PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : رمان عشق ماندگار ( فائزه عطاریان )




    

nika_radi
24-06-2009, 17:24
فصل اول
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم،به ساعت نگاه کردم عقربه ها ساعت هفت را نشان می دادند.با عجله از روی تخت بلند شدم و یکراست به حمام رفتم.فشار آب،خواب از سرم پراند،چند دقیقه بعد حوله را به موهایم پیچیدم و از حمام بیرون آمدم.موهایم را خشک کردم.در حال لباس پوشیدن صدای سولماز را شنیدم که گفت:
- سایه زود باش،ساعت هفت ونیم شد.کیفم را برداشتم و از اتاقم بیرون آمدم.از پله ها که پایین رفتم،سولماز را دیدم که شیر می خورد،با صدای بلند سلام کردم و گفتم:
- حالا دیگه کارت به جایی رسیده که تنهایی شیر می خوری.
- سلام،ساعت خواب،حالام نمی اومدی.
- می بینی که اومدم،دیگه چرا مثل پیرزن ها غر می زنی؟
- اگه من پیرزنم،تو فسیلی،حالا بیا این لیوان شیرو بخور تا بریم.لیوان را از دستش گرفتم و با اکراه سر کشیدم،کیفم را به دست گرفتم و گفتم:
- تشریف نمیارید؟
سولماز نگاهی به من انداخت و گفت:
- مطمئنی چیزی رو فراموش نکردی؟
- مطمئن باش.در ضمن اگه به خاطر لیوان شیر می گی باشه ،ممنون.
- لیوان شیر چیه؟منظورم جزوه و کتابه،مگه امروز سر کلاس نمی آی؟
- وای خوب شد گفتی.
با سرعت از پله ها بالا رفتم جزوه هایم را از روی میز مطالعه برداشتم و برگشتم.کلید را به طرف سولماز پرت کردم و گفتم:
- تو در و قفل کن تا من ماشینو از پارکینگ بیرون بیارم.
و از خانه خارج شدم.ماشین را بیرون آورده بودم که سولماز هم از خانه خارج شد و به طرفم آمد.در حالیکه کلید را داخل کیفم می گذاشت گفت:
- یه کم عجله کن،اصلا دوست ندارم بعد از دکتر امیری سر کلاس برم.
- پس کمربندت رو ببند و محکم بشین می خوایم پرواز کنیم.
- فقط حواست باشه به جای دانشگاه سر از بیمارستان در نیاریم.
درست یک دقیقه قبل از استاد وارد کلاس شدیم.آخر کلاس جایی برای نشستن پیدا کردیم.با امدن استاد همه به احترامش از جا برخاستیم.موقعی که استاد حضور و غیاب می کرد حواسم را جمع کردم تا نکند مثل دفعه قبل که با سولماز حرف می زدم،متوجه نشوم.
استاد شروع به تدریس کرد.من و سولماز هم مشغول نکته برداری از گفته های استاد امیری شدیم،که واقعا هر مطلبی را که عنوان می کرد درخور یادداشت کردن بود،البته من از تمامی مطالبی که اساتید سر کلاس می گفتند،نت بر می داشتم،ولی به نظر من استاد امیری اطلاعات مفید و جالبی را سر کلاس عنوان می کرد که همه دانشجویان حتی سولماز که علاقه زیادی به یادداشت برداری نداشت،در تمام ساعات کلاس مشغول نوشتن بود.
من سر کلاس دکتر امیری اصلا،متوجه گذر زمان نمی شدم و همیشه وقتی استاد کتابش را داخل کیف می گذاشت تازه می فهمیدم ساعت کلاس تمام شده است.
این بار هم مثل جلسات قبل خیلی سریع کلاس به پایان رسید.من و سولماز دو ساعت دیگر کلاس داشتیم و قرار بود بعد از کلاس به خرید لباس برویم.موقعی که از دانشگاه بیرون می آمدیم ساعت سه بود،به سولماز گفتم:
- کجا بریم؟
- هرجا توبگی فقط قول بده خیلی وسواس به خرج ندی.
- سعی خودمو می کنم،یعنی می دونی خیلی دلم می خواد سریع لباس بخرم ولی ائن لباسی که من می پسندم زود پیدا نمی شه.
همان هم شد.ساعت حدود هفت بود ولی من هنوز لباس مورد نظرم را پیدا نکرده بودم،شانس با من یار بود چرا که سولماز هم چیزی را انتخاب نکرده بود،وگرنه به این راحتی دنبال من از این مغازه به آن مغازه نمی آمد.
داخل پاساژ فقط یک مغازه باقی مانده بود که لباسهایش را ندیده بودیم،از لباسهایی که داخل ویترین بود خوشم نیامد،ولی سولماز یکی را انتخاب کرد و به صاحب مغازه که پسر خوش تیپی بود گفت:
- می تونم این لباس و پرو کنم؟
فروشنده که فهمید واقعا قصد خرید داریم گفت:
- می تونید لباسهای داخل کمد رو هم ببینید،فقط قیمتشون یه کم بالاست.
سولماز گفت:
- قیمتشش زیاد مهم نیست.
- پس لطفا دنبال من بیاید.
ما به دنبال فروشنده به ته مغازه رفتیم و از کمد لباسها دیدن کردیم و بالاخره همان چیزی را که می خواستیم پیدا کردیم.بعد از اینکه لباس ها را پرو کردیم و قیمت آنها را پرداختیم،راضی و خوشحال به خانه برگشتیم.
به خانه که رسیدیم اول برای شام پیتزا درست کردیم و بعد رفتیم تا بار دیگر لباس ها را پرو کنیم.لباس من،پیراهنی آبی رنگ با یقه هفت و آستین کوتاه بود،کمر لباس هم کاملا چسبان بود و دامنش با فنر هایی از زیر باز می شد.
لباس سولماز صورتی رنگ بود با یقه ایستاده و یک جفت دستکش تا بالای آرنج.
لباس ها را در آوردیم و رفتیم که شام بخوریم.پیتزایی که درست کرده بودیم خوب از آب در نیامده بود،ولی آنقدر گرسنه بودیم که به قول سولماز خم به ابرو نیاوردیم و در حالیکه جزوه هایمان را می خواندیم غذا می خوردیم و حرف می زدیم.
هنوز دو،سه ساعتی نگذشته بود که کم کم خوابم گرفت،بلندشدم و دو لیوان چای ریختم به سولماز که داشت تخمه می شکست و درس می خوند گفتم:
- سولماز مگه داری فیلمنامه می خونی که تخمه می شکنی؟
- چه کار کنم داره خوابم می بره.هنوزم پونزده صفحه مونده تا تموم کنم.
- بیا این چایی رو بخور،خواب از سرت بپره.
و چای را دستش دادم.با خوردن چای هم خواب دست از سرم بر نمی داشت.به سولماز گفتم:
- بهتره بخوابیم،در عوض فردا ساعت هفت بیدار می شیم و تمومش می کنیم.
سولماز از خدا خواسته جزوه اش را جمع کرد و گفت:
- بالاخره تو عمرت یک پیشنهاد درست و حسابی دادی.
و بلند شد و رفت.لیوان ها را برداشتم و به آشپز خانه رفتم دو لیوان شیر ریختم و می خواستم از پله ها بالا بروم که تلفن زنگ زد،از صدای زنگ تلفن ترسیدم،با صدای سومین زنگ گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله؟بفرمایید.
ولی از آن طرف خط صدایی شنیده نمی شد.برای یک لحظه فکر کردم شاید بابا و مامان باشند دوباره گفتم:
- بله؟
از آن طرف صدای فوتی را شنیدم.بی حوصله گفتم:
- خفه شدی؟
می خواستم گوشی را بگذارم که صدای خنده ای بلند شد و بعد صدای اشکان را که می گفت:
- نه،هنوز نفس می کشم.
- خیلی بی مزه ای اشکان،نگفتی من و سولماز تنهاییم،می ترسیم.
- اولا ً ،علیک سلام،ثانیا ً بی مزه خودتی.ثالثا ً ،تو چرا گوشی رو برداشتی ؟معنی نداره دختر گوشی تلفن رو برداره اونم بعد از ساعت یازده شب.
- واه!مثل اینکه بدهکارم شدم،حالا چکار داری خروس بی محل؟
- این حرفها رو تو دانشگاه بهت یاد دادن؟
- به تو ربطی نداره....خب،چه خبر؟خاله و عمو خوبن؟
- مرسی،همه خوبن،شما خوبی؟همشیره ما خوبه؟
- ای،هرچی تورو کمتر ببینیم،بهتریم.یعنی تو ساعت یازده شب زنگ زدی حال ما رو بپرسی؟
- نه چه حالی دارم تا از شما بپرسم،من هرچه قدر از شما دونفر بی خبر باشم ،اعصابم آرومتره.
- خُب،پس خداحافظ.
- اِاِاِ،قطع نکنی مجبور می شم دوباره زنگ بزنم و کلی پول حروم کنم.غرض از مزاحمت این بود که مامان و بابات زنگ زدن و گفتن یه روز دیرتر برمی گردن،مثل اینکه به شما هم زنگ زده بودن خونه نبودید.به همین خاطر به من گفتن بهتون خبر بدم....اصلا ببینم شما دوتا کجا بودید؟
- مگه مفتشی؟
سولماز از بالا گفت:
- سایه!با کی صحبت می کنی؟
- سولماز بیا ،اشکان کارت داره.
سولماز با عجله از پله ها پایین آمد،از اشکان خداحافظی کردم و گوشی را به سولماز دادم.نیم ساعت بعد سولماز بالا آمد،آثار خوشحالی هنوز در صورتش هویدا بود،گفتم:
- حالا اگه می خواستی درس بخونی که خوابت می اومد،ولی برای بگو بخند با اشکان خوابت نمیاد؟
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- چه کار کنم؟منم و همین یه دونه داداش.
- حالا بیا،شیرتو بخور لامپ رو هم خاموش کن که دارم از بی خوابی هلاک می شم.
صبح ساعت ده بود که از خانه خارج شدیم،خوشبختانه توانسته بودیم تمام جزوه را بخوانیم و حالا دیگر مشکلی نداشتیم.
- خوبه استاد سرمدی امروز از ما سوال نکنه،اون وقت حسابی خیط میشیم.
- مهم نیست،حد اقل سطح معلوماتمون رو بالا بردیم.من غصه بعد از ظهر رو می خورم که با آقای امیری کلاس داریم،واقعا حیف می شه سر کلاس نباشیم.دعا کن امروز استاد نیاد دانشگاه.
- این که از محالاته،ولی به یکی از بچه ها می گم هر چی استاد گفت موبه مو بنویسه.
وقتی وارد کلاس شدیم من و سولماز پیش هم ننشستیم.اولا برای اینکه دیر رسیده بودیم و جا نبود ثانیا استاد سرمدی از آن استادهایی بود که اگر کسی سر کلاس صحبت می کرد،دیگر درس را ادامه نمی داد.برای همین همه سر کلاس ساکت بودند که مبادا استاد از کوره در برود.
خلاصه دو ساعت کلاس تمام شد.من و سولماز سریع به سلف دانشگاه رفتیم که غذا بخوریم ولی باز هم دیر رسیده بودیم و یک صف بیست نفری جلوی ما بود.
- سایه تو برو یه جا پیدا کن منم غذا رو می گیرم میام.
سریع به سمت یکی از میز های دو نفره گوشه سالن رفتم و نشستم چند دقیقه بعد سولماز را دیدم که به اطراف نگاه می کرد بلند شدم و دستم را تکان دادم،سولماز متوجه شد و به طرفم آمد.در حالیکه سینی را روی میز می گذاشت گفت:
- متأسفانه ،سس مخصوص تمام شده.
- دستت درد نکنه،اشکالی نداره.به قول معروف یه چیزی برای سد جوع باشه بسه.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که خانمی به سمت ما آمد و سلام کرد.من و سولماز متعجب جوابش را دادیم.خانم جوان در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
- می بخشید،مزاحم شدم،من صبا صابری ام از دیدارتون خیلی خوشحالم.
لبخندی زدم و گفتم:
- منم سایه هستم،ایشون هم سولماز دوستم،از آشنایی با شما خوشبختیم.
و دستش را فشردم.صبا پس از چند لحظه گفت:
- غرض از مزاحمت این بود که یکی از دوستان شوهرم که دانشجوی رشته دکتراست از شما خوششون آمده منو فرستادن که اگه شما موافق باشید با خانواده خدمتتون برسند.ببینید ایشون همون آقایی هستن که سه تا میز آن طرف تر نشستن و کنار پاشون یه کیف مشکیه.
بی اختیار به همان طرف نگاه کردم،پسر خوش تیپی آنجا نشسته بود.به محض اینکه دید نگاهش می کنم،سرش را به علامت سلام تکان داد و لبخند زد.
سرم را تکان دادم و فورا نگاهم را به طرف سولماز برگرداندم.خیلی غافلگیر شده بودم.صبل همچنان به من خیره شده بود و من مردد بودم که چه بگویم.قیافه آن پسر خیلی معصومانه بود به طوری که نمی توانستم به صورت مستقیم به او جواب رد بدهم.
یک لحظه فکری به ذهنم خطور کرد و گفتم:خیلی متاسفم من نامزد دارم،امیدوارم ایشون همسر دلخواهشونو پیدا کنن.
- منم امیدوارم شما خوشبخت بشید.فقط دلم برای هومن می سوزه که دختری مثل شما رو از دست داد.بعد خداحافظی کرد و رفت.سولماز چنان متحیر شده بود که خنده ام گرفت و گفتم:
- چیه،مگه تا حالا آدم ندیدی؟
- چرا گفتی نامزد داری؟نمی شد بگی قصد ازدواج ندارم یا....
- آخه دلم براش سوخت،این طوری کمتر ناراحت می شه.زودباش بخور تا بریم.
سولماز د رحالیکه با تاسف سرش را تکان می داد گفت:
- ؛آخی،طفلک پسره رفت.بقیه غذاشم نخورد.
حرفی نزدم و مشغول خوردن بقیه همبرگرم شدم،پس از چند دقیقه با سولماز از دانشگاه خارج شدیم تا به آرایشگاه برویم.
آن شب عروسی فرناز دوست مشترک منو سولماز بود و ما هم به جشن دعوت شده بودیم.به آرایشگاه که رسیدیم،مادام با دیدن ما گفت:
- وای،شما دوتا که باز خوشگلتر شدید!
- تقصیر ما چیه؟شما چشماتون خوشگل می بینه.
مادام گونه ام را نیشگون گرفت و گفت:
- اِی شیطون زبون باز.حالا بیاد ببینم چه مدلی بیشتر بهتون میاد.
هر دو روی صندلی نشستیم و او کارش را با مهارت بسیار آغاز کرد بعد از یکی دو ساعتی که از زیر دست مادام بیرون آمدیم با دیدن قیافه هایمان در آینه خستگی از تنمان بیرون رفت.آرایش سولماز صورتی رنگ و آرایش من آبی خیلی ملایم بود.س.لماز گفت:
- سایه خیلی قشنگ شدی.
- مرسی البته به خوشگلی تو نشدم ولی خب بالا خره می شه کنارت راه برم.
- تعارف نکنید ،هردوتاتون خوشگل بودید،خوشگلترم شدید.
بعد یکی از همان لبخند های همیشگی اش را تحویلمان داد.من و سولماز از او تشکر کردیم و بعد از پرداخت قیمت نجومی آرایش مو و صورتمان از آنجا خارج شدیم.

nika_radi
25-06-2009, 15:18
فصل دوم
به باغ که رسیدیم خدمتکاری مارا به قسمت پارکینگ راهنمایی کرد .جلوی در پارکینگ خدمتکار دیگری ماشین را برد و کارتی به من تحویل داد و ما را به جایی که مهمانان بودند راهنمایی کرد.به سمتی که عروس و داماد ایستاده بودند و به مهمانان خوش آمد می گفتند رفتیم تا به آنها تبریک بگوییم.وقتی فرناز را دیدم به حدی تغییر کرده بود که باورم نمی شد. فرناز که تعجب من را دید خندید و گفت:چیه؟یعنی من اینقدر فرق کردم که همه با دیدنم تعجب کنن؟
- پس خبر نداری خیلی ماه شدی من تا حالا عروسی به زیبایی تو ندیدم.
رو به فرزاد کردم و گفتم:بهتون تبریک می گم چون زیباترین و خانوم ترین دختر کلاسو انتخاب کردید امیدوارم خوشبخت بشید.
- ممنون،از اینکه زحمت کشیدید و اومدید واقعا متشکرم.
- خواهش می کنم.
در کنار فرناز نشستم،سولماز هم در طرف دیگرش نشست و طبق معمول شروع به گفتن و خندیدن کردیم.
سولماز گفت:
- فرناز امروز که استاد سرمدی حضور و غیاب کرد گفت پس چرا خانم افروزی دو جلسهاست سر کلاس تشریف نمیارن؟یکی از بچه ها گفت استاد امروز جشن عروسی خانم افروزی با استاد فرهمنده،استاد اخمی کرد و گفت آقای فرهمند خودشون باید بهتر بدونن که وسط ترم موقع جشن عروسی نیست.
- ولی انصافا این بار استاد سرمدی به حرف درست و حسابی زدها.من که خیلی ناراحتم که سر کلاس استاد امیری نرفتم،حالا موقع عروسی بود فرناز؟
در همین موقع از دور استاد امیری را دیدم که به طرف ما می آمد با تعجب به فرناز گفتم:
- وای فرناز،استاد امیری رو هم دعوت کردید؟
- اگه باهاش مشکل داری بگم بیرونش کنن.
در حالیکه از حرف فرناز خنده ام گرفته بود گفتم:
- حالا می گه سر کلاس من نیومدن عوضش رفتند دنبال قرو فر.
آقای امیری که به ما رسید،هر سه به احترامش از جا بلند شدیم و با او سلام و احوالپرسی کردیم.بعد دکتر امیری رو به من کرد و گفت:
- شما خوبید خانم معتمد؟گفتم شاید مشکلی پیش اومده که شما وخانوم سرمدی سر کلاس نبودید؟
با حالتی شرمنده گفتم:
- متاسفانه فرصت نشد امیدوارم کوتاهی مارو ببخشید.
- خواهش می کنم در هر صورت هردانشجویی چهار جلسه حق غیبت داره این طور نیست خانم سرمدی؟
سولماز که سرش پایین بود گفت:
- ولی ما اینبار مجبور شدیم که غیبت کنیم یه کار ضروری پیش آمده بود.
آقای امیری که لبخند شیطنت آمیزی بر روی لبهایش نقش بسته بود گفت:
- بله مثل اینکه خیلی هم ضروری بوده.
و رو به فرزاد کرد و گفت:
- آخه پسر حالا وقت عروسی گرفتن بود تو باید خیلی از خانمها متشکر باشی که با وجود کار ضروری بازم به عروسی شما اومدن.
من و سولماز از خجالت سرمان را پایین انداختیم فرناز گفت:
- آقای امیری خواهش می کنم اذیت نکنید.
- چشم ،هرچی شما بگید.
و روی یکی از صندلی های کنار ما نشست،بعد از چند دقیقه ای برادر فرناز آمد و عروس و داماد به وسط جمعیت در حال پایکوبی برد.
من و سولماز هم آرام با هم صحبت می کردیم البته سولماز بیشتر شنونده بود .فکر کردم حتما وجود استاد باعث شده که سولماز اینقدر ساکت شود خصوصا هنگام صحبت با آقای امیری مدام سرش را پایین می انداخت و یا جوابهای کوتاه و مختصر میداد.آقای امیری که وضعیت را اینطور دید گفت:
- خانم سرمدی چرا اینقدر مظلوم شدید؟سر کلاس که خوب شلوغ می کنید.
سولماز با تعجب گفت:
- استاد،من؟!فکر می کنم اشتباه می کنید من فطرتا ساکت و مظلومم.
آقای امیری در حالی که می خندید گفت:
- جدا ؟پس کی بود سر کلاس من ژورنال لباس نگاه می کرد و وقتی دید دارم ته کلاس میام اونو گذاشت روی صندلی خانم معتمد؟
من خندیدم ولی سولمازکه از خجالت سرخ شده بود گفت:
- ولی اون ژورنال اصلا مال من نبود ،منم به علت دیگه ای گذاشتمش روی صندلی سایه.
- حتما برای تلافی اونباری که کتاب رو گذاشت روی پای شما درسته؟
من که تعجب کرده بودم گفتم:
- استاد شما خیلی دقیق هستید ولی همه اینکارها موقع تدریس شما نبود.
- بله،موقع کنفرانس بچه های بیچاره بود
و از توی جیبش پاکت سیگاری بیرون آورد و به من و سولماز تعارف کرد ،ما فقط تشکر کردیم.خودش سیگاری برداشت و گفت:
- پس با اجازه شما من یه دونه می کشم...نمی دونستم دانشجوهای به این خوبی دارم.
- یعنی فکر کردید ما اهل این کارائیم؟
- نه،ولی می دونید این روز ها سیگار کشیدن بین خانم ها حسابی مد شده گفتم شاید شما هم تابع مد باشید.
سولماز که عصبانی شده بود گفت:
- واقعا متاسفم که حدستون درست از آب در نیومد.
- اما من خیلی خوشحالم که حدسم اشتباه بود.
برای چند دقیقه ای هر سه نفر سکوت کردیم،اتفاقا در همین زمان فرزاد و فرنازبه همراه مرد خوش تیپ و جذابی به طرف ما آمدند.آن مرد با آقای امیری روبوسی کرد و با نگاهی به من و سولماز گفت:
- اردوان نمی خوای این دو خانم زیبا رو به من معرفی کنی؟
آقای امیری به من اشاره کرد و گفت:
- ایشون خانم سایه معتمد
و بعد با اشاره به سولمازادامه داد:
- ایشونم خانم سولماز سرمدی هستند،این آقا هم برادر من اردلان امیری هستند.
برادر استاد اول با سولماز سلام و احوالپرسی کرد و بعد رو به من کرد و گفت:
- از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
لبخندی زدم و گفتم:
- منم همین طور.
یکی از ابروهایش را بالا برد و در حالیکه لبخند تمسخر آمیزی روی لبهایش بود گفت:
- باعث خوشحالی منه خانم.
حرفی نزدم و صورتم را به سمت فرناز و سولماز برگرداندم و با آنها مشغول صحبت شدم.گاهگاهی که نگاهم به اردلان می افتاد می دیدم که نگاهم می کند و وقتی مرا متوجه خویش می دید یکی از همان لبخند های کذایی را تحویلم می داد،از لبخند هایش خوشم نمی آمد.حس می کردم مسخره ام می کند به همین خاطر به لبخند هایش پاسخی نمی دادم.
فرناز رو به جمع کرد و گفت:
- ببینید همه دارن شادی می کنن،اون موقع بهترین دوستای ما همین طوری نشستن.بابا پاشید یه دستی تکون بدید بالاخره نوبت شما هم می رسه اون موقع منو فرزاد تلافی می کنیم.
فرزاد هم گفت:
- جدا اگه پا نشید از همه تون دلگیر می شم.
بعد رو کرد به من و سولماز کرد و گفت:
- در ضمن شما دونفرم حواستون باشه اگه همین طوری بشینید از نمره میان ترم خبری نیست.
- و اگه پاشیم کل پنج نمره رو می دید،نه؟
- می دونی خانم سرمدی حرف مرد حرفه،علی الخصوص ,شب عروسیش.خیالتون از بابت پنج نمره راحت باشه.
پس از چند لحظه آقای امیری به سولماز گفت:
- می شه خواهش کنم افتخار بدید و با من ...
سولماز که واقعا تعجب کرده بود نگذاشت استاد جمله اش را تمام کند و گفت:
- با شما؟
- چی باعث شده اینقدر تعجب کنید؟
اردلان با حاضر جوابی گفت:حتما فکر کردن تو به جز درس دادن هنر دیگه ای نداری یا شایدم تورو لایق نمی دونن که چنین افتخاری بهت بدن .این طور نیست سولماز خانم؟
سولماز فورا گفت:
- اصلا این طور نیست.
و بلند شد.اروان در حالیکه بلند می شد پرسید:
- مجبورتون که نکردم؟؟
- نه فقط پیشنهاد شما برام غیر منتظره بود.
بعد از اینکه سولماز و اردوان رفتند فرناز گفت:خوب این از سولماز،خوش به حالش پنج نمره گرفت،سایه خانم تو چی مگه پنج نمره نمی خوای؟
اردلان که تقریبا نزدیک من نشسته بود ،گفت:
- من می تونم به شما کمک کنم تا نمرتونو بگیرید.
. دوباره لبخند زد.حسابی از دستش کلافه شده بودم برای اینکه شرش را از سرم باز کنم گفتم:
- من به یه نفر قول دادم که البته ایشون هنوز تشریف نیارودن در ضمن اگه بیان و ببینن من بد قولی کردم ناراحت می شن.
- چقدر وفادار،توی این دوره و زمونه از این تیپ افراد کم پیدا می شه.
به تلافی لبخندهایش لبخندی تمسخر آمیز زدم،از چهره اش پیدا بود که حسابی عصبانی شده ولی برای اینکه قافیه را نبازد درحالیکه با خشم و غضب نگاهم می کرد گفت:
- خیلی دلم می خواد با این مرد خوشبخت آشنا بشم.
بی خیال گفتم:
- وقتی اومد حتما شما رو باهاشون آشنا می کنم.
دیگر داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد در حالیکه بر می خاست گفت:
- ببخشید تنهاتون می ذارم باید سری به دوستانم بزنم.
- خواهش می کنم راحت باشید.
با عصبانیت گفت:
- پس تا بعد.
اردوان و سماز بعد از چند دقیقه ای آمدند ،اردوان در حالیکه می نشست پرسید:
- اردلان کجا رفت؟
- رفتن سری به دوستانشون بزنن.
اردوان با تعجب نگاهم کرد و به فکر فرو رفت،پس از چند لحظه گفت:
- خانما از اینکه شما رو تنها می ذارم معذرت می خوام.
بعد از اینکه اردوان کمی دور شد سولماز با هیجان گفت:
- وای سایه اصلا فکر نمی کردم اینقدر ماهر باشه .
- مگه بنده خدا گناه کرده شده استاد تاریخ،یعنی هرکی استاد دانشگاه شد نباید کار دیگه ای بلد باشه؟
- آخه سرکلاس خیلی جدیه اصلا باورم نمی شه این همون استا امیری باشه.
- نکنه می خواستی الانم درباره تمدن سومریها برات حرف بزنه یا مثلا سر کلاس برقصه و درس بده.
سولماز در حالی که می خندید گفت:
- می شه بگی چی شده؟
- چیزی نشده.
- دروغ نگو از شکل و شمایلت پیداست خبریه؟حالا زود بنال!
سرم را تکان دادم و گفتم:
- یه حرفی زدم حالا توش موندم.
- واضح تر حرف بزن.
- هیچی اردلان امیری بهم پیشنهاد رقص داد،منم گفتم فقط با یک نفر می رقصم ،اونم گفت دلم می خواد باهاش آشنا بشم،سولماز حالا این آدمو از کجا پیدا کنم؟
- آخه این چه حرفی بود که زدی هان؟
- خب چاره ای نداشتم تو که نمی دونی چه لبخند تمسخر آمیزی به من می زد،حالا چکار کنم؟من که نمی دونستم این دنبال حرفو می گیره،فعلا یه فکری کن.وای خدای من اگه بفهمه حسابی مسخره ام می کنه.
در همین موقع سر و کله اردوان و اردلان پیدا شد،به او نگاه کردم اثری از آثار خشم و غضب در صورتش پیدا نبود ولی اصلا به من نگاه نکرد.پس از چند دقیقه خدمتکاری به طرف ما آمد و گفت:
- عروس خانم اون قسمت با شما کار دارن.
به سمتی که خدمتکار اشاره می کرد نگاه کردم و فرناز را دیدم که برایمان دست تکان می داد با سولماز به سمت فرناز وبه وسط جمع دخترهایی که پیاکوبی می کردند رفتیم.دستهای همدیگر را گرفتیم و شروع کردیم.بعد از نیم ساعتی که حسابی خسته شدیم از حلقه دخترها بیرون آمدیم که کسی از پشت سر گفت:
- سلام خانما.
هر سه به عقب برگشتیم،فرناز گفت:
- سلام کی اومدی؟
- نیم ساعتی میشه.
و با نگاهی به من و سولماز گفت:
- مارو به هم معرفی نمی کنی عروس خانم؟
- بچه ها ایشون پسر عموی فرزاد،کامیار فرهمند.
و با اشاره به من و سولماز گفت:
- و این خانمها محترم ،سایه معتمد و سولماز سرمدی دوتا از بهترین دوستای من.
فرناز گفت:
- خب کامیار ما خیلی خسته شدیم ببخشید که تنهات می ذاریم.
- خواهش می کنم من هم می خوام سری به اقوام بزنم.
و از ما جدا شد.سولماز با تعجب گفت:
- وا،چرا اینقدر با این طفلک خشک برخورد کردی؟
- آخه فرزاد خوشش نمیاد من زیاد با کامیار صحبت کنم.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- یاد بگیر نصف توئه اون موق ببین چه قدر عقلش می رسه.
سولماز در حالیکه می خوندید گفت:
- خوب چون عقلش می رسید شوهرش دادم ولی تورو تا صد سال دیگه هم نمی تونم به کسی غالب کنم به قول معروف مال بد بیخ ریش صاحابش.
چند دقیقه بعد از اینکه ما نشستیم دوباره سر و کله کامیار پیدا شد.من که کنجکاو شده بودم فرزاد را زیر نظر گرفتم.او به محض اینکه کامیار را دید اخم کرد ولی با اینحال بلند شد و با او روبوسی کرد.کامیار با اردوان و اردلان دست داد و جالب اینکه آنها هم از آمدن کامیار ناراضی به نظر می رسیدند ولی کامیار بی توجه به کم محلی آنها به صندلی کنار من اشاره کرد و گفت:
- اجازه هست کنار شما بنشینم؟
خودم را کنار کشیدم و گفتم:
- خواهش می کنم.
وقتی نشست آرام گفت:
- باعث افتخار منه که با خانم محترمی مثل شما آشنا شدم.
نگاهش کردم.پسر خوش تیپی بود البته با نگاهی بی پروا و گستاخ.
لبخندی زد و گفت:
- می شه بپرسم چند سالتونه؟
با خودم گفتم((مثل اینکه فرزاد حق داشت هنوز نیم ساعت نشده که با من آشنا شده.ببین چقد راحساس نزدیکی میکنه!))
با اکراه گفتم:بیست و دو سال.
سرم را به سمت سولماز برگرداندم و به ظاهر به حرفهای اردوان گوش دادم ولی حواسم پیش کامیار بود و اینکه چرا فرزاد اصلا او را تحویل نمی گرفت،هر حرفی می زد فرزاد با جواب های کوتاه یا سربالا به او پاسخ می گفت.ناخود آگاه نگاهم به اردلان افتاد که با عصبانیت نگاهم می کرد،سرم را پایین انداختم و زیر لب غریدم((وای!عجب عروسی اومدیم،نمی دونم این پسره دیگه از جون من چی می خواد،مثل اینکه از من ارث و میراث طلبکاره!))
توی همین فکرها بودم که کامیار پرسید:
- شمام دانشجوئید؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- بله،دانشجوی رشته تاریخم.
آرام گفت:
- چرا موقع صحبت کردن با من به زمین نگاه می کنید؟یعنی من اینقدر غیر قابل تحملم؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه اصلا این طور نیست،ولی من عادت ندارم به چهره طرف صحبتم زل بزنم.
- منم زیاد عادت به نگاه کردن ندارم ،ولی قیافه شما اونقدر جذابه که به سختی می تونم ازتون چشم بردارم.
سرم را پایین انداختم ،از صراحت کلام کامیار خوشم نیامد.
- باید ببخشید من کمی صریحم.
در دل گفتم((آخی،فقط کمی))
و آرام به سولماز گفتم:
- سولماز پاشو بریم کمی قدم بزنیم و دستش را فشار دادم که یعنی بلند شو،سولماز برخاست و با هم از آن محیط خفقان آور دور شدیم.
- سایه کامیا چی می گفت؟
- مثل اینکه مفتش بود بهتره در موردش صحبت نکنیم.
نیم ساعتی قدم زدیم که سولماز گفت:
- سایه،بسه،دیگه خسته شدم.بیا بریم یه چیزی بخوریم ضعف کردم از بس را رفتم.
من و سولماز داشتیم غذا می کشیدیم که کامیار آمد،کنار من ایستاد و مشغول غذا کشیدن شد و همین طور که سرش پایین بود گفت:
- از دست من ناراحت شدید،یا عادت ندارید کسی از زیباییتون تعریف کنه؟
جوابش را ندادم،دوباره گفت:پس با من قهر کردید درسته؟
و بدون اینکه منتظر جواب بمانم گفت:
- ببینید،من خیلی مغرورم،توی این بیست و هشت سالی که زندگی کردم تا به حال از هیچ دختری معذرت نخواستم ولی با این حال اگه ناراحتتون کردم،معذرت می خوام.
با اکراه گفتم:خواهش می کنم.
و از سر میز کنار رفتم.همان اطراف روی صندلی نشستم.سولماز هم بلافاصله آمد و کنارم نشست،داشتم غذایم را می خوردم که سولماز گفت:
- نه خیر،مثل اینکه این آقا کامیار دست بردار نیست.
سرم را بلند کردم کامیار را دیدم که آمد و یکراست کنار من نشست و به سولماز گفت:
- شمام ناریخ می خونید؟
- بله شما چی می خونید؟
- من ترم آخر رشته فیزیکم.
- دکترا؟
- آفرین از کجا فهمیدید؟
- خب از روی سن و سالتون.
- به نظر شما من چند ساله میام؟
سولماز سری تکان داد وگفت:
- باید بیست و هفت،هشت سال داشته باشید.
- آفرین تاحالا کسی به شما گفته خیلی با هوشید؟
سولماز که غذایش را تمام کرده بود از جا برخاست ،من هم از خدا خواسته بلند شدم و از کامیار جدا شدیم و به جایی که قبلا نشسته بودیم برگشتیم.اردلان همان جا نشسته بود و سیگار می کشید ولی به محض دیدن من دوباره اخم کرد،من هم نگاهم را برگرداندم و به او توجهی نکردم.
پس از چند دقیقه با عصبانیت گفت:
- ممکنه چند لحظه از وقتتون رو به من بدید.
تا آمدم از خودم عکس العملی نشان بدهم،سولماز از کنارم برخاست و رفت.
اردلان بلند شد و در جای سولماز نشست و گفت:یه توصیه دوستانه بهت میکنم امیدوارم به حرفم گوش بدی.
نگاهش کردم و سرم را تکان دادم.
- از این پسره دوری کن.
با تعجب گفتم:
- کی؟من اصلا متوجه منظورتون نمی شم؟
- همین که یک ساعته مثل کنه به تو چسبیده،همین که داشتی باهاش صحبت می کردی...و حالام اونطرف ایستاده و داره بهت نگاه می کنه،منظورم کامیاره فهمیدی یا بازم توضیح بدم؟
با عصبانیت گفتم:
- اولا من با اون صحبت نکردم ثانیا خودم بهتر از هر کسی می دونم با چه کسایی نشست و برخاست کنم و احتیاجی به نصیحت شما ندارم.
- اولشم گفتم یه توصیه دوستانه است ولی بهتره بدونی کامیار تا به حال دخترای زیادی رو از راه به درکرده.اگر نمی خوای به لیست دخترایی که توسط اون اغوا شدن اضافه بشی بهتره ازش دوری کنی ببین چطوری زیر نظرت گرفته!
سرم را بلند کردم و کامیار را دیدم که گوشه ای ایستاده بود و به من نگاه میکرد وقتی متوجه نگاهم شد لبخند زد.
- دیدی چطور داره بهت نگاه می کنه،درست مثل یک شکارچی به شکارش.
مکثی کرد و بعد ادامه داد:
- اگر بخوای ازت دورش می کنم.
در حالی که ترسیده بودم گفتم:
- من نمی دونم چکار باید بکنم.
- بهتره بذاریش به عهده من ،می دونم چطوری میشه روی همچین آدمی رو کم کرد که دیگه از حد و حدودش تجاوز نکنه.
نالیدم:آخه چطوری؟
- نگران نباش فقط نگاهش نکنو باهاش حرف نزن.طوری بشین که طرفینت خالی نباشه یه مقدار کم محلی ببینه....
نگذاشتم بقیه حرفش را ادامه دهد و گفتم:
- ولی من از اولم به اون توجهی نکردم که حالا بخوام کم محلی کنم.
- می دونم ولی باید وجودشو به طور کامل ندیده بگیری.
چند دقیقه بعد سولماز و اردوان هم پیش ما آمدند.اردلان طبق برنامه طوری نشست که کنار من خالی نباشه ولی کامیار آمد و درست روبه روی من نشست.
خیره خیره نگاهم می کرد داشت حالم به هم میخورد.تصور اینکه یک نفر بتواند اینقدر پست باشد تهوع آور بود.
اردلان که عصبانی شده بود پس از چند دقیقه گفت:سایه بیا بریم این اطراف قدمی بزنیم.
در برابر چشمان حیرت زده دیگران بلند شدم و همراه او به راه افتادم.اردلان چند لحظه ای سکوت کرد و بعد از اینکه کمی آرامتر شد گفت:
- فکر نمی کنم به این راحتی دست بردار باشه فقط یه راه داره.
- چرا؟
- چرا چی؟
- چرا فکر نمی کنید دست بردار باشه.؟
نگاهی به من انداخت و گفت:آهان ،توضیح اون باشه برای بعد.
- اگه نمی گید باشه برای بعد می خوام بدونم اون یه راه چیه؟
- اونم وقتی میگم که اون مرد خوشبخت و به من معرفی کنی.
- همین طوری یه چیزی گفتم،اصلا همچین آدمی وجود خارجی نداره.
- ولی هی دخترخوب هیچ وقت دروغ نمی گه.
و لبخند زد.سرم را از خجالت پایین انداختم و حرفی نزدم.
- خب بیا بریم تا راه باقی مونده رو ببینی.
هنگامی که برگشتیم از کامیار خبری نبود.بین سولماز و فرناز نشستم و گفتم:
- فرناز تو چی درباره کامیار می دونی؟
- من چیز زیادی نمی دونم فقط فرزاد سفارش کرده با کامیار حرف نزنم فقط اینو می دونم که با دختر های زیادی رابطه داشته،یکی از این دخترهای بدبخت دختر خاله خودش بوده اون دختر هم از دست آبروی خانواده اش دست به خودکشی می زنه و حالا برای همیشه دستش از دنیا کوتاه شده.
این حرف را که شنیدم ضربان قلبم از شدت ترس تند شد این تازه یک نمونه از کارهای کامیار بود که فرناز از آن خبر داشت!
سولماز گفت:سایه سمت چپت رو نگاه کن،اونجا وایساده و به تو نگاه می کنه.
جرأت نگاه کردن نداشتم به هر طرف نگاه می کردم او را می دیدم که ایستاده و نگاهم می کند.
- سایه تو چرا اینقدر نگرانی؟
- وای فرناز کاش از اول گفته بودی این همچین آدمیه،اون موقع غیر ممکن بود که حتی جواب سلامش رو هم بدم.
نگرانی من به سولماز و فرناز هم سرایت کرده بود.ولی کامیار مثل اینکه از این بازی خوشش می آمد،بعد از مدتی آمد و گفت:
- ممکنه چند لحظه از وقتتونو به من بدید.
از شدت ترس زبانم بند آمده بود،حتی نتوانستم حرفی بزنم.با نگرانی به اردلان نگاه کردم.اردلان با عصبانیت بلند شد وفگت:
- چطور به خودت اجازه دادی جلوی من به نامزدم همچین پیشنهادی بدی؟
بلافاصله فرزاد هم بلند شد و گفت:
- کامیار،زود معذرت خواهی کن.چطور به خودت اجازه همچین جسارتی رو دادی!
قیافه کامیار دیدنی بود مثل آوار فرو ریخت ولی با این حال قافیه را نباخت و گفت:
- من نمی دونستم خانم نامزد دارن .از این بابت متاسفم.
ورفت.وقتی کامیار دور شد اردلان گفت:
- متاسفم خانم معتمد ،اگه این حرفو نمی زدم به این راحتی دست بردار نبود.امیدوارم منو ببخشید.
- خواهش می کنم ،از اینکه کمکم کردید واقعا ازتون ممنونم هیچ وقت این لطفتونو فراموش نمی کنم.
فرزاد که آثار خوشحالی از صورتش پیدا بود گفت:
- من تا حالا قیافه کامیار و این طوری ندیده بودم.انگار یه سطل آب یخ رو سرش ریخته بودند.پسر خوب ادبش کردی دستت درد نکنه.
پس از چند دقیقه که اعصابم آرامتر شد به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
- سولماز،دیگه بهتره بریم.
فرناز گفت:
- چرا اینقدر زود؟تازه سر شبه!
بوسیدمش و گفتم:
- فرناز جان اعصابم به هم ریخته،بهتره بریم....امیدوارم خوشبخت بشید.
وقتی که با فرزاد خداحافظی می کردم،اردوان و اردلان هم بلند شدند.اردوان گفت:برای اطمینان بیشتر بهتره ما شما رو برسونیم.
- نه ،مرسی ماشین آوردم،مزاحم شما نمی شیم.
اردوان دوباره گفت:
- نه ما همراه شما میاییم.
سوار ماشین شدیم و جلوتر از آنها حرکت کردیم اردوان و اردلان هم هر کدام سوار ماشینهای خود شدند و دنبال ما حرکت کردند.در تمام طول مسیر منو سولماز سکوت کرده بودیم وقتی به در خانه رسیدیم ماشین را پارک کردم و پیاده شدم،بار دیگر از اردلان تشکرکردم و گفتم:
- اگر بقیه دخترایی که به دام کامیار افتادن حامی مثل شما داشتند هیچ وقت صید کامیار نمی شدند.
لبخندی زدو گفت:
- فراموش کنید خانم.فکر کنید اصلا کامیار و ندیدید.
سری تکان دادم و خداحافظی کردم.
وقتی وارد خانه شدم نفس راحتی کشیدم و خدارا شکر کردم،ولی دلم به حال آن دختر ها ،خصوصا دختر خاله کامیارمی سوخت.
سولماز نگاهم کرد و گفت:سایه تو هنوز داری به کامیار فکر می کنی؟
- آره،باورم نمیشه یه آدم اینقدر پست باشه!
- چون فقط از روی ظاهر آدما قضاوت می کنیم.
- منظور؟
- منظورم این بود که چون قیافه اردلان شبیه آدمائیه که با نگاهشون آدمو مسخره می کنن فکر می کنیم آدم بدیه ولی کی فکر می کرد کامیار با این ظاهر و قیافه معصومانه ای که به خودش می گیره گرگی باشه در لباس میش!
- درسته از این به بعد سعی می کنم از روی ظاهر آدما قضاوت نکنم.
- حالا بهتره زیاد بهش فکر نکنی و بگیری بخوابی،به قول معروف خنده بر هر درد بی در مان دواست حالا بخند،با این قیافه ای که تو به خودت گرفتی بعید می دونم که شب کابوس نبینم.
از حرف سولماز خنده ام گرفت.و او با شیطنت گفت:
- آهان حالا شد،شب به خیر.
**

nika_radi
26-06-2009, 09:28
فصل سوم
قرار بود آخر هفته همراه مامان و بابا و سولماز به شیراز بریم،اما روز یکشنبه عمو تماس گرفت و اطلاع داد شاهین روز چهارشنبه ساعت شش بعد از ظهر به ایران برمیگردد.به همین دلیل مامان و بابا از رفتن به شیراز منصرف شدند.
من از یک طرف از آمدن شاهین خوشحال بودم ،چرا که او هم مثل من تنها فرزند عمو بود و عمو وهمسرش از دوری شاهین ناراحت بودند،ولی از طرف دیگر به خاطر به هم خوردن برنامه سفر ناراحت بودم.
با انصراف بابا و مامان تصمیم بر این شد که ما با هواپیما به شیراز برویم،پدر برای صبح روز چهارشنبه ساعت هشت و نیم برای ما بلیط رزرو کرده بود.
عصر روز سه شنبه وقتی با سولماز از دانشگاه خارج شدیم،یکراست به خوابگاه رفتیم تا سولماز وسایلش را جمع کند،خلاصه یک ساعتی در خوابگاه معطل شدیم تا بالاخره سولماز رضایت داد و به خانه برگشتیم و بی هیچ حرف و حدیثی هر کدام به سراغ کارهایمان رفتیم.
صبح من و سولماز ساعت شش و سی دقیقه از خواب بیدار شدیم،تا برای رفتن به فرودگاه آماده بشویم.
تا هنگامی که من و سولماز آماده می شدیم چند بار پدر صدایمان کرد.بالاخره چمدان به دست از خانه خارج شدیم پدر با دیدنمان گفت:
- چه عجب بالاخره آمدید،زود باشید چمدونا رو بذارید صندوق عقب و سوار شید.
مامان در طول راه مدام به من سفارش می کرد((مواظب خودت باش)).
و من هر بار می گفتم:
- به خدا من بزرگ شدم بیست و دو سالمه شما هنوز فکر می کنید من بچه چهار ساله ام.
- عزیزم تو هنوز مادر نشدی و حال منو نمی فهمی بچه برای پدر مادرش همیشه بچه است ،حتی اگه شصت سالش بشه.
- چشم،خیالتون راحت باشه من شنبه عصر صحیح و سالم بر می گردم.
مادر خوشبختانه سفارش دیگری نکرد.هنگامی که به فرودگاه رسیدیم شماره پرواز ما اعلام شده بود مامان و بابا را بغل کردم و بوسیدم و از آنها خداحافظی کردم و همراه سولماز به راه افتادیم.
زمانی که هواپیما از روی زمین بلند شد سولماز با لبخند گفت:
- خب،بالاخره رفتیم.
- مگه قرار بود نریم؟
- من وقتی می خوام با هواپیما جایی برم تا هواپیما از روی زمین بلند نشه باورم نمی شه رفتنی ام.
- نه خدا نکنه تو هنوز برای رفتن خیلی جوونی.
- تو دوباره وقتی من جدی حرف زدم شوخی کردی!
- من کی شوخی کردم؟آخه تو برای چی می خوای اول جوونی بری؟
- سایه بسه دیگه،خفه می شی یا خفت کنم.
- خب چکار کنم یه بلیط یه سره به جهنم بگیر و گورتو گم کن.
- تا تورو کفن نکنم محاله از این دنیا برم.
- زبونتو گاز بگیر الهی خودم زبونتو با تبر قطع کنم.
سولماز که از این حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
- اگه جواب ندی اتفاقی نمی افته ها.
- از کجا معلوم؟یه بار دیدی هواپیما سقوط کرد.
پیرزنی که بغل دست من نشسته بود ناگهان گفت:
- چی هواپیما داره سقوط می کنه؟
من و سولماز زدیم زیر خنده،پیرزن بعد از اینکه کلی چپ چپ نگاهمون کرد ،خوابید.
سولماز کتابی از سهراب سپهری از کیفش بیرون آورد و گفت:
- بیا شعر بخونیم.
- تو بخون من گوش می کنم.
سولماز شروع کرد به خواندن شعر:
اهل کاشانم .
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی ،سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت....
چشمهایم را بسته بودم و در حالیکه گوش می دادم بعضی قسمتها را با سولماز زمزمه می کردم.من از بین شاعران معاصر به شعر های سهراب و نیما و فروغ علاقه داشتم،وقتی شعر تمام شد سولماز کتاب را بست و من گفتم:
- خیلی قشنگ خوندی آفرین.
- خواهش می کنم.
- خواهش می کنم،خواهش نکن.
سولماز چپ چپ نگاهم کرد.
- چیه؟خدای نکرده برای چشمات مشکلی پیش اومده عزیزم؟
- از کی متخصص چشم شدی؟
- به حضورتان عارضم که من مادرزادی چشم پزشک به دنیا اومدم.در سن پنج سالگی موفق یه اخذ تخصص دراین رشته شدم،مشوقای من پدر و ....
نگذاشت جمله ام را تمام کنم و گفت:
- خجالت نکش،کنتور که نداره هر چی می خوای بگو.
- نه،تا این حد مجازه،آخه می دونی اگه یه کم دیگه ادامه بدم ممکنه سقف هواپیما سوراخ بشه.
سولماز نگاهم کرد و لبخند زد.
- همین لبخندات منو کشته فدات شم.
سولماز دهانش را باز کرد تا حرف بزند ه گفتم:
- هیس،اگه شلوغ کنی می دم این خانم پیره بخورتت!
سولماز قهقهه ای زد و همین باعث شد که پیرزن از خواب بپرد و دوباره چپ چپ نگاهمان کرد و زیر لب غرید:
- اَه اَه دخترای امروز چقدر وقیح شدن!
ما که از حرف پیرزن خیلی ناراحت شده بودیم دیگر نخندیدیم،ولی من اگر جوابش را نمی دادم دلم آرام نمی گرفت.برای همین بلند گفتم:
- سولماز چرا ناراحت شدی؟آخه آدم به خاطر هر حرفی که خودشو ناراحت نمی کنه،به قول معروف شنونده باید عاقل باشه.
با خود گفتم((مگه ما چکار کریدم؟برای اینکه خانم را از خواب بیدار کردیم وقیح بودیم.خودت برای چی اینقدر ناراحتی؟تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟))
- یعنی تو ناراحت نشدی؟از خواب بیدار شده برای من نظریه ارائه می ده.
- ول کن سه روز می خوایم خوش باشیم ،از اولش اعصابتو خورد نکن.
در همین موقع میهماندار هواپیما اعلام کرد که تا چند لحظه دیگر هواپیما فرود می آید ،لطفا کمربند های خود را ببندید.
بعد از اینکه هواپیما نشست پیاده شدیم.کمی صبر کردیم تا چمدان هایمان را تحویل گرفتیم،در سالن انتظار در جست و جوی خاله سهیلا اطراف را نگاه کردیم بعد از چند دقیقه ای خاله سهیلا را پیدا کردیم سولماز به طرف مادرش دوید و او را در آغوش کشید.وقتی آن دو از هم جدا شدند جلو رفتم و گفتم:
- سلام خاله جون.
- سلام عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود.
خاله مرا هم در اغوش کشید و بوسید.گفتم:
- منم دلم برای شما یه ذره شده بود شما که نمیاید مارو ببینید.
- عزیزم کارو گرفتاری به من مهلت سرخاروندن نمیده.
حدود دوسالی می شد که خاله سهیلا،عمو و اشکان به شیراز آمده بودند .حال پدر بزرگ سولماز (پدر عمو)بد بود و از آنجا که یک کارخانه بزرگ فرش داشت آنها مجبور شده بودند به شیراز بروند تا عمو هم اوضاع کارخانه را سرمان دهد و هم به پدرش که تنها زندگی می کرد رسیدگی کند.هرچند عمو تنها فرزند خانواده نبود و یک برادر دیگر هم درشیراز داشت ولی پدرش تنها به او اعتماد داشت.صدای سولماز رشته افکارم را از هم گسست.
- مامان حال پدر بزرگ چطوره،خوبه؟
- نه زیاد،تعریفی نداره.
- بداخلاق تر که نشده؟
- خب چکار کنه،دو ساله تو بستر افتاده خب هر کی باشه بد اخلاق می شه ولی من و اون با هم کنار میایم می دونی پدر بزرگت خیلی عاشق مادر بزرگت بود برای همین وقتی اون فوت کرد دیگه نتونست تحمل کنه و از پا افتاد.طفلک به من می گه دعا کن زودتر برم پیش گوهر.
وقتی خانه رسیدیم خاله سهیلا گفت:
- توی اتاق بغلی اشکان دوتا تخت براتون گذاشتم بهتره برید استراحت کنید،برای ناهار صداتون می زنم.
من و سولماز چمدان به دست بالا رفتیم.اتاقی که به ما اختصاص داده بودند اتاق بزرگی بوود که دو پنجره رو به حیاط داشت اثاثیه اتاق اکثرا قدیمی و عتیقه بودند و دیوار اتاق به دو تابلو فرش قیمیت مزین شده بود.
لباسهایم را از داخل چمدان بیرون آوردم و در کمد آویزان کردم،یک دست بلوز و شلوار سبز کمرنگ انتخاب کردم و پوشیدم و موهایم را با کشی همرنگ لباسم در طرف راست سرم بستم.به سولماز گفتم:
- بریم پیش خاله.
- نمی خوای استراحت کنی؟
- واه مگه چکار کردم،از تهران تا شیراز دویدم که به استراحت نیاز داشته باشم؟
سولماز بلند شد و گفت:
- خب پس تا پایین پله ها باهات مسابقه می دم.
- هر چند از الان نتیجه معلومه ولی خب بهت اجازه می دم شانست و امتحان کنی.
- وقتی گفتم سه شروع کنیم.
بعد در اتاق را باز کرد و گفت:یک ،دو، سه.
دوتایی شروع به دویدن کردیم بالاخره من اول شدم و رو به سولماز کردم و گفتم:
- دیدی من اول شدم،تو برای همیشه تاریخ بازنده ای جانم.
یکی دو ساعتی که گذشت اشکان و عمو آمدند،سولماز پشت در قایم شد وقتی عمو داخل شد با دیدن من گفت:به به دختر گلم.
- سلام عمو جون ،حالتون خوبه؟
- سلام به روی ماهت،خوبی سعید و سارا خوبن؟
- مرسی،خیلی دلشون می خواست بیان ولی نشد.
در همین موقع سولماز از پشت چشمهای پدرش را گرفت،عمو گفت:
- سولماز عزیزم تویی؟
سولماز دستهایش را برداشت و همدیگر را بغل کردند و بوسیدند.بعد از چند لحظه اشکان وارد اتاق شد و گفت:
- سلام به همگی.
و به طرف من آمد و گفت:
- به به علیک سلام خانم حالتون خوبه؟
- سلام،خوبی؟
- شکر ،یه نفسی میاد و میره.
- الحمدالله،امیدوارم دفعه دیگه که رفت دیگه برنگرده.
آمد جوابم را بدهد که سولماز توی بغلش پرید و گفت:
- اشکان خیلی دلم برات تنگ شده بود.
- عین من،فقط سر راه دادم برام گشادش کردن.خب بسه دیگه می گن محبت زیاد هم سرطان زاست!
- خیلی بی احساسی اشکان،بعد از دو ماه که منو دیدی،این چه طرز برخورده؟
- حالا چرا ناراحت می شی ،نکنه انتظار داشتی بهت دروغ بگم،خب چکار کنم دست خودم نیست،دلم نه برای تو تنگ می شه نه برای سایه.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- برای همینه که گفتن دل به دل راه داره.ما هم چشم دیدن تورو نداریم.
- کور بشه هر کسی که نمی تونه منو ببینه.
عصر منو سولماز به همراه اشکان بیرون رفتیم،اشکان در حین رانندگی ترانه ای را زمزمه می کرد.
- اَه اشکان پخش و روشن کن،یه ساعته داری مویه می کنی،انگار خون کردیم با تو بیرون آمدیم.
اشکان با حالت سوزناک تری به خواندن ادامه داد.سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- نه خیر مثل اینکه ول کن نیست،نکنه عاشق شدی اشکان؟
اشکان بدون اینکه جوابی بدهد باز به خواندن ادامه داد،سولماز که حسابی کنجکاو شده بود رو به اشکان کرد و گفت:
- آره اشکان ،نکنه خبریه و به ما نمی گی؟
اشکان آهی کشید و گفت:
- روزگارم با ما سر ناسازگاری داره!
- اشکان ،جون من بگو.
- آخه چی بگم.
- اَه بگو دیگه ،حالا ببین چقدر خودشو لوس می کنه،حالا کی هست ؟من می شناسمش یا نه؟چند وقته بهش علاقه پیدا کردی؟
- ای بابا دوباره تو یه چیزی پیدا کردی بهش گیر بدی؟
- اشکان اسمش چیه؟
- اسمشو نمی دونم.
- کجا باهاش آشنا شدی،اصلا دفعه اول کجا دیدیش؟
- اشکان لازمه بدونی هرچیزی که الان می گی ممکنه بعدا توی دادگاه بر علیه خودت استفاده بشه،حالا می تونی اعتراف کنی.
سولماز که از حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
- زودباش بگو دیگه.
- توی کار خونه.
- خوشگله؟
- آره خیلی،هر وقت می رم کارخونه نمی تونم ازش چشم بردارم.
گفتم:
- پس بگو،توی کارخونه خبریه که ازش دل نمی کنی.
اشکان در حالی که می خندید گفت:
- اِ قرار نشد از حالا بهم متلک بپرونید.
سولماز دوباره گفت:
- خب باهاش حرف زدی؟
- نه آخه نمی تونم.
- یعنی چی نمی تونم،مگه لالی!
- نه ولی اون با من حرف نمی زنه هرچی باهاش حرف می زنم فقط نگاهم می کنه.
- نکنه لاله؟
- قرار نشد بهش توهین کنی ها!
- اُه اُه از حالا داری ازش طرفداری می کنی،کاری نکن نذارم به هم برسید!
- سولماز هنوز هیچی نشده داری خواهر شوهر بازی در میاری...بگو اشکان جان داشتی تعریف می کردی.
اشکان نگاهی به من کرد و گفت:
- دیگه چی بگم؟
سولماز نگذاشت من حرفی بزنم و گفت:
- به بابا گفتی؟
- نه.من اصلا خجالت می کشم درباره اون با کسی حرف بزنم چه برسه به این که به بابا بگم.
با تعجب گفتم:
- این که خجالت نداره!
- راست می گه،در ضمن توأم که خیلی پرویی،راحت به بابا و مامان بگو دیگه.
- عجب حرفی می زنی؟آخه چه جوری برم بگم من عاشق شدم.
- مگه تو اولین آدمی هستی که عاشق شدی؟خیلیا قبل از تو عاشق شدن.
- آره ولی هیچ کس مثل من عاشق نشده!
- اشکان دیگه خیلی داری شلوغش می کنی ها،مگه تو چه جوری عاشق شدی؟این دختره چه شکلیه؟پولداره یا فقیر.
- از سرو وضعش معلومه که پولداره.
- ما فردا میایم کارخونه ببینیمش.
- خیلی دوست داری ببینیش؟
- خب معلومه می خوام ببینم این کیه که دل داداش منو برده؟
- اگه بخوای فردا میارمش خونه؟
من و سولماز با تعجب نگاهی به هم کردیم و یک صدا گفتیم:
- چی،خونه؟!
- خب آره ،دیگه این اداها چیه از خودتون در میارید؟
با تعجب پرسیدم:
- پس راست می گن عشق عقل و کور می کنه!
- ولی مال من یه کم ضعیف شده هنوز کور نشده.
- لوس نشو اشکان یه بار دیوونه نشی برداری بیاریش خونه مامان و بابا از این کارا خوششون نمیاد.
- جدی میگی،ولی من تصمیم خودمو گرفتم فردا میارمش.
سولماز چپ چپ نگاهش کرد و من گفتم:
- حالا از کجا می دونی اون با تو میاد خونه؟....یعنی به همین راحتی همراه تو میاد؟
- آره بلندش می کنم ،می ذارمش توی ماشین و میارمش،به همین راحتی.
من از تعجب دهان باز مانده بود اشکان با نگاهی به من و سولماز گفت:
- چیه مگه تا حالا آدم ندیدید؟
- واقعا که،یعنی این تویی که داری این حرفها رو می زنی یا کس دیگه ای که فقط شبیه توئه،اون اشکانی که من می شناختم اینقدر راحت درباره یه دختر حرف نمی زد.چطور دختری که تا حالا با تو یک کلمه هم حرف نزده همرات میاد خونه؟
اشکان خونسرد لبخندی زد و گفت:
- حالا چرا تو اینقدر جوش می زنی؟بابا و مامان حرفی ندارن.اصلا فکر کنم بابا خودش می دونه می خوام بیارمش خونه،آخه نمی دونی خیلی خوشگل و ظریفه،اگه تو هم ببینیش مطمئنم که عاشقش می شی.
- پس بهتره به مامان و بابا بگی برات برن خواستگاری.
- چی خواستگاری؟دست بردار،می دونستم هیچ کس باور نمی کنه،من که بهت گفتم،اصلا خجالت می کشم درباره اش حرفی بزنم.
من و سولماز با گیجی به اشکان نگاه می کردیم که گفت:
- آخه من....چطوری بگم....من عاشق یه تابلو فرش شدم.
با شنیدن این حرف آن قدر خندیدم که دلم درد گرفت،ولی سولماز خیلی عصبانی شده بود.
- حالا چرا اینقدر عصبانی شدی من فکر کردم خودت فهمیدی دارم شوخی می کنم.
سولماز سرش را برگرداند و حرفی نزد در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:
- آخه اشکان تو خیلی با احساس حرف می زدی،منم باورم شده بود.
- پس حسابی گذاشتمتون سرکار ،آره؟
وبا صدای بلند خندید.
- اشکان به خدا یه بلایی سرت بیارم که تو کتابا بنویسن.
- ای بابا،سولماز به جان خودت می خواستم یه کمی شوخی کنم،بخندیم.
من که دوباره خنده ام گرفته بود بلند خندیدم،سولماز کمی به من نگاه کرد و شروع کرد به خندیدن و گفت:
- پس ،فردا میاریش خونه!
اشکان در حالی که می خندید گفت:
- آره جمعش می کنم،می ذارمش توی ماشین و میارمش خونه. اول می خواستم بگم دارم شوخی می کنم ولی وقتی دیدم شما دوتا حسابی باورتون شده گفتم بذار یه کم سر کار باشن،کاش دوربین داشتم و از قیافه حیرت زده تون عکس می گرفتم.
- باشه اشکالی نداره یه بار من و سولماز همچین سرکارت بذاریم که حظ کنی.
شب که به خانه رفتیم سولماز با آب و تاب جریان را برای خاله و عمو تعریف کرد.آنها هم اول مثل ما باور کردند اما بعد از اینکه فهمیدند اشکان عاشق چی شده آنقدر خندیدند که حد نداشت.
***

nika_radi
26-06-2009, 14:20
فصل چهارم
عصر روز جمعه بود،سه روز بود که به شیراز آمده بودیم،قرار بود برای شام خانواده عموی سولماز به خانه آنها بیایند.حدود ساعت هفت و نیم بود که سولماز گفت:بهتره بریم آماده بشیم.
و دستم را کشید و با هم به اتاق رفتیم.موهایمان را سشوار کردیم و سولماز مرا آریش ملایمی کرد.بعد از اینکه کارش تمام شد نگاه رضایتمندی به چهره ام انداخت و گفت:دستم درد نکنه.
- حالا این همه بزک دوزک برای چیه؟
- می خوام به خانم عموم نشون بدم چه دوست خوشگلی دارم.
- یعنی فکر می کنی برای زن عموت مهم باشه من چه شکلی ام؟
سولماز در حالیکه خودش را آرایش می کرد گفت:سایه اگه امشب زن عمو زیاد باهات حرف نزد ناراحت نشو،اخلاقشه.زیاد آدمو تحویل نمی گیره،در عوض دوتا پسر دو قلو داره من خیلی دوستشون دارم،
- کوچولو اند؟
- آره،یه چهار سالی از ما بزرگترن.
- آخی پس چه کم سن و سال.
سولماز که کارش تمام شده بود گفت:به نظرتو، من خوشگلم؟
نگاهی به او انداختم،صورتی گرد و پوستی سفید داشت با یک جفت چشم درشت به رنگ قهوه ای و بینی قلمی با لبهای باریک که وقتی می خندید دو ردیف دندان سفید و مرتب نمایان می شدند.روی هم رفته دختر زیبایی بود و به دل بیننده می نشست.
- به نظر من که خوشگلی،ولی نظر پسر عموهات رو نمی دونم.
- سایه من روی سیامک و سیاوش برای ازدواج حساب نمی کنم اونا برای من فقط پسر عمو هستن همین و بس.
- حالا دیگه اومدن ،یکیشونو انتخاب کن.
- سایه لطفا خفه شو بعدام اگه کار دیگه ای نداری ،بیا بریم.
در همین موقع صدای زنگ در بلند شد.
- سایه اومدن ،بیا بریم.
از اتاق که بیرون آمدیم اشکان هم از اتاقش خارج شد و با دیدن من و سولماز سوتی زد و گفت:
- به به خانم های محترم ،از دیدارتون خیلی خوشحالم،ببخشید من قبلا شما رو جایی ندیدم؟
سولماز گفت:نه من که شما رو به جا نمی آرم.
- ولی من فکر می کنم شما رو یه جا دیده باشم.
بعد کمی فکر کرد و گفت:
- آهان یادم اومد،شما قبلا توی حافظیه گدایی نمی کردید.
- چرا گدایی علم و دانش ولی من مطمئنم که تورو یه جایی دیدم،توی باغ وحش البته توی قفس میمونا.
و رو به سولماز کردم و گفتم:
- خوب حالشو گرفتم؟
- آره قربون دهنت تا دیگه هوس نکنه از این تیکه ها به ما بندازه
- ای الهی هر دوتون درد یه ساعته بگیرید که اینقدر منو اذیت می کنید اصلا اگه دیگه باهاتون حرف زددم.
رو کردم به سولماز و گفتم:
- چه افتخاری نصیبمون شد.
و ازپله ها پایین رفتم،صدای اشکان را شنیدم که می گفت((زبونش مثل مار آدمو نیش می زنه)) و در حالی که می خندیدم گفتم:
- خوبه خودت می گی آدمو.
پایین پله ها منتظر سولماز ایستادم و با او به اتاق پذیرایی رفتیم.
عمو و زن عمو و دختر عموی سولماز روی مبلها نشسته بودند.با ورود ما از جا بلند شدند.به هر سه آنها سلام کردم .عمو و دختر عموی سولماز خونگرم بودند ولی زن عمویش کمی گوشت تلخ بود و فقط با من دست داد و خیلی سرد حالم را پرسید.
دختر عموی سولماز که دختری هیجده نوزده ساله به نظر می رسید به گرمی با من سلام و احوالپرسی کرد،اسمش ساناز بود.قیافه با مزه ای داشت،پوستش سبزه بود با چشم و ابروی مشکی و دهانی گشاد ولی روی هم رفته خیلی با نمک و دوست داشتنی بود.پس از یک ربعی که آنجا نشسته بودیم سولمازبلندشدو گفت:
- ساناز بیا بریم توی هال با سایه گپ بزنیم.
هر سه به هال رفتیم،پس از چند ثانیه سر و کله اشکان هم پیدا شد. امد و کنار ساناز نشست و گفت :چه خبر؟
- سلامتی.
سولماز دست ساناز را در دستش گرفت و گفت:
- ساناز جان داری برای دانشگاه درس می خونی؟
- درس که می خونم،ولی فکر نمی کنم قبول بشم.
- نه نگران نباش من می دونم حتما قبول می شی.
- حالا قبولم نشدی ،نشدی.این دوتا که قبول شدن جز اینکه رفتن و بی تربیت تر شدن چه فایده دیگه ای براشون داشته؟از اون گذشته تو دانشگاه نرفته هم برای من عزیزی،عزیزم!
- اِ اشکان باز تو سر به سر من گذاشتی!
اشکان آمد چیزی بگوید که زنگ زدند و ناچار بلند شد و رفت.
بعد از چند دقیقه همراه پسر عموهای دوقلویش نزد ما آمد.من بلند شدم و با آنها سلام و احوالپرسی کردم یکی از پسر عموهای سولماز گفت:
- سولماز قرار نیست خانم و به ما معرفی کنی؟
- البته،ایشون بهترین دوست من،سایه اس.بعد رو کرد به من و گفت:
- ایشونم یکی از پسر عمو های منه ولی نمی دونم کدومه.
پسر عمویش گفت:
- سیامکم و از دیدارتون خیلی خوشحالم.
لبخندی زدم و گفتم:من هم همین طور آقا.
- سایه جون ایشون هم سیاوشه.
در جواب او هم لبخندی زدم و گفتم:
- از آشنایی با شما خوشحالم.
سولماز و اشکان مدام سر به سر سیامک و سیاوش می گذاشتند،و من به این فکر می کردم که واقعا چه کسی می تواند این دو نفر را از هم تشخیص بدهد علی الخصوص،که مثل هم لباس پوشیده بودند.اتفاقا بر خلاف خواهرشان که از زیبایی چهره بهره چندانی نداشت،زیبا بودند،البته رنگ پوستشان تیره بود ولی با آن ابروهای به هم پیوسته و چشمهای مشکی و درشت و بینی قلمی و لبهای کشیده خیلی جذاب به نظر می رسیدند،یعنی از آن قیافه هایی بودند که اگر یکبار ملاقاتشان می کردی ممکن نبود فراموششان کنی.
پس از چند دقیقه ای سولماز از هال بیرون رفت،داشتم با ساناز درباره دانشگاه صحبت می کردم و اینکه الان چه رشته هایی بازار کار بیشتری دارنئ و به قول معروف کاربردی ترند که سولماز صدایم کرد،برخاستم و نزد سولماز رفتم و گفتم:
- بله امری بود؟
- می خوام یه شوخی کوچولو با سیاوش بکنم.
لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم :چطوری؟
- تو باید سیاوشو شناسایی کنی.
- تا الان که مثل قبل نشسته بودند.
- خب اگه تا اون موقع که من اومدم مثل قبل نشسته بودند تو لازم نیست کاری کنی ولی اگه جا به جا شده بودند تو باید یکی شونو شناسایی بکنی،اگه پیش سیاوش بودی دستتو بذار رو دسته مبل اگه با سیامک بودی دستتو بذار روی پات حالا برو ببینم چکار می کنی.
به پذیرایی که برگشتم دوقلوها هر دو جلوی آکواریوم ایستاده بودند و ماهیها را تماشا می کردند.
رو به روی تلویزیون نشستم و به فیلمی که پخش می شد چشم دوختم یکی از آنها به طرفم آمد،کنارم نشست و گفت:
- شمام تاریخ می خونید؟
- بله شما چی ،دانشجوئید؟
لبخندی زد و گفت:
- بله دانشجوی ترم آخر مدیریت صنعتی ام البته فوق لیسانس.
متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
- امیدوارم موفق باشید آقا....
سکوت کردم و او گفت:
- سیامکم.
با لبخند گفتم:
- شما خیلی به هم شباهت دارید شناختتون کار سختیه.
- حتی مامان و بابا به ندرت ما رو از هم تشخیص می دن.
- یعنی شما کوچکترین فرقی ندارید که از هم قابل تشخیص باشید؟
- چرا از نظر اخلاقی تفاوتایی با هم داریم،سیاوش یه کم بداخلاقتر و مغرور تر از منه،من وقتی نگاهش می کنم از حالت نگاهش متوجه می شم که با من فرق داره شمام اگه کمی دقت کنید حتما متوجه می شید باهوش به نظر می رسید!
- از کجا فهمیدید من با هوشم؟
خندید و گفت:من قیافه شناسم!
- جدی ،خب به نظرتون من چه جوری ام؟
- متکی به نفس،مهربون ،مغرور در برابر جنس مخالف و کمی هم بازیگوش، اصلا یه برق خاصی تو چشمهای شماست که شیطون جلوتون می ده.
در همین موقع سولماز با یک ظرف شکلات وارد اتاق شد و من فورا دستم را روی پایم گذاشتم.سولماز به همه شکلات تعارف کرد و در آخر یک دانه هم به سیاوش که هنوز مقابل آکواریوم ایستاده بود داد.مت حواسم به سیاوش جلب شد که مشغول باز کردن شکلاتش بود،با باز شدن پوسته شکلات تعداد زیادی مورچه بیرون ریخت.
سیاوش عصبی شکلاتش را به طرف سولماز پرت کرد و گفت:اه خدا لعنتت کنه.تو که می دونی من از مورچه بدم میاد،گفتم بزرگ شدی این عادت زشتو ترک کردی.
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- نه جانم،ترک عادت موجب مرضه.
سیاوش که هنوز عصبانی بود ،صورتش را برگرداند و ناگهان گفت:
- راستی تو از کجا فهمیدی که من سیاوشم.
بعد نگاهی به من کرد،سرش را تکان داد و گفت:آهان حالا فهمیدم موضوع از کجا آب می خوره پس شمام شریک جرمید درسته؟
- من،اصلا .باور کنید روحم هم از این جریان خبر نداشت.
- باشه یکی طلب من تا دیگه شناسایی کردن از یادتون بره.
خنده ام گرفته بود.
- بخند،منم بعدا به شما می خندم.
- حالا که چیزی نشده تو هم اگه تونستی با ما شوخی کن،ولی تو برای این کار هنوز بچه ای.
- باشه،حالا نشونت می دم کی بچه اس.
- راستی بعد از شام می خوایم بریم تو حیاط وسطی بازی کنیم توأم میای؟
سیاوش جوابی نداد،سولماز گفت:
- چیه،نکنه با من قهری کوچولو؟
- نه،فقط نمی خوام با تو توی یه تیم باشم.
- جانا سخن از زبان ما می گویی.خیلی خب باشه.
- وای وای چه زبونی داره فردا می رم شهرداری می گم بیان نصف زبونتو ببرن.
- به شهرداری چه مربوطه این که جزء وظایفشون نیست پسر عمو.
- چرا دختر عمو؟
- برای اینکه من یه بار زنگ زدم بیان نصف زبون تورو ببرن ولی گفت این وظیفه ما نیست باید زنگ بزنید کشتارگاه براتون یه قصاب بفرستند.
همه جز سیاوش به این حرف سولماز خندیدیم.
- اگه من امشب گریه تورو در نیاوردم سیاوش سرمدی نیستم.
- آخ آخ ترسیدم.
بعد از شام به حیاط رفتیم من و سولماز و اشکان یه تیم بودیم و بقیه هم یه تیم.
شیر یا خط کردیم و ما به وسط زمین رفتیم،سیاوش یک طرف بود، و سانازو سیامک هم طرف دیگر ایستاده بودند.
سیاوش رو به سولماز کرد و گفت:
- اول از همه تورو بیرون می کنم.
- بهتره اینقدر رجز نخونی ،شروع کن.
سیاوش بازی را شروع کرد بالاخره با بیستمین ضربه صدای آخ سولماز بلند شد،توپ محکم به شکمش خورده بود.
- حالا برای چی گریه می کنی کوچولو؟
- گریه من و تو توی خواب هم نمی بینی ولی خیلی نامردی.
سولماز که بیرون رفت سیاوش گفت:خوب حالا تورو هم می فرستم پیش سولماز تا زیاد احساس تنهایی نکنی.
اولین ضربه را که زد توپ را گرفتم و سولماز را به داخل آوردم.سیاوش با حرص گفت:
- اگه می تونی اینو بگیر.
دومین ضربه را هم گرفتم و همین طور ضربه های بعدی را وقتی دیدند نمی توانند مرا بیرون کنند شروع کردند به زدن اشکان و سولماز .در آخر هم که سیاوش خسته شده بود گفت:
- من دیگه حوصله ندارم بازی کنم.
ما هم که حسابی خسته شده بودیم با خوشحالی به بازی پایان دادیم و به داخل ساختمان رفتیم و خسته روی مبلها نشستیم.بعد از چند دقیقه ای که نفس کشیدن همه به حالت طبیعی برگشت،صحبت ها دوباره گل انداخت.
سولماز رو به سیاوش کرد و گفت:
- سیاوش تو بالاخره درست تموم شد یا نه؟
- آره ترم آخرم.
- قصد داری ادامه تحصیل بدی و دکترا بگیری؟
- نه می دونی چرا؟
سولماز شانه هایش رابالا انداخت و گفت:
- از کجا بدونم.
- - چون دیدم تو هنوز نتونستی یه فوق دیپلم ناقابل بگیری دلم برات سوخت و از ادامه تحصیل منصرف شدم.
- آخی یعنی تو اینقدر به فکر منی و من نمی دونستم؟
- خب چکار کنم منم و همین یه دختر عمو.
- وای نگو،دارم از این همه محبت پس می افتم.
- جان من حالا پس نیفت که حوصله نعش کشی نداریم.
- اِ مگه دیگه مغازه نمی ری؟
- این چه ربطی به موضوع داشت؟
- آخه خودت گفتی نعش کشی می کنی،بهت تبریک می گم اتفاقا خیلی هم بهت میاد.
من که از این حرف سولماز به شدت خنده ام گرفته بود سرم را پایین انداختم و خندیدم.
- سولماز دیگه داری حوصله منو سر می بری.
- واه به من چه مربوطه،زیر حوصله ات رو خاموش کن.
سیاوش جوابی نداد و فقط سر تکان داد.
- چیه موندی؟برای دیگه که منو دیدی جواب بیشتری آماده کن.
- دعا می کنم دفعه دیگه که دیدمت لال شده باشی.
- اِ،پس اگه مستجاب الدعوه هستی پس قربونت یه دعایی هم درحق خودت کن که قابل تحمل تر بشی.
موقع خداحافظی سیامک گفت:از دیدارتون خیلی خوشحال شدم.
- مرسی منم همین طور.
و با او خداحافظی کردم.
***

سمیرا 66
27-06-2009, 08:08
سلام نیکا جون بازم ممنون که رمان جدید گذوشتی و دستت درد نکنه که هر قسمت هم زیاد گذوشتی
فقط لطف کن نام نویسنده و تعداد فصل و صفحات رو برامون بگو

nika_radi
27-06-2009, 11:24
فصل پنجم
بعد از ظهر روز شنبه به فرودگاه رفتیم،عمو و خاله برای بدرقه ما آمده بودند،اما اشکان چون از خداحافظی کردن در فرودگاه خوشش نمی آمد ،نیامده بود.
روی صندلی هواپیما که نشستیم سولماز کمی ناراحت به نظر می رسید ،برای اینکه روحیه اش را عوض کنم گفتم:
- این چه قیافه ایه که به خودت گرفتی؟شب خواب بد بد می بینم.
- سایه تو نمی دونی چقدر سخته؟
- درکت می کنم ولی با غم و غصه کاری از پیش نمی ره،بهتره بهش فکر نکنی.
- سایه حالا بهت خوش گذشت یا نه؟
- آره خیلی کاش دوباره خانواده ات می اومدن تهران.
- آره من واقعا از دست خوابگاه رفتن خسته شدم،هر چند اکثرا خونه شمام ولی هر وقت می رم خوابگاه دلم می گیره.
- سولماز درباره جیران بگو.می دونی این زن خدمتکار یه حالت خاصی داره که نظر آدمو جلب می کنه.
- آره داستان زندگیش خیلی طولانی و غمگینه.
- حالا به طور خلاصه ،یه چیزایی بگو .
- خب جونم برات بگه ،اصلیت جیران شمالیه وقتی پنج سالش بوده پدر و مادرش تصادف می کنند و می میرن و عمه جیران،اونو بزرگ می کنه،البته پدر جیران پولدار بوده برای همین هم عمه جیران تصمیم می گیره اونو بزرگ کنه.
ولی چشم دیدن اونو نداشته،خلاصه از جیران مثل یک کلفت کار می کشیده جیران پنج ساله مجبور بوده تمام ظرفا رو بشوره جارو کنه،ببره بیاره و هی کتک بخوره هم از دست عمه اش هم از دست پسراش.
خلاصه پنج سالی به همین ترتیب می گذره و ده ساله می شه خودش این طوری می گه که:ده ساله بودم ولی هیکلم به سیزده چهارده ساله ها می خورد،یکی از پسر عمه هام که هفده ساله بود مدام چشمش دنبال من بود و عمه به جای اینکه جلوی پسرش رو بگیره مدام منو کتک می زد که تو یه کاری می کنی که توجه محمد رضا بهت جلب بشه.
یه روز که رفته بودم لب چشمه آب بیارم کوزه خیلی سنگین بودو مجبور بودم هر چند قدم بذارمش زمین و نفسی تازه کنم،نیمه های راه بود ولی خیلی خسته شده بودم دلم می خواست یه کم بشینم ولی می ترسیدم دیر برسم و بهانه دست عمه بدم و اون دوباره کتکم بزنه.
به سولماز نگاه کردم اشک در چشمانش حلقه بسته بود.من هم برای جیران ناراحت شده بودم.نمی دانستم اینقدر بدبختی کشیده،پس برای همین اینقدر پیر و شکسته شده بود.
- سولماز اگه نمی تونی دیگه ادامه نده.
- نه ،حالا که گفتم،تمومش می کنم.می دونم خیلی کنجکاو شدی بفهمی آخرش چی می شه.
- آره خیلی دلم به حالش می سوزه.
- منم همین طور کجا بودم؟
- توی راه.
- آهان،ناگهان صدای خش خشی از پشت سرش می شنوه سرش و که برمی گردونه محمد رضا رو می بینه،محمد رضا میاد و کوزه رو برمی داره و یه کم مونده به خونه کوزه رو زمین می ذاره و می ره نه حرفی می زنه نه چیزی.
- جیران که طفلک تو این پنج سال فقط خشونت دیده بوده از این کمک اون خیلی خوشحال می شه،ولی وقتی به خونه می رسه عمه بهش می گه پس چرا اینبار اینقدر زود اومدی نکنه کسی برات کوزه رو آورده.جیرانم که ترسیده بوده فقط به عمه نگاه می کنه و حرفی نمی زنه.
عمه هم می خواسته کتکش بزنه که محمد رضا سر می رسه و جلوی مادرش رو می گیره،اونم به دروغ می گه جیران و با مردی دیدم که داشته کوزه رو براش می آورده،محمد رضا با خشونت کمربند و از دست عمه می گیره و میگه من براش آوردم،بعد از خونه بیرون میره.
جیران کتک خورده یه گوشه می شینه اشک می ریزه بدتر از اون دوتا پسرای دیگه بودن که اونو مسخره می کردن،عمه هم شب که می شه جیران رو توی انباری ته حیاط زندانی می کنه و درو روش قفل می کنه و می ره و تا دو روزم سراغش رو نمی گیره حتی یه تیکه نون خشکم بهش نمی ده.
- - پس محمد رضا چی اون سراغش نمی ره؟
- نه همون روز که با مادرش حرفش می شه از خونه بیرون میره و تا دو روز دیگه به خونه نمی آد،وقتی هم میاد می بینه جیران نیست بالاخره این طرف اون طرف رو می گرده تا جیران رو ته انباری پیدا می کنه.
جیران که از تشنگی و گرسنگی داشته می مرده با دیدن محمد رضا اشکش جاری می شه. خلاصه محمد رضا براش آب و غذا میاره و بعد هم به خونه می برش،عمه که میاد و می بینه جیران و محمد رضا با هم هستن،عصبانی میشه و دوباره می خواسته به جون جیران بیفته که محمد رضا جلوش سینه سپر می کنه و می گه اگه دست روی جیران بلند کنی با من طرفی.خلاصه عمه که هوا رو ابری می بینه سر جاش می شینه ،از اون به بعد محمد رضا مدافع جیران میشه،خلاصه یک سال می گذره جیران نه کتک می خورده نه حرفی می شنیده.تا اینکه محمد رضا هجده سال می شه و باید به سربازی می رفته،قبل از رفتن با جیران حرف می زنه و می گه که دوسش داره و می خواد باهاش ازدواج کنه،جیران هم بهش قول می ده که منتظرش بمونه.محمد رضا به مادرش هم می گه که قراره با جیران عروسی کنه.ولی اون مخالفت می کنه.محمد رضا هم بهش می گه که نظر تو اصلا برام مهم نیست فقط به این خاطر گفتم که یه بار شوهرش ندی و بعد بگی نمی دونستم.
محمد رضا به سربازی می ره و هر سه چهار ماه یکبار به جیران سر می زده.البته ناگفته نمونه که بعد از رفتن اون باز کلفتی و کتک خوردن شروع می شه ولی نه به شدت گذشته تا اینکه یک سال و نیمی می گذره از آخرین باری که جیران محمد رضا رو دیده سه چهار ماهی می گذشته ولی از اون خبری نمی شه تا این که بعد از مدتی جنازه محمد رضا رو میارن.
- آخه چرا مرده بوده؟
- این طوری که جیران می گه سر مرز کشته شده بوده،خلاصه تنها امید جیران از بین میره هر روز سر قبر محمد رضا می رفته و گریه می کرده که چرا تنهاش گذاشته و رفته.
یک سالی به سختی می گذره تا اینکه سر و کله یه خواستگار پیدا میشه که راننده کامیون بوده،حالا چطوری این بماند فقط اینو بدون که اون مرد چهل ساله بوده و یه زن دیگه داشته عمه برای اینکه از شر جیران راحت بشه اونو شوهر می ده احمد آقا هم جیران و به شیراز میاره،این طوری که خود جیران تعریف می کنه احمد آقا مرد بدی نبوده فقط یه کم بد اخلاق بوده ولی خب دست بزن نداشته،جیران سه ،چهار سالی زندگی می کنه،ولی بچه دار نمی شه البته تقصیر خودش بوده چون شوهرش از زن قبلیش سه تا پسر داشته البته احمد آقا هم که درآمدی نداشته از این موضوع ناراحت نمی شه سه تا پسر که داشته پس نون خور اضافه نمی خواسته خلاصه اصلا به روی جیران نمی آورده که بچه دار نمی شه.
جیران تازه پونزده ساله شده بود . برای خودش خانمی خوشگل و خوش هیکل .برای همین احمد آقا خوش اخلاق تر شده بود و بیشتر بهش سر می زد.احمد آقا حسابی عاشق ظرافت و زیبایی اون شده بود و داشته تازه طعم خوش زندگی رو می چشیده که یه روز احمد آقا توی جاده تصادف می کنه و می میره.جیرانم که زن صیغه ای اون بوده دستش به جایی نمی رسه.یعنی خودش می گه هر چند چیز زیادی نداشتم ولی چشم به مال احمد هم ندوخته بودم.همین که سه چهار سالی بدون دردسر ازم نگهداری کرده بود برام کافی بود.زن بیچاره که دیگه نمی خواسته پیش اون عمه خدانشناس برگرده مجبور می شه بره دنبال کار بگرده میر ه قسمت اعیان نشین شهر و اتفاقی در خونه پدر بزرگ و می زنه و مادربزرگم وقتی جیران و می بینه دلش براش می سوزه و برای خدمتکاری قبولش می کنه.حالام سی و پنج ساله تو خونه بابا بزرگه .اینم سرگذشت غم انگیز جیران.
- بیچاره کاش الان خانم خونه خودش بود!
- آره ولی مادر گوهر با جیران مثل یک خدمتکار رفتار نمی کرد ،برو از خودش بپرس بابام مثل مادرش به اون احترام می ذاره نمی دونی وقتی مادر گوهر مرد ،جیران چقد رگریه کرد.می گفت مثل خواهر نداشته ام...خب دیگه از بس حرف زدم فکم درد گرفت.ولی در عوض نفهمیدیم کی رسیدیم.
داخل فرودگاه خیلی سریع مامان و بابا را که منتظرمان بودند پیدا کردیم،با دیدن آنها تازه فهمیدم چقدر دلم برایشان تنگ شده بود.آنها هنوز ما را ندیده بودند .از پشت سر به آنها سلام کردم و مامان را در آغوش کشیدم و گفتم:
- مامان،خیلی دلم برات تنگ شده بود.
- مثل من عزیزم.
صدای پدر را شنیدم که گفت:
- ای شیطون،فقط دلت برای مامانت تنگ شده بود؟
بابا را هم در آغوش کشیدم و بوسیدم.بعد از اینکه سلام و احوالپرسی ها تمام شد .پدر گفت:
- خب ،چطور بود، خوش گذشت؟
- خیلی،فقط حیف که شما نبودید جاتون خیلی خالی بود.
- دوستان به جای ما ،بقیه حرفها باشه برای وقتی رسیدیم خونه.
وقتی به خانه رسیدیم سولماز گفت:
- من می خوام برم خوابگاه.
- چرا عزیزم؟اگه بری از دستت ناراحت می شم.تازه من غذای مورد علاقه ات رو درست کردم.
پدر در حالیکه دست سولماز را می گرفت گفت:
- کجا؟ما دلمون براتون تنگ شده.اگه تو نیای منو سارا و سایه با تو میایم خوابگاه.
من هم رو کردم به سولماز و گفتم:
- لوس نشو،راه بیفت وگرنه عصبانی می شم ها!
بعد از شام پدر برای انجام کارهای عقب افتاده به اتاقش رفت.رو به مامان کردم و گفتم:
- خب،از اومدن شاهین تعریف کنید.
- نمی دونی چه مهمونی با شکوهی برای اومدنش گرفته بودند گیتی خیلی خوشحال بود طفلک حق هم داشت دوازده سالی می شه که شاهین رفته آمریکا.
- ولی گیتی و عمو که برای دیدن شاهین هر سال می رفتن.
- سالی یه بار،اونم یه ماه و نیم میشه دیدن؟آخه آدم یه دونه بچه داشته باشه اونم بره خارج ،خیلی سخته به خدا.
- شاهین چه شکلیه ؟با عکساش خیلی فرق داره؟
- آره خیلی خوشگل تر از عکساش بود.اتفاقا سراغ تورو گرفت،ازم پرسید هنوز عروسک دوست داری یانه؟گفتم،نمی دونی اتاقش پر از عروسکه .اگه بری تو اتاقش فکر می کنی اتاق یه دختر بچه هفت، هشت سالست.
- مامان شما که آبروی منو بردین.
سولماز دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت:
- نه بابا مگه تو آبرو هم داشتی و من خبر نداشتم.
و با مامان خندیدند.
- راستی برای شام روز دوشنبه خونه عموت دعوت داریم.
- ولی من فکر می کردم شما دعوتشون می کنید.
- اتفاقا من گفتم ولی گیتی گفت این هفته شما بیاید هفته دیگه ما میایم.ولی خود شاهین دیشب به دیدن ما اومدو برامون سوغاتی آورد .
- اِ مامان پس چرا زودتر نگفتید ؟ببینمشون.
- یه سرویس مروارید برای من آورده ویه پیپ و فندک برای پدرت،هدیه تورو هم به خودت می ده.
- آخ جون ولی ای کاش مال منم آورده بود.
- متاسفم مجبوری تا دوشنبه صبر کنی.
- خدا صبرت بده سایه!می دونم خیلی سخته.
مامان د رحالیکه به حرف سولماز می خندید گفت:
- سولماز جان هفته آینده دوشنبه یادت نره.
- نه مرسی من مزاحمتون نمی شم ،جمعتون خانوادگیه.
- اِ خاله جون چرا با من اینقدر تعارف می کنی.تو برای من با سایه هیچ فرقی نداری،اگه از این حرفا بزنی از دستت ناراحت می شم.
- چشم.
مامان سولماز را بوسید و گفت:
- قربونت برم که اینقدر دختر خوبی هستی.
***
روز دوشنبه حدود ساعت هشت بود که به طرف خانه عمو حرکت کردیم.وقتی رسیدیم شاهین را ندیدیم،بابا سراغ شاهین را گرفت.
گیتی گفت:
- شاهین حمام بود که آب قطع شد. تا همین چند لحظه پیش آب قطع بود الان میاد خدمتتون.
از فرصت استفاده کردم و به زیر زمین رفتم تا سری به خرگوشهای گیتی بزنم.
برفی را بغل کردم و نوازشش کردم و از داخل کیفم دوتا حبه قند بیرون آوردم و به او دادم.بعد سراغ خرگوش سیاه و سفید با نمکی رفتم که بعد از بری او را بیشتر از همه دوست داشتم و به او هم یک حبه قند دادم ولی برای سه تای دیگه چیزی نیاورده بودم فقط دستی به سرو گوششان کشیدم و بلند شدم بیرون برم که کسی سلام کرد.
برگشتم و شاهین را دیدم ،مامان راست می گفت قیافه اش با عکسهایی که از او دیده بودم خیلی فرق می کرد.
- سلام حالتون خوبه.
- ممنون شما خوبید.
- مرسی.
- مامان درست می گفت،شما خیلی خوشگلید.
لبخندی زدم و گفتم:
- گیتی همیشه درباره من اغراق می کنه،شمام خیلی تغییر کردید.
- بهتر شدم یا بدتر؟
- خب معلومه بهتر.
لبخندی زد و گفت:
- اینجا جای خوبی برای مصاحبت با خانم زیبایی مثل شما نیست.
- وقتی بهم می گی شما احساس غریبی میکنم.فکر نمی کنی تو ،خیلی بهتر باشه؟
- فکر کردم شاید خوشت نیاد بهت بگم تو.
در را باز کرد و گفت :
- خواهش می کنم.
جلوی درآشپز خانه به گیتی برخوردم و گفتم:
- برفی خیلی چاق شده.
- داره بچه دار میشه.
در حالی که می خندیدم گفتم :
- مبارک باشه.
و به سالن پذیرایی رفتم و نشستم،بعد از چند لحظه گیتی آمد و کنار مامان نشست و با هم شروع به صحبت کردند ،پدر و عمو هم درباره اوضاع کارحانه با هم صحبت می کردند.
به شاهین که رو به رویم نشسته بود نگاه کردم چشمهایش تقریبا همرنگ چشمهای خودم بود منتهی یه کم پررنگتر با ابروهای هلالی و گونه برجسته،بینی اش هم عیب نداشت و کاملا به صورتش می آمد وقتی می خندید دو ردیف دندان سفید و مرتب نمایان می شدند.موهایش بلند بود و آراسته.قدبلند وچهر شانه روی هم رفته خیلی جذاب بود.بلوزی سفید با شلوار جین پوشیده بود که زیباییش را بیشتر کرده بود.
شاهین که سرش را بلند کرد سریع جت نگاهم را عوض کردم ولی متوجه شدم به من خیره شده،بعد از چند لحظه ای نگاهش کردم ،لبخند زد،من هم لبخند زدم و سرم را پایین انداختم.
بعد از شام پدر و عمو رفتند با هم شطرنج بازی کنند،مامان و گیتی هم رفتند تا ژورنال مدل مویی را که جدیدا یه دست گیتی رسیده بود ،ببینند.
شاهین به طرفم آمد و گفت:
- سایه بهتره من و تو هم اینجا نشینیم .دنبال من بیا.
وقتی وارد اتاقش شدم بوی ادکلن ملایمی فضا را پر کرده بود،اتاقش به نظرم خیلی جالب اومد طرف چپ اتاق تخت خوابش قرار داشت،کاناپه ای هم کنار پا تختی بود که جلوی آن میزی قرار داشت که رویش پر بود از مجلاتی به زبان لاتین.
کتابخانه سمت راست هم پر بود از کتابهای قطور.
- اتاق جالبی داره.
- ولی از دکورش زیاد خوشم نمی آد می خوام عوضش کنم.
بعد کاتالوگی دستم داد و گفت:
- به نظر تو کدوم یکی از این طرحها قشنگتره؟
کاتالوگ را باز کردم و طرحها را دیدم و یکی را نشانش دادم و گفتم:
- این از همه قشنگتره.
با نگاهی به طرح گفت:آره خیلی قشنگه،ولی این طرح برای اتاق خواب دونفره اس.
و خندید.
در حالیکه خجالت کشیده بودم گفتم:
- اکثر طرحا دونفره بود برای همین بیشتر حواسم به اونها جلب شد.
بعد طرح دیگری را نشانش دادم و گفتم:
- اینم خوبه.
- آره خودمم همین رو انتخاب کردم.
کاتالوگ را بست و گفت:
- درست تموم نشد؟
- نه من تازه ترم پنجمم،ولی فکر کنم هفت ترمه درسمو تموم کنم.
- خوبه ،وی مثل اینکه یک سال پشت کنکور موندی درسته؟
- در واقع بله،چون من سال اول پزشکی قبول شدم ،یه ترم خوندم فهمیدم این رشته به درد من نمی خوره.انصراف دادم و دوباره شروع کردم به درس خوندن تا رشته تاریخ قبول شدم.برای همین یه سال عقب افتادم.البته حالام برای اینکه از جمع دکترای فامیل عقب نمونم قصد دارم دکترام رو توی رشته تاریخ بگیرم تا از بقیه کم و کسری نداشته باشم.
- تو نه تنها از بقیه چیزی کم و کسر نداری تازه یه چیزی ام تو وجودت هست که دیگرا فاقد اون هستن.
- جدی!مگه تو ازم تعریف کنی.
- ولی من جدی جدی گفتم.
- قصد داری ایران بمونی؟
- قصدش رو که دارم،ولی هنوز به مامان و بابا چیزی نگفتم،تا اگه باز نظرم عوض شد زیاد ناراحت نشن،تو اولین نفری هستی که بهت گفتم امیدوارم این حرف پیش خودمون بمونه.
- مطمئن باش،فقط باید حق السکوت بدی.
- باشه.
و به طرف کمد دیواری رفت و درش را باز کرد.چهار بسته کادو پیچ آنجا بود .بسته ای را به طرفم گرفت و گفت:
- قابل شما رو نداره.
- مرسی،همین که به یادمون بودی کلی ارزش داره.دیگه نیازی به هدیه نیست.
و بسته را باز کردم.داخلش یک پالتو پوست زیبا بود.با شوق گفتم:
- مرسی شاهین خیلی قشگه.
- خواهش می کنم.
بسته بعدی را هم به دستم داد ،بسته را گرفتم و گفتم:
- وای اینم برای منه؟
- هم این،هم دوتای دیگه.
- دیگه قرار نبود این قدر خجالتمون بدی آقای دکتر.
- قابل شما رو نداره به قول معروف برگه سبزی است تحفه درویش.
بسته را باز کردم و جعبه ای را از آن بیرون کشیدم داخل آن یک عطر همراه با مام و اسپری بود.در بسته بعدی هم یک سگ پشمالو و خوشگل و در بسته آخر هم یکسری لوازم آرایش با مارکهای معروف بود.
- خوشت اومد؟
- آره خیلی ،واقعا خوش سلیقه ای.
- خوشحالم که خوشت اومد.
در همین موقع صدای گیتی را شنیدم که گفت:
- شاهین،عزیزم بیا میوه و شیرینی بر.
شاهین بلند شد و از بالای پله ها گفت:
- نه مامان الان میایم پایین.
چند دقیقه بعد همراه شاهین پایین رفتم.نیم ساعتی که نشستیم پدر برخاست و گفت:خب دیگه کم کم رفع زحمت کنیم.
من و مامان هم بلند شدیم،شاهین به من اشاره کرد همراهش بالا بروم.داخل اتاق که شدیم از داخل کمد بسته ها را در اورد و گفت:
- سایه یه خواهشی ازت دارم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بفرمایید.
- همین جا ازت خداحافظی کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب از دیدنت خیلی خوشحال شدم.
و دستم را جلو بردم.
شاهین لبخندی زد و گفت:
- منم همین طور.
و در یک لحظه شاهین دستم را بوسید.ناخودآگاه دستم را کشیدم.
- ناراحت شدی؟..منو ببخش.
به خود مسلط شدم و گفتم:
- چون پسر عموم هستی و با افکار و عقاید من آشنایی نداشتی می بخشمت،می دونی اگه یکی دیگه جای تو اینکارو می کرد الان دیگه دندوناش به ردیفی قبلش نبود!
- پس خدا خیلی رحم کرده.
- آره چون من خیلی زود عصبانی می شم.
- پس پشت این صورت زیبا و آروم و ملوس،یه آدم خشن مخفی شده؟
- می دونی من خیلی سختگیر نیستم ولی اجازه هم نمی دم هر کسی هر کاری بکنه.
- فکر نمی کردم ناراحت بشی امیدوارم منو ببخشی.
- اشکالی نداره در صورتی که دوباره تکرار نشه.
- آه،مگه دیوونه باشم که تکرار کنم ولی می دونی خیلی دلم می خواست بدونم عکس العمت چیه،خیلی وقت بود با دخترای ایرانی برخورد نداشتم طرز فکرشون یادم رفته بود.
- یعنی تو اونجا با ایرانیا معاشرت نمی کردی؟
- چرا ولی دختر و پسرای ایرانی اونجا همشون مسخ شدن.
- حتما فکر کردی منم مثل اونام.
- نه ابدا،ولی خب من آدم کنجکاوی ام.شایدم فضول. ولی خوشم اومد تو دختر خوب و پاک و صادقی هستی درست مثل موقعی که کوچولو بودی.
- خب خدا رو شکر که از امتحان سربلند بیرون اومدم، به خاطر هدیه ها ممنون.
- قابل تو رو نداره.ارزش تو به مراتب بیشتر از این چیزهاست.اگه همه دخترای ایرانی مثل تو بودند خیلی خوب بود.
- از من بهترم وجود داره،ولی متاسفانه تو باهاشون برخورد نداشتی.
- امیدوارم همین طور که تو می گی باشه.
لبخندی زدم و گفتم:مطمئنم که همین طوره و بعد همراه شاهین به پایین رفتم.
بابا و مامان با دیدن بسته ها در دست من و شاهین تعجب کردند.
پدر گفت:
- شاهین عمو جون تو سایه رو بد عادت می کنی حالا از این به بعد هر جا بری باید براش کلی هدیه بیاری.
- نه عمو جون اینا قابل سایه رو ندارن.به قول خودتون برگ گلی بیش نیست.
- به هر حال عزیزم ما راضی به این همه زحمت نبودیم امیدوارم بتونیم یه روزی جبران کنیم.
- خواهش می کنم سارا من که کاری نکردم.
مامان موقع خداحافظی با گیتی گفت:
- خب پس دوشنبه هفته آینده یادتون نره.
- نه عزیزم حتما مزاحمتون می شیم.
بار دیگر با شاهین خداحافظی کردم و به خانه باز گشتیم.
***

nika_radi
28-06-2009, 11:21
فصل ششم-1
از مامان خداحافظی کردم و به خوابگاه رفتم تا با سولماز به دانشگاه برویم،طبق قولی که به مامان داده بودم تند رانندگی نکردم جلوی در خوابگاه سولماز را دیدم که برایم دست تکان می داد،دستی برایش تکان دادم و با سر سلام کردم،سولماز پس از چند لحظه آمد و سوار شد و گفت:
- سلام.
- سلام به روی ماهت،این کوله پشتی چیه؟
- گفتم دیگه عصر دوباره نیایم خوابگاه،برای همین الان لباسم رو برداشتم.
- قربون تو.
- تند برو،به کلاس نمی رسیم ها.
- نترس،استاد بقایی سر ساعت سر کلاس نمیاد می دونی چیه من از این استادا خوشم میاد.
- اگه خوشت میاد برات بخرمش توفقط لب تر کن.
- اِ،مگه بابات مبلغ پول تو جیبیت رو بیشتر کرده؟
- آره ،تو نگران این چیزا نباش.
موقعی که وارد سالن شدیم و به طرف کلاس رفتیم،در کلاس بسته بود.سولماز با حرص گفت:
- وای دیدی چی شد ،استاد رفته.
- حالا همیشه دیر می اومد ها،این دفعه زود اومده شانس ما.سولماز،جون من تو در بزن.
- اِ چرا من ،خودت در بزن.
- الهی قربونت برم،جبران می کنم.
- نه در می زنم،نه می خوام صد سال دیگه برام جبران کنی.
یکی زدم تو سرش و گفتم:
- الهی تیکه تیکه بشی!
- هر چی می خوای بگو.
در همین موقع فرزاد فرهمند را دیدیم به او سلام کردیم .
- سلام خانما ،حالتون خوبه؟
با بی حوصلگی گفتم:
- نه الان که زیاد تعریفی نداره.
فرزاد در حالیکه می خندید گفت:چیه پشت در موندید.حالا استادش کیه؟
- استاد بقایی.
- بقایی،اون که مشکلی نداره،راهتون می ده علی الخصوص که....
و دیگر ادامه نداد.
سولماز پرسید:علی الخصوص چی؟
- هیچی چیز زیاد مهمی نیست.
- آقای فرهمند ممکنه شما در بزنید و بگید با آقای بقایی کار داری،بعد ما بریم تو.
- عرض کردم خانم معتمد نیازی به این کارها نیست،من می دونم که راهتون می ده.
- مثل اینکه تکه کلام فرناز به شمام سرایت کرده؟
- باشه ،برای اینکه بهتون ثابت کنم،در می زنم.
با خوشحالی گفتم:
- لطف می کنید.
فرزاد چند ضربه به در زد پس از چند لحظه با صدای بفرمایید استاد بقایی در را باز کرد و گفت:
- آقای بقایی،چند لحظه تشریف بیارید.
استاد بقایی بیرون آمد و در را پشت سرش بست.با دیدن ما مکثی کرد ،سلام کردم و سرم را پایین انداختم،فرزاد گفت:
- من با خانما کاری داشتم،نتونستن به موقع سر کلاس بیان،این بود که مزاحم شما شدم.
- خواهش می کنم می تونن تشریف بیارن.
سرم را بلند کردم که تشکر کنم،استاد بقایی داشت نگاهم می کرد،گفتم:
- لطف کردید استاد.
ولی استاد همین طور به من نگاه کرد ،سرم را پایین انداختم ،فرزاد پایش را روی پای استاد بقایی گذاشت و فشار داد.استاد بقایی که انگار اصلا حواسش نبود گفت:
- خواهش می کنم خانم ،بفرمایید.
من و سولماز وارد کلاس شدیم و ته کلاس جایی برای نشستن پیدا کردیم.
سولماز در حالیکه کتابش را باز می کرد گفت:
- خب به خیر گذشت.
- از بس من دعا کردم.
- اِ...نمی دونستم این طور دعات گیراست.
- از بس خنگی،ولی از حالا به بعد بدون.
- پس دعا کن از من نپرسه.
- حالا ببینم.
در همین موقع استاد وارد کلاس شد.شیوه تدریس استاد بقایی این گونه بود که زمان تدریس،دانشجو می بایست درباره موضوع درس مطالعه قبلی داشته باشد و هر بار از یک نفر سوال می کرد.این بار هم استاد بقایی نام مرا خواند تا توضیحاتی بدهم.
البته درس آن روز درباره حمله مغولها بود و من اطلاعات مختصر و مفیدی از کتاب تاریخ مغول نوشته عباس اقبال آشتیانی ارائه دادم.زمانی که توضیحاتم تمام شد،استاد گفت:
- خیلی خوب بود خانم معتمد ،بفرمایید.
در حالیکه می نشستم سولماز گفت:
- واه این چرت و پرت ها چی بود؟تازه اینم گفت خیلی خوب بود خانم معتمد.
به سولماز که داشت ادای استاد رو درمی آورد خندیدم و گفتم:چیه ؟داری از حسادت می ترکی؟
- غلط نکنم تو سرش فکرایی افتاده!
- وای سولماز از دست تو،خدا نکنه یه پسری به من نگاه کنه،تو فی الفور می گی عاشقت شده.
- نه به جون تو،ببین چطوری بهت خیره شده،سایه اگه بیاد خواستگاریت چی؟
- دوباره تو برای خودت بریدی و دوختی؟
- نه جدی،چی می گی؟
نگاهش کردم ،چشمهایش از کنجکاوی برق می زد،تصمیم گرفتم سرکارش بگذارم و گفتم:
- هیچی،در کیفمو باز می کنم و تقویمم رو در میارم به ماه نگاه می کنم و یه روز خوب و سعد رو پیدا می کنم و نشونش می دم و می گم همین روز بیای همه چیز حله.
- خیلی بی مزه ای سایه دارم جدی ازت می پرسم.
- حالا که نیومده اگر هم اومد می گم من همه جوره با تو تفاهم دارم فقط زودتر تاریخ عروسی رو مشخص کن.
سولماز صورتش را برگرداند و تا آخر کلاس دیگر با من حرف نزد.
ادامه دارد.....

سمیرا 66
28-06-2009, 12:43
عزیزم سلا[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]م میخواستم ببینم همزمان که رمان رو اینجا میذاری تو سایت نود و هشتیا هم میذاری یا کدوم رو زودتر میذاری و به اندازه هم میذاری یا نه
بازم ممنون

nika_radi
28-06-2009, 13:11
فصل ششم-2
کلاس که تموم شد گفتم:
- سولماز خانم،با من قهری؟
- آره ،قهره قهرم.
- خب به درک اسفل السافلین،حالا پاشو بریم خونه.
سولماز که سعی داشت نخندد،بلند شد.نگاهش کردم.
- چیه؟چرا مثل وزغ زل زدی به من.
و خنیدید.
- داشتم فکر می کردم عجب مگس تپل مپلی هستی.
و دست در گردن هم انداختیم و از کلاس بیرون رفتیم،موقعی که به خانه رسیدیم مامان داشت سالاد درست می کرد.سلامی کردیم و به اتاق من رفتیم.رو به سولماز کردم و پرسیدم:
- نمی خوای دوش بگیری؟
- چرا،ولی اول تو برو.
هنگامی که ازحمام بیرون آمدم،سولماز یک دست لباس برای من انتخاب کرده بود و روی تخت گذاشته بود.چشمش که به من افتاد،گفت:
- می دونستم از من نظر می خوای برای همین زودتر لباست رو انتخاب کردم.با این حال هرچی دوست داری بپوش.
لباسی که برایم انتخاب کرده بود ،پیراهنی شکلاتی رنگ و آستین کوتاه بود که قدش تا زیر زانوهایم می رسید و کمرش هم با کمربند پهنی بسته می شد.
- نه همین خوبه،حالا زودتر برو دوش بگیر بیا موهامو سشوار بکش.
- چشم.
- چشمات در بیاد.
- وای تو چقدر پرویی ،علتش چیه؟
- آه گِلاوکُن هر علتی زائده معلولی است.
- سقراط عزیز بهتر خفه شی.
- هر چی تو بخوای.
سولماز پس از چند دقیقه ای از حمام بیرون آمد.موهایم را به طرز جالبی سشوار کرد،لباسم را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و به خودم نگاه کردم.
سولماز ضربه ای به دستم زد و گفت:
- بابا خوشگلی بیا بریم پایین.
بابا و مامان داشتند با هم شطرنج بازی می کردند.من و سولماز کنارشان نشستیم بعد از چند دقیقه بازی با مغلوب شدن مامان خاتمه پیدا کرد.به مامان که ناراحت به نظر می رسید ،گفتم:
- مامان ناراحت نشید،همین که بازیتون اینقدر خوبه که بابا زحمت بازی کردن با شما رو به خودش می ده کلی ارزش داره.با بعضیا که حتی بازی هم نمی کنه.
و نگاهی به سولماز انداختم و خندیدم.
- خاله جون،کاری نداری انجام بدم؟
- نه عزیزم.
به ساعتم نگاه کردم ،یک ربع به هشت مانده بود.شطرنج را چیدم و به سولماز گفتم:
- بیا یه دست بازی کنیم،سیاه یا سفید؟
- سفید.
- مال تو،برای من که همیشه برنده ام فرقی نداره سفید باشم یا سیاه.
- این بار بهت ثابت میکنم که از شطرنج چیزی سر در نمی آری.
- نگو می ترسم،حالا شروع کن ببینم.
سولماز حرکتی کرد و گفت:
- نوبت توئه.
خلاصه با چند حرکت توانستم وزیرش را بزنم،سولماز که حسابی عصبانی شده بود گفت:
- خیلی بی خود وزیر من کشته شد.
- ناراحت نشو،بالاخره قسمت این وزیر نالایق تو بیشتر از این نبوده،می دونی خیلی از وزیر ها و شاهها بیخودی به دست سربازای عادی کشته شدند مثل نادر شاه افشار ،جالبه نه؟
- اصلا ،خیلیم خنکه.
- خب حالا حرکت کن.
سولماز حرکتی کرد و عصبانی گفت :
- بیا.
- سولماز می دونی اشکال بازی تو چیه؟یا دوروبر شاهت رو اینقدر شلوغ می کنی که طفلک راه فرار نداره یا اطرافش رو اونقدر خالی می کنی که از هر طرف کیش می شه.
و بعد گفتم:
- کیش و مات.
سولماز در حال تاسف خوردن بود که خانواده عمو آمدند،سولماز از دور شاهین را دید و گفت:
- عجب پسر عموی خوش تیپی داری سایه!
- خب دیگه،ما طایفه ای خوش تیپ هستیم.
وقتی سولماز را به شاهین معرفی کردم،شاهین متعجب گفت:
- از دیدارتون خیلی خوشبختم خانم.
- شاهین برای چی تعجب کردی؟
- هیچی،از اینکه هنوز با هم دوستید تعجب کردم،من شما رو به خاطر میارم.
سولماز لبخندی زد و گفت:
- ولی متاسفانه من شما رو یادم نمیاد.
- آخه اون موقع شما ده یازده سال بیشتر نداشتید،طبیعیه منو یادتون نیاد.
- شاهین تو عجب حاظفه ای داری.
موقعی که سینی را مقابل گیتی گرفتم ،در حین برداشتن فنجان گفت:
- عزیزم همه شکر دارن؟
- البته ،مگه همیشه قهوه با شکر میل نمی کنید؟
- چرا ولی شاهین بدون شکر می خوره.
- باشه ،الان عوضش می کنم.
خواستم به آشپز خانه بروم که شاهین گفت:نه سایه لازم نیست عوض کنی ،با شکر می خورم.
- مسئله ای نیست برات عوض می کنم.
- نه عزیزم همین خوبه،می خورم.
سرم را تکان دادم و گفتم:هر طور تو بخوای.
و کنار سولماز نشستم،سولماز با نوک پا به پایم ضربه ای زد و خندید.بعد از مدتی بلند شدم و به سولماز و شاهین گفتم:
- بهتره بریم اون طرف سالن.
آنها به دنبالم آمدند و در طرفین من نشستند،به سولماز نگاهی انداختم و اشاره کردم که صحبت کند،سولماز سری به علامت فهمیدن تکان داد و بعد از چند لحظه گفت:
- خب،آقای دکتر اینجا بهتره یا آمریکا؟
- از یه جهاتی خوبه،و از یه جهاتی بد،مثلا اونجا چون دارای تکنولوژی برترو جدیده برای زندگی کردن بهتره،ولی افکار و عقاید اونا به ما نمی خوره،البته دوری از خانواده هم مشکل بزرگیه.ولی صرف نظر از امکانات،می تونم به جرات بگم که هیچ جا وطن خود آدم نمی شه.
- دقیقا حرف شما کاملا متینه،من هرچی به سولماز می گم به خرجش نمی ره.سولماز تا خودش نره و تجربه نکنه از خر شیطون پیاده نمی شه.
- خب،البته این نظر منه و نمی شه تعمیمش داد.
- بله،هرکس یه عقیده و نظری داره.
- بله و البته نظر هر کس محترمه،شما تا خودتون آمریکا نرید و اونجا زندگی نکنید نمی تونید بگید ایران بهتره یا آمریکا،وقتی رفتید و زندگی کردید اگه خودتون و با محیط تطبیق دادید می تونه برای شما بهترین کشور دنیا باشه ولی اگه نتونستید مسلما حرف منو تصدیق می کنید.
- دقیقا ،ولی سایه مثل پیرزنا عقیده داره که هیچ کجا وطن خود آدم نمی شه.
شاهین به این حرف سولماز خندید من که ناراحت شده بودم سرم را پایین انداختم.
- سایه ناراحت شدی،نمی دونستم اینقدر زودرنجی وگرنه نمی خندیدم.
- من زودرنج نیستم ولی خنده تو یه طوری بود که انگار منو مسخره کردی.
- نه به جون خودم،اصلا این طور نیست سایه.
خواستم برخیزم که دستم را گرفت و گفت:منم همین عقیده رو دارم و از تصور خودم به شکل یه پیرزن خندیدم باور کن در هر حال امیدوارم منو ببخشی.
- باشه، باور کردم.
- خب پس مارو بخشیدی؟
- البته ولی فقط شاهین رو در مورد بخشیدن تو هنوز تردید دارم.
- پس شصت بار سرتو بکوب به دیوار تا از تردید در بیای.
شاهین که خنده اش گرفته بود سرش را پایین انداخت،در همین موقع زهرا خانم آمد و گفت:
- غذا آماده است.
ادامه دارد....

nika_radi
28-06-2009, 17:17
فصل ششم-3
زهرا خانم زنی پنجاه ساله بود که گاهگاهی برای کمک به مادر به منزل ما می آمد و من او را مثل مادربزرگم دوست داشتم،زنی ساده و پاک نیت بود،امروز هم وقتی فهمیده بود مامان میهمان دارد برای کمک مانده بود.زمانی که شام کشیده شد زهرا خانم سر میز نیامد،بیچاره خجالت می کشید به سراغش رفتم و با اصرار سر میز آوردمش،زهرا خانم کنار من نشست ،برایش غذا کشیدم و گفتم:
- بفرمائید ،زهرا خانم غریبی نکنید.
زهرا خانم لبخند مادرانه ای زد و تشکرکرد.بعد از چند دقیقه ای مامان به زهرا خانم گفت:
- یه لیوان نوشابه برای گیتی بریز.
من که دوباره شیطنتم گل کرده بود روی پلوی زهرا خانم مقداری نمک پاشیدم.
زهرا خانم با نگاهی به بشقابش گفت:
- سایه جان من دیگه اشتها نداشتم ،برای چی دوباره کشیدی؟
- زهرا خانم شما که چیزی نخوردید چرا تعارف میکنید،بخورید.
زهرا خانم قاشق را پر کرد و به دهانش گذاشت.نگاهش کردم و متوجه شدم فهمیده که غذا شور شده،نگاهی به من کرد و گفت:
- وای سایه جان اینکه شور ِ شور شده؟
- نه زهرا خانم،من خوردم شور نبود.
- تو داری برای دلخوشی من اینو می گی،بهتره پاشم برم.
کم مانده بود همه چیز خراب شود بنابراین آرام گفتم:زهرا خانم من شوخی کردم یه ذره نمک روی غذاتون پاشیدم،فقط همین.
زهرا خانم نگاهی به من انداخت و گفت:راست می گی؟
- آره به جون خودم ،به مامان چیزی نگی.
- باشه الان نمی گم ولی بعدا حتما می گم،من نمی دونم تو کی می خوای دست از این شیطنتا برداری؟
- زهرا خانم،جون من نگو،قول می دم به وقتش دست بردارم.
بعد رو کردم به سولماز و گفتم:عجب غلطی کردم می خواد به مامان بگه.
- فکر نکنم،خواسته بترسونت.
- آخه مامان منو می شناسی که چقدر منظبطه اگه بفهمه خیلی بد می شه،سولماز دعا کن چیزی نگه.
- چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
- دیگه ببین کار دنیا چقدر خراب شده که تو داری منو نصیحت می کنی.
- خب بالاخره باید یکی تورو نصیحت کنه.کی بهتر و غمخوار تر از من؟
- توأم داری از آب گل آلود ماهی می گیری،خدا به داد اون کسی برسه که تو ناصحش باشی.
- خیلیم دلت بخواد ،اصلا بهتره به مامانت بگه ،اگرم نگفت خودم میگم.
- سولماز دیگه داری عصبانیم می کنی ها!
- عصبانی بشو ببینم چی می شه؟
از زیر میز پایش را محکم روی پایش کوبیدم از درد می خواست جیغ بکشه ولی جرأت نداشت نگاهش کردم و لبخند زدم،بعد از چند دقیقه ظرف ژله را برداشتم و گفتم:
- سولماز جان ژله.
دندان قروچه ای کرد و گفت:
- نه عزیزم میل ندارم.
اولین نفری که از سر میز شام بلند شد من بودم،چند لحظه بعد سولماز و شاهین هم آمدند.
خوشحال شدم با سولماز تنها نبودم و گرنه حتما کارم را تلافی می کرد.نیم ساعتی که نشستم برخاستم تا آب بخورم رو به شاهین کردم و پرسیدم:
- آب نمی خوری.
- نه ممنون.
- تو چی عزیزم؟
- یه لیوان مرسی.
- خب برو بخور.
- حالا ببین ،دیگه دارم عصبانی می شم امروز تا اونجائی که راه داشته سر به سر من گذاشتی.
- من؟!حالا چرا عصبانی می شی،برات یه لیوان آب میارم ،غصه نخور.
و سریع رفتم و با یک لیوان آب برگشتم.سولماز که طفلک می ترسید آب بخورد لیوان را از دستم گرفت و روی میز گذاشت.
- چرا نمی خوری؟
شاهین در حالی که به من نگاه میکرد گفت:
- حتما می ترسه توش نمک ریخته باشی.
و خندید.با تعجب گفتم:
- متوجه منظورت نمی شم؟
- حتما دیده چه بلایی سر زهرا خانم آوردی.
در حالیکه سعی میکردم نخندم گفتم:ولی من فکر کردم کسی متوجه نشده البته به جز سولماز،یعنی می دونی شاهین فکرش از سولماز بود.
- سایه تورو به هر کسی که می پرستی دست از سر من بردار.
- این دست من ،اینم سر تو،کجا دست من رو سر توئه؟حالا شاهین فکرمی کنه تو علاوه بر اینکه خیلی شیطونی ،دیوونه ام هستی.
شاهین که خنده اش گرفته بود سرش را پایین انداخت و در حالیکه می خندید گفت:
- سایه نمی دونستم اینقدر شوخ و شیطون وسرزنده ای.
- با همین کاراش پدر منو در اورده.
- تو دیگه حرف نزن که خودت از من بدتری.
- سایه از دستت سر به بیابون می ذارم ها!
- سولماز من یه قمقمه آب دارم یادت باشه وقتی خواستی بری با خودت ببریش لازمت می شه.
سولماز با صدای بلند خندید و من دوباره گفتم:
- آهان حالا ببین چقدر خوشگل شدی،هیچ وقت اخم نکن.
- واقعا شما دوستای خوبی برای هم هستید،این خودش کلی ارزش داره.
- دنیا رو بگردم از سولماز بهتر پیدا نمی کنم،به جون خودم خیلی دوستش دارم.
- وای خدا دوباره محبتش قلمبه شد.
- نازی،دیگه اذیتت نمی کنم.
سولماز رو به شاهین کرد و گفت:
- این قولش فقط دو دقیقه اعتبار داره.
- قرار نشد آبروی منو جلوی آقای دکتر ببری و گرنه می دم گوشِت رو ببره.
- دیدید من اینو مثل کف دستم می شناسم.
- نه شاهین اشتباه گفت کف دستش رو مثل من می شناسه.
- وای داری کفریم می کنی پا می شم.....
نگذاشتم ادامه بدهد وگفتم:
- اگه می خوای بری بیابون کلاه و قمقمه ببر،اگه خواستی بری کنار دریا مایو بپوش.اگه خواستی بری صحرا یه کوله پشتی دارم که جون می ده برای دشت و صحرا،وسایلت رو توش می ذاری و می اندازی رو دوشت و می ری،اون طوری که نادر رفت.
شاهین که درتمام مدت می خندید گفت:سایه دیگه نگو دارم از دل درد می میرم.
- نه جدا شما بگید من شیطون ترم یا سایه ؟
- شاهین جان خجالت نکش،فقط حقیقت رو بگو،سولماز ناراحت نمی شه.
- شما هر دوتون شیطونید.
- واضح تر بگید شاهین خان.
- تو چشمای سایه یه برق خاصیه که شیطونتر نشونش می ده.
- دیدی سایه ایشون با من هم عقیده هستن.
- چی چی با تو هم عقیده اس،شاهین ناسلامتی ما با هم فامیلیم بگو سولماز شلوغتر از منه.
- من هر طور که فامیلی با تو حساب کنم باز تو شیطونتری عزیزم.
- خیلی ممنون،دست شما درد نکنه الا که این طوری شد من می رم.
نگذاشتند حرفم را ادامه دهم و با هم گفتند :
- کجا؟؟
با خونسردی گفتم:
- میوه بیارم!
شاهین نفس راحتی کشید و گفت:
- فکرکردم می خوای قهر کنی.
لبخندی زدم و گفتم:
- نه دیگه اونقدرام لوس نیستم.
موقعی که ظرف میوه را برداشتم ببرم عمو گفت:
- سایه جان با بچه ها بیاید می خوام درباره یه برنامه نظرتونو بپرسم.
- چشم عمو جان.
پیش سولماز و شاهین رفتم،صحبت سر خارج رفتن بود.صدای سولماز را شنیدم که گفت:
- من خیلی دوست دارم برم اونجا.
- پس سولماز جان تا ،حالا نرفتی ،بیا بریم پیش عمو مثل اینکه خبرایی شده.
- سایه دوباره چه نقشه ای کشیدی.
- به جون تو هیچی،عمو گفت می خوام نظرت رو راجع به موضوعی بپرسم.
- درباره چی؟
- مثل اینکه یکی از آشنا های عمو که خیلی پولداره قصد داره با یه دختر ایرانی ازدواج کنه و بره آمریکا،عمو هم تورو معرفی کرده.
- سایه بس کن.دیگه داری دیونه ام می کنی ها!
شاهین پرسید :
- سایه داری جدی می گی؟
در حالیکه سعی می کردم قضیه را لو ندهم گفتم:
- واه،یعنی چی شاهین،شوخیم چیه؟
سولماز و شاهین کاملا باور کرده بودند که عمو می خواهد درباره خواستگاری صحبت کنه و وقتی عمو گفت،((قراره آخر هفته به شمال بریم))قیافه شاهین و سولماز دیدنی بود.شاهین دستش را روی صورتش گذاشته بود و می خندید،سولماز هم از زیر میز یا پایم را لگد می کرد یا نیشگونم می گرفت.بالاخره بعد از اینکه همه موافقت کردند سولماز بلند شد و گفت:سایه یه لحظه بیا.نگاهی به شاهین کردم و گفتم:
- بیا،مثل اینکه قضیه خیلی بغرنجه.
شاهین بی تأمل برخاست و به دنبال سولماز به حیاط رفتیم،سولماز تا چشمش به من افتاد گفت:
- به نظرت شوخی بی مزه ای نبود؟
- فقط یه شوخی بود،فکر نمی کردم اینقدر عصبانی بشی سولماز.
- تو اصلا بلد نیستی کی و کجا شوخی کنی.بابا،هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.
- باشه می رم کلاس یاد میگرم.
- سایه،جون من چاشنی خود شیرینی رو بهش اضافه نکن.
- آخه چرا؟ترش و شیرین می شه اون موقع مزه اش بهتره.
- پس یه بار همچین شوخی باهات بکنم که....
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم:
- باشه،موفق باشی.
وقتی بحثمان تمام شد به شاهین نگاه کردیم که روی زمین نشسته بود و دلش را گرفته بود و می خندید،بعد از چند دقیقه ای که خنده اش تمام شد گفت:
- سایه تو عجب فیلمی هستی.
- نه بابا ،خبر ندارید چون سایه سریاله و شوخی هاش ادامه داره.
به هر حال دل سولماز را به دست آوردم،موقع خداحافظی شاهین رو به سولماز کرد و گفت:
- خانم از دیدارتون خیلی خوشحال شدم امیدوارم دوستای خوبی برای هم باقی بمونید.
- منم امیدوارم البته اگه سایه بذاره.
- نه من قول می دم دیگه دختر خوبی بشم.شبا هم ساعت نه بخوابم.
چند دقیقه بعد خانواده عمو رفتند.من و سولماز هم رفتیم که بخوابیم.
***

nika_radi
29-06-2009, 12:44
فصل هفتم-1
صدای پدر را که می گفت((سایه،سولماز عجله کنید،ساعت شش شد))شنیدم.
بار دیگر سریع وسایلمان را چک کردیم و چمددانها را به دست گرفتیم و از اتاق خارج شدیم پایین پله ها پدر چمدان ها را گرفت گفت:
- درو قفل کنید زود بیایید.
وقتی با سولماز از خانه خارج شدیم،دووی سفیدی جلوی در پارک بود و شاهین سوار آن بود.گیتی به طرفم آمد و گفت:
- شما سوار ماشین شاهین بشید که تنها نباشه.
شاهین پیاده شد و با ما سلام و احوالپرسی کرد.سوار که شدم گفتم:
- مبارک باشه آقای دکتر،خیلی قشنگه.
- مرسی،قابل شما رو نداره.
- ممنون،اتفاقا بابا می خواست برای من دوو بخره،ولی من اپل رو ترجیح دادم،آخه برای خانمها خیلی مناسب و جمع و جوره.
- بله دقیقا،خانما چون خودشون ظریف هستن باید سوار ماشینای کوچیک و ظریفم بشن.
شاهین یک پاکت سیگار از جیبش بیرون آورد و به ما تعارف کرد.هیچ کدام برنداشتیم.شاهین در حین روشن کردن سیگارش گفت:
- چه دخترای خوبی!
- به نظر من برای خانما سیگار کشیدن چندان جالب نیست.
شاهین در حالی که لبخند می زد گفت:
- خوب برای آقایونم چندان جالب نیست ولی....
- ندیده بودم تا حالا سیگار بکشی!
- خوب سیگاری نیستم تفننی می کشم.جلوی بزرگترام برای رعایت احترام نمی کشم.
- معتادام اول با سیگار اونم تفننی شروع کردن و بعد معتاد شدند ،بهتره نکشی.
شاهین نگاهی به من کرد و گفت:چشم.
و سیگارش را از شیشه به بیرون پرت کرد.سولماز از داخل کیفش یک بسته آدامس بیرون آورد و گفت:
- بهتره به جای سیگار از این آدامسها استفاده کنید.
شاهین یک دانه برداشت و تشکر کرد.به من هم تعارف کرد،یک دانه برداشتم و گفتم:
- مرسی.
سولماز آرام در گوشم گفت:
- کوفتت بشه.
نگاهش کردم،ابرویی تکان داد و چشم هایش را بست.
بالاخره به ویلای عمو رسیدیم.من و سولماز وارد اتاقی که به ما اختصاص داده بودند شدیم.سولماز طبق معمول داشت آرایشش را تجدید می کرد.
- بسه دیگه پدر پوستت رو در آوردی.
- دوباره تو این جمله تکراری رو،تکرار کردی؟
- چه کار کنم تو که گوش نمی دی،حالا پاشو بریم یه چیزی بخوریم و بریم کنار ساحل.
کلاهم را برداشتم و گفتم:
- پایین منتظرتم.
در آشپز خانه زری خانم را دیدم که جلوی گاز ایستاده بود و غذا درست می کرد.از پشت سر دستم را روی چشمانش گذاشتم با آن لهجه شمالی گفت:
- واه کیه!چرا چشمامو گرفتی؟
- حدس بزن.
صدایم را شنید و گفت:
- شناختم خانم جان.
دستم را برداشتم و به طرفم برگشت بوسیدمش و گفتم:
- خب زری خانم چه خبر چطوری با روز گار.
- ای خانم جان می گذره،شمام که هزار ماشاالله هنوز شیطونی می کنین!
- من و شیطونی؟سایه همو با تیر می زنیم.
- تو گفتی و منم باور کردم.بزنم به تخته قشنگتر شدی،دیگه همین روزاست که بیان سراغت.
- ای بابا دیگه کی میاد خواستگاری من.
- واه چه حرفها خیلیم دلشون بخواد دستشون به پر شالت برسه.
در حالیکه خنده ام گرفته بود گفتم:
- می دونی چیه زری خانم ،اونی که من دوستش دارم زن داره.
زری خانم به صورتش کوبید و گفت:
- خدا به دور،راست می گی؟
- - دروغم چیه؟کار دله،دست من که نیست.
زری خانم که باورش شده بود گفت:
- خب حالا طرف کی هست.
- اگه بگم باور نمی کنی.
- حالا اونم تورو می خواد؟
- نمی دونم.
زری خانم که تو حال و هوای خودش بود گفت:
- یعنی مردی پیدا می شه که دست رد به سینه تو بزنه؟فکر نکنم.می دونی من به مرده حسودیم می شه،ولی دلم به حال زنه می سوزه،جون به لبم کردی بگو طرف کیه.
- آقا رضا.
- واه خاک به سرم برادر گیتی خانم؟
- نه بابا،آقا رضا خودمون.
- کدوم آقا رضا؟
- اه،یعنی آقا رضا رو نمی شناسی؟
زری خانم لحظه ای متحیر به من نگاه کرد و گفت:
- آتیش به جانت بگیره ،داری منو مسخره می کنی!
- نه بابا چه مسخره ای؟من عاشق آقا رضا شدم.
زری خانم با وردنه به دنبالم افتاد،دور میز می چرخیدم و می خندیدم.
- باید یکی با این وردنه ها بهت بزنم تا دیگه از این هوسا نکنی.
- نمی دونستم رقیبی به گردن کلفتی شما دارم.
از آشپز خانه بیرون دویدم که محکم به شاهین خوردم،شاهینم من را گرفت و گفت:چیه چی کار کردی که کارت به فرار کشیده؟
- تا نزنمت ولت نمی کنم!
پشت سر شاهین سنگر گرفتم و گفتم:
- دست بردار زری خانم.
- چی شده زری خانم؟
- هیچی خانم عاشق شده ،اونم عاشق یه مرد زن دار.
شاهین که چشمهایش از تعجب گرد شده بود گفت:
- سایه این چی داره می گه؟
می خواستم ببینم عکس العملش چیه ،بنابراین سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.
شاهین دستم را گرفت و گفت:
- خب حالا اون مرد خوشبخت کیه؟
نگاهش کردم.به نظر عصبانی بود ولی سعی می کرد خوددار باشد.زری خانم که دید شاهین حسابی باورش شده خندید و گفت:آقا رضا...چیه باور کردی؟
شاهین دستم را رها کرد و گفت:واقعا که،سولماز می گفت خیلی بد شوخی می کنی ولی من باورم نشد.
و رفت.در همین موقع سولماز به ما پیوست و گفت:
- چیه،اگه خنده داره برای منم تعریف کنید.
سولماز را به زری خانم معرفی کردم و رو به سولماز کردم و گفتم:
- اینم زری خانمه ،قراره ما با هم فامیل بشیم.
- هیس،دیدی شاهین خان عصبانی شد.
و بعد از اینکه با سولماز سلام و احوالپرسی کرد،گفت:
- خب من دیگه کار دارم ،شمام سراغ کاراتون برید.
همراه سولماز نزد شاهین که روی کاناپه لمیده بود ،رفتم و گفتم:
- شاهین عصر با ما میای ماهیگیری؟
شاهین نگاهی به من کرد و گفت:
- اگه دختر خوبی باشی آره.
- من به این خوبی مگه چکار کرردم؟
سرش را تکان داد و حرفی نزد.
- دوباره من یه دقیقه تورو تنها گذاشتم تو دسته گل به آب دادی؟
- نه بابا یه شوخی کوچولو کردم تازه اونم با زری خانم.
- آخی این کوچولو بود خدا به داد بزرگتراش برسه.
- حالا حرفم رو باور کردید؟
- سولماز خانم الان دیگه حال شما رو درک می کنم.
- پس من شما دو همدرد و تنها می ذارم تا مرهمی برای همدیگه باشید.
ادامه دارد...

nika_radi
29-06-2009, 14:05
فصل هفتم-2
از ویلا بیرون رفتم از حصار گذشتم چشمم به آقا رضا افتاد که با جیپش از جاده می آمد،کلاهم را برایش تکان دادم،جلوی من نگه داشت،سلام کردم.
- سلام دختر گلم،چقدر بزرگ شدی بابا.
- من بزرگ نشدم،عینک شما ذره بینه برای همینه که منو بزرگ می بینی.
- زبونتم که درازتر شده.
- قهر میکنم ها آقا رضا.
- حالا کجا می رفتی؟
- لب دریا،قدم بزنم ولی حالا که شما اومدید با هم میریم سواری کنار ساحل .
- نه هنوز دفعه قبل رو فراموش نکردم یادته چطوری روندیش که دوتا چرخش رفت هوا.
- اون موقع بلد نبودم حالا سه ساله گواهینامه گرفتم،بریم آقا رضا؟
- باشه به شرطی که خودم رانندگی کنم.
- نه دیگه قرار نشد با من نسازی بابا رضا.
آقا رضای بیچاره که به این کلمه حساس بود از پشت فرمان کنار رفت.او و زری خانم سالها بود که صاحب فرزندی نشده بودند برای هیمن وقتی به آنها مامان و بابا می گفتی هر کاری می خواستی برایت می کردند.
- توام خوب بلدی چطوری منو خام کنی.
خندیدم و حرکت کردم و در همین موقع صدای سولماز و شاهین را که صدایم می کردند، شنیدم ولی توجهی نکردم.
آقا رضا با دیدن رانندگی من گفت:
- نه دست فرمونت خیلی خوب شده!
بعد از یک ساعتی که به خانه برگشتیم به آقا رضا کمک کردم تا خریدهایش را به آشپز خانه ببرد،از شاهین و سولماز خبری نبود،به ایوان رفتم و روی ننو تاب دراز کشیدم،بعد از مدتی تکان خوردن کم کم خوابم گرفت و نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم که با تکانهایی از خواب بیدار شدم،چشمهایم را باز کردم و زری خانم را دیدم.
- پاشو تنبل خانم تا کی می خوای بخوابی همه منتظرن.
همه دور میز نشسته بودند ،فقط بین شاهین و سولماز یک صندلی خالی بود همانجا نشستم.شاهین ظرف غذا را به طرفم گرفت و گفت:
- بفرمایید.
می خواستم دستش را رد کنم که دیدم گیتی به ما نگاه می کند،مقداری کشیدم و گفتم:
- مرسی.
- نوش جان.
سولماز هم ظرف سوپ را به طرفم گرفت.
برایش پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- منت کشی نکن که فایده نداره.
و مقداری سوپ کشیدم و گفتم:
- مرسی.
- نوش جونت عزیزم،اگه دختر خوبی باشی برات خبر خوبی دارم.
- اصلا دلم نمی خواد خبر آبکیت رو بشنوم.
- باشه فقط بعدا نظرت عوض نشه،در ضمن اینطوری پسر عموت فکر می کنه تو دختر لوسی هستی که سر کوچکترین مسئله ای قهر می کنی.
گیتی دیس برنج را برداشت و به سولماز تعارف کرد و بعد به طرف من گرفت و گفت:
- سایه جان بکش.
- دستتون درد نکنه،خانم عموی عزیز.
- بالاخره من نفهمیدم من عزیزم یا عموت.
لبخندی زدم و گفتم:
- هردوتون برای من عزیزید.
سولماز آرام گفت:
- خوب بلدی زبون بریزی.
جوابش را ندادم.شاهین آرام گفت:من چطور؟
با تعجب گفتم:یعنی چی ،من چطور؟
- من برات عزیز نیستم؟
در حالیکه خنده ام گرفته بود گفتم:خب چرا،توام برام عزیزی.
لبخندی زد و گفت:جدی می گی؟
- یعنی باورت نمی شه؟
- چرا خیلیم خوشحالم.
بعد از نهار همه برای استراحت به اتاقشان رفتند،من و سولماز روی تخت دراز کشیده بودیم،سولماز کتاب می خواند و گاهگاهی قسمت های جالبش را بلند می خواند که من هم بشنوم.بعد از یک ساعتی در زدند و صدای شاهین را شنیدم که می گفت:
- مزاحم که نشدم؟
- مه خیر،بفرمایید .خونه خودتونه.
- نه ،مرسی،فقط می خواستم بگم من برای ماهیگیری حاضرم.
و سرش را پایین انداخت.
- باشه تا ده دقیقه دیگه ما آماده ایم.
- پس پایین منتظرتونم.راستی قلاب دارید؟
- من آره ولی سولماز نه.
وقتی آماده شدیم از ویلا خارج و به طرف شاهین که کنار حصار ایستاده بود ،رفتیم.
شاهین گفت:
- با ماشین بریم یا تا ساحل پیاده روی کنیم؟
- نه پیاده بهتره.
و رو به سولماز کردم و گفتم:
- قبوله؟
- به خاطر تو باشه.
لپش را کشیدم و گفتم:قربون تو دختر خوب.
- سایه نمی دونی وقتی رفتی سولماز چقدر نگرانت بود.بهت تبریک می گم که چنین دوست خوبی داری.
- من از داشتن چنین دوستی به خودم می بالم سولماز برای من مثل یه خواهره.
و سولماز را بوسیدم.
کنار ساحل شاهین گفت:با قایق موتوری یا پارویی؟
- نه پارویی بهتره.
- اون موقع کی پارو می زنه؟ حتما شما دو نفر؟
- پس چی،نکنه ما رو دست کم گرفتی؟
- نه ولی...
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:ولی چی؟حتما فکر کردی ما چند تا پارو که زدیم خسته می شیم آره؟
- نکنه فکر آدمو می خونی؟
- ای یه همچین چیزایی،ولی بهتره بدونی تیم ما توی مسابقات قایقرانی رودهای خروشان برنده مدال طلا شده.
شاهین که تعجب کرده بود گفت:جدی می گی؟
- باور کن.
سوار قایق شدیم شاهین رفت جلوی قایق و راحت نشست و من و سولماز هر کدام پارویی به دست گرفتیم و پارو زدیم هنوز مقداری نرفته بودیم که صدای سولماز در آمد.
- ای خدا منو از دست این سایه نجات بده، آخه دختر تو چرا یه روده راست تو شکمت نیست؟
- پارو بزن،این مسئله حیثیتیه.
- چی دارید یواش یواش برای هم تعریف می کنید؟
- راست می گه خب سولماز بلندتر حرف بزن.
و رو به شاهین کردم و ادامه دادم:
- داشت یکی از خاطراتش رو از مسابقه قایقرانی می گفت،سولماز جان برای شاهینم بگو.
سولماز که دیگه اگر کارد می زدی خونش بیرون نمی ریخت گفت:
- سایه نمی خوای توی این گرما از خاطرات کشتیرانی تو مثلث برمودا برات حرف بزنم؟
- نه برای شاهین خوب نیست ممکنه شب کابوس ببینه وگرنه از نظر من اشکالی نداره.
- نه دیگه من اینقدر هم ترسو نیستم،اما مثل اینکه سولماز دیگه حسابی خسته شده و نمی تونه ادامه بده و این رل قهرمانانه رو بازی کنه،سولماز می خوای جاهامون رو عوض کنیم؟
- با کمال میل.
و بعد از چند دقیقه سولماز گفت:
- آخیش چقدر خوبه آدم راحت بشینه و دریا رو نگاه کنه.
- بله همین طوره که می فرمایید.
- چقدر خوب بود اگه تو همیشه با من موافق بودی!
- اوا مگه همیشه من با تو مخالفت می کنم که اینقدر حسرت به دل حرف می زنی؟
- مخالفت که نه ولی همیشه نظر خودتو غالب می کنی.
- مثل اینکه دریا زده شدی عزیزم.
شاهین در حالیکه می خندید گفت:
- خب دیگه پارو نزن فکر کنم همین جا خوبه.
آن موقع که پارو می زدم به دریا توجهی نداشتم ولی حالا که راحت نشسته بودم ،فهمیدم حرف سولماز کاملا درست بود.دوست داشتم همانجا می نشستم و غروب خورشید را نگاه می کردم.
سولماز و شاهین هر کدام دو ماهی گرفته بودند ولی من هنوز موفق به گرفتن یک ماهی هم نشده بودم که شاهین گفت:
- بهتره بریم.
- من هنوز یه ماهیم نگرفتم و تا نگیرم دست از تلاش بر نمی دارم.
شاهین که جدیت مرا دید گفت:
- باشه یک ربع دیگه هم به خاطر تو صبر میکنیم و با سولماز قلاب هایشان را از آب بیرون آوردند تا شانس من بیشتر شود.
در آخرین دقایق قلاب تکان خورد و بالاخره توانستم یک ماهی بزرگ صید کنم.
سولماز با دیدن ماهی گفت:
- خب خدا رو شکر،وگرنه حالا حالا ها اینجا تشریف داشتیم.
- نه دیگه داشتم خسته می شدم.
در راه برگشت شاهین به تنهایی پارو زد و من و سولماز در حالیکه دست در گردن هم انداخته بودیم در سکوت آبی بیکران را تماشا می کردیم.
****

Dreamland
29-06-2009, 15:13
رفتی و دیوونه شدم بارونی شد حال و هوام بعده تو مردم رفتی و تنها شدم و یه گوشه از تنهاییام بعده تو مردم یه دنیا حسرت به دلم موندشو همیشه موند بعده تو مردم تو رفتی و عاشقونه بارون برام مرسیه خوند بعده تو مردم
فقط اینو بدون که من بعده تو مردم شب و روز

nika_radi
30-06-2009, 09:05
فصل هشتم-1
ته کلاس نشته بودم که سولماز وارد شد ،خیلی سریع به طرفم آمد و گفت:سلام یه خبر داغ برات دارم ،مژدگانی بده تا بگم.
- حالا اول بگو تا بعدا در باره مژدگانی با هم صحبت کنیم.
- مامان زنگ زد و گفت میان تهران.
- جدی!چند روز می مونن.
- کجای کاری،دارن برای همیشه میان.
- شوخی می کنی؟
- نه جون خودم،بابا خواسته تا قطعی نشده کسی با خبر نشه...وای خیلی خوشحالم سایه.
- منم خیلی خوشحالم با این حساب مژدگانیت پیش من محفوظه.نگران نباش باهات کنار میام.هدف ما جلب رضایت مشتریست.
زمانی که با سولماز به خانه رفتیم،روی میز آشپزخانه یادداشت مامان را دیدم که نوشته بود.((وقتی اومدید،سریع به خانه سهیلا بیاید که خیلی کار داریم.))
من و سولماز کیف و کتاب را گذاشتیم و به طرف خانه آنها رفتیم،در حیاط باز بود.مامان همراه چند کارگر در خانه مشغول کار بودند،به مامان سلام کردیم.
مامان در حالیکه خسته به نظر می رسید گفت:
- سلام به دخترای گل خودم.
- خاله جون خسته نباشید.
- قربونت برم،نمی دونی چقدر خوشحالم هم برای تو هم برای خودم،خیلی تو این دوسال سختی کشیدی.
- مامان پس شمام خبر داشتید و به ما چیزی نگفتید.
- گفتم تا قطعی نشده به شما دوتا چیزی نگم تا بعدا اگه نشد تو روحیه تون تاثیر منفی نذاره.یک سری از وسایل قبلا اومده و چیده شده.یکسری هم الان میاد،شبم که صاحبخونه تشریف میاره.
- پس یه کاریم بدید ما انجام بدیم.
- شما دوتا برید وسایل و دسته بندی کنید تا مشخص بشه مال کجاست تا بیام با کمک هم سرجاشون بذاریم.فقط سریع که چهار ساعت بیشتر وقت نداریم.
من و سولماز توانستیم با کمک هم اتاقش را بچینیم،بعد از اتمام کار همراه مامان به خانه برگشتیم و منتظر آمدن مهمانها شدیم.
تقریبا ساعت نه بود که مهمانها آمدند هه خوشحال بودیم از این که دوباره بعد از دو سال دور هم جمع شده بودیم.پدر و مادرها از اینکه دوباره با هم بودند شاد بودند،من و سولماز و اشکان نیز که با هم مثل خواهر وبرادر واقعی بودیم،از این که دوباره هر سه در کنار هم بودیم خرسند وراضی بودیم،من و سولماز مثل دو خواهر دوقلو و اشکان هم مثل برادر بزرگتر در کنار ما بود.
بعداز شام همگی به خانه رفتیم تا باقی مانده اثاثیه را مرتب کنیم،حدود ساعت یک و نیم بود که خسته به خانه بازگشتیم.از شدت خستگی روی پا بند نبودم به مامان و بابا شب بخیر گفتم و رفتم که بخوابم،به جرات می توانم بگویم تا سرم را روی بالش گذاشتم به خواب رفتم.
صبح با تکانهای دست مامان از خواب بیدار شدم،چشمهایم را که باز کردم مامان گفت:
- دختر گل مامان از خواب بیدار نمی شی؟
- سلام مگه ساعت چنده؟
- ساعت هشت ونیم،مگه ساعت ده کلاس نداری دیرت می شه ها.
صبحانه خورده بودم که سولماز به سراغم آمد،موقع خداحافظی به مامان گفتم:
- خب شما از امروز دیگه تنها نیستید و من براتون خوشحالم.
- قربونت برم که اینقدر به فکر منی.
ماشین را روشن کردم و از پارکینگ بیرون آوردم،سولماز در و بست و سوار ماشین شد و گفت:
- چرا پیاده نمی شی درو ببندی ؟مگه من دربانم؟
- تورو به هر کسی که می پرستی از اول صبح غر نزن.
- پس اگر می خوای غر نزنم از این به بعد خودت در رو ببند.
- حالا که تو بستی و تموم شد،دیگه این حرفها برای چیه؟
- آهان حالا که تازه رسیدیم به اصل مطلب،یعنی این که من از این به بعد درو نمی بندم حالا اگرم بخوام لطف کنم یه بار تو یه بار من.
- آهان پس تو داری حساب بعد رو می کنی،چرا منو نمی گی که حسابی راننده تو شدم؟
- خیلی دلت بخواد،این افتخار نصیب هر کسی نمی شه.حالا به جای بحث کردن با من یه کم سریعتر حرکت کن.
- چشم ،اوامر دیگه ای نداری.
- نه،راستی نزدیک بود یادم بره من عصر می خوام برم خونه خاله جونم،به مناسبت اومدن مامان و بابا میهمانی دادن،برای همین کلاس شنای عصر کنسل می شه.
- عجب تصادفی همین الان می خواستم بگم یادم رفته لوازم استخر رو بیارم،فقط نمی دونستم چه طوری بگم که تو غر نزنی.
- یعنی تو اینقدر از من می ترسیدی و من خبر نداشتم؟
سولماز نگاهم کرد و با حالت التماس آمیزی گفت:سایه.
- چیه ،نکنه انتظار داری عصر هم برسونمت؟
در حالیکه لبخند می زد و پیاده می شد گفت:
- یعنی تو نمی خواستی منوو برسونی؟
- اولا برای من لبخند ژکوند نزن،ثانیا حتی فکرشم به ذهنم خطور نکرده بود.
در کنار سولماز به را ه افتادم،هنوز وارد سالن نشده بودیم که کسی از پشت چشمهایم را گرفت،دستهایش را لمس کردم و از انگسترش او را شناختم گفتم:
- فرناز دوباره تو چشمهای منو گرفتی،به پیر به پیغمبر بده،مثلا تو زن استاد فرهمند شدی باید سنگین باشی.
فرناز در حالیکه می خندید گفت:این افتخار و بهتون می دم که کنار من راه بیاین.
سه تایی به طرف کلاس رفتیم تا رسیدن به کلاس با کلی استاد سلام و علیک کردیم.
سولماز با حرص گفت:
- بابا تو دیگه نمی خواد با ما راه بیای از بس با این استادا سلام و علیک کردم آرواره هام درد گرفت،آخه اینم شوهر بود تو انتخاب کردی؟
به کلاس که رسیدیم دیگر جا نبود،تقریبا همه صندلی ها پر بود.خلاصه بعد از کلی کنکاش و خواهش و تمنا بالا خره سه تا صندلی کنار هم گیر آوردیم ونشستیم طبق معمول فرناز داشت می گفت و می خندید.
فرناز یک لحظه هم ساکت نبود و سر کلاس مدام حرف می زد به درس گوش نمی داد،من مانده بودم چطور واحد هایش را پاس می کرد.
به یاد دارم همین استاد فرهمند یک بار سر کلاس از بس ما حرف زدیم،محترمانه بیرونمان کرد،البته تقصیر فرناز بود ولی خب ما هم به آتش او سوختیم.
امروز هم سر کلاس این قدر حرف زد که وقتی استاد از فرناز سوال کرد نتوانست جواب بدهد،بلافاصله از سولماز پرسید ولی از آنجایی که وقتی کنار فرناز می نشستی دیگر نمی توانستی به درس گوش بدهی،متاسفانه بلد نبود،می دانستم نفر بعدی من هستم اتفاقا حدسم درست از آب در آمد،خوشبختانه من قبلا در دبیرستان عضو تیم بسکتبال بودم و توانستم پاسخ سوال را بدهم.
استاد دیگر چیزی نگفت یعنی ساعت کلاس دیگر به او اجازه نداد،بعداز کلاس به کتابخانه رفتیم تا برای کنفرانسی که قرار بود هفته آینده بدهیم،مطلب جمع آوری کنیم.جلوی در به آنها گفتم:
- بجه ها کتابخانه کلاس نیست که بشه حرف زد،پس بهتره از هم جدا بشینیم.
سولماز و فرناز قبول کردند و هرسه کتابهایی را که احتیاج داشتیم برداشتیم و مشغول نت برداری شدیم.
ادامه دارد....

nika_radi
30-06-2009, 15:13
فصل هشتم-2
سرگرم نوشتن بودم که کاغذی مچاله شده بر روی کتابم افتاد،سرم را بلند کردم و فرناز را دیدم که اشاره می کرد کاغذ را بخوانم.
کاغذ را باز کردم نوشته بود((من دو ساعته حرف نزدم در ضمن خیلی هم گرسنمه،بهتره بریم))تعجب کردم یعنی دوساعت به این سرعت سپری شده بود.نگاهش کردم،کتابش را بست و بلند شد،من وسولماز هم برخاستیم و بعد از تحویل کتابها از سالن بیرون آمدیم و یکراست به سلف رفتیم.فرناز گفت:
- من که حوصله تو صف موندن رو ندارم،زحمتش گردن شما.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- پس من می رم غذا می گیرم ،توام برو یه جا پیدا کن تا فرناز هم لطف کنه ،کوفت کنه.
ده دقیقه بعد غذا را گرفتم و در جستجوی آنها سالن را نگاه کردم،سولماز و فرناز کنار یک میز سه نفره ایستاده بودند تا خالی شود از خوش شانسی من موقعی که با سینی غذا به آنجا رسیدیم پسرها رضایت دادند و رفتند.
ما که دیرمان شده بود با عجله غذایمان را خوردیم و رفتیم.این ساعت هم تربیت بدنی داشتیم البته با همان دکتر سعیدی،به همین دلیل بدون هیچ توضیحی هر سه نفرمان با فاصله نشستیم بالاخره کلاس با تمام خسته کنندگی اش به پایان رسید.
جلوی در دانشگاه فرزاد را دیدیم که به انتظار فرناز ایستاده بود.فرزاد به ما تعارف کرد که مارا برساند،گفتم:
- ممنون،ماشین هست.
و از هم خداحافظی کردیم.زمانی که سولماز سوار ماشین شد،گفتم:
- کجا برم خانم؟
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- فعلا مستقیم برو.
- خانم مسافر سوار کنم یا در بست تشریف می برید؟
- حالا یه بار می خواد منو برسونه ببین چه کار می کنه؟
داخل خیابانی پیچیدم ،سولماز گفت:
- اگه همین جاها نگه داری من پیاده می شم.
- می رسونمت،بگو توی کدوم کوچه بپیچم.
- نه مرسی،همین اول کوچه است خودم می رم.
و بعد پیاده شد و رفت.به ساعتم نگاه کردم.ساعت شش بود.حساب کردم تقریبا برای ساعت هفت و ربع به خانه می رسم.
نیم ساعتی که رفتم ماشین به تکان افتاد،ماشین را به کنار خیابان کشیدم و فهمیدم که بنزین تمام کرده زیر لب غریدم:توی این خیابون یک طرفه و خلوت،آخه اینم جا بود!
از صندوق عقب یک گالن چهار لیتری بیرون آوردم و روی سقف ماشین گذاشتم و سوار شدم.چند ماشین بی توجه رد شدند و رفتند چند دقیقه بعد ماشین دیگری هم رد شد ولی کمی جلوتر نگه داشت دو پسر از اتومبیل بیرون آمدند.از صدای خندیدنشان معلوم بود که قصد کمک ندارند.در را قفل کردم و سرم را روی فرمان گذاشتم،می دانستم اگر بفهمند من دختر جوانی هستم بیشتر مزاحم می شدند یکی از آنها به شیشه ضربه ای زد و گفت:
- خانم کمک نمی خوای...سرتو بلند کن ببینم...
دیگری گفت:
- نه خیر،مثل اینکه قصد نداره با ما راه بیاد.
و بعد از چند لحظه رفتند.
یک ربع دیگر هم گذشت،این بار ماشین دیگری نگه داشت،سه پسر از آن پیاده شدند آنها هم بعد از پنج شش دقیقه مسخره بازی رفتند و گالن را هم با خودشان بردند.
به خودم لعنت فرستادم که چرا دقت نکرده بودم دعا می کردم به پست آدمهای درست و حسابی بخورم و از این مهلکه نجات پیدا کنم.
دوباره سرم را روی فرمان گذاشتم.صدای ضرباتی را که به شیشه می خورد شنیدم،اهمیتی ندادم ولی پس از چند لحظه صدای مردی را که مرا به نام می خواند شنیدم با تعجب سرم را بلند کردم و اردلان را دیدم(من کشته مرده این نوع پیشامد های سرنوشتم !!!! از بین این همه آدم آشنا این اردلان پیدا شد....جل الخالق)
اردلان به طرف راست ماشین رفت و به پنجره ضربه ای زد که در را برایش باز کنم.در را باز کردم سوار شد و گفت:
- خوب شد بالاخره یادتون اومد درو باز کنید.
- سلام،ببخشید دیر شد.
- سلام خانم،حالتون خوبه؟
- مرسی.
- وقتی دیدم سرتون و روی فرمان گذاشتید فکرکردم طوریتون شده.
- نه چیزی نشده،فقط بنزین تموم کردم،الان تقریبا چهل دقیقه ای می شه اینجام.
- یعنی کسی پیدا نشد بهتون کمک کنه؟
- چرا دوتا ماشین نگه داشت ولی آدمهای درست و حسابی نبودند منم از خیر کمکشون گذشتم.
یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
- حالا از کجا فهمیدید من درست و حسابی ام و فقط قصد کمک دارم؟
- حداقلش اینه که من شما رو می شناسم.
- حالا چه کمکی از دست من برمیاد؟
- دو لیتر بنزین،تا به پمپ بنزین برسم.
- متاسفم من خودم شاید دو سه لیتر بیشتر نداشته باشم اما وقتی پمپ بنزین رفتم یه چهار لیتری برای شما میارم.
و خواست پیاده شود.من که حسابی ترسیده بودم ناخودآگاه بازویش را گرفتم و گفتم:
- خواهش می کنم منو تنها نذارید.
نگاهی به من انداخت،بازویش را رها کردم و سرم را از خجالت پایین انداختم.
- نترس زود برمی گردم.
- نه منم با شما میام.
- اگه با من بیای ممکنه وقتی برگشتیم یا لاستیکهای ماشین یا خودش نباشه.
اشکهایم داشت سرازیر می شد،سرم را پایین انداختم تا ریزش اشکهایم را نبیند و گفتم:
- من دیگه نمی تونم تنها اینجا بمونم.
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت:
- تو داری گریه می کنی!
- آره چون خودم از ماشینم مهمترم،اگه تا اومدن شما یه آدم احمق پیدا شد و شیشه رو شکست من چه کار کنم؟
اردلان در حالیکه به من خیره شده بود گفت:
- نگران نباش،ماشین و بکسل می کنم.
پیاده شد و از عقب ماشین خودش طنابی بیرون آورد و کارها را ردیف کرد.تا پمپ بنزین نیم ساعتی راه بود.در جایگاه کلید در باک را به یکی از ماموران دادم تا برایم بنزین بزند.اردلان که زودتر از من بنزین زده بود منتظرم مانده بود.
ماشین را پارک کردم،پیاده شدم و گفتم:
- ممنون آقای امیری،واقعا به من لطف کردید مثل اینکه خدا شما رو برای کمک به من فرستاده.
- خواهش می کنم خانم.
- امیدوارم بتونم کمکهای شما رو جبران کنم.
گفت:
- تا دم خونه همراهیتون می کنم.
تشکر کردم و گفتم:
- دیگه مزاحم شما نمی شم.
- مزاحمتی نیست در ضمن این شماره تلفن منه،هر وقت مشکلی پیش اومد با من تماس بگیرید.من چهار به بعد خونه ام.
کاغذ را گرفتم،از او خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم،او هم پشت سرم بود.جلوی در خانه پارک کردم اردلان برایم دستی تکان داد و رفت.
ادامه دارد.....

nika_radi
30-06-2009, 23:13
فصل هشتم-3
فردا صبح که می خواستم به دانشگاه بروم ماشین را روشن کردم به درجه بنزین نگاه کردم،دیگر حسابی تنبیه شده بودم دوباره به یاد دیشب افتادم و از تصور اینکه بیگانه ای به زور وارد ماشین می شد از ترس لرزیدم.
به دانشگاه که رسیدم پسر بچه هفت ،هشت ساله ای جلو آمد با حالت التماس آمیزی گفت:
- خانوم بیسکویت بخر،همش دویست تومنه.
دلم برایش سوخت سه تا از بیسکویت ها را گرفتم و پولش را دادم و گفتم:
- این یکی هم مال خودت.
وارد کلاس که شدم سولماز از ته کلاس صدایم زد.
به طرفش رفتم وگفتم:
- سلام مهمونی خوش گذشت؟
- سلام جای تو خالی بود،خوبی؟
- مرسی.
- چه خبر؟
- اگه بدونی دیشب چه اتفاقی افتاد.
- نه،برات خواستگار اومده؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم وگفتم:
- آره اگه حدس زدی طرف کیه؟
- شاهین؟
- نه.
- پس کی؟خودت بگو.
- باورت نمی شه !دکتر معیریان.
- دکتر معیریان کیه؟!
- رئیس دانشگاه دیگه.
- چقدر لوسی سایه.
- تو لوسی،هر اتفاقی می افته می گی برات خواستگار اومده،آخه خواستگار کجا بود؟....دیروز تو رو که رسوندم وسط راه بنزین تموم کردم .دوتا ماشین نگه داشت که همشون پسرای جوون بودن که قصد کمک نداشتن تا اینکه بالاخره یه نفر اومد و منو از این مهلکه نجات داد،اگه گفتی کی بود؟
سولماز سه حدس اشتباه زد که استاد وارد کلاس شد.
با حرص گفت:
- بگو دیگه تا کلاس شروع نشده.
- اردلان امیری.
- اِ چه به موقع رسیده !خب تعریف کن.
- برای شنیدن بقیه ماجرا باید تا هفته دیگر صبر کنی .روز خوبی رو براتون آرزو میکنم.
- لوس نشو ،سرت رو بنداز پایین و بگو.
- پس کی برام جزوه بنویسه؟
- جزوه تو سرت بخوره از یکی از بچه ها برات می گیرم.
می دانستم سولماز به این راحتی دست بردار نیست سرم را پایین انداختم و ماجرا را برایش تعریف کردم،تقریبا آخر ماجرا بود که صدای استاد بلند شد:
- ته کلاس چه خبره،میز گرده؟
- ببخشید استاد شما بفرمایید.
- نه خواهش می کنم خانم سرمدی،هر وقت صحبت شما تموم شد من شروع می کنم.
صدای خنده بچه ها بلند شد.
- نه خواهش میکنم استاد.
- پس با کسب اجازه از خانم سرمدی و معتمد درس و ادامه می دیم.
من و سولماز تا آخر کلاس دیگر با هم حرف نزدیم کلاس که تمام شد سولماز گفت:
- خب بعدش؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و گفتم:
- واقعا که،انگار نه انگار که آبرومون رفته حالا تازه می گه خب بعدش.
- اگه غر زدنت تموم شد بقیه ماجرا را بگو.
- کجا بودم؟
- خواست بره بنزین بزنه.
- آهان،بهش گفتم غیر ممکنه اینجا تنها بمونم،بعد ماشین و بکسل کرد وبه پمپ بنزین رفتیم،تازه منو تا در خونه هم همراهی کرد.نقطه،قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
- غلط نکنم کاسه ای زیر نیم کاسه اردلانه.
- نگو،نکنه نیم کاسه ای زیر کاسه اردلان باشه؟
- باشه،مسخره کن.
- تازه شماره تلفنشم داد که هر وقت مشکلی پیدا کردم باهاش تماس بگیرم.
- بیا این اردلانی که تره برای دختری خورد نمی کرد،چطور شماره تلفنش رو به تو داده غیر از اینه که تو براش مهمی،تازه جریان کامیار هم که یادته.
- سولماز تو دیگه داری خیالبافی می کنی،بابا واسه خدا یه کاری انجام داده.
- تو این طور فکر کن،راستی زنگ بزن ازش تشکر کن.
- به نظر تو کار درستیه؟
- آره،حتما زنگ بزن.
***
زمانی که به خانه رسیدم مامان می خواست به مهمانی برود،از او خداحافظی کردم و به اتاقم رفتم.خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم کمی بخوابم.
وقتی که از خواب بیدار شدم ساعت شش بود به آشپزخانه رفتم چیزی بخورم،که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم و گفتم:بله.
صدای بچگانه ای گفت:
- الو مامان سلام.
- سلام کوچولو،ولی من مامانت نیستم اشتباه گرفتی عزیزم.
و قطع کردم به یاد سولماز افتادم که گفته بود((حتما به اردلان زنگ بزن))تلفن را برداشتم و به اتاقم رفتم و شماره اش را گرفتم.
پس از یک بوق آزاد گوشی برداشته شد،ولی صدایی شنیده نشد می خواستم قطع کنم که صدای اردلان را شنیدم که می گفت:( اگه نمی خواستی حرف بزنی پس چرا تلفن زدی؟)
فکر کردم مرا با کسی اشتباه گرفته،شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم حرف نزنم تا ببینم چه پیش می آید،صدای ورق خوردن کتاب از آن طرف به گوش می رسید.پس از چند لحظه گفت:
- حالتون که خوبه،البته باید بدونی من به کوچکتر از خودم سلام نمی کنم.
با خود گفتم((نکنه منو شناخته باشه))خواستم قطع کنم که دوباره فکر کردم((آخه از کجا ممکنه منو شناخته باشه من که حرفی نزدم مطمئنم من و با کس دیگه ای اشتباه گرفته))
توی همین فکرها بودم که گفت:
- نکنه دوباره بنزین تموم کردین؟
ناخودآگاه گفتم:
- هی آخ.
- چیه فکر نمی کردی بشناسمت؟
دیگه حسابی ضایع شده بودم بهتر دیدم حرف بزنم.بنابراین گفتم:
- سلام.
- سلام به روی ماهتون،دیگه داشتم از حرف زدنت ناامید می شدم.
- من اولم می خواستم حرف بزنم ولی فکر کردم منو با کس دیگه ای اشتباه گرفتید.
در حالیکه می خندید گفت:
- ولی من تا مطمئن نباشم اون طرف خط کیه شروع به صحبت نمی کنم خانم،ولی فکرشو نمی کردی بشناسمت درست می گم.
- اصلا فکر نمی کردم،جدا شما منو از کجا شناختید.
- من این شماره تلفونو به جز تو فقط به یک نفر دیگه دادم ولی اون عادت نداره حرف نزنه پس فهمیدنش مشکل نبود.
- در هر صورت من قصد مزاحمت نداشتم زنگ زدم از کمکی که به من کردید تشکر کنم.
- خواهش میکنم.
- در ضمن بابت این کنجکاویم معذرت می خوام.
- فراموش کن،من از این که تورو با حرفم ناراحت کردم معذرت می خوام.
- نه ناراحت نشدم،احتیاجی به معذرت خواهی نیست.
- پس اگه ناراحت نشدی چرا صدات شادی همیشگی رو نداره؟
- وای مثل اینکه شما دارید منو می بینید؟
در حالیکه می خندید گفت:شاید،لباس مناسب که تنت هست؟
به لباسهایم نگاه کردم،مینی تاپ با شلوارک پوشیده بودم.
صدای اردلان را شنیدم که گفت:چیه داری به لباسات نگاه می کنی؟
- وای شما دارید منو می ترسونید دیگه دارم شک می کنم.
- نه نترس،فقط چون چند لحظه حرف نزدی فهمیدم داری به لباسات نگاه می کنی،درست گفتم؟
- بله،شما خیلی باهوشید.
- خیلیا از این خصوصیت من خوششون نمیاد.
- شاید چون نمی تونن بالاتر و باهوشتر از خودشون رو ببینن.
- تو چطور؟
- خوشبختانه جز این دسته آدمها نیستم به هر حال ببخشید که مزاحم مطالعه شما شدم.
- خواهش می کنم نکنه حالا تو داری منو می بینی؟
- نه خیالتون راحت باشه فقط صدای ورق خوردن کتاب به گوشم رسید.
- پس معلومه توام باهوشی.
- مرسی،بازم ممنون از کمکتون و خداحافظ.
- خواهش می کنم از شنیدن صدات خوشحال شدم به امید دیدار.
گوشی را که قطع کردم نفس راحتی کشیدم با خود گفتم((وای،این دیگه کیه؟مو رو از ماست می کشه بیرون))بلندشدم کتابم را بردارم که تلفن زنگ زد،گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
- الو،سلام خسته نباشی.
سولماز بود.پاسخ دادم:
- سلام،برای چی خسته نباشم.؟
- خب معلومه داشتی نیم ساعت با تلفن حرف می زدی.
- اِ امروز همه غیب گو شدن،حالا غرض از مزاحمت؟
- مامانت اینجاست توام پاشو بیا،خداحافظ.
لباسهایم را عوض کردم و کتابم را برداشتم و از خانه خارج شدم.

nika_radi
01-07-2009, 17:15
فصل نهم-1
من و سولماز تصمیم گرفته بودیم سه ساعت وقت اضافه بین کلاسمان را خوش بگذرانیم و به رستورانی شیک برویم.در رستوران منتظر نشسته بودیم که بالاخره گارسونی دلش به حالمان سوخت و برایمان منو آورد.من سوپ و جوجه سفارش دادم سولماز هم همان غذا را انتخاب کردو گفت:چه کنم حسادت بد دردیه.
داشتم جزوه ام را می خواندم که صدای آرام سلام و احوالپرسی سولماز را شنیدم،سرم را بلند کردم فکر کردم باز مسخره بازی در آورده تا حواس مرا پرت کند،که گفت:
- سایه؛اردلان با یه نفر دیگه دارن میان به طرف ما.
من که هنوز فکر میکرم شوخی می کند گفتم:
- خب چی کار کنم؟می خوای پاشم تورو جلوشون سر ببرم؟
و خندیدم.در همین موقع سولماز بلند شد و سلام کرد.هم زمان من هم اردلان را دیدم بلند شدم و با آنها سلام و احوالپرسی کردم.
اردلان دوستش را به ما معرفی کرد و گفت:
- ایشون دوست من پارسا پور محمدی هستند.
و با اشاره به من ادامه داد:
- ایشونم خانم سایه معتمد و ایشونم خانم سولماز سرمدی هستند.
پارسا با من و سولماز سلام و احوالپرسی کرد.
در سکوت به سولماز خیره شد.آنقدر که اردلان مجبور شد چیزی در گوشش زمزمه کند.
پارسا که به خودش آمده بود،چشم از سولماز برداشت و گفت:
- از دیدار شما خیلی خوشحال شدم خانم.
اردلان که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند گفت:
- خب خانما،ما از حضورتون مرخص می شیم،امیدوارم بهتون خوش بگذره.
با رفتن آنها من که تا آن زمان خودم را به سختی کنترل می کردم،شروع کردم به خندیدن.
سولماز سرش را به علامت تاسف تکان داد وگفت:
- نه خیر از گرسنگی دیوانه هم شد طفلک.
- من که نه،ولی این پارسا پور محمدی فکر می کنم دیوانه شده بود،اگه اردلان بهش تذکر نداده بود تا حالام داشت تورو برانداز می کرد.
- آره بنده خدا تیک داشت،خب بالاخره غذای مارو آوردند.
و با نگاهی به من گفت:
- آب دهنتو جمع کن مثل گرسنه های آفریقا می مونی.
- خیلی بی تربیت شدی باید بفرستمت دارالتادیب بلکه ادب بشی.
- حالا بخور شاید نظرت عوض شد و خودش شروع به خوردن کرد.
بعد از غذا سولماز بلند شد،گفتم:
- حساب میکنم.
- نه من حساب می کنم،مهمون من باش.
- من که با تو تعارف ندارم.
- نه همین که گفتم.
- پس حساب کن تا جونت در بیاد.
- واقعا که،جای تشکرته؟
- نکنه انتظار داری برای انجام وظایفتم ازت تشکر کنم.
- سایه می زنم تو سرت ها،برو ماشینو روشن کن تا من بیام.
- چشم.
سولماز داشت درس می خواند اول تصمیم گرفتم که نگذارم درس بخواند و بعد پشیمان شدم و به او گفتم:بلند بخون تامنم گوش بدم.
سولماز شروع به خواندن کرد.جلوی در دانشگاه به سولماز که بلند بلند جزوه را می خواند گفتم:خب بسه دیگه سرم رفت.
- عجب رویی داری،یه ساعته دارم خودمو به خاطر تو خفه می کنم،این جای تشکرکردته؟
- دستت درد نکنه،حالا جون بکن پیاده شو.
- خدایا من از دست این دختر چه گیری افتادم،خودت منو نجات بده.
- خدایا به داد دل این دختر رنج کشیده برس.
موقعی که وارد کلاس شدیم،خلوت بود گفتم:سولماز نکنه کلاسو اشتباهی اومدیم.
- نه بابا دویست و یازده.
و از دختری که آنجا نشسته بود پرسید:
- مگه اینجا کلاس زبان تخصصی تشکیل نمی شه؟
- نه ،استاد نمیاد.
- مطمئنی آخه استاد که صبح اومده بود.
- می دونم،الان مسئول آموزش اومد و گفت،برای استاد کار ضروری پیش اومده و کلاس تعطیله.
زمانی که به خانه رسیدم مامان با دیدنم گفت:
- چقدر زود اومدی؟
- بدشانسی استاد نیومد،من و سولماز رفته بودیم رستوران با چه عجله ای خودمونو به دانشگاه رسوندیم که گفتن برای استاد مشکلی پیش اومده و رفته.
- عوضش من خوش شانسم که تو اومدی و منو از تنهایی در آوردی.
- الان میام کنارتون و گل میگیم و گل می شنویم.
و به اتاقم رفتم که لباسم را عوض کنم موقعی که پایین رفتم مامان دو لیوان چای ریخته بود،با دیدن من گفت:بیا عزیزم چای تو بخور سرد می شه.
من ومامان مثل دو دوست بودیم،من همیشه با مامان احساس راحتی می کردم و هیچ چیزی را از او پنهان نمی کردم با مامان صحبت می کردم که تلفن زنگ زد ،گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله،بفرمایید.
- الو....الو.
صدای بابا بود.ذوق زده به مامان گفتم:
- باباست.
و دوباره گفتم:
- الو،بابا.
- جانم.
- سلام بابا حالتون خوبه؟
- سلام عزیزم،صدای تورو که شنیدم خوب خوب شدم مامان خوبه؟
- خوبه،دلش برای شما خیلی تنگ شده دوست دارم بیشتر باهاتون صحبت کنم ولی گوشی را به مامان می دم.
و خداحافظی کردم.مامان و بابا خیلی به هم علاقه داشتند.در این یک هفته که پدر برای انجام کاری به مشهد رفته بود مامان خیلی احساس تنهایی می کرد.
بعد از یک ربع به هال رفتم .چشمهای مامان پر از اشک بود.من را که دید اشکهایش را پاک کرد و دستهایش را به طرفم دراز کرد و گفت:
- بیا عزیزم.
سرم را روی پاهایش گذاشتم،موهایم را نوازش کرد.پرسیدم:
- مامان بابا کی برمی گرده؟
- فردا ساعت نه.
- اّ ه من فردا کلاس دارم،منم می خواستم بیام فرودگاه.
- بابا یکراست می ره کارخونه،ولی برای ساعت دوازده خونه اس.
- پس حالا که قراره بابا فردا بیاد باید جشن بگیریم ،بریم پیتزا بخوریم؟
- ای شیطون اگه بابات زنگ نزده بود دیگه چه بهانه ای برای فرار از آشپزی به فکرت می رسید؟
- پس برم آماده بشم.
- تا نظرم عوض نشده سریع آماده شو.
به سرعت لباسم را عوض کردم و آرایش ملایمی کردم و پایین رفتم و گفتم:
- من حاضرم.
چراغها را خاموش کردم که زنگ زدند،سولماز و خاله سهیلا بودند.
سولماز با دیدنم گفت:
- برای اومدن ما این همه بزک دوزک کردی.
خندیدم و فتم:
- سلام.
- می خواستید برید جایی سایه جان؟
- نه تا سر خیابون.
در همین موقع مامان پایین آمد و با دیدن آنها گفت:
- به به!چه به موقع اومدید،حالا چهار نفری بشتر خوش می گذره.
- کجا؟
- سایه هوس پیتزا کرده می ریم سر خیابون می خوریم و برمی گردیم ،چطوره؟
- عالیه!من که موافقم.
دستم را به دور شانه سولماز حلقه کردم و گفتم:
- سولماز که معلومه موافقه،پس حرکت کنید البته به ترتیب قد.
من و وسلماز جلوتر از آنها از خانه بیرون رفتیم آن شب آنقدر به ما خوش گذشت که تصمیم گرفتیم هر هفته این برنامه را تکرار کنیم.
احساس شادی می کردم مطمئن بودم بی ربط به تلفن پدر نبود،قرار بود پدر روز شنبه بیاید ولی حالا دو روز زودتر می آمد،من نه تنها برای خودم که خیلی دلم برای پدر تنگ شده بود خوشحال بودم ،بلکه برای مامان هم خوشحال بودم،دلم می خواست هر چه سریعتر این سیزده ،چهارده ساعت هم می گذشت تا زودتر پدر را می دیدم.
صبح با اشتیاق زیادی از خواب بیدار شدم و به دانشگاه رفتم برای اولین بار حوصله گوش دادن به حرفهای اساتید را نداشتم،هر یک ربع یکبار به ساعتم نگاه میکردم و منتظر بودم ساعت یازده بشود و من به خانه بروم عجیب دلم برای پدر تنگ شده بود،این اولین باری بود که پدر به خاطر کارهایش مارا یک هفته تنها گذاشته بود.کلاس که تمام شد بدون معطلی سوار ماشین شدم و به سمت خانه رفتم.در را که باز کردم بوی پدر را در خانه احساس کردم و از همان جلوی در صدایش زدم.
پدر که گویا با شنیدن صدای به هم خوردن در متوجه حضور من شده بود همراه مامان به راهرو آمدند با دیدن پدر خنده ای از سر خوشی کردم و گفتم :سلام.
- سلام عزیزم.
در آغوشش فرو رفتم و بوسیدمش،در حالیکه مرا به سینه می فشرد گفتم:
- خیلی دلم براتون تنگ شده بود،خیلی خوشحالم که زودتر اومدید،
- منم همین طور ،نمی دونی داشتم دیوونه می شدم.اگه شماها دلتون برای یه نفر تنگ شده بود من دلم برای دو نفر تنگ شده بود،واسه همین دیگه نتونستم طاقت بیارم.
- خوب کاری کردید.
- بهتره بریم بشینیم،کلی حرف برای گفتن دارم.
مابین بابا و مامان نشسته بودم،پدر واقعا به خانواده اش عشق می ورزید،این از نگاه و کلامش پیدا بود.و من واقعا از اینکه پدر و مادری به این خوبی داشتم خوشحال بودم.
***

nika_radi
02-07-2009, 08:20
فصل نهم-2
صبح روز یکشنبه از خانه خارج شدم.به سراغ سولماز رفتم ولی خانه نبود،با سرعت به طرف دانشگاه رفتم عجله داشتم،می خواستم به موقع به کلاس برسم دو چهار راه مانده به دانشگاه احساس کردم چرخ عقب ماشین کم باد شده.با خود گفتم،هر طور شده تا دانشگاه می رم،کلاسم که تمام شد عوضش می کنم،به سرعتم اضافه کردم ولی فایده ای نداشت بالاجبار ماشین را به کنار خیابان کشیدمو پیاده شدم با نگاهی به چرخ فهمیدم پنچر شده خواستم ماشین را بگذارم و به دانشگاه بروم که نگاهم به تابلوی حمل با جرثقیل افتاد.در صندوق عقب را باز کردم و جک و زاپاس را بیرون آوردم و دست به کار شدم.
پیچ آخری را باز کردم که متوجه سایه ای شدم ،سرم را برگرداندم و اردلان را دیدم برخاستم و به او سلام کردم.
- سلام می بینم که دوباره مشکل پیدا کردید.
لبخندی زدم و گفتم:
- از عهده این یکی بر میام.
- بله ولی اجازه بدین من کمکتون کنم.
و التویش را در آورد و گفت:
- اگه ممکنه اینو نگه دارید.
پالتویش را گرفتم و همان کنار به نظاره ایستادم،قد بلند و چهار شانه بود و البته خیلی خوش لباس به طور کلی از آن تیپ مرد های جذاب بود.بعداز چند دقیقه لاستیک را عوض کرد و گفت:
- خب ،تموم شد.
- متشکرم،خیلی لطف کردید و دستمالی را به طرفش گرفتم تا دستهایش را تمیز کند.
دستمال را گرفت و گفت:
- مرسی خانم،الان کلاس دارید؟
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- الان دیگه نه.
یکی از ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و گفت:
- چطور؟
- - الان ساعت نه و ده دقیقه است،تازه ده دقیقه مونده تا به دانشگاه برسم.پس دیرم شده.استادم بعد از خودش کسی رو راه نمی ده علی الخصوص اگر من باشم.
- عجب استاد بی احساسی،حالا کی هست؟نکنه اردوانه؟
از حرفی که زد خجالت کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:نه،استاد سرمدی.
- پس دکتر سرمدی هنوز این عادتشو ترک نکرده!
- می شناسیدش؟
- اُه تا حالا چند بار صابونش به تنم خورده.
- پس دیگه باید فهمیده باشید چطور الان کلاس ندارم.
- کاملا توجیه شدم،راستی داشت یادم می رفت.می خواستم در مورد موضوعی با شما صحبت کنم،البته اگه مزاحمتون نباشم؟
- نه خواهش می کنم ،بفرمایید.
- اینجا که نمی شه،چون تا الانم شانس آوردیم که ماشینو نبردن.اگه موافق باشید یه کافی شاپی نزدیک دانشگاهه که بهتره بریم اونجا صحبت کنیم.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و سوار ماشین شدم.اردلان جلوتر از من حرکت کرد با هم به کافی شاپ رفتیم.اردلان سفارش قهوه و کیک داد و گفت:عرض کنم خدمتتون دوست من پارسا،گویا...
داشتم فکر میکردم چقدر اسمش آشناست ولی خودش یادم نمی آمد.اردلان با دیدن چهره متفکر من گفت:فکر می کردم معرف حضور هستن همون که پنج روز پیش با من توی رستوران بود،البته اگه منو یادتون میاد.
با شرمندگی سرم را پایین انداختم و گفتم:آهان یادم اومد،پارسا پور محمدی...بله می فرمودید.
- عرض کردم،گویا ایشون چیزی پیش دوست شما جا گذاشتن.
مکثی کرد و بعدادامه داد:
- البته اگر براتون مقدوره وقتی دارم باهاتون حرف می زنم به من نگاه کنید.
سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم و گفتم:بله،می فرمودید.
اردلان نگاه خیره ای به من کرد و بعد با حرص گفت:ممکنه این قدر نگید می فرمودید.
- بله امکانش هست ،ادامه بدید.
- کجا بودم؟
- اونجا که دلشونو پیش سولماز جا گذاشته بودند.
یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
- آفرین خیلی باهوشی.خلاصه این چند روزه آرامشو از من گرفته،مدام به من التماس می کنه که کاری کنم با سولماز دیداری داشته باشه.حالا لطف کنید و به سولماز بگید اگه قصد ازدواج داره با این دوست من یه قرار بذاره.البته بگم پسر خوبیه،شکل و قیافه خوبی هم داره،از نظر ثروت و تحصیلات هم بالاست و مهمتر از همه پسر خیلی با معرفتیه،من تضمینش می کنم.
- باشه به سولماز می گم.اگه تمایل داشت با ایشون یه قراری بذاره.
- پس شما زحمت بکشید تلفنی به من اطلاع بدید.
- باشه ،حتما.
- حالا کی قرار می ذارید،فردا؟
نگاهی به او انداختم و گفتم:فردا!من تازه امروز به سولماز می گم بعد حتما باید فکر کنه ،اصلا شاید جوابش منفی باشه.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- اگه جوابش منفی بود که من خودم به پارسا می گفتم نه پسر خوب خیال این خانم و از سرت بیرون کن.
- شما از کجا اینقدر مطمئنید؟
- به هر حال من می دونم شما به من تلفن می زنید و قرار می ذارید.
و بعد مکثی کرد و گفت:خب خانم از اینکه ناراحتتون کردم عذر می خوام.
- نه چیزی نیست.
- شما دروغگوی ماهری نیستید.از ظاهرتون پیداست از دست من ناراحتید،البته من آدم صریحی هستم و دوست دارم صحبتم رک و پوست کنده حرف بزنه.
- من فقط از این که فکر کردید همه آدمها رو به این زودی فراموش می کنم ،ناراحت شدم در صورتی که من هیچ وقت کمک های شما رو فراموش نمی کنم.
- این نظر لطف شماست،به هر حال بازم معذرت می خوام و امیدوارم منو ببخشید اصلا نمی دونم چرا این حرفو زدم.
- خودتونو ناراحت نکنید،گفتم که چیزی نیست.
- پس یعنی من و بخشیدید؟
- خب معلومه.
- واقعا که دختر مهربون و با گذشتی هستی.
لبخندی زدم و گفتم:
- از پذیرایی و کمکتون ممنون.مثل اینکه حساب من داره همین طور بالا می ره،حالا شدیم سه به هیچ به نفع شما.
- این چه حرفیه ،من همیشه برای خدمتگزاری به شما حاضرم.
- مرسی شما لطف دارید،امیدوارم روز خوبی داشته باشید،هر چند اول صبح براتون درد سر درست کردم.
برخاستم.اردلان هم در کنارم به راه افتاد و گفت:
- برای من که درد سری نبود.
کنار ماشین ایستادم و گفتم:
- خدا نگهدار آقای امیری.
- به امید دیدار،از اینکه امروز دیدمتون خیلی خوشحال شدم.
و دستش را به علامت خداحافظی تکان داد.سوار ماشین شدم و به دانشگاه رفتم و جلوی در کلاس به انتظار سولماز ایستادم .بعد از جند دقیقه ای استاد سرمدی از کلاس بیرون آمد و متعاقب آن سیلی از دانشجو بیرون ریخت و بالاخره سولماز هم بیرون آمد.جلو رفتم و گفتم:
- خانم سرمدی.
سولماز به اطراف نگاه کرد و من را دید.از بین بچه ها بیرون امد و گفت:
- سلام !کجا بودی؟
- سلام،توی راه ماشین پنچر شد تا لاستیک رو عوض کنم دیر شد و منم دیگه به کلاس نیومدم،حالا بیا کارت دارم،ولی خوب گوش بده که فقط یه بار می گم.
- خب بگو.
- دوتا چهار راه مونده بود به دانشگاه ماشین پنچر شد سرگرم باز کردن پیچ چرخ بودم که اردلانو دیدم،اگه گفتی چی گفت؟
- حتما ازت خوا....
نگذاشتم ادامه دهد و با حرص گفتم:چقدرخنگی سولماز.پارسا پور محمدی رو که یادته .می خواد تورو ببینه.
- یعنی چی می خواد منو ببینه؟
- هیچی،اون روز که دیدت یک دل نه صد دل عاشقت شده،حالا می خواد ببینه تو هم بهش علاقه داری یا نه،خلاشه می خواد یه ملاقاتی باهات داشته باشه،البته اگه بشه فردا.
مکثی کردم و گفتم:
- واقعا که پسر پروئیه نه؟!
گفت:
- خوب تو چی گفتی؟
- گفتم سولماز فعلا قصد ازدواج نداره.در ضمن فکر نمی کنم علاقه ای به این دوست شما داشته باشه.
سولماز در حالیکه خیلی تعجب کرده بود گفت:
- جدی!تو اینو گفتی؟
خندیدم و گفتم:
- نه بابا،خب باید یه طوری می گفتم که تو زیاد مشتاق به نظر نرسی،نکنه انتظار داشتی بگم،الان می رم از سر کلاس میارمش تا پارسا رو ببینه.
- تو رو خدا جدی باش.
- خب عصبانی نشو،گفتم من اول باید با سولماز صحبت کنم،در صورت تمایل اون با شما یه قراری می ذارم،جون من خوب نگفتم،حالا نظرت چیه،از پارسا خوشت میاد؟
- آخه من که نمی شناسمش،ولی از نظر قیافه که خوبه.
- اردلان که می گفت،پسر خوبیه،در ضمن پولدار و تحصیل کرده است و می گفت من تضمینش می کنم،حالا ازش خوشت میاد یا نه؟
سولماز سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.
- خب فهمیدم خجالت کشیدی،حالا بگو.
- فکر می کنی اگه ببینمش و باهاش صحبت کنم،بعد ازش خوشم نیاد بده؟
- به نظر من که بد نیست در واقع صحبت کردن برای همینه دیگه.
- پس یه قراری برای پس فردا توی پارک ساعی بذار.ساعت چهار بعد از کلاس.
- باشه من عصر قبل از اینکه به اردلان زنگ بزنم باهات تماس می گیرم،تا اون موقع هنوز وقت داری فکر کنی،حالا پاشو بریم سر کلاس نمی خوام این دو ساعتم از دست بدم.
********

nika_radi
02-07-2009, 10:42
فصل دهم-1
پس از مطمئن شدن از نظر نهایی سولماز شماره تلفن اردلان را گرفتم،مثل دفعه قبل بعد از یک بوق آزاد گوشی برداشته شد،از ترس با عجله گفتم:الو.
صدای اردلان را شنیدم:جانم.
مکثی کردم و گفتم:سلام،سایه ام.
- بله شناختم حالتون خوبه؟
- به لطف شما ،خوبم.
- مزاحم شدم بهتون اطلاع بدم سولماز ساعت چهرا پس فردا رو برای ملاقات با پارسا تعیین کرده.
- کجا؟
- پارک ساعی،تقریبا نزدیک در ورودی.
- دیدید درست گفتم،حالا می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟
- خواهش می کنم!
- نظر سولماز چی بود؟
- نظر خاصی نداشت ،فقط گفت((بهتره ببینمش))ولی اگه بعدا به قول معروف نپسندید بد نیست؟
- بد که نیست!ولی دل پارسا می شکنه چون سولمازو خیلی دوست داره.
- ولی اگه سولماز از پارسا خوشش نیومد که نمی تونه به دروغ بهش ابراز علاقه کنه تا دلش نشکنه،به نظر من که عاقلانه نیست.
- حرف شما کاملا درسته ولی باید یه طوری عنوان کنه که پارسا زیاد ناراحت نشه،مثلا بگه حتما باید بریم آمریکا یا اروپا زندگی کنیم.
- خب اگه قبول کرد چی؟اون موقع تکلیف چیه؟
- این از محالاته،به نظر من سولماز اگه از پارسا خوشش نیومد همینو بگه،قضیه به خوبی و خوشی تموم می شه،اون موقع به قول معروف نه سیخ می سوزه نه کباب.
- باشه من به سولماز می گم،در هر حال از اینکه مزاحمتون شدم عذر می خوام.
- خودتون که می دونید شما مزاحم نیستید در ضمن من خودم خواستم تلفن بزنید،من همیشه از شنیدن صداتون خوشحال می شم.
- ممنون و خدا نگه دار.
گوشی را قطع کردم .صدای مامان را شنیدم که گفت:سایه اگه تلفنت تموم شد بیا پایین میوه بخور.
کنار مامان نشستم،سیبی برداشتم و پوست کندم مادر گفت:
- چه خبر؟
- خبرای خوش اگه بشنوید شما هم خوشحال می شید.
- خوش خبر باشی عزیزم.
- اردلانو که یادتونه به من کمک کرد!
- آهان برادر استادتون که توی عروسی فرناز باهاش آشنا شدی.
- درسته،دوستش سولماز رو دیده و ازش خوشش اومده حالا می خواد با سولماز صحبت کنه.
- نظر سولماز چیه؟
- فعلا که نظر خاصی نداره،می خواد صحبت کنه،ببینه چی پیش میاد.
- یعنی شما دوتا اینقدر بزرگ شدید که خواستگار پیدا کردید؟
- بزرگ که شدیم ولی من هنوز خواتگار پیدا نکردم.
- پس اونی که تو سلف دانشگاه بود خواستگار نبود؟
- راست می گید یادم نبود!
***

nika_radi
02-07-2009, 12:43
فصل دهم-2
ساعت چهار و پنج دقیقه بود که به پارک رسیدیم،موقع پیاده شدن سولماز بار دیگر خودش را در آینه برانداز کرد و گفت:سایه به نظرت من خوشگلم؟
- آره بیا بریم.
- من خیلی دستپاچه ام.
- برای چی؟سعی کن آروم باشی،تو فقط می خوای با پارسا صحبت کنی،اصلا فرض کن داری با اشکان حرف می زنی در ضمن توام که خوب بلدی حرف بزنی.
- به نظر تو الان اومده؟نکنه ما زودتر اومده باشیم اون موقع خیلی ضایع است.
- باور کن پارسا از یک ربع به چهار اومده و چشم دوخته به در بلکه تو بیای.
نگاهی به اطراف انداختم و اردلان را دیدم و گفتم:
- سولماز خاطرت جمع، اومدن.
- مگه چند نفرن؟
- اردلان و پارسا روی هم دو نفر می شن،سوادت چرا نم کشیده؟
- جدی! مگه اردلانم باهاش اومده؟
- واه مگه ممکنه اردلان نباشه،یادم رفت بهت بگم اردلان نقش مترجمو ایفا میکنه.
سولماز ایستاد و گفت:چی،مترجم؟
- خب آره ،پارسا به فارسی مسلط نیست ،پس وجود اردلان لازمه عزیزم.
- خیلی مسخره ای سایه ،پس چرا زودتر نگفتی؟من غیر ممکنه جلوی اردلان حرف بزنم.
و برگشت که برود.
- صبر کن سولماز،شوخی کردم آخه دیوونه اون تحصیل کرده است ،چطور ممکنه فارسی بلد نباشه؟
- خدایا من از دست این چه کار کنم؟
- هیچی شصت بار سرتو بکوب به دیوار...آخه این چه سوال احمقانه ایه که می پرسی،خب معلومه اردلان که نمی مونه به حرفای شما گوش بده.
- صبر کن یه بلایی سرت میارم که مرغان هوا به حالت گریه کنن.
- خب حالا دیگه نمی خواد عصبانی بشی،یه لبخند ملایم و دوست داشتنی بزن ببینم.
- سایه لطفا خفه شو.
- خواهش می کنم ولی شنا بلدم.
سولماز که از حرف من خنده اش گرفته بود خندید.
- آهان حالا خوب شد،اگه بدونی وقتی می خندی چقدر خوشگل تر می شی،مثل دیوونه ها همیشه می خندیدی.
به چند قدمی آنها که رسیدیم به احترام ما از جا بلند شدند،با همدیگر سلام و احوالپرسی کردیم و روی نیمکت کنارشان نشستیم.پس از چند لحظه بلند شدم و گفتم:
- من این اطراف قدم می زنم و برمیگردم.
اردلان هم بلند شد وگفت:
- اگه اجازه بدید من همراهیتون کنم.
- خواهش می کنم.
در کنار هم به راه افتادیم.اردلان گفت:برای من افتخار بزرگیه که کنار شما قدم بزنم.
نگاهی به او انداختم و گفتم:ممنون،نظر لطف شماست.
و لبخند زدم.
- این لبخند شما برای این نبود که فکر می کردید غلو می کنم؟
- نه،مگه لبخند زدن قدغن شده؟
- چی می شد شما رودربایستی نمی کردید و حرفتونو رک و پوس کنده می زدید،می دونید من با دروغ گفتن میونه خوبی ندارم وبه شمام توصیه می کنم دروغ نگید.می دونید که دختر های خوب دروغ نمی گن.
سرم را تکان دادم و حرفی نزدم.
- شما چقدر زود رنجید من که نگفتم شما دروغگوئید.فقط توصیه کردم اونم کاملا دوستانه.
ناگهان به یاد حرف سولماز افتادم که می گفت((اردلان مثل یه حشره موذیه))خنده ام گرفت و برای اینکه اردلان متوجه نشود سرم را به طرف دیگری برگرداندم.
پس از چند لحظه صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- خب دیگه گردنتون خسته شد من که دیدم خندیدید.
با تعجب نگاهش کردم ،گفت:
- اگه ممکنه برای منم تعریف کنید.
- چیز مهمی نیست که قابل تعریف باشه،یاد یکی از حرفهای سولماز افتادم همین.
- اتفاقا اون حرفم درباره من بوده ،درست می گم؟
با اینکه تعجب کرده بودم گفتم:
- بله دقیقا ولی من قصد ندارم به شما بگم.
- آهان حالا شد،ببین چقدر زود راحت شدی،این طوری از شر پیله کرد ن منم خلاص شدی.
نگاهم به طرف دختری که از رو به رو می آمد جلب شد،دختر از سر و لباسش معلوم بود دختر خوبی نیست و آدامسی را به طرز بدی می جوید،از بین منو اردلان رد شد و به اردلان تنه زد.اردلان نگاهی به من کرد،از خجالت ناخودآگاه لبم را به دندان گزیدم و سرم را پایین انداختم.
- شما چرا خجالت کشیدید؟اونی که باید خجالت بکشه عین خیالشم نیست،حالا اگه موافقید بریم یه جایی بشینیم.
روی نیمکتی که همان اطراف بود نشستیم،به ساعتم نگاه کردم چهار و نیم بود.
- نیم ساعت دیگه مونده تا از شر من خلاص بشید.
- نه من از روی عادت به ساعتم نگاه می کنم،امیدوارم این حرفمو باور کنید.
- باور کردم چون دیدم خیلی به ساعتتون نگاه می کنید.
- خدا رو شکر.
در حالی که می خندید گفت:
- می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟البته به شرط اینکه رک و پوست کنده جوابمو بدید.
- بپرسید.
- چرا شما زیاد دوست ندارید با من صحبت کنید؟
جوابش را ندادم ،بعد از چند لحظه دوباره گفت:
- البته اگر حمل بر خودستایی نباشه باید بگم خیلی از دخترا سعی می کنن به طریقی توجه منو جلب کنن تا چند کلامی باهاشون حرف بزنم ولی شما اولین دختری هستید که از صحبت کردن با من ناراضی اید.
با خودم گفتم((عجب موجود خارق العاده ایه!))
- یعنی جواب سوالم اینقدر احتیاج به فکرکردن داشت؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه فقط شما به قول معروف مو رو از ماست می کشید بیرون ،برای همین حرف زدن با شما کمی مشکله.
- ادامه بدید.
- یه جوری هستید،یعنی خیلی تیز هوش و در عین حال مرموز.
اردلان یکی از ابروهایش را بالا برد و به من خیره شد و گفت:
- فکر میکردم با هوش باشید ولی نمی دونستم تا این حد،باید بگم تعجب کردم که اینقدر خوب منو شناختید اونم توی چند برخورد کوتاه،خوشحالم که مثل بعضی از دختر ها آقایون رو موجودات احمقی فرض نمی کنید.
- به نظر من آقایون احمق نیستند فقط در برابر خانما از خودشون نرمش به خرج می دن علی الخصوص در برابر زن مورد علاقه اشون.
- مثل آدمها شصت هفتاد ساله حرف می زنید.
- چیزی نمونده به این سن برسم،نکنه گول ظاهرم رو خوردید؟
- شما چند سالتونه؟بیست و یک ساله به نظر میاید.
- بیست ودو سالمه.
- من چند ساله به نظر میام؟
- باید سی و دو،سه سال داشته باشید.
اردلان اخمی کرد وگفت:
- ولی من دوست دارم جوونتر به نظر بیام.
- حالام جونید.
- نه،من و غم و غصه پیر کرده.اگه عکسهای چند سال پیشم رو ببینید می فهمید چقدر شکسته شدم.
و بعد سکوت کرد.حس کردم از موضوعی رنج می برد.
- با فکرکردن به گذشته ها چیزی درست نمی شه.
- هر کس دیگه ای جای من بود فکر کنم تا حالا خود کشی کرده بود.
از لحن صحبت کردنش غم و غصه می بارید،نگاهش کردم اشک در چشمانش حلقه بسته بود.دلم برایش سوخت ،رگ گردنش برجسته و عضلات صورتش منقبض شده بودند.معلوم بود موضوع دردناک و غم انگیزی را به خاطر آورده است.
نا خود آگاه بازویش را گرفتم وگفتم:
- اینقدر خودتونو آزار ندید زمان خودش همه چیزو حل می کنه.
اردلان که به خودش آمده بود نگاه خیره ای به من کرد و گفت:
- تو خیلی مهربونی،از اینکه به خاطر من ناراحت شدی ممنون و از این که توی غم و غصه خودم شریکت کردم معذرت می خوام.
- خواهش می کنم امیدوارم مشکلتون حل بشه.
ادامه دارد....

nika_radi
04-07-2009, 14:23
فصل دهم-3
خیلی دوست داشتم بفهمم از چه موضوعی عذاب می کشید اما دیگر صحبتی بین ما رد و بدل نشد،تا اینکه صدای سلامی را شنیدم،سرم را بلند کردم و آقای امیری را دیدم،بلند شدم و گفتم:
- سلام.
- سلام حالتون خوبه،بفرمایید خواهش می کنم.
- ممنون.
اردوان کنار اردلان نشست و به او گفت:خب چه خبر؟
آثار تعجب در چهره اردوان پیدا بود ولی سوالی نکرد.
اردلان گفت:
- پارسا پورمحمدی رو که می شناسی،از خانم سرمدی خوشش اومده.حالام اومدن باهم صحبت کنن ما هم همراهیشون کردیم.
اردوان که نشسته بود ناگهان بلند شد و گفت:چی گفتی؟
با تعجب نگاهش کردیم،صورتش از عصبانیت قرمز شده بود.
- پسر چرا این طوری می کنی،ببینم نکنه از سولماز خوشت میاد؟
- فکر نمی کردم فعلا قصد ازدواج داشته باشه.
- حالام دیر نشده توام می تونی بری باهاش صحبت کنی.
و یکی از آن لبخندهای مخصوص خودش را زد.
- حالا که همه چیز تموم شد.اگه سولماز علاقه ای به پارسا نداشت که باهاش صحبت نمی کرد.
- نه آقای امیری سولماز همین طوری اومده مطمئن باشید که علاقه و این جور چیزها در بین نیست.
- دو ساله که دانشجوی توئه بابا تو که بیشتر حق آب و گل داشتی؛خب زودتر می گفتی،حالام طوری نشده خانم معتمد مراتب علاقه تورو به سولماز می رسونه اصلا همین جا بمون تا من کارا رو ردیف کنم و بیام بهت خبر بدم.
نگاهی به من کرد و گفت:
- یه ماموریت دیگه براتون دارم.همراه اردلان به راه افتادم.
- عجب؛فکرش رو هم نمی کردم اردوان به دختری علاقه داشته باشه،دیدم اون شب باهاش رقصید ولی چیزی نفهمیدم ،شما چی؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
- سولماز اگه بشنوه ممکنه از تعجب غش کنه .هر چند منم دست کمی از سولماز ندارم.
وقتی به سولماز و پارسا نزدیک شدیم،با دیدن ما هر دو بلند شدند اردلان خونسردانه گفت:
- نتیجه چی شد؟
- در تمام موارد با هم توافق داشتیم فقط ایشون از اینکه من قبلا نامزد داشتم ناراضی اند.در نتیجه منو به همسری خودشون نمی پذیرن.
بعد رو کرد به سولماز و گفت:
- در هر صورت از دیدارتون خیلی خوشحال شدم و امیدوارم همسر دلخواهتونو پیدا کنید.
و خداحافظی کرد و رفت.اردلان با تعجب به سولماز نگاه کرد و گفت:
- جدا به این خاطر ردش کردید؟
- من دوست ندارم همسر مردی بشم که قبلا به یه دختر دیگه عشق می ورزیده.
- پس یعنی مردا حق ندارن دوبار عاشق بشن؟این که خیلی بی انصافیه.
- چرا می تونن،ولی من همسر چنین مردی نمی شم.
- خب پس حالا یه نفر دیگه رو بهت معرفی میکنم که مطمئنا قبلا توی زندگیش هیچ دختر یا زنی وجود نداشته.
- مثل اینکه شما نذر کردید برای من شوهر پیدا کنید؟
- نه من فقط پیغام خواستگارای شما رو بهتون می رسونم الانم که با خانم قدم می زدیم یکی اومد و از شما خواستگاری کرد و خواستار یه قرار ملاقات شد.
- چرا همه دست به دامن شما می شن؟
- خب آخه ایشونم از آشناهای بنده هستن.در ضمن ایشون سی و یک سالشونه ،دکترند و خیلی هم پسر خوبین و مهمتر از همه تا حالا با هیچ دختری دوست نشدن وای به حال نامزد،حالا ممکنه ایشونو ببینید؟
- نه برای امروز دیگه بسه.
- یعنی نمی خواید حتی اسمشم بدونید!شاید نظرتون عوض بشه.
- حالا کی هست؟مگه من می شناسمش؟
- البته که می شناسید،ایشون برادر من هستند.
سولماز که چشمانش از تعجب گرد شده بود گفت:اصلا شوخی بامزه ای نبود.
و بلند شد.دستش را گرفتم و آرام گفتم:
- سولماز الان اون طرف نشسته و منتظره که بهش خبر بدیم.
سولماز دوباره نشست و گفت:
- پیشنهاد غیر منتظره ای بود.
آرام زمزمه کردم:سولماز چه کار می کنی؛باهاش حرف می زنی؟
- سایه من خجالت می کشم.
- تو فقط یه کلمه به من بگو ازش خوشت میاد یا نه؟
- من فکر نمی کردم اون به من علاقه داشته باشه.
دستش را گرفتم و گفتم:
- یعنی توام دوستش داری؟
سرش را پایین انداخت و گفت:خب،آره.
درست در همین موقع اردوان را دیدم که به طرف ما می آمد.دستش را فشردم و گفتم:
- سولماز بهتره نیم ساعته تمومش کنی.
و بلند شدم.دستم را گرفت و گفت:
- نه،چند لحظه صبر کن.
- چیه؟چرا اینقدر پریشونی؟یه کم به خودت مسلط باش.
اردلان به طرف برادرش رفت و با او صحبت کرد و بعد از چند دقیقه به سمت ما آمدند،سولماز بلند شد و با اردوان سلام و احوالپرسی کرد و من و اردلان دوباره آنها را ترک کردیم.
اردلان با عجله پرسید:
- نظر سولماز چی بود؟
- شما چقدر عجولید،نیم ساعت دیگه معلوم می شه،فقط خدا کنه سرو کله یه خواستگار دیگه پیدا نشه.
- نه سولماز مال اردوانه تموم شد و رفت.
- دوباره که دارید مطمئن حرف می زنید،یادتونه می گفتید سولماز به پارسا جواب مثبت می ده
- خب اگه جریان نامزدی پارسا نبود که مشکل دیگه ای نداشتن ولی اردوان یه چیز دیگه است هر کس همسر اردوان بشه خوشبخت می شه.
- پس راست می گن،هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه؟
اردلان بلند خندید و گفت:اُه ،چه زبونی داره،مثل اینکه روی سولماز خیلی حساسی؟
- خودتون خواستید رک و پوست کنده حرف بزنم در ضمن من و سولماز از بچگی تا الان با هم دوست بودیم واضح تر بگم مامان من با مامان سولماز دوست دوران مدرسه بودند پدرامون هم که با هم دوستند.پس ما از فامیل به هم نزدیکتریم، سولماز برای من مثل خواهرمی مونه من فقط دوست دارم خوشبخت بشه حالا برام فرقی نمی کنه با کی؛مهم خوشبختیشه.
- واقعا من به دوستی شما غبطه می خورم.می دونید دوست خوب نعمت بزرگیه ،من و اردوان در حین اینکه با هم برادریم دوستم هستیم،شاید اگه اردوان نبود من تا حالا زنده نبودم،هیچ وقت کمک هاش رو فراموش نمی کنم.
و سکوت کرد.بعد از چند لحظه گفتم:
- بهتره بریم تا الان به اندازه کافی دیرمون شده.
- یعنی باید سر موقع خونه باشید؟
- خب سر موقع بهتره،مامان خیلی زود دلواپس می شه،هر چند گفتم ممکنه دیرتر برگردیم ولی اول یه خواستگار بود حالا شد دوتا.
اردلان موبایلش رو در آورد و گفت:
- خب تلفن بزنید و بگید دیرتر برمی گردید.بابا این طفلکا الان بیست دقیقه نیست دارن با هم صحبت می کنن.
تلفن را گرفتم،شروع به شماره گیری کردم،بعد از چند بوق آزاد مامان گوشی را برداشت.سریع موضوع را برایش تعریف کردم و گفتم:
- حتما تا یک ساعت و نیم دیگه خونه ام.
بعد خداحافظی کردم و تلفن را به اردلان دادم.
اردلان در حالیکه تعجب کرده بود گفت:
- چقدر راحت با مامانت حرف می زنی،فکر می کردم برای این عجله می کنی که به کسی خبر ندادید اینجا اومدید.
- نه من چیزی رو از مامانم پنهان نمی کنم،پس حدسم درست بود شما می خواستید منو امتحان کنید.
- معذرت می خوام می دونید کنجکاوی هم درد بی درمونیه،باید ببخشید،یا من خیلی بد کنجکاوی کردم یا شما خیلی باهوشید،ولی فکر می کنم دومیش درست باشه.یه سوال دیگه هم دارم اونم بپرسم خیالم راحت می شه.
- بپرسید.
- اون موقع که منو پارسا منتظرتون بودیم،چی شد سولماز یکدفعه برگشت؟
با یادآوری حرکت سولماز خنده ام گرفت.
- به اینکه اینقدر فضولم می خندید؟
- نه سولماز شما رو که دید گفت((پس چرا اردلان اومده منم به شوخی گفتم یادم رفت بهت بگم چون پارسا خیلی به فارسی مسلط نیست ایشون نقش مترجمو ایفا می کنن،سولماز هم باورش شده بود می خواست برگرده))
اردلان آنقدر به حرف من خندید که چند نفر با تعجب به ما نگاه کردند.بعد از چند دقیقه ای که می خندید گفت:وای تا حالا اینقدر نخندیده بودم.چطور همچین چیزی به ذهنت رسید.
و دوباره خندید.بلند شدم و گفتم:
- بهتره بریم تا الان باید به یه نتایجی رسیده باشند.
زمانی که نزد سولماز و اردوان برگشتیم،هنوز داشتند صحبت می کردند.اردلان رو به سولماز کرد و گفت:
- چی شد؟شما بالاخره زن داداش من می شید یا نه؟
سولماز سرش را پایین انداخت .کنارش نشستم و گفتم:
- چی شد؟
سولماز بعد از کلی من من کردن گفت:
- ما با هم تفاهم داریم.
دستش را فشردم و گفتم:
- خیلی خوشحالم امیدوارم خوشبخت بشید.
- پس پورسانت منو فراموش نکنید،ولی مال شما دو برابرچون هرچی باشه من دو تا خواستگار براتون پیدا کردم.شماره حسابمو از اردوان بگیرید و فردا صبح به حسابم واریز کنید.
اردوان چیزی در گوش اردلان زمزمه کرد که او هم تصدیق کرد و گفت:
- خب خانما،مامان فردا عصر با شما تماس می گیره که قراره خواستگاری بذاره،شما هم لطف کنید شماره تلفن و آدرس منزلتون رو به من بدید،راستی فیش بازدید هم به حساب واریز کنید.
من که از حرف اردلان خنده ام گرفته بود گفتم:
- خونه سولماز چهارتاخونه بالاتر از خونه ماست این از آدرس.
بعد شماره تلفن را روی تکه کاغذی نوشتم و به دست اردلان دادم و گفتم:
- اینم شماره تلفن،ولی فیش بازدید رو شما باید بپردازید مثل اینکه برادر شما اومده خواستگاری سولماز.
اردلان در حالیکه می خندید رو به سولماز کرد و گفت:
- خانم شما باید به داشتن چنین دوستی افتخار کنید،نمی دونید چطور ازتون دفاع می کرد یه نمونه ام که الان دیدید.
سولماز لبخندی زدو گفت:سایه مثل خواهر منه،بی نهایت دوستش دارم و بهش افتخار می کنم.
- با زبونش چه کار می کنید؟
- می سوزیم و می سازیم.
اردوان و اردلان از این حرف سولماز خندیدند.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- سولماز جان تا آبروی منو بیشتر از این نبردی بهتره بریم.
سوار ماشین که شدیم پرسیدم:نظر مامان بابا چیه؟
- به مامان گفتم ولی به بابا حرفی نزدم.البته مامان و بابا با نظر من مخالفت نمی کنن،تازه اردوان هم که خیلی خوبه،تحصیلکرده و پولدار و خانواده دار هم که هست،وای سایه خیلی خوشحالم.
- واه واه تو الان خوب بود از خجالت نتونی سرتو بلند کنی،حالا برای من ابراز خوشحالی هم می کنه دختره پرو.
- چه کار کنم،کمال همنشین در من اثر کرد.
- وگرنه تو همون دختر پرویی بودی هستی،تازه اگه من به اندازه تو پرو بودم نا حالا چند بار دست به انتحار زده بودم.
- پس بپر پایین.
و خندید.از خنده سولماز خنده ام گرفت،خوشحالی سولماز به من هم سرایت کرده بود.
- از این که به همسر دلخواهت رسیدی خیلی خوشحالم ولی رفیق نیمه راه به تو می گن،بی وفا.
- مرسی،ولی ازدواج من چیزی رو تغییر نمیده من وتو مثل سابق با هم دوستیم اینو فراموش نکن.
****

nika_radi
04-07-2009, 17:28
فصل یازدهم-1
عصر پنجشنبه همراه مامان به خانه خاله سهیلا رفتیم،مامان سولماز را در آغوش گرفت و گفت:عزیز دلم داری عروس می شی،امیدوارم خوشبخت شی.
- مرسی خاله جون.
من وسولماز به اتاقش رفتیم،سولماز گفت:
- سایه به نظر تو من چه لباسی بپوشم بهتره؟
نگاهی به لباسهایی که روی تخت ریخته شده بود انداختم و گفتم:
- به نظر من این کت و دامن شیری رنگ از همه بهتره باشه.
- خب از این لباس،حالا بیا یه فکری برای موهام کن.
و سشوار را به دستم داد.
- چه مدلی برات سشوار بکشم؟
- فرقی نداره،فقط قشنگ باشه.
موهایش را سشوار کردم،آرایش ملایمی هم کرد:نگاهش کردم و گفتم:
- سولماز شدی یه تیکه ماه.
و بوسیدمش،همراه سولماز نزد خاله ومامان رفتیم،خاله سهیلا سولماز را در آغوش گرفت و گفت:خیلی قشنگ شدی مامان جان.
مامانم برایش اسفند دود کرد.
موقع رفتن من و مامان سفارش کردیم بعد از رفتن خواستگارها به ما خبر بدهند.
خاله سهیلا در حالی که لبخند می زد گفت:
- سارا جان تو که بیشتر از من استرس داری،مطمئن باش بهتون خبر می دم.
من و مامان تا زمانی که سولماز تلفن کرد،دعا می کردیم همه چیز به خوبی و خوشی تمام بشود و با تلفن سولماز خیالمون راحت شد.
سه روز بعد نزدیکیهای ظهربود که خاله سهیلا و سولماز به خانه ما آمدند.
مامان با دیدن آنها پرسید:
- خب جواب آزمایشو گرفتید؟
- آره خوشبختانه مشکلی ندارن.
- خب به سلامتی نامزدی همون روز پنج شنبه است؟
- آره هنوزم هیچ کاری نکردم فقط یه روز طول می کشه فامیل رو دعوت کنیم.
- سهیلا جان روی کمک ما حساب کن.ما از فردا برای کمک کردن حاضریم.
در چهار روز باقی مونده به مراسم نامزدی همه در تکاپو بودیم تاهمه چیز درست شود و مراسم به نحو احسن برگزار شود.
روز پنج شنبه منو سولماز با هم به آرایشگاه رفتیم،مادام رو به سولماز کرد و گفت:طوری درستت می کنم که آقا داماد از خوشگلیت بیهوش بشه.
- مرسی،ولی من باید برای ساعت شش آماده بشم.
- هرچی شما بگی عروس خانم.
بعد دوتا از شاگردهایش را صدا کرد تا موهای مارا بپیچند،وقتی از زیر سشوار بیرون آمدیم از شدت حرارت گونه هایمان قرمز شده بود.
مادام به سراغ من آمد و گفت:خب یه مدل جدید مو اومده،همون رو برات درست می کنم ،بعداز اینکه موهایم را شینیون کرد گفت:
- رنگ لباستو بگو تا آرایشت کنم.
- شیری.
- اتفاقا رنگش به پوستت میاد.حالا آرایشی برات بکنم که مثل فرشته ها بشی.
نیم ساعتی مادام روی صورتم کار کرد،داشتم بی حوصله می شدم که مادام گفت:پاشو تموم شد.
خود را در آینه دیدم واقعا خوشگل شده بودم با لبخندی از مادام تشکرکردم و پیش سولماز که داشتند ناخنهایش را مانیکور می کردند رفتم.سولماز با دیدنم گفت:
- وای سایه چقدر خوشگل شدی!!
مادام گفت:
- توام خوشگل می شی صبر کن کار ناخنت تموم بشه.
در همین موقع مامان به دنبالم آمد،در آغوشم کشید و گفت:
- عزیزم خیلی قشنگ شدی،دیگه ببین لباستو بپوشی چی می شی.
وقتی به خانه رسیدیم لباسم را پوشیدم و خودم را در آینه برانداز کردم؛حسابی از خودم خوشم آمد .مامان که داشت برای رفتن آماده می شد با دیدنم گفت:عین فرشته ها شدی بیا یه بوس به مامان بده.
جلو رفتم و مامان را بوسیدم و گفتم:
- مامان جان کاری داری برات انجام بدم.
- یه سشواری به این موها بکش.
- روی چشمام ولی موهای شما با این فر طبیعی که نیازی به مرتب کردن نداره.
- ای شیطون اگه این زبونو نداشتی چه کار می کردی؟
- به جون خودم راست می گم کاش منم موهام مثل شما فر بود ،مردم می رن کلی خرج می کنن تا مثل شما بشن.
کار مامان که تمام شد پدر هم از راه رسید و با دیدن من و مامان گفت:
- به به چه خانمهای زیبایی ،ببخشید من شما رو جایی ندیدم.
و بعد من را در آغوش کشید و گفت:
- بابایی برای خودت خانمی شدی،برای من افتخار بزرگیه که شما دونفر رو همراهی کنم.
- عزیزم سریع دوش بگیر تا بریم.
- من تا ده دقیقه دیگه حاضرم.
به اتاقم رفتم و گردنبندم را انداختم و عطر ملایم و خوشبویی استفاده کردم و کفشهایم را به پا کردم،دیگر حاضر و آماده شده بودم به پایین رفتم.در همین موقع پدر کت و شلوار پوشیده و کروات زده آمد و گفت:
- خب خانما من حاضرم.
......................

nika_radi
05-07-2009, 14:09
فصل یازدهم-2
دسته گل را به دست گرفتم و همراه مامان و بابا به راه افتادم.
جلوی در ورودی اشکان جلو آمد و با ما سلام و احوالپرسی کرد.
- اشکان،سولماز اومده؟
- آره یک ساعتی می شه که اومده اتفاقا الانم داشت سراغتو می گرفت.
هنگامی که با خاله و عمو سلام و احوالپرسی کردم عمو گفت:
- انشاالله عروسی تو عزیزم.
تشکر کردم و به طرف سولماز رفتم.با اردوان دست دادم و سولماز را در آغوش کشیدم و گفتم:
- خیلی ماه شدی عزیزم ،تبریک می گم.
- شما دو ساعت پیش از هم جدا شدید،این فیلمها چیه از خودتون در میارید؟
به حرف اشکان خندیدم و گفتم:
- اشکان یه امشب دست از مسخره بازی بردار.
- هرچی تو بگی پس من رفتم.
کنار سولماز نشستم ،سولماز دستم را گرفت،آرام گفتم:
- اشتباه گرفتی اردوان اون طرف نشسته.
- لوس نشو،می دونی که بیشتر از این حرفها دوست دارم.
- اگه دوستم داشتی با من ازدواج می کردی نه با استاد امیری.
- سایه خواهش می کنم یه امشب مسخره بازی در نیار،همه که نمی دونن تو داری منو می خندونی،فکر می کنن ذوق زده شدم اون موقع می گن چه عروس جلفی.
- آخی نه اینکه ذوق زده نیستی.
- سایه یکی می زنم تو سرت ها!
خواستم جوابش را بدهم که اردلان آمد،کت و شلوار مشکی با پیراهن سپید پوشیده و کرواتی خوشرنگ زده بود،موهایش را هم آراسته بود و از تمام مردان حاضر در جشن برازنده تر به نظر می رسید.
با اردوان دست داد و روبوسی کرد،بعد هم گونه سولماز را بوسید و گفت:خیلی قشنگ شدی سولماز،بهت تبریک می گم.
بعد با من دست داد وگفت:
- از دیدنتون خوشحال شدم خانم.
و همین طور که به من نگاه می کرد گفت:
- از حضورتون مرخص می شم که سری به اقوام بزنم بعدا می بینمتون.
و عقب گرد کرد و رفت.چند لحظه بعد فرناز و فرزاد هم آمدند فرناز آمد و کنار من و سولماز نشست و طبق معمول شروع به گفتن و خندیدن کرد،فرناز داشت خاطره ای را برای ما تعریف می کرد و من و سولماز هم از خنده رودبر شده بودیم که اشکان آمد و گفت:
- بسه دیگه یه امشب سنگین باشید گناه نداره ها.
بعد رو کرد به من و گفت:
- تو پاشو بیا،این دو تا که شوهر کردن ،رفتن پی کارشون ولی تو که هنوز شوهر نکردی باید سنگین باشی بلکه یکی گول ظاهرت رو بخوره بیاد خواستگاریت حالا بیا به چند نفر معرفیت کنم بلکه یکی شون به سرش بزنه و بیاد خواستگاریت.
اشکان من را به چند نفر از دوستانش معرفی کرد در آخر نزد آقای امیری پدر اردوان رفتیم،آقای امیری پیر مرد خیلی متشخصی بود که وقار و متانت از سر و رویش می بارید.
- آقای امیری ایشون سایه معتمد دوست سولماز هستن.
- سلام ،حالتون خوبه از ملاقاتتون خیلی خوشحال شدم.
آقای امیری دستی به موهایش کشید و گفت:
- سلام به روی ماهتون،منم از زیارت شما خیلی خوشحال شدم.می بینم که شما هم مثل عروسم زیبایید.امیدوارم شما هم خوشبخت بشید.
- ممنون.
- خب آقای امیری فعلا با اجازه شما از حضورتون مرخص می شیم.
از آقای امیری که فاصله گرفتیم اشکان گفت:
- پیر مرد پررو،اگه تا چند دقیقه دیگه مونده بودیم ممکن بود تصمیم بگیره دوباره تجدید فراش کنه،برو بشین دیگه هم جلوی این پیر مرده آفتابی نشو.
- خاک بر سرت،این چه حرفیه می زنی اتفاقا پیرمرد خوبی به نظر می رسید.
- مگه از روی جنازه من رد بشی که بذارم زن این یارو بشی.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان تو رو به هر کسی که می پرستی امشب آبروی منو بخر.
- مسئله ای نیست تو فقط پیش این پیرمرده آفتابی نشو،بقیه اش با من.
- می شه دست از سرم برداری،مگه تو کار و زندگی نداری.
و پیش سولماز و فرناز رفتم بعد از چند دقیقه ای اشکان بلند شد و گفت:خانمها و آقایون به افتخار عروس و داماد دست بزنید.
ارکستر آهنگی نواخت و دختر و پسرهای جوان وسط آمدند و شروع به پایکوبی کردند.
بعد از چند دقیقه فرزاد به دنبال فرناز آمد و با هم رفتند.چند ثانیه بعد اردلان آمد و گفت:
- اجازه هست کنارتون بشینم؟
خودم را کنار کشیدم و گفتم:
- خواهش می کنم.
نشست و گفت:
- چرا تنها نشستید؟
- دیگه باید به تنهایی عادت کنم.
- شمام به زودی ازدواج می کنید و از تنهایی در می آئید،می دونید امشب خیلی از آقایون مجرد تصمیم می گیرند ازدواج کنن،اگه گفتید به چه علت؟
- نه متاسفانه نمی تونم حدس بزنم.
اردلان نگاهش را به من دوخت و گفت:
- وجود شما با این همه زیبایی،ظرافت و لطافت،آقایون مجرد رو به هوس می اندازه که با خواستگاری از شما شانس خودشونو امتحان کنن.
سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.
- می دونید تا حالا چند نفر از دوستان من سوال کردند شما نامزد دارید یا نه؟
جوابی ندادم،همین طور که سرم پایین بود صدای زنی را شنیدم که می گفت:
- اردلان جان!
سرم را بلند کردم و زن پنجاه ساله ای را دیدم حدس زدم باید مادرش باشد.اردلان رو کرد به من و گفت:
- ایشون مامان من هستن.
برخاستم و سلام کردم.
اردلان گفت:ایشونم دوست عروستون هستن،سایه.
مادرش مرا در آغوش کشید و گفت:سلام عزیزم چقدر از دیدنت خوشحالم.نمی دونستم عروسم دوست به این خانومی و زیبایی داره.
لبخندی زدم و گفتم:مرسی.
مادر اردلان چند لحظه در کنار ما بود ،بعد به خاطر آمدن چند تن از دوستانش ما را ترک کرد و رفت،در همین موقع دختری جلو آمد رو کرد به اردلان وگفت:
- اردلان،نمی خوای چند دقیقه با من برقصی؟
اردلان اخمی کرد و گفت:
- نه ،من با هیچ کدوم از دخترای فامیل نمی رقصم چون بقیه ام انتظار دارن،پس قضیه کلا منتفیه.
وقتی که رفت گفتم:
- دلم براش سوخت ،طفلک خیلی ناراحت شد.
- من که گفتم عذرم کاملا موجهه،شما چی که اون روز بدون عذر موجه دل منو شکستید.دلتون برای من نسوخت؟
- نه چون شما رو نمی شناختم.
لبخندی معنی دار زد و گفت:
- حالا چی؟اگه ازتون خواهش کنم بازم رد می کنید؟
جوابی ندادم.
- پس دیدی دلیلش این بنود که منو نمی شناختی.
نگاهش کردم ،عصبانی بود ،خندیدم و گفتم:حالا چرا عصبانی شدید من که جواب منفی ندادم.
- جدی می گی یا داری شوخی می کنی و قصد سر کار گذاشتن منو داری؟
- مگه من و شما با هم شوخی داریم؟
- می دونی رمز موفقیت در شناخت موقعیت هاست.
و درستش را جلو آورد و گفت:به من افتخار می دی.
بلند شدم و با اردلان به وسط جمعیت رفتیم..........................

nika_radi
05-07-2009, 14:11
سلام
داستانت واقعا قشنگه ولی حیف !!!!! که دیر دیر میزاری خواهشا زود تر بزارش . :11: :40:


سلام دوست عزیز مرسی از لطفت
من تمام تلاشمو می کنم که زیاد تر بذارم
در ضمن به نظرم من از همه خیلی بیشتر می ذارم
اینطور نیست؟

nika_radi
06-07-2009, 11:50
فصل یازدهم-3
اردوان با دیدن اردلان گفت:
- خب بالاخره پا شدی.
- من میخواستم پا شم ولی همپا نداشتم.می دونی که ایشونم به این زودی افتخار نمی دادن.
چند دقیقه بعد اشکان آمد و گفت:
- ببخشید آقای برادر داماد،شما تایید صلاحیت شدید.
- آره به خدا،تازه گواهینامه عدم سوء پیشینه هم آوردم تا افتخار دادن،خلاصه خیالت راحت باشه داداشی عروس.
بعد از این که آهنگ تمام شد اردلان از من تشکر کردو گفت:
- واقعا عالی بود.من دقت کردم مثل بعضی ها نیستی که وسط میان و دست و پای خودشونو تکون می دن.
لبخندی زدم و گفتم:
- مرسی،البته شمام خیلی ماهرید.
سولماز به طرفمان آمد و گفت:
- ببخشید مزاحمتون شدم.
بعد رو کرد به من و گفت:
- سایه جان ،نمی خوای یه کم هم با من باشی؟
و دستم را کشید.همین طور که می چرخیدیم گفت:
- مامان اردوان آمد و گفت با خاله سارا آشناش کنم.فکرکنم چشمش تو رو گرفته.
- سولماز بس کن.
- نگاه کن ،ببین چطوری سه تایی دارن به تو نگاه می کنن.
سرم را برگرداندم و اردلان را دیدم که مابین پدر و مادرش ایستاده بود و به من نگاه می کردند.چند دقیقه بعد گفتم:
- سولماز من خسته شدم،دیگه بهتره بشینم.
هنگامی که نشستیم،اشکان هم آمد و گفت:
- سولماز یه چیزی بهت می گم ولی جون من خراب نکنی ها.
سولماز که حسابی کنجکاو شده بود،گفت:
- خب زود باش بگو.
- ببین من از اول این آقای امیری را زیر نظر گرفتم رفته تو نخ یکی از دخترهایی که اینجاست،فکرکنم تصمیم تجدید فراش گرفته.
قیافه سولماز دیدنی بود.در حالیکه می خندیدم گفتم:
- سولماز تو چرا حرفای صدتا یه غاز اشکانو باور می کنی.
- تو ساکت باش همش زیر سر توئه.نمی دونی سولماز وقتی به آقای امیری معرفی اش کردم یه لبخند به پیرمرده زد که دل و دینش رو یکسره به باد داد.
من و سولماز از بس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم ولی اشکان حتی یه لبخند هم نمی زد و دوباره ادامه داد:حالا صبر کن جای حساس ماجرا را هنوز نگفتم،بعد آقای امیری دستی به موهای سایه کشید و گفت ،به به سلام به روی ماهتون می بینم که شما هم مثل عروسم زیبایید،امیدوارم خوشبخت بشید بعدش یواش گفت:البته با من.
در حالیکه می خندیدم،گفتم:
- اِ ؛اشکان چرا اینقدر دروغ می گی کی گفت البته با من،من که نشنیدم.
سولماز از بس خندیده بود آرایشش خراب شده بود فرناز وقتی خنده ما را دید به طرفمان آمد و گفت:
- چه خبره؟
اشکان دوباره با آب و تاب موضوع را برای فرناز تعریف کرد.بعد از اینکه فرناز حسابی خندید گفتم:چیه هنوزم فکر می کنی ما دیوونه شدیم،این اشکانو باید ببرن آسایشگاه روانی تا برای اونایی که افسرده شدن حرف بزنه مطمئنم سر یه روز همه خوب می شن و می رن ر زندگیشون.
- فکر خوبی،فردا یه سری می زنم اگه حقوق خوبی دادن باهاشون قرارداد می بندم.
بعد از شام اشکان بلند شد و گفت:از خانمها و آقایون خواهش می کنم چند لحظه سکوت کنن.
بعد از چند ثانیه که همهمه خوابید،گفت:
- تقاضا می کنم وسط سالن را خالی کنید.
بعد از چند دقیقه نزدیک بیست نفر به وسط سالن آمدند،در آخر اردوان هم به آنها پیوست و با شروع آهنگ همه با هم به طور یکنواخت شروع به حرکت کردند،آنقدر هماهنگ حرکات را انجام می دادند که به نظر می رسید از قبل با هم تمرین کردند،همه دست از صحبت و خنده برداشته بودند و فقط نگاه می کردند حتی اشکان که همیشه در حال شلوغ کردن بود،ساکت نشسته بود و نگاه می کرد.
وقتی اردوان و اردلان آمدن،حسابی خسته شده بودند،اشکان گفت:
- برم دوتا لیوان آب براشون بیارم.
موقعی که لیوان ها را به دستشان داد گفت:
- بابا شما دیگه برای این کارها پیر شدید حالا اردلان خان که متاهل نیستن ولی شما آقای دوماد یه کمی مراعات کنید یه بار بلایی سرتون بیاد تکلیف این دختره چی می شه حالا از من گفتن بود از شما نشنیدن.
- اشکان بسه دیگه اینقدر شوخی نکن از اون موقع تا حالا به سایه گیر داده بودی حالام به این دوتا،بعد نوبت کیه؟
- نوبتی ام باشه نوبت خودته عزیزم حالا پاشو بریم دوتایی با هم یه تانگو برقصیم تا دهنشون از تعجب باز بمونه،باید گربه رو دم حجله بکشیم تا ازمون حساب ببرن،آخ برای آدم که حواس نمی ذارن یادم رفت توی عقد نامه بنویسیم اگه جلوی تو باهم ترکی حرف زدن تحت پیگرد قانونی قرار می گیرن وگرنه حالا جرات نمی کردن جلوی ما ترکی برقصن.
اردلان در حالیکه یکی از لبخندهای مخصوص به خودش را می زد گفت:اشکان خان حواست کجا بوده که یادت رفته برامون شرط بذاری،نکنه پیش خانما.
- سولماز پاشو بریم محضر اینا از حالا دارن به ما تیکه می اندازن.
همه داشتیم می خندیدیم که آقای امیری همراه برادر زاده اش نزد ما آمد و گفت:
- پسرا چرا مریم رو به دوستاتون معرفی نمی کنید طفلی تنهایی گوشه ای نشسته.
اردوان لبخندی زد و گفت:
- معرفی می کنم ایشون مریم دختر عموی بنده هستن.
و رو کرد به او و گفت:مریم جان،سایه دوست سولماز،فرناز دوست سولماز،فرزاد دوست من و شوهر فرناز.
مریم با همه دست داد و بعد کنار منو فرناز نشست،از آنجایی که فرناز دختر خونگرم و زود جوشی بود گفت:
- خب مریم خانم از خودتون تعریف کنید چند سالتونه،دانشجویید؟
- من بیست و سه سالمه و ترم پیش فارغ التحصیل شدم،البته در رشته شیمی،شما چطور؟
- من تاریخ می خونم و سه ترم دیگه فارغ التحصیل می شم.
مریم رو کرد به من و گفت:شما چی می خونید یا تموم کردید؟
- من و سولماز و فرناز هم دوره هستیم.
- هنوز ازدواج نکردید درست می گم؟
- بله درسته.
- اول که شما رو دیدم فکر کردم دوست اردلانی،ولی الان که فهمیدم دوست سولمازی تعجب کردم.
- چرا همچین فکری به ذهنتون خطور کرد؟
- دیدم با اردلان گرم گرفتید و با هم رقصیدید.شما جای من بودید همچین فکری نمی کردید؟
- من اگه جای شما بودم اصلا به همچین موضوعی فکر نمی کردم،در ضمن ما با هم دوست هستیم،البته نه به اون معنایی که شما فکر کردید،متوجه شدید.
دیگر با مریم صحبت نکردم و پس از چند لحظه بلند شدم و گفتم:
- فرناز جان من برم یه لیوان آب بخورم.
به آشپز خانه رفتم و بعد از خوردن یه لیوان آب احساس کردم اعصابم کمی آرامتر شد.

nika_radi
06-07-2009, 14:12
فصل یازدهم-4
از آشپز خانه بیرون آمدم،اشکان داشت می رقصید.با دیدن من دستم را کشید و با خودش به وسط جمعیت برد.
- اشکان ول کن،اصلا حوصله ندارم.
- نامزدی سولمازه،یعنی چی حوصله ندارم.
در همین موقع اردوان و سولماز هم آمدند.سولماز با دیدنم گفت:
- چیه،سایه ناراحتی؟
- نه چیزی نیست،سرم یه کم درد می کنه.
- خب زودتر می گفتی،برم برات یه مسکن بیارم.
- نه اشکان اونقدر درد نمی کنه،اصلا بهتر شدم.
و بعد برای اینکه دیگه پیگیری نکند،گفتم:
- فقط یه کم قبوله؟
- دروغگو پس داشتی نقش بازی می کردی؟
بعد از چند دقیقه پیش فرناز رفتم و نشستم.فرناز با دیدنم نفس عمیقی کشید و گفت:
- کجا رفتی ؟چرا منو با این مادر فولاد زره تنها گذاشتی؟
- ندیدی با چه لحن بی ادبانه ای با من حرف زد؟
- از این که اردلان با تو حرف می زنه حرص می خوره،فکر کنم اگه اونشب عروسی ما بود که اردلان اون طوری حال کامیار و به خاطر تو گرفت،دیگه غش می کرد.سایه می دونی،اردلان با هیچ دختری به جز تو حرف نمی زنه آخه من تا حالا خیلی با اردلان برخورد داشتم،یه جورایی با دخترا سر سنگینه،حتی گاهی حالشون ام می گیره.ولی فکر میکنم از تو خوشش میاد،البته نظر فرزاد هم همینه.
- فرناز بس کن.
- باور کن؛اردلان یه طوری به دخترا نگاه می کنه انگار داره اونارو مسخره می کنه ولی وقتی به تو نگاه می کنه یه طور دیگه اس.من عشق رو تو چشماش می بینم.
- واه خاک عالم،تو دوباره بریدی و دوختی.من تا حالا چند بار با اردلان حرف زدم،نه از این نگاه هایی که تو می گی خبری بود نه حتی یک کلمه مبنی بر دوست داشتن.
- خب تو قبلا با اردلان برخورد نداشتی،نمی دونی چطوری بوده،حالا بعدا می فهمی که آقا دلش رو به تو باخته،اصلا یه دقیقه سرت رو بلند کن و به طرف راستت نگاه کن،الان یکربع می شه که نشسته و به تو خیره شده،اون موقع تو می گی خبری نیست.وای سایه خیلی هیجان انگیزه آدم مورد توجه همچین مردی قرار بگیره.
- فرناز سرم رفت،این فرزاد بدبخت با تو چکار می کنه؟
- شکر خدا،مگه بعد از عروسی کار دیگه ای ام می تونه بکنه.
به حرف فرناز خندیدم و گفتم:یه سوال خصوصی ازت بپرسم ناراحت نمی شی؟
- حالا بپرس تا ببینم.
- فرزاد توی خونه هم عین سر کلاسه؟
- نه توی خونه دیگه تدریس نمی کنه،آخه دیوانه اینم سوال بود که پرسیدی،خب مثل همه آدمهاست که دیگه.
- یادته یه بار بیرونمون کرد.
- آره ،هفته بعدشم اومد خواستگاریم،دلش برام سوخته بود.
- واه!پس من و سولماز چی؟مثل اینکه ما رو هم با تو پرت کرد بیرون،پس چرا خواستگاری ما نیومد؟
- طفلک می خواست بیاد،من تهدیدش کردم.
در همین موقع فرزاد و اردلان به طرف ما آمدند،فرزاد گفت:دوباره چی دارید می گید و می خندید؟
- هیچی ،یاد اون روز که از کلاس بیرونمون کردی،افتادیم.
فرزاد در حالیکه می خندید رو به اردلان کرد و گفت:
- نمی دونی من از دست این سه تا چه روزگاری داشتم.
اردلان با تعجب گفت:
- چرا،به نظر که دخترای خوبی هستن؟
فرزاد سرش را تکان داد و گفت:
- اون روز که از کلاس بیرونشون کردم دلم براشون سوخت،علی الخصوص برای تو و سولماز،چون هر وقت فرناز پیشتون نبود خدایی کمتر حرف می زدید.خلاصه من ویروس مخرب و شناسایی کردم و اومدم خواستگاریش.
- حالا من شدم ویروس مخرب،باشه یه بلایی سرت بیارم که...
- تو دوباره از من نمره میان ترم می خوای فرناز،حواستو جمع کن وگرنه از نمره خبری نیست.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- فرزاد پس تو فعلا مصونیت داری،با خیال راحت برو نترس.
- می دونی اردلان من دارم حساب سه ترم دیگه رو می کنم که درسش تموم می شه،اون موقع چه کار کنم؟
- فرزاد چرا داری آبرو ریزی می کنی،حالا اینا فکر می کنن من تو خونه تو رو به زنجیر می کشم پاشو بریم تا بقیه آبرومو نبردی.
و از ما خداحافظی کردند و رفتند.اردلان کنار من نشست و گفت:
- می تونم بپرسم چرا ناراحتی؟
- فکر نمی کنم حتی ارزش گفتن داشته باشه،چه برسه به شنیدن.
- مطمئنا ارزش شنیدن داشته که پرسیدم.
- از حرف کسی ناراحت شدم،احساس می کنم بهم توهین شده.
- توهین!کی به خودش همچین اجازه ای داده به تو توهین کنه.
نگاهش کردم ،عصبانی بود،یعنی به خاطر من عصبانی شده بود.در حالیکه تعجب کرده بودم گفتم:
- دلم نمی خواد در موردش حرفی بزنم.
- نکنه مریم چیزی گفته؟
- نه.
- من خودم متوجه شدم وقتی مریم باهات صحبت می کرد،ناراحت شدی و حالا فقط کافیه بگی چی گفته تا ادبش کنم.
حرفی نزدم .یکباره بلند شد.ترسیدم به سراغ مریم برود و حسابی آبرو ریزی شود،نمی خواستم مریم فکر کند من از او به اردلان شکایت کردم،آستین کتش را گرفتم و گفتم:
- خواهش می کنم؟
دوباره نشست و گفت:خب بگو؟
- خواهش می کنم دنبال موضوع را نگیرید،این طوری برای من بدتره.
- یعنی چی؟نمی فهمم!
- من از خودم دفاع کردم،دیگه لازم نیست شما هم دفاع کنید.
- پس حداقل بگو چی گفته؟
- شاید به قول شما من خیلی زود رنج باشم،یعنی ممکنه از نظر شما این حرف باعث ناراحتی نشه.
- ولی من هم تورو می شناسم هم مریم و،مثل افعی می مونه به جای حرف زدن نیش می زنه.
- ببینید من دلم نمی خواد مریم فکر کنه من به شما شکایت کردم پس نه من چیزی به شما می گم نه شما به مریم حرفی می زنید،خب؟
نگاهش کردم،درحالیکه به چشمانم خیره شده بود گفت:
- چون تو این طور می خوای باشه.
و ترکم کرد.نزد مامان و بابا که داشتند با آقای امیری صحبت می کردند رفتم.آقای امیری با دیدنم گفت:
- ای کاش من دختری به شیرینی دختر شما داشتم خونه ما مثل پادگانه،خدا براتون حفظش کنه،من از خدا خواستم حالا که به من دختر نداده دوتا عروس خوب و شیطون بده که سوکت خونه رو با شادی خودشون بشکنن.
- یه دونه عروس خوب که گیرتون اومد امیدوارم بعدی هم مثل سولماز جان خوب از آب دربیاد.
- از دعای خیر شما حتما،خانم معتمد منم امیدوارم یکی یک دونه شما هم خوشبخت بشه.
موقع خداحافظی من و سولماز همدیگر را در آغوش کشیدیم.
- سایه برام دعا کن خوشبخت بشم.
- حتما.این آرزوی قلبی منه و مطمئنم خوشبخت می شی.
فورا از خانه بیرون رفتم،چند لحظه بعد مامان و بابا آمدند و به خانه رفتیم.
- دختر گل بابا چرا ناراحته؟
- چیزی نیست حالا که سولماز شوهر کرده یه کم احساس دلتنگی می کنم.
- این که ناراحتی نداره عزیزم.هر دختری بالاخره یه روزی باید شوهر کنه....راستی دخترم،امشب مثل ستاره می درخشیدی،همه می گفتن این دختر که مثل فرشته هاست کیه؟
- بابا دیگه دارید خیلی شلوغش می کنید.
- نه به جون مامانت،حتی چند نفر ازخودم پرسیدن این دختر خانم رو می شناسید،منم با کمال افتخار گفتم بله ایشون دختر من هستن.
***

nika_radi
07-07-2009, 14:58
فصل دوازدهم
مامان کتاب را بست و گفت:سلام عزیزم حالت خوبه؟
- خوبم مرسی.
- تا لباست رو عوض کنی،برات یه چای خوشرنگ می ریزم.
- دستتون درد نکنه.
چند دقیقه بعد پایین آمدم.مامان برایم چای و بیسکویت آماده کرده بود.در حالیکه چای را می خوردم پرسیدم:
- چه خبر؟
- خبر مهمی که نیست،فقط من و سهیلا با هم می ریم خونه یکی از دوستامون،برای ساعت هفت و نیم برمی گردیم.تو کاراتو انجام بده و برای ساعت هشت آماده باش که پدرت اومد ،بریم.
با تعجب گفتم:کجا؟
- خونه عمه مهتاب یادت رفته؟
- جدا اگه نگفته بودید ،فراموش کرده بودم شب خونه عمه دعوت داریم.
زمانی که مامان آمد از من خداحافظی کند مست خواب بودم و بلافاصله خوابم برد که دوباره از صدای مامان از خواب بیدار شدم و گفتم:
- مامان هنوز نرفتید؟
- واه الان ساعت هفت ونیمه،من رفتم و اومدم تو هنوز خوابی؟پاشو برو یه دوش بگیر حالت جا بیاد.
- آه مامان،حوصله ندارم.
- یعنی نمی خوای پاشی؟
- چرا دوش رو گفتم.
بلند شدم و تختم را مرتب کردم و گفتم:
- مامان من شب چی بپوشم؟
مامان فکری کرد و گفت:
- همون لباسی که می خواستی بری شیراز خریدی،خیلی بهت میاد.فقط عجله کن.
ساعت تقریبا یک ربع به نه بود که به خانه عمه رسیدیم.دم در ورودی عمه و شوهرش به انتظار ورود ما ایستاده بودند به طرف عمه رفتم و بوسیدمش و گفتم:
- خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
عمه هم مرا بوسید و گفت:
- منم همین طور عزیز دلم.
به سالن پذیرایی که رفتیم به جز خانواده عمو،میهمان دیگری هم بود.
پسر عمه ام سالار جلو آمد و با ما سلام و احوالپرسی کرد و گفت:
- سایه بیا می خوام با دوستم آشنات کنم.
و مرا به طرف دوستش برد.دوست سالار پسری بود تقریبا هم سن و سال خودش که اصلا قیافه جذاب و دلنشینی نداشت ولی از وضع ظاهرش به نظر متمول می آمد.سالار رو کرد به دوستش و گفت:علیرضا این خانم سایه دختر دایی منه.
علیرضا سلام کرد و گفت:
- از دیدارتون خوشبختم.
نمی دانم چرا از او خوشم نمی آمد،برای همین خیلی خشک گفتم:
- منم همین طور.
و به آنطرف رفتم و مابین دختر عمه های دوقلویم پریسا و پریا نشستم.
پریا و پریسا دو قلو بودند ولی اصلا به هم شباهت نداشتند،پریسا شبیه عمع بود و پریا شباهت عجیبی به آقای دانش شوهر عمه ام داشت.
به شاهین که روبروی من نشسته بود نگاه کردم.کت و شلوار قهوه ای و پیراهن کرم رنگ پوشیده بود و موهایش را مدل جدیدی کوتاه کرده بود که جذابترش کرده بود.من با پریسا و پریا صحبت می کردم ولی هرگاه اتفاقی سرم را بلند می کردم علیرضا را می دیدم که به من خیره شده بود طوری که پریسا و پریا هم متوجه شده بودند و مدام سر به سرم می گذاشتند.عصبانی شده بودم دوست نداشتم کسی این طور به من خیره شود،اصلا نمی دانم چه چیزی ته نگاهش بود که عصبانی ام می کرد.
- نه خیر مثل اینکه حسابی خاطر خوان شده.
- بس کن پریسا ،همه رو برق می گیره مارو چراغ نفتی.
شاهین و سالار داشتند درباره اهرام ثلاثه با هم صحبت می کردند،شاهین گفت:
- سایه تو علاقه داری بری مصر و اهرام و از نزدیک ببینی؟
- اُه ،خیلی.البته من درباره اهرام و معابد مصر اطلاعات زیادی دارم ولی به قول معروف شنیدم کی بود مانند دیدن.
- سایه پس هر وقت خواستی بری به من بگو تا بیام ازت محافظت کنم.
نگاهی ه سالار کردم ،داشت می خندید گفتم:
- سالار جون اونجا که بچه راه نمی دن.
پریا گفت:
- نوش جونت سالار جون،تو که هیچ وقت حریف زبون سایه نمی شی نمی دونم چرا دوست داری خودتو ضایع کنی.
- من که احساس ضایع شدن نمی کنم کسی که شوخی می کنه باید جنبه شوخی هم داشته باشه،این طور نیست سایه.؟
با تکان سر حرفش را تصدیق کردم.
اولین نفری که از پشت میز شام بلند شد من بودم،بعد از من بلافاصله شاهین بلند شد و تشکر کرد وقتی که نشستیم شاهین گفت:
- این خروس بی محل کیه؟
- نمی دونم.
- اصلا ازش خوشم نمیاد، پسره وقیح.
- خب توی دنیا خیلی چیزها وجود داره که آدم مجبوره تحملشون کنه.
- ولی به نظر من لزومی نداشت این حشره مزاحم در جمع خانوادگی ما حضور داشته باشه.
- می دونی که سالار یه کم دیوونه اس وگرنه اینو امشب دعوت نمی کرد.
بعد از چند دقیقه بقیه هم آمدند .من و شاهین روی یک کاناپه نشسته بودیم،پریا و پریسا هم آمدند و کنار ما نشستند.
علیرضا داشت مرا نگاه می کرد،سرم را به طرف پریا گرداندم تا از شر نگاهای او در امان باشم.پریسا هم دست بردار نبود و مدام بامن شوخی می کرد.
- سایه نگاه کن ببین چطوری آب دهنش راه افتاده و ریخته روی پیرهنش.
از حرف پریسا خنده ام گرفت،شاهین آرام پرسید:
- چیه؟حرف خنده داری شنیدی؟
- تقصیر پریساست با حرفاش خنده آدمو درمیاره.
بعد از چند لحظه علیرضا بلند شد و همراه سالار رفتند،نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- آخیش.
- برای چی گفتی آخیش؟
با وجودی که آرام گفته بودم ولی نمی دانم چطور شاهین صدایم را شنیده بود،نگاهی به او کردم و گفتم:
- همین طوری.
- ولی من فکر می کنم برای اینکه پسره رفت،این طور نیست؟
از اینکه شاهین هم متوجه شده بود خجالت کشیدم.
- اون باید خجالت بکشه نه تو.
حرفی نزدم چند دقیقه بعد آرام گفت:
- می دونی سایه وقتی خجالت می کشی دوست داشتنی تر می شی؟
باز هم حرفی نزدم خوشبختانه شاهین هم چیز دیگری نگفت.
یکربع بعد سالار آمد وگفت:سایه چند لحظه بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.
بلند شدم و همراه سالار رفتم در هال با علیرضا مواجه شدم.
سالار گفت:علیرضا کارت داره.
با اخم گفتم:این چیزی بود که می خواستی نشونم بدی؟
- ببخشید مجبور بودم.جلوی جمع صورت خوشی نداشت بگم علیرضا کارت داره.
علیرضا بلند شد و به طرفم آمد.می خواستم برگردم که گفت:
- خواهش می کنم خانم چند لحظه بیشتر وقتتون رو نمی گیرم.من می تونم شما رو بعدا ببینم؟
این قدر ناگهانی این حرف را زد که نزدیک بود غش کنم.چطور به خودش اجازه داده بود چنین درخواستی از من بکند.با اخم گفتم:
- شما چی درباره من فکر کردید؟اصلا چه لزومی داره ما همدیگرو ببینیم؟
علیرضا برای اولین بار در طول شب سرش را پایین انداخت و گفت:
- از شما خوشم اومده.
با عصبانیت گفتم:
- بهتره همه چیز رو فراموش کنید .من از این ادا اصولا خوشم نمیاد.
با التماس گفت:ادا اصول نیست.اگر اجازه بدید به خواستگاریتون بیام خوشحال می شم.
دست بردار نبود،از یک طرف اصلا از او خوشم نمی آمد و از طرف دیگر دلم برایش سوخت .با این حال گفتم:
- نه فراموش کنید غیر ممکنه.
از او رو گرداندم که دوباره گفت:
- خواهش می کنم اینقدر زود تصمیم نگیرید.حداقل یه کم فکر کنید و دو روز دیگه جواب منو بدید.
- احتیاجی به فکرکردن نیست ،جواب من منفیه.
دوباره نالید:
- آخه چرا؟
دست بردار نبود برای همین گفتم:
- برای اینکه من به کس دیگه ای علاقه دارم.واقعا براتون متاسفم.
علیرضا درحالیکه غمگین بود گفت:
- منم همین طور خانم ،خداحافظ.
با عجله از خانه خارج شد،سالار به دنبالش دوید.چند دقیقه بعد تنها برگشت و گفت:
- سایه چی بهش گفتی که زیر رو شد؟
جوابش را ندادم و به سالن پذیرایی برگشتم.
به علیرضا فکر می کردم.دلم به حالش سوخت،آخه چطور به این سرعت از من خوشش اومده و ازم تقاضای ازدواج کرد؟حتی یک کلمه با من حرف نزده بود،نمی دونست حتی چه اخلاق و عقایدی دارم اون موقع چطور از من خواستگاری کرد.
در همین افکار بودم که صدای شاهین را شنیدم که گفت:
- چرا این قدر تو فکری؟
- چیزی نیست.
- نکنه از رفتن علیرضا ناراحتی؟
- واقعا که!!
- پس چی،نکنه بهت چیزی گفته؟
- چیزی که نه،در ضمن تو چرا اینقدر کنجکاوی می کنی؟
- برای اینکه من پسر عموی توام و نگرانتم.حالا لطفا بگو.
- واه چه حرفا!پس منم دختر عموی توام دلیل نمی شه توی کارا تو فضولی کنم.
- ببین من تا نفهمم دست از سرت برنمی دارم،حالا بگو.
- شاهین دست بردار ،فضولی توی کارهای دیگران خوب نیست.
- اینا رو داری می گی که منو دست به سر کنی باید بگم سخت در اشتباهی ،حالا بگو.
- هیجی ازم خواستگاری کرد.
شاهین آنقدر بلند گفت((چی گفتی))که همه با تعجب نگاهمان کردند.
آرام گفتم:
- چه خبرته چرا داد می زنی؟
شاهین با عصبانیت گفت:
- تو چی گفتی؟
- گفتم نه،اونم رفت پی کارش.
- باورم نمی شه به همین راحتی قبول کرده باشه.
- اتفاقا خیلی اصرار کرد منم بهش گفتم،من به کس دیگه ای علاقه دارم.
- جدی می گی؟
- آره به جون خودم.
- سایه یعنی تو واقعا به کس دیگه علاقه داری،حالا کی هست؟
- نه توام،یه چیزی گفتم دست از سرم برداره.
شاهین دیگر حرفی نزد دوباره به فکر فرو رفتم،ولی حالا قضیه بغرنج تر شده بود،با خود گفتم((نکنه فکری که شاهین کرده دیگران هم در مورد من بکنن،آخه چطور همچین حرفی زدم اگه علیرضا به سالار بگه،اون موقع فکر میکنه من واقعا به کسی علاقه پیدا کردم وای خدای من ؛عجب حرفی زدم.))
- دوباره داری به چی فکر می کنی؟
- به این که نکنه دیگران فکر کنن به کس دیگه ای علاقه دارم.
- فکر نمی کنم.
- پس چرا خودت این فکرو کردی؟
- من فکر نکردم،فقط سوال کردم.سایه از این که ناراحتت کردم معذرت می خوام.
- معذرت خواهی لازم نیست اگه تو به وقل خودت این سوال و نکرده بودی برای من خیلی بدتر می شد.
- حالا می خوای چیکار کنی؟
- برای سالار توضیح می دم برای اینکه علیرضا دست از سرم برداره چنین حرفی زدم.
- فکر خوبی کردی.
موقع خداحافظی جریان را برای سالار خیلی مختصر توضیح دادم.
سالار گفت:
- خیالت راحت باشه اولا من به کسی چیزی نمی گم،ثانیا تو رو خوب میشناسم اگرم برام توضیح نمی دادی می دونستم این حرفو برای اینکه از شر علیرضا راحت بشی زدی و اهل این کارها نیستی.به نظر من این بهترین جوابی بود که می شد به علی رضا داد وگرنه به این راحتی دست از سرت برنمی داشت.خیلی یکدنده اس،از بچگی هرچی خواسته به دست آورده ولی حالا تو دست رد به سینه اش زدی،دلم به حالش می سوزه.
- مرسی سالار حالا خیالم راحت شد.
با خوشحالی از او خداحافظی کردم،جلوی در شاهین گفت:
- معلومه که مشکل رو حل کردی.
- از کجا فهمیدی؟
- خب دیگه باهوشم.
و خندید.
- باهوش که هستی ولی خیلی بد پیله و فضول هم تشریف داری.
- دلت میاد به من بگی بد پیله،تو که خیلی مهربون بودی؟
- گذشت،اون سایه مهربون نابود شد.
- خدانکنه،دیگه از این حرفا نزن!
- چشم ولی این دستوره یا خواهش.؟
- تو چی فکر میکنی؟
- ترجیح می دم خواهش باشه.
- کی جرات داره به تو دستور بده،من که جسارتش رو ندارم.
- خدا رحم کرده وگرنه حالو روز من چی می شد؟
- سایه به جون خودم من اصلا فضول نیستم ولی نمی تونم درباره تو کنجکاوی نکنم مثلا اگه یکی دیگه به من گفته بود وی کارم فضولی نکن دیگه حتی کوچکترین سوالی ازش نمی پرسیدم ولی درباره تو نمی تونم امیدوارم این کنجکاوی من و حمل بر بی ادبی نکنی.
- چشم،امر دیگه ای ندارید؟
- نه خیر عرضی نیست.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب دیگه بابا و مامان منتظرن خداحافظ.
- به امید دیدار.
***

ssaraa
11-07-2009, 08:12
سلام نيكا جون داستانت داره خوب پيش ميره ممنون فقط من متوجه نشدم داستان مال خودته يا منبع داره؟

nika_radi
11-07-2009, 20:33
سلام دوستان
شرمنده ولی من این چند روز مسافرت بودم نتونستم ادامه داستانو بذارم
از فردا منتظر ادامه باشید
مرسی

nika_radi
12-07-2009, 10:09
فصل سیزدهم-1
مامان و بابا را به فرودگاه رساندم.موقع خداحافظی مامان گفت:
- ای کاش توام با ما می اومدی.
- متاسفانه این امتحان برنامه ام را به هم ریخت وگرنه منم خیلی دلم می خواست با شما بیام،حالا باشه برای بعد.
بابا را بوسیدم و گفتم:
- امیدوارم بهتون خوش بگذره،فقط سوغاتی یادتون نره.
- حتما عزیزم،مواظب خودت باش.
- چشم شما هم مراقب خودتون و مامان باشید.
صبر کردم تا شماره پرواز آنها خوانده شد و بعد رفتم ،سر کلاس داشتم جزوه ام را می خواندم که صدای سولماز را که سلام می کرد شنیدم.
- سلام چقدر خوندی؟
- یه بیست صفحه ای مونده،تو چی؟
- حتما همون بیست صفحه آخر که من نخوندم توام نخوندی آره؟
- آه،من به هوای تو نخوندم.
- تنها راهش اینه که سر کلاس بخونیم.
- اگه استاد بفهمه چی؟
- چاره دیگه ای نداریم.من حق غیبت ندارم ولی تو دو جلسه دیگه هم می تونی غیبت کنی پس تو برو بیرون و بخون.
- نه منم توی کلاس می خونم.
به هر بدبختی بود بالاخره جزوه را تمام کردیم وقتی به سالن امتحانات رفتیم استاد سرمدی جاها را طوری تعیین کرد که دیگر هیچ راهی برای امداد های غیبی وجود نداشت.خوشبختانه از آن بیست صفحه آخر فقط دو سوال آمده بود که من اولی را کامل جواب دادم و دیگری را نصفه و نیمه چیزهایی نوشتم.
زمانی که از سر جلسه بیرون آمدیم هر دو خوشحال بودیم،از دانشگاه بیرون آمدیم و به طرف خانه حرکت کردیم،سر راه یک کتاب از متابخانه به امانت گرفتیم،وقتی به خانه رسیدیم هیچکس نبود.
- سایه من خیلی گرسنمه،بیا بریم ببینم یه چیزی پیدا می شه بخوریم یا نه.
سولماز در یخچال را باز کرد و گفت:
- آها یه چیزی پیدا کردم.
و تکه ای کیک با آب پرتقال آورد و گفت:
- بفرمائید میل کنید.
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که اشکان رسید و یکراست به آشپزخانه آمد .با دیدن کیک گفت:
- آخ که من خیلی گرسنمه.
- طفلک،آخی کیک تموم شد،ولی تا دلت بخواد آب پرتقال هست.
- چی؟هرچی کیک بود خوردید؟
و ناغافل بقیه کیک مرا برداشت و گفت:
- فکر می کنم تو به اندازه کافی خوردی.اگه بقیه اشو بخوری چاق می شی،اون موقع تناسب اندامت به هم می خوره.
بعد یک لیوان آب پرتقال خورد و گفت:
- خب خانما عصر بخی لطفا منو برای شام بیدار کنید.
با سولماز به اتاقش رفتیم و با هم کتابی را که از کتابخانه گرفته بودیم خواندیم،هنوز یک ساعت نگذشته بود که خاله سهیلا آمد و از هال صدا زد،دخترا خونه اید؟
با سولماز به هال رفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی کنار خاله نشستیم.
- خب مامان چه خبرا؟
- خبر اینکه مامان اردوان زنگ زد و برای فردا شب دعوتمون کرد هرچی گفتم ما خودمون مهمون داریم قبول نکرد که نکرد گفت خودم از سایه دعوت می کنم.
- خاله سهیلا دیگه لازم نبود بگید مهمون داریم.من می رفتم خونه مادر جون.
- غیر ممکنه من بذارم تو جایی بری.مگه ما با هم از این حرفها داریم؟تو برای من با سولماز هیچ فرقی نداری.
در همین موقع تلفن زنگ زد سولماز گوشی را برداشت و بعد از چند دقیقه گوشی را به من داد و گفت:
- پروانه جونه.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو سلام.
- سلام عزیزم،حالت خوبه،مامان و بابا خوبن؟
- ممنون سلام می رسونن،شما حالتون خوبه؟
- قربون تو،زنگ زدم برای فردا شب شام دعوتت کنم.
- ممنون مزاحم شما نمی شم.
- به جان پسرا اگه نیای از دستت ناراحت می شم.یعنی دختری به خوبی تو ممکنه روی منو زمین بندازه.
فکرکردم اگه دوباره بگویم نه ممکن است فکر کند دختر بی ادبی هستم به همین خاطر گفتم:
- آخه جمعتون خانوادگیه،من نمی خوام مزاحمتون بشم.
- این چه حرفیه،اگه قبول کنی ما خیلی خوشحال می شیم.
به ناچار گفتم:
- خدمتتون می رسم.
- خیلی خوشحالم کردی،پس فردا شب می بینمت،خدانگهدار.
****

nika_radi
12-07-2009, 13:52
فصل سیزدهم-2
تقریبا ساعت هشت بود که به خانه آقای امیری رسیدیم جلوی در اشکان زنگ زد و گفت:خب دیگه مودب باشید و به ترتیب قد وارد بشید.
- اشکان امشب جلوی خودت را بگیر،اینقدر مسخره بازی در نیار.
- چشم عروس خانم،شما حرص نخور پوستت چروک می شه.
از حیاط مشجر بزرگی رد شدیم،دم در ورودی آقا و خانم امیری همراه اردوان و اردلان به انتظار ما ایستاده بودند،بعد از سلام و احوالپرسی وارد خانه شدیم.اردلان که در کنار من بود آرام گفت:
- خیلی به ما منت گذاشتید تشریف آوردید.از دیدنتون خیلی خوشحال شدم.
- مرسی،شما لطف دارید.
نیم ساعتی که نشستیم خانم امیری گفت:شما جوونا بهتره برید و با هم خوش باشید.
اردوان گفت:
- اگه موافقید به اون طرف سالن بریم تا اردلان لطف کنه و برامون گیتار بزنه.
- خواهش می کنم، اگه مایل باشن حتما.
و بلند شد.همگی به آن سمت رفتیم،اردلان گیتاری را که به دیوارنصب شده بود برداشت و گفت:ایرانی یا خارجی؟
همه به هم نگاه کردند،ولی اردلان فقط به من نگاه می کرد.انگار منتظر اظهار نظر من بود بنابراین گفتم:
- ایرانی باشه بهتره ولی باز هرچی میل خودتونه.
- نه خواهش می کنم،هرچی شما بگید.
و شروع به نواختن کرد.من محو شنیدن آهنگ شدم و دوست داشتم روزی برسد تا من هم به این خوبی گیتار بزنم.وقتی آهنگش تمام شد ،اولین نفری که تشویقش کرد من بودم و گفتم:
- خیلی عالی بود،آفرین!
لبخند زیبایی زد و گفت:ممنون خانم ،نظر لطف شماست.
- واقعا خوب بود.من دو جلسه با سایه رفتم ولی اصلا استعداد نداشتم ،ولش کردم.
اردلان رو کرد به من و گفت:
- پس لطف کنید برای ما یه آهنگ بزنید.
و گیتار را به دستم داد.
- آخه من زیاد وارد نیستم فقط یه صدایی از گیتار در میارم.
- خواهش می کنم.
شروع به نواختن آهنگی کردم که همیشه تمرینش می کردم وقتی آهنگ به پایان رسید،اردلان گفت:خیلی خوب بود اگه ادامه بدید مسلما پیشرفت می کنید.
- امیدوارم.
و گیتار را به دستش دادم در همین حین خدمتکاری آ»د و گفت:
- شام آماده اس بفرمایید.
سر میز شام من مابین اشکان و سولماز نشسته بودم،داشتم غذا می خوردم که اشکان آرام گفت:
- سایه کم بخور،مردا از دخترای پر خور خوششون نمیاد.
خنده ام گرفت و سرم را پایین انداختم که صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- خاطرخوات داره نگاهت می کنه،سرت رو بلند کن و براش یه لبخند ملیح بزن.
سرم را بلند کردم و دیدم آقای امیری به من نگاه می کند،با لبخند گفت:
- عزیزم غریبی نکن.
- ممنون ؛همه چیز صرف شد.
و دوباره سرم را پایین انداختم دیگر داشتم از خنده منفجر می شدم،اگر چند دقیقه دیگر آنجا می نشستم ممکن بود آبرو ریزی شود،برخاستم و تشکر کردم.هنوز روی مبل جا به جا شد هبود م که اردلان آمد و درحالی که در کنارم می نشست گفت:
- موضوع خنده داری پیش اومده.
- نه چطور مگه؟
- آخه مجبور شدید میز رو ترک کنید فکر کردم اشکان لطیفه خنده داری براتون تعریف کرد.
- پس شما منو تحت نظر گرفته بودید.
- نه اصلا چنین قصدی نداشتم ولی نمی دونم چرا شما یه طوری هستید که توجه منو به خودتون جلب می کنید.
اخمی کردم و گفتم:متوجه منظورتون نمی شم؟
در حالی که عصبانی به نظر می رسید گفت:
- با همه ملایم و مهربونید ولی برای من همیشه اخم می کنید،چی می شد یه بارم یکی از اون لبخندهای ملیح و دوست داشتنی رو به من تحویل بدید.
حرفی نزدم در همین موقع اشکان و سولماز و اردوان هم آمدند،خوشحال شدم که دیگر با او تنها نیستم و از شر جواب دادن به سوالهایش راحت شدم.
زمانی که مریم خانم با سینی قهوه وارد شد و به همه تعارف کرد،اردلان یک فنجان قهوه برداشت و به دست من داد.
- مرسی.
- نوش جان...و سرش را برگرداند.با خود گفتم(این دیگه کیه؟یه لحظه رام رامه،یه لحظه سرکش.)
بعد از چند دقیقه ای آقای امیری گفت:
- پسرا ،خانما رو نمی برید تا نگاهی به کتابخونه بندازند؟
اردلان گفت:
- اگه مایل باشن چرا که نه!
و به من نگاه کرد و گفت:
- موافقید؟
سولماز بلند شد و گفت:
- سایه پاشو،تو که عاشق کتاب و کتاب خونه ای.
و دستم را گرفت و بلندم کرد.اردوان رو به اشکان کرد وگفت:
- تو چی،با ما نمیای؟
- نه شما برید،من حوصله دیدن کتاب و کتاب خونه رو ندارم.
چهار نفری به طرف کتابخانه رفتیم از راهروی بزرگی رد شدیم و وارد کتابخانه شدیم،سالن بزرگی بود که پر بود از قفسه های کتاب که به صورت مارپیچ در کنار هم چیده شده بودند.من که از بزرگی کتابخانه به وجد آمده بودم گفتم:
- من تا حالا کتابخانه شخصی به این بزرگی ندیده بودم.
سولماز هم در حالیکه با تعجب به قفسه ها نگاه می کرد گفت:
- اردوان حالا چرا قفسه ها اینطوری چیده شده فکر می کنم اگه کسی ما بین این قفسه ها گم بشه یه روز طول می کشه تا پیداش کنن.
- اتفاقا یه بار همین مریم خانم گم شد،من و بابا نیم ساعت می گشتیم تا پیداش کردیم.
- حالا شما بلدید دوباره ما رو به دنیای خارج ببرید؟
اردلان گفت:
- بله ؛البته اگه دخترای خوبی باشید.
و یکی از همان لبخند های مخصوص به خودش را تحویلمان داد.به عنوان کتابها نگاه کردم.درباره فلسفه بود دوست داشتم به قسمت کتابهای تاریخی بروم.
- اگه ممکنه بریم قسمت کتابهای تاریخی.
اردوان دست سولماز را گرفت و گفت:
- دنبال من بیاید .و جلوتر از ما به راه افتادند.من همین طور که به عنوان کتابها نگاه می کردم دنبالشان رفتم تا به قسمت کتابهای تاریخی رسیدیم.
.................

nika_radi
12-07-2009, 17:42
فصل سیزدهم-3
اردوان گفت:
- خب اگه دانشجوهای زرنگی باشید اینجا کلی کتاب برای خوندن گیر میاد.
نگاهی به قفسه ها انداختم پر از کتابهایی مثل تاریخ ایران،تاریخ مردم ایران،تمدن اسلام و عرب و کتابهایی از این دست بود.آنقدر حواسم به کتابها معطوف شده بود که وقتی به خود آمدم دیدم از سولماز و اردوان خبری نیست.
به اردلان نگاه کردم و گفتم:
- پس سولماز کجا رفت؟
- نمی دونم فقط می دونم ده دقیقه ای می شه که از اینجا رفتن.
- آه ده دقیقه!من اصلا متوجه نشدم ببخشید منتظرتون گذاشتم.
- اشکالی نداره.
در حالیکه از حواس پرتی خودم حرص می خوردم گفتم:
- خب از کدوم طرف بریم؟
- کجا؟!دوست ندارید بقیه کتابا رو ببینید؟
- نه برای این بار کافیه.
- نکنه از اینکه با من تنهایی می ترسی؟
- نه،اصلا این طور نیست.
دیگر علاقه ای به دیدن بقیه کتابها نداشتم.فقط دلم می خواست هرچه سریعتر از کتابخانه بیرون بروم.از بین قفسه ها عبور کردیم،پس از چند دقیقه دری نمایان شد با دیدن در نزدیک بود از خوشحالی فریاد بکشم چند قدم مانده به در گفتم:
- خدا رو شکر،بالاخره پیدا شد.
- مگه گم شده بود که پیدا شد؟
و خندید.در را باز کردم با دیدن یک تخت خواب و کمد و یک دست راحتی از تعجب خشکم زد.
اردلان آمد و در حالیکه با حالت مخصوص خودش نگاهم می کرد گفت:
- متاسفم،این جا اتاق خواب منه که یک درش به کتابخانه باز می شه،اگه عجله نکرده بودید بهتون می گفتم ولی حالا برای اینکه زودتر از شر من راحت بشید دنبال من بیاید.و با لبخند تمسخر آمیزی جلوتر از من حرکت کرد.از جایم تکان نخوردم،از ترس داشتم سکته می کردم.اردلان دوباره برگشت و گفت:
- چیه؟به من اعتماد ندارید خانم؟
چاره ای نداشتم به دنبالش راه افتادم بعد جلوی در دیگری ایستاد و گفت:
- خب اینم از در خروجی.
و کنار ایستاد و گفت:بازش کنید.
سرم را پایین انداختم و گفتم:نه این بار خودتون باز کنید.
اردلان که دوباره عصبانی شده بود سرش را تکان داد و گفت:باشه هر چی تو بخوای و در را باز کرد.با دیدن راهرویی که از آن وارد کتابخانه شده بودیم نفس راحتی کشیدم.کنار در ایستاد و گفت:تشریف نمیارید؟
- ممنون.
اردلان فقط سش را تکان داد ،از کتابخانه که خارج شدم،جلوتر از من به راه افتاد خیلی عصبانی بود،از خودم خجالت کشیدم که درباره اش این طور فکر کردم،باید از او معذرت خواهی کردم روی این حساب گفتم:
- آقای امیری.
اردلان ایستاد ولی برنگشت.
آرام گفتم:
- اردلان.
برگشت و گفت:
- جانم.
از اینکه این گونه جوابم را داده بود خجالت کشیدم.مکثی کردم و گفتم:
- از این که درباره شما اشتباه فکر کردم معذرت می خوام امیدوارم منو ببخشید.
- اگه یکی درباره خودت این طور فکر کرده بود ،چه کار می کردی؟
- نمی دونم؛ولی در هر صورت ازتون معذرت می خوام.
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت:باشه می بخشمت حالا بخند.
با اینکه هنوز ناراحت بودم لبخندی زدم و گفتم:ممنون.
- بالاخره صبر ما هم نتیجه داد،یکی از همون لبخندهای ملیح و دوست داشتنی هم برای من زدی.
موقعی که به سالن رسیدیم سولماز و اردوان هنوز نیامده بودند.
اشکان گفت:
- پس سولماز و اردوان کجان؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- توی کتابخونه ما رو قال گذاشتن و رفتن.
همه به این حرف اردلان خندیدند.پس از یکربعی سولماز و اردوان آمدند.اردوان با دیدن ما گفت:
- پس شما کی اومدید؟خیلی دنبالتون گشتیم.
- ما که سر جای خودمون بودیم ،ولی مثل اینکه تو و سولماز غیبتون زد.
سولماز کنارم نشست ،آرام گفتم:
- دیوونه کجا رفتی و منو به امان خدا ول کردی؟
- به جون تو کلی دنبالتون گشتیم،ولی پیداتون نکردیم.
نگاهش کردم و گفتم:
- آی آی،من خودم همه رو رنگ می کنم،تو می خوای منو رنگ کنی؟
سولماز خندید و گفت:
- می خوای باور کن ،می خوای باور نکن.
- حالا دیگه برای من می خندی،خجالتم خوب چیزیه.
سولماز نصف پرتقالی که پوست گرفته بود به من داد و گفت:
- حالا ببخشید.
- رشوه اس؟
- ای یه چیزی تو همین مایه ها،بخور،نوش جونت.
آقای امیری گفت:
- خب نظرتون درباره کتاب خونه من چیه؟
- واقعا که کتابخانه با عظمتیه،من به شما برای داشتن همچین کتابخونه ای حسادت میکنم.
- خانم کتابا قابل شما رو ندارن.هر وقت دوست داشتید با سولماز بیاید و ازشون استفاده کنید.
اردوان گفت:
- چقدر خوش شانسید.پدر به این راحتی به کسی اجازه نمی ده از کتابا استفاده کنه.
لبخندی زدم و گفتم:
- ایشون به من خیلی لطف دارن.
اردلان آرام گفت:
- نظر دیگه ای درباره کتابخونه ندارید؟
نگاهش کردم و گفتم:نه برای چی؟
- اونقدر که شما ترسیده بودید فکر کردم الان می گید اگه در اتاق خواب اردلان به کتابخونه باز نمی شد خیلی بهتر بود.
ناخودآگاه لبم را به دندان گزیدم و گفتم:
- من که معذرت خواهی کردم.
- منم که بخشیدمتون .
- پس مشکل چیه؟
- چون پدر بهتون اجازه داد از کتابخونه استفاده کنیدبا توجه به ترس شما گفتم،شاید این پیشنهاد رو به پدر بدید.
- نه من این پیشنهاد رو می دادم نه پدرتون با این پیشنهاد موافقت می کردن.
- ولی من اینطور فکر نمی کنم.
- پس شما چطوری فکر می کنید؟
- پدر اونقدر بهش شما علاقه داره که اگه می گفتید اردلان را از این خونه بیرون کنید تا من یه بار دیگه اینجا بیام،حتما منو بیرون می کرد.
با تعجب گفتم:
- این غیر ممکنه.
- پدر از اون شب که شما رو دیده مدام از شما تعریف می کنه،دوست داره یه دختر مثل شما داشته باشه به این زیبایی و ظریفی و شیطونی.باور کنید اگه پدرتون راضی می شد منو اردوان رو به پدرتون می داد و شما رو جای ما برمی داشت.
- نه این حرفا رو نزنید،مطمئنم که پدرتون به شماها خیلی علاقه داره.
- من منکر علاقه پدر نیستم ولی می گم شما رو بیشتر از ما دوست داره.
- اشتباه می کنید.
- نه اشتباه نمی کنم،من پدرو خیلی خوب می شناسم چون اخلاق و رفتار من به ایشون رفته خدا نکنه از کسی خوشش بیاد جونشو براش می ده.
- اتفاقا،من متوجه تشابه رفتار شما و پدرتون شدم ولی هنوز عقیده دارم که به شما ها خیلی علاقه داره.از نگاهش پیداست که واقعا به وجود پسرانش افتخار می کنه چطور شما که اینقدر به همه چیز دقیقید این حرفو می زنید.
- حرف شما کاملا درسته ولی تا قبل از آشنایی با شما،من و اردوان به تنهایی بت پدر بودیم ولی حالا شما هم اضافه شدید.
- پس شما احساس می کنید من جای شما رو تو قلب پدرتون تنگ کردم؟
- احساس نمی کنم،مطمئنم.
و خندید.
- می دونید من از این موضوع نه تنها ناراحت نیستم بلکه خیلیم خوشحالم.
- شما خیلی مرموز و غیرقابل پیش بینی هستیدو
- پدرم مثل منه،پس چرا از پدرم خوشت میاد ولی از من نه؟
- خواهش می کنم این بحثو تموم کنید.
- باشه،این اولین باری نیست که به سوالات من جواب نمی دی،من دیگه عادت کردم.
و سکوت کرد.
***

nika_radi
13-07-2009, 11:22
فصل چهاردهم-1
لقمه ای را که مامان برایم درست کرده بود از دستش گرفتم،و از او خداحافظی کردم.خیلی خوشحال بودم امروز آخرین امتحانم را می دادم و برای یک ماهی تعطیل می شدم.چون ماشین بنزین نداشت،زودتر از خانه خارج شدم.هنگامی که به پمپ بنزین رسیدم حسابی شلوغ بود ماشین را داخل صف جا دادم.حساب کردم ده تا ماشین جلوی من بود،تصمیم گرفتم تا نوبت به من برسد کمی درس بخوانم،هنوز دوازده،سیزده دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان صدای هیاهویی به گوشم خورد.در جایگاه دو نفر با هم دعوایشان شده بود در یک چشم برهم زدن چنان کتک کاری در گرفت که مردم جمع شدند.
به ساعتم نگاه کردم هشت و بیست و پنج دقیقه بود و هنوز چهار ماشین جلوی من بود دیرم شده بود.تا نوبت به من می رسید حداقل ده دقیقه دیگر طول می کشید و تا دانشگاه هم کلی راه مانده بود و ممکن بود به امتحانم نرسم.
کیف و کتابم را برداشتم،ماشین را خاموش و درها را قفل کردم و از پمپ بنزین خارج شدم.برای اولین ماشینی که دیدم دست تکان دادم ماشین جلوی پایم ترمز کرد،مسیرم را گفتم و سوار شدم.
پس از چند دقیقه راننده که پسر جوانی بود گفت:
- خانم کجا می ری؟
- دانشگاه....
راننده با حالت زننده ای گفت:
- نه آبجی به مسیر ما نمی خوره.
با عصبانیت گفتم:
- من که اول مسیرمو گفتم،چرا الان می گی به مسیرم نمی خوره؟
- حالا چرا اول صبی خون خودتو کثیف می کنی آبجی،حالا چون خیلی خوشگلی رو چشمم می رسونمت.
- خفه شو،زود نگه دار می خوام پیاده بشم.
راننده دوباره نگاهی از توی آینه به من انداخت و گفت:
- کجا عزیز،هنوز که نرسیدی؟
فهمیدم واقعا قصد مزاحمت دارد.محکم کیفک را بر سرش کوبیدم و در ماشین را باز کردمو گفتم:
- زود نگه دار.
- صبر کن دیوونه خودتو نکشی ،شرت گردن ما بیفته.
و نگه داشت.
بدون اینکه کرایه را بدهم از ماشین پیاده شدم،دو چهار راه به دانشگاه مانده بود هنوز یکربعی وقت داشتم شروع کردم به دویدن دو سه ماشین از کنارم رد شد و برایم بوق زد ولی دیگر نمی خواستم سوار ماشین کسی بشوم.
تا به حال چنین موردی برایم پیش نیامده بود،دوست داشتم یکجا بنشینم و های های گریه کنم،اشکهایم با کوچکترین تلنگری آماده ریختن بودند.
از بس دویده بودم به نفس نفس افتاده بودم چند لحظه ای راه رفتم و دوباره شروع به دویدن کردم که ماشینی کنارم ترمز کرد.
بی تفاوت رد شدم،دلم نمی خواست دوباره این اتفاق تکرار شود که ناگهان صدای کسی را شنیدم که می گفت:
- خانم معتمد!
به ماشین نگاه کردم،اردلان را دیدم که اشاره می کرد ،سوار شدم.و سلام کردم،با تعجب جوابم را داد وگفت:چرا دفعه اول که بوق زدم سوار نشدی ،برای چی داشتی می دویدی؟
- اگه ممکنه منو به دانشگاه برسونید.فقط پنج دقیقه موندهتا در سالن را ببندند.
- باشه،ماشینت کجاست؟
- توی پمپ بنزین.
- نمی خوای بگی چی شده؟
- توی پمپ بنزین بود مکه دونفر دعواشون شد.چند تا ماشین هم جلوی من بود،فکر کردم اگه بمونم ممکنه به امتحانم نرسم،ماشینو همونجا گذاشتم و سوار یه شخصی شدم،رانندهه قصد مزاحمت داشت من هم از ماشین پیاده شدم.
با یاد آوری راننده اشکهایم جاری شد.اردلان دستمالی از جیبش رد آورد و گفت:
- بگیر این مرواریدا رو پاک کن حیف این چشمها نیست که با گریه خرابشون کنی.
دستمال رو گرفتم و اشکهایم را پاک کردم.
- سوئیچ رو بده تا ماشینتو برات بیارم.
سوئیچ را به او دادم و جلوی دانشگاه پیاده شدم.
- امتحانت ساعت چند تموم می شه.
- ساعت ده.
- خوبه همین جا بمون ساعت ده میام،امیدوارم موفق باشی.
سرش تکان دادم و به دانشگاه رفتم فکر میکنم آخرین نفری بودم که به جلسه رسید روی صندلی که نشستم،نفسی تازه کردم،هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای مراقب را شنیدم که می گفت((شروع کنید.))
برگه را برداشتم،نگاهی به سوالات انداختم.همه را بلد بودم ولی تمرکز حواس نداشتم اعصابم به هم ریخته بود چشمهایم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم حالم که بهتر شد سوالها را یکی یکی پاسخ دادم و در آخر ورقه ام را تحویل دادم و از جلسه بیرون آمدم.به دستشویی رفتم و صورتم را شستم.چشمهایم کمی حالت گریه داشت.خدا را شکر کردم که اردلان را برای من رساند وگرنه ممکن نبود به موقع برسم.
به ساعتم نگاه کردم ،پنج دقیقه به ده مانده بود از دانشگاه بیرون آمدم و همان اطراف ایستادمو کتابم را باز کردم جوابهایم را با کتاب چک می کردم که سایه ای روی کتابم افتاد.سرم را بلند کردم و اردلان را دیدم و گفتم:
- سلام می بخشید مزاحمتون شدم.
- خواهش می کنم،امتحانت خوب شد؟
- آره خدا رو شکر.
اردلان با دستش انتهای خیابان را نشان داد و گفت:
- ماشینتو اونجا پارک کردم.
در کنارش به راه افتادم و گفتم:
- ممنون ،خیلی لطف کردید.
- درست سر موقع رسیدم وگرنه معلوم نبود الان باید توی کدوم پارکینگ دنبال ماشینت بگردی.
- مزاحم کار و زندگی شما هم شدم.
- نه من امروز کاری نداشتم اومده بودم ماشینمو به یکی از دوستانم بدم،می خواست بره شمال شرکتش یه مقدار بالاتر از دانشگاه شماست.
- حالا کارتون انجام شد؟
- بله رفتم پمپ بنزین شوار ماشین شدم و ماشین خودمو همون حوالی پارک کردم و تلفن زدم بیاد ماشینو ببره.تا برسه کمی طول کشید برای همین یه کم تاخیر داشتم.
- اشکالی نداره اگه قصد دارید جایی برید برسونمتون؟
- از اونجایی که من اهل تعارف نیستم قبول می کنم.
و سوئیچ را به طرفم گرفت.
- اگه زحمتی نیست خودتون رانندگی کنید،من اصلا حوصله ندارم.
اردلان سوار ماشین شد و در را برایم باز کرد.سوار شدم و کیف و کتابم را روی صندلی عقب گذاشتم.
اردلان گفت:موافقی با هم بریم یه شیر قهوه بخوریم.
- هر طور میل شماست.
- پس می ریم همون کافی شاپی که قبلا رفتیم.
سری به علامت موافقت تکان دادم و چشمهایم را بستم،حرفهای مرد راننده حتی برای لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت.دوباره داشت اشکهایم جاری می شد.از قیافه اش با آن لحن صحبت کردن حالم به هم می خورد.توی همین فکرها بودم که دست اردلان را روی دستم حس کردم چشمهایم را باز کردم و نگاهش کردم،دستش را کنار کشید و گفت:
- متاسفم،دو بار صدات کردم ولی نشنیدی.چرا اینقدر خودتو عذاب می دی،نمی خوای برای من تعریف کنی؟حداقلش اینه که سبک می شی.
حرفی نزدم.مکثی کرد و گفت:
- - رانندهه حرفی زده؟کاری کرده؟از کجا فهمیدی قصد مزاحمت داره،داری دیوونم می کنی یه حرفی بزن.
فقط نگاهش کردم.عصبانی بود.
عصبی گفتم:
- از نگاهش ،از حرفاش.
- اگه ممکنه یه جمله از حرفاشو بگو.
- من اول که می خواستم سوار بشم مسیرمو گفتم،ولی اون بعد از چند دقیقه گفت به مسیرم نمی خوره،منم که عصبانی شده بودم گفتم که نگه دار.ولی اون گفت حالا چرا اول صبحی خون خودتو کثیف می کنی و نگه نداشت،منم محکم کیفمو کوبیدم توی سرش و اونم مجبور شد نگه داره،منم پیاده شدم.
- همین یا نصفشو سانسور کردی؟
چشمهایم را بستم از این که فهمیده بود دروغ گفتم خجالت کشیدم.
- با این حرف که تو عصبانی نمی شی،من که می دونم یه چیز دیگه گفته حالا بگو.
حوصله پیله کردنش را نداشتم ،گفتم:
- احمق به من گفت حالا چون خوشگلی می رسونمت.
با عصبانیت گفت :
- چی؟
نگاهش کردم حالا نه تنها عصبانی بود بلکه رگ گردنش هم برجسته شده بود،فهمیدم که واقعا عصبانی شده.
- شماره ماشینش رو برنداشتی تا آدمش کنم؟
- اُه،من اونقدر ترسیده بودم که فقط می خواستم از ماشینش پیاده بشم.دیگه فکر شماره و این حرفا نبودم.
با حالتی عصبی دستش را داخل موهایش فرو برد و گفت:
- سوار ماشینای شخصی نشو،بعضی هاشون آدهای درست و حسابی نیستن ممکنه یه کاری دستت بدن.
و نگاهی به من انداخت و ادامه داد:
- اونم با این شکل و شمایل تو.
دوباره اشکهایم سرازیر شد.
- گریه نکن،می دونی وقتی اشکهای تورو می بینم دلم می خواد اون پسره احمقو خفه کنم.
نگاهش کردم خیلی ناراحت بود ،گفتم:
- ببخشید ،روز شما رو هم خراب کردم.
- اشکالی نداره این ماجرا را فراموش کن مگه تو نبودی که می گفتی آدم نباید به گذشته فکر کنه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- شما هم عجب هوش و هواسی دارید؟
- حالا شد،نمی دونی وقتی می خندی چقدر قشنگتر می شی؟
سرم را پایین انداختم ،خیلی راحت حرفهایش را می زد.
- آخی خجالت کشیدی،خب دیگه ازت تعریف نمی کنم یه وقت با کیفت نزنی تو سرم.
از حرف اردلان خنده ام گرفت......

nika_radi
13-07-2009, 13:17
فصل چهاردهم-2
به کافی شاپ که رسیدیدم اردلان سفارش شیرقهوه و کیک داد.از همان اول که وارد شدیم پسری همسن و سال اردلان مدام به من نگاه می کرد.به او توجهی نکردم ولی موقعی که داشتم شیر قهوه ام را می خوردم بی اختیار نگاهم به نگاهش افتاد،برایم لبخندی زد اخمی کردم و سرم را برگرداندم.
- چیه برای چی اخم کردی؟
- چیزی نیست.
دعا می کردم اردلان چیزی نفهمیده باشد ولی او سریع الانتقال تر از اینها بود.
- نکنه این مرتیکه کاری کرده؟شیطونه می گه پاشم ادبش کنم از اون موقع که اومدیم چشم از تو برنداشته.
می ترسیدم اردلان بلند شود و دعوا راه بیاندازد،گفتم:
- بهتره بریم.
- آره اگه چند دقیقه دیگه اینجا بمونیم معلوم نیست بتونم خودمو کنترل کنم.
بلند شدیم.اینبار مرد علاوه بر لبخند سری هم برایم تکان داد.درست در همین موقع اردلان متوجه شد و به سراغش رفت.یقه اش را گرفت و از روی صندلی بلندش کرد.همه به ما نگاه می کردند،مدیر کافی شاپ سریع آمد و جدایشان کرد.ولی اردلان هنوز برایش خط و نشان می کشید به طرفش رفتم و گفتم:
- بیا بریم.
اخمی کرد و گفت:
- تو برو تو ماشین تا من بیام.
می دانستم قصد دارد دعوا به پا کند.اردلان در یک لحظه خودش را از دست مدیر خلاص کرد و به طرف مرد رفت،چنان ضربه ای به دهان مرد زد که از دهانش خون جاری شد،چند نفر اردلان را گرفتند،یکی می گفت:
- آقا شما ببخشید،جوونه نفهمیده.
یکی می گفت:
- آقا جلوی چشم مردمو نمی شه گرفت،شما نباید اینقدر زود عصبی بشی.
پیش خودم فکر کردم اگه تا چند لحظه دیگر آنجا بمانیم حتما کسی به پلیس اطلاع می دهد به سرعت به طرف اردلان رفتم و بازویش را گرفتم و گفتم:خواهش می کنم بیا بریم.
- مگه بهت نگفتم تو برو.
- نه،بیا باهم بریم خواهش می کنم،به خاطر من.
اردلان نگاهی به من انداخت و گفت:
- باشه فقط به خاطر تو میام.
و بازویم را گرفت و بیرون رفتیم.
سوار ماشین شدیم.اردلان آنچنان رانندگی می کرد که هر لحظه می گفتم،الان تصادف می کنیم،چنان سبقتهایی می گرفت که کار خدا بود با ماشینهای دیگر برخورد نمی کردیم،با سرعت به داخل یک فرعی پیچید.ماشینی ناگهان جلوی ما ظاهر شد جیغی کشیدم و گفتم:
- الان تصادف می کنیم.
و صورتم را با دستانم پوشاندم.صدای جیر جیر لاستیکها که تمام شد چشمهایم را باز کردم ،خوشبختانه به خیر گذشت.
- حالت خوبه؟
با ترس گفتم:
- فعلا که زنده ام ولی بهتره جاهامونو عوض کنیم.
اردلان پیاده شد و من پشت رل نشستم،وقتی حرکت کردم اردلان عصبی سیگاری روشن کرد و با نگاهی به من گفت:خیلی ترسیدی؟
- نه زیاد فقط داشتم از ترس می مردم.
- متاسفم وقتی عصانی می شم تمام عصبانیتمو سر پدال گاز خالی می کنم.
- اصلا فکر نمی کردم با اون مرد گلاویز بشید.
- من اصلا اینطوری نبودم،ولی روز سختی بود،اون از اول صبح،بعدم گریه هات،حالام این مرده با این لبخندهای احمقانه اش دیگه داشت جون به لبم می کرد.
- جواب این آدمها رو با کم محلی باید داد،همین کاری که من کردم،دیگه کتک کاری نمی خواست.وای اگه به پلیس می گفتن چی می شد!
- هیچی!فوقش دیه اش رو می دادم.
- ولی من اصلا دلم نمی خواست به خاطر من پای شما به این جور جاها باز بشه،خدا رو شکر که به خیر گذشت.
- یعنی تو واقعا برای من نگران شده بودی؟
- خب معلومه،فکر نمی کنم نیازی به پرسیدن داشته باشه.
اردلان نگاهم کرد و حرفی نزد جلوی خانه آنها نگه داشتم .اردلان پیاده شد و گفت:
- صبر کن تا برم ماشین مامان و بیارم و تا دم خونه برسونمت.
- نه راهی نیست من سریع می رم.
- می شه یه خواهشی ازت بکنم؟
- البته خواهش می کنم.
- به خونه که رسیدی یه تلفن بزن.
- حتما.
- پس شماره همراهمو یادداشت کن.
شماره اش را یاد داشت کردم و گفتم:
- خب از کمکتون ممنون و خدا نگه دار.
موقعی که به خانه رسیدم اول گوشی تلفن را برداشتم و به اردلان تلفن کردم،هنوز اولین بوق کامل زده نشده بود که گوشی را برداشت و گفت:
- بله.
- الو سلام.
- سلام،خونه ای؟
- بله،صحیح و سالم.
- خدا رو شکر،از اینکه تلفن زدی ممنون.
- خواهش می کنم ،امری نیست؟
- نه خیر عرضی نیست ،تعطیلات بهت خوش بگذره.
- مرسی ،خدا نگه دار.
و گوشی را قطع کردم.....

nika_radi
13-07-2009, 23:05
فصل چهاردهم-3
صدای مامان را شنیدم که می گفت:
- سایه عزیزم ناهار آماده اس.
بعد از ناهار می خواستم به مامان کمک کنم ولی مامان گفت:
- نه تو خسته ای،امروزم استراحت کن،از فردا اگه خواستی می تونی به من کمک کنی.
ار مامان به خاطر ناهار خوشمزه اش تشکر کردم و رفتم خوابیدم،آنقدر خسته بودم که فورا به خواب رفتم.
وقتی با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم،اتاق تاریک بود.گوشی را برداشتم و با صدای خواب آلودی گفتم :
- بله.
- واه!تو هنوز خوابی مگه کوه کندی؟
سولماز بود.
- اولا علیک سلام،ثانیا کار درست و حسابی داری یا می خوای حرف مفت بزنی،خدا به دادت برسه اگه کارت مهم نباشه!
- اُه اُه ترسیدم،حالا امتحانتو خوب دادی یا نه؟
- یعنی زنگ زدی فقط همینو بپرسی؟
- صد البته که نه،یعنی برام مهم نیست فقط زنگ زدم بگم چهارشنبه عصر می خوایم بریم ویلای شمال،بابا گفت کاراتون و ردیف کنید که برای ساعت سه بعد از ظهر حرکت کنیم.
- باشه به مامان و بابا می گم و شب بهت خبر می دم که میایم یا نه.
- نه،حتما باید بیاید فعلا خداحافظ.
و گوشی را قطع کرد.به پایین رفتم مامان خانه نبود.سیبی برداشتم و گاز زدم .مامان بعد از چند دقیقه آمد و گفت:
- به به ساعت خواب کی بیدار شدی؟
- همین چند دقیقه پیش اونم با صدای زنگ تلفن.
- کی بود؟
- سولماز،برای آخر هفته مارو به ویلاشون دعوت کرد.
- چه خوب،میریم یه آب و هوایی عوض می کنیم،فقط خدا کنه پدرت کاری نداشته باشه.
اتفاقا شب وقتی به پدر موضوع را گفتیم با رفتن موافقت کرد.بلند شدم و گفتم:
- پس من تلفن می زنم خبر بدم.
تلفن را برداشتم و شماره گرفتم،گوشی که برداشته شد صدای اشکان را که می گفت((بله بفرمایید ))شنیدم.
- الو سلام،حالت خوبه؟
- حالا بر فرض علیک سلام،مگه دکتری که حال منو می پرسی؟
- نه دامپزشکم،برای همین حالتو پرسیدم،حالام زنگ زدم بگم پرخوری نکین من توی تعطیلات ویزیت نمی کنم می خوام برم شمال.
- قدم خاله سارا و عمو سعید روی چشمم ولی تو اگه بخوای با ما بیای باید از روی جنازه من رد بشی.
- مرگ موش بیارم سریع کارت رو تموم می کنه.
- اگه دستم به دستت برسه می دونم چیکار کنم گریه ات در بیاد.
- حالا که فعلا گریه تو در اومده حالا برو خرست رو بگیر تو بغلت و بخواب ،شب بخیر.
و قطع کردم.به مامان و بابا نگاه کردم داشتند می خندیدند.
- چرا اینقدر سر به سر این طفلک می ذاری.
- خودش اول شروع کرد،من که تقصیری نداشتم.
برخاستم و به اتاقم رفتم و کوبلنم را آوردم،همان سالی که دانشگاه قبول شده بودم خریده بودمش،ولی بعد از دوسال و نیم هنوز بافته نشده بود.مامان با دیدن کوبلن گفت:
- ای بابا این هنوز بافته نشده؟
- نه باید یه آش نذری بپزم و به ده تا خونه بدم تا گره این کار باز بشه.
- بیارش اینجا ببینمش بابایی،اصلا طرحش یادم رفته.
- یه پری دریایی با چند تا ماهی.
و بعد جلوی مامان و بابا بازش کردم.
- خب چیز زیادی نمونده فکر کنم تا دو،سه سال دیگه تموم بشه.
من و مامان به حرف بابا خندیدیم.
- حالا برای اینکه به شما ثابت کنم خیلی زرنگم اینو تا آخر تعطیلات می بافم و به دیوار اتاقم می زنم تا هر وقت از جلوی کوبلنم رد شدید،دچار عذاب وجدان بشید.
- بله درست می گی حتما تا آخر تعطیلات تمومش می کنی ولی معلوم نیست تعطیلات کدوم ترم.
- باشه مامان جون بهتون ثابت می کنم.
از همان لحظه شروع به بافتن کردم و دوساعت بدون وقفه بافتم،دیگر داشت کم کم کخوابم می گرفت،بلند شدم و کوبلن را نگاه کردم خیلی بافته بودم به بابا و مامان نشان دادم وگفتم:
- پیشرفتم چطوره؟
پدر گفت:
- اگه روزی دو ساعت ببافی جدا تا ده روز دیگه تمومش می کنی.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب دیگه برای امشب کافیه،فکر کنم شب مدام کابوس کوبلن بافته نشده ببینم.
بعد به آنها شب بخیر گفتم و رفتم که بخوابم موقعی که روی تخت دراز کشیدم دوباره به یاد آند راننده افتادم،نمی دوانم که چه سری بود که هر وقت دچار مشکل می شدم اردلان به دادم می رسید به یاد حرفهای فرناز افتادم که می گفت((اردلان فقط به تو توجه داره و به دخترای دیگه اهمیتی نمی ده))به فکرفرو رفتم،با توجه به رفتارهایش فهمیدم که فرناز به قول معروف پر بیراه هم نمی گفت.رفتارش با دختر عمویش و بقیه دخترهای فامیلشان در نامزدی حرف فرناز را تایید می کرد.به یاد حرف اردلان افتادم که می گفت((نمی دونم چرا شما طوری هستید که توجه منو به خودتون جلب می کنید.))
با خود گفتم((یعنی ممکنه از من خوشش اومده باشه؟ولی فکر نمیکنم.اگه این طور بود بالا خره یه چیزی می گفت،اصلا فکر نمی کنم اردلان به ازدواج فکر کنه وگرنه اردوان اول ازدواج نمیکرد،تازه اگرم بخواد ازدواج کنه مسلما با یه دختر خیلی خوشگل ازدواج می کنه،چون به نظر من اردلان خیلی خوش قیافه اس،حتی وقتی عصبانی میشه بازم جذابه پس دختری رو انتخاب می کنه که از خودش خوشگلتر باشه،اصلا نظر همه آقایون اینه که همسرشون باید خوشگلتر از خودشون باشه.حتی اونایی که زشت هستن،حالا وای به حال اردلان که هم خوش قیافه اس هم خوش تیپ))
در همین افکار بودم و متوجه نشدم کی به خواب رفتم.
خواب دیدم همان مردی که در کافی شاپ بود با اردلان دعوا می کرد و در همین درگیری به او چاقو زد.سراسیمه از خواب بیدارشدم و خوشحال شدم که فقط خواب بوده هوا تقریبا روشن شده بود پتو را محکم به دور خودم پیچیدم،قیافه اردلان جلوی چشمم آمد یک درصد احتمال دادم که من زن مورد علاقه اردلان باشم،از تصور این فکر ته دلم لرزید دلم می خواست با خودم رو راست باشم به خودم گفتم((یعنی تو از اردلان خوشت میاد؟))
ضربان قلبم تند شده بود.حسی داشتم که قبلا آن را تجربه نکرده بودم.آنقدر فکر کردم تا دوباره به خواب رفتم.
با صدای سولماز ازخواب بیدار شدم چشمهایم را که باز کردم به صورتم آب پاشید.
- پاشو دیگه حنجره ام پاره شد از بس صدات کردم.
بلند شدم و گفتم:
- سلام،اول صبحی چی از جونم می خوای؟
- سلام دختر خوب،پاشو می خوام برم شلوار بخرم.
- واه!مگه اردوان نبود که اومدی از من اجازه بگیری؟
- لوس نشو پاشو با هم بریم وبرگردیم،حوصله ندارم تنهایی برم.
- خدایا چه گناهی مرتکب شدم که همچین عذابی رو به سرم نازل کردی،اونم اول صبح.
- به جای این حرفهای مفت زودتر آماده شو.
- تو برو ماشینو در بیار تا منم آماده بشم و بیام.
- ماشین بابا رو آوردم تو فقط زود باش.
مدتی بعد در خیابانها از این مغازه به آن مغازه می رفتیم،بالاخره بعد از یک ساعت سولماز شلواری را که می خواست پیدا کرد.
وقتی سوار ماشین شدیم،کفشم را از پایم در آوردم و با نگاهی به پایم گفتم:
- وای سولماز پوست پام کنده شد.!بگو نمی تونستم راه برم!
- آه واجب بود این کفش رو بپوشی که پات این طوری بشه.
- آخه رنگش با شلوار و کیفم ست بود.
- از دست این کلاس تو بالاخره سر به بیابون می ذارم.
جلوی در خانه که پیاده شدم سولماز گفت:
- از این که باهام اومدی ممنون.
- خواهش می کنم تو جون بخواه کیه که بده؟
- دیوونه،منو باش که دارم از کی تشکر می کنم،تو هیچ وقت آدم نمی شی.
- تازه فهمیدی،من از اول که به دنیا اومدم فرشته بودم و هستم و خواهم بود،حالا برو دیگه تا پس فردا هم نمی خوام ببینمت،خداحافظ.
- خدا،حافظ تو باشه فرشته مغضوب.
در حالیکه می خندیدم وارد خانه شدم،مامان با دیدنم گفت:
- چیه داری برای خودت جک تعریف می کنی؟
- نه به حرف سولماز می خندیدم بهش گفتم من آدم نیستم فرشته ام اونم گفت((خداحافظ فرشته مغضوب))
- از دست تو سولماز و اشکان،چقدر شیطونی می کنید؟!چند دقیقه پیش اشکان اومده بود اینجا،اینقدر گفت و خندید و شلوغ کرد که نگو.یه دونه عنکبوت آورده بود و می گفت،این طفلک راشیتیسم گرفته،آوردم سایه معالجه اش کنه.
در همین موقع زنگ زدند،گوشی آیفون را برداشتم و گفتم:
- بله؟
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- خانم دکتر حیوون پزشک،یه دقیقه بیا دم در.
در را برایش باز کردم.چند لحظه بعد با یک سینی که یک کاسه درونش بود داخل آمد.
- سلام دوباره چکار داری ما نباید از دست تو آبجی خانمت آسایش داشته باشیم؟
- هی به مامانم می گم ولش کن این سایه خیلی بی چشم و روئه ولی میگه نه ببر سوپ جو خیلی دوست داره.
- آخ جون سوپ جو،پس چرا زودتر نگفتی.
و سینی را از دستش گرفتم و گفتم:
- دستت درد نکنه.
- خواهش می کنم،الهی کوفتت بشه حالا بخور و بگو من بدم.
- چند بار بگم بسه صد بار ،دویست بار،چند بار؟
- خاله زنگ بزن شهرداری بیاد نصف زبونه سایه رو ببره و برداره بده به گربه های گرسنه سطح شهر.
- آز خاله به خاطر سوپ تشکر کن.
- پس داری به این طریق بیرونم می کنی آره،منو بگو که فکر توام و هی برات بیمار می ارم.اون موقع تو اینطوری جواب محبتهای منو می دی؟من از اول هم بدشانس بودم،خداحافظ.
***

saieie_seyed
14-07-2009, 11:32
سلام
سارا خانم شما با خودتون مسابقه میدین؟همه که بعد از خوندن داستان اعلام نمیکنن.
110

nika_radi
14-07-2009, 15:20
فصل پانزدهم-1
ساعت دو نیم بود که پدر به خانه آمد و از همان جلوی در بلند گفت:
- خانما کجایید؟
پایین رفتم و گفتم:
- سلام بابا،خسته نباشید.
- قربون دختر گلم برم،مامانت کجاست؟
- رفته دوش بگیره،گفت بهتون بگم وسایل شخصیتونو چک کنید که مبادا چیزی فراموش شده باشه.
نیم ساعت بعد سوار ماشین پدر جلوی در خانه عمو بودیم.اردوان آمده بود،ولی آقا و خانم امیری و اردلان هنوز نیامده بودند.همگی جلوی در به انتظار آنها بودیم خلاصه بعد از پنج شش دقیقه ای آنها هم آمدند و درست راس ساعت سه و نیم حرکت کردیم.
در بین راه جلوی قهوه خانه ای ماشینها توقف کردند،عمو برای همه چای سفارش داد پدر و مادر ها روی یک تخت نشسته بودند و ما جوانترها هم روی یک تخت.
اشکان دوباره طبق معمول داشت می گفت و می خندید و جریان تلفن دختری را که او را با دوستش اشتباه گرفته بود با آب و تاب تعریف می کرد.
بعد از اینکه چای خوردیم پدر به من گفت:من حسته شدم تو بشین.
اردوان سرعتش را زیاد کرده بود و همه ما به واسطه سرعت اردوان تند تر می راندیم.موقعی که به ویلا رسیدیم هوا تاریک شده بود.ویلای عمو خیلی بزرگ بود و البته دوبلکس پایین یک سالن بزرگ با آشپزخانه و بالا هم اتاقها و سرویسهای بهداشتی قرار داشتند.
خاله سهیلا اتاقم را نشانم داد و به اشکان گفت:
- اشکان جان چمدان سایه رو به اتاقش ببر.
اشکان چمدانم را به اتاقم آورد و جلوی در گفت:
- تا پول ندی چمدون رو بهت نمی دم!
- واه مسخره،مگه باربر شدی که پول می خوای؟
- تو به این کارا کار نداشته باش پول رو بده.
- می خواستی نیاری بالا من به تو پول بده نیستم.
- جدا پس برات متاسفم خودت چمدونتو بیار بالا و برگشت که برود.
- اشکان اذیت نکن ،بیا.
و از داخل کیفم یک هزاری بیرون کشیدم و گفتم:
- بگیر ولی من راضی نیستم.
- نباش ،خیالی نیست،من به خوردن این جور پولا عادت دارم.
و چمدان را داخل اتاق گذاشت.
و در حالی که با پول می رقصید بیرون رفت.
لباسهایم را از داخل چمدان درآوردم و در کمد آویزان کردم.یک بلوز و شلوار سفید رنگ همراه یک جفت کفش سفید ساده پوشیدم و پایین رفتم.همه نشسته بودند و چای می خوردند.
اشکان با لیوان چای به طرفم آمد ،کنارم نشست و آرام گفت:
- اِاِاِ،دوباره تو جلوی این پیر مرده بزک دوزک کردی که چی؟ببین می تونی یه کاری کنی این مرده رو از سر خونه و زندگیش برداری.
در حالی که می خندیدم گفتم:ببین توام می تونی یه کاری کنی آبروی من بره یا نه؟
- واه خدا به دور،مگه تو آبرو داشتی و من خبر نداشتم؟
- آره بیشتر از تو.
موقعی که چایم را خوردم عمو گفت:
- سایه جان خسته نیستی؟
- نه برای چی؟
- می خواستم ازت خواهش کنم تا شام آماده بشه برامون پیانو بزنی.
- چشم.
و پشت پیانو نشستم و شروع به زدن یک قطعه کردم،بعد از اینکه تمام شد،همه برایم دست زدند.
- از همگی ممنون.
اردلان گفت:
- خیلی خوب پیانو می زنید.
- به نظر خودم اونطوری که باید و شاید ماهر نیستم.
- خب،تو نبایدم باور کنی،اینطوری گفت که تو تشویق بشی و گرنه زیادم خوب نمی زنی.
- تو یکی دیگه درباره پیانو حرف نزن که وقتی خودت پیانو می زنی مرده هام کفناشونو پاره می کنن.
همه به مجادله منو اشکان می خندیدند.
عمو گفت:
- خوبه حداقل از پس هم برمیاید.
خانم امیری گفت:
- ای کاش منم یه دختر مثل سایه جان داشتم.
- نگید خانم امیری،نگید.شما فکر می کنید دختر شیرین و خوبیه،ولی اگه از دل من بدبخت خبر داشتید همچین آرزویی نمی کردید.دلم از دستش دریای خونه.
- اِ اشکان چرا داری علیه من جو سازی می کنی؟
- عزیزم می دونم اشکان داره سر به سرت می ذاره.
در همین موقع گلین خانم آمد و با لهجه شمالی اش گفت:
- غذا آماده است.
سر میز شام دوباره ما جوانترها یک طرف بودیم ،پدر و مادر ها هم یک طرف فمن بین سولماز و اشکان نشسته بودم،اشکان ظرف جوجه را به طرفم گرفت و گفت:
- بفرمایید.
سه تکه که برداشتم،اشکان گفت:مگه نمی دونی آقای امیری از دخترای ترکه ای خوشش میاد،پس سعی کن همین طوری بمونی.
- اشکان اینقدر سر به سر من نذار حالت رو می گیرم ها!
- نگو ،داره بند بند تنم می لرزه.
موقعی که اشکان سرگرم صحبت با اردلان بود از فرصت استفاده کردم و توی نوشابه اش آبلیمو ریختم و منتظر شدم، بعد از چند دقیقه ای اشکان لیوانش را برداشت و یک جرعه خورد،از ترشی آبلیمو چهره در هم کشید و آرام گفت:سایه حسابت رو می رسم.
در حالی که سعی می کردم نخندم گفتم:
- داری درباره چی حرف می زنی؟
لیوانش را جلوی من گذاشت و گفت:
- این.
- به من چه مربوط،شاید کار سولماز باشه.
و برای اینکه کار بالا نگیرد بلند شدم و تشکر کردم،قبل از من آقای امیری میز را ترک کرده بود با دیدن من گفت:
- پس چرا اینقدر زود بلند شدی،منو که می بینی زود پاشدم برای اینه که پیر شدم.
- اولا شما هنوز جونید ثانیا دیگه میل نداشتم.
- قربون تو دختر خوب،می دونی اون موقع که پروانه گفت کاش دختری مثل تو داشتم دلم می خواست بگم منم دوست داشتم یه دختر مثل تو خوشگل و شیطون و مهربون داشته باشم ولی خجالت کشیدم شاید اگه من یه دختر مثل تو داشتم الان بهتر مونده بودم.
- ولی شما در عوض دوتا پسر خوب دارید.
- اون که درسته ولی دختر یه چیز دیگه اس.من به پدرت حسودیم میشه،پدرت با وجود تو خیلی خوشبخته.
- خب منو مثل دختر خودتون بدونید.
در همین موقع اردلان اومد و درحالیکه می نشست گفت:
- مزاحمتون که نشدم؟
- نه عزیزم خوب شد اومدی.سایه مجبور شده با من پیر مرد صحبت کنه.
- اصلا این طور نیست شما مصاحب خوبی هستید.
- این نظر لطف توئه عزیزم.
بعد رو به اردلان کرد و ادامه داد:
- داشتم به سایه می گفتم دوست داشتم دختری مثل تو داشته باشم،تو چی اردلان دوست نداشتی یه خواهر ناز مثل سایه داشتی؟
اردلان به من نگاه کرد و گفت:
- یه خواهر مثل سایه.
و جوابی نداد.
بعد از چند دقیقه آرام گفت:
- خوب یواش یواش شیطونی می کنی.
- من که کاری نکردم.
- جدا!پس من بودم توی نوشابه اشکان آبلیمو ریختم ،بیچاره دلم براش سوخت.
- دلتون برای اشکان نسوزه،معجونای بدتر از اینو به خورد من داده.
بعد از اینکه همه آمدند اشکان به همه چای تعارف کرد و بعد با دولیوان چای آمد و کنارم نشست و گفت:
- سایه خدا به زمین گرم بزنت حالم خیلی بده.
- من که قبلا گفته بودم توی تعطیلات ویزیت نمی کنم.
اشکان می خواست جوابم را بدهد که گلین خانم آمد و گفت:
- آقا اشکان قهرمانی با شما کار داره.
اشکان که رفت سریع چایم را با چایش عوض کردم.اشکان بعد از چند دقیقه ای آمد.چایش را برداشتو یک جرعه خورد و به من نگاه کرد.
- خود کرده را تدبیر نیست.
و خندیدم.برخاست و لیوان چایش را برد،بعد از چند لحظه با یک لیوان چای برگشت،لبخندی به لب داشت انگار نه انگار چای به آن بدمزگی را نوشیده.
- چیه نکنه یه نقشه دیگه برام کشیدی؟
- ببین اگه من فردا یا پس فردا گریه تو رو در نیاوردم اسممو عوض می کنم.
- حالا چرا گریه می کنی؟برو یه قدمی بزن هوایی بخور اعصابت آروم می شه.در ضمن این چایی بود که تو برای من ریختی ولی از قضای روزگار نصیب خودت شد.
...........

saieie_seyed
14-07-2009, 20:07
سلام
عذر میخوام اگه ناراحتتون کردم.اگه می دونستم اینقدر زود رنجید اصلا چیزی نمی گفتم.
110

nika_radi
15-07-2009, 10:40
دوستان یه لطفی کنید معذرت خواهی و اینا رو ببرید تو پروفایلاتون ممنون می شم

nika_radi
15-07-2009, 13:11
فصل پانزدهم-2
بلند شدم و به حیاط رفتم،چراغهای دور استخر را روشن کردم و روی یکی از راحتی های جلوی استخر نشستم و محو تماشای آب استخر شده بودم.
ناگهان راحتی که روی آن نشسته بودم تکان خورد جیغ کوتاهی کشیدم،با صدای خنده اشکان سرم را به عقب برگرداندم و به اشکان گفتم:اَه ،خیلی بی مزه ای.
سولماز گفت:
- اشکان نگفتی پرت می شه.
- نه حواسم بود فقط می خواستم از فکر بیارمش بیرون،بالاخره دو حالت بیشتر نداره بهتره زیاد بهش فکر نکنی سایه جون.
سولماز با تعجب گفت:
- اشکان داری راجع به چی صحبت میکنی؟
اردلان نگذاشت اشکان حرفی بزند و گفت:
- شاید خصوصیه،بهتره کنجکاوی نکنی.
به اردلان نگاه کردم لبخند تمسخر آمیزی به لب داشت و سرش را به علامت تاسف تکان داد.از دست اشکان ناراحت شدم طوری حرف می زد که اردلان فکر های دیگری درباره من می کرد.
- ناراحت نشو فقط اسم یادت نره.
حرفی نزدم و آنها را ترک کردم،صدای اردلان را که می گفت((مثل اینکه ناراحت شد.))شنیدم،به داخل ساختمان که رفتم همه رفته بودند استراحت کنند به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.از حرف اردلان ناراحت شده بودم،برخاستم و پنجره را باز کردم و روی درگاه پنجره نشستم و به آسمان خیره شدم،پس از یکربعی سولماز به سراغم آمد و گفت:
- بیا بریم قدم بزنیم.
- نه حالشو ندارم،تو برو خوش بگذره.
- اگه تونیای منم نمی رم.
- سولماز بهتره تو بری اردوان منتظرته منم حوصله ندارم وگرنه می اومدم.
سولماز مرا بوسید و رفت.دوباره به آسمان نگاه کردم پر از ستاره هایی بود که هر کدام برای خودشان جلوه ای داشتند،احساس می کردم اگه دستم را بلند کنم یکی از آنها را می توانم بردارم،ناگهان صدای پایی شنیدم و اردلان را دیدم که به من خیره شده.
اخمی کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.
پس از چند دقیقه صدای برخورد چیزی به کف اتاقم از جا پراندم.نگاه کردم و کاغذ مچاله شده ای را دیدم بازش کردم روی آن نوشته شده بود:
((اگر ناراحتت کردم معذرت می خوام،اگه منو بخشیدی یه لحظه بیا کنار پنجره.))
با کمکهایی که به من کرده بود نمی توانستم او را نبخشم.در ضمن آن طور که اشکان حرف می زد من هم جای او بودم همین فکررا می کردم.هر چه کردم نتوانستم نسبت به او و خواسته اش بی تفاوت باشم.
با حرص گفتم:
- دیوونه!آخه مگه مجبور بودی حرفی بزنی که حالا عذاب وجدان بگیری؟
برخاستم و به کنار پنجره رفتم و نگاهی به اردلان انداختم.
اردلان با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- مرسی،تو خیلی مهربونی.
سرم را تکان دادم و از پشت پنجره کنار رفتم و خوابیدم.
صبح با نور خورشید از خواب بیدار شدم،چند لحظه بعد سولماز به اتاقم آمد و گفت:
- چرا مثل خرس اینقدر می خوابی؟نیومدیم اینجا که بخوابی،پاشو بریم ساحل دریا.
- می خوام دوش بگیرم.
- باشه منم برات صبحانه میارم بالا،فقط تا اومدن من توام بیرون باشی.
موقعی که سولماز با سینی صبحانه وارد شد داشتم موهایم را سشوار می کردم،سولماز سشوار را از دستم گرفت و گفت:
- بده من برات می کشم،تو صبحانه میل کن.
بعد از اینکه آماده شدم همراه سولماز پایین رفتم.به اردوان و اردلان و اشکان سلام کردم و با نگاهی به سولماز گفتم:
- پس بقیه کجا رفتن؟
- رفتن بگردن،ما هم خودمون می ریم.
اشکان گفت:
- البته اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه.
جوابش را ندادم و از ساختمان بیرون آمدم اردوان پشت سرم آمد و گفت:
- سایه چرا ناراحتی؟من به جای اردلان ازت معذرت میخوام نمی دونم چرا این حرفو زد.
در همین موقع اردلان آمد و گفت:
- من خودم از ایشون معذرت خواهی کردم ایشونم منو بخشیدند درست نمی گم؟
- بله درسته؟
به ساحل که رفتیم اشکان پیشنهاد داد وسطی بازی کنیم اول می خواستم بازی نکنم ولی بعد پشیمان شدم.چرا باید روز دیگران را خراب می کردم،بلند شدم ولی با اشکان حرفی نزدم.بعد از یکساعتی همه خسته و کوبیده روی ماسه ها نشستیم اشکان از داخل فلاسک برای همه چای ریخت و درحالیکه لیوان را به دستم میداد گفت:
- خیلی بی جنبه ای.
- توام خیلی بی فکری،تو باعث شدی دیگران درباره من فکرای ناجور بکنن.
- مثلا چه فکری؟
- بسه دیگه خودتو به خنگی نزن.
- نه جدا،تو بگو چه فکری کردن می خوام بدونم.
- این طوری که تو حرف زدی همه فکر کردن ما داریم درباره پسری حرف می زنیم و منم داشتم به همون پسر کذایی فکر می کردم.
- به جونم خودم و تو،من همچین قصدی نداشتم حالا چه کار کنم که منو ببخشی؟
- هیچی ،برو خودتو تو دریا غرق کن.
- سایه جدی می گی؟
- جدی جدی،تا حالا تو عمرا اینقدر جدی نبودم.
اشکان بلند شد و به دریا زد اول فکرکردم شوخی می کند،ولی بعد دیدم همین طور جلو می رود.با صدای سولماز که جیغ می کشید فهمیدم واقعا قصد خودکشی دارد.به دنبالش دویدم و گفتم:
- اشکان لوس نشو بیا بخشیدمت.
ولی اشکان توجهی نکرد .فریاد زدم:
- اشکان اگه همین الان برنگردی دیگه تا آخر عمر باهات حرف نمی زنم.
اشکان برگشت و دستم را گرفت و از دریا بیرون آمدیم.وقتی به ساحل رسیدیم دندانهای اشکان از شدت سرما به هم می خورد.
با حالت عصبی به او گفتم:
- اشکان خیلی احمقی.یعنی واقعا می خواستی خودتو بکشی؟
- تو گفتی برم خودمو غرق کنم.
اردوان بلوز و کاپشن اشکان را از تنش بیرون کشید،کاپشنم را در آوردم و گفتم:
- بپوش.
- نمی خوام خودت سرما می خوری.
- اگه چند دقیقه حرف نزنی نمی میری.
و کابشن را روی دوشش انداختم.اردوان گفت:
- بریم خونه،یه دوش آب گرم بگیر.
سولماز گفت :
- قضیه چیه اشکان؟
- مثل اینکه دیشب شماها فکر کردید ما داریم درباره پسری حرف می زنیم ولی باید بگم فکرتون اشتباه بود اون یه شوخی مسخره بود.من واقعا نمی خواستم این طوری بشه خیلی متاسفم.
- بسه دیگه من که بخشیدمت بهتره فراموشش کنیم پاشید بریم.
هنوز مقداری راه نرفته بودیم که کاپشنی را روی دوشم احساس کردم.فکر کردم اشکان است ولی اردلان بود گفتم:
- خودتون بپوشید من سردم نیست.
- آره معلومه سردت نیست،فقط داری می لرزی.
حرفی نزدم وای که چقدر دقیق بود.
- من که ازت معذرت خواهی کردم،چرا دیگه این حرفو به اشکان زدی؟
- اصلا فکر نمی کردم چنین کاری بکنه ولی خوب شد حالا می فهمه به موقع شوخی کنه.
به ویلا که رسیدیم اشکان دوش آب گرم گرفت و سولماز برایش قرص سرماخوردگی آورد.اشکان گفت:
- سولماز یه لیوان چای داغ برام بیار.
و بعد رو به من کرد و گفت:
- سایه خوب شد تغییر عقیده دادی خدا وکیلی برای مردن خیلی جوون بودم .بابا من کلی آرزو دارم.
- خوبه آروز داری و این کار احمقانه رو کردی.
و بلندشدم و به آشپز خانه رفتم ،سولماز داشت برای اشکان آبمیوه می گرفت با دیدن من گفت:
- سایه منظور اشکان از دوحالت بیشتر نداره چی بود؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- هیچی میگفت یا آقای امیری میاد خواستگاریت یا بهت پیشنهاد میده با هم دوست بشید.
سولماز کمی به من نگاه کرد و بعد شروع کرد به خندیدن،بعد از چند دقیقه ای گفت:
- وای منو باش،فکر کردم خبری شده و تو به من نگفتی.
- منم فهمیدم همتون دیشب همین فکر و کردید برای همین ناراحت شدم.
ظرف میوه را برداشتم و به هال بردم بشقابها را چیدم و به همه میوه تعارف کردم.بعد سیبی پوست کندم و قاچ کردم و جلوی اشکان گذاشتم و گفتم :بخور.
- میل ندارم
- اینقدر خودتو لوس نکن،حوصله ندارم.
به اتاقم رفتم تا شلوارم را که از آب دریا شوره زده بود عوض کنم،موقعی که لباسم را عوض کردم و از اتاق بیرون آمدم اردلان را دیدم ،به طرفم آمد و گفت:
- نمی دونستم اینقدر به هم علاقه دارید.
- درباره چی حرف می زنید؟
- تو و اشکان،یعنی متوجه منظورم نشدی؟
- خب آره چطور مگه؟
- چقدر راحت این حرفو می زنی!
تازه متوجه منظورش شدم.
- داری اشتباه می کنید اشکان مثل برادر منه فقط همین.
خواستم از کنارش رد بشم که دستم را گرفت و با عصبانیت گفت:
- فکر می کنی من احمقم؟
- نه من همچین فکری نکردم واقعیت رو گفتم.
و دستم را کشیدم و به طرف اتاقم دویدم.آنقدر عصبانی بودم که حد نداشت به چه حقی با من اینطور برخورد می کرد؟اصلا بر فرض محال منو اشکان به هم علاقه مند بودیم چه ربطی به او داشت؟......

nika_radi
15-07-2009, 19:31
فصل پانزدهم-3
بعد از یک ساعتی سولماز به اتاقم آمد و گفت:
- ناهار آماده اس.
برسی به موهایم کشیدم و با سولماز پایین رفتم،خانم امیری با دیدنم گفت:عزیزم بیا کنار من بشین.
لبخندی زدم و گفتم:
- چشم.
برایم غذا کشید و گفت:
- بخورعزیزم.
- ممنون.
و مشغول غذا خوردن شدم،نوشابه ام را می نوشیدم که متوجه شدم اردلان نگاهم می کند،سرم را به طرف دیگری برگرداندم.خواستم میز را ترک کنم که اردلان بلند شد و تشکر کرد.از رفتن منصرف شدم و دوباره خودم را با ژله سرگرم کردم.
بعد از ناهار همه رفتند استراحت کنند،من و سولماز هم به حیاط رفتیم تا قدمی بزنیم سولماز گفت:
- سایه دوباره چرا ناراحتی؟
- نه ناراحت نیستم،تو این طور فکر می کنی.
- یعنی من تو رو نمی شناسم؟
- به جون تو چیز مهمی نیست، لطفا گیر نده.
- هر جور تو بخوای.
- مرسی،راستی سولماز نظرت راجع به ازدواج چیه؟
- بستگی به طرفش داره.
- تو چی،از اردوان راضی هستی؟
چشمانش برقی زد و گفت:همونیه که می خواستم.
- واه!یعنی تو اینقدر شوهری بودی و من خبر نداشتم.
- حالا هر وقت خودت ازدواج کردی بهت می گم.
- حالا کو خواستگار؟
و خندیدم.
- نه این که حالا نداری،لب تر کنی صدتا می ریزن اینجا.
- راست می گی؟بذار یه امتحانی بکنم،ببینم.
لبم را تر کردم و گفتم:پاشو پاشو خواستگارا رو به صف کن تا ازشون دیدن کنم.
- اَه یه کم جدی باش خوشم نمیاد وقتی دارم جدی حرف می زنم شوخی می کنی.
لپش را کشیدم و گفتم:دیگه از چی خوشت نمیاد.
و توپ والیبال را به طرفش پرتاب کردم و گفتم:
- شروع کن ببینم هنوز مثل جوونیات بلدی یا نه؟
و مشغول بازی شدیم.بعد از نیم ساعتی سولماز نشست و گفت:
- دیگه جون ندارم.
- دیگه حسابی پیر شدی.
خندید و گفت:
- می دونی تواین هوا چی می چسبه، خواب.
و چشمهایش را بست.سرم را روی شانه سولماز گذاشتم و خوابیدم،موقعی از خواب بیدار شدم که سولماز داشت پتو رو از رویم کنار می کشید،چشمهایم را باز کردم و به ساعتم نگاه کردم ساعت پنج بود.
به سولماز نگاه کردم مست خواب بود تکانش دادم و گفتم:پاشو مادرجون.
سولماز بعد از اینکه به خودش کش و قوسی داد گفت:
- شد یه بار تو زودتر از من از خواب بیدار شی و منو بیدار نکنی؟
و بعد با تعجب گفت:
- این پتو رو کی روی ما انداخته؟
- حتما اردوان،گفته تو پیری زود سرما می خوری و وبال گردنش می شی،برای همین پتو آورده.
در همین موقع صدای اشکان را شنیدم که می گفت:
- خانما توی آفتاب خوابیدند که شپشاشونو بکشن؟
همان طور که خوابید هبودم گفتم:
- آره تو نیا،آفتابش گرمه زود می میری.
صدای خنده اردلان و اردوان را شنیدم و صدای اردوان را که می گفت:
- اشکان عجب جوابی بهت داد از رو برو.
روی راحتی صاف نشستم آنها آمدند و روبه روی ما ایستادند.اشکان گفت:
- ما می خوایم بریم قدم بزنیم به شما هم افتخار می دیم که همراهیمون کنید.
- من که موافقم تو چی سایه؟
- نه من با پدرم کار دارم شما برید.
- متاسفم عذرت موجه نیست،عمو با پدرم و آقای امیری بیرون رفتن اگرم با مامانت کار داری اونام نیستن پس پاشو.
از روی ناچاری همراهشان رفتم،تصمیم بر این بود که از جنگل برویم.
اشکان جریان روزی که پاهای منو سولماز را با طناب به هم بسته و سر دیگر طناب به ستون سالن پذیرایی بسته بود،را تعریف می کرد.اردلان و اردوان هم با صدای بلند به ما می خندیدند.بعد اشکان رو به سولماز کرد و گفت:خب حالا تو تعریف کن.
سولماز هم جریان روزی را تعریف کرد که با هم به اتاق اساتید به دنبال استاد سرمدی رفته بودیم ولی استاد نبود و من کلاه و عصای دکتر سرمدی را قایم کردم.
اردوان آنقدر خندید که حد نداشت بعد گفت:
- وای که یادم نمی ره اون روزی که دکتر دنبال عصاش می گشت،پس کار تو بوده،دکتر رو بگو که فکر می کرد کار یکی از پسراس.تو چقدر شیطونی سایه؟
- کجاش رو دیدی،،این شیطونو درس می ده نمی دونی من چه روزگاری از دستش دارم.
گفتم :
- اشکان دوباره داری زیادی حرف می زنیا!
- نه داشتم شوخی می کردم،نمی دونید آقای امیری چقدر دختر خوبیه،اونقدر خانمه که نگو اصلا اعجوبه ایه تو نجیبی.
همه داشتیم به چرت و پرت های اشکان می خندیدیم که ناگهان تعادلم را از دست دادم و روی مچ پایم به زمین افتادم.
سولماز دستم را گرفت که بلندم کند ولی از درد جیغی کشیدم و گفتم:
- پام خیلی درد می کنه.
سولماز که هول شده بود گفت:
- نکنه پات شکسته،حالا چکار کنیم؟
همه دور من جمع شده بودند اردوان گفت:
- آروم پاتو تکون بده.
پایم را تکان دادم و از درد جیغ کشیدم.اردلان گفت:
- نه تکون نده،ممکنه بدتر بشه.شاید جا به جا شده باشه.باید تا ورم نکرده ببریم پیش شکسته بند.
- اشکان بیا بلندش کن تا زودتر بریم.
سولماز گفت:
- اشکان نمی تونه چیز سنگین بلند کنه قلبش درد میکنه.
- خودم می تونم راه بیام.
خواستم بلند شوم که دوباره فشار درد باعث شد جیغ دیگری بکشم.اردلان در یک لحظه مرا مثل کاغذ از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت و به اردوان گفت:بدو برو ماشینو بیار،اشکان توام برو بپرس اینجا کی شکسته بندی بلده؟
اشکان و اردوان دویدند من که خیلی احساس ناراحتی می کردم دستم را روی صورتم گذاشته بودم که سولماز گفت:
- وای اردلان پاش داره ورم می کنه.
اردلان گفت:خیلی درد داری؟
- آره خیلی زیاد.
از جنگل که بیرون رفتیم اردوان با ماشین منتظر ما بود اردلان من را روی صندلی عقب گذاشت و خودش و اشکان جلو نشستند.
سولماز سرم را روی پایش گذاشته بود و داشت برای من گریه می کرد.
- چیه ،چرا داری آبغوره می گیری؟فعلا که زنده ام وقتی مردم گریه کن.
- اَه زبونتو گاز بگیر.
بعد از نیم ساعتی به در خانه شکسته بند رسیدیم.دوباره اردلان مرا بغل کرد و به داخل خانه برد.شکسته بند اول پایم را با آب گرم و صابون ماساژ داد و گفت:
- پات جا به جا شده.اگه روش راه رفته بودی حتما می شکست.
و ناگهان پایم را کشید.از شدت درد جیغ کشیدم و دیگر چیزی نفهمیدم.......

nika_radi
16-07-2009, 14:17
فصل پانزدهم -4
وقتی چشمهایم را باز کردم در آغوش سولماز افتاده بودم و اشکان به صورتم آب می پاشید.با دیدنم گفت:
- خدا رو شکر به هوش اومدی،حالت خوبه؟
- آره.
و به پام نگاه کردم و گفتم:
- درست شد؟
- آره ولی نباید تا دو روز روی پات راه بری تا خوب بشه.
از یک داروخانه برایم قرص مسکن خریدند،که درد پایم را آرامتر کرد و کم کم خوابم برد.
وقتی چشمهایم را باز کردم در اتاق روی تخت خوابیده بودم.
پایم را کمی تکان دادم هنوز درد داشتم،در همین موقع سولماز با سینی غذا آمد وگفت:
- خوب خوابیدی؟
- مگه چند ساعته خوابیدم؟
- سه ساعتی می شه،حالا پات بهتره؟
- هنوز یه کمی درد می کنه،چه خبر؟
- همه اومدن تو رو ببینن که خواب تشریف داشتی.حالاغذات رو بخور تا بگم بیان.
بعد از چند دقیقه بابا و مامان به دیدنم آمدند،مامان با دیدنم گفت:
- سایه چرا مواظب نبودی؟اگه پات شکسته بود چه کار می کردی؟
- سارا جان حالا که نشکسته و به خیر گذشته.این قدر دخترم رو سرزنش نکن.
و مرا بوسید.چند لحظه بعد همه به دیدنم آمدند جز اردلان.
اشکان دوباره مسخره بازی را شروع کرده بود و می گفت:
- هر چی بهش گفتم خواهر من یه کم مواظب باش گوش به حرفم نداد تا این طوری شد.حالا مگه این پا دیگه پا می شه،دیدی آخرش رو دستم موندی.
و سرش را به علامت تاسف تکان داد.
- اشکان اینقدر سر به سر سایه نذار.برو چای بریز مامان جان تا ما بیایم.
- ببین چطوری شخصیت منو خرد می کنه،توی کارخونه صد نفر جلوی من دولا راست می شن اون موقع مامانم منو کرده کنیزک مطبخی خودش.
و رفت.خاله سهیلا گفت:
- الان میره سر به سر گلین خانم بیچاره می ذاره،نمی دونید رفته به گلین خانم گفته اگه آقا قهرمانی باهات ناسازگاری می کنه طلاقت رو بگیر خودم منتت رو دارم.
همه داشتیم می خندیدیم که خانم امیری گفت:
- به خدا این اخلاقش خیلی خوبه همیشه می گه و می خنده هم خودش شاده هم اطرافیانش رو شاد می کنه.
بعد از چند لحظه همه به جز سولماز رفتند،سولماز کنارم نشست و گفت:
- سایه اگر بدونه اردلان چقدر برایت نگران بود،وقتی از هوش رفتی چنان فریادی سر پیرمرد بیچاره کشید که پیرمرده طفلک با ترس گفت،حالا بیا و تو این دوره و زمونه به کسی خوبی کن.فکر کنم گلوش حسابی پیش تو گیر کرده....توام به اردلان علاقه داری؟
- سولماز اینقدر حرف مفت نزن یه دونه قرص بده که دوباره پام درد گرفته!
سولماز قرص را با لیوانی آب به دستم داد و گفت:
- سایه اگه توبا اردلان ازدواج کنی خیلی خوبه.
نگاهش کردم و گفتم:
- پاشو برو بیرون،می خوام بخوابم ،سریع.
سولماز بلند شد برود که در زدند،در را باز کرد.صدای اردلان را شنیدم که می گفت: پاشون بهتر شد؟
- بله بهتره،بفرمایید.
اردلان که آمد،سولماز گفت:
- خب من رفتم.
خجالت می کشیدم با اردلان تنها بمانم،برای همین گفتم :کجا؟حالا بمون کارت دارم.
- مگه یادت رفته،همین الان گفتی((برو بیرون))حالام دیگه نمی مونم.
و رفت.اردلان روی صندلی نشست و گفت:
- حالت خوبه؟
- مرسی ،مثل اینکه همیشه باید شرمنده شما باشم،واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم.
- هیچی فقط کافیه یه کم با من مهربونتر باشی.
- من اصلا خشن نیستم ولی شما یه طوری حرف می زنید که من عصبانی می شم.شما دائم به من متلک می پرونید،مثل قبل از ظهر.
اردلان سرش را پایین انداخت و گفت:متاسفم ،نمی دونم چرا اینقدر عصبانی شدم،می دونم توقع زیادیه ولی اگه ممکنه این بارم منو ببخشید.
خنده ام گرفت،سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.
- چیه داری به این می خندی که منی که هیچ کس برام اهمیت نداره دارم ازت معذرت خواهی می کنم یا داری فکرمی کنی به منم پیشنهاد بدی برم خودمو تودریا غرق کنم،ولی من دیوونه تر از این حرفام اگه بگی،رفتم ها!
- نه دیگه ،اون موقع من با این پام نمی تونم دنبال شما بدوم و بگم بخشیدمتون.ولی شما هم خوب بلدید حرفاتونو بزنید و بعد هم با یه معذرت خواهی سر و ته قضیه رو به هم بیارید.
- شاید باورت نشه تو اولین دختری هستی که ازت معذرت خواهی کردم.
و رفت.با این حرف اردلان حسابی هیجان زده شدم یعنی واقعا به من علاقه داشت،پس اگه این طور بود چرا این قدرمرا آزار می داد؟
صبح با کمک سولماز لباسهایم را عوض کردم ،سولماز موهایم را با کش پشت سرم بست و گفت:
- به به چقدرخوشگل شدی.
- مگه تو ازم تعریف کنی!
- اگه دیگه کاری نداری عمو رو صدا بزنم.
- نه کاری ندارم.
چند دقیقه بعد پدر آمد و مرا بغل کرد و گفت:
- نه بابایی،حسابی سنگین شدی.
سولماز گفت:
- پس عمو جون اردلان دیروز چه زجری کشیده،اگه شما دیروز جای اردلان بودید چی می گفتید؟
- یعنی تو منو با اردلان مقایسه می کنی من بیست سال بزرگتر از اونم ،اگه بیست سال دیگه تونست دو کیلو بار از زمین بلند کنه ،معلومه چند مرده حلاجه.
به سختی از پله ها پایین آمدیم.
- پدر می خواید یه کم استراحت کنید؟
- نه حالا دیگه پای حیثیت در میونه باید یه ضرب تا ماشین ببرمت.
موقعی که در ماشین نشاندم گفت:
- نه خیر،دیگه این کمر ما درست بشو نیست.
پس از چند دقیقه اردلان به طرف ماشین آمد و به شیشه ضربه زد،شیشه را پایین کشیدم و گفتم:
- سلام.
- سلام، خوبی؟
- مرسی،شما حالتون خوبه؟
- فعلا خوبم ولی تورو به هرکسی که می پرستی قسمت می دم بیشتر مواظب خودت باشی،آخه تو خیلی ظریفی زود می شکنی.
از صراحت کلامش خجالت کشیدم،سرم را پایین انداختم و گفتم:
- باشه.
آدامسی به طرفم گرفت و گفت:
- اینم جایزه اینکه به حرفم گوش دادی.
آدامس را گرفتم و گفتم:
- مرسی ولی من بچه نیستم.
در حالیکه می خندید گفت:
- بچه که نه ولی خیلی کوچولویی.
و رفت.
پدر ماشین را روشن کرد،می خواست حرکت کند که پرسیدم،پس مامان کو؟
- همه پیاده تشریف میارن به جز سرکار عالی و خندید.
نزدیک جنگل ماشین را پارک کرد و پیاده شد و گفت:حالا بپر بغل بابا.
- خودم میام ،دیگه شما زحمت نکشید.
- غیر ممکنه زود باش الان بقیه می رسن.
بابا به هر سختی که بود مرا برد.تا بالاخره روی قالی که گلین خانم پهن کرده بود نشاند و گف:
- آخیش بالاخره رسیدیم،خب کرایه منو تا عرقم خشک نشده بده تا برم.
بابا را بوسیدم و گفتم:
- اینم جواب محبتتون.
در همین موقع شدای اشکان را شنیدم که گفت:
- دوباره که محبتت قلمبه شده.
رو به پدر کردم و گفتم:
- وای خدای من،اشکان دید حالا دیگه ول کن نیست.
اشکان و اردلان در حالیکه می خندیدند به طرف ما آمدند،اشکان رو به پدر کرد و گفت:
- جریان این بوسه چی بود عمو؟
- پدر بهش نگید.
پدر خندید و آرام به اشکان گفت:
- باشه بعدا بهت می گم.
- من که می دونم کرایتون رو داده.
و بعد هزاری دو روز پیش را از جیبش بیرون آورد و گفت:
- اینم کرایه منه،عمو بیا کرایه هامونو عوض کنیم.
پدر در حالیکه می خندید گفت:این بابت چیه؟
- من با این قلب مریضم چمدونشو بردم بالا،تازه نمی خواست پولمو بده.
و بعد گویی که با خودش حرف می زد گفت:
- فکر می کردم سود کردم،ولی حالا می بینم که کلاه سرم رفته.
- همون هزاریم که بهت دادم از سرت زیاده.
- باشه شکر ما قانعیم این اردلان بیچاره رو بگو که نه پول گرفته نه چیزی.
بعد او را بوسید و گفت:
- بیا ناراحت نشو این خیلی بی چشم و روئه،کرایه اشو رو من حساب می کنم.
من که جلوی اردلان خجالت کشیده بودم به پدر که داشت می خندید گفتم:
- پدر به اشکان یه چیزی بگید دیگه داره کفریم می کنه.
- مگه من حق مردمو خوردم که بهم یه چیزی بگه.
چپ چپ به اشکان نگاه کردم.
- چیه؟رفتم بدهکاریتو دادم .بازم یه چیزی ازم طلبکاری؟
نگاهم به اردلان افتاد.یکی از آن لبخندهای مخصوص به خودش را تحویلم داد.رو به اشکان کردم و گفتم:
- اشکان اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی دیگه نه من نه تو ،تفهیم شد؟
- چشم خانم غلط کردم منو ببخشید.
به سختی خنده ام را کنترل کردم.چند دقیقه بعد همه آمدند،توی آن چند ساعت بیشتر از آن دو روز به ما خوش گذشت.حدود ساعت چهار بود که به ویلا بازگشتیم و وسایلمان را جمع کردیم و به طرف تهران حرکت کردیم ،شام را در یکی از رستورانهای بین راه خوردیم و تقریبا حدود ساعت یازده بود که به تهران رسیدیم.
پدر ماشین را برای خداحافظی از خانواده امیری متوقف کرد همه به جز من برای خداحافظی پیاده شده بودند،اردلان هنگام خداحافظی با من گفت:
- قولت رو فراموش نکنی.
- نه مطمئن باشید،خداحافظ.
- به امید دیدار.
و رفت.
***

nika_radi
17-07-2009, 07:53
فصل شانزدهم
من و مامان با هم صحبت می کردیم که تلفن زنگ زد.مامان گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی فهمیدم که شاهین است.مامان بعداز چند دقیقه گفت:
- نه عزیزم،از نظر من اشکالی نداره.
و خداحافظی کرد و گوشی را به من داد و گفت:
- عزیزم شاهین با تو کار داره.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو سلام.
- سلام،خوبی؟
- مرسی،تو چطوری؟
- قربانت،غرض از مزاحمت این بود که می خواستم اگه وقت داری باهم بریم بیرون.
- من همیشه برای پسر عموم وقت دارم،حالا چقدر می خوای؟
- یه دو،سه ساعتی،نیم ساعت دیگه میام سراغت.
- باشه .
- پس خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و سری آماده شدم،شاهین که به سراغم آمد از مامان خداحافظی کردیم.
سوار ماشین شاهین که شدم نگاهی به من انداخت و لبخند زد.
- چیه،می خندی؟
- هیچی.
ابروهایم را بالا بردم و گفتم:
- هیچی،مطمئنی؟
- به نظرم خوشگل تر شدی،حالا کجا بریم؟
- هر جا تو دوست داشته باشی.
- پارک ساعی.
- باشه،راستی هنوز جایی برای مطب پیدا نکردی؟
- من که نه،بابا خودش دنبال مطبه.
- منشی چی،هنوز پیدا نکردی؟
در حالی که میخندید گفت:
- نکنه دنبال کار می گردی؟
- اگه بخوای من با سه وعده غذا و یه جای خواب و حقوق مکفی می تونم منشی تو بشم.
- چه خوب من که موافقم هرچی بگردم منشی بهتر از تو پیدا نمی کنم...اتفاقا یکی از دوستام با منشی خودش ازدواج کرد.
حرفی نزدم.نزدیک پارک ماشین را پارک کرد.در پارک کنار هم قدم می زدیم که کسی از پشت سر شاهین را صدا کرد،هر دو به عقب برگشتیم.پسر قد بلندی که صورت با نمکی داشت پشت سر ما ایستاده بود.شاهین چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:
- ساعد!تویی؟
و همدیگر را در آغوش کشیدند.ساعد با من سلام و احوالپرسی کرد و گفت:
- بهتون تبریک می گم.
شاهین نگاهی به من کرد و گفت:
- نه ایشون دختر عموی من هستن سایه.
بعد رو کرد به من و گفت:
- ایشونم یکی از دوستای من ساعد.
ساعد گفت:
- خانم از دیدارتون خیلی خوشحال شدم.
- منم همین طور.
ساعد که پسر شوخی بود مدام سر به سر شاهین می گذاشت.
بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت:
- شما رو که دیدم دلم براتون سوخت.
با خنده گفتم:چرا؟
- خب فکر کردم نامزد شاهینی،گفتم ای کاش من زودتر با این خانم محترم آشنا شده بودم . از این خطر حفظش می کردم،ولی حالا که فهمیدم فقط دختر عموی شاهینی خیالم راحت شد.
ساعد مدام به پشت سرش نگاه می کرد.
- چیه چرا اینقدر پشت سرتو نگاه می کنی،کسی دنبالت کرده؟
- آره سمیرا.
شاهین با تعجب گفت:
- سمیرا کیه؟
- سمیرا رو یادت رفته،بابا دختر خالمه دیگه.
- آهان همون که اون موقع ها خاطر خوات بود.
- خودشه ،الانم ممکنه سر و کله اش پیدا بشه توی خیابون از دستش در رفتم.
- چرا طفلک دختر خوبی بود،فقط یه کم عقلش کم بود.
- نه بابا،بالاخره توام با این عقل ناقصت فهمیدی که این دختره دیوونه اس.
- آخه دختری که عاشق تو شده باشه معلومه که نباید عقل درست و حسابی داشته باشه.ولی حالا برای رضای خدا برو بگیرش.
- زرشک!اگه من برم سمیرا رو بگیرم خیلی خوش به حال تو می شه.
- به من چه ربطی داره دیوونه؟
ساعد با اشاره به من گفت:
- می خواد منو از میدون خارج کنه تاخودش با شما عروسی کنه.پاشو پاشو من تو رو برسونم خونتون.من به این پسره اعتماد ندارم دیگه هم بدون اجازه من باهاش بیرون نروخب.
من و شاهین از بس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم ولی خودش حتی لبخند هم نمی زد.
- نخند دختر پاشو بریم.تو اینونمی شناسی،من تا تو رو از دست این نجات ندم دلم آروم نمی گیره.
- ساعد این حرفا چیه می زنی،یه وقت باور می کنه ،خدا سایه سمیرا رو از سرت کم نکنه.
- زبونت رو گاز بگیر نمی دونی اسمش که میاد قلبم تیر می کشه.
ساعد بین منو شاهین نشست و رو به شاهین کرد و گفت:
- پاشو برو اون طرف تر شاید ما با هم یه حرف خصوصی داشته باشیم نخوایم تو بشنوی.
منو شاهین آنقدر خندیدیم که هر کس که رد می شد با حالت بدی به ما نگاه می کرد.
- نمی دونی این سمیرا چه جور آدمیه الان اگه بدونه من دارم با یه جنس لطیف صحبت می کنم مثل جنی که موشو آتیش زده باشن ،ظاهر می شه.
دوباره نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- ای وای اومدش،شاهین حالا چکار کنم؟خدا به فریادم برسه پسر یه چیزی بگو.
- من چه میدونم.
- خاک بر سر خنگت،تو از بچگی هم کند ذهن بودی،فقط نمی دونم چطوری رفتی متخصص شدی.
بعد کارت ویزیتش را درآورد و گفت:باهام تماس بگیر.
و به سرعت با ما خداحافظی کرد و رفت.چند دقیقه بعد دختری از جلوی ما رد شد.شاهین گفت:این سمیراس.
- بیچاره دلم براش سوخت.
- خب دیگه عشق چیزی نیست که بشه با سماجت و گدایی به دستش آورد.
- این درست ولی باید بهش بگه دوستش نداره
- ما سال آخر دبیرستان بودیم که سمیرا دنبال ساعد سرگردان بود از اون موقع دوازده سال می گذره یعنی اگه ساعد می خواستش نمی تونست حداقل نامزدش کنه ،پس سمیرا باید فهمیده باشه ساعد نمی خوادش،بهتره بریم شام بخوریم.
- عجب پیشنهاد عالی ای،حسابی گرسنه ام بود.
موقعی که به رستوران رفتیم و غذا سفارش دادیم ،شاهین رو کرد به من و گفت:
- می دونی من تا حالا دختری رو به شام دعوت نکرده بودم؟
خندیدم و گفتم:
- به ناهار چطور؟
- نه شام نه ناهار و نه صبحانه.
- یعنی تو این همه مدت تنها غذا می خوردی؟
- نه،اونا منو دعوت می کردن.
- خب معلومه برای یه پسر شرقی با این چشم و ابرو و قیافه جذاب دخترا تور پهن می کنن.
- جدی می گی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- شاهین یه بار فکر نکنی که....
- فکر نکنم که چی؟
- منم جز این دسته دخترام که برای پسرا تور پهن می کنم.
- نه اتفاقا تو از این همه زیبایی و ظرافت برای جلب توجه پسرا استفاده نمی کنی ولی بااین حال همیشه مرکز توجهی.میدونی چرا؟
و بدون اینکه منتظر جوابم باشد گفت:
- چون هم زیبا و مغروری و هم سنگین و متین.
- از تعریف هایی که کردی ممنون.
- خواهش می کنم ،ولی من حقیقت رو گفتم.
از رستوران که بیرون آمدیم پسر بچه ای هفت ،هشت ساله جلو آمد و گفت:
- آقا برای خانم گل نمی خرید؟
شاهین نگاهش کرد و گفت:
- چند سالته؟
- هفت سال،آقا بخرید،شاخه ای صد تومنه.
- باشه من همشون رو می خرم.
پسر که خوشحال شده بود گفت:
- راست می گید آقا؟
- یعنی به من میاد دروغ بگم؟
- نه آقا؟
- خب چقدر می شه؟
- آقا دو هزار تومن.
شاهین دوتا هزاری تا نخورده از کیفش درآورد و گفت:
- بیا.
پسرک گلها را به دست شاهین داد و هزاریها را گرفت.شاهین گلهارا به طرفم گرفت و گفت:
- قابل تو رو نداره.
لبخندی زدم و گفتم:
- مرسی.
پسرک که خوشحال شده بود عقب گرد کرد برود شاهین گفت:
- می خوای تا یه جایی برسونمت؟
- نه آقا مسیرمون به شما نمی خوره.
- حالا بیا یه کاریش می کنیم.
پسرک سوار ماشین شد.شاهن همین طور که رانندگی می کرد گفت:
- خب اسمت چیه؟
پسرک با خجالت گفت:
- آرمان.
- خب آقا آرمان کلاس چندمی؟
- اول.
- چرا از الان کار می کنی؟
- آخه من مرد خونه ام.
با خنده گفتم:
- چه مرد کوچولویی،فکر نمی کنی برای مرد خونه بودن یه کم زود اقدام کردی؟
پسرک سرش را بالا گرفت و گفت:
- خب وقتی بابام مرد و مامانم مریض شد من چاره ای جز این نداشتم ،من کار کنم که بهتره تا مامانم با اون دستهای قشنگش بره خونه آدمهای پولدار کار کنه.
- آفرین تو پسر خیلی خوی هستی!
شاهین پرسید:
- بابات چرا مرد؟
پسرک که اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت:
- آقا ما زندگی خوبی داشتیم اما وقتی بابام تصادف کرد و مرد زندگی مون از این رو به اون رو شد.
- چرا یعنی کسی نبود به شما کمک کنه؟
- من نمی دونم اما مامان می گه وقتی بزرگ شدی برات تعریف می کنم.
- مامانت چند سالشه؟
- بیست و چهار سالشه خانم.
- مریضی مامانت چیه؟
- قلبش درد می کنه خانم.
- مامانت سواد داره؟
پسرک با شعف گفت:
- بله آقا دیپلم داره،ولی به من می گه تو باید درس بخونی تا دکتر بشی و منو معالجه کنی.
بعد از چند دقیقه ای گفت:
- آقا ما همین جا پیاده می شیم.
- می رسونمت در خونتون.مگه ما باهم دوست نیستیم؟
- هر چند مامانم گفته به غریبه ها اعتماد نکنم ولی شما خیلی مهربونید.
زمانی که آرمان را به خانه اش رساندیم شاهین به او گفت:
- من دکترم و به یه منشی نیاز دارم به مامانت بگو اگه خواست می تونه بیاد منشی من بشه.
- راست می گید آقا؟
- آره پسر خوب،هفته دیگه همین موقع میام دم خونتون ببینم جواب مامانت چیه؟
- باشه آقا ،پس تا هفته دیگه خداحافظ.
بعد از اینکه آرمان رفت از شاهین پرسیدم :تو واقعا قصد داری مامان آرمان رو به عنوان منشی استخدام کنی؟
- خب آره،از نظر تو اشکالی داره؟
- اشکال که نه،ولی تو که اینارو نمی شناسی.
- می دونم ولی دلم برای آرمان سوخت،پسر خوب و با شخصیتی بود حیف بود که توی خیابونا سرگردون باشه.
- شاهین تو خیلی مهربونی ، من به تو افتخار می کنم.
- سایه کمک به همنوع وظیفه است.هر چند حالا این وظیفه اونقدر کم رنگ شده که اگه یکی به وظیفه اش عمل کنه همه فکر می کنن عجب آدم مهربونیه.
- می دونی اگه یک سوم از آدمهای روی زمین مثل تو بودن دنیا گلستان می شد.
جلوی در خانه شاهین ماشین را نگه داشت و گفت:
- شب خوبی بود از مصاحبت تو لذت بردم.
- به منم خیلی خوش گذشت،بابت گلهام ممنون ،خیلی قشنگن.
لبخندی زد و گفت:
- گل که زیباترین آفریده خداست در مقابل زیبایی تو هیچه.
لبخندی زدم و گفتم:
- نمیای تو؟
- نه مرسی،باشه برای بعد.
سری تکان دادم و گفتم:
- هر طور میل توئه،خدا نگهدار.
- به امید دیدار عزیزم.
زنگ در را فشردم و منتظر شدم.پس از چند لحظه صدای پدر را که می گفت (بله) شنیدم.
با شادی گفتم:
- باز کنید پدر.
در که باز شد برای شاهین دستی تکان دادم و به داخل رفتم.
****

nika_radi
17-07-2009, 10:36
فصل هفدهم-1
ساعت نه و نیم بود ولی هنوز اردلان نیامده بود.
خانم امیری گفت:
- حتما براش کاری پیش اومده،دیگه لازم نیست منتظرش بمونیم.
- نه پروانه جون حالا نیم ساعت دیگه هم صبر کنیم شاید اومد.
قیافه خانم و آقای امیری و اردوان در هم بود.
آرام از سولماز پرسیدم:
- چی شده،پس چرا اردلان هنوز نیامده؟
- نمی دونم،فقط چند روز پیش که اونجا بودم حسابی پریشون بود.البته من یه لحظه بیشتر ندیدمش.سر و وضعش خیلی آشفته بود!خلاصه با اون اردلانی که می شناختم حسابی فرق داشت.
- مگه چی شده؟
- اردوان می گفت ده روزه که دیوونه شده.
- چرا این پسره با خودش درگیری داره؟
- نمی دونم چرا اینطوری می کنه اردوان خیلی نگرانشه.
- یعنی اردوانم خبر نداره؟
- نه به جون تو.
اردوان بلند شد و به سراغ تلفن رفت.
من که نزدیک تلفن بودم صدایش را می شنیدم که می گفت:
- تو رو به جون هر کسی که دوست داری قسم می دم،آبروی منو جوی اینا نبر،آخه من به اینا چی بگم،بیا داداش اگه نیای دیگه نه من نه تو.
بعد از کلی التماس و خواهش،گویا اردلان قبول کرد که تشریف بیاورد چرا که اردوان گفت:
- جان من تا نیم ساعت دیگه بیا،قربونت برم جبران می کنم خداحافظ.
گوشی را که گذاشت گفت:
- برای اردلان کاری پیش اومده بود ،گفت تا نیم ساعت دیگه خودمو می رسونم،از همتون معذرت خواهی کرد.
آثار شادی در چهره خانواده امیری پیدا شد معلوم بود که همگی نگران اردلان بودند.
- خدا به خیر بگذرونه اردوان می گه وقتی اردلان عصبانی می شه دیگه هیچی حالیش نیست.
- حالا چرا اردوان اینقدر بهش اصرار کرد که بیاد.شاید ناراحتی یا مشکلی داره و نخواد با دیگرا ن برخورد داشته باشه.
- منم همین رو به اردوان می گم ولی اردوان می گه باید به اردلان کمک کنم،من نمی فهمم چه کمکی؟
- سولماز تو می دونی اردلان از چه موضوعی رنج می بره؟
- فقط می دونم یه موضوعی هست که اردلان رو عذاب می ده،ولی نمی دونم اون موضوع چیه،تو از کجا می دونی؟
- همون روزی که با اردوان توی پارک حرف می زدی اردلان یه طوری شد.
- چه طوری؟واضح تر بگو.
- نمی دونم عصبانی شده بود اشک توی چشماش حلقه بسته بود.انگار داشت یه خاطره خیلی تلخ رو مرور می کرد.
سولماز شانه اش را به علامت ندانستن تکان داد و گفت:
- نمی دونم چیه؟یعنی من اصراری به دونستن موضوع نکردم.اردوان فقط گفت یه موضوعی در گذشته برای اردلان پیش اومده ،ولی توضیحی نداد.
وقتی اردلان را دیدم مثل همیشه مرتب و اتو کشیده بود ولی خیلی لاغر شده بود و غم در نگاهش موج می زد،دلم برایش سوخت.خیلی دلم می خواست بدانم چه مشکلی دارد وقتی به او سلام کردم ،بر خلاف همیشه که می گفت:
- سلام خانم ؛حالتون خوبه...خیلی خشک و رسمی گفت:سلام.
نه حالی پرسید نه حرفی زد.
توجهم نسبت به او جلب شده بود .اصلا سرحال نبود.زیاد صحبت نمی کرد.حتی حوصله تحویل دادن آن لبخند های مخصوصش را به دیگران نداشت.غذا هم می شد گفت اصلا نخورد فقط کمی با غذایش بازی کرد.از آن موقع که آمده بود ،حتی نیم نگاهی به من نکرده بود.سر شام درحالیکه به من خیره شده بود غافلگیرش کردم.وقتی که دید متوجه شدم نگاهم می کند،اخمی کرد و از سر میز بلند شد.
با خودم گفتم((این چرا با من اینطوری رفتار می کنه،مگه من ناراحتش کردم؟عجب آدم غیر قابل پیش بینی ایه شایدم...))
هر چه می کردم به اردلان فکر نکنم نمی شد،اردلان اولین پسری بود که توجه مرا به خودش جلب کرده بود.گذشته از آن با کمکهایی که به من کرده بود مدیونش بودم،دلم می خواست کمکش کنم ولی علت این برخوردش را نمی فهمیدم،البته قبلا با هم جر و بحث داشتیم و گاهی اوقات از دستم عصبانی می شد ولی نه به این شدت.نگاهش کردم،روی مبل نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته بود و هر چند لحظه یکبار دستش را با حالتی عصبی داخل موهایش فرو می برد حتی حالا هم که اینقدر اخم کرده بود باز جذاب بود،چشمانش را بالا آورد ،سریع نگاهم را از او گرفتم.سنگینی نگاهی را حس کردم ،نگاهش کردم بدون اینکه پلک بزند به من خیره شده بود.نگاهش داشت قلبم را پاره می کرد برخاستم و بی هدف به آشپز خانه رفتم،اشکان سینی چای را به دستم داد و گفت:
- حالا که تشریف آوردید ،بفرمائید .
سینی را گرداندم،وقتی به او تعارف کردم در حالی که به شدت عصبانی بود گفت:
- نمی خورم.
حسابی کفری شده بودم.رفتارش را با دیگرا ن زیر نظر گرفته بودم به کسی کاری نداشت.مثل اینکه فقط با من مشکل داشت.
با حرص گفتم:
- منو باش که به کی علاقه مند شدم.
دوباره به فکرفرو رفتم.نمی دوانستم که چه گناهی از من سر زده بود که مستحق این برخورد بودم.با تکانهای دست سولماز به خود آمدم و گفتم:چیه؟
- کجایی،یه ساعته دارم صدات می کنم!؟
- حالا چه کار داری؟
- سایه تو متوجه چیزی نشدی؟
با بی خیالی گفتم:
- مثلا چی؟
- مثل اینکه اردلان....
حرفش را ادامه نداد.حرفی نزدم.می دوانستم چه می خواست بگوید.این سوالی بود که به ذهن خودم نیز خطور کرده بود ولی جوابی برای آن نداشتم.
از وقتی از شمال آمده بودیم او را ندیده بودم آنجا هم که به خوی و خوشی از هم جدا شده بودیم داشتم دیوانه می شدم که دوباره سولماز گفت:
- سایه فکر می کنی اردلان برای چی پاشد و اومد اینجا؟
- خب برای خواهش و تمنای اردوان،یادم میاد یه بار گفت زندگیش رو به اردوان مدیونه.
- اِ،پس تو این طور فکر می کنی؟
- مگه تو،طور دیگه ای فکرمی کنی؟
- آره من می گم فقط به خاطر تو اومده.
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:با این فکرات آخرش می دزدنت سولماز.
- حتی اردوانم همین عقیده رو داره.
- اِ پس نیم ساعتی که داشتید در گوش هم پچ پچ می کردید راجع به این موضوع حرف می زدید؟
سولماز در حالی که می خندید گفت:
- اردوان می گه داداشش عاشق تو شده.
- من؟خودش اینو به اردوان گفته؟
- نه،تودار تر از این حرفهاست،اردوان خودش فهمیده،تازه منم که بهت گفته بودم.
به فکر فرو رفتم.اگر اردلان عاشق من شده بود پس چرا اینطوری رفتار می کرد،این اخم ها دیگر برای چه بود؟در همین افکار بودم که اردلان بلند شد و گفت:
- کاری پیش اومده که مجبورم ترکتون کنم.از همتون معذرت می خوام.
من و سولماز و اردوان به ترتیب کنار هم نشسته بودیم اردلان به طرف ما آمد و گفت:
- خب.
اردوان و سولماز بلافاصله بلند شدند ولی من چون خیلی از دستش ناراحت بودم بلند نشدم،حتی نگاهم را به زیر انداختم.او هم در حالیکه خشم از صدایش می بارید فقط یک کلام گفت:
- خداحافظ.
و رفت.
دیگر یقین پیدا کردم که او فقط با من مشکل دارد.
سولماز بعد از اینکه مدتی با اردوان آرام آرام صحبت کرد گفت:
- سایه تو این چند روزه اردلانو ندیدی؟
نگه عاقل اندر سفیهی به او انداختم و گفتم:
- خیر.
- حالا چرا عصبانی شدی؟
- سولماز دست از سرم بردار به خدا حوصله ندارم.
- باشه.
و تا موقع خداحافظی دیگر با من صحبت نکرد.
***

nika_radi
17-07-2009, 16:25
فصل هفدهم-2
در حیاط روی تاب نشسته بودم با خودم خلوت کرده بودم به طوری که اصلا نفهمیدم چه موقع سولماز آمدو کنارم نشست.
با صدای سولماز وحشت زده چشمهایم را باز کردم و گفتم:سولماز منو ترسوندی.
- نمی دونستم این قدر تو فکری!
بعد با لحن ملتمسی گفت: سایه!
نگاهی به او انداختم و گفتم:
- این سایه گفتن تو ماجرا داره ،درسته؟
خندید و گفت: به من بگو.
با تعجب گفتم:
- چی رو بهت بگم؟
- تو با اردلان مشکلی داری؟
- سولماز دوباره که تو شروع کردی به خدا از شمال که اومدیم تا دو شب پیش نه دیدمش،نه تلفنی باهاش حرف زدم،خودم موندم چرا بامن این طوری برخورد کرد.
سولمزا دستم را گرفت و گفت:
- سایه یه چیزی بهت بگم عصبانی نمی شی؟
- نه بگو.
- قول دادی ها.
- آره،حالا تا جونمو بالا نیاوردی حرف بزن.
- سایه دیروز من و اردوان بدون اجازه اردلان رفتیم تو اتاقش.
با ترس گفتم:
- نه،شماها چطور جرات کردید همچین کاری بکنید؟حتما پیشنهاد تو بوده آره؟
- خب،می خواستم بدونم چه مرگشه.
- وای اگه می دیدتون می دونی چی می شد؟
سولماز بی خیال گفت:
- نه چی می شد؟....از خونه که بیرون زد ما پریدیم توی اتاقش،بگو خب.
- خب،بعدش؟
- اگه بدونی توی اتاقش چی دیدیم از تعجب غش می کنی.
- سولماز اینقدر هیجانیش نکن ،جون بکن و زود بگو.
- پر بود از عکسای یه دختر.
برای یک لحظه نفسم بالا نمی آمد،خیلی خودم را کنترل کردم تا اشکم جاری نشود،با حالت ناباوری گفتم:
- راست می گی؟
- آره به جون تو.
سعی کردم خونسرد باشم ولی نمی توانستم با انزجار پرسیدم:می شناختیش؟
- آره توی دانشگاهمونه.
با خودم گفتم((پس بگو دوبار نزدیک دانشگاه دیدمش،منتظر کسی بوده اگه به کسی علاقه داشت پس چرا اینطوری رفتار می کرد که فکرکنم به من علاقه منده؟پس داشته با احساس من بازی می کرده.))
صدای سولماز را که می گفت((اتفاقا خیلی هم خوشگله))شنیدم.با عصبانیت گفتم:
- پس این همه ادا و اصولا برای این بوده که آقا عاشق شده خب مثل بچه آدم می گفت.
- سایه من فهمیدم اردلان عاشق کی شده ولی بازم علت این حرکات و رفتارشو نفهمیدم.
- بهتره زیاد کنجکاوی نکنی.
- سایه یعنی تو نمی خوای بدونی اون عکسا مال کی بوده؟
در حالیکه از شدت کنجکاوی به مرز دیوانگی رسیده بودم گفتم:
- نه برام مهم نیست.
- دروغ می گی.
صورتم را با دستهایم پوشاندم و گفتم:
- دست از سرم بردار سولماز!
دلم می خواست تنها باشم و به حال خودم گریه کنم حتی تصورش هم برایم مشکل بود.چطور اردلان با من این کار را کرده بود؟
ای کاش سولماز می گفت دختری که دل اردلان را برده کیست.حداقل شاید تسکین پیدا می کردم چون مطمئنا محاسن بیشتری از من داشته که اردلان مرا کنار گذاشته.شاید هم فقط می خواسته من به او دل ببندم و بعدا کنارم بگذارد.
- سایه اگر برات مهم نیست پس چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟
در حالیکه اشکهایم آماده ریزش بود گفتم:
- شاید قبلا برا مهم بود ولی الان دیگه نیست.
- سایه یعنی تو واقعا به اردلان علاقه نداری؟
اشکی که در چشمانم حلقه بسته بود روی گونه هایم جاری شد .با حرص گفتم:
- نه حتی دوست دارم بمیره
سولماز در آغوشم گرفت و گفت:
- سایه عزیزم،اون به تو علاقه داره من می دونم.
لبخند تمسخر آمیزی زدم وگفتم:
- مگه رفتار اون شبش رو با من ندیدی؟تازه پس تکلیف سوگلی جدیدش چی می شه؟
- سوگلی اون تویی.
- سولماز حال و حوصله شوخی ندارم.
- سایه چند لحظه به من نگاه کن.
و سرم را به طرف خودش برگرداند و گفت:منو ببخش،مجبور بودم این طوری بهت بگم می خواستم بدونم تو هم به اردلان علاقه داری یا نه،همه اون عکسها مال تو بود.
حس کردم خون گرمی در رگهایم جاری شده.
- سولماز شوخی که نمی کنی؟
- نه به جون تو،مثل اینکه توی مراسم نامزدی ما به عکاس سفارش کرده بوده از تو عکس بگیره.نمی دونی اتاقش پر بود از عکسهای تو.به دیوار،روی زمین،روی میز،خلاصه همه جا پر شده بود از عکسای تو.عکسای خیلی قشنگی بودن.
با خود اندیشیدم((یعنی از مراسم نامزدی سولماز به من علاقه داشته؟!چرا حتی یک کلمه حرف نزده،می تونست به من ابراز علاقه کنه،چرانکرده؟علت این رفتارش چیه؟یعنی باور کنم که عاشقم شده؟))
با سردرگمی گفتم:
- سولماز پس اگه عاشق من شده چرا اون شب اینطوری برخورد کرد؟
- یعنی تو واقعا نمی دونی؟
- به جون بابا و مامان من از هیچی خبر ندارم.
- تلفنی چی با هم صحبت نکردید؟
- بعد از شمال نه دیدمش نه باهاش حرف زدم.قبلش هم مشکلی نداشتیم.
- حالا هم دوست داری بمیره؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- همش تقصیر تو بود.
- گفتم که مجبور بودم.
- خب مثل بچه آدم می پرسیدی،دیگه اینقدر زحمت نمی خواست کشش بدی.
- اگه این طوری نمی گفتم که تا صد سال دیگه هم نمی تونستم از زیر زبونت حرف بکشم،توام مثل اردلان خیلی توداری،سایه فقط دعا کن نفهمه ما به اتاقش رفتیم.
- دست به چیزی هم زدید؟
- نه ولی اردوان می گه اردلان خیلی تیزتر از این حرفاست.خیلی می ترسم،می شناسیش که،تا خوبه ،خوبه ولی امان از وقتی که حال و حوصله نداشته باشه.
- تا تو باشی دیگه فضولی نکنی.
سولماز بلند شد و گفت:خب دیگه باید برم.
- کجا؟ بمون حالا.
- نه مرسی،شب مهمونم.
- خوش بگذره.
- مرسی،گرچه می دونم با این اخلاق و رفتار خاطر خواه تو اصلا خوش نمی گذره.
سولماز که رفت دوباره به فکر فرو رفتم،ته دلم از اینکه دختر مورد علاقه اردلان بودم غنج میر فت.شاید از همان موضوعی که نمی دانستم رنج می برد.نه اگه این طور بود جرا فقط با من بداخلاقی می کرد.سرم را با کلا فگی تکان دادم و گفتم:
- آه نمی دونم اگه یه کم دیگه بهش فکر کنم دیوونه می شم.
***

nika_radi
18-07-2009, 10:29
فصل هجدهم-1
فردا صبح وقتی از خانه خارج می شدم مامان پرسید:
- سایه امروز ساعت چند میای خونه؟
- ساعت دو چطور مگه؟
- عصر ساعت پنج قراره بریم مطب شاهین.
- اِ،بالاخره مطب زد؟
- آره عزیزم،ده روزی می شه.
- ولی من نمی تونم امروز بیام ،از هفته پیش قرار گذاشتیم امروز با سولماز بریم خونه فرناز.
- نمی شه قرارت رو کنسل کنی؟
- نه قول دادیم،من خودم فردا می رم.
- باشه هر طور میلته.
- پس لطف کنید به شاهین بگید من فردا ساعت پنج به مطبش می رم.
ساعت چهار بود که از دانشگاه بیرون آمدم سر راه از گلفروشی برای شاهین یک دسته گل خریدم.بعد از نیم ساعتی به مقصد رسیدم.دسته گل را به دست گرفتم و از ماشین پیاده شدم.نگاهی به تابلوی مطب انداختم.
((دکتر شاهین معتمد فوق تخصص قلب و عروق))
وارد ساختمان شدم و از سه پله بالا رفتم و داخل مطب شدم.به طرف منشی رفتم و گفتم:
- سلام خانم می خواستم آقای دکترو ببینم.
- سلام شما باید خانم معتمد باشید درسته؟
لبخندی زدم و گفتم:
- بله.
- از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
- ممنون،منم همین طور.
- دکتر فرمودن هروقت تشریف آوردید به اتاقشون برید.
در همین موقع در باز شد و مردی بیرون آمد.
- خواهش می کنم بفرمایید.
مردی بلند شد و گفت:
- خانم مگه قرار نبود بعد از این آقا من ویزیت بشم؟
- من که خدمتتون عرض کردم دکتر امروز بعد از پنج ویزیت نمی کنن.
به مردی که تقریبا چهل ساله به نظر می رسید نگاهی انداختم و گفتم:
- اشکالی نداره من بعد از ایشون می رم.
مرد خوشحال به داخل اتاق دکتر رفت.روی یکی از صندلی ها نشستم و روزنامه ای از روی میز برداشتم و ورق زدم.
بعد از ده دقیقه ای آن مرد بیرون آمد و دوباره از من تشکر کرد و رفت.دسته گل را برداشتم و در زدم و وارد اتاق شدم.
شاهین همان طور که کتابی مطالعه می کرد ،گفت:
- بفرمائید بنشینید.
- چشم آقای دکتر.
نشستم.شاهین سرش را بالا آورد و همین که مرا دید از جا بلند شد و گفت:
- سلام خوبی؟
- سلام ،تو چطوری؟
- خوبم مرسی،دیگه گفتم نمیای.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
- من و بدقولی آقای دکتر؟
- آخه قرار ما ساعت پنج بود ولی الان ساعت پنج و بیست دقیقه است.
- من که از ساعت پنج اینجا بودم.
- جدی!پس چرا نیومدی تو؟
- اول که مریض تو اتاقت بود و بعدم اون آقا گفت نوبت منه،منم دلم براش سوخت و این طوری شد که بیست دقیقه تاخیر داشتم.
با نگاهی به گلها گفت:
- دیگه چرا زحمت کشیدی گل آوردی؟خودت گل بودی،همین که اومدی برام کافیه.
- شما لطف دارید در ضمن مطبت خیلی شیکه،مبارک باشه.
- مرسی.
بعد روپوش سفیدش را در آورد و با پوشیدن کت سرمه ای گفت:
- بریم.
همراهش از اتاق بیرون رفتم.جلوی در گفت:
- با ماشین اومدی؟
- آره.
- پس منتظر باش تا ماشینو از پارکینگ در بیارم.
سری تکان دادم و سوار ماشین شدم،پس از چند لحظه شاهین ماشین را کنار ماشینم متوقف کرد و گفت:
- دنبالم بیا.
بعد از نیم ساعتی شاهین مقابل تریایی توقف کرد.پشت ماشین او پارک کردم و پیاده شدم و با هم وارد تریا شدیم و شاهین سفارش بستنی داد و گفت:
- سایه هنوزم بستنی دوست داری؟
با لبخند گفتم:آره اونم از این سنتی ها،راستی یادم رفت حال گیتی و عمو رو بپرسم، خوبن؟
- مرسی،دلشون برات تنگ شده.
- منم همین طور.
مکثی کردم وگفتم:منشی ات همون مامان آرمانه؟
- آره.
- طفلک برای بیوه شدن خیلی جوون بوده.
- خب دیگه سرنوشتش این بوده.
- آرمان چی،هنوزم کار می کنه؟
- نه،خودم خرج تحصیلش رو به عهده گرفتم.
- چه کار خوبی کردی خیلی خوشحالم شاهین.
شاهین لبخندی زد و گفت:
- سایه من دلم نمی خواد کسی چیزی بدونه، خب.
- هر جور تو بخوای ولی من بهت افتخار می کنم.
- مرسی.
بستنی را که خوردم بلند شدم و گفتم:
- مرسی شاهین،خیلی خوشمزه بود.
- نوش جان.
ازتریا بیرون آمدیم شاهین گفت:
- شام در خدمتتون باشیم.
- مرسی تو بیا خونه ما،مامان و بابا خوشحال می شن.
- ممنون.
خداحافظی کردم و گفتم:
- خیلی خوش گذشت.
لبخندی زد و گفت:
- لطف کردی اومدی،بابت گلهام ممنون.
- خواهش می کنم.
- نمی خوای برسونمت؟
- نه راهی نیست،در ضمن راه توام دورتر می شه،خداحافظ.
- به امید دیدار.
سوار ماشین شدم و به طرف خانه حرکت کردم.
مامان با دیدنم گفت:
- سایه جان،دیدن شاهین رفتی؟
- بله،بعدش باهم رفتیم تریا،جاتون خالی بستنی خوردیم.
- نوش جان،فکر کردم برای شام می ری خونه عمو.
- اتفاقا شاهین برای شام دعوتم کرد ولی یه کم کار عقب افتاده داشتم ،قبول نکردم.
- پس حتما شب خونه آقای صفاری نمیای؟
- اگه از نظر شما و پدر اشکالی نداشته باشه؟
- چه اشکالی عزیزم،فقط نگران اینم که تنهایی.
- مامان من که بچه نیستم ولی به خاطر شما زنگ می زنم به سولماز بگم بیاد اینجا.
- قربونت،این طوری خیالم راحته.
مامان و بابا ساعت هشت و نیم از خانه خارج شدند،شماره تلفن سولماز را گرفتم.
خاله سهیلا گوشی را برداشت.
- سلام خاله جون.
- سلام عزیزم،خوبی؟
- مرسی،شما خوبید؟
- ممنون،سارا و سعید چطورن؟
- سلام می رسونن،سولماز خونه اس؟
- نه عزیزم ،رفته خونه آقای امیری زنگ بزن اونجا.
- نه دیگه فردا می بینمش خب کاری ندارید؟
- نه، سلام برسون.
- حتما ،شمام سلام برسونید،خدانگهدار.
گوشی را قطع کردم و به آشپزخانه رفتم که چیزی بخورم که تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
سولماز بود که می گفت:
- بله و بلا.
- سلام تو کجایی؟یه دقیقه ام خونه نیستی.
- سلام،خوبی؟
- مرسی،حال توام که پرسیدن نداره،خوبی.
در حالی که می خندید گفت:
- کور بشه هر کسی که نمی تونه ببینه.
- به غیر از من انشاءالله.
- چه کارم داشتی؟
- هیچی،تو زنگ زدی،من کارت داشتم؟
- پس کدوم دیوونه ای زنگ زده خونمون منو کار داشته؟
- آهان خاله بهت تلفن کرد؟
- چقدر باهوشی ،از کجا فهمیدی؟
خندیدم و گفتم:
- کار مهمی نداشتم،مامان و بابا رفتن مهمونی،گفتم بیای پیش من که تشریف نداشتید،دیگه به خاله نگفتم من تنهام.
- شام که خوردم میام.
- نه کار درستی نیست.
- وا!برای چی؟
- همین که گفتم،بابا و مامان تا دو، سه ساعت دیگه میان.راستی اردلان چطوره؟
- ای تعریفی نداره،حالا که خونه نیست.منتظریم تشریف بیاره شام بخوریم.
- سولماز کسی اون طرف نیست!
- نه خیالت راحت باشه.
- سولماز تو که از صحبت هایی که چند روز پیش داشتیم به اردوان چیزی نگفتی؟
- واقعا که !یعنی تو درباره من این طوری فکر می کنی؟
- نه!ولی خب،یه سوالی کردم چرا ناراحت می شی؟
- چون اصلا ازت انتظار نداشتم.
- ببخشید،گفتم شاید اردوان کنجکاوی کرده،توام بهش گفتی.
- نه،اردوان حتی به من گفت به تو حرفی نزنم ولی من نتونستم چون داشتم از شدت کنجکاوی دیوونه می شدم.
- پس فقط مابین من و تو باشه.هیچ وقت این راز نباید فاش بشه.
- مطمئن باش.راستی من فردا خودم میام دانشگاه،منتظرم نباش.
- حالا کی منتظرت بود؟
- خیلی بی معرفتی یعنی منتظرم نبودی؟
- نه مگه آدم قحطی اومده؟
- خیلی بی احساسی سایه.
می خواستم جوابش را بدهم که بلافاصله گفت:
- سلام حالتون خوبه؟
- وا دیوونه شدی؟نه به وقتی که یه بارم سلام نمی کنی نه به این بار که دوبار سلام کردی، داری کم کم عقلتو از دست می دی.
بعد از چند لحظه سولماز با حالت هراسانی گفت:
- سایه ،اومد.
- کی؟
- وای اردلان اومد.نمی دونی چه سر و وضعی داشت.حتی جواب سلامم نداد،فقط بر بر نگام کرد.خدا به خیر بگذرونه.
- خب پس فعلا کاری نداری؟
- نه پس نمی خوای بیام پیشت؟
- نه ،فردا می بینمت.
گوشی را که قطع کردم فکرم به اردلان مشغول شد.هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم،با خود گفتم((یعنی چه مشکلی داره که توی این بیست روز نتونسته حلش کنه؟))
دلم برایش سوخت هر چند هنوز از رفتار آن شبش ناراحت بودم ولی حس کردم ناراحتی اش برایم مهم است و این چیزی بود که برایم عجیب می نمود،پس یعنی من به اردلان دلبسته بودم.در همین فکرها بودم که صدای در شنیدم.
به خود نگاه کردم هنوز کنار تلفن نشسته بودم،یعنی دو ساعت تمام به اردلان فکرمی کردم.
نه چیزی خورده بودم نه حتی یک کلمه درس خوانده بودم،برای اینکه سوال و جوابی پس ندهم به طرف اتاقم دویدم و خوابیدم.
پس از چند دقیقه مامان و بابا به اتاقم آمدند و چون فکر کردند خواب هستم آرام از اتاقم بیرون رفتند.ولی من تا دو ساعت بعد هم بیدار بودم،صبح که از خواب بیدار شدم سر درد داشتم شاید روی هم رفته چهار ساعت نخوابیده بودم بعد از صبحانه قرص مسکنی خوردم و از خانه خارج شدم،دوست داشتم زودتر به دانشگاه برسم و اخبار را از سولماز بگیرم.
....

nika_radi
18-07-2009, 14:20
فصل هجدهم-2
جلوی در دانشگاه جایی برای پارک پیدا کردم،ماشین را پارک کردم و خم شدم تا کیف و کتابم را بردارم که کسی به شیشه ضربه زد.برگشتم و با دیدن اردلان یکه خوردم.
اردلان در ماشین راباز کرد و گفت:
- برو اون طرف بشین.
آنقدر عصبانی بود که بدون هیچ حرفی آن طرف نشستم.اردلان سوار شد و بی آن که حرفی بزند ماشین را روشن کرد و از پارک بیرون آمد.
- کجا؟من کلاس دارم.
- علیک سلام.
سرم را پاین انداختم و گفتم:
- سلام،حالا می شه بگید کجا می ریم؟
اردلان مختصر و مفید گفت :
- نه.
حرفی نزدم و انتظار کشیدم.به طرز وحشتناکی رانندگی می کرد و سیگار می کشید و با ته سیگار ،سیگار بعدی را روشن می گرد.
دود داشت خفه ام می کرد شیشه را کمی پایین کشیدم تا هوای ماشین عوض شود.
نیم ساعتی گذشته بود ولی اردلان قصد نداشت حرفی بزند.فقط سیگار می کشید.
دیگر خسته شده بودم و از طرفی نمی خواستم در حرف زدن پیش قدم شوم ولی صبر و حوصله ام داشت تمام می شد.با عصبانیت گفتم:
- این چه وضعیه؟آخه تو چی از جون من می خوای؟
نگاهم کرد و بعد از چند لحظه خیلی خونسرد گفت:
- جونتو،می دی؟
با تعجب گفتم:
- تو دیوونه ای!!
- مگه نمی دونستی؟آره من یه دیوونه به تمام معنام.
با دیدن ماشینی که از روبه رو می آمد جیغ کشیدم و گفتم:تو رو خدا جلوت رو نگاه کن.الان تصادف می کنیم.
اردلان نگاهش را از صورتم برداشت و به جاده خیره شد.
در حالیکه ناامید شده بودم گفتم:
- پس حد اقل بگو کجا داریم می ریم؟
- صبر کن می فهمی.
با لجبازی گفتم:ولی من الان می خوام بدونم.
با عصبانیت گفت:کرج،دیگه ام سوال نکن.
مثل یک بچه ساکت شدم،دیگر مطمئن شده بودم مشکل او با من است ولی نمی دانستم چه کرده ام که اینقدر عصبانی شده.
آنقدر تند رانندگی می کرد که احساس می کردم داریم پرواز می کنیم.ولی انصافا دست فرمان خوبی داشت.نیم ساعت بعد جلوی در باغی نگه داشت و ماشین را خاموش کرد و سوئیچ را در آورد و در باغ را باز کرد .بعد از چند لحظه سوار شد و ماشین را به داخل برد و رو کرد به من و گفت:از جات تکون نمی خوری!
پیاده شد و در را بست.بعد از چند لحظه آمد،در را باز کرد وگفت:پیاده شو.
پیاده شدم و به دنبالش به راه افتادم تا به آلاچیق رسیدیم.با حالت تحکم آمیزی گفت:
- بشین.
روی یکی از تنه های درختی که بریده شده بود نشستم،با فاصله کمی رو به رویم نشست.سیگاری روشن کرد و کشید.بعد از اینکه سیگارش را به طور کامل دود کرد با نگاهی به پاکت خالی سیگار در دستش گفت:
- خب،بگو.
با عصبانیت گفتم:چی رو باید بگم؟
در حالیکه بهم خیره شده بود گفت:حوصله جر و بحث ندارم می دونم که،می فهمی درباره چی صحبت می کنم،بدون اینکه حاشیه بری برو سر اصل مطلب.
- به خدا نمی دونم.تو چته،چی رو می خوای بدونی؟
اردلان بلندشد و گفت:
- دروغ می گی،من از آدمهای دروغ گو حالم به هم می خوره.اینوکه می دونستی؟
در حالی که عصبانی شده بودم گفتم:
- می دونستم و اصلا برام اهمیتی نداره.
به طرفم برگشت و گفت:
- ببین، منو عصابی نکن.یه بار یه کاری دست خودم و تو می دم،فقط حقیقت رو بگو.
آنقدر عصبانی بود که مطمئن بودم هرچه می گوید واقعا انجام می دهد برای همین مستاصل گفتم:
- حقیقت؟آخه من چه دروغی گفتم،چرا واضح تر حرف نمی زنی؟
اردلان جلوی پاهایم نشست و گفت:
- اون پسره کیه؟
بعد از چند لحظه فریاد کشید:
- واضح تر از این؟
در حالیکه از تعجب دهانم باز مانده بود پرسیدم:
- کدوم پسر؟
اردلان عصبی دستش را داخل موهایش فرو برد و گفت:
- پس هنوزم قصد نداری حرف بزنی نه!؟
- من نمی دونم تو داری درباره کی حرف می زنی؟
با فریاد گفت:
- همون که باهاش دوستی.
با عصبانیت گفتم:
- تو به چه حقی به من توهین می کنی؟اصلا تو چطور به خودت اجازه می دی همچین سوالی از من بکنی؟من با کدوم احمقی دوستم که خودم خبر ندارم ولی تو خبر داری؟
- همون لعنتی که باهاش رفته بودی رستوران،همون لعنتی که دیروز باهاش توی تریا بودی.حالا فهمیدی یا نه؟
تازه فهمیدم اردلان از چه ناراحت شده بود ولی او حق نداشت درباره من این طور فکرکند.اردلان با عصبانیت گفت:
- چیه،چرا ساکت شدی؟شما دخترا همتون سر تا ته یه کرباسید،همه خائنید،تو قلب و روح و احساس منو کشتی.
- تو داری اشتباه قضاوت می کنی.
- فقط دلم می خواد حقیقت رو بگی.
بلند شدم و گفتم:
- من بهت دروغ نگفتم،، که حالا حقیقتو بگم.
آستین مانتویم را محکم کشید و گفت:
- بشین و حرف بزن.دلم می خواد همه چیزو از زبون خودت بشنوم.
نشستم و گفتم:
- برات می گم ولی باور کردن یا نکردنش به خودت مربوطه .
- فقط یادت باشه اگه بفهمم داری دروغ می گی با همین دستام خفه ات می کنم.
در حالیکه اشک در چشمانم حلقه بسته بود گفتم:
- اون پسر عموی منه.
با فریاد گفت:
- فقط همین؟یعنی کسی نمی تونه با پسرعموش دوست باشه هان؟پس جریان اون گلها چی بود که برات خرید و با عشق تقدیمت کرد؟
- همین طوری،چون شاهین دلش برای اون پسره سوخت خریدشون.
- دروغ می گی،اگه فقط پسر عموته چرا باهم رفتید بیرون؟چرا نرفتی خونشون؟ چراباهاش تو تریا قرار گذاشتی؟
- همین طوری به خدا هیچ دلیلی نداشت،باور کن.
- دوستش داری؟
- آره،ولی فقط به عنوان پسر عمو نه چیز دیگه.
با این حرف کمی آرامتر شد ولی پس از چند لحظه دوباره بازپرسی را شروع کرد و گفت:
- اون چی؟بهت ابراز علاقه کرده؟
- نه ،نه.
- ولی نگاهاش چیز دیگه ای می گفت.
- اصلا چرا باید به تو توضیح بدم،مگه تو کی هستی؟
و اشکهایم جاری شد.
- به اندازه کافی دیوونم کردی،دیگه نمی خواد گریه کنی.
و دستمالی به طرفم گرفت.دستش را پس زدم و با فریاد گفتم:
- تو از اون اول که دیدمت دیوونه بودی بی خودی تقصیر من ننداز.
- تو باعث شدی دیوونه بشم.با اون نگاهت ،حرف زدنت،خندیدنت،راه رفتنت.
سرم را پایین انداختم.همیشه از صراحت کلام اردلان خجالت می کشیدم.
- منو می بخشی؟
- نه،تو به من توهین کردی.تو گفتی من خائنم،دروغگوام،حالت از قیافه من به هم می خوره حالا چرا باید برات مهم باشه که ببخشمت؟
- دست خودم نبود،بیست روز بود که مثل اسفند روی آتیش بودم.تو باید به من حق بدی.
- چرا ،مگه بخشیدنم زوری شده.از اون روزی که باهات آشنا شدم تا حالا چند بار منو رنجوندی بعدم معذرت خواهی کردی و خواستی ببخشمت.اصا مگه تونبودی که چند دقیقه پیش می خواستی منو با دستات خفه کنی؟خب بیا منو بکش و راحتم کن.خسته ام کردی.
- نمی دونم چرا فکر کردم به بازیم گرفتی،اون موقع که با اون دیدمت داشتم دیوونه می شدم.نمی دونی چه زجری کشیدم.اگه منو نبخشی من می میرم،خواهش می کنم که یه فکری برام بکن.
سرم را بلند کردم.حال و روزی داشت که دل سنگ به حالش آب می شد.تمنا در چشمانش موج می زد با ناله گفت:
- خواهش می کنم.
از صدایش غم می بارید.دلم نمی خواست بیشتر از این التماس کند،گفتم:
- باشه می بخشمت.
در حالیکه چشمانش از خوشحالی برق می زد گفت:
- خیلی خانمی.
و رفت.
بعد از چند دقیقه آمد .نگاهش کردم،درست مثل یک بره رام بود و با نیم ساعت پیش قابل مقایسه نبود.
- چرا گفتی همه دخترا خائنن؟
- اگه اجازه بدی بعدا برات می گم.
دیگه اصراری نکردم،بلند شد و گفت:
- بریم امروز از دو جلسه کلاس انداختمت.باید ببخشی.
با تعجب گفتم:
- خواهش می کنم،ولی تو از کجا فهمیدی من امروز دو جلسه کلاس داشتم؟
با عجله گفت:
- همین طوری حدس زدم.
حرف دیگری نزدم.پس از چند لحظه گفت:
- سایه اگر من.....
نگاهش کردم و منتظر شنیدن بقیه حرفش شدم که گفت:هیچی،هیچی.
تا به حال اسمم را صدا نکرده بود.آنقدر با احساس اسمم را به زبان آورد که دلم می خواست بار دیگر صدایم بزند.
در باغ را قفل کرد و سوار ماشین شد و گفت:
- اُه ،ماشین چه بوی سیگاری گرفته.
- ماشین که به کنار،خودمم بوی سیگار گرفتم،حالا برای چی اینقدر سیگار می کشیدی؟
- دست خودم نبود،می دونی تو این چند روز چند بسته سیگار کشیدم؟
- تو همین دو ساعت یه بسته تموم کردی.البته خوب شد تموم شد وگرنه هنوز داشتی می کشیدی.
اردلان پاکت باز نکرده دیگری از جیب پالتویش بیرون آورد و گفت:
- نه یه پاکت باز نکرده دیگه هم دارم،ولی حالا مشکلی ندارم.
- یه سوال بپرسم؟
- دو تا بپرس.
- تو چطوری هر دوبار منو دیدی؟
- خیلی اتفاقی،سایه می شه در موردش صحبت نکنیم؟
- چرا؟نکنه عذاب وجدان داری؟
- عذاب وجدان که دارم ولی دلم می خواد فکرکنم همه این اتفاقات رو تو خواب دیدم.سایه پس من مطمئن باشم که بین شما چیزی نیست؟
- به جون مامان و بابا نه.دوباره شروع نکن.
- باشه،حالا چرا عصبانی می شی؟
حرفی نزدم.
- سایه اگه من بیام.....
و ادامه نداد.
- پس چرا حرفتو نمی زنی؟
سرش ار برگرداند و گفت:
- اصلا ولش کن.
- هر طور تو بخوای.
- سایه خبر داری دکتر بقایی قصد داره ازدواج کنه؟
- نه نیومد به من بگه،حالا تو از کجا خبر دار شدی؟
- بی پدر خوب انتخابی هم کرده.
لبخندی زدم و گفتم:
- خوب پس منو که رسوندی برو سراغش و ادبش کن.
- اتفاقا خودمم داشتم به همین موضوع فکر می کردم حالا می دونی طرف کیه؟
- نه نمی دونم،ولی چرا باید برای تو اینقدر مهم باشه نکنه...
- نکنه چی؟
- هیچی،زیاد مهم نیست.
اردلان با حالتی عصبی گفت:
- آقا می خواد بیاد خواستگاری تو.
جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:
- چی؟شوخی می کنی؟
- این جیغت از خوشحالی بود یا از تعجب یا عصبانیت؟ سایه اگه بیاد خواستگاریت جوابت چیه؟
از این که این طور صدایم می کرد دلم ضعف می رفت.دوباره سوالش را تکرار کرد،به یاد سولماز افتادم . همین سوال را او هم پرسیده بود به یاد جوابی که به او داده بودم افتادم وخنده ام گرفت.
اردلان با عصبانیت گفت:
- پس از خوشحالی بود ،آره ؟
- تو رو خدا این قدر زود قضاوت نکن،اصلا برای چی اینقدر زود عصبانی می شی؟
- کارای تو منو عصبانی می کنه ،برای چی خندیدی؟
- هیچی یاد یه چیزی افتادم خندیدم فقط همین.مگه خندیدن جرمه؟
- حالا جوابشو چی می دی؟
- جوابم منفیه.
- من نمی دونم مردم چطوری به خودشون اجازه می دن خواستگاری هر دختری برن.
در حالی که سعی می کردم نخندم گفتم:
- ببخشید یادش رفت بیاد از شما اجازه بگیره،خب به قول معروف دختر پل و مردم ره گذر.
- هر کس این مثل رو گفته معلومه خیلی حرف مفت می زده.
- حالا که نیومده،اصلا شاید پشیمون شده باشه.
- آره این طوری به نفع خودشه.
جلوی در دانشگاه ماشین را پار کرد و گفت:
- سایه اگه بیام خواستگاریت چه جوابی می دی؟
احساس کردم گونه هایم از خجالت سرخ شد،اردلان هم همین طور به من نگاه می کرد.
- حالا برای چی اینقدر خجالت کشیدی؟یعنی تو با اون هوشت نفهمیدی می خوام ازت خواستگاری کنم؟
حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم.
- جوابمو ندادی،به خدا دیگه نمی تونم صبر کنم.
- بیا.
- یه لحظه به من نگاه کن،پس یعنی جوابت مثبته؟
نگاهش کردم و چشمانم را بستم.
- وای خدای من!مرسی،خداحافظ.
و به سرعت از ماشین پیاده شد.با خود گفتم((چرا مثل دیوونه ها از ماشین پرید بیرون؟))
....

nika_radi
19-07-2009, 08:19
فصل هجدهم-3
بعد از چند دقیقه پیاده شدم و به دانشگاه رفتم و جلوی در کلاس منتظر شدم ساعت دوازده و بیست و شش دقیقه بود.بعد از چند لحظه استاد بیرون آمد، وارد کلاس شدم.سولماز و فرناز را ته کلاس و در حالیکه با هم صحبت می کردند دیدم.جلو رفتم وگفتم:
- سلام خانما،حالتون خوبه؟
فرناز گفت:
- سلام خانم دکتر.
- من هنوز لیسانس نگرفتم تو بهم دکترای افتخاری دادی؟دستت درد نکنه.
- نه قراره استاد بقایی بهت بده.
سولماز پرسید:
- سایه کجا بودی؟چرا سر کلاس نیومدی؟
- سرم درد می کرد نتونستم بیام.حالا یه کم بهتر شدم گفتم دو ساعت بعد از ظهر رو بیام.
- سایه،جون به لبم کردی .بگو دیگه جوابت چیه؟
- راجع به چی فرناز جان؟
فرناز بی حوصله گفت:
- وا!مگه از اون موقع تا حالا داشتم برات قصه تعریف می کردم؟
سولماز رو به من کرد و گفت:
- استاد بقایی می خواد بیاد خواستگاریت.
- مثل اینکه همه از این موضوع خبر دارن.
- دیروز استاد بقایی به فرزاد گفته از من خواهش کنه با تو صحبت کنم اگر موافق باشی بیاد خواستگاری،منم عصر بهت تلفن کردم.مامانت گفت خونه نیستی،شبم زنگ زدم ولی تلفنت اشغال بود،نمی دونستم چطوری بهت خبر بدم که فرزاد گفت به سولماز بگو فوقش می ره خونشون و بهش می گه،زنگ زدم به سولماز مامانش گفت خونه پدر شوهرشه.خلاصه فرزاد زنگ زد و به اردوان گفت که سولماز به تو بگه ،سولمازم دیگه نتونسته با تو تماس بگیره.حالا تو از کجا فهمیدی؟
- از یه بنده خدا.
- خب حالا بیاد یا نه.
- نع.
- برای چی؟پسر خوبیه،قیافه خوبیم داره تازه تک فرزند خانواده اس.
- همه اینا رو می دونم ولی جواب من منفیه.
- پس به فرزاد بگم جوابش منفیه؟
- آره ولی یه طوری بگید که ناراحت نشه.
- باشه من دیگه باید برم،خداحافظ.
بعد از رفتن فرناز سولماز دستم را گرفت و گفت:
- پاشو بیا کارت دارم.
و مرا به دنبال خود کشید و به محوطه دانشگاه برد و گفت:
- سایه ،نمی دونی وقتی دیشب اردلان این خبر و شنید چی کار کرد.می گفت غلط کرده بیاد خواستگاری سایه.اگه بره می کشمش،و از این حرفا.نمی دونی چقدر نگران بودم .خدا رو شکر که جواب تو منفیه.اردلان رو که می شناسی حسابی دیوونه اس.
هر چی که اردوان بهش می گفت پسر جان اون فقط می خواسته بره خواستگاری معلوم نیست که سایه بهش جواب مثبت بده،می گفت غلط کرده فکر سایه رو می کرده.به چه حقی این فکر به سرش زده که بره خواستگاری؟واه واه مگه کسی حریفش می شد،بعدشم رفت بیرون.
سری تکان دادم و لبخند زدم.
با حرص گفت:
- سایه چقدر بی خیالی به خدا .
- چه کار کنم؟بشینم گریه کنم؟بهتره بریم یه چیزی بخوریم دلم نمی خواد این دوساعتم غیبت بخورم.
- فکرنمی کنم اردوان برات غیبت زده باشه.
بعد از کلاس منو سولماز به اتاق اساتید رفتیم،سولماز اردوان را صدا کرد و آمد و کنار من ایستاد.پس از چند لحظه اردوان آمد و با دیدن او سلام کردیم.
- سلام ،حالتون خوبه؟
- مرسی.
- اردوان،فرزاد به دکتر بقایی گفت؟
- آره ،همین الان گفت،خیلی ناراحت شد،ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.
- خب من می خوام برم خونه،کاری نداری؟
- نه ،بعدا باهات تماس می گیرم.
از او خداحافظی کردیم واز دانشگاه خارج شدیم و به طرف ماشین رفتیم،سولماز با دیدن بسته سیگار گفت:
- به به خانم سیگاری شدند یا مال کسیه؟
- مال کسیه.
سولماز با سماجت گفت:
- می شه بگی مال کیه؟
- متاسفم ،نمی شه.
- باشه،من خودم حدس می زنم مال کی باشه.
- آفرین!حدس بزن ببینم.
- مال اردلانه دیشب از همین مارک دوتا بسته کشید،اومده بود سراغت آره؟
- آره،جلو دانشگاه دیدمش.
- حتما اومده بود بپرسه به دکتر بقایی چه جوابی می دی ،درسته؟
- خیلی باهوشی،از کجا فهمیدی؟
- با اون حالی که اردلان داشت من خدا خدا می کردم همون شبونه نیاد ازت بپرسه.راستی نپرسیدی چه مشکلی داره؟
- نه من که به اندازه تو فضول نیستم.
- راست می گی،تو بیشتر از من فضولی،بگو دیگه.بیست روزه از کنجکاوی پدرم در اومده.
- نه من پرسیدم ،نه اون چیزی گفت.
سولماز چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- خیلی لوس شدی سایه،مطمئنم اگه من این بسته سیگارو ندیده بودم کل قضیه رو انکار می کردی.
- خب چرا عصبانی می شی داشتم باهات شوخی می کردم،توی خیابون منو با شاهین دیده بود فکرکرده ما با هم دوستیم.
سولماز که چشمهایش از تعجب گشاد شده بود گفت:نه!یعنی این همه مصیبت برای این بوده؟باورم نمی شه!
سرم را تکان دادم و گفتم:
- باور کن.
- حالا هی من بگم این دین و ایمانش رو به تو باخته تو باور نکن.طفلک چه حال و روزی داشته حالا باور کرد؟
- با هزار قسم و آیه بالاخره باورش شد.بعدش می گفت تو عاشق اون نیستی ،اون چی؟به تو ابرازعلاقه نکرده؟
- خب ،تو چی گفتی؟
- هیچی،گفتم من فقط اونو به عنوان پسر عمو دوست دارم،نه چیز دیگه تا دست از سر برداشت.
- پس دیگه دست از دیوونگی بر می داره،نه؟
- نمی دونم برادرشوهر توئه،از اولشم دیوونه بود.
- آره جون خودت،به قول اردوان از عروسی فرناز که تو رو دیده پاک خل شده.
- نه خیر بگو از اون روز دیوونگی اش عود کرده.
***

nika_radi
19-07-2009, 21:21
فصل نوزدهم
بعد از ظهر روز جمعه بود.با بابا و مامان نشسته بودیم و درباره فیلمی که دیده بودیم صحبت می کردیم که تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:بفرمائید.
صدایی از آن طرف خط شنیدم که می گفت:
- سایه جان ،عزیزم تویی؟
صدای خانم امیری را شناختم و گفتم:
- سلام،حالتون خوبه؟
- مرسی عزیزم،تو خوبی دلم برات خیلی تنگ شده بود.
- ممنون،منم همین طور.
- مرسی،خوشحالم شدم صدات رو شنیدم،می تونم با مامان صحبت کنم؟
- بله خواهش می کنم من ازتون خداحافظی می کنم و گوشی رو به مامان می دم.
- خداحافظ عزیزم.
گوشی را به مامان سپردم.مامان بعد از کلی سلام و احوالپرسی،تعارف گفت:
- بله خواهش می کنم تشریف بیارید،منزل خودتونه و خداحافظی کرد.
با تعجب گفت:
- امشب بعد از شام میان اینجا.
و بعد نگاهی به من کرد و گفت:
- فکر میکنم خبری باشه.
- پس می خوان بیان خواستگاری؟
- پدر شما از کجا می دونید؟شاید همین طوری می خوان بیان.
- نه عزیزم ،پاشید کلی کار داریم.
بعد لیستی بلند بالا تهیه کرد و به پدر داد و خودش شروع به گردگیری کرد.
پدر که رفت ،مامان گفت:
- نظرت راجع به اردلان چیه؟
- وا،شماهم حالا نه به داره نه به باره،چه سوالی می کنید؟
- نظر من و پدرت که درباره اردلان مساعده،ولی نظر تو مهمه.
یک ساعت بعد خانه مثل دسته گل می درخشید.چند لحظه بعد هم پدر با میوه و شیرینی برگشت.به مامان کمک کردم تا میوه ها را شست و در ظرف چید،بعد از اینکه شام خوردیم،مامان دستم را گرفت و به اتاقم برد.آنجا اول موهایم را سشوار کشید و بعد برایم لباسی انتخاب کرد و گفت:
- اینو بپوش و رفت.
آرایش ملایمی کردم و لباسم را پوشیدم در آینه به خودم نگاه کردم ،خوشگل شده بودم.
با خود گفتم((سایه پس تو از اردلان خوشت میاد ،نه؟))
با صدای زنگ در به خود آمدم و پایین رفتم،مامان و بابا نگاه رضایت مندی به من انداختند.در که باز شد ابتدا خانم و آقای امیری و بعد اردوان و سولماز و در آخر هم اردلان با یک سبد گل داخل شد.
سبد گل را به من داد و گفت:
- هر چند شما خودتون گلید ولی قابل شما رو نداره.
- مرسی .زحمت کشیدید.به آشپز خانه رفتم و چای ریختم و به هال برگشتم و به میهمانان تعارف کردم و در آخر کنار سولماز نشستم و گفتم:
- خب،چه خبر سولماز؟
سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- ببخشید متوجه نشدم،سولماز خانم.
- کی می ره این همه راه رو؟
- اولا اونی که باید بره می ره.ثانیا الان موقعیت خیلی حساسه.بهتره از این به بعد منو سولماز خانم صدا کنی.
- چه غلطا!پا می شم پرتت می کنم بیرون ها!
- من گفتم این دختره رو نمی خواد بگیرید ولی به خرجشون نرفت که نرفت.
- اولا تو غلط کردی که همچین حرفی زدی ،ثانیا تو کی هستی که بخوای نظر بدی،ثالثا حالا کی قبول کرده جاری تو بشه،رابعا....
سولماز نگذاشت ادامه دهم و گفت:
- رابعا خفه شو.حالا پاشو بیا کارت دارم.و دستم را کشید و به آشپز خانه برد و گفت:سایه دارم خفه می شم بگو جوابت مثبته یا منفی.
- تو دوست داری چی باشه؟
- خب معلومه مثبت دیگه.
- حالا که تو اینطوری دوست داری باید بگم جوابم منفیه.
- سایه،یه کم جدی باش.
- نمی دونم باید فکرکنم.
- خودتو لوس نکن یعنی تا حالا فکر نکردی؟
- مگه قبلا ازم خواستگاری کرده و من خبر نداشتم؟
- اَه زودباش یک کلمه بگو، آره یا نه.
- خب شاید،آره.
جیغ آهسته ای کشید و مرا بوسید و گفت:
- خیلی خوشحالم.
- بشین ،چرا شلوغش کردی؟گفتم که شاید،در ضمن اگرم جواب مثبت بدم دیگه مثل الان با تو صمیمی نیستم.
- هر چی باشه من اولین عروس خانواده ام تو باید هرچی که من می گم بگی چشم،امر امر شماست.سولماز بانو.حالا پاشو بریم اردلان می خواد باهات صحبت کنه.
- غیر ممکنه من قبل از عقد یک کلمه هم با مرد نامحرم صحبت کنم.
- سایه برای یک ساعتم که شده آدم باش.حالا پاشو بریم.
آقای امیری با دیدن من و سولماز گفت:
- خب حالا که خانما اومدن بهتره بریم سر اصل مطلب .غرض از مزاحمت این بود که دختر گلتون رو برای اردلانم خواستگاری کنم.این خواسته خود اردلانه که البته مورد تایید منو پروانه هم هست.یعنی ما از همون برخورد اول عاشق سایه جان شدیم ولی خب می دونید که توی این دوره و زمونه نمی شه به جوونا چیزی گفت.تا اینکه دیروز اردلان خودش خواست که سایه جان رو برا ش خواستگاری کنیم.
شما که اردلانو تا حدودی می شناسید ما هم که خدمتتون ارادت داریم،اگه اجازه بدید اردلان با سایه جان صحبتی داشته باشه.
پدر لبخندی زد و گفت:
- سایه جان بابا با اردلان برید کتابخونه و صحبت کنید.
به مامان نگاه کردم.لبخندی زد و اشاره کرد که بروم.برخاستم اردلان هم بلند شد و باهم به کتابخانه رفتیم.
اردلان پشت سرم وارد شد و در را بست .روی مبلی نشستم و گفتم:
- بفرمایید.
اردلان نشت و گفت:
- چون وقت کمه من سریع صحبت می کنم.ببین،من الان که اومدم خواستگاریت خیلی خوشحالم و دوست دارم همسرم بشی،ولی دوست ندارم انتخابت از روی ترحم باشه.از نظر من این خیلی مهمه.تو دختر زیبا،متین ،دوست داشتنی و البته شیطونی هستی که روی هم رفته این خصوصیات تو رو خواستنی کرده.درباره خانواده منم که تا حدودی اطلاع داری،اما راجع به خودم قبلا گفتم سی و سه سال سن دارم،توی کارخونه پدر مدیر داخلی ام و دکترای شیمی دارم،از نظر امکانات مالی هم در سطح خوبی ام.از نظر اخلاقییم که تا حدودی با اخلاقم آشنایی داری،البته می دونم زیاد خوش اخلاق نیستم ولی انحرافات اخلاقی ندارم که البته فکرمی کنم اینو بهت ثابت کرده باشم،فقط یه چیز مونده که اصلا دوست ندارم درباره اش حرف بزنم ولی بالاخره باید بگم.ببین اگه همسر من شدی باید تا آخر عمر به من وفادار بمونی،من خیانت رو نمی تونم ببخشم.بعدا جریان اینو برات توضیح می دم .حال دوست دارم با صراحت تمام بگی تو هم به من علاقه داری یا نه؟
سرم را پایین انداختم.
- ببین خجالت نکش،فقط واقعیت رو بگو.
همان طور که سرم پایین بود گفتم:
- آره بهت علاقه دارم.
- مطمئنی نظرت عوض نمی شه؟
نکاهش کردم و گفتم:
- نه مطمئن باش.
نفس عمیقی کشید و فگت:
- آخیش!نمی دونی چه حالی داشتم.حالام باورم نمی شه تو واقعا مال من شده باشی.
و بعد جعبه ای از داخل جیبش بیرون آورد و کفت:
- خب دوست دارم اولین هدیه نامزدی رو از من بگیری.
و جعبه را به دستم داد.جعبه را گرفتم و گفتم:
- ممنون.
و درش را باز کردم.زنجیر بلندی بود که حرف اول اسم اردلان به انگلیسی به آن آویخنه شده بود.
- خیلی قشنگه ،مرسی.
- قابل تو رو نداره،اگه اجازه بدی خودم به گردنت بندازمش.
زنجیر را به دستش دادم،به گردنم انداخت و گفت:
- از حالا به بعد تو متعلق به منی.ببین چون من خیلی عجله دارم الان که رفتیم من می گم ما با هم مشکلی نداریم ومی خوایم فردا بریم آزمایش.
- حالا برای چی اینقدر عجله داری؟
- چی؟تو سه ماهه برام شب و روز نذاشتی اون موقع می گی برای چی عجله دارم؟!من واقعا دیگه نمی تونم صبر کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
- باشه،هر چی تو بخوای.
دستم را بوسید و گفت:
- سایه،امیدوارم بتونم خوشبختت کنم.بهتره بریم به بقیه هم بگیم.
و در را برای من باز کرد و گفت:
- خواهش می کنم.
زمانی که نزد دیگران رفتیم همه برای چند لحظه سکوت کردند،بالاخره آقای امیری سکوت را شکست و گفت:
- خب نتیجه چی شد پسرم؟
- من خیلی خوش شانسم که مورد پسند ایشون قرار گرفتم.
همه دست زدند و سولماز مرا بوسید و گفت:
- وای سایه من خیلی خوشحالم امیدوارم خوشبخت بشی.
خانم امیری رو کرد به مامان و بابا و کف:
- اگه اجازه بدید من یه انگشتر دست عروسمون کنم.و بلند شد و به طرف من آمد و گفت:
- موقع خواستگاری اردوان دو تا انگشتر خریدم،یکی رو به سولماز هدیه دادم و این یکی هم بهتو هدیه می دم.
و انگشتر را دستم کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشید.
مهریه ام مثل مهریه سولماز تعداد زیادی سکه و یک آپارتمان بود و مراسم نامزدی هم پنج شنبه هفته آینده بود.
شب قبل از خواب به درگاه خدا دعا کردم که منو اردلان با هم خوشبخت شویم .
یک هفته به سرعت گذشت و من موقعی به خود آمدم که در راه رفتن به آرایشگاه بودم.
به سولماز گفتم:
- وای سولماز،چقدر این یک هفته سریع گذشت.انگار همین یک ساعت پیش بود که شما اومدید خواستگاری.
- آره دیگه،عمر آدمیزاد مثل باد می گذره.
ساعت سه بود که به آرایشگاه رسیدیم به یاد نامزدی سولماز افتادم درست درهمین ساعت به آرایشگاه آمده بودیم از آن موقع دو ماه می گذشت.
همان کارهایی را که مادام آن دفعه روی سولماز انجام داده بود ،این دفعه رو من انجام داد،بعد از سه ساعتی که از زیر دست مادام بیرون آمدم آنقدر زیبا شده بودم که برای چند لحظه خودم از قیافه خودم تعجب کردم.
سولماز با دیدن من جیغ کوتاهی کشید و گفت:
- وای سایه خیلی خوشگل شدی.بیچاره اردلان ممکنه از تعجب پس بیافته.
وقتی لباسم را پوشیدم سولماز گفت:
- سایه،مثل ملکه ها شدی.
سولماز را در آغوش گرفتم و گفتم:
- سولماز برایم دعا کن.
- مطمئن باش خوشبخت می شی.
زمانی که اردلان به سراغم آمد دسته گل را به دستم داد و گفت:
- خیلی ناز شدی.
سوار ماشین که شدم گفت:
- سایه ،یعنی من خواب نیستم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- نکنه دوست داری همه اینا رو تو خواب ببینی؟
- سایه باورت نمی شه عجیب دوستت دارم.الان که کنارت نشستم احساس می کنم خوش بخت ترین مرد روی زمینم.
لبخندی زدم و نگاهش کردم.
- سایه دیگه این طوری به من لبخند نزن وگرنه تصادف می کنم.وای فکر می کنم امشب سکته کنم.
- ای بابا اگر می دونی من برات خطر جانی دارم،می خوای از خیر ازدواج با من بگذر.
اردلان اخمی کرد وگفت:برای من یه لحظه با تو بودن ارزش اونو داره که بعدش بمیرم.سایه تو منو دوست داری؟
- وقتی اینجا کنارت نشستم یعنی چی؟حتما بهت علاقه داشتم دیگه.
خندید و گفت:حب دیگه ادامه نده حواسم پرت می شه.
- خودت پرسیدی.
- نمی دونم چرا حواسم سرجاش نیست،احساس می کنم بار اوله که پشت این ماشین نشستم.
- تو که دست فرمونت خوبه یا نکنه فقط قلق اپل من دستته؟
در حالیکه می خندید گفت:
- نمی دونی چه سختیایی کشیدم تا بهت رسیدم.حالا هول شدم یعنی هر کس دیگه ام جای من بود همین حالت رو داشت،وای که از خوشگلی تو داره نفسم می گیره.
سرم را پایین انداختم.
- وای این خجالتت منو کشته،دیگه خجالت نکش.
با خنده گفتم:
- می خوای مثل مجسمه بشینم و به یه جا خیره بشم.
- آخه تو که نمی دونی،خیره شدنتم دیوونه ام می کنه.
به خانه که رسیدیم مامان و بابا به طرفم آمدند مامان در حالیکه محکم در آغوشم گرفته بود گفت:
- عزیزم خیلی ناز شدی.
- مرسی مامان.
و بوسیدمش و به آغوش پدر رفتم.
- دختر بابا چه عروس خوشگلی شده،یاد مامانت افتادم.روز عروسیمون مثل الان تو بود.
و بعد مرا بوسید.
اشک در چشمان بابا و مامان حلقه بسته بود.اردلان گفت:
- من از دختر گلتون حسابی مواظبت می کنم شما نگران نباشید.
و برای اینکه روحیه مامان و بابا را عوض کند ادامه داد:روزی یه لیوان آب بهش می دم و یه ساعتم جلوی نور آفتاب می ذارمش خاطرتون جمع باشه.
از حرف اردلان خنده ام گرفت و از خنده من مامان و بابا هم خندیدند.
با آمدن میهمانان من و اردلان مشغول سلام و احوالپرسی شدیم که خانواده عمو آمدند عمو را در آغوش گرفتم و گفتم:
- سلام عمو جون.
- سلام عزیز عمو،خیلی ناز شدی.
عمو که نزدیک بود اشکهایش جاری شود با اردلان روبوسی کرد و گفت:
- آقا داماد مواظب دختر گل ما باش.من همین یه دونه دخترو بیشتر ندارم.
- حتما خیالتون راحت باشه،من نهایت تلاشمو می کنم تا ایشونو خوشبخت کنم.
گیتی هم مرا در آغوش کشید و گفت:
- خوشبخت بشی سایه جان،خوشبختی تو نهایت آرزوی منه عزیز دلم.
- از دعای خیرتون ممنون.
بعد از چند دقیقه شاهین آمد اول با اردلان دست داد و رو بوسی کرد تبریک گفت.بعد پیشانی مرا برادرانه بوسید و گفت:
- مثل فرشته ها شدی.امیدوارم خوشبخت بشی.
بعد رو کرد به اردلان و گفت:سایه مثل گل ظریفه خیلی مواظبش باش.
مطمئن باشید من پسر خوبی هستم.شاهین در حالیکه لبخند می زد گفت:
- اینو که مطمئنم وگرنه سایه انتخابت نمی کرد.خب فعلا با اجازه باید سری به اقوام بزنم.
- خواهش می کنم.
اردلان از حرکت شاهین عصبانی بود و پس از چند دقیقه با ناراحتی گفت:
- سایه،این همیشه همین طوریه؟
- نه،شاهین اصلا ایران نبوده که بخواد همیشه همین طور باشه.این بارم استثنا بود.
- تو مطمئنی همین طوره که می گی؟
- در هر صورت من تو رو به همه پسرای دور و برم ترجیح دادم و حالام همسر تو شدم،پس بهتره این عینک بدبینی رو از چشمات برداری.
با آمدن میهمانان دیگر مراسم نامزدی به صورت علنی شروع شد.
موقعی که خطبه عقد برای بار سوم خوانده شد .اردلان آرام گفت:
- وای سایه،جون به لبم کردی بگودیگه،نکنه پشیمون شدی؟
لبخندی زدم و گفتم:
- با اجازه مامان و بابا بعله.
- وای خیالم راحت شد.
و بلافاصله دست مرا بوسید.
من که خیلی خجالت کشیده بودم گفتم:
- اردلان خواهش می کنم همه نگاهمون می کنن.
خیلی خونسرد گفت:
- خب نگاه کنن.
و بعد هدیه اش را که سند یک خانه در شمال شهر بود به من دادو گفت:
- ارزش تو خیلی بیشتر از ایناست.
پدر و مادر اردلان هم آمدند و هدیه خودشان را که یک ویلا در کلاردشت بود به ما تقدیم کردند بابا و مامان هم تعداد قابل توجهی سهام کارخونه به منو اردلان هدیه دادند.
سولماز و اردوان و عمو و بقیه هم هدایای خودشان را به ما تقدیم کردند،آخرین هدیه را شاهین به من داد،یک بازو بند طلای زیبا که سولماز آن را به بازویم بست.
بعد از تمام شدن مراسم عقد و رفتن عاقد اردلان دسم را گرفت و گفت:خب حالا دیگه پاشو.
بلند شدیم و با خوشحالی به میان جمعیت رفتیم.اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- وای نمی دونی تو این مدت چه عذابی کشیدم.موقع حرف زدن با تو اونقدر دقت می کردم که مبادا یه چیزی بگم،وای اگه بدونی چقدر حرف توی دلم انبار شده.
زمانی که می خواستند مثل مراسم نامزدی سولماز ترکی برقصند اردوان به سراغ اردلان آمد و گفت:
- پاشو بیا.
- نه من از جام تکون نمی خورم،شما برید من نگاه می کنم.
رادوان دستش را کشید و گفت:
- لطف می کنی،پس چرا مثل کنه چسبیدی به سایه؟نمی خواد که فرار کنه.
- اگه فرار کرد من یقه کی رو بچسبم؟
- اردلان برو من دلم می خواد تو هم بینشون باشی.
اردلان آرام گفت:
- باشه،فقط برای اینکه تو دلت می خواد.
اردلان که رفت سولماز و فرناز آمدند و کنارم نشستند داشتیم با هم می خندیدیم که اشکان آمد و گفت:
- هیس،چه خبره؟حالا فامیلای اینا می گن یه عروس جلف کم بود رفتن یه تای دیگه هم براش پیدا کردند.
و نشست و شروع کرد به چرت و پرت گفتن.
زمانی که اردوان و اردلان آمدند،اشکان گفت:
- به به!دست و پاتون درد نکنه خیلی خوب بود.ما که لذت بردیم.
- ببینم کی گفت بیای زیر گوش خانم من بگی و بخندی؟
- حالا بذار جوهر عقدنامه تون خشک بشه بعدا از این تهدیدا کن .در ثانی دیدم تو از اول شب مثل کنه بهش چسبیدی وقتی رفتی،دیدم موقعیت مناسبه اومدم جلو.
بعد با من دست داد و گفت:
- آه خانم از مصاحبت شما نهایت لذت رو بردم ولی حیف که دیگه نمی تونم اینجا بمونم،آخه برام خطر جانی داره.
و تعظیمی کرد و رفت.داشتیم به ادا اصول اشکان می خندیدیم که آقای امیری آمد و گفت:
- چیه ؟برای منم تعریف کنید منم دندون خندیدن دارم ها.
و رو به منو سولماز کرد و گفت:
- خب عروسای قشنگم ،من امشب حسابی سر حالم،نمی خواید به منم افتخار بدید؟
اردلان با تعجب به پدرش خیره شده بود.
- چیه؟نکنه انتظار داری ازت اجازه بگیرم؟
و دستانش را به طرف منو سولماز از هم باز کرد و گفت:
- خب خانما،افتخار می دید؟
من و سولماز هر کدام یکی از دستهای آقای امیری را گرفتیم و رفتیم.
بعد از پنج دقیقه ای آقای امیری گفت:
- خب لطف کردید و مارا به همان جایی که نشسته بودیم برد و دست من و سولماز را بوسید و تشکر کرد.
زمانی که میهمانان یکی پس از دیگری رفتند اردلان خواست که با ماشین گشتی بزنیم.وقتی سوار ماشین شدم گفت:آخیش بالاخره تنها شدیم،سایه نمی دونی من بیشتر از قبل عاشقت شدم،امروز عصر که اومدم آرایشگاه سراغت وقتی دیدمت فهمیدم که خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم.حالام بعد از اینکه عقد کردیم دیگه می خوام جونمو برات بدم،اگه بدونی چقدر دوستت دارم.سایه باورت نمی شه من چقدر احساس سرخوشی می کنم اصلا باورم نمی شد تو روزی همسرم بشی سایه من خیلی خاطرت رو می خوام.
لبخندی زدم و گفتم:مرسی.
- چقدر دوست داشتنی لبخند میزنی.
وقتی مرا به خانه رساند جلوی در آنقدر سفارش کرد که گفتم:
- اردلان ،مگه من قبلا زندکی نمی کردم که داری اینقدر سفارش می کنی؟
- قبلا هم زیاد مواظب خودت نبودی،ولی حالا دیگه تومال من شدی باید بیشتر مواظب خودت باشی.
- چشم،حالا اگه اجازه بدی برم،دارم از بی خوابی تلف می شم.
- باشه عزیزم،برو فردا می بینمت.
به خانه که رفتم بابا و مامان خوابیده بودند.آرام به اتاقم رفتم و بعداز اینکه لباسم را عوض کردم،چون خیلی خسته بودم تا پلکهایم را روی هم گذاشتم به خواب رفتم.
***

nika_radi
20-07-2009, 15:02
فصل بیستم-1
صبح تقریبا ساعت ده بود که از خواب بیدار شدم حال این را نداشتم که برخیزم،خواب و بیدار بودم که زنگ زدند فکرکردم زهرا خانم آمده تا سر و سامانی به خانه بدهد،پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم،بعد از چند لحظه پتو از رویم کشیده شد،فکر کردم مامان است همین طور که بر روی شکم خوابیده بودم گفتم:
- مامانی اصلا حالش رو ندارم نیم ساعت دیگه خودم پا می شم.
- ولی من مامانت نیستم.
با شنیدن صدای اردلان چشمهایم را باز کردم.اردلان در حالیکه لبخند بر لب داشت گفت:
- سلام کوچولو،خوبی؟
- سلام.
نگاهی به خودم انداختم.مینی تاپ با شلوارک کوتاه برتن داشتم،از سر و وضعم جلوی او خجالت کشیدم و پتو را از دستش کشیدم و دور خود پیچیدم و گفتم:
- اردلان تو برو توی هال،منم الان میام.
اردلان لبخندی موذیانه زد و گفت:
- برای چی؟من دلم می خواد پیش تو بمونم.
و روی صندلی نشست و گفت:
- خب حالا تا کی باید منتظرت بمونم؟
- مگه قراره جایی بریم؟
- آره،یه جای خوب.حالا زودتر لباست رو عوض کن تا بریم.
- می شه خواهش کنم چند لحظه تنهام بذاری.
یکی از ابروهایش را به حالت تعجب بالا برد و گفت:
- اگه علتش رو بگی و قانع بشم، شاید.
چشمهایم را بستم و گفتم:
- اردلان.
- جانم.
- من یه کم خجالت می کشم ،همین.
- من ندیده بودم کسی از شوهرش خجالت بکشه !
- یعنی نمی تونی یه فکری برام بکنی؟
با خنده گفت:
- که خجالتت بریزه ،چرا نمی تونم؟
اخمی کردم و گفتم:
- خودت می دونی که منظورم این نبود.
بلند شد و گفت:
- باشه،فقط یادت باشه همین یه باره.
و رفت.سریع برخاستم و بلوز شلواری به تن کردم و موهایم را مرتب کردم و پایین رفتم.اردلان با پدر مشغول صحبت بود.
- سلام پدر.
- سلام عزیزم،صبح شما بخیر باشه.
- صبح شمام بخیر.مامان کجاست؟
- توی حیاط!داره به کار زهرا خانم رسیدگی می کنه.
اردلان اشاره کرد که پیشش بنشینم ،کنار اردلان روی مبل نشستم.
بعد از چند دقیقه ای پدر بلند شد و رفت.
اردلان گفت:
- صبحانه بخور تا بریم.
- میل ندارم.
و بلند شدم و گفتم:
- میرم حاضر بشم.
اردلان بعد از چند دقیقه به اتاقم آمد و گفت:
- سایه،این لیوان شیر رو بخور تا بریم.
لیوان را از دستش گرفتم و گفتم:
- مرسی.
جلوی آینه ایستادم و به لبهایم رژ زدم و گره روسریم را بستم و گفتم:
- من حاضرم.
- شیرت رو که نخوردی.
- من به ندرت صبح شیر می خورم،فقط قبل از خواب.
اردلان لیوان را برداشت و گفت:
- اگه من خواهش کنم چی؟
و لیوان را به لبهایم نزدیک کرد،لیوان را از دستش گرفتم و نوشیدم.
- تو چقدر دختر خوبی هستی.
- اگه به خاطر لیوان شیر می گی باید بگم این بارم به خاطر تو خوردم ولی دیگه حاضر نیستم.
لبهایش را جمع کرد و گفت:
- قربون تو که به خاطر من شیر خوردی،عروسک.
و بعد خندید.
موقعی که سوار ماشین شدم گفت:
- سایه،یادته اولین بار کی سوار ماشینم شدی؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- عجب روزی بود!
- وقتی برام تعریف کردی چه اتفاقی افتاده فهمیدم چقدر ظریف و حساسی.دخترایی رو می شناسم که اگه همچین موردی براشون پیش می اومد از ماشین پیاده می شدن و بلافاصله سوار ماشین بعدی می شدن ولی تو دیگه نمی خواستی همچین موردی برات پیش بیاد.حدس می زنم بار اولت بود ولی سایه نمی دونی دلم می خواد اون رانندهه رو بکشم.
- اردلان تو که می خوای نصف آدمهای رو از کره زمین برداری.
- هر کس به تو چپ نگاه کنه مستحق مرگه.
- اردلان یه کم تخفیف بده،حالا کجا داریم می ریم؟
اردلان دستم را در دستش گرفت و گفت:
- کرج.
خندیدم و گفتم:
- کرج،دیگه هم سوال نکن.
- سایه باورت می شه دست خودم نبود.بیست روز بود حال درست حسابی نداشتم .از اون شبی که تو رو با شاهین دیدم دلم می خواست خودمو بکشم.اون روزم که توی تریا دیدمت دیگه زده بودم به سیم آخر وقتی رسیدم خونه سولماز داشت تلفن می کرد همین طور که از کنارش رد می شدم شنیدم که گفت(خیلی بی احساسی سایه)فهمیدم داره باتو حرف می زنه دلم می خواست گوشی رو از دستش بگیرم و ازت بپرسم ولی نمی خواستم کسی از راز دلم با خبر بشه.
- طفلک سولماز خیلی ترسیده بود، فکر می کرد دیوونه شدی.
اردلان گفت:
- خب درست فهمیده بود.من حسابی دیوونه تو شده بودم.وای از اون موقع که اردوان خبر خواستگاری دکتر بقایی رو داد دیگه کفری شدم،می ترسیدم تو بهش جواب مثبت بدی،از سولمازم که پرسیدم جواب تو چیه خندید،حالا دیگه نمی دونم به چی؟ولی من فکر می کردم جواب تو مثبته می خواستم همون شبونه بیام در خونتون،دو بارم تا دم خونتون اومدم،ولی پشیمون شدم و به کرج رفتم آخ چه حالی داشتم تا صبح حتی یه لحظه هم نتونستم بخوابم فقط راه رفتم و سیگار کشیدم تا بالاخره صبح شد و اومدم دیدمت،سایه یادم میاد وقتی از خودتم پرسیدم به بقایی چه جوابی می دی، خندیدی، راستی برای چی؟
- آخه همین سوال رو سولماز ازم پرسیده بود از جوابی که بهش دادم خنده ام گرفت حتما سولمازم یاد این افتاده خندیده.
- جوابت رو بگو ببینم.
- سولماز خیلی کنجکاوه،البته مثل خودم ولی اون روز تصمیم گرفتم بذارمش سر کار.وقتی ازم پرسید اگه استاد بقایی بیاد خواستگاریت چی جوابشو می دی؟گفتم هیچی در کیفمو باز می کنم و تقویمم رو در میارم و به ماه نگاه می کنم یه روز سعد و خوب پیدا می کنم بهش می گم همون روز بیاد.
اردلان که داشت می خندید گفت:
- حتما سولماز بهت گفته اِه خیلی بی مزه ای دارم جدی ازت می پرسم.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- درسته ولی تو از کجا فهمیدی؟
- برای اینکه خیلی باهوشم....ولی نه،چون این تکه کلام سولمازه.
- اردلان.
- قربون اون اردلان گفتنت بم،بگو.
- اون موقع که بهت جواب مثبت دادم ،چرا مثل دیوونه ها از ماشین پریدی بیرون؟
خندید و سرش را تکان داد و گفت:
- اونقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت اصلا فکر نمی کردم جوابت مثبت باشه وقتی بهت گفتم یعنی جوابت مثبته و توام چشمات رو بستی نزدیک بود بغلت کنم.یعنی اگه نرفته بودم بعید نبود همچین کاری بکنم،از اونجا یه راست رفتم کارخونه و با پدر صحبت کردم و گفتم همین امشب بریم ولی از شانس بد من پدر مهمون داشت و گفت فردا شب می ریم.خلاصه من تا شب بعد مردم و زنده شدم.می دونی کی ضربان قلب من عادی شد؟
- حتما اون موقع که زنجیر اسارت رو گردنم انداختی؟
گفت :
- درسته ،ولی خیلی بی انصافی اون زنجیر اسارت بود یا زنجیر عشق؟
- شوخی کردم.
- می دونم وگرنه با همین دستام خفه ات کرده بودم.
- فکر می کنم آخرشم تو منو خفه کنی.
- خب مگه نشنیدی می گن نباید سر به سر دیوونه ها گذاشت؟حالا تو دیگه باید حساب کار خودت رو بکنی چون من دیوونه نیستم، زنجیری ام.
..........

lalehjoon99
20-07-2009, 20:54
دستت درد نکنه نیکا جون رمان قشنگی گذاشتی
مرســــــــــــــــــــــ ـــــــی وممنـــــــــــــــــــــ ــــون

nika_radi
21-07-2009, 11:59
فصل بیستم-2
جلوی در باغ پارک کرد و پیاده شد،به یاد آن دفعه افتادم که ماشین را خاموش کرد و سوئیچ را با خودش برد،خنده ام گرفت.هشت روز پیش هم اینجا آمده بودم اما آن روز مجرد بودم،ولی حالا متاهل به همانجایی که آن دفعه نشسته بودیم نگاه کردم.اردلان از پشت کمرم را گرفت و در گوشم زمزمه کرد :
- کوچولو به چی فکر می کنی؟بگو چی ذهنتو به خودش مشغول کرده؟
به طرفش برگشتم و گفتم:
- به اینکه هشت روز پیش که به اینجا اومده بودم مجرد بودم ولی حالا متاهل.
- بریم تو؟
سری تکان دادم و به طرف ساختمان به راه افتادم .ستون های ساختمان گچ بری بودند و دو مجسمه سنگی به شکل شیر در دو طرف در ورودی بود.
اردلان در را با کلید باز کرد و گفت:
- بفرمائید خواهش می کنم.
لبخندی زدم و وارد شدم محیط تقریبا تاریک بود ،از هال کوچکی رد شدیم و وارد سالن بزرگ مبله ای شدیم تابلوی بزرگی به دیوار نصب شده بود که تصویری از همان باغ و ساختمان بود.
در قسمت راست سالن پله هایی بود که به طبقه بالا می رفت روی یکی از مبلها نشستم و گفتم:اینجا به نظرم یه کم ترسناکه،این طور نیست؟
- برای همین دفعه قبل اینجا نیاوردمت گفتم می ترسی.
- آره باور کن اگه آورده بودیم از ترس مرده بودم.
اردلان بلند شد و گفت:الان برمی گردم....و بعد از چند دقیقه با دو لیوان آب پرتقال برگشت و گفت:
- بفرمائید.
لیوان رااز دستش گرفتم و گفتم:
- ممنون.
- نوش جان.
لبخندی زدم و یک جرعه از آب پرتقال را نوشیدم.
- می دونی سایه همین لبخندات منو اسیر کرده؟
بعد از چند دقیقه اردلان دستم را گرفت و گفت:
- بیا طبقه بالا رو نشونت بدم.
به طبقه بالا رفتیم اردلان در اولین اتاق را باز کرد و گفت:
- برو تو.
به داخل اتاق که رفتم با دیدن یکی از عکسهای خودم در سایز بزرگ و در قابی شیک تعجب کردم و گفتم:
- اردلان،کی اینواز من گرفتی که من خبر دار نشدم؟
- تو از خیلی چیزها خبر دار نشدی عزیزم.
جلو رفتم و به عکس خیره شدم مربوط به مراسم نامزدی سولماز بود.دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و لبخند می زدم.سولماز برایم گفته بود که از من عکسهای زیادی دارد.برای همین خیلی عادی پرسیدم:
- فقط همین یه دونهاست.
- نه چندتا دیگه هم هست.
- دقیقا چندتا؟
لبخندی زدو گفت:
- سی وپنج تای دیگه.
- وای اردلان فکرنکردی اگه ما با هم ازدواج نکنیم اینا برای هر دومون مشکل ایجاد می کنه؟
اخم ظریفی کردو گفت:نه من می دونستم که مشکلی ایجاد نمی کنه.می دونی چرا؟چون من حتما تو رو از آن خودم می کردم .ثانیا اگه تو با من ازدواج نمی کردی،نمی ذاشتم با کس دیگه ای ازدواج کنی.
- چطوری؟
- خب ،سه ،چهار تا از خواستگارات رو که می کشتم بقیه از صرافت وصال می افتادن .به همین راحتی،حالا فهمیدی کوچولوی مامانی؟
- شوخی می کنی؟!
- چرا فکر کردی شوخی می کنم؟من کاملا جدی ام.ولی خب دیگه کار به اونجاها نکشید و تو مال خودم شدی.
و دستم را گرفت و گفت :
- بیا.
به اتاق بعدی که وارد شدم یک اتاق خواب یک نفره بود.اردلان کنارم روی تخت نشست و از داخل کشوی پا تختی ضبط کوچکی درآورد و گفت:
- دوست داری یه چیز جالب گوش کنی؟
و از تلفنی که کنار پا تختی بود نوار کوچکی را بیرون آورد و داخل ضبط گذاشت بعد از چند ثانیه صدای خودم را شنیدم.همان بار اولی که با او تماس گرفته بودم.با تعجب به اردلان نگاه کردم.لبخند جذابی روی لبانش نقش بسته بود.
- چیه؟خب تو که می دونی چه بلایی سر من آوردی!اگه بدونی چند بار صدات رو گوش دادم خنده ات می گیره.
- من اصلا فکر نمی کردم تو صدای منو ضبط کرده باشی،تو دیگه کی هستی؟
- خب دلم برای صدات تنگ می شد مجبور بودم.
اردلان سرش را روی پاهایم گذاشت و روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.
- سایه به نظر تو من چه شکلی ام؟
و چشمهایش را باز کرد.نگاهش کردم چشمهای درشت و ابروهای پر پشت و مژه های بلند در صورتش خودنمایی می کردند.لبخندی زدم و گفتم:
- هم خوشگلی ،هم خوشتیپ.یعنی نمی دونستی؟
- چرا ولی نظر تو برام خیلی مهمه.
بعد از چند لحظه دوباره گفت:
- سایه به نظر تو یازده سال تفاوت سنی زیاد نیست؟
- اگه به نظرم زیاد بود که حالا اینجا نبودم.
- یعنی تو از من راضی هستی؟
- مگه تو عیب و ایرادی داری که ازت راضی نباشم؟
و برای اینکه مطمئنش کرده باشم گفتم:
- تو برای من مرد ایده آلی هستی.بهتر از تو گیرم نمی اومد.چرا به خودت شک داری؟
- نمی دونم.من همیشه اعتماد به نفس زیادی داشتم ولی در مقابل تو کم میارم.سایه ممکنه...؟
خنده ام گرفت هر چند خجالت می کشیدم ولی بلافاصله خواسته اش را برآورده کردم تا فکرنکنه دوستش ندارم و موهایش را نوازش کردم.چشمهایش را بست،بعد از مدتی صدای نفسهای آرام و یکنواختش را شنیدم،آن قدر آرام خوابیده بود که شک کردم این همان آدم عصبی چند روز پیش باشد؟
از اینکه اردلان این قدر دوستم داشت وجودم غرق شادی شد،همیشه دوست داشتم شوهری با احساس و عاشق داشته باشم و حالا خدا اردلان را نصیبم کرده بود،به یاد نوار افتادم،یعنی اردلان از همان اول که مرا دیده بود عاشقم شده بود؟نگاهش کردم ،خنده ام گرفت.آرام گفتم:
- خیلی دیوونه ای اردلان.
ناگهان چشمهایش را باز کرد و گفت:
- من خوابیده بودم؟
- این طور که می گن،دیشب خوب نخوابیدی؟
- من دیشب تا صبح پلک روی هم نذاشتم وای به حال اینکه بخوابم .
- برای چی نکنه پشیمون شده بودی؟
- آره احساس ندامت سراسر وجودمو پر کرده بود.
- داری جدی می گی؟
- آره به جون تو،صد دفعه به خودم لعنت فرستادم چرا به خونه رسوندمت باید می آوردمت اینجا.
از این که اردلان این قدر صریح حرفش را می زد احساس شرم کردم.
- به نظر تو حق من ضایع نشده؟
- نه تو کسی نیستی که بذاری دیگرا ن حقت رو بخورن.
- خوشم میاد که اینقدر خوب منو می شناسی.سایه،تو هنوزم از من می ترسی!فکر می کردم ترس و کنار گذاشتی.
چشمهایم را بستم و گفتم:
- اگه الانم می ترسیدم،کنارت نبودم.
اردلان گوشش را روی قلبم گذاشت و گفت:
- پس این ضربان تند مال چیه؟
- بهتر نیست بریم؟
- به نظر من که نه.
چانه ام را گرفت و گفت:
- نترس باهات کاری ندارم،اما برای اینکه خیال تو راحت بشه پاشو بریم.
****

nika_radi
22-07-2009, 19:53
فصل بیست و یکم-1
روز شنبه ساعت نه و پانزده دقیقه صبح بود که تلفن زنگ زد،گوشی تلفن را برداشتم و گفتم:
- بله.
صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- الو،سلام.
- سلام،خوبی،خوشی؟
- نه بدون تو که به من خوش نمی گذره،من فقط وقتی با توام خوشم.
- مثل اینکه از من دل پری داری؟
- خب معلومه،تو که پیش من نیستی،من اینجا از دلتنگی می میرم.
- خدا نکنه،اصلا ببینم مگه ما دیروز تا ساعت هفت بعد از ظهر پیش هم نبودیم؟
- سایه کی قراره بری دانشگاه؟
- دو و نیم کلاسم شروع می شه تا چهار بعد از ظهر.
- ای داد بیداد پس من چه کار کنم؟
- مگه کارخونه نیستی؟
- نه حال و حوصله نداشتم.می خوای بیام برسونمت؟
- نه،تو بیای دیرم می شه.
- تو نگران نباش دیر نمی شه.
- آخه با استاد سرمدی کلاس دارم.می دونی که بعد از خودش کسی رو راه نمی ده.
- تو الان کجایی؟
- توی اتاقم.
- یه لحظه بیا دم پنجره.
به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم و اردلان را دیدم که به ماشین تکیه داده بود و با همراهش با من صحبت می کرد. من را که دید دستی تکان داد.
- از کی اینجایی؟
- از همون موقع که تلفن زدم.
- پس چرا نیومدی تو؟
- آخه از مامانت خجالت می کشم.
پرده را انداختم و گفتم:
- بیا تو،مامان خونه نیس.حالا کی خجالتیه من یا تو؟
- معلومه تو.
در را باز کردم.اردلان داخل آمد و گفت:
- خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چی؟
- آخه این پرسیدن داره؟
- پس یعنی توام برای من دلتنگی می کنی؟
- خب معلومه.
- من یه فکری دارم.
خندیدم و گفتم:
- چه فکری؟
- زودتر جشن عروسی رو بگیریم و بریم سر زندگیمون.
- اردلان ما سه روز نشده که عقد کردیم.تو خسته شدی؟
- خب به من سخت می گذره.
- عروسی باشه برای بعد از امتحانات من ،یعنی مرداد.
- جدی نمی گی؟!
- مگه از اولش همین قرارمون نبود؟
- یعنی شش ماه دیگه؟بابا یه کم تخفیف بده.مثلا برای دوم و سوم فروردین.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- اردلان نه و نیم شد ،دیرم می شه.
- خب بیا برسونمت.
و در را باز کرد.
- این طوری بیام،با این سر و وضع؟
خندید و گفت:
- تو که برای من حواس نذاشتی برو آماده شو.
پنج دقیقه بعد حاضر و آماده پایین رفتم.اردلان کنار در ایستاده بود و فکر می کرد.
- چیه؟خیلی تو فکری.
در را پشت سرم بست و گفت:
- هیچی،دارم فکر می کنم من اگه تو این شش ماه دیوونه نشم ،شاهکار کردم.
- همچین می گی شش ماه انگار قراره شش سال عقد کرده بمونیم.چشمت رو روی هم بذاری شش ماه تموم شده حالا یه کم سریعتر برو.
- چشم خانم ،اینم تند تر ولی سایه بیا و خانمی کن و قبول کن زودتر عروسی بگیریم.
ار قیافه اش خنده ام گرفت تصمیم گرفتم کمی سر به سرش بگذارم گفتم:اردلان می خوای منو همین الان ببر آرایشگاه خودتم برو دنبال بقیه کارها تا برای شب جشن عروسی راه بندازیم.
- آخ اگه تو پای حرفت می موندی که من مشکل نداشتم.
جلوی در دانشگاه گفتم:
- خب،خیلی خوشحال شدم دیدمت.
- قربانت،ساعت چهار منتظرتم.
- مزاحمت نمی شم،اگه کار داری خودم می رم.
- نه،مگه منو تو با هم از این حرفا داریم؟
- اردلان یه سری هم برو کارخونه.
- اطاعت امر.
- خب پس فعلا خداحافظ.
و پیاده شدم.به کلاس که رفتم دورو بر سولماز شلوغ بود،جلو رفتم و گفتم:
- بچه ها،همایشه؟
بچه ها با دیدن من ساکت شدند.سولماز گفت:
- خب خود عروس خانم تشریف آوردن.بقیه سوالات رو می تونید از خود ایشون بپرسید.
بچه ها دست زدند و برایم جایی کنار سولماز باز کردند تا بنشینیم،همگی تبریک گفتند نسترن پرسید:
- سایه سولماز راست می گه با هم جاری شدید؟
- آره دوست بودیم کم بود حالا دیگه فامیلم شدیم.
هر کسی چیزی می گفت و منو سولماز هم جوابشان را می دادیم خلاصه کلاس را روی سرمان گذاشته بودیم که صدای استاد سرمدی که می گفت((اون ته کلاس چه خبره))را شنیدیم همه بچه ها ساکت شدند و سرجایشان نشستند.
- چه خبره؟دخترای به این بزرگی هر کدومتون حداقل نوزده سال رو دارید یه کم سنگین باشید.به جای اینکار ها به درساتون برسید به خدا گناه نمی کنید.
یکی از پسرها گفت:
- استاد شما مطمئنید؟
استاد که عصبانی شده بود گفت:
- کی دوباره مزه پروند؟
یکی از دخترها گفت:
- استاد شما به بزرگی خودتون ببخشید و لطف کنید تدریس رو شروع کنید.
استاد سرمدی خوشبختانه کوتاه آمد و حضور و غیاب کرد.سولماز ضربه ای به دستم زد و گفت:
- چه خبره؟از اون موقع که نامزد کردی کم پیدا شدی؟نمی دونستم اینقدر شوهری هستی؟
- لطفا خفه،تقصیر برادر شوهر خودته که وقت سرخاروندن برام نذاشته.
سولماز آمد جوابم را بدهد که استاد نامم را خواند.
- بله.
استاد سرش را بالا آورد و گفت:
- خانم معتمد بهتون تبریک می گم.
- ممنون استاد.
- دکتر امیری واقعا جوان برازنده ای هستن،درست مثل برادرشون ،انتخاب درستی کردید.
- متشکر.
الهام برگشت و گفت:
- اِ پس شوهر تو هم دکتره؟
- با اجازه شما.
- خواهش می کنم حالا دکترا چی داره؟
- با اجازه شما شیمی.
- آفرین پس دوتا برادر دکترن؟
هر دو با هم گفتیم:
- با اجازه شما.
الهام اخمی کرد و گفت:
- شما دوتا چقدر لوسید!
آمدم جوابش را بدهم که استاد سرمدی گفت:
- خانم،کلاس از این طرفه .برگرد جانم.
من و سولماز سرمان را پایین انداختیم و خندیدیم.
ساعت بعد با دکتر بقایی کلاس داشتیم.من سر کلاس خیلی معذب بودم.نمی دانم چرا دلم برای استاد می سوخت،احساس می کردم که دل پری از من دارد و دوست ندارد من سر کلاس حضور داشته باشم.
استاد بقایی طبق معمول حضور و غیاب کرد و درس را شروع کرد.من اصلا به استاد نگاه نمی کردم ،سرم را پایین انداخته بودم و خودم را با نوشتن سرگرم کرده بودم.د. سه باری هم که اتفاقی سرم را بلند کردم دیدم استاد به من نگاه می کند.
استاد مثل همیشه ده دقیقه آخر را تنفس داد،با سولماز صحبتمی کردم که سنگینی نگاهی را بر روی صورتم حس کردم سرم را بلند کردم و دیدم استاد بقایی به من خیره شده.سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- جای اردلان خالیه.اگه بفهمه چشماشو در میاره.
مستاصل گفتم:
- سولماز،تازه این سومین جلسه اس.تا آخر ترم چه کار کنم؟
- زیاد خودتو ناراحت نکن.این طفلک دو سه ترم به تو خیره شده حالا نمی تونه یک دفعه دیگه نگاهت نکنه.
کلاسم که تمام شد با هم از کلاس بیرون آمدیم به ساعتم نگاه کردم،سولماز گفت:
- جایی می خوای بری؟
- اردلان منتظرمه.
- پس بگو عجله داری.برو خوش بگذره.
- به تو هم همین طور.
و با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم
.....

nika_radi
22-07-2009, 23:17
فصل بیست و یکم -2
جلوی در دانشگاه اردلان را که به انتظارم ایستاده بود دیدم،پالتوی مشکی بلندی پوشیده بود که خیلی خوش تیپش کرده بود،دخترها از جلویش رد می شدند و به سرتاپایش نگاه می کردند البته با آن تیپ و قیافه ای که اردلان داشت واقعا حق داشتند.
اردلان با دیدنم به طرفم آمد و گفت:
- به به چشممون به جمالتون روشن شد.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام آقای دکتر!اینجا وایسادی دل دخترهای مردمو ببری؟
- نه،من که اصلا به اینا توجهی نداشتم،منتظر تو بودم.حالا بفرمایید.
سوار ماشین شدم.اردلان گفت:
- خب چه خبر؟
- - سلامتی،تو چه خبر؟
- هیچی،شما رو که رسوندم رفتم کارخونه تا یک ساعت و نیم پیش .بعدشم اومدم دنبال سرکار عالی.
خندیدم و گفتم:
- اردلان حالا پدرت می گه این سایه نمی ذاره پسرم بیاد کارخونه.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:نه ،تازه تو باعث شدی امروز بعد از مدتها برم کارخونه.
- پس تا حالا کجا می رفتی؟
- سه ماهی بود که برام یه کاری پیش اومده بود و نمی تونستم برم.
- یعنی حالا کارت تموم شده؟
نگاهی به من انداخت و گفت:
- خدا رو شکر تموم شد.خب کجا بریم؟
- من خیلی خسته ام بریم خونه.
- منظورت خونه خودمونه؟
- نه عزیزم توجه نکردی گفتم بریم خونه ما.
- آهان همون خونه ای که بهت هدیه دادم.
- اردلان داری اذیت می کنی؟
- آهان حالا فهمیدم،منظورت خونه کرجه؟
چپ جپ نگاهش کردم.
- چیه، نکنه منظورت اینه که بریم کلاردشت؟فکر نمی کنی الان کم دیر شده باشه؟
- اردلان خونه مامان و بابام.
- پس یعنی نمی خوای با من باشی، درسته؟
- چرا دلم می خواد تو بیا خونه ما،این طوری با همیم.
- آخه من اونجا معذبم.
اخمی کردم و گفتم:
- متوجه نمی شم،یعنی چی؟
- من وقتی میام اونجا حس می کنم مزاحم بابا و مامان هستم و این چیزی نیست که من دوست داشته باشم.
- نه اصلا این طور نیست،ولی اگه دوست نداری بیای،اصرار نمی کنم.
- عزیز دلم چرا ناراحت می شی؟
- تو یه طوری حرف می زنی انگار از مامان و بابا خوشت نمیاد.
- نه اشتباه نکن.من اونا رو به اندازه مامان و بابای خودم دوست دارم.
- پس دیگه مشکلی نیست؟
- از اولشم نبود،تو بد برداشت کردی.
موقعی که به خانه رسیدیم ،با کلید در را باز کردم و گفتم،بفرمایید.
- نه تو برو و اول بگو من همراهتم بعد من میام.
- وای چرا اینقدر تعارف می کنی.
و از همانجا بلند گفتم:
- مامان من و اردلان اومدیم.
و اشاره کردم که بیاید.
- سایه فکر نمی کنی که.....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:
- اردلان ،اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی بیرونت می کنم!
در همین موقع مامان آمد و گفت:
- خوش اومدید.
با هم سلام کردیم.مامان جوابمان را دادو گفت:
- اردلان جان پدر و مادر خوبن؟
- ممنون،به لطف شما خوبن.
- مامان ،اردلان خیلی تعارف می کنه .بگید ما تعارفی نیستیم.
- چرا؟شما برای ما با سایه فرقی نداری،در ضمن سعید این کلید رو داده به شما بدم،شما دیگه عضوی از این خانواده هستید پس تعارف نکنید و راحت باشید.
اردلان کلید را گرفت و گفت:
- از محبت و اعتمادتون ممنون.
- خواهش می کنم،خب اگه با من کار داشتید من تو کتابخونه ام.
و رفت.
- دیدی اردلان،حالا دیگه اینقدر تعارف نکن،تو که اون موقع تعارفی نبودی حالا چرا اینقدر تغییر کردی؟
- اون موقع خودم بودم و خودم.ولی حالا دوماد این خانواده ام.باید یه کم تعارف کنم تا فکر کنن دوماد خوبی گیرشون اومده .
- پس داری نقش بازی می کنی درسته؟
- ای یه همچین چیزایی،ولی با تو یکی تعارف نداشتم و ندارم.
- خب پس بفرمایید تا خدمتتون برسم.
و به اتاقم رفتم.چند دقیقه بعد که آمدم اردلان را مشغول تماشای یکی از عکسهای خودم که به دیوار آویخته شده بود،دیدم.آرام پشت سرش رفتم و گفتم:
- اینقدر به عکس دختر مردم نگاه نکن،زشته.
خندید و گفت:
- اون موقع که هنوز دختر مردم بود نگاه کردن زشت نبود حالا که دیگه مال خودم شده،سایه اینو بده به من.
- این همه عکس رو می خوای چیکار؟
- خب دیگه دلم می خواد یکی از اینو داشته باشم.اصلا فیلمش رو بده خودماز روش ظاهر می کنم.
- فیلمش رو ندارم تازه خودم اینو به زور از شاهین گرفتم.
اخمی کردو گفت:
- برای چی از تو عکس گرفته؟
- همین طوری،اون موقع که ایران اومده بود،رفتیم خونشون از همه عکس گرفت،اینم از من گرفت.
- حتما دوباره برای خودش ظاهر کرده، آره؟
- اردلان تو ناراحت شدی؟
- یعنی نباید ناراحت می شدم؟
- نه،چون من اون موقع مجرد بودم،تازه اون پسر عموی منه.
- سایه نکنه عکس تورو زده باشه تو اتاقش.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:این عکس همراه چند تای دیگه تو هالشون زده شده اردلان.
با تعجب گفت:چند تا؟
- اونا مال بچگی هامونه اردلان.
- دیگه دست کی عکس داری؟
- دست خیلیا،ولی این دلیل نمی شه اونایی که عکس منو دارن عاشق من باشن.مثلا من کلی عکس از اشکان دارم و اونم کلی عکس از من،ولی نه من عاشق اشکانم نه اون عاشق منه.ولی در عوض عاشق یه پسر دیوونه مثل تو شدم که هنوزم عکسی ازش ندارم پس دلیل نمی شه که دوستت نداشته باشم.
خواستم برم که دستم را گرفت و گفت:
- سایه،ناراحتت کردم.
- آره ،من نمی دونم تو چرا به من شک داری؟
- نه سایه من به تو بیشتر از چشمام اعتماد دارم ولی دست خودم نیست ،یه کم حسودم.
با تمسخر گفتم:
- یه کم یا خیلی کم؟اصلا تو چرا قبل از اینکه من هسمرت بشم کلی عکس ازم داشتی هان؟
- چون تو عشق منی،حالا یه لبخند منو مهمون کن تا یه چیزی نشونت بدم.
- نمی تونم لبخند بزنم ولی می تونم اون چیزی رو که می خوای نشونم بدی نگاه کنم.
- لطف می کنی.
- چه کار کنم ؟دلم نمی آد دلت رو بشکنم.
اردلان با حالت مخصوص به خودش به من خیره شد.
- این طوری نگام نکن،یاد عروسی فرناز می افتم که دلت نمی خواست سر به تنم بمونه.
- آخه عمر من،اگه من دلم نمی خواست سر به تنت بمونه که شر کامیار و از سرت کم نمی کردم.
- دستت درد نکنه.
- ببینم کی بود می گفت:لطف شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم آقای امیری؟
- حالا مگه فراموش کردم؟
- پس اگه فراموش نکردی یه لبخند بزن.
لبخندی زدم و گفتم:
- بفرمائید ،سه تا لبخند دیگه بزنم بی حساب می شیم،حالا چی می خواستی نشونم بدی؟
- امان از این زبون تو.
و کیفش را در آورد و گفت:
- دیدنش چند تا شرط داره.
- می خوای از خیرش بگذریم.
کیفش را باز کردو گفت:
- نگاه کن.
یکی از عکسهای خودم بود که اشکان بی خبر گرفته بود،موقعی که داشتم آلوچه ترشی را می خوردم،به قیافه خودم خنده ام گرفت،چشم راستم از ترشی آلوچه بسته شده بود و انگشت سبابه ام در دهانم بود.
- اردلان تو چطوری اینواز اشکان گرفتی؟
- با کلی خواهش، تمنا والتماس.
- تو رو خدا اینو بده به من پاره اش کنم.
- وای سایه این جا مثل یه بچه گربه بازیگوش شدی،نازی.
- حداقل توی کیفت نذارش.
- برای چی؟اینک خیلی نازه.
- اردلان،خواهش می کنم بذار توی آلبومت.
- سایه من دوست دارم این توی کیفم باشه.مخالفت نکن عزیزم.
- اردلان.
نگاهش کردم.
- جون دلم.
- اگه منو دوست داری اینو از توی کیفت در بیار.
- قرار نشد دست بذاری روی نقطه ضعف من.
- خواهش می کنم.
- چشم،درش میارم ولی به یه شرط.
- بگو هر چی باشه قبول می کنم.
- یه دونه عکس بهم بدی تا جایگزینش کنم.
- مرسی تو خیلی خوبی.
- فقط همین.
و صورتش را جلو آورد.
- تو که قبلا وقت به من کمک می کردی به یه تشکر قانع بودی حالا نرخ کمکت رو بالا بردی؟
- خانم ما بی تقصیریم،بنزین گرون شده.
خندیدم و گفتم:
- چای که می خوری؟
- اگه تو بخوری آره.
به آشپزخانه رفتم و دو لیوان چای ریختم و آوردم و گفتم:
- بفرمائید.
- ممنون این چای خوردن داره.
- نوش جان،اردلان شام چی دوست داری درست کنم؟
- مگه غذا درست کردنم بلدی؟
- نه زیاد ولی بالاخره یه چیزایی درست می کنم آخه شام شنبه با منه.
- حالا چرا شنبه،حتما چون فرداش تعطیلی آره؟
با تعجب گفتم:
- آره ولی تو از کجا می دونستی؟
با خونسردی خاص خودش گفت:
- همین طوری، حدس زدم.
- خب نگفتی چی درست کنم؟
- هر چی تودرست کنی من دوست دارم.
- خب س رولت مرغ درست می کنم.
خواستم بلند شوم که مامان آمد و گفت:
- سایه،شام امشب با من.
- نه خودم درست می کنم،الان داشتم فکر می کردم چی درست کنم.
- نه عزیزم چون اولین باره که اردلان اینجا اومده لازم نیست تنهاش بذاری.و به آشپز خانه رفت.اردلان لبخندی زدو گفت:
- - چه مادر زن گلی دارم من.
- جدا.
و بلند شدم.اردلان دستم را گرفت و گفت:
- کجا؟
- میوه بیارم.
- من میوه نمی خوام،فقط تو رو می خوام.
- چقدر لوسی.
لبخندی زد و گفت:
- دیگه باید با این لوسی بسازی.
می خواستم جوابش را بدهم که مامان صدایم زد .بلند شدم و به آشپز خانه رفتم.با دیدن ظرف میوه گفتم:
- چرا زحمت کشیدی مامان؟اردلان گفت نمی خوام.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- این طوری گفته تو از کنارش تکون نخوری.
از خجالت سرم را پایین انداختم.
- خجالت برای چیه عزیزم؟
و ظرف میوه را به دستم داد و گفت:
- برو عزیزم.
بشقابی مقابل اردلان گذاشتم و گفتم:بفرمایید.
اردلان پرتقالی برداشت و گفت:مرسی.
- تو که میوه نمی خواستی؟
- اگه برنمی داشتم که ناراحت می شدی.
- اردلان خیلی زبون باز و حرافی می دونستی؟
در حالیکه می خندید گفت:
- آره می دونستم ولی تعجب می کنم.تو که اینقدر صریح حرف نمی زدی!
- مگه خودت نگفتی وقتی باهات حرف می زنم صریح باشم،نکنه پشیمون شدی؟
پرکی از پرتقالی را که پوست کنده بود به دهانم نزدیک کرد و گفت:
- باز کن.
خواستم پرتقال را از دستش بگیرم که گفت:
- نه،خودم باید توی دهنت بذارمش.
- اردلان من خوشم نمیاد.
- متاسفم،با این یکی هم باید بسازی،چون من خوشم میاد.
دهانم را که باز کردم پرتقال را که در دهانم گذاشت گفت:آهان حالا شدی یه دختر خوب.
- چون به حرف تو گوش دادم دختر خوبی شدم؟
- پس چی فکر کردی؟
و لپم را کشید.در همین موقع تلفن زنگ زد.
.....

nika_radi
24-07-2009, 07:50
فصل بیست و یکم-3
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بفرمایید.
پس از چند لحظه صدای نازکی را شنیدم که می گفت:
- سلام خانم من زنم سرطان داره پول ندارم ببرم توی بیمارستان بستریش کنم،شماره حسابمو خدمتتون عرض می کنم هر چقدر دوست داشتید به حسابم پول واریز کنید.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- من دیگه گدای تلفنی ندیده بودم.
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- از بس ندیده ای.
- اشکان تویی؟
- نه من پسر خاله اشم.
- خیلی مسخره ای،حالا غرض از مزاحمت؟
- هیچی همین طوری زنگ زدم بذارمت سرکار.
- جدا کار دنیا عوض شده .از اون موقع تا حالا من تو رو سر کار می ذاشتم حالا دیگه تو منو سر کار می ذاری.
- سایه یه کاری برای من انجام می دی؟
- بستگی داره.حالا کارت رو بگو.
- دو بیت شعر می خوام با قلم برام خوشنویسی کنی.
- می خوای چی کار؟
- می خوام هدیه کنم به کسی.
- نه بابا پس توام؟تا نگی به کی می خوای بدی ،برات نمی نویسم،نکنه خبراییه؟
- سن و سال ما هم داره می ره بالا دیگه.
- نه برای تو زوده زن بگیری،حالا اون بنده خدایی که قراره بد بخت کنی کی هست؟
- خبر نداری،این قدر بهم علاقه داره که نگو،یک دفعه می گه اشکان و دفعه دیگه نمی تونه.
- اشکان نکنه عقلش کمه که یه بار اسمت رو می تونه بگه یه بار نمی تونه بگه؟
- اِ،توهین نکن دلگیر می شم،حالا بالاخره می نویسی یا نه؟
- بیار دیگه ،چه کار می تونم بکنم،هر چی می کشم از دست این دل رئوفمه.
- پس فقط قشنگ بنویس که آبرومون نره.
- یک کلمه دیگه حرف بزنی برات نمی نویسم.
- اِاِاِ،نگاه کن با من که اینقدر برات زحمت کشیدم این طوری رفتار می کنی ،خدا به داد اون اردلان بیچاره برسه.
- تو دلت به حال خودت بسوزه تازه مگه برام چیکار کردی؟
- باشه هر چی تو بگی، حالا کی بیارم؟
- هر وقت دوست داشتی.
- الان بیارم برام می نویسی؟برای فردا می خوامش.
- مگه اورژانسیه،حالا چون آشنایی بیار.
- پس من الان میام فعلا خداحافظ.
- خداحافظ.
و گوشی را قطع کرد.
- چی می گفت؟
- می خواست براش دو بیت شعر بنویسم.
- به به ،پس خانم خوشنویسی ام می کنن.
- با اجازتون.
- خواهش می کنم ،اجازه ما هم دست شماست.
مامان از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- کی بود؟
- اشکان،الان میاد این جا،بهتره بیشتر غذا درست کنید می دونید که بوی رولت مرغ که به دماغش بخوره اینجا موندگار می شه.
چند لحظه بعد زنگ زدند ،خواستم بلند شوم که مامان گفت:
- من باز می کنم .
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- سلام خاله اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که نگو و نپرس ،حالا این تکه تکه شده کجاست؟
مامان درحالیکه می خندید گفت:
- توی هال.
اشکان از همانجا بلند گفت:
- سایه،خدا منو بکشه ولی محتاج تو نکنه.
- الهی آمین.
- اون زبونت با اره برقی قطع بشه دختر.
و وارد هال شد.با دیدن اردلان گفت:
- به به سلام آقای دکتر،حالتون خوبه؟خانم خوبن؟پدر و مادرتون چی،حالشون خوبه؟اون یکی آقای دکتر و خانمشون خوبن؟
- ببینم تو داشتی چی می گفتی؟
اشکان قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- هیچی،داشتم می گفتم این هنر مند چیره دست کجاست؟نمی دونی چه خطی داره،اصلا یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی آقا،این زنی که گرفتی نمونه اس،از هر بند انگشتش یه هنر می ریزه.
اردلان سرش را تکان داد و گفت:
- همه اینا رو خودم می دونم.
به قیافه اشکان خنده ام گرفت و گفتم:چیه یعنی اینقدر از اردلان می ترسی که تمام حرفات رو عوض کردی؟
اشکان آرام به طور که اردلان متوجه نشود گفت:
- خب آدم عاقل باید از دیوونه بترسه،برات نگفته به من چی گفته؟
خندیدم و گفتم:
- نه،چی گفته؟
- نمی دونی ،به من گفته تو دیگه حق نداری اسم سایه رو ببری،حتی گفته از این به بعد باید همیشه زیر آفتاب راه بری و توی سایه نری.
من که از خنده غش کرده بودم گفتم:
- اشکان این قدر حرف مفت نزن.
اشکان رو به اردلان کرد و گفت:
- آقای امیری اومدم اگه اجازه بدین خانم دو بیت شعر برام بنویسن؟
- چون پروئی،امکان نداره اجازه بدم.
- باشه.دوباره گذر پوست به دباغ خونه می افته،تقصیر منه که اون عکسو بهت دادم.
- تقصیر خودته،اصلا تو خجالت نکشیدی اون عکسو به اردلان دادی؟
- به خدا تقصیر من نبود.نمی دونی یه چاقو از جیبش در آورد و گذاشت روی شاهرگم و گفت اگه عکسو ندی یه راست می فرستمت جهنم پیش دانته.منم دیدم دیگه عکس تو به اندازه جونم که ارزش نداره گفتم بیا عکس این ور پریده رو بگیر و برو،خلاصه از اون روز من از این پسره می ترسم.
- خوبه می ترسی و یه ساعته داری زبون می ریزی.
آرام به طوری که اردلان صدایش را نشنود گفت:
- سایه خدا ازت نگذره پس چرا نگفتی نگهبانت اینجاست،من اگه می دونستم این اینجاست،کلاهم اینجا افتاده بود نمی اومدم بردارم.
و با صدای بلند تری گفت:
- حالا آقایی کن و اجازه بده خانم کار مارو راه بندازن.
- اردلان حالا ببخشش.
و رو به اشکان کردم و گفتم:معذرت خواهی کن.
- سایه با معذرت خواهی خالی که درست نمی شه.
- خدا بگم چی کارت کنه سایه،هر چی بهش گفتم ،خواهرمن تو نمی خواد نامزدی سولماز بیای،این پسره یه برادر داره این هوا.
و با دستانش قدی در حدود دو متر را نشان داد.دوباره ادامه داد:صلاح نیست تو رو ببینه یه بار دیدی عاشقت شد ،خانم به حرف من گوش نداد که نداد.
مامان با یک لیوان چای برگشت و گفت:
- چیه،اشکان دل پری از سایه داری؟
اشکان قیافه غمگینی به خود گرفت و گفت:خاله من خیلی بدبختم دیگه کارم به جایی کشیده که باید از این پسره معذرت بخوام تا اجازه بده دخترت برام دو بیت شعر بنویسه.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- من مطمئنم اردلان می ذاره.
- نه خاله این طوری نگاهش نکنید آروم نشسته،چشم شما رو که دور می بینه شخصیت پنهان خودشو آشکار می کنه،نمی دونید هفته پیش من و با چاقو تهدید کرد که دیگه حق ندارم از سه متری سایه رد بشم.
- اشکان الان دماغت دراز می شه ها.سایه براش بنویس تا زودتر شرش رو بکنه و بره.
به اتاقم رفتم و قلم و مرکب آوردم و به اشکان گفتم:
- کاغذ آوردی؟
- آره.
کاغذ را به دستم داد و گفت:
- این شعر،اینم کاغذ خوشنویسی.
شعر را خواندم و گفتم:
- عجب روح لطیفی داری اشکان.پس تو جز مسخره بازی کار دیگه ای هم بلدی؟
- ای وای من چیکار کنم از دست این دوتا اون یه تاش خونه خودمون رو قرق کرده این کی هم اینجا رو .خدایا خودت یه فکری برام بکن.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان،پس تو واقعا عاشق شدی؟
- دروغ می گه پس فردا خبردار می شی اینو برای قناری،چیزی نوشته و چسبونده به قفس.
- اردلان سر به سرش نذار.
و شروع به نوشتن کردم.موقعی که تمام شد گفتم:
- خب بفرمایید.
اردلان کاغذ را از دستم گرفت و گفت:
- خیلی قشنگ نوشتی،این که حیفه بدیم به اشکان .تو این طور فکر نمی کنی اشکان؟
اشکان زیر لب گفت:
- حیف که من زورم به این قد و قواره و هیکل نمی رسه وگرنه بهت می گفتم چطوری فکر می کنم.
- بیا،حالا چرا گریه می کنی؟بگیر مال خودت،خوش باشی.
اشکان کاغذ را گرفت،نگاهی کرد و با لبخند گفت:
- دستت درد نکنه.
- خواهش می کنم.
اشکان بلند شد برود.گفتم:
- اشکان شام نمی مونی ؟رولت مرغ داریم.
- رولت مرغ رو خیلی دوست دارم ولی یا جای منه یا اردلان،حالا خودت تصمیم بگیر که کدوممون بمونیم.
من و مامان خندیدیم و مامان گفت:
- هردوتاتون.
اشکان همانطور که ایستاده بود گویی با خودش حرف می زد گفت:
- تا اون موقع که شوهر نکرده بود یه جوری از دستش می کشیدم حالام که شوهر کرده به این پسره که اندازه این دره،یه جور دیگه از دستش می کشم.
و به در هال اشاره کرد.
اردلان با حالت مخوص به خودش به اشکان نگاه کرد و گفت:
- پس اگه نمی مونی خداحافظ.
اشکان نشست و گفت:
- خداحافظ.شما به پدر مادرتون سلام برسونید.
و نگاهی به اردلان انداخت و گفت:
- چیه آقا جون پس چرا هنوز نشستی؟مگه تشریف نمی برید؟
در همین موقع پدر آمد .با آمدن پدر اشکان و اردلان هر دو ساکت شدند.چند فنجان ای ریختم و به هال رفتم و اول به پدر تعارف کردم.پدر یک فنجان برداشت و گفت:
- قربون دختر گلم.
بعد سینی را جلوی مامان و اشکان گرفتم اشکان فنجانی چای برداشت ولی تشکر نکرد.
- کوفت جونت.
و به طرف اردلان رفتم و گفتم:
- بفرمایید.
- چای بخوریم یا خجالت؟
لبخندی زدم و گفتم:
- معلومه چای.
و کنارش نشستم.پدر رو به اشکان کرد و گفت:
- چه عجب از این طرفا؟
- ما که همیشه مزاحمیم.
در جوابش گفتم:
- الحق که راست گفتی.
- سایه پا می شم می رم ها!
- وا!بچه می ترسونی؟من که می دونم تا شامت رو نخوری از جات تکون نمی خوری تازه خودت این حرفو زدی من فقط تایید کردم.
- سایه سر به سرش نذار بابا.
- پس خبر نداری آقا،این سه نفر تا قبل ازاینکه تو بیایی کارشون همین بوده حالا تازه ساکت شدند.
- من که از اولم چیزی نمی گفتم،سایه هم که هنوز داره زبون میریزه این اردلان و بگو،برای اینکه خودشو خوب نشون بده ساکت نشسته.
- پسر تو چه پدر کشتگی با من داری که این قدر بر علیه من جو سازی می کنی؟
- واه من چه پدر کشتگی با تو دارم؟خاله من دلم می خواست جای سایه بودم ،اون موقع میگه داره بر علیه من جو سازی می کنی.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- حالا از کجا مطمئن بودی من تو رو می پسندیدم.
- دست تو نبود که اینقدر بهت پیله می کردم تا بالاخره عقدم می کردی.
- پس خدا رو شکر که دختر نشدی وگرنه همه پسرها رو از راه به در می کردی.
و به آشپزخانه رفتم که وسایل شام را آماده کنم ولی مامان همه را آماده کرده بود.چند لحظه بعد مامان آمد و گفت:
- سایه برو میز رو بچین تا غذا رو بکشم.
ظرف سالاد رو برداشتم و سر میز رفتم،اشکان با دیدن من گفت:
- سایه کمک نمی خوای؟
- نیکی و پرسش؟
اشکان بلند شد و به آشپزخانه رفت و بشقابها را برداشت و آورد سر میز بچیند.پس از چند لحظه که با ظرف غذا بیرون رفتم .اشکان چهار بشقاب را کنار هم و یکی را آن طرف میز گذاشته بود.
- اشکان چرا این یکی رو اینجا گذاشتی؟
- جای اردلانه دیگه.
داشتم می خندیدم که پدر و اردلان هم آمدند.
پدر با دیدن من گفت:به چی می خندی؟
- از دست اشکان،ببین برای اردلان کجا بشقاب گذاشته؟
- عمو جون پس بگو تو امشب بلند شدی کار کنی.
و خندید،بشقاب را برداشتم و کنار بقیه گذاشتم.اردلان صندلی را برای من عقب کشید گفت:
- بفرمایید.
نشستم و خودش کنارم نشست و منتظر مامان شدیم.
- سارا عزیزم چرا نمیای؟
مامان با ظرف ژله آمد و گفت:
- ببخشید منتظرتون گذاشتم.
و کنار پدر نشست.مامان به اشکان گفت:
- عزیزم چرا غذا نمی کشی؟
اردلان خندید و گفت:
- نکنه چون تنهایی میلی به غذا نداری؟
- خودت تنهایی کشیدی،می دونی بد دردیه.
- پس باید بگم عمو برات دستی بالا بزنه،راستی پدر خبر دارید اشکان عاشق شده؟
پدر بلند بلند خندید و گفت:
- من که باورم نمی شه.اشکان و عاشقی؟این چیزا برای قلبت بده عمو جون.
- حق مطلب رو ادا کردید آقای معتمد.آخه پسر جون تو که قلب درست و حسابی نداری که زن بگیری،مجرد بمونی بهتره البته من برای خودت می گم.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان،اگه تو زن بگیری اون روزی که بخوای بری از آرایشگاه بیاریش ممکنه یه وقت خدایی نکرده زبونم لال سکته کنی.
- الهی آمین.
همه داشتیم به اشکان می خندیدیم که مامان گفت:
- چرا این قدر سر به سر اشکان می ذارید؟اشکان جان عزیزم اصلا این طور نیست.
پدر گفت:
- سارا کدوم طور نیست؟تو که مرد نیستی خبر داشته باشی چطوری هست یا نیست ،پس بی خودی بهش دلگرمی نده.
و با اردلان خندیدند.
مامان در حالیکه سعی می کرد نخندد گفت:حالا نوبت من شد.
- اشکان من یه فکری کردم تنها راهش اینه که تو یه زنه زشت بگیری که زیاد بهش ذوق نکنی،حالا طرف خوشگله یا نه؟
- آره از تو خوشگلتره.
اردلان در حالیکه نگاهم می کرد گفت:
- از سایه خوشگلتر که وجود نداره.
- خب اگه به خوشگلی سایه نباشه مطمئنا دل چسب هست.
اردلان یکی از ابروهایش را بالا برد و با حالت مخصوص خودش گفت:دل چسب؟
- بابا دیگه معمولی که هست.
- معمولی!چاخان که نمی کنی،من می دونم این همه رو سرکار گذاشته.
- اشکان اعتراف کن.
- بابا مال دوستمه داده من براش بنویسم ،آخه قبلا چاخان کرده بودم خوشنویسی می کنم،می خواد بده به نامزدش.خلاصه دیدم اگه بگم دروغ گفتم خیلی ضایع اس،آوردم تو بنویسی،حالا دیگه ولم کن!
- دیدید!من اینو می شناسم.
- تو اگه منو می شناختی که نمی رفتی از غریبه زن بگیری.من که دلم از دست تو خونه.
همه به حرفهای اشکان می خندیدیم ولی اشکان چنان قیافه غمگین و حق به جانبی به خودش گرفته بود که اگر ما نمی شناختیمش فکر می کردیم جدی می گوید.
خلاصه،شام با شوخی و خنده صرف شد.دو ساعت بعد اردلان بلند شد که برود.رو به مامان و بابا کرد و گفت:
- از دیدنتون خوشحال شدم ببخشید اگه مزاحم شدم.
و با مامان و بابا دستداد.اشکان هم بلند شدو گفت:
- منم از دیدنتون خوشحال شدم.
اردلان دستش را کشید و گفت:
- تو که با من میای جانم،من و تو بیرون از هم خداحافظی می کنیم.بعد جلوی همه گونه مرا بوسید و گفت:
- خداحافظ عزیزم.
من که خجالت کشیده بودم سرم را پایین انداختم و گفتم:
- خدانگهدار.
اشکان هم خداحافظی کرد و همراه اردلان رفت.
**

nika_radi
24-07-2009, 17:22
فصل بیست و دو -1
هفت ساعت به تحویل سال نو باقی مانده بود.داشتم سفره هفت سین را تزئین می کردم که تلفن زنگ زد به مامان گفتم:مامان جان لطفا گوشی را بردارید.
مامان گوشی را برداشت و گفت:بله بفرمایید.
بعد از چند لحظه گفت:سلام عزیزم حالت خوبه؟
- مرسی منم خوبم،سعیدم خوبه.بابا و مامان چطورن؟
- بله،سایه ام داره هفت سین رو تزئین می کنه.
چند لحظه ای مامان ساکت شد و بعد گفت:
- نه عزیزم،از نظر ما اشکالی نداره.هر طورشما راحتترید،ما هم راحتیم.
- نه عزیزم سلام برسون،گوشی را به سایه می دم.
و گوشی را به طرف من گرفت و گفت:
- سایه،اردلان کارت داره.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو، سلام.
- سلام ،خوبی؟
- مرسی،تو چطوری؟
- خوبم،سایه آماده باش میام سراغت که بریم کرج.
- کرج؟
- البته اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه.
- نه،چه اشکالی.
- پس من تا یه ساعت دیگه میام دنبالت.
- باشه،فعلا کاری نداری؟
- نه قربانت.
گوشی را قطع کردم و بقیه کار تزیین سفره را انجام دادم.بعد به اتاقم رفتم تا حاضر شوم،هنوز آماده نشده بودم که اردلان زنگ زد.سریع آرایش کردم و گره روسری ام را بستم و پایین رفتم.
اردلان با مامان صحبت می کرد.شنیدم که می گفت:
- ساعت ده،ده و نیم میایم خدمتتون.
با دیدن من گفت:
- سلام عزیزم،حالت خوبه؟
- سلام، مرسی.
به طرفم آمد و گفت:
- اگر حاضری،بریم.
با مامان خداحافظی کردیم و رفتیم.سوار ماشین که شدم اردلان گفت:
- سایه خیلی ناز شدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- به نظر خودم که فرقی نکردم.
- چرا عزیزم،تا حالا این طوری آرایش نکرده بودی.
از دقت اردلان خنده ام گرفت،گفتم:
- اردلان جریان چیه؟
- هیچی فقط دلم می خواست کنارهم باشیم.
- خب می اومدی اینجا.
- نه دلم می خواست فقط من و تو باشیم.
دو ساعت بعد کرج بودیم،وقتی وارد ساختمان شدم با خود گفتم((امسال برای سال تحویل عجب جای دلگیری اومدیم.))
و ناراضی به دنبال اردلان راه افتادم.در سالن با دیدن هفت سینی که روی میز چیده شده بود،خوشحال شدم و رفتم جلوی میز و زانو زدم.
هفت میمون کوچولو که هر یک از سین های هفت سین داخل سبد یکی از آنها بود و تنگ کوچکی که دو ماهی نارنجی در آن شنا می کردند.جلوی آینه هم قرآنی باز شده بود و روی صفحه قرآن پر ازگلبرگهای گل بود.این بامزه ترین سفره ای بود که تا حالا دیده بودم.اردلان دستی روی شانه ام گذاشت و گفت:
- می پسندی؟
- آره ،خیلی قشنگه،واقعا که خوش سلیقه ای.
- اگه خوش سلیقه نبودم که تو رو انتخاب نمی کردم.
- اینارو کی خریدی که من خبر دار نشدم؟
- سه روز قبل،ولی می خواستم برات سورپرایز باشه،خوشحالم که خوشت اومده.
- اردلان چراغها رو روشن کن،اینجا یه جوریه انگار دارم خفه می شم.
- کلید برق پشت سرته،بزن.
کلید را زدم و سالن مثل روز روشن شد.
با تعجب گفتم:
- اردلان اینجا اینقدر لامپ داشت و تو روشن نمی کردی؟
- نه،چون تو از تاریکی خوشت نمیاد دادم یک سری سیم کشی کردند.
- چه خوب،این طوری خیلی بهتره من که نمی تونم تاریکی رو تحمل کنم.
اردلان با حالت افسرده ای گفت:
- ولی من روزای زیادی تو تاریکی این سالن سپری کردم.
و بعد از چند لحظه گفت:
- چند دقیقه تنهات می ذارم.
- کمک نمی خوای؟
- نه،الان بر میگردم.
مانتو و روسریم را در آوردم و روی مبل نشستم.
به اردلان فکر کردم((آخه چرا روزهای زیادی رو اینجا سپری کرده؟یعنی چه مشکلی داشته بیماری،بی پولی،یا شایدم یه عشق بی فرجام؟))از فکر اینکه اردلان قبلا عاشق دختری بوده حالت بدی پیدا کردم.
با خود گفتم((یعنی ممکنه دختر مورد علاقه اردلان اونو ترک کرده باشه؟یا شایدم مرده یا....وای نکنه هنوزم توی زندگی اردلان باشه؟نه غیر ممکنه.اردلان خیلی به من علاقه داره....نکنه همه اینها دروغ باشه؟))
سرم را با دستانم فشار دادم این چه فکرهایی بود که به سرم افتاده بود.با خود گفتم((من مطمئنم اگرم قبلا دختری بوده حالا دیگه نیست.یعنی غیر ممکن باشه،چطور کسی می تونه به دروغ قربون صدقه دختری بره که بهش علاقه نداره؟))
با دیدن اردلان که کنارم نشسته بود و خیره نگاهم می کرد ؛از ترس تکانی خوردم و گفتم:
- اردلان،منو ترسوندی.
- چند دقیقه ای هست اینجا نشستم ولی تو اینقدر ذهنت مشغول بود که متوجه نشدی.سایه مشکلی پیش اومده؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
- نه چیز مهمی نیست.
اردلان دستم را گرفت و گفت:
- سایه دوباره که تو....
و بقیه اش را ادامه نداد.
می دوانستم چه می خواهد بگوید((دوباره که تو دروغ گفتی.))
- با فکر مزخرفی درگیر بودم .چرا احساس می کنی بهت دروغ می گم؟وای من از این جمله تو خیلی بدم میاد،خواهش می کنم تکرارش نکن.
- شاید دروغ نگفتی،ولی راستم نگفتی،تو به دو،سه تا نتیجه ام رسیدی،تازه می گی به چیز مهمی فکر نمی کردی.
با تعجب نگاهش کردم،با خود گفتم((یعنی فکر منو می خونه؟))
- چیه؟فکر کردی با آدم ناشی طرفی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نه تو خیلیم تیزی،درست گفتی به نتایجی ام رسیدم ولی اجازه خودنمایی بهشون ندادم.
- تو اجازه ندادی یا وجود من باعث شد از توی فکر و خیال بیرون بیای؟
- اردلان خواهش می کنم بحث نکن،گفتم که چیز مهمی نیست.توام بی خودی پیله نکن باشه؟
اردلان به چشمهایم خیره شد و گفت:
- چون تو می خوای باشه.
به او خیره شدم.می خواستم ببینم واقعا ممکن است اهل دروغ و کلک باشد،در ظاهر به من علاقه داشته باشد ولی در باطن به دختر دیگری دل بسته باشد.در همین فکرها بودم که صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- بازم مطمئنی چیز مهمی نیست؟
- آره مطمئن باش .ممکنه یه لیوان آب برام بیاری؟
اردلان رفت و یک ربع بعد برگشت.با دیدنش گفتم:
- اردلان،آب قطع شده بود؟
- نه.
- پس رفتی یه لیوان آب برام بیاری یکربعه پیدات نیست.گفتم حتما...
نگذاشت بقیه حرفم را بزنم و گفت:
- تو که تشنه نبودی فقط می خواستی تنها باشی برای همین رفتم.
- اردلان چرا همچین فکری کردی؟من می خواستم با آب اعصابم رو آروم کنم.از اینکه فکر کردی فرستادمت دنبال نخود سیاه متاسفم.
- حالا اعصابت آروم شد؟
- آره،ولی اگه یه لیوان آب بخورم بهتر می شم.
لیوان را به دستم دادو گفت:
- نوش جان.
تشکر کردم و آب را نوشیدم و به اردلان که محو تماشای من بود ،لبخندی زدم و گفتم:
- چیه؟حالا تو رفتی تو فکر.
- آره تو فکرمو مشغول کردی .سایه نکنه .....
و بقیه حرش را ادامه نداد.
- نکنه چی؟بگو.
حرفی نزد و فقط نگاهم کرد.
- اردلان تو به من شک داری،درست می گم؟
- نه.
- ولی من مطمئنم همین طوره.الانم حاضرم شرط ببندم که می خواستی بگی،سایه نکنه تو عاشق کس دیگه ای شده باشی؟
اردلان سرش را پایین انداخت.
- تو چرا به عشق و علاقه من شک داری؟من اصلا این شک و تردید های بی موردت رو نمی فهمم ،مگه این که....
و ادامه ندادم.اردلان با عصبانیت گفت:
- مگه اینکه چی؟
حرفی نزدم.می دانستم اگر اردلان عصبانی شود به همین راحتی ها آرام نمی شود.
پیش خود گفتم((وای اول سال و دعوا مرافعه خدا به خیر بگذرونه.))
......................

nika_radi
24-07-2009, 17:23
سمیرا جونم یه خورده زور می گیا!!!

nika_radi
25-07-2009, 21:44
فصل بیست و دوم -2
اردلان گفت:
- نمی خوای بقیه حرفتو بزنی؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه،چون نمی خوام مثل تو شکاک باشم.
اردلان که کمی آرامتر شده بود گفت:
- سایه من به تو شک ندارم،ولی باور کن دست خودم نیست.
و سرش را روی زانوهایم گذاشت.می دوانستم به محبت من نیاز دارد.دستم را داخل موهایش فرو بردم موهایش را نوازش کردم.
- سایه من خیلی دوستت دارم.
آرام گفتم:
- منم تو رو دوست دارم،چرا حالا باید همدیگر و ناراحت کنیم؟
- سایه تو یه کم به من علاقه داشته باشی من جونم رو برات میدم.فقط یه کم.
دوباره گفتم:
- ولی من به تو خیلی علاقه دارم اردلان.اینو باید روزی چند بار بهت بگم تا خیالت راحت بشه؟
- حداقل روزی سه بار.
خندیدم و گفتم:
- کار من و تو مثل این که با کار همه مردم فرق داره،عموما آقایان باید به خانماشون بگن دوستت دارم،ولی اینجا من باید به تو بگم.
حرفی نزد و چشمانش را بست.آرام گفتم:
- اردلان.
چشمهایش را باز کرد و گفت:
- جانم.
- چرااین قدر زود عصبانی می شی؟یه کم خونسرد باش،با صبر و حوصله قسمت اعظم مشکلات خود به خود حل می شه.
- چشم به خاطر توام که شده سعی می کنم خونسرد باشم.
لبخندی زدم و گفتم:
- پیشاپیش از همکاری صمیمانه شما نهایت تقدیر و تشکر رو دارم.
- دوباره که تو این طوری لبخند زدی.آخرش این قلب من از کار می افته.
- - وا!من که عادی لبخند می زنم.
- فکر میکنی،سایه،جون من به مرد دیگه ای این طوری لبخند نزن.
- اردلان تو فکر می کنی لبخندای من طورین؟من فقط همین طوری بلدم لبخند بزنم.
- خب اصلا لبخند نزن،بخند.
- اردلان،داری چی می گی!
- نه، خندیدنتم آدم رو دیوونه می کنه،اصلا اخم کن.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
- وا!اردلان دیوونه شدی؟
اردلان نگاهم کرد و گفت:
- وای سایه تو اخم کردنت هم دل آدمو می لرزونه.
- می دونی چیه اردلان،من فقط در نظر تو اینقدر زیبا و خواستنی ام،شاید در نظر مردای دیگه خیلی زشت لبخند بزنم یا ناجور اخم کنم.
- سایه خودتم می دونی که حرفات درست نیست،مگه من نگاههای تحسین آمیز دیگران رو نسبت به تو نمی بینم.
اخمی کردم و گفتم:اردلان بس کن.
- آهان ببین همین اخم کردنتم ته دلمو لرزوند.
و محکم در آغوشم گرفت.
- اردلان تو چرا اینقدر دیوونه ای ،هان؟
- عشق تو منو دیوونه کرد.
سری تکان دادم و گفتم:
- چه حرفا!تو از اولشم دیوونه بودی،چرا گناهشو کردن من می اندازی؟
- سایه می دونی روز عروسی فرزاد وقتی از پیش تو رفتم سر میز دوستام ،یکی از دوستام تازه رسیده بود.رو کرد به من و گفت((اردلان تو اون دختره رو می شناسی؟))با این که می دونستم تو رو می گه ،گفتم((کدوم دختره؟))گفت((همون که قد بلندی داره،لباس آبی کمرنگی پوشیده .))سری تکان دادم و گفتم((آره می شناسمش.))گفت ((پس منو بهش معرفی کن))با حرص بهش گفتم((می شه بگی برای چی؟))گفت((خیلی ازش خوشم اومده،خیلی ظریف و خوشگله))منو می گی،اگه کارد بهم می زدی خونم نمی ریخت،عجب حسی نسبت به تو داشتم ،از اینکه داشت از تو تعریف می کرد غیرتی شده بودم،یارو هم از اون پدر سوخته ها بود و حالام یه مدتی بود دنبال یه دختر خوب می گشت تا ازدواج کنه.دیدم بدجوری نگاهت می کنه،اصلا به قول معروف از وقتی تو رو دیده بود توی پیرهن خودش نبود.دوباره گفت((اردلان بیا یه کار خیر در حق من بکن و منو به این خانم معرفی کن.))در حالیکه عصبانی بودم گفتم(( ایشون خانوم سایه معتمد هستن که قراره تا چندی دیگه بشن خانوم سایه امیری متوجه که هستی؟)) با غضب گفت، ((چی؟اردوان)) اون قدر عصبانی شده بودم که گفتم،((آه پسر! پس چرا این قدر خنگ بازی در میاری؟ قراره بشه همسر من . حالا فهمیدی؟)) سایه،نمی دونی انگار یه سطل آب یخ روی سرش ریخته باشی از هم وارفت. یه کم منو نگاه کرد و گفت ،((متاسفم،نمی دونستم نامزد توئه، امیدوارم منو ببخشی اردلان.)) در عرض یک ساعت این خبر بین همه بچه ها پیچید که تو نامزد منی، طفلک اردوان که از این دروغ،حسابی جا خورده بود گفت،((اردلان این چه حرفی بود تو زدی ؟)) منو می گی مونده بودم به اردوان چی بگم که گند قضیه بالا نیاد، به دروغ گفتم، ((این دانشجوی تو با من نرقصید منم برای این که نتونه با کسی برقصه همچین شایعه ای رو پخش کردم . بالاخره باید یه جوری حالش رو می گرفتم . به نظر تو کار بدی کردم؟)) اردوان طفلک گفت،(( چی بگم . حالا بیا بشین پیشش که گند قضیه بالا نیاد.)) تازه بعد شم ده،دوازده نفری رفته بودن از اردوان پرسیده بودن که اردلان راست گفته، اردوانم کلی دروغ سر هم کرده بود که آره حرفامون رو زدیم فقط مونده جشن نامزدی که قراره تا آخر این ماه برگزار بشه. چه شبی بود سایه .))
من که چشمانم از تعجب گشاد شده بود گفتم:
- اردلان تو چه کارایی که نکردی.
- خوب چه کار کنم ، دست خودم نبود . پاک دیوونه شده بودم.
خندیدم و گفتم:
- نه این که حالا نیستی؟
- تو برای من عقل درست و حسابی نذاشتی. تازه من باید از دست تو شاکی باشم تو دل و دین و عقلم رو یکجا غارت کردی.
- اردلان اصلا بهت نمیاد این قدر رومانتیک باشی، علی الخصوص وقتی عصبانی می شی.
اردلان خندید و گفت:
- من که زیاد عصبانی نمی شم ، فقط گاهی اوقات.
- تا حالا پنج بارش رو تجربه کردم ، واقعا ترسناک میشی من که ازت میترسم.
- دست بردار ، فقط یه بار بود.
- کاری نداره می خوای برات حساب کنم،عروسی فرناز، دوبار شمال ، یه بار قبل ازنامزدی ، یه بار همین الان ، ولی هیچ کدوم به اندازه دفعه قبل وحشتناک نبود ، خدا بهم رحم کرد وگرنه الان چهلمم تموم شده بود.
- خدا نکنه.
- اردلان جدی می گم اگه من و شاهین با هم دوست بودیم و می خواستیم با هم ازدواج کنیم تو چه کار می کردی؟
- تصورشم برام مشکله اول تو رو می کشتم بعد خودمو.
- اردلان جدی باش.
- به جون تو حتی نمی تونم فکر کنم تو زن مرد دیگه ای بشی.سایه وقتی دیدمت نفهمیدم کی عاشقت شدم.اصلا برام عجیب بود من که از همه دخترا بدم می اومد و بهشون اهمیتی نمی دادم .نمی فهمیدم چرا دنبال تو بودم،تو چطوری بودی که تمام یخ وجود منو آب کردی،سایه من خیلی می خوامت شاید باورت نشه،من که کسی برام مهم نبود وقتی تورو دیدم نگرانت بودم و این چیزی بود که برام عجیب بود،اون روز که پات پیچ خورد من چه حالی داشتم،وقتی از درد بیهوش شدی می خواستم یارو رو خفه کنم.
خندیدم وگفتم:
- سولماز برام تعریف کرد.
- توی این مدت فقط سولماز و اردوان یه چیزهایی فهمیده بودند،همون روز که پات پیچ خورده بود،من که اومدم ببینمت تو سولماز رو بیرون کرده بودی،بعد که دیدی من به دیدنت اومدم به سولماز گفتی بمون فهمیدم که چون نمی خوای با من تنها باشی اینو گفتی.وقتی گفت نمی مونم،فهمیدم یه چیزهایی فهمیده.
- کجایی؟سولماز از همون اول می گفت تو از من خوشت اومده.
- جدی می گی؟
- باور کن همون موقع ام داشت می گفت اگه بیاد خواستگاریت قبول می کنی یا نه که بیرونش کردم.
- سایه تو کی از من خوشت اومد؟
لبخندی زدم و جواب ندادم.
- جون من بگو برام خیلی مهمه.
- چطوری بگم قیافه و تیپ،حرکات و رفتارت توجه ام رو جلب می کرد.با کمکایی که بهم کردی بهت اعتماد پیدا کردم ولی یه چیزی شد که فهمیدم توام به من علاقه داری و به احساسم اجازه خودنمایی دادم.
- چی شد که فهمیدی من بهت علاقه دارم؟
- این دیگه یه رازه عزیزم،اصرار نکن که بهت نمی گم.
- خب پس حداقل بگو کی فهمیدی؟
- درست یک هفته قبل از اینکه تو جلوی دانشگاه بیای و بریم کرج.
اردلان به فکر فرو رفت.خندیدم و گفتم:
- زیاد فکر نکن فکور می شی.
- بالاخره از زیر زبونت بیرون می کشم.
نگاهی به ساعتم کردم .درست نیم ساعت دیگر تا تحویل سال نو مانده بود.
- سایه این بهترین سال زندگی منه.
- چرا؟
- چون امسال تو رو دارم.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون منم از اینکه همسری به خوبی تو دارم احساس خوشبختی می کنم.
- سایه،پارسال فکر نمی کردم امسال برای تحویل سال نو متاهل باشم،پارسال تنها بودم ولی حالا یه دختر خوشگل و مامانی کنارم نشسته ،تو چی؟فکر کردی امسال شوهر کرده باشی؟
- نه چون اصلا قصد ازدواج نداشتم.
موذیانه خندید و گفت:
- اِ پس چرا تغییر عقیده دادی؟
- نمی دونم،تقدیره دیگه،چه کار می شه کرد؟
- قط تقدیر،پس عشقی علاقه ای چیزی در بین نبوده؟
بلند خندیدم و گفتم:
- تو فقط از زیر زبون آدم حرف بکش،خب؟
- بالاخره جوابمو ندادی؟
- خب،تو رو دیدم گفتم حیفه نصیب یه دختر دیگه بشی.به قول معروف چراغی که به خانه رواست به مسجد حرومه.
- قربون اون اعتراف کردنت برم.
- خب دیگه،بسه،حالا مرتب بشین.اصلا چه معنی داره هی آویزن من می شی؟
سال که تحویل شد،اردلان به شیوه خودش به من تبریک گفت و من با محبت پاسخ او را دادم.
- امیدوارم سال خوبی داشته باشی.
- منم امیدوارم،البته در کنار تو.
بسته کادو پیچی را به دستم داد و گفت :
- امیدوارم بپسندی.
- ممنون.
کادویش را که باز کردم،یک جعبه طلا بود،آن را باز کردم و زنجیر طلای بلندی که به آن قلب بزرگی آویخته بود بیرون آوردم و با تعجب گفتم:
- مرسی خیلی قشنگه.
با خوشحالی گفت:
- خواهش می کنم.
و زنجیر را از دستم گرفت و به گردنم انداخت.بعد قلب را باز کرد و جوی چشمانم گرفت در یک طرف قلب عکس من بود و در طرف دیگر عکس خودش.
- وای اردلان خیلی جالبه.
- قابل شما رو نداره خانم.
از داخل کیفم بسته ای در آوردم و گفتم:
- این هدیه توئه.
- از این که به فکر من بودی ممنون.
- خواهش می کنم،البته خیلی ناقابله.
- تو هر چیزی به من هدیه بدی برای من ارزشمنده عزیزم.
و کادو را باز کرد.با دیدن عکسی که همیشه اصرار می کرد آن را داشته باشد لبخندی زد و گفت:
- بالاخره به دستش آوردم ،سایه تو بهترین هدیه رو به من دادی.
- خواهش می کنم،دیدم همیشه بهش خیره می شی،تصمیم گرفتم به رسم یاد بود بهت تقدیم کنم.
- مرسی،خیلی لطف کردی.
و عکسم را بوسید.
- اردلان این دیوونه بازیا چیه؟
گفت:
- چیه حسودی می کنی؟
- نه ولی یک طوری عکسمو بوسیدی که هر کس دیگه ای جای من بود فکر می کرد یکسالی هست منو ندیدی.
- خب چه کار کنم،من یه لحظه که پیش تو نباشم دلم برات تنگ می شه.بالاخره باید یه عکسی ازت داشته باشم.
- آخه نه این که تا حالا نداشتی،برای همین ذوق زده شدی.
اردلان خندید و گفت:
- بریم شام بخوریم،چون به مامانت گفتم برای ساعت ده،ده و نیم میایم.
***

sepideh_bisetare
26-07-2009, 09:54
نیکا جونم من منتظرم . فدات شم

nika_radi
26-07-2009, 12:43
قربونت برم سپیده جون
به خدا له شدم اینقدر تایپیدم
چشم می تلاشم

nika_radi
26-07-2009, 19:32
فصل بیست و سوم-1
روز دهم فروردین بود که همگی راهی ویلای عمو شدیم همه چیز مثل دفعه قبل بود،با این تفاوت که این دفعه من ازدواج کرده بودم و با اردلان سوار یک ماشین بودم.
- سایه هر سال تعطیلات این قدر طولانی بود که من دعا می کردم هر چه زودتر این سیزده روز تموم بشه و بره پی کارش،ولی امسال انگار همین یه دقیقه پیش بود سال تحویل شد.
- مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته؟
دستم را در دستش گرفت و گفت:
- سایه،وقتی پیش توام گذر زمان رو احساس نمی کنم.
و نگاهم کرد.
- اردلان جلو رو نگاه کن،منو بعدا هم می تونی ببینی.
- نگران نباش رانندگی من حرف نداره.
- می دونم،ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه.
- چشم ،هر چی شما بگی.
و جلو را نگاه کرد.بعد از چند دقیقه گفتم:
- اردلان،می گم....
اردلان سرش را به طرفم برگرداند و گفت:
- جان بگو.
- اِاِاِ؛من همین الان بهت تذکر دادم،دوباره داری منو نگاه می کنی؟
- جون تو دست خودم نیست تا صدات رو می شنوم دوست دارم صورتتو ببینم.حالا چی می خواستی بگی؟
- هیچی یادم رفت چی می خواستم بگم.
موقعی که به ویلا رسیدیدم اردلان گفت:
- سایه دفعه قبل که به اینجا اومدیم من خیلی خوشحال بودم که دو روز پیش توام.
- برای همین بود که دو بار عصبانی شدی؟
- خب چیکار کنم از بس عاشقت بودم.
- یعنی حالا دیگه نیستی؟
اردلان یکی از آن نگاههای مخصوصش را به من کرد و گفت:
- سایه تو دلت میاد از این تهمتها به من بزنی؟
- خب خودت گفتی از بس عاشقت بودم.
- منظورم این بود که....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:شوخی کردم حالا اگه اجازه بدید من برم لباسمو عوض کنم و برگردم.
داشتم از پله ها بالا می رفتم که سولماز پشت سرم آمد و گفت:
- ببینم شما دو تا چی برای هم تعریف می کنید؟
- عزیزم،اگه وقت داشتی یه کم فضولی کن.
- منتظر بودم تو اجازه اشو صادر کنی،خب نگفتی؟
- حرفای معمولی،تازه مگه شما دو تا با هم حرف نمی زنید؟
- دست روی دلم نذار که خونه،یک کلام از دهنم پرید گفتم:قدیما.....چشمت روز بد نبینه دیگه نذاشت بقیه حرفمو بزنم تا اینجا یکسره داشت درباره تاریخ اقوام و ملل قدیم صحبت می کرد.
خنده ام گرفت گفتم:
- بده؟می خواسته لِوِلِت رو ببره بالا.
لباس عوض کردیم و با سولماز پایین رفتیم کنار هم روی کاناپه نشستیم و دست در گردن هم انداختیم.اشکان آمد و یک صندلی گذاشت رو به روی ما و نشست و به ما خیره شد.
سولماز گفت:
- وا!اشکان ،یعنی چی؟
- چی،یعنی چی؟
سولماز چپ چپ نگاهش کرد .
- ببینم شما دو تا سالمید؟
- می بینی که.
- نه سولماز جان از نظر جسمی نمی گم،از نظر عقلی می گم؟
با هم گفتیم:
- هرچی باشه از تو دیوونه تر نیستیم.
- شاید قبلا نبودید ولی از اون موقع که زن این دو تا جونور عجیب شدید فهمیدم که از من دیوونه ترید.
در همین موقع اردلان آمد .اشکان آرام گفت:
- اسمش رو که میاری مثل جن ظاهر می شه.
و بلند شد و رو به اردلان کرد و گفت:
- بفرمائید خواهش می کنم.
- نه مزاحم نگاه کردنت نمی شم.
- پسر تو چرا این قدر به من تیکه می اندازی؟
اردلان کنار من نشست و گفت:
- بشین دیگه،اینقدرم حرف مفت نزن.
اشکان نشست و گفت:
- اردلان به نظر تو این دو تا از نظر عقلی مشکلی ندارن؟
اردلان نگاهی به ما کرد و گفت:
- فکر می کنم هنوزم از تو عاقل تر باشن.
- نه بابا علتش رو به خودشون گفتم،ولی نگاه کن ببین چطوری عاشقانه دست در گردن هم انداختن انگار عاشق و معشوقن.
من که خنده ام گرفته بود زدم زیر خنده که اشکان گفت:
- آخه سایه،سولماز به این خوشگلی و ظریفی چطوری با اردلان اشتباه گرفتیش؟
- اشکان اینقدر حرف مفت نزن.
- سولماز تو چه خواهری هستی که نشستی تا جاریت به من توهین کنه؟
در همین موقع اردوان آمد و گفت:
- به به جَمعتون ،جَمعه.
اشکان گفت:
- آره فقط جای تو خالی بود دکتر جون که اومدی حالام که اومدی دیگه صلاح نیست من اینجا بمونم.
اردوان در حالیکه دست در گردن اشکان انداخته بود گفت:
- پاشید بریم قدم بزنیم.
- دکتر جان پس توام آره؟
- متوجه نمی شم.
- همون دیگه،توام به مرض سایه مبتلا شدی.این طفلک سولماز و با اردلان اشتباه گرفته بود.حالا توام منو با سولماز اشتباه گرفتی.تو می گی اشکال از سولمازه یا شما دو تا؟....اِاِ،اردلان تو پاشو این مرض واگیر داره پسر،چون همه اینا این مرض رو گرفتن تو رو باید قرنطینه کنم.
اردلان که بلند شد اشکان پشت سر اردوان سنگر گرفت و گفت:
- آقا ببخشید!
- تو که این قدر می ترسی پس چرا این حرفا رو می زنی؟
اشکان از پشت سر اردوان طوری که اردلان متوجه نشود رو کرد به من و گفت:
- این عقل درست و حسابی نداره وگرنه من اصلا ترسو نیستم.
بلند شدم و گفتم:اردلان ببخشش بچه که زدن نداره.
اشکان از پشت سر اردوان آمد و گفت:آخیش.
- چی شد؟هنوز که اردلان نبخشیدت،چرا از توی سنگر بیرون اومدی؟
- پسر تو چطور برادری هستی که اخلاق داداشت هنوز دستت نیومده وقتی سایه چیزی بخواد کار تمومه.اردلان در این مواقع می گه چون تو می خوای باشه عزیزم می بخشمش.
اردلان رو کرد به اشکان و گفت:
- حیف که سایه خواست وگرنه....
اشکان نگذاشت اردلان بقیه حرفش را بزند و گفت:
- حالا که خواست.
و در حالیکه برای خودش می رقصید گفت:
- خب بریم قدم بزنیم.
در راه اشکان مدام سر به سر من می گذاشت و می گفت:
- سایه جوی پاتو نگاه کن،دوباره کار دستمون ندی.
- تو نمی خواد نگران من باشی،مواظب خودت باش که نخوری زمین.
- اِ،این دفعه نوبت منه بخورم زمین،یه بار دیدی منم پام پیچ خورد و بختم باز شد خدا رو چه دیدی.
همه به حرفهای اشکان می خندیدیم.
در راه بازگشت،نزدیکیهای ویلا آقای قهرمانی را دیدیم،با لهجه شمالی اش گفت:
- پس چرا این قدر دیر اومدید؟همه برای شام منتظرتون هستن.
وقتی که به ویلا رسیدیم میز شام چیده شده بود ،من کنار اردلان نشستم ،اشکان هم آمد و در طرف دیگرم نشست که اردلان گفت:
- پسر تو عجب روی داری،مگه یادت رفت اون دفعه چه بلایی سرت آورد که دوباره اومدی کنارش بشینی؟
- متوجه نمی شم.
- از بس خنگی.جریان آبلیموی توی لیوان نوشابه رو می گم.
- نامرد،پس تو فهمیدی و به من چیزی نگفتی.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- تازه تعویض چایی ام فهمیدم ولی بهت نگفتم.
- پسر تو روی هرچی نامرده سفید کردی ولی اگه اینارو برای این می گی که من کنار سایه نشینم باید بگم سخت دراشتباهی.
- صلاح کار خویش خسروان دانند.
بعد از شام اردلان گفت:
- یادته اون دفعه داشتی با پدر صحبت می کردی که من اومدم؟
- خب آره.
- یادته پدر به من گفت دوست داشتی یه خواهر ناز مثل سایه داشتی؟
- آره توام جواب ندادی.
- می خواستم جواب بدم ولی نتونستم.
- حالا چی؟می تونی بگی؟
- آره همون موقع هم دلم می خواست بگم مثل سایه آره،ولی نه به عنوان خواهر بلکه به عنوان همسر.

******

nika_radi
28-07-2009, 08:04
فصل بیست و سوم-2
تصمیم گرفته بودیم صبح به ساحل دریا برویم،پدر و مادر ها هم برای خودشان برنامه ریخته بودند،صبح ساعت ده بود که از ویلا بیرون زدیم،برای ناهار هم ساندویچ های سرد برداشته بودیم داخل کوله پشتی من پر از ساندویچ بود،اشکان پشت سر من راه می آمد و می گفت:
- من باید مواظب تو باشم که یواشکی از غذا ها کش نری.
به ساحل که رسیدیم اشکان توپ والیبال را برداشت و گفت:
- بچه ها شروع کنید هر کس که توپ رو نگیره توی دریا غرقش می کنیم.
و توپ را به طرف اردلان پاس داد.اردلان توپ را گرفت و گفت:
- به نظر خودت برای مردن جوون نیستی.یه شرط دیگه بذار که حداقل نمیری.
اشکان رو به من کرد و گفت:
- سایه این آقای دکترت بگو این قدر سر به سر من نذاره.
به اردلان که داشت من را نگاه می کرد گفتم:
- اردلان....
اردلان نگذاشت حرفم را ادامه دهم و گفت:باشه،آقا اشکان چون سایه گفت،ولت می کنم بعد توپ را به سمتم پرتاب کرد و گفت:عزیزم شروع کن.
توپ را به طرف سولماز پاس دادم و بدین ترتیب بازی شروع شد.اولین نفری که بعد از نیم ساعت از دور بازی بیرون رفت اردوان بود و یک ربع بعد اشکان که می خواست پاس اردلان را بگیرد محکم زمین خورد و از دور خارج شد ،چند دقیقه بعد اشکان که کنار من ایستاده بود هنگامی که اردلان به طرفم پاس داد مرا هل داد و نتوانستم توپ را بگیرم.
- خب جانم توام باختی.حالا برو کنار تا ببینم این دو نفر چه کار می کنن؟
- تو باعث شدی که من ببازم.حالام خیلی خسته ام وگرنه کنار نمی رفتم.
بعد از چند لحظه اردلان توپ را به زمین انداخت و گفت:
- من خسته شدم.
- آره جون خودت.تو گفتی منم باور کردم.بگو چون سایه باخت دیگه نمی خوای بازی کنی.
- حالا فوقش این طور باشه ،به تو چه مربوطه؟
کنار هم روی ماسه ها نشسته بودیم سولماز از داخل کوله پشتی اش چند ساندیس بیرون آورد و به همه تعارف کرد.
اشکان گفت:
- وای من خیلی گرسنمه بهتره غذا بخوریم.
اردلان گفت:
- ما که گرسنه نیستیم.راستی سولماز شیشه شیر اشکان رو با خودت آوردی یا نه؟کوچولو گرسنه اش شده.
اشکان در حالیکه قیافه غمگینی به خود گرفته بود گفت:
- من نمی دونم چطوری باید از دست این پسر نجات پیدا کنم.
و بعد رو کرد به سولماز و گفت:
- تقصیر تو بود که به این پسره شوهر کردی و باعث شدی که این اردلان فامیل ما بشه.ای خدا تقاص منو از اینا بگیر.
و ساکت شد.بعد از چند ثانیه اشکان گفت:سایه تو چی؟گرسنه نیستی؟
- یه کم!
آرام در گوشم گفت:الان اردلان می گه بهتره ناهار بخوریم.
خندیدم و گفتم:
- دیگه داری زیادی شلوغش میکنی!
- باشه حالا نگاه کن.
چند لحظه بعد اردلان گفت:
- بهتره ناهار بخوریم.
اشکان نگاهی به من کرد و رو به اردلان گفت:
- چرا؟چی شد؟تو که چند دقیقه پیش گرسنه نبودی حالا چرا تغییر عقیده دادی؟
اردلان با خونسردی خاص خودش گفت:
- آخه الان موضوع یه کم فرق می کنه.
- جدا چه فرقی؟ممکنه توضیح بدید آقای دکتر؟
- می دونی چیه اشکان؟چون الان عشق من گرسنه اس باید غذا بخوریم.
من که جلوی دیگران از حرف اردلان خجالت کشیده بودم سرم را پایین انداختم.سولماز آرام گفت:
- چیه؟چرا اینقدر سرخ شدی؟مگه روز اولته که با اردلان آشنا شدی؟
- وای سولماز،من دیگه خجالت می کشم جلوی اردوان و اشکان سرم را بلند کنم.
- کوتاه بیا توام،انگار خلاف شرع کرده گفته عشق من،خب مگه عشقش نیستی،این که دیگه این همه خجالت نداره،سرت رو بلند کن اونا رفتن سایه بون درست کنن.
سرم را بلند کردم،اردلان را دیدم که دست در گردن اردوان و اشکان انداخته و شاد و سرحال قهقهه می زد.
- سولماز نمی دونم چرا اردلان این قدر راحت حرفشو می زنه؟
- تازه اردوان می گه از روزی که با تو آشنا شده از صراحت لهجه اش کمتر شده.
- وای خدا رحم کرده،حالا که اینطوریه ببین قبلا چه طوری بوده.
سولماز خندید و آرام به شانه ام زد و گفت:
- توام دیگه خیلی خجالتی هستی.
بعد دستش را به طرفم آورد و گفت:
- پاشو بریم.
دستش را گرفتم و بلند شدم.بعد از نهار همانطور زیر سایبان نشسته بودیم و به دریا خیره شده بودیم.هر کس با خودش خلوت کرده بود.
سولماز گفت:
- وا!چرا همه ساکت شدید؟اشکان تو یه چیزی بگو.
اشکان دراز کشید و گفت:
- من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.
همگی با هم گفتیم:اُ..ه.
که دوباره اشکان گفت:
چگونه دم توانم زد در این دریای بی پایان
که درد عاشقان آنجا به جز شیون نمی دانم
اردوان گفت:
- پس توام روح لطیفی داری،آره اشکان؟
می دهم جان مرو از من وگرت باور نیست
بیش از آن خواهی بستان و نگهدار جدا
و رو به سولماز کرد و گفت:با الف بگو.
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
و رو به من کرد و گفت:سایه نوبت توئه.
ای که دلبردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن.
همه به اردلان نگاه کردیم تا با حرف نون بیت شعری بگوید.ولی اردلان عصبانی ما را ترک کرد.
اردوان بلند شد،به دنبالش دوید و گفت:
- اردلان!صبر کن،چی شد؟
صدای فریاد اردلان را شنیدم که گفت:
- می خوام تنها باشم ،همین.
اردوان با قیافه درهمی نزد ما برگشت.
سولماز گفت:
- اردوان چی شد؟پس چرا عصبانی شد؟
- نمی دونم.
همه ساکت شده بودیم دیگر هیچ کس حال و حوصله حرف زدن نداشت.من در حالیکه به دریا خیره شده بودم به اردلان فکر می کردم و این که برای چی بدون علت عصبانی شد؟با خود گفتم((تا چند لحظه پیش که حالش خوب بود.))
بعد از یکربعی اشکان گفت:
- بهتر نیست بریم سراغش؟
اردوان سری تکان داد و گفت:
- نه،فایده نداره.
دوباره همه ساکت شدند.اردلان روز دیگران را خراب کرده بود و اعصاب خودش و من را به هم ریخته ود .صدای اردوان را شنیدم که گفت:
- سایه،تو پاشو برو سراغش.
- گفت که می خواد تنها باشه.شاید بیشتر عصبانی بشه.
- نه تو برو،تو تنها کسی هستی که اردلان ازش حرف شنوی داره.پاشو،من خیلی نگرانم.
- اگه یه کمی دیر شد اشکالی نداره؟
- نه ما منتظرتون می مونیم ،فقط برش گردون.
بلند شدم و به طرفی که اردلان رفته بود رفتم پس از طی مسیر تقریبا طولانی دیدم که رو به دریا نشسته بود و سیگار می کشید.
جرات نداشتم نزدیکش بروم.می ترسیدم مرا از خودش براند و این چیزی نبود که می خواستم،کمی منتظر شدم اردلان سیگار دیگری روشن کرد،سیگارش که تمام شد،فریاد کشید:
- چرا،چرا دست از سرم بر نمی داری؟
و سرش را روی زانوهایش گذاشت.چیزهایی با خودش زمزمه کرد که متوجه نمی شدم.بعد از چند دقیقه بلند شد و به سمت دریا رفت.
ترسیدم،فکر کردم می خواهد خودش را غرق کند.به دنبالش دویدم و پشت سرش ایستادم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و آرام زمزمه کردم:
- اردلان!
به طرفم برگشت و به چشمهایم خیره شد.بغضی که در گلویم بود داشت خفه ام می کرد و حلقه اشکی که در چشمانم بود هر لحظه آماده چکیدن بود .اردلان بدون هیچ حرفی به من خیره شده بود.حالا دیگر عصبانی نبود بلکه دلشکسته و غمگین به نظر می رسید.دلم برایش سوخت چه مشکلی داشت که اینقدر اعصاب خودش را فرسوده می کرد.دلم نمی خواست جلوی اردلان اشک بریزم ولی دست خودم نبود ،برایش نگران بودم و بالاخره اشکهایم روی گونه غلتیدند.اردلان با سر انگشت اشکم را زدود.
بدون هیچ حرفی از دریا بیرون امدیم و روی ماسه های خیس نشستیم.
- برای چی اومدی؟
- نگرانت بودم.
- پس چرا زودتر نیومدی؟
- پشت سرت ایستاده بودم ولی.....
- ولی چی؟بگو.
- ترسیدم بیشتر عصبانی بشی.آخه گفتی می خوای تنها باشی.اردلان مشکلی داری؟
- نه.
- پس چرا اینطوری کردی؟ به من بگو.
- الان آمادگیش رو ندارم.بعدا توضیح می دم .
اصراری نکردم و پس از چند لحظه پرسیدم:
- اردلان می خواستی خودتو غرق کنی؟
اردلان دستی به موهایم کشید و گفت:
- ترسوندمت؟
- آره،تا حالا اینقدر نترسیده بودم.حالا جوابمو بده.
- نه می خواستم خنکی آب اعصابمو آروم کنه.
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- خدا رو شکر.
اردلان صورتم را با دستانش گرفت و گفت:
- این نگاه نگرانتو یه بار دیگه هم دیدم.اگه گفتی کجا؟
- الان حضور ذهن ندارم.خودت بگو.
- توی پارک،روزی که سولماز می خواست با پارسا صحبت کنه اون موقع ام نگران بودی.
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
- ولی اون موقع تو منو دوست نداشتی،برای چی نگرانم بودی و حالا برای چی؟
می دونستم که منظورش چیست و می خواهد چه چیزی را بداند.دستهایش را گرفتم و گفتم:
- اون موقع حس انسان دوستی باعث شد که نگرانت بشم،ولی حالا بهت دل بستم.نمی خوام تو این حال و روز ببینمت.می فهمی؟باور می کنی؟تو چرا به عشق و علاقه من شک داری؟
دوباره بغض گلویم را فشرد .سرم را پایین انداختم تا اردلان شاهد ریزش اشکهایم نباشد.اردلان مرا به طرف خود کشید و آرام گفت:
- خانمم،گریه برای چیه؟
همانطور که سرم پایین بود گفتم:
- گریه نمی کنم.
- راست می گی،پس این مرواریدا چیه؟
و سرم را بلند کرد و گفت:
- لبخند بزن ببینم.
- مگه خودت نگفتی برات لبخند نزنم.
- من یه چیزی گفتم تو چرا باور می کنی ،عزیز دلم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- حالا پاشو بریم،همه نگران تو هستن.
و دستم را به طرفش گرفتم.اردلان نگاهی به دستم کرد و گفت:
- آخه مگه می شه این دست ظریف رو پس زد ؟
و دستم را گرفت و در کنار هم به راه افتادیم.
بچه ها با دیدن ما خوشحال شدند ولی هیچ کدام سوالی از اردلان نپرسید،ولی او دیگر آن اردلان شاد و سرحال صبح نبود.
نزدیکی های غروب که داشتیم به ویلا باز می گشتیم اردوان آرام گفت:
- سایه کارت خیلی عالی بود.فکر نمیکردم موفق بشی ولی از اینکه اردلان رو رام کردی خیلی خوشحالم.
- ولی الان که خوشحال نیست،پس معلومه زیادم موفق نشدم.
- نه تو نمی دونی،اردلان وقتی عصبانی می شه ما جرات نمی کنیم بهش نزدیک بشیم.
نگاهی به اردوان کردم و گفتم:
- اردلان چه مشکلی داره،شما می دونی؟
- من می دونم،ولی بهتره خودش برات بگه.اون تو رو خیلی دوست داره.
- نکنه مریض باشه؟
- نه خیالت راحت باشه.یه چیزیه مربوط به گذشته.الان با وجود تو خیلی بهتر شده و مطمئنم که مشکلش به طور کامل بر طرف می شه.
- امیدوارم همین طور که شما می گی بشه.
- نگران نباش،البته به نظر من چیز زیاد مهمی نبوده،ولی اردلان روح خیلی حساسی داره.اون موقع ام خیلی کم سن و سال بود برای همین توی روحیه اش تاثیر گذاشته ولی الان با وجود تو هم دیگه نگرانش نیستم .تو دختر عاقل و مهربونی هستی،من از اینکه تو با اردلان ازدواج کردی خیلی خوشحالم.
- مرسی.
- باور کن اینو از صمیم قلب می گم،اردلان باید به وجود تو خیلی افتخار کنه.
ناگهان اردلان ما بین من و اردوان آمد و گفت:
- من که خیلی به وجودش افتخار می کنم.
و در حالیکه دستهایش را به دور گردن من و اردوان می انداخت گفت:
- باورت نمی شه اردوان من روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که سایه رو به من داد.
و نگاهی به من کرد و گفت:
- قربون خانم خوشگلم برم.
لبم را گزیدم و آرام گفتم:
- اردلان خواهش می کنم.
رو کرد به اردوان و گفت:
- آخی خجالت کشید.پس با اجازه تون ما جلوتر می ریم،توام برو دست خانمتو بگیر که اشکان الان از راه به درش میکنه.
و قدمهایش را سریعتر کرد.
- اردلان خواهش می کنم،یه کم مراعات کن.
- من که چیزی نگفتم که حالا بخوام مراعات کنم.
- دستت رو بردار.من اینطوری جلوی دیگران معذبم.
- سایه تو رو خدا دست بردار،مگه چه کار کردم؟
حرفی نزد.
- سایه اگه ناراحتت می کنه دستمو بردارم.
- من همچین حرفی نزدم فقط گفتم این طوری من جلوی دیگران معذبم.
- این دیگرانی که تو می گی یکی اردوان یکی ام اشکان که مثل برادرته،حالا چی ،بردارم یا نه؟
- نه.
- آفرین دختر خوب،می دونی من از دخترای حرف گوش کن مثل تو خیلی خوشم میاد؟
حرفی نزدم ،نمی خواستم حالا که دوباره کمی حالش بهتر شده ،باز ناراحت شود.
***

nika_radi
29-07-2009, 08:01
فصل بیست و چهارم
دو روز به شروع امتحانات پایان ترم مانده بود؛این ترم به خاطر وجود اردلان کمتر درس خوانده بودم برای همین آمادگی لازم را نداشتم.
اولین امتحانم زبان تخصصی بود که اصلا چیزی نخوانده بودم،با خودم گفتم((چطوری بعضی ها با وجود بچه و شوهر درس می خونن ولی من که عقد کرده ام نتونستم درس بخونم...وای به حال ترم دیگه که توی خونه خودمم.))
روی کتابم خم شده بودم و داشتم لغات را حفظ می کردم که مامان را دیدم ،یک لیوان آب میوه با کیک برایم آورده بود بشقاب را روی میز گذاشت و گفت:
- داری اولین امتحانت رو می خونی؟
- بله،هنوزم اول کتابم.مامان به نظر شما من تا پس فردا ساعت هشت اینو تموم می کنم؟
- آره عزیزم،تلاشت رو بکن موفق می شی.
لیوان آبمیوه را برداشتم و گفتم:ممنون مامان.
- خواهش می کنم،من می رم تا تو درست رو بخونی.برای ناهار صدات می زنم.
بعد از ناهار می خواستم به اتاقم بروم که تلفن زنگ زد ،گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
- سلام.
- سلام اردلان ،خوبی؟
- نه اصلا حالم خوب نیست.
- وا!چرا،چی شده؟
- نمی دونم فقط می دونم حالم خیلی بده.
- یعنی چی؟کجات درد می کنه؟
- دلم،قلبم.
هراسان گفتم:
- قلبت؟اردلان پاشو برو دکتر.قلب شوخی نیستا!
- دکتر برای چی؟
- چقدر بی خیالی،تازه می گی دکتر برای چی؟
- خیلی نگران شدی؟
- اردلان بخوای خودتو لوس کنی قطع می کنم،پاشو برو پیش یه متخصص قلب،وای من خیلی نگرانم ،به من خبر بده.
- نمی دونستم اینقدر برات مهمم.
- جدا نمی دونستی؟
- نه.
- پس اگه نمی دونستی دلیل خنگیته عزیزم.
- اگه راست می گی تو بیا سراغم تا با هم بریم دکتر.
- باشه،آماده باش من تا یک ساعت دیگه میام.
- جدی جدی میای؟مگه امتحان نداری؟
- چرا، ولی تو که خودت نمی ری .بعدشم این موضوع از امتحان مهمتره.
- تو رو خدا،یعنی من مهمتر از امتحانم؟
با حالت استفهام آمیزی گفتم:
- اردلان.
- قربون اون اردلان گفتنت برم.تو نمی خواد زحمت بکشی الان خودم می رم پیش یه متخصص.
- چرا نظرت عوض شد نمی خوای بیام؟
- نه عزیزم،فقط می خواستم ببینم میای یا نه،حالا خودم می رم.
- پس حتما به من خبر بده.من نگرانم.
- فدای تو خداحافظ.
- خدا حافظ.
مامان گفت:
- سایه ،اردلان بود؟
- آره ،می گفت قلبش درد می کنه.
- وا!حتما باهات شوخی کرده.
- نه،گفت الان می ره دکتر.
- نگران نباش،شاید عصبانی شده یه کم قلبش درد گرفته ،حالام که داره می ره دکتر،بهش می گفتی بهت خبر بده.
گفتم:
- مامان،اگه تلفن زد منو خبر کنید.
- باشه عزیزم.
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.خیلی نگران بودم نگاهی به کتابم انداختم ،چهل صفحه خوانده بودم ولی هنوز صد و پنجاه در صفحه دیگر باقی مانده بود ،اما اصلا حوصله نداشتم لای کتاب را باز کنم چه برسد که آن را بخوانم.
کتابم را روی صورت گذاشتم و به فکر فرو رفتم((آخه من که دیروز با اردلان بودم حالش خوب بود فقط یه کم از این که قرار بود تا آخر امتحانات همدیگرو کمتر ببینیم ناراحت بود ولی مشکل خاصی نداشت.وای خدای من حالا که خودش نیست فکرش نمی ذاره درس بخونم.))
نگاهی به ساعت کردم تازه یک ساعت گذشته بود با خودم حساب کردم ((تا اردلان دکتر بره و ویزیت بشه یکی دو ساعتی طول می کشه ای کاش باهاش رفته بودم.))
کتابم را روی پا تختی گذاشتم و چشمهایم را بستم تمام ذهنم متوجه اردلان بود ناگهان بوی ادکلن اردلان را حس کردم خنده ام گرفت با خود گفتم((از بس بهش فکر کردی دیوونه شدی.))ولی نه بوی را کاملا حس می کردم،چشمهایم را باز کردم و اردلان را جلوی دردیدم.
- اردلان نرفتی دکتر؟
- سلام خانومی،به چی می خندی؟
- سلام هنوزم درد می کنه؟
- نه،بهتر شدم.
- خب خدا رو شکر،پس چرا نرفتی دکتر؟
- خب مگه تو نگفتی برم پیش یه متخصص؟
- چقدرم که تو گوش دادی.
- چرا دیگه اومدم،حالام بهترم.
چند لحظه نگاهش کردم و بعد گفتم:
- خیلی مسخره ای یعنی تو منو سر کار گذاشته بودی؟
اردلان آمد و کنارم نشست و گفت:
- نه به جون تو،قلبم درد می کرد.
- بس کن.از اون موقع که تلفن زدی من یه لحظه هم فکرم راحت نبوده،همش به تو فکر می کردم.
گفت :
- قربونت برم،به خدا دلم برات تنگ شده بود،قلبم درد گرفته بود.
- خیلی لوسی،می دونستی؟
- آره حالا به چی می خندیدی؟
- نمی گم.
- مگه می تونی نگی؟
- نه نمی تونم خب پاشو برو که حسابی از درس خوندن انداختیم.
- برم؟عجب مهمون نوازی می کنی من یه دقیقه نیست اینجا اومدم حالا برم؟یه ساعت رانندگی کردم و کوبیدم اومدم اینجا که یه دقیقه ای برم؟
- سزای کسی که منو سر کار بذاره همینه.
- خب باشه ببخشید دیگه از این غلطا نمی کنم،حالا بمونم چی می شه؟
خنده ام گرفت،گفتم:
- اردلان چرا مثل بچه ها رفتار می کنی،پس من کی درس بخونم؟
- همین الان.من که به تو کاری ندارم.
- آخه اینطوری تمرکز ندارم.این ترم اگه مشروط نشم باید خدا رو شکر کنم.
- نه من برات دعا می کنم.
- تو نمی خواد دعا کنی،فقط یه کم مراعات کن.برای من همین کافیه.
- مراعاتتم می کنم خانم.دو ساعت دیگه می رم.
- چی؟دو ساعت.
- دیگه چونه نزن.درست رو بخون که نگی من نذاشتم درس بخونی .کتابم را باز کردم که اردلان گفت:
- برنامه امتحاناتت رو بده تا بیام سراغت.
- مگه تو کار و زندگی نداری؟
- نه ،کجاست؟
- روی میز مطالعه.
بلند شد و گفت:
- درست رو بخون.
داشتم متنی را ترجمه می کردم که به اشکال برخوردم.نمی توانستم آن را روان ترجمه کنم.مداد را گذاشتم زیر چانه ام و دوباره از اول متن شروع کردم،ولی فایده نداشت.خط پنجمش خوب از آب در نمی آمد،ورقه ای را برداشتم و گذاشتم لای کتابم تا از یکی از بچه ها بپرسم.سرم را بلند کردم اردلان محو تماشای من بود،وقتی که دید نگاهش می کنم گفت:
- سایه بیا یه معامله بکنیم.
- دوباره چه فکری به سرت زده؟
- ببین من به جای اینکه دو ساعت اینجا بمونم یک ساعت می مونم در عوض تو توی این یک ساعت درس نخون.
و نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- الان ساعت چهاره،یعنی تا ساعت پنج.
کتابم را بستم و گفتم:
- باشه،ولی باید سر ساعت تشریف ببری ها!
- باشه،من برنامه امتحاناتت رو دیدم پنج تا ساعت هشت صبح داری،دو تا ده صبح و دوتا چهار بعد از ظهر.
- خب؟
- من می تونم ساعت هشت و چهار برسونمت،فقط می مونه ده صبح که باید سر کار و زندگیم باشم.
- اردلان،اگه تو منو برسونی باید با تاکسی برگردم،سخته.
- منتظرت می مونم و برت می گردونم.
- آخه اون موقع تو یک ساعت جلوی در دانشگاه سرگردونی.
- اشکالی نداره در عوض تو رو می بینم،تو روزهای شنبه ام امتحان نداری.پس تو پنج شنبه ها بعد از امتحانت با منی،جون من خوب برنامه ریزی نکردم؟
- چرا از این بهتر نمی شه.
- سایه راستی کار ما ردیف شده تاریخ عروسی هم یک هفته بعد از امتحانات شماست.یعنی درست اول مرداد قراره پدر شب با پدرت تماس بگیره.
- حالا چه عجله ای داری؟باشه اواسط مرداد.
- نه من نمی تونم بیشتر از این صبر کنم.
- آخه شاید بابا و مامان آماده نباشن.
- نه خیر من همین الان با مامانت صحبت کردم.گفت ما کارامون ردیفه.
- اِ،خب پس اینم از تاریخ عروسی دیگه برنامه ای ،چیزی نداری؟
- فعلا که نه،حالا تا ببینم چی پیش میاد.
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- اِ،همین الان ساعت چهار بود چطور شد چهار و پنجاه دقیقه.
- حتما خیلی بهت خوش گذشته.
- خب معلومه ،مگه به تو بد گذشت؟
- نه،ولی دیگه باید از هم خداحافظی کنیم.
- اِ،ببین چطوری داره منو بیرون می کنه.
- اردلان به جون تو درس دارم وگرنه مشکلی نبود تا شب ام می موندی ولی حالا نه.
- خب مثل اینکه دیگه اینجا جای ما نیست.
- اردلان منم دلم برات تنگ می شه ولی چاره ای نیست.
نگاهی به من کرد و گفت:
- تو و دلتنگی!حرفهای عجیب و غریبی می شنوم.
- میل خودت دوست داری باور کن،دوست نداری نکن.
- دوباره ناراحت شد و برای من لباشو غنچه کرد.
با اینکه خنده ام گرفته بود سعی کردم نخندم.
- اِاِ،ببین چه تلاشی می کنه نخنده.حالا یه لبخند بزن تا برم.
لبخندی زدم .اردلان گفت:
- ببین برای اینکه منو زودتر بیرون کنه تا گفتم لبخند بزن گوش داد،حالا روزای دیگه باید کلی بهش التماس کنم تا یه لبخند بزنه.
نگاهش کردم و گفتم:
- اردلان،واقعا که!
- باشه.
- حالا ببین چقدر رشوه می گیره تا بره.
- چه کار کنم ،تو که همین طوری منو تحویل نمی گیری.مجبورم ازت رشوه بگیرم.
و گونه اش را جلو آورد.
خواسته اش را اجابت کردم و گفتم:
- خب خداحافظ.
- فقط همین یه دونه؟
- نه،نود و نه تای دیگه ام برات پست می کنم.
خندید و گفت:
- می دونی سیلی نقد به از حلوی نسیه.
گفتم:
- خب تشریف ببرید.
- پس به امید دیدار تا دوشنبه ساعت هفت صبح.
- دیر نیای.
- چشم عزیزم،بای.
- خداحافظ.
و به دنبالش رفتم.
- دیگه نمی خواد تو زحمت بکشی ،خودم می رم.
- نه می خوام مطمئن بشم که رفتی.
- سایه دوباره داری شلوغش میکنی ها.
به سمت در هلش دادم و گفتم:
- حالا ببین تا بخواد بره منو می کشه.
اردلان خنده ای از سر خوشی کرد و گفت:
- بیا بریم.
تا جلوی در بدرقه اش کردم.
- دلم برات تنگ می شه.
- منم همین طور اردلان.
اردلان رفت سوار ماشین شد موقعی که می خواست حرکت کند دستی برایم تکان داد،لبخندی زدم و دستم را به علامت خداحافظی برایش تکان دادم و داخل رفتم.
***

nika_radi
30-07-2009, 07:48
فصل بیست و پنجم-1
بالاخره امتحانات با تمام سختی هایش به پایان رسید،دقیقا یک هفته دیگر به تاریخ عروسی باقی مانده بود ،وقتی فکر می کردم می دیدم چقدر شش ماه زود گذشته بود.
من و بابا و مامان در این هفته لحظه ای آرامش نداشتیم.هر روز صبح ساعت هفت از خواب بیدار می شدیم و تا آخر شب به کارها سر و سامان می دادیم.
جهیزیه ام را با کمک اردلان طبق سلیقه خودمان چیده بودیم.کار چیدن خانه سه روز وقت برده بود به طوری که شدیدا احساس خستگی می کردم.مامان هم اصرار داشت که زیاد خودم را خسته نکنم.
روز سه شنبه را برای خرید تعیین کرده بودیم.از صبح با اردلان از خانه خارج شدیم و ساعت یازده شب به خانه برگشتیم،از شدت خستگی نمی توانستم روی پایم بایستم،ولی اردلان اصلا احساس خستگی نمی کرد.
نگاهی به من انداخت و گفت:
- سایه خسته شدی؟
- تو خسته نشدی؟
- نه پر از انرژی ام.سایه من خیلی خوشحالم ،تو برو استراحت کن من می رم خریدامونو جا به جا می کنم.
- خب پس خداحافظ.
- به امید دیدار،خوب استراحت کن.
به اتاقم رفتم و از شدت خستگی بیهوش شدم.صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم چشمهایم را باز کردم و گفتم:
- سلام مامان.
- سلام،صبح به خیر،نمی خوای بیدار شی؟
- مگه ساعت چنده؟
- نه و نیم.پاشو یک ساعت دیگه اردلان میاد سراغت.
- به سولماز تلفن زدید؟
- نه اردلان خودش تلفن زده .
بلند شدم و سریع دوش گرفتم دیگر تقریبا آماده شده بودم که زنگ زدند.صدای سلام و احوالپرسی سولماز را شنیدم روسری ام را گره زدم و پایین رفتم.
سولماز با دیدن من گفت:
- ساعت خواب!
- به به سلام عروس خانم.
سولماز گفت:
- بیا زودتر صبحانه بخور که اردلان سر می رسه.
- چشم،شما امر بفرمایید.
چند دقیقه بعد اردلان به دنبالمان آمد ،وقی وارد مغازه مورد نظر شدیم سولماز گفت:
- سایه این مغازه لباسای قشنگی داره فقط از خودت ادا اصول در نیار.
- چشم.
من و سولماز تصمیم گرفته بودیم که لباسهایمان را ست برداریم و در آخر از بین آن همه لباس یک لباس دکلته انتخاب کردیم که سینه اش تماما سنگ دوزی شده بود و دامنش روی زمین کشیده می شد.بعد یک جفت کفش باز سفید رنگ که بندهایش به دور ساق پا بسته می شد انتخاب کردیم.
بعد از خرید اردلان گفت:
- خانما من یه پیشنهاد دارم.
- چه پیشنهادی؟
- حالا که خریدمون تموم شده بهتره یه تلفن به اردوان بزنیم و با هم بریم رستوران آخرین ناهار دوران مجردی رو بخوریم.
موبایلش را درآورد و گفت:
- زنگ بزنم؟
من و سولماز سری به علامت موافقت تکان دادیم و اردلان شماره تلفن اردوان را گرفت و قرار گذاشت.یک ساعتی منتظر اردوان بودیم تا آمد.
- سلام به همگی، ببخشید منتظرتون گذاشتم.
اردلان در حالیکه لبخند می زد گفت:
- سولماز رو بهت بخشیدم حالا دیگه چی می خوای؟
اردوان خندید و گفت:
- هیچی،خیلی ممنون.
- نخند،برای چی اینقدر ذوق زده شدی؟سولماز فکر می کنه خبریه.
- خودت که حال و روزت بدتر از منه، داداش.
اردلان نگاهی به من کرد و گفت:
- کی می گه من خوشحالم؟
- شلوغش نکنید،هر دوتاتون خوشحالید.
- سولماز کوتاه بیا،شما دو نفر که از ما خوشحالترید.
اردوان هم که شیطنتش گل کرده بود گفت:
- آره عزیزم.ما به خاطر شما خوشحالیم.
سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- سایه این دوتا چی دارن می گن،تو می فهمی؟
- نه ترجمه کن ببینم.
- تو خوشحالی یا اینکه مثل من هنوزم شک داری؟
- شک که نه ولی یه ذره تردید دارم.
- پس شما دو تا هنوز تردید داری آره،اردوان حلقه ازدواجتو در بیار بده به سولماز تا از شک و تردید بیرون بیاد.
اردوان در حالیکه می خندید گفت:
- حالا چرا اول من در بیارم؟تو بزرگتری،اول شما بعد من.
اردلان دستی به صورتش کشید و گفت:
- باشه برای بعد،الان موقع مناسبی نیست.
نگاهی به اردلان کردم و گفتم:
- پس چرا پشیمون شدی؟
- آخه کارتهای عروسی رو پخش کردیم ،زشته.
- اردلان جان بهتره این بحث رو ادامه ندیم،مثل این که داره به ضررمون تموم می شه.در همین موقع غذا را آوردند.
موقعی که از رستوران بیرون آمدیم اردوان گفت:
- اگه موافقید با هم بریم کرج،ببینید از سلیقه من و اردلان خوشتون میاد یا نه؟
جشن عروسی ما و سولماز و اردوان در باغ کرج برگزار می شد،البته این نظر اردلان بود چون دوست داشت جشن عروسی در باغ باشد و سولماز و اردوان هم قبول کردند.
وارد باغ که شدیم از جلوی در ورودی باغ دور تنه درختها به صورت مارپیچ ریسه پیچیده شده بود.محوطه باغ هم پر بود از صندلی،انتهای باغ هم میزهای غذا چیده شده بود.
میدان بزرگی هم برای رقص بود که دور تا دورش کنده های درخت چیده شده بود که هر کدام با ریسه ای از لامپ های کوچک به دیگری متصل شده بودند.
اردلان گفت:
- البته الان چون روزه،زیاد قشنگ نیست،شب که چراغها روشن بشه قشنگی خودشو نشون می ده.
- نه الانم خیلی قشنگه دستتون درد نکنه.
- خواهش می کنم.
- اردلان بهتره بریم من کلی کار دارم.
سولماز با بی حوصلگی گفت:
- وای امان از کار،من هنوز لباسام رو نبردم سایه،تو چی؟
- من لباسام رو که نبردم هیچ،کتابا و یه سری چیزهای دیگه ام نبردم.
و رو کردم به اردلان و گفتم:
- اردلان اگه کاری نداری بیا کمک من.
- چشم،در خدمتتون هستم.
سوار ماشین که شدم پرسیدم:
- اردلان تو وسایل شخصیت رو بردی؟
- آره صبح قبل از اینکه بیام سراغت بردم و مرتبشون کردم.
- آفرین زرنگ شدی.
- اگه زرنگ نبودم که تو از دستم رفته بودی.
- ولی اردلان من حسابی خسته ام ،اگه تو عجله نمی کردی و عروسی رو برای هفته دیگه گذاشته بودی خیلی بهتر بود.
- تو زیاد خودت رو خسته نکن من خودم وسایلت رو می برم توام برو استراحت کن تا خستگیت برطرف بشه.راستی فردا برای چه ساعتی باید آرایشگاه باشی؟
- ساعت یک ولی باید زودتر از خونه بریم بیرون تا یک اونجا باشیم،وای که اصلا حوصله آرایشگاه رفتن رو ندارم.
- سایه الان که رفتیم خونه تو برو استراحت کن.
- پس تو چی؟تو که این هفته بیشتر از من زحمت کشیدی.
- من که اصلا خستگی احساس نمیکنم،تازه کار دیگه ای نمونده ،تا شب تموم می شه.
به خانه که رسیدیم،اردلان لباس های من را جمع کرد و در ماشین گذاشت و برگشت و تا کتابها را ببرد که مامان گفت:
- کتابا که حالا لازم نیست بعدا سر صبر ببرید،تو هم خسته شدی اردلان جان.
اردلان نگاهی به من انداخت و گفت:
- سایه نظرت چیه؟
- باشه برای بعد.
موقع خداحافظی اردلان گفت:
- خب عزیزم دلم می خواد فردا که می بینمت سرحال سرحال باشی،حالا برو استراحت کن.
- توام زیاد خودت رو خسته نکن.
خداحافظی کردم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و گفتم:
- مامان،من خیلی احساس خستگی می کنم.
مامان برایم یک لیوان شربت آورد و گفت:
- اینو بخور و بخواب،برای شام بیدارت می کنم.
- نه،اگر خودم بیدار شدم که هیچی وگرنه برای شام بیدارم نکنید.به خواب بیشتر از غذا احتیاج دارم
***

sepideh_bisetare
30-07-2009, 12:06
من شدیداً منتظرماااااااااا

nika_radi
30-07-2009, 14:51
فصل بیست و پنجم-2
ساعت دوازده بود که به همراه سولماز و اردلان به آرایشگاه رفتم،خواب خوب شب گذشته خستگی را از تنم بیرون کرده بود و حالا سرحال بودم.به مادام گوشزد کردیم که آرایش مو و صورتمان کاملا شبیه هم باشد.
- حتما خیالتون راحت باشه،دلم می خواد خیلی خوشگلتون کنم.پس فقط باید صبر و حوصله کنید تا من با دقت کارم را انجام بدم.
خلاصه من و سولماز دقیقا شش ساعت زیر دست مادام ودستیارانش بودیم،بعد از اینکه آرایش مو و صورتمان تمام شد مادام اجازه نداد خودمان را در آینه ببینیم و گفت:
- اول لباستونو بپوشید ،بعد.
وقتی خودمان را در آینه دیدیم واقعا از قیافه خودمان تعجب کرده بودیم.مادام به قدری ماهرانه و زیبا ما را آرایش کرده بود که مثل ماه می درخشیدیم.
بعد از چند دقیقه آقایان به دنبال ما آمدند،اردلان با دیدن من چند لحظه مکث کرد ،وقتی جلو آمد گفت:
- وای سایه نمی دونی چی شدی؟ماه.
- مرسی،توام خیلی خوشگل شدی.
- ولی نه به اندازه تو ،عزیز دلم.
- نمی خوای دسته گل رو به من بدی؟
اردلان لبخندی زد و گفت:
- تو رو که دیدم همه چیز از یادم رفت.تقدیم به عروسم با عشق.
- مرسی.
جلوی در ماشینهای عروس به انتظار ما بودند.حتی ماشین ها مثل هم تزیین شده بودند در راه کرج اردلان حتی یک بار به من نگاه نکرد و گفت:
- سایه اگه نگاهت کنم،دیگه به مراسم عروسی نمی رسیم.وای اگه بدونی من چقدر احساس خوشبختی می کنم،من از اینکه تو مال من شدی به خودم می بالم،تو چی،از این که من همسرتم خوشحالی؟
- خب معلومه،امیدوارم همسر خوبی برات باشم.
- مطمئنم که همسر خوبی هستی،منم تلاشم را می کنم تا تو رو خوشبخت کنم.
- مرسی،امیدوارم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم.
- این نهایت آرزوی منه.
زمانی که به باغ رسیدیم ،پر بود از جمعیتی که به افتخار عروس و داماد دست می زدند .یکی دو ساعت طول کشید تا به همه میهمانان خوشامد گفتیم.
اردلان برایم حرفهای عاشقانه می زد و من از اینکه اردلان این قدر به من علاقه داشت سر از پا نمی شناختم.
- سایه نمی دونی من چقدر منتظر این شب بودم.از امشب به بعد برای همیشه در کنار خودمی وای که چقدر من خوشبختم.یعنی مردی به خوشبختی من پیدا می شه؟من که فکر نمی کنم.سایه بیا بریم توی ساختمون تا من نگات کنم.
- وا!اردلان ،جون من دیوونه بازی در نیار،الان که داری نگاه می کنی،گذشته از اون مگه تو بار اولته که منو دیدی...این قدرم به من خیره نشو،زشته.
- چون می دونستم این حرف و می زنی بهت این پیشنهاد رو دادم.
- وای اون که ضایعتره من و تو نیم ساعتی غیبمون بزنه.
- پس به نگاه کردنم اعتراض نکن.
و خیره خیره نگاهم کرد.
خنده ام گرفت.سعی کردم نخندم و خنده ام به لبخندی تبدیل شد که صدای اعتراض اردلان را بلند کرد:
- سایه دوباره تو جلوی همه این طوری لبخند زدی؟
- دست بردار اردلان،من که طوری لبخند نمی زنم.
- فکر می کنی.تو که چیزی از لبخند نمی دونی،پس حداقل به حرف من گوش بده.
- آقا از کجا این همه اطلاعات رو به دست آوردن،نکنه تو دانشگاه واحدش رو پاس کردی؟
- وای من با این زبون چیکار کنم،آقایون این اطلاعات رو ذاتی به دست میارن می خوای چند نفر بیارم بهت بگن چه طوری لبخند می زنی.
- اردلان تو به همه حالات من می گی یه جوریه.این طوری لبخند نزن،اخم نکن بااین اخمت ته دل آدم می لرزه،این طوری نگاه نکن آدم دیوونه می شه،اصلا و ابدا به جایی خیره نشو،چرا با صدای بلند می خندی،بی صدا می خندم می گی وقتی بی صدا می خندی توجه آدم به لب و دهن و دندونات جلب می شه،چرا این طوری راه می ری،انگار پات رو روی زمین نمی ذاری،چرا این قدر با ناز حرف می زنی و صدات رو می کشی،جون من وقتی با مردای دیگه حرف می زنی صداتو این طور نکن،تو خیلی متعصبی.
به اردلان نگاه کردم ،محو تماشای من بود بعد از چند لحظه ای که دید ساکت شدم به خودش آمد و گفت:
- سایه،می گم...
- واقعا که اردلان!تو اصلا به حرفای من گوش کردی یا نه؟
در حالیکه می خندید گفت:
- راستش رو بخوای نه،چون اونقدر صدات و نگات و حالت صورتت همراه حرکاتی که به چشم و ابروت می دادی جذاب بود که متاسفانه نفهمیدم.حالام اگه ممکنه همه اینا رو حذف کن و فقط حرفت رو یه بار دیگه بزن.
با خشم نگاهش کردم و گفتم:
- وای خدای من؟
- سایه نمی شه عادی عصبانی بشی؟
- به پیر،به پیغمبر من همه این حالاتم عادیه،من همیشه همین طور بودم.طور دیگه ای هم بلد نیستم بشم.
- باشه،باشه من که طاقت این نگاه خشمگین تو رو ندارم تو حتی وقتی عصبانی می شی بازم زیبایی.
- می دونی چیه اردلان؟
- جانم،تو بگو.
- من می ترسم کار به جایی برسه که اگه من خواستم بمیرم تو بگی سایه حالا نمی شد تو عادی بمیری یا می گی این طوری که تو داری می میری مردهای مرده تنشون تو گور می لرزه.
اردلان که عصبانی شده بودگفت : دیگه حق نداری جلوی من از مردن حرف بزنی،فهمیدی؟
فقط نگاهش کردم و حرف نزدم.دستم را گرفت و گفت:
- سایه با توام،فهمیدی؟
- نه.نمی دونی ،اردلان وقتی عصبانی می شی به قدری جذابی که آدم فقط محو تماشات می شه.من فقط می دیدم لب و دهنت داره تکون می خوره،یعنی داشتی با من حرف می زدی؟اردلان جون من برای خانمای دیگه این طوری عصبانی نشو همین طوری هم دل همه خانما رو می بری،دیگه لازم نیست با خشم نگاهشون کنی،اصلا از این به بعد باید شبانه روز یه عینک آفتابی بزنی که خانما چشمای تو رو نبینن.علی الخصوص اون نگاه مخصوصت پدر آدمو در میاره.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:من فقط همین طوری بلدم عصبانی بشم.
و چشم و ابروهایش را مثل من حرکت داد.سرم را پایین انداختم که خنده ام را نبیند.
ساعت دو بعد از نیمه شب مراسم عروسی به پایان رسید و ماشین های عروس و داماد از باغ بیرون رفتند،تعداد زیادی ماشین به دنبال ما حرکت می کردند.واقعا که عروسی با شکوهی بود.
*****

babelirani
30-07-2009, 16:12
رمان قشنگی داری موفق باشید
ولی تا اون جایی که من خوندم یکم زیاد از شیطون بودن سایه حرف زده میشه

Dreamland
31-07-2009, 10:44
مرسی...........

nika_radi
31-07-2009, 17:33
فصل بیست و پنجم-3
خانه من و سولماز دو آپارتمان بزرگ در یکی از برجهای شمال تهران بود.خانه ای شیک که با وسایل لوکس و بسیار زیبا تزیین شده بود .
زمانی که به خانه رسیدیم اردلان گفت:
- فقط می خوام نگات کنم.
بعد از مدتی ضبط را روشن کرد و آهنگ آرامی گذاشت و همین طورکه مرا با آهنگ می چرخاند،گاهی چنان به خودش فشارم می داد که هر لحظه فکر می کردم دیگر نفسم بالا نمی آید.
نیم ساعتی بود که همراهش می چرخیدم و تقریبا از خستگی ،بی حال شده بودم،ولی اردلان اصرار داشت که باز هم ادامه بدهم.
- اردلان باور کن خسته ام.
- می دونم،ولی دل منو نشکن.فقط یک دور،خواهش می کنم.
بعد از ده دقیقه ای گفتم:
- اردلان من دارم از شدت خواب بیهوش می شم.
اردلان کمکم کرد بایستم و بعد گفت:
- خب،حالا دیگه می تونی بری بخوابی کوچولوی خواب آلو.
و مرا به اتاق خواب برد و روی تخت خواباند.
- اردلان،می خوام لباسمو عوض کنم.
- نه،نه باید همین طوری بخوابی.
و بعد بالای سرم نشست.
- مگه تو نمی خوای بخوابی؟
- نه می خوام ببینم تو ،توی خواب چه شکلی هستی.تو بخواب تا من نگات کنم.
موهایم را نوازش کرد .با نوازش موهایم کم کم مست خواب شدم و دیگر نفهمیدم کی خوابم برد.نمی دانم چقدر خوابیده بودم که از صدای نفسهای اردلان از خواب بیدار شدم اول خیلی ترسیدم و بعد به یاد آوردم این اولین شبی است که من و اردلان در کنار هم هستیم.
- عزیزم چقدر می خوابی؟پاشو دیگه فکر نمی کنی چیزی رو فراموش کرده باشی؟
از حالتش متوجه شدم که حسابی از خود بی خود شده است.صدایش کردم :
- اردلان.
با صدای خش داری گفت:
- جان دلم،بگو.
- تو چی خوردی؟
- فقط یه کم.....توام می خوری؟
با عصبانیت گفتم:
- نه،توام بهتره دیگه نخوری.
در حالی که نگاهم می کرد،گفت:
- باشه،هر چی تو بگی ملوسک.
ولی او در حالت طبیعی نبود.از دستش ناراحت بودم.به کلی عقلش را از دست داده بود.
و به این ترتیب اولین شب زندگی من و اردلان به صبح رسید.با روشن شدن هوا از خواب بیدار شدم.اردلان کنارم آرام خوابیده بود،قیافه اش در خواب آنقدر معصوم بود که شک کردم نکند این چیزها را در خواب دیده باشم ولی با دیدن شیشه...همه چیز را باور کردم.
از حمام که بیرون آمدم اردلان هنوز خواب بود.وضعیت اتاق خواب آشفته بود.یک زیر سیگاری پر از ته سیگار روی پا تختی بود.آرام و بی سر و صدا سامانی به وضعیت آشفته اتاق دادم.اتاق که مرتب شد به آشپزخانه رفتم تا صبحانه را آماده کنم.
وقتی به اتاق خواب برگشتم تا اردلان را بیدار کنم،صدای شر شر آب را شنیدم و فهمیدم که بیدار شده ،تخت را مرتب کردم و از اتاق بیرون آمدم.
موسیقی ملایمی گذاشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و چشمهایم را بستم.دلم می خواست بدانم برای چی اردلان چنین کاری کرده ،تا به حال ندیده بودم که چیزی بخورد و همین باعث تعجبم شده بود.
با صدای اردلان که گفت:
- هنوز خوابی ملوسک؟
چشمهایم را باز کردم اردلان گونه ام را بوسید و گفت:
- سلام عشق من ،حالت خوبه؟
- سلام،تو خوبی؟
- می بینی که سرحال سرحالم،کی از خواب بیدار شدی؟
- یک ساعتی می شه.
- صبحانه خوردی؟
- نه منتظر تو بودم.
- قربونت برم که اینقدر مهربونی.
و بلندم کرد و به آشپزخانه برد و گفت:
- تو بشین،من همه چیزو آماده می کنم.
و بعد صبحانه کاملی روی میز چید.خودش لقمه می گرفت و در دهانم می گذاشت.بعد از صبحانه به هال آمدم و روی کاناپه نشستم.اردلان کنارم نشست و گفت:
- سایه،مگه من و تو به هم نامحرمیم که این طوری لباس پوشیدی؟
دستم را گرفت و همراه خود به اتاق خواب برد به طرف کمد رفت و تاب و دامن کوتاهی را برایم انتخاب کرد و گفت:
- اینا رو بپوش.
- اردلان مگه این لباسها چه اشکالی داره؟
- هیچی،فقط من دوست ندارم تو این لباسارو بپوشی.آخه عزیز من توی این گرما لباس یقه ایستاده پوشیدی که چی؟گرمازده می شی کوچولو.
.....

Dreamland
31-07-2009, 18:48
مرسی...............

mat.xxx
02-08-2009, 17:09
اگه میشه ادامشو بذار.
مشتاقانه منتظرم.

nika_radi
03-08-2009, 12:50
فصل بیست و پنجم-4
نزدیکیهای غروب برای رفتن به خانه پدر شوهرم آماده شدم.لباس پوشیده ای انتخاب کردم و پوشیدم.داشتم آرایش می کردم که تلفن زنگ زد اردلان گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- سایه چقدر دیگه آماده ای؟
- پنج،شش دقیقه دیگه.
اردلان بعد از تلفن لباسهایش را تعویض کرد و کت و شلوار مشکی با پیراهنی سفید پوشید و کرواتش را به دستم داد و گفت:
- اینو گره می زنی؟
کرواتش را برایش بستم.نگاهش کردم و گفتم:
- خیلی خوش تیپ شدی.
با هم از خانه خارج شدیم،اردوان و سولماز هم زمان با ما بیرون آمدند.من و سولماز همدیگر را در آغوش کشیدیم.
اردلان با تعجب به ما نگاه کرد و گفت:
- مگه چند وقته همدیگرو ندیدید؟!
من و سولماز که خنده مان گرفته بود همدگیر را رها کردیم و به پایین رفتیم.وقتی به خانه آقای امیری رسیدیم ماشین پدر و عمو جلوی در پارک شده بود،وارد حیاط که شدیم دو گوسفند جلوی پایمان قربانی کردند.
با دیدن مامان و بابا فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده .مامان را بوسیدم و گفتم:
- دلم براتون یه ذره شده مامانی.
مامان که اشک در چشمهایش حلقه بسته بود گفت:
- الهی مامان فدات بشه خوبی،همه چی رو به راهه؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بله،خیالتون راحت باشه.
و بعد پدرم را در آغوش کشیدم.
- عروسکم ،جات تو خونه خیلی خالیه،فکر نمی کردم دوری از تو اینقدر سخت باشه.
- منم دلم برای شما تنگ باشه.
اشکان با دیدن بابا و مامان که از دوری من ناراحت بودند گفت:
- خاله،تلفن می زدی به من می اومدم براتون اونقدر شیرین زبونی می کردم که اصلا یادتون می رفت یه روزی دختری به اسم سایه داشتید.
- اشکان اینقدر حرف مفت نزن ،می شه؟
- آره ،چرا نمی شه ولی تو باید بدونی که از این به بعد باید با من بهتر صحبت کنی هر چی باشه من برادر بزرگتر جاریت هستم.
بعد از نیم ساعتی مجلس عادی شد.پدر ها با هم صحبت می کردند مادر ها هم با هم بودند.
ما جوانتر ها هم یک طرف نشسته بودیم و اشکان برایمان لطیفه تعریف می کرد.بعد از تعریف چند تا لطیفه ،گفت:
- اگه یه جک ترکی بگم شماها بدتون نمیاد؟
اردوان گفت:
- تو که هر چی می خوای می گی ما این یکی ام زیر سبیلی رد می کنیم.راحت باش.
اشکان نگاهی به اردلان کرد و گفت:
- توچی،بدت نمیاد؟
- نمی دونم،اول باید بشنوم بعد ببینم بدم میاد یا نه.
- پس نمی گم.
نگاهی به اردلان کردم و گفتم:
- اردلان....
اردلان نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت:
- باشه،کاریش ندارم.
اشکان لبخندی زد و گفت:
- پس با اجازه تون .
و شروع کرد به تعریف کردن و قسمتی از آن را به لهجه ترکی گفت که همه از خنده غش کرده بودند.
خلاصه تا موقع شام اشکان همین طور حرف می زد و ما را می خنداند و جالب این که خودش کوچکترین لبخندی نمی زد،بعد از شام اردلان گفت:
- پاشید بریم کتابخونه.
و دستم را گرفت اردوان و سولماز هم بلند شدند.
اردلان گفت:
- اشکان تو نمیای؟
- نه شما ها دو نفر،دو نفر با هم هستید ولی من تنهام.
اردلان لبخندی زد و گفت:
- پس توام آره،خب آقای سرمدی براش زن بگیرید.
- آخ اردلان دست گذاشتی رو نقطه حساسی،هر چی می گم این مریم خانم رو برای من خواستگاری کنید هیچ کس به حرفم گوش نمیده .
سولماز گفت:
- مریم خانم کیه؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پسر چقدرم به هم می آید.من که تا به حال زوجی به این متناسبی ندیدم.
سولماز گفت:
- اشکان مریم خانم کیه؟
- ای بابا!مریم خانم رو که الان چایی آورد نمی شناسی؟
همه زدند زیر خنده که خاله سهیلا گفت:
- اشکان یه بار می شنوه ،بد می شه.
- چه بدی؟خودش که راضیه ،نه این که فکر کنید می خوام بیارمش خونه نه،همین جا می مونه ،من که میام اینجا وقتی می خوایم بریم کتابخونه ،این دوتا دست زنشون رو می گیرن ما هم دست یکی رو می گیریم و می بریم.ما به همین قانع ایم.
- اشکان بابا من موندم تو چطوری این حرفا رو سر هم می کنی؟
- خودمم چند ساله داره فکر می کنم ولی هنوز به جایی نرسیدم.
- اشکان اگه فقط موضوع دست گرفتنه که می تونم دستم رو بهت بدم.
- من با تو بهشتم نمی رم وای به حال کتاب خونه ،سایه صداش کن بشینه سر جاش.من نمی دونم این چرا دوست داره داغ دل منو تازه کنه؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پس ما میریم،توام به مریم خانمت فکر کن تا اموراتت بگذره.
در کتاب خانه یکراست به طرف کتب تاریخی رفتم،داشتم کتابها را نگاه می کردم که اردلان آرام گفت:
- یادته اون دفعه هم اینجا با من تنها بودی؟
به دور و برم نگاه کردم از سولماز و اردوان خبری نبود گفتم:
- از دست این کتابا،پس اینا دوباره کجا غیبشون زد؟
- یادته چقدر ترسیده بودی،ترس رو توی چشمات می دیدم علی الخصوص وقتی در اتاق خواب منو باز کردی.
- وای اردلان توام عجب حافظه ای داری!
- اون موقع که فهمیدی ناراحت شدم و اسمم رو صدا کردی،خودم رو خیلی کنترل کردم که یه بار بغلت نکنم.آخه اولین باری بود که اسمم رو صدا می کردی.سایه من خیلی دوستت دارم.تو چی؟
دستم را در موهایش فرو بردم و گفتم:
- معلومه ،اگه دوستت نداشتم که حالا اینجا نبودم.
- بیا بریم.
موقع خداحافظی پروانه دو دست بند زیبا به من و سولماز هدیه داد .............

nika_radi
03-08-2009, 12:52
دوستان شرمنده تو این مدت یه آدمی تشریف برده بود رو اعصابم به حدی که دلم می خواست دیگه پامو تو سایت نذارم ولی دلم نیومد داستانو نصفه بذارم ببخشید منتظر بودید

nika_radi
03-08-2009, 16:13
قربونت برم سمیرا جونم ولش کن مهم نیست

nika_radi
03-08-2009, 16:57
فصل بیست و پنجم-5
به خانه که آمدیم به خاطر شب قبل استرس داشتم.می ترسیدم این برنامه اردلان همیشگی باشد،اما خوشبختانه خبری نشد،ولی من تا صبح مدام کابوس می دیدم و از خواب می پریدم.
صبح اردلان ساعت نه از خانه خارج شد،من و سولماز از صبح تا شب که اردوان و اردلان به خانه آمدند کنار هم بودیم.
شب که اردلان به خانه آمد از جلوی در گفت:
- سایه؟
به طرفش رفتم و گفتم:
- سلام.
- سلام خانم،خسته نباشید؟
لبخندی زدم و گفتم:
- تو هم همین طور.
از داخل کیفش جعبه کادو پیچی را در آورد و گفت:
- قابل عروس نازم رو نداره.
کادو را از دستش گرفتم و گفتم:
- ممنون.
- خواهش می کنم.
و به اتاق خواب رفت و از همان جا گفت:
- سایه،من رفتم دوش بگیرم.
جعبه را باز کردم ،پلاک ظریفی بود که نام اردلان روی آن حک شده بود.پلاک را به دستم بستم و دستم را جلوی آینه گرفتم،روی دستم به خوبی جا افتاده بود.
اردلان بعد از چند دقیقه ای از حمام بیرون آمد،برایش شربتی ریختم و به هال بردم و به او که داشت موهایش را سشوار می کرد گفتم:
- اردلان برایت شربت ریختم تا گرم نشده بیا.
اردلان از آینه نگاهی به من کرد و گفت:
- ازش خوشت اومد؟
- آره خیلی قشنگه ،ممنون.
اردلان به طرفم آمد و گفت:
- سایه می دونی امروز چه فرقی با روزای دیگه داشت؟
- نه بگو.
- من امروز احساس کردم که واقعا ازدواج کردم،صبح که از خونه رفتم تو رو دیدم ،الانم که اومدم باز تو رو دیدم.
- اردلان شربتت گرم شد.
لیوان را برداشت و گفت:
- بخور.
- نه مرسی،برای تو ریختم.
- یه ذره،تا تو نخوری من لب به این شربت نمی زنم.
جرعه ای از شربت خوردم و لیوان را به دستش دادم و گفتم:
- بفرمایید.
اردان شربت را که خورد گفت:
- مزه این شربت با تمام شربتهایی که تا حال خوردم فرق می کرد.
- حتما بد درستش کرده بودم.
- نه اتفاقا خیلی خوشمزه بود!می دونی چرا؟چون تو درستش کرده بودی.
لبخندی زدم و گفتم:
- شام آماده اس،هر وقت میل داشتی ،بگو تا بریم غذا بخوریم.
- غذا درست کردی؟دستت درد نکنه،حالا چی هست؟
- خوارک گوشت با سالاد اندونزی.
یکی از بروهایش را بالا برد و گفت:
- چه غذای خوشمزه ای!
- آخه تو که هنوز نخوردی از کجا می دونی خوشمزه است؟
- چون من علم غیب دارم تازه مگه ممکنه اون غذایی که تو با این دستای ظریفت درست کردی بد مزه باشه.
- خب چه خبر؟
- از کجا؟
- کارخونه،بیرون،مامان ،بابا.
- از مامان که خبری ندارم،بابا هم خوبه بهت سلام رسوند.کارخونه ام که باید از شب تا صبح جون بکنی تا کارش ردیف بشه.
- تو که پشت میز نشینی،پس اون کارگرهای بدبخت چی بگن؟
- اونا فقط کار می کنن،براشون مهم نیست که کار خراب بشه یا نه،این منم که باید جواب پس بدم.
- اردلان،توی کارخونه به کسی احتیاج ندارید.
خندید و گفت:
- منظورت کارگره؟
- اردلان یه کم جدی باش.
موهایم را در دستش گرفت و گفت:
- اگه منظورت خودتی،نه عزیزم.
- نه،من که می دونم تو خوشت نمیاد من توی کارخونه پا بذارم،وای به حال کارکردن.
اردلان یکی از ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و گفت:
- از کجا فهمیدی؟
- خب معلومه چون تو حتی یه بارم منو کارخونه نبردی که اونجارو ببینم وای به حال کار.
- آخه محیطش برای خانما مناسب نیست.
- اینم یکی از اون حرفاست.
اردلان چانه ام را گرفت و گفت:
- یعنی چی؟
- مگه شما توی کارخونه،کارگر یا کارمند زن ندارید؟
- خب چرا.
- پس چی می گی؟
- اولا اگه تو بخوای بیای کارخونه من دیگه نمی تونم به کارم برسم چون حواسم پیش توئه.ثانیا محیطش برای دختر خوشگلی مثل تو خوب نیست.
- من که برای خودم نگفتم،هر چند که با این دلایل قانع نشدم.
- حالا کی هست؟
- سولماز.
اردلان با تعجب گفت:
- سولماز؟!شوخی می کنی؟!
- نه،خودش خواست با تو صحبت کنم.
- فکر نمی کنم اردوان بذاره سولماز بیاد کارخونه.
- پس شما همگی مخالف فعالیت اجتماعی زن هستید؟
- سایه عزیزم من مخالف نیستم ،ولی محیط کار به نظرم خیلی مهمه و با عرض معذرت باید بگم در شرایط کنونی با کارکردن شما مخالفم.
- حالا کو کار که تو داری با من بحث می کنی؟
- علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد اینو گفتم که بعدا مشکلی نداشته باشیم.
- پس یعنی نظر من برای تو اهمیتی نداره؟
- کی همچین حرفی زده؟
- شما آقای دکتر.
- نه اگه درست گوش کرده باشی گفتم محیط کار خیلی مهمه ،مثلا می تونی تو یه دبیرستان دخترانه تدریس کنی.
- بالاخره جواب سوالم رو ندادی؟
- کدوم سوال،عمرم؟
نگاهی به او انداختم و حرفی نزدم.
- چیه؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟
- هیچی در مورد کار سولماز صحبت می کنم.
- آهان اگه اردوان اجازه بده از نظر من کارش ردیفه.
- فکر نمی کردم موافقت کنی.
- سایه،اختیار سولماز دست من نیست وگرنه نمی ذاشتم پاش رو از نگهبانی تو بذاره.
- خدا رو شکر که اختیارش دست تو نیست.
- خانمی شام نمی خوریم؟
- آره شام چیز خوبیه،علی الخصوص وقتی آدم کم میاره.
- سایه چقدر تیکه می اندازی.
بلند شدم و گفتم:
- تشریف نمی آرید؟
اردلان بلند شد و گفت:
- کوچولوی من،کار کردن برای تو هنوز زوده اگرم نگران اینی که اگه سولماز کارش درست بشه تو تنها می شی ،بدون که اردوان بهش اجازه نمی ده.
- من که فکر نمی کنم اردوان به متعصبی تو باشه.
- خیلی بی انصافی!خوبه من اصلا سختگیری نمی کنم که تو کجا می ری؟با کی می ری؟چی می پوشی؟و چه جور آرایش می کنی؟
- چون من از حد خودم تجاوز نمی کنم ،این طور فکر نمی کنی؟
- اونو که می دونم،من اگه به پاکی تو ایمان نداشتم که برای ازدواج انتخابت نمی کردم .برو ببین مردای دیگه که یه کم خانماشون قیافه دارن چه کار می کنن.نمونه اش همین حامد،اجازه نمی ده خانمش خیلی کارا رو بکنه.هر جایی هم که بخواد بره باید حامد اسکورتش کنه .حالا چی تازه خوشگلم نیست،پس بدون من با این شکل و شمایل تو هنوز خیلی خوبم.
- اردلان این آقا حامد شما مریضه،باید به روانپزشک مراجعه کنه.
- باشه بهش می گم.ولی می دونی اگر من متعصب بودم با توجه به این خوشگلی و ظرافت و تیپ و هیکل چی کار می کردم؟
- نه نمی دونم.
فشار دستانش را به دور گردنم بیشتر کرد و گفت:می کشتمت تا دیگه هیچ مردی نتونه بهت نگاه کنه و توی دلش تحسینت کنه.
- الانم چیزی نمونده بکشیم.
اردلان دستانش را از دور گردنم برداشت و گفت:
- پس دیگه به من نگی متعصب که دیوونه می شم و می کشمت.
- باشه بیا بریم غذا بخوریم که از گرسنگی تلف شدم .
***

nika_radi
05-08-2009, 10:11
فصل بیست ششم-1
گاهی اوقات که خسته بودم بعد از اینکه اردلان سرکار می رفت دوباره می خوابیدم.یکی از همین روزها که تازه خوابیده بودم تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
صدای فرناز را شنیدم که می گفت:
- الو،سایه.
- سلام،چطوری؟
- علیک سلام،تو خجالت نکشیدی بعد از عروسیت دیگه حالی از ما نپرسیدی؟
- خب تو زنگ می زدی.
- چه زبونی ام داره،من دوبار زنگ زدم هم خونه تو هم خونه اون جاری بی خاصیتت.نمی دونم هر دو تون کدوم گوری رفته بودید ،خب چه خبر؟
- هیچی اول صبحی زنگ زدی اینارو بگی؟
در حالیکه می خندید گفت:
- خب اردلان خوبه؟
- مرسی خوبه،فرزاد چی؟هنوز نکشتیش.
- هنوز موفق نشدم یعنی چند بار بهش حمله کردم ولی عملیات ناکام مونده.
- فرناز پاشو بیا اینجا دلم برات یه ذره شده.
- غلط کردی،اگه دلت تنگ شده بود که یه تلفن می زدی ببینی من زنده ام یا مرده؟
- آخه گفتم بادمجون بم آفت نداره.
- مثل اینکه رک گویی اردلان به تو هم سرایت کرده .آره؟
- تا دلت بخواد ،حالا بیا دیگه.
- حالا که اصرار داری عصر یه سری میام.به سولمازم بگو بیاد دوتا تونو ببینم.
- من و سولماز دیگه با هم رابطه ای نداریم.
درحالیکه می خندید گفت:
- وای سایه غذام سوخت خداحافظ.
گوشی را که قطع کرد،لباسهایم را عوض کردم و به خانه سولماز رفتم و چند ضربه به در زدم و گفتم:
- سولماز،جون بکن در و باز کن ببینم.
سولماز بعد از چند دقیقه در را باز کرد و گفت:
- سلام،کجا شال و کلاه کردی؟
- سلام الان فرناز زنگ زد عصر میاد اینجا،حالا اومدم با هم بریم خرید.
- چند لحظه صبر کن تا آماده بشم.
وقتی خریدمان تمام شد و به خانه آمدیم به سولماز گفتم:
- بیا خونه ما.
سولماز سری تکان داد و گفت:
- باشه.
- سولماز چیه پکری؟
- اردوان با کارکردن من مخالفه.سایه الان یک ماهه دارم باهاش صحبت می کنم ولی مرغ یک پا داره.
- سولماز جان حتما محیطش خوب نیست.زندگیت رو برای کار خراب نکن .با این قیافه ای که تو به خودت گرفتی هر کسی ندونه فکر می کنه چه مشکلی داری؟
- یعنی این مشکل نیست؟
- نه،خیلی از آقایون با کار کردن زن مخالف هستن حالا اردوان و اردلان هم جز اون دسته هستند.
- سایه تو چرا داری خودت رو توجیه میکنی؟
- پس می گی چی کار کنم هر روز دعوا کنم که برم سر کار؟
- ولی اونا حق ندارن مانع کار کردن ما بشن.
- حالام که مانع نشدن فقط می گن کارخونه جای مناسبی نیست.
- نه خیر مثل اینکه من از بحث کردن با تو به نتیجه ای نمی رسم.
- به نتیجه که نمی رسیم هیچ تازه زخم معده هم می گیریم.بابا یه غذایی درست کن ،الان ساعت چهار می شه فرناز میاد.
- اگه من غذا درست کنم تو چیکار می کنی؟
- عرضم به حضورتون اول گردگیری می کنم،بعد جارو می کشم بعدم میوه می شورم.
- خب دیگه ادامه نده ،قانع شدم.
- قربونت برم که اینقدر زود قانع می شی.
- تو رو به خدا این حرفا رو که اردلان بهت می گه به من تحویل نده.
- باشه قربون اون دستور دادنت برم.
- پا می شم یکی می زنم تو سرت ها!
- ای الهی فدای اون تو سر زدنت بشم.
سولماز که خنده اش گرفته بود گفت:
- مثل اینکه حرافی اردلان به تو هم سرایت کرده.
- برم یه دونه ماسک برات بیارم بزن چون ویروس این بیماری از طریق تنفس منتقل می شه.
- نمی خواد تو فقط از آشپز خونه برو بیرون.
دستمالی برداشتم و گفتم:
- پس با اجازه،فقط مواظب باش غذا شور نشه.
- تا حالا چند بار غذای شور بهت دادم؟
- حسابش از دستم در رفته.
سولماز که کفگیر را برداشت از آشپزخانه بیرون دویدم.
و او درحالیکه می خندید گفت:
- پس راسته که می گن چوب رو که برداری گربه دزده حساب کار رو می کنه.
- خیلی بی ادبی،حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به جاریت می گی گربه دزده؟به اردلان می گم تا سیاستت کنه.
- اُه اُه ترسیدم فکر کردی خودت از اردلان می ترسی منم می ترسم؟
- کی بود اون موقع ها وقتی اردلان عصبانی می شد دایم تو هول و ولا بود؟
- آخه اون موقع هم از دست تو ورپریده عصبانی می شد.راستی سایه دیگه مثل اون موقع ها عصبانی نمی شه؟
- نه خدا رو شکر تا حالا که نشده.
- می خواستم قبلا ازت بپرسم ولی خجالت می کشیدم.
- آخی،از بس کم رویی عزیزم.
- سایه این قدر زبون نریز.
- چشم هر چی تو بگی.
- ببینم تا چند دقیقه دیگه دوام میاری حرف بزنی؟
- تا هر چند دقیقه ای که تو دلت بخواد.
سولماز بویی کشید و گفت:
- وای غذا یادم رفت.
- حالا ببین می تونی یه بیفتک جزغاله برامون درست کنی یا نه؟
- تقصیر توئه از بس حرف زدی.
جارو برقی را جمع می کردم که سولماز گفت:سایه غذا آماده اس.
به آشپزخانه که رفتم سولماز میز را چیده و غذا را کشیده بود.
- به به دستت درد نکنه چه غذایی،چه بویی.
سولماز چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- اشکان راست می گه زبون تو رو هر ماه باید هرس کنن.
- تو و اشکان با هم غلط کردید به اردلان می گم بیاد ادبتون کنه.
سولماز ادایم را در آورد و گفت:
- اگه یه بار دیگه این جمله رو بگی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
می خواستم جوابش را بدهم که تلفن زنگ زد.....

nika_radi
06-08-2009, 09:41
فصل بیست ششم-2
گوشی را برداشتم و گفتم :
- بله.
از آن طرف خط صدای خش خش آمد و پس از چند لحظه صدای ضعیفی که می گفت:
- الو.
گوشی را نگه داشتم پس از چند لحظه که صدای خش خش کمتر شد و صدای اردلان را که می گفت((سایه))شنیدم.
- بله،سلام.
- سلام عزیزم،حالت خوبه؟
- مرسی،تو چطوری؟
- ممنون،دوساعت پیش تلفن زدم نبودی.
- آره با سولماز رفته بودیم خرید،آخه عصر قراره فرناز بیاد اینجا.
- پس جَمعتون جَمعه.
- آره دیگه.
سولماز گفت:
- سایه،غذا یخ کرد.
- صدای سولمازه؟
- آره.
سولماز گفت:
- سلام برسون.
- سلام می رسونه.خبر داری زن داداشت به من گفته گربه دزده؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- برای چی؟
- سایه خفه شو،بذار تلفنت تموم بشه بهت می گم.
- چی می گه؟
- داره تهدیدم می کنه.
- حتما یه حرفی زدی که عصبانی شده وگرنه سولماز که خیلی آرومه.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- اردلان می گه من شب ساعت هفت و نیم میام خونه حواست جمع باشه.
- طفلک سولماز چی از دست تو می کشه خب عزیزم کاری نداری؟
- نه مرسی خداحافظ.
- خدا نگهدار.
به آشپزخانه رفتم و به سولماز گفتم:
- ببخشید منتظرتون گذاشتم.
- خواهش می کنم.
برای سولماز غذا کشیدم و گفتم:
- بفرمائید.
و بعد برای خودم دو تکه برداشتم،ناهار را با شوخی و خنده صرف کردیم ،بعد از ناهار به کمک هم آشپزخانه را مرتب کردیم،چند دقیقه بعد من کنار سولماز نشسته بودم و دلداریش می دادم که حتما اردوان چیزی می داند که با کار کردن تو مخالفت می کند،ولی سولماز ناراحت تر از این حرفها بود در آخر به سولماز گفتم:
- الان فرناز میاد اینجا ببینه یه کم ناراحتی فکر می کنه با اردوان مشکلی داری،حالا فرناز نه یکی دیگه،تو رو به هر کسی که می پرستی جلوی دیگران این قیافه ماتم زده رو به خودت نگیر.تازه این که مربوط به سه،چهار هفته قبله،تو حالا تازه ناراحت شدی؟
- آخه دیشب جواب قطعی رو داد.
- خب تو که از قبل می دونستی جواب اردوان چیه عزیزم نکنه جرو بحثتون شده سولماز؟
- ای تقریبا.
- سولماز کار اینقدر ارزش نداره که تو زندگیت رو به خاطرش به هم بریزی.فقط کافیه یه بار تو روی هم بایستید دیگه احترام و ارزش قبل رو برای هم ندارید،قول بده که دیگه در مورد کار با اردوان حرف نزنی،من اصلا دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم.
سولماز لبخندی زد و گفت:از نصایحت ممنون.
- پس موضوع دیگه حل شده اس،آره؟
- باشه دیگه دنبالش نمی گیرم.
- خب پس حالا یه لبخند ژکوند بزن ببینم.
سولماز خندید و گفت:
- من آخرش نفهمیدم تو کی جدی حرف می زنی کی شوخی می کنی؟
در همین موقع زنگ زدند بلند شدم و به سولماز گفتم:
- عجب سر ساعت اومد.
و در را باز کردم،پس از چند دقیقه فرناز چند ضربه به در زد،در را باز کردم فرناز با دیدن من گفت:
- به به سلام عروس خانم.
- سلام فرناز جان خوبی؟دلم برات یه ذره شده بود.
فرناز با سولماز هم سلام و احوالپرسی کرد و بعد گفت:
- وا،برید کنار هلاک شدم.
من و سولماز در حالیکه می خندیدیم از جلوی در کنار رفتیم.فرناز داخل آمد و بسته ای را کنار دیوار گذاشت.
- فرناز جان زحمت کشیدی،این چه کاریه که کردی وجود تو برای ما کافی بود دیگه نیازی به این چیزا نبود.
- خواهش می کنم،برگ سبزی است تحفه درویش.
- ممنون لطف کردی.
به آشپزخانه رفتم و با چند فنجان چای برگشتم و به فرنازگفتم:
- خب،فرزاد خوبه؟
- مرسی سلام رسوند،برادران امیری چطورن؟
- خوبن،مرسی،خب چه خبر؟
- سلامتی.
سولماز با خنده گفت:
- بعد از سلامتی.
- هیچی،خبر قابل ذکری نیست.
- ولی ما فکر کردیم خبرایئه ،نه سایه؟
- آره،کم و بیش یه چیزایی پیداست.
- وا،جدا؟یعنی فهمیدید؟
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- اختیار داری فرناز جان،یعنی ما هم مثل خودت خنگ بودیمو خبر نداشتیم؟
- خب به سلامتی کی به دنیا میاد؟
- ای یه شش ماهی دیگه.
- دوست داری چی باشه؟
- برای خودم که فرقی نمی کنه ولی سولماز جان ،فرزاد دوست داره پسر باشه.
- پس امیدوارم پسر باشه.
دست فرناز را در دست گرفتم و گفتم:
- فرناز چه احساسی داری،از این که مامان شدی خوشحالی؟
- خوشحال که هستم و لی حس می کنم یه کم زود بوده.
- به نظر من که زود نیست.
- سایه نکنه توام خبریه؟
- نه،ما یه ماهه که عروسی کردیم،در ضمن اردلان زیادم از بچه خوشش نمیاد.حالا اسمش رو چی می خوای بذاری؟
- اگه پسر بود فربد،اگه دختر بود فریال.
- فرناز راستی توام این ترم فارغ التحصیل می شی؟
- نه من همون هشت ترمه درسم تموم می شه.
- پس چه کار می کنی؟
- این ترم که هیچی،ترم بعدم ثبت نام می کنم تا ببینم چی پیش میاد بالاخره یکی پیدا می شه بچه رو نگه داره تا مامانش بره کسب علم کنه.
- فرزاد چی؟از این که بچه دار شدید خوشحاله؟
- آره خیلی.خب در اصل فرزاد بچه می خواست،آخه نه این که فرزانه مشکل داره فرزاد می ترسید ما هم نتونیم بچه دار بشیم برای همین اصرار داشت که خیلی سریع اقدام کنیم.
- خب حالا در عوض خیالتون راحت شد امیدوارم خدا به فرزانه هم یه دونه بچه بده.
- سایه باورت نمی شه طفلک این قدر به بچه علاقه داره که نگو من که خیلی براش دعا می کنم.
ظرف شیرینی را جلوی فرناز گرفتم و گفتم:
- بفرمائید.
یکی برداشت و گفت:
- اگه بدونی من تواین مدت چقدر شیرینی خوردم.
- پس بچه تون شیرین زبون می شه.مامانم می گه سر من نمک زیاد خورده من با نمک شدم،ولی خاله سارا سر سایه فقط زبون خورده ،برای همین سایه اینقدر زبون دراز شده.
به فرناز که داشت می خندید گفتم:
- تو نخند برات خوب نیست.اما تو سولماز خانم مگه نگفتم دیگه با من شوخی نکن بالاخره ساعت هفت و نیم می شه ها!
- سایه پامی شم.....
فرناز در حالی که می خندید گفت:
- یکی می زنم تو سرت ها.خیلی خوشحالم که هنوزم با هم اینقدر صمیمی هستید.
ساعت حدود هفت بود که فرناز بلند شد و گفت:
- خب دیگه با اجازتون من رفع زحمت کنم.
- حالا که زوده فرناز.
- نه سایه جان شب خونه فرزانه دعوت داریم،خونه ام کار دارم.
- ماشین داری؟
- نه فرزاد میاد سراغم.
در همین موقع زنگ زدند ،فرناز گفت:
- فرزاده .
آیفون را برداشتم و گفتم:
- بله.
- سلام ،فرزادم.
- سلام،حالتون خوبه؟بفرمایید بالا.
- ممنون دیگه مزاحم نمی شم.فرناز آماده اس؟
- بله،ولی این طوری که بد شد.
- نه ،خواهش می کنم به اردلان سلام برسونید.
- حتما،خدانگهدار.
رو به فرناز کردم و گفتم:
- فرزاد منتظرته.
با هم روبوسی کردیم و گفتم:
- مواظب کوچولوت باش.
- حتما،به من سر بزنید،خداحافظ.
فرناز که رفت سولماز گفت:
- خب بذار ببینم فرناز چی برات آورده؟
و کادو رو باز کرد و گفت:
- به به یکی از شعرهای خواجه شیرازه،سایه کجا بزنمش؟
- همونجا خوبه.
بعد از اینکه تابلو را به دیوار نصب کرد ،جلوی آن ایستاد و شروع به خواندن کرد.
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
بعد از این که شعر را خواند گفت:
- بهتره من برم.
- شام بمون.
- نه مرسی،باشه برای یه وقت دیگه فعلا خدا حافظ.
- خدانگهدار.
................

nika_radi
07-08-2009, 21:00
فصل بیست ششم-3
نگاهی به ساعت کردم هفت و بیست دقیقه بود رفتم لباسم را تعویض کردم،در آینه نگاهی به خودم انداختم آرایشم پاک نشده بود فقط یه کم رژ لب می خواستم ،موقعی که اردلان آمد،کارم تازه تمام شده بود .اردلان طبق معمول از جلوی در صدایم کرد جلو رفتم و سلام کردم .
- سلام خانم،مهموناتون رفتن؟
- با اجازتون.
- اجازه ما که دست شماست ،سایه جان لطفا یه چایی برام بریز.
- حتما عزیزم.
اردلان که از حمام آمد برایش چای ریختم و نزدش رفتم و گفتم:
- بفرمائید.
- مرسی،دست شما درد نکنه.
- خواهش می کنم.
- خب چه خبر،فرزاد و فرناز خوب بودن؟
- سلام رسوندن راستی فرناز داره مامان می شه.
- چقدر زود،هنوز یک سال نشده،حالا کی به دنیا می آد؟
- شیش ماه دیگه.
- به سلامتی،حتما سر جریان خواهر فرزاد زود بچه دار شدن؟
- آره،فرناز همینو گفت.
- سایه شام چی داریم؟
- گرسنه ای؟
- نه همین طوری پرسیدم.
- آهان ،الان می رم درست می کنم.
- نه لازم نیست،با هم می ریم رستوران ،به یاد ایام جوانی.
- مگه حالا پیر شدیم؟
- تو که نه ولی من چرا وای سایه من سی و چهار سالمه.
- خب باشه.
- می دونی وقتی تو تازه سی و سه ساله بشی من چهل و چهار سالمه .
- ای وای اردلان ول کن حالا می ریم یا نه؟
- آره می ریم برو حاضر شو.
با خوشحالی گفتم:
- آخ جون ،خیلی از پیشنهادت خوشم اومد.
- فقط از پیشنهادم؟
- نه، بابا تو به پیشنهاد خودتم حسادت می کنی؟من رفتم حاضر بشم.
دستم را گرفت و گفت:صبر کن با هم می ریم.
و به طرف خودش کشیدم و گفت:
- تو فقط باید از من خوشت بیاد همین و بس.
خندیدم و گفتم:
- این خواهشه یا دستور ؟
- هر کدوم که تو دوست داری؟
و گونه اش را جلو آورد و با انگشت سبابه اش به گونه اش اشاره کرد.
- وای از دست تو چرا اینقدر خودتو برای من لوس می کنی؟
- اگه خودمو برای تو لوس نکنم برای کی لوس کنم،زودباش دیگه.
خواسته اش را برآورده کردم.
- سایه تو چرا این قدر خسیس بازی در میاری یعنی فقط همین یکی بود؟
- نه شماره حسابتو بده تا شنبه اول صبحی بقیه رو به حسابت واریز می کنم حالا میخواد منو ببره رستوران ببین چقدر باج می گیره.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پاشو بریم.
اردلان جلوی رستوران پارک کردو گفت:
- بفرمائید.
از ماشین پیاده شدم و منتظر او شدم ،دستش را دور بازویم حلقه کرد و با هم وارد رستوران شدیم.
- سایه این رستوران رو یادت میاد؟
فکری کردم و گفتم:
- نه فکر نمی کنم تا حالا اینجا اومده باشم.
- اینجا اومدیم ولی نه باهم.
دوباره فکر کردم و گفتم:
- ولی من چیزی یادم نمیاد.
- با شاهین اینجا دیدمت.
خندیدم و گفتم:
- حالا یادم اومد،خیلی دیوونه ای.
- سایه باورت می شه می خواستم بیام بکشمش که از صرافت غذا خوردن با تو بیوفته.
خواستم چیزی بگویم که منوی غذا را آوردند.بعد از اینکه غذایمان را انتخاب کردیم گفت:
- سایه اگه تو به شاهین علاقه مند بودی من چه خاکی به سرم می ریختم؟
- حالا که نبودم ،بر فرض محال هم که بودم خب تو منو فراموش می کردی.
- به همین راحتی؟
- نمی دونم،شاید از اینم راحتتر.
- تو خیلی بی احساسی وگرنه این حرفو نمی زدی،من دیوونه تو بودم و هستم چطوری فراموشت می کردم،حتما تو می تونستی مردی رو که دوست داشتی فراموش کنی.
- آخه در این صورت من چاره ای جز فراموشی نداشتم،پس نه حتما شاهد خوشبختی تو با زن مورد علاقه ات بودم و افسوس می خوردم این طوری خوب بود؟
- می دونی من اگه جای تو بودم چه کار می کردم؟
- حتما اون زن رو می کشتی.
در حالی که می خندید گفت:
- یعنی راه دیگه ای ام وجود داشت؟
- چه عرض کنم حالا که در هر صورت من و تو متعلق به هم هستیم.
اردلان لبخندی زد و نگاهم کرد .
- چیه؟به چی لبخند زدی؟
- هیچی فقط از این جمله که گفتی کیف کردم.
بعد از چند لحظه غذا را آوردند.شام در سکوتی دل انگیز صرف شد.
غذایم را که تمام کردم گفتم:
- مرسی اردلان شب خوبی بود.
- خواهش می کنم.
به خانه که برگشتیم بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم،به آشپز خانه رفتم تا قهوه درست کنم که صدای فریاد اردلان که مرا با نام می خواند ،شنیدم.سراسیمه به هال رفتم اردلان مقابل تابلو خطی که فرناز آورده بود ،ایستاده بود.
- اردلان برای چی داد می زنی؟
به طرفم برگشت،صورتش از خشم قرمز شده بود با عصبانیت پرسید:
- این چیه؟
- تابلو خط،مگه نمی بینی؟
شانه هایم را گرفت و گفت:
- کی این لعنتی رو خریدی؟
- هدیه فرنازه،حالا مگه چی شده؟
محکم تکانم داد و گفت:
- تو برای چی زدیش به دیوار؟زود توضیح بده.
- مگه اشکالی داره؟چرا این طوری می کنی؟
اردلان رهایم کرد و تابلو را برداشت و کف اتاق پرتاب کرد.تابلو با صدای ناهنجاری شکست.
- دیگه نمی خوام چشمم به این تابلو بیفته فهمیدی؟
نگاهش کردم،همین امروز سولماز پرسیده بود((دیگه عصبانی شده یا نه؟))ولی امشب باز دیوانه شده بود،چشمانش از عصبانیت برق می زد و رگ گردنش برجسته شده بود.(نتیجه می گیریم سولماز چشمشون زد هر هر)
چانه ام را گرفت و گفت:
- فهمیدی چی گفتم؟
سرم را تکان دادم.اردلان رفت و من همانطور آنجا ایستادم شیشه تابلو خرد شده بود و قابش از وسط دو تکه شده بود ،کاغذ شعر هم پاره شده بود.اصلا نفهمیدم چرا اینطوری کرد.کاغذ را برداشتم و تا کردم،داشتم تکه های شیشه را برمی داشتم که دستم برید،از انگشت سبابه ام خون بیرون می ریخت،دستم را روی بریدگی فشار دادم و به طرف دستشویی دویدم و دنگشتم را زیر شیر آب سرد گرفتم ،خون هنوز از دستم جاری بود.
در آینه به خود نگاه کردم،رنگم به شدت پریده بود.جای بریدگی می سوخت دستم را محکم فشار دادم تا خون ریزی اش تمام شود،بعد از چند دقیقه خونش بند آمد به اتاق خواب رفتم که چسب زخم بردارم.اردلان روی تخت نشسته بود و سیگار می کشید.
بدون هیچ حرفی به سمت کشوی پا تختی رفتم و با برداشتن چسب زخم از اتاق خارج شدم.نگاهی به ساعت کردم ،ساعت یازده بود.دستم را بستم،سرم خیلی درد می کرد یک قرص مسکن خوردم و رفتم توی هال روی کاناپه نشستم وتا به حال از علت عصبانیت های ناگهانی اردلان چیزی نفهمیده بودم .بعد از عروسی این اولین باری بود که عصبانی شده بود .یعنی از این غزل خاطره خوشی نداشت،به حدی که هدیه دوست من را بشکند؟ای کاش حرف می زد تا می فهمیدم چه مشکلی دارد.
سرم از درد داشت می ترکید.بوی سیگار فضای خانه را پر کرده بود.می دانستم تا بسته سیگار را تمام نکند دست بردار نیست.
برخاستم و ارام پنجره را باز کردم و دوباره سرجایم نشستم ،دلم می خواست بروم و بپرسم چرااین کارو کردی؟ولی می ترسیدم حرفی بزند که دلم بشکند تصمیم گرفتم به سراغش نروم.
نمی دانستم باید چه کار کنم.آن قدر فکرکردم که مغزم داشت از کار می افتاد.آرام بلند شدم و به طرف اتاق خواب رفتم.اردلان جلوی پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید.گاه گاهی هم مشتش را به چاچوب پنجره می کوبید.
فهمیدم که هنوز عصبانی است،برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و دیگر نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم.


....

nika_radi
08-08-2009, 11:50
فصل بیست ششم-4
صبح که از خواب بیدار شدم اول به ساعت نگاه کردم ساعت یازده بود با دیدن پتویی که رویم کشیده شده بود به یاد اردلان افتادم و گفتم((چه موقع این پتو رو روی من کشیده که من نفهمیدم .))به اتاق خواب رفتم .اردلان نبود ملحفه تخت هم دست نخورده مانده بود ،یعنی تمام شب را نخوابیده بود.
روی میز تلفن یک برگ کاغذ بود برداشتم و بازش کردم.خط اردلان بود.
- متاسفم عزیزم،اگه منو بخشیدی باهام تماس بگیر .فدای تو اردلان.
کاغذ را در دستم مچاله کردم و با حرص گفتم((دیوونه،متاسفم.هر کاری می خواد می کنه بعد یک کلمه می گه متاسفم.))
اصلا حوصله نداشتم .پتو را برداشتم و تا کردم.فکر می کردم باید کارهایم را سریع انجام دهم ولی اصلا حال و حوصله نداشتم،روی کاناپه دراز کشیدم،روی عسلی کنار کاناپه یک زیر سیگاری پر از ته سیگار بود .با عصبانیت گفتم((دیوونه مثل اینکه تمام شب رو بالای سرم سیگار کشیده.))
ته سیگارها را شمردم پانزده عدد بود.به اتاق خواب رفتم،آنجا یک زیر سیگاری بود که در آن دوازده عدد ته سیگار وجود داشت،یعنی بیست و هفت نخ سیگار کشیده بود ،خدا رو شکر کردم که این بار چیزی نخورده بود.زیر سیگاریها را برداشتم و به آشپزخانه رفتم،در سطل زباله را برداشتم تا خاک سیگار ها را به دور بریزم که یک بطری خالی دیدم ،پس این بار هم خورده بود.با حرص گفتم((من ساده رو بگو که فکر می کردم چیزی نخورده.))
این دومین باری بود که این کار رو می کرد عصبانی شده بودم،لیوانی آب خوردم تا اعصابم کمی آروم شود.خدا رو شکر کردم که حداقل اعتیاد نداشت.اگر می خواست هر روز این کار را بکند من چه کار می توانستم بکنم؟
از صدای شکمم به خودم آمدم گرسنه بودم ولی حوصله غذا درست کردن نداشتم .یک دانه تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم.عجب روز خسته کننده ای بود تازه ساعت دوازده و سی دقیقه بود اردلان همیشه این موقع تلفن می زد ولی امروز من باید به او تلفن می کردم.با حرص گفتم((پس بمون تا برات تلفن بزنم.))
توی فکر بودم که تلفن زنگ زد فکرکردم اردلان است .نمی خواستم گوشی را بردارم ولی دوباره پشیمان شدم و گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
- الو سایه.
مامان بود.
- سلام مامان،خوبی؟
- سلام عزیزم ،حالت خوبه؟
- مرسی،بابا خوبه؟
- قربونت ،سلام می رسونه.اردلان چطوره؟
نمی خواستم مامان چیزی بفهمد بنابر این با خوشحالی گفتم:
- خوبه،خوب چه خبر؟
- سلامتی ،شما چه خبر؟
- ما که هیچی.
- دلمون براتون تنگ شده ،امشب نمیاید این طرفا؟
((وای چه شبی مامان می خواد ببیندمون.))فورا گفتم:
- امشب قراره بریم خونه یکی از دوستای اردلان ،فردا شب حتما سری بهتون می زنیم.
- خب پس فردا شب برای شام منتظرتونیم.
- باشه ،بابا چه کار می کنه،خوبه؟
- خوبه فقط دلش برای تو تنگ شده می گه سایه ما رو فراموش کرده.
- وا!چه حرفا،من که سه روز پیش اونجا بودم.
- خب پدرته دیگه،دلش برات تنگ شده.
خندیدم و گفتم:
- این آقایون مثل اینکه همشون مثل هم هستن.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- آره عزیزم آقایون همشون حسودن.حتی باباها.
- به پدر بگید فردا میام.
- خب عزیزم کاری نداری؟
- نه خوشحال شدم صداتون رو شنیدم.
- منم همین طور عزیزم،خدانگهدار.
گوشی را که قطع کردم گفتم((وای خوب شد این دروغ به ذهنم رسید وگرنه قضیه لو می رفت))
حوصله در خانه ماندن را نداشتم.اول خواستم پیش سولماز بروم ولی منصرف شدم.دلم نمی خواست از قیافه ام چیزی بفهمد،تصمیم گرفتم به پارک بروم و هوایی بخورم و کمی قدم بزنم.کیفم را برداشتم و از خانه خارج شدم که به یاد موبایلم افتادم و دوباره برگشتم،با دیدن موبایل به یاد اردلان افتادم این هدیه اردلان به مناسبت بیست و سومین بهار زندگیم بود.پیش خودم فکر کردم شاید برایم تلفن بزند ولی می دانستم که کله شق تر از این حرفهاست.اول می خواستم با ماشین بروم ولی بعد پشیمان شدم و پیاده به راه افتادم،نزدیکیهای پارک بودم که موبایلم زنگ زد.آن را از داخل کیفم بیرون آوردم و گفتم:
- بله.
صدای سولماز را شنیدم که می گفت:
- تو کجایی؟
- سلام.
- سلام چطوری؟
- خوبم،تو خوبی؟
- مرسی،کجایی؟
- توی پارک نزدیک خونه؟
- اونجا چی کار می کنی؟
- اومدم یه هوایی بخورم چه خبر؟
- هیچی اومدم دم خونتون نبودی .گفتم ردیابی کنم ببینم کجایی،چرا سراغ من نیومدی؟یعنی من پای پارک اومدن نداشتم؟
- جان تو ناگهانی تصمیم گرفتم منم الان رسیدم توام بیا.
- نه،حوصله ندارم تنهایی پاشم بیام پارک.
- چرا تنهایی؟دو سه نفر از سر خیابون بردار با خودت بیا.
خندید و گفت:
- خب چه خبر؟
- سلامتی.
- کی برمی گردی؟
- یه دوری توی پارک می زنم و برمی گردم چطور مگه؟
- وقتی اومدی از این قنادیه بستنی سنتی بخر و بیا اینجا.
- دیگه امری ندارید؟
- نه قربانت،فقط یادت نره.
- چشم می گیرم و میام خدمتتون.
- مرسی،خداحافظ.
- خداحافظ.
نگاهی به ساعتم کردم ساعت دو بود به یاد اردلان افتادم.باید می فهمیدم که چه مشکلی دارد،ولی هر وقت می پرسیدم موضوع چیه،مشکلت رو به من بگو،می گفت آمادگیش رو ندارم،باشه برای بعد.وای تابلو خط رو بگو که چطوری شکسته شد.حالا اگه سولماز پرسید ،چی بگم؟خوبه بگم خود به خود افتاد و شکست یا داشتم گرد گیری می کردم افتاد،وای چه می دونم حالا تا ببینم چی پیش میاد.
نگاهی به ساعتم کردم ساعت یک ربع به سه بود یعنی من چهل و پنج دقیقه داشتم به اردلان فکر می کردم.با خود گفتم:
- وای که آخرش من از دست تو دیوونه می شم اردلان.
بلندشدم که صدای مردی را شنیدم که گفت:یعنی کدوم اردلان بی احساسی خانم به این زیبایی رو منتظر گذاشته و نیومده؟
برگشتم،مردی همسن و سال اردلان بود که این حرف را می زد.وقتی که دید دارم نگاهش می کنم لبخندی زد و سلام کرد.تعجب کردم یعنی من داشتم با خودم بلند صحبت می کردم . دوباره صدایش را شنیدم که گفت:
- نترسید ،من فقط جمله آخرتون رو شنیدم .
نفس راحتی کشیدم و خواستم بروم که گفت:
- ممکنه افتخار آشنایی با شما رو داشته باشم؟
اخمی کردم و گفتم:
- چطور به خودتون اجازه می دید همچین تقاضایی از من داشته باشید؟
- جسارته،ولی شما یک ساعته فکر منو به خودتون مشغول کردید .
- به من چه مربوط؟این مشکل خودتونه.
و به راه افتادم که دنبالم آمد و کارت ویزیتی را به طرفم گرفت و گفت:
- این کارت ویزیت منه،اگه نظرتون عوض شد با من تماس بگیرید.
نگاهی به کارت کردم رویش نوشته شده بود :
- مهندس فرهاد فراز.
- چطور به خودتون اجازه می دید که به یه خانم متاهل همچین پیشنهادی بدید؟
- دورغ خوبی نبود خانم،شما همین الان منتظر اون اردلان بی احساس بودید که نیومد.
اخمی کردم و گفتم:
- شما چی دارید می گید؟من اصلا منتظر کسی نبودم و اردلان هم شوهرمه ،اینم حلقه ازدواجم،حالا لطفا از سر راهم برید کنار.
به قیافه وارفته اش خنده ام گرفت ولی سعی کردم نخندم و سریع از او فاصله گرفتم.
با خود گفتم((جای اردلان خالی که یه گوشمالی حسابی به این آقای مهندس بده.))
از پارک که خارج شدم مواظب بودم دنبالم نیاید و برایم مشکلی ایجاد کند،ولی ندیدمش با این حال هنوز مطمئن نبودم.موقعی که بستنی خریدم به اطرافم کاملا نگاه کردم ولی اثری از آثارش نبود با این حال تصمیم گرفتم برای اطمینان بیشتر همان مسیر کوتاه را با تاکسی بروم.
وقتی وارد خانه سولماز شدم .....

nika_radi
09-08-2009, 12:02
فصل بیست ششم-5
وقتی وارد خانه سولماز شدم او با دیدنم گفت:
- به به خانم خانما!حالا دیگه تنهایی پارک تشریف می برید.
- نه غلط کردم این دفعه اول و آخرم بود.
سولماز بستنی را از دستم گرفت و گفت:
- برای چی؟
جریان را برایش تعریف کردم ،البته با فاکتور گرفتن جریان فکر کردن به اردلان.
سولماز که داشت می خندید گفت:پس جای اردلان حسابی خالی بوده باور کن اگه اونجا بود این آقای مهندس رو از هستی ساقط میکرد ولی دلم برایش سوخت،طفلک خوب تیکه ای ام انتخاب کرده بود ولی یه کم دیر.
- آره جدا باورش نمی شد من ازدواج کردم فکر می کرد اردلان دوست منه.
تقریبا ساعت هفت و نیم بود که به خانه رفتم.دیگر می بایست اردلان پیدایش می شد.
با خود گفتم((یعنی کار درستی کردم برایش تلفن نزدم؟ای کاش تلفن کرده بودم.))
((اَ،سایه بس کن چقدر فکر می کنی،داری کم کم دیوونه می شی،نتیجه این فکر و خیالت هم که توی پارک دیدی حالا خوب بود یارو از اون آدمهای سمج نبود.وای!اگه دنبالم می اومد و مزاحم می شد چی؟اون موقع با وجود اردلان که این قدر روی من تعصب داره چه کار می کردم وای بس کن.))
از عصبانیت خودم ترسیدم و جلوی آینه رفتم.آنقدر اخم کرده بودم که به قول معروف با یک من عسل هم نمی شد خوردم،رفتم یک لیوان آب خوردم و برای شام چند تکه استیک از فریزر بیرون آوردم که درست کنم.
نگاهی به سر و وضعم انداختم کمی آرایش داشتم ولی حوصله نداشتم تجدید کنم،اگر هم حوصله داشتم دلم نمی خواست آرایش کنم چون اردلان دوست داشت همیشه مرا آرایش کرده ببیند.می خواستم همان آرایش کم را هم پاک کنم ولی پشیمان شدم.
نگاهی به ساعت انداختم ،هشت و ربع بود.دیگر کم کم داشتم نگران می شدم((وای خدای من نکنه تصادف کرده باشه یا به کسی زده باشه و طرف رو کشته باشه یا شاید هم اتفاقی منو توی پارک دیده و رفته باشه سراغ پسره،وای خدای من،رحم کن.))
از این فکر تمام تنم لرزید با ترس به سراغ تلفن رفتم و شماره موبایلش را گرفتم.
هنوز بوق اون به طور کامل زده نشده بود که گوشی را برداشت و گفت:
- جانم.
با خود گفتم((خب خدا رو شکر،صداش که عصبانی نیست.))
اردلان دوباره گفت:
- بله.
- الو سلام.
اردلان با هیجان گفت:
- سایه ،عزیزم تویی؟چقدر دلم برای صدات تنگ شده بود.
حرفی نزدم.
- حالت خوبه؟
- مرسی،می دونی ساعت چنده ،کجایی؟
- نوشته بودم باهام تماس بگیر،تو هم تلفن نزدی،فکر کردم حتما از دستم عصبانی هستی،برای همین تصمیم گرفتم تا تلفن نزدی مزاحمت نشم.
- بس کن دیگه حالا بیا.
- مرسی از اینکه منو بخشیدی.تا ده دقیقه دیگه خونه ام.
- مگه کجایی؟
- همین دور و برا.
نگران پرسیدم:از کی؟
- درست از ساعت هفت این اطراف قدم می زنم.
- پس ماشینت کجاست؟
- توی پارکینگ.
- خونه ام اومدی و بالا نیومدی؟
- آره ،ولی به جون تو روی بالا اومدن نداشتم .
- فعلا خداحافظ.
- مرسی از اینکه تلفن زدی،خداحافظ.
گوشی را که قطع کردم،نفس راحتی کشیدم و گفتم((این دیگه عجب دیوونه ایه،اگر تلفن نزده بودم مطمئن بودم که خونه نمی اومد.))
ده دقیقه بعد اردلان با یک دسته گل وارد خانه شد.دسته گل را به طرفم گرفت و گفت:
- قابل شما رو نداره.
گل را از دستش گرفتم و گفتم:
- مرسی.
اردلان بغلم کرد و گفت:
- سایه،خیلی دلم برات تنگ شده بود عزیزم.
نگاهش کردم و حرفی نزدم.به هوای اینکه گل ها را داخل گلدان بگذارم از آغوش بیرون آمدم.اردلان طبق معمول رفت دوش بگیرد.
تلویزیون را روشن کردم و بی هدف به فیلمی که پخش می شد چشم دوختم ،از دست اردلان خیلی ناراحت بودم.
بعد از ده دقیقه آمد و کنارم نشست ،بلند شدم که برایش چای بریزم دستم را گرفت و گفت:
- کجا؟
- برات چای بیارم.
- نمی خوام.
و من را روی پاهایش نشاند و گفت:
- سایه تو هنوز منو نبخشیدی؟
- یعنی واقعا برات اهمیت داره؟
- پس چی،یعنی تو فکر می کنی غیر از اینه؟
- اصلا برای چی این کارو کردی ممکنه توضیح بدی؟
- از این شعر بدم میاد دلم نمی خواست جلوی چشمم باشه.
- خب درست می گفتی همون موقع از جلوی چشمت دورش می کردم ،دیگه برای چی شکستیش؟
- حق با توئه.
بعد دستم را که دیشب بریده شده بود را بوسید و گفت:
- الهی برات بمیرم.
- نمی خواد بمیری فقط بگو چرا این غزل تو رو عصبانی می کنه؟
- سایه عزیزم می شه در این مورد حرف نزنیم؟بعدا سر فرصت برات توضیح می دم.
- می دونستم الان همینو می گی.
اردلان قیافه مظلومی به خود گرفت و گفت:
- خواهش می کنم .
- خب این از این.اما مورد دوم مگه تو به من قول ندادی دیگه لب به چیزی نزنی؟
اردلان سرش را پایین انداخت.
- یادته اون دفعه بهت چی گفتم؟
آرام گفت:
- مواظب باش پیش من بدقول نشی.سایه حالا باید چیکار کنم؟
- نمی دونم ،خودت بگو.
- جز معذرت خواهی که کار دیگه ای نمی تونم بکنم ، برات امکان داره این بارم منو ببخشی؟
- خب اگه من این بارم بخشیدمت و تو دوباره زیر قولت زدی چه کار باید کرد؟
- دیگه فایده ای نداره قول بدم .تو این بارم خانمی کن منو ببخش،سعی می کنم که دیگه طرفش نرم.
و سرش را پایین انداخت.
- قصد نداری به من بگی چه مشکلی داری؟
با صدایی آرام گفت:
- شرمنده ،الان نمی تونم بگم.سایه تو رو خدا منو درک کن.
اشک در چشمانش حلقه بسته بود،دلم برایش سوخت.با آوای غمگینی گفت:
- می دونم از من بدت اومده ولی من به تو احتیاج دارم،بدون تو می میرم.سایه یعنی تو حتی یه ذره هم منو دوست نداری؟
احساس کردم شدیدا به من نیاز دارد.با لحنی مهربان و صمیمی گفتم:
- من به اندازه قبل دوستت دارم ،تو چی داری می گی؟
- می دونم اینا رو برای دل خوشی من می گی.
- نه به جون تو و بابا و مامان ،راست می گم ،اردلان چرااینقدر خودتو عذاب می دی؟چرا از توی ذهنت بیرونش نمی کنی؟
- سایه من که همیشه بهش فکر نمی کنم فقط گاهی اوقات یه حرفی یا یه کاری منو به یاد اون روزا میندازه درست مثل همین غزل.
بلند شدم و گفتم:
- بذار برات چای بیارم.
وقتی برگشتم دیدم اردلان دوباره سیگار می کشد،سیگار را از او گرفتم و از پنجره به بیرون پرت کردم و گفتم:
- می دونی از دیشب تا حالا چند تا سیگار کشیدی؟
- نمی دونم.
- بیست و هفت تا فقط دیشب کشیدی،حالا دیگه خدا عالمه از صبح تا حالا چندتا کشیدی.
- دوتا بسته ،سایه سرم خیلی درد می کنه.
- چرا؟
- از صبح تا حالا به تو فکر کردم می ترسیدم از من بدت اومده باشه علی الخصوص که تا ساعت هشت و نیم بهم تلفن نکردی گفتم دیگه از دست دادمت.
بلند شدم و برایش قرص مسکنی آوردم و گفتم:
- اینو بخور و برو بخواب،برای شام بیدارت می کنم.
- سایه من شام نمی خوام فقط دلم می خواد سرم را بذارم روی سینه تو و با صدای قلبت آروم بگیرم،اجازه می دی؟
سرش را روی سینه ام گذاشتم و آرام آرام موهایش را نوازش کردم اردلان بعد از مدتی مثل یک بچه کوچک در آغوشم آرام شد.
*********

nika_radi
10-08-2009, 09:48
فصل بیست ششم-6
بیست و دوم شهریور بود و روز ثبت نام برای ترم آخر،برای اینکه کارمان سریعتر انجام شود تصمیم گرفتیم ساعت هفت و نیم از خانه خارج شویم،داشتم آماده می شدم که اردلان گفت:
- به این زودی می ری؟
- آره زودتر برم بهتره،ساعت نه شلوغ می شه اون موقع باید کلی معطل بشیم،صبحانه ات رو وری میز چیدم.
- من بدون تو صبحانه نمی خورم.
- یعنی چی؟من امروز کار دارم دلیل نمی شه تو صبحانه نخوری در ضمن من کلی وقت صرف کردم حتما بخور.
- صبحانه بدون تو مزه نداره.
- اردلان این قدر لوس نشو پس قبلا که من نبودم تو صبحانه نمی خوردی؟
- چرا ولی اون موقع مزه صبحانه خوردن با تو زیر دندونم نرفته بود.
- حالا یه امروز نمی شه خودت تنهایی صبحانه بخوری یا مجبورم بمونم؟
- جون من می مونی؟
- مگه چاره دیگه ای هم دارم؟
اردلان خندید و گفت:
- تو چقدر خانمی،یعنی بهتر از تو توی دنیا وجود نداره.
- زود بیا.
آمد و گفت:
- خب برات چای بریزم؟
- یه کمرنگ.
اردلان دو لیوان چای ریخت و آمد.لقمه ای برای خودم گرفتم و می خواستم بخورم که اردلان گفت:
- دیگه چرا تو زحمت کشیدی برام لقمه درست کردی؟
لقمه را به طرفش گرفتم و گفتم:
- چه خبر شده؟امروز لوس تر شدی عزیزم.
- خبر اینکه تو امروز می خوای بری دانشگاه و برای من وقت نداری،سایه چی می شد این درس تو تموم می شد .
با اینکه گیج شده بودم دنبالش را نگرفتم وقتی که صبحانه اش تمام شد گفتم:
- خب اگه امر دیگه ای ندارید من برم.
- خواهش می کنم ،عرضی ندارم.
- خداحافظ.
و به طرف در رفتم که صدایم کرد.برگشتم وگفتم:
- بله؟
نگاهم کرد و حرفی نزد.گفتم:
- اردلان،عزیزم دیر شد.
- مگه برای ثبت نام پول نمی خوای؟
- نه بابا چک داده.
- مگه من مردم که بابات خرج تحصیل تو رو بده؟من که برای پولش نگفتم.
- می دونم.ولی پدر هفته پیش به من گفت هزینه ثبت نام رو خودش می پردازه.
- نه خیر.
بعد دو برابر پولی را که می خواستم داخل کیفم گذاشت و گفت:
- تلفن می کنم و از پدرت تشکر می کنم و میگم خودم خرج تحصیل عروسکمو می پردازم.
و لبخندی زد و گفت:
- به سلامت.
کار ثبت ناممان تا ساعت یک بعد از ظهر به طول انجامید خسته و مانده به خانه برگشتیم.
سولماز گفت:
- سایه،بیا بریم خونه ما.
- باشه.
سولماز داشت در را باز می کرد که تفن زنگ زد .سریع به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت و بعد از چند لحظه گفت:
- سایه بیا اردلانه.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو سلام.
- سلام،حالت خوبه؟
- مرسی، تو چطوری؟
- پس برای چی هر چی زنگ می زنم گوشی رو برنمی داری؟
- آخ من اصلا فراموش کردم موبایلمو با خودم ببرم.
- نگران شدم،فکرکردم توی راه پنچر کردی یا بنزین تموم کردی.
- نه کارمون طول کشید الان رسیدیم.
- خب عزیزم کاری نداری؟
- نه مرسی،مواظب خودت باش.
- باشه عزیزم ،خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و به کمک سولماز که داشت پیتزا درست می کرد رفتم خلاصه بعد از چهل و پنج دقیقه ای غذا آماده شد.غذایمان را خورده بودیم که زنگ زدند.
سولماز با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- یعنی کیه؟
- شاید اردوان باشه.
- فکر نمی کنم .
آیفون را برداشت و گفت:
- بله.
و بعد از چند دقیقه گفت:
- وای خوش اومدید.
و در را باز کرد و گفت:
- سایه ،پروانه اس.
پروانه که آمد همدیگر را در آغوش کشیدیم و سلام و احوالپرسی کردیم.
بعد از چند لحظه گفت:
- اومدیم باهم یه جایی بریم،ولی قول بدید نخندید.
من و سولماز با هم گفتیم:
- باشه بگید.
- یه شرط دیگه ام دارم،به پسرا چیزی نگید.
دوباره قول دادیم و منتظر شدیم که پروانه حرف بزند.
- اومدم با هم بریم پیست اسکیت پارک...
من و سولماز با این که قول داده بودیم نخندیم خندیدیم.پروانه که خودش هم می خندید گفت:
- تا پسرا بودن به هوای اونا می رفتم و خودم بازی می کردم ،ولی حالا بیست سالی هست دیگه نرفتم.حالا نمی دونم چطوری یاد جوونی به سرم افتاد .گفتم،بیام سراغ شما و با هم بریم.
من و سولماز کفشهای اسکیتمان را برداشتیم و همراه پروانه رفتیم.داخل محوطه اسکیت من و سولماز در طرفین پروانه دستهایمان را به هم داده بودیم و می چرخیدیم ،ولی بعد از چند لحظه فهمیدیدم پروانه حسابی وارد است و رهایش کردیم.آنقدر خوب بازی کرد که من وسولماز تعجب کرده بودیم.بعد از نیم ساعتی که از پیست بیرون آمدیم .پروانه گفت:
- بیاید بریم یه چیزی بخوریم.
همین طور که بستنی می خوردیم قدم می زدیم و با هم صحبت می کردیم.
- راستی شما از پسرا راضی هستید؟
من و سولماز سرمان را تکان دادیم و با هم گفتیم:
- بله،خیالتون راحت باشه.
- خدا رو شکر.
بعد از چند دقیقه ای گفت:
- بهتره دیگه بریم.به پسرها چیزی نگید ها و گرنه فکر میکنن من عقلم رو از دست دادم.
من و سولماز به او اطمینان خاطر دادیم که هیچ کس از این قضیه بویی نمی برد.پروانه ما را به خانه رساند و رفت.
به خانه که رفتیم اول لباسهایم را عوض کردم.بعد به آشپزخانه رفتم که برای شام فکر کنم و بالاخره تصمیم گرفتم برای شام جوجه درست کنم.
نزدیکیهای هفت و نیم بود که کارم تمام شد به سراغ برگه برنامه کلاسهایم رفتم که اردلان آمد،جلو رفتم و گفتم:
- سلام.
- سلام عروسکم خوبی؟
- مرسی،تو خوبی؟
- الان که تو رو دیدم خوب خوب شدم.
بعد گفت:
- سایه،نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده .
نگاهش کردم و حرفی نزدم.گفت:
- دوباره تو این طوری منو نگاه کردی.
و رفت.
اردلان که آمد برایش چای ریختم با دیدنم پرسید:
- خب چه خبر،عصر کجا بودید؟
- پروانه اومد با هم رفتیم پارک یه گشتی زدیم.
- خوب مادر شوهر و عروس با هم خوش می گذرونید،کار ثبت نام تموم شد؟
- آره ولی حسابی خسته شدیم.
بعد از چند لحظه گفتم:
- اردلان غذا آماده اس.
- به به غذا هم درست کردی،زرنگ شدی کوچولو.
- مگه قبلا نبودم؟
لپم را کشید و گفت:
- چرا،حالا پاشو می خوام هر چه زودتر دست پختت را بخورم.
برخاستم و به آشپزخانه رفتم.اردلان از پشت سر کش موهایم را کشید.
- اردلان بده ،حوصله ندارم موهام دورم بریزه.
- نه من دوست دارم موهات باز باشه.
می دانستم حرف حرف خودش است بنابراین اصراری نکردم.
بعد از شام اردلان دیوان حافظ را آورد .برایم شعر می خواند و موهایم را نوازش می کرد بعد از اینکه چند غزل خواند دیوان را بست و به من خیره شد.
- میوه می خوری؟
- اگه تو بخوری آره.
برخاستم،به آشپزخانه رفتم و میوه آوردم،اردلان یک دانه موز برداشت و حلقه حلقه کرد و هر حلقه را خودش در دهانم گذاشت،با این که از این کار خوشم نمی آمد و به یاد آدمهای مریض می افتادم حرفی نزدم چرا که اولا از این کار خوشش می آمد و ثانیا به حرفم گوش نمی داد .اردلان پسر خوب و با محبت و از همه مهمتر عاشق من بود و کاملا وفادار.ولی یک مقدار سرکش و لجباز بود و حرفها و نظراتش را با قربان صدقه و نازکشی تحمیل می کرد.البته این اخلاق او فقط برای من بود چون عقیده داشت من فقط مال او هستم و بس و برای دیگران اهمیت زیادی قائل نبود که بخواهد نظراتش را به آنها تحمیل کند.
در طول روز پنج شش بار این موضوع را به من گوشزد می کرد به طوری که نسبت به این جمله حساسیت پیدا کرده بودم.
اردلان به هر چیزی که به من مربوط می شد کار داشت،به طور مثال به لباس پوشیدن ،آرایش کردن و ...ولی طوری این کار را می کرد که در ابتدا متوجه نمی شدم ولی من اردلان را شناخته بودم و امیدوار بودم این اخلاق به مرور زمان درست شود.شنیده بودم بعضی از مردها تا یکی دو سالی بعد از ازدواج نسبت به همسرانشان حساسیت دارند ولی بعدا خوب می شوند.من هم امیدوار بودم اردلان جز این دسته از مردها باشد.
****
پایان فصل بیست و شش

nika_radi
10-08-2009, 11:42
فصل بیست و هفتم-1
یک ماهی از شروع ترم گذشته بود ،مثل ترم های قبل با علاقه و پشتکار به درسم رسیدگی می کردم تا واحد هایم را با نمرات خوبی پاس کنم .
بعد از شام،سریع به آشپزخانه سرو سامانی دادم و به هال رفتم و کتابم را برداشتم و شروع به مطالعه کردم هنوز چند صفحه ای نخوانده بودم که اردلان کتاب را از دستم گرفت و گفت:
- ببینم داری چی می خونی؟
نگاهی به عنوان کتاب کرد و گفت:
- سایه این کتابای تو رقیبای سر سخت من شدن .
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه تو مثل سابق به من توجه نداری.
- اردلان تو حالت خوبه؟
- نه اصلا،من از صبح تا شب توی کارخونه جون می کنم ،دلم میخواد وقتی میام خونه تو در بست به من برسی،اصلا اگه درس نخونی چی می شه؟
- خدا رو شکر که من ترم آخرم اگه ترم اول بودم تو چیکار می کردی؟
- خودکشی،خدا کنه این پنج ماه زودتر تمام بشه تا من راحت بشم.
- همچین می گه راحت بشم انگار خودش داره به جای من درس می خونه.
- سایه با من بحث نکن.
- چشم اطاعت امر.
و دیگر حرفی نزدم.پس از چند دقیقه ای گفت:
- خانمی،ناراحت شدی؟
خیلی خونسرد گفتم:
- نه،دیگه به این اخلاقت عادت کردم.
- متوجه نمی شم،اگه ممکنه یه کم واضح تر بگو.
- نمی تونم،یعنی بیشتر از این در توانم نیست.
کتاب را به طرفم گرفت و گفت:
- بیا،این که دیگه اخم کردن نداره.
- نه،دیگه نمی خوام جلوی تو درس بخونم.
- یعنی تو اینقدر برای حرف من اهمیت قائلی؟
- واقعا که،یعنی هنوزم شک داری؟
- سایه من که چیزی نگفتم فقط گفتم نسبت به من کم توجه شدی.
- خب حرف شما متینه برای همین می گم دیگه جلوی تو درس نمی خونم.
- سایه تو داری با من لجبازی می کنی.
- من شاید قبلا لجباز بودم ولی از وقتی با تو آشنا شدم لجبازی از یادم رفته.
- اُه اُه مثل اینکه دل پری از دست من داری.
- نه این طور نیست.
- پس معنی این حرفا چیه؟
- تو گفتی نخون،منم گفتم چشم حالا دیگه لطفا گیر نده.
خوشبختانه اردلان دیگر حرفی نزد ولی من سر حرف خودم باقی ماندم و تا موقعی که اردلان خانه نبود درس می خواندم ووقتی به ساعت آمدن اردلان نزدیک می شدم کتابها را جمع می کردم و به کناری می گذاشتم تا فردا صبح.البته اردلان حرفی نمی زد اما معلوم بود از این تصمیم من خوشحال است ولی سعی می کرد شادی اش را بروز ندهد.
وقتی امتحانات پایان ترمم را دادم و به قول معروف فارغ التحصیل شدم گفت:آخیش بالاخره تموم شد می دونی سایه من به کتاب حساسیت پیدا کردم،دلم نمی خواد تا سال دیگه چشمم به کتاب بیفته.
- تو که نذاشتی توی این پنج ماه من جلوی تو اسم کتاب رو ببرم پس چه فرقی برات می کرد؟
- خب شب نمی خوندی،صبح تا موقعی که من می اومدم که می خوندی و همین باعث می شد دیگه به من کفر نکنی.
- اردلان این حرفا رو نزن بعضی وقتا واقعا فکر می کنم ،دیوونه ای.
- خب دیوونه توام.
اردلان و اردوان جشن فارغ التحصیلی مفصلی برای من و سولماز گرفتند و هر یک به ما یک سرویس طلا هدیه دادند.
بعد از تمام شدن درس من و سولماز حسابی بیکار شده بودیم.اردلان زیاد دوست نداشت من دنبال کار بگردم و سر کار بروم.
سولماز یک روز نزدیکیهای ظهر پکر به خانه ما آمد و گفت:
- سایه اگه بدونی چی شده؟
- چی شده؟
- سایه،اردوان اصلا با کارکردن من مخالفه و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.تو می گی چی کار کنم؟
- من اگه عقلم می رسید یه فکر برای خودم می کردم.
- پس یعنی اردلان هم مخالفه؟
- خدا امواتت رو بیامرزه ،من این ترم رو با بدبختی درس خوندم ،اون با درس خوندن من مخالف بود وای به حال کار کردن.
- پس اینا هر دوشون مستبدن ،اصلا فکر نمی کردم اردوان بگه من دوست ندارم تو بری سر کار،سایه من خیلی بدبختم.
- دست بردار،برای اینکه نمی ری سر کار بدبختی؟
- پس برای چی درس خوندم؟
- تو درس رو برای کار کردن خوندی یا بالا بردن سطح معلوماتت؟
- در هر صورت من دوست دارم برم سر کار.
- خب پس تلاشت رو بکن بلکه به نتیجه برسی.من که اصلا حوصله ندارم برای کار با اردلان یکی به دو کنم.
و به آشپزخانه رفتم و دو لیوان چای ریختم و آوردم و به سولماز که قیافه غمگینی به خودش گرفته بود گفتم:در هر صورت با غصه خوردن کاری درست نمی شه.
- پس چه کار کنم ،اگر غصه نخورم؟
- غصه نخور،چای بخور.
- خیلی لوسی سایه.
چایم را برداشتم و خوردم،کمی حالم بد شد ،یعنی در واقع از اول صبح حالم بد بود اول فکر کردم شاید از گرسنگی باشد ولی با خوردن صبحانه حالم بهتر نشد.وقتی اردلان رفت،خوابیدم کمی بهتر شدم ولی دوباره حالم دگرگون شد .
برای ظهر شنیسل درست کردم و به سولماز گفتم ظهر بماند.
داشتم غذا می خوردم که حالم بد شد .به سمت دستشویی دویدم و هر چه خورده بودم ،برگرداندم.از دستشویی که بیرون آمدم سولماز با نگرانی پرسید:
- سایه چی شده؟
- نمی دونم فکر می کنم مسموم شدم.
- پاشو بریم دکتر.
یک ساعت بعد در مطب دکتر به انتظار نشسته بودیم بعد از اینکه ویزیت شدم دکتر گفت:
- علامتی از مسمومیت ندارید،ممکنه باردار باشید.بهتره آزمایش بدید.
با موافقت من دکتر برایم آزمایش نوشت و جواب آن را اورژانسی در خواست کرد.دعا می کردم که نظر دکتر اشتباه باشد ولی دو ساعت بعد که جواب آزمایش را گرفتم متوجه شدم که باردارم.
وای خدای من چه کای باید می کردم؟مطمئن بودم اردلان از شنیدم این خبر عصبانی می شود سولماز با خوشحالی مرا بوسید و گفت:سایه بهت تبریک می گم داری مامان می شی.
با تعجب نگاهش کردم ،گفت:
- چیه؟چرا ماتت برده،دوست نداشتی مامان بشی؟
- نمی دونم،تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم ولی فکرنمی کنم اردلان دوست داشته باشه الان بچه دار بشیم.
- بیخود کرده ،انگار برای همه چیز باید اینا تصمیم بگیرن.تازه دیرم شده ،سی و چهار سالشه.در هر صورت اتفاقیه که افتاده ،چه خوشش بیاد چه نیاد.
- حالا شاید بفهمه کار از کار گذشته حرفی نزنه ولی اگه بهش پیشنهاد می دادم بچه دار بشیم غیر ممکن بود قبول کنه .فعلا بیا در موردش حرف نزنیم ،بالاخره یه طوری می شه دیگه .
............

sepideh_bisetare
10-08-2009, 11:46
بهار چقدر از ادامه کتاب مونده؟

nika_radi
11-08-2009, 08:49
اینا کی دست به کار شدن کا ما نفهمیدیم:31:
فکر کردم هنوز ...................:31:


تابلو بود که عزیزم

nika_radi
11-08-2009, 10:42
فصل بیست و هفتم-2
شب وقتی اردلان به خانه آمد یک بسته کادوپیچ دستش بود،آن را به طرفم گرفت و گفت:
- مال توئه ملوسک.دوست دارم وقتی اومدم تنت باشه .
بسته را باز کردم پیراهن دکلته کوتاهی به رنگ آبی کمرنگ برایم خریده بود.لباس را تنم کردم و کفشهای آبی ام را به پا کردم و جلوی آینه ایستادم و به خود نگاه کردم ،خیلی زیبا بود،واقعا که سلیقه اردلان حرف نداشت.
اردلان با دیدنم گفت:
- به به ،شدی یه تیکه ماه!حالا یه چرخی بزن ببینم.
چرخی زدم و نگاهش کردم.
- واقعا که این لباس برازنده اندام توئه.
و بعد از من عکس گرفت،البته این کار همیشه اردلان بود هر وقت برایم لباس جدیدی می خرید با آن لباس از من عکس می گرفت.
- اردلان چایت یخ کرد.
اردلان کنارم نشست و نگاهم کرد.
- چیه،چرا این قدر نگاهم می کنی،مشکلی پیش اومده؟
- نه ،اشکالی داره دارم به عروس خودم نگاه می کنم .
بلند شدم که گفت:
- کجا به سلامتی؟
- به سلامتی توی آشپزخانه وسایل شام رو آماده کنم.
دستم را گرفت و گفت:
- نه بمون،بعدا با هم می ریم.
و بعد از این که نگاه دقیقی به من کرد ، گفت:
- سایه از لباس خوشت اومد؟
- آره ،مرسی.
- عجب آره بی حالی گفتی.
- خیلی قشنگه .
- سایه تو از این لباس خوشت نمیاد ،درست می گم؟
- مگه فرقی ام داره؟
و سرم را پایین انداختم.
- یعنی چی،متوجه نمی شم؟
- خب هر چی تو بپسندی من باید بپوشم،مگه غیر از اینه؟
چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد و گفت:
- هر وقت خواستی با من حرف بزنی به من نگاه کن در ضمن من فقط نظرم رو گفتم.تو می تونی به نظر من اهمیتی ندی.
از بس چانه ام را محکم گرفته بود دردم آمد و گفتم:
- اردلان دردم اومد.
با خنده گفت:
- الهی،پس تو از این لباس خوشت نیومده.
- من همچین حرفی نزدم.اتفاقا خیلی هم قشنگه.
- پس قربون اون شکل ماهت برم،مشکل چیه؟
- یعنی تو نمی دونی؟
- نه،من فقط اینو می دونم که این قدر تو رو دوست دارم که دلم می خواد بهترین لباسارو بپوشی.
حوصله جرو بحث نداشتم و گفتم:
- بریم شام بخوریم؟
همانطور که روی پایش نشسته بودم بلندم کرد و به آشپزخانه بردم و روی صندلی نشاندم و گفت:
- تو بشین،من خودم همه وسایل رو آماده می کنم.
بعد از شام می خواستم در مورد بچه صحبت کنم ولی نمی دانستم چطور سر صحبت رو باز کنم که به یاد فرناز افتادم.
اردلان داشت تلویزیون تماشا می کرد،گفتم:اردلان.
- جان دلم بگو.
- امروز با فرناز صحبت می کردم،می گفت دیگه همین روزا بچه اشون به دنیا میاد.
- اتفاقا دیروز با فرزاد دیدمش،نمی دونی شکمش نیم متر جلوتر از خودش بود .
- خب سختی و زشتیش برای چند ماهه در عوض یه نی نی کوچولو به دنیا میاد شیرین و دوست داشتنی.
اردلان یکی از آن نگاههای مخصوصش را به من انداخت و گفت:توام دوست داری بچه دار بشی؟
- خب چه اشکالی داره؟
اردلان با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- سایه!
- چیه؟فکر نمی کنی موقعش شده یکی پدر صدات بزنه؟
- نه،حالا زوده عزیزم.
- پس نظر من برای تو اهمیتی نداره؟
- سایه این چه حرفیه که می زنی؟من که نمی گم بچه نمی خوام می گم الان زوده،فقط همین.تازه من اصلا دوست ندارم هیکل به این قشنگی خراب بشه.
دیگر حسابی عصبانی شده بودم ولی از آنجایی که در خانه ما بابا و مامان با هم جرو بحث نمی کردند باز خودم را کنترل کردم.فقط نمی دانستم چطوری به او خبر بدهم باردارم که عصبانی نشود.
در همین فکرها بودم که اردلان به طرف خودش کشید و گفت:
- سایه تو هنوز خودت کوچولویی،اون موقع بچه می خوای،من فکر می کردم تو دوست نداری حالا حالا ها مامان بشی.
- متاسفم.کاملا اشتباه فکرکردی،در ثانی اگر من کوچولو بودم، مامان و بابا شوهرم نمی دادن.
اشک در چشمهایم حلقه بسته بود.
- سایه تو داری برای بچه گریه می کنی؟دیدی واقعا بچه ای.
بلند شدم که بروم ولی نگذاشت و گفت:
- باشه به خاطر تو فکرام رو می کنم ولی تا هشت،نه ماه دیگه بهت قول نمی دم.
با خود فکر کردم تا هشت ماه دیگه که این بچه به دنیا میاد.سرم را تکان دادم و دوباره خواستم بروم که گفت:
- سایه یعنی تو اینقدر عجله داری؟
- آره،اردلان عجله دارم یه فکری کن.
در حالی که با حالت مخصوص خودش نگاهم می گرد گفت:
- نمی فهمم؟خب باشه برای سالگرد ازدواج،دیگه زودتر از این امکان نداره،عروس نازم.
- چرا زودتر از این امکان نداره؟
- چون دوست ندارم هنوز یکسال از ازدواجمون نگذشته یه بچه بیاد و جای منو توی قلب کوچولوی تو بگیره.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:اردلان نکنه واقعا روانی شدی آخه چطور ممکنه بچه جای تو رو بگیره؟
- سایه بیا دیگه در موردش حرف نزنیم.
- باشه هر طور تو بخوای،فقط هر وقت می گم حرف حرف خودته نگو نه.
برخاستم و به اتاق خواب رفتم تا بخوابم که اردلان گفت:
- خانمی با من قهری؟
به یاد حرف مادر جون افتادم که می گفت:اگه زن برای یه بار با شوهرش قهر کنه اونم بیخودی،ارزش خودشو از دست می ده ،روی همین حساب گفتم:
- نه.
- قربونت برم که این قدر خوبی.
حرفی نزدم.چشمهایم را بستم.
- سایه می خوای برات قصه تعریف کنم؟
- نه من که بچه نیستم.ولی اگه خودت دوست داری تعریف کن.
اردلان برایم قصه سیندرلا را تعریف کرد .اواسط قصه خوابم برد.نمی دانم چقدر خوابیده بودم که از حرارت نفسهای اردلان از خواب بیدار شدم باز از حالت طبیعی خارج شده بود.هرچه با او صحبت می کردم ،متوجه نمی شد،حتی التماس کردم و گفتم حامله ام،ولی اردلان یک کلمه از حرفهایم را درک نمی کرد.خواستم فرار کنم و به اتاق دیگری پناه ببرم ،ولی قوی تر از آن بود که بتوانم از دستش بگریزم.
با تکان های اردلان و سایه سایه گفتنش از خواب بیدار شدم ،چشمهای اردلان وحشت زده به من دوخته شده بود .وقتی که دید چشمهایم را باز کردم گفت:
- سایه خدا رو شکر زنده ای؟
- مگه قرار بود بمیرم؟چی از جونم می خوای؟خیلی از دستت ناراحتم.
- سایه چی شده؟
- از من می پرسی،تو دوباره دیشب یه احمق به تمام معنا شده بودی.
- سایه چرا متوجه نیستی این همه خون مال چیه؟
به خودم نگاه کردم تمام ملحفه به رنگ خون در آمده بود فهمیدم بچه سقط شده در حالی که گریه می کردم گفتم:
- اردلان خیلی بی شعوری،تو بچه مونو کشتی.
- کدوم بچه؟چرا به من چیزی نگفتی؟
- من دیشب بهت التماس کردم ولی تو نفهمیدی،عقلت رو از دست داده بودی.
- حالا مطمئنی سقط شده؟
- آره ،خوشحال باش.
- من واقعا متاسفم،برو حمام و زود بیا تا بریم دکتر،شاید هنوز امیدی باشه.
یک ساعت بعد در مطب دکتر بودم.اردلان منشی را راضی کرد که ما را خارج از نوبت به داخل اتاق بفرستد وقتی وضعیتم را برای دکتر تشریح کردم گفت:
- متاسفانه جنین از بین رفته.
ناامید به خانه برگشتیم،تا رسیدن به خانه حتی یک قطره اشک هم نریختم ،ولی وقتی وارد خانه شدم اشکهام جاری شدند.اردلان مدام معذرت خواهی می کرد ولی فایده ای نداشت چون آن بچه به هیچ وجه دوباره زنده نمی شد.
- سایه خواهش می کنم تو رو به خدا من طاقت دیدن اشکای تو رو ندارم،من خیلی متاسفم.
- اون بچه،بچه توام بوده،چطور ناراحت نیستی؟
- می دونم،ولی الان به خاطر تو بیشتر ناراحتم سایه بگو چیکار کنم تا منو ببخشی؟
- چه کار می تونی بکنی مگه تو به من قول نداده بودی که دیگه طرف...نری؟کی بود چند ماه پیش به من قول داد؟تو نبودی؟
- معذرت می خوام سایه،متاسفم نمی خواستم این طور بشه.حالا چه کار کنم؟
- خودتو بکش.
- هر چی تو بخوای.
و پنجره را باز کرد که بپرد.به خود آمدم و جیغی کشیدم و گفتم:
- اردلان خواهش می کنم صبر کن.
و به طرفش دویدم و دستش را گرفتم.اردلان دستش را کشید مطمئن بودم که می پرد در حالی که گریه می کردم گفتم:
- اردلان اگه واقعا منو دوست داری این کار رو نکن خواهش می کنم .
اردلان به طرفم برگشت و محکم در آغوشم گرفت و گفت:
- پس چرا پشیمون شدی؟به جون تو می پریدم.
- می دونم ،دیوونه تر از این حرفایی.
- منو می بخشی.
ترسیده بودم دلم نمی خواست در یک روز هم او و هم بچه ام را از دست بدهم از طرفی می دانستم اگر نبخشمش مطمئنا دست به کار احمقانه ای می زند.
با عجله گفتم:
- آره بخشیدمت دست به کار احمقانه ای نزنی.
- باشه،نترس عزیزم دیگه قول مردونه می دم که لب به چیزی نزنم.
- تو تا حالا چند بار به من قول دادی ولی هر بار زیر قولت زدی اصلا تو چرا...آخه چه مشکلی داری؟به من بگو.
- سایه من اصلا دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم.
با عصبانیت گفتم:نه این بار دیگه کوتاه نمی آم من باید بدونم تو چه مشکلی داری،شاید بتونم کمکت کنم .
- آخه چه طوری،چه کاری از دست تو ساخته اس جز این که توام ناراحت بشی.
- نه من این طوری ناراحتترم،خواهش می کنم بگو.
اردلان مستاصل گفت:
- سایه تو حتی ممکنه از من بدت بیاد.
- تو چه کار کردی که اینقدر می ترسی؟حرف بزن قول می دم منطقی باشم.
- سایه تو رو خدا هر چیزی از من بخواه جز حرف زدن درباره اون لعنتی.
عصبانی گفتم:
- اگه حرف نزنی مطمئن باش ترکت می کنم حالا خودت می دونی.
اردلان به چشمهایم خیره شد و وقتی دید در تصمیمم جدی هستم پای پنجره مثل آوار فرو ریخت.سیگاری روشن کردم و به دستش دادم،اردلان در حال و هوای خودش بود انگار خاطراتش را مرور می کرد .آنقدر در گذشته غرق شده بود که حتی متوجه نشد خاکستر سیگار بر شلوارش ریخت.
دعا کردم تا منطقی و خونسرد باشم.سیگارش که تمام شد گفتم:
- خب بگو،من حاضرم.
اردلان نفس عمیقی کشید و .................

nika_radi
11-08-2009, 10:44
متاسفانه من تو این جور چیزا یکم گیراییم پائینه:11:
ولی حالا شما بگو تو کدوم قسمتش بود من برم حتما حتما مطالعه کنم دوباره:31:

بی ادب یه نمونه اش جدید گذاشتم همینو بخون کافیه برات بی ادب:21::21::21::5::5::5::5:

Dreamland
12-08-2009, 21:32
من گیراییم خوبه................مرسی بهار..................

nika_radi
13-08-2009, 11:08
فصل بیست و هفتم-3
اردلان نفس عمیقی کشید و گفت:
- این موضوع برمی گرده به سیزده سال پیش ،بیست و یک سالم بود یه روز که از دانشگاه می اومدم سر کوچه خودمون با دختری تصادف کردم .
وحشت زده گفتم:
- کشتیش؟
- نه،ولی ای کاش کشته بودمش.
دوباره به فکر فرو رفت .
- خب ادامه بده.
- سایه،خواهش می کنم توی حرفام نپر فقط گوش کن تا زودتر بگم و راحت بشم.
سرم را به علامت موافقت تکان دادم .
بعد از چند دقیقه گفت:
- از ماشین پیاده شدم ببینم چی شده؟با داد و فریاد گفت((حواست کجاست؟الان منو کشته بودی.))
گفتم((ولی شما پریدید جلوی ماشین ،تقصیر خودتون بود.حالا اگه مشکلی دارید می تونم ببرمتون بیمارستان.))
دوباره داد زد((چقدرماز خود راضی تشریف دارید.))
متعجب نگاهش کردم،وقتی که دید دارم نگاهش می کنم گفت((چیه،مگه می خوای بخریم که این طوری نگام می کنی؟))
بی حوصله گفتم((احتیاجی به کمک من ندارید؟))
گفت((پام درد می کنه منو تا یه مسیری برسونید.))در عقب رو باز کردم که سوار بشه ،بعد پرسیدم ((از کدوم طرف؟))
گفت((دور بزن.))خونه کار داشتم.به ساعتم نگاه کردم گفت((مثل اینکه مزاحمتون شدم.))
پیش خودم گفتم،مثل اینکه نه،حتما.بعد از طی مسیری گفت((ببخشید می شه بفرمایید افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم.))به نظرم دختر بی ادبی اومد و برای اینکه حالش را بگیرم،گفتم((نه نمی شه.))
گفت((شما بچه پولدارا همه تون خودتون رو می گیرید.حالا تو که خوش قیافه و خوش تیپ هم هستی،پس بایدم بیشتر خودتو بگیری.))
دوست داشتم زودتر برسونمش تا از شرش راحت بشم،برای همین سرعتم را زیاد کردم بعد از چند لحظه گفت((می دونی من تا حالا پسر به خودخواهی تو ندیدم؟))خونسرد گفتم((حالا که دیدی چشمت روشن.))
گفت((چقدرم زبونت درازه!))
گفتم((به زبون درازی تو نمی رسم.))
خندید و گفت((دیدی بالاخره به حرف آوردمت.))
((من تا خودم نخوام هیچ کس نمی تونه به حرفم بیاره تو که دیگه ....))
با فریاد گفت((من که دیگه چی؟حتما می خواستی بگی آدم نیستی؟))حرفی نزدم که گفت((نگهدار،می خوام پیاده بشم.))از خدا خواسته پارک کردم پیاده شد و در و محکم کوبید.
فردای اون روز طرفهای غروب بود از خونه بیرون زدم و توی پارک نزدیک خونه قدم می زدم که صدای سالم دختری رو از پشت سر شنیدم،برگشتم و با دیدن همون دختر دیروزی با تعجب گفتم((شمائید؟))
خندید و گفت((نه خودمم،نمی خوای جواب سلامم رو بدی؟))
((سلام))
((حالم رو نمی پرسید خوبم یا نه؟))
((این که دیگه پرسیدن نداره.ولی از اینکه پاتون خوب شده خوشحالم.))
حوصله نداشتم بنابراین گفتم((خداحافظ))
و خواستم برگردم که گفت((صبر کنید ،کارتون دارم.))
با تعجب گفتم((چی؟))
((دستکشام دیروز توی ماشین شما جا مونده.))
((توی ماشین؟یعنی شما برای یک جفت دستکش دوباره تا اینجا اومدید یا...))
((یا چی؟))
((هیچی،صبر کنید تا براتون بیارم.))
((مزاحمت نمی شم،فردا میام ازت می گیرم.))
((نه الان براتون میارم.))به خونه رفتم و دستکشها رو برداشتم و آوردم و بهش دادم و سریع رفتم.
دوباره پس فردام دیدمش،این دفعه توی کوچه بود من بدون توجه بهش ماشین رو داخل خونه بردم،می خواستم در رو ببندم که گفت((سلام))ا
خمی کردم و گفتم((توی ماشین من چیز دیگه ای جا نمونده.))
گفت((می دونم .این دفعه اومدم تو رو ببینم .))
از شدت تعجب داشتم می مردم که گفت((برای چی این همه تعجب کردی؟))
گفتم((شما دارید مزاحم من می شید لطفا از اینجا برید.))
از جاش تکون نخورد و همین طوری بهم خیره شد با اخم گفتم((پس چرا دست بردار نیستید؟))
گفت((چه کار کنم دست خودم نیست دلم برات تنگ شده ))
از صراحت کلامش تعجب کردم خودم آدم صریحی بودم ولی این دیگه خیلی نوبر بود. ((یعنی می خوای بگی کسی تا حالا بهت ابراز علاقه نکرده؟))
گفتم((چرا،خیلیا،ولی به جایی نرسیدن.شما دیگه نمی خواد امتحان کنید.))
((اجازه بدید منم شانسم رو امتحان کنم))
گفتم((نه اجازه نمی دم.شما به چه حقی اومدید انجا؟))
گفت((قلبم این حق رو به من داد))
گفتم((براتون متاسفم،من قلبی ندارم که به شما بدمش از این جا برید.))
و در را بستم .اردلان سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
- سایه یه دونه سیگار بده ،سرم از درد داره می ترکه.
سیگاری آتش زدم و به دستش دادم.پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
- دست بردار نبود،هر روز جلوی راهم سبز می شد وی بهش اهمیتی نمی دادم .فکرمی کردم بالاخره خودش خسته می شد و میره دنبال کارش ولی اشتباه می کردم.یک ماه این طوری گذشت تا این که یک روز در خونه اومدو گفت((کارت دارم))
جلوی در رفتم و با عصبانیت گفتم((دنبالم بیا))
اون قدر تند راه می رفتم که معلوم بود به دنبالم می دود.به پارک که رسیدم ،روی اولین نیمکت نشستم و عصبانی گفتم((آخه تو چی از جون من می خوای؟چرا ول کن نیستی؟))
گفت((نمی تونم ،عاشقت شدم))
گفتم((بس کن،عشق و عاشقی چیزی نیست که با گدایی و سماجت بتونی به دستش بیاری.))
((یعنی تو یه ذره هم به من علاقه نداری؟))
بدون لحظه ای تردید گفتم((نه حتی یه انس.حالا دیگه مزاحم نشو.))
زد زیر گریه.چنان گریه ای می کرد که انگار کسی و از دست داده.با عصبانیت گفتم((چراداری آبرو ریزی می کنی؟ساکت شو دیگه،وای خدای من !))
فورا اشکاش رو پاک کرد و گفت((باشه به خاطر تو گریه نمی کنم .))
سرم رو تکون دادم و بهش گفتم((اگه منو دوست داری دست از سرم بردار.))
گفت((نمی تونم.))
((چرا نمی تونی،مگه عاشق من نیستی؟پس باید به خاطرمن هر کاری بکنی.))
گفت((نه این یکی رو نخواه))
پرسیدم((هدف تو از نزدیک شدن به من چیه نکنه دنبال پولی؟))
گفت ((از دست شما مردها!من خودتو می خوام))
گفتم((ولی این غیر ممکنه،چون من به تو علاقه ندارم.))
در حالی که اشک می ریخت گفت((آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟اگه یه ذره ام به من علاقه داشته باشی کافیه))
گفتم((تو بگو یک انس به خدا علاقه ای بهت ندارم،دیگه ام نمی خوام از این حرفا بشنوم.))
دوباره زد زیر گریه.عصبانی گفتم((من نمی فهمم این گریه تو برای چیه؟))
گفت((پس حداقل اجازه بده باهم دوست باشیم.))
گفتم((نه،بهتره منو فراموش کنی.))
گفت((نمی تونم وگرنه این قدر بهت التماس نمی کردم))
گفتم((من دیگه باید برم،تو هم بار آخرت باشه که در خونه اومدی.))
گفت((دلم برات تنگ شده بود،مجبور شدم.))
با عصبانیت گفتم((تو اصلا واژه خجالت رو شنیدی؟))
در حالیکه بهم خیره شده بود گفت((تو چی؟واژه عشق به گوشت خورده؟))
گفتم((آره ولی من عاشق تو نیستم اینو بفهم.))و ترکش کردم اونقدر عصبانی بودم که حد نداشت.
- اردلان تو واقعا دوستش نداشتی؟
اردلان محکم چانه ام را محکم گرفت و گفت:
- سایه همه حرفام عین حقیقته .خیلی بی انصافی اگر باور نکنی.می دونستم اگه لب از لب باز کنم تو دیگه به همه چیز شک می کنی حتی به عشق من نسبت به خودت.
- نه به خدا،باور کن من به عشق تو شک نکردم.چطور ممکنه کسی بتونه نقش یه عاشق رو به دروغ بازی کنه؟
اردلان به من تکیه کرد.دلم برایش سوخت.بعد از چند لحظه با شرمندگی گفتم:
- اردلان من فقط یه سوال کردم ،همین باور کن عزیزم.
بغضی که یک ساعت در گلویش نشسته بود شکست.تا حالا ندیده بودم مردی گریه کند.از آن دختری که اردلان را به این روز انداخته بود بدم آمد.
بعد از اینکه کمی آرامتر شد گفتم:
- اردلان مگه با تو چیکار کرده که آن قدر داغونی؟
- این قدر بهم التماس کرد تا بالاخره رضایت دادم هفته ای یک ساعت ببینمش.نمی دونی وقتی پیشنهادش رو قبول کردم داشت از خوشحالی گریه می کرد.روزهای پنج شنبه ساعت چهار بعد از ظهر توی پارک می دیدمش در عوض قول داده بود که بقیه روزهای هفته مزاحمم نشه.توی اون یک ساعت اون قدر بهم ابراز علاقه می کرد که آخرش کفری می شدم و یک ساعت نشده از پیشش فرار می کردم.دیگه به نگار عادت کرده بودم،هر وقت می دیدمش می پرسید هنوز به من علاقه پیدا نکردی؟ و وقتی جوابم رو می شنید،اشکاش جاری می شد.می گفت در حسرت یه نگاه یا یک کلمه عاشقانه دارم می میرم ولی تو عین خیالت نیست.امیدوارم روز عاشق یه دختری بشی تا اونم،همین رفتاری رو که تو الان با من داری باهات داشته باشه تا حال منو درک کنی.یه روز که دیدمش طبق معمول داشت به من ابراز علاقه می کرد که حرف ازدواج رو پیش کشید.با عصبانیت حرفش را قطع کردم و گفتم((نگار حرف ازدواج رو نزن،این اولین و آخرین باری باشه که بهت گفتم))
ناگهان بلند شد ،مثل دیوونه ها دور خودش می چرخید و می خندید بعد از چند دقیقه که نشست به من که با تعجب نگاهش می کردم گفت((وای تو برای اولین بار اسمم رو صدا کردی دلم می خواد از خوشحالی پرواز کنم ))
باورم نمی شد که نگار این قدر عاشق من باشه ولی وقتی حال و روزش رو دیدم باور کردم،چند لحظه خودمو جای نگار گذاشتم ،از این که طرف مقابلم حتی یه ذره ام دوستم نداشت می خواستم دیوانه بشم.با خود گفتم((پس هنوز نگار خوب تونسته مقاومت کنه.اگه من جای اون بودم تا حالا مرده بودم.))
دلم برایش سوخت بلند شدم و بدون خداحافظی ترکش کردم.در تمام طول هفته به نگار فکر می کردم.حس عجیبی داشتم که نمی دونستم چیه؟ولی مطمئن بودم عشق نبود،چون هنوزم دوستش نداشتم ،خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی چیزی نفهمیدم.آخر هفته که دیدمش فهمیدم اون حس عجیب ترحمه برای اولین بار با دقت به نگار نگاه کردم می خواستم ببینم چه شکلیه؟زیاد خوشگل نبود،می شه گفت قیافه ای تقریبا معمولی داشت.همین طوری که نگاهش می کردم ،پرسید((هنوز هیچ احساسی نسبت به من پیدا نکردی؟))
برای اولین بار به چشماش نگاه کردم.تمنا توی چشماش موج می زد .جوابش رو ندادم،اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود ،روی گونه هاش جاری شد.با عصبانیت گفتم((چشمه هم بود تا حالا خشک شده بود.بسه دیگه،پا می شم می رم ها!))
با گریه گفت((نه،نه ،دیگه گریه نمی کنم،بمون.))خیلی کلافه بودم،ما بین عقل و احساس گیر کرده بودم.عقلم می گفت به دختری که دوستش نداری توجهی نکن ولی احساسم می گفت پس تکلیف عشق این دختر چی می شه؟دختری که تمام غرورش رو زیر پا گذاشته و از تو عشق و علاقه گدایی می کنه.تموم هفته فکر کردم روز پنج شنبه که شد ،سردر گم بودم.نمی دونستم چیکار باید بکنم؟اعصابم به هم ریخته بود،ساعت سه از خونه بیرون زدم.تصمیمم رو گرفته بودم ولی برای اینکه اعصابم آروم بشه ،می خواستم کمی قدم بزنم.همین طور که توی پارک قدم می زدم نگار رو دیدم که کنار مرد تقریبا سی ساله ای نشسته بود و می گفت و می خندید.چیزی رو که دیده بودم نمی تونستم باور کنم .آخه چطور تونسته بود نقش یه دختر عاشق رو برای من بازی کنه من که به اون علاقه ای نداشتم؟چه دلیلی داشت چنین کاری کنه؟حالت تهوع داشتم حالا که من می خواستم به خاطر عشق نگار پا روی علایقم بگذارم،این چه معامله ای بود که با من کرده بود.اون قدر از نگار نفرت پیدا کردم که حد نداشت،دلم می خواست همه اینا رو توی خواب دیده باشم ولی متاسفانه واقعیت داشت،دلم می خواست نصف عمرم رو بدم ولی سر از کار نگار در بیارم.پس عاشقتم عاشقتم یعنی این؟اگه عاشق من بود با اون مرد چیکار داشت؟صبح شنبه حال و حوصله دانشگاه رفتن نداشتم .یقه پالتومو بالا کشیدم و عینک آفتابی زدم و به پارک رفتم،چند دقیقه بعد نگار و دوستش ساناز به پار اومدن.هنوز چیزی نگذشته بود که سر و کله همون مرد پیدا شد.بعد از چند لحظه ساناز اون دوتا را ترک کرد و رفت نگار با اون شروع به صحبت کرد.گاهی صدای خنده نگار رو می شنیدم،بعد از نیم ساعتی که اونا با هم صحبت کردن سوار ماشین همون مرد شدند و رفتند،پریدم توی یه تاکسی به راننده گفتم((این تویوا آبی رو تعقیب کن))
راننده اول قبول نکرد ولی تا چشمش به پول افتاد سایه به سایه تویوتا رفت تا بالاخره به خونه ای رسیدند و پیاده شدند.حدس می زدم برای چی رفتن.همونجا منتظر شدم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مرد با قیافه ای عصبانی از خونه بیرون آمد و لگد محکمی به در زد و رفت،سه ،چهار روزی در خونه کشیک می دادم.روزانه شاید ده مرد و پسر به در اون خونه می رفتن و بعضی از اونا با قیافه درهمی برمی گشتن و بعضی ها شاد و خوشحال بعد از یک ساعتی بیرون می اومدن.دیگه شکم به یقین تبدیل شد که نگار چه کارست.روز پنج شنبه مثل همیشه رفتم ببینمش.مثل همیشه دم از عشق و عاشقی زد.اگه دفعه های قبل وقتی این مزخرفات رو می شنیدم عصبانی می شدم این دفع داشت حالم به هم می خورد.دلم می خواست نگار رو غافلگیر کنم و برای این کار به یه نفر احتیاج داشتم که سر راه نگار قرار بگیره.جریان را برای سیاوش تعریف کردم،اونم قبول کرد که بیاد و نقش خاطرخواه رو بازی کنه نگار رو بهش نشون دادم وگفتم((برو ببینم چی کار می کنی؟))
خلاصه سیاوش بعد از یک هفته به خونه نگار راه پیدا کرد.قرارمون این بود که سیاوش به اونجا بره و اگه تونست برای من کلیدی چیزی بیاره تا من بتونم وارد خونه بشم.سیاوش رفت و بعد از یک ربعی با دست پر برگشت .وقتی کلید رو دیدم برای اولین بار در طول این دو هفته خندیدم.قرار بعدی سیاوش با نگار سه روز بعد بود با سیاوش قرار گذاشتیم وقتی که سرفه کرد من برم تو.یک ربع انتظار کشیدم تا بالاخره انتظارم به سر اومد ،آروم در رو با کلید باز کردم با دیدن نگار توی اون وضع نزدیک بود حالم به هم بخوره.نگار انگار روح دیده باشد بیهوش شد،با کمک سیاوش از خونه بیرون رفتم.به خونه که رسیدیم سیاوش کلی باهام حرف کرد ولی من احساس می کردم که جز یه آدم احمق چیز دیگه ای نبودم.من چهار ماه وقتم رو برای نگار تلف کرده بودم.از نگار متنفر شده بودم اول جوونی روحم رو پژمرده و دلم شکسته بود.
بعد از دو روز سیاوش به دیدنم اومد و نامه ای به دستم داد و گفت((بخون!))
بی حوصله گفتم((از طرف کیه؟))
گفت((نگار))
با عصبانیت گفتم((اسم اون دختره کثافت رو پیش من نیار.))
گفت((بهتره بخونیش،شاید آروم بگیری،نگار اصرار داشته تو اینو بخونی.))
داد کشیدم((نگار غلط کرده با تو.حالا برو که حوصله ندارم))
سیاوش عصبانی به طرفم اومد و بازوهام رو گرفت و گفت((اینو امروز ساناز به من داد و گفت حتما بخونیش))
گفتم((تو نگار و ساناز هرسه تایی باهم برید به جهنم!))
با ناراحتی گفت((حالا که فقط نگار رفته))با شنیدن این جمله رنگ از رویم پرید و نامه رو از دستش قاپیدم و بازش کردم.نوشته بود:
به نام خداوندی که عشق را آفرید.
سلام.
می دونم الان که داری این نامه رو می خونی چقدر از من بدت میاد هر چند قبلا هم از من خوشت نمی اومد.
از همون روز اولی که با تو تصادف کردم عشقت توی قلبم خونه کرد وقتی دیدم اصلا برات مهم نیستم دلم می خواست خودمو بکشم،ولی تصمیم گرفتم نهایت تلاشمو بکنم تا توام به من علاقه مند بشی ولی تو سر سخت تر از این حرفا بودی می دونم من دختر کثیفی بودم و لایق تو نبودم ولی دل این چیزا سرش نمی شه.از وقتی تو رو دیدم ،دلم می خواست همه کارهایی رو که قبلا می کردم ترک کنم ولی این دیگران بودند که نمی گذاشتن و تهدید می کردن در صورتی که نپذیرمشون جریان رو برای تو تعریف می کنن.چند بار می خواستم بگم من چه کاره ام ولی نمی تونستم.می دونستم اگه لب از لب باز کنم دیگه تو حتی به من نگاه هم نمی کنی ولی از اونجایی که ماه پشت ابر نمی مونه تو فهمیدی.اون روز که تو رو توی خونه دیدم،دیگه هیچی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم ،شماها نبودید،اون قدر گریه کردم که دوباره بیهوش شدم،فهمیدم تورو برای همیشه از دست دادم این نامه رو برای این نوشتم که فکر نکنی بازیچه بودی.نه،من با تمام وجودم عاشقت شده بودم وگرنه این قدر بهت التماس نمی کردم.
امیدوارم منو ببخشی.یادته بهت گفتم دلم می خواد توام یه روز عاشق یه دختری بشی که بهت علاقه نداشته باشه تا حال منو درک کنی؟ولی حالا پشیمونم و دلم نمی خواد که خداچنین سرنوشتی رو برای تو رقم بزنه.
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن
عاشقت:نگار.

خودمو به خاطر مرگ نگار مقصر می دونستم ،اصلا فکر می کردم من کشتمش،دیگه به مرز دیوانگی رسیده بودم.چطور این دختر با زندگی من بازی کرد ،مگه من چه گناهی کرده بودم که باید این طور عذاب می کشیدم؟
با خوندن نامه نه تنها آروم نگرفتم بلکه حالم بدتر شد،چون نگار خودشو به خاطر من کشته بود.یه آدم دیگه شده بودم هر شب کابوس می دیدم حتی برای شروع ترم جدید نرفتم ثبت نام کنم مامان هر روز پشت در اتاقم گریه می کرد که در رو باز کنم ولی من از همه بریده بودم،پدرم با تمام غرورش پشت در اصرار می کرد که برای یه دقیقه اجازه بدم منو ببینه ولی فایده نداشت،اردوان پشت در ضجه می زد ولی اینا هیچ کدوم در من اثری نداشتن. هر کس برایم تلفن می کرد جواب نمی دادم.
حتی سیاوش هم نمی پذیرفتم.فقط یه غذایی می خوردم چون دلم نمی خواست بمیرم و برم پیش نگار.داغون داغون شده بودم.از همون موقع بود که سیگاری شدم روزی یه بسته می کشیدم ولی دردم تسکین پیدا نمی کرد .شده بودم یه مرده متحرک،فقط می نشستم و به یک جا خیره می شدم و فکر می کردم ولی به جایی نمی رسیدم.کار نگار تو روحیه من تاثیر منفی گذاشته بود.پنج ماهی به همین طریق سپری شد تا این که یه روز که خواب بودم با ضرباتی که به در می خورد از خواب بیدار شدم .اردوان بود که پشت در گریه می کرد و التماس می کرد که اجازه بدم یه دقیقه منو ببینه.دلم برایش سوخت.بعد از پنج ماه دلم برایش تنگ شده بود .در رو باز کردم.اردوان با دیدنم تعجب کرد .باورش نمی شد در رو براش باز کردم .پرید توی بغلم و شروع کرد به بوسیدنم.خلاصه اون قدر روی من کارکرد تا تونستم پیله ای رو که به دور خودم تنیده بودم ،پاره کنم و بعد از شش ماه از حصار اتاقم بیرون بیام..............

nika_radi
14-08-2009, 09:51
فصل بیست و هفتم-4
.....از خونه که خارج شدم به اولین دختری که چشمم افتاد به یاد نگار افتادم.کاری که نگار با من کرده بود باعث شده به همه دخترا به چشم تحقیر نگاه کنم .احساس می کردم همشون مثل هم هستن منتها با یک شکل و قیافه دیگه .هر چه می گذشت نفرت من از نگار بیشتر می شد و برای همین به دخترای دیگه اهمیت نمی دادم.هر چه به سنم اضافه می شد خاطرخواه های بیشتری پیدا می کردم ولی حتی نیم نگاهی بهشون نمی کردم.خودشون رو می کشتن که مورد توجه من قرار بگیرن ولی برای من همه دخترها مثل نگار بودن،تو دنیای خودم بودم و فقط می خواستم اونا رو تحقیر کنم.قیافه و تیپ،تحصیلات و پول باعث می شد بیشتر مورد توجه قرار بگیرم ولی من دیگه اون پسر بیست و یک ساله احمق نبودم و به اندازه بیست سال تجربه کسب کرده بودم.اون قدر به اطرافیانم بی اعتماد بودم که فکر می کردم همه دروغ می گن و خیانت کارن.اردوان خیلی بهم کمک کرد تا با دوستام دوباره ارتباط برقرار کنم و با بابا و مامان حرف زدم ولی نسبت به دخترا هیچ تغییری نکردم.هنوزم از همه شون بدم می اومد،علی الخصوص از اونایی که سعی می کردن توجه منو به خودشون جلب کنن.تا این که یک سال و نیم پیش تو رو دیدم.وقتی به عروسی اومدم مثل همیشه به همه دخترا بی تفاوت بودم ولی از دور توجه ام به تو جلب شد.دیدم با اردوان داری صحبت میکنی،می خواستم بدونم این کدوم دختریه که به خودش اجازه داده با اردوان صحبت کنه.وقتی فهمیدم که دانشجوی اردوانی تا حدودی خیالم راحت شد دلم نمی خواست اردوانم سرنوشتی مثل من داشته باشد.خیلی مغرور بودی با اینکه کاری نمی کردی که جلب توجه کنی ولی من حواسم پیش تو بود.برای اولین بار توی عمرم به دختری پیشنهاد رقص دادم ولی تو پیشنهادم رو قبول نکردی،از تعجب نزدیک بود بیهوش بشم منی که تا حالا کسی دست رد به سینه ام نزده بود حالا حسابی خیط شده بودم.از طرفی هم عصبانی شده بودم دلم می خواست بدونم تو به کدوم احمقی قول داده بودی که منو رد کردی.هر چه صبر کردم خبری نشد دلم می خواست حالتو بگیرم ولی نمی دونستم چه کار کنم؟تا سرو کله کامیار پیدا شد،ازاین که دور و بر تو می چرخید عصبانی شده بودم،نگران بودم مبادا توام به لیست دخترایی که توسط کامیار اغوا شدن اضافه بشی.بهت توجه کردم ببینم نسبت به کامیار چه احساسی داری؟وقتی باهات صحبت می کرد نگاهش نمی کردی،بعدم رفتی،سر شام وقتی دستت رو گرفت تو بلافاصله دستت رو از دستش بیرون کشیدی.فهمیدم ازش خوشت نمیاد،یه حس عجیبی داشتم ولی نمی دونستم چیه؟نمی دونم چطوری تصمیم گرفتم شر کامیار رو از سرت کم کنم.وقتی در خونه ازم تشکرکردی داشتم از خوشحالی پر درمی آوردم از اون به بعد در قبال تو احساس مسئولیت می کردم،همه جا دنبالت بودم می خواستم ببینم چه کاره ای؟توی این سه ماه یعنی از عروسی فرزاد تا نامزدی خودمون کمتر جایی رفتی که من دنبالت نبودم،اون روز که توی راه بنزین تموم کردی من کمی دورتر مراقب بودم وقتی فهمیدم از اون دخترای بیخود مثل نگار نیستی به کمکت اومدم.اون روز توی پمپ بنزین حواسم یک لحظه پرت شد و وقتی نگاه کردم دیدم نیستی،تا اون موقع که توی خیابون دیدمت داشتی می دویدی.ازت خوشم اومده بود،دختر جلفی نبودی،با کسی ام دوست نبودی و مهمتر از همه خیلی مغرور و لجباز بودی.هر کاری برات می کردم بازم دوست نداشتی باهام حرف بزنی.تا اینکه به شمال رفتیم اون جا بود که فهمیدم اون قدر عاشقتم که حاضرم برات بمیرم.وقتی زمین خوردی منی که اگه دختری جلوی پام می مرد برام اهمیتی نداشت ،داشتم دیوونه می شدم.تو شده بودی ملکه ذهنم و لحظه ای برام آروم و قرار نذاشته بودی.وقتی اون روز،رفتارت رو با اشکان دیدم برای یه لحظه فکرکردم نکنه دارم دوباره اشتباه می کنم و تو عاشق اشکانی،علی الخصوص با اون جیغی که کشیدی و اسمش رو صدا زدی یا براش میوه پوست کندی و با حرص بهش گفتی بخور.دیگه اگه کارد بهم می زدی خونم نمی ریخت.از این فکرکه تو عاشق اشکان باشی داشتم سکته می کردم.با خودم گفتم باید ازش بپرسم،جوابی که بهم دادی آرومم کرد ولی قانع نشدم هنوز نمی دونستم به من علاقه داری یا نه؟هر شب کابوس می دیدم که تو رو از دست دادم.دلم نمی خواست شکست بخورم،عاشقت شده بودم،هر کاری می کردم فراموشت کنم ،نمی شد.تازه فهمیده بودم اون حس عجیب عشق بوده.چیزی که باعث می شد روزهای جمعه صد بار از خیابونتون رد شم به امید این که یه بار تورو ببینم ،اگرم نمی دیدمت تا روز شنبه می مردم و زنده می شدم،دوباره روز شنبه که می شد روز از نو روزی از نو راس ساعت هشت درخونتون بودم دیگه برنامه کلاسات رو حفظ بودم توی این سه ماه یک روزم سرکار نرفتم.دیگه از فکر و خیال خسته شده بودم .مدام توی حرفات دنبال کلمه ای می گشتم که بهم خبر بده دوستم داری.ولی تو هیچ اشاره ای که به من بفهمونه توام منودوست داری ،نمی کردی.با خود گفتم اگه یه درصدم به من علاقه داشته باشی شانس خودمو امتحان می کنم .تا بالاخره همون روز که زمین خوردی فرصت مهیا شد.موقعی که همه به دیدنت اومدن من رفتم قدم بزنم تا بعدا تنهایی بیام.اون موقع که معذرت خواهی کردم و دیدم داری می خندی،گفتم هر طور شده از زیر زبونش بیرون می کشم که دوستم داره یا نه.وقتی بهت گفتم اگه بگی خودت رو غرق کن من دیوونه ام می رم خودم و غرق می کنم،جوابی که بهم دادی آرومم کرد.گفتی من دیگه با این پا نمی تونم دنبالت بدوم و بگم بیا بخشیدمت.اون قدر خوشحال شده بودم که نزدیک بود بغلت کنم،برای این که کار اشتباهی ازم سر نزنه سریع رفتم. اما وقتی اون شب تو رو با شاهین دیدم ،دوباره همه خاطرات گذشته به سرعت از جلوی چشمم گذشت.با خود گفتم دیدی این یکی ام که عاشقشی مثل بقیه اس.از این که منو با حرفات امیدوار کرده بودی و حالا با یکی دیگه می دیدمت،می خواستم بکشمت.
- اردلان،اون روزم داشتی تعقیبم می کردی؟
- نه،اون شب اومده بودم از رستوران غذا بگیرم مهمون داشتیم.ولی وقتی تو رو دیدم دیگه غذا و مهمون و همه چی یادم رفت اصلا یادم نمیاد چطوری رفتم کرج؟بعد از دو ساعتی اردوان سراغم اومد و هر چی اصرار کرد براش جریان رو تعریف نکردم دلم نمی خواست همیشه نقش یه احمق رو برای برادر کوچکترم بازی کنم.ولی تو دیگه نگار نبودی،من عاشقت بودم و تو حق نداشتی با من این کار و بکنی دیگه دیوونه شده بودم و زندگی رو به کام مامان و بابا و اردوان تلخ کرده بودم.تا اون شب که خونه سولماز دعوت بودیم از اول گفتم که نمی یام نمی دونستم شما هم دعوت دارید.وقتی اردوان بهم تلفن کرد و صدای خنده تو رو از پشت تلفن شنیدم به اردوان گفتم میام.دلم برای دیدنت پر می کشید.سه روز بود که ندیده بودمت.ولی وقتی تو رو دیدم داغم تازه شد،علی الخصوص وقتی که می خواستم برم تو حتی زحمت یه خداحافظی یا یه نگاه رو به خودت ندادی.دیگه می خواستم خودمو بکشم.اون روز که رفتی تریا از دانشگاه تعقیبت کردم ولی توی ترافیک گمت کردم.اون قدر عصبانی بودم که دلم می خواست همه اون ماشینایی رو که جلوی من بودن آتیش بزنم،علی الخصوص با اون دسته گلی که خریده بودی حسابی کنجکاو شده بودم که مال کیه؟حدس می زدم مال شاهین باشه ولی حیف که گمت کردم با دیدن ماشینت همون اطراف یه جایی پیدا کردم و منتظرت شدم پس از چند دقیقه با هم دیدمتون تا جلوی تریام دنبالتون اومدم که ازت قضیه رو بپرسم که دوباره گمت کردم،دست فرمون خوبی داشتی چنان از بین ماشینا رد می کردی که می خواستم بکشمت.خلاصه موقعی بهت رسیدم که تو رفتی توی خونه و دیگه دستم بهت نمی رسید.با اون حال خراب رفتم خونه که اردوان خبر خواستگاری دکتر بقایی رو داد دیگه دیوونه شده بودم.به هر بدبختی بود تا صبح صبر کردم فرداش هم اومدم جلوی دانشگاه و ادامه ماجرا رو هم که خودت می دونی.
اما دیشب،این طور که من شنیده بودم این مردا بودن که همیشه تقاضای بچه دار شدن می کردن،اصرار تو برام عجیب بود چرا که قبلش به بچه دار شدن علاقه ای نداشتی حالا چطور شده بود که برای بچه نزدیک بود به گریه ام بیفتی؟سایه،من مار گزیده ام، از ریسمان سیاه سفید می ترسم.دوباره فکر و خیال به سرم زد. می ترسیدم تو قصد بازی دادن منو داشته باشی.باز خاطراتم جلوی چشمم جون گرفتن از این که توام یه روزی به من کلک بزنی داشتم دیوونه می شد .برای اینکه زیاد فکر نکنم مجبور شدم چیزی بخورم.سایه من خیلی متاسفم ،من نمی خواستم این طور بشه.گاهی اوقات که یادم میاد چقدر احمق بودم حالم گرفته می شه برای اینکه فراموش کنم مجبور می شم که....ولی از حالا به بعد قول مردونه می دم که دیگه طرفش نرم.
نگاهش کردم غم و اندوه در چهره مردانه اش موج می زد دستش را گرفتم و گفتم:
- اردلان!
به صورتم نگاه کرد و گفت:
- سایه تو هنوز از من خوشت میاد یا با این اوضاع و تعاریف دیگه نمی خوای منو ببینی؟البته بهت حق می دم سایه،ولی من به تو احتیاج دارم بدون تو می میرم می دونم از من بدت اومده،ولی خواهش می کنم ترکم نکن.
- اردلان این چه حرفیه تو می زنی؟من هنوزم تو رو به اندازه قبل دوست دارم فقط قول بده دیگه به نگار فکر نکنی.
- سایه باور کن من اصلا به نگار فکر نمی کنم اون همون روز که مرد برای منم مرد.برات که گفتم من اصلا عاشق اون نبودم دلم نمی خواد فکرکنی تو دومین زنی هستی که به قلب من پا گذاشتی تو اولین و آخرین عشق منی اینو فراموش نکن.
لبخندی زدم و گفتم:
- می دونم من از عشق تو نسبت به خودم خبر دارم فقط دلم می خواد از امروز دیگه به گذشته فکر نکنی گذشته اون قدر ارزش نداره که تو به خاطرش آینده رو خراب کنی بیا باهم آینده رو بسازیم.
او هم لبخندی زد و گفت:
- خیلی خانمی.من از این که تو رو دارم خیلی احساس خوشبختی می کنم .
پایان فصل بیست و هفتم
************

kar1591
15-08-2009, 07:21
خسته نباشید

nika_radi
15-08-2009, 07:31
خسته نباشید

سلامت باشید

nika_radi
15-08-2009, 10:57
فصل بیست و هشتم-1
بعد از آن حادثه اردلان حسابی تغییر کرد محبتش نسبت به قبل دو برابر شده بود حتی در کارهای خصوصی ام کمتر دخالت می کرد و به قولی که داده بود پای بند بود .دیگر به عشق و علاقه من نسبت به خودش شک نکرد.من خدا را شکر می کردم که اگر بچه اولمان را از ما گرفت به جای آن سعادت و خوشبختی را به ما هدیه داد .من دیگر در مورد بچه با اردلان حرفی نزدم.از سولماز هم خواستم درباره بارداری و سقط جنینم به کسی چیزی نگوید.روز سالگرد ازدواجمان اردلان جشن مفصلی گرفت،همه دوستان فامیل را دعوت کرد و هدیه اردلان به من یک سرویس طلای سفید خیلی ظریف و زیبا بود.
بعد از تمام شدن مهمانی روی تخت دراز کشیده بودم و به سرویسی که اردلان به من هدیه داده بود نگاه می کردم که آمد و گفت:
- سایه،ازش خوشت میاد؟
- خیلی قشنگه مرسی.
- خواهش می کنم،ولی هدیه اصلی رو هنوز بهت ندادم.
با تعجب گفتم:
- کدوم هدیه؟
در حالی که شیطنت از قیافه اش می بارید گفت:
- یعنی به همین زودی فراموش کردی؟
- اردلان بیست سوالیه؟خب خودت بگو دیگه.
- قرار بود برای سالگرد ازدواج یه نی نی کوچولو بهت هدیه بدم.
در حالیکه سرم را پایین انداخته بودم گفتم:
- پس هنوز قولت رو فراموش نکردی؟
- مگه ممکنه آدم قولی به یه دختر خوشگل مثل تو بده و بعد فراموش کنه؟
.........
***************
روزها بعد از این که اردلان از خانه می رفت به خانه سولماز می رفتم سولماز که سه ماهه باردار بود نمی توانست آشپزی کند یکی از روزها که طبق معمول داشتم غذا درست می کردم حالم بد شد.به هر زحمتی بود خودم را کنترل کردم و غذا را درست کردم.حدود یک ماهی از سالگرد ازدواجمان می گذشت.این بار خیلی زود فهمیدم باردار شدم.عصر به آزمایشگاه رفتم و آزمایش دادم،قرار شد جواب آزمایش را فردا صبح ساعت نُه بگیرم.می خواستم تا جواب آزمایش را نگرفتم به اردلان چیزی نگویم ولی به یاد دفعه قبل افتادم.بعد از اینکه شام خوردیم ،حالم بد بود.می خواستم موضوع را به اردلان بگویم ولی خجالت می کشیدم و نمی دانستم از کجا شروع کنم؟داشتم فکر می کردم که چطور بگویم که اردلان در حالیکه لیوان چای را به دستم می داد گفت:
- خانمی به چی فکر می کنی؟
- می خوام یه چیزی بهت بگم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم؟
- از اولش.
جرعه ای از چایم را خوردم و گفتم:
- آخه می دونی اردلان من یه کم.....
و دیگر نتوانستم ادامه بدهم چون به شدت حالم بد شد،به سمت دستشویی دویدم و هرچه که خورده بودم برگرداندم.دیگر شکم به یقین تبدیل شد که باردارم.
صدای اردلان را که از پشت در صدایم می کرد شنیدم.اردلان با دیدنم گفت:
- سایه چی شده؟حالت خوبه؟
بی حال روی مبل نشستم و گفتم:
- چیزی نیست.
- یعنی چی؟پاشو بریم دکتر من خیلی نگرانم.
- نه فکر می کنم که...
و ادامه ندادم.اردلان کنارم نشست و گفت:
- سایه یعنی چی؟
- اردلان فکر می کنم تو داری پدر می شی.
سرم را بالا آورد و گفت:
- چی؟یه بار دیگه بگو.
- اردلان ،خواهش می کنم ،تو که شنیدی،چرا اذیتم می کنی؟
- عزیزم بهت تبریک می گم.
و در حالی که در آغوشم می کشید،زمزمه کرد:
- تو چقدر خجالتی هستی کوچولوی من!
- اردلان ،فعلا معلوم نیست.قراره فردا صبح جوابش رو بگیرم.
- ولی من مطمئنم جواب مثبته.
فردا صبح که از خواب بیدار شدم حالم بد بود.اردلان رفت جواب آزمایش را بگیرد،بعد از یک ساعتی که آمد دسته گلی را به طرفم گرفت و گفت:
- مامانی،داری مامان می شی بهت تبریک می گم.
دسته گل را گرفتم و گفتم:
- اردلان تو هم خوشحالی؟
- آره عزیزم،ولی باید قول بدی یه بچه ناز مثل خودت برام به دنیا بیاری.
لبخندی زدم وگفتم:
- خدا رو شکر هر دو خوش قیافه هستیم ،بچه ام حتما خوشگل می شه.
نیم ساعت بعد اردلان رفت،طبق معمول به خانه سولماز رفتم.
پروانه در را به رویم گشود.با خوشحالی گفتم:
- سلام.
- سلام عزیزم خوبی؟
- مرسی شما خوبید؟
- قربان تو،اردلان چطوره؟
- سلام می رسونه،اگه می دونست اینجائید.حتما سری بهتون می زد.
با سولماز سلام و احوالپرسی کردم که پروانه گفت:
- سایه جان چای یا قهوه؟
- شما زحمت نکشید ،خودم می ریزم.
- سایه چقدر تعارف می کنی.چای یا قهوه؟
- چای.
پروانه که رفت سولماز گفت:
- خب چه خبر؟
- سلامتی،تو چه خبر؟
- هیچی،فقط مثل همیشه حالم بده.
پروانه با سینی چای آمد و گفت:
- خب مامان و بابا خوبن؟
- مرسی،پدر چطوره؟
- قربانت،دلش براتون تنگ شده.
چایم را که خوردم بلند شدم و لیوانها را برداشتم و به آشپزخانه رفتم که پروانه گفت:
- سایه جان یه نگاهی به غذا بکن عزیزم.
در قابلمه را برداشتم ،بخار غذا به صورتم خورد و حالم را به هم زد .در قابلمه را گذاشتم و به طرف دستشویی رفتم.وقتی از دستشویی بیرون آمدم پروانه به طرفم آمدو گفت:
- سایه نکنه خبری شده؟به سلامتی.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- مثل اینکه .
پروانه مرا بوسید و گفت:
- تبریک می گم ،حالا من صاحب دو تا نوه می شم.اردلان خبر داره؟
- آره همین یک ساعت پیش خودش رفت جواب آزمایش رو گرفت.
سولماز در حالیکه می بوسیدم گفت:
- چاخان تو که گفتی مثل این که
............

Dreamland
15-08-2009, 14:03
مرسی.............

kar1591
15-08-2009, 16:45
ممنون:11:
بی صبرانه منتظریم

nika_radi
16-08-2009, 11:55
فصل بیست و هشتم-2
ساعت هفت بود که به خانه رفتم اردلان برایم هدیه ای گرفته بود خواستم کادویش را باز کنم که گفت:
- نه بده خودم بازش کنم.
جعبه را به طرفش گرفتم اردلان کادو را باز کرد از داخل جعبه انگشتری بیرون آورد و به انگشتم کرد و گفت:
- امیدوارم خوشت بیاد.
- مرسی اردلان ،خیلی قشنگه.
- خواهش می کنم.
- اردلان تو واقعا خوشحالی یا به خاطر من خودتو خوشحال نشون می دی؟
- باور کن از امروز یه احساس دیگه پیدا کردم .از این که می خوای برای من یه بچه ناز به دنیا بیاری ازت ممنونم.
لبخندی زدم و گفتم:
- اردلان،منم از تو ممنونم که به قولت وفا کردی.
- مطمئن باش دیگه هیچ وقت زیر قولم نمی زنم دلم می خواد از این به بعد یه شوهر خوب برای تو و یه پدر نمونه برای فرزندم باشم.
اردلان صبحا قبل ازاینکه از خانه برود به من سفارش می کرد مراقب خودم باشم .چهار ماهه بودم و هنوز زیاد مشخص نبود که باردارم.ولی کم کم داشت نمایان می شد ،می دانستم اردلان از هیکل زن های حامله خوشش نمی آید.برای همین سفارش چهار دست لباس داده بودم که بالا تنه اش دکلته بود و دامنش با فنر هایی که از زیر می خورد کاملا باز می شد به طوری که دیگر بزرگی شکمم نمایان نبود.یک ماهی طول کشید تا لباسها آماده شدند وقتی لباسها را از خیاطی آوردم یکی از آنها را انتخاب کردم و قبل از اینکه اردلان به خانه بیاید آن را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم به خود نگاه کردم اصلا مشخص نبود که باردارم.
اردلان که به خانه آمد کلی از لباسم تعریف کرد و در آخر گفت:
- دیگه مشخص نیست حامله ای.
- خب برای همین اینا رو سفارش دادم.می دونستم تو از هیکلم ناراضی هستی.
- از بس هیکل تو روی فرمه حالا که یه کم شکمت بزرگ شده تو چشم می زنه ولی از این که این قدر به فکر منی ممنون .
بالاخره دوران بارداری ام با تمام سختی ها و مشکلاتش رو به اتمام بود .دکتر تاریخ سزارین را برای هفته آینده تعیین کرده بود .با کمک اردلان اتاق کودکمان را تزیین کرده بودیم .سه ماه قبل سولماز دختر خوشگل و مامانی به دنیا آورده بود که نامش را سوگل گذاشته بودند،سوگل مثل عروسک بود.
این روزهای آخر من خیلی عصبی بودم .مدام دلشوره داشتم که نکند برای بچه اتفاقی بیفتد .البته سولماز می گفت((طبیعیه و منم همین حالات رو داشتم .))ولی دست خودم نبود.یک بار فکر می کردم برای بچه اتفاقی می افتد ،یک بار هم فکر می کردم برای خودم اتفاقی می افتد.
شب آخری که فردایش می خواستم به بیمارستان بروم ،خیلی دلواپس بودم ،هنگامی که می خواستم بخوابم کمرم به شدت درد می کرد و بی تاب شده بودم به اردلان گفتم:یه قولی به من می دی؟
- آره ،تو جون بخواه.
- اگه برای من اتفاقی افتاد مواظب بچه مون باش.
در حالیکه انگشتش را به علامت سکوت روی لبهایم گذاشته بود ،گفت: دیگه نمی خوام از این حرفها بشنوم اولا تو صحیح و سالم برمی گردی،ثانیا اگه خدای نکرده برای تو اتفاقی افتاد منم پشت سرت میام.من دنیا رو بدون تو نمی خوام.
از یک طرف برای این که قول نداده بود ناراحت بودم و از طرف دیکر از این که این قدر به من علاقه داشت غرق شادی شدم.گونه اش را بوسیدم و فهمیدم که گریه کرده با تعجب گفتم:
- اردلان تو برای چی گریه می کردی؟
- از دست تو با این حرفایی که می زنی،من اصلا نمی تونم یه لحظه زندگی رو بدون وجود تو تصور کنم چه برسه که برات بچه داری ام بکنم،گور پدر بچه تو،اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی پا می شم خودمو از این پنجره پرت می کنم پایین!
- باشه،عصبانی نشو شب بخیر.
- شب بخیر عزیزم خوب بخوابی.
فردا صبح به بیمارستان رفتم برای ساعت یک به اتاق عمل رفتم بعد از اینکه ماده بیهوشی را تزریق کردند دیگر هیچ چیز نفهمیدم .
نمی دانم چه موقع به هوش آمدم البته نه به طور کامل،فقط چیزهایی می فهمیدم.تمام شکمم در می کرد ،صدای داد و فریاد خودم را می شنیدم زبانم سنگین شده بود به طوری که نمی توانستم حرف بزنم.
صدایی را شنیدم که گفت:
- این قدر تقلا نکن بخیه هات پاره می شه.
دستی را که موهایم را نوازش می کرد گرفتم و گفتم:
- اردلان.
صدای پدر را شنیدم که می گفت:
- رفته دنبال دکترت الان برمی گرده بابایی.
صدای اطرافیان را که حرف می زدند می شنیدم ولی توان حرف زدن نداشتم.
بعد از چند دقیقه ای دیگر صدایی نمی شنیدم،چشمهایم را باز کردم کسی داخل اتاق نبود.دوباره پلکهایم روی هم افتادند.
بعد از چند لحظه صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- سایه،عزیزم آروم باش.دیدی بالاخره مامان شدی.
با بی حالی پرسیدم:بچه مون چیه؟
- مگه نمی دونستی یه پسر تپل مپل و خوشگل مثل خودت.
نیم ساعتی بین بی هوشی و هوشیاری دست و پا می زدم ،اردلان موهایم را نوازش می کرد و سعی داشت آرامم کند.درد شدیدی در شکمم پیچید که مجبورم کرد جیغ بلندی بکشم.
بالاخره وقتی به طور کامل به هوش آمدم اردلان را دیدم که نگرانی از قیافه اش می بارید.
- سایه تو که منو نصف جون کردی تا بالاخره به هوش اومدی.صد دفعه به خودم لعنت فرستادم .دیگه همین یکی برای هفت پشتم بسه.
با بی حالی لبخندی زدم و گفتم:
- تازه این اولشه ،من هفت تای دیگه می خوام.
- باشه،فقط این دفعه باید از روی جنازه من رد بشی.
بعد از ظهر همه به دیدنم آمدند،سولماز سوگل را با خودش آورده بود من را بوسید و گفت:
- بالاخره آقای داماد رو به دنیا آوردی؟
با تعجب گفتم:
- داماد؟
- آره دیگه،تو باید دختر منو برای پسرت بگیری.
- وا!خدا به دور از حالا برای این پسر طفل معصوم نقشه کشیدی خودم کم از دستت کشیدم حالا نوبت پسرم شده.
- من این حرفا سرم نمی شه،تازه خیلیم دلت بخواد دختر به این خوشگلی عروست بشه.
- مگه جون پسرم رو از سر راه پیدا کردم که تو هم زن عموش باشی هم مادر زنش.
اشکان گفت:
- سولماز،اگه فکرکردی سایه توی این وضع هم دست از جواب دادن برمی داره سخت در اشتباهی.آخه اینم جاری بود تو گیر آوردی؟
- من کلی نقشه کشیدم این جاری من نشه.تقصیر اردلان بود که عاشق این ورپریده شد.
و رو کرد به اردلان و گفت:
- اینم زن بود تو گرفتی؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- خودم قربون خودش و زبونش می رم.
و به من نزدیک تر شد.از این حرکاتش ،جلوی همه خجالت کشیدم،ولی اردلان عین خیالش نبود و مدام قربان صدقه ام می رفت.به عنوان همراه سه شب در بیمارستان در کنارم ماند هر قدر مامان و پروانه به او اصرار کردند که شبها به خانه برود تا یکی از آنها نزد من بمانند قبول نمی کرد و می گفت:غیر ممکنه یه شب بدون سایه توی اون خونه سر کنم.
سه روز گذشت و من به خانه آمدم.دو روز بعد اردلان به مناسبت تولد نوزادمان جشن مفصلی گرفت.من و اردلان اسم پسرمان را ساشا گذاشتیم .ساشا خیلی شبیه من بود.
بعد از سزارین دیگر احساس راحتی می کردم.ظرف یک ماه هیکلم به همان فرم سابقش برگشت.اردلان که چند ماه برای من لباس نخریده بود هر روز با لباس تازه ای به خانه می آمد.
ساشا از صبح تا شب وقت مرا می گرفت،به طوری که من وقت هیچ کار دیگه ای نداشتم.اردلان می گفت: سایه مثل اینکه تو دیگه برای من وقت نداری.کم کم داره به این پسره حسودیم می شه .دیگه نبینم جلوی من بغلش کنی ها!
- اردلان خیلی حسودی حالا دیگه به پسرتم هم حسادت می کنی؟ولی مطمئن باش من تو رو بیشتر از ساشا دوست دارم.
- اگه غیر از این بود که تا حالا گذاشته بودمش جلوی در تا گربه ها بخورنش.
- آخه دلت میاد پسر به این دسته گلی رو بدی گربه ها بخورن.
من مثل سابق و حتی بیشتر از قبل به اردلان توجه می کردم که مبادا فکرکند با آمدن بچه دیگر مثل سابق دوستش ندارم.مانند گذشته نیم ساعت قبل از اینکه به خانه بیاید آرایش می کردم و سعی می کردم ساشا را برای موقعی که اردلان به خانه می آمد بخوابانم.
زندگی بر وفق مراد بود من و اردلان با هم خوشبخت بودیم.ساشا سالم و سرحال بود ،از لحاظ مالی و عاطفی هم کمبودی نداشتیم .من فقط دعا می کردم که خدا عمر این سعادت را طولانی کند.
با وجود ساشا که این قدر رسیدگی می خواست من اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدم فقط یک بار به خود آمدم و دیدم تولد ساشاست یعنی یک سال به همین زودی گذشته بود............

kar1591
16-08-2009, 14:01
:11:سلام مرسی خسته نباشی:11:

nika_radi
16-08-2009, 14:55
فصل بیست و هشتم-3
اردلان برای ساشا جشن تولد مفصلی گرفت و از کل فامیل دعوت کرد.شب هنگامی که به خانه آمد بسته بزرگی در دستش بود.
به طرفش رفتم و گفتم:
- اردلان هدیه ات رو بذار زمین روی میز کنار هدیه سولماز.
- این مال ساشا نیست،مال مامانی ساشاست بیا بگیر عزیزم.
- مرسی چرا زحمت کشیدی.
و جعبه را باز کردم داخل آن یک دست لباس به رنگ سبز یشمی بود .
- سایه جان می شه ازت خواهش کنم برای امشب بپوشیش.
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما.
سولماز موهایم را برایم سشوار کرد بعد از اینکه آرایش کردم ،لباسم را پوشیدم.
سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- خیلی ناز شدی لباست ام خیلی قشنگه،مبارکت باشه.می گم اردلان هم خوب سلیقه ای داره ها!
- اگه سلیقه نداشت که منو انتخاب نمی کرد.
- سلیقه که داره البته توی لباس خریدن ولی توی زن گرفتن اصلا سلیقه به خرج نداد.
- خیلی پررویی سولماز.
و به دنبالش دویدم.سولماز از اتاق بیرون دوید که محکم به اردلان خورد.
از همانجا بلند گفتم:
- اردلان نذار فرار کنه باید تنبیهش کنم.
اردلان دست سولماز را گرفت و گفت:
- حالا چه کار کرده ؟ببخشش.
- اصلا و ابدا.
رو کردم به سولماز و گفتم:
- خودت بگو.
و لپش را کشیدم.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- خب سولماز به جرمت اعتراف کن.
- من که چیزی نگفتم تازه از توام تعریف کردم و گفتم سلیقه خوبی داری.
- سایه این که چیزی نگفته طفلک.
- آره جون خودش قسمت اصلی حرفش رو سانسور کرد.من گفتم اگه سلیقه نداشت که من و انتخاب نمی کرد ولی خانم داداشت گفت فقط توی لباس خریدن سلیقه داره،ولی توی زن گرفتن اصلا سلیقه به خرج نداده.
- سولماز جرمت خیلی سنگینه باید به دست عدالت بسپارمت.سایه بیا بگیرش و مواظب باش فرار نکنه .از اون سابقه داراست.
دستم را دور گردن سولماز انداختم و گفتم:
- دیگه از این حرفای بد نزنیا!وگرنه به لولو می گم بخورت.حالا پاشو برو لباست رو عوض کن و بیا که الان مهمونا می رسن.
سولماز که رفت نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم چیزی فراموش نشده باشد که صدای فریاد اردلان را شنیدم .سراسیمه به اتاق ساشا رفتم و گفتم:
- چی شده؟
- ببین پدر سوخته با پیرهنم چه کار کرده؟
سرشانه پیراهنش کمی کثیف شده بود .با دستمال آن را پاک کردم و گفتم:
- حتما این قدر طفلک رو بالا پایین انداختی که این طوری شده.
و به ساشا نگاه کردم، ساشا که در تختش دست و پا می زد برایم خندید .
- مامان فدای اون خنده هات بشه این چه کاری بود با بابا کردی؟
ساشا دوباره خندید اردلان پیراهنش را به دستم داد و گفت:
- سایه یه فکری برای این بکن.
وقتی پیراهن را تمیز و پاکیزه به دستش دادم گفت:
- قربون تو برم که این قدر خوبی ولی این پدر سوخته مثل این که به تو نرفته.
- آره مثل این که شکل و شمایلش به من رفته ،اخلاقش به تو.
لباس ساشا را که عوض کردم دیگر مهمانها از راه رسیدند.ساشا که به شلوغی عادت نداشت بهانه من را می گرفت و می خواست در آغوشم باشد.
ساشا را در آغوشم گرفتم و گفتم:
- وای از دست تو،چرا گریه می کنی عزیزم؟
ساشا برایم خندید و گفت:
- ماما.
بوسیدمش و گفتم:
- فدات بشم.
نشسته بودیم که شاهین آمد و کنارم نشست وگفت:
- با بچه داری چه کار می کنی؟
- نمی دونی شاهین خیلی سخته علی الخصوص که ساشا هم خیلی لوس شده.انتظار داره من فقط بغلش کنم و باهاش حرف بزنم.
- خب این اخلاقش به پدرش رفته .اردلان هم انتظار داره تو فقط به اون توجه داشته باشی.تعجب می کنم چطوری وجود ساشا رو تحمل می کنه؟
خندیدم و گفتم:
- اتفاقا همین دو ،سه ساعت پیش بهش گفتم اخلاق ساشا به اون رفته.
- ولی قیافه اش کاملا شبیه خودته،ناز و مامانی.
نگاهی به ساشا کردم و بوسیدمش.
در همین موقع اردلان آمد و کنارمان نشست و با نگاهی به ساشا گفت:
- دوباره که تو عزیز دوردونه ات رو بوسیدی؟
- می دونی که خیلی لوسه،تا نبوسمش آروم نمی گیره.
- بیخود کرده؛سایه نمی خوای یه دور با پدرش...؟
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد ،گفتم:
- اردلان،ساشا پیش کسی نمی مونه ،متاسفم.
اردلان،ساشا را از آغوشم بیرون کشید و به دست شاهین داد و گفت:
- اگه چند دقیقه نگهش داری ،خیلی ممنون می شم.
و دستم را کشید.
پس از چند دقیقه به اردلان گفتم:
- حالا دیگه کافیه .ساشا داره گریه می کنه.
- وای از دست این ساشای تو، شده بلای جون من.
و به طرف شاهین رفتیم.ساشا با دیدنم گفت((ماما))و خودش را به طرفم کشید.
- جانم؛بیا عزیزم.
از شاهین گرفتمش و گفتم:
- مرسی شاهین،افتادی تو زحمت.
- خواهش می کنم.
اردلان رو به شاهین کرد و گفت:
- شاهین اگه زن گرفتی هیچ وقت بچه دار نشو .چون تجربه دارم بهت می گم وگرنه در واقع کیش و مات شدی.
- اردلان ،یه وقت باور می کنه،مطمئن باش این طوری نیست شاهین.
- شاهین تو که شاهد بودی این پسره چطوری مزاحم منه.حالا باز میل خودت.
و رفت.داشتم رفتن اردلان را نگاه می کردم که صدای ساشا را که می گفت ((ماما)) شنیدم.
شاهین گفت:
- چیه؟مگه نشنیدی پدرت چی می گفت؟
- چه کار داری که هی ماما ،ماما می کنی؟
نگاهی به ساشا کردم.برایم خندید.بوسیدمش و سریع آثار رژم را از صورتش پاک کردم .
صدای شاهین را شنیدم که گفت:
- اگه برای اینکه اردلان نفهمه داری این کارو می کنی،دید دردونه ات رو بوسیدی.
خلاصه جشن تولد به خوبی و خوشی برگزار شد وقتی مهمانها رفتند من آن قدر خسته بودم که بدون آن که به ترکیب خانه دست بزنم فقط لباسم را تعویض کردم و خوابیدم.
صبح که از خواب بیدار شدم اردلان را دیدم که کنارم نشسته و به من خیره شده.
- سلام،ساعت چنده؟
- سلام عزیزم ساعت رو می خوای چی کار؟
- ساشا از دیشب تا حالا چیزی نخورده.
- هول نشو دیشب که داشت گریه می کرد بلند شدم و براش شیر درست کردم و بهش دادم.
- دستت درد نکنه.
اردلان گونه اش را جلو آورد و گفت:
- خب جایزه منو بده.
سریع خواسته اش را برآورده کردم و گفتم:
- اینم جایزه تو،ولی اگه این طور باشه تو باید از صبح تا شب منو ببوسی.
- باشه،من که از خدامه این وظیفه رو به عهده بگیرم.
- آخی تو چقدر وظیفه شناس و فرصت طلبی.
در همین موقع صدای گریه ساشا بلند شد .گفتم:
- خب بسه.ساشا هلاک شد.
- دوباره این از خواب بیدار شد و تو رو از دست من درآورد .
با هم به اتاق ساشا رفتیم.ساشا را بغل کردم و گفتم:
- چیه عزیزم؟چرا داری گریه می کنی؟
- دلش به حال باباش سوخته داره گریه می کنه.
و در حالیکه سعی می کرد قیافه خشمگینی به خود بگیرد گفت:
- ببین چطوری جلوی من قربون ،صدقه این پسره می ره.
خندیدم و گفتم:
- ساشا این پدر دیوونه چی داره می گه؟
برایم خندید .
- چیه عزیزم به چی می خندی؟
اردلان ساشا را از آغوشم گرفت و گفت:
- بده ببینم،چیه یه ساعته داری برای زن من می خندی،شرم نمی کنی؟
ساشا باز هم خندید.
- مامان فدای اون خنده هات بشه عزیزم.
اردلان نگاهی به من کرد لبخندی زدم،رو به ساشا کرد وگفت:
- بابا فدای اون لبخندای مامانت بشه عزیزم.
- اردلان به جای اینکه این قدر سر به سر من و ساشا بذاری برو براش شیر درست کن .
ساشا داشت خودش را به طرف من می کشید دستهایم را باز کردم و گفتم:
- بیا عزیز دلم.
اردلان ساشا را روی تختش خواباند و به طرف من آمد.به حرکت اردلان خنده ام گرفت و گفتم:
- اردلان لوس نشو.
- مگه خودت نگفتی بیا عزیز دلم؟
- مگه با تو بودم؟
اردلان اخم ظریفی کرد و گفت:
- مگه غیر از من عزیز دل دیگه ای هم داشتی و من خبر نداشتم ؟
- نه ،نه ،اصلا.حالا نمی ری براش شیر درست کنی؟
- البته که می رم ولی همراه تو،دلم نمی خواد تو و این پسره با هم توی این اتاق تنها بمونید.
و من را دنبال خودش کشید.
****

پایان فصل بیست و هشتم.

nika_radi
16-08-2009, 14:57
:11:سلام مرسی خسته نباشی:11:
سلام خواهش می کنم امیدوارم لذت ببرید

Dreamland
16-08-2009, 21:01
عزیزم ممنون..............لذت بردم.........................

kar1591
17-08-2009, 07:26
روزتون بخیر دستتون درد نکنه

nika_radi
17-08-2009, 11:11
فصل بیست و نهم (آخر)
ساشا را به سولماز سپردیم و با سایه رفتیم برای تولد سوگل هدیه ای بگیریم.وارد جواهر فروشی شدیم و بالاخره پلاکی به همراه دو انگشتر که به وسیله زنجیر ظریفی به هم متصل شده بودند را انتخاب کردیم ،داشتم چک می نوشتم که چشمم به انگشتری افتاد .انگشتر را به طرفش گرفتم و گفتم:
- می پسندی؟
انگشتر را به انگشتش کرد و گفت:
- خیلی ظریف و قشنگه.
- پس مبارک باشه.
طبق معمول وقتهایی که برایش هدیه ای می گرفتم لبخندی زد و گفت:
- مرسی.
- قابل تو رو نداره.
از جواهر فروشی که بیرون آمدیم گفتم:
- می دونی،من اگه بهترین جواهرم برای تو بخرم بازم قابل تو رو نداره.ارزش تو بیش از این چیزاست.
- جدی؟نمی دونستم.
- خیلی بی انصافی،یعنی بعد از این همه مدت هنوز نمی دونی!
دستش را گذاشت روی دستم و گفت:
- شوخی کردم عزیز دلم.
دستش را فشردم وقتی به من می گفت((عزیز دلم))ته دلم از خوشحالی می لرزید نگاهش کردم و گفتم:
- خیلی وقته دو تایی با هم بیرون نیامده بودیم.مزه اش داشت یادم می رفت.
- آره باید به جون سولماز دعا کنیم که ساشا رو نگه داشت.
- یه پیشنهاد دارم قبول می کنی؟
- حالا پیشنهادت رو بگو تا ببینم چی پیش میاد.
- بیا آخر هفته بریم شمال.
- اتفاقا خیلی دلم برای دریا تنگ شده.
- پس موافقی.
- آره چرا موافق نباشم.
- وای نمی دونی خیلی خوش می گذره!خودمون دو تا مثل قبل.
اخمی کرد و گفت:
- دوباره تو از اون پیشنهادهای ناجوانمردانه دادی؟
- تو قبول کردی،نمی تونی زیر قولت بزنی ساشا رو سولماز نگه می داره.
- فکر نمی کنم سولماز قبول کنه.
- تو قبول کن،سولماز با من.
- باشه اگه سولماز قبول کرد منم حرفی ندارم.
جلوی در خانه نگه داشتم .دستم را در دستش گرفت و گفت:
- آروم رانندگی کن.
- حتما،توام مراقب خودت باش.
لبخندی زد و گفت:
- حتما،خداحافظ.
و پیاده شد.
- خدا نگه دار عزیزم.
منتظر شدم تا از خیابان رد شود.
به وسط خیابان که رسید برگشت و نگاهم کرد.دستی برایش تکان دادم،مثل همیشه لبخندی زد و دستش را تکان داد.هنوز دو قدم برنداشته بود که ماشینی محکم به او زد و پرتش کرد.
باورم نمی شد.یعنی به راستی این عشق من بود که در خون خودش دست و پا می زد ؟به بدن غرق در خونش که کف خیابان افتاده بود خیره شدم.حتی نتوانستم فریاد بزنم یا از جایم تکان بخورم .باورش برایم مشکل بود همین چند لحظه پیش شاد و خندان کنارم نشسته بود،به من قول داده بود که مراقب خودش باشد پس چطور زیر قولش زده بود با جمع شدن مردم دیگه باور کردم.از ماشین بیرون پریدم و از لای جمعیت راه باز کردم تا به او رسیدم.
کنارش روی زمین نشستم و سرش را در آغوش گرفتم.با ناله اسمم را صدا کرد.
- جانم بگو.
- کمکم کن.
به خودم آمدم و روی دستهایم بلندش کردم و روی صندلی عقب گذاشتمش می خواستم پشت رل بشینم که پسری گفت:
- حال شما خوب نیست ،من رانندگی می کنم.
روی صندلی عقب نشستم و سرش را در آغوش گرفتم و گفتم:سریع برو بیمارستان ...فقط سریع .خواهش می کنم.
روی صورتش خم شدم گونه اش سیاه شده بود آرام دستم را روی گونه اش کشیدم و گفتم:
- مگه قول ندادی مواظب خودت باشی؟
و اشکم سرازیر شد.همین طور که نوازشش می کردم اشک می ریختم ،چند قطره از اشکم روی صورتش پاشید چشمهایش را باز کرد به هر زحمتی بود دستش را بالا آورد و با سرانگشتش اشکم را زدود دستش را گرفتم.چند جای دستش زخم شده بود.
با خود نالیدم:
- خدایا کمک کن زنده بمونه من بدون اون می میرم.
به بیمارستان که رسیدیم او را در آغوش گرفتم و به داخل دویدم،پسر جوان جلوتر از من دوید و بعد از چند لحظه با دو پرستار با برانکار آمدند.روی تخت گذاشتمش و خودم به دنبال آنها دویدم.
پشت در اتاق رادیولوژی ایستاده بودم که همراهم زنگ زد.
با بی حالی گفتم:
- بله.
صدای سولماز را شنیدم که گفت:
- الو سلام،شما کجایید؟
یک کلام گفتم:
- بیمارستان.
بعد از چند لحظه جیغی کشید و گفت:
- برای چی؟
با گریه گفتم:
- سایه.
سولماز در حالیکه گریه می کرد گفت:
- کدوم بیمارستان،حالش چطوره؟
- بیمارستان.....حال خیلی بده.
و قطع کردم .بعد از چند دقیقه سایه را از اتاق بیرون آوردند به طرف یکی از پرستارها دویدم و گفتم:
- چی شده؟
- باید دکتر ببینه.
دستش را در دست گرفتم و گفتم:
- سایه ،عزیزم چشماتو باز کن.
و موهای نرمش را که روی صورتش ریخته بود کنار زدم.چشمهایش را باز کرد.
- برنامه شمال رو خراب کردم.
با گریه گفتم:
- اشکالی نداره،باشه برای بعد،وقتی تو حالت خوب شد.
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
- یعنی تو می گی من خوب می شم؟
- آره من مطمئنم.سایه قول بده منو ترک نکنی.
- این که دیگه دست من نیست اردلان.
- خیلی بی انصافی ،اگه بری منم پشت سرت میام.
- پس ساشا چی می شه؟
- من چه می دونم؟من فقط تو رو می خوام.
به زحمت گفت:
- دوباره که تو خودتو لوس کردی.
- به خدا این دفعه لوس نمی شم،باور کن نمی تونم.
- پس تکلیف ساشا چی می شه،به کی بسپارمش؟
- نمی دونم. تو رو خدا این طوری حرف نزن،تو خودت خوب می شی و ساشا رو بزرگ می کنی.
همان پسری که ما را به بیمارستان رسانده بود گفت:
- آقا با شما کار دارن.
با تعجب گفتم:
- کی؟
- برای عمل باید رضایت بدید.
رضایت نامه را امضا کردم .اردوان و سولماز هم آمدند.اردوان آمد و در آغوشم گرفت،با گریه گفتم:
- اردوان ،سایه داره می میره.
سولماز در حالیکه گریه می کرد گفت:کجاست؟
بدون هیچ حرفی به طرف سایه رفتم.سولماز به طرفش دوید و چند بار اسمش را صدا کرد تا بالاخره چشمهایش را باز کرد و گفت:
- سولماز ،ساشا رو چه کار کنم؟
- تو خوب می شی و بهش رسیدگی می کنی این که دیگه پرسیدن نداره.
- از ساشا مراقبت کن.اون خیلی بچه اس،بهم قول بده اگر من مردم ازش مثل سوگل مراقبت کنی.
- سایه بس کن.
- تو که دوست خوبی بودی.
- حالام هستم ولی دلم نمی خواد تو بمیری.
- به خاطر من خواهش می کنم .
سولماز در حالیکه گریه می کرد گفت:
- باشه قول می دم.
و از ما دور شد.صدای ضجه هایش را می شنیدم.به اردوان گفتم:می خوام با سایه تنها باشم.
دستش را در دست گرفتم و گفتم:
- سایه من خیلی دوستت دارم.
- منم همین طور.
- تو که دختر خوبی بودی حالا م به حرفم گوش بده ،تو باید مقاومت کنی.چرااین قدر ناامیدی؟
لبخندی زد و گفت:
- تو چرا داری گریه می کنی؟
- برای تو،کاش من به جای تو تصادف کرده بودم.
با آن حال خرابش گفت:
- خدا نکنه.
- می خوان عملت کنن قول بده مقاومت کنی،من اینجا منتظرتم یه وقت منو تنها نذاری.
- اگه رفتم هر هفته بهم سر بزن.
فریادی زدم وگفتم:
- این چه حرفیه؟تو زنده می مونی.من بعد از تو دوست ندارم زنده بمونم .سایه بهت التماس می کنم.
دوتا پرستار آمدند و سایه را بردند.همراهشان تا جلوی در اتاق عمل رفتم .می خواستند او را به داخل اتاق ببرند که با ناله اسمم را صدا کرد.پرستارها ایستادند رفتم جلو و گفتم:
- جانم بگو.
- دلم می خواد خوب ببینمت.
- صورم را جلو بردم و بوسه ای ظریف بر گونه ام زد و گفت:
- - اردلان من خیلی دوستت دارم،اگه ندیدمت خداحافظ.
- حتما همدگیه رو می بینیم.
لبخندی زد و گفت:
- امیدوارم.
حس کردم دستم سنگین شد .نگاهش کردم لبخند ملیحی روی لبهایش نقش بسته بود.انگار که صد سال بود خوابیده بود .به دستش که در دستم بود نگاه کردم انگشتری که امروز برایش خریده بودم در انگشتش بود.دستش را از دستم خارج کردم و انگشتهایش را صاف کردم.
یک رشته از موهایش روی صورتش ریخته بود آنها را در دستم گرفتم خیلی نرم بودند به پرستارها که همانطور آنجا ایستادند گفتم:
- می خوام تنها باشم.
باورم نمی شد که این قدر راحت در آغوشم جان داده باشد.
- خیلی بی انصافی!چطور دلت اومد منو تنها بذاری؟یعنی این قدر تحمل من برات مشکل بود؟تو که همین الان گفتی خیلی دوستم داری،پس چطور ترکم کردی؟تو رو خدا چشماتو باز کن فقط یه بار دیگه .دلم می خواد اون نگاهت رو ببینم.
صدای جیغ سولماز را شنیدم .به آن طرف نگاه کردم،به صورتش می کوبید و می دوید.خودش را پرت کرد روی تخت و گفت:
- سایه ،آخه چرا به این زودی رفتی؟من ساشا رو چی کار کنم؟بگم مامانت کجا رفته؟چطوری بگم که رفتی و دیگه بر نمی گردی؟
با شنیدن حرفهای سولماز و دیدن اشکهای اردوان و پیکر بی جان سایه که روی تخت خوابیده بود دیگر باور کردم که سایه ترکم کرده.سرم گیج رفت و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم سرمی به دستم وصل بود رو به اردوان کردم و گفتم:
- من برای چی اینجام؟
با دیدن اردوان و قیافه گریان سولماز گفتم:
- سولماز برای چی داری گریه می کنی؟
سولماز متعجب نگاهی به من کرد و گفت:
- اردوان.
اردوان جلو آمد و دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت:
- بهتری؟
- آره،من برای چی اینجام؟این سرم چیه؟
- اردلان حالت خوبه؟
- آره پسر مگه دیوونه شدی معلومه که حالم خوبه.درش بیار حوصله ندارم.
اردلان آنژوکت را از دستم بیرون کشید.از روی تخت بلند شدم که پسری داخل آمدوگفت:
- حالتون بهتر شده؟
قیافه پسر به نظرم آشنا بود،گفتم:
- مرسی.
- آقا اگه کاری ندارید از حضورتون مرخص می شم.
با گیجی گفتم:
- خواهش می کنم .
- آقا بهتون تسلیت می گم،امیدوارم آخرین غمتون باشه.
- تسلیت برای چی؟
و به پسر نگاه کردم،ناگهان تمام وقایع از لحظه تصادف تا موقعی که سایه در آغوشم از دنیا رفت،جلوی چشمم آمد،فریاد کشیدم :
- سایه،سایه رو کجا بردن؟
و از اتاق بیرون دویدم که سینه به سینه با پدر برخورد کردم.با دیدن پیراهن مشکی پدر ،طاقتم را از دست دادم و در آغوش پدر زار زار گریستم پدر هم برای اولین بار در عمرش همراه من گریست.
وقتی که می خواستند سایه را به دست خاک بسپارند برای آخرین بار صورت زیبایش را نگاه کردم و بوسیدم،درست مثل روزهایی که آرام روی تخت خوابیده بود و من بلای سرش می نشستم و ساعتها بدون پلک زدن به چهره ملوسش خیره می شدم،با آرامش خوابیده بود با این تفاوت که دیگر از خواب برنمی خاست.حالا باید سایه زیبای من در زیر خاک سرد و تیره مدفون می شد.
من که طاقت نداشتم تن عزیزم را در گور تنگ و تاریک بگذارم وقتی پدرم و پدرش بدن ظریفش را در گور گذاشتند چنان ضجه هایی می زدم که دل سنگ به حالم آب می شد.گلهایی که در دستم بود پرپر کردم و روی بدن او ریختم.می خواستند رویش را با خاک بپوشانند که از حال رفتم.
وقتی به هوش آمدم داخل خانه روی تخت خوابیده بودم .با دیدن جای خالی سایه در کنارم باز اشکهایم جاری شدند.به هر طرف که نگاه می کردم او را می دیدم حس می کردم همین نزدیکیهاست،حتی صدای قدمهایش را می شنیدم،صدای خنده هایش هنوز در گوشم بود بلند گفتم:
- سایه بیا این بازی رو تموم کنیم.
صدایش را شنیدم که می گفت:
- کدوم بازی اردلان؟
عصبانی گفتم:
- همین بازی رو،من دیگه طاقت ندارم از تو دور باشم.
- خب منم دلم نمی خواست از پیش تو برم،مگه به من قول نداده بودی که عصبانی نشی؟
- چرا قول دادم.
- اردلان چرااین قدر تکیده شدی؟
- از خودت بپرس.
- بازم خوش به حال تو.
- چرا؟تو که این جا نیستی بدونی من چه حالی دارم دوباره دارم از دستت دیوونه می شم.
- مثل قبل.
صدای خنده اش در گوشم پیچید.
- اردلان من با تو زندگی خوبی داشتم و از این بابت خیلی خوشحالم ولی یه خواهش ازت دارم.
- بگو،تو جون بخواه.
- ساشا،تو چند روزه حتی به ساشا نگاهم نکردی.تو که پدر خوبی بودی.
- سایه من تو رو می خوام.
- تو می تونی دل تنگیت رو با وجود ساشا تسکین بدی عزیز دلم.
- سایه من نمی تونم اینجا بمونم،منم میام پیش تو.
- اردلان دیگه نمی خوام از این حرفها بشنوم.اگه منو دوست داری دست به کار احمقانه ای نزن باشه.
حرفی نزدم،دوباره صدایش را شنیدم که گفت:اردلان،ساشا بهترین یادگاری و هدیه ایه که من می تونستم به تو بدم.درست نمی گم؟
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
- خب پس تو باید بمونی،اردلان من از چشمات فهمیدم که به خاطر من قبول می کنی.اردلان ساشا ثمره عشق من و توئه.این طور نیست؟
- البته که همین طوره.
دیگر حسش نمی کردم .چند بار صدایش کردم ولی جوابم را نمی داد.ساشا را که دیدم برای اولین بار فهمیدم چقدر شبیه سایه است.در آغوشش گرفتم و بوسیدمش برایم خندید.حتی خنده هایش هم مثل سایه بود.
دوباره صدای خنده سایه رو شنیدم .
بلند گفتم:
- سایه عشق من و تو از بین رفتنی نیست.
پایان

nika_radi
17-08-2009, 11:12
اینم آخر داستان من که خیلی ناراحت غصه دار شدم

kar1591
17-08-2009, 11:50
خیلی زحمت کشیدی دستت درد نکنه .....پاینش رو نخوندم ولی امیدوارم پایان خوبی داشته باشه

sepideh_bisetare
17-08-2009, 11:56
فدای تو بشه آبجی من بعدازظهر میام میخونم نظر میدم
اینم نوشتم که نگی نیومدی
ماه من

nika_radi
17-08-2009, 14:11
از همه ممنون

Dreamland
17-08-2009, 14:18
دست گلت درد نکنه................[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

همیشه موفق باشی......... [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

sansi
17-08-2009, 19:41
خسته نباشی...
منتظر رمان بعدیت هستم...
سریع بشین بتایپش گلم....

nika_radi
18-08-2009, 07:38
خسته نباشی...
منتظر رمان بعدیت هستم...
سریع بشین بتایپش گلم....
بذار بخونم
چه زورگو شدی جدیدا تو!!!!

sansi
18-08-2009, 13:20
بذار بخونم
چه زورگو شدی جدیدا تو!!!!
کی من زورگو شدم؟؟؟
حوب باشه تموم کردی سریع بشین بتایپش........