PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : رمان هستی من ( رضوان جوزانی )




    

kar1591
26-03-2009, 11:54
هستی من
نوشته: رضوان جوزانی
قسمت اول



خونسرد و بی خیال فارغ از هیاهوی سالن خانه پدرش روی مبل راحتی لم داده بود یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود حواسش به همه مهمان ها بود اما ظاهرا از دیدرس همه پنهان بود و کسی توجهی به او نداشت جز معدود مهمان هایی که رد می شدند و با او احوالپرسی می کردند چشمان سیاه و کشیده اش همه جا را می پائید. شهلا و لادن را می دید که دور عمه شهین حلقه زده اند و مشغول گفتگو با عمه و شوهرشان هستند . هومن برادش را دید که با هر اشاره پدر به سویی می دوید و با مهمان ها خوش و بش می کرد و از پذیرایی انها فرو گذاری نمی کرد و هدیه ، خواهرش که به کمک مادر شتافته بود و هر از گاهی سفارشاتش را به هستی یادآوری می نمود (( هستی جان تو رو خدا یک امشب رو از فکر و خیال بیا بیرون)) هستی جان کمی لذت ببر فامیل آدم در مواقع دلتنگی باعث شادی خاطر می شوند هستی جان با این حرف بزن هستی با اون بخند
آه اصلا حوصله این جمع شلوغ را نداشت خسته بود پدر و مادرش به بهانه تغییر روحیه او این مهمانی فامیلی را ترتیب داده بودند اما او دیگر حوصله نداشت دلش می خواست به طریقی پدر و مادر و خواهرش متوجه نشوند به اتاقش برود و استراحت کند. آه بلندی از سینه بیرون داد و دوباره چشمش را در سالن چرخاند و از دیدن تازه واردین لحظه ای در جایش نیم خیز شد مهران و همسرش مریم تازه وارد سالن شدند خانم مهران که بسیار زیبا بود به طرز خاصی که به نظر هستی دلنشین و شیرین بود راه می رفت بارداری همسر مهران در نظر اول به چشم می آمد . مهران و همسرش با پدر و مادر و هومن احوالپرسی کردند صورتش را به طرف پنجره چرخاند تا از هجوم خاطراتش جلوگیری کند دیدن هوای ابری باز هم نتوانست او را از یادآوری گذشته بیرون بکشد نم نم باران ملودی آرامی بر شیشه ها می نواخت دلش گرفته بود حتی دیدن فامیل و دوستان هم نتوانسته بود اندوه عمیق دلش را کاهش دهد
دوباره به نظاره مهمان ها پرداخت باز هم همسر مهران را دید که با مادرش گفتگو می کند و بسیار با احتیاط قدم بر می دارد تا در کنار همسرش جای گیرد... انگار تمام این مدت هستی فقط منتظر همین مهمان بوده است
عمع ماهرخ که همراه پسرش فرهاد آمده و وارد سالن شدند نه همسر فرهاد و نه پسر کوچکش هیچ کدام همراهشان نبودند
فرهاد مثل همیشه با وقار و جذاب وارد شد و با تک تک مهمان ها احوالپرسی نمود هستی کاملا فرهاد را زیر نظر داشت که نگاه سرگردانش در تمام سالن چرخید می دانست که فرهاد به دنبال او می گردد با خود اندیشید باز هم تنهاست مثل همیشه بدون همسرش سحر و پسرش سینا
و در آن گوشه سالن کمتر کسی می توانست هستی را ببیند نور آباژور اطراف هستی را روشن نموده بود و هستی فرو رفته در مبل و دستهایش را به هم قلاب نموده بود و چانه اش را روی دست هایش نهاده بود و تقریبا همه مهمان ها را زیر نظر داشت باز هم نگاهش به روی فرهاد ثابت ماند فرهاد بارانی بلندش را از تن در آورد و روی دستانش انداخت قد بلند و اندام ورزیده اش مثل همیشه از تمام جوانان فامیل متمایزش ساخته بود هستی برای هزارمین بار طرح صورت فرهاد را از نظر گذراند . صورت کشیده اش که به کمک تیغ ژیلت صاف و براق بود و ابروان کشیده و پهن که سایبانی زیبا برای چشمان خاکستری اش بود که زیر انبوهی از مژگان سیاهش پنهان شده بود فقط کافی بود کسی یک بار به چشمان نافذ و کشیده فرهاد بنگرد تا برای همیشه طرح چشمان و نگاه عمیقش را به خاطر بسپارد
و راه رفتنش هستی عاشق راه رفتن او بود طور خاصی راه می رفت که انگار زمین زیر پایش التماس می نمود با بی خیالی و بی قیدی و عین حال مغرور و با وقار
صدای عمه اش را شنید که از مادرش سراغ هستی را می گرفت برخاست و با حوصله به طرف عمه اش رفت عمه به محض دیدن او آغوش گشود و هستی را در بغل خود جای داد: فرهاد زیر چشمی نگاهی به او انداخت و هستی سری به علامت سلام تکان داد و همان طور از فرهاد جواب گرفت انگار نه انگار که در بدو ورود گردن می کشید و به دنبال هستی می گشت که حالا ان قدر سرد و بی تفاوت سلام نمود هستی با این رفتار فرهاد کاملا آشنا بود اول بی تفاوت و بعد گرم و خودمانی
هستی به آشپزخانه رفت که به صفیه خانم در آماده نمودن شام کمک کند انقلابی که در وجودش با دیدن فرهاد به وجود آمده بود گرمش ساخته بود گونه هایش می سوختند و احساس می کرد که تب کرده است به خود نهیب زد : بس کن هستی دیدن فرهاد که این همه هیجان نداره یادت باشد که تو در حال حاضر یک بیوه 29 ساله هستی یک زن در مانده که شوهر مهربان و دختر نازنینش را از دست داده است

.
ادامه دارد...

kar1591
26-03-2009, 17:07
هستی من
قسمت دوم

نرسیده به آشپزخانه صدایی نازک و شاد او را از حرکت باز ایستاد
- هستی خانم؟
سرش را به عقب برگرداند و گفت:
- بله؟
همسر مهران با لبخند جلو آمد و گفت:
- سلام . من مریم هستم ، همسر مهران
- سلام خانم ارین حال شما چه طوره؟
مهران و هومن نیز به طرف آنها امدند و مهران هم سلام کرد هستی کمی دستپاچه شد و جواب داد. مریم دست هستی را هم چنان در دست گرمش نگه داشته بود . هومن گفت:
- مهران خان را که به یاد می آوری هستی؟
هستی شرم زده نگاهی به هومن انداخت و گفت:
- بله ! مگه می شود مهران خان را که آن قدر به من لطف داشتند از یاد ببرم؟ از دیدنتون واقعا خوشحال شدم.
و سرش را به طرف هر دو چرخاند و گفت:
- قبل از هر چیز ازدواجان را تبریک می گویم و تبریکی دیگر به خاطر مسافر کوچولویتان
مهران با محبت نگاهی به همسرش و سپس به هستی انداخت و گفت:
- ما هم به شما تسلیت می گوییم واقعا وقتی جریان فوت همسر و دخترتان را شنیدم متاسف شدم امیدوارم کوتاهی ما را ببخشید
هستی سرش را پایین انداخت و تشکر کرد. مریم لبخندی زد و گفت:
- حالا می بینم که تعاریف مهران در مورد شما واقعا حقیقت داشته ان قدر از متانت و خانمی شما شنیده بودم که حد ندارد
هستی نگاهی به چهره مهربان و دلسوز مهران انداخت و گفت
- شرمنده ام نکنید مهران خان همیشه به من و خانواده ام لطف داشته اند
هومن گفت:
- هستی حان مهران را بعد از سالها در داروخانه دیدم . آقا دکتر داروساز شده اند. نمی دانی چه برو و بیایی دارد! من هم دیدم امشب بهترین فرصت است که دور هم جمع باشیم و افتخار حضورشان را داشته باشیم
مهران متواضعانه لبخند زد و گفت:
- باور کن هومن جان بعد از مدت ها امشب واقعا خوشحالم که در خدمت شما هستم!
هستی گفت:
- - به هر حال خوش آمدید
بعد رویش را به مریم کرد و گفت:
- مهران خان واقعا انسان شریف و قابل احترامی ات بهتان تبریک می گویم همسر بسیار خوبی را برگزیده اید
مریم دستش را روی شانه هستی گذاشت و گفت
- هستی جان از لطف شما ممنونم اما من دلم می خواهد بیشتر با تو آشنا شوم. شنده ام شوهرم خیلی مشکل پسند است اما نمی دانم چرا وقتی با شما اشنا شده اجازه داده که به راحتی از دستش فرار کنید؟
هستی او را به طرف مبلی برد که فرهاد روبرویش نشسته بود با هم نشستند و سخن گفتند ! مریم گفت:
- می دانی هستی جان من امشب به شوق دیدار تو آمده ام
هستی تعجب کرد و گفت:
- من؟ شما از من چه می دانید مریم خان؟ چرا دیدن من باید برای شما جالب باشد؟
مریم گفت:
- دیدن دختر عاشقی که به انتظار یار نشسته و در را به روی تمام هواخواهان بسته است جالب نیست؟
هستی لبخندی زد و گفت:
- قصه زندگی من واقعا جالب است اما تعجب می کنم شما این جریان را از کجا می دانید؟
مریم گفت:
- وقتی مهران به خواستگاری ام آمد به من گفت که برای خواستگاری دختری تا مرز نامزدی پیش رفته است اما همان شب خواستگاری با دست خالی برگشته است چون آن دختر عاشق پسر عمه اش بوده ... وقتی برادر شما مهران را در داروخانه دید و از او برای مهمانی امشب قول گرفت من هم مشتاق شدم که 9هر چه زودتر شما را ببینم همین!
مریم نفسی تازه کرد و گفت:
- حالا می فهمم که چرا مهران تا دو سال بعد از خواستگاری از تو به سراغ هیچ دختری نرفت! خب البته حق داشته کجا می توانست دختری به زیبایی و کمال تو پیدا کند؟
هستی گفت:
- لطف داری مریم جان، اما سلیقه خوب مهران خان از انتخاب شما دقیقا مشخص است
مریم با ناز خندید و گفت:
- دلم می خواهد روی دوستی من حساب کنی هستی جان حالا که دیدمت فهمیدم دختر خونگرم و دل صافی هستی خیلی دوست دارم برای هم دوستان خوبی باشیم در ضمن از همه بیشتر دلم می خواهد جریان زندگیت را برایم تعریف کنی! شوهر مرحوم و دختر نازنینت چه شد که فوت کردند؟ چرا پسر عمه ات هنوز که هنوز است با چشمان نگران و مشتاقش تو را می نگرد؟
هستی گفت:
- باشد مریم جان اگر توانستم روزی به تمام این سوالات پاسخ می دهم.
مریم که متوجه شد زیادی با هستی صمیمی شده است با خجالت گفت:
- باور کن هستی جان من زن فضول و سمجی نیستم اما با تعاریفی که مهران دائم از تو می کرد حالا که تو را تنها می بینم تعجب می کنم که چرا این قدر گوشه گیر هستی! دلم می خواهد مرا دوست خو بدانی البته اگر لایق این دوستی باشم!
مهران به طرف انها آمد و متوجه شد که مریم هستی را به حرف گرفته است بنابراین گفت
- از مریم دلخور نشوید هستی خانم مریم مثل خود شما پاک و بی الایش است ام قدر مشتاق دیدار شما بود که من حس کردم سال هاست شما را می شناسد فکر کنم بتواند روی دوستی بی دریغ شما حساب کند چرا که مریم در این دنیا به جز من هیچ کس را ندارد
هستی گفت
- نه دلگیر نیستم منه هم انگار مریم جان را سال هاست که می شناسم
و بعد قیافه متعجبی به خود گرفت و گفت
- منطظور شما از تنها بودن مریم جان چیست؟ من متوجه نشدم
مریم دستش را دور بازوی هستی حلقه کرد و گفت
- منظور مهران این ات که من پدر و مادر ندارم و در این دنیا فقط مهران است که تمام هستی من است
تمام هستی من!!! جمله ای که بارها فرهاد به زبان اورده بود و هستی با آن آشنا بود مریم گفت
- خب هستی جان انگار شام امده است بیا بریم از خجالت شکم هایمان در بیاییم در یک فرصت مناسب من هم حرف هایی برای گفتن دارم به شرطی که تو اول شروع کنی و قصه زندگیت را برایم تعریف کنی
هستی با سر موافقت خود را اعلام نمود و مشاهده کرد که مهران با چه دقتی هوای همسرش را دارد و برایش غذا می کشد یک لحظه آهی از سینه بیرون داد کاش الان حمید و نازنین هم بودند تا او این طور غریبانه شام نمی خورد یاد حمید و نازنین بغض گلویش را دوباره تازه کرد. هومن به صرافت خواهرش افتاد و به همراه همسرش مهسا برای هستی غذا کشیدند . هومن دستش را دور شانه خواهرش حلقه کرد و او را به طرف میز برد شاید محبت برادرانه اش اندکی دل رنجیده هستی را ارام کند و لبخندی بر لبش نشاند هدیه به طرف هستی امد و گفت:
- مادر نگران توست، تورو خدا هستی کمی اخمهایت را باز کن و بخند.
هستی پرده اشکی را که اماده بود با یک پلک به هم زدن فرو بریزد به عمق خانه چشم هایش پس راند و نگاهش را دور میز به گردش آورد و دید که فرهاد همان طور نگران و دلسوزانه به او می نگرد ظرف غذایش را برداشت و باز به آخر سالن همان جا که به راحتی می توانست صدای ریزش باران و غرش رعد را بشنود پناه برد
دوباره حس دلتنگی به وجود خسته اش چیره شد . دید فرهاد باز هو او را دستخوش طوفان کرده بود . دلش به روزهای مجردی اش پر کشید ! همین حس شناخته شده را که از دیدن فرهاد بر جانش می نشست صدها بار تجربه کرده بود! نمی دانست هنوز هم از فرهاد دلگیر است یا نه؟ ایا گذشت 7 سال توانسته بود او را از فکر فرهاد و کمند مهرش بیرون آورد؟ نه! سرش را کمی تکان داد. دوست داشت تمام این افکار را از ذخنش جارو می کرد و به دور می ریخت! غذایش دست نخورده روی میز به او دهن کجی می کرد و دلش برای حمید و نازنین پر کشید. هنوز بعد از گذشت یک سال و اندی از فوت عزیزانش غذا به راحتی از گلویش پایین نمی رفت
خواهرش هدیه را دید که تند و تیز به صفیه خانم کمک می کند و به مهمانها تعرف می نمود. هدیه گردنش را بالا گرفت و در سالن چرخاند و با دیدن هستی نوشابه ای برداشت و به طرف او امد نگران اما با صمیمیت گفت
- ای ناقلا چه جای خوب و دنجی را برای دیدن باران انتخاب کرده ای! نکند می خواهی بری تو حس و حال خودت؟ یه کم به فکر زندگی باش زندی کن هستی! تو خیلی جوانی اگر دائما این قیافه ها را بگیری زود پیر می شی
هستی خندید و گفت:
- هدیه خسته نشدی این قدر نصیحت کردی ؟ هاله و ارمان کجان ؟
هدیه بی حوصله دستش را تکان داد و گفت
- ای بابا یک ساعت فکر این دو تا وروجک نباشم چه می شود؟ فر کنم مسعود از پسشان بر بیاید
و بع د صورتش را به طرف هستی جلو برد و اهسته گفت
- دیدی؟ فرهاد تنها امده ، خجالت نمی کشه انگار زن و بچه اش ادم نیستند که دائم مثل مجردها این ور و ان ور می رود! راستی مهران را چی ؟ دیدی؟ زنش را چی؟
هستی از هیجان هدیه خنده اش گرفت. نگاهی به چشمان هدیه انداخت که از شلوغی و شیطنت برق می زد و گفت:
- اره دیدم از مریم خیلی خوشم امد خیلی صاف و ساده است به علاوه خوش اخلاق و خوشگل است
هدیه پشت چشمی نازک کرد و گفت
- آره خوشگل است اما به پای تو نمی رسد تو واقعا زیبایی هستی جان
هستی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- کاش زشت بودم و کمی شانس داشتم خوشگلی برایم نه شوهر می شود و نه بچه
هدیه دوباره قیافه نگران و دلسوزانه ای به خود گرفت و گفت:
- ببخش هستی جان منظورم این نبود تورو خدا به خاطر مامان و بابا هم شده یک امشب از فکر و خیال بیرون بیا و از زندگی و جوانی ات لذت ببر! به خدا آن قدر از مامان در مورد تو سفارش شنیدم دیوانه شدم
سپس برخاست و گفت:
- من برم تا صدای مادر نیامده که چرا دست تنهایش گذاشتم ! تو هم از خودت پذیرایی کن هستیخانم ، ببخش اگه کم و کسری هست
بعد چشمکی به هستی زد و گفت:
- پشت سرت را نگاه نکن فرهاد خان دارند به سمت شما تشریف فرما می شوند ! اوا چرا زن و بچه اش را با خود نیاورده؟
و بعد از گفتن این جمله به طرف مهمان ها رفت
لج هدیه از تنها امدن فرهاد تمامی نداشت هستی خنده اش گرفت . باید به خاطر خانواده اش هم که شده بود خود را کمی بشاش نشان می داد . پدر و مادر و خواهر و برادرش واقعا نگران و دلسوز بودند. قلبش از محبت خانواده اش غرق در سرور شد . دو سال بود که طعم واقعی زندگی را حس نکرده بود خانواده اش حق داشتند دائم نگران باشند چرا که نصفی از سال را زیر سرم در بیمارستان بوده و نصف دیگر سال را سر مزار عزیزانش زار می زده است
با صدای فرهاد که گفت:
- ببخشید ! اجازه می دهی بنشینم؟
از فکر و خیال بیرون آمد. فرهاد روبرویش نشست و به او نگریست
(ادامه دارد...)

kar1591
29-03-2009, 16:21
با سلام قبل گذاشتن این قسمت بگم که یه خورده وقت کم دارم (البته بیشتر بهانست و یه مشکلات دیگه دارم ) به همین خاطر نمی تونم زیاد وقت بزارم و با غلط املایی زیاد دارم دنبال میکنم پیش پیش از دوستان معذرت می خوام امیدوارم رفته رفته بتونم بهترش کنم


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

هستی من
قسمت سوم

برای لحظه ای نگاهش درنگاه گرم فرهاد گره خورد و جز حسرت و ندامت در آن چیزی ندید . فرهاد نفسبلندش را که شبیه به اه بود بیرون فرستاد و گفت:
- هنوزم بعد از سال ها وقتی می بینمت نفسم می گیرد هستی!
حالت چطور است؟
هستی زیر لب گفت:
- ممنونم خوبم
و سرش را به طرف ششه پنجره چرخاند و گفت:
- عجب بارانی می بارد ! خیال بند آمدن هم ندارد.
فرهاد گفت:
- دل آسمان هم گرفته مثل دل من و شاید دل تو! می آیی کمی در حیاط قدم بزنیم؟
هستی نگاهش را از پنجره گرفت و به نگاه فرهاد دوخت و گفت:
- فکر نمی کنی قدم زدن با یک زن بیوه ، آن هم زیر باران کمی حرف ساز برای من و ناخوشایند برای تو باشد؟ فرهاد خان؟
و خان را با لجبازی خاصی ادا کرد که فرهاد به خوبی با آن آشنا بود. فرهادتکیه اش را به مبل داد و دستش را زیر چانه اش گذاشت طوری که به خوبی ساعتشرا به نمیاش می گذاشت نگاه هستی بر انگشت فرهاد ثابت ماند از این که حلقهای در انگشت او نبود تعجب نمود . فرهاد گفت:
- من پسر عمه ات هستم هستی جان! حداقل مثل یک فامیل با من رفتار کن. مثل مهران دیدم که چه طور با احترام با او برخورد می کردی.
هستی گفت:
- می دانی که من دلم نمی خواهد بعد از تمام شدن مهمانی پشت سرم حرف و حدیثباشد، فامیل تنگ نظر و حرف ساز خودمان را می گویم. همین طور دلم نمی خواهدشرمنده سحر جون بشوم که در غیابش با شوهر خوشگل و خوش تیپش زیر باران قدمزده ام...
در ضمن مهران غریبه نیست باید به او خوش آمد می گفتم و زنش هم مثل دستهگل... کنارش ایستاده بود اما من و تو تنها هستیم ! حالا متوجه شدی؟
فرهاد مغلوب و گرفته هیچ نگفت. شاید هستی راست می گفت، رفتار با یک زنجوان که تازه دو عزیزش را از دست داده باید بسیار سخت باشد. مخصوصا کههستی دل خوشی هم از فرهاد نداشت. فرهاد اندیشید: هر سخن و رفتار نا بهجایی باعث رنجش او می شود ته دلش هنوز از من ناراحت است.
هستی نگاهش را در سالن به چرخش در آورد تا اگر چشم مادر و هدیه را دورببیند به اتاقش برود، هیچ حوصله پندها و نصیحت های مادرش را که بعد ازتمام شدن مهمانی به سرش باریدن می گرفت نداشت. فرهاد که آرام و خونسرد بهچهره هستی نگاه می کرد فکر او را خواند و گفت:
- هیچ وقتی حتی به فکرم هم خطور نمی کرد که هستی شاد و شیطون که جانش واسهمهمونی و بریز و بپاش در می رفت بخواهد دور از چشم مادرش جیم شود. نمیترسی بعد از رفتن مهمان ها مادرت به گونه اش چنگ بزند و بگوید: (( چرا فکرابروی مرا نکردی هستی؟ چرا تا آخر مهمانی نماندی و مهمانها را بدرقه نکردیهستی: هستی از ادای فرهاد که صدایش را نازک کرده بود و از قول مادرش حرفمی زد نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و گفت
- تو هنوز مادر را نبخشیدی فرهاد؟
فرهاد دهانش را کمی جمع کرد که نشان می داد مشغول حساب کتاب بین خودش و مادر هستی است بعد گفت:
- نه نمی توانم هستی هیچ وقت نمی بخشمش
هستی گفت:
- کاملا معلوم است که هنوز دلگیری به هر حال هر کس سرنوشتی دارد و سرنوشت ما هم این بوده
- درسته ، سرنوشت ما واقعا همین است
و سپس لبخندی تلخی زد و گفت:
- راستی مهران را دیدم ، طفلک چقدر نگاهش به تو نگران و با محبت بود . فکرنمی کردم عاشقان دلخسته تو حتی بعد از ازدواح هم نگران تو باشند
و همزمان با گفتن این جمله ابرویش را بالا داد ، منتظر حمله هستی بود . هستی هم که با این لحن سخن گفتن فرهاد به خوبی آشنا بود عصبانی شد و پاسخداد:
- آره مثل تو ، تو که معلوم نیست زن و بچه ات رو کدام گوری گذاشته ای واین جا روبروی من نشستی و به من زل زدی چه طور بود گیتارت را هم می آوردیو برایم شعر می خواندی؟
فرهاد با لودگی جواب داد:
- آخ چی می شد هستی! حاضرم نصف عمرم را بدهم و یک ساعت با تو باشم
هستی دوباره با خشم جواب داد:
- مهران همان کسی بود که وقتی تو مرا سر کار گذاشته بودی و آن طرف دنیامشغول بودی به سراعم آمد اما من گیج تر از آنی بودم که بخواهم با اوازدواج کنم او هم وقتی دید که به خواسته مادرم به خواستگاری دعوت شده و درقلب من کسی به جز تو جای ندارد رفت و مثل یک مرد با شرافت گفت که نمیخواهد شرمنده تو شود. دوباره بغض وامانده مثل توپی راه نف کشیدنش را سدکرد . نفس عمیقی کشید و دوباره به آسمان خیره شد. مرگ شوهر و بچه اش ویادآوری خاطرات گذشته اش از او موجودی شکننده و ظریف ساخته بود که با هریادآوری و سخنی به گریه می افتاد . فرهاد لیوان آب را به دستش سپرد و گفت:
- - آرام باش هستی جان. فکر می کردم بعد از شنیدن حرف هایم در 7 سال پیشناراحتی و کینه ات از من از بین رفته ! اما می بینم که هنوز هم از دست منناراحتی من دلم نمی خواهد باعث رنجش تو شوم! اما چه کنم هنوز هم نسبت بهتو حسودم . اگر چه به اصطلاح همسر و فرزند دارم اما حسودی به دوستداران توجزئی از وجودم شده است. من هنوز به حمید خدابیامرز حسودی می کنم که توانست 5 سال تمام با تو زندگی کند اما من هنوز اندر خم یک کوچه مانده ام
- هستی با بغض گفت:
- - بس کن فرهاد دوباره داری خاکستر به هم می زنی تا آتشی از زیر آنبیابی؟ من اجازه نمی دهم که تو در مورد گذشته آن قدر رک و صریح با من سخنبگویی،باید بدانی که هنوز یاد حمید با من است. تو هم بهتر است بیشتر بهفکر سحر و سینا باشی!
- خیلی خودداری می کرد که بغضش به اشک تبدیل نوشد به همین دلیل برخاست واز سالن بیرون رفت ! از خودش بدش آمد چرا که خیلی هم از نگاه های گرم وعمیق فرهاد ناراحت نبود انگار که باعث ارامشش می شد!
- خنکای باد پائیزی کمی از انقلاب تلاطم دورنش کاست. نفس عمیقی کشید و با خود گفت:
- دو سال از مرگ حمید و نازنین می گذرد اما من هنوز نتوانسته ام این بغضلعنتی را مهار کنم و با هر سخن و رفتاری توی گلویم جا خوش می کند. می دانممادر به خاطر روحیه من ترتیب این مهمانی را داده اما واقعا نمی توانمادمهایش را تحمل کنم ان از شهلا که به مادر و شوهرش چسبیده بود ان لادن همکه هیچ وقت چشم دیدن مرا نداشت. شاهرخ ، هومن ، هدیه و حتی خود فرهاددارند زندگی می کنند و از زندگی خودشان راضی اند. حتی ان مهران که مثل چمنجلوی رویم سبز شد، وقتی نشان می دهد که چه قدر از زندگی اش راضی است لجممی گیرد. پس من این جا چه کاره ام؟ این وسط فقط من تنها هستم ، چه قدرخسته ام! چه قدر محتاج شانه های همسرم هستم که سر به آن بگذارم و بگریم. اه که چقدر دلم برای در آغوش کشیدن نازنینم تنگ شده! آه فرهاد چرا؟ چراآمدی چرا نمک به زخم کهنه ام پاشیدی؟ تو که ان زمان که باید می بودی نبودیو حالا که با دیدنت به یاد گذشته های تلخ و شیرینم می افتم جلوی رویم مینشینی و قصه قدیمی عشقمان را تکرار می کنی؟
- حسرت دیدن فرهاد داشتنش و عشقی که ته قلبش بود و جودش را به اتش می کشیدزیر باران ایستاد و گریست دلش فرهادر ا می خواست که با او باشد. انگار کهموفقیت فرهاد محرز بود چرا که توانسته بود در عرض یک ربع حال هستی رادگرگون کند و با نگاه با نفوذ و سحر کلامش او را به گذشته ها بکشاند اشکاو چه بود ؟ به خاطر نداشتن حمید و نازنین ؟ یا به خاطر اید آوری گجذشتهاش؟
- فرهاد؟؟؟

(ادامه دارد..)

kar1591
29-03-2009, 16:26
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



هستی من
قسمت چهارم

دست گرمی شانه اش را فشرد چرخی زد و مریم را پشت سرش دید خود را در آغوش مریم انداخت و هق هق کنان گفت:
- خسته ام مریم خدا کی به من نگاه می کند؟
مریم دلسوزانه دست به موهایش گشید و گفت:
- کافیه هستی جان! حیف این چشم های زیبا نیست که دائما در آشک غرق اند؟ می دونم که دلت گرفته ! حال و هوایت مثل اسمان ابری و گرفته است. احساسات لطیفت را درک می کنم عزیز دلم. اما باید تحمل کنی. مهران به من گفته که تو برای چی به خواستگاری اش پاسخ رد داده ای! به خاطر همین فرهاد خان نه؟ می دانم حس تو الان چه حسی است؟ حس یک غرق شده که هیچ امیدی به ساحلندارد! اما باید به خدا توکل کنی او در چنین مواقعی پاره تخته ای یا هر چیز کوچک دیگری را برای نجات بنده اش پدید می آورد . دلت را به خدا بسپار هستی جان چیزی بگو تا سبک شوی.
هستی سر از شانه مریم برداشت و گفت:
- ببخش مریم جان ، خیلی محکم بغلت کردم هیچ به فکر کوچولیت نبودم . اه مریم شاید باور نکنی اما گرمای تنت مث حس مادر شدن دلچسب و شیرین است. آن قدر دلم گرفته که در یک ساعت حرف زدن هم باز نمی شود می دانم الان مادرم و هدیه نگرانم هستند اما دست خودم نیست نمی تواند جلوی این آدم های شاد قیافه شاد به خودم بگیرم و تظاهر به خوشحالی کنم نمی دانم چرا این قدر با تو احسا راحتی می کنم ! مهربانی و سادگی ات مرا به یاد یاسمن می اندازد. یاسمن خواهر فرهاد و دختر عمه ام است نمی دانی چه قدر دلم برایش تنگ شده
مریم دستش را در دست گرفت و گفت:
- دلت می خواهد روزی قرار بگذاریم یا تو به خانه ما بیایی یا من به خانه تو یا اصلا بیرون بریم و تو کمی از گذشته ات برایم حرف بزن حس می کنم خاطرات گذشته روی دلت تلمبار شده اند
هستی گفت:
- درست می گویی چند سال است که با کسی خودمانی و صمیمی صحبت نکرده ام هدیه که سرگرم زندگی و بچه هایش بوده یاسمن هم که همراز و همدلم بود به فرانسه رفت. شهلا هم که حسابی از من دور شده. هیچ وقت هم جرات نکرده ام حرف هایم را به حمید بگویم. او مرد خوب و شریفی بود اما من خجالت می کشیدم از ناگفته های دلم برایش سخن بگویم
سپس نگاهی به اسمان کرد و گفت:
- هر موقع وقت داشتی بهم زنگ بزن و به خانه ام بیا تا برایت از زندگی ام صحبت کنم خودم هم بدم نمی آید خاطرات گذشته را مرور کنم. پر از شیرینی و تلخی است
مریم گفت:
- آن قدر به دلم نشستی که انگار چند سال است می شناسمت چشم ، تماس می گیرم و به خانه تان می آیم دلم نمی خواهد افتخار هم صحبتی ات را از دست بدهم.
هستی گفت:
- دوستی با تو هم برای من افتخار است!
مریم گفت:
- خب دیگر این قدر افتخار خانم را صدای نزنیم چرا که ممکن است سر و کله شوهر ش پیدا شود و دمار از روزگارمان در بیاورد
هر دو با صدای بلند خندیدند مریم در حالی که به پنجره اشاره می کرد گفت:
- انگار پسر عمه ات خیلی نگرانت است ببین چه طور در تاریکی حیاط دنبالت می گردد! دلسوزی اش شبیه دلسورزی برادر برای خواهرش است بی ریا و با محبت
هستی گفت:
- آره می دانم فرهاد مرد خوبی است اما نگرانی اش دیگر برای من زندگی نمی شود و او در یک لحظه از زندگی اش با خود رایی و لجبازی که کرد آینده هر دومان را تباه کرد اگر او به خارج نمی رفت باعث حسرت و ویرانی ارزوهایمان نمی شد الان نگرانی او برای من حکم نوشدارو پس از مرگ سهراب را دارد
مریم زیر لب گفت:
- عشق افلاطونی
هستی خندید و گفت:
- هر وقت از مهران خان اجازه گرفتی بهم زنگ بزن دلم نمی خواهد قصه زندگی من برای تو که دوران حساس زندگی ات را می گذرانی ناراحتی به دنبال داشته باشد و شوهرت مرا در ناراحتی تو مقصر بداند
مریم خندید و گفت
- ای بابا هستی جان من هم لای پر قو بزرگ نشدم من بچه یتیمی هستم که از بچگی با درد بزرگ شده ، در ثانی فکر کنم آن قدر از طرف مهران اختیار داشته باشم کهخ بتوانم دوستانم معاشرت کنم خیالت راحت باشد منتظر هستم
هستی سر خوش با حالتی شاعرانه به اسمان نگریست و گفت:
ای آسمان مگر دل دیوانه منی؟
کاینگونه شعله می کشی و نعره می زنی؟
نالان و اشکبار مگر عاشقی و مست
با خویشتن چو ما مگرای دوست دشمنی؟
در آن هوای بارانی حس و حال عجیبی پیدا کرده بود حسی زیبا و شاعرانه رو به مریم کرد و گفت:
- می توانی برایم کمی از زندگیت بگویی؟ راستش بعد از حرف شوهرت کمی در مورد زندگی ات کنجکاو شدم
مریم گفت:
- البته زندگی من زیاد ماجرای جالب و هیجان انگیزی نیست! اما حالا که تو می خواهی برایت می گویم. مادر و پدرم عاشق هم بودند با مخالفت های مادر بزرگم یعنی مادر مادرم که اجازه ازدواج دخترش را با خواهر زاده اش یعنی پدرم نمی داد بالاخره آن دو با هم ازدواج کردند آن هم چه ازدواجی ! مادرم برایم تعریف کرده که وقتی شانزده ساله می شود آن قدر زیبا و خواستنی بوده که خواستگار فراوان داشته است. پدرم که عاشق مادرم بوده و فرصتی به دست نیامده بود که عشقش را به دختر خاله اش ابراز کند با شنیدن وصف خواستگاران مادرم دلش به شور و هول می افتد که مبادا خاله اش دخترش را شوهر دهد و سر او بی کلاه بماند. به همین خاطر روزی که مادرم کفش و کلاه کرده که به حمام برود سر راهش را می گیرد و می گوید که دوستش دارد و غیر از او با کسی نمی تواند ازدواج کند.
مادرم که ذاتا زنی تو دار و خویشتن دار بوده از ابراز علاقه پدرم خوشحال می شود و با زحمت فراوان به پدر می فهماند که او هم مایل به این دلدادگی هست. خلاصه وقتی خاله و پسرش به خواستگاری مادرم می آیند با مخالفت شدید مادر بزرگم روبرو می شوند چرا؟ چون مادر بزرگم از ازدواج فامیلی خوشش نمی آمد و وعقیده داشت که ازدواج فامیلی به جز به هم خوردن رابطه دو خواهر که بر اثر طرفداری از بچه هایشان به وجود می اید عایدی ندارد. دلایل مادر بزرگم به نظر مادرم هیچ منطقی نمی آید و همین باعث اختلاف می شود و در واقع سر منشا اختلاف انها از این جا به وجود می آید خلاصه بعد از کشمکش فراوان و گریه و زاری های مادرم مادر بزرگم بقچه مادرم را به دستش می دهد و او را از خانه بیرون می کند و می گوید حالا که دلت می خواهد عروس خاله ات شوی و روی حرف من حرف بزنی برو آن خاله ات و آن پسرش! مادرم با ناراحتی به در خانه خاله ام می آید و با حقارت قبول می شود! مادرم که با یک دنیا عشق و امید به خانه پسر خاله اش قدم گذارده بود به دنبال عقد مختصری که با هیچ کدام از ارزوهای مادر مطایقت نداشته وارد این زندگی می شود و آزار و اذیت های خاله اش را به جان می خرد. خاله اش از هیچ آزار و اذیتی در حقش فرو گذاری نکرده و با انواع طعنه ها و زجرها و کنایه ها روح و روان و جسم مادرم را در فشار قرار می دهد تا جایی که مدر پشیمان می شود که چرا به سخن های مادرش اهمیت نداده و این طور از خانه و کاشانه خود با حقارت رانده شده و زیر دست خاله ای نامهربان افتاده است
تمام دلخوشی مادرم به پدرم بود. پدر مهربان بود اگر چه خیلی جوان بوده اما از ترس مادرش نمی توانست از همسرش طرفداری کند چرا که در آن صورت هر دو از خانه رانده می شدند بنابراین رفتاری که می کرد هم دل مادرش را به دست می آورد و هم دل همسرش را البته اگر مادرش متوجه خوش رفتاری و مهربانی او نمی شد و اجازه می داد که آن دو با هم زندگی کنند. سرت را درد نیاورم هستی جان آن قدر در ان خانه به مادرم سخت گذشته بود که تنها آرزویش داشتن خانه و زندگی مستقل بوده اما پدرم ان قدر تهی دست و ندار بوده که به سختی می توانست نان اور مادر و همسر و سه خواهر کوچک ترش باشد چه برسد به این که خانه ای جداگانه برای مادرم تهیه کند تا این که مادر مرا باردار می شود اما باز هم تمام کارهای آن خانه را با تمام نیرو انجام می داده و لب به اعتراض نمی گشود چون در غیر این صورت بلافاصله با انواع کنایه ها و سرزنش ها و سخنان نیش دار خاله اش روبرو می شد که حکم شکنجه اش را داشت. مادر مادرم حتی در دوران سخت حاملگی هم به سراغش نمی اید و او برای دیدن مادر و خواهر و برادرش بی تابانه دلتنگی می کند آه خدایا مگر می شود یک مادر این قدر سخت و پرکینه باشد؟ مادرم صبور بوده ان قدر تحمل می کند تا این که من در یک شب برفی سخت به دنیا می آیم پدرم از خوشحالی روی پا بند نبوده و مادرم با این که زایمان سختی داشته اما با دیدن من در آغوش خود تمام سختی ها و مرارت هایش را فراموش می کند رفتار خاله ام با او بهتر می شود اما خوب خوب نمی شود و آن هم به این دلیل که چرا عروسش برایش نوه پسر به دنیا نیاورده است تا من 5 سالم شد نه از مادر بزرگم نه از خاله و دایی ام از وجود هیچ کدام خبر نداشتم تا این که یک روز خاله مادرم که همان مادر بزرگم باشد خبر آورد که خواهر زاده اش که همان خاله من باشد با گاز کرسی خفه شده است
این طور که مادرم برایم گفت خواهرش دو ساله بوده که او از خانه بیرون امده و آن موقع 7 ساله بوده است. یک روز که از حمام بر می گردد مادر بزرگم به خواهش همایه به خانه اش می رود تا در پختن اش به او کمک کند و خاله ام زیر کرسی می خوابد که خستگی رفع کند لحاف را روی صورتش انداخته و گاز زغال کرسی خفه اش کرده بود کسی هم در خانه نبوده که متوجه خفگی او شود مادر بزرگم وقتی باز می گردد با جسد سیاه شده و بی جان دخترش روبرو می شود مادر بزرگم وقتی این خبر را به مادرم می داد خیلی ناراحت بود و اجازه داد که عروسش به دیدن مادر و خانواده اش برود خانواده ای که فقط مادر و برادرش ان را تشکیل می دادند شبی که مادرم بعد از دیدن خانواده اش به خانه امد آن قدر گرفته و مغموم بود که من جرات نکردم با او سخن بگویم و با همان ذهنیت کودکانه ام از او سوالی کنم مادرم مرا به خانه مادرش نبرد نمی دانم چرا؟ حتما خواسته اول خودش به دیدن انها برود و بعد مرا ببرد اما ان روز هرگز نرسید چرا که بعد از چند وقتی دوباره سخت گیری های مادر شوهرش شروع شد و مادر اجازه نداشت که با خانواده اش رفت و امد کند. پدرم هم در این میان حریف مادرش نمی شد و نمی توانست به خاطر همسرش رو در روی مادرش بایستد روزی که مادر به شدت گریه می کرد را هرکز از یاد نمی برم وقتی با همان لحن بچه گانه ام از او علت گریستنش را پرسیدم در آغوش گرفت و گفت:
- مادر وبرادرم برای همیشه از تهران رفتند انها به مشهد رفتند تا در آن جا ساکن شوند مادرم نمی توانست در خانه و شهری زندگی کند که دخترش را از دست داده است
و من تعجب کردم که چرا این قدر بین مادر من و خواهرش فرق هست مگر نه این که خداوند به این دلیل که عشق مادر بزرگم به دختر کوچکش بی نهایت بوده او را از مادرش گرفت تا تاوان بی مهری های مادر بزرگم به دختر دیگرش که مادرم بوده باشد چس چرا هیچ کاه مادر بزرگم نمی فهمید و دل مادر را به دست نیاورد ؟ و او را برای همیشهترک کرد و خود را نیز از شهر و دیار خودش اواره نمود

ادامه دارد...

kar1591
30-03-2009, 16:31
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]





هستی من
قسمت پنجم


مادرم از طریق یکی ازهمسایه ها قدیم و نزدیک مادرش خبر دار شد که برادر و مادرش به مشهد کوچکرده اند. یادم می آید همان شب مادر یواشکی در اتاق خودمان موضوع کوچ مادروبرادرش را برای پدر با گریه فراوان شرح داد و پدر قول داد که او را بهمشهد خواهد برد تا خانواده اش را بیابد . هر چند که مادرو برادرش علاقه ایبه دیدن مادر نداشتند. آه هستی جان من با همان چشم های معصوم کودکانه امدیدم که مادر پدرم بعد از این که شنید پدر بلیط اتوبوس گرفته تا من ومادرم را به مشهد ببرد چه به روز مادرم آورد.هنوز هم وقتی آن صحنه را بهیاد می آورم تمام وجودم از خشم می لرزد مادر بزرگم خبر نداشت که خواهرش بهمشهد رفته و دخترش برای دیدن آنها به مشهد می رود فکر کرد ما برای تفریح وزیارت به مشهد می رویم. حسابی توی سر خودش زد و با لنگه کفش به جان مادرمافتاد و گفت:
- تو پولهای مرا می دزدی و جمع می کنی و به شوهرت می دهی تا خرج سفرت کند؟
و مادر معصوم و مظلوم زیر ضربات او کتک می خورد و هیچ نمی گفت. عشق دیدنمادر و برادر لال و درمانده اش ساخته بود. چه بگویم که وقتی یادم می آیدمادرم و برادرش را ببیند چه طور خشمگین می شوم! روزی که با هزار زحمت ویواشکی به ترمینال رفتیم و سوار اتوبوس شدیم را هرگز یادم نمی رود. مادرمخوشحال بود پدر از رضایت مادر خوشحالتر و من که پایم را از پاشنه خانهبیرون نگذاشته بودم حیران و با اشتیاق به خیابان ها و آدم ها نگاه می کردمو پر از شور و اشتیاق این سفر بودم چه سفری هستی جان؟
اتوبوس به راه افتاد و ما می خندیدیم و شاد بودیم. مادر می گفت:
- اگر این آدرس که همسایه مادرم به او داده بر فرض محال هم اشتباه باشد به این می ارزد که به پابوسی امام رضا آمده ایم.
پدر دائم می گفت:
- قسمت بوده عزیزم
و من چیزی از قسمت نمی فهمیدم. اتوبوس نصف راه را پشت سر گذاشته بود کهراننده خوابش برد. همه مسافران در خواب شبانگاهی بودند. تک و توک مسافربیدار مانده بود، راننده دائم چرت می زد و اتوبوس به این طرف و آن طرفکشیده می شد. عاقبت اتوبوس به سمت دیگر جاده منحرف می شود و همان موقعبرخورد شدیدی با تریلی که از همان جاده و در واقع مسیر اصلی خودش می آمدهپیدا می کند. مادرم مرا در آغوش داشت. یادم می آید موقع تصادف پدر مرا ازآغوش مادر قاپید و سفت و محکم در آغوش خودش نگه داشت. صدای جیغ زن ها وبچه ها در آن سکوت شبانگاهی هنوز در گوشم است. بیشتر مسافرین در دم جانباختند که پدر و مادر من هم از همین مسافران جان باخته بودند گریه هایسوزناک من دل هر کسی را اب می کرد. تمام کسانی که مرا دیدند و از آغوش خونآلود پدرم بیرون کشیدند متفق القول بودند که چون پدر سپر بلای من شده بهمن اسیب چندانی وارد نشده است. کار خدا بود یا قسمت یا تقدیر هر چه بوداین بوده که من یتیم شوم. مادرم به عشق دیدن مادری که از او به خاطر عشقبه پسرخاله اش کینه به دل گرفته بود جان خود را از دست داد و پدرم به خاطرعشقی که به همسرش داشت و برای رضایت دل او کشته شد و در این میان من بودمکه بی پدر و مادر شدم و به پاسگاه انتقال داده شدم. مرا به تهران آوردندمن دختر باهوشی بودم مادرم حتی آدرس خانه مان را به من یاد داده بود آدرسرا به مامورین گفتم و آنها مرا به مادر بزرگم تحویل دادند از سوگواری وندامت مادر بزرگم چیزی نمی گویم چون خسته ات می کنم. همین قدر بگویم کهانگار پدر و مادر من باید می مردند که مادر بزرگم به خودش بیاید و مهربانشود. او سرپرستی مرا به عهده گرفت و یک سال بعد از ازدواجم فوت کرد. اینهم از قصه زندگی من که در 6 سالگی یتیم شدم.
هستی دستش را روی دست مریم گذاشت و مریم در حالی که به شدت بغض کرده بود گفت:
- حالا دیدی! من در زندگی ام رنج فراوان کشیدم که از همه بیشتر خاطره ایکه ازارم می دهد یادآوری چشم های اشک الود مادرم است که در دوری از مادروبرادرش گریان بود. من دیگر هیچ خبری از مادر بزرگم و دایی ام ندارم. فکرنکنم که انها هم هیچ گاه از مرگ مادر و پدر من با خبر شده باشند.
هستی گفت:
- عمه هایت چه؟ آنها را نمیبینی؟
مریم گفت:
- اصلا دلم نمی خواهد با آنه ارفت و آمد داشته باشم. نمی خواهم چشمم بهچشمشان بیافتد. به همین دلیل بعد از ازدواج با مهران دیگر ندیدمشان! قطعرابطه کردم این طوری راحت ترم.
هستی آهی کشید و گفت:
- قصه زندگی مادرت کمی به قصه زندگی من شباهت دارد مادر من نیز از ازدواجمن و هومن و هدیه با فامیل اصلا راضی نبود اما من و هومن مثل مادر تو رویعشقمان پافشاری نکردیم. در واقع رضایت مادر را به خواست دلمان ترجیح دادیمو حالا هم زندگی می کنیم اما باز ته دلمان چیزی گنگ و مبهم به نام حسرتزبانه می کشد
مریم گفت:
- باید همه را سر فرصت برایم بگویی حالا بلند شو تا با هم به داخل سالن برویم حتما مهران نگران من شده و مادرت نگران تو!
هستی از یاد آوری مادرش لبخندی زد و گفت
- مادر من بیشتر از این که نگران من باشد نگران این است که خود را از مهمان ها مخفی می کنم
هر دو خندیدند و به داخل رفتند شهلا با دیدن ان دو که وارد شدند به طرفشان رفت و گفت:
- - هستی ؟ هیچ معلوم هست امشب چرا پیدایت نیست؟ از اول مهمانی تا الان روی هم 5 دقیقه هم با من حرف نزدی؟
و سپس نگاهی به مریم انداخت و گفت
- معلوم است دیگر ! دوست جدید پیدا کردی باید هم مرا تحویل نگیری
مریم لبخندی زد و گفت:
- مرا ببخشید امشب حسابی هستی را از شما دور کردم راستش هستی جان ان قدر جذاب و خوش صحبت است که ادم از صحبت کردن با او خسته نمی شود
هستی تشکر کرد و با شهلا و مریم را همراهی کردند باز هم نگاه سنگین فرهادرا روی خودش احساس کرد اما اصلا نگاهی به طرف او نیانداخت احساس کرد که درسرش درد پیچیده است کاش زودتر این مهمانی تمام می شد و او به اتاقش می رفتو استراحت می کرد


(ادامه دارد......)

kar1591
31-03-2009, 13:57
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



هستی من
قسمت ششم

مهمانی شب گذشته جز پریشانی عمیق و سر درد شدید برای او حاصلی نداشت اگر هم داشت تنها آشنایی با مریم بود . در دل به انتخاب مهران آفرین گفت چرا که او مریم را زنی مهربان و دلسوز یافت که مهربانی هایش او را به یاد یاسمن می اداخت. یاد یاسمن مثل پیچکی زیبا در ذهنش پیچید و احساس دلتنگی شدید را برایش به جا گذاشت با خود گفت:
(( از دیشب برادرش و امروز هم این خواهر حسابی فکرم را مشغول کردند))
برخاست و نگاهی به حیاط انداخت پنجره را باز کرد بوی چمن تازه و سبزه و خاک خیس خورده را با تمام وجود به جان کشید انگار زمین حمامی درست و حسابی کرده بود چون همه چیز طبیعت سر حال و تمیز خودنمایی می کرد. غرق در افکار خود بود که زنگ تلفن او را از آن رخوت بیرون کشید. مطمئنا هنوز اعضا خانواده اش خواب بودند و از خستگی توان برخاستن نداشتند
با تانی گوشی را برداشت
- الو؟ بفرمایید
صدای گرم فرهاد در گوشش پیچید:
- سلام هستی جان! خواب بودی؟
- سلام صبح بخیر بله تقریبا خواب بودم کاری داشتی؟
- ببخش که بیدارت کردم کار خاصی که نه ! نگرانت بودم دیشب اذیتت کردم؟
- این پرسیدن داره؟ معلومه! کار تو اذیت کردن است
- ممنونم لطف داری ! می شه یکم باهات حرف بزنم؟
- در چه موردی
- اه ، تروخدا هستی ! این چه رفتار سرد و خشنی است که با من داری؟
هستی گفت:
- ببخشید! من کی با شما خودمانی و صمیمی بودم که حالا از رفتار سردم گله می کنی؟
- بابا من فرهادم فامیلت من نمی گویم با من خودمانی و صمیمی باش اما مثل یک فامیل با من حرف بزن
- اوه فامیل؟ می شناسمت تو پسر عمه ماهرخ هستی اما بدان که تا دو سال پیش من شوهر داشتم و اگر مثل یک فامیل با تو برخورد می کردم حمید کنارم بود اما الان یک زن تنهای شوهر مرده ام. دلم نمی خواهد با صحبت کردن و فامیل بازی با تو باعث شوم که دیگران پشت سرم حرف بزنند مخصوصا من و تو که گذشته مان هنوز در یادها است.
فرهاد با آرامش و خونسرد صدای گرمش را در گوش هستی ریخت انگار که داشت برایش لالایی می خوند. نجوا گونه گفت
- چرا این قدر نظر دیگران برایت مهم است؟ من دوست ندارم وقتی با تو حرف می زنم این قدر عصبی و ناراحت باشی اگر باعث ناراحتی ات شدم بگو قطع کنم.
هستی دلش ضعف می رفت که فرهاد بیشتر صحبت کند و او را در این خلسه غرق کند. به یاد روزهایی افتاد که در همین اتاق ساعت ها با فرهاد از اینده سخن گفته بود. شاید فرهاد هم به همین خاطره ها می اندیشید که هیچ صدایی جز نفس هایش نمی آمد. دوباره بغض گلویش را بست پنجه های بغض آن قدر قوی بود که فشار آن بر روی گلویش باعث روان شدن اشک چشم هایش شد نگاهش در اتاقش چرهید و به روی تابلویی که فرهاد به او هدیه داده بود ثابت ماند
(( من ندانم که کی ام من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم))
- الو هستی؟ گوشی دستته؟
- بله فرهاد گوشم با توست بگو
- چه بگویم؟ بگویم که می دانم داشتی به چه فکر می کردی؟ هنوز تابلوی دیوار اتاقت یاد آور صاحبش هست یا ان را خرد کردی
- فرهاد؟
- جانم بگو عزیزم
تن هستی گرم شد با خود جنگید لبش را محکم گاز گرفت و گفت
- چرا دست از سرم بر نمی داری فرهاد؟ یک عمر برای سر کردن با خاطراتت کافی است چرا دیگر خودت جلوی رویم سبز می شوی و نمک به زخم کهنه ام می پاشی؟ مگر تو زن و بچه نداری که دائم خونه عمه منو کنترل می کنی؟
همین که هستی با او حرف می زد برایش کافی بود لحن نرم هستی با لجبازی همراه بود با خود اندیشید
(( این هستی دیوونه همیشه خیره سر و لجباز بوده و با این لجبازی اش باعث تباه شدن اینده مان شد باعث شد که هر دو ازدواج های نا موفقی داشته باشیم))
- آه هستی؟ عجب دختری هستی؟ چرا تلفن را قطع کردی؟
لبخند روی لبان فرهاد نشست می دانست که او به خاطر فرار از احساساتش تلفن را قطع کرده است. گوشی را سر جایش گذاشت و به طرف پنجره اتاقش رفت از دیشب که از خانه دایی اش امده بود هیچ حوصله رفتن به خانه را نداشت. دلش در تلاطم بود مثل موجی نا آرام که به صخره می کوبد طوفانی بود.
دلش بهانه می گرفت و بهانه دلش هستی بود! حالا فرهاد تصمیم آخر را گرفته بود و حالا که هستی ازاد بود می خواست به طور جدی در این مورد با او صحبت کند با این که سحر و سینا در زندگی اش نقش خانواده اش را داشتند ولی خودش می دانست که سحر کاری به او و تصمیماتش ندارد فقط دلش برای سینا پر می کشید ولی سحر سعی می کرد ان قدر پسرش را به خود وابسته کند که زیاد بهانه پدرش را نگیرد فرهاد می دید و می فهمید که سینا چه قدر دوستش دارد اما مادرش او را زیاد با فرهاد وابسته نمی کرد. شاید پیش بینی می کرد که روزی زندگی شان به بن بست خواهد رسسید می خواست بتواند سینا را برای خود داشته باشد دلش برای خودش می سوخت هم در عشقش شکست خورده بود و هم در ازدواجش ! اما دیگر برایش مهم نبود او هستی را می خواست دلش می خواست او را در پناه خود بگیرد و از او حمایت کند. 7 سال به نظرش خیلی دیر بود که او به عشقش برسد اه هستی تمام هستی او ، عشقش ، عاشقش و معشوقش . دلش می خواست وجود خسته و تنهای او را در آغوش بگیرد و در گوشش زمزمه کند که دیگر نباید نگراه و تنها باشد. دیگر دوران هجران سر آمده و فرهادش تا پای جان پشت و پناهش باقی خواهد ماند
از تصور داشتن هستی دلش مالش رفت . ولی چگونه می توانست از هستی خواستگاری کند؟ وقتی به یاد لجبازی هستی می افتاد انگار سطل آبی سرد بر روی تن گرمش ریخته باشند از خودش و هستی نا آمید می شد از خودش بدش امد چرا آن قدر سنگدل شده بود؟ چرا با مرگ حمید فقط دلش برای هستی سوخته بود؟ و از مرگ حمید فقط داشتن هستی را می خواست؟
خودش را قانع کرد که آخر من از پانزده سالگی هستی او را دوست داشتم هستی حق من بوده . اما وقتی در المان گرفتار بودم حمید مثل گردبادی امد و هستی ام را با خود برد. آه خدایا من چه می دانستم این هستی کله شق و لجباز از لج من هم که شده بر سر سفره عقد می نشیند؟
دوباره گوشی را برداشت و شماره خانه دایی را گرفت باز هم هستی بود که اتش به جان فرهاد ریخت صدایش گرفته و مغموم بود فرهاد گفت:
- الو هستی؟
- بله بگو
- لعنت به من که باعث شدم چشم های قشنگ به اشک بنشیند
- اره اعصابم را خرد کردی تو همیشه چشم های منو اشک الود می کنی الان هم حسابی به هم ریخته ام کاری داری؟
- باید ببینمت هستی می خوام باهات حرف بزنم دیشب که نگذاشتی باهات درست صحبت کنم مثل غریبه ها با من رفتار کردی. حالا هم حوصله نداری
- چه بگویم فرهاد ؟ تو بپرس تا من جواب بدهم راستی چرا دیشب سحر و سینا را نیاورده بودی؟
- نبودند سحر با مادرش به شمال رفته سینا را هم با خودش برد. سینا ان قدر که به سحر وابسته است به من نیست
- شمال؟ حالا چه وقت شمال است هوا همه اش گرفته و بارانی است
- عروسی دختر خاله اش است الان شمال معرکه است همانی است که تو عاشقش هستی. دریای سرکش و طوفانی و هوای ابری و بارانی شاید هم اسبی پیدا بشه و تو سواری کنی یادت هست؟
هستی لبخند عمیقی زد و گفت:
- یادش به خیر فرهاد! چرا تو نرفتی شمال و تنها ماندی؟ نکند دیگر از شمال خوشت نمی آید؟
- حوصله نداشتم به عروسی برم. دوست دارم تنها باشم همان طور که تو تنهایی . کاش تنهایی من و تو با هم پر می شد هستی می آیی با هم بریم شمال؟
- من ؟ چی داری می گویی؟ تنهایی تو را سحر باید پر کند که گذاشته رفته. در ضمن تو جدی می گویی به شمال برویم؟
- آره جدی می گویم حال و هوات هم عوض می شود باید بدانی که اگر الان بگویی نفس نکش اطاعت می کنم تو هنوز سلطان قلب منی هستی. هنوز هم می گویم که نفس من به نفس تو بسته است اما تو مثل یک هیولا با من رفتار می کنی.
هستی از حرف آخر فرهاد خنده اش گرفت و گفت:
- آقای هیولا فکر کنم بنده را با سحر اشتبا گرفتی اگر کمی از این حرف ها توی گوش همسرت زمزمه می کردی الان به جای یک بچه سه ، چهار تا دور برت بود! کانون زندگی این جوری گرم می شه
فرهاد خندید و گفت
- نه هستی جان این اعترافات فقط مخصوص توست خوب خانم معلم می یایی بریم شمال؟
- هستی که بعد از 7 سال هنوز این سخنان شیرین برایش خوشایند بود خود را کنترل کرد و گفت:
- نه شمال نمی آیم دلم نمی خواهد برایم حرف درست شود در ضمن سحر و سینا و حمید و نازنین بین ما هستند که من مثل هیولا با تو رفتار می کنم
- سحر و سینا شاید اما حمید و نازنین نیستند یاد و خاطره شان در قلب توس اما در زندگی ات نیست تو باید زندگی کنی فرهادت نمرده هستی جان تو مثل یک پرنده تنها از همه کناره گرفتی همه اش تو خودت فرو رفتی انگار نه انگار که یک زن جوان 29 ساله هستی مثل پیر زن ها یک گوشه می نشینی ! چه طوره یک میل بافتنی و کاموا هم دستت بگیری؟ هستی جان زندگی ات را از نو بساز چشم های اشک الودت قلبم را اتش می زند اگر هم به کمک نیاز داشتی من مثل کوه پشت سرت ایستادم هستی جان ؟ کوش می کنی؟
هستی بغض الود جواب داد
- باید خوددارتر باشم باید یاد بگیرم که کمی خودم را کنترل کنم . به قول معروف اشک دم مشکم است نمی دانم چرا فرهاد خیلی زود رنج شده ام تو بگو چه طوری زندگی کنم؟
- مگر زندگی کردن روش و اسلوب خاصی دارد؟ همین که تو از پیله تنهایی ات بیرون بیایی قدم اول را برداشته ای یادت هست که چه قدر با یاسی و شهلا خوش بودید؟ وای هستی یادت می یاد؟ رفته بودی بالای درخت و از آن جا شاتوت به سر وکله من و هومن پرت می کردی؟
- آه فرهاد یادم نیانداز که دلم اتش می گیرد. دلم ان قدر برای ان روزهای خوشم تنگ شده که حاضرم تمام عمرم را بدهم و یک روز به ان دوران برگردم
- من هم حاضرم تمام عمرم را ببخشم و روزی را که به آلمان رفته دوباره از نو شب کنم . آن وقت الان تو را داشتم هستی
هستی خود را به نشنیدن زد و گفت
- خوب فرهاد من دیگر بروم به مادرم کمک کنم خانه شلوغ و ریخت و پاش است تو هم برو به کارهایت برس کاری نداری؟
فرهاد گفت:
- روی حرف های من فکر کن هستی و بدان که قلب من هنوز در گرو مهر توست می توانی روی زندگی با من فکر کنی
هستی ناباورانه و گیج گفت:
- به نظر می آید دیشب خوب نخوابیدی فرهاد خدا نگهدار
فرهاد خنده ای کرد تا عمق دلش را لرزاند گوشی را سر جایش گذاشت و چشمانش را بست و سعی کرد که طرح صورت زیبای دختر دایی اش را در ذهنش ترسیم کند آن چنان که مهرش را به دلش ترسیم کرده بود
موجی ارام داشت هستی را به طرف فرهاد می کشاند . موجی که هستی در آن غرق می شد و از این بابت هم خوشحال بود و هم ناراحت.

kar1591
01-04-2009, 14:02
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]




هستی من
قسمت هفتم


رفتار پر از مهر فرهاد با آن آرامش و غرورش انگار که او را به 7 سال پیش برده بود . ان زمان که دیوانه وار فرهاد را دوست داشت و در دریای عشقش دست و پا می زد. حالا هم فرهاد داشت با او همان کار قبل از ازدواج هایشان را می کرد. محبت می کرد و نگرانش بود. با صحبت هایش باعث آرامش روح هستی می شد و با نگاهش او را به زندگی دلگرم می ساخت. دست خودش نبود ، تنها بود دلش به دنبال همدمی می گشت و فرهاد زیرکانه این موقعیت را برای او فراهم کرده بود اما وجدانش وجدان هستی سخت در عذاب بود. سنگین بود و روی شانه هایش وزنه ای دردناک انداخته بود . به خاطر سحر و سینا.
دلش نمی خواست جغد شومی باشد که بر ویرانه زندگی سحر اواز سر دهد و با مهر و محبت ذاتی اش فرهاد را دوباره اسیر محبتش کند. هستی شالی به روی شانه ایش افکند و به حیاط رفت. چقدر از فصل پاییز خوشش می آمد درختان نیمه لخت با برگ های زرد و نارنجی و خش خش برگ ها زیر پایش او را به یاد و خاطرات شمال کشاند. فرهاد راست می گفت الان آن جا بهترین طبیعت را داشت . شاعرانه و عاشقانه بود ! در دل از اصرار فرهاد برای رفتن به این سفر خشنود بود. کاش می توانست خود را راضی کند که حتی یک روز با فرهاد به این مسافرت برود. مطمئنا خیلی زیبا و هیجان انگیز بود. بعد از فوت حمید هرگز این قدر احساس خوشحالی نکرده بود! سحر کلام و صدای گرم پسر عمه اش باعث شده بود که رخوتی شیرین در وجودش پدید آید . اگر فرهاد می دانست که هستی چه طور با خود درگیر است و چه قدر با چند کلمه و گفتگویی دوستانه روحیه ای مضاعف به او بخشیده دست از سرش بر نمی داشت و تا بهبود روحیه هستی با او همگام و هم کلام می شد به نظر خود هستی این معجزه عشق بود. عشق واقعی است که هیچ گاه کهنه نمی شود و هر دوری و هجری از یار بر تازگی این عشق می افزاید درست که می اندیشید می فهمید که او عاشق حمید نبوده ولی او را دوست داشته! حمید درست زمانی به داداش رسید که او در نا امیدی و اوج بلاتکلیفی دست و پا می زد! حمید اگر چه دوستش داشت اما ان قدر متین و صبور و منطقی بود که اجازه داد هستی ارام ارام در روند زندگی با او به شوهرش عادت کند ،دوستش داشته باشد و با او رفیق باشد
هستی می دانست که خود فرهاد بیشتر از هستی به این رابطه پاک و ساده نیازمند است شاید نیاز به هم صحبتی و هم دم بودن هر دو را این طور به طرف هم می کشاند اما هستی مطمئن بود که این گرما همان گرمای عشق زیر خاکستر رفته شان است که دارد گرم تر می شود تا شاید دوباره سوزان شود. می دانست با عجله و شتابی که فرهاد در امر ازدواج داشته همسرش ان کسی نبوده که بتواند ذره ای جای عشق بر باد رفته اش را بگیرد . سحر بیشتر از آن که خود فرهاد را دوست داشته باشد پول و رفاه و جذابیت فرهاد را می خواست. البته حق داشت چون سحر دقیقا متوجه شده بود که قلب فرهاد جای یک نفر است و آن هستی است. سحر یک ماه بعد از نامزدی اش به این امر واقف شده بود
روزی که عمه ماهرخ با مادر عصرانه می خورد هستی پنهانی گفتگوی انها را گوش کرده بود و علاوه بر مطالب فوق شنیده بود که عمه می گفت:
- دلم برای این پسر خون است پری جان، نمی دانم چه زندگی سرد و بی روحی دارد. خودم روزی که خانه شان بودم شاهد مشاجره و رابطه سردشان شدم. جلوی دیگران به ظاهر با هم خوبند ولی در خانه شان مثل دو غریبه زندگی می کنند از فرهاد می پرسم جواب سر بالا می دهد از سحر می پرسم می گوید تفاهم نداریم پدر سحر بعد از به هم خوردن عقدش توسط پسر خاله اش وقتی می بیند فرهاد موقعیت خوبی دارد دست و دلش می لرزد و سحر را مجبور به پذیرش این ازدواج می کند ولی سحر قلبا راضی نبوده او هم به خاطر این که به پسر خاله اش نشان دهد از او بهتر می تواند شوهر پیدا کند فرهاد من را بیچاره می کند تا هم روی پسر خاله اش را کم کند هم ابروی خود و پدرش را حفظ کند به هر حال قسمت بچه من هم این بود. هیچ شانسی توی این دنیا ندارد طفلک . ان از هستی و این هم از سحر
و هستی صدای مادرش را شنیده بود که اعتراض کنان پاسخ داد:
- وا! ماهرخ خانم هستی من این وسط چه تقصیری دارد ؟ او به اندازه کافی از زندگی خودش کشیده اگر پسرت لج نمی کرد و دنبال امیری راه نمی افتاد برود ان سر دنیا سرنوشت هستی هم چیزی دیگری بود نه مثل حالا داغذار و بی کس
به هر حال این سخنان هیچ تاثیری در حال و روز هستی نداشت او یک بازنده بود. بازنده هستی خودش
دست گرمی چشمانش را فشرد دست برد و دستان مادر را به لمس انها شناخت سرش را به عقب گرداند و در سینه مادر جای داد. مادر بوسه ای گرم به موهای بلند دخترش نشاند و گفت
- می بینم که حال و هوای پائیزی حالت را کمی جا اورده . صورت خندان و شاداب از هوای پایزی است یا از مهمانی دیشب؟
هستی خندید و گفت
- از هر دو مادرجان احساس خوبی دارد
- می دانم عزیز دلم از پشت پنجره نیم ساعتی است که زیر نظر دارمت گاه می خندی و گاه در فکر غرق می شوی به چه فکر می کردی؟
- هیچ؟ به یاد گذشته ها بود
مادر شعری را نجوا کرد:
زندگی هنگامه فریاد هاست
سرگذشت در گذشت یادهاست
تو هم دائم به یاد گذشته ای .خوب بگو ببینم دیشب خوش گذشت؟ مهران و مریم را دیدی؟
- بله خوش گذشت مهران را هم دیدم با مریم هم خیلی صمیمی شدم به نظرم خانم خوب و مهرابانی است
- آره مهران همسر خوبی قسمتش شده. دیدی دارد پدر می شود؟ یادت می آید هستی؟ شبی که به خواستگاریت امد چه قدر خوشحال بود و موقع رفتن چه قدر ناراحت و دلگیر؟
- بله مادر یادم می آید چه قدر حال و روزم خراب بود. می دانی مادر دیدن مهران هیچ هیجانی را در وجودم نیانگیخت. آن وقت که به خانه مان آمد دلم در گرو مهر فرهاد بود. قصد مرور خاطراتم را ندارم اما حس می کنم آن 7 سال گذشته که در عین حال جوانی و دوران شاد و زیبایی مرا در بر داشت خیلی برایم گیج کننده بود انگار زندگی ام در خواب و خیال بود! چرا این طور گذشت مادر؟
- ساختن آینده یک جوان با کمک بزرگ تر های دلسوزش میسر است اما من برای تو بزرگ تر دلسوزی نبودم شاید به نظر تو بنودم اما به خدا من تمام فکر و ذکرم آینده تو بود هستی.
- آدم وقتی جوان است احساساتش بیشتر از عقلش است ان قدر احساسش عالب و برنده است که عقل در درجه دوم قرار می گیرد چرا ان موقع که من جوان بودم یک دنیا پشیمانی برای اینده ام به جای گذاشتم؟ چرا وقتی فرهاد برگشت؟
اشک مجالش نداد. هجوم باران چشم هایش تمامی نداشت با گریه گفت:
- چرا من فکر کردم او سرش به جایی گرم شده و مرا به بازی گرفته است؟ چرا فکر کردم می خواهد غرور و احساس مرا زیر پایش له کند؟ چرا مادر؟ چرا به خاطر لجبازی با فرهاد سر سفره عقد حمید نشستم که چه؟ بهش نشان بدهم من هم بلدم دلش را به بازی بگیرم؟ چرا من حالا باید با دیدن چشم های غمگین و صدای گرفته اش به یاد مرگ عشقمان بیافتم چرا مادر؟
اشک های هستی باعث جنون پری می شد هیچ دوست نداشت حالا که نزدیک به دو سال از مرگ حمید و نازنین گذشته هستی بهانه ای دیگر برای غصه خوردن پیدا کند و این ارامش موقت را از بین ببرد. دلش نمی خواست دخترش افسوس گذشته را بخورد و به خاطرات خوش گذشته اش غبطه بخورد!
اشک هستی اشک عصیان و حسرت بود دل پری اتش گرفت! سر هستی را در بر گرفت و شروع به نوازش موهایش کرد و گفت:
- هستی جان مادرت را ببخش هر چند که تا عمر دارم نمی توانم خودم را ببخشم . می دانم که هیچ گاه دلت راضی نشد به رویم بیاوری و این بزرگواری تو است اما اگر ان روزها حس کینه من از عمه ات شعله نکشیده بود شاید سرنوشت تو الان چیز دیگری بود و شاید دلخواهت بود یادت می آید چه قدر از دوست داشتن فرهاد منعت می کردم؟ چه قدر حرص می خوردم ؟ دوست نداشتم من که یک عمر از دست مادر و خواهرهای شوهرم حرص خوردم دخترم عروس خواهر شوهرم باشد. شاید حس کینه و خود خواهی من نگذاشت که راه درست را به تو نشان بدهم. من باید تو را به پایداری در عشقت تشویق می کردم باید به تو صبر می آموختم اما چه کنم ان حس غریب مانع از این اموزش ها می شد. اری من کور بودم و عشق پاک و حقیقی بین تو و فرهاد را نمی دیدم. به همین دلیل اصرار می کردم که فرهاد دیگر بر نمی گردد، من ذهنیت تو را خراب کردم. چه قدر به تو اصرار کردم که باید به مهران جواب مثبت بدهی . چه قدر عمه ات غصه خورد و گفت که فرهاد بر می گردد. حرف های عمه ات را عمدا به تو نمی گفتم که جری تر شوی. اه هستی! من با یک کینه قدیمی که فکر می کردم برگ برنده من در مقابل عمه ات تویی نابودی عشق و زندگیت را خریدم. مرا ببخش دخترم کاش الان می مردم و اشک تور انمی دیدم. کاش می مردم و جگر گوشه ام را نمی دیدم که این طور غصه بخورد! فکر می کنی فرهاد از من دل خوشی دارد؟ نه به وضوح رفتار سردش را متوجه می شوم هستی جان من خیلی خودخواهم!
هق هق بلند پری دل هستی را به درد اورد سر مادرش را در آغوش گرفت و گفت:
- خب دیگر مامان گذشته ها گذشته پیشانی نوشت من هم این بوده است من از شما گله و شکایتی ندارم مادر جون...من طاقت ناراحتی شما را ندارم من قلبا شما را بخشیدم و امیدوارم فرهاد و هومن و یاسمن هم ببخشند
- راست می گویی هستی! از کجا معلوم که انها مرا ببخشند این درد و عذاب برای تمام عمرم کافی است. عذاب وجدان من تو تنها نیستی .بچه ام هومن چهقدر شیفته یاسمن بود یک بار عمه ات در باغ لواسان با خنده گفت
- حرفی نیست یک دختر می دهیم و یک دختر می گیریم یاسی به جای هستی
ان قدر از این حرف عمه ات لجم گرفت که نگو. واسه همین دوست نداشتم تو عروس عمه ات بشوی که مبادا هومن هم یاسمن را بگیرید و این وسط حرف عمه ات پیش برود. چه قدر هومن ناراحت شد وقتی یاسمن بهش گفت
- اول تکلیف خودت را با مامان جانت روشن کن بعد دختری را سر کار بگذار
وقتی هم با مهسا ازدواج کرد ان هم به خواست من در ته چشمانش حسرت را خواندم الان هم زندگی خوبی دارند اما حسرت بچه به دل هومنم مانده است. حسرت داشتن یاسی برای هومن مثل حسرت داشتن تو برای فرهاد است. ته قلب شما 4 نفر باز هم عشقی وجود دارد.
هستی من چه طور خودم را ببخشم که باعث شدم یاسمن از روی لج با علیرضا ازدواج کند و به فرانسه برود و درست همان لجبازی که تو با فرهاد کردی. عمه ات ان قدر از دوری دخترش در غصه است که من فکر می کنم اگه تو از پیشم رفته بودی و دائم در دوری تو آه می کشیدم چه عذابی داشتم. خدایا مرا ببخش می دانم دخترم تو و هومن خیلی احترام مرا نگه داشتید از عشقتان گذشتید و روی حرف من حرف نزنید. من چه قدر خودخواه بودم هستی
هستی چیزی نگفت تا مادر دلش را سبک کند. برخاست و مادر را با خود به طرف ساختمان برد لبخند عمیقی روی لبانش نشسته بود اری او به یاسمن می اندیشید یاسمن خواهر فرهاد و دختر عمه اش ، همبازی کودکی اش و همراز جوانی اش. چه قدر دلش برای یاسمن تنگ شده بود ، چه قدر دلش برای شیطنت های قبل از ازدواجشان تنگ شده بود .شیطنت های وحشتناکی که همیشه صدای پدر فرهاد و یاسمن را در می آورد و لب به پند و نصیحت کردن آنها می گشود. بسه بده دختر نخند.، چه قدر جیغ می زنید ، زشته دختر صدایش را بلند کند. و اندرزهایی این چنینی که فقط برای هستی و یاسمن و شهلا بود. آه باغ لواسان چه خاطرات زیبایی از آن جا داشتند با شهلا و یاسمن از درختان توت و گردو و بالا می رفتند و روسری هایشان را به نشانه فتح نوک درخت گره می زدند و به عالم و آدم می خندیدند اگر چه مادر و عمه از روی لجبازی با اینده بچه هایشان بازی کرده بودند اما هستی از آن دو گله ای نداشت. حالا که عمه شوهرش را از دست داده بود مادر سرکش و کینه چویش آرام و صاف شده بود چه دوستان خوبی برای هم شده بودند مثل دو خواهر همدم و همراز
(ادامه دارد...)

kar1591
03-04-2009, 15:42
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



هستی من
قسمت هشتم
عمه ماهرخ با خوشحالی زایدالوصفی با هستی احوالپرسی کرد. هستی با متانت به تمام سوال های عمه جواب داد و در جواب عمه که با تعجب از هستی می پرسید:
- چه عجب یاد ما کردی!
گفت:
- عمه جون اگه زحمت نیست شماره یاسمن را به من بدهید
عمه گفت:
- چی شده هستی جان یاد یاسمن افتادی؟
- دلم برایش تنگ شده عمه تازگی ها زیاد یاد روزهای خوشمان می افتم و در تمام لحظه های من حضور یاسمن مشهود است
می خواهم حالی از او بپرسم
عمه با شادی گفت:
- خوب کاری می کنی عمه جان، از طرف من هم سلام برسان. مداد دم دستت است؟ یادداشت کن.
هستی بعد از یادداشت شماره از عمه خداحافظی کرد. هیجان او برای تماس گرفتن با یاسی مانع تمرکزش می شد با خود اندیشید:
((الان که این جا صبح است ان جا حتما بعد از ظهر است نکند سر کار باشد یا خوابیده باشد؟))
اهمیتی نداد و گفت:
- فوقش یا از خواب بیدار می ود و یا طبق معمول کمی غرغر می کند و بعد گوشی را بر می دارد
این فکر لبخندی زد و شماره را گرفت دلش نمی خواست منصرف شود حالا که خوب فکر می کرد می دید چه قدر به هم صحبتی با یاسمن نیاز دارد! چه قدر دلش برای صدای شاد و شلوغ یاسمن تنگ شده بود! با اولین شماره گیری صدای بوق شنیده شد کمی در جایش جا به جا شد . نفس عمیقی کشید تا به هیجانش تسلط یابد. بله این صدای یاسمن بود که به زبان دیگر بله می گفت . هستی با جیغ شادی گفت:
- الو ؟ یاسمن خودت هستی؟ سلام
یاسمن بعد از مکثی از تعجب گفت:
- هستی ؟ تویی؟ باورم نمی شود که یادی از من کرده باشی! عجب! خوبی؟
هستی گفت:
- خوبم تو چه طوری ؟ نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده ، شوهرت چه طور است؟
- او هم خوب است، سلام می رساند . دایی و زن دایی چه طورند؟
- همه خوبند سلام می رسانند دیگر چی کار می کنی؟ چه خبر؟
- باورم نمی شه هستی! آنقدر توی خانه ما حرف تو و خاطرات مشترکمان است که حسابی کله علیرضا را برده ام. اسم تو همیشه در خانه ماست
من هم همیشه به یادت هستم یاسی جون نمی دونی چه قدر دلم می خواهد مثل قدیم بنشینیم و یک دل سیر با هم حرف بزنیم. کی می آیی ایران؟
-می آیم هستی جان از خودت بگو هستی، از ایران از فامیل از همه....
خودم که ای بد نیستم از عمه شمارت را گرفتم خیلی سلام رساند
- خودت چی؟ روحیت چه طوره؟
- می بینی که بهترم که به تو زنگ زدم اگر تو بیایی ایران شاید بهتر از این هم بشوم
- ا نکند من دامپزشکم و خودم خبر ندارم ؟ نه؟
- ای دیوانه تو دست از این کارهای بچه گانه ات بر نداشتی؟ دیوونه شدی بلند شدی و رفتی او ن سر دنیا و منو تنها گذاشتی؟
یاسمن از این که می دید که هستی مثل گذشته ها شوخی می کند و با او راحت و صمیمی است خوشحال بود و باشادی گفت:
- به خدا هستی نمی دانی چه قدر به فکرت هستم! یاد تو مثل همیشه با من است اگر بدانم بیایم ایران تو مثل گذشته ها می شوی زود راه می افتم
- آره می شم. یاسمن زودتر بلیط بگیر بیا من منتظرم
- باشه هستی جان یک کم فرصت بده که کارهایم را رو به راه کنم و بلیط بگیرم. البطه به شرط این که موقع برگشتن تو هم با من بیایی و چند وقتی را این جا بد بگذرانی تا هم آب هوایت عوض شود و هم من از این تنهایی خلاص شوم
- ای دیوانه مگه ان جا هم بد گذشتن دارد. باشه تو بیا تا بعد. در ضمن سوغاتی هم یادت نرود
یاسمن قهقهه زد و گفت
- آن هم به روی چشم خیلی خوشحال شدم هستی جان به همه سلام برسان
- تو هم همی طور مواظب خودت باش و به علیرضا سلام برسان یادت نرود من منتظرم!
- مطمئن باش که به زودی می آیم خدانگهدار.
******
فرهاد با تعجب به مادرش خیره شد و گفت:
- باورم نمی شود هستی این جا زنگ زده باشد
مادر در حالی که چای خوشرنگش را سر می کشید نگاهی عمیق به فرهاد انداخت و گفت
- چیه تو هنوز از اسم هستی رنگ می بازی چرا این قدر برایت تعجب آور است که هستی به عمه اش زنگ زده است؟
- آخر آن روز ها گذشت که هستی دائم این جا بود و با یاسمن از در و دیوار این خانه بالا می رفتند خیلی وقت است که نه به این جا آمده و نه زنگ زده. تازه او مغرورتر از این حرف هاست که بعد از سال ها این جا زنگ بزند و حال عمه اش را بپرسد... حالا چه کار داشت؟
- هیچ چیز کار خاصی نداشت گفت که دلش برای یاسمن تنگ شده و می خواهد شماره اش را بگیرد و به او زنگ بزند. طفلک یاسمن می دانم با شنیدن صدای هستی چه قدر خوشحال می شود! و بعد اه بلندی کشید و گفت:
- این دو مثل دو خواهر بودند همدم و همراز هم بودند آه که روزگار ناکردار چه به روز آدم ها می آورد! مثل این دو تا که این قدر از هم دور شدند و از هم بی خبر ماندند
فرهاد زیر لب نجوا کرد
- چه شد که ما این قدر از هم دور شدیم؟
و با خود اندیشید به خاطر هستی که شده سر و کله یاسمن به زودی پیدا می شود
فرهاد کنار شومینه روی مبل راحتی لم داده بود و به فکر فرو رفته بود . گرمای حاصل از شومینه او را به خلسه ای خوش فرو برده بود و پلک هایش سنگین شده بودند و چشمان خمارش خواب می طلبیدند اما عذاب وجدان مانع از درست خوابیدنش می شد چرا که اصلا دلش برای سحر تنگ نشده بود! دو هفته بود که سحر برای عروسی دختر خاله اش به شما رفته بود و در تمام این مدت دل فرهاد فقط برای پسرش سینا تنگ شده بود چند بار با شمال تماس گرفته بود و حال پسرش را پرسیده بود و خیالش از بابت سینا راحت بود سحر اگر چه از زندگی اش دل خوشی نداشت اما سینا تمام عمر و جانش بود عذاب وجدان فرهاد به خاطر این بود که دلش برای همسرش نمی طپید ولی برای هستی پر می کشید نمی دانست چرا نمی تواند فکر هستی را از ذهن خارج سازد تمام وجودش او را می طلبید نگاه پر از اندوه هستی بی حالی و نگاه بی تفاوتش به زندگی و وضع موجود فرهاد را نگران می کرد خود را در مقابل دختر دایی اش مسئول می دانست با خود خیلی کلنجار رفته بود دلش می خواست زودتر فکرش را راحت کند و تصمیم خود را عملی کند کاش می توانست تصمیم خود را به مادر بگوید تا کمی از بار فشار این فکر بر شانه هایش کم کند شاید هم این عذاب وجدانش بود که این طور ناراحتش ساخته بود. اما می ترسید می ترسید که اگر به مادر بگوید مادرش او را به باد سرزنش بگیرد و به رخ او بکشد که زن دارد و از همسرش فرزندی دارد که خو ن او در رگ هایش جاری است. کاش ازدواج مکرده بود کاش به خواست و اصرار مادرش زیر بار ازدواجی عجولانه و بدون علاقه نمی رفت اگر می دانست هستی این قدر زود تنها می شود اصلا ازدواج نمی کرد از زندگی سرد و یکنواخت خود خسته شده بود اگر گاهی سحر تلاشی برای گرم کردن زندگی شان می کرد با هستی من

kar1591
05-04-2009, 09:04
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]




قسمت نهم


هستی خسته و کلافه وسایل خریداری شده را روی کابینت آشپزخانه قرار داد و با رضایت لبخند زد. احساس می کرد که با مسئولیت خریدی که امروز مادرش بر عهده اش گذاشته بود سرحال تر است. مادر با اصرار از او خواسته بود که به فروشگاه برود و اقلام مورد نیاز خانه را تهیه نماید مادرش احساس می کرد که جدیدا تغییری در روحیه هستی به وجود آمده به همین دلیل می خواست با گذشاتن مسئولیت به عهده ی هستی او را به خود بیاورد تا شاید از این همه اندوه و خمیدگی بکاهد هستی در فروشگاه با خانمی خوش صحبت آشنا شده بود آن خانم که مهری نام داشت چند سالی بود که شوهرش را از دست داده بود. شوهرش بر اثر تزریق مواد جانش را از دست داده بود و مهری مانده بود و سه بچه قد و نیم قد. مهری تعریف کرده بود که بعد از ف وت شوهرش با وجود این که شوهرش اهمیتی به وجود او و بچه هایشان نمی داد شدیدا احساس اندوه و افسردگی کرده است چرا که هم شوهرش را از دست داده بود و هم مسئولیت نگهداری هس فرزندش برای او طاقت فرسا بود.
سرانجام با کمک دوستان و اقوام توانسته بود در کارخانه ای مشغول به کار شود و گذران عمر کند اگر چه سخت بوده اما او با افتخار از بچه های درسخوانش یاد می کرد و این که زحمات او را هدر نداده اند و باعث افتخارش شده اند مهری به هستی پیشنهاد کرده بود که به کلاس های ورزشی برود صبح ها پیاده روی کند چرا که سحر خیز بودن را دشمن افسردگی و خمودگی می دانست هستی بعد از خرید و خداحافظی از مهری احساس کرده بود که اگر چه زندگی زناشویی کوتاهی داشته اما شوهرش مرد خوب و شریفی بود و هستی در ان 5 سال دوران خوب و آرامی را سپری کرده است. هستی تصمیم گرفت که بعد از دیدار با فرهاد ثبت نام در کلاس های ورزشی و پیاده روی را در اولویت کارهایش قرار دهد.
مادر چای گرم و مطبوعی جلوی گذاشت و با خوشنودی گفت:"
- دستت درد نکند هستی جان خسته شدی اما چه قدر خوشحالم که می بینم به خودت امدی و دیگر گوشه خانه نمی نشینی!
هستی دستی به گونه های خود کشید و گفت:
- با این که هوای پائیزی کمی گرفته و سرد است اما باز هم قدم زدن در این هوا خیلی لذت بخش است . نمی دانی مامان امروز وقتی بعد از مدت ها به فروشگاه رفتم و دیدم همه مردم سرگرم کارهای خودشان هستند و زندگی هم چنان جاریست چه قدر احساس بیهودگی کردم. من نزدیک به دو سال از مردم دور بودم دلم برای خرید کردن هم تنگ شده بود. ادم ها میمیرند و عده ای متولد می شوند اما هم چنان زندگی روال خودش را طی می کند. امروز با خانمی آشنا شدم که شوهرش فوت کرده بود معلوم بود واقعا سختی زیادی کشیده تا بچه هایش را کمی سر و سامان بدهد. فکر کردم اگر چه خواست خدا بود که من تنها بشوم اما قلبش زندگی خوبی داشتم و حمید مرد مهربان و سالمی بود و زندگی خوبی برای من و نازنین فراهم کرده بود.
مادرش دستش را روی دست هستی نهاد و گفت:
- درست است دخترم خیلی از آدم ها با چنگ و دندان زندگی اشان را حفظ می کنند وسعی می کنند طناب زندگی اشان به نخ نرسد که اگر چنین شود پاره می شود و از بین می رود. به هر حال تو هم باید به خدا توکل کنی که هر چه بخواهد همان می شود به قول شاعر ((هر چه دلم خواست نه آن می شود هر چه خدا خواست همان می شود پس تو هم راضی به رضای خدا باش و بخند . باور کن وقتی من و پدرت تو را شاد و سرحال می بینیم انگار که خدا دنیا را به ما داده است هیچ چیز برای یک مادر بدتر از غصه فرزندش نیست.
هستی با تما عشق مادرش را در آغوش کشید و خندید و گفت:
- چشم مادر جون قول می دهم که دیگر زیاد فکر و خیال نکنم . اگر چه سخت است که به این زودی از فکر حمید و نازنین بیرون بیایم اما سعی می کنم همانی باشد که شما می خواهید
هستی با خوشحالی تمام با مریم احوالپرسی نمود مریم از هستی دعوت کرد که به خانه شان برود اما هستی با عذر خواهی دعوت مریم را رد کرد و از او خواست که 5شنبه همان هفته به خانه شان بیاید تا هم ناهار را با هم باشند و هم هستی جریان زندگی اش را برای مریم که آن قدر مشتاق شنیدنش بود تعریف نماید مریم قبول کرد و با آ ب و تاب از دعوت هستی برای مهران گفت. مهران که احساس می کرد مریم هم تحت تاثیر جذابیت و خوش برخوردی و مهربانی هستی قرار گرفته است مریم را تشویق نمود که به این دوستی ادامه دهد چرا که می دانست هم مریم به این رفاقت نیاز دارد هم هستی. مریم دختر تنهایی بود که در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده بود و سرپرستی اش را مادر بزرگش به عهده گرفته بود مریم با تلاش فراوان در دانشگاه قبول شده بود و مهران او را در داشنگاه دیده بود که از وقار و متانت خاصی برخوردار است مریم هم با زحمت فراوان توانسته بود نظر مهران را به خود جلب کند چرا که او شدیدا دل به مهران باخته بود . مهران بعد از به هم خوردن نامزدی اش با هستی گوشه گیر و تا حدی گرفته و ساکت بود و مریم عاشق همین سکوت پر راز و رمز مهران شده بود . به هر حال خدا خواسته بود و آن دو با هم ازدواج کرده و زندگی خوبی داشتند. مخصوصا حالا که منتظر ورود فرزندشان بودند اما باز هم مهران دوست داشت مریم تنهایی اش را با هستی و دوستی با او پر کند چرا که هستی را زنی مهربان و پاک و بی ریا یافته بود.
هستی به اصرار مادرش را راضی کرده بود که از مریم در خانه خودش پذیرایی کند مادر گه مکی دانست پا گذاشتن هستی به آن خانه یعنی تداعی گذشته ها مانع رفتن هستی شد اما هستی مادر را متقاعد کرد که مواظب خودش است و دوست دارد در خانه خودش از خاطراتش با مریم سخن بگوید بعد از ماه ها به خانه خود پا گذاشت . نگاهی به اطراف کرد و با هر نگریستن به گوشه کنار خانه به یاد خاطرات خودش و حمید و نازنین افتاد و اشک ریخت . عکس حمید و خودش و نازنین روی شومینه به او یاد آوری می کرد که زندگی خوبی داشته است . به احتمال زیاد مادرش و هدیه یادشان رفته بود که آن قاب عکس را از دید او پنهان دارند چرا که بعد از فوت آن دو مادرش و هدیه با سرعت لباس ها و وسایل حمید و نازنین را از خانه خارج کرده بودند و عکس هایشان را نیز جمع کرده بودند تا هستی با نگریستن به آنها اشک حسرت نریزد.
وارد اتاق نازنین شد اتاق هنوز بوی دختر کوچولویش را می داد خم شد و دستی به روی تشک تخت دخترش کشید پرده های عروسکی اتاق را در مشتش گرفت و گریست . سپس به اتاق خواب خودش و حمید رفت هچوم بغضی بی امان او را از پا انداخت روی تخت نشست و برای سرنوشت حمید و نازنین اشک ریخت اگر چه ته عشق ناکام زنده بود اما او حمید و نازنین را می خواست مردی که با او زندگی کرده بود و از گل نازک تر از او نشنیده بود و کودکی که در نبود او و حسرت در آغوش کشیدن و بوئیدنش می سوخت.
اشک هایش را از روی صورتش پاک کرد و به اطراف خانه اش نظری انداخت همه جا کثیف و خاک آلود بود پرده ها سیاه شده و شیشه ها دود گرفته بودند تا آمدن مریم دو سه ساعتی وقت داشت دستمالی برداشت و شروع به گردگیری نمود پرده ها را باز کرد و در ماشین انداخت شیشه ها را برق انداخت و اشپزخانه و سرویس دستشویی را شست به یاد زمانی افتاد که خانه را برق می انداخت و انتظار شوهرش را می کشید بوی غذایش در خانه می پیجید و وقتی حمید کلید را به در می انداخت او شاد و خوشبخت به استقبال شوهرش می رفت اه بلندی از سینه بیرون داد و دوباره مشغول تمیز کردن خانه اش شد دلش نمی خواست در نظر مریم که برای اولین بار به خانه اش می آمد زنی شلخته و کثیف جلوه کند هر چند ماه ها بود که به خانه اش پا نگذاشته بود پدر و مادرش اجازه نمی دادند که او به خانه اش برگردد و زندگی اش را تنها ادامه دهد و او کماکان زندگی را در اتاق خودش در خانه پدری اش می گذراند زیاد هم ناراضی نبود چرا که می دانست اگر پا به خانه خود بگذراد تنهایی و یاد آوری خاطراتش دیوانه اش خواهد کرد.به همین علت اصراری در بازگشتن به سر خانه و زندگی اش نداشت به دور تا دور خانه نظری افکند باید فکری برای این خانه و وسایل می کرد بعد از کمی فکر کردن به سراغ اسباب و لوازم خودش رفت در کمدهایش را گشود و تمام وسایل انها را بیرون ریخت به زیر زمین رفت و از داخل انباری جعبه ها و کارتون های خالی را به سالن اورد و مشغول چیدن لوازمش در داخل کارتون ها شد هنگام جابجایی اثاثیه اش چشم به دفترهای خوشنویسی و قلم هایش افتاد قلم هایش را در دست گرفت ولبخند تلخی زد به یاد آورد که چه قدر با این قلم ها شعر ها و متن های عاشقانه نوشته و به در و دیوار اتاقش اویزان کرده است.
انگار قلم ها که یاد آور زمان مجردی و دوران خوش جوانی اش بودند با او از روزگار و گذشت ایام سخن می گفت انها را مرتب درون چعبه گذاشت و دفتر های خوشنویسی اش را ورق زد خطش در صفحات اول زشت و غیر حرفه ای بود اخما وقتی به صفحات آخر می رسید قابل تحسین می شد. از یاد آوری خاطراتش که مثل اوار به روی ذهنش ریخته شد دچار ضعف اعصاب می شد چرا نمی توانست مغزش را استراحد دهد و ثانیه ای از گذشته و خاطرات بی شمار ان رهایی یابد؟ دستش را روی چشم هایش کشید تا از ریزش مدام اشک هایش جلوگیری کند کارش را تمام کرد و کارتون ها را کنار اتاق روی هم چید با صدای زنگ تلفن اشک هایش را پاک نمود و گوشی را برداشت با صدایی گرفته گفت:
- بله؟
صدای خوش و گرم مریم در گوشش طنین انداخت مریم بود که می خواست مطمئن بشود هستی به خانه آمده و قرار شان پا برجاست. هستی به مریم اطمینان داد که منتظر است و گوشی راگذاشت. دوباره گوشی تلفن را برداشت و بعد از شماره گیری رستوران مورد نظرش سفارش چند نوع غذا و سالاد را داد. هیچ حوصله آشپزی نداشت و یا شاید دست و دلش به کار خانه نمی رفت بعد از دم کردن چای و اماده نمودن شیرینی به اتاقش رفت


(ادامه دارد....)

kar1591
07-04-2009, 08:14
هستی من
قسمت دهم

كشوي ميز آرايش را بيرون كشيد تا كمي خود را بيارايد ناگهان قاب عكس عروسي اش را ديد كه به او دهن كجي مي كرد حتما كسي با عجله قاب را در درون كشوي ميز نهاده بود هستي قاب را برداشت و به خودش و حميد خيره شد ياد گذشته ها در درونش شعله كشيد آه حميد چه مرد مظلوم و مهرباني بود با ياد شب عروسي اش لبخند عميقي روي لبان خوش فرمش نشست او با آرايش بي نقص و لباس زيبايش خيره كننده شده بود به يادش آمد كه حميد با نگاهش مي خواست او را قورت بدهد آرايشگرش بعد از اتمام كارش زبان به تحسين هستي گشود و اقرزار كرده كه هستي مثل فرشته ها زيبا و ستودني است دستش را روي صورت حميد كشيد كه با چشماني براق و اميدوار به دوربين نگاه مي كرد. چه قدر دلش براي حميد تنگ شده بود حميد دوست داشتني او . اوه شايد در اتاق حضور داشت و همسر تنها و اندوهگينش را تماشا مي كرد. هستي نگاهش را به روي صورتش ثابت كرد زيبايي اش ديدني بود . حتي خودش از ديدن قيافه اش در شب عروسي سير نمي شد اگر چه آن شب زيبا و خوشحال بود اما ته قلبش باز چيزي آزارش مي داد و آن عدم حضور فرهاد بود و حضور ياسمن و عمه كه با حسرت به هستي نگاه مي كردند.
سرش را تكان داد بغض هجوم آورده و امانش نمي داد مي دانست امروز با يادآوري خاطراتش زياد خواهد گريست طفلك مريم چه گناهي كرده بود كه مجبور به تحمل هستي بود.
خنكاي آب حالش را جا آورد و چشم هاي خسته و گريانش را نوازش داد بلوز و شلوار كرم رنگي به تن كرد و با كمي آرايش قيافه اش را از آن حالت قبل در آورد هر چه بود مريم براي اولين بار به خانه اش مي آمد و او نمي خواست در بدو ورود مهمانش افسرده و گريان ديده شود. با صداي زنگ به طرف آيفون رفت و در را باز كرد مريم با دسته گلي زيبا وارد شد و هستي بعد از احوالپرسي او را به داخل دعوت كرد. مريم با احتياط راه مي رفت و هستي كه از راه رفتن مريم خوشش مي آمد خنديد و گفت:
- حسابي سنگين شدي مريم فكر كنم چند وقت ديگر راحت مي شوي و كوچولويت به دنيا مي آيد.
مريم خنديد و نگاهي به اطراف خانه انداخت و گفت:
- اي بابا همه مي گويند بعد از به دنيا آمدن اين فسقلي تازه اول گرفتاري و دردسر است فعلا هنوز راحتم
هستي گفت:
- خب درست است اما وقتي به دنيا مي آيد حس مي كني قادر هستي هر كاري را برايش انجام دهي ان قدر عزيز و شيرين است كه تو دلت مي خواهد برايش جان دهي
مريم متوجه گرفتگي هستي شد و از اين كه او را به ياد كودكش اداخته ناراحت شد با سرعت مطالب گفتگويشان را تعيير داد و گفت:
- به به چه خانه تميزي معلوم است كه بانوي خانه حسابي بهش رسيده است
هستي با خوشرويي جواب داد:
- امروز كمي به خانه تكاني مشغول بودم باور نمي كني اگر بگويم در اين مدت كه خانه مامان بودم از حال و روز خانه ام خبر نداشتم اما امروز تو وادارم كردي كه به ياد خانه و كاشانه ام بيافتم و دستي به سر ورويش بكشم.
مريم گفت:
- خب خدا را شكر كه مزاحمت من تو را به زندگيت كشاند تا كي مي خواهي در خانه پدرت باشي و غصه بخوري به فكر زندگي ات باش و اجازه نده پدر و مادرت دائما مراقبت باشند بايد خودت را با روزگار وفق دهي
هستي گفت:
- آره خودم هم همين تصميم را دارم دلم مي خواهد سر كار بروم و يا در كلاس هايي شركت كنم كه سرگرمم كند ديگر مي خواهم از لاك تنهايي و افسردگي بيرون بيايم
مريم گفت:
- خوشحالك كه اين را مي شنوم مي تواني روي كمك من هم حساب كني
هستي با شيطنت گفت:
- تو اگر به كمك من نياز داشتي خبر كن نمي خواهد به من كمك كني
مريم از ته دل خنديد و گفت:
- راست مي گويي چند وقت ديگر سرم شلوغ مي شود
سپس برخاست و به هستي نگاه كرد و گفت
- من خوشحال مي شوم كه هميشه در كنارت باشم هستي اين را از ته قلبم مي گويم تو برايم مثل خواهر مي ماني
هستي نگاه عميقي به چشمان مريم افكند و صداقت را در آن دو چشم معصوم دريافت لبخندي زد و گفت:
- خب چه طوره اول نهار بخوريم و بعد بنشينيم يك گپ حسابي بزنيم؟
مريم موافقت كرد و برخاست تا به هستي در چيدن ميز كمك كند مريم با ديدن ميز شرمنده شد و به هستي گفت:
- قرار نبود اين قدر به زحمت بيافتي
هستي گفت:
- اي بابا چه زحمتي ؟ دوست نداشتم وقتي را به آشپزي بگذرانم اين طوري بيشتر در كنار تو هستم و از هم صحبتي با تو بهره مي برم
مريم گفت:
- نه بابا خيلي خوب لفظ قلم حرف مي زني مي دانم كه آشپزي هم بلدي دفعه ديگر قول بده خودت غذا درست كني باشد؟
هستي بلند خنديد و گفت
- چيه؟ داري براي دفعه ديگر هم برنامه مي چيني؟
مريم گفت:
- البته اگر امروز به من خوش بگذرد افتخار قرار ديگر را به تو مي دهم
هر دو با صداي بلند خنديدند و شروع به كشيدن غذا كردند. هستي مشغول تعارف به مريم بود كه صداي زنگ تلفن در خانه پيچيد. با عذرخواهي از مريم به سوي تلفن رفت و گوشي را برداشت
- بله؟
- هستي
- نه نيستم! هومن تويي
- نه منم فرهاد سلام
- آه سلام فرهاد فكر كردم هومن پشت خط است خوبي؟
با مزه شدي هستي خانم اخيرا نديده بودم شوخي كني. صداي من اين قدر بد و وحشتناك است كه با هومن اشتباه گرفتي
اتفاقا صداي هومن خيلي گرم و زيباست ...خب چه خبر؟
- زنگ زدم خانه دايي مادرت گفت آمدي خانه خودت خبري شده؟
- نه مهمون دارم ترجيح دادم از مهمانم در خانه خودم پذيرايي كنم
- مهمانت مخصوص است يا....
- يعني چه فرهاد؟ زنگ زدي از من سوال و جواب كني؟
- منظوري نداشتم هستي انگار بد موقعي مزاحمت شدم مي توانم بعدا تماس بگيرم
هستي كه از فرهاد دلگير شده بود با لحن تندي گفت
- مگر هميشه كه گاه و بيگاه زنگ مي زني و مرا بازجويي مي كني يا در مورد مهمان هايم يا خواستگاران قبلي ام چيزي مي پرسي اجازه مي گيري كه الان داري واسه تماس بعدي اجازه مي خواهي؟
لحن تند هستي باعث رنجش فرهاد شد با گفتن((عذر مي خواهم خدا نگهدار))تلفن را قطع كرد. هستي ناراحت گوشي را گذاشت نمي دانست چرا مثل بچه ها با فرهاد لجبازي مي كند چرا خوشش مي آمد فرهاد را عصباني كند و حرص او را در بياورد انگار كه باعث تسكينش مي شد به خوبي با صداي فرهاد آشنا بود آن هم وقتي با آن لحن او را صدا مي زد هستي؟ گرم و پرخواهش . اين لحن هميشه در ضمير قلبش حك شده بود پس چرا با صدا كردن هومن حرص فرهاد را در آورده بود؟ خودش هم نمي دانست انگار او هم فرهاد را حق خود مي دانست همان طور كه فرهاد چنين فكر مي كرد انگار حالا كه تنها شده بود فرهاد را فقط براي خودش مي خواست آه چه قدر خودخواه بود! ((واقعا كه خيلي خودخواهي)) جمله اي بود كه خطاب به خودش گفت. نگاهش به مريم افتاد كه به او نگاه مي كرد
شرمنده گفت:
- عذر مي خواهم مريم جان غذايت سرد شد چرا نخوردي؟
- منتظر تو شدم فرهاد خان بود؟
- آره بي خيال ! غذايت را بخور
مريم مي دانست هستي چه عذابي مي كشد از اين كه دائما ماسك بي تفاوتي به چهره بزند چرا كه گونه هاي گلگون هستي خبر از هيجان دروني اش مي داد . دلش براي هستي مي سوخت مي دانست در چه برزخي دست و پا مي زند از يك طرف دل تنهايش كه نياز به همدمي داشت و از طرف ديگر يك عشق قديمي كه در وجودش زبانه مي كشيد عشقي كه مانعي در سر راه هستي نداشت او فرهاد......
مريم مي دانست كه فرهاد سر سختانه مشغول گرم نمودن ذره هاي آن عشق است ، هستي سرسختانه با او مي جنگد. چرا كه عذاب وجدانش از بودن سحر و سينا مانع از انديشيدن او به فرهاد بود.
اما انگار فرهاد نمي خواست كه اين بازي را به آخر برساند و دست از سر هستي بردارد براي هستي بسيار شيرين بود كه دوباره با پسر عمه اش حرف از عشق و محبت بزند
اما باز هم ان عذاب وجدان بر شانه هايش سنگيني مي كرد و به او هشدار مي داد كه فرهاد تنها نيست هستي با غذاي خود بازي مي كرد و مريم كاملا او را زير نظر داشت عاقبت بعد از كشمكش طولاني با خودش دست هايش را در هم قلاب كرد و به مريم نگاه كرد مريم كه مي دانست تلاطم روحي هستي براي چيست گفت:
- هستي جان من نيامدم اين جا كه مزاحمت باشم اگر كاري داري برو
هستي شاد خنديد و گفت
- ناراحت نمي شوي من از اتاقم با فرهاد صحبت كنم؟
- نه عزيزم اين چه حرفيه ؟ مي دانم كه در دلت چه غوغايي برپاست راحت باش
هستي گفت:
- نمي دانم چرا اين قدر بد شدم مثل بچه ها با او لجبازي مي كنم دلم نمي خواهد فكر كند هنوز بچه ام حتما كاري داشته كه اين وقت روز زنگ زده انگار كه تمام تنهايي و بي كسي ام را از چشم او مي بينم
مريم گفت:
- تا تو با فرهاد صحبت مي كني من هم غذايم را مي خورم
و با لبخند هستي را تشويق به رفتن كرد هستي گونه مريم را بوسيد و گفت
- با اجازه شما
و به طرف اتاقش رفت در را به روي خود بست و لب تخت نشست انگشتان دستش يخ كرده بود نمي دانست هيجان دارد يا مي ترسد؟ اما ترس براي چه؟ منصرف شد آخر فرهاد چه كار دارد كه دائما با او تماس مي گيرد راه او و فرهاد حدا شده و او نبايد كاري كند كه فرهاد دوباره آن رابطه قديمي را از سر بگيرد اما باز هم دلش مي خواست صداي فرهاد در گوشش طنين اندازد شماره را گرفت
پوست لبش را جويد تا گوشي برداشته شد
- جانم بفرماييد
هستي دگرگون شد انگار كه در دلش اتش روشن كرده باشند صداي گرفته فرهاد با نواي غم انگيز خواننده در هم اميخت
هستي لب گشود :
- فرهاد؟
- جانم
صداي نفس هاي متلاطم فرهاد در آن طرف سيم هستي را در اين طرف ديوانه مي كرد چهقدر دلش براي اين ترانه تنگ شده بود دلش مي خواست زمان به عقب باز مي گشت و او اين خطاي جبران ناپذير را مرتكب نمي شد. كه اگر بر مي گشت الان فرهاد براي او بود و او اين طور در حسرت نمي سوخت. اشك هاي پي در پي هستي بر روي صورتش او را به خود آورد گوشي را در دستش محكمتر فشرد و گفت
- چيزي شده فرهاد؟
فرهاد با صداي بلند آهي كشيد و گفت:
- نه ! كمي دلم گرفته هستي
- از حرف من ناراحت شدي؟ من منظوري نداشتم در ضمن مهمان دارم و نمي دانم چه طور اين قدر زود از كوره در رفتم
- نه ناراحت نشدم مگر مي شود از تو ناراحت بود؟ ناراحتي من از نداشتن توست. اخ هستي كاش تو با من بودي چه مي شد وروق سرنوشت ما بر مي گشت؟ هستي؟ دارم مي سوزم كاش ما با هم بوديم
- آرام باش فرهاد. چي شده كه تو اين قدر نازك دل و حساس شدي؟ تازگي ها نديده بودم اين طور در خودت فرو بروي و گرفته باشي.
- من هميشه در خودم فرو رفتم هستي اما ديگر نمي توانم ظاهرسازي كنم و نشان بدهم كه خوشبختم من تو را مي خواهم مي فهمي ؟
- نه فرهاد نگو خواهش مي كنم تو سحر و سينا را داري اگر چه داشتن تو هم براي من ارزو شد، اما دلم نمي خواهد سرنوشت سحر و سينا را با خودخواهي خودم سياه كنم
فرهاد از اين اعتراف هستي جا خورد. طعم شيرين اين اعتراف برايش از هر چيزي دلچسب تر بود. چه شده كه هستي مغرور و لجباز اين طور به او ابراز عشق قديمي اش را كرد شايد صداي ترانه كه او را شديدا تحت تاثير قرار داده بود به سير گذشته كشانده بود به او جرات داده بود و واقعا هم همين طور بود.
و حالا هم او گريه مي كرد هم هستي. كاش زمان مي ايستاد و ان دو به مرگ عشقشان مي گريستند و اين خواسته قلبي هر دو بود چرا كه براي چند لحظه و براي دقايقي براي هم بودند
اصلا ندانست فرهاد چه كارش داشته و خود او به چه منظوري به فرهاد زنگ زده تنها گوشي را در دستش مي ديد و صدايي از آن طرف شنيده نمي شد و هستي نمي دانست قلب فرهاد ياري بيشتري براي صحبت كردن با او نداشته و به شدت به سوزش افتاد و فرهاد مجبور به تمام كردن مكالمه شده است. ارام اشك هايش را كه بر گونه سر مي خورد پاك كرد. مريم كنارش نشست و سر او را در آغوش گرفت و گفت
- نمي دانم ، نمي دانم چرا فرهاد اين طور غريب شده انگار يك مسئله اي راو را شديدا رنج مي دهد. چش شده بود؟ يه جوري بود كه انگار تمام غم عالم را به دلش ريخته اند
- خوب ازش مي پرسيدي
- نشد ان قدر حال هر دومان گرفته بود كه نشد هر دو به گذشته ها رفتيم و يادخاطرات قبل افتاديم ما از اين برنامه ها زياد داشتيم گاهي با فرهاد تا نصف شب حرف مي زدم و براي اينده مان نقشه مي كشيديم اما مريم او اين دفعه يك جور ديگر شده بود انگار منتظر يك اتفاق است كه اين طور عاجزانه از من خواهش مي كند بيشتر با او در تماس باشم و به حرفهايش گوش بدهم. دلم بدجوري به شور افتاده است
- هب اين كه ناراحتي ندارد راه چاره اش اين است كه در يك فرصت مناسب يا با او تماس بگيري يا جايي همديگر را ببينيد و از او بپرسي كه چه كارت دارد
- راست مي گويي مريم حان بايد يك روز به خانه عمه ام بروم و با او صحبت كنم
- حتما اين كار را بكن مطمئنا عمه ات هم از ديدن تو خوشحال مي شود به خدا توكل كن اشنا ء ا... همه چيز رو به راه است
هستي نا اميد گفت
- يك زماني بايد به حرف هايش گوش مي دادم بايد پيگير مي شدم كه در آلمان چه كار مي كند و چرا بر نمي گردد اما غرور و لجبازي ام اجازه نداد و من كله شق تر از او به خودم مي گفتم(( حالا كه او سراغي از من نمي گيرد من براي چه منت او را بكشم)) و اين حرف ها و توجيهات بچه گانه باعث شد كه يك عمر در حسرت و پشيماني بسوزم اه مريم نمي داني چه كشيدم حالا هم نمي خواهم دوباره با ندانم كاري هايم فرصت صحبت كردن و روشن شدن هر مسئله اي را از او بگيرم هر چند من در زندگي اش نقش ندارم اما فرهاد مانند تشنه اي است كه شديدا به دنبال اب مي گردد و به نظر مي آيد سحر همسرش او را سيراب نكرده است كه او اين طور به ياد عشق از دست رفته اش افتاده و مرا مي لبد هر چند كه خودم هم دلم مي خواهد هميشه در كنارش باشم اما نمي توانم. او همسر دارد و اين حق همسر اوست كه در كنارش باشد نه من
مريم دستش را به روي شانه هستي نهاد و گفت:
- بلند شد هستي جان با ايك ديدار مي تواني از مسئله اگاه شوي. نهار درست حسابي كه نخوريم حداقل بلند شو يك چايي مهمانم كن
هستي سرش را روي گردن كج كرد و گفت
- تا حالا ميزباني به اين بدي ديده بودي؟ عجب مهمان داري كردم ا مروز ببخش مريم جان بلند شو بريم كه حسابي بهت برسم و ازت پذيرايي كنم
بعد از خوردن نهار هستي چاي و ميوه را به روي ميز در مقابل مريم نهاد و گفت:
- اگر موافق باشي خيلي دلم مي خواهد برايت از فرهاد بگويم از ياسمن از عمه و مادرم از شهلا و هومن و ديگران. از زندگي ام نمي داني چه قدر دلم مي خواهد گذشته را مرور كنم شيطنت هايي كه با ياسمن مي كرديم از باغ لواسان بگويم و به گذشته سفر كنم به جواني ام.
مريم برق چشمان هستي را در لحظه اي كه از فرهاد ياد مي كرد به خوبي مشاهده كرد و گفت
- من آماده ام هستي جان اين دو گوش من مال تو بگو

(ادامه دارد....)

kar1591
07-04-2009, 12:42
هستی من
قسمت يازدهم

ياد ايام جوانيو غزلخواني و عشق ...باد به خير
تمام خاطرات خوش من از زندگي ام مربوط به دوران 16، 17 سالگي ام مي شود كه آن روزها كه عشق فرهاد در قلبم جوانه زده بود. من و ياسمن هم سن بوديم مثل دو خواهر دو دوست و دو رفيق جدا نشدني! آن قدر صميمي بوديم كه مثل هم لباس مي پوشيديم و حتي موهايمان را مثل هم بلند كرده و مي بافتيم غريبه ها در نظر اول فكر مي كردند ما خواهران دو قلو هستيم تما م شادي هايمان تمام غصه هايمان خنده و گريه مان با هم بود. پدرم يك باغ بزرگ در لواسان داشت باغي زيبا كه وسطش خانه بود دور تا دور باغ را پرچين شده بود و درختان گردو و توت و شاتوت و انجير و البالو در ان فراوان بود به اضافه درختان انگور كه وقتي موقع چيدنش مي شد واقعا ديدني بود خوشه هاي طلايي و قرمز انگور كه وقتي موقع چيدنش مي شد واقعا ديدني بود. خوشه هاي طلايي و فرمز انگور كه زير نور آفتاب مثل طلا مي درخشيدند. شب هاي تابستان وقتي كه من و ياسمن از درخت نارون كنار خانه بالا ميرفتيم و با هم روي پشت بام خانه دراز مي كشيديم آسمان از ستاره برق مي زد ستاره ها ان قدر نزديك بودند كه من و ياسي فكر مي كرديم اگر دستمان را دراز كنيم مشتمان پر از ستاره خواهد شد آه يادش بخير چه دوران پاك و بي آلايشي داشتيم.
باغمان ان قدر پر بركت بود كه موقع محصول دادنش تمام فاميل آن جا سرازير مي شدند. پدرم پسر بزرگ خانواده بود و هميشه دو خواهر و يك برادرش را دور خود جمع مي كرد و اجازه مي داد كه همه از محصول باغ استفاده كنند عمه ماهرخم كه مادر فرهاد و ياسمن بود عمه شهين كه دو پسر به اسم شاهرخ و شاهين داشت و يك دختر به اسم شهلا و عمو احمدم كه يك دختر به اسم لادن و يك پسر به اسم فرامرز داشت و من و هديه و هومن كه وقتي ما بچه ها در باغ جمع مي شديم شور و غوغايي به پا بود كه خودمان لذت مي برديم ان قدر به ما خوش مي گذشت كه گذر زمان را احساس نمي كرديم از آن دوران شيطنت هاي من و ياسي و شهلا به عنوان بهترين خاطراتمان در ذهنمان حك شده است. مثل ميمون از درخت ها بالا مي رفتيم و از آن بالا گردو و سيب بود كه به سر پسرها پرت مي كرديم هيچ كس از شيطنت هاي ما در امان نبود
آ ن موقع 17 سال داشتم و فرهاد 5 سال از من بزرگتر بود. تازگي ها متوجه نگاه هاي بي قرارش شده بودم از شرح دلدادگي اش همه خبر داشتند چرا كه فرهاد اصلا اهل پنهان كاري نبود هر چه در دلش بود يا در زبانش بود يا در نگاه بي قرارش و اين طور بود كه به زودي همه از عشق فرهاد نسبت به من خبردار شدند
يك شب كه همه در باغ جمع بوديم و قرار بود شب را آنجا سپري كنيم عمه نگران و ناراحت بود چون فرهاد در جمع ما حضور نداشت و براي امتحان كنكور به تهران رفته بود اما هنوز برنگشته بود
بالاخره با دلداري هاي ديگران عمه مجاب شد كه فرهاد ترجيح داده در تهران بماند و به لواسان بر نگردد همه در بسترهايشان خوابيدند اما من نمي توانستم بخوابم شايد از خستگي زياد بد يا شايد هم منتظر بودم.
انگار بدون فرهاد آن طبيعت زيبا هم صفايي نداشت از صبح منتظر بودم كه فرهاد امتحان بدهد و برگردد چشمم به پرچين ها مي افتاد و هر لحظه انتظار رسيدن فرهاد را مي كشيدم. اما او نيامد بعد از ظهر با ياسمن و شهلا به ده هاي اطراف رفته بوديم و با دوستاني كه پيدا كرده بوديم در مورد روح و جن صحبت كرده بوديم ساكنان آن ده عقيده داشتند كه جن ديده اند و وقتي براي ما تعريف مي كردند ياسمن از تر جيغ مي كشيد شهلا مسخره بازي در مي آورد و من گوش مي دادم و فكرم اطراف خانه دور مي زد كه ايا فرهاد رسيده است يا نه
ياسمن در حالي كه به من چسبيده بود در خواب فرو رفته بود شهلا نيز ا» طرف تر خوابيده بود. برخاستم و اشتباها پايم به جاي زمين پاي ياسمن را لمس كرد سريع خوابيدم چون ياسمن با ترس فراوان به دنبالم مي گشت تا مطمئن شود من در كنارش هستم با آسودگي گفتم
- بخواب ياسمن چرا اين قدر وول مي خوري
ياسمن سرش را به گوشم چسباند و گفت
- همين الان يكي از ان جن ها پايم را لگذ كرد تورو خدا از كنارم نرو من واقعا مي ترسم
دستش را در دستم گرفتم و گفتم
- خيالت راحت باشد مني نيم گذارم كسي ازاري به تو برساند
در حالي كه خنده ام گرفته بود برخاستم و به حياط رفتم ان چه اسماني پر از ستاره آن قدر زيبا كه روح آدم به پرواز در مي آمد باد خنكي مي وزيد كه باعث نشاط روحم مي شد روي صندلي كنار ايوان نشستم و سرم را به پشت تكيه دادم و به آسمان خيره شدم اسمان پولك باران ان جا با اسمان تهران فرق داشت. صاف و شفاف بود و همه ستاره ها خوشه پروين ، كهكشان راه شيري انگار جلوي چشمت در فاصله يك قدمي بودند باد لابه لاي شاخه هاي درختان مي پيچيد يك لحظه ترس برم داشت و حرف هايي كه در مورد جن و روح و .و... زده بوديم در ذهنم تداعي شد غرق در افكار خودم بودم و به فرهاد مي انديشيدم كه چه طور تمام روح مرا تسخير كرده و حالا اصلا پيدايش نبود در روياي شيرين عشقم فرو رفته بودم كه گرماي دستي به شدت از جا پراندم به فاصله يك متر به عقب پريدم و از ترس جيغي كشيدم و دستم را جلوي دهانم گرفتم هراسان به پشت سرم نگاه كردم و فرهاد را ديدم كه از عكس العمل من نمي توانست جلوي خنده اش را بگيرد و از شدت خنده روي پاهايش نشسته بود با خدم گفتم، هستي خانم ياسمن از ترساندي برادرش تلافي كرد با خشم فراوان گفتم
- خدا خفه ات كند معلوم هستي اين موقع تو اين جا چه غلط ....كار مي كني؟ داشتم سكته مي كردم
فرهاد كه هنوز خنده بر لبانش بود نفس عميقي كشيد و گفت:
- تازه رسيدم نمي خواستم بيام اما مجبور شدم بيام؟
- كي مجبورت كرد كه اين موقع شب راه بيافتي؟
نگاهي از گوشه چشم به من انداخت و گفت:
-دلم
- دلت؟
خنديد و گفت:
- آره دلم مجبورم كرد كه امشب اين راه طولاني را با شوق رانندگي كنم و به اين جا برسم
- به شوق؟
- چيه ؟؟ داري از زير زبون من حرف مي كشي؟ بگذريم ! چه طوري؟
- خوبم امتحان چه طور بود؟
- خوب بود فكر كنم قبول شوم
دست هايش را روي سينه اش گره زد و رو به من كرد و گفت
- چه شب مهتابي زيابيي است هستي بيا كمي قدم بزنيم
موفقت كردم و شانه به شانه اش راه افتادم از راه رفتن در كنارش لذت خاصيبهم دست مي داد. لرزيدم نگاهم كرد و گفت
- سردته ؟
سرم را بالا انداختم و گفتم
- فكر نمي كنم، شايد از بس امروز از جن و روح حرف زديم كمي ترسيدم
خنديد و روبه رويم ايستاد . كاپشن بهاره تنش بود چون اواخر بهار بود اما هواي ان اطراف در شب ها نسبتا خنك بود كاپشن نازكش را از تن در آورد و روي ششانه هايم انداخت و گفت:
- اگر سردت است كه مشكلت حل شد اگر هم لرزيدنت به خاطر ترس است نترس من كنارتم هميشه با توام هستي
كنارم ايستاد نگاهش عجيب روشن شده بود انگار كه مهتاب در چشمانش بود و من در نور آن غرق مي شدم. از اين كه اين قدر به هم نزديك بوديم و نفسم به صورتش مي خورد ا حساس خجالت و شرم داشتم متوجه شد و ابرويش را بالا انداخت و گفت:
- دعا كن قبول شوم هستي دلم مي خواهد در همه چيز اول باشم در درس در كار در پيشرفت زندگي ام.
نفسم را بيرون دادم و گفتم:
- انشا الله موفق مي شوي
هنوز جمله در كنارتم هميشه با توام در ذهنم داشت تجزيه مي شد و من هنوز از تحليل ان چيزي نفهميده بودم دلم مي خواست جرات داشته و از او مي پرسيدم كه منظورش از اين حرف چيست در فكر فرو رفته بودم كه صدايش در آمد و گفت:
- چيه ساكتي هستي؟ به نظرت چه رشته اي به من مي آيد
- چه طور؟
- دوست دارم نظرت را بدانم دلم مي خواهد تو به من بگويي كه قيافه ام به چه رشته اي مي خورد
- وا..در حال حاضر به يك جن گير يا دعا نويس شباهت داري
قهقه اي زد و گفت
- معذرت مي خوام معلوم است خيلي ترسيدي!
- اگر در تاريكي شب مثل جن جلوي يك دختر ظريف و دل نازك سبز شوي و او را بترساني معلوم است كه اين رشته را بايد انتخاب كني
- نه جدي مي گويم هستي دلم مي خواهد نظرت را در مورد رشته ام بگويي.
- به نظرم به تو يا وكالت مي آيد يا تجارت
در نظرم فرهاد را مجسم كردم كه جلوي ميز قاضي ايستاده و از بي گناهي دفاع مي كند يا كيف بزرگي در دستش گرفته و مدير يك شركت تجاري معتبر ات انگار فكر را خوانده باشد گفت:
- آفرين همين است هستي من عاشق تجارت هستم دلم مي خواهد به كشورهاي خارجي سفر كنم و تجارت كنم واقعا بهم مي آيد؟
- آره تو تاجر موفق و معتبري خواهي شد چرا كه هم جذاب و زيبايي هم خوش تيپ و پولدار

(ادامه دارد....)

kar1591
08-04-2009, 08:15
هستی من
قسمت دوازدهم
هاج و واج به من نگاه كرد و گفت:
- چه قدر شنيدن اين سخنان از زبان تو دلچسب است! تو واقعا به آدم روحيه مي دهي اما اگر من تاجر موفقي شدم و به كشورهاي خارجي سفر كردم تكليف دلم چه مي شود‌؟ دل من هميشه در ايران جا مي ماند
- خوب دلت را هم با خودت به مسافرت ببر
- آخر نمي شود. مادر صاحب دلم خيلي سخت گير است مي گويد من دختر به فاميل نمي دهد. مي ترسم از دستم برود
شانه هايم را با بي تفاوتي بالا انداختم و گفتم:
- خب نرو، در ثاني اگر صاحب دلت خيلي دوستت دارد بايد بگويد كه با تو به همه جا خواهد آمد
- خب مشكل همين جاست هستي، نمي دانم دوستم دارد يا نه؟
- خب ازش بپرس
- ا ، مگر اين قدر سبك و جلفم؟ تو مي پرسي هستي؟ اگر من از او بپرسم و اگر او رك و راست نه بگويد بهم بر مي خورد و در واقع غرورم جريحه دار مي شود اما اگر تو بپرسي و برايم خبر بياوري خيالم راحت مي شود، اسمش را بگويم تا از او بپرسسي؟
آن قدر حرصم گرفته بود كه مي خواستم در جا خفه اش كنم من 17 سال بيشتر نداشتم و فرهاد عشق اول من حساب مي شد. در واقع در اين امور هيچ تجربه اي نداشتم مي دانستم كه منظور فرهاد شايد من باشم چرا كه نگاه هاي عجيب و عاشقش را از ياد نبرده بودم اما باز هم در انديشه ام بود كه نكند فرهاد كس ديگري را دوست داشته باشد و احساس مرا به بازي گرفته باشد، نكند او كه اين قدر جدي حرف مي زند منظورش كس ديگري است چرا كه چه جايي بهتر از باغ و طبيعت و مهتاب و چه زماني بهتر از شب كه نشانه سكوت عاشقان است كه فرهاد عشقش را به من ابراز كند، يعني او كس ديگري را دوست دارد؟ نكند لادن باشد؟ او هميشه به من حسادت مي كرد و از اين كه فرهاد هواي مرا دارد حرص مي خورد يا نه شايد نسترن باشد؟ دختر همسايه ديوار به ديوارشان كه كشته مرده فرهاد است؟ غر در افكار خويش بودم كه متوجه شدم فرهاد با لبخندي موذيانه و شيطنتبار به من خيره شده است گفت:
- چيه؟ پيداش نكردي ؟ چند تا دختر را توي ان كله كوچكت رديف كردي؟
به نشانه بي تفاوتي نگاهي به او انداختم و گفتم:
- خوابم مي آيد مي خواهم بروم به من چه كه تو چه كسي را دوست داري؟ خودت برو به او بگو كه بهش چه احساسي داري مگر من رابط بين تو و او هستم؟
فرهاد كه مي ديد من چه قدر حرص مي خورم مطمئن شده بود كه من هم دوستش دارم خنديد و گفت:
- اوه حالا چرا اين قدر لجت گرفته؟ خودم به او مي گويم و منت تو را نمي كشم
سپ نگاهي به آسمان كرد و نگاهش را پايين آورد چشمانش پر از خواهش بود و نگاهش نافذ و عميق به چشمانم دوخته شد و گفت:
- امشب وقتي به بستر رفتم كه بخوابم هر كاري كردم خوابم نبرد نقش دو چشم سياه و معصوم در ذهنم نقش بسته بود آن قدر دوستش دارم كه به عشق او خطر جاده را به جان خريدم تا امشب در كنارش باشم تا نفسم در هوايي دم و بازدم كند كه عطر نفس هاي او باشد . ومي دانم تو هم از ترس و بي خوابي به حياط نيامدي تو هم منتظر من بودي منتظر كه من از راه برسم تا بتواني با خيال راحت بخوابي، نه هستي جان؟ من و تو به هواي هم تا اين موقع شب بيدار مانديم
ناباور و گيج به چشمانش خيره شدم راست مي گفت تمام بهانه من براي شب زنده داري ام او بود خود او كه به عشق من اين راه را پيمود و به آن جا آمده بود از اعتراف صريح و بي پروايش سرخ شدم. قصد رفتم كردم راهم را سد كرد و گفت:
- خيلي مي خواهمت هستي تا آخرين نفس
انگار در دلم جشن به پا كرده بودند. خوشحال و شاد به بسترم رفتم فرهاد را ديدم كه روي صندلي نشسته و به آسمان خيره شده است دستم را دور گردن ياسمن انداختم جيغ كوتاهي كشيد و خودش را زير پتو جمع كرد ، شهلا غر زد و گفت
- اين ياسمن ديوانه شده امشب؟
و دوباره خوابيد. اما خواب از چشمان من فراري بود چه قدر حرفهاي فرهاد برايم شيرين بود ! عشق بود و شور و جواني ! آه چه روزگار خوشي بود!

فرهاد در دانشگاه در رشته مهندسي قبول شد . نه تجارت و نه وكالت، عمه برايش جشني بر پا كرد آه كه چه قدر عمه بچه هايش را دوست داشت ! يا حداقل آن قدر علاقه اش را به بچه هايش ابراز مي كرد كه همه فاميل مي دانستند ماهرخ جانش براي بچه هايش مي رود
تابستان همان سال من هم ديپلم گرفتم شبي كه قرار بود به جشن خانه عمه برويم آن قدر هيجان داشتم كه مثل فرفره دور خودم مي چرخيدم موهايم را در آريشگاه كمي كوتاه كردم و لباس هايم را به روي تخت ريختم تا از بين آنها بهترين را انتخاب كنم. مادر كه وسواس مرا مي ديد و تعجب مي كرد چشم غره اي به من رفت و گفت
- مگر بار اول است كه به خانه عمه مي روي ؟ چه شده سرگيجه گرفتي؟
از حس زيركانه و سريع مادرانه اش خنده ام گرفت. عاقبت براي آخرين بار در آئينه اتاقم نگاهي به سر و ضعم انداختم . صورتم از شادي مي درخشيد و چشمانم از عظمت عشقم برق مي زد. با رضايت كيفم را برداشتم و به طبقه پايين رفتم. هومن و پدر و مادر آماده رفتن بودند همگي سوار ماشين شديم سر راه بد گل زيبايي با گل هاي مريم و رز و چعبه اي شيريني خريديم وقتي به خانه عمه رسيديم ماشين عمو احمد را شناختم و دانستم آنها هم رسيده اند به محض باز شدن در به داخل رفتيم و با استقبال گرم عمه و آقا جلال و فرهاد روبرو شديم سبد را به طرف فرهاد گرفتم و گفتم:
- تبريك مي گويم آقاي مهندس
لبخندي زد و گفت:
- فكر كنم مهندس به من بيشتر بيايد تا وكيل و تاجر
- همه شغل ها به تو مي آيد حتي دعا نويسي
شهلا كه تازه به جمع ما پيوست بود با دستش به پشتم زد و گفت
- آفرين هتي ! خوشم آمد فكر كرده هنوز درس نخوانده مهندس شده من نمي دانم اين خاله چرا اين قدر بچه هايش را لوس و از خود راضي بار آورده ؟
هومن قهقه اي زد و گفت:
- آخ جون فرهاد امروز وقت حال گرفتن از اين دخترهاست حاضري؟
فرهاد نگاه گله مندي به من انداخت . ياسمن و شهلا مرا به داخل هل دادند و خنده كنان از آن جا دور شديم لادن را ديدم و با هم به سردي بر خورد كرديم لادن گفت:
- فكر نمي كني هنوز بچه تر از آن هستي كه در كار بزرگ تر ها دخالت كني؟
منظورش را نفهميدم و گفتم:
- منظورت چيست؟
- منظورم فضولي ات در مورد رشته فرهاد است
ياسمن گفت:
- خود فرهاد از هستي در مورد رشته اش نظر خواست لادن جان.
و شهلا با حرص گفت:
- من نمي دانم چرا همه در كار هم دخالت مي كنند؟ مثلا امروز مهماني است و بايد كاري كنيم كه به ما خوش بگذرد.
پكر شدم ، لادن دو سال از من و شهلا و ياسي بزرگ تر بود و به خودش اجازه مي داد هر طور مي خواهد با ما رفتار كند و در عوض توقع احترام داشت. فرهاد دائم در تكاپوي احوالپرسسي با مهمانان و پذيرايي از آنها بود. مي دانستم حالش را گرفته ام اما نمي دانم چرا خوشم مي آمد سر به سرش بگذارم ياسمن در مورد معدل ديپلم پرسيد و من و شهلا نيز در مورد امتحان ها با هم گفتگو كرديم. شهلا نظر مي داد كه بعد از گرفتن ديپلم چه كاري كنيم، خودش مي خواست در كنكور شركت كند. ياسمن نيز درس خواندن را دوست داشت اما من گفتم هيچ علاقه اي به درس و كتاب ندارم و مي خواهم هنر خوش نويسي ام را تكميل كنم . ياسمن گفت:
- لادن امسال در كنكور رد شد براي همين كمي ناراحت است. نگاهش كن انگار از اين كه فرهاد در دانشگاه قبول شده زياد هم راضي نيست. قبل از آمدن شما به من گفت، چرا فرهاد يك دفعه بعد از چهار سال كه از ديپلم گرفتنش مي گذرد به فكر تحصيل افتاده؟

من هم گفتم، خب دلش نخواسته حالا هوس كرده كه تحصيلات دانشگاهي داشته باشد. مي داني هستي فكر كنم لادن فرهاد را دوست دارد ببين چه طور در كارهاي فرهاد غرف شضده است.
شانه هايم را به عادت هميشگي بالا انداختم و گفتم:
- ول كن بابا به ما چه؟ من كه اصلا از لادن خوشم نمي آيد.
ياسمن و عمه با ورود خانواده نسترن همسايه ديوار به ديوارشان برخاست و به استقبال انها رفتند نسترن دختر سبزه رو و زيبايي بود خانواده اش با خانواده عمه صميمي بودند و هر دو خانواده مي دانستند كه نسترن به فرهاد علاقه شديدي دارد. نسترن در بود ورود بسته كادو شده كوچكي را كه گل سرخي روي آن خودنمايي مي كرد به دست فرهاد سپرد فرهاد سر به زير انداخت و تشكر كرد. من و شهلا از اين كه نسترن آن قدر نزد همه بي پروا بود و به مناسبت قبولي فرهاد به او هديه داد متعجب به هم نگاهي انداختيم ان قدر حرصم گرفته بود كه داشتم خفه مي شدم! فرهاد پسري جذاب بود و به همين دليل هواخواه زياد داشت. ولي مطمئن بودم هيچ كس حتي نسترن و لادن مثل من عاشق او نيستند برخاستم و به آشپزخانه رفتم ياسمن در حال اماده كردن چاي بود دستانم را به كابينت تكيه دادم و وزنم را روي دست هايم انداختم به ياسمن گفتم:
- اين نسترن عجب رويي دارد ياسي! جلوي روي همه به فرهاد كادو مي دهد
- چون دختر دردانه پدر و مادرش است و بعد از سال ها نذر و نياز و دعا به خانواده اش افتخار حضور داده كافيست

بگويد ف، پدر و مادرش يك ثانيه بعد فرحزادند. جان بخواهد دريغ ندارند چه برسد به فرهاد. پدرش آن قدر فرهاد جان ، فرهاد جان مي كند كه خود فرهاد خسته شده مادرم يك بار گفت
- به نظرم مي توانم نسترن را مثل عروس خانواده قبول كنم
ولي فرهاد آب پاكي را روي دستش ريخت و گفت:
- من؟
- من چي؟ ياسي چرا بقيه اش را نمي گويي؟
ياسمن گفت:
- شايد دلش نخواهد تو بداني كه او چه كسي را دوست دارد؟
در همين حين فرهاد در حالي كه كادوي نسترن در دستش بود به آشپزخانه وارد شد. گل را از روي كاو كند و روي موهاي من گذاشت و به ياسمن گفت:

(ادامه دارد.....)

kar1591
08-04-2009, 09:02
هستی من
قسمت سيزدهم
- خود هستي مي داند كه تمام هستي من است. هستي من يكي است و آن دختر دايي عزيزم.
خجالت كشيدم و به ياسمن كه با نگاهي پر مهر به من مي نگريست لبخند زدم. شهلا كه گل نسترن را روي موهاي من ديد گفت:
- بابا اين جا چه رمانتيك بازي است و من خبر ندارم ! فرهاد توام؟ باباهستي جان تبريك مي گويم. فرهاد چه افتخاري پيدا كرده كه دختر دايي مرا توركرده؟
فرهاد كادوي نسترن را به شهلا داد و گفت:
- با اين كه مي دانم نسترن براي تهيه اين كادو يك هفته وقت گذاشته اما باتمام احساس نابم به تو تقديم مي كنم چون براي من ارزشي ندارد.
شهلا كادو را قاپيد و گفت:
- مرسي پسرخاله عزيز از اين به بعد به هستي مي گويم كادوهاي تو را هم به سليقه من انتخاب كند.
فرهاد گفت:
- نه بابا؟ كادوهاي هستي براي خودم است كادوهاي دخترهاي لوس و ننر را به تو مي دهم چون مثل خودت هستند.
شهلا با حرص گفت:
- حيف كه مي خواهي داماد دايي ام شوي و گرنه حسابت را مي رسيدم.
من و فرهاد با اين جمله شهلا به هم نگاهي كرديم و فرهاد لبخند عميقي زد و گفت:
- خدا از دهنت بشنود كار سختي است كه از الك زندايي بگذرم و قبول شوم. حتي سخت تر از كنكور.
شهلا گفت:
- انشاالله هستي قبول مي كند و من شيريني خوشبختي تو و شيريني بد بختي و سياه روزي هستي را مي خورم.
فرهاد ليوان آب دم دستش را به صورت شهلا ريخت و تقريبا از آشپزخانه فرار كرد . شهلا خنديد و گفت:
- پسره ديوانه چه ذوقي مي كند! انگار زندايي به اين راحتي دردانه اش را به دست او مي سپرد.
خنديدم و گفتم:
- شهلا جان فرهاد براي من يك ارزوست يك خيال و يك رويا
ابروهايش را تا جايي كه ممكن بود بالا داد و گفت:
- ماشاالله هستي جان بهت بگويم الان دو نفر ان طرف در سالن نشسته اند تافرهاد گوشه چشمي بهشان بياندازد . نبين كه سر به سرش مي گذارم و حرصش رادر مي آورم واقعا پسر خوب و فهميده اي است از همه مهمتر عاشق توست
چشمكي زد و گفت:
- ماشالله خوشگل و خوش قد و بالا هم هست. بايد بگويم واقعا به هم مي آييدراستي اين خواستگار هديه چه شد؟ كي مي آيد و چراغ را براي تو سبز مي كند؟
دو هفته بعد بله بران هديه بود و در خانه ما برو بيايي بود مادر همه جا رااز تميزي برق انداخته بود كريستال ها داخل دكور تميز و براق پر از شكلات وشيريني و شربت روي ميزها خودنمايي مي كردند هديه لباس آبي كمرنگي را كهمادر به خياط سفارش داده بود به تن داشت. صورتش از شادي مي درخشيد چهره اشبا آرايشي ملايم زيباتر شده بود اولين مهمان ها عمه ماهرخ و خانواده اشبودند. من هم بلوزي صورتي و شلواري همرنگ بلوزم را پوشيدم و صندلهايي بههمين رنگ به پا كردم هر چه مادر حرص خورد كه دامن يا پيراهم بپوشم حريفمنشد با شلوار راحت تر بودم عمه سرم را در آغوش گرفت و گفت:
- ماشاالله هستي جان تو از همه عروس هاي دنيا زيباتر مي شوي انشاالله روي جشن نامزدي تو بيايم
صداي غليظ انشا، الله گفتن فرهاد كه پشت گل بزرگي پنهان شده بود زودتر ازخودش رسيد همه خنديدند و وارد خانه شدند عمه شهين و عمو احمد و دايي بهرانبا هم رسيدند عمو احمد رو به هديه كه گوشه اي با خجالت سر به زير انداختهبود كرد و گفت:
- خوب هديه حان تو واقعا موافق به اين ازدواج هستي يا هومن به خاطر دوست صميمي اش تو را مجبور به اين وصلت كرده؟
هديه لبخندي زد و هيچ نگفت . فرهاد گفت
- دايي جان حال و روز هديه خبر از درون مشوش و خوشحالش مي دهد چرا اذيتش مي كني؟
همه نگاه ها به هديه چرخيد كه چشمانش از محبت مسعود برق مي زد. با صدايزنگ هديه از جا پريد و من و ياسمن كه نزديك در بوديم دوان دوان و به گماناين كه خاله محبوبه پشت در است براي در باز كردن از هم سبقت مي گرفتيممادر و پدرم به روي ايوان امده بودند صداي خنده و جيغ و فرياد من و ياسمنبه آن طرف در كشيده مي شد آه خدايا من فكر مي كردم خاله محبوبه پشت در استنه مسعود و پدر و مادرش و يك ايل مهمان . با باز شدن در من و ياسمن كه نفسنفس مي زديم و موهايمان روي پيشاني هايمان ريخته بود در يك لحظه ميخكوبشديم ياسمن كه صدايش از فرط فرياد و خنده دو رگه شده بود پشت من پنهان شدو سلام كرد. چشمان من فقط در چشمان مسغود خيره شده بود از خجالت توان گفتنسلام هم نداشتم. پدر و مادر به اتفاق هومن و فرهاد به جلوي در آمدند و بهمهمان ها تعارف كردند نيشگونيكه هومن از بازويم گرفت مرا به خود آورد وسلام كردم. مثل بچه هاي شيطان مدرسه كه منتظر تنبيه هستند آماده بودم كهپدر و مادرم جلوي آن همه مهمان خجالتم دهند اما آنها سرگرم مهمان هابودند. فاميل مسعغود يكي يكي وارد شدند فرهاد در حالي كه كنار من ايستادهبود به آنها خوشامد مي گفت. نگاهش پر از سرزنش بود انگار مي گفت: مثلابزرگ شدي شيطنت بس است. يكي بايد به خواهر خودش مي گفت. باز هم لبريز ازخنده بوديم داشتن فرهاد و بودن او در كنارم به گرمي دلم مي افزود و خيالامرا راحت مي كرد. خاله و عمه مسعود با ما خوش و بش كردند پسر عموي مسعود بهاتفاق همسرش وارد شدند و دسته گلي را تقديم كردند آخر سر مهمان ها جوانيشيك پوش و خوش آندام بود كه وارد شد نگاهي به من و ياسمن انداخت و گفت
- سلام من شهريار پسرخاله آقا مسعود هستم فكر كنم صداي جيغ شما بود كه به گوش مي رسيد من واقعا روحيه شاد و جوان شما را تحسين مي كنم
بر و بر به او نگاه كرديم سرش را كمي خم كرد و گفت:
- شما؟ افتخار آشنايي با چه كساني را دارم؟ تا آمدم حرف بزنم فرهاد لبخندي زد و گفت:
- خوش آمديد ! ايشون خواهر هديه خانم هستي ، ياسمن خواهر من و من پسرعمه عروس خاله شما هستم
شهريار كه انتظار پاسخ از طرف فرهاد را نداشت كمي خود را جمع جور كردانگار داشت در ذهنش جواب فرهاد را حلاجي مي كرد كه بالاخره بفهمد ما در انخ انه چه كاره ايم
فهميدم كه فرهاد از شهريار خوشش نيامده چون صبر نكرد كه شهريار با ماهمگام شود همراه من و ياسي حركت كرد و هر سه با هم به داخل رفتيم به محضرسيدن به سالن سريع به اتاقم رفتم پشت سرم ياسمن وارد شد و هر دو روي تختپريديم و تا جايي كه مي شد خنديديم ياسمن گفت:
- هستي خدا به خير كند و گر نه امشب هم تو سرزنش مي شوي هم من مادرت را نديدي چه طور چشم غره مي رفت؟
و بعد خاست و در حالي كه ژست عصا قورت داده اي مي گرفت اداي شهريار را در آورد و گفت:
- من شهريار هستم افتخار آشنايي.....؟
ناگهان لبهاي پر از بادش را خلي كرد و كنار من نشست چون مادر در اتاق راباز كرده بود و به ما نگاه مي كرد طبق عادت هميشگي دستش را زير چانه اشمشت كرد و گفت:
- دختر خرس گنده آبرو براي ما نگذاشتيد. پس فردا بله بران خودتان هم اينكارها را مي كنيد؟ واقعا كه هستي خانم مثلا پذيرايي مهمان ها به عهده توبود چي شد؟ آمدي اين جا و با ياسمن اداي مردم را در مي آوريد؟
ياسمن رو به من كرد و گفت:
- آخ زندايي من اصلا پس فردا آمادي بله بران را ندارم آخه با بچه ها قرارگذاشتيم بريم سينما. نمي شود قرار پس فردا را بگذاريد براي هفته ديگر؟راستي اين داماد خوشبخت كيست كه من خبر ندارم؟
مادر غرولند كنان در حالي كه زير لب به جوان هاي پر رو اين دوره زمانه بدو بي راه مي گفت از اتاق خارج شد و رفت. ياسمن كه از خنده قرمز شده بوددستي به سر و ري خود كشيد و گفت:
- خدا كنه او نپايين بين اين همه آدم جواني پيدا شود كه پس فردا آمادي ازدواج با من را پيدا كند و گر نه مادرت خيلي ناراحت مي شود!
من جلوي آينه رفتم و كمي موي و صورتم را مرتب كردم و گفت:
- بيا برويم ياسمن چه قدر نمك مي ريزي ناسلامتي من امشب خواهر عروسم و بايد كمك كار مادرم باشم
ياسمن گفت:
- آخه با خوشگلي و تيپي كه تو زدي من بايد برم پاركينگ
گونه اش را بوسيدم و گفتم:
- خودت مي داني كه هم از من زيباتري و هم خوش تيپ تر
وارد سالن شديم به وضوح نگاه خيره شهريار را روي صورتم احساس كردم با كمكياسمن و شهلا مشغول پذيرايي شديم وقتي پيش دستي جلوي شهريار گذاشتم لبخندعميقي زد و گفت:
- امشب واقعا شب فراموش نشدني براي مسعود.... و من خواهد بود.
كمي آن طرف تر شاهرخ و فرهاد كنار هم نشسته بودند برايشان بشقاب گذاشتملادن نيز نزديك ان دو نشسته بود فرهاد نگاهي به سر تا پايم كرد و نگاهغريب و پر از خشمش را به چشمانم دوخت. مي دانم از اين كه مورد توجه شهريارقرار گرفته ام مخصوصا بعد از ابروريزي داخل حياط دارد ديوانه مي شود شاهرخنگاهم كرد و با مهرباني گفت:
- ممنون هستي جان، چه قدر امشب مظلوم شدي! نكند به خاطر اين لباس زيبايي است كه پوشيدي؟ چه قدر رنگ صورتي بهت مي آيد
لادن سرش را كمي جلو آورد و گفت:
- درست مثل پلنگ صورتي شده
آخ خدايا چرا حسادت اين دختر به من تمامي نداشت از رفتار فرهاد دلگير بودمحرف لادن هم ناراحتم كرد بغض گلويم را فشرد و قصد رفتم به اتاقم را كردمفرهاد متوجه شد كه ناراحت شده ام به مادرش اشاره كرد و عمه دستم را گرفت وبين خودش و خواهرش براي م روي مبل جا باز كرد سرم را بالا آوردم و نگاهعصباني لادن را ديدم و فرهاد و شاهرخ كه به هم نگاه معني داري كردند وخنديدند عمه ماهرخ آرام گفت:
- مي بيني اين پدر سوخته ها چه طور با نگاه هايشان برايت نقشه مي كشند؟
خودم ر به آن راه زدم و گفتم:
- كي
عمه خنديد و گفت:
- همين پسر خودم فرهاد و او ن شاهرخ پدر سوخته را مي گويم.
عمه شهين سرش را جلو آورد و گفت:
- فكر كنم دارند شرط مي بندند كه چه موقع نامزدي تو بر پا مي شود و با چه كسي؟
سرم را پايين انداختم و عمه ماهرخ در گوشم گفت:
- اميدوارم فرهاد زرنگ تر از شاهرخ باشد و تو عروس اين عمه ات شوي نه ان عمه ات
و با سرش به عمه شهين اشاره كرد. نگاهم به فرهاد افتاد كه پاهاي را روي همانداخته بود و با چشمانش به من مي خنديد از عمه هايم عذر خواهي كردم وبرخاستم به طرف اشپزخانه رفتم ياسمن و شهلا مثل جوجه اردك هايي كه بهترتيب پشت سر مادرشان راه مي افتند به دنبال من روانه آشپزخانه شدند شهلادر آغوشم گرفت و گفت:
- شنيدم لادن چه گفت خوب كاري كردي جوابش را ندادي.... عيب ندارد هستي به حساب حسادتش بگذار
گفتم:
- آخه من كاري به او ندارم
ياسمن با گفتن:
- ببخشيد من افتخار آشنايي.....
دوباره فضا را از خنده ما پر كرد گفتم:
- ياسمن عجبه پيله كردي به اين شهريار نكند ازش خوشت امده؟
- نه بابا از لفظ قلم حرف زدنش خوشم امده
فرهاد در چارجوب در اشپزخانه ايستاده بود و در حالي كه انگشتش را روي بيني اش مي فشرد گفت:
- بابا چرا شما سه تا مثل نارنجك منفجر مي شويد يك كم ابروداري كنيد ياسمنكافيه ان جا دارند عروس و داماد را صيغه محرميت مي خوانند ان وقت شما سهتا اين جا عروسي گرفتيد؟
ياسمن و شهلا ظرف شيريني ها را برداشت و به سالن رفتند.
فرهاد تكيه به كابينت داد و به من كه بي اهميت و خونسرد وسايل شام را اماده مي كردم نگاه كرد عاقبت به سخن در آمد و پرسيد؟
- قهري؟
نگاهش كردم آخ خدايا چه قدر اين چهره را دوست داشتم؟ ان چشم هاي خاكستري وخوش حالت با آن ابروان پرپشت و بلند موهايي كه رو به بالا شانه و روغن زدهشده بود و لبان خوشفرمي كه با هر عكس العمل صاحبش تغيير مي يافت و دائماحالت هاي گوناگون مي گرفت . فرهاد خنديد و گفت:
- خوشگلم ؟ مي پسندي؟
متوجه شدم كه خيره شدنم طولاني شده سرم را تكان دادم و گفتم:
- نه قهر نيستم شايد به قول تو بزرگ نشده ام
فرهاد روبه رويم ايستاد و گفت:
- و من عاشق همين سادگي و روح صاف و بي الايشت هستم كه مثل بچه ها رفتار مي كني
حرصم گرفت و گفتم:
- اما خدمت شما آقاي خوش خيال بگويم كه من بزرگ شده ام همين الان از مادر جنابعالي شنيدم كه داشت به من مي گفت......
لنگه ابرويش را بالا داد و گفت:
- چي مي گفت: مي گفت بايد عروس عمه ات بشوي ان همه عمه ماهرخت؟
سرم را زير انداختم و چيزي نگفتم با دستش چانه ام را بالا آورد و گفت:
- اين را بدان هستي جان تو بايد عروص عمه ات باشي محال است كه بگذارم دست كسي به تو برسد.
و سپس لبخندي زد و گفت:
- برويم به عروس و داماد برسيم. كاري نداري؟ چيزي نيست كه ببرم
همان طور گيج وسط اشپزخانه ايستاده بودم و نگاهش مي كردم
چشمكي زد و گفت:
- زود بيا داخل دلم برايت تنگ مي شود.
(ادامه دارد......)

kar1591
08-04-2009, 09:04
هستی من
قسمت چهاردهم
و از انجا خارج شد. مي دانستم امشب تا خيال من و خودش را راحت نكرده از خانه ما خارج نمي شود. به همين دليل هم آن قدر با شتاب و اضطراب به من فهماند كه تنها خواستگارم بايد خودش باشد. از نوع ابراز علاقه اش خنده ام گرفته بود.
اضطرابم فنجان ها در سيني مي لرزيد. هومن برخاست و سيني را از دست من گرفت و مشغول پذيرايي شد. شهلا لبخندي زد و گفت:
- تا حالا دخترهايي اين طور با شخصيت و فهميده ديده بودي؟ تا فهميديم فرهاد خان قصد خواستگاري دارد زود رفتيم دنبال نخود سياه
و بعد به خودش و ياسي اشاره كرد و گفتم:
- از كجا فهميديد او از من خواستگاري مي كند
شهلا با دست به مغزش اشاره كرد و گفت:
- هوش زياد عزيزم
گفتم:
- اتفاقا تنها كاري كه فرهاد نكرد خواستگاري بود
ياسمن خم شد و گفت:
- پس چي كار كرد؟
آن قدر مظلوم و ساده حرف زد كه سه تايي زديم زير خنده. انگار من و فرهاد در آشپزخانه چه كار كرديم كه ياسي آن طور سوال مي كرد . با خنده ما سكوت مجلس را فرا گرفت شهريار خنديد و گفت:
- انگار روح زيباي زندگي در اين جا به حضور خانم هاي شاد و خندان جريان دارد
لبخندش را نثار ما سه نفر كرد. كمي خود را جمع و جور كرديم.
پدر گفت:
- حسن داشتن جوان در خانه همين است هميشه شادي و خنده در خانه جريان دارد.
و پدر مسعود گفت:
- اشاءالله هميشه جوان هايتان سلامت باشند و زير سايه شما بزرگ ترها زندگي خوبي داشته باشند
هديه كه مثل ماه مي درخشيد كنار مسعود نشسته بود اما معصوم و خجالت زده به نظر مي رسيد. مادر مسعود گفت:
- با اجازه شما بزرگ ترها حالا كه عروس و داماد محرم شده اند مسعود جان حلقه نامزدي را در دست هديه جان كند.
با كف زدن همه حلقه جواهرنشان در انگشت هديه نشست. هومن مشغول فيلمبرداري از اين صحنه ها بود. مادر مسعود پارچه زيبايي كه به نظر مي آمد از آن طرف آب رسيده باشد را روي شانه هاي هديه انداخت. مادر زير گوش هديه گفت:
- چه خبر دختر؟ اين قدر قرمز شدي عروس شدي لبو كه نپختيم بلند شو برو حياط كمي هوا بخور.
شهلا گفت:
- اگر موهايتان را كمي كوتاه كنيد و رنگ كنيد كمي هم به صورتتان برسيد جوان تر مي شويد.
صفيه خانم گفت:
- جواني را مي خواهم چه كار شهلا جان؟ جوان كه بودم جواني نكردم چه برسد حالا كه نيم قرن را پشت سر گذاشته ام.
ياسمن كنار صفيه خانم روي صندلي جاي گرفت و كنجكاو پرسيد:
- چرا جواني نكرديد صفيه خانم؟ مي شود كمي از زندگيتان برايمان حرف بزنيد؟
صفيه خانم خنديد و گفت:
- آخر زندگي من چه چيز جالبي مي تواند براي تو داشته باشد عزيزم ؟ زندگيم سراسر درد و غصه بوده و دل نازكتان را ناراحت مي كند مادر!
شهلا گفت:
- حالا تا ما وسايل شام را آماده مي كنيم شما هم به طور مختصر چيزي بگوييد كه حس فضولي اين بچه بخوابد فعلا كه مهمان ها تخت نشسته اند و هديه و مسعود هم به حرفغ زدن گرم شده اند تا آنها نيايند كه شام را نمي كشيم
صفيه خانم لبخند تلخي زد و شروع كرد و گفت:
- حدود 40 سال پيش پدرم مرا به فاميل دورش كه مرد خوشگذران و عياشي بود شوهر داد من 14 ، 15 ساله بودم و زيبا ، اندام كشيده و موزوني داشتم . مادرم يك زن مظلوم و كم حرف بود كه تمام دلخوشي اش من و دو برادرم بوديم پدرم هم خوب بود اما ديكتاتوري مطلق بود كه در خانه حرفش يكي بود. مرا به قدرت شوهر داد و بي آن كه از خودم نظر بخواهد. نمي گويم مثل جوان هاي الان از من نظر خواهي مي كرد اما دلم مي خواست حداقل تا نشستن سر سفره عقد چيزي به من مي گفت كه بدانم دور روز ديگر سر سفره عقد قدرت مي نشينم. خودم هم بدم نمي آمد قدرت جوان خوش قد و بالا و جذابي بود اما خوشگذران بود تمام زندگي اش در كافه ها و رستوران ها مي گذشت پدر و مادر من آدم هاي معتقدي بودند مخصوصا مادرم خيلي مومن بود او مرا طوري بار آورده بود كه به تمام اعتقاداتم پابند باشم اما قدرت چنين كسي نبود . بعد از عقدمان وقتي مرا به خانه اش برد شروع به غر زدن و گفت:
- دلم نمي خواهد با چادر و روسري بگردي مخصوصا وقتي دوستانم به خانه مي آيند بايد بي حجاب باشي آزاد باش صفيه از جواني ات لذت ببر
كاش دستورات بي غيرتي اش به همين جا ختم مي شد دوست داشت كه من كه عمري حتي در حضور پدر و برادرانم روسري به سر داشتم در خيابان با دامن بگردم. يك روز مرا به لاله زار برد و زن هاي كت و دامن پوشيده و كلاه به سر را به من نشان داد و گفت:
- از اين به بعد بايد مثل اين زن ها بگردي
سپس مرا به مغازه اي برد و برايم كت و دامن كوتاهي كه روي هم براي دوختنش يك متر پارچه مصرف كرده بود خريد از تصور اين كه دامن به اين كوتاهي بپوشم و به خيابان و مجلس دوستانه قدرت بروم عرق شرم به تنم نشست مخالفت كردم و كتك خوردم. قدرت بعد از كتك هايي كه به من زد با خيال راحت مي نشست و مشروب مي خورد و من تنها و درمانده گريه مي كردم و به مادرم چيزي نمي گفتم چرا كه مي دانست كاري از دستش بر نمي آيد
روزها گذشت و خبري از حاملگي من نبود يك سال از ازدواج من و او گذشته بود و او به من فشار مي آورد كه برايش بچه بياورم اما انگار خواست خدا نبود كه از او صاحب اولادي گردم. ديگر كتك زدن من برايش امري عادي شده بود. وقتي ديد من به حرف هايش گوش نمي دهم و مطابق ميل او رفتار نمي كنم براي بار آخر از من خواست كه با او به مجلس دوستانه اش بروم گفت كه همه دوستانش با همسرانشان كه شيك و اراسته اند حضور دارند از من خواست كه لباس هاي مطابق مد بپوشم و ابرويش را بخرم وقتي ديد به هيچ وجه زير بار اين حرف ها نمي روم رفت و زن ديگري را عقد كرد. زني كه مثل خودش عياش و بي بند وبار بود. وقتي پدرم از ماجرا با خبر شد مردانگي كرد و فورا طلاق مرا گرفت. افسرده شدم و گوشه خانه نشستم تا اين كه يك روز به اصرار مادرم به مجلس زنانه اي كه در عزاي امام حسين بود رفتم خانمي در ان مجلس مرا براي برادرش خواستگاري كرد

برادرش مرد تنومند و پر بر و بازويي بود كه زنش به تازگي فوت كرده بود. وقتي علي اصغر را در روز خواستگاري ام ديدم از قد و هيكل و اندامش خوشم امد. ديگر تحمل بر چسب بيوه خوردن را نداشتم و موفقت كردم. علي اصغر مغازه بقالي داشت و چهار خواهر و برادر داشت كه مادرش به تنهايي انها را بزرگ كرده بود چرا كه پدرش در جواني وقتي كه انها بچه بودند مرده بود. علي اضغر رابطه خوبي با مادرش داشت و گفت:
- خدا بيامرزد زنم خوب بود اما احترام مادرم را زياد نگه نمي داشت. نفرين مادرم دامنش را گرفت و در جواني ناكامش كرد. من باور نمي كردم اما علي اصغر روي اين قضيه كه آه مادرش دامن زن جوانش را گرفته تاكيد داشت و به من هم دائما گوشزد مي كرد كه احترام مادرش را نگه دارم چرا كه معتقد بود زن فراوان است و مادر يكي است. پا به خانه اي شلوغ گذاشتم و با مادر شوهر و چهار خواهر شوهر و دو برادر شوهر هم خانه شدم علاوه بر اين ها مادر شوهرم مادرش را نيز به خانه خود آورده بود.كه با آنها زندگي كند. آخ چه روزگاري پيدا كردم. شدم پادوي خانه شان دختري بودم كه سيكل داشتم و پدرم اگر چه مردي مستبد بود اما از پيشرفت بچه هايش كوتاهي نمي كرد. خودش سواد قراني داشت و به من هم ياد داده بود . از همه نظر از آنها سر بودم اما هيچ عزت و احترامي نداشتم در مطبخ كه در زير زمين خانه جاي داشت غذا مي پختم اما تا سفره را مي انداختم و از اتاق به حياط مي رفتم تا ديگر وسايل غذا را بياورم هيچ كدام از جايشان جم نمي خوردند وقتي غذا كشيده مي شد حتي سهم مرا هم كنار نمي گذاشتند و من مدام در رفت و آمد بودم تا كم و كسري سفره را تهيه كنم شوهرم كه خواهرهايش را شوهر داد و تمام خريد جهيزه شان به عهده من بود. تازه هميشه هم متوقع و ناراضي بودند تا سه سال بچه دار نشدم و حرف و حديث بود كه پشت سرم رديف مي شد قديم كه مثل حالا نبود تا دختري شوهر مي كرد بايد بچه دار مي شد و سرش را گرم مي كرد يعني وظيفه ديگري جز اين نداشت من هم كه سه سال بود از ازدواجم مي گذشت و هنوز چراغ خانه شوهرم را روشن نكرده بودم دائما مورد تهديد مادر شوهرم قرار مي گرفتم كه براي علي اصغر زن خواهد گرفت حتي يك دختر را براي پسرشان نشان كرده و به خود من هم نشانش داد نمي داني احساس من چه احساس بدي بود يك روز به امامزاده رفتم و آن قدر گريستم و به درگاه خدا ناله كردم كه بچه اي در دامنم بگذارد چرا كه ديگر روي طلاق گرفتن نداشتم. اگر شوهرم زن مي گرفت چه بلايي به سر من مي آمد؟

(ادامه دارد:8:......)

kar1591
08-04-2009, 09:09
هستی من
قسمت پانزدهم
خدا خواست و حامله شدم از خوشحالي روي پا بند نبودم انس و التي كه با بچهام در وجودم بر قرار كرده بود به من نيرو مي بخشيد كه زندگي كنم و چشم بهآينده بدوزم بچه ام را فرشته نجاتم مي دانستم خيلي خوشحال بودم اما همچنانكار مي كردم باز هم با وجود ويار شديد غذا مي پختم و جلوي مادر شوهرم ومهمان هايش مي گذاشتم تا اين كه مهرداد به دنيا آمد با آمدن مهرداد كميابرو و عزتم زياد شد مادر شوهرم خوشحال بود اما شوهرم تا ده روز به اتاقمنيامد و حالم را نپرسيد چرا كه مي ترسيد با ديدن بچه اش به مادرش بياحترامي كرده باشد
قديم جلوي مادر و پدرشان بچه خود را بغل نمي كردند و اين را يك نوع بياحترامي به بزرگ تر مي دانستند بچه دومم بلافاصله بعد از مهرداد به دنياآمد دخترم صديقه كه به دنيا آمد هيچ كس خوشش نيامد حتي پدرش علي اصغر بااخم و تخم گفت:
- مهرداد را كه به دنيا آوردي خوشحال شديم و گفتيم پسرزايي اما با به دنيا آوردن اين زردنبو از چشمم افتادي
ناشكري مي كرد انگار كه دختر و پسر شدن بچه دست ما انسان هاست با ناشكريهاي پي در پي خدا را به خشم آورد تا اين كه صديقه ام لب حوض به زمين خوردو پايش شكست در رختخواب افتاد و ديگر بلند نشد. تب كرد و تشنج بالاخره همتب از پا انداختش و مرد. بچه ام در يك سالگي در اثر نا شكري پدرش مرد بيهيچ عزاداري و بي هيچ ناراحتي تنها من بودم كه ضجه مي زدم و مي گريستم خدابه شوهرم غضب كرد چون بعد از صديقه ديگر من حامله نشدم و همه اين ها ازناشكرهاي واضح و پي در پي شوهرم و خانواده اش مي دانستم سال ها گذشت ووقتي مادر شوهرم ديد كه من ديگر براي پسرش بچه نياوردم زود دست به كار شدو براي علي اصغر زن گرفت. شب عروسي او تا صبح در اتاقم گريستم خانه هايقديم يك حياط بزرگ بود با چند اتاق در دور تا دورش يك حوض بزرگ هم وسط آنبود كه با اب آن همه كار مي كردند آب توالت رفتن و اب ظرف شستن و لباسشستن همه از حوض تامين مي كردند به ندرت كسي شير اب را باز مي كرد مگربراي غذا بپختن. يكي از همين اتاق ها را به من و مهرداد دادند از نظرخودشان لطف بزرگي بود چرا كه مرا طلاق نداده بودند و اجازه داده بودند كهدر آن خانه زندگي كنم. مهرداد با خون دل من بزرگ شد درست 9 ساله بود كههوويم دختري براي علي اصعر به دنيا اورد و بعد از گذشت چهل روز از زايمانشمادر شوهرم سكته كرد و مرد بعد از آن شوهرم پير و شكسته شد معتاد و خيابانگرد شد. خدا تقاص مظلوميت مرا از آنها گرفت. الان مهرداد و زن و فرزنددارد و خيلي به من اصرار مي كند كه با آنها زندگي كنم اما خودم قبول نميكنم اين هم قصه زندگي تلم من ! راضي شدي ياسمن جان؟
ياسمن در حالي كه بغض كرده بود و در سخنان پر درد صفيه خانم محو شده بود گفت:
- ممنون از اين كه چشم و گوش ما را به واقعيت هاي زندگي تان باز كرديد باور كنيد احترام قلبي و محبتم به شما چند برابر گذشته شد.
صفيه خانم برخاست و ارام و پر بغض دوباره به كارهايش مشغول شد.
بعد از صرف شام شاهرخ به پشت پنجره رفت و گفت:
- بچه ها بياييد دارد برف مي بارد.
من و ياسمن و شهلا با سرعت خود را به پشت پنجره رسانديم و از ديدن برفي كهروي زمين نشسته بود و از اسمان مي باريد جيغ كشيديم ان قدر زيبا بود كه دلاز آدم مي برد شاهرخ گفت:
- مگر در قحطي برف مانده ايد كه اين طوري جيغ مي كشيد:
ياسمن گفت:
- حيف كه فاميل مسعود هستند و گر نه مي رفتيم برف بازي
شهلا گفت:
- كي به ما كار داره؟ يك كم برف بازي مي كنيم و زود بر مي گرديم سرجايمان مثل سه خانم مي نشينيم
در همين هنگام خانواده مسعود و فاميل و اقوامش يكي يكي بلند شدند كه بروند ياسمن گفت:
- آخ جان دارند مي روند
به قصد خداحافظي با آنها به طرفشان رفتيم وقتي انها رفتند هومن شروع به سروصدا و لودگي كرد و چند بار هم تذكر داد كه جلوي فاميل مسعود رويمان نميشد از جايمان تكان بخوريم فرهاد به سمتم آمد و گفت:
- هستي برويم در حياط قدم بزنيم.
- نه تو رو خدا فرهاد مگر مي خواهي مادر پوست كله ام بكند؟
- من مي روم تا مجلس گرم است و سر همه به مسخره بازي هاي هومن گرم است بيا
و با گفتن اين جمله به آرامي از در سالن خارج شد كمي بعد طاقت نياوردم وبلوز يقه اسكي روي لباسم به تن كردم و به دنبال فرهاد به حياط رفتم فرهادارام داشت روي برف ها قدم مي زد. شاخه هاي خشك درختان از برف پوشانده شدهبودند با اين كه شب بود اما نور سفيد برف به چشم نوازش مي داد و منظره شبرا نقره فام و جادويي كرده بود پاهايم را درست روي جا پاي فرهاد گذاشتم وبه كنارش رسيدم. دست هايش را در جيب كرده بود و آمدن مرا مي نگريست گوشهلبش را لبخند پوشانده بود دستم را در دستش گرفت. گرمم شد دستم را كشيدم وگفت
- حالا نه فرهاد زود است كه اين قدر زود خودماني شويم
- چرا:؟ تو مال مني هستي يقين داشته باش
- حالا كه موقعه اش نيست در ضمن اگر مي خواهي مادرم با ديدن اين حركت از هستي ساقطم كند باشد حرفي نيست
- آخه دختر تو چرا اين قدر از مادرت مي ترسي؟
آمدم جوابش را بدهم كه يخ كردم برف پشت گردنم را پوشانده بود به پشت سرمنگاه كردم ديدم هومن و شاهرخ و شهلا و ياسمن در حالي كه گلوله هاي برف رادر دستشان سبك و سنگين مي كنند آماده مبارزه اند مبارزه شروع شد من وفرهاد با سرعت برف گلوله كرديم و به سمتشان پرتاب كرديم اما مگر ما حريفانها مي شديم گرم برف بازي بودم و داد مي زدم
- اي ياسمن و شهلاي بي معرفت؟ با پسرها دست به يكي شديد؟
شهلا فرياد كشيد:
- حقت است تا تو باشي كه ما را قال نگذاري
وسط بازي من و شهلا و ياسمن در يك جبهه قرار گرفتيم و پسرها در يك جبههديگر هديه و مسعود كه در خانه ما مانده بود تا آخر شب برود نيز به حياطامدند هومن در يك حركت سريع مرا روي برف خواباند و صورتم را از برف پوشاندياسمن و شهلا او را خواباندند و در پلوورش برف فرو كردند آن قدر بازيكرديم كه گرممان شد و برف هاي حياط پاك شد و جاي ان برف صاف و زيبا برفهاي له و گلوله شده گرفت مادر پشت پنجره آمد و گفت
- بياييد تو سرما مي خوريد
يا حرص مي خورد و مي گفت:
- آخر شب است مردم خوابيده اند
همه توافق كرديم و به داخل سالن برگشتيم عمه برايمان چاي داغ آورد كهحسابي مزه داد مسعود كه در اين برف بازي كمي رويش به روي ما باز شده بودگفت
- اين خاطره را از شب نامزدي من داريد يادتان باشد
هديه نگاهش كرد و لبخند زد
آن شب به همه ما خوش گذشت وقتي مهمان ها خداحافظي كردند ورفتند از نيمه شبهم گذشته بود دست دور گردن هديه انداختم و بوسه اي بر گونه اش نشاندم فكراين كه هديه تابستان از پيش ما مي رود ناراحتم مي كرد اما به قول مادر اينشتري بود كه در خانه همه جوان ها مي خوابيد و به قول هومن كه مي گفت:
- كاش در خانه ما گله اش بخوابد.
( ادامه دارد.....)

kar1591
08-04-2009, 09:10
هستی من
قسمت شانزدهم
مسعود و هديه مثل دو كبوتر عاشق دائما كنار هم بودند يا مسعود خانه ما بود يا هديه خانه آنها. از وقتي هم نامزد شده بودند رفت و آمد دو خانواده به هر مناسبتي زياد شده بود. مسعود مرد فهميده و خوش اخلاقي بود و رابطه اش با همه خوب بود. او در اصل دوست هومن بود ولي مرا به خاطر خواهر زن بودنم خيلي دوست داشت. روزي كه به اتفاق هديه قرار شد به خريد بروند به اصرار مرا هم با خود همراه كردند. دلم نمي خواست مزاحم خلوتشان شوم اما هم هديه و هم مسعود با اصرار از من خواستند كه همراهشان باشم مادر هم گفت:
- چه اشكالي دارد ؟ تو خواهر هديه هستي خوب نيست هديه در خريد اولش تنها باشد.
به اجبار با آنها به بازار طلا فروشان رفتيم پشت هر ويتريني كه آنها براي خريد حلقه و سرويس طلا مي ايستادند من حلقه هاي ازدواج خودم و فرهاد را نشان مي كردم واقعا كه چه عالمي داشتم! عاقبت بعد از ديدن چند مغازه هديه سرويس طلاي زيبايي را پسنديد و وارد مغازه شد. وقتي هديه سرويسش را كادو شده دريافت كرد مسعود انگشتر طلاي دخترانه و زيبايي را جلوي روي من گذاشت و گفت
- مي پسندي؟
گفتم:
- قشنگ است از خود هديه بپرس كه خوشش مي آيد يا نه؟
هديه گفت:
- نه مي خواهد براي تو بخرد اگر خوشت امده بگو اگر هم نه يكي به سليقه خودت انتخاب كن
شرم زده گفتم:
- نه من لازم ندارم خودم دارم
- اين يك رسم است هستي جان، سليقه من اين است اگر دوست نداري خودت انتخاب كن.
به هديه نگاه كردم ارام چشمانش را به هم زد و من فهميدم كه بايد قبول كنم و گر نه مسعود ناراحت مي شود خنديدم و گفتم:
- خيلي زيباست همين خوب است هر چه باشد سليقه داماد است
مسعود بعد از دادن پول طلاها ما را به رستوران برد نهار خوشمزه و دلچسبي را صرف كرديم و بعد از آن به سينما رفتيم از اين كه همراهشان امده بودم شديدا پشيمان بودم مثل جوجه اردك زشت دنبالشان روان بودم ان دو در عالم خود سير مي كردند و من تنها و خسته به فيلم نگاه مي كردم و چرت مي زدم. عاقبت رضايت دادند و دم غروب به خانه برگشتيم. هديه وسايل خريدش را به ذوق فراوان به مادرش نشان مي داد و من خسته از پياده روي به اتاقم رفتم تا بخوابم روي تختم دراز كشيدم و از ته قلب ارزو كردم روزهاي خوش من و فرهاد نيز زودتر از راه برسد.
آخر اسفند بود روزها هوا گرم تر شده بود و شب ها بوي بهار لابهلاي درختان غوغا مي كرد ايام خانه تكاني بود و مادر به شدت سرگرم در اين مواقع عصبي و وسواسي مي شد
يك روز كه از بيرون به خانه آمدم ديدم كه خانه به هم ريخته است صفيه خانم بالاي چهارپايه بود وشيشه ها را پاك مي كرد مادر هم به سرش روسري بسته بود و دائم غر مي زد كه دست تنهاست اثري از هديه نبود حتما دوباره با مسعود به گردش رفته بودند روسري ام را در اوردم و مانتويم را گوشه اي انداختم و به كمك مادر رفتم. صفيه خانم بالاي چهارپايه بود و با هر بلند و كوتاه شدن جيغ خفيفي مي كشيد به سراغش رفتم و از او خواستم كه پايين بيايد گفتم كه پاك كردن شيشه ها با من. مادر هاج و واج نگاهم مي كرد. مي دانست چه قدر از شيشه پاك كردن متنفرم اما دلم به حال صفيه خانم مي سوخت از وقتي قصه زندگي اش را شنيده بودم مثل مادربزرگم دوستش داشتم از اين كه اين قدر در زندگي اش سختي كشيده و تحقير شده بود از اين كه طفلش را از دست داده بود و ديگر بچه دار نشده بود از اين كه عمر خوشبختي اش خيلي كوتاه بود. خوشحال شد و پايين امد . گفتم:
- شما برو كمك مادر كن و كار ديگري انجام بده .
در حاليك ه دعايم مي كرد به كار ديگر مشغول شد.
بالاخره خانه تكاني پر از وسواس مادر هم پايان گرفت. عيد ديگري مي آمد و يك سال به سال هاي عمر ما اضافه مي شد و در زير گذر اين ايام روزهاي پر شور من هم مي گذشت و وروق زندگي من هم عوض مي شد. كم كم به عيد نزديك مي شديم . با مادر به بازار رفتيم و لباس و كيف و كفش خريديم با اين كه بزرگ شده بودم اما هنوز از بابت خريد مثل بچه ها ذوق مي كردم و شاد بودم. جوان بودم و پر از ارزو پر از اميد به داشتم فردايي رويايي. اواخر اسفند حال من هم تغيير مي كرد ان قدر روزهاي اخر سال برايم مست كننده بود كه حد نداشت . مخصوصا چهار شنبه سوري ان سال كه به زودي مي رسيد و عمه ماهرخ ما را به خانه اش دعوت كرده بود خوشحالي ام علاوه بر مراسم چهارشنبه سوري بيشتر به خاطر ديدن فرهاد بود مي توانستم شب پر خاطره اي داشته باشم قلبم از شوق ديدارش مي لرزيد اه حال ادم عاشق نگفتني است. در عين خوشحالي اندوهناك هم هست اندوه پايان ديدار اندوه خداحافظي ....
وقتي پشت در خانه عمه رسيديم خانواده نسترن نيز از خانه بيرون امدند ظاهرا انها نيز مهمان عمه بودند از اين كه آن شب لادن و نسترن جلوي چشمم رژه مي رفتند كمي دلخور بودم در باز شد و به داخل رفتيم اولين چيزي كه نگاهم كاويد ديد فرهاد و لادن بود كه داشتند با هم از روي آتش مي پريدند اين مسئله نيز به ناراحتي ام افزود حسود نبودم ولي از اين كه لادن اين طور اعصابم را خرد مي كرد لجم مي گرفت. او عمدا اين كار ها را جلوي روي من مي كرد و فرهاد ناخواسته و ندانسته با او همراه مي شد. هومن فورا ترقه اي از جيبش در آورد و جلوي پاي لادن انداخت لادن متوجه نبود و داشت با صداي بلند مي خنديد كه ترقه صداي جيغش را در آورد دستش را روي قلبش گذاشت و به عقب پريد من نتوانستم از خنديدنم جلوگيري كنم. ارام خنديدم اما شليك خنده بلند هومن و شاهرخ و شهلا به هوا برخاست لادن نگاه پر نفرتي به هومن كرد و گفت
- بگذار برسي بعد اين كارهاي بچه گانه را انجام بده
هومن با صداي بلند خنديد و گفت:
- دست خودم نيست وقتي مي بينم زندگي به روي تو لبخند مي زند و تو از ته دل شادي دلم مي خواهد شادي ات را خراب كنم.
سپس سرش را تكان داد و گفت
-باور كن دست خودم نيست
دلم خنك شد. كي دانستم هومن هم از رفتار لادن كه مرا خرد مي كند ناراحت شده و تلافي كرده است. شهلا و ياسمن دستم را كشيدند تا به وسط حياط برويم فرامرز و شاهرخ پشته هاي چوب را روي هم چيدند و منتظر ما بودند كه بقيه پشته ها را آتش بزنند از ياسمن و شهلا عذر خواهي كردم و به داخل ساختمان رفتم. عمه با خوشرويي از من استقبال كرد. كنار مادر نشستم و مشغول خوردم ميوه شدم. نمي دانم چرا اما باز هم دلم خنك نشده بود ياسمن كنارم امد و گفت:
- پس چرا نمي آيي؟ منتظر تو هستيم
سردرد را بهانه كردم و از رفتن امتناع كردم. ياسمن با دلخوري نسترن را به حياط دعوت كرد. كاظم آقا مشغول اماده كردن كباب ها بود. گوشت را در ظرفي بزرگ ريخته بود و به سيخ مي كشيد برخاستم و به كمك رفتم. گفت
- برو هستي جان ، برو پيش بچه ها اين روزها را اسان از دست نده جواني است و هزار خاطره
فرهاد در حاليك ه چاي پر رنگ و قرص مسكني را جلوي من گذاشت و گفت:
- هستي بخور چاي و قرص سردردت را آرام مي كند بدون تو از اتش پريدن صفا ندارد
به چشمانش نگريستم صداقت و محبت در آن موج مي زد گفتم
- تو برو من مي آيم
- نه بايد با هم برويم چي شده؟ كمي گرفته اي از من ناراحتي؟
- نه از اين كه لادن و نسترن دائم جلوي رويم هستند ناراحتم
- چه كار به آنها داري هستي؟ من و تو دنياي خودمان را داريم بالاخره انها مهمان ما هستند لادن دختر دايي ام است ناراحت مي شوي اگر به عنوان فاميل و همسايه بهشان احترام بگذارم؟
خنديدم و گفتم:
- نه ! ولي خيلي حسودم
- درست مثل من وقتي شهريار با ان چشمان ابي اش به تو خيره مي شود دلم مي خواهد خفه اش كنم
با هم خنديديم و فرهاد گفت
- همان طور كه من دوست دارم تمام فكر و ذهن تو براي من باشد تو هم اين حق را داري اما هستي جان ديگران هم با ما زندگي مي كنند و بي احترامي بهشان درست نيست مهم اين است كه بدانيم هر دو به هم تعلق داريم قلب و روح و نفسمان مگر نه؟
سرم را تكان دادم و با هم به طرف حياط رفتيم.
در حياط صداي هياهوي شاد بچه ها به اسمان ميرسيد ياسي و شهلا به طرفم امدند و دستم را گرفتند تا سه تايي از روي اتش بپريم. كاظم آقا با كمك فرامرز و شاهين داشت كباب ها را آماده مي كرد بوي دود كباب و هواي عيد و شادي كه در رگ هاي جواني ام جريان داشت از آن شب بهترين خاطره را برايم ساختند . مسعود و هديه با هم از روي اتش مي پريدند هومن نفت بيشتري روي چوب ها ريخت زبانه اتش بالا كشيد لادن به طرف فرهاد رفت و دستش را گرفت كه با هم بپرند فرهاد دستش را كشيد و لادن سمج پيراهم فرهاد را گرفت و پريد نمي دانم چرا بيخود به لادن حساس شده بودم بالاخره هر چه بود او هم همخون ما بود ولي از سمج بازي اش بدم مي آمد مخصوصا كه جلوي من عمدا با فرهاد گرم و خودماني مي شد ولي من همين كه از عشق فرهاد نسبت به خودم با خبر بودم ارام مي شدم ياسمن از اين افكار بيرونم كشيد و گفت
- سرت بهتر شد هستي؟
شهلا گفت
- وقتي فرهاد برود دنبال معلوم است كه خوب مي شود
ياسمن گفت:
- چه قدر خوب شد كه امدي هستي بدون تو خوش نمي گذشت
شهلا چشمانش را درشت كرد و گفت
- واي ياسي تو چه قدر دو رويي همين الان مي گفتي چه قدر بدون هستي غرغرو خوش مي گذرد.
- من گفتم؟
و با جيغ و فرياد به دنبال شهلا دويد هومن دستم را گرفت و با سرعت از روي اتش پريديم فرهاد به نرده هاي ايوان تكيه داده بود و به من و شهلا نگاه مي كرد شعله اتش به صورتش افتاده بود و او را جذاب تر نشان مي داد پلوور سرمه اي رنگ و شلوار جين ابي رنگي پوشيده بود در دلم او را ستودم خدا مي دانست كه با هر نگاه چه قدر محبتم به او زياد مي شد.
ياسمن به طرف فرهاد رفت و گفت:
- مظلوم شدي فرهاد بيا با خواهر قشنگت از روي اتش بپر
لادن گفت:
- اوه ياسمن كي مي گويد ماست من ترش است؟ خوبه خوشگل زياد اين جا هست و تو توي انها گم شدي
شهلا گفت
- راست مي گه همچين مي گويد خوشگل انگار خوشگل تر از خودش نديده
ياسمن كه نمي دانست با گفتن اين جمله چه قدر دشمن تراشيده لبخند كمرنگي زد و گفت
- ببخشيد تا حالا فكر مي كردم افتخار مي كنيد كه دختر خاله و پسر خاله هايي به اين خوشگلي داري
شهلا گفت
- اره افتخار كه مي كنم چون داداش هاي خودم از همه خوشگل ترند
من و هومن به هم نگاه كرديم هومن صدايش را صاف كرد و گفت
- خانم ها اقايان عصباني نشويد اگر خانم خوشگلي اين جا باشد اون كسي نيست جز....
و دستش را به طرف من نشانه گرفت
- هستي
صداي كف زدن فرهاد همه را مغلوب كرد و هومن دوباره گفت
- يك اقاي خوشگل هم هست و او نكسي نيست جز
فرهاد با صداي بلند گفت
- من
هومن گفت
- نه خودم
همه خنديدند
فرهاد به سوي من آمد تا با هم بپريم خجالت كشيدم و سر به زير انداختم فهميد و كمي عقب تر ايستاد و با هم از روي اتش پريديم
فرهاد زير لب گفت
-زردي من از تو سرخي تو از من
و بعد ارام گفت
- درد و بلاي هستي هم براي من
نگاهم كرد و خنديد . گفتم:
- خدا نكند فرهاد!
نگاهم چرخيد و لادن را ديدم كه با نفرت به من مي نگرد ونسترن كه حسرت در چشمان زيبايش موج مي زد.



(ادامه دارد.....)

kar1591
08-04-2009, 09:11
هستی من
قسمت هفدهم
دليل نفرت لادن را از خودم نمي دانستم الان هم لادن با من زياد خوب نيست. خب همه آدم ها در انتخاب ازادند من و لادن همزمان فرهاد را دوست داشتيم اما بي تفاوتي فرهاد نسبت به لادن باعث نفرت او از من مي شد و محبت عميق فرهاد به من او را جري مي كرد شام را با سر وصداي زياد خورديم مادر پدرهايمان شاد و سرخوش با هم گفتگو مي كردند. بعد از شام نسترن به فرهاد گفت:
- فرهاد خان مي شود كمي برايمان ساز بزنيد؟
و بعد رو به مه ما كرد و گفت
- شب ها صداي ساز فرهاد خان تا خانه ما مي آيد و ما را هم بي بهره نمي گذارد
فرهاد گفت
- شرمنده نمي دانستم براي همسايه ها مزاحمت دارم
نسترن با خجالت گفت:
- اوه نه! اتفاقا من با صداي ساز شما ارام مي شوم
شهلا پشت چشمي نازك كرد و گفت:
- چه لوس انگار صداي ساز آدم را ارام مي كند
ياسمن صدايش را پابين آورد و گفت
-زشته شهلا ناراحت مي شود
فرهاد برخاست تا به اتاقش برود و سازش را بياورد در همين لحظه تلفن زنگ زد و فرهاد بعد از گفتگويي كوتاه رو به همه كرد و گفت
- با عرض معذرت براي يكي از دوستانم مشكلي پيش امده و من بايد به كمكش بروم ببخشيد كه تنهايتان مي گذارم
همه با او خداحافظي كردند و او از خانه بيرون رفت
ياسمن با اصرار از من خواست كه آن شب را پيشش بمانم از مادر اجازه گرفتم و مادر موافقت كرد و مقداري هم پول به من داد تا فردا كه با ياسمن به خريم مي روم لباس و كفش بخرم
به طرف اتاق ياسمن رفتيم اتاق فرهاد درست روبروي اتاق ياسمن بود دلم برايش پر كشيد كاش به كمك دوستش نرفته بود آن وقت مجبورش مي كردم برايم ساز بزند صداي گيتارش اواي گلويش فقط براي من باشد ياسمن شير كاكائو و شكلات را روي ميز گذاشت و گفت:
- بخور هستي ، الان ميروم تخمه مي آورم با اين كه خيلي خسته ام و مادر از صبح ازم كار كشيده ولي دلم مي خواهد امشب را خوش باشيم
روي تخت دراز كشيدم و دست هايم را زيرسرم قرار دادم ياسمن لباس راحتي از كشوي ميزش در آورد و گفت:
- هستي اين ها را بپوش راحت ترند
و بعد دوباره گفت:
- هستي مي بيني فرهاد چه قدر هوايت را دارد؟ خوش به حالت واقعا عاشق توست. امشب وقتي گفتم هستي سرش درد ميكند ان قدر ناراحت شد كه فكر كردم سر خودش درد گرفته
لبخندي زدم و گفتم:
- حس من هم به او همين قدر قوي است
ياسمن دراز كشيد و گفت:
- چه قدر خسته ام هستي تا تو مي روي اشپزخانه ظرف تخمه را بياوري من هم يك چرت مي زنم
غرغر كنان گفتم:
- اه ، ياسي تو چه قدر تنبل شدي مثلا من مهمانم
- برو بابا چه مهماني تا چند وقت ديگر صاحبخانه مي شوي زن داداش
خوشم امد حس اين كه شايد روزي عروس آن خانه شوم دلم را لرزاند از پله ها پايين رفتم طفلك عمه از خستگي زود خوابش برده بود به آشپز خانه رفتم و دستم را در جستجوي كليد برق به ديوار كشيدم كه ناگهان دستي محكم دستم را گرفت از ترس جيغ كوتاهي كشيدم و به عقب پريدم دهانم خشكم شده بود
چراغ روشن شد و فرهاد را ديدم كه با تعجب به من نگاه مي كرد به طرفم امد و گفت
- تويي هستي من را ببخش فكر كردم ياسمن است كه آمده چيزي بردارد تو اين جا چه كار مي كني
روي صندلي نشستم و گفتم
- بار دوم است كه اين طور مرا زهره ترك مي كني فرهاد كي برگشتي؟
روي صندلي كنار من نشست و گفت:
- تازه رسيدم آمدم آب بخورم كه پايم به چيزي خورد و با ديدن آن شي به ياد صاحبش افتادم و در تاريكي نشستم و داشتم به او فكر ميكردم اين براي توست؟
دستش را باز كرد و من گوشواره ام را دردستش ديدم
دستم را به لاله گوشم كشيدم بله جاي گوشواره خالي بود
دستم را به طرفش بردم كه لنگه گوشواره ام را بردارم كه ناگهان مشتش را گره كرد و دستش را عقب كشيد جا خوردم نگاهش كردم





با ديدن چهره متعجبم لبخندي زد و گفت:
- گوشواره ات امانت پيشم مي ماند تا وقتي كه انگشترش را برايت باورم قبول؟
بدنم سست شد هبود پلك هايم را به علامت مثبت بستم و باز كردم
دلم مي خواست اين نگاه تا ابد طول بكشد لنگه ديگر گوشواره را در اوردم و به دستش دادم و گفتم:
- اين هم پيش تو باشد وقتي كه سرويس كامل شد برايم بياور و من منتظر آن روز هستم
نگاهي به گوشواره ها انداخت و گفت:
- انگشتر گردنبندي به شكل همين قلب كه دورش پر از نگين هاي سفيد است را سفارش مي دهم تا برايت بسازند و بعد مي آيم تا براي هميشه با هم باشيم
خنديدم و از شرم برخاستم و با سرعت به اتاق ياسمن رفتم ياسمن هفت پادشاه را خواب مي ديد پنجره را باز كردم و هواي خنك آخر اسفند را به ريه هايم كشيدم احساس گرما تمام تنم را مي سوزاند و داغ تار از همه وجودم قلبم بود عشق فرهاد گرمم كرده بود آه خدايا چه قدر عشق شيرين و پر جاذبه است صداي گيتار فرهاد با ترانه اي كه نجوا مي كرد گوشم را نواز داد
لحظه ديدار نزديكست
باز من ديوانه ام مستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هان؟ به غفلت نخراشي گونه ام را تيغ
اي نپريشي صافي زلفكم را باد
ابرويم را نريزي دل؟
روحم صيقل مي خورد انگار كه قلبم گنجايش آن همه مهر را نداشت اشك هاي گرمم روي صورتم روان شد دلم مي خواست كسي در آن لحظه به من مي گفت:
دل مبند مهر و محبتت را قطع كن اين عشق نافرحام است.
كاش ندايي به من اي هشدار را مي داد هر چند كه در آن زمان هم نمي توانستم دست از فرهاد بكشم عشق فرهاد در دل و جان من ريشه داشت و هستي ام را مي سوزاند

(ادامه دارد.........)

kar1591
09-04-2009, 08:16
هستی من
قسمت هجدهم
بهار با سر سبزي خود از راه رسيد درختان شكوفه هاي زيباي خود را سخاوتمندانه به رخ آدم ها مي كشيدند با چابكي از تخت جدا شدم و پنجره را گشودم دست هايم را باز كردم و كش و قوسي به بدن كوفته ام دادم هواي بهاري در منشور جواني برانگيخت. حال و هوايم ناگفتني بود انگار روي آسمان ها پرواز مي كردم به پايين رفتم مادر مشغول پختن غذا بود. بوي ماهي سرخ شده فضا را انباشته كرده بود مادر رو به من كرد و گفت:
- چه عجب هستي! بيدار شدي؟ صبحانه ات را بخور و سفره هفت سين را بچين
متعجب از ديدن ظرف هاي پر از غذاي روي گاز به مادر گفتم؟
- چه خبره مامان؟ اين همه غذا! مهمان داريم؟
هديه شاد و شنگول بيني ام را كشيد و گفت:
- بله خانم كوچولو ، نامزد عزيز من به اتفاق خانواده اش مهمان ما هستند
پكر شدم و گفتم:
- اوه آمدن مسعود كه اين قدر خوشحالي ندارد
هديه به طرف من چرخيد و گفت:
- براي من بهترين اتفاق سال است
در حالي كه كمي نان در دهانم مي چپاندم گفتم:
- كاش ياسمن هم مي آمد
هديه با شيطنت گفت
- ياسمن يا فرهاد؟
خود را خونسرد نشان دادم و گفت
- ياسمن من با فرهاد چه كار داردم؟
- آره جون خودت، چشمهايت فرياد مي زند كه فرهاد را مي گويي.
حالا اگر بگويم خانواده عمه هم دعوت اند خوشحال مي شوي؟
با خوشحالي دست در گردنش انداختم و گفتم:
- آخ جون راست ميگي؟
- حالا چه طور آمدن مسعود خوشحالي ندارد ولي آمدن فرهاد دارد؟
- آخه فرهاد يك چيز ديگر است
مادر وارد اشپزخانه شد و گفت
- چي شده هستي؟ امسال سال آخر است كه هديه پيش ماست حسابي بهش برس كه وقتي عروسي كرد و برود تو خيلي تنها مي شوي
اشك از چشمان هديه حلقه زد و گفت
- باورم نمي شود مهمان امسالتان هستم
مادر با لحن غم آلودي گفت:
- خدا كند من زنده باشم و عروسي هومن و هستي را هم ببينم در همين لحظه هومن كه روسري مادرش را به سرش بسته بود داخل آشپزخانه شد و اداي مادر را در آورد صدايش را نازك كرد و شروع كرد به رقصيدن ما از خنده رسيه رفتيم و مادر سر هومن را در آغوش گرفت و بوسيد
با صداي زنگ پدر به حياط رفت مادر رو به من كرد و گفت
- بلند شو هستي لباس بپوش و آماده شو نا سلامتي عيد است
زود بيا سفره را بچين
با سرعت به اتاقم رفتم درهاي كمدم را گشودم و از ميان لباسهايم مناسبترين را انتخاب كردم و با دقت و وسواس بسيار خود را اماده نمودم دلم شور مي زد. نمي دانستم چرا آن قدر اضطراب داشتم صداي شاد ياسمن كه از مادر سراغ مرا مي گرفت از پايين شنيده مي شد اين كه كسي ان پايين منتظر من است و هر لحظه انتظارم را مي كشيد شادم مي ساخت قلبم آن قدر هيجان داشت كه متوجه ورود ياسمن نشدم ياسمن مرا در آغوش گرفت و سال نوي نيامده را تبريك گفت آرام گفت
- فرهاد داره مي ميره چرا زودتر نمي آيي طفلك از بس بالا را نگاه كرد گردنش درد گرفت
خنديدم و با هم به طبقه پايين رفتيم با صداي بلند به عمه و شوهرش سلام كردم فرهاد هم سلامم را پاسخ داد و كنار پدر نشستم هديه بي قرار گوش به زنگ بود عاقبت زنگ خانه نواخته شد و پدر و مادر و هديه با هم به حياط رفتند به فرهاد نگريستم بلوزي اسپرت به رنگ سفيد پوشيده بود كه صورتش را معصوم و خواستني جلوه مي داد لبخند گرمي زد و گفت
- خوبي؟
سرم را تكان دادم و خنديدم. خانواده مسعود با تعارفات پي درپي مادر و پدر وارد شدند مسعود خوش و خندان به همه سلام كرد و به من گفت
- حال هستي چه طوره؟ خواهر زن عزيزم!
گفتم:
- خوبم ممنون
اشاره اي به پشت سرش كرد وفگت
- هر كاري كردم دست به سرش كنم نشد
و با نگاهش پشت سرش را نشان داد از ديدن شهريار جا خوردم در حاليك ه مودبانه با پدر و مادر روبوسي مي كرد گفت
- ببخشيد كه مزاحم جمع فاميلي اتان شدم امروز سر زده به خانه خاله آمدم و راستش در مقابل اصرار خاله و مسعود خان مزاحم شما شدم شرمنده
مادر لبخندي زد و گفت
- اختيار داريد شهريار خان منزل خودتان است شما هم مثل مسعود عزيز هستيد
هديه چشمكي زد و گفت
- معلوم نيست عاشقان سينه چاك هستي خانم چه طور از در و ديوار به خانه ما هجوم مي آورند
شانه ام را بالا انداختم و گفتم
- اتفاقا من اصلا از اين شهريار خوشم نيم آيد به نظرم زيادي پر رو است
اصلا به فرهاد نگاه نكردم شهريار كنار فرهاد نشسته بود و مي دانستم كه زياد از اين كه شهريار آن جا حضور دارد راضي نيست
با كمك ياسمن سفره هفت سين را روي ميز چيديم و قران را بوسيدم و شمع ها را روشن كردم در يك لحظه فرهاد را ديدم ك همحو تماشاي كارهاي من شده برخاست و به كنار من آمد و گفت:
- قيافه ات در موقع بوسيدن قرآن ملكوتي شده بود
خنديدم و گفتم:
- يك ربع ديگر سال تحويل مي شود دعا كن فرهاد دعا كن كه خوشبخت شويم
- مي شويم خدا ما دو نفر را براي هم آفريده است
با نو شدن سال همه به هم تبريك گفتند ياسمن مرا در آغوش گرفت و گفت:
- انشا الله امسال سال خوبي برايت باشد اميدوارمهمين امسال زن داداش من شوي.
به عقب هلش دادم و گفتم:
- نكنه حرف دل خودت را زدي ياسي! تازگي ها متوجه نگاه هاي خيره و پر مهر تو و هومن شده ام.
- تو هم فهميدي ؟ دلم مي خواست تو آخرين نفر باشي كه بفهمي
- آخر چرا؟
- ترسيدم بگويي نمي خواهم هم خواهر شوهرت باشم هم زنداداشت.
- از خدا مي خواهم چي از اين بهتر
پدرم من و ياسمن را صدا كرد و عيدي هايمان را از لاي قران در آورد و داد بعد پدر ياسمن و سپس هومن بود كه به من و هديه و ياسمن عيدي داد و وقتي پول را كف دست ياسي گذاشت متوجه لرزش دستانش شدم گونه اش را بوسيدم و گفتم:
- هومن جان حواست جمع باشد بدجوري غرق شدي.
با تعجب نگاهي به من انداخت و خنديد ياسمن از كيفش بسته اي در آورد و به من داد و گفت
- قابل تو را ندارد هستي جان ببخش اگر نا قابل است
شرمنده از اين كه به فكر كادو و عيدي ياسي نبودم بسته را باز كردم. درونش عطري بود كه مدت ها قصد خريدنش را داشتم از ياسمن تشكر كردم بعد ازصرف ناهار كه خيلي دلچسب بود مشغول پذيرايي شدم فرهاد موقع برد اشتن ميوه گفت:
- بنشين هستي خيلي خسته شدي چشم هايت قرمز شده اند
با تعجب گفتم:
- چشمان من؟
- آره برو تو اتاقت ببين!
پله ها را دو تا يكي كردم و در اتاقم را گشودم و جلوي ميز ارايشم ايستادم از ديدن شاخه گل مريم و بسته كادو شده اي روي ميز تعجب كردم حدس زدم كار خود فرهاد است اما اين كه كي به اتاق من امده و كادو را گذاشت هيادم نمي آمد ان قدر از احساس لطيف و رمانتيكش خوشم آمد كه لحظه اي به فكر فرو رفتم در هيچ فرصتي از ابراز علاقه اش به من كوتاهي نمي كرد از اين كه به فكر من بود و برايم عيدي گرفته بود غرق در شادي بودم كادو را باز كردم و از ديدن گردنبندي كه شبيه گوشواره هايم بود تعجب كردم بله گردنبند همان قلب بود كه دورش نگين هاي سفيد كار گذاشته شده بود آن را به گردنم اويختم و به طبقه پايين رفتم اولين نگاه به روي گردنبند نگاه مادرم بود با تعجب گفت:
- گردنبند نو مبارك هستي از كجا رسيده؟
با اطمينان گفتم:
- خودم سفارش دادم براي خودم عيدي گرفتم
شهريار خنديد و گفت:
- اتفاقا خيلي زيباست سليقه خوبي داريد.
تشكر كردم و به فرهاد نگريستم چشمانش از رضايت مي خنديد
گفت:
- مبارك باشد گوشواره هايت را به همراه انگشترش مي آورم
خنديدم و گفتم:
- لطف مي كني ممنون
گفت:
- روي ديوار را هم نگاه كردي؟
- ديوار؟ نه مگر روي ديوار چه بود؟
- برو ببين
دوباره با سرعت به اتاقم رفتم و ازديدن قاب زيبايي كه به ديوار آويخته شده بود شادي خاصي وجودم را پر كرد دستانم لرزيدند تمام تنم از گرماي عشق فرهاد مي سوخت در درون قاب شعري به اين مضمون بود
من ندانم كه كي ام
من ندانم كه چي ام
من فقط مي دانم
كه تويي شاه بيت غزل زندگي ام
بغض گلويم را گرفت از احساس ناب و پاك فرهاد از اين كه من برايش چيزي تهيه نكرده بودم و او به فكر من بوده شرمنده شدم وقتي كه مي ديدم زحمت اويختن قاب را هم به ديوار خودش كشيده بيش از پيش محبتش در قلبم جاي گرفت


ادامه دارد......

kar1591
09-04-2009, 08:19
هستی من
قسمت نوزدهم
وقتي دوباره وارد سالن شدم مادر مسعود داشت مي گفت
- مسعود جان هديه خانم منتظر عيدي هستند عروس را نبايد منتظر گذاشت.
مسعود گفت:
- آخ ببخشيد آن قدر جذب صحبت هاي آقا كاظم شدم كه يادم رفت
سپس جعبه زيبايي را كه ماهرانه و با سليقه كادو شده بود و چند رز كوچك روي آن چسبانده شده بود به طرف هديه گرفت و گفت:
- قابل شما را ندارد
مادر مسعود گفت:
- البته هديه و عيدي من و آقاي سبحاني محفوظ است هر وقت عروس گلم سرفرازمان كرد تقديم مي كنيم
هديه محجوبانه گفت
- ممنون مادر جون راضي به زحمت نبودم همين كافي است
ياسمن انگار كه از اين تعارفات خسته شده باشد گفت
- زود باش هديه جان جايزه ات را باز كن ببينم آقا مسعود چي خريده
شليك خنده به هوا برخاست. فرهاد در حاليكه مي خنديد گفت
-ياسمن جان جايزه براي بچه هاست اين كادو عيدي است
ياسمن خنديد و گفت
- مي دانم مي خواستم شما كمي بخنديد بد كردم؟
عمه لب زيرين خود را گاز گرفت و گفت
- ياسمن اجازه بده ببينيم كادوي عروس خانم چيست؟
ياسمن با چشم غره همه در مبل فرو رفت هديه گفت
- ياسمن جان مي شود تو زحمت باز كردنش را بكشي؟
مي دانستم مي خواهد ياسمن بيشتر از اين ناراحت نشود كادو را گرفتم و به دست ياسمن دادم ياسمن با احتياط غنچه گل را باز كرد و به دست هديه داد و سپس در جعبه را گشود و از ديدن سرويس جواهر نشاني كه زيبايي خاصي داشت جيغ كوتاهي كشيد و گفت
- واي هديه يك كتاب فال حافظ هم هست ببين چقدر زيباست ، آقا مسعود خيلي زحمت كشيديد
مادر و پدر و هديه شروع به تشكر از مسعود و خانواده اش كردند
شهريار گفت:
- بد نيست ياسمن خانم يك فال هم بگيرد اين طوري جمع حال و هواي خاصي پيدا مي كند مخصوصا حالا كه سال نو هم تازه آغاز شده است
همه از پيشنهاد شهريار استقبال كردند ياسمن گفت
- ببخشيد درست است كه من خيلي به حافظ علاقه دارم اما در شعر خواندن كمي لكنت پيدا مي كنم اگر فرهاد بخواند قول مي دهم همه تان لذت ببريد.
و كتاب را به فرهاد سپرد فرهاد فاتحه اي خواند و چشمانش را بست و وقتي كتاب را گشود شروع به خواندن كرد:
ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آن از ان نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
اه از ان مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
ساقيا جام مي ام ده كه نگارنده غيب
نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد
فكر عشق اتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببيند كه با يار چه كرد؟
فرهاد بعد از اتمام شعر نگاهي عميق به من انداخت منظورش توجه به معني شعر بود چون من از نيت او خبر داشتم و مطمئن بودم او هم از نيت من با خبر است مادر اشاره اي بههديه كرد كه عيدي مسعود را بدهد هديه برخاست و كادوي مسعود را به دستش داد مي دانستم كه كادواش ساعت مچي است كه با هم خريده بودند اما هديه پدر و مادر يك سكه بهار ازادي بود كه كف دست مسعود گذاشته شد. صداي زنگ خانه خبر از رسيدن مهمان مي داد و خانواده عمو احمد و عمه شهين به ديدن پدر امدند رفتار شهلا و لادن از زمين تا اسمان با هم فرق داشت شهلا بي ريا و سرخوش من و ياسي را بغل كرد و عيد را تبريك گفت اما لادن سرد و بي اعتنا به سلامي اكتفا كرد و رفت درست روي مبل كنار فرهاد را اشغال كرد تنها زحمتي كه كشيد تبريك گفتن عيد به بزرگ تر ها بود وقتي عمه ماهرخ را ديد عمه را در آغوش گرفت وگفت:
- چه قدر دلم برايتان تنگ شده بود عمه جان
انگار صد سال بود كه عمه را نديده است لادن كه متوجه شده بود حواس من به او و فرهاد است عمدا تظاهر به صميميت با فرهاد مي كرد براي اين كه نشان دهم اصلا اين نوع رفتار برايم مهم نيست مشغول پذيرايي شدم ظرف اجيل را جلوي شهريار گذاشتم و با لبخند گفتم
- ببخشيد اگر در پذيرايي كوتاهي بود مي بينيد كه چون پدر فرزند بزرگ خانواده استخانه ما زود شلوغ مي شود
دستش را از روي دسته مبل برداشت و به هم قلاب كرد وگفت
- خواهش مي كنم شما ببخشيد كه من مزاحم شدم راستي گردنبندتان واقعا زيباست فرهاد خان خيلي خوش سليقه است هم به خاطر گردن بند هم به خاطر انتخاب شا
سرخ شدم او از كجا فهميده كه اين هديه فرهاد است
وقتي تعجبم را ديد گفت
- من هم يك مردم و راحت مي فهمم اين هديه يك هديه عاشقانه است
با صورت متعجب و گونه اي فرمز به زور لبخندي زدم و با سرعت از ان جمع گريختم و خود را به اشپزخانه رساندم و ابي به صورتم زدم عجب ادم تيز و زيركي بود اين شهريار ! دسته گل شاهرخ را درون گلدان اب گذاشتم و به سالن اوردم و روي ميز قرار دادم شاهين گلي از ان جدا كرد و به طرفم گرفت و گفت
0 تقديم به دختر دايي خوبم
گفتم:
- چي شده شاهين ؟ سلام گرگ بي طمع نيست حتما چيزي از من مي خواهي كه اين طور دست و دل بازي مي كني؟
شهلا گفت
- آفرين درست زدي به هدف از ديروز تا حلا نق مي زند كه كي به خانه دايي مي رويم تا من از هستي سري كتاب ها و نوارهاي زبان انگليسي اش را بگيرم آقا هوس خواندن زبان كرده است
با مهرباني نگاهي به شاهين كردم و گفت
- چه عيبي دارد؟ من به انها نيازي ندارم شاهين جان. وقت رفتن يادم بينداز تا از بالا برات بياورم
شاهيد دست هايش را به هم ماليد و گفت
- ممنون هستي اگر مي دانستم اين قدر مهرباني منت شهلا را نمي كشيدم تا اين درخواست را از تو بكند
شاهين سه سال از من كوچك تر بود و علاقه من به او مانند خواهري به برادر كوچك ترش بود گل در دستم مانده بود ان را به ياسمن دادم و ياسمن ان را به هومن هديه كرد هومن مثل بچه هاي شيطان و تخس گل را پر پر كرد و به سرش ريخت ولي لي كنان شروع به رقصيدن كرد جوان ها كه انگار منتظر چنين موقعيتي بودند هومن را همراهي كردند صداي خنده شادمان بزرگتر ها را نيز به خنده انداخت بود. هديه و مسعود را به وسط مجلس كشانديم و ان دو عاشقانه با هم رقصيدند نگاهم به فرهاد افتاد كه به من مي نگريست و شايد در ذهنش چنين روزي را براي خودمان محسم مي كرد دستي به گردنبند كشيدم و به او لبخند زدم
هيچ گاه آن روزهاي شاد را فراموش نمي كنم قلبم در سينه ارام نمي گرفت دلم مي خواست فرهاد زودتر به خواستگاري ام بيايد و ما تا ابد براي هم نفس بكشيم.
آن شب بعد از خالي شدن خانه از مهمان ها و خوابيدن اهل خانه به سراغ تلفن رفتم دلم برايش پر مي كشيد چشمم به تابلو و شعرش خيره مي شد و قلبم از احساس پاك فرهاد غرق در لذت مي شد
شماره گرفتم فرهاد انگار كه منتظرم بود گوشي را برداشت صدايش گرم و گيرا و كمي خسته بود ديوانه ام كرد.
- الو جانم؟
- سلام فرهاد منم هستي!
- سلام به روي ماهت چه طوري خسته نباشي
- ممنون زنگ زدم از هديه هايت تشكر كنم واقعا غافلگير شدم
- قابل تو را نداشت ببخش اگر بي اجازه وارد اتاقت شدم در واقع مي خواستم غافلگيرت كنم
- ناراحت كه نشدي ؟ گفتم خودم خريدم نمي خواستم مامام حساس بشود و دائم سرزنشم كند كه چرا چنين هديه اي را از تو قبول كردم
- راست گفتي من و تو يكي هستيم وقتي گوشواره هايت را به من دادي كه امانت پيشم بماندد وست داشتم من هم نزد تو يادگاري داشته باشم يك روز هم انگشترش را برايت مي خرم كه نشان بين من و تو باشد باشد؟
منظورش را دقيقا فهميدم سكوت كردم فرهاد گفت:
- خوابت برده هستي يا سكوت علامت رضايت است
جوابي ندادم صداي نفس هاي فرهاد با نفس هاي من گره خورده بود انگار كه هر دو از صداي نفس كشيدن هم حان مي گرفتيم او نيز ساكت بود و از سكوت من رضايت داشت. واقعا راست مي گويند صداي سكوت و زبان نگاه از هر ابراز محبتي روشن تر است
صداي فرهاد در گوشم طنين انداخت
- هستي من يك سال از درسم مانده تا ان موقع هديه تازه عروسي كرده به من قول مي دهي كه تا سر وسامان گرفتن كارهايم منتظر بماني؟
- اوه تا يك سال ديگر معلوم نيست چه پيش مي ايد من نمي توانم به تو چنين قولي بدهم
- يعني چي هستي؟ يعني نمي خواهي با هم ازدواج كنيم؟
- چرا منظورم اين نبود كه در خانه را به روي خواستگارانم باز مي كنم منظورم اين است كه حالا براي اين حرف ها زود است عروسي هديه مانده هومن هم بايد ازدواج كند من تازه 20 ساله شدم. شايد من بخواهم درس بخوانم و به دانشگاه برم اما بدان كه به هيچ كس جز تو فكر نمي كنم.
- خوب اين كه مسلم است ادم نمي تواند اينده را پيش بيني كند اما يك چيز بگو كه خيال من راحت شود هستي ب.گو كه دوستم....
- خب ديگه فرهاد جان هم من خسته هستم هم تو شب بخير
- اي هستي مغرور و لجباز بدان كه بالاخره يك روز اين اعتراف را از زبانت بيرون مي كشم
خنديدم و گفتم:
-شب بخير پسر عمه عزيزم
آهي كشيد و گفت:
- شب تو هم به خير تمام هستي من!
(ادامه دارد....

kar1591
09-04-2009, 08:20
هستی من
قسمت بيستم
آن روز خانه دايي دعوت داشتيم با هزار غرولند آماده شدم كه برويم نمي دانم چرا؟ اما حوصله فاميل هاي مادر را نداشتم انگار از دماغ فيل افتاده بودند مغرور و پولدار بودند. دايي همه فاميلش را در خانه اش جمع كرده بود مادر شاد بود و چپ و راست مي رفت و مي آمد به قيافه من به لباس من به همه چيز من پيله مي كرد مي خواست من تنها دختر چشمگير آن جمع باشم. نمي دانم مادر كه از ازدواج فاميلي بدش مي آمد چرا مرا براي فاميلش اينقدر تر گل و ورگل مي كرد. صبح زود به اتاقم آمد و گفت
- آن لباسي را كه خودم برايت خريدم بپوش موهايت را اين طور كن ... كمي رژگونه به گونه هايت بمال اين كفش بپوش ان روسري را سرت كن
خسته شدم و گفتم:
- اه مگر من عروسكم مادر؟ هر چه را كه بخواهم مي پوشم. آرايش هم نمي كنم.
- خوب؟ حالا كه نوبت فاميل من شد دختر ارام و سر به زيري شدي؟ وقتي مي خواهي به خانه عمه جانت يا عمويت بروي لپ هايت گل مي اندازد و عروسك نيستي؟
- خب چه كار كنم؟ فاميل پدرم را دوست دارم زور كه نيست؟ دلم نمي خواهد مثل مجسمه بيايم و جلوي روي خاله خانم بنشينم از حالا گفته باشم مادر من دست خاله ات را نمي بوسم.
- يعني چي هستي؟ من ابرو دارم اين يك رسم است كه كوچك تر ها دست بزرگ ترفاميل را ببوسند اگر اين كار را نكني ابروي مرا برده اي
- من دست خاله ات را نمي بوسم وا...ديگر شاهان هم چنين توقعي ندارند من نمي دانم فاميل شما كي مي خواهند دست از اين اعمال مسخره شان بردارند
مادر كفري شد و خروشيد . هومن به داخل اتاق امد و گفت
- راست مي گويد مادر من هم چنين كاري نمي كنم ان زمان كه بچه بوديم و عقلمان نمي رسيد گذشت. يعني چه؟ كوچ و بزرگ رديف مي شوند و خاله خانم شما دستش را روي عصايش مي گذارد و منتظر است همه يكي يكي تف به روي دستش بچسبانند؟
مادر جيغ كشيد و گفت
- اگر مي خواهيد ابروي مرا ببريد بهتر است نياييد.
سپس چشم غره اي به هر دوي ما رفت و از اتاق خارج شد نگاهي به هم انداختيم و با ديدن ژست هومن كه اداي خاله مادر را در مي اورد از خنده ريسه رفتم گفت:
- برويم هستي! يك ماچ كه ارزش عيدي هاي خاله و دختر خاله مادر را دارد بيا برويم.
چشم هاي هومن از شيطنت برق مي زد مي دانم كه مي خواست عيدي اش را بگيرد و يواشكي نوه هاي خاله مادر را كه مثل عروسك به خود مي رسيدند تماشا كند و دستشان بياندازد. انگار كه مي خواست به تئاتر برود . سرم را تكان دادم و گفتم
- مي آيم اما دست خاله ملوك را نمي بوسم حالا ببين
هومن دستش را زير گلويش كشيد و گفت
- پس شب كه آمديم منتظر توبيخ مادر باش
- به جان مي خرم اما دست نمي بوسم
- خود داني و از در اتاق خارج شد
به در خانه دايي كه رسيديم . هديه و مسعود هم سر رسيدند همه خود را اماده كرديم كه به خانه وارد شويم مادر روسري اش را مرتب كرد و وارد ش د و همه ما پشت سرش وارد شديم يكي يكي سلام و احوالپرسي كرديم اول مادر و بعد پدر دست خاله را كه روي مبل لم داده بود بوسيدند. هومن چاپلوسانه جلو رفت و بعد از به به و چه چه كردن اول صورت خاله ملوك و سپس دستش را بوسيد . هديه و مسعود نيز همين كار را كردند من جلو ر فتم و سلام كردم. خاله ملوك كه صورتش از چروك باز نمي شد خنديد و با صداي نازك و پيرش گفت
- سلام عزيزم هستي جان خوبي؟
خم شدم و صورتش را بوسيدم و گفتم
- به لطف شما سال نو مبارك.
خاله كه منتظر بود دستش را ببوسم گفت
- عيد تو هم مبارك عزيزم.
دستم را روي دست چروكيده اش گذاشتم و فشار دادم و رفتم كنار هومن نشستم چشم هاي مادر گرد شده بود و اخم هاي خاله ملوك در هم رفته بود اما به روي خودش نياورد هومن ارام گفت:
- بابا تو ديگه چه قدر لجباز و مغروري حالا يه تف مي چسباندي چي مي شد؟ پيرزن بنده خدا شاد مي شد
آرام و بي توجه به اخم هاي مادر گفتم:
- من در زندگي ام فقط دست پدرم را مي بوسم و اگر لازم باشد دست مادرم را
- پس خودت را براي تنبيه شب اماده كن چون اگر اماده نباشي به تو شوك وارد مي شود ان وقت در رختخواب باران مي آيد
نيشگوني ارام از بازويش گرفتم و گفتم:
- اماده اماده ام.
دختر خاله هاي مادر با مادر حسابي گرم گرفته بودند دايي به كنارم امد و گفت:
-0 خوب كاري نكردي هستي جان بايد به رسوم احترام بگذاري
گفتم:
- تا حالا جايي رسم نديدم كه دست ببوسند
سرش را تكان داد و گفت:
- امان از بچه هاي اين دوره زمونه
خاله خانم مهلت نداد تا به خانه اش برويم و عيدي هايمان را بدهد. دست در كيف گرانبها و خارجي اش كرد و به مسعود و هديه عيدي قابل توجهي داد. هومن را صداي كرد و با خنده گونه اش را كشيد و به او نيز چند هزار توماني داد اما به من هيچ نداد يعني اصلا به روي خودش نياورد سرش را به عيدي دادن به بچه هاي ديگر گرم كرد كه مثلا من يادش رفته ام. دلم خنك شد برايم مهم نبود كه به من عيدي نداده عيدي فرهاد در نظرم حكم هستي ام را داشت.
شب به خانه برگشتيم خانه ازفرياد ها و جيغ هاي عصبي مادر مي لرزيد و من موذيانه در اتاقم مي خنديدم
صبح با سر و صداي مادر كه غرغركنان از پله ها بالا مي امد بيدار شدم.
- هستي بلند شو دير شد چه قدر مي خوابي
در را گشود و گفت:
- مگر با تو نيستم اين هومن هم معلوم نيست كجا رفته بلند شو بايد چند جا عيد ديدني برويم شب هم شام خانه عمو احمد هستيم. خسته و با بدني كوفته بلند شدم و كش و قوسي به كمرم دادم و جلوي اينه ايستادم و به صورتم دست كشيدم. احساس مي كردم بند بند وجودم از مهر و محبتي عميق فرياد مي كشد. لبخندي زدم و چشمم به مادر خورد كه مبهوت نگاهم مي كرد دستش را به عادت هميشگي زير چانه اش گره كرد و گفت:
- - ا وا تا حالا خودت را نديدي كه اين قدر خوشت امده؟
- تا حالا نمي دانستم چه قدر زندگي قشنگ است
- زندگي قشنگ است يا در اينه خوشگلي ات را محك مي زني؟ اون فرهاد پدر سوخته بهت گفته خوشگلي كه زندگي اين قدر برايت قشنگ شده؟
با حيرت به مادر نگريستم خنديد و گفت:
- چيه فكر كردي من نمي دانم كه چه طور با هم قصه عشق و عاشقي راه انداختيد؟ بابا نگاه هاي سوزناك فرهاد تابلوست
از طرز حرف زدن مادر خنده ام گرفت مادر جدي شد و گفت
- خنده ندارد. من مادرت هستم هر كس نفهمد من كه مي فهمم هر چند اين كارهاي فرهاد فقط مجسمه فردوسي است كه خبر ندارد. به هر حال اميدوارم اين يك احساس زودگذر باشد هستي چون محال است كه من تو را به فرهاد بدهم
- مامان اين حرفا چيه؟ من و فرهاد...
نگذاشت حرفم را تمام كنم گفت:
- لازم نيست چيزي بگويي هر چه قدر انكار كني از من نمي تواني مخفي كني. من همه چيز را مي فهمم. مطمئن باش اين را بدان كه من دختر به ماهرخ و فرهاد نمي دهم
مادر ان قدر جدي سخن گفت كه حرصم گرفت ابي به سر و صورتم زدم مادر از پايين پله گفت
- زود باش هستي صبحانه ات اماده است بايد به خانه خاله خانمم برويم.
پگر شدم، چرا حالا كه جوانه عشق من به شكوفه نشسته بود مادر اين طور محكم و جدي در مقابل من جبهه گرفته بود ؟ گيج و سردر گم صبحانه خوردم و به اتاقم رفتم نگاه سنگين مادر را پشت سرم حس مي كردم كاملا مرا زير نظر داشت حتما به خود آفرين مي گفت كه روز سوم عيد حال مرا اين طور گرفته است چرا كه ديشب در خانه برادرش ابرويش را برده بودم.
مي دانستم كه مادر تا به خاله خانم و دختر خاله هاي افاده اي و دايي پولدارش سر نزند صبح را شب نمي كند شب هم در خانه عمو احمد حوصله لادن را نداشتم به روي تخت دراز كشيدم و پتو را روي سرم كشيدم صداي هومن و پدر ار مي شنيدم كه منتظر من و مادر بودند مادر صدايم زد براي اين كه من هم به او نشان دهم كه در عشقم ثابت قدم هستم و او نمي تواند عقيده اش را به من تحميل كند سردرد را بهانه كردم. مامان در اتاقم ظاهر شد و گفت
- تو كه هنوز اماده نيستي
- سرم درد مي كند حالم خوش نيست
- ا تا نيم ساعت پيش كه زندگي قشنگ بود حالا كه مي خواهيم به خانه خاله خانم برويم سر دردت شروع شد يا ا هستي زياد وقت نداريم نهار منتظرمان هستند
- من نمي ايم دلم نمي خواهد دختر خاله هايتان دائم به من جشم بدوزند و قد و هيكل و صورتم را محك بزنند و براي پسرانشان نشان كنند
- تازه دلت هم بخواهد ارزويت باشد كه نوه هاي خاله من كه همه شان تحصيل كرده اروپا هستند تو را بپسندند
- دلم نمي خواهد ارزويم هم نيست خاله خانم هم نمي ايم. مگر ديشب انها را نديديم؟ سرما خوردم سرم درد مي كند مي خواهم استراحت كنم
- پس با اين حال و روزت شب هم نمي تواني خانه عمو جانت بيايي فكر كنم عمه جانت هم ناراحت شود
- حالا تا شب خداحافظ
- پس از ديروز غذا در يخچال هست نهار و شام بخور
با تكان دادن سر خيالش را راحت كردم و پتو را روي سرم كشيدم . از سكوت خانه متوجه شدم كه تنها هستم نگاهم به قاب فرهاد افتاد شاه بيت غزل زندگي فرهاد بودم مي دانستم از اين كه مرا شب در خانه عمو نمي بيند چه قدر پكر ميشود تا وقتي كه از انحا برود حرص مي خورد و ناراحت است. بد هم نشد حال لادن گرفته مي شد از اين كه فرهاد عصباني و پكر در خانه شان مهمان بود و نمي توانست با او بگويد و بخندد خوشحال بودم از فكر خودم خنده ام گرفت طفلك لادن چه قدر درموردش بد فكر مي كردم البته حقش بود از من هيچ خوشش نمي امد
با جستي از اتاق بيرون امدم و لباس پوشيدم خدا خدا مي كردم كه حداقل مغازه هاي سر چهارراه باز باشند خيابان ها خلوت بود و از خانه ها بوي غذاهاي مختلف بيرون مي آمد بايد براي فرهاد هديه اي مي خريدم تا نشان دهم من هم به فكرش هستم با خوشحالي قدم هايم را به طرف مغازه مورد نظرم تند كردم پيراهني كه مدت ها قصد داشتم براي تولد هومن بخرم هنوز فروخته نشده بود مغازه دار ان را كادو كرد دعا كردم كه اندازه اش باشد از همان پاساژ عطر خوشبويي هم خريدم و يكي هم مثل همان را براي خودم خريدم كه بوي عطري كه فرهاد استفاده مي كند در اتاقم بپيچد.
به خانه برگشتم كمي غذا گرم كردم و نشستم پاي برنامه هاي تلويزيون تا عصر با انها سرگرم شدم غروب از چرتي كه زدم بيدار شدم صداي زنگ تلفن در خانه پيچيد. كمي صدايم را ارم كردم و گفتم:
-بله ؟ بفرماييد.
- الو هستي؟
بله هستم شما؟
زهر مار معلوم هست چرا خانه دايي نيامدي؟
شهلا سلام خوبي؟
- ا شناختي؟ چه مرگت شده؟
- احوال پرسيدنت هم با غرغر است؟‌سرم درد مي كنه
- اره جون خودت فرهاد دارد بال بال مي زند من كه مي دانم داري فيلم بازي ميك ني بابا پسر مردم مرد راضي شدي؟
- راستي حالش چه طوره؟
- طفلك حسابي پكر است وقتي بابات اينا امدند منتظر ورود تو بود اما وقتي مادرت گفت هستي خانه مانده و نيامده مثل توپ پنچر شد.
ياسمن گوشي را گرفت و گفت:
- هستي ؟ نمي يايي؟ يك ا‍ژانس بگير بيا.
- نه بابا كي حوصله داره اژانس بگيره شب شده يك وقت ورا مي دزدند.
- اوه همچين تحفه اي هم نيستي... فقط دلت مي خواهد داداش بيچاره مرا اذيت كني هومن نمي ايد دنبالت؟
صداي شهلا بلند شد كه مي گفت:
- هومن مي گويد مي خواست خودش بيايد من حوصله ندارم تا خانه بروم
ياسمن گفت:
- مادرت مي گويد اگر سر دردت خوب شده پدرت را به دنبالت بفرستم.
- بگو خوب خوب شدم زود بيا.
ياسمن گفت:
- من و شهلا هم مي آئيم.
با سرعت به اتاق رفتم و لباس پوشيدم نيم ساعت بعد زنگ خانه به صدا در امد كادوي فرهاد را در كيفم چپاندم و به طرف حياط رفتم در را باز كردم و از ديدن فرهاد كه يك دستش را به كمرش زده و دست ديگرش را بالاي سرش به ديوار گذاشته بود جا خوردم مشتاق نگاهم كرد و گفت:
(ادامه دارد....)

kar1591
09-04-2009, 08:21
برو بعدی :31:

kar1591
09-04-2009, 08:23
هستی من
قسمت بيست و يكم


-سلام خوبي؟
سلام كردم و گفتم:
- پدرم كو؟
- من به جاي دايي آمدن ناراحت شدي؟ اشكال دارد؟
- نه چه اشكالي ،‌كاش هميشه ديدن كسي كه منتظرش هستي اين قدر راحت باشد.
- راستي؟ يادم باشد از فداكاري دايي حسابي تشكر كنم
در ماشين را برايم گشود و گفت:
- به بنده افتخار همراهي مي دهيد؟
گفتم:
- البته آقاي ستايش
گردنش را روي شانه كج كرد و گفت:
- پس بفرماييد خانم ستايش
آه، چه آرزوي دوري، حس كردم اين كه فاميل فرهاد دنباله اسمم باشد چه قدر دور از دسترس است. فرهاد پخش ماشين را روشن نمود وگفت:
- مادرت ان قدر عصباني بود كه نگو
- مي دانم از صبح خودم را به مريضي زدم كه به ديدن خاله و دايي و فاميل افاده اي اش نروم. او هم گفت پس خانه عموت هم نيا و استراحت كن.
با گوشه چشم نگاهي ويران كننده به من انداخت و گفت
- تو هم چه قدر استراحت كردي و به خانه عمويت نمي روي!
- پس پدرم چه شد؟ قرار بود شهلا و ياسمن هم بيايند..
- هومن كه خود را سريع با شاهرخ سرگرم كرد پدرت برخاست كه بيايد من سوئيچ ماشينم را برداشتم و گفتم، من مي روم دايي جان شما زحمت نكشيد دايي هم از خدا خواسته نشست مادرت با حرص گفت، راضي به زحمت شما نيستيم فرهاد خان هومن مي رود كه ياسمن با جيغ گفت ما هم با فرهاد مي رويم تا تنها نباشد. وقتي به در حياط رسيديم صداي لادن را شنيدم كه مي گفت، حالا بايد يك ايل دنبال خانم بروند خوب خودش مي آمد بعد من هم رو كردم به شهلا و ياسمن گفتم، شما كجا؟ حوصله شما دو تا را ندارم كه با هستي سه نفر مي شويد و كله مرا در ماشيد ببريد.
ياسمن پكر شدو شهلا گفت به جهنم ما مي خواستيم تو تنها نباشي برو انشاءا... ماشينت پنچر شود همين! اين بود تمام ماجرا.
گفتم:
- خوب ياسمن و شهلا را مي آوردي
- برو بابا من هزار چشم غره و كنايه را به جان خريدم كه خودم تنهايي به دنبالت بيايم.
- مگر كس ديگري هم چيزي گفت
- آره زن دايي احمد گفت، ماشاا... هستي جان چه قدر هوادار دارد و ما نمي دانستيم من كه هم از حرف زن عمويم و هم از حرف لادن ناراحت شده بودم گفتم:
- لازم نبود به زحمت بيافتي اگر مي دانستم تو به جاي پدرم مي آيي خودم آژانس مي گرفتم و مي آمدم
نگاهي به من انداخت و گفت:
- لازم نبود به زحمت بيافتي و ....
داشت اداي مرا با حرص تمام در مي آورد
سپس ماشين را به گوشه خيابان كشاند و توقف كرد. دستش را پشت صندلي من گذاشت و براي لحظاتي با عصبانيت سكوت كرد سپس با صدايي دو رگه گفت
- توي اون گوش هاي گرفته ات اين را فرو كن هستي حز من هيچ كس حق ندارد كاري براي تو انجام دهد
و بعد دستش را به سينه اش زد و گفت:
- چاكرتم تا قيامت
پايش را روي پدال گاز فشرد و با سرعت حركت كرد بوي عطر فرهاد و نفس هاي داغش گيجم كرده بود نگاهش كردم او هم به من نگريست و چشمكي زد و گفت:
- قبول؟
خنديدم و از كيفم كادوي عيدش را در آوردم و روي پاهايش گذاشتم و گفتم
- ببخش اگر ناچيز و كوچك است. اگر چه كم است اما من با تمام احساسم ان را برايت خريدم چون اولين هديه من به تو است.
متعجب نگاهي به بسته انداخت و گفت
- ممنونم عزيز من راضي به زحمتت نبودم. اخه چرا؟ هستي؟ چي بگم ؟ فكر نمي كردم به فكرم باشي؟
گفتم:
- من هميشه به فكرت هستم فرهاد
- مي دانم عزيز دلم همان طور كه تو هميشه در ياد مني.
به خانه عمو رسيديم آن قدر زمان زود گذشت كه نفهميدم چه قدر فاصله را سريع پيموديم! فرهاد گفت:
- كاش ما نامزد بوديم و الان به جاي رفتم به خانه دايي سر از شمال در مي اورديم.
كمي خجالت كشيدم و گفتم:
- بيا بريم فرهاد الان است كه صداي مادرم در ايد
در ماشيد را براي من گشود و من پياده شدم و گفتم:
- داري بد عادتم مي كني فرهاد.
- فداي بد عادت شدنت.
نگاهم به پنجره افتاد سايده لادن از پشت پردا را شناختم . فرهاد نگاهي به بالا افكند و گفت
- دارد مي تركد دختره حسود!
در باز شد و وارد شديم به محض ورودمان از ديدن ياسمن و شهلا كه هنوز در حياط نشسته بودند جا خوردم. طفلكي ها از موقع آمدن فرهاد داخل نرفته بودند كه مادر مرا سرزنش نكند كه چرا با فرهاد تنها آمده ام هر دويشان را بوسيدم و موقع ورود به سالن فرهاد تنها در كنار من قرار گرفت همه نگا هه ا به طرف ما چرخيد نگاه مادر كمي دلخور و همراه با سرزنش بود و نگاه عمه ماهرخ آرزومند مرا در اغوش گرفت و آهسته گفت:
- الهي قربونتون برم چه قدر به هم مي آييد
سرم را پايين انداختم و كنار مادر نشستم شهلا و ياسمن سرو صدا مي كردند سرانجام شاهين گفت:
- آخ آخ ببين تا حالا كه هستي نبود خانه ساكت بود اين سه تا كه هستند انگار در خانه نارنجك منفجر مي شود.
همه خنديدند ياسمن به طرف شاهين رفت و گوشش را پيچاند و گفت
- اين فضولي ها به تو نيامده بچه!
شاهين گوشش را در دستش گرفت و گفت:
- ببخشيد مادر بزرگ يادم رفت دندان هايت را نگذاشتي و عصباني هستي
همه خنديدند مادر چشم در چشمم دوخت و گفت
- مي بينم كه رنگ و رويت باز شده و حالت جا آمده ور پريده!
گونه اش را بوسيدم و گفتم
-آره ديدن فاميل بابا جونم حسابي سرحالم آورد
گفت:
- بله آقا فرهاد كه ماشاالله از رو كم نمي آورد و به دنبال جنابعالي ميآيد تو هم بايد اين قدر پرو باشي
ياسمن دست من را گرفت و با شهلا سر و صدا كنان به اتاق فرامرز رفتيم فرامرز با صداي بلند گفت
- آي آپاچي ها اتاق مرا به هم نريزيد تازه جمع و جورش كردم
سه تايي از ديدن اتاق فرامرز زديم زير خنده اتاقش به بازار بيشتر شباهت داشت تا اتاق جمع و جور شده. جا باز كرديم و نشستيم. شهلا گفت:
- باز هم به معرفت فرامرز لادن كه اصلا محل نمي گذارد انگار نه انگار كه ما در خانه شان مهمان هستيم.
گفتم:
- چه طور مگه؟
گفت:
- تا ما خواستيم به اتاقش برويم گفت:
- شرمنده بچه ها بابا تازه برايم كامپيوتر خريده خراب مي شود
ياسمن گفت:
- انگار ما كامپيوتر نديده ايم. دختره لوس و ننر
شهلا ماجراي آمدن فرهاد و حرف هاي مادر و لادن را برايم گفت
گفتم:
- مي دانم فرهاد برايم تعريف كرد.
ياسمن با شيطنت گفت:
- نمي دانم اين لادن چه پدر كشتگي با تو دارد هستي يك چشم و ابرويي مي آمد كه ادم لجش مي گرفت
شهلا گفت:
- فكر كنم لادن فرهاد را دوست دارد
ياسي گفت:
- آره حالا كه ديده فرهاد كس ديگري را دوست دارد و به اصطلاح رقيب برايش پيدا شده اين طور با هستي رفتار مي كند
گفتم:
- منظورت از رقيب منم؟
- آره خوب تو....
شهلا پس كردني به ياسمن زد و گفت
- پاشو جمع كن بابا همچين واسه داداشش بازار گرمي مي كنه و رقيب رقيب راه انداخته انگار فرهاد فرهاد شيرين است. نه بابا فرهاد همچين آش دهن سوزي هم نيست از خدا بخواهد هستي گوشه چشمي به او بياندازد
ياسمن هاج و واج شهلا را نگريست و گفت
= چيه؟ نكنه فرهاد دل تو را هم برده؟
با اين گفته ياسمن شهلا ربه روي ياسي پريد و تا جايي كه مي توانست او را قلقلك داد به سرعت آنها را به عقب راندم كه به سرغ من نيايند از سر وصداي ما هومن و فرهاد وفرامرز و شاهرخ بالا آمدند فرامرز در را گشود و گفت
- واي خدا ببين چه به روز اتاق نازنين من اوردند
شهلا گفت:
- برو بابا تو هم به اين مي گويي اتاق؟ صد رحمت به بازار سيد اسماعيل
هومن گفت
- تو را به خدا بگوييد واسه چي دعوا مي كرديد ؟ سر من؟ بابا اين كه دعوا ندارد بايد از مامانم اجازه بگيرم ببينم كدام يك از شما را مي پسندد.
شهلا پارچ آبي را كه روي زمين بود برداشت و در يك لحظه به روي هومن پاشيد و گفت
- برو گم شو تحفه انگار كي هست؟
هومن به دنبال شهلا دويد و فرياد كنان به پايين رفتند من و ياسمن با ديدن فرهاد كه آنها را مي نگريست زديم زير خنده ياسي گفت:
- طفلك شهلا چه قدر حرص خورد!
شاهرخ گفت:
- كاش قبل از شام كمي در حياط وسطي بازي كنيم.
همگي موافقت كرديم و با هياهو به حياط رفتيم هومن گفت
- چه خبره؟
- مي خواهيم وسطي بازي كنيم لادن شاهين شما هم به حياط بياييد
دعوا بر سر ياركشي شروع شد شهلا گفت:
- پسرها با هم دخترا هم با هم
فرهاد كه مي خواست لج لادن را در آورد و گفت
- نمي شود استثنا باشد و هستي با پسرها بازي كند؟
ياسمن گفت:
- نخير
فرهاد گفت:
- پس من هم يار دخترها مي شود
شهلا گفت:
- بابا تو چه رويي داري فرهاد برو ديگر
لادن با حرص دست ياسمن را گرفت و من و شهلا هم طرف ديگر ايستاديم. پسرها وسط بودند ان قدر صداي بازي مان بلند بود و جيغ مي كشيديم كه بزرگ تر ها هم به حياط آمدند و با رضايت به ما نگاه مي كردند من سعي مي كردم فقط فرهاد را نشان بگيرم كه در موقع اصابت توپ باعث بل گرفتن او شد. جيغ بچه ها به هوا رفت. عاقبت نوبت ما دختر ها رسيد يكي يكي بچه ها بيرون رفتند و سوختند فقط من وسط بودم و با گرفتم بل يكي يكي بچه ها را به وسط بازي اوردم پسرها كه مي ديدند حريف ما نيستند حرصشان در آمده بود شاهرخ توپ را زير شير آب گرفت توپ سنگين شده بود و به شهلا خورد شهلا جيغش به هوا رفت و گفت
- خيلي جر زن و حسود هستيد توپ سنگين شده.
توپ بعدي به لادن خودر لادن گفت
- درد مي آورد خيلي سنگين شده
يكي يكي خورديم و بازي با برد پسرها تمام شد از همه جالب تر كري خواندن بعد از بازي ناجوانمردانه شان بود
به شهلا و ياسمن گفتم
- تلافي مي كنيم خيلي نامردند
شهلا كه از شكلك در آوردن هومن و شاهين داشت منفجر مي شد گفت
- خيلي نامرديد از قصد توپ را خيس كرديد كه درد آور باشد؟
فرهاد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- به من چه؟ برادر خودت خيس كرد من كاره اي نيستم.
نگاه پر مهر فرهاد صداقت را در چشمانش به نمايش مي گذاشت. با چشمان خمارش به من مي گفت
- من بي تقصيرم ديدي كه دلم نيامد هيچ كدامتان را بسوزانم.
خسته از بازي همه در حياط دور هم نشستيم. هومن با دستانش روي قابلمه ريتم گرفته بود و مي زد. ناگهان شروع كرد به خنديدن ان قدر خنديد كه همه ما مات و مبهوت به هم نگاه كرديم پرسيدم:
- چت شده هومن؟ چرا ريسه رفتي؟
با خنده گفت:
- اگر برايتان تعريف كنم كه ديروز وقتي با دوستم به خيابان ... رفتيم چه اتفاقي افتاد شما هم مي خنديد
ياسمن گفت
- دوباره سر كاري است همه ما را سر كار گذاشته و به اين مي خندد.
شاهرخ گفت:
- حالا بگو ببينم چه دسته گلي به اب داده ايد؟
هومن دوباره خنديد و گفت
- آخ ديروز با دوستم علي تمام صندلي هاي ماشينش را بيرون ريختيم تا تميزش كنيم. وقتي داخل ماشين را جارو كشيديم و مي خواستيم صندلي هاي عقب را سر جايشان بگذاريم مادرش صدايش كرد و گفت
- بدو علي حال پدرت خوب نيست برو از داروخانه برايش قرص قلبش را بگير. ديگر فرصت نشد كه صندلي هاي عقب ماشين را جا بزنيم. علي پشت فرهان نشست و من هم كنارش چون ايام تعطيل بود داروخانه اي باز نبود. مجبور شديم به خيابان اصلي برويم و از داروخانه شبانه روزي خريد كنيم. اخ سر خيابان دو تا دختر سانتي مانتال ارايش كرده با دك و پز عالي ايستاده بودند و منتظر ماشين بودند سوار هر ماشيني هم نمي شدند به علي گفتم:
- علي نگه دار سوارشان كنيم علي هم زد روي ترمز دو تا دختر با فيس و افاده و ادا آمدند و در را باز كردند داشتند با هم حرف مي زدند و متوجه نشدند كه ماشين صندلي ندارد اولي با ناز گفت
- سلام.
و افتاد روي بدنه لخت ماشين من و علي از خنده نمي توانستيم فرار كنيم ان دو تا دختر كه حسابي حرص شان گرفته بود در ماشين را محكم به هم زدند و چند تا فحش اب دار نثار من و علي كردند آخ اين قدر خنديديم كه يادمان رفت براي چه به بيرون آمده ايم عاقبت بعد از يك ربع خنديدن قرص خريديم
من و شهلا و ياسمن حرص مي خورديم وشاهين و شاهرخ و فرهاد از خنده غش كرده بودند شاهرخ گفت
- اين كه چيزي نيست من يك بار با دوستم به خيابان هاي خيلي بالا شهر رفته بوديم ان موقع ها تازه بنز الگانس با شيشه دودي به ايران امده بود. گوشه خيابان يكي پارك شده بود من و صادق با چه چه و به به به طرف ماشين رفتيم و دست هايمان را دور صورتمان گذاشتيم و صورت هايمان را به شيشه چسبانديم و شروع كرديم به ديد زدن داخل ماشين كه ناگهان همان شيشه اي كه ما به آن چسبيده بوديم با حركت اتوماتيك پايين كشيده شد تازه آن وقت بود كه فهميديم ما به ماشين پر از آدم ان طور زل زده ايم و چهار نفر در ماشيد دارند به ما مي خندند ولي چون شيشه تيره بود ما آنها را نمي ديديم
و باز صداي خنده بچه ها در حياط پيچيد.
(ادامه دارد....)

kar1591
09-04-2009, 08:24
هستی من
قسمت بيست و دوم
روز سيزده بدر بود همگي مهمان مسعود در ويلاي شمال بوديم. خانواده مسعود همگي ما را به شمال دعوت كرده بودند. من و ياسي و شهلا از خوشحالي روي پا بند نبوديم به پيشنهاد پدر قرار شد يك روز قبل از سيزده بدر به طرف شمال حركت كنيم خانواده عمو احمد عذر خواهي كرد و نيامدند به قول شهلا بهتر هر چه لادن كمتر برايم قيافه مي گرفت و ريخت او را نمي ديدم بيشتر بهمان خوش مي گذشت.
شب قبل از حركت ياسمن و شهلا به خانه ما آمدند بهانه شان اين بود كه صبح هر سه با هم جمع باشيم و روزهاي پاياني عيد را بيشتر خوش بگذرانيم
آن شب به جاي خوابيدن تا دم صبح بيدار بوديم و از اوقات خوش جواني مان به قول ياسي لذت مي برديم چه روزهاي خوش و قشنگي داشتيم هر سه سرشار از حس جواني بوديم و غم در خانه دل هايمان را نمي كوفت جوانه عشق فرهاد در دل من همراه با شكوفه هاي بهاري گل كرده و معطر شده بود ياسمن و شهلا نيز سرخوش و شاد بودند هنوز هم از يادآوري ان روزهاي زيبا دستخوش هيجان مي شوم چه مي دانستم بعد از ان ايام سرنوشت چه خوابي برايم ديده و روزگار چه معامله اي با من خواهد كرد. معامله اي كه قلبم را مي سوزاند و خاطرم را پريشان مي نمايد
صبح روز حركتمان هر سه از بي خوابي قبل ناي بيدار شدن نداشتيم مادر هر سه مان را به زور سر ميز صبحانه كشاند هنگام صرف چاي هومن با اخم و تخم وارد اشپزخانه شد و بعد از كمي چپ چپ نگاه كردن به ما مشغول صرف صبحانه شد. ياسمن گفت:
- چيه هومن خوب نخوابيدي؟ امروز مي خواهيم به سفر برويم اخم هايت را باز كن و بخند.
هومن گفت:
- چه طور بخندم شما سه نفر ديشب مثل جغد بيدار بوديد و از سر وصدايتان از خنده ها و جيغ و اوازتان تا صبح كابوس مي ديدم. مخصوصا تو شهلا با اون صداي ريز و جيغ مانندت وقتي اواز مي خواندي واه واه اگر صاحب ترانه مي دانست روزي روزگاري ترانه اش را تو مي خواني از غصه دق مي كرد.
شهلا گفت:
- آرام باش هومن جان نفست گرفت اين قدر پشت سر هم حرف زدي اگر انشا الله يه وقت خفه بشوي من ناراحت مي شوم
هومن انتظار نداشت شهلا اين قدر خونسرد و ارام جواب بدهد گفت
- حيف كه يك خانم محترم بين شما دو تا نشسته و من به احترام او هيچي....
ياسمن سرخ شد و سرش را پايين انداخت و من و شهلا از پر رويي هومن خنديديم.
شهلا رو به هومن كرد و گفت
- پاشو برو ديگه مثلا ديشب كابوس ديده و اين قدر اشتها دارد بلند شو تا با اين ابرازعلاقه ات نوني ، چايي چيزي توي گلوي آن خانم محترم گير نكرده، من هم وقتي تو جلوي رويم نشستي نمي توانم چيزي بخورم انگار يك جن جلوي رويم نشسته برو ديگه
هومن با صداي زنگ بلند شد و گفت
- كوفت بخوري تو كه اين قدر شكمويي ، بخور جون بگيري چون امروز و فرداست كه حالتان را بگيرم
و زير لب زمزمه كرد:
- آخ چه مزه اي مي دهد حال اين دختر ها را بگيريم!
شهلا لپ هايش را باد كرد و چشمانش را درشت كرد و همزمان با خالي كردن لپ هايش گفت:
- آخ چه پر رو است اين هومن! اخه ياسمن اين هومن ادمه كه تو دوستش داري؟
من اعتراض كنان گفتم:
- اوه شهلا خانم تند نرو ناسلامتي خواهرش اين جا نشسته و نمي گذارد تو در مورد برادرش اين طور حرف بزني
شهلا اداي مرا در آورد و گفت
- برو بابا دلت خوش است كل اگر طبيب بودي.....
مادر وارد اشپزخانه شد و گفت:
- چه خبره همه آمدند، منتظر شما هستيم بلند شويد اماده بشويد. مي خواهيم را ه بيفتيم.
مشغول اماده شدن بوديم شهلا و ياسمن ساك هايشان را برداشتند و به حياط رفتند . هومن و پدر اثاث ها را در ماشين مي گذاشتند. فرهاد نگاهي به پنجره انداخت برايش دست تكان دادم صورتش صاف و از شادي مي درخشيد پيراهني كه به او كادو داده بودم را به تن داشت چه قدر به او مي آمد زيباتر و جذاب تر از هميشه دل عاشقم را مي لرزاند
به حياط رفتم همه اماده رفتن بودند فرهاد جلوي ماشين ايستاده بود و روغن و اب آن را چك مي كرد تا متوجه حضورم شد سرش را بالا گرفت و به من نگاه كرد و سپس اشاره به تنش كرد و گفت:
- مي پسندي؟
لبخند زدم و با چشمانم گفتم:
- بله.
شاهرخ كه متوجه ما شده بود با صداي بلند گفت:
- فرهاد چه قدر خوش تيپ شدي! سليقه ات تازگي ها خوب شده، لباست را از كجا خريدي؟
- نخريدم هديه است
شهلا گفت:
- هديه كه با مسعود زودتر از همه رفته شمال؟
فرهاد گفت:
- من نمي دانم تو دختر خاله من هستي يا غريبه ؟ بابا تو چه قدر خنگ شدي!
- بگو سليقه يار است و خلاصمان كن
- نه خير تا زندايي را به حان من نياندازيد راحت نمي شويد. آره بابا سليقه طرف است چه كنم خوش تيپي است هر چه بپوشم مي آيد
پدر و مادرهايمان بلاتكليف ايستاده بودند تا ببيند جوانها در مورد مسافرهايشان چه تصميمي مي گيرند. هومن گفت
- شما سن و سال دارها با هم برويد و ما جوان ها هم با هم
و با ابرويش خودش و دختر ها را نشان داد و بعد اشاره اي به فرهاد و شاهرخ و شاهين كرد. شوهر عمه ماهروخ گفت:
- ببخشيد آقاي كارشناس ما بچه ها با كي بياييم؟
شليك خنده به هوا برخاست. مادر و پدر و شاهين و عمه شهين در يك ماشين و آقا كاظم و عمه ماهرخ و شوهر عمه شهين با شاهرخ در يك ماشين ، هومن و فرهاد و من و ياسي و شهلا هم در ماشين فرهاد نشستيم. فرهاد را افتاد و دو ماشين ديگر به دنبال ما روان شدند.
اگر بگويم تا خود شمال چه قدر خوش بوديم و خنديديم دروغ نگفتم. از جوك هاي بي مزه هومن و ويراژهاي فرهاد از سر به سر گذاشتن هومن و شهلا و از نگاه هاي گاه و بي گاه فرهاد كه از آئينه چشمانم را نوازش مي داد و مرا غرق در ارامش مي كرد.
وقتي به رامسر رسيديم بعد از ظهر بود با استقبال گرم مادر و پدر مسغود و هديه به داخل حياط رفتيم. مسعود دوان دوان به استقبالمامن امد و گفت:
- خوش آمديد و رو كرد به مادر و گفت:
- اين دختر شما صحيح و سالم ان قدر گفت دلم براي خانواده ام تنگ شده كه مرا بيچاره كرده است.
هديه مرا در آغوش گرفت و گفت:
- دلم براي همه تان تنگ شده بود مخصوصا خواهر كوچولويم
بيني اش را كشيدم و گفتم:
- من كه حرفت را باور نمي كنم هديه ، مسعود حسابي جاي ما را پر كرده است
مادر مسعود گفت:
- هر گلي بوي خودش را دارد هستي جان و هر كسي به جاي خودش عزيز است
از سر شانه هديه نگاهم به نگاه شهريار نشست. همراه خانم مسني كه بعدا فهميدم خاله مسعود است به بيرون از ساختمان آمدند با تعجب نگاهي به هديه انداختم خنديد و گفت
-يادت رفته ؟ اين جا خانه خاله شهريار هم هست!؟
با چشمانم دنبال فرهاد گشتم مادر و پدر و عمه هايم مشغول تعارف با خانواده مسعود بودند موقع وارد شدن به خانه از جلوي شهريار رد شدم سلام كوتاهي كردم و به همان كوتاهي پاسخ گفتم. تازه متوجه شدم كه فرهاد و شاهرخ مشغول خارج كردن اثاثيه از ماشين هستند. بعد از مدت كمي شاهرخ و فرهاد به داخل امدند. قيافه فرهاد كمي در هم رفته بود بلافاصله متوجه شدم كه شهريار را ديده است. اهميتي ندادم، به من چه مربوط كه به خانه خاله اش امده است. به غير از خاله مسعود مش شعبان و همسرش شهناز خانم هم در رفت امد بودند. ظاهرا انها همان جا سكونت داشتند مادر مسعود گفت:
- اگر گرسنه هستيد بساط عصرانه را در ايوان بياندازيم؟
مادر تشكر كرد و گفت:
- نه ما در راه نهار خورديم و حسابي سير هستيم زجمت نكشيد
مادر مسعود به شهناز خانم گفت:
- بي زحمت اتاق هاي مهمان هاي عزيزمان را نشانشان بده تا هم لباس عوض كنند و هم استراحت كنند و راحت باشند
مادر گفت:
- نه نيازي به استراحت نيست خسته نيستيم اخر حيف اين هوا نيست كه ادم برود بخوابد؟
شهلا با صداي بلند گفت
- وا چه موقع خواب و استراحت است مرغ هم به اين زودي جا نمي رود
نگاه شاهرخ و عمه شهين به هم دوخته شد عمه چشم غره اي به شهلا رفت و گفت
- ببخشيد ترو خدا ، شهلا در صحبت كردن كمي رك است.
مادر مسعود گفت
- خوب راست مي گويد طفلك ، جوانند بايد هم تا آخر شب بيدار باشند و از اين هوا و محيط لذت ببرند.
شهلا برخاست و از اتاق خارح شد . مش شعبان اسباب ما را به بالا برد و من و ياسمن و فرهاد و هومن به دنبالش رفتيم تا آن ها را جا به جا كنيم من و ياسمن اتاقي را كه رو به دريا بود انتخاب كرديم . هومن دست فرهاد را گرفت و اتاق آخر را نشانش داد و گفت:
- اگر بداني شب ها از اتاق اين دختر ها چه سر و صدايي بيرون مي آيد و خواب را به چشم ادم حرام مي كند يك لحظه هم حاضر نيستي اتاق كنار اتاق اين ها را انتخاب كني

kar1591
09-04-2009, 11:33
ظهر خودم بخیر

kar1591
10-04-2009, 07:52
هستی من
قسمت بيست و سوم
فرهاد لبخندي زد و همراه هومن رفت. هميشه از آرامش و خونسردي اش خوشم مي ‌آمد آن قدر غرور داشت كه از چيزي شكايت نمي كرد و هميشه با جذابيت مردانه اش لبخند مي زد
من و ياسمن لباس هاي راحتي تري پوشيديم موهايم را بافتم تا مزاحم دويدنم نباشد ياسمن گفت:
- هوس كرده ام آن قدر لب دريا بدوم كه نفسم بند بيايد
خنديد و از ساكم پلووري سرمه اي در آوردم با شلوار جين آبي پوشيدم ياسمن نگاهي به سر تا پايم انداخت و گفت
- طفلك فرهاد تو را مي بيند و فقط مي تواند نگاهت كند كاش زودتر ازدواج مي كرديد هستي مي دانم الان با وجود شهريار حال خوشي ندارد.
گفتم:
- چه طور وقتي نسترن و لادن جلوي من رژه مي روند حال من خوش است؟ حالا فرهاد هم بايد شهريار را تحمل كند در ثاني شهريار كه كاري به كار او ندارد
- همين كه هر جا كه تو هستي او هم هست براي عصبانيت فرهاد كافيست
از پنجره شهلا را ديدم كه لب دريا نشسته صدايش كردم برايم دست تكان داد و اشاره كرد كه به نزدش بروم به ياسي گفتم
- دلم براي شهلا مي سوزد دست خودش نيست هر چه در دلش باشد سريع بع زبان مي آورد عمه نبايد جلوي همه ضايعش مي كرد
- ولش كن بابا اون الان يادش رفته كه چي شده دلم مي خواهد اين سه چهار روز كه اين جا هستيم خوش باشيم.
در حين پايين رفتن از پله ها شهريار كه روبروي پله ها نشسته بود به من نگاهي كرد و لبخند زد بي اختيار در جوابش لبخند زدم كه از ديد فرهاد پنهان نماند فرهاد برخاست و از اتاق بيرون رفت پدر مسعود گفت:
- كجا هستي جان؟ عصرانه حاضر است چيزي بخوريد بعد برويد.
تشكر كردم و به ياسمن گفتم:
- بيا ياسي، نمي شود تعارف اقا محموود را رد كرد، بنشين چيزي بخوريم
نشستيم و نگاهي دور تا دور سالن انداختم اتاق هاي خواب در طبقه بالا قرار داشت و اشپزخانه اپن در قسمت اخر سالن بود سالن با چند دست كاناپه و راحتي پوشانده شده بود و يك ميز ناهار خوري با صندلي هاي اضافه در قسمت ديگر سالن قرار داشت پرده هاي آبي پنجره ها با روكش كاناپه هماهنگي داشت.شومينه اي زيبا كه در آن فصل هنوز روشن بود و زيبايي اتش ادم را گرم مي كرد بعد از خوردن كمي سالاد الويه با ساندويچ به ياسمن گفتم:
- بلند شو ياسي دلم مي خواهد زودتر دريا را ببينم بويش دارد ديوانه ام مي كند
شهريار گفت
- چه طور است همه با هم به لب دريا برويم و پياده روي كنيم غروب دريا ديدني است
همه ازپيشنهاد او استقابال كردند وبرخاستند تا در هواي ازاد بهاري نفسي تازه كنند.
با ياسمن مسابقه گذاشتين كه زودتر به شهلا برسيم و شروع به دويدن كرديم شهلا ما را ديد كه به طرفش مي دويم برخاست و او هم به طرف مخالف دويد هر سه به دنبال هم مي دويديم و جيغ مي كشيديم خسته و عرف كرده به روي شن هاي ساحل ولو شديم. بوي دريا و ابي گسترده اش جلوه اي از طبيعت پاك و آرامش بخش بود.
هواي گرفته و باراني شمال خبر از امدن باران مي داد سوز زمستان با وجود بهار ادم را مي لرزاند به اسمان نگريستم و گفتم:
- به زودي باران مي بارد اسمان بدجوري دلش گرفته است
ياسمن گفت:
- اره فصل بهار اسمان شمال بيشتر باراني است
گفتم:
- من كه از موقع امدن خورشيدي در اين اسمان نديدم شهريار غيب گفته كه غروب دريا ديدني است؟ چه غروبي؟ چه خورشيدي؟
شهلا دوباره با لحن بي پروايش گفت
- طفلك هذيان مي گفت، وقتي تو را مي بيند مرضش عود ميك ند هستي
از دور هديه و مسعود دست در دست هم نمايان شدند انگار به حز خودشان كس ديگري را نمي ديدند شهلا با ديدن آن دو سرش را تكان داد و گفت:
- خوش به حالشان چه دنيايي دارند كيف مي دهد ادم در اين هوا با مرد محبوبش قدم بزند
ياسمن با حالتي شيطنت بار گفت
- كاري ندارد شهلا بلند شو برو دست مش شعبون را بگير و قدم بزن
- الهي اين هومن خفه شه كه تو اين قدر دوستش داري
من گفتم:
- به داداش من چه كار داريد؟
و هر سه با هم خنديدند ياسمن دوباره گفت:
- نشستن و به اسمان ابري زل زدن كه مزه اي ندارد بلند شويد قدم بزنيم
سه تايي برخاستيم و شروع به پياده روي كرديم ياسمن كه تحت جادوي ابي و خاكستري دريا قرار گرفته بود رو به من كرد و گفت:
- هستي سوالي بپرسم صادقانه جواب ميدهي؟
- من به كي دروغ گفته ام كه به تو بگويم؟
- منظورم دروغ گفتن نبود دلم مي خواهد احساس قلبي ات را بدانم
- خوب بپرس
- تو چه قدر فرهاد را دوست داري
شهلا خنديد و مورچه اي را نشان داد و گفت
- اندازه اين مورچه خيالت راحت شد خانم كارآگاه؟
ياسي گفت:
- نه كار آگاه بازي در نمي اورم مادرم تازگي ها بر سر ازدواج فرهاد بدجوري پيله كرده است فرهاد هم ان را نشنيده مي گيرد و امروز و فردا مي كند دلم مي خواهد بدانم كه اين مسئله براي هستي چه قدر اهميت دارد ايا ان قدر هست كه به ازدواج بيانديشد و فرهاد را از اين سردرگمي نجات دهد؟
مي دانستم كه نظر عمه كسي جز من نيست و مي دانستم كه با نزديك شدن عروسي هديه عمه به هول و ولا مي افتد كه مبادا مادر مرا شوهر دهد. عمه مي دانست كه خواستگاران من از هديه بيشتر هستند شهلا نگاهي به من انداخت و گفت
- به نظر من هستي و فرهاد واقعا به هم مي آيند انگار خدا اين دو را براي هم افريده است هر دو تودار مغرور و يك دنده.
خنديدم وگ فتم:
- ممنون از اين همه لطف و عنايت
شهلا گفت
- يكدندگي و توداري تان به مادر بزرگ خدابيامرز رفته طفلك آقاجان چه كشيد تا مرد
هر سه زديم زير خنده و شهلا خيلي جدي گفت
- هستي بايد بگويم فرهاد در ميان دختر ها خواستار زياد دارد
گفتم:
- تو از كجا مي داني؟
- يك روز كه با لادن صحبت مي كردم گفت.
ياسمن جلوتر امد و دست هايش را به هم ماليد و گفت
- داداش خوشگلم همه جا هوادار دارد
شهلا گفت
- هول نشو از هواداري و خوشگلي داداشت به تو چيزي نمي رسه داشتم مي گفتم لادن مي گفت دختر خاله اش مونا در همان دانشكده اي دانشجو است كه فرهاد درس مي خواند مي گفت مونا مي گويد دختر ها خود را مي كشند تا فرهاد لبخندي بزند يا نگاهي بهشان بياندازد به قولي بين دختر ها از شيك پوشي و زيبايي و جذابيت مردانه فرهاد سخن ها است.
حسادتم تا حدي تحريك شده بود اما با ايد آوري اين كه بين همه اين ادم ها فرهاد عاشق من است دلخوش شدم و لبخند زدم ياسمن به من نگريست و گفت:
- چيه هستي؟ ياد فرهاد افتادي؟
و شهلا با حرص گفت
- ياسمن يك بار ديگر فرهاد فرهاد يا داداشم بگويي مي زنم تو سرت تا خفه شي ! دختره نديد بديد انگار داداش همه مرده اند و اين يكي تو دنيا داداش داره تحفه!
بعد رو به من كرد و گفت
- اگر همين الان چند تا از سينه چاك هاي هستي را اسم ببرم دهنت بسته مي شود.
و سپس دستش را دور گردن من انداخت و گفت
- فرهاد به زيبايي و نجابتي هستي كجا مي توانست پيدا كند. همين الان ان اقا پسر كه با شاهرخ صحبت مي كند همه حواسش دائم اين جاست او يكي از خاطر خواه هاي هستي است
با حرف شهلا هر سه به شهريار نگاه كرديم راست مي گفت شهريار دست هايش را به سينه حلقه كرده و به ما مي نگريست شهلا گفت
- راستي فرهاد كو؟
- نمي دانم
- من ديدم كه از ويلا بيرون رفت حتما رفته هوايي بخورد
پياده روي جان از پاهايمان گرفته بود روي تخته سنگي نشستيم قطره ابي به صورتم خورد به اسمان نگاه كردم و گفتم:
- به نظرم بارش باران شروع شده بهتر است برگرديم خيس مي شويم.
شهلا گفت:
- كو باران ؟ حتما قطره اي از اب دريا به صورتت خورده نكند عشق مثل شهريار تو را هم دچار هذيان كرده است
باز هم اب به سر وصورتم خورد هوا رو به تاريكي مي رفت و همين امر مرا مي ترساند هنگام شب از دريا و صداي غرش موج هايش وحشت داشتم رو به ياسي و شهلا كردم و گفتم:
- ديديد گفتم بارش باران شروع شده
ياسمن گفت:
0 هستي جان شهلا پوستش از كرگدن است تا خيسي اب باران را روي پوست كلفتش احساس كند طول مي كشد
بعد رو به شهلا كرد و گفت:
- يعني تو اين قطره باران را حس نمي كني؟ كه يكدعفه اب زيادي به سرو صورتمان پاشيده شد . من با سرعت جا خلي دادم ياسمن و شهلا حسابي خيش شدند هر سه وحشت زده برخاستيم به عقب قدم برداشتيم كه برگرديم هوا تاريك شده بود وقتي برگشتيم سرم به جسمي برخورد كرد همزمان با جيغ من ياسي و شهلا هم جيغ كشيدند. سرم را بالا اوردم و ازديدن فرهاد كه در تاريكي به قيافه هاي وحشت زده ما مي خنديد به عقب پريديم. فرهاد از خنده ناي حرف زدن نداشت . ياسي و شهلا با غرولند به فهراد بد وبيران مي گفتندو چون خيس شده بودند و هوا كمي سرد بود به طرف ويلا دويدند. نگاهي به فرهاد انداختم و قصد رفتن به دنبال ياسمن و
شهلا را كردم كه فرهاد محكم مچ دستم را چسبيد با شتاب مرا به دنبال خود كشاند چشمان شيطانو بازيگوشش در تاريكي برق مي زد گفتم:
- اني چندمين بار است كه مرا ترساندي.
سرش را روي شانه اش خم كرد و با مظلوميت گفت:
- تنبيهي بدتر از اين برايت در نظر گرفته بودم اما چون خيلي ترسيدي فعلا اين كافيست
- براي چه؟ مگر چه كار كردم؟
- به به به اون شهريار مگس لبخندهاي ويران كننده مي زني و خبر نداري كه مرا ناراحت كردي؟
- خيلي حسودي فرهاد
- جان فرهاد فداي اون فرهاد گفتنت بگو ببينم داشتيد از چه حرف مي زديد از عشق؟
- من نه! شهلا و ياسمن
- مگر انها هم مبتلا هستند
( ادامه دارد.....)

kar1591
10-04-2009, 07:53
هستی من
قسمت بيست و چهارم
- نمي دانم
- تو چه طور؟
- در مورد شخص خاصي صحبت نمي كرديم بحثمان كلي بود
- مطمئني؟
به چشمانم نگاه كرد داشتم مست مي شدم گرماي دستش در ان نم نم باران و هواي تقريبا سرد بهار در رگ و جانم نفوذ مي كرد عشق را برايم جذاب تر و خواستني تر مي كرد گفتم
- برويم فهراد وقتي شب مي شود من از تاريكي و صداي دريا وحشت مي كنم
- دلم مي خواهد آن قدر در بغلم بگيرمت كه ارام شوي و از تاريكي و دريا نترسي؟ تا من را داري از چيزي نترس هستي من!
ان قدر خجالت كشيدم كه از سوزش گون هايم فهميدم حتما حسابي سرخ شده ام به قول مادرم درست مثل لبو عاجزانه گفتم
- برويم فرهاد
نگاه زيركانه اي به من كرد و گفت:
- برويم هستي من
با وارد شدن هر دوي ما به ويلا نگاه ها به رويمان ثابت ماند عمه باز هم ارزومند نگاهم كرد نمي دانمم چرا در نگاه عمه ارزويش را دست نيافتني مي ديدم نگاهم به شهريار افتاد كه گرفته به نظر مي رسيد و داشت شطرنج بازي مي كرد شاهين هم مشغول مطالعه درس هايش بود خبري از شهلا و ياسمن نبود به اتاق بالا رفتم و ديدم كه هر دو حمام كرده اند و موهايشان را خشك مي كنند با صداي طاهره خانم مادر مسعود سفره شام را گسترانده و ما را به شام مي خواند
بعد از شام قصد استراحت كردن داشتيم كه مش شعبان خبر داد آقاي اميري همراه دخترش امده است پدر و مادر مسعود عذر خواي كردند و براي استقبال به حياط رفتند من هم به كمك خاله مسعود به اشپزخانه رفتم و ظرف ها را شستم و به خواهش خاله خانم چاي ريختم و بردم سيني جاي در دستم بود كه وارد سالن شدم سلام كردم همه نگاه ها به طرف چرخيد و همه دست از صحبت كشيدند ورودم به عروسي شباهت داشت كه به خو.استگاري اش امده اند مخصوصا با سيني چاي به فرهاد نگريستم كه در مبل فرو رفته بود و لبخند محوي بر لب داشت اقاي اميري جواب سلامم را داد و دخترش زير لب سلام گفت! عمه ماهرخ گفت
- الهي قربونت برم عمه جون اشاءالله عروسي ات چه قدر خوشگل مي شوي
و به فرهاد اشاره كرد فرهاد برخاست و سيني چاي را از دستم گرفت با خچالت رفتم و كنار شهلا و ياسمن نشستم شاهرخ لبخندي به من زد و اشاره به شهريار كرد خنده ام گرفت مي دانستم كه مي گويد نفس گير شدي هستي احساس من با شاهرخ مثل احساس خواهري به برادر فوق العاده مهربان و دلسوز بود وي دانستم شاهرخ هم همان قدر كه هومن دوستم دارد همان طور دوستم دارد نگاهم چرخيد و به روي رها دختر اقاي اميري ثابت ماند چشم از فرهاد بر نمي داشت ژستي كه فرهاد گرفته بود براي هر دختري جذاب و خواستني بود هر نگاه رها خريدارانه وبا محبت بود بعد از كمي پذيرايي اقا محمود پدر مسعود رو كرد به ما و گفت:
- اميري جان از دوستان دوران تحصيل من در دبيرستان است ايشان يكي از كارخانه داران موفق تهران هستند بعد از سال ها قطع دوستي مان روي نزديك ويلا ديدمش و فهميدم كه همسايه هستيم و خبر نداريم ويلايشان درست روبروي ويلاي ماست
اقاداريوش يا همان اميري فروتنانه گفت:
- در خدمت هستم وقتي ماشين مسعود جان را ديدم حدس زدم كه تشريف اورديد ان هم با مهمان من و رها دو روزي است كه به شمال امديم حالا هم مزاحم شديم كه عرض ادبي كرده باشيم
مادر مسعود گفت:
- پس راحله خانم كجا هستند؟
به جاي اميري رها را عشوه و ناز خاصي گفت
- مامان رفته فرانسه كه به دايي جان سر بزنند ما هم اخر فروردين راهي مي شويم
و در همان حال نگاه پر از عشوه اي به فرهاد انداخت فرهاد با استيل خاصي كه روي مبل لم داده بود به نظر مي رسيد حسابي توجه تازه وارد را به خود جلب كرده است نگاهش كردم بي نقص و جذاب بود در بدو هر اشنايي هر كس مفتون رفتار مردانه و قيافه فوق العاده جذابش مي شد. همان طور كه هومن با بذله گويي و شيطنت هايش توجه هما را جلب مي كرد
اقا محمود و شاهرخ و فرهاد و شاهين و هون را معرفي كرد و در مورد شغل ها و كارهايشان سخن گفت و در اخر هم گفت:
- شهريار جان هم كه معرف حضور شما هست پسر با جناق بنده رو دكتر اينده
اميري لبخندي زد و به فرهاد رو كرد و گفت:
- پس شما مهندس مكانيك هستيد ؟ درسته؟
فرهاد گفت:
- البته كمي از درسم مانده اما در مورد رشته ام بله درست است
- كار هم مي كنيد؟
- نه به ان صورت متداول در واقع شغل اصلي ام نيست اگر پدرم كاري داشته باشد گاهي اوقات كمكشان هستم
- جسارتا ببخشيد پدرجان چه شغلي دارند
- فرش فروشي دارند
واضع بود كه اميري از فرهاد خوشش امده بود پس دوباره گفت:
- ما در كارخانه به افراد متخصص و با اسعدادي مثل شما نياز داريم در واقع نيروي جوان و فعال هم زياد داريم براي افراد كارشناس و تحصيل كرده كه با كارخانه ها همكاري داشته باشند با هزينه خود كارخانه بليط تهيه مي كنيم و ان ها را براي اموزش دست گاه هايمان به خارج مي فرستيم در واقع قرار داد مي بنديم و تا حداقل دو سال براي كارخانه خدمت كنند چون با هزينه كارخانه براي اموزش به خارج از كشور ميروند بديهي است تا حداقل دو ساي بايد در همان كارخانه تجربيات و اموزش هاي خود را مورد استفاده قرار دهند اگر زماني دنبال كار در خور شخصيت و تحصيلاتتان بوديد من در خدمتم نمي دانم چرا؟ ولي از بدو اشنايي مان به دلم نشستيد.
بعد كارتي را از جيب بغل كت خارجي اش در اورد و به طرف فرهاد گرفت. فرهاد خم نشد كه كارت را بگيرد كارت دست به دست گشت تا به دست فرهاد رسيد به نظرم امد كه در خواستش از فرهاد همراه با كمي غلو و تكبر است و شايد فرهاد هم فهميد كه اهميتي نداد و كارت را روي دسته مبل قرار داد
موقع رفتن انها باز هم با سقلمه شهلا به رها نگريستم سرش رابا جذابيتي خاص براي فرهاد خم كرد و خداحافظي كرد هومن خنديد و اهسته به من و شهلا گفت
- اصلا انگار ما ادم نيستيم نگاهي هم به من نيانداخت
شهلا گفت:
- به ياسمن مي گويم ها؟
- برو گم شو از اب گل الود كوسه ميگيرد.
خنديديم جنگ بين شهلا و هومن تمامي نداشت اميري از ما براي ناهار ظهر فردا قول گرفت مادرها چه تعارفي مي كردند راضي به زحمت نيستيم اخه خانه بدون كدبان؟ ولي بالاخره قبول كردند كه فردا ظهر مهمان اميري باشيم دم در رها به فرهاد لبخند زد و گفت
- منتظر هستيم
فرهاد هم لبخندي زد و هيچ نگفت! يك لحظه حرف هاي مونا در ذهنم نقش بست بله همان فرهادي كه از لبخند من به شهريار ديوانه شده بود خود لبخند جانانه اي به رها تحويل داد.
(ادامه دارد.....)

kar1591
10-04-2009, 07:54
هستی من
قسمت بيست و پنجم
صبح با هياهوي شهلا و ياسمن بيدار شدم. ديشب خواب خوبي نكرده بودم. تمام فكرم مشغول رها و فرهاد بود. به نظر مي آمد رها دو سه سالي از من بزرگ تر باشد. دلم شور مي زد انگار رها آمده بود كه فرهاد را با خود ببرد كه من آن طور عزا گرفته بودم. شهلا پارچ آب را بالاي سرم گرفته بود ظاهرا مهلتي براي برخاستنم داده بود رو به اتمام بود سريع برخاستم و پارچ را از دستش قاپيدم و روي سرش خالي كردم مثل موش آب كشيده بود و ناباورانه از عمل سريع من نگاهم مي كرد. در همان لحظه ياسمن ليوان ابي را كه پشتش قايم كرده بود در يقه ام خالي كرد من به دنبال ياسمن دويدم ياسمن با جيغ و فرياد پشت پدرش سنگر گرفت. اما من سنگين و با وقار كنار مادر نشستم و مشغول خوردن صبحانه شدم ياسمن با خيال راحت كنارن نشست و خيالش راحت بود كه من در بين جمع كاري به كارش ندارم چاي شيرين كردم و گذاشتم تا كمي از داغي آن كاسته شود. وقتي موقع اش شد تمامش را روي پاي ياسمن خالي كردم جيغ كوتاهي كشيد و لبش را به دندان گزيد برخاستم و گفتم:
- فيل بازي نكن داغ نبود.
به لبخند شهريار خنديدم و به فرهاد نگاه كردم و برايش پشت چشمي نازك كردم و از در اتاق بيرون رفتم
از دور ديدم كه هومن و بقيه به طرفم مي آيند در دست فرهاد صندلي بود به اضافه يك كتاب شعر هومن به من رسيد و گفت
- بد حال مي گيري هستي خانم ياسمن را سوزاندي
هديه و مسعود به من رسيدندو مثل دو تا كبوتر عاشق از جلوي من رد شدند و خط ساحل را گرفتند و رفتند هومن به شهلا گفت:
- ترو خدا اين دو تا رو نگاه كن مثل دو تا سوسك چسبيدند به هم . همه خنديدند فرهاد صندلي اش را در افتاب گذاشت و شروع به خواندن كتابش كرد
هوا سرد بود هومن و شاهين شاهرخ و شهريار شلوارهايشان را بالا زدند و پاهايشان را تا زانو در آب فرو كرده بودند فرهاد اما تافته جدا بافته بود عينك افتابي اش را به چشم زده بود و از زير آن ما را در نظر داشت ظاهرا توجهي به كسي نداشت و از من هم دلگير بود من هم دلگير بودم و قتي خودش دوست نداشت به قول خودش دندان هاي مرا كسي ببيند بايد مي دانست من هم چنين چيزي را نمي خواهم با ياسي و شهلا روي ماسه هاي نرم و گرم ساحل نشستيم ياسمن گفت:
- چه كيفي داشت اگر اين پسرهاي پر رو را در اب فرو مي كرديم به تلافي آن توپ هاي خيس و سنگين كه به بدن ما مي زدند
هر سه به هم نگاه كرديم و فكر يكديگر را خوانديم من پشت هومن و آن دو پشت شاهين و شاهرخ قرار گرفتند ارام و بي صدا و در يك زمان هر سه با شدت تمام به درون اب هلشان داديم شهريار مات و مبهوت به ما نگاه مي كرد و كه از ديدن آنها كه دست و پا چلفتي در اب ولو شدند غرق خنده بوديم شهلا با خنده به فرهاد گفت
- تو يكي از دستمان در رفتي باشد تا جايي زهرمان را به تو بريزيم . هومن و شاهرخ و شاهين خيس از اب برايمان خط و نشان كشيدند . ياسمن به طرف فرهاد رفت و كتابش را از دستش قاپيد و به درون دريا انداخت هر سه جيغ زنان به طرف ويلا دويديم و در حاليك ه از خنده روي پاهايمان بند نبوديم و انها البته به جز شهريار به دنبال ما مي دويدند مادر با ديدن سه موش آب كشيده شده انها را به داخل حمام فرستاد تا سرما نخوردند. عمه گفت:
- - بزرگ شديد وقت شوهر كردنتان است اين كارها چيست؟
شهلا گفت:
- نبوديد ببينيد چه بلايي سر ما آوردند.
مادر گفت:
- خب شوخي مي كنند جنبه شوخي پذيرفتن هم داشته باشند.
و رو به ما كرد و گفت:
- برويد اماده شويد تا به موقع به خانه آقاي اميري برويم.
و همراه ما به طبقه بالا آمد و براي پسرها حوله و لباس گذاشت.
مادر مسعود گفت:
- چه طور است ما خودمان برويم و جوان ها با هم بيايند؟
عمه سفارشاتي به ما كرد و در آخر گفت:
- زود بياييد زشت است سر نهار برسيد.
چشم بلندي گفتيم و مشغود شانه كردن موهايمان شديم. فرهاد در حاليك ه حوله تميزي روي دوشش انداخته بود به ياسمن فت
- من هم مي روم حمام برايم لباس بياور
- بفرماييد آقا فرهاد خوب جا خالي دادي
شهلا گفت
- ديگه كي رغبت مي كند به حمام برود شده حمام عمومي مردانه من كه پايم را ديگر در اين حمام نمي گذارم
و نگاهش به چفت پشت در حمام افتاد چشمش برقي زد و به من نگاه كرد در حمام هم از داخل قفل مي شد و هم از پشت در خنديديم و ياسمن آهسته و ارام چفت پشت در را انداخت و هر سه در حالي كه مراقب بوديم از خنده منفجر نشويم به طبقه پايين رفتيم فرهاد اواز خواند و ديگران دست مي زدند حتما هومن هم مي رقصيد شهريار با ما به خانه اميري امد و در راه به ما گفت
- چي شده خيلي خوشحاليد!
شهلا گفت:
- بعدا مي فهمي
هر سه صورتمان از خنده و هيجان قرمز شده بود كه به خانه اميري رسيديم
با پذيرايي لاله خانم سرايدار خانه اميري كمي نفس تازه كرديم شهريار مرموز و كنجكاو نگاهمان مي كرد هديه و مسعود باز مثل دو كبوتر البته به قول شهلا از نوع چاهي اش مشغول بق بق بقو بودند
اميري به مادر گفت
- پس آقا پسرها كجا هستند تشريف نياوردند.
ياسمن در حالي كه لبش را گاز گرفته بود تا نخندد گفت
- حمام هستند گفتند خودمان مي آييم اما اگر دير شد نگران نشويد
به وضوح ديدم كه اخم هاي رها در هم فت مادر گفت:
- شايد مي خواهند گردشي كنند و بعد بيايند
شهلا گفت
- آره زندايي مي گفتند كمي گردش مي كنيم و مي آييم
و بعد آهسته زير گوشم گفت
- فكر كنم يكي به رقباي سمجت اضافه شده دختر متكبر با يك من عسل هم نمي شود قورتش داد
و اشاره به رفها كرد به نظر من هم همين طور بود ما را مهمان حساب نمي كرد و فقط چشمش به در بود كه حتما فرهاد زودتر از در وارد شود شهريار كه تنها پسر از گروه پنج نفره بود اهسته گفت
- نكند سرشان را زير اب كرديد و به روي خود نمي آوريد
ياسي با قيافه حق به جانبي گفت
- وا؟ مگر زور ما به انها مي رسد كه سرشان را به باد دهيم شايد در حمام نشستند و براي هم كيسه مي كشند.
آن قدر خنديديم كه اشكام جاري شد
نهار را در حالي صرف كرديم كه اميري دائم ابراز ناراحتي مي كرد كه چرا پسرها قابل ندانستند و نيامدند مادرها و پدرهايمان از همه جا بي خبر حرص مي خوردند و در ذهنشان براي آن چهار نفر بدبخت نقشه و خط و نشان مي كشيدند. به نظر انها اين نهايت بي احترامي به خانواده اميري بود چرا كه آنها ديشب مي دانستند كه براي ظهر خانه اميري دعوت شده اند و حالا حسابي جلوي اميري شرمنده بودند
دلم خنك شد تا رها خانم به فرهاد نگويد منتظر هستيم.
عصر شد دلم به شور افتاد حتما پسرها بي حال در حمام غش كرده بودند مادر مسعود از اميري قول گرفت كه شب را مهمان ما باشد گويي از خجالت بود يا از دلسوزي كه مي گفت سيزده به در است و تنها خانه نمانيد مي دانستم كه مي خواهد به نوعي از دل اميري پاك كند كه پسرها نيامدند تا باعث دلخوري انها نشود و اميري هم قبول كرد
وقتي به ويلا امديم صداي فرياد پسرها از داخل حمام همه را به طبقه بالا كشاند وقتي آقا كاظم چفت در را گشود قيافه هر 4 نفر ديدني بود بخار حمام انها را خمار كرده بود چرا كه براي گرم شدن نياز به باز گذاشتن اب گرم بودند و همين خواب الود و خمارشان ساخته بود موهايشان روي پيشاني هايشان چسبيده بود ناي حرف زدن نداشتند هر كدام حوله اي به دور خود پيچيدند و مثل لشگر شكست خورده يكي يكي خارج شدند پدر اول با بهت به انها نگريست ولي بعد صداي قهقهه پدر همه را به خنده وا داشت. مادرها نگران مثل اين كه پسر سرتق و كوچولي خود را لباس مي پوشاندند دائم دور و برشان مي پلكيدند و سفارش مي كردند كه زودتر خود را خشك كنند تا سرما نخورند. هر چهار نفر بغل شومينه كز كرده بودند پتويي روي خود انداختند. مسعود دائم مي پرسيد
- كي پشت در را انداخته؟
و هديه با حالت خاصي به ما مي نگريست شير داغ به خوردشان دادند و اصرار كردند كه نهارشان را ان موقع بخورند دلم خنك شد اما داشتم از خنده مي مردم پدر مسعود شرمنده گفت:
- ببخشيد ترو خدا تقصير من است چند وقتي است طاهره خانم مي گويد چفت پشت در لق شده و نياز به تعمير دارد اما من به مش شعبان نگفتم يادم رفت كه بگويم
فرهاد در حالي كه سرش را به ديوار شومينه تكيه داده بود فقط با چشمان خمار و خواب الودش به من مي نگريست با زبان نگاهش مي گفت آخه چي بهت بگويم هستي؟ اين انتقاب بود كه گرفتي؟ و در نگاه هومن و شاهرخ و شاهين به وضوح مي خواندم كه دارند براي من و ياسمن و شهلا نقشه مي كشند، خط و نشان هاي وحشتناك در اين ميان فقط شهريار بود كه خيره و مبهوت در حالي كه به من و ياسمن و شهلا مي نگريست با خود فكر مي كرد اينها دخترند يا جانور؟

(ادامه دارد....)

kar1591
10-04-2009, 07:55
برو بعدی :27:

kar1591
10-04-2009, 07:56
هستی من
قسمت بيست و ششم
بعد از تعطيلات عيد تصميم گرتم خودم را تا اعلام نتايج كنكور سرگرم كنماسمم را در كلاس خوشنويسي نوشتم چرا كه از دست خط خوبي بهره مند بودم واستعداد خوشنويسي داشتم.
عمه ماهرخدر هر ديدار كه يا در خانه خودشان بود يا در خانه ما به من درلفافه ياد آوري مي كرد كه عروسي هديه نزديك است و درس فرهاد نيز رو بهاتمام تو هم خواستگار داري. وقتي اين سه معادله را كنار هم مي گذاشتمنتيجه مي گرفتم كه يعني به زودي براي خواستگاري اقدام مي كنيم. در پوستخود نمي گنجيدم عروسي هديه نزديك بود مادر با اين كه شديدا سرگرم تهيهكردن جهيزيه هديه بود باز حواسش شش دانگ به من بود و گاه گاه كه عمه رادور و بر من مي ديد با طعنه مي گفت: فكر به فاميل شوهر دادن از سرت بيرونكن يا من دختر دسته گلم را به فاميل نمي دهم يا ازدواج فاميلي عاقبت خوشيندارد.
اتفاق جالي كه فكر مرا تا چند روز مشغول كرده بود اين بود كه يكي از روزهاكه در تدارك بردن جهيزيه هديه به خانه شوهرش بوديم تلفن زنگ زد از ان طرفصداي خاله مسعود را شناختم و گوشي را به مادر دادم و خودم كنار پله گوشايستادم مادر با احترام و رودربايستي با خاله مسعود حرف مي زد و در اخرسخنانش گفت
- نتيجه را بعد از مشورت با پدرش اعلام خواهم كرد
بعد از خداحافظي در حالي كه لبخندي بر لبانش بود مرا ديد و گفت
- خاله مسعود بود زنگ زده بود براي فردا شب وقت مي خواست كه به خواستگاري تو بيايند
- براي چه كسي؟
- وا مگه خاله مسعود چند تا پسر دارد؟ شهريار ديگر
وا رفتم دلم به شور افتاد محكم و جدي گفتم:
- وقت خود را تلفن مي كنند
- تو لازم نكرده به تنهايي اظهار نظر كني ناسلامتي اين خانه بزرگ تري هم دارد
صداي زنگ حياط در آمد مادر بعد از باز كردن در گفت
- خاله مسعود مي گفت شهريار براي جواب عجله دارد نمي دانستم شهريار اين قدر به تو علاقه دارد
تا امدم جواب بدهم در سالن باز شد و هومن و فرهاد وارد شدندو بعد از سلام و احوالپرسي مادر جلوي فرهاد به هومن گفت
- داري تنها مي شوي هومن جان اين خواهر هنوز نرفته براي اين خواهرت هم خواستگار امده
هومن گفت
- كي هست هنوز بچه است كه!
- وا بيست سالش شده كجاش بچه اس؟
- حالا كي هست؟
مادر به چشمان فرهاد نگاه كرد و گفت
- شهريار
به فرهاد نگاه كردم سرش را پايين انداخته بود مادر با اب و تاب تماس گرفتنخاله مسعود و عجله شهريار را براي جواب گرفتن براي هومن تعريف كرد و سپسبه درون اشپزخانه رفت
هومن نگاهي به من كرد و گفت:
- كاري نداردهستي؟ با يك نه گفتن خودت را راحت كن
لبخندي زدم و به فرهاد نگريستم فرهاد نگران بود مي خواست از چشمانماطمينان به پاسخ رد را بخواند چشمانم را ارام باز و بسته كردم و لبخندي بهلبانش نشاندم اما خودم هنوز از مادر مطمئن نبودم مادر از هيچ كاري براي كمكردن روي عمه كوتاهي نمي كرد حتي اگر لازم بود با بي رحمي پا بر روي قلب وعشق و احساس دخترش بگذارد فرهاد با بي حالاي كه روي راه رفتن خاصش همتاثير گذاشته بود خود را به دنبال هومن به بالاي پله ها كشاند.
روز عروسي هديه يكي از بهترين روز هاي عمرم بود من و ياسمن و شهلا با هديهبه ارايشگار رفتيم هديه با زيبايي خداداي اش بزير ماسك اريش بي نقص و زيبابود مسعود با شيفتگي تورش را بالا زد و به ما نگاه كرد و گفت
- دختر خانم ها چشم ها درويش
بعد گونه هديه را بوسيد شهلا با صداي بلند گفت
- انشاءالله يك روي براي ما باشد.
مسعود ناباورانه به شهلا گفت
= كاش يك كمي فرمز مي شدي و بعد دعا مي كردي
حياط خانه چراغاني شده بود بوي اسفند و عطرهاي مختلف در هم ادغام شده بودو دل مرا به شور و شادي وا مي داشت همراه عروس و داماد وارد خانه شديمگوسفندي جلوي پاي عروس قرباني شد و پول هايي به سر عروس و داماد ريخته ميشد و بچه ها با سرعت انها را از روي زمين بر مي داشتند نقل هايي به سر وصورت عروس و داماد اصابت مي كرد و من در اين ميان چشمم به دنبال فرهاد ميگشت روبرويم بود درست روبرويم ايستاده بود و به من مي نگريست دستش را كنارابرويش برد و ارام سلام كرد انگار چشمانم هيچ جايي را نمي ديد فقط او رامي ديدم كه كت و شلوار سفيدي به تن كرده و پيراهني زرشكي و كراواتي هماهنگبا كت و پيراهنش
به طرف عروس و داماد امد طرز راه رفتنش باز هم او را از تمام جوان هاي انمحلس متمايز مي كرد ارام و مغرور همراه با بي قيدي خاصي! يك جور خاصي كهشايد فقط به نظر من مي امد به وضوح چشمان بسيراي از دختران حسرت بار او رادنبال مي كرد وبا مسعود دست داد و تبريك گفت و كنار من ايستاد و گفت:
-داغ كردم هستي خوشگلي ات داره منو مي كشه
بعد از مراسم عقد با ياسمن و شهلا به حياط رفتيم فرهاد و شاهرخ و هومن مثليك مثلث گوشه هاي ميز نشسته بودند من پيراهني مشكي و بلندي پوشيده بودم كهاندامم را كشيده تر نشان مي داد ارايشگر به طرز زيبايي موهايم را جمع كردهبود و لابه لاي انها نگين كار گذاشته بود رشته مرواريدي كه به گردنمانداخته بودم و النگوهايم تنها وسايل زينتي ام را شامل مي شدند ياسمن بلوزو دامن چسب و زيبايي به تن داشت و موهاي كوتاهش را ازادانه رها ساخته بندو شهلا پيراهن زرشكي كه رگه هاي اكليلي داشت و به او خيلي مي امد هر سه ازلباس و ارايشمان راضي بوديم در يك لحظه چشمم به نگاه شهريار افتاد فرهادخط نگاهم را دنبال كرد و به شهريار رسيد برخاست و به طرف ما امد و ما رابه سر ميز خودشان كشاند مي دانستم هنوز از خواستگاري شهريار و برخوردمادرم دلخور است هديه و مسعود براي خوشامدگويي به سر ميزها امدند وقتي بهسر ميز ما رسيدند مسعود ارام چشمكي زد و گف:
- فاميل مي شويم؟
قاطعانه گفتم:
- نه! همين كه اين قدر فاميل شديم كافي است
منظورش از فاميل شدن جواب خواستگاري شهريار بود
مادر و پدرم و مادر و پدر مسعود دائم گرم تعارف و خشو و بش با مهمان هابودند پدر را مي ديدم كه عاشقانه به هديه مي نگريست و هراز چند گاهي گوشهچشمانش را پاك مي كرد مي دانستم پدر هديه را خيلي دوست دارد و از رفتن اوخيلي ناراحت است از بس به اين طرف و آن طرف رفتم و با مهمان ها اشنا شدم وتعارف كردم خسته روي صندلي نشستم و پاهايم را از كفش هاي پاشنه بلندم خارجكردم درد در پاهايم پيچيد سرگرم تماشاي مهمان ها و شادي شان شدم فرهادكنارم نشست و گفت:
0 نفس گير شدي هستي
خنديدم و ليوان شربتش را سر كشيد و گفت:
- كي مي شود چنين شبي براي من و تو باشد هستي؟
نگاهش كردم مي دانستم ده ها جفت چشم ما را نگاه مي كنند وقتش بود كه علاقهام به فرهاد را به همه نشان ميد ادم همه بايد مي دانستند كه من فقط فرهادرا مي خواهم تا ديگر به خود زحمت خواستگاري ندهندو گفتم:
- انشا ء اله بگو فرهاد خان
پرسيد
- براي خواستگارت چه كردي
- من كه همان موقع جوابم را به مادر گفتم اما فكر نكنم مادر دست از سرش بردارد و به همين راحتي جوابش كند
- چطور؟
- ده ها بار به من گفته من هم مثل هديه بايد به غريبه شوهر كنم و شايد صد بار گفته كه به فاميل دختر نمي دهد
- خوب حق دارد طرف خوش تيپ است پولدار است و از همه مهم تر دكتر
- تو هم خوش تيپ و پولداري و مهندس مي شوي بهتر از همه اين كه قلب تو براي من است و قلب من براي تو
- شوخي كردم! مي دانم كه تو روي حرف خودت هستي اما از زندايي مطمئن نيستم مي دانم كه او شهريار را بيشتر از من قبول دارد
- مادر مي خواهد شوهر كند يا من؟
- نمي دانم هستي دلم بدجوري شور مي زند به اينده خوش بين نيستم الان هم كه من كنارت نشستم مادرت حرص مي خورد شهريار هم همين طور
- به درك
بي اختيار چشمانم مادر را كاويد اما نه مادر مشغول بود مشغول احوالپرسي بااميري و دخترش اما وقتي به شهريار نگا كردم ديدم كه سرگرم حرف زدن با لادناست اما حواسش به ما بود فرهاد با ديدن اميري و دخترش گفت
- بيا با هم برويم و به اميري و دخترش خوشامد بگوييم
- ول كن بابا فرهاد من اصلا حوصله ديدن اين دختره لوس و از خود راضي رو ندارم
- اخرش چي ؟ بالاخره تو ميزبان هستي و چشمت به چشمش مي افتد بلند شو زشت است
برخاستم و با بي ميلي به طرف اميري و رها رفتم و خوشامد گفتم
رها با اشتياق فرهاد را نگاه مي كرد انگار از تماشاي او سير نمي شد ولي بدهم نشد مي دانستم منظور فرهاد اين بود كه رها او را با من ببيند و دست ازعشق يك طرفه خود بردارد اما او پر رو تر از اين حرفها بود چرا كه اخر مجلسبه طرف فرهاد امد و با طنازي خاص خودش روبروي فرهاد ايستاد و گفت
- فرهاد خان شما جواب پدر مرا نداديد
- پدرتان؟ مگر از من سوالي كردند كه من جواب ندادم؟
- منظورم در خواست همكاري شان در كارخانه بود فكر كنم اين همه فكر كردن نتيجه داشته باشد و البته اميدوارم جوابتان مثبت باشد
- آه بله معذرت مي خواهم خودم باهاشون تماس مي گيرم
و در اخر مجلس زمان خداحافظي اقاي اميري از فرهاد قول گرفت كه به زودي بااو تماس بگيرد ان دو دست بردار نبودند و همين براي فرهاد كافي بود كه كسيبه اصرار از او بخواهد كاري را انجام دهد اه فهراد احساس اين كه ان شبفرهاد از داماد بيشتر مي درخشيد و تمام وجودش به من تعلق داشت. احساساسماني و شيريني بود احساس زيبا و دلچسب كه مرا سرشار از عشق ساخت هبود.

(ادامه دارد......)

kar1591
10-04-2009, 07:58
قسمت بیست و هفتم در ادامه

kar1591
10-04-2009, 08:03
هستی من
قسمت بيست و هفتم
مادر به اصطلاح هديه را پا گشا كرده بود در اين موقع كه پاي ابروي مادر درميان بود نبايد دست از پا خطا مي كرديم چرا كه جيغ و هوار مادر به هوا ميرفت وسواس او آدم را كلافه مي كرد دلش مي خواست همه چيز بي نظير و بي نقصباشد صفيه خانم زير نگاه نگران مادر كريستال ها را از بوفه در مي اورد تابراي مهماني اماده كند از شوق مهماني دلم لرزيد حضورفرهاد دلم را گرم ميكرد.
ساندويچ هاي اماده شده دسرهاي رنگارنگ و غذاهاي اماده در قابلمه ها در چندنوع حسابي سليقه مادر و صفيه خانم را به نمايش گذاشته بود براي اخرين بارخود را در ائينه نگريستم با كمي ارايش ملايم قيافه ام جذاب تر و خواستنيتر شده بود بلوز و دامن بلندي به رنگ ابي كمرنگ به تن كرده بودم كه پدر ازخارج برايم اورده بود وقتي از پله ها پايين امدم مادر را ديدم كه روي مبلولو شده بود حاضر و اماده اما از خستگي ناي حرف زدن نداشت نگاه پر مهري بهمن انداخت و به صفيه خانم گفت:
- بي زحمت براي دختر خوشگلم اسفند دود كن ماشاء ا.. مثل ماه مي درخشد
بعد به چشمانم خيره شد و گفت:
- آخه دلم مي ايد اين ماه را به ماهرخ بسپارم؟... نه نه!
قيافه ام اويزان شد اصلا انتظار چنين حرفي را نداشتم صفيه خانم مشت پر از اسفندش را دور سرم چرخاند و به مادر گفت:
-وا؟ ماشالله آقا فرهاد مثل شاخ شمشاده ! آدم حظ مي كنه قيافه و هيكلش رو مي بيند به هستي جون هم خيلي مي آيد
مادر پشت چشمي نازك كرد و گفت:
- خدا به ماد رش ببخشدش ! دور هستي را خط بكشد كي مي گويد شاخ شمشاد نيست.
و سريع برخاست تا برود برود كه من فرصت اعتراض نداشته باشم! نمي دانستمدليل رفتار مادر چيست؟ انگار چشم نداشت عمه و پسرش را ببيند خاضر بود مرابه رفتگر محله مان بدهد اما به فرهاد نه!
هديه خود را در آغوش مادر انداخت بيشتر به جاي بوسيدن مادر را مي بوئيد. سپس مرا در اغوش گرفت و گفت:
- الهي قربونت برم هستي در عرض دو سه شب كه از شما دور بودم انگار صد سال است نديدمتان!
مسعود دستم را فشرد و گفت:
- نگفتي؟ فاميل مي شويم يا نه؟
- اگر بميرم هم محال است عروس خاله ات شوم اين را به پسر خاله ات هم بگو
مسعود ابروانش را بالا برد و گفت:
- اوه چه قدر خشن شدي هستي جان!
وقتي فرهاد وارد شد نفسم در سينه ام گره خورد خدايا چه قدر دوستش داشتمجلو آمد و با همه سلام و احوالپرسي نمود روي مبل نشست و به من اشاره كردكه به اتاقم بروم در يك فرصت خلوت به اتاقم رفتم و ده دقيقه بعد وارداتاقم شد و گفت:
- واي هستي اخر قلب من با ديدن تو يك روز ايست مي كند
- خدانكند فرهاد
دستش را روي قلبش گذاشت و گفت:
- جدي مي گويم چند وقتي است خيلي درد مي كند فكر كنم از دوري توست.
- كار مشكل شده مامان چپ وراست مي گويد دختر به فاميل نمي دهم جدي مي گويدفرهاد. قبل از امدن مهمان ها با من اتمام حجت كرد و گفت كه اين پنبه را ازگوشم در بياورم كه مرا به تو بدهد.
- ندهد! دستت را مي گيرم و فرار مي كنم
- نه بابا بچه شدي؟ مثل بچه ها فرار كنيم؟
- نه بابا شوخي كردم مگر مي تواند مخالفت كند؟ غصه نخور به وقتش راضي مي شود . فردا ساعت چند كلاس داري؟
- ساعت 3
- كي تمام مي شود
- ساعت 5
- خوب است منتظرم باش باهات كار دارم
- چي شده ؟ الان بگو
- نگران نشو موضوعي است كه بايد بهت بگويم فردا مي آيم دنبالت

از پله هاي كلاس پايينآمدم نفهميدم آن دو ساعت را چه طور خط تمرين كردم گوش به زنگ بودم كهزودتر كلاس تمام شود و من بفهمم كه فرهاد با من چه كار دارد؟
فرهاد را ديدم كه منتظر به ماشين تكيه داده بود حواسم ناگاه به دو سهدختري رفت كه آن طرف تر فرهاد را زير نظر داشتند جلو رفتم و سلام كردمجوابم را داد و در ماشين را گشود تا من سوار شوم. نشستم و او ماشين راروشن كرد و گفت:
- چه طوري؟ خوبي؟
- ممنون تو حالت خوبه؟
- مگه مي شود آدم هستي خانم را ببيند و بد باشد؟ خوب كجا برويم؟
- ترو خدا بگو چي شده فرهاد؟
- مي گويم كمي صبر داشته باش
- از شهر خارج شديم فرهاد وارد جاده اي شد كه دو طرف ان را درختان بيدمجنون پوشانده بود و خورشيد در انتهاي ان ارغواني شده بود پاييز بود و هواكمي سرد شده بود برگ هاي درختان زرد و نارنجي ادم را به ياد كارت پستالهاي مغازه ها مي انداخت فرهاد ماشين را نگه داشت. پياده شديم و روي نيمكتينشستيم فرهاد خورشيد را نشان داد و گفت



- پاييز خيلي فصل قشنگيه مخصوصا غروب هايش كه خورشيد رنگ خون مي گيرد.
- آره بگو فرهاد بگو كه چي شده؟ تو مي خواهي خبر ناراحت كننده اي به من بدهي نه؟
دستش را پشت من تكيه داد و به طرف من چرخيد و گفت:
- مي داني كه به پيشنهاد اميري جواب مثبت دادم و يك ماهي است كه روي انفكر كردم. ديروز به كارخانه اش رفتم خيلي خوشحال شد! قرار شد كه يك هفتهدر كارخانه باشم و با قانون و مقررات ان جا اشنا بشوم و تا 10 روز ديگر بهان ماموريتي بروم كه اميري از ان حرف مي زد يك سفر كاري كه مي تواند تجربهخيلي خوب براي من باشد من هنوز به مادرم هم نگفتم مي خواستم اول از همه توبداني خودم خيلي مايلم كه به اين سفر بروم نظر تو چيست؟
- نه فرهاد دلم نمي خواهد تو بروي اگر نظر مرا بخواهي مي گويم نه! من فكرمي كردم تو يادت رفته كه اميري چه پيشنهادي به تو كرده! اما مي بينم رهاشب عروسي هديه كار خودش را كرده
- منظورت چيه هستي؟ مگر من مي خواهم با رها به خارج بروم؟ در ضمن بدان كهاز همان اول در شمال من در فكر سنگين و سبك كردن اين پيشنهاد بودم وقتي بهكارخانه اميري رفتم ديدم اين همان كاري است كه با روحيه من سازگار استمنطقي باش هستي من هميشه دلم مي خواست كه چنين موقعيتي داشته باشم به فكراينده مان باش
- اما من چنين اينده اي را نمي خواهم كه چشمم به در باشد و گوشم به تلفناگر تو دوست داري به خارج بروي چرا از پدرت نمي خواهي كمكت كند او ميتواند چنين موقعيتي را در اختيارت بگذارد
- مگر من مي خواهم براي تفريح بروم المان؟ منظور من موقعيت شغلي است كه بارشته من در ارتباط است من مي خواهم مستقل باشم و روي پاي خودم بايستم ميخواهم زحمت بكشم و پول در بياورم نه اين كه مثل جوان هاي ديگر پول لباسعروسي تو و خرج عروسي ام را از پدرم بگيرم
نه نمي توانستم قبول كنم فكر اين كه ازفرهاد دور باشم ديوانه ام مي كردفكر اين كه فرهاد به حرف هاي پدر رها اهميت داده و شايد دائم جلوي روي رهاباشد ديوانه ام مي كرد بهانه هايم الكي بودند. مي دانستم رها با موقعيتيكه پدرش در اختار فرهاد گذاشته دست از سر فرهاد بر نمي دارد و اين موضوعمثل روز برايم روشن بود.
بغض گلويم را فشرد خيلي سعي كردم كه اشك هايم پايين نريزد اما بي فايدهبود فرهاد به انتهاي جاده خيره شده بود بدون اين كه نگاهش را از جاده برگيرد گفت:
- فكر نكن براي من راحت است فكر اين كه بروم و برگردم و موقعيت تو فرقكرده باشد ديوانه ام مي كند مخصوصا با مادري كه تو داري حاضر است مارغاشيه ببيند و مرا نبيند دلم برايت تنگ مي شود اما خواهش مي كنم اينموقعيت را از من نگير براي من مهم است كه تو موافق باشي هستي من
آه بلندي كشيدم و گفتم:
- اگر دلت شور مي زند كه مادرم مرا شوهر دهد پس براي چه مي روي؟
- مطئن هستم كه تو اگر به من قول بدهي زير ان نمي زني و تو هم قول مي دهي كه فقط به من فكر كني باشد هستي جان
سرم را به طرف او چرهاندم و گفتم:
- چه مدت است؟
- چون بار اول است كه براي اموزش دستگاه هاي مي روم 6 ماه است اما دفعه بعد كمتر است
- 6 ماه؟؟؟؟؟ مگر دفعه بعدي هم وجود دارد؟
به طرفم چرهيد صورتش را نزديك صورتم اورد و نفس گرمش به صورتم خورد بويعطرش مستم مي كرد چشمان نافذش مسخم مي كرد بله كار خودش را كرد و مراراضيكرد و گفت
- براي خودم هم سخت است كه 6 ماه نبينمت هستي اما قبول كن به نفع هر دومان است به نفع اينده مان
- اينده؟ اگر نيامد چي؟ مي ترسم فرهاد ما كه چيزي كم نداريم مي توانيم مثل خيلي ها عادي زندگي كنيم مثل هديه و مسعود مثل......
- قول بده هستي بگو كه راضي هستي.
- باشد هر چه تو بخواهي فرهاد كي قرار است بروي؟
ده روز ديگر درست پنج شنبه هفته ديگر.
- به عمه گفتي؟
- امشب مي گويم
- پس همه كارهايت را رديف كردي و ديگر مخالف من دليلي ندارد چون تو واقعا تصميمي خودت را گرفتي
- ته دلت راضي هستي؟
- نمي خواهم مانع پيشرفتت باشم اره راضي ام
- افرين دختر خوب حالا بلند شو برويم چيزي بخوريم.
وقتي در ماشين نشستم كلافه از اين كه فرهاد به زودي راهي مي شد از اين كه 6 ماه نمي ديدمش پخش ماشين را روشن كردم و سرم را به طرف پنجره چرخاندمصورتم از اشك هايم خيس شده بود دلم گرفته بود دست خودم نبود باور نمي كردمتا پنج شنبه ديگر فرهاد براي 6 ماه از من دور مي شود. قلبم فشرده مي شد واشك مي ريختم دستان فرهاد دستم را جستجو كرد ان را در ميان انگشتانش فشردسرم را برگرداندم و نگاهش كردم صورتش از اشك خيس بود. به چشممانم خيره شدو گفت:
- اتشم نزن هستي اشك هايت ويرانم مي كند قول بده كه منتظرم مي ماني
ميان گريه خنديدم و گفتم:
- براي 6 ماه منتظر بمانم؟ نكند مي خواهي بيشتر بماني و به من گفتي 6 ماه مخالفت نكنم



- من به تو دروغ نمي گويم عزيز دلم اما محض اطمينان اين قول مي خواهم
- قول مي دهم فرهاد زود برگرد.

(ادامه دارد.....)

kar1591
10-04-2009, 17:41
هستی من
قسمت بيست و هشتم

در فرودگاه بغض گلويم را مي سوزاند از ترس مامان جرات گريستن نداشتم مي دانستم تا به خانه پا بگذارم اماج سرزنش هايش مي شوم. فرهاد در حالي كه با تك تك اعضاي فاميل خداحافظي مي كرد هر از چند گاهي نگاه پر از غمش را به من مي انداخت همراه فرهاد كه او هم يكي از مهندسين كارخانه بود با خانواده اش مشغول وداع بود فرهاد بي پروا و محك جلوي روي من ايستاد و گفت
- خداحافظ هستي! مواظب خودت باش و منتظر من به زودي بر مي گردم.
پرده اشك در چشمانش مي رقصيد بغض بي امانم اجازه هيچ سخني نداد فقط نگاهش كردم و به زحمت گفتم:
- به سلامت
ياسمن را بوسيد و آهسته گفت:
- مواظبش باش.
تا لخظه آخر به پشت سرش نگاه كرد تا اين كه از ديدگان محو شد و به قسمت ديگر فرودگاه رفت. عمه خوددار بود اما ياسمن مي گريست. از ياسمن خواستم كه به خانه ما بيايد و فورا قبول كرد
وقتي پا به درون اتاقم گذاشتم به تلخي گريستم و ياسمن هم به خاطر دوري از تنها برادرش همراه من گريست
ياسمن به دنبالم امده بود كه براي خريد عيد با هم برويم 4 ماه از رفتن فرهاد گذشته بود دل و دماغ هيچ كاري نداشتم اما ديدن خيابان هاي شلوغ و هيجان مردم براي خريد عيد مرا از ان حال و هواي كسل در اورد. در اين 4 ماه فرهاد بارها تماس گرفته بود و از حال خود ما را با خبر كرده بود دوبار وقتي مادر نبود من زنگ زده و حالش را پرسيده بودم شنيدن صدايش هر بار برايم با هجوم دلتنگي همراه بود از اين كه تا 2 ماه ديگر بر ميگ شت سر از پا نمي شناختم و هم از اين كه در كارش به موفقيت رسيده باشد بهش افتخار مي كردم . با ياسمن كمي خريد كردم و براي نهار به خانه عمه رفتيم عمه با شادي در آغوشم كشيد و گفت
- تبريك مي گويم هستي جان مسافرت قصد بازگشت دارد
ناباور به عمه نگريستم و گفتم:
- فرهاد؟ كي گفت؟ حودش گفت؟
- اره همين يك ساعت پيش تماس گرفت و گفت،‌سعي مي كنم تا عيد ايران باشم! گفت كه اموزش هاي دستگاه ها را با موفقيت طي كردند و اميري از كارشان رضايت كامل داشته و اجازه داده كه زودتر از موعد مقرر بر گردند البته بعد از اين كه چند دستگاه خريداري كردند.
ياسمن دور خودش مي چرخيد و گفت:
- آخ جون پس عيد دور هم جمعيم
- بله بهش گفتم كه ما براي عيد به لواسان مي رويم گفتم كه منتظرش هستيم. فرهاد هم گفت خودش به ان جا مي آيد
گفتم:
- خوب صبر مي كنيم بيايد تا با هم برويم
- فرهاد گفت معلوم نيست چه روزي پرواز داشته باشد يا اول عيد يا چند روز بعد بستگي دارد خريد دستگاه ها چه قدر طول بكشد... غصه نخور عزيزم بالاخره مي آيد
ياسمن با ذوق گفت:
- اگر مي دانستم فرهاد تا عيد مي ايد اين قدر پول براي لباس و كيف و كفش خرج نمي كردم و منتظر سوغاتي هاي او مي ماندم نه هستي؟
- من منتظر هيچ چيز نيستم فقط انتظار ديدن خودش را مي كشم
- با همين حرف هايت برادر مرا مجنون كردي
نهار ان روز دلچسب ترين نهار بود كه در عمرم خوردم.
**
پدردر چشمانم خيره شد و گفت
- خوشحالي؟
- بله خيلي وقت است لواسان نرفته ايم دلم براي باغ تنگ شده
بيني ام را كشيد و گفت
- خوب بلدي خودت را به آن راه بزني منظور من چيز ديگري است
شرم زده سرم را پايين انداختم پدر خنديد و گفت
- پدر عشق بسوزد هستي خانم
دستش را در دستم گرفتم و بوسيدم از اين كه پدر مرا درك مي كرد خوشحال بودم كاش مادر هم مثل پدرم به عشق من احترام مي گذاشت كاش لج نمي كرد از اين كه انتظارم داشت به آخر مي رسيد لبريز از شوق بودم اه انتظار انتظار ديدن فرهاد . آخ كه چه قدر انتظار روزهاي اخر كشنده است.
روز هاي اول و دوم عيد سرگرم تحويل سال نو و صحبت كردن و ديد و بازديد بودم اما روز سوم عيد ! وقتي به ويلاي لواسان رفتيم بي حوصله بودم انگار كه كارم فقط چشم دوختن به در شده بود ياسمن و هومن به دور از چشم مادر لا به لاي درختان باغ قدم مي زدند و شهلا كه خود تنها با ما امده بود وقتي بي حوصلگي مرا مي ديد خود را با ياسمن سرگرم كرد. عمه شهين نيامد قرار بود فاميل شوهرش از شهرستان مهمان منزلشان باشند. مادر و عمه هر روز غذاهاي خوب و لذيذ مي پختند و عمه به انتظار فهراد چشم از در باغ بر نمي داشت هومن به شوخي به عمه مي گفت
- عمه به جاي زل زدن به در باغ به پر چين ها و ديوارها زل بزن چون فرهاد عادت دارد از روي پرچين ها بپرد و به باغ بيايد.
دلم مي خواست استقبال خوبي از او مي كردم به فرودگاه مي رفتم و زيباترين گل هاي دنيا را نثار قدم هايش مي كردم اما....چه سود كه من تابع پدر و مادرم بودم
هر روز بي حوصله از روز پيش مي شدم به پشت بام مي رفتم و از بالا جاده را نگاه مي كردم كه اگر فرهاد امد اولين نفر باشم كه ببينمش انگار كه تمام دلتنگي هاي عالم در دلم زبانه مي كشيد.
يكي از همين روزها كه بي خبري به سر مي بردم و انتظار مي كشيدم هومن صدايم كرد و گفت
- بيا مي خواهم برايت فال بگيرم
با شهلا و ياسمن روبرويش نشستيم شهلا گفت:
- حوصله ات سر رفته و مي خواهي ما را سر كار بگذاري؟
- من؟ نه! فال بلد بودم گفتم براي شما هم بگيرم ببينيد راست مي گويم يا نه؟ بد است مي خواهم اينده تان را پيش بيني كنم؟
گفتم:
- تو اگر فال درست و حسابي بلد بودي اول تكليف خودت را مي دانستي
گفت:
- تكليف خودم را مي دانم تكليفم زياد است معلممان زياد مشق مي دهند
ياسمن خنديد و گفت:
- حالا چه فالي مي خواهي بگيري
- قهوه اين قهوه اي را كه دم كرده ام كوفت كنيد و فنجان هايتان را برگردانيد تا فالتان را بگيرم
در همين حين مادر و عمه هم امدند و روبروي ما نشستند اول از همه فال شهلا را گرفت و گفت:
- يك غول در فنجانت مي بينم به احتمال زياد شاهرخ است كه در خانه تان زندگي مي كند. يك طناب دار هم مي بينم كه فكر كنم اخر و عاقبت را نشان مي دهد بگويم كه يك وقت نگويي طالعت زياد خوشايند نيست. بيشتر نحس هستي تا سعد. خوب شايد از اخلاق خراب و بيخودت باشد يك سوسك هم در فنجان مي بينم فكر كنم شوهر تاست كه با دعا و جادو و جنبل سوسكش مي كني خوب ديگر تمام شد
شهلا گفت:
- برو گم شو با اين فال گرفتنت هر چه لياقت خودت بود براي من گفتي حالا براي هستي بگو
هومن فنجان مرا نگاه كرد و گفت
- فاتحه ات خوانده است. درست بشو نيستي! زندگي ات بر وفق مراد نيست از چيزي ناراحتي و شديدا انتظار مي كشي! نه هستي جان فالت خوب نيست بوي حلوايت به مشام مي رسد
ياسمن گفت
- ديدي مسخره بازي در مي اوري همه اين ها را كه مي توان از قيافه هستي دانست
- به من چه ديگر فال نمي يگرم
مادر گفت:
- عيبي ندارد هومن جان فال مرا بگير
هومن نگاهي به فنجان مادر كرد و گفت
-يك ادمي در زندگيت است كه خيلي اذيتش مي كني به احتمال زياد شوهرت است. نكن خانم اين كارها عاقبت ندارد در جواني ات زبان مي بينم اره فكر كنم زبان دراز بودي؟ اره؟ يك خانم مي بينم كه تقريبا قدش كوتاه است تپل و زيباست. موهايش خرمايي است و چشم هايش عسلي است يك گرز به دست گرفته و دائم به سرت مي كوبد از بس كهزبانت دراز است...
مادر گفت:
- پاشو پاشو معركه ات را جمع كن
همه از خنده ريسه فته بودندتمام مشخصات ان خانم با چشم هاي عسلي اش كه هومن در ته فنجان ديد جز عمه كسي نبود. مادر كه كمي از حرف هاي هومن دلخور به نظر مي رسيد برخاست و رفته. عمه هم با خنده به دنبالش رفت . هومن گفت
- كجا عمه؟ مي خواهم فالت را بگيرم
- براي مارت گرفتي بس است دلم نمي خواهد برايم فال بگيري
شهلا گفت:
- حالا فال ياس را بگير
هومن با دقت در فنجان نگاه كرد و گفت
- به زودي ازدواج مي كني خيلي هم خوشبخت مي شوي شوهرت يك پسر قد بلند و زيباست. اه يك كيسه نمك در بغلش گرفته فكر كنم خيلي با نمك است. چه قدر شبيه من است اره خودم هستم ببين...
و فنجان را نشان ياسمن داد ياسمن ساده هم سرش را داخل فنجان كرد شهلا حرصش گرفت و گفت
- خواهر برادر پاك قاطي كردند اين يكي از عشق فرهاد مجنون شده و اون يكي هم فال بين و رمال شده هومن از جلوي چشمانم دور شو تا نزدم نكشتمت
هومن دستهايش را بالا گرفت و رفت و در حال رفتن گفت
- بد بود زندگي اينده ات را پيش بيني كردم؟ بيچاره ! من كه مي دانم با اين اخلاقت ترشيده مي شوي مي خواستم كمي اميد به تو بدهم
شهلا لنگه كفشش را در اورد و به طرف هومن پرتاب كرد خنده ام گرفت جنگ بين اين دو تمامي نداشت! شهلا گفت
- كاش مي رفتيم كمي قدم مي زديم.
گفتم:
- من حوصله ندارم
ياسمن دست من را گرفت و خواهش كرد كه سه تايي تا ده نزديك باغ برويم و برگرديم.
ارام ارام قدم مي زديم و صحبت مي كرديم تا به ده رسيديم گله اي گوسفند از چرا بازگشته و به جايگاهشان مي رفتند ديدني بود هر گوسفندي مي دانست به كدام خانه تعلق دارد فورا به داخل خانه مي رفت و به سوي جايگاهش و ديگر هم جنسانش با ديدن اهالي ده سلام كرديم و همين طور كه قدم زنان پيش ميرفتيم يكي از زنان ده مرا مي شناخت نزديك امد و سلام كرد و احوالپرسي نمود نگران بود از او پرسيدم چرا اين قدر گرفته و نگران هستي؟
- گاوم دارد زايمان مي كند هيچ كس نيست كه كمكم كند
- اگر كاري از دست ما بر مي ايد انجام دهيم
- كار شما نيست ممنون منتظر شوهر و پسرم هستم كه بازگردند.
- مي شود گاوتان را ببينيم؟
- بله با من بياييد.

(ادامه دارد.....)

kar1591
11-04-2009, 12:59
هستی من
قسمت بيست و نهم

سه نفري همراه زن به داخل خانه اش رفتيم بوي نان تازه اشتهايمان را تحريك كرد ما را به طرف طويله بود يك زمين نسبتا كوچك كه با كاه و علف پوشيده شده بود گاو بي زبان با آمدن ما احساس غريبي كرد ان قدر زيبا بود كه دلم نيامد روي بدنش دست نكشم باورت نمي شود شكمش ان قدر بزرگ و بر آمده بود كه من به قدرت خدا احسنت گفتم به روي شكمش دست كشيدم و او كه معني نوازش را فهميده بود نگاهم مي كردو من مطمئن شدم كه حيوانات هم محبت را درك مي كنند
وقتي به باغ برگشتيم هوا تاريك شده بود روز ديگري هم گذشت و خبري از هرهاد نشد.
روز بعد ياسمن و شهلا به كنارم امدند و شهلا با اعتراض نگاهي به قيافه در هم من انداخت و گفت:
- آه هستي شورش را در آورده اي مرده شور عاشقي ات را ببرند نا سلامتي عيد است آمديم كه كمي خوش باشيم مثل كنيزهاي كتك خورده دائم يك گوشه نشستي بلند و بالاخره فرهاد هم بر مي گردد اگر جنب و جوش داشته باشي انتظارت كوتاه تر مي شود.
گفتم:
- خب بلند شوم چه كار كنم؟
- هومن از بچه هاي ده يك اسب گرفته و مي خواهد ما را سوارش كند، بلند شو برويم خوش مي گذرد.
برخاستم و سه تايي به طرف اسبي رفتيم كه هومن سوارش شده بود. خنده ام گرفت هومن ژست بازيگران سينما را گرفته بود و ادا اطوارهايي در مي آورد كه آدم را به خنده وا مي داشت. شهلا و ياسمن يكي يكي سوار شدند و حيوان ارام آنها را سواري مي داد نوبت من شد چند نفر از بچه هاي شلوغ و شر ده به دور اسب جمع شدند. حيوان نا آرامي مي كرد و كمي ترسيده بود من خودم از ترس سوار نمي شدم اما هومن آن قدر اصرار كرد كه ناچار بر روي اسب جاي گرفتم شهلا و ياسمن جيغ مي كشيدند و دنبالم با خنده و سر وصدا روان شدند هومن افسار اسب را به دستم داد . گفتم:
- مي ترسم هومن تو هم بيا
گفت:
- ارام باش اگر تو بترسي او هم رم مي كند من پشت سرت مي آيم. به علاوه سر و صداي ياسي و شهلا بچه هاي ده نيز با هياهو دنبالم امدند. اسب بيچاره كه فكر مي كرد هر لحظه مورد هجوم قرار مي گيرد شروع به دفاع از خود نمود و راه رفتنش را سريع كرد و من از ترس گردن اسب را چسبيدم. تندتر كرد و من خم شدم و محكم تر گردنش را گرفتم. ان قدر تند مي رفت كه من سرازير شدم. صندلهايم را از پايم افتاد و روي پا و ساق پاي راستم به زير شكم پر موي اسب ميخورد. از تماس پشم هايش به پايم بيشتر جيغ كشيدم و هراس فراياد مي زدم، چندشم مي شد. فقط يادم مي ايد كه از ترس چشم هايم را بستم لحظه هاي اخر صداي هومن و ياسي و شهلا را مي شنيدم كه در هم ادغام شده بود من چيزي نمي فهميدم . هومن فرياد كشيد:
- هستي حيوان رم كرده خودت را پايين بينداز جلوتر يك سرازيري است هستي؟ هستي....هستي.
در آن لحظه اخر فقط وقتي با نا اميدي و هراس سرم را بلند كردم فرهاد را ديدم كه مات و مبهوت از ماشين پياده شد و به طرفم امد و فرياد كشيد
- هستي خودت را پرت كن پايين
و من خودم را با شدت تمام پرت كردم اما متاسفانه همزمان اسب بيچاره هم روي دو پايش بلند شد و من به جاي روي زمين صاف قل خوردم و به طرف سرازيري رفتم كه به شيب جاده منتهي مي شد درد شديدي در بدنم پيچيد سرم به تخته سنگي خورد و بي هوش شدم.
***

اين طور كه از فرهاد و ديگران شنيدم بعد از افتادنم بيهوش شدم. فرهاد بغلم كرده بود و با همان ماشيني كه او را رسانده بود مرا به بيمارستان شهر بردند. با سرزنش به هومن نگريسته و بر سر ياسمن و شهلا فرياد كشيده بود، به جاي ابغوره يك كم عاقل باشيد مثل بچه هاي تخس دنبال حيوان بيچاره دويديد و جيغ مي كشيد هر كس ديگري هم بجاي اين حيوان بود رم مي كرد و مي ترسيد.
از اين كا به بعد را بمادر با فرهاد و هديه بعد از بهبودم برايم تعريف كردند. انگار بعد از رسيدگي گروه اورژانس در پشت سرم چند بخيه خورده بود. مرا به سي تي اسكن فرستاده بودند تا از سلامت جمجمه و مغزم مطمئن شوند كه خدا را شكر اسيبي به سرم نرسيده بود اما فقط چون با قسمت پشت سرم به زمين خورده بودم چند ساعتي بي هوش بودم.
هديه گفت:
- وقتي به هوش امدم از ديدن قيافه هاي انها تعجب كرده بودم. راست مي گفت يادم مي آيد كه قيافه هاي نا اشنا كه دور تختم حلقه زده بودند گيجم مي كرد. دكتر سرم دستم را تنظيم كرده و پرسيد
- خوب دخترم خدا را شكر كه به هوش امدي حالت خوب است؟
- خوبم كمي سرم ضعف مي رود
با چراغ قوه اش چشمم و گوشم را كنترل كرد با بي حالي به پدر و مادر و هومن و هديه و عمه و فرهاد نگاه كردم در صورت همه شان يك نوع نگراني و دلشوره پيدا بود مادرم صورتش را به صورتم چسباند و گريست. هومن دستم را گرفت و پدر رو به اسمان كرد و خدا را شكر نمود اما من بي حال و بي رمق دوباره به خواب رفتم. وقتي دوباره بيدار شدم باز پدر و مادرم و هومن و ياسمن و فرهاد را كنارم ديدم. اين طور كه ياسمن بعد ها برايم گفت فرهاد رو دربايستي را كنار گذاشته بود و كاري نداشت كه ديگران چه واكنشي نشان مي دهند دائما دور و برم مي گشت و اظهار نگراني مي كرد گاهي به من خيره مي شد و اشك در چشمانش جمع مي شد
از اين كه به هوش امده بودم خيال همه راحت شده بود به جمجمه ام اسيبي نرسيده بود و شكستگي نداشتم بنابراين نوبت خوش آمدگويي و توجه به فرهاد بود اما به گفته دكتر كه به انها خبر داده بود من به نوعي فراموشي خفيف مبتلا شده ام همه خشكشان زده بود دكتر وقتي با سوالات بي مورد من در باره هويتم مواجه شد و سوالاتش در مورد من با سكوت مواجه شد پي به فراموشي ام برد و با اعلام اين خبر همه را شوكه كرده بود
يادم مي ايد پدر و مادرم با نگراني از من پي در پي سوالاتي مي پرسيدند و مرا سخت كلافه كرده بودند. وقتي مرخص شدم و به خانه رفتم ديدار دوستان و اقوام هم تاثيري در ياد آوري من نداشت. دكتر عقيده داشت فراموشي من از نوع حاد نيست فراموشي موقتي است كه بر اثر ضربه به سرم ايجاد شده است و رفع مي شود فقط اگر همراه با شوك باشد جوابدهي اش بالاتر است وفقط از شوك به ياد آوردن ناگهاني خاطرات گذشته بود كه مي توانست حكارساز باشد از ان موقع بود كه سيل يادآوري ها و خاطرات بر سرم ريخته شد و من مات و مبهوت فقط نگاه مي كردم. مادر گاهي خودداري را از دست مي داد و گريه مي افتاد ياسمن و شهلا مرا به مكان هايي مي بردند كه قبل از ان با هم زياد رفته بوديم و از ان جا خاطره داشتيم هومن زياد با من صحبت مي كرد و هديه وسايلم را به من نشان مي داد و در مورد هر كدام توضيح مي داد تنها اتاقم بود كه دلگرمي خاصي بهم مي داد يك نوع حس امن اشنايي نسبت به لوازم داشتم بيشتر اوقات خود را در اتاقم حبس مي كردم و يا روي تراس مي نشستم و در مورد هويتم مي انديشيدم يك نوع بي خبري از تمام ان چه كه در اطرافمن بود داشتم كه هم خوشايند بود و هم ناخوشايند خوشايند به اين دليل كه بي خبري گاه ادم را تا مسير ابرها مي برد يك نوع سبك بالي و اين كه تعلقي به هيچ چيز و هيچ كس ندارد و ناخوشايند به اين دليل كه خودت هم نمي داني كيستي؟ گيج و منگ به ادم هاي اطرافت مي نگري و از محبت خالصانه اش مي ترسي
يك روز در تراس نشسته بودم و به گنجشكاني كه با سر و صداي فراوان از شاخه هاي درختان به سوي هم مي پريدند نگاه مي كردم . بهار بود و ريش گل و شكوفه ادم را سر مست مي كرد نگاهم به در حياط افتاد كه پدر و فرهاد وارد شدند وقتي فرهاد وارد حياط شد همان حس مبهمي كه هميشه با ديدنش در دلم مي افتاد پيدا شد. فرهاد به بالا نگاه كرد و سرش را به علامت سلام تكان داد لبخند محسوسي روي لبانم نشست مادر شاهد امدن فرهاد و لبخند من شد سريع از جايم برخاستم مادر فكر كرد كه من با ديدن فرهاد نكته اي را به يادم اوردم به كنارم امد و گفت:
- يادت مي ايد هستي؟ پسر عمه ماهرخت است. يادت است عيد منتظرش بودي كه از المان برگردد؟ دوستش داري نه؟
دست هاي مادربه روي شانه هايم فشرده شد نگاه گنگ و مبهمي به مادر انداختم و گفتم
- نه نمي شناسمش
تنها جرقه اي در مغزم روشن شد و زود به خاموشي گرائيد مادر نااميد به پدر و فرهاد كه به طبقه بالا امده بودند گفت:
- چه شد دكتر چه گفت:
پدر با مهرباني نگاهم كرد و گفت:
- دكتر مي گويد بايد يك مدت هستي را به مسافرت ببريم گفت برويم جايي كه برايش جالب است شايد ايد آور خاطراتش باشد
مادر گفت
- ما كه يك هفته تمام در باغ لواسان بوديم از ان جا بيشترين خاطرات را دارد ديگر كجا ببريمش كه بتواند كمكش كند؟
- خوب مي شود پري جان دكتر گفت اگر يك مدت دور از هياهو زندگي كند شايد بتواند فكر كند و حافظه اش را به دست بياورد
فرهاد گفت
- چه طور است يك مدت به شمال ببريمش پارسال به او خيلي خوش گذشت شايد كار ساز باشد
پدر و مادر نگاهي به هم انداختد و موافقت كردند.

(ادامه دارد....)

kar1591
11-04-2009, 13:01
هستی من
قسمت سي ام




فرهاد به زحمت پدر و مادررا راضي نمود كه خودش مرا به شمال ببرد مادر به سختي رضايت داد به ايناميد كه فرهاد با عشق بي حدش بتواند مرا از ان بلاتكليفي نجات دهد. خودشهم مي خواست همراهم بيايد اما پدر گفته بود اگر تنها باشم بهتر است وليباز دلش راضي نشده بود و ياسمن را همراهمان روانه كرد. ياسمن شوخ و شادبود به دلم مي نشست و مي توانست مرا از ته دل بخنداند و فرهاد هم همين رامي خواست.
منظره هاي بديع و زيباي شمال مرا به رويا فرو برد كوهاي مه گرفته ارامشيعميق در درونم ايجاد مي كرد فرهاد ترانه هاي اشنا را همراه با خواننده اشو با صداي بلند مي خواند. صداي گرم و گيرايش به دلم مي نشست و تا قلبمرسوخ مي كرد. هر از چند گاهي نگاهي نافذ به من مي انداخت و لبخند مي زد. قيافه اش برايم آشنا بود. حس سر در گمي در وجودم احساسم را به اين طرف وآن طرف مي كشاند.
كوه هايي كه درختان رويشان نشسته بودند و ابرهايي كه به صورت مه بالايسرشان در پرواز بودند هر لحظه نويد بارش باران را مي دادند. بوي رطوبت وبرگ برايم دلچسب بود. نفس عميقي كشيدم و سرم را از پنجره ماشين بيرونبردم. فرهاد محزون مي خواند و ياسمن خوابيده بود. با صداي رعد و برق از جاپريدم و سرم را به داخل ماشين اوردم. به نيم رخ فرهاد نگاه كردم ابروهايشدر هم گره خورده بود. آه چه قدر نيم رخ جذابش خواستني بود وقتي متوجه نگاهعميق من شد لبخندي زد كه چشم هايش نيز خنديدند. گفت:
- دلم براي نگاه هايت تنگ شده هستي ! يادت هست؟ آن روز كه خبر رفتنم را به تو دادم چه قدر گريه كردي؟
- يادم نيست
و دوباره سرم را به طرف شيشه ماشين چرخاندم. نم نم باران مرا به حال وهواي زيبايي فرو برد باران هاي شمال هميشه اول ارامند و بعد مثل آبي كه ازابكش رد مي شود سرعت مي گيرند.... باران شدت گرفت. تابلوي زيبايي در جلويرويم قرار داشت جنگل مه گرفته و بارش باران چيزي كه من هميشه عاشقش بودم. دلم بي قرار شد فرهاد كه انگار از درونم با خبر بود فكرم را خواند و ارامارام ماشين را به گوشه جاده هدايت نمود و كنار قهوه خانه كوچكي كه مثل يككلبه در وسط يك جاده زير بارش باران شسته مي شد توقف كرد.
فرهاد پياده شد و مرا با سرعت و در حال دويدن به قهوه خانه رساند بويقليان و عطر چاي دم كرده از گرفتگي چهره ام كاست. از پنجره كلبه آسمان وطبيعت بكر جاده را نگريستم. فرهاد كنارم ايستاد و دستي لابه لاي موهاينمناكش كشيد و سپس با انگشتانش موهاي روي پيشاني مرا به بغل گوشم كشاند وگفت:
- تا نيم ساعت ديگر مي رسيم و تو مي تواني استراحت كني .بيا يك چاي بخور تا گرم شوي.
به اسمان نگريستم و گفتم:
- مادرم راست مي گويد كه من شما را دوست داشتم؟
- مادرت گفته؟
- بله گفت كه من شما را دوست دارم
- درسته هستي! قبل از اين كه اين بلا به سرت بيايد مرا دوست داشتي ولي حالا را نمي دانم. فكر كن ببين قلبت برايم تندتر مي زند؟؟
از گفته اش شور و هيجاني در قلبم به پا شد. دست هايش را روي شانه هايم گذاشت و محكم گفت:
- من دوستت دارم هستي جان ما براي اينده امان با هم قرار گذاشتيم! يادت ميآيد من به تو گفتم كه زود بر مي گردم و تو به من قول دادي مواظب خودتباشي؟ چرا به قولت عمل نكردي هستي من؟ آة هستي من.
هستي من چه قدر اين كلمه برايم آشني بود. چه قدر اين مردجوان شيرين سخن مي گفت! پرده هاي مبهمي در ذهنم در هم مي پيچيدند.
انگار كه خاطراتم با اين پرده ها به اين طرف و آن طرف ذهنم كشانده مي شد. سرم را در دستانم گرفتم فرهاد گفت:
- خستي شدي؟ برويم؟
سرم را تكان دادم و هر دو دوان دوان به طرف ماشين رفتيم. ياسمن چشمانش را گشود و با بي حالي گفت:
- كجا بوديد؟
روبروي دريا ايستادم و به ابي بيكرانش خيره شدم. زير لب گفتم:
- دريا؟ تو كه پاك و زلالي تو كه مغرور و مشوشي ! تو كه ابي هستي و من كه ارغواني ام و زندگي كه بي رنگ و مبهم است.
موج هاي سرگشته و اسير دريا مانند دختري خشمگين كه موهاي بافته اش را رهاكرده باشد كف آلود به جلوي پايم مي رسيدند و خسته و پر التهاب پا پس ميكشيدند
ياسمن ژاكت نازكي به روي شانه ام انداخت لبخند گرمي زد و گفت:
- هستي جان خسته شدي؟ كافي است ديگر بيا برويم توي ساختمان
با چشم اطرافم را كاويدم و گفتم:
- برادرت كو؟
- الان بر مي گردد رفته خريد.
بعد با حسرت نگاهم كرد و گفت:
- يادت مي ايد هستي؟ پارسال سيزده بدر با شهلا و تو پسرها را در اب انداختيم؟ و بعد هم در حمام را به رويشان قفل كرديم؟
از سخنان ياسمن گرمي خاصي در وجودم پر شد و گفتم:
- من و تو اين كارها را كرديم؟
ياسي دستش را دور كمرم حلقه كرده و گفت:
- بله هستي جان با من و شهلا دختر عمه شهين ! يادت بياور هستي كمي فكر كن!
خنديدم و گفتم:
- چه قدر كارهاي شيطنت باري كرديم نه يادم نمي آيد.
ذهنم پر از ابهام بود روي پله هاي ويلا نشستم و سعي كردم كه به يادمبياورم كه چند پسر را به وسط اب پرد كرده باشم و بعد هم انها را در حمامزنداني كرده باشيم. در سرم ابرهاي سفيد پديدار شدند تمركز كردم از ويلاييكه در ان بوديم به طور مبهم چفت در حمام در خاطرم امد اما ان هم با سرعتمحو شد
فرهاد كنار ساحل برايم زير اندازي انداخت هوا صاف بود و ستارگان ميدرخشيدند ياسمن به داخل ويلا رفت تا تخمه و چاي بياورد فرهاد چوب ها راروي هم گذاشت و انها را اتش زد چهره اش در پناه نور اتش معصومانه به نظرمي رسيد گفت:
- دو سال پيش يادت هست كه چهارشنبه سوري از روي اتش پريديم؟
و چون جوابي نشنيد با ژست خاص خودش گيتارش را در دست گرفت و شروع بهنواختن آن كرد. اواي جادوئي اش سحرم كرد.و به دريا نگريستم ترس مبهمي ازصداي دريا در جانم نشست . پاهايم را در بغل جمع كردم دست هايم را به دورپاهايم قلاب نمودم فرهاد دست از نواختن كشيد و به من نگريست و در كنارمجاي گرفت
لبخندي زد و گفت
- هنوز هم هنگام شب از صداي دريا مي ترسي؟
گفتم:
-آره
- من كه بهت گفتم تا من در كنارت هستم از چيزي نترس هستي من
در كنارش انگار در پناه امني بودم گفتم:
- برايم بزن
- چه آهنگي
ياسمن از راه رسيد و سيني بيسكويتي و فلاكس چاي را روي زير انداز نهاد و گفت:
- برايش همان ترانه اي را بخوان كه در خانه ورد زبانت است
فرهاد لبخند محوي زد و نگاه ارام و نافذش را به من دوخت و شروع به خواندن كرد
ساغر هستي من
همه هستي من
مثل يك كبوتر عشقي نشستي به دل من
همه بود و نبود
بهترين شعر سرود
تو عزيزي واسه كوي قلبم مثل رود
شب و روزم
ساز و سوزم
خط به خط غزل غزل
تو رو خواندن
با تو موندن دل به دل بغل بغل
او با چشمان بسته مي زد و مي خواند و من در درياي ارام كه در تاريكي شب و همناك مي نمود مي نگريستم.

سرم به شدت درد مي كرد ازگرماي تنم مي سوختم. هر چند لحظه خنكي دلچسبي را روي پيشاني ام احساس ميكردم و خنكاي اب كه پاهايم در ان غوطه ور بودند صداي فرهاد دلواپس و نگرانبود. دائم زير لب دعا مي خواند و صداي ياسمن كه پر از تشويش بود و ازفرهاد مي پرسيد:
- پس اين دكتر كجا مانده ؟ چرا نيامد؟
- دير نكرده مگر باران اين جا را نمي بيني؟ مثل سيل روي سر ادم خراب ميشود
و ياسمن غريد:
- اگر طوري اش بشود جواب دايي و زندايي را چه بدهيم؟ تقصير تو بود نبايدبا ان ساز و اوازت اين قدر به او فشار مي اوردي بعد از خواندن تو اين طورشد
و فرهاد گفت:
- خوب مي شود نگران نباش به نظر من كه اين تب علامت خوبي است
با تزريق امپول به خواب رفتم . خوابي عميق و ارامش بخش در خواب ديدم كه منو فرهاد بالاي كوهي ايستاديم زير پاهايمان جنگلي انبوه بود. تكه هاي ابردر زمينه اسمان جا به جا مي شدند و مه غليطي از دامنه كوه سينه خيز خود رابه جنگل مي رساند. صداي شر شر ابشاري موسيقي زيبايي مي نواخت من و فرهادسرخوش و شاد به دنبال هم مثل قطعات ابر شناور در مه غليظي حركت مي كرديماما دققه اي بعد من فرهاد را در ميان جنگل مه الود گم كردم. از ترس ودلهره فرياد كشيدم او را صدا زدم آن قدر احساس تنهايي ام وحشتناك بود كهپي در پي فرهاد را مي خواندم ناگهان با ديدن دختري كه به دنبال فرهاد روانبود خشكم زد. خودش بود. رها بود كه دست فرهاد را در دست داشت و محكم او رامي كشيد. قدم هاي فرهاد گاه به سوي من و گاه به سوي رها مي رفت تا اين كهرها قدرذتمند و پر زود فرهاد را به دره پايين جنگل پرتاب كرد از خنده هايوحشتناك رها من مي ناليدم فرهاد را ديدم كه زخمي و مجروح پايين سنگ هاافتاده است و من ان بالا فقط جيغ مي كشيدم و فرهاد را صدا مي زدم
سرم پر درد و سنگين و تنم لرزان و خسته در اغوش كشي فشرده مي شد. نوازشدست هايي را به روي سرم احساس مي كردم چشم هايم را گشودم فرهاد كنارمنشسته بود و به ارامي مي گريست. ياسمن به زود اب پرتغال را به دهانم نزديككرد و با صداي بغض الود گفت:
- هستي جان بخور حالت را جا مي اورد.
چشم هاي هر دو نگران و اشك الود به من دوخته شده بود در رختخواب دراز كشيدم وياسمن ارام بالش را زير سرم نهاد كه فرهاد گفت:
- آن قدر جيغ مي كشيدي و مرا صداي مي زدي كه كم مانده بود من هم از ترس از دست دادنت سكته كنم
حرف هاي فرهاد باعث خجالت من مي شد دور گردنم زنجيري كشانده مي شد. دستبردم و زنجير را از دور گردنم باز كردم در دستم قلب فرمزي بود كه دور تادور آن را نگين هاي سفيد احاطه كرده بود اه كشيدم فرهاد و ياسمن به دقتمرا زير نظر داشتند به سقف خيره شدم يادم امد كه رها دختر داريوش اميريبود همان كسي كه با چشم هايش فرهاد را مي طلبيد و موقع حرف زدن با فرهادادا و اطوارهايش تمام ناشدني بود اه كشيدم از ياد اوري ويلاي پدر مسعود وبعد از ان باغ لواسان و سوار شدنم بر اسب و افتادنم به تلخي گريستم. فرهادو ياسمن كه فكر مي كردند ديدن گردنبند كمي به ذهنيت من كمك كرده استخوشحال روبرويم نشستند و فرهاد گفت:
- هستي جان خدا را شكر كه تبت قطع شده خوبي؟
سرم را تكان دادم و او ادامه داد:
- يادت هست هستي گوشواره هايت را امانت به من سپردي ان شب در اشپزخانه ماو من عيد همان سال اين گردنبند را برايت عيدي خريدم و قول دادم انگشترش راروز نامزديمان در انگشتت بنشانم؟
دلواپس و نگران چشم به دهان من دوخت همه چيز مثل پرده در برابر چشمانمكشيده مي شد با خود انديشيدم ان روز كه من از اسب افتادم و سرم به سنگخورد اخرين لحظه فرهاد را ديدم اره من منتظر بودم كه او از سفر بيايد ازياداوري انتظار تلخ و كشنده و دوباره هجوم اشك به ديدگانم امد گريستم و باديدن فرهاد و ياسمن كه به من چشم دوخته بودند گفتم:
- چه قدر انتظار ديدنت طول كشيد فرهاد من خيلي چشم انتظارت بودم دلم برايت تنگ شده بود
فرهاد ناباورانه دستان مرا از هم گشود و روي صورتش گذاشت و گفت:
- آه هستي! يادت امد كه من سفر بودم؟
سرم را تكان دادم ياسمن از خوشحالي مرا در آغوش گرفت و گريست هر سه با هممي گريستيم ديدني بود! ياسمن پي در پي مرا مي بوسيد و فرهاد خدا را شكر ميكرد بعد رو به ياسمن كرد وفگت
- نگفتم؟ هستي با ديدن گردنبند پي به خاطراتش مي برد؟ بايد با ديدن گردنبند به ياد عشق و قرارمان مي افتاد
و سپس سرزنش كنان رو به من كرد و گفت:
- تو چه كار كردي دختر همه مار ا نصف جان كردي.

(ادامه دارد....)

kar1591
11-04-2009, 13:02
هستی من قسمت سي و يكم


گوسفند قرباني جلوي پايم به زمين زده شد مادر در آغوشم كشيد و پدر خدا را صدها بار شكر مي نمود. عمه ها و عمويم مرا به نوبت بوسيدند و اظهار خوشحالي مي كردند. هومن دستش را دور گردنم حلقه كرد و مرا به طرف خود كشيد و گفت: - تا تو باشي هوس اسب سواري نكني ببين چه كار كردي كه حيوان هم از دست تو رم كرد و هديه با سرزنش كنان به هومن گفت: - همه تقصير تو بود هومن نمي دانم كي مي خواهي بزرگ شوي. نگاهم در جمع چرخيد و به فرهاد افتاد با مهر و سپاس نگاهش كردم و گفتم: - شايد اگر ياسمن و فرهاد خان اين قدر تلاش نمي كردند و به بهانه هاي مختلف خاطرات مرا ياد آور نمي شدند حالا حالا ها گيج و سردرگم بودم. مادر گفت: - خدا را شكر همه ما اول از خدا و سپس از فرهاد و ياسمن ممنونيم اميدوار بودم با اين حسن ظن ، مادر كمي به خود بيايد و دست از محالفت با من و فرهاد بردارد شهلا دستم را گرفت و گفت - حالا نوبت ماست كه به قول فرهاد جانور بازي در اوريم. چند وقت است خانم شده ايم بس است ياسي هستي اماده؟ حركت... و هر سه به طرف اتاق من دويديم صداي گفتگوي داغ پدر و مادر به وضوح تا اتاقم مي رسيد مادر قاطع ايستادگي مي كرد و پدر سعي در قانع كردنش داشت به پايين پله ها كه رسيدم هر دو نگاهم كردند و ساكت شدند. هومن گفت - يعني چه؟ چرا به خودش نمي گوييد كه عمه براي فرهاد از او خواستگاري كرده؟ پدر نفس عميقي كشيد و گفت - البته اگر سركار خانم مادرتان بگذارد و به طرف من آمد و گفت: - هستي جان لابد خبر داري كه فرهاد دوباره مي خواهد براي ماموريت جديدش به المان برود و عمه مي خواهد قبل از رفتنش شما دو تا را با هم نامزد كند. در حاليك ه به شدت ناراحت شده بودم و گفتم: - نه من خبر ندارم كه فرهاد مي خواهد برود هومن گفت: - چه فرقي مي كند؟ حالا كه خبردار شدي مادر گفت: - آره من بهت نگفتم گفتم كه اجازه چنين وصلتي را نمي دهم . در ثاني پسره ان قدر تو را ادم حساب نكرد كه خودش به تو اين خبر را بدهد. گفتم: - فرقي ندارد حتما وقت نكرده بگوييد، فرهاد را مي شناسم قصد رنحاندن من را ندارد مادر چشم و ابرويي امد و رويش را طرف ديگر كرد پدر گفت: - چرا مخالفي پري؟ اين دو تا جوان همديگر را دوست دارند چرا باعث گناه مي شوي؟ - من قبلا هم به تو گفته بودم هم به تو هم به خواهر هاي عزيزت كه دختر بهشان نمي دهم وقتي دختردار شدم اين عهد را با خودم بستم اگر قرار است هستي با فاميل ازدواج كند توي فاميل خودم خيلي ها خواهانش هستند من كه فكر نمي كردم مادر به اين شدت سخت و غير قابل نفوذ باشد گفتم: - اما من فرهاد را دوست دارم و مي دانم كه با او خوشبخت مي شوم مادر طبق عادت هميشگي دستش را زير چانه اش گره كرد و گفت - ا، ا ، ببين چه پرو شده جلال! رو در روي من ايستاده و مي گويد فرهاد را دوست دارد و سپس برخاست و به طرف من آمد و گفت - تو جواني حالي ات نمي شود من خودم عروس اين خانواده بودم ، الان نگاه نكن كه با من خوب رفتار مي كنند و عزت و احترام دارم. از خدا بيامرز مادر شوهرم گرفته تا دو خواهر شوهرم زجرها كشيدم. دلم نمي خواهد تو را هم به اين قوم بدهم هومن با شيطنت گفت - ببخشيد مامان چان، اگر اين قدر سر و زبون دار بوديد حقتان بود كه مادر شوهر و خواهرهاي شوهر بلا سرتان بياورند. و قهقهه سر داد مادر جدي گفت - من شوخي نمي كنم خومن خان. تو هم اگر خيلي دلت براي ياسمن پر مي كشد بدان كه من دوست ندارم ياسمن عروسم شود و همين طور هستي عروس عمه اش شود حالا ديگر خود دانيد اگر مي خواهيد مادرتان شب عروسي تان به جاي دعاي خير برايتان اه بكشد بفرماييد اين پدرتان و ان هم عمه و بچه هايش.. و خود را روي مبل انداخت و قلبش را در دستانش گرفت و اه و ناله اش به هوا برخاست رو به پدر و هومن كردم و گفتم - فعلا در اين مورد حرفي نزنيد دلم نمي خواهد ناراحتي قلبي مادر عود كند - مادرتان حق دارد من جوان بودم و گوشم پي حرف مادر و خواهرهايم بود مادرت زياد سختي كشيد اما ببينيد حالا عمه هايت مثل پروانه دورش مي گردند خودشان شرمنده اند و دوستش دارند گفتم: - خوب انها هم صبر مادر را ديدند و خجالت كشيدند مي دانم كه جواني است و ناداني انها ذاتا بدجنس نيستند. مادر ناليد: - تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي برد اگر جواني است و ناداني پس تو چرا مي خواهي خودت را به دام فرهاد بياندازي؟ انتظارم به پايان يافت و بعد از زنگ زدن هاي متوالي فرهاد گوشي را برداشت صداي گرمش در گوشي پيچيد. - جانم بفرماييد - سلام، خوبي؟ چه خبر؟ - سلامتي هستي خانم چه عجب ياد ما كردي - شنيدم دوباره مي خواهي به المان بروي - پس براي همين است كه اين قدر سرسنگين صحبت مي كني؟ - من بايد اخر نفر باشم كه بدانم؟ - خب ان دفعه اولين نفر بودي اين به ان در - شوخي ندارم فرهاد مي خواهم بدانم كه كي اين ماموريت هاي مسخره تو تمام مي شود؟ - براي چه مي خواهي بداني؟ - حق ندارم بدانم؟ تو چت شده فرهاد؟ به نظرم يادت رفته چه حرف هايي به من زدي؟ - نه يادم نرفته تو يادت رفته كه قرارمان چه بود؟ تا وقتي كه مامان جونت برايت تعيين تكليف مي كند من همه چيز يادم مي رود. مي داني به مادرم رك و صريح جواب رد داده؟ نكند مي خواهي بگويي يك هفته است از جريان خواستگاري خبر نداري؟ - چرا فرياد مي كشي؟ من همين ديشب فهميدم موضوع چيست. انگار من ادم نيستم كه تازه ديشب بايد از خواستگاري و ماموريت تو با خبر شوم. اگر مادرم به من نگفت تو چرا زنگ نزدي؟ - ا، ببخشيد اگر شما هم بوديد زنگ مي زديد؟ نه دختر خانم غرور من برايم بيش از اين ها با ارزش است. - باور كن فرهاد من ديشب فهميدم مادر هيچ به من نگفت از تو هم خبر نداشتم اگر مادر تو بود چه كار مي كردي؟مادرماست نمي توانم روي حرفش حرف بزنم. - مادرت بي جهت مخالفت مي كند اگر مادرم مخالف بود دستت را مي گرفتم و مي بردم عقدت مي كردم هستي خانم كسي نمي تواند براي من تكليف تعيين كند تو تكليف خودت را با مادرت روشن - مادرم دوست ندارد من با فاميل ازدواج كنم خشمگين فرياد كشيد: - پس چه طور شهريار به خواستگاري ات امد مادرت در دلش قند اب شد؟ او هم فاميل است چرا مادرت اين قدر با غرور شخصيت من بازي ميك ند. - او فاميل مسعود است نه فهاميل شوهر مامان يك كم حساسيت مادرم را درك كن - انگار خودت هم پشيماني كه جوابش كردي بد هم نيست فكر كنم هنوز منتظر توست از مسعود شنيدم كه گفته تا هستي ازدواج نكند من ازدواج نمي كنم - به من چه فرهاد؟ چرا اين قدر عصباني هستي من به تو قول مي دهم وقتي برگردي مامان راضي شده باشد من فقط تو را مي خواهم فرهاد - هستي بدان فقط زماني مي روم و پشت سرم را نگاه نمي كنم ه خودت بهم بگويي مرا نمي خواهي فهميدي؟ - اره فهميدم چت شده فرهاد؟ چرا مي نالي چرا با درد حرف مي زني؟ - هيچ قلبم چند روز است كه درد مي كند ان چنان مي سوزد كه دستم قلج مي شود و نفسم مي گيرد - دكتر رفتي؟ چرا مواظب خودت نيستي؟ - قبل از رفتنم مي وم خودم را نشان مي دهم شايد هم در المان به دكتر مراجعه كردند. - مي دانم هستي جان خدا نگهدار. (ادامه دارد.)

kar1591
12-04-2009, 08:54
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت سي و دوم





خوابم نمي برد. فرهاد مي خواست راهي شود و من دلم شور مي زد ان قدر در اتاقم راه رفتم كه پاهايم درد گرفت از احساس انتظاري كه براي برگشتنش خواهم كشيد مي ترسيدم دلم نمي خواست به سفر برود دلم مي خواست بيايد رو در روي مادرم بايستد و بگويد
((من هستي را مي خواهم بايد او را به من بدهيد و گرنه او را با زور با خودم خواهم برد))
اما نه مادر از خر شيطان پايين مي آمد و نه فرهاد چنين كاري را مي كرد. براي او فعالا ماموريتش و رضايت اميري مهم بود. شايد هم به حرف و گفته من اعتماد داشت كه گفتم مادر را تا بازگشت او راضي مي كنم.
انگار صدايي ريز در اتاقم پيچيد. صدايي مانند زدن سنگي بر شيشه .پنجره را گشودم.آه، فرهاد را ديدم كه به درخت تكيه داده بود و به بالا و به اتاق من مي نگريست.خنديد و گفت:
- خواب بودي هستي؟
- تو اين جا چه كار مي كني فرهاد؟ مگر فردا پرواز نداري؟
- دلم برايت تنگ مي شود هستي! فردا به فرودگاه مي آيي؟
- حتما برو فرهاد برو كه فردا به موقع بيدار شوي
نگاهش را از آن فاصله به چشمانم دوخت و گفت
- دوستت دارم هستي من
خنديدم و گفتم:
- خداحافظ
دستش را تكان داد و دور شد. اه خدايا سرنوشت من چه مي شود. نكند سرانجام اين عشق پايان نداشته باشد؟ يعني مي شود كه روزي من بدون چشم هاي فرهاد زندگي كنم؟ نه خدايا ان روز نيايد.
چشم هاي رها مي درخشيد و پيروزي اش را به رخم مي كشيد. هيچ توقع همراهي رها و پدرش را در اين سفر با فرهاد نداشتم. عصبي و دلخور به فرهاد نگاه كردم ظاهرا به جاي سفر ماموريتي سفر سياحتي در پيش داشتند چرا كه از همكار قبلي فرهاد نيز اثري نبود. ان قدر در درون حرص خوردم كه فرهاد فهميد و به كنارم امد و گفت
- هستي جان باور كن من نمي دانستم اميري و دخترش با من مي ايند من تازه ديروز فهميدم.
- و به خاطر همين وجدانت ناراحت بود و ديشب زير پنجره اتاق من سبز شدي؟
- باور نمي كني؟ به جان خودت قسم نمي دانستم.
- براي من مهم نيست حتما اين سفربا رها خانم تشريف مي بري و سفر بعد....
نگذاشت ادامه دهم گفت:
- اگر مهم نيست اخم هايت را باز كن با اخم هايت محكومم مي كني؟
- مگر ريگي در كفش داري كه محكوم مي شوي؟ برو خوش بگذرد. فرهاد مثل بچه اي سمج كه مي دانست مادر حرفش را باور نكرده است گفت
- بخند تا بروم اگر بخواهي همين الان با تو بر مي گردم.
- خدا رحم كرد مادر اين صحنه را نديد و گرنه چه متلك ها كه بارم نمي كرد من مانع پيشرفت تو نمي شود. يادت هست ؟ خودت اين را خواستي!
- ولي او اصلا به من كاري ندارد او با پدرش مي خواهد به خانه عمه اش برود. ما تا فرودگاه المان با هم هستيم
- خوش باشيد
از سالن فرودگاه خارج شدم و روي نيمكتي در محوطه فرودگاه به انتظار هومن و عمه و ياسمن نشستم. بعض گلويم را مي سوزاند كاش از هومن خواهش نمي كردم كه صبح زود مرا به فرودگاه بياورد. اشك گرمم روي گونه هايم غلطيد با همه دلخوري از فرهاد از اين كه بي خداحافظي ازش جدا مي شدم ناراحت بودم. حرف هاي ياسمن كه دو روز پيش به من گفته بود ديوانه ام مي كرد. اين كه اميري پيشنهاد ازدواج با دخترش را به فرهاد داده و گفته است، من به تو اطمينان كامل دارم و مي توانم تو را مثل پسر نداشته ام بدانم تو كارداني و صداقت و لياقت خود را به من ثابت كردي. رها هم به اين ازدواج بي ميل نيست. او تنها فرزند من است و هر چه بخواهد براي من نيز اهميت دارد و او تو را مي خواهد فرهاد و اگر تو با اين وصلت موافقت كني من با خيال راحت تمام مسنوليت هاي كارخانه را به تو مي سپارم. و فرهاد تنها يك جمله گفته بود.اين همه لطف شما ممنونم.اما بايد بدانيد دختر دايي ام هستي نامزد من است. همين! نه جنگي و نه دلخوري هيچ! من ته قلبم مي دانستم اين از سياست رها است كه فرهاد را با زود نمي خواهد كم كم او را به خود وابسته مي كند و من مي مانم و چشم انتظاري بي پايان.
حالا رها قدم اول را برداشته بود به همين خاطر چشمان پرغرورش مي درخشيد و من با مخالفت هاي بي دليل مادرم گام به گام به عقب پس رفته بودم. هومن دست به شانه ام گذاشت و گفت:
- رفت هستي؟ چرا اين طور رفتار كردي؟ دلش شكست! لحظه آخر اشك در چشمانش حلقه زده بود موقع رفتن گفت كه به تو بگويم قولت يادت نرود چه قولي بهش دادي؟
- قول دادم كه مامان را تا آمدن اوراضي كنم
هومن با نا اميدي سرش را تكان داد و گفت
- مامان راضي نمي شود چون ديشب به من گفت اگر هستي با فرهاد ازدواج كند راه براي تو و ياسمن باز مي شود و اين چيزي است كه من نمي خواهم.
- باور نمي كنم دل مامان اين قدر سنگ شده باشد مادر خيلي كينه اي است. چه كار كنين هومن.؟
- به خدا توكل كن شايد معجزه اي شد و دل مامان نرم شد بلند شو عمه و ياسمن منتظرند
برخاستم و به دنبال هومن روان شدم زير لب زمزمه كردم:
حال خود گفتي، بگو بسيار و اندك هر چه هست
صبر اندك را بگويم يا غم بسيار را؟

(ادامه دارد....)

kar1591
14-04-2009, 08:21
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت سي و سوم
ناباورانه به مادر خيره شدم و گفتم:
- چي؟هديه باردار است؟ يعني من دارم خاله مي شوم؟
- بله باردار است. طفلك بدجور ضعيف شده اگر ميخواهي به ان جا بروي اين ظرف غذا را برايش ببر نمي تواند غذا درست كند با خوشحالي لباس هايم را پوشيدم و سر راه براي هديه كادوئي تهيه كردم و با يك سبد گل در خانه شان را به صدا در اوردم تا در را گشود بوسه اي بر گونه اش نشاندم و گفتم:
- مبارك باشد خواهر عزيزم نمي داني چه قدر انتظار اين روز را مي كشيدم.
كنار رفت و من به داخل خانه رفتم كادوام را به دستش دادم به نظرم كمي لاغرتر شده بود دستم را در دستش گرفت و گفت
- چه خبر هستي جان؟ مادر و پدر و هومن خوبند؟
- همه خوبند اين غذا را مادر برايت فرستاد و گفت كه هر روز برايت غذا مي فرستد.
مسعود وارد شد برخاستم و سلام كردم خنديد و گفت
- خوشحالي هستي خانم
- دارم خاله مي شوم مگر تو خوشحال نيستي؟
- من؟ دارم روي ابرها سير مي كنم راستي خوب حال پسر خاله ما را گرفتي هنوز تصميمت عوض نشده
- نه لطفا بهش بگو پايش را از زندگي من بيرون بكشد همين طوري هم هر روز با مادر مرافعه دارم
- تسليم هستي جان من بروم برايت چاي و ميوه بياورم
نفسم را با آه بلندي بيرون دادم هديه پرسيد
- از فرهاد چه خبر؟
- با اين كه يك ماه از رفتنش مي گذرد دلم به اندازه ده سال برايش تنگ شده خبر دارم كه به عمه تلفن كرده است
- به تو چي؟
- نه هنوز با رفتاري كه من در فرودگاه با او كردم توقع تماس گرفتن را ندارم همين كه بدانم حالش خوب است كافي است.
- اشكالي ندارد هستي جان گاه قهر و عتاب بيشتر از مهر و محبت چاره ساز است. مادر چي؟ نتوانستي راضي اش كني؟
- نه اصلا به من رو نمي دهد كه در اين مورد با او صحبت كنم. حرفش يك كلام است تا پدر هم حرفي مي زند زود دستش به روي قلبش مي رود و شروع مي كند به فيلم بازي كردن و داد و فغان راه مي اندازد. طفلك هومن هم اگر از من طرفداري كند زود او را متهم مي كند كه سنگ خودش را به سينه مي زند ماجرايي داريم هديه
- در مورد مادر اين طور حرف نزن او مادر است و صلاح تو را مي خواهد
- براي همين دوست ندارم علي رغم ميل مادر ازدواج كنم من به دعاي خير پدر و مادر اعتقاد دارد. فرهاد برايم خيلي عزيز است اما به همان اندازه مادر هم محترم است
هديه گفت
- مي دانم عزيز دلم به خدا توكل كن و گشودن اين گره را به خدا و زمان بسپار زمان همه چيز را حل مي كند حالا هم بلند شو تا نهار خوشمزه مادر را بخوريم
مادر و پدر و هومن به جشن عروسي پسر همكار پدرم رفته بودند و من در خانه تنها بودم به سراغ دفتر رفتم و عكس فرهاد را از لابهلاي گلبرگ هاي فراواني كه خشك شده بودند برداشتم و نگريستم دلم گرفته بود شديدا نياز به هم صحبتي اش را داشتم
از فكر اين كه فرهاد الان كجاست ايا واقعا راست گفته و به ماموريت رفته يا اين كه با رها است ديوانه وار گريه مي كردم. مي دانستم كه رها تعلق خاطر عميقي به فرهاد پيدا كرده است و دست بردار نيست. با امكانات و ثروتي كه پدرش داشت راحت مي توانست فرهاد را به طرف خود بكشاند نه اين كه ثروت پدرش خودش كم بود اما پدر رها چيزي داشت كه فرهاد به دنبالش بود و او موفقيت شغلي دلخواه فرهاد در رابطه با تحصيلش بود
ياد اخرين نگاه غمگينش در فرودگاه اتش به دلم مي زد خيلي وقت بود كه با مادر جدي صحبت نكرده بودم به نظرم با داشتن رقيبي چون رها دلاش كردن بي فايده بود و اين خود فرهاد بود كه بايد به طور جدي براي به دست اوردن من تلاش مي كرد نمي دانستم چرا اين قدر يقينم نسبت به عشق فرهاد كم شده بود شايد به اين خاطر كه نزديك به دو ماه بود از رفتنش مي گذشت و حتي تلفني به من نكرده بود
با صداي زنگ تلفن از جا پريدم حتما مادر بود كه مي خواست دلشوره اش را با تلفن كردن كاهش دهد. وقتي گوشي را برداشتم اول صداي در هم تلفن و بعد صداي فرياد گونه فرهاد در گوشم پيچيد
- الو هستي سلام منم فرهاد
از خوشحالي نزديك به غش كردن بودم ولي شديدا خود را كنترل كردم و گفتم
- سلام حالت چه طوره؟
- خوبم توچه طوري؟ خوش مي گذره؟ چه خبر؟
پوزخندي زدم و گفتم:
- فكر كنم به تو بيشتر خوش مي گذرد.
فرهاد از لحن سرد و بي اعتناي من وا رفته بود گفت
- انگار بد موقع مزاحمت شدم هستي. ياسمن گفت كه اين موقع تنهايي مي خواستم با تو صحبت كنم ولي انگار حوصله نداري
- از راه دور با تلفن پر هزينه چه مي خواهي بگويي؟ در ضمن من يك كم خسته ام
- خسته اي؟ خستگي سر كار از بابت پذيرايي از خواستگار جديد است؟
- باز اين ياسمن نتوانسته جلوي زبانش را بگيرد ببينم چه طور وقتي شما با يك دختر خانم به سفر مي رويد من در مورد پذيرفتن خواستگارم بايد خسته باشم؟
- تو چت شه هستي؟ حالا فهميدم خيلي عوض شدي به من كه اميري با دخترش همراه من بود مگر من ازشان دعوتكردم؟ انها به خانه خواهر اميري رفتند و من ازشان خبر ندارم باور كن هستي
- باشه گفتم كه براي من مهم نيست
- باشه هر طوري راحتي من زنگ زدم كه موفقيتم را بهت اطلاع بدهم
- تبريك مي گويم ممنون كه زنگ زدي خداحافظ
و گوشي را محكم به روي دستگاه كوبيدم باورم نمي شد كه اين من بودم كه سرسختانه با فرهاد لجبازي مي كردم انگار نه انگار كه يك ربع پيش به خاطر دلتنگي او مي گريستم و حالا اين قدر سرد و جدي با او برخورد كرده بودم. دست خودم نبود فكر همراهي رها با فرهاد ديوانه ام مي كرد حداقل مي دانستم دلم سنگ اين بار مثل دل مادرم شده...سرم را روي بالشم گذاشتم و از ته دل گريستم.
(ادامه دارد......)

kar1591
15-04-2009, 09:20
قسمت سی و چهارم در ادامه ....

kar1591
15-04-2009, 09:20
هستی من
قسمت سي و چهارم





موضوع تماس فرهاد را به ياسمن گفتم. ياسمن مثل خواهري دلسوز از حق برادرش دفاع كرد وگفت:
- يعني چه هستي اين چه رفتاري است كه با فرهاد در پيش گرفته اي؟ چرا مثل بچه ها شدي؟
- ببخشيد كه يك چيزي هم بدهكار شدم. چه طور بار اول كه رفت تند تند زنگ مي زد و از من خبر مي گرفت و حالا اقا بعد از دو ماه كه انجا سرش گرم بوده ناگهان با شنيدن اسم خواستگارم به ياد من افتاده؟
ياسمن هاج و واج به من نگاه كرد و گفت
- اما فرهاد چند بار زنگ زده و مادرت گفته تو خانه نيستي وقتي فرهاد گفته به هستي بگوييد من زنگ زدم مادرت گفته هستي سرش شلوغ است و در تدارك پذيرفتن خواستگار جديد است. تو هم اصلا پيگير نشدي و نخواستي كه بداني فرهاد چي ......
حيران و ناباور از رفتار مادرم شرمنده شدم ياسمن حرف را عوض كرد و گفت
- حالا اين خواستگارت كي قرار است بيايد ؟ همان مهران دوست هومن است؟
- چه مي دانم اره همان مهران است كه چند بار دم در خانه با هم ديديمش چند وقتي است كه پيله شده است من به خود هومن گفتم كه بهش بگويد جواب من منفي است اما خودش زنگ زده به مادرم و قرار گذاشته.
- و مادر تو هم كه از خدايش است كه همه به خواستگاري تو بيايند جز فرهاد.
- اين هم از شانس بد من است همه خواستگارانم به دل مامان مي نشينند الا فرهاد.
- دلم براي فرهاد مي سوزد طفلك برادرم
محكم پاسخ دادم:
- اما من زير بار نمي روم ان قدر لجبازي مي كنم تا مادر را شكست بدهم
ياسمن با شادي گفت:
- خدا كند كه تو و فرهاد به هم برسيد
با شيطنت گفتم:
- تو غصه من و فرهاد را مي خوري؟ يا دلت شور خودت و هومن را مي زند؟
- بگذار اول تكليف شما دو تا مشخص شود تا بعد نوبت ما برسد
با اين وضع و اوضاع دارم فكر هومن را از سرم بيرون مي كنم . نه هومن مثل فرهاد كشسته و مرده من است و نه من مثل تو مي توانم به پاي مادرت بيافتم مادرت زن سرسخت و يكدنده اي است! طفلك من و برادرم
**
خوشبختانه تا مدتي مادر از ترس جواب منفي من به مهران سر به سرم نمي گذاشت و من خود را اماده مي كردم كه به استقبال فرهاد بروم خوشحالي از تمام زواياي چهره ام پيدا بود. صورتم برق مي زد و چشمانم هر لحظه انتظار ديدن فرهاد را مي كشيدند خود را قانع كرده بودم كه فرهاد راست مي گويد دليلي نداشته كه با رها همراه شود و المان را بگردد. ولي وقتي ياد نگاه هاي ملتمس و گيراي رها به فرهاد مي افتادم و ياد پيشنها د اميري به او تمام بدنم به لرزشي مي افتاد كه دلشوره خفه ام مي كرد. وقتي كه عمه با ساده لوحي تمام به من زنگ زد و گفت فرهاد فردا به ايران باز مي گردد جيغ كشيدم و از خوشحالي دستم را گاز گرفتم اما وقتي گفت با رها و پدرش مي ايد كه اي كاش نمي گفت تمام ذوق و شوق من فرو نشست و مثل توپ پربادي خالي شدم. تمام سو ظن هايم شدت گرفت مطمئن بودم كه اين ها همه نقشه هاي رهاست كه فرهاد را در رودربايستي گير بياندازد و دل مرا بسوزاند . روز موعود از لح فرهاد به فرودگاه نرفتم مي دانستم كه فرهاد ناراحت مي شود و رها يك قدم ديگر جلو مي ايد اما دلم نمي خواست بروم مادر كه از حسياسيت من نسبت به رها اگاه شده بود دائم كوكم مي كرد كه مردها همه همين طور هستند خود سر و بي وفايند حيف تو! نگفتم كه فرهاد مرد زندگي نيست! اون رهاي ني قيلان و بي رنگ و رو كه با يك من كرم پودر و سرخاب سفيد اب خود را رنگ و لعاب مي دهد از تو ارزشش بيشتر است؟
خود را به نشنيدن مي زدم اما از درون مي سوختم. اه خدايا چه قدر عمه من ساده بود روزي كه فرها د مي خواست بيايد دوباره با سادگي تمام زنگ زد و همه ما را براي شام دعوت نمود و گفت كه فرهاد در كارش موفق شده و مي خواهد از اميري و دخترش نيز دعوت كند كه هم تشكر كند هم به نوعي دم اميري را ببيند. و من دوباره روي دنده لج افتادم . نمي ايم.
مادر و پدر و هومن شيك و اماده در حالي كه سبد گل بزرگي را كه سفارش داده بودند تا دم در حمل مي كردند از خانه خارج شدند. هومن چه قدر سعي نمود كه مرا به رفتن راضي كند و گفت نبايد حساسيت الكي به خرج دهم و رها هم مثل ما مهمان است. من به خانه عمه ام مي روم و او در هر حال يك غريبه است و من نبايد با اين لجبازي هايم راه را براي رقيب صاف كنم. و پدر حرص مي خورد و از من مي خواست به احترام عمه ماهرخ هم كه شده حاضر شوم و بروم و مادر سر هر دوي انها داد كشيد كه:
- خوب نمي ايد راحتش بگذاريد به نفعش هم هست كه نيايد در دلم از همه متنفر بودم از پدر مادر عمه رها و فرهاد كه احساسم را نمي فهميد به اتاقم رفتم و خود را سرگرم ساختم به طور حتم الان رسيده بودند و خانه عمه شلوغ و پرجمعيت بود صداي زنگ تلفن بلند شد ياسمن بود كه گله مي كرد چرا نرفته ام گفتم
- حوصله ندارم خودم فردا مي ايدم و از دل فرهاد در مياورم
ياسمن ناراحت شد و گفت:
- خيلي عوض شدي هستي!
گوشي را شهلا قاپيد و گفت
- خاك تو سرت هستي ناز مي كني و ميدان را براي عشوه هاي طرف خالي مي گذاري بيا ببين چه اور و اطوارهايي ميايد مادرت مي گويد مريض هستي اره؟
- نه بابا حوصله ديدن رها را ندارم
- يعني چه ؟ لوس بازي در نيار بلند شو و بيا
- فرهاد چه كار مي كند
- قيافه ديدني است.پكر يك گوشه نشسته و حرص مي خورد. وقتي تو به فرودگاه نيامدي و ديد كه همراه دايي اينا نيستي به اتاقش رفت فكر كنم تا من تلفن را قطع كنم او زنگ بزند هستي ديوانه اي به خدا فرهاد خيلي دوستت دارد
- رها چه مي كند
- هيچ ناخن مي جود. چشم به پله ها دوخته كه كي فرهاد پايين مي ايد عصبي و چشم انتظار است
تلفن را بعد از خداحافظي قطع كردم و دو شاخه را نيز كشيدم كه فرهاد فرصت تماس نداشته باشد علت اين همه دلگيري ام را از فرهاد نمي دانستم . البته چه علتي بهتر از رها؟
آن قدر در فكر بودم و ارام به ساندويچم گاز مي زدم كه انگار زمان از حركت باز ايستاده بود با صداي زنگ در حياط به شدت از جا پريدم هراسان ساندويچ را به روي ميز پرت كردم و به طرف ايفون رفتم. فرهاد پشت در بود دگمه ايفون را فشار دادم و با خونسردي به خوردن بقيه ساندويچم مشغول شدم. در دلم غوغايي به پا بود قلبم تندتر از هميشه مي زد و ان قدر هيجان داشتم كه دستانم يخ كرده بود. در باز شد و قامت بلند و هيكل ورزيده اش چارچوب را پوشاند. برخاستم و سلام كردم به نظرم صورتش لاغرتر و كشيده تر شده بود كمي هم رنگ و رويش پريده به نظرم مي امد يك دسته گل مريم را به طرفم گرفت و گفت
- سلام هستي خانم خير مقدم خوش امديد
سپس خود را روي مبل انداخت و گفت
- دفعه اول كه از سفر برگشتم با افتادنت از اسب از من استقبال كردي اين هم از دفعه دوم فكر نمي كردم اين قدر بي معرفت باشي انتظار داشتم در فرودگاه يا حداقل زودتر از همه در خانه مان ببينمت!
- چه پر توقع!مريض بودم
لنگه ابرويش را بالا داد و نگاهم كرد وگفت
- اهان مريض هستي! مريضي و ساندويچ با اين همه سس مي خوري؟
و گازي به ساندويچ زد و گفت
- خوشمزه است خوب بگذريم حالا حالت خوب است؟
خوبم تو چه طوري؟
- از احوالپرسي هاي تو بد نيستم! چرا نيامدي خانه مان؟ حتما بايد به دنبالت بيايم حالا من پر توقع ام يا تو؟
- ازت دلخور بودم حوصله نداشتم با دلخوري ازت استقبال كنم
- ازم دلخوري؟ چرا؟
پاسخي ندادم برخاست و با دلخوري كمي قدم زد و گفت
- چرا جواب نمي دهي گفتم چرا از من دلخوري؟
- خودت مي داني براي چه مي پرسي؟
- هم مي دانم هم نمي خواهم در موردش حرف بزنيم تو را به خدا امروز را خراب نكن هستي امده ام دنبالت كه برويم من ....باور كن تمام فكر و حواس من پيش تو بوده و هست حالا هم كه امده ام داري اذيتم مي كني
دل من هم برايش تنگ شده بود و حالا هم دلم برايش پر مي كشيد پس ارام گفتم
- اذيت نمي كنم كمي دلخورم كه ديگر هم مهم نيست ... ميروم اماده شوم
مي خواستم بروم كه گفت
- من هميشه با نگاه تو زنده ام نگاهت را ازمن نگير
سريع پله ها را بالا رفتم و او گفت
- توي ماشين منتظرم سريع اماده شو مادرم و همه مهمان ها منتظرند
و از در خارج شد به سرعت لباس پوشيدم از قبل لباس هماهنگي تهيه كرده بودم بلوز سفيد استين كوتاهي كه يقه اش از تور سفيد بود كه گردنم را مي پوشاند وشلوار سفيد زيبايي كه اندامم را كشيده تر نشان مي داد فرهاد در ماشين را برايم گشود و خود پشت فرهان نشست و گفت
- كاش مي شد خانه نمي رفتيم و خودمان دو نفر جشن مي گرفتيم
- امكان ندارد اگر مي خواهي مادرم سكته كند اين كار را بكن
جدي؟ شنيده ام مادرت بدجوري خشن شده
اره بدجوري گير مي دهد و پيله مي كند
از مهران خان چه خبر
اگر بدانم اين خبرها را كي به تو مي رساند در جا خفه اش مي كنم
چرا؟ هومن گناه دارد
هومن به تو جريان خواستگاري مهران را گفته؟
- مگر بد است كه حساب كار را دستم داده؟ هومن گفت اگر نجنبم مادرت به زودي شوهرت مي دهد چرا كه شديدا از مهران خوشش امده است خدا شانس بدهد كاش مادرت گوشه چشمي هم به من مي انداخت
- براي من فرق نمي كند اگر مادرم بخواهد به اين كارهايش ادامه دهد خودم را مي كشم
- نه تورو خدا هستي! حيف تو نيست هر كاري چاره اي دارد اگر مادرت بخواهد اين طور لج كند امشب نمي گذارم به خانه تان برگردي فردا مي برمت محضر و عقدت مي كنم
- كاش به همين راحتي بود كه تو مي گويي
ماشين را پارك كرد و گفت:

(ادامه دارد....)

kar1591
15-04-2009, 09:22
قسمت سی و پنجم در ادامه ...

kar1591
15-04-2009, 09:23
هستی من
قسمت سي و پنجم

- فكرش را نكن فعلا امشب را خوش باش راننده شخصي داشتن كه بد نيست هستيخ انم؟
خنديدم و بيني اش را كشيدم و گفتم:
- دختر دايي خوشگل داشتن اين دردسرها را هم دارد
دستش را كنار ابرويش گذاشت و گفت
- ما چاكريم هستي خانم!
به محض ورودمان اسفند عمه دور سرمان چرخيد. يك لحظه ارزو كردم كاش نامزد بوديم يا با اين كار عمه مثل عروس و دامادي وارد خانه مي شديم عمه قربان صدقه ام رفت مادر لبخندي گوشه لبش بود كه به نظرم مي امد در دل به ساده لوحي ام مي خنديد . قيافه درهم و گرفته رها خبر از اندوه درونش را مي داد توقع نداشت فرهاد او را بگذارد و به دنبال من بيايد دلم برايش سوخت چرا كه شديدا تنها بود و دلبستگي اش به فرهاد طبيعي بود. بالاخره فرهاد جوان خوش تيپ و جذاب و موفقي بود و اين امر طبيعي بود كه هر دختري دلباخته اش شود ( از لادن و نسترن خيالم راحت شد گير اين رها افتم. براي منlبا خودم گفتم مهم فرهاد بود كه در اين ميان به گفته هايش عمل كند و خودش تصميم بگيرد اما ته دلم فرهاد را حق مسلم خود مي دانستم هر چه بود پسر عمه ام بود
ياسمن و شهلا نجواكنان سر به سرم مي گذاشتند بعد از شام هر سه نفر به كمك ثريا خانم رفتيم در همين لحظه فرهاد به آشپزخانه امد و گفت:
- هستي جان نمي خواهي يك نگاهي به اتاقم بياندازي؟
- چطور مگه؟
شهلا گفت:
- حتما ان قدر به هم ريخته است كه احتياج به تميز كردن دارد و كي بهتر از تو براي اين كار؟
فرهاد براي اين كه لح شهلا را در اورد گفت:
- نه اصلا اين طور نيست دلم مي خواهد هستي خودش ساك سوغاتي هايش را باز كند
شهلا سوتي كشيد و گفت:
- مباركش باشد اگر فكر كردي من الان از حسودي مي تركم اشتباه كردي
فرهاد با شيطنت موهاي شهلا را كه بافته بود گرفت و كشيد و بلافاصله از در خارج شد . شهلا در حالي كه ابروداري مي كرد كه جيغ نزند و از شدت حرص و درد قرمز شده بود زير لب هر چه ناسزا و بد و بيراه بود به فرهاد گفت و در اخر به من و ياسي گفت:
- شاهد باشيد چه كار كرد ببينيد چه موقع حالش را جا بياورم.
و به من وياسي كه از خنده روده بر شده بوديم گفت
- زهر مار خرس گنده ها برويد از جلوي چشمم گم شويد.
براي شهلا بين خودم و ياسمن جا باز كردم و به قصد دلجويي گفتم:
- بيا بنشين شهلا هربلايي خواستي سر فرهاد در اوري كمكت مي كنم
- لازم نكرده زحمتت مي شود
فرهاد كه حواسش به ما بود لبخند شيطنت اميزي به شهلا زد و شهلا دوباره بد و بيراه نثارش كرد كه فقط خودش و من مي شنيدم. در همين لحظه رها به فرهد گفت
- فرهاد خان ؟ مي شود يك كم برايمان گيتار بزنيد.
و سپس رو به مهمان ها كرد و گفت
- المان كه بوديم نواي گيتار فرهاد خان با ان صداي گرمشان حال و هواي ايران را برايمان زنده مي كرد
اميري سخن رها را تاييد كرد و گفت
- خواهرم عاشق ساز فرهاد خان است
هومن گفت
- جسارتا اقاي اميري خواهرتان چند سالشان است؟
- نزديك به 40 سال شوهرش در يك درگيري در المان كشته شد و مژگان تنها زندگي مي كند.
- ببخشيد من فكر كردم خواهرتان 50، 60 سال داشته باشد
دوباره رها با سماجت گفت:
- فرهاد ، گيتار مي زني؟
آخ چه پر رو بود اين دختر ! شهلا گفت
- نه پسوندي نه پيشوندي نه اقايي چه خودماني به نظرم عمدا جلوي تو اين طور رفتار مي كند اهميت نده
من با اندوه گفتم:
- نه شهلا ببين چه قدر رابطه شان صميمي بوده كه فرهاد در خانه عمه رها گيتار زده و برايشان خوانده است به نظرم روابطشان گسترده تر از اين حرف هاست
ياسمن اعتراض كنان گفت:
- شهلا ترو خدا اينقدر ذهن هستي را خراب نكن شما چه قدر نكته سنج شديد
شهلا گفت:
- وا كور كه نيستيم عشوه هاي رها خانم را نبينم. چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است؟
فرهاد از ثريا خانم خواهش كرد تا گيتارش را از اتاقش بياورد رها با پررويي تمام از ثريا خانم خواست چراغ هاي پذيرايي را خاموش كند و فقط اباژورها را روشن بگذارد از گستاختي و پر رويي اش دهان من و شهلا و ياسي باز ماند! مادر نگاه پيروزمندانه اي به من انداخت و عمه سرش را تكان داد خدا را شكر كه لادن در ان شب نبود و گرنه چه قدر به من مي خنديد چراغ ها خاموش شدند و فرهاد كه درس روبروي من نشسته بود الو همان اهنگي را كه در دوران بيماري من و لب دريا برايم خواند اجرا كرد.
فرهاد نگاه مهربانش را در اطراف دور چرخاند و از همه كه به خاطر او كف ميزندند تشكر كرد. سپس نگاه نافذش را به چشمانم دوخت از نگاهش مي خواندم كه منظورش من هستم. نگاهم را به نگاه رها خيره كردم مي خواستم بدانم چه قدر احساس پيروزي مي كنم. بر خود لرزيدم چرا كه نگاه رها پر از خواهش و در عين حال پر از تكبر بود برخاستم و به طبقه بالا رفتم. در اتاق فرهاد را گشودم و كليد برق را زدم تا به حال به جز يكي دو بار ان هم چند سال پيش به اتاق او نيامده بودم. روبروي در روي ميز عكس من بود كه قاب شده خودنمايي مي كرد عكس زيبايي از من كه ژست زيبايي گرفته بودم يادم افتاد كه اين عكس را چند سال پيش در باغ لواسان از من انداخت زير عكسم با خطي خوش نوشته بود:
هميشه در خيال مني ز شعله گرم تر تويي
چه گرم دوست دارمت
احساساتم به طرز غير قابل كنترلي بر من غلبه مي كرد. بغض مهار ناشدني ام گلويم را مي سوزاند. از اين كه فرهاد اين قدر به من لطف داشت و من ان گونه سرد با او برخورد كرده بودم شرمنده بودم از رفتار مادر خسته بودم. روي تختش نشستم و سرم را درون بالشش فرو بردم و گريستم بوي اشناي فرهاد در نفسم پيچيد. اه فرهاد روبرويم ايستاده بود و مرا مي نگريست! جلوي پايم زانو زد و گفت
- چي باعث شده تمام هستي من اين طور با غم گريه كنه؟
- مي ترسم فرهاد نمي دانم چرا اين دلشوره لعنتي از دلم بيرون نمي رود ازپايان اين عشق مي ترسم از مادرم از رها از مهران از تو از همه مي ترسم دلم به پايان اين عشق روشن نيست
گفت:
- ارام باش هستي من فرهاد فداي ان اشك چشمهايت شود چرا روشن نيست پايان اين عشق جز وصال تو و من نيست
اشك هايم را از گونه ام پاك كردم فرهاد لبخند زد و گفتم:
- برو فرهاد برو پيش مهمان هايت خوب نيست انها را تنها بگذاري.
- كجا برم از اين جا بهتر؟ انها مهمان هاي مادر و پدرم هستند مهمان من فقط تويي هستي
صحبت كردنش ادم را ديوانه مي كرد. موضوعي را كه مي خواستم ازش بپرسم يادم افتاد و گفتم:
- قلبت چه طور است؟ در المان به دكتر مراجعه كردي؟
- اره عزيز دلم باهاش مي سازم تو نگران نباش گاه گاهي درد مي گيد و بعد خوب مي شود دكتر مي گفت عصبي است.
- ولي تو لاغر شدي فرهاد مطمئني كه به من دروغ نمي گويي؟ نكند مشكلي براي قلب نازنينت پيش امده است؟
خنديد و گفت:
- نه بابا چه دروغي لاغري من دليلش دوري از توست.
برخاست و ساك تقريبا كوچكش را جلوي رويم گذاشت. گفتم:
- مطمئن باشم كه راست مي گويي؟
با خنده گفت
- بازش كن هستي اين ساك فقط متعلق به توست
زيپ ساك را كشيدم گفت
- در ضمن حساسيت تو در مورد رها بي مورد است اگر يك كم تو و شهلا و ياسمن با او گرم بگيريد مي بينيد ان قدرها هم خشك و بي احساس نيست.
- من مي دانم بي احساس نيست و اين احساس اوست كه مرا مي ترساند و باعث عذابم ميشود
- اگر انها به من لطف كردند و يك شب دعوتم كردند گناه كرده اند؟ هستي تو به من اعتماد نداري؟
- چرا دارم اما به من حق بده فرهاد
- باشد حق مي دهم حالا باز كن ببين از سليقه ام خوشت مي ايد؟ هر چند سليقه من حرف ندارد چون تو را انتخاب كرده ام.
يكي يكي هديه ها را از ساك بيرون مي اوردم كه شهلا و ياسمن وارد اتاق شدند. شهلا مثلا قهر بود و رويش را از فرهاد گرفت و به سوغاتي ها نگاهي گذرا انداخت فرهاد برخاست و از بالاي كمد جعبه بزرگي را اورد و جلوي شهلا گذاشت ياسمن گفت
- اين براي شهلاست.
فرهاد گفت:
- بله چه طور مگه؟
ياسي گفت:
- فكر كردم چنين كادويي را فقط براي من اوردي اخر مثل مال من است
فرهاد گفت
- نه سه تا اوردم براي تو هستي و شهلا
- پس با اين حساب شهلا و هستي هم مثل خواهرت هستند؟
فرهاد گفت:
- داري مچ مي گيري ياسي؟ عالم و ادم مي دانند باز هم بگويم؟ شهلا شايد اما هستي نه! هستي هستي من است تمام وجود من است. عشق.....
و شهلا وسط حرفش پريد و گفت:
- بگو.... جه قدر تو رو داري فرهاد هستي چيه؟ مي خواهيي بگويي عشق من است ديگر؟ نه ؟ خوشم مي ايد مادرش حالت را مي گيرد.
همه خنديدند جعبه مزبور ست كاملي از لوازم ارايش به همراه دو عطر كوچك بود شهلا خوشحال گفت
- حالا چون پسر خاله خوبي هستي و به فكر من هم بودي از انتقام منصرف مي شوم و گرنه مي خواستم انتقام سختي ازت بگيرم
هداياي من دو سه بلوز و يك شلوارك جين و يك سرويس نقره و صندل هاي زيبا بود كه همراه همان جعبه لوازمي بود كه براي ياسمن و شهلا هم اورده بود شهلا با ارنج به پهلوي من زد و قاب را در امتداد نگاهش نشانم داد و لبخند زد ياسمن گفت
- برويم بچه ها پايين. زشت است همه بالا جمع شديم.
شهلا به فرهاد گفت
- خوشم امد فرهاد با شعري كه خواندي حال بعضي ها را اون پايين نشستند خوب گرفتي
فرهاد دوباره موهاي شهلا را در دست گرفت و گفت
- اگر بخواهي شر به پا كني ان چنان موهايت را مي كشم كه از بيخ و بن كنده شوند.
شهلا دست ياسمن را گرفت و گفت
- بيا برويم ياسمن! فرهاد خيلي قلدر شده همين كه زندايي حالت را مي گيرد برايت كافي است
بعد از رفتن انها فرهاد رو به من كرد و گفت:
- ديگر دوست ندارم چشم هايت را باراني ببينم.
- باشد فرهاد.
فرهاد گفت:
- حالا برو تا من بيايم.
موقع خداحافظي به توصيه فرهاد عمل كردم و به سوي رها رفتم و گرم و خودماني از او خداحافظي كردم اما او ان قدر خشك و رسمي همراه با عشوه جوابم را داد كه شديدا پشيمان شدم. به نظر مي امد از اين كه فرهاد يك ساعتي را در اتاقش بوده و من هم ان جا بودم شديدا دلخور است.

(ادامه دارد....)

kar1591
16-04-2009, 10:37
/* /*]]>*/
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



هستی من
قسمت سي و ششم




روز ها به سرعت گذشتند يك ماه از آمدن فرهاد گذشته بود و مادر ديگر كلافه بود چرا كه مهران اجازه خواستگاري رسمي مي خواست و من چنين اجازه اي را به مادر نمي دادم. مي گفتم اگر پاي مهران يا هر خواستگار ديگر به درون سالن برست به خانه عمه مي روم و ديگر باز نمي گردم. مادر دستش را روي قلبش مي گذاشت اما براي من اهميت نداشت. فرهاد هم دنبال كارهايش بود. تا حرف از خواستگاري مي زدم مي گفت
- بگذار مادرت كمي از يك دندگي دست بردارد تا موقعش برسد. اين وسط من بلاتكليف بودم و هر لحظه اعصابم متشنج مي شد. فرهاد سف و سخت به كارش چسبيده بود و سمت جديدي كه اميري به عنوان معاون مدير عامل كارخانه به او داده بود او را سخت تر از پيش مشغول كرده بود.و فرهاد در يك سوم از سهام كارخانه اميري شريك شده بود و اميري به او سمت معاون مدير عامل كارخانه را داده بود و اين بيش از پيش فرهاد را اغوا مي كرد. دلم شور مي زد انگار كه تمام كارهاي اميري دامي بود براي كشاندن فرهاد به طرف رها اميري بدجور فرهاد را به خود وابسته كرده بود و اين براي من اصلا خوشايند نبود يك تنه جلوي مادرم و رها و پدرش ايستاده بودم مادرم با مخالفت هاي بي مورد و اميري و دخترش با پيشنهادهاي رنگارنگ بين من و فرهاد ايستاده بود فرهاد در يكي از همين روزهاي پر اضطراب به من زنگ زد و گفت:
- تمام موقعيت شغلي ام را مديون صبر و بردباري توام هستي
- نه فرهاد اين از پشتكار و لياقت تو بوده حقت است كه پست مهم تري را به عهده بگيري
با كمي مكث گفت:
- فردا به خانه مان مي ايي؟
- اگر تو بخواهي حتما
- پس منتظرم فردا ظهر خدانگهدار
از شنيدن سخنان فرهاد بي اختيار صدايم بلند شد و گفتم
- اما ته به من قول دادي كه بعد از سفر آخيرت تكليف مرا روشن كني فرهاد ديدي كه من به قولم عمل كردم و مادرم را تا حدودي راضي كردم
فرهاد دست هايش را در هوا تكان داد و گفت
- كمي درك كن هستي من به عنوان معاون مدير عامل بايد در اين سفر همراه اميري باشم تمام دار و ندارم را داده ام و يك سوم سهام كارخانه را خريده ام فكر مي كني او عاشق من شده و اين ست را به من محول كرده ؟ من مسئوليت قبول كرده ام
گيج و بي قرار پاسخ داد:
- مرده شور اميري و كارخانه اش را ببرند كه از وقتي با تو اشنا شده زندگي مرا سياه كرده من نمي دانم من با مادرم اتمام حجت كرده ام كه اگر مانع ازدواج من با تو شود اسبابم را جمع مي كنم و به اينجا مي ايم. حالا كه او كمي نرم شده تو به من مي گويي كه براي پس فردا بليط داري؟
- من خودم هم همين ديروز از رفتنم خبر دار شدم خواهش مي كنم هستي اين دفعه لج نكن من و مادر و پدرم امشب براي خواستگاري به خانه تان مي اييم اگر اين طور كه مي گويي مادرت راضي شده باشد انگشتري نشان مي كنيم تا من بر گردم
سرسختانه مخالفت كردم و گفتم:
- ان موقع كه با هزار منت و خواهش به خاستگاري ام امدي مادر به عشق تو ايمان نداشت چه برسد به امشب كه اين طور با شتاب و عجله و بدون مقدمه چيني مي خواهي مرا نامزد كني! چه سرزنش ها و كنايه ها ازمادرمو ديگر خواهم شد. نكند فكر كردي من دختر ترشيده اي هستم كه روي دست مادر و پدرم مانده ام؟ در ضمن اي ن روز ها مادر دلواپس زايمان هديه است و نگران اوست
- تو بگو من چه كار بايد بكنم.
پوزخندي زدم و گفتم:
- مگر تو كاري هم جز سر كار گذاشتن من داري؟ تقصير خودم است كه گول حرف هايت را نمي خوردم و خواستگارهايم را راحت رد نمي كردم اين طور با غرور له شده جلوي تو نمي ايستادم كه التماس كنم تكليف مرا روشن كن
قرهاد با خشم فرياد كشيد
- اين قدر خواستگارهايت را به رخ من نكش
سپس شروع به راه رفتن در اتاق كرد و ارام گفت
- من قول مي دهم هستي اين سفر سفر آخر من باشد از همين فردا به اينشرط با اميري همكاري مي كنم خوب است؟ فقط اين فرصت را از من نگير
نگاهش كردم و با بي رحمي گتم":
- اگر امدي ديدي من ازدواج كردم از من گله نكن من به تو قولي ندادم كه پايبندش باشم توقع هم انداشته باش كه براي بدرقه يا استقبال به فرودگاه بيايم. گفتم كه وقتي مرا ديدي متلك پراني كني تو هم برو خوش باش اقاي معاون من هم جاي تو بودم رها را اول نمي كردم
از عمد اين طور گفتم مي دانستم همه حرف هايم دروغ است اگر مي دانم محال است كه با كس ديگري ازدوا ج كنم از روي قصد داشتم غرور فرهاد را جريحه دار مي كردم كه از رفتن منصرف شود به زور و زحمت مادر را راضي به اين ازدواج كند. در اخر حرفهايم مادر به من گفت
-خود داني از من زياد توقع داشته باش اين اين تو و اين عمه ات و فرهاد
(ادامه دارد)

kar1591
19-04-2009, 09:37
هستی من
قسمت سي و هفتم


آه چه مي دانستم اين بازي جز لجبازي فرهاد نا فرجامي عشقمان حاصل ديگري نخواد داشت
فرهاد ناباورانه به من خيره شد و گفت:
- حرف آخرت همين است؟ پس تمام حرف هاي قبلت دروغ بود؟ قولت چه مي شود هستي؟
- من به تو قولي ندادم هر باز كه خواستي از من قول بگيري من از قول دادنطفره رفتم. حالا گيرم قول هم دادم تو چي؟ تو به قولهايت عمل كردي؟ من بهتو اعتماد داشتم اما از روزگار و سرنوشت مي ترسيدم و حالا مي بينم كه حقداشتم. اميري و المان و كارخانه اش و .... رها به قدر كافي دل از تو بردهاند ديگر من چه كاره ام كه با پيشرفت تو مخالف باشم
با صداي بلند غريد:
- فكر كردي من اين قدر عوضي ام؟ تو ديوانه شدي هستي! اعصابم را خرد كردي و به من توهين مي كني؟
دستش را روي قلبش گذاشت و ارام ناليد:
- خيلي بي انصافي هستي! حال كه من به موقعيت شعلي ثابتي و دلخواهم رسيدم اين طور لجبازي مي كني و چشم به روي اينده قشنگمان ميبندي.
- آره آينده زيبا اره! اما اين اينده زيبا را هم مي توانستي در كنار درتداشته باشي تو به رها فكر مي كني و پدرش برايت جاده ثاف مي كند.
برخاست و به طرفم امد به چشم هايش زل زدم و گفتم:
- خودم شنيده ام كه پدرش پيشنهاد ازدواج با او را به تو داده چه غمي داري! هم دامادش مي شوي هم پسرش و هم جانشينش. هلو برو تو گلو. در ضمن كور نيستمكه نگاه هاي عاشقانه و پر از تمناي رها را نبينم حودت بدت هم نمي ايدبرايش ساز بزني و اواز بخواني....
دستش را بالا برد تا به دهانم بكوبد دوباره با صداي بلند فرياد كشيدم:
- بزن بايد هم به خاطر ايك دختر مكار و حيله گر و پر ادا و اطوار به دهنمن بكوبي. ته مانده عشمان را زير پايت له كن فرهاد هستي تو مرد فرهاد برايهميشه هستي تو مرد فهميدي!!!!!!!!!!!!
رويش را از من برگرداند و مشتش را به ديوار كوبيد و گفت:
- باشد هر چه تو بگويي اگر فكر مي كني من به خاطر رها به سفر مي روم همينفردا براي هميشه استعفا مي دهم از كارخانه از اميري از همه چيز جدا مي شومچون تو مي خواهي مي روم و كنار پدرم مشول به كار مي شوم تا خيال تو راحتشود راضي شدي؟
برخاستم و كيفم را برداشتم و همان طور كه پشتم به او بود گفتم:
- حسم به من دروغ نمي گويد در المان چيزي است كه در ايران نيست. شايد رهاو پدرش و كارخانه بهانه باشد. اما بدان فرهاد اگر در اين ميان تو بخواهيبا حساس و غرور من بازي كني من دور اين عشق را خط مي كشم براي هميشه من بهقيمتي پاي اين عشق مي ايستم كه تو نفروشي اش.
با ناله گفت:
- گفتم كه فردا همان كاري را مي كنم كه تو مي خواهي حالا برو و راحتم بگذار
به روي زمين نشست و قلبش را در دستانش گرفت رنگش پريده بود اه خدايا چرادلم از سنگ شده بود ان قدر دل زده و عصباني بودم كه فكر نكردم ممكن استبلايي سرش بيايد و من نبايد او را تا اين حد عصباني مي كردم عجيب بين مادرسر سختم و فرهاد گير كرده بودم بايد تكليف خود را روشن مي كردم هر دو يكدنده و لحباز بودند دوان دوان از پله ها پايين رفتم و به عمه و ياسمن گفتم
- حال فرهاد بد است
عمه و ياسمن هراسان بالا رفتند و من از خانه شان خارج شدم. مثل ادم هاي گيج تا منزلمان پياده رفتم و به زندگي خودم و فرهاد فكر كردم.
روزبعد از اين جريان وقتي يادم مي افتاد كه فرهاد مهربان من مي خواست بهصورتم سيلي بزند غرف در اندوه مي شدم ولي وقتي به ياد قولش مي افتادم كهگفت به خاطر تو من از اميري جدا مي شوم مي توانستم ببخشمش البته بدجوريعصباني شده بودم و كنترل درستي روي رفتارم نداشتم تنها كاري كه كردم بهياسمن زنگ زدم و حال فرهاد را پرسيدم ان روز حال درست و حسابي نداشت و مندر بد وضعيتي رهايش كرده بودم ياسمن گفت:
- بعد از رفتن تو داروهايش را خورد و از منزل خارج شد و تا اخر شب برنگشت
- حالش بهتر شد؟
- اره بهتر شد اما خيلي عصباني
- كار سفرش به كجا كشيد؟
- من از برنامه اش اطلاعي ندارم از كارهايش چيزي به ما نگفته است.
- بليطش براي فردا است؟
- اين طور كه خودش مي گفت بله فردا ساعت 11 شب
- ممنون ياسمن به عمه سلام برسان
- به من نمي گويي نتيجه چه شد؟ نتيجه صحبت هايتان؟
- من تا جايي كه مي توانستم تلاش خودم را كردم ديگر بستگي به خود فرهاد دارد كه چه تصميمي بگيرد
آه بلندي كشيد و گفت
- نمي دانم چرا از عاقبت اين موضوع مي ترسم مواظب خودت باش هستي
- باشد خدانگهدار
ساعت 10 شب بود دلم شور مي زد در ترسا نشستم و به تاريكي حياط زل زدماگرفرهاد قصد سفر داشت بايد الان درفرودگاه باشد. تا يك ساعت ديگرپروازداشت و من مطمئن بودم كه فرهاد نرفته است. اما دلتنگي و اضطراب حالم رادگرگون مي كرد ديوان حافظ در دستانم مي لرزيد هيچ كاه فرامو نمي كنم كه آنلحظات چه قدر به من سخت گذشت با يك تماس با خانه عمه مي توانستم از موضوعاطلاع بيابم ببينم فرهاد به حرفش عمل كرده است يا نه؟ ديوان حافظ را بافاتحه اي گشودم و خواندن اين شعر تمام غم هاي عالم را به دلم ريخت
دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم
كه با نرگس او سرگران كرد
كه را گويم كه با اين درد جانسوز
طبيبم قصد جان ناتوان كرد
ميان مهربانان كي توان گفت
كه يار ما چنين كرد و چنان كرد
عدو با جان حافظ ان نكردي
كه تير چشم ان ابرو كمان كرد
در همين لحظه به طرف تلفن خيز برداشتم و شماره خانه عمه را گرفتم. صدايگرفته و محزون عمه از پشت خط غم به دلم نشاند سلام كردم و گفت:
- خوبي هستي جان؟ مادر و پدرت چه طورند؟
- چه شده عمه صداتون چرا گرفته؟
عمه زير گريه زد و هق هق كنان گفت:
- فرهاد رفت هستي دو ساعت پيش رفت فرودگاه هر چي بهش اصرار كردم به قوليكه به تو داده عمل كند زير بار نرفت. مي گفت به اميري قول دادم و مسئوليتقبول كردم هستي جان من شرمنده ام وقتي داشت ميرفت حال و رزوش هم خوب نبوداز بابت قلبش خيلي نگرانم من هم نرفتم بدرقه اش اقا كاظم و ياسمن رفتهاند.
بهت زده گوشي را در دستم فشردم و گفتم:
- اما او به من قول داد كه نرود. گفت كه اگر قرار شد برود براي خواستگارياقدام مي كند گفت حالا كه مامان راضي شده حتما براي نامزدي نشان مي اوردباورم نمي شود كه رفته باشد ان هم بدون خداحافظي
عمه گفت
- اصلا قرار نبود برود وقتي تو رفتي به من گفت كه مي خواهد انگشتر بخرد وبا هم به خانه تان بياييم امروز ظهر اين دختر اميري زنگ زد و يك ساعت بااو صحبت كرد بعد هم تند تند وسايلش را جمع كرد و رفت. گفتم پس هستي چي؟گفت: خودم بهش زنگ مي زنم و علت رفتنم را توضيح مي دهم
قلبم فشرده شد . دنيا بر سرم خراب شد پس اين دختره دوباره زير پايش نشستهو هوايي اش كرده بود از عمه خداحافظي كردم و درمانده سرم را روي پاهايمگذاشتم و گريستم خدايا اين چه سرنوشتي بود اين چه عشقي بود؟ حسي در درونممي گفت فرهاد بر نمي گردد و اگر هم برگردد مال تو نيست.
مادر را در اتاقم ديدم گفت
- چي شد رفت؟ ديدي چه قدر سنگش را به سينه مي زدي؟ خيالت راحت! ان رها ديگر نمي گذارد فرهاد برگردد
- خواهش مي كنم مادر اين قدر ذهن مرا خراب نكن لطف كن و تنهام بگذار
- تنهايت بگذارم كه چه شود؟ بنشيني و براي كسي كه قدر محبت و عشق تو را ندانست زار بزني؟
- هنوز كه چيزي نشده مادر گفته كه زنگ مي زند و خودش برايم توضيح مي دهد
- اين همه براي من خط و نشان مي كشيدي كه راضي شوم نامزد كنيد كو؟ امد خواستگاري و نامزدت كرد؟
جوابي نداشتم كه بدهم مادر از اتاق خارج شد . مشت هايم را به در و ديواركوبيدم و به زمين و زمان ناسزا گفتم. به نظرم منطقي ترين دلايل فرهادبرايم غير قابل توجيه بود اخر چه طور توانست مرا گلو بزند؟ به من بگويد كهنمي روم و حالا رفته؟
هر روز به انتظار تماس گرفتن فرهاد به شب مي رسيد و من سردر گم و مايوس تراز هر روز به خانه عمه تلفن مي كردم اما متاسفانه عمه هم از او خبري نداشت.
(ادامه دارد....)

kar1591
19-04-2009, 12:52
نبود؟.........

kar1591
24-04-2009, 08:23
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت سي و هشتم





با زايمان هديه حال و روزم كمي بهتر شد . سرگرمي جديدي كه شيرين و خواستني بود دختر هديه كاملا شبيه مسعود بود هاله اسمي بود كه من پيشنهاد دادم و بالافاصله مورد پسند قرار گرفت مادر با به دنيا امدن هاله هديه را به خانه خودمان اورد هاله موهبتي از طرف خدا بود كه باعث كاهش اندوه من مي شد بي وفايي كه فرهاد در حقم روا داشت بود رنجور و افسرده ام كرده بود به موقعيت شغلي دلخواهش و اعتماد اميري به او ساختن اينده اي زيبا به همه و همه مي خنديدم و از همه بيشتر به ساده لوحي خودم.
دو هفته از زايمان هديه مي گذشت كه مادر دوباره مهماني هايش را به راه انداخت و بهانه اين مهماني و ليمه دادن بچه هديه بود شهلا و ياسمن از ديدنم تعجب كردند كاهش وزنم مشهود بود و قيافه ام به كساني مي ماند كه هستي خود را باخته اند عمه ماهرخ شرمنده و ناراحت در آغوشم كشيد و گفت
0 همه چيز درست مي شود هستي جان عصه نخور
قاطع و جدي گفتم:
- من منتظر درست شدن چيزي نيستم عمه جان براي من همه چيز تمام شده است
ياسمن ملتمسانه گفت
- نگو هستي جان شايد فرهاد دليلي براي كارش داشته باشد بار اولش نبود كه رفت توقبلا اين قدر حساس نبودي كه الان هستي
- حداقل مي توانست به من خبر دهد با يك تلفن كوتاه مي توانست مرا زا رفتنش با خبر كند مي توانست به من بگويد منتظرش باشم يا نباشم
شهلا گفت
- چه حرفي مي زني هستي مگر نمي خواهي منتظرش بماني؟
- من با او اتمام حجت كردم كه اگر برود نه من نه او اما انگارر كه اين حرف من اصلا برايش اهميتي نداشت او غرور مرا به بازي گرفت دو ماه سا تكه رفته اگر مي خواست تماس بگيرد تا حالا خبري ميشد
اشك هايم بي اختيار صورتم را پوشاند و من در خود فرو رفتم.
شهلا گفت:
- خدا بزرگ است هستي جان تحمل كن ببين چه پيش مي ايد نگاهم به لادن افتاد كه پر نفرت نگاهم مي كرد و گاه گاهي با خاله مسعود صحبت مي كرد مادر شهريار را مي گويم. به نظر مي امد كه بدجوري مخ مادر شهريار را به كار گرفته است . در نگاهش مي خواندم كه مي گفت: بي عرضه نتوانستي نگهش داري؟ لياقت تو همين است حيف فرهاد!
مادر با غيظي صدايم كرد كه به كمكش بروم به وضوع سردي رفتارش را با عمه احساس مي كردم هيچ رفتار معيني نداشت و من نمي دانستم با ادم هاي اطرافم چه رفتاريك نم مگر اين همان مادري نبود كه قاطع و محكم مانع وصلت ما بود و حالا كه فرهاد رفته بود خيالش راحت شده و اين طور به عمه بي اع تنايي مي كرد شايد به خاطر من ناراحت بود چرا كه ديدن من كه اين طور بلاتكليف و درمانده بودم ناراحتش مي كرد.
بعد از مدت ها ياسمن به دنبالم آمد كه با همسري به خيابان ها بزنيم مي خواست به بهانه خريد كردن مرا كمي سرگرم كند مي دانستم برايم دلواپس است و همه اين كارها را به خاطر بردارش انجام مي دهد وقتي از در خانه خارج شديم هومن با سرعت زياد جلوي پايمان توقف كرد هومن به همراه مهران پياده شد مهران با نجابت سلام كرد و من و ياسمن همزمان جواب داديم تا به حال درست و حسابي نگاهش نكرده بودم دليلي براي اين كار نداشتم اما حالا دلم مي خواست موشكافانه نگاهش كنم قد و قامت متوسطي داشت. صورتش مردانه و جذاب بود ابروهاي پيوسته و در زير ان چشماني گيرا و دماغ و دهاني متناسب صورتش را ريشي انكارد شده پوشانده بود در واقع براي هر دختري دلخواه و متناسب بود ياسمن به پهلويم كوبيد هومن دستش را جلوي صورتم گرفت و گفت
- كجايي هستي ؟ سوار شو
- نه من و ياسمن مي خواهيم پياده روي كنيم حوصله مان سر رفته
مهران با لبخند گفت:
- اگر اجازه بدهيد من و هومن هم با شما همراه شويم
- برويم سينما
همگي موافقت كرديم و سوار شديم هومن از صندلي جو رويش را به طرف ما كرد و گفت:
- چه عجب هستي بيرون اومدي خسته نشدي اين قدر در خانه نشستي؟
- امروز هم به اصرار ياسمن و مامان امدم و گر نه حوصله بيرون امدن نداشتم
سرم را بهطرف پنجره ماشين چرخاندم و همزمان چشمم به ايينه جلو افتاد كه مهران نگاهم مي كرد. در سينما ازفيلمي كه ديديم هيچ نفهميدم صداي چيپس خوردن ياسي و هومن اعصابم را خرد مي كرد بعد زا ديدن فيلم به پيشنهاد مهران به رسيتوران رفتيم و شام خورديم خوش به حال هومن و ياسمن چه قدر راحت و شاد بودند ولي من انگار تمام كشتي هايم غرق شده اند و مثل بيماران رواني دائما دستمال كاغذي خرد مي كردم چرا كه دائما زير نگاه كنجكاو و نگران مهران بودم. حتي جوك ها و حرف هاي خنده دار هومن فقط لبخند كمرنگي به لبم مي نشاند برخاستم و به بيرون رستوران رفتم . خنكاي دلنواز پاييزي به صورتم خورد. نفس عميقي كشيدم و به طبيعت نيمه لخت پارك كنار رستوران نظري انداختم دست هايم را بر سينه گره كردم و به ماه خيره شدم. اه خدايا كاش الانفرهاد اينجا بود ان وقت من غمي نداشتم و ان قدر بي حوصله نبودم
دنيا انگار برايم به اخر رسيده بود و فقط خبري از فرهاد مي توانست راه گشاي زندگي بي روحم باشد متوجه مهران شدم كه كنارم ايستاده بود موشكافانه و كنجكاو نگاهم مي كرد گفت:
- مي توانم كمي با شما صحبت كنم؟
- در مورد چي؟
- در مورد خودت به نظر كلافه و عمگين هستي
- تا جايي كه مي دانم رشته شما در دانشگاه داروسازي است
- بله درست است البته تقريبا رو به اتمام است
- پس با اين كه اين موضوع به رشته شما ربطي ندارد مي توانيد حدس بزنيد كه ناراحتي و غم من از چيست؟
- بله حدس مي زنم در دريايي از غم دست و پا مي زنيد و روحتان در گير و خسته است
- خوبه درست حدس زديد اما مي توانيد دقق تر بگوييد روح من درگير چيست؟
- درد عشق
و به چشمانم خيره شد گفتم
- بله درست است پس با اين حساب من عاشقم و مي دانيد كسي كه عاشق است نمي تواند محبت كس ديگري را درقلب خود جاي دهد تعجب مي كنم مي دانم كه درد عشق من همين الان براي شما روشن نشده و خيلي وقت است كه هومن و مادر بيوگرافي مرا در اختيارتان قرار داده اند پس چرا دست از سرم بر نمي داريد و اين قدر سماجت به خرج مي هيد سماجت شما مادر را به جان من مي اندازد
مهران دستي به صورتش كشيد و گفت:
- من سماجت نمي كنم هستي خانم، و به نظر شما كاملا احترام مي گذارم اما منتظر فرصتي مناسب بودم كه شخصا با خود شما در اين مورد صحبت كنم من از وجود شخصي به اسم فرهاد خبر نداشتم گناه هم نكردم كه به شما علاقه مند شدم اگر مي دانستم دلبسته فرهاد هستي به خودم اجازه خواستگاري را هم نمي دادم اما حالا كه او رفته و اين طور كه شنيدم شديدا به كارش در المان وابسته شده و قصد بازگشت ندارد....
بي اختيار فرياد كشيدم:
- كي گفته؟ كي اين مهملات را سر هم كرده ؟ فرهاد بر مي گردد
روي زانوانم نشستم و از ته دل زار زدم
- مي دانم كه با رفتنش مرا خرد كرده اما دلم مي خواهد برگردد اگر چه بازگشتن او ديگر فرقي به حال من ندارد مگر اين كه توضيح قانع كننده اي داشته باشد اما من دوست ندارم او براي هميشه ان جا بماند دل من شكسته مهران اما هنوز نتوانستم در دلم كينه فرهاد را جاي دهم.
مهران كنارم نشست و گفت
- اگر دوستش داري نبايد اين طور در موردش فكر كني دانسته هاي من چيزهاي است كه هومن و مادرت گفته اند من قصد ناراحت كردن تو را نداشتم و ندارم. فقط دلم مي خواهد مرا مثل هومن بداني زندگي هميشه طبق خواسته ادم ها جلو نمي رود. اگر روزي حس كردي كه مي تواني به من اعتماد كني من در خدمتت هستم. خدا را چه ديدي؟ شايد سرنوشت طوري جلو رفت كه روزگاري توانستي مرا مثل فرهاد بخواهي اگر ان روز رسيد خبرم كن من منتظر هستم.
صورت خيس از اشك را به طرف او برگرداندم و گفتم:
- من تازگي ها خيليا فسرده و عصبي دشم و شما باعث شديد دق دلم را سر شما خالي كنم. ببخشيد من واقعا نمي دانستم شما اين قدر منطقي و فهميده هستيد و گر نه در اين مدت از شما در ذهن خود يك هيولا نمي ساختم همه اش تقصير مادرم است او براي اين كه من به فرهاد نيانديشم دائما در خانه حرف از شما و شهريار مي زند من هم دست خودم نيست يا با مادر درگير مي شوم يا در خودم فرو مي رم. بهنظر مادر يا شما يا شهريار ناجي من از اين حالتها هستيد
مهران خنديد و گفت:
- خوب او هم يك مادر است و نگران تو اما روش خوبي را در پيش نگرفته است مي دانم دوران سختي را مي گذراني اما تعجب مي كنم كه مادرت با توجه به عشق عميق شما دو نفر چرا اين قدر مخالفت مي كند و در عين حال نگران تو نيز هست.
- يك رنجش قديمي كه به مرور زمان ريشه دار شده و تبديل به كينه شده مادرم از عمه هايم كينه به دل گرفته و مي گويد وقتي من و هديه به دنيا امديم قسم خورده كه ما را به پسرهاي عمه ام شوهر ندهد. مادر مي گويد ان وقت ها كه كوچك بوديم حتي از اين كه شاهرخ فرهاد و فرامرز با ما بازي مي كردند خوشش نمي امده و حالا از ازدواج من و فرهاد خون خونش را مي خورد چه كنم؟ قسمت من هم اين است تا مادر را راضي كردم البته به هزار زود و تهديد و زحمت، فرهاد گذاشت و رفت و اين براي من يك توهين يك شكست بود مي فهمي مهران؟
مهران اهي كشيد و گفت
- اين قدر خودت را عذاب نده حل تمام اين مسائل را به زمان بسپار از اين كه به حرف هايم گوش دادي ممنونم تا موقعي هم كه خودت نخواهي ديگر نه مرا مي بيني و نه خبري از من مي شنوي اميدوارم اوضاع مطابق ميلت پيش رود
نگاه بسيار مهرباني به او افكندم و گفتم:
- ممنونم مطمئن باش اگر زماني نظرم عوض شد مزاحمت مي شوم اما زياد روي اين حرفم حساب نكن
خنديد و گفت
- مطمئنم
برخاستمي و با هم به طرف ماشين رفتيم هومن و ياسمن در ماشين نشسته و منتظر ما بودند ظرف غذاي يك بار مصرف در دست ياسمن بود با خنده گفت
- غذا كه نخوردي برايت اوردم كه گرسنه نماني
از او تشكر كردم و سر بر شانه اش گذاشتم و گفت
- ياسي من خيلي بدبختم
- خدا نكند خوب چه شد ؟ چه گفت:
- - هيچ خيالش را راحت كردم
- افرين خوب كاري كردي همه اش مي ترسيدم مبادا به سرت بزند و امشب بله را به او بگويي
- نه خيالت راحت

(ادامه دارد....)

kar1591
26-04-2009, 13:24
هستی من
قسمت سي و نهم




سرماي بدي در تنم خانهكرده بود به نظرم در زمان گفتگوي با مهران زياد در معرض باد قرار داشتم وچون لباس گرمي تنم نبود به شدت سرما خورده بودم. اهميتي ندادم.
چند روز گذشت و به دكتر مراجعه نكردم هر چه مادرم حرص مي خورد برايث اينكه حرفم را به كرسي بنشانم حتي از خوردن يك فرص هم خودداري كردم تا اين كهروز چهارم ضعف شديدي تمام بدنم را گرفت. پاهايم بي حس بودند و قدرت بلندشدن از بسترم را نداشتم اه و ناله هايم را فقط خودم مي شنيدم تا اين كه تبشديدي تمام بدنم را در خود سوزاند انگار كه در عالم ديگري بودم هاله اي ازمه در اطرافم بود خسته بودم و ضعف و درد قدرت جسماني ام را كاهش داده بودان قدر گرمم بود كه دهانم خشك شده بود فرهاد را مي ديدم كه پشت به من كردهو آهسته قدم بر مي دارد دنبالش دويدم مي خواستم تمام عقده هاي دلم را يكحا سرش خالي كنم با شدت تمام دستم را به بازويش چسباندم و به طرف خودمكشاندمش آه خدايا چه مي ديديم؟ۀ فرهاد من قلبي در سينه نداشت و جاي قلبشدر سينه خالي بود و به طرز چندش آوري خودنمايي مي كرد وحشت زده فريادكشيدم و فرهاد را صدا زدم اه سرم به قدر خنك شد انگار كه پاهايم را هم دراستخر اب فرو كرده بودم. گيج و سردرگم به دنبال رويايم مي گشتم اما در سرمصداي مادر بود. ناي گشودن چشم هايم را نداشتم اما گوشهايم صداي مادر را ميشنيد كه غمگين و ناراحت با مردي كه دكتر مي ناميدش صحبت مي كرد و دست پرمهر پدر را كه موهايم را نوازش مي داد و آرام قربان صدقه ام مي رفت احساسمي كردم.
بعد از لحظاتي دوباره به خواب عميقي فرو رفتم كه همه متاثر از داروهايتزريق شده بود يك روز و يك شب هيچ نفهميدم وقتي حالم بهتر شد كاملا زار وزرد شده بودم از مادر شنيدم كه دكتر بيماري ام را تب و لرز همراه با شوكعصبي تشخيص داده است مادر لباس مناسبي به تنم پوشاند و مار روي صندلي تراسنشاند برايم چاي داغي آورد و گفت:
- بعد از سه چهار روز خوابيدن در رختخواب هواي تازه برايت خوب است
حياط سوت و كور از صداي پرندگان بود درختان لخت و عور خود را اماده خوابزمستاني مي كردند مادر كنارم نشست و ژاكت را محكم تر به دورم پيچيد و بغضكنان گفت
- تا كي مي خواهي با خودت اين طور كني كافي نيست؟
نگاه بي رمقيرا به شاخه هاي خشك درختي كه كلاغي روي آن لانه كرده بود دوختم و گفتم:
- گيجم مامان درتس است كه راه مي روم نفسم مي كشم و زندگي مي كنم اما سردرگم و گيجم شما بگوييد من چه كار كنم
- آخر اين چه زندگي است هستي؟ تو داري خودت را از بين مي بري هم خودت راهم من و پدرت را. اين چند روز كه در خواب آه و ناله مي كردي و فرهاد راصدا مي زدي من و پدرت از غصه مرديم اخر چرا بايد دختر دسته گلمان راببينيم كه اين طور غصه مي خورد تو ديگر وفاداري را به عشقت ثابت كردي اينقدر كه تو غصه خوردي فرهاد به فكر تو بود؟ اگر لحظه هاي اخر رفتن فرهادراضي شدم كه با او نامزد شوي به خاطر اين بود كه بشناسي اش ولي اگر الانبيايد و جلوي پايم زار بزند محال است كه دستت را در دستش بگذارم.
- چرا؟ براي اين كه بي خبر رفت؟ شايد دليلي داشته مادر چرا كينه شما تمام نا شدني است؟ چرا گناه مادرش را به پاي او مي نويسيد؟
دستش را بي حوصله در هوا تكان داد و گفت:
- من نمي دانم هستي نمي دانم چرا؟ اصلا دلم راضي به اين ازدواج نمي شود
نگاهم را امتداد دادم و به اسمان خيره شدم افتاب بي رمق اخر پاييز دلچسببه پوستم مي خورد سرم را پايين انداختم و با دگمه لباسم بازي كردم تا مادرمتوجه پرده اشكي كه چشمانم را پوشانده بود نشود مادر با احتياط و ارامادامه داد:
- مهران يواشكي چند باز از هومن حالت را رسيده و گفته كه به تو نگويد اينطور كه از گفته هايش پيداست به تو قول داده كه تا خودت نخواهي پيدايش نشود
- پسر فهميده و با شخصيتي است هيچ نمي دانستم اين قدر منطقي است
مادر با اشتياق گفت:
- خوب عزيز دلم اگر پسر خوبي است چرا ردش مي كني ؟ بگذار بيايد جلو باوركن هستي اوست كه تو را مي فهمد و خوشبخت مي كند همين اول كاري ديدي با چهشعور و درك بالايي با تو صحبت كرد؟
- فرهاد....
نگذاشت بقيه جمله ام را ادامه دهم و گفت
- بس كن هستي اين قدر سنگ اين پسره حيله گر را به سينه نزن نديدي چه طوربا رها رفت و امد مي كرد؟ بار اخر هم كه خوب براي رها جانش زد و خواند. توچه قدر ساده اي هستي تو نمي بيني كه با پدر رها و حتي خود رها به المان ميرود مي آيد؟ ان وقت باز هم هوادارش هستي؟ تا كي مي خواهي بنشيني و تماشاكني كه اين طور با احساسات بازي كند دست اخر هم با يك عطر و دو تا بلوزدهنت را ببندد؟ مهران را قبول كن و تو دهني محكمي به فرهاد بزن.
با بي حالي به مادر نگريستم با اشتياق منتظر جواب من بود اما من خسته بودماز غرغرهاي مامان از پيله كردن هايش از نگاه هاي دلسوزانه اش و از كينهتمام ناشدني اش از عمه از همه خسته بودم از خواهش هاي ياسمن كه دائما زيرگوشم مي خواند كه نا اميد نشوم از دلسوزي هاي شهلا از سماجت شهريار ومهران و در آخر از بي خبري از فرهاد آه چه قدر قلبم مي سوخت دلم مي خواستمي سوزانمش فكر اين كه الان با رها در المان خوش است و من اين طور نا اميدو خسته در ياس و سردرگمي دست و پا مي زنم و يكه و تنها جلوي همه به خاطرعشقمان ايستادم قلبم را به اتش مي كشيد و دلم مي خواست غرورش را مي شكستموزماني كه باز مي گشت و من و مهران را با هم مي ديد من غرور و احساس خردشده اش را مي ديدم و آن قوت تكه هاي غرور و احساس پاك من به هم پيوند ميخورد. مادر منتظر عكس العمل من بود برخاستم و با خونسردي گفتم:
- من موافقم مادر. بگو همين امشب بيايد بي سر و صدا اول خواستگاري و بعد هم نامزدي همين امشب تمام شود مادر همين امشب.
مادر با خوشحالي برخواست و مرا در اغوشش گرفت و گفت:
- خدا را شكر كه سر عقل امدي برو استراحت كن كه براي امشب اماده باشي من ناهارت را برايت مي اورم
مادر را به عقب راندم و با بغض به اتاقم رفتم خودم را در ائينه تماشا كردم
- تو چت شده هستي يعني اين قدر ضعيف شدي كه مي خواهي با كمي فشار مادرت عشقت را بفروشي؟
اشك هايم سر خورد و پايين امدند انگار طلسم شده بودم انگار قلبي در سينهبراي فرهاد نداشتم هر چه بود غرور له شده و احساس بازي داده شده و لجبازيبود چشمم به قاب اهدايي فرهاد خورد با مشت به شيشه اش كوبيدم و گفتم:
- لعنت به تو فرهاد لعنت به عشق مسخره ات لعنت به شاه بيت زندگي ات لعنت به تو...
دستم را خون پوشاند و شيشه هاي قاب به روي زمين ولو شده بود مادر ناهارمرا اورد و چشمش به قاب و تكه هاي خرد شده شيشه افتاد سرش را تكان داد ورفت وسايل پانسمان را اورد با خودش غر مي زد و به بخت و اقبال خودش و منناسزا مي گفت
هديه به اتاقم امد هاله را به روي پاهايم خواباند و گفت
- با عجله تصميم نگير هستي مهران پسر خوبي است نمي دانم به اندازه فرهاددوستت دارد يا نه اما تو چه؟ به اندازه اي دوستش داري كه بتواني مهر فرهادرا از قلبت بيرون كني؟ هر چه باشد تو او را به حريم خودت راه مي دهي اياحريم تو براي مهران خواهد بود؟ منظورم حريم فكر و ذهن و قلب و دلت استخواهر عزيزم.
به صورتش كه از خوشبختي برق مي زد نگاه كردم چه قدر برايش از احساس منگفتن اسان بود كسي نمي دانست چه به روز من امده بود از وقتي فرهاد بااميري اشنا شده بود زندگي ام به هم ريخته بود. دست هاي كوچك هاله را دردست گرفتم انگشتم را محكم در مشتش گرفت و با چشمان عسلي اش به صورتم نگاهكرد و دست و پا زد بغلش كردم و بوسيدمش هديه منتظر جواب من بود گفتم:
- من راضي ام هديه! عشق را بعد از ازدواج مي خواهم بيابم ديگر به عشق واحساس قبل از ازدواج اعتقادي ندارم شايد مهران بتواند مرا خوشبخت كند واگر هم چنين نشود حداقل از اين بلاتكليفي و از همه مهمتر از پيله هاي مادرخلاص مي شوم باور كن ديدن قيافه مادر دلم را به شور مي اندازد ديگر حوصلهموعظه هايش را ندارم بگذار با مهران نامزد شوم و واقعا راحت شوم
سرش را تكان داد و گفت
-يعني به خاطر مادر داري از عشق و احساست چشم مي پوشي؟
- آره هديه من خودم را كشتم تا مادر دلش نرم شد كه فرهاد جلو بيايد اما چهشد؟ فرهاد بي خبر رفت ديگر خسته شدم مرگ يك بار شيون هم يك بار حوصله عشقو عاشقي را ندارم و بگذار برود پي كارش
هديه گفت:
- اميدوارم خوشبخت شوي
و مرا در اغوش گرفت و كمي نگه داشت سپس شروع كرد به موهايم ور رفتم مادرلباسم را به اتاقم اورد و به تنم پوشاند نمي دانم در عرض يك نصف روز چهطور خانه را تميز كرد و ميوه و شيريني گرفت ودايي و عمو و عمه هايم رادعوت كرد كارهايي كه اگر وقت عادي بود از يك هفته قبل برنامه ريزي مي كردو وسواس نشان مي داد زنگ تلفن اتاقم خبر از پايان انتظارم مي داد اه نه! كاش به جاي ياسمن كه گريه كنان از من مي خواست اين اشتباه را مرتكب نشومفرهاد بود فرهاد بود كه مي گفت هستي ما داريم به خانه تان مي اييم امادهباش اما نه ياسمن بود و سپس عمه كه گوشي را گرفت و گفت
- هستي جان فهراد را به من ببخش عزيزم من مطمئنم كه مشكلي برايش پيش امدهكه نتوانسته تماس بگيرد كاري نكن كه يك عمر حسرت را براي خودت و فرهادبخري... هستي؟ چرا جواب نمي دهي؟ هستي؟
گوشي را روي دستگاهش قرار دادم دلم از سنگ شده بود باز هم فرهاد را ميخواستم اما او كجا بود به تنها چيزي كه فكر مي كردم خريدن دوباره ابرو وغرورم بود.
(ادامه دارد....)

kar1591
27-04-2009, 08:39
قسمت چهلم در ادامه .......

kar1591
27-04-2009, 08:40
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت چهلم




مهران به همراه تنها خواهر و شوهر و بچه اش امده بود. عذر خواهي كرد و گفت
- شما تاكيد داشتيد كه حتما همين امشب ما خدمت برسيم بنابراين فرصت نشد كه به پدر و مادر و فاميلم در شيراز خبر دهم.
مادر خنديد و گفت
- هستي جون اصرار داشت همين امشب كار صورت گيرد انشاء الله بعدا خدمت خانواده محترم مي رسيم.
مهمان هاي ما دايي و عمويم به همراه عمه شهين و شوهرش بودند. عمه ماهرخ هم كه نيامد حق داشت نيايد. ديدن نامزدي من برايش اسان نبود مخصوصا كه پسرش هم نبود و دلش خون بود
هديه و هومن در رفت و امد و پذيراييي بودن دكه هومن هم ناراحت بودم. دوستانش را به خانه مي اورد و بالاي جان ما مي كرد ان از مسعود و اين از مهران نگاهم كرد وگفت:
- چيه؟ نكند مار هم مقصر مي داني؟
- خوب شد خواهر ديگري نداري و گر نه تمام دوستان تو داماد مي شدند
- بد است؟ خوب خواهر هاي خوشگل و خانم داشتن اين دردسر ها را هم دارد چه كنم زحمتش با من است.
آرام به صورتش زدم و گفتم:
- برو هومن برو كه مي دانم توي دلت چه خبر است حداقل خدا كند تو به ارزويت برسي
با ناراحتي گفت
- من هم از ارزويم دست مي كشم با مادري كه ما داريم ارزوي وصلت با فاميل محال است.
مادر صدايم كرد دستم را به بازوي هديه چسباندم و با او وارد سالن شدم لباس صورتي ام كمي از رنگ پريدگي ام مي كاست روي مبل مچاله شدم پدر از من در مورد مهريه و جشم عقد و عروسي نظر خواست اما من هيچ اشتياقي براي پاسخ نداشتم براي من تفاوتي نداشت عروسي بودم كه بيشتر به مرده متحرك شباهت داشتم. حلسه خواستگاري مهران مثل يك فيلم مبهم از جلوي چشمانم رد مي شد و من تنها در زماني به خودم امدم كه مهران گفت
- اجازه مي دهيد هستي خانم؟
خودم را جمع و جور كردم و گفتم
- در چه مورد؟
مادر گفت :
- مي تواني در اتاقت با اقا مهران صحبت كني. مهران خان مايلند كه با تو خصوصي صحبت كنند
برخاستم و جلو راه افتادم و مهران خودش را به دنبالم به اتاق كشان روي تخت نشستم و سرم را پايين انداختم مهران صندلي را جلوي رويم گذاشت و روي ان نشست و نگاهي به دور اتاق انداخت كتابخانه كوچكي كه گوشه اتاق پر از كتاب جا خوش كرده بود ميز و ايينه ام كه روي ان را از عطرهايي كه فرهاد برايم اورده بود پر كرده بودم و تختي كه رويش نشسته بودم و قاليچه كوچكي كه صندلي رويش جاي گرفته بود م هران روي ان نشسته و به اتاقم زل زده بود. نگاهش روي ديوار به چرخش در امد پرده هاي اتاقم را كشيده بودم و عكس هاي زيبايي از غروب و طلوع خورشيد بر لب دريا وجنگل به در و ديوار چسبانده بودم نگاهش روي قاب خوشنويسي فرهاد ثابت ماند. برخاست و به طرف قاب رفت خرده هاي شيشه زير پايش صدا كرد نوشته قاب را زير لبش زمزمه كرد و در اخر اسم فرهاد را كه گوشه اي نوشته شده بود بلند خواند سپس نگاهي به گوشه اتاق انداخت كاناپه و ميز كوچكي كه رويش اباژور عكس من و هومن و ياسمن و شهلا و فرهاد بود كه همگي بالاي درخت نشسته بوديم و توت مي خورديم . قاب عكس را در دستش گرفت و به فرهاد نگاه كرد و گفت
- پسر عمه خوش قيافه و جذابي داري هستي اين طور نيست؟ امد و سر جايش نشست و خم شد و به صورتم نگريست و گفت
- با خودت چه كردي ؟ پاي چشم هايت گود رفته هيچ نشاني از طراوت و شادي يك نو عروس در صورتت نمي بينم بهتر شدي هستي؟ نگرانت بودم
سرم را به زير انداختم و سكوت كردم پاش را روي پاي ديگرش انداخت و ادامه داد:
- مي دانم كه مجبور شدي مرا بپذيري با تمام احترامي كه برايت قائل بودم و هستم اما دلم نمي خواهد از من اين طور استقبال كني گفتم كه روزي مي ايم كه تو خودت مرا بخواهي اما حالا مطمئنم كه از فشار مادرت يا فشار روحي شديدي كه داري... و يا شايد فشار غرورت مرا خوانده اي هر چه هست عشق نيست فشار عشق نه؟
سرم را تكان دادم و گفتم:
- آمده اي كه براي من بحث روان شناسي راه بياندازي؟ مگر نگفتي كه مثل هومن و يا يك دوست رويت حساب كنم؟ الان هم شديدا حس مي كنم كه به يك دوست نياز دارم.
- يك دوست، نه يك همسر درست است؟
- چه فرقي مي كند مهران؟ مهم اين است كه تو مرا مي خواهي
- بله من تو را مي خواهم؟ ايا تو هم مرا مي خواهي؟ ببين هستي من امشب به قصد خواستگاريت امدم مادرت زنگ زد و گفت كه تو خودت چنين چيزي خواسته اي و من هم امدم فقط به خاطر تو اما وقتي شتاب تو براي تمام شدن خواستگاري و نامزدي را در همين امشب را ديدم و وقتي قيافه پكر تو هديه و هومن و پدرت را ديدم حساب كار دستم امد
سپس جعبه كوچكي را از جيبش بيرون آورد و جلوي رويم گرفت درش را باز نمود درونش انگشتري با نگين درشت و چند نگين ريز در اطرافش بود گفت
- اين هم انگشتري كه برايت خريدم مي خواهم مطمئن شوي قصد من از امدن به اين جا چه بوده اما بدان كه من نمي توانم چنين طلمي را در حق خودم روا دارم . عشق تو به فرهاد ان قدر عميق و پر رنگ است كه قابل مقايسه با بي تفاوتي تو براي مرسم امشب نيست درد عشق فرهاد به اين زودي از رو ح تو بيرون نمي رود من مي دانم كه همه كاره خانه شما مادرت است و مطمئنم كه دوباره ان قدر در گوش تو از فرهاد خوانده تا به امدن من راضي شدي درست نمي گويم؟
درست مي گفت از دل من سخن مي گفت گفتم:
- من خودم راضي شدم كه تو امشب اين جا هستي
- اما من دلم نمي خواهد در بدترين شرايط روحي تو خودم را به تو تحميل كنم من مي دانم در چه برزخي دست و پا مي زني تو عاشق فرهاد هستي روح و دلت به او تعلق دارد مي فهمي! تو با اين اوضاع بايد منتظرش بماني تو نمي تاني با مرد ديگري جز فرهاد زندگي كني مگر ان كه نفرت جاي عشق او را در دلت بگيرد گوش مي دهي هستي ؟ كمي ديگر صبر كن!
ناباورانه به مهران خيره شدم و گفتم
- پس منظورت اين است كه با من ازدواج نمي كني؟
- نه هستي من نمي خواهم ان كسي باشم كه تو به وسيله او غرور و شخصيت و احساست را ترميم مي كني
و سپس به عكس فرهاد اشاره كرد و گفت:
- او فاميل توست دوست ندارم در هر زمان و در هر مهماني و مراسمي در چشمانم نگاه كند و با زبان بي زباني بگويد كه چرا عشقش را دزديده ام. روح و روان تو براي من مهمتر از ازدواج با تو است و روح و احساست تو فرهاد است
چشمانش به دست باند پيچي ام افتاد و گفت:
- چرا باعث شوم كه تو يك عمر حسرت اي را بخوري كه چرا عاقلاته تر فكر نكردي حسرت بخوري كه چرا قاب شعر خوشنويسي فرهاد را در شب نامزدي ات شكستي و قلب شكسته ات را هزاران تكه كردي نه هستي از من نخواه كه مرهم قلب و روحت باشم
- فكر نمي كردم مهران باور نمي كردم تو اين قدر شريف و با وجدان باشي. خيالم راحت شد خدا را شكر كه من و تو امشب با هم اين مسئله را حل كرديم. واي مهران تو چه قدر مرد با اخلاقي هستي
خنديد و سرش را تكان داد
- اگر جه دست كشيدن از تو سخت است اما خوشحالم كه يك مزاحم را از سرت باز كردي من امدنم را در امشب به حساب عيادت از تو مي گذارم اميدوارم به عشقي كه لايقش هستي برسي
آهي كشيد و گفت
- آرزو مي كردم زودتر از فرهاد با تو اشنا شده بودم اما اين ارزو محال است چرا كه تو و او از بچه گي با هم بوديد و من در اين ميان هيچ شانسي نداشتم
به چشمك عم گرفته اش نگاه كردم و گفتم
- هيچ وقت لطف امشب تو را فراموش نمي كنم مهران اميدوارم همسري شايسته تر از من قسمتت شود تو لياقت بهتر از من را داري خنديد و برخاست با هم از پله ها پايين امديم تنها چشمان منتظر و مشتاق چشمان مادر و خواهر مهران ميترا بود كه امدن ما را نظاره مي كردند به ياد همراهي ام با فرهاد افتادم كه هر زمان با هم وارد مجلسي مي شديم چشمان عمه مي درخشيد و مادر نگاهش را به سوي ديگري مي چرخاند نشستم و ديدم كه مادر ظرف شيريني را به دست گرفته و دور مي چرخاند چه مطمئن بود از اين كه تا چند لحظه ديگر پكر و گرفته مي شد دلم خنك مي شد لبخندي زدم و مهران به خواهرش اشاره كرد كه برخيزد عمو احمد گفت
- خوب نتيچه صحبت هايتان چه شد ما را هم مطلع كنيد
مهران برخاست و گفت
- با احازه شما ما رفع زحمت مي كنيم هستي خانم همه چيز را برايتان توضيح مي دهند
مادر و پدر و بقيه هاج و واج به مهران و خواهرش نگاه كردند كه برخاسته و مشغول خداحافظي بودند مادر و پدر هم برخاستند تا انها را بدرقه كنند از خواهر مهران تشكر كردم ميترا لحظه خداحافظي گفت
- نمي دانم نتيجه صحبتهايتان چه بود كه ما مجبور به ترك اين خانه با دست خالي مي شويم اما هر چه بود حتما خيري در ان نهفته اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت باشي
صورتش را بوسيدم و از او تشكر كردم مادر و پدر و هومن براي بدرقه شان به حياط رفتند خودم را راحت و شاد روي مبل انداختم عمه شهين گفت
- چه شد هستي او كه خيلي سمج بود چرا رفت؟
سكوت كردم منتظر شدم تا مادر و پدر هم بيايند حوصله نداشتم يك مطلب را براي هر كدام جدا توضيح بدهم. هديه نگاهم كرد و با چشمكي گفت
- چه كردي پسره دمش رو رو كولش گذاشت و رفت؟
مادر سراسيمه كنارم نشست و چشم به دهانم دوخت لبخندي گوشه لبهاي پدر خودنمايي مي كرد اشفته تر از همه در ان جمع مادرم بود .
(ادامه دارد......)

kar1591
06-05-2009, 08:39
قسمت چهل و یکم در ادامه ....

kar1591
06-05-2009, 08:44
هستی من
قسمت چهل ويكم


با خونسردي گفتم:
- خودش گفت كه امشب به قصد خواستگاري از من نيامده به عيادتم آمده گفت كهنمي خواهد با من ازدواج كند پشيمان شده. چه مي دانم گفت به احترام حرفمادر آمده
مادر محكم به پشت دستش كوبيد و گفت:
- رفتي آن بالا مخش را كار گرفتي؟ چه قدر گريه كردي و از فرهاد آسمان و ريسمان بافتي كه اين طور پشيمان شد و رفت؟
و دوباره دستش را زير چانه اش حلقه كرد و گفت:
- ا ، ا ، هومن؟ بگو پسره چه سماجتي براي اين ازدواج داشت؟ معلوم نيست انبالا در گوشش چه خواند كه اين طور مثل لشگر شكست خورده و تاراج زده ازخانه بيرون رفت.
همه به حرص و جوش حوردن مادر نگاه مي كردند و سكوت كرده بودند دلم خنگ شدمادر جلوي عمه و عمويم حسابي خجالت كشيد به حساب خودش امشب دخترش را نامزدمي كرد دلم به ضايع كردن مادر راضي نبود اما غر زدن ها و حرص خوردنش تمامينداشت و ديگر داشت خسته ام مي كرد برخاستم و با لج گفتم:
- خوب شد كه رفت به كدام زبان بگويم دلم نمي خواهد ازدواج كنم چرا دست ازسرم بر نمي داريد اگر از من خسته شديد كافي است به خودم بگوئيد كه ترشيدهشدم يا دختر مانده در خانه هستم كه اين طور وقت و بي وقت برايم خواستگاررديف مي كنيد از دست اداهايتان خسته شدم امروز خيالتان از بابت مهراناسوده شد حتما فردا به سراغ شهريار مي رويد و پس فردا به سراغ پسر همكارپدر و روز ديگر يكي ديگر از دوستان هومن به چه زباني بگويم من نمي خواهمازدواج كنم. خسته ام كرديد.
بغض كنان به طرف اتاقم رفتم در حين بالا رفتن از پله ها صداي عمو و پدرمرا مي شنيدم كه مادر را اماج سرزنش هايشان كرده بودند و نصيحت بود كه برسر مادر هوار مي شد از مادر مي خواستند كه كمتر سر به سر من بگذارد و مراچند وقتي به حال خودم بگذارد تا زمان درست تصميم گرفتن من فرا برسد
تا چند روز با مادر سر سنگين بودم ناهارم را در اتاقم مي خوردم و شام رابه اصرار پدر به سر ميز مي رفتم. يك روز صبح قبل از اين كه پدر از خانهخارج شود به سراغش رفتم و از او خواهش كردم كه سوئيچ ماشينش را ان روز بهمن قرض بدهد پدر لبخندي زد و گفت
- هر كجا مي خواي بروي خودم مي رسانمت
گفتم:
- جايي كه مي خواهم بروم ماشين رو ندارد و گرنه با تاكسي يا اژانس مي رفتم مي خواهم تنها باشم و كس ديگري نباشد
پدر مي كدانست اگر پرس و جو كند روي دنده لج مي افتم و شايد از دستش دلگير شوم گفت
- باشد اما مراقب باش دوسال است كه پشت فرمان ننشسته اي
- مراقبم لطفا سوئيچ را بدهيد
پدر سوئيچ را كف دستم گذاشت و گفت:
- همه چيز رديف است اب و روغن و بنزين فقط احتياط كن
- مراقبم پدر نگران نباشيد
مادر كنچكاوانه نگاهم كرد دلم شديدا گرفته بود قصد داشتم به مكاني كهفرهاديك بار مرا به آن جا برده بود بروم همان جا كه براي اولين بار از همكارياش با اميري و سفر رفتنش با من حرف زد.
لباس پوشيدم و اماده خروج از خانه بودم كه هديه وارد خانه شد كمي هاله را بالا و پايين انداختم و حسابي چلاندمش تا اين كه هديه گفت:
- كجا هستي؟ ان هم با ماشين
- حوصله ام سر رفته مي خواهم كمي بگردم
- من هم بيايم؟
- نه مي خواهم تنها باشم تو كه دائما با مسعود در گشت و گذاري. نمي تواني ببيني من هم يك روز به گردش بروم؟
ابرويش را بالا انداخت وقيافه متفكري به خود گرفت و گفت:
- چه مي دانم وا.... كمي مشكوك مي زني اخه ادم تنها هم به گردش مي رود از اين كه ياسمن و شهلا با تو نيستند تعجب مي كنم
- ياسمن كه ديگر در اين خانه رفت و امد نمي كند فعلا مادر پاي عمه اينهارا از اين خان هبريده مبادا من به ياد فرهاد بيافتم حوصله سر و صداي شهلارا هم ندارم دلم مي خواهد ساكت و ارام به حاي خلوتي پناه ببرم
گونه ام را بوسيد و گفت:
- پس مواظب خودت باش خواهر كوچولي من اين قدر هم فكر و خيال نكن خودت راباخته اي وا.... اگر فرهاد يك دهم ان چه كه تو برايش سوز و گداز مي كني بهفكرت باشد . برو خدا نگهدار
آه خدايا چرا آه و ناله همه دنبال فرهد بود ؟ ماشين را روشن كردم و ازحياط به خيابان بردم و ارام ارام در همان مسيري راندم كه مورد نظرم بودبعد از ساعتي به همان مكان رويايي رسيدم جاده اي بي انتها كه دور تا دورشرا درختان نارون و بيد مجنون پوشانده بود روي نيمكتي نشستم و در موردزندگي ام فكر كردم جاي خالي فرهاد روي نيمكت و از همه بيشتر در قلب من مرابه گريستن وا مي داشت. از سرنوشتم گله داشتم مگر من چه چيزي از زندگي ميخواستم يعني داشتن فرهاد اين قدر زياد بود؟ ديگر حوصله و توان جنگيدن بامادر را نداشتم دلم از حس كينه اش گرفته بود اخر چه كينه اي بود كه دخترشرا فداي ان مي كرد
يك ساعت نشستم و با خودم خلوت كردم و فكر كردم ارام شده بودم زن و مردجواني با هم از جلوي رويم گذشتند و من در حسرت سوختم كم كم محيط شلوغ شدان جا بيشتر ميعادگاه زنان و مردان جوان و دختر ها و پسرها بود برخاستم وبه طرف اتومبيلم رفتم و به قصد خانه راندم خيابان ها شولغ و پر ترافيك بوددر دهنم تصميم گرفتم كه به خانه عمه شهين و ديدن شهلا بروم رفتن به خانهزود بود چرا كه نه من با مادر حرف مي زدم و نه او روي خوش به من نشان ميداد دور زدم و به سمت خانه عمه شهين راندم وقتي به خانه شان رسيدم و زنگزدم شاهين از پشت ايفون گفت هيچ كس در خانه نيست و او تنهاست مادرش و شهلابه خانه عمويش رفته اند هر چه اصرار كرد بالا نرفتم و دوباره به سمت خانهخودمان حركت كردم خيابان ها شلوغ و پر دود بود پشت چراغ قرمز بودم وقتي كهچراغ سبز شد و مي خواستم حركت كنم يك موتور سوار با سرعت جلوي ماشين پيچيدمي خواست به خيابان روبرو برود كه بي محابا جلوي ماشين سبز شد من كه تازهكلاچ ار رها كرده و گاز پر به پدال داده بودم فرصت ترمز نداشتم و با موتورسوار برخورد كردم پسر جوان به زمين خورد پاهايم سر شده بودند و ناي حركتنداشتم با خود انديشيدم حتما پاهايش شكسته قلبم ان قدر تند تند مي زد كهداشت ديوانه ام مي كرد. بدتر از ان جمع شدن عابرين و آدم هاي بيكاره بودكه يا متلك مي گفتند يا سرزنش مي كردند. مخصوصا وقتي مي ديدند راننده يكزن است ديگر حرف زدن هايشان را تمام نمي كنند و انواع و اقسام متلك است كهبار آن راننده مي كنند. پياده شدم و به طرف موتور سوار رفتم. دراز كشيدهبود و ساق پايش را مي ماليد با قيافه حق به جانبي گفت:
- اين هم شد رانندگي؟ نزديك بود به كشتنم بدهي.
صديام را بلند كردم و گفتم:
- مي خواستي مثل جن جلوي ماشين ظاهر نشوي به من چه كه تو مي خواستي انحراف بروي و راهت را كوتاه كني. درست بران تا كسي به كشتنت ندهد
فرياد كشيد:
- چه قدر پر رويي مرا له كرده اي تازه طلبكار هم هستي؟
- من مقصر نبودم تو ناگهان جلوي ماشين من پيچيدي همه شاهد هستند همان جاروي زمين بخواب تا افسر بيايد خدا را شكر انگار صدمه آن چناني هم نديدي كهمثل بلبل حرف مي زني.
مردم هم كه جمع شده بودند چيزي مي گفتند و نظر مي دادند خود موتور سوار خنده اش گرفت و گفت
- من منتظر افسر نمي شوم اگر خسارتم را بدهي راضي مي شوم كه بروي
آخ كه چه قدر پر رو بود. حرصم گرفت و گفتم :
- عجب رويي داري؟ حتما گواهي نامه نداري كه نمي خواهي منتظر افسر شوي. نهخير آقا چون من نه خسارت مي دهم نه رضايت مي دهم كه بروي منتظر باش
مثل طلبكارها بر خاست و ايستاد و گفت
- بايد خسارت بدهي
خونسرد گفتم
- تو كه از من سالم تري خسارت چه بدهم
به طرفم امد قصد دعوا داشت ناگهان صدايي از پشت سرم گفت
- آروم ، چه خبرت است؟ خسارتت چه قدر مي شود بگو و برو
نگاه كردم شهريار بود كه ارام به من سلام كرد و به رف موتور سوار رفت مشتي اسكناس در دستش چپاند و روانه اش كرد
موتور سوار در حال رفتن گفت
- اين دفعه مواظب باش تو كه نه اهل خسارت دادن هستي نه از خر شيطان پايين مي آيي چرا رانندگي مي كني؟
و خنديد و رفت. از حرص سر مردم بيكار كه جمع شده بودند داد كشيدم.
- چه را تماشا مي كنيد مگر شما كار و زندگي نداريد؟
همه به سمت ماشين هايشان رفتند رو به شهريار كردم و گفتم
- چرا به او پول داديد، تقصير من نبود او عمدا اين كار را كرد كه پول بگيرد فكر كرديد من خودم پول نداشتم كه به او بدهم؟
مي خواستم رويش را كم كنم
شهريار ارام گفت
- حركت كنيد هستي خانم راه را بند اورده ايد ان طرف چهاررا منتظر شما هستم.
سپس سوار ماشين شيك و خوشرنگش شد و راه افتاد با حرص پايم را روي پدال گازفشردم ماشين از جا كنده شد و حركت كرد. پشت ماشين شهريار پارك كردم وپياده شدم دست در كيفم كردم و مشتي پول در اوردم و روي داشبورت ماشينشگذاشتم و گفتم:
- شما مرد ها همه جا زن هاي بدبخت را ضايع مي كنيد من هم زبان داشتم همپول كه از پس ان لات بي سر و پا بر ايم اما نمي دانم شما از كجا مثل رحمتجلوي رويش سبز شديد و كاسبي امروز او را راه انداختيد بفرماييد اين هم پولشما، كم و زيادش را ببخشيد
با حرص نگاهش كردم و آمدم پشت فرمان ماشين نشستم او با حركتي سريع درماشين را از طرف ديگر گشود و كنارم نشست و در حالي كه پول ها را در كيف منمي ريخت گفت:
- نگفتم بيايي اين طرف چهارراه كه پولم را پس بدهي پول اهميتي ندارد كه توبا آن لات بي سر و پا دهن به دهن بوشي و يك مشت ادم بيكار دوره ات كنندهستي خانم
- تمام اين مسائل به خودم ربط دارد اگر صلاح مي دانستم زودتر خودم را ازآن مخمصهرها مي كردم نه اين كه منتظر شوم تا شما مثل زورو سر بر سيد ومرا از چنگال ان ادم نجات دهيد مگر من دست و پا چلفتي هستم كه شما از حقمدفاع مي كنيد؟
صدايم به فرياد تبديل شده بود گفتم:
- چرا دست از سرم بر نمي داريد هر جا مي روم يا خودتان هستيد يا اوازه تانيا صحبت خواستگاري تان به چه زباني بگويم كه من قصد ازدواج ندارم
- من دنبالتان نكرده بودم كه به اين جا برسيد و من از شما طرفداريكنم.گذري رد شدم كه ماشين پدرتان به چشمم آشنا امد و ايستادم و شما راديدم كه ايستاده اي و ده ها چشم محو خشم و ژست زباي طلبكارانه ات شده اند. مطمئنم كه اگر مسعود يا هومن هم بودند همين عكس العمل مرا انجام مي دادندو اجازه نمي دادند كه تو با ان جوان دهن به دهن شوي در ضمن من به قصدخواستگاري تو در خيابان به اين طرف چهار راه نكشاندمت. خيلي وقت است كهسعي مي كنم خيالت را از سرم بيرون كنم. دفعه آخر كه مادرم زنگ زد و بامادرت صحبت كرد فهميدم چه بلايي به سر مهران آوردي كه از خانه تان فرارياش داده اي من هم اين عشق را نسبت به فرهاد تحسين مي كنم و در عين حال بهاو حسودي ام مي شود مطمئن باش ديگر به سراعت نمي آيم .
عشق و علاقه يك طرفه زياد جالب نيست همان طور كه مي بيني چيزي از يك مردايده ال كم ندارم لب تر كنم همان دختر عمويت لادن برايم جان مي دهد اما مناز سر سختي و غرور تو خوشم امده كه اين طور سماجت مي كردم.
(ادامه دارد...)

kar1591
06-05-2009, 08:45
قسمت چهل و دوم در ادامه ...

kar1591
06-05-2009, 08:47
/* /*]]>*/
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

هستی من
قسمت چهل و دوم




هاج و واج به صورتش چشم دوختم و لب هايش كه سريع تكان مي خورد و عشق و علاقه دختر عمويم را به رخم مي كشيد و ايده آل بودن خودش را با لج گفتم:
- از اين كه غيرت به خرج دادي و به دفاع از حق من پرداختي ممنونم. شايد بتوانم مثلهومن و مسعود كارت را توجيه كنم، به هر حال ممنونم. در ضمن بايد بداني همان لادن كه برايت جان مي دهد كم خواستگار ندارد. تو هم بهتر است كمتر به خودت بنازي آقاي دكتر.
دستش را تكان داد و پياده شد. با خنده دست هايش را روي لبه شيشه گذاشت و گفت:
- موفق باشي هستي خانم اميدوارم به نهايت عشقت برسي خدانگهدار.
دور شدنش را تماشا كردم و از گفته هايش حرصم گرفته بود ماشين را به حركت در آوردم و پشت در خانه هومن را ديدم كه مشول باز كردن در با كليد است با ديدن من به باز كردن در پاركينگ مشغول شد و گفت:
- كجا بودي هستي ؟ ماشين را چه طور از زير پاي پدر در آوردي؟
خنديدم و گفتم:
- رفته بودم بگردم خيلي هم خوش گذشت
ابروهايش را بالا داد و گفت
- تنها؟
- نه با شهريار
سپس ماشين را به داخل حياط خانه پارك كردم و او را كه مات و مبهوت نگاهم مي كرد صدا كردم هومن با گيجي به سمتم آمد و گفت:
- جدي با شهريار رفته بودي بيرون؟ يعني...؟
- الان است كه مادر از پشت پنجره حياط نگاهمان كند اگر بداني چه نسخه اي براي آقاي دكتر پيچيدم؟ ديگر مادر هوس نمي كند مرا به غريبه شوهر دهد
گيج تر گفت:
- چه كردي هستي ؟ برايم تعريف كن.
تمام قضيه را برايش تعريف كردم در حاليك ه مي خنديد گفت
- فكر كنم تو يا ترشيده مي شوي يا در سن پيري فرهاد دلش برايت بسوزد و بعد از چند بچه كور و كچل كه از آلمان سوغاتي مي آورد به سراغت بيايد آخه آدم عاقل ادم اين طور تمام خواستگارانش را فراري مي دهد؟
- چه كنم هومن؟ طفلكي ها هيچ چيز كم ندارند اما به دلم نمي نشينند. اصلا نمي توانم تصور كنم كه در قلب و ذهنم كسي غير از فرهاد بنشيند
هومن دلسوزانه نگاهم كرد و گفت:
- خود داني . خدا هم كمكت كند و تو نتيجه اين صبر را ببيني.
برخاستيم و با هم به طرف سالن خانه راه افتاديم مادر با ديدن من و هومن پرسيد
- با هم بوديد؟
جواب ما در صداي زنگ خانه گم شد پدر به داخل آمد نگاهي به من كرد و گفت
- مي بينم كه سالم هستي ماشين هم سالم است
- مگر به رانندگي من شك داشتيد؟ معلوم است كه سالم است فكر كنم مهارت رانندگي ام را به شما و هومن ثابت كرده ام
پدر مرا در آغوش كشيد و گفت:
- مي دانم دخترم مي دانم
شام در محيطي آرام خورده شد و به اتاقم رفتم تا استراحت كنم. صبح با صداي زنگ خانه بيدار شدم شاهرخ را از پشت پنجره ديدم و صدايش را از طبقه پايين شنيدم كه سراغ مرا از مادر مي گرفت دستي به سر رويم كشيدم و به پايين رفتم با ديدنم از جا برخاست با تعجب گفت
- سلام هستي اين چه قيافه اي است؟ چه به روز خودت اورده اي چه قدر لاغر شده اي؟
با بي حالي نشستم وسلام كردم . مادر به اشپزخانه رفت تا چاي و ميوه بياورد شاهرخ با نگاهي سراپايم را برانداز كرد و گفت
- همه فاميل از تو صحبت مي كنند از تو از مهران شهريار فرهاد اين چه وضعي است هستي؟
دستم را به علامت سكوت بلند كردم و گفتم
- كافي است شاهرخ فكر كردم امده اي كه مرا ببيني اما مي بينم كه تو هم امده اي تا مرا موعظه كني اين روزها هر كسي به من مي رسد يا سرزنش مي كند يا به صبر دعوتم مي كند خسته شدم
برخاستم و قصد رفتن كردم شاهرخ دستم را گرفت و با شدت مرا سر جايم نشاند خيره به صورتم نگريست مي دانستم كه پي به اوضاع نابسامان روح و روانم برده و مي خواهد با من صحبت كند ارام گفت:
- ديروز به خانه مان آمدي؟
- بله حوصله ام سر رفته بود امدم با شهلا كمي حرف بزنم دلم برايش تنگ شده اما به جز شاهين هيچ كس خانه هنبود من هم به خانه برگشتم
- من اين جا نيامدم كه نصيحتت كنم يا سرزنش ديشب مادرم براي تو بي تابي مي كرد و به شدت ناراحت شد از اين كه تو تا ان جا آمده اي و ما نبوديم ديشب خيلي به تو فكر كردم هستي امده ام كه با خودم به جايي برمت برو اماده شو.
كنجكاو نيم خيز شدم و گفتم:
- كجا شاهرخ؟ نكند تو از فرهاد خبري داري؟ بلايي سرش آمده ؟ خنديد و گفت
- نه خيالت راحت نه فرهاد آمده و نه بلايي سرش امده است برو اماده شو تا كي مي خواهي خودت را در اين خانه حبس كني و زانوي غم بغل بگيري به نظرم تو زياد از حد گوشه گير شدي كه اين طور به خواستگارانت مي تازي برو آماده شو من منتظرم
با سرعت به اتاقم رفتم و لباس پوشيدم بعد از چند دقيقه از خانه خارج شديم در ماشين سكوت كردم هيجان داشتم و در فكر بودم شاهرخ بعد از گذراندن چند خيابان جلوي ساختماني نگه داشت. تابلوي نصب شده بر روي ساختمان معرف مكان آن جا بود انجمن خوشنويسان با هم به داخل رفتيم با شوق فراوان به اطرافم نظر كردم تابلوهاي بسيار زبيبايي با خط زيباتر به ديوارها نصب شده بود كه نشان از هنرمندي اساتيد و هنرجويان داشت لحظاتي در ابيات و متن هاي نوشته شده محو بودم و به ديده تحسين به انها خيره شدم . شاهرخ به سمتم امد دختر جوان و با نمكي همراهش بود كه به نظر دو سه سالي از من بزرگ تر و دو سه سالي از شاهرخ كوچك تر بود. شاهرخ با دست به من اشاره كرد و گفت
- هستي مهرجو دختر دايي عزيز من
و سپس اشاره به دختر جوان نمود و گفت
- فرزانه نيك خو مسئول اينهنركده و در ضمن يكي از اساتيد خوشنويسي
سلام كردم و فزانه دستش را جلو اورد و دستم را فشرد و گفت
- از ديدارت خوشوقتم هستي جان شاهرخ تعريف زيبايي و نجابتت را زياد كرده بود اما مي بينم واقعا چيز ديگري هستي
از لحن حرف زدنش متوجه شدم كه زياد با هم رسمي نيستند و كمي صميميت هم دارند من هم گفتم
- ممنون اينقدر ها هم كه شما مي گوييد تعريفي نيستم در ضمن من هم نمي دانستم شاهرخ اين قدر با سليقه است تبريك مي گويم و خوشوقتم
شاهرخ و فرزانه كه از هوش من و حاضر جوابي ام خنده شان گرفته بود به هم نگاهي انداختند و خنديدند شاهرخ گفت
- حدست درست است هستي به زودي كيك عقدمان را مي خوري
- مباركه پس درست زدم به هدف
فرزانه گفت
- خوب البته هوش تو هم به شاهرخ رفته است
و نگاه عاشقانه اي به او انداخت شاهرخ گفت:
- خوب ديگه من تو رو اين جا اوردم كه هم به فرزانه كمك كني و هم خوشنويسي را به طور جدي دنبال كني مي دانم استعداد فوق العاده اي در اين زمينه داري اما تنبل و سر به هوايي و اين مانع يادگيري تو شده است
گفتم:
- ممنون كه اين قدر خجالتم مي دهي شاهرخ مخصوصا جلوي فرزانه كه به زودي با هم فاميل مي شويم
شاهرخ با دست به پيشاني اش زد و خنديد و گفت
- اوه ببخشيد بد است كه مي خواهم خودت را كشف كني؟
- از لطفت ممنونم چند وقتي است كه خودم هم به فكر اين كار افتاده اما نتوانستم به دنبالش بروم
- حالا شروع كن و ديگر ذهنت را به مسائل حاشيه اي مشغول نكن هر چيزي به موقعه اش درست مي شود
با نگاهي پر سپاس از او تشكر كردم بين اين همه ادم كه اين چند وقته فكر سرزنش كردن و نصيحت كردن من بودند تنها شاهرخ مثل كي برادر خوب توانسته بود دستم را بگيرد و حداقل براي چند ساعتي از ان خانه جدايم كند و ذهنم را به سمت ان چيزي كه دوست دارم سوق دهد
شاهرخ مرا به فرزانه سپرد و از ما خداحافظي كرد و رفت. فرزانه دست به شانه ام گذاشت و گفت:
- موافقي از امروز شروع كنيم؟
- اجازه هست به مادرم تلفن كنم كه دلواپس نشود
گوشي تلفن را به دستم داد و گفت
- البته منتظر اجازه هستي ؟ ياا... زنگ بزن
دوست با فرزانه ورفت و آمدم به كلاس ها حسابي روحيه ام را عوض كرد مادر و پدر خوشحال بودند و در هر فرصتي از شاهرخ تشكر مي كردند فرزانه دختر خوب و كاملي بود كه با مهرباني و درايت خود توانست كمي از الام روحي ام را بر طرف كند حرف هايش مثل ابي بود كه بر روي داغ دلم ريخته مي شد در يكي از همين روز ها به من پيشنهاد كرد كه سري به عمه و ياسمن بزنم به فكر فرو رفتم او كه ترديد مرا ديد گفت:
- چرا دو دلي هستي بالاخره او عمه ات است به خاطر خودش بر حقش نيست كه به خاطر پسرش تركش كني مطمئنم دلت براي ياسمن هم تنگ شده است
- سعي مي كنم امروز عصر به خانه شان برم
ترديد داشتم دلم واقعا پر مي كشيد كه به اتاق فرهاد بروم و پويش را به حانم بكشم دروغ بود همه خط و نشان هايي كه برايشت در ذهنم مي كشيدم دروغ بود دوستش داشتم و هنوز هم دلم برايش پر مي كشيد
(ادامه دارد....)

kar1591
06-05-2009, 08:48
قسمت چهل و سوم در ادامه ...

kar1591
06-05-2009, 08:49
/* /*]]>*/




هستی من


قسمت چهل و سوم




عصر كه آموزشگاه تعطيل شد دسته گلي تهيه كردم و به سمت خانه عمه تغيير مسير دادم ياسمن با ناباوري به من خيره شد و عمه خوشحال مرا به داخل خانه دعوت كرد از روزي كه فرهاد رفته بود روابط مادر با عمه سرد شده بود و من تعجب مي كردم كه چرا مادر گناه ديگران را به پاي هم مي نويسد عمه از خوشحالي هر چه خوراكي در خانه داشت روي ميز جلويم چيد ياسمن كنارم نشسته بود و از من جدا نمي شد و دائم از من گله مي كرد چرا به آنها سر نمي زنم و سراغي ازشان نمي گيرم دلخور رو به هر دوشان كردم و گفتم:
- من مريض بودم و حال و روز درست و حسابي نداشتم شما چرا از من حالي نپرسيديد؟
ياسمن شرمنده گفت
- دو بار به خانه تان آمدم كه تو را ببينم اما مادرت گفت كه تو در خانه نيستي و گفت كه اگر هستي تو را ببيند به ياد گذشته مي افتد و دوباره شوك عصبي به او وارد مي شود.
مبهوت از رفتار نادرست و بد مادر از عمه و ياسمن عذر خواهي كردم. آه مادر ابرويم را بردي خودخواهي را به آخر رساندي آخر مگر من چه هيزم تري به تو فروخته بودم كه اين طور با اعصاب من بازي مي كردي
عمه گفت:
- نمي خواهي سراغي از فرهاد بگيري
نگراه و با هيجان گفتم:
- مگر خبري شده شما از او خبري داريد
- آره يكي دو بار زنگ زد شبي كه قرار بود تو و مهران نامزد شويد زنگ زد و پدرش خبر نامزدي تو را به او داد تا به خودش بيايد و برگردد اما انگار كه به او شوك داده باشند گفت ديگر محال است كه برگردد گفت كه ايران را بدون هستي نمي خواهد از تو هم گله كرد كه چرا منتظرش نماندي و بالافاصله گوشي را قطع كرد
- يعني شما از او نپرسيديد چرا زودتر زنگ نزده نگفتيد مگر قرار نبود با من تماس بگيرد و مرا منتظر گذاشته؟
- يك بار ديگر هم زنگ زد كه قبل از زايمان هديه بود آن روز هم نتوانست درست صحبت كند مي گفت قلب درد امانش را بريده و نمي تواند زياد صحبت كند
صورتم را با دست پوشاندم و ناليدم
- پس با اين حساب نمي داند كه نامزدي در كار نبوده؟
- وا...تا چند روز پيش من هم نمي دانستم كه چرايان چه بوده چند روز پيش شهين به من گفت كه آ نشب در خانه شما چه پيش آمده هستي مادرت از جان تو چه مي خواهد اين قدر از ما متنفر است؟
- نمي دانم عمه آقا كاظم فقط همين را گفت؟ برايم تعريف كن مو به مو بگو كه به فرهاد چه گفت:
- اتفاقا من با اقا كاظم هم دعوا كردم و گفتم تو كه مي داني فرهاد چه حساسيتي روي هستي دارد چرا اين طور بي مقدمه اين خبر را بهش دادي؟ قلب بچه ام ناراحت است يك وقت تحمل نمي كند آقا كاظم گفت بالاخره چي؟ نبايد بداند اگر فرهاد روي هستي حساسيت داشت حداقل دل اين دختر را خوش مي كرد و نمي رفت نه اين كه بي خبر بلند شود و با اميري و دخترش برود اگر شو كه شود بهتر است يا اين كه يك عمر در حسرت بسوزد اتفاقا خوب شد كه گفتم بايد خود را بسنجد و ببيند عشقش حقيقي است يا نه اين طوري تكليف ان دختر معصوم هم روشن مي شود بگذار اگر فرهاد لياقتش را ندارد به دست بهتر از فرهاد سپرده شود چه بگويم هستي جان؟ من كه مي دانم خواستگاري مهران هم از تو اجباري بوده به دلم اگاه شده بود اين وصلت سر انجام ندارد
دلزده و غمگين همه چيز را براي خودم پايان يافته مي دانستم اشك مزاحم مثل يك همدم و مونس جدا نشدني از چشمم سرازير شد ياسمن دستانم را گرفت و مرا به طرف اتاقش برد و گفت
- بيا برويم كار مهمي با تو دارد
به دنبالش روان شدم تمام خانه عمه خبر از جاي خالي فرهاد را مي داد دلم مي خواست سر به اتاقش مي زدم ته دلم از او ناراحت بودم اما عشق و احساسم سر جايش بود و مرا درمانده كرده بود دلتنگي شديدي در جانم نشست دستگيره اتاقش را در دستان داغم فشردم و وارد شدم عطر تن و لباس هايش در دماغم پيچيد و ديوانه ام كرد نفس بلندي كشيدم و روي تختش نشستم بالشش را باز برداشتم و سرم را در ان فرو كردم و به تلخي گريستم چشمم به روي ميزش به جاي خالي قاب عكسم افتاد ياسمن دست به روي شانه ام گذاشت و گفت
- با خودش برده.
منظورش قاب عكسم بود كاغذي در دستش بود به طرفم گرفت و گفت
- فرهاد چند روز پيش زنگ زد و گفت اين شماره را به تو بدهم كه با او تماس بگيري اما خيلي سفارش كرد كه به كسي چيزي نگم. مي خواهد با تو صحبت كند
- گفتم حتي عمه؟
- بله حتي مادرم نمي دانم چرا فرهاد اين قدر مرموز شده به خدا گيج شدم هستي خيلي تودار و عجيب رفتار مي كند به هر حال گفت كه هر وقت تو را ديدم اين شماره را به تو بدهم تا با او تماس بگيري
- اگر مي خواهد با من حرف بزند چرا خودش به من زنگ نمي زند مي دانست كه من منتظرش هستم
- شايد رودربايسستي كرد و شايد نخواسته جلوي خانواده ات زنگ بزند نمي دانم هستي حالا اين كار را مي كني؟
- نمي دانم ياسمن مي ترسم زنگ بزنم و غرورم خردتر از اين شود و اگر زنگ نزنم يك عمر پشيمان باشم
- پس براي اخرين بار به خاطر عشق پاكت به خاطر خودت و وجدانت زنگ بزن
- باشد ياسمن حتما زنگ مي زنم اما بدان كه ديگر نه فرهاد ، فرهاد گذشته است و نه من هستي سابق
آن شب در كنار عمه و ياسمن و پدرش ماندم شب آقا كاظم به همراه ياسي مرا به خانه رساندند و در مقابل اصرارهاي پدر داخل شدند مادر كنجكاوانه نگاهم مي كرد كه شايد از چهره ام تشخيص دهد خوشحالم يا ناراحت من هم سعي كردم كه خونسرد و عادي جلوه كنم
فردا صبح خوشبختانه مادر با دوستش در ارايشگاه وقت داشت شب قبل تا خود صبح بيدار بودم و مي انديشيدم گفتم مرگ يك بار شيون هم يك بار فرهاد با دانستن نامزدي من اصرار كرد كه به او زنگ بزنم پس نمي توانست غرور مرا بيش از اين بشكند و شخصيتم را در هم بكوبد حتما خواسته حرف هايي را كه سه ما پيش قول گفتنش را به من داده بزند تصميم گرفتم در اولين فرصت وقتي حرف هايش را شنيدم و سخنانش را منطقي و موجه يافتم به او بگويم كه نامزدي در كار نبوده و من هنوز منتظرش هستم دلم از اين كه به زودي صدايش را مي شنوم ضعف مي رفت قلبم ان چنان مي زد كه از صداي ضربانش تكان مي خوردم انگشتان دست و پايم يخ كرده و دهانم خشك شده بود اشتياق بي حدم دستانم را به روي شماره گير لغزاند با خود انديشيدم حتما اين شماره متعل به هتل يا مسافر خانه اي است و من بايد توضيح دهم كه با چه كسي كار دارم.
وقتي صداي ازا آن طرف خط رسيد خود را جمع و جور كردم و با انگليسي دست و پا شكسته گفتم:
- ببخشيد آقاي فرهاد ستايش هستند؟ مي شود با ايشان صحبت كنم
و پس صداي ظريف زنانه اي در گوشم پيچيد كه به فارسي صحبت مي كرد:
(ادامه دارد....)

kar1591
06-05-2009, 08:50
قسمت چهل و چهارم در ادامه ....

kar1591
06-05-2009, 08:59
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت چهل و چهارم




- بله؟...الو....ياسمن شما هستيد؟
با خوشحالي جواب دادم:
- سلام من هستي ام دختر دايي فرهاد مي توانم با فرهاد خان صحبت كنم؟
صداي مزبور كه از لحن صحبت كردنش فهميدم كسي جز رها نيست با لحن خشكي گفت
- هستي؟ اينجا؟ چه مي خواهي؟ من رها هستم
انگار كه اوار بر سرم خراب شد گيج و منگ پرسيدم:
- رها؟ آنجا كجاست؟ تو پيش فرهاد چه كار مي كني؟
با تمسخر گفت:
- اول بگو ببينم تو از كجا پيدات شد؟ نكند شماره اين جا را ياسمن به تو داده كه زنگ بزني و فرهاد را پشيمان كني؟ اه لعنتي! چرا دست از سر ما بر نمي داريد؟
- ما؟ منظورت كه خودت و فرهاد نيست؟
موزيانه خنديد و گفت:
- اتفاقا دقيقا منظورم من و فرهاد است. فرهاد پسر عمه جانت! خوب سر كارت گذاشت ببينم؟ نكند فكري كردي اين جا هتل است؟ نه جانم! اينجا خانه عمه من است و من و فرهاد وپدرم نزد عمه زندگي مي كنيم متوجه شدي خانم؟
سعي كردم خودم را نبازم در حاليك ه به سختي لرزش صدايم را كنترل مي كردم گفتم:
- اما خود فرهاد از ياسمن خواسته كه من به اين شماره زنگ بزنم گوشي را به خودش بده كجاست؟
صدايم به فرياد تبديل شده بود رها هم فرياد كشيد و گفت
- اين جاست كنار من ولي نمي خواهد با تو صحبت كند تو چه قدر سمج هستي دختر اگر مي خواست با تو باشد كه مرا ترجيح نمي داد و با ما به اين جا نمي آمد مي فهمي؟ اين سخنان را هم ياسمن از خودش در اورده كه واسطه شود و تو و فرهاد را با هم آشتي دهد. اين قدر منت فرهاد را نكش تو را نمي خواهد و گرنه با خودت تماس مي گرفته نه اين كه....
فرياد كشيدم:
- تو دروغ مي گويي گوشي را به خودش بده كه همين حرف ها را به خودم بزند
رها با حالتي پرناز خنديد و گفت:
- خوب نمي خواهد با تو صحبت كند شايت خجالت مي كشد طفلك هر چه باشد تو فاميلش هستي بهت پيشنهاد مي كنم عرورت را بيش از اين خرد نكن و به دنبال بخت ديگري باشد چون من و فرهاد نامزد شده ايم و قرار است بعد از عقدمان به ايران بياييم و جشن عروسي مان را درك نار فاميل پر مهر شما برگزار كنيم.
با سماجت تمام گفتم:
- تو كي هستي كه به من مي گويي به دنبال شانس ديگري باشم پست فطرت! از اول هم مي دانستم تو و پدرت چه مارهاي خوش خط و خالي هستيد تا خودم از زبان فرهاد نشنوم كه مرا نمي خواهد قطع نمي كنم فهميدي؟
رها گفت
- واي چه قدر دختر سبك و روداري هستي اگر مي خواست با تو حرف بزند كه در اين سه ماه اين كار را كرده بود
گيج شدم سكوت كردم در ذهنم مشغول تحليل حرف هاي رها بودم كه شنيدم رها گوشي را به روي دستگاهش كوبيد و تماس قطع شد
حس كردم خوني در بدنم نيست آن قدر بي حال و ناتوان شدم كه مغزم ضعف مي رفت دستم را به ديوار گرفتم خانه دور سرم مي چرخيد و من توان راه رفتن نداشتم مثل ماهي كه دور از اب و از اببيرون افتاده باشد دهانم خشك شده بود و تكان مي خورد در و ديوار دور سرم چرخيد و چرخيد تا روي زمين افتادم و هيچ نفهميدم
باز صداي گريه نگران مادر باز صداي دكتر و باز دستان پر مهر پدر. مادر با اندوه فراوان و صداي گرفته از دكتر معجزه مي خواست و پدر با مهرباني سرم را نوازش مي كرد دكتر ارام گفت
- چرا اين دختر اين قدر عصبي است اين دومين بار است كه به اين حال و روز افتاد مواظبش باشيد و محيط را برايش ارام نگه داريد.
هومن بود كه از دكتر تشكر مي كرد و او را به بيرون راهنمايي مي كرد مادر به پدر گفت:
- نمي دانم چرا اين بچه اين قدر بد شانس است معلوم نيست يك دفعه چش شده از ارايشگاه كه امدم ديدم بي هوش بغل تلفن افتاده. خدا چه قدر بهش رحم كرده كه سرش به پله ها بر خورد نكرده اخ جلال اگر اين طور مي شد و دوباره فراموشي به سراغش مي امد چه؟ مي دانستم غصه دار است اما دوست نداشتم برايم دلسوزي كند مادر دوباره با اندوه ادامه داد
- معلوم نيست كي بهش زنگ زده كه اين طور درمانده و از حال رفته شده نكنه فرهاد باهاش تماس گرفته كه اين طور از خودش بي خود شده هان جلال
پدر با عصبانيت به مادر گفت
- هر كس بوده خبر بدي به اين طفل معصوم داده كه توانسته او را تا اين حد بهت زده كند همه اش تقصير توست پري چه مي شد اگر دست اين دو جوان را در دست هم مي گذاشتي همه اش كينه همه اش حرص و لجبازي و خودخواهي اعصابش را تو به هم ريختي حالا نتيجه اش را ببين فكر كردي با اين كارهايت روي خواهر من و فرهاد را كم كردي نه دخترت را داري از بين مي بري بفرما تحويل بگير ببين دختر نازنينم از دست كارهاي تو به اين روز افتاده است
مادر گريان گفت:
- آخر مگر من چه كار كرده ام چه كنم دلم از دست خواهرت راضي نمي شود يادت رفته چه قدر مرا چزاندند حالا اين طور مهربان و دلسوز شده است تازه من چند وقتي است كه كاري به كار هستي ندارم چه كنم خدايا دفعه دوم است كه بي هوش به اين حال و روز مي افتد و غش مي كند جلال تو را به خدا به كسي نگويي كه هستي غش كرده است برايش حرف در مي اورند اه طفلك دختر دسته گلم
هومن با غيظ گفت
- بس است مادر ديگر براي هستي هم حرف در مي اوري دفعه اول كه مريض شده بود حالا هم شوك عصبي بهش وارد شده است اگر خودت يك كلاغ چهل كلاع نكي كسي نمي فهمد كه در اين خانه چه به روز اين طفل معصوم مي ايد
پدر گفت
- خوب برويد بيرون اين حرفها را بزنيد حتما بايد بالاي سر بايستيد و ناله كنيد هومن دكتر رفت؟
هومن عصبي پاسخ داد :
- حتما رفته كه من اين جا هستم ديگر
چشمانم را گشودم و اب طلبيدم مادر با دلسوزي كنارم نشست و ليوان اب را به دهانم نزديك كرد هومن لبخند پر مهري زد و بوسه پدر روي گون هام نشست به مادر نگريستم در ذهنم گذشت كه در اولين فرصت علت اين همه كينه اش را از عمه هايم بپرسم. مادر دستي به موهايم كشيد و قربان صدقه ام رفت دوستم داشتند همه شان.من هم دوستشان داشتم اما كاش مادر مي فهميد كه با دلسوزي افراطي و كينه بي موردش چه به روز زندگي من مي اورد چشمانم را بستم تا حداقل خواب كمي ارامشم دهد
در خيال و رويا نيز با فرهاد و رها در كشاكش بودم مي ديدم كه فرهاد زار و ناتوان به پاهايم چسبيده و مرا از رفتن باز مي دارد و من با بي رحمي تمام پاهايم را از حصار دستانش مي كشيدم و صداي خنده وقيحانه و در عين حال پر درد رها در گوشم مي پيچيد حس كردم كه بچه اي با دستان كوچكش مشغول نوازش صورتم است اه نكند بچه فرهاد و رهاست كه اين بار او به صورت كابوسي هولناك به مرز روياهايم قدم گذاشته خدايا چه قدر تشنه هستم
چشمانم را گشودم و هاله را ديدم كه در آغوش هديه دست و پا مي زند و با ذوق چنگ در موهايم مي اندازد و مي خندد
- پس تو بودي كوچولوي من
هديه ليوان اب پرتغال را به دهانم نزديك كرد و گفت
- سلام عزيز دلم بخور كه تشنگي ات بر طرف شود و كمي سرحال بيايي
دستان كوچك هاله را كه اين بار در آغوش مادر جيغ مي كشيد بوسيدم هديه كنارم نشست و با مهرباني مرا تنگ بغل كرد و گفت
- قربونت برم هستي جان چرا با خودت اين طوري مي كني
ولي سريعا از گفته اش پشيمان شد و با لحني شاد گفت
- من و هاله و مسعود امديم كه خاله را به يك جاي خوب ببريم
كنجكاو نگاهش كردم خنديد و ظرف سوپ را از ميز كنار تخت برداشت و موهايم را از روي پيشاني تب دارم كنار زد و گفت
- اول كمي سوپ بخورد تا حالت جا بيايد
- من كه مريض نيستم كه سوپ بخورم دلم يك غذاي خوب مي خواهد مثل كباب
- حالا اين سوپ را بخور تا كبابت هم برايت بياورم بعد هم مي خواهم به حمام ببرمت تا كمي حالت جا بيايد از بس در رختخواب خوابيدي تنت كوفته شده مي خواهم حسابي مشت و مالت بدهم
خنده ام گرفت و گفتم:
- مي خورم اما به يك شرط
- تو بخور هر شرطي باشد قبول
كمي من و من كردم و ارام گفتم
- مادر مي دانم الان موقع مناسبي براي اين در خواست نيست اما دلم مي خواهد بدانم رفتار خانواده پدر با شما چه طور بوده كه اين طور از انها دلگيريد الان كه خيلي به شما احترام مي گذارند برايم مي گويي مادر؟
مادر رو ترش كرد و گفت
- حالا كه وقت اين حرف ها نيست
- خواش مي كنم مامان چه شده كه كينه عميقي در دل مهربان شما جا گذاشته
هديه گفت
- من به چيزهايي مي دانم فكر كنم اين قضايا مربوط به سال ها پيش بوده و ربطي به الان و زمان حال نداشته باشد
سرم را تكان دادم و گفتم
- هر چه هست به الان هم مربوط است چرا كه مادر را اين طور روي دنده لج انداخته است
مادر گفت:
- چه بگويم هستي هيچ وقت دلم نمي خواهد گذشته ام را مرور كنم اما براي اين كه بداني عمه هايت ان قدرها هم كه الان خودشان را مهربان جلوه مي دهند مهربان نبوده اند به طور خلاصه برايت مي گويم كه چه قدر دلم را مي سوزانند شايد به نظر شما كه دخترهاي من هستيد اين حرف ها و حديث ها پيش پا افتاده باشد و اهميتي نداشته باشد اما براي من كه با هزار اميد و ارزو با جلال ازدواج كردم اهميت داشت.
(ادامه دارد....)

kar1591
08-05-2009, 08:27
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]




/* /*]]>*/
هستی من
قسمت چهل و پنجم




با هزار منت و دسته گل مرا از پدرم خواستگاري كردند باعث و باني اين ازدواج همين عمه ماهرخت بود ان قدر رفت و آمد كه پدرم تسليم شد و مرا با ابرو و هزار ارزو روانه خانه شوهر كرد يك دختر بودم و نازم خريدار داشت پدر و مادرم از گل نازك تر به من چيزي نمي گفتند خاله محبوبه ات خواهر رضاعي ام بود و ان قدر دوستم داشت كه شب عروسي ام گريه اش بند نمي امد اما هيهات كه همه فكر ميك ردند من به خانواده اي فهيم و باشعور شوهر كردم. به جلال كاري ندارم مرد خوب و مهرباني بود اما دو خواهر و مادرش كه آن قدر براي جلب رضايت پدرم امدند و رفتند شدند گماشته در ان خانه حق نداشتم بدون اجازه شان دستشويي بروم جلال صبح مي رفت و شب مي امد زخم زبان ها و حرف هاي قلمبه و سلمبه شان هنوز تنم را مي لرزاند هنوز يك ماه از عروسي امان نگذشته بود كه همين ماهرخ دستور داد كه بچه دار شويم وقتي كه چند ماه گذشت و خبري ازبچه نشد با حرف هايشان اتشم زدند كه زن جلال نازاست از اول هم بد قدم بود بايد فكر زن ديگري براي پسر دسته گلمان باشيم و اين حرف هاي صد من يه غاز من تحمل مي كردم. اما يك روز ماهرخ اتشم زد دختر همسايه شان كه در گذشته خاطر جلال را مي خواست كاسه شله زرد نذري به خانه مان اورد وقتي خوش و بش دختر با ماهرخ تمام شد نگاهي به من انداخت و گفت
- عمه نشدي ماهرخ؟
و ماهرخ چشم و ابرويي امد و گفت
- اي بابا دختره اجاقش كوره نمي دونم از كجا جلال بدبخت را گير اورد و خودش را به او انداخت كاش تو را براي جلال مي گرفتيم. دنيا دور سرم چرخيد اين همان ماهرخي بود كه به خاطر دل برادرش به پدرم التماس مي كرد همان موقع دلم شكست و قسم خوردم اگر روزي دختر دار شدم جنازه اش را هم روي دوش اين خانواده نگذارم وقتي حامله شدم و بچه ام مرده به دنيا امد حرف و حديث هايشان تمامي نداشت باورت نمي شد هستي ولي باور كن روزي نبود كه از لاي بالش و زير بالش و لباس هايم دعا و ورد و جادو بيرون نكشم جلال كه اصلا به اين مسائل اهميت نمي داد صبح مي رفت و شب مي امد وقتي كه به او گله مي كردم از سر جواني و ناداني به اتاق مادرش مي رفت و بدتر مرا سكه يك پول ميك رد و بر مي گشت مثلا از من دفاع مي كرد اما چون سياست نداشت و بلند نبود بدتر اوضاع را به هم مي ريخت ماهرخ كه دائما خانه ما بود. صبحانه كه مي خورد چادرش را سرش مي كشيد و در خانه مادرش را مي كفت تا شب كه شوهرش به دنبالش مي امد حرف و حدييث درست مي كرد و مي فت و همه را به جان هم مي انداخت جرات نداشتم كه يك روز به خانه مادرم بروم اتاقم را تميز مي كردم و درش را مي بستم و مي رفتم شب كه باز مي گشتم اتاق كن فيكون بود در كمدم باز بود و اثاثم و طلا و جواهراتم ولو پخش بودند لباس هايم از جا لباسي در امده بودند و بقچه هايم به هم ريخته بود چه بگويم دخترم شايد ماهرخ حوان بود و از سر حسادت و جواني اين كارها را مي كرد اما تخم كينه و بدبيني را به دلم نشاند كينه اي كه پاك شدني نيست دست خودم نيست نمي توانم ان روزها را از ياد ببرم وقتي دوباره حامله شدم كه فرهاد تازه به دنيا امده بود البته تازه تازه كه نه دو سه سالي بود نمي داني چه مي كردند آن قدر دور و بر فهاد مي چرهيدند كه رگ غيرت و حسادت پدرت را بالا مي اوردند. چشان پدرت حسرت و ارزو بود ماهرخ از قصد طوري با بچه اش در حضور پدرت رفتار مي كرد كه گاهي حس مي كردم با رفتارش پدرت را مجبور به ازدواج محدد مي كند تا خدا خواست و من هومن را باردار شدم شبي كه هومن به دنيا امد را از ياد نمي برم ان قدر خوشحال بودم كه قادر بودم باز هم درد طاقت فرساي زايمان را تحمل كنم و زندگي ام را در ارامش ببينم وقتي هديه و تو به دنيا امديد عمه ات از اين رو به ان رو شد مخصوصا كه مادرش فوت كرده بود و شهين هم ازدواج كرد و او تنها شده بود زن عمو احمد هم مثل من نبود اصلا محل به انها نمي گذاشت و هر رفتارشان را بدتر جواب مي داد حالا كه مي بيني اين قدر با من صميمي و راحتند به خاطر صبر و تحملي است كه نشان دادم و احترامشان را نگه داشتم مي دانم كه عمه هايت هم عاشق بي ريايي تو و هديه هستند منكر محبت عميق انها به شما نمي شوم اما چه كنم رفتارهايشان از دلم بيرون نمي رود وقتي ياد كودكي هاي فهراد ورفتار مادرش مي افتم به ياد جواني از دست رفته ام كه اعصابم به تاراج رفت مي افتم دلم مي گيرد حالا فهميدي كه چرا اين قدر مخالف فرهاد و مادرش هستم دست خودم نيست اما دلم را بدجوري شكسته اند
هديه دست مادر را در دست گرفت و گفت
- گذشته ها گذشته مادر ان روزها هم شما جوان بوديد و هم انها مسلم است كه انسان در جواني كارهايي مي كند كه بعد پشيمان مي شود شما هم كم كم بايد اين گذشته ها را از دلتان بيرون كنيد
مادر نگاهي به من انداخت و منتظر بود كه من چيزي بگويم اما من هيچ نداشتم كه بگويم فكرم دور وبر فرهاد مي چرخيد . حرف هاي رها ازارم مي داد مگر نه اين كه گفت با فرهاد نامزد كرده پس حتما فرهاد هم به دلخواه خودش رها را به جاي من برگزيده بود شايد ان قدر موقعيت عالي در المان پيدا كرده و شايد ان قدر رها در محبت خود غرقش كرده كه اين طور مرا از ياد برده حالا كه او خشبخت و راضي است چرا من اين جا در بستر غم و درد دست و پا بزنم مگر نه اين كه ارزوي من خوشبختي فرهاد است حالا كه او به نظر خودش و رها خوشبخت است چرا من مانع خوشبختي و پيشرفتش باشم هر چه باشد خون عمه در رگ هاي او هم جاري است اگر مادرش مادرم را اذيت كرده چرا من براي او بميرم اما حداقل گوشه چشمي از او دريافت نكنم؟ غرق در فكر بودم كه هديه دستي به موهايم كشيد و گفت
- هستي جان به چه فكر مي كني كه جوابم را نمي دهي
- چه شده؟ متوجه نشدم
- در مورد پيشنهاد مادر چي مي گويي مي خواهد ت و را به حمام ببرد من و تو و هاله را به ياد دوران كودكي مان يادت مي ايد هستي جان هر وقت مادر ما را به حمام مي برد چه عذابي مي كشيديم هنوز قدرت دستان مادر كه سرم را مشت و مال مي داد تا كف شامپو بيرون بيايد را به ياد دارم چه قدر نفسم زير دوش اب مي گرفت اما مگر مادر مهلت مي داد كه فرار كنم
با سستي كه در صدايم مشهود بود گفتم
- اره يادش بخير زير دوش اب نفسمان مي گرفت اما مادر تا مطمئن مي شد كه موهايمان تميز نشده رهايمان نمي كرد
مادر خنديد و گفت:
- اگر خيلي دلتان براي روزها كودكي تان تنگ شده حاضرم همين الان سه تايي تان را به حمام ببرم و به ياد گذشته ها بشورم
من با اندوه گفتم:
- كاش همان سن مي مانديم و بزرگ نمي شديم كاش با حمام رفتن همان طور كه جسمم پاك مي شد ذهنم هم از همه چيز پاك مي شد كاش.........
هديه دستم را در دستش گرفت و گفت:
- هستي جان ما نمي دانيم تو با چه كسي حرف زدي كه به اين روز افتادي يا اصلا تلفني درك ار بوده يا نه قصد هم نداريم تا موقعي كه خودت نخواهي چيزي بگويي از موضوع با خبر شويم ولي خواهش مي كنم يك كم به فكر خودت باش دكتر سفارش كرده كه نبايد به خودت فشار بياوري مادر و پدر را ببين كه چه قدر از غصه تو رنج مي كشند؟ دل كوچكت را اين قدر ازار نده عزيزم
سپس لبخندي زد و گفت:
- مسعود پيشنهاد داده كه به شما ل برويم هر چند كه هوا سرد است اما ديدن ان جا در هرفصلي دلچسب است مادر و پدر هم همراهمان مي ايند پس بلند شو بعد از يك حمام گرم اماده شو كه راهي شويم
جاده شمال پوشيده از برف بود مه غليطي حاده را پوشانده بود و با وجود روشن بودن بخاري ماشين سرما به داخل نفوذ مي كرد سرمست از ديدن هواي گرفته و باراني شمال خود را به هديه چسباندم او سخاوتمندانه و پر از احساس خواهرانه دستش را به دور شانه ام حلقه كرد و مرا به خود چسباند به ياد روزهايي افتادم كه ياسمن و فرهاد براي بازگشت سلامتي من و ياداوري خاطراتم مرا به شمال اوردند و چه قدر تلاش كردند از ديدن قهوه خانه كنار جاده كه فرهاد برايم چاي گرفت و با من صحبت كرد اندوه عميقي دلم را پر كرد دست به شيشه ماشين كشيدم تا بخار ان را پاك كنم و بهتر بتوانم قهوه خانه را ببينم اي كاش مي شد كه دست به ذهنم مي كشيدم و بخار خاطرات فرهاد را نيز پاك مي كردم و از نو زندگي ام را مي ساختم اما اين غير ممكن بود چرا كه فرهاد و خاطراتش مثل زنجيري به ذهن و خاطره ام قفل شده بود و جزئي از وجودم شده بود و من هر چه تلاش مي كردم نتيجه نمي داد پاك كردن خاطراتم مثل پاك نمودن جوهر از روي فرش بود كه نياز به فرچه زمان و قدرت اراده داشت چيزي كه هيچ موجود نبود
لب دريا ايستادم و چشم به موج هاي وحشي و كف الود ان دوختم مسعود و مادر و هديه ان طرف تر گرم صحبت بودند بغض گلويم را مي سوزاند امدن به شمال تنها روحيه ام را بهتر نكرد بلكه باعث عذابم شد به هر گوشه كه نگاه مي كردم فرهاد را مي ديدم كه سازش را در دست گرفته و با اندوه برايم مي خواند با سرسختي اشك هايم را پس راندم تا نزد خانواده ام رسوايم نسازد فرهاد رفته بود و با بي رحمي تمام حتي از من خداحافظي هم نكرده بود نامزد كرده بود و به زودي عق دمي كرد و مي امد ايران تا جشن عروسي اش را به رخم بكشد اخر مگر من چه بدي در حق او كرده بودم خدايا من كه بد نبودم با خود انديشيدم و نقشه كشيدم بايد سعي كنم كه به خود بقوبلانم كه جوانه عشق من در قلب او خشكيده و اميدي به اينده نيست قصد داشتم موضوع گفتگويم با رها را درقلب خويش نگه دارم نگذارم هيچ كس بفمد تا بيش ازاين خوار و حقير نشوم تا زماني كه خود فرهاد به همراه رها پيدايشان شود و خبر ازدواج انها به گوش همگان برسد اري بايد ازدواج مي كردم قبل از فرهاد او فكر كرده كه من با مهران ازدواج كردم پس بايد كاري كنم كه موجب ترحم و استهزا كسي نشوم بايد ازدواج مي كردم تا پيش از ان كه فرهاد و رها بازگردند من با غرور سرم را بالا بگيرم و شوهرم را به فرهاد معرفي كنم ان وقت نمي سوزم كه فرهاد اين كار را با من بكند چرا كه من قبل از او ازدواج كرده ام بايد همين كار را بكنم تا غرورم ترميم شود تا برگ برنده در دستم باشد.
(ادامه دارد.....)

kar1591
08-05-2009, 08:28
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت چهل و ششم




سفر به شمال اگر چه زنده كردن خاطراتم بود اما كمي روحيه ام را تغيير داد اولين كارم بعد از بازگشت از سفر رفتن به كلاس خط بود فرزانه به استقبالم آمد و جوياي حالم شد
به كارم مشغول شدم بعد از ساعتي سايه بلند شاهرخ روي ميزم افتاد سر بلند كردم و سلام كردم با شادي جوابم را داد و گفت
- خوش گذشت؟
سرم را تكان دادم و گفتم:
- بد نبود چه خبر به تو كه بيشتر خوش مي گذرد
لبخند پهني زد و گفت:
- آره شب جمعه نامزدي و عقدمان است امدم كه شخصا دعوتت كنم
دست هايم را به هم كوفتم و گفتم:
- راست مي گويي؟ تبريك مي گويم شاهرخ نمي داني چه قدر خوشحال شدم
و سپس رو به فرزانه كردم و گفتم:
- از صميم قلب به شما تبريك مي گويم اميدوارم خوشبخت باشيد
فرزانه تشكر كرد و شاهرخ ادامه داد
- مادرم را الان به خانه شما رساندم تا از دايي و زندايي دعوت كند ببين چه قدر خاطت عزيز است كه خودم اقاي داماد امده و تو را دعوت مي كند
و به خودش با ژست خاصي اشاره كرد خنديدم و گفتم:
- اوه چه خبره داماد شدن كه اين قدر ذوق ندارد عروس خوشگلي مثل فرزانه داشتن كيف دارد
شاهرخ نگاه عاشقانه اي به فرزانه افكند و فرزانه دست هايش را روي شانه هاي من گذاشت و گفت
- براي من نهايت افتخار است كه با تو فاميل مي شوم هستي جان تو ان قدر زيبايي كه خوشحالم مي شوم دوستيمان محكم تر شود البته زيبايي دلت مهم تر از خوشگلي بي حدت است خوش به حال دامادي كه تو عروسش شوي
با اندوه گفتم:
- بيچاره داماد به حاي عروس خوشحال صاحب يك عروس اندوه زده و پرغصه مي شود زيبايي به چه دردم مي خورد فرزانه جان كاش كمي شانس داشتم
شاهرخ اعتراض كنان گفت
- اي بابا مثل ما داماد شديم و شما با اين حرف ها حال مرا مي گيريد شادي مرا ضايع كرديد بس است ديگر فرزانه حالا موقع گفتن اين حرف ها نيست
خنديدم و گفتم:
- خدا رحم كرد تو يك بار بيشتر داماد نمي شوي و گرن ه چه بلايي سر ما مي اوردي با اين ذوق و شوق بي اندازه ات
شاهرخ گفت
- به هر حال افتخار بدهيد و تشريف بياوريد هستي خانم اگر دل و سر درد را بهانه كني من يكي دنبالت نمي ايم فرهاد هم كه نيست راننده شخصي خانم باشد و به دنبالت بيايد
ناگهان دستش را گاز گرفت و گفت
- آخ ببخشيد هستي جان من ديگر بايد بروم
به روي خودم نياوردم و گفتم
- مي آيم مطمئن باش شهلا چه مي كند ان قدر بي معرفت شده كه سري به من نمي زند جز تلفن هايي كه مي كند ديگر از او خبر ندارم
- خوب او ديگر خواهر شوهر شده و كلاسش بالا رفته از حالا چپ و راست به من دستور مي دهد
- حقت است شاهرخ يك خواهر كه بيشتر نداري مگر همان شهلا حريف تو شود
- بايد زودتر يك شوهر برايش دست و پا كنم اگر خانه بماند مي خواهد به پر و پاي من و فرزانه بپيچد.
- تو هم شدي هومن كه دوستانت را به خواهرانت غالب مي كني
- اگر دوست داري به تو هم غالب كنم؟
خنديدم و گفتم:
- بد نگفتي اتفاقا شديدا قصد ازدواج دارم لطف كن و يكي از ان خوش تيپ ها و پول دارهايش را به در خانه مان بفرست
قهقهه اي زد و گفت
- كه به سرنوشت مهران و شهريار و ... دچار شوند؟ اگر قصد ازدواج داري چرا مهران بدبخت را دست به سر كردي؟
- او خودش نخواست كه گفت نمي خواهد با ازدواج كردن با من فرهاد را ناراحت كند
ناگهان سكوت كردم و گفتم:
- اه لعنتي من قسم خورده بودم كه ديگر اسم ان پسر خاله ات را به زبان نياورم.
شاهرخ جدي پرسيد:
- چرا هستي حان؟ چرا با من حرف نمي زني و دلت را سبك نمي كني؟
بي حوصله گفتم:
- خوب ديگر شب جمعه مي بينمت برو به كارهايت برس اقاي داماد
شاهرخ با شادي گفت:
- زود بيا مي خواهم به فاميل فرزانه نشانت بدهم و يك كم با تو پز بدهم مي فهمي؟
چشكمي زد و خنديد و مشغول گفتگو با فرزانه شد و بعد از نيم ساعت خداحافظي كرد و رفت
تمام سعي ام را مي كردم كه به او فكر نكنم بهترين لباسم را با صندل هاي همرنگش پوشيدم و پيراهني به رنگ ابي كه با سنگ هاي زيبايي تزئين شده بود به تن كردم به ارايشگاه رفتم و كمي موهايم را مرتب نمودم مادر با ديده تحسين و تعجب به كارهايم نگاه مي كرد فكر مي كردم كه تمام اين كارها از تغيير روحيه ام ناشي شده اما نمي دانست كه من با خودم در جنگم و اين كراه ارا براي ارضاي احساسم مي كنم دسته گل بزرگي گرفتيم و به خانه عروس رفتيم با ديدن فرزانه گل را به طرفش گرفتم و تبريك گفتم ياسمن و شهلا با شادي دوره ام كردند. مي دانستم كه مثل هميشه نظر ها را به خودم جلب كرده ام شهلا گله مي كرد كه چه قدر خودم را گرفته ام و سراغي از او نمي گيرم و ياسمن منتظر فرصتي بود كه تنها شويم و از من در مورد تماس گرفتنم با فرهاد بپرسد
موقع صرف شام وقتي سر شهلا را شلوغ ديد عجولانه پرسيد :
- با فرهاد تماس گرفتي؟
- آره ولي خودش ... هيچ از تو توقع نداشتم كه اين كار را بكني ياسي؟
- چه كاري؟ چه شده؟
- همين كه به من شماره دادي كه به فرهاد زنگ بزنم؟
- خوب مگر چه شده خفه ام كردي بگو ديگر
- نمي توانم جزئيات را برايت شرح دهم فقط همين را بدان كه فهميدم تو با اين كارت خواستي كه من باعث بازگشت فرهاد به ايران شوم. خواستي كه مرا جلوي او ضايع كني و خرد نمايي
- نه به خدا هستي باور كن خودش اصرار داشت كه با او تماس بگيري
- ديگر برايم مهم نيست فقط از تو خواهش مي كنم كه اين قضيه بين خودمان بماند حتي فرهاد هم نفهمد كه من اين جراين را براي تو تعريف كرده ام
ياسمن مصرانه گفت
- تو بگو چه شده تا من قول بدهم من بيخود قول نمي دهم
ياسمن عجب رويي داري با كاري كه تو با من كردي و باعث كوچك شدن من شدي باز هم مي گويي بگويم چه شده؟
ياسمن مات و مبهوت نگاهم كرد و گفت:
- باشد قول مي دهم باور كن كه خود فرهاد...
بي حوصله گفتم:
- يعني تو نمي خواستي من و فرهاد را با هم اشتي دهي؟
- با اين كه ارزوي قلبي ام سا تكه شما دو تا اشتي كنيد اما به خودم چنين اجازه اي را نمي دهم كه كاري كنم تو منت فرهاد را بكشي. هر چه باشد من خودم يك دخترم و هم جنس تو و از خرد شدن غرور و احساسم بدم مي ايد تو كه جاي خود داري و برايم از خودم هم عزيزتري
گونه اش را بوسيدم وگفتم:
- من اين طور استنباط كردم مرا ببخش اما قول دادي كه حتي به فهراد هم از اين ماجرا چيزي نگويي
- باشه قول كشتي مرا حالا نمي گويي كه چه شده ؟ با فرهاد چه گفتيد و نتيجه چه شده؟
- حالا نه! شايد زمني يا خودم يا فرهاد برايت تعريف كرديم اما اگر روزي ديدي كه من كاري كردم كه تو و مادرت تعحب كرديد ان زمان به من حق بده باشه؟
- منظورت چيست؟
- بعدا مي فهمي
نگاهم در سالن چرخيد لادن را ديد م كه دشات با شهريار حرف مي زد گفتم
- اين شهريار همه جا هست پسرخاله مسعود است پسرخاله ما كه نيست در هر جشن و مراسمي خودش را مي رساند.
- ياسمن شانه بالا انداخت و گفت:
- نمي دانم رويش زياد است ديگر از تو صرف نظر كرده و به دنبال لادن افتاده ديد از تو خيري به او نمي رسد لادن را نشان گرفته مادرش يك بار با زندايي تماس گرفته
با تعجب گفتم:
- راستي؟ چرا اين خبرها اين قدر دير به من مي رسد
- اخر تو كجايي كه از اين خبرها اگاه شوي ذاتا فضول نيستي و گرنه مثل شهلا از كم و كيف قضيه سر در مي اوردي مادرش به زندايي گفته شهراير از فاميل شما خوشش مي ايد و اصرار دارد با فاميل شما وصلت كند هستي كه نازش زياد است تا ببينم خدا چه مي خواهد و شهراير با چه كسي ازدواج كند
پشت چشمي نازكگ كردم و گفتم:
- همان بهتر كه لاند و شهريار با هم ازدواج كنند هر دو تايشان رو دار و از خود راضي اند تازه لادن دلش هم بخواهد شوهر داروساز گيرش بيايد
وقتي به خانه برگشتيم متوجه شادي محسوسي از در چهره مادر شدم لباس هايم را هنوز در نياورده بودم كه وارد اتاقم شد و با خوشحالي گفت
- عمه ات مي گفت فرهاد تا عيد باز مي گردد
منتظر بود من جيغ بكشم و از شادي به پرواز در ايم با خونسردي زيپ لباس را پايين كشيدم و گفتم:
- خوب بيايد به من چه
- فرهاد كه بيايد جشن نامزدي تان را با شكوه تر از هر جشني در همين خانه بر پا مي كنيم.
گفتم:
- ا، چه شده كه يك شبه اين قدر تغيير عقيده داده ايد؟ تاثير صحبت هاي عمه است
در آغوشم گرفت و گفت
- تو برايم از هر چيزي مهم تري پدرت راست مي گفت من نبايد با خودخواهي ام باعث ازار تو مي شدم وقتي يادم مي افتد كه چند روز پيش به چه حال و روزي افتاده بودي جگرم اتش مي گيرد بين من و عمه هايت هر چه بوده تمام شده و گذشته من نبايد به خاطر يك سري رفتارهاي قديمي كه از روي جواني و ناداني بوده تو را از سعادتي كه مي خواهي محروم كنم
با لج گفتم:
- آن موقع كه بايد فكر سعادت من بوديد با مشت به روي بهانه ها و احساسات دلم كوبيديد عشقم را در قلبم خفه كرديد. حالا ديگر دير شده مادر جان من ديگر قصد ازدواج با فرهاد را ندارم فرهاد براي من مرده براي هميشه ياد و خاطره و عشقش را از قلبم بيرون كردم اگر خواستگاري در اين خانه را كوبيد دعوتشان كنيد كه به داخل بيايند و جواب رد ندهيد چون من قصد ازدواج با غريبه ها را دارم همان چيزي كه شما مي خواهيد
دستش را زير چانه اش گرفت و گفت:
- اين مسخره بازي ها چيست؟ يك روز از دوري فرهاد غشق م كني و روز ديگر خواهان غريبه ها هستي من به كدام ساز تو برقصم؟
با حرص جواب دادم:
(ادامه دارد....)

kar1591
08-05-2009, 08:29
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت چهل و هفتم




با حرص جواب دادم:
- آن موقع كه بايد به ساز دل من مي رقصيديد گربه رقصانديد . حالا مي گويم ساز دل من با غريبه ها كوك مي شود نه با فاميل نه با فرهاد
- پس چرا مهرا نبيچاره را دست به سر كردي پسر به ان خوبي و اقايي را سر كار گذاشتي مي داني از تهران رفته معلوم نيست سر به كدام شهر و ديار گذاشته حيف شد
- مثل مهران زيادند دلم مي خواهد همسري انتخاب كنم كه پوز فرهاد را بزنم
- پس زندگي اينده ات شده بازيچه دلت. كه با ا يك ازدواج نه چندان دلخواه فقط روي فرهد و عمه ات را ك كني/؟
با بغض جواب دادم:
- آينده به خودم مربو است ديگر هم حرفي از ان پسر توي اين خانه جلوي من نزنيد اگر خواستگاري امد و در اين خان هرا زد بدانيد كه جواب من مثبت است به هر كس جز فرهاد قولي به عمه ندهيد
با سرعت به اتاقم رفتم و سرم را در بالش فرو كردم و تا جايي كه توانستم فرياد كشيدم و از ته دلم گريستم
روزها يكنواخت و پر اندوه سپري مي شد اگر چه تمام سعي ام را مي كردم كه به حرف هاي رها نيانديشم اما باز نا موفق بودم انگار حفره عميق و گودي در دلم ايجاد شده بود و هر چه غم و غصه در عالم بود در ان ريخته شده بود نمي دانستم چه بدي در حق فرهاد روا دشاتم بودم كه اين كار را با من كرد مگر من چه چيز از رها كم داشتم ته دلم باز نمي توانستم قبول كنم كهتمام حرف ها و نگاه هاي عاشقانه فرهاد به من دروغ بوده نه دروغ نبوده اين رها بود كه مثل گردبادي امد و فرهاد را با خودش برد قدرت رها بيشتر از من بود اه خدايا از اين كه فرهاد تا عيد باز مي گشد شور غريبي در دلم بر پا بود هر چه هم مي خواستم به ان اهميت ندهم و ان شوق را در دلم خفه كنم باز از گوشه ديگر دلم سر در مي اورد من چه كنم من درمانده بايد مبارزه مي كردم و با خودم و احساسم مي جنگيدم اري بايد مبارزه مي كردم انگيزه ام چه بودنمي داني چون از فهراد نفرتي نداشتم كه انگيزه ام باشد هنوز عشق پاكم ان قدر به نفرت نيالوده بود كه انگيزه اش كنم. اما سوختنم شكستن دلم و حرف هاي رها را انگيزه كردم كه با ان به جنگ عشق و احساسم بروم و بهترين راه را ازدواج مي دانستم
روزها خود را در هنركده خوشنويسي سرگرم مي كردم فرزانه با خيال راحت كارها را به من مي سپرد و با شاهرخ بيرون مي رفت و خوش به حالشان چه روزهاي شاد و پر خاطره اي را م گذراندند. در يكي از همين روزها شهلا به ديدنم امد خيلي وقت بود يكديگر را نديده بوديم از او خواهش كردم كه كه شب را خانه ما بماند تا فردا صبح با هم به اموزشگاه برويم فورا قبول كرد و گفت
- اره بايد ببينم اين شاهرخ چه جايي در تور فرزانه گير كرده
- حالا مثلا فهميدي كه چي داري خواهر شوهر بازي در مي اوري؟
- تقريبا اخه شاهرخ اين قدر ساده نبود كه زود گلو بخورد و ازدواج كند ببينم؟ هستي نكند محيط ان جا شاعرانه و پر از حال هواي عشق است؟
- اي تقريبا روح من كه در ان جا خيلي احساس ارامش مي كند
- مي دانستم شاهرخ هم مثل تو كمي احساساتي و خل و چل است براي همين افتاده توي تورفرزانه
خنديدم و گفتم:
- حسود خوب تو هم ازدواج كن
- دارم شوخي مي كنم فرازنه دختر خيلي مهربان و با شخصيتي است
- من كه دوستش دارم انشاء الله همه به ارزوهاي قلبي شان برسند
- از جمله شهلا!
- من ارزويي جز شادي تو ندارم
- بي خيال بيا برويم روي تراس بعد از شام هواي تازه خوردن مزه مي دهد
اسمان صاف بود و ماه مي درخشيد و سوز و سرماي بهمن ماه تنمان را مي لرزاند ولي ما در حاليك ه ليوان هاي چاي داغمان را در دستانمان مي فشرديم با سماجت هواي سرد را به ريه هايمان فرو مي برديم شهلا گفت
- نمي خواهي كمي با من حرف بزني هستي اين سكوت و بي خيالي تو براي من كمي مشكوك و ترسناك است وقتي اين حالت مي شوي معلوم است نقشه اي در ان كله ات مي پروراني كه زياد خوش ايند نيست به من بگو هستي چرا اين قدر بي خيال شدي
- چه كار كنم؟ بنشينم جلوي رويت و زار بزنم تو بودي چه كار مي كردي؟
- من اگر جاي تو بودم كه تا حالا از غصه مرده بودم اگر چه عشقي درقلبم نيست و كسي را زير سر ندارم اما از عشق و احساس پاك تو و فرهاد خبر دارم قلب من از شوق مهرباني و عشق شما دو نفر مي تپيد ولي حالا مي بينم كه تو خود را خيلي خونسرد نشان مي دهي اين احساست واقعي است يا ماسك بي تفاوتي به چهره ات زدي؟ شب عقد شاهرخ خيلي شاد و شنگول بودي در حالي كه من فكر مي كردم بيش از اندازه در غم و غصه غرق شده اي
- چه قدر شما ها خودخواهيد از من توقع داريد خودم را براي فرهاد بكشم اما او خونسرد و بي خيال در المان كيف كند نه شهلا من ديگر نيستم خسته شدم حتي يك تلفن هم به من نكرد و با چه دلخوشي به انتظارش بنشينم و از دوري اش اشك بريزم تو چه مي داني كه به من چه گذشت
وقتي شهلا رويش را به طرف من برگرداند و با صورت خيس اشك من مواجه شد گفت:
- هستي معذرت مي خواهم منظوري نداشتم ترو خدا اين اشك ها را پاك كن دلم را خون مي كند
بي رمق لبخندي زدم و گفتم:
- مگر تو نمي خواستي اشكم را ببيني خوب ببين ببين كه از دوري فرهاد چه مي كشم دست خودم نيست چه كار كنم گهي ماندن بر سر دور راهي در كوچه ترديد و ابهام ادم را از خود بي خود مي كند انگار همه روياهاي من مثل سايه اي بودند كه مانند يك نسيم گذر كردند دلم مي خواهد به تلخي عشقم گريه كنم دارم ديوانه مي شوم شهلا
شهلا با ناراحتي گفت
- نمي خواستم به تو بگويم اما بهتر است خود را اماده كني كه با اين واقعيت كنار بياي اين طور كه از خاله شنيدم رها زنگ زده و گفته فرهاد قصد بازگشت ندارد انگار پدرش فرهاد را وسوسه كرده كه رياست يكي از كارخانه هايش را قبول كند اگر هم ازت خواستم با من حرف بزني و از تغيير رفتارت بگويي به اين خاطر بود كه مي خواستم بدانم ياسمن چيزي در اين مورد به تو گفته يا نه
با عصبانيت گفتم
- من نمي دانم اين دختره رها چه طور به خودش اجازه مي دهد همه كاره فرهاد باشد و از قول او سخن بگويد چرا فرهاد مثل موش قايم شده و خودش اين مزخرفات را به عمه نمي گويد؟ خيلي دلم مي خواهد از رابطه شان سر دربياورم شهلا فرهاد مشكوك شده است
شهلا گفت
- اره فرهاد ناگهان عوض شد شايد خجالت مي كشد يا مي ترسد همه با ديد بد به او نگاه كند شايد هم از اه و ناله خاله مي ترسد
گفتم:
- فرهاد چه بود چه شد به هر حال همه چيز از نظر من تمام شد شهلا اين را جدي مي گويم
شهلا روبرويم ايستاد و در حالي كه دماغش از سرما فرمز شده بود گفت:
- من هم مي خواهم محكم باشم هستي به حرف هيچ كس گوش نده هر كاري كه مي بيني صلاحت است همان كار را بكن فقط گريه نكن گريه ادم را ضعيف نشان مي دهد كاري كه اگر يك روز فرهاد برگشت سرت را بالا نگه داري و با غرور به او نگاه كني
سرم را تكان دادم و گفتم
- جه غروري؟ او حتي مرا قابل ندانست كه خودش حرف هايش را به من بزند پشت رها قايم شد و اون دختره پر رو هر چه خواست بار من كرد اه ولش كن شهلا فرهاد هميشه خودش را دست بالا مي گيرد.
(ادامه دارد....)

kar1591
08-05-2009, 08:32
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت چهل و هشتم




صبح با شور و حال خاضي قدم به آموزشگاه گذاشتيم. فرزانه با خوشحالي من و شهلا را به سالن راهنمايي كرد وقتي با هم وارد سالن شديم دو مرد جوان روي مبل هاي چرمي فرو رفته بودند كه با ديدن من و شهلا برخاستند و سلام كردند و متقابل جواب داديم مي خواستم به سرك ارم بروم كه فرزانه گفت:
- هستي جان معرفي مي كنم آقاي حميد زاهدي و ايشان اقاي علي رضايي هستند هر دو از اساتيد خوشنويس هستند زحمت كشيدند و به اينجا آمدند كه ببينند ما مايل هستيم در برپايي نمايشگاه خط با انها همكاري كنيم يا نه؟ ما منتظر اقايفروتن رئيس آموزشگاه هستيم اما متاسفانه من بايد جايي بروم مي شود خواهش كنم تا امدن اقاي فروتن شما در خدمتشون باشيد البته اگر كار زيادي نداشته باشي!
لبخند زدم و گفتم:
- نه شما برو به كارهايت برس من خدمتشان هستم البته شهلا هم هست خيالت راحت
فرزانه تشكر كرد و رفت و رو به آن دو نفر كردم و گفتم:
- راحت باشيد به شما نمي ايد كه استاد خوشنويسي باشيد خيلي جوان به نظر مي اييد
هر دو تشكر كردند و اظهار داشتند چون از نوجواني اين هنر را دنبال كرده اند در اين سن سمت استادي را گرفتند امدن اقاي فروتن طول كشيد و شهلا و من با ان دو جوان نشسته بوديم و معذب منتظر اقايفروتن لحظه ها را مي شمرديم نگاهي به هر دو انداختم حميد پسر سبزه رويي با قامتي متوسط و چهار شانه بود كه چشم هاي گيرا و سياهش بيشتر از هر چيز ديگر در صورتش خودنمايي مي كرد و علي پسري قد بلند و نسبتا لاغر بود با چشمان عسلي و موهاي خرمايي رنگ كه هرازگاهي زير چشمي به شهلا خيره مي شد و شهلا نيز بدش نمي امد نگاهش را پاسخ مي داد با صداي زنگ تلفن گوشي را برداشتم خوشحال شدم چون اقاي فروتن بود كه تماس گرفته بود اظهار داشته بود نمي توانست ان روز به اموزشگاه بيايد موضوع امدن زاهدي و رضايي را گفتم و جريان را برايش توضيح دادم با شادي گفت
- براي دوشنبه همان همفته براشان قرار ملاقات بگذار
تلفن را قطع كردم و با شادي گفتم
- آقاي فروتن مايلند در اين خصوص شخصا با شما صحبت كنند لطفا دوشنبه بعد از ظهر تشريف بياوريد منتظر شما هستند
زاهدي گفت
- باعث افتخار ماست خانم كه با شما و اقاي فروتن همكاري داشته باشيم پس ما رفع زحمت مي كنيم و دوشنبه خدمت مي رسيم طاقت نياورد و موشكافانه نگاهم كرد و گفت
- ببخشيد كه اين سوال را مي پرسم شما هنرجو هستيد يا هنر اموز؟
گفتم:
- به من مي ايد با اين سن كم هنر اموز باشم؟ فعلا كه هنرجويم تا خدا چه خواهد انشاء الله تا چند سال ديگر به سمت استادي برسم. چرا كه استعدادم در اين زمينه فوق العاده است
رضايي كه تا حالا ساكت بود ابروان خود را بالا انداخت و گفت
- به به خانم ها هميشه در تعريف از خودشان اين قدر مبالغه مي كنند؟
فورا شيطنت ذاتي اش را فهميدم همين طور شهلا شهلا كه دلش نمي خواست در هيچ جا و زماني از جواب دادن عقب بماند گفت
- مبالغه كه نه خانم ها معمولا از خيلي جهات از اقايان سرترند اما متاسفانه اقايان بيشتر اوقات برايشان سخت است كه اين امر راقبول كنند البته فكر كنم اين هم از حسودي شان است كه اين نكات مثبت را در وجود خانم ها دير كشف مي كنند.
رضايي خنده اش گرفته بود شايد به حاضر جوابي شهلا كه مثل قطار كلمه ها را رديف مي كرد و نفس نفس مي زد مي خنديد رضايي گفت:
- البته شما درست مي فرماييد اما من تعجب مي كنم خانم چرا اين تعاريف و مبالغه ها را در مورد سنشان به كار نمي برند راستي شما چند سالتان است؟
دقيقا به نقطه حساسيت خانم ها اشاره كرد و شهلا با صداقت جواب داد
- اين ديگر به اخلاق بعضي از خانم ها مربوط مي شود من 22 سالم است
- ا ، چا جالب اتفاقا من هم 28 سالم است
- كجاش جالب بود؟
زاهدي گفت:
- فكر مي كنم تفاهم موجود جالب بود
همه زديم زير خنده. رضايي تاييد كرد و گفت
- بله تفاهم به وجود امده جالب بود
بعد رو به هر دويمان كرد و گفت
- مي شود روز دوشنبه باز هم خانم هاي با استعداد را ملاقات كرد؟
شهلا گفت
- من امروز با هستي اين جا امدم و فكر نكنم هستي هم وقتي براي ملاقات با شما داشته باشد متاسفم
زاهدي گفت
- شما چرا از زبان هستي خانم صحبت مي كنيد شايد ايشان مايل باشند كه روز دوشنبه در صورت قول همكاري اقاي فروتن با ما بيشتر اشنا شوند و بتوانند زودتر در امر خوشنويسي پيشرفت كنند نه هستي خانم؟
گفتم:
- نه ترجيح مي دهم به طور عمومي با بچه ها جلو بروم تا به صورت خصوصي از لطف شما ممنونم
شهلا كه مي ديد اين دو مرد جوان دارند صميميت را زياد مي كنند به من گفت:
- خوب ديگر هستي حان من مي روم اقايان هم كه دارند رفع زحمت مي كنند تو به كارهايت برس خدانگهدار
روز دو شنبه وقتي به قصد خارج شدن از خانه در حياط را باز كردم سينه به سينه با شهلا مواجه شدم خنديدم و گفتم
- چيه؟ شهلا جان سحر خيز شدي؟
شهلا سلام كرد و گفت
- برو بابا دم ظهر و سحر خيزي؟
- نكنه به خوشنويسي علاقمند شدي؟
دستش را با بي قيدي پشت شانه من گذاشت و با هيجان گفت
- نه بابا چه خطي من كه استعداد اين كار را ندارم اما اگر يك چيزي بگويم مسخره ام نمي كني؟
- نه ولي مي دانم چه مي خواهي بگويي فكر كنم طرف هم بدجوري تور په ن كرده؟
- تو عجب هوشي داري از كجا فهميدي؟
- نگاهاتون به هم را نمي شود انكار كرد مي دانم از ان روز تا حالا بهش فكر مي كني
- از كجا فهميدي؟
- از ان جايي كه بالاخره امدي و مثل هويج در خانه ما منتظر من ايستاده اي اره فهميدم فضولي كردي امدي ببيني فرزانه در چه مكاني شاهرخ را تور كرده نگو خودت در دام افتادي ؟ نه؟
قهقه اش به هوا برخاست و گفت
- بدو دير شد هستي منتظر هستند
بله منتظر بودند چون ان دو زودتر از ما امده و صحبت هاييشان را با اقاي فروتن كرده و موافقت او را جلب كرده بودند فروتن قول برپايي نمايشگاه خوشنويسي را داده و تاكيد كرده كه بايد اثاري از بچه ها و هنرجويان اموزشگاه خودمان هم در نمايشگاه باشد من زودتر به كلاسم رفتم و شهلا با فرزانه مشغول صحبت شد وقتي از كلاس بيرون امدم با ديدن حميد و علي تعجب كردم چرا كه هنوز نرفته بودند و از ان عجيب تر شهلا را ديدم كه گرم صحبت با علي رضايي است حميد با خنده اشاره اي به شهلا و علي كرد و گفت
- خيلي وقت است به تفاهم رسيده اند
از اين كه شهلا تا اين حد زود جوش بود و به راحتي با علي صميمي شده بود داشتم شاخ در مياوردم و از همه غير منتظره تر خواستگاري علي در هما ن روز بود كه خدا را شكر شهلا بي گذار به اب نزد و گفت
- اول از همه بايد به خانواده اش اطلاع دهد و مايل است به صورت سنتي ازدواج نمايد
بله شهلا و علي دو هفته بعد نامزد شدند روز نامزدي شان با خود انديشيدم من و فرهاد سال ها به هم عشق ورزيديم و عاقبت كارمان معلوم نيست ولي شهلا و علي يك ماه نشده نامزد شدند هميشه كارهاي شهلا عجيب بوده و بچه هم كه بود كارهايش از بچه هاي ديگر متمايز ش مي كرد اخلاقش شباهت زيادي به اخلاق فرهاد داشت غير قابل پيش بيني و شديدا تودار.
شهلا روي ابرها سير مي كرد و دست مرا دائما فشار مي داد و مي گفت:
- تو باعث شدي كه به اموزشگاه بيايم و با علي اشنا شوم قسمت را مي بيني هستي ؟ همان روز كه من مي ايم بايد علي هم بيايد و با فروتن صحبت كند
- فضول خانم همان مكاني كه شاهرخ را به دام عشق كشاند تو را هم به اين دام انداخت
خنديد و گفت:
- اه هستي عشق چه زيباست تو چه قدر خوشبخت بودي كه چند سال عاشق فرهاد بودي
و من گيح و مبهوت از سرعت اين عشق اين وصلت ته دلم مي ترسيدم كه مبادا شهلا اشتباه كرده باشد نكند عجله كرده و عشق را خيلي زود يافته است اما وقتي به ياد چشمان هم دو نفرشان مي افتدم كه چه مشتاقانه به هم خيره مي شد ارام مي گرفتم و از اين كه پدرش و شاهرخ وسواس زيادي در تحقيق از علي نشان داده بودند و نتايج را مثبت اعلام كرده بودند خيالم راحت مي شد
روز عقد شهلا حميد هم به عنوان بهترين و صميمي ترين دوست علي حضور داشت به كنارم امد و اظهار خوشوقتي كرد اما من مثل دست وپا چلفتي ها با او برخورد كردم نمي دانم چرا اما از نگاه هاي خيره فاميلم مي ترسيدم انگار همه دست از كار كشيده و به من زل زده بودند مخصوصا شهريار كه ظاهرا با لادن خوش و بش مي كرد اما در واقع حواسش به ما بود گفتم
- ممنون
و سريع از جلوي نگاهش فرار كردم و خود را به كنار مادر رساندم.
( ادامه دارد....)

kar1591
08-05-2009, 08:33
/* /*]]>*/
هستی من
قسمت چهل و نهم


اما حميد دست بردار نبود و آمد روبروي من و مادر نشست و شروع كرد با مادر و پدر صحبت كردن اه مادر هم كه فقط منتظر بود جواني توجه اش به من جلب شود و چه تعريف ها و مبالغه هايي كه از من مي كرد باز هم فرار كردم و به كنار شهلا رفتم و باز هم او رودارتر از هر دفعه قبل به كنارم امد و گفت
- از من فرار مي كنيد؟ يا بازار گرمي مي كنيد؟
- هيچ كدام.
- به شما نمي آيد كه در جمع فاميلتان اين طور انزواطلب باشيد در محيط كار و هنر زود جوش تر و گرم تر هستيد
- نه سرم درد مي كند كاش الان در تاقم بودم
- يعني جشن عقد دختر عمه تان با حضور در اتاقتان يكي است؟ ببينم چرا غمي كه در چشم هايتان مي بينم اين قدر عميق و زياد است؟
آه خدايا چرا هر كس به من مي رسيد از غم چشمم و چهره ام با من حرف مي زد مگر چشمان من اين قدر واضح غم درونم را فرياد مي زدند با لجبازي گفتم:
- نكند شما هم روانشناس هستيد يا يك نقاش صورتگر كه اين قدر به جشمان و صورت من توجه كرده ايد؟
او هم با لجبازي گفت:
- من نه روانشناسم نه نقاش اما مي دانم كه مشا يك دختر مغرور و لجباز هستيد
سپس سرش را خم كرد و گفت:
- معذرت مي خواهم اگر باعث ناراحتي تان شدم فكر كردم مي شود با شما هم مثل دختر عمه تان زود رابطه برقرار كرد با اجازه راهش را كشيد و رفت شانه هايم را بالا انداختم و در دل گفتم
- برو به جهنم
به كنار هديه رفتم و هاله را از اغوشش بيرون كشيدم و مشغول بازي با او شدم دست هايش تپل شده بود و لپ هايش اويزانش امدم را به هوس مي انداخت كه گازش بگيرد هومن امد كنار من و هديه نشست و گفت
- عجب گيري كردم ها اين دختر ها دست از سرم بر نمي دارند دائم مي گويند بيا كنار ما بنشين تا ما فقط تماشايت كنيم
هديه خنديد و گفت:
- من نمي دانم تو اين همه اعتماد به نفس را از كجا اورده اي هومن
گفتم:
- چرا؟ دختر ها خيلي دلشان بخواهد كه هومن نگاهي به سويشان بياندازد . خوشگل و خوش تيپ و كلاس بالا
هومن با رضايت به من نگاه كرد و گفت
- افرين هستي ! يادم بينداز كه كارت را تلافي كنم
هديه گفت:
- تلافي كرده اي ببين كه چه پر شور ازت طرفداري مي كند حتما تو هم جايي حسابي از خجالتش در امده اي
هومن گفت
- چيه ؟ حسودي ات مي شود من هستي را بيشتر از تو دوست دارم؟
- نه چرا بايد حسودي ام شود. سر تو و هستي بي كلاه است سر من كه نيست
سپس به مسعود نگاه كرد و گفت
- فكر مي كني اين شاخ شمشاد اين جا چه كاره است؟
مسعود كه تازه به ميز ما رسيده بود بي خبر از همه جا گفت:
- چي شده هومن؟ دوباره داري سر به سر هديه مي گذاري اگر بخواهي اذيتش كني با من طرفي
هومن به عادت مامان دستش را زير چانه اش گذاشت و اداي مادر را در اورد و گفت
- ا ، ا ببين پسره پر رو . تا ديروز با من دوست بود و التماس مي كرد كه او را به خواهرم غالب كنم حالا شده دشمن من و جلوي رويم نشسته و به من بد و بيراه مي گويد.
هديه گفت
- حقت است پسره لوس
همه زديم زير خنده ، هومن دستش را دور گردن هديه انداخت و او را بوسيد و گفت:
- تو و هستي براي من هيچ فرقي نمي كنيد هر دو خواهرهاي خوب و عزيز من هستيد
برخاستم و به طرف شهلا رفتم با ان شلوغ بودنش همه را دور خود جمع كرده بود با ديدن من با صداي بلند گفت
- هستي بيا با همكاران علي اشنا شو
همكاران علي سه پسر قد بلند و دو دختر بودند كه با من سلام و احوال پرسي كردند. دو دختر كه اسم يكي از انها نسيم و اسم ديگري سيمين بود شروع به صحبت كردن در مورد خوشنويسي و نمايشگاهشان كردند. با انها در مورد علاقه شديدم به خوشنويسي صحبت كردم هر دو اظهار تمايل كردند كه به اموزشگاهشان بروم و از نزديك از كارهياشان ديدن كنم بعد از كمي سخن گفتن راجع به خوشنويسي هر دو به طرف حميد رفتند حميد نگاهي به من كرد و گفت
- رفتار و اعمالتان با همه منطقي و خوب است دليل اين كه با من اين طور سر سخت رفتار مي كنيد چيست؟
سرم را تكان دادم و بي هيچ حرفي از مقابلش گذشتم او هم ناراحت شد و تا اخر مجلس عقد شهلا ديگر به سراغم نيامد و من خود را با ياسمن و هديه سرگرم كردم او هم با شاهرخ و شاهين و هومن گرم گرفته بود. از طرز نگاهش ته دلم مي لرزيد يك طرز خاصي نگاه مي كرد به اگونه اي كه اميد را به من انتقال مي داد انگار چشمانش درياي از اميد بودند كه ناخود آگاه به چشمان ادم ارامش مي داد از طرز رفتارم شرمنده شدم مثل دخترهاي خيره سر و لجباز با همه رفتار مي كردم اما دست خودم نبود خودم را نمي توانستم كنترل كنم ان قدر حساس شده بودم كه دلم به حال خودم مي سوخت
نگاه هايش مرا به ياد نگاه هاي خيره و عميق فرهاد مي انداخت و همين مرا عصبلي مي كرد و در اندوه فرو مي برد نگاهم در سالن چرخيد لادن بدجور به شهيار پيله كرده بود شاهرخ و فرزانه هم با هم خوش و بش مي كردند و ياسمن مشغول خنديدن به جوك هاي هومن بود و شهلا نيز در علي غرق شده بود و من تنها بودم تنها به ياد فرهاد چشمم به حميد خورد كه نگاهم مي كرد با نگاهش به من مي گفت: حقت است خودت خواستي كه تنها بماني
به ياد قول و قرارم با دلم افتادم بله حميد خوب كسي بود من قصد داشتم دل فرهاد را بسوزانم يادم امد كه قصد ازدواج داشتم يادم امد كه مي خواهد تا امدن فرهاد سر وسامان بگيرم و دلش را به درد بياورم البته اگر دلي برايش مانده باشد
رفت و امدهاي بيش ازا ندازه و بي بهانه حميد به اموزشگاه اول از همه شك فرزانه را برانگيخت روزي كه حميد به اموزشگاه امد من سريع خود را به كاري مشغول كردم و سعي نمودم تا حد ممكن خود را از نگاه عميق و مهربانش دور نگه دارم فرزانه با ديدن من كه دستپاچه مشغول شماره گرفتن بودم گفت:
- لازم نيست اينقدر خودت را عذاب دهي اگر بخواهي از علي اقا مي خواهم كه بهش بگويد اين جا نيايد دلم نمي خواهد تو با ديدنش اين طور هرساان وسر در گم شوي
- نه نيازي نيست همين كه در ديدرسش نباشم كافي است نمي دانم چرا از روبرو شدن با او مي ترسم انگار نگاهش سستم ميك ند نگاهش مثل نگاه فرهاد است
- بهتر است كه از فكر فرهاد بيرون بيايي ان بيرون كسي مشتاقانه منتظر توست كه شايد بتواند قلب شكسته ات را التيام ببخشد
- چه مي گويي فرزانه شايد منظوري از اين امد و رفت ها نداشته باشد
- اي بابا هستي جان ديگر نگهبان هنركده هم فهميده كه هر روز و هر ساعت ميل و اشتياقي او را به اين جا مي كشاند بعد از برپايي نمايشگاه ديگر بهانه اي براي اين رفت وامد نداشته جز تو
- براي من هم عجيب بود كه اين رفتار را بكند
- وقتش است كمي جدي در موردش فكر كني
خودم را دوباره به شماره گرفتن مشغول كردم و هيچ نگفتم
چنند روز بعد مادر از اتاقم صدايم كرد و گفت
- هستي بيا شهلا امده اين قدر خودت را در ان اتاق حبس نكن پله ها را دو تا يكي كردم و پايين رفتم شهلا خوشحال و شاد گونه ام را بوسيد و گفت
- برو اماده شو هستي مي خواهيم برويم بيرون تو هم مهمان ما هستي
- كجا؟ با چه كسي
از جيبش 4 عدد بيليط كنسرت در اورد و گفت
- ول يك كنسرت موسيق و بعد هم يك شام عالي
- اوه چه خبره حالا چرا 4 تا
- برو اماده شو تا بهت بكم
با سرعت اماده شدم و لباس پوشيدم
هوا كم كم بوي عيد را پراكنده مي كرد و من باز سرمست از بوي بهار با ذوق به حياط پريدم مادر رو به شهلا گرد و گفت:
- مواظبش باش شهلا
شهلا گفت:
- نگران نباشيد شايد كمي دير برگرديم
خداحافظي كرديم و به بيرون از خانه رفتيم
با ديدن علي و حميد درون ماشين عقب گرد كردم شهلا با حالتي التماس گونه دستم را گرفت و گفت
- خواهش مي كنم هستي ابرو ريزي نكن در واقع حميد ما را مهمان كرده من هم دلم مي خواست تو باشي
نگاهش كردم ديدم تمام ذوق و شوقش فرو نشسته خنديدم و گفتم
- باشه ولي فقط به خاطر تو
بغلم كردو با حيغ گفت:
- مرسي هستي جان ياد ياسمن افتادم كاش او هم همراهمان بود حميد در ماشين را گشود و اين كارش مرا به ياد فهاد انداخت چهره ام كمي در هم رفت و حميد فكر كرد از حظور اوست بعد از سام و احوالپرسي ارام در گوش شهلا گفتم:
- كاش به دنبال ياسمين مي رفتمي جايش خالي است
- اره اخ هستي نمي داني چه قدر دلم براي ديوانه بازي هايمان تنگ شده چه روزگار خوشي داشتيم
بر صورت علي لبخند نشست و ابروان حميد از تعجب شنيدن سخنان شهلا بالا رفت به پهلوي شهلا كوبيدم و گفتم
- خدا خفه ات كند شهلا ببين مي تواني اول كاري پشيمانش كني
شهلا در حالي كه مي خنديد صدايش را لوس كرد و گفت
- علي جان مي شود زحمت بكشي و دم خانه خاله ماهرخ يك نيش ترمز بزني و ياسمن را سوار كني خيلي دوست دارم او هم با ما باشد
علي خجالت زده گفت
- اخر ما فقط 4 تا بليط داريم. شهلا
حميد سرخ شد و گفت
- اگر حضور ياسمن خانم لازم است من مزاحم نمي شوم و پياده مي شوم
شهلا هول شده بود و گفت:
- نه! حميد اقا ما همين طوري دوست داشتيم ياسي هم با ما باشد اخر من و ياسمن و هستي همه جا با هم بوديم دلمان مي خواست امشب هم با ما بود
(ادامه دارد...)

kar1591
08-05-2009, 08:34
/* /*]]>*/

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]





هستی من

قسمت پنجاه ام


سپس نفس كشيد و گفت:
- يادمان نرفته اين مهماني را شما ترتيب داده ايد و ما مهمان شما هستيم
حيمد گفت:
- ولي انگار حضور من زياد براي هستي خانم خوشايند نيست
با بي ميلي گفتم:
- بود و نبود شما براي من فرقي ندارد مهم ياسمن بود كه امكان حضورش نيست
لب گزيدن و قيافه شرمنده شهلا و خنده ريز علي خبر از تند رفتن من در سخن گفتنم مي داد و اين كه دق دلم را سر حميد خالي كردم با اشاره حميد ، علي به طرف خانه عمه ماهرخ راند وقتي از شهلا خواست فورا ياسمين را صدا بزند رو به من كرد و گفت
- مهم اين است كه شما خوش بگذرد هستي خانم و انگار حضور ياسمن اين شادي را كامل مي كند نگران نباشيد كنسرت متعلق به پسردايي حميد است پارتي مان كلفت است مي توانيم يك جوري قضيه بليط را حل كنيم
شرمنده و با خوشحالي از حميد تشكر كردم سرش را به طرف شيشه ماشين چرخاند و زير لب گفت
- خواش مي كنم يادم رفته بود با چه خانمي طرف هستم.
بالاخره سر و صداي شهلا و ياسكمن و من به سالن كنسرت رسيديم . پسردايي حميد كه سروش معرفي شد ما را به صندلي هاي اول نزديك سن راهنمايي كرد اما من دوست داشتم وقتي به موسيقي گوش مي دهم بر روي صندلي هاي آخر سالن بنشينم به همين دليل به ياسمن گفتم
- ياسمن بيا بريم حاهايمان را با رديف آخر عوض كنيم
ياسمن كه حرفي نداشت اما شهلا ناراحت شد و گفت
- بگير بشين هستي هميشه بايد ساز مخالف بزني علي مي خواهد از اين جلو كنسرت تماشا كند
- حالا مگر كسي تو را دعوت كرد من و ياسمن مي ريم نه تو و علي! راستي چرا صدايت مثل بز مي لرزد؟
شهلا چشمانش را گشاد كرد و گفت
- اوف هستي من سردم است شايد هم هيجان دارم اخر اولين بار است كه با علي به چنين مكان شاعرانه و عاشقانه اي مي آيم اما از شانس بدم شما دو تا جوجه اردك را دنبال خودم راه انداختم.
ياسمن ارام گفت
- او شهلا تو آدم بشو نيستي شورش را در آوردي تو اين قدر دلت مي خواست ازدواج كني و نمي گفتي؟
من از قيافه در هم شهلا كه مسل ماست وارفته بود به شدت خنديدم و دست ياسمن را گرفتم و برخاستم شهلا ارام گفت
- هر گوري م خواهيد برويد
خنديدم و از جلوي علي و حمين رد شديم و به ته سالن رفتيم هر دو با تعجب به ما نگاه كردند حتما پيش خود مي گفتند)) اين ها مهمان ما هستند يا ما مهمان اين ها؟))
با شروع كنسرت و خاموش شدن چراغها احساس كردم جاي بغل دستي او عوض شد اهميتي ندادم در واقع محو آن محيط شده بودم كه جز صداي گيتار و نواي حزن انگيز ان هيچ چيز را نمي ديدم و نمي شنيدم خواننده آهنگ اولش را آن قدر با سوز و گداز عاشقانه اي شروع كرد و از جور و جفاي روزگار ناليد كه انگار از زبان من سخن مي گفت و من غرق در آن شور و حال شناور در حوادث زمان فقط قيافه فرهاد و عمل غير قابل توجيه و بي وفايي اش را جلوي رويم مجسم كردم
اشك هايم بياختيار روي صورتم روان بودند اشك هاي حسرت و دلتنگي اشك هاي ناكامي و دروع و اشك هاي تحقير و حقارت و من هيچ تلاشي براي پنهان داشتنشان نمي كردم ياسمن دستم را در دستش مي فشرد و به اين صورت به من دلداري مي داد به ناگاه دستمال سفيدي جلوي صورتم گرفته شد به جانب صاحبش برگشتم و با ديدن حميد كه او نيزچشمانش را پرده اشك پوشانده بود متحير شدم برخاستم و از سالن خارج شدم اب خنك به صورتم زدم و نفس كشسيدم هواي آخر اسفند ماه جان تازه اي به من بخشيد و حالم را جا آورد دوباره به سالن برگشتم و سر جايم نشستم حميد آرام پرسيد:
- گفته بودم كه چشمان زيبايي غمي را فرياد مي زنند حالا مطمئنم كه اين غم غم يك سفر كرده است
به آرامي جواب دادم
- سفر بي بازگشت
- اه نكند فوت كرده است؟
از سادگي اش خنده ام گرفت و گفتم:
- نه سفر آخرت نه سفري كه اگر بازگشتي هم داشته باشد خيلي خيلي دير است خيلي دير
آن شب با دل سيري كه اشك ريختم كمي صفا يافتم حميد و علي اخلاقشان تقريبا مثل هم بود انگار ارامش را در جمع پراكنده مي كردند. شام آن شب به من مزه د اد مخصوصا ياسمن و شهلا كه سعي داشتند مرا شد كنند ياسمن آه چه دختر منطقي و با محبتي بود نه حساسيتي بي مورد در حرف زدن من با حميد داشت و نه از گفتگوي خودماني حميد با من ناراحت مي شد در حالي كه اگر كس ديگري بود ناراحت مي شد
آخر شب كه شهلا و حميد و علي بعد از رساندن ياسمن مرا به در خانه اوردند حميد پياده شد و گفت
- اگر چهخ هنوز تصوير چشمان پر از اشك تو قلبم را مي سوزاند اما بايد بگويم شب فوق العاده خوب و شيريني بود.
تشكر كردم و به دالخ خانه رفتم .پشت در ايستادمو به حياط تاريك خيره شدم حس كردم چه قدر زندگي ام تاريك شده و كاش نور مهتابي به زندگي ام روشني مي بخشيد.
دلم نمي خواست اما چه كنم كه قلب سرگردان و زخم خورده ام در پي مامني براي پناه مي گشت و اين پناه را گل هاي ياس و مريم كه هر روز روي ميزم خودنمايي مي كرد و رفت و آمد گاهگاه حميد و نگاه هاي مهربان و عميقش تشكيل مي دادند و من ارام ارام حذب صداقت و مهرباني اش مي شدم.
روز قبل از خواستگاري قرار گذاشتيم كه به پاركي برويم و من مفصلا در مورد خودم با او صحبت كنم نمي دانم كدام خصوصياتش مرا به سوي او مي كشاند عاشقش نبودم نه اما حس اطمينان و پشتوانه عاطفي اش باعث شده بود كه دوستش بدارم و به او احترام بگذارم.
در پارك برايش از همه چيز گفتم و در آخر اضافه كردم كه دلم نمي خواست از گذشته ام چيزي بر تو پوشيده بماند
به چشمانم نگريست و گفت
- برايم مهم خودت هستي نه گذشته ات همين كه قلب خالص و بي رياي مرا پذيرفتي يك دنيا ممنونم
- گيال خودم راحت است وجدانم اسوده است كه ناگفته اي را از تو پنهان نگذاشتم
مادر خانه را با و.سواس اب و جارو كرد اين بار ديگر كسي نبود كه مرا به صبر دعوت كند و بگويد منتظر فرهاد باش انگار فرهاد قطره ابي شده و به زمين المان فرو رفته بود حتي پدر و هومن با رضايت مرا به اين وصلت سوق داده اند
خواستگاري انجام شد و حلقه نامزدي حميد در انگشتم نشست بغض گلويم را سوزاند اما با بي رحمي تمام خفه اش كردم. از ان به بعد بايد فقط خودم را متعلق به حميد مي دانستم و ذهنم را از همه چيز پاك مي كردم قرار عقد براي هفته بعد گذاشته شد نمي دانم چرا حميد عجله داشت كه زودتر عقد كنيم و البته اصرار مادر نيز به اين مسئله دامن مي زد
آخر شب وقتي همه مهمان ها رفتند و تنها شدم رو به مادر كردم و گفتم
- خيالتان راحت شد مادر؟ دو داماد غريبه فاميل هم نيستند خوب حرفتان را به كرسي نشانديد
با دستش به روي دست ديگرش زد و گفت
- اوا خدا مرگم بدهد كه از دست تو راحت شوم اين را كه ديگر خودت انتخاب كردي هستي؟ چرا با اعصاب من بازي ميكني؟
نگاهم را به چشمانش دوختم به نظرم از عمق چشمانم منظورم را فهميد سرش را تكان داد و رفت كه بخوابد.
( ادامه دارد.......)

kar1591
08-05-2009, 08:35
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]






/* /*]]>*/
هستی من
قسمت پنجاه و يكم





حميد به دنبالم آمد و گفت
- اول به دربند مي رويم و نهار مي خوريم و بعد به سراغ طلافروشي مي رويم و حلقه و سرويس انتخاب مي كنيم موافقي؟
- موافقم ، برويم.

با هم از سر بالايي دربند بالا رفتيم و صحبت كرديم و در آخر صحبت هايش گفت:
- من از تو توقع ندارم كه با ديدن من عاشقم شده باشي به خصوص اول هاي آشنايي مان را مي گويم كه خيلي سرسخت بودي! به عشق و احساست احترام مي گذارم اما دلم مي خواهد دوستم داشته باشي و در طول زندگي مان اگر لايق بودم دوست داشتنت به عشقي سوزان مبدل شود. براي من ايده از گذشته مهم تر است . مي تواني اين قول را به من بدهي هستي؟

گفتم:
- چه قولي؟ اين كه عاشقت شوم؟

خنديد و گفت:
- نه اين كه وقتي با من ازدواج كردي فقط به من بيانديشي و گذشته ات را دور بريزي اين كه اگر زماني فرهاد بازگشت اتش عشقت خاكسترش را گرم نكند و شعله ور شود.

گفتم:
- به من اطمينان نداري؟

گفت:
- موضوع اطمينان نيست اگر نمي خواستمت با داستن تمام زندگي تو به سراغت نمي آمدم براي من مهم تاييد شدن من است و مهم دل من است كه تو آن را بپذيري من روي حرف تو حساب كردم كه گفتي از عشق پشيمانم

گفتم:
- قول مي دهم حميد. در ضمن بدان كه اين طور كه من فهميدم فرهاد در آلمان با رها نامزد شده است و من نمي توانم به مردي فكر كنم كه همسر دختر ديگري است مطمئن باش

با چشمانش خنديد وگفت:
- ممنونم

با هم ناهار خورديم و به چند طلافروشي سر زديم و حلقه و سرويس و ساعت خريديم. بقيه خريد را مي خواستيم فردا انجام دهيم چون خسته بوديم
شب كه مرا به خانه رساند جلوي در از من خداحافظي كرد و هر چه اصرار كردم كه به داخل بيايد نپذيرفت و دير وقت بودن را بهانه كرد. به چشمانم نگريست و گفت:
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
به هر سو چشم من رو مي كند فرداست.
سپس چشمكي زد وگفت:
- شب بخير! خوب بخوابي هستي من!

و رفت . جمله اش مرا به ياد فرهاد انداخت (( هستي من هستي من))
در را بستم و كمي در حياط قدم زدم دم اخر با جمله اش حالم را دگرگون كرده بود. اندام مادر از پشت پنجره روشن اتاق نمايان بود كه با چشمانش در تاريكي به سختي به دنبال من مي گشت. صدايش كردم و دستم را تكان دادم و گفتم:
- من آمده ام مادر اين جا هستم.

مادر فرياد كشيد:
- ياسمن پشت خط است با تو كار دارد
با شتاب به سالن رفتم و گوشي را برداشتم . صداي محزون ياسمن در گوشي پيچيد كه مي گفت:
- هستي ؟ باور كنم كه حميد جاي فرهاد را در قلبت گرفته است؟

جواب دادم:
- نه نگرفته اما تو به جاي من بودي چه كار مي كردي؟ شايد فرهاد به اين زودي قصد امدن نداشته باشد شايد تنها نيايد!

گفت:
- ولي او مي آيد هستي كمي صبر كن.
- صبر كنم كه چه شود؟ بيش از اين تحقير شوم؟ من فكرهايم را كرده ام ياسمن مي خواهم زندگي كنم.

ياسي گفت:
- مشكلي براي فرهاد پيش امده كه اين طور دير كرده كاري نكن كه پشيمان شوي.

با غضب گفتم:
- الان مشكل دارد ، 6 ماه پيش چه؟ مشكل داشت كه بي خبر رفت؟ نه ياسمن او سرش گرم است و از من ترسي ندارد
- از من گفتن بود، مادر اصرار داشت كه به تو بگويم كمي ديگر صبر كن بايد مي فهميديم حميد در سالن كنسرت كار دلت را ساخت اميدوارم خوشبخت شوي خدانگهدار

گوشي را در دستم نگه داشتم داشتم به حرف هاي ياسمن فكر ميك ردم چه خودخواه و پرتوقع بودند! پسرشان ان سر دنيا معلوم نبود چه غلطي مي كرد و آنها اين جا مرا از زندگي منع مي كردند
هر چه به مادر اصرار كردم كه اجازه دهد لباس عروسي نپوشم به گوشش فرو نرفت كه نرفت. حميد هم اصرار داشت كه لباس بپوشم ولي من دلم مي خواست روز عقدم لباس ساده بپوشم و ان لباس پرخاطره را به تن نكنم اما مادر به حميد زنگ زد و گفت:
- فردا صبح به اين جا بيا تا با من و هستي برويم لباس عروس بخريم.
صداي حميد را نمي شنيدم اما مطمئن بودم كه دارد با مادر مي گويد: هستي خودش نمي خواهد لباس عروس بخرد مي گويد با يك لباس ساده مجلس را مي گذراند كه مدرم ان طور اخم هايش را در هم كشاند بود و منتظر بود كه حميد حرفش را به اتمام برساند تا بگويد:
- هستي دارد لجبازي مي كند. نمي فهمد ، بعدا پشيمان مي شود كه چرا لباس بخت به تنش نكرده شما كاري نداشته باش فردا صبح بيا تا برويم و كار را تمام كنيم.

حتما حميد هم با تواضع تمام گفته بود چشم هر چه شما بفرماييد.
كه مادر لبخند رضايت بر لب گوشي را گذاشت و رو به من كرد و گفت:
- مي رويم مغازه آقا رضا فخري خانم مي گفت جديدترين لباس ها را از مدل هاي ژورنال اروپا دارد. تو هم اين پنبه را از گوشت در بياور كه غير از دختران ديگر باشي و ادا و اطوار در آوري عشق و عاشقي و ازدواجت كه مثل همه نبود مي خواهي عقد و عروسي ات هم با ديگران فرق داشته باشد؟ حتما دلت مي خواست روز عقدت با بلوز و شلوار اسپرت سر سفره بنشيني؟

همان طور كه به چارچوب تكيه داده بودم و اماج حرف ها و كنايه هايش مي شدم سرم را تكان دادم و گفتم:
- باشد مادر هر چه شما بگوييد چه قدر سر يك لباس عروس حرض مي خوريد من رفتم بخوابم صبح خودتان بيدارم كنيد.
مادر در حالي كه حرص مي خورد رو به صفيه خانم كرد و گفت:
- مي بيني صفيه خانم؟ مي گويد مرا بيدار كنيد نه شوقي و نه ذوقي انگار به زور شوهرش دادم دارم از دستش ديوانه مي شوم.
صفيه خانم ليوان ابي به دست مادر داد و گفت:
- كاري به كارش نداشته باش پري خانم . طفلك چه كار كند؟ هر دختري يك اخلاق دارد همه كه مثل هم نيستند.
بي حوصله از پله ها بالا رفتم و در تختم دراز كشيدم و خوابيدم. صبح مادر بالاي سرم ايستاده بود و مرا صدا مي كرد. چشمانم را گشودم گفت:
- چهخ قدر صدايت كنم هستي ؟ پاشو حميد يك ربع است كه پايين نشسته و منتظر توست. برخاستم و قصد رفتن به خارج از اتاقم را داشتم كه بازويم را گرفت و كشيد و گفت:
- كجا؟ اين طوري مي خواهي از نامزدت استقبال كني؟ با اين موهاي ژوليده و چشم هاي باد كرده ؟ لباست را عوض كن و ابي به سر و صورتت بزن و كمي ارايش كن
سپس از اتاق خارج شد. در حالي كه حرص مي خورد و با خودش غر مي زد گفت:
- اخر سر از دست كارهاي اين دختره سكته مي كنم و را حت مي شوم انگار نه انگار عقدش است گيج و منگ است.
لباس مناسبي پوشيدم و سر وصورتم را اب زدم اما ارايش نكردم . از پله هاكه پايين رفتم حميد از جايش برخاست و خريدارانه نگاهم كرد. دسته گل كوچكي را جلوي رويم گرفت و خنديد از او تشكر كردم و به آشپزخانه رفتم تا گلداني اب براي گل بياورم مادرم لبخند رضايت بخشي زد و گفت:
- برو هستي بيا اين ميوه ها را ببر و كنار حميد بنشين من خودم گل ها را سر و سامان مي دهم.
نزد حميد رفتم نگاهم كرد و گفت:
- ديدي گفتم مادرت موافقت نمي كند. من به خواست تو احترام گذاشتم و خواستم روز جشن هر طور كه مايلي لباس بپوشي اما انگار سنت ها و رسوم براي مادرت اهميت زيادي دارد.

سرم را پايين انداختم و مشغول پوست كندن ميوه براي او شدم و در همان حال گفتم:
- اگر به مادرم باشد كارهايي را كه تمام عمر در حسرتش بوده مي خواهد براي من بكند. پدرم برايش جشن نگرفته و با يك عقد مختصر او را به مسافرت برده . براي همين اين قدر اصرار دارد كه عقد و عروسي مان جدا باشد. تمام ارزوهايش را در من مي بيند.

حميد ميوه را به دهانش گذاشت و گفت:
- چه اشكالي دارد هستي جان؟ مادرت است و ارزو دارد . فكرش را كه مي كنم مي بنم اگر روزي دختردار شوم بهترين ها را برايش مي خواهم.
هومن در همين حال سر رسيد و با شوخي و شلوغي كنار من نشست و بعد از سلام و احوالپرسي با حميد گفت:
- بابا شما چه قدر هوليد! بگذاريد اول عروسي كنيد بعد حرف بچه را بزنيد.
من از خجالت نيشگوني از هومن گرفتم و به حميد نگاه كردم و ديدم تا گوش هايش سرخ شده است خلاصه ان روز هومن هم همراهمان امد مادر ما را از اين مغازه به ان مغازه كشاند و سرانجام با وسواس زياد لباس زيبا و گراني را پسنديد وقتي ان را به تنم امتحان كردم خودش پسنديد و نگذاشت حميد مرا ببيند . چرا كه عقيده داشت مزه اش از بين ميرود.
صبح روز عقدم ديتر از همه بيدار شدم مادر با وسواس و دلهره و نگراني از اين طرف به ان طرف مي رفت و دائم دستور مي داد هديه به اتاقم امد و گفت:
- عروس به تنبلي تو نديدم . بلند شو هستي تا كي مي خواهي بخوابي ؟
بر خاستم و به حمام رفتم و سپس صبحانه ام را خوردم خانه شلوغ و پر رفت و امد بود دكوراسيون خانه عوض شده بود و ميز و صندلي هاي زيادي در سالن چيده شده بود مادر قرآن را بالاي سرم گرفت و پول را به عنوان صدقه برايم كنار گذاشت و در آخر نگاه نگرانش را به چشمانم دوخت و گفت:
- به خدا مي سپارمت هستي جان ، انشاءا... آن قدر در زندگيت شاد باشي كه به گذشته ات بخندي
و من به جاي خنده حسرت خوردم.
چهره ام را در آئينه آرايشگاه بارها تماشا كردم. از ديدن صورت و قيافه ام سير نمي شدم آه خدايا اين من بودم كه عروس شده بودم؟ عروس چه كسي؟ فر....! نه حميد. لحظه اي سوزش در قلبم حس كردم و بغض گلويم را پوشاند به خودم قول دادم كه ديگر به او نيانديشم و عشق نافرجامش را از قلبم بيرون برانم.
در جشن عقدم همه حضور داشتند حتي لادن و شهريار كه به روزهاي نامزدي شان نزديك مي شدند لادن جلو آمد و با گرمي به من تبريك گفت. از دورويي اش حالم به هم مي خورد حالا كه ديد فرهاد داماد نيست خيالش راحت شده بود شهلا دور و برم مي گشت و ياسمن نبود. به جايش عمه و آقا كاظم آمدند معلوم بود عمه گريه كرده است به من تبريكي گفت و گذشت. به وضوح دلخوري اش را حس مي كردم سر سفره عقد از ائينه چشمم به حميد خورد انگار روي ابرها سير مي كرد چشمانش از شادي مي درخشيد اما با من صحبت نمي كرد شايد مي خواست مرا در اخرين لحظه هاي تجردم محك بزند و ببيند مي توانم بله را به او بگويم اما من قطعا مي خواستم ازدواج كنم اه دل سنگم عشق فرهاد را له كرده بود اما تقصير من چه بود مگر من مي دانستم چه پيش امده خدايا كاش روزهاي رفته بر مي گشت.
مادر سنگ تمام گذاشته بود شام و دسر ميوه و انواع نوشيدني ها براي مهمانان مهيا بود هديه به چشمانم نگريست و گفت
- هستي جان اميدوارم به تمام ارزوهايت برسي
اما مگر من ارزويي داشتم نه! ديگر ارزويي برايم نمانده بود اروزي من او بود و هر چه مي خواستم از او بود اما حالا؟
چه سود؟ من به خودم قول داده بودم كه فكر او را از سر به در كنم. پدر در آغوشم گرفت و گفت:
- من اختيار را به خودت دادم هستي انشاا.. خوشبخت شوي عزيزم اما ته دلم از چيزي غمگين و ناراحتم و ان قيافه گرفته و اندوهناك ماهرخ است. حتما ان قدر برايش عزيز بودي كه با تمام سختي تحمل اين وضع به اين جا امده است.
لبهايم لرزيد و گفتم:
- خواهش مي كنم پدر مرا به ياد خانواده عمه نياندازيد كه اشكم جاري مي شود از اول مجلس سعي كرده ام كه به طرف عمه ننگرم
پدر رويش را از من گرفت و به طرف عمو احمد رفت مي دانستم او هم ته قلبش از نبود فرهاد اندوهناك است.

(ادامه دارد....)

kar1591
14-05-2009, 09:49
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]




/*/*]]>*/هستی من
قسمت پنجاه و دوم


مهرباني هاي بي دريغ حميد وابسته ام كرده بود روحم از تلاطم و آشفتگي باز ايستاده و جاي آن را به آرامشي عميق همراه با رضايت داده بود راضي بودم از زندگي ام از شوهرم از رضايت مادر . اما باز ته دلم شور مي زد و غصه مي خورد. حميد مثل كسي كه نوار كاستي را پاك كند سعي مي كرد گذشته مرا از ذهنم پاك كند.
روزهاي عيد برايم جذاب تر شده بود.آشنيايي با فاميل حميد ديگر فرصتي براي خانه نشستن من نمي گذاشت . هر روز از اين مهماني به آن مهماني دعوت مي شديم و به قول حميد جذابتر از عيد ديدني ها عيدي ها و كادوهايي بود كه به مناسبت عيد اول به ما اهدا مي شد. هومن و هديه سر به سرم ميگذاشتند. و پدر و مادر از خوشحالي آم شاد بودند دائما خدا را شكر مي كردند
عيد شد و فرهاد هم نيامد سيزده بدر پدر همه را به باغ لواسان دعوت نمود امدن عمو احمد و عمه شهين حتمي بود اما عمه ماهرح قولي براي امدن نداد و من قلبا دوست داشتم كه ياسمن بيايد مادر خانواده مسعود و حميد را نيز دعوت نمود خانواده مسعود عذر خواهي كردند اما خانواده حميد قول امدن را دادند از روز قبل مادر و پدر به همراه مسعود و هديه و صفيه خانم به باغ رفتند تا بساط پذيرايي را زودتر حاضر كنند تا مهمان هاي دعوت شده كم و كسر نداشته باشند وسواس مادر در اين گونه موارد ديدني بود مخصوصا حالا كه خانواده دامادش مهمان بودند.
صبح روز سيزده بدر هومن صدايم كرد كه زودتر اما ده شويم و راه بيفتيم قرار بود حميد هم با ما بيايد و پدر ومادر و برادرش و زنش پشت سر ما حركت كنند با صداي بوق ماشين حميد به سرعت در را باز كردم و خود را به ماشين انها رساندم و سلام كردم همگي خوشحال و سرحال بودند پدر و مادرش واقعا انسان هاي با اخلاق و شريفي بودند و برادرش كه يك برادر نمونه بود و از مهرباني كم نداشت حسام پنج سال بود كه ازدواج كرده بود و همسرش تازه باردار شده بود رويا زن خونگرم و جذابي بود اما آدم براي برقراري ارتباط با او در ابتدا مشكل داشت چرا كه در نظر اول فوق العاده خودگير و مغرور به نظر مي رسيد و به حميد گفتم:
- خوشحالم كه امروز پدر و مادرت و خانواده ات با ما هستند
خنديد و گفت:
- هر كجا باشيم با تو بيشتر خوش مي گذرد هستي
گفتم:
- خدا كند امروز هم خوش بگذرد نمي دانم چرا دلم شور مي زند به برادرت بگو با احتياط رانندگي كند به هومن هم بايد بگويم كاملا مواظب باشد ديشب زياد بيدار مانده مي ترسم نتواند خوب براند
هومن گفت:
- شدي مادر هستي وسواس مادر تو را هم گرفته؟ بيا برويم هر موقع خوابم گرفت رانندي را به حميد محول مي كنم.
دلم ارام گرفت اما نمي دانم چرا؟ باز هم از دلهره پر بودم.
علي و مسعود و هومن تاب محكمي به درخت بي زبان بستند و يكي يكي سوار شدند و من و شهلا و فرزانه هم انها را تماشا مي كرديم . سر صدايشان آن قدر زياد بود كه تمام باغ را پر كرده بود. مادر به همراه صفيه خانم به اين طرف و آن طرف مي دويد تا ابرويش جلوي مهمان ها نريزد طفلك هديه هم كمك مي كرد اما نمي دانستم چرا دلم نمي خواهد ذره اي كمك كار مادر باشم نشسته بودم و به كارهاي شاهرخ و هومن و ...زل زده بودم و هر از گاهي سرم را در برابر سخنان شهلا و فرزانه تكان مي دادم.
هومن سوار تاب بود و با داد و فرياد مشغول كري خواندن بود و براي بعد از نهار نقشه بازي وسطي را مي كشيد علي با قدرت تمام او را هل مي داد و هومن هر لحظه بالاتر مي رفت به طوري كه از ان طرف پرچين ها مي توانست جاده را ببيند ناگهان هومن با صداي بلند فرياد كشيد:
- ماشين عمه ماهرخ را مي بينم دارند به اين طرف مي آيند. هستي عمه دارد به اين جا مي آيد
اضظراب زيادي بر جانم نشست همه ذوق هومن براي ديدن ياسمن نبود براي اين كه عمه قهر نكرده بود و به ان جا مي آمد.حالت بدي پيدا كرده بودم. شهلا متوجه دلشوره و اضطرابم شد و دستم را گرفت و گفت:
- به خود ت مسلط باش هستي خاله و ياسمن و اقا كاظم هستند كه مثل هميشه به باغ مي آيند چرا اين جوري شدي؟
- نمي دانم شهلا حالم خوب نيست كاش نمي امدند
- يعني چه؟ فرهاد نيست تو...
ادامه جمله اش راقورت داد چرا كه عمه شاد و سرحال مشغول روبوسي با جمعي بود كه همگي به استقبال به روي ايوان جمع شده بودن اقا كاظم هم وارد شد و ياسمن نيز پشت انها اول از همه به سمت من امد و صورتم را بوسيد عيد را همراه با ازدواجم تبريك گفت اهسته در گوشم گفت
- به تو گفتم كه كمي صبر كن ببين كه فرهاد امده
آه خدايا چه مي ديدم فرهاد بود كه مشغول روبوسي كردن با پدرم بود از سر شانه پدر چشمش به من افتاد كه مات و متحير به او مي نگريستم خدايا شكرت كه ان موقع حميد مردانگي كرد و در ان جمع حاضر نبود خود را با علي سرگرم ساخته بود و در حياطمانده بود فرهاد زرد و لاغر شده بود صورتش كشيده شده بود اما هم چنان جذاب و خوش لباس بود عمه شهين عمو شهلا شاهرخ زن عمو پدر.... همه حيرت زده با فرهاد احوالپرسي مي كردند عمه ماهرخ به صدا در امد و گفت
- چيه جرا اين قدر تعجب كرديد فرهاد ديشب از المان رسيد و امروز هم مايل بود كه به اين جا بيايد مي خواست روز اخر عيد را در كنار فاميلش باشد
عمه از ناراحتي و دلخوري حتي نگاهي به من نيانداخت ناراحت بودم اعصابم به هم ريخته بود با نگاهم به هومن و شاهرخ التماس مي كردم نمي دانم التماس مي كردم كه چه كار كنند اما وقتي رها را به دنبال فرهاد نديدم ترسيدم كنار مادر رفتم پشت او نفس عميقي كشيدم و به خودم نهيب زدم. چه شده هستي شايد فرصت نشده كه رها را دنبال خود بياورد دير نشده حتما روزهاي ديگر رها را نشان مي دهد و مي گويد با همسرم اشنا شويد چرا اين قدر خود را باخته اي هستي يادت رفته با دل كوچك و پاكت چه كرد سرت را بالا نگه دار و محكم باش اوست كه بايد بلرزد و خجالت زده باشد تو كه به او قولي ند ادي....
در اين افكار بودم كه حميد و علي را ديدم كه به طرف جمع مي ايند هومن برخاست و دست علي را گرفت و گفت
- فرهاد جان زماني كه نبودي چند عضو به فاميل اضافه شدند علي اقا همسر شهلا فرزانه خانم همسر شاهرخ و حميد اقا همسر....
نفس عميقي كشيد و گفت
- همسر هستي
فرهاد به شاهرخ تبريك گفت و به شهلا گفت
- شيريني ها را تنها خوردي شهلا
آه چه قدر صدايش گرم و لطيف بود دوباره در گوش جانم نشست و مرا هوايي كرد شهلا خنديد و گفت
- اره تنها خوردم ترسيدم منتظر تو شويم سرمان بي كلاه بماند فرهاد خنديد و به علي و فرزانه هم تبريك گفت سپس دستش را به طرف حميد دراز كرد و گفت
- از اشنائيتان خوشوقتم.
نه تبريكي به او گفت و نه مرا نگاه كرد ياد حرف مهران افتادم كه گفت: نمي خواهم در چشمانم زل بزند و با نگاهش بگويد كه چرا عشقش را دزديه ام.
اه خدايا حالا مي فهميدم كه ان روز چرا بي جهت دلم شور مي زد در دل همه به نوعي هراس افتاده بود تنها حاضرين خونسرد در ان جمع پدر و مادر و برادر حميد بودند كه خوشبختانه عمو انها را گرم صحبت ساخته بود و ما در ايوان بوديم و انها در اتاق نشسته بودند
هديه گفت
- مادر جان تا كي مي خواهي مهمان هايت را سر پا نگه داري همه خسته شدند سفره را پهن كنم؟
مادر شرم زده و با خجالت گفت
- ببخشيد اين قدر از امدن فرهاد خان شوكه شديم كه مهمان ها را فراموش كرديم
ناگها ن فرهاد ابرويش را بالا انداخت و گفت
- مگر قرار بود من بر نگردم زن دايي؟
مادر خود را به نشنيدن زد و زير لب گفت
- لا اله الاا... اگر نحسي 13 امروز دامنمان را نگيرد بايد خدا را شكر كنيم.
به اتفاق صفيه خانم مشغول كشيدن غذا شد.
سعي كردم جلوي فرهاد افتابي نشوم حميد كنارم امد و لبخند گرمي به صورتم زد و گفت
- خوبي؟
- اره خوبم. بنشين سر سفره
نگاهم كرد و گفت:
- به فكر من نباش من از خودم پذيرايي مي كنم برو كمك مادرت
نمي دانستم چه كار كنم گيج و سردرگم دور خودم مي چرخيدم. در يك لحظه نگاهم به نگاه فرهاد گره خورد و رويش را برگرداند و به سمت ديگري نگاه كرد دلخور و مغرور و بي اعتنا
(ادامه دارد......)

kar1591
11-06-2009, 11:00
سلام چشم ادامش رو هم میزارم

kar1591
17-06-2009, 15:16
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]




/* /*]]>*/
هستی من
قسمت پنجاه و سوم
شب خسته و درمانده ب خانه پناه بردم در را به روي خودم بستم و گريستم فكر نمي كردم ديدن دوباره فرهاد قلبم را به شور اندازد طفلك حميد هم از حال و روزم خبر داشت و دركم مي كرد با مردانگي زياد راحتم گذاشت و با خانواده اش غروب همان روز به خان هبازگشت
شب تا صبح كابوس مي ديدم و در خواب حرف مي زدم حالم هيچ خوب نبود مادر از ترس شوك عصبي دوباره در اتاقم ماند و مراقبم بود خود را به خواب زدم و حرفهايش را با هومن و ديه شنيدم هومن نگران مي گفت
- قيافه فرهاد مثل زخم خورده هاي كينه اي است خدا عاقبت اين كار را به خير كند
و هديه كه التماس مي كرد ارام تر صحبت كنند شايد من بيدار باشم.
ساع حدود 11 شب بود كه تلفن زنگ زد از لحن صحبت كردن هومن فهميدم كه بايد حميد پشت خط باشد چشمانم را گشودم و خود را به تعجب زدم و گفت
- شما اين جا چه كار مي كنيد
مادر خنديد و گفت
- هيچ ترسيدم تو دوباره حالت بد شود مراقبت بودم.
گوشي را از هومن گرفتم صداي حميد در گوشم نشست كه حالم را مي پرسيد
- ارام گفتم:
- - خوبم تو چه طوري؟
- دلم برايت شور مي زد هستي لحظات اخر در باغ در حال و هواي خودت نبودي بد جوري به هم ريخته بودي اگر بدانم كه من...مزاحم زندگيت هستم....
بغض اجازه نداد حرفش را كامل كند گفتم:
- اين چه حرفي است كه مي زني حميد تو شوهر من هستي تو چرا اين قدر با احساست با اين قضيه برخورد مي كني من قبلا با تو حرف هايم را زده ام ديگر نيازي به فكر كردن دوباره نيست خيالت راحت باشد
با دلگيري گفت
- تو قيافه خودت را نديدي هستي وقتي كه خانواده عمه ات امدند انگار خوني در صورتت وجود نداشت با اين حال زنگ زدم كه بيشتر فكر كني و عاقلانه تر تصميم بگيري و تلفن را قطع كرد.
روز بعد در خانه ما جلسه بود طوفان زندگي من اغاز شده بود جمله ياسمن در گوشم ظنين مي انداخت كه مي گفت بهت گفتم صبر كن اما گوش نكردي اخر حالا كه چيزي معلوم نبود هيچ كس از روزگار و وضع و اوضاع فرهاد چيزي نمي دانست معلوم نبود كه با رها امده يا بي رها خلاصه ان روز هديه در خانه ما بود و هومن مانند بازپرسي به من نگاه مي كرد تا اين كه به فكر حميد افتادم به دلم افتد كه زنگي به خانه شان بزنم وقتي با مادرش به گرمي احوالپرسي نمودم و سراغ حميد را گرفتم تعجب زده گفت:
- مگر خبر نداري كه به مسافرت رفته؟ مي گفت كه ديشب از تو خداحافظي كرده است
با لكنت گفتم
- اه راست مي گويد ديشب با من تماس گرفت و خداحافظي كرد هيچ يادم نبود ببخشيد
تلفن را قطع كردم و فهميدم كه حميد عمدا به مسافرت رفته تا من بتوانم تكليف را با خودم روشن كنم عروسي 10 روزه عقد كرده بودم كه شوهرم مرا به حال خودم گذاشته بود چه اسان زندگي ام را باخته بودم اگر فهراد بدون رها بازگشته بود صداي زنگ در حياط همه را از جا پراند
مادر به حياط رفت و با نامه اي به درون بازگشت پدر چشم در چشمم نمي شد مادر نامه را به طرفم گرفت و گفت
- خط حميد است به نظرم خودش يا توسط كسي به در خانه اورده چرا كه تمبر و مهر ندارد
با دستان لرزان ان را گشودم دستخط حميد بود كه نوشته بود
شيرين تر از جانم هستي ام سلام
ببخش كه بي خبر رفتم اگر چه سخت است رفتم كه ازاد باشي مي دانم كه ابهام و ترديد در فراسوي خيال عزيزت در گشت و گذار است تو ازادي كه ميان طوفان عشق و نسيم زندگيت يكي را برگزيني.
خبرم كن.
بغض گلويم را مي سوزاند. تكليف زندگي من روشن بود.
دير وقتي بود كه مرا با طوفان عشقم به حدال بود م هر چه بود فرهاد مرا شكسته بود و حالا بازگشته بود كه حميد را نيز بشكند و عرق در انديشه بودم كه مادر صدايم كرد و گرفته و ناراحت سرم را به طرفش برگرداندم مادر پرسيد:
- نامه حيد بود؟
سرم را تكان دادم و مادر پرسيد:
- چه شده ؟ چه نوشته است
- هيچي
- يعني كاغذ سفيد فرستاده؟
- نه نوشته كه مي رود سفر تا مرا در انتخابم ازاد بگذارد
مادر اخمي بر چهره نشاند و گفت
- يعني چه ؟ نوشته هستي هسمر عقدي شو نكند چيزي گفتي يا رفتاري كردي كه او فكر كرده تو بايد يكي را انتخاب كني؟
- نه مادر من كاري نكردم رفتارم هم تغير نكرده نمي دانم چرا چنين تصميمي گرفته
- تو كه نمي خواهي زير عهدت با حميد بزني؟ او شوهر توست نبايد دلش را بشكني
گفتم:
- نه مادر من چنين قصدي ندارم.
- از من گفتن بود كه دچار وسوسه نشوي
پدر كه در حين حل كردن جدول به سخنان ما گوش مي كرد سخن در امد و گفت
- هستي جان تو كه به فرهاد قولي ندادي كه بخواهي دچار ترديد شوي؟ اگر مشكلت دلت است من مطمئنم كه حميد ان قدر دوستت دارد كه جاي فرهاد را در قلبت بگيرد
فرياد كشيدم:
- بس است ديگر چرا با من مثل يك ادم دست و پا چلفتي و دهن بين برخورد مي كنيد من عقل وشعور دارم و مي دانم كه حميد شوهر من است حميد را مي خواهم براي همين است كه قصد رنجاندنش را ندارم اما اگر حميد كس ديگري بود و من ميلي قلبي به اين وصلت نداشتم حتي اگر عروسي هم كرده بودم طلاق مي گرتم و به سوي فرهد مي رفتم
مادر نگران گفت:
- اخر تو تمام زندگي ات شده لج بازي و خيره سري وا... از عاقبت كار تو مي ترسم هستي نمي شود يك ساعت ديگر زندگي ات را پيش بيني كرد
چشمانم را تنگ كردم و گفت:
- لجبازي و خودخواهي من كينه و بدخواهي ام روي شما رفته فراموش كنيد كه شما الگوي من در زندگي ام بوديد.
نفس عميقي كشيدم و به اتاقم رفتم و در را به روي خودم بستم.
سعي كردم بخوابم تا مدتي از اين كابوس بيدار زندگي ام رهايي يابم چرا كه فقط خواب مي توانست ساعتي مرا راحت و اسوده در بر گيرد عصبر بود كه با تقه هاي در از خواب بيدار شدم ياسمن بود كه پا به درون اتاقم نهاد از جا برخاستم و نشستم و سلام كردم و گفت:
- امده ام چون دلم برايت تنگ شده بود
دستي به صورتم كشيد و گفتم:
- ممنون ساعت چند است؟
- ساعت 7 بعد از ظهر است تنها نيستم مادر م اينها پايين هستند
ياسمن در رابست و كنارم نشست و گفت
- فرهاد هم امده امده كه با تو صحبت كند
- چه حرفي و صحبتي ياسمن ؟ من شوهر دارم
- مي دانم اين قدر شوهرت را به رخ من نكش فرهاد امده دليل دير امدنش را برايت توضيح دهد
- همه اش بهانه است من هيچ بهانه اي قبول نمي كنم 6 ماه است كه رفته و حالات امده كه به من توضيح بدهد مي خواستي بگويي من همان ماه اول منتظر توضيحش بودم حالا 5 ماه دير كرده دير امده ياسمن
ياسمن عصباني شد و گفت:
- هستي دلم نمي خواهد دوستي من و تو با اين مسائل خراب شود امده ام كه بگويم دليل فرهاد براي همه ما منظفقي و موجه بود اميدوارم تو را هم قانع كند تو و هومن خوب گوش به دهان مادرتان داده ايد و از خود اراده اي نداريد در حيرتم كه چرا عاشق مي شويد دلم براي خودم و فهراد مي سوزد تو به او پشت كردي و در نبودش ازدواج كردي و هومن به من گفت كه وقتي مادرم راضي نباشد اين ازدواج به دلم نمي نشيند شايد مادرتان بهانه است و تو حميد را پيدا كرده ايي و هومن كس ديگري را به هر حال به مادرت بگو هستي بگو كه من يكي هيچ وقت از گناهش نمي گذرم عطاي عروس شدنش را به لقايش بخشيدم بگو كه تا عمر دارم دلم از او پر كينه است
- تو و هومن را كاري ندارم و از ان چه كه بين شما رخ داده چيزي نمي دانم اما فرهاد چه؟ چرا اين قدر دلت برايش مي سوزد يادم مي ايد كه به من مي گفتي دختر هستي و هم جنس خود من و دوست نداري كه غرور من خرد شود به تو گفتم كه از من ناراحت نشو چون كاري خواهم كرد كه فرهاد بسوزد همان طور كه او مرا سوزاند همان طور كه رها به من گفت دست از سر فرهاد بردارم ....
- بغض دوباره در گلويم خانه كرد ياسمن با اندوه فراوان گفت
- اول به سخنانش گوش بده بعد قضاوت كن رها نامرد بود او بوده كه...
بقيه سخنانش در گلو ماند چرا كه فرهاد در استانه در ايستاده بود و به سخنان ما گوش مي داد ياسمن با ديدن فرهاد ازاتاق بيرون رفت. اندام فرهاد در اتاقم سايه انداخت با صدايي گرفته گفت
- اجازه مي دهي داخل شوم؟
نفس گره خورده در سينه ام را ارام بيرون دادم و گفتم:
- خواهش مي كنم.
فرهاد داخل امد و من سلام كردم سلام را جواب گفت و روبرويم نشست سرم را بالا كردم و نگاهش كردم چه قدر منتظر اين لحظات بودم كه او از راه رسد و به انتظارم پايان دهد منتظر بودم كه نگاه گرمش در چشمم بيافتد و تمام عشقش را دوباره به پايم بريزد اما دير بود خيلي دير
دور اتاقم چرخي زد و كنار پنجره ايستاد و گفت
- انگار اتاقت هم به من غريبه شده هستي مثل نگاهت مثل خودت
- چه مي خواي به من بگويي فرهاد براي چه به ديدنم امدي؟
- امده ام بهت تبريك بگويم عروس خانم عيبي دارد؟
دوباره نگاهش را مثل گذشته كرد و دهانش را طوري جمع كرد كه مي دانستم دارد دستم مي اندازد سكوت كردم و به قد وبالايش نگاه كردم روزگاري چه قدر اين اندام و اين هيكل برايم خواستني بود جالا هم بود حالا هم دلم مي خواست جانم را فدايش كنم و انگار تمام ان قول و قرارهايش را فراموش كردم دلم بي كينه بود دلم از نفرت خالي شده بود و من آني بودم كه براي او نقشه ريخته ريخته بودم. چشمانم را پايين انداختم لحظه اي به ياد حميد و نگاه نگران و متظرش افتادم فرهاد روبروي قاب خوشنويسي ايستاد و گفت:
- خدا را شكر كه اين را نشكسته اي و از حرص به دور نيانداخته ايد.
- يك به چنين كردم با قدرت تمام به شيشه اش مشت زدم و تو و عشق سر كشت را ناسزا گفتم اما باز ان را شيشه انداختم و جلوي رويم گذاشتم تا بشود آئينه دوم من.
صدايش مي لريزد و به بغض نشست. چراغ آباژور بغل تخت را روشن نمود و روبرويم روي كاناپه نشست
- آن روز يادت مي ايد فرهاد تو در خانه به من قول دادي كه فرداي ان روز از كار استعفا بدهي تو به من گفتي كه تو و خواسته هايت از تمام دنيا برايت با ارزش تر است.
- درسته تو در دنيا برايم از هر چيزي مهم تري
مبهوت نگاهش كردم و ديدم زير چشمانش گود افتاده رنگش هم كمي پريده است گفتم
- حالت خوب نيست فرهاد راستي اوضاع قلبت چه طور است
سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت
- هر چه مي كشم از اين قلب نيمه كاره است نه درست كار مي كند و نه كامل از كار مي افتد گوش بده هستي به تمام ماجراي رفتن و ماندن و برگشتن من با دقت گوش بده ان وقت قضاوت كن
- و بعد چنين ادامه داد:
(ادامه دارد.....)

kar1591
17-06-2009, 15:17
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



/* /*]]>*/
هستی من
قسمت پنجاه و چهارم
آن روز كه تو در خانه ما از من قول گرفتي كه از همكاري با اميري استعفا بدهم قصد گول زدنت را نداشتم اما تو آن قدر مغرور و لجباز بودي كه حسابي كلافه ام كردي از يك طرف پيشنهاد كلان اميري وسوسه ام مي كرد و از يك طرف لجبازي تو و مادرت حرصم را در مي اورد و از طرف ديگر...
مكثي كرد و ادامه داد:
- پرورنده پزشكي قلبم در المان نيمه كاره مانده بود هستي من بار دوم كه به المان رفتم و به تو قول دادم كه خود را به يك متخصص نشان دهم اين كار را كردم و پزشك با دارو و دوا مرا تسكين مي داد اما عقيده داشت كه بايد قلبم را عمل كند و تاكيد داشت كه اگر قلبم اذيتم كرد حتما بايد ان را عمل كنم و من بيشتر به خاطر عمل قلبم به المان رفتم اگر مادرم برايت تعريف كرده باشد به تو گفته كه سه چهار ساعت قبل از پرواز رها تماس گرفت ومرا به رفتن تشويق كرد او مي دانست كه من بايد اوضاع قلبم را سر وسامان بدهم او و پدرش از ناراحتي قلبي من خبر داشتند و دكتر وقت عمل قلب مرا براي همان ماهي داده بود كه بايد به المان مي رفتم اما تو اصرار داشتي كه نروم رها تشويقم كرد كه به المان بروم و بعد از عمل برگردم كاري به نيت او ندارم مي دانم كه در دلت چه خواهي گفت اما بان كه او نگران من بود و بيشتر نگران دل خودش بود اصرار رها براي رفتن من تو و خانواده ام را به اين شك انداخت كه حتما براي او و به خاطر رها رفته ام در حالي كه اين طور نبود اگريادت باشد تا دو روز بعد از دعوايمان با تو تماس نگرفتم. چراكه حسابي از تو دلخور بودم يادت هست در چه وضعيتي مرا رها كردي و از خانه خارج شدي اگر مادر و ياسمن به دادم نرسيده بودند شايد الان فرهادي وجود نداشت كه ائينه دق ات شود بعد از رفتن تو قلبم به مرز اتمام رسيد ان قدر درد گرفت و سوخت كه از حال رفتم اما تو چه كردي حتي زنگ نزدي حالم را بپرسي امدنت را نخواستم تو مرا جتي قابل يك تلفن كردن هم ندانستي چرا هستي؟ چرا تلفن نكردي چرا مرا از پله هاي يكدندگي و لج پايين نياوردي چرا مرا ارا نكردي تا من از لج تو به المان نروم تا ان جا وسوسه هاي اميري كار دستم ندهد و رها به پر وپاي من نپيچد؟ اگر تو كمي با ملايمت با من رفتار كرده بودي من همين عمل را در كشور خودم انجام مي دادم نه در غربت تو پرستارم مي شدي نه يك زن اخموي فرنگي چهار ماه تمام در بيمارستان بستري بودم و تو منتظر بودي كه من به تو زنگ بزنم و برايت از كارم توضيح دهم اگر تو هستي اگر كي از يكدندگي ات دست بر مي داشتي وقتي زنگ مي زدي رها با تو ان طور صحبت نمي كرد و اين دروغ ها را تحويلت نمي داد
- به ميان حرفش پريدم و گفتم:
-دروغ؟ يعني تو با رها نامزد نكردي؟
خنديد خنده اي تلخ و غم انگيز و گفت:
- تو چه طور باورت شد هستي و اين قدر به من بي اعتماد بودي ؟ ان روز كه تو زنگ زدي من با اميري به بيمارستان رفته بودم كه دكتر مرا چك كند. رها در هانه عمه اش بود من شماره را به ياسمن دادم كه به تو بدهد و تو زنگ زدي و ساده لو خانه تمام آن دروغ هايي را كه رها از روي حسادت و حرص برايت بافت باور كردي رها تمام عقده هايش را از كم محلي هاي من جمع كرد و به سر تو ريخت و باور كردي كه من با او نامزد كرده ام و به زودي عقد مي كنم و تو از لح من با حميد نامزد كردي . و همه جا جار زدي كه فرهاد مرا بازي داده و با احساس من بازي كرده و ديگر باز نمي گردد
- وقتي من توانستم قواي از دست رفته ام را پيدا كنم قصد امدن داشتم اما رها با بيرحمي تمام مانع شد و حرف هايي را كه به تو گفته بود جور ديگري تحويل من داد : او به من گفت:
- (( هستي با مهران نامزد كرده و زنگ زده و گفته كه من كاري با فرهاد ندارم اگر هم برگردد نگاهش نخواهم كرد
- التماسم كرد كه با او ازدواج كنم و در اتمام اين كه ديد نه مي تواند با زود و نه با مهر و عشق نمي تواند مرا براي خود داشته باشد به كشور ديگري رفت و با يك پسر خارجي ازدواج كرد و از المان رفت.به خاطر اين كه من نتوانستم مثل تو كه از دل و چشمانت عشقت را مي خواندم چنين كاري را با و بكنم. طاقت نياورد چون اون من را دوست داشت و من دوستش نداشتم . امدم از ان كشور لعني ، كه ببينم شايد شايعه ازدواج هستي با حميد مثل ازدواج با مهران دروغ باشد . اما امدم و ديدم كه تمام هستي ام را باخته ام
- صدايش كه به بغض نشسته بود رها شد و گريست. بلند بلند گريست و من همراهش شدم. سرم را روي زانوانم گذاشتم و ناليدم. از حسرت و پشيماني اه كشيدم و گفتم
- - چرا من احمق نفهميدم؟ رها به من گفت كه تو خودت مرا نمي خواهي ، خدايا چرا گول خوردم ؟ فرها؟ چرا به من نگفتي كه قلبت را عمل كردي ؟ چرا؟ بايد حداقل به من زنگ مي زدي
- ناليد:
- - بارها تلفن كردم اما قطع بود كسي گوشي را بر نمي داشت روز نامزدي ات به مهران به خانه مان زنگ زدم و وقتي خبر را شنيدم شوكه شدم و دو روز توي بستر افتادم براي همين ديگر دلم نمي خواست به ايران بازگردم
- - تو چه مي داني كه به من چه گذشت ؟ همه مي گفتند تو بر نمي گردي مي گفتند وسوسه هاي المان و اميري و عشوه ها ي رها كار خود را كرده و تو را براي هميشه ان جا ماندگار كرده . كاش در ان دو روز به ديدنت مي امدم و به پاهايت مي افتادم كه نرو كاش عمل قلبت را در ايران انجام مي دادي يعني ما اين قدر غريبه بوديم فرهاد. تو مقصري تو هم مقصري فرهاد. تو به من قول دادي كه همان شب با عمه به خواستگاري ام بيايي و انگشتر به انگشتم كني. وقتي نيامدي مطمئن شدم كه به المان نمي روي براي همين به ديدنت نيامدم از تو حرص شديدي داشتم
- فرياد اتاق را پر كرده بود فرهاد بلند شد و با عصبانيت فرياد كشيد:
- - من همين قصد را هم داشتم اما رفتار تو هم ان روز خيلي بد و زننده بود به تو گفتم كه به المان نمي روم پس چه دليلي داشت كه به قول خودت همان شب عجولانه مثل يك دختر ترشيده به خواستگاريت بيايم گفتم فرصت زياد است برو از مادرم بپرس قرار بود كه شب جمعه همان هفته به خانه تان بيايم اما وقتي تو به من اهميت ندادي وقتي نه تو و نه هيچ كس ديگر نفهميد كه من يك روز و يك شب تمام در اتاق Ccu خوابيدم و هر لحظه چشمم به در خشك شد كه تو به ديدنم بيايي چه انتظاري داشتي كه كارت را تلافي نكنم و بي خبر به سفر نروم اما باز هم مي گويم اگر مي دانستم لجبازي من و تو به قيمت تباه شدن اينده مان تمام مي شد همان شب به خانه تان مي امدم و به دست و پاي تو و مادرت مي افتادم هستي تو مرا شكستي خردم كردي غرورم را هيچ انگاشتي همه فاميل مي دانستند كه من عاشق تو بودم و تو را از جانم بيشتر مي خواستم الان مرا ريشخند مي كنند كه شايد شب عروسي ات به تو و حميد دسته گلي را تقديم كنم مي داني چه قدر سخت و غير قابل تحمل است هستي تو مرا نابود كردي
- دستش را روي قليش گذاشت و ناليد صداي عمه از پشت در اتاق شنيده مي شد كه گريه كنان به فرهاد مي گفت:
- - الهي قربان قلب شكسته ات شوم مادر مواظب خودت باش تو تازه عمل شده اي هستي نگذار اين قدر حرص بخورد نبايد عصبي شود
- به كنارش رفتم و دستم را روي پيشاني عرق كرده اش گذاشتم و گفتم
- - هر چه بود تمام شده اين قدر به خودت فشار نياور مي خواهي برايت لبوان ابي بياورم؟
- دستم را گرفت و ارام كنارخ ودش نشاندم و گفت
- - نه خوبم بنشين
- كنارش نشستم كمي فكر نمود و گفت
- - ازدواجت را به هم بزن هستي مي تواني؟
- ان قدر درمانده و مايوس بود كه دلم به حال خودم و او به شدت سوخت جوابي براي سوالش نداشتم چه مي توانستم به او بگويم
- پرسيدم
- - چرا نخواستي در ايران قلبت را عمل كني؟
- به چشمانم نگريست و گفت
- - دلم مي خواست اما نشد دفعه دوم كه بالمان رفتم دردهايش بيشتر شد به طوري كه دستم بي حس مي شد به پيشنهاد اميري به پزشك مراجعه كردم و پزشك تاكيد كرد كه بايد قلبم را عمل كنم دفعه اخر كه خودت با خبر هستي چه قدر از دردش رنج كشيدم وقتي رها و پدرش فهميدند كه نمي خواهم به المان بروم رها از طرف پدرش پيغام داد كه حداقل به خاطر بيماري ات به المان بيا و بعد از چك اپ برگرد. من هم به همين منظور رفتم بيشتر دلم مي خواست اگر قلبم نياز به عمل دارد ان جا عمل شود طاقت نداشتم جلوي چشم تو و مادرم به اتاق عمل برومدر ضمن قصد داشتم موضوع را يك دفعه به تو بگويم كه بتواني راحت تر تصميم بگيري كه مي تواني با يك مرد عمل كرده و داغان ازدواج كني يا نه؟
- اشك هايم ان چنان پي در پي بر روي صورتم روان بود كه انگار بارش چشم هايم پاياني نداشت فرهاد بي رمق و ارام اشك هايم را با سر انگشتانش پاك نمود و گفت
- - دلم نمي خواهد هيچ گاه اين دو چشم زيبايت را ابري و باراني ببينم هستي جان!
گفتم:
- بميرم فرهاد چه طور خود را ببخشم چه مي دانستم كه تو انجا چه مي كشي ؟ اگر مي دانستم خودم را به تو مي رساندم و مرهم دلت مي شدم رها به من گفت كه تو حالت خوب است گفت كه قصد دارد عقد كنيد و بهتر است غرورم را بيش از اين خرج نكنم و دست از تو بكشم گفت كه تو و پدرش و او در خانه عمه اش با هم زندگي مي كنيد چرا نيامدي كشور خودمان كه ما در كنارت باشيم يعني من و مادرت نمي توانستيم مثل رها و عمه اش از تو پرستاري كنيم؟
فرهاد گفت:
- عمل قلب اورژانسي انجام شد من اول در هتل اقامت داشتم اما وقتي در پي حمله قلبي ام كارم به بيمارستان كشيد دكتر سريعا دستور داد مرا به اتاق عمل ببرند. در ضمن رها و عمه اش از من پرستاري نكردند اميري و با حقوق خودم برايم پرستار پير و اخمويي را استخدام كرد:
- - پس رها دروغ مي گفت نه؟
- - بله رها همه حرفهايش دروغ بود روزي كه با هم مفصلا دعوا كرديم و به من گفت كه چه دروغ هايي به تو تحويل داده من هم از ناراحتي سيلي به گوشش زدم خيلي به او برخورد هر چه ناسزا بود بار من و تو كرد و سپس سوار ماشينش شد و رفت
- يك هفته بعد عمه اش به من خبر داد كه با دوست پسر خارجي اش از كشور المان رفته و قصد ازدواج با او را دارد ، او مرا دوست داشت و هر كاري كرد كه من به او توجه كنم اما نمي توانستم و من فقط به تو فكر مي كردم هستي نقنش صورت تو را در چهره پرستارم ديدم و سعي مي كردم كه با ضفم با بيماري ام بجنگم رها دو بار پرستا ر را مرخص كرد كه خود از من پرستاري كند اما نتوانست او مرا براي خودم نمي خواهد .
- در آخر حرف هايش با التماس گفت:
- - طلاع بگير هستي يك ماه نشده كه عقد كردي بايد طلاق بگيري مرا بفهم. من بدون تو مي ميرم تو با من چه كردي هستي؟
- آرام گفتم
- - هستي و تمام هستي اش فداي قلب شكسته ات چه بگويم كه جز ندامت تا اخر عمر هيچ چيز ندارم
- - چرا حسرت ؟ بايد طلاق بگيري خواهش مي كنم هستي به حميد بگو كه من بدون تو مي ميرم
- ندامت و حسرت تمام وجودم را فرا گرفته بود و گفتم:من متواهلم فرهاد . دور از انصاف است درك كن نمي توانم برنجنمش او شوهر من است من به او قول دادم .
- ناليد :
- - پس دل من چه هستي؟
(ادامه دارد.....)

kar1591
17-06-2009, 15:18
/* /*]]>*/

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ver%2Cwater-2e62695eae19dce6f639f53ae2976bd3_h.jpg






هستی من


قسمت پنجاه و پنجم
- همين براي تمام عمر بس كه با يك اقدام عجولانه و لجوجانه حسرت را براي تمام زندگي ام براي تمام عمرم خريدم خواهش مي كنم فرهاد مجبورم نكن كه دل او را هم بشكنم او منتظر خبر خوشي از جانب من است مي دانم دل مهربانت راضي نمي شود كه چنين معامله اي با او بكنم
خرد شد و روي تخت نشست اري من خردش كردم قلبش را شكستم و هستي اش را به دست ديگري سپردم ارام گفت:
- اين جا كه امدم چنين قصدي نداشتم نيامدم كه تو را از حميد بگيرم امدم كه حرف هاي دلم را به تو بگويم كه يك عمر در شك و نفرت نماني اما وقتي تو را ديدم. نمي توانم... هستي....مي فهمي؟ چگونه بي تو بروم و به خود بگويم كه تو براي هميشه از من جدا شده اي ؟ بگويم كه ديگر هستي ندارم؟
گريه ام گرفت گفتم:
- كاش بيشتر پي قصيه را مي گرفتم كاش تو مرا در جريان بيماري ات قرار مي دادي كاش بيشتر در موردت پرس و جو مي كردم! اه فرهاد چه كنم كه شرمنده رويت هستم.
فرهاد گفت:
- و كاش پيشنهاد اميري را قبول نمي كردم و پايم را در المان نمي گذاشتم زندگي ام تباه شد. يادت مي ايد هستي بار اول كه از ان جا امدم تو از روي اسب افتاده بودي و دفعه دوم كه امدم نشسته بودي و به ساندويچ پر از سس گاز مي زدي و حالا ؟... حالا هم كارت عروسي ات را برايم خواهي فرستاد.
سرم را در دستانم گرفتم و گفتم:
- دلم نمي خواهد ديگر روي زندگي را ببينم.
- خدا نكند هستي ! همين كه بدانم تو از زندگي ات راضي هستي كافي است. نمي خواهم تو را از زندگي حميد بيرون بكشم چون مطمئنم او هم همان طور كه من مي خواهمت به تو نياز دارد و اعتماد كرده است برايت ارزوي خوشبختي مي كنم شايد قسمت ما هم همين بوده مي مي روم هستي مي روم دنبال زندگي ام.
- كجا؟ حالا قصد داري چه كار كني؟
- با يكي از دوستانم قصد داريم در يك شهرستان سرمايه گذاري كنيم. با اميري حساب و كتاب هايمان را كرده ايم يك سوم سهام را هم دوباره به او فروختم با كوروش دوستم مي خواهيم در يكي از شهرستان ها كارخانه اي احداث كنيم طاقت ماندن در تهران را ندارم
چشمان تب دار و افسونگرش را به چشمانم دوخت و گفت:
- مواظب خودت باش هستي من ! شايد در اينده اي نه چندان دور دوباره با هم باشيم
سپس دست در جيبش فرو بردو جعبه زيبايي را در مقابل رويم گرفت و گفت:
- اين متعلق به توست انگشتر همان گردنبند و گوشواره است گفته بودم روزي انگشترش را برايت خواهم اورد اوردم اما دير اوردم بگير ببين اندازه انگشتت است؟
انگشتر را گرفتم و با گريه در انگشتم نشاندم حسرت و ناكامي در چشمان هر دومان فرياد مي كشيد پرده اشكي چمشان فرهاد را پوشانده بود دستم را گرفت و به طرف لب هايش برد چشمانش را بست تا به خودش مسلط باشد و با بغض گفت:
- اين هم كادوي عروسي ات اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت باشي عزيز دلم اگر روزي روزگاري به كمك من نياز داشتي بدان كه دلم هميشه براي دلت مي تپد و در خدمتت هستم هستي من تمام هستي من
هر دو سرشار از گريه و بغض بوديم گفتم:
- تو هم مواظب خودت باش فرهاد جان مواظب قلب شكسته و مهربانت هر كجا كه باشم نمي توانم فراموشت كنم تو و صداي ساز غمگينت را
خداحافظي ما سوزناك ترين وداعي بود كه در دنيا وجود داشت او رفت و عطر تنش را در اتاقم به جا گذاشت خاطره سوزناك و ابدي اش را در دلم و حسرت را در زندگي ام
عروسي من زماني بود كه درست از رفتن فرهاد به شهرستان 4 ماه مي گذشت از ياسمن مي شنيدم كه احداث كارخانه فرهاد و دوستش با موفقيت روبرو بوده است و من از موفقيت او خوشحال بودم.
شب عروسي ام حميد خوشحال و شاد دستم را بوسيد و گفت
- مي خواهم برايت مرد ايده الي باشم و غم ته چشمانت را از بين ببرم به من اين طور نگاه نكن هستي دوستم داشته باش
ته دلم به شوره زاري تبديل شده بود كه جز گل حسرت ثمره اي نداشت عروسي بودم كه با وجود فرهاد به عنوان داماد مي توانستم رويايي ترين شب زندگي ام را داشته باشم اما خودم نمي خواستم چرا كه وجدانم اجازه راندن حميد را به من نمي داد شب عروسي ام هم ياسمن و فرهاد نيامدند عمه و اقا كاظم زياد در تير رس نگاهم نبودند شهلا هم مثل هميشه شاد و شنگول بود و لادن هم با شهريار عقد كرده بود
دو سال از ازدواج من و حميد گذشت روزها از پي هم مي گذشت و مهرباني و اخلاق خوب حميد مرا به او وابسته كرده بود ياسمن در شرف ازدواج با عليرضا بود يك بار هومن به خواستگاري اش رفت البته بدون حضور مادر و ياسمن رك و صريح جواب رد داد به نظرم مي خواست تلافي كار مرا سر هومن در اورد اما وقتي عليرضا به خواستگاري اش امد قبول كرد او كه از طرف دانشگاه بورس تحصيلي داشت دست ياسمن را گرفت و به فرانسه رفتند هومن هم بعد از ازدواج ياسمن به پيشنهاد مادر مهسا را ديد و ازدواج كرد وقتي هومن با مهسا ازدواج كرد به من گفت
- من و تو هر دو به خاطر دل مادر دل خودمان را سوزانديم
- مادر نيمي از قضيه بود لجبازي و يكدندگي هر چهار نفرمان به خانم جان خدابيامرز رفته است
خانم جان مادر بزرگمان بود كه به قول همه فاميل مرغش يك پا داشت
وقتي من باردار شدم خبر عروسي فرهادرسيد حالتم گوياي درونم بود انگار داشتم از حسادت به مرز جنون مي رسيدم با خودم مي انديشيدم ((‌پس فرهاد حق داشت كه در عروسي من حضور نداشت همين حس و حال را در مورد من داشت)) بهانه گير شده بودم مي دانستم از حاملگي است اما باز در وجودم به دنبال علتش مي گشتم حميد مرد فوق العاده منطقي و با جنبه اي بود روز عروسي فرهاد به من گفت
- اگر حس مي كني كه رفتن به عروسي فرهاد ناراحتت مي كند مي توانيم خودمان به افتخار فرهاد جشن دو نفره اي بگيريم
خنديدم و گفتم:
- چرا بايد ناراحت شوم فرهاد پسر عمه من است و دلم مي خواهد در جشن شادي اش شركت كنم
سرويسي كه انگشتر و گردنبندش اهدايي فرهاد بود و نشان ما را به خود اويختم و لباس شيك و راحتي به تن كردم چرا كه بارداري ام قدري نمايان شده بود و خجالت مي كشيدم با لباس هاي عادي در مجلس حاضر شوم موهايم را مثل دوران مجردي ام فقط با سشوار صاف كردم و خيلي ساده ارايش كردم و اماده روي مبل نشستم حميد با ديدنم سوتي كشيد و گفت
- هستي من هميشه زيباست حتي با لباس و ارايش ساده. مخصوصا حالا كه با حس مادر شدن مثل فرشته ها شده اي
- سادگي هميشه زيباست
جلوي رويم نشست و گفت
- اما تو ان قدر معصوم و زيبايي كه ادم به ياد فرشته ها مي افتد.
سپس دستانم را گرفت و به لبانش چسباند و گفت
- ازت ممنونم هستي بابت همه چيز
مي دانستم منظورش چيست از اين كه در ان جشن خود را خيلي نياراسته بودم و لباس و ارايشم ساده بود احساس خوبي داشت . خودم هم دلم نمي خواست به محض ورود به جشن نگاه ها را به خود جلب كنم چرا كه هنوز قصه من و فرهاد در ذهن ها و خاطره ها جا مانده بود
با سبد گلي بزرگي وارد سالن شديم كاظم اقا و عمه و ياسمن كه به تنهايي از فرانسه به جشن امده بود به استقبال امدند خوشحالي و شادي از چهره پدر و مادر فرهاد مشخص بود. با حميد به نزد پدر و مادر و هديه و هومن رفتيم ديدن فاميل و اقوام بعد از مدت زيادي كه من انها را نديده بودم برايم خوشايند بود شهلا كه اكنون پسر سه ساله اي به نام امير داشت دوباره با سر صداي ذاتي خود به طرفم امد نگاهم به لادن خورد كه از كنار شهريار جم نمي خورد تا نگاهش به من و شهلا افتاد چاپلوسانه به طرفمان امد و گونه مرا بوسيد و گفت
- چقدر به خودت رسيده اي هستي تو همين طوري هم جلب توجه مي كني؟
دهانم از تعجب باز مانده بود گفتم
- من نيازي به جلب نظر ندارم اگر تو به اين لباس و ارايش ساده به خود رسيدن مي گويي پس بايد شب عروسي ام از حسودي كور مي شدي
شهلا لبخند جانانه اي زد و گفت
- اره لادن جان امدي حرفي بزني كه هستي را خرد كني كه خودت ضايع شدي هستي هميشه زيبا و دلفريب است
لادن كه تا به حال از من چنين جواب تند و بي تعارفي نشنيده بود نگاه پر نفرتي به من انداخت و راهش را كشيد و رفت
هومن و هديه سرگرم صحبت كردن بودند شاهرخ و فرزانه هم مراقب دخترشان ترانه بودند كه در حين راه رفتن زمين نخورد شاهين براي خودش مرد خوش چهره و جذابي شده بود كه در دانشگاه مشغول تحصيل بود و فرامرز هم به تازگي نامزد كرده بود شهلا و ياسمن كه متوجه نگاه هاي من به جوان هاي فاميل شده بودند اهي كشيدند ياسمن گفت
- يادت است هستي چه روزگاري داشتيم با هومن و فرهاد و فرامرز و ديگران چه عالمي داشتيم الان هم دور هم جمع هستيم اما خيلي متفاوت تر از گذشته.
گفتم:
- اره واقعا يادش بخير هر جا سه نفرمان با هم بوديم چه اتشي مي سوزانديم
هر سه همزمان به خاطره حمام اشاره كرديم و خنديديم شهلا گفت
- حالا چه مثل پير زن ها نشسته ايد و از گذشته سخن مي گوييد مثلا جشن عروسي است خاطرات گذشته براي شما هر چه شيرين باشدشيرين تر از ان عروسي فرهاد است
در همين هنگام سر و صداي موزيك خبر از امدن عروس و داماد مي داد فرهاد در حالي كه دست سحر زير بازويش گره خورده بود وارد سالن شد از ان اول با همه مهمان ها دست داد و احوالپرسي كرد در كت و شلوار مشكي و پيراهن كرم رنگش جذاب تر از هميشه بود مطمئن بودم شايد چشم هايي زيركانه به طرف من چرخيده كه مرا با سحر مقايسه كنند يا مواظب عكس العمل من باشند به همين دليل خونسرد و ارام ايستادم و منتظر شدم تا عروس و داماد به سر ميز ما برسند ياسمن و عده اي مي رقصيدند و پول به سر عروس و داماد مي ريختند مدت خيلي زيادي بود كه فرهاد را نديده بودم كمي جا افتاده تر و لاغرتر به نظر مي رسيد فرهاد و سحر بعد از اشنايي و خوشامدگويي به سر ميز ما رسيدند سلام كرديم و فرهاد ارام به سحر گفت
- شهلا را كه مي شناسي ايشون هم هستي دختر دايي ام
من و شهلا با هر دو دست داديم و تبريك گفتيم. در هنگام دست دادن با فرهاد نگاهش به روي گردنبندم خيره شد و كمي دستم را در دستش فشار داد حس كردم از داغي گونه هايم اتش گرفته ارام سر جايم نشستم و با نگاهي حميد را كه با علي و مسعود گرم صحبت بود طلبيدم شهلا گفت
- تا حالا سحر را نديده بودي؟
- نه دو سه سالي است كه خود فرهاد را هم نديده ام
- متوجه شدي كه چه طور نگاهت مي كرد
- چه كسي
- سحر را مي گويم فرهاد همه جريان را برايش تعريف كرده مثل تو كه براي حميد گفتي
- تو از كجا مي داني
- خوب ان موقع كه نامزد بودند من چند باري به خانه خاله رفته و متوجه شدم خاله خودش به من گفت
- چرا اين كار را كرد نبايد مي گفت و همسر را روي من حساس مي كرد
- خوب حتما او هم مي خواسته با زنش صداقت داشته باشد هر چند كه من هم با نظر تو موافقم
شب وقتي با حميد از فرهاد و همسرش خداحافظي كرديم غم غريبي در چشمان من و فرهاد لانه كرده بود در راه بازگشت به خانه قلبم سنگين و پر از اندوه شده بود حميد مهربان كاري به كارم نداشت و دركم مي كرد.
( ادامه دارد....)

kar1591
17-06-2009, 15:20
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


هستی من
قسمت پنجاه و ششم
دخترم نازنين به دنيا امد و تمام عشق و محبت مرا براي خودش خواست. ان احساس ناب معنوي كه با در آغوش كشيدنش در تمام وجودم مي نشست قابل ستايش بود او را مي پرستيدم و حميد كه مي ديد اين گونه به خانه و شوهر و بچه ام مي رسم لبخند رضايت از لبانش دور نمي شد به من كمك مي كرد و زماني كه خسته از كارخانه و بچه داري مي شدم مرا به اتاق هدايت مي كرد و مي گفت:
- تو بخواب و استراحت كن. من همه كارها را انجام مي دهم.
دلم به زندگي ام گرم شده بود كمتر در ذهنم به گذشته كشيده مي شدم ايام گذشت و ما با هم و در كنار هم زندگي خوبي داشتيم. دوسال بعد از به دنيا امدن نازنين فرهاد پدر شد بله پسرش سينا دو سه سالي از نازنين كوچكتر بود خوشحال بودم كه كانون زندگي او هم با زن و فرزندش گرم و پا برجاست. نازنين دقيق 4 ساله شده بود كه يك روز حميد شاد و خوشحال به خانه امد و گفت:
- به مناسبت تولد هستي خوشگلم يك هفته كار را تعطيل كرده ام كه با هم مسافرت برويم.
عالي بود چند وقتي بود كه هوس مسافرت كرده بودم از كارهاي خانه و بچه خسته شده و روحم تنوعي را مي طلبيد همان لحظه اسباب و وسايلمان را جمع كرديم طفلك نازنينم از خوشحالي هر كاري كه من مي كردم مي كرد و به دنبالم از گوشه و كنار وسيله در ساك مي گذاشت. وقتي اماده در ماشين نشستيم به حركات حميد گاه كردم كه با وسواس زياد مشغول تميز كردن ماشين بود سرم را از شيشه بيرون اوردم و گفتم:
- بس است حميد اگر مي خواهي به شب برنخوريم زودتر راه بيافت.
دستش را روي چشمانش گذاشت و گفت:
- چشم عزيز دلم تو فقط امر كن.
و. بعد پشت فرمان نشست و نگاهي به من و نازنين انداخت و گفت:
- مسافرت با دو خانم زيبا و خوشگل حسابي كيف مي دهد
انگشتانم را در انگشتان دستش گره كردم و فشار دادم و نگاه مهربانم را به او انداختم سرش را به روي شانه اش خم كرد و گفت:
- دوستم داري هستي؟
- خيلي
- هنوز عاشقم نشده اي؟
خنديدم و گفتم:
- چرا مي توانم بگويم كه تو و نازنين عشق مرا در زندگي ام كامل كرديد عاشق هر دوتان هستم و اين عشق ابدي است
نازنين دستش را دور گردنم حلقه كرد و با لحن بچه گانه اش گفت
- مامان هستي تو و بابايي هم عشق من هستيد
حميد نفس عميقي كشيد و گفت
- پيش به سوي شمال فكر كنم حسابي به ما خوش بگذرد چون هستي عاشقم شده
راست مي گفت عاشقش شده بودم و خيالش را راحت كرده بودم و او با خيال راحت در جاده مي راند و زير لب شعر مي خواند و من عاشق مهرباني و ذات پاك و اخلاق نيكش بودم
راست مي گفت شمال ان چنان عالي بود و ان قدر به ما خوش گذشت كه حد نداشت ان قدر شاد بوديم كه انگار هيچ گاه غم راه خانه مان را بلند نيست از شهرهاي مختلف ديدن كرديم و خريد كرديم روز هشتم وقتي راه افتاديم كه به سمت تهران حركت كنيم باران شديدي شروع به بارش كرد هر چه قدر صبر كرديم باران بند بيايد يا كمتر شود فايده اي نداشت حميد پيشنهاد كرد كه يك روز ديگر نيز بمانيم با اين قصد به خانه مان تلفن كرديم كه به مادر خبر دهم تا دلواپس نشود هيچ كس گوشي را برنداشت به خ انه هومن زنگ زدم ان جا هم كسي نبود به خانه هديه و .... نا اميد به خانه مادر حميد مادر حميد بعد از احوالپرسي وقتي صداي نگران مرا شنيد گفت
- انگار حال پدر ياسمن خوب نيست مادرت به من گفت اگرامديد و انها در خانه نبودند به خانه عمه ات برويد انگار اقا كاظم.....
گريه امان نداد كه خداحافظي كنم حميد كه بي قراري مرا مي ديد بالاجبار در ان هواي مه گفته و باران شديد به ارامي شروع به حركد كرد هوا زيبا بود و اگر در موقع ديگري بود دوست داشتم از ماشين پياده شوم و زير باران در ان هواي مه گرفته قدم بزنم اما انگار كاظم اقا شوهر عمه ام حالش خيلي نگران كننده بود نمي دانستم چه شده كه حالش بد شده يا اصلا بلايي سرش امده يا نه...
بارش باران ترس بچه گانه اي در دل كوچك دخترم نازنين انداخته بود با همان زبان شيرين از من خواست كه به كنارم بيايد قربان صدقه اش رفتم و در آغوش فشارش دادم.سرش را در سينه ام مخفي كرد و خود را محكم به من چسباند. حميد با حرف ها و صحبت هايش سعي در دلداري من داشت و براي اين كه ترس از چهره نازنين از بين ببرد همواره با او شوخي مي كرد و درست در زماني كه داشت با ما صحبت مي كرد بارش باران به قدري زياد شده بود كه حتي برف پاك كن هاي ماشين هم جوابگوي ان نبودند اه خدايا چه زور بدي بود ان روز كاميوني با سرعت زياد به طرف ما مي راند در ان هواي مه الود و باراني كنترل كردن ماشين در حالت عادي ميسر نبود چه برسد به ان زماني كه حميد از ترس به شدت ترمز كرد و انحراف به سمت راست رفت لاستيك هاي ماشين به شدت روي زمين كشيده مي شد و ماشين با سرعت به دور خودش مي چرخيد من جيغ كشيدم و نازنين را جستجو مي كردم يادم امد كه ماشين به ميله هاي كنار جاده خودر و نازنين فرياد كشيد در ان لحظه هاي پر تب و تاب كه سرم دائمابه شيشه و داشبورت مي خورد اسم حميد و نازنين را فرياد مي زدم و در اخر از همه صداي اخ گفتن حميد بود و خاموشي.
از ان روز تلخ به طور مبهم يادم مي ايد كه مردم من و نازنين و حميد را از ماشين بيرون كشيدند وقتي در بيمارستان به هوش امدم خانواده ام را بالاي سرم ديدم كه با چشمان اشكبار منتظر به هوش امدن من بودند تمام ترس انها اين بود كه من دوباره دچار فراموشي نشوم اما وقتي كلمه دخترم نازنين را از زبان من شنيدند با خيال راحت مشغول ارام ساختن من شدند چند روز بعد تازه متوجه شدم كه چه بلايي به سر خودم و زندگيم امده اري با مرگ اقا كاظم نازنين و حميد من هم از دنيا رفته بودند
زندگي ام در عرض يك ساعت سياه شد حميد و نازنين را از دست داده بودم و به خاك سياه نشستم از اين كه معجزه وار از اين حادثه جان به در برده بودم ناراحت بودم مادر با گريه نوازشم مي كرد و خدا را شكر مي كرد دستم شكسته بود و سرم نيز از چند جا ضرب ديده بود و پانسمان بود چند وقت بعد وقتي به سر مزار حميد و نازنين رفتم هيچ كس جلو دارم نبود و نمي توانست ارامم كند خاك قبرستان را با شدت تمام به سرم مي ريختم و وحشيانه خاك قبر نازنين را كنارمي زدم تا بدنش را جستجو كنم و در اغوشش بگيرم ان قدر فرياد كشيدم كه هيچ نايي در بدنم وجود نداشت مزار اقا كاظم چند قبر ان طرف تر بود عمه و فرهاد را ديدم كه به طرف قبر نازنين و حميد مي ايند ان قدر نگاهشان كردم كه در اغوش هومن از حال رفتم
تا چند ماه مثل ادم هاي گيج و مات به ديوار زل مي زدم و هر دو هفته يكي بار زير سرم دو ، سه روزي مي خوابيدم مي دانستم هديه و مادر هر چه اثاث و لباس هاي حميد و نازنين بوده از خانه ام پاك كرده اند اما وقتي براي اولين بار بعد از تصادف پا به خانه ام گذاشتم با مشت به در و ديوار كوبيدم و از ته دل ضجه مي زدم چرا كه خانه بوي حميد و نازنينم را مي داد مثل ديوانه ها به تمام اتاق ها سرك مي كشيدم و بچه ام را طلب مي كردم مادر و هديه به دنبال روان بودند و سعي در ارام كردن من داشتند پدر و مادر حميد از من مي خواستند كه صبوري كنم و ارام باشم اما وقتي قد خميده پدر حميد و صورت شكسته مادرش را مي ديدم فرياد مي كشيدم
مگر شما صبور و ارام هستيد كه من باشم
تا يك سال و نيم از نزدگي ام شد اشك و اه و ياد اوري خاطرات حميد و نازنين! شب هاي جمعه همه محل قرار من را مي دانند از بعد از ظهر تا غروب سر مزار حميد و نازنين مي روم ياد مهرباني هاي حميد دلم را اتش مي زند انصافا مرد خوب و ايده الي بود و در طول ندگي هفت ساله هان از هيچ احترام و محبتي به من كوتاهي نكرد. يادش هميشه دلم را روشن مي كند بعد از سال ان دو از انجايي كه خدا بعد از هر مصيبتي طاقت و صبرش را نيز مي دهدكم كم به زندگي برگشتم تا اين كهبعد از يك سال و نه ماه تو مرا در ان جشن ديدي مهماني كه پدر و ماردم براي تغيير روحيه من ترتيب دادند انها هر كاري كردند تا مرا به زندگي شاد بازگردانند اما مي دانم كه اين روحيه احتياج به زمان دارد تا شاد شود خسته ات كردم مريم جان ببخش كه اين قدر پر حرفي كردم اين هم قصه زندگي من
مريم با لحني كه ستلي و دلداري از ان مي باريد گفت:
- چه زندگي سخت و پرغمي را پشت سر گذاشته اي انشاءا... بعد از اين زندگي به رويت لبخند بزند و تو هميشه شاد باشي
هستي تشكر كرد و گفت:
- ببخش كه اين قدر پرحرفي كردم و مجبور شدي امشب را جدا از خانه ات و مهران سر كني
مريم گفت
- نه اين چه حرفي است من مزاحم تو شدم و اصرار كردم كه قصه زندگيت را مرور كني خيلي مشتاق بودم كه بدانم دختري به زيبايي و نجابت تو چرا از همه مخصوصا پسر عمه اش فراري است
ياد فرهاد دلش را گرم كرد وگفت
- امروز با فرهاد قرار ملاقات دارم نمي دانم چه كارم دارد خيلي كنجكاو شدم كه بدانم از يك طرف هيچ دلم نمي خواهد كه ملاقات من و او برايم درد سر افرين باشد و از طرف ديگر مي بينم ديدن كساني كه به نوعي در گذشته ام بودند باعث ارامش دلم مي شود
مريم پايهايش را دراز كرد و دستي به انها كشيد و گفت
- چه عيبي دارد هستي جان او زن و فرزند دارد به نظر من كه هيچ مشكلي نيست اگر تو با فاميلت كم كم رابطه برقرار كني و روحيه ات را تقويت كني
هستي با شادي پاسخ داد
- شهلا گاهي به من سر مي زند ياسمن هم كه قول داده برگردد دلم به هاله و ارمان خوش است اما در مورد فرهاد ترديد دارم اگر بخواهم به خانه عمه ام بروم از ترس رسيدن فرهاد پشيمان مي شوم اما به خانه عمه شهين زياد مي روم شاهرخ و فرزانه و شاهين خيلي دوستم دارند
با صداي زنگ حياط مريم دانست كه شوهرش به دنبالش امده است با سرعت اماده شد و هستي مهران را به داخل دعوت كرد اما او نپذيرفت و گفت
- مريم امروز وقت دكتر دارد اگر اجازه بدهي و بتواند دل از تو بكند به دكتر ببرمش
مريم به ميان حرف او امد و گفت
- اتفاقا حرف هايم تازه تمام شده به موقع امدي
- خوش گذشت؟
مريم گفت:
- خيلي مگر مي شود در كنار هستي به ادم بد بگذرد بله خيلي خوش گذشت
هستي رو به مهران كرد و گفت
- مريم جون واقعا همسر نمونه اي است خونگرم و مهربان بابت داشتن چنين همسر دلسوز و مهرباني به شما تبريك مي گويم
مهران خنديد و گفت
- پس مطمئن باشم كه مي توانم روي دوستي من و مريم حساب كنيد؟
هستي لبخند گرمي به ر دو زد و چشمانش را روي هم گذاشت و گفت
- مطمئن باشيد.
(ادامه دارد....)

kar1591
17-06-2009, 15:21
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]




/* /*]]>*/
هستی من
قسمت پنجاه و هفتم
اشتياق و هيجان ديدار فرهاد گلويش را خشك كرده بود بعد از رفتن مريم و مهران به حمام رفت و تن خسته اش را به اب سپرد چشمانش را بست و به فكر فرو رفت مرور زندگي تلخش اعصابش را كمي به هم ريخته بود اب سرد را باز كرد و سرش را زير اب سرد گرفت. تمام بدنش از رخوتي خوشايند پر شد از حمام بيرون امد و بهترين لباسش را پوشيد. از عطري كه روزي براي فرهاد هديه خريده بود به خود زد و پا به خيابان گذارد ترجيح داد از ماشين استفاده نكند و پياده روي كند.
دلشوره و اضطراب به حانش چنگ مي انداخت وقتي به رستوران مورد نظر رسيد از پشت شيشه فرهاد را ديد كه پشت به در نشسته و منتظر اوست باز هم ديدن فرهاد نفس را در سينه اش گره زد سعي كرد به خودش مسلط باشد از اعماق جانش دمي بيرون داد و وارد رستوران شد فرهاد با ديدن هستي از جايش بلند شد و بعد از سلام او را به نشستن دعوت كرد پيشخدمت به سر ميزشان امد و فرهاد قهوه و كيك سفارش داد و سپس دستانش را به عادت هميشگي روي سينه قلاب كرد و يك پايش را روي پاي ديگرش اندات و نفس عميقي كشيد و به هستي كه معذب و ناراحت روبرويش نشسته بود خيره ماند
هستي كمي جا به جا شد و فرهاد نفس عميقي كشيد و گفت
- چه بوي اشنايي! اه ياد هشست سال پيش افتادم هستي ان روز كه تو به من اين عطر را هديه دادي
هستي سر بلند كرد و گفت
- مرور گذشته كافي است فرهاد تا كي مي خواهي مرا زير نگاه خيره خود نگه داري نمي خواهي دليل اين ملاقات را توضيح دهي؟
فرهاد بي توجه به اضطراب هستي پاسخ داد:
- چه قدر دلم براي طرح صورتت تنگ شده بود عجله نكن بگذار خستگي راه از تنت بيرون برود بعد
هستي به قهوه اي كه اورده شده بود لبي زد و گفت
- عمه جان چه طور است؟
فرهاد گفت:
- خوب و سلامت برايت خيلي سلام رساند
- مگر مي دانست كه به ديدن من مي ايي؟
- بله دليل اين ملاقات را اول براي مادرم گفته ام
- به ياسمن زنگ زده ام قرار است كه كارهايش را سر و سامان بدهد و براي تابستان به ايران بيايد
- خبر دارم
- از كجا خبر داري؟
- ان قدر ياسمن شوق زده بود كه روز بعد از تماس تو با خانه مادر تماس گرفت و گفت كه تصميم دارد به ايران بيايد من هم ان جا بودم
فرهاد گفت:
- تو تقريبا هم هرا از ياد برده اي همه از بودن با تو خوشحال مي شوند
- نمي گويي چه كارم داشتي؟
فرهاد جرعه اي از قهوه را نوشيد و خود را اماده كرد كه رك و صريح حرف دلش را بگويد به همين خاطر صاف روي صندلي نشست و در حاليك ه فنجانش را در دستش مي چرخاند گفت:
- مي داني كه من قلبم را يك بار عمل كرده ام و دكتر تاكيد كرده است كه بايد مواظب باشم و فشارهاي عصبي نداشته باشم و در غير اين صورت يا مجبور به پيوند عضو مي شوم يا قلبم براي هميشه از كار مي افتد مي داني كه يعني سكته و بعد فوت
- دور از جان خدا نكند
فرهاد خشنود از اين اهميت هستي گفت
- خودخواهي ام را ببخش هستي من زن و فرزند دارم اما باور كن در اين چن دسال زندگي با سحر نتوانستم به اندازه اين يك ساعتي كه با تو حرف زدم احساس خوشبختي كنم من مي دانم يا قلبم پيوند مي خورد يا اين كه بالاخره روزي از كار مي افتد در هر دو صورت دوست دارم باقيمانده عمرم را با تو بگذرانم دلم مي خواهد كه از اين به بعد زندگي ام را تو پر كني هستي من مي دانم كه خودخواهم اما يادت باشد كه تو بودي كه اين سرنوشت را براي من ورق زدي و حالا خودت بايد عوضش كني
ان گاه نفس راحتي كشيد و سكوت كرد هستي ناباورانه به دهان فرهاد خيره شده بود لب هايش مي لرزيد و سعي مي كرد خود را ارام سازد اهسته گفت
- تو چه مي گويي فرهاد حالت خوب است تو داري پيشنهاد ازدواج به من مي دهي؟
فرهاد سرش را بالا گرفت و گفت:
- بله اشكالي دارد هستي؟
هستي گفت:
- خجالت دارد فرهاد مي خواهي من همسر دوم تو باشم؟
- زندگي منو سحر خيلي وقت است كه به بن بست رسيده است ولي تصميم با توست اگر بخواهي طلاق مي گيرد و اگر ....
هستي با خشم گفت:
- فكر نمي كردم تا اين حد نامرد باشي هيچ فكر سينا را كرده اي؟ وقتي بزرگ شد چه جوابي به او خواهي داد؟ وقتي ازت و پرسيد كه چرا سر مادرش هوو اورده اي از شرم اب نمي شوي؟
فرهاد گستاخ و محكم گفت
- كار خلاف نمي كنم مي خواهم با تو ازدواج كنم كاري كه هفت سال پيش بايد مي كردم در ثاني تو دير يا زود بايد ازدواج كني چه بهتر كه ان مرد من باشم دلم نمي خواهد مرد ديگري در زندگيت جاي مرا بگيرد يك بار سرم كلاه رفت بس است
هستي مات و حيرت زده به فرهاد چشم دوخت و صداقت و محبت را در ان چهره بيش از گذشته ديد ولي باز هم باورش نمي شد كه فهراد با داشتن همسر از او تقاصاي ازدواج كند. از اين رو گفت
- به همسرت چه مي گويي فهراد رويت مي شود كه در چشم هايش نگاه كني و بگويي كه به خواستگاري هستي رفته ام؟
- برايم مهم نيست هستي من كه تو را از دست دادم شب عروسي ات ان قدر پريشان بودم كه حتي دلخوش به نفس كشيدن هم نبودم يادت مي ايد شب عروسي ات در يك شب پاييزي بود اسمان ابري بود و هر لحظه احتمال بارش باران مي رفت ان قدر دلم گرفته بود كه دوست داشتم ساعت ها بگريم.
هستي ارام گفت
- مگر تو ان شب در شهرستان نبودي؟
- نه نبودم من تهران در خانه خودمان در اتاقم بودم اگر يادت باشد ياسمن هم به جشن عروسي ات نيامد او به خاطر من نيامد ان قدر حالم گرفته بود كه دل ياسمن به حالم سوخت و ترجيح داد كه در كنار من باشد
- من خيلي منتظر ياسمن شدم وقتي عمه و پدر خدابيامرزت را تنها ديدم جاي خالي ياسمن خيلي توي ذوقم خورد پس تو خانه بودي و نيامدي.
- مي آمدم كه چه شود؟ مي امدم به تو و شوهرت تبريك ميگ فتم؟ در عمرم سخت ترين كاريك ه فكرش را مي كردم همين بود اگر مي امدم بدون شك جلوي شوهرت مي زدم زير گريه همان پيش بيني كه مهران در مورد خودش و تو كرد يادم مي ايد بهم گفتي كه براي مهران سخت است كه در چشمانش زل بزنم و بگويم كه عشقم را دزديده است
- اره همين را گفت:
- هستي كاش حميد و تمام خواستگارانت اين طور به فكر دل من بودند
- گذشته ها گذشته فرهاد از اين كه بنشيني و گور خاطرات را بشكافي چيزي عيادت نمي شود.
- من به اين منظور اين جا نيامده ام امده ام كه كمي در مورد زندگي خاكستري و سردم با تو صحبت كنم تا بهفهمي كه جايت چه قدر در زندگيم خالي است بعد از عروسي تو ديگر مادر به من مجال نداد ان قدر اه و ناله كرد و ان قدر از رازوي داماد كردن من گفت كه دلم به حالش سوخت گفتم كه دلم نمي خواهد تا اخر عمرم ازدواج كنم گفت چرا؟‌به خاطر هستي او سرش به زندگي خودش گرفم شده و تو تنها ماندي فكر خودت باش و ازدواج كن باور كن هستي از اين كه كسي را جاي تو در دلم بنشانم ديوانه مي شدم اما به خاطر دل مادرم مجبور شدم كه سحر را انتخاب كنم پدر سحر يكي از مشترين ما بود دائم در كارخانه رفت و امد مي كرد تا اين كه شنيدم ورشكست شده يك روز كه دخترش براي گرفتن چك پدرش به كارخانه امد من در قسمت انبار بودم و او معطل شده بود بعد از مدتي وقتي به دفترم برگشتم او را ديدم كه عصباني و دلخور منتظر من است امده بود كه با من سر گرفتن چك پدرش معامله كند باور كن هستي وقتي غرور و سر سختي اش را ديدم تو را به ياد اوردم تمام چك هاي پدرش را از طلبكارانش خريد وقتي چند بار به كارخانه امد و رفت فهميدم كه نامزدي اش را با پسر خاله اش به هم زده و او شديدا غمگين است وقتي كه پدرش از زندان بيرون امد به سراغ من امد و از كمك هايي كه دراين مدت به سحر كرده بودم تشكر كرد من هم تمام اين قضاياي را براي مادرم مي گفتم مادر يك روز ازم ن شمار ه تلفن پدر سحخر ار خواست و به او زنگ زد تمام مدت نامزدي و عقد ما يك ماه نشد دلم نمي خواست ان مراسم و ارزوهايي را كه براي تو داشتم در مورد سحر انجام دهم به همين دليل به همان جشن كه خودت شاهد بودي اكتفا كردم هستي باور كن وقتي نامزد شديم من تمام ماجراي خودم و تو را برايش تعريف كردم صداقت مد نظرم نبود كه بگويم مي خواستم با او صادق باشم مي خواستم كه او بداند كه تو در زندگي من بودي و خواهي بود و اين توجه من به تو باعث بدبيني و سوظن و بي تفاوتي او شد زندگي ما از همان اول روي پايه بي تفاوتي و سردي بنا شد نمي گويم از اين كه به او راز عشقم را گفتم پشيمانم اما باور كن تمام گرمي زندگي ما يك بار بود و ان وقتي بود كه سينا به دنيا امد بقيه اش همه بي تفاوتي بود
- هستي ارام گفت
- - گفتي كه به عمه هم گفته اي او چه گفت؟
- چيزي نگفت گفت كه هر دو عاقل و بالغ هستيد و مي توانيد در مورد نزدگي تان تصميم بگيريد او قلبا ارزو دارد تو عروسش شوي ساكت شد و دوباره ادامه داد:
- چيه نكند مي ترسي قلبم جوابگوي زندگي ات نباشد هر چند مي دانم كه اگر تو موافقت كني من از خوشحالي سكته خواهم كرد
هستي سش را تكان داد و گفت
- نه خودت مي داني كه هميشه مرد روياهايم بودي اما چه كنم كه نمي توان م پيشنهادت را بپذيرم فرهاد من ان قدر پست و نامرد نيستم كه پا به اشيانه سحر بكوبم و سقف زندگي اش را روي سرش خراب كنم من براي او احترام زيادي قائلم دلم نمي خواهد كه در دهان ها اسم من بچرخد و مرا باعث ويراني زندگي سحر بدانند نه فراد اگر تنها بودي همين الان به تو جواب مثبت مي دادم اما از زن و بچه ات شرمم مي شود كه با تو ازدواج كنم.
- فرهاد با خشم دستش را به علامت سكوت تكان داد و گفت
-اجازه بده هستي خودت خوب مي داني كه من هر كاري كه بخواهم انجام مي دهم و نظر ديگران برايم مهم نيست يك بار نتوانستم خواسته ام را به اجرا برسانم براي تمام عمر كافي است در ضمن بايد بداني كه در ان مورد تو مقصر بودي
هستي عصباني شد و گفت
- هيچ نمي فهمم فرهاد مرا به اين جا خوانده اي كه از گذشته صحبت كني؟ از ان موضوع 7 سال گذشته نه من هستي 22 ساله ام و نه و نه تو فهراد 27 ساله اي بايد بداني كه جواب من در هر صورت منفي است من به سحر خيانت نمي كنم اصلا بگذار خيالت را راحت كنم من اصلا قصد ازدواج ندارم هيچ گاه شوهر نخواهم كرد تو هم برو به زندگي ات برس و فكر مرا از سرت به در كن به زن و فرزندت محبت كن و اشيانه ات را گرم ساز به خدا اگر بدانم خيال من زندگي ات را سرد كرده خودم را مي كشم و هم تو را راحت مي كنم و هم خودم را
سپس با سرعت كيفش را برداشت و از رستوران خارج شد فرهاد دستانش را به هم قلاب كرد و سرش را روي ان نهاد باز هم هستي با لجبازي و غرورش او را حرص داد اما به او حق مي داد چرا كه گفته هاي هستي با توجه به روحيه لطيف او منطقي بود در ثاني تازه دو سال از مرگ شوهر و فرزندش گذشته بود.

(ادامه دارد....)
-

kar1591
17-06-2009, 15:21
هستي نفس زنان زنگ خانه پدرش را فشرد سرش درد مي كرد و به شدت سنگين شده بود. با باز شدن در مادر درايوان حاضر شد و با صداي بلند گفت
- چه قدر دير بگشتي مهمانت رفت؟
- امروز صبح رفت
- انگار از مصاحبتش لذت بردي مي بينم كه گونه هايت رنگ گرفته و رنگ و ريت باز شده است
- اره دختر خوب و مهرباني است به من كه خوش گذشت
مادر اور را به سالن هدايت كرد و گفت
- مهمان داريم. هومن و مهسا هستند
هستي از اين كه توانسته نقاب خونسردي به چهره بزند و تشويش درونش را اشكار نسازد خوشحال وارد سالن شد با ديدن هومن و مهسا با خوشحالي به طرف آنها رفت و مشغول گفتگو شد. دلش براي برادرش مي سخوخت 5 سال بود از زندگي شان گذشته و هنوز صاحب فرزندي نشده بود. هومن كمي سر به سرش گذاشت و وقتي ديد كه هستي در جاي ديگري سير مي كند دست از سرش برداشت. دل هستي در تب و تاب بود مي خواست سخنان فرهاد را از ياد ببرد اما نمي توانست كاش شهلا يا ياسمن يا هديه ان جا بودند و او با انها درد و دل مي كرد انگار كه دلش گنجايش نگهداري پيشنهاد فرهاد را نداشت مي خواست ان را بيرون بريزد و به همه اعلام كند شايد هم كم ظرفيتي اش از خوشحالي اش بود ته دلش از اين كه با فرهاد ازدواج كند غنج مي رفت اما وقي سحر به يادش مي امد كه مثل يك سد بزرگ بين او و فرهاد ايستاده دلش از تب و تاب مي افتاد و به فكر فرو مي رفت انديشيد چه خوب كاري كردم كه به خانه ام نرفتم و به اين جا امدم مي دانم تماس هاي فرهاد در امانم نخواهد گذاشت حداقل فرهاد آبروداري مي كند و با اين جا تماس نمي گيرد هر چند كه فرهاد بي پرواتر از اين حرف هاست
در اتاقش را گشود و خود را روي تخت انداخت سردرد عجيبي او را از پا انداخته بود برخاست و لباس هايش را عوض كرد. بوي عطر اشناي ديرينه اي را به يادش مي اورد ياد فرهاد كه 7 سال پيش او را از اين ازدواج منع كرد و به او التماس كرد كه عقدش را با حميد پس زند. اين عطر بوي فرهاد بوي عشق و بوي جواني اش را برايش تداعي مي كرد
روي كاناپه ولو شد و سرش را به پشتي ان تكيه داد از پنجره به اسمان چشم دوخت پاهايش نيز ضعف مي رفت وحس مي كرد پاي راستش كمي بي حس شده است. در حالي كه پاهايش را كمي ماساژ مي داد انديشيد از بس راه رفته ام پاهايم درد گرفته اند.
مادر در اتاقش را گشود و داخل شد هستي پاهايش را جمع كرد و پرسيد
- هنوز نخوابيدي مادر؟
مادر گفت
- نه هومن و مهسا تازه رفته اند از تو هم خداحافظي كردند امدم كه بگويم تلفن اتاقت را وصل كن
- چرا كسي با من كار دارد؟
مادر عميق و كنجكاو به چشمان خوش حالت هستي خيره شد و كنارش روي تخت نشست و گفت
-فرهاد بود گفت كه نيم ساعت ديگر دوباره تماس مي گيرد.
هستي سرش را به زير انداخت و گفت:
- پدر فهميد كه فرهاد زنگ زده؟
- نه خيالت راحت باشد نه پدرت و نه هومن هيچ كدام متوجه نشدند.
سپس مانند كسي كه بخواهد مچ مجرمي را بگيرد پرسيد
- چه كارت دارد هستي؟ مي دانم كه مي خواهي برايم اسمان و رسيمان ببافي پس خيالت جمع بدان اگر بخواهي مرا دست به سر كني نمي تواني
- نه مادر نه! من خيال دروغ گفتن ندارم من با خودم و قلبم رو راستم به شما هم صادقانه مي گويم كه فرهاد از من خواستگاري كرده همين
بر خلاف تصور هستي لبخند عميقي روي لب هاي مادر نشست سر هستي را در سينه فشرد و گفت
- مي دانستم دست از سرت بر نم دارد عشق واقعي همين است نظر خودت چيست ؟ موافقي؟
هستي ناباورانه به مادر نگريست و گفت
- باورم نمي شود مادر ان زماني كه بايد به عشق حقيقي من و فرهاد پي مي برديد طوفاني شديد و كلبه عشق ما را در هم شكستيد ولي حالا پاي سحر و سينا اين وسط است از من مي خواهيد كه دست از سر فرهاد برندارم؟
- تو تازه 29 ساله شدي تا اخر عمر كه نمي تواني تنها بماني؟ چه كسي بهتر از فرهاد مي تواند روح خسته تو را ارام كند
- در هر صورت جواب من منفي است مادر من از روي سحر خجالت مي كشم
مادر برخاست و درحال خارج شدن از اتاق گفت
- آن قدر بالغ و عاقل هستي كه صلاح خود را بداني من فقط نظرم را گفتم
هستي ان شب گوشي اتاق را وصل نكرد نمي خواست زمزمه هاي شبانه فرهاد او را سست كند مي دانست اگر فهراد تماس بگيرد و در گوش او دوباره ايه هاي عشق بخواند به راحتي تسليم مي شود نه دلش نمي خواست با او ازدواج كند به همين دليل بالش را روي سرش گذاشت و خوابيد اهوي خيالش گاه دوان دوان به سوي فرهاد مي دويد اما او كمند عقلش را به دور گردن غزال احساسش مي افكند و او را از رفتن باز مي داشت بايد سعي مي كرد كه دور از دسترس فرهاد باشد و چند وقتي با او تماس نداشته باشد
هستي گوشي تلفن را به گوش چپش چسباند از صداي مبهم ان طرف سيم نمي توانست متوجه شود كه چه كسي پشت خط است
فرهاد بود كه مي گفت
- هستي چرا جواب نمي دهي؟
هستي گوشي را به گوش ديگرش چسباند و صداي فرهاد را شنيد
ارام سلام كرد و گفت
- حالا صدايت را مي شنوم حالت خوب است؟
- ممنون از قصد جواب نمي دادي؟ يا خط خراب است؟
- چه قصدي ؟ صدايت را با ان گوش نمي شنوم حالا با اين گوشم بهتر مي شنوم
- چرا هستي؟ مگر براي گوشت مشكلي پيش امده؟ نگران شدم؟
- مشكلي كه نه چند روزيست سرم درد مي گيرد و حالا گوشم سنگين شده
- فرهاد يادش رفته بود كه اصلا براي چه موضوعي زنگ زده نگران گفت
- يعني چه هستي ؟ سرت درد مي كند گوشت سنگين شده و تو خود را به دكتر نشان نداده اي و پيگير قضيه نشده اي؟
- به نظرم مهم نبود
- چرا براي سلامتي ات اهميتي قائل نيستي؟ من امروز عصر به دنبالت مي ايم و تو را به دكتر مي برم
- نه نه من خودم با پدر مي روم شايد هم با هومن رفتم
- اگر مي خواستي بروي تا حالا رفته بودي تعارف نكن من خودم مي ايم دنبالت
- به زندگيت برس فرهاد سحر ناراحت مي شود
- تو به فكر سحر نباش من فاميل تو هستم چه اشكالي دارد دختر دايي ام را به دكتر ببرم نگرانم كردي هستي
- باشد قبول منتظرم
- منتظرم باش هستي سلامتي تو برايم از هر چيز در دنيا مهم تر است
هستي باورش نمي شد كه فرهاد هنوز بي پروا و صريح بودنش را ترك نكرده است
هستي رام از پله ها پايين امد پاي راستش مي لنگيد تا به ان موقع خيلي با احتياط رفتار كرده بود كه پدر و مادرش متوجه لنگيدن پايش نشوند اما ان روز مادرش با بهت به او نظر انداخت و گفت
- پايت به كجا خورده هستي؟
- به هيچ جا نخورده
- پس تصادف كردي؟
- نه همين طوري مي لنگد
- همين طوري مگر مي شود؟
هستي كه خود تا حدي از بيماري اش نگران شده بود گفت
- نمي دانم چرا مادر تازگي ها پايم مي لنگد سرم درد مي كند و گوشم ناشنوا شده
چشم هاي مادر تا اخرين حد گشاد شد و گفت
- چه مي گويي هستي براي چه؟
هستي گريه اش گرفت و گفت
- امروز فرهاد قرار است بيايد تا با هم به دكتر برويم اگر اصرار او نبود براي خودم اهميت نداشت
- نگران نشدي و گريه مي كني؟ اخر تو كي مي خواهي به فكر خودت باشي هستي؟ من هم امروز با شما مي ايم
دلشوره و هول به دل پري چنگ انداختند يعني هستي دختر معصومش چه بر سرش امده بود ؟ پري تا عصر كه فرهاد به دنبالشان امد نتوانست خود را كنترل كند و گوشه و كنار خانه مي گريست بايد اول مطمئن مي شد بعد به شوهرش مي گفت اه كاش هومن بود تا انها را به دكتر مي برد نمي خواست مزاحم فرهاد شود
با صداي ترمز ماشين هستي در حياط را گشود و به طرف فرهاد رفت . فرهاد او را به دقت زير نظر گرفت لنگيدن محسوسي كه هستي در راه رفتن داشت فرهاد را منقلب ساخت پياده شد و در را براي هستي باز كرد هستي تسليم از اين همه اهميت و محبت فرهاد به داخل نشست و سلام كرد فرهاد گفت
- چرا در را نبستي؟
- مادرم هم همراهمان مي ايد امروز به او گفتم دلم طاقت نياورد ترسيدم كه...
فرهاد پياده شد و به طرف زندايي رفت چشم هاي پري قرمز و متورم بود فرهاد سلام كرد و گفت
- شما نياييد زندايي من خودم هستي را مي برم
زندايي با اصرار گفت
- نه من بايد با هستي باشم دلم شور افتاده تا شما برويد و برگرديد من نصفه جان شدم
فرهاد گفت
- مي خواهم بعد از ان هستي را به گردش ببرم ش ايد اگر شما باشيد رودربايستي كند من خودم مراقبم حواسم به او هست
مادر تسليم شد و با بغض گفت
- به جلال نگفته ام هومن هم نمي داند و گرنه مزاحم تو نمي شديم
فرهاد سرش را تكان داد و گفت
- اين چه حرفيه زندايي هستي براي من بيش از اين اهميت دارد.
برگشت و پشت فرمان نشست نفس در گلوي هستي گره خورد.
فرهاد كه حسابي حالش گرفته بود رو به هستي كرد و گفت
- سهل انگاري كردي هستي. انشاء الله چيزي مهمي نباشد چند وقت است كه اين ور راه مي روي؟ يادم مي ايد كه ان روز در رستوران با قهر مرا ترك كردي سالم بودي
- يك ماهي مي شود اول سرم درد مي كرد حالا هم مي كند بعد پايم دستم هم كمي بيحس شده و امروز فهميدم گوشم سنگين شده است
فرهاد اه عميقش را از سينه بيرون داد پرده اشكي جلوي چشمش را پوشانده بود تا رسيدن به مطب دكتر هر دو ساكت و مغموم بودند براي فرهاد تمام حرف هايش گم شده و از ياد رفته بود به جز مشكل هستي چيزي مغزش را ازار نمي داد

kar1591
17-06-2009, 15:21
هستي خسته بود با وجودي كه پياده روي نكرده بود اما پاهايش ضعف مي رفتند خود را به روي تخت انداخت و انديشيد به نظرش بيماري اش بايد جدي باشد چرا كه نگاه سوزناك فرهاد برايش اشنا بود گريه هاي گاه و بي گاه مادر وپدرش و زود به زود سر زدن هاي هديه و هومن همه از حاد بودن بيماري اش خبر مي داد چه قدر از اين اتاق به آن اتاق رفته بودند از تمام بندنش عكس گرفته بودند و چندين بار از سرش سي تي اسكن كرده بودن چند بار از او خون گرفته بودن و در تمام اين اتاق ها فرهاد و مادر به دنبالش روان بودند لبخند گرمي از يادآوري مهرباني هاي فرهاد روي لبش نشست دلش براي او هم مي سوخت فرهاد هم با آن قلب ناراحتش هيچ گاه مزه شيرين زندگي را حس نكرد دلش شديدا براي خودش و فرهاد سوخت
- برخاست و قاب عكس نازنين را در آغوش گرفت تا بخوابد فردا نوبت دكتر داشت بايد به ديدن پزشك مي رفت تا نتيجه ازمايشها و عكس هايش را مي دانست خسته ديده بر هم نهاد و به خواب فرو رفت
- دكتر سماواتي يكي از بهترين متخصصان مغز و اعصاب بود كه فرهاد و هومن با پرس و جوي فراوان و وسواس بسيار ادرس مطبش را پيدا كرده بودند و حالا با پدر و مادر هستي و خود او در مطبش حضور داشتند دكتر بعد از معاينه هستي و ديدن ازمايش و عكس هايش همه را به جز پدر هستي مرخص كرد اقا جلال در حالي كه نزديك بود قلبش بايستد نشسته بود و چشم به دهان دكتر دوخته بود دكتر با تاني و حالتي ناراحت به طور صريح گفت
- - متاسفم آقاي مهرجو ، مويرگ هاي مغز دختر شما نازك شده و اين علائم همه نشان دهنده پاره شدن برخي از مويرگ هاي مغز مي باشند نه از تومور مغزي خبري هست و نه از زائده ديگري. خون در مغز دختر شما بيش از اندازه پر شده و همه اين بي حسي ها نشات گرفته از مختل شدن سيستم عصبي مغز در اثر پاره شدن مويرگ هاست
- پدر با ناباوري به دكتر چشم دوخته بود عاقبت بعد از مكثي طولاني گفت
- - با عمل جراحي نمي شود كاري كرد دكتر؟
- دكتر گفت
- نه ما عملا نمي توانيم مويرگ ها را به هم پيوند بزنيم طي روند اين بيماري بدن دختر شما لمس مي شود و خون مغزش را پر مي كند و ان گاه به اخر مي رسد شايد هم معجزه اي شود و اين روند رشد متوقف شود و در ان صورت است كه دختر شما در اين حالت باقي مي ماند.
پدر هستي دلخور و ناراحت از صحبت هاي صريح دكتر گجفت
- علت اين بيماري چيست دكتر؟ مي تواند از ضربه خوردن سر به وجود بيايد اخر سر هستي دوباره به شدت به زمين برخورد كرده.
دكتر گفت
- نه فكر نكنم از ضربه خوردن باشد اما بي تاثير هم نيست شايد ان ضربه عامل ايجاد كننده بوده باشد مي توانسته مويرگ هاي مغز را نازك و اسيب پذير كند
اشك هاي پدر هستي باريدند و دل دكتر را به درد آوردند دكتر دلجويانه گجفت
- متاسفم آقاي مهرجو من واقعيت را گفتم هر چند كه شما ناراحت شديد اما دعا كنيد كه دخترتان راحت شود چون اگر اين طور پيش برود شما يك عمر با يك بدن لمس و بي حس و دختري كه نه قدرت بينايي دارد و نه شنوايي...روبرو خواهيد بود. شايد انشاءا... معجزه شد و دخترتان شفا يافت در هر حال اگر مايليد عكس ها و سي تي اسكن را به دكتر متخصص ديگري نشان دهيد تا مطمئن شويد اين بيماري بيمارين ادري است كه از
- چند ميليون دختر معصوم شما را نشان كرده است
- پدر هستي زوري در بدن نداشت نيرويي در تن نداشت كه برخيزد پرونده را برداشت و با خستگي به بيرون از اتاق رفت فرهاد و هومن منتظرش بودند فرهاد گفت
- - چه شده دايي جان
- وقتي حال زار دايي اش را ديد اشك هايش را پاك كرد و گفت
- تومور مغزي است؟ مي شود عمل كرد؟
دايي اش سري تكان داد و گريه كنان براي او و هومن همه چيز را تعريف كرد و در اخر گفته هاي دكتر را افزود كه گفت
- نهايت اين بيماري استفراغ است اگر بيمار استفراغ كند ديگر هيچ اميدي نيست و نشانه پايان عمر بيمار و فرو رفتن در كما استفراغ كردن است.
هومن به ديوار تكيه داد و براي خواهر معصوم خود اشك ريخت فرهاد ناليد و گفت
- الان هم كه از پله ها پايين مي بردمش به سختي پايين مي رفت سر انجام هومن مجبور شد كه بغلش كند
جلال آهي كشيد و گفت
- كاش تومور داشت ان وقت با يك عمل خيالمان راحت مي شد حالا چه؟ دختر دسته گلم جلوي رويم پرپر مي زند و از دست من هيچ كاري ساخته نيست
هستي خود را به دست سرنوشت سپرده بود. مي دانست كه بيماري اش جدي است اجزاء طرف راست بدنش هم داشتند از كار مي افتادند داشت با خود كنار مي امد كه بيماري اش سلامتي به دنبال ندارد خود را به خدا سپرده بود كم حرف شده بود و بيشتر در خود فرو مي رفت تمام فاميلش از وقتي از بيماري او اگاهي يافته بودند به ديدنش امدند مريم در حالي كه دختر زيبا و كوچكي را در اغوش داشت مبهوت به هستي نظر انداخت باورش نمي شد كه اين دختر همان هستي سه ماه پيش باشد كه اين چنين با تني خسته و رنگ و روي زرد در مقابلش دراز كشيده باشد هستي لبخند كمرنگي زد و با دست ديگرش ارام صورت نوزاد را نوازش كرد مهران ديدگانش را به طرف ديگر چرخاند تا ديگران پي به گريه اش نبرند مريم گونه هستي را بوسيد و گفت:
- يك ماه است كه به دنيا امده وقتي ديدم از تو خبري نشده خودم به اين جا امدم باورم نمي شد هستي چه بلايي سر خودت آورده اي؟
هستي بي رمق خنديد و گفت
- اسمش را چه گذاشته اي مريم؟
مهران و مريم به هم نگاهي انداختند و با هم گفتند
- هستي
و مريم گفت
- او تمام هستي ماست مثل تو كه تمام هستي مادر و پدرت هستي سعي كن خوب شوي هستي جان
فرهاد انديشيد چه كسي مي گويد او هستي پدر و مادرش است او تمام هستي من است
تمام تلاش فرهاد و هومن براي يافتن پزشكان مجرب و متخصص بود كورسي اميدي در دل فرهاد تابيدن داشت او ترجيح مي داد كه پرونده هستي را به پزشكان ديگر نشان دهد تمام كار و زندگي اش را رها كرده بود و با هومن به دكتر هاي مختلف مراجعه مي كردند تا شايد از زبان يك دكتر بشنوند كه اميدي است و دكتر هاي قبلي اشتباه تشخيص داده اند فرهاد نمي توانست هستي را ان طور خميده و زار ببيند و كارين كند قلبش فشرده مي شد دردر مي گرفت وسوزش قلب شكسته اش در تمام بدنش پراكنده مي شد قلبش براي هستي مي تپيد و حالا كه هستي را هستي مغرور و سركشش را اين طور ناتوان مي ديد در خود مي شكست سفارشات دكتر نيز همه از يادش رفته بود و او تنها به سلامتي هستي مي انديشيد.
ياسمن زنگ زد و خبر ورودش را داد خدايا چه زماني ؟ وقتي كه فرهاد هستي را به خود تكيه داد و به فرودگاه رفتند مادر و پدر و عمه اش اشك ريزان ان دو را تماشا مي كردند هستي با قلت حواس و كمي سلامتي اش روزهاي شاد زندگي اش را با ياسمن به ياد مي اورد و لبخند مي زد ياسمن كه از طريق مادرش در جريان بيماري هستي قرار گرفته بود در حالي كه چشمانش از فرط گريه قرمز شده بود هستي را يك جا با دسته گلش در آغوش كشيد هستي ان قدر لاغر و رنجور شده بود كه ياسمن باورش نمي شد اين همان هستي شاد و سرخوش است بغض خود را زماني فرو داد كه مجبور بود كمي بلند تر از حد معمول با هستي صحبت كند وقتي فرهاد برادرش را ديد كه از ترس افتادن هستي او را به خود چسبانده و دستش را حائل او كرده و هستي به او تكيه كرده است به ياد روزهايي افتاد كه تنها ارزوي برادرش اين بود كه تكيه گاه و حامي و عشق و زندگي هستي باشد ولي حالا هستي از فرط رنجوري و بيماري به فرهاد تكيه داده بود. هديه و مادرش در حالي كه اشك هايشان را پاك مي كردند در خانه عمه ماهرخ به استقبال ياسمن رفتند فرهاد هستي را كه بسيار خسته مي نمود به اتاق خودش برد و مشغول تسلا دادن دايي و زن دايي و ديگران شد. خدا را شكر مي كرد كه سحر با وجود اطلاعش از بيماري هستي توسط فرهاد زياد پاپيچش نمي شد براي اولين بار از درك بالاي همسرش احساس رضايت مي كرد چرا كه عشق هست هيچ گاه نگذاشته بود او به اخلاق و رفتار همسرش بيانديشد
ياسمن با دل پر خون و ديده اشكبار از فرهاد و هومن در مورد هستي و بيماري اش سوال كرد و فرهاد بيماري هستي را شرح داد و در اخر گفت
- همان ما توكلمان به خداست شايد خدا بخواهد و معجزه اي روي دهد شايد هستي خوب شود......
و جملاتي كه اين چنين اميدوارانه از قلب شكسته اش بر مي خاست و ديگران تاييد مي كردند اعضا خانواده هستي اشك ريزان يكديگر را تاييد مي كردند اعضا خانواده هستي اشك ريزان يكديگر را دلداري مي دادند در حالي كه صداي هق هقشان تا اتاق بالا ميرسيد سعي در ارام گريستن داشتند تا هستي پي به ضجه هاي انها نبرد
نذرها بود كه در انديشه ها جان مي گرفت و زمزمه هايي كه زير لب ها با خدا مي شد گوسفندها بود كه نذر مي شد و خدا بود كه ورد زبان اعضا خانواده هستي بود و دلهاي شكسته و پر دردشان كه براي هستي مي تپيد هستي روي تخت فرهاد دراز كشيده بود خسته و نالان با صبوري بسيار سر در بالش فرهاد كرده بود و بوي ان را به جان مي كشيد و به گذشته سفر كرد . اعصابش ان قدر ضعيف شده بود كه با ورود فرهاد تكان سختي خورد فرهاد كه او را در ان حالت ديد روبرويش زانو زد و گفت
- چه شده هستي جان خوشحال نيستي ياسمن امده
- خوشحالم فرهاد ياد روزهاي بچگي مان به خير كاش قدر ان روزها را بيشتر مي دانستم اگر مي دانستم اين قدر زود به اخر مي رسم.....
اشك ارام ارام در ان خلوت عاشقانه راه پيدا كرد فرهاد دست هاي هستي را در دست گرفت و بوسه اي بر انها نشاند و گفت
- تو خوب مي شوي هستي جان من تو را به خارج مي برم بايد خوب شوي مگر من مرده ام هان؟ فرهادت مرده كه اين طور نا اميد شده اي؟ من بهترين دكتر را برايت پيدا مي كنم.

kar1591
17-06-2009, 15:21
در اتاق انتظار منشي هستي را صدا كرد و گفت
- نوبت شماست بفرماييد
هستي رو به فرهاد كرد و گفت
- تو هم با من بيا فرهاد
دلهره به جانش افتاده بود چه قدر خوشحال بود كه فرهاد با اوست مثل يك تكيه گاه
هستي شرح سردردها و ديگر علائم بيماري اش را كه ان چند وقت گريبانگيرش شده بود به دكتر داد و با دهان باز و اخم هاي درهم رفته فرهاد و چهره متفكر دكتر روبرو شد دكتر بعد از معاينه نمودن هستي پشت ميز نشست و گفت
- معاينه كه چيزي را نشان نمي دهد من يك سري ازمايش و سي تي اسكن و عكس مي نويسم كه ترجيح مي دهم شما انها را به متخصص معز و اعصاب نشان دهيد
فرهاد با نگراني گفت
- فعلا تشخيص شما چيست دكتر؟
دكتر اشاره خفيفي به هستي كرد كه فرهاد كاملا متوجه منظور شد
دكتر گفت
- همه چيز بعد از ديدن عكس و ازمايش روشن مي شود
بعد از خداحافظي فرهاد به عمد كيفش را در مطب جا گذاشت وقتي از پله ها پايين رفتند به هستي گفت
- تا تو در ماشين را باز كني من كيفم را بياورم
سريع پله ها را دو تا يكي كرد و بالا رفت نفسش را ازد كرد و دوباره در اتاق دكتر را باز كرد و گفت
- مشكل نگران كننده اي وجود دارد دكتر؟
دكتر كه فكر مي كرد فرهاد همسر هستي است گفت
- به طور يقين نمي توانم بگويم به احتمال زياد ايشان با دارو درمان مي شود ولي متاسفانه بايد بگويم اين نوع علائم نشان دهنده وجود تومور مغزي در سر همسر شما هستند اگر چنين چيزي باشد و پيشرفت نكرده باشد انشا ء ا.. با دارو درمان مي شود
فرهاد گفت
- و اگر با دارو درمان نشود؟
- بايد عمل شود البته گفتم بعد از مشاهده عكس و اسكن معلوم مي شود بايد بگويم كه اين حد تشخيص در تخصص من نيست و شما بايد ايشان را به دكتر مغز و اعصاب نشان دهيد
فرهاد سست و گيج از دكتر خداحافظي كرد انگار اب بدنش را كشيده اند. دهانش تلخ و گنده شده بود هجوم بغض گلويش را فشار مي داد و با خود گفت: خدا چرا اين دختر بايد اين قدر عذاب بكشد؟
هستي با اصرار از فرهاد خواست كه او را به خانه اش برساند اما فرهاد پايش را روي پدال گاز فشار مي داد خودش مي دانست كاملا عصبي است قصد داشت عشق ديرينش را به رستوراني ببرد و شام مهمانش كند هر چند كه خود دل و دماغ درست و حسابي نداشت. در رستوران فرهاد نگاهش را به صورت هستي دواند هستي سرخ شد و سرش را به سوي ديگر چرخاند فرهاد گفت
- فردا صبح اماده باش كه با هم به دنبال كارهايت برويم.
- مزاحمت نمي شوم فرهاد با مادرم مي روم.
فرهاد دلخور گفت:
- هستي جان اگر هومن و دايي گرفتارند من كه نيستم من بايد در تمام اين رفت و امدها با تو باشم مي فهمي؟ اگر در شركت يا خانه باشم تا دايي يا كس ديگر خبر سلامتي تو را به من بدهند نيمه عمر مي شوم
- اما فرهاد تو متاهلي و من دوست ندارم وقتي را كه بايد صرف سحر و سينا كني به من اختصاص دهي؟
فرهاد گفت:
- اين حرفا را بريز دور هستي جان من هميشه در اختيار انها هستم اتفاقي نمي افتد اگر دو سه روزي دنبال كارهاي تو باشم
- سپس نگاه گرم و نافذش را به چشم هاي هستي دوخت سر پاي هستي اتش شد با اين نگاه خاكستري اشنا بود همان بود كه هميشه ديوانه اش مي كرد فرهاد غذا را جلوي هستي كشيد و گفت
- اين چند وقت آن قدر غصه خوردي كه وقتي براي غذا خوردن حسابي براي خودت نگذاشته اي كه اين قدر ضعيف شده اي اگر من بالاي سرت بودم وادارت مي كردم كه ان قدر به خودت برسي كه به اين روز نيافتي
- خدا رحم كرد و گر نه الان 20 گيلو اضافه وزن داشتم
فرهاد صداي دلنشين و بم خود ارام گفت:
- واقعا خدا رحم كرد هستي كاش اين رحم نبود و تو براي من بودي
زندايي فرهاد دلواپس و نگران دم در خانه ايستاده بود و منتظر ان دو بود دايي نيز به حياط امد و به فهراد تعارف كرد كه به داخل بيايد اما فرهاد امتناع كرد و از دايي اش خواست كه فردا با او تماس بگيرد
آقا جلال روي زمين تا شد و گفت
- چند وقت است پري؟ چرا هستي زودتر از اين چيزي به ما نگفته
پري دستش را روي دست ديگرش زد وبا گريه گفت
- انگار يك ماهي است بچه ام ان قدر ملاحظه كار است كه به ما چيزي نگفته اگر فرهاد هم پا پيش نمي شد نمي فهميد فرهاد دنبال كارش را گرفت انگار هنوز هم با فرهاد راحت تر از ماست
آقا جلال گفت:
- پس فرهاد به اين خاطر مي خواهد با من صحبت كند من ساده را بگو كه فكر كردم مي خواهد از هستي خواستگاري كند فردا تو هم با انها مي روي؟
پري گفت
- البته كه مي روم امروز هم مي خواستم همراهشان بروم فرهاد نگذاشت اخر چرا من مادر بايد چند وقت از حال هستي بي خبر باشم ديدم كمي روحيه اش بهتر شده خيالم راحت شد ندانستم كه بچه ام مريض است و سرش به مريضي اش گرم است.

kar1591
17-06-2009, 15:21
هستي خسته تر از هميشه گفت:
- من خودم مي دانم كه سلامتي در كار نيست
فرهاد دست هستي را روي قلبش گذاشت و گفت
- به خاطر اين قلب كه عاشقانه دوستت دارد كمي اميدوار باش روحيه تو خيلي مهمتر از بيماري است . من هميشه با توام هستي. فداي ان اشك هايت به خدا توكل كن عزيز دلم
هستي سرخوش از اين كه بار ديگر اين نجواهاي عاشقانه را مي شنيد لبخندي زد و گفت
- برو به ياسمن بگو بياد پيشم كارش دارد
فرهاد گفت
- صداي قلب من با قلب تو كوك مي شود هستي من ! پس به خاطر قلب من و دل من هم كه شده روحيه داشته باش و مبارزه كن
سپس سر هستي را در دستانش گرفت و پيشاني او را بوسيد و گفت
- دراز بكش هستي جان، الان ياسمن را صدا مي زنم
و هستي را ارام خواباند هستي نگاهش را به دور اتاق به چرخش در اورد و باز قاب عكس خود را ديد كه روي ميز فرهاد خودنمايي مي كند. زير لب شعر ان را دوباره زمزمه كرد
هميشه در خيال من
ز شعله گرم تر تويي
چه گرم دوست دارمت
ساز گيتار فرهاد روي كمدش خاك مي خورد نگاه هستي به ساز خورد و تمام ترانه هاي شاد و غمگيني كه فرهاد به هر مناسبت با سازش اجرا كرده بود را به ياد اورد و در مغزش يادآوري نمود دلش چه قدر براي ساز زدن و خواندن فرهاد تنگ شده بود چه قدر دلش مي خواست فرهاد دوباره برايش ساز بزند ارام و با درد بسيار از جايش بلند شد و به سوي ساز رففت دستانش را روي سيم هاي ان كشيد و با هر ناله ساز ناله اي پر درد از دل داغديده اش بيرون داد فرهاد پشت در اتاق آ«د و وقتي صداي يك در ميان سيم هاي گيتار را شنيد اشك ديدگانش را پاك كرد و با خود انديشيد
حيف اين دختر آه خدايا حيف اين موجود دوست داشتني او هم مثل من با خاطره هايش زخمه به دل مي زند
پشت در نشست و از بيماري هستي كه به سختي گريبان جواني اش را گرفته بود گريست فكر اين كه هستي او را تنها بگذارد ديوانه اش مي كرد بي امان و بي صبر از خدا سلامتي هستي را طلبكرد
هستي ارام و پر درد در ااق به گردش امد و قاب عكس فرهاد را كه كنار قاب عكس خودش بود برداشت و به نزديك چشم هايش برد چشم هايش به شدت ضعيف شده بودند و قدار به تشخيص درست از فاصله دور نبود قاب عكس فرهاد را درلباس سواركاري نشان مي داد با ابهت و جذاب روي اسب نشسته بود و افسار اسب را در دست گرفته بود لبخندي جادويي به لب داشت كه دل هستي را مي لرزاند
هستي به طرف كمد فرهاد رفت در ان را گشود و تمام وسايل او را بيرون ريخت البوم هاي فرهاد به نظرش امد تمام عكس هاي فرهاد كه در المان گرفته شده بود تنها بود. گاه گاه همراه دو سه مرد جوان بود كه هستي فكر كرد بايد همكارا يا دوستانش باشند به ياد بددلي خودش اتاد ان زمان كه فكر مي كرد فرهاد به همراه رها المان را مي گردد و در گوشه گوشه شهرهاي المان در پارك ها و اثار باستاني بارها عكس مي اندازند چه قدر زود به پايان زندگي اش نزديك شده بود چه قدر زود جواني اش به سر امده و او هنوز به ميان سالي نرسيده اين طور ضعيف و بي جان و داغان شده بود ضعف تمام وجودش را در بر گرفت افتاب بي رمق و كمرنگي از پنجره به درون مي تابيد و هستي مي دانست كه غروب نزديك است تمام بدنش درد مي كرد و سرش سنگين روي بدنش مي افتاد به سوي تخت رفت و روي ان دراز كشيد
ياسمن در را گشود و به داخل امد فكر كرد هستي خواب است اما وقتي چشمان هستي گشوده شد ياسمن دستش را پشت هستي گذاشت و او را بلند كرد و نشاند ليوان شير را به دهانش نزديك كرد هستي ارام شير را خورد و دوباره خوابيد
ياسمن كنار تخت روي زمين نشست و دستان كم جان هستي را در دست گرفت به سيماي معصوم دختر دايي زيبايش زل زد و در دل زاري نمود هستي چشمانش را ارم گشود ياسمن لبخدي زد و گفت
- چيزي لازم داري هستي جان؟ اه نمي داني چه قدر دلم برايت تنگ شده بود
- منتظر بودم كه با شكمي بر امده ببينمت ياسي قصد مادر شدن نداري؟
ياسمن لبخند تلخي زد و گفت
- من مادر شده ام هستي دو ماه است كه مادر شده ام
خنده شاد و از ته دل هستي لبخند روي لبان ياسمن نشاند ارام گفت
- خوشحالم ياسي خدارا شكر نمي داني چه قدر دلم براي هومن مي سوزد تو او را بخشيده اي نه؟
- آره مطمئن باش جالا كه وقت اين حرف ها نيست.
هستي نفس عميقي كشيد و گفت
- از تو خواهشي دارم ياسي دلم مي خواهد اين حرف ها و صحبت هايي را كه با تو م كنم تا زماني كه زنده ام به كسي نگويي
- چه حرف ها مي زني هستي جان؟ مگر قرار نبود كه تو با من به فرانسه بيايي من به همين خاطر امده ام امده ام كه موقع زايمانم تنها نباشم.
هستي ارام دستش را بالا اورد و گفت
- تعارف نداريم ياسمن دلم مي خواست اين وصيت را به مادر يا پدر و يا هومن مي كردم اما مي دانم كه انها طاقت شنيدن را ندارند ياسمن من خود مي دانم كه به چه درد لاعلاجي مبتلا شده ام روزي كه پدر با گريه جريان را براي عمو احمد شرح مي داد داشتم گوش مي كردم حالا ا تو خواهشي دارم كه دلم مي خواهد خوب گوش بدهي بلند شو و شماره مطب دكترم را بگير مي خواهم با دكترم صحبت كنم.
ياسمن با هراس گفت:
- براي چه هستي‌؟ تو نبايد عصبي شوي دراز بكش و بخواب
هستي لجوجانه در جايش به سختي نشست و گفت
- اين قدر از من حرف نكش نفسم دارد بند ميايد به حرفم گوش كن ياسي خواهش مي كنم خودت متوجه مي شوي
ياسمن ناجار برخاست و گوشي را به دست گرفت و كارت مطب را از كيف هستي در اورد و شروع به صحبت با منشي دكتر كرد هستي كم جان و خسته اماده بود كه ياسمن گوشي را ه او بدهد ياسمن گوشي را كنار گوش سالم تر هستي گذارد هستي ارام با دكتر صحبت كرد نفسش بالا نمي امد و در سرش درد عجيبي مي پيچيد گوشش به وضوح صداي دكتر را نمي شنيد ارام گفت
- دكتر من از جريان و روند بيماري ام اطلاع دارم مي دانم كه نهايت زندگي ام مرگ مغزي است و داوطلبانه حاضرم كه اعضا بدنم اهدا شود اقاي دكتر من جلوي روي دختر عمه ام به شما و او كه شاهد من است وصيت مي كنم كه اگر مرگ مغزي شدم اول از همه قلبم را در صورت لزوم به پسر عمه ام پيوند بزنيد اين طور كه فهميدم قلبش نياز به پيوند دارد
نفس عميقي كشيد و ادامه داد
- من شما را وكيل خودم مي دانم قلب من در سينه فرهاد ارام مي گيرد دكتر
اشك مجالش نداد و ارام خود را روي بالش انداخت يك عمر او تمام هستي فرهاد بود و حالا مي خواست قلبش را كه تمام هستي خودش بود به او اهدا كند تمام بدنش در بي حسي و در عين حال درد فرياد مي كشيد ياسمن گريه كنان به سوالات پي در پي دكتر جواب مي داد وقتي تلفن قطع كرد رو به هستي كرد و گفت
- هستي
هستي دستش را به صورت خيس ياسمن كشيد و گفت
- گريه نكن ياسي من از همه چيز خبر دارم اين پدر و مادرم اصرار دارند عمل شوم و دكتر به خاطر انها و روحيه خودم دستور عمل داده است خوشحالم كه حميد و نازنين را به زودي ملاقات مي كنم
دوباره نفس عميقي كشيد و با خنده گفت
- دلم مي خواهد قلبم در سينه فرهاد باشد مطمئنم كه جايش امن است دوست دارم قلبم را به او ببخشم تا ديگر از قلب شكسته اش درد نكشد اگر چه اميدوارم هيچ گاه فرهاد به اين پيوند نياز نداشته باشد ياسي تو شاهد هر وصيت من به دكتر هستي اگر لازم باشد اين وصيت را كتبي مي كنم هر چند كه دستم ياري قلم گرفتن ندارد دكتر گفت خودش همه كارها را جور ميك ند
ارام شد كمي به سقف زل زد و ارام ناليد
- دكتر عجيب ترين موجودات هستند خونسرد و منطقي ان قدر منطقي با مرگ برخورد ميك نند كه ادم متعجب مي شود ياسي گريه مي كني؟
ياسمن به صورت هستي زل زد و گريست بي محابا گريست و در خود شكست. هستي ساكت شده بود و ياسمن از نفس كشيدن ارامش فهميد كه او زياد به خود فشار اورده و زياد صحبت كرده و خسته است سينه پر تلاطم هستي ارام بالا و پايين مي رفت و او خوابيده بود.

kar1591
17-06-2009, 15:21
هستي را دوباره نزد دكتر بردند تا براي عمل اماده شود در مطب دكتر هستي از پدرش خواهش كرد يك لحظه اي او را با دكتر تنها بگذارد پدر راضي نشد دكتر كه متوجه منظور هستي شده بود با اطمينان به او گفت
- مطمئن باشيد خانم مهرجو من هر كاري از دستم بر بيايد انجام داده و كوتاهي نمي كنم. خيالتان راحت انشاءا.. كه عمل با موفقيت انجام شود و من مجبور به عمل كردن به گفته شما نشوم
پدر متعجب و مبهوت به هستي و دكتر خيره شد دكتر ارام سرش را تكان داد و اين به اين معني بود كه به موقع اش در اين مورد به پدر هستي توضيح خواهد داد
دكتر هستي را مرخص كرد و گفت
- تا روز عمل مي تواني در ميان جمع و خانواده ات باشي
فرهاد ناراحت و پريشان از هومن در اين مورد سوال كرد هومن جواب داد دكتر عقيده دارد تا روزي كه هستي همين طور است نيازي به بستري شدن در بيمارستان نيست. در ميان خانواده باشد بهتر است اما به محض اين كه استفراغ كرد بايد او را به بيمارستان برسانيم تا عمل شود هم هومن و هم فرهاد و بقيه مي دانستند كه اين جز قطع اميد كردن و جواب كردن هستي چيزي نبود.
شبي كه موهاي هستري را تراشيدند تا براي روز عمل اماده شود مادر با بغض روسري به سرش انداخت تا او خجالت نكشد فرهاد به چشمان خمار هستي كه از بيماري بي رنگ شده بود نگريست و وقتي ديد كه هستي چه طور بي رمق خوابيده است و انگار در اين دنيا نيست غم تمام وجودش را بر گرفت به پشت پنجره رفت و به طبيعت حياط خيره شد و زمزمه كرد
به گريه گريه هاي غمگنانه
هوايت را دلم كرده بهانه
گرفته مه فضاي كوچه ها را
نشسته گرد غم بر روي دنيا
برايت واژه ها هم سوگوارند
پيام تازه اي حرفي ندارد
چه دلتنگم چه دلتنگم چه دلتنگ
تو معناي سفر بودي گذشتي
اسير اين توقف ها نگشتي
تو مثل رود پيوستي به دريا
رها كردي به دشت تشنه ما را
بغض راه گلويش را بست دلش شديدا براي گذشته تنگ شده بود
زندگي چه بي رحم شده بود هومن ارام امد و كنارش ايستاد هر دو در سكوت به طبيعت تاريك حياط خيره شدند هومن ديگر ان پسر شوخ و بذله گو نبود كه با بودن خود همه را به شادي مي كشاند ديگر حرفي براي گفتن نداشت كه ديگران را از خنده ريسه ببرد ان قدر درگير و دار زندگي خم شده بود كه تواني براي مبارزه نداشت . پنج سال از ازدواجش گذشته بود و او هنوز طعم فرزند داشتن را نچشيده بود. همه ازمايش ها هم از سلامت همسرش گواهي مي داد. هومن ديگر طاقت غر زدن هاي مهسا و كنايه هايش را نداشت ارزو مي كرد كه او به جاي هستي بود ارام گفت
- كاش زندگي من اين طور ويران مي شد نه هستي كاش من به جاي هستي بودم او به ظاهر خوشبخت بود دلش به حميد و نازنين خوش شده بود داشت زندگي اش را مي كرد طفلك طوفاني امد و زندگي اش را از هم پاشيد
فرهاد گرفته و غمگين گفت
- همه ما به نوعي با زندگي مان درگير هستيم جرا؟ چرا هومن؟ ما از زندگي مان خير نديديم يادت مي آيد چه دوران خوش و خوبي داشتيم چه روزهايي كه من در اين خانه را با عشق و اميد مي زدم. چه شب هايي كه در اين خانه مهمان بودم و از همين پنجره به حياط نگريستم و تمام ارزوهايم را در اين خانه مي ديدم اخ حالا چه شد كه اين طور دلگرفته و غمگين شده ام؟
هومن از يادآوري گذشته هاي زيبا و خوش جواني اش لبخند تلخي زد و گفت:
- با خودم شرط كرده بودم كه اگر زماني بچه دار شوم هيچ وقت عقيده و راي خودم را به فرزندم تحميل نكنم كاري كه مادرم با ما كرد اما انگار خدا نمي خواهد من به اين ارزو برسم خسته ام فرهاد خيلي خسته
فرهاد به چهره گرفته و ناراحت هومن نگاه كرد و در دلش افسوس خورد هومن به نيم رخ فرهاد نگاهي كرد و گفت
- راستي تو با هستي چه كار داشتي يك بار در رستوران ديدمتان با دوستم قصد داشتيم داخل بياييم اما وقتي تو و هستي را پشت ميز ديدم منصرف شدم و با اصرار از دوستم خواهش كردم كه به رستوران ديگر برويم نمي خواستم با حضور من هستي خجالت بكشد
فرهاد سرش را تكان داد و گفت
- من از او خواهش كرده بودم از او خواستم كه ملاقاتي با هم داشته باشيم تا در مورد موضوعي با او صحبت كنيم .مي خواستم از او خواستگاري كنم
- همان موقع هم همين حدس را زدم در واقع منتظر بودم
فرهاد به فكر فرو رفت چه قدر اعمالش قابل پيش بيني بود اوازه عشقش در همه جا پيچيده بود حتي بعد از 7 سال.
چه قدر دلش براي اين عشق تنگ شده بود در روياهايش غرق شد. چه خيال خوشي داشت كه مي خواست با هستي ازدواج كند حالا هستي جلوي رويش...صداي جيغ و گريه مادر هستي و هديه افكارش را پاره كرد با هراس زياد به بالاي سر هستي رسيد اه خدايا لباس هستي خيس بود. هستي استفراغ كرده بود دنيا در برابر ديدگانش تيره شد همان كور سوي اميد هم از بين رفت. مادر هستي موهاي خود را كند و هديه بر سر زنان پدر را صدا كرد هومن هستي را در رختخواب خواباند و با فرياد گفت
- برايش لباس بياوريد تمام تنش خيس شده است
فرهاد فقط ضجه هاي مادر هستي را مي شنيد و رنگ وروي زرد هستي را مي ديد. اه فرهاد! هستي را مي ديد كه دوان دوان بر لب ساحل در حركت است و برايش شغر مي خواند هستي را مي ديد كه سوار اسب شده و بي خيال مي تازد چشمان خمار و زيباي هستي را مي ديد كه اشك الوده به او دوخته شده والتماس كنان مي خواهد زودتر برگردد و او را از مادرش خواستگاري كند هستي را مي ديد كه غرش مي كرد و عشق فرهاد را براي خود مي خواست هستي را در لباس عروسي ديد هستي را ديد كه نازنين را در آغوش دارد هستي را ديد كه شب عروسي او گردنبندي به شكل قلب كه دور تا دورش را نگين سفيد گرفته به گردن انداخته و به او تبريك مي گويد هستي را ديد كه براي حميد و نازنينش خاك گور را به سر رويش مي ريزد. هستي را مي ديد كه از او مي خواهد به فكر سحر و سينا باشد و حالا هستي را ميد يد كه بدن لاغر و بيمارش در آغوش مادرش فشار داده مي شد. طفلك دايي اش را مي ديد كه بر سرش مي زند هومن و هديه كه مستاصل و گريه كنان اين سو ان سو كز كرده اند و زن دايي اش را مي ديد كه بي حال افتاده و سر هستي اش را در آغوش گرفته و صورت دختر زيبايش را مي بوسد و مي بويد. آه چرا هيچ كس به فكر او نبود قلبش مي سوخت بخار همه جار را فرا گرفته بود مه همه جا را پوشانده بود انگار در يك استخر بزرگ اب فرو رفته باشد تمام بدنش خيس بود قلبش داغ داغ مي سوخت و تمام وجودش را در خود مي چلاند. اه مسعود...آه بلندي كشيد و به روي زمين غلطيد مسعود دويد و قرص زير زبانش را گذاشت همه حواس ها به طرف او معطوف شد تنها حواس جمع در ان ميان مسعود بود كه به اورژانس زنگ زد تا فرهاد را به دست انها بسپارد
عمه و ياسمن و خاله شهين گريه كنان پشت در اتاق Ccu براي فرهاد دعا مي كردند فرهاد سكته كرده بود و معجزه بود كه جان سالم به در برده بود و هنوز نفس مي كشيد شايد فرصتي خواسته بود تا از حال هستي اش اطمينان حاصل نمايد فرهاد و هستي در عشقي كه ارزويشان كنار هم گذاشتن اسم هايشان در كارت عروسي و بر روي كيك عقد و ترسيم ان به صورت دو كبوتر بر اتاق عقدشان بود حالا كنار هم در اسامي بيماران ان بيمارستان جاي گرفتند فرهاد در CCU و هستي در ICU . بخش هاي مراقبت ويژه دست دست كردن پزشك براي عمل هستي كاملا براي خانواده اش محرز بود چرا كه عملي در كار نبود و اين پيشنهاد صرفا به خاطر روحيه دادن به هستي و خانواده اش بود. سر تراشيده هستي بر روي بالش جگر مادر را اتش مي زد. قلبش تنها نشانه او و زندگي اش بود قفسه سينه اش ارام بالا و پايين مي رفت از ديشب كه استفراغ كرده بود و به بيمارستان اورده شده بود در كما فرو رفته بود در دهان و بيني اش لوله هاي زيادي فرو كرده بودند. خانواده اش پدر و مادرش به اندازه سن هستي خميده و شكسته شده بودند و هديه و هومن تنها اشك بود كه از چشم هايشان جاري مي شد هيچ كاري از دست هيچ كس بر نمي امد چرا كه خواهر كوچكشان دردانه خانه شان بي جان روي تخت خوابيده بود و اران نفس مي كشيد.
راه روي هاي بيمارستان را فاميل هستي و فرهاد پر كرده بودند در ان سوي بيمارستان چند اتاق دورتر از هستي زير دستگاه هاي مخصوص قلب فرهاد خوابيده بود. حال خوشي نداشت دريچه هاي گشاد قلبش ديگر توان زندگي به او نمي دادند خيال فرهاد دور خيال هستي پرواز مي كرد و اميدوار بود كه قلبش از كار باز ايستد و او را به هستي اش برساند حتي نفس كشيدن با اين قلب كار دشواري بود و به كمك دستگاه ها و لوله ها امكان پذير بود او قلب عاشقش را با هستي مي خواست با تمام هستي اش.

kar1591
17-06-2009, 15:21
دكتر در حالي كه تمام اعضا خانواده هستي و فرهاد را جمع كرده بود با تاني گفت
- متاسفانه دختر شما مرگ مغزي شده فقط قلبش مي تپد اگر اجازه بدهيد تا قلبش مي تپد مي توانيم اعضاء اش را اهدا كنيم البته مي دانم تصميم گيري سخت است اما او ديگر از اين حالت خارج نمي شود. در واقع فوت كرده است. مغزش پر از خون شده است و رگ هاي مغزي اش پاره شده است. فقط خواهش مي كنم زودتر تصميم بگيريد و مرا در جريان تصميمتان قرار دهيد اين طور كه شنيده ام بيماري ديگري در بخش CCU داريد كه قلبش ناراحت است اگر نياز به پيوند داشته باشد اين مورد بهترين شانس است چيزي كه خود هستي از من خواست
پدر هستي بي حال روي نيمكت نشست و مادر هستي ان قدر گريسته بود كه صدايش در نمي امد ان قدر خدا را به مقدسات و پاكانش قسم داده بود كه ديگر از خود خدا خجالت مي كشيد چرا كه مطمئن بود اگر صلاح بود و خدا صلاح مي دانست روي مادر دل شكسته را به زمين نمي اداخت
ياسمن و هومن به اتاق دكتر وارد شدند و بعد از نشستن ياسمن وصيت هستي را بازگو و يادآوري كرد و هومن موافقت خانواده اش را اعلام نمود ياسمن در اخر با نا اميدي گفت
- آقاي دكتر همان طور كه قبلا در جريان قرار گرفتيد هستي وصيت كرده كه اگر فرهاد به پيوند قلب نياز داشت قلبش را به فرهاد اهدا كنيد
دكتر در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت
- خودش خبر داشت كه مي ميرد انگار به او الهام شده بود چرا كه وقتي از او تست مي گرفتيم تا براي عمل اماده اش كنيم بي رمق لبخند مي زد و مي گفت((زياد زحمت نكشيد دكتر حميد و نازنين منتظر من هستند هر شب به خواب مي بينم كه اماده و منتظر من هستند در حالي كه فرهاد با گريه به دنبالم مي دود))
ياسمن اشك هايش را از گونه اش سترد و هومن هق هق كنان گفت
- حالا مي شود قلبش را به فرهاد پيوند زد؟
دكتر گفت
- من با پزشك معالج فرهاد مشورت مي كنم اگر گروه خونشان جواب دهد و مشكلي نباشد مي توان اين پيوند را انجام داد چرا كه فعلا قلب هستي سالم است و مشكلي ندارد.
ياسمن و هومن زير لب تشكر كردند و بقيه كارها را به دكتر سپردند انگار كه تنهاي تنها بودند انگار كه بدن هايشان را از يك كوه بلند پرت كرده باشند هر يك به بخش بيمار خود رفتند تا اين خبر را به خانواده هايشان بدهند.
درست در اخرين لحظه هايي كه قلب هستي مي رفت كه به ضربان كند برسد كادر پزشكان او را به اتاق عمل بردند فرهاد در تخت ديگري بي هوش منتظر قلب عشقش بود كه در سينه اش جاي گيرد
مادر هستي و مادر فهراد گريه كنان پشت در اتاق عمل دعا مي خواندند مادر فهراد منتظر پسرش بود كه با قلب دختر برادرش از اتاق بيرون آيد و مادر هستي پشيمان از ان همه سر سختي در مورد اين دو جوان سر به ديوار گذارده بود و ضجه مي زد
اري قلب شكسته و بيمار فهراد خارج شد و قلب سالم و داغدار هستي درون سينه اش جاي گرفت حتي خود كادر پزشكي هم اشك مي ريختند كسي نبود كه قصه دلدادگي ان دو را نداند مادر هستي نجوا كنان گفت
- بالاخره دركنار هم جاي گرفتند ، خدايا جگرم دارد مي سوزد.، هستي ام جوان بود عاشق بود چه زود پر پر شد خدايا
همسر فرهاد سحر در نيمكتي گوشه اتاق به انتظار نشسته بود و دعا مي خواند مادر شوهرش را مي نگريست كه بي قرار انتظار بيرون امدن پسرش را مي كشيد از خدا خواستار سلامتي شوهرش بود. ساكت و مغموم زير لب دعا مي خواند از فداكاري هستي در تعجب بود. هيچ گاه از او خوشش نمي امد ان قدر و بالاي بلند و خوش فرم با موهاي بلند خرمايي و صورتي زيبا و مهربان كه شوهرش عاشقانه او را مي خواست سحر را مي ازرد عشق هستي در قلب شوهرش جاي براي او نگذاشته بود و مانع از روابط گرم او با فرهاد بود اما الان از گذشت هستي در تعجب بود از ياسمن شنيده بود كه حتي لحظه هاي اخر هم هستي فرهاد را به گرم كردن كانون زندگي اش سفارش كرده بود و حالا قلب عاشق خود را به معشوق هديه داده بود حالا هستي عشق را در حق فرهاد تمام كرده بود حتي سحر بعد از فوت حميد و نازنين هر لحظه انتظار خبر ازدواج آن دو را مي كشيد بارها شناسنامه شوهرش را چك كرده بود تا با بودن اسم هستي در ان خيال خود را بابت بي وفايي فرهاد راحت كند اما چنين نبود و حالا ... حالا او اصلا انتظار چنين پاياني را نداشت. براي هميشه از هستي ممنون بود از هستي پاك و مهربان و فداكار
مادر هستي بر خلاف انتظار كشيدن مادر فرهاد براي ديدن پسرش منتظر گرفتن تن بي جان دخترش بود اه خدايا چه تفاوت عميقي بين ان دو مادر بود. با اتقال قلب هستي به سينه فرهاد ديگر هستي مرده بود ولي دل مادر هستي با اين فكر كه قلب عاشق دخترش در سينه معشوقه اش جاي مي گيرد كمي اسوده مي شد.
دكتر برانكارد هست را بيرون اورد و پدر هستي را در آغوش گرفت و تسليت گفت . فضاي راهروي بيمارستان را فرياد و ناله هاي هديه و هومن و مادرش و ياسمن و عمه پر كرد. هومن ملحفه سفيد را از روي صورت هستي كنار زد و بوسه اي بر گونه خواهر زد و از او خداحافظي كرد. مادرش بي هوش به روي زمين افتاد و پرستارها نيز اشك ريزان برانكارد حامل فرهاد را از اتاق عمل بيرون اوردند و به اتاق CCU منتقل كردند و هستي را به سرد خانه بردند تا براي هميشه راحت و اسوده بخوابد.
تن بي جان هستي در كنار حميد و نازنينش جاي گرفت عمل فرهاد موفقيت اميز بود و بدنش به قلب هستي جواب داده بود و ان را پس نزده بود و حال فرهاد رو به بهبود بود
سه ماه از مرگ هستي و عمل موفقيت اميز فرهاد مي گذشت فرهاد خود پي به عمق فاجعه برده بود از رفتار مرموز و محتاط همسر و خانواده اش فهميده بود كه اتفاقي كه نبايد افتاده است وقتي بعد از سه ماه دايي و زندايي اش به ديدارش امدند از ديدن انها كه پيرتر و شكسته تر شده بودند فهميد كه هستي به اخر رسيده است دايي جلال سرش را روي سينه فرهاد نهاد و از عمق دل گريست فرهاد پي درپي در مورد هستي سوال كرد اما ياسمن گفت كه سر فرصت همه چيز را برايش تعريف خواهد كرد
فرهاد كه خود از جريان پيوند قلبش خبر نداشت و مي انديشيد كه قلبش براي بار دوم عمل شده اشك هايش را از صورت زدود و نگاه سرگردانش را به زندايي دوخت پري خانم با شرمندگي و درماندگي بسيار سرش را به زير انداخت و گفت
- بچه ام رفت فرهاد تو و ياسمن بايد مرا حلال كنيد من در حق شما بد كردم و دل شما را شكستم چه كنم مادر بودم و خوشبختي بچه هايم را مي خواستم مي دانم كه شما دو نفر از من دلگيريد هستي ام تاوان شد تا من پي به خودخواهي ام ببرم و اين طور مجازات شوم
طنين هق هق جانسوزش بر قلب فرهاد نشست و او را نيز به گريه انداخت و ياسمن با اندوه فراوان در حالي كه مي گريست گفت
- اين چه حرفي است زندايي ؟ من وفرهاد از شما كينه اي به دل نداريم اما حيف هستي حيف كه هستي رفت و ما را تنها گذاشت
ياسمن ارام بدون ان كه هيجاني در فرهاد بر انگيز د از ان شب كه حال فرهاد و هستي توام با هم بد شد را تا بعد از ان براي فرهاد تعريف كرد فرهاد مات و حيرت زده دست به روي سينه اش گذارد و بي صبري ناليد:
- قلب هستي در سينه من است
ياسمن گريه كنان جواب داد:
_اري فرهاد او به من و دكترش وصيت كرد مي دانست كه من براي تو از همه دلسوزترم مي ترسيد كسي به خواسته اش عمل نكند با اعتمادتر از من در اين امر كسي را نيافت اره فرهاد قلب هستيت در سينه تو مي تپد
فرهاد فرياد كشيد و با تمام توان گريست و دستش را به روي قلبش گذارد باورش نمي شد كه قلب عشق و معشوقش در سينه اش بتپد و هستي چنين هديه اي در لحظات اخر به او داده باشد. هق هق گريه ياسمن در ناله هاي پر درد فرهاد گم شد ..



پــایــان