول چيدن لباس و سوغات در چمدانش بود، با چهره اي دمق گفت :
-جدي جدي راه افتادي!

-چيه!... نكنه پشيمون شدي؟

-چه جور هم.

غزاله نگاه پر ملامتي به او انداخت، سپس ماهان را به آغوش كشيد و به آشپزخانه رفت و با صداي بلندي گفت :
-اين كارها چيه؟ مثل بچه ها شدي مرد.

-چون زنم رو دوست دارم و نمي تونم دوري اش رو تحمل كنم، بچه ام!؟

غزاله پوزخندي زد. ماهان را پهلوي چپش گرفت و با عجله شير درست كرد منصور آرام جلو آمد، صورتش را ميان موهاي روشن و پريشان او فرو برد، بو كشيد و بوسه زد
.
-من از همين حالا دلم گرفته....نرو. نرو، بمون با هم بريم.

غزاله شانه اش را كمي بالا داد و سر به صورت منصور ساييد و گفت :
-اينقدر خودت رو لوس نكن . تو هفت، هشت روز ديگه پيش مايي.

-اه... هميشه حرف خودت رو مي زني. يه ذره احساس نداري. اونقدر كه من براي موندنت بيتابم، تو صد برابر براي رفتن بي قراري.

-تو رو خدا بس كن منصور. سفر قندهار كه نمي رم. ديگه داري حوسه ام رو سر مي بري.

منصور دلخور، از ادامه بحث طفره رفت و با اقاتي تلخ به اتاق خواب بازگشت. غزاله ماهان را خواباند و بعد از مسواك و تعويض لباس، آرام زير پتو سر خورد.

-قهري؟

منصور جواب نداد روي از غزاله گرفت اما غزاله سماجت كرد و گفت :
-دلت مياد با غزي قهر كني ....
ادامه دارد............

ssaraa
12-09-2009, 16:02
قسمت چهارم
----------------------------


- حاضري؟


- آره ،فقط خدا كنه ماهان توي اتوبوس بد خلقي نكنه.


- فلاسكش رو آب كردي؟


- آره.


- بين غزي يه بار ديگه ساك و چمدونت رو چك كن.چيزي جا نذاشته باشي. پول ، بليط...


- بسه ديگه منصور.


اگه به منصور بود هنوز ادامه مي داد، ولي اخم غزاله زبان او را قفل زد، از اين رو چمدان را برداشت، ماهان را بغل كرد و گفت :


- چيزي به حركت نمونده زود بيا.
و رفت.
مقابل ورودي آپارتمان،منصور درون تاكسي انتظار غزاله را مي كشيد.درون تاكسي نوبت غزاله بود كه سفارش كند.


- شير گاز رو باز نذاري ،درها رو قفل كن، شب ها...


ولي منصور كه دل نگران زن و فرزند بود حرف او را بريد و گفت :


- نگران من نباش.خوب گوش كن ببين چي مي گم.بين راه هم وجودت چشم باشه. دوتا صندلي برات گرفتم كه راحت باشي.كسي رو كنار خودت راه نده.مواظب كيف پولت باش. براي دستشويي رفتن ماهان رو دست كسي نسپر... ديگه نميدونم چي بگم. فقط محض رضاي خدا مواظب خودت باش. به شيراز كه رسيدي، منتظر مهناز و سعيد بمون. اگه دير كردن سر خود راه نيفتي...


- تو داري من رو مي ترسوني. يعني سفر كردن اين قدر پرخطره ؟


- نه ... نه سفر پر خطر نيست، اما بايد هوشيار و آماده بود. خب اتفاق ديگه.


غزاله مي خواست زبان به اعتراض بگشايد كه تاكسي مقابل تعاوني... ترمز كرد.منصور مجال نداد با ماهان پياده شد و چمدان را از صندوق عقب بيرون كشيد .كرايه را پرداخت و وارد سالن تعاوني شد. غزاله تقريبا دنبال او مي دويد. دالاندار تعاوني فرياد مي زد : " 7 شيراز ، 7 شيراز" .


منصور يك راست پيش متصدي انبار رفت، اتيكت گرفت و به دسته چمدان بست، سپس پاي اتوبوس رفت و آنرا به دست شاگرد راننده سپرد.
بوي گازوئيل و روغن سوخته مشام غزاله را آزار مي داد، اما سرو صدا و هياهو مانع از تمركز او روي اين موضوع مي شد. فرياد رانندگان تاكسي، جارو جنجال شاگرد و رانندگان اتوبوس، سوار و پياده شدن مسافران همهمه ي گنگي به وجود آرده بود. شلوغي در آن ساعت به اوج خود رسيده بود. ورود اتوبوسهايي از مبدا اصفهان، تهران، مشهد و ... سرو صداي بيشتري به همراه داشت.


غزاله از لابه لاي جمعيت به دنبال منصور چشم مي چرخاند كه منصور از پشت سر نزديك شد و گفت :


- يالا دختر عجله كن.


و با سرعت پا در ركاب گذاشت و بالا رفت. رديف چهارم ايستاد و با نشستن غزاله در صندلي خود، تمام مسافرين را با نگاهي اجمالي از نظر گذراند و با مطمئن شدن از آنكه در صندلي او، مرد جواني قرار ندار، بغل دستش نشست و گفت :


- تو رو خدا مراقب خودت باش. ديگه سفارش نمي كنم.


- جون من دوباره شروع نكن.


- به محض اينكه رسيدي زنگ بزن.


- بسه ديگه، دارم دلشوره مي گيرم.


منصور چند بوسه ي آبدار به گونه ي فرزندش زد و بي رغبت او را به آغوش غزاله سپرد و با نگاهي نگران گفت :


- كاري نداري؟


- نه، مواظب خودت باش. تنبلي نكن، غذا فقط گرم كردن مي خواد.


غزاله انگشت به سمت منصور نشانه رفت و با تحكم و بريده افزود بيرون .....چيزي .....نمي خوري..... اگه حوصه ات سر رفت برو خونه ي مامانم يا هادي، تنهايي زياد خونه نمون.


منصور لبخندي زد و براي قوت قلب همسرش گفت :


- اين مسافرت امتحان خوبيه.هردومون يه تجربه ي جديد بدست مياريم، من دوري و تحمل مي كنم تو هم سفر رو تجربه مي كني.


پليس راه كرمان – باغين محل كنترل اتوبوسها بود. راننده صفحه اي برداشت و به همراه دفترچه ي ثبت ساعت، پياده شد. چند دقيقه اي مقابل باجه معطل كرد تا آنكه مجدا به اتوبوس بازگشت و اتوبوس به راه افتاد. به مجرد حركت اتوبوس، مرد كهنسالي صدا به صلوات بلند كرد. پيرمرد با عناوين مختلف صلوات داد و مسافرين هر بار با صداي بلند همراهيش كردند.
ادامه دارد.............

ssaraa
12-09-2009, 16:04
میگم چقدر این غزاله خانه داره.هههههههه
راستی سارا جون میشه بگی رمان چند فصله؟ چند صفحه است ؟
بازم مرسی گلم.
آره خیلی کدبانویه.............بین کتابش حدود 100 صفحه است اما من سعی میکنم زود زود بزارم حوصلتون سر نره

ssaraa
12-09-2009, 16:13
قسمت پنجم
---------------------
رفته رفته غزاله احساس مي كرد تحمل هواي سنگين اتوبوس برايش مشكل شده است، دل آشوبه كمي بي قرارش كرده بود. قرص متوكلوپراميد هم اثر نكرده بود. با پذيرايي مهماندار بي معطلي جرعه اي از نوشابه اش را نوشيد و پشت سر هم نفس عميق كشيد و سر به پشتي صندلي تكيه داد و براي آرامش بيشتر چشم بست. اتوبوس از گدار پر پيچ و خم خون كوه گذشت و شهرستان كوچك برد سير را پشت سر گذاشت.

با پيشروي اتوبوس تحمل غزاله كمتر شده بود ، احساس مي كرد دل و روده اش بالا مي آيد. ماهان را روي صندلي خواباند، نايلون فريزري از كيفش بيرون آورد. كلافه و عصبي شده بود. كلنجار رفتن هم فايده اي نداشت. بي طاقت بلند شد و خود را به راننده رساند.

- حالم خيلي بده ... مي شه توقف كنيد.

راننده در آيينه زل زد . غزاله رنگ به رو نداشت، از اين رو با دلسوزي پرسيد :

- چت شده بابا؟

- گلاب به رو، حال تهوع دارم. مي شه نگه داريد؟

- بذار برسيم به يه پاركينگ، به روي چشم.

غزاله دست جلوي دهانش گرفت و به صندلي خود بازگشت، اما آرام و قرار نداشت تا آنكه صداي زن جواني در گوشش پيچيد : "خانم!" غزاله سر چرخاند بين دو صندلي، زني جوان و گندمگون از لابلاي صندلي سر جلو آورد.

- كمكي از من بر مي آد.

- ممنون ... من فقط به هواي تازه احتياج دارم.

- اگه سختته بده بچه رو نگه دارم.

- فعلا كه خوابه مرسي.

غزاله هر لحظه كلافه تر و عصبي تر مي شد. لحظه اي سر به صندلي جلو مي چسباند و لحظه ي بعد به شيشه، گاهي هم خم مي شد و سر جلوي پاكت فريزر مي گرفت، تا آنكه با كم شدن سرعت اتوبوس خوشحال سر بالا آورد. تابلوي 200 متر مانده به پاركينگ حالش را بهتر كرد. با متوقف شدن اتوبوس سراسيمه برخاست، با اين حركت ماهان تكاني خورد و چشم باز كرد و بلافاصله بناي گريه را گذاشت. غزاله مردد ماند ولي حال و ناي بلند كردن كودك را نداشت، زيرا حالت تهوع به دستگاه گوارشش فشار مي آورد. بي طاقت و بدون توجه به گريه ي فرزند بيرون دويد. چند قدم دورتر از اتوبوس به عق زدن افتاد. محتوي معده اش ماده زرد رنگي بود كه در عق زدنها بالا مي آمد. مهماندار نگاهش را از غزاله گرفت و رو به راننده گفت :

- حاجي جون اين حالش خيلي خرابه ... ببين چطوري تلو تلو مي خوره! به جون خودم عينهو كسي مي مونه كه چيزي بالا رفته.... ايست بازرسي بهمون گير نده.

- حرف مفت نزن. بنده خدا به اين حرفا نمي خوره.

- خلاصه از ما گفتن. امروز از اون روزاست. مخصوصا كه هفته ي مبارزه با مواد مخدره.

راننده تابي به سبيلهاي پهنش داد و با زهرداركردن نگاه در چشمان درشتش گفت :

- به جاي اين چرنديات برو آب بگير رو دست و بالش. بذار صورتش رو بشوره يه كم حالش جا بياد.

مهماندار بدون اعتراض پارچ آب را برداشت و به سمت غزاله رفت. اگر از حسين آقا نمي ترسيد، با چشم غزاله را قورت مي داد ولي سر به زير و با صداي داش وار گونه اي گفت :

- آبجي يخده آب بريز رو دس صورتت خونك شي.

غزاله دست و صورتش را شست و تشكر كرد و بار ديگر با اكراه و از روي اجبار به اتوبوس بازگشت. به محض سوار شدن صداي گريه ماهان در گوشش پيچيد. با آنكه رمقي نداشت ، از حس و توان مادرانه اش كمك گرفت و سراسيمه بالا رفت. ماهان در آغوش زن جوان بيتابي مي كرد.جلو رفت و با تشكر او را به آغوش كشيد. بايد شير درست مي كرد اما توان اين كار را در خود نمي ديد. زن جوان به دادش رسيد. دلسوزانه جلو آمد و روي صندلي بغل دستش نشست، سپس ساك بچه را بالا آورد و در درست كردن شير از غزاله اطلاعات گرفت. وقتي ماهان در آغوش زن جوان آرام گرفت، زن گفت :

- سعي كن يه خرده بخوابي . نگران پسرت نباش .

- زحمتتون مي شه.حالم بهتره خودم مي تونم بچه را نگه دارم.

- چرا تعارف مي كني. دور از جون رنگت عينِ ميت شده. بهتر بخوابي.

زن جوان با گفتن اين حرف با ماهان به صندلي خود بازگشت.

غزاله تشكر كرد و ساك ماهان را كنار دسته صندلي قرار داد و سرش را بر روي آن گذاشت و چشم بست. با فشار خون پايين كاملا بي رمق بود، به همين دليل به جاي خواب ، در حالتي شبيه به غش و ضعف بود.

اتوبوس با سرعت در محور بردسير – سيرجان به سمت شيراز در حركت بود. يك ساعتي مي شد كه غزاله خواب بود تا اينكه با نق نق ماهان چشم باز كرد و به سختي نيم خيز شد و نشست.سر چرخاند لابلاي صندلي ، شرمنده محبت هاي زن جوان گفت :

- حلالم كنيد.

زن جوان بر خاست و از بين صندلي ها بيرون آمد و كنار دست غزاله نشست و در حاليكه ماهان را به آغوش غزاله مي سپرد گفت :

- اسمم ژاله است. اسم شما چيه؟

غزاله خود را معرفي كرد و بلافاصله نق زد .

- تا حالا سفر به اين بدي نداشتم. نمي دونم چرا اينقدر اذيت شدم.

- شايد حامله باشي.

غزاله به علامت نفي سر تكان داد. ژاله خم شد و شيشه ماهان را بالا آورد. غزاله نگاهي از سر قدرشناسي به او انداخت و گفت :

- خدا شما رو براي من رسونده . نمي دونم اگه نبودي چكار بايد مي كردم.

- چقدر تعارف مي كني . من كه كاري نكردم. آدم بچه خوشگل و شيريني مثل آقا ماهان رو بغل كنه ، نه تنها خسته نميشه، لذت هم مي بره.

غزاله احساس كرد تحمل سنگيني سر را روي بدن ندارد، از اين رو سر به شيشه تكيه داد و با عذر مختصري چشم بست. ژاله با آماده كردن شير خم شد و فلاسك و قوطي شير را درون ساك ماهان قرار داد و به صندلي خود بازگشت.

غزاله با خالي شدن صندلي ،ماهان را روي آن خواباند.دستهاي كوچك و تپل او را در دست گرفت. حواسش بود كه ماهان از روي صندلي پايين نيفتد. پسرك بازيگوش بدون آنكه بداند مادرش در چه حالي است، پا مي كوبيد و خنده مي كرد.

اتوبوس همچنان مسير خود را در جاده سيرجان پيمود تا آنكه پس از عبور از اين شهر در كيلومتر سي به ايستگاه ايست و بازرسي رسيد. چند دستگاه اتوبوس صف طويلي به وجود آورده بودند. حسين آقا پشت سر آخرين اتوبوس ايستاد و غزاله بي خبر از قوانين ، با خوشحالي ماهان را بغل كرد و در سالن اتوبوس ، پشت سر راننده ايستاد و گفت:

- ميشه در رو باز كنيد.

شايد حسين آقا ياد دخترش افتاد ، زيرا رنگ و روي غزاله ترحم را در وجودش به غليان درآورد. اما در آن لحظه از روي ناچاري گفت :

- لطف كن سر جات بشين دخترم. اينجا ايست بازرسيه كسي حق پياده شدن نداره .

- فقط يه دقيقه ، يه خورده هوا بخورم بر مي گردم.

- دستم كوتاهه. حالا اگه طرح و هفته مبارزه با مواد مخدر نبود يه چيزي ... برو بشين دخترم.
ادامه دارد...............

ssaraa
12-09-2009, 16:26
قسمت ششم
------------------------------
حدود 35 دقيقه طول كشيد تا نوبت به بازرسي اتوبوس آن ها رسيد و اين مدت طولاني براي او به سختي و كند گذشت. حسين آقا دكمه اي را زد و درب برقي اتوبوس به آرامي باز شد . نظامي جواني كه گروهبان وظيفه نشان مي داد ، پا در ركاب گذاشت و بالا آمد . راننده را مي شناخت. سلام حسين آقا را عليك گفت و وارد سالن شد. نگاهش در چهره مسافرين چرخ خورد و چند نفري را براي بازرسي بدني بيرون فرستاد . از چند نفري هم مدارك شناسايي خواست . رديف چهارم نگاه اجمالي به غزاله انداخت ،رفت ته اتوبوس و مجددا بازگشت ، چشمهاي غزاله هنوز بسته بود . رنگ و روي زرد او گروهبان بشيري را وادار كرد تا او را صدا بزند : " خانم " چشم باز كرد اما گيج بود و با صداي خفه اي گفت : " هوم " .

بشيري با دقت در چهره او خيره شد و پرسيد :

- مريضي ؟

- نه هوا زده شدم.

- از كرمان سوار شدي ؟ با كي سفر مي كني ؟ مقصدت كجاست ؟

سوالات گروهبان بشيري مسلسل وار بود. غزاله به نحوي گيج و گنگ پاسخگو بود كه بشيري بلافاصله از او كارت شناسايي خواست. وقتي دست هاي لرزان غزاله درون كيف رفت و با شناسنامه بيرون آمد، بشيري خيره به دستهاي لزران غزاله گفت :

- هر چي داري بردار ، برو بازرسي.

گل از گل غزاله شكفت ، فكر كرد به پايين و هوا بخوره ، ماهان را بغل زد، كيف دستي و ساك بچه را روي دوشش انداخت و رفت.

نسيم خنك كه به صورتش خورد احساس كرد از حبس در زندان انفرادي آزاد شده است . نگاهي به اطراف انداخت، نمي دانست براي بازرسي به كجا برود ، از اين رو از مامورين ياري خواست . سرباز به اتاقكي اشاره كرد و غزاله با تشكر راهي آن جا شد.

دو زن پيچيده در چادرهاي سياه روي صندلي هاي نيم دار چوبي نشسته بودند و گپ مي زدند. سلام داد و كيف و ساكش را روي ميز قرار داد . يكي از آن دو كه شمعي نام داشت در حاليكه با ساك ماهان ور مي رفت پرسيد :

- چرا رنگت پريده ؟

منتظر پاسخ غزاله نماند و افزود :

- پس چمدونت كو ؟

- توي اتوبوس.

- برو بيار.

غزاله چرخيد كه برود ولي صداي شمعي او را وادار به ايستادن كرد :

- سيگاري هم كه هستي؟

غزاله متعجب به بسته هاي سيگار در دست شمعي خيره ماند.

- اينا مال من نيست.

شمعي شك كرد . نيم نگاهي به همكارش انداخت و خطاب به غزاله پرسيد :

- ميشه توضيح بدي اگه مال تو نيست توي كيف تو چيكار مي كنه؟

- حتما اشتباهي شده.

- مي بيني كه اينجا به جز وسايل تو ، چيز ديگري نيست.

غزاله بي تجربه بود ، در حاليكه نمي دانست چه دام بزرگي بر سر راهش پهن شده ، با تندي جواب داد:

- من سيگاري نيستم. اين بسته ها هم مال من نيست .

حمل سيگار آن هم در حد مصرف شخصي، جرم محسوب نمي شود. اما رفتار غزاله شمعي را به شك انداخت و وادار به عكس العمل كرد .

- حتما مال منه ! برو چمدونت رو بيار ببينم اون تو چي داري.

به حال زار غزاله كلافگي هم اضافه شد . برافروخته سراغ شاگرد اتوبوس رفت و تقاضاي چمدانش را كرد .لحظاتي بعد مجددا به اتاقك بازرسي بازگشت و با مشاهده گروهبان بشيري كه در اتوبوس استنطاقش كرده بود، اخم كرد.

بشيري بدون توجه به اخم و تُرش او گوشه پاكت سيگار را پاره كرد . در اين حال غزاله جلو رفت و چمدانش را روي ميز گذاشت و گفت :

- من به خانم ها هم گفتم كه اين سيگارها مال من نيست.

- حمل يكي، دو بسته سيگار كه جرم نيست ، متعجبم چرا اينقدر به هم ريختي ؟!... با اين وجود اگه مال تو نيست توي ساك تو چيكار مي كنه؟

- نمي دونم.

بشيري حركات غزاله را زير نظر داشت . صورت بي رنگ و رو و دستهاي لرزان غزاله را كه ديد اشاره كرد به آيين و گفت :

- ضربانش چطوره؟

خانم بازرس بي درنگ دست روي قفسه سينه غزاله گذاشت . قلب غزاله آروم تر از حد معمول مي زد. به علامت نفي سر تكان داد.

بشيري در حاليكه سعي داشت تا با سوالي ناگهاني غزاله را غافلگير كند. پاكت را در كف دست ديگرش تكان داد؛ سيگارها از جاي خود جم نخوردند به ناچار ته ----- را لاي دو انگشت گرفت و كشيد . سيگارها به هم چسبيده بود. كنجكاو به جان پاكت افتاد . نگاهي تند و پر غيظ به غزاله انداخت و بدون ترديد پاكت را پاره كرد .

چشمان حضار از جمله غزاله گرد شد. بسته اي از پودر سفيد داخل پاكت بود . غزاله به وحشت افتاد و بي اراده ماهان را بغل زد و قدمي عقب رفت . بشيري روكش دور بسته را باز كرد . نوك انگشت به پودر سفيد آغشته كرد و به نوك زبانش ساييد . نگاهش مملو از ملامت شد، گفت :

- هروئينه !!!


ادامه دارد.............

ssaraa
12-09-2009, 16:32
قسمت هفتم
----------------
لبهاي غزاله به سفيدي گراييد. ديگر از ترس روي پا بند نبود، رمق از پاهايش گريخت و به زانو افتاد. در آن لحظه حرف نمي زد بلكه با عجز و لابه ، ناله مي كرد:

- بخدا اين ها مال من نيست.

در همين لحظه در باز شد و ژاله با ساك دستي كوچكي وارد شد.

غزاله به مشاهده او ، گويي آشنايي يافته است ، كمي جرات گرفت و گفت :

- ژاله خانم شما به چيزي بگو .به اينا بگو من از هواي اتوبوس حالم بد شده و معتاد نيستم.

ژاله هاج و واج در چهره تك تك افراد نظر انداخت ، سپس با تعجب پرسيد :

- چيزي شده؟

بشيري با لحني محكم و جدي پرسيد :

- شما اين خانم رو مي شناسي ؟

- چي بگم ! توي اتوبوس باهاش آشنا شدم . حالش بد بود، مجبور شدم يكي دو بار پسرش رو نگه دارم.

غزاله نااميد سر به زير انداخت ، ولي بشيري به تندي پرخاش كرد و گفت :

- بلند شو و خودت رو به موش مردگي نزن.

سپس رو به شمعي كرد و دستور داد :

- ببرش دفتر جناب سروان دهقان. بقيه بسته ها رو هم ببريد دفتر.

رخوت بر وجود غزاله چيره شده و توان از پاهايش گريخته بود. به سختي و با كمك دست ها از زمين برخاست . شمعي جلو آمد و دستبند آهني را مقابل چشمان او گرفت. حس بدي در كام غزاله دويد ، به طوريكه دهانش تلخ شد و وحشت زده پرسيد:

- مي خواي چي كار كني؟

- دستات رو بيار جلو.

- تو رو خدا! خودم ميام.خواهش مي كنم اينو نزن.

- حرف نباشه . دستات رو بيار جلو.

شمعي با اداي اين جمله مچ دست غزاله را گرفت و يكي از حلقه هاي دستبند را دور مچ او قفل كرد. احساس غزاله سقوط در چاهي بدون ته بود. جلوي چشمانش سياه شد و سرش گيج رفت ، اما به هر زحمتي بود از تمام توانش استفاده كرد تا ماهان از دستش رها نگردد . نگاه دلسوزانه ژاله نيز، دردي از او دوا نمي كرد.

با خروج از اتاقك، چشم غزاله به اتوبوس افتاد تقريبا اكثر مسافرين از جاي خود نيم خيز و تماشاگر او شده بودند. فكر كرد كاش زمين دهان بگشايد و او را در خود ببلعد. سر به زير شد چنانكه گويي گردنش شكسته است. با احساس خفت و خواري به دنبال شمعي وارد دفتر سروان دهقان رئيس پاسگاه شد. احساس تلخ وجودش را فرا گرفته بود، فكرش را هم نمي كرد روزي چنين النگوي زشت و نفرت انگيزي زينت بخش دستهاي لطيف و كشيده اش گردد. دستهاي كوچك ماهان را ميان دستان سرد و بي رمقش پنهان ساخت. حلقه ي زيباي چشمانش لبريز آب شد و قطرات شور اشك با احساس دردي تلخ و جانكاه از آنها سرازير شد. افكار پريشان، آينده اي مبهم را برايش به ترسيم مي كشيد. با صداي باز شدن در، نگاه سرد و بي فروغش به سمت چپ چرخيد. مردي ميان سال با قدي كوتاه و هيكلي چاق وارد دفتر شد.

با صداي سرفه ي كوتاه سروان دهقان غزاله سراسيمه از جاي برخاست. سروان دهقان نگاهي اجمالي به او انداخت و گفت :

- بنشين.

غزاله با آشفتگي در حالي كه لحني پر التماس داشت گفت :

- جناب سروان به خدا اون سيگارا مال من نيست.

غبغب دهقان پايين افتاد. براق شد و گفت :

- هر وقت سوال كردم حرف بزن.

سپس برگه اي از كشوي ميزش بيرون آورد و روي ميز گذاشت. تاريخ زد و سوال كرد.

- مشخصات شناسنامه اي ؟

- جناب سروان به خدا...

- حرف اضافه نباشه. گفتم مشخصات شناسنامه اي.

- غزاله هدايت. فرزند قاسم. شماره شناسنامه..... متولد كرمان و بيست و يك ساله.

سوال پشت سوال، سابقه داري؟ اعتياد چي؟ همسرت چه كاره است؟ و ... از سوي غزاله انكار بود و از سوي دهقان اصرار كه " بهتره راست بگي". دهقان گاهي هم يك دستي مي زد."ازت آزمايش مي گيريما". جمله آخر براي غزاله سنگين بود. براي همين با تندي گفت :

- به چه حقي به من تهمت مي زني؟ من نه معتادم نه اون مواد مال منه.

- اين مشكل رو بايد در دادگاه حل كني. تا اينجا كه به من مربوط مي شه سركار عليه با يه مقدار مواد اونم از نوع خيلي سنگينش دستگير شدي. انشاا.... وقتي رفتي دادگاه مبارزه با مواد مخدر سيرجان بي گناهي خودت رو ثابت مي كني.

- پس اتوبوس چي ميشه؟

- خودت رو زدي به خنگي يا واقعا اينقدر ساده اي؟ كسي اتوبوس رو به خاطر شما نگه نمي داره.

- يعني چي؟ شما كه نمي حواي منو اينجا نگه داري.

- بجاي اينكه روي دقيقه ها و ساعت ها حساب كني. به ماه و سال فكر كن. شايد حبس ابد، شايد هم اعدام.

دانه هاي درشت عرق سر و روي غزاله را پوشاند. احساس رخوت بر وجودش مستولي شد. ياد منصور افتاد. چهره دوست داشتني همسرش پشت مردمك چشمانش ظاهر شد. چقدر به دستهاي مهربان او احتياج داشت. اشكش فرو چكيد و با التماس گفت :

- تو رو خدا رحم كنيد. تو رو خدا ... آبروم. تو رو خدا ....

دهقان به دفعات و تقريبا هر روز با اين موارد برخورد نزديك داشت. ياد گرفته بود به ظاهر افراد اطمينان نداشته باشد، حرف غزاله را بريد و گفت :

- بهتره گوشي دستت باشه. جلوي من نه گريه مي كني، نه قسم آيه مي خوري. حالا آروم بگير و فقط تعريف كن ببينم اين مواد رو از كي گرفتي و قراره به كي تحويل بدي.

- چه جوري بايد بگم كه باور كنيد. به پير! به پيغمبر! به خدا! اينا مال من نيست.

سوالات دهقان با جوابهاي سر بالاي غزاله پايان يافت. برگه موقت بازجويي پر و توسط غزاله امضا شد.سپس دهقان دستوران لازم را به شمعي داد و سراغ اتوبوس و بقيه مسافرين رفت و دقايقي بعد با بازرسي كامل اتوبوس دستور حركت آن را صادر كرد.

ادامه دارد................

ssaraa
12-09-2009, 16:36
قسمت هشتم
------------------
غزاله از پشت پنجره كوچك بازداشتگاه شاهد خروج اتوبوس بود ، از اين رو ترس به جانش افتاد و با وحشت داد و قال به راه انداخت. هيچيك از مسافرين صداي گريه اش را نشنيدند. مايوسانه بناي گريه را گذاشت. زار مي زد و عجز و لابه مي كرد. صداي او فقط پسرش را به وحشت انداخت. ماهان خيره به مادر، لب ورچيد . يه بار ،دوبار، بالاخره بغضش تركيد و بناي گريه را گذاشت.

غزاله با وجود غم و شرايطي كه در آن گرفتار بود ، نمي توانست از ماهان غفلت كند، از اين رو احتياج به ساك او داشت. به ناچار سر به پنجره كوچك چسبانيد و با صداي خفه اي گفت: " سرباز " .خودش به زخمت صدايش را شنيد، مجبور شد فشار بيشتري به حنجره اش وارد كند."سرباز،سرباز" ، و وقتي جوابي نشنيد تقريبا فرياد زد:

- آهاي يكي پيدا نمي شه به داد من برسه.

سربازي كلاه بر سرش گذاست و رفت جلوي در و با ترشرويي گفت :

- چيه! قرارگاه رو گذاشتي رو سرت ! چه خبرته؟

- نمي بيني بچه ام داره گريه مي كنه. بي انصاف اين بچه دو ساعته شير نخورده . بايد پوشكش رو هم عوض كنم.

- ببينم چي ميشه.

غزاله با نگاه او را دنبال كرد تا از نظرش محو شد. غزاله چشم به اطراف چرخاند . ظل آفتاب بود . گرمي هوا در رطوبتي كه لابه لاي موهاي ماهان نشسته بود خود را نشان مي داد. لابه لاي موهاي بلوند كودكش انگشت كشيد و به صورت او فوت كرد.

لحظاتي بعد با صداي باز شدن قفل و زنجير بلند شد. شمعي بود، ساك ماهان را مقابل ديدگان او روي زمين نهاد.

غزاله بدنبال يافتن جاي تميزي براي پهن كردن تشكچه ماهان بود. اين كانكس باريك و كثيف كه با يك تكه موكت قهوه اي سوراخ سوراخ مفروش شده بود كجا؛ آپارتمان كوچك و شيكش كجا ! تشكچه را جلوي پايش انداخت، پوشك ماهان را تعويض كرد و چون ناي بغل كردن او را نداشت ، تشكچه را روي پاهايش كشيد و با تكان پاها شروع به خواندن لالايي كرد. در حاليكه ذهنش درگير مخمصه اي بود كه در آن گرفتار شده بود. فكر مي كرد كه چطور بسته هاي سيگار سر از ساك ماهان در آورده است. توصيه هاي منصور چون لشكر زرهي بر صفحه مغزش رژه مي رفت.

با احساس گرما گره روسري اش را باز كرد و پر آن را تكان داد تا شايد خنك شود،اما بي فايده بود ، به همين دليل روسري اش را از سرش برداشت ، موهاي گندمگونش را از اطراف گردنش جمع كرد و با كش بست. سپس نگاهي به چهره معصوم ماهان انداخت. ماهان گيج خواب و از گرما كلافه بود، دستهاي كوچكش مدام چشمها و بيني اش را مالش مي داد ، روسري را در هوا تكان داد . بادش گرم بود اما در برخورد با رطوبت ، بدن ماهان را خنك مي كرد.
ادامه دارد.............

ssaraa
13-09-2009, 14:46
قسمت نهم
-------------------
سعيد چشم به سكوي شماره 17 داشت. انتظارش از حد معمول خارج شده بود و دلشوره و نگراني او را وادار مي كردكه پنهان از چشم مهناز، از دفتر تعاوني اخبار جديد كسب كند.
وقتي تاخير اتوبوس به ساعت چهارم رسيد، ديگر مهناز هم آرام و قرار نداشت. چشم هاي هر دوي آنها در جستجوي اتوبوس ولووي پرتقالي به هر سو مي چرخيد. مهناز كلافه سمت چپ و سعيد عصبي، سمت راست قدم مي زدند تا آنكه صداي زنگ تلفن همراه سعيد را بهم ريخت. بار دومي بود كه منصور تماس مي گرفت، از اين رو دل نگران و سراسيمه بود و سراغ همسرش را گرفت و گفت :
- بچه ها رسيدن؟
- حقيقتش رو بخواي اتوبوس بين راه خراب شده.
- مي دونستم از اولم نبايد مي ذاشتم تنهايي سفر كنه. تازه به هواي اتوبوس هم حساسيت داره. با بوي بنزين وگازوئيل حال تهوع پيدا مي كنه.
سعيد جز دلداري راهي نمي ديد. احتياج نبود به ذهنش فشار بياورد. چند جمله سر هم كرد و حسابي اطمينان بخشيد، سپس ارتباط را قطع كرد. مهناز با بيتابي پرسيد :
- هان چي شد! چي مي گفت؟
- بابا اين برادر تو خيلي حساسه. هنوز هيچي نشده مي گفت كاش اونو نفرستاده بودم. نمي دونم اله و بله.
- خدا كنه صحيح و سالم برسن. نبايد براي آمدنش اين همه اصرار مي كردم.
- من از شما خواهر و برادر متعجبم! طوري حرف مي زنيد انگار طرف غزل خداحافظي رو خونده.
- زبونت رو گاز بگير.
- اي بابا! خب شلوغش كردين ديگه.
- تو كه نمي دوني. منصور بدون غزاله آب نمي خوره. اين پسره يه چيزي از عاشق هم اونور تره. اداره كه ميره، روزي سه بار بهش زنگ مي زنه و احوالش رو مي پرسه. حالا اون رو تك و تنها فرستاده يه شهر ديگه، چه توقعي داري، هان؟
- بهتره به جاي حرف زدن صلوات بفرستي. منصور كرمان چي كار مي كنه؟ چرا همين جا توي شهر خودش زندگي نمي كنه؟
- منصور واسه خاطر غزاله انتقالي كرمان رو گرفت. مادر غزاله زير بار ازدواجشون نمي رفت، منصور هم كه بدجوري گرفتار غزاله شده بود براي رسيدن به اون با تمام خواسته هاي مادرزنش موافقت كرد.
- خيلي دلم مي خواد غزاله رو ببينم. دختري كه تونسته رو دست شيرازيها بلند بشه، بايد خيلي خوشگل باشه.
- مي دوني سعيد! خداوند تمام محاسن رو يك جا به اين دختر داده. قد بالابلند و رعنا، فكر كنم قدش 175 سانت باشه. زيبا و با شخصيت. از همه مهمتر يه قلب بزرگ و مهربون داره.... يادمه دفعه ي اول كه منصور راجع به اون با مامان حرف مي زد، بهش عسل بانو لقب داد. وقتي ديدمش از تشبيه منصور خوشم اومد. غزاله واقعا مثل عسل بود، با چشمهاي درشت عسلي و موهاي تقريبا به همون رنگ و لبخند زيبايش درست مثل عسل، شيرين به نظر مي رسيد.
- پس آقا منصور حق داره اينقدر نگران باشه. آخه ...
فرياد مهناز در حاليكه از جا مي پريد حرف سعيد را بريد.
- سعيد اونجا رو .... اتوبوس پرتقالي. فكر كنم خودش باشه.
مهناز مقابل درب اتوبوس چشم انتظار بود. سعيد شانه به شانه او ايستاد. چند دقيقه بيشتر طول نكشيد. كليه مسافرين پياده شدند و اتوبوس كاملا تخليه شد. سعيد و مهناز با نگاه هاي متعجب چشم در چشم يكديگر دوختند، اما سعيد خيلي زود به خود آمد و پا در ركاب گذاشت. ابتدا سر چرخاند سمت سالن، خالي بود. چشمش افتاد به راننده كه پشت فرمان نشسته بود با سلام و خسته نباشيد پرسيد :
- اتوبوس كرمانه؟
- بله.
- اتوبوس ديگه اي هم از همين تعاوني در راه هست؟
- اتوبوس كه زياد مياد ولي براي ساعت 7 از اين تعاوني همين يه دستگاه.
- مي دوني حاج آقا نشوني اتوبوس درسته ولي مسافر ما بين مسافراتون نيست.
- اسم مسافرتون چي بود.
- هدايت. خانم هدايت.
- همون مسافر پر دردسري كه از دقيقه ي اول برامون دردسر درست كرد؟
- منظورتون چيه؟
- اول بسم ا.... خودش رو به موش مردگي زد. بعد هم اتوبوس رو نگه داشت و رفت پايين. آخر سر معلوم شد اين اداها از ترس بوده و طرف خلافكارو قاچاقچي.
حرف حسن آقا مثل پتك بر سر مهناز فرود آمد، بنابراين عصباني شد و با تندي گفت :
- حرف دهنتو بفهم خلافكار جد و آبادته.
- حيف كه زني و الا بهت مي گفتم.
سعيد هاج و واج مانده بودكه با سرو صداي مهناز به خود آمد و بلافاصله با تحكم او را وادار به سكوت كرد، سپس رو به راننده كرد و پرسيد :
- معذرت مي خوام. خانمم شوكه شده. شما ببخشيد .... تو رو خدا بيشتر توضيح بدين.
- اين خانم هدايت با يه بچه شيرخوره مسافر ما بود. چون حال و روز درست و حسابي نداشت بازرسي مواد مخدر بهش گير داد. مي دوني كه هفته مبارزه با مواد مخدره! با ساك و بچه بردنش پايين و بين وسايلش هروئين پيدا كردن بعدشم بردنش بازداشتگاه . همين ....بيشتر از اين چيزي نمي دونم.
- شما مطمئني ازش هروئين گرفتن.
- بله، البته.
- كجا! كجا دستگير شد؟
- پاسگاه ....
مهناز رنگ به رو نداشت، پشيماني در چشمان سياهش موج مي زد، بهت زده پرسيد :
- حالا چي ميشه؟
- از من مي پرسي. و از پله ها پايين رفت و پرسيد :
- غزاله چه جور زني ست؟
- ديوونه شدي؟ فكراي احمقانه نكن.
- آدميزاده ديگه.
- من به سر غزاله قسم مي خورم. اون خيلي پاكه. خدا مي دونه چه اتفاقي افتاده!
- بايد منصور در جريان قرار بگيره. تا دير نشده شايد بتونه كاري بكنه.
- مي ترسم سعيد. منصور طاقتش رو نداره.
- چاره اي نيست نبايد وقت رو هدر بديم.... بهتره هر چه زودتر منصور و خانواده غزاله در جريان قرار بگيرن.
ادامه دارد..................

ssaraa
13-09-2009, 14:50
قسمت دهم
---------------------
پمپ بنزين شلوغ بود ولي چاره اي نداشت، بيست دقيقه معطلي به ماندن در بين راه مي ارزيد و در اين فاصله كفر منصور در آمده بود و به زمين و زمان فحش و ناسزا مي داد. هادي نيز تحت تاثير رفتارهاي منصور عجول و سراسيمه بود، به خواهرش غزاله مي انديشيد كه حواسش پرت شد و باك پر شد و بنزين سر ريز كرد و پاچه ي شلوارش را آغشته نمود. پشت فرمان كه نشست چنان بر پدال گاز فشرد كه گويي پايش هر لحظه از كاربراتور بيرون خواهد زد. هادي سرد و ساكت اما با سرعت مي راند. وقتي به پاسگاه... رسيد هوا كاملا تاريك شده بود.
سرباز وظيفه اعتمادي پست دژباني را بر عهده داشت. خبر دستگيري غزاله را تاييد كرد. سپس يكي از سربازان محوطه به نام پرتوي را صدا زد. پرتوي دوان دوان جلو آمد. بچه آبادان با لهجه شيرينش گفت :
- ها ولك.... هوار مي كشي؟
- به جناب سروان بگو بستگان هدايت مي خوان بچه رو ببرن.
سرباز جوان اجازه ورود خواست و به احترام دهقان پا جفت كرد و گفت :
- قربان بستگان هدايت.
نگاه دقيق و عميق دهقان به بررسي دو مرد جوان پرداخت. منصور سراسيمه بود، نمي دانست چگونه رشته كلام را بدست گيرد، از اين رو آشفته و پريشان روي ميز سروان خم شد و به تندي گفت :
- شما همسر من رو اشتباهي گرفتين.
- مراقب رفتارت باش. در ضمن درست و غلطش توي دادگاه معلوم ميشه. خانم جنابعالي با هروئين جاسازي شده در پاكتهاي سيگار دستگير شده. مامورين ما پاكتها رو از داخل ساك بچه بيرون آوردن.
كلمه هروئين كه از دهان دهقان خارج شد، رنگ هادي مثل گچ سفيد شد. در حاليكه سعي داشت تعادل خود را حفظ كند، به ديوار پشت سرش تكيه داد و گفت :
- قطعا كسي اونا رو توي ساكش گذاشته. شما از ديگران هم بازجويي كردين؟
- نمي خواد ياد من بدي چيكار كنم. در ضمن من موظف نيستم به شما جواب بدم. اگه اينجاييد به خاطر اون بچه ي طفل معصومه.
- پس محض رضاي خدا بچم رو از اون دخمه در بياريد.
- گفتي چه نسبتي با بچه داري؟
- پدرش هستم.
- با پرتوي برو. اگه هدايت تاييدت كرد و رضايت داد، بچه رو تحويلت مي دم. مراقب باش به بازداشتگاه نزديك نشي.
پرتوي پا جفت كرد و بلافاصله با منصور خارج شد. هادي نيز به قصد خروج به دنبال آن دو به راه افتاد، اما دهقان مانع شد و گفت:
- فقط يك نفر.
پرتوي در تاريكي نسبي به اتاقك كانكس نزديك شد و غزاله را به نام خواند. غزاله تكاني به بدن خرد و خسته خود داد و به زحمت برخاست و به پنجره كوچك سلول خود نزديك شد. پرتوي با انگشت به منصور اشاره كرد و گفت :
- اون آقا رو مي شناسي؟
نگاه غزاله در امتداد انگشت پرتوي به منصور افتاد. غم و شادي همزمان مهمان چشمان زيباش شد. اشك ريزان فرياد زد "منصور". فرياد غزاله، منصور را بي اراده كرد، چنان كه به سمت او شروع به دويدن نمود :
- چي شده غزاله! چه بلايي سر خودت آوردي؟
- تورو خدا نجاتم بده منصور.
ادامه دارد.........

ssaraa
13-09-2009, 14:53
قسمت یازدهم
----------------------------

پرتوي كه غافلگير شده بود، به محض نزديك شدن منصور، جلو رفت و در حاليكه مانع او مي شد گفت :
- همين الان بر مي گردي توي دفتر. مثل بچه آدم سرت رو بنداز پايين و برو.
پرتوي با اطمينان از دور شدن منصور رو به غزاله كرد و گفت :
- شوهرت مي خواد بچه رو ببره. تو رضايت داري؟
- آره. بچه ام توي اين جهنم از بين مي ره.... خدا خيرت بده. ببر تحويلش بده.
اما لحظه تحويل كودك، ترديد داشت. مادر بود و نمي خواست به سادگي از فرزند خردسال خود دل بكند. با بوسه هاي پياپي اشك مي ريخت كه پرتوي در پي انتظاري طولاني، حوصله سر رفته گفت :
- استخاره مي كني؟ اونو بده به من ديگه.
اميد از دل غزاله سفر كرد. با احساسي به تلخي زهر آخرين بوسه را از گونه فرزند گرفت و او را به آغوش پرتوي سپرد. در آن لحظه گريه تنها سلاحش بود.
به محض ورود پرتوي به دفتر دهقان ، منصور و هادي پيش رفتند . منصور لبريز از عشق و دل نگران، فرزند را به آغوش كشيد. هادي با لمس دستهاي كوچك ماهان، كمي آرام گرفت.
دهقان پوشه قرمز رنگي از كشوي ميزش خارج كرد و گفت:
- بايد در قبال تحويل بچه، رسيد بدي .
منصور كلافه و عصبي ماهان را به آغوش هادي سپرد .هادي در حاليكه بي صدا اشك مي ريخت، خواهرزاده اش را به آغوش كشيد و در جستجوي نشاني از خواهر بوييد. منصور رسيد ماهان را انگشت زد و امضا كرد. دهقان رسيد را لاي پرونده غزاله گذاشت و گفت:
- هرچه سريع تر اين جا را ترك كنيد.
- ولي همسرم چي ميشه ؟
- امشب كه كاري از كسي ساخته نيست. فردا بريد دادگاه انقلاب . اونجا مي تونيد پيگير جريان دادرسي باشيد... فعلا بريد.
ديگر ماندن و التماس فايده نداشت تا همين جا هم دهقان محبت بيش از اندازه اي كرده بود، از اين رو بدون كلامي، به اتفاق يكديگر پاسگاه را ترك كردند. ماهان سر به سينه پدر ، بدون آنكه بداند در اطرافش چه مي گذرد ، در خواب ناز بود.
هادي دنده اي به پرايد داد و دور زد و در سمت ديگر جاده در محور كرمان متوقف شد.نگاهش به تاريك روشن محوطه پاسگاه بود، با دلي اندوهگين گفت :
- منصور
- هوم
- غزاله رو ديدي ؟
- كاش مي مردم و غزاله رو اونجا نمي ديدم. نمي دوني چيكار كرد . صداي ناله هاش تو گوشمه .
اشك هادي روي گونه اش سر خورد ، گفت :
- طفلك خواهرم... تا حالا اينجور جاها رو نديده بود ، چه برسه گرفتارش بشه .
- حالا چيكار كنيم؟
- فعلا به كسي چيزي نمي گيم تا ببينيم چي ميشه. خدا خودش بزرگه، شايد تا صبح فرجي پيدا شد و بي گناهيش ثابت شد.
- خدا كنه.
باز رنگ غم هاله اي تيره دور چشمان هادي كشيد ، پرسيد:
- بازداشتگاه غزاله كجا بود ؟
- انتهاي محوطه ، پشت ساختمون اصلي يه كانكسه ... غزاله اونجاست.
هادي ميان بغضش زمزمه كرد: " بميرم الهي " ولي نتوانست خودداري كند و بناي گريه را گذاشت . منصور هم مترصد فرصت با هق هق هادي زار زد. لحظاتي نگذشت كه صداي برخورد انگشتاني به شيشه اتومبيل آن ها را متوجه خود كرد.
هادي شيشه را پايين كشيد و اشكهاي مردانه اش را پاك كرد. به افسري كه مقابلش بود سلام كرد و پرسيد:
- بله جناب سروان مشكلي پيش اومده؟
نگاه افسر جوان غم را در ديدگان اشكبار آن دو ديد ، از اين رو با ملايمت گفت :
- اينجا توقف ممنوعه... لطفا حركت كنيد.
ادامه دارد........

ssaraa
13-09-2009, 15:00
قسمت دوازدهم
---------------------------------

شب بدي را گذراند. شبي كه تلخي آن هزار بار تلخ تر از نوشيدن زهر بود. دوري از فرزند و افكار پريشان او را وادار ساخت تا دميدن سپيده صبح و طلوع آفتاب چشم به پنجره كوچك زندان موقتش بدوزد.
فكر مي كرد خدا را فقط مي تواند بالاي سرش در پهناي آسمان پر ستاره ببيند، از وراي پنجره چشم به تك ستاره درخشان آسمان شب دوخت و با پروردگار به راز و نياز پرداخت.
او بيش از نااميدي، حيران و سرگشته بود. چنان غافلگير شده بود كه به هيچ عنوان قادر به موقعيت خطيرش نبود.بيشتر حال بيمار تب داري را داشت كه در انتظار ويزيت پزشك معالجش به سر مي برد . بالاخره ساعت 7 صبح اين انتظار طولاني به سر رسيد و پرتوي و شمعي بار ديگر به سراغش رفتند . شمعي خشك و بي انعطاف نشان مي داد ، دستبند نفرت انگيز آهني را بالا آورد و به مچش قفل كرد . احساس حقارت غزاله را سر به زير ساخت. بي كلام به دنبال شمعي به راه افتاد و آرام و مغموم داخل اتومبيل نشست.
ساعتي بعد در راهروي دادگاه انقلاب ، در انتظار ورود به دفتر قاضي و صدور راي از جانب او ، در التهاب بود .
روي نيمكت فلزي احساس راحتي نمي كرد و مدام جابه جا مي شد در حاليكه گونه هايش از شرم نگاه هاي كنجكاو هر لحظه گلگون تر مي شد و جرئت سر بالا كردن را نداشت.
وقتي منشي دفتر قاضي سهرابي اجازه ورود داد ، قلب غزاله گويي از سينه بيرون زد، لرزان و مضطرب به دنبال شمعي وارد دفتر قاضي شد.مرد ميانسال با چهره جدي و خشك ، نگاهي اجمالي به غزاله انداخت و با افسوس سر تكان داد. سپس پرونده اي را كه شمعي مقابلش نهاده بود ورق زد. پس از مدت كوتاهي پرسيد :
- خب... چي داشتي ؟چقدري بود ؟ و قرار بود كجا ببري ؟
غزاله از ترس و اضطراب لبريز شده بود با شنيدن سوالات كوتاه و طعنه دار قاضي بغض كرد، اما قبل از هرگونه جوابي بغضش تركيد و گريه سرداد.
قضاوت كاري است سخت و دشوار ، امري كه بايد عاري از احساسات باشد . شايد قاضي سهرابي به حال غزاله دل مي سوزاند ، با اين وجود نمي توانست ظاهر معصوم و آراسته او را ملاك قضاوت خود قرار دهد ، از اين رو به دليل حساسيت شغلي ، قيافه خشك و جدي اش را به اخمي آميخته كرد و گفت :
- براي من ادا در نيار ... سوال مي كنم ، جواب بده .
- به خدا من از هيچ چيز خبر ندارم . اشتباه شده. من بي گناهم جناب قاضي .
- طبق گزارش پاسگاه جرم شما خيلي سنگينه . حمل هروئين مي دوني يعني چي ؟
- من تا حالا هروئين نديدم . باور كنيد راست مي گم.
سهرابي در چهره غزاله دقيق شد و گفت :
- به قيافه ات كه نمي خوره معتاد باشي. شوهرت چي! شوهرت اهل دوده ؟
- شوهرم ؟! ... منصور از سيگار هم بدش مياد.
- خب شايد اينا رو سوغاتي فرستاده براي فك و فاميلش!
- نمي دونم كه اين بسته ها چطور سر از ساك من درآورده ،ولي خوب مي دونم كه كار منصور نيست.
- به هر حال اين مواد بين وسايل شما پيدا شده و بايد جوابگو باشي .
- وقتي هيچي نمي دونم، چطور بايد جوابگو باشم.
- اينجا كوچه بن بسته . يا اعتراف مي كني يا تشريف مي بري ستاد مبارزه با مواد مخدر .
غزاله نا اميد گفت :
- يعني شما حرف من رو قبول نداري . به خدا! به قران مجيد ! به روح رسول الله ! من هيچي از اون مواد نمي دونم.
- قسم نخور دختر .اگه مي خواي به جاي اعتراف يكريز قسم بخوري ، همين الان برو بيرون.
تهديد سهرابي به گوش غزاله نرفت ، بالاخره هم با گريه و التماس ، قاضي را وادار به صدور دستور كرد.
- بهتره بري ستاد مبارزه با مواد مخدر، اگه عاقل باشي خودت رو توي دردسر نمي اندازي.
كار شمعي ديگر تمام شده بود. غزاله را تحويل دادسرا داد و به اتفاق پرتوي راهي پاسگاه شد. غزاله تنها ماند. پر اضطراب تر و پريشان تر از دقايق قبل به ديوار پشت سرش چسبيد. مردمك چشمانش با وحشت به هر سو چرخ خورد تا در موج نگاه دو چشم تيره خيره ماند.
سرگرد كيان زادمهر گامي به او نزديك شد و پرسيد :
- هدايت تويي؟
- بله.
- جرمت؟
- هيچي.
لبخند زادمهر، پوزخندي تمسخر آميز بود. بدون كلامي اضافه، از غزاله فاصله گرفت و وارد دفتر اجراي احكام شد.
دقايقي بعد زني ميانسال به نام كاشفي، غزاله را به همراه سه متهمه ديگر براي انتقال به ستاد مبارزه با مواد مخدر به محوطه دادگاه انقلاب منتقل كرد.
ادامه دارد..............

ssaraa
13-09-2009, 15:20
قسمت سیزدهم
----------------------------

وانتي آبي رنگ با سقف كوتاه نرده اي، در برابر ديدگان غزاله نمايان شد. پنج مرد كه از نظر غزاله گردن كلفت و قلچماق به نظر مي رسيدند و سه زن كه محلي مي نمودند داخل وانت به يكديگر دستبند شده و در حالي به دليل سقف كوتاه وانت به سمت پايين خم شده بود به سختي اطرافشان را مي پاييدند.
رعب و وحشت بار ديگر بر وجودش مستولي شد. در حاليكه معجوني از ترس و شرم، سرگشتگي و ندامت، چاشني اين سفر شوم بود از وانت پياده شد و به دنبال متهمين ديگر قدم به ساختمان ستاد مبارزه با مواد مخدر گذاشت. سليمي از مامورين زن ستاد، متهمه ها رو تحويل گرفت و آنها را به بازداشتگاه انتقال داد.
غزاله در بدو ورود در سكوتي پر اندوه در گوشه اي كز كرد. نگاه هراسان بي اراده به اطراف چرخ خورد، اتاقي كثيف با زير اندازي محقر و ديوارهايي با نوشته هاي مخدوش.
زن جواني كه گيسوانش را به رنگ زرد در آورده بود، با سرو صدا آدامس مي جويد و با ناخنهاي بلندش هر چند دقيقه يكبار آدامس را بيرون مي كشيد و دور انگشت مي چرخاند و مجددا به دهان مي گذاشت . غزاله چندشي كرد و نگاهش را از او گرفت سه نفري كه به همراه او از دادگاه به آنجا منتقل شده بودند، با صداي بلند جرو بحث مي كردند. هر كدام به ديگري مي گفت تو گردن بگير ما بيرون بريم دنبال آزاديت هستيم. ولي هر يك بهانه اي مي آورد و از زير آن شانه خالي مي كرد. بالاخره هم كار بيخ پيدا كرد و به مشاجره لفظي كشيده شد. جملات زشت و ركيكي كه بين آنها رد و بدل مي شد غزاله را برافروخته و عصباني كرد. نگاهي از سر خشم و نفرت انداخت و فرياد زد :
- بسه ديگه ... خجالت بكشيد.
نگاه متعجب جمع به او دوخته شد. يكي از مخاطبين كه فرشته نام داشت در چشم او براق شد و گفت :
- چته سليطه! چرا هوار مي كشي؟
- ادب داشته باش خانم.
شليك خنده بلند شد و غزاله عصباني تر فرياد زد :
- چيه؟ رو آب بخندين.
- پرو بازي از خودت در نيار... اگه بخواي زر زيادي بزني دخلت رو ميارم.
با تهديد او غزاله جري شد و از جاي برخاست. فرشته مجبور شد براي نگاه كردن در چشمان او سرش را بالا بياورد، اما از قد و بالاي بلند غزاله ترسي به دل خود راه نداد و گفت :
- بگير بشين. بذ باد بياد.
غزاله با گفتن خفه بي اراده دست به شانه فرشته گذاشت و او را هل داد. فرشته سكندري خورد و نقش بر زمين شد. در يك لحظه درگيري آغاز و آن دو با يكديگر گلاويز شدند. غزاله به محض شنيدن يكي دو فحش ركيك شرمسار و نادم از درگيري عقب نشيني كرد، اما فرشته گيسوان او را در چنگ داشت و همچنان تهديد مي كرد. با فرياد غزاله سليمي وارد بازداشتگاه شد و با صدايي شبيه فرياد همه را مخاطب قرار داد و گفت :
- ساكت. اينجا چه خبره!؟
با فرياد سليمي دست فرشته شل شد و گيسوان غزاله را رها كرد. غزاله در حاليكه روسري اش را جلو مي كشيد با نگاهي مملو از التماس گفت :
- تورو خدا من رو از دست اينا نجات بدين .
- يه بار ديگه صداتون بلند شه مي دونم چيكار كنم. حالا همگي خفه.
غزاله سر به زير انداخت و اعتراض نكرد. سليمي چشم غره اي به آن دو رفت و با غيظ از بازداشتگاه خارج شد.
غزاله بار ديگر در گوشه اي كز كرد. حوادث 24 ساعت گذشته در ذهنش به رقص آمده بود. در افكار خود غوطه ور بود كه احساس كرد سينه اش تير مي كشد به اين حس به ناگاه به ياد ماهان سراسيمه از جاي جست در جستجوي فرزند به هر سو نظر كرد. براي لحظه اي فكر كرد ماهان را جا گذاشته است. با پريشاني فرياد زد :
- ماهان! ماهان كو؟ بچم كجاشت؟
قدسي با ناخنها بلندش چنگي در گيسوان زردش زد و گفت :
- من چه ميدونم ... بچه مال توست، سراغش رو از من ميگري؟
- سينه ام رگ كرده ... حتما ماهان گرسنه است.
- خوبه والا ... معلوم كه اين كاره اي... خودت رو زدي به موش مردگي كه برات دل بسوزونن .... حكما توقع داري تا يكي ، دو ساعت ديگه واسه خاطر آق پسرت تشريف ببري خونه .... نه جونم اينجا از اين خبرا نيست. نه كولي بازي در بيار نه ديوونه بازي ... حالا بگير بتمرگ.
غزاله به خود آمد و با حزن واندوه به سمت در بسته ي زندان موقتش گام بداشت، پيشاني اش را به در چسباند، قطرات ريز اشك پهناي صورت را خيس كرد و او را كم كم به زانو در آورد
ادامه دارد...........

ssaraa
13-09-2009, 15:39
قسمت چهاردهم
-------------------------------

چشمان درشت و براقش را به سقف دوخت و با خود زمزمه كرد " تو كجايي خدا! از ديروز تا حالا نديدمت... شايدم تو منو نديدي ... خدايا! منم، غزاله .... باهام قهري!؟ ولي من كه كاري نكردم . اگر هم گناهي مرتكب شدم، سزاوار يه همچين مكافات سنگيني نيستم . خدايا تو رو به آبروي زهرا قسم ميدم راضي نشو آبروم بريزه. تا همين جا بسه خدا. كمكم كن. كمكم كن از اين مخمصه نجات پيدا كنم."
غزاله در حال نجوا با خداي خود بود كه صداي باز شدن قفل و زنجير او را وادار كرد سراسيمه از پشت در عقب برود و مضطرب در گوشه اي بايستد. سليمي قدمي به داخل گذاشت، نگاهش روي غزاله ثابت ماند و گفت :
- بيا بيرون.
بار ديگر دلهره و تشويش مهمان دل كوچك او شد. با قدمهاي لرزان و رنگ و روي پريده روسري اش را كاملا جلو كشيد و به دنبال سليمي به راه افتاد. سليمي در اتاقي را باز كرد و او بدون چون و چرا وارد شد. سليمي گفت :
- هميجا بشين تا جناب سروان بياد.
غزاله روي صندلي نشست فكر رويارويي با افسر بازپرس ذهنش را آشفته مي ساخت. با احساس رخوت ميز را تكيه گاه آرنجش قرار داد و صورت را ميان دو دست پنهان كرد. در اين موقع صداي مردانه اي بيرون از اتاق پيچيد و متعاقب آن در باز شد. از ترس آب دهان را قورت داد و سراسيمه از جاي برخاست. سلام، بي اراده و با ترس از زبانش گريخت. حق دوست سلام او را با تكان سر پاسخ داد و به سردي گفت :
- بشين.
حق دوست نگاه اجمالي به غزاله انداخت و در حاليكه پوشه را باز مي كرد گفت :
- بهت نمياد اهل اينجور برنامه ها باشي.
- حق با شماست. به خدا من اهل اينكارا نيستم. حتي روحم از اون بسته ها خبر نداره. تورو خدا حرفم رو باور كنيد.
- قسم نخور. فقط به سوالاي من جواب بده.
- چشم.
- ببين اگه دفعه ي اولته بهتره اعتراف كني....به نفعته من هم قول ميدم كمكت كنم.
- شما هم حرفهاي من رو باور نكردي؟ من راستش رو گفتم.
- فكر مي كني در طول روز با چند نفر امثال تو برخورد مي كنم.اگه قرار باشه هر كس با يه قسم از اتهام مبرا بشه كه ديگه احتياجي به دادگاه و قانون نيست.
- ولي من به شما حقيقت رو گفتم . من واقعا هيچي نمي دونم.
- صبر و حوصله من اندازه داره. بهتره از ملاطفتم سوء استفاده نكني. حالا هم بدون حاشيه رفتن برو سر اصل مطلب.
- اصل مطلبي وجود نداره. من يه مسافرم كه بيخود و بي جهت گرفتار شدم.
- نخير ! مثل اينكه اگه به سركار خانم رو بدم يه چيزي هم بدهكار ميشم.
غزاله برآشفته صدايش را بلند كرد :
- شما خيلي راحت با آبرو حيثيت مردم بازي مي كنيد. اصلا متوجه ايد با من چه كرديد.
حق دوست با عصبانيت صندلي زير پايش را كنار كشيد و مشتي به روي ميز كوبيد. غزاله حساب كار دستش آمد و حسابي خود را جمع و جور كرد، سپس حق دوست لحنش را به خشونت آميخته كرد و گفت :
- دفعه آخرت باشه كه صدات رو بالا مي بري . يادت نره تو يه متهمي و من هم افسر بازپرس . پس من سوال مي كنم، تو جواب میدي. نه كمتر ، نه بيشتر.
اشك در چشمان درشت و براق غزاله خانه كرد .در تله اي گير افتاده بود كه نه راه پيش داشت و نه راه پس . به تلخي بغضش را فرو خورد و جلوي ريزش اشكهايش را گرفت. حق دوست به سردي سوالات ديگري مطرح كرد ولي غزاله هيچ جوابي براي آن ها نداشت. تنها چيزي كه عايد سروان شد " نمي دونم و خبر ندارم " و يا كلماتي از اين قبيل بود .

ادامه دارد..........

ssaraa
13-09-2009, 15:46
قسمت پانزدهم
-----------------------------

مقابل درب بزرگ آهني معدودي زن و مرد مستاصل و نگران به محض ديدن مامورين ستاد جلو مي دويدند و جوياي چند و چون مراحل بازجويي بستگان خود مي شدند. آن روز به محض خروج سرگرد زادمهر ، منصور و هادي جلو دويدند و جوياي احوال غزاله و چگونگي روند بازجويي شدند ، زادمهر با سردي اظهار بي اطلاعي كرد و بي تفاوت، گويي گوش ناشنوايي دارد ، پشت فرمان نشت و اتومبيلش را در دنده قرار داد ، اما قبل از آنكه كلاچ را رها كند حق دوست با عجله به او نزديك شد و گفت :
- آآ...گيرت انداختم. كجا داداش ؟
- اگه اجازه بفرماييد ! خونه.
- چند لحظه صبر كن الان مي يام.
حق دوست پس از صحبتي كوتاه با نگهبان ورودي ستاد به سرعت در صندلي جلو جاي گرفت و گفت :
- قربونت سر راه يه سر بريم دادگاه يه كار كوچكي دارم. بعد راه مي افتيم طرف كرمان كه شما هم زودتر بري پيش حاج خانمت.
- ببينم علي جون ما چيكار كنيم كه حضرت عالي دست از سر كچل ما برداري .
- خيلي هم دلت بخواد. بد كردم از تنهايي درت آوردم.
- بابا ما چاكرتيم.
- چوب كاري مي فرماييد كيان جان . ما مخلصيم يه چيزي هم اون ور تر .
تا رسيدن به دادگاه زمان را به شوخي و خنده گذراندند و بعد از انجام كار حق دوست به سرعت راهي كرمان شدند.
سرگرد زادمهر كرماني بود و در همان شهر سكونت داشت در حالي كه از شش روز نوبت كاري اش ، سه روز را در ستاد مبارزه با مواد مخدر كرمان و سه روز ديگر را در ستاد مبارزه با مواد مخدر سيرجان مشغول به كار بود.
در راه زادمهر با كنجكاوي سراغ غزاله را گرفت و گفت :
- راستي علي جون با هدايت چيكار كردي ؟ خانواده اش امروز سراغش رو از من مي گرفتن... اين جور كه آقاي سهرابي ميگفت جرمش سنگينه.
- آه ولي فكر نكنم بشه ازش اعتراف گرفت.
- حرفه ايه ؟
- نمي دونم. بهش نمي ياد .خيلي گريه مي كنه و مدام قسم مي خوره.
- كجا دستگير شده ؟ وسيله شخصي داشته ؟
- نه بابا .... مسافر اتوبوس بوده . اين طور كه خودش ميگه حال و روز خوشي نداشته و هوا زده شده بود و متوجه اطرافش نبوده.
- احتمال داره كسي بسته ها رو توي ساكش گذاشته باشه ؟
- بعيد نيست.
- حربه بازجوييت چي بوده ؟
- سعي كردم آروم باشم و با حوصله .
- دفعه ديگه بترسونش . هر چه زودتر اعتراف كنه بهتره.
- نمي دونم. فقط خدا كنه گيجم نكه .
- نظر خودت چيه ؟ چي فكر مي كني ؟
- چي بگم به من بود مي گفتم همين حالا بره خونش، اما تمام اين سالها ياد گرفتم به ظاهر كسي اطمينان نكنم.
ادامه دارد.............

ssaraa
13-09-2009, 15:51
قسمت شانزدهم
------------------------------

- مي بيني تو رو خدا ، شانس من رو . مثلا عروسيمه ولي همه عزادارند.
سعيد كه بطور مداوم در لبخندها و ژستهاي دروغين خود ملاحظه مهناز را مي كرد، در آن لحظه تمام ناراحتي و خشمش را فرو خورد، اما كلافه و بي حوصله بود . از اين رو براي فرار از جو به وجود آمده ، بلند شد و گفت :
- من بايد به چند جا سر بزنم. اگه كاري نداريد با اجازه شما آقا محمود ، خداحافظ.
محمود روزنامه اش را به كناري پرتاب كرد و گفت :
- آقا سعيد بمون باهات كار دارم پسرم .چيزي به تاريخ عروسي نمونده . بهتره فكرامون رو روي هم بريزيم ببينيم چه كار ميشه كرد.
- ولي محمود آقا اگه غزاله خانم آزاد نشه كه نميشه عروسي رو برگزار كرد.
- مراسم رو نمي شه بهم زد ، بايد ....
مهناز به ميان حرف پدر دويد و گفت :
- جواب منصور و چي بدم بابا ! منصور از ما انتظار داره .
- منصور خودش موقعيت شما رو مي دونه . اگه عاقل باشه توقعي نمي كنه.
سعيد با صداي خفه اي گفت :
- حق با مهنازه. من براي آقا منصور احترام زيادي قائلم . نمي خوام كاري كنم كه نتونم توي چشماش نگاه كنم.
شوكت كه تا آن لحظه خيلي صبوري كرده بود از كوره در رفت و با عصبانيت گفت :
- گند بزنن اين پسره رو . چقدر بهش گفتم مادر! اين دختر لقمه ما نيست ، گفتم گول ظاهر فريباش رو نخور ، به گوشش نرفت كه نرفت . آخه ما رو چه به كرمان ... اگه از همين خراب شده خودمون زن مي گرفت ، الان اين آبروريزي پيش نمي اومد.
محمود با ابروان در هم كشيده شده گفت :
- حالا وقت اين حرفها نيست. اين اتفاق ممكن بود براي هر كدوم از ما پيش بياد.
- براي ما !؟ ... توي طايفه به اين بزرگي ، براي كدوم يكيشون همچين اتفاقي افتاده ؟ از ساك كدوم يكيشون هروئين بيرون آورده اند؟
- خب براي اونا هم پيش نيومده بود . بخت كه برگرده فالوده دندون مي شكنه ... تازه با اصرارهاي تو و دخترت اون طفل معصوم گرفتار اين مصيبت شد .
- حالا ديگه بنداز گردن ما
- بي تقصير هم نيستي.
- تو ... تو از اولشم طرف غزاله رو داشتي. نمي دونم چي به خوردت داده كه اين طور هواش رو داري ... به جون تو، كرمونيا عادت دارن آدم رو چيز خور كنن.
اين بار محمود براق شد ، بدون توجه به نگاههاي متعجب سعيد و شرم مهناز گفت :
- زن خجالت بكش ... ديگه داري حوصله ام رو سر مي بري به جاي اين چرنديات فكر چاره باش .
شوكت پس از مكث كوتاهي با لحني كه نشان از دلخوري اش داشت گفت :
- حالا به قول تو مراسم عروسي رو هم برگزار كنيم . جواب مردم رو چي بديم ؟ نميگن كو پسر يكي يك دونه اش ... نميگن كو عروسش ، نوه اش كجاست .
- تا روز مراسم ده دوازده روز مونده. خدا رو چه ديدي! شايد غزاله از اين دردسر نجات پيدا كرد.
- بچه گول مي زني. منصور مي گفت از ساكش هروئين درآورده اند ! اگه اعدامش نكنند، شانس آورده ايم. اون وقت جنابعالي فكر آزادي چند روزه اي.
دردي جانكاه در قفسه سينه محمود پيچيد و او را وادار كرد تا به روي سينه اش خم شود. حدقه چشمش كم كم نمناك شد و در حالي كه غمي سنگين در خود احساس مي كرد ، به قطرات اشك اجازه داد تا از چشمها سرازير شوند.
مهناز با مشاهده چهره منقبض و رنگ باخته پدر، سراسيمه جلو رفت و گفت :
- چي شد بابا ؟!
- چيزي نيست دخترم. يك لحظه نفسم بند اومد.
- بريم دكتر ؟
- نه عزيز بابا ... خودت رو ناراحت نكن چيزي نيست.
- به خاطر من خودتون رو اذيت نكنيد آقاجون ... اگه زبونم لال براي شما اتفاقي بيفته من خودم رو مي كشم.
- بس كن دختر ... چرا بيخودي شلوغش مي كني . من حالم خوبه. شما بريد دنبال كارهاي عروسي... من هم مغازه رو سروسامان ميدم. اگه خدا بخواد ظرف يكي دو روز آينده يه سري ميرم كرمان ببينم چه خبره.
بالاخره مژگان به حرف آمد و گفت :
- آره بابا ، فكر خوبيه. تو رو خدا خودتون بريد و سر از ماجرا در بياريد.
شوكت علاقه اي به غزاله نداشت و هميشه سعي مي كرد براي سركوفت او دنبال سوژه جديدي بگردد. در تاييد حرف مژگان گفت:
- مژگان درست ميگه. زودتر بريد . حداقل تكليف منصور هم زود تر معلوم ميشه.
ادامه دارد..............

ssaraa
13-09-2009, 15:56
قسمت هفدهم
----------------
- چه تكليفي ؟!
- نكنه انتظار داري منصور زير پاش علف سبز بشه تا غزاله از زندان آزاد بشه.... ميفهمي زندان !
محمود حسابي عصباني شد و با حالتي كه شوكت هيچ انتظار آن را نداشت فرياد زد.
- دهنت رو ببند. خجالت نمي كشي . هنوز كه چيزي معلوم نيست ... به جاي غصه خوردن و نذر و نياز براي عروست ، دنبال تكليف پسرتي ... واقعا كه شرم داره زن ! خدا مي دونه كه اون دختر طفل معصوم الان چه حالي داره ... درست دو روزه كه بچه اش رو نديده . مي دوني يعني چي ؟تو خودت مادري، نه ! ... فكر كنم مي دوني چي مي گم.
شوكت انتظار درشتي از جانب محمود ، آن هم در مقابل دامادش را نداشت. با چشمان نمناك جمع را ترك كرد و به اتاقش پناه برد.
دختران براي دلداري مادر به اتاق رفتند . محمود هم كه از تندروي خود كلافه و پريشان بود در حاليكه از اتاق خارج مي شد ، گفت :
- شما هم با من مياي سعيد خان ؟
چند روز بعد محمود در حاليكه دعا مي كرد ايكاش آنقدر پاسبك و خوش قدم باشد كه به محض ورودش خبر آزادي عروسش را بشنود ، راهي كرمان شد . اما آنطور كه از جوانب امر بر مي آمد ، اوضاع غزاله مناسب نبود، او نه تنها آزاد نمي شد بلكه تقريبا آماده اعزام به زندان بود.
طي يك هفته از دستگيري غزاله ، تمام تلاش هاي منصور براي ملاقات بي نتيجه مانده و موفق به ديدار همسرش نگرديده بود.
كار هر روزه منصور اين بود كه از صبح علي الطلوع به سيرجان برود و مقابل ستاد قدم بزند و چشم به در بسته آن بدوزد و هر از گاهي كه احيانا در باز مي شد ، جلو بدود و جوياي احوال غزاله و نتيجه پرونده او گردد. در اين بين تعدادي از سربازان به حال او دل مي سوزاندند و از اوضاع و احوال غزاله به او اطلاعاتي مي دادند. ضمن انكه مواد غذايي مورد نياز غزاله را نيز به او مي رساندند.
محمود در بدو ورود به كرمان ، يكراست به ستاد مبارزه با مواد مخدر رفت ، و با نگاهي اجمالي به اندك مردم پخش شده در حوالي درب ، منصور را كه با حالي زار كنار ديوار چمباتمه زده بود ،يافت. در حاليكه از درد و غم مالامال گشته بود ، بالاي سر او ايستاد.
منصور به آرامي سر بالا گرفت و با كمال تعجب پدر را بالاي سر خود ديد. قيافه محزون و غم گرفته اش به لبخندي تلخ گشوده شد. سراسيمه از جاي جست و و پدر را در آغوش فشرد . دست پرمهر پدر كه بر سرش كشيده شد اشكهايش با احساسي تلخ ، بي محابا فرو ريخت.
هق هق گريه اش سينه پدر را به لرزه انداخته بود . در اين هنگام هادي كه براي تهيه خوراك و نوشيدني به شهر رفته بود نزديك شد و سلام كرد . منصور خود را از آغوش پدر بيرون كشيد و گفت : بالاخره اومدي هادي ؟
هادي پاكت خريد را به دست منصور داد و با محمود احوالپرسي كرد و گفت :
- راضي نبوديم شما خودتون رو به زحمت بيندازيد.
- دلم طاقت نياورد. غزاله مثل بچه خودمه.كاش كور مي شدم و اين روزها رو نمي ديدم.
- دور از جون. قسمته ديگه. قسمت خواهر ما هم اينجوري شد .فكرشم نمي كرديم از اين جور جاها رد شيم ولي حالا...
- توكلت به خدا باشه . ان شاءالله يه سوء تفاهم جزئي است. و به همين زودي دخترم آزاد ميشه.
- خدا از زبونتون بشنوه.
- تونستيد ملاقاتش كنيد؟
- نه، اجازه ملاقات نمي دن.. فقط يه بار كه مي بردنش دادگاه از دور ديدمش.
- چي ميگن ؟ حرف حسابشون چيه ؟ چرا تكليفش رو زودتر معلوم نمي كنن؟
- چون در مرحله اعترافه و ممكنه ما راهنماييش كنيم ، ملاقات نداره... يكي از سربازها گفت بايد اعتراف كنه تا قاضي حكم نهايي رو بده .
- وقتي بي گناهه به چي اعتراف كنه... حالا اگه اعتراف نكرد چي ؟
- ميره زندان.
- چي؟ زندان !!!
منصور با حركات سر كلافگي خود را نشان داد و گفت :
- دارم ديوونه ميشم آقاجون... ماهان يكريز بهانه مامانش رو مي گيره. گوشت تن بچه ام آب شده.
- بايد يه كاري كنيم. نميشه دست روي دست گذاشت و نگاه كرد.
هادي براي اولين بار در گفتگوي پدر و پسر دخالت كرد و گفت :
- ما هركاري به عقلمون رسيده كرديم. دوست و آشناهاي زيادي ديديم ولي محمود خان جايي كه غزاله گرفتار اومده بد جاييه... تا اسم مواد مخدر و هروئين رو مي بريم، همه جا مي زنن و هيچ كس خودش رو به خاطر يه آشنايي ساده توي دردسر نميندازه.
محمود كلافه هواي ريه اش را بيرون داد و در سكوتي تلخ به در بسته ستاد چشم دوخت.
ادامه دارد.............

ssaraa
13-09-2009, 16:02
قسمت هجدهم
------------------------------

يك هفته زجر آور در اسارت و تنهايي و دوري از فرزند شيرخوار جسمش را تكيده و رنجور كرده و التهاب و استرس و بازجوييها روحش را افسرده و آزرده ساخته بود و در اين بين تمام روش ها و ترفندهاي سروان حق دوست براي وادار ساختن او به اقرار و گرفتن اعتراف كتبي بي نتيجه مانده و پرونده اش تكميل نشده بود.
زمانيكه حق دوست در كار بازجويي خود ماند از سرگرد زادمهر خواست تا قبل از اعزام غزاله به دادگاه، ملاقاتي با او داشته باشد،از اين رو سليمي براي آخرين بار او را به اتاق بازجويي انتقال داد.
از استرس و هيجانات دفعات قبل در غزاله اثري ديده نمي شد او از سوالات مكرر و جو موجود ، خسته به نظر مي رسيد و در دل آرزو مي كرد كاش اين ماجرا هر چه زودتر پايان يافته و از اين كابوس دهشتناك نجات يابد.
در حاليكه بي حوصله انتظار حق دوست را مي كشيد در باز شد و سرگرد زادمهر قدم به داخل اتاق گذاشت.زادمهر باصلابت و گامهايي استوار جلو آمد و مقابل ميز ايستاد. غزاله به خيال حق دوست بي رغبت سرش را بالا آورد ، اما چشمان درشت و براقش از تعجب گرد شد و بار ديگر دچار استرس شد. به خاطر آورد اين نگاه غضبناك را يكبار ديگر ديده است. مرد جوان با چهره مصمم و جدي نگاه تند و ملامت بارش را به او دوخت و در سكوتي معنادار به او خيره ماند. غزاله با ديدن او سراسيمه از جاي برخاست و سلام داد.
زادمهر با عليكي سرد گفت :
- تعجب مي كنم! چرا به جاي اينكه شاكر نعماتي باشي كه خدا بهت ارزوني داشته، خودت رو مفت و رايگان به اين دنيا فروختي!
غزاله برآشفت، ولي در موقعيتي نبود كه زبان به اعتراض بگشايد، از اين رو با لحني گلايه آميز گفت :
- شما خيلي راحت در مورد ديگران قضاوت مي كنيد.
- من قضاوت نمي كنم. يعني شغلم قضاوت نيست. پرونده ات رو خوندم خيلي سنگينه. هرويين! فكر نمي كني با وجود شوهر و يه بچه ۶ ماهه ، كفران نعمت بود كه دست به چنين كار احمقانه اي بزني.
- چرا هيچ كس باور نمي كنه... من هيچ چيز نمي دونم . به خدا ! به قرآني توي سينه حضرت محمده ، روحم از اون هرويين ها بي خبره.
اشك مجال ادامه صحبت را از او گرفت و باقي كلمات در هق هق گريه اش گم شد .زادمهر كه مانند ديگر همكارانش به طور مداوم با اين كلمات از طرف متهمين روبرو مي شد، بي حوصله گفت :
- خوشم نمي ياد گريه كني ... نه اشك بريز، نه قسم بخور... چطور مي تونم خطاي تو رو ناديده بگيرم، سركار خانم! با پنج بسته سيگار جاسازي شده دستگير شدي، بهتره بجاي ادا و اطوار بدون كم و كاست جواب سوالاتم رو بدي.
سپس با ملايمت افزود:
- امروز آخرين روز اقامت تو در اينجاست. فردا كه بري دادگاه، از همون جا يكراست تشريف مي بري زندان، پس بهتره عاقل باشي و درست جواب بدي.
- زندان!؟...
- آره ... نكنه توقع ديگه اي داري .
- ولي من هر چي مي دونستم به سروان حق دوست گفتم. شما حق نداريد بيشتر از اين با آبرو و زندگي من بازي كنيد...
- كسي آزار نداره با زندگي شما بازي كنه. ما كه نه شما رو مي شناختيم و نه پدر كشتگي با شما داشتيم ... خواسته يا نا خواسته اين مشكل به وجود آمده و هيچكس جز خودت پاسخگو نيست. حالا اه اعتراف كني همه رو خلاص كردي.
غزاله نگاه پرالتماس و نااميدش را در چشمان زادمهر دوخت. شايد زادمهر با همان نگاه پي به اوج مظلوميت او برد، ولي او مرد قانون بود و نمي توانست با احساس تصميم گيري كند، به همين دليل از تيررس نگاه او گريخت و با لحن ملايم تري گفت :
- ببين ! من با خودم قلم و كاغذ ندارم پس حرفهاي تو ثبت نميشه. باور كن هرچي بگي بين ما مي مونه. من فقط براي كمك اينجا هستم. حيفه تمام سالهاي جوونيت رو پشت ميله هاي زندان سر كني... اگه همكاري كني قول مي دم برات تخفيف بگيرم، حالا عاقل باش و حرف بزن.
غزاله فكر كرد از هر احساسي تهي شده است. نه خشم، نه نفرت؛ نه ملتمس، نه ناراحت؛ بي اراده چشم به نقطه نامعلومي دوخت و زمزمه كرد :
- من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيم را بچرد
من در اين تاريكي....
- پس نمي خواي همكاري كني. با اين حساب كمكي از من ساخته نيست
ادامه دارد..................

ssaraa
13-09-2009, 16:05
قسمت نوزدهم
-----------------------------

غزاله با افكار درهم و آشفته، مستاصل گفت :
- هرچي شما بگي ، همكاري مي كنم.
گوشه لب زادمهر لبخند كم رنگي نشست. فكر كرد در كار بازجويي خود موفق شده است . بلافاصله مقابل غزاله نشست و فت :
- آفرين ... تصميم عاقلانه اي گرفتي . حالا مي خوام كامل و دقيق جواب سوالاتم رو بدي. اول بگو اين جنسها رو از كي تحويل گرفتي و قرار بود به كي تحويل بدي.
- باز كه رفتتي سر خونه اول. من هيچي از اون مواد نمي دونم.
زادمهر با احساس اينكه به بازي گرفته شده، عصباني برخاست در حاليكه قصد خروج داشت با خشم گفت :
- به درك. هر چي سرت بياد حقته... تو به درد زندن مي خوري، نه خونه و زندگي.
و گامي بر داشت تا برود، ولي غزاله سراسيمه و هراسان از جاي جست و مقابل او زانو زد.و بي اراده پوتين او را چسبيد و با التماس ، با چشمان اشكبار گفت :
- تورو خدا جناب سرگرد ... تورو جون عزيزترينت كمكم كن ... تورو به فاطمه زهرا نجاتم بده.
زادمهر كه از حركت ناگهاني غزاله غافلگير شده بود با خشونت پايش را از ميان پنجه هاي ناتوان او بيرون كشيد و برافروخته گفت :
- اين كارها چيه؟ بلند شو !
- چرا اصرار داري به من اتهام بزني . چرا با آبروي من بازي مي كني.
- نه اصرار وارد كردن اتهام به شما رو دارم ، نه قصد آبروريزي . خانم! مثل اينكه يادتون رفته! جلوي چشماي خودتون پاكتهاي سيگار رو از ساكتون درآورده اند... حالا چه بخواي چه نخواي متهمي.
- آخه من براي چي بايد اين كار رو مي كردم.
- نمي دونم ... اين همه آدم كه خلاف مي كنن ، دليلش رو از ديگران مي پرسن!؟ پول ... اين پول كثيف انگيزه تمام خلاف هاست.
و بدون معطلي سليمي را صدا زد. غزاله بار ديگر گفت :
- تو رو خدا كمكم كن ... شما تنها اميد مني.
- چرا فكر مي كني من تنها اميدتم.
- چون فكر مي كنم شما رييس باشيد.حتما نفوذتون هم بيشتره.
- چي تو اون كله پوكت مي گذره!؟
غزاله از ترس به خود لرزيد ، با اين وجود تمام توانش را به كار بست تا به نحوي زادمهر را تحت تاثير قرار دهد. از اين رو با لحني التماس آميز گفت :
- نگذاريد زندگيم تباه بشه. كمك كنيد.
كنج لبهاي زادمهر پوزخندي نشست. در حاليكه دستگيره را مي چرخاند گفت :
- وقتي كه جيك جيك مستونت بود ، فكر اين روزهات نبود؟
غزاله نااميد پرخاش كرد.
- من دست نياز به سوي شما دراز كردم... هميشه قانون حرف اول رو نمي زنه. مي دونم اگه بي گناه بيفتم كنج زندون ، يه شب هم خواب راحت نداري.
- آره درسته... من هيچ وقت خواب راحت ندارم.مي دوني چرا ؟ چون تمام مجرميني رو كه انداختم توي هلفتوني مدام نفرينم مي كنن.
ادامه دارد................

ssaraa
13-09-2009, 16:13
قسمت بیستم
-------------------------


به همراه پرونده اي كه اعتراف يا مطلب قابل توجهي در آن ذكر نشده بود ، مقابل قاضي نشسته بود و در انتظار صدور حكم به سر مي برد. سهرابي با وجود مندرجات بي اهميت پرونده ، سوالات گوناگوني از غزاله پرسيد كه جز جوابهاي بي اهميت مندرج در پرونده عايدش نشد.
انكار و عدم اعتراف غزاله قاضي را در نقطه كور از قضاوت قرار داده بود. از اين رو تصميم گرفت بنا به روند معمول دادگاه ، تا انجام تحقيقات كامل از موقعيت اجتماعي و خصوصي زندگي غزاله ، او را به زندان انتقال دهد و صدور حكم نهايي را تا تكميل تحقيقات به تعويق بيندازد.
با قرائت حكم ، غزاله به هم ريخت . پرخاش و التماس در او آميخته شد و او را وادار به حركات بي اراده ساخت.سليمي به هر زحمت كه بود او را در دفتر قاضي بيرون كشيد. و در گوشه سالن نشاند و با تشر زدن او را وادار به سكوت كرد و در حاليكه دست او را به نيمكت فلزي دستبند مي زد ، گفت :
- چه خبرته !؟ اينجا دادگاهه! اين ديوونه بازيها رو بذار براي سلولت ... حالا تا من برم و حكم زندان رو بگيرم ، مثل بچه آدم ساكت بشين.
غزاله ناچار آرام گرفت ، اما اشكش توقفي نداشت . ديوانه وار به اطراف چشم مي چرخاند كه صداي خنده اي او را متوجه ساخت. با كنجكاوي به سمت صدا چرخيد. چشمش به حق دوست و زادمهر افتاد كه مشغول خوش و بش بودند. يادش نبود در چه موقعيتي قرار دارد ، بي اراده و از سر خشم از جاي برخاست و خطاب به آن دو نفر داد زد:
- چرا كه نخندين ! امروز نوبت شماست ، ولي شايد فرداي فردا همه چيز تغيير كنه ، كي مي دونه ؟
كلام كنايه آميز غزاله ، زادمهر را برآشفت . در حاليكه دندان قروچه مي رفت با خشم جلو آمد و گفت :
- فكر كنم رفتار ملايمي داشتم كه اين طور گستاخ شدي.
غزاله نگاه غضبناك و آكنده از نفرتش را به چشمان زادمهر دوخت و گفت :
- بي وجدان... تو اصلا وجدان نداري.
و بي تامل آب دهانش را به سمت زادمهر پرتاب كرد .زادمهر آنچنان برآشفت كه بي محابا دست بالا برد ، اما با ديدن قطرات اشك و مظلوميتي كه در چهره غزاله به اوج خود رسيده بود با كلافگي دستش را پايين انداخت و عصباني دادگاه را ترك كرد.
سليمي با حكم قاضي در مقابل غزاله استاد و گفت :
- پاشو ، پاشو وقت گذشته.
دل غزاله فرو ريخت طوريكه رخوت و سستي سراپاي وجودش را فرا گرفت ، نااميد به هرسو نظر كرد .هيچ چيز و هيچ كس اميد بخش دل ترسانش نبود.
دقايقي بعد خودرو حمل زنداني ، در حاليكه تعداد ديگري زنداني را با خود حمل مي كرد از محوطه دادگاه خارج شد و پس از طي مسافتي مفابل درب بزرگ زندان سيرجان متوقف شد و پس از مدت كوتاهي ماشين وارد محوطه زندان شد.
غزاله با دلشوره و اضطراب ، در حاليكه نگاه هراسانش را به زواياي محوطه دوخته بود ، به همراه چند زنداني ديگر وارد ساختمان اداري زندان شد و بعد از انگشت نگاري و گرفتن چند عكس از زواياي مختلف صورتش كه از سخت ترين و تلخ ترين لحظات عمرش محسوب مي شد و ارائه پاره اي اطلاعات شناسنامه اي كه در كامپيوتر ثبت گرديد ، وارد اتاق بررسي شد و بعد از تفتيش بدني به رختكن رفت و با تعويض لباس و پو شيدن لباس فرم مخصوص زندان ،در قسمتي به نام قرنطينه محبوس شد.
لحظات به كندي مي گذشت و وسعت باور او محدود و محدودتر مي شد تا جايي كه صدايي جز ضربان ضعيف قلبش نمي شنيد . خسته و پژمرده به ديوار پشت سر تكيه داد . سعي داشت تا نگاهش را از ديگران بدزدد. ولي فخري كه از بقيه بزرگتر و با سابقه تر بود جلو آمد و با لحن داش وار گونه خود گفت :
- ببينم خوشگله! خلاف ملافت چه جوري ياس ؟
غزاله با ترشرويي چشم در چشم فخري دوخت و گفت :
- به تو چه !
- آآآ... نداشتيم جونم. معلومه دفعه اولته كه سر از اينجا درآوردي ... بذار روشنت كنم! اگه دلت دردسر نمي خواد ، بهتره با كس ديگه اي اين جور سر شاخ نشي ... شيرفهم ؟
- مثلا چيكار مي كني ؟
فخري كه از زندانيان سابقه دار بود و اكثر روزهاي جواني را در زندان بسر برده بود و كمابيش حال غزاله را درك مي كرد و چون مي دانست اگر غزاله با اين روحيه جنگجويانه وارد بند شود دچار دردسر و مشكل خواهد شد ، لحن دوستانه اي به خود گرفت و گفت :
- ببين خوشگل خانم ، فردا كه بريم بند خيلي ها دوره ات مي كنن . اگه قرار باشه جواب همه رو اين طوري بدي ،واسه خودت دشمن درست مي كني.
- مهم نيست . چه اهميتي داره ! بذار همه دشمنم باشن. دوست مي خوام چيكار.
- دنيا كه به آخر نرسيده ... اصلا تو كه جربزه زندون نداشتي ، چرا خلاف كردي ؟
- چه خلافي!
- چه مي دونم... همون خلافي كه واسه خاطرش تشريف آوردي اينجا.
- من واسه هيچي اينجام.
شليك خنده در فضا پيچيد و غزاله غضبناك فرياد زد:
- چه مرگتونه... چي چيِ من اينقدر خنده داره؟
فرشته كه دفعه قبل با غزاله در ستاد درگير شده بود در جواب گفت :
- باز كه هارت و پورت مي كني بچه پررو!
- خفه شو آشغال.
- آشغال جد و آبادته.
فخري دست به كمر در مقابل او ايستاد و گفت ( بگير بتمرگ ) و انگشت سبابه را به سمت فرشته نشانه رفت و گفت :
- اگه يه بار ديگه باهاش بد حرف بزني ، من مي دونم و تو.
فرشته كه فخري را مي شناخت آرام در جاي خود نشست. فخري به جانب غزاله چرخيد و گفت :
- تو تجربه زندون نداري. خونسردي خودت رو حفظ كن . اگه بخواي هر دقيقه به شاخ يكي بپري ، تمام دوران حبست رو بايد با تنبيه سر كني.
احساسي تلخ غزاله را در هم فشرد، حس مي كرد درون قبري گرفتار آمده است كه نه دستي براي برآوردن، نه پايي براي كوفتن، نه فريادي براي بانگ زدن داردو در حالي كه از درون فرو مي پاشيد، سر را ميان دستها پنهان ساخت.


ادامه دارد...................

ssaraa
13-09-2009, 16:19
قسمت بیست و یکم
--------------------------------

روز بعد به محض ورود به بند، فخري مورد الطفات دوستان و هم بندان خود قرار گرفت. غزاله كه تجربه تلخ و جديدي را مي گذراند، سر به زير و خاموش در پناه فخري جلو آمد. فخري، غزاله را جلو كشيد و گفت :
- بچه ها اين خوشگله دوستم غزاله است ... حواستون باشه بهش بد نگذره.
غزاله براي تشكر سر بالا گرفت و پس از آنكه نگاهي اجمالي به جمع انداخت. با شرم سلام كرد.
شهلا كه يكي از پر شر و شورترين زنان بند بود، با مشاهده چهره زيباي او سوت ممتدي كشيد و با لحني آهنگين گفت :
- عسل بانو، عسل گيسو، عسل چشم ... به به عجب آباد انگوري.
- چه خبره؟ چرا طفلكي رو دوره كردين.... بذاريد از راه برسه بعد. بهتره تو رو پيش خودم نگه دارم اينطوري كاملا مراقبت هستم.
غزاله بي اراده به دنبال فخري قدم به سلول گذاشت. نگاه مملو از غمش در زواياي سلول چرخ خورد. چهار تخت سه نفره كه اكثر صاحبانش بيرون از سلول بودند. هاله اي از اشك چشمان زيبايش را براق كرد و قطرات اشك بي اراده از چشمانش فرو چكيد. فخري دلسوزانه او را در آغوش كشيد وگفت :
- چيه عزيرم، چرا گريه مي كني؟ چقدر بي تحملي دختر .... اگه بخواي تو اين چهار ديواري دووم بياري بايد قوي باشي. با اين روحيه سر ماه كارت ساخته ست..... تو رو خدا نگاش كن عين بچه ها .... آخه عزيز دلم، قربون اون چشماي نازت برم. جاي گريه و زاري دعا كن. ان شاالله خدا خودش يه راه نجات برات باز مي كنه.
- تو ماهانم رو نديدي. خيلي كوچيكه، فقط شش ماه داره. كي مي خواد ازش نگه داري كنه، كي مي خواد تر و خشكش كنه، كي مي خواد براش لالايي بخونه.... بچه ام عادت داره شبها شير خودم رو بخوره، ولي حالا شيرم داره خشك ميشه... ديگه دارم ديوونه مي شم، ديگه طاقت ندارم.
- زنده باشه باباش، مادرت، خواهرت... سر اونا سلامت.
- چي ميگي، من بدون ماهانم ميميرم.
- پاشو دختر. پاشو بذار يكي از اين تختها رو برات جفت و جور كنم تا استراحت كني.
ادامه دارد..............

ssaraa
13-09-2009, 16:43
قسمت بیست و دوم
-----------------------------------

فاطمه اشكش را پاك كرد و نگاه مملو از غمش را به چهره ماهان دوخت و روبه محمود گفت :
- حالا چي ميشه؟ اين وضع تا كي ادامه داره ... يعني هيچ راهي نيست؟
- صبر داشته باش فاطمه خانم، با غصه و اشك ريختن كه كاري درست نمي شه. غزاله دختر من هم هست. خدا ميدونه كه خيلي دوستش دارم.... به خدا هر كار لازم باشه مي كنم تا بي گناهيش ثابت شه.
- بچه ام اين جور جاها رو نديده، به خدا دق مي كنه ... حالا زندون به درك بدون ماهان ديوونه ميشه.
- آدميزاد از جنس مقاوميه. ان شاالله كه چيزي نيست.
- اين بچه بعد از يك هفته تازه تبش قطع شده ... مدام گريه مي كنه، مي دونم كه بهونه ي مادرش رو مي گيره، در حالي كه كاري از دستم ساخته نيست.
- ماهان فقط شش ماه داره بچه ها خيلي زود فراموش مي كنند و بلافاصله به ديگري دل مي بندند. ماهان مي تونه خودش رو با شرايط جديد وفق بده. بهتره ما بزرگترا عاقل باشيم و به جاي غصه خوردن يا فكر چاره باشيم، يا حداقل صبر داشته باشيم و منتظر الطاف خداوند بمونيم.
صداي باز شدن در گفنگوي آن دو را قطع كرد و لحظاتي بعد منصور و هادي وارد شدند. سلامشان سرد و كوتاه بود و بلافاصله هر دو در گوشه اي كز كردند. محمود با مشاهده چهره هاي درهم وگرفته آن دو با ملامت گفت :
- شما با اين روحيه ، به يك ماه نمي كشيد.
منصور به سختي گفت :
- نمي دوني بابا ، به هر دري مي زنم بسته است، هرجا مي رم اميدم زود نااميد ميشه. با وكيل هم صحبت كرديم ، ميگه تا جواب تحقيقات، بايد دست نگه داريم ولي چون هروئين ها رو از وسايل شخصي خود غزاله پيدا كردن ، نبايد زياد اميدوار باشيم.
- بنده خدا چي كاره است كه اميد تو رو نااميد كنه، اميدت به خدا باشه.
- كدوم خدا! هموني كه يادش رفته بنده اي به اسم غزاله داره ....
- استغفرا... كفر نگو ، كفر نگو.
- ولم كن بابا . چي واسه خودت بلغور مي كني ؟ كفر نگو ، كفر نگو ... يه نگاه به من بنداز ! تاوان چي رو دارم پس مي دم؟ تاوان كدوم گناه نكردمو ؟... سرم تو لاك زندگيم بود.... چشم به مال و ناموس كسي نداشتم ... همه فكر و ذكرم زن و بچه ام بود .اما حالا خدا مكافاتم كرده... زندگيم يه شبه زير و رو شد. چرا ؟
- شايد اين يه امتحانه، امتحان صبر .... امتحان ايمان. شايد هم ميزان عشق و صبر!... پسرم اگه ايمان داشتي اين طور به هم نمي ريختي. دنيا هزار رنگه، هزار زير و بالا داره كه بهشون مي گن امتحان. كسي از امتحان دنيا سر بلند بيرون مياد كه ايمان داشته باشه.
- تو رو خدا روضه نخون ... زندگيم از هم پاشيده، زنم افتاده گوشه زندون، بچه ام هر شب تب ميكنه و تا خود صبح گريه مي كنه. چطور صبر داشته باشم
- نمي دونم چطور تو رو دلداري بدم پسرم ، ولي بابا نا شكري نكن.
محمود نفس عميقي كشيد و خطاب به فاطمه گفت :
- نمي تونم زياد بمونم ، پسر و نوه ام رو به شما مي سپرم.... شرمم مياد اين موضوع رو پيش بكشم ولي....
فاطمه كه زن پخته و با تجربه اي بود مقصود او را درك كرد و رشته كلام را خود به دست گرفت و گفت :
- همه ما موقعيت شما رو درك مي كنيم ... من خودم دختر دارم. شما حق داريد فكر آبروي خانواده تون باشيد. غزاله برام گفته كه تا به حال به عناوين مختلف عروسي مهناز خانم عقب افتاده... امر خير رو نبايد به تاخير انداخت. انشاءا... به سلامتي.
- به خدا شرمنده ام.
- دشمنت شرمنده باشه محمود آقا.
ادامه دارد.............

ssaraa
13-09-2009, 16:50
قسمت بیست و سوم
-----------------------------------

تداركات به بهترين نحو انجام پذيرفت و باغ زيباي گلشن پذيراي مهمانان شد .مجلس حسابي گرم بود ، اما در اين ميان تنها چشمي كه نمي توانست نگراني و اضطرابش را پنهان سازد، شوكت بود .او علي رغم دلداري محمود ، هر چه به زمان ورود عروس و داماد نزديكتر مي شد ، بر پريشانيش افزوده مي گشت. حال آشفته شوكت محمود را مجبور كرد كه با فرزندش تماس بگيرد.
منصور نيز حال خوشي نداشت. به محض برقراري ارتباط بي حوصله و به سردي احوالپرسي كرد و با حسرت گفت :
- واسه عروسي مهناز خيلي نقشه ها داشتم، ولي حيف ... . اشك مجال سخن گفتن را از منصور گرفت .
- اين كارها چيه مرد ... ناسلامتي زنگ زدم يه كمي مادرت رو نصيحت كني. تو كه از اون هم بدتري.
- چه كار كنم آقاجون بي سر و سامان شدم.
- مي دونم پسرم ، توكلت به خدا باشه ... جون بابا يه كم خوددار باش و مادرت رو نصيحت كن كه از صبح تا حالا اشك ريخته.
چند لحظه بعد منصور در حاليكه سعي داشت اندوه را از كلامش دور كند مشغول درد و دل با مادر شد. تبريك كه گفت اشك شوكت درآمد.
- كاش مادرت مي مرد و ناراحتي تو رو نمي ديد.
- دور از جون مامان. انشاءالله صد سال زنده باشي . چرا ناشكري مي كني، فرض كن پسرت يه كشور ديگه است و نتونسته بياد.
- كاش به كشور ديگه بودي ولي گير اون مار خوش خط و خال نمي افتادي.
- آخه مادر ِمن ! غزاله كه گناهي نداره.
- خيلي با اطمينان حرف مي زني. مگه استغفرا... دختر پيغمبره.
- ميشه بس كني.
- چرا چشمات و باز نمي كني ؟ چرا نمي خواي حقيقت و ببيني؟ اين دختره داره فريبت مي ده. خدا مي دونه چه گند و كثافت كاري ديگه اي كرده كه تو خبر نداري ... اصلا خوب شد گير افتاد ، حتما كار خدا بوده تا چشمهاي تو رو باز كنه.
- مامان غزاله عروسته... زشته. اين حرفا رو نزن.
- تو اگه عاقل بودي ، به جاي مخالفت با من ، يه كم فكر مي كردي. ببينم شازده! پسر من تا حالا به كسي هم گفته كه خانمش توي هلفتوني تشريف داره.
- ....
- دِ نگفتي دِ .... يعني روت نمي شه بگي . اما بايد با اين ننگ بسازي و بسوزي.... پسرم منصور با آبروي خودت بازي نكن. شر اين دختر رو از سرت كم كن.
- هفته ديگه مي تونم با غزاله ملاقات كنم ... ازش توضيح مي خوام.
- احساس آدم هميشه به آدم دروغ ميگه.يه نگاه به دور و برت بنداز ، حقيقت رو در نظر جامعه درباره يه زن زندون رفته پيدا كن.
منصور حسابي زير و رو شد ، در حاليكه احساس مي كرد درونش آشوبي برپاست گفت :
- بايد فكر كنم...
ارتباط كه قطع شد منصور در دريايي از توهم غوطه ور شد
ادامه دارد.............

ssaraa
13-09-2009, 16:58
قسمت بیست و چهارم
----------------------

صداي نگهبان در راهرو پيچيد : ( شرفي ، اكرمي، هدايت، طباخ، ملاقاتي داريد. )
فخري مشغول سيگار كشيدن و گپ زدن بود كه با شنيدن نام غزاله از جا پريد و با خوشحالي خود را به غزاله رساند و او را در آغوش گرفت و گفت :
- مژده بده !
- آزاد شدي ؟
- برو گمشو ديوونه. چي چي رو آزاد شدي... پاشو، پاشو ملاقاتي داري.
- مرگ من ! راست ميگي؟!
- پاشو ديگه تنبل. معطل نكن.
- كجا بايد برم؟
فخري دست نوازشي به گلبرگ گونه هاي غزاله كشيد و گفت :
- هول نشو عزيزم. چادرت رو سرت كن ، دنبال شرفي راه بيفت.
غزاله چادر به سر كرد اما مردد و پريشان به نظر مي رسيد، به طوري كه لرزشي سراپايش را فرا گرفت . دقايقي بعد غزاله با التهاب از مقابل چند كابين گذشت تا آنكه نگاه منتظر و نگرانش در چهره زيباي ماهان خيره ماند. قطرات اشك بي اراده از گونه هاي برجسته اش پايين چكيد. دستهايش را به هواي نوازش فرزند پيش برد ولي شيشه هاي قطور كابين مانع شد. منصور و فاطمه هم ، اشك مي ريختند. بالاخره منصور گوشي را برداشت و به غزاله هم اشاره كرد تا گوشي را بردارد. غزاله در حاليكه نگاهش را به ماهان دوخته بود گوشي را به گوشش نزديك كرد اما قادر به صحبت كردن نبود. بغض داشت و با كلماتي بريده و متقاطع سخن مي گفت.
- اگه نتونم بي گناهيم رو ثابت كنم چي ؟
- نااميد نباش تحقيقات فقط چند ماه طول مي كشه. تو هم كه شكر خدا موردي نداري. پس نگران نباش
غزاله حوصله شنيدن اميدهاي واهي منصور را نداشت در حاليكه براي صحبت كردن با مادرش بيتاب بود نگاه از منصور گرفت و به چهره مهربان مادرش خيره شد و گفت :
- مي خوام با مامان حرف بزنم.
صداي لرزان فاطمه در گوشي پيچيد.
- عزيز دلم مادرت برات بميره.... تو اينجا چيكار مي كني؟
- برام دعا كن مامان
- غصه نخور دخترم.... به پاشون مي افتم و التماس مي كنم ، هركاري كه از دستم بر بياد براي دختر نازنينم كوتاهي نمي كنم.
- فدات شم مامان... تو فقط برام دعا كن.
غزاله احساس مي كرد كه ماهان در فاصله اين بيست روز او را كاملا فراموش كرده از اين رو غمگين و افسرده پرسيد :
- ماهان بهانه من رو نمي گيره.
- 7، 8 روز اول خيلي اذيت كرد. اصلا آروم و قرار نداشت، ولي حالا شكر خدا عادت كرده.
غزاله لبخند تلخي به لب راند و گفت :
- خوبه ... فكر مي كردم بدون من مريض ميشه و با بغض افزود : خدا رو شكر فراموشم كرده.
- اينقدر گريه نكن.... صبور باش مادر.
- قربونت برم مامان ، تو رو خدا غصه من رو نخور اگه قندت بره بالا و زبونم لال بلايي سرت بياد... من اينجا مي ميرم... به خاطر من هم كه شده غصه نخور.
و نگاهش را به منصور دوخت . منصور گوشي را گرفت و گفت :
- چه عجب ياد ما كردي خانمي.
ادامه دارد..................

ssaraa
13-09-2009, 17:03
قسمت بیست و پنجم
-----------------------------------
- منصور .
- جان منصور.
- دلم خيلي برات تنگ شده. هر شب خوابت رو مي بينم.
- دلِ من هم برات تنگ شده... خونه بدون تو صفايي نداره. همه جا ساكته، جات خيلي خاليه . نمي دونم با كي درد و دل كنم.
- تو هم مثل پسرت به نبودنم عادت مي كني.
- بي انصافي نكن غزاله ، مي خواي شكنجه ام كني.
- من اين جا مي ميرم منصور.... تو رو خدا زودتر يه كاري كن.
- خدا نكنه عروسك قشنگم. نوكرتم به خدا.
منصور مكث كوتاهي كرد و با لحني جدي گفت :
- فقط بايد از يه چيز مطمئن شم.
- چه چيزي ؟!
- بايد مو به مو برام شرح بدي .... من بايد بدونم چه اتفاقي افتاده و تو چه جوري توي مخمصه به اين بزرگي افتادي.
حس غريبي غزاله را پر كرد ، از ذهنش گذشت منصور دچار ترديد شده در اين موقع صدايي در بلندگو پيچيد و پايان زمان ملاقات را اعلام كرد.منصور با دستپاچگي پرسيد :
- چيزي مي خواي برات بيارم ؟
- يه مقدار پول ، پتو ، فلاسك چاي و چند تكه لباس زير و رو.
سپس ماهان را از روي شيشه كابين بوسيد و در حاليكه بي اراده اشك مي ريخت گفت:
- يه كاري كن ملاقات حضوري بگيري .... مي خوام ماهان ....
ارتباط تلفني قطع شد . اما منصور منظور غزاله را درك كرد و با حركت لب و دستها به او فهماند كه در اين مورد سعي خواهد كرد.
غزاله خوشحال از ملاقات خانواده و ديدار فرزند ، گويي نيروي تازه اي گرفته باشد ، خوشحال و خندان وارد بند شد. فخري دستهاي او را دردست گرفت و گفت :
- نمرديم و خنده سركار عليه رو هم ديديم.
- حتم دارم شوهرت حسابي بهت حال داده. فالي اين را گفت و به دنبال آن قهقهه اي سر داد.
- چه خبرته؟ بذار غزي جون حرف بزنه.
غزاله نفسش را ببيرون داد و با لبخندي گفت :
- دلم وا شد . ولي فخري ! به نظرم ماهان خيلي لاغر شده بود .
- عيب نداره... همين كه سالمه جاي شكرش باقيه.
- بي شرف پاك منو يادش رفته بود ! بهم نگاه مي كرد اما انگار نه انگار مادرش رو مي بينه.
- يه بچه 5، 6 ماهه كه نزديك يك ماهه مادرش رو نديده، معلومه نمي تونه اونو به خاطر بياره. مخصوصا از شيشه هاي كت و كلفت كابين.
- فكر مي كني تا چند ماه ديگه كه برگردم خونه ، غريبي نمي كنه و تحويلم مي گيره؟
سرور قيافه مضحكي به خود گرفت و با لحن كشداري پرسيد:
- اِ اِ اِ ... چه فكرا مي كني دختر .... به جاي اين چرنديات از شوهرت بگو ، تحويلت گرفت يا مثل شوهر پدرسوخته ما رفت اونجا كه عرب ني انداخت.
غزاله شق و رق كمر راست كرد . فكر كرد بايد عشق منصور را به رخ ديگران بكشد، گفت:
- منصور خيلي دوستم داره.از لحظه اول ملاقات تا وقتي مي رفت مدام اشك ريخت.
فالي گفت :
- خوش به حالت ، با اين وصفي كه تو كردي، قول مي دم سر سه ماه نشده ، بياردت بيرون.
- آره خودش هم همين و گفت .
- پس ديگه دردت جيه ؟ حالا يوخده اون سگرمه هات رو باز كن تا ما هم از كسالت دربيايم. هلاك شديم بسكه غصه ات رو خورديم دختر. غزاله لبخندي زد و با نگاهي اجمالي به جمع گفت :
- خيلي اذيتتون كردم ،نه؟ .... حلالم كنيد. دست خودم نيست. اگه بدخلقي مي كنم و خواب از چشماتون گرفتم، واسه دوري پسرمه.
اكرم كه شيطنت از سر و رويش مي باريد، چرخي ميان سلول زد و شروغ به رقص كرد و سُرور هم با صداي زيبايش او را همراهي كرد. هريك از افراد بند به طريقي سعي داشتند در شادي كوچكي كه به افتخار غزاله به پا شده بود ، شركت كنند. همه غرق شادي بودند كه نگهبان با زنداني جديد وارد شد و همه را امر به سكوت داد. بند به يكباره ساكت شد. فخري از جايش نيم خيز شد و چشم به انتهاي راهرو دوخت. شهين بلنده در آستانه ورود به بند ، به جمع زل زده بود
ادامه دارد............

ssaraa
13-09-2009, 17:09
قسمت بیست و ششم
-------------------------------------

فخري لبخندي موذيانه زد و كفت :
- براي سلامتي شهين جون صلوات.
و براي استقبال جلو رفت. شهين از زندانيان با سابقه اي بود و به دليل قد و قامت بلندي كه داشت لقب شهين بلنده را گرفته بود. يكه بزن و قلدر بود. هر وقت وارد زندان مي شد ، قديمي ترها و يكه بزن ها مي زدند گاراژ. كسي جرئت حرف زدن روي حرف او را نداشت.ولي در مورد فخري فرق مي كرد. هر دو از يك قماش بودند و براي يك نفر كار مي كردند، از اين رو شهين بعد از احوالپرسي با دوستان و هم بندان قديم خود ، در مقابل فخري قرار گرفت و گفت :
- عروسي مروسي داشتين؟
فخري لبخندي زد و گفت :
- يكي از تازه واردها حالش گرفته بود ، گفتيم از دلش در بياريم
- نييده بودم فخري جون مهربون باشه.چيه؟ نكنه استفادش زياده !
- يه بار ديگه وِر بزني روزگارت رو سياه مي كنم.
- خيلي خب بابا، چرا ترش كردي؟ شوخي كردم.
اما فخري با جديت چشم در چشم او دوخت و انگشت سبابه اس را به علامت خط و نشان بالا برد و گفت :
- دور غزاله رو خط مي كشي. واي به حالت جايي بشنوم وِر زيادي زدي.
- اسمش غزاله است ؟ چشم قربان اطاعت ميشه... حالا اگه اجازه مي فرماييد بيايم تو يه كم استراحت كنيم.
شهين بادي در غبغب انداخت و وارد سلول شد . به محض ورود نگاهش در دو حلقه زيبا و درخشان خيره ماند.به سختي روي از او گرفت و نگاه پرمعنايي به فخري انداخت. فخري كه از اميال شيطاني شهين خبر داشت، زير لب غريد و دستهايش را به نشانه حمايت روي شانه هاي نحيف او نهاد و گفت :
- اين خانم خانما عين خواهرمه. به همه سفارش كردم به تو هم مي كنم. هواش رو داشته باش.
شهين نگاه خريدارانه اي به او انداخت و گفت :
- سامليك آبجي .... بنده در خدمتگذاري حاضرم.
غزاله با شرم سر به زير شد. و با صداي لرزاني جواب سلام داد. شهين باز لبخند كريهش را نشان داد و گفت : ( سلام به روي ماهت) . و رو به فخري پرسيد :
- ببينم فخري جون اين عروسك فرنگي اينجا چه كار مي كنه.؟! بهش نمي ياد اهل اين حرفها باشه.
معلوم بود فخري فكر شهين را خوانده است، براي همين كفري بود و جوابي نداد و او را با اشاره سر به دنبال خود بيرون كشيد. وقتي فخري وارد راهروي دستشويي شد شهين بدون معطلي او را به ديوار پشت سر چسباند و گفت :
- حالا كه اينجام نمي ذارم اين لقمه تنهايي از گلوت پايين بره.
- دستت رو بكش.
- ببين فخري !من نمي خوام شكارت رو از چنگت در بيارم، ولي بايد يه چيزي هم به من بماسه.
- غزاله رو فراموش كن.... يه بار بهت گفتم بازم مي گم ، غزاله عين خواهرمه.
- چرند نگو. خواهر كدومه ! مي دوني اين دختر چقدر مي ارزه ؟ فكر نكنم اين قدرها ديوونه باشي كه دور اين همه پول رو خط بكشي.
- ديگه داري شورش رو در مياري.... بس كن.
- تو كاريت نباشه ، فقط بگو جرمش چيه و چند وقت اينجا مهمونه. ترتيب آزادي و بقيه كارهاش و خودم مي دم.
- خفه شو شهين.
- ديوونه نشو فخري . خودت مي دوني تيمور واسه اين عروسك چه پولي خرج مي كنه.
- اين عروسك صاحاب داره... بي كس و كار نيست.
- بي خيال شو فخري از كي تا حالا مبادي آداب شدي .... صاحاب كدومه.
- اين زن شوهر و يه بچه داره. در ضمن در شرايط روحي خوبي نيست.هيچ خوشم نمي ياد دور و برش بپلكي و توي گوشش چرت و پرت بحوني.... براي دفعه آخر ميگم دور اين يكي رو خيط بكش ، والا...
- باشه ولي خوش نَرَم كلك ملكي توي كار باشه.
- خيالت راحت ، كلكي توي كار نيست.



ادامه دارد................

ssaraa
13-09-2009, 17:14
قسمت بیست و هفتم
----------------------------------

روزها از پي هم مي گذشتن دو تقريبا با وضع موجود كنار آمده بود . هر دو هفته يكبار اجازه ملاقات حضوري داشت. با اينكه فرزندش از رفتن به آغوشش خودداري مي كرد ، با اين وجود به بوييدن و لمس كردنش اكتفا مي كرد و گويي نيرويي تازه براي ادامه مي يافت.
منصور و هادي نيز به طور مداوم به ملاقاتش مي رفتند و در اين بين گاهي غزل و فاطمه را با خود به ديدار غزاله مي بردند. داخل بند نيز فخري كاملا مراقبش بود و يك آن از او غافل نمي شد ، مبادا شهين با اراجيف خود ذهن او را مسموم كند . شهين نيز گذشتن از غزاله برايش به سادگي ميسر نبود، منتظر رسيدن فرصتي مناسب بود تا آنكه فخري براي دوش گرفتن غزاله را دست سرور سپرد و رفت. سرور مدام از اين سلول به سلول ديگر مي رفت و چند دقيقه اي را به جوك و مزخرفات سپري مي كرد. رفتار سرور با روحيات غزاله جور نبود ، به همين دليل سرور را به حال خود گذاشت و به سلول بازگشت.
شهين تنها و پشت به در سلول مشغول انجام كاري بود ، غزاله آرام و بي صدا به او نزديك شد.
ماده سياه رنگي شبيه قره قروت بين انگشت شست و سبابه شهين در حال مالش بود. غزاله متعجب لب بالاداد: ( يعني چه ؟ ) و قبل از آنكه فرصت پرسيدن داشته باشد ، شهين گلوله نخودي را به دهانش پرتاب كرد و بلافاصله با آب آن را قورت داد.
غزاله با تعجب پرسيد:
- چي مي خوري ؟
شهين عين فنر از جا جست و با مشاهده غزاله با دلهره گفت :
- هيچي ... آب خوردم.
- پس اون خمير سياهه چي بود ؟
شهين نگاهي به اطراف انداخت . هيچكس نبود و اين همان فرصت طلايي شهين بود. پس لحني مهربان به خود گرفت و گفت :
- غذاي درست و حسابي كه نمي خوريم ، اگه اين دارو و دواهاي كرموني رو هم نخوريم ديگه جوني برامون نمي مونه.
- من تا حالا همچين داروي گياهي نديده بودم.
- براي اينكه زخم معده نداري. اگه داشتي مي ديدي جونم.
- حالا چي هست ؟
- شيره شيرين بيان.
- مامانِ من هم هميشه جوشونده شيرين بيان به ما ميده . ميگه براي تقويت معده تون خوبه.
- جونِ من ! خوب شد گفتي... اگه دوست داري بدم بخوري.
- نه مرسي ... من زياد اهل داروي گياهي نيستم.
شهين بلافاصله به جان بالشتش افتاد چند لحظه بعد به سوي غزاله چرخيد و گلوله كوچكي به قدر ماش به سمت او گرفت و گفت:
- بيا بخور واسه معده ات خوبه.
غزاله در عين سادگي و عدم علاقه اش به خوردن دارو ، تعارف كرد.
- نه نه .... ممكنه خودت كم بياري.
- تو غصه من و نخور. خودم مي دونم چه جوري تهيه اش كنم.
دخترك بي انديشه و ساده بدون مخالفت آن را روي زبانش گذاشت ، اما به محض تماس آن با زبانش با انزجار گفت :
- چقدر تلخه.
شهين بلافاصله ليوان آب را به لبهاي او نزديك كرد و در كمتر از يك ثانيه شيره را به اعماق معده بيچاره زن بينوا فرستاد.لبخند شهين از روي رضايت بود چون مي توانست در كمتر از يك هفته غزاله را معتاد و مطيع اوامر خود كند. اما توهماتش بيش از نيم ساعت طول نكشيد ، زيرا غزاله در اثر خوردن شيره ترياك ابتدا دچار سرگيجه و سپس حال تهوع شد و مسموميت شديد او را راهي درمانگاه زندان و از آنجا به بيمارستان سيرجان كرد.
اين امر ناخواسته اسباب گرفتاري او را در تشكيل پرونده اي دال بر استفاده از مواد مخدر به وجود آورد. و اين ، خود نقطه سياهي در روند تحقيقات در مورد او شد.

ادامه دارد.............

ssaraa
13-09-2009, 17:22
قسمت بیست و هشتم
-----------------------------------

يكي از شبهاي گرم تير ماه زندانيان سلول شماره 5 گرد هم جمع شده بودند و هر يك قصه زندگي خويش را ميگفتند.
تا زمان خاموشي وقت زيادي نمانده بود . همه آنهايي كه با غزاله در يك سلول بودند ، مشتاق شنيدن داستان زندگيش او را وادار به تعريف كردند.
غزاله لبخندي زد و متعاقب آن گفت :
- طعم پدر رو نچشيدم، بچه كه بودم او رو از دست دادم. اصلا قيافه اش يادم نيست. مادر مهربون و فداكارم به خاطر ما هيچ وقت ازدواج نكرد. اينقدر اين در و اون در زد تا بالاخره تونست دستش رو توي آموزش و پرورش بند كنه.
درسته كه گفتم طعم پدر رو نچشيدم ، ولي مادرم هيچي برامون كم نذاشت. پدر بود ، مادر بود ، رفيق بود .... الانم كه همه وجودمه، بگذريم. برادر بزرگم هادي 29 سال داره و مهندس عمرانه و در يك شركت ساختموني كار مي كنه. خواهر كوچيك ترم غزل دانشجوي سال دوم مهندسي الكترونيكه. خودمم تا اومدم بجنبم با يه ديپلم خشك و خالي رياضي تن به ازدواج ...
فالي ميان حرفش پريد.
- اول بگو ببينم با شوهرت چطور آشنا شدي؟
- خيلي اتفاقي ، دو سال پيش كه براي گردش نوروزي رفته بوديم شيراز ، تخت جمشيد با هم رو به رو شديم.
غزاله لبخندي زد و در ادامه گفت :
- دسته جمعي به سمت پاركينگ مي رفتيم. هادي بستني قيفي خريده بود و من بي ميل ليسش مي زدم. حين قدم زدن غزل كه يه كم تنبل تر از بقيه بود ايستاد و گفت: ( هادي تو برو ماشين رو از پارك در بيار ما همين جا منتظر مي مونيم)
هادي موافقت كرد، اما همسرش نيلوفر براي درددل عاشقانه دنبالش راه افتاد.
غزل تند و تند به بستني اش ليس مي زد. در حاليكه نگاهش مي كردم تكيه دادم به ماشين همجوارم و گفتم ( چه بستني مسخره اي ، كاش نخريده بوديم.)
غزل گفت( مجبورت كه نكردن، بندازش دور ) .
نگاهي به بستني انداختم و در حاليكه مي گفتم خداحافظ به پشت سرم پرتابش كردم. يك لحظه بعد با ديدن چشمهاي گرد شده غزل بي درنگ چرخيدم. خداي من بستني درست وسط سر اون فرود اومده بود.
هراسان ماشين رو دور زدم ، طرفم اونقدر عصباني بود كه احساس مي كردم مي خواد خفه ام بكنه...
دستپاچه دستمالي از كيفم درآوردم و به طرفش دراز كردم ولي محكم زد زير دستم. با اينكه از رفتارش دلگير شدم ، ولي به خاطر قيافه مضحكي كه پيدا كرده بود ، نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم. به سختي لبهامو جمع كردم كه جلوي خنده ام رو بگيرم كه نشد. نرم نرمك عضلات صورت و شكمم به حركت درآمد و پكي زدم زير خنده.
برافروخته شد و داد زد ( مرض... به چي مي خندي؟)
نمي تونستم جلوي خنده ام رو بگيرم . خنده ام بالا گرفت و در جوابش انگشتم رو به سمت سرش نشانه رفنم و گفتم : ( خيلي با مزه شدي) .
غزل كه احساس كرد الانه كه يه كتك مفصل نوش جان كنم. جلو دويد و از منصور معذرت خواهي كرد. من هم كم كم به اعمال خودم مسلط شدم .
بيشتر از قبل شرمنده شده بودم. گفتم : ( معذرت مي خوام ، نمي دونم چرا يه همچين كار احمقانه اي كردم ). پاسخي نداد و بي اعتنا به سمت صندوق عقب رفت . ظرف 4 ليتري آب رو با عصبانيت به سمتم گرفت .
مطمئن بودم در آن لحظه ارث پدرش رو از من طلب داره، چون با تغير گفت : ( بريز رو دستم.) سر و صورتش رو شست ولي هنوز از دستم عصباني بود. ظرف آب رو از دستم قاپيد. سرش داخل صندوق عقب ماشين بود كه سرم رو جلو بردم و گفتم: ( من يه مسافرم و تا چند دقيقه ديگه از اينجا ميرم . دلم مي خواد من رو ببخشي). ولي او چنان به سمتم چرخيد كه از ترس قدمي به عقب گذاشتم. دلش سوخت چون لبخند كم رنگي زد و با صداي آرومي پرسيد: ( ترسيدي؟)
آب دهانم را قورت دادم و گفتم : ( به هر حال معذرت مي خوام، خداحافظ).
چرخيدم برم كه گفت : (بچه كجايي ؟)
. ( كرمان).
ابرويي بالا داد و گفت : ( دختر كرموني !!.... باور نمي شه) .
تند شدم : ( چرا ؟ مگه دختراي كرمون شاخ دارن؟)
بدون اینكه جوابي بده خيره شده بود . منم لاقيد شانه اي بالا انداختم و به علامت خداحافظي دست بلند كردم و ازش دور شدم. و چند دقيقه بعد به اتفاق هادي به سوي شيراز حركت كرديم.
ادامه دارد...............

ssaraa
13-09-2009, 17:28
قسمت بیست و نهم
-------------------------------------

فرداي آن روز به اتفاق رفتيم حافظيه. هادي و نيلوفر ، بعد از زيارت رفتن زير سايه و يه گوشه اي مشغول دل دادن و قلوه گرفتن شدند، غزل هم براي فال دم پله ها موند ، ولي من راه افتادم توي محوطه. غرق تماشاي انواع گلهاي زيبايي بودم كه روح انسان را شاد مي كرد كه صداي آمرانه مردي مخاطبم قرار داد:
( ببخشيد خانم، شما ديروز اشتباها يكي از وسايل من رو با خودتون نبرديد؟).
با كمال تعجب چشمم به منصور افتاد . هاج و واج نگاهش مي كردم .
دوباره گفت : ( جواب ندادي؟ )
دستپاچه و با لكنت گفتم : ( نه ، نه. من به وسايل شما دست نزدم) .
جدي بود گفت : ( چرا زدي .... تو يكي از با ارزش ترين متعلقات من رو با خودت بردي ). ترسيده بودم احساس مي كردم مي خواد با تهمت زدن كار ديروزم رو تلافي كنه. در شرف گريه بودم ،
گفتم : ( به خدا من به وسايل شما دست نزدم ) .
خنديد و با لحني كه دلم را لرزاند ، گفت : ( اومدم دلم رو پس بگيرم).
بهت زده نگاهش كردم اما خيلي زود به خودم آمدم و با اخم پرسيدم :
( منظورت چيه ؟)
خيلي معذب بود. ( فكر نكن اتفاقي اينجا هستم ) .
تند شدم : ( يعني تعقيبم مي كردي ؟مگه تو كار و زندگي نداري ... يه كاره دنبال مردم راه مي افتي كه چي؟ )
لحن ملايم و جدي به خود گرفت و گفت : ( سوء تفاهم نشه. قصد بدي ندارم . شايد به نظرت احمقانه بياد اما احساس مي كنم بهت علاقمند شدم، خواهش مي كنم يه فرصت بهم بده).
بهش براق شدم و گفتم : ( برو كنار مي خوام رد شم) .
نگاهش التماس داشت ، گفت : ( خواهش مي كنم بذار بيشتر بشناسمت).
گفتم: ( اشتباه گرفتي ، من اهل رفاقت نيستم حضرت آقا).
( همچين قصدي ندارم)
با نگاه و لحني متعجب پرسيدم : ( قطعا نمي خواي باور كنم كه با يه نگاه قصد ازدواج كردي) .
با كلافگي گفت : ( دوست ندارم دنبال دختراي مردم راه بيفتم و قربون صدقشون برم. يعني توي ذاتم نيست. اگه اينجا هستم ، واسه اينه كه احساس مي كنم دوستت دارم .... نمي خوام جواب بدي ، ولي خواهش مي كنم بدون فكر دست رد به سينه ام نزن. بذار شانسم رو امتحان كنم).
به سختي نگاه از چشمان پرالتماسش گرفتم ولي هنوز قدمي به جلو نذاشته بودم كه پشيمون ايستادم و نگاهش كردم. التماس در نگاهش موج مي زد .
شماره تلفنم رو دادم و گفتم : ( اسمم غزاله است... دلم نمي خواد از اين شماره سوءاستفاده كني). وقتي پام به كرمان رسيد تماسهاي مكرر منصور شروع شد مدتي نگذشته بود كه فكر كردم بهش علاقمندم. خيلي زود اومد خواستگاري ، ولي مامان قبول نكرد. مامان اصلا دلش نمي خواست من رو به راه دور شوهر بده ، ولي منصور پاش رو كرده بود توي يه كفش . اونقدر رفت و اومد تا اينكه مامان به شرط انتقال او به كرمان با عروسي ما موافقت كرد. الان يكسال و نيمه كه زندگي مشتركمون رو شروع كرديم.
غزاله پوزخندي زد و گفت :
- قبل از اين ماجرا احساس مي كردم خوشبخت ترين زنِ عالم هستم
ادامه دارد.............

ssaraa
14-09-2009, 09:07
قسمت سیم
-------------------------

فالي دوان دوان وارد بند شد ودر حاليكه نفس نفس مي زد، در چشمان غزاله خيره شد و گفت :
- مگه كري ! دارن صدات مي كنن. ملاقاتي حضوري داري.
غزاله با شنيدن اين جمله شادمان جفت زد وسط سلول و با عجله به سمت نگهباني دويد. چند لحظه بعد در محوطه ملاقات حضوري در محيطي باز ، مشتاقانه در جستجوي عزيزترين موجود زندگيش چشم مي چرخاند. مدتي مي شد كه منصور كمتر به ملاقاتش مي آمد و بيشتر به ملاقات كابين به كابين راغب بود تا ملاقات حضوري ، با اينكه سردي حضور او را احساس مي كرد ، اما به اين موضوع اهميتي نمي داد و شايد به نوعي به خودش تلقين مي كرد كه همسرش از دوري او بيمار و بي حوصله شده است. آن لحظه در جستجوي ماهان بود كه با چهره مهربان مادر مواجه شد. با روبوسي و يك احوالپرسي پرشتاب! چشمانش را براي يافتن فرزند و همسرش به هر سو چرخاند و گفت :
- اين هفته هم ماهان و نياوردي؟
غزل گونه خواهر را بوسيد و بي اعتنا به سوال او گفت :
- چطوري غزي خانم.... چشم نخوري دوباره داري سرحال مي شي.
غزاله دمق و بي حوصله پرسيد:
- پس منصور كو ؟ ماهان ؟...
مادر دست دختر پريشان را گرفت و او را وادار به نشستن كرد و گفت :
- منصور ، ماهان رو برده شيراز . ان شاا... هفته ديگه مياد ملاقاتت.
- رفته شيراز !!!؟...
- آره ديگه مادر . بنده خدا خيلي غصه مي خوره . احتياج به يه همزبون داره. بايد بين خانواده اش باشه و دلداري بشنوه.
- ولي من چي مامان ؟ دلم براي ماهان يه ذره شده. من به عشق اون اينجا نفس مي كشم . چطور دلش اومد توي اين موقعيت بذاره بره.
- اين قدر خودخواه نباش دختر. اون بيچاره بيشتر از تو زجر مي كشه.
نگاه غزل در چهره خواهر همراه با دلسوزي بود. فكر كرد جو به وجود آمده را عوض كند ، گفت :
- يعني ديدن ما خوشحالت نكرده بدجنس .
لبخند كم رنگي كنج لب غزاله نشست ، گفت :
- اين چه حرفيه ؟ ديدن شما تنها دلخوشي منه ... از امروز تا دوشنبه ديگه به عشق ديدن شما شبهام رو روز مي كنم.
- خيلي خب ! پس چرا ماتم گرفتي؟ تعريف كن ببينم چه كار مي كني
غزاله با نگاهي در چهره مادركه سعي داشت غمش را پنهان كند ، سر به شانه او نهاد و گفت :
- مامان !
قطره اشكي از گونه هاي استخواني فاطمه روان شد و با بغض جواب داد :
- جان مامان .... بگو عزيز دلم.
- من شما رو بين در و همسايه و فاميل بي آبرو كردم ، نه ؟
مادر گرم و مهربان او را به سينه فشرد و گفت :
- مگه تو چيكار كردي ؟ من بابت زندان رفتن تو نه به كسي جواب پس مي دم نه از كسي مي خورم . خيالت راحت باشه عزيز دلم.
- خاك بر سر بي عرضه ام كه مفتي مفتي آبرو و حيثيتم رو به باد دادم.
فاطمه تكاني خورد و غزاله را با فشار مختصري از خود دور كرد. سپس با نگاه ملامت بار دست زير چانه اش گذاشت و گفت :
- نكنه صبح تا شب با اين فكرهاي پوچ خودت رو آزار بدي ! نگاش كن ! لاغر و زرد شده ، عين ميت.
- مي خواستي به چي فكر كنم . فكر خانواده منصور ، مخصوصا مادرش ، دوستها و همكارهاي اداره اش داره ديوونم مي كنه. ديگه چطور مي تونم جلو فك و فاميلش سر بلند كنم. خواه ناخواه همه عالم و آدم فهميدن كه من افتادم گوشه زندون.
- حالا بدونن . مثلا چه غلطي مي خوان بكنن.
- نمي دونم، نمي دونم.... وقتي پاي درد و دل زندوني هاي ديگه مي شينم، تازه مي فهمم كه در مقابل گرفتاريها و مصيبت هاي اونا غم زيادي ندارم و ناشكرم.... راستي مامان شما تنها اومديد. پس هادي كجاست؟
- هادي تازگيها خيلي گرفتار شده.
ابروي غزاله به نشانه تعجب بالا رفت. فاطمه لبخندي زد و گفت :
- يادم رفته بود برات بگم . نيلوفر بارداره و استراحت مطلق داره و هادي مجبوره حسابي ازش مراقبت كنه.
غزاله با شنيدن كلمه باردار جيغي كشيد و در حاليكه گل از گلش شكفته بود ، دستهايش را به هم ساييد و گفت :
- خدايا شكرت. چه خبر خوبي ، چرا زودتر نگفتي.... واااي خدا . از قول من تبريك بگو... بالاخره هادي به آرزوش رسيد.
دوران حبس غزاله به ماه چهارم نزديك مي شد و حضور منصور در ملاقاتها هر هفته كم رنگ تر تا آنكه بطور كامل محو شد و در طول اين دوران زن جوان فقط به ملاقاتهاي خانواده اش دل خوش كرده بود. او دليل اين رفتار همسرش را نمي دانست ، اين در حالي بود كه احساسش نهيب مي زد شخصي يا عاملي او را وادار به عقب نشيني مي كند.
بي اعتنايي و سردي منصور ، غزاله را در لاك خود فرو برده بود و او را با غم سردرگمي عجين ساخته بود تا جايي كه روز به روز رنجورتر و افسرده تر مي شد و به روزهاي اول حبس برمي گشت.
از طرفي دوري از فرزند برايش مشكل تر شده بود ، احساس مي كرد يادآوري چهره محبوب دلبندش قدري دور از ذهن گرديده است.چقدر دوست داشت فرزندش را در آغوش گرفته و او را نوازش كند.اما افسوس...
افسوس كه مرد روياهايش بي رحمانه فرزندش را فرسنگها از او دور ساخته بود و خود نيز رفته رفته عزم كوچ داشت.

ادامه دارد..............

ssaraa
14-09-2009, 09:11
قسمت سی و یکم
--------------------------------

صداي زنگ آيفون شوكت را سراسيمه از جاي كند. با شور و هيجان زايدالوصفي به سمت حياط دويد و در آستانه در منزل بي محابا فرزندش را در آغوش كشيد و غرق بوسه ساخت. شوكت چنان ابراز احساسات مي كرد كه منصور مجالي براي احوالپرسي نمي نيافت. بالاخره هم پدرش به داد او رسيد و با سپردن ماهان به مادربزرگش ، فرزندش را نجات داد.
- چه خبره زن ! انگار صدساله نديديش.
شوكت ماهان را بوسيد، او را در آغوشش فشرد :
- پس چي فكر كردي ! براي من هر لحظه دوري منصور مثل صد ساله.
محمود در حاليكه وارد حياط مي شد گفت :
- حالا مي خواي وسط كوچه از پسرت پذيرايي كني . حداقل بذار بياد تو بعد .
منصور كه پس از حوادث اخير احساس تنهايي و غربت مي كرد ، وقتي خود را ميان جمع صميمي و گرم خانواده اش ديد، كمي احساس آرامش يافت و از دلهره اش قدري كاسته شد .
ماهان غريبي نمي كرد و هر چند دقيقه يكبار دست به دست مي شد. مژگان و مهناز حسابي او را چلاندند . پسرك بازيگوش و زيبا غرق محبت شده بود ، بالاخره هم پس از ساعتها بازي و شيطنت در آغوش عمه مژگان به خواب رفت.
ساعتي پس از صرف شام سعيد و مهناز خداحافطي كردند و رفتند.
در آن لحظه ، عقربه هاي ساعت نيمه شب را نشان مي داد و رفته رفته خواب بر همه چيره شد. محمود اولين نفر براي خواب جمع را ترك كرد و بدنبال او مژگان. اما شوكت كه مشتاق دردِدل بود، وقتي منصور خواب آلوده قصد برخاستن كرد ، با كلام سد راهش شد.
- بنشين مامان باهات حرف دارم.
منصور در طول سه ماه گذشته از طريق تلفن هر چه بايد مي شنيد ، شنيده بود. او كاملا تحت تاثير مادر قرار گرفته و از همسرش دوري مي جست ، با اين حال هنوز رشته هايي از محبت در دلش چنگ مي زد كه از شنيدن اراجيف بيشتر در مورد زنش مانع مي شد. از اين رو خواب را بهانه كرد و گفت :
- باشه براي صبح ، درز چشمم باز نمي شه.
صبح روز بعد، ماهان پس از حمام آب گرم حسابي سرحال نشان مي داد به طوري كه در آغوش مادربزرگِ مهربان با شيطنت دست و پا مي زد. منصور كه تازه از خواب بيدار شده بود در آستانه در ظاهر شد و نگاهش در موج نگاه شيرين و خندان ماهان خيره ماند. به جز كلمه بابا ، كلمات نامفهومي از دهان كودك خارج مي شد و به هواي پدر دست و پا مي زد .منصور با حركات فرزند 9 ماهه خود بيتاب شد. او را در آغوش كشيد :
- سلام بابايي. الهي دورت بگردم پسر خوشگلم... رفته بودي حموم.
شوكت تحت تاثير اين صحنه اشك ريخت و منصور با مشاهده اشك مادر كلافه گفت :
- مامان مرگ من گريه نكن. اگه مي خواي چند روزي رو كه مهمونت هستم آرامش داشته باشم، خواهشا گريه نكن. بخدا ، به اندازه كافي آه و زاري ديدم و شنيدم.
- تقصير خودته. هرچي سرت اومده حقته.
- مامان شروع نكن.
- چي چي رو شروع نكن. تازه حالا به حرف من رسيدي. چقدر گفتم اين دختره وصله ما نيست، گوش نكردي تا اين شد. حالا اينا به درك . وقتي حرفت رو به كرسي نشوندي و عقدش كردي، گفتم همين جا بمون و زندگيت رو بكن، باز گفتي قول دادم، نمي تونم زير قولم بزنم... حالا خوردي ... حالا كه مردي و مردونگيت رو به فاميل زنت ثابت كردي، به فاميل خودت هم نشون بده.
- منظورت چيه !؟
- خودت رو به خريت نزن.
- جدي نمي دونم منظورت چيه... تو رو خدا واضح حرف بزن ببينم چي مي گي.
ادامه دارد.............

ssaraa
14-09-2009, 09:15
قسمت سی و دوم
---------------------------------

- فكر مي كني اونا باورشون شده كه زنت از روي بدشانسي افتاده كنج زندون ؟!
- مگه غير از اينه؟
- چي بگم والله !!!
- اصلا به مردم چه ربطي داره؟ به چه حقي تو زندگي من دخالت مي كنن... توي اون خراب شده كه بودم در و همسايه مدام سراغش رو مي گرفتن، انگار براي حرف درست كردن دنبال بهونه مي گشتند... بهانه هاي صدتا يه غاز ِ من هم كه جلوي دهنشون رو نمي گيره... يه مشت تهمت و افترا به غزاله بيچاره نسبت دادند. من به خاطر اين تهمت ها روي آپارتمان رفتن رو ندارم مامان . همكارهاي بي شعورم هم نمي دونم چطور فهميدن كه هزار جور حرف پشت سرم درست كردند. مي ترسم برام دردسر درست كنند اون وقت كارم رو هم از دست بدم.
- از قديم گفتم درِ دروازه رو مي شه بست اما درِ دهن مردم رو نه.
- منِ احمق تحت تاثير چرنديات مردم چند وقته به ملاقات غزاله نرفتم. خدا منو ببخشه، ولي ديگه برام مهم نيست مردم چي ميگن. من غزاله رو دوست دارم و با تمام وجود بهش اطمينان دارم... گور پدر حرف مردم.
- حالا چاييت رو بخور ، وقت واسه اين حرفها زياده.
منصور به خوبي مي دانست مادرش دل خوشي از تنها عروسش ندارد و ترجيح مي دهد تا هرگاه صحبتي از او به ميان آمد، سخن را كوتاه كرده يا موضوع حرف را عوض كند.بنابراين آن روز به محض تمام كردن صبحانه به هواي دلتنگي، ماهان را در آغوش كشيد و بيرون رفت.روز بعد با وجود چند روز مرخصي كه باقي مانده بود به دليل طعنه ها و كنايه هاي مادر و تعداد محدودي از بستگان نزديك افسرده و مشتاق بازگشت بود.
براي رهايي از بار اين فشارها در اولين فرصت راهي كرمان شد. اما اين بار بدون فرزند ! زيرا شوكت براي نگه داري نوه كوچكش اصرار فراواني داشت و منصور به دليل بيماري فاطمه و حال نا مساعد او ، باالاجبار با ماندن ماهان موافقت كرد.
برخلاف تصور منصور، پس از بازگشت از شيراز نه تنها از فشارهاي به وجود آمده كم نشد ، بلكه غيبت ناگهاني غزاله از سويي و شروع تحقيقات از سويي ديگر دهان آشنا و غريبه را براي ياوه گويي باز كرد.
با شروع تحقيقات شك وشبهه همسايگان تقريبا به يقين پيوست. و در زمزمه هايي تلخ ، زهر را در نيش زبان به جان او تزريق كرد.
يكي مي گفت: ( ميگن زنِ تابش با فاسقش فرار كرده و الان در انتظار سنگساره) و ديگري مي گفت: ( ولي من شنيدم خواستگار قبليش اون رو دزديده.)
و سومي كه از همه بي انصاف تر بود شايع مي كرد: ( كجاي كارين بابا ، خودشم نمي دونه بچه مال شوهرشه يا مال يه پدرسوخته ديگه ).
شنيدن اين تهمت ها از سوي همسايگان و كنايه هاي گاه و بيگاه همكاران در اداره و زخم زبانهاي پشت هم مادر، از منصور آدم نامتعادلي ساخت، به طوريكه ملاقاتهاي غزاله را به طور كامل قطع و تصميم به جدايي گرفت.
تصميم عجولانه منصور، غزاله را چنان درهم شكست كه در مدت چند روز بيمار و به علت افسردگي شديد فورا به بيمارستان روانپزشكي كرمان منتقل شد و اگر مراقبت هاي شبانه روزي مادر نبود ، او بزودي تسليم مرگ مي شد.
منصور با وجود اطلاع يافتن از بيماري همسرش ، از ديدار او سر باز زد و در عين قساوت قلب مهر طلاق را روي شناسنامه اش كوبيد، با كمال بي وفايي دست نياز همسرش را كه به سويش دراز شده بود پس زد و بر تمامي باورهاي او خط بطلان كشيد.

ادامه دارد.........

ssaraa
14-09-2009, 09:57
قسمت سی و سوم
------------------------------


بدشانسي هاي اين زن جوان، گويي تمامي نداشت زيرا مدت زيادي از طلاقش نگذشته بود كه بار ديگر به دادگاه احضار شد.
نتيجه تحقيقات چنگي به دل نمي زد، گفتارها ضد و نقيض بود. تعداد اندكي از همسايگان تحت شايعه هاي پراكنده شده، او را زني بدنام معرفي كرده بودند و تعدادي نيز اظهار بي اطلاعي كرده و بعضي نيز او را زني اهل خانه و خانواده معرفي كرده بودند و چون غزاله اهل مسجد نبود، پيش نماز و خادمان مسجد نيز از او اظهار بي اطلاعي كرده بودند.
مسئله طلاق و مسموميتش بر اثر استفاده از مواد مخدر، نقاط سياه اين پرونده به شمار مي رفت. قاضي سهرابي با استناد به پرونده، بار ديگر از او خواست تا آخرين دفاع را از خود به عمل آورد، اما غزاله از حرف زدن طفره رفت. اين بار سكوتش عاري از اشك و آه قسم بود. بنابراين قاضي دوباره نتوانست راي نهايي را صادر كند به اين ترتيب غزاله بار ديگر تا زمان اعتراف به زندان فرستاده شد.
گويي براي او ديگر اهميت نداشت و نفس كشيدن در فضاي زندان را به هواي آلوده بيرون ترجيح مي داد، به همين دليل در سكوت با چهره اي محزون روي نيمكت راهرو نشست و سر به زير به نقطه اي خيره شد.
در خلا كامل بود كه يك جفت پوتين نظامي مقابل ديدگانش متوقف شد. به آرامي سر بلند كرد.
قد 189 سانتي متري سرگرد زادمهر وادارش كرد تا سرش را كاملا بالا بگيرد. نگاه بي فروغش را در چشمان پرجذبه و نافذ زادمهر دوخت.گويي او را مسبب تمام بدبختي هايش دانست، ابروانش را به هم گره كرد.
زادمهر با نگاه تند و پرسرزنش و با لحن نيش داري گفت :
- چي شد. اعتراف كردي؟
غزاله مجددا سر به زير انداخت و سكوت اختيار كرد، اما زادمهر با صداي پرجذبه اش كه دل هر متهمي را مي لرزاند، گفت :
- وقتي سوال مي كنم مي خوام جواب بدي. نتيجه تحقيقات كه نشون مي ده چه كاره اي، پس بهتره بازي در نياري. تو كه نمي خواي همه عمرت رو تو زندون باشي.
كلام نيش دار زادمهر براي غزاله گران تمام شد. با اخم نگاه بيمارش را به او دوخت و گفت :
- اگه از خدا مي ترسيدي اينقدر راحت به ديگران تهمت نمي زدي.
زادمهر پوزخند زد:
- با اين حساب همه دروغگو هستند جز سركار عليه.
- در دهن مردم رو نمي تونم ببندم... ولي مي تونم مراقب حساب و كتابم با خداي خودم باشم.
زادمهر لاقيد شانه اي بالا داد:
- به هر حال بهتره اعتراف كني. اگه همكاري كني و همدستات رو لو بدي، قول مي دم برات تخفيف بگيرم.
غزاله در خود فرو رفت، بعد از تامل كوتاهي در حالي كه به نظر مي رسيد نا اميد و مستاصل گشته، پرسيد:
- اگه اعتراف كنم حكمم اعدامه ؟
- نه بابا... يه چند سال حبس و يه جريمه نقدي.
- پس بي خيال شو.
نگاه زادمهر متعجب بود، پرسيد :
- يعني مي خواي بميري!
غزاله دستهاي كشيده اش را بالا آورد و بغل صورتش گرفت. بغضش در حال تركيدن بود، گفت :
- آره .... پس يه كاري كن كه اون روز زودتر برسه، و قطرات اشك بي محابا از چشمانش جاري گشت.
نگاه محزون غزاله، زادمهر را چنان تحت تاثير قرار داد كه در حاليكه به او مي انديشيد، دادگاه را ترك كرد.
بار ديگر غزاله به زندان انتقال يافت، اما اين بار احساس مي كرد كه به خانه بازگشته است. آغوش پرمهر فخري و نوازش هايش، مادر را به خاطرش مي آورد. فخري گيسوانش را نوازش داد و گفت :
- چرا اعتراف نكردي؟ فوق فوقش چند سال حبس مي خوردي ديگه. ولي اينجوري خدا مي دونه چند سال بلاتكليفي.
- نه فخري جون، نه. من حاضر نيستم مهر اين ننگ رو به پيشونيم بچسبونم.
- بخواي و نخواي كاريه كه شده . تو با اين وضعيت فقط خودت رو حيرون مي كني.
- شايد حق با تو باشه كه هست، ولي براي آزادي اشتياقي ندارم.
- دنيا كه به آخر نرسيده دختر .... زنده باشن مادر و خواهر و برادرت... منصور تركت كرد كه كرد. مرتيكه الاغ لياقتت رو نداشت.
- ميگي اعتراف كنم؟
- آره جونم... چشم به هم بذاري مي بيني بهار جوونيت توي اين خراب شده به باد رفته.
- بايد فكر كنم.... يك ماه! دو ماه! .... شايد هم اعتراف كردم.
ادامه دارد............

ssaraa
14-09-2009, 10:02
قسمت سی و چهارم
-------------------------------

اما روزها مي گذشت و او قادر به تصميم گيري نبود، تا آنكه يكي از روزهاي سرد زمستان وقتي فخري او را ماتم زده در گوشه اي از محوطه زندان ديد جلو رفت و با ملامت گفت :
- چيه باز كه رفتي تو لك... آخه تو چته دختر؟
- غزاله سكوت كرد و فخري كه از آب شدن ذره ذره او رنج مي برد، پهلويش نشست و در حاليكه با انگشت به افراد درون محوطه اشاره مي كرد گفت :
- نگاشون كن... فكر مي كني اينا علي بي غمن .... بابا! به خدا همه غم و غصه دارن. بعضي هاشون مثل تو آشيونه شون خراب شده، مثل همين پروانه، اگه ماشينش بيمه بود به خاطر نداشتن ديه نبايد يك سال از بهترين روزهاي عمرش رو اينجا بگذرونه و هنوز خدا مي دونه چند سال ديگه بايد مهمون اينجا باشه... بعضي هاشون حسرت يه مادر رو مي خورن كه حداقل هفته اي يه بار بياد ملاقاتشون... تو خيلي ناشكري غزاله ، يه كم عاقل باش ، يه خرده توكلت رو بيشتر كن.
- درد من هم مادرمه... الان دو هفته است كه نيومده سراغم، دلم شور مي زنه.
- بيخود دلت شور مي زنه. اينجا كم غصه داري، فكرهاي الكي هم مي كني.
- غزل و هادي چي ؟ اونا هم نمي تونستن بيان ؟
فخري قيافه حق يه جانبي گرفت و گفت :
- بذار روشنت كنم. الان درست 11 ماهه كه توي اين خراب شده هستي. اگه زبونم لال مرده بودي، ديگه كسي سر قبرت هم نمي اومد... نمي دونم چرا توقع داري همه كار و زندگيشون رو ول كنن و تو رو بچسبن.
غزاله بلند شد :
- مامانم فرق داره... تمام كار و زندگي مامانم من هستم. مي دونم طاقت دوريم رو نداره. .. مي دوني فخري! دو سه شبه خوابهاي آشفته مي بينم، ديشب هم خواب ديدم دندونم افتاده.
فخري به هم ريخت. غزاله نگاه بي فروغش را به او دوخت و با لحن ملتمسي گفت :
- تعبيرش چيه فخري؟
فخري نگاه از غزاله گرفت و سر به آسمان گفت :
- انشاءا... خيره. انشاءا... خيره ... بريم تو كه هوا سرده.
غزاله به دنبال فخري وارد ساختمان شد، اما نه آن روز بلكه روزهاي آينده نيز در دلشوره و نگراني به سر برد تا اينكه در يك ملاقات خصوصي، خبر فوت مادر را از زبان هادي شنيد.
اين ضربه به منزله تير خلاصي بر پيكر او بود. شايد شيون و زاري كمي از آلام و غم هايش مي كاست، اما او مدتها در گوشه اي مي نشست و به نقطه نامعلومي خيره مي ماند. به ندرت حرف مي زد و به اصرار و زور فخري غذاي مختصري مي خورد. او آنقدر اين رويه را ادامه داد تا آنكه كاملا بيمار و رنجور شد.
ادامه دارد..........

ssaraa
14-09-2009, 10:13
قسمت سی و پنجم
-----------------------------

پرده هاي سوسني را كنار كشيد. لبه تخت نشست و با ملاطفت پنجه در موهاي فرزند فرو برد و به آرامي صدايش زد:
( كيان، مادر) و زير لب زمزمه كرد: ( عجب عرقي كرده)
و بار ديگر او را صدا زد: ( كيان مادر چشمات رو باز كن)
كيان با سر و روي عرق كرده در حاليكه نفس هاي بلندي مي كشيد در تخت نيم خيز شد و با صداي خفه اي گفت: ( آب ).
چند لحظه بعد عاليه با ليواني لبريز از آب خنك به او نزديك شد و گفت:
- هيچ وقت اين جوري نديده بودمت! خواب مي ديدي؟
- خواب عجيبي بود... خواب يكي از متهمه هام رو مي ديدم.
- روز كم باهاشون سر و كله مي زني، حالا ديگه شب هم دست از سرت بر نمي دارند.
كيان پتو را از رويش كنار زد و از تخت پايين آمد و گفت:
- هر چي بود خيلي بد بود. مثل يه كابوس وحشتناك.
و در حاليكه به موهايش چنگ مي زد مقابل آيينه ايستاد و گفت:
- اسمش هدايته... مرده بود و رو دوش هم بنداش با تكبير و صلوات تشييع مي شد.
كيان با چشمهايي مضطرب رو به مادر چرخيد و افزود :
- من مويه كنان موهاي سرم رو مي كندم و چنگ به صورتم مي زدم... يه زن مسن ! نمي دونم كي بود، ولي تو خواب مي دونستم كه مرده، مدام سرم فرياد مي كشيد كه من بچه ام رو از تو مي خوام.
عاليه با تعجب گفت :
- واه ! اين ديگه چه خوابيه پسر !
كيان كلافه و مستاصل بود. بار ديگر در موهايش چنگ زد و گفت :
- نمي دونم، نمي دونم... شنيدم حالش خيلي بده.
و بار ديگر چشمان مضطربش را در چشم مادر دوخت.
- نكنه مرده باشه؟
- حالا فرض كه مرده باشه. تو چرا خودت رو ناراحت مي كني. خوب شايد عمرش سر اومده.
- آخه خيلي جوونه عزيز.
- چه فايده؟ زني كه قدر خودش و جووني اش رو ندونه و دست به اعمال خلاف بزنه، همون بهتر كه بميره.
كيان به ياد التماس هاي غزاله افتاد و گفت:
- شايد هم بي گناه بوده و ما مرتكب اشتباه شديم!
بعد از يك سكوت كوتاه، ناگهان با دلهره رو به مادر گفت :
- نكنه نفرينش گرفته باشه!
- يعني چي؟
- نفرينم كرد... از خدا خواست تا خواب و آسايشم رو بگيره. التماسم مي كرد كمكش كنم... مي ترسم، مي ترسم در مورد بي گناهيش راست گفته باشه... اگه مرده باشه، مي دونم كه تا آخر عمر عذاب وجدان دارم.
- خب، اينكه كاري نداره، اگه مطمئني بي گناهه، كمكش كن.
- آخه چطوري ؟ بچه ها تحقيق كردن، زياد موقعيتش خوب نيست.
- اگه تحقيقات نشون ميده آدم حسابي نيست، چرا بيخود حرص و جوش مي خوري.
- قربون شكل ماهت برم، اگه مي خواستم واسه تك تك زندوني ها و متهم ها فكر كنم و غصه بخورم كه بايد استعفا مي دادم و مي نشستم تنگ دلت.
پيراهنش را از دسته صندلي برداشت و در حاليكه به تن مي كرد، ادامه داد:
- به اين يكي هم اصلا فكر نمي كردم.فقط موندم چرا خوابش رو ديدم. اونم يه همچين خوابي! مي دوني تعبيرش چيه؟
- تعبيرش ساده است، كسي كه در خواب بميره عمرش طولاني ميشه.
- و تعبير گريه هاي من !؟
- گريه در خواب خوشحالي روزه.
ادامه دارد............

ssaraa
14-09-2009, 10:20
قسمت سی و ششم
----------------------------------

كيان لاقيد شانه بالا داد و به دنبال مادر براي وضو و نماز صبح بيرون رفت.در حاليكه زير لب كلماتي زمزمه مي كرد:‌
(بي خيال بابا! خوابه ديگه). ولي در حقيقت نمي توانست در مورد خوابي كه ديده بود بي تفاوت باشد.
ساعاتي بعد در ستاد مبارزه با مواد مخدر سيرجان در حاليكه تحت تاثير خواب شب گذشته كمي كسل و دمق به نظر مي رسيد، مشغول بررسي پرونده جديدي شد.
حالگيري او وقتي به اوج رسيد كه مجبور بازپرسي مورد مشابهي مانند غزاله شد، در آن هنگام با احساس سردرد شديد آن را نيمه كاره رها كرد و به دفترش پناه برد تا آنكه حوالي ظهر سروان حق دوست با اخبار جديد به همراه متهمين از دادگاه بازگشت.
حق دوست براي خبر جديدش آنقدر در هول و ولا بود كه بدون تامل به دفتر كيان رفت. اما به محض ورود با مشاهده چهره پريشان او گفت :
- چته مرد؟ تو كه هنوز سگرمه هات تو همه .
- چيزي نيست... يه كم كسلم.
- ولي من يه خبر دارم كه اگه بشنوي شاخ در مياري.
- بگو ببينم اين چه خبريه كه مي تونه شاخهاي من رو در بياره.
- تيمور.
- تيمور!؟... افتاد تو تله.
- پوف ... افتاد تو تله؟ ... پسر كجاي كاري؟ غزل خداحافطي رو خوند.
چشمهاي كيان گرد شد.
- مرگِ من !!!
- هان چيه ... نگفتم شاخ در مياري.
- اِاِاِ مسخره بازي در نيار ديگه .... بگو ببينم،چطور اين اتفاق افتاد؟
- يه دختر گل و گلاب فرستادش به درك.
- پس اين بار خودش شكار شد.
- بله، تيمور شكار... شكار يه دختر 25 ساله شد.
كيان به فكر فرو رفت و حق دوست اصافه كرد‌ :
- راستي هدايت رو يادته؟
كيان با يادآوري خوابش، ناگهان به هم ريخت و سراسيمه پرسيد:
- چيزي شده... اتفاقي افتاده !!!؟
حق دوست متعجب در كيان خيره شد:
- چيه هول برت داشت.
كيان شرمنده سر به زير انداخت و با كمي مِن و مِن گفت :
- آخه ... آخه مي دوني... خواب ديدم مُرده. گفتم نكنه به همين زودي خوابم تعبير شده باشه... فقط همين.
حق دوست با تاسف سري تكان داد و گفت :
- خب راستش حالش خيلي خرابه ، چيزي به مردنش نمونده... ميگن مرگ مادرش ضربه روحي شديدي بهش وارد كرده ... طبق نظر شوراي پزشكي، جناب سهرابي مجبور شد به نحوي دستور آزاديش رو صادر كنه. براي همين چند ميليون جريمه و چند سال حبس تعليقي براش بريد... فكر كنم تا يكي دو روز ديگه آزاد بشه، چون در قبالش سند هم گرو گذاشتند.
كيان در افكار خود غوطه ور شد.

ادامه دارد................

ssaraa
14-09-2009, 11:17
قسمت سی و هفتم
----------------------------------


سرو صداي سرور همه را وحشت زده از خواب پراند. فخري سراسيمه از تخت پايين پريد و حلقه ايجاد شده در وسط سلول را كنار زد، به محض مشاهده غزاله، بر بالين او نشست و سر او را به دامن گرفت، ترسيده بود. چشمان غزاله به تاق دوخته شده بود و مردمك آن حركتي نداشت. چندين بار به صورت غزاله نواخت ولي غزاله عكس العملي نشان نداد.
تقريبا تمامي بند، گرد سلول شماره 5 جمع شده بودند و با صدايي شبيه يه وِزوِز زنبور از يكديگر مي پرسيدند: ( چه اتفاقي افتاده؟) در اين اثنا نگهبان با زنداني جديد وارد شد و با مشاهده جمعيت غرولندكنان جلو آمد و به محض مشاهده غزاله در آن وضعيت، وحشت زده پرسيد:
- هيچ معلوم هست اينجا چه خبره؟ اين دختره چش شده؟
فخري اشك ريزان تكرار كرد: (نمي دونم... ). نگهبان هم شد و سر به سينه غزاله گذاشت. ضربان قلب ضعيف خيال او را كمي آسوده كرد. در حاليكه براي جابجايي غزاله به درمانگاه دور و بر سلول را خلوت مي كرد، با انگشت به فخري، شهلا و چند نفر ديگه اشاره كرد و دستور داد تا او را در پتويي گذاشته و از بند خارج سازند.
غزاله روي دست هم بندانش حمل مي شد كه نگاه زنداني جديد با وحشت در چشمان باز و ثابت او خيره ماند.
دقايقي بعد غزاله روي تخت درمانگاه در حاليكه سُرم به دست داشت با صداي ضعيفي ناله مي كرد. با آنكه فخري بي قرار و مشتاق پرستاري از دوست عزيزش بود، اما براي بازگشت به سلول اجبار داشت. به همين دليل نگران و سراسيمه به بند بازگشت. و به محض ورود به بند با سوالات زنداني جديد رو به رو شد.
- حالش چه طوره؟
نگاه فخري در چشمان زنداني جوان متعجب بود.
- تو ديگه كي هستي!؟
- زنداني جديد.
- غير از اين نمي تونه باشه. ولي بگو ببينم! مگه تو غزاله رو مي شناسي؟
- نه كاملا ... حالش كه خوب مي شه؟
- نمي دونم با خداست... فقط براش دعا كن.

ادامه دارد...............

ssaraa
14-09-2009, 11:26
قسمت سی و هشتم
---------------------------------


- فقط 15 دقيقه وقت داريم... مي خوام دقيق و حساب شده عمل كنيد.
آنگاه دو نقطه را روي نقشه علامتگذاري كرد:
- بايد جاده هاي منطقه رو در اين دو نقطه ببنديم.
سپس رو به عزيز افزود:
- تو، قاسم و نبي در محور سيرجان – كرمان در موقعيت تعيين شده موضع بگيريد و به مجرد گزارش عبدالحميد ، وقتي زادمهر به تله افتاد، جاده رو ببنديد و به طبق نقشه خودروها رو به بهانه بازرسي معطل كنيد.
سپس در چشمان سرخ رنگ عبدالحميد خيره ماند و ادامه داد:
- بايد خيلي هوشيار باشي ... موفقيت اين پروژه بستگي به دقت تو داره... به محض خروج زادمهر از ستاد تعقيبش مي كني. چشم از او برنمي داري. لحظه به لحظه به اصغر و عزيز گزارش مي دي.... در ضمن با عبدالواحد مرتب در تماس باش.
باز هم تاكيد كرد:
-ببين حميد! دقت كن. من زمان خروج زادمهر رو از سيرجان مي خوام
عزيز متفكرانه پرسيد:
- اگه احيانا يه خودرو همزمان با زادمهر به تله افتاد دستور چيه؟
ولي خان لاقيد شانه بالا انداخت و گفت :
- اگه خوش شانس باشه زودتر از زادمهر ما رو رد مي كنه و اگر بدشانس باشه هرگز به مقصد نمي رسه.
روكرد به جانب حداد و گفت :
- سرگرم كردن پليس راه پاي توست... حوالي موقعيت، تريلر حامل بشكه هاي نفت و بنزين رو به آتيش بكش ... مي خوام آتش سوزي مهيبي راه بيفته.
اصغر تابي به سبيلش داد و گفت:
- پس من بايد از محور كرمان جاده رو ببندم قربان.
- آره ... تو و بشير و صداقت محور كرمان رو ببنديد... دقت داشته باشيد ما كاملا به هم نزديكيم. سه موقعيت در فاصله كمتر از 5 كيلومتر... پس نترسيد و نگراني به دلتون راه نديد. اگه هم درهر صورت مجبور به استفاده از اسلحه شديد براي فرار معطل نكنيد. نمي خوام كسي دستگير بشه. حالا اگه صحبت خاصي ندارين، بسم ا... وقت تنگه.
عزيز كه از ديگران كمي مضطرب تر به نظر مي رسيد گفت :
- قربان اگه اشكالي نداره يه دور نقشه رو مرور كنيم.
ولي خان كلت را از روي نقشه برداشت و به كمرش بست و با تحكم گفت :
- باشه! پس يه بار ديگه نقشه رو مرور مي كنيم.... ببينيد بچه ها ما در سه نقطه به فاصله سه نقطه به فاصله 5 كيلومتر جاده رو پوشش مي ديم. اين نزديكي براي امكان اجراي بهتر نقشه و سرعت عمل بيشتره.
مكث كرد. نگاهش در چهره تك تك افراد چرخ خورد، سپس با اشاره به هر نفر وظيفه او را گوشزد كرد.
- عزيز، قاسم، نبي محور سيرجان... اصغر، بشير، صداقت محور كرمان... عبدالحميد هم كه تعقيب مي كنه و نزديك شدن زادمهر رو گزارش مي ده. اما حداد بايد نيم ساعت بعد از خروج زادمهر تريلر رو به آتش بكشه و آتيش سوزي مهيبي راه بندازه اگه گشتي هاي پليس رو سرگرم اين قضيه كنيم كه كار ما جفت و جور مي شه و در غير اين صورت بايد نقشه دوم را كه دزديدن زادمهراز خونَشه اجرا كنيم.
ولي خان نفسي تازه كرد و افزود:
- من، كريم، اسد، فيروز و سلمان با اتومبيل گشت پليس راه و دو اتومبيل سواري دقيقا در مركز موقعيت مستقرميشيم و به بهانه بازرسي مدارك، اتومبيل زادمهر رو متوقف مي كنيم و به مجرد اينكه موفق به ربودنش شديم شما رو در جريان قرار ميديم.... بايد هرچه سريعتر منطقه رو ترك كنيم. يادتون نره ما وقت زيادي نداريم و بايد هماهنگ عمل كنيم


ادامه دارد.................

.:HAMED:.
14-09-2009, 12:02
عمو سارا رمانت عالیه ولی نمیدونم چه ربطی به عنوان رمان داره؟؟؟
راستی درچشم من طلوع کن از نظر ادبی یعنی چی؟

عزیزان دو تارمان قشنگ و جذاب گذاشتم، بخونین و نظراتتون رو حتما بگین
(نظراتم بود در همین زمینه)

ssaraa
14-09-2009, 13:45
عمو سارا رمانت عالیه ولی نمیدونم چه ربطی به عنوان رمان داره؟؟؟
راستی درچشم من طلوع کن از نظر ادبی یعنی چی؟

(نظراتم بود در همین زمینه)

مرسی حامد جان........لطف داری
البته میدونی که من نویسنده این داستان نیستم و نویسنده محترم حتما دلایلی برای انتخاب این اسم داشته
ولی به عنوان راوی این رمان میتونم بگم که اتفاقا خیلی هم با معنی چرا که زندگی غزاله تا الان مثل یک خورشیدی بوده که رو به غروبه و اگه اون بتونه این ضربه ها رو تحمل کنه زندگی دوباره براش مثل طلوع خورشید میشه

ssaraa
14-09-2009, 13:47
چند بار ضربه زد و منتظر ايستاد. صداي سرهنگ شفيعي به اجازه ورود بلند شد:
- بفرماييد.
وارد شد و سلام داد. شفيعي رييس زندان سيرجان، با مشاهده او در حاليگه هيجان زده بر مي خاست گفت :
- بَه بَه ... سلام عليكم جناب سرگرد عزيز.
كيان لبخند را چاشني چهره جذابش كرد و در آغوش شفيعي سُر خورد. بازار احوالپرسي گرم شد و كيان كه گويي از دوست ديرينه خود متوقع بود، گفت :
- چرا به من خبر ندادي بدجنس... ترسيدي ما رو يه شام دعوت كني.
- جونِ كيان آنقدر ذوق رده بودم كه اصلا نفهميدم چه كار مي كنم... چاكرتم به خدا، قدمت سر چشم.
- به هر حال تبريك مي گم مرد. انشاا... روش رو ديدي داغش رو نبيني... خوشحالم كه جواب صبر پونزده ساله ات رو گرفتي.
- نمي دوني پدر شدن چه لذتي داره كيان ... انشاا... ازدواج مي كني و صاحب اولاد مي شي، اون وقت مي فهمي چي ميگم.
- به قول حاج خانم، والده رو مي گم، بخت ما كه بسته است... خب بگو ببينم بچه داري خوب ياد گرفتي؟
- اوه ... تا دلت بخواد. پدر صلواتي مگه مي ذاره تا صبح چشم به هم بذاريم.
لبهاي كيان تا انتها گشوده شد.
- دمش گرم، بابا ايول... خوشم اومد، تلافي بيدار باش هاي پادگان رو داره در مياره.
- اي بدجنس هنوز يادته.
- مگه ميشه بلاهاي افسر مافوق رو فراموش كرد رفيق عزيز.
شفيعي پشت ميزش قرار گرفت و گفت :
- ببينم تو اومدي حالم رو بپرسي... يا بگيري؟
- ما چاكرتيم آقا رضا ... فقط جهت عرض ارادت اومديم. در ضمن يه وقت ملاقات مي خواستيم تا شازده جنابعالي رو زيارت كنيم.
- قدمت سر چشم. امشب در خدمتم.
- نه، امشب نه. الان بايد برگردم كرمان ... اگه فردا كاري نداري با حاج خانم خدمت مي رسم.
- منزل خودته... فردا نهار منتظرم.
- ديگه زحمت نمي ديم.
- به جونِ تو اگه بذارم. اگه نهار نمياي، اصلا نيا.
- آخه خانمت تازه وضع حمل كرده به دردسر مي افته.
- پس خدا خواهرزن رو برا چي آفريده، مرد
- بابا تو ديگه كي هستي.
ادامه دارد.........

ssaraa
14-09-2009, 13:55
چند ضربه به در خورد و گغتگوي آن دو را قطع كرد. سرباز وظيفه با سيني چاي وارد شد و به آرامي پا كوبيد و فنجان را در مقابل كيان قرار داد،
همگام پذيرايي از سرهنگ گفت :
- ببخشيد جناب سرهنك. ستوان مرادي اجازه حضور مي خواد
- باشه براي بعد فعلا مهمون دارم.
كيان گفت :
- اشكالي نداره جناب سرهنگ، من ديگه دارم رفع زحمت مي كنم.
لحظاتي بعد مرادي وارد شد و پا كوبيد. گفت :
- جناب سرهنگ. در مورد بيمارستان بند زنان مزاحم شدم.
- اتفاقي افتاده؟
- جناب سرهنگ دكتر پناهي دستور دادن تا هرچه زودتر به بيمارستان كرمان منتقلش كنيم.
- پس بايد آمبولانس درخواست كنيم.
- دكتر در اين مورد دستور خاصي ندادن فكر نكنم احتياج به آمبولانس باشه.
- درخواستش رو آوردي؟
- بله جناب سرهنگ، ولي ماشين حمل زنداني گيربكس خرد كرده و تعميرش طول ميكشه .
- حالا كه قاضي حكم آزادي مشروطش رو صادر كرده زنگ بزن يكي از اعضاي خانواده اش تا براي تحويلش اقدام كنن.... تا فردا كه مي تونه صبر كنه؟
- بله...ولي اين كار رو انجام داديم... كسي گوشي رو بر نمي داره.
- اگه تحملش رو داره فكر كنم اشكالي نداشته باشه تا با يكي از پرسنل بفرستيمش... ببين كدوم يكي از بچه ها ميره كرمان، بده با خودش ببره.
با اين وصف مرادي درخواست تحويل زنداني به بيمارستان كرمان را مقابل شفيعي قرار داد. شفيعي درحاليكه درخواست را امضا مي كرد گفت :
- اين هدايت هم براي ما قوز بالا قوز شده... خدا رو شكر كه حكم آزاديش صادر شد، و الا تا چند ماه ديگه، يا ميمرد يا يه ديوونه زنجيري مي شد .
به مجرد بيرون آمدن نام هدايت از دهان شفيعي، چهره كيان درهم رفت و با دلهره پرسيد:
- براي هدايت اتفاقي افتاده!؟
- چند ماه پيش كه حكم طلاق به دستش رسيد پاك به هم ريخت و راهي بيمارستان شد... مثل اينكه تازگيها هم مادرش فوت كرده و باز اين بنده خدا دچار افسردگي شديد شده.
كيان احساس كرد به نوعي به اين زن ظلم شده است. با اين احساس در اندوه به فكر فرو رفت.
مرادي كه در سكوت نظاره گر بود با وبيدن پا به قصد خروج كيان را از افكار خود بيرون آورد و او را به فكر واداشت تا قبل از خروجش شفيعي را مورد خطاب قرار دهد.
- من كه دارم ميرم كرمان، اگه صلاح بدونيد حاضرم ببرمش.
- چه بهتر از اين. ديگه خيالم جمعِ جمعِ. حاضرش كنيد و تحويل جناب سرگرد بديد

ادامه دارد..............

ssaraa
14-09-2009, 13:58
از شدت ضعف به سختي قادر بود روي پاهاي خود بند شود. نگهبان بند زنان دستش را به دستگيره ي بالايي در دستيند زد و به كيان نزديك شد و گفت :
- جناب سرگرد! جناب سرهنگ دكتر پناهي تاكيد داشتن كه خيلي مراقب ايشون باشيد، چون هر لحظه ممكنه عملي خلاف انتظار شما ازش سر بزنه.
نگاه رقت بار كيان از چهره غزاله گرفته شد و گفت :
- اين كه حالش خيلي خرابه. ميذاشتي رو صندلي بخوابه.
و دستش رو براي گرفتن كليد دراز كرد و گفت :
- بده دستبندش رو باز كنم خودم مراقبشم.
- نه نه، خطرناكه... دستبند فقط براي جلوگيري از اقدام احتمالي او براي خودكشي است. خواهش مي كنم تحت هيچ شرايطي دستبندش رو باز نكنيد... اگه فكر خودكشي به سرش بزنه هممون به دردسر مي افتيم.
- يعني اينقدر روحيه اش خرابه؟
- بله، وضعيت خوبي نداره.... فعلا هم كه اعتصاب غذا كرده و بجز سرم غذايي نداره، اونم هر وقت فرصتش پيش بياد از دستش بيرون مي كشه. لطفا با خانوادش تماس بگيريد و گوشزد كنيد براي تكميل پرونده به اينجا بيان.
كيان پشت فرمان نشست، نگاهش بي اراده در آيينه افتاد. غزاله تكيده و رنجور به نظر مي رسيد احساسي تلخ وجودش را فرا گرفت. بي حوصله اتومبيل را در دنده قرار داد و از محوطه زندان خارج شد. با توصيفي كه از بيماري غزاله شنيده بود مرتبا در آيينه مراقب حركات او بود، اما غزاله گويي در خواب بود چون بعد از گذشت 20 دقيقه هنوز چشم باز نكرده بود و هيچ عكس العملي نداشت. كيان با احساس نگراني قبل از خروج از شهر مقابل دكه اي ايستاد چند پاكت آبميوه و بيسكوييت خريداري كرد و به سراغ غزاله رفت. درب عقب را باز و نيم تنه اش را داخل برد سر صندلي نشست او را به نام خواند.
غزاله با اكراه چشم گشود و به آرامي به سمت صدا چرخيد. نگاه بي فرغش در صورت كيان خيره ماند او را شناخت، با اين وجود ناي نشان دادن عكس العملي نداشت، از اينرو مجدا سر به شيشه اتومبيل تكيه زد.
كيان ني را در پاكت آبميوه فرو برد و با مهرباني و چهره اي كه نشان مي داد دلسوزي مي كند گفت :
- بيا اين رو بخور يه كم سرحال مي شي.
غزاله توجهي نكرد. كيان آبميوه را به سمت او دراز كرد و گفت :
- شنيدم حكم آزاديت صادر شده، پس دليلي براي ناراحتي وجود نداره... الانم لجبازي نكن و آبميوه ات رو بخور.
غزاله با صدايي كه گويي از ته چاه بلند مي شد و قدري هم تنفر چاشني آن بود گفت:
- راحتم بذار.
- تا اين آبميوه رو نخوري نه راحتت مي ذارم، نه از اينجا تكون مي خورم. فكر كنم اخلاق منو مي دوني ... حالا خو داني.
غزاله داغون تر و بي حوصله تر از آن بود كه بناي ناسازگاري بگذارد، از اين رو براي خلاصي از اصرارهاي مكرر و دستورگونه او پاكت آبميوه را گرفت و گفت:
- حالا بريم.
ادامه دارد...........

ssaraa
14-09-2009, 14:12
نگاه كيان بار ديگر در چهره رنگ پريده او افتاد . سيماي رنگ پريده اش حتي قسي القلب ترين انسان ها را نيز به ترحم وا مي داشت، از اين رو كيان دلسوزانه گفت:
- بهتره دراز بكشي.
غزاله با پلك رضايت خود را اعلام كرد، اما كيان گفت:
- شرط داره... اول آبميوه ات رو بخور بعد من دستات رو باز مي كنم تا بتوني دراز بكشي.
با وضعيت نشسته و با آن حال بيمار، غزاله كلافه و عصبي بود و نياز مبرم به دراز كشيدن داشت. پس با شرط او مخالفت نكرد و آبميوه را به لبهاي خشكش نزديك كرد، جرعه اي نوشيد سپس پاكت را به سمت كيان گرفت.
كيان چشم غره اي رفت وگفت :
- تمومش. بايد تمومش رو سر بكشي. اون وقت من هم سر قولم هستم.
غزاله به ناچار چند جرعه ديگر نوشيد، اما با معده خالي دچار تهوع شد.
- ديگه نمي تونم.
كيان متوجه تغيير حالت او شد، از اين رو دست از اصرار كشيد و بلافاصله دست غزاله را آزاد كرد.
- حالا بگير بخواب، اما قول بده ديوونه بازي در نياري.
غزاله روي صندلي دراز كشيد ولي كيان مردد شد. مي ترسيد غزاله با حال خراب و پريشاني كه دارد برايش دردسرساز شود، از اين رو از او خواست تا در صندلي جلو ينشيند.
غزاله چاره اي جز اطاعت نداشت، به زحمت پياده شد. كيان صندلي را خواباند، غزاله لم داد و كيان دست او را به دستگيره در اتومبيل دستبند زد سپس پشت فرمان نشست و قفل مركزي را زد و رفت:
- فكر نكني بهت اطمينان ندارم، فقط نمي خوام بلايي سر خودت بياري.
رفتار كيان براي غزاله بي اهميت بود. از نظر غزاله كيان افسري خشك بود كه گريه ها و التماس هايش را ناديده گرفته بود و عليه او پرونده اي تشكيل داده بود كه بهاي آن از دست دادن زندگي مشترك، فرزند، شوهر، مادر و موقعيت اجتماعي اش بود. او آنقدر نسبت به اين مرد احساس تنفر داشت كه دلش مي خواست در موقعيت بهتري قرار داشت تا انتقام تمام مصيبت هايي كه بر سرش آمده، يكجا از او بگيرد. اما در آن لحظه چاره اي نداشت، جر آنكه پلك بر هم بگذارد و حداقل مجبور به ديدن قيافه مرد خودخواه و مغروري چون او نباشد.
كيان با اطمينان از راحتي غزاله به حركت در آمد. مدتي مشغول رانندگي شد، اما كنجكاو دانستن مطالب بيشتري پيرامون زندگي غزاله بود، به همين دليل پرسيد:
- بيداري؟...
غزاله شنيد اما سوال او را بي پاسخ گذاشت. كيان توجه نكرد و مجددا گفت:
- نمي خواي يه نگاه به بيرون بنداري؟ دلت نمي خواد از هواي آزاد و تازه بيرون استفاده كني؟
غزاله به مدت ده روز در درمانگاه زندان بستري بود و در اين مدت جز سُرم، غذاي ديگري نداشت، او حتي تمايلي به حرف زدن نيز از خود نشان نداده بود. از همه چيز و همه كس متنفر و منزجر بود و پزشك زندان به علت امتناع او از خوردن غذا، براي جلوگيري از شوك احتمالي دستور اعزامش را به بيمارستان كرمان صادر كرده بود و حالا با مهرباني كيان كه به نظرش تصنعي مي آمد شكنجه مي شد. با آنكه از هم صحبتي با او گريزان بود، براي خالي كردن حرص و بغضش با صدايي شبيه ناله گفت:
- هواي تازه اي وجود نداره. همه جا كثيفه. همه جا بوي تعفن مي ده.
- فكر مي كني تقصير كيه؟
- تقصير تو و امثال تو.... شما نابودگريد. خدا مي دونه چند تا زندگي ديگه رو از بين بردي.
و در حاليكه پلكهايش را محكم به هم مي فشرد افزود:
- من احتياجي به دلسوري شما ندارم يعني .... حالا ديگه ندارم.
كيان مي دانست دق و دلي غزاله از كجاست، گفت:
- اگه شوهرت آدم بي جنبه اي بود، به من چه ارتباطي داره؟
- تو زندگيم رو نابود كردي. تو ... تو بايد تقاصش رو پس بدي.
براي خالي كردن عصبانيتش چيزي جز نفرين به ذهنش خطور نكرد، از اين رو گفت:
- خدا كنه حسرت ديدن بچه ات به دلت بمونه تا درد من رو بفهمي.
نفرين غزاله موجب خنده كيان شد. گفت:
- چرا دوست داري اشتباه خودت رو گردن ديگران بندازي و بابت گناه نكرده شون اونا رو لعن و نفرين كني.
- اشتباه من چي بود؟ جز اينكه يه مسافر عادي بودم مثل 40 نفر ديگه؟
- از نظر ما تو هنوز گناهكاري، ولي اگر هم خلاف اين باشه، تو كه حال و روز درستي نداشتي، نبايد مسافرت مي كردي يا حداقل با اون وضعيت تنها نمي رفتي شايد اين بزرگترين اشتباهت بود.
- اشتباه رو شما كرديد نه من. شما منِ بي گناه رو اونقدر نگه داشتيد تا همه زندگيم رو باختم.
- ما فقط وظيفمون رو انجام مي ديم، اونم طبق قانون... شايد در مورد دستگير شدنت بدشانسي آوردي، ولي موضوع طلاقت و جواب منفي تحقيقات دست قاضي رو بست. الانم اگه آزادي و قراره برگردي سر خونه و زندگيت، به دليل اوضاع روحي و روانيته... والا هنوز هم بايد توي هلفدوني مي موندي و آب خنك مي خوردي.
- خونه و زندگي! .... من ديگه علاقه اي به آزادي ندارم. ديگه نمي خوام برم خونه.
- چرا !؟ فكر مي كردم همه اين ديوونه بازيهات براي خلاصي از زندانه .
غزاله چشم دوخت به لكه ابري كه به سرعت به آنها نزديك مي شد، گفت:
- بيرون از زندان چي دارم! جز يه خواهر و برادر سرشكسته و يه فاميل سركوفت بزن، كسي انتظارم رو نمي كشه. ترجيح مي دم بميرم يا تا آخر عمر توي زندون بمونم.
احساس كيان اين بود كه غزاله به نقطه پايان رسيده است و آسيبهاي روحي و رواني يكي پس از ديگري در طول مدت 11 ماه او را كاملا از زندگي سير ساخته. در حاليكه با دلسوزي نگاهش مي كرد، انديشيد كه به طور حتم، او به اشتباه تاوان سنگيني پرداخته است. براي آنكه به نوعي او را دلداري داده باشد گفت:
- شايد! يعني حتم دارم خداي بزرگ داره امتحانت مي كنه. بايد قوي باشي.
غزاله پوزخندي زد و گفت:
- كاش يكي از اين امتحان ها رو از تو بكنه.
سپس در حاليكه سعي داشت كيان را عصبي و كلافه كند اضافه كرد.
- مي دوني فقط يه آرزو دارم! .... اينكه جلوي چشمام پرپر بزني. دلم مي خواد زجر كشيدنت رو ببينم. اون وقت ازت بپرسم اين آزمايش خداست، چطوري مرد، از پس امتحانت برمياي و تو زار بزني و عاجزانه بگي غلط كردم خدا... بسه... ديگه بسه.
برخلاف انتظار غزاله كيان لبخندي زد و گفت:
- مثل اينكه بدجوري با ما سر لج افتادي! نكنه مي خواي انتقام شوهرت رو از من بگيري.
غزاله از سر خشم دندانهايش را به هم ساييد ولي ترجيحا سكوت اختيار كرد. كيان نيز وقتي سكوت و عصبانيت او را ديد چشم به مسير مقابل دوخت و در سكوت مطلق بر رانندگي متمركز شد.
از آن سو گروه ربايندگان به سركردگي ولي خان در نزديكي كمينگاه خود مستقر شدند و حداد بلافاصله پس از گزارش عبدالحميد، كاميون را واژگون و آتش سوزي مهيبي راه انداخت. بدين سان عمليات آغاز و افكار نيروهاي انتظامي و پليس راه مشغول اين حادثه شد. تردد در محور سيرجان - كرمان كند شد و اكثر اتومبيل هاي گشت براي هدايت اتومبيل ها و گشودن جاده و حفظ جان مردم، به محل اعزام شدند، با اين جابه جايي راه براي انجام عمليات ربايندگان هموار و جاده از مامورين پاك شد.
بشير و عزيز در دو طرف جاده به عنوان مامورين ايست بازرسي ملبس به لباس نيروي انتظامي در محلهاي خود استقرار يافتند و به مجرد ورود كيان در دام، عمليات خود را طبق نقشه به اجرا در آوردند و راه را بر ساير خودروها بستند.
كيان بي خبر از دامي بر سر راهش پهن شده بود در سكوت چشم به مسير مقابل داشت تا آنكه در يكي از پاركينگهاي بين راه به واسطه تابلوي ايست مامور پليس راه متوقف شد.
نگاه كيان در آيينه، جاده را مي پاييد. افسر جواني كه به نظرش ناآشنا آمد مشغول بازديد دو خودروي پژو بود. فكر كرد به دليل تصادفي كه در پايان جاده اتفاق افتاده، عده اي نيروي جديد جايگزين شده اند. با اين انديشه در حاليكه نيم نگاهي به غزاله داشت، بي احتياط پياده و به اتومبيل گشت نزديك شد. به افسري كه در صندلي جلو نشسته بود و ظاهرا مشغول نوشتن جريمه بود سلام داد، اما لحظه اي دچار ترديد شد كه كريم به او مجال روي گرداندن نداد.
با ضربه كريم درد شديدي در ناحيه پس سر احساس كرد و در حاليكه پلكهايش روي هم مي افتاد نقش بر زمين شد.

ssaraa
14-09-2009, 14:21
دو نفر از افراد بلافاصله دستها و پاهايش را بستند و او را در صندوق عقب اتومبيل انداختند. ولي خان طبق گزارشي كه از عبدالحميد شنيده بود رو به سلمان كرد و گفت :
- شاهد احتياج نداريم، كلك دختره رو بكن و ماشين رو بردار و راه بيفت.
سلمان بي معطلي اسلحه اش را بيرون كشيد و ضامن آن را آزاد كرد و لوله اسلحه را روي شقيقه غزاله گرفت. غزاله به وحشت افتاد و صداي گوش خراشش در دل كوه پيچيد.
فرياد غزاله جرقه اي را در ذهن ولي خان روشن كرد، از اين رو بي درنگ ايستاد و رو به سلمان فرياد زد:
- دست نگه دار.
سلمان اسلحه اش را كنار كشيد و به جانب ولي خان برگشت. ولي خان گفت:
- اون رو هم بيار. ممكنه به دردمون بخوره.
سلمان بي درنگ درب اتومبيل را باز كرد اما با ديدن دستبند زمزمه كرد: ( لعنتي)
و رو به ولي خان گفت:
- دستبند شده به ماشين قربان.
اسد كه در حال بستن كيان بود جيبهاي او را گشت و كليد را به سمت سلمان پرتاب كرد و گفت :
- يالا عجله كن الان بچه ها عبور و مرور رو آزاد مي كنن.

سلمان سراسيمه دست غزاله را كه از ترس بيماري خود را فراموش كرده و مقاومت مي كرد ، باز كرد و او را به زور از اتومبيل بيرون كشيد اما صداي گوش خراش فريادش اعصاب سلمان را به هم ريخت.
براي همين به مجرد دستور ولي خان با ضربه اي بر سر غزاله او را بيهوش كرد.

ssaraa
14-09-2009, 14:39
چشم گشود، اما دست و پا و دهان بسته اش مانع از هر حركتي بود.. در تاريكيِ مطلق فضاي كوچك صندوق عقب آه از نهادش برخاست و در حاليكه كه از بي احتياطي خودش كلافه و عصبي مي نمود،مي انديشيد به چه منظوري ربوده شده است، اما قادر به تمركز نبود زيرا درد شديدي كه در ناحيه پشت سرش احساس مي كرد، با هر تكان خودرو در يكي از دست اندازهاي جاده هر لحظه بيشتر مي شد..
زمان دير وكند مي گذشت و او ساعتها درون صندوق عقب اتومبيل محبوس بود تا آنكه با كاسته شدن سرعت، اتومبيل پس از گذشتن از يك پيچ تيز وارد جاده اي فرعي و خاكي شد و پس از طي مسافتي، در مكاني كه به نظر مي رسيد خالي از سكنه است، مقابل يك درب آهني متوقف شد. راننده سه بوق كوتاه و يك بوق ممتد زد. متعاقب آن درب آهني باز شد و 5 اتومبيل به سرعت وارد باغ شدند.
ربايندگان در حاليكه خشنود و راضي به نظر مي رسيدند،از خودروها پياده و پس از مسلح كردن اسلحه هايشان، گرد صندوق عقب حلقه زدند. اسد با احتياط درب صندوق عقب را باز كرد و وقتي كيان را هنوز دست و پا بسته يافت نفسي عميق كشيد و با جرئت بيشتر خنده كريهي كرد و گفت:
- در چه حالي جناب سرگرد ... فكر نمي كردي مثل موش توي تله بيفتي ! هان.
چشمان كيان در مقابل نور با پلك زدن عكس العمل نشان داد و اسد بدون معطلي چنگ در يقه او زد و با آن هيكل قوي و ورزيده اش او را با يك حركت از صندوق عقب بيرون كشيد.
كيان در اسارت طناب ها با صورت نقش بر زمين شد ولي با وجود آنكه قدرت نشان دادن هيچ واكنشي را نداشت كريم و سلمان هراسان لوله اسلحه هايشان را به سمت او گرفتند.
ولي خان وقتي از در بند بودن و بي دفاعي كيان مطمئن شد، بادي در غبغب انداحت و روي او خم شد و چسبي را كه به دهان او زده شده بود با ضرب كشيد. نگاه پرغيظش را در چشمان او دوخت و گفت :
- كوه به كوه نمي رسه ولي آدم به آدم مي رسه.
پوزخندي زد و با تمسخر افزود:
- جناب سرگرد در چه حالي؟
سپس چشمانش را كه از شدت كينه و غضب به رنگ سرخ درآمده بود با دندان قروچه اي بر هم نهاد و در حاليكه آرزومند كشتن كيان بود، خود را كنترل كرد و خطاب به اسد گفت:
- اين آشغال رو بنداز تو طويله.
اسد تشنه آزار و شكنجه، به روي كيان خم شد و با خنجر تيز برنده اش گلوي او را تهديد كرد. سپس طناب پاهاي او را باز كرد و وحشيانه در موهايش چنگ زد و او را با موهايش بلند كرد.كيان درد شديدي احساس كرد. هنوز روي پا بند نشده بود كه با ضربه قنداق اسلحه در ناحيه كمر به سمت جلو سكندري خورد.
لحظاتي بعد درون طويله حبس شد. تنفس در آن آشغال داني كار آساني نبود، به طوريكه از بوي گند قدرت تفكر از او سلب شد.
بالاخره براي يافتن موقعيتش به زحمت از جاي برخاست، اما قبل از هرگونه حركت در طويله باز و جسم نيمه جان غزاله توسط سلمان در گوشه اي رها شد. با وجود غزاله آه از نهاد كيان برخاست، او قطعا سبب تهديد بيشترش مي شد. در دل آرزو كرد كاش غزاله را ول كرده بودند. به خوبي آگاه بود مردان خشن و بي رحمي چون ولي خان و اسد از انجام هر عمل كثيفي فرو گذار نخواهند كرد.
به پيكر خاك آلود غزاله خيره شده بود كه صداي سلمان او را به خور آورد:
- با تاريك شدن هوا از اينجا خارج مي شيم، بهتره به اين لش مرده حالي كني كه ما با كسي شوخي نداريم.... اگه بخواد سر و صدا راه بندازه، ميفرستمش به درك.
با غيظ چهره در هم كشيد و رفت. با خروج او كيان با احتیاط به غزاله نزديك شد. بايد از حال او با خبر مي شد پس نام او را صدا زد: ( هدايت ).
صدايي از غزاله بر نخواست كيان بالاجبار به او نزديكتر شد و صدايش را بالاتر برد:
- هدايت.... بلند شو هدايت.
صداي غزاله شباهت زيادي به ناله داشت.
- من.... كجام؟
- وضعيت ما اصلا خوب نيست. پاشو. به خودت بيا ، بايد باهات حرف بزنم.

ssaraa
14-09-2009, 15:03
غزاله به سختي نيم خيز شد اما ياراي نشستن نداشت و كيان هم كه از پشت دستبند شده بود در آن وضعيت قادر به كمك نبود، از اين رو به هشداري اكتفا كرد و گفت:
- ما توي بد مخمصه اي افتاديم. اين از خدا بي خبرا رَب و رُب سرشون نمي شه. نمي دونم چرا ما رو دزديدن، ولي مي خوام كه موقعيت رو درك كني و قوي باشي.
غزاله وحشت زده گفت:
- ما رو مي كشن!؟
- شايد ! ولي اينو خوب مي دونم كه اگه قرار بود بميريم تا حالا مرده بوديم. بايد صبر كنيم ببينيم چه نقشه اي دارن.
مكثي كرد و به چهره رنگ پريده غزاله نظري انداخت و با لحن ملايم و دلسوزانه اي گفت :
- مي دونم كه بيماري، البته بيماري كه به اراده خودش به اين روز افتاده، پس مي توني خودت رو جمع و جور كني. ميدونم كه نبايد بترسونمت، ولي يه خواهش دارم.
و در حاليكه سر به زير مي انداخت ادامه داد:
- اگه احساس كردي حالت كمي بهتر شده نشون نده، دلم نمي خواد بلايي سرت بياد.... متاسفم كه به خاطر من توي اين دردسر افتادي.
غزاله كه هنوز در اثر ضربه اي كه به سرش وارد شده بود گيج و منگ به نظر مي رسيد، گويي متوجه سخنان كيان نشده باشد به سمت زمين رها شد.
با تاريك شدن هوا دو گروگان را با خشونت و تهديد بيرون كشيدند. نور چراغهاي اتومبيل مانع ديد مناسب و تشخيص صحيح كيان مي شد، از اين رو در حاليكه چشمها را تنگ مي كرد، كمي سر به جانب شانه راست مايل كرد اما قبل از تشخيص صورت ولي خان، با فشاري كه قنداق اسلحه به شانه اش وارد كرد مجبور به زانو زدن در مقابل ولي خان شد. غزاله با كمك بشير روي پاها ايستاده بود و در صورت رها شدن، هر آن نقش بر زمين مي شد. ولي خان با گام هاي سنگين جلو آمد و بي درنگ مشت گره كرده اش را زير چانه كيان كه با چشمان نافذ، نگاه پر نفرتش را نثار او مي كرد، كوبيد. صورت كيان تكان شديدي خورد، لبش بلافاصله پاره و خون از آن جاري شد.
ولي خان چرخي زد و پشت به او ايستاد و گفت:
- مطمئن باش بلايي به سرت ميارم كه روزي هزار بار آرزوي مرگ كني... پس فعلا فكر مردن رو از سرت بيرون كن.
سپس رو به اسد كرد و گفت:
- چشماشون رو ببند و دستهاشون رو از پشت داخل هم دستبند كن .... اگه فكر فرار به سرشون زد دختره رو خلاص كن.
اسد كلاههاي سياه رنگ را روي سرهايشان كشيد و دستهاي آن دو را از پشت به هم به صورت ضربدر دستبند زد تا در صورت فرار احتمالي كيان ، غزاله دست و پاگيرش شده و مانع از حركت سريع او گردد. اسد آن ها را در صندوق عقب اتومبيل سيمرغ خواباند. ولي خان هشدارهاي لازم را به آن ها داد و چون مي دانست كيان افسر تعليم ديده و ورزيده اي است و به راحتي مي تواند از كوچكترين غفلت آنها براي فرار استفاده كند، براي احتياط بيشتر از اسد خواست تا پاهاي كيان را نيز ببندد.
دقايقي بعد اتومبيل سيمرغ با چراغ خاموش از راههاي فرعي از ميان كوهستان به سمت جنوب شرقي كرمان به حركت در آمد.
دست اندازها از شمار خارج بود . هر ثانيه سيمرغ در هوا بلند مي شد و به زمين اصابت مي كرد و هربار سر غزاله به كف اتومبيل برخورد مي كرد.میان يكي از همين بالا و پايين پريدن ها بود كه كيان احساس كرد دستهاي غزاله كاملا سرد و بي حس شده است، از اين رو با اضطراب او را صدا زد و چون جوابي نشنيد از اسد كمك خواست و گفت:
- اگه اشتباه نكنم اسم يكي از شماها اسده.
اسد گره اي بر ابروانش انداخت و به تندي گفت:
- خفه شو.
لحن اسد براي كيان اهميتي نداشت، اوضاع غزاله وخيم بود و احتياج به كمك داشت، بنابراين گفت:
- اين زن مريضه... قرار بود ببرمش بيمارستان، الآنم بيهوش شده، اگه چند بار ديگه سرش به كف ماشين بخوره بدون شك مي ميره.
- به درك كه مُرد تو رو سَنَنه.
سلمان چشم از تاريكي مقابلش بر نمي داشت يك لحظه غفلت كافي بود تا همه را از زندگي محروم گرداند، بنابراين با سرعت نيم نگاهي به اسد انداخت و گفت :
- يه چيزي بذار زير سرش اگه نفله بشه جواب ولي خان رو نمي تونيم بديم.
اسد كلافه اور كتش را از تن خارج ساخت و از بالاي صندلي به قسمت عقب سيمرغ رفت. غزاله را تكان داد، اما غزاله كاملا از هوش رفته بود. كلاه سياه را از روي صورت او بالا كشيد. اين زن حتي با چهره زرد و رنگ پريده و در عالم بيهوشي بر آدمي تاثيرگذار بود. اسد با اطمينان از تپيدن نبض، به آرامي سر او را بالا آورد و اوركتش را زير سر او گذاشت سپس انگشتان زمختش را روي گونه برجسته غزاله كشيد.
كيان رفتار اسد را نمي ديد، اما فرصت را غنيمت شمرد و پرسيد:
- اين آدم ربايي براي چيه؟ پول يا....
كلام كيان در گلويش خفه شد زيرا اسد چنان لگدي به پهلويش نواخت كه احساس كرد دل و روده اش در هم تاب خورده است. حالا موقعيتش را بهتر درك مي كرد، مردان خشني كه مسلما با نقشه اي حساب شده و پرهزينه او را به دام انداخته بودند، هدفي بزرگتر از قتل يا آزارش داشتند.

ssaraa
14-09-2009, 15:13
پلكهايش را به سختي تكان داد، اما گويي نيرويي براي باز كردن آن ها نداشت. هنوز موقعيت خود را درك نكرده بود كه صدايي چون غرش ديو در گوشش پيچيد و متعاقب آن سطلي آب به رويش پاشيده شد كه براي لحظه اي نفسش را بند آورد و چشمانش از فرط وحشت گرد شد.
مردي كه تا آن لحظه چهره اش را نديده بود، مقابلش ايستاده و چشمان دريده اش را در چشمان او دوخته بود. مرد تنومند كه مراد نام داشت به محض اطمينان از به هوش آمدن او گفت :
- فكر كردي اينجا هتله شازده!؟
او كه مانند هركول مي مانست چنگ در يقه او زد و او را يك ضرب از جا بلند كرد.
- پاشو آقا پسر مهموني تموم شد.
سپس پنجه هاي زمختش را از يقه كيان رها كرد و گلوي او را چسبيد و چنان فشار آورد كه كيان احساس كرد در حال خفه شدن است. بنابراين براي رهايي از چنگال چنين ديوي در حاليكه قادر به كمك گرفتن از دستانش نبود، پاي راستش را بالا آورد و ضربه محكمي ميان دو پاي او زد.
سر و صداي ايجاد شده،چشمهاي غزاله را گشود، زن جوان و بيمار به محض ديدن مراد نيم خيز شد و در حاليكه به هوشياري كامل مي رسيد خود را به ديوار پشت سر چسباند.
مراد از شدت درد گلوي كيان را رها كرد و براي لحظاتي دست زير شكمش گرفت، بعد با عصبانيت هر چه تمام تر به جان كيان افتاد و با مشت و لگد او را بي جان ساخت.
غزاله نفس در سينه حبس كرد و حسابي خودش را جمع و جور كرد. مراد به محض خالي كردن دق و دلي اش بدون آنكه متوجه هوشياري غزاله شود بيرون رفت و در را پشت سرش قفل و زنجير كرد.
با خروج او غزاله براي كمك به كيان به زحمت از جا بلند شد. اما هنوز تحت داروي بيهوشي گيج و منگ بود. همان گام اول دچار سرگيجه شد و چون دستهايش از پشت بسته بود و نمي توانست از آنها براي حفظ تعادل خود كمك بگيرد به شدت به زمين خورد.
با شنيدن صداي برخورد غزاله به زمين، كيان به سختي چشم هاي متورم و كبودش را گشود. از لابلاي درز چشم غزاله را نقش بر زمين ديد. نيم خيز شد و با صدايي كه از ته چاه بالا مي آمد گفت:
- خوبي هدايت؟
غزاله با تاييد سري تكان داد و با هر جان كندني بود از جا برخاست و به كيان نزديك شد و با مشاهده صورت درب و داغان او وحشت زده گفت:
- خداي من! اين وحشيها چه بلايي سرتون آوردن.
كيان آب دهانش را قورت داد اما عضلات صورتش از درد درهم شد، با اين وجود گفت :
- چيزي نيست. تو خوبي؟
- چطور چيزي نيست؟ زير ابروت شكافته! لبت پاره شده! داري خونريزي مي كني!
- گفتم چيزي نيست.

ssaraa
14-09-2009, 15:19
و چشمان متورمش را در چشمان بي فروغ غزاله دوخت و با احساس ندامت گفت:
- كاش تو رو از زندان تحويل نمي گرفتم... واقعا متاسفم.
غزاله به ديوار تكيه داد.كشته شدن آن هم به طرز وحشيانه و توسط افرادي چون مراد او را مي ترساند.
اما براي آنكه به كيان بفهماند كه هراسي از مردن ندارد گفت :
- فكر مي كني من از مردن مي ترسم؟ اين جوري مردن بهتر از خودكشيه.
افكار آزار دهنده ذهن كيان را مشغول ساخته بود مي دانست مردان كثيف و آلوده اي مانند مراد، سلمان و اسد و...نميتوانند دست از زن زيبا و هوس انگيزي چون غزاله بردارند، از اين رو در حاليكه در دل براي حفظ پاكدامني او دعا مي كرد، به عنوان هشدار گفت :
- خدا كنه به كشتنمون اكتفا كنن.
كلام طعنه دار كيان غزاله را درهم ريخت و به فكر فرو برد. خود را به گوشه ديوار كشاند و همان جا چمباتمه زد. نگاه هراسانش در اطراف اتاق با ابعاد 4×6 با سقف چوبي و ديوارهاي كاهگلي، بدون پنجره، با يك درِ فلزي. زيراندازشان يك زيلوي رنگ و رو رفته و پاره پوره بود.
ناگهان باد زوزه كشيد و از روي سقف سر خورد. چشم غزاله به سقف خيره ماند، از ذهنش گذشت: ( نكنه سقف بريزه )
با اين فكر خودش را جمع تر كرد، دلش حرف زد: ( چه اقبال كوتاهي دارم، شايد ناشكر بودم خدا ).
نگاهش به چهره خون آلود كيان افتاد. باز دلش حرف زد: ( حقته. تمام اين بلاها رو تو برسرم آوردي ).
اما ديدن زجر و ناله يك انسان او را راضي نمي ساخت،
باز دلش حرف زد: ( كاش دستهام باز بود و مي تونستم كمكش كنم ).
بار ديگر باد زوزه كشان از روي سقف عبور كرد و نگاه هراسان غزاله را به سمت سقف كشاند.
كيان با وجود درد زيادي كه مي كشيد، مراقب اعمال و رفتار غزاله بود وقتي متوجه رعب و وحشت او شد پرسيد:
- مي ترسي؟
غزاله براي تاييد فقط سر تكان داد و كيان براي دلگرم ساختن او گفت:
- بهتره براي مسائل جزيي ترس به دلت راه ندي.
- سقفش محكم نيست ممكنه بريزه روي سرمون.
كيان پوزخند زد، زيرا لحظاتي پيش غزاله ترس از مرگ را انكار كرده بود. اما در آن موقعيت جاي كل كل و جر و بحث نبود. او فقط وظيفه خود مي دانست كه به نحوي غزاله را دلگرمي دهد، بنابراين گفت:
- اگه اين طور باشه بايد اون رو يكي از رحمت هاي الهي بدونيم.
- زير آوار موندن بلاست، نه رحمت.
- رحمت يا بلا بودنش به اين بستگي داره كه كجا و در چه موقعيتي باشي و آينده چه سرنوشتي برات رقم زده باشه.
- سرنوشت من هم بدبختانه با تو گره خورده. تو دودمانم رو بر باد دادي و حالا نوبت خودمه... نمي دونم كجا بودي كه ديروز، شايد هم پريروز، سر از يقه من در آوردي.
- شايد براي اين همسفرت شدم كه به آرزوي دلت برسي.
- منظورت چيه!!!؟
- مگه نفرينم نكردي .... مگه از خدا نخواستي جلوت پرپر بزنم.خب.... حالا نگاه كن و لذت ببر.
- تو چي فكر مي كني؟ يعني من اينقدر پستم كه از ديدن شكنجه يه آدم لذت ببرم.
كيان به بهانه لبخند لب پاره اش را با درد كج كرد و گفت:
- شوخي كردم، به دل نگير... نمي خوام اين دم آخري، بنده اي از بندگان خدا از دستم دلگير باشه. حلالم كن... اگه فكر مي كني مسبب تمام بلاها و مصيبت هايي كه تحمل كردي من هستم، حلالم كن.
- حالا كه فكر مي كني با مرگ فاصله اي نداري اين حرف رو ميزني.
- شايد حق با تو باشه... حالا كه مرگ رو همسايه ديوار به ديوار خودم مي بينم دنبال حلاليتم. ولي عيب نداره هرجور دوست داري فكر كن.
مكث كرد و سر به ديوار چسباند و پرسيد:
- حالا حلالم مي كني؟

غزاله نگاه تند و گزنده اي به سوي او انداخت و سكوت را ترجيح داد، اما در دل كيان را ملامت كرد: ( چقدر مغروره .... اصلا نمي خواد قبول كنه كه مقصره. تا ديروز باد به غبغبش مي انداخت، انگار كه استغفرا... خداست. حاضر نبود يه كلمه با من حرف بزنه. حالا به التماس افتاده، مغرورِ از خود راضي ).
دل پُري داشت، خالي نشد. باز هم زمزمه كرد: ( هرچي سرت بياد حقته، دنيا دارِ مكافاته! من هم نفرينت نمي كردم اين بلا سرت مي اومد ).

ssaraa
14-09-2009, 15:25
انتظار كيان براي شنيدن حلاليت از زبان غزاله بيهوده بود، از اين رو گفت:
- به هر حال ما هردو در وضعيت بدي قرار گرفتيم، البته وضعيت تو از من بدتره ممكنه بخوان ازت سوءاستفاده كنن.
غزاله با لبهاي لرزان گفت:
- مي خواي من رو بترسوني؟
- مگه مرض دارم... مي خوام هميشه و در همه حال ناخوش و عين لش مرده گوشه اي بيفتي. اگه بفهمن رو به راه هستي، ممكنه هر فكري به سرشون بزنه.
صداي زنجير كه از پشت در بلند شد رنگ از روي غزاله پريد. با اضطراب و به سرعت روي زمين دراز كشيد و چشم بست. لرزش محسوسي سراسر وجودش را فرا گرفت. به خدا توكل كرد و بارها و بارها در دلش صلوات فرستاد.
اسد وارد شد و ظرفي از كنسرو لوبيا مقابل غزاله نهاد. چشمان حريصش اندام غزاله را از فرق سر تا نوك پا برانداز كرد. با ولع آب دهان قورت داد و غزاله را تكان داد. غزاله هيچ عكس العملي نشان نداد و او را وادار كرد تا برخيزد و به قصد خروج تا آستانه در برود، كه صداي كيان او را وادار به توقف كرد.
- يه بار ديگه هم گفتم اين زن مريضه و احتياج به مراقبتهاي ويژه داره... حداقل براش پتو و غذاي مناسب بيار .
اسد غيظ كرد و گفت:
- مثل اينكه تو نمي توني خفه شي.... اگه يه بار ديگه حرف بزني، تا آخر عمر از داشتن نعمت زبان محرومت مي كنم.
كيان بيدي نبود كه به اين بادها بلرزد، خونسرد گفت:
- شما كه دست و پام رو زنجير كردين.... چيه؟ .... از زبونم مي ترسي؟.... اون هم مال تو.
- خفه شو.
اسد گامي ديگر براي خروج برداشت كه مجددا صداي كيان او را متوقف كرد.
- فكر نكنم از اين زن بخت برگشته ترسي داشته باشي. حداقل دستهاش رو جوري ببند كه بتونه غذاش رو بخوره.
اسد بدون آنكه جوابي بدهد بيرون رفت و چند دقيقه بعد با پتويي بازگشت. مقابل غزاله زانو زد و او را كه مثل بيد مي لرزيد با حركت دست دمر خواباند و دستبند او را باز كرد. در رفتار اسد نشانه اي از ملاطفت نبود، دست زير كتف غزاله انداخت و او را تاقباز خواباند و دست هاي او را از جلو دستبند زد.
غزاله تا سر حد مرگ ترسيده بود، دلش زمزمه مي كرد: ( يا ابوالفضل، يا فاطمه زهرا )، اما اسد بي توجه به او و با چشم غره اي به سمت كيان بلافاصله خارج شد.
با خروج او غزاله نفس حبس شده اش را آزاد ساخت و نيم خيز شد. نگاه بي رغبتي در ظرف لوبيا انداخت. چند قطره باران روي پتو چكيد. خيز برداشت و آن را روي پاهايش كشيد. نگاهش بي اراده به سمت كيان چرخيد كه بر به ديوار تكيه داده بود و بالاي ابرويش خونريزي داشت. با ظرف لوبيا برخاست و مقابل او زانو زد، كيان با تعجب پرسيد:
- چه كار مي كني!؟
غزاله قاشق را پر و به لبهاي او نزديك كرد، اما با ديدن دهان خون آلود او ظرف را كناري گذاشت و لبه آستينش را روي لبهاي كيان كشيد.
كيان با شرم و نجابت چشم بست. كلمه ( استغقرا...) بي اراده و آهسته بر زبانش جاري شد. غزاله بدون توجه ظرف غذا را برداشت و بار ديگر قاشق را پر كرد و گفت:
- بخور.
كيان امتناع كرد و غزاله با سماجت گفت:
- بايد يه چيزي بخوري. اين طور كه معلومه توسهميه اي نداري. به خاطر هردومون بخور.
قاشق را در دهان او فرو برد و افزود:
- همه اميد من تويي.
حق با غزاله بود. كيان به غذا احتياج داشت تا نيرويي در خود ذخيره كند. از اين رو دهان باز كرد و چند قاشق از لوبياي سرد را خورد و با تشكر گفت:
- خودتم يه چيزي بخور رنگ به رو نداري.
غزاله بلند شد و كنار ديوار كزكرد، قاشق بالا آورد تا در دهان بگذارد. دخترك وسواسي ياد دهان خونين كيان افتاد، دلش زير و رو شد، بشقاب را پس زد و پتو را به روي خود كشيد و به فكر فرو رفت: ( خدايا من براي جونم ارزش قائل نيستم، ولي تو رو قسم مي دم به آبروي زهرا نذاري دامنم لكه دار بشه ).
موقعيت جديد چنان او را تحت تاثير قرار داده بود كه مرگ مادر، طلاق همسر و دوري فرزند و حتي كسالت خود را فراموش كرده بود. در آن موقع خود را اسير دست كساني مي ديد كه ممكن بود هر لحظه باارزش ترين گوهر وجودش را به يغما ببرند.
با افكار پريشان در اثر شدت ضعف به خواب رفته بود كه خواب چند دقيقه اي اش تبديل به كابوسي وحشتناك شد. در تقلا با هيولاي خيالش بود كه با جيغ خفه اي از خواب پريد. چشمانش در بيداري كابوس وحشتناك تري ديد. مراد كيان را روي زمين خرِكِش مي كرد. نفس در سينه اش حبس شد،
از ذهنش گذشت: ( مي خوان چي كار كنن! نكنه بكشنش! ).
مراد بدون توجه به غزاله كه حالا تمام قد ايستاده بود از و حشت به ديوار پشت سرش چسبيده بود كيان را بيرون كشيد و در را پشت سرش قفل و زنجير كرد.

ssaraa
14-09-2009, 15:32
مراد كيان را از محوطه بين كلبه ها به زور اسلحه هُل داد و به كلبه اي كه نور ضعيفي در آن سوسو مي زد هدايت كرد.
به در كلبه كه رسيد كيان را با قنداق اسلحه به داخل هُل داد. كيان سكندري خورد و مقابل پاي ولي خان نقش بر زمين شد. ولي خان لبخند تمسخرآميزي زد.
مراد موهاي كيان را در چنگ گرفت و سر او را بالا آورد. در اين موقع ولي خان در مقابل كيان زانو زد و چهره اش را به علامت ترحم در هم كرد و گفت :
- نوچ نوچ ! نگاه كن چي كارش كردن. كدوم احمقي اين كار رو كرده؟
و بدون آنكه منتظر جواب كيان بماند دست زير چانه او گذاشت و كمي سر او را بالا آورد و گفت:
- جناب سرگرد مهمون اختصاصي خودمه... جز من كسي حق نداره بهش دست بزنه.
كيان از بازي گستاخانه و تمسخرآميز ولي خان برآشفت. سرش را عقب كشيد و نگاه تند و تيزش را در چشمان او دوخت و گفت:
- چي مي خواي؟
ولي خان لبهايش را جمع كرد و با لحن مشمئز كننده اي گفت:
- جونت رو.
- پس چرا اينقدر لفتش مي دي؟
- فكر كردي به همين راحتي مي ذارم بميري. نوچ نوچ .... تو بايد تقاص پس بدي.
- تقاص چي رو ؟..... تقاص كثافت كاريهاي تو رو من بايد پس بدم.
ولي خان بلند شد . سيگاري بين لبهايش قرار داد و فندك زد. در حاليكه دود آن را بيرون مي داد به سمت كيان برگشت و با خشم گفت :
- تو بايد تقاص خون پدرم رو پس بدي. اما بعد از اينكه برادرم شيرخان آزاد شد.
با شنيدن نام شيرخان كيان تازه متوجه موقعيت خود شد و گفت :
- پس قصد معامله داري.
- اين فضولي ها به تو نيومده.
و در حاليكه سيگارش را زير پا له مي كرد، خطاب به مراد گفت:
- افتخار ميزباني سرگرد مال تو.
به مجرد خروج ولي خان گويي ساديسم انسان آزاري در وجود حضار به غليان افتاده باشد با كمك يكديگر كيان را از سقف آويزان كزدند، ابتدا با اعمال زشت و وقيحانه خود، روح او را به بازي گرفتند، سپس جسمش را به بدترين نحو آزردند.
انتظار غزاله براي بازگشت كيان ساعتي به طول انجاميد و وقتي در باز و او به درون پرتاب شد از فرط وحشت جيغ كشيد.
چهره كيان قابل شناسايي نبود.از آن چهره جذاب، جزكبودي و ورم و خون چيز ديگري ديده نمي شد. سراسيمه به سويش شتافت و كنارش زانو زد. كيان با صورت نقش بر زمين و از حال رفته بود. اشك حلقه چشمان غزاله را تر كرد، صدا زد.
- سرگرد. سرگرد. آقاي زادمهر.
كيان فقط ناله كرد. سعي غزاله براي كشاندن او به گوشه ديوار بيهوده بود. جابجايي مرد قوي هيكل و بلند قامتي چون كيان از عهده دستان رنجورش خارج بود، با اين حال براي در امان نگه داشتن او از قطره هاي باراني كه ار سقف چكه مي كرد و مانند سوزن بر پيكر نيمه جانش ضربه مي زد، با سعي فراوان او را به سمت ديگر چرخاند و پتو را رويش كشيد. صورت آش و لاش كيان احتياج به مرهم داشت.
اما افسوس.....

ssaraa
14-09-2009, 15:39
- منزل سردار بهروان؟
- بفرماييد.
- گوشي رو بده دست سردار، بچه.
- شما؟
- زادمهر.
پسرك بازيگوش با آنكه از لحن كيان متعجب شده بود ولي سن و سالش مانع كنجكاويش مي شد. از اين رو لي لي كنان به جانب پدر رفت و گفت:
- بابا جون با شما كار دارن.
سردار با اكراه سر از روزنامه خود بيرون كشيد و در حاليكه گوشي را به دست مي گرفت دست روي دهانه آن گذاشت و پرسيد :
- كيه بابا جون؟
- عمو كيانه.
سردار با هيجان گوشي را بالا آورد و گفت:
- هيچ معلوم هست كجايي مرد؟ از ديروز تا حالا غيبت زده!
صداي دورگه و زمخت مردي در گوشي پيچيد:
- اگه مي خواي جناب سرگردت رو زنده ببيني، بايد منتظر تماس بعدي من باشي. در غير اين صورت جنازه اش رو برات پيشكش مي كنم.
ارتباط قطع شد و سردار هاج و واج به نقطه نامعلومي خيره ماند.
محسن فرزند ارشد سردار وقتي پدر را متحير و پريشان يافت، پرسيد:
- آقاجون ! حالتون خوبه؟
سردار پاسخي نداد، محسن اين بار نگران تر از قبل پرسيد:
- آقاجون با شما هستم. حالتون خوبه! اتفاقي افتاده؟
سردار بدون توجه شماره قرارگاه را گرفت و پس از رد و بدل شدن چند جمله، به سرعت لباس پوشيد و در برابر ديدگان بهت زده خانواده، از خانه بيرون رفت.
در فاصله چند دقيقه به همراه سردار روزبه، سرهنگ كرمي مشغول بررسي پيرامون صحت و سقم تماس انجام گرفته، بودند.
سرهنگ كرمي با يادآوري تلفن عاليه گفت:
- اتفاقا ديشب خانم زادمهر سراغ كيان رو از من گرفت....
بهتره بهش زنگ بزنم تا مطمئن بشيم.
- فكر خوبيه، ولي فعلا چيزي نگو. نمي خوام نگران بشه.

ssaraa
14-09-2009, 15:49
سرهنگ كرمي بلافاصله شماره منزل كيان را گرفت. صداي مادر مهربان در گوشي پيچيد. سرهنگ كرمي احوالپرسي كوتاهي كرد تا بي مقدمه مادر پير و حساس كيان را رنجور و آشفته نسازد.
عاليه كه دو شب را چشم به در بسته منزل دوخته بود با هول و ولا پرسيد:
- اين پسر آتيش به جون گرفته من كجاست؟ دوباره فرستاديش ماموريت و صداش رو در نمياري!؟
دل سرهنگ فرو ريخت. محتاط و با ترديد پرسيد:
- يعني هنوز برنگشته.
- ديروز سرهنگ شفيعي ده بار از سيرجان زنگ زد كه نا سلامتي شما ناهار دعوت داريد نه شام، پس چرا نمي آييد. امروز هم كه اصلا ازش خبري نيست.
سرهنگ بايد عاليه را در بي خبري نگه مي داشت، از اين رو گفت:
- ممكنه ماموريتش چند روزي طول بكشه، شما نگران نباشيد.
و در مقابل ديدگان كنجكاو و منتظر حضار گوشي را گذاشت و در سكوت فرو رفت. سردار بهروان با رخوت در صندلي اش رها شد و گفت:
- يعني چي مي خوان؟
سردار روزبه گفت:
- چطور سرگرد روگروگان گرفتن و كسي متوجه نشده؟
سردار بهروان برخاست و در حاليكه متفكر به نظر مي رسيد گفت:
- بايد تحقيقات رو آغاز كنيم.... با سيرجان تماس بگيريد و ببينيد سرگرد چه موقع سيرجان رو ترك كرده.
بعد مكث كوتاهي كرد، گويي فكري به ذهنش خطور كرده باشد، گوشي همراهش را فعال كرد و با منزل تماس گرفت. صداي محسن پاسخگوي پدر بود. سردار گفت:
- باباجون شماره هاي تلفن رو كنترل كن و شماره اي روكه نيم ساعت پيش تماس گرفت، سريع پيدا كن.
چند لحظه بعد محسن شماره اي به او داد و سردار بلافاصله دستور پيگرد آن را صادر كرد.
تقريبا يك ساعت بعد مردي حدودا 45 ساله كه از لحاظ ظاهري بسيار متشخص و محترم به نظر مي رسيد بازداشت و در قرارگاه مشغول پس دادن بازجويي بود. او دبير رياضيات بود كه در هنگام ارائه درخواستي مبني بر سوزاندن سيم كارتش در مخابرات دستگير شده بود.
پرس و جو از او نتيجه اي نبخشيد زيرا تلفن همراه او در مقابل ديدگان چند تا از شاگردانش دزديده شده بود و او براي اثبات حقانيتش شاهد داشت. بنابراين دستور آزادي اش صادر شد.
دستور كنترل و رديابي چند شماره تلفن صادر و تقريبا آماده باش اعلام شد.
همه چيز آماده شروع يك عمليات بود كه تلفن همراه سردار بهروان زنگ خورد.سردار بهروان به مجرد ديدن شماره روي صفحه با شعف گفت:
- شماره زادمهره.
و با ايجاد ارتباط با هيجان پرسيد:
- كجايي مرد؟ دق مرگ شديم!
برخلاف انتظار سردار، صداي دورگه آشنا، با خونسردي عجيبي در گوشي پيچيد:
- خيلي نگراني سردار!
- تو كي هستي؟ چي مي خواي؟
- سر فرصت ميگم.... ولي مطمئن باش اگه كلكي توي كارت باشه، سرگرد مي ميره.
سردار بهروان براي رديابي ماهواره اي سعي داشت مكالمه اش را طولاني كند، از اين رو با كمي مكث گفت:
- از كجا بدونم راست مي گي؟
سردي كلام مرد اعصاب سردار را به هم ريخت. او با خونسردي خاصي گفت:
- مدرك مي خواي؟
- آره خوب .... شايد گوشي زادمهر رو شانسي پيدا كردي.
قهقهه مستانه مرد در گوشي پيچيد و بعد با سردي و خشونت گفت:
- 20 كيلومتري پليس را باغين در محور بردسير زير يه پل، ماشين سرگرد رو پيدا مي كني. اگه مدرك بيشتر خواستي منتظر بمون.
ارتباط قطع شد و الو الو گفتن سردار بهروان بيهوده بود، سردار گوشي را با عصبانيت كف دستش كوبيد و گفت:
- مثل اينكه موضوع جديه.
سردار روزبه به خوبي حال او را درك مي كرد، از اين رو او را دعوت به آرامش كرد و پرسيد:
- چي مي گفت؟ خواسته اش چي بود؟
- حرفي نزد ولي آدرس ماشين سرگرد رو داد.
- كجا !؟
- 20 كيلومتري باغين.
- پس معطل چي هستي؟ بيسيم بزن بچه هاي پليس راه، گرو تجسس رو هم سريعا اعزام كنيد.
اتومبيل كيان در محل مذكور كشف و بلافاصله پس از انگشت نگاري و بازرسي كامل براي تحقيقات بيشتر به كرمان انتقال داده شد.
اثر انگشت خاصي پيدا نشد. تنها اثر انگشت كه دايره تشخيص هويت تاييد كرد، مربوط به متهمه اي به نام غزاله هدايت بود. از اين رو سردار بهروان طي تماس تلفني با سرهنگ شفيعي ،رييس زندان سيرجان، متوجه شد كه غزاله به دليل ضعف اعصاب به كيان سپرده شده بود تا در بيمارستان كرمان تحت مداوا قرار گيرد. پرونده غزاله مورد بررسي قرار گفت.
طبق تحقيقات به عمل آمده، او به طور حتم تا روزهاي آينده آزاد و به خانواده اش ملحق مي شد. از اين رو دليلي نداشت تا كسي براي آزادي او متحمل چنين ريسكي شود با اين وجود خانواده اش مظنون قلمداد شدند و برادرش هادي به طور موقت بازداشت و تحت بازجويي قرار گرفت.
بازپرسي از او نتيجه نداشت. تقريبا تمامي درها بسته بود كه تلفن سوم زده شد و باز رديابي ماهواره اي انجام گرفت.
- شايد به اين زودي ها نتونم تماس بگيرم. فقط خواستم هشدار داده باشم كه بجز زادمهر كسان ديگري هم هستند كه ممكنه دچار دردسر شوند.... مثل پسرت.
بدن سردار يخ زد، با اين حال با خونسردي گفت:
- چي مي خواي ؟ برو سر اصل مطلب.
- ماشين زادمهر رو پيدا كردي؟ بهتره ترمز ماشين آقا محسن رو هم چك كني، ممكنه يه از خدا بي خبر اون رو دستكاري كرده باشه.
نفس سردار بند آمد، از لابلاي دندانهاي كليد شده اش گفت:
- چي مي خواي؟
- تند نرو! پله پله..... بازم تماس مي گيرم، منتظرم باش.
ارتباط قبل از شناسايي محل قطع شد. با اين وجود شماره بلافاصله شناسايي شد و چند دقيقه بعد دختر خانمي كه دانشجوي ادبيات بود، در اتاق بازجويي مشغول بازجويي و شرح ماجراي ربوده شدن تلفن همراهش بود.
ديگر شكي باقي نماند كه رديابي مكالمه ها كار بيهوده اي است و آنها در برابر حريف قدر و كارآزموده اي قرار گرفته اند.
آماده باش اعلام و شهر به طور نامحسوس تحت نظارت قرار گرفت.
دقايق به كند مي گذشت. 34 ساعت از ربوده شدن سرگرد زادمهر سپري شده بود و سردار بهروان خود را موظف مي ديد كه هر چه سريعتر گزارشي كامل براي مقر فرماندهي كل در تهران فكس كند.

ssaraa
14-09-2009, 16:13
دو روز سخت و طاقت فرسا تقريبا تمام رمق آنها را گرفته بود. غزاله به سبب ضعف، تحمل آزار و اذيت هاي گاه و بيگاه ربايندگان را نداشت و به همين دليل بسيار ضعيف شده بود، با اين حال ترس از دست دادن عفت و پاكدامني، او را گوش به زنگ ساخته بود.
او علي رغم درد و رنجي كه تحمل مي كرد، بي نهايت نگران كيان و سلامتي او بود، زيرا كيان تنها اميدش در آن وانفسا به شمار مي رفت.
كيان روزي دو وعده به شكنجه گاه برده مي شد و غزاله هنگام برگرداندن او با بغض و اشك پتو را دور او مي پيچيد تا كمي احساس گرما كند.
او بيشترِ جيره غذايي اش را با مقدار كمي آب در كنج ديوار، زير پتو، پنهان مي ساخت و آن را به زور به خورد كيان مي داد.
اگر رسيدگي هاي جزيي غزاله نبود، چه بسا كيان در اثر گرسنگي و ضعف شديد جسماني از دنيا مي رفت. اما كيان مرد روزهاي سخت بود.
ديروز زير شكنجه نيروهاي بي رحم بعثي و امروز تحت شكنجه دشمنان داخلي بيرحمِ در كمين جوانان وطن.
صبح روز سوم فرا رسيد. غزاله كز كرده در گوشه ديوار به خواب رفته بود كه با صداي باز شدن در از جا جست. مراد و بشير در حاليكه به زبان محلي صحبت مي كردند وارد شدند و يكراست به سراغ كيان رفتند.
غزاله اين بار فرصت برداشتن پتو را از روي كيان پيدا نكرده بود. مراد نگاه غضب آلودي به او انداخت و گفت:
- خوب بهش مي رسي!
و با غيظ به طرف غزاله رفت و در حاليكه روي او خم مي شد. نگاه نفرت انگيزش را در چشم او دوخت و گفت:
- فكر نكنم دلت بخواد مزه مشت و لگدهاي منو بچشي.
غزاله سر به زير شد و از ترس آب دهانش را قورت داد، ولي پنجه هاي زمخت و قوي مراد، دور فكش قفل شد و با فشار زيادي سر او را بالا آورد.
مراد چشم در چشم غزاله دوخت. هر لحظه حلقه چشمانش گشادتر و فشار انگشتانش بيشتر مي شد، غزاله از گوشه چشم نگاه پرالتماسي به كيان كه حالا نيم خيز شده بود، انداخت. نگاه ملتمس غزاله دل كيان را به درد آورد.
از اين كه نمي توانست كاري انجام دهد، عصبي و كلافه چشم بست و دندان قروچه كرد، چشم كه باز كرد، دهان غزاله خونين شده بود.
با صدايي شبيه به ناله فرياد زد.
- ولش كن عوضي. چي از جونش مي خواي؟
با فرياد كيان، مراد غزاله را با ضرب به سمت ديوار هُل داد و نگاه غضبناكش را به او دوخت. ولي عضلات صورتش بلافاصله تغيير كرد و با لبخند تمسخرآميز گفت:
- به به ..... جناب سرگرد زبون باز كرده.

ssaraa
14-09-2009, 16:16
بشير خنده مستانه اي سر داد و گفت:
- چرا تا حالا بهش فكر نكرده بوديم.... به جون تو تا حالا فكر مي كردم جناب سرگرد لاله.
مراد ناگهان به سمت غزاله چرخيد و با يك حركت او را از جا كند. قامت غزاله چون بيد مي لرزيد، دعاي دل ترسانش: " خدايا به دادم برس.... يا ابوالفضل " بود. مراد گشتي به دور او زد او را به سمت خود كشيد. غزاله به تكاپو افتاد، اما رهايي از چنگال مرد قوي هيكلي مثل مراد كار راحتي نبود. كيان ديگر طاقت نياورد، از جاي جست ولي با لگد بشير نقش بر زمين شد.
مراد بر فشار پنجه هايش افزود و غزاله از درد ناله سر داد. كيان از كرده خود پشيمان شده بود. كاش زبان به دهان مي گرفت و حرفي نمي زد. با نفسي كه در سينه اش حبس شده بود، چشم بست.
مراد براي تحريك بيشتر او صورت به صورت غزاله چسباند. غزاله در حاليكه فرياد گوشخراشي سر مي داد، سرش را كمي عقب كشيد و ناخنهايش را در صورت مراد فرو برد. مراد با احساس درد با غيظ او را به گوشه اي پرتاب كرد.
سه شيار قرمز رنگ روي گونه مراد ديده مي شد.
با احساس سوزش دست بالا آورد و روي گونه اش كشيد. مرطوب بود.
به انگشتهايش نگاه كرد كه به خون آغشته شده بود. نگاه پرغيظش را به غزاله دوخت.
چند گام به سمت او برداشت اما صداي اسد كه فرياد مي زد: " مراد، مراد. چه غلطي مي كني؟ جون بكني هي، چرا نمياي؟". او را متوقف ساخت.
مراد به سمت صدا چرخيد.
- اومدم قربان.... اومدم.

بعد لبهايش را با كينه و نفرت جمع كرد و آب دهانش را به سمت غزاله پرتاب كرد و گفت:
- سر فرصت خدمتت مي رسم وحشي.
سپس خنده كريهي كرد و گفت:
- مي دونم گربه هايي مثل تو رو چطور بايد رام كرد..... بذار ولي خان و اسد برن!....

ssaraa
15-09-2009, 16:24
دخترك در حاليكه چادر گلدارش را به دندان گرفته بود مقابل درب سبز رنگ دژباني مبارزه با مواد مخدر ايستاد و با انگشتان كوچكش به آن ضربه زد. دريچه كوچكي باز شد.
- كيه؟ چي مي خواي؟
صداي ضعيف دخترك سرباز را وادار كرد كه چشم به پايين بدوزد:
- آقا.... آقا.
- چي مي خواي بچه؟
دخترك بسته كوچكي را نشان داد و گفت:
- يه آقايي اينو داد گفت بده.... بده.....
دخترك به ذهنش فشار آورد و سرباز بي حوصله گفت:
- برو پي كارت بچه. ديگه اين طرفا پيدات نشه ها.....
دخترك به گريه افتاد و گفت:
- به من چه.
به نقطه اي اشاره كرد كه اثري از كسي ديده نمي شد و افزود:
- اون آقا گفت اينو بدم به شما.... گفت فيلمش قشنگه حتما تماشا كنين.
دخترك بسته را روي زمين گذاشت و بي اعتنا راه خانه اش را پيش گرفت.
سرباز بلافاصله گوشي را برداشت و جريان را به اطلاع سرهنگ كرمي رساند.
كرمي سراسيمه دستور متوقف ساختن دخترك را صادر كرد.
سرباز نيز گوشي را رها كرد و با عجله بيرون دويد.
نگاهش در اطراف چرخ خورد برق چادر دخترك را در پيچ كوچه ديد.
مستاصل بود بسته را داخل دژباني گذاشت و شروع به دويدن كرد.
در آستانه ورود به كوچه نظر انداخت، اما اثري از دخترك نيافت.
نفس زنان به سمت ستاد بازگشت و گزارش داد و منتظر دستور ماند.
دقايقي بعد مامور ويژه گروه تخريب براي شناسايي بسته به دژباني رفت و پس از اطمينان از سلامت بسته آن را داخل ستاد برد. بسته باز شد و يك كاست ويدئويي از آن بيرون كشيده شد.
بدين ترتيب بلافاصله مقامات در جريان قرار گرفتند و لحظاتي بعد در سالن كنفرانس قرارگاه، تني چند از سرداران و مامورين ويژه اعزامي از تهران به همراه چند مقام عالي رتبه از فرماندهي نيروي انتظامي با تاسف و تاثر مشغول نظاره فيلم بودند.
صحنه هايي از شكنجه كيان و آزار و اذيت غزاله به تصوير كشيده شده بود.
مردي با چهره كاملا پوشيده چنگ به گيسوان غزاله زد و او را مقابل دوربين كشيد و گفت:
- به زودي پيش مرگ سرگرد عزيز رو براتون پيشكش مي كنم تا بدونيد ما با كسي شوخي نداريم.
سپس غزاله را با مو از جا كند، ناله غزاله در فضا پيچيد و متعاقي آن باران مشت و لگد مرد بر پيكر رنجور و ناتوان او فرود آمد. خون از دهان و بيني غزاله جاري شد و مرد قهقهه مستانه اي سر داد و پيكر نيمه جان او را روي زمين تا مقابل ديدگان كيان كشيد. سپس انگشتش را به خون غزاله آغشته كرد و به پيشاني كيان ماليد و گفت:
- نذر تو كردمش سرگرد.
و به سمت دوربين چرخيد و گفت:
- منتظر بمونيد تا يكي دو روز ديگه سرش رو براتون مي فرستم.

ssaraa
15-09-2009, 16:28
سپس لگدي زير بدن غزاله زد، ولي غزاله نفسي براي فرياد كشيدن نداشت.
بالاخره غزاله را رها كرد و به سراغ كيان رفت. سر او را با مو بالا آورد. كيان در اثر شدت شكنجه تقريبا از حال رفته بود. لنز دوربين روي صورتش زوم شد و چهره او را از فاصله نزديكتري به نمايش گذاشت.
صورتي كاملا متورم و كبود كه به راحتي شناسايي نمي شد. چند جاي صورتش شكافته و كاملا غرق خون بود.
مرد بوسه اي بر موهاي كيان زد و مجددا قهقهه مستانه سر داد و گفت:
- مي بيني سردار. مي بيني. اين همون سرگرد عزيز و دوست داشتني توست. خوب نگاش كن ببين مي شناسيش؟.... نوچ نوچ نشناختي . خوب نگاش كن! خودشه!
سپس مكثي كرد و با جديت، اما تهديد افزود:
- اگه مي خواي زنده بمونه فقط يه راه داري..... شيرخان ! شيرخان در مقابل زادمهر.... چطوره؟ عادلانه است؟
و موهاي كيان را رها كرد و براي التيماتوم آخر گفت:
- شايد فكر كني يك گروگان نمي تونه ضامن آزادي شيرخان باشه ولي من برنامه هايي فوق تصورت دارم.... مواظب خودتون و يا احتمالا خانواده هاتون باشين. تا يكي دو ساعت ديگه يكي از همكارهاي گرامي تون به طور غير منتظره اي تشريف مي بره اون دنيا.... بهتره تهديدهاي منو جدي بگيريد. دلم نمي خواد يه مو از سر شيرخان كم بشه، چون به تعداد موهاي اون از نفرات شما كم ميشه.
صفحه تلويزيون برفكي شد. حضار با بهتي آميخته به تاسف چشم از آن بر نمي داشتند. كسي ياراي حرف زدن نداشت. قطرات اشك از چشمها سرازير بود.
سردار روزبه در حاليكه شقيقه هايش را مي فشرد، گفت:
- رذلهاي كثيف.
و رو به سردار بهروان ، كه شانه هايش با هق هق بالا و پايين مي شد، افزود:
- سردار! بهتره خودتون رو كنترل كنيد.... بايد فكر كنيم و دنبال راه نجات باشيم.
پيوس، مامور ويژه اعزامي، رشته كلام را به دست گرفت و چون مي دانست كيان و سردار بهروان پيوند خوني دارند، گفت:
- واقعا متاسفم... اما قبل از آنكه تحت تاثير اين اتفاق باشيم، بايد جوانب كار رو بسنجيم تا هرچه سريعتر به سر نخ قابل توجهي برسيم.
سپس به وايت بورد نزديك شد و در حاليكه درِ ماژيك را براي نوشتن باز مي كرد گفت:
- اول بايد بدونم شيرخان كيه.
سردار بهروان اشك را از چهره اش زدود و لحن رسمي به خود گرفت و گفت:
- شيرخان يكي از قاچاقچيان بزرگ و تقريبا از مهره هاي اصلي باند بين المللي قاچاق مواد مخدره.... حدود سه سال پيش با رشادت و تيزهوشي سرگرد زادمهردر يك عمليات ويژه و درگيري بزرگ كه به شهادت عده اي بچه هاي تيم انجاميد، دستگير و روانه زندان شد.... هنوز نتوانستيم اطلاعات با ارزشي از او بيرون بكشيم البته تحقيقات بچه هاي دايره تشخيص هويت ، هويت اصلي اون رو مشخص كرده اند ولي او دهن قرص و محكمي داره.
- حكمش صادر شده؟
- بله، اعدام.
- و زمان آن اعلام شده؟
- بعد از ايام محرم.
- زمان حكم چه موقع علي شد؟
- حدود يك ماه پيش.
- پس حساب شده عمل كردن.
- شواهد اين طور نشون مي ده.
- تا به حال چه سرنخي بدست آورديد؟
- هيچي.... جز اينكه تيم اونا كاملا حرفه ايه.... تمام تماسهاشون با موبايلهاي سرقتي صورت گرفته و قبل از سي ثانيه قطع شده.
- ربايندگي به چه نحوي صورت گرفته؟
- هنوز نمي دونم.
پيوس هواي ريه اش را بيرون داد و روي وايت بورد كلمات سيرجان، كرمان، زادمهر و شيرخان را نوشت و رو به سردار بهروان گفت:
- اون طور كه قبلا گفتيد، سرگرد روز پنج شنبه از سيرجان حركت كرده و هرگز به كرمان نرسيده.... مي خوام بدونم اون روز اتفاق خاصي در جاده رخ نداده؟
در اين موقع سرهنگ كرمي گفت:
- طبق تحقيقات ما در همان روز يك دستگاه كاميون بنز ده تن كه تانكر سوخت بوده به دليل نامعلومي در حوالي بيدخيري از جاده منحرف و واژگون شده. در پي اين امر آتش سوزي مهيبي به را افتاده و متعاقب آن ماشينهاي گشت براي كنترل جاده اعزام شده اند محور كرمان- سيرجان تا حوالي بيدخيري از مامورين خالي بوده.
در اطراف تانكر هم هيچ كس پيدا نشده ... از شواهد بر مياد كه راننده حادثه رو ترك كرده. از قضا تانكر هم سرقتي بوده و صاحب اون چند روز قبل از حادثه گزارش سرقت رو به آگاهي داده بوده.
- با اين حساب تصادف تانكر براي اجراي نقشه بوده و آنها بين جاده كمين كرده بودند.
- دقيقا چون به گزارش چند شاكي، جاده توسط نيروي انتظامي حدود بيست دقيقه بسته شده و به بهانه بازرسي اجازه تردد از خودروها سلب كرده بودن. اين درحالي است كه نيروي انتظامي از اين موضوع هيچ اطلاعي نداشته.
- و به احتمال قوي الآن سرگرد يه گوشه اي از خاك سيستان بلوچستانه.
- حدس ما هم همينه.
- فعلا در سراسر استانهاي كرمان و سيستان و بلوچستان آماده باش اعلام كنيد.

ssaraa
15-09-2009, 16:35
در باز شد و پيكر غرق به خون كيان كف زمين رها گرديد. دهان غزاله از وحشت باز ماند. برخلاف دفعات قبل در هواي سرد و كوهستاني كيان پوششي به تن نداشت و جاي تازيانه ها نشان مي داد در هر ضربه تكه اي از گوشت بدنش جدا گرديده است.
دل غزاله ريش شد و دست جلوي دهان برد تا بغض گلويش را فرو بلعد، اما قطرات اشك بي اراده از چشمانش سرازير شد. پاهاي لرزانش را تكان داد و به زحمت از جاي برخاست و كنار او زانو زد. حالا ديگر هق هق سر داده بود.
لحظه اي بعد در ميان بغض و اشك به تن زخمي كيان خيره شد و گفت:
- چطور.... چطور دلشون اومد اين كار رو با تو بكنن..... مگه اونا آدم نيستن.
سر بالا گرفت و از خدا شكوه كرد: ( خدايا تو كجايي؟ پس چرا ما رو نمي بيني؟ چرا كمكمون نمي كني؟ )
صداي ضعيف كيان كه گويي از ته چاه بالا مي آمد غزاله را وادار به سكوت كرد. غزاله متوجه كلام او نشد، سرش را به لبهاي كيان نزديكتر كرد و گفت:
- چيزي گفتي؟
- آروم بگير دختر.
- آخه ببين اين حيووناي كثيف با تو چه كار كردن....آش و لاش شدي.
- اينا جاي ضربه هاي ديشبه.... قفسه سينه ام مي سوزه. كمك كن برگردم.
غزاله سراسيمه دست در پهناي صورتش كشيد تا پرده اشك را از مقابل ديدگانش بزدايد، سپس دستهاي دستبند زده اش را زير تنه كيان برد و او را به سمت ديگر چرخاند. در اين هنگام نگاه بهت زده اش روي قفسه سينه كيان متوقف ماند. عقش گرفته بود حال تهوع دلش را زير و رو مي كرد. نا خودآگاه به گوشه اتاق دويد. دست خودش نبود محتوي معده اش بيرون ريخت. لبهايش را با لبه ژاكتش پاك كرد.
باورش نمي شد. به نظر او هيچ انساني نمي توانست تا آن حد رذل و كثيف باشد. نگاهش ديوانه وار به هر سو چرخ خورد تا روي كيان خيره ماند. سيگارهاي فراواني روي قفسه سينه او خاموش شده و چيزي شبيه به اسم حك كرده بود. بعضي از تاولها نيز تركيده و از جاي آن خونابه سرازير بود. انزجار، نفرت و كينه تمام وجودش را پر كرد.
قدم هاي مصممش را به سمت در برداشت. لگد در پي لگد، فرياد دلخراشش طنين انداز شد.
- كثافتا.... خوكاي كثيف.... نامرداي عوضي....
كيان مي دانست اين اعتراض براي او عواقب بدي در بر خواهد داشت، از اين رو قوايش را جمع كرد و گفت:
- ساكت شو.... مي خواي دوباره بيان سراغت.... تو فكر مي كني با كي طرفي؟
غزاله به هشدار او توجه نكرد، منزجر از رفتار ولي خان و مزدورانش مشت و لگد حواله در كرد و ناسزا چاشني آن.
مراد كه منتظر فرصتي بود تا تلافي صورتش را در بياورد، تنوره كشان وارد شد و غزاله را به گوشه اي هل داد و فت:
- شير شدي!؟ عربده مي كشي!
غزاله چشم بُراق كرد و با خشم و صدايي كه كم كم به گريه تبديل مي شد فرياد زد:
- چرا؟ چرا اينقدر اذيتش مي كنين؟ مگه شما آدم نيستين؟ مگه شماها انصاف ندارين؟ چي از جونش مي خواين؟ ولش كنين لعنتي ها.... ولش كنين.
و يكباره ساكت شد. نفس نفس مي زد. آب دهانش را جمع كرد و آن را روي مراد پاشيد.
كيان با وحشت نيم خيز شده بود: ( ساكت شو هدايت ).
مراد از سر خشم دندانها را به هم ساييد و جلو رفت.
دست سنگينش بالا رفت و روي گونه غزاله فرود آمد. كيان با غيظ چشم بست.
خدا مي داند با اين ضربه غزاله چه دردي را تحمل كرد ولي تمام توانش را به كار بست تا جلوي ريزش اشك را بگيرد. در عوض خشمش را در صدايش جمع كرد.
صورت برافروخته وچشمان مشتعلش نشان مي داد تا سر حد مرگ در مقابل اين ظالم خواهد ايستاد، فرياد زد:
- كثافتي مثل تو فقط مي تونه به يه زن يا يه مرد دست و پا بسته زور بگه.... تو از يه بچه هم ذليل تري..... تف تف به بي غيرتي مثل تو.
- خفه شو عجوزه.
و به جان دختر دست بسته و بي دفاع افتاد. سيلي هاي پي در پي او از چپ و راست غزاله را گيج كرد. هر ضربه چنان بود كه گويي يكي از استخوان هاي صورت غزاله در حال شكستن است. مراد پر غيظ شده بود و كنترل اعمالش را نداشت،
گيسوان او را دور پنجه هايش پيچيد و او را به دور خود چرخاند. فرياد گوشخراش غزاله در دل كوه پيچيد. مراد گيسوان پريشان او را رها كرد و لگدي به شكمش نواخت.
ضربه چنان شديد بود كه نفس غزاله حبس شد. سعي او براي بيرون دادن هواي ريه اش بيهوده بود، با شدت نقش بر زمين شد و از حال رفت.
مرد غول پيكر همين كه احساس كرد دق و دلي اش خالي شده، بلافاصله بيرون رفت و در را قفل و زنجير كرد.
كيان كه در خلال درگيري روي دو پا ايستده بود، با نگراني بر بالين او نشست و او را صدا كرد.جوابي نشنيد. با دستهاي بسته كمكي از دستش بر نمي آمد، از اين رو پشت به او نشست و با كمك پنجه ها، غزاله را به سمت ديگرش چرخاند و صدايش زد، باز هم واكنشي نديد.
به ناچار براي وارد كردن شوك با شدت به قفسه سينه او ضربه زد.
نفس غزاله بالا آمد و چشم باز كرد.
كيان نفس عميقي كشيد و گفت:
- خدا رو شكر، فكر كردم مُردي.

ssaraa
15-09-2009, 16:40
غزاله به سختي نيم خيز شد و با چند نفس عميق نشست اما هنوز عصبي و پريشان بود. دهان باز كرد تا فرياد بزند اما جرئت نيافت. تمام بدنش درد مي كرد.
با يادآوري كتكهايي كه خورده بود فرياد در دلش شكست و به بغض تبديل شد.
سر به ديوار تكه داد. حالا با هق هق گريه شانه هايش به شدت تكان مي خورد.
كيان زبان به لبهاي خشكيده اش كشيد و گفت:
- امشب.... امشب بايد از اينجا بريم.
شانه هاي غزاله از حركت ايستاد. نگاه متعجبش را به چشمان پف كرده كيان دوخت و براي اينكه مطمئن شود كه درست شنيده، پرسيد:
- چي گفتي!!!؟.... يه بار ديگه بگو.
- گفتم امشب بايد از اينجا بريم.
غزاله پوزخندي زد و گفت:
- شوخي مي كني.
- فكر مي كني با اين وضعيت حوصله شوخي هم دارم
- آخه چه جوري؟ تو حتي نا نداري روي پاهات وايستي، چطور فكر فرار به سرت مي زنه.... تو ديوونه اي مرد.
- شايد حق با تو باشه. ولي من در موقعيت بدتر از اين هم بوده ام.... اگه امشب نريم، ديگه نمي تونيم.
- تو يه نفري مي خواي جلوي ده نفر بايستي؟.... تازه اين غول بيابوني خودش به اندازه ده نفر قلدره و زور داره.
- اونا امشب فقط چهار نفرن.
- منظورت چيه؟
- حرفاشون رو شنيدم.... امشب ولي خان با شش نفر ديگه ميره مرز.... فكر كنم قراره محموله اي رد و بدل كنن.
- و تو فكر مي كني از پس چهار نفر بر مياي؟
- بايد شانسمون رو امتحان كنيم.
- تو حالت خوب نيست.... داري هذيون مي گي.
كيان تن زخمي و رنجور خود را به سختي تكان داد و از درز چشمان كبود و متورم خود نگاهي به غزاله انداخت و گفت:
- تو نشون دادي زن شجاعي هستي، پس مي تونم روي تو حساب كنم. اونا ديگه امروز سراغ من نميان.... توي اين فرصت كم مي تونم نيروم رو جمع كنم.
غزاله با تعجب پرسيد:
- روي من حساب مي كني!؟ ... من چطور مي تونم به تو كمك كنم!؟
- مي خوام مراد رو بكشوني تو.... فقط بايد قول بدي كه نترسي چون ترس برابر مرگه.
- تو مي خواي چي كار كني!؟
- نپرس. وقتش كه بشه خودت مي بيني.
- اگه ولي خان زود برگرده! هيچ فكر كردي!؟ در جا مي كشدمون.
- بهتر از مرگ تدريجي نيست!؟... ولي خان به اين زودي بر نمي گرده. تا اون جايي كه متوجه شدم ما در دل يك كوه هستيم.... اينجا به جز چند تا موتور سيكلت وسيله ديگه اي براي رفت و آمد نيست.... فكر كنم ما يه جاي دورافتاده باشيم.... يه آبادي نزديك مرز، مثل خاش يا در محدوده زابل.
- فكر مي كني مي تو نيم خودمون رو سريع به شهر برسونيم؟
- نمي دونم، نمي دونم.... هوا ابريه. نمي شه جهت يابي كرد و من مطلقا نمي دونم كجا هستيم.
- پس مي خواي چه كار كني؟
كيان با رخوت روي زمين دراز كشيد و گفت:
- بالاخره يه طوري ميشه، مسئله اصلي اينه كه ما از اينجا بيرون بريم.... حالا استراحت كن و تا مي توني بخواب. بايد نيرو ذخيره كنيم.

ssaraa
16-09-2009, 07:55
كيان درست مي گفت. بشير به جز براي آوردن جيره غذايي غزاله، تا غروب و ساعتي بعد از آن به سراغشان نرفت و اين فرصت خوبي بود كه كيان تا حدودي تجديد قوا كرده و افكارش را براي نقشه فرار متمركز كند.
از اين رو ابتدا براي استفاده از دستهاي بسته اش با تبحر خاصي ابتدا باسن و سپس پاها را از ميان دستها عبور داد.
حالا با دستهايي كه به جلو دستبند زده شده بود، مي توانست تا حدودي تعادل خود را حفظ كند.
آماده و گوش به زنگ پتو را روي خود كشيد و در كمين نشست.
در ساعات آخر شب به غزاله گفت كه به بهانه قضاي حاجت ، مراد را به داخل اتاقك بكشاند. اما قبل از اقدام غزاله، مراد كه حسابي كينه غزاله را به دل گرفته بود و تا حدود زيادي تشنه گرفتن كام دل از غزاله شده بود، با دور ديدن سرِ ولي خان و اسد، با سر و صدا وارد شد.
حالت طبيعي نداشت مسلم بود كه چشم ولي خان را دور ديده و دُمي به خُمره زده است. مو بر اندام غزاله راست شد،در مقابل،كيان از موقعيتي كه خود به خود به دست آمده بود خشنود گشت.
مراد در آستانه در ورودي ايستاد و بدون توجه به كيان، چشمان دريده اش را كه همانند دو كاسه خون شده بود به غزاله دوخت.
سكسكه اي كرد و با لحن مستانه اي گفت:
- گربه وحشي ما چطوره؟
سپس قدمي جلو گذاشت و كمي سر را متمايل و گوشها را تيز كرد و انگشت به سمت بيرون نشانه رفت و گفت:
- مي شنوي .... اين سر و صداها به افتخار ميزباني توست.... حاضر شو بريم پيش بچه ها.
غزاله از فرط وحشت سراسيمه ايستاد و به ديوار پشت سرش چسبيد.
مراد جلو و جلوتر رفت، مقابل او ايستاد و دندانهاي زردش را در خنده اي كريه نشان داد. زبان غزاله قفل ونفس در سينه اش حبس شده بود.
به ناگاه پنجه هاي مراد ميان دستبند او قفل شد و او را جلو كشيد.
نگاه هرزه اش در چشمان غزاله خيره ماند، گفت:
- فقط من مي دونم گربه وحشي و ملوسي مثل تو رو چطور ميشه رام كرد.
غزاله نيرويش را جمع كرد تا از چنگال او فرار كند اما پنجه هاي زمخت و پرتوان او اجازه حركتش را سلب كرد.
غزاله در تكاپو بود و مراد اسير هوس دل چنان لبريز از خواهش و تمنا شده بود كه ضربه غافلگير كننده كيان كاملا گيجش كرد و تا آمد به خود بجنبد با چند ضربه كه به نقاط حساس بدنش اصابت كرد از پاي درآمد و نقش بر زمين شد و هنوز به خودش نيامده بود كه كيان بالاي سرش ايستاد و با يك ضرب گردنش را شكست و او را راهي جهنم كرد.
سپس كيان سراسيمه اسلحه او را برداشت و مسلح كرد.
غزاله مثل مجسمه اي خشكش زده بود. مبهوت به پيكر بي جان مراد چشم دوخته بود كه متوجه نزديك شدن بشير شد.
صداي بشير كه فرياد مي زد: ( سرگرد )، در صداي شليك دو گلوله گم شد.
كيان بلافاصله قفل دستبندش را با يك شليك باز كرد و اسلحه كلاش را از ميان دستهاي بشير بيرون كشيد و چون مي دانست دو نفر باقيمانده با سر و صداي گلوله ها گوشه اي در كمين نشسته اند، به اميد پاسخ آنها و يافتن كمينگاهشان رگباري شليك كرد.

ssaraa
16-09-2009, 08:00
سلمان و كريم كه نشئه مستي از سرشان پريده بود، با وحشت شروع به تيراندازي كردند و موضع خود را به افسر كارآزموده و با تجربه نماياندند.
جبهه آن هم در سن شانزده سالگي جرئت و جسارت بيش از حدي به او بخشيده بود. كسي كه بارها مجبور به جنگ تن به تن شده بود، در اين لحظه از دو مزدور نيمه مست كه هراسان و بي هدف به زمين و آسمان تير مي انداختند، نمي ترسيد.
در فرصتي مناسب كه آنها مشغول تعويض خشاب بودند، شيرجه اي زد و با چند غلت خود را به كناره ديوار كشاند و با استفاده از تاريكي شب آن دو را دور زد و در يك عمل غافلگير كننده هردو را به هلاكت رساند.
دانه هاي ريز باران به تن تبدار و مجروحش آرامش مي بخشيد.
نشست تا نفسي تازه كند. ولي ترس از نفر پنجم، او را وادار به جستجو كرد.
يك كلبه با دو اتاق! به همه جا سرك كشيد وقتي خيالش آسوده شد به جستجوي اسباب فرار وارد كلبه شد.
يك ساك مسافرتي كه مجهز به پتو بود كنار پايه ميز قرار داشت. چند قوطي كنسرو، آب معدني، نان، چند بسته بيسكوييت و كبريت.
همه را درون كوله ريخت و بيرون آمد و به محل شكنجه گاهش رفت.
هنوز خونش كه به در و ديوار پاشيده بود تازه بود، دندان قروچه اي كرد.
طنابي را كه از سقف آويزان بود پايين كشيد و خارج شد.
در حاليكه در جستجوي موتورسيكلت نگاهش به اين سو و آن سو مي چرخيد، غزاله را صدا كرد.
- هدايت بيا بيرون .... بيا! نترس، همه جا امنه.
نگاه كيان روي موتور خيره ماند: ( خودشه لاكردار). جلو رفت.
دسته موتور را به دست گرفت و زمزمه كرد: ( پيدات كردم ).
و بار ديگر صدا زد.
- هدايت بيا بيرون ديگه.... وقت تنگه بايد زودتر از اينجا بريم.
هندل زد و موتور روشن شد: ( ايول پسر خوب ).
دنبال بنزين اضافه گشت. بار ديگر غزاله را صدا كرد:
- هدايت بيا....
ناگهان مشكوك شد: ( نكنه كسي....). نفس در سينه اش حبس شد، موتور را خاموش كرد و با احتياط از كنار ديوار به درِ اتاقك نزديك شد.
سر به ديوار تكيه داد، اسلحه را مقابل صورتش گرفت و با چند نفس عميق تمركز گرفت و با حركتي سريع با اسلحه اي كه نشانه رفته بود چرخي زد و در آستانه در ايستاد، در اين لحظه با پيكر غرق خون غزاله مواجه شد.
در حاليكه جسد مراد و بشير همان طور روي زمين ولو بود. با دلهره به سمت او دويد و كنارش زانو زد و گفت:
- تير خوردي؟ آخه چطوري؟
غزاله سر به ديوار تكيه داده بود و ياراي حرف زدن نداشت. خون زيادي از دست داده بود.كيان به دنبال جاي گلوله گشت. وقتي از كم خطر بودن آن مطمئن شد، گفت:
- طاقت بيار چيزي نيست. تير به شونت خورده. خطر جدي تهديدت نمي كنه.
- من دارم مي ميرم.
درنگ جايز نبود. كيان سراسيمه در جيبهاي بشير به جستجوي كليد دستبند پرداخت و بلافاصله دستهاي غزاله را باز كرد. بايد گلوله را از كتف غزاله بيرون مي كشيد، اما وقت تنگ بود و بي سيم در اثر برخورد گلوله ها كاملا از كار افتاده بود.
اگر ولي خان با آنجا تماس مي گرفت، متوجه اوضاع غيرعادي مي شد. از اين رو الويت را به فرار و دور شدن از آن نقطه داد، با اين افكار به دنبال مرهمي براي زخم غزاله، بار ديگر به جستجوي كلبه پرداخت.
بالاخره چند بسته باند و شيشه الكلي يافت. قصد خروج داشت كه چشمش به پتوي مسافرتي و لباسهاي گرم افتاد.
پليور، اوركت، دستكش و كلاه، به ذهنش خطور كرد كه اين منطقه سردسير است، از اين رو بعد از پوشاندن خود در پوششي گرم، به سراغ غزاله رفت و چون هوا باراني بود و غزاله به جز يك ژاكت پوشش ديگري نداشت او را نيز در لباسهاي گرم پوشاند.
غزاله در حاليكه درد شديدي را متحمل مي شد، توان فرياد نداشت.
با اين وجود وقتي كيان او را به آرامي از زمين بلند كرد ناله اش بلند شد.
پاهاي او قدرت گام برداشتن نداشت و كيان تقريبا او را مي كشيد. تا آنكه چند گام مانده به موتور با سرگيجه اي از حال رفت. كيان با زحمت او بر ترك موتور نشاند و خود نيز پشت سرش نشست و بلافاصله از تنها راهي كه به آنجا منتهي مي شد، پايين رفت.

ssaraa
16-09-2009, 08:06
باران شدت گرفته بود و فاصله چند متري به سختي ديده مي شد.
موتور را متوقف ساخت و نگاهش را به اطراف چرخاند. در ظلمت شب و آسمان باراني جهت يابي كار غيرممكني بود.
نگاهش به غزاله افتاد. غزاله بيهوش بود و سرش روي دسته موتور خم شده و دستهايش از دو طرف آويزان بود. از نوك انگشتان دست راست غزاله قطرات خون در آب مخلوط مي شد و به زمين مي چكيد.
با خود زمزمه كرد: ( اگه همين طور خونريزي كنه، به زودي مي ميره).
سر بالا گرفت: ( از كدوم طرف برم؟ ).
كلاچ موتور را گرفت و موتو را به حركت درآورد: ( هرچه باداباد ).
پستي و بلنديها زياد بود، با اين وجود موتور به راحتي به سمت جلو مي رفت. مدتي بعد چهار ليتر بنزيني را كه در خورجين داشت، به داخل باك ريخت.
باران تمامي نداشت.كيان با وجود جراحات و با تمام دشواري راه، از بين كوهستانها مسافت زيادي را پيمود اما رفته رفته سوختش به اتمام مي رسيد و مجبور بود از پس مانده هاي بنزين زاپاس استفاده كند. تا اينكه آسمان كم كم چادر سياهش را از سر گرفت.
در تاريك و روشن هوا چشمان او در جستجوي نشاني از آبادي بود، ولي جز پستي و بلندي هاي مرتفعي كه از سه سو او را محاصره كرده بود چيزي يافت نمي شد.
مي دانست كه در انتخاب مسير دچار اشتباه بزرگي شده است. قدر مسلم عبور از كوههايي به آن ارتفاع كار ساده اي بنود.
از اين رو تنها چاره را حركت به سوي زمينهاي پست ديد. هنوز كمتر از يك كيلومتر جلو نرفته بود كه ناگهان متوقف شد.
وحشت به همراه ياس بر او چيره شد: ( خداي من عجب رودخونه اي ).
نگاهش در امتداد رود به حركت درآمد: ( حالا چه كار كنم؟ )
از موتور پياده شد و غزاله را به سختي از روي آن پايين كشيد. با اين حركت صداي ناله غزاله بلند شد. روي او خم شد و پرسيد:
- چطوري؟ مي توني طاقت بياري؟
غزاله قادر به پاسخگويي نبود و با چشمان نيمه بازش فقط ناله مي كرد.
باران تند كوهستان بر سر و رويشان شلاق مي كوبيد. كيان خود را جلو كشيد و روي زن بينوا چتر انداخت، اما تا كي مي توانست به اين كار ادامه دهد.
بايد هرچه زودتر پناهگاهي مي يافت و گلوله را از كتف او خارج مي ساخت.
براي حركت و انتحاب مسير مردد بود. فكر كرد اگر از راهي كه آمده است برگردد، بي شك گرفتار خواهد شد. رودخانه خروشان و عريض هم كه فكر كردن نداشت.
تنها راه باقي مانده كوهستان بود.
بنابراين سراسيمه برخاست و بار ديگر غزاله را روي موتور انداخت و در امتداد رودخانه به سمت كوهستان حركت كرد.
هنوز مسافت زيادي طي نكرده بود كه موتور به پت پت افتاد و ايستاد. سوخت تمام شده بود. با تن مجروح و تبدارش غزاله و موتور را با زحمت به يك سو خواباند تا از ته مانده هاي سوختش استفاده كند.
با تكرار اين روش توانست مسافت ديگري را بپيمايد. وقتي از حركت موتور كاملا نااميد شد، غزاله را روي زمين خواباند.
اما با مشاهده او احساسي تلخ يافت.
گويي غزاله با دنيا بدرود گفته بود.
او را صدا زد: ( هدايت.... هدايت.... چشمات رو باز كن ). غزاله فقط ناله كرد.
نگاه كيان در صورت رنگ پريده و مات زن جوان خيره ماند.
زني كه با تمام دلخوريها و كينه اي كه از او به دل داشت، دلسوزانه چند شبانه روز به مراقبت و تيمارش پرداخته و با وجود سرماي شديد، خود در گوشه اي كز مي كرد و پتو و غذايش را براي او مي گذاشت.
اشك در چشمانش حلقه زد. زمزمه كرد: ( به ياري خدا نمي ذارم بميري.... نجاتت مي دم ). سر بالا گرفت تا مسير جديد را انتخاب كند. سپس با آچار مخصوصي كه در بدنه موتور تعبيه شده بود يكي از چرخهاي موتور را باز كرد و با جمع آوري شاخ و برگ درختاني كه توسط سيل كنده شده بود، برانكار نصفه و نيمه اي آماده و پس از پيچاندن غزاله در پتو، او را با طناب محكم بست.

ssaraa
16-09-2009, 08:13
قصد بلند كردن غزاله را داشت كه چشمش به موتور افتاد، با خود زمزمه كرد: ( بايد از شر تو خلاص بشم،چون ممكنه دردسرساز بشي ) ، از اين رو موتور را با زحمت به دنبال خود كشيد و به درون آبهاي خروشان رودخانه انداخت.
سپس به سراغ غزاله رفت و علي رغم وضع جسمي بد خودش، با جراحات متعدد و تاولهاي پرآب، او را به دوش انداخت و بند كوله و اسلحه را به گردنش آويخت و به سمت كوهستان به راه افتاد.
ساعتها راه پيمود تا در دل كوه پناهگاهي مناسب يافت، جايي كه از ريزش باران و شلاق باد در امان بودند.
غزاله را روي زمين خواباند و اسلحه و كوله اش را گوشه اي نهاد.
كاملا از نفس افتاده بود و احساس ضعف وجودش را فرا گرفته بود.
دماي بدنش به طور محسوسي افت كرده بود و ديگر قادر به راه رفتن نبود. به صخره پشت سرش تكيه داد و در حاليكه نفس نفس مي زد سر به جانب غزاله چرخاند، در اين لحظه با وحشت زمزمه كرد: ( يا ابوالفضل، مثل ميت شده ). بر روي او خم شد و او را صدا زد. وقتي هيچ واكنشي نديد.
سراسيمه مچ او را بين انگشتان گرفت، گويي ضربان نداشت.
بايد عجله مي كرد و جلوي خونريزي را مي گرفت.
چند بوته خار از اطراف جمع آوري كرد و با عجله به جان كوله پشتي افتاد و كبريتي بيرون آورد و روشن كرد اما بوته هاي خيس روشن نشد.
بالاخره لطف خداوند شامل حال غزاله شد و آتش با كمك الكل روشن شد.
تيغه خنجر تيز را ميان آتش قرار داد.
لحظاتي بعد با مهارت خاص يك پزشك، گويي بارها و بارها اين كار را انجام داده است، گلوله را بيرون كشيد.
غزاله كاملا از هوش رفته بود و زجر بيرون آمدن گلوله را درك نكرد.
اما زخمش احتياج به بخيه داشت و در دل كوه و بدون هيچ وسيله اي اين كار ممكن نبود. به ناچار بار ديگر خنجر را روي آتش قرار داد و مدتي صبر كرد تا تيغه آن به رنگ سرخ درآمد.
احتمال آن را مي داد كه غزاله با برخورد خنجر با بدنش عكس العمل نشان دهد. از اين رو امكان هرگونه تقلايي را از او سلب كرد و خنجر سرخ شده را با گفتن بسم الله روي زخم دهان باز كرده كتف او گذاشت.
چشمان غزاله به ناگاه باز شد و تكان شديدي خورد ولي او كاملا مهار شده بود.
كيان بار ديگر بدون توجه به تقلاي غزاله ، خنجر را روي محل جراحت گذاشت.
نعره دلخراشي در كوه پيچيد و باز سكوت.
كيان دستهاي آغشته به خونش را زير باران شست. تمام بدنش درد مي كرد و تاولهاي سينه اش در اثر ساييده شدن كوله پشتي و اسلحه تركيده بود و سوزش عميقي در جاي جاي آن حس مي كرد. فكر كرد براي التيام سوزش زير باران برود. لباسش را بيرون آورد و از پناهگاه خارج شد. اما شلاق باران بيشتر عذابش داد از اين رو مجددا دردل كوه پناه گرفت و لباس پوشيد.
بايد هرچه زودتر به راهش ادامه مي داد زيرا تعلل او مساوي با مرگ بود.
اما ديگر رمقي براي ادامه نداشت پس استراحتي كوتاه و خوردن غذا را لازم دانست، سر چرخاند تا دست در كوله اش ببرد كه نگاهش با نگاه بي فروغ غزاله گره خورد. لبخندي دلنشين زد و گفت:
- فكر نمي كردم حالا حالاها چشم باز كني.... خوبي؟
غزاله بي حال و ناتوان چشم باز و بسته كرد و به سختي كلمه اي گفت كه كيان متوجه نشد و به همين دليل گوشش را به لبهاي او نزديك كرد و منتظر ماند.
كلمه آب گويي از درون چاهي عميق به گوشش رسيد. سر عقب برد و در چشمان او نگريست و دلسوزانه گفت:
- فعلا نمي تونم بهت آب بدم... خون ريزي شديدي داشتي.
سپس خود را كمي عقب كشيد و تكه اي از باند را زير باران نمدار كرد و به لبهاي غزاله كشيد.
دقايقي بعد در حاليكه احتمال مي داد با پيشروي در كوهستان از باران كاسته و در كوران برف اسير شوند، به راه افتاد.

ssaraa
16-09-2009, 08:17
صداي قهقهه مستانه ولي خان و مزدورانش در دل كوه پيچيد.
اسد سرخوش از وعده وعيدهايي كه شنيده بود، از ترك موتور پايين پريد و با هلهله و شادي جلو دويد.
اما چند قدمي كلبه ها دهانش از تعجب بازماند.
آنچه را مي ديد باور نمي كرد، بالاخره بعد از لحظه اي تعلل به سمت اتاق گروگانها دويد و با كمال تعجب با جسد مراد با گردني شكسته و بشير با سوراخي ميان پيشاني مواجه شد.
دندانها را از سر خشم به هم ساييد: ( بي عرضه هاي احمق ).
و چون اثري از كيان و غزاله نبود فريادش به آسمان بلند شد.
- فرار كردن.
و زير لب غريد: ( مي كشمت سرگرد ) .
ولي خان حالا دقيقا ميان صحنه نبرد ايستاده بود. نبضش از شدت عصبانيت به تندي مي زد. صداي دورگه و زمختش را به خشم آكنده ساخت و به زبان محلي پرسيد:
- هر چهار نفرشون رفتن به درك!؟
- بله قربان.
- بي عرضه ها.... نبايد به اين مفت خورها اعتماد مي كردم.
- حالا چه كار كنيم؟
- قبل از اينكه موفق بشن از مرز عبور كنن بايد پيداشون كنيم....
- ولي خان! يكي از موتورها نيست.
ولي خان مشت به ديوار كوبيد و با گفتن: ( لعنتي )، فرياد زد:
- زودترراه بيفتيد.... با خوني كه روي ديوار پاشيده شده و دستبندهاي خوني احتمالا سرگرد زخمي شده، پس نبايد زياد دور شده باشن.
اسد در حاليكه سراسيمه به سمت موتورش مي دويد گفت:
- بايد تقسيم شيم.
موتورش را روشن كرد و سپس انگشت به تك تك افراد نشانه رفت و اضافه كرد:
- عبدالحميد تو با حداد بريد سمت غرب.... شما دو تا هم بريد سمت جنوب.
اين را گفت و آماده حركت شد.
ولي خان راهش را سد كرد و گفت:
- بهتره خودت جنوب شرقي رو بگردي. تو بهتر از من مي دوني كه اگه اونا به سمت كوهستان رفته باشنـ كه بعيد مي دونم ـ عاقبتشون جز مرگ نيست پس فعلا اونجا رو بي خيال شو.

ssaraa
16-09-2009, 08:25
جلو چشمانش سياهي مي رفت و ديگر قادر به راه رفتن نبود، نااميد به دنبال پناهگاهي امن، به سختي چند گام ديگر برداشت.
شانس با او يار بود كه لطف خداوند شامل حالش شد و قبل از تاريك شدن هوا غار كوچكي يافت. دستهاي يخ زده اش قادر به باز كردن طناب نبود.
مدتي طول كشيد تا جسم بيهوش غزاله را روي زمين گذاشت و پس از آن با زحمت به درون غار كشيد.
هوا به شدت سرد بود و بايد هرچه سريعتر آتش روشن مي كرد. از اين رو براي جمع آوري هيزم از غار بيرون زد.
خوشبختانه پوشش كوهستان درختچه هاي كوتاه جنگلي بود و او به راحتي توانست در سه نوبت توشه زيادي جمع آوري كرده، پشته اي از هيزم روي هم انبار كند.
هوايي كه از بيني اش بيرون مي زد روي سبيلش كه به تازگي روييده بود، تبديل به يخ مي شد. دستهاي لرزانش به زحمت كبريت كشيد و آتش را روشن كرد.
چه لذتي داشت، بعد از سرماي شديد، آن آتش داغ حسابي مي چسبيد.
غزاله را به آتش نزديك كرد و خود نيز در گوشه ديگري از آتش نشست.
گرسنگي وادارش كرد تا قوطي نيم خورده كنسروش را براي گرم كردن كنار آتش قرار دهد.
ناله غزاله به همراه كلمه آب از دهانش خارج شد و او را متوجه خود ساخت.
يك شبانه روز بدون توقف راه پيموده بود آن هم در دل كوهستان و با كوله باري به نام غزاله، به سمت او چرخيد.
لبهاي ترك خورده زن جوان نشان از تشنگي شديدش داشت.
قوطي آبميوه را از كوله اش بيرون كشيد. اگر در شرايطي جز اين بود، بايد غزاله را با سرم و آبميوه رقيق تغذيه مي كرد، اما در آن زمان و مكان تنها غذاي مطلوب براي مجروحي چون غزاله، همان آبميوه بود. آن را به لبهاي بيمار غزاله نزديك كرد.
غزاله قادر به بلند كردن سر نبود و كيان اين بار نيز به او كمك كرد.
زن جوان آنقدر ضعيف شده بود كه قادر به نوشيدن هم نبود. كيان گفت:
- بايد زودتر از اينها جايي پيدا مي كردم تا تو استراحت كني ولي ترسيدم گير ولي خان و دار و دسته اش بيفتيم.
غزاله به نشانه اينكه متوجه سخنان او هست، در حاليكه قدر به حرف زدن نبود، پلك زد.
كيان بار ديگر قوطي آبميوه را به لبهاي او نزديك كرد و غزاله جرعه اي ديگر نوشيد. كيان مجبور بود آبميوه را به دفعات و آهسته آهسته به او بخوراند.
به ياد ناله هاي غزاله در مسير افتاد.
نگاهي از سر ترحم و دلسوزي به سويش انداخت.
شعله هاي آتش در چشمان او مي رقصيد و آهي كشيد و با كمي فاصله از او دراز كشيد. سي و شش ساعت از درگيري با ربايندگان و فرار به كوهستان مي گذشت و او هنوز لحظه اي پلك نبسته بود.
ديگر حتي ناي نشستن هم نداشت در همان حالت دراز كشيد و قوطي كنسرو را جلو كشيد و با اشتها شروع به خوردن كرد، اما آنقدر خسته و بي رمق بود كه لقمه چهارم يا پنجم به خواب رفت.
او مجبور شد تا بهبودي نسبي غزاله دو روز تمام را در غار به سر ببرد، صبح روز سوم وقتي چشم گشود غزاله را ديد كه نيم خيز شده است و با تحمل درد فراوان مشغول گذاشتن هيزم در آتش است.
لبخندي از رضايت بر لبانش نقش بست، بدن خرد و خميرش را كمي كش و قوس داد و نشست و در حاليكه براي گرم كردن خود، دستهايش را به آتش نزديك مي كرد گفت:
- فكر نمي كردم به اين زودي روبه راه شي.... به هر حال خوشحالم كه به هوش اومدي.
- فكر نكنم اين سال و ماهها روبه راه شم.... اگه سردم نبود از جام جُم نمي خوردم.
كيان انگشت به شانه او نشانه رفت و پرسيد:
- زخم شانه ات چطوره؟
- خيلي درد داره.
- طبيعيه، گلوله خوردي..... بايد دستت رو با چيزي ثابت نگه دارم تا تكون نخوره... اگه زخمت دهن باز كنه و دوباره خونريزي كنه، خيلي بد ميشه.
غزاله نااميد بود، محبت كيان را سرزنش كرد و گفت:
- كاش مي ذاشتي همون جا بميرم. چرا نجاتم دادي؟
كيان پوزخندي زد، اما جوابي نداد و غزاله به تلخي گفت:
- چرا جواب نمي دي ؟ واقعا چرا نجاتم دادي؟
كيان با ابروان درهم كشيده، تندي كرد و گفت:
- سوال مسخره تو جوابي نداره.... اگه تو هم جاي من بودي همين كار رو مي كردي... ناسلامتي من يه مَردَم، نه؟
اشك چشمان غزاله را بَراق كرد، با لحني كه هنوز تلخ بود، گفت:
- منصور هم يه مرد بود.

ssaraa
16-09-2009, 08:30
كيان جوابي براي غزاله نداشت.
برف مجددا شروع به بارش كرده بود و هيزم زيادي باقي نمانده بود.
اسلحه و خنجرش را برداشت و بيرون زد.
ساعتي بعد با كوله باري هيزم بازگشت. چهره اش در هم رفته بود، گويي دردي عميق را تحمل مي كرد.
با اين وجود آتش را دوباره روشن كرد و در پس آن پناه گرفت. پيراهنش را بالا زد. سينه پهن و فراخش با عضلات درهم پيچيده نمايان شد. چرك و خونابه از جاي تاولهاي پاره جاري بود. باند را از كوله پشتي بيرون آورد و تكه اي از آن را بريد و روي يكي از تاولهاي پاره كشيد. سوزشي عميق داشت. فكر كرد براي جلوگيري از عفونت بيشتر بايد زخمها را شستشو دهد، ناگهان به ياد بطري الكل افتاد. باندش را به محتوي آن آغشته كرد و روي قسمتي از سينه اش كشيد. سوزش شديدي در قفسه سينه احساس كرد. چشم بست و دندانهايش را روي هم ساييد و فرياد را در گلويش خفه كرد. با وجود سردي بيش از حد هوا دانه هاي درشت عرق از سر و رويش جاري شد. غزاله در سكوت سر به زير داشت، اما همينكه سر بالا گرفت و قيافه درهم فرو رفته او را ديد به سختي نيم خيز شد و نشست و چون قادر به استفاده از دست راستش نبود به كمك دست چپ كمي به جلو خزيد و به آرامي دستش را پيش برد و گفت:
- بذاريد كمكتون كنم.
همينكه كيان چشم گشود نگاهش با موج نگاه نگران غزاله گره خورد. دل كندن از اين چشمان زيبا كار ساده اي نبود، اما بلافاصله بر نفس خود فائق آمد و نگاهش را دزديد و با عصبانيت او را از خود راند و گفت:
- چيزي نيست ،برو كنار.
تندي رفتار كيان، غزاله را دلگير كرد، از اين رو كمي خود را عقب كشيد و در پناه آتش نشست.
كيان از رفتار تند و بي دليل خود شرمنده بود. غزاله در مدت اسارت بارها و بارها او را كمك كرده و دردهايش را التيام بخشيده بود.
خجالت زده و با لحن ملايمي كه در پشيماني در آن موج مي زد گفت:
- معذرت مي خوام. دست خودم نبود. درد مغزم رو از كار انداخته.
- مهم نيست. ناراحت نشدم.
كيان لحن خشك و جدي به خود گرفت و گفت:
- بايد زودتر راه بيفتيم. اگه برف شدت پيدا كنه و در بوران گير كنيم كارمون تمومه.
- حتما شوخي مي كني! من ناي نشستن ندارم، تو توقع داري تو كوهستان راه برم!؟
- چاره اي نيست، نمي تونيم معطل كنيم. من به يه تلفن احتياج دارم.... بايد از كوهستان سرازير بشيم مطمئنم پايين كوه آبادي هست.
- مي دوني ما كجا هستيم؟
كيان به علامت نفي سر تكان داد، سپس كمي آتش زير و رو كرد و گفت:
- يه چيز مسلمه! شرايط آب و هوايي اينجا با با منطقه سيستان و بلوچستان كه من فكر مي كردم اونجا هستيم اصلا جور نيست. در ضمن من كوههاي استان خراسان رو هم مي شناسم، اونجا هم نيستيم.
سپس مشتش را گره كرد و به كف دست ديگرش كوبيد و اضافه كرد:
- اگه اون لعنتي ها براي جابجا كردن بيهوشمون نمي كردن، حداقل مي دونستم كجاييم.
- فكر مي كني اين شرايط آب و هوايي مختص كدوم منطقه ايرانه؟
- اين كوههاي مرتفع! برف و پوشش تقريبا جنگلي! من رو ياد كردستان مي اندازه، ولي بعيد مي دونم اونجا باشيم.
- حالا بايد چيكار كنيم؟
- ميريم پايين. بالا رفتن هم غير ممكنه هم ديوونگي محض.... تو اون بيرون رو نديدي.
من زياد بالا نرفتم، يعني اگر هم مي خواستم، با وجود تو قادر نبودم.
غزاله با شرم كمي جابجا شد و كيان ادامه داد:
- كوههايي با ارتفاع چند هزار متري با قله هاي پوشيده از برف درست مقابلمون هستن.... اگه در ارتفاعات كردستان باشيم بايد به سمت شرق حركت كنيم ولي قبلش بايد به سمت زمينهاي پست بريم.
نگاه غزاله در زواياي غار چرخي خورد و گفت:
- ولي من احساس غربت مي كنم. وقتي آدم توي خونش نيست، يه حس غريبي كه وجود آدم رو پر مي كنه.
كيان با دهان باز در سيماي غزاله خيره ماند و بعد از تامل كوتاهي گفت:
- چرا به ذهن من خطور نكرد. افغانستان!...
- منظورت چيه!؟
- شايد ما در خاك افغانستان باشيم! يه جايي مثل رشته كوههاي هندوكش
بارش برف قطع شد و باد زوزه كشان در لابلاي صخره ها مي پيچيد.
برودت هوا به مغز استخوان نفوذ مي كرد. مخصوصا پاها و صورت را بيش از همه آزار مي داد.
با حال نامساعد غزاله حركت به كندي انجام مي گرفت

ssaraa
16-09-2009, 08:43
حساب وقت و زمان از دستشان گذشته بود، اما خوب مي دانستند مدت زيادي از طلوع آفتاب نگذشته است.
كيان چند قدم جلوتر از غزاله در پي يافتن راه مناسب و بي خطر پيش مي رفت و اگر احيانا با محلي برخورد مي كرد كه عبور از آن براي غزاله مشكل مي نمود، مي ايستاد و بعد از كمك به او، مجددا به راه مي افتاد.
اين كوه پيمايي به سمت پايين، حدود چهار پنج ساعت به طول انجاميد. خستگي مفرط به همراه دردي كه هردو از ناحيه جراحاتشان متحمل مي شدند، آنها را وادار به استراحت كرد.
غزاله قادر به تكان دادن انگشتانش نبود و زبانش در پس دندانهاي كليد شده اش قفل شده بودكيان هم حالي بهتر از او ندشت، با وجود سرماي شديد، اگر قصد استراحت هم داشت، بايد آتش مي افروخت، از اين رو در پي يافتن هيزم از غزاله فاصله گرفت و دقايقي بعد در پناه تخته سنگي بزرگ كه دو درخت به سمتش خم شده بود آتش را روشن كرد و غزاله را صدا كرد.
غزاله تكاني به خود داد، اما احساس كرد قادر به حركت نيست. تمام وجودش ميل به حركت و نشستن در جوار آتش داشت. اما گويي چيزي اجازه حركت را از او سلب كرده بود.
كيان بدون توجه دست روي آتش گرفت. در حاليكه از هرم گرماي آن لذت مي برد نگاهي به غزاله انداخت كه هنوز سر جايش ايستاده بود، متعجب سر به جانب او چرخاند و گفت:
- دِ! چرا وايستادي؟ مگه عقلت كم شده؟
غزاله سعي كرد تا براي حركت پاهايش را جابجا كند ولي نتوانست.... ساعتي مي شد كه احساس مي كرد پاهايش مال خودش نيست و انگار روي ابرها راه مي رود و اين موضوع را از كيان مخفي كرده بود.
ترديد و تعلل او، كيان را مجبور به نزديك شدن كرد. نگاه كنجكاوش را در چشمان غزاله دوخت و گفت:
- طوري شده؟
غزاله با چشمان تر سري تكان داد و از پس دندانهايي كه با سرعت روي هم مي خورد گفت:
- پ...پا...پام ت تكون .... نمي خوره.
كيان وحشت زده پرسيد:
- پاهات بي حس شده؟
- آ‌آره.
كيان كفري لب جمع كرد:
- اوه، چرا زودتر به من نگفتي؟....
و او را براي نزديك شدن به آتش كمك كرد. غزاله در يك قدمي آتش، حرارت دلپذير آن را روي گونه ها احساس كرد. پاهايش به رنگ سرخ آتشين در آمده بود. كمي آنها را به آتش نزديك كرد و ماساژ داد و به زودي گرما را در پاهاي خود احساس كرد . نگاه قدر شناس و سپاسگزارش را در چشم كيان دوخت و گفت:
- نمي دونم چطور بايد ازت تشكر كنم.
كيان در صورت غزاله خيره ماند، گونه هاي برجسته غزاله از هُرم گرما گلگون شده بود و چشمهايش برق خاصي يافته بود. احساس كرد قادر به تكلم نيست.
مبهوت زيبايي و لطافت بت زيباي مقابلش شده بود كه ناگهان باد زوزه اي كشيد و در چشمانش سُر خورد.
پلك زد، گويي چيزي در چشمش فرو رفته باشد، اشك در حلقه آنها جمع شد. با احساس گناه قدري از غزاله فاصله گرفت و به نماز ايستاد، بعد از نماز با فكر مقابله با نفس، با ابروان گره خورده به نزد غزاله بازگشت و بي كلام كنار آتش زانو زد. غزاله در حاليكه از گرماي آتش لذت مي برد، چشم بسته بود و پيچيده در پتو، استراحت مي كرد.
كيان تكه ناني را كه به همراه داشت بيرون آورد و تكه اي از آن را به سمت غزاله گرفت و گفت:
- آهاي، پاشو يه چيزي بخور.
غزاله چشم باز كرد. دليل ترشرويي كيان را نمي دانست، با اين وجود نان را گرفت و لقمه اي از آن را در دهان گذاشت. بلعيدن نان محلي بلوچي كه قطر آن به دو سه سانتي متر مي رسيد، براي دهاني كه بزاقش را از دست داده بود كمي مشكل مي نمود، به سرفه افتاد.
با مشت به قفسه سينه كوبيد تا شايد راه گلويش باز شود، اما لقمه خيال پايين رفتن نداشت.
كيان متوجه تقلاي او شد و وقتي چشم هاي گرد شده او را ديد با عجله بطري آب معدني را به دستش داد.

ssaraa
16-09-2009, 09:02
با يك جرعه آب، لقمه پايين رفت و غزاله نفس عميقي كشيد، اما چهره كيان عبوس، لحنش تند و گزنده شد و گفت:
- تو حتي عرضه غذا خوردن هم نداري. نمي دونم چه گناهي كردم كه گير تو افتادم.
غزاله با دهان نيمه باز به كيان خيره شد. دليل تغيير ناگهاني رفتار او را نمي دانست. متعجب چانه بالا داد و لحظه اي بعد بدون توجه پاشنه پا را به سمت آتش سُر داد و پاها را در شكم فرو برد و سر به زانو گذاشت.
شايد هر كس ديگري جاي او بود با آن همه صدمات روحي و جسمي در اين سال و ماهها قادر به حركت نبود، خودش هم نمي دانست چگونه اين همه جان سختي نشان داده است كه به فاصله سه روز پس از اصابت گلوله و خونريزي شديد، در آن شرايط سخت آب و هوايي، هنوز قادر به راه رفتن است.
كيان به صخره پشت سرش تكيه داد و چشم بر هم نهاد و غزاله نيز كه احساس ضعف مي كرد روي تخته سنگي كه در اثر گرماي آتش، برفش آب شده بود دراز كشيد و چشم بست. نمي دانست چه مدت در خواب بود تا آنكه احساس كرد شيئي به پهلويش فشار مي آورد. پلكهايش را به زحمت گشود. كيان با نوك اسلحه كلاش به پهلويش مي زد.
- يالا بلند شو.... بايد راه بيفتيم تا قبل از تاريكي هوا دنبال يه پناهگاه باشيم.
غزاله بي كلام نيم خيز شد. دلش آرزوي يك خواب راحت در كانون گرم خانواده رو داشت.
يادآوري خاطرات گذشته چهره اش را عبوس كرد. پوتينش را برداشت تا به پا كند كه كيان دو حلقه باند را به سمتش دراز كرد و گفت:
- اول اينو ببند دور پاهات بعد پوتين پا كن.
غزاله قادر به استفاده از دست راستش نبود. وقتي دست از روسري آزاد كرد و براي پيچيدن باند به پاشنه پا نزديك كرد دردي طاقت فرسا در خود احساس كرد كه توانش را گرفت.
رنگ پريده و لبهاي سفيدش خبر از شدت درد داشت. كيان كلافه مقابل او زانو زد. نگاهش هنوز تند و گزنده بود، باندها را از دست غزاله قاپيد.
در پيچيدن باندها عجول و هول نشان مي داد. چند لحظه بعد گفت:
- ديگه راه بيفت. خيلي دير شده.
و برخاست.
غزاله طبق گفته كيان انتظار داشت به سمت پايين و زمينهاي پست حركت كنند با مشاهده حركت افقي كيان كه بيشتر به سمت جلو و شرق بود، اعتراض كرد و گفت:
- مگه نگفتي بايد بريم پايين؟ پس چرا همش داري از اون طرف مي ري؟
كيان با عصبانيتي كه تنها خود دليلش را مي دانست گفت:
- قرار نيست سوال كني. فقط دنبالم مي ياي.... شير فهم شد؟
- دستور ميدي!!!؟
- دقيقا.
- نكنه فكر مي كني من سربازتم.
كيان ابروانش را به هم گره زد و صدايش را چنان بالا برد كه در دل كوه انعكاس پيدا كرد.
- تو سرباز من نيستي، تو يه مجرمي.... يه مجرم عوضي.... بهتره يادت باشه كه كي هستي.
چيزي درون غزاله فرو ريخت، احساس حقارت تمام وجودش را فرا گرفت. شايد كاملا فراموش كرده بود كه كيان كيست و خودش در چه موقعيتي قرار داشته است. وقتي كيان اين موضوع را يادآور شد، با شرمندگي سر به زير انداخت و بدون چون و چرا به دنبال او به راه افتاد.
غزاله چنان مظلومانه در هم شكست كه كيان احساس كرد صداي شكستن چيني قلب او را شنيده است، در حاليكه از كرده خود پشيمان به نظر مي رسيد، بدون دلجويي به راهش ادامه داد.

ssaraa
16-09-2009, 09:09
خوشبختانه قبل از تاريكي هوا توانست جاي مناسبي براي گذراندن شب بيابد.
در شيار كوه در لابلاي درختان در هم پيچيده آتشي برافروخت و بعد از صرف شام كه شامل چند بيسكوييت و جرعه اي آب بود، به خواب رفتند.
هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه صداي زوزه اي چشمان غزاله را گرد كرد.
ترس بر اندامش چيره شد. هنوز از رفتار بي منطق كيان دلگير بود، بنابراين از صدا زدن او خودداري كرد و و سعي كرد بر ترسش غلبه كند.
اما صداي زوزه تمامي نداشت. حسابي خودش را جمع و جور كرد.
نگاهي به كيان انداخت كه با خيال راحت در خواب بود، وجود او آرامبخش دل هراسانش بود. كمي خود را روي زمين سُر داد و به او نزديك شد. چشمش در تاريكي به اطراف بود كه ناگهان از پس درختان، اشيا براقي را ديد.
فكر كرد ستاره است اما كدام ستاره در يك شب ابري آن هم روي زمين مي درخشد.
با حركت جسم براق، نفس حبس شده اش به شكل جيغي كوتاه از سينه اش بيرون پريد. در اين لحظه كيان سراسيمه نشست.
- چي شده؟
غزاله با انگشت سبابه به نقطه نامعلومي نشانه رفت و با لكنت گفت:
- او او ... اونجا رو.
كيان سر به جانب جايي كه غزاله نشانه رفته بود چرخاند، چيزي نديد، با اين وجود اسلحه اش را مسلح كرد و در تاريكي مطلق چشم تيز كرد و گفت:
- چي ديدي ؟ حرف بزن.
- يه چيزايي اونجا برق مي زنه.
كيان هواي ريه اش را بيرون داد. حسابي ترسيده بود، فكر غافلگير شدن توسط ولي خان و دار و دسته اش مو بر اندامش راست كرده بود. اسلحه را روي ضامن گذاشت و گفت:
- حتما گرگ ديدي... بگير بخواب.
- گ گ گرگ.... يا ابوالفضل.
- نترس با ما كاري ندارن... تا وقتي آتش روشنه نزديك نمي شن.
- تو .... تو .... مطمئني؟
- آره مطمئنم.... بگير بخواب.
و برخاست و مقدار زيادي از شاخه درختان را شكست و درون آتش ريخت وقتي چوبها شعله گرفت بدور خودشان حلقه اي از آتش ايجاد كرد. سپس مقادير زيادي هيزم شكست و كنار دستش قرار داد تا بتواند بدون دردسر آتش را تا صبح روشن نگه دارد.
ترس قصد سفر از دل كوچك غزاله را نداشت و خواب از چشمانش گريخته بود . كيان چون مي دانست از جانب گرگها تهديد جدي مي شوند هوشيارانه اسلحه اش را به دست گرفت و به تنه درخت تكيه زد و گفت:
- تو بخواب من مراقبم.
غزاله آب دهانش را فرو داد و به علامت تاييد پلكي زد، اما آرامش از وجودش رخت بر بسته بود.
كيان تمام شب را به مراقبت از آتش پرداخت. گرگ و ميش صبح بود كه پلكهاي سنگينش روي هم افتاد. غزاله نيز كه تمام شب را بيدار مانده بود و از زير چشم اطراف را مي پاييد كمي قبل از او به خواب رفته بود.
آتش آخرين شعله هاي خود را در زبانه هاي كم حجمش نمايان ساخت و كم كم در تل خاكستر هيزمها مدفون شد يك لحظه غفلت به گرگي گرسنه جرئت حمله داد.
كيان با اولين غرش گرگي كه به سويش خيز برداشته بود از خواب پريد ولي قبل از آنكه بتواند از اسلحه اش استفاده كند با گرگي كه به طرفش حمله كرده بود گلاويز شد. حمله گرگها فرياد غزاله را در دل كوه منعكس كرد.
كيان در حال درگيري متوجه حمله دو گرگ به غزاله شد و قبل از آنكه گرگ بتواند به قصد حمله مجدد به رويش بپرد، با ضربه محكمي گرگ مهاجم را گيج و منگ و آن را به گوشه اي پرتاب كرد و قبل از آنكه گرگ دوباره بر رويش بپرد، در زمين و هوا آن رامورد اصابت گلوله قرار داد. با شليك گلوله گرگها فرار را بر قرار ترجيح و از دامنه كوه سرازير شدند.

ssaraa
16-09-2009, 09:18
غزاله دمر نقش بر زمين بود و تكان نمي خورد.
نفس در سينه كيان حبس شد، به آرامي صدا زد: « هدايت » .
وقتي جوابي نشنيد، با دلهره زانو زد و چنگ در اوركت پاره زد و او را به سمت ديگر چرخاند. غزاله مثل بيد به خود مي لرزيد.
كيان اثري از خون نيافت. نفس راحتي كشيد و گفت:
- زخمي نشدي؟
غزاله جواب نداد فقط خيره در چشمان كيان بود كه به ناگاه گريه را سر داد.
شانه هايش با صداي هق هق بالا و پايين مي رفت. كيان تسلي داد.
لحنش با هميشه فرق داشت.
- ديگه تموم شد.... گريه نكن. خدا رو شكر كه طوري نشدي.
گريه غزاله بند نمي آمد، انگار بغض يك ساله اش را تركانده بود.
ترسش براي كيان قابل درك بود، اما از بيتابي بيش از حد او كلافه شد و گفت:
- محض رضاي خدا بس كن.... مي بيني كه ديگه گرگي در كار نيست. پاشو، پاشو راه بيفت هوا داره روشن ميشه.
غزاله بدون توجه به گفته او همچنان گريه مي كرد. كيان كه خطر حمله دوباره گرگها را احساس مي كرد، حوصله سر رفته در حاليكه قنداق اسلحه اش را تكيه گاه بدنش مي كرد مقابل او زانو زد و گفت:
- هي.... هي ... چه خبره. بس كن ديگه.
غزاه با هق هق گريه با كلمات بريده اي گفت:
- اونا.... مي خواستن..... منو تيكه تيكه كنن.... خيلي .... خيلي وحشتناك بود.
- حالا كه چيزي نشده. شكر خدا يه خراش هم برنداشتي.
- اگه.... اگه برگردن چي؟
- ديگه برنمي گردن. تازه اگر هم برگردن من كه نمردم، مطمئن باش نمي ذارم از فاصله يك متري به تو نزديك شن..... پاشو راه بيفت.
بايد از لاش اين گرگها فاصله بگيريم... حيوانات گرسنه منتظر دور شدن ما هستن.
غزاله بدون آنكه به حرف كيان توجهي كند همچنان بي حركت در جاي خود نشسته بود، كيان اسلحه و كوله را به دوشش انداخت و گفت:
- اگه مي خواي اينجا بموني و گريه كني من حرفي ندارم، ولي ممكنه گرگهاي گرسنه حوصله شون سر بره و دوباره برگردن.
با اين جمله غزاله به سرعت برخاست و در حاليكه با پشت دست اشكهايش را پاك مي كرد جلوتر از كيان به راه افتاد. ترس غزاله باعث خنده كيان شد.
خورشيد از پس ابرهاي قطور و به هم گره خورده حضور خود را با روشن ساختن زمين به نمايش گذاشت. دماي هوا بيش از دو روز پيش افت پيدا كرده بود.
دانه هاي درشت برف در دامنه به هم گره خورده سلسله جبال هندوكش به آرامي بر روي هم مي خوابيد.
راه براي عبور هموار بود اما انباشتگي برفها حركت را كند و كندتر مي كرد. با تمامي سختي ها يك روز ديگر هم گذشت و در آغاز روز پنجم كيان احساس كرد وقتش رسيده است كه از كوهستان سرازير شوند، از اين رو مسير خود را به سمت جنوب تغيير داد. با اين وضعيت آنها مجبور بودند تا مدتي از ارتفاع مقابلشان بالا بروند و سپس سرازير شوند.
كيان در حاليكه به ارتفاع نه چندان زياد كوه نگاه مي كرد گفت:
- فكر كنم راه سختي پيش رو داشته باشيم، فكر مي كني از پسش بر مي آيي؟
- چاره ديگه اي هم دارم!؟
و هر دو به دنبال هم به راه افتادند.
حدود يك ساعت راه تقريبا هموار و بدون مشكل به نظر مي رسيد، اما بعد از آن، غزاله احساس كرد با يك دست كار بالا رفتنش هر لحظه سخت و سخت تر مي شود، تا آنكه يكي دو مرتبه پايش سُر خورد و به سختي و به كمك كيان توانست خود را از خطر سقوط نجات دهد.
با اين وضعيت كيان با استفاده از طناب غزاله را تحت حمايت خود درآورد، سر طناب را به دور كمر خود و غزاله گره زد و دوباره به راهشان ادامه دادند.
به هر حال و با هر جان كندني بود خود را تا غروب به نزديكي قله رساندند و پس از يافتن پناهگاهي مناسب شب را سپري كرده و اواسط ظهر به قله رسيدند.
برخلاف تصور كيان خبري از سرزمين هاي پست نبود، گويي آنها در دل سلسله جبال راه مي پيمودند. مقابل ديدگان آنها فقط دره اي عميق بود كه نمي شد آن را دامنه كوه گذاشت و بعد از آن نيز رشته كوه بدون برف.
راه بدتر از آن بود كه كيان فكرش را مي كرد. نااميد در حاليكه كلافه و عصبي بود زانو زد و سر را ميان دو دستش گرفت.
غزاله نظاره گر بي قراري كيان بود؛ به همين دليل ترجيح داد كه سخني نگويد و او را عصبي تر نكند در حاليكه هنوز از برخوردهاي تند او دلگير بود و در صورت امكان از هم صحبتي با او اجتناب مي كرد.

ssaraa
16-09-2009, 09:22
كيان گره طناب را باز كرد و براي بررسي منطقه به راه افتاد. دامنه كوه با شيب بسيار تند تقريبا صعب العبور مي نمود. در سمت راست راهي وجود نداشت، از اين رو از مقابل ديدگان نگران غزاله به سمت چپ رفت و لحظه اي بعد از نظر ناپديد شد.
غزاله ديگر رمقي نداشت روي برفها ولو شد. گرسنگي بيش از سرما آزارش مي داد. با اين احساس خود را به نزديكي كوله پشتي خزاند. انگشتان كرخ شده اش درون كوله به جستجو افتاد، مشغول وارسي بود كه صداي كيان او را به خود آورد.
- دنبال چيزي مي گشتي؟
چهره عبوس كيان دل غزاله را لرزاند، خجالت كشيد و با شرم سر به زير انداخت و در حاليكه نيم خيز مي شد گفت:
- خيلي گرسنمه. حال تهوع دارم.
- دقيقا عين من.
و بي معطلي كوله را از مقابل غزاله قاپيد و قدمي دورتر نشست و بسته بيسكوييتي بيرون آورد و در حاليكه يك عدد از آن را به دست غزاله مي داد گفت:
- فكر نكنم توقع معجزه داشته باشي. ديگه چيزي توي بساطمون نيست.
- يعني چي؟
- يعني اينكه اگه نتونيم از اين كوه پايين بريم از گرسنگي و سرما مي ميريم.
- نه !!
- نمي خواستم بترسونمت ولي بايد بدوني در چه وضعيتي هستيم.
كيان سهم خود را خورد و كوله را جلوي چشمان غزاله گرفت:
- مي بيني..... دو تا بسته بيسكوييت به اضافه دو عدد كبريت و يه بطري آب معدني و يه كلت كمري با يك خشاب اضافه، تنها سرمايه ايه كه برامون مونده.
غزاله نااميد ناليد.
- ما مُرديم.
كيان با شماتت گفت:
- تو يه مشكل بزرگ داري.... اونم اينه كه معمولا خدا رو فراموش مي كني.
سپس در حاليكه بر مي خاست، كوله را به گردن انداخت و سر طناب را به دور كمرش گره زد و گفت:
- بايد قبل از تاريك شدن هوا از دره عبور كنيم.... مراقب باش. تمام حواست به زير پات باشه، اول جاي پات رو محكم كن بعد قدم از قدم بردار.... يه غفلت كوچيك مساوي با مرگه.... پس كاملا دقت كن.

سري تكان داد و با دقت و احتياط همان طور كه كيان خواسته بود به دنبال او از كوه سرازير شد.
راه بسيار دشوار بود و او مجبور بود مرتبا از دست راستش كمك بگيرد. اين موضوع سبب تشديد درد در ناحيه كتفش مي شد، اما با موقعيت خطيري كه داشت، جايي براي شكايت از درد نمي يافت.
آسمان تا يكي دو ساعت ديگر چادر سياه شب را به سر مي كشيد و آنها در شيار تندي كه هر آن زير پايشان خالي مي شد، فقط حدود دويست، سيصد متر پايين آمده بودند.

ssaraa
16-09-2009, 09:27
كيان در فكر غروبي سرد و يخبندان در جستجوي يافتن پناهگاهي مناسب براي اطراق بود كه ناگهان متوقف شد و وحشت زده به سوي غزاله چرخيد و گفت:
- توي مخمصه افتاديم.
غزاله نفس زنان با ياس و نااميدي فاصله عقب افتاده را پيمود و شانه به شانه او ايستاد. دقيقا زير پايشان پرتگاهي به عمق چهل، پنجاه متر قرار داشت. ديوار كوه صاف و صخره مانند بود. كيان نااميد روي برفها ولو شد و گفت:
- كارمون تمومه.
غزاله به تبعيت از او زانو زد. نگاهش به اطراف چرخ خورد، صخره، صخره.... دره، دره..... برف، برف.... در ميان كوههاي مرتفع و پوشيده از برف محاصره شده بودند. با صدايي آميخته به ترس كه گويي از ته چاه برمي آمد گفت:
- اصلا دلم نمي خواد اينجا بميرم.
كيان نگاه را از دره زير پايش گرفت و آن را به صورت سرخ و گلگون غزاله دوخت. حزن و اندوه به همراه ياس و نااميدي در زواياي صورت غزاله موج مي زد. نمي دانست چگونه او را تسلي دهد، فقط براي اينكه حرفي زده باشد گفت:
- چه فرق مي كنه آدم كجا بميره.... وقتي مُردي، مُردي.
- ولي من دوست ندارم خوراك گرگها بشم.
- وقتي بميريم، بالاخره خوراك حيوونها مي شيم... گرگ نباشه، مار و مور و عقرب باشه.
- حداقل استخونهامون رو نمي جوند.
كيان در حاليكه مصاحب غزاله بود با نگاه به دنبال راه نجات چشم مي چرخاند، ناگهان با يادآوري راهي كه چند متر بالاتر ديده بود از جا بلند شد و در حاليكه از مسير پايين آمده به بيست متر بالاتر بازمي گشت، گفت:
- تو به آدم روحيه نمي دي كه هيچ، روحيه آدم رو هم درب و داغون مي كني.
غزاله كه به وسيله طناب به او متصل بود به ناچار برخاست و به راه افتاد، اما با ديدن كيان كه مثل عنكبوت به ديواره صخره اي چسبيده و قصد عبور از راه باريكه اي را داشت، گفت:
- داري چي كار مي كني؟
- مگه كوري.
غزاله از رفتن امتناع كرد:
- من مي ترسم.
- چاره اي نداري، راه بيفت.... اصلا به زير پا نگاه نكن محكم به صخره ها چنگ بنداز و جلو برو.
كيان درست مي گفت. غزاله چاره اي نداشت، پس بدون آنكه به زير پاهايش نگاه كند پنجه در شيارهاي پست و بلند ديوار صخره انداخت و به راه افتاد مسير رفته رفته عريض تر مي شد، ولي هنوز چند متري جلوتر نرفته بودند كه با شكافي در حدود دو الي سه متر روبرو شدند. توقف كيان سبب پرسش غزاله شد.

ssaraa
16-09-2009, 09:47
- باز چي شده؟ چرا وايستادي؟
كيان با درنگ با لحني سرد پرسيد:
- پرشت چطوره؟
- بد نيست! براي چي مي پرسي؟
- ارتفاع سي چهل متري رو كه نمي تونيم بپريم حداقل از اين شكاف چند متري بپريم.
غزاله به لبه پهن تر رسيد و از شانه كيان سرك كشيد. فاصله اي كه شكاف در دل كوه ايجاد كرده بود به نظر زياد نمي آمد، اما عمق دره به حدي بود كه مو بر اندام انسان راست مي كرد. غزاله آب دهان قورت داد و گفت:
- جدي كه نمي گي؟
- نمي دونم چرا فكر مي كني من با تو شوخي دارم، اون هم توي اين موقعيت.
- من نمي پرم.
- تو مي پري. يعني مجبوري بپري.
- نه! بريم بالا. يه راه ديگه پيدا كنيم. حتما راه ديگه اي هست.
- ديوونه شدي؟ حداقل يه روز طول مي كشه تا برسيم به قله، تازه با چشماي خودت كه ديدي اين تنها راه بود... ما بدون غذا دووم نمياريم.... بايد به راهمون ادامه بديم.... مي خوام بفهمي چي مي گم.
غزاله مثل بچه ها ترسيده و سر لج افتاده بود، گفت:
- اين حرفها توي گوش من نميره، من از جام جُم نمي خورم.
- به درك كه نمي ياي. اصلا برو به جهنم.
غزاله برآشفته و عبوس روي از كيان گرفت و چند گام به سمت عقب بازگشت.
كيان مستاصل كه اين مكان و زمان جاي قهر و آشتي نيست، باز پشيمان از نحوه سخن گفتن خود، غزاله را با ملاطفت مورد خطاب قرار داد و گفت:
- معذرت مي خوام. ولي تو بايد موقعيت خودمون رو درك كني. هردومون خسته و گرسنه ايم. مي خواي يه كم استراحت كنيم؟
غزاله سري تكان داد و مجددا به قسمت پهناور لبه آمد و گفت:
- اين طوري بهتره.
حدود ده دقيقه هر دو در سكوت مطلق كوهستان با چشمان بسته به تجديد قوا و تمركز حواس پرداختند تا اينكه كيان برخاست و گفت:
- اگر همين طور ادامه بديم بدنمون يخ مي زنه. بلند شو. اميدت به خدا باشه، تا حالا نگه دارمون بوده، بقيه راه هم هست.
غزاله بي چون و چرا بلند شد.
چشمان زيبا، اما نگرانش را در چشمان مغرور كيان دوخت و گفت:
- من آماده ام.
- مي خوام خوب حواست رو جمع كني. اول من مي پرم. وقتي گفتم، تو بپر... نمي خوام زير پات رو نگاه كني فقط به جايي كه قراره فرود بياي نگاه كن.
و نگاه نگرانش در زواياي صورت غزاله چرخ خورد و با لحني كه مي شد نگراني را به وضوح در آن مشاهده كرد افزود.
- خيلي مراقب باش... باشه؟
غزاله سر تكان داد و چشم بست.
نفس در سينه مرد جوان حبس شد و به سرعت روي از بت زيباي مقابلش گرفت و به قصد پريدن لبه پرتگاه ايستاد.
گره طناب را باز كرد تا در سقوط احتمالي غزاله را با خود به قعر شكاف نكشاند. لحظاتي كوتاه تمركز گرفت و با اداي كلمه بسم ا... بي درنگ پريد. وقتي روي زمين سفت فرود آمد نفسي به راحتي كشيد و با لبخند به سوي غزاله چرخيد و گفت:
- حالا نوبت توست.... اول سر طناب رو بنداز اين طرف.
غزاله براي پرتاب طناب از دست چپش استفاده كرد براي همين مجبور شد به دفعات طناب را حلقه كرده و با قدرت بيشتري پرتاب كند. بالاخره كيان موفق به گرفتن سر طناب شد و آن را به كمر خود گره زد و كمي به عقب كشيد و با اشاره به او، راه را براي فرود او باز كرد.
غزاله لبه پرتگاه ايستاد. ولي ناخواسته چشمش به عمق دره افتاد و ترس بر او چيره شد و قدمي عقب رفت. در اين هنگام فرياد كيان بلند شد.

ssaraa
16-09-2009, 10:13
- نترس، هدايت بپر.
غزاله چاره اي جز پريدن نداشت زيرا به تنهايي قادر به بازگشت از لبه باريك پرتگاه نبود. پس بدون آنكه معطل كند در همان اندك جاي خود خيز برداشت و با يك جهش پريد.
لبخند رضايت كيان بلافاصله پس از پريدن غزاله محو شد زيرا درست در زمانيكه غزاله قصد قدم برداشتن داشت قسمتي از ديوار صخره زير پايش شكست و از مقابل ديدگان هراسان كيان سُر خورد و اگر كيان دير جنبيده بود، هر دو درون شكاف سرنگون مي گرديدند.
هر دو نفس نفس مي زدند، حال غزاله شبيه به غش بود. كيان به صخره پشت سرش تكيه داد و از لابلاي دم و بازدمهاي نامنظمش گفت:
- احساس مي كنم به يه ليوان آب قند احتياج دارم.
و بلافاصله بطري آب معدني را از كوله اش بيرون كشيد و جرعه اي نوشيد.
كمي كه حالش جا آمد بطري را به طرف غزاله گرفت و گفت:
- يه جرعه بخور حالت جا مياد.
غزاله خود را به كناره ديوار كشيد، آب لبهاي خشك و زبان چسبيده به سقش را تازه كرد، گفت:
- باورم نمي شه كه هنوز زنده ام.
كيان براي اولين بار لحن دوستانه اي به خود گرفت و به شوخي گفت:
- مي دوني! فقط از يه چيزت خوشم مياد. اينكه رفيق نيمه راه نيستي.
غزاله لبخند نمكيني زد و جواب داد.
- نظر لطفتونه جناب سرگرد.
كيان ابرو بالا داد كه به تكرار عنوان ( سرگرد ) اعتراض كند، اما پشيمان شد و چشم بست.
شايد نمي خواست تحت تاثير زيبايي خيره كننده اين زن جوان در جايي كه جز خودش و خدا شاهدي نداشت مرتكب گناه گردد، از اين رو بلند شد و به تبعيت او غزاله نيز برخاست.
ابتداي راه به نظر ساده به نظر مي رسيد، اما اين خوشبيني تداوم زيادي نداشت و بعد از طي مسافتي حدود پنجاه متر، مجددا به بن بست رسيدند.
راه باريكه اي در امتداد يك شيار ادامه داشت. عمقش زياد بود ولي عرضش به گونه اي بود كه مي شد با كمك دست و پا از آن پايين رفت.
غزاله منتظر تصميم كيان بود. حالا به او ايمان آورده بود و مي دانست او راهي براي گذر خواهد يافت.
كيان يكي دو متر در شيار پايين رفت. كار دشواري نبود . بنابراين از آن بيرون آمد و طريقه پايين رفتن را به غزاله توضيح داد.
- ببين خيلي ساده است. مثل بازي بچه ها وقتي از چارچوب درِ اتاق بالا مي رن، دست و پاهات رو مي ذاري دو طرف شيار و با كمك اونا ميري پايين. به همين سادگي.
كيان به كلي يك مسئله مهم را فراموش كرده بود.
وقتي غزاله دستش را بالا آورد و گفت ( با اين دست چلاق!!!؟....)، با كف دست به پيشاني كوبيد و گفت:
- همش دردسر. ديگه دارم ديوونه مي شم.
غزاله احساس كرد بار سنگيني بر دوش كيان شده است.
بنابراين مغموم و نااميد گفت:
- بهتره تو بري.
كيان با عصبانيت هرچه تمام تر به جانب او چرخيد و گفت:
- چي واسه خودت بلغور مي كني؟
اشك چشمان غزاله را تر كرد، سر به زير انداخت و گفت:
- به اندازه كافي به خاطر من دردسر كشيدي. بهتره به فكر نجات جون خودت باشي.
قطره اشكي كه از چشمان غزاله چكيد مثل تيري بود كه در قلب كيان فرو رفت.
با چهره برافروخته يقه او را گرفت و فرياد زد:
- ديگه نمي خوام اين حرفهاي احمقانه رو بشنوم. با هم شروع كرديم پس با هم تمومش مي كنيم.
غزاله چشمان خيسش را در چشم كيان دوخت و با بغض گفت:
- تو هر كاري تونستي براي من كردي. من از تو توفعي ندارم. برو..... برو.
كيان گر گرفته بود نمي دونست چرا ولي مي دونست بيش از حد از دست غزاله عصباني است، گفت:
- يه راه ديگه هم هست. پشتت رو به يه طرف ديوار صخره مي دي و پاهات رو به يه طرف ديگه و با كمك پاها يواش پايين مي ريم. اول من مي رم و تو با فاصله چند سانتي متري، دنبالم بيا.
حدود سي دقيقه طول كشيد تا به انتهاي شيار رسيدند.
در آن هواي سرد عرق از سر و رويشان مي چكيد. بدنشان قدرت چنداني نداشت و اگر قرار بود چند متري پايين تر بروند مسلما به ته دره سقوط مي كردند.
وقتي كيان با يك جست پا روي زمين سفت گذاشت، بي اختيار زانو زد. نفسش تند و پرشماره بود.كمي كه آرام گرفت، گره طناب را باز كرد.
شكاف كوچك بود و غزاله پهلو به پهلويش نشست.
كيان خسته و بي رمق سر به ديوار شكاف تكيه داد. سعي داشت با نفس هاي عميق نفس سوخته اش را بيرون دهد.
تا آنكه رفته رفته به حالت عادي باز گشت و سر از شكاف كوه بيرون برد تا موقعيت بعدي را بسنجد، اما به محض ديدن اطراف، مضطرب گفت:
- گاومون زاييد.
- نه ! بازم.

ssaraa
16-09-2009, 13:06
هوا كاملا تاريك شده بود، زن و مرد جوان در شكاف كوچكي در دل كوه گرفتار شده بودند. اين بار از آتش خبري نبود.
برودت هوا هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و دماي آن پايين تر و پايين تر مي رفت. غزاله كلاهش را حسابي پايين كشيده و دستش را جلوي بيني اش گرفته بود تا بازدم هوا به صورتش گرما ببخشد.
اما سرما در تك تك سلولهاي بدنش نفوذ كرده بود و كار زيادي از پتو، دستكش و كلاه و اوركت ساخته نبود و رفته رفته مغلوب سرماي محيط مي شد.
كيان نيز در حاليكه سعي داشت به سرماي درونش فائق شود براي جلوگيري از خوابي كه مساوي با مرگ بود، گفت:
- فكر كنم اين چند روزه به اندازه كافي تجربه به دست آورده باشي. توي اين سرما خواب مساوي با مرگه.
- پلكام سنگين شده.
كيان با شنيدن جمله غزاله سراسيمه شد و با نگراني گفت:
- به خودت بيا دختر... خواب در اين موقعيت ديوونگي محضه. شايد هم دلت مي خواد جنازت خوراك گرگ و شغال بشه! با اين حساب مي توني با خيال راحت بخوابي.
غزاله گويي خواب را ترجيح مي داد با صدايي شبيه به ناله گفت:
- نمي تونم .... چشمام باز نمي شه.
- حرف بزن.... حرف بزن..... تو نبايد بخوابي.
غزاله قادر به مقابله با سرمايي كه بر وجودش غالب شده بود، نبود و رفته رفته در حاليكه صداي كيان در گوشش ضعيف و ضعيف تر مي شد به خواب رفت. كيان وقتي از جواب دادن و حتي كوچكترين حركتي از سوي غزاله نااميد شد، به جانب او چرخيد و با تكانهاي پياپي او را صدا زد.
غزاله به سختي چشم گشود و كيان با يك حركت او را از جا كند و وادار به ايستادن كرد. غزاله تكان شديدي خورد و به مانند كساني كه از حالت اغما بيرون آمده باشند با صداي ضعيفي گفت:
- چي شده؟
- خودت رو جمع و جور كن.... به خودت بيا.
غزاله كمي هوشيار شد و براي هوشياري بيشتر سر تكان داد و چشمها را گرد كرد. اما لذتي كه از خواب چند دقيقه اي نصيبش شده بود وادارش كرد بگويد.
- بذار بخوابم.
- اگه مي خواي بميري! باشه بخواب.
غزاله بار ديگر بي اعتنا به كيان چشم بست و كيان بار ديگر او را به شدت تكان داد. اين امر فرياد غزاله را به اعتراض بلند كرد.
غزاله در شرايطي قرار داشت كه تمام اميد خود را از دست داده بود و مي رفت كه تسليم مرگ شود.
- ما داريم زور الكي مي زنيم. هر مشكلي كه رفع ميشه، يه مشكل تازه پيدا ميشه.
ما محكوم به مرگيم، بهتره تسليم بشيم.
تو هم بگير بخواب مطمئنم ديگه هيچ چيز نمي فهمي.

ssaraa
16-09-2009, 13:33
كيان در حاليكه او را وادار به فعاليت در همان جاي دو متري مي كرد گفت:
- تو آدم ناشكري هستي. اين همه لطفي كه خداوند تا به حال به ما داشته، بايد تو رو قوي كنه، ولي مثل اينكه كاملا برعكسه.
يادآوري گذشته نه چندان دور، اما تلخ، خون را در رگهاي غزاله به غليان درآورد و گرمايي كه برخاسته از فعل و انفعالات دروني بود بر او مستولي شد،
در مقابل جمله كيان پوزخندي زد و گفت:
- آره يادم رفته بود كه خدا چقدر به من لطف داره. آبرو، بچه، شوهر، مادر و زندگيم رو گرفت. تو راست ميگي!!! من يادم رفته بود. خيلي بايد احمق باشم كه اين همه لطف رو فراموش كنم.
- فكر مي كني با طعنه زدن به خدا مشكلت حل ميشه؟
- ديگه چيزي نمي دونم. خسته شدم. يا بايد هرچه زودتر من رو از اين وضعيت نجات بده يا بكشه.
كيان لحن آرامي به خود گرفت و با كلمات شمرده اي گفت:
- شايد و حتما تو يه انتخابي، پس حواست رو جمع كن.
- اگه يه زن بودي، اون هم با آبروي رفته! هيچ وقت نصيحت و دلداري ديگران به خرجت نمي رفت.
- بهتره آبروي آدم جلوي اصل كاري نره، والا بقيه ول معطلن.
غزاله سكوت اختيار كرد و كيان براي جلوگيري از خواب او را وادار به حرف زدن كرد و گفت:
- دلت نمي خواد در مورد چيزاي خوب حرف بزنيم. درباره چيزايي كه تلخ نباشه.
غزاله پوزخندي زد و گفت:
- تلخ نباشه؟! چيز شيريني براي من باقي نمونده.... نه شوهري، نه بچه اي، نه مادري كه دلم رو به ديدارشون خوش كنم. برادرم اگه بدونه ربوده شدم، توي صورتم نگاه نمي كنه، خواهرم هم امروز و فردا ميره خونه بخت و ميشه مجري اوامر شوهرش. تازه فكر كنم مجبوره داشتن خواهري مثل من رو منكر بشه. مي بيني! زندگي من همش تلخه. اگه دوست داري بازم بگم.
كيان احساس كرد غم و اندوه اين زن جوان قلبش را مي فشارد.
در حاليكه كاملا متاثر به نظر مي رسيد، براي تسلي خاطر او گفت:
- مي توني زندگيت رو از نو بسازي.
- دلت خوشه. زندگي!!!.... كدوم زندگي!؟
- مگه تو چند سالته! هنوز خيلي جووني. دوباره ازدواج مي كني، بچه دار ميشي، شايد هم شوهرت از كرده اش پشيمون بشه و بياد سراغت.
- منصور يه ابله به تمام معناست. اون براي من مُرده .... اصلا تمام مردها مُردن. مردي وجود نداره. به قول شاعر

مردانه صفت گرد جهان گرديدم نامردم اگر مرد در عالم ديدم
يك رنگ تر از تخم نديدم چيزي آنهم كه شكستم دو رنگش ديدم

ssaraa
16-09-2009, 13:42
كيان در تاريك و روشن پناهگاه ابرويي بالا داد. لبخند كم رنگي گوشه لبش نشست و گفت:
- حداقل يه دور از جوني! به هر حال شايد اون تحت تاثير اطرافيانش بوده.
وقتي بدونه كه بي گناهي حتما برمي گرده.
- اگه از اينجا جون سالم به در ببرم، اولين كاري كه مي كنم، ميرم سراغ منصور.
كيان فكر كرد نصيحتش غزاله را تحت تاثير قرار داده، براي همين گفت:
- كار خوبي مي كني. بايد سعي كني گذشته ها رو فراموش كني و زندگي جديدي رو شروع كني.
- من براي شروع مجدد سراغ اون بزدل ترسو نمي رم. من بايد ماهان رو پس بگيرم. نمي ذارم پسرم دست مردي مثل منصور بزرگ بشه.
لحظاتي سكوت برقرار شد. خدا مي داند كيان در چه فكري بود كه غزاله با يادآوري ماهان از كيان كه مرد قانون بود پرسيد:
- تو فكر مي كني اگه شكايت كنم، مي تونم ماهان رو پس بگيرم؟
- نمي دونم! شايد!
- تو مرد قانوني، چطور نمي دوني؟
كيان نمي خواست غزاله را در آن شرايط سخت نااميد كند. از اين رو گفت:
- حضانت اولاد ذكور تا دو سال به عهده مادره. ان شاءا... تا چند روز ديگه مي رسيم به خونه و تو مي توني براي حضانت پسرت اقدام كني.
- مي ترسم دادگاه من رو سر بدواند. اگه توي راهروهاي دادگستري حيرون و سرگردون بشم، پسرم دو ساله شده و دستم جايي بند نيست.
- توكلت به خدا باشه.
غزاله ساكت شد و به فكر فرو رفت، اما سكوت او باعث نگراني كيان شد. مي دانست اگر چند دقيقه اي به همان حالت باقي بماند، مجددا سرما و خواب بر او غلبه خواهد كرد، بنابراين موضوع بحث را عوض كرد و در حاليكه دستهايش را به هم مي ساييد گفت:
- دلم واسه خوراكي لك زده.... هوس يه مرغ بريون كردم. تو چه غذايي بيشتر از همه دوست داري؟
- خورش فسنجون.
- آخ جون، فسنجون.... خورش هاي مادرم حرف نداره، اگه زنده مونديم حتما يه روز دعوتت مي كنم.
غزاله گفت مرسي و با لبخندي پرسيد:
- راستي تو چند تا بچه داري؟
- هيچي.
غزاله فكر كرد اسراري در زندگي شخصي كيان وجود داشته باشد كه در اين موقعيت يادآوري آن باعث تشديد نگراني و ناراحتي او گردد، از اين رو ترجيح داد بيش از اين در زندگي خصوصي او كنجكاوي نكند، به همين دليل در پي سكوتي به آسمان خيره شد و گفت:
- مثل اينكه داره صبح ميشه.
كيان كه گويي با حرارت نگاه غزاله گرم شده بود روي از صورت زيباي او گرفت و به آسمان خيره شد و گفت:
- درسته.... بايد كم كم فكر رفتن باشيم.
- فكر مي كني كي از دست اين برفها خلاص مي شيم؟
- پايين.... پايين دره از برف خبري نيست.... به زودي به ارتفاعات پايين تر مي رسيم و از شدت سردي هوا كاسته ميشه.
- خدا كنه بعد از اين كوهها زمين هاي مسطح باشه و بتونيم آبادي پيدا كنيم.
كيان دستكش هايش را در دستانش درست كرد وگفت:
- مطمئنم در دامنه پشت كوه مقابلمون زندگي جريان داره.
غزاله پاهاي منجمد خود را تكان داد و سرپا ايستاد،
لازم بود براي حركت دوباره كمي خود را گرم سازد. ورجه وورجه در آن جاي محدود، كمي مضحك به نظر مي رسيد.
اما جايي كه براي بقاي زندگي تلاش مي كني هيچ چيز به نظر مضحك و مسخره نمي آيد.

ssaraa
16-09-2009, 14:05
با اولين پرتوهاي طلايي رنگ خورشيد، در صبحي ديگر، كيان راجع به محيط اطلاعاتي را در اختيار غزاله قرار داد و گفت:
- در شيب تندي قرار داريم. احتمال سقوط خيلي زياده. بايد آهسته به سمت پايين سرازير بشيم. يه چيزي حدود هزار متر يا كمتر ارتفاع كم كنيم، بعد از اون ديگه خبري از برف نيست، فكر كنم راه ساده تر و كم خطرتر باشه.
و نگاهش را به چهره وحشت زده غزاله دوخت، چهره اي كه به ديدن زيباييهاي آن انس گرفته بود. پرسيد:
- تو آماده اي؟
غزاله به تنها چيزي كه فكر مي كرد نجات از آن كوهستان پرخطر بود. به سختي آب دهانش را قورت داد و لبهاي تاول زده از سرمايش را تكان داد و گفت:
- مطمئني كه خطري نداره؟
- بدون خطر! در اين جا و اين منطقه از زمين معني نداره، اما چاره اي نيست بايد بريم.
غزاله با پلك زدن مهر تاييد بر كلام كيان زد و خود را آماده دستورات بعدي او نشان داد.
كيان لبه شكاف ايستاد قصد پريدن در عمق 5، 6 متري زير پايش را داشت. نفس عميقي كشيد، سر به سوي غزاله چرخاند و دوباره يادآوري كرد:
- دست دست نكن. پاي من كه روي زمين سفت شد، بپر... خواهش مي كنم سر و صداي من رو در نيار، چون دلم نمي خواد زير خروارها برف مدفون بشم.
غزاله با تكان سر تاكيد كرد و كيان در حاليكه تمام حواس و قواي خود را به كار گرفته بود با يكي دو نفس عميق با يك جهش پريد.
شانس آورد كه زير پايش پايش برف سنگيني نشسته بود و اثري از سنگ و صخره نبود.
همين كه روي برفها پا سفت كرد، نگاهش را به بالا دوخت. تازه از اين پايين متوجه شد كه ارتفاعي به اندازه يك ساختمان دو طبقه را پريده است. نگاه و ختم صلوات غزاله تا فرود بر برفها با او همراه بود، اما وقتي خود را در موقعيت پرش از ارتفاع بلند ديد، دچار سرگيجه شد و قدمي عقب رفت. كيان بالاجبار و با دلهره فرو ريختن بهمن صدا بلند كرد.
- بچگي نكن هدايت! بپر.... تو يه بار ديگه اين كار رو كردي. تو از روي شكافي پريدي كه حداقل 50 متر عمق داشت. بپر هدايت.... چشمات رو ببند و بپر.
صداي كيان آرامبخش دل ترسان غزاله شده بود.
مردي كه در شرايط سختِ ده روزِ اخير چون ستوني محكم پشتش ايستاده بود.
حالا با كلام او بي اختيار با شجاعتي كه كمتر از خود سراغ داشت لبه پرتگاه ايستاد. باز هم ترديد داشت، اما دستهاي كيان چون پدري كه فرزند خردسالش را از راه دور به آغوش خود فرا مي خواند او را به سوي خود فرا مي خواند. بنابراين در يك لحظه بي ترديد چشم بست و پريد.
كيان با چنگ زدن در اوركت غزاله فرصت غلت زدن در سراشيبي تند را از او گرفت و بار ديگر اين زن جوان را مديون خود ساخت

ssaraa
16-09-2009, 14:49
چند لحظه بعد سر طناب دور كمرهايشان محكم گره خورد و به آرامي شروع به پيشروي كردند.
شيب تند و برفهاي انباشته احتمال ريزش بهمن را تقويت مي كرد و كيان را وادار مي كرد كه مرتبا غزاله را با هشدارهاي خود از خطر آگاه سازد.
حركت آن دو بسيار كند انجام مي گرفت. زيرا هر گام كه برمي داشتند تا زانو در برف فرو مي رفتند.
مدت زيادي بدين منوال گذشت تا آنكه برفها رفته رفته به يخ تبديل شدند . در اين بين چندين مرتبه پاي غزاله سُر خورد ولي باز ناجي هميشگي، او را مديون خود ساخت.
تن رنجور و ضعيف اين زن جوان ديگر قادر به پيشروي نبود.
خستگي بر وجودش چيره شده بود و سرما توان پاهايش را از او گرفته بود.
بي حال بر برفي كه ديگر در آن فرو نمي رفت زانو زد.
- ديگه نمي تونم ادامه بدم. ديگه نا ندارم.
اما در ذهن افسر جوان كه جز خدمت به وطن چيزي در سر نمي پروراند، فقط يك هدف فرياد مي زد. خنثي كردن حيله دشمنان مرز و بومش ايران!
گفت:
- ما بايد هر طور شده از اين كوهها بگذريم. من احتياج به تلفن دارم. چرا نمي خواي بفهمي.
سپس مقابل غزاله زانو زد، ابروانش بالا رفت، شايد مي توانست انگيزه اي در دل او به وجود آورد، افزود:
- در ضمن چيزي براي خوردن نداريم . اگه از سرما نَميريم، از گرسنگي حتما مي ميريم.
- به درك، اصلا دلم مي خواد بميرم.
كيان خسته و گرسنه بود او هم آزرده از شكنجه و آواره در كوه و دشت، بي حوصله بود، متقابلا فرياد زد:
- مي خواي بميري خب بمير.
و با غيظ گره طناب را از كمر خود باز كرد و افزود:
- نمي دونم چرا براي نجات جون آدم بي ارزشي مثل تو خودم رو اين طور به دردسر مي اندازم. آره مرگ حقته. بهتره همين جا بموني تا بميري.
سخنان نيشدار كيان چنان بر غزاله اثر كرد كه گويي نيشتر به قلبش فرو بردند. قطرات اشك قبل از چكيدن از گونه هايش بر زمين، به كريستال تبديل مي شد. تحمل طعنه هاي گاه و بي گاه كيان سخت تر از تحمل دشواريهاي راه بود. سر به زانوان تكيه داد و بناي هق هق را گذاشت.
باز كيان از رفتار تند و بي تامل خود، شرمنده و سر به زير شد.
لبهاي خشكيده اش ترك خورده بود و از جاي جاي آن، خون كمي بيرون جهيده بود. كمي آرام گرفت و گفت:
- ما هر دو عصبي و خسته ايم، بهتره به جاي دعوا و مرافعه همديگر رو درك كنيم.
صداي غزاله بغضي داشت كه هنوز در گلويش مانده بود.
- برو پي كارت... برو .... برو راحتم بذار.
مرد جوان لازم بود غرورش را كنار بگذارد، قيافه عبوس و خشنش را به لبخندي محبت آميز مزين كرد و گفت:
- معذرت مي خوام. نمي دونم چرا اين حرفها رو زدم. ببخشيد از دهنم در رفت.
غزاله چشمان بُراق و پرنفرتش را در چشمهاي كيان كه حالا اثر تورم آنها از بين رفته بود و فقط به كبودي مي زد، دوخت و گفت:
- نه، تو راست ميگي. مرگ حقمه. من دلم مي خواد همين جا بميرم. حالا برو.... برو.
- حالا وقت بچه بازي و قهر نيست. پاشو راه بيفت.
- من از اينجا جُم نمي خورم. بالاخره يه جايي، يه جوري بايد تموم بشه. من اينجا رو ترجيح مي دم.
حوصله كيان سر رفت، از اين رو بدون اعتنا به خواست و نظر غزاله بار ديگر سر طناب را به دست گرفت تا آن را دور كمر خود سفت كند، اما غزاله با غيظ طناب را از دستان او بيرون كشيد و گفت:
- مگه نشنيدي؟ گفتم مي خوام همين جا بمونم.
كيان دندون قروچه كرد
- زده به سرت؟
خشم سر تا پاي غزاله را مي لرزاند، هيچ چيز، حتي كيان را نمي ديد. او فقط و فقط در انديشه يك چيز بود!
كيان مقابل او زانو زد:
- تمومش كن.... سر طناب رو بده به من.

ssaraa
16-09-2009, 15:21
نگاه طلايي غزاله در چشمان سياه كيان خيره ماند. با صدايي كه كم كم تبديل به فرياد مي شد، گفت:
- برو گمشو. اينجا ديگه نمي توني به من دستور بدي. برو ..... برو .... برو.
كيان كلافه شده بود. صورتش را ميان دو دست پنهان ساخت. لحظاتي بعد در حاليكه روي از غزاله مي گرفت روي برفها ولو شد و گفت:
- بهتره روي سگ من رو بالا نياري. كم كم داره حوصله ام سر ميره.
غزاله پوزخندي زد و در حاليكه خنده اش به قهقهه تبديل مي شد، برخاست. نگاهش در اطراف چرخ خورد، جز آسمان و كوههاي سر به فلك كشيده با انبوه برف و درختاني كه تقريبا زير برف مدفون شده بودند، چيز ديگري مشاهده نكرد. دست چپش را بلند كرد و چند بار به دور خود چرخيد، سپس با صداي بلندي فرياد زد:
- خدا.... خدا..... خدا.
كيان سراسيمه از جاي پريد .
- چه خبرته؟ ديوونه شدي؟ ممكنه بهمن راه بيفته !
باز گوشه لب غزاله پوزخند نشست. اين همان مرد مغروري بود كه ناله هايش را ناديده گرفته بود، سعي كرد او را آزار دهد، گفت:
- چيه ترسيدي!!!؟ مگه تو نمي گفتي خدا بالاترين اراده هاست. اگه خدا بخواد بدون فرياد من هم بهمن راه ميفته. پس نگران جون باارزشت نباش جناب سرگرد.
كيان برافروخته شد. در آن وضعيت، با وقت كمي كه براي رساندن اطلاعات در نظر گرفته بود، حوصله رفتار ناخواسته غزاله را نداشت. دو سه قدم فاصله را به آني پر كرد و سر طناب را محكم در دست گرفت و گفت:
- يالا ! راه بيفت.
و حركت كرد. غزاله لحظه اي غافلگير شد، اما به زودي به خود آمد و گامي به سوي كيان برداشت و او را هُل داد در حاليكه طناب را ميان دستان جمع مي كرد، گفت:
- گفتم نميام.... بقيه راه رو خودت برو.
- بچه نشو هدايت.
غزاله طناب را زير بغل زد و نشست.
كيان عصباني بود در حاليكه دلش مي خواست غزاله را روي دوش بگيرد و به زور به دنبال خود بكشاند، چرخي زد و بي اعتنا به او به راه خود ادامه داد. هنوز چند گامي برنداشته بود كه ايستاد و نگاهي به پشت سرش انداخت. غزاله سر به زانو مي گريست.

ssaraa
16-09-2009, 17:03
نگاه غزاله روي اسلحه خيره ماند و گويي واقعا به ترك دنيا فكر مي كرد، چشم در چشم كيان دوخت مقابل او زانو زد و چشم بست.... كيان آب دهانش را قورت داد. از ذهنش گذشت ( اين زن براي مردن لحظه شماري مي كند ) بار ديگر پشيمان از رفتار عجولانه خود لحن دلسوزي به خود گرفت و گفت:
- فكر مي كني با مرگ به آسايش مي رسي؟ خودكشي گناه كبيره است. تو كه طاقت چند روز يا چند ماه سختي و مشقت رو نداري، چطور مي خواي در زندگي ابدي، آتش سوزان جهنم رو تحمل كني؟
غزاله سكوت كرد و جوابي نداد. كيان در صدد دلجويي و تشريح شرايط موجود گفت:
- اگه من عجول و بي طاقت و در ضمن خيلي بداخلاق و عصبي ام، چند دليل داره كه مهمترين اونها رسوندن اطلاعات به همكارانمه.... كساني كه ما رو گروگان گرفتن سعي دارن يه محموله چند تني رو از ايران خارج كنن. مسئله فقط اين محموله نيست، اگه اعضاي باند دستگير بشن يه باند قاچاق بين المللي متلاشي ميشه. من فقط مي ترسم دير شده باشه.
كلت را در جيب اوركتش گذاشت. مقابل غزاله زانو زد و افزود:
- تو كه خودت يكي از قربانيهاي مواد مخدري، پس بايد درك كني كه چي ميگم. اين مواد لعنتي قادره به هر نحوي كه مي خواد افراد و زندگيشون رو نابود كنه. اگه ناراحتي و دلخوري داري نبايد از دست من و امثال من باشه، تو بايد از كثافتهايي مثل شيرخان، مراد، ولي خان و امثال اينها شاكي باشي و اگه دلت مي خواد انتقام زندگي از دست رفته ات رو بگيري، بايد كمك كني تا ولي خان و دار و دسته اش رو به دام بندازم.
غزاله با بغض و صدايي كه گويي از ته چاه بالا مي آمد گفت:
- ديگه به من طعنه نزن، باشه.
كيان شرمنده سر به زير انداخت و گفت:
- قول ميدم.
و در حاليكه بر مي خاست افزود:
- پاشو بريم.... خيلي معطل كرديم.
غزاله قهرآلود برخاست و كيان پس از آنكه وسايلش را برداشت ، سر طناب را به دور كمر خود و او گره زد و بار ديگر به راه افتادند.اين بار هرچه جلوتر مي رفتند كيان احساس مي كرد زير پايشان كاملا يخ بسته است. احتياط هم در آن سراشيبي تند به دادشان نرسيد و او كه براي يافتن جايي مناسب پا سفت مي كرد به ناگاه سُر خورد. همه چيز چنان سريع اتفاق افتاد كه تا آمد به خودش بجنبد در شيب دامنه سقوط كرد و با سقوط او، غزاله نيز به دنبالش كشيده شد. صداي فرياد غزاله در دل كوه پيچيد. كيان در حال سقوط به دنبال راه نجات بود اما در دامنه پرشيب كوه جز بهمني كه به سرعت در تعقيبشان بود و پرتگاهي به عمق 150 متر با رودخانه اي وحشي كه در عمق آن با صداي مهيبي مي خروشيد، چيزي در انتظارشان نبود.

ssaraa
16-09-2009, 17:04
ميز هجده نفره سالن كنفرانس تكميل بود، تعدادي از سران و افسران برجسته نيروهاي دو استان گرد هم آمده بودند و سردار بهروان پيرامون مبادله احتمالي شيرخان نقطه نظراتي را ارائه مي كرد. تا آنكه نوبت به آخرين گزارشات سرهنگ كرمي رسيد.
سرهنگ پوشه اي را مقابل پيوس قرار داد و گفت:
- تقريبا چهار روزه كه ربايندگان هيچ گونه تماسي برقرار نكردن.... نه تهديدي، نه اتفاق خاصي و نه مورد مشكوكي.
- و اين چه معني نيده؟
- آرامش قبل از توفان!
سردار بهروان اضافه كرد.
- و شايد هم اتفاق خاصي افتاده!
پيوس به صندلي پشت سرش تكيه داد وگفت:
- چه اتفاقي مي تونه عمليات اونا رو متوقف كنه؟!
هاله اي از غم چهره سردار بهروان را پوشاند و با لحني كه مشخص بود از به زبان راندن آن اكراه دارد، گفت:
- سرگرد زادمهر شهيد شده و يا فرار كرده.
- احتمال هر دو، يا هيچ كدام هست. شايد هم بخوان بازيمون بدن.
سپس پيوس رو به سرهنگ سرخوش از يگان ويژه نيروهاي مسلح در زاهدان كرد و گفت:
- سرهنگ! شما گزارش قابل توجهي براي ما نداري؟
- خير قربان. هيچ مورد مشكوكي گزارش نشده... همه چيز تحت كنترله. فكر نكنم مركز عملياتي اونا در سيستان و بلوچستان باشه.
با اتمام سخن سرهنگ سرخوش ، سرهنگ كرمي با كمي دست دست اجازه سخن خواست و در ادامه صحبت قبلي اش افزود:
- مي دونيد! اونا بيش از اندازه محتاط شدن. ما تقريبا پوشش گسترده و همه جانبه اي داديم و اين اونا رو مي ترسونه و وادار مي كنه تا با دقت و احتياط بيشتري وارد عمل شوند.
سرهنگ فدايي از افسران برجسته ستاد مبارزه با مواد مخدر با كسب اجازه گفت:
- ممكنه اين عمليات براي گمراه كردن فكر نيروي انتظامي باشه.

ssaraa
16-09-2009, 17:05
تمامي نگاهها به سمت او چرخيد، پيوس گفت:
- منظورت چيه؟!
- ما تمام حواس و نيرومون رو متمركز مسئله سرگرد زادمهر و شيرخان كرديم و اين بهترين فرصت براي اوناست تا احتمالا محموله اي رو از ايران عبور بدن.
نگاه سردار بهروان قدرشناس بود، با اشاره سر عقيده او را تاييد كرد و گفت:
- درسته. آفرين سرهنگ.
با اين استنباط سرهنگ كرمي گفت:
- با اين حساب بايد جاده هاي ترانزيت رو پوشش بيشتري بديم. پاسگاهها و بازرسي هاي بين جاده اي رو هم تقويت كنيم.
سردار بهروان گفت:
- نه، نبايد عجله كنيم. بايد آگاهانه و با تفكر بيشتري اقدام كنيم. اگه سرگرد هنوز زنده باشه، كه مي دونم هست، با اقدامات بي برنامه جونش رو به خطر مي اندازيم.
پيوس گفت:
- حق با سرداره. بايد اقدامات بعدي به صورت نامحسوس انجام بگيره.... نبايد بذاريم عملياتشون رو متوقف كنن.
سردار بهروان رو به پيوس كرد و پرسيد:
- شما چه دستوري مي ديد؟
- فعلا دستور خاصي نيست.

ssaraa
16-09-2009, 17:06
ولي خان چشمهاي دريده اش را كه چون دو كاسه خون سرخ شده بود، در چشمان بيگ بُراق كرد و با خشونت گفت:
- خبري از زادمهر نشد؟
- خير قربان. نه خبري. نه اثري.
- كوهستان چي؟ اونجا رو گشتيد؟
- بله با اينكه شما خودتون دستور داده بوديد كه به اونجا كار نداشته باشيم، ولي ما اونجا رو هم گشتيم.
- خب! نتيجه؟
- هيچي.... بارون همه جا رو شسته، هيچ رد پايي باقي نمونده.
- موتور مراد رو پيدا كردين؟
- خير قربان.
ولي خان برافروخته از جاي گرم و نرم خود برخاست و گفت:
- چطور ممكنه! انگار يه قطره آب شدن و به زمين فرو رفتن.
- شما خيالتون راحت باشه، تمام بچه ها رو بسيج مي كنم، بالاخره پيداش مي كنم حتي اگر قرار باشه تمام خاك افغانستان رو زير و رو كنم.
- روستاها و شهرهاي اطراف رو زير و رو كنيد، مطمئنم پاشون به ايران نرسيده.
- بله قربان اطاعت ميشه.
بيگ به قصد خروج به در نزديك شد اما ولي خان بار ديگر او را مخاطب قرار داد و گفت:
- صبر كن.... بايد مطمئن بشيم كه اونها از فرار زادمهر بي خبرن.
- دستور چيه؟
- با اسد تماس بگير و بگو چند تا موبايل سرقتي جور كنه و با سردار بهروان تماس بگيره. اگه زادمهر خبر فرارش رو به اونا داده باشه، معلوم ميشه.
ولي خان بيتاب شنيدن اخبار از كيان بود. هنوز چند ساعتي از تماس بيگ با افرادش در بَم نگذشته بود كه تلفن زنگ خورد. صداي اسد از آن سوي خط حامل پيام خرسند كننده اي بود.
- بيگ خودتي؟
- مي شنوم بگو.
- فكر كنم نگراني شما بيهوده است. به محض تماسم، بهروان با دستپاچگي جوياي سلامت زادمهر شد و تاكيد داشت كه دست از شكنجه اش برداريم.
- تمام حرفش همين بود؟
- نه..... بهروان برامون شرط گذاشت.
- شرط!!!!؟
- اون مي خواد به علامت حسن نيت، زني رو كه با زادمهر دستگير شده، هرچه زودتر آزاد كنيم.
- همين؟!....
- همش همين بود.
با قطع ارتباط ، بيگ سراسيمه به سراغ ولي خان رفت و درخواست سردار را به سمع او رساند. ولي خان دندان قروچه اي كرد و با دلي كه مملو از نفرت زادمهر بود، گفت:
- كه اين طور! سردار نگران سلامتي سرگرد عزيزشه.

ssaraa
16-09-2009, 17:09
ولي خان طي سالياني كه پدر خود را، كه يكي از سران بزرگ قاچاق مواد مخدر به شمار مي رفت، از دست داده بود، جز به نقشه انتقام از كيان به چيز ديگري فكر نمي كرد. كينه توزي او به كيان و كشتنش بيش از رد و بدل شدن محموله ذهنش را درگير ساخته بود. مشت در مخده كوبيد و افزود:
- نمي ذارم قاتل پدرم به همين راحتي در بره... اون سرگردِ احمق بايد تقاص خون پدرم رو پس بده.
- مطمئن باشيد پيداش مي كنم.
ولي خان از ميان دندانهاي كليد شده اش با خشم و انزجار گفت:
- زمين، آسمون، كوه و كمر رو زير و رو كنيد. فقط پيداش كنيد. مي خوامش، اونم زنده .... مي فهمي بيگ! زنده. بقيه عمليات رو هم طبق نقشه انجام بديد.

ssaraa
16-09-2009, 17:10
گذراندن يك روز مرخصي در خانه، آن هم كنار طفل شيرخواري كه سالها براي آمدنش نذر و نياز كرده بود، مي چسبيد.
بوسه اي از گونه فرزند گرفت و گفت:
- تا بابا صبحونه اش رو تموم كنه، برگرد كه دل بابا برات تنگ ميشه.
راضيه لبخندي به روي همسرش پاشيد و گفت:
- تا مامان برمي گرده، بابا يه خورده شلوغ كاريهاشو سر و سامون بده.
و دست طفل يك ماهه را به نشانه خداحافظي بالا آورد و با گفتن ( باي، باي ) خارج شد.
شفيعي فكر كرد تا بازگشت همسر و فرزندش از درمانگاه ، كه براي كنترل قد و وزن يك ماهگي بايد معاينه مي شد، كمي به سر و وضع اتاقش برسد و كتابخانه اش را مرتب كند. شايد با اين كار كمي همسرش را شاد كند، اما صداي انفجار مو بر اندامش راست كرد و او را سراسيمه به كوچه كشاند.
وقتي درِ حياط را باز كرد زانوان پرتوانش سست شد و لرزه بر اندامش افتاد. نگاه ناباورش با فريادي دلخراش آميخته گشت: ( نه ).
در فاصله چند ثانيه كوچه مملو از مردمي شد كه با شنيدن صداي انفجار به كوچه آمده بودند. در اين ميان چند تن از همسايگاني كه روابط نزديكي با سرهنگ داشتند او را دوره كرده بودند و از نزديك شدنش به اتومبيل مشتعل ممانعت مي كردند. او ناچار ، شاهد ذوب شدن همسر و فرزند، مويه كنان مشت بر سر و صورت مي كوبيد و ضجه مي زد.
مدت زيادي نگذشت كه كوچه مملو از مامورين انتظامي، آمبولانس و ماشينهاي قرمز رنگ آتش نشاني شد.
هاله اي از غم چهره شاهدين ماجرا را گرفته بود و قطرات اشك را مهمان ناخوانده چشمان غمبارشان ساخته بود.
سرهنگ شفيعي لحظه اي آرام و قرار نداشت. داغ همسر مهربان و وفادار و فرزندي كه بيشتر از پانزده سال براي تولدش به درگاه خدا زانو زده بود و اكنون جز استخوانهاي سوخته چيزي از آنها باقي نمانده بود.
او چنان بيتابي مي كرد كه پزشك اورژانس تنها را چاره را در تزريق آرامبخش يافت. ساعاتي بعد بعد دور از هياهو، در سكوت بيمارستان چشم گشود. گيج و منگ بود و نگاهش قادر به شناسايي و درك موقعيت نبود به قصد برخاستن سرش را بالا آورد كه نگاهش در چشمان اشكبار پدرزنش خيره ماند. گرُ گرفت، گويي با كبريتي به آتش كشيده شد، وجودش را احساسي تلخ در بر گرفت و فريادي دلخراش از اعماق سينه زخم خورده اش بيرون داد.
با ارسال گزارش بمب گذاري در اتومبيل سرهنگ شفيعي و كشته شدن همسر و فرزند او ولوله اي در ستاد فرماندهي كرمان به پا شد. موجي از غم و اندوه به همراه تنفر از اين عملكرد، وجود همه را فرا گرفت.
سردار بهروان گروه ويژه اي را آماده اعزام به سيرجان و تحقيقات پيرامون اين بمب گذاري كرد و در پي آن دستورات يكي پس از ديگري صادر مي شد كه تلفن زنگ خورد و صداي هميشگي در گوشي پيچيد و بي مقدمه گفت:
- هدف ما سرهنگ بود، نه خانواده اش. ولي زياد فرق نمي كنه.
- كثافتهاي جاني.
- تند نرو سردار... اگه عصبي بشي ممكنه جوابت رو با يه انفجار ديگه بدم... بهتره ما رو دست كم نگيري و به فكر قرارمون باشي.

ssaraa
16-09-2009, 17:11
سكوت كوهستان را صداي مهيب رودخانه مي شكست. رودخانه اي كه از دامنه هندوكش، پرصلابت، به سوي دشت و دمن راه مي پيمود.
طناب روي تنه درختي كه به طور افقي از دامنه كوه به طور مايل روييده بود، قلاب شده و غزاله و كيان از دو سوي آن آويزان بودند. سر كيان در اثر برخورد با تنه درخت شكسته و كاملا از هوش رفته بود و حركت پاندولي و برتري وزنش توازن را برهم مي زد و در حاليكه به سمت پايين كشيده مي شد غزاله را به تنه درخت نزديك تر مي كرد. غزاله وحشت زده در پي يافتن راه نجات فرياد مي زد. اما فرياد كمك خواهي اش در صداي مهيب رودخانه وحشي زير پايشان، گم مي شد.
علي رغم سعي و تلاش غزاله، او در كمتر از يك دقيقه به تنه درخت چسبيد. از ترسِ سرنگون شدن با هول و ولا دستانش را دور تنه درخت قفل كرد. با اين حركت دردي طاقت فرسا در ناحيه جراحتش متحمل شد. اين در حالي بود كه طناب لحظه به لحظه بيشتر به كمر و قفسه سينه اش فشار مي آورد. با احساس درد با صدايي شبيه به ناله كيان را صدا زد: ( سرگرد... سرگرد... تو رو خدا جواب بده.... سرگرد.... ).
حدود ده دقيقه با استقامت دوام آورد اما تحمل سنگيني وزن خودش و فشاري كه از جانب هيكل تنومند كيان كه در حالت بيهوشي و حركت پاندول مانندش دو برابر شده بود، برايش غيرممكن به نظر مي رسيد. رفته رفته نااميدي و ضعف بر او چيره شد. بار ديگر كيان را به نام خواند:‌ (كيان.... كيان ) و با نوك پا به زحمت ضربه اي به سر او وارد كرد.
در اين لحطه كيان پلكي زد و به سختي چشم گشود. گيج و منگ بود با اين حال احساس كرد بين زمين و هوا معلق مانده است. انگشتش را روي ناحيه آسيب ديده كشيد، خون فراواني از دست داده بود. با نگاهي به اطراف به هوشياري كامل رسيد. با نگاهي به بالاي سر، غزاله را ديد كه با وحشت به تنه درخت چسبيده است و قدر مسلم اگر آن را رها مي كرد به ته دره سقوط مي كردند. كيان غزاله را صدا زد و غزاله با شنيدن صداي كيان گويي جان تازه اي گرفت و با شعف گفت:
- تو زنده اي ... تو رو خدا يه كاري بكن. ديگه نمي تونم طاقت بيارم.
- ببين هدايت . من بايد خودم رو بكشم بالا.... مي توني خودت رو محكم نگه داري؟
- فكر نمي كنم. ديگه نايي برام نمونده.
- فقط چند ثانيه. وقتي خودم رو بكشم بالا فشار شديدي بهت وارد ميشه. ولي تو فقط چند ثانيه تحمل كن. مي دونم كه مي توني.
كيان به قصد تحريك غزاله براي استقامت افزود:
- حداقل واسه ديدن ماهان شانست رو امتحان كن.
نام ماهان مادر را منقلب كرد. كيان درست حدس زده بود. اين منتهاي آرزوي مادري بود كه طفل شيرخوارش را از آغوشش ربوده بودند. به عشق ديدار فرزند تنه درخت را محكم چسبيد و گفت:
- هر كار مي كني زودتر چون ديگه نمي تونم.
- وقتي گفتم سه، تمام نيروت رو جمع كن و درخت رو محكم بچسب.... يادت باشه جون هر دوي ما دست توست.
كيان با وجود خونريزي شديد و ضعف فراوان تمركز كرد و با جمع آوري نيروي خود دستها را دور طناب قفل كرد و با شماره سه خود را بالا كشيد. به محض فشار كيان به طناب زخم غزاله دهان باز كرد و چنان دردي را متحمل شد كه بي اراده دست راستش رها شد. ولي قبل از آنكه دست ديگرش رها شود كيان تنه درخت را چسبيد و با يك حركت خود را روي تنه كشيد و در فاصله اي كمتر از چند دقيقه به همراه غزاله در سينه كوه پناه گرفت.
هر دو خسته، گرسنه و وحشت زده بودند در حاليكه هنگام سقوط كوله پشتي را نيز از دست داده بودند. و به جز اسلحه وسيله ديگري برايشان نمانده بود. بنابراين بايد هرچه سريعتر خود را از لابلاي ارتفاعات نجات مي دادند، تا شايد در پستي هاي زمين، انساني اميد بخش حيات مجددشان گردد. با اين افكار كيان آهنگ رفتن كرد، اما غزاله كه در اثر بازشدن زخمش خونريزي شديد داشت، مخالفت كرد و از رفتن سر باز زد.
كيان در جنگ مداوم با مرگ و زندگي خسته و بي حوصله بود، ديگر از مخالفتهاي پياپي غزاله به تنگ آمد و گفت:
- چند بار بايد بگم.... بسكه جمله هاي تكراري رو تحويلت دادم خسته شدم. بابا! لا مذهب ! چرا نمي خواي بفهمي ما فقط به خاطر خودمون نبايد زنده بمونيم.يراي اين مملكت، براي اين مملكت، براي ماهان هايي كه دلشون مي خواد در يه محيط سالم زندگي كنن، مي فهمي؟
غزاله فرياد زد:
- ميفهمم ولي ديگه نا ندارم. گرسنمه، تشنه ام با يه بدن خرد و خمير.... تو هم مي فهمي؟
- تو هيچي درك نمي كني. حتي يه نگاه به دور و برت نمي اندازي تا بفهمي چطور اومدي اين طرف رودخونه. نگاه كن! فكر نمي كني فقط يه معجزه مي تونست ما رو از جايي كه بوديم نجات بده؟ اگه پام سُر نمي خورد و با اون شدت پرتاب نمي شديم الان اون بالا نشسته بوديم و كاسه چه كنم دست گرفته بوديم. بعد از دو سه روز هم الوداع دنيا... ما به پاي خودمون نمي ريم. يعني اصلا به ميل خودمون در اين راه قرار نگرفتيم. ما رو مي برن.
با سخنان تاثيرگذار كيان غزاله بدون آنكه از خونريزي كتفش حرفي به كيان بزند بدون اعتراض بلند شد و به دنبال او حركت كرد.

ssaraa
16-09-2009, 17:12
از سختي راه كاسته و مسير تقريبا راحت به نظر مي رسيد. اما غزاله با جان كندن و با فاصله به دنبال كيان روان بود. كيان نيز حالي بهتر از او نداشت در اثر شكستگي سرش خون زيادي از دست داده بود و ضعف داشت. با اين وصف تلو تلو خوران پيش مي رفت تا آنكه بر قله كم ارتفاع بلندي پيش رويش ايستاد و با اميدي تازه و با شعف به سمت سرزمينهاي پست سرازير گشت.
با آنكه هنگام غروب بود و تا دقايقي ديگر شب فرا مي رسيد، اما كيان ماندن را جايز نمي دانست و رفتن را بر استراحتي كه ممكن بود با خواب ابديشان يكي شود ترجيح داد و در هواي نيمه روشن و ابري كوهستان به سمت پايين جلو رفت.
غزاله بدون اعتراض با تحمل درد و تب با فاصله از كيان جلو مي رفت تا آنكه قدم به سرزمينهاي صاف و پهناور گذاشتند و در اين هنگام بود كه باران آغاز شد و در عرض كمتر از چند دقيقه شدت گرفت. با بارش شديد باران كيان احساس خطر كرد، و براي در امان ماندن از سيل احتمالي از غزاله خواست تا به سرعت خود بيفزايد. و وقتي جوابي نشنيد ايستاد.
قطرات تند باران مانع از ديد مناسبش مي شد، براي نزديك شدن غزاله مدت كوتاهي صبر كرد، اما به محض مشاهده چهره او در تاريك و روشن هوا، گويي كه فانوس در صورت او روشن گرديده است، با تعجب در صورتش خيره ماند. صورت غزاله كه قبلا در اثر سرما تاول زده بود، اكنون در اثر شدتِ تب، گلگون شده و به قرمزي تندي مي زد و چشمهايش نيز فروغي نداشت.
كيان پردلهره پرسيد:
- تو چته؟! چرا اينقدر قرمز شدي؟!
غزاله به زحمت نگاهي به كيان انداخت و با صدايي همانند انساني كه مست و پاتيل است و روي پاي خود بند نيست، گفت:
- بريم.... من ... خوبم.
و بدون توجه به كيان از مقابل او گذشت و به راه خود ادامه داد. اما كيان با عجله فاصله ايجاد شده را پيمود و او را متوقف ساخت و گفت:
- وايسا ببينم! مثل اينكه حالت خيلي خرابه دختر.
- نه.... خوبم.
كيان با وحشت زمزمه كرد: ( خداي من تو داري مثل كوره مي سوزي ). اما غزاله دست او را پس زد و به راه خويش ادامه داد. ولي هنوز چند قدمي برنداشته بود كه نقش بر زمين شد.
كيان سراسيمه خود را به او رساند و كنارش زانو زد. دندانهاي غزاله به هم مي خورد و بدنش دچار رعشه شده بود. به خوبي آگاه بود كه غزاله دچار تشنج ناشي از تب شده است و او مي بايست به سرعت تب او را پايين مي آورد. اما در آن مكان و آن زمان هيچ راهي براي كمك به غزاله نبود.
در كشمكش با خود بود كه متوجه خونريزي از ناحيه جراحتش شد. بي اراده با كف دست به پيشانيش كوبيد: ( ديوونه!... چرا به من نگفتي؟ ).
مستاصل و بدون چاره مانده بود. از سر ياس و نااميدي نگاهي به آسمان انداخت و در حاليكه قطرات باران بر سر و رويش مي كوبيد، فريادش در دل كوه پيچيد: ( خدااا ).
و بار ديگر نگران در جهره غزاله خيره شد. بر شدت لرزش او افزوده شده بود، قبل از آنكه دندانهاي غزاله زبانش را قيچي كند دست خود را لابلاي دندانهاي او قرار داد و شروع به خواندن دعا كرد. به لطف خداوند، دقايقي بعد بدن غزاله آرام گرفت و به آرامي چشم گشود. كيان با لحن شماتت باري گفت:
- تو از من ديوونه تري دختر. چرا به من نگفتي؟
- خودت گفتي ما در راهي هستيم كه اراده شده.
- حالا من با تو چه كار كنم؟ حتما زخمت عفونت كرده!
غزاله براي برخاستن سعي كرد، اما همينكه سر بالا آورد با سرگيجه شديد از حال رفت. كيان با عجله اسلحه كلاش را به گردن آويخت و او را روي دستها بلند كرد و به اميد خدا و براي يافتن انسان و آبادي به راه افتاد.
ساعتهاي متوالي زيرِ باران، پيكر غرق در خون و تبدار غزاله را در حاليكه دستهاي او از دو طرف و گردنش به سمت پايين آويزان شده بود حمل مي كرد و ديگر رمقي برايش نمانده بود و دنيا در مقابل ديدگانش تيره و تار مي شد و زندگي كم كم رنگ مي باخت. مسافت زيادي را با اين حال پيمود تا آنكه كاملا از پا افتاد و با غزاله نقش بر زمين شد و ديگر هيچ نفهميد.

ssaraa
16-09-2009, 17:13
ژاله به لبه تخت تكيه داشت و پتو را روي زانوان خود كشيده بود و به گلهاي روفرشي كف سلول خيره شده بود.
فخري با چشم و ابرو فالي و بقه هم سلوليهايش را به دنبال نخود سياه بيرون فرستاد و خود را زير پتوي ژاله كشيد و گفت:
- دختر مرموزي هستي! اصلا نميگي براي چي زنداني شدي.
ژاله در دنياي ديگري سير مي كرد، لبهايش به آرامي تكاني خورد و زمزمه كرد: ( كشتمش ).
- كشتي!!! كيو كشتي!؟
- همون تيمور گوربگوي رو.
- منظورت تيمور شكاره!!!؟
- حقش بود. مرتيكه آشغال دامنم رو لكه دار كرد. بايد مي كشتمش.
فخري نمي دانست بايد خوشحالي كند يا عصباني باشد. موجي درونش فرياد مي زد، چقدر آرزو داشت تا يك روز به زندگي مرد كثيف و هوسبازي چون او خاتمه دهد و انتقام خود و دختراني را كه به راحتي فريب اين مرد خبيث را مي خوردند، بكشد اما نه توانايي آن را داشت و نه جرئتش. حال از لبهاي اين دختر جوان مي شنيد كه اين مردك روانه ديار باقي شده است. نگاه رقت باري به ژاله انداخت و گفت :
- باورم نميشه! تو تنهايي خدمتش رسيدي؟
- تو اون رو مي شناختي؟
- آره... ولي نمي دونم بايد خوشحال باشم يا عزا بگيرم.
- چه نسبتي باهات داشت؟
- نسبت كه نداشت. تيمور رئيسم بود. رئيسي كه همه جوره شيره وجودمو كشيد. خيلي دلم مي خواست خودم خفه اش كنم، ولي اون يه حيوون كثيف و مكار بود.
ژاله اشكهايش را پاك كرد و در حاليكه هنوز بغض داشت پرسيد:
- حالا اعدامم مي كنن؟
- نمي دونم! شايد آره شايد هم نه.
- حالا چي ميشه؟ من چه كار كنم؟
- اميد داشته باش. نيروي انتظامي خيلي سعي داشت كه پرونده اي عليه او تشكيل بده و اون رو به دام بندازه، اما تيمور زرنگ تر از اين حرفها بود. تازه اون كسي رو نداره كه شاكي اين پرونده باشه. وقتي شاكي خصوصي نداشته باشي به احتمال زياد فقط حبس مي خوري.
- كاش هيچ وقت با شهين آشنا نمي شدم.
آه از نهاد فخري برخاست. بايد زودتر از اينها حدس مي زد. هر جا تيمور، شكار چرب و چاقي مي يافت، ردپاي شهين نيز به دنبال آن ديده مي شد. سراسيمه گفت:
- منظورت شهين بلنده است!؟
- تو رو خدا فخري جون چيزي نگي. شهين تهديدم كرده كه اگه لب باز كنم و اسم اون رو بيارم، من رو مي كشه.
- مطمئن باش حرفي نمي زنم. ولي خيلي دوست دارم بدونم چطور به دام شهين افتادي.

ssaraa
16-09-2009, 17:14
- وقتي پام رسيد به سيرجان دنبال يه مسافرحونه بودم كه به طور اتفاقي از شهين كه از كنارم رد مي شد آدرس پرسيدم. خيلي به نظرم لات و بي چاك دهن مي اومد، ولي با مهربونيش ذهنيتم رو عوض كرد. پا به پام اومد و مسافرخونه تقريبا تميزي رو بهم نشون داد. شناسنامه نداشتم، براي همين افتادم توي دردسر، مسافرخونه چي بهم اتاق نداد.... چند جاي ديگه هم سر زديم ولي نتونستم جايي رو پيدا كنم. شهين هم دائما من رو دلداري مي داد. شهين در عين رفاقت ريز ريز سر از زندگيم درآورد و وقتي فهميد نمي تونم برگردم به شهرم، آدرس يكي از دوستاش رو به من داد و گفت: ( حالا كه جايي رو نداري يه مدتي برو اونجا ). كور از خدا چي مي خواد؟.... دو چشم بينا. رفتم سراغ آدرس و خيالم رو راحت كرده بود كه سحر و ريحانه تنها زندگي مي كنن. من هم كه از ترس صاحاب كارم جرئت برگشتن نداشتم فكر كردم چند ماهي رو اونجا بمونم.
رفتم به آدرس و بدون ترديد زنگ زدم. يه دختر جوون با آرايش بيش از حد كه بعدا فهميدم ريحانه است، دم در اومد. خجالت زده سلام كردم و گفتم:
- منزل خانم بيدگلي؟
سرتاپام رو تماشا كرد و پرسيد:
- تو رو شهين فرستاده؟
- بله البته نمي خواستم مزاحمتون بشم.
- مزاحم چيه دختر . دوست شهين دوست ما كه هيچي سرور ماست.
خودش را كناركشيد و راه رو برام باز كرد.ترسيده بودم و دلهره داشتم. با ترديد گوشه مبلي نشستم و بعد از چند دقيقه با سحر هم آشنا شدم. من با پاي خودم به دام افتادم. اون لحظه كه مورد محبت شهين و اون دوتا دختر افتادم اصلا فكر نمي كردم روزگارم سياه و نابود بشه. شايد هم حقم بود اين همه بلا سرم بياد.
چند روزي حسابي خوش بودم كه سر و كله تيمور پيدا شد. با اون قد كوتاه و شكم گنده، سبيلهاي از بناگوش دررفته و سر كم مو و كچل ظاهر چندش آوري داشت. ترسيده بودم، وقتي چشمهاي هرزه اش به چشمام افتاد، دستي به سبيلش كشيد و چيزي در گوش ريحانه زمزمه كرد. ريحانه در جوابش گفت:
- ببين آقا تيمور خودت خوب مي دوني كه كله شهين خرابه.... تا حساب و كتابش رو با تو روشن نكنه جنس تحويلت نمي ده. پس يكي دو ماه صبر كن تا خودش بياد.
- زكي دو ماه صبر كنم. يه چي ميگي ها!!!
- فعلا با ما بساز تا بعد.
- باشه ولي من نون مفت به كسي نمي دم. بفرستش كار ياد بگيره.
- اتفاقا خيلي زرنگه، اما چشم و گوش بسته است.
فهميدم در مورد من حرف مي زنن، ولي اونقدر خنگ بودم كه تا ته خط رو نخوندم.
تيمور گفت:
- خود داني. به هر حال اگه عطش من فروكش كنه، پول زيادي بابتش نمي دم.
سپس خداحافظي سردي كرد و رفت.
من در مدت سه ماه اقامت در خانه اي كه بعدها فهميدم مال شهينه، حسابي با ريحانه و سحر اخت شدم و ضمن تقليد از طرز لباس پوشيدن و آرايش آن دو نفر، در توزيع و پخش جزيي مواد مخدر همكاري مي كردم تا اينكه شهين اومد و به فاصله يكي دو روز بعد از اومدنش تحت فشار تيمور من رو آماده رفتن به خونه او كرد.

ssaraa
16-09-2009, 17:20
شهين توي يه فرصت مناسب من رو كه مقابل آيينه مشغول آرايش بودم گير آورد و بعد از كلي مقدمه چيني و چرت و پرت گفت:
- يه خواهش كوچيك ازت دارم دلم مي خواد روم رو زمين نندازي.
- مخلصتم هستم
- تيمور به افتخارت يه مهموني داده.
- بيخود... پا نمي ذارم اونجا.
- قرار شد نه نگي.
من چند ماه بود كه در اون شهر توي خونه شهين مفت مي خوردم و مي خوابيدم. صحيح نبود ناسپاس باشم.
در حاليكه تا اون موقع به جز فروش مواد نشونه اي از هرزگي نديده بودم. فكر كردم بايد پيشنهاد شهين رو قبول كنم، چون فكر مي كردم تيمور واقعا خواستگارمه كه از طريق شهين خواسته اش رو به گوشم رسونده.
با اين وجود در حاليكه دوست داشتم شهين رو متوجه علت مخالفتم بكنم، گفتم:
- ببين شهين من اصلا از اين مرتيكه خوشم نمي ياد.... تو كه نديدي، نمي دوني چطور با اون چشماي هرزه اش وراندازم ميكنه.
- بنده خدا منظوري نداره. اون بيچاره بعد از عمري تنهايي، بعد از مرگ همسرش حالا عاشق شده و قصد تجديد فراش داره. با ثروتي كه اون داره، هر دختري رو كه نشون كنه، زود تسليمش مي كنن.
حالا تو بگو گناه كرده عاشق شده؟ اگه آدم هرزه اي بود كه از تو خواستگاري نمي كرد.
- فقط همين يه بار. تو هم بايد قول بدي يه جوري دست به سرش كني.
- دمت گرم. مي دونستم روم رو زمين نمي اندازي.
موضوع خواستگاري تيمور باعث شده بود به خودم مغرور شم و به خطراتي كه در كمينم بود فكر نكنم. براي همين شب مهموني هم با غرور بچه گانه اي، مثل هر دختري كه دوست داره در چشم ديگري زيبا جلوه كنه، حسابي به خودم رسيدم.
شهين قبل از مهموني باز هم به زندان افتاده بود، اما منِ احمق به قولم به شهين عمل كردم و اون شب جهنمي رفتم خونه تيمور.
اواسط مهموني بود كه رفتار وقيحانه ريحانه و سحر متعجبم كرد و تيمور هم به آنها پر و بال مي داد.
با ناراحتي و دلخوري قصد ترك اونجا رو داشتم، ولي بچه ها اصرار كردن كه بيشتر بمونيم. براي اينكه عصبانيتم رو فرو بنشانم، شربتي رو كه به دستم داد لاجرعه سر كشيدم. شربت به معده ام نرسيده بود كه احساس سرگيجه كردم و چند لحظه بعد چيزي نفهميدم.
ژاله به گريه افتاد و با هق هق ادامه داد:
- وقتي چشم باز كردم صبح شده بود. خودم رو در آغوش تيمور ديدم. شوكه شدم. باورم نمي شد. من بي اراده اين عمل زشت و وقيح رو انجام داده بودم.
از خودم بدم اومد. تنفري كه از تيمور داشتم به قدري قوي شد كه بدون اينكه متوجه باشم در حاليكه خواب بود با مجسمه سنگي روي ميز پاتختي، محكم به سرش كوبيدم. يه ضربه، دو ضربه، خون پاشيد تو صورتم.... دق و دليم رو با چند ضربه ديگه خالي كردم.
فخري به طرف ژاله رفت و در حاليكه او را دلداري مي داد پرسيد:
- حالا چطوري سر از سيرجان درآورده بودي كه گير شهين افتادي؟ چرا خونوادت رو ول كردي و اومدي تو يه شهر غريب؟
- اگه من خانواده داشتم كه سر از سيرجان در نمي آوردم.
نگاه ژاله به زمين خيره شد و او افزود:
- دو سال پيش با يه پسري به نام محمد علي آشنا شدم. يه بوتيك كوچيك و جمع و جور داشت. مشتريش شده بودم. كم كم اين آشنايي به يه دوستي عميق تبديل شد و چند ماه بعد هم تبديل به قصد ازدواج.
بعد از آشنايي با خانوادش بود كه متوجه شدم محمدعلي از يه خانواده سرشناسه.
اونا براي مسائل مادي ارزش زيادي قائل بودن.
من هم كه نمي خواستم در مقابل اونا كم بيارم و به خاطر يه جهيزيه اندك و سرپايي تحقير بشم، به تكاپوي تهيه جهيزيه افتادم.
اما با حقوق كمي كه من داشتم فقط مي تونستم چندتا چيز كوچولو تهيه كنم. براي همين به پيشنهاد صاحبخونم افتادم تو حمل مواد مخدر.
يكي دو بار به كرمان رفتم و با خودم مواد حمل كردم. دستمزد خوبي مي گرفتم و تونستم با همون يكي دو بار وسايل خوبي بخرم.
ولي رفته رفته محمدعلي رو هم فراموش كردم.

ssaraa
16-09-2009, 17:23
فكر كردم اونقدر ادامه بدم كه ديگه كسي نتونه من رو گدا گشنه خطابم كنه و هر بار به يه شكل و ظاهر در مي اومدم مثل دانشجو، معلم. دفعه آخر هم به عنوان يه گردشگر به كرمان رفتم، اما از خريت خودم همه چيز خراب شد.
- مگه چي كار كردي؟
- نمي تونم چشمهاي بي فروغ غزاله رو فراموش كنم.
- غزاله!!!! نمي فهمم! چه ربطي داره؟
- همه اش تقصير منه. نبايد اين كار رو با اون بنده خدا مي كردم.
- مگه تو چي كار كردي؟ حرف بزن ببينم!
- فقط به فكر خودم و محمدعلي بودم. اين خودخواهي مانع شد كه نبينم چه بلايي سر غزاله و زندگيش آوردم. ولي حالا نه محمدعلي منتظرمه، نه هواي پاك بيرون.
نفس در سينه فخري حبس شد. چشم به دهان ژاله دوخت كه مي گفت:
- وقتي غزاله رو ديدم فكر نمي كردم با اون سر و شكل و بچه كوچيكي كه داره، كسي بهش شك كنه. در حاليكه بدجوري كلافه بود و هواي اتوبوس اذيتش مي كرد.... خر شدم.
وقتي براي هوا خوري پياده شد مجبور شدم پسرش رو ساكت كنم در اون موقع بود كه به ذهنم رسيد موادم رو در ساك پسرش بذارم.
دهان فخري از تعجب باز مانده بود، اما ژاله همچنان ادامه مي داد.
- فكر كردم با وضعي كه داره از بازرسي معاف ميشه، براي همين در اولين فرصت مواد رو تو ساك پسرش گذاشتم اما همه محاسباتم غلط از آب در اومد و توي اولين ايست بازرسي بهش گير دادن و من دزدي شده بودم كه زده بود به كاهدون.
بدن فخري يخ زد. به ياد آه و ناله هاي غزاله كه افتاد ناگهان از كوره در رفت و بناي پرخاش را گذاشت. ژاله از رفتار ناگهاني فخري متعجب و گيج شده بود. فالي مداخله كرد و گفت:
- چه خبره فخري الان همه ميريزن تو سلول.
فخري چاره اي جز سكوت نداشت. سرش را ميان دستانش گرفت و در گوشه اي ايستاد و با لحن شماتت باري گفت:
- خب! بعدش چي شد؟
ژاله بار ديگر با صداي محزوني گفت:
- ترسيده بودم فكر رويارويي با صاحب جنس تنم رو مي لرزوند. براي همين بين راه پياده شدم و با اولين وسيله به كرمان رفتم. وسط راه سيرجان پياده شدم و فكر كردم چند روزي اونجا باشم و بعد در يه فرصت مناسب برگردم شيراز، اما به دام شهين افتادم و صيد تيمور شدم.
ژاله بار ديگر به گريه افتاد، به چشمان فخري زل زد و گفت:
- از كشتن تيمور پشيمون نيستم، اما فكر غزاله داره ديوونم مي كنه.

ssaraa
16-09-2009, 17:27
احساس گرمايي مطبوع روي گونه ها وادارش كرد تا پلكهايش را باز كند.
وقتي چشم گشود از ديدن يك سقف بالاي سرش به وجد آمد و لبخندي از روي رضايت بر لبانش نشست.
نگاهش در اتاق چرخ خورد، يك اتاق روستايي با حداقل امكانات بود.
در وسط اتاق بخاري گازوييل سوزي روشن بود كه لوله دودكش آن از سقف خارج مي شد. به زحمت نيم خيز شد، همان چند لحظه هوشياري كافي بود تا تمام وقايع را به خاطر بياورد، اما آنقدر ضعيف و بي رمق بود كه براي بررسي موقعيت، توان برخاستن نداشت و دوباره از حال رفت.
وقتي بار ديگر چشم باز كرد، پيرمردي با محاسن سفيد، در حاليكه دستار سفيدي به دور سر پيچيده بود و لباسي سر تا پا به همان رنگ به تن داشت بر بالينش ديد. شايد هم فكر كرد اهل بهشت شده است.
پيرمرد مرهم بر زخم پيشانيش گذاشت، كيان به آرامي سلام كرد و پيرمرد با لهجه اي غليظ عليكش را با چاشني لبخند نثار كرد و گفت:
- خوب با مرگ دست و پنجه نرم كردي. تو خيلي قوي هستي.
كيان نيم خيز شد و در رختخواب نشست. نگاهش سرشار از قدرداني بود، گفت:
- شما رو به زحمت انداختم. ممنون.
پيرمرد او را وادار به خوابيدن كرد و گفت:
- نه، بلند نشو، حالا خيلي زوده، تمام بدنت مجروحه، انگار شكنجه شدي. با اين زخم و عفونت خيلي كاره كه زنده موندي.
كيان در فكر يافتن جوابي قانع كننده سكوت كرد و پيرمرد ادامه داد.
- لهجه ايراني داري! اينجا چه كار مي كني؟
افكار كيان هنوز متمركز نشده بود كه يادآوري غزاله باعث شد تا بدون توجه به پرسش پيرمرد، سراسيمه شود.
در حاليكه نمي دانست به چه عنوان از احوال غزاله مطلع شود با كمي مِن و مِن، با نگراني پرسيد:
- حالِ .... حالِ زنم چطوره؟
پيرمرد كه عبدالنجيب نام داشت، لبخندي زد و گفت:
- تبش قطع شده. زخمش هم روبراهه.
- كجاس؟ مي خوام ببينمش.
- سراي زنانه است. خيالت امن.
كيان پافشاري را جايز ندانست و با اصرار عبدالنجيب به استراحت پرداخت. خودش هم نمي دانست دو شب و دو روز متوالي در خواب بوده است، در غير اين صورت رفتن را بر ماندن ترجيح مي داد و وقت را از دست نمي داد.
صبح روز سوم كاملا سرحال و قبراق به نظر مي رسيد، بستر را رها و لباسهايش را كه زنان عبدالنجيب شسته بودند به تن كرد و از اتاق خارج شد.
بيرون در مبهوت ايستاد، امتداد وسعت نگاهش سبز بود. گندمزار در اوايل فصل بهار چه زيبا زمين را به زمرد سبز خود آراسته بود.
نگاهش به اطراف چرخ خورد. زمين نم خورده از باران، درختان شكفته كه در امتداد نهر آب صف بسته بودند، روحش را نوازش داد. ريه هايش را از هواي تازه پر كرد و قدمي جلوتر گذاشت.

ssaraa
16-09-2009, 17:32
در حاليكه بدنش را كش و قوس مي داد، نگاهش به عبدالنجيب كه در كنار سگ گله ايستاده و نظاره گر بازي فرزندانش بود، افتاد. نگران غزاله بود با گامهاي شتاب زده جلو رفت و سلام كرد و طبق خلق و خوي ايراني ها زبان به تشكر گشود.
- نمي دونم چطور مي تونم زحمتهاي شما رو جبران كنم.
- بنده خدا هستي و محتاج كمك بودي، من فقط دريغ نكردم. ديني به گردنم نداري برادر.
- شما روح بزرگي داري.
- برو استراحت كن. وقت براي تشكر زياده.
كيان كه براي ديدار غزاله و احوالپرسي از او بيرون زده بود، بي قرار و شكيبا به مِن مِن افتاد و گفت:
- اگه بشه... مي خوام.... اگه اشكال نداره....
- هان! دلت براي زوجه ات تنگ شده، نه؟
كيان شرمسار سر به زير انداخت و عبدالنجيب به سمت چپ كه سه اتاقك در يك رديف كنار هم بنا شده بود، حركت كرد. درب هر سه اتاقك رو به كشتزار باز مي شد. عبدالنجيب گفت:
- خاطرش خيلي مي خواي؟ اما عجولي پسر! مرد كه نبايد اينقدر بيتاب باشه.
كيان پاسخي براي او نداشت، زيرا هنوز به احساسي كه ميهمان قلبش شده، فكر نكرده بود، از اين رو بي كلام به دنبال او روان شد.
وقتي عبدالنجيب به چند قدمي ساختمان رسيد ايستاد و گفت:
- همين جا بمان تا صدايت بزنم.
كيان لحظاتي به انتظار ايستاد و بعد از آنكه عبدالنجيب زنان و دختران خود را از آنجا بيرون برد با سرفه و گفتن ياا... وارد شد.
نگاهش در زواياي اتاق چرخ خورد و روي غزاله كه در خواب بود ثابت ماند. با ديدن او گويي آسوده خاطر شد، بر بالينش نشست و به آرامي گفت:
- هدايت.
كيان به ياد طلوع خورشيد افتاد. با گرمي تابش اشعه كهربايي از آن چشمان زيبا لبخندي زد و سلام كرد.
غزاله گويي پس از مدتها چهره آشنايي يافته است لبخندي دلنشين زد و نشست و با شعفي كه در كلامش هويدا بود گفت:
- شما اينجايي ! سلام.
كيان آهنگ كلامش را به محبت آميخته كرد و گفت:
- تو منو ترسوندي.... فكر كردم از دست دادمت.
- كيو؟ غزاله رو یا مجرم امانتي رو!
كيان با خاطري آزرده احساسش را در لبخندي تلخ نشان داد و پس از مكث كوتاهي گفت:
- خوشحالم كه خوبي. حالا با خيال راحت مي تونم برم و...
- كجا!؟
- خودت خوب مي دوني كجا. من بايد يه تلفن پيدا كنم. توي اين روستا كه تلفني نيست. اين طور هم كه شنيدم تا شهر دو روز راهه.
- تو مي خواي من رو اينجا تنها بذاري!؟
- اينجا امن ترين جاييه كه سراغ دارم. تو كه نمي خواي دوباره تو كوه و كمر گرفتار بشي، مي خواي؟
- نه.
- پس همين جا بمون. اگه سلامت برگشتم تو رو با خودم مي برم.
- و اگه برنگردي؟
- با عبدالنجيب صحبت مي كنم. اون حتما راهي براي فرستادن تو به ايران پيدا مي كنه.
و بلافاصله از جا بلند شد . غزاله او را مورد خطاب قرار داد.
- سرگرد.
كيان كلافه و عصبي مقابل غزاله زانو زد و گفت:
- ببينم! نكنه به اونا گفتي كه من چه كاره ام؟
- من چيزي راجع به تو نگفتم. مطمئن باش.
كيان نفس عميقي كشيد و گفت:
- خواهش مي كنم بعد از اين فقط اسمم رو صدا بزن. حداقل تا وقتي توي اين مملكت هستيم.
- هر چي شما بگي.
كيان انگشتش را لابلاي موهايش فرو برد. معلوم بود براي گفتن حقيقت كمي خجل است. در حاليكه پوست سرش را مي خاراند گفت:
- راستش... راستش من بهشون گفتم كه تو همسرمي... تو به اونا چي گفتي؟
- ولي من گفتم كه ما فرار كرديم.
- خب! بقيه اش؟
- مي دوني! چون هردومون زخمي بوديم، خواستم چيزي گفته باشم كه باورش راحت باشه. براي همين گفتم ما... ما..... ما همديگر رو خيلي دوست داشتيم و خانوادهامون با وصلت ما مخالف بودن. گفتم كه مجبور شديم بعد از يه زد و خورد حسابي فرار كنيم.

ssaraa
16-09-2009, 17:42
- خوبه بد فكري نيست. اصلا اين طوري بهتر شد.
كيان به قصد خروج برخاست. اما صداي پراضطراب غزاله او را در جاي خود متوقف ساخت.
- من رو اينجا تنها نذار.... مي ترسم.
مكث كيان براي ضربان تند قلبش بود. بدون آنكه روي برگرداند، به سرعت از اتاق خارج شد و به سراغ عبدالنجيب رفت و از او خواهش كرد تا غزاله را براي مدتي نزد خود نگه دارد، اما عبدالنجيب به علت رعايت برخي آداب و سنن مذهبي و طايفه اي زير بار نرفت و گفت:
- من در خانه ام زن نامحرم نگه نمي دارم.
- خواهش مي كنم، فقط چند روز.
- ما به رسم خودمان عمل مي كنيم، اصرار نكن.
- اگه برادراش پيداش كنن، بهمون امون نمي دن.
- همين طوري فرار كردي يا عقدش كردي و بعد پا به فرار گذاشتي؟
- نه هنوز عقدش نكردم.
- پس عقدش كن و دست زنت رو بگير و برو به امان خدا، انشاا... كه پيداتون نمي كنن. من حاجي قادر رو دعوت مي كنم تا شما رو عقد كنه.
كيان به فكر فرو رفت. انگار مالكيت غزاله آرزويي بود كه از خدا مي خواست.
در حاليكه به عكس العمل غزاله فكر ميرد، با اجازه به سمت اتاق غزاله رفت.
غزاله در حاليكه يك دست لباس خوش دوخت افغاني به رنگ قرمز پوشيده بود، در آستانه در ظاهر شد و با دستپاچگي پرسيد:
- چي شد؟ كي ميري؟ من رو با خودت مي بري؟
- براي همين اينجام.
غزاله با شعف دستها را به هم كوبيد و گفت:
- تو رو خدا راست ميگي؟
- دروغم چيه! ولي...
چشمهاي كيان به دنبال راه فرار بود. سر به زير انداخت و گفت:
- من ... من براي بردنت شرط دارم.
- چه شرطي؟
- شما... يعني تو... تو.... تو بايد به من محرم بشي.
غزاله جا خورد. خودش را جمع و جور كرد و ابروانش را درهم گره كرد و گفت:
- كه چي بشه؟
كيان براي غيظ كردن فرصت را غنيمت شمرد،چون گفت:
- مثل اينكه يادت رفته! تو مجبورم كردي بيشتر راه رو ....
كيان سكوت كرد، گونه هاي غزاله از شرم سرخ شد و در حاليكه عقب عقب خود را درون اتاق پناه مي داد، گفت:
- باشه. پس من همين جا مي مونم. تو برو.
- ولي تو نمي توني اينجا بموني.
- چرا!؟
- چون عبدالنجيب موافقت نكرد.
- دروغ ميگي!
- هرطور دوست داري فكر كن. يا با من محرم ميشي و دنبالم راه مي افتي، يا اينجا مي موني و محرم عبدالنجيب يا يكي از پسرهاش ميشي و تا آخر عمر همين جا زندگي مي كني.
غزاله به شدت عصباني شد. تنفسش تند و نا منظم بود و قفسه سينه اش به شدت بالا و پايين مي رفت.
كيان به خوبي مي توانست احساس تنفر او را درك كند.
از دست خودش و او كلافه بود، با اين وجود با يه اولتيماتوم در پي شنيدن جواب غزاله گفت:
- من تا نيم ساعت ديگه از اينجا مي رم. بهتره تصميم بگيري. در ضمن مي خوام يه جواب قطعي و دائمي بشنوم.
غزاله متوجه منظور كيان نشد. او منظور كيان را از كلمه دائم درك نكرد..... اما در مقابل التيماتوم كيان ابرويي بالا داد و ساكت ماند.
كيان از بي اعتنايي غزاله عصباني شد و به سرعت به سمت كشتزار رفت. حال عجيبي داشت، چنان در خودش فرو رفته بود كه وقتي عبدالنجيب دست روي شانه اش نهاد مثل فنر از جا پريد.
- ترسيدي؟ ببخش پسرم.
- مهم نيست. با من كاري داشتي؟
- عبدالحميد رو فرستادم پي حاج قادر. تا يكي دو ساعت ديگه اينجاست. نمي خواي حاضر شي؟
چهره كيان درهم رفتو هاله اي از غم چشمانش را پوشاند. عبدالنجيب با مشاهده چهره او پرسيد:
- هان! چيزي شده؟
كيان با التماس سري تكان داد و گفت:
- بذار اون اينجا بمونه.
- من نمي تونم اين اجازه رو بدم. يعني آداب و رسوم ما اجازه نميده.
- ولي من هم نمي تونم اون رو با خودم ببرم، خيلي خطرناكه.... خواهش مي كنم.
- ماندن اينجا فقط يك راه داره، آن هم محرم شدن اوست.
- چي؟! شوخي مي كني!! اينطوري كه براي هميشه اينجا موندگار ميشه! ما براي رسيدن به هم فرار كرديم . چي داري ميگي حاجي!!!
- راه ديگري نداره.
- ميرم با او حرف بزنم. بايد تصميم گيري كنيم.
تنفس تند كيان نشان از اعصاب به هم ريخته او داشت.
غزاله به محض مشاهده او اخم كرد و با ترشرويي گفت:
- اگه مي خواي بري خدا به همراهت.
- فكرهات رو خوب كردي؟ وقتي برم ديگه پشيموني فايده اي نداره.
غزاله حتي سر سوزني به فكر خود راه نداد كه رفتار كيان از ير احساس و علاقه اش مي باشد. از اين رو با دهان كجي گفت:
- براي تو چه اهميتي داره؟
- تو يه امانتي، من...
- فكر مي كني اگه من رو اينجا بذاري . ترفيع درجه ات رو از دست ميدي، درسته؟
- كسي به خاطر سركار عليه به من درجه نميده.
چشمهاي غزاله كه بسته شد و رو گرداند، كيان كمي لحنش را ملايم تر كرد و گفت:
- غيرتم اجازه نمي ده كه....
- غيرتت رو واسه خودت نگه دار.
- حالا چه كار مي كني، آره يا نه؟
چهره غزاله برافروخته شد. با عصبانيت گفت:
- نه.
وقتي كيان سر به زير شد، غزاله ادامه داد.
- مي دونم كه مرد با ايمان و درستكاري هستي و بهتر از خودت مي دونم كه براي پرهيز از برخوردهاي اجتناب ناپذيري كه ممكنه پيش بياد، مي خواي صيغه محرميت بخوني، اما من از اين كلمه بدم مياد. دوست ندارم شخصيتم بيش از اين زير سوال بره. اگه اينجا بمونم و زن يه مرد افغاني بشم، خيلي بهتر از اينه كه مثل يه آشغال دنبالت راه بيفتم و تو مدام دماغت رو بگيري كه نكنه بوي گند يه مجرم خفه ات بكنه.
و قبل از هرگونه عكس العملي از سوي كيان، از مقابل چشمان متعجب او گريخت و به اتاق پناه برد. غزاله بي حوصله گوشه اتاق نشست و زانوي غم بغل گرفت.
مدتي را هم گريه كرد، اما با گذشت زمان به دلشوره افتاد: ( اگر كيان مي رفت؟ ) اين سوالي بود كه ذهن مغشوشش را درگير كرده بود.
در اين چند روز، در تمام لحظات سخت و طاقت فرسا و در همه حال كيان را يك افسر خشن و بداخلاق يافته بود و با وجود كمك هاي بي شائبه او و حتي نجات مكرر جانش، جز تنفر چيزي از او به دل خود راه نداده بود و حالا دلش نمي خواست محرم كسي باشد كه فكر مي كرد متقابلا از او متنفر است.
با اين حال فكر زندگي ابدي با يك مرد افغاني و مهم تر از آن زندگي در كشوري بيگانه كه بدون شك هرسال يك زن جديد هوويش شود، لرزه بر اندامش مي انداخت.
با افكار ضد و نقيض از جاي برخاست و از وراي پنجره چشم به بيرون دوخت، شايد كيان را بيابد، ولي اثري از او نيافت. كلافه و سردرگم بارها قصد خروج كرد، اما غرورش مانع از انجام اين تصميم شد.
آنقدر پاي پنجره ايستاد تا چشمش به عبدالحميد فرزند نوجوان ميزبانش افتاد كه به اتفاق پيرمرد ريش سفيدي كه حدس زد بايد عاقد باشد، داخل اتاق عبدالنجيب شد و لحظاتي پس از آن كيان سراسيمه و اسلحه به دوش خارج گشت و پس از نيم نگاهي به ساختمان زنان، عبدالنجيب را در آغوش كشيد و با تشكر و خداحافظي سر به زير انداخت و راهي را كه پيرمرد نشانش داد در پيش گرفت.

ssaraa
16-09-2009, 17:48
اشك در چشمان غزاله جمع شد، بدنش آشكارا مي لرزيد. وحشتي مبهم وجودش را فرا گرفت. ديگر ترديد جايز نبود.
بي تامل در را گشود و بي محابا در حاليكه دو طرف پيراهن بلند و سنگينش را بالا گرفته و اشك مجال كلامش را بريده بود، شروع به دويدن كرد.
وقتي به نزديكي كيان رسيد كه همچنان به راه خود ادامه مي داد، كاملا از نفس افتاده بود. با اين حال و با هر زحمتي بود براي اولين بار او را به نام صدا كرد:‌ ( كيان ).
كيان با شنيدن صداي زيباي غزاله متوقف شد، اما گويي قلبش ايستاده بود.
نفس در سينه اش حبس شد و با كمي درنگ به سمت صدا چرخيد.
غزاله با چشمان خيس در مقابلش ايستاده بود و ملتمسانه او را مي نگريست.
اين اولين بار بود كه خود را در چنين موقعيتي مي ديد. چشمان خيس غزاله گويي خنجري بود كه در جگرش فرو مي رفت.
چندگام فاصله را با قدمهاي تند خود پر كرد. نگاه نگرانش را در اعماق چشمان غزاله دوخت و پرسيد:
- چيزي شده؟ چرا گريه مي كني؟
غزاله مثل بچه ها لب برچيد و ناگهان در حاليكه خود را روي زمين رها مي كرد، بناي گريه را گذاشت.
كيان دست و پايش را گم كرده بود. فكر كرد با ملايمت گريه غزاله را بند آورد.
مقابل او زانو زد و با مهرباني گفت:
- نگاش كن! مثل بچه ها مي مونه! اين كارها چيه زن!
غزاله سر بالا گرفت و چشمان ترش را به چشمان او دوخت و گفت:
- تو رو خدا من رو با خودت ببر. هر چي.... هر چي بگي قبول مي كنم. فقط ... فقط من رو از اينجا ببر.
كيان چشم بست. احساس كرد بيش از اين طاقت ديدن ناراحتي غزاله را ندارد.
نگاه مظلوم او وجودش را به آتش مي كشيد. به ناگاه برخاست و گفت:
- بلند شو لباسات رو عوض كن. ما با هم ميريم.
- پس شرطت چي؟
- فراموش كن. بلند شو.
غزاله اشكهايش را پاك كرد و با لحن مظلومانه اي گفت:
- نه، تو راست ميگي. اينطوري براي هر دومون بهتره.
با آنكه كيان از خدايش بود اما براي آنكه غزاله را تحت فشار قرار دهد، پرسيد:
- مطمئني؟
- آره.
- ولي اگه زنده برسيم ايران و تو قصد داشته باشي كه ازدواج كني و يا با منصور آشتي كني بايد اول از من طلاق بگيري.
كيان مكثي كرد و با لبخندي افزود:
- البته اگه من طلاقت بدم.
غزاله به هيچ وجه به عمق كلام كيان فكر نكرد. با خود فكر كرد كه او قصد مزاح دارد، براي همين گفت:
- باشه. هر چي تو بگي من همون كار رو مي كنم.

ssaraa
16-09-2009, 17:55
- مي خوام از ته دلت بله بگي، نه از ترس اينجا موندن و يا اجبار با من همراه شدن. خودت مي دوني اگه عقد با رضايت قبلي نباشه باطله.
- قول ميدم.
كيان در حاليكه سعي داشت خوشحالي غيرقابل وصف خود را پنهان كند گفت:
- پس عجله كن كه راه طولاني در پيش داريم.
براي كيان لحظات هيجان انگيزي بود او به راستي خود را داماد قلمداد مي كرد و هر لحظه به احساسش اجازه بروز مي داد.
اما غزاله انديشه اي جز فرار از آن جهنم سبز در ذهن خود نداشت.
دقايقي بعد حاج قادر صيغه عقد را جاري و آن دو نفر را شرعا زن و شوهر اعلام كرد.
غزاله در جمع زنان عبدالنجيب حاضر و پس از تشكر از محبتهاي بي دريغ آنها، با خداحافظي گرم، به همراه كيان روان شد.
در طول راه هر دو سكوت كرده بودند، گويي هيچ يك از آن دو جرئت حرف زدن نداشت. فقط گه گاه كيان مي ايستاد تا غزاله فاصله اش را كمتر كند. اين وضع همچنان ادامه داشت تا آنها از دِه بعدي نيز گذشتند.
به توصيه عبدالنجيب لباس افاغنه را بر تن كرده بودند تا از بعضي خطرات در امان بمانند. در حال گذشتن از مزارع بودند كه غزاله با كنجكاوي پرسيد:
- اينها گندم نيست! تو مي دوني چيه؟
- خشخاش.
- پس خشخاش اينه كه روي نون مي پاشن.
- روي نون كه چه عرض كنم! روي جون مي پاشن.
- يعني چي؟
- يعني تو نمي دوني از خشخاش چه محصولي به دست مياد؟
- نه! از كجا بدونم!
- واقعا كه! اينو يه بچه كلاس اولي هم مي دونه.
- نميشه بدون متلك انداختن جواب بدي؟
كيان لحظه اي درنگ كرد. قيافه مضحكي به خود گرفت و گفت: ( ترياك ).
و دوباره به راه افتاد.
- وااي! خداي من! محصول تمام اين مزارع تبديل به ترياك ميشه! مگه چه خبره؟
- خبر سلامتي... مردم افغانستان جز كشت خشخاش كار ديگه اي ندارن.
- براي همينه كه اينقدر بدبختن و هيچ وقت هيچي نمي شن.
- شايد بزرگترين دليلش اين باشه.
- شايد!!!؟ من مطمئنم، وقتي نفرين يه مشت مادر كه دسته گلهاشون رو به دست اين ماده لعنتي پرپر مي بينن دنبالشون باشه، وقتي نفرين من و امثال من دنبالشون باشه، هيچ وقت نمي تونن خوشبختي رو لمس كنن.
كيان لاقيد شانه اي بالا انداخت و گفت:
- يالا عجله كن داره غروب ميشه. بايد خودمون رو به ده بعدي برسونيم. تا اونجا يه فرسخ راهه دختر.
غزاله با نفرت نگاهش را به مزارع دوخت و در حاليكه آرزو مي كرد تمام اين كشتزارها از بين بروند، به دنبال كيان به راه افتاد، غافل از اينكه نگاههاي هرزه اي با هوسهاي شيطاني در تعقيبش مي باشند.
چند لحظه بعد جيغ كوتاه غزاله كيان را با اضطراب متوقف ساخت. غزاله نقش بر زمين بود. خنده اي بر لبهاي كيان نشست و با چند گام بلند خود را به او رساند و كنارش زانو زد و دست او را ميان دستهاي گرم خود گرفت و گفت:
- بذار كمكت كنم.
اما غزاله به تندي دستانش را پس كشيد و گفت:
- لازم نكرده. خودم مي تونم درشون بيارم.
نگاه كيان سرزنش داشت. بار ديگر دست غزاله را گرفت و گفت:
- لجبازي نكن.
اما غزاله با ضرب دستش را بيرون كشيد كه اين عمل باعث عصبانيت بيش از حد كيان شد و بدون توجه به غيظ و اخم او ابروانش را درهم كشيد و دست غزاله را بار ديگر در دست گرفت و شروع به درآوردن خارهاي ريز و درشت فرو رفته در آن كرد.
غزاله در سكوت خود به چهره عصباني و مردانه كيان خيره شد. دلش آرزويي كرد: ( كاش منصور يه ذره از مردونگي هاي تو رو داشت ).
كيان نگاهي به غزاله كرد و با كنايه گفت:
- انگار از كوه و كمر راحت تر بالا مي ري تا زمين صاف.
- پام پيچيد. خب، چيكاركنم.
- حواست رو جمع كن. اگه دست و پات بشكنه وبال گردنم ميشي.
- ايش... بداخلاق.
كيان برخاست و با يك حركت غزاله را از جا كند و گفت:
- هميني كه هست. آش كشك خالته.
- خدا رو شكر من خاله ندارم.
كيان خنده كنان راه افتاد.
- ولي من دارم. اون هم يه خاله كه خوابهايي برام ديده.
غزاله لبخند شيطنت باري زد و گفت:
- اِ.... دختر داره؟
- ديگه كم كم داشتم خر مي شدم كه بگيرمش.
- پس زن نداري، نامزد داري. من رو هم توي عروسيت دعوت مي كني؟
- من چند بار بايد شما رو توي عروسي خودم دعوت كينم!؟
- خب، بستگي به اين داره كه چند بار بخواي ازدواج كني.
- همون يه بار هم كه ازدواج كردم واسه هفتاد و هفت پشتم بسه. يه زن بداخلاق و نق نقو نصيبم شده كه نگو و نپرس.
- پس تو با وجود زن، قصد تجديد فراش داري؟
- گير عجب خنگي افتادم... مثل اينكه يادت رفته من همين چند ساعت پيش متاهل شدم و سركارعليه هم در عروسيم شركت داشتي.
غزاله قيافه مضحكي به خود گرفت. پشت چشمي نازك كرد و گفت:
- بي مزه.
اما كيان بازوي او را با خشونت گرفت و به سمت خود كشيد و چشمانش را در چشم او بُراق كرد و گفت:
- مسخره تويي كه حاليت نيست كه من شوهرتم.
غزاله مثل تكه اي يخ وا رفت.كيان رهايش كرد و به راه خود ادامه داد. غزاله لحظاتي بعد، در حاليكه به او و حرفهايش فكر مي كرد، به راه افتاد.
خورشيد آرام آرام غروب مي كرد. كيان عجول بود و براي رسيدن به مقصد مورد نظر جلوتر از غزاله تند تند گام بر مي داشت و هر از گاهي غرولندكنان غزاله را ترغيب به عجله مي كرد.
اما غزاله توان و نيروي كيان را نداشت و در حاليكه نق مي زد، مدام براي استراحت مي ايستاد. در يكي از اين توقف هايش بود كه ناگهان مشاهده كرد كه كيان مورد حمله دو نفر كه صورت هاي خود را در دستمال پيچيده بودند، قرار گرفت و قبل از آنكه فرصت هرگونه عكس العملي بيابد نقش بر زمين شد.
صداي فرياد غزاله در دل صحرا پيچيد. لحظاتي بعد نااميد از پاسخ كيان و هراسان از يورش مردان نقاب دار پا به فرار گذاشت. هنوز چند قدمي دور نشده بود كه مرد قوي هيكلي پنجه در پنجه در لباسش انداخت و او را متوقف كرد.
غزاله مثل گنجشكي بال بال مي زد، مرد ناشناس بي رحمانه او را روي زمين پرتاب كرد و به او نزديك شد. غزاله با داد و فرياد، چنگ و ناخن در صورت مرد كشيد. دستمال از چهره مرد كنار رفت و صورتش در اثر كشيده شدن ناخن خراشيده شد. مرد با احساس درد كمي نيم خيز شد و سيلي محكمي در گوش غزاله خواباند. خون از گوشه لب غزاله سرازير شد اما در همين فرصت كوتاه استفاده كرد و لگد محكمي ميان دو پاي مرد كوبيد.
مرد هرزه كه شعله هاي شهوت در وجودش زبانه مي كشيد ناله سر داد و روي زمين ولو شد.
غزاله بي درنگ برخاست و با سرعت به سمت كيان دويد، اما نفر دوم بين راه به او رسيد و چنان ضربه اي زد كه غزاله با صورت نقش بر زمين شد. از شدت ضربه گيج و منگ شده بود و توانايي هيچ عكس العملي را نداشت.
مرد دوم با خنده هاي شيطاني بالاي سرش ايستاد و به ناگاه قهقهه اي پيروزمندانه اي سر داد ولي قبل از آنكه به هدف پليدش برسد قنداق اسلحه كيان بر فرقش فرود آمد و بيهوش در كنار غزاله روي زمين افتاد.
كيان خم شد و موهاي مرد را در دست گرفت و او را به گوشه اي پرتاب كرد. براي كشيدن گلنگدن معطل نكرد و لوله تفنگ را به سوي مردي كه از درد به خود مي پيچيد نشانه رفت.
مرد كه ضارب كيان نيز بود از ترس دردش را فراموش كرد و دستها را بالا برد و به علامت تسليم روي سرش گذاشت. كيان، هوايي شليك كرد و مرد با وحشت پا به فرار گذاشت.
كيان با اطمينان از دور شدن او بر بالين غزاله نشست و سر او را به زانو گرفت

ssaraa
16-09-2009, 17:58
گونه غزاله خراشيده و در گوشه لبش خطي از خون كشيده شده بود.
از سر خشم دندانهايش را به هم ساييد و در حاليكه با لبه آستين خون را از لب او پاك مي كرد در اوج نگراني، اما با محبت گفت:
- جايي از بدنت درد نمي كنه؟
غزاله هنوز وحشت زده به نظر مي رسيد و قادر به پاسخگويي نبود.
كيان فكر كرد زبان او از ترس بند آمده است، بنابراين او را وادار به نشستن كرد و براي تسلي گفت:
- چيزي نيست.... همه چيز تموم شد. ديگه دليلي براي ترس وجود نداره.
دست و پاي غزاله به شدت مي لرزيد. با وحشت نگاهي به ضاربش كه هنوز روي زمين ولو بود انداخت و در حاليكه به او اشاره مي كرد با لكنت گفت:
- اون اون آشغال.... مي خواست. من.... من....
و به گريه افتاد. كيان سر او را نوازش كرد و گفت:
- هيش هيچي نگو. آروم باش....
و در حاليكه به غزاله كمك مي كرد تا بلند شود، ادامه داد.
- پاشو بايد زودتر از اينجا دور بشيم و خودمون رو به ده بالايي برسونيم، والا ممكنه با عده بيشتري برگردن.
غزاله با شنيدن اين جمله سراسيمه از جاي جست و گوشه لباس كيان را گرفت و شانه به شانه او ايستاد و در حاليكه هر لحظه از شدت ترس، خود را بيشتر به اومي چسباند راه باقي مانده را در پيش گرفت.
كيان كه مي دانست غزاله بيش از حد وحشت كرده است در حاليكه تمام توجهش به اطراف بود تا بار ديگر غافلگير نشوند، دست او را ميان دست خود گرفت و با دلداريهاي مكرر او را دعوت به آرامش كرد.
چند ساعت به اين منوال گذشت تا اينكه در اواسط شب، نور ضعيفي از جانب دهكده نمايان شد.
كيان با شعف به سمت ده اشاره كرد و گفت:
- ديگه نترس. تا چند دقيقه ديگه مي رسيم. ببين! اون نور رو مي بيني، دهكده همون جاست.
غزاله نفس عميقي كشيد و كيان لحن گزنده اي به خود گرفت و گفت:
- بُرقع رو بكش روي صورتت، ديگه نمي خوام كار دستم بدي.
- منظورت چيه؟!!!!!
- منظوري نداشتم. فقط بهتر مي دونم صورتت رو از نامحرم بپوشوني تا هر دومون در امان باشيم.
غزاله با وجودي كه دلخور شده بود، بُرقع را كه نوعي روبنده مخصوص زنان افغاني است، روي صورت خود كشيد.

ssaraa
16-09-2009, 18:04
دقايقي بعد هر دو در منزل ملاقادر، برادر عبدالنجيب، بودند و پس از صرف شامي مختصر در اتاقي كه برايشان مهيا شد براي خوابيدن آماده گشتند.
كيان به محض ورود با ابراز خستگي در رختخواب خود جاي گرفت و خيلي زود به خواب رفت. اما در وجود غزاله وحشتي رخنه كرده بود كه مانع از آرامشش مي شد و اين موضوع خواب را از چشمابش ربوده بود.
او در حاليكه لحظه به لحظه خاطرات چند روز اخير را به ياد مي آورد، اشك مي ريخت و به حال خود دل مي سوزاند.
نگاهش از لاي در به آسمان كم ستاره خيره ماند. يادش آمد كه بايد چند روزي از آمدن بهار و تحويل سال گذشته باشد. آه كشيد.
غرق در افكار خود بود كه كيان از خواب پريد و با ديدن او در آن حالت در رختخواب نيم خيز شد و گفت:
- چرا نمي خوابي؟
جواب غزاله سكوت محض بود. كيان گفت:
- راه درازي در پيش داريم، بهتره استراحت كني.
بار ديگر جواب غزاله سكوت بود. سكوتي كه براي كيان پرمعنا و زيبا بود. چشمهايش ديگر مجبور به فرار از ديدار اين مه زيبا نبود، در نيم رخ او خيره ماند. اكنون خود را صاحب اين زن زيبا و دلفريب مي ديد.
حسي كه از آغاز سفر اجباري در خود خاموش كرده و سعي در نابودي آن داشت، اكنون بيدار شده بود و او را در عالمي از سرخوشي فرو مي برد. در حاليكه مشتاق گم شدن در هواي عشق او بود، اما خوددار، براي تسلي به آرامي برخاست و با ترديد بالاي سرش ايستاد.
در وجودش انقلابي برپا بود و در برزخي از بايدها و نبايدها دست و پا مي زد. بالاخره هم دلش را يكدل كرد و مقابلش نشست. چشمان مشتاق اما نگرانش را در چهره مغموم و افسرده او دوخت.
غزاله نقاب بُرقع را بالا زده و در سكوت، به نقطه اي نامعلوم خيره مانده و اشك مي ريخت.
كيان نگاهي به آسمان كم ستاره انداخت و گفت:
- بالاخره اين ابرهاي لعنتي كنار رفتن.
- .....
- هوا خيلي سرده. نمي خواي بياي كنار آتش بخاري؟
- .....
- چرا حرف نمي زني؟ اين سكوت سنگين نشونه چيه؟
سكوت ممتد غزاله كيان را هر لحظه نگران تر مي ساخت تا جايي كه احساس كرد غزاله در فكر انجام عملي احمقانه مثل خودكشي با خود كلنجار مي رود، در پي دلجويي و تسلي خاطر با كمي ترديد دست بر شانه او نهاد و براي اولين بار نام او را به لب راند:‌ (غزاله ).
غزاله با شنيدن نامش تكاني خورد اما مجددا در سكوت خود فرو رفت.
كيان با لحن پرعطوفتي گفت:
- اينقدر بهش فكر نكن. تو فقط خودت رو آزار مي دي.
سكوت غزاله، كيان را آزار مي داد و او را ترغيب به دلجويي بيشتر مي كرد، از اين رو كمي به او نزديك شد.
غزاله تازه به خود آمد و سراسيمه برخاست. نگاهي تند و گزنده به كيان انداخت و با غيظ فاصله گرفت.
كيان مي دانست كه غزاله تا چه حد از او نفرت دارد، به همين دليل بايد براي بدست آوردن دل او تلاش مي كرد.
با اين فكر از جاي برخاست و درست پشت سر او ايستاد و با ملايمت گفت:
- ناراحت شدي؟
- تو هم با ديگران فرقي نداري... اصلا همه مردا مثل هم هستن. با ايمان و بي ايمان نداره.
- ولي من شوهرتم.
- خب پس! همه اينا نقشه ات بود!
- كه چي!؟
- صيغه بخوني و فكر كني شوهرمي.
تفكر غزاله كيان را به خنده انداخت. پوزخندي زد و براي لجبازي گفت:
- حالا كه مال مني، مي خواي چيكار كني؟
- من از تو بدم مياد.
- مي دونم.
- پس چرا راحتم نمي ذاري؟
- واااا..... زن به اين بداخلاقي هم نوبره.
- قربون تو آدم خوش اخلاق.
- فكر كنم منو بشه با عسل تحمل كرد.... البته اگه عسلش تو باشي.
- خواب ديدي خير باشه.

ssaraa
16-09-2009, 18:09
غزاله چرخيد تا از مقابل كيان بگريزد، اما دست كيان روي چارچوب، راهش را سد كرد.
غزاله خود را در مقابل سينه فراخي ديد كه نمي دانست چقدر بيتابِ آغوش كشيدن اوست، اما خوددار، آتش عشق را در سينه خاموش مي سازد.
دلش فرو ريخت و در حاليكه صورتش از شرم گلگون شده بود سعي كرد از مقابل بازوان پرتوان كيان بگريزد، اما كيان مجال هر گونه حركتي را از او گرفت.
نگاه عاشق و بي قرارش را در چشمان طلايي او دوخت و با صداي لرزاني به آرامي گفت:
- چرا از من بدت مياد؟
غزاله در چشمان او بُراق شد.
- هرچي ميكشم از دست توست. تو بيچارم كردي، همه زندگيم رو گرفتي.... ديگه از جونم چي ميخواي؟
- چرا فكر مي كني من مقصرم؟
- نيستي!؟
كيان پاسخي نداد. او در سكوت به چشمان غزاله خيره شد. نفس در سينه غزاله حبس شد گويي وجودش را به آتش كشيدند. دستپاچه و سراسيمه در يك لحظه از مقابل او گريخت و كنار بخاري كز كرد.
لبخندی مهمان لبهاي كيان شد. و گفت:
- چيه؟ چرا بق كردي؟
- خيلي بي شرمي... تو در مورد من چي فكر مي كني؟
حرفش را نيمه تمام گذاشت و گريه سر داد. كيان لحن محبت آميزي به خود گرفت و گفت:
- چي فكر مي كنم؟.... فكر مي كنم يه شوهر حق داره به همسرش ابراز محبت كنه، نداره؟
- مي دونم... مي دونم در مورد من چي فكر مي كني. واسه تو من حكم همون لنگه كفش كهنه توي بيابون رو دارم. درسته؟
- اين چه حرفيه؟ تو نور چشم مني.
غزاله ديگر طاقت نياورد و با تندي از كيان روگرداند. اما كيان در مسير نگاه او قرار گرفت و با نگاه گرم و عاشق خود روح غزاله را نوازش داد.
كلمات بي اختيار از لبهايش گريخت.
- كاش مي دونستي چقدر برام عزيزي.
غزاله دهانش را پركرد تا چيزي بگويد كه شرم مانعش شد و سر به زير انداخت.
او به هيچ وجه انتظار شنيدن اين جملات و رفتار محبت آميز و بي اراده را از جانب كيان نداشت.
( عشق ) چيزي كه به اندازه سر سوزني به فكرش خطور نكرده بود او را در افكار مبهمي فرو برد.
كيان انگشت زير چانه او گذاشت و صورت او را به سمت خود مايل كرد. نگاهشان درهم گره خورد. يك سكوت قابل لمس برقرار شد و لحظه اي بعد كيان با لحن پرالتماسي گفت:
- منصور رو فراموش كن.... قول ميدم خوشبختت كنم.
يك گرماي مطبوع از قلب به تمام نقاط بدن غزاله فرار كرد. حس غريبي در وجودش بيدار گشت و در سكوت به كيان خيره شد.
در چشمان نافذ كيان ديگر اثري از سردي و غرور نبود، عشق و تمنا درياي چشمانش را طوفاني ساخته بود و غزاله را به كام خويش مي خواند.
غزاله احساس كرد قالب تهي مي كند. يكباره احساس سرما تمام وجودش را فرا گرفت، ياد منصور حالش را دگرگون ساخت، به طوري كه بلافاصله از اتاق بيرون زد.
كيان سراسيمه به دنبالش دويد و او با جملاتي چون (غزاله صبر كن.... غزاله وايسا ) به نزد خود فرا خواند، اما غزاله بي توجه و بي هدف به راهش ادامه مي داد.
كيان كه حسابي كلافه شده بود به شتاب قدمهايش افزود و وقتي به يك قدمي او رسيد بازويش را چشبيد و او را با خشم به سوي خود كشيد، غزاله چرخي خورد سينه به سينه او قرار گرفت.
خشم صورت كيان را برافروخته كرد، گفت:
- زده به سرت؟ كجا مي خواي بري؟
- به تو ربطي نداره. ولم كن.
نگاه كيان تند و متوقع بود. در حاليكه سعي داشت كنترل رفتارش را در اختيار بگيرد، او را به سوي اتاق كشاند و به محض ورود او را گوشه اي رها كرد و درِ اتاق را از داخل چفت كرد.
غزاله از ترس گوشه اتاق كز كرد. كيان همان جا پشتِ در به سوي زمين رها شد. خشم قصد رها كردنش را نداشت. نگاه پرغيظش را به غزاله دوخت و گفت:
- مي دونم چه فكري مي كني.... باشه. باشه ديگه تكرار نمي شه. قول ميدم. حالا بگير بخواب. نمي خوام فردا بهانه اي براي خستگي داشته باشي.
غزاله خاموش در جاي خود باقي ماند، اما كيان او را وادار كرد تا در جاي خود دراز بكشد.
كيان در حاليكه غزاله پتو را صورت خود بالا مي كشيد، گفت:
- فراموش كن... هر چي ديدي و شنيدي فراموش كن.

ssaraa
16-09-2009, 18:33
عطر نسيم بهار بر شامه ده... مي نشست. دهي مشتمل بر بيست خانوار كه در منازل گلي با سقف چوبي در كنار زمينهاي زراعي خود روزگار را به سر مي بردند. با ظهور اولين پرتوهاي خورشيد، زنگ كار نيز نواخته شد. مردان شتابان به سوي مزارع روان بودند و كودكان براي تهيه نان ولوهاي آب را به دوش مي كشيدند و در مقابل مادرانشان بر زمين مي نهادند.
كيان روي تخته سنگي نشسته و شاهد تكاپوي اين جمع براي بقاي زندگي بود كه دستي بر شانه اش خورد و صدايي گرمي سلام داد. ملاقادر برادر كوچكتر عبدالنجيب بود.
براي اداي احترام قصد برخاستن كرد كه ملاقادر مانعش شد و گفت :
- خوب خوابيدي؟
- ممنون... خيلي زحمت داديم.
ملاقادر لبخند كم رنگي زد و گفت :
- از احوال برادرم بگو، چه مي كرد جوان؟
- خيلي سلام رسوند. شايد تا چند روز ديگه به ديدارتون بياد.
- چند ماهي هست كه يكديگر را ديدار نكرديم. سيل راهمان را بسته بود.
بعد مثل اينكه ياد چيزي افتاده باشد رو به جانب فرزند خردسالش كرد و فرياد زد.
- متين... هوي متين.
پسرك كه هفت هشت ساله مي نمود شتابان به پدر نزديك شد. ملاقادر به ظرف بيست ليتري اشاره كرد و گفت :
- برو سراي خانم، گازوييل بريز داخل بخاري.
پسرك بي معطلي ظرف گازوييل را برداشت.
كيان فكر كرد اين جثه كوچك توانايي بلند كردن آن ظرف سنگين را ندارد. به قصد كمك نيم خيز شد، ولي متين به سرعت باد و بدون به جا آوردن آداب ورود بي محابا وارد اتاق گرديد و پس از انجام وظيفه، به سرعت بيرون زد و با اجازه از پدر به سراغ بازي با خواهر و برادر خود شتافت.
كيان كنجكاو پرسيد:
- اين گازوييل را از كجا تهيه مي كنيد؟
- با هزار بدبختي! از مرز ايران.
- چقدر براش پول ميديد؟
- گران... خيلي گران. هر گالوني هفت، هشت هزار تومان به پول شما ميشه.
- پس هرچي پول داريد بايد بابت گازوييل خرج كنيد.
- مجبوريم كم مصرف كنيم. سراي زنانه كرسي زغالي زدي.... خب نان ديگه پخته شده. بگم چاي آماده كنن.
و رفت.
كيان از اتفاق شب گذشته هنوز عصباني به نظر مي رسيد.
براي بيدار كردن غزاله سگرمه هايش را در هم كشيد و وارد اتاق شد.
اما به محض ديدن چهره معصوم غزاله در عالم خواب، گره ابروانش باز شد و جاي آن را لبخند دلنشيني گرفت كه طبق معمول دو خط دايره شكل روي گونه اش نقش بست.
خراشيدگي روي گونه غزاله قهوه اي رنگ شده و لبش كمي متورم به نظر مي رسيد. تمام دلخوري ديشب از دلش سفر كرد و با عطوفت او را صدا زد.
- خانم هدايت.... خيلي وقته آفتاب سر زده، نمي خواي پاشي؟
غزاله با صدايي شبيه به (هوم) غلتي زد و كيان بار ديگر او را به نام خواند. غزاله به زحمت پلكهايش را فشرد و چشم باز كرد. كيان سر به زير شد و گفت :
- پاشو يه چيزي بخور بايد زودتر راه بيفتيم.
غزاله قادر به تكان بدنش نبود، به همين دليل چند دقيقه اي در جاي خود باقي ماند و پس از كش و قوس هاي مكرر با بدن آش و لاش از جاي برخاست. احساس مي كرد مفصلهايش قادر به انجام وظيفه نيستند و نمي توانند او را سرپا نگه دارند. با اين وصف به سختي بيرون رفت و با آبي كه دختر ملاقادر برايش آورده بود صورتش را شست و شو داد و به اتاق بازگشت. چند لحظه بعد كيان با يك سيني كه محتويات آن دو ليوان چاي، قندان و دو قرص نان و يك پياله شير بود داخل شد.
سيني را مقابل غزاله روي زمين گذاشت و بلافاصله يك قرص نان و ليوان چاي و چند حبه قند برداشت و از اتاق بيرون رفت.

ssaraa
16-09-2009, 18:38
غزاله پشت چشمي نازك كرد و در دل گفت : (هركس ديگه اي هم جاي تو بود، روش نمي شد توي چشمام نگاه كنه).
چند دقيقه بعد كيان آماده رفتن به سراغ غزاله آمد و گفت :
- اگه مياي بسم ا...
- اگه نيام؟
- هر طور ميلته.
- من اينجا مي مونم. فكر كنم اينجا بيشتر در امانم تا همراه تو.
چشمان كيان از فرط تعجب گرد شد و صورتش به سرعت برافروخته گرديد.
براي كنترل عصبانيتش كه فكر مي كرد اگر خود را رها كند غزاله كتك مفصلي نوش جان خواهد كرد، پلكهايش را محكم به هم فشرد و لبش را چنان گزيد كه خون از جاي آن بيرون زد. ديگر معطل كردن جايز نبود به سرعت از آنجا خارج شد و راهي را كه به شهر ختم مي شد پيش رو گرفت.
جمله غزاله مثل پتكي بود كه هر لحظه بر فرقش كوبيده مي شد.
از اينكه نتوانسته بود خوددار باشد و احساسش را مخفي كند، خود را به باد ملامت و سرزنش گرفت: (پسره احمق ... خيالت راحت شد. مي بيني اون در مورد كيان زادمهر چي فكر مي كنه).
نفس نفس مي زد و به سرعت گام بر ميداشت : (اينقدر كودن و بيشعوري كه مفت خودت رو باختي).
سرزنش كردن خودش تمامي نداشت. آنقدر عجول و سراسيمه راه مي رفت كه متوجه غزاله كه به دنبالش دوان دوان در حركت بود نشد.
بالاخره روح آزرده خاطرش او را مجبور به توقف كرد. خراب و زار به نظر مي رسيد. در حاليكه غمي سنگين قفسه سينه اش را مي فشرد، با سستي زانو زد و به دفعات نعره كشيد.
غزاله با مشاهده حالت او از سرعت قدمهايش كاست. از اينكه ناجي خود را تا اين اندازه آزرده بود شرمنده و خجل، براي دلجويي جلو رفت و دستش را روي شانه او گذاشت.
كيان سراسيمه به پشت سرش نظر انداخت و با مشاهده غزاله، گويي آتش درونش افزون شد از جاي جست و فرياد زد.
- تو اينجا چي كار ميكي؟.... براي چي دنبالم راه افتادي؟
- نمي دونم.
- اينم شد جواب؟ برگرد همون جا كه بودي.
غزاله سر به زير شد و كيان باز هم تندي كرد.
- يالا ديگه! معطل چي هستي؟
- خواهش مي كنم. من... من.... معذرت مي خوام.
- احتياج به عذرخواهي نيست، حق با توئه.... برگرد پيش ملاقادر، باهاش صحبت مي كنم، او رو راضي مي كنم كه تو رو پيش خودش نگه داره.
و به سرعت به سمت دهكده به راه افتاد. چند متري كه جلو رفت به سمت غزاله چرخيد، غزاله بي حركت در جايش ايستاده بود. به ناگاه فاصله ايجاد شده را بازگشت و با خشم گفت :
- پس چرا معطلي؟ مگه همين رو نمي خواستي؟
غزاله نگاه غمبارش را به زمين دوخت و با اندوه گفت :
- تو زن نيستي، نمي توني احساسم رو درك كني... مي دوني من چي مي كشم؟ مي دوني چي دلم مي خواد؟... دلم براي شستن ظرفها و جارو كردن خونه ام تنگ شده. دلم مي خواست به جاي اين دشت فراخ توي آشپزخونه كوچكم بودم و به عشق منصور ناهار درست مي كردم. دلم واسه ماهان و شستن تن و بدن كوچكش يه ذره شده. من به اينجا تعلق ندارم. مي خوام برگردم خونه ام.
كيان هواي ريه اش را بيرون داد. كمي به خودش مسلط شد و نااميد گفت :
- باشه، هرچي تو بخواي همون ميشه... تو خونه ملاقادر مي موني، اگه زنده برگشتم كه خودم تو رو تحويل منصور مي دم و اگه برنگشتم.... خودت يه راهي پيدا كن. سپس در حاليكه به عشق نافرجام يكطرفه اش مي انديشيد، به سوي منزل ملاقادر روان شد.
كيان توانست با وجود عقايد و رسوم رايج در ميان مردم آن ده، با گفتگوي نسبتا طولاني، ملاقادر را متقاعد سازد كه چند روزي غزاله را نزد خود نگاه دارد و چون براي رفتن عجله داشت، بلافاصله نزد غزاله رفت تا او را نيز از نگراني بيرون بياورد.
غزاله به محض مشاهده كيان سراسيمه جلو دويد و پرسيد :
- چي شد؟
- تو اينجا مي موني.
- راست ميگي؟ قبول كرد!
خوشحالي غزاله قلب كيان را درهم فشرد و وجودش را احساسي تلخ و مبهم فرا گرفت.
نگاه حسرتش را كه هاله اي از غم آن را پوشانده بود به غزاله دوخت و بدون كلام اضافه اي رفت.

ssaraa
16-09-2009, 18:44
حال و هواي كيان دل غزاله را لرزاند. فكر كرد چه چيزي اين مرد سركش و مغرور را تا اين حد زار و پريشان ساخته است.
در حاليكه دور شدن او را نظاره مي كرد. بي اراده به دنبالش دويد و فرياد زد.
- كيان... كيان.
كيان ايستاد، اما بدون آنكه به سوي او بچرخد منتظر ماند. وقتي غزاله به نزديكي اش رسيد ابروانش را گره زد و گفت:
- ديگه چي شده؟
- هيچي... هيچي نشده. فقط مي خواستم ازت تشكر كنم. تو جون من رو بارها نجات دادي و من به تو مديونم.... نمي خوام فكر كني قدرناشناسم.
باز دو نيم دايره اي كه لبخند كيان را جذاب تر مي كرد روي گونه اش نقش بست. اما لحنش آزار دهنده تر از تلخي لبخندش بود.
- تو هم جون من رو نجات دادي... حالا ديگه اگه كاري نداري، رفع زحمت كن. به اندازه كافي وقتم هدر رفته.
كيان بار ديگر به راه افتاد، اما جمله غزاله او را متوقف كرد.
- زود برگرد. مي ترسم... من از تنهايي و غربت اينجا مي ترسم.
كيان كلافه دستي در موهاي انبوهش فرو برد، نفس عميقي كشيد. سپس رو به غزاله چرخيد. نگاه نافذش در اعماق قلب غزاله خانه كرد.
- نمي دونم! شايد اجل مهلتم نده تا يه بار ديگه ببينمت. پس بهتره بدوني چه احساسي دارم.... ببين غزاله من.... من...هميشه با مادرم بر سر ازدواجم بحث داشتم. نمي دونم چرا، ولي از همه زنها گريزان بودم. به تنها چيزي كه فكر نمي كردم عشق و زن و ازدواج بود. وقتي برادرم عاشق شد و مثل ديوونه ها ما رو تهديد كرد كه اگر دختر دلخواهش رو براش خواستگاري نكنيم، ال مي كنه و بل مي كنه، مسخره اش مي كردم. به مادرم مي گفتم ولش كن كم كم از سرش مي افته.... اما حالا در بدترين شرايط زنديگيم، جايي كه نه روي زمينم، نه روي هوا دارم عشق رو تجربه مي كنم. خيلي مسخره است، نه؟ ... به جاي فكر فرار! تو ذهنم رو مشغول كردي. مي دونم اگه به عبدالنجيب اصرار مي كردم بدون اينكه لازم باشه تو رو به عقد خودم در بيارم، پناهت مي داد.
اما دل من چيز ديگه اي مي خواست، فكر مي كردم اگه توفيق پيدا كنم و سالم به ايران برسيم مي تونيم.... مي تونيم يه زندگي....
كيان ساكت شد و غزاله بدون كلام سر به زير شد و به سمت اتاقش بازگشت. كيان باصداي لرزاني گفت:
- مي خوام حلالم كني. قصد بدي نداشتم.... نه اون جور كه تو فكر كردي. فقط خواستم براي عشقم تسلي خاطر باشم. براي تو....
غزاله عكس العملي نشان نداد و كيان با قلبي درهم فشرده، با حسرت و تاسف سري تكان داد و مجددا به راه خود ادامه داد.
در طول راه سعي داشت فكر غزاله را براي هميشه از سرش بيرون كند، اما گويي خيال اين زيباي مه پيكر دست از سرش برنمي داشت.
چند ساعتي مي شد كه بي وقفه در حركت بود تا آنكه بالاخره خستگي و بي خوابي شب گذشته وادارش كرد تا دقايقي به استراحت بپردازد. هنوز چشمش گرم نشده بود كه صداي خش خشي بين بوته زار سراسيمه اش كرد. با عجله گلنگدن را كشيد و اسلحه اش را مسلح كرد و به سوي بوته زار نشانه رفت و فرياد زد:
- كي اونجاست؟ بيا بيرون والا شليك مي كنم.
لحظاتي بعد چشمانش از فرط تعجب گرد شد. ناباور اسلحه را ضامن كرد و گفت:
- ديوونه!! تو اينجا چي كار مي كني؟ نزديك بود بكشمت.
غزاله آرام و بي صدا به جلو خراميد. چشمان بَراقش را در چشم كيان دوخت و با صداي لرزاني گفت:
- نتونستم اونجا بمونم.

ssaraa
16-09-2009, 18:48
- ولي بهتر بود مي موندي. اين طوري خيال من هم راحت تر بود.
- خودت گفتي ما به پاي خودمون نميريم. ما رو مي برن. يادت رفته؟
كيان سري تكان داد و با رخوت نشست. در حاليكه نمي دانست از ديدار و همراهي غزاله خوشحال باشد يا نه، گفت:
- نمي خوام آسيبي به تو برسه، نبايد مي اومدي.
- تو كه رفتي يك ربع بعد مثل ديوونه ها شدم. هزار جور فكر و خيال اومد سراغم، داشتم از ترس سكته مي كردم. هراسون زدم بيرون. اولش ملاقادر مخالفت كرد، ولي وقتي اصرارم رو ديد كوتاه اومد.
- پس تمام اين مدت تعقيبم مي كردي.
- آره.... مي ترسيدم دعوام كني و من رو برگردوني.
- درست فكر كردي. حيف كه خيلي دور شديم و من فرصت ندارم، والا مطمئن باش تو رو برمي گردوندم.
- حالا مي خواي چي كار كني؟
- هيچي .... مي خوام يه چيزي بخورم و استراحت كنم، چون ديشب اصلا نخوابيدم.
سپس از درون دستمالي كه ملاقادر برايش پيچيده بود، تكه ناني بيرون آورد و به دو نيم كرد. نيمه آن را مقابل غزاله گرفت و گفت:
- بايد گرسنه باشي، يه چيزي بخور و استراحت كن. مي خوام امشب هر طور شده به آبادي برسيم.
- تو كه از من دلخور نيستي، هستي؟
صورت جذاب كيان با لبخندش جذاب تر شد، گفت:
- من مخلص شما هم هستم.
گوشه لب غزاله لبخندي نشست. در حاليكه نانش را به دندان مي گرفت با دهان پر گفت:
- كيان! تو واقعا تا حالا ازدواج نكردي؟
- نه، چطور مگه؟
- هيچي، همين طوري.
- نترس هوو موو نداري. خيالت تخت.
- تو واقعا مي خواي كه... كه من همسرت باشم!؟
- اگه شما بنده رو به غلامي قبول داشته باشي.
- ولي بچه ام چي ميشه؟
- هركاري از دستم بربياد مضايقه نمي كنم.
غزاله سكوت كرد. معلوم بود در افكار خود غوطه ور است. لحظه اي بعد برخاست و به نقطه نامعلومي خيره شد.
كيان به قصد هم صحبتي و دلداري شانه به شانه او ليستاد. آرام پرسيد:
- به چي فكر مي كني؟
- به تو..... خودم، منصور و ماهان.
- نتيجه؟
- از منصور متنفرم، چون درست وقتي به او احتياج داشتم، تركم كرد. به خاطر مرگ مامان نمي تونم ببخشمش، نمي تونم خيانتش رو فراموش كنم.
- و من؟
غزاله چرخيد و چشم در چشم كيان دوخت.
- اگه توي خواب باشي چي؟
كيان دست بالا برد و بغل صورت غزاله نهاد، با انگشت شست گونه او را نوازش داد و گفت:
- هيچ وقت تنهات نمي ذارم.... هيچ وقت.
- تو كه نمي خواي به من اميد بدي، مي خواي؟
كيان فشاري به دستش داد و سر غزاله را به سينه گرفت.
شايد كلمات بيانگر احساس دروني اش نبود به همين دليل سكوت كرد و شانه هاي ستبر خود را تكيه گاه غزاله ساخت.
غزاله در حاليكه احساس مي كرد به وجود اين مرد سركش و مغرور نياز دارد، در آغوشش آرام گرفت.

ssaraa
16-09-2009, 18:55
هيچ كلامي آرام بخش دل ريشش نبود. با اين وجود پر صلابت اما با قلبي آكنده از غم كه متحمل زجر هجر مي نمود، با بهت در سوگ عزيزانش به دنبال دو تابوت كه جز مشتي استخوان پودر شده نبود، گام بر مي داشت.
تعداد بي شماري از افراد نيروي انتظامي در مراسم تشييع حضور يافته بودند تا به گونه اي همدردي خود را ابراز نمايند.
در چهره تك تك كساني كه در آن تشييع جنازه با شكوه شركت كرده بودند، انزجار و نفرت از اين عمل غيرانساني موج مي زد.
با پايان يافتن مراسم، جلسه فوق العاده اي جهت جلوگيري از حوادث احتمالي برگزار و دستورات جديد امنيتي صادر گرديد.
حادثه دلخراش مرگ خانواده سرهنگ شفيعي خط بطلاني بر فرضيات احتمالي جلسات قبل كشيده بود و در نگاه جديد، احتمال فرار سرگرد زادمهر را به صفر مي رسانيد. پايان مذاكرات نشان از اجبار آنان به پذيرفتن خواسته هاي ربايندگان داشت.


* * *


اُلماز پكي به سيگار زد و كمي در مبل جابجا شد. برق پيروزي در چشمانش موج مي زد. تابي به سبيلهاي از بنا گوش دررفته اش داد و گفت:
- بچه ها به مرز بازرگان رسيده اند. فكر كنم تا دو، سه روز ديگه نوبت بازرسي بگيرند... ديگه كار تمومه ولي خان عزيز.
ولي خان اضطراب داشت. آرزوهايي كه در پي اين ربايندگي در ذهن خود مي پروراند، همه دور از دسترس به نظر ميرسيد.
انتقام از زادمهر و رهايي برادر از زندان، هدفهايي بود كه آنها را در دستان خود لمس مي كرد.
اما زادمهر با فرار خود او را در حسرت موفقيت هاي از دست رفته قرار داده بود.
چهره اش نشان از عدم رضايت بر شروع عمليات داشت.
الماز امواج او را دريافت كرد. به آرامي برخاست و در حاليكه قدم زدن را آغاز مي كرد گفت :
- خودت خوب مي دوني، هنوز نشده مسوليت محموله اي بر گردنم باشه و نتونم اون رو به مقصد برسونم.
- ولي اين دفعه فرق مي كنه.... زادمهر آزاده.
- مگه زادمهر راجع به محموله هروئين چيزي مي دونه؟
- به هيچ وجه.
- پس آزادي اون ، البته اگه تا حالا زنده مونده باشه، فقط جلو معامله شيرخان رو مي گيره.
نگاه مرموزش را در عمق چشمان ولي خان دوخت و افزود :
- ولي فكر كنم تو به ميليون ها ميليون اسكناس بيشتر فكر مي كني تا شيرخان . درسته؟
ولي خان لبخند موذيانه اي زد. پول در زندگي او و امثال او حرف اول را مي زد.
در سكوت به فكر فرو رفت، اما ورود سراسيمه بيك، رشته افكارش را پاره كرد. اُلماز ابروانش را گره كرد و ولي خان به احترام او با بيگ تندي كرد :
- چه خبره؟ مگه نمي بيني مهمون دارم.
- معذرت مي خوام قربان. يه خبر مهم دارم.
- چرا معطلي پس، بنال دِ.
- بچه ها رد پاي زادمهر رو پيدا كردن.
- كجا؟ چه جوري؟
- دو نفر از اهالي ده ... يه زن و مرد ايراني رو ديدن كه لباس افغاني پوشيده بودند، ضمن اينكه يه درگيري هم با اونا داشتن. اون طور كه يكيشون تعريف مي كرد، مرده مسلحه، با نشوني هايي كه از اونها، مخصوصا دختره دادند، حدس مي زنم خودشون باشن.
- وجب به وجب اون اطراف رو زير و رو كنيد... اگه شده خاك اونجا رو الك كنيد، ولي زادمهر رو پيدا كنيد.... زنده.
اُلماز خود را بالاي سر ولي خان رساند و با كلمات شمرده اي در گوش او زمزمه كرد.
- زادمهر رو خفه كن.... هر چه زودتر.
- پس شيرخان چي ميشه؟
- هدف اصلي گروه حمل اين محموله بوده... گروگان گيري زادمهر و درخواست آزادي شيرخان براي انحراف ذهن نيروي انتظامي و خروج محموله بيش از هشت تن بود.... متوجهي كه.
- يعني مبادله اي در كار نيست؟!
- شير خان رو فراموش كن... اگه دلت خنك ميشه، زادمهر رو پيدا كن و انتقام بگير.
- يعني همه اين برنامه ها فقط براي حمل مواد بوده؟
- شغل ما اينه... در ضمن تو كه نمي خواي معامله ميليون دلاريمون به هم بخوره، مي خواي؟
افكار پريشان، ولي خان را در سكوت سنگيني فرو برد و الماز عصايش را در دست گرفت و در حمايت محافظين خود، از آنجا خارج شد.

ssaraa
16-09-2009, 18:58
باران چهره زمين را شسته بود. بوي علف تازه و صداي شُر شُر آب روح انسان را نوازش مي داد.
يك دشت فراخ از سبزه بهاره، چنان زمين را نقاشي كرده بود كه هيچ نقاشي از ابتداي خلقت چنين تصويري از خود به جاي نگذاشته بود.
براي كيان وقت لذت بردن از طبيعت نبود. تمام حواسش به اطراف بود كه بار ديگر غافلگير نشود.
غزاله چند قدم عقب تر، برخلاف كيان، از آن همه زيبايي لذت مي برد و كيان او را وادار مي كرد بگويد: ( تنبل خانم بجنب). غزاله نق مي زد و ابراز خستگي مي كرد.
براي غزاله جاي تعجب بود كه سرنوشت توانسته بود زندگي او را با مردي چون كيان پيوند بزند.
مي انديشيد با همه رفتارهاي تند و زننده و پرخاشگريهاي گستاخانه، چگونه توانسته دل سخت او را به دست آورده و برق عشق را در چشمانش روشن سازد.
نمي توانست به عشق او شك داشته باشد! در حاليكه تمام وجود او را عشق مي ديد. يك عشق پاك و ناب. براي آينده در تفكري شيرين فرو رفت كه باز كيان غرولند كرد و او را از دنياي تخيل بيرون كشيد.
حالا ديگر غر زدنهاي او را به جان مي خريد. در حاليكه رشته هاي محبت يكي پس از ديگري در وجودش تنيده مي شد و دريچه قلبش را به سوي اين عشق بزرگ مي گشود او را به نام خواند.
- كيان.
- جانِ كيان.
- مادرت چطور اخلاقي داره؟
كيان از حركت باز ايستاد. نگاهش شيطنت كرد. لبخند زد و گفت :
- هان!؟ دنبال رگِ خواب مادر شوهرت مي گردي؟
غزاله فاصله خود را تا كيان با چند قدم پر كرد. ذره اي از شيريني عسلِ چشمانش را در كام كيان ريخت گفت :
- اگه مادرت از من خوشش نياد چي؟
كيان تلنگري به پيشاني او زد و جواب داد :
- ميشه اين فكرهاي پوچ رو از سرت بيرون كني؟
- ولي مادرِ منصور از من بدش مي اومد.
نام منصور خون را در رگهاي كيان به غليان درآورد. برافروخته بازوي غزاله را چسبيد و گفت :
- ديگه اسم منصور رو جلوي من نيار.
غزاله شاهد امواج متلاطم حسادت در سياهي چشمان او بود، اما ذهنيتي از زندگي جديد براي تجسم در پيش روي خود نداشت. متاسف سر تكان داد و گفت :
- اگه مادرت از من بدش بياد چي؟ من يه زن مطلقه هستم و مدتي به عنوان يه مجرم زندان بودم و تو ... تو يه افسر فوق العاده كه تا حالا هيچ دختري سعادت زندگي با تو رو نداشته... مادرت حق داره دامادي تو رو ببينه.
- اولا، در دادگاه خودم تو رو تبرئه مي كنم و به حرف هيچ كس اهميت نمي دم. دوما، مادرم زن مهربون و خوش قلبيه. مي دونم كه از تو خوشش مياد.
و دست غزاله را گرفت و شانه به شانه او به حركت درآمد و ادامه داد :
- اگه مادرم از تو خوشش نيومد، مجبوري دنبالش راه بيفتي و براي بنده حقير يه دختر خوب پيدا كني و خواستگاري كني.
غزاله رديف دندانهاي سفيدش را در لبخندي نمايان ساخت و با مشت به سينه كيان كوبيد: (بي مزه).
كيان با دو انگشت بيني او را گرفت و گفت :
- فكرهاي بچگانه بسه.... اگه اينطوري پيش بريم تا غروب هم به شهر نمي رسيم... بجنب تنبل خانم... بجنب.
غزاله روي ابرها راه مي رفت و به آينده شيريني كه در انتظارش بود فكر مي كرد.

ssaraa
16-09-2009, 19:00
تا آنكه حوالي بعد از ظهر، با احساس دل پيچه در تلاطم افتاد.
هر چند لحظه رنگ عوض مي كرد. سفيد مثل گچ، سرخ مثل لپهاي گر گرفته بچه ها وفت بازي. فشار شديدي به شكمش وارد مي آمد. ديگر نتوانست خودداري كند، امانش كه بريده شد، صداي ناله اش بلند شد.
- دلم... دلم درد مي كنه.
كيان به جاي ابراز نگراني، او را ملامت كرد و گفت :
- بهت گفتم اون پنير لعنتي رو نخور! مونده است.... اگه مسموم شده باشي چي!
- دلم پيچ مي زنه. بايد برم دست به آب.
- زياد دور نشي ها.
غزاله به سمت راست شروع به دويدن كرد، اما كيان نگران فرياد زد.
- كجا ميري؟ اينقدر دور نشو.
غزاله فكر پيدا كرد جاي مناسبي بود، در آن لحظه نمي توانست معناي دل نگراني كيان را بفهمد. با عصبانيت غريد.
- ايش، ولم كن.... بايد يه جايي رو پيدا كنم ديگه.
دل نگراني دست از سر كيان بر نداشت، در حاليكه اسلحه اش را مسلح مي كرد به دنبال او دويد و وقتي مقابلش قرار گرفت آن را به سويش دراز كرد و گفت :
- بهتره اين رو با خودت ببري.
- من دارم ميرم دست به آب! آخه اين رو مي خوام چي كار!؟
كيان بدون توجه اسلحه را درون دستهاي غزاله گذاشت و با تحكم، گويي دستور صادر مي كند، گفت :
- هر كس! هر كسي رو كه ديدي قصد حمله داره معطلش نكن... ماشه رو بكش.
غزاله براي خلاصي از شر كيان و رسيدن به محل مناسب اسلحه را گرفت و در حاليكه مي دويد گفت :
- خيلي خب برو ديگه.
و غرولندكنان دور شد. كيان صداي غرغرش را شنيد و گفت :
- اين قدر غر نزن ديگه دختر... زود باش.
غزاله با شنيدن فرياد كيان در حاليكه به فكر جاي دورتري افتاده بود زمزمه كرد: (گوشهاي اين پسره مثل راداره... بهتره يه خرده ديگه دورتر برم. مي ترم سرو صدا راه بندازم، آبروم بره).
كيان چون پشت به او داشت متوجه فاصله ايجاد شده بين خودشان نگرديد. براي رفع خستگي روي تخته سنگي به انتظار نشسته بود كه در زمان كوتاهي سر و كله دو مرد قوي هيكل و مسلح از پشت درختهاي كنار نهر پيدا شد و به محض مشاهده او لوله اسلحه هايشان را به سمتش نشانه رفتند.

ssaraa
17-09-2009, 11:27
كيان در اثر بي احتياطي خودش غافلگير شد . بدون اسلحه و كاملا بي دفاع. بدون هيچ عكس العملي دستها را بالاي سر برد و به لهجه افغاني گفت :
- من پولي ندارم برادر.
يكي از آن دو كه شكور نام داشت، جلو آمد و نگاهي عميق به چهره كيان انداخت. چهره كيان با آن ريش كاملا پر به راحتي قابل شناسايي نبود. شكور با ترديد پرسيد :
- معلومت نمي كنه افغاني باشي! اهل كدوم دهي؟
- ده...
- قوم و خويشت كيه؟
- ملاقادر عامومه.
شكور در گوش ا..نظر آهسته نجوا كرد :
- فكر نكنم اين باشه. بچه همين ده بالايي است... تازه، تنهاست.
ا..نظر سرخم كرد و از مقابل صورت شكور سرك كشيد و سر تا پاي كيان را برانداز كرد. و ناگهان مثل برق گرفته ها شكور را كنار كشيد و اسلحه اش را به سمت سينه كيان نشانه رفت و گفت :
- بنشين... دستهات رو هم بذار بالاي سرت .. يالا بجنب.
شكور با تعجب، حركت ا..نظر را تقليد كرد و گفت :
- چي شد پس!!؟
- مگه كوري! يه نگاه به پوتينش بنداز. پوتينهاي بشيره. اون ستاره حلبي رو خودش درست كرده بود.
شكور با احتياط جلو رفت و فرياد زد :
- تو كي هستي؟ اين پوتين ها رو از كجا گير آوردي؟
- پيدا كردم.
شكور دندانهايش را به هم ساييد و با قنداق اسلحه اش به شانه كيان كوبيد و گفت :
- بلند شو آشغال... بلند شو راه بيفت كه خوب گيرت آوردم.
براي كيان مسجل شد كه اين دو مرد از گروه ولي خان هستند، در حاليكه مي دانست مدت زيادي نمي تواند به اين بازي ادامه دهد، زيرا امكان داشت هر آن سر و كله غزاله پيدا شود و جانش به خطر بيفتد. از اين رو تنها راه نجات، خلاصي از شر آن دو بود. در پي فرصت مناسبي همين كه شكور او را وادار به برخاستن مي كرد، بلند شد و با يك غافلگيري آني با دو ضربه پا در فك و سينه، او را نقش بر زمين كرد و قبل از هرگونه عكس العملي از جانب ا..نظر، روي زمين دراز كشيد، اسلحه شكور را برداشت و ا...نظر را با چند گلوله از پا درآورد.
صداي رگبار، غزاله را سراسيمه كرد. با ترس، اما احتياط به سمت كيان شروع به دويدن كرد.
كيان از جاي برخاست و به آرامي به ا...نظر نزديك شد. از مرگ او اطمينان يافت، اما همينكه به سوي شكور چرخيد از مشت محكم او سكندري خورد و بعد از برخورد با جسد ا...نظر نقش بر زمين شد. فرصتي مناسب به دست شكور افتاد و با كيان گلاويز شد. هردو مشتهاي سنگين و پر ضرب خود را به سوي ديگري پرتاب مي كردند، اما گويي زور هيچ يك بر ديگري نمي چربيد و بالاخره بعد از يك زد و خورد جانانه با چند غلت شكور بر سينه كيان سوار شد و دستهاي زمختش را بر گلوي او فشرد.

ssaraa
17-09-2009, 11:51
كيان دست راستش را دور مچ شكور قفل كرد تا شايد كمي از فشار آن بكاهد و دست چپش را زير گلوي او قرار داد و فشار آورد. اما قدرت دستهاي شكور آنقدر زياد بود كه كيان احساس كرد نفس در سينه اش تنگي مي كند. ضربات مشتش در سر و صورت و پهلوي شكور اثري نمي گذاشت. نااميد نگاهش به اطراف چرخ خورد. اسلحه ا...نظر در فاصله كمي از دستش قرار داشت. هر چه توان داشت در آن لحظه براي نزديك شدن به اسلحه به كار برد، اما تلاشش بيهوده بود و كم كم مرگ در مقابل ديدگانش به رقص درآمد.
پلكهاي سنگينش روي هم مي افتاد كه صداي شليك گلوله اي در گوشش پيچيد و به ناگاه راه تنفسش باز شد.
نفس عميقي كشيد و چشم باز كرد. شكور با آن وزن سنگين رويش افتاده بود. او را كنار زد. با صورت خيس از عرق در حاليكه به سختي نفس مي كشيد، نيم خيز شد.
سرفه امانش را بريده بود. در حاليكه گردنش را ماساژ مي داد، برخاست و به سختي آب دهانش را قورت داد و با پشت دست خون روي لبش را پاك كرد. در ناحيه گلو و گردن احساس درد داشت. گردنش را با سر و صدا به چپ و راست پيچاند كه نگاهش در نگاه بهت زده غزاله خيره ماند.
غزاله حالت عادي نداشت. هنوز لوله اسلحه اش را به سمت شكور نشانه رفته و نگاه وحشت زده اش روي جسد بي جان او خيره مانده بود.
كيان به آرامي جلو رفت، غزاله حتي پلك هم نزد. كيان با لحن ملايمي او را خطاب كرد، باز غزاله عكس العملي نشان نداد. كيان با احتياط گام ديگري برداشت، دستش را روي اسلحه گذاشت و سر آن را به آرامي بالا برد. سپس آن را از ميان پنجه هاي قفل شده غزاله بيرون كشيد و به ضامن كرد و به دوش انداخت.
غزاله مبهوت جسم بي جان شكور بود كيان دقيقا مقابل او ايستاد و مسير نگاه او را مسدود كرد. صداي غزاله گويي از ته چاه بالا مي آمد گفت :
- مرده؟
كيان با عطوفت صورت او را نوازش داد :
- نترس! چيزي نيست.
غزاله دست او را پس زد و نگاه دوباره اي به شكور انداخت و با وحشت گفت :
- تكون نمي خوره.... مُ مُ مرده؟
كيان با كف دو دست صورت غزاله را چسبيد و او را دعوت به آرامش كرد.
- هيس... نترس. آروم باش ... آروم.
نگاه ملتمس غزاله در چشمان كيان ثابت شد :
- من كشتمش... من ... م..
كيان انگشت روي لب غزاله گذاشت و او را دعوت به سكوت كرد. سپس در حاليكه او را از اجساد دور مي كرد گفت:
- موندن اينجا خطرناكه... بايد هرچه زودتر دور بشيم. حالا دختر خوبي باش و آروم بگير.
اما غزاله چشم از شكور برنمي داشت و كيان مجبور شد او را با زور از آنجا دور سازد. غزاله حال درستي نداشت، كيان با اطمينان از اينكه مسافت زيادي از اجساد آن دو دور گرديده اند به يك توقف اجباري دست زد.

saeed_h1369
19-09-2009, 14:49
چرا دیگه نمیزاری نه به اونوقت که ساعتی 5 تا میزاشتی نه به حالا :دی

ssaraa
21-09-2009, 07:46
چرا دیگه نمیزاری نه به اونوقت که ساعتی 5 تا میزاشتی نه به حالا :دی
سلام .............من شرمنده همه عزیزان هستم
سه روز نبودم رفته بودم سفر
بازم ببخشید ..........از امروز باز میزارم سعید خان

ssaraa
21-09-2009, 15:53
غزاله ديگر قادر به درك اطرافش نبود. حيران و سرگشته مردمك چشمش را به اطراف مي چرخاند و زير لب كلمه ( قاتل ) را تكرار مي كرد.
كيان مهربان و دلسوز مقابل او زانو زد و گفت:
- نمي خواي تمومش كني؟ اين فقط يه اتفاق بود. اگه تو اون رو نمي زدي، الان هيچ كدوم از ما زنده نبوديم.
- مرده... من كشتمش.
- تو كار خوبي كردي غزاله... آشغالي مثل اون حق زندگي نداشت.
- تو بهشون ميگي كه من كشتمش؟
قلب كيان فشرده شد.
- به كي ها؟... كسي اينجا نيست غزاله.
- سرگرد زادمهر منو باز مي فرسته زندان.
اشك در چشمان كيان حلقه زد. سر به آسمان بلند كرد و چشم به طاق آن دوخت و شكوه كرد.
- چرا؟ چرا خدا؟ مي بيني كه ديگه طاقت نداره. بسه.... ديگه بسه. نگاش كن! ديگه چيزي ازش باقي نمونده. رحم كن.... رحم كن.
كيان غرق خود بود كه غزاله مثل مجسمه اي بهت زده از مقابلش برخاست و كنار نهر آبي كه در آن نزديكي در جريان بود نشست. دستهايش را با اين فكر كه خونِ رويِ آن را پاك كند، در آب فرو كرد. اما هربار كه به آنها نگاه مي كرد، آنها را محكم تر از دفعه قبل در آب مي ساييد و وقتي نااميد از پاك كردن آنها به نظر رسيد. چنگ در سنگ و خاك اطراف نهر انداخت و چنان آنها را روي دستش مي ساييد كه در اثر خراشهاي پي در پي خون از دستش جاري شد.
كيان تازه متوجه او شد و سراسيمه در حاليكه او را از اين كار منع مي كرد، دستهاي او را محكم در دست فشرد و فرياد زد:
- چي كار مي كني! ديوونه شدي؟
غزاله به آرامي سر بالا گرفت و با حركت چشم، دستهايش را نشانه رفت و گفت:
- خونه! مي بيني! دارم پاكش مي كنم.
- تو داري ديوونه ميشي. به خودت بيا! كدوم خون!
- پاك نمي شه... پاك نمي شه.
- تو خيالاتي شدي. دستهاي تو پاكه پاكه... تو رو خدا خودت رو اينقدر اذيت نكن.
- تو كه به كسي نمي گي، ميگي؟
كيان بغض كرد.
- نه، نميگم... قول ميدم.
غزاله لبخندي زد كه دل كيان آرام گرفت.
اما بلافاصله به جانب ديگرش چرخيد و با موجودي خيالي گفتگو كرد:
- ديدي گفتم به كسي نميكه.
طاقت كيان طاق شد. اگر او همچنان ادامه مي داد، به زودي تعادل روحي و رواني خود را از دست مي داد و به ديوانه اي تبديل مي شد.
به همين دليل به سرعت او را از جا كند و وادار به ايستادن كرد.
به شدت عصباني و برافروخته نشان مي داد . چشمهاي بُراقش را در چشم غزاله دوخت و يقه او را محكم در دست گرفت و فرياد زد:
- تو چه مرگته زن؟ چه كار مي خواي بكني؟ دلت مي خواد يه ديوونه زنجيري بشي و تمام عمر توي اين بيابونها سرگردون بموني!
- چرا داد مي زني؟ الان مامورها مي ريزن اينجا و دستگيرم مي كنن... هيس، ساكت.
كيان بي اراده دستش را بالا برد، در حاليكه فرياد مي زد:
(محض رضاي خدا به خودت بيا)، چند سيلي پياپي به صورت او زد.
غزاله با احساس درد از گيجي درآمد و با ديدن چهره نگران كيان در حاليكه اشك مي ريخت، خود را در آغوش او رها كرد. كيان او را به سينه فشرد و گفت:
- عزيزدلم! چرا اينقدر بي تحملي.
- داشت تو رو مي كشت.
- مي دونم... تو جونم رو نجات دادي.
- ولي من اون رو كشتم.
كيان سر غزاله را به سينه فشرد و گفت:
- فكر مي كني اگه زنده مي موند، با تو چي كار مي كرد!؟
اونها بويي از انسانيت نبردن. تنها چيزي كه براي اونا مهمه پوله.... پول، و براي داشتنش هر كاري از دستشون بر مياد. قتل، بي ناموسي....

ssaraa
21-09-2009, 16:00
- گفتنش براي تو آسونه، ولي من يه آدم كشتم كيان. مي فهمي يه آدم... دارم ديوونه مي شم.
- اگه بشه اسمش رو بذاري آدم.
غزاله مايوس و نااميد بغض كرد.
آسيبهاي روحي و رواني اين زن جوان پاياني نداشت.
ذهن آشفته و پريشان او خيال آرامش نداشت. كيان بالاجبار شب را زير چتر آسمان نيمه ابري، بدون هيچ آتشي به سپيده سحر پيوند زد تا غزاله فرصتي براي غلبه بر احساسات خود بيابد. بالاخره صبح ديگري آغاز شد.
افسر جوان تمام طول شب را با تسلي همسرش كه در شرايط بحراني به سر مي برد گذرانده بود.
تحمل ديدن اين همه زجر و عذاب براي زني، كه حالا او را جزيي از وجود خود مي ديد؛ غيرقابل وصف بود.
آرزو مي كرد كاش در شرايط بهتري بود تا به او ثابت مي كرد براي آسايش و آرامش او از نثار جانش نيز دريغ نخواهد كرد.
در حاليكه بيم داشت دوباره مورد هجوم افراد ولي خان قرار گيرند، دل نگران دست به شانه غزاله زد و به آرامي او را تكان داد.
- بيدار شو خانمي... غزاله.
غزاله به زحمت پلكهاي سنگينش را گشود. رنگ به رو نداشت، با احساس ضعف سر از زانوي كيان برداشت و با كمك او نشست.
چقدر دوست داشت با گشودن چشم، سقفي بالاي سرش مي ديد و گرمي دستهاي كوچك فرزند را بين دستهاي بي رمقش لمس مي كرد.
اما افسوس كه حقيقت، با ظاهر خاك آلود و نگران كيان، مقابلش ظاهر شد. از يادآوري ديروز، با احساس سرگيجه شقيقه هايش را ميان انگشتان فشرد.
كيان با چهره اي كه حاكي از نگراني شديدش داشت، پرسيد:
- چطوري ؟ بهتر شدي؟
- كاش بيدار نمي شدم، كاش...
كيان انگشت روي لب غزاله قرار داد و مانع از ادامه سخن گفتن او شد.
مي دانست چه افكاري او را احاطه كرده است. اگر قرار بود بار ديگر پيرامون اتفاقِ به وقوع پيوسته ، تفكر ديوانه واري داشته باشد، قدر مسلم از لحاظ روحي قادر به ادامه راه نبود و او را با مشكل بزرگي مواجه مي ساخت.
درحاليكه خود را بيش از حد نگران نشان مي داد، چشم به اطراف چرخاند و با التهابي آميخت به ترس گفت:
- هرآن ممكنه از پشت يكي از اين تخته سنگها يا درختچه ها سر و كله يكي دو نفر پيدا بشه. به جاي فكرهاي آزار دهنده، بهتره به فكر نجات جون خودمون باشيم.... حالا دختر خوبي باش و بلند شو.
غزاله با گفتن (ولي) قصد اعتراض داشت كه كيان گفت:
- ولي و اما نداره.... هر چي مي خواستي ديوونه بازي در بياري، درآوردي.
حالا فكر كن كه يه سربازي و ماموريت خطيري به دوش داري و بايد تا پاي جون براي رسيدن به اون هدف تلاش كني.... در اين راه يا كشته ميشي يا مي كشي.... مي خوام عاقل باشي و بلند بشي... داريم وقت رو از دست مي ديم. اگه بتونيم اين باند بزرگ قاچاق رو متلاشي كنيم، خدمت بزرگي به وطن كرديم....حالا يا مثل بچه ها بشين و ماتم بگير، يا بلند شو و براي افتخار و سربلندي ميهنت بجنگ.
غزاله دستهاي لرزانش را بالا آورد و نگاه غمبارش را به آنها دوخت، اما كيان فرصت فكر كردن را از او گرفت و دستهاي لرزان او را در دست گرفت و در حاليكه به آنها بوسه مي زد گفت:
- بايد به دستي كه ريشه ظلمي رو قطع كنه، بوسه زد.
مكثي كرد و با يك حركت او را از جا كند و وادار به پيشروي كرد.
در بين راه تكه ناني ار جيب خارج و آن را به دو نيم كرد و نيمي از آن را به طرف غزاله دراز كرد و گفت:
- ولي خان بو برده كه ما اين طرفها هستيم، براي همين اون دوتا در جستجوي ما بودن. بايد خيلي احتياط كنيم. ممكنه تعدادشون خيلي زياد باشه... و اگه جسد اونا رو پيدا كنن، وضعمون بدتر ميشه. تا شهر هم راهي نمونده، ولي ما نمي تونيم همين طور بي محابا جلو بريم... بايد براي فرار از خطرات احتمالي، از ميان توتستان عبور كنيم كه حداقل در معرض خطر كمتري قرار بگيريم.
و در كمال احتياط به سمت توتستان به راه افتادند.

sourena
22-09-2009, 13:04
ادامه این داستان چی شد پس؟؟؟ :دی
موندیم تو کف :دی

ssaraa
22-09-2009, 14:08
مدتي بدون هيچ خطري به سمت جلو پيشروي كردند تا آنكه با رسيدن به جاده خاكي كه در دهانه ورودي شهر قرار داشت، مجبور به احتياط بيشتري شدند، از اين رو كيان پوتينهايش را به همراه اسلحه زير تخته سنگي پنهان كرد.
غزاله بهت زده بود و كيان بدون آنكه منتظر شنيدن سوالي از جانب او باشد گفت:
- با اين پوتين و اسلحه مثل گاو پيشوني سفيدم.
غزاله ياد گرفته بود كه به كيان ايراد نگيرد. مي دانست او مرد روزهاي سخت است. افسر جوان به درجه بالايي اعتماد او را جلب كرده بود. بنابراين سكوت كرد.
كيان چشم در چشم او دوخت. طرز نگاهش گوياي وخامت اوضاع بود.
دل غزاله لرزيد، با دلهره گفت:
- چي مي خواي بگي؟
كيان بازوان او را در ميان پنجه هاي قدرتمند خود گرفت و تحكم خاصي به كلامش بخشيد و با آهنگ ملايم، اما جدي گفت:
- خوب به حرفام گوش كن.
- تو داري من رو مي ترسوني.
- ببين غزاله! فكر نكنم احتياج باشه در مورد ولي خان و افرادش توضيح بدم، چون خودت بهتر از من اونا رو مي شناسي..... فقط مي خوام تا جايي كه مي توني با لهجه ايراني صحبت نكني و در هيچ شرايطي برقع رو از صورتت كنار نزني... اگه من لو رفتم تو فقط به فكر نجات جون خودت باش و در اولين فرصت با پولي كه ملاقادر بهت داده، خودت رو به اون يا برادرش برسون. مطمئنم اونجا در اماني.
- مي ترسم كيان... خيلي مي ترسم.
- ترس برادر مرگه، ترس رو از خودت دور كن. خدا با ماست، نگران نباش.
كيان در حاليكه به راه مي افتاد ادامه داد:
- در ضمن، نزديكي هاي شهر كه رسيديم. با فاصله دنبالم بيا ....هر وقت خطر رو احساس كردي بدون اينكه جلب توجه كني فرار كن.
كيان مدام تذكر مي داد و غزاله لبريز از دلهره به دستورات او گوش مي داد.
در مسير ورود به شهر كوچك.... هر از گاهي موتورسيكلت، تراكتور، گاري يا وانتي عبور مي كرد، كسي به آن دو در هيبت افاغنه توجهي نداشت.
وقتي وارد مدخل شهر شدند، كيان فاصله اش را با غزاله بيشتر كرد و با اشاره سر به او فهماند كه با احتياط به دنبالش حركت كند.
چشمهاي تيزبين او به دنبال مخابرات بود كه ناگهان صداي موتور وانت تويوتايي دلش را لرزاند.
وانتي با چندين سرنشين از ميدانگاهي عبور كرد و مقابل منبع آبي كه وسيله شرب مردم پايين آبادي بود متوقف شد.
مردان مسلح زنان را به وحشت انداختند به طوري كه بدون برداشتن ظرف آب خود، با هياهو از آنجا دور شدند.
لحظاتي بعد سرنشينان وانت با گرفتن دستور از مردي كه پشت به كيان ايستاده بود از يكديگر جدا و در كوچه هاي اطراف پخش شدند.

اضطراب كيان را وادار به توقفي كوتاه كرد تا غزاله را از خطر آگاه سازد. سپس در حاليكه به مناره مسجدي اشاره مي كرد، سر به زير انداخت و به راه افتاد.

غزاله با احتياط و حفظ فاصله به دنبال او به راه افتاد، تا اينكه كيان وارد مسجد شد.
زن جوان در صحن كوچك مسجد احساس امنيت كرد. با نفسي عميق به حوضچه ميان صحن نزديك شد، در اين لحظه صداي كيان در گوشش پيچيد.

- بدجوري دنبالمون مي گردن. فكر كنم يكيشون بيگ بود. خيلي احتياط كن.
- حالا چي ميشه؟
- نمي دونم! هر چي خدا بخواد.
- اگه پيدات كنن چي؟
- اگه من درگير شدم تو خودت رو به خرابه هاي اول آبادي برسون... پيدات مي كنم.
- و اگه نتونستي!؟
- اگه گير افتادم همون كاري رو كه گفتم انجام بده. برگرد ده...

وحشت اندام غزاله را به لرزه انداخت. آستين كيان را كشيد و گفت:


- بيا بريم يه گوشه قايم شيم... من مي ترسم. خطرناكه.

- ما الان در دل افغانستان هستيم و فرسنگها از مرز فاصله داريم. فراموش نكن اين همه راه رو براي چي اومديم...

- اونا ما رو مي كشن.
- مرگ و زندگي ما دست خداست، همون طور كه تا حالا بوده... بعد از اون همه كمك، تو هنوز به بزرگي خدا ايمان نياوردي!؟

- ولي اين يه جور خودكشيه .
- چاره اي نيست. من بايد يه تلفن گير بيارم.

ديگر مخالفت جايز نبود، غزاله سكوت كرد و پس از شنيدن چند نصيحت كوتاه و مختصر، با فاصله از مسجد خارج شدند، ولي از شانس بد، كيان پس از طي مسافتي در پيچ خيابان با بيگ روبرو شد.

عكس العملش در خيره ماندن در چهره بيگ به گونه اي بود كه بيگ چشمهاي او را از پشت دستمالي كه دور سر پيچيده بود شناخت. اگر كيان به موقع نجنبيده بود، بدون شك شكار اسلحه مرد صياد مي شد.

ترديد بيگ در فشردن ماشه به كيان فرصت داد تا او را هُل بدهد و با پريدن از روي ديوار سمت راستش، به سرعت از تيررس او دور شود.

غزاله با مشاهده اين صحنه دست و پايش را گم كرد و وحشت زده شد، ولي با يادآوري هشدارهاي كيان، خود را جمع و جور كرد و از همان راهي كه آمده بود، بازگشت.

ssaraa
22-09-2009, 14:10
كيان در تعقيب و گريزي نفس گير مسافتي را پيمود تا آنكه در حال فرار با شدت با قدير كه در جستجوي او كوچه ها را ديد مي زد، برخورد كرد.
هردو نقش بر زمين شدند و اسلحه قدير به گوشه اي پرتاب شد.
بيگ از فاصله تقريبا دوري به سمت آنها مي دويد فرياد زد:
- بگيرش قدير، نذار در بره.
قدير با شنيدن اين جمله سراسيمه به سوي كيان حمله برد، اما كيان مشت محكمش را حواله صورت او كرد. دهان قدير از ناحيه لب و داخل دهان شكافت و كاملا گيج شد. كيان از همين فرصت كوتاه استفاده كرد و بازوان درهم پيچيده پر قدرتش را طناب دار گردن او ساخت.
قدير احساس كرد راه تنفسش مسدود شده است، به همين دليل با تقلا پنجه هايش را دور بازو و ساعد كيان قفل كرد تا شايد از فشار آنها بكاهد.
كيان با دست آزادش كلت كمري قدير را بيرون كشيد و گردن او را رها و چنگ در پيراهن او انداخت و در حالي كه او را سپر خود قرار داده بود به سمت بيگ كه تقريبا به آنها نزديك شده بود چرخيد.
رگبار گلوله اي كه از سمت بيگ شليك شده بود سينه قدير را شكافت و او را به درك واصل كرد.
پاسخ كيان به بيگ، شليك پياپي چند گلوله بود كه يكي از آنها به ران پاي راست بيگ اصابت و او را نقش بر زمين كرد.
كيان تعلل را جايز ندانست. نبايد بي گدار به آب مي زد، بنابراين قبل از آنكه بار ديگر غافلگير شود، بي درنگ از روي ديوار پريد و از خانه اي به خانه ديگر گريز را آغار كرد. بايد خود را به ويرانه هاي دروازه ورودي آبادي مي رساند. احتياط شرط عقل بود.
براي پنهان ماندن از چشم دشمن و رد شدن بدون دردسر از پيچ و خم كوچه ها، راهي به جز تعويض لباس نداشت. با اين فكر چندين بار قصد كرد تا با وارد ساختن ضربه اي غافلگير كننده، يكي از عابرين را از پاي درآورد و تصميمش را عملي سازد، اما با فكر عواقب كار، از اين اقدام منصرف شد.
همان طور كه با احتياط جلو مي رفت و از كنار خانه اي با ديوارهاي فرو ريخته رد مي شد، برق لباسهاي شسته شده روي طناب متوقفش كرد. با اطمينان از نبودن كسي در آنجا، به سرعت البسه مورد نيازش را از روي طناب جمع كرد و سراسيمه بيرون دويد و در پناه ديوار شكسته اي لباسهايش را تعويض كرد، سپس لباسهاي خود را در زير سنگ و كلوخ پنهان كرد و با احتياط به طرف جايي كه احتمال مي داد غزاله رفته باشد، به راه افتاد. به محض ورود به ويرانه ها متوجه افراد بيگ و جستجوي دقيق آنها شد. با چابكي خود را بالاي سقف رساند و لابلاي تيرهاي چوبي آن پنهان شد. افراد بيگ وجب به وجب خاك را زير و رو كردند و وقتي از يافتنش نااميد شدند، آنجا را ترك كردند.
با دور شدن آنها با كمي آسودگي به جستجوي غزاله پرداخت . تا آنكه بعد از مدت كوتاهي در حال عبور از كوچه اي برقع غزاله را شناخت.
در خم كوچه پناه گرفت. براي اطمينان از اينكه غزاله تحت تعقيب نباشد هر از گاهي از گوشه ديوار سرك مي كشيد. غزاله با احتياطي كه ترس چاشني رفتارش بود، به سمت كيان در حال حركت بود. همين كه به سر كوچه رسيد دستي با حركتي تند بازويش را چسبيد و او را داخل كوچه كشيد و قبل از آنكه فرصت فرياد زدن بيابد همان دست جلوي دهانش را گرفت.

ssaraa
22-09-2009, 15:00
غزاله با وحشت براي فرار تقلا مي كرد، اما به محض شنيدن صداي كيان كه گفت: (هيس... من هستم)
آرام گرفت و بلافاصله به سمت او چرخيد.
كيان لبخند دلنشيني زد و گفت:
- نترس خانم كوچولو من هستم... كيان.
غزاله نفس حبس شده اش را بيرون داد و گفت:
- فكر كردم تو رو گرفتن! داشتم سكته مي كردم.
كيان همچنان كه بازوي غزاله را چسبيده بود او را دنبال خود به زير سقف يكي از مخروبه ها كه اطمينان داشت جاي امني است كشيد و گفت:
- فكر كنم اينجا امنه، چون چند دقيقه قبل خاك اينجا رو الك كردن... حداقل تا يه مدتي اينجا نميان.
غزاله نفسي به راحتي كشيد و برقع را بالا داد و گفت:
- حالا چي كار كنيم؟
- تو همين جا مي موني... من به محض اينكه موفق شدم تماسم رو با ايران برقرار كنم برمي گردم. تحت هيچ شرايطي از اينجا خارج نشو.
- ولي اونا دنبالتن. چطور مي خواي از اينجا خارج بشي؟
كيان سر خم كرد. نگاهش مي گفت: (چند بار بگم؟).
زبانش را به حركت درآورد و گفت:
- چاره اي نيست، بايد برم.
- نه! تو نميري!
وقت جر و بحث نبود. كيان فكر كرد غزاله به دليل علاقه اش، احساساتي شده است و مي خواهد او را نيز تحت تاثير قرار دهد، تا بدون تعهد به انجام وظيفه، راهي براي فرار بيابد. از اين رو بي اعتنا گفت:
- ببين غزاله! اگه من تا دو، سه ساعت ديگه برنگشتم، خودت رو به هر نحوي كه مي توني به ملاقادر يا عبدالنجيب برسون. اونا بي شك به تو كمك مي كنن تا به ايران برگردي
غزاله نااميد روي زمين زانو زد. اشك بي اختيار مهمان چشمهاي زيبايش شد.
كيان حالش را درك مي كرد، به همين دليل به آرامي پهلويش نشست. دست نوازشي پشت او كشيد و گفت:
- خودت مي دوني چقدر برام عزيزي، پس اينجور عذابم نده، ديدن اشكهاي تو بيشتر از شكنجه دشمن عذابم ميده.
- اگه بلايي سرت بياد، من چي كار كنم؟ ديگه طاقت ندارم كيان... نمي خوام تو رو از دست بدم.
- اميدت به خدا باشه، هرچي مقدر باشه همون ميشه.
غزاله به ناگاه از جاي برخاست و گفت:
- نه نه ... نمي ذارم بري كيان... نمي ذارم.
- بچه نشو غزاله وقتي پاي ايران و مصلحت مملكت در بينه، ما بايد از عشق كه هيچي، از جونمون هم بگذريم.
غزاله لبخند زد و گفت:
- خوب مي گذريم.
- چطوري؟ با قايم شدن زير اين سقف!.... شايد تا حالا هم خيلي دير شده باشه و اونا بدون اهميت به آزاد شد من، محموله رو عبور داده باشن، اما من بايد اطلاعاتم رو به گوش سردار برسونم. شايد جلو يك عمليات بزرگ گرفته بشه.
غزاله لحن جدي به خود گرفت. در حاليكه اشكش را پاك مي كرد، گفت:
- من مي رسونم.
- معلوم هست چي ميگي!؟
- اونها هنوز من رو شناسايي نكردن و چون تو رو تنها ديدن، احتمال ميدن جايي مخفي باشم و تو در حال حاضر تنها باشي. پس من خيلي راحت تر مي تونم از اينجا خارج بشم و تلفن بزنم.
- امكان نداره.
- من مخابرات رو پيدا كردم. با اين پوشش افغاني كسي به من شك نمي كنه. سعي مي كنم به لهجه افغاني حرف بزنم... خيلي زود تلفن مي زنم و برمي گردم.
- نه... به هيچ وجه.
- تو بيخود نگراني. مي دونم كه مشكلي پيش نمي ياد.
- اگه بهت آسيبي برسه، هيچ وقت نمي تونم خودم رو ببخشم... نه.
غزاله به آرامي جلو آمد.
انگشتان ظريف و كشيده خود را نوازشگر صورت كيان ساخت و گفت:
- نمي خوام تو رو از دست بدم.... بذار برم.
و سر به سينه فراخ كيان گذاشت و با صداي لرزاني گفت:
- دوستت دارم.

ssaraa
22-09-2009, 15:04
نفس در سينه كيان حبس شد، بي اختيار او را به سينه فشرد و گفت:
- نمي خوام بهت آسيبي برسه. اگه گير اون وحشيها بيفتي كارت تمومه.
غزاله بدون توجه به گفته ها و احساس كيان، به آرامي از آغوش او بيرون خزيد و گفت:
- شماره تلفنت رو بده.
- ديوونه شدي؟
- چي بايد بهشون بگم؟
- اين كار شوخي بردار نيست.
- من تصميمم رو گرفتم و تو نمي توني جلوم رو بگيري.
- خطرناكه، چرا نمي فهمي
- تو كه نمي خواي همه افتخار خدمت به مملكت رو يكجا بدست بياري؟
- مي ترسم غزاله. مي ترسم لو بري، لجبازي نكن... محاله بذارم.
غزاله به علامت سكوت انگشت روي لب كيان گذاشت و گفت:
- هيس... فقط شماره تلفن و اطلاعات.
كيان مستاصل ماند. كلافه چنگ در موهايش زد و گفت:
- محاله بذارم تو....
بار ديگر انگشت غزاله روي لب كيان سر خورد و مانع ادامه سخن او شد.
نگاهشان در هم گره خورد. نگاه نگران كيان در زواياي صورت غزاله چرخ خورد.
غزاله از ترديد و دودلي او استفاده كرد و گفت:
- اگه الان گرفتار بشم خيلي بهتره، چون مي دونم كه تو هر طور شده نجاتم مي دي. اما اگه تو گير بيفتي، يا زبونم لال اتفاقي برات بيفته، خدا مي دونه بعد از تو در اين كشور غريب چه بلايي سرم مياد.
اگه قبل از تو بميرم، بهتر از اينه كه بعد از تو گرفتار اجنبي بشم... خوب فكر كن كيان، اين بار تو عاقل باش.
غزاله درست مي گفت و كيان بعد از تاملي كوتاه با آنكه ناراضي به نظر مي رسيد، موافقت كرد و پس از دادن شماره تلفن و پاره اي اطلاعات گفت:
- خيلي خب، حواست رو جمع كن. بايد به رمز كه نه ولي سربسته صحبت كني. احتمال اينكه ارتباط تلفني شنود بشه خيلي زياده.
غزاله براي اطمينان چندين بار جملات كيان را تكرار كرد و در حاليكه آماده رفتن، برقع را روي صورت مي كشيد گفت:
- مواظب خودت باش. قول بده از اينجا خارج نشي.
- تو نگران من نباش.
كيان زل زد به چشماني كه آنها را به دو خورشيد درخشان تشبيه مي كرد و افزود:
- مي خوام سالم برگردي... صحيح و سالم.
غزاله خنده نمكيني كرد و برقع را رها كرد:
- چشم قربان، امر ديگه اي نيست؟
غزاله سپس روي گرفت و گامي برداشت، اما كيان با لحني آهنگين او را مخاطب قرار داد.
غزاله ايستاد و گفت:
- ديگه چيه؟
- صبر كن. نمي خواد بري.
غزاله ابروان گره كرد و گفت: (دوباره شروع كردي؟)، و بار ديگر به راه افتاد. كيان شتابان به او نزديك شد و از پشت سر بازوي او را گرفت و گفت:
- نرو غزاله. خودم ميرم.... نرو.
غزاله برقع را بالا زد و به سمت كيان چرخيد و با ترشرويي گفت:
- چقدر (نه) توي كارم مياري! بسه ديگه حوصله ام سر رفت.
- مي ترسم غزاله. تو از عهده اين كار بر نمياي.
- مگه من چِمِه!؟ من ديگه اون غزاله بي دست و پا چلفتي احمقِ گريان نيستم.
ممكنه جونم رو از دست بدم، ولي حالا مي دونم كه در چه راهي تلاش مي كنم.
تو همه بهانه من براي رفتن نيستي كيان.... من بيدار شدم و تو چشمهاي من رو باز كردي. امروز من با چشم باز و آگاهي كامل از هدفم، در راه گشورم گام برمي دارم و اگه بايد بميرم، تو نمي توني جلوي مرگم رو بگيري.... پس خواهش مي كنم سد راهم نشو.
كيان احساس كرد سست و بي رمق شده است. با دلي پر اكراه، راه را براي او باز كرد.
غزاله درياي متلاطم چشمانش را از ديدگان او مخفي كرد و گفت: (برام دعا كن). سپس بيرون رفت.

ssaraa
22-09-2009, 15:08
در تمام مسير، حواسش به اطراف بود تا اگر مورد مشكوكي مشاهده كرد، جانب احتياط را كاملا رعايت كند.
خوشبختانه از افراد ولي خان اثري نيافت و پس از عبور از يكي دو كوچه به خيابان اصلي شهر رسيد و پس از طي مسافتي در مقابل ساختمان مخابرات ايستاد.
نگاهي به اطراف انداخت، با ترسي مبهم آب دهانش را قورت داد و با سعي فراوان لهجه افغاني به خود گرفت و به محض ورود به مرد متصدي سلام كرد و گفت :
- براي ايران تلفن دارم.
- شما شماره خودتان بگوييد خواهر.
غزاله شماره را گفت و چشم به دور تا دور آنجا دوخت.
با صداي متصدي مخابرات به خود آمد و وارد كابين شد.
سعي داشت لهجه افغاني خود را از دست ندهد.
در حاليكه مدام چشم به مرد متصدي داشت، با شنيدن صداي آمرانه سردار بهروان كه چندين بار كلمه (الو) را تكرار كرد، تُن صدايش را كاملا پايين آورد و بي مقدمه گفت :
- سلام بر محمد آقا، جنگ آور ديروز و فرمانده امروز.
سردار بهروان يكه خورد. اين تكيه كلام فقط مختص كيان بود.
او در محيط صميمي خانواده و خارج از محيط كار اين گونه از جانب كيان مورد خطاب قرار مي گرفت.
متعجب از شنيدن اين جمله از دهان يك زن ناشناس پرسيد :
- شما!؟
- نشناختي!؟ عروس عمه عاليه... غزاله ام ديگه.
با اين جمله سردار مطمئن شد صدايي كه از پشت خط شنيده مي شود، سعي در ارتباطي رمزگونه دارد، به همين دليل غزاله را همراهي كرد و گفت :
- ببخشيد كه به جا نياوردم. حالتون چطوره؟ چه خبر؟
غزاله با يك چشم مراقب بود كه متصدي مخابرات متوجه لهجه درهم او نگردد از جانبي به فكر دادن اطلاعات صحيح به سردار بود. گفت :
- خبر سلامتي... به عاله خانم بگيد ماه عسل خيلي خوش گذشت. پذيرايي مفصلي شديم، مخصوصا پسر عمه.
بند دل سردار پاره شد. ديگر شكي برايش باقي نمانده بود كه تماس تلفني از جانب كيان است.
گفت :
- الان كجايي؟ پسر عمه! حالش خوبه؟ كي برمي گرديد؟
- پسرعمه خوبه، ولي يه خرده دست و بالمون بسته است... خوب ديگه آدم مسافرت خارج ميره بايد حواسش به جيبش باشه، ولي با اين وجود ما تا چند روز ديگه برمي گرديم شما اصلا نگران نباش.
- پسر عمه كجاست؟
- مسافرخونه... هَمَش در حال استراحته. انگار كه اومده سفر قندهار.
شك و شبهه از ذهن سردار دور شد.
حالا مطمئن بود صدايي كه از پشت خط مي شنود، صدايي جز صداي غزاله هدايت نيست.
با شعفي كه در كلامش هويدا بود خواستار دانستن چند و چون ماجرا پرسيد :
- مگه شما مهمون نبودي؟ چي شد رفتي مسافرخونه؟
- اخلاق پسرعمه رو كه مي دوني... از مزاحمت زياد خوشش نمياد.
الان يه ده دوازده روزي ميشه كه اومديم اينجا.

ssaraa
22-09-2009, 15:11
- اگه راه افتادي مي توني خبرم كني؟
- شايد، درست نمي دونم. آخه مسافرخونه خوبي نداريم، بايد هرچه زودتر از اونجا بريم. ديگه بايد خداحافظي كنم، ولي پسرعمه از من خواست تا سفارش دوستانش رو به شما بكنم.
- بگو دخترم در خدمتم.
- راستش چند تا از دوستاش قصد دارن برن تركيه، خواهش كرد اگر مرز بازرگان آشنا داريد، سفارش اونا رو حسابي بكنيد.... وسايلشون بيش از اندازه بزرگ و سنگينه، ممكنه خروجي نگيرن.
- خيالت راحت باشه حت....
ارتباط قبل از خداحافظي غزاله قطع شد، غزاله شادمان از انجام وظيفه اش، آن هم به نحو احسن، بعد از پرداخت هزينه مكالمه، با عجله بيرون زد تا هرچه سريعتر خود را به كيان برساند و او را از دل نگراني خارج سازد،
اما از اقبال بد، در اثر شتاب كودكانه اش، با بي احتياطي در خم كوچه شاخ به شاخ يكي از افراد بيگ شد و پس از برخورد شديد نقش بر زمين گرديد و بي اراده پايش را گرفت و با احساس درد عصباني داد زد.
- هوي، مگه كوري؟
مرد با شنيدن صحبت غزاله كه با لهجه ايراني ادا شد، بي درنگ بُرقع را از روي صورت او كنار زد.
وصف غزاله را از بيگ شنيده بود، به همين دليل خنده زهرداري كرد و گفت :
- مثل اينكه افتادي تو تله.
و در حاليكه برمي خواست وحشيانه چنگ در برقع غزاله زد و او را با مو از زمين كند. ناله غزاله در گلويش خفه شد.
مرد ضارب كه شريف نام داشت، غزاله را به سمت جلو هل داد و گفت :
- اگه خيال فرار به سرت بزنه، مطمئن باش بلافاصله مي فرستمت اون دنيا... حالا بدون اينكه جلب توجه كني راه بيفت.
پاهاي غزاله مي لرزيد و در حاليكه در دل دعا مي كرد كه كيان به كمكش بشتابد، با گامهاي لرزان به وانت شريف نزديك شد.
كيان كه دورادور مراقب غزاله بود، با مشاهده اين صحنه، پريشان مشت بر فرق كوبيد و سراسيمه و بدون تفكر، براي نجات او، شروع به دويدن كرد ولي قبل از آنكه بيش از چند متري بدود، شريف به اتفاق غزاله، نعيم و صابر با وانت به راه افتاد.
دويدن كيان از آن فاصله به دنبال وانتي كه به سرعت مي راند بي نتيجه بود.
وسط خيابان ايستاد و به دنبال وسيله اي چشم چرخاند.
تا آنكه چشمش به موتورسيكلتي كه مقابل مغازه اي پارك شده بود افتاد.

sourena
23-09-2009, 14:35
لطفا ادامه :31:
قضيه خيلي اكشن شده.... :31:

ssaraa
23-09-2009, 16:01
شريف غزاله را به داخل ساختمان مخروبه اي كه فاصله زيادي تا شهر نداشت كشيد و چنان سيلي به صورت او زد كه غزاله چرخي خورد و روي زمين ولو شد.
شريف بي رحمانه بار ديگر گيسوان غزاله را گرفت و سر او را به سمت بالا كشيد و گفت :
- اون سرگرد عوضي كجاست؟ اگه با زبون خوش بگي كه بهتر، والا مي دونم چه بلايي سرت بيارم.
غزاله ناليد: (نمي دونم).
- تقصير خودته. اگه توي ماشين دهن باز كرده بودي، الان اينجا نبودي.
- نمي دونم. گمش كردم. فكر كنم زخمي شده.
بار ديگر دست شريف بالا رفت و در صورت غزاله فرود آمد. غزاله احساس كرد استخوان صورتش خرد شده است، ناله اي كرد و با احساس ضعف شديد نقش بر زمين شد.
شريف دست بردار نبود، او را از جا كند و وادار به ايستادن كرد و دستش را روي شانه غزاله قرار داد تا او را سرپا نگه دارد كه غزاله با احساس درد در هم رفت و كمي شانه اش را عقب كشيد.
شريف متوجه آسيب ديدگي غزاله شد، به همين دليل ضربه اي به شانه او زد كه فرياد دلخراش غزاله را به آسمان بلند كرد.
نعيم كه شاهد اين صحنه هاي دلخراش بود، بي تفاوت خنده كريهي كرد و گفت :
- شريف ما متخصص اعتراف گرفتنه. تو كه هيچي، باباتم باشه به حرف مياره.
شريف رو به نعيم كرد و گفت :
- تو برو دنبال بيگ، به صابر هم بگو بيرون كشيك بده.
غزاله تصور مي كرد تا آمدن بيگ، از شكنجه شريف در امان خواهد بود.
اما شريف دوباره به سراغش آمد و نگاه تند پرغضبي به او انداخت، چنان كه غزاله از ترس نزديك بود قالب تهي كند.
تمام بدنش مي لرزيد كه شريف اسلحه اش را بالا برد و به ناگاه ضربه ديگري به شانه او وارد كرد.
نفس در سينه غزاله شكست و از فرط درد بي حال نقش زمين شد.
شريف در عين قساوت قلب كنار او زانو زد و گيسوان او را دور دستش پيچيد و گفت :
- حرف مي زني يا نه؟
عشق كيان چنان در تار و پود غزاله تنيده بود كه حتي در ازاي نجات جانش، حاضر نبود اسمي از او ببرد، باز ناليد.
- نمي دونم.
- پس نمي خواي حرف بزني.
سپس خنجرش را بيرون كشيد و تيغه تيز آن را روي گونه غزاله گذاشت و به آرامي آن را تا گلويش سُر داد.
نفس در سينه غزاله حبس شد.
شريف دسته اي از گيسوان غزاله را در دست گرفت و با يك حركت آن را بريد. اشك در چشمان غزاله حلقه زد. ترس، نفرت و خشم معجون دلش شد.
شريف هر بار با وحشيگري دسته اي از گيسوان گندمگون او را بريد، سپس آخرين دسته را به دستش گرفت و در حاليكه به آن بوسه مي زد قهقهه مستانه اي سر داد و موها را در پنجه اش مشت كرد و به سر و روي غزاله ضربه زد.
سر غزاله شكافت و از سر و صورتش خون جاري شد. ديگر نايي براي برخاستن نداشت.
شريف فكر كرد اين بار غزاله براي فرار از مرگ، زبان خواهد گشود.
از اين رو گفت :
- بهتره حرف بزني.... بيگ مثل من مهربون نيست.
غزاله به درد شديد و خونريزي بدنش اهميت نمي داد. دهانش را به زحمت جنباند و با صداي ضعيفي گفت :
- نمي دونم.
شريف حسابي برآشفته شد. هر كس ديگري جاي اين زن بود، ولو يك مرد قوي هيكل، تا به حال زبان به اعتراف گشوده بود.
اما اين موجود ظريف و شكننده تا سرحد مرگ مقاومت مي كرد، مقاومتي كه دليلش براي شريف قابل فهم نبود.
بنابراين با عصبانيت فرياد زد.
- دروغ ميگي... مثل يك سگ مي كشمت.
و با ديگر با غيظ بيشتر به جان غزاله افتاد. و اين بار دستش را روي شانه غزاله گذاشت و فشار مداومي به آن وارد كرد.
جراحت غزاله دهان باز كرد و خون ريزي نمود، فرياد غزاله همان لحظه اول خفه شد، زيرا از شدت درد، از هوش رفت. شريف ول كن نبود، گويي عقده داشت.
با قنداق اسلحه و مشت و لگد به جان غزاله افتاد.
او چنان غرق عمل وحشيانه اش بود كه متوجه حضور كيان نشد و قبل از آنكه بتواند از اسلحه اش استفاده كند كاملا غافلگير شد و پس از يك كشمكش طولاني مغلوب كيان شد و راهي ديار باقي گشت.

ssaraa
23-09-2009, 16:05
كيان با اندوه فراوان، سراسيمه بر بالين غزاله نشست.
غزاله با صورت روي زمين افتاده بود آنچنان مي نمود كه نفس نداشت.
كيان با دلشوره اي كه تمام وجودش را فرا گرفته بود، او را به سوي خود چرخاند، اما بند دلش پاره شد. صورت غزاله كاملا متورم و غرق در خون بود.
سر او را بر روي زانو اش گذاشت.
مزرعه گندمش به دست شريف جلاد به دست باد سپرده شده بود.
قلبش در هم فشرده شد. دست لرزانش را روي نبض گردن غزاله گذاشت، اما بلافاصله چشم بست و نفس در سينه اش حبس شد. تمام وجودش از يك احساس تلخ، داغ شد و فريادش در دل خرابه ها پيچيد : (نه).
باور نداشت. بار ديگر با چشمان خيس در صورت غزاله خيره شد و با ملاطفت طره هاي خون آلود او را از روي صورتش كنار كشيد و آهسته او را صدا زد:
(غزاله... عزيزم. چشمات رو باز كن).
اشك پرده اي مقابل ديدگانش كشيد و بغض راه گلويش را فشرد، با اين حال به آرامي گفت: (ببين من اومدم... نگاه كن كيانت اينجاست)،
اما جسم بي جان غزاله قادر به حركت نبود.
نگاه نااميدش را به پلكهاي بي حركت غزاله دوخت و با حسرت سر او را به سينه فشرد و بار ديگر فرياد جگرسوزش به آسمان بلند شد : (خدايا....).
هربار كه به صورت غزاله نگاه مي كرد، اميد داشت كه او چشم باز كند.
از اين رو بار ديگر شانه هاي غزاله را به شدت تكان داد و او را صدا كرد : (غزاله).
بدن سرد و يخ زده غزاله حكايت از مرگي تلخ و زجرآور داشت و ضجه هاي كيان كه از سوز سينه بر مي آمد، حاكي از عشقي ناكام و نافرجام بود.
با استيصال، سرِ غزاله را به سينه فشرد. به ناچار جسم بي جان او را روي دست بلند كرد. سر غزاله به سمت پايين آويزان بود و دستش در هوا تاب مي خورد. نگاه سرد كيان به مسير مقابل بود.
ساكت و خاموش، با سينه اي كه از اندوه و غم فشرده مي شد، مسافت طولاني را طي كرد. ديگر اثري از آب و آبادي نبود.
با اكراه جسم بي جان غزاله را روي زمين خواباند. نگاهي به سرتاپاي او انداخت. اشك مي ريخت، اشكهاي داغ حسرت!
ناليد : (نمي خواي به من غر بزني؟ مي بيني تو رو كجا آوردم. من امانت دار خوبي نبودم. كاش هيچ وقت به زندون نميومدم. كاش....).
اما بغض صدايش را ضعيف كرد. با عصبانيت و با حسرت با تيغه خجر به جان زمين افتاد.
ديگر به صورت غزاله نگاه نمي كرد. بي وقفه در حاليكه اشك مي ريخت، زمين را كند تا آنكه چند سانتي گود شد. با پشت دست اشك را از مقابل چشمانش پاك كرد و بي درنگ جسد غزاله را در گور خواباند.
نگاهش سرد بود، بوسه اي بر پيشاني او زد و با بغض گفت : (رفيق نيمه راه) . شانه هاي مردانه اش با هق هق گريه بالا و پايين مي رفت.
مدتي گريست، اما گويي هر لحظه سوز سينه اش بيشتر مي شد.
در حاليكه اشك مي ريخت، براي نماز ميت ايستاد. اما قبل از انجام اين كار، با برخورد قنداق تفنگ بيگ بر فرقش، نقش بر زمين شد.

ssaraa
23-09-2009, 16:07
مكالمه ضبط شده به دفعات به سمع حضار رسيد در حاليكه هر كس نظر و عقيده خود را بيان مي كرد.
همگي در يك مورد اتفاق نظر داشتند و آن هم فرار سرگرد زادمهر از دست ربايندگان بود.
سردار بهروان نگاهي به نقشه كامل جهان روي ديوار انداخت.
چند دكمه را فشرد چراغهاي كشورهاي هم مرز با ايران را روشن ساخت.
نگاه گذرايي به افغانستان انداخت. انگشت روي آن گذاشت و گفت :
- خودشه ! سفر خارج يا به عبارت ديگر سفر قندهار، يعني اونا در افغانستان به سر مي بردند.
سرهنگ كرمي پرسيد :
- منظورش از ماه عسل چي بوده؟
- بدون شك منظورش همون اسارتشونه.
پيوس كمي فكر كرد و گفت :
- بهتره پله پله جلو بريم. از اول شروع مي كنيم.
هدايت شما رو به نام كوچيك خطاب مي كنه و يكي از تكيه كلامهاي سرگرد رو به كار مي بره فقط به اين دليل كه قصد داره شما رو به ياد سرگرد بندازه و به نحوي آشنايي بده.
- يقينا ... سرگرد افسر زبده ايه، قطعا در خطر بوده كه در مخفيگاه باقي مونده و چون احتمال شنود مكالمات رو مي داده، هدايت رو انتخاب و رمز رو چاشني اطلاعاتش كرده.
- شايد هم اون ها در تعقيب و گريزي سخت به سر مي برن و مجبور شدن براي نجات جون خودشون اين طور عمل كنن.... به هر حال هدايت با معرفي خودش به عنوان عروس عمه عاليه، سردار رو مجاب ميكنه كه اين مكالمه از جانب سرگرده و رفتن ماه عسل، خوش گذشتن و پذيرايي مفصل به معناي ربوده شدن، شكنجه و آزاره.
دقيقا وقتي ميگه : (خصوصا پسرعمه پذيرايي مفصل شد).
همان طور هم كه در فيلم ديديم، سرگرد شكنجه سختي شده و هدايت در اولين جمله، در جواب سردار، خبر سلامتي خودشون رو به ما ميده.

ssaraa
23-09-2009, 16:10
- جمله بعدي كمي گنگه، منظورش از بي پولي چي بوده؟
سردار بهروان در جواب گفت :
- يقين دارم بدون اسلحه و آذوقه هستند و بيشتر از اون يقين دارم كه جاي امني نيستند.
وقتي ميگه بايد مسافرخونه رو عوض كنيم، قطعا جاشون لو رفته و قصد فرار دارن.
پيوس حرف سردار را تاييد كرد و افزود :
- با يه حساب سرانگشتي ميشه حدس زد كه اونا چيزي حدود چهارده روز قبل فرار كردن، درست زمانيكه ارتباط ربايندگان با ما قطع شد.
اين موضوع دقيقا به چهارده روز پيش برمي گرده و وقتي مطمئن مي شن سرگرد هنوز با ما تماس نگرفته، نقشه پليدشون رو عملي و خانواده سرهنگ شفيعي رو به جاي خود سرهنگ از بين مي برن.
مسئله اي كه بيش از همه اهميت داره اينه كه سرگرد به سختي تونسته خودش رو به جايي برسونه كه دسترسي به تلفن داشته باشه.
بنابراين احتمال تماس دوباره اي وجود نداره و ما بايد با دقت كامل اطلاعات سرگرد رو از اين مكالمه كوتاه بيرون بكشيم.
سردار بهروان مقابل نقشه ايستاد و پنج انگشت خود را روي مرز بازرگان قرار داد و گفت :
- مسئله اصلي اينجاست. اينجا قراره اتفاقي بيفته.
پيوس روي ميز خم شد و دو دستش را تكيه گاه بدنش قرار داد. نگاه عميقي در چهره جمع انداخت و گفت :
- محموله بزرگي قراره از مرز عبور كنه... فقط خدا كنه دير نشده باشه.
- بايد هرچه زودتر اطلاعات گمرك بازرگان رو در جريان قرار بديم و ضمن كنترل گسترده، خروجي هاي چند روز اخير رو چك كنيم تا اگر مورد مشكوكي مشاهده شد، اينترپل رو در جريان بگذاريم.

جلسه ساعتي ديگر به طول انجاميد و سردار بهروان پس از صدور دستورات لازم، با كسب اجازه از مقامات بالاتر و انجام هماهنگي هاي لازم، به اتفاق پيوس، براي نظارت مستقيم بر اجراي ماموريت، بلافاصله كرمان را به مقصد شمال غربي كشور و مرز بازرگان ترك كرد.

ssaraa
23-09-2009, 16:13
بي حوصله سبزيها را زير و رو مي كرد. بدون آنكه آنها را پاك كند در افكار پريشان خود غوطه ور بود.
سمانه هر از گاهي زير چشمي او را مي پاييد.
تا كنون خاله اش عاليه را اين چنين كلافه و بي حوصله نديده بود.
سرش را بالا آورد تا حرفي بزند، چشمش به تصوير كيان در قاب عكس منبت كاري افتاد.
لبخندي محو بر لبانش نشست و به آرامي دست بر شانه عاليه گذاشت و گفت :
- دفعه اولش كه نيست. اين ماموريت هم مثل ماموريتهاي ديگه.
- ولي كيان هيچ وقت بي خبر نمي رفت. خيلي ماموريتش طولاني مي شد پونزده روز ... بدجوري دلم داره شور مي زنه.
سمانه درحاليكه بلند مي شد. گفت :
- به دلت بد راه نده. الان يه چايي برات درست مي كنم تا حالت جا بياد.
بلند شو دستهات رو بشور، خودم سبزي رو پاك مي كنم.
- آخه زحمتت ميشه خاله جون.
- چه زحمتي! از مال خدا يه دونه خاله دارم، براي اين عزيز كار نكنم، واسه كي بكنم.
- قربونت برم خاله. كاش اين پسره از خطر شيطون پايين بياد و اجازه بده بيام خواستگاري.
- خواستگاري زوركي؟
- اين چه حرفيه خاله؟ كيان دنيا رو بگرده مثل تو گيرش نمياد.
- اين نظر شماست خاله.
- من پسرم رو خوب مي شناسم، كيان من اهل عشق و عاشقي و چه مي دونم اين حرفها نيست.
اگه براي ازدواج دست دست مي كنه، به خاطر شغلشه... تا اسم زن و ازدواج رو ميارم، غرولند مي كنه كه تو توقع داري دختر مردم رو بياري توي اين خونه، صبح تا شب ور دلت بشينه... خدا مي دونه صبح كه مي زنم بيرون كي برمي گردم.
اصلا اگه برگردم.
- اينا همش بهانه است... شما مادرم رو به خيال واهي نشونديد.
بيست و هفت سالمه. مي ترسم تا چشم روي هم بذارم، سي ساله بشم ور دست مامانم بمونم.
- نه خاله جون اين دفعه كه برگرده تكليفم رو باهاش يه سره مي كنم.
- من براي آقا كيان احترام زيادي قائلم و با وجودي كه قلبا دوستش دارم، نمي خوام وادار به اين كار بشه.
- كيان غلط بكنه رو حرف من حرف بزنه. سرگرد كه هيچي، اگه سرلشگر هم كه بشه باز هم پسر خودمه و بايد مطيع من باشه.
- واااي! پس آقا كيان شانس آورده كه شما فقط مادرش هستيد.
- چي خيال كردي. كيان بي اجازه من آب نمي خوره.
سمانه لبخندي زد و گفت:
- ديگه بهتره حرفش رو نزنيم. شما بهتر از من مي دوني كه آقا كيان زن بگير نيست.
- مگه دست خودشه؟ كتي كه از اصفهان برگرده، دست كيان رو مي گيريم و مي نشونيم پاي سفره عقد.
سمانه سر به زير انداخت و عاليه با ابراز علاقه گفت :
- قربون اون چشمهاي بادوميت برم. من به جز تو عروس ديگه اي نمي خوام.

ssaraa
23-09-2009, 16:18
با احساس درد سعي كرد جاي ضربه را لمس كند، اما قادر به تكان دادن دستهايش نبود.
چهره اش در هم رفت و با چشيدن طعمي تلخ در دهانش به زحمت چشم باز كرد.
گيج و منگ كمي سرش را بالا آورد، اما قبل از تشخيص موقعيت، مشت محكم بيگ در صورتش فرود آمد و او را براي دقايقي دوباره بيهوش ساخت.
تا آنكه بالاخره چشم در چشم بيگ باز كرد و به سرعت متوجه موقعيتش شد.
بيگ غضبناك او را جلو كشيد و با چشمان بُراق شده گفت :
- مثل يه سگ مي كشمت.
بيگ سپس در حاليكه به ران مجروحش اشاره مي كرد افزود :
- ولي قبلش باهات كار دارم آقا پسر.
كيان را به گوشه وانت هُل داد و با چهره درهم محل اصابت گلوله را در دست گرفت.
دستهاي كيان از پشت سر با طناب بسته و آزادي عملش سلب شده بود. با اين حال به دنبال راهي براي غافلگيري، با احتياط در حاليكه زير چشمي بيگ را مي پاييد كمي خودش را جابجا كرد و به درب وانت تكيه داد.
نگاهي به داخل كابين انداخت. به جز راننده، يك نفر ديگر هم روي صندلي جلو نشسته بود و چشم به مسير مقابل داشت.
در حاليكه نقشه اي براي فرار و خلاصي از شر اين سه نفر مي كشيد، شروع به ساييدن طناب به ورق پاره كف وانت كرد.
يادآوري مرگ غزاله وجودش را به آتش كشيده بود.
با اين وجود مي خواست خيالش از دفن شدن بدن او آسوده باشد، از اين رو با لحني سرد پرسيد :
- با هدايت چه كار كردي؟
- هدايت ديگه كيه!؟.... آهان همون جنازه رو ميگي! مي خواستي چي كارش كنم؟
- خدا كنه دفنش كرده باشي.
بيگ پوزخندي زد و ساكت ماند.كيان عصباني صدا بلند كرد :
- مگه تو مسلمون نيستي؟
- ديگه داري روت رو زياد مي كني. خفه ميشي يا خفه ات كنم!
كيان بالاجبار سكوت كرد. غم از دست دادن غزاله به همراه نفرت و خشم او را در تصميمش مصمم تر ساخت و در حاليكه سعي در بريدن طناب داشت، چندين بار نقشه اش را در ذهن مرور كرد.
بايد حساب شده عمل مي كرد. بنابراين زمانيكه از پاره شدن طناب اطمينان پيدا كرد، به در تكيه داد. چشم بست و وانمود كرد هنوز گيج و منگ است.
بيگ نيز خون زيادي از دست داده بود و احساس ضعف مي كرد.
وقتي كيان را در آن حال ديد، به خيال آنكه او نيز حال مساعدي ندارد و با دستهاي بسته كاري از او ساخته نيست، اسلحه اش را كنار گذاشت.
رفته رفته ضعف و سرگيجه بر بيگ غلبه كرد به طوريكه مدام چشم باز و بسته مي كرد و كاملا منگ بود و بيهوده سعي مي كرد با درجه پاييني از هوشياري خود را سرحال نشان دهد.
كيان زير چشمي مراقب حركات او بود و وقتي بيگ براي لحظات متمادي چشم بر هم گذاشت، با يك حركت غافلگير كننده و با يك يورش سريع او را از جا كند و بلافاصله از وانت به بيرون پرتاب كرد.
راننده كه اين صحنه را از آيينه مقابلش ديده بود، بي درنگ ترمز كرد.
ترمز نيش دار باعث شد كيان تعادلش را از دست بدهد و پس از برخورد با كابين، كف وانت ولو شد.
مرد تنومندي كه در كابين جلو كنار راننده نشسته بود، بلافاصله از وانت بيرون پريد، اما قبل از آنكه فرصت شليك بيابد با گلوله اي كه از اسلحه بيگ توسط كيان شليك شد نقش بر زمين گشت.
با مشاهده اين صحنه، نعيم راننده وانت از ترس اسلحه اش را بر زمين انداخت و دستهايش را به علامت تسليم بالا برد. كيان او را به عقب خواند و گفت :
- اگه بخواي كلك بزني مهلتت نمي دم.
- هر كار بخواي مي كنم. فقط من رو نكش.
كيان به وضوح ترس را در چشمان نعيم ديد و به خوبي مي دانست لحظه اي غفلت، از اين روباه مكار شيري درنده خواهد ساخت.
به همين دليل جانب احتياط را رعايت و در حاليكه حلقه طنابي به جانب او پرتاب مي كرد از وانت پايين پريد.
نعيم با اطاعت از دستورات كيان طناب را برداشت و به سمت جايي كه بيگ روي زمين افتاده بود نزديك شد.
چند قدمي بيگ كه رسيد باز به امر كيان ايستاد.
كيان سر اسلحه را به سمت نعيم نشانه رفت و در حاليكه مراقب حركات او بود با احتياط به بيگ نزديك شد.
بيگ با صداي ضعيفي مي ناليد. با اطمينان از زنده بودن او و براي اينكه بار ديگر غافلگير نگردد، سريع از او فاصله گرفت.
نعيم به دستور كيان دست و پاي بيگ را بست و او را به دوش انداخت و كف وانت خواباند.
نعيم در انديشه فرار، با استفاده از يك غافلگيري آني بود.
وقتي بيگ را كف وانت خواباند با تعلل به سمت كيان چرخيد.
اما كيان فرصت روگرداندن را از او گرفت و با ضربه محكمي در پس سر، او را نقش بر زمين كرد و بلافاصله او را به طرف درختان سمت راست جاده كشيد و پس از بازرسي بدني كامل، با طناب محكمي او را به درخت بست و با آسوده شدن از جانب نعيم، خودش را به وانت رساند.
بيگ هنوز مي ناليد. در حاليكه قدرت برخاستن نداشت.
كيان ديگر هيچ گونه ريسكي را نمي پذيرفت.
از اين رو كمي او را بالا كشيد و به ميله هاي متصل به كابين طناب پيچ كرد. سراسيمه پشت ماشين نشست و با سرعت هر چه تمام تر، راه آمده را بازگشت.

4MaRyAm
23-09-2009, 16:20
من این رمانو قبلا خوندم
یکی از بهترین رمانهایی که من تا حالا خوندم، به دوستان پیشنهاد میکنم حتما بخونن، مرسی سارا جان :11:

sourena
24-09-2009, 00:18
ان شاالله سر سارا خانم زودتر خلوت بشه.....
ادامه داستان رو هم بذاره :31:
ولي ديگه خيلي آرتيست بازي شده ها.....
نويسنده فيلم اكشن زياد ديده! :31:

ssaraa
24-09-2009, 07:54
اما من فکر میکنم این خلاقیت بالای نویسنده بوده نه اینکه فیلم اکشن زیاد دیده باشه
من خودم همین تفاوت رو نسبت به رمانای دیگه دوست دارم

sourena
24-09-2009, 08:31
اما من فکر میکنم این خلاقیت بالای نویسنده بوده نه اینکه فیلم اکشن زیاد دیده باشه
من خودم همین تفاوت رو نسبت به رمانای دیگه دوست دارم
ولی به نظر من داداش خودم اولین نویسنده اکشنه :دی
فرورتیش رضوانیه رو میگم.....ستون بومرنگ... :دی
نمیدونم کسی میخونه یا نه!

ssaraa
24-09-2009, 10:12
چند ساعتي طول كشيد تا محلي كه غزاله را آماده دفن كرده بود بيابد.
هوا كاملا تاريك شده بود و يافتن جسم بي جان غزاله در آن دشت فراخ كار بسيار دشواري بود.
بارها آن دشت را دور زد، اما گويي جسم غزاله قطره اي آب شده و به زمين فرو رفته بود.
بالاخره در كمال نااميدي در يكي از همان دور زدنها برحسب اتفاق گودال را پيدا كرد. بي درنگ ترمز زد و سراسيمه بيرون پريد.
فكر كرد غزاله بي صبرانه انتظار او را مي كشد در حاليكه فرياد مي زد: (نترس ، اومدم... ديگه تنها نيستي)، جلو دويد كه با ديدن گودال خالي مبهوت ماند.

پاهاي سست و لرزانش تا شد و زانو زد: (يعني چه اتفاقي افتاده!؟)
با بغض گفت: (نكنه گرگها...) با اين خيال هراسان اطراف گودال را زير نظر گرفت و با ديدن چند ردپا كه شباهت زيادي با ردپاي گرگ داشت و خطوط كشيده شدن بدن غزاله، سرش را ميان دو دستش گرفت و نعره دلخراشش در بيابان پيچيد.
بار ديگر با نگاه دقيق تري به تفحص پرداخت. چند ردپاي انسان ديد، كه يقين داشت مربوط به بيگ و دو همدستش است و مشاهده جاي پاي حيوانات، جاي هيچ شكي باقي نگذاشت كه جسم غزاله توسط چند حيوان درنده، مثل گرگ، از گودال بيرون كشيده شده بود.
لب به دندان گزيد. هيچ چيز قادر نبود جلوي اشك و ماتم او را بگيرد.
با حالي كه هيچ گاه در خود سراغ نديده بود با صداي بلند بناي گريستن گذاشت.
آن شب بدترين شب زندگيش بود. دلشكسته از جاي برخاست و بي هدف در بيابان به راه افتاد.
گاه زار مي زد و گاه غزاله را صدا مي كرد. مستاصل زانو زد و سر به آسمان بلند كرد، اما قدرت تكلم نداشت.
در سكوت به آسمان خيره شد.
صبح روز بعد تابش مستقيم نور خورشيد او را مجبور كرد تا چشم باز كند.
گيج و منگ به اطراف نگاهي انداخت و با يادآوري شب گذشته به تلخي از جاي برخاست.
مي دانست جستجو نتيجه اي ندارد، با اين وصف در روشني روز به دنبال جسد و يا احتمالا بقاياي آن مسافت زيادي را جستجو كرد، اما بي فايده بود و اثري نيافت.
دلشكسته و پريشان به سمت وانت به راه افتاد. چند لحظه بعد با ديدن بيگ از سر خشم دندانهايش را به هم ساييد و با يك جهش به عقب وانت پريد.
بيگ رنگ و رويي نداشت. با وجودي كه محل جراحت را از بالاي زخم محكم بسته بود، خون همچنان از بدنش مي گريخت. به شدت ضعيف شده بود و با صداي ضعيفي ناله مي كرد.
كيان مقابل او زانو زد و با تكان مختصري او را متوجه خود كرد.
بيگ چشمانش را لحظه اي گشود، اما ياراي باز نگه داشتن آنها را نداشت.
كينه از دست دادن غزاله كيان را كفري كرده بود، با عصبانيت دست زير چانه بيگ زد و گفت:
- فكر نمي كردي نوبت خودت هم برسه، نه؟
- آ...ب
كيان با ديدن حال خراب او بغض و كينه را كنار گذاشت و قمقمه آب را به لبهاي بيگ نزديك كرد و گفت:
- فقط يك كم.... مي دوني كه برات ضرر داره.
بيگ با ولع جرعه اي نوشيد ولي كيان قمقمه را كنار كشيد و گفت:
- گفتم برات ضرر داره.
- تشنمه.
كيان مي دانست كه بر اثر خونريزي و ضعف شديد، بيگ به زودي مي ميرد.
با اين وجود در حالي كه نفرت و خشم زايدالوصفي داشت، تصميم گرفت او را به خرابه هاي ابتداي شهر برساند تا در صورت گذر احتمالي كسي يا كساني نجات يابد. با اين فكر او را تا مدخل شهر رساند.
كيان در حاليكه دست و پاي او را آزاد مي كرد، پرسيد:
- مي توني بگي ولي خان رو كجا مي تونم پيدا كنم؟
- م..ر...ز.
و از هوش رفت.
دقايقي بعد كيان در حاليكه با يادآوري غزاله خود را آزار مي داد، مسيري را كه شب گذشته طي كرده بود، پيش رو گرفت.
اگر قادر مي شد نعيم را بيابد، مخفيگاه ولي خان را مي يافت، اما زمانيكه به محل درگيري شب گذشته رسيد، نه از نعيم خبري بود و نه از جسد جميل.
بالاجبار راهي را كه فكر مي كرد به ايران ختم مي شود، در پيش گرفت.

با فاصله گرفتن از سرزمينهاي شمالي افغانستان، در امتداد نگاهش بيابان بود.

مسافت زيادي را پيمود كه وانت پس از چند بار ريپ زدن، خاموش شد و كاملا از كار افتاد.

ssaraa
24-09-2009, 10:48
با عصبانيت مشتي روي فرمان كوبيد و گفت:
- لعنتي. حالا وقت بنزين تموم كردنه. و از كابين خارج شد.
نگاهي به اطراف انداخت. در انتهاي وسعت ديدش اشكالي كه به نظر مي رسيد منازل روستايي است به چشم مي خورد.
كيان به سختي ماشين را به سمت درختچه هايي كه در كنار جاده قرار داشت هدايت و وانت را در پناه درختها پنهان كرد. كلت كمري را زير پيراهنش مخفي و اسلحه كلاش را هم چند متر دورتر از ماشين زير درختي پنهان كرد و با عجله به جايي كه احتمال مي داد زندگي جريان داشته باشد حركت كرد.
تعداد اندكي منازل روستايي در كنار مزارع گندم در كنار يكديگر بنا شده بودند. سگ گله پارس كنان نزديك شدن او را به اطلاع اهالي رساندند. علي فرزند كوچك محمدجعفر به استقبالش دويد.
علي با شور و حال سلام كرد و پرسيد:
- غريبه اي!
- اُ ... تو پسر كي هستي؟
- محمدجعفر.
- بارك ا...! برو از بابات بپرس مهمون نمي خواد!
علي دوان دوان به سوي پدرش دويد و گفت:
- بابا! بابا! مهمون اومده.
- قدمش به روي چشم، خوش آمد.
لحظاتي بعد كيان به رسم احوالپرسي محمدجعفر را در آغوش كشيد و محمد جعفر به رسم مهمان نوازي مسلمانان، استقبال گرمي از او به عمل آورد و گفت:
- غريبه اي! اهل كدام ولايتي برادر؟
- دِهِ... پايين سفيد كوه.
- نومت چيه؟
- ا... يار.
محمدجعفر با مشاهده چهره خسته كيان، بي درنگ او را به داخل عمارت محقر خود كرد. كيان مدت سي و شش ساعت غذايي نخورده بود، بنابراين قبل از داخل شدن به خانه با احساس ضعف و گرسنگي گفت:
- گرسنه ام، اما بي پول.
- تو مهماني و عزيز، بيا داخل برادر... بالاخره يك لقمه نان پيدا مي شود.
كيان بدون تعارف وارد شد و دقايقي بعد، پس از خوردن نان و شير، در حاليكه كمي حالش جا آمده بود، محمدجعفر را به حرف واداشت و اطلاعات مفيدي راجع به موقعيت جغرافيايي آن محل به دست آورد. سپس با جلب اعتماد او صحبت بنزين را به ميان كشيد كه محمدجعفر در پاسخش گفت:
- ما اينجا گازوييل داريم، اما ده بالايي يكي دو تا ماشين دارن و حتما بنزين هم دارن.
كيان براي دستيابي به بنزين سوالاتي پرسيد كه محمدجعفر در جواب گفت:
- بنزين خيلي گران است... تو هم كه پول نداري.
- درسته ولي اگر به من قرض بديد قول مي دم بهتون پس بدم.
- نه برادر من... اگر داشتم دريغ نمي كردم.... هر يكي گالون بنزين خيلي گران است.
كيان نااميد سر به زير شد و محمدجعفر چون پدري دلسوز گفت:
- اگه چيز باارزشي داري، شايد معامله كنن.
- با اسلحه معاوضه مي كنن؟
- چه جور اسلحه اي؟
- كلت.... يه كلت كمري تمام اتوماتيك با يك خشاب پر.
- نمي دونم. بايد بپرسم... همراهته؟
- اُ ... همراهمه.
- برم يه پيك بفرستم ده.. جلدي برمي گردم.
محمدجعفر كه بيرون رفت، احساس ندامت به جان كيان افتاد، اما قبل از هر اقدامي محمدجعفر با مرد جواني برگشت. كيان با مشاهده آن دو سراسيمه بلند شد. محمدجعفر تازه وارد را معرفي كرد:
- اين برادرمه... محمدباقر.
سپس محمدجعفر دستي در محاسنش كشيد و گفت:
- مي تانم سِيرَش كنم؟
- كيان كلت را از زير پيراهنش بيرون كشيد و قيل از آنكه كلت را به او بدهد خشاب آن را خارج ساخت.
محمدباقر اسلحه را با دقت بررسي كرد و گفت:
- بايد با خودم ببرمش... عبدالحكيم تا اين رو نگيره، بنزين نميده، بايد همان جا معامله را تمام كنيم.
محمدجعفر كلت را از دست برادر قاپيد و گفت:
- به به.. عجب خوش دسته! پس چرا خشابش را در آوردي؟... نترس ما سر مهمان كلاه نمي ذاريم.
كيان چاره اي جز اعتماد نداشت. بالاجبار خشاب را به دست محمدجعفر داد و گفت:
- فقط جلدي باش. تا روز تمام نشده بايد برم.
با مشاهده عجله كيان، محمدباقر پرشتاب اسلحه را زير پيراهنش پنهان كرد و رفت.
محمدجعفر نگاهي به چهره خسته و بي رمق كيان انداخت و در حال برخاستن گفت:
- خيلي خسته اي، كمي بخسب... محمدباقر كه برگرده صدايت مي زنم.
كيان قدر شناس تشكر كرد و به محض خروج او گوشه اي دراز كشيد و به خواب رفت. ساعتي بعد محمدجعفر به آرامي در را گشود و او را به آرامي صدا كرد.
- ا...يار، ا...يار بلند شو مرد. شوم شد.
كيان با اكراه چشم باز كرد و به محض ديدن او بلافاصله لبخندي زد و گفت:
- خوش خبر باشي برادر.
- محمدباقر بچه زرنگيه، مي دونستم دست خالي برنمي گرده.
- چطور جبران كنم.
- براي مهمان هركاري بكني كم است. حالا تا هوا تاريك نشده بجنب.
- ساعت چنده؟
- چهار.... ديگه چيزي تا غروب نمانده.
كيان كش و قوسي به بدنش داد و به دنبال محمدجعفر از اتاق خارج شد. در فاصله كمي از ساختمان محمدباقر با جواني مشغول گفتگو بود. نگاه كيان روي ظرف بيست ليتري خيره ماند و لبخندي محو گوشه لبش نشست.
محمد جعفر دست به شانه او گذاشت و گفت:
- چهل ليتر كافيه....
باورش نمي شد. شبيه يك معجزه بود. مي دانست بيشتر از قيمت كلت بنزين دريافت كرده است از اين رو به لبخندي كفايت كرد.
كيان پس از پرس و جو در مورد راهها سوار بر گاري به محل اختفاي وانت رفت. كمك محمدباقر براي او مفيد بود و او توانست تا قبل از تاريكي هوا وانت را از زير درختچه ها بيرون كشيده و باكش را پر از بنزين كند و به سمت شهر هرات كه در نزديكي ده بود به راه بيفتد.

ssaraa
24-09-2009, 11:03
وانت به سرعت در جاده پيش مي رفت و كيان با اندوه و به ياد غزاله سر را به شيشه تكيه داده و به مسير مقابلش چشم دوخته بود.
به ياد روزهايِ كوتاهِ با او بودن و اينكه چگونه در مدتي كوتاه چنين دلبسته او شده بود، افتاد.
شايد دستهاي مهرباني كه پس از شكنجه مرهم زخمهاي تنش بود و شايد هم حرارت سوزان آن دو خورشيد زيبا!.... آه كه هر چه بود اكنون نه اثري از آن دستهاي مهربان مي يافت و نه نشانه اي از آن چشمهاي براق.
را كوتاهي تا (شين دَند) باقي و خطر هر لحظه در كمينش بود.
مسلما ولي خان آرام نمي نشست و در صدد انتقام بر مي آمد.
بايد بر احساسات عواطف خود غلبه مي كرد و تا رسيدن به هدف نهايي اش كه همانا يافتن ولي خان و نقش برآب ساختن نقشه هاي پليد او بود، دور غزاله و احساسي را كه به او داشت خط مي كشيد.
دشوار بود، اما شدني. نيمه هاي شب بود كه به شين دند رسيد.
وانت را در محل مناسبي كه به راحتي قابل رويت نبود پارك كرد و تا رسيدن سپيده سحر منتظر نشست.
شانس با او يار بود كه به طور اتفاقي در وارسي داشبورد، لابلاي اوراق، مبلغي اسكناس تا نخورده يافت. صورتش را ميان دستار پيچيد و راهي (شين دند) شد. بايد هوشيارانه عمل مي كرد زيرا كوچكترين بي احتياطي دردسر تازه اي براي او به همراه داشت. بنابراين محتاط وارد شهر شد.
با احساس گرسنگي قبل از هر اقدامي براي صرف صبحانه به دنبال قهوه خانه يا جايي شبيه به آن بود و بالاخره پس از دقايقي جستجو قهوه خانه را پيدا كرد.
جلو رفت و پس از رد و بدل كردن جمله هايي به افغاني با لهجه اي كه روز به روز بهتر مي شد نشست و به انتظار آماده شدن صبحانه ماند.
وقتي پسركي نان و پنيري كه بيشتر شبيه به ماست بود، با استكان چاي در مقابلش گذاشت، به آرامي دستار را از چهره اش باز كرد.
صورت آفتاب سوخته با موهاي ژوليده و ريش كاملا بلند نشان مي داد كه او از اهالي همان ديار است. پس جاي شك در دل پسرك باقي نماند و با لبخندي دور شد.
گرسنگي شديد باعث شد با اشتها شروع به خوردن نان و پنير كند و در عين حال در تمام مدت با دقت و تيز بيني اطرافش را زير نظر داشته باشد.
به اميد ديدن افراد ولي خان مدت زيادي را در قهوه خانه سپري كرد، اما هيچ يك از افراد او را نديد.
بنابراين حسابش را تصويه كرد و به سمت مركز آبادي به راه افتاد.
هنوز چند قدمي از قهوه خانه دور نشده بود كه نعيم را با سر و وضع خاك آلود در حاليكه بسيار خسته و ناتوان نشان مي داد، ديد.
نعيم به سمت او حركت مي كرد. كيان بالافاصله خود را جمع و جور كرد و بي تفاوت از كنار او دور شد و چون با دستار صورت خود را پوشانده بود نعيم او را نشناخت.
كيان او را دنبال كرد.
نعيم پس از گذشتن از چند كوچه به خانه اي كه مانند باغ بود رفت.
كيان بالا رفتن از ديوار را با وجود بچه هايي كه در كوچه مشغول بازي بودند، عاقلانه ندانست. بنابراين در گوشه اي پنهان شد و رفت و آمد آنجا را زير نظر گرفت.
در مدت انتظارش كه تا حوالي ظهر كشيد، رفت و آمدهاي مشكوكي به آن خانه شد تا آنكه بعد از ظهر همان روز، نعيم در حاليكه سرحال و قبراق شده بود از خانه خارج شد و با موتوري در مسير جاده (فراه) قرار گرفت.
كيان درنگ را جايز ندانست. به سرعت به سمت وانت رفت.
وقتي در مسير جاده قرار گرفت، مسافت زيادي را طي نكرده بود كه از دور موتور نعيم را ديد. با احتياط او را تعقيب كرد.
تا آنكه وارد جاده كوهستاني شد. بعد از گذشتن از يكي دو پيچ جاده بود كه متوجه شد اثري از موتورسيكلت نيست.
خشمگين، بر سرعت وانت افزود، اما هرچه جلوتر مي رفت، اثري از موتور و نعيم نمي يافت.
آشفته و پريشان وانت را به كناري كشيد و متوقف شد.
كيان نگاهي به جاده انداخت. چيزي نديد. با احساس خطر اسلحه اش را برداشت و پياده شد.
چشمهاي تيزبينش را به اطراف چرخاند. سمت چپ حاده كوهستاني و جاي مناسبي براي پنهان شدن بود.
انتظارش زياد طول نكشيد و سر و كله نعيم و سالم پيدا شد.
سالم با اسلحه مسلح، پيش از نعيم جلو رفت و به وانت نزديك شد. با يك حركت غافلگير كننده جلو پريد و داخل كابين را نشانه رفت.
وانت خالي بود. با احتياط گام ديگري برداشت و به داخل كابين سرك كشيد. وقتي از نبود كيان مطمئن شد، به نعيم اشاره كرد كه جلو برود.
نعيم كه تيزتر و زرنگ تر از سالم بود و در ضمن مزه مشتهاي سنگين كيان را چشيده بود، با احساس خطر از وجود دام، با صداي ضعيفي گفت:
- برگرد... خطرناكه لعنتي.
سالم بي چون و چرا در كنار نعيم قرار گرفت، انتظار آنها مدت زيادي به طول انجاميد. اثري از كيان نبود. بالاخره حوصله سالم سر رفت و با عصبانيت گفت:
- تا كي مي خواهي همين طور غنبرك بزني. اگه اينجا بود تا حالا خودش رو نشون داده بود.
- حكما كمين نشسته.
- نديدي جلوي وانت درب و داغون شده بود، حتما گير ولي خان افتاده.... شايد هم اصلا اون پشت فرمان نبوده.
- اما من مثل تو فكر نمي كنم.
- خودم با چشم خودم ديدم... سوئيچ روي وانت بود. من مطمئنم گير ولي خان افتاده.
- اگه اشتباه كرده باشي دخل هردومون اومده.
- به جاي اين حرفها بلند شو موتور رو بيار.... من ميرم سراغ وانت. اگر احيانا كمين نشسته باشه، جلدي بتونيم فرار كنيم.
نعيم با وجود نارضايتي موتورسيكلت را از لابلاي بوته ها بيرون كشيد و پشت وانت سنگر گرفت.
سالم با احتياط نزديكي در وانت عقب عقب رفت و پس از نگاه كردن به اطراف و نديدن اثري از كيان با خوشحالي پشت وانت نشست و دست روي سوئيچ گذاشت، اما قبل از آنكه فرصت چرخاندن سوئيچ را بيابد صداي صفير گلوله اي در گوشش پيچيد و درد جانكاهي در بازوي خود احساس كرد.

ssaraa
24-09-2009, 11:04
نعيم هراسان و وحشت زده بدون آنكه به فكر كمك به سالم باشد هندل زد و گاز موتور را گرفت و در جهت مخالف وانت به حركت درآمد، اما در رگبار گلوله اي كه از اسلحه كيان شليك شد، او را به همراه موتورش سرنگون ساخت. گلوله ها به لاستيك موتور و ران نعيم برخورد كرد. وحشت و اضطراب سراپاي هردو آنها را فراگرفته بود. هر دو به علامت تسليم اسلحه هايشان را به گوشه اي پرتاب و دستها را بالا بردند. در اين موقع كيان با احتياط از كمين گاه خود بيرون آمد و با حركت دادن سر اسلحه به سالم فهماند كه از وانت فاصله بگيرد.
سالم با وجود درد فراوان و خونريزي شديد، از وانت فاصله گرفت و در چند قدمي نعيم كه روي زمين ولو شده بود، ايستاد.
كيان فرياد زد:
- زانو بزن و دستهات رو بذار روي سرت.
ترس از مرگ او را به انجام دستورات مي كرد. دستها را پشت سر قفل كرد و زانو زد. كيان با احتياط جلو رفت و بالاي سر نعيم با تهديد گفت:
- فكر بدي به سرت نزنه والا مي كشمت.
- رحم كن... هرچي بگي گوش مي دم.
- دفعه قبل هم كه همن رو گفتي.
- غلط كردم... منو نكش هر كاري بخواي برات انجام ميدم.
- اگه بگي ولي خان كجاست، جفتتون رو ول مي كنم. والا....
نعيم با التماس حرفش را بريد و گفت:
- مي گم... مي گم. نزن.
همين كه كيان سر اسلحه را بالا آورد نعيم گفت:
- فراه، سمت چپ رود، ده... هروقت مياد اين ورِ مرز، اونجا پنهان ميشه.
- چند نفر هستند؟
- نمي دانم... شايد ده پانزده نفر. شايد هم كمتر... دور روز پيش بيشتر بچه ها رو فرستاد دنبال تو، شايد الان تنها باشه يا حداكثر يكي دو تا محافظ داشته باشه.
- خيلي كله گنده است؟
- از وقتي برادرش شيرخان دستگير شده همه كاره است.
- با كي بده بستون داره؟
- بيشتر با ترك ها.
- محموله جديد رو فرستادن؟
- نمي دونم... من چيز زيادي نمي دونم.
كيان در حاليكه اسلحه هاي آن دو را برمي داشت، به وانت نزديك شد و گفت:
- اگه دروغ گفته باشي برمي گردم و هرجا كه باشي پيدات مي كنم و مي كشمت.
و پشت رُل نشست. نعيم سراسيمه و با تحمل درد از جا برخاست و فرياد زد:
- كجا! تو رو به خدا، ما رو اينجا نذار... ما رو هم با خودت ببر.
كيان همان طور كه لازمه شغل و موقعيتش بود بدون توجه به التماسهاي نعيم، پا روي پدال گاز فشرد و دور شد.
تا فراه راه زيادي نبود پس از يك ساعت رانندگي مداوم به مقصد مورد نظر رسيد و بدون اتلاف وقت سراغ دره سبز را گرفت و با گفتن نشاني، ساعتي بعد در دره سبز بود.
احتياط شرط اول عقل بود و سرگردي با تجربه چون او، مثل دفعات قبل، وانت را در محلي مناسب مخفي كرد.
بايد در كمين لحظه مناسب، تا رسيدن شب، به انتظار مي نشست، اما احتمال آنكه نعيم عده اي را يافته و براي گرفتن انتقام، خبر رسيدن او به فراه را به سمع ولي خان برساند زياد بود، بنابراين بايد هرچه زودتر دست به كار مي شد و نقشه اش را عملي مي كرد.
خشاب اسلحه هاي غنيمت گرفته را بيرون آورد و در جيب گذاشت و اسلحه كلاش را به گردن آويخت. خنجر تيز و بران را لاي دندانهايش گرفت و بي سر و صدا آرام از ديوار بالا خزيد و سرك كشيد. سكوت خانه نشان مي داد هچ موجود زنده اي در آن مكان سكونت ندارد.
با جستي از ديوار پايين پريد و چالاك پشت درختي پناه گرفت. باز سرك كشيد، چيزي نديد. با مشاهده درِ باز، با احتياط جلو رفت و وارد شد. نگاه جستجوگرش در زواياي اتاق چرخ خورد. همه چيز نشان از وجود حيات در آن خانه داشت. نگاهش روي قليان ثابت ماند. جلو رفت و دست روي آن گرفت. هنوز حرارت داشت.
در حال جستجو بود كه صدايي در حياط پيچيد: (يكساعته كارهاتون رو انجام بديد و زود برگرديد). صداي زمخت و دورگه اي در جواب گفت: (چشم قربان). بي درنگ داخل گنجه پناه گرفت. صداي نزديك شدن قدمهاي سنگين مردي در حياط طنين انداخت و نفس در سينه كيان حبس شد.

sourena
24-09-2009, 14:09
تازه داشت به جاهاي خوب ميرسيد .... منتظر آرتيست بازيهاي كيان بوديم :31:
بايد تا شنبه صبر كنيم به گمونم...

ssaraa
26-09-2009, 10:35
قسمت پاركينگ ارزيابي و بازرسي خودروها تحت كنترل نامحسوس قرار گرفت. خروجيهاي چند هفته اخير كنترل و ليست انتظار وروديهاي پاركينگ در اختيار سردار بهروان قرار گرفت.
بارگيرهاي ترانزيت شامل سنگهاي گرانيت، محصولات و آلات و ادوات كشاورزي، صنعتي و ....بود.
تعداد تريلرهاي بارگيري شده از جنوب و جنوب شرقي به دويست، سيصد دستگاه مي رسيد و بازرسي دقيق و همه جانبه آنها مستلزم به كار گيري نيروي ويژه و و صرف زمان طولاني بود.

از طرفي، باند قاچاق به آن وسعت و گستردگي، احتمالا مي توانست افراد نفوذي در گمرك و نيروي انتظامي داشته باشد.
و احتمال زيادي مي رفت كه تريلرهاي حامل محموله هنوز وارد پاركينگ گمرك نشده باشند.
در اينصورت كوچكترين اشتباهي مي توانست قاچاقچيان را هوشيار و آن ها را در تغيير يا لغو نقشه ياري كند.
با اين وصف، پيوس تصميم گرفت با تشكيل جلسه فوق العاده اي، بار ديگر نوار مكالمه غزاله با دقت بيشتري بررسي گردد، شايد قادر به يافتن نكته جديدي شوند.
نوار را در ضبط كوچكي قرار داد و قسمت آخر مكالمه را انتخاب كرد.
صداي غزاله در فضاي سالن پيچيد:
- راستش چندتا از دوستاش قصد دارن برن تركيه، خواهش كرد اگه مرز بازرگان آشنا داريد، سفارش اونا رو حسابي بكنيد...
وسايلشون بيش از اندازه بزرگ و سنگينه، ممكنه خروجي نگيرن.
نوار به دفعات تكرار شد و سرهنگ باقري متفكرانه گفت:
- بايد دنبال باري باشيم با وزن و حجم زياد. با اين حساب، ما تريلرهايي با اين خصوصيات باري رو با دقت بيشتري بازرسي مي كنيم.
پيوس گفت:
- ليستي از بار تريلرهاي بارگيري شده از جنوب ايران رو مي خوام... بهتره ابتدا روي كاغذ يه بررسي داشته باشيم.... يه حساب سرانگشتي.
- اگه موافق باشيد بريم به بخش مرفوك، اونجا سرعت انجام كار بيشتره.
در بخش مرفوك ليست مورد نظر از كامپيوتر پرينت شده و اطلاعات لازم در مورد ترانزيت خودروها، شماره بارنامه، نام محل و نوع كالاي بارگيري شده و اسامي رانندگان در اختيار پيوس قرار گرفت.
تعداد معدودي از تريلرها بارهاي بزرگ و حجيم داشتند كه توجه پيوس را به خود جلب كردند.
مخصوصا تريلرهاي حامل سنگهاي گرانيت كه از معادن خاش بارگيري شده و از زاهدان ارسال شده بودند، پيوس متفكرانه گفت:
- خودشه.
سرهنگ باقري متعجب پرسيد:
- چيزي به ذهنتون رسيد؟
- تريلرهاي حامل سنگ گرانيت!!!
- يعني مواد رو داخل سنگها جاسازي كردن!؟

ssaraa
26-09-2009, 11:03
يكي از افسرها حرف سرهنگ باقري را بريد و گفت:
- معذرت مي خوام جناب سرهنگ، يك ساعت قبل يكي از تريلرها وارد خاك تركيه شده و دومين تريلر داخل سالن ترانزيته.
پيوس كلافه مشت در كف دست ديگر كوبيد و گفت:
- لعنتي... از اين بدتر نميشه.

سرهنگ باقري منتظر دستور نماند، گوشي را برداشت و دستور توقف ارزيابي را صادر كرد و بلافاصله به اتفاق پيوس و سردار بهروان به سالن ارزيابي رفت.

كار بازرسي و ارزيابي تمام و تريلر آماده خروج از سالن و ورود به خاك تركيه بود. همتي، مامور ارزيابي به محض مشاهده سرهنگ و گروه همراهش جلو آمد و پا كوبيد.
- جناب سرهنگ!
- بار بازرسي شده؟
- بله قربان. كاملا.
- مي خوام يه بار ديگه بررسي كنيد.... تريلر به منطقه جرثقيل.
دستور سرهنگ باقري اطاعت شد و دقايقي بعد همه در منطقه جرثقيل حاضر بودند.
سنگ پس از بررسي كامل و دقيق با استفاده از جرثقيل بالا رفت و حد فاصل دو متري كف تريلر، معلق نگه داشته شد.
همتي اولين كسي بود كه سنگ را وارسي كرد، بلافاصله بيرون آمد و گفت:
- فقط چندتا ترك سطحي و معمولي كه احتمال ميدم در اثر انفجارهاي معدن باشه.... ولي بهتره خودتون نگاه كنيد. شايد من اشتباه مي كنم.
سردار بهروان و پيوس زير سنگ قرار گرفتند و چشمان تيزبين سردار خطوط شكاف را دنبال كرد و با اطمينان خاصي گفت:
- بايد برشش بديم.
دستور برش سنگ صادر شد و چشمان منتظر حضار بي قرار و نا آرام به سنگ چندتني غول پيكر دوخته شد.
با پايان يافتن كار و برداشته شدن قسمت جدا شده، نفس در سينه ها حبس شد. حجم مواد نشان از وزني بالغ بر يك تن داشت.
سرهنگ باقري به نشانه موفقيت دست پيوس و سردار را به گرمي فشرد و اين موفقيت بزرگ را به آن دو تبريك گفت و افزود:
- الساعه ترتيب سه تاي ديگه رو مي دم.
سردار ناآرام گفت:
- پس تريلري كه خارج شده چي مي شه؟
- فكر نمي كنم از پاركينگ گمرك تركيه خارج شده باشه.... الآن تماس مي گيرم. مطمئن باشيد برگردوندنش كاري نداره، پليس تركيه با ما همكاري مي كنه.

ساعتي بعد تمام محموله جاسازي شده كه چيزي بالغ بر هشت تن بود، كشف و از سنگها خارج و ضبط گرديد.
مواد به طرز ماهرانه اي در دل سنگها جاسازي شده بود. اگر گوش شنواي كيان و تلفن به موقع غزاله نبود، اين مواد بدون هيچ دردسري از مرز ايران عبور مي كرد.

sourena
26-09-2009, 11:15
هشت تن موااااد؟؟؟ :31:
اي نا مردااااا :31:
جاي دمپايي خالي.... :31: آخه من با اون باند قاچاق دارم....ميدوني كه :31:

ssaraa
26-09-2009, 11:35
به نظر عجول و سراسيمه مي رسيد. در حاليكه توجهي به اطراف نداشت، تند و پرشتاب اوراقي را كه به نظر اسناد مهمي مي رسيد، درون كيف سامسونت خود قرار مي داد كه صداي آرام كيان ميخكوبش كرد:
- جايي مي خواي بري؟
- تو!!!.... هنوز زنده اي!؟....
- مي بيني كه!
- آره... مي بينم!
سر اسلحه كيان سينه ولي خان را نشانه رفت.
- حالا مي خوام عاقل باشي و كاري نكني كه مجبور بشم از اين به اصطلاح تو (خوشگله) استفاده كنم.
- فعلا كه دور دست شماست.... سرگرد.
نيشخند كيان، ولي خان را جري كرد.
اما كيان اهميت نداد و گفت:
- خيلي خب... حالا آروم و بي صدا راه مي افتي.
- كجا!؟
- دلت براي ايران تنگ نشده؟ نمي خواي يه سر به خونت بزني آقا بابك؟
برق تعجب چشمان ولي خان را بَراق كرد.
در چهره كيان خيره ماند.
كيان ابرويي بالا داد و گغت:
- تعجب كردي... ما مدتهاست كه مي دونيم تو كي هستي.
بهروز خرمي معروف به شيرخان و بابك خرمي معروف به ولي خان.....
سالهاست كه در لباس مردم بلوچ و با لهجه اين مردم، عده اي رو دور خودتون جمع كرديد و محموله هاي بزرگ رو در ايران حمل و توزيع مي كنيد.
مي دوني شيرخان براي چي حكم اعدام گرفت؟...
به دليل كشتن چند تن از سربازان و افراد نيروي انتظامي و حمل مقدار قابل توجهي مواد مخدر....
ما هيچ مدركي دال بر همكاري اون با شبكه بزرگي كه فعلا تو رياستش رو به عهده داري نداشتيم، اما حالا پرونده شما دو تا خيلي سنگينه.
- تو مي خواي با من چي كار كني؟
- خودت خوب مي دوني.
- چطور مي خواي من رو با خودت به ايران ببري!؟
- همين طور كه تو من رو اينجا آوردي.
- تو تنهايي، ولي من افراد زيادي دارم. بهتره جون خودت رو به خطر نندازي!
- تو نمي خواد به فكر جون من باشي.
- مي تونيم با هم معامله كنيم.
- گوش ميدم.
- كمكت مي كنم برگردي ايران. هرچقدر هم كه بخواي بهت ميدم.... تومان يا دلار، هركدوم بيشتر باب ميلته.
- و بعد!
- بعدي در كار نيست... تو اصلا من رو نديدي.
كيان پوزخندي زد و با كنايه گفت:
- شتر ديدي نديدي ديگه!!!
ولي خان در حاليكه با زيركي دستهاي خود را پايين مي آورد گفت:
- آفرين.
كيان ابروانش را درهم كشيد و با عصبانيت فرياد زد:
- ديگه خفه شو و دستهات رو هم بذار روي سرت... اگه به سرت بزنه و ديوونه بازي دربياري، مهلتت نميدم.... حالا راه بيفت.

ولي خان با اكراه و اجباري كه كيان به او تكليف مي كرد، دستها را بالا برد و با قدمهاي پرترديد به طرف در راه افتاد.
نزديك ميز كه رسيد ايستاد و گفت:
- پس كيفم چي ميشه؟... مداركم؟
كافي بود كيان يك آن روي برگرداند و فرصتي مغتنم در اختيار ولي خان قرار دهد كه اين كار را هم كرد و ولي خان با همين غفلت كوچك آتشدان قليان را برداشت و به سمت او پرتاب كرد.
آتشدان به سر كيان برخورد كرد و او را براي لحظه اي گيج و منگ ساخت و قبل از آنكه به خود بيايد با مشت محكم ولي خان به سمت ديوار سكندري خورد.
در گيري آغاز شد. كيان كه غافلگير شده بود با ضربات محكم ولي خان كما بيش از پاي درمي آمد، لازم بود به هر نحوي شده، جلوي ضربات او را بگيرد.
بالاخره در يك فرصت كوتاه آرنجش را بالا آورد و با شدت زير فك ولي خان ضربه زد. ضربه اش چنان سهمگين بود كه ولي خان گيج و منگ وادار به عقب نشيني كرد. اكنون نوبت كيان بود تا قدرت بازوان پرتوان خود را به رخ او بكشد.
مبارزه تن به تن بين آن دو دقايقي به طول انجاميد و بالاخره ولي خان با ضربه سنگين پاي كيان نقش بر زمين شد.
كيان براي طناب پيچ كردن او تعلل نكرد. دستها و پاهاي او را بست و پس از وارسي اطراف و اطمينان از نبودن از افراد ولي خان، او را به دوش انداخت و با سامسونيت بيرون زد.

ssaraa
26-09-2009, 11:43
سرعت وانت به قدري زياد بود كه ولي خان پس از يكي دو دست انداز چشم باز كرد و به محض هوشياري خود را در قيد و بند طناب ديد، گفت:
- ديوونه نشو.... كاري مي كنم كه تا آخر عمر فقط بخوري و بخوابي. بذار برم.
- خفه شو.... هيچ حوصله شنيدن اراجيف تو رو ندارم.
ولي خان به زحمت سرش را جلو كشيد و چشم به آمپر بنزين دوخت و با نيشخند گفت:
- با اين بنزين تا كجا مي خواي بري؟
- مطمئن باش تو يكي رو به مقصد مي رسونه.
- احمق نباش ... هرآن بچه ها برمي گردن خونه، من نباشم خاك افغانستان رو به توبره مي كشن.... گيرشون بيفتي خدا مي دونه چه بلايي سرت ميارن.
- مي دونم چه بلايي سرم ميارن... سيگارشون رو به جاي زير سيگاري روي سينه ام خاموش مي كنن و با شلاقشون نوازشم ميدن، البته با مشت و لگدهاشون هم ماساژ... مي بيني، من شما رو خوب مي شناسم.
- اگه مي شناسي از خر شيطون بيا پايين.
- خر شيطون؟!!!! تا حالا نديدمش، ولي مثل اينكه تو حسابي ازش سواري مي گيري.
و پس از مكثي عصبانيتش را در كلامش خالي كرد.
- حالا خفه شو... صدات اذيتم مي كنه.
هامون با وسعت و بزرگي خود چون دشتي تشنه مقابل ديدگانش ظاهر شد.
دشتي صاف همچون كف دست، نه براي خشكي اين درياچه تشنه، كه براي نزديكي به مرز ايران.
لبخندي از روي رضايت زد و گفت:
- ديگه چيزي نمونده. به زودي تقاص تمام گناهات رو پس ميدي.
ولي خان با ديدن سرزمين هامون نااميد گفت:
- مي تونستي زندگي روبراهي براي خودت درست كني. اشتباه كردي.
كيان پوزخندي زد، ولي قبل از آنكه جوابي بدهد وانت به ريپ زدن افتاد و دقاقي بعد كاملا متوقف شد.
استارت زدن بيهوده بود. بنزيني در باك وجود نداشت. در حاليكه مشغول باز كردن طنابهاي پيچيده شده دور بدن ولي خان بود، گفت:
- از اينجا به بعد پياده مي ريم. هشدار نمي دم... خيال فرار به سرت بزنه، معطل نمي كنم.
ساعتها راه پيمايي در آفتابي كه درست بر فرق سرشان مي تابيد، كاري سخت و طاقت فرسا بود.
عرق از سر و روي هردويشان سرازير شده بود.
كيان در حال پاك كردن عرقهاي صورتش بود كه صداي موتور ماشيني شنيد.
بي درنگ اسلحه را پشت گردن ولي خان گرفت و گفت:
- حواست رو جمع كن.
- ديدي گفتم نمي توني فرار كني.
كيان ضربه اي به كتف ولي خان زد و با عصبانيت گفت:
- گفتم خفه شو.
اسلحه را مسلح كرد. ولي خان از ترس آب دهانش را قورت داد، اما قبل از يافتن هرگونه اميدي با ضربه اي كه پشت گردنش فرود آمد، از هوش رفت و نقش بر زمين شد.

nika_radi
26-09-2009, 12:21
خیلی کتاب قشنگیه من خوندم ...ولی بازم دستت درد نکنه سارا جان مامی

ssaraa
26-09-2009, 13:52
خیلی کتاب قشنگیه من خوندم ...ولی بازم دستت درد نکنه سارا جان مامی
خواهش میکنم عزیزم
فقط به عشق شماهاست که با کلی گرفتاری این رمان و تند تند میذارم

sourena
26-09-2009, 14:06
گرفتاريها فداي سرت.... :31:
مارو عخشه :31:

ssaraa
27-09-2009, 08:45
در آن دشت صاف جايي براي پنهان كردن ولي خان نبود.
او را همان گونه رها كرد و جلو رفت. مسافتي جلوتر وانتي پارك شده بود و پسر جواني آوازخوان مشغول ور رفتن به موتور ماشين بود.
نگاهش تمام جوانب را سنجيد، سپس آرام و با احتياط جلو رفت و پشت وانت پنهان شد. جوانك سر به هوا به نظر مي رسيد.
كيان آرام و بي صدا وانت را دور زد، سپس مقابل چشمان حيرت زده جوان ايستاد و در حاليكه اسلحه اش را به سمت سينه او نشانه رفته بود، گفت :
- اينجا چي كار مي كني؟
- نَنَنَزن... هرچي بخواي بهت ميدم.
- كي هستي و اينجا چي كار مي كني؟
- كاسبم به خدا... دنبال يه لقمه نونم.
- ميون اين برهوت دنبال نون مي گردي!؟
- مسافر مي برم... افغاني جابجا مي كنم آقا.
- اسلحه داري؟
- نه بخدا.
- منتظر مسافري؟
- ها.
كيان سر اسلحه اش را پايين آورد و با لحن ملايمي پرسيد.
- به نظر مياد ايراني باشي.
- ها بخدا... بچه زابلم.
- پس بايد عاقل باشي....
كيان اسلحه را به دوش انداخت و افزود :
- من بايد هرطور شده برم ايران.
جوانك در حاليكه سايه مرگ را كمي دورتر مي ديد، با خيالي آسوده گفت :
- تا يكي دو ساعت ديگه مسافرهام مي رسن... صبر داشته باش با اونا مي برمت.
- من نمي تونم صبر كنم، بايد همين الان راه بيفتي.
- الان خطرناكه، گشتي زياده... ببينَنِمون آبكشيم.
- چاره اي نيست راه مي افتيم.
- نميشه اصرار نكن. تمام سرمايه ام همين ماشينه... مي خواي بيچارم كني؟
كيان پشيمان از لحن مهرباني كه به خود گرفته بود، گفت :
- مجبورم نكن طوري كه نمي خوام باهات رفتار كنم.
- فكر مي كني اسلحه تو با اسلحه اونا فرق داره... بابا بي انصاف! گشتي ها پدرم رو در ميارن.
- با من كل كل نكن بچه، من يه افسرم و يه زندوني دارم كه بايد ببرمش اونور... تعلل تو وضع رو خراب مي كنه. هرلحظه ممكنه سر و كله هم دستاش پيدا بشه.... اون ها مثل من مهربون نيستن. مطمئن باش هردومون رو مي فرستن اون دنيا.
- چرا از اول نگفتي، نوكرتم به مولا... پس كو زندوني؟
با رد و بدل شدن يكي دو جمله، عليمراد پشت فرمان قرار گرفت، اما كيان با شنيدن صداي موتور ماشيني كه از دوردستها به گوش مي رسيد، با لحظه اي ترديد گوش ايستاد و سپس سراسيمه خود را پشت وانت انداخت و فرياد زد.
- يالا... يالا رسيدن بجنب.
عليمراد پا را روي گاز فشرد و در زمان كوتاهي مقابل جسم ولي خان ترمز كرد.
كيان به سرعت جسم بي هوش و سنگين ولي خان را به عقب وانت انداخت، اما گويي فرصت فرار را از دست داده بود زيرا رگبار گلوله هاي افراد ولي خان در فضا طنين انداز شد.
از اين رو با فرياد، عليمراد را خطاب كرد :
- برو، گازش رو بگير. يالا.
وانت از جا كنده شد و كيان در حال دويدن از وانت بالا رفت. بدين ترتيب تعقيب و گريزي پرالتهاب آغاز شد.
گلوله در جواب گلوله و عليمراد براي اجتناب از برخورد گلوله ها با بدنه وانتش، مدام ويراژ مي داد.
موقعيت آنان نسبت به كيان برتري داشت و كيان مجبور بود هر لحظه كف وانت دراز بكشد.
وانت با سرعت چنان در دست اندازها به بالا و پايين و چپ و راست متمايل مي شد كه كيان احساس مي كرد وانت هر لحظه واژگون خواهد شد.
بايد راه چاره اي مي جست و از دست اشرار خلاصي مي يافت.
با اين فكر خشاب پري روي اسلحه اش گذاشت و نيم خيز شد و باراني از گلوله بر سر آنها ريخت.

ssaraa
27-09-2009, 08:50
مردي كه نيم تنه اش بيرون از وانت بود در اثر اصابت گلوله به كتفش زخمي و چون سنگيني بدنش به سمت بيرون بود از وانت به بيرون پرتاب شد.
با اين وضعيت كمي از فشار روي كيان برداشته شد.
اگر دقت عمل بيشتري به خرج مي داد، به زودي مي توانست از شر ديگري هم خلاص شود. سينه خيز خود را به شيشه كابين نزديك كرد و فرياد زد :
- مي توني تندتر بري؟
- ديگه از اين تندتر نميره.
- پس حداقل يه جايي سنگر بگير.
- تو اين دشت صاف سنگرم كجا بود!
كيان كه غافل از ولي خان بود، رو به جلو با عليمراد حرف مي زد؛ به محض روگرداندن، با ضربه پاي او كه تازه به هوش آمده بود، غافلگير شد.
از ولي خان با دستهاي بسته كار زيادي ساخته نبود، اما برخاستن او ميان وانت اشرار را وادار به آتش بس كرد.
اين فرصت كوتاه براي تسلط كيان كافي بود. پاي ولي خان را گرفت و او را با يك حركت، نقش بر كف وانت ساخت و به سرعتي كه براي اشرار غيرقابل تصور بود در يك نشانه گيري دقيق جفت لاستيكهاي جلوي وانت تعقيب كننده را هدف قرار داد.
وانت با يكي دو ويراژ در هوا بلند شد و با چند معلق واژگون گرديد و در گوشه اي ثابت ماند.
عليمراد با يك نگاه در آيينه نفس راحتي كشيد و مسافتي جلوتر متوقف شد.
كيان خسته و عرق ريزان بود. براي مهار ولي خان او را به ميله هاي كابين جلو، محكم گره زد و با خيالي آسوده در كابين جلو نشست.
نفس عميقي كشيد و لبخندي به روي عليمراد پاشيد و گفت :
- اگه اشتباه نكنم، به شماها ميگن شوتي.
- ها، بله.
- پس شوتش كن رفيق.
- محكم بشن كه رفتيم.
وانت با سرعت سرسام آوري هامون را مي بلعيد و هرچه جلوتر مي رفت بوي وطن از فاصله نزديكتري به مشام مي رسيد، اما به جاي شعف، سنگيني غمِ از دست دادنِ غزاله وجود كيان را فرا گرفت. كاش غزاله بود و براي رسيدن به خاك وطن با او لحظه شماري مي كرد، افسوس كه....
غرق در افكار خود بود كه صداي عليمراد او را به خود آورد.
- اينم از خاك ايران خودمان.
كيان نگاهي به اطراف انداخت. لبخندي تلخ روي لبش نشست. سر از شيشه كابين بيرون برد و به آسمان چشم دوخت (خدايا شكرت) ريه هايش را از هواي تازه پر ساخت و گفت :
- هيچ جا مثل خونه خود آدم نمي...
حرف كيان تمام نشده بود كه عليمراد با وحشت فرياد زد :
- يا بسم ا... پيداشون شد.
و دنده اي به ماشين داد و بر سرعتش افزود.

ssaraa
27-09-2009, 10:22
كيان به خيال اينكه افراد ولي خان مجددا به سراغش آمده اند، نگاهي در آيينه انداخت و با مشاهده پاترول گشت نيروي انتظامي، با خيال راحت نفسي كسيد و گفت:
- گشتي ها هستن.
- ها ديگه بدبخت شدم.
- فرار نكن. نگه دار.
- مي خواي بيچاره ام كني. ماشينم رو مي گيرن مي خوابونن خودم هم ميرم زندان.
كيان صدايش را بالا برد.
- من نمي ذارم. نگه دار.
اما عليمراد ترسيده بود پا را در پدال گاز فشرد.
فرياد كيان در صداي رگبار گلوله اي كه از تيربار پشت پاترول گشت شليك مي شد، گم شد.
عليمراد جوان بود و بي تجربه، سراسيمه و وحشت زده به نظر مي رسيد.
كيان فرمان را به دست گرفت و پايش را بالا برد و آن سوي دنده از بالاي ران عليمراد روي پدال ترمز فشرد.
وانت ويراژي رفت و چند متر آن طرف تر متوقف شد و مامورين به سرعت باد آنها را محاصره كردند.
با محاصره وانت، وقت هيچ عكس العملي براي كيان باقي نماند، از اين رو با دستهاي بالا، به اتفاق عليمراد و با اشاره مامورين پياده شد.
كيان به مجرد رويارويي با سرباز جوان دهان باز كرد تا حرفي بزند، اما قنداق اسلحه او روي شكمش فرود آمد. بي اراده از درد ناله اي كرد و روي زمين زانو زد.
صداي يكي از سربازان وظيفه بلند شد.
- سركار استوار، اينجا رو... يه نفر اينجا طناب پيچه.
استوار احمدي پا در ركاب عقب گذاشت و با كمك دستها بالا رفت.
نگاهش در چهره رنگ پريده و هراسان ولي خان خيره ماند. گفت:
- كي هستي ها؟ چرا بسته بنديت كردن بنده خدا؟
ولي خان قصد نيرنگ داشت. قيافه مظلومي به خود گرفت و با لهجه اصلي خود گفت:
- اينا از اشرارن، خيلي خطرناكن... من بيچاره رو دزديدن، به جاش پول بگيرن.
استوار احمدي نيم نگاهي به عليمراد انداخت.
قيافه او به همه چيز مي خورد جز اينكه با جسارت قادر به آدم ربايي باشد.
هيكل نحيف و رنگ باخته او نشان مي داد جربزه خلاف سنگين ندارد.
نگاهش به كيان خيره ماند. از بالاي وانت جست زد و غضبناك گفت:
- آدم ربايي مي كني هان؟
- دروغ ميگه... اسمش ولي خان، و يكي از بزرگترين قاچاقچيان اين منطقه است.
- و جنابعالي!؟
- سرگرد زادمهر.
استوار احمدي سرتاپاي او را برانداز كرد و گفت:
- يه مرد با لباس افغاني! ... با اين چهره آفتاب سوخته و درب و داغون. توقع داري باور كنم؟
- من حدود بيست و پنج روز قبل توسط اين مرد ربوده شدم... دستور خاصي در اين مورد دريافت نكردي؟
استوار احمدي با تعجب انگشت سبابه به سمت كيان نشانه رفت و گفت:
- بايد باور كنم كه خودتي. يعني شما همون سرگرد زادمهري كه توسط اشرار ربوده شده؟
- مي توني بعدا مدرك بخواي، ولي فعلا مي تونم خودم رو تسليمت كنم.
استوار احمدي براي اطلاع رساني به مركز درنگ نكرد.
بلافاصله مراتب را ارسال و با احترام زياد كيان را به داخل پاترول هدايت كرد.
ولي خان دستبند زده به اتومبيل گشت انتقال يافت و عليمراد نيز با دستهاي بسته كنار پاترول سر به زير داشت كه كيان وساطت كرد و گفت:
- عليمراد به گردنم خيلي حق داره.... بذاريد بره. البته بعدا از ايشون سپاسگزاري ويژه خواهد شد.
استوار احمدي كه پس از مدتها تعقيب و گريز توانسته بود يكي از شوتي ها را به قلاب بيندازد، دلخور گفت:
- ولي اين مارمولك حقشه كه بره زندان.
- باشه دفعه بعد كه با مسافر دستگيرش كردي، حالا كه جرمي مرتكب نشده.
- اين هم به خاطر گل روي جناب سرگرد... ولي دفعه ديگه بگيرمت نمي ذارم قِصِر در بري.

ssaraa
27-09-2009, 10:27
عليمراد با خوشحالي به كيان نزديك شد و گفت:
- به خدا نوكرتم... آقايي به مولا.
كيان دست او را فشرد و گفت:
- اسمم زادمهره. كيان زادمهر. هر وقت كاري، گرفتاري داشتي مي توني بياي سراغم... معاونت مبارزه با مواد مخدر،
سپس او را به سينه فشرد و گفت:
- برات يه پاداش مي گيرم... بهتره دنبال يه كار كم خطر و سالم بگردي... قاچاق انسان جرم سنگينيه.
* * * *
فروردين ماه روزهاي پاياني خود را سپري مي كرد و گرما بار ديگر چهره اين استان گرم و خشك را زينت مي داد.
آسوده از پايان و گريز يك ماهه، اما خسته و افسرده روي تخت دراز كشيده بود كه سربازي در زد و گفت:
- جناب سرگرد، سردار بهروان پاي تلفن هستند.
كيان بدن خرد و خمير خود را تكان داد، پشت ميز سرهنگ نشست و گوشي را برداشت:
- سلام مرد مومن!
صداي سردار بهروان بغض داشت، با صداي لرزاني كفت:
- كيان! خدا وكيلي خودتي؟
- نه، روحشم.
خنده بهروان تلخ و شيرين بود.
- باورم نميشه... حالت خوبه؟
- بد نيستم. بگو ببينم چه كار كردي؟ محموله كشف شد؟
- آره پسر... هشت تن هروئين كشف و ضبط شد. دستت درد نكنه تلفنت به موقع بود.
كيان آهي پرحسرت كشيد و گفت:
- دست كسي درد نكنه كه جونش رو پاي اون مكالمه تلفني گذاشت.
سردار سكوت كوتاهي كرد و ناباور گفت:
- يعني هدايت كشته شد؟
اشك در چشمان كيان حلقه زد.
- درسته.
- واااي... حالا چطور جواب خانواده اش رو بدم. هر روز سراغش رو مي گيرن، خيلي بيتابي مي كنن.
بغض گلوي كيان را مي فشرد. سكوت كرد. در حاليكه نمي خواست سردار پي به اعماق احساسش ببرد، مادر را مابقي مكالمه كرد.
حفاظت اطلاعات سيستان و بلوچستان امكان عزيمت سرگرد را به زاهدان و از آنجا به استان كرمان فراهم آورد.
بدين ترتيب كيان در فاصله زماني بيست و چهار ساعت، به همراه متهم خود، ولي خان، به زادگاهش كرمان انتقال يافت.
استقبال پرشور و بي سابقه بود.

ssaraa
27-09-2009, 12:24
اخبار حادثه بمب گذاري و كشته شدن خانواده سرهنگ شفيعي او را عميقا تحت تاثير قرار داد؛ به طوريكه ملاقات با شفيعي از سويي و غم از دست دادن غزاله از سويي ديگر، از او مردي افسرده ساخت؛
تا آنجا كه در مدت مرخصي اش گوشه عزلت گزيد و خود را در اتاق كوچكش زنداني كرد.
پرده هاي اتاق را مي كشيد تا ديگر طلوع خورشيد را شاهد نباشد، گويي با هر چه كه او را به ياد غزاله مي انداخت، قهر بود.
با روحيه داغان كارش را در معاونت مبارزه با مواد مخدر كرمان آغاز كرد و چون كسالتش مشهود بود، سردار بهروان تصميم گرفت در ملاقاتي دوستانه و در محيط خانوادگي، در مقام پسر دايي، به سراغش برود و علت را جويا گردد.
شب هنگام به منزل عمه رفت. كيان هنوز به منزل نيامده بود.
بايد از غيبت او كمال استفاده را مي برد و فرصت بدست آمده را به راحتي از دست نمي داد .
از اين رو سر صحبت را با عمه عاليه باز كرد و پس از سخن گفتن از هر دري، وقتي صحبت افسردگي او پيش آمد، پرسيد:
- عمه جان! ميشه بگي شازده شما چرا اينقدر تو لكِ؟
- نمي دونم عمه. فكر مي كردم تو يكي حداقل مي دوني چشه.
- من كه سر از كارهاي پسر شما در نميارم. خدا شاهده، جداي از فاميلي، اگه دوستش نداشتم، تا حالا توبيخش كرده بودم.
- چي بگم عمه.... از وقتي برگشته خرده گير و عصبي شده. غروبها غمگينه. مدتها خيره ميشه به آسمون، بدون اينكه يك كلمه حرف بزنه. كم خوابه.
بيشتر شبها توي حياط قدم مي زنه و دم دماي سپيده سحر مشغول دعا و نماز ميشه.... بعد نماز يه چرت مي خوابه و بدون صبحانه ميره اداره.
- چي تونسته كيان رو تا اين اندازه به هم بريزه!؟...
عاليه پس از بازگشت كيان، در جريان گروگان بودن او قرار گرفته بود، از اين رو آگاه از بلايي كه سر فرزندش آمده، گفت:
- نكنه تاثير شكنجه هاست... بچه ام ديوونه نشه عمه.
- اين چه حرفيه... كيان قويه. فكر نكنم تحت تاثير اتفاقي كه افتاده قرار گرفته باشه... قراره ترفيع درجه بگيره. با اين حال و احوال و كم كاريش، ممكنه حكمش به تعويق بيفته.
- باهاش حرف بزن عمه... شايد به تو بگه چشه.
- امشب واسه همين مزاحم عمه عزيزم شدم.
- حالا ديدي پدر صلواتي، تو برام مثل كياني... كاش قابل مي دونستي و با بچه ها ميومدي، بيشتر خوشحال مي شدم.
- اتفاقا حاج خانم خيلي اصرار كرد، ولي من مي خواستم با كيان تنها باشم.
- خير ببيني عمه. ما كه جز زحمت براي تو سودي نداريم.
صداي قيژ در آهني حياط صحبت آن دو را قطع كرد. عاليه نيم خيز شد و از گوشه پنجره سرك كشيد:
- مثل اينكه اومد.
و متعاقب آن صداي قدمهاي كيان در حياط پيچيد و چند لحظه بعد صداي ياا... از پشت در بلند شد. عاليه به استقبال فرزندش رفت .
- اومدي مادر. سلام.
- سلام... محمد اينجاست؟
- هان!... سگرمه هات تو هم شد.
- هيچي بابا.. خسته ام مادر، حوصله مهمون نداشتم.
لحظاتي بعد كيان در حاليكه سعي داشت چهره باز و گشاده اي به خود بگيرد، وارد پذيرايي شد و با ديدن سردار بهروان با لبخندي جلو رفت و خوش و بش كرد.
- پس چرا تنها اومدي مرد؟
- نمي توني ببيني يه شب بي دردسر باشيم.
- كه اين طور... بذار حاج خانم رو ببينم، آشي برات مي پزم كه هفت هشت وجب روغن روش باشه.
- ما چاكرتيم... ما رو با وزير جنگمون سرشاخ نكن.
كيان به لبخندي اكتفا كرد و عاله در حاليكه با سيني چاي وارد مي شد گفت:
- پشت سر عروس برادرم كي حرف زد؟
سردار به علامت تسليم دستها را بالا برد و گفت:
- كي جرئت داره پشت سر عروس برادر شما حرف بزنه.
- خلاصه... گفته باشم.
- چه عجب! يادي از ما كردي؟
- ما كه روزي چند دفعه قيافه غيرقابل تحمل شما رو زيارت مي كنيم. اداره كمه، خونه هم ميام.
- حيف كه مافوقمي.
- پسر عمه جوش نيار كه يه وقت سر ميري.
فعلا بذار بعد از اينكه ما رو يه پيتزا مهمون كردي آمپر بچسبون.
- يعني چي؟... يعني شام عمه رو نمي خوري ديگه، پيتزا مي خواي.
- شام عمه رو بايد با حاج خانم و بچه ها خورد. درست ميگم عمه جون؟
عاليه لبخندي زد و چشم بست.
- صد البته.
سردار دست روي شانه كيان گذاشت و گفت:
- معطل نكن كه خيلي گرسنه ام.
- يعني خستگي هم در نكنيم ديگه.
- اگه شام رو زودتر بدي، زودتر مي خوابي.

ssaraa
27-09-2009, 12:28
كيان هواي ريه اش را با صدا بيرون داد و در حاليكه مي دانست هدف اصلي سردار از اين ملاقات چيست، با اكراه برخاست.
دقايقي بعد در حال عبور از خيابان ها مشغول صحبت شدند ولي كيان حوصله شنيدن حرفهاي سردار را نداشت.
بالاخره سردار با مشاهده بي حوصلگي او سر صحبت را باز كرد و با گلايه از رفتار كيان به شوخي گفت:
- ببينم كيان! وقتي شكنجه مي شدي، مخت ضربه مربه نخورده؟
- جون محمد شروع نكن. به خدا حوصله ندارم.
- مي دوني! هنوز باورم نميشه كه برگشتي... نمي دوني چقدر خوشحالم، ولي تو كم كم داري اين خوشحالي رو زايل مي كني.
- اگه جاي من بودي، شايد مي تونستي وضعيتم رو درك كني. ولي... و ساكت ماند.
سردار نيم نگاهي به چهره خسته و غم زده او انداخت و گفت:
- خيلي بهت سخت گذشت، نه؟
- سخت و تلخ.
- اين قدر سخت كه هنوز آزارت مي ده؟
- تو دنبال چي هستي محمد؟
- مي خوام بدونم توي دل بهترين رفيقم چي مي گذره. مي خوام بدونم چه چيزي داره تو رو اينطور از پا در مياره. خودت حاليت نيست، تو داري داغون ميشي كيان.
- چرا فكر مي كني من مشكل دارم. من فقط خسته ام، روحم آزرده است... احتياج به آرامش دارم، فقط همين.
- من تو رو خوب مي شناسم. تو مرد جنگي، مرد جبهه و مبارزه. باورم نميشه به خاطر يه آدم ربايي و چند روز شكنجه اينجور بهم بريزي.
- چرا باور نمي كني. منم يه آدمم مثل هزاران هزار آدم ديگه.
- نه كيان، نه. دروغ ميگي. بذار كمكت كنم. حرف بزن... بگو چي عذابت ميده؟
كيان با ديدن تابلوي پيتزا فروشي، متوقف شد و در حاليكه ماشين را خاموش مي كرد، بدون آنكه تمايل به ادامه بحث نشان دهد، گفت:
- پس چرا نشستيد قربان! بفرماييد.
سردار عبوس شد:
- خودت مي دوني كه پيتزا بهونه بود. پس ادا در نيار.
زير نور كم رستوران باز صحبتهاي متفرقه پيش آمد و اگر احتمالا سردار مبحث قبل را پيش مي كشيد، از جواب دادن طفره مي رفت.
سردار كه متوجه بازي كيان شده بود، با دلخوري فراوان پس از صرف شام از سوار شدن به اتومبيل خودداري كرد و در امتداد فصاي سبز بلوار شروع به قدم زدن نمود. اصرار كيان بي فايده بود، سردار بي توجه و قدم زنان جلو مي رفت.
كيان كلافه سرتكان داد و شتابان در حاليكه عرض خيابان را مي پيمود، شاسي دزدگير را فشرد و به دنبال سردار با گامهايي تند قدم برداشت.
- چرا اذيت مي كني محمد آقا.... خدا وكيلي بيا سوار شو بريم.
- چه كار به من داري؟ راهت رو بكش برو خونه ات.
- باور كن من مشكلي ندارم. تو بي جهت نگراني.
سردار از حركت باز ايستاد . چرخيد. لحنش ملامت بار بود، گفت:
- ده، پانزده روزه كه برگشتي سرِكار، ولي ديگه خودت نيستي. يا امشب ميگي چته، يا تا اصلاح نشدي حق برگشتن به سر كار رو نداري.
- جدي نميگى!؟
- مي بيني كه روحيه شوخي كردن ندارم.
كيان با رخوت به درخت پشت سرش تكيه داد.
نگاهش به نقطه نامعلومي خيره ماند.

ssaraa
27-09-2009, 12:32
- چند روز مرخصي مي خوام. بايد يه نفر رو پيدا كنم.
سردار سينه به سينه او ايستاد. چشمانش گرد شده و لحنش متعجب بود:
- يه نفر رو پيدا كني!؟ كي!؟
كيان با صدايي كه از ته چاه بالا مي آمد گفت:
- هدايت.
- هدايت! يعني چي!؟
سردار بهروان حرفش را نيمه تمام گذاشت و كفري لب جمع كرد.
اما كيان به التماس افتاد.
- من بايد پيداش كنم محمد.
- چطوري مي خواي يه جنازه مفقود شده رو پيدا كني؟
- خاك افغانستان رو زير و رو مي كنم... شايد زنده باشه.
سردار لحن متعجبي به خود گرفت و گفت:
- تو به خاطر يه احتمال محال، مي خواي جونت رو به خطر بندازي؟
- چاره اي ندارم.
- ديوونه شدي مرد! ميفهمي چي ميگي؟
- تو متوجه نيستي. من بايد برم.
- تو كِي مي خواي دست از اين كارهات برداري!... حالا خودت رو مديون مي دوني يا عذاب وجدان؟
- فرض كن بهش مديونم... اصلا همه ما بهش مديونيم، تلفنش كه يادت نرفته؟
- نه، يادم نرفته.... اگه تلفن به موقع اون نبود، محموله هرويين كشف نمي شد، ولي خودت بهتر از من مي دوني.... تو يه افسري و بدون هماهنگي حق خروج از اين كشور رو نداري.
تهران و اصفهان كه نمي خواي بري.... خروج از مرز در حيطه اختيارات من نيست.
كيان كلافه و مستاصل صورت را با دو دست پوشاند.
سردار با تعجب تمامي حركات او را زير نظر داشت.
حدسهايي در ذهنش زده بود، از اين رو لحن ملايمي به خود گرفت و گفت:
- يه چيزي بيشتر از دِين داره تو رو اذيت مي كنه، درسته؟
كيان ديگر طاقت پنهانكاري نداشت.
با رخوت روي چمن رها شد.
سردار مقابل او زانو زد و پرسيد:
- بين شما اتفاقي افتاده!؟
كيان به تنه درخت تكيه داد و سر به زير انداخت.
شايد سردار احساس او را درك كرد، چون دست او را فشرد و با يك حركت او را از جا كند و شانه به شانه او قرار گرفت.

ssaraa
27-09-2009, 12:46
لحظاتي بعد سردار پشت فرمان اتومبيل كيان، كنجكاو دانستن چند و چون ماجرا، لحن پرعطوفتي به خود گرفت و گفت:
- نمي خوام فضولي كنم، ولي دوست دارم بدونم در اين مدت كم و در آن موقعيت خطرناك، مردي مثل تو چطور گرفتار عشق شد؟
- سوءتفاهم نشه. رابطه ما يه رابطه ساده، اما عميق و ريشه دار بود.
سردار نيشخند زد:
- باورم نميشه! كيان بدعُنُق و عاشقي؟!
- مسخره مي كني؟
- نه جون كيان.... فقط موندم آدم بي احساسي مثل تو، چطور تحت تاثير يه زن قرار گرفته.
- هميشه فكر مي كردم تا عمر دارم مجرد زندگي مي كنم. هيچ احساسي در خودم نسبت به جنس مخالف نمي ديدم.
هيچ زني نتونسته بود توجه من رو به خودش جلب كنه، تا اينكه غزاله رو براي تحويل به بيمارستان كرمان از زندان سيرجان تحويل گرفتم....
وقتي كنجكاوانه در زندگيش پرس و جو كردم، فكر نمي كردم يه روزي خيلي زودتر از اونچه فكرش رو مي كنم، بلاي جونم بشه.
فكر مي كرد زندگيش به دست من از هم پاشيده.... دلتنگ پسر كوچكش و داغدار مادرش بود.
شوهرش هم در عين ناباوري براي هميشه تركش كرده بود.
چهارديواري زندان و تلخي اتفاقات اون رو افسرده و بيمار كرده بود.
- با اين وصف بايد چشم ديدار تو رو نداشته باشه؟
- آره. دلش مي خواست سر به تنم نباشه. نمي دوني با چه غيظي نفرينم مي كرد.
- كه اينطور! خواستي ثواب كني، كباب شدي.
منظورم رو كه مي فهمي.... يعني اومدي يه جوري از دلش دربياري، اسير دلش شدي.
- نه اينجور هم نبود. ما در شرايطي قرار داشتيم كه محتاج كمك هم بوديم.
جز خودمون و خدا كسي رو نداشتيم. اين نزديكي يه جورايي بين ما وابستگي به وجود آورد.. البته از حق نگذرم غزاله بسيار زيبا بود.
- حالا به خاطر عشق و علاقه اي كه داشتي نمي خواي باور كني كه اون مرده و مي خواي اعتباراتت رو ناديده بگيري و بري دنبالش... فكر نمي كني بايد عاقلانه تصميم بگيري و اسير احساسات نشي؟
- اگه زنده باشه و گرفتار!؟
- از حرفات بوي تعهد مياد! تو از نگاه يه عاشق دلشكسته حرف مي زني يا يه عاشق متعهد؟
كيان كلافه سرتكان داد و با حسرت گفت:
- نمي خواستم آلوده گناه باشم. وقتي نگاش مي كردم كاملا بي اراده مي شدم. براي پرهيز از گناه ازش خواستم عقد كنيم.
- فكر مي كني اگه بري افغانستان پيداش مي كني؟
- اگه از مرگ، يا زنده بودنش مطمئن نشم، مي دونم تا وقتي نفس مي كشم، كلافه ام.
- تو كه بي توكل نبودي.
كيان احساس درماندگي مي كرد.
- مي بيني... مي بيني چه به روزم اومده... من عوض شدم محمد.
- حتم دارم ارزشش رو داشته.
- شايد اون هم يه امتحان در مقابل وسوسه هاي دنيا بود.
- چرند نگو. حالا گوش كن ببين چي ميگم.... فردا يه نفر رو پيدا مي كنم و مي فرستم اون طرف مرز، قول ميدم هرطوري شده نشوني از او دست بيارم.
- نه، نه... مي خوام خودم برم.
- امكان نداره.
- لج نكن محمد، بذار برم.
- اگه گير بيفتي جاسوس محسوب ميشي. مي دوني كه آمريكاييها اونجا پايگاه دارن. پسر! هزار تا دردسر براي خودت و دولت درست مي كني. اصلا فراموش كن.
- خواهش مي كنم محمد. يادت رفته توي روزهاي جنگ، چند بار رفتيم عراق و برگشتيم. مي دونم كه مي تونم بدون دردسر برم و برگردم.
سردار ناباور به چهره كيان خيره ماند. التماس، موج نگاه آن افسر مغرور بود.
بي اراده جواب داد:
- فقط مي تونم يه مرخصي كوتاه برات رد كنم.
- نوكرتم.
استرس وجود سردار را فرا گرفت.
پشيمان از گفته خود با صداي لرزاني گفت:
- كيان خيلي مراقب باش. نه مي خوام دردسر درست كني، نه آسيبي به خودت برسه... مي فهمي؟

ssaraa
27-09-2009, 12:52
مشغول صحبت بودند كه كليد درون قفل چرخيد و كيان وارد شد.
سمانه از گوشه پرده نگاه كرد:
- خاله! آقا كيان تشريف آوردند.
قلب مادر پير گرم شد و نفسي به راحتي كشيد.
آرزوي دلش شده بود كه ديگر فرزندش به ماموريت هاي خطير و طولاني نرود.
در حاليكه غيبت ناگهاني و دوباره كيان را كه به عنوان ماموريت خانه را ترك كرده بود نمي دانست، با خوشحالي شكر خدا را به جا آورد و به استقبال دويد.
سمانه از غيبت طولاني كيان بي اطلاع بود، وقتي شور و اشتياق عالي را ديد، متعجب پرسيد:
- چيه خاله مگه اتفاقي افتاده!؟
- بيست روز ازش بي خبر بودم. نمي دونم چه ماموريتي بود كه خبري از خودش نمي داد. ترسيدم مثل دفعه قبل از من پنهان كرده باشن.
- حالا كه خدا رو شكر سالمه، چشم و دلت روشن خاله.
- از پا قدم خوب تو بود عروس گلم.
سمانه گونه هاي گل انداخته اش را از عاليه پنهان كرد و كمي خود را مرتب كرد و به انتظار ورود كيان نشست.
كيان با ديدن يك جفت كفش ناآشنا ياا... گفت و منتظر ايستاد.
عاليه سراسيمه و با چشمهاي اشكبار به استقبال فرزند دويد و او را در آغوش كشيد. دستهاي كيان دور گردن مادر حلقه شد:
- قربونت برم مادر، نبينم گريه كني.
- آخه پدر صلواتي نمي تونستي يه پيغامي! خبري! چيزي از خودت بدي.... ديگه داشتم ديوونه مي شدم.
- قربون اون شكل ماهت برم، منكه گفتم نمي تونم تماس بگيرم.
- چه كار كنم؟ دل صاحاب مرده من طاقت نداره.
كيان خم شد و مشغول باز كردن بند پوتينش شد. بار ديگر چشمهايش به كفش ناآشنا خورد و پرسيد:
- مهمون داريم مادر؟
- مهمون كه نميشه بگي. انشاا... به همين زودي ها صاحب خونه ميشه.
فهميدن اينكه چه كسي مهمان مادر است، دشوار نبود.
به محض اينكه دهان مادر بسته شد. كيان عصباني چشم بست و مجددا شروع به بستن بند پوتينش كرد.
- چي شد پس! پشيمون شدي؟
- اصلا يادم نبود، گزارش ماموريت توي ماشين جا مونده. بايد برم اون رو تحويل فرمانده بدم، والا بدجوري توبيخم مي كنه.
- حالا دير نميشه. بيا تو، يه احوالي بپرس، يه چاي بخور بعد.
كيان در حاليكه به سمت پله هاي ايوان مي رفت گفت:‌ (زود برمي گردم)،
و به سرعت منزل را ترك كرد.

ssaraa
27-09-2009, 12:56
عاليه مبهوت به در حياط خيره ماند.
سمانه كه براي شنيدن گفتگوي آنها گوش تيز كرده بود جلو آمد و گفت:
- آقا كيان رفتن بيرون.
- آره خاله، مثل اينكه يادش رفته بود گزارشش رو تحويل بده.... زود برمي گرده.
احساس سمانه مي گفت كيان مثل هميشه گريخته است، سكوت كرد و بي حوصله و دمق در انتظاري بيهوده ساعاتي را گذراند تا اينكه با نزديك شدن عقربه هاي ساعت به عدد هفت، چادرش را به سر كشيد و با تشكر از عاليه داخل حياط شد.
عاليه در حاليكه تا دم در حياط مشايعتش مي كرد، گفت:
- مي بيني خاله! شغل كيان من اينه، يه وقت در طول روز، يه دقيقه هم نمي بينيش يه وقت هم يه ماه، دو ماه به كلي مفقود ميشه.
براي سمانه اين حرفها توجيه رفتار زشت كيان بود.
بوسه اي به گونه خاله نواخت و بيرون زد.
كيان در انتهاي كوچه و داخل اتومبيل خواب آلود چشم به آيينه داشت. در حاليكه از فرط خستگي روي پا بند نبود، هر لحظه انتظار بيرون آمدن سمانه را مي كشيد.
به محض مشاهده چادر سياه او گذشتنش از خم كوچه دنده عقب گرفت و به سمت منزل رفت. حتي حال پارك كردن ماشين را نداشت، از اين رو آن را داخل كوچه گذاشت و وارد شد.
پاي كيان كه به هال رسيد، عاليه با ترشرويي غيظ كرد و قيافه گرفت.
- سلام.
- چه سلامي، تو آبروي من رو بردي.
- تا همين الان گرفتار بودم. به جون مادر خيلي خسته ام. بي خيال شو.
عاليه قصد داشت كيان را محاكمه كند.
بنابراين لحن جدي به خود گرفت و گفت:
- آخه تو چه مرگته؟ چرا تا اسم سمانه و زن و ازدواج رو مي شنوي رم مي كني!
- چشم ازدواج مي كنم... اگه فرمايش ديگه اي نيست برم يه دوش بگيرم، البته اگه زير دوش غش نكنم.
- برو دوش بگير. ولي وقتي اومدي بيرون بايد به من توضيح بدي.
كيان در حاليكه خسته از سفر بيست روزه اش به افغانستان بود، بي حوصله به حمام رفت.
دقايقي بعد در حاليكه مشغول خشك كردن موهايش بود، مورد خطاب مادرش قرار گرفت:
- كيان، بيا مادر... شام يخ كرد.
- اومدم خانم خانما.
كيان در حاليكه با دوش گرفتن كمي سرحال شده بود، با اشتها غذايش را در سكوت صرف كرد و بلافاصله با ابراز خستگي شب به خير گفت و به اتاق خوابش رفت، اما عاليه مصمم بود حرف بزند.
بدون توجه به خستگي كيان، پشت سر او وارد اتاق شد و گفت:
- نمي ذارم اين دفعه قِصِر در بري.
كيان روي تخت ولو شد و به التماس افتاد.

ssaraa
27-09-2009, 12:58
- جون حاج خانم بي خيال شو، من دارم غش مي كنم.
- فقط ده دقيقه. قول ميدم جوابت رو كه شنيدم، برم بيرون.
- جواب شما معلومه... من زن نمي خوام.
- تو غلط مي كني. مگه دست خودته.
- مادر! جونِ من تمومش كن.
- سي و پنج سالته، يه نگاه به خواهر و برادرات بنداز ... بچه هاشون امروز و فرداست كه برن خونه بخت، ولي تو هنوز عزبي... تو كه اين قدر ادعا مي كني... تو كه اين قدر دم از خدا و پيغمبر مي زني، چطور به واجب ترين دستور ديني عمل نمي كني.... كاش برادرت ايران بود و يه خرده تو رو نصيحت مي كرد.
- چَشم.... چَشم... به موقعش به دستور ديني ام عمل مي كنم.
- موقعش كِيه؟... بذار دخترخاله ات رو برات خواستگاري كنم، دستش رو بگير بيار و زندگي مشترك رو شروع كن.
كيان با كلافگي برخاست.
- مادر اگه قراره ازدواج كنم، كه مي كنم، هر زني رو حاضرم بگيرم الا سمانه.
- آخه چرا؟ مگه سمانه چشه؟
- مادر، سمانه دختر گلي يه، يه خانم تمام و كماله... ولي من علاقه اي به او ندارم.
كيان در حاليكه مي نشست با يادآوري غزاله با لحني سرد افزود:
- شايد اگه وضعيتم تغيير نكرده بود، دلت رو نمي شكستم.
- الان حضرت آقا چه وضعيتي دارن؟... نكنه فكر مي كني پست و مقامي داري و سمانه در شان تو نيست!
- نه عزيز دلم! ربطي به اين موضوع نداره.
- به هر حال من ديگه صبر نمي كنم، ماه صفر كه تموم شد، زنگ مي زنم به خواهرت كه بياد. بالاخره تكليفت رو معلوم مي كنم.
كيان خميازه اي كشيد و ميان تخت ولو شد.
- باور مي كني كه نمي شنوم چي ميگي.
سر كيان به بالشت نرسيده از حال رفت. عاليه پتو را روي او كشيد و زمزمه كرد: (بميرم الهي! بچه ام چقدر خسته بود).

ssaraa
27-09-2009, 13:04
سقف بلند و گنبدي خانه قديمي به نظرش كوتاه و دلگير مي آمد.
قاب عكسهاي چيده شده روي طاقچه، گويي به خاطره دور از ذهن بدل گشته بودند.
با حسرت از دست رفتن روزهاي خوش و شيرين گذشته، برخاست و مقابل عكسها ايستاد.
نگاهش را در چهره مادر دقيق كرد. چقدر احساس دلتنگي مي كرد. چقدر به لبخندهاي منعكس شده در تصوير نياز داشت. دستهاي لرزانش را بلند كرد و روي تصوير مادر كشيد.
قطرات اشك براي فرار از چشمانش مسابقه گذاشته بودند.
- دلم برات تنگ شده مامان... تو كجايي... بيا ببين دخترت چقدر تنهاست.
از پشت پرده تار ديدگانش، در تصوير غزاله خيره ماند.
- خيلي بي معرفتي! به تو هم ميگن خواهر! مي دونستي بعد از مادر دلم رو به تو خوش كردم! چرا رفتي؟ چرا تنهام گذاشتي؟
كلمات در صداي گريه آلودش نامفهوم شد.
صداي باز و بسته شدن در حياط او را از حال و هواي خود بيرون كشيد، با ديدن برادرش و ايرج، كه به تازگي با او نامزد كرده بود، بلافاصله وارد آشپزخانه شد.
آبي به دست و صورتش زد و خود را مشغول كار نشان داد.
صداي هادي كه او را به نام مي خواند بلند شد: ‌(آبجي كجايي؟ مهمون داريم)،
از آشپزخانه خارج نشد و با گفتن: (من اينجام) چادر سفيدش را روي سر انداخت و تعارف كرد.
هادي پاكتهاي ميوه را روي ميز گذاشت. سپس به كابينت تكيه داد و گفت:
- ايرج اينجاست.
- براي چي اومده؟
هادي چادر غزل را كنار زد و ملامت بار دست زير چانه او گذاشت و گفت:
- صبر كن ببينم! باز گريه كردي؟
- توقع بيجا داري.
- توقع بيجا!!!؟ سه ماه از مرگ غزاله مي گذره. فكر مي كني با گريه كردن بر مي گرده؟
- دلم كه آروم ميشه.
- تو فقط داري خودت رو داغون مي كني. اگه به فكر خودت نيستي، حداقل به اين پسره بيچاره فكر كن.
- اون رو براي چي آوردي؟
- از پدر و مادرش خواسته تا يك جلسه بذاريم و روز عقد رو تعيين كنيم.
- ولي...
- ولي نداره، منتظر چي هستي؟ تك و تنها توي اين خونه دراندشت موندي كه چي؟ زودتر تكليفت رو معلوم كن. اگه قراره ايرج نسبتي با تو داشته باشه، زودتر و اگر هم پشيمون شدي، بيشتر از اين معطلش نكن. دَكش كن بره.
- به تو هم ميگن برادر! هر اتفاقي مي افته، براي تو خيلي زود عادي ميشه.
به همين راحتي حرف از ازدواج مي زني. واقعا كه...
- مزخرف نگو... فكر مي كني ناراحتيم رو بايد با زار زدن و گريه نشون بدم.
نه خواهر من. نه. من هم آدمم. من هم احساس دارم. اگه بيخيال نشون ميدم، واسه اينه كه در قبال تو احساس مسوليت مي كنم.
دلم نمي خواد با قيافه عبوس و گرفته، روحيه ات رو داغون كنم، مي فهمي؟
- معذرت مي خوام. نبايد خودخواهانه قضاوت مي كردم.
- اشكال نداره. من از تنها بازمانده خانواده ام دلگير نمي شم.... ما كه ديگه كسي رو نداريم، داريم؟
غزل لب برچيد. هادي با نوك انگشت زير چانه او زد.
- خدا وكيلي حالگيري نكن. به اندازه كافي چشماي قشنگت قرمز شده. جون داداش كوتاه بيا.
لبهاي غزل را لبخندي از روي اجبار گشود و هادي با ابراز نگراني افزود:
- من براي تنهايي تو نگرانم. اگه با جشن مخالفي، يه مراسم ساده توي محضر برگزار مي كنيم.
- هرچي شما بگي داداش.
- آفرين. حالا شدي خواهر خودم. حالا سه تا چايي لبريز، لب سوز، لب دوز بريز، بيا تو پذيرايي.

ssaraa
27-09-2009, 13:19
با وجود غم و اندوه فراوان، كمي آرام تر از گذشته نشان مي داد و با دقت و پشتكار بيشتري بر روي پرونده ها كار مي كرد.
بعد از ماجراي ربايندگي، با صلاحديد فرمانده كل به طور تمام وقت در معاونت مبارزه با مواد مخدر كرمان مشغول به كار شده بود و به دليل بزرگي استان و جمعيت بيشتر آن، سختي و فشار كار نيز بيشتر شده بود.
با اين وجود راضي به نظر مي رسيد زيرا فرصتي براي فكر كردن به گذشته هاي تلخ و شيرين نداشت.
در يكي از روزهاي پرمشغله، تلفن اتاق زنگ خورد و نگهبان از حضور خانمي به نام هدايت او را مطلع ساخت.
سراسيمه و دستپاچه شده بود. ضربان قلبش تند شده و استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود، داشت پس مي افتاد: (يعني خودشه؟).
وقتي زن جوان وارد دفتر شد بي اراده و با دهان باز برخاست، گيج و مبهوت در چشمان او خيره ماند تا آنكه با صداي زن جوان به خود آمد.
- سلام... غزل هدايت هستم. خواهر غزاله هدايت.
گر گرفته بود. به زحمت نگاهش را از غزل گرفت و او را دعوت به نشستن كرد و با احوالپرسي سردي با رخوت روي صندلي رها شد.
غزل متوجه حالت كيان شد، اما دليل واقعي آن را نمي دانست به همين دليل سكوت اختيار كرد.
كيان با افكار پريشان به زحمت خود را جمع و جور كرد و با گفتن: (در خدمتم)، ساكت ماند.
غزل سعي داشت در گفتارش با احتياط باشد، پرسيد:
- به من اطلاع دادند كه خواهرم غزاله، با شما ربوده شده.
كيان تاكيد كرد و غزل در حاليكه كنجكاو نشان مي داد گفت:
- مي خوام از زبون شما بشنوم... بايد بدونم چه بلايي سر خواهرم اومده.
اگر دست كيان بود پس مي افتاد.
اين همه شباهت باور نكردني بود. اگر غزل زبان نمي گشود به طور حتم او را با غزاله اشتباهم مي گرفت.
دلش مي خواست از مقابل او فرار كند. اما ناگزير، قوايش را به كار بست و گفت:
- مگه سرهنگ كرمي براتون شرح نداده!؟
- بله گفتن، ولي....
اشك در چشم غزل حلقه زد.
- لباس سياه رو به تازگي از تنم درآوردم....
كيان در خلال صحبت غزل به آرامي گفت:‌ (خدا صبرتون بده).
غزل تشكر كرد و در حاليكه اشكهايش را پاك مي كرد، ادامه داد:
- برام بگين ....اين حق منه كه بدونم خواهرم چطور و در چه وضعيتي مرده.

ssaraa
27-09-2009, 13:48
آه از نهاد كيان بلند شد. زمزمه دلش بود كه: (كاش داغ دلم رو زنده نمي كردي)، سر به زير شد و پس از تامل كوتاهي گفت:
- زير شكنجه طاقت نياورد.
چهره غزل درهم شد. به سختي جلوي هق هقش را گرفت و پرسيد:
- مي خوام از يه چيز مطمئن باشم....
اما نتوانست جمله اش را تمام كند. كيان تيز و با درايت بود بي تامل گفت:
- مطمئن باش هرگز نجابتش زير سوال نرفته.
- نمي دونم چرا نمي تونم باور كنم كه غزاله مرده... يه گور خالي هيچ احساسي رو به آدم نميده.
چشمهاي پر التماسش را در چشم كيان دوخت و افزود:
- شايد ديگه هيچ وقت شما رو نبينم! مي تونم يه تقاضا از شما داشته باشم؟
كيان چشم بست و به علامت مثبت سرتكان داد.
- برام بگيد ... مو به مو.... مي خوام بدونم چه بر سر خواهرم اومده.
براي كيان يادآوري گذشته سخت بود، اما به دليل احترام و عشقي كه به غزاله داشت فكر كرد شايد شرح وقايع، مرهمي بر دل خواهر داغدارش باشد.
از اين رو بدون آنكه اشاره اي به جزييات و روابط عاطفي اش داشته باشد، تمام ماجرا را شرح داد.
وقتي ساكت شد چشمان غزل از فرط اشك قرمز و كوچك شده بود.
ديگر صحبتي باقي نمانده بود و غزل بايد مي رفت.
در حاليكه با توضيحات كيان سبكبال تر به نظر مي رسيد، خداحافظي كرد، اما در آستانه خروج از در ايستاد و گفت:
- يه سوال ديگه؟ به نظر شما غزاله چه جور زني بود؟
لبخند كيان تلخ بود.
- دنبال چي هستي!؟
- بعد از بلايي كه سرش اومد و بي گناه كنج زندون افتاد، برام مهمه كه نظر شخص شما رو بدونم.
كيان احساس كرد كه قبلش لاي منگنه فشرده مي شود.
سعي كرد خوددار باشد، با اين حال صدايش آهنگ غم داشت، گفت:
- مغرور و سركش... شفاف و زلال..... پاي سفر و بال پرواز.
غزل ميان اشك لبخندي زد و گفت:
- مي دونستم... اگر غير از اين مي گفتين بي انصافي بود.
و به سرعت خارج شد.
با خروج غزل، كيان نفس حبس شده اش را بيرون داد و با رخوت روي صندلي رها شد.

ssaraa
27-09-2009, 14:03
آفتاب چون هميشه تند و گزنده پرتوافشاني مي كرد و تن زمين را خشك و پرحرارت مي ساخت.
عاليه براي جلوگيري از تابش تند آفتاب، پشت پنجره ها را حصير چوبي زده بود و هر از گاهي وقت خنكاي صبح و عصر با پاشيدن آب به آنها باعث مي شد نسيم خنكي از لابلاي درزها به داخل ساختمان نفوذ كند.
از كار شستن حياط كه خلاص شد، به سراغ فرزند رفت.
ضربه اي به در نواخت و بلافاصله در را باز كرد.
نگاه غمبار و پرحسرتش را به روي فرزند پاشيد و به آرامي گفت:
- كيان مادر! نمي خواي صبحانه بخوري؟
كيان غلتي زد و كمي درز چشمش را باز كرد: (سلام)، چهره او در خواب هم نشان از غم و اندوه داشت.
مادر پير نگران از كسالت فرزند با صدايي آميخته به بغض گفت:
- آخه تو چته پسرم؟ چرا حرف نمي زني؟ ببين چه به روز خودت آوردي؟
كيان از تخت و پايين آمد و گفت:
- بذار چشمام رو باز كنيم بعد شروع كن، خانمي.
- چرا هرچي تو دلت هست نمي ريزي بيرون؟ بگو... بگو و خودت رو خالي كن مادر.
كيان با كلافگي از استنطاق بي موقع مادر گفت:
- من درد بي درمون دارم... اين خيالت رو راحت مي كنه؟
عاليه قهرآلود روي برگرداند و بيرون رفت.
گوشه هال بساط صبحانه را علم كرد و مشغول شيرين كردن چاي بود كه كيان مقابلش نشست.
عاليه همچنان قهرآلود رفتار مي كرد، نگاهي به رنگ سياه پيراهن تن او انداخت و با ملامت گفت:
- صفر هم كه تموم شد! باز هم سياه مي پوشي!!!!!
- مي ذاري يه لقمه نون بخورم يا نه؟
- چشم ديگه حرف نمي زنم. خروس جنگي نشو. صبحونه ات رو بخور.
چشم كيان به دنبال برداشتن ظرف شكر به محتويات سفره افتاد.
با ديدن پياله عسل مات ماند. لحظه اي بعد با حالت تهوع و بدون تامل پياله را برداشت و با خشم آن را به ديوار كوبيد، اما خيلي زود آثار پشيماني در چهره اش آشكار شد.
كلافه و در حاليكه سعي مي كرد بر اعصاب خويش مسلط شود، برخاست و براي جمع كردن خرده شيشه ها كنار ديوار زانو زد.
- ببخشيد مادر دست خودم نبود.
عاليه مبهوت بود و بدون آنكه علت رفتار فرزند را بداند، شماتت بار گفت:
- ديوونه شدي؟ اين كاها چيه مرد؟
و كفري برخاست و جارو و خاك انداز و دستمال خيس آورد.
در حاليكه براي جمع كردن خرده شيشه ها مي نشست پنجه هاي تپلش را در موهاي فرزند فرو برد و با مهرباني گفت:
- چته مادر! از وقتي برگشتي، ديگه اون كيان سابق نيستي.

ssaraa
27-09-2009, 14:19
كيان روي زمين رها شد ، يه مرد از هم پاشيده و ويران شده بود، به ديوار تكيه زد و گفت:
- نه نيستم..... به خدا نيستم.
عاليه خرده هاي شيشه را از دست كيان بيرون آورد. دستمال خيس را روي انگشت هاي او كشيد. چشم در چشم او دوخت و با كمي ترديد پرسيد:
- تو عزادار كسي هستي؟!
ديگر وقتش رسيده بود تا زبان به اعتراف بگشايد و از غم از دست دادن عشقي كه او را به سرحد جنون مي كشيد سخن بگويد، از اين رو پيراهنش را لاي دو انگشت گرفت و گفت:
- همه اين ديوونگي هاي پسرت.... واسه از دست دادن عشقشه مادر... عشقش.
دهان عاليه از فرط تعجب باز مانده بود، كيان ادامه داد:
- خيلي دوستش داشتم، خيلي زياد. ولي اون بي وفايي كرد و رفت، رفت و ديگه....
كيان سكوت كرد. مادر دست بر شانه او گذاشت و با تعجب پرسيد:
- صبر كن ببينم! چي داري ميگي؟ از كي داري حرف مي زني؟!
چشم كيان به نقطه اي خيره ماند. سيماي غزاله را يه ياد آورد و گفت:
- اون آهوي گريزپا كه من رو به داغ خودش نشونده .....غزاله است.
- غزاله!!!!! غزاله ديگه كيه؟!
- همسفرم، رفيق نيمه راهم.
- نكنه منظورت همون متهميه كه باهات گروگان گرفتن!!؟
كيان سر به علامت تاييد تكان داد و عاليه پوزخندي زد و گفت:
- حتما شوخي مي كني؟
- به من مياد كه حوصله شوخي داشته باشم؟
- مشتاق شدم ! بگو... مي خوام بدونم چه بر سر پسرم اومده كه توي اين سفر پرخطر و كوتاه، وقت عاشق شدن هم داشته.
- عشق كه وقت سرش نميشه، ميشه؟
- شايد هم احتياج نباشه چيزي بگي. بايد حدس بزنم يه زن بزهكار، چه جور تونسته پسرم! كيان من رو!!! از راه به در كنه.
- هيچ توقع نداشتم مادر! چطور مي توني در مورد كسي كه نديدي اين طور ناعادلانه قضاوت كني. غزاله من يه فرشته بود.
آه كشيد و با حسرت گفت:
- كاش هيچ وقت نمي ديدمش، تا غم از دست دادنش رو نمي چشيدم.
- اين طور كه شنيدم، اون شوهر و بچه داشته. تو عاشق يه زن شوهردار شدي؟
- غزاله شوهر نداشت مادر.
كيان با گفتن اين جمله بي حوصله بلند شد و با صداي بلند افزود:
- حالا ديگه فرقي نمي كنه. غزاله مرده و من براي هميشه از دست دادمش... فقط يه خواهش از شما دارم... از پاكي اش مطمئن باش، براش احترام قائل باش و حال من رو درك كن.
و به سرعت خداحافظي كرد و بيرون رفت.
اما عاليه دست بردار نبود. پاپي او شد و از همان جا فرياد زد:
- بايد بدونم بين شما چه اتفاقي افتاده!

ssaraa
27-09-2009, 14:23
كيان گفت: (ديرم شده مادر)، و به سرعت از پله ها پايين دويد، اما عاليه با عجله به حياط رفت و نهيب زد: (وايسا).
كيان گويي كه از افسر مافوق دستور مي گرفت، بي درنگ ايستاد.
چرخيد و گفت:
- بله؟
- تا ندونم غزاله كي بوده نمي ذارم از اين در بري بيرون.
- چي رو مي خواي بدوني مادر؟
- غزاله چي داشت كه تونست پسر مغرور و سركش من رو رام كنه؟
- بس كن مادر.
- بگو كيان.
- يه زن خوب، نجيب، فداكار و زيبا.
- پس خدا بيامرز...
- نمي خوام رفتنش رو باور كنم. خواهش مي كنم ديگه هيچ وقت اين طوري يادش نكنيد.
- به هر حال حالا كه رفته. تا آخر عمر كه نمي توني عزادارش بموني . مي توني؟
- عشق احساس عجيبيه، اگه فرصت شعله كشيدن نداشته باشه، مثل يه آتش زير خاكستر مي مونه.
- وقتي گوشت براي كباب كردن نداري، يه ليوان آب بريز روش و آتش رو خاموش كن.
- آتش زير خاكستر با آب خاموش نميشه.
- تو داري من رو مي ترسوني. اگه نمي شناختمت باورش برام آسون تر بود، ولي از تو بعيده... تو و اين همه احساس!
كيان به تك درخت كاج درون حياط تكيه داد و گفت:
- روزي صد بار از خودم مي پرسم چته پسر؟ چرا اداي بچه ها رو در مياري؟
ولي فايده اي نداره. عشقي كه نمي دونم چه جوري از كجا شروع شد تمام وجودم رو پر كرده. توي تار و پودم ريشه دوونده.
- ريشه اش رو بسوزون.
- ريشه اش رو كه بسوزوني درخت خشك ميشه مادر.

عاليه روي صندلي ايوان نشست . براي شناختن غزاله مشتاق بود، كنجكاو پرسيد:
- نمي خواي به مادرت بگي غزاله كي بود و چطور به اون نزديك شدي؟
كيان با وجودي كه براي رفتن عجله داشت، جلو رفت و مقابل مادر نشست.

با يادآوري اولين ديدارش در اتاق بازجويي، تمام وقايع رو شرح داد و دقايقي بعد، وقتي سكوت كرد، متعجب در چشمان خيس مادر خيره ماند.

ssaraa
27-09-2009, 14:29
لبه ايوان نشسته بود و در حاليكه احساس تلخ قلبش را در هم مي فشرد، بار ديگر شاهد غروب خورشيد بود.
سمانه آرام و بي صدا وارد ايوان شد و محتوي ظرف هندوانه را مقابل او قرار داد.
با صداي زيري گفت بفرماييد و نشست.
كيان بدون آنكه به جانب او روي گرداند قدري صورتش را به سمت راست مايل كرد كه سمانه توانست فقط نيم رخ او را ببيند و در سكوت، به غروب خورشيد چشم دوخت.
سمانه آه كشيد و با حسرت به مجسمه بي احساسي كه در مقابلش نشسته بود، چشم دوخت و گفت:
- نمي توني فراموشش كني؟
چهره كيان درهم شد. مغموم و گرفته سر به زير انداخت، اما سكوتش را نشكست.
سمانه برشي از هندوانه را در بشقاب كنار دست كيان قرار داد و گفت:
- حداقل تكليف من رو روشن كن.
سكوت سنگين كيان قلب سمانه را درهم مي فشرد.
براي فرار از جَوي كه احساس مي كرد غرورش را مي شكند، مستاصل گفت:
- اگه مي خواي تا ابد با فكر اون زندگي كني، من مانعت نميشم. فقط بگو من اين وسط چه كاره ام.
كيان ايستاد. چشم در چشم او دوخت و با لحني سرد گفت:
- من به دردت نمي خورم سمانه. متاسفم.... واقعا متاسفم.
نبايد اين اتفاق مي افتاد. نبايد مادر با شما حرفي مي زد.
تو دختر خاله عزيز مني، بودي و خواهي بود...
خدا مي دونه چقدر به تو و خانواده ات علاقمندم ولي اين احساس فقط در چارچوب پيوندهاي رگ و ريشه اي است... متوجهي چي ميگم؟
- ولي خاله تمام حرفاش رو با پدرم زده.
- تو دختر عاقلي هستي... خودت يه راه حل پيدا كن.
سمانه انتظار نداشت. دلش شكست، اما از تك و تا نيفتاد پرسيد:
- نمي خواي بيشتر فكر كني؟
كيان سكوت كرد و سمانه اشك ريزان افزود:
- ولي خاله چند ساله كه من رو به پاي تو نشونده.
هروقت خواستگاري برام پيدا مي شه، مادر و خاله اون رو به خاطر تو دست به سر مي كنن.
- فكر مي كنم هيچ وقت خارج از اندازه هاي متعارف با شما برخوردي نداشتم.... چطور با خودت فكر نكردي كه....
سمانه حرفش را بريد.
- ولي خاله....
اين بار كيان عصباني در حرف سمانه پريد و گفت:
- اينقدر نگو خاله، خاله.... هيچ وقت نخواستم مستقيم بگم كه هيچ علاقه اي به زندگي با تو ندارم، اما فكر مي كردم اين قدر عاقلي كه بي تفاوتي و سردي من رو كاملا حس مي كني. گناه خودت رو گردن مادر و خاله ننداز سمانه.
- اما....
- برات آرزوي خوشبختي مي كنم، خودت يه جوري خاله ات رو قانع كن.
و از مقابل ديدگان اشكبار سمانه دور شد.و لحظه اي بعد با تعويض لباس، بدون آنكه به سمانه نگاهي بيندازد، منزل را ترك كرد.

ssaraa
27-09-2009, 14:33
در حال تميز كردن حياط صد و پنجاه متري بود كه صداي زنگ را شنيد.
جارو را به تنه كاج تكيه داد و چادرش را به سر انداخت و با قدمهايي تند جلو رفت.
با مشاهده زني بلند قامت و زيبا، لبخندي به لب راند و گفت:
- بفرماييد.
صداي لرزان زن به سختي شنيده مي شد:
- منزل جناب سرگرد زادمهر؟
- بله.... شما!؟
لحظاتي بعد كيان مادر را مخاطب قرار داد.
- كي بود مادر؟
- يه خانمه با تو كار داره.
كيان زيرپوش ركابي سياه رنگش را به تن كرد. دستي در موهاي آشفته اش كشيد و متعجب پرسيد:
- با من!؟... چه كار داره؟
عاليه با حركت چشم به پذيرايي اشاره كرد و گفت:
- فكر كنم براي شوهرش مشكلي پيش آمده.
چهره كيان درهم رفت. به خيال اينكه همسر يكي از متهمين به قصد مددجويي به سراغش آمده است، با دلخوري گفت:
- مادر من! صد دفعه گفتم كسي رو توي خونه راه نده.
من كه كاري از دستم بر نمياد.
- به خدا دلم براش سوخت. اصلا نمي تونست حرف بزنه. يه ريز اشك مي ريخت. دلم براش كباب شد. گناه داره مادر، به خاطر من هر كاري مي توني براش انجام بده.
- مادر ساده من! تا كي بايد گول ظاهر افراد رو بخوري.
- حالا چرا ملامتم مي كني؟ اينقدر بگو تا بگم غلط كردم.
- دور از جون مادر. من سگ كي باشم به شما اهانت كنيم.... تو تاج سرمي. سرورمي.
و براي دلجويي بيشتر روي مادر خم شد و بوسه اي از گونه او گرفت و گفت:
- هرچي شما بفرماييد. بذار موهام رو خشك كنم... چشم.
- چشمت بي بلا... برم چايي بريزم.
و رفت.
كيان پيراهن سياه رنگش را به تن كرد و مقابل آيينه ايستاد.
باد سشوار موهاي خوش حالتش را فرم مي داد.
پس از مدتها ريشش را اصلاح كرده بود و بيش از هميشه جذاب به نظر مي رسيد. انگشتش را به شيشه عطر ساييد و كمي خود را معطر ساخت. روي از آيينه گرفت و از اتاق خارج شد. دم در سالن سرفه اي كرد. ياا... گفت و بعد از مكث كوتاهي وارد شد. سر به زير كنار پيش بخاري ايستاد.
زن جوان به محض ورود كيان سراسيمه برخاست و با صداي خفه اي سلام كرد. كيان همچنان سر به زير بود او را دعوت به نشستن كرد و گفت:
- با من امري داشتيد؟
زن در سكوت به كيان خيره ماند. قدرت هيچ عكس العملي نداشت.
زانوان لرزانش او را وادار به نشستن مي كرد، اما به هر نحوي شده بود بر خود تسلط يافت و روي پاها ايستاد.
كيان بار ديگر گفت:
- حاج خانم از من خواهش كرده تا هر طور شده كمكتون كنم، دلم نمي خواد روي مادرم رو زمين بندازم... بفرماييد... من در خدمتم.
سكوت زن كيان را وادار كرد تا سرش را بالا بگيرد، اما به محض مشاهده زن، مبهوت ماند و با دهان نيمه باز به او خيره شد.
لرزش محسوسي بر اندامش چيره شد. لحظاتي بعد در عين ناباوري با قدمهاي لرزان جلو رفت. نگاهش در زواياي صورت زن چرخي خورد و قطرات اشك بي اراده چشمانش را بَراق ساخت.
مقابل زن جوان با صداي خفه اي گفت: (غزاله)!
وقتي غزاله بي كلام سر به شانه اش نهاد، احساس عجيبي داشت.

ssaraa
27-09-2009, 14:43
عاليه بي خبر از همه جا، با سيني چاي وارد پذيرايي شد، اما به محض مشاهده آن دو جيغ كوتاهي كشيد و سيني را رها كرد.
با سر و صداي ايجاد شده كيان به خود آمد و كمي خود را عقب كشيد.
خجالت زده نشان مي داد. چند بار دست در هوا بلند كرد تا غزاله را به مادر معرفي كند، اما قادر به تكلم نبود.
عاليه بهت زده قدمي جلو رفت و گفت:
-كيان! مادر! دارم پس مي افتم... يه چيزي بگو... اين كيه؟
كيان تمام قوايش را به كار بست و با صدايي لرزان گفت:
- غزاله.
عاليه از فرط تعجب با صدايي شبيه به فرياد گفت:
- نه!!!! مگه نگفتي مرده.
- تو هم باور نمي كني مادر! يعني من دارم خواب مي بينم!
عاليه نگاه ملامت باري به غزاله انداخت و دلخور پرسيد:
- چرا خودت رو معرفي نكردي؟ چرا نگفت...؟
اما گريه امانش نداد و به سرعت پذيرايي را ترك كرد.
براي كيان همه چيز مثل خواب بود.
بار ديگر در چشمان دوست داشتني غزاله خيره شد و صدايي كه از فرط هيجان مي لرزيد گفت:
- باورم نميشه! بيدارم كن! بيدارم كن غزاله.
حال غزاله دست كمي از او نداشت.
به طور يقين اشك بود كه گوياي احساساتش بود.
در حاليكه نگاه بي قرارش را در صورت كيان مي پاشيد، لبخند تلخي زد.
عاليه بار ديگر با سرفه كوتاهي وارد پذيرايي شد، ولي اين بار منقل كوچكي در دست داشت.
چند دانه اسپند را ابتدا دور سر غزاله سپس دور سر فرزندش چرخاند و در آتش ريخت.
عاليه چشمان ترش را كه از اشك شوق مملو بود، در چشم غزاله دوخت و گفت:
- خوشحالم كه زنده اي، نه براي خودم يا تو. من فقط براي كيانم خوشحالم چون داشتم او رو از دست مي دادم.
- ببخشيد مادر، نمي دونستم چي بايد بگم.
عاليه منقل را در گوشه اي نهاد و غزاله را در آغوش كشيد و گفت:
- به هر حال خوش آمدي. شايد اگر زجري كه كيان از دوري و فراق تو كشيده نديده بودم، اين قدر از ديدنت خوشحال نمي شدم.
خوشحالي من تو لبهاي خندون كيانمه.... خوش آمدي عزيزم، خوش آمدي.
و كمي خود را بالا كشيد و دست در گردن فرزند رشيدش آويخت و او را به سمت خود كشيد و گفت:
- الهي پير شي پسرم... مباركت باشه.
و بوسه اي به گونه او زد و در حاليكه قصد خروج داشت افزود:
- شما راحت باشيد. حتم دارم درد دلتون زياده. ميرم يه چيزي براي نهار درست كنم.
و رفت.
كيان قدمي عقب رفت و با چشمان مشتاقش قد و بالاي رعناي غزاله را برانداز كرد و با خنده اي از ته دل گفت:
- تو راستي راستي خودتي.
غزاله لبخندي زد و سر به زير شد.
در پس چشمان زيبايش غم جانكاهي موج مي زد كه سعي داشت آن را از كيان كه چنان ذوق زده ابراز احساسات مي كرد، پنهان كند.
با رخوت روي مبل رها شد.
نگاهش در پوشش تن كيان خيره ماند و با تعجب پرسيد:
- چرا سياه پوشيدي؟
كيان با نگاهي به پيراهنش، در حاليكه لبخند تلخي به لب داشت گفت:
- فكر مي كردم براي هميشه از دست دادمت. شايد اين لباسها يه جوري آرومم مي كرد.
- يعني تو به خاطر من سياه پوشيدي!؟ ولي از اون موقع چندين ماه مي گذره!
كيان زانو زد و سر به زانوي غزاله گذاشت و گفت:
- خدا كنه خواب نباشم.
سپس سر بالا گرفت و چشمان نافذش را در چشمان خوش رنگ غزاله دوخت.
غزاله براي دلبري نيامده بود، اما بي اراده با عشقي كه در خود سراغ مي ديد، انگشتهاي ظريفش را در انبوه موهاي كيان فرو برد.
با اين عمل موجي از گرما به صورت كيان پاشيد، اما قبل از هرگونه عكس العملي از جانب كيان، برخاست و در آستانه در ايستاد.
سعي داشت روي احساساتش كه تا آن لحظه نتوانسته بود كنترلش كند، سرپوش بگذارد. گفت:
- من.... من فقط.... مي دوني...
كلافگي غزاله ، كيان را نگران كرد. سراسيمه جلو آمد.
- چيزي شده؟
- .....
- حرفي بزن.
غزاله سرش را بالا گرفت، اما تاب نگاه كردن در چشمان بي قرار كيان را نداشت.
به قصد خروج روي گرفت و يك گام برداشت.
اما بازوان كيان روي چارچوب در قرار گرفت و راه را بر او سد كرد.
غزاله لب به دندان گزيد و بغض فرو داد. كمي بعد با التماس گفت:
- بذار برم كيان.
پنجه هاي كيان دور بازوان غزاله قفل شد و به آرامي او را به سمت خود چرخاند. لحن دلجويانه اي به خود گرفت و گفت:
- مي دونم... مي دونم كه از من دلگيري.... به خدا وقتي پيدات كردم غرق خون بودي، نفس نمي كشيدي، نبض نداشتي... حتم دارم اونقدر ضعيف بوده كه من قادر به تشخيص نبودم. خدا رحم كرد كه بيگ سر رسيد و از پشت سر با يه ضربه بيهوشم كرد و الا تو رو با دستهاي خودم زنده به گور مي كردم... من واسه تقصيري كه مرتكب شدم، عذري ندارم... من رو ببخش. من.....
غزاله با سعي فراوان جلو ريزش اشكهايش را گرفت، سپس كمي به صدايش جرئت بخشيد و رساتر از قبل گفت:
- دلم مي خواد اون روزها رو فراموش كنم. از يادآوريشون دگرگون مي شه. بهتره شما هم فراموش كني.
كلمه شما و لحن سرد غزاله براي كيان گران تمام شد.
نمي دانست چرا غزاله اين چنين بي رحمانه او را از خود مي راند.
مبهوت پرسيد:
- منظورت چيه؟!
- فسخ صيغه.
- چي!!!!!؟
غزاله بدون اعتنا به رنگ پريده و حال دگرگون كيان گفت:
- شماره تلفن منزلم رو داري، باهام تماس بگير. خودت روزش رو تعيين كن، ولي عجله كن.
و به سرعت از مقابل ديدگان مبهوت كيان دور شد و قبل از آنكه فرصت هرگونه عكس العملي به او بدهد از منزل خارج شد.

ssaraa
27-09-2009, 14:51
عاليه از پشت پنجره نگاهي به ايوان انداخت.
چقدر مزه مي داد زير اين آسمان پرستاره رختخوابت را ميان حياط پهن كني و هم صحبت ستاره هاي چشمك زن آسمان باشي.
كيان مثل ساعتي پيش، خاموش و بي حركت، روي صندلي نشسته بود و در حاليكه به نقطه نامعلومي خيره شده بود، در افكار خود غوطه ور بود.
احساس كرد فرزندش مثل شمع آب مي شود.
براي دلداري او مردد بود، ولي دلش راضي نمي شد او را همچنان به حال خود رها كند.
چاشت عصرانه را بهانه كرد و با سيني چاي و بيسكوييت به ايوان رفت.
- داره تاريك ميشه... سه ساعته به آجرهاي ديوار زُل زدي. نمي خواي با مادرت حرف بزني؟ شايد سبك بشي.
كيان هواي ريه اش را كه گويي سه ساعتي كه مادر از آن نام مي برد در سينه اش حبس كرده بود بيرون داد.
كلافه چنگ در موهايش زد و به چشمان مادر خيره ماند.
- بيخود نگراني مادر. يه پرونده جديد دارم، داشتم به اون فكر مي كردم.
- خودتي.. تو در مورد من چي فكر مي كني... كدوم مادريه كه نفهمه بچه اش چه دردي داره؟
- يعني نميشه به شما دروغ گفت.
- اگه دوست داري بگو، اما باورش به عهده خودم.
كيان لبخندي زد و از جاي خود برخاست. دستان مادرش را بوسيد و سر به زانوي او نهاد.
مادر لابلاي موهاي سياه فرزند پنجه انداخت.
به نظرش رسيد يكي دو تار آن سفيد شده است.
ابروانش گره خورد. گفت:
- بگو مادر... بگو خودت رو سبك كن.
- چي بگم!؟ وقتي خودم هنوز گيج و منگم.
- اين قدر بهش فكر نكن. شايد خواسته امتحانت كنه.
شايد هم مي خواد بدونه هنوز هم دوستش داري، يا نه.
- مي خواي با حرفهاي شيرينت رامم كني؟
- غزاله دوستت داره. من اشتباه نمي كنم. من برق عشق رو تو چشماش ديدم.
- پس چرا اون رفتار رو كرد... بدجوري شوكه شدم، موندم چرا بي مقدمه طلاق خواست.
- اينو بايد از خودش بپرسي.
- نه مادر، من دارم دلم رو به يه خيال واهي خوش مي كنم... غزاله هيچ علاقه اي به من نداره.
كم كم دارم مطمئن مي شم كه اون در حاليكه از من متنفر بود، بالاجبار به من تكيه كرد. هر زن ديگه اي هم جاي اون بود، توي همچين جهنمي نياز يه يه نفر داشت كه بهش تكيه كنه.
- مگه تو نگفتي كه غزاله به خاطر تو جونش رو به خطر انداخت؟
مگه نگفتي چون شناسايي شده بودي و جونت در خطر بود، غزاله با فداكاري جونش رو كف دستش گرفت و ماموريتي رو كه بهش محول كردي انجام داد؟
- همين چيزهاست كه باورهام رو دچار ترديد كرده.
- در مورد اينكه غزاله تو رو دوست داره، شك ندارم. اما در مورد تقاضاش! چي بگم مادر.
- شما خيلي با اطمينان حرف مي زني.
- يه زن وقتي سرش رو به شونه يه مرد تكيه مي ده كه با تمام وجود اون رو دوست داشته باشه.
لبخند كيان تلخ بود.

ssaraa
27-09-2009, 14:58
- فكر اينكه پاي كس ديگه اي در ميون باشه، ديوونه ام مي كنه.
- مثلا كي؟!
- منصور. شوهر سابقش.
- با بلايي كه منصور سرش آورد، محاله باهاش آشتي كنه.
- پس دليل ديگه اي براي تقاضاش وجود نداره.
- شايد...
عاليه حرفش را خورد و كيان سماجت كرد.
- شايد چي مادر؟ شايد چي؟
- ولش كن يه فكر بيخود به سرم زد.
- مي خوام بدونم! بگو.
- نمي خوام فكر اشتباهم ذهنيت تو رو نسبت به غزاله خراب كنه.
- مادر داري جون به سرم مي كني. بگو دِ.
- خودت خوب مي دوني كه غزاله با زيبايي خيره كننده اي كه داره.
خدا كنه حدسم اشتباه باشه... تو چه مي دوني مادر!
شايد اين چند ماه جايي اسير بوده و خدايي نكرده، زبونم لال....
حرف مادر تمام نشده بود كه كيان مثل فنر از جا پريد. برافروخته و عصبي به اين طرف و آن طرف ايوان قدم مي زد.
عاليه نادم و پشيمان از گفته خود، برخاست و او را وادار به توقف كرد و دستهايش را در دست گرفت و گفت:
- اين فقط يه حدسه... خودت رو با خزعبلات من عذاب نده.
- بايد ببينمش. همين الان.
- بس كن كيان. تو با اين اعصاب داغون همه چيز رو خراب مي كني... بذار براي بعد.
- دارم ديوونه ميشم. يه كاري كن مادر.
- آروم باش پسر. فعلا يه تلفن بزن تا بعد.
كيان براي رسيدن به تلفن دويد. ارتباط كه برقرار شد صداي دلنشين غزاله گوشش را نوازش داد. پرسيد:
- غزاله خودتي؟
غزاله صداي كيان را نشناخت گفت: (شما؟)، كيان خود را معرفي كرد.
ناگهان صداي غزاله ارتعاش خاصي گرفت و گفت اشتباه گرفتيد و ارتباط را قطع كرد.
كيان در چهره مادر خيره ماند و گفت:
- قطع كرد.
- مطمئني شماره رو درست گرفتي؟
- خودش بود... خود خودش.
عاليه گوشي را گرفت و كيان با رخوت به صندلي تكيه داد.
موهاي پشت گردنش را در دست گرفت و به دهان مادر خيره ماند.
انگشت عاليه دكمه تكرار را فشرد و چند لحظه بعد با برقراري ارتباط صداي آمرانه مردي در گوشي پيچيد و عاليه غزاله را به پاي گوشي خواند.
نگاه مادر و پسر در هم گره خورد و كيان مضطرب گوشي را روي آيفون گذاشت.
بار ديگر صداي غزاله در گوشي پيچيد و عاليه مهربان سلام كرد و گفت:
- سلام عزيزم. مادر كيانم.
قلب غزاله در سينه تپيدن آغاز كرد. احوالپرسي سردي كرد.
اما عاليه با عطوفت پرسيد:
- مي خواستم بدونم چرا با كيانم صحبت نكردي، پس چرا قطع كردي!؟
غزاله به آهستگي به طوري كه صدايش گوياي اين بود كه قصد پنهان ساختن مكالمه اش را دارد، گفت:
- نمي تونم صحبت كنم. خودم آخر شب زنگ مي زنم.
- چرا! مهمون داري؟
- خانواده ام چيزي راجع به آقا كيان نمي دونن. خواهش مي كنم قطع كنيد.
عاليه با خداحافظي ارتباط را قطع كرد و كيان شقيقه هايش را ميان دو دست گرفت و گفت:
- از هيچي سر در نميارم. مامور پرونده هاي بزرگ تو كار خودش مونده.
- اگه پرپر زدنهات رو نمي ديدم، مي گفتم دست از اين عشق بردار، اما با مهري كه نمي دونم چطوري از اين دختر شيرين به دلم افتاده و جلو زبونم رو مي گيره... فقط برات دعا مي كنم مادر.

ssaraa
27-09-2009, 15:06
كيان روي تخت دراز كشيد. چشم از تلفن برنمي داشت.
فكر اينكه دست احدي به غزاله رسيده باشد، كلافه و عصبي اش ساخته بود، لحظه ها به كندي مي گذشت و تلفن خيال زنگ زدن نداشت.
با صداي مادرش براي خوردن شام بيرون رفت.
غذاي مورد علاقه اش روي ميز چشمك مي زد، اما او ميلي به خوردن غذا نداشت. با اين وجود با اصرار مادر غذا كشيد و مشغول بازي با آن شد.
عاليه دهان به اعتراض گشود كه صداي زنگ تلفن كيان را بدون توجه به سوال او از جا كند. درِ اتاقش را بست و گوشي را برداشت.
صداي غزاله كه در گوشي پيچيد، هواي ريه اش را بيرون داد و با تلخي و قهر گفت:
- بي انصاف!.... اومدي خاكسترم رو به باد بدي؟
غزاله سكوت كرد و كيان برافروخته گفت:
- مي خوام ببينمت. بايد براي من توضيح بدي.
غزاله انگار قصد حرف زدن نداشت باز هم سكوت كرد و كيان با نگراني پرسيد:
- چرا باهام حرف نمي زني؟ چرا جوابم رو نميدي؟
صداي غزاله يك بغض نشكسته بود، گفت:
- چيزي نپرس... فقط كاري رو كه خواستم انجام بده.
- داري گريه مي كني؟
- نه.
- نمي توني به من دروغ بگي... چرا بيخود عذابم ميدي، مي خواي امتحانم كني.. مي خواي بدوني واقعا دوستت دارم يا نه؟ خدا مي دونه بعد از مادرم، تو تنها زني هستي كه در مقابلش بي اراده ام....
كيان آه كشيد چنان كه دل غزاله را زير و رو كرد و افزود:
- خيلي تنهام، بهت احتياج دارم غزاله ... باهام تلخي نكن.
سكوت او بار ديگر كيان را نگران ساخت، مضطرب بارها او را به نام خواند تا آنكه غزاله كمي به خود مسلط شد، اما اين بار شمرده و با تحكم گفت:
- باز هم ميگم. هر چي بين ما بوده فراموش كن. فكر كن هيچ وقت غزاله رو نديدي.
- به همين سادگي! من دليل مي خوام. اگه دليل قانع كننده اي داره بگو در غير اين صورت...
- دليلي نمي بينم كه به شما جواب پس بدم. يه روزي از سر اجبار يه بله گفتم، اما امروز مجبور نيستم به اون عهد مسخره پايبند بمونم.
كيان مثل كسي كه با گلوله اي كه درست به قلبش اصابت كرده از پا در آمده است، نااميد و مستاصل گفت:
- پس حدسم درست بوده! تو هيچ وقت به من علاقه اي نداشتي.
غزاله براي شليك تير خلاص تمام سعي خود را به كار برد:
- فقط براي اطمينان خاطر مي خواستم صيغه رو فسخ كنم. البته فكر نكنم هيچ ضرورتي هم داشته باشه. در ضمن، من زياد به اون عقد مسخره پا در هوا اعتقاد ندارم...... فقط لطف كن و ديگه اينجا زنگ نزن.
ارتباط كه قطع شد كيان ناباورانه و مبهوت به گوشي تلفن خيره ماند.
كلام تلخ و گزنده غزاله چنان او را برآشفته و عصبي كرد كه بدون توجه به اعمالش دستگاه تلفن را با شدت به ديوار مقابلش كوبيد.
تلفن چند تكه شد و تكه هاي آن ميان اتاق پخش شد.
عاليه سراسيمه به اتاق كيان دويد و دل نگران پرسيد:
- چي شد مادر؟
اما نگاهش روي ريخت و پاش كف اتاق خيره ماند. با ملامت جلو رفت و لبه تخت نشست.
- شايد اين دختره ارزش اين همه ديوونه بازي رو نداره.
كيان سرد و غم زده سرش را به ميله تخت تكيه داد و گفت:
- به قول قديمي ها عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند.
- خودت رو جمع كن. همچين حرف مي زنه كه انگار صد سالشه... حالا چي گفت كه يه مرتبه به هم ريختي و پدر اين تلفن بيچاره رو در آوردي.
- همون حرفهاي قبلي.
- نگفت كجا بوده؟ كي برگشته؟ يا چطوري نجات پيدا كرده؟
- نپرسيدم.

ssaraa
27-09-2009, 15:11
- دِ وقتي ميگم بچه اي، نگو چرا... بايد مي پرسيدي و لحظه به لحظه از او دلجويي مي كردي.
شايد خيلي سختي كشيده، حتم دارم انتظار نداشته توي يه مملكت غريب، تنها و بي دفاع رهاش كني و برگردي.... مسلما ازت گله داره... اين طوري نميشه... بايد يه دسته گل بگيري و با هم بريم منزلش.... هم با خانواده اش آشنا مي شيم و هم از اوضاع و احوالي كه بهش گذشته مطلع ميشيم.... اين طوري هم فاله و هم تماشا.
- فكر نكنم كار درستي باشه. ديدي پاي تلفن چي گفت، خانواده اش از رابطه ما چيزي نمي دونن.
عاليه كفري بود.
- از دست تو دلم مي خواد سرم رو بكوبم به ديوار... بچه تو چقدر خنگي.
نمي دونم با اين هوشت چطور پرونده هاي به اون مشكلي رو حل مي كني.
- به جون خودم حل كردن پرونده ها و دستگيري مجرمين خيلي راحت تر از پي بردن به درون شما زنهاست... منكه از اين كارها سر در نميارم.
- ببين پسرم! غزاله در ماجراي گروگان گيري، فداكاري بزرگي كرده.
در ضمن حكم برائتش هم صادر شده، اما تو كه خودش رو نديدي تا حضورا تشكر و قدرداني كني.... حالا براي اينكه توي يه كشور غريب رهاش كردي، يه عذرخواهي يه تبريك براي بازگشت و تبرئه شدنش بدهكاري.
- انگار راست ميگي! فكر كنم بايد شما رو به جاي دستيارم استخدام كنم.
- بلند شو پدرسوخته.... بلند شو ادا درنيار.
در ضمن خودتون زحمت جمع و جور كردن اتاقتون رو بكشيد.
- نوكرتم.
- من نوكر پر دردسر نمي خوام.

ssaraa
27-09-2009, 15:15
صداي بسته شدن در حياط او را از حال و هواي خود بيرون كشيد.
در حاليكه اشك را از صورت خود پاك مي كرد، زير پتو خزيد.
غزل با ديدن چراغهاي خاموش، پاورچين وارد ساختمان شد.
رختخواب غزاله ميان هال پهن بود، اما اثري از خودش نبود.
به اتاق خودش رفت و او را در تخت خود ديد. آهسته صدا زد.
- خوابي غزي؟
غزاله تكاني به خود داد و از اين پهلو به آن پهلو شد.
غزل كليد برق را زد. مشغول تعويض لباس شد، گفت:
- كاش تو هم مي اومدي.... طفلي خيلي حال گرفته بود.
و مانتوي خود را آويزان كرد و دوباره رو به غزاله گفت:
- اگه بدوني چه سفارشي مي كرد. يكريز مي گفت مراقبش باشيد چنين نشه چنان نشه، فلان نشه، بهمان نشه.
غزاله نتوانست خويشتن داري كند، برآشفته و گر گرفته سر از زير پتو بيرون آورد و گفت:
- غلط كرد مرتيكه عوضي.... فكر مي كنه كيه.
غزل هاج و واج به غزاله خيره ماند. اما چشمهاي متورم و سرخ خواهر او را به خود آورد، از اين رو با دلسوزي پرسيد:
- گريه مي كردي؟
- لعنتي! اومدي من رو از خواب پَرُندي كه چي؟
- واااا... غزي! چته دختر! زده به سرت؟
- من هيچ مرگي ندارم، البته اگه شما بذاريد... فقط يه خواهش دارم، اينكه اسم اون عوضي رو جلوي من نياري.
- يعني چه!؟... تو كه به اون قول دادي. تو كه گفتي برمي گردي سر خونه و زندگيت.
- من هيچ قولي به هيچ كس ندادم.

غزل لب تخت نشست. اما قبل از آنكه زبانش به ملامت گشوده شود، غزاله بلند شد و بي اعتنا به رختخوابش كه ميان هال بود رفت.
غزل متعجب بالاي غزاله ايستاد. پتو را از روي او كنار زد و با تحكم پرسيد:
- بلند شو ببينم تو چه مرگته! چرا ديوونه بازي درمياري؟
- چي مي خواي؟ چرا دست از سرم برنمي داري؟
- مي خوام بدونم خواهرم چه دردي داره!
- درد بي درمون... حالا برو از جلوي چشمام گمشو.
غزل بي توقع سر به زير انداخت و با چشمان اشكي بلند شد، اما غزاله پشيمان از گفته خود پاچه شلوار خواهرش را چسبيد و خجالت زده گفت:
- قهر كردي؟
غزل به علامت نفي سر تكان داد و غزاله عذرخواهي كرد.
غزل با ملامت ميان تشك نشست و گفت:
- ما كه به جز همديگه كسي رو نداريم، داريم؟... دلم نمي خواد من رو نامحرم بدوني.
اشكهاي غزاله بي اراده سرازير شد. خود را در آغوش خواهر انداخت و گفت:
- من خيلي بدبختم. خيلي بيچاره ام. كاش مرده بودم.
- حرف بزن خودت رو سبك كن. نذار غصه ها تو دلت تلنبار بشه.
- نمي تونم، مي ترسم.
- از چي مي ترسي؟
- مي ترسم اگه دهن باز كنم، ديگه ماهان رو نبينم.

ssaraa
27-09-2009, 15:21
- منظورت چيه؟!
- منظورم اينه كه از منصور متنفرم. منظورم اينه كه از اون مرتيكه عوضي حالم به هم مي خوره.
- باورم نميشه.
- فكر نمي كردم با وقاحت تمام بلند شه بياد اينجا و ادعاي مالكيت من رو بكنه.
- مي دونم ازش دلگيري. همه ما ازش دلخوريم. مي دونم در حقت بي وفايي كرد، ولي طفلي پشيمونه، مي خواد جبران كنه... تو بايد به اون هم حق بدي. هر چي نباشه اون شوهرت كه بوده.
- مي خوام سر به تنش نباشه.
- خودت به اخلاق هادي بيشتر آشنايي. اگه منصور واقعا نادم نبود، محال بود اجازه بده پاش رو بذاره اينجا.
حالا به جاي يادآوري خاطرات تلخ و به وجود آمدن كينه و انتقام، به فكر آينده خوب، كنار ماهان و شوهرت باش.
- منصور براي من مُرده غزل... مُرده. مي فهمي، مُرده.
- يه كم عاقل و واقع بين باش. تو وضعيت خوبي نداري. مي توني به خواستگار آينده ات بگي يكسال حبس كشيدي! يك بار ربوده شدي! و شش ماه توي مملكتي مثل افغانستان آواره بودي!
- وقتي خواهرم چنين عقيده اي داره، از ديگران چه انتظاري مي تونم داشته باشم.
- قصد نداشتم ناراحتت كنم. خواستم تو رو متوجه وضعيتت كنم و بگم قدرشناس منصور و بزرگواريش باش.
- برات متاسفم غزل، افكار سطح پاييني داري.
- هرطور دوست داري تعبير كن. من بيشتر از تو به فكر ماهانم. دلم مي خواد دوباره دور هم جمع بشين و از زندگيتون لذت ببريد.
- فكر مي كني ما مي تونيم دوباره خوشبخت باشيم؟
- چرا كه نه.
غزاله آهي كشيد و كنار پنجره ايستاد.
باد كولر مستقيم به گيسوانش مي خورد و آنها را نوازش مي داد.
جاي كيان خالي بود تا تماشاگر رقص گندمزار گيسوان طلايي معبودش باشد.
غزاله چشم به بزرگترين ستاره چشمك زن آسمان دوخت و گفت:
- منصور الان داغه، چند ماهه ديگه همين حرفها رو اون به من ميزنه و هر روز برام دادگاه تشكيل مي ده. منصور دل سياهه، چرا نمي فهمي غزل.
- شايد حق با تو باشه، چه مي دونم!
- مي دونم كه فقط قصد دلسوزي داري، اما اين راهش نيست.
- آخه تو كه حرف نمي زني. نمي دونم در وجودت چي مي گذره.
- فقط من رو به حال خودم بذار.

s_paliz
28-09-2009, 03:52
سلام :40::40::40:
این رمان چند قسمته

چشمون کور شد از بس زل زدیم به صفحه...::18:

عمو سارا(!) رمانت عالیه ولی نمیدونم چه ربطی به عنوان رمان داره؟؟؟
راستی درچشم من طلوع کن از نظر ادبی یعنی چی؟

(نظراتم بود در همین زمینه)
من به نقد فیلم خیلی علاقه دارم ببینم نقد رمان چه جوریه:27:

توی فیلم که وقتی چشم یه نفرو نشون میده که عکس یکی دیگه توش افتاده منظور اینه که این دو نفر به هم خیلی علاقه دارن

شاید منظورش اینه که غزاله اون زندگی عاشقانه ای که داشته دوباره بدنبال بدست آوردنش هست یا بدست میاره.


موفق باشید:40:

ssaraa
28-09-2009, 07:46
سلام :40::40::40:
این رمان چند قسمته

چشمون کور شد از بس زل زدیم به صفحه...::18:

من به نقد فیلم خیلی علاقه دارم ببینم نقد رمان چه جوریه:27:

توی فیلم که وقتی چشم یه نفرو نشون میده که عکس یکی دیگه توش افتاده منظور اینه که این دو نفر به هم خیلی علاقه دارن

شاید منظورش اینه که غزاله اون زنگی عاشقانه ای که داشته بدنبال بدست آوردنش هست یا بدست میاره.


موفق باشید:40:

چیز زیادیش نمونده.........خوبه من تند تند میذارم که اذیت نشین
من در مورد عنوان رمان قبلا جواب دادم و این نظر نویسنده محترم این رمانه
اما به نظر من عنوانش به مفهومش میاد
این تعبیر تو هم خیلی زیبا بود........شاید ولقعا غزاله عکس خودش و بار ها دیده بعد دلش لرزیده

ssaraa
28-09-2009, 09:13
با دسته گل زيبايي از گلهاي سرخ آتشين رز از گلفروشي بيرون آمد.
لبهاي عاليه با ديدن فرزند رشيدش، به خنده اي گشوده شد.
گويي قند در دلش آب شد و آرزوي شيريني كرد، گفت :
- الهي پير شي مادر، كِي باشه رخت دامادي به تنت ببينم.
كيان به لبخندي اكتفا كرد و گل را روي صندلي عقب گذاشت.
دقايقي بعد در بلوار... مقابل كوچه مورد نظر ايستاد.
عاليه ابرو گره زد و گفت :
- پس چرا ايستادي؟
كيان گل را به دست مادرش داد و گفت :
- بهتره تنها بري.
- تنها برم!؟ مگه تو نمياي؟
- سلام برسون.
- جواب من رو بده. چرا نمياي؟
- اومدن من صورت خوشي نداره. در ضمن شما خانمها زبون هم رو بهتر مي فهميد.
عاليه غرولندكنان پياده شد و آدرس خانه آنها را پرسيد.
كيان اتومبيل را در دنده گذاشت و گفت :
- ميام دنبالت.
وقتي زنگ را فشرد، مرد جوان و بلند قامتي كه از ظاهرش پيدا بود برادر غزاله است پشت در ظاهر شد.
خوش و بش عاليه در يكي دو جمله خلاصه شد و با معرفي خود هادي را وادار به احترام بيشتري كرد.
لحظاتي بعد عاليه در سالن پذيرايي نشسته بود و انتظار غزاله را مي كشيد.
غزاله از آمدن او حسابي غافلگير شده بود، بدون آنكه علت آمدن او را بداند، هراسان و دستپاچه چادر سفيدش را به سر انداخت و به همراه غزل وارد پذيرايي شد.
هادي كه از آشنايي قبلي آن دو اطلاعي نداشت، به محض ورود، آنها را به هم معرفي كرد.
عاليه بعد از روبوسي گفت :
- حقيقتش خود جناب سرگرد بايد خدمت مي رسيد.
رنگ از روي غزاله پريد كه از چشم عاليه دور نماند، اما عاليه بدون اعتنا ادامه داد :
- اما ايشون صلاح ديدن بنده حقير جهت عذرخواهي و همچنين تبريك بازگشت و تبرئه شدن خدمت برسم.
غزاله به سختي آب دهانش را قورت داد و گفت :
- خواهش مي كنم. قدمتون روي چشم.... خيلي خوش آمديد.
عاليه با تعارف هادي نشست. سپس غزاله را به نزد خود فراخواند و از او خواهش كرد تا كنارش بنشيند.
دستهاي مهربان عاليه دست سرد و يخ زده غزاله را در دست گرفت :
- خب تعريف كن ببينم! خوبي؟ روحيه ات چطوره؟
لرزش محسوسي وجود غزاله را فرا گرفته بود.
به زحمت زبانش را به حركت درآورد و شُكر گفت.
عاليه آهسته و زير لب زمزمه كرد :
- چرا مي لرزي؟ نترس، حواسم هست.
غزاله به زور لبخند زد و تا حدودي آرامش يافت.
عاليه بعد از سخن گفتن از هر دري ماجراي گروگان گيري را وسط كشيد و رو به غزاله گفت :
- مي دوني دخترم... سرگرد خيلي مشتاقه بدونه بعد از برگشتن اون به ايران چه اتفاقي براي تو افتاده.
هادي كه بارها اين داستان را شنيده بود، قبل از شروع صحبت برخاست و بعد از عذرخواهي جمع را ترك كرد.
غزاله بار ديگر به گذشته تلخ و شيرين خود سفر كرد و گفت :
- سرتون درد مي گيره. خيلي مفصله.
- دوست دارم يك واوش رو هم جا نندازي.... فكر سر من رو هم نكن از سير تا پياز برام تعريف كن.
- وقتي ياد اون روزها مي افتم مو به تنم راست ميشه. خيلي سخت بود... برگشتنم به ايران كه يه معجزه بود.
- به اميد خدا با گذشت زمان همه چيز درست ميشه... دنياست ديگه، گاهي زشت ترين صورتش رو به آدم نشون ميده، گاهي هم ما رو در زيبايي خودش غرق مي كنه.

ssaraa
28-09-2009, 09:21
غزاله گفته عاليه را تصديق كرد و گفت :
- وقتي چشمام رو باز كردم فقط يه احساس داشتم‌ (درد).
تمام تنم درد مي كرد، تا جايي كه قادر نبودم جُم بخورم.
بخوبي مي تونستم تورم چشمام رو احساس كنم. چند روزي تصاوير در ذهنم گنگ و نامحسوس بود انگار كه يه پرده جلوي چشمام كشيده باشن، همه چيز رو تار مي ديدم. با اينكه قادر نبودم موقعيتم رو درك كنم، ولي مدام جناب سرگرد رو به نام مي خواندم.
اون تنها ياورم در اون سرزمين غريبه بود، اما هرچه بيشتر صداش مي كردم بيشتر نااميد مي شدم.
احساس مي كردم كه جناب سرگرد رو كشتن و من تنها و غريب موندم.
يادآوري كتكهايي كه خورده بودم برام زجرآور بود و تلخ تر از حال و روزم، قيافه كثيف اون نامرد بود كه از جلوي چشمام دور نمي شد.
قيافه ملعونش شده بود كابوسهاي شبونه ام.
به سبب روحيه خراب و تن مجروحم، مدتي طول كشيد تا تونستم به غير از به زبان آوردن نام جناب سرگرد، قادر به تكلم شوم.
تا اون موقع قادر نبودم به درستي حرف بزنم يا غذايي بخورم... شايد اگه توي يه بيمارستان بستري شده بودم، با كمك دارو و سرم خيلي زود رو به راه مي شدم، ولي توي يك چادر عشايري با چند زن محلي كه پرستارهاي بي تجربه اي بودند و با كمك داروي گياهي سبز رنگي كه تقريبا تمام تنم رو با اون پوشونده بودن، مدت دو ماه طول كشيد تا تونستم روي پاهام براي چند دقيقه بايستم.
بعد از اينكه قدرت حرف زدن پيدا كردم، از نغمه يكي از همسران جمعه، در مورد خودم سوال كردم.
خيلي دوست داشتم بدونم چه جوري من رو پيدا كردن.
نغمه با آب و تاب برام تعريف كرد، يه روز كه جمعه گوسفندها رو براي چريدن، به دشت و صحرا مي بره، با واق واق سگها متوجه چيزي ميشه.
با سماجت سگها جلو ميره و با كمال تعجب پيكر غرق در خون من رو در يه چاله كه شباهت زيادي به قبر داشته پيدا مي كنه... با سردي تنم فكر مي كنه كه مُردم.
مي خواد چالم كنه كه سگها مانع ميشن و من رو با چنگ و دندون از گودال بيرون مي كشن.
جمعه وقتي سماجت سگها رو مي بينه، با كمك مردم ايلش من رو روي ارابه به محل چادرهاشون مي رسونن و بلافاصله كار درمان رو شروع مي كنن.
نغمه برام گفت كه من به مدت دو هفته بيهوش بودم.
با خودم فكر مي كردم جمعه، جناب سرگرد رو ديده باشه ولي اون اظهار بي اطلاعي كرد.
به هر حال من از دست اون وحشيها نجات پيدا كرده و بيش از اندازه خوشحال بودم، اين خوشحالي هم تا زماني بود كه براي اولين مرتبه بعد از دو ماه روي پاهام ايستادم.
آن روز وقتي جمعه من رو روي پاهاي خودم ديد، خيلي خوشحال شد.
نمي دونستم دليل اون همه خوشحالي چيه. تا اينكه نغمه گفت كه بايد خودم رو براي يه جشن بزرگ آماده كنم.
متعجب بودم چه جشني! كه نغمه برام گفت كه چون جمعه خودش من رو پيدا كرده، من مال اون محسوب مي شم و بايد با اون ازدواج كنم.
با نغمه جر و بحثم شد : (يعني چي... من رو پيدا كرده كه كرده).
نغمه قهرآلود و لاقيد شانه بالا انداخت و گفت : (من نمي دونم، جمعه دست از سرت نمي كشه.. همين الانم احترامت كرده كه اين همه مدت صبر كرده. به ما هم گفته كه تو سوگليش هستي و همه ما بايد احترامت كنيم).
كلنجار با نغمه فايده نداشت. در آيين آنها زن فقط يك مطيع و فرمان بر است.
فهميدم موضوع جديه و جمعه به هيچ قيمتي حاضر نيست دست از سرم برداره.
شانس آوردم كه نغمه رام شد و به دادم رسيد.
التماسش كردم كه من شوهر و بچه دارم تا كمكم كنه.
الحق هم كمك موثري بود.
با اون حال و اوضاع ازم خواست تا مدتي خودم رو به مريضي بزنم تا اون بتونه يه راه حلي پيدا كنه.
هر روز از ترس جمعه توي رختخواب مي موندم.
چون از اون نگاه پرهوسش مو بر اندامم راست مي شد.
بالاخره نغمه تونست پنهان از شوهرش يكي از النگوهاش رو بفروشه و برنامه فرار من رو جور كنه.
از نظر مردم ايل و جمعه من بيمار بودم و حال و ناي درستي نداشتم و تمام وقت توي چادر استراحت مي كردم.
به همين دليل هيچ كس فكر نمي كرد كه من قصد فرار داشته باشم.
دو هفته بعد كه جمعه و پدرش گله رو براي چرا به صحرا برده بودند، برادر نغمه، عثمان كه ده سال بيشتر نداشت، يكي از دوره گردهايي رو كه زينت آلات زنانه مي فروخت به محل چادرها آورد و من توانستم از بي توجهي زنها استفاده كرده و با توشه اي كه نغمه برايم فراهم كرده بود، فرار كنم.
عثمان من رو تا جاي امن و دور از دسترسي رسوند و راه ده... را به من نشان داد و خودش بازگشت.
مدتي در سكوت و تاريكي شب تنها موندم.
ديگه مثل گذشته ها نمي ترسيدم. تا صبح نخوابيدم و بي وقفه راه رفتم.
راه برام آشنا بود، اين راه رو قبلا با سرگرد طي كرده بودم.
مي دونستم اگر بي وقفه راه برم تا قبل از ادان ظهر به ده... مي رسم و همين كار رو هم كردم.

lili.86
28-09-2009, 09:53
خانومی خسته نباشی
حسابی سر گرممون کردی
رمان عالیه!
من همین که میذاری میخونم:21:
چرا اینبار کم گذاشتی؟:41:
فقط دو قسمت!!
ما منتظریم

ssaraa
28-09-2009, 09:54
وقتي به نزديكي ده... رسيدم، نفسي به راحتي كشيدم.
باورتون نميشه، لحظه اي كه نازيلا يكي از بچه هاي ملاقادر با سرعت باد در آغوشم جاي گرفت فكر كردم به وطن رسيدم.
نمي دوني توي يه كشور بيگانه، غريبي چقدر سخته.
وقتي ملاقادر با سر و صداي نازيلا بيرون اومد، بلافاصله به سجده افتاد و شكر خدا رو به جا آورد.
اين لحظه رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.
شور و شوقي رو به چشمان ملاقادر مي ديدم، كه مثل عشق پدر به فرزندش بود. پيرمرد به من محبت بسيار كرد. چنان پذيرايي مي شدم كه انگار مدتها انتظار رسيدنم را مي كشيدند.
ملاقادر از سرنوشتم پرسيد و من تمام ماجرا رو براش تعريف كردم.
ملاقادر برايم شرح داد كه جناب سرگرد مدتي در جستجويم بوده، اما موفق نشده و نااميد به ايران برگشته و با اين وصف سفارش كرده به محض پيدا شدنم براي رسيدن به ايران كمكم كنند.
وقتي شنيدم جناب سرگرد زنده است و موفق شده به ايران برگرده، خيلي خوشحال شدم.
يه مدت خونه ملاقادر بودم تا ترتيب برگشتنم به ايران رو بده.
هر چند روز، يك گروه از مهاجرين افغاني به ايران فرستاده مي شد.
كه بيشتر اون ها مرد بودن و مجرد و ملاقادر صلاح نمي ديد كه من رو با چنين كارواني روانه كنه.
به همين دليل منتظر موندم تا با مهاجريني كه به صورت خانوادگي قصد عزيمت به ايران رو داشتن، راهي شوم.
بالاخره مدت يك ماه طول كشيد تا يه خانواده سه نفره پيدا شد.
همسر مرد باردار بود و ماههاي آخر حاملگي رو پشت سر مي گذاشت.
نمي دونم چرا ولي از ديدن اين خانواده خوشحال و آسوده خاطر همسفرشون شدم.
ملاقادر مبلغي رو به دلال سپرد و دلال در مقابل حاضر شد فقط من رو تا زابل برسونه.
برام مهم نبود تا كجا برم فقط به ايران مي رسيدم كافي بود.
قبول كردم و با خداحافظي كه يه چشمم اشك بود و يه چشمم خنده راهي شدم... فكر نمي كردم به همين سادگي تموم شد و من تا يكي دو روز ديگه مي رسم ايران، اما وقتي فهميدم با پاي پياده بايد به طرف مرز حركت كنيم، حسابي جا خوردم.
ولي ديگه برام مهم نبود. به هر حال هشت روز طول كشيد تا به فراه رسيديم.
اكثر اعضاي گروه رو بچه ها تشكيل مي دادن و اين موضوع سرعت كاروان را كند كرده بود.
در تمام مدت هشت روز غذايي به جز آب و نون خشكيده نداشتيم... نه خوراك درست و حسابي، نه استراحت كافي. هوا هم به شدت گرم بود و من زير بُرقع احساس خفگي مي كردم تا اينكه به فراه رسيديم و بعد از آن به يه جنگل.
بعد از عبور از جنگل، ما به بازار مشترك ايران و افغانستان رسيديم.
اونجا با شكر خدا فقط اشك شوق مي ريختم.
آخ. باور نمي كنيد چطور خاك ايران رو سجده مي كردم.
چهره مردم بازار برام آشنا بود انگار همشون هادي بودن...
بعد از گذر از بازار كه براي بردن ما به يه مكان امن، دلال وانتي اجاره كرد.
اون موقع نمي دونستم كه لقب اين وانتها شوتيه.... تا اون موقع تجربه سوار شدن به آن ماشينها رو نداشتم. خيلي خوفناك بود.
ما رو كف وانت خواباندند و رومون رو با پتو پوشاندند. وانت با سرعت سرسام آوري حركت مي كرد و بين پستي ها و بلنديها چند سانتي متري از زمين بلند مي شد و با ضرب پايين مي آمد. وقتي وانت ترمز كرد ديگه نفسم بالا نمي اومد.
موضوع به همين جا ختم نشد. آن شب ما رو در يك ده درون خونه اي بسيار كثيف پنهان كردن و يه تيكه نون خشك وآب انداختن جلومون، با اين حال من نفسهاي عميق مي كشيدم.
ملاقادر سفارش كرده بود تا ايراني بودنم رو از همه پنهان كنم تا به جاي امني برسم.
به ناچار سكوت كرده بودم. تا اينكه دلال اومد و مبلغي رو به تا شهرهاي مختلف مثل كرمان، مشهد، تهران، شيراز تعيين كرد.
با اين حساب من بايد به فكر تهيه پول مي بودم.

sourena
28-09-2009, 10:35
پاترول گشت نيروي انتظامي،
دم بچه های نیروی انتظامی گرم....مثل من پاترول دارن :دی

ssaraa
28-09-2009, 10:38
خانومی خسته نباشی
حسابی سر گرممون کردی
رمان عالیه!
من همین که میذاری میخونم:21:
چرا اینبار کم گذاشتی؟:41:
فقط دو قسمت!!
ما منتظریم
خواهش میکنم عزیزم
قابل شماها رو نداره
ولی عزیزم فکر وقت و کتف و دست من طفلک رو هم بکنین
ولی چشم
تند تر میذارم

lili.86
28-09-2009, 10:53
خواهش میکنم عزیزم
قابل شماها رو نداره
ولی عزیزم فکر وقت و کتف و دست من طفلک رو هم بکنین
ولی چشم
تند تر میذارم
]
چشمای سبزت بی بلا عزیزم
وقت و کتف و دستت درد نکنه:46:
مرسی 1000 تا

ssaraa
28-09-2009, 11:32
اگر در حالت عادي بود، يه بليط معمولي مي گرفتم و با چهار، پنج هزار تومان به كرمان مي اومدم.
ولي نه پولي داشتم و نه لباس مناسبي، در اون شرايط حتي جرئت نمايان ساختن چهره ام رو هم نداشتم.
بنابراين وقتي سيف ا... مردي كه من رو به دستش سپرده بودن، به دلال گفت كه پولي نداره و كرمان تسويه حساب مي كنه با خودم فكر كردم در اولين فرصت به غزل زنگ بزنم كه هم خبر سلامتي ام رو بدم و هم به او بگم كه برام پول بياره.
سيف ا.. محبت رو در حقم تموم كرد و وقتي به زابل رسيديم، من رو با خودش به مخابرات برد.
طي آن تماس تلفني درخواست صد هزار تومان كردم و تاييد كردم كه دو روز بعد ساعت چهار و پنج صبح ميدان اول كرمان منتظرم بمونه.
يك شب ديگه هم زابل مونديم. مي دونيد! چندبار قصد كردم تا خودم رو به نيروي انتظامي معرفي و درخواست كمك كنم، ولي ترسيدم هويتم رو فاش كنم و به دليل جرم نكرده ام دو مرتبه به زندان بيفتم.
به هر حال دو روز بعد دلال ما رو به كرمان رسوند و تحويل شاگرد اتوبوس داد و اون هم به ما دو تا چادر داد تا بُرقعمون رو در بياريم تا كسي به ما مشكوك نشه.
در اتوبوس همش دعا دعا مي كردم كه اتوبوس خراب نشه و من هرچه زودتر به آغوش خانواده ام برگردم.
صبح زود ساعت پنج رسيديم. از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم.
وقتي اتوبوس ميدان سرآسياب ايستاد. چشمهاي نگرانم با ديدن غزل برق شادي گرفت.
نمي تونم توصيف كنم با چه شور و حالي از اتوبوس پياده شدم.
من و غزل بدون توجه به چشمهاي متعجبي كه از داخل اتوبوس به ما دوخته شده بود همديگر رو در آغوش گرفتيم.
وقتي رسيديم خونه، ايرج كه بعد از يك احوالپرسي كوتاه فهميدم شوهر غزل شده، به من گفت كه مسافرها زل زده بودن به ما و در گوشي پچ پچ مي كردند.
- چند وقته كه به سلامتي برگشتي؟
- يك ماهي ميشه.
- چرا ما رو در جريان قرار ندادي دخترم! پسرم خيلي دلواپس بود.
- فكر نمي كردم براي كسي اهميت داشته باشه.
عاليه دهان باز كرد تا جواب نامهرباني غزاله را بدهد، اما چشمش به غزل افتاد و ساكت ماند.
غزاله گفت :
- به هر جهت از اينكه زحمت كشيديد و تا اينجا قدم رنجه كرديد متشكرم... از قول من از جناب سرگرد هم تشكر كنيد.
من به هيچ عنوان قادر نيستم زحمتهاي ايشون رو جبران كنم.
- اين چه حرفيه. هر كار انجام داده وظيفه انسانيش بوده.
تلفن زنگ خورد و مهر سكوت بر لبها نشاند.
غزل تلفن را جواب داد و با يك احوالپرسي رسمي گوشي را جلوي عاليه گرفت و گفت: (جناب سرگرد با شما كار دارند).
غزاله با اضطراب جابجا شد و نگاهش را به دهان عاليه دوخت.
عاليه هم با چند باشه و چشم تلفن را جواب داد و خود را آماده رفتن نشان داد.
دو خواهر به احترام او ايستادند و عاليه به هواي بوسيدن غزاله، لب به گوش او نزديك كرد و آهسته نجوا كرد.
- كيان خيلي دوستت داره... اين قدر اذيتش نكن.
گونه هاي غزاله از شدت شرم گلگون شد و عاليه روي گرمي و حرارت آنها بوسه زد و لبخندي به روي او پاشيد و با خداحافظي خارج شد.
كيان سر كوچه بي صبرانه انتظار مادرش را مي كشيد.
به محض مشاهده مادر چند متر آن طرف تر جلوي پاي او ترمز كرد.
در حاليكه عاليه سوار مي شد، كيان بي قرار پرسيد :
- چي شد؟ چي گفت؟
- خوبه كه خودم به دنيا آوردمت در غير اين صورت، فكر مي كردم شش ماهه به دنيا اومدي... صبر كن سوار بشم، بعد.
- مادر گلم اذيت نكن. بگو ديگه.
- غزاله يك ماهه كه برگشته و .....

ssaraa
28-09-2009, 11:54
منصور طي تماسهاي تلفني قصد دلجويي از غزاله را داشت، اما غزاله در وضعيت جديد و تحمل سختي و مرارت گذشته قادر به فراموشي و بخشش نبود.
مرگ نابهنگام مادر چنان آزارش مي داد كه ديوار بزرگي از نفرت بين خودش و او مي ديد.
اين در حالي بود كه منصور قادر به درك احساسات زن جوان و دلشكسته نبود.
او به راستي فراموش كرده بود كه همسر جوانش چه عذابي را تحمل كرده است، چه آن زمان كه در حبس و زندان به سر مي برد و چه آن زمان كه گروگان بود و همچنين در زمان فرار از كوه و كمرهاي افغانستان كه در زجر و عذاب، بين مرگ و زندگي دست و پا مي زد.

غزاله احساس مي كرد حتي اگر عشق كيان در ميان نبود، هيچ گاه قادر به بخشش منصور نمي شد.
اعتقادش بر اين اساس بود كه زن و شوهر بايد به يكديگر اعتماد داشته باشند و چون ستوني محكم پشت هم بايستند.
حال آنكه منصور او را در بدترين شرايط روحي تنها رها كرده و بر شدت دردهايش افزوده بود و بعد از گذشت يك سال و نيم به ناگاه حضور دوباره اي يافته و ادعاي عشق و دلدادگي و توقع زندگي مشترك داشت.

در جنگ براي غلبه بر ذهن آشفته خود بود كه تلفن زنگ خورد.
با شنيدن صداي منصور، مثل دفعات قبل در هم و گرفته شد.
براي منصور بي تفاوتي غزاله مهم نبود.
پس از احوالپرسي مختصري، در حاليكه مي انديشيد با كلامش قند در دل غزاله آب مي كند، گفت :
- خودت رو حاضر كن. دارم ميام عروس خانم.
غزاله خوشحال كه نشد هيچ، سراسيمه و آشفته گفت :
- نه.... حالا زوده.
- چرا اين قدر دست دست مي كني غزاله... الان يك ماهه كه برگشتي.
چقدر ديگه مي خواي فكر كني.
- من نمي خوام به چيزي فكر كنم. بلكه قصد دارم فراموش كنم.
- يعني من تنها مردي هستم كه اشتباه كرده... ببين غزاله هر كس ممكنه در زندگي دچار اشتباه بشه، مثل خودت.
- مثل من!؟... ميشه بگي اشتباه من چي بوده!؟

- همون بي دقتي ات توي مسافرت. اگه مراقب بودي اين همه بلا سرت نمي اومد و زندگي مون خراب نمي شد.

خودخواهي منصور كفر غزاله را درآورد.
نزديك بود از فرط عصبانيت تلفن را از جا بكند، اما خود را كنترل كرد و گفت :

- درسته، حق با شماست. خود كرده را تدبير نيست... پس حالا راحتم بذار، چون نمي خوام اشتباه سه سال پيشم رو تكرار كنم.

- باز كه ناراحت شدي. با تو نميشه يك كلام حرف حساب زد.

ssaraa
28-09-2009, 11:56
- حوصله ندارم آقاي تابش. خسته ام. احتياج به استراحت دارم.
تو با تلفن هاي وقت و بي وقتت آرامشم رو گرفتي.
- نمي خواي بگي كه از من بدت مياد!
- واسه اين حرفها خيلي دير شده.
- غزاله اگه به من فكر نمي كني، حداقل به ماهان فكر كن.
- نمي دونم اين طفل معصوم چه گناهي كرده كه منِ احمق مادرش شدم.
- به هر حال ما پدر و مادرش هستيم و بايد به خاطر اون به زندگيمون سر و سامون بديم.
من با مادرم صحبت كردم. راضي شده بياد كرمان دنبالت.

اين جمله مثل پتكي بود كه بر فرق غزاله فرود آمد.
چقدر احساس حقارت مي كرد وقتي منصور با لحن خودخواهانه خود گفت مادرش راضي شده. حوصله به راه انداختن جر و بحث نداشت.
به همين دليل گفت :
- منصور! فايده اي نداره.... خواهش مي كنم شلوغش نكن...
من فعلا قادر نيستم بيام شيراز.
- ديگه داري كلافه ام مي كني. اين همه مخالفت چه دليلي داره؟
- من آمادگي روحي براي شروع زندگي مشترك رو ندارم. فعلا تحت درمان هستم.
- چه درماني! مگه تو مريضي؟
- روان درماني.... من بايد گذشته هاي وحشتناك رو فراموش كنم و به حالت عادي برگردم. خواهش مي كنم فعلا مادرت رو نيار.
- باشه.. پس و من با ماهان بهت سر مي زنم.

ssaraa
28-09-2009, 12:06
هادي آب حوض مي كشيد و غزل مدام دستور مي داد.
غزاله هم زير سايه داربست انگور نشسته بود و در حاليكه خوشه انگور سياه و دانه درشتي به دست داشت و آن دو را تماشا مي كرد و حبه حبه انگور به دهان مي گذاشت.
بسكه غزل دستور مي داد، هادي خسته شد و خواهر كوچك را به پاشيدن يك سطل آب مهمان كرد.
جيغ غزل به هوا رفت و آب بازي شروع شد.
آنقدر سر و صداي غزل زياد بود كه صداي زنگ تلفن به سختي به گوش غزاله رسيد.
غزاله به سرعت به اتاق دويد.
به محض برقراري تماس صداي كيان را شناخت. قلبش فرو ريخت.
سراسيمه جواب داد.
- اشتباه گرفتي.
و بلافاصله گوشي را گذاشت. كيان دست بردار نبود.
غزاله از ترس اينكه هادي سماجت كرده و متوجه شود، گوشي را برداشت و به تندي گفت :
- چرا اينقدر مزاحم ميشي؟ مگه تو كار و زندگي نداري؟
- مي خوام ببينمت... همين الان.
- چرا دست از سرم برنمي داري. گفتم مزاحم نشو.

بار ديگر صداي كيان عصباني و محكم در گوشي پيچيد :
- گفتم مي خوام ببينمت... بيا بيرون باهات كار دارم.
- ولي من نمي خوام تو رو ببينم.
- تا ده دقيقه ديگه يا تو مياي بيرون يا من ميام تو.

غزاله از ترس هادي به التماس افتاد. دلش نمي خواست برادرش با دانستن رابطه اي كه بين او و كيان به وجود آمده بود، در موردش طور ديگري قضاوت كند.
اگر قرار بود به زندگي منصور برگردد، لزومي نمي ديد خود را مورد سوء ظن خانواده خودش و همسرش قرار دهد، از اين رو گفت :
- چرا راحتم نمي ذاري؟ من نمي خوام ببينمت.
- ضلع شرقي پارك... جنب بستني فروشي، يه GLX سياه رنگ پارك شده... منتظرم.
- نه.
- ده دقيقه منتظر مي مونم. اگه نيومدي من خدمت مي رسم.
ارتباط قطع شد و غزاله مستاصل و كلافه كنار ميز تلفن زانو زد.
كيان كاملا جدي و مصمم حرف زده بود و غزاله هراسان از اينكه او تا ده دقيقه ديگر زنگ را فشرده و خود را به هادي معرفي كند، زانوي غم بغل گرفت.
در حاليكه هادي براي حضور منصور لحظه شماري مي كرد و اگر پي به چنين رابطه اي مي برد، عكس العملش غيرقابل پيش بيني بود.
در كلنجار با خود بود كه سراسيمه لباس پوشيد و به قصد خروج به سمت در راه افتاد.

ssaraa
28-09-2009, 12:16
هادي با تعجب صدا زد :
- آهاي.... كجا!!!؟
غزاله خريد را بهانه كرد.
هادي با اخم و ترشرويي گفت :
- لازم نيست خودم ميرم.
- ماهان فردا مياد، مي خوام براش خريد كنم.
هادي با اكراه رو به غزل كرد و گفت :
- پس تو هم همراهش برو.
- نمي خواد، بچه كه نيستم. ميرم و زود برمي گردم.
و بدون آنكه منتظر عكس العمل برادر باشد، به سمت جايي كه زياد از خانه دور نبود به راه افتاد.
چند دقيقه بعد مقابل اتومبيل كيان ايستاد.
ابروانش گره اي خورد، سر از شيشه داخل برد و گفت :
- فكر مي كني تا كي مي توني دستور بدي.... جناب سرگرد؟
كيان در برابر اخم او لبخند زد.
دو نيم دايره روي گونه اش نقش بست و جذاب تر از هميشه نشان داد.
- بَه بَه. سلام.
- امرتون؟
- سوار شو بهت مي گم.
- لازم نكرده هركاري داري همين جا بگو.
- بچه بازي در نيار سوار شو غزاله.
- گفتم نه.
كيان با كلافگي پياده شد و غزاله را مجبور به سوار شدن كرد و گفت :
- چند دقيقه بيشتر طول نمي كشه.
و بلافاصله پشت فرمان نشست.
اتومبيل با سر و صدا از جا كنده شد.
كيان به سرعت خيابان ها را به قصد خروج از شهر مي پيمود.
وقتي به ابتداي جاده خروجي شهر رسيد، غزاله سكوت را شكست و وحشت زده پرسيد :
- كجا داري مي ري؟!!!!
- نترس. نمي خوام بدزدمت.
- برام دردسر درست نكن. من بايد زود برگردم خونه.
- نگران نباش زود بر مي گرديم. اگه مي بيني بيرون شهر رو براي صحبت انتخاب كردم واسه اينه كه نمي خوام احتمالا دوست و آشنايي ما رو با هم ببينه.
- چيه كسر شانتون ميشه؟
- تو چرا دوست نداري خانواده ات من رو ببينن؟... شما هم كسر شانتون ميشه؟
غزاله اخم آلود سر چرخاند، نگاهش را به دوردستها دوخت و گفت :
- دليلي نداره تو رو به خانواده ام معرفي كنم.
دوست ندارم كسي در موردم قضاوت كنه يا فكرهاي احمقانه به سرشون بزنه.
كيان پاسخي نداد، تمام حرص و عصبانيتش را بر پدال گاز خالي كرد.
دقايقي بعد وارد جاده فرعي و خاكي شد و پس از طي مسافتي در كنار نهر آب متوقف شد. براي به دست آوردن آرامشي كه با حرفهاي غزاله از دلش گريخته بود، پياده شد و كنار نهر زير سايه درخت نشست.
غزاله از شيشه اتومبيل مراقب حركات او بود.
از آزار دادن او لذت نمي برد.
آرزوي دلش بود كه به كلافگي و سردرگمي او پايان دهد.
در دل غزاله غوغايي به پا بود.
نگاه سرد و غمزده اش تحسين گر مردي بود كه عشق را به زيبايي تفسير مي كرد. كيان مشتي آب به صورتش پاشيد، سپس برخاست و به تنه درخت تكيه زد.
نگاهش را روي غزاله زوم كرد.
نگاهي كه حرارت و گرمي آن سوزان بود.

ssaraa
28-09-2009, 12:26
غزاله براي فرار از بار نگاههاي سنگين او، سعي در سرگرم ساختن خود داشت.
اما گويي هرم نگاههاي او وجودش را به آتش كشيده بود.
قلبش در سينه به شدت مي تپيد.
با احساس گرمايي شديد پياده شد و كنار نهر زانو زد.
نگاهش خيره در امواج متلاطم آب بود كه كيان با طمانينه نزديك شد و در خلاف جهت پهلويش نشست.
نگاه كيان بر فراز كوهها خيره ماند و گفت:
- دنبال يه چرا مي گردم.... فقط بگو چرا؟
غزاله سكوت كرد و كيان پرسيد:
- نمي خواي حرف بزني؟
- چي مي خواي بدوني؟
- چرا اون روز توي اون جهنم لعنتي از عشق گفتي و خودت رو فدا كردي...
اما امروز شمشيرت رو از رو بستي و قصد جونم رو كردي.
- به خاطر تو نبود. به خاطر وطنم بود.
كيان سرچرخاند. نگاهشان در هم گره خورد.
اما غزاله به سرعت نگاهش را دزديد و گفت:
- واسه دروغهايي كه مجبور شدم بهت بگم، متاسفم.
- تو فراموش كردي كه من يه بازپرسم؟
- منظورت چيه؟!
- لبت يه چيز ميگه و چشمات يه چيز ديگه.
- اِ... پس مي توني با يه نگاه راست و دروغ رو از هم تشخيص بدي... اگه اين طوره، چرا با نگاهت نفهميدي كه من بي گناهم و گذاشتي خيلي راحت همه زندگيم و ببازم.
- تو هنوز هم من رو مقصر مي دوني... پس نتونستي منصور رو فراموش كني و داري يه جورايي انتقام ميگيري.
- بس كن. تو بايد بدوني كه عشقي در كار نبوده و نيست.
كيان چشمان نافذش را در چشمان او دوخت و با صداي لرزاني گفت:
- اگه دوستم نداشتي سراغم نمي اومدي... وقتي سرت روي شونه ام بود، نغمه عشق رو از تپش قلبت شنيدم.
قطره اشكي از گوشه چشم غزاله فرو چكيد و به آرامي چشم بست.
نگاه كيان نوازشگر گونه هاي گلگون غزاله بود، گفت:
- هنوز هم باور نمي كنم.... برگشتنت مثل يه معجزه است.
و به آرامي سر غزاله را به سينه گرفت.
غزاله اعتراضي نكرد و كيان ادامه داد:
- نمي خوام دوباره تو رو از دست بدم.
خدا مي دونه چقدر دوستت دارم.
خدا مي دونه اين چند ماهه چي كشيدم....
تو رو خدا ديگه حرف از رفتن نزن.
غزاله ساكت ماند.
كيان با عطوفت اشكهاي او را پاك كرد و گفت:
- مي دوني كه طاقت ديدن اين اشكها رو ندارم... خدا لعنتم كنه كه تو رو اينقدر اذيت مي كنم.
غزاله مثل بچه ها بغض كرد:
- مي خوام برم خونه.
حال و هواي غزاله به گونه اي بود كه كيان درنگ نكرد و بي محابا بلند شد و دستش را به سوي او دراز كرد.

ssaraa
28-09-2009, 12:45
غزاله با ترديد دست در دست او گذاشت و بلند شد.
سينه به سينه كيان بود و نگاهش در نگاه او گره خورد.
كيان با لحن پرالتماسي گفت:
- منو ببخش غزاله ... مي دونم كه خيلي سختي و عذاب كشيدي.
ولي خدا مي دونه چقدر دنبالت گشتم.
وقتي به ايران رسيدم، طاقت نياوردم و دوباره برگشتم افغانستان و هرجا رو به عقلم مي رسيد گشتم.
حتي به ده... سر زدم.
يه مبلغي دست ملاقادر سپردم و خواهش كردم كه هر طور شده تو رو پيدا كنه... يه حس قوي درونم فرياد مي زد كه تو نمردي و زنده اي.
- مي دونم. ملاقادر بهم گفت كه دنبالم مي گشتي.
- مي دونم كه كوتاهي كردم و بايد مي موندم و جستجوي بيشتري مي كردم ولي من يه نظامي هستم.
به طور غير قانوني از كشور خارج شده بودم.
اگه گير مي افتادم هزار تا مشكل براي خودم و دولت درست مي كردم.
غزاله گويي قصد فرار داشت.
كمي اين پا و اون پا شد و بدون اينكه پاسخي به احساس كيان بدهد نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:
- خيلي دير شده، من به هادي گفتم كه زود بر مي گردم.
بدين ترتيب كيان بدون مخالفت پشت فرمان نشست و به سمت كرمان به راه افتاد اما اين بار با سرعت كمي مي راند.
در حاليكه فكر مي كرد دليل بدخلقيهاي غزاله تنها ماندنش در افغانستان است گفت:
- اجازه ميدي با هادي صحبت كنم؟
- نه. نه.... اصلا.
- هنوز هم دلخوري؟
- خواهش مي كنم من رو فراموش كن كيان. من به درد تو نمي خورم.
كيان ماشين را به كنار اتوبان كشيد و در شانه خاكي جاده ايستاد.
نگاهش از غزاله پرسش داشت، اما زبانش را به ياري طلبيد و گفت:
- چيزي هست كه من نمي دونم؟
- نه... يعني آره. مجبورم نكن....
غزاله در حاليكه به گريه افتاده بود، افزود:
- بذار به درد خودم بميرم كيان.
كيان به موها چنگ زد و مشت روي فرمان كوبيد و عصباني پرسيد:
- مربوط به وقتيه كه افغانستان بودي؟
غزاله سعي داشت از بار فشار سوالات كيان بگريزد، از اين رو بدون توجه به منظور كيان گفت:
- آره. درسته.
كيان را در يك درياچه سرد و يخ زده در قطب فرو بردند، سرد و بي احساس گفت:
- پس حدسم درست بود.
- چه حدسي؟!
كيان سر روي فرمان گذاشت و با صداي خفه اي كه از درد يك مرد غيرتي و متعصب مي گفت، گفت:
- مي توني بگي كي بوده؟
- كي! كي بوده؟!!!
كيان سر از فرمان بلند كرد.
چهره اش كاملا برافروخته و چشمهايش سرخ بود.
نگاه خشونت بارش را در صورت غزاله
پاشيد و گفت:
- اون احمقي كه جرئت كرده به تو تعرض كنه كي بوده غزاله؟... جواب بده.
- تعرض!!!!! معلوم هست چي داري مي گي؟
ابروان كيان با علامت سوال در هم كشيده شد. چشم تنگ كرد.
در حاليكه دلش مي خواست زير گريه بزند، گفت:
- داري ديوونه ام مي كني. حرف بزن. مي خوام بدونم چه اتفاقي برات افتاده كه نمي توني با من زندگي كني.
- تو چي خيال كردي! فكر مي كني اگه همچين بلايي سرم مي اومد حاضر بودم خفتش رو بكشم!
كيان نفس حبس شده اش را آزاد كرد، اما هنوز كلافه به نظر مي رسيد.

به همين دليل پياده شد و جلو ماشين به كاپوت تكيه زد.
نگاهش در جاده خلوت و بي تردد به نقطه نامعلومي خيره ماند.
غزاله ديگر طاقت ديدن اين همه زجر و عذاب معشوقش را نداشت.
پياده شد و مقابل او ايستاد و گفت:
- به من فرصت بده كيان... بذار فكر كنم.
كيان با لحني سرد و آرام گفت:
- براي شروع زندگي با من ترديد داري.
- بايد انتخاب كنم. به من فرصت بده.
و سر به زير شد و چرخيد، اما كيان بازويش را چسبيد و گفت:
- صبر كن.
غزاله سرچرخاند.
هاله از غم چشمانش را احاطه كرده بود.
نگاه كيان در زواياي صورت او چرخ خورد و روي لبهاي او كه گويي منتظر شنيدن كلامي از آنها بود خيره ماند و گفت:
- فقط مي خوام از يه چيز مطمئن باشم... كسي رو كه متعلق به خودم مي دونم، علاقه اي نسبت به من داره؟
- تو بگو جناب سرگرد. خودت گفتي از يه بازپرس نميشه چيزي رو مخفي كرد.
غزاله سپس در ماشين را باز كرد، كمي چشمهايش را شيطون كرد و گفت:
- هان جناب سرگرد!... چي مي بيني؟
كيان خنده اش گرفت.
سر تكان داد و با لبخند پشت فرمان نشست.
مدتي در سكوت سپري شد تا آنكه گفت:
- فكر مي كنم رفتارم مثل بچه هايي شده كه واسه خاطر به چنگ آوردن اسباب بازي دلخواهشون به جنگ دوست و دشمن ميرن.
- وقتي مردي مثل تو از عشق ميگه تمام وجودش باور ميشه.
- بهت احتياج دارم غزاله ... خيلي تنهام.
- جز تو كسان ديگري هم هستند كه به وجود من احتياج دارن.
به من فرصت بده كيان.
جمله غزاله كيان را وادار به سكوت كرد.
به انديشه هاي نهان غزاله مي انديشيد تا رسيدن به مقصد بدون به لب آوردن كلامي راند.
دقيايقي بعد غزاله با نشاط وارد حياط شد.
غزل شلنگ آب را توي حوض گذاشت و با نیم نگاهي به غزاله
مشغول چيدن گلدانهاي شمعداني لبه پاشويه شد.
هادي با مشاهده غزاله با غيظ نگاهي به ساعتش انداخت و پرسيد:
- درست دو ساعت و نيمه كه رفتي بيرون.... هيچ معلوم هست كجايي؟
غزاله بي اعتنا وارد ساختمان شد و بسته خريدش را روي كاناپه پرتاب كرد و رو به هادي كه به دنبال او ورد ساختمان شده بود، كرد و گفت:
- خيلي شلوغش كردي هادي... يعني چي؟ چپ ميرم، راست ميرم استنطاقم مي كني. مگه به من شك داري؟
- به تو شك ندارم از گرگهاي بيرون مي ترسم.
- تو رو خدا دست بردار هادي. مگه تو خونه و زندگي نداري. زن جوونت رو با يه بچه شيرخوره تك و تنها ول مي كني ميايي اينجا كه ما رو بپايي... پاشو هوا تاريك شده، نيلوفر هم آدمه ديگه.
هادي كلافه بلند شد.
اما التيماتوم داد و با انگشت خط و نشان كشيد:
- باشه، من رفتم. ولي به خدا قسم اگه يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه ببينم بعد از نماز مغرب خونه نيستي... من مي دونم و تو.
- چشم قربان حالا بفرماييد.
هادي بعد از كلي سفارش با اوقاتي تلخ آنجا را ترك كرد.

ssaraa
28-09-2009, 12:49
غزاله كه ديگر طاقت پنهان كردن راز دلش را نداشت به محض خروج هادي، غزل را نزد خود صدا كرد و با كلي دست دست كردن گفت:
- راستش نمي دونم درسته بهت بگم يا نه.
- راجع به منصوره؟
- اي... تقريبا.
- بگو شايد بتونم كمكت كنم.
- تو جناب سرگرد زادمهر رو مي شناسي ، نه؟
- آره چطور مگه؟
- به نظر تو چه جور آدميه؟
- آدم خوبيه... افسر با لياقتيه.
- نظر شخصي ات چيه؟
غزل به تازگي به عقد ايرج درآمده بود و اين سوال از يك دختر جوان، زماني پرسيده مي شود كه مردي قصد خواستگاري اش را داشته باشد.
به همين دليل گيج شده بود، گفت:
- منظورت رو نمي فهمم.
- چطوري بگم. مثلا به عنوان يه زن!... اصلا از نگاه يه زن تعريفش كن.
- چيه ناقلا ... ازت خواستگاري كرده؟!
- فقط جواب من رو بده.
- البته با شناختي كه از او دارم ، بعيد مي دونم هيچ زني رو آدم حساب كنه.
ولي روي هم رفته، خوش تيپ و جذابه.
با چشمان سياه نافذ و موهاي بَراق. قدِ بلند و اندام ورزيده اش، مي تونه آرزوي هر زني باشه.
- يعني تو فكر مي كني فقط ظاهرشه كه مي تونه ادم رو به خودش جذب كنه.
پس ايمانش چي؟ رفتارش چي؟
- اونا كه جاي خود داره.
- مي دوني غزل، وقتي اون رو با منصور مقايسه مي كنم،اُ اُ اُ ... چقدر فاصله و تفاوت مي بينم.
منصوري كه يه ماه نماز مي خونه و يازده ماه جا نمازش رو آب مي كشه و مي ذاره توي طاقچه كجا و مردي كه ميون گلوله و خون، سرما و گرما، شكنجه و عذاب با هر مشقتي شده ذكر خدا رو به جا مياره كجا.
بساط گاه و بيگاه عرق و ورق بازي كجا و مست شدن در هواي معشوق كجا....

- تو نمي توني اين دو نفر رو با هم مقايسه كني. سرگرد مرد با ايمان و درستكاريه، قبول.... بحثي هم درش نيست.
اما منصور يه آدم معموليه... كسي كه نه جنگ و جبهه رو ديده، نه شهيد داده.

- چرا منصور نمي تونه با ايمان باشه!.... اگه فقط به اندازه يه سر سوزن ايمان داشت پشتم رو خالي نمي كرد....
- ببينم دختر تو دنبال چي مي گردي... دنبال يه جمله كه بتوني منصور رو محاكه كني، يا اينكه اون افسر مغرور و بداخلاق رو خوب جلوه بدي.
- اگه اون افسر مغرور و بداخلاق شوهرم باشه چي؟

مردمك چشم غزل ثابت، به نقطه اي خيره شد. دهانش از تعجب باز مانده بود.
قدرت تكلم نداشت. لحظاتي بعد در حاليكه به خود مسلط شده بود، جلو رفت و گفت:
- يه بار ديگه بگو.... ! تو چي گفتي؟

غزاله چرخيد و رو در روي خواهر ايستاد. چشمها را به تاييد گفته هايش باز و بسته كرد و گفت:
- درست شنيدي... زادمهر شوهرمه.
- چطور؟ كي؟ آخه غيرممكنه! پس چرا تا حالا چيزي نگفتي؟!

- براي اينكه وقتي با وجودي كه لبريز از عشق اون بودم، پا به خاك ايران و بعد، كرمان گذاشتم، با قيافه نحس منصور رو به رو شدم... اما شيريني ديدن ماهان و در آغوش كشيدن اون كمي آرومم كرد و ترجيح دادم فعلا چيزي نگم.

ssaraa
28-09-2009, 12:56
- چرا خود جناب سرگرد چيزي به ما نگفت؟
- حتما صلاح ندونسته. وقتي همه فكر مي كرديد كه من مرده ام، چه لزومي داشت كسي از اين موضوع باخبر بشه.
غزل ناگهان به ياد روز ملاقاتش با كيان افتاد.
روزي كه براي دانستن پاره اي از اطلاعات به ستاد مبارزه با مواد مخدر رفته بود، همان بدو ورود از نگاه كيان جا خورده بود، به همين دليل گفت:
- حالا فهميدم كه چرا وقتي به ملاقاتش رفتم، اون جوري نگاهم كرد.
براي يك لحظه احساس كردم كه برق عشق رو تو نگاهش ديدم.
- به خاطر شباهتمون تو رو اشتباه گرفته.
- برام بگو... مي خوام همه چيز رو بدونم.
غزاله گويي از يادآوري اين قسمت از خاطراتش لذت مي بَرَد، لبخندي زد و با تامل كوتاهي همه چيز را براي غزل تعريف كرد و در ادامه صحبتهايش گفت:
- حالا كيان مي خواد كه زندگي مشتركمون رو شروع كنيم، ولي من بر سر دو راهي بزرگي گير كردم غزل.
- ديوونه مگه نمي گي سرگرد شوهرته.
اگه عقد اوني، چطوري به منصور جواب مثبت دادي.
- دست كشيدن از ماهان برام خيلي سخته.
من يه مادرم غزل.. مي خوام دستهاي كوچيك ماهان توي دستم باشه..... اين بزرگترين آرزومه.
- سرگرد مي دونه منصور برگشته؟
- نه، فقط بهش گفتم صيغه رو فسخ كنه.
- خوب چي ميگه؟
- كلافه شده، باورش نميشه... دنبال دليل مي گرده.
- چرا بهش راستش رو نگفتي؟
- نمي تونم... دوستش دارم.
دلم فقط اون رو مي خواد.
ولي با اين انتخاب مي دونم كه ماهان رو براي هميشه از دست مي دم.

- خدا من و ايرج رو لعنت كنه. فكر مي كرديم داريم به تو محبت مي كنيم.
اگه بدوني با چه بدبختي منصور رو وادار به قبول اشتباهش كرديم و بعد هادي رو راضي با آشتي با منصور.... اگه پاي تلفن گفته بودي يا حتي سرگرد اشاره كوچكي كرده بود، امروز لاي منگنه پرس نمي شدي.
- اصلا من بدشانس به دنيا اومدم.
- حالا مي خواي چي كار كني؟
- نمي دونم، تو بگو... ماهان يا كيان؟ دلم هر دوشون رو مي خواد... انتخاب سختيه غزل.
- گيريم ماهان رو انتخاب كردي.
چطور مي توني سرگرد رو فراموش كني و با منصور يه زندگي عادي داشته باشي.
- با اينكه از منصور، از صداش، حتي ريختش بيزارم، ولي سعي مي كنم به خاطر ماهان تحملش كنم.
- بذار با هادي صحبت كنم. بالاخره برادرمونه و عاقل تر از....
- نه، نه، هادي نه. مي دونم عكس العملش در مرد كلمه صيغه چيه.
- ببين غزاله من نمي خوام برات تعيين تكليف كنم، اما اگر من جاي تو بودم به مردي مثل سرگرد نه نمي گفتم.... حالا خود داني.

s_paliz
28-09-2009, 13:00
خواهش میکنم عزیزم
قابل شماها رو نداره
ولی عزیزم فکر وقت و کتف و دست من طفلک رو هم بکنین
ولی چشم
تند تر میذارم
میگم مگه همه اینا رو تایپ میکنی:18:

ssaraa
28-09-2009, 13:01
صندليها در رديف هايي كنار هم چيده شده بود، گويي سالن ورزشي انتظام براي برگزاري مراسمي مهيا مي شد.
سروان خيامي دستور مي داد و سربازان وظيفه به سرعت مشغول اطاعت و انجام دستورات او بودند.
سردار بهروان به همراه كيان وارد شد و كمي از صداها كاسته شد و لحظه اي بعد همگي به احترام سلام نظامي دادند و دست از كار كشيدند.
سردار فرمان آزاد را صادر كرد و بار ديگر سر و صداها آغاز گرديد.
كيان نگاهي به دور و بر سالن انداخت و گفت:
- خيلي خوشحالم كه قراره در اين مراسم از غزاله تقدير بشه.
- اين مراسم ديدني تره وقتي جنابعالي از امير درجه دريافت مي كني.
- مي دوني! من بيشتر از خودم، به غزاله اهميت مي دم.
با اين مراسم غزاله مي تونه يه قسمت از گذشته از دست رفته اش رو به دست بياره. يه جورايي آبروي رفته اش بر مي گرده.
اون وقت همون آدمهايي كه پشت سرش اراجيف بافته و به او تهمت زده اند، سر اينكه او رو مي شناسند و با او سلام و عليك دارن، به ديگران فخر مي فروشن.
- راستي پسر خوب! حالا كه غزاله خانم برگشته و عمه خانم ما رو هم گرفتار خودش كرده، نمي خواي دهنمون رو شيرين كني؟
كيان به مِن مِن افتاد و سردار با تيزهوشي گفت:
- چيه مثل اينكه اوضاعت رو به راه نيست.
- خب ... مي دوني... فكر مي كنم.. غزاله ترديد داره.
- ترديد! مگه چيزي گفته؟
- راستش اصرار داره صيغه عقد رو فسخ كنيم.
دليلش رو نمي دونم، ولي فكر مي كنم يه چيزي مانع تصميم گيري اش ميشه.
يه چند روزي فرصت خواسته تا فكر كنه.
- به دلت بد راه نده. من خانمها رو بهتر از تو مي شناسم، ناز مي كنن كه قدرشون بالا بره.
كيان شانه ها و چانه را بالا داد. يعني از چيزي سر در نمي آورد.
سپس كنجكاو پرسيد:
- خيلي دوست دارم مفصل ماجراي تبرئه شدن غزاله رو بشنوم.
سردار گفت: (پس بريم بيرون. بين راه برات تعريف مي كنم) و دستورات لازم را به سروان خيامي تاكيد كرد و بيرون رفت.

ssaraa
28-09-2009, 13:06
میگم مگه همه اینا رو تایپ میکنی:18:
آره مگه نمیدونستی
ولی تشکر شماها رو که میبینم خستگیم در میره

ssaraa
28-09-2009, 13:57
بين راه سردار از كيان پرسيد:
- ژاله وثوق رو فكر كنم بشناسي.
- آره... اسمش رو شنيدم هموني كه تيمور شكار رو به سزاي اعمالش رسوند.
- درسته، خودشه... وثوق همسفر غزاله در آن سفر به اصطلاح جهنمي بوده....
- صبر كن ببينم. يعني جاسازي مواد كار وثوق بوده.
- اي بابا! مي دونم افسر بازپرسي و با شنيدن (ف) ميري فرحزاد و بر مي گردي، اما خدا وكيلي حال گيري نكن. بذار قصه ام رو تعريف كنم.

كيان لبخندي زد و سكوت كرد. و سردار ادامه داد:
- وثوق وقتي حال غزاله خراب بوده از فرصت استفاده مي كنه و مواد رو در ساك بچه جا ميده، به اين اميد كه غزاله مريضه و سر و شكلش هم به اين حرفها نمي خوره و كسي به او مشكوك نميشه.
اما با رنگ و روي پريده غزاله و جواب و سوالي كه ستوان وظيفه مي كنه، درست برعكس ميشه.
وثوق هم وقتي مي بينه كه غزاله گير افتاده صداش در نمياد و فلنگ رو مي بنده. بين راه از ترس صاحب جنس، پياده ميشه و برمي گرده سيرجان، اما از بخت بدش گرفتار شهين بلنده ميشه و بعد از يه مدت هم گرفتار تيمور و آخرش رو هم كه خودت مي دوني.
- چطور شد بعد از اين همه مدت اعتراف كرد؟
- در زندان تحت فشار شهين بلنده جرئت لب باز كردن نداشته، اما فخري يكي از زندوني ها كه ميگن هم سلولي غزاله بوده، دور و برش مي پلكيده تا وثوق رو راضي كنه كه شهين و همدستاش رو لو بده و به او قول مي ده كه خودش هم حاضره شهادت بده.
شهين از هر طرف مي رفته، يا فخري يا وثوق رو تهديد مي كرده و تا جايي كه مي تونسته از ملاقات و نزديكي اون دو تا جلوگيري مي كرده و وقتي متوجه ميشه فخري روي وثوق تاثير گذاشته و اون حاضر به اعتراف شده، يكي از شبها كه همه خواب بودن، فخري رو با روسري خفه مي كنه.

وثوق بيشتر از تصور شهين مي ترسه و اين ترس اون رو مصمم مي كنه تا خودش رو در حمايت زندان قرار بده و كل ماجرا رو اعتراف كنه.
بدين ترتيب شهين اعدام و خانه هاي فسادش هم جمع آوري شد. وثوق هم بايد يه مدت حبس بكشه.
- چرا من احمق همون اول حرفهاش رو باور نكردم. اون وقت اين همه بلا سرش نمي اوند.
- اگه اين همه بلا سرش نمي اومد، امروز مي تونستي ادعاي دوست داشتنش رو داشته باشي؟
- من حاضر نيستم خار به دست غزاله بره... كاش اين همه عذاب نكشيده بود و سر زندگي خودش بود.
- عجب عاشق از خود گذشته اي!...

كيان به دليل رشادتها و به اثبات رساندن لياقت خود در چندين پرونده مكرر كه آخرين آنها منجر به متلاشي شدن باند بزرگ بين المللي قاچاق گشت، به دريافت درجه سرهنگي مفتخر شد.

و در پايان مراسم از غزاله هدايت رسما عذرخواهي و به دليل نشان دادن شجاعت در رساندن اطلاعاتي كه منجر به كشف و ضبط موادي بالغ بر هشت تن هرويين شد، مورد تقدير و تشكر قرار گرفت و ضمن دريافت لوح تقدير، مفتخر به دريافت مدال لياقت از دستان امير رسام گرديد.

ssaraa
28-09-2009, 14:15
نان ها را روي ميز چيد تا پس از خشك شدن در سفره بپيچد.
چادرش را روي دسته صندلي انداخت و كيان را صدا زد.
وقتي جوابي نشنيد به سراغش رفت و با چند ضربه دستگيره را چرخاند.
با مشاهده چهره و روحيه بالاي فرزندش گفت:
- چه خبره! بدجوري به خودت ور ميري. سشوار، عطر ... سگرمه هات هم كه باز شده.
- فكر كنم عروست داره ساكش رو مي بنده.
براي هر مادري ديدن دامادي فرزند يكي از بزرگتري آرزوها محسوب مي شود و مهمتر از آن همه مادران بدون استثنا دوست دارند عروسشان يك دختر بكر و دست نخورده باشد نه يك زن بيوه و مطلقه با يك يا چند فرزند.
اما عاليه با شناختي كه از فرزند خود داشت، اين عشق را فراتر از يك هوس يا انتخاب جواني و خامي مي ديد.
به همين دليل براي خوشحالي فرزندش خوشحالي مي كرد.
او غزاله را نه صرفا به دليل ظاهرش، بلكه به حرمت انتخاب فرزندش دوست داشت. آن روز هم وقتي شادي كيان را ديد لبهايش را به لبخند مهرباني مزين كرد و گفت:
- به سلامتي، مباركه.... يعني از خر شيطون اومد پايين؟ حالا كجا؟
- احضارم كرده اند. دارم ميرم خدمتشون.
- پس تا پشيمون نشده بجنب.
كيان به شوخي پا جفت كرد و گفت: (اطاعت قربان).
با وجودي كه سرشار از عشق و اميد بود زنگ را فشرد و لحظاتي بعد غزاله در حاليكه چادر سفيدي به سر داشت، در آستانه در نمايان شد.
چهره اش در چادر سفيد بسيار دوست داشتني و جذاب مي نمود.
ابروي كيان كه بالا رفت حاكي از همين مسئله بود.
سلام كرد و به لبخندي اكتفا نمود.
كيان شيطنت را در كلامش آشكار نمود.
- نمي خواي تعارفم كني بيام تو.
- نه.
- رسم مهمون نوازيه!؟
- اولا كه دست خالي اومدي! دوما بدون بزرگتر!
كيان با نوك انگشت به بيني غزاله نواخت و گفت:
- اولا ترسيدم با گل و شيريني بيام، جفتش رو بكوبي توي ملاج بيچاره ام.
دوما بزرگترم مدتهاست دنبال (بله) سركار عليه است.
غزاله از مقابل در كنار رفت و كيان وارد راهروي اِل مانندي شد كه كه درب حياط به واسطه اين راهرو كاملا از حياط مجزا بود.
غزاله در را پشت سر كيان بست و گفت:
- مي ترسم سر و كله هادي پيدا بشه، والا تعارفت مي كردم بياي تو.
- شما اگه سر كوچه هم ما رو نگه داري، باز هم مخلصتيم.
باز هم جواب غزاله لبخند بود. كيان افزود:
- مي دونم كه دل نگراني.. زودتر بگو چه كار داري تا من هم في الفور رفع زحمت كنم.
- راستش مي خواستم از نزديك باهات صحبت كنم و نظرت رو بپرسم.
مي دوني كيان! من فقط جرئت كردم با غزل راجع به تو صحبت كنم.
- نظرش چي بود؟
- خيلي استقبال كرد. حقيقتش اون در تصميم گيري من خيلي موثر بود.
- خدا خيرش بده.... بالاخره يكي هم پيدا شد به داد ما برسه.
غزاله اخم كرد و كمي لوس به سينه كيان نواخت.
با اين حركت چادر از سرش سُر خورد.
نگاه كيان نوازشگر گيسوان خوش رنگ و ابريشمين غزاله گشت و با يادآوري گذشته به تلخي گفت:
- وقتي رسيدم بالاي سرت، موهات دسته دسته پراكنده بود.
كاش مي مردم و هيچ وقت اون صحنه رو نمي ديدم.

ssaraa
28-09-2009, 14:18
غزاله پكر شد. تازه از شر كابوسهاي شبانه اش رها شده بود، ديگر دوست نداشت به آن روزها فكر كند.
چادرش را به سرش كشيد و گفت:
- ولش كن. ديگه از گذشته ها حرف نزن.
- پس من ساكت مي شم و شما حرف بزنيد.
غزاله غلتي به مردمك چشمش و داد و عشوه گر گفت:
- من و غزل خيلي صحبت كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه شما به اتفاق مادرت بياي خواستگاري.
- يعني نمي خواي حقيقت رو به هادي بگي؟
- تا مجبور نباشم، نه.... هادي خيلي متعصبه نمي خوام با گفتن كلمه صيغه فكرش تا ناكجا آباد بره.
در ضمن مي دونم جواب هادي چيه.
مي خوام نقش يه خواستگار سمج رو بازي كني.
- اي به چشم. ما به خاطر تو با كله هم راه مي ريم.
غزاله بيتاب لبخندي زد و خود را در آغوش همسرش رها كرد.
- يعني مي تونم از اين به بعد رنگ خوشبختي رو ببينم.
نفس در سينه كيان حبس شد.
بازوان تنومندش را دور او حلقه كرد و گفت:
- قول مي دم خوشبختت كنم. قول مي....
صداي طفل خردسالي در راهرو پيچيد و حرف كيان را قطع كرد. (ماما... ماما).كيان متعجب از غزاله فاصله گرفت . لحظه اي بعد پسر بچه اي با بلوز ركابي و شورت سفيد رنگ با قدمهاي نا متعادل كودكانه اش نزديك غزاله شد.

پسرك لب برچيد و دستها را به سوي غزاله دراز كرد. غزاله در به آغوش كشيدن فرزند سراسيمه بود.
وقتي او را در آغوش مهربان خود جاي داد. با بوسه اي به گونه او گفت:
- بيدار شدي مامان... فدات شم خوشگلم.
كيان متعجب و درمانده به درب حياط تكيه زد.
غزاله چرخيد و ماهان را نشان داد و گفت:
- پسرمه، ماهان.... همه ترديدهام واسه اين كوچولو بود.
كيان با اضطراب آب دهانش را قورت داد و با صداي خفه اي گفت:
- پس تو بايد بين ما دوتا يكي رو انتخاب مي كردي!
غزاله براي تاييد چشم بست.
اشك جمع شده در حدقه چشمانش از گوشه چشم چكيد.
كيان متاسف سر تكان داد و گفت:
- خدايا خودخواهي من رو ببخش.... چرا به من نگفتي غزاله....
و عصباني فرياد زد:
- چرا به من نگفتي؟
- نتونستم... فكرم كار نمي كرد.
نمي خواستم هيچ كدوم شماها رو از دست بدم.
خدا مي دونه كه تو رو به قدر ماهان دوست دارم.
هيچ كس تا آن روز اشك كيان را نديده بود.
شايد غزاله اولين كسي بود كه فروچكيدن قطره اشكي را از گوشه چشم او مي ديد.
به تلخي روي از غزاله گرفت و گفت:
- حلالم كن غزاله..... حلالم كن.
و بيرون رفت.

ssaraa
28-09-2009, 14:31
بي حوصله و دمق به پشتي چيده شده در ايوان تكيه زده بود.
دو روز مي شد كه از كيان خبري نداشت.
پس از آخرين ملاقاتش احساس مي كرد كيان حسابي از او رنجيده است و به همين دليل، حتي او را لايق يك تماس مختصر و توضيح كوتاه نمي داند.
از سويي پافشاريهاي منصور براي آشتي مجدد اعصابش را كاملا در هم ريخته بود.
در افكار خودش غوطه ور بود كه صداي زنگ تلفن او را از جا پراند.
انگار حس ششمش مي گفت، كيان پشت خط است، سراسيمه به سمت ساختمان دويد و گوشي را برداشت.
خودش بود، كيان. زبانش به گلايه باز شد.
- خيلي بي معرفتي... دو روزه دارم از دلشوره مي ميرم.
- معذرت مي خوام حق با شماست بايد زودتر زنگ مي زدم.
- با من قهري؟
- نه، دليلي نداره.
- پس چرا لحنت سرده.
- ببين غ.....
مكث كرد و لحن رسمي به خود گرفت و غزاله را به نام خانوادگي صدا كرد.
- ببينيد خانم هدايت، من با يكي از دوستانم صحبت كردم.
براي فسخ عقد ضرورتي به حضور شما نيست، اما اگه دلت مي خواد مطمئن باشي فردا ساعت چهار بيا مسجد... خيابان.... يكي از دوستام رو وكيل كردم كه اين كار رو انجام بده.
غزاله مثل تكه يخي وا رفت.
قادر به پاسخ گفتن نبود.
سكوتش كيان را نگران كرد،
بارها او را به نام خواند تا غزاله با صداي خفه اي گفت:
- تو كه مي دونستي من بچه دارم. يعني وجود ماهان اينقدر عذابت ميده؟!
پلكهاي كيان با احساس غم و اندوه به روي هم افتاد.
اما تاثيري در لحن خشكش نداد چون گفت:
- هر طور دوست داري فكر كن.
غزاله مستاصل و پريشان صدا بلند كرد و بغض آلود گفت:
- تو هم مثل بقيه مردها مي موني... ازت متنفرم.
شكستن دل غزاله براي كيان آسان نبود، در آن لحظه به زحمت قوايش را جمع كرد تا درگير احساساتش نگردد و با قساوت تمام سعي در آزردن او كرد و گفت:
- دقيقا حال من رو داري.
صداي هق هق غزاله در گوشي پيچيد و لحظه اي بعد ارتباط قطع شد.
كيان بي حوصله تر از قبل روي تخت ولو شد.
شك نداشت كه غزاله ساعتها گريه خواهد كرد و اين امر وجودش را به آتش مي كشيد.
با خشم ميان تخت نشست و موهايش را محكم در چنگ نگه داشت و خود را به باد ملامت گرفت.
ناسزا گفتن به خودش هم آرامش نكرد.
مشتش را ميان آيينه كوبيد و وسايل روي كنسول را با پشت دست در ميان اتاق پرت كرد.
سر و صداي او عاليه را هراسان به اتاقش كشيد.
وقتي عاليه اتاق و حال پريشان او را ديد، با سرزنش پرسيد:
- باز چت شده؟
كيان با خشم به سمت مادرش چرخيد و گفت:
- تنهام بذار.... خواهش مي كنم برو بيرون.

ssaraa
28-09-2009, 14:34
- كه بزني هرچي هست داغون كني؟
سپس جلو رفت و با تحكم گفت:
- بشين.
كيان مثل سربازي كه از مافوق خود دستور مي گيرد، بي درنگ نشست.
عاليه گفت:
- اين دختره داره تو رو بازي ميده، نه؟
- نه مادر، مربوط به غزاله نيست.
- پس چي شده؟ تو كه اينجوري نبودي.
مي دونم كه اين دختره زير و روت كرده...
تو داري از دستم ميري. كيان!
خدا شاهده اگه به خاطر تو نبود هر چي از دهنم ميومد نثارش مي كردم...
وقتي اين جوري به التماس افتادي، معلومه كه داره ناز مي كنه.
- تو اشتباه مي كني. موضوع اون جورها هم كه شما فكر مي كني نيست.
- ها! پس چيه؟
- غزاله بچه داره.
- مي دوني و مي دونم..... چيه؟ گوش رو مي خواي، گوشواره رو نمي خواي؟
- من مخلص جفتشونم. ولي ماهان پدر داره، بهتره زير سايه پدر و مادرش بزرگ بشه.
- آهان. دوباره رگ ايثارگريت گل كرده... دختره رو پِر دادي رفت.
- تو بودي چي كار مي كردي؟
- اولا من جاي تو نيستم. دوما اگه بودم مي ديدم دختره چي مي خواد.
حالا غزاله كدوم يكيتون رو انتخاب كرده؟
- من. اون من رو انتخاب كرده.
- گذشتن از بچه ساده نيست. براي همين مي خواست طلاقش بدي.
اما با اين وجود ببين چقدر تو رو دوست داره كه حاضر شده از پسرش چشم پوشي كنه.
- همه اش تقصير منه. تحت فشارش گذاشتم... نمي خوام يه آشيونه رو از هم بپاشم.
- آشيونه! كدوم آشيونه.... همون كه دو سال پيش به باد رفته؟
- ديگه نمي خوام در موردش حرف بزنم. غزاله قسمت من نيست.
- به خاطر اين خانم خانما چند ماه تمام سياه پوشيدي. سه ماهه كه برگشته و تو از كار و زندگي افتادي. حالا به اين راحتي ميگي قسمت من نيست!؟
- نه، نيست مادر، نيست.
- كيان! من حوصله ديوونه بازيهاي تو رو ندارم.... از اين به بعد مي خواي چه كار كني؟
- زندگي.
- بدون فكر كردن به غزاله؟!
- بسه مادر... بسه. فكر مي كني پسرت اينقدر بي غيرته كه به ناموس ديگران فكر كنه؟
- پس اگه به ناموس ديگران فكر نمي كني، بلند شو مثل بچه آدم بيا بيرون و به زندگيت برس.
- امشب نه مادر... امشب نه.
- ديدي دروغ مي گي.
- هنوز مال منه... بذار يه امشب رو بهش فكر كنم... فقط امشب.

ssaraa
28-09-2009, 14:40
پشت فرمان نشسته بود و در حاليكه باد ملايمي نوازشگر موهاي سياه رنگش بود، سر به لبه پنجره تكيه داد.
بي حوصله و دمق، اما مصمم و جدي به نظر مي رسيد.
لحظات به كندي مي گذشت و انتظار او پاياني نداشت تا آنكه عقربه هاي ساعت از چهار هم گذشت و خبري از غزاله نشد.
كلافه و مستاصل پياده شد.
چشم به ابتدا و انتهاي خيابان دوخت، اما نشاني از آشنايش نيافت.
عصبي و بي قرار بود. تكيه داد به درخت. نشست لب جوي.
برگشت توي ماشين، باز پياده شد و قدم زد، تا آنكه عقربه ها به عدد پنج نزديك شد. مطمئن شد غزاله نخواهد آمد. با آنكه غزاله آرزويي بود كه با تمام وجود از خدا مي خواست، اما حكم عقل و دل از زمين تا آسمان تفاوت داشت.
او معتقد بود غزاله سهم ماهان است و ماهان نيازمند آغوش پرمهر مادرش.
از اين رو مصمم و قاطع وارد مسجد شد.
هواي لطيف مسجد روحش را نوازش داد. نفسي عميق كشيد.
سپس با طمانينه به حاج آقا احمدي كه در حال خواندن قرآن بود، نزديك شد و به آهستگي سلام كرد و مقابل او نشست.
- سلام پسرم.. ديدم دير كردي، خوشحال شدم.
كيان عذر خواست و تقصير را به گردن غزاله انداخت.
حاج احمدي در پاسخ گفت:
- مي دوني پسرم چي ما رو خوشحال مي كنه! يكي از زوجين وقت طلاق در بره.
كيان پوزخندي زد و ساكت ماند و حاج احمدي افزود:
- ان شاا... كه خيره. خدا رو چه ديدي، شايد سر عقل اومده و مي خواد زندگي كنه. ان شاا.. خودم عقدتون رو در دفتر ثبت مي كنم.
ولي كيان اعتنا نكرد و گفت:
- حتما نتونسته بياد. شما بهتره صيغه رو غيابي بخونيد.
- آدم عجول همنشين شيطانه.... صبر داشته باش.
- هدايت بايد تا چند روز ديگه با همسرش آشتي كنه... بذاريد هرچه زودتر تكليفش معلوم بشه.
- اگه اين طوره، من حرفي ندارم، باشه.
- ممنونم حاجي جون، تلافي مي كنم.
- مهريه تعيين كردي؟
- بله.
- مهريه اش رو پرداخت كردي؟
- نه.
- پس بخشيده؟
- نمي دونم ازش نپرسيدم.
حاج احمدي عبايش را جمع و جور كرد و در حال برخاستن گفت:
- درستش اينه كه يا مهريه اش رو ببخشه يا بپردازي.

ssaraa
28-09-2009, 14:47
- پس نمي خواهيد صيغه رو بخونيد.
- فردا هم روز خداست. عجله نداشته باش.
كيان برخاست. خم شد و صورت او را بوسيد و با عذر مجدد و خداحافظي بيرون رفت.

پشت فرمان كه نشست استارت زد، موتور به كار افتاد، عصباني بود، پرغيظ، مشت كوبيد روي فرمان و سوئيچ را بست.
سرش را تكيه داد به فرمان. نمي خواست به چيزي فكر كند، اما تصوير چشمان غزاله از ضمير ذهنش پاك نمي شد.
سر بلند كرد و تكيه زد به صندلي، باز خونسرد و خشن شد.
گوشي همراهش را برداشت و شماره غزاله را گرفت.
به مجرد برقراري تماس و شنيدن صداي غزاله گفت:
- يار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم.
اين بار نوبت غزاله بود كه تلخي كند.
- كار داشتم، نشد.
- نمي تونستي زنگ بزني؟ حالا ما هيچي، حداقل حاجي دو ساعت معطل نمي شد.
- چيه؟ خيلي ناراحتي كه نيومدم! اگه مي دونستم....
- آره درست فكر كردي. اگه مي اومدي خوشحال مي شدم. ولي حيف.... البته اشكال نداره. فردا هم روز خداست... فردا كه ميايي؟
- فردا نمي تونم. منصور اينجاست... باشه هفته ديگه.
كيان نمي دانست با شنيدن نام منصور اين چنين برآشفته مي شود.
كفري گفت:
- خوش بگذره. خداحافظ.
- صبر كن. قطع نكن.
- بگو، مي شنوم.
- هيچي... باشه براي بعد.
كيان لحن تند و گزنده اي به خود گرفت و گفت:
- شماره حساب داري؟
- مي خواي چي كار؟
- مي خوام مهريه ات رو بپردازم.
- كيان!!!
- ميدم مادرم بياره در خونتون.
ارتباط قطع شد.
كيان گوشي را با عصبانيت روي صندلي عقب پرتاب كرد.
او پشت فرمان بود و غزاله اشك ريزان در آغوش خواهر رها شد.

ssaraa
28-09-2009, 15:00
در تنهايي فرصت انديشه بيشتري داشت.
عشق كيان كه به تازگي زنجيري از محبت به گردنش انداخته بود، او را بي اراده به دنبال خود مي كشيد.
در حاليكه به دليل اين عشق يك بار ماهان را زير پا گذاشته بود، فكر كرد بايد عاقلانه تصميم بگيرد و آينده فرزندش را به دليل خودخواهي نابود نسازد.
مجبور بود كيان و عشق او را به دست فراموشي بسپارد و به دنبال منصور به اين شرط كه مدتي به او فرجه دهد، در نقطه ديگري شروع دوباره اي به زندگيش ببخشد. با اين وصف عزمش را جزم كرد و تصميم نهايي را گرفت.
غرق در افكارش بود كه صداي زنگ درِ حياط او را به خود آورد.
وقتي صداي منصور را شنيد كه مي گفت: (باز كن، منم)، چادرش را به روي سر كشيد . با اكراه در را باز كرد و سلام داد:
- سلام به روي ماهت.
غزاله بي اعتنايي و سردي را چاشني رفتار و كلامش كرد و گفت:
- كاري داشتي؟
- مثل اينكه از ديدنم خوشحال نشدي.
غزاله سكوت كرد و منصور ادامه داد:
- مي خواي مهمونت رو دم در نگه داري؟
- هادي خونه نيست. اگه شما رو اينجا ببينه ناراحت ميشه.
- چرا؟ مگه من غريبه ام!؟
- بهتره بري منصور. كسي خونه نيست. بچه هم با غزل و ايرجه.... من حوصله داد و قالهاي هادي رو ندارم.
- نترس! من از هادي اجازه گرفتم... قصد داشتم باهات درد دل كنم.
غزاله حرف او را باور نكرد، از اين رو پرغيظ ابروانش را در هم كشيد و گفت:
- برو منصور، برو با هادي بيا.
و خواست در را ببندد كه منصور پايش را جلو گذاشت و مانع شد و با يك حركت خود را داخل انداخت و در را بست.
غزاله ترشرو خود را در چادر پيچيد و گفت:
- مثل اينكه يادت رفته تو ديگه در اين خونه سمتي نداري.
منصور در چشمهاي غزاله زل زد و گفت:
- وقتي اخم مي كني خوشگل تر مي شي.
- شما همه چيز رو به شوخي گرفتي.
- من براي جبران گذشته اينجا اومده ام.
- چي رو مي خواي جبران كني؟ آبروي از دست رفته ام رو... راستي تو مي توني مادرم رو به من برگردوني؟
منصور شرمنده سر به زير شد. لحنش يه التماس واقعي بود:
- اشتباه كردم. ولي تو بزرگي كن و من رو ببخش.
- نمي تونم منصور... نمي تونم. الان از من هيچ توقعي نداشته باش.
غزاله وارد ساختمان شد.
منصور منتظر تعارف نماند، به دنبال او وارد شد و گفت:
- بذار يه بار ديگه امتحان پس بدم. بذار محبتم رو نثارت كنم.
كاري مي كنم كه تمام گذشته تلخت رو فراموش كني.
غزاله با رخوت روي كاناپه رها شد. با يادآوري گذشته، تلخ و پرمرارت گفت:
- من امروز به نوازش تو احتياج ندارم. يه روز در اوج نيازم محبتت رو از من دريغ كردي و در عين ناباوري تنهام گذاشتي.
تو حتي من رو از ديدن بچه ام محروم كردي.
امروز محبت تو بي مهري گذشته رو جبران نمي كنه. برو منصور... برو.
گذشتن از اين زن زيبارو به سادگي ميسر نبود.
منصور به التماس افتاد:
- يعني همه چيز تموم شده! تو نمي خواي با من زندگي كني؟ پس ماهان چي؟
- اگه پاي ماهان در بين نبود، همون روز اول جواب رد مي شنيدي.
ولي حالا فقط فرصت مي خوام... فرصتي كه بتونم بي وفاييهاي تو رو فراموش كنم... مي بيني كه من توقع زيادي ندارم. فقط چند ماه منصور.
قلبش به دو نيم شده بود.
گاهي از جواب (نه) غزاله خوشحال مي شد، زيرا فكر مي كرد مي تواند به فاميل همسرش ثابت كند كه براي برگرداندن غزاله و زندگي دوباره با او تلاش بسياري كرده است و گاهي ديوانه وار مشتاق شنيدن (بله)اش بود.
در آن لحظه به ياد روزهاي خوش زندگي مشترك پرشور، مقابلش زانو زد.
غزاله جا خورد و كمي خود را جمع و جور كرد.
اما منصور بي اعتنا دستش را براي نوازش دست او جلو برد كه غزاله به تندي دستش را عقب كشيد و بُراق شد.

ssaraa
28-09-2009, 15:04
- مواظب رفتارت باش منصور.
- ولي تو زنمي.
- بودم... يه روزي بودم، ولي حالا هيچ نسبتي با هم نداريم.
- تو مادر بچه مني، عشقمي... همه وجودمي. چطور من رو يه غريبه مي دوني؟
- چون هستي! ... حالا از من دور شو.
- چرا عصباني شدي؟ باور كن فقط قصد داشتم دلت رو به دست بيارم... دلم مي خواد من رو ببخشي و دوباره تاج سرم بشي.
غزاله من دوستت دارم.
به جاي اينكه فقط به دو سال گذشته فكر كني، كمي هم به گذشته دورترش فكر كن... خودت مي دوني كه نمي تونم بدون تو زندگي كنم.
- آره مي دونم! تو بدون من هم نفس نمي توني بكشي، چه برسه به اينكه زندگي كني.
- حق داري، هرچي متلك بارم كني حق داري... بگو اصلا ناراحت نمي شم.
- ببين منصور، من بايد فكر كنم. خلاصه بگم، از من انتظار نداشته باش در اين شرايط روحي بتونم يه زندگي جديد رو شروع كنم.
در ضمن من در شرايطي هستم كه اگر هم بخوام، نمي تونم دوباره به عقدت دربيام.
غزاله با گفتن اين جمله با ترشرويي روي از منصور گرفت.
اما منصور عصباني، در پي دانستن علت، چنگ در چادر غزاله زد و آن را از سر او كشيد و به گوشه اي پرتاب كرد

ssaraa
28-09-2009, 15:07
غزاله ناراحت و سراسيمه به قصد پوشاندن خود به سمت اتاق دويد.
منصور وقيحانه پشت سر او به راه افتاد و قبل از آنكه غزاله بتواند در را پشت سرش ببندد، با فشار شديدي در را باز كرد و وارد شد.
غزاله وحشت زده عقب رفت و گفت:
- منصور، به خدا اگر به من دست بزني، هرچي ديدي از چشم خودت ديدي.
منصور نگاه پرخواهشي به قد و بالاي غزاله انداخت و گفت:
- تو منتظر چي هستي غزاله؟ من و تو زن و شوهريم.
- برو بيرون منصور.... ما هيچ نسبتي با هم نداريم.
صبر داشته باش لعنتي!
اما منصور بي اعتنا به خواهش غزاله جلو رفت كه با عكس العمل شديد غزاله رو به رو شد.
دست غزاله چنان سيلي محكمي توي گوش منصور خواباند، كه منصور بي درنگ آن را با سيلي محكم تري جواب داد.
خشونت غزاله، منصور را كه او را متعلق به خود مي دانست جري تر كرد.
التهاب، سلولهاي مغز منصور را از كار انداخته بود.
مچ دست غزاله را گرفت، غزاله به هر جان كندني بود خود را از چنگال او بيرون كشيد، اما با مقاومت منصور، زبانش را گزنده كرد و گفت:
- ولم كن آشغال كثافت.
منصور طي يكسال و نيم زندگي مشترك هيچ گونه بي احترامي از غزاله نديده بود.
در آن لحظه با شنيدن اين كلام برآشفته شد و به شدت او را هل داد.
غزاله با برخورد به دراور جيغي كشيد و نقش بر زمين شد.
منصور گويي پشيمان شده بود به قصد دلجويي زانو زد و گفت:
- غزاله ببين! من هستم منصور، شوهرت.
و دست كشيد به صورت غزاله، اما غزاله چندشي كرد و دست او را پس زد و گفت:
- برو بيرون... برو گمشو.
- هيش، آروم... خيلي خب، باهات كاري ندارم.
- چادرم رو بده... تو رو خدا چادرم رو بده.
- باشه، باشه... تو فقط قول بده آروم باشي.
هر چي بگي من همون رو انجام ميدم.
- هيچي نمي خوام فقط از اينجا برو.
- ميرم، ولي بعد از اينكه عذرخواهي من رو قبول كردي.
غزاله خود را با چادر پوشاند و گفت:
- احتياج به عذرخواهي نيست برو.... برو.

ssaraa
28-09-2009, 15:11
منصور در چشمان غزاله خيره ماند.
اشك آنها را براقتر و زيباتر ساخته بود.
محو تماشا در حاليكه زيبايي خيره كننده غزاله تنها عامل حسادتش بود و نمي توانست از او بگذرد و او را در اختيار ديگري ببيند، گفت:
- چقدر دلم واسه چشمهاي قشنگت تنگ شده بود. تو مال مني... فقط مال من. اجازه نميدم كسي به تو نگاه چپ كنه.
اشتباهم رو جبران مي كنم غزاله . قول ميدم.
و بار ديگر بي اراده قصد در آغوش كشيدن غزاله را كرد، اما غزاله كه خود را تا فسخ صيغه عقد متعلق به كيان مي دانست، وحشت زده و بي اراده در نعره اي گوش خراش نام او را به زبان آورد.
منصور با چشمان از حدقه در آمده در حاليكه حسادت در آنها موج مي زد، غزاله را از خود راند و در چشمان او بُراق شد.
- كيان!!!؟... چشمم روشن. ميشه بگي آقا كيان كيه و چه نسبتي با شما داره؟
غزاله پشيمان از گفته خود، وحشت زده آب دهانش را فرو داد و با صداي لرزاني گفت:
- همين جوري از دهنم پريد... من كسي رو به اين اسم نمي شناسم.
منصور قاطي كرد، اما هنوز خونسردي خود را از دست نداده بود.
با نوك انگشت به سينه غزاله زد و او را به عقب راند و گفت:
- همين حالا ميگي كيان كيه والا با دستهاي خودم خفه ات مي كنم.
غزاله قدم آخر را كه برداشت با ديوار پشت سرش برخورد كرد و متوقف شد.
دست منصور بالا رفت و براي باز كردن زبان غزاله پايين آمد.
غزاله بر اثر درد ناله اي كرد و با دست جاي سيلي را لمس كرد.
اشك پهناي صورتش را پوشاند.
نگاهي در چشمان منتظر و از حدقه درآمده منصور انداخت و گفت:
- مي خواستم همه چيز رو بگم ولي...
- چي چي رو مي خواستي بگي؟ بفرماييد گوش ميدم.
غزاله وحشت زده خود را كنار كشيد. جرئت گفتن حقيقت را نيافت.
- تو بايد من رو فراموش كني. من واقعا قادر نيستم تو رو ببخشم.
منصور عصباني و از كوره در رفته، به يقه غزاله چنگ زد و او را جلو كشيد، چشمان دريده اش را درچشمان او بُراق كرد و گفت:
- فكر مي كني خيلي تحفه اي، نه؟... خدا مي دونه اين پنج، شش ماهه كدوم گوري بودي و چه بلاهايي سرت اومده.
خيلي از خود گذشتگي نشون دادم، ولي مثل اينكه تو لياقت نداري.... حيف من كه به خاطر تو فريبا رو جواب كردم.
غزاله به تندي خود را از چنگال منصور بيرون كشيد و پرغيظ گفت:
- حيف من كه به خاطر تو كيان رو جواب كردم.

ssaraa
28-09-2009, 15:15
منصور مثل ديوي كه تنوره مي كشد نفس نفس مي رد.
عصبي بدون آنكه كنترلي بر رفتارش داشته باشد به جان غزاله افتاد.
باران مشت و لگد در سر و صورت زن بيچاره فرود مي آمد.
غزاله بي دفاع بود. بالاخره تاب نياورد و روي زمين افتاد.
منصور ول كن نبود. خشمگين بر روي او خم شد و موهاي پريشان او را در دست گرفت و گفت:
- بگو كيان كيه والا مي كشمت
غزاله به ياد شريف افتاد. گويي بار ديگر او زنده شده و به سراغش آمده بود. وحشت زده در حاليكه به سختي نفس مي شيد از لابلاي دندانهايش گفت:
- شوهرمه.
منصور مثل تكه يخي وا رفت. لحظاتي ساكت به غزاله خيره ماند.
سپس در عين ناباوري گفت:
- دروغ ميگي...
از حركات لبهايش معلوم نبود در حال خنده است يا دچار تحريكات عصبي شده است، افزود:
- فقط مي خواي حالم رو بگيري، نه؟
- من شرعا همسر كيان هستم.
منصور از حسادت آتش گرفت.
در حاليكه دندانهايش را به هم مي ساييد گفت:
- شرعا!؟ يعني اينكه تو صيغه شدي.
بي آبروي هرزه.... نمي ذارم اين لكه ننگ روي زمين بمونه.
بي اراده شده بود و قادر به تمركز نبود.
با خشم و نفرت و آتش حسادت نسبت به كسي كه فقط نامش را مي دانست، به جان غزاله افتاد.
لگدهاي او غزاله را به حال اغما فرو برد، اما منصور بدون توجه، به اعمال مرگبار خود ادامه مي داد تا آنكه جنون آميز به آشپزخانه دويد و در جستجوي يافتن كارد كابينت ها را زير و رو كرد.
ولي درست زمانيكه به ميان هال آمد با ايرج و غزل كه براي جلوگيري از بيدار شدن ماهان پچ پچ مي كردند، مواجه شد.
غزل با مشاهده منصور با آن حالت وحشت زده پرسيد:
- چي كار مي كني منصور؟
و پريشان چشم در جستجوي خواهر چرخاند و نااميد از يافتن او گفت:
- غزاله كو؟
- مي كشمش... اين هرزه كثافت رو مي كشم.
اين لكه ننگ رو پاك مي كنم.
ايرج كه تمام مدت هاج و واج به منصور نگاه مي كرد، خودش را جمع و جور كرد و به محض اولين حركت منصور، به سمتش دويد
.درگيري بين آن دو منجر به زخمي شدن ايرج شد.
غزل وحشت زده فرياد مي زد و كمك مي طلبيد و ماهان با چشمان گرد شده جيغ مي كشيد.
منصور چاره اي به جز فرار نمي ديد.
ماهان را از آغوش غزل قاپيد و فرار كرد.

ssaraa
28-09-2009, 15:22
برگه اي را به طرف مادر گرفت و گفت:
- زحمت اين گردن شما حاج خانم.
- فيشه! چي كارش كنم؟
- بي زحمت بديد به غزاله... فيش حج عمره است.
- بذار ببينم خودش چه تصميمي مي گيره. اينقدر عجول نباش.
- ديگه در موردش حرف نمي زنيم باشه؟
- هر جور تو بخواي.
كيان بوسه اي به پيشاني مادر زد و جلو درب ايوان سرگرم پوشيدن كفش شد.
با صداي زنگ تلفن عاليه به هال رفت و گوشي را برداشت.
صداي لرزان زن جواني پشت خط سرهنگ زادمهر را مي طلبيد.
عاليه دست روي گوشي گذاشت و سرك كشيد لب پنجره و گفت:
- با تو كار دارن، چي بگم؟
كيان لب پنجره نشست و با چشم و ابرو پرسيد كيه كه عاليه شانه بالا داد.
كيان گوشي را گرفت و با لحن رسمي صحبت كرد.
صداي بغض آلود غزل در گوشي پيچيد.
- شماييد جناب زادمهر؟
دل كيان در سينه لرزيد، غزل مدام تكرار مي كرد: (غزاله).
كيان برآشفته فرياد زد:
- غزاله چي!؟
- خودتون رو برسونيد بيمارستان... خواهش مي كنم.
غزاله داره از دست ميره.
ارتباط قطع شد و گوشي از دست كيان رها شد.
عاليه به چهره مثل گچ زل زد و هراسان پرسيد:
- چي شده مادر؟ چرا رنگت پريده؟
كيان بهت زده در صورت مادر خيره شد.
عاليه با نگراني شانه هاي او را تكان داد و گفت:
- جون به سر شدم بچه! چي شده؟ غزاله طوري شده؟
- نمي دونم. گفت خودم رو برسونم بيمارستان.
عاليه با دست به صورت خود كوبيد و با صدايي شبيه به ناله گفت:
- يا فاطمه زهرا!.... پس چرا معطلي؟
- پاهام پيش نميره.
عاليه چادرش را به سر كرد و به سمت در دويد و در حاليكه كفش مي پوشيد گفت:
- بيا مادر، بيا دست دست نكن.
بريم ببينيم چه خاكي به سرمون شده.

ssaraa
28-09-2009, 15:29
كيان با قدمهاي لرزان به دنبال مادر از منزل خارج شد.
دقايقي بعد، پرالتهاب مقابل بيمارستان ايستاد.
آنقدر نگران و سراسيمه بود كه مادر را فراموش كرد و بدون توجه به او، دوان دوان وارد بيمارستان شد.
نگاهش در سالن چرحي خورد و با ديدن گيشه اطلاعات جلو دويد.
در همين موقع بود كه صدايي در گوشش پيچيد كه او را به نام مي خواند: (جناب سرهنگ).
به جانب صدا چرخيد. غزل با چشمان متورم و ديده اشكبار مقابلش ايستاده بود. پرسيد:
- چه اتفاقي افتاده؟!
- منصور... نامرد...
بغض و اشك اجازه سخن گفتن به نداد.
ايرج كه در سكوت شانه به شانه غزل ايستاده بود .
دستش را به طرف كيان دراز كرد و ضمن معرفي خود گفت:
- غزاله كتك ناجوري خورده. حالا هم توي كماست.
- كتك!!؟ كما!!؟ از كي!!!؟ آخه چرا!!؟
- نمي دونم ... منصور حسابي ديوونه شده بود. حتي من رو هم با چاقو زد. شانس اوردم كه زخمش كاري نبود و با چندتا بخيه رو به راه شد.
- غزاله هم چاقو خورده؟
- نه... البته شايد اگه به موقع نرسيده بوديم، مي خورد.
- مي خوام ببينمش.
- ملاقات ممنوعه، تحت مراقبتهاي ويژه است.
هر سه به اتفاق راهي اورژانس شدند، اما صداي عاليه غزل را وادار به توقف كرد. عاليه مضطرب و نگران غزل را در آغوش كشيد و جوياي احوال غزاله شد.
غزل با ديدن عاليه گويي مادر را مي بيند، در آغوش او جاي گرفت تا ذره اي از دردها و آلامش بكاهد.
كيان با هماهنگي مامورين نيروي انتظامي واحد بيمارستان از چند و چون ماجرا با خبر شد و پس از ديدار پزشك معالج او اجازه يك ملاقات كوتاه را گرفت و با پوشيدن لباس مخصوص بر بالين غزاله حاضر شد.
به محض مشاهده غزاله در آن وضعيت، در حاليكه بار ديگر او را در خون خود غوطه ور مي ديد، با خشم و كينه از لابلاي دندانهاي كليد شده اش گفت:
- مي كشمت منصور.
در فاصله اي كمتر از يك ساعت حكم جلب منصور صادر و با عكسي كه غزل در اختيار مامورين نيروي انتظامي گذاشته بود، تحت تعقيب قرار گرفت.
ليست مسافرين درج شده در كامپيوتر دفاتر فروش بليط ترمينال، راه آهن، فرودگاه و موسسات كرايه، چك و دستورات لازم به اين مراكز اعلام و منصور ممنوع الخروج گرديد.
بدين ترتيب كيان پس از اطمينان از روند كار تعقيب و جستجو، بار ديگر راهي بيمارستان گرديد تا لحظه به لحظه در جريان مراحل درمان غزاله قرار گيرد.
غزاله پس از انجام سي تي اسكن و معاينه دقيق پزشكي، به اتاق عمل انتقال يافت.
كار منصور ساخته بود. او به دليل به بار آوردن صدماتي كه ارتكاب به قتل عمد محسوب مي شد، براي سالها به زندان مي افتاد.
گوش كيان به بيسيم و نگاهش به در اتاق عمل بود.
لحظات به كندي مي گذشت و جز دعا، كاري از كسي بر نمي آمد.
غزل سر به شانه عاليه اشك مي ريخت و ايرج دل نگران سالن را قدم مي زد. خبري از اتاق عمل نرسيده بود كه صداي قدمهاي پرشتابي در سالن پيچيده و نگاه ها را متوجه خود كرد.

ssaraa
28-09-2009, 15:35
ايرج سراسيمه جلو رفت و گفت:
- بالاخره اومدي.
هادي حالتي شبيه به سكته داشت.
بي خبر اما پريشان و نگران گفت:
- تصادف كرده؟
- نه... منصور نامرد كتكش زده.
- غزل گريان گفت:
- ديدي چه خاكي به سرمون شد.
هادي هاج و واج در حاليكه طاقت ايستادن روي پاهايش را نداشت، با زاري گفت:
- محض رضاي خدا يكي به من بگه غزاله چش شده؟!
ايرج زير بغل هادي را گرفت و او را براي نشستن روي صندلي كمك كرد.
هادي گفت:
- پس خود نامردش كجاست؟
- فرار كرد!
- مگه گيرم نيفته! به خدا قسم مي كشمش.
هادي در خلال صحبت با ايرج، متوجه كيان شد و نگاه متوقعي به او انداخت و گفت:
- شما كه نمي ذاري قِصِر در بره؟
- مطمئن باش گيرش ميارم.
در اين موقع بود كه در اتاق عمل باز شد و ابتدا پرستاران خارج شدند و سپس پزشك جراح غزاله بيرون آمد.
كيان پيش دستي كرد و قبل از همه جوياي احوال غزاله شد.
دكتر لبخندي زد و گفت:
- خوشبختانه عمل موفقيت آميز بود. فعلا احتياج به مراقبتهاي ويژه داره، ولي قول مي دم ظرف يكي دو روز آينده به بخش منتقل بشه... بيمار شما قويه.
جاي نگراني نيست.
همه نفسهاي حبس شده شان را آزاد كردند و خدا را شكر گفتند و منتظر خروج غزاله از ريكاوري شدند.
دقايقي بعد هادي كه متوجه بيتابي و بي قراري بيش از حد كان شده بود، غزل را به گوشه اي كشيد و گفت:
- تو خبرش كردي؟
غزل سر تكان داد و هادي چند بار دست در هوا چرخاند و گفت:
- يه جوريه!
- چه جوريه؟
- انگار بيشتر از ماها نگرانه.

ssaraa
28-09-2009, 15:49
غزل نگاه معناداري به هادي انداخت و سكوت كرد.
هادي كنجكاو و متعجب پرسيد:
- چرا اينجوري نگام مي كني، چيزي مي خواي بگي؟
- قول ميدي وقتي حقيقت رو شنيدي سر و صدا راه نيندازي؟
- داري كلافه ام مي كني. حرف بزن ببينم جريان چيه؟
- داماد آينده است.
- نه بابا! خواستگاري كرده؟
- كار از خواستگاري و اين حرفها گذشته.
- بيست سواليه!؟ مسخره! درست حرف بزن ببينم چي ميگي.
غزل در چند جمله مفيد و مختصر هادي را در جريان عقد آن دو گذاشت.
دهان هادي از تعجب بازماند و لحظاتي بعد گويي رگ غيرتش جوش آورده بود، گفت:
- فكر كرده چون افسره، هركاري دلش خواست مي تو بكنه، الان ميرم....
غزل گوشه پيراهن او را كشيد و او را دعوت به سكوت كرد :
- اصلا تو چكاره اي. خودشون مي دونن. زن و شوهر هستن. تو رو سننه.
- من و سننه! فكر كرده سرخود هر كار دلش خواست مي تونه بكنه.
- ديگه داري شورش رو در مياري هادي.... آخه توي اون وضعيت، توي يه كشور غريب، احتياج به اجازه ي تو داشت؟
حالا بجاي اينكه از خدات باشه كه يه همچشن دامادي نصيبمون شده، يه چيزي هم طلبكار شدي؟
- معلومه كه طلب كارم .... بي انصافا يه كدومشون لب وا نكردن.
- تقصير من و ايرج بود.
اگه پاي منصور رو به اينجا باز نمي كرديم، اونها الان سر خونه و زندگيشون بودن.
هادي از همانجا نگاهي به قد و بالاي بلند كيان كه در انتهاي سالن ايستاده بود، انداخت و گفت :
- اين واقعا غزاله رو مي خواد؟
- مطمئن باش ...
- كاش به من گفته بودي .... اونوقت همچين با منصور رفتار مي كردم كه تا عمر داره پاشو كرمون نذاره.
- خيلي خب حالا....
مشغول گفتگو بودند كه كيان شتابان نزديك شد و گفت :
- منصور به تله افتاد قصد داشته بره تهران.
لبهاي هادي و غزل به لبخندي گشوده شد و كيان افزود :
- بايد برم فرودگاه ... بي خبرم نذاريد.

ssaraa
28-09-2009, 16:20
عزم رفتن كرد كه هادي خواست تا او را همراهي كند.
دقايقي بعد اتومبيل كيان به قصد فرودگاه در حال حركت بود و هادي بي قرار هم صحتبي با دامادي كه انتظارش را نداشت، گفت :
- نمي دونم چرا اين دختر اينقدر كم اقباله.
كيان نيم نگاهي انداخت و ساكت ماند و هادي ادامه داد :
- هنوز خاطرات تلخ يك ساله اش رو فراموش نكرده بود. مي ترسم رواني بشه.
- ان شاا.... اتفاقي نمي افته. غزاله خانم با روحيه اس.
- با روحيه اس!؟ حداقل وقتي زندان بود، دوبار بيمارستان، در بخش روانپزشكي بستري شد. چطور با رو روحيه اس.
- مي دونم، ولي با اون وقتها خيلي فرق كرده. به قول قديمي ها سفر انسان رو مي سازه.
هادي نگاه ملامت باري به كيان انداخت و با كنايه گفت :
- فكر نمي كنيد اين آخري تقصير شما بوده؟
- كاش دست من بود. نمي ذاشتم يه مو از سرش كم بشه.
- غرل ماجراي شما رو برام گفت. از آدمي مثل شما متعجبم .... به هر حال و به هر نحوي غزاله زن عقدي شما محسوب مي شه و ناموست. غير از اينه؟
- پس شما همه چيز رو مي دونيد.
- متاسفانه بيشتر از چند دقيقه نيست كه مي دونم.
- واقعا متاسفم. شما حق داريد. هر بلايي سر غزاله اومده من مقصر بودم.
ولي خدا مي دونه بخاطر خودش عقب كشيدم. نمي خواستم بعدها از دوري فرزندش زجر بكشه و من رو ملامت كنه.
- من از جزئيات چيزي نمي دونم، ولي بهتر بود حقيقت رو به من مي گفتي.
- بهتره براي غزاله دعا كنيم. فايده ي اين بحثها چيه.
- مي دوني دلم چي مي خواد.
دلم مي خواد منصور رو بكشم يه گوشه تا مي خوره بزنمش. بايد بفهمه غزاله چه درد و زجري كشيده.
- نه هادي خان! اگه مي خواي دنبال من بياي بايد خودت رو كنترل كني.
بهتره آتو دستش نديم.
هادي در سكوت به فكر فرو رفته بود و كيان هر لحظه بر سرعت ماشين مي افزود. لحظاتي بعد هر دو شتابان وارد سالن فرودگاه شدند.
مامور بازرسي پس از رؤيت كارت شناسايي كيان، او را به اتفاق هادي به دفتر حراست راهنمايي كرد.
منصور با دستهاي دستبند شده سر به زير داشت و ماهان مظلومانه روي راحتي به خواب كودكانه رفته بود.
هادي به مجرد ديدن او با عصبانيت از كوره در رفت و بي محابا حمله ور شد.
مشت اول به گردن منصور خورد اما مشت ديگرش را در هوا چرخيد زيرا مامورين نيروي انتظامي او را به سرعت از مجرم دور كردند.
با اين وصف منصور جرات يافت و فرياد زد :
- حقش بود خواهر بي همه چيزت رو مي كشتم، ولي حيف ...
- خفه شو احمق .... حرف دهنت رو بفهم.
و بار ديگر به او حمله ور شد.
اين بار كيان مانع شد، ولي منصور دست بردار نبود با نيش زبان گفت :
- برو كلاهت رو بذار بالاتر آقا هادي.
كيان يه سر و گردن بلندتر از منصور بود. با سينه ي پهن و فراخش مقابل او ايستاد و چشمان نافذش را با نگاه پر غيظي در چشم او دوخت و با لحن سردي گفت :
- زيادي حرف مي زني.
- كدوم بي غيرتي رو ديدي كه ناموسش هرزه گي كنه و صداش در نياد.
خون جلوي جشمان كيان را گرفت اما به مقتضي شغلش چشم بست و خوددار خشم فرو خورد و از لابه لاي دندانهاي كليد شده اش گفت :
- خفه شو.
و روي از منصور گرفت و به سمت سروان معيري چرخيد، اما منصور ول كن نبود با وقاحت گفت :
- حالا سَقط شده يا نه؟
كيان ديگر طاقت نياورد. بي محابا، در حال چرخش، مشت چپش را پر كرد و با قدرت در صورت منصور خواباند.
منصور سكندري رفت و به ديوار پشت سرش برخورد كرد، ضربه آنقدر قوي بود كه منصور در حال سقوط، به صندلي گير كرد و افتاد.
قند در دل هادي آب شد. سروان معيري كيان را كنار كشيد و او را دعوت به آرامش كرد و به سرعت ترتيب اعزام منصور را به آگاهي فراهم كرد.
ماهان كه با سر و صداي ايجاد شده بيدار شده بود، با مشاهده درگيري بناي گريه را گذاشت.
هادي در آرام ساختن او عاجز ماند.
كيان محبت پدرانه را چاشني نگاه و دستهاي ومهربانش كرد و او را به آغوش كشيد و به گشيه ي اسباب بازي برد.
انگشت ماهان روي هر كدام از وسايل قرار مي گرفت آن كالا خريده مي شد.
اگر غزاله بود، بدون شك مي گفت : ( اينقدر اين بچه رو لوس نكن كيان).

amd>intel
28-09-2009, 16:23
نکته جالب رفتار عجیب منصور هست . چون از پیشینه که ازش بدست آورده بودیم آدم آرومی بود . فکر میکنم ترس از دست دادن و دلبستن او به کیان منجر به این واکنش شده بود . وقتی غزاله زندان بود خیالتش راحت بود که اگر برگردد میتواند به خاطر ماهان او را دوباره بدست بیاورد ولی حالا محاسباتش برهم ریخته است . چنین واکنشی از خودش نشان میدهد . رمان زیبائی هست . تشکر از دوستمون که با زحمتی که میکشند ما رو تشویق به خواندن این رمان میکنند .

ssaraa
29-09-2009, 10:18
نکته جالب رفتار عجیب منصور هست . چون از پیشینه که ازش بدست آورده بودیم آدم آرومی بود . فکر میکنم ترس از دست دادن و دلبستن او به کیان منجر به این واکنش شده بود . وقتی غزاله زندان بود خیالتش راحت بود که اگر برگردد میتواند به خاطر ماهان او را دوباره بدست بیاورد ولی حالا محاسباتش برهم ریخته است . چنین واکنشی از خودش نشان میدهد . رمان زیبائی هست . تشکر از دوستمون که با زحمتی که میکشند ما رو تشویق به خواندن این رمان میکنند .

مرسی امید جان.............نقد جالبی بود
تو به من لطف داری..........من به عشق شماها و نظرات قشنگتون این رمانارو میذارم:11:
همین جا از نویسنده خوب و خلاق این کتاب هم تشکر میکنم

ssaraa
29-09-2009, 10:26
هر يك به نحوي سعي داشتند او را وادار به خنده كنند.
غزاله در مقابل آن همه ابراز علاقه و محبت، خود را موظف به لبخندي زوركي مي دانست.
نيلوفر اولين كسي بود كه پيشاني او را بوسيد و با آرزوي بهبودي، به بهانه فرزند خردسالش خداحافظي كرد و رفت.
هادي هم مجبور بود برود، پيشاني غزاله را بوسيد و گفت:
- اخمات رو باز كن و به دنيا بخند تا دنيا به روت بخنده.
غزل بلوز هادي را كشيد و گفت:
- بريد خونتون ديگه، از كي نشستي داري شر و ور مي گي.
هادي دست به سينه سر خم كرد و با لودگي گفت:
- چشم قربان، بچه كه زدن نداره.... ما رفتيم.
و به علامت خداحافظي دست بلند كرد و رفت.
غزل نيز به هواي بدرقه آنها گفت: ( زود برمي گردم ). و رفت.
غزاله با احساس ضعف چشم بست. خدا مي داند در چه افكاري بود كه متوجه صداي نزديك شدن قدمهايي به طرف خود شد، به خيال اينكه غزل بازگشته است با چشمان بسته گفت:
- اومدي؟ تو هم مي رفتي. خيلي خسته شدي.
وقتي جوابي را نشنيد سر چرخاند و چشم باز كرد.
كيان با لبخندي به لب و دسته گلي در دست بالاي سرش ايستاده بود.
نگاه ناباورانه اش در چشمان كيان خيره ماند.
كيان به آرامي سلام كرد.
اشك در چشمان غزاله حلقه زد، كيان دستش را جلو برد و اشك را از گوشه چشم او سرازير شده بود پاك كرد و گفت:
- صدبار گفتم جلوي من گريه نكن.
- فكر نمي كردم بياي.
اثر نافذ چشمان كيان قلب غزاله را به تپشهاي تند وادار كرد.
كيان با لبخند نمكيني يك شاخه گل رز قرمز را از دسته گل بيرون كشيد و به دست او داد.
سپس صندلي را بيرون كشيد و نشست.
لحنش پرمرارت و مهربان بود، گفت:
- حالا بگو ببينم حال حاج خانم ما چطوره؟ جاييت كه درد نمي كنه؟
غزاله نگاه بي قرارش را در چشمان كيان دوخت و گفت:
- حالا ديگه نه.
كيان دست او را در دست فشرد و گفت:
- ديگه همه چيز تموم شد.
قول مي دم از اين به بعد مثل جونم ازت محافظت كنم.

ssaraa
29-09-2009, 11:51
غزاله لبخندي زد و گفت:
- مثل جونت!؟ تو كه جونت رو گذاشتي كف دستت.... حضرت آقا.

كيان لبخندي تلخ به لب راند و سكوت كرد.
نگاهش سرتاپاي غزاله را برانداز كرد.
دست چپ غزاله در گچ سبز رنگ روي سينه اش قرار داشت و شيلنگ سوند از زير ملافه تا كيسه مخصوص كشيده شده بود و خونابه در آن جريان داشت.
صورت متورم و كبود او، حكايت از درد و رنجي كه كشيده بود داشت.
كيان با احساس تقصير گفت:
- نمي تونم خودم رو ببخشم. فكر كردم كارم درسته و تو بايد وظيفه مادريت رو در اولويت قرار بدي، باور كن جز سعادت تو به هيچ چيز فكر نمي كردم.
- خودت رو ملامت نكن.
- نمي دونم چه عذابي مي كشم.
وقتي منصور رو مي بينم و مثل مرباي آلبالو نگاش مي كنم، از خودم بدم مياد.
- راستي با منصور چه كار كرديد؟
- فعلا منتقل شده به زندان تا وقتي تو بتوني در دادگاه حضور پيدا كني و شهادت بدي و تصميم بگيري.
- ماهان كجاست!؟
- خيالت از جانب ماهان راحت باشه.. يه مادربزرگ داره كه جرئت نمي كني از كنار سايه اش رد بشي!!
- مادربزرگش!!!؟ يعني تحويل شوكت خانم داديش!!!؟
- دست شما درد نكنه غزاله خانم. مگه من پسرم رو از خودم دور مي كنم.
- كيان!؟....
- جان كيان.
- شوخي نكن ديگه. ماهان كجاست؟
- گفتم كه، پيش مادربزرگش... نمي دوني مادرم با چه علاقه اي بهش رسيدگي مي كنه.
- يعني خواب نمي بينم... مادرت هم خودم رو قبول كرده هم ماهان رو.
سپس با لبخندي از روي رضايت به لب نشاند و دست كيان را فشرد.
در اين لحظه پرستاري وارد شد و گفت:
- وقت ملاقات تمومه... بيمار شما احتياج به استراحت بيشتري داره.
لطفا اينجا رو ترك كنيد.
پرستار خارج شد.
كيان مطيع اوامر پرستار، بلافاصله صندلي را كنار كشيد و ايستاد.
اما قبل از رفتن نگاه پرعطوفتش را نثار چشمهاي غزاله كرد با احساسي عميق گفت:
- دوستت دارم.
نفس در سينه غزاله حبس شد.
قلبش به تندي مي تپيد گويي جامي از شراب عشق را لاجرعه سركشيد، چشم بست.
كيان با مشاهده چشم هاي بسته او با صداي زنگ داري گفت:

- غروب چشمهات رو دوست ندارم. طلوع كن...
در چَشم من طلوع كن.





پايان

amd>intel
29-09-2009, 12:25
با تشکر . عالی بود . آدم ها تو شرایط سخت سنجیده میشوند . هر چقدر انعطاف بیشتری داشته باشی احتمال شکستنت کمتر هست .غزاله قصه (ما) به خوبی شرایط رو تحمل کرد . انسانی در ظاهر ضعیف ولی در عمل نشان داد که قدرت کافی برای مبارزه با سختی ها دارد .امیدوارم شاهد یک رمان زیبای دیگه از دوستمون باشیم .
ممنون.

lili.86
29-09-2009, 13:16
خسته نباشی عزیزم
رمان بعدی رو کی شروع میکنی؟:31::46:

ssaraa
29-09-2009, 14:59
با تشکر . عالی بود . آدم ها تو شرایط سخت سنجیده میشوند . هر چقدر انعطاف بیشتری داشته باشی احتمال شکستنت کمتر هست .غزاله قصه (ما) به خوبی شرایط رو تحمل کرد . انسانی در ظاهر ضعیف ولی در عمل نشان داد که قدرت کافی برای مبارزه با سختی ها دارد .امیدوارم شاهد یک رمان زیبای دیگه از دوستمون باشیم .
ممنون.

کاملا با نظرت موافقم...........غزاله نتیجه صبر و تحملش و دید
در قرآن هم اومده که بعد از هر سختی حتما آرامشی هست
چشم بعد از یک استراحت کوتاه حتما با یک رمان زیبای دیگه میام

خسته نباشی عزیزم
رمان بعدی رو کی شروع میکنی؟[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](4).gif[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](45).gif
مرسی عزیزم ..........به زودی

.:HAMED:.
29-09-2009, 18:52
ممنون آبجی رمان تایپ
خوب بود ولی نصفیه اینور هروقت حال داشتم میخونم

s_paliz
29-09-2009, 23:28
آره مگه نمیدونستی
ولی تشکر شماها رو که میبینم خستگیم در میره
واقعا دست شما درد نکنه کارتون عالیه:20::20:

امیدوارم موفق باشید:40:

تا 17 -18 خوندم ... ایشالا تموم شد میام نظر میدم

sepideh_bisetare
29-09-2009, 23:31
سارا جان واقعاً ممنون از انتخاب زیبا و قشگنت. خسته نباشی عزیزم.

ssaraa
30-09-2009, 07:52
ممنون آبجی رمان تایپ
خوب بود ولی نصفیه اینور هروقت حال داشتم میخونم

واقعا دست شما درد نکنه کارتون عالیه[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](26).gif[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](26).gif

امیدوارم موفق باشید[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](39).gif

تا 17 -18 خوندم ... ایشالا تموم شد میام نظر میدم

خواهش میشه........هر وقت تمومش کردین بهم خبر بدین نظرتو نو بدونم

nika_radi
30-09-2009, 08:03
سارا جونم مرسی.............

superior
30-09-2009, 21:24
هنوز که تمومشو نخوندم. آخه باید با حوصله نشست و خوند. ولی من کاری به این کارا ندارم. شیرینی ما رو باید بدی!

:10:

diana_1989
02-10-2009, 18:48
رمان بسیار بسیار جالبی بود
از ساعت 2 شروع کردم به خوندنش تا 6-7 بود تموم شد ,چشمام دو دو میزنه :lol
اصلا نمیتونستم ازش دل بکنم , هر چند همون ابتدا معلوم بود کیان دلباخته غزاله میشه ...
ممنون سارای عزیز

ssaraa
03-10-2009, 07:44
مرسی عزیزم..........تو لطف داری
مواظب چشمای نازت باش دیانا جون..........من خودمم همون اول متوجه شدم که کیان خاطرخواه غزاله میشه
قربونت

f.kh0511
05-10-2009, 08:14
سارا جون دستت درد نكنه رمانت عالي بووود
ولي من يه چيزي و نفهميدم
تو اولين برخورد غزاله و كيان تو دادسرا كيان اون رو به فاميل ميخونه پس يعني اشنايي قبلي دارن اما تو هيچ قسمتي از اين داستان به اين موضوع اشاره نشد
ببينين اين قسمت رو

كار شمعي ديگر تمام شده بود. غزاله را تحويل دادسرا داد و به اتفاق پرتوي راهي پاسگاه شد. غزاله تنها ماند. پر اضطراب تر و پريشان تر از دقايق قبل به ديوار پشت سرش چسبيد. مردمك چشمانش با وحشت به هر سو چرخ خورد تا در موج نگاه دو چشم تيره خيره ماند.
سرگرد كيان زادمهر گامي به او نزديك شد و پرسيد :
- هدايت تويي؟
- بله.
- جرمت؟
- هيچي.
لبخند زادمهر، پوزخندي تمسخر آميز بود. بدون كلامي اضافه، از غزاله فاصله گرفت و وارد دفتر اجراي احكام شد.

ssaraa
05-10-2009, 10:29
سارا جون دستت درد نكنه رمانت عالي بووود
ولي من يه چيزي و نفهميدم
تو اولين برخورد غزاله و كيان تو دادسرا كيان اون رو به فاميل ميخونه پس يعني اشنايي قبلي دارن اما تو هيچ قسمتي از اين داستان به اين موضوع اشاره نشد
ببينين اين قسمت رو
من به نظرم چون کیان بازپرس اون پرونده بود فبلش احتمالا همکاراش درباره اون بهش گفته بودن

rayhaneh
05-10-2009, 13:25
سلام
خسته نباشید و ممنون:11: رمان واقعا زیبایی بود ...
یک سری حقایق رو بهم یادآور ی کرد اینکه:
زندگی هیچ وقت یکجور نمیمونه بعداز هر سختی آسایش ایست واقعا!
وبعد از هر غروبی طلوعی است
به شرط آنکه منتظر طلوع دوباره آسایش و خوشی تو زندگیمون بمونیم و ناامید نشیم.
موفق باشید

traveler
29-10-2009, 18:36
سارا جون عزیزم رمانت عالی بووود
واقعا خسته نباشی

rosenegarin13
17-11-2009, 15:57
سلام
من این رمان رو قبلاً خونده بودم، انتخاب خوبی بود سارا خانوم.ممنون.
کل داستان من داشتم حرص می خوردم! آخه چرا زندگی یه نفر باید اینجوری تباه بشه سر یه اشتباه!؟:دی
خوب شد آخرش خوب تموم شد وگرنه نمی دونستم چی کار می کردم!:دی
راستی، عشق کیان و غزاله خیلی زیبا بود...اینکه کیان بعد از اینکه فکر کرد غزاله مُرده به اون حال افتاد برام جالب بود!:دی