PDA

View Full Version : :::‌ اساطير و خدايان يونان باستان و افسانه آنها :::



nafas
01-05-2009, 22:25
درمورد خدايان يونان تو اين تاپيك مينويسيم

========================================

همان طور كه مي دانيد يوناني ها خدايان زيادي داشتند.در اين مقاله سعي مي كنیم تعدادي از آنها را معرفي كنم.
همچنین به بررسی صورتک های فلکی برگرفته شده از افسانه های یونانی می پردازیم ( از کتاب صورتهای فلکی و نشانه های نجومی نویسنده:دکتر اریک اوبلاکر )

اسامي خدايان يوناني
خدایان آسمان
Zeus
Poseidon
Hades
Hestia
Hera
Aris
Athena
Apollo
Aphrodite
Hermes
Artemis
Hephaestus
خدایان تیتان
Gaea
Uranus
Cronus
Rhea
Oceanus
Tethys
Hyperion
Mnemosyne
Themis
Iapetus
Coeus
Crius
Phoebe
Thea
Prometheus
Epimetheus
Atlas
Metis
خدایان دیگر
Demeter
Persephone
Dionysus
Eros
Hebe
Eris
Helios
Thanatos
Pan
Nemesis
The Graces
The Muses
The Erinnyes
The Fates



1-زئوس:خداي خدايان.
او خدای آسمان و حاکم Olympian بود او قدرت پدرش Cronus را بر انداخت
او بعد با برادرانش Poseidonو Hades بر سر حاکميت جنگ کرد و بر آنها پيروز شد و حاکم اعلی خدايان شد. او حاکم اسمان و خدای بارن است
سلاح او آذرخش است که بر کسانی که او را رنجانده باشند فرود ميايد
او با Hera ازدواج کرد ولی بخاطر عشقبازی های زيادش معروف بود او همينطور مسيول کسانی که دروغ ميگفتند و يا سوگند ميشکستند بود
او همچنين خدای قضاوت و بخشش است و حمايت کننده صعيفان و تنبيه کننده ی ظالمان
در مورد ازدواجهای او
زيوس قدرت فوق العاده ای در مقابل زنها داشت و همچنين قدرت او بعنوان خدای والا مقاومت در برابر او را سخت ميکرد. قبل از ازدواج با هرا او با Metis و بعد با Themis ازدواج کرد
او علاقه به Demeter داشت ولی موفق نشد چون Demeter مقاومت کرد. همسر سوم او Mnemosyne بود و قبل از ازدواج با Leto بود رابطه های او بعد از ازدواج با هرا
Europa
Io
Semele
Ganymede
Callisto
Leto




Hestia -- الهه ي اجاق و خانواده:

او خواهر Zeus بود . و او یک الهه باکره بود. او هیچ نقش مهمی در اسطوره ها ندارد و همچنین هیچ قدرت خاصی هم ندارد. او الهه اجاق خانواده . هر شهر یک اجاق عمومی دارد که وقف او شده است و اتش اجازه ی خاموش شدن ندارد. در میان خدایان او مهربان ترین و درستکار ترین الهه ی است.
---------------
او همسر زيوس و خواهر او بود. او با خدای اقيانوس Titans Ocean بالا امد . او الههی والايی و بزرگيست و خدای ازدواج و دوران کودکی و مسيول نگهداری از زنان متاهل است.

او به عنوان همسر زیوس بود ولی در اول همیشه با زیوس دعوا داشت
زمانی که زیوس خود رابسیار مغرور و بالاتر از بقیه خداها میدید هرا خدایان را راضی کرد که در یک شورش شرکت کنند. وظیفه ی او در این شورش دارو خوراندن به زیوس بود. و در این قسمت او موفق شد. آنها قرار بود که زیوس خوابیده را را ببرند و ببندند ولی این با بحث شروع شد. Briareus که بسیار وفادار بود ب زیوس این بحث را شنید و به اتاق امد و گره های زیوس را باز کرد زیوس از روی صندلی پرید و سلاح خود را گرفت و بقیه خدایان به پایه او افتادند و از او طلب بخشش و عفو کردند. او هرا را گرفت و اورا با زنجیر طلایی از اسمان آویزان کرد. هرا تمام شب را گریه کرد و ولی بقیه خدایان دخالت نکردند. گریه او زیوس را بیدار کرد و زیوس قبول کرد که اورا در صورتی ازاد کند که به او قول بدهد دیگر بر ضد او طغیان نکند. با اینکه او دگر طغیان نکرد ولی او همیشه بر ضد برنامه ها و نقشه های زیوس طوطیه میچید و خیلی مواقع اورا گول میزد. داستانهای بسیاری در مورد هرا و انتقامهای حسودانه او بخاطر خیانتهای زناشویی زیوس است. حیوانات وقف شده برای او گاو و طاووس است و محبوب ترین شهر او Argos است.





هادس(Hades)خداي مرگ و عالم اموات:
برادر زيوس است او بعد از قلبه کردن به پدر با برادرانش بسيار جنگ کرد و او به بدترين قسمت جاهن رسيد و خدای دنيای زير زمين شدو حاکم مرده ها. او يک شاه حريص است

او کاملا بی میل بود که به بقیه ی فرمانبرانش اجازه ی رفتن بدهد.
او همچنین خدای توانگری هم هست به خاطر
معدن آهن پر ارزش از زمین. او یک کلاه دارد که اورا نامریی میکند و به ندرت دونیای زیر زمین را ترک میکند. او خیلی وحشتناک است ولی هوس باز نیست. همسر او Persephone که Hades او را دزدید. او شاه مرگ است ولی مرگ دارای یک خدا به نام Thanatos. است

معرفي را كوتاه مي كنیم:
كرونوس:خداي زمان،پسر اورانوس و گايا(آسمان و زمين)
استروپس:خداي طوفان،برادر كرونوس
زئوس (شاه خدایان)
آفرودیته (ایزدبانوی عشق و زیبایی)
آپولو (ايزد موسيقي،چوپاني،خرد.مشخص نيست)
آریس (خدای جنگ)
آرتمیس (ایزدبانوی شکار)
آتنا (ایزدبانوی خرد)
دیمیتیر (ایزدبانوی کشاورزی)
هرا (همسر زئوس،الهه ي زنان)
هرمس (خدای سفر)
هستیا (ایزدبانوی تندرستی)
پوزئیدون (خدای دریا)
هادس(خداي اموات)
متيس(عقل برتر،همسر پيشين زئوس)

چند جانور افسانه ای:
پگاسوس :اسب بالدار هرکول.
اکیدنا:هیولای مؤنث که نیمی پری و نیمی مار بود.
سربروس:سگی با سه سر و ماری به جای دم

چنداسطوره ی یونان:
نمسیس:اله ی انتقام
هرمس:پیک خدایان و خدای سفر
یو:دوشیزه ی زیبایی که زئوس عاشقش بود و توسط هرا همسر زئوس به گوساله تبدیل شد
آرس:خدای جنگ
گانی مید:پسر بچه ی زیبایی که ساقی خدایان بود.
مدوسا:مدوسا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بود که به دلیل مرتکب شدن گناهی توسط یکی از الهه ها به گرگن که موجوداتی بسیار زشت با بدن پوشیده از فلسهای نفوذ ناپذیر،موهایی از مارهای زنده و دندانهایی تیز کرد.او آندرومدا دختر قیفاووس و ذات الکرسی را اسیر کرد که قهرمان اساطیری به نام برساوش او را آزاد و سر مدو سا را برید.

صورت فلکی حمل چگونه به اسمان امد؟
زیبا ترین افسانه ای که درباره ی حمل گوسفند نر(قوچ) وجود دارد به طور یقین داستان قوچ پشم طلایی است.این افسانه مربوط به عهد یونان باستان است.می گویند در زمان های خیلی قدیم در انجا پادشاهی به نام"اتاماس" زندگی می کرد.او با بانوی ابرها"نفله" ازدواج کرده بود و از او دو فرزند داشت دختری به نام" هله" وپسری به نام "فریکسوس". پادشاه پس از یک زندگی مشترک طولانی همسر نخست خود را طلاق داد و با"اینو"ازدواج کرد و ان طور که در افسانه ها امده است اینو نامادری بسیار شرور و بدجنسی بود.او با نفرت شدیدی همیشه در پی اذیت و ازارهله و فریکسوس بود و تلاش می کرد انها را سربه نیست کند.بنابراین اینو زنان سرزمین خود را قانع کرد که تمام بذر های غلات را برشته کنند تا در هنگام کاشت در زمین بپوسد و به این ترتیب مردم با خطر قحطی و گرسنگی روبه رو شوند.بعد او گناه این فاجعه را به گردن دو کودک انداخت.پادشاه دستور داد تا از راهبه"پیتیا"در معبد "دلفی" بپرسند که برای نجات انسانها از گرسنگی و مرگ چه باید کرد.ملکه ی خیانتکار پیکهایی را که شاه به دلفی فرستاده بود تطمیع کرد و انها در مراجعت به پادشاه گزارش دادند که زمینها هنگامی دوباره بارور خواهند شد که پسری را که از ازدواج اول خود داشت یعنی فریکسوس را در محراب خدای خدایان زئوس قربانی کند.همان گونه که در کتاب های عهد عتیق (تورات) هم امده است قربانی انسان ها به درگاه خدایان برای به رحم اوردن خدایان متداول بود و رواج داشت.اما برگردیم به داستان اتاماس و فریکسوس!پادشاه برای نجات قومش از قحطی و گرسنگی با قربانی کردن پسرش در محراب معبد زئوس موافقت کرد.ولی خوشبختانه کار به انجا نرسید. هنگامی که فریکسوس در غل وزنجیر بر قربانگاه دراز کشیده بود قوچی ظاهر شد که می توانست مانند انسان ها سخن بگوید و پشم هایی طلایی داشت.این بانوی با شکوه که به خواهش بانوی ابرها نفله از سوی خداوند "هرمس" ارسال شده بود هردو کودک هله و فریکسوس را بر پشت خود سوار کرد.و به اسمان پرواز کرد.سفر از اروپا به اسیا بود در میان راه هله که دختر بچه ای بیش نبود از پشت قوچ سقوط کرد و در دریا غرق شد.تنگه ای که می گویند او در ان غرق شده است_داردانل امروز_به یاد او"هلسپونت" نام گرفت.قوچ به همراه فریکسوس به پرواز ادامه داد تا به سرزمین دوردستی در پایان جهان به نام "کلوخیس" رسید. پادشاه کلوخیس قوچ را قربانی کرد و پوست پشم طلایی ان را به درخت بلوطی اویزان کرد که اژدهای ترسناکی از این درخت و پوست محافظت می کرد.در افسانه امده است که بعد ها دریانورد "لاسون" با کشتی "ارگو"پوست طلایی را به یونان باز گرداند.به هرحال روح قوچ به پاس کارهای نیکش به اسمان صعود کرد.
اتاماس:Athamas
نفله:Nephele
هله:Helle
فریکسوس:Pherixos
اینو:Ino
پیتیا:Pythia
دلفی:Delphi
هرمس:Hermes
هلسپونت:Hellespont
کلوخیس:Klochis
لاسون:Lason
ارگو:Argo


صورتک های فلکی

صورت فلکی سنبله (خوشه)را از چه زمانی می شناسند؟
صورت فلکی سنبله یکی از قدیمی ترین صورتهای فلکی است که توسط انسان شناسایی و توصیف شده است.اکثر اقوام باستانی این صورت فلکی را به عنوان الاهه ی باربری مقدس می شمردند.بابلیها در این صورت فلکی الاهه "ایشتار"را می دیدند که به خدای غلات"تموز"عشق می ورزید. هرسال هر سال وقتی که او را درو می کردند و زمین را شخم می زدند ایشتار به سوگ او می نشست.او در زمستان به جهان زیرین می رفت تا تموز را بازگرداند.انگاه در اغاز سال تموز در جامه ای سبز و تازه دوباره در زمین ضاهر می شد.
این صورت فلکی نزد یونانیان باستان نیز الاهه ی باربری "دیمتر"یا دخترش "پرزفون"به شمار می رفت.خدای خدایان زئوس به خدای جهان زیرین "هادس"قول داده بود که این دختر را به همسری او در اورد و هادس دختر را فریفته و ربوده بود.الاهه دیمتر با از دست دادن دخترش خیلی غمگین شد و درختان و زمین های کشاورزی را خشکانید.بالاخره زئوس تصمیم گرفت برای جلوگیری از قحطی و گرسنگی انسان ها اجازه دهد که پرزفون دو سوم سال را نزد مادرش بر زمین و یک سوم دیگر را نزد همسرش در جهان زیرین به سر اورد.به محض ان که پرزفون به زیر زمین می رفت هوا سرد و بارانی می شد.برگ های درختان می ریختند بارش برف اغاز می شدو زمستان از راه می رسید.زمانی که پرزفون دوباره به روی زمین باز می گشت همه جا سبز می شد و بهار اغاز می شد.به این ترتیب صورت فلکی سنبله تغییر فصلها را نیز به خاطر می اورد.
در تعبیر دیگر صورت فلکی سنبله "اوانیا" الاهه ی یونانی اختر شناسی به شمار می امد. رومیان این صورت فلکی را "آسترآ"یعنی الاهه ی عدالت و قوانین طبیعت تصور می کردند.و مسیحیان پیشین در این صورت فلکی "مریم مقدس"را مشاهده می کردند.
ستاره ی اصلی سنبله یعنی"سماک اعزل" حدود 280 سال نوری از ما فاصله دارد و 2300 بار نورانی تر از خورشید است.در واقع سماک اعزل یک جفت ستاره اند که در مدت فقط 4 روز به دور یکدیگر می گردند.به عبارت دیگر انها ستارگانی دو قلو اند.

تموز:Tamuz
دیمتر:Demeter
پرزفون:Persephone
هادس:Hades
اوریانا:Urania
آسترآ:Astraea
مریم مقدس:Virgin mary
سماک اعزل:spica

ارتمیس اسم الاهه شکار بوده.این هم درباره ی این ایزد بانوی عزیز:

می گویند روزی جبار(شکارچی)"آرتمیس"الاهه ی شکار را هنگام شنا در اب غافلگیر کرد آرتمیس از این واقعه عصبانی شد و شکارچی را به صورت گوزن در اورد.انگاه سگ های شکاری او نتوانستند شکارچی را باز شناسند و وی را تکه تکه کردند و از هم دریدند.پس از ان جبار به همراه سگ ها به شکل صورت فلکی به اسمان صعود کرد.
در داستانی دیگر جبار معشوق آرتمیس یا "آرورا"الاهه ی سر خفام بامداد انگاشته می شود.می گویند الاهه ی شکار آرتمیس که وظیفه ی نور افشانی ماه را نیز بر عهده داشت به خاطر جبار فراموش کرد نور ماه را بتاباند.خدای خورشید از این موضوع چنان عصبانی شد که شکارچی را با تایش اشعه های نورانی خود نابود کرد.بر اساس این افسانه آرتمیس خود از روی اشتباه جبار درمانده را مورد اصابت تیر قرار داد.او برای انکه لا اقل بخشی از این بی عدالتی را جبران کند از پدرش زئوس خواست که شکار چی یا جبار را با سگهایش و شکاری که کرده بود یعنی خرگوش (صورت فلکی ارنب)به اسمان منتقل کند.
آرورا:Aurora

درباره صورت فلکی سرطان(خرچنگ) چه می دانیم؟
صورت فلکی نه چندان نمایان سرطان_که به خاطر ستارگان کم سویی که دارد در شهرهای بزرگ هیچ قابل رویت و شناسایی نیست_انسان را به یاد قهرمان کبیر یونانی هرکول یا "هراکلس" یا "هرکولس"می اندازد.او ماموریت داشت یک اژدهای آبی چند سر را بکشد.این نبرد نخست نا امیدکننده به نظر می رسید.به جای هر سری که هرکول از بدن اژدها قطع می کرد دو سر می رویید.تمام جانوران از هرکول پشتیبانی می کردند مگر یک خرچنگ_که از سوی الاهه"هرا"که از هرکول نفرت داشت فرستاده شده بود_اگرچه خرچنگ مرتب پاشنه ی پای قهرمان را گاز می گرفت ولی بالاخره او موفق شد بر اژدهای بزرگ پیروز شود.پس از ان خرچنگ به پاس کمک هایش به الاهه هرا از سوی او به شکل یک صورت فلکی(سرطان)در اسمان جای گرفت.جالب توجه است بدانیم خیلی پیشتر از ان مردم در این صورت فلکی که درخشانی چندانی ندارد.جانوری را با پوسته ای سخت (لاک پشت مانند) مجسم می کردند.در بابل ان را به شکل لاک پشت و در مصر باستان ان را به شکل "اسکارا بویس"سوسک مقدس می دیدند.
بسیاری از اقوام باستانی در صورت فلکی سرطان که به خاطر ستارگان کم سویش مانند لکه ی کم رنگی در اسمان اثر می گذارد دروازه ای را تصور می کردند.انها معتقد بودند که روح ادمیان از میان این دروازه از اسمان به زمین می اید.
هراکلس:Heracules
هرکولس:Hercules
هرا:Hera
اسکارابویس:Skarabaeus


صورت فلکی اسد (شیر)پیشتر چه مفهوم و اعتباری داشت؟
صورت فلکی اسد حتی در زمان مصریان باستان هم مورد احترام بود زیرا به هنگام طغیان سالانه ی با برکت رود نیل خورشید در این صورت فلکی قدم می گذاشت.این طغیان برای باروری زمین اهمیت حیاتی داشت.امروزه هنوز هم فواره های سنگی زیبایی به شکل شیر که در انها اب از دهان مجسمه ی سنگی جاری است ارتباط این صورت فلکی را با طغیان رود نیل به یاد بینندگان می اورد.
این صورت فلکی نافذ و درخشان همچنین انسان را به یاد هرکول قهرمان بزرگ افسانه ای یونان می اندازد.این قهرمان ماموریت داشت شیر نیمیا را که در نزدیکی قصبه ی نیمیا موجب اذیت و ازار و اضطراب مردم شده بوداز پا در اورد. جانور درنده عملا شکست ناپذیر و پوست او سخت تر از فولاد بود.غاری که شیر در ان می زیست دو راه خروجی داشت و جانور درنده به راحتی می توانست خود را نجات دهد.هرکول یکی از راه های خروجی را بست و بر سر راه خروجی دیگر به کمین شیر خطرناک و ترسناک نشست.سر و کله ی جانور درنده خیلی زود پیدا شد.هرکول با کمان خود نیزه هایی به سوی حیوان انداخت ولی نیزه ها به پوست سخت جانور کارگر نیفتاد و کمانه کرد.هرکول بالاخره موفق شد حیوان درنده را با دستانش خفه کند.جانور مرده نیز برای هرکول مشکلات زیادی ایجاد کرد. زیرا کندن پوست حیوان با ابزار معمولی غیر ممکن می نمود.تنها یال شیر که سخت تر از الماس بود توانست به قهرمان کمک کند تا عاقبت پوست را پاره کند و از بدن جانور جدا سازد.او پوست باشکوه و فولاد مانند شیر را در بر کرد و به این ترتیب خود روئین تن و شکست ناپزیر شد.
خدای خدایان زئوس عاقبت شیر را به یکی از زیباترین صورت های فلکی منطقه البروج تبدیل کرد تا ما را در تمام زمانها به یاد پیکارهای قهرمانانه ی هرکول بیاندازد.بسیاری از اقوام باستانی ستاره ی اصلی صورت فلکی اسد را که (قلب الاسد)نام دارد مظهر قدرت و فرمانروای اسمان می شمردند.فارسها ان را یکی از چهار نگهبان اسمان می دانستند که ثروت قدرت و افتخار با خود می اورد.امروزه می دانیم که ستاره ی قلب الاسد حدود 85 سال نوری از زمین فاصله دارد و 160بار نورانی تر از خورشید می درخشد.

نیمیا:Nemea
قلب الاسد:Regulus


برای اطلاعات بیشتر درباره ی هرکول می توانیم به موارد زیر اشاره کنیم:
او شیر نیمیا را از پای در اورد. بر مار ابی چند سر غلبه کرد و گراز وحشی "اریمانت" را زنده به دام انداخت.او"استیمفالید"پرنده ی اهنین بال شکمباره و حریص را که مانع تابش خورشید شده بود با نیزه های خود به زیر کشید.گوزن "کرینیا " را که جانوری با شاخ طلایی بود یک سال تمام تعقیب کرد و بالاخره او را به چنگ اورد.او تنها در یک روز اصطبل " آگیا " را که در ان سه هزار گاو یک سال تمام نگه داری شده بودند تمیز و پاکیزه کرد.او گاومیش وحشی پادشاه " مینو "و هیولای اسب پیکر و ادم خوار "دیومد"را به چنگ اورد.او در جنگ با ملکه ی امازونها پیروز شد و گاو های سرخ ارغوانی رنگ"گریونوی"را به دست اورد.بالاخره همان طور که پیشتر بیان شد بر اژدهای لادون غلبه یافت و با دستان خالی "زربروس"سگ جهنمی را خفه کرد.

nafas
01-05-2009, 22:26
آپولو


این مقاله در مورد آپولو است.

فوئبوس آپولو
پسر زئوس و لتو يا لاتونا است كه در جزيره كوچك دلوس به دنيا آمده است.او را "يوناني ترين خدايان"دانسته اند و گفته اند.در شعر يوناني به زيبايي و آراستگي اندام شهرت دارد و استاد موسيقي است و خدايان اولمپ نشين را با نواختن چنگ طلايي اش شادي مي بخشد.او را خداوند سيمين كمان هم مي خوانند،و خداي كمان گير و تير اندازي نيرومند است كه تير هايش را به جاهايي بس دور پرتاب مي كرده است.او همچنين درمان دهنده است و نخستين خدايي است كه درمان را به انسان آموخته است.علاوه بر اين ويژگي ها ي اخلاقي،خداي روشنايي نيز هست ،يعني خدايي كه هيچ تيرگي و سياهي در او نيست ،ضمن اينكه خداي راستي و حقيقت نيز هست و هيچ گاه زبان به ناسزاگويي نگشوده است.

دلفي در دامنه پارناسوس سر به آسمان كشيده، كه پرستشگاه آپولو نيز در آن قرار گرفته است و نقش بسيار مهمي در داستانهاي اساطيري بازي مي كند.كاستاليا چشمه مقدّس آن بود و سفيوس رودخانه آن.همگان بر اين باور بودند كه آن پرستشگاه مركز دنياست و زايران بيشماري،هم از سرزمين يونان و هم از سرزمينهاي بيگانه ،به ديدن و به زيارت آن جايگاه مي آمدند.هيچ پرستشگاهي به پاي آن نمي رسيد .زني كاهنه در آنجا بود كه به پرسش جويندگان حقيقت پاسخ مي داد،و اين كاهنه پيش از آن كه سخن بگويد به حالت جذبه دچار مي شد.اين جذبه يا حالت خلسه مانند را از بخاري مي دانستند كه از ژرفاي شكاف صخره اي بر مي خاست كه آن كاهنه كرسي اش را كه يك سه پايه بود بر آن مي گذاشت و خود بر آن سه پايه مس نشست.

آپولو را دليان دلوسي هم مي ناميدند،كه جزيره زادگاهش بود ،و چون اژدهايي به اسم پيتون را كشته بود او را پيتيايي هم مي خواندند.اين اژدها زماني در غارهاي پارناسوس مس زيست و هيولايي هراس انگيز بود. مبارزه با اين هيولا بسيار دسوار بود ،امّا سرانجام تير هاي خطا ناپذير اين خدا به هدف نشست.اسم ديگر وي لي سيان بود كه معاني گوناگوني براي آن آورده اند :از جمله،"خداي گرگ"،"خداي روشنايي"و"خداي لي سيا".

آپولو در دلفي يك قدرت مثبت و صاحب كرم بود و وسيله پيوند بين خدايان و انسانها.او انسانها را راهنمايي مي كرد تا از اراده و خواست ملكوتي آگاه شوند همچنين به آنها مي آموخت كه چگونه با خدايان از در صلح و سازش درآيند،يا به قول معروف،با آنها كنار بيايند.او حتي پالايش كننده بود و مي توانست كساني را كه دستشان به خون همنوعان و خويشانشان آلوده بود پاك كند.با وجود اين،بر اساس چندين روايت او را خدايي سنگدل و بي رحم دانسته اند.همچون خدايان ديگر دو انديشه متضاد در درون او با هم در ستيز بودند.يكي انديشه خام و بدوي ،و ديگري انديشه هاي زيبا و شاعرانه.البته رگه هايي از انديشه بدوي همچنان در او باقي مانده بود.

درخت غار درخت مورد علاقه وي بود .موجودات بسياري زا مقدس مي شمارد كه مهمترين آنها پيسو يادولفين و كلاغ بود.

nafas
01-05-2009, 22:26
خدایان دریاها


خدايان درياها
پوزئيدون(نپتون)

فرمانروا و خداوندگار دريا(درياي مديترانه)و درياي آرام(درياي اوكسين كه اكنون درياي سياه نام دارد)البته رودخانه هاي زيرزميني نيز به او تعلق داشت.



اوسه آن(اقيانوس)

كه خدايي تيتاني بود،بر رودخانه اي به نام اوسه آن حكم ميراند كه بزرگ بود و زمين را دور مي زد.تتيس كه او نيز تيتان بود ،همسر او بود.اوسه آنيد ها كه پريان دريايي ساكن اين رودخانه بزرگ بودند،دختران آن دو بودند و خدايان همه رودهاي دنيا پسرانشان.



پونتوس

كه درياي ژرف معني مي دهد پسر مادر زمين و پدر نرئوس يا نروس بود.او از خدايان دريايي بود كه به حرمتي كه مي ديد سزاوار نبود



نرئوس(نروس)

«پيرمرد دريا» نيز خوانده مي شوند و به نوشته هزيود"خدايي مورد اعتماد و نجيب است كه عادلانه مي انديشد و افكار دوستانه در سر دارد و هيچ وقت دروغ نمي گويد." دوريس،دختر اوسه آن همسر او بود .آنها پنجاه دختر داشتند كه همه پريان يا حوريان دريايي بودند و به واسطه نام پدرشان آنها را "نرئيد" مي ناميدند،يكي از آنان،به نام تتيس مادر آكليس(آشيل)بود.آمفيتريد،هم ر پوزئيدون،يكي از آن دختران بود.



تريتون

شيپورچي دريا بود.شيپورش يك گوش ماهي خيلي بزرگ بود.او پسر پوزئيدون و آمفيتريد بود.



پروتئوس

زماني او را پسر پوزئيدون دانسته اند و زماني ملازم و همنشين وي .او هم از قدرت پيشگويي برخوردار بود و هم از قدرت تغيير شكل در هر زمان كه اراده مي كرد



نايادها

نايادها پريان يا نيمف هايي بودند كه در شهر ها و چشمه ها مي زيستند.



لوكوتئا(لوكوته)

لوكوتئا و پسرش پالمون كه زماني انسان بودند ،مثل گلوكوس به خداوندان آب بدل شدند،امّا اين سه خداوند از اهمّيّت چنداني برخوردار نبودند

nafas
01-05-2009, 22:28
هفا استوس


فا استوس(وولكان يا مولسيبر)
بين فنا ناپذيران يا خدايان او واقعا زشت روي بود.او لنگ هم بود. در بخشي از ايلياد خود وي مي گويد كه مادر بي شرمش وقتي ديد كه او ناقص به دنيا آمده است او را از آسمان به زير انداخت.امّا در داستاني ديگر آمده است كه زئوس او را به خاطر حمايت از مادرش از اولمپ به زير انداخت(در اين داستان آمده است كه روزي زئوس و هرا با هم ستيز مي كردند،كودك به حمايت از مادرش برخاست.زئوس پاي او را گرفت و از اولمپ به زير افكند كه در جزيره لمنوس بر زمين افتاد و لنگ شد)امّا اين را نيز گفته اند كه احتمال مي رود اين رويداد در گذشته اي خيلي دور به وقوع پيوسته باشد. در كتاب هومر خطر طرد شدن از اولمپ او را تهديد نمي كند ،زيرا در آنجا از حرمتي والا بر خوردار است ،زيرا هم خدمتگزار خدايان بود و هم سازنده زره آنان و هم آهنگر ،كه در نتيجه هم خانه هايشان را مي سازد و هم اسباب و اثاث و سلاح هايشان را.در كاگاهش دختركان خدمتكاري دارد كه آنها را از طلا ساخته است و مي توانند حركت كنند و در كارها به او ياري كنند.

در اشعار ادوار بعد آمده است كه كارگاه آهنگري وي زير بسياري از كوههاي آتش فشاني قرار گرفته بوده است كه به همين سبب كوههاي آتش فشان فعاليت مي كردند.همسرش يكي از سه زيباروياني است كه در ايلياد آگلايا خوانده شده است.ولي در داستان اوديسه آفروديت نام دارد.


او خدايي مهربان و دوستدار صلح و آرامش بود و هم در زمين و هم در آسمان مورد حرمت بود و دوستي.او با كمك آتنا در زندگي شهر ها مفيد و سودمند بود.اين دو پشتيبان صنايع دستي بودند و اين صنعت دوشادوش كشاورزي در بنياد و اعتلاي تمدّن سهمي بسزا داشت.او حامي آهنگران و ابزار مندان بود و آتنا نيز حامي بافندگان .هرگاه كودكان را رسما به درون سازمان شهري مي پذيرفتند هفا استوس در تشريفات مخصوص به اين كار حضور مي يافت.

nafas
01-05-2009, 22:28
آپولون خدای نور و روشنایی [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

اپولن یکی از معروف ترین وسرشناسترین ارباب انواع یونان است . شاید از خدای خدایان گذشته فقط ارس (مریخ ) خدای جنگ و آفرودیته (ونوس ) الهه عشق از او مشهور تر باشند ، به همین جهت از روز اول آپولن خداوند هنر وذوق و بسیاری چیزهای دیگر ،قهرمانان داستانها و افسانه های بی شمار قرار گرفت و منبع الهام آثار فراوان ذوق وهنر در دنیای قدیم و جدید شد . شعرا ، نویسندگان ، نقاشان ، مجسمه سازان ،داستان سرایان، از آفرودیت گذشته به هیچ خدایی به اندازه او علاقه نداشتند ، زیرا وی خدای مستقیم خود ایشان بود و هر جا که پای ذوق و هنر در میان بود پای او نیز خواه و ناخواه در میان بود .اپولن راگاه یکی از خدایان اسیائی دانسته اند که اصلا از اسیا یا از عربستان به یونان رفته ،به هر حال او از لحاظ اصل و ریشه یک خدای یونانی نیست ،و ممکن است که خدائی اریایی هم نباشد .
آپولن در اصل خدای نور و روشنایی بود به همین دلیل او را در یونان فبوس می نامیده اند که معنی درخشان می دهد .اپولن خدای غیبگویی و پیش بینی نیز بود . معابد او در یونان دارای غیبگویان معروفی بود که سیبل نام داشتند . معروف ترین این معابد معبد دلف بود که در همه ی دنیای قدیم شهرت داشت، یکی از غیبگویی ها غیبگویی شومی بود که کاهنه ی معبد دلف برای کرزوس پادشاه لیدی در مورد شکست او دربرابر کورش کبیر کرد .اما مهمتر از این همه ، آپولن خدای موسیقی بود و قسمت اعظم شهرت خدایی وی مربوط به همین جهت است . در برابر ساز و اواز او پرندگان ازآواز خاموش می شدند و اب جویبارها از حرکت باز می ایستاد و گاهی خدایان اولمپ چنان مجذوب اواز او می شدند که حتی خدای خدایان نیز زمین و توجه به ان را فراموش می کردند .

تجسم آپولن :

با اینکه آپولن این همه شخصیت مختلف داشت هیچوقت او را جز یک صورت واحد مجسم نکردند : صاحب این صورت جوانی بود فوق العاده زیبا ، با اندام نیرومند و متناسب . صورت او هیچ وقت اثری از مو نداشت . او گیسوانی انبوه و بلند داشت . تقریبا اندام وی را برهنه نمایش می دادند ، فقط در صورتی منظور تجسم او به عنوان خدای موسیقی بود وی را جامه ای بلند و پرچین در بر داشت . چیزهایی که همیشه با او بود کمان وتر کش و چوبدستی چوپانی و چنگ بود . حیوانات وابسته به او عبارتند از : قو ، خفاش ، کلاغ ، خروس، شاهین، گرگ، مار. گیاهان مربوط به او نیز عبارت بودند از : نخل ،زیتون، بوته گز.

nafas
01-05-2009, 22:30
پرسئوس


مجسمه پرسئوس(Perseus) همراه سر مدوسا(Medusa) در موزه واتیکان - رم قرار دارد برای موفقیت پرسئوس در ماموریت خود هرکدام از خدایان به او چیزی اعطاء کردند.

مجسمه پرسئوس(Perseus) همراه سر مدوسا(Medusa) در موزه واتیکان - رم قرار دارد برای موفقیت پرسئوس در ماموریت خود هرکدام از خدایان به او چیزی اعطاء کردند. در دست پرسئوس همان شمشیری است که کرونوس (Cronus) آلت تناسلی اورانوس (Uranus) را با آن قطع کرد. کلاهی که بر سر اوست کلاه هادس (Hades) خدای مرگ است که او را نامرئی می سازد. اما متاسفانه کفشهای بالدار هرمس (Hermes) در مجسمه وجود ندارد.
پرسئوس اولین قهرمان افسانه های یونانی است و به همراه آشیل (achilles) جزو مشهورترینهای محسوب می شود. مادرش او را از زئوس خدای خدایان حامله شد. او مانند داستان موسی به همراه مادر خود به آب دریا سپرده شد و در جزیره ای به ساحل نشست. پادشاه جزیره عاشق مادر او شد و برای اینکه پرسئوس را از سر راه بر دارد به او ماموریت داد تا سر مدوسا (Medusa) را با خود بیاورد. مدوسا زنی بود که نگاهش می توانست هرکسی را تبدیل به سنگ کند. برای انجام این ماموریت هرکدام از خدایان به پرسئوس کمک کردند و او توانست این ماموریت را انجام دهد.
پرسئوس سر مدوسا را با آتنا بخشید که در مجسمه های آتنا بر روی سپر او قرار دارد. در راه بازگشت ، پرسئوس در جزیره ای توقف کرد. زن پادشاه این جزیره که به زیبایی خود مغرور بود خشم خدای دریا ، پوزیدون (Poseidon) ، را بر انگیخته بود و او هم سیل و یک هیولای دریایی را برای نشان دادن خشم خود فرستاده بود که مردم را می کشت. کاهن معبد تنها را در این می دید که دختر پادشاه ، آندرومدا (Andromeda) ، بعنوان بعنوان قربانی به صخره دریایی بسته شود تا هیولا او را بکشد تا خشم پوزیدون کاهش پیدا کند. پرسئوس در راه بازگشت این صحنه را دید. او غول دریایی را کشت و با آندرومدا ازدواج کرد.

nafas
01-05-2009, 22:30
تروا

هِلِن (به یونانی: ἑλένη) در اسطوره‌های یونانی دختر زئوس و لدا و همسر منلا بود. گریختن وی با پاریس به تروا سبب جنگ تروا شد

هکتور و پاریس شاهزادگان تروی در ایالت اسپارتا مهمان هستند.شاه اسپارتا ملنوس دختری زیبا به نام هلن دارد که پاریس جوان را عاشق خود کرده است. آنها هر شب در اتاق هلن با هم دیدار میکنند ولی هکتور به این ارتباط پی برده است.موقع برگشتن به تروی ، معلوم میشود پاریس کار خود را کرده و هلن را از قصر فراری داده است. هکتور در کشتی با پاریس دعوا میکند و این کار او را نوعی اعلان جنگ به اسپارتا میداند. ولی عشق این حرفها را نمیفهمد. آنها به تروی میرسند و پدرشان پریام همراه با همسر هکتور آندرو ماخ و خواهر کوچک این دو برسيس ، استقبال شایسته ای از هلن میکنند.هکتور موقع شب به پدرش هشدار میدهد تا دیر نشده بهتر است هلن به اسپارتا بازگردانده شود. ولی پدر پس از مشورت با منجم خرافاتی خود به این نتیجه میرسد که حتی اگر اسپارتا به آنها حمله کند، دیوارهای بلند شهر مانع از ورود نیروهایشان میشود و عملا کاری از پیش نمی برند. از آن سو عموی هلن آگاممنون که سالهاست در آرزوی تصرف تروی به سر می برد ، فرصت را غنیمت می شمارد و نیروهای خود را به همراه ارتش راهی تروی میکند.آشیل سردار همیشه فاتح یونان با آنها میانه خوبی ندارد و درخواست همکاری را رد میکند. اما دوستش اودیسئوس با وعده هایی خیال انگیز بالاخره او را عازم تروی میکند.کینه عمیقی بین آگاممنون و آشیل وجود دارد ولی هدف مشترک آنها را آرام میکند. بالاخره آنها به تروی میرسند و آشیل با یک اقدام غیر منتظره با یاری 50 مرد خود ،معبد آپولو تروی را تصرف میکند. غافل از اینکه دختر پادشاه تروی برسیس برای عبادت آمده است.هکتور شجاعانه پیش می آید و آشیل را به مبارزه دعوت میکند. ولی آشیل مغرورانه به او میگوید که امروز برای کشتن یک شاهزاده ، زود است.به هنگام شب معاون آشیل به او خبر میدهد که برسیس گروگان آنهاست.آشیل پیش او میرود تا صحبت کند ولی دختر با گستاخی جواب او را میدهد.آگاممنون ، آشیل را به پیش خود میخواند و از اینکه او سرخود حمله را آغاز کرده ، ابراز نارضایتی میکند و برای اینکه کاملا حالش را بگیرد،دستور میدهد برسیس را نزد او بیاورند تا شبی را خوش باشد. آشیل دیوانه میشود و نیروهای خود را از آنها جدا کرده و از ادامه حمله سرباز میزند.صبح فردا جنگ اصلی آغاز میشود ولی هکتور یک تنه ، نیروهای اسپارتا را مجبور به عقب نشینی میکند.آگاممنون که اوضاع را وخیم میبیند، دستور میدهد آشیل را بیاورند .ولی به او گفته میشود که آشیل به خاطر اذیت دختر ، حاضر به همکاری نیست . آگاممنون با برسیس هیچ کاری نکرده ولی از حرصش او را به سربازان شکست خورده سپرده تا کمی خوش باشند. برسیس مشغول مبارزه با سربازان است که آشیل سر میرسد و او را نجات میدهد. دختر کمی با آشیل مهربان میشود و دلیل جنگ او را با تروی میپرسد و آشیل در پاسخ میگوید خودش هم نمیداند و فقط برای جنگ زائیده شده است. شب هنگام برسیس به خیال اینکه آشیل خوابیده با چاقو به او حمله میکند.اما آشیل بیدار شده و او را شرمنده میکند. برسیس میگوید اگر تو را نکشم، فردا هزاران مرد را میکشی و آشیل اجازه میدهد این کار را انجام دهد. ولی عشق دستان برسیس را سست میکند و...
از آن سو پاریس که از کشته شدن هموطنان خود ناراحت است، تصمیم میگیرد که منلوس را به مبارزه تن به تن دعوت کند تا هر که پیروز شد، هلن را با خود ببرد. در روز مبارزه پاریس کم میاورد و به هکتور پناه میبرد. هکتور مجبور به کشتن ملنوس میشود و آتش خشم سپاهیان او را بر می انگیزد. پسر عموی آشیل پاتروکلوس که با وجود سن کم در محضر او به جنگجوئی دلیر تبدیل شده ، تا امروز اجازه جنگ نداشته است.او به آشیل اعتراض میکند تا دست از این کار بردارد و به جنگ بازگردد ولی او قبول نمیکند.موقع شب که آشیل در چادرش با برسیس مشغول است ، عموزاده اش با پوشیدن لباسهای او به افراد آماده باش میدهد و ناغافل به تروی حمله میکنند. هکتور که دل خوشی از آشیل ندارد به تصور او با پسر درگیر میشود و او را میکشد.ولی با برداشتن کلاه خود ، همه چیز آشکار میشود. خبر به آشیل میرسد و او خشمگین به تنهائی به نزدیک دروازه رفته و هکتور را به مبارزه میخواند. آندروماخ التماس میکند که نرود ولی چاره دیگری وجود ندارد. آشیل پس از مبارزه ای جانانه هکتور را میکشد و جنازه اش را به ارابه میبندد و با خود میبرد.
شب پیریام برای بردن جنازه پسرش به نزد آشیل می آید و به پای او می افتد تا جنازه هکتور را پس بدهد. آشیل درمانده قبول میکند. برسیس ناگهان پدر را میبیند. پیریام که فکر میکرده او را کشته اند، خوشحال میشود. آشیل به برسیس اجازه رفتن میدهد.اما او هر چند از کشته شدن هکتور ناراضی است، حاضر به رفتن نیست ولی از پدر شرم دارد و مجبور به رفتن میشود. پس از روزها انتظار بالاخره نیروهای اسپارتا ناامید از نفوذ به قلعه، تصمیم به بازگشت میگیرند. اما ناگهان جرقه ای در ذهن اودیسئوس روشن میشود و پیشنهاد ساختن اسب چوبی را میدهد. صبح فردا اهالی تروی، با منظره ای عجیب رو به رو میشوند. آگاممنون با سربازانش رفته و یک اسب چوبی عظیم برای آنها به یادگار گذاشته است. پاریس به پدر میگوید بهتر است آن را بسوزانیم.ولی دوباره این خرافات گریبان مردم را میگیرد و آنها خوشحال از اینکه خدایان به مناسبت پیروزی به آنها هدیه داده است، با شکوه فراوان اسب را به داخل میبرند.غافل از اینکه سربازان زیادی در داخل آن کمین کرده اند. سربازان از تاریکی شب و غفلت نگهبانان استفاده کرده و تروی را به آتش میکشند.آشیل که این چنین میبیند به تنهائی به دنبال برسیس میرود. آگامنون،پیریام را میکشد و برسیس نیز طی یک درگیری، آگامنون را میکشد و فرار میکند.او و آشیل همدیگر را می یابند ولی پاریس غافلگیرانه به آشیل تیراندازی میکند.التماس برسیس سودی ندارد و آشیل کشته میشود.
سرانجام تروی سقوط میکند ولی کسی زنده نیست تا بر آن حکومت کند. پاریس به همراه برسیس ، هلن ، همسر هکتور و پسر او از راه زیرزمینی که هکتور نشان داده بود، فرار میکنند

nafas
01-05-2009, 22:31
آتنا يا مينروا: (ایزدبانوی خرد)

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

آتنا لقبي است به معني آتني براي دختر زئوس ومتيس. او به محض تولدبلعيده شد؛ زيرا اورانوس و گايا به زئوس خبر داده بودند كه پس از تولد اين دختر، پسري از متيس به دنيا خواهد آمد كه امپراتوري آسمان رااز پدر خواهد گرفت ... اما بعضي معتقدند كه زئوس بدون كمك زن يا همسر، آتنا را خلق كرد و آتنا را هيچ مادري نزاده بود و هنگامي كه زمان زادن فرا رسيد، هفائيستوس فرق زئوس را با تبري شكافت و به اين ترتيب دختري كه كاملاً مسلح بود، از سر زئوس بيرون جست. اين دختر، آتنا بود و هنگامي كه از سر زئوس بيرون پريد، فريادي كشيد كه در زمين و آسمان منعكس شد. او رب‌النوع جنگ ومجهز به سر نيزه و سپر بود و هراكلس را او مسلح كرد و سيب‌هاي زرين هسپرايد را به آتنا تقديم كرد. آتنا اوليس را در مراجعت به ايتاك ياري داد و براي مساعدت به او به صورت اشخاص مختلفي در آمد. آتنا اوليس را چنان زيبا كرد كه مورد توجه نوزيكا واقع شد.آتنا هميشه باكره ماند ... اما بنا به بعضي روايت‌ها او باردار شد و پسري آورد و وي را علي رغم نظر خدايان، پرورش داد و در صدد جاويدان ساختن وي بر آمد. بنابراين، او را در صندوقي نهاد و ماري را به محافظت او گماشت ... آتنا پسري داشت كه با زئوس مشترك بود، وي بر روي سپر، سر گرگن را نصب كرده بود. اين سر را پرسئوس به او داده بودو خاصيت آن اين بود كه هركس و هر موجودي به آن نگاه مي‌كرد، سنگ مي‌شد. اين رب‌النوع را كه قامتي افراخته و ظاهري آرام داشت و متانت و وقارش بيش از زيبايي او بود، معمولاً او را «رب‌النوع چشم زنگاري» مي‌خوانند. آتنا بر نيكتي منه – دختري كه به جنگل گريخته بود – رحم آورد و او را به جغدي تبديل كرد و به همين جهت است كه اين پرنده از روشنايي و نگاه‌ها مي‌گريزد و فقط شب‌ها ظاهر مي‌شود.
آتنا يك بار هم بر پرديكس – خواهر ددال – رحم آورد و او را به كبك مبدل ساخت و اين پرنده با شادي، در مراسم عزاي پسر ددال شركت جست. آتن شهر خاص او بود و زيتون را او آفريد و درخت خاص او هم بود ،و خفاش و بوف كور نيز پرندگان او هستند. اختراع ني را نيز به آتنا نسبت داده‌‌اند؛ اما چون آتنا تشخيص داد در حال نواختن ني، دهان و صورت به شكل بدي در مي‌آيد، او را به دور افكند و آن را مرسياس يكي از نيمه خدايان تصرف كرد.
داستان دیگری هم در مورد تولد آتنا گفته شده و اون اینکه ، ( زئوس چنان از خرد متیس هراسان شده بود که وی را فریفت تا یه شکل مگسی در آید و او را بلعید. پس از مدتی دچار سر درد شدیدی شد. تیتان ارباب شفا، پرومتیوس، سر او را تبر شکافت و آتنا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شد. آتنا با این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برتری نجست. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی‌آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. اما گاهی هم بی‌رحمانه انتقام می‌گرفت. مثلا زنی پارچه‌باف به نام آراخنه ادعا کرده بود دست‌ساخته‌هایش نسبت به دست‌ساخته‌‌های آتنا برتری دارد.آتنا او را به مبارزه طلبید و بعد از پیروزی، او را به عنکبوت تبدیل کرد. او همچنین با تیتانی به نام پالاس جنگید و او را کشت، پوستش را بالاپوش خود کرد و نام او را به نام خود افزود، چنان‌که در ایلیاد گاهی هومر او را پالاس می‌خواند. در همان مرجع می‌خوانیم که جنگ‌افزار محبوب او نیزه‌ای از چوب درخت زبان گنجشک (ون) با نوک برنجی بوده است. آتنا ایزدبانوی شهر و شهرنشینی، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد. از دیگر سازه‌های او می‌توان به دوک نخ‌ریسی، چنگ، دیگ، شن‌کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او فرزند محبوب زئوس به شمار می‌آمده است. به همین خاطر اجازه یافت تا از اسلحه پدرش (آذرخش) استفاده کند. )

nafas
01-05-2009, 22:32
آلکستیس


شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد.

تابلو مرگ آلکستیس (The Death of Alcestis) اثر پیر پیرون (Pierre Peyron) در موزه لوور قرار دارد.شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد. آپولو به سزای کشتن غولهای یک چشم (Cyclops) از سوی زئوس برای یکسال به زمین تبعید شد تا به انسانها خدمت کند. در این یکسال او چوپان پادشاهی بنام آدمتوس (Admetus) شد. آدمتوس رفتار بسیار دوستانه ای با آپولو داشت و آنها با یکدیگر دوست شدند. آدموتوس عاشق دختری با نام آلکستیس شد. اما این دختر خواستگارهای زیادی داشت و هنگامی که آدمتوس از پدر دختر خواستگاری کرد ، پدر برای اینکه درخواست او را رد کند از او درخواست غیر ممکنی کرد. درخواست این بود که آدمتوس برای ازدواج باید یک کالسکه را بوسیله شیر و خرس حرکت دهد و به خواستگاری بیاید. آدمتوس این مسئله را با آپولو در میان گذاشت و آپولو به رسم دوستی این خواسته را برآورده ساخت. آدمتوس با آلکستیس ازدواج کرد. آپولو که از دوستی با آدمتوس بسیار راضی بود سعی کرد خدمت دیگری نیز به او بکند. او از سرنوشت خواست تا موافقت کند زمان مرگ آدمتوس او نمیرد. سرنوشت به یک شرط موافقت کرد. به این شرط که کسی حاضر شود بجای آدمتوس بمیرد. آدمتوس قبول کرد و بالاخره زمان مرگ او فرا رسید. او از پدر و مادر کهنسال خود خواست تا موافقت کنند و بجای او بمیرند اما در کمال تعجب آنها موافقت نکردند. آدمتوس از سایر نزدیکان و دوستان خود نیز همین درخواست را کرد اما هیچکس حاضر نشد چنین فداکاری انجام دهد. آدمتوس که ناامید شده بود خود را برای مرگ آماده می ساخت اما همسر او آلکستیس حاضر شد بمیرد تا همسر او بتواند به زندگی خود ادامه دهد. آلکستیس مرد و آدمتوس زنده ماند. اما أدمتوس بسیار غمگین بود و به حاضر نشد بدون همسر فداکار خود زندگی کند. این عشق آنقدر خدایان را تحت تاثیر قرار داد که هرکولس به دنیای زیرین (Hades) رفت و با خدای مرگ مبارزه کرد تا او را راضی کند آلکستیس را بازگرداند. در تصویر پایین هرکولس در حال جنگ با تاناتوس (Thanatos) دیده می شود. پیام داستان این است که هیچ فداکاری بی پاسخ نمی ماند. مخصوصا اگر از روی عشق باشد.
داستان دیگری هم وجود دارد:آدمتوس‌ Admetus ، پسر فرس‌؛ پادشاه‌ فراي‌. به‌ قدري‌ به‌ عدالت‌ شهره‌ بود كه‌ چون‌ آپولون‌ از سوي‌ زئوس‌ محكوم‌ به‌ يك‌ سال‌ بردگي‌ در روي‌ زمين‌ شد، نزد آدمتوس‌ آمد. آپولون‌ در عوض‌ خدمتهاي‌ آدمتوس‌ به‌ او ياري‌ داد تا شرط‌ ازدواج‌ با آلكستيس‌ را كه‌ بستن‌ شير و گرازي‌ به‌ يك‌ ارابه‌ بود، به‌ جا آورد. اما آدمتوس‌ شب‌ ازدواج‌ قرباني‌ سپاس‌ به‌ درگاه‌ آرتميس‌ را فراموش‌ كرد، پس‌ حجله‌ي‌ خود را پر از مار يافت‌ و بعد نيز در جواني‌ به‌ بستر مرگ‌ افتاد. آلكستيس‌ حاضر شد به‌ جاي‌ او بميرد تا او جاودانه‌ شود، اما هراكلس‌، كه‌ مهمان‌ آدمتوس‌ بود، با مرگ‌ كشتي‌ گرفت‌ و دورش‌ كرد و آلكستيس‌ نيز زنده ‌ماند.

nafas
01-05-2009, 22:33
شاعرانه ترین فصل «افسانه خدایان یونان»



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
این داستان ماجرای عشق «آفرودیته»الهه هوسباز عشق و جمال، با «آدونیس» شکارچی جوان و زیبای کوه های لبنان است، ونوس یا همان آفرودیته که جذاب ترین الهه آسمان است، در اینجا به جای عشق آفرینی خود به دام عشق می افتد و برای اولین بار شکارچی زیبا خود شکار می شود.

این داستان ماجرای عشق «آفرودیته»الهه هوسباز عشق و جمال، با «آدونیس» شکارچی جوان و زیبای کوه های لبنان است، ونوس یا همان آفرودیته که جذاب ترین الهه آسمان است، در اینجا به جای عشق آفرینی خود به دام عشق می افتد و برای اولین بار شکارچی زیبا خود شکار می شود.
آدونیس بنا به روایت «اوویدیوس» شاعر بزرگ لاتین،هم پسر و هم نواده «کیئور» پادشاه قبرس بود.این پادشاه مردی زیبا و آراسته و بسیار موقر و شریف بود،بدین جهت «میرا» دختر زیبای هوسباز و آتشین مزاج او که عشق گناهکارانه ای از وی در دل داشت امید آنرا که پدرش حاضر به هم خوابگی با وی شود را نداشت و در عین حال به هیچ قیمت نمی توانست از این خواهش دل صرف نظر کند بدین جهت حیله ای اندیشید ویک نیمه شب، با استفاده از تاریکی کاخ وارد اتاق خواب پدر شد و خویش را به جای ملکه مادر خویش جا زد و با شاه هم بستر شد ،و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد از بستر عشق بیرون آمد و به اطاق خود رفت .
با این همه بعد از مدتی رازش کمابیش از پرده بیرون افتاد زیرا از شب هم خوابگی باردار شده بود ، برای فرار از خشم پدر و رسوائی خود به عربستان گریخت و در آنجا بود که آدونیس را بدنیا آورد. آدونیس پسری به زیبایی قرص آفتاب بود،و آنقدر خوشگل که چون پا ببلوغ گذاشت از دست دختران اطراف سر به بیابان نهاد و به طور فراری تا «بیبلوس» شهر معروف فینیقیه در نزدیک بیروت کنونی رفت،و چون شکارچی زبردستی بود به کوه های لبنان پناه برده و هفته های متوالی در آنجا سرگرم شکار شد.
یکروز آدونیس در گرماگرم شکار افکنی ،ناگهان زنی جوان و نیمه برهنه را در برابر خود یافت ،زیباترین زنی که به عمر دیده بود و البته حق داشت زیرا این زن، عشق آفرین بزرگ آسمان «ونوس» دختر خدای خدایان بود که جمال او خدایان را نیز به شور و شر افکنده و در بزم آسمانی آنان آتش افروزی کرده بود ، ولی در اینجا ونوس شهر آشوب و عشق آفرین خود برای اولین بار به دام عشق افتاد زیرا«اروس» پسر شیطان و بازی گوش او که به فرمان مادرش دلهای کسان را آماج تیر می کرد و آنها را به عشق هم وا می داشت ، از راه شیطنت خود مادرش را آماج تیر کرد و باعث شد عشق این جوان زیبا دل الهه عشق آفرین را به تپش در آورد.
ازاینجا ماجرای پرهیجان شیرین عشق بازی الهه عشق و زیبایی ،باجوانی از خاک نشینان که نمی دانست زیبایی او کدام زنی را اسیر وی کرده و کدام تنی را در آغوش وی افکنده است آغاز شد و این ماجرا چنان ونوس را غرق در عشق و هوس کرد که روزهای دراز اصلا ً پای وی به آسمان نرسید.این غیبت ممتد و بی سابقه ، خدایان عاشق پیشه را که یکی از آنان شوهر وی بود و دیگران همه در نهان دل بدام عشقش داشتند نگران کرد و به کنجکاوی برانگیخت و در نتیجه «مریخ»خدای جنگ که فاسق رسمی زهره بود و عربده جوئی و چاقوکشی او دیگران را از نزدیکی علنی با الهه هوسباز آسمان باز می داشت به جریان این قضیه پی برد و تصمیم گرفت داغ این پسرک زمینی را به دل ونوس بگذارد.
یک روز آدونیس که ساعتی از ونوس دور شده بود تا به شکار بپردازد ،گراز زیبا و چالاکی را در برابر خویش یافت ، وچهارنعل دنبال او به تاخت در آمد، گراز و اسب مسافتی دراز در دل کوه و جنگل پیمودند تا به کنار رودخانه ای رسیدند و ایستادند، و در آنجا بود که ناگهان گراز به صورت مریخ در آمد و با نیروی خدائی خود آدونیس را بر زمین کوفت و سینه اش را از هم بدرید.
ونوس در دنبال جای پای اسب ،خود را به آنجا رسانید و محبوبش را مرده یافت و در کنارش دسته ای از گلهای وحشی زیبا را دید که از جای قطره های خون آدونیس سر بر زده بود،و آنرا از آن پس گل « فراموشم مکن »نامیدند. این همان گل کوچک آبی رنگی است که در اواسط بهار در کوهستانهای ایران می روید.
ونوس تن آدونیس را به صورت گل شقایق در آورد و خودش به آسمان رفت تا از پدر خویش تقاضا کند که دوباره آدونیس را زنده کند از همان وقت نیز در خوابگاه خود را به روی مریخ بست و عربده جوئی های این خدای پر شر و شور این در را به روی او نگشود اما ونوس این بار با رقیبی دیگر مواجه شد.
بدین ترتیب که آدونیس مثل همه مردگان بعد از مرگ به دیار تاریک زیر زمین رفت که «پرسفونه» ملکه زیبای دیار خاموشی به همراه شوهرش «هادس» خدای دوزخ ،فرمانروایان آن بودند.پرسفونه خواهر زاده خدای خدایان و زنی بسیار زیبا بود، و ماجرای عشق هادس به او و دزدیدن وی از یک چمنزار و بردنش به زیر زمین خود از داستان های شیرین افسانه خدایان یونان است.
این ملکه دیار خاموشان به شوهرش وفادار بود ولی دیدار آدونیس تاب از کف او برد و وی را بی اختیار به آغوش این جوان ماهرو افکند،به طوری که چون خدای خدایان بر اثر بی تابی های و تقاضاهای ونوس بالاخره رضا داد که آدونیس دوباره زنده شود ،پرسفونه هر دو پا را دریک کفش کرد و گفت هرکس دیگری را بخواهید پس می دهم ولی این پسرک زیبا را پس نمی دهم.بالاخره خدای خدایان دور از چشم شوهران ونوس و پرسفونه ، با این دو الهه عاشق پیشه مجلسی آراست و طرفین موافقت کردند که نیمی از سال را آدونیس در روی زمین مال ونوس و نیمی دیگرش را در زیر زمین مال پرسفونه باشد.
از آن پس رودی را که آدونیس بنا به افسانه های یونانی در کنار آن کشته شده بود رود آدونیس نام نهادند و هرسال یک بار دختران و پسران بیشمار به کنار این رود می رفتند و تا صبح در نور مشعل ها پایکوبی می کردند و سرود می خواندند و روز بعد را تا غروب مستانه در کنار هم می خفتند و عقیده آنان این بود که در این روز، امواج رودخانه به رنگ خون آدونیس در می آیند و قرمز می شوند.دختران تازه عاشق یونانی و رومی برای اینکه دل ونوس را به خود نرم کنند در معبد او وی را به آدونیس قسم می دادند و برای این جوان زیبا ارمغان می آوردند وقربانی می کردند.
آثار باستانی از یونان و روم کهن پراز حجاریها و مجسمه ها و تابلوها و موزائیک های مربوط به این ماجراست . در حمام های معروف تیتوس در روم ،و در خانه های متعدد پمپئی هنوز نقاشیهای مختلف از آدونیس می توان دید، در عالم هنر رنسانس به بعد به خصوص از تابلوهای تیسین ،روبنس ،پرودون،البان،مجسمه معروفی از میکل آنژ، تابلو مشهور پوسن، و سری مجسمه های کار«کانووا» نام برد که تمام داستان ونوس و آدونیس را حجاری کرده است.

nafas
01-05-2009, 22:36
در جستجوی پشم زرین


پشم قوچ بالدار آریس یا خروسمالوس که زئوس به تب فرستاد تا جای فریکسوس را بگیرد . این پشم به پشم طلایی یا پشم زرین معروف است و در این مقاله به داستانی اسطوره ایی که در مورد یافتن این پشم است می پردازیم

اين عبارت(در جستجوی پشم زرین) عنوان شعر بلندي است كه در روزگار كهن شهرتي بسزا داشته است و آپولونيوس رودسي،شاعر قرن سوم پيش از ميلاد مسيح آن را سروده است.او داستان كامل جست و جو را نوشته است ،به استثناء آن بخش داستان كه درباره جاسون(ژاسون) و پلياس است و من آن را از اثر پندار گرفته ام.اين قصيده يكي از شاهكارهاي پندار به شمار مي رود و آن را در نيمه قرن پنجم پيش از ميلاد سروده است.آپولينوس سروده خود را با بازگشت پهلوانان و قهرمانان به يونان به پايان مي رساند.من روايت ماجراهاي جاسون و مِده(مديا) را كه از آثار شاعر تراژدي سراي قرن پنجم پيش از ميلاد به نام اوريپيدس گرفته ام،به آن افزودم.اوريپيدس اين روايت را به موضوع يكي از بهترين نمايش نامه هايش بدل كرده است.اين سه شاعر هيچ شباهتي با يكديگر ندارند.هيچ تفسير نثرگونه اي نمي تواند شما را آن گونه كه شايد و بايد از پندار بياگاهاند.مگر اينكه شايد آن توان و استعداد يا چيرگي كه در توصيف دقيق رويدادها از خود نشان داده است بتواند به شما ياري دهد او را بشناسيد.خوانندگان انئيد را بايد از ويرژيل(ويرجيل) به قلم آپولونيوس آگاهانيد.تقاوت بين مديا(مده)اوريپيدس و قهرمان زن آپولونيوس و همچنين "ديدو"ي ويرژيل في نفسه معياري است براي سنجش تراژدي يوناني.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تصویر جیسون و پشم زرین بر قدحی از یونان باستان




نخستين پهلوان يا فهرماني كه در اروپا سفري بزرگ را بر عهده گرفت رهبر گروهي بود كه براي يافتن پشم طلايي آماده شده بود.بعضي ها گمان مي كنند كه اين پهلوان يك نسل پيش از مشهورترين جهانگرد يوناني كه قهرمان داستان اوديسه بود مي زيسته است.اين سفر يك سفر آبي بوده است.رودخانه،درياچه و دريا تنها شاهراه بوده است زيرا در خشكي هيچ جاده اي وجود نداشته است.در هر صورت يك مسافر يا جهانگرد ناگزير بود به خطر هاي موجود در آب و دريا و همچنين خشكي تن در بدهد.كشتيها شب هنگام حركت نمي كردند و در هر جايي كه جاشوان بيتوته يا درنگ مي كردند ممكن بود زيستگاه هيولا ،غول و يا يك جادوگر باشد كه از هر طوفان خطرناك تر و زيانبار تر باشد و كشتي را در هم بشكند.براي مسافرت و ماجراجويي به جرئت و شهامتي فوق العاده نياز بود به ويژه براي آنان كه مي خواستند به خارج بروند.

هيچ داستاني نتوانسته است اين حقيقت،يعني داشتن شهامت و از خود گذشتگي براي رفتن به سفرهاي دور و دراز را بهتر از داستان قهرمانان و پهلوانان كشتي آرگو بيان كند زيرا مسافران در طول سفر براي بدست آوردن پشم طلايي با خطرات گوناگون و زيانباري رو به رو شدند و دست و پنجه نرم كردند.امّا آنها قهرمانان و پهلوانان نامداري بودند و شماري نيز از بزرگترين پهلوانان سرزمين يونان و در حقيقت افرادي بودن كه به حق توانسته بودند از پي اين ماجراها بر آيند.

افسانه پشم طلايي با پادشاهي يوناني به نام آتاماس آغاز مي شود كه از دست همسرش به ستوه آمده بود و او را رها كرده و با شاهزاده خانمي به نام اينو ازدواج كرده بود.نِفِل (نفله) يعني همان همسر نخست پادشاه نگران جان و زندگي دو فرزندش ،به ويژه پسرش فريكسوس بود.او مي پنداشت كه همسر دوم پادشان آن پسر را مي كشد تا پسر خودش سلطنت را به ارث ببرد كه البته حق داشت چنين بينديشد.همسر دوم پادشاه از خانواده اي بزرگ بود.پدرش كادموس نام داشت و شهريار تبس بود و مادر و سه خواهر ديگرش هم زناني شايسته بودند.امّا اينو در صدد بر آمد تا وسيله مرگ آن پسر را فراهم آورد و براي اين هدف نقشه اي زيركانه و استادانه كشيد.او وسايلي ساز كرد و به تمامي بذرهاي ذرّت دست يافت و آنها را پيش از آنكه مردان براي براي كاشتن بردارند برشته كرد.در نتيجه آن سال هيچ محصولي به بار نيامد.چون پادشاه ايلچي خود را مأمور كرد تا به معبد برود و از هاتف غيب معبد بپرسد بايد چه كار كرد و اين مشكل را چگونه حل كند ،آن زن پيام رسان يا ايلچي پادشاه را پنهاني ديد و او را قانع كرد ،يا احتمالاً به او رشوه داد تا بگويد هاتف معبد گفته است كه اين بذرهاي ذرّت نمي رويد مگر اينكه آن شاهزاده جوان را قرباني كنند

مردم كه با خطر قحطي روبرو شده بودند پادشاه را ناگزير كردند سر تسليم فرود آورد و اجازه بدهد پسرش را قرباني كنند.تصور چنين قرباني براي يونانيان ادوار بعد همان قدر هراس آور بود كه اكنون براي ماست و هرگاه در داستاني چنين رويداد يا ماجراي مشابهي پيش مي آمد آن را به موضوع يا حادثه اي مبدل مي ساختند و تغييراتي در آن مي دادند كه زياد هراس انگيز نباشد.بر اساس روايات اين داستان كه اينك به دست ما رسيده است هنگامي كه آن جوان را به قربانگاه مي بردند قوچي شگفت انگيز با پشمي از طلاي ناب او و خواهرش را ربود و با خود به آسمان برد.هرمس آن قوچ را در اجابت دعاي مادرشان فرستاده بود.

هنگام عبور از تنگه اي كه اروپا را از آسيا جدا مي كند دختر كه هل (هله) نام داشت لغزيد و به دريا افتاد و غرق شد(در بعضي روايات آمده است كه پوزئيدون او را از آب گرفت و با او ازدواج كرد) و بدان خاطر تنگه را به نام او خواندند:درياي هله يا هلس پونت(درياي مرمره).پسر جوان سالم به خشكي رسيد و به سرزمين كولكيس پا نهاد كه در كنار درياي ناآرام بود(درياي سياه كه هنوز نام درياي آرام را بر آن ننهاده بودند).مردم كولكيس خشن و درنده خو و جنگجو بودند اما با فريكسوس به مهرباني رفتار كردند و پادشاهشان به نام ايتس يكي از دخترانش را به عقد وي درآورد.شگفت انگيز اينكه مي گويند كه فريكسوس براي قدرداني و سپاس از زئوس كه او را رهانيده بود همان قوچي را قرباني كرد كه او را از قربانگاه ربوده و نجات داده بود،او چنين كرد و پشم آن را به شاه "ايتس" به رسم هديه تقديم كرد.

فريكسوس عمويي داشت كه به حق پادشاه يونان بود اما برادرزاده اش مردي به نام پلياس،تاج و تخت شهرياري را از او گرفته بود.پسر كوچك آن پادشاه كه جاسون نام داشت و وارث قانون سلطنت بود و براي اينكه از هر گزند در امان باشد او را به جايي امن فرستاده بودند،اكنون بزرگ شده و دليرانه بازگشته بود تا تاج و تخت شهرياري را از دست پسرعموي شريرش باز ستاند.

پلياس خائن و غاصب از هاتفي شنيده بود كه به دست يكي از خويشان نزديكش كشته خواهد شد و بايد كاملا مراقب شخصي باشد كه فقط يك لنگه نعلين به پا دارد.درست در همين هنگام بود كه چنين مردي به شهر آمد.يك پاي آن مرد برهنه بود،اما لباس آراسته به تن داشت،و پوست پلنگ به دوش داشت.موهاي پر چين و شكن و درخشانش را نتراشيده بود و آن را پريشان روي شانه و پشت گردنش انداخته بود.آن مرد يكراست به درون شهر آمد و بي باكانه به بازار شد،درست هنگامي كه بازار كاملا شلوغ بود و مردم همه درآنجا گرد آمده بودند.

هيچ كس او را نشناخت ،اما هركس كه او را مي ديد شگفت زده مي شد و از خود مي پرسيد :"يعني ممكن است آپولو باشد؟يا سرورِ آفروديت؟هيچ يك از پسران پوزئيدون هم كه نيست زيرا همگي مرده اند"مردم چون به هم مي رسيدند همين را از يكديگر مي پرسيدند.اما چون پلياس اين خبر را بشنيد بي درنگ و شتابان به بازار آمد و آنگاه كه آن مرد يك نعلين به پا را ديد سخت ترسيد.اما ترس خود را پنهان نگاه داشت و از آن مرد غريبه پرسيد:"تو اهل كدام سرزميني ؟خواهش مي كنم به من دروغ نگو"

آن مرد نرمخويانه و مؤدبانه پاسخ داد:"من به ميهن خويش بازگشته ام تا افتخارات كهن خاندانم را بازيابم.اين سرزمين كه زئوس آن را به پدرم بخشيده بود ديگر به خوبي اداره نمي شود.من پسرعموي تو هستم و مرا نام جاسون نهاده اند.تو و من بايد طبق قانون رفتار كنيم نه اينكه به نيزه ها و شمشيرهاي برنزي توسّل جوييم.هر مقدار ثروتي كه اندوخته اي براي خود نگه دار،هم رمه ها و گله هاي قهوه اي رنگ و كشتزارها،امّا عصاي شهرياري و فرمانروايي و تاج و تخت شاهي را به من واگذار تا بر سر اين چيزها هيچ نزاعي در نگيرد."

پلياس هم به نرمي پاسخ داد:"مي پذيرم.اما نخست بايد كاري كرد.فريكسوس فقيد به ما مي گويد كه پشم طلايي را باز گردان تا بدين سان روح او نيز به خانه اش باز گردد.اين سخني است كه هاتف گفته است.و اما در مورد شخص من،اكنون سالخوردگي يار و همنشين من شده اشت،در حاليكه تو جوانيِ تو تازه شكوفا شده.آيا تو به اين جست و جو مي روي يا نه،من به زئوس سوگند ياد مي كنم و او را شاهد مي گيرم كه پادشاهي و فرمانروايي را به تو بسپارم."

جاسون از پيشنهاد سفر و ماجراي برگ شاد و خوشحال شد.او موافقت خود را اعلام كرد و به همگان و در همه جا اعلام كرد كه اين سفر يك سفر بزرگ و شايان توجه خواهد بود.جوانان سرزمين شادمانه به نداي وي پاسخ گفتند.بهترين و نجيب ترين آنان آمدند تا به وي بپيوندند و او را در اين سفر همراهي كنند:هركول نيز كه خود از پهلوانان بود به آنان پيوست و اورفئوس استاد موسيقي،و كاستور با برادرش پولوكس،پدر آكيلس(آشيل)،پلئوس و بسياري ديگر هم بودند.هرا به جاسون كمك كرد و همو بود كه آتش شوق سفر و ترك ديار را در دل همگان روشن كرد،به طوري كه هيچ كس نمي خواست خانه نشين شود و در كنار مادر زندگي بيهوده اي را بگذراند ،بلكه هر مرد حاضر شد حتي به بهاي از دست دادن جان خويش هم كه شده اكسير بي همتاي دليري،بي باكي و مردي و مردانگي را در كنار دوستان و همقطاران خويش بنوشد.آنها بر كشتي آرگو نشستند،بادبان كشيدند و راهي سفر شدند.جاسون جامي زرّين در دست گرفت و چون شراب درون آن را به دريا ريخت دست نيايش را به سوي زئوس،كه آذرخش نيزه اوست دراز كرد و دعاكنان از او خواست كه به سرعت سير و سفرشان بيفزايد.

خطرات گوناگون و زيادي در پيش داشتند و شماري از رهروان بهاي نوشيدن آن اكسير دليري و بي باكي را با جان خود پرداختند.آنها نخست به لمنوس رسيدند كه جزيره اي شگفت انگيز بود و فقط زنان در آن مي زيستند.اين زنان شوريده و همه را به بجز يك مرد كه شهريار پيرشان بود كشته بودند.هيزيپيل دختر آن پادشاه كه سركرده و رهبر شورشيان بود نگذاشته بود پدر سالخورده اش را بكشند و او را در صندوقي جاي داده و بر پهنه بيكران دريا رها كرده بود كه سرانجام به جاي امني رسيده بود.اما همين موجودات شرير و وحشي از سرنشينان آرگو استقبال كردند و پيش از آنكه آنها به سفرشان ادامه دهند غذا،شراب،جامه خوب و هداياي ديگر را به آنها ارزاني داشتند.

اندكي پس از ترك لمنوس،آرگونات ها يا آرگو نشينان،هركول را در جمع خود از دست دادند.پسربچه اي به نام هيلاس كه زره دار هركول بود،و هركول او را بسيار دوست مي داشت،هنگامي كه كوزه اش را در آب چشمه اي فرو كرده بود توسط يك پري آب زي،،كه سرخي و سپيدي آن جوان دل از وي ربوده بود و مي خواست او را ببوسد،به درون چشمه كشيده شده بود،و از آن پس ديگر كسي او را نديد.هركول ديوانه وار به هر سو و هر كوي و برزني سر كشيد،او را به نام خواند و به ميان جنگل شد كه از دريا بسيار فاصله داشت.هركول پشم طلايي را از ياد برده بود و حتي كشتي آرگو و همراهان و همسفران خويش را.پس از آن ديگر به كشتي باز نگشت و آرگونات ها ناگزير شدند بادبان بكشند و بي او بروند.

دومين ماجرا رو به رو شدن آنها با هارپي ها بود كه موجودات بالدار مهيب و هراس انگيزي با منفارهاي كج و قلاب مانند و چنگالهاي بسيار نيرومند بودند و هرگاه در جايي فرود مي آمدند بوي بد و مشمئز كننده اي از خود بيرون مي دادند و هر موجود زنده اي را ناراحت و پريشان مي كردند.در آن جايي كه كشتي آرگو لنگر انداخته بود تا شبي را به صبح برساند،زن و مرد سالخورده اي مي زيستند كه آپولوي راست گفتار قدرت پيشگويي را به آنان بخشيده بود.پيرمرد پيشگويي راستين بود و به راستي مي گفت كه چه روي خواهد داد.اما زئوس از اين امر ناشاد شده بود و رنجيده خطر زيرا او دوست داشت كه رويدادهها همواره در پرده اي از ابهام قرار داشته باشد و كسي نداند كه او واقعا چه نيتي دارد و مي خواهد چه كند(البته آنها كه هرا را خيلي خوب مي شناختند به زئوس حق مي دادند كه تا اين حد دور انديش باشد).بنابراين زئوس آن پيرمرد را سخت به كيفر رساند.هرگاه پيرمرد سعي مي كرد غذا بخورد هارپي ها كه آنها را سگاه شكاري زئوس هم مي ناميدند به سويش يورش مي بردند و غذايش را بد بو مي كردند و آن را چنان مي آلودند كه نه تنها قابل خوردن نبود بلكه نزديك شدن به آن نيز دل آزار بود.هنگامي كه آرگونات ها آن موجود درمانده را ديدند كه نامش فينئوس بود،واقعا به رؤيايي بي جان مبدّل شده بود و بر پاهاي جمع شده اش مي خزيد و از فرط ضعف مي لرزيد و فقط پوست و استخوان از وي به جاي مانده بود پيرمرد چون آنها را ديد شادي كنان به استقبالشان رفت و التماس كنان از آنان خواست به او كمك كنند او با آن قدرت پيشگويي كه داشت مي دانست كه تنها دو نفر مي توانند او را از شر يورش هارپي ها حفظ كنند،يعني دو نفر از سرنشينان آرگو:پسران بوره(بوره آ) كه بادِ بزرگ شمال بود .آرگونات ها دلسوزانه سخنانش را شنيدند و آن دو نفر به او قول دادند به وي كمك كنند.

هنگامي كه ديگر سرنشينان كشتي آرگو غذا را جلو پيرمرد گذاشتند،پسران بوره با شمشيرهاي آخته به پاسداري از او ايستادند.او هنوز لقمه اش را به دهان نگذاشته بود كه هيولاهاي پليد و مشمئز كننده از آسمان به زير آمدند و هر چه بود خوردند و چون دوباره به هوا بازگشتند بوي آزار دهندشان را برجاي گذاشتند.امّا پسران باد شمال كه خود مثل باد تند و چابك بودند به تعقيب آنها پرداختند،خود را به آنان رساندند و با شمشير به جان آنها افتادند.در حقيقت اگر ايريس ،پيام رسان رنگين كمان خدايان مانع نشده بود تمامي هارپي ها را از بين مي بردند.آن پيام رسان گفت كه آنها بايد از كشتن سگان شكاري زئوس دست بردارند و به جاي آن،ايريس به رودخانه ستيكس سوگند خورد،يعني سوگندي كه هيچ كس نمي تواند آن را بشكند يا نقض كند،كه از اين پس اين هارپي ها ديگر مزاحم فينئوس نمي شوند و او را نمي آزارند.بنابراين آن دو جوان شاد و سرخوش بازگشتند و پيرمرد را دلداري دادند،و پيرمرد نيز از فرط شادي سراسر شب را در كنار قهرمانان گذراند و در ضيافت آنها شركت كرد.

پيرمد نيز به نوبه خود آنها را از خطراتي كه در انتظارشان بود به خوبي آگاه كرد و بخصوص درباره صخره هاي كوبنده سيمپلِگاد به آنان هشدار داد زيرا اين صخره ها هر گاه كه دريا طوفاني مي شد تكان مي خوردند و به هم كوبيده مي شدند.

او گفت براي آنكه بتوانند از ميان آنها سالم بگذرند نخست بايد با يك كبوتر بيازمايند.اگر كبوتر بتواند سالم از ميان صخره ها رد شود،آنگاه شانس گذشتن از ميان آنها وجود دارد.اما اگر كبوتري بين صخره ها گرفتار آيد و كشته شود بايد بازگردند و اميدي بهيافتن و به دست آوردن پشم طلايي هم نداشته باشند.

بامداد روز ديگر لنگر برداشتند و راهي شدند البته با يك كبوتر و ديري نگذشت كه صخره هاي كوبنده را از دور ديدند.ظاهرا طوري مي نمود كه انگار هيچ راه گذري بين آنها نيست ولي آنها كبوتر را آزاد كردند و خود به تماشاي كبوتر ايستادند.كبوتر پريد و رفت و سالم برگشت،فقط انتهاي دمش بين صخره ها هنگامي كه به هم كوبيده شده بودند مانده بود و گير افتاده بود و اندكي قيچي شده بود.صخره ها يكبار ديگر از هم فاصله گرفتند و راه باز شد و پاروزنها با تمام نيرو پارو زدند و در نتيجه توانستند سالم از بين صخره ها بگذرند.اما درست در آخرين لحظه كه صخره ها به هم مي رسيدند فقط تزئينات انتهاي كشتي كوبيده و از جاي كنده شده بود.آنها معجزه آسا نجات يافته بودند.ولي درست پس از عبور آنها بود كه صخره ها در جاي خود ساكن شدند و دريا ريشه دواندند و از جا تكان نخوردند و براي كشتي هاي ديگر هيچ خطري نيافريدند.

اندكي دورتر از آنجا سرزمين زنان جنگجو يا آمازونها بود:شگفتا كه اينان دختران هارموني بودند كه خود از صلح طلب ترين پريان بود.اما آن دختران از راه و روش پدرشان آرس كه خداي قهّار و ستيزيه جوي جنگ بود پيروي مي كردند،نه از مادر مهربانشان.پهلوانان كشتي آرگو شادمانه حاضر بودند اندكي در آنجا درنگ و با آنها نبرد كنند كه البته اين جنگ بدون خونريزي تمام نمي شد زيرا آمازون ها دشمناني ستيزه خو بودند.اما چون باد موافق بود درنگ نكردند و ستابان به راه ادامه دادند.هنگامي كه مي گذشتند قفقاز را هم در يك نگاه زود گذر ديدند،حتي پرومتئوس را هم ديدند كه بر صخره بلندش نشسته بود و صداي به هم خوردن بالهاي عقاب را شنيدند كه شتابان به سوي ضيافت خونينش مي رفت.آنها در هيچ جا و براي هيچ چيز درنگ نكردند و غروب همان روز به كولكيس رسيدند كه سرزمين پشم طلايي بود.

آنها شب را در آنجا سپري كردند بي آنكه آگاه باشند كه ممكن هر آن با چيزي و حادثه اي روبرو شوند اگرچه جز دلاوري و شهامت فوق العاده چيز ديگري نبود تا آنان را ياري دهد.اما در كوه اولمپ يك نشست مشورتي برگزار شد و خدايان به گفتگو نشستند.هرا كه نگران خطري بود كه آرگونات ها را تهديد مي كرد به ديدن آفروديت رفت تا از او ياري بخواهد.الهه عشق از ديدن هرا شگفت زده شد زيرا هرا ميانه خوبي با او نداشت.اما هنگامي كه ملكه كوه اولمپ به خواهش از او خواست ايشان را ياري دهد،الهه عشق ترسان و هراسان به او قول ياري داد.آن دو به اتفاق برنامه اي تدارك ديدند كه كوپيد،يعني پسر آفروديتكاري كند كه دختر شهريار كولكيس به عشق جاسون گرفتار آيد.اين برنامه بسيار خوب بود به خصوص براي جاسون.دختر شهريار كولكيس مده(مديا)نام داشت،جادوگري مي دانست و اگر از آن دانش سياه و شوم خود استفاده مي كرد مي توانست آرگونشينان را نجات بدهد.

بنابراين آفروديت به ديدار كوپيد رفت و به او گفت كه اگر به فرمان مادرش گوش بدهد بازيچه خوبي به او خواهد داد،يعني توپي از طلاي درخشان و ميناي آبي سير.كوپيد شادمان شد و تيردان تير وكمانش را برداشت و از كوه اولمپ به آسمان لايتناهي خزيد و از آنجا به سرزمين كولكيس پاي نهاد.در اين گير و دارد قهرمانان كشتي آرگو به سوي شهر راه افتادند تا از شهريار آنجا بخواهند پشم طلايي را به آنها بدهد.آنها در راه با هيچ خطري روبرو نشدند زيرا هرا آنان را در ميان مهي غليظ پوشانده بود به طوري كه ناديده به كاخ رسيدند.چون به دروازه ورودي كاخ شاهي رسيدند پرده مه كنار رفت و نگهبانان كاخ به محض ديدن پهلوانان برومند و سترگ بيگانه آنها را با حرمت و ادب تمام به درون خواندند و ورودشان را به آگاهي پادشان رساندند.

شاه بي رنگ به پيشوازشان آمد و به آنان خوشامد گفت.خدمتكاران شتابان سرگرم پذيرايي از شاه شدند ،آتش افروختند و براي شست و شوي آنها آب گرم كردند و به تهيه غذا پرداختند.در اين هنگام شاهزاده خانم مده پنهاني بيرون آمد زيرا كنجكاو شده بود ببيند كه اين ميهمانان تازه وارد چه كساني هستند.چون چشمش بر جاسون افتاد كوپيد كمان را بي درنگ برداشت و تيري به سوي قلب آن دوشيزه رها كرد كه آن تير عشق تا ژرفاي قلب دختر جاي گرفت و آتشي سوزان برافروخت و دردي خوشايند بر سراسر وجودش چيره و چهره اش را گه سرخي و گه سفيدي بخشيد.دختر شگفت زده و شرمگين به اتاق خود بازگشت.

پس از آنكه قهرمانان تن بشستند و با خوردن گوشت و نوشيدند شراب خستگي راه را از تن به در كردند شاه ايتس از نام و از سرزمين و دليل سفرشان پرسيد .زيرا پرس و جو از ميهماني كه غذا نخورده و خستگي راه را از تن به در نكرده است ،كاري ناپسند مي دانستند.جاسون به او پاسخ گفت كه همه از والاتباران هستند و پسران يا نوادگان خدايان و از سرزمين يونان آمده اند به اين اميد كه وي پشم طلايي را در ازاي هر خدمتي از آنان بخواهد به ايشان بدهد.آنها دشمنان را سركوب مي كنند و يا هر خدمت ديگري كه از آنها بخواهد انجام خواهند داد.با شنيدن اين سخنان خشمي سنگين در دل پادشاه خزيد زيرا او هم مثل يونانيان بيگانگان را دوست نمي داشت او مي خواست كه بيگانگان به كشورش نيايند ،از اين رو در دل به خود گفت:"اگر اين بيگانگان نان و نمك مرا نخورده بودند همه را مي كشتم.."در حالي كه خاموشي اختيار كرده بود به فكر فرو رفت و انديشيد كه چه بايد بكند.سرانجام فركري به ذهنش رسيد.

وي به جاسون گفت كه به دلاوران و پهلوانان حسد نمي ورزد و اگر آنها دلاوري و تهوّر خود را ثابت كنند،پشم طلايي را به ايشان مي دهد.وي در ادامه سخنان به جاسون گفت:"شما براي اثبات دلاوري خود بايد همان كاري را بكنيد كه من نيز كرده ام"و آن كار اين بود كه آنها دو ورزاي پادشاه را بگيرند و يوغ بر گردنشان بيندازند و بعد با آن زمين را شخم بزنند.پاي اين ورزا ها از برنز بود و نفس آنها آتشين.پس از آن دندانهاي يك اژدها را مثل بذر در زمين شخم زده بريزند ،كه اگر مي ريختند بي درنگ سپاهي از آدميان مسلّح از زمين بر مي خاست و حمله ور مي شد.آنها بايد اين سپاه مسلّح را درو مي كردند و مي كشتند كه واقعا هراس انگيز بود.بعد به آنها گفت:"من همه اين كارها را يك تنه كرده ام و اكنون پشم طلايي را به كسي مي دهم كه مثل خودم شجاع باشد."جاسون ديري به انديشه فرو رفت.اين مقابله سخت دشوار و غير ممكن به نظر مي رسيد و خارج از توان و نيروي آدميزادگان.سرانجام جاسون پاسخ داد:"من اين كار را مي آزمايم هرچند كه كاري مهيب و دور از توان آدميان است و ممكن است به قيمت جانم تمام شود"جاسون اين سخن را بگفت و از جاي برخاست و همراهان را براي استراحت شبانه به كشتي برد.امّا افكار مده او را همچنان تعقيب مي كرد.در طول شب آن دختر به گونه اي بود كه گويي جاسون را در مقابل خود مي ديد و سخنانش را مي شنيد.دلش از نگراني به خاطر آن جوان لبريز شده بود.او حدس زده بود كه چرا پدرش چنين تدبيري كرده است.

چون پهلوانان به كشتي بازگشتند بي درنگ انجمن كردند و به شور نشستند و هركدام از آنها از جاسون خواست اجازه بدهد داوطلب شود و اين كار را شخصا انجام دهد،امّا اين تقاضاها همه بيهوده بود و جاسون به هيچ وجه حاضر نشد سر تسليم فرود آورد.در آن هنگام كه همه سرگرم بحث و تبادل نظر بودند يكي از نوادگان پادشاه كه جاسون روز از مرگ نجاتش داده بود به ديدارشان آمد و آنها را از قدرت جادويي مده آگاه ساخت.او گفت كه هيچ كاري نيست كه آن دختر نتواند انجام دهد،حتي مي تواند جلو حكت ماه و ستارگان را هم بگيرد.اگر پهلوانان بتوانند آن دختر را متقاعد كنند با ايشان همكاري كند كاري مي كند كه جاسون بتواند بر ورزا هاي پادشاه پيروز شود و حتي بر آدمياني كه از دندانها اژدها مي رويد فائق آيد.ظاهرا اين تنها برنامه يا پيشنهادي بود كه اميدواركننده به نظر مي رسيد.بنابراين پهلوانان شاهزاده را ترغيب نمودند بازگردد و مده را متقاعد سازد با ايشان همكاري كند.البته هيچ كس اين را نمي دانست كه خداي عشق اين كار را خيلي پيش از اين كرده است.

دختر تنها در اتاق نشسته بود ،مي گريست و به خود مي گفت كه براي هميشه شرمسار خواهد شد،زيرا دل در گرو عشق يك بيگانه نهاده بود و به خاطر آن عشق در مقابل احساسات ديوانه وار دل سر تسليم فرود آورده است و مي خواهد بر ضد پدر وارد عمل شود.دختر در دل به خود مي گفت:"كاش مي مردم"دختر صندوقچه اي برداشت كه گياهي سمّي و كشنده در آن بود،امّا درست در هنگامي كه صندوچه در دست نشست به ياد زندگي و زيبايي هاي آن افتاد:آفتاب را زيباتر از هميشه يافت.صندوقچه را به كناري گذاشت و بي آنكه به تزلزل خاطري دچار شده باشد در صدد برآمد هرچه در قدرت دارد در راه نجات معشوق خود به كار بگيرد.او مرهم يا پماد سحرآميزي داشت كه اگر كسي آن را بر بدن مي ماليد يك روز از هر گزندي در امان بود و هيچ چيز نمي توانست به او آسيب برساند.گياهي كه ماده اصلي آن مرهم يا پماد بود زماني سبز شده بود كه خون پرومتئوس بر زمين ريخته شده بود.دختر آن مرهم را در لباس پنهان ساخت و رفت كه برادرزاده اش را بيابد،يعني همان شاهزاده اي كه جاسون او را يك بار از مرگ رهانيده بود.او شاهزاده را يافت زيرا او نيز شاهزاده خانم را مي جست تا كاري را آغاز كند كه هم اينك به آن انديشيده بود.دختر سخنان شاهزاده را بي كم و كاست پذيرفت و او را به كشتي بازگرداند تا به جاسون خبر بدهد بيايد و دختر را در جايي خاص ببيند.جاسون نيز چون پيام مده را شنيد از جاي برجست و هنگامي كه به ميعادگاه مي رفت هرا نورِ بزرگي،ابهّت و شكوهمندي را بر سر و رويش پاشيد به طوري كه هركس او را مي ديد انگشت حيرت به دندان مي گزيد.وقتي به نزد مده رسيد مده پنداشت دلش از درون سينه اش بيرون جست و به سوي آن جوان پرواز كرد و پرده اي از مه تيره رنگ جلوي چشمانش را گرفت و نيروي حركت را از او سلب كرد.هردو روبروي هم ايستادند،بي آنكه با هم سخن گويندهمانند دو درخت كاج به هنگامي كه هيچ نسيم يا بادي نمي وزد بي حركت مي ايستندولي با وزش باد هردو نغمه اي سر مي دهند و با هم نجوا مي كنند.بنابراين آن دو نيز چنين بودند،نسيم عشق هردو را به حركت در آورد و سرنوشيت خواست كه آنها داستانها زندگي خود را براي يكديگر بازگويند.

نخست جاسون سخن گفت و خواهش كنان از مده خواست كه با او مهربان باشد.اوگفت كه ناگزير است اميدوار باشد،زيرا مهرباني و خلق و خوي خوب و پسنديده مده نشان مي دهد كه وي در رفتار و سلو نجيبانه سرآمد روزگار است.شاهزاده خانم نمي دانست چگونه با جاسون سخن بگويد ،هرچند كه مي خواست هر چه را كه در دل دارد بي مهابا بيرون بريزد و سفره دل بگشايد و هرچه مي خواست بگويد.بعد آن صندوقچه پر از مرهم را آهسته از سينه بيرون آورد و آن را به دست جاسون داد.مرهم كه هيچ اگر جاسون روح او را مي خواست دختر حاضر بود پيشكش كند.اكنون هردو شرمگين سر خم كرده بودند و به زمين مي نگيرستند و گهگاه نگاهي تند و زود گذر به هم مي انداختند و لبخندي سرشار از اشتياق عاشقانه مي زدند.

سرانجام مده به سخن آمد و گفت كه چگونه از آن مرهم استفاده كند و اگر مقداري از آن را روي سلاحش بريزد آن روز هم خود وي و هم سلاحش از هر گزندي در امان خواهند بود.هرگاه كه انبوه آدمهاي روييده از دندانهاي اژدها به سويش حمله ور شدند وي بايد سنگي به ميانشان بيندازد،زيرا آنگاه همه آنها به سوي يكديگر حمله ور مي شوند و با هم مي جنگند تا همگي نابود شوند.شاهزاده خانم در ادامه سخن گفت:"اكنون بايد به كاخ بازگردم.اما هرگاه صحيح و سالم به ميهن خويش باز گشتيد مده را به خاطر بياوريد زيرا من هم شما را براي هميشه به خاطر خواهم داشت"

جاسون پاسخ داد:"من شما را هيچ گاه ،نه شب و نه روز،از ياد نخواهم برد اگر شما به يونان بياييد به پاس كار و خدمتي كه كرده ايد مورد پرستش همگان قرار خواهيد گرفت و جز مرگ چيزي نمي تواند بين ما جدايي افكند."

آن دو از يكديگر جدا شدند مده به سوي كاخ شاهي بازگشت تا بر خيانتي كه به پدر كرده بود بگريد و جاسون به كشتي رفت تا دو تن از همسفران خود را براي آوردن دندان اژدها گسيل دارد.ضمناً خود به آزمودن آن مرهم پرداخت و چون به آن مرهم دست زد نيرويي خارق العاده در وجودش راه يافت و پهلوانان ديگر نيز از اين جهت سخت شادمان شدند.با اين حال هنگامي كه به صحرايي كه پادشاه و مردم كولكيس به انتظار آمدنشان ايستاده بودند رسيدند و ورزا ها كه شعله آتش از دهانشان بيرون مي زد از آغلشان بيرون جستند،وحشت سراسر وجودشان را فرا گرفت.اما جاسون در برابر آن دو موجود هراس انگيز مانند صخره اي كه در مقابل امواج خروشان ايستادگي مي كند ايستاد.او نخست يكي از ورزاها و سپس ديگري را ناگزير ساخت به زانو درآيند و درحالي كه خود سخت جراحت برداشته بود يوغ را بر پشتشان استوار ساخت.جاسون ورزا ها را به درون كشتزار آورد ،خيش را با قدرت تمام در دل زمين فرو كرد و زمين را شخم زد و دندانهاي اژدها را در شيارها ريخت.چون كار خيش زدن به پايان رسيد از محل دندانها مردان مسلّح بيرون آمدند و بي درنگ به سويش حمله ور شدند.ژاسون سخنان مده را به ياد آورد و سنگي برداشت و به ميان آنها انداخت.جنگجويان با ديدن سنگ با نيزه هاي خود به يكديگر تاختند و يكديگر را هدف قرار دادند به طوري كه شيارها پر از خون شد.بنابراين مقابله پهلوانانه ژاسون با پيروزه به پايان رسيد و اين پيرئزي به كام شاه ايتس تلخ آمد.پادشاه به كاخ بازگشت و به طرح توطئا اي خائنانه بر پد پهلوان نشست و سوگند خورد كه هيچ گاه نمي گذارد آنها به پشم طلايي دست يابند.امّا هرا بيكار ننشسته بود و به سودشان كار مي كرد.وي مده را كه عشق و حرمت توأم با ترس در وجودش رخنه كرده بود ناگزير ساخت با جاسون فرار كند.آن شب مده پنهاني از كاخ بيرون آمد و در آن هواي تاريك پاي در راه گذاشت و به سوي كشتي رفت كه سرنشينان آن مست باده پيروزي و كاميابي بودند و به هيچ خطري نمي انديشيدند.شاهزاده خانم زانو زد و خواهش كرد كه او را هم همراه خود ببرند.مده به آنها گفت كه بايد پشم طلايي را بي درنگ به دست‌ آورند و هرچه سريعتر از اين ديار بروند درغير اين صورت همه كشته خواهند شد.اژدهايي مخوف از پشم طلايي پاسداري مي كند ولي مده مي تواند آن اژدها را با خواندن لالايي خواب كند تا نتواند به پهلوانان آسيب برساند.مده دردمندانه و اندوهگين سخن مي گفت،امّا جاسون كه شادمان بود او را آرام از زمين بلند كرد و در آغوش گرفت و قول داد كه چون به يونان برسند او را به عقد خود درآورد و به همسري خويش برگزيند.سرانجام مده در كشتي نشست و همه به جايي رفتند كه او راهنمايي مي كرد.آنها به باغ مقدسي رفتند كه پشم طلايي از شاخه درختش آويزان بود.اژدهاي نگهبان باغ بسيار مخوف و مهيب بود اما مده بي باكانه به آن نزديك شد و با آواز سحرانگيزش اژدها را خواب كرد.جاسون پشم طلايي شگفت انگيز را با عجله از روي شاخه درخت برداشت و شتابان به سوي كشتي رهسپار شدند و سپيده تازه دميده بود كه به كشتي رسيدند.آنگاه نيرومندترين پهلوانان پشت پارو نشستند و با تمام نيرو پارو زدند و از راه رودخانه خود را به دريا رساندند.

چون پادشاه از اين ماجرا آگاه شد پسرش آپسيتوس يعني برادر مده را به تعقيب آنها فرستاد.اين جوان در پيشاپيش سپاهي گران به سويشان مي تاخت كه محال بود گروه كوچك پهلوانان بتواند بر آن چيره شود و يا حتي فرصت فرار يابد.اما اين بار هم مده به ياريشان آمد و با كاري خارق العاده آنها را نجات داد.مده برادرش را كشت.

شماري مي گويند كه مده به برادرش پيغام فرستاد و به او گفت كه مي خواهد به كشورش بازگردد و اگر برادر در جاي خاصي به ديدن وي بيايد پشم طلايي را هم به او خواهد داد.برادر بي گمان به همان جايي آمد كه قرار ملاقاتشان بود ،جاسون با كارد به وي حمله كرد و هنگامي كه خواهر باز مي گشت مقداري از خون برادر بر روي جامه اش پاشيد.سپاه كه سركرده و فرمانده خود را از دست داده بود رو به هزيمت گذاشت و در نتيجه را رسيدن پهلوانان به دريا باز شد.

در اين هنگام ماجراهاي آرگونات ها يا سرنشينان آرگو تقريباً پايان يافته بود.اما به هنگام عبور از ميان كوه بلند و ديوارگونه سكيلا و گرداب كاريبديس كه هميشه مي جوشد و فوّاره مي زند و موجهاي خروشانش سر به آسمان مي سايد حادثه هولناكي بر آنها گذشت.اما هرا ترتيبي داده بود كه پريان دريايي آماده و مراقب باشند و آنها را راهنمايي كنند و كشتي را سالم از آنجا بگذرانند.

پس از آن به كرت رسيدند كه اگر مده همراه ايشان نبود در آنجا پياده مي شدند.مده به پهلوانان گفت كه تالوس يعني آخرين مرد بازمانده از نژاد كهن و باستاني مفرغ كه تمامي پيكرش به غير از قوزك هاي پايش كه تنها ضعف بدنش است از برنز ساخته شده است در آنجا زندگي مي كند.مده هنوز سرگرم سخن گفتن بود كه تالوس پديدار شد،زشتروي و كريه و اگر اندكي نزديكتر مي شدند بيم آن مي رفت كه كشتي را با پرتاب يك صخره در هم بشكند.آنها پارو زدن را رها كردند و پشت پاروها به استراحت پرداختند\مده از سگان شكاري هادس خواهش كرد بيايند و او را از بين ببند.نيروهاي هولناك اهريمن خواهش او را اجابت كردند.درست هنگامي كه تالوس مي خواست سنگ تيزي به سوي كشتي بيندازد خارشي در قوزك پايش احساس كرد و آن را آنقدر خاراند كه خون از آن جاري شدو سرانجام درگذشت.آنگاه قهرمانان پياده شدند و به استراحت پرداختند.

چون به سرزمين يونان رسيدند قهرمانان از يكديگر جدا شدند و هر يك به خانه و كاشانه خود رفت ،جاسون به اتفاق مده پشم طلايي را برداشت و به ديدن پلياس رفت.وقتي كه به آنجا رسيدند فهميدند كه چه اتفاق وحشتناكي روي داده است.پلياس پدرِ جاسون را ناگزير ساخته بود خود كشي كند و مادر جاسون نيزز از فرط اندوه درگذشته بود.جاسون كه عزم جزم كرده بود اين پليدي جنايت آميز را كيفر بدهد،دست ياري به سوي مده دراز كرد كه هيچ گاه دست رد به سينه اش نزده بود.مده تدبيري حيله گرانه انديشيد و پلياس را كشت.مده به دختران پلياس گفت كه مي تواند پيران را جوان كند و جواني را به آنها باز گرداند و براي اثبات اين مدعا قوچي را پيش روي آنان سر بريد و گوشت آن را در ديگي جوشان ريخت.آنگاه اوراد ويژه جادوگري خواند و لحظه اي بعد برّه اي از درون آب جهيد و شلنگ اندازان از اتاق بيرون رفت.دختران پلياس باور كردند.مده داروي خواب آور نيرومندي به پلياس داد و بعد دخترانش را فراخواند و به آنان گفت پدرشان را تكه تكه كنند.گر چه از دختران سخت خواهان جوان شدن دوباره پدرشان بودند ولي نمي توانستند خود را قانع كنند دست به چنين كاري بزنند.امّا سرانجام اين كار شوم تحقق يافت و بدن تكه تكه شده پلياس در آب جاي گرفت و دختران زل زدند و به مده خيره شدند تا وردي جادوگرانه بخواند و او را در حالي كه جوان شده است زنده كند و به آنها بازگرداند.اما مده رفته بود هم از كاخ و هم از شهر و در نتيجه وحشت زده دريافتند كه خود قاتل پدرشان بوده اند.در حقيقت انتقام جاسون گرفته شده بود.

آنها پس از مرگ پلياس به كورينت آمدند و صاحب دو پسر شدند و زندگي حتي براي آدمي مثل مده كه عين تبعيديها تنها بود به خوبي و خوشي مي گذشت.زيرا عشق شديد او به جاسون او را برانگيخت خانواده اش را رها كند و كوچكترين ارزشي براي كشورش قائل نشود.اما سرانجام جاسون يا آنكه پهلواني بزرگ و نامدار بود آن خسّت ذاتي و فطريش را آشكار كرد.وي دختر پادشاه كورينت را نامزد كرد تا به عقد خود در آورد.اين ازدواج پيوندي شكوهمند بود و جاسون همواره اسير و مقهور جاه طلبي ها بود و فقط به جاه و مقام مي انديشيد و عشق و سپاس را از ياد برده بود.مده كه از اين بي وفايي و خيانت شوهر به شگفت آمده بود و از فرط ناراحتي و اندوهي كه به اين سبب به او دست داده بود،به طريقي پيام خود را به شاه كورينت رساند و او را به هراس انداخت كه ممكن است به دخترش گزندي برساند.واقعا چه آدم بي تدبيري بوده است كه به چنين امر مهمي نينديشيده بود.شاه به وي پيام داد كه خود و پسرانش بايد كشور را ترك كنند.و اين محكوميت شبيه مرگ بود.زني با كودكاني بي پناه و بي سرپرست در تبعيد به سر مي برد و خود نيز مثل آنها بي يارو ياور بود.در يكي از روزها كه نشسته بود و به وقايع گذشته فكر مي كرد ،جاسون پيش رويش پديدار شد و روبرويش ايستادمده به جاسون نگاه كرد امّا سخني نگفت.جاسون اكنون در كنارش ايستاده بود ولي فرسنگها از او دور بود.جاسون با خونسردي تمام گفت كه او از همان نخست مي دانسته است كه مده چه روح نا آرام و سركشي داشته است.اگر آن سخنان ابلهانه و زيان بارش را درباره عروس جديد بر زبان نياورده بود اكنون مي توانست در كورينت اقامت كند.اما با وجود اين جاسون هر چه در توان داشته است براي او انجام داده است.او را فقط به خاطر همين كارهاست كه از اين كشور تبعيد مي كنند ولي نمي كشند.جاسون گفت كه واقعا به دشواري توانسته است پادشاه كورينت را قانع كند و در اين راه رنجهاي بسيار كشيده است.اكنون هم به همين دليل نزد او آمده است تا نشان بده كه كسي نيست كه دست رد به سينه دوست بزند.اكنون مقدمات را فراهم آورده و مده مي تواند هر مقدار پول نياز دارد همراه خود بردارد.

چه خدمت بزرگي!سيلاب خشم مده از سخنان جاسون به راه افتاد.مده گفت:"تو به ديدن من آمده اي؟"

و چه خوب كردي كه آمدي.

زيرا بار قلبم را سبك خواهد كرد

اگر بتوانم پستي تو را بر تو آشكار كنم

من تو را رهانيدم و يونانيان اين را مي دانند.

ورزا ها،آدمهاي اژدهايي،اژدهاي نگهبان

همه را من از بين بردم.من تو را پيروز كردم

من چراغ رهايي تو را در دست داشتم

پدرم و ميهنم را هم را در برابر

سرزميني عجيب رها كردم

من دشمنان تو را سركوب كدم

بدترين مرگ را براي پلياس آوردم

اكنون تو مرا رها مي كني.

اكنون به كجا روي آورم؟به خانه پدرم؟

نزد دختران پلياس؟من به خاطر تو

دشمن همه شدم

ولي خودم من كه با آنها دشمن نبودم

واي بر من كه تو را شوهري با وفا

و مردي شايسته مي پنداشتم

اكنون يك تبعيدي ام اي خدا

يار و ياوري ندارم و كاملا تنها هستم



اسخ جاسون به سخنان مده اين بود كه آفروديت او را رهانيد نه مده:همان آفروديتي كه سبب شد تا وي در گرو عشق او بگذارد.ضمناً جاسون براي آنكه او را به يونان ،اين سرزمين متمدن آورده حق بزرگي به گردن او دارد.و در واقع چه خدمتي از اين بزرگتر كه به همگان گفته است مده به آرگونات ها ياري داده است و مردم نيز به همين دليل او را گرامي داشتند.اما كاش اندكي درايت داشت تا از شنيدن خبر ازدواج دوم شوهرش شاد مي شد زيرا چنين پيوندي هم براي مده و هم براي فرزندانش سودمند بود.خود مده مسئول تبعيد است

مده به رغم تمامي كاستيها و عيب هايي كه داشت زني دانا بود.مده چيزي به جاسون نگفتفقط پولش را نپذيرفت.او به شوهرش گفت كه هيچ چيز با خود نمي برد و هيچ كمكي نمي خواهدجاسون خشمگينانه با لحني اعتراض آميز گفت:اين غرور خودسرانه تو

هر آدم مهرباني را از تو گريزان مي كند

ولي اين تو هستي كه زيان مي بيني



مده درست همين لحظه تصميم گرفت كين خود را بستاند و واقعا مي دانست چگونه انتقام بگيرد.مده تصميم گرفت كه عروس يا همسر دوم جاسون را بكشد و بعد... و بعد؟ولي او به ماجراهاي آينده هيچ نمي انديشيد.به خود گفت :"اول كشتن آن دختر"

مده بهترين پيراهنش را از صندوق بيرون آورد.بعد آن جامه را به كشنده ترين داروها بيالود و آن را در يك سبد جاي داد و سبد را به دست پسرانش سپرد تا آن را براي زن دوم جاسون ببرند.مده به پسرانش گفت به او بگويند آن را بي درنگ بپوشد تا معلوم شود كه وي آن را پسنديده است.شاهزاده خانم پيراهن را شادمانه و يزرگوارانه پذيرفت و حاضر شد آن را بي درنگ بپوشد.هنوز ديري از پوشيدن آن جامه نگذشته بود كه آتشي هراس انگيز و سوزان او را در بر گرفت.شاهزاده مرد حتي گوشت بدنش نيز آب شد.

چون مده از كاميابي توطئه اش باخبر شد توجه خود را به كار هراس انگيز ديگري معطوف ساخت.فرزندانش هيچ پناهگاهي ندارند و هيچ كس حاضر نيست به آنها كمك كند.پس ناگزير هستند به بردگي تن دهند.بنابراين در دل گفت:"من نمي گذارم آنها زنده بمانند تا بيگانگاناز آنها بيگاري بكشند

و دستي بيرحم تر از من آنان را بكشد

من كه به آنان زندگي بخشيدم مرگ را هم مي بخشم

اوه،ترس به دل راه مده،به جوانيشان مينديش

و اينكه چقدر عزيزند و چگونه به دنيا آمدند

اين را فراموش كن –فراموش خواهم كرد كه پسران من هستند

يك لحظه زود گذر و بعد اندوهي جاودانه



هنگامي كه جاسون خشمگين و برافروخته از بلايي كه مده بر سر عروسش آورده بود به درون خانه آمد، البته مصمم بود كه او را بكشد،دو پسر خود را مرده يافت و مده بر بام خانه بر ارابه اي سوار مي شد كه چند اژدها آن را مي كشيدند.آنها مده را به آسمان بردند و از چشمان جاسون كه پيوسته نفرين مي كرد و در نتيجه اين رويداد مهيب خويشتن را از دست داده بود،ناپديد كردند.

nafas
01-05-2009, 22:39
تتیس


تتیس کسی نیست جز دختر زئوس و دوریس ، رییس نرئید ها . در این مقاله به طور اجمالی سرگذشت او و تک فرزندش آشیل را بررسی می کنیم

او دختر زئوس و دوریس بود و بر طبق روایات آمده است که گفته شده بود او با هر کس ازدواج کند فرزندش بزرگتر از پدرش خواهد بود ، به همین دلیل خدایان تصمیم گرفتند که وی با مردی فانی ازدواج کند . این شخص کسی نبود جز پلئوس ، شاه مورمیدون ها . به پلئوس توصیه شده بود که بر تتیس دست یابد و وی این کار را ، هنگامی که تتیس در ساحلی در سپیاس خفته بود ، انجام داد .
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تتیس و زئوس

تتیس از روی اجبار همسر پلئوس شد و همه ی جاودان ها به عروسی آن ها آمدند اما نام یک ایزد بانو که اریس نام داشت خالی بود و او همان بود که سیب زرین نفاق را میان مهمانان افکند که بعد ها موجب جنگ تروا شد .
تتیس و پلئوس صاحب یک فرزند پسر شدند و اسمش را آشیل گذاشتند . تتیس سعی داشت که آشیل را رویین تن کند و برای این کار او را در آب ها های رود استوکس فرو برد اما پاشنه ی پایش که در دست تتیس بود ، بیرون ماند و تنها نقطه ی آسیب پذیر تنش بود .
تتیس در دوران زندگی مراقب پسرش بود و سعی داشت از پیشگویی که در آن ذکر شده بود آشیل در جنگ تروا خواهد مرد جلوگیری کند . به همین دلیل تتیس او را در جزیره ی اسکوروس پنهان کرد . اما سرداران او را یافتند و به همراه پاتروکلوس در شمار جنگ آوران تروا آوردند.

پاتروکلوس در جنگ کشته شد ، به همین دلیل تتیس به نزد آشیل آمد و یک دست زره تازه که هفایستوس ساخته بود ، به او داد . ولی آن را پوشید و تروواییان وحشت زده را به سمت شهرشان بازگرداند و در این زمان هکتور را کشت اما پس بازگشتش به جنگ عمری کوتاه داشت زیرا با تیری که پاریس پرتاب کرده بود کشته شد . این تیر را آپولون هدایت کرد و به نقطه ی آسیب پذیر آشیل زاد تا آن پیشگویی حقیقت یابد و تتیس را که می کوشید مانع آن شود ناکام بگذارد .

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تتیس در مراسم سوگواری آشیل

nafas
01-05-2009, 22:43
مینوس

شاه کرت ، پسر زئوس و ائوروپا ، برادر رادامانتوس و سارپدون ، شوهر پاسیفائه و پدر گلائوکوس ، آندروگئوس ، آریادنه و فایدرا که مانند سارپدون زندگی اش به درازا کشید و شامل رویداد هایی مشهور است که در این مقاله به اختصار به آن می پردازیم .

مینوس مدعی فرمانروایی بر جزیره ی کرت بود و به همین سبب و برای جلب نظر پوسیدون گاوی را از طریق دریا فرستاد و برای او قربانی کرد و پوسیدون هم در تایید فرمانروایی او برایش گاوی فرستاد . مینوس کاخی را کنوسوس ساخت اما زیبایی گاوی که پوسیدون برای او فرستاده بود به حدی بود که او گاو فرستاده شده ی پوسیدون را بر خلاف رسم قربانی نکرد و به جایش گاو دیگری را قربانی نمود . پوسیدون برای تنبیه او ، همسر مینوس را عاشق آن گاو کرد و به اون اجازه داد که با گاو جفت گیری کند که از این آمیزش مینوتائور پدید آمد . گاو پس از این واقعه دیوانه شد و آن طور که در افسانه ها آمده به دست تسئوس در آتن و برای آتنه بعد ها قربانی شد .

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
مینوتائور

مینوس همیشه به همسرش وفادار نبود و آن قدر به دنبال بریتومارتیس رفت تا بریتومارتیس از دست او خود را به دریا انداخت اما در دریا آرتمیس او را به خدایی رساند و از آن پس بریتومارتیس ایزد بانوی دیکتونا شد .
پاسیفائه همسر مینوس که از این زنبارگی های مینوس خسته شده بود وردی بر او خواند که از بدنش مار و عقرب در می آمد و معشوق های او را می کشت اما پروکریس یکی دیگر از معشوقه های وی ، این نفرین را بی اثر ساخت اما در عوض نیزه ی شکاری مینوس را که هیچ گاه به خطا نمی رفت از او گرفت .

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
نفرین پاسیفائه

یونانیان مینوس را به منزله ی شاهی که فرمانروای گستره ی دریاها بود و همه ی یونانیان را در بر می گرفت می شناختند و اعتقاد داشتند هر نه سال یک بار او با زئوس رو در رو گفتگو می کند .مینوس پس از کشته شدن پسرش به توطئه ی آیگوئس در جنگ آتن وارد جنگ با آتن شد و شهر را فتح کرد . او پس از شکست آتن ، خراجی برابر هفت پسر و دختر و جوان بر آتن بست که آن ها را برای خوراک مینوتائور در نظر داشت که البته تسئوس همراه با آخرین محموله ی خراج راهی کرت شد و مینوتائور را کشت .

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
نبرد مینوتائور و تسئوس

کمی پس از آن دایدالوس و پسرش که زندانی مینوس بودند از زندان گریختند . مینوس دایدالوس را تا سیسیل دنبال کرد اما آنجا دختران کوکالوس به فریب او را در خانه ای که دادالوس پنهان بود کشتند .
پس از آن سربازان مینوس شهر هراکلئا را بنیان گذاشتند که مقبره ی مینوس در آن بود که البته بعد ها به وسیله ی ترون ویران شد

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

nafas
01-05-2009, 22:44
اوریون

پسر غول آسای پوسیدون، زئوس و هرمس که می گویند هنگامی که این سه خدای یونای گاوی را پنهان کرده و سپس بر روی ادرار کردند و او را به خاک سپردند نه ماه پس از آن اوریون به دنیا آمد . در این مقاله به شرح نسبتا کاملی از زندگی او می پردازیم .

اوریون پسری فوق العاده زیبا و همچنین شکارچی ماهری بود که شکار مورد علاقه اش خرگوش بود . او در جوانی عاشق مروپه دختر اوینوپیون شد اما اوینوپیون که خود اهل خیوس بود شرط ازدواج با دخترش را رها سازی جزیره ای از حیوانات وحشی قرار داد . اوریون به راحتی این کار را انجام داد اما اوینوپیون از عهد خودش سرباز زد .
اوریون که چاره ای دیگری را نمی دید سعی کرد با فریب مروپه او را به دست آورد اما اوینوپیون با کمک دیونوسوس پدرش ، اوریون را کور کرد .
پیشگو یونانی به اوریون گفت تنها راه بدست آوردن بینایی اش این است که به سمت شرق دور برود و چشمانش را در برابر اشعه ی خورشید قرار بدهد . اوریون به سبب اینکه پسر پوسیدون بود به راحتی می توانست بر روی آب راه برود . او با همین شیوه خود را به لمنوس رساند و از آنجا با کمک کدالیون که بر شانه های اون نشسته بود در جهت آفتاب حرکت کرد و بینایی خودش را دوباره بدست آورد .از آن پس , او تا مرگ همراه آرتمیس بود .

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
کدالین سوار بر شانه های اوریون و راهنمایی او به سمت آفتاب


روایات مختلی در مورد مرگ این پسر غول آسا وجود دارد که به شرح برخی از آن ها می پردازیم .
روایت نخست این است که اوریون لاف دلیرتر بودن بر آرتمیس را می زد و آپولون می ترسید که آرتمیس عاشق او شود ، به همین دلیل مقدمات مرگ او را فراهم کرد . روایت دیگر این است که اوریون قصد دست درازی به ندیمه ی آرتمیس ، اوپیس را داشت که عقربی به نام اسکورپیوس او را گزید و کشت . روایت دیگر این است که آپولون در یک ستیز تصادفی باعث مرگ او شد و یا آن که آپولون با خواهرش آرتمیس مسابقه ی نشانه زنی می داد و در همان حال اوریون در آب مشغول شنا بود که آرتمیس سر غول را قطع کرد بدون این که بداند این سر اوریون است .
در هر حال اوریون پس از مرگ به هیات صورت فلکی در آسمان قرار گرفت که به همین نام است و زیر پای او صورت فلک لپوس (خرگوش ) قرار دارد که بیانگر جانوری است که او به شکارش علاقه داشته است

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
صورت فلکی اوریون ، اگر دقت کنید صورت فلکی لپوس (خرگوش) را هم در زیر پای او می بینید.

nafas
01-05-2009, 22:46
آرتميس(ديانا)

این مطلب در مورد افسانه های یونان است.(آرتمیس)

آرتميس(ديانا)
او را به خاطر زادگاهش ،كوه سينتوس در دلوس،سينتيا هم خوانده اند.او خواهر دوقلوي آپولوست و دختر زئوس و لتو.

او بانوي وحوش بود و مير شكارِ خدايان؛كاري بس غريب براي يك زن.آرتميس مانند يك شكارچي خوب ،هميشه مواظب نوزادان بود،و در هر جا نگاهبان و پاسدار.با وجود اين ،با تضاد اخلاقي ويژه اي كهدر داستانهاي اساطيري ديده مي شود،از حركت ناوگان يونان به تروا جلوگيري كرد تا اينكه دوشيزه اي را برايش قرباني كردند.در بسياري از داستانها او را زني آتشين مزاج و تند خو و كينه جو كعرفي كرده اند.از سوي ديگر مي گفتند زناني كه آرام و بدون درد و سريع جان مي بازند،مرگشان بر اثر تير هاي نقره اي اوست.

چونفئوبوس آفتاب بود و او نيز ماه،بنابراين آن دو را به ترتيب فوئبه و سلنه كه به زبان لاتيني لونا گويندمي ناميدند.اما هيچ يك از اين دو نام ،يعني سلبه و لونا به او تعلق نداشت.فوئبه يك تيتان بود و از خدايان كهن و سالخورده ،و سلنه هم همينطور كه واقعا الهه ماه بود و اين فوئبه هيچ ربطي به آپولو ندارد.آن الهه خواهر هليوس،خداي آفتاب، بود كه آپولو را با وي اشتباه گرفته اند.

در ديوان شاعران دورانهاي بعد آرتميس را هكات يا هكاته هم خوانده اند و با او يكي دانسته اند.اين زن «الهه ايست با سه شكل يا صورت» :سلن يا سلنه در آسمان،آرتميس بر روي زمينو هكات يا هكاته در دنياي زيرين و نيز در دنياي بالا در آن هنگام كه در تاريكي فرو رفته است.هكاته الهه بخش تيره ماه بود و نيز شبهاي تيره اي كه ماه پنهان مانده است.اين الهه با تاريكي سر و كار داشته،و الهه گذرگاه ها بود،كه مي گفتند محل ويژه جادوگران اهريمن صفت است.او الهه اي شوم بود:

هكاته دوزخ،
كه مي تواند هر چيز نيرومندي را در هم بشكند.
بهوش،بهوش!سگان تازي وي در شهر پارس مي كنند.
در هر جا كه سه راه به هم مي رسند او ايستاده است.




تغيير ناگهاني الهه اي بادپا و شكارچي بزرگي كه در جنگل ها خيز بر مي دارد و چون برق مي گذرد و الهه اي كه ماه را با نور خود تا اين حد زيبايي مي بخشد،و الهه اي كه در ستايش وي سروده اند:

در اصل بسيار عفيف و پاكدامن است،


و برگها و ميوه ها و گلها براي او گرد مي آيند


ولي براي ناپاكان هرگز

بسيار شگفت انگيز است.كاملا آشكار است كه اين الهه ميان «خير و شر» يا نيكي و بدي سرگردان و مردّد است و اين حالت در تمامي خدايان ديده مي شود.اين الهه درخت سرو و تمامي جانوران وحشي،به ويژه گوزن را مقدس مي دانست.

nafas
01-05-2009, 22:50
تیتان یا تایتان (به یونانی: Titan)


نام یکی از نژادهای ایزدان در اساطیر یونانی است. تیتان‌ها ایزدان نیرومندی بودند که در عصر طلایی فرمانروایی می‌کردند.

تیتان‌ها فرزندان اورانوس و گايا هستند. البته اورانوس و گايا فرزندان ديگری هم به نام های سيکلوپ ها و هکاتونچيرس ها داشتند. ۱۲ تايتان اصلی و بعضی فرزندان آنها تايتان ناميده ميشوند.

زئوس با پدرش کرونوس برای کسب قدرت جنگيد.در اين جنگ بيشتر تايتانها در برابر المپی ها (بعد از به قدرت رسيدن المپی شدند) قرار گرفتند. البته بسياری از تايتانها در طرف المپی ها قرار گرفتند مثل رِئا (مادر زئوس) و تميس و متيس و فرزندان هی پريون و پرومتئوس و اپی متئوس.

گايا به زئوس کمک های زيادی کرد علت هم اين بود که کرونوس فرزندان او سيکلوپ ها و هکاتونچيرس ها را زندانی کرده بود.

المپی ها در اين جنگ پيروز گشتند.و تايتانها را تنبيه کردند.

تیتان های اصلی:

کرونوس--رِئا--اکئانوس--تتيس--هی پريون--منه موزين--تميس--ياپتوس--کئوس--کريوس--
فوبه--تئا
(در برخی منابع تايتان سيزدهمی به نام ديونه نيز آورده شده است )

تايتانهای نسل دوم:

متيس فرزند اکئانوس

فرزندان هی پريون شامل
هليوس
سلنه
ائوس

فرزندان ياپتوس شامل
پرومتئوس
اپی متئوس
اطلس


سایکلوپ ها:

سایکلوپ (Cyclope) یا غول یک‌چشم یکی از موجودات افسانه‌ای در اساطیر یونان است.

یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان‌ها- خدایان اولیه- می‌دانستند که بیشتر آ‌ن‌ها فرزند گایا الهه مادر و اورانوس بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل 12 تن از تایتان‌ها نیز هست. سایکلوپ‌ها، که غول‌هایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد تندر، برق و آذرخش به شمار می‌‌آمدند. این غول‌ها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس، زندانی شدند. زئوس هنگام شورش بر علیه تایتان‌ها، سایکلوپ‌ها را آزاد کرد و در عوض آن‌ها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند. هزیود از سیکلوپها به عنوان دیو توفان یاد کرده است. زیرا نامشان این را می نمایاند: برونتها، تندر، استروپها، برق، آرژها و آذرخش.


هکاتونچیرس ها:

هکاتونکایر یا هکاتونچيرس (Hecatonchire) یکی از موجودات افسانه‌ای در اساطیر یونان است.

هکاتونکایر به معنی «صد دست» است. این موجودات با ۵۰ سر و ۱۰۰ دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آن‌ها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس (برادرشان) باز هم آن‌ها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتان‌ها پرداختند. آنها می‌توانستند در آن واحد چندین تخته ‌سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند. از اسم هکتانخیرها یا سنتیمان ها-« دارای صد دست»- میشود به شخصیت آنها پی برد. آنان سه تن بودند: کوتوس خشمناک، بریارئوس نیرومند،گیژر بزرگ اندام.

nafas
01-05-2009, 22:52
اتلانتیس

نمیدونم چقدر با اتلانتیس اشنایی دارید..؟ کشوری که ابتدا فقط درافسانه ها ازش یاد میشد.

اما طی یک قرن گذشته اتلانتیس چیزی فرا تر از یک افسانه غیر واقعی مشخص شده...

و ذهن صد ها دانشمند رو به خودش مشغول کرده...

کشوری با تمدن فوق پیشرفته...چندین بار پیش رفته تراز تمدن حال حاظر جهان... مردمانی که وسیله نقلیه هوایی داشتند






آتلانتیس نام قاره ای است که بنا بر گفته ها 12000 سال پیش بر اثر حادثه یا جنگ یا چیزی شبیه به این به زیر آب فرو رفته است .

مهمترین سند معتبر در مورد آتلانتیس نوشته های فیلسوف معروف یونانی افلاطون است که 3000 سال پیش اطلاعات مکتوب و جالبی

را در مورد آتلانتیس از خود به جا گذاشته است. به گفته افلاطون این قاره مهد تمدنی بسیار عالی و پیشرفته بوده که نه تنها در زمینه

تکنولوژی بلکه در تمام شاخه های علوم و هنر در حد عالی پیشرفته بوده است . افلاطون خصوصیات جالبی را در مورد مردم آتلانتیس و

نحوه زندگی آنان بیان میکند . او می گوید که مردم آتلانتیس بسیار خوش خلق و مهربان بودند . آنها داری قد بلند ، پوستی سفید و

موهای روشن بودند . آنها افراد مومنی بودند و هیچ چیز پیش آنها از اخلاقیات و ارزشها مهمتر نبود. با مهربانی در کنار هم زندگی

میکردند و در اقتصاد آنها پول وجود نداشت. ارتش آتلانتیس بالغ بر یک میلیون و دویست هزار نفر نیرو داشت که بر اساس آن می توان

جمعیت آتلانتیس را در حدود چند میلیون نفر تخمین زد . آتلانتیس دارای کشتزار های وسیعی بود که در دشت های وسیع آن سرزمین

قرار داشتند و محصولات فراوانی تولید می کردند. اینها بخشی از مطالبی است که افلاطون در مورد آتلانتیس گفته است.



تا یک قرن پیش آتلانتیس تنها یک افسانه بود اما در طی یک قرن گذشته به مدد ابزار پیشرفته مانند ابر کامپیوتر ها و ماهواره ها محققان و

باستان شناسان و دیگر متخصصان توانستند با توجه شواهد به یقین پیدا کنند که آتلانتیس یک افسانه نبوده است. تصویری که همراه این

نوشته است تصویری است از پستی بلندی های سطح زمین در 12000 سال پیش که با توجه به حرکات پوسته زمین توسط ابر کامپیوتر ها

شبیه سازی شده است.


این تصویر تائید کننده سخن افلاطون است که معتقد است آتلانتیس قاره ای است در میان اقیانوس اطلس . البته افلاطون در نوشته های

خود بیان می کند که در مغرب آتلانتیس قاره ای بسیار وسیع تر قرار دارد. این مشخص میکند که افلاطون آتلانتیس را با قاره امریکا اشتباه

نگرفته است



بله آتلانتیس واقعیت دارد و امروزه تحقیقات گسترده و پیشرفته و حتی سری بر روی آن انجام می شود . اما چرا تحقیقات در مورد آتلانتیس

تا این حد مهم است ؟ در این مورد توضیحات کاملتری خواهم داد اما در اینجا به مهمترین دلیل آن اشاره می کنم. یکی از مهمترین دلایل

تحقیقات در مورد آتلانتیس ، میراث آتلانتیس است که به گنج آتلانتیس معروف است. اشتباه نکنید گنج آتلانتیس آن چیزی نیست که ما به

عنوان گنج میشناسیم . میراث آتلانتیس منابع و کتاب هایی است که شامل تمام علوم آتلانتیس است که قبل از نابودی آتلانتیس توسط

افرادی از آتلانتیس خارج شد و در مکان های امنی مخفی شده است . این افراد بازماندگان آتلانتیس محسوب میشوند . تحقیقات در مورد

آتلانتیسبه سه بخش تقسیم می شود . دوران قبل از حادثه، دوران بعد از حادثه و تحقیقات در مورد حادثه ای که موجب نابودی آتلانتیس

گردید. منابع تحقیقات در مورد دوران قبل از نابودی آتلانتیس بیشتر افسانه های مکتوب در پاپیروسها و کتیبه های سنگی و افسانه های

اقوام قدیمی مانند مایا و آزتک در امریکای مرکزی و جنوبی است که تعداد آنها کم نیست . دوست عزیزم آقای سیدجلال صیادمیری اخیرا

مطالبی را در مورد تمدن مایا و آثار تمدن پیشرفته آنان در وبلاگ گذاشته که بسیار جالب و خواندنی است و در آن اشاره شده که هنوز

مشخص نیست که اقوام مایا از کجا به چنین علوم پیشرفته ای دست پیدا کرده اند .در حقیقت آثار تمدنهای بسیار پیشرفته فقط در امریکای

جنوبی نیست بلکه در نقاط زیادی از دنیا این آثار وجود دارد مانند مصر و یا اروپا و آسیا که برای هیچ کدام از آنها جواب مشخصی وجود ندارد.

اما آتلانتیس شناسان معتقدند که ریشه و مبداء تمام این تمدنها از آتلانتیس است. به همین دلیل در مورد ارتباط تمدن مایا و تمدن مصر با

آتلانتیس توضیح میدهم که هم با مطالب قبلی ارتباط داشته باشد و هم در ادامه بحث باشد. مملکت مقتدری که در وسط اقیانوس اطلس

واقع بوده به طور حتم مستعمراتی در اروپا ، افریقا و آمریکا داشته است . دلایلی که برای تایید این فرض موجود است کم نیست



مصر قدیم اهرام را با ابعاد فوق العاده عظیم ساخته است . بابل دارای برجهایی در یک صف و یک ردیف بوده بنام " زیگورات " که در آنها هم

مطالعات نجومی و هم مراسم مذهبی انجام می شده . ساکنان قدیم امریکای مرکزی و جنوبی نیز اهرامی عظیم ساخته بودند که هم به

عنوان معبد و هم به عنوان رصد خانه و هم برای مقبره به کار میرفته . راه بابل یا مصر تا مکزیک بسیار دور و دراز است ، ولی این رسم

مشترک که در هر دو قسمت اقیانوس هرم می ساختند فقط با این فرض به آسانی توجیه می شود که قبول کنیم که مهد و مبداء ساختمان

اهرام در آتلانتیس بوده است و از آنجا به شرق و غرب این قاره انتقال یافته .

عقیده جاری بر این است که اهرام را فقط بدین جهت ساخته اند که می خواستند نشان دهند که احتیاج به کوههای مصنوعی دارند. این

عقیده ممکن است در جلگه مصر و بین النهرین درست باشد ، ولی با ایجاد اهرام در اراضی پر فراز و نشیب مکزیک و دشتهای پرو جور در

نمی آید . پس مسلما علل دیگری سبب شده است که در دو طرف اقیانوس اطلس اهرامی مشابه همدیگر بسازند . روایتی که از آتلانتیس

به ما رسیده شاید یکی از این علل باشد .

یوسفوس فلاویوس مورخ یهودی قرن اول میلادی میگوید که برج بابل را نمرود ساخت تا در صورت وقوع طوفان دیگری به آنجا پناه ببرد . ( به

باور قدما آتلانتیس بر اثر طوفان مهیبی که کره رمین را بر هم ریخت و خرابیها و تلفات زیادی به بار آورد نابود شد – البته دسته ای عقیده دارند

که بر اثر زلزله شدید یا سونامی ویران و از بین رفته است)

مورخ مکزیکی ایکس تلیل خوشیتل نیز در مورد اهرامی که به عقیده وی توسط اقوام تولتک ساخته شده نظیر همین دلیل را می آورد . او

می گوید : " چون عده نفوس بشر زیاد شد ، یک "زاکولی " بسیار مرتفع ساختند که امروزه برج بسیار بلندی است و قصدشان این بود که اگر

جهان دوم نیز به نوبه خود فنا شود به آنجا پناه ببرند "

برخی از دانشمندان نقاد مصرا مدعی هستند که اهرام آسیا و افریقا و امریکا مستقلا پیدایش یافته اند و به طوری که دانشمندان

آتلانتیس شناس تایید می کنند مبداء و منشاء مشترک ندارند . اجازه بدهید سوال کنیم که اگر مبداء و منشاء مشترک نداشته اند ، پس چرا

مصرف آنها مشابه بوده است ؟ " یوسفوس " و " ایکس تلیل خوشیتل " هر دو مصرف اهرام را یکسان تعریف می کنند و میگویند منظور از

ساختمان آنها ایجاد پناهگاهی بوده که در صورت وقوع طوفان دوام اورده و بکار اید .



ساکنان امریکای مرکزی در تمام ادوار ، منتظر پایان دنیا بوده اند و به همین جهت است که اقدام به قربانی کردن افراد بشر می نمایند تا

بدین وسیله ( به عقیده قوم آزتک ) خشم خدایان را تسکین و نوع بشر را از سانحه مرگبار جدیدی نجات دهند .



طوایف اولمک از اسلاف اقوام مایا و آزتک هستند ممکن است از اتباع کشور آتلانتیس بوده باشند . وقتی که باستان شناسان در تعین سن

هرم "چیو کوئیل کو " واقع در مجاورت شهر مکزیکو دچار مشکل شدند از علمای زمین شناس مدد گرفتند زیرا که نیمی از قائده این هرم زیر

پوششی از گدازه های آتشفشانی بود . دو کوه آتشفشان در مجاورت این هرم واقع است و طبعا این سوال پیش می آید که تاریخ فوران

آتشفشان در چه سالی بوده است . جوابی که بدست آمد حیرت انگیز بود . فوران آتشفشان مربوط به 8 هزار سال پیش است . اگر این

پاسخ صحیح باشد ، وجود تمدنی بسیار عالی در امریکای جنوبی در زمانی بسیار دور ثابت می گردد.

همانطور که در امریکا هرمهایی کشف شده ، ابولهول هایی هم در یوکاتان کشف گردیده است . سبک ساختمان این ابولهول ها به سبک

مایا است .

روحانیون آزتک خاطراط مقدسی را از " آزتلان " حفظ کرده و معتقد بودند که آزتلان کشوری در شرق بوده و " کواتزال کواتل " از آنجا به امریکا

آمده و تمدن را به ارمغان آورده است . قبایل اینکا "ویراکوشا " را تقدیس می کردند و معتقد بودند که وی از کشور فجر آمده است .

در مدارک و اسناد بسیار قدیمی مصر آمده است که " طاط " از یک کشور غربی آمده و مدنیت و دانش را در دره نیل مستقر ساخته است .

یونانیان قدیم در وصف " بستانهای مینو سرشت " سرودهایی می خواندند و معتقد بودند که بستانهای مزبور در مغرب جزیره جزیره

سعادتمندان واقع است . به عقیده آنان سرزمین مردگان یا " تارتار " زیر کوههای جزیره ای قرار داشت که در دریای مغرب واقع شده بود .

یونانیان قدیم و مصریان قدیم این جزیره مرموز را در مغرب نشان میدادند . ساکنان قدیم امریکای مرکزی و جنوبی وقتی میخواستند محل

کشور " کواتزال کواتل " یا " ویراکوشا " را نشان دهند اشاره به مشرق میکردند . این کشور که در غرب دریای مدیترانه و در شرق امریکا واقع

بود جز سرزمین آتلانتیس که زیر آبهای اقیانوس غرق شده جای دیگری نمیتواند باشد .

کریستوبال مولینا کشیش اسپانیولی مقیم کوزکو در پرو در قرن شانردهم نوشته که اینکاها تفصیل کامل طوفان بزرگ را از مانکوکوپاک دریافت

کرده بودند . طبق این روایت ، کشوری قبل از طوفان وجود داشته که همه مردم آن به یک زبان سخن می گفتند این کشور مسلما سرزمین

افسانه ای آتلانتیس است . اگر چه فاصله بین اسرائیل و بابل در اسیا تا مکزیک در امریکای مرکزی خیلی زیاد است با این وجود همین

اعتقاد در کتب مذهبی بابل و اسرائیل عینا محفوظ است .



در تورات حکایت از دوره ایست که در دنیا تنها یک نژاد و یک زبان وجود داشت . بعد از ساختن برج بابل زبانهای مختلف ظهور کرد و مردمان

سخن یکدیگر را نفهمیدمد.

بروزه مورخ بابلی اشاره به دورانی دارد که یک قوم قدیمی چنان به قدرت خود مغرور گردید که از خدا غافل ماند . در بابل برجی چنان مرتفع

بنا کرد که سر به آسمان می سایید . ولی خداوند آن برج را به کمک باد سرنگون کرد و خرابه های آن به اسم بابل نامیده شد. آتلانتیس آن

زمان مردم فقط به یک زبان سخن میگفتند.

اگرچه عجیب است ولی باید گفت که در مکزیک در تواریخ اقوام تولتک نیز روایاتی نظیر قصه برج بابل ، در باره ساختن یک هرم مرتفع و ظهور

زبانهای مختلف وجود دارد.

رشته پیوند دیگری هست که مصر قدیم را به پروی قدیم از فراز اقیانوسها به هم ربط میدهد . تقویم هردو شامل 18 ماه بوده و هر ماه 20

روز داشته و در آخر هر سال 5 روز عید بوده است . آیا این مشابهت را باید صرفا تصادف دانست یا رسمی است کهن که از یکجا سرچشمه

گرفته است ؟
مطالبی از این دست که نشان میدهد تمدنهای پیشرفته قدیم همگی به نوعی با آتلانتیس در ارتباط بوده و مدعی هستند که علم و تمدن

از آتلانتیس به آنها رسیده زیاد است و این خود دلیل واضح و روشنی است که منشاء و مبداء تمدنهای پیشرفته و آثار به جای مانده از آنها را

مشخص می کند. همانطور که می بینید تمدنهای قدیم باهم چندان بی ارتباط هم نبوده اند. همیشه به یاد داشته باشید که حقیقت امروز،

افسانه فردا است. در میان افسانه ها حقایق در خور توجهی وجود دارد که تنها با چشم افراد خوشفکر و جسور دیده میشوند.

نابودی اتلانتیس

به دو طریق میتوان در مورد این موضوع بحث کرد . اول از نظر علمی و شواهد و مدارک موجود¦nbsp; زمین شناسی که صرفا جنبه علمی خواهد

داشت و بیشتر مورد نظر کسانی است که با شک و تردید به مسئله آتلانتیس می نگرند . دوم از نظر مدارک و شواهدی که در افسانه ها و

اساطیر ملل مختلف وجود دارد و همچنین نوشته ها و مکتوباتی مثل نوشته های افلاطون و پاپیروسها و کتیبه ها و ... . از نظر علمی قویترین احتمالی که در این مورد وجود دارد و دلایل و مدارک کافی در مورد وقوع آن موجود است برخورد یک شهاب سنگ با سطح کره زمین

در محدوده دریای کارائیب و خلیج مکزیک است. محققان اندازه و زاویه برخورد این شهاب سنگ را مورد محاسبه قرار داده اند اثرات برخورد

این شهاب سنگ با کره زمین را شبیه سازی کرده اند. تاریخ برخورد با تاریخ طوفان بزرگ مطابقت دارد . ورود شهاب سنگ به جو کره زمین

باعث برهم ریختن جو و بروز طوفانها و رعدوبرق های قدرتمند می شود که میتواند روزها و هفته ها طول بکشد . بر اثر برخورد شهاب

سنگ با زمین زلزله مهیبی رخ میدهد که همراه با حالت انفجار است . این زلزله در بخش بزرگی از کره زمین خرابی های بسیاری ایجاد می

کند . بر اثر برخورد شهاب سنگ با سطح آب موج های بسیار عظیمی به وجود می آید که امروزه ما آن را با نام سونامی می شناسیم .

البته این موجها بسیار بزرگتر و مخربتر از سونامی هایی است که ما اخیرا دیده ایمو کیلومترها در ساحل پیشروی می کند . به نظر شما

اگر در زمان ما چنین اتفاقی رخ دهد از تمدن امروزی ما برای آیندگان چه باقی خواهد ماند ؟ آیا آیندگان هم به ما همانند افسانه می نگرند ؟

قاره آتلانتیس بر بستری از شن و ماسه قرار داشت که بر اثر برخورد شهاب سنگ با بستر اقیانوس اطلس و بر اثر زمین لرزه شدید زیر قاره

آتلانتیس خالی شد و قاره به زیر آب فرو رفت . البته قبل از فرو رفتن سطح قاره بر اثر شعله های آتشی که از برخورد شهاب سنگ با جو به


وجود آمده بود احتمالا سوخته بود و بر اثر زلزله کاملا تخریب شده بود و در نهایت به زیر آب فرو رفت . آتلانتیس قلب تپنده تمدن آن روز بود . به

همراه آتلانتیس تمدن های بسیار دیگری که شعبات آتلانتیس بودند به یکباره از میان رفتند. دانشمندان جامعه شناس بر این باورند که نجات

یافتگان از این حادثه تقریبا تمام تمدن و منابع علمی خود را از دست داده بودند و با مشکلات جدی برای ادامه حیات روبرو بودند . تمام وسایل

و ابزار خود را از دست داده بودند و بسیاری از متخصصین در علوم و فنون مختلف از میان رفته بودند . به طور خلاصه بشر باید از صفر شروع

میکرد . از ابتدا باید تمدنی جدید را پایه ریزی میکرد . تمدنی که تا امروز ادامه یافته است ; نابودی آتلانتیس و طوفان بزرگ در واقع پایان یک

دوره طلایی از تمدن بشری بودکه بشر امروزی هرگز نتوانست حتی به قسمتی از آن دست یابد .

در اینجا سوالهای مهمی مطرح می شود که دیگر تحقیقات صرفا علمی قادر به پاسخگویی آن نمی باشد . سوالاتی از قبیل اینکه چرا

آتلانتیس با آن علوم پیشرفته نتوانست برخورد شهاب سنگ را پیش بینی کند و از برخورد آن جلوگیری کند ؟ چرا چنین تمدن عالی و

پیشرفته ای باید چنین قافلگیر کننده و بیرحمانه نابود شود طوری که تمام آثار آن از میان برود ؟ و سوالاتی از این قبیل .

پاس این سوالات در بخش دوم تحقیقاتپیدا میشود . آنجایی که افسانه ها و اساطیر بیان می کنند که آغاز این پایان از کجا شروع می شود.

افلاطون اشاره به انحطاط اخلاقی مردم آتلانتیس می کند و می گوید:" این انحطاط موقعی پیش آمد که پستی و خودخواهی بر صفات خوب

چیره شد . در آن زمان" زئوس "( خدای خدایان ) چون مشاهده کرد که یک قوم مشهور باستانی به وضعی اسف انگیز گرفتار شده و

علیه تمام آسیا و اروپا قیام کرده تصمیم گرفت که عذاب مهیبی به مکافات عملشان بر آنها نازل کند. بنا بر گفته افلاطون مردانی که صاحب

خوی جنگجویی بودند ، در زمین فرو رفتند و جزیره آتلانتیس نیز به همان گونه از بین رفت ، یعنی امواج آن را بلعید."



افلاطون پیش بینی میکرده که خوانندگان کتابش در صحت این گفتار شک خواهند کرد لذا تاکیید می کند که این حکایت اگر چه عجیب به نظر

می رسد ، ولی عین حقیقت است . امروزه این حکایت بیش از پیش بوسیله اطلاعات علمی تائید می شود. اساطیر و نوشته های

باستانی می گویند که در آخرین روز آتلانتیس ، سانحه عظیمی بروز کرد. امواجی به ارتفاع کوه ها با کمک گرد باد ها و انفجارات آتشفشانی

تمام کره زمین را زیرو رو کردند . تمدن متوقف گردید و بشریت به حال توحش در آمد . لوح های سومری مربوط به گیلگمش از " اوتناپیش

تیم " نخستین جد بشر کنونی صحبت میدارد که به اتفاق خانواده اش تنها کسی بود که از طوفان بزرگ جان سالم به در برد . او کسان خویش

و حیوانات و پرندگان را در یک کشتی پناه داد. گویا حکایت کشتی نوح که در تورات آمده ، روایتی مقتبس از این قصه است که مدتها پس از

وقوع آن حکایت شده است ." زند اوستای" ایرانیان روایت دیگری از قصه طوفان دارد. اهورا مزدا خدای ایرانیان به "ییما" پیر قوم ایرانی فرمان

داد که خود را برای روز طوفان آماده سازد. لذا "ییما" غاری حفر کرد و در آن آنچه را که از حیوان و نبات برای بشر لازم بود از سیل و طوفان

محفوظ ساخت. بدین طریق بعد از طوفان و خرابی های حاصله از آن تمدن بشری از نو شکوفا شد. در " مهابراتای " هندوان شرح داده شده

که چگونه برهما به شکل ماهی بر " مانو " پدر بشر ظاهر گردید و خبر داد که عنقریب طوفان وقوع خواهد یافت. به وی دستور داد که کشتی

بسازد و عقلای هفتگانه را که در زبان هندی " ریشی " نامیده می شدند و کلیه بذرهایمختلفی را که برهمنان شرح داده بود در کشتی

نهاده و بادقت مراقبت و حفظ نماید. " مانو " امر برهما را اجرا کرد و کشتی او را به اتفاق عقلای هفت گانه و بذرهای مخصوص تغذیه

بازماندگان طوفان روی امواج خروشان سیر و حرکت داد .پس از چند سال در جبال هیمالیا فرود آمد و به خشکی نشست.



شباهت میان قصه نوح و مانو را نمیتوان تصادف صرف تلقی کرد. در هرجا که صحبت از طوفان کبیر است می بینیمکه شخصیت هایی

برگزیده ، قبلا از وقوع این سانحه جهانی با خبر بوده اند . آتلانتیس هم از این قائده مستثنی نبوده است. در یک تفسیر قدیمی در کتاب "

دزیان " که قریب به صد سال پیش در یکی از صومعه های هیمالیا به دست " هلن بلاواتسکی" رسیده آمده است که " نخستین امواج آب

فرارسیدند ، هفت جزیره بزرگ را فرا گرفتند ، آنچه مقدس بود نجات یافت و آنچه پلید بود نابود گشت ". در تفسیر دیگر از این کتاب وضع

مهاجرت ار آتلانتیس با وضوح کامل تشریح گردیده است. " شاه بزرگ ، که با سیمای درخشان فرمانروای مردان نورانی آتلانتیس بود ، چون

وقوع سانحه ای اجتناب ناپذیر را پیش بینی کرد ، کشتی های هوایی خود را نزد برادران خویش که فرماندهان کشورش بودند ، فرستاد و به

آنان چنین پیام داد : ای مردان نیکو سیر ، آماده شوید ، عروج کنید و تا هنوز زمین خشک است از آن عبور کنید ." گویا اجرای این نقشه را از

از رؤسای بد سرشت مقتدر کشور مخفی نگاه داشتند. آنگاه در یک شب تیره و تار ، در حالی که " مردان نیکوسیر " از خطر سیل برکنار

بودند ، شاه بزرگ امرای خود را جمع کرد ، سیمای درخشان خود را پوشانید و گریست. چون ساعت مقرر فرا رسید ، شاهزادگان روی "

ویما " ( کشتیهای پرنده ) سوار شدند و به دنبال قبایل خود به سمت شمال و شرق ( یعنی اروپا و افریقا) رهسپار شدند. در همان اوان

سنگهای آسمانی توده توده بر کشور آتلانتیس فرو بارید ، در حالیکه بدسرشتان آن کشور هنوز در خواب بودند.

مطالب گفته شده در بالا بسیار مفصل تر از آن است که در اینجا آورده شده و برای اینکه مطلب در یک قسمت بگنجد خلاصه شده است .

اما از همین مطالب گفته شده میتوان نتایج مهمی را بدست آورد و به مسائل مهمی اشاره کرد که می تواند موضوع قسمتهای بعدی

باشد . اولین نتیجه مهمی که از این گفته ها بدست می آید این است که به احتمال بسیار زیاد¦ طوفان نوح همان طوفان بزرگ بوده که موجب

نابودی آتلانتیس شده است و این دو اتفاق در یک زمان رخ داده است. دومین نتیجه مهم در مورد ابعاد اعتقادی این اتفاق است . ما تا به

حال داستانهای قرآنی در مورد اقوامی مانند قوم لوط و قوم عاد و ثمود را به کرات شنیده ایم اینکه چطور از پیامبر خود نافرمانی کردند و

جامعه آنها رو به انحراف گذاشت . رذایل اخلاقی و شرک و بت پرستی میان آنان رواج یافت . در نهایت خداوند به پیامبر آن قوم دستور داد که

خانواده و یاران خود را¦nbsp; قبل از اینکه عذاب الهی بر آن قوم نازل شود از آنجا دور سازد و در آخر هم نزول عذاب الهی آنچه که در گفته های

افلاطون و افسانه ها موجود است بسیار با آنچه که ما از داستانهای قرآنی شنیده ایم هماهنگی و شباهت دارد. دست کم از نتیجه اول

بدست آمده میتوانیم بگوییم که قطعا آنچه بر سر قوم نوح آمده عذاب الهی بوده پس طوفان بزرگ عذابی الهی در سطح جهانی بوده . پس

در آن دوران انحطاط اخلاقی مختص آتلانتیس و قوم نوح نبوده بلکه در سراسر جهان گسترش یافته بوده ( مثل زمان ما ! ). با این تفاصیر

خداوند با طوفان زمین را پاک کرد و در اختیار افراد صالح قرار داد تا از نو تمدنی پاکیزه را بنا کنند. به نظر شما حالا که این تمدن ما هم به جایی

رسیده که مانند زمان قبل از طوفان ، فساد و انحطاط اخلاقی در سرتاسر آن پراکنده است این بار خداوند با این تمدن چه خواهد کرد ؟ آیا

داستان نابودی آتلانتیس تکرار خواهد شد ؟آیا ما هم در آغاز یک پایان هستیم ؟خداوند در قرآن که بعد از طوفان نازل شده وعده داده که

زمین را بندگان صالح به ارث میبرند . نترسید این بار قرار نیست طوفان بیاید . خودتان بهتر میدانید که این اتفاق چگونه می افتد ! . هدفم از

این تفصیر این بود که نشان بدهم این یک روش و سنت الهی است که از ابتدای خلقت بشر بر روی زمین بر قرار بوده و ربطی به اعتقاد یا

مذهب خاصی ندارد . هر تمدنی از بشر که فاسد شود به نوعی از روی زمین پاک میشود و تمدنی جدید و پاک جای آن را می گیرد. و تا

زمانی که این تمدن پاکی و اصول خود را حفظ کند به حیات خود ادامه می دهد و رشد می کند و زمانی که به درجه ای از فساد برسد از روی

زمین پاک می شود.

نکته ای که توجه شما را به آن جلب می کنم تا موضوع قسمت بعدی باشد این است که افرادی مثل نوح یا مانو مامور شدند که نسل

انسان ، حیوان و گیاهان را برای تمدن بعدی حفظ کنند . اماکسانی که از آتلانتیس کمی قبل از طوفان هجرت کردند وظیفه دیگری داشتند.

آنها مامور بودند که علومی را که آتلانتیس به آنها دست یافته را از آتلانتیس به مکان امنی انتقال دهند و آن علوم پیشرفته را برای نسلهای

بعدی حفظ کنند . پس از طوفان وقتی که همراهان نوح و مانو از کشتیهای خود پیاده شدند این بازماندگان آتلانتیس بودند که به کمک آنها

رفتند و برای آنها ابزار و وسایل مورد نیاز زندگی را تهیه کردند. به طور کلی وظیفه آنها بعد از طوفان این بود که علوم را دوباره در اختیار بشر

قرار دهند تا به توحش و نابودی دچار نشود.



¦ Atlantis (قسمت دوم)


همه چیز بیشتر به یک فیلم علمی ـ تخیلی می ماند. داستانی عجیب، مثل این که در قبرس زلزله بیاید و امواج عظیم سونامی در آن

راه بیفتد. آن وقت در وسط این فاجعه، ناگهان از دل دریا جزیره ای سربرآورد که دانشمندان و باستان شناسان، خوشحال از این ماجرا به

اکتشاف آن بروند؛ همان شهر گم شده آتلانتیس.

این ها قصه است، اما جالب این جا است که کسانی هستند که واقعا دارند در به در دنبال همان آتلانتیس می گردند. همه چیز هم زیر

سر افلاطون است. فیلسوف یونانی آن قدر با آب و تاب داستان نابودی تمدنی پیشرفته در آتلانتیس را شرح داده بود که همه باورشان

شد حتما جایی شبیه آن وجود داشته است. بماند که قصه نابودی تمدن های قدیمی، مثل تمدن های بین النهرین و مصر، همیشه

برای مردم جالب بوده است.

اما آتلانتیس چیز دیگری است. وقتی افلاطون ادعا می کند آرمان شهری که در فلسفه اش توصیف کرده در آتلانتیس تحقق داشته

است، دیگر آرزوی یافتن آن شهر باستانی خیلی ها را راحت نمی گذارد. شهری که ادعا می کنند آمریکا را بر اساس آن ساخته اند و نام

خود را به اقیانوس آتلانتیک یا همان اطلس داده است .

اهرام مصر نماد تمدن پیشرفته مصر باستان

فاجعه، ناگهانی و وحشتناک بود. زلزله عظیمی اتفاق افتاد، و به دنبال آن با یک سونامی عظیم، تمام جزیره را آب فرا گرفت. آن هایی که

از حادثه جان به در بردند تنها فرصت یافتند تا شاهد فاجعه ای عظیم تر باشند. جزیره در مقابل هجوم نیروهای طبیعی تاب نیاورد، قطعه

قطعه شد و به زیر آب فرو رفت.



این سرنوشت جزیرة افسانه ای آتلانتیس بود. روایتی که از فیلسوف یونانی، افلاطون، به جا مانده است. حتی امروز، حدود 2400 سال

پس از افسانه سرایی افلاطون، ماجرای آتلانتیس، جذابیت های داستانی خود را از دست نداده است. اما تنها در سال های اخیر است

که دانشگاهیان، آن را چیزی بیش از یک افسانه می دانند. امروزه شواهد جدید و حیرت انگیز، چیزهایی را در پشت داستان افلاطون

آشکار کرده اند. این یافته ها نشان داده اند که روزگاری واقعا جزیره ای در غرب تنگه جبل الطارق وجود داشته است؛ جایی که افلاطون

آن را ستون های هرکول نامیده بود. این جزیره درست مثل ادعای افلاطون با زلزله و سونامی نابود شده است.

دکتر" مارک آندره گاچر"، محقق مؤسسه اروپایی تحقیقات دریایی کسی است که در اکتشافات اخیر نقش داشته است. او می گوید

انطباق واقعیت های زمین شناسی با یک افسانه کهن، شگفت انگیز است: روی دادن یک چنین زلزله هایی که منجر به سونامی می

شوند در منطقه ای که افلاطون برای داستان خود انتخاب کرده بود، نشان می دهد که این انطباق، چیزی فراتر از یک اتفاق تصادفی

بوده است. یافته های گاچر آخرین قطعه ای است که پازل را کامل می کند.



حتی در زمان افلاطون هم داستان آتلانتیس، غیر قابل باور به نظر می رسید. شرح داستان او از دولت - شهری که در یک جزیره بنا شده

بود و پایانی ناگهانی و اسفبار داشت از نظر بسیاری از مردم (از جمله شاگرد مشهورش ارسطو) داستانی خیالی بود. اما چیزهای

دیگری هم در داستان او وجود داشت که به نظر می رسید ریشه در حقیقتی ژرف دارد. افلاطون صراحتا در گزارش خود می گوید مصریان

که داستان آتلانتیس را به یونانی ها داده اند، خود نیز شاهدان دست اولی برای حادثه نداشتند. تنها آن را از متنی قدیمی تر با یک زبان

ناشناخته، به زبان خودشان ترجمه کرده بودند. این ها سخنان" رابرت سرمست"، نویسنده کتاب "اکتشاف آتلانتیس "و یکی از افراد

برجسته در جست وجوی شهر گمشده است. افلاطون تاریخ آن واقعه را 9000 سال قبل از زمان سولون می داند". سولون" یک دولتمرد

یونانی بود که حدود سال 600 ق.م. می زیسته است. پس داستان نابودی آتلانتیس بنا به گفته افلاطون، به 11600 سال قبل بازمی

گردد. اما توصیف افلاطون از یک تمدن پیشرفته که در یک متروپولیس با دیوارهایی از طلا زندگی می کردند، تردیدهای فراوانی را

برانگیخته است. این خیال پردازی ها، اکثر پژوهشگران را به این نتیجه رسانده است که بعضی از عناصر گزارش افلاطون مانند مکان،

تمدن پیشرفته و تاریخ تخریب شهر، احتمالا اشتباه است.


کشف آتلانتیس .


قرن ها، دیدگاه افلاطون درباره تمدن پیشرفته ای که به سرنوشتی وحشتناک دچار شد برای محققین آن قدر قانع کننده نبود که به

جزئیات دقیق محل آن توجه کنند. مکان های پیشنهادی برای آتلانتیس که بر پایه دلایل متفاوتی قرار داشت، پای آتلانتیس را به همه

جای کره زمین کشیده بود. در سال 1882 یک نویسنده و سیاستمدار آمریکایی به نام" ایگناتیوس دانلی "، تلاش های فراوانی کرد تا با

حفظ قسمت های اصلی داستان، این جزیره افسانه ای را در وسط اقیانوس اطلس پیدا کند. او به دنبال مردمانی باهوش بود که همه

چیز را از کشاورزی گرفته تا باروت، اختراع کرده بودند . چنین ادعاهایی برای مردم جذاب بود، اما این اطمینان را به دانشمندان می داد

که کل ماجرا یک دروغ بزرگ است. اما بدگمانی ها در سال 1939 تغییر کرد. در آن سال، باستان شناس برجسته یونانی،" اسپیریدون

ماریناتوس" نظریه ای ارائه داد که تا همین اواخر باورپذیرترین توضیح برای افسانه قدیمی به شمار می رفت. ماریناتوس ادعا کرد که

منشأ داستان آتلانتیس، یک واقعة تاریخی است: نابودی یک جزیره در یک فاجعه عظیم که قبل از زمان افلاطون اتفاق افتاده بود. او ترا را

به عنوان محل واقعه پیشنهاد کرد. ترا جزیره ای واقعی در مدیترانه که از ستون های هرکول خیلی دور بوده است. پس از آن، یک واقعة

آتشفشانی، درست در همان محل کشف کرد که زمانش حدودا 1500 سال قبل از میلاد بوده است. این زمان، بود تقریبا می شود 900

سال قبل از زمان سولون، نه 9000 سال قبل از سولون که افلاطون ادعا کرده بود. ماریناتوس همچنین ادعای افلاطون را قبول کرد که در

آن جزیره، تمدنی پیشرفته وجود داشته و نابود شده است. استنادش هم به این بود که آتشفشان" ترا " تمدن "مینوسیان" را در نزدیکی

کرت نابود کرده بود .

"راز مدیترانه"¦nbsp;

نظریه ترا واکنش های متفاوتی را به دنبال داشت. بعضی باستان شناسان ادعا کردند که آن چه افلاطون به عنوان ویژگی های آتلانتیس

توصیف کرده بود، با آن چه امروز به تمدن مینوسیان نسبت می دهند انطباق دارد. اما همچنان تلاش های آن ها برای توضیح اختلاف

موجود بین زمانبندی افلاطون و نابودی ترا به نتایج خوبی نرسیده . با این حال، این تصور که آتلانتیس در مدیترانه بوده است، همچنان

طرفداران خود را دارد. از دهه 1990، رابرت سرمست دلایلی را ذکر کرده که نشان می دهد آتلانتیس حدودا در 80 کیلومتری جنوب

شرقی قبرس قرار داشته است؛ قبل از این که گودال مدیترانه در حدود 12هزار سال پیش، پر از آب شود. همچنین سرمست سال

گذشته عکس هایی را منتشر کرد که ادعا می کند گروه اعزامی او از عمق 1500 متری گرفته اند. او با ذوق زدگی می گوید: این

عکس ها قدیمی ترین سازه های ساخت بشر را نشان می دهد که تا کنون دیدهشده اند. اما سرمست اذعان می کند شکاف های

زیادی در نظریه اش وجود دارد. زمین شناسان ثابت کرده اند که گودال مدیترانه حدود پنج میلیون سال پیش، پر از آب شده است، و آن

سازه های ساخته بشر تماما ساختارهایی طبیعی هستند. با این حال، سرمست امیدوار است که بتواند مردم را با زیردریایی به آن

اعماق ببرد تا بتوانند بقایای آتلانتیس را ببینند. درست همان موقعی که ادعاهای سرمست رسانه ها را جذب خود کرده است، توجه

دانشمندان در جای دیگری متمرکز است. چیزی که حتی ممکن است اعتبار بیشتری به داستان افلاطون بدهد. در سال 2001، دکتر"

ژاک کولینا-ژیرارد" از دانشگاه مدیترانه ای فرانسه، به واقعیتی توجه کرد که هر کس دیگری هم می توانست آن را بداند: این که واقعا

جزیره ای درست جلوی ستون های هرکول حدود 12000 سال قبل وجود داشته است. این جزیره که اسپارتل نام دارد به دنبال بالارفتن

آب دریاها پس از عصر یخبندان، کاملا به زیر آب رفته است. اسپارتل در جایی قرار دارد که به نظر می رسد زلزلهو سونامی های

وحشتناکی در آن جا اتفاق می افتند. درست شبیه آن وقایعی که مطابق داستان، آتلانتیس را نابود کرده است.



آیا داستان افلاطون می تواند واقعی باشد؟ طبق تحقیقات گروه" ژیرارد"، یک زلزله عظیم حدود 12000 سال پیش در کف اقیانوس اتفاق

افتاد و به دنبال آن یک سونامی بزرگ با امواجی به ارتفاع حدودا 20 متر روی داد. پروفسور "مک کوی" زمین شناس می گوید نیاز به

تجزیه سنگ های آن منطقه دارد تا مسأله را حل کند. مک کوی به شوخی می گوید: توجه کنید گفتم سنگ. اگر آن جا هرنوع بقایایی از

تمدن پیدا شد، شام مهمان من! !.هیچ کس انتظار ندارد که داستان افلاطون با توصیفاتش از لنگرگاههای وسیع، معابد و سرزمینی

که تحت فرمان فرزندان" پوسایدون" بوده است، با تمام جزئیاتش قابل دفاع باشد. اما حالا حدس هایی مبتنی برواقعیت وجود دارد که

داستان او توصیف یک فاجعه انسانی است که پیش از تاریخ اتفاق افتاده است. افسانه آتلانتیس می تواند هشداری باشد از پس هزاره

ها، در مقابل بی توجهی ما نسبت به نیروهای طبیعت. ما هنوز هم نمی توانیم این نیروها را که 12000 سال پیش، آتلانتیس افسانه

ای را نابود کرد، کنترل کنیم .

تصویری که افلاطون از آتلانتیس می دهد .
افلاطون شهر آتلانتیس را در کتاب جمهوریت به صورت حلقه هایی تصویر کرده بود که در میان آب قرار دارند و قصری در مرکز آن است .

1. ترا - باستان شناسی یونانی، اسپیریدون ماریناتوس، کسی بود که احتمالا به خاطر عرق ملی اش، در 1939 این جزیرة یونانی را یک

آتلانتیس احتمالی دیگر خواند.

2. نزدیک قبرس - از آغاز دهة 90، رابرت سرمست اصرار می کند که آتلانتیس در 80 کیلومتری جنوب شرقی قبرس واقع بوده است.

3. اسپیتز برگن - ژان بیلی، ستاره شناس فرانسوی، جزیرة اسپیتزبرگن در نزدیکی ساحل نروژ را هم به لیست کاندیداها اضافه کرد.

4. اسپارتل - سال 2001، دکتر ژاک کولینا ژیرارد به این نکته اشاره کرد که 12 هزار سال پیش، جزیرة اسپارتل، درست در غرب تنگة جبل الطارق قرار داشته است. جولای همین سال، مارک آندره گوشه با شواهد زمین شناسی ای که ارائه کرد، به حرف ژیرارد صحه گذاشت و نامزدی این جزیره برای آتلانتیس را محکم تر کرد.

5. دریای ساراگوسا - ایگناتیوس دانلی، عضو کنگرة آمریکا در قرن 19، اعلام کرد که آتلانتیس در بستر این دریا دفن شده است.

6. قطب جنوب - در 1995، دو کانادایی به نام های رند و رز فلم آت جایی در قطب جنوب را محل احتمالی آتلانتیس دانستند تا کلکسیون نامزدها از هر جهت کامل شود.

7. بیمینی- - ادگار کیس، پیشگوی معروف، این جزیره واقع در باهاما را محل آتلانتیس معرفی کرد.



آتلانتیس کجا است؟.

در طول قرن ها، چند صد منطقه به عنوان نامزدهای مکان آتلانتیس معرفی شده اند. از جزیرة اسپیتزبرگن که ستاره شناس فرانسوی"

ژان بیلی" در 1778 معرفی اش کرد تا قطب جنوب که حرفش را رند و "رز فلم آت"، نویسنده های کانادایی در 1995 پیش کشیدند. اما

ایگناتیوس دانلی، عضو کنگرة آمریکا در قرن نوزدهم، دوباره ایدة جایی وسط اقیانوس اطلس را به عنوان محل احتمالی آتلانتیس مطرح

کرد. (افلاطون هم تقریبا همین نظر را داشت.) دلایلی که این آدم ها برای حرف هایشان می آوردند هم به اندازة همین پراکندگی

جغرافیایی، تنوع دارد. دانلی برای حرفش به مهاجرت مارماهی ها به طرف دریای ساراگوسا استناد می کرد و فلم آت ها، حرف از جا به

جایی شدید پوستة زمین می زدند .

آتلانتیس میان تاریخ و جغرافیا

آتلانتیس را قرن چهارم پیش از میلاد، افلاطون سر زبان ها انداخت و مشهور کرد. افسانة آتلانتیس، داستان جزیره ای با تمدن بسیار

پیشرفته است که ناگهان با یک فاجعه، از صفحة تاریخ و جغرافیا محو شد. از زمان فلاطون، دانشمندان و صاحب نظران، پیوسته بر سر

اعتبار این گفته ها بحث کرده اند. خیلی ها آن را یک افسانة کاملا تخیلی می دانند. بقیه هم به افلاطون رحم می کنند و می گویند

حرف هایش احتمالا الهام گرفته از فوران آتشفشان عظیمی است که حدود هزار سال پیش از او، نواحی شرق مدیترانه را تحت تأثیر

قرار داد. با این حال، به تازگی، بعضی از کارشناسان، ساختارهای پیدا شده بر بستر دریای مدیترانه، جایی نزدیک سواحل قبرس را باقی

مانده یک شهر عظیم تصور می کنند. اما مخالفان، پیدایش این ساختارها را صرفا نتیجة فعالیت های طبیعی زمین شناسی می دانند.

یک جای دیگر که کاندیدای آبرومندانه تری برای آتلانتیس به حساب می آید، جزیره ای در نزدیکی تنگه جبل الطارق است. همان جایی

که ظاهرا داستان افلاطون اتفاق می افتد.



شواهد زمین شناسی، نشان می دهد که این جزیرة غرق شده ـ معروف به اسپارتل ـ تقریبا 12 هزار سال پیش ، قربانی یک زمین لرزه

عظیم و سونامی حاصل از آن شده است. این تاریخ، زمانی است که به طرز غریبی با گفته های افلاطون، همخوانی دارد .

ادگار کیس؛ یک موردغریب

یکی از عجیب ترین اپیزودهای داستان آتلانتیس در 1927 کلید خورد. یعنی زمانی که یک پیشگوی آمریکایی به نام "ادگار کیس" ادعا کرد

جای شهر افسانه ای را می داند. سپس در جریان خلسه های هیپنوتیزمی اش خبر از تمدنی می داد که زمانی در نزدیکی جزیرة

بیمینی واقع در دریای کارائیب وجود داشته و قربانی یک فاجعة طبیعی شده است. در 1940، او همة شهرت حرفه ای اش را سر دست

گرفت و یک پیشگویی عجیب کرد: بقایای آتلانتیس در اواخر دهه 60 دوباره پدیدار می شود. وقتی کیس در 1945 مرد، همه مطمئن

شدند که او قبل از پیشگویی، با پزشک خانوادگی اش مشورت کرده است. اما در 1968 گزارش هایی مبنی بر وجود یک جاده منتشر

شد. این جاده، از بلوک های دست ساز سنگ آهک ساخته شده بود و به طرف خارج بیمینی می رفت. البته شکاک ها و بدبین ها گفتند

که این می تواند یک ساختار کاملا طبیعی باشد و اصلا سنگ آهک، گزینه خیلی ضعیف و ابلهانه ای برای ساخت جاده است.

بررسی های بعدی، نشان داد که سنگ ها را یک سیستم پیچیدة زبانه و حفره به هم متصل می کند و پایه های مرمرین هم در

میانشان دیده می شود. در 1998، آزمایش هایی که متخصصان مؤسسه تحقیقات ساختمان انگلستان روی این سنگ ها انجام دادند،

وجود زغال سنگ و کلینکر سیمان در آن ها را معلوم کرد. بررسی یکی از نمونه ها با میکروسکوپ الکترونی هم پرده از وجود یک ورقة

کوچک طلا در آن برداشت. علائم روی این ورقه، نشان از کار یک صنعتگر باحوصله می داد . این شواهد عجیب می توانست روح کیس را

شاد کند. اما شکاک ها گفتند که قطعات مرمری و بقیة چیزهای دست ساز، احتمالا به عنوان تجهیزات یک مزرعة کشت کتان به آمریکا

برده می شده که با وقوع یک سانحه، کشتی حامل آن ها در بستر اقیانوس جا خوش کرده است. احتمالا این خیلی محتمل تر از وجود

آتلانتیس و پیش بینی ظهور دوبارة آن است .


آیا فجایع طبیعی، بعضی از بزرگ ترین تمدن های تاریخ را نابود کردند؟

سقوط امپراتوری ها ویرانه های پمپی شهری که زیر خاکستر مدفون شد .



نابودی تمدن اَکَّد در عراق مرکزی دور و بر 4 هزار سال پیش، مدت ها است تاریخ دانان را گیج کرده است. محو همزمان پادشاهی مصر

بعد از ساخت اهرام بزرگ، و همین طور نابودی صدها شهر واقع در حوالی فلسطین، معماهایی از همین دست اند. در تصاویر ماهواره

ای که سال 2001 از جنوب عراق گرفته شد، یک گودال 3 کیلومتری تقریبا جدید دیده می شود که با توجه به ابعاد و عمرش، می تواند

نشان دهندة برخورد یک شهاب سنگ عظیم با قدرت تخریبی معادل صدها بمب هیدروژنی باشد . دور و بر 3600 سال پیش هم شهرها

و شهرک های ساخته شده بر روی جزیرة آتشفشانی ترا در دریای مدیترانه، با یک فوران آتشفشانی، یک شبه نابود شدند. عواقب این

اتفاق، ـ که یک سونامی عظیم را هم شامل می شد ـ نابودی تدریجی تمدن مینوسیان در کرت را رقم زد. بسیاری از محققان معتقدند

تمدن آتلانتیس، حدود 12 هزار سال پیش به پایان کار خودش رسید. این حرف اگر درست باشد، آتلانتیس را به معروف ترین فاجعة کل

تاریخ پیوند می دهد: طوفان نوح. شواهد سیل بنیان کنی که همة دنیا را درنوردید، در اساطیر و مذاهب بسیاری از تمدن ها و فرهنگ

های کهن ـ از مکزیک تا خاورمیانه و چین ـ وجود دارد. همة این نشانه ها می تواند روایتی از پایان آخرین عصر یخبندان، آب شدن ورقه ها

و کوه های عظیم یخ و افزایش 100 متری سطح آب دریاها در 10 هزار سال پیش باشد . مطالعات زمین شناسی نشان می دهد که

تحت تأثیر همین اتفاق، دریای مدیترانه به دریای سیاه متصل شد و بخش عظیمی از منطقه را زیر آب برد

nafas
01-05-2009, 22:53
ا ین مقاله در مورد مینروا است.

پالاس آتنا (مينروا)

پالاس تنها دختر زئوس بودهيچ مادري او را نزاده بود*.او پسر زئوس و ميتيس بوده است ولي پس از تولد زئوس او را خورد. زيرا به وي گفته بودند كه متيس پس از اين پسري خواهد آورد كه شهرياري را از زئوس خواهدگرفت.براي تولّد دوباره دختر زئوس ابه هفا استوس دستور داد تا سرش را با تبر بشكافد.او در حالي كه كاملا بزرگ بود و تمامي پيكرش را در زره پوشانده بود،از سر زئوس بيرون جست.در نخستين شرح حال وي در كتاب ايلياد،او را الهه اي كاملا شرير ،سنگدل و تند خوي و بيرحم جنگ معرّفي كرده اند ،امّا در جايي ديگر اين جنگجويي بدان خاطر است كه مي خواسته دولت و ميهن را از شر دشمنان برون مرزي حفظ كند.او قبل از هر چيزي الهه شهر بود ،پشتيبان و نگه دارنده زندگي متمدّن و صنايع دستي و كشاورزي ،و مخترع افسار بود ، و نخستين كسي كه اسب را رام كرد تا انسانها بتوانند بر آن سوار شوند.
او فرزند نور چشمي زئوس بود.زئوس نيزه سه سر خود و همچنين سلاح ويرانگرش را كه صاعقه يا آذرخش نام داشت با اطمينان خاطر تمام به دست وي مي داد.

آن كلمه اي كه اغلب با آن توصيف مي شود "رنگارين چشم" بودكه زماني نيز آن را به "درخشان چشم" ترجمه كرده اند.در اشعار دورانهاي بعدي او را به دانايي هوش و درايت و منطق و پارسايي ستوده اند.

nafas
01-05-2009, 22:55
نارسیس یانرگس/


جوان زیبایی بودکه لذتهای عشق راحقیرمیشمرد

نارسیس پسرزیبای خدای ((سفیز))خدای رودخانه والهه ای بنام ((ری ُ په))است به هنگام زادن او/پدرومادرش آینده اورااز((تیرزیاس ))جویاشدندواوجواب دادکه کودک عمرزیادی خواهدکرداگربه خودنگاه نکند چون نارسیس به سن رشد رسید محبوب ومعشوق عده کثیری ازدختران زیبا رووچندین الهه گردید .منتهی اوبه این خواسته ها وآرزوها توجهی نداشت .عاقبت اکو الهه یونان سخت دچار عشق اوشد ولی این الهه هم مانند دیگران موردبی اعتنایی قرارگرفت (ااکو)ازشدت نومیدی منزوری گشت وبه حدی ضعیف وناتوان شدکه ازاوجز ناله حزینی باقی نماند آنان که موردتحقیر وبی اعتنایی نارسیس قرارگرفته بودنند .تنبیه اوراازخدایان خواستارشدند .((نمیس ))ربه النوع انتقام الهی که گاهی جنایات راتنبیه میکرد وهرفردی که نظام دنیا را برهم میزد وتعادل جهانی رابه مخاطره می افکند ،اوبرای صیانت جهان این قبیل افراد را مورد موُاخذه وتقاص خدایان قرارمیداد /صدای تظلم عاشقان نارسیس راشنید ومقدمات راطوری فراهم کردکه نارسیس دریابد که دیگران از زیبایی اوچه میکشند .روزی بسیارگرم نارسیس دربازگشت ازشکارگاه /براثرکوفتگی وتشنگی به چشمه ای بس زلال رومی آورد تابنوشد وبیاساید هنگام نوشیدن آب / عکس چهره فریبای خویش را درآب صاف آیینه گون چشمه می بیند وبه زیبایی خود فریفته شده وعاشق خود میگردد .وبرای آغوش کشیدن وبوسیدن تصویر زیبای خود چندان خم شدکه درآب جهید اما جهیدن همان وغرق شدن ومردن همان / خدایان یونان به پاس زیبایی واین ناکامی /اورابه گلی به نام ((نارسیس ))یا((نرگس )) بدل نمودند که برلب آب روئیده وزیبایی خود رانظاره میکند وبه خود عشق می ورزد .البته در جای دیگر چیزی در مورد افتادن او در آب گفته نشده فقط گفته شده: نارسیس تشنه می شود و برای نوشیدن آب به کنار رود می رود. تصویر خود را در آب می بیند و از ترس اینکه مبادا خدشه ای به صورت انعکاس یافته ی او در آب ایجاد شود دست خود را درون آب نمی برد و سرانجام همانگونه که شیفته وار به تصویر خود می نگرد به تدریج از شدت تشنگی جان می سپرد و از محل مرگ او گل نرگس سر بر می آورد.

nafas
02-05-2009, 11:45
هرکول، یا هراکلس


، نام قهرمان اسطوره‌ای یونان و روم باستان فرزند خدای زئوس و آلکمنه است. برای تبدیل شدن به یکی از خدایان وادار شد که دوازده مرحله پر خطر را پشت سر بگذارد که به دوازده خان هرکول معروف است.

[[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ][

هرکول و شیر نیمان در بشقاب نقره‌ای قرن شش پیش از میلاد

nafas
03-05-2009, 10:26
مجسمه هاي خدايان يونان:10:

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

-مجسمه ای برهنه از قیصر امپراطور رومی - مجسمه زیبای دیانا با جامه بلند زنانه ابعاد واقعی
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
-مجسمه ” هبه ” که نام الله جوانی که ساقی خدایان بود - مجسمه نخستین امپراطور روم باستان : آوگوستوس اوکتاویانوس در ابعاد حقیقی



روردین ۱۳۸۸

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

- ” مجسمه رومی یونانی پسر و خار پایش ” - آپولو با سگ به شکار می رود! در موزه مجسمه ۱۰۸

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

- مجسمه دموستن سخنور یونانی اهل آتن ۸۰ - خداوند دیونسیوس <خداى شراب و میگسارى و زراعت) باکوس در موزه مجسمه ۵۵

nafas
03-05-2009, 10:32
فهرست شخصیت‌ها، مکان‌ها و رویدادهای افسانه‌ای یونان باستان
ضبط اسامی به فارسی در این فهرست براساس ضبط اسامی در تاریخ تمدن جلد دوم یونان باستان نویسنده: ویل دورانت، سرویراستار محمود مصاحب است.

آئروپه، (به یونانی: Αερόπη) دختر کاترئوس (پاشاه کرت).
آپولون، (به یونانی: Ἀπόλλων, Apóllōn; یا Ἀπέλλων, Apellōn)، خدای روشنایی (خورشید)، هنرها و پیشگویی در یونان باستان.
آپولو.
فویبوس
آتالانته، (به یونانی: Αταλάντη)، باکرهٔ شکارچی.
آتاماس، (به یونانی: Αθάμας)، پسر آیولوس.
آترئوس، (به یونانی: Ατρεύς)، پادشاه موکنای.
آتلانتیس، (به یونانی: Ἀτλαντὶς νῆσος)، جزیره‌ای افسانه‌ای در آن سوی ستون‌های هرکول در اقیانوس اطلس.
آتنه، (به یونانی: Άθηνά, Athēnâ, یا Ἀθήνη, Athénē) الههٔ نگهبان آتن در یونان باستان و ایزدبانوی خرد، فرزانگی و جنگ.
آتنا
آتیس، (به انگلیسی: Atys)، خدای حاصلخیزی.
آخایوس، (به یونانی: Ἀχαιοί, Akhaioi)، پسر کوتوس.
آخیلس، (به یونانی: Αχιλλεύς)، بزرگ‌ترین‌ پهلوان‌ یونانیان‌ در جنگ‌ تروا.
آخیلئوس
آشیل
آخرون، (به یونانی: Αχέρων)، رودی در جهان زیر زمین.
آدراستوس، (به انگلیسی: Adrastus)، پسر تالائوس‌ و لوسیماخه‌.
آدمتوس، (به یونانی: æd 'mi: təs), پادشاه فرای.
آدونیس، (به انگلیسی: Adonis)، نماد طبیعت و تجدید حیات سالانهٔ آن.
آرتمیس، (به یونانی: Ἄρτεμις), الهه‌ٰٔ باکره‌ٔ‌ شکار و تیر و کمان‌.
دیانا،
آرگو، کشتی یاسون.
آرگوس، (به یونانی: Άργος), جانور بزرگی که چشمان بسیاری در بدن داشت.
آرگوس صدچشم،
آرگونوت‌ها، (به یونانی: Αργοναύται)، گروه پهلوانان همراه یاسون.
آریادنه، (به انگلیسی: Ariadne)، دختر مینوس (پادشاه کرت).
آریون، (به انگلیسی: Arion)، نوازنده‌ی‌ افسانه‌ای‌ یونان‌‌.
آستارته، (به انگلیسی: Astarte)،الههٔ باروری و زیبایی.
آستواناکس، (به یونانی: Ἀστυάναξ)، پسر کوچک هکتور و آندروماخه.
آسکالافوس، (به انگلیسی: Ascalaphus)، پسر آخرون.
آسکلپیوس، (به یونانی: Ἀσκληπιός)،خدای پزشکی و درمان.
آفرودیته، (به یونانی: Αφροδίτη)، خدای عشق.
آکونتیوس، (به انگلیسی: Acontius)، جوانی فقیر و عاشق کودیپه.
آگاممنون، (به یونانی: Ἀγαμέμνων)، رهبر یونانیان در جنگ تروا.
آگاوه، (به انگلیسی: Agave)، دختر کادموس و هارمونیا.
آلکستیس، (به انگلیسی: Alcestis)،دختر پلیاس‌‌ و آناکسیبیا‌.
آلکمنه، (به انگلیسی: Alcmena)، دختر آلکتروئون و آناکسو.
آلکینوئوس، (به انگلیسی: Alcinous)، پادشاه فایاکی‌ها.
آمازون‌ها، (به یونانی: Αμαζόνες) ، قبیله‌ای از زنان جنگ‌جو.
آمفیتروئون، (به انگلیسی: Amphitryon)، پسر آلکایوس و شوهر آلکمنه.
آمفیون، (به انگلیسی: Amphion)، پسر زئوس‌‌ و آنتیوپه‌.
آمون، (به انگلیسی: Amon)،از خدایان مصر قدیم.
آنتایوس، (به انگلیسی: Antaeus)، غول‌ لیبوا.
آنتیگونه، (به یونانی: Αντιγόνη)، دختر اودیپ و یوکاسته.
آنتیوپه (۱)، (به انگلیسی: Antiope)، ملکهٔ آمازون‌ها.
آنتیوپه (مادر آمفیون)، (به انگلیسی: Antiope)، دختر نوکتئوس ‌.
آنخیسس، (به انگلیسی: Anchises)، پسر کاپوس ‌.
آندروماخه، (به یونانی: Ανδρομαχη)، همسر هکتور.
آندرومده، (به یونانی: Ανδρομέδη)، دختر کفئوس و کاسیوپه.
آوگیاس، (به یونانی: Αυγείας)، پادشاه الیس.‌
آیاس، (به یونانی: Αυγείας)، پسر تلامون و پریبویا.
آیتس، (به یونانی: Αἰήτης)، پادشاه کولخیس.
آیتلیوس، (به انگلیسی: Aethlius)، پسر زئوس‌‌ (یا آیولوس‌) و پروتوگنیا‌.
آیسون، (به انگلیسی: Aethlius)، پسر کرتئوس‌‌ و تورو.
آیگئوس، (به یونانی: Aéγeús)، پادشاه آتن.
آیگیستوس، (به انگلیسی: Aegisthus)، پسر توئستس‌‌ از دختر خودش‌ پلوپیا‌.
آینیاس، (به یونانی: Αινείας, Aineías)، از قهرمانان تروا‌.
آیولوس، (به یونانی: Αἴολος)، پادشاه جزیرهٔ شناور آیولیا.

ائوترپه، (به انگلیسی: Euterpe)، موز نی‌نواز.
ائوروپه، (به یونانی: Ευρώπη)، دختر آگنور و تلفاسا.
ائورودیکه،(به یونانی: Ευρυδίκη)، زن‌ اورفئوس‌.
ائوروس، (به انگلیسی: Eurus)، فرزند آسترایوس‌‌ و ائوس‌ (خدایان‌ آسمان‌).
ائوروستئوس، (به انگلیسی: Eurystheus)، پسر ستنلوس‌‌ و نیکیپه‌‌.
ائورونومه، (به انگلیسی: Eurynome)، دختر اوکئانوس‌‌ و تتوس‌‌.
ائوفروبوس، (به انگلیسی: Euphorbus)، پسر پانتوئوس‌‌.
ائومایوس، (به انگلیسی: Eumaeus)، خوک‌چران‌ وفادار اودوسئوس‌‌.
ائومنیدس، (به یونانی: Ερινύες)، الاهگان انتقام.
ارینوئس،
ابوالهول، (به انگلیسی: Sphinx)،هیولای‌ بالدار با سر زن‌ و بدن‌ شیر.
سفینکس،
اپیگون‌ها، (به یونانی: Ἐπίγονοι)، پسران‌ مخالفان هفت‌گانهٔ تب‌.
اپیگونوی
اپیمتئوس، (به یونانی: Ανδρομαχη)، پسر یاپتوس‌ و کلومنه‌.
اتئوکلس، (به انگلیسی: Eteocles)، پسر اودیپ‌ و یوکاسته‌.
اخو، (به یونانی: Ἠχώ)،از الاهگان‌ کوه‌ هلیکون‌ و مظهر پژواک.
آخیلس، (به یونانی: Άχιλλεύς)بزرگترین پهلوان یونانیان در جنگ تروا.
اراتو، (به انگلیسی: Erato)، موز غزل‌ و ترانه‌.
اربوس، (به یونانی: Έρεβος)، تاریکی‌.
ارختئوس، (به انگلیسی: Erechtheus)، پادشاه‌ افسانه‌ای‌ آتن‌.
اروس، (به یونانی: Ἔρως)، خدای‌ عشق‌.
اریس، (به یونانی: Έρις)، الهه‌ٔ نفاق‌ و کشمکش‌.
اطلس، (به یونانی: Ἄτλας)، پسر یاپتوس‌ و کلومنه‌.
الکترا، (به انگلیسی: Electra)، دختر آگاممنون‌ و کلوتایمنسترا.
الوسیون (به یونانی: Ἠλύσια πεδία)، سرزمین مردگان جاوید.
کشتزار الوسیون
جزایر خجستگان
اندومیون، (به انگلیسی: Endymion)، بنیانگذار الیس.
اودیسئوس، (به یونانی: Ὀδυσσεύς)، از قهرمانان یونان در جنگ تروا و مبتکر اسب چوبی.
اودوسئوس
اولیس
اودیپ، (به یونانی: Οἰδίπους)، یگانه‌ پسر لایوس‌ و یوکاسته‌.
اویدیپوس
اورانوس، (به یونانی: Οὐρανός)، خدای آسمان‌ها.
اورانیا، (به یونانی: Ουρανία)، موز نجوم‌.
اورستس، (به یونانی: Ὀρέστης)، پسر آگاممنون‌ و کلوتایمنترا.
اورفئوس، (به یونانی: Ορφεύς;)، پسر اویگاروس‌ و کالیوپه‌.
اورفه،
اوزیریس، (به یونانی: Usiris)، خدای جهان زیر زمین در دین مصر باستان.
اوکئانوس، (به یونانی: Ωκεανός)، خدای‌ اقیانوسها.
اقیانوس،
اوکئانیدها، (به انگلیسی: Oceanids)، دختران‌ اوکئانوس‌ و تتوس‌.
اولمپیان، خدایانی که در المپ ماوا داشتند.
دوازده خدای المپ‌نشین
خدایان المپی
اونیروس، (به انگلیسی: Oneiros)، الههٔ رویا در دین یونان باستان.
اوینئوس، (به انگلیسی: Oeneus)، شاه کالودون.
اوینومائوس،پسر آرس و هارپنا.
ایریس، (به یونانی: Ανδρομαχη)، حامل پیام خدایان.
ایسماروس، (به یونانی: Ἴσμαρος)، ناحیه‌ای در یونان باستان.
ایسمنه، (به انگلیسی: Ismene)، دختر اویپ و یوکاسته.
ایسمن،
ایسیس، (به انگلیسی: Isis)، الههٔ طبیعت در مصر باستان.
ایزیس،
ایفیگنیا، (به یونانی: Ανδρομαχη)، دختر بزرگ آگاممنون و کلوتایمنسترا.
ایفیژنی،
ایکاروس، (به یونانی: Ἴκαρος)، پسر دایدالوس.
ایکمالیوس، (به انگلیسی: icmalius)، صنعت‌گری که ایوان پنلوپه را ساخت.
ایلوس، (به انگلیسی: Ilus)، بنیان‌گذار شهر ایلیون (تروا).
ایلیتویا، (به انگلیسی: Eileithyia)، الههٔ وضع حمل در یونان باستان.

باکخوس
باکوس
بریسئیس
بلروفون
بلروفونتس
بندیس
بورئاس

پاتروکلوس
پاریس
پاسیفائه
پالاس
پان
پاناکیا
پاندورا
پرسئوس
پرسفونه
پروکروستس
پرومتئوس، (به یونانی: Προμηθεύς). یکی از تیتان‌ها؛ پسر یاپتوس و کلومنه (یا تمیس).
پرومته
پرویتوس
پریاپوس
پریاموس
پگاسوس
پلئوس
پلوتوس
پلوپس
پلیاس
پنتئوس
پنلوپه
پوتون
پوسیدون
نپتون
نپتونوس
پورها
پوگمالیون
پولادس
پولودوروس (۱)
پولودوروس (۲)
پولوفموس
پولوکس
پولودئوکس
کاستور
پولوکسنا
پولومنستور
پولومنیا
پولونیکس
پیریتوس

تارتاروس
تالتوبیوس
تالیا
تایفون
تاموریس
تاناتوس
تانتالوس
تئیریاس
تتیس
ترپسیخوره
ترسیتس
تروا جنگ
تروس
ترویلئوس
تریپتولموس
تسئوس
تسپیوس
تلامون
تلماخوس
تمنوس
تموز
تمیس
توئستس
توخه
توندارئوس
تیتانها

جنگ تروا

خائوس
خاروبدیس
خارون
خاریتس
الاهگان رحمت
خروسئیس
خروسس

داردانوس
دافنیس
دانائوس
دئوکالیون
دایدالوس
دمتر
دمودوکوس
دوروس
دولون
دیانیرا
دیدو
دیرکه
دیکه
دیومدس (۱)
دیومدس (۲)
دیونوسوس
دیونه

رئا
رئاکوبله
رادامانتوس
ریتا

زاگرئوس
زئوس
زتوس
زفوروس

سابازیوس
ساتیرها
ساتورها
سپرخئوس
ستنلوس
ستوکس
ستومفالوسی
سراپیس
سکولا
سلنه
سمله
سیرنها
سیکلوپها
کوکلوپس‌ها
سیلنوس
سیلنوس‌ها

عشتر
ایشتار

فاونوس
فاونها
فایاکیا
فایاکس
فایتون
فائتون
فایدرا
فریکسوس
فویبه
فیلوکتتس

قنطروس
کنتاورها

کادموس
کاساندرا
کالوپسو
کالیوپه
کرئون (۱)
کرئون (۲)
کرس
کرها
کرونوس
کسوتوس
ککروپس
کلوتایمنسترا
کلیو
کوبله
کودروس
کودیپه
کورونیس
کیرکه

گانومده
گایا
گراس
گروئون

لئاندر
لیاندروس
لالوداماس
لائودیکه
لائوکوئون
لائومدون
لابداکوس
لاپیتها
لایوس
لتو
لته
لدا
لوتوفاگسی
لوطس خوران
لوکائون
لیاندروس
لینوس

مارسواس، فلوت‌نوازی که بر سر رقابت با آپولون کشته شد.
متیس، دختر اوکئانوس و تتوس.
مخالفان هفت‌گانهٔ تب، هفت قهرمان که شهر تب را محاصره کردند.
مدیا، دختر آیتس و ایدویا.
مدئا
مدوسا
مریخ
مارس
آرس
مریونوس
مگارا
ملئاگر
ملئاگروس
ملپومنه
منلائوس
منموسونه
مورتیلوس
موزها
موسای
موسایوس
مویرای
الاهگان سرنوشت
مینوتاوروس
مینوس

نارکیسوس، پسر کفسیوس و لیریوپه.
نئوپتولموس، پسر اخیلس و دیدامیا.
ناوسیکائا، دختر آلکینوئوس.
نایادها، پریان رودها و چشمه‌ها و آب‌ها.
نایاس‌ها
نرئیدها، پریان دریا.
نستور، شاه پولوس.
نمسیس، الههٔ نیک و بد.
نوتوس، باد جنوب.
نیکه، الههٔ پیروزی.
نیوبه، دختر فورونوس.

ولخانوس
ونوس

هادس، خدای جهان زیر زمین.
پلوتون
پلوتو
هالیاس
هایمون
هبه، الههٔ جوانی.
هرا،ملکهٔ آسمان‌ها.
هراکلس، پسر زئوس و آلکمنه.
هراکلیدای، فرزندان هراکلس.
هرمافرودیته، پسر هرمس و آفرودیته.
هرمس، خدای باروری و حامی مسافران و دزدان.
هسپریدس، پری‌های محافظ سیب‌های زرین هرا.
هستیا، پسر زئوس و هرا.
وستا
هفایستوس، پسر زئوس و هرا.
وولکانوس
هکابه، (به یونانی: Εκάβη)، (به انگلیسی: Hekabe)، دختر دوماس و متوپه.
هکوبا،(به انگلیسی: Hecuba)
هکاته، از الاهگان زیر زمین.
هکتور، رهبر نیروهای تروا.
هلنوس، پسر پریاموس و هکابه.
هلن، پسر بزرگ دئوکالیون و پورها.
هلنه، دختر زئوس و لدا، زیباترین دختر روی زمین.
هلیوس، خدای خورشید.
هله، دختر آتاماس.
هوپنوس، خداوند خواب.
هورای، دختران زئوس و تمیس.
هوگیایا، الههٔ تندرستی.
هورای
ساعت‌ها
هولاس، تئوداماس و منودیکه.
هولوس، سرکردهٔ هراکلیدای.
هومنئوس، الههٔ ازدواج.
هیپودامیا (1)
هیپودامیا (۲)
هیپولوتس، پسر تسئوس و هیپولوته.
هپیومنس، رهبر آرگونات‌ها.

یاسون، رهبر آرگونوت‌ها.
یاکخوس
یو، دختر ایناخوس و ملیا.
یوپیتر
ژوپیتر
یوکاسته
یولا، دختر ائوروتوس.
یولائوس، پسر ایفیکلس و آتومدوسا.
یون، پسر کسوتوس و کرئوسا.

nafas
21-01-2011, 10:25
شمار خدایان دریا و آب در اساطیر یونان و روم به هشت تن می رسد:

پوزئیدون(نپتون)
فرمانروا و خداوندگار دریا(دریای مدیترانه)و دریای آرام(دریای اوکسین که اکنون دریای سیاه نام دارد)البته رودخانه های زیرزمینی نیز به او تعلق داشت.

اوسه آن(اقیانوس)
که خدایی تیتانی بود،بر رودخانه ای به نام اوسه آن حکم میراند که بزرگ بود و زمین را دور می زد.تتیس که او نیز تیتان بود ،همسر او بود.اوسه آنید ها که پریان دریایی ساکن این رودخانه بزرگ بودند،دختران آن دو بودند و خدایان همه رودهای دنیا پسرانشان.

پونتوس
که دریای ژرف معنی می دهد پسر مادر زمین و پدر نرئوس یا نروس بود.او از خدایان دریایی بود که به حرمتی که می دید سزاوار نبود

نرئوس(نروس)
«پیرمرد دریا» نیز خوانده می شوند و به نوشته هزیود”خدایی مورد اعتماد و نجیب است که عادلانه می اندیشد و افکار دوستانه در سر دارد و هیچ وقت دروغ نمی گوید.” دوریس،دختر اوسه آن همسر او بود .آنها پنجاه دختر داشتند که همه پریان یا حوریان دریایی بودند و به واسطه نام پدرشان آنها را “نرئید” می نامیدند،یکی از آنان،به نام تتیس مادر آکلیس(آشیل)بود.آمفیترید،هم ر پوزئیدون،یکی از آن دختران بود.

تریتون
شیپورچی دریا بود.شیپورش یک گوش ماهی خیلی بزرگ بود.او پسر پوزئیدون و آمفیترید بود.

پروتئوس
زمانی او را پسر پوزئیدون دانسته اند و زمانی ملازم و همنشین وی .او هم از قدرت پیشگویی برخوردار بود و هم از قدرت تغییر شکل در هر زمان که اراده می کرد

نایادها
نایادها پریان یا نیمف هایی بودند که در شهر ها و چشمه ها می زیستند.

لوکوتئا(لوکوته)
لوکوتئا و پسرش پالمون که زمانی انسان بودند ،مثل گلوکوس به خداوندان آب بدل شدند،امّا این سه خداوند از اهمّیّت چندانی برخوردار نبودند.

Haj_Amoo
21-01-2011, 19:29
امیدوارم دخالت در کار زننده‏ی تاپیک نباشه!!


هرمس


هرمس، خدای باد، پسر زئوس و مائیا، فرشته‏ی باران بود. او را به سیمای جوان بسیار زیبایی مجسم می‏کردند که چابک‏دست بود، پاپوش‏هایی بر پا داشت که پاشنه‏های آن بال داشت و گاهی جامه‏ی چوپانان و گاهی جامه‏ی مسافران دربرداشت. خدای بسیار زبردستی بود که کارهای گوناگون از او ساخته بود.
پیام‏آور زئوس بود، از آسمان به زمین می‏رفت و پیام‏های او را می‏برد و خدایان را به انجمن می‏خواند. چون پیک خدایان بود، بیشتر او را با کلاهی که لبه‏ی پهن داشت، مجسم می‏کردند، پای‏افزارهای ساقه‏بلند می‏پوشید و بالاپوشی داشت که به عقب انداخته بود. در دست وی چوب‏دستی بود به نام سریسه که چوبی سحرانگیز بود و با آن می‏توانست مردم را خواب کند، بیدار کند یا مسخ کند.
وی را خدای سخن‏وری و اختراع‏های ظریف می‏دانستند، نیز خدای فصاحت و خط و دانش‏ها بود. از آن گذشته خدای کشتی‏رانی و راه‏ها و بازرگانی بود. علاماتی که بر سر چهارراه‏ها برای راهنمایی گذاشته بودند، بیشتر در بالای آن‏ها سه یا چهار سر هرمس بود.
خدای گله‏ها و چوپانان نیز بود، مخصوصا پشتیبان چهارپایان کوچک که در کوهساران می‏چریدند و مخصوصا بز و گوسفند بود. بیشتر او را به سیمای کسی مجسم می‏کردند که بر روی بز نری نشسته یا غوچی رو بر روی دوش خود جا داده است.
وی را نیز خدای سفیدبختی، چیزهای یافته، قمار و پشک‏اندازی می‏دانستند و نیز خدای تندرستی و خدای رویاها بود و می‏گفتند که چوبک زرینی به دست دارد و ارواح را به دوزخ می‏برد، به همین جهت او را پسیکوپمپ یعنی راهنمای ارواح لقت داده بودند. خدای موسیقی هم بود و وی را مخترع نی و چنگ می‏دانستند، در ضمن وی را دزدی زبردست و به همین جهت خدای دزدان می‏دانستند.
می‏گفتند مادرش، مایا وی را در غاری در بالای کوه سلین در آرکادی به جهان آورده است. همین که به جهان آمد، این کودک گریخت و به آن‏سوی یونان به کوه اولمپ رفت. در آنحا گاوانی که شاخ زرین داشتند و از آن فوبوس بودند، می‏چریدند. همرس پنجاه سر از آن‏ها ربود و آن‏ها را از عقب برد برای اینکه پی آنها را نگیرند. آن‏ها را در غاری ژرف در کنار رود آلفه پنهان کرد و به کوه سیلن بازگشت. چون فوبوس در پی گاوان خود به راه افتاد و این دزد را در غار مادرش به غفلت گرفت، او را در بغل گرفت و پیش زئوس برد و زئوس پس از آن که از زبردستی او خندان شد، به او فرمود فوبوس را به جایی که گاوان را در آن پنهان کرده بود، ببرد.
روزی هرمس در جوانی در برابر غار خود، سنگ‏پشتی را دید که گیاه گل‏کرده‏ای را می‏چرید، آن را برداشت، پیکرش را بیرون کشید و لاک آن را تهی کرد. سپس ساقه‏های نی را برید، آن‏ها را آن لاک جای داد، پوست گاوی گرداگرد آن جای گسترد، خرکی روی آن گذاشت و زه‏هایی از روده‏ی میش بر آن جا داد. نخستین چنگ بدین‏گونه ساخته شد.
می‏گفتند را آتش افروختن را نیز هرمس پیدا کرده بود و یک گره از چوب خرزهره را در یک پاره چوب گردانده و از آن آتش براورده بود.
گاهی هرمس را با کادوسه مجسم می‏کردند که چوبی بود که گردادگرد آن دو مار به هم پیچیده بودند. اما این روش برای نشان دادن او تنها در ایتالیا معمول شد.

ایلیاد، سعید نفیسی، دنیای کتاب، چاپ اول، 1383؛ صص 579-599 (برگرفته از ضمیمه‏ی مترجم)

Haj_Amoo
22-01-2011, 17:31
درود!

ممنون میشم اگه کسی زحمتی بکشه و اسطوره‏ی آفرینش توی اسطوره‏شناسی یونان رو برام اینجا بزاره! (مشخصن منظورم اسطوره‏ی خلق جهان هست نه داستان اورانوس و کرونوس و تایتان و زئوس و .... !!!)

nafas
23-01-2011, 20:32
آفرینش جهان و انسان

نخست هرج و مرج بود,گودال پهناور غیر قابل اندازه گیری,

متلاطم چون دریا،تیره،بی کران،بیابان گونه و وحشی

این شعر را میلتون سروده است،اما دقیقا بیانگر آن چیزی است که یونانیها می پنداشتند بنیان سر آغاز یا پیدایش اشیا بوده است.دیربازی پیش از پدیدار شدن خدایان،یعنی در گذشته ای غبار آلوده و اعصار غیر قابل شمارش کهن،یک هرج و مرج ناشناخته و مبهم که با سیاهی ژرف و شکست ناپذیر در آمیخته شده بود،وجود داشت.سرانجام،و بی آنکه کسی بتواند توضیح دهد،دو کودک از بطن یک چنین نیستیِ بی شکل و چهره زاده شدند.شب فرزند هرج و مرج،و همچنین اربوس است که ژرفای بی انتهایی است که مرگ در آن زندگی می کند.در سراسر دنیای هستی هیچ چیز دیگری وجود نداشت:همه سیاهی،خلأ،سکوت و بینهایت بود.

و پس از آن شگفت ترین شگفتیها فرا رسید.از درون این آشفتگی این خلأ بی انتها و بیکران بهترین چیزها،به شیوه ای اسرار آمیز زاده شد و هستی یافت.نمایشنامه نویس بزرگ یعنی شاعر طنز پردازی به نام آریستوفانس،آمدن یا هستی یافتنِ آن را این گونه به تصویر می کشد:

…شب سیه بال

در دامن اربوس تیره و ژرف

تخمی باد آورده بنهاد و چون فصلها گذشت

عشق بیرون جهید که مورد نظر بود،درخشان

با بالهای زرّین.

عشق از تاریکی و از مرگ زاده شد و با زاده شدن آن،نظم و زیبایی نابود کردن هرج و مرج و آشفتگی را کور را آغاز کرد.عشق روشنی و همپای آن یعنی روز روشن را آفرید

آفرینش زمین رویدادی بود که پس از آن به وقوع پیوست،اما این رویداد نیز به توصیف در نیامده است و فقط به وقوع پیوسته است و بس .طبیعی است که با آمدن عشق و روشنایی زمین هم باید پدیدار می شد.هزیود شاعر ،نخستین یونانی است که کوشیده است توضیح بدهد اوضاع چگونه بوده است،چنین نوشته است:

…زمین زیبا نمودار شد

پهناور سینه که بنیانی استوار است

برای تمامی اشیا و زمین خوب نخست

آسمان پرستاره را زاد براب ربا خود

تا جوانب خود را با آن بپوشاند و همیشه

خانه ای باشد برای خدایان خجسته بخت

در این تصورات و پندارهایی که درباره ادوار باستان ابراز شده است،هیچ تلاشی به عمل نیامده است تا بین مکانها و اشخاص تمایزی به وجود آید.زمین جایی سفت و سخت بود و در عین حال شخصیتی مبهم.آسمان طاقی بلند و آبی رنگ بود بالای سر اما گاهی مانند انسانها رفتار می کرد. این جها به نظر آدمیانی که این داستانها را می گفتند،صاحب همان جان و زندگی بود که در بشر وجود داشت. آدمها اشخاص منفردی بودند، بنابراین به سه چیزی که نشان آشکار در زندگی خود داشت و هرچیزی که حرکت می کرد و دگرگون می شد- مثل زمین در زمستان و تابستانیا آسمان با آن ستاره های سیّارش یا دریای متلاطم و غیره- شخصیت می بخشیدند.البته این شخصیت مبهم بود:چیزی مبهم و گسترده و بزرگ که با حرکت خود دگرگونی می آفرید،و بر همین بنیان زنده بود.

اما هنگامی که داستان سرایان نخستین از آمدن عشق و روشنایی یا نور سخن به میان آورده اند،صحنه را برای پدیدار یا آفریده شدن نوع بشر آماده می کردند و می کوشیدند تجسّم و شخصیت دهی به اشیاءرا دقیقتر انجام بدهند.آنها شکل یا چهره کاملا آشکاری به نیروهای طبیعت می دادند.آنها نیروها را پیشرو یا مبشّر ظهور بشر می دانستند و در نتیجه به آنها شخصیتی بارز تر از زمین و آسمان می بخشیدند.به علاوهآنها را از هر لحاظ و جنبه مثل بشر نشان می دادند مثلاً راه رفتن ،خوردن که البتهآسمان و زمین چنین نمی کردند این دو یعنی زمین و آسمان،کاملا جدا بودند.زنده بودن آنها فقط ویژه خودشان بود.

فرزندان مادر زمین و پدر آسمان(گایا و اورانوس)نخستین موجوداتی بودندکه آثار زندگی در آنها پیدا بود.آنها هیولا بودند.همانگونه که ما معتقدیم زمین زمانی جایگاه موجودات غول پیکر عجیبی بوده است،یونانیها هم چنین عقیده ای داشته اند.البته آنها را موجوداتی مانند مارمولکها،سوسمار ها و ماموت ها نمی پنداشتند،بلکه به نظر آنها موجوداتی شبیه انسان ولی در عین حال غیر انسانی بودند.آنها از قدرتی مثل قدرت تکان دهنده و لرزاننده و ویران کننده زلزله،طوفان،و آتشفشان برخوردار بودند.در داستانهایی که درباره شان گفته اند واقعا زنده نیستند،بلکه به دنیایی تعلق داردند که هنوز هیچ اثری از زندگی در آن راه نیافته است،فقط نیروهایی عظیم و فوق العاده نیرومند و غیر قابل مهاری هستند که کوه را از جای می کنند و دریاها را از آب خالی می کنند.ظاهرا یونانیها نیز چنین احساس یا برداشتی در داستانهایشان ابراز داشته اند و هرچند که آنها آن موجودات را موجوداتی زنده نشان می دهندولی شکل و صورت ویژه ای که برای آدمیان آشنا باشد به آنها نمی دهند.

سه تن از آن موجودات که فوق العاده غول پیکر و نیرومند هم بوده اند،هر یک صد دست و پنجاه سر داشته اند.این سه را سیکلوپ می نامیدند،یعنی “چرخ چشم”،زیرا هر یک فقط یک چشم خیلی بزرگ،به بزرگی و گردی یک چرخ،داشت که در وسط پیشانی اش قرار گرفته بود.پس از آنها تیتان ها آمدند.شمارشان زیاد بود و از نظر قد و قواره و نیرو کمتر از سیکلوپ ها نبودند،امّا به اندازه سیکلوپ ها ویرانگر محض نبودند.شماری از آنها حتی نیکو کار و گشاده دست هم بودند.در واقع یکی از آنها پس از آفرینش انسان آدمیان را از نابودی نجات داد.

طبیعی است این موجودات هراس انگیز را می توان فرزنداند مادر زمین پنداشت،و زمین ،آنگاه که هنوز جوان بوده است آنها را از ژرفای تاریک خود بیرون داده بود.امّا شگفت انگیز اینکه آنها فرزندان آسمان نیز بوده اند.البته یونانیها چنین می گفتند و آسمان را پدری بینوا معرفی می کردند.آسمان از موجوداتی که یکصد دست و پپنجاه سر داشتند ،هرچند که پسران خودش بوده اند،متنفر بود و هرگاه که یکی از آنها زاده می شد او را در دل زمین در جایی اسرار آمیز در دل زمین پنهان می کرد.سیکلوپ ها و تیتان ها را یک جا رها کرد و چون زمین از رفتار ناهنجار و خشونت آمیز دیگر فرزندانش خشمگین می شد از آنها یاری می خواست.فقط یکی از آنها،که تیتانی به نام کرونوس بود به اندازه کافی گستاخ و دلیر بود.او به کمین نشست تا پدر بیاید و او را به شدت زخمی کرد.غولان یا ژیان ها که نژاد چهارم هیولاها بودند از خون همین کرونوس زاده شدند.اِرینی ها یا فوری ها هم از همین خون کرونوس زاده شدند.کار آنان تعقیب و به کیفر رساندن گنهکاران بود.آنان را “رهروان تاریکی” می نامیدند و شکل و شمایل هراس انگیزی داستند،مارهای غلتان و پیچان موی سرشان بود و از چشمهاتیشان قطره های خون می چکید.هیولاهای دیگر سر انجام از زمین رانده شدند البته به غیر از ارینی ها.مادام که بدی و گناه در جهان بود ارینی ها را نمی شد طرد کرد.

کرونوس که رومیها او را ساتورن می نامیدند از آن هنگام تا ادوار و اعصار بیشمار همراه خواهر و ملکه اش رئا (اوپس)،فرمانروای جهان بود.یرانجام یکی از پسرانش یعنی فرمانروای آینده آسمانها و زمین،که یونانیها او را زئوس و اقوام لاتین او را ژوپیتر یا جوپیتر نامیده اند،بر ضد او شورید.البته او حق داشت تا چنین کند زیرا کرونوس شنیده بود که سرنوشت خواسته است یکی از فرزندانش او را از فرمانروایی به زیر آْورد،به همین دلیل تصمیم گرفته بود پس از به دنیا آمدن هرکدام برخلاف خواسته سرنوشت آنها را بخورد.امّا زمانی که رئا زئوس را،که ششمین فرزند بود زایید،موفق شد او را به جزیره کرت بفرستد و در این هنگام سنگ بزرگی را در قنداق پیچید و به شوهر داد.او نیز به تصور اینکه کودک نوزاد است او را همانگونه که عهد کرده بود بلعید.بعد ها،وقتی که زئوس به کمک مادر بزرگش زمین ،پدر را ناگزیر ساخت آن سنگ و پنج برادر که بلعیده بود را پس بدهد،و آن سنگ را در معبد دِفی گذاشت تا اینکه هزاران سال بعد مسافری یا رهروی به نام پاسیناس گزارش داد که آن را حدود ۱۸۰ پس از میلاد مسیح دیده است:”سنگی نه چندان بزرگ که کاهنان هر روز آن را با روغن چرب می کنند”

جنگ خونینی بین کرونوس که برادران تیتانی اش به او یاری می دادند،و زئوس و پنج برادر و خواهرش در گرفت،جنگی که دنیا را به ویرانی کشید:

صدایی مخوف دریای بیکران را به هم ریخت.

تمامی دنیا صدایی رسا از دل بر کشید.

آسمانپهناور لرزان،نالید.

اولمپ بلند زیر گامهای شتابان

خدایان فنا ناپذیر چرخید

و ارز بر گرده تارتاروس سیاه افتاد.

تیتان ها مغلوب شدند،از یک سو به این دلیل که زئوس دو صد هیولایی که در بند بودند را رهانید و آنها با سلاح های خوفناکشان برای او جنگیدند-با صاعقه،رعد و زلزله-و نیز بدان سبب که یکی از پسران یاپتوس تیتانی که پرومتئوس(پرومته) نام داشت و دانا و با تدبیر بود به یاری زئوس برخاست.

زئوس دشمنان شکست خورده را به شدید ترین و وحشت انگیز ترین شکل کیفر داد.او آنها را:

با زنجیر های گران در سرزمین پهناور

به ژرفایی به بلندی بین آسمان و زمین

به بند کشید،زیرا تارتاروس در همین ژرفاست.

نُه روز و نُه شب یک سندان برنزی باید فرو افتد

تا در دهمین روز از آسمان به زمین برسد

و بعد باز هم نُه روز و نُه شب بیاد فرو افتد

تا به تارتاروس بی آزرم برسد

اطلس برادر پرومتئوس سرنوشتی شوم تر از این داشت.او نیز محکوم شده بود:

تا ابد کشد بر پشت خویش

سنگینی کشنده دنیای کوبنده

و طاق بلند آسمان را

بر شانه هایش،آن ستون بزرگ

که آسمانها و زمین را جدا می کند

باری که بر دوش کشیدنش هیچ آسان نیست.

اطلس با حمل این بار گران در جایی می ایستد که در پرده ابرها و در تاریکی پوشیده شده است،یعنی جایی که شب و روز به هم نزدیک می شوند و به هم درود می فرستند.خانه درون آن هیچ وقت شب و روز را با هم در خود جای نمی دهد،بلکه همیشه فقط یکی راعکه چون از آنجا می رود به دیدار زمین می رود،و آن دیگری که در خانه می ماند انتظار می کشد تا نوبت رفتن او به آنجا هم فرا رسد،یکی با روشنایی فراگیرش به ساکنان زمین نور و روشنایی می بخشد و آن دیگری “خواب” را که برادر مرگ است در دستهای خود نگه می دارد.

حتی پس از آنکه تیتان ها شکست خوردند و منکوب شدند،زئوس هنوز به پیروزی کامل دست نیافته بود.زمین آخرین و وحشتناکترین فرزندش را که موجودی هراس انگیز تر از فرزندان دیگرش بود به دنیا آورد.اسم او تیفون بود:

هیولایی آتشین با یکصد سر

که بر ضد تمامی خدایان برخاست

مرگ نفیر کشان از دهانش بیرون می جهید

و آتشی شعله ور از درون چشمهایش

اما در این هنگام زئوس رعد و آذرخش را به زیر فرمان خویش آورده بود.آنها به سلاح های او تبدیل شده بودند و به غیر او هیچ کس نمی توانست از آنها استفاده کند.او تیفون را با:

آذرخش که هیچگاه نمی خوابد

با رعد آتشین نفس‌‌‌[زد]

آتش در ژرفای دلش شعله ور شد

نیرویش به خاکستر بدل شد

و اکنون بیهوده بر زمین افتاده است

در کنار آتنا که زمانی از درون آن

رودخانه های آتش بیرون می آیند و

دشتهای هموار سیسیل را که

میوه می دهند با دهان

آتشین خود ویران می کنند.

و این خشم تیفون است که تیرهای

آتشین او به هوا می جهند

‌‌باز هم اندکی بعد،یک بار دیگر تلاشهایی به عمل آمد تا زئوس را از تخت فرمانروایی به زیر آورند:غولان یا ژیان ها سر به شورش بر آوردند.امّا در این هنگام خدایان خیلی نیرومند شده بودند و حتی هرکول توانا که پسر زئوس بود،به یاری آنها آمد.غولان شکست خوردند و تارومار شدند و همه به تارتاروس پیوستند،و پیروزی سپاه نور و روشنی الهی و آسمانی بر نیروی پلید و اهریمنی زمینی تکمیل شد.از آن پس زئوس و برادران و خواهرانش به فرمانروایان بلامنازع جهان تبدیل شدند.

انسان هنوز هم به وجود نیامده بود امّا دنیا که اکنون از وجود هیولاها زدوده شده بود،برای زاده و آفریده شدن بشر کاملا آماده بود.جهان اکنون جایی شده بود که آدمیان می توانستند آسوده خاطر و ایمن،بدون ترس از پدیدار شدن ناگهانی یک تیتان یا غول در آن زندگی کنند.اعتقاد بر این بود که دنیا یک صفحه گرد یا مدوّر است که دریا البته به گفته یونانیان (که منظورشان دریای مدیترانه بود)یا به قول ما دریای سیاه آن را به دو نیم کرده است(یونانیها آن دریا را نخست آکسینه می خواندن که دریای متلاطم یا نامساعد معنی می دهد و پس از آن،شاید بعد ها که مردم با آن آشنا تر شدند آن را اوکسینه خواندند به معنی مساعد و آرام.گاهی اوفات اظهار عقیده می شود که این نام دوستانه و خوشایند را بدان جهت به آن دادند که آن دریا نیز برخوردی مشفقانه و دوستانه نسبت به آنها نشان بدهد)

یک رودخانه بزرگ به نام “اوسه آن” یا “اقیانوس” که هیچ باد و طوفانی آن را به تلاطم در نمی آورد، دور تا دور زمین را دور می زد.در ساحل خیلی دور آن رودخانه مردم مرموزی می زیستند که عده انگشت شماری از ساکنان جهان توانسته بودند راهی به سویشان بگشایند.سیمری ها در آنجا می زیستند،اما کسی نمی دانست که در بخش شرقی یا غربی یا در بخش شمالی یا جنوبی می زیستند. آنجا سرزمین ابری و مه گرفته ای بود که روشنی روز هیچ گاه در آن نمی تابید و خورشید نیز هیچ گاه نگاه شاد و دوستانه ای بر آن نمی انداخت،نه آنگاه که سپیده دم از فراز افق سر می کشید و از آسمان پر ستاره بالا می رفت و نه آن هنگام که پسینگاهان از آسمان به سوی زمین فرود می آمد.شب بی پایان بر فراز سر مردم مالیخویایی اس گسترده شده بود.

غیر از این سرزمین، تمام افرادی که در امتداد اوسه آن یا اقیانوس می زیستند فوق العاده خوشبخت بودند.در دور ترین نقطه شمال که مسافت زیادی با باد شمال فاصله داشت،سرزمین خوشبخت و پر برکتی قرار گرفته بود که مردمی به نام هیپربوره در آن می زیستند.فقط عده انگشت شماری بیگانه،پهلوانان بزرگ،توانسته بودند درون آن سرزمین راه یابند و از آن دیدار کنند.هیچ کس چه با کستی چه با پای پیاده بر خشکی نمی توانست راه ورود به سرزمین شگفت انگیز مردم هیپربوری را بیابد.امّا موزها در جایی نه چندان دور تر از آنها زندگی می کردندکه راه رسیده به آنجا نیز دشوار بود.زیرا در همه جا دوشیزگان می رقصیدند و صدای رسای چنگ و نی از هر گوشه و کنار آن به گوش می رسید.آنها برگ درخت غار را به موهایشان می بستند و جشن های شاد و سرگرم کننده برگزار می کردند.این نژاد یا قوم مقدس با بیماری بیگانه بود.در نقاط دور افتاده جنوب سرزمین حبشیان قرار گرفته بود که درباره شان همین بس که خدایان آنچنان لطف و نظری به آنها داشتند که به تالار های جشن و ضیافتشان می آمدند و در کنارشان می نشستند.

منزلگه مردگان نیکوسرشت و خجسته بخت در ساحل رودخانه اوسه آن قرار داشت.در آن سرزمین نه برف می بارید و نه زمستان سخت و سیاه می آمد و نه طوفانهای باران زا.امّا باد غربی که از اوسه آن می وزید،با صدای نرم و لطیف و گوش نوازش روح آدمیان را تازگی و طراوت می بخشید.تمام افرادی که از ارتکاب گناه و بدی دوری می جستند، پس از مرگ و ترک زندگی زمینی به این سرزمین می آمدند.

اکنون همه چیز برای پدیدار شدن نوع بشر آماده شده بود.حتی جاهایی که قرار بود آدمیان نیکوکار یا آدمیان گنهکار پس از مرگ بروند مشخص شده بود.اینک زمان آفرینش آدم فرا رسیده بود.درباره این رویداد داستانهای زیادی گفته شده است.شماری می گویند خدایان به پرومته یا پرومتئوس یعنی آن تیتانی که در جنگ با تیتانها زئوس را یاری داده بود،به برادرش اپی متئوس،وکالت انجام چنین کاری را داده بود.پرومته که اندیشه معنی می دهد،خیلی دانا بود،حتی داناتر از تمامی خدایان،امّا اپی متئوس،که “پس اندیشه” معنی می دهد،شخصی پریشان اندیش بود که از نخستین اندیشه ای که به ذهنش خطور می کرد بی چون و چرا پیروی می کرد.او در این ماجرا هم چنین کرد.او پیش از آفرینش انسانها بهترین ها را هر چه که بود به جانوران بخشید:زور،نیرو،سرعت،دلیری و شجاعت و سیاستهای زیرکانه و فریبکارانه،پوست خزدار و بال و پر و پوست و چیز هایی از این گونه تا اینکه هیچ مزیتی برای انسان باقی نماند:نه پوشش و نه ویژگی یا صفت اخلاقی ویژه ای برای رویارویی و درگیری و ستیز با جانوران وحشی.او مثل همیشه خیلی دیر از این کردار خویش پشیمان شد،اما چه سود،زیرا واقعا دیر شده بود.از این روی دست یاری به سوی برادر دراز کرد.آنگاه پرومتئوس خود کار آفرینش را بر عهده گرفت و به راهی اندیشید که بتواند انسان را برتری بخشد.او آنها را شکل و شمایلی بهتر از جانوران بخشید،آنان را راست قامت بیافرید،عین خدایان، و بعد به آسمان رفت ،به سوی خورشید و در آنجا مشعلی بر افروخت و با آن آتش را به زمین آورد،به عنوان وسیله محافظت آدمیان که از هرچیز بهتر بود.

به روایتی دیگر خدایان خود به آفرینش انسان پرداختند.آنها نخست نژادی طلایی آفریدند.گرچه اینان فناپذیر بودند،مثل خدایان فارغ از اندوه و رنج و نگرانی می زیستند و همچنین رها از تلاش و زحمت و درد.کشتزار های غلّا خود به خود بار می دادند.آنها گله ها و رمه های فراوان داشتند و مورد لطف و عنایت خدایان بودند.چون گور آنها را در بر می گرفت به روح محض تبدیل می شدند و به برکت دهندگان و نگهبانان و حامیان نوع بشر.

در این روایتی که از شیوه آفرینش انسان گفته شده است ظاهراً خدایان کمر همّت بسته بودند فلزات گوناگونی را بیازمایند و شگفت انگیز اینکه آنها از اوج برتری فرود آمدند و تدریجاً خوبی و بدی و دیگر صفاتی پیشه کردند.پس از آنکه طلا را آزمودند روی به نقره آوردند.نژاد دوم که از نقره آفرده شدند پست تر از نوع اول بودند.آنها از عقل و درایت کمتری بهره مند بودندبه طوری که نتوانستند از آزار و آسیب رساندن به دیگران باز ایستند.آنان نیز فناپذیر بودند اما بر خلاف خدایان پس از درگذشت روحشان ابدی نبود و پس از آنها نمی زیست.نژاد بعد از آنها نژاد برنز بود.آنها آدمیانی وحشت انگیز و مهیب بودند،فوق العاده نیرومند و جنگ و تجاوز را به حدی دوست داشتندکه همه شان به دست یکدیگر نابود شدند.اما این ماجرا نتیجه ای سودمند به بار آورد زیرا نژاد عالی و قهرمان و خداگونه ای در پی آنان به وجود آمد که به جنگهای افتخار آمیز دست می زد و در ماجراهای واقعاً بزرگ شرکت می جست،آنچنان که پس از گذشت اعصار بیشمار انسانها پیوسته از آنها یاد کرده اندو آواز ها و سرود های بسیار در باره شان سروده اند.آنها سرانجام به جزایر خجستگان و خوشبختان رفتند و تا ابد در خوشبختی و رفاه کامل زیستند.

پنجمین نژاد آن است که اکنون بر زمین زندگی می کند:نژاد آهنین.آنها در روزگاران پلیدی و اهریمنی زندگی می کنند و طبیعتشان هم به پلیدی و زشتی گرایش دارد آن سان که هیچ گاه از زحمت و تلاش و مرارت و اندوه باز نمی ایستند.اینان طی نسلهای متمادی بدتر می شوند و هر نسلی پلید تر و اهریمنی تر از نسل پیش از خویش است.زمانی خواهد رسید که پلیدی و اهریمن صفتی آنها رو به فزونی خواهد گذاشت و همه به پرستش قدرت خاهند پرداخت.آنها زور و قدرت را بر حق خواهند دانست و نیکی و نیک اندیشی از میان خواهد رفت.سرانجام آنگاه که انسانها از ارتکاب بدی پشیمان نخواهند شد و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نخواهند کرد،زئوس آنان را نیز از بین خواهد برد.حتی در آن هنگام هم باید کاری کرد البته به شرطی که مردم به پا خیزند و فرمانروایانی را که به آنها ستم روا می دارند از سریر قدرت به زیر آورند

. . .

این دو روایت آفرینش انسان(پنج عصر و پرومته)با وجود اختلافی که دارند در یک مورد اتفاق نظر دارند.تا دیرباز یقینا در خلال دوره شاد طلایی فقط مردان روی زمین بودند و هیچ زنی نبود.زئوس زنان را بعد ها آفرید و آن هم در پی خشمی که به پرومته آورده بود که علاقه فراوان و ویژه ای به مردان نشان می داد.پرومتئوس نه تنها آتش را برای مردان دزدیده بود،بلکه ترتیبی داده بود تا به هنگام قربانی کردن مردان بهترین قسمت و خدایان بدترین قسمت را دریافت کنند.وی ورزای بزرگی را کشت و بهترین گوشت قابل خوردن آن را در پوست گذاشت و برای اینکه دیده نشود مقداری از روده و امعاء و احشاء بر آن ریخت.در کنار این گوشت مقداری استخوان گذاشت و آنها را فریبکارانه آراستو مقداری پیه و چربی نیز بر روی آن جا داد و به زئوس گفت هرکدام را که دوست داردبرگزیند و بردارد.زئوس چربی سفید رنگ را برگزید ولی چون دید که مقداری استخوان نیز فریبکارانه زیر آن چیده اند سخت خشمین شد،امّا چون خود آن را برگزیده بود ناگزیر تن در داد و آن را پذیرفت.از آن پس فقط چربی و استخوان را در محراب خدایان کباب می کردند.انسانها بهترین گوشتها را برای خود نگه می داشتند.

امّا پدر انسانها و خدایان کسی نبود که اینگونه رفتار ها را تحمل کند.او سوگند یاد کرد که کین ستانی کند،نخست از مردها و بعد از دوست و رفیق آنها.او دشمن خوبی برای مردها آفرید،موجودی زیبا شبیه به یک دوشیزه محجوب،که همه خدایان هدایایی به او دادند،جامه ای نقره ای با نقاب یا روبندی زری دوزی شده،که همگان از دیدنش به شگفتی افتادند،با حلقه ای درخشان ساخته شده از شکوفه ها و تاجی از طلاکه زیبایی از آن ساطع بود.آن زن را به خاطر تمامی هدایایی که به او داده بودند پاندورا نامیدند یعنی هدیه همگان.هنگامی که این بلای زیباروی ساخته و پرداخته و آفریده شد،زئوس او را بیرون آورد و چون خدایان و مردان او را دیدند شگفت زده شدند و انگشت حیرت به دندان گزیدند.از او که نخستین زن بود نژاد زنان به وجود آمد.

داستان دیگری که درباره پاندورا می گویند این است که حس کنجکاوی او،نه آن طبیعت شیطانی خاص که در نهاد داشت،منشأ و مسبب تمام بدبختیها و ناگواریها شد.خدایان جعبه ای به او دادند که هریک چیزی پلید در آن نهاده بود،و بعد از او خواستند که سر آن جعبه را هیچ گاه نگشاید.بعد او را به سو ی اپی متئوس فرستادند که او نیز،به رغم توصیه های پرومته که نباید چیزی را از زئوس بپذیرد،او را با آغوش باز پذیرفت.وی آن زن را نزد خویش نگاه داشت و بعد که آن موجود خطرناک،یعنی آن زن،به وی تعلّق گرفت تازه دریافت که برادرش چه پند خردمندانه ای به وی داده است،زیرا پاندورا مثل تمام زنها از یک حس کنجکاوی شدید برخوردار بود.او ناگزیر بود که بفهمد خدایان چه چیز را در آن جعبه جای داده اند.یک روز در جعبه را باز کرد و بیماری و اندوه و دردهای زیانبار بی شمار که همه دشمن انسانها بودند،از آن بیرون آمد.پاندورا که وحشت زده شده بود سر جعبه را بست اما خیلی دیر شده بود.با وجود این یک چیز خوب هم در آن بود:امید.این تنها چیز خوبی بود که در میان پلیدیها درون جعبه جای گرفته بود،و امید تا امروز نیز تنها وسیله آرماش خاطر انسان به هنگام سختی و پریشانی است.بدین سان بود که آدمیان دریافتند که نمی توانند زئوس را تحت تأثیر قرار بدهند یا بفریبند.پرومته دانا و مهربان نیز به این نکته پی برده بود.

چون زئوس مردان را با بخشیدن زن به آنها کیفر داد توجهش را به گناهکار اصلی معطوف داشت.این فرمانروای جدید خدایان به نام پرومته،به خاطر یاریهایی که در جنگ با تیتانها به او داده بود به او مدیون بود،اما این دِین را از یاد برده بود.زئوس به دو خدمتکار خاص خویش به نامهای “زور” و “تعدی” دستور داده بود او را دستگیر کنند و به قفقاز ببرند و ببندند به:

یک صخره تیز و برّنده معلّق

با زنجیر های الماس گونه ای که هیچ کس نتواند شکست

و آنها به او گفتند:

حالِ تحمّل نا پذیر تا ابد تو را می ساید

و آن کس که بتواند تو را برهاند زاده نشده است

چنین است نتیجه شیوه انسان دوستی ات.

تو خود خدایی و از خشم خدای بزرگ نهراسیدی

اما به فناپذیران حرمتی بخشیدی که سزاوار آن نبودند

بنابر این تو باید از این صخره اندوه بار پاسداری کنی

پیوسته،بدون خواب و بی یک لحظه استراحت

سخن تو آه و ناله باشد و عجز و لابه و سوگ کلام تو

دلیل این شکنجه ای که زئوس بر وی روا داشت این بود که وی نه تنها می خواست پرومته را کیفر دهد بلکه او را ناگزیر کند اسراری را بر ملا کند که برای فرمانروای کوه اولمپ اهمّیّت بسزایی داشت.زئوس خوب می دانست که سرنوشت که همه چیز ها را سپری می کند چنین رقم زده و مقرّر ساخته است که روزی پسری خواهد داشت که او را از سریر فرمانروایی به زیر خواهد آوردو تمامی خدایان را از آسمان و از خانه و کاشانه شان بیرون خواهد کردو فقط پرومته بود که می دانست چه زنی مادر چنین پسری خواهد بود.چون پرومتئوس دردمندانه به آن صخره به بند کشیده شد،زئوس به پیام رسانش،هرمس،فرمان داد نزد او(پرومته) برود و به او دستور بدهد تا آن راز را با وی در میان بگذارد.پرومته به وی گفت:

برو به امواج دریا بگو نشکنند

ولی تو به این آسانی مرا وادار نخواهی کرد

هرمس به او هشدار داد که اگر پایداری کند و به این سکوت سرسختانه ادامه دهد،بیش از این شکنجه و عذاب خواهد دید:

عقابی شده سرخ از خون

چون میهمانی ناخوانده به ضیافت تو می آید

تمام روز بدنت را کند پاره پاره

و از خشم ریزد همه را به رودخانه

‌‌امّا هیچ کدام از اینها اثر نداشت،نه تهدید می توانست اراده پرومتئوس را در هم بشکند و نه شکنجه.پیکر وی در بند شده بود امّا روحش آزاد بود.او در برابر ستمگری و خودکامگی سر تسلیم فرو نم آورد.او می دانست که صادقانه به زئوس خدمت کرده است و ضمناً واقعاً حق داشته است تا به انسانهای بینوا و نومید هم یاری برساند.اکنون او را به ناروا شکنجه می دهند،و او به رغم هر بهایی که خواهد پرداخت حاضر نیست در برابر قدرت ستمگر و خود کامه تسلیم شود.بنا بر این هرمس گفت:

‍‍‌هیچ قدرتی نمی تواند مرا به سخن درآورد

پس به زئوس بگو صاعقه‌اش را فرو آورد

و با بالهای سپید برف

با صاعقه و با زلزله

دنیای چرخان را در هم بکوبد

و این چیز ها نمی توانند اراده ام را در هم بشکنند

هرمس بانگ بر آورد:

وای بر تو این سخنان را می توان از دیوانگان شنید

و او را رها کرد تا همان کشد که سزاوار است.پس از گذشت چندین نسل باز می شنویم که آزاد شده بود،اما چگونه و چرا،در هیچ جا سخن به میان نرفته است. یک داستان شگفت انگیز هم هست که در آن می خوانیم که سنتور یا کیرون با آن که جاودانه بود حاضر شده بود خود را فدای وی کند،و حتی اجازه هم یافته بود چنین کند.هنگامی که هرمس اصرار می ورزید که پرومته در برابر خواست زئوس تسلیم شوداز این مورد هم با وی سخن گفت،اما با شیوه‌ای‌ که این فداکاری را باور نکردنی جلوه دهد:

گمان مبر که این درد پایان پذیرد

مگر آنگاه که خدایی بخواهد به جای تو شکنجه ببیند

و رنج تو را بر خود پذیرد و به جای تو

به جایی برود که روشنی به تاریکی بدل شده است

به ژرفای تیره مرگ

اما کیرون چنین کرد و گویا زئوس نیز پذیرفته بود که او را به جای پرومته در بند کشد.حتی این را هم گفته اند که هرکول عقاب زئوس را(که برای قطعه قطعه کردن بدن پرومته فرستاده شده بود) کشت و پرومته را از بند رهانید و نیز گفته اند که زئوس خود خواسته است تا چنین ماجرایی روی دهد.اما اینکه چرا زئوس تغییر عقیده داد ،و آیا پرومتئوس پس از آزادی این راز را بر ملا ساخت یا نه،چیز هایی است که ما از آن آگاهی نداریم.اما یک چیز روشن است:نحوه آشتی کردن آن دو به جای خود ،ولی تردیدی نیست که پرومته کسی نیست که سر تسلیم فرو آورده باشد.نام وی در طی قرنها،از زمان یونانیان باستان تا کنون،به عنوان شخصیتی بزرگ که در برابر زورگویی ها و بی عدالتیها و خودکامگی ها پایداره کرده است باقی مانده است.

. . .

درباره نحوه آفرینش بشر روایت دیگری هم وجود دارد.در روایت پنج دوره یا پنج عصر انسانها از نسل آهن به وجود ‌آمدند.در روایت پرومته ما به روشنی نمی دانیم که آدمیانی که وی از نابودی رهانید از نژاد یا نسل آهن بوده اند یا نسل برنز.البته برای هر دو نسل لازم بوده است.در داستان سوم آدمیان از نژاد یا از تباری سنگی آمده اند.این روایت با داستانی شبیه به طوفان نوح آغاز می شود.آدمیان در سراسر نقاط جهان چنان شریر و پلید و اهریمن صفت شده بودندکه سرانجام زئوس تصمیم گرفت آنها را نا بود کند.بنا بر این تصمیم گرفت:

طوفان و. گردباد را در سراسر گیتی بیکران به هم بیامیزد

و تبار آدمیان را کاملا از میان بردارد

او سیل را فرستاد.به دیدار برادرش که خدای دریاها بود رفت تا او را یاری دهد،و هر دو با هم،و نیز به یاری بارانهایسیل آسایی که از آسمان می بارید و با رودخانه هایی که افسار گسیخته بر زمین جاری شده بودند،زمینها را به زیر آب بردند و غرق کردند.قدرت و زور آب بر زمین چیره شد و حتی قلّه هایبلندترین کوهها را هم زیر خود مدفون کرد.فقط کوه بسیار بلند پارناسوس بود که به زیر آب نرفته بود و آن اندک زمین خشکِ آن که به زیر آب نرفته بود وسیله ای شد تا نوع بشر از نیستی و نابودی کامل رهایی یابد.پس از آنکه نُه روز و نُه شب باران بارید،چیزی شبیه یک صندوق چوبی بزرگ که بر آب شناور بود سالم به آن نقطه رسید،که درون آن دو انسان صحیح و سالم نشسته بودند:یک زن و یک مرد.آنها دوکالیون و پیرا نام داشتند که مرد پسر پرومته بود . زن برادر زاده اش،یعنی دختر اپی متئوس وپاندورا. پرومته که دانا ترین افراد گیتی بودواقعا توانسته بود خانواده اش را حفظ کند.او می دانست که سیلاب می آید،به همین دلیل به پسرش دستور داده بود صندوقی بزرگ بسازد و آن را از خوارو بار و آذوقه پر کند و خود و همسرش در آن بنشینند و بروند.

خوشبختانه زئوس از این کار وی نرنجید زیرا آن دو تن پارسا بودند و از پرستندگان مؤمن خدایان.چون صندوق به ساحل آن خشکی نشستو هر دو از آن بیرون آمدند و بر آن زمین خشک و بایر اثری از زندگی ندیدند مگر دشت بیکران آب،زئوس بر آن دو رحمت آورد و از سیلاب کاست.دریا و رودخانه ها،درست مانند هنگامی که جذر آغاز شود،تدریجا عقب نشستند و زمین یکبار دیگر خشک شد.پیرا و دوکالیون که تنها موجودات بازمانده در این دنیای مرده بودند،از کوه پاراناسوس فرود آمدند.آنها پرستشگاهی لجن آلوده و خزه گرفته یافتند که چندان ویران نشده بود.با دیدن پرستشگاه شکر رهایی را به جا آوردند و دعا کردند از این تنهایی رهایی یابند.آنها صدایی شنیدند:”سرتان را بپوشانید و استخوان مادرتان را به پشت سر بیندازید”این فرمان آنها را سخت به وحشت انداخت.پیرا گفت جرأت نمی کنیم چنین کاری انجام دهیم”دوکالیون ناگزیر پذیرفت که حق با همسرش است،امّا اندیشید که این سخن چه معنی می دهد و ناگاه به مفهوم آن پی برد. به همسرش گفت:”زمین مادر همگان است و استخوانهای او نیز همان سنگهاست.ما میتوانیم آنها را بی آنکه زیانی بر آن مترتب باشد به پشت سر بیندازیم” بنابراین چنین کردند و هر سنگی که به زمین می افتاد بی درنگ شکل و صورت آدمی می گرفت.آنها را آدمیان سنگی نام نهادند و آنها همانگونه که انتظار می رفت، نژادی سرسخت و مقاوم و استوار بودند و توان تحمّل و بردباریشان بسیار زیاد بود،و در واقع لازم بود چنین باشند تا زمین را از ویرانی ناشی از سیل برهانند

nafas
23-01-2011, 20:43
اصولا در بیشت اوقات خدایان فناناپذیر سودی به حال انسانها نداشتند و اغلب زیانبار هم بودند:زئوس خدای عاشق و فاسق خطرناک دوشیزگانی انسانی بود و معلوم نبود چه موقع صاعقه مخوف و هولناکش را استفاده می کند.آرس به وجود آورنده جنگ و آغاز گر جنگ و بیماری های واگیر دار بود .هرا،هرگاه حسادت وجودش را فرا می گرفت،که اغلب چنین بود ،اندیشه عدالت و دادگستری و انصاف را به مخیله اش راه نمی داد.آتنا نیز جنگ افروز بود و نیزه تیز و ثاقب آذرخشش را مانند زئوس با بی مسئولیتی ویژه ای به کار می گرفت.آفرودیت ازقدرت و اختیاراتش بیتر برای به دام انداختن و خیانت و حیله گری استفاده می کرد.آنها گروهی زیبا رو بودند که اعمال و رفتارشان در قالب داستانهای زیبا و سرگرم کننده متجلّی شده است . از طرف دیگر خدیانی که ضرر و زیانی نداشتند بلهوس دمدمی مزاج غیر قابل اعتماد بودند و به طور کلی آدمها بدون آنها بهتر و آسوده تر زندگی می کردند.
با وجود این در جمع خدایان دو تن از بقیه متمایز بودن یعنی در واقع بهترین دوست انسان ها به شمار می آمدند.یکی از آنها دمتر بود که در زبان لاتین سرس می گفتند،الهه غلّه و دختر کرونوس و رئا و دیگری دیونیسوس یا دیونیزوس،خدای شراب که به باکوس هم شهرت دارد.دمتر سالخورده تر و ساده دل.غلّات را خیلی پیش از کاشتن تاک می کاشتند.نخستین کشتزار غلّه سرآغاز استقرار انسان بر زمین بود.تاکستانها پس از آن به وجود آمدکاملا طبیعی بود که آن قدرت خداوندی و الهی که بذر غلّه را به وجود آورد باید یک الهه یا خدای زن باشد نه یک مرد.چون شکار و جنگ بر عهده مردان بود ،بنابراین لازم بود که زنان به امور کشتزار رسیدگی کنند،و چون اینان سرگرم شخم زدن و بذر افشانی بودند و همچنین برداشت محصول ناگزیر به این نتیجه رسیدند که یک خدای زنیا الهه بهتر به زنان می تواند کمک کندزنان خدای زنی را که می پرستیدند بهتر درک می کردند،نه مثل مردانی که با قربانی دادن آنها را می پرستند بلکه خدایی که کشتزار ها را بهتر و بارور تر می کرد.به دست این خدای زن بود که کشتزار ها یا ‹‹غلّات مفدّس دمتر››تقدّس می یافتند.
زمین یا محل خرمن کوبی نیز تحت حمایت این الهه قرار داشت.آن دو محل یعنی کشتزار و محل خرمن کوبی پرستشگاه یا معبد او بود که امکان داشتهر لحظه در آن حاضر شود.‹‹در زمین مقدّس خرمن کوبی هرگاه که غلّات را می افشانند آن الهه یعنی دمتر زرّین موی به رنگ ساقه خشک غلّه ،شخصا دانه های غلّات و پوشال و پوسترا به دست باد می سپرد و همه را از هم جدا می کرد و توده پوشال به سپیدی می گراید.››البته جشن بزرگ و اصلی این الهه در زمان برداشت محصول یا فصل درو بود.در گذشته ها فقط یک روز فقط یک روز شکر گذاری ساده و بی تکلف از سوی کشاورزان و درو کنندگان برگزار می شد،و در آن روز نخستین گرده نان از گرده تازه درو شده پخته میشد که آن را تقسیم می کردند و با حرمت و با نیایش ویژه آن الهه ای که این نعنت و بهترن هدیه را به انسان ارزانی داشته بود می خوردند.پس از آن و با گذشت زمان این جشن کوچک به صورت یک آیین پرستش اسرارآمیز در آمد.جشن بزرگ و مفضل را در ماه سپتامبر و هر پنج سال یک بار بر گزار می کردند وتا نه روز ادامه داشت .این روز ها از مقدّس ترین روز ها بود و در آن هنگام بیشتر فعالیت های زندگی کند می شد یا به حالت تعلیق در می آمدتشریفات خاصی برگزار می شد و مراسم قربانی با رقص و پاکوبی و آواز همراه بود،و شادی همه جا را در بر می گرفت.این موضوع معرف حضور همگان بود و نویسندگان بسیاری از آن یاد کرده اند.امّا از آن بخش عمده یا اصلی این مراسم و تشریفات که در صحن درونی یا در حریم پرستشگاهبرگزار می شد هیچ سخنی یا اشاره ای به میان نیامده است.کسانی که این تشریفات را به جای می آورند سوگند ویژه ای یاد می کردند که سکوت را رعایت کنند و واقعا به سوگندشان آنچنان وفادار بودند که ما فقط از بخش ناچیزی از آن آگاه شده ایم.
آن پرستشگاه بزرگ در الوزیس قرار داشت که شهر کوچکی نزدیک آتن بود ،و مراسم پرستش و نیایش را ‹‹اسرار الوزینی››نامیدند.این مراسم در سراسر دنیای رومی و یونانی با حرمت و قداست ویژه ای برگزار می شد.سیسرو نویسنده ای که در قرن یکم پیش از میلاد می زیسته است،چنین می گوید:‹‹چیزی والاتر از این اسرار نیست.آنها به خلقیات ما شیرینی و به عادات ما نرمی و ظرافت بخشیده اند و سبب شده اند که ما از مرحله توحش بگذریم و به انسانیت واقعی دست یابیم .آنها نه تنها شاد زیستن را به ما آموخته اند.،بلکه به ما یاد داده اند که چگونه امیدوارانه بمیریم.››
با وجود این،این خدایان با همه تقدّس و حرمتی که داشتند،توانسته اند آثار آن چیزی را که خود از آن به وجود آمده اند حفظ کنند.یکی از دانسته های انگشت شماری که ما از آنها در دست داریم این است که در یک لحظه مهم و کاملا رسمی‹‹سنبله غلّه را که قبلا در سکوت کامل چیده شده است››به پرستندگانشان نشان می دادند.
دیونیزوس،خدای شراب،به طریقی و بی آنکه کسی آگاه شود در چه زمان و چگونه به الوزیس می آمد و در جایگاه ویژه خود در کنار دمتر می نشست.
طبیعی است که هر دو با هم مورد پرستش قرار بگیرند،یعنی این دو خدایی که هم بخشنده هدایای خوب زمین بودندو هم در کارها و تلاشهای صمیمانه روزانه که زندگی بر اساس آن شکل گرفته بود،دست داشتند و هم در بریدن و تقسیم نان و نوشیدن شراب شرکت می جستند.فصل درو و برداشت محصول و هنگامی که خوشه های انگور را زیر منگنه دستگاه شراب سازی قرار می دادند روز جشن دیونیزوس بود.
اما دیونیزوس همواره خدای مهربان و شادی آفرینی نبود حتّی دمتر هم همیشه یک الهه شاد تابستان نبود.این دو با اندوه و شادی آشنا بودند و به همین دلیل با هم پیوند داشتند و هر دو خدایانی درد کشیده بودند.دیگر خدایان فناناپذیر دردها و رنجهای پایداری نداشتند.‹‹آنها با زیستن در کوه اولمپ یعنی جایی که هیچ گاه باد نمی وزد و باران نمی بارد و کوچکترین دانه های ستاره گونه برف هم فرونمی ریزد،روزهای شادی را سپری می کنند و باده و غذای بهشتی می نوشند و می خورند و از وجود آپولوی خجسته بخت که چنگ سیمینش را به صدا در می آورد و از دلنواز ترین آواز موزها که با صدای چنگ وی می خوانند و از رقص زیبارویان یا گریس ها با هبه و آفرودیت و از پرتو درخشان نوری که آنها را احاطه کرده است لذّت می برند.››اما دو خدای زمین از اندوه دل ریش کننده آگاه بودند.
بر نهالهای گندم و غلات و شاخه های زیبای تاک پس از انگور چینی و بر انگور ها آنگاه که سرما و یخبندان از راه می رسد چه می گذرد؟گرچه دیونیزوس و دمتر خدایان شاد فصل درو بودند امّا کاملا آشکار بود که در زمستان خدایان دیگری می شدند. آنها سر در گریبان غم داشتند و زمین نیز اندوهگین بود.انسانهای ادوار باستان در شگفت بودند که چرا باید چنین باشد و برای توضیح علّت آن داستانهای بیشمار گفتند.