رمان الهه ناز [آرشيو] - P30World Forums

PDA

View Full Version : رمان الهه ناز


گل مریم
02-21-2009, 10:53 PM
http://iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gif رمان الهه ناز


نویسنده: مریم اولیایی
http://www.adinebook.com/images-1/images/products/964328462X.240.jpg


جلد اول .....قسمت اول : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


روزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمی كند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بود آن روز كه برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزش داشت كه چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او كه رفت مادر هم به او پیوست . پدر دیوانه شد و گیسوهم آواره شدیم .خدایا این چه مصیبتی بود كه بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهی مرتكب شده بودیم؟ دخترك بی عاطفه با شوهرش خوش است و ما راهی دیاری ناشناخته . معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست . دو دختر زیبا ، تنها ، غریب و شبیه هم.

با اتوبوس راهی تهران هستیم . به صورت گیسو نگاه میكنم كه كنارم روی صندلی نشسته ، سرش را به پشتی صندلی تكیه داده و چشمان بسته اش با آن مژگان بلند برگشته ، نشان از غمی بزرگ و سنگین دارد . انگار چشمانش را به روی دنیا بسته و نمیخواهد بدبختیهای حال و آینده را ببیند .مژگان بلند برگشته اش به ورق برگشته زندگی ما شبیه است .آری، ورق زندگی ما برگشت . حتما مثل من حسرت آن روزگار خوش و شیرین را میخورد كه همه دور هم شاد بودیم و از زندگی لذت میبردیم .آه!خدایا! چقدر گیسو به من شبیه است انگار خودم كنار خودم نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته .پروردگارا،تو كه تا این حد قدرت داری كه دو قلوی یكسان می آفرینی ، پس چرا زندگی ما انسانها رو یكسان نكردی ؟ چرا كاری نكردی كه ما باز هم با خوشبختی زندگی كنیم ؟ راستی چرا همه یكسان نیستن ؟ می دونم كه نمیشد همه مثل هم باشن. اگر همه دكتر و مهندس می شدن دیگه كی تاجر و معلم میشد و كی خیابونا رو تمیز میكرد ، كی نانوا میشد و كی قصاب، نه ، به كار تو نمیشه ایراد گرفت .خدایا شكرت . خودم و خواهرم رو به تو سپردم مثل اینكه گیسو هم میخواد چشماش رو باز كنه و واقعیتها رو بپذیره
· خوب خوابیدی گیسو؟
· خوابم نبرد
· حق داری ، مگه میشه خوابید انقدر فكر وخیال داریم كه نگو
· چند ساعت دیگه مونده برسیم ؟
· یه ساعت
· خیلی نگرانم گیتی ، نمی دونم چرا!
· معلومه ، بی پناه بودن نگرانی داره تنها هدفی كه ما داریم زنده موندنه و بس .دیگه چیزی برامون نمونده جز غصه و حسرت
· زیاد هم نباید نا امید بود، توكل بر خدا گیتی
· پس تو هم نگرانی ، ولی امیدوار هم هستی ؟
· خب معلومه ، انسان با امید زنده س. حرفهای مادر یادت رفته؟ باید همیشه به لطف خدا ایمان داشته باشیم
· دلم چقدر هواش رو كرده گیسو، مادر داشتن چه لذتی داره!
· چه آسون همه از دست رفت ! علی ، مامان ، بابا.
· گیسو، یه جوری حرف میزنی انگار، دور از جون ، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتی اعصاب گرفته
· ناراحتی اعصاب داریم تا ناراحتی اعصاب چیزی نمونده بابا به مرز جنون برسه
· خوب میشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همین
· تو میگی حالش خوب میشه ؟ یعنی كار درستی كردیم ؟
· چاره ای نبود خودمون ویلون و سیلونیم . یه بیمار عصبی رو كه به آرامش نیاز داره كجا میتونیم ببریم .آسایشگاه براش بهترین جاس . انشاء ا... موقعیت خوبی برامون فراهم میشه و دوباره دور هم جمع میشم غصه نخور!
· آه ! خدایا مهربونیت رو شكر
سرم را به صندلی تكیه می دهم و از پنجره به بیرون نگاه میكنم ، همه چیز با سرعت از كنارمان می گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمین ، خیابان . در اتوبوس نشسته ایم و با سرعت می رویم تا به مقصد برسیم .خوشبختی ما هم با همین سرعت رفت و خیلی زود تمام شد . انگار پرنده ای بود و پرید. حبابی بود و شكست ، خورشیدی بود و غروب كرد . آیا دوباره طلوع میكند ؟ طلوع هم كه بكند، چه فایده ؟ عمر عزیزانی كه غروب كرد كه دیگر طلوع نمی كند . داغ آنها كه از بین نمی رود
*****************
· بلند شو گیتی، رسیدیم ،گیتی؟
· رسیدیم ؟ چه زود!
· تو كه میگفتی نمیشه خوابید ، پس چرا خر وپف میكردی؟
· راست میگی! خروپف میكردم؟
· نه بابا، بی آزارتر از تو هم مگه آدمی روی زمین هست؟
· آره ، همزادم كه تو باشی
· اگه یه حرف حسابی زده باشی همین بود گیتی جون ، كیفت یادت نره .
از راننده اتوبوس تشكر كردیم و پیاده شدیم، چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و راهی شدیم
· خانمها كجا تشریف میبرین؟
· یه مسافرخونه مطمئن آقا
· بفرمایین سوار شین
راننده چمدانهایمان را در صندوق عقب گذاشت و بعد سوار شدیم .بیم اللهی گفت و زد دنده یك .
· تازه واردین دخترهای خوبم؟
· بله
· از كجا میاین؟
· شیراز
· به به! پس سلام همشهری
· شما هم شیرازی هستین؟
· بله ، خانمم شیرازیه برای همین از شیرازیها خوشم نمیاد
من و گیسو به نگاه كردیم و خندیدم ، گیسو گفت: پس بهتر بود بجای به به می گفتین اّه اّه
· شوخی كردم منظورم مادرزنهای شیرازیه
باز زدیم زیر خنده .
· پس با مادر زنتون خوب نیستین
· جونم براش درمیره . میدونین من همیشه هرچی میگم برعكسش درسته خانمم ازدستم كلافه شده
· چرا آقا؟
· اینم یه نوع بازی و سر به سر گذاشتنه . اینطوری چشم هم نمیخوریم
· ولی ماكه فهمیدیم عاشق همسرتون ومادرشون هستین ،ولی چشممون شور نیست آقا خیالتون راحت
راننده لبخندی زد وگفت: خودم هم شیرازی ام چون می دونم شیرازیها آدمهای باظرفیتی هستن باهاتون شوخی كردم ببخشین جسارت كردم
· نه آقای محترم اقلا باعث شدین كمی خنده به لبامون بشینه
· برای تحصیل اومدین؟
· نخیر، اومدیم كار پیدا كنیم و تهران زندگی كنیم
· تهران آش دهن سوزی نیست .ما كه اینجاییم میخوایم برگردیم شیراز حافظ خدابیامرز میگه:
خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
· برخلاف خواسته قلبی مون اومدیم آقا، باید كار پیدا كنیم
· تهران رو شوخی نگیرین مخصوصا شما، كه جای دخترم باشین ، زیبایین دوقلو هستین؟
· بله
· الله اكبر. شما دوتا خوب می تونین جای هم خودتون رو قالب كنین ها
· بله بخاطر همین همیشه با مشكل مواجهیم فقط لباس تفاوت ما رو مشخص میكنه
· دیپلمه این؟
· من روانشناسی خوندم، خواهرم زبان انگلیسی.
· به به ، پس تحصیل كرده این خدا شما رو به پدر ومادرتون ببخشه

گل مریم
02-21-2009, 10:53 PM
اسم آنها داغ دلم را تازه كرد با اینحال گفتم : ممنون آقا
· چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟
· پدرم مریضه .مادرم هم فوت كرده
· متاسفم، خدا رحمتشون كنه بیماری پدر شما چیه؟
· بیماری اعصاب
· انشاءا.... شفا بگیرن
· انشاءا... دعا كنین
· پس پدر بیمارن كه شما مجبورین دنبال كار بگردین
· بله
· ببخشید فضولی میكنم ها......
· اختیار دارین
· اینجا هیچكس رو ندارین ؟
· نخیر، همه اقوام ما شیرازن
· دوستی؟آشنایی ؟
· پدر یكی دوتا دوست داره ، ولی دوستهایی نیستن كه بكار بیان ، مگسهایی بودن دور شیرینی
· می دونم چی می گید خانم .این دوره قلبها از سنگ شده تا پول داری رفیقتم عاشق بند كیفتم
گیسو پرسید: آقا شما چندتا بچه دارین؟
· سه تا دخترم، دوتا دختر و یه پسر
· خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟
· دخترهام هیجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشت ساله .
· انشاءا... عروسی شون رو ببینین
· میخوام یه خواهشی از شما دوتا دختر خوبم بكنم
· امر بفرمایین
· كلبه درویشی ساده ای داریم كه با صفاست مارو از خودتون بدونین و اونجا رو قابل
· آقا از شما خیلی ممنونیم شما محبت دارین اما مزاحم نمیشیم
· چه مزاحمتی ؟ تعارف نكنین كه ناراحت میشم می ریم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نیومد می برمتون مسافرخونه .
· نه والـله آقا، تعارف نمی كنیم خیلی ممنون معلومه كه خونواده تون هم دلچسب اند
· بخدا قسمتون میدیم بیاین . شما هم مثل دخترهای من هستید . به مرتضی علی به دلم نشستید و به دلم افتاده كه باید ببرمتون خونه
من و گیسو به هم نگاه كردیم خب مسلم بود كه می ترسیدیم .چطور می شد اطمینان كرد .گیسو گفت : شما محبت دارین این دوره زمونه پیدا كردن آدمهایی مثل شما مثل پیدا كردن جواهره ولی اگه اجازه بدین بریم مسافر خونه ، ممنون می شیم .
· نكنه اطمینان نمی كنین؟
· اختیار دارید، اما.........
· من شما رو میبرم خونه مون ، شام رو دور هم میخوریم بعد اگه نخواستین بمونین میبرمتون مسافرخونه
· شما لطف دارین والـله آدم رو خجالت زده می كنین .
بالاخره سكوت كردیم و رضایت دادیم بنظر نمی آمد آدم بدی باشد . برعكس در چهره اش محبت و صداقت موج میزد .
جلوی یك منزل ساده و قدیمی ایستادیم ، پیاده شد ، كلید به در انداخت و داخل رفت بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : پس چرا نمی فرمایید پایین؟

گل مریم
02-21-2009, 10:55 PM
· مزاحمت نباشه
· این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانمم هم اومد
زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهره ملیحی داشت! صورتی سفید و چشمانی درشت ومشكی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفت خیلی زیباست ولی با نمك و جذاب بود
· سلام خانم
· سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل
· والـله ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم ، همسرتون اصرار كردن
· ما مثل خودتون مهمان دوستیم .بفرمایین تو رو خدا تعارف نكنین همشهری هستیم دیگه
آقای راننده چمدانها را از صندوق عقب بیرون آورد
· ولی ما نمیخوایم زیاد مزاحم بشیم
· امشب رو باید بد بگذرونید خانم منو هنوز نشناختید
وارد منزل شدیم حیاط شسته شده بود در وسط آن حوض پر آبی دیده میشد با اینكه فصل زمستان بود حیاط هنوز باصفا بود .معلوم بود كه آدمهای تمیزی هستند . دو دختر و یك پسر آقا كریم با ما سلام و احوالپرسی كردند و ما را به داخل راهنمایی كردند از راهروی باریكی گذشتیم و به اتاقی وارد شدیم كه با فرش قرمز و پشتی تزیین شده بود . روی پشتیها تترونهای سفیدی به شكل مثلث انداخته شده بود كه از تمیزی می درخشیدند یك لوستر چهار شاخه طلایی هم از سقف آویزان بود تلفن روی میز ساده ای بود و تلویزیون روی یك میز چوبی قهوه ای قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمع شده بود و یك ویترین چوبی قهوه ای سه گوش كنج دیوار قرار داشت اتاق تمیز و مرتب بود و آدم احساس آرامش میكرد
· خب عزیزهای من خیلی خوش اومدین
· ممنونیم ، از آشنایی با شما خوشحالیم خانم
· من هم همینطور میتونم اسمتون رو بپرسم ؟
· من گیتی هستم ، ایشون هم خواهرم گیسو
· چقدر به هم شبیه اید بنازم قدرت خدا رو مثل سیبی كه از وسط دو نیم شده!
لبخند زدیم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرم هم آقا كریمه
یكی از دخترها وارد اتاق شد كه خیلی زیبا و ملیح بود، خم شد و سینی چای را بما تعارف كرد
· این دختر بزرگم نسرینه
آقا كریم در حالیكه لبه آستینهایش را بالا میزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اینطور معذب نشینین راحت باشین
· راحتیم
· این هم دختر كوچكم نرگس، پسرم هم كه كمی خجالتیه و رفته اون اتاق اسمش محمده!
· ماشاءالـله ! چه دخترهای خوشگلی دارین
· لطف دارین
· خب اگه فضولی نباشه میخوام بدونم دو تا دختر خوشگل تو این شهر بزرگ تنها چه می كنن؟
· داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون میكنه .
· بگو عزیزم بلكه بتونیم كمكی باشیم
· ممنون راستش تا دوسال پیش همه چیز خوب پیش می رفت . پدرم یه مغازه بزرگ عتیقه فروشی داشت كه معروف بود عتیقه های گرونقیمت و باارزشی می فروخت وضعمون خیلی رو به راه بود و ورد زبون مردم بودیم. مشكلات ما از اونجا شروع كه برادرم عاشق دختری شد كه خونواده درست وحسابی نداشت منظورم مال ومنال نیست وضعشون خوب بود، منظور شخصیت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم معلوم نبود چكاره است ، یعنی پشت سرشون حرف زیاد بود در همسایگی ما خونه ای اجاره كردن بودن و زندگی میكردن .ولی چه زندگی ای؟ مرگ بهتر از اون زندگیه البته گناه پدر و مادر رو نمیشه به گردن دختر انداخت ولی پدرم معتقد بود خونواده خیلی مهمه و با ازدواج اونها موافقت نكرد .برادرم مقاومت میكرد ولی حرف پدرم هم یك كلام بود می گفت رو بهترین دختر شهر دست بذاری برات میگیرم ولی فائزه رو محاله .خلاصه كار بجاهای باریك كشید . برادرم قهر كرد و رفت اما با میانجیگری اقوام آشتی كرد و بخانه برگشت برای فائزه خواستگار پولداری اومد .فائزه از علی خواست تا تكلیفش رو معلوم كنه باز درگیری بین برادرم و پدر شروع شد آخر پدر سرلجبازی افتادمستقیما باپدر فائزه صحبت كرد كه دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علی نمونن. وقتی علی جریان رو فهمید قشقرق بپا كرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارش ازدواج كرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخیال اینكه راحت شدن اما برادرم همون شب خودش رو حلق آویز كرد صبح با صدای جیغ وداد مادرم از خواب پریدیم وقتی به اتاق برادرم رفتیم ............... اینجا دیگر بغض گلویم را فشرد ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا كریم سرشات را ناراحتی پایین انداخته بودند . گیسو ادامه داد: علی از میلع بارفیكس اتاقش خودش رو حلق آویز كرده بود صحنه دردناكی بود اورژانس رو خبر كردیم ولی علی چهار ساعت قبل مرده بود از اون روز بود كه بدبختیهای ما شروع شد . مادر بیمار شد .پدر كم كم حواسش رو از دست داد و از حالت طبیعی خارج شد كارهای عجیب غریبی میكرد اونكه با مشروبات الكلی سرسختانه مخالف بود شبها مست بخونه می اومد آخر هم رفقاش سرش كلاه گذاشتن و با چك و چك بازی خونه مارو از چنگمون در آوردت هنوز سال علی نشده بود كه مادرم، كه چهل ونه سال بیشتر نداشت سكته مغزی كرد و از دنیا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و افسردگیش شدت پیدا كرد می بایست منزل رو تخلیه می كردیم ماشین پدر رو فروختیم و با پولش خونه ای اجاره كردیم و اسباب كشی كردیم در آمد مغازه رو هم صرف هزینه زندگی میكردیم وقتی دیدیم پدر قادر به كار كردن نیست مغازه رو اجاره دادیم هیچ كدوم از اقوام ما رو كمك نكردن احتیاج مالی نداشتیم غمخوار میخواستیم اونا فقط قصد داشتن سر از كار ما در بیارن و فضولی كنن ما هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم از شیراز دل بكنیم و به تهران بیاییم . پدر نیاز به مراقبت پزشكی داشت اونو در بهترین آسایشگاه خصوصی بستری كردیم اسباب اثاثیه زندگیمون هنوز هم تو خونه اجاره ایه دو هفته به تخلیه مونده حالا اومدیم تا جایی رو اجاره كنیم بعد هم دنبال كار بگردیم انشاءا... جا كه افتادیم پدر رو پیش خودمون بیاریم البته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهی یه كه بیشتر اون رو برای نگهداری پدر می پردازیم مقدار كمی برامون می مونه كه باید بیشترش رو به یكی از طلبكارهای پدر بدیم كه خدا خیزش بده آدم خوبیه چهار پنج ماه دیگه هم باهاش بی حساب می شیم اینه كه باید حتما كاری پیدا كنیم كه اقلا این پنج ماه رو راحت بگذرونیم . بعدش دیگه اگه خدا بخواد وضعمون رو به راه می شه كار هم نكردیم ، نكردیم.پدر رو كه به خونه بیاریم دیگه میشه نور علی نور چون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب می شیم این بود ماجرای بدبختی ما.
· خیلی متاسفیم ماجرای غم انگیزی بود خدا صبرتون بده

گل مریم
02-21-2009, 10:55 PM
قسمت دوم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

آقا كريم گفت: اينطور كه پيداست بايد اثاثيه منزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشين و اين طلبكار رو از سرتون باز كنين
· تا اونجايي كه مي تونستيم فروختيم . در ضمن اين طلبكار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمياره
· بهتر نبود همون شيراز مي موندين ؟
· نمي تونستيم خاطرات اونجا عذابمون مي داد .نگاههاي مردم نگاههاي سابقشون نبود اصلا از شيراز زده شده بوديم
· من روجاي پدرتون بدونين و هيچ نگران نباشين با هم ميگرديم و خونه پيدا ميكنيم و بعد هم سر فرصت كار بگردين البته بايد بگم تو اين شهر ليسانس و فوق ليسانس بيكار زياد هست. گمان نمي كنم بسرعت بتونين كار پيدا كنين ولي نا اميد نباشين خدا مثل اسم من كريمه
زديم زير خنده
خانم روده كوچيكه داره روده بزرگه رو ميخوره نميخواين اين سفره رو بندازين ؟
تا گيتي خانم و گيسو خانم لباسهاشون رو عوض كنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختيم
لباسهامون خوبه ، راحتيم ميخوايم زحمت رو كم كنيم
ببينيد دخترهاي قشنگم ، تا روزي كه جا پيدا كنين پيش ما هستين من وقتي از كسي خوشم بياد، ديگه دست ازش برنميدارم.
شما لطف دارين پس اجازه بدين صبح رفع زحمت كنيم
اگر گذاشتم برين، خب برين
بساط شام پهن شد خورشت قيمه بادمجان لذيذي نوش جان كرديم آخر شب هم در اتاقي براي ما رختخواب پهن كردند و درحاليكه رمق به جان نداشتيم دراز به دراز افتاديم
حق با طاهره خانم بود، كسي اجازه خروج به ما نداد .ظهر آقاي كريم با روزنامه برگشت و گفت: آگهي هاش ميتونه هر دو مشكل شما رو حل كنه شايد، هم جاي مناسبي پيدا كنين ، هم كار مناسبي.
بعد از ظهر به اتفاق آقا كريم براي پيدا كردن خانه به بنگاههاي مسكن مراجعه كرديم اجاره ها خيلي سنگين بود پول پيش به اندازه كافي داشتيم اما اجاره نداشتيم يك مشكل هم اينجا بود كه هر كسي به دو دختر تنها و زيبا جا نمي داد ، ما هم منزلي نمي توانستيم برويم . روز پنجم بود و هنوز جاي مناسبي پيدا نكرده بوديم . اعصابم درهم ريخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و آقا كريم بوديم خدا از عزت و بزرگي آنها كم نكند كه جدا در حق ما لطف را كامل كردند روز ششم منزلي را در خيابان بهار پسنديديم هشتاد متر ، دو خوابه، تميز و خوش مدل طبقه اول از منزلي سه طبقه كه البته مجبور شديم ماهيانه مبلغي را براي اجاره آن بپردازيم خوبي آن در اين بود كه صاحبخانه در آن منزل زندگي نميكرد در طبقه بالا يك پيرمرد و پيرزن زندگي ميكردند و در طبقه سوم يك زوج جوان
بعد از نوشتن قولنامه به شيراز رفتيم تا با صاحبخانه قلبي تصفيه حساب كنيم اسبابهاي بقول آقا كريم شيك و باارزشمان را به تهران منتقل كرديم و بعد از پرداخت مبلغ كامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب كشي كرديم .
پس از سه چهار روز خانه را چيديم و جا افتاديم ، بي شك هركس وارد منزل ما مي شد اصلا باور نميكرد كه ما مشكل مالي داريم بنابراين تا آبروي ما نرفته بود بايد زودتر كار پيدا ميكرديم
جمعه همان هفته بمنزا طاهره خانم رفتيم . زري خانم ، همسايه كناري آنها ، به ديدن ما آمد تا حالي از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرو مادرم در منزلي سرايداران و كارهاي اون خونه رو انجام مي دن . اگه بمادر زوذتر گفته بودم، گرفتاري شما هم حل مي شد . آخه براي نگهداري خانم خونه مرتب پرستار عوض مي كنن بنده خدا مريضه اينكار شماست گيتي خانم كه روانشناسي خوندن
يعني من برم از مريض پرستاري كنم ؟ غير ممكنه!
چه اشكالي داره ؟ ثواب داره بخدا
نه زري خانم، ما بايد يه كار مناسب رشته تحصيلي مون پيدا كنيم .
حالا كه يه هفته س پرستار جديد گرفتن، ولي فكر نميكنم اين هم موندگار باشه اگع رفت شما قبول كنين
آخه پرستاري چه ربطي به روانشناسي داره زري خانم؟
اين خانم بيشتر احتياج به روانشناس داره، آخه اعصابش ناراحته .كارهاي شخصيش رو خودش انجام مي ده . سني نداره بنده خدا كارهاي ديگه شو هم خدمتكارها انجام مي دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض كرده يا خانم با اونها نميسازه يا آقا اِنقدر ايراد ميگيره كه اون رو فراري مي ده . قيد حقوق خوب رو مي زنن ، دو پا دارت دو پا هم قرض مي كنن و دِ برو كه رفتي
گيسو گفت: من حاضرم پرستاري اون خانم رو بعهده بگيرم زري خانم
بس كن گيسو ، ما اگه پرستارهاي خوبي بوديم بوديم باباي خودمون رو نگه مي داشتيم
كمي جا بيفيم بابا رو هم مياريم نگهداري مي كنيم مسئله اي نيست گيتي جان
حالا فعلا كه پرستار داره
از آنروز به بعد با جديت بيشتري دنبال كار گشتيم به هر شركت و مطب و مدرسه اي سر زديم ولي يا حقوق فوق العاده كم بود يا نيازي بكار ما نداشتند و يا بخاطر بر و روي ما قصد سوء استفاده داشتند پيشنهاداتي ميكردند كه ما وحشتزده فرار را به قرار ترجيح مي داديم .آرايشهاي آنچناني ، دامن كوتاه و ميني ژوپ ميخواستند و اين با تربيت خانوادگي ما جور در نمي آمد ديگر نا اميد شده بوديم كه طاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسي گفت: گيتي جان اون پرستار فرار كرد
چرا؟
مثل اينكه پرستار بد اخلاقي بوده خانم هم ليوان شير رو پرت كرده به ديوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته حالا باز دنبال پرستارن
طاهره خانم نكنه ميخواين ايندفعه قابلمه به سر بنده اصابت كنه؟
خدا نكنه دخترم خانم خوبيه مقصر پرستاره بوده اولين بار بود كه خانم چيز پرت كرد .
بله، حتما همينطوره كه ميفرمايين اتفاقا آدمهايي كه ناراحتي اعصاب دارن آدمهايي حساس و عاطفي هستن و محبت رو زود مي پذيرن
مطمئنم با شما تفاهم پيدا ميكنه گيتي خانم .
ممنونم ولي راستش من دوست دارم يه كار در شان تحصيلات خونواده ام پيدا كنم نه اينكه پرستاري بد باشه، ولي.....
ببين دخترم، حرف تو درسته ولي شما تازه اومدين اينجا كار درست و حسابي پيدا كردن هم وقت ميبره زندگي هم خرج داره چشم بهم بذاري مي بيني شده سر برج و صاحبخونه اجاره ميخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختي ديگه . بنظر من بهتره همينكار رو قبول كنين حالا يا شما يا گيسو خانم اونوقت سر فرصت دنبال كار خوب بگردين زري خانم ميگه هم حقوق خوبي مي ده هم كار زياد سخت نيست خانم كه عليل و ناتوان نيست .
نمي دونم چكار كنم
گيسو خانم حاضره بذار اون بره
نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟
در هر صورت اصرار نمي كنم ، ولي كمي واقع بين باش پرستار شغل مقدسيه براي شما هم كه تحصيلات داري خيلي هم با پرستيژه
باشه از اينكه بفكر ما هستين سپاسگزاريم درباره ش فكر نميكنم
گوشي را كه گذاشتم گيسو گفت: چي شد گيتي؟
همون پرستاري از مريض ميگه پرستار فرار كرده
نه بابا ، چه هيجان انگيز!
آره، هيجان انگيز اينه كه ليوان شير رو زده تو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنيا بوده خورده به ديوار
عجب ديوونه اي!
فكر ميكني آدم خطرناكي باشه؟ شايد هم پرستاره عاصيش كرده
خب اينم حرفيه بذار من برم گيتي
ديگه چي؟
آخه تو اينكارو دوست نداري
موضوع دوست داشتن نيست خودت مي دوني به اندازه كافي اهل كار هستم ولي خودت فكر كن ، بعد از اون همه برو بيا و عزت واحترام كه داشتيم و هفته اي دو روز كبري خانم مي اومد و به كارهامون مي رسيد حالا به خدمتكاري مردم برم تو كتم نمي ره گيسو!
اين حرفها رو بريز دور اين دوره زمونه فقط پول ، پول ، پول دزدي كه نمي كني، كار ميكني، حقوق ميگيري كار شرافتمندانه ايه ، چهار پنج ماه ديگه هم بيا بشين خونه خانمي كن من مي رم گيتي همينكه تحصيلات دارم احساس كمبود نميكنم
تو بيخود ميكني مگه اختيارت دست خودته؟
ببين گيتي ، براي من تعيين تكليف نكن چند روز ديگه بايد كلي اجاره خونه بديم، يادت كه نرفته
خيلي خب فردا مي رم صحبت ميكنم شايد اونطور ها هم بد نباشه
بخدا بي تعارف گيتي بذار من برم تو برو كار دلخواهت رو پيدا كن
نه بذار من پرستاري رو امتحان كنم گيسو جان
پس مي ري؟
آره الان به طاهره خانم زنگ ميزنم و آدرس ميگيرم .
************ ********* **
بعد از ظهر روز بعد زري خانم دنبالم آمد تا با هم به منزل مورد نظر كه مادر و پدرش در آن سرايدار بودند برويم. وقتي جلوي منزل رسيديم دهانم از تعجب بازمانده بود منزل نبود يك تابلو، دورنماي يك كاخ! از جلوي نرده هاي سياهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلي شصت هفتاد متري راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و سبزه واي خدايا! منكه زماني جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده بود . خدمت در اين خانه چندان بد بنظر نمي رسيد ، چون زيبايي آن بسيار لذت بخش بود. مادرِزري ، ثريا خانم كه تقريبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر مي رسيد به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنها رفتيم كه در بيست قدمي در ورودي باغ بود يك خانه شصت هفتاد متري بسيار شيك با خود گفتم داخل عمارت چگونه است؟
ثريا خانم بعد از پذيرايي گفت: خيلي خوش اومدي دخترم
· ممنونم
· زري از شما خيلي تعريف كرد مي بينم دخترم حسابي آدم شناسه
· اختيار دارين
· من در مورد شما با آقا صحبت كردم ايشون اصلا از همه نا اميدن البته حق هم دارن تا حالا هيچ پرستاري از عهده نگهداري مادرشون بر نيومده اتفاقا خانم متين زن آروم و ساكتيه يعني اصلا حرف نميزنه فقط توقع محبت داره كه نه آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خيلي وسواسي و ايراد گيره زياده از حد تميزه و مرتبه و توقعش نسبت به اين موضع زياده. اغلب پرستارها هم وسواس آقا رو نداشتن اين بود كه آقا اونها رو جواب ميكرد بعضيهاشون هم خودشون رفتن اين پرستار آخري انقدر بد اخلاق و بي حوصله بود كه حد نداشت آقا هم ردش كرد
· خانم فرزند ندارن؟
· آقا فرزند خانمه ، ديگه؟
· من فكر كردم آقا همسرخانمه همچين مي گيدآقا،آقاكه من فكركردم دست كم شصت سال دارن
· آقاي مهندس 34 سالشه . پدرشون دو سال پيش به رحمت خدا رفته خانم از غصه همسرش اينطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گير و منزوي شد اوايل اينطور بداخلاق و ايرادگير نبود ولي حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزي يكي دو بار به ايشون سر ميزنه و حالي ميپره البته من فكر ميكنم از علاقه زياد از حده كه اينطور شده .اوايل خيلي به مادرش وابسته بود، همون موقع ها كه خانم سرحال و شاداب بود. چشم خوردن بيچاره ها ولي حالا غصه مادر رو ميخوره و طاقت ديدن مادر رو با اين وضع و حال نداره بيشتر تو خودشه و از مادرش دوري ميكنه
· آقاي مهندس مجردن؟
· بله
· اينطوري كه من معذبم
· اي خانم. آقا اصلا تو اين حال و هواها نيست .والـله روزي هزار بار نذر و نياز ميكنيم يكي پيدا بشه دل آقا رو ببره و اين خونه رو از سكوت در بياره . ما قبلا اين خونه رو مرتب تو شادي و شلوغي ديديم ولي افسوس . بعد با كنايه و لبخند ادامه داد: البته آقاي مهندس دل خيليها رو برده ماشاءا.....
· شغلشون چيه؟
· مهندس صنايع غذايه و يه كارخونه بزرگ مواد غذايي دارن
· آه،پس اين همه ثروت و تجمل از بركت شكم مردمه! خب شما فكر مي كنين بتونم از عهده مسئوليت بر بيام ؟
· اگه بتونين اخلاق آقا رو تحمل كنين خانم قابل تحمله كه انشاءا.... بر ميايين ولي اگر هم موفق نشدين خودتون رو ناراحت نكنين چون تنها شما نبودين كه جا زدين يا بيرون شدين حالا توكل بخدا بلند شين بريم پيش ايشون
بلند شديم . زري خانم در خانه ماند و من و ثريا خانم راهي شديم . ثريا خانم در بين فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا كه هيچي گرانبهاتر از سلامتي نيست خانم دوست داشت جاي من بود ولي سلامت بود . به اين تجملات و زرق و برق نگاه نكنين ، آقا اصلا دربند ماديات نيست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعايت كنه، اينطور بار اومده، خودش اينطور زندگي كردن رو دوست نداره اكثرا آخر هفته ها ميره ويلاي شمالشون سكوت و سادگي اونجا رو دوست داره البته ميگم ساده نه اينكه هيچي توش نباشه، كوچكتر وكمي ساده تر از اينجاست .
با توصيفهاي ثريا خانم جلوه ساختمان در نظرم شگفت انگيزتر شد . نما از سنگ سفيد مرغوب بود با در و پنجره هاي زيباي مشكي بزرگ و تراس هاي نيم دايره . از چند پله بالا رفتيم و از تراس وارد عمارت شديم ابتدا سالن بسيار بزرگي به چشم ميخورد كه كفپوشي از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهاي گرانقيمتي تزيين شده بود . رو به روي در ورودي سالن دو پلكان مارپيچ با نرده هاي فرفوژه مشكي به فاصله ده متر از هم قرار داشتند كه به طبقه بالا مي رفت . در طرف چپ سالن غذاخوري ، اتاق تعويض لباس و آرايش مهمانان و آشپزخانه اي بزرگ بود . در طرف راست سالن كتابخانه و سالن پذيرايي و سالن نشيمن . معلوم بود از آن اشراف زاده هاي آنچناني هستند كه مرتب ميهماني و جشن و پارتي داشته اند . ثريا خانم براي خبر كردن آقا رفته بود .چشمم به تابلوي نفيسي افتاد كه روي ديوار قرار داشت ، تصوير يك زن زيبا كه شانه هاي عريان او را يك حرير صورتي پوشانده بود. لوسترهاي فوق العاده زيبايي از سقف آويزان بود . روي مبلي نشستم كه نميدانم چقدر قيمت داشت ، خيلي راحت و آرامبخش بود. الحق كه مجسمه هاي آنجا به درد عتيقه فروشي مغازه پدرم ميخورد .
ثريا خانم از پله ها پايين آمد وگفت: الان تشريف ميارن . من برم قهوه بيارم راستي گيتي خانم ، اگه ميشه موهاتونو جمع كنين آقاي به موي بلند پريشون حساسيت دارن ببخشيدها و رفت
وا، چه چيزها! به حق چيزهاي نشنيده ! حالا گيره سر از كجا بيارم ؟ واي كه از اين به بعد فقط بايد اطاعت كنم ، اونم من كله شق! آرنجهايم را به دو زانو تكيه دادم و دستهايم را قلاب كردم و روي پيشاني ام گذاشتم خدايا! چرا كار ما به اينجا كشيد . حتما الان فكر ميكنه يه گدازاده بي اصل و نسبم . چطور شيشه غرورمان شكست! اي كاش شيشه عمرم مي شكست ! علي، آخه اين چه كار احمقانه اي بود كه كردي فائزه اصلا ارزش داشت كه من به پرستاري و خدمتكاري بيفتم ؟
صداي گيرايي سكوتم را به هم ريخت ((سلام خانم)).

گل مریم
02-21-2009, 11:04 PM
قسمت سوم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

بلند شدم ایستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثریا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قیافه جذابی شداشت.موهای حالت دار مشكی كه بسمت راست داده بود .ابروهای شق ورق مشكی ، چشمهای نه چندان درشت، بینی متوسط ولبهای باریك . چه صورت گیرایی ! جلل الخالق! بیخود نیست هی میگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هیكله لا مذهب ! گیسو جات خالی!

از نگاهی كه به من كرد فهمیدم كه او هم با خودش می گوید عجب دختر ساده وزیبایی ، چقدر اجزای صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرایش نكرده بنده خدا
· بفرمایید بنشینید!
· متشكرم
رو به روی هم در فاصله سه چهار متری نشستیم پا روی پا انداخت و گفت: شدیدا تو فكر بودین خانم و این برای احوال مادرم اصلا خوب نیست
· مگه انسان بدون فكر وغصه هم پیدا می شه؟ تفاوت انسان با موجودات دیگه در قدرت عقل و تفكرشونه .
از حاضر جوابی من جا خورد ابرویی بالا انداخت و گفت: خب، حق با شماست ، ولی من مجبورم آدمهای شاد رو برای نگهداری مادرم انتخاب كنم .
· البته این حق رو دارین
· چند سالتونه؟
· بیست وچهار سال
· تجربه دارین ؟
· نخیر!
· دیپلم دارین
· لیسانس روانشناسی دارم
از نگاهش متوجه حیرتش شئم، پرسید: ثریا گفته بود، اما حقیقتا لیسانس دارین؟
· میتونم مدركم رو براتون بیارم
· پس چرا این شغل را انتخاب كردین
· این درست مثل این می مونه كه من از شما بپرسم چرا مادرتون با این امكانات بیمار شدن . خب پیش میاد
باز ابرویی بالا انداخت و آن یكی پا را روی این پا اندخت و گفت : میخوام كمی از زندگی خصوصی شما بدونم خانم ، البته اگه مشكلی نیست .
· نه خواهش میكنم من تازه از شیراز اومدم و دنبال كاری در شان خودم می گشتم ، ولی موفق نشدم البته موقعیت هایی پیش اومد. ولی من خوشم نیومد .برای اینكه فعلا بیكار نباشم اینكارو انتخاب كردم .
· می بخشید می پرسم ، چرا از اونها خوشتون نیومد؟
· خب توقعاتی داشتن كه با روحیه و تربیت خونوادگی من هماهنگی نداشت. در واقع یه عروسك با لباسهای مینی ژوپ میخواستن ، كه من هم مانكن نبودم .
باز تك ابرویی بالا انداخت و نگاهش پر از تحسین شد
· خونواده تون هم اینجا زندگی می كنن؟
· فقط خواهرمه كه همسن خودمه
· همسن خودته؟
· ما دوقلوییم
· چه جالب!
ثریا با سینی طلایی كه چهارپایه ظریف داشت با دو فنجان قهوه و یك ظرف شكر جلو آمد . اول سینی را مقابل اربابش گرفت . اما او اشاره كرد كه به من تعارف كند . در دلم گفتم ترشی نخوری شیرینی ! نه بابا متكبر هم نیستی! بنظرم دوست داشتنی آمد. فنجان را برداشتم و تشكر كردم .بعد او برداشت و ثریا رفت
· پس خونواده تون شهرستانن
· پدر ومادرم فوت كردن
· متاسفم ، خدا رحمتشون كنه . از اینكع پدرم را جزء اموات كردم وجدانم ناراحت شد، ولی بهتر از این بود كه بگویم پدرم دیوانه است . در آن صورت می گفت تو اگر طبیب بودی درد خود دوا نمودی و مضحكه میشدم
· فكر می كنین از عهده نگهداری مادر بر بیایین؟ حتما ثریا براتون توضیحاتی داده
· بله تا حدودی
· یعنی تا حدودی مطمئن اید؟
· نخیر، منظورم اینه كه تا حدودی برام تعریف كرده ، دعا میكنم كه در این كار توفیق پیدا كنم ممكنه بهم بگین كه چه كارهایی رو باید انجام بدم؟
· مادر فقط مونس و غمخوار میخواد .كارهای بهداشتی و نظافتی مادر رو دیگران انجام می دن. شما فقط باید داروهای مادر رو بموقع بهشون بدین ، به وضع روحی ایشون رسیدگی كنین وخلاصه مواظب باشین . مسئولیت سلامتی مادر با شماست .ایشون به گردش و تفریح نیاز ندارن چون اصلا حوصله ندارن مدام تو اتاقشونن و این از هر چیزی براشون بهتره
· شاید علت بیماری شون همینه
نگاهی طولانی به من كرد وگفت: روانشناسی می كنین ؟
· البته ، خب این رشته منه
· از اینكه می بینم فرد تحصیلكرده ای ، مخصوصا یه روانشناس ، مسئولیت مادرم رو بر عهده می گیره خوشحالم ، ولی خواهش میكنم طبابت نفرمایین ، در ضمن روش زندگی ما مخصوص خود ماست
· قصد دخالت ندارم. اگه وظیفه دارم به وضع روحی و سلامتی مادرتون برسم باید نظرم رو بگن
· من در تمیزی وسواس خاصی دارم .ماد هم همینطور. این نكته رو مد نظر داشته باشین
· بله، متوجه هستم ، چون در غیر اینصورت اولین كسیكه زجر میكشه خودم هستم
· راستی اسم شما چیه؟
· گیتی،گیتی رادمنش
· من هم منصور متین هستم
· از دیدارتون خوشوقت شدم
· منم همینطور البته امیدوارم حضورتون اینجا موقت نباشه .هرچند فكر نمیكنم خانمی به این ظرافت و حساسی بتونه مادر رو تحمل كنه

گل مریم
02-21-2009, 11:10 PM
· اتفاقا برای مادر شما افراد احساس بهترن ، در ضمن من آدم صبوری هستم با شرایط خودم رو وفق می دم ، مگه اینكه شما ناراضی باشین
· انشاءا... كه اینطور نمیشه
· من از كی میتونم كارم رو شروع كنم ؟
· از هر موقع مایلید همین الان یا فردا صبح
· من صبح خدمت می رسم الان آمادگی ندارم
· هر طور مایلین.نمیخواین مادر رو ببینین؟
· البته!مشتاقم
پس قهوه تون رو میل بفرمایین تا با هم بریم
· بله ممنون
خجالت كشیدم شكر را از روی میز بردارم بنابراین قهوه را نوشیدم و از تلخی اش مردم و زنده شدم بر پدر و مادر ثریا صلوات فرستادم كه به این مهم فكر نكرده بود. بعد از كمی سكوت گفت: اگر رشته صنایع غذایی یا حسابداری یا زبان انگلیسی خونده بودین تو شركت هم كار براتون بود
· این هم از شانس بد منه كه روانشناسی خوندم
بالاخره لبخند ظریفی گوشه لبش نقش بست ادامه دادم:البته اگر به اون رشته ها آشنایی داشتم باز ترجیح می دادم اول به این كارس كه شروع كردم بپردازن
بی اختیار بیاد گیسو افتادم وگفتم: البته خوا.... و حرفم را خوردم ، نه شاید نتوانم كارم را ادامه دهم اول باید تكلیف خودم معلوم شود
· البته چی خانم راد منش؟
· هیچی چیز مهمی نبود
· حرفتون رو نیمه تموم نذارین كه من از این كار متنفرم
· راستش یاد خواهرم افتادم اون زبان انگلیسی خونده و دنبال كار میگرده ، ولی بهتر اول ببینم خودم چقدر میتونم با شما كنار بیام
· به ایشون بگید بیان ببینمشون كار ایشون به كار شما مربوط نمی شه . اگه شما از عهده نگهداری مادرم بر نیاین دلیل نمیشه ایشون هم از عهده كارشون بر نیان
· البته حق با جناب عالیه
· سابقه كاری دارن؟
· نخیر اون هم مثل من دو ساله درسش تموم شده،ولی دختر با عرضه ایه . به خودم مطمئن نیستم، ولی ایشون رو تضمین میكنم
با چهره ای گرفته و حسرت بار پرسید: خواهرتون رو خیلی دوست دارین؟
· بله، همه خواهرشون رو دوست دارن ، مخصوصا ما كه از یه سلولیم در واقع از یك وجودیم
· دوقلوهای یكسان ، درسته؟
· بله
· جالبه باید دیدنی باشه
· اون فقط یه خال بیشتر از من داره
با تعجب و لبخند پرسید: یعنی تو صورتشون خال دارن؟
· نخیر رو بازوی چپش
· متاسفانه جایی نیست كه آدم رو راهنمایی كنه . اگه تو صورت بود بهتر بود.
· برای شما شاید! برای خودش هرگز. یه جوش بزنه خودش رو می كشه وای بحال خال .
لبخند عمیقتری زد، طوری كه دندانهای سفید ردیفش نمایان شد
· آقای مهندس میتونیم به دیدن مادرتون بریم ؟
· البته خانم ، بفرمایین
· ثریا اینجا مدیریت مستخدمین رو بر عهده داره. برای آشنایی با اینجا می تونین از ایشون هم كمك بگیرین
· بله ، ممنون
در دلم گفتم:آره دیگه منم زیر مجموعه مستخدمها هستم
در پله ها ادامه داد: البته فكر نكنین من ادب ندارم كه اونو خانم خطاب نمیكنم ایشون جای مادر منه از یه سالگی با اون بزرگ شدم برای همین فقط صداش میزنم ثریا
· من ابدا چنین فكری نكردم
طبقه دوم هم به همان بزرگی بود با اتاقهای متعدد. دو دست مبلمان راحتی در سالن چیده شده . كنسول زیبایی در ابتدای سالن قرار داشت كه یك آینه بزرگ قاب طلایی شیك روی آن بود فرشهای زیبایی با زمینه كرم در سالن پهن بود اولین اتاق سمت راست ، كه در چوبی سفید رنگی داشت ، اتاق مادرش بود در زدیم و وارد شدیم
· سلام مامان!
خانمی تقریبا پنجاه وچهار- پنج ساله ، با رنگ و رویی پریده، نه چندان لاغر، نه چندان چاق، با صورتی متورم كه نتیجه مصرف زیاده از حد داروهای اعصاب بود ، روی مبل زرشكی رنگی نشسته بودم دیدنش قلبم را فشرد یاد پدرم افتادم و تا عمق جانم سوخت آثار زیبایی هنوز در او دیده می شد، پسر، زیبایی را از مادر به ارث برده بود
· سلام خانم متین از آشنایی با شما خوشحالم
چشمهایش را بست و باز كرد یعنی كه سلام .
· مامان جان، خانم رادمنش پرستار جدید شما هستن اینبارجوون ترین پرستار به سراغتون اومده
از نگاه سردش فهمیدم كه امیدی به من ندارد
· مادر صحبت نمیكنه .نه اینكه نمیتونه نمی دونم با كی و با چی لج كرده ولی دو ساله حرف نزده
· جدا؟ اینكه خیلی بده
· حالا به بدیهاش بیشتر پی می برین برای همینه كه زیاد امیدوار نیستم
آهسته گفتم: خیلی معذرت میخوام ولی لطفا جلوی مادر اینطور مایوسانه صحبت نكنین آقای مهندس
انگار اولین بار بود دختری با او صحبت میكرد كه آنطور عجیب به من نگاه كرد نمی دانم چرا ، ولی ناخودآگاه مهر آن زن بر دلم نشست جلو رفتم زانو زدم وصورتش را بوسیدم و گفتم: منو جای دخترتون بدونین خانم هر كاری از دستم بر بیاد براتون انجام می دم من مادر ندارم پس اگه با من ارتباط برقرار كنین دل یه دختر دل شكسته رو بدست آوردین بخدا اینو از ته دل میگم خانم متین
مدتی در چشمهایم خیره شد .انگار حقیقت را از چشمهایم خواند ، بعد با نگاهش به من لبخند زد دستش را روی دستم گذاشت و دستم را فشرد مهندس كه محو رفتار ما بود گفت: مثل اینكه در اولین برخورد موفق بودین خانم رادمنش مادر این نگاه و نوزاش رو از من هم دریغ میكنه
· خب حتما تا حالا با محبت واقعی با ایشون صحبت نكردین
خانم متین نگاهی به پسرش كرد انگار حرفم را تائید كرد بعد دو دستش را روی گونه هایم گذاشت. لحظه ای نگاهم كرد و اشك در چشمهایش دوید دستش را برداشتم و بر آن بوسه زدم از خودم پرسیدم چشطور پانزده پرستار ، این زن زیبا و موقر را با این همه محبت درك نكرده اند؟ بلند شدم و ایستادم . رو به مهندس كردم چشمهایش از نم اشك برق میزد و لبخند ملیحی به لب داشت برای اینكه من متوجه حالتش نشوم كنار پنجره رفت گفتم: اگه تا حالا بخودم مطمئن نبودم حالا با كمال اطمینان میگم كه من از عهده پرستاری ایشون بر میام
مهندس آرام بطرفم برگشت وگفت: با اینكه من هم اینطور حس كردم ، ولی هنوز مطمئن نیستم خانم .اونها كه تجربه داشتن نتونستن وای بحال شما ، با این سن كم و طبع حساس و مهربون
· من و مادر همدیگر رو خوب می فهمیم شما نگران نباشین جناب متین
متین سیگاری از درون پاكت بیرون آورد روی لبش گذاشت و تا خواست فندك بزند گفتم: آقای مهندس منو پذیرفتین یا خیر ؟
· بله خانم مگه شك دارین؟
· پس لطفا اون سیگار رو روشن نكنین.
لحظه ای بر و بر نگاهم كرد، بعد به مادرش چشم دوخت ادامه دادم: من وظیفه دارم از هرچیزی كه برای سلامتی ایشون مضره جلوگیری كنم دود سیگار برای سلامتی مضره مخصوصا برای اطرافیان پس محبت كنین و طبقع دوم این عمارت سیگار نكشین بقیه جاها مختارین البته من برای سلامتی شخص شما هم ارزش قائلم ولی مسئول سلامتی شما نیستم و در شیوه زندگیتون دخالت نمی كنم
هنوز بر و بر مرا نگاه میرد فندك را در جیبش گذاشت و سیگار را در پاكت و گفت: مطمئنم چند روز بیشتر نیست پس نمیخوام بهانه ای دستتون بدم
چه رك و حاضر جواب بود بطرف در رفت و پرسید: طبقه اول این عمارت كه اجازه داریم سیگار بكشیم؟
· هرچچند بازهم هوا رو آلوده میكنه ولی سخت نمی گیرم این بخود شما بستگی داره
همانطور كه از در بیرون می رفت گفت: مادر فعلا خداحافظ پایین منتظرتونم خانم
· مهندس متین؟
· بله !
· بجاش منم موهام رو می بندم و با كنایه لبخند زدم
لحظه ای ایستاد، سری تكان داد، لبخند زد و رفت
· چه اتاق قشنگ بزرگی دارین خانم متین فكر میكنم چهل متر هست . به صورتش نگاه كردم . به در و دیوار نگاه میگرد
· فقط رنگ پرده ومبلمان مناسب روحیه شما نیست زرشكی رنگ مناسبی نیست شما چه رنگ دیگه ای رو دوست دارین ؟
نگاهش را به پیراهن من دوخت
· سبز؟
از نگاهش رضایت را خواندم .بله سبز، رنگ زیبا ومناسبی برای افرادی است كه ناراحتی اعصاب دارند. من هم عاشق رنگ سبز هستم چون آرامبخش است
· اگه رنگ پرده رو عوض كنیم، رنگ مبلمان رو هم باید عوض كنیم اشكالی نداره؟
سكوت!
· خب بهتره اینطور بپرسم شما موافقین تغییراتی در این اتاق بدیم؟
تبسمی كرد، گفتم : اگه به مهندس بگم، ناراحت نمیشه؟ یعنی قبول میكنه؟
باز نگاهش با تبسم همراه بود، ولی انگار شك هم داشت.جلو رفتم . از پشت ، دستم را روس شانه هایش انداختم و كنار گوشش گفتم: امیدوارم منو بپذیرین مهر شما كه به دل من نشسته شما رو نمی دونم
دستش را بالا آورد و روی دستهایم گذاشت. گرمایی در وجودم حس كردم. همان جا از خدا مدد خواستم تا در كارم موفق شوم
مقابل خانم متین قرار گرفتم و گفتم : من فعلا می رم خواهرم تنهاست ، ولی فردا صبح زود میام . فقط نگاهم كرد
· خدا نگهدار مادرجون ! سرش را تكان داد

گل مریم
02-21-2009, 11:11 PM
قسمت چهارم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

از اتاق بیرون آمدم و در را بستم دلم بحالش سوخت زنی به این مهربانی، زیبایی، ثروتمندی ، چه دردی به جانش افتاده ، چرا سكوت میكند؟ بالاخره می فهمم .نگاهی به دور و برم كردم همه چیز زیبا بود جز روحیه افسرده صاحبان آنها. از پله ای طرف چپ پایین آمدم . پایین آمدن از آن پله ها ، بی اختیار آدم را مغرور میكرد .
خودم را به ریشخند گرفتم وگفتم: یادت باشه گیتی خانم تو فقط یه پرستاری، فقط دعا كن به روزی نیفتی كه بخوای این پله ها رو دستمال بكشی. در ضمن یادت نره كه زمان پرداخت اجاره خونه نزدیكه . بی اختیار لبخندی به لبم نشست .هنوز به آخرین پله نرسیده بودم كه آقای متین گفت: اینجا چه چیز خنده داره، خانم رادمنش؟
نیشم را بستم وگفتم: هیچ چیز مهندس
· پس حتما چشمهای من مشكل پیدا كرده . و نوك بینی اش را خاراند
· اگر باور می كنین میگم . دلم نمیخواد سوء تفاهم بشه
· باور میكنم
· به فكر اجاره خونه م بودم
· خب، دراینصورت كه باید گریه می كردین
· حق با شماست . ولی پایین آمدن از این پله های زیبا و براق غرور خاصی به آدم می ده. بعد یاد شغلم و بدبختی هام افتادم . یه تو سری بخودم زدم و خندیدم
خنده اش گرفت ، ولی سعی میكرد نخندد. دستش را جلوی دهانش گرفت و چند سرفه مصلحتی كرد وگفت: بفرمایین بنشینین
· ممنونم داره شب میشه رفع زحمت میكنم .
· به این زودی خانم؟
· خیلی وقته اینجام . راستی تا چه ساعتی در روز باید اینجا باشم
· شبانه روز
· شبانه روز؟
· بچه تو خونه دارین یا همسرتون بی غذا می مونه ؟
برای اینكه حالش را بگیرم گفتم: همسرم بی غذا می مونه
با تعجب نگاهش را به من دوخت وگفت: مگه شما ازدواج كردین؟
سكوت كردم و فقط نگاهش كردم
· چرا جواب نمی دین؟ بفرمایین بنشینین. و نشستم
· دلیل خاصی نداره
· خب؟پس؟
· به گفته شما در هر صورت باید ازدواج كرده باشم دیگه
· من شوخی كردم
· در عوض من هم سكوت كردم
زبانش را در دهان چرخاند وگفت: واقعا ازدواج كردین ؟
· نخیر، خوشبختانه
· از مردها بدتون میاد؟
· اتفاقا همیشه دوست داشتم مرد بودم
· جدا!؟
· بله
· ولی من از زنها خوشم نمیاد.زنها فقط دو قدم جلوترشون رو می بینن. مدام میخوان به همه فخرفروشی كنن.البته ببخشین رك صحبت میكنم .
· خواهش میكنم، خب هركس نظری داره .من احتیاجی ندارم به اینكه مردی ازم خوشش بیاد یا نیاد و به همین علت هم ناراحت نمی شم
لحظه ای نگاهم كرد و گفت: آدم جالبی هستین با اینكه دوروبرم دخترهای زیادی هستن، ولی تا حالا به دختری مثل شما برنخوردم
· خب بالاخره پرستار استخدام كردن باعث شده كه با آدمهای مختلفی آشنا بشین اگه اجازه بفرمایین مرخص می شم
· پس ناراحت شدین؟
· نخیر، ابدا ، اتفاقا از كسانی كه حرف دلشون رو واضح و مودبانه بیان می كنن خوشم میاد .اینطوری آدم می فهمه طرف مقابلش كیه و چه شخصیتی داره. آدم خیالش راحته كه با یه نفر در اتباطه نه دو نفر بعضی ها دورو هستن
· من جزو كدوم دسته ام؟
· معلوم یه نفر هستین. دل و زبونتون یكیه و این بهترین چیزه.
نگاه تحسین آمیزی به من كرد و گفت: پس قرار شد شبانه روز اینجا باشین مادر گاهی شبها هم نیاز به پرستار داره
· خیلی می بخشین حاضر نیستین شما گاهی پرستار ایشون رو بكنین ؟ می دونین مادرتون چه شبهایی از شما پرستاری كردن؟
سرش را پایین انداخت و سینه ای صاف كرد انگار حرفی برای گفتن نداشت
· من شبها نمی تونم بمونم . دوازده شب هم باشه بخونه بر میگردم .خواهرم تنهاست تازه به تهران اومدیم و اضطرابهای یه تازه وارد رو داریم دلم راضی نمیشه تنها یادگار خونواده م رو تنها بذارم ، معذرت میخوام
· حتی اگه كارتون رو از دست بدین؟
· من به میل خودم اینجا نیومدم زیاد برام مهم نیست در ضمن پرستاری طالب زیاد داره اینجا نه ، جای دیگه . من به قسمت معتقدم
· به میل كی اومدین؟
· دوستان، اطرافیان ، می گفتن فعلا تا كار دائمی و مناسب پیدا كنم ، این هم كار خوبیه . وقتی دیدم خواهرم میخواد بیاد تو رودربایستی موندم و اومدم
معلوم بود از صداقتم لذت میبرد كه آنطور نگاهم میكرد، ولی گفت: پس باید بگم من پرستار تمام وقت میخوام . چون حوصله ندارم صبح دیر برسین یعنی اصلا از آدم بی نظم و انضباط بیزارم . من تا مادر رو به شما تحویل ندم آروم نمیگیرم . دوست ندارم وقتی میام اون بگه تقصیر من نبود، این بگه من حواسم نبود .اون بگه وظیفه من نبود تا كار رو هم بخودم تحویل ندین حق ترك خونه رو ندارین برای همین می گم شبانه روز
· فرمایش شما كاملا درسته، شما مختارین . امیدوارم برای مادر یه پرستار خوب پیدا كنین .با اجازه تون
· به این زودی جا زدین؟
· جا نزدم من كار تمام وقت قبول نمی كنم . چون مشكل دارم وگرنه كی حوصله داره آخر شب بره صبح زود بیاد اونم اینهمه راه
· بشینین خانم ، می گم راننده شما رو برسونه
باز نشستم عجب آدم بد پیله و سمجی بود .
· اگر خواهرتون رو استخدام كنم تا ساعت دو كه شركتند بعدش هم تا بیان منزل و ناهاری میل كنند و استراحتی كنن، شب شده تا شامی بخورن و بخوابن ، صبح شده دیگه نگرانی نداره
· فعلا كه استخدام نشدن در ضمن مشكل من تنهایی شب ایشونه نه حوصله سر رفتن ایشون
· شنیده بودم دخترهای شیراز دخترهای نترس و با شهامتی هستن
· گیسو ترسو نیست من خودم رو مسئول می دونم

گل مریم
02-21-2009, 11:14 PM
متین سیگاری روی لبش گذاشت و فندك رو روشن كرد و با كنایه پرسید: اجازه دارم بكشم؟
· خواهش میكنم اولا اینجا طبقه اول عمارته دوما من هنوز خودم رو پرستار خانم نمی دونم
· شما كه با خواهرتون هم سنید، چرا احساس مسئولیت می كنین؟
· مطمئنم اینطور فكر نمی كنین، كه من و گیسو دوتایی همزمان به دنیا اومدیم می دونین كه غیرممكنه
لبخندی روی لبانش نشست كه باعث خنده من شد
· شما چند دقیقه زودتر به دنیا اومدین؟
· ده دقیقه
· این ده دقیقه مسئولیت به این برزگی رو بر دوش شما گذاشته؟
· شاید یه علتش اینه كه پدر و مادرم منو عاقلتر و مدیرتر می دونستن خودش هم همین نظر رو دارع
· میتونم بپرسم شغل پدرتون چی بوده؟
· ایشون مغازه عتیقه فروشی دارن
· دارن؟ مگه ایشون فوت نكردن؟
هول شدم ولی سریع جواب دادم : پدر فوت كردن مغازه كه از بین نرفته هنوز هست
نگاهی با تعجب به من انداخت و دود سیگارش را بیرون داد و گفت: یه مغازه عتیقه فروشی دارین، اونوقت اومدین پرستاری ؟
كفرم را بالاآورده بود عجب آدم پرچونه ای! به او چه ربطی داشت؟
· خب اجاره مغازه رو برای كار دیگه ای مصرف می كنیم ، در ضمن، مگه پرستاری چه اشكالی داره؟
· پرستاری اشكال نداره ، ولی بیخود كار كشیدن از خود اشكال داره
· اجازه مرخصی می فرمایین ؟ هوا تاریك شده
· با سوالاتم خسته تون كردم؟ می بخشین
· نخیر
· به من حق بدین وقتی تازه واردی رو به خونه م راه می دم باید كسب اطلاع كنم
· البته
· بالاخره نگفتین چه می كنین میایین یا نه؟
· شبانه روز نخیر، متاسفم روزش هم بستگی به نظر شما داره
· خب من دوست دارم شما رو استخدام كنم چون احساس كردم مادر شما رو پسندیدن
· شما لطف دارین ولی شرایط منو هم در نظر بگیرین
· خب باشه فعلا تا خواهرتون رو استخدام نكردیم و جا نیفتادین می تونین شبها به منزلتون برین، ولی بعد می شه شبانه روز
· اگه استخدام نكردین چی؟ شاید به دلتون نشینه
· اگه به شما رفته باشه، نگرانی شما بی مورده و زیر چشمی نگاهی به من انداخت
پس چشمت منو گرفته و به دلت نشسته ام؟ یه دماری از روزگارت در بیارم كه حظ كنی!
· قبوله خانم؟
· قبوله، شاید من لیاقت نشون ندادم اونوقت نه ایشون استخدام می شن نه تنها می مونن و نه من نگران
با لبخند گفت : اگه ببینم لیاقت ندارن، بدون رو دربایستی می فرستمشون خونه پیش شما. پس زودتر ایشون رو بیارین ببینم لازم نیست تا امتحان شما ایشون بیكار بمونه
سكوت كردم
· به چی فكر می كنین؟
· هیچی
· حتما پیش خودتون می گفتین عجب آدم رك و بی ملاحظه ای هستم، ولی جنگ اول به از صلح آخر
باز سكوت كردم
· در مورد حقوقتون چیزی نمی پرسین؟ همه پرستارها اول از حقوقشون سوال میكردن
· اولا كه از دیگران شنیدم شما حقوق خوبی می دین، دوما اگه ببینم حقوقتون راضی ام نمیكنه ، منم به اندازه پولی كه می گیرم زحمت می كشم كم لطفی شما راه دوری نمی ره
ابرویی بالا انداخت و مطمئن بودم پیش خودش می گوید: عجب بلاییه این دیگه به زلزله گفته نیا كه من هستم
· حقوقتون ماهی............
· راضی ام خیلی عالیه ولی می دونین كه محبت رو با ریال و تومان نمشیه سنجید
باز نگاه تحسین آمیز
· شما كه گفتین به اندازه حقوقتون زحمت می كشین
· به اندازه پولی كه می گیرم زحمت می كشم ولی محبتم رو كه دریغ نمی كنم نگفتم به اندازه پولی كه می گیرم محبت می كنم
خاكستر سیگارش ریخت.آنرا از روی شلوارش پاك كرد بیچاره آنقدر محو شیرین زبانی و حاضر جوابی من شده بود كه حواسش به خاكستر سیگارش نبود
· یكی از مضرات سیگار همینه مهندس متین
خنده قشنگی تحویلم داد وگفت: شاید خواستیم از شما كمك بگیریم كه ما رو هم ترك بدین
· اگه من اراده تون باشم حتما موفق خواهم شد ولی این محاله همیشه به پدرم می گفتم سیگار كشیدن ، رنج و درد كشیدن در آینده ‌س . بشما هم می گم مهندس فكر سلامتی تون باشین حیفه این سیما و اندام كه در بستر بیماری بیفته هر موقع عصبانی شدین ورزش كنین پیاده روی مطمئنم مفیدتره
همانطور كه انگشتش را زیر گونه اش گذاشته بود و آرنجش را روی دسته مبل، نگاهی به من كرد كه از خجالت داغ شدم نفهمیدم چه معنی داشت ، ستایش، تحسین ،عشق ، نفرت،ندمت از استخدام من؟نفهمیدم
· با اجازه مهندس متین ، می بخشید پر حرفی كردم
· اختیار دارین خانم، از هم صحبتی با شما لذت بردم شام در خدمتتون باشیم!
· متشكرم ، هم سلولیم تنهاست منتظره
صدای خنده اش بلند شد. پس صبح منتظرتونم راس ساعت هشت شب ها هم بعد از اینكه مادر خوابیدن می گم راننده شما رو ببره
با نگرانی پرسیدم . خدای ناكرده مادرتون كه بیخوابی ندارن مهندس؟
صدای خنده اش فضا را پر كرد وای كه چقدر قشنگ می خندید خودم هم خنده ام گرفت گفت: نه نگذان نباشین مادر بخاطر خوردن داروها ساعت ده به خواب می ره
· از دیدارتون خوشحال شدم . خدانگهدار
· بسلامت خانم رادمنش ثریا!
· بله آقا
· شال و بارونی خانم رو بدین
· بله چشم
· ممنونم
· به مرتضی بگو خانم رو تا منزلشون برسونه
· بله چشم
خدانگهدار دیگری گفتم و از ساختمان خارج شدم ثریا پرسید:آقا چطور بود گیتی خانم؟
· در برخورد اول غیر قابل تحمل، رك،بدون ملاحظه و بی محبت، ولی مطمئنم چنین آدمی نیست
ثریا لبخندی زد وگفت: برام جالب بود كه آقا دلش نمی خواست شما برین . دلش میخواست بیشتر بمونین با پرستارهای قبلی انقدر خشك و جدی برخورد میكرد كه بیچاره ها رنگ و روشون رو می باختن حالا بسلامتی استخدام شدین ؟
· بله
· شبانه روز؟
· نخیر
· چطور ممكنه ؟ آقا نمی پذیره
· ولی من قانعشون كردم
· معلومه به دل آقا نشستین بهتون تبریك می گم البته اگه به دلی ایشون نمی نشستین جای تعجب داشت
· این نظر لطف شماست
وقتی بمنزل ثریا رسیدیم زری ومرتضی را صدا زد خواهر و برادر از سوییت بیرون آمدند و بعد از كمی صحبت، از ثریا خانم خداحافظی كردم . به من سفارش كرد كه صبح سر ساعت آنجا باشم و آقا را عصبانی نكنم با ماشین سفید زیبایی راهی منزل شدیم .

گل مریم
02-25-2009, 04:02 AM
قسمت پنجم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

 كجایی گیتی ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه
 معذرت میخوام گیسو، این آقای عمارت انقدر پرچونه س كه حد نداره
 چه فامیلی بامزه ای داره، عمارت!
 عمارت فامیلش نیست، خونه ش رو میگم كه مثل قصر می مونه ، گیسو
 پس مصاحبه داشتی بالاخره قبول شدی یا رد؟

· قبول شدم و البته تا وقتی تو رو استخدام كنه، روزها بعد شبانه روز
· منو استخدام كنه؟
· میخواد تورو هم ببینه، گفت تو شركتش كار برای تو هست
· تو رو خدا راست میگی؟
· زیاد ذوق نكن مریض می شی می افتی رو دستم ، از كار بیكار می شم
· نكنه من هم باید جارو كشی شركتش رو بكنم؟
· نخیر،مترجمی می كنی، من بدبخت همیشه جاده صاف كن تو هستم گیسو خانم می دونی كه!
· چه خوب! انگار خدا برامون خواسته با یك تیر دو نشون زدیم
· حالا باید با خودش صحبت كنی گیسو
· كی؟
· وقتی من لیاقت كاریم رو نشون دادم
· پس قضیه منتفیه
· اتفاقا منم فكر میكنم منتفی باشه، چون نمی تونم تو رو شبها تنها بذارم
· خودت می دونی كه من ترسو نیستم، پس با خیال راحت به كارت برس
· من نگرانم اونجا همه ش دلم شور میزنه
· تلفن كنار دستمونه از حال هم خبر می گیریم هفته ای یه بارو كه میای
· آره جمعه ها
· ماهی چقدر میگیری
· ....... تومن
· به به! چه خبره؟!
· در عوض باید با دوتا دیوونه سروكله بزنم خدا به فریادم برسه
· یارو خله؟
· مادره نه، ولی پسره آره
· من فكر كردم پیرمرده كاش من رفته بودم پرستاری چند سالشه؟
· سی وچهار سال
· زن داره؟
· نه متاسفانه
· دیوونه متاسفانه نداره ، بگو خوشبختانه قاپش رو بدزد
· برو بابا حوصله داری یارو اصلا با زنها بده ، اخلاقش هم مثل هیتلر می مونه
· بعضی آدمهای پولدار و متشخص آدمها متكبر و ركی هستن این رو بحساب دیوونگی اونها نذار، گیتی جان، پدر خودمون رو یادت بیار كه چقدر غُد و یه دنده س.
· می دونی گیسو ، به مهندس نگفتم بابام زنده س
· چرا؟
· ترسیدم مسخره ام كنه
· مگه مسخره میكنه ؟
· نه آدم عجیبیه . تیز، حاضرجواب، دقیق ، خشك ، بی روح ، جدی ، با سیاست ، ولی دلچسب و دوست داشتنی
· بسم الـله الرحمن الرحیم !
· باور كن با تمام این خصوصیات آدم دوستش داره ، خیلی جذابه
· پس هیتلر مباركت باشه
· بجای این حرفها بلند شود شام رو بیار كه مُردم از گرسنگی
· الساعه بانو گیتی! و بمنظور احترام دو طرف رانش را گرفت و كمی زانوهایش را خم كرد .
********************
· خدا بگم چكارت كنه گیسو ، آخه صبح سحر كجا رفتی ، دیرم شد !
· ببخشید رفتم نون بگیرم ، شلوغ بود
· الان خرخره ام رو می جوه
· كی؟
· آقا
· خب تو می رفتی
· ترسیدم كلید نبرده باشی ، پشت در بمونی
· خب بیا زود صبحونه ات رو بخور ، برو
· نه دیرم شده ، الان هم باید جواب پس بدم من رفتم خداحافظ
· بسلامت بهم تلفن بزن لیاقتت رو نشان بده كه من هم از این چهار دیواری در بیام ، تو رو بخدا!
· باشه مواظب خودت باش.
*********************
· سلام گیتی خانم ، شما كجایین؟ آقا عصبانی شدن نیمساعته منتظر شما هستن
· خواهرم كلید نبرده بود منتظر موندم بیاد
با عجله مسافت در تا ساختمان اصلی را پیمودم به نفس نفس افتاده بودم . وارد سالن شدم روی دسته مبل نشسته بود.كت و شلوار سرمه ای پوشیده بود همراه پیراهن آبی آسمانی و كراوات سرمه ای با خالهای زرشكی .در خوشتیپی بی همتا بودلامذهب! به سیگارش با عصبانیت پك میزدحسابی كفرش بالا آمده بود
· سلام مهندس متین !
با شتاب بطرفه برگشت . با عصبانیت پك دیگری به سیگارش زد آنرا در جاسیگاری خاموش كرد بلند شد و ایستاد و بر و بر مرا نگاه كرد و گفت: بخاطر همین چیزها از خانمها بدم میاد فقط وعده می دن خانم عزیز، من نیمساعته منتظر شما هستم كار دارم ، زندگی دارم ، قرار دارم
در حالیكه شكستن شیشه غرورم را بوضوح احساس كردم بر و بر نگاهش كردم و باز گفتم :سلام!
با بی حوصلگی سرش را بطرف پنجره برگرداند و گفت: سلام !
ببخشید منتظر خواهرم بودم . ترسیدم پشت در بمونه وگرنه از شش ونیم صبح بیدارم
· خواهرتون نیمه شب بیرون می رن ، صبح سحر میان؟
خشمگین به او زل زدم مرتیكه خجالت نمی كشید ؟ فكر میكرد كیست؟ چقدر پررو و وقیح! او حق نداشت بما توهین كند . با عصبانیت گفتم: خواهر من بدكاره نیست آقا. رفته بود نون بخره . در ضمن فكر نمی كنم ما بتونیم به تفاهم برسیم . من اومدم اینجا كار كنم . نه اینكه توهین بشنوم . بمادر سلام بنده رو برسونین و از ایشون عذرخواهی كنین . خدانگهدار . و بطرف در خروجی راه افتادم
· صبركنید خانم
اهمیت ندادم
· صبر كنید، خواهش میكنم!
باز اهمیت ندادم ، پله های تراس را پایین می رفتم كه گفت: خانم راد منش، حداقل بخاطر مادر
نمی دانم بخاطر وجدانم، محبتم یا مهر مادرش كه به دلم نشسته بود ایستادم .گفت: متاسفم من قصد توهین نداشتم پوزش منو بپذیرین
نگاهش نمیكردم، جلو آمد، مقابلم ایستاد و با دست بطرف ساختمان اشاره كرد و گفت: مادر منتظر شما هستن
باز بدون اینكه نگاهش كنم از پله ها بالا رفتم و وارد ساختمان شدم دنبال من آمد و گفت: شال و بارونی تون رو بدین من
تو دلم گغتم كم كم كاری میكنم كارهای ثریا رو هم بكنی . شالم را برداشتم و بارونی ام را در آوردم و با اخم گفتم : كجا باید بذارم ؟
نگاه قشنگی به من كرد و گفت: بدین به من
ثریا وارد ساختمان شد و با دیدن آن صحنه قدمهایش را كند كرد و با تعجب به ما چشم دوخت حتما پیش خودش می گفت: دختره بلانگرفته هنوزهیچی نشده آقا رابه نوكری واداشته .بعد گفت: آقا شما چرا؟ بدین من
در دل از خنده داشتم می مردم. آخه این شال و بارونی چیه كه انقدر هم این دست و اون دست بشه گیسو خداذلیلت نكنه .ببین چه بساطی واسه مادرست كردی بااین نون خریدنت! الان شال و بارونیم چهل تیكه میشه
مهندش گفت: نه ثریا، میخوام خودم افتخارش رو داشته باشم
من و پریا به هم نگاه كردیم و لبخند زدیم مهندس آنها را به جالباسی زد و دنبالم آمد ثریا به آشپزخانه رفت از پله ها بالا آمدم دنبالم آمد و گفت: خانم اینبار نخندیدین
· شما حال و حوصله برای آدم نمی ذارین
· خب، عوضش یاد اجاره خونه هم نیفتادین
· اون چیزی نیست كه از یاد بره در ضمن بجای احساس غرور احساس خفت كردم
· خدا نكنه! منكه عذرخواهی كردم
· من هم بخشیدمتون كه دارم می رم بالا شما زحمت نكشین من راه رو بلدم قرارتون دیر نشه
· نه خانم، تا مادر رو به شما تحویل ندم نمی رم . در ضمن، كیفم رو باید از اتاقم بیارم حالابخاطر مادر منو بخشیدین یا بخاطر خودم ؟
· شما هم از وجود مادرین، از هم جدا نیستین ، پس بخاطر هر دو .
· جدا؟
چند ضربه به در زد . وارد شدیم و سلام كردم . نگاه پر از مهرش را به من دوخت .انگار منتظرم بود جلو رفتم و اورا بوسیدم و گفتم : ببخشید دیر كردم مادر جون
دستهایم را گرفت .
· خب من دارم می رم كاری ندارین خانم؟
· مادر داروهاشون رو خوردن مهندس؟
· اطلاع ندارم
· صبحونه چطور؟
· اطلاع ندارم
· اطلاع ندارین؟ بنظر خودتون جواب درستیه ؟ خوب بود شما هم وقتی كوچیك بودین، در جواب گریه ها و خواسته هاتون، مادر می گفتن اطلاع ندارم
لبخندی زد و گفت: خانم عزیز، بنده از شكم دیگران چطور مطلع باشم؟

گل مریم
02-25-2009, 04:05 AM
· با یه پرسش در ضمن ایشون دیگران نیستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن
متین دستهایش را لای موهایش كرد و نفسی بیرون داد مادر نگاهی مملو از تحسین به من كرد انگار حرف دو سال را كه در دلش انباشته شده بود من به زبان آورده بودم .
· گویا بجای اینكه شما به من جواب بدین ، باید من بشما جواب پس بدم این وظیفه شماست!
· اومدیم و من تو راه تصادف كردم و هرگز به این خونه نرسیدم . نباید صبحانه و داروهای مادرتون رو بدین؟ از شخصیت شما بعیده مهندس متین ، باورم نمیشه
· خانم من دیرم شده ، ممكنه اجازه بفرمایین
· راجع به این موضوع بعدا میخوام با شما صحبت كنم یعنی حتما لازم می دونم
· پس تا بعد . و رفت و در را بست
خاك بر سرت كنن با این مادر داریت . حاضر بودم بمیرم و چنین پسری نداشته باشم .
سری به افسوس تكان دادم و گفتم : مادرجون شما ناراحت نباشین جوونه ، تجربه نداره
از نگاه مادر خواندم كه گفت: مگه تو چند سالته تازه ده سال هم كه از پسر من كوچكتری
· خب حالا صبحانه خوردین ؟ داروهاتون رو چی؟
· پس اوضاع رو به راهه ، بیخودی مهندس رو دعوا كردم . میاین بریم بیرون قدم بزنیم؟ شاید از هوای ابری خوشتون نمیاد . باشه، اصرار نمی كنم. میخواین براتون كتاب بخونم ؟
باز همان نگاه قشنگ!
· رمان تاریخی_عشقی دوست دارین؟
با بستن چشمهایش رضایتش را اعلام كرد: خب من الان بر میگردم
از اتاق بیرون آمدم . در پله ها به ثریا برخوردم
· همه چیز رو به راهه گیتی خانم؟
· بله ممنون. كتابخانه طرف چپه دیگه ، درسته؟
· بله، بیاین تا نشونتون بدم
با هم به كتابخانه رفتیم . خانمی جوان، تقریبا سی و چند ساله ، مشغول تمیز كردن آنجا بود .
· سلام خسته نباشین
· سلام خانم ، ممنونم
· ایشون محبوبه خانم هستن ، نظافت منزل با ایشونه
· كار رو به كاردون سپردن . این خونه واقعا می درخشه
· ممنونم نظر لطف شماست دیگران هم كمك می كنن
· آقای مهندس كه ناراحت نمی شن من كتاب بردارم ؟
· نه خانم ، آقا دست و دلبازن . فقط تمیز نگهدارین . خودتون میخواین بخونین؟
· بله، ولی برای خانم متین . باید سرگرمشون كنم یه گوشه تنها نشستن و فكر كردن افسردگی میاره
· فكر نمی كنم مفید باشه ، خانم
· ولی ایشون كه راضی بودن
· جدا؟ خودشون گفتن؟
· نه من پرسیدم ایشون با نگاه و اشاره چشم، جوابم رو دادن
· ای خانم، خودتون رو خسته نكنین پرستارهای سابق فقط لباسهای تمیز به خانم می دادن . دارو ، غذا رو هم می دادن ، همین . بقیه وقتشون رو به خودشون اختصاص می دادن
· من حقوق خوبی می گیرمف پس باید كاری كنم كه حلال باشه . اینجوری اتفاقا سر منم گرم میشه . بیكاری بیشتر از هر چیز آدم رو خسته میكنه .
· راستی به دستور آقا ، اتاق كنار اتاق خانم رو براتون آماده كردیم . اونجا اتاق پرستارهای خانمه
· ممنونم
· می خواین بریم اونجا رو ببینین؟
· فعلا كه قول دادم برای خانم كتاب بخونم ، باشه یه ساعت دیگه ثریا خانم
· هر طور میل شماست
ثریا رفت . محبوبه هنوز داشت گردگیری میكرد . عجب كتابخانه بزرگی آدم را یاد كارتن زشت و زیبا می انداخت . حقا هم كه اخلاق صاحبش هم مثل همان هیولاهه بود. كتاب دلاور زند را از داخل كتابخانه برداشتم و به طبقه بالا آمدم
· مادر جون یه كتاب خوب پیدا كردم . نمی دونین چقدر قشنگه . اینو كه نخوندین؟ خب، پس بخونم؟
سرش را به مبل تكیه داد و آمادگی خودش را اعلام كرد . سه ربع مداوم برایش كتاب خواندم دیگر زبانم خشك شده بود كتاب را بستم و گفتم : خب برای صبح كافیه .
بلند شدم رفتم دستم را شستم و به اتاق برگشتم تا با میوه هایی كه ثریا آورده بود از مادر جون پذیرایی كنم . پس از آن از ثریا خواستم اتاقم را به من نشان دهد . با هم به آنجا رفتیم. اتاقم مجاور اتاق خانم متین بود و بطرف جلوی باغ پنجره داشت . اتاقی در حدود بیست متر، دلباز ، روشن زیبا ، با موكت و پرده های كرم، مبلمان كرم قهوه ای ، تلویزیون ، میز توالت ، تخت و تمام وسایل رفاهی
ثریا در كمد را باز كرد . این لباسها برای شماست . بعضی نوئه ، بعضی رو هم پرستارهای سابق استفاده كردن
· چه لباسهای قشنگی!
· خب اینجا مهمونی های آنچنانی داریم . باید لباسهای مرتب می پوشیدن هرچند خانم تو مهمونی ها شركت نمی كنن . البته جشن و مهمونی بزرگ دو سالی میشه كه نداشتیم . دیگه روحیه این برنامه ها رو ندارن اینطوری كار ما هم كمتره. و خندید
· حالا من باید اینها رو بپوشم؟
· اگه دوست داشتین . اجباری در كار نیست
خوشحال شدم . هیچ دوست ندارم لباس دست دوم بپوشم . بطرف میز توالت رفتم یكی دوتا اسپری ها و عطرها را بو كردم و گفتم : وای چه عطرهای خوشبویی اینجاست . چه وسایل آرایشی! نكنه پرستار خونه رو با خانم خونه عوضی گرفتن
با لبخند پاسخ داد: پرستار خونه كمتر از خانم خونه نیست . چون همه جا همراهشونه ، تو مهمونی ها، مجالش ، مسافرتها. اگه با من كاری ندارین من برم گیتی خانم
· بفرمایین سپاسگزارم
وقتی ثریا رفت ، روی تخت دراز كشیدم و به فكر فرو رفتم . خدایا حاضر نیستم زندگی به این راحتی داشته باشم و روحم ناراحت و در عذاب باشه . اقلا اگه همه چیز رو ازمون گرفتی، سلامتی مون رو نگیر . عاطفه و محبتم رو نگیر . كمكم كن این زن رو از این وضع نجات بدم . یا حضرت زینب ، تو رو بهترین پرستار لقب دادن ، پس تو رو به بزرگیت قسم می دم دستم رو بگیری .
باران به شیشه ها میخورد . انگار بجای من آسمان گریه میكرد . بی اختیار منتظر مهندس بودم
به اتاق خانم متین سری زدم . دیدم كتاب را در دستش گرفته و مشغول مطالعه است . لبخند به لبم نشست گفتم: بخونید، راحت باشید. و از اتاق بیرون آمدم . تصمیم گرفتم گشتی در ساختمان بزنم . اول بسمت اتاق رو به رویم كشیده شدم كه اتاق مهندس بود . ده متری با اتاق من و مادر فاصله داشت . یعنی راهرو حد فاصل اتاق ما و او بود . آرام در آن را باز كردم . موكت آبی آسمانی پرز دار، پرده های سرمه ای زیبا ، كه زیرش تور سفیدی آویزان بود ، مبلمان سرمه ای ، تخت مشكی كه رو تختی سرمه ای زیبایی روی آن كشیده شده بود و با پرده ها هماهنگی كامل داشت . چه اتاق آرام بخشیه! این مرد با این روحیه عصبی چه اتاقی داره! آدم انگشت به دهن می مونه . نه حدسم درسته . تو اونی نیستی كه نشون می دی. وای، چه عكس خودش رو هم گذاشته كنار تختش. چه از خودش خوشش میاد . پس خودت هم می دونی چه تیكه ای هستی؟ این هم كه باباته، خدا رحمتش كنه! چه دستش رو دور گردن زنش انداخته ، در را بستم و به راهرو بازگشتم . آن طرف، سالنی بزرگ توجهم را جلب كرد كه همه چیزش گلبهی بود . چه كنسول و ویترین زیبایی. چه دستشویی و حمامی. خدایا حتی دستشویی این كاخ نشینهای اشراف زاده هم با همه فرق داره . هنگام پایین رفتن از پله به خانمی چهل و چند ساله برخوردم كه ملحفه به دست بالا می آمد

گل مریم
02-25-2009, 04:07 AM
قسمت ششم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


 سلام خانم
 سلام گیتی خانم ، خسته نباشین
 شما خسته نباشین. افتخار آشنایی با......
 من صفورا هستم
 خوشوقتم
 منم همینطور تعریفتون رو زیاد شنیدم
 ممنونم

· وقتی شنیدم آویزون كردن شال و بارونی شما به جالباسی ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم
· این چه فرمایشیه . ایشون خواستن ناراحتی رو از دلم بیرون بیارن آخه صبح كمی دیر رسیدم ، ایشون عصبانی شدن
· بله تو آشپزخونه صداتون رو شنیدم ، خوشم اومد. اعتماد به نفس تون عالیه و البته فوق العاده زیبا هستین
· لطف دارین . این خونه چقدر خدمه داره !
· كار هم زیاده . تازه یه ساختمون هم پشت اینجاس كه متروكه س . زمانی به پدر ومادر جناب متین مرحوم تعلق داشته، خانم بیدارن؟
· بله، فكر میكنم
· میخوام ملحفه هاشون رو عوض كنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم
· روزی چند بار اینكار رو می كنین؟
· هر روز، آقا وسواس دارن ، بیچاره مون كردن بخدا
· اگه لعنتم نكنین خواستم خواهش كنم از این به بعد روزی دو بار ملحفه ها رو عوض كنین ، صبح ، شب
فكر كنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولی این كه دیگه دیوونه حسابیه . در ضمن اگه ممكنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و ملیح . باید برای تغییر روحیه خانم تلاش كنیم صفورا خانم
در زدم و وارد اتاق خانم متین شدیم . سلام خانم!
· اما ملحفه های رنگی باید تهیه بشه خانم ، ما فقط سفید داریم . باید به آقا بگید
· من با ایشون صحبت می كنم مهندس چه ساعتی تشریف میاره؟
· ساعت دو میان
· خانم ناهار رو با ایشون می خورن ؟ صفورا در حالیكه ملحفه قبلی را از روی تخت برمی داشت گفت: نه ، خانم اینجا تو اتاقشون می خورن
· تنها؟
· بله
· چراتنها؟
· والـله چی بگم، گیتی خانم
به مادر نگاه كردم . غم در چشمهایش هویدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غریبه!
· مسئول میز غذا كیه؟
· ثریا خانم
· رفتین پایین صداشون كنین
· چشم
· خانم متین میخوام ازتون اجازه بگیرم و برنامه ریزی اینجا رو عوض كنم شما بهم اجازه می دین؟
چشمهایش را بست و باز كرد
· ممنونم این مهندس رو به من واگذار كنین می دونم باهاش چكار كنم ، انگار با زمین و زمان قهره
خانم متین آهی كشید و سری بطرفین تكان داد . بیچاره چه دل پردردی داشت ثریا آمد . با من كاری داشتین گیتی خانم ؟
· بله، ببخشید مزاحم شدم . خواستم بپرسم اینجا غذا چه ساعتی سرو میشه؟
· خانم ساعت یك ناهار می خورن . آقا ساعت دو ، دو و نیم
· آقا كجا غذا میخورن؟
· سر میز ، تو سالن غذاخوری
· از این به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا می خوریم . اتاق خواب كه سالن غذا خوری نیست
· بله، ولی آقا؟
· آقا ناراحت می شن؟
· نمی دونم
· امتحان می كنیم تازه ایشون كه دیرتر میان
· شام چی؟
· خب اگه ناراحت شدن ، ایشون تشریف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببینن چه مزه ای داره
خانم متین لبخندی زد كه از چشم من پنهان نماند . ثریا با تعجب گفت: گیتی خانم ، می بخشین دخالت می كنم ، ولی آقا اخلاقهای بخصوصی دارن . الان دو ساله اینطور عادت كردن البته در كنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما اینطور عادت كردن . نكنه
· خب این به ما چه ربطی داره؟
· آخه می ترسم نارحتتون كنه
· ناراحت نمی شم ثریا خانم . یه چشمه اش رو كه صبح دیدی
· بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و كت كسی رو بگیره و به جالباسی بزنه؟!
· تازه من میخواستم صبر كنیم با آقای مهندس غذا بخوریم، ولی خب شاید ایشون خوششون نیاد در كنار یه پرستار بشینه غذا بخوره . ولی از مادر جون مطمئنم و این جسارت رو می كنم . ساعت یك سر میز هستیم
· بله
· پرستارهای قبلی كجا غذا می خوردن؟
· تو آشپزخونه، گاهی هم همین جا با خانم
· آدمها تا می تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد این خونه از خدمه و ارباب ، عضو این خونه هستن . سكوت و تنهایی نه تنها مشكلی رو حل نمی كنه ، بلكه مشكلاتی رو هم بوجود میاره و این یه نمونه شه . و به مادرجون اشاره كردم و ادامه دادم: حیف این خانم زیبا و مهربون نیست تو كنج این اتاق عمرشو تلف كنه؟ مادرجون چیزیش نیست فقط تنهایی باعث سكوتش شده و افسرده شده ، همین . اون رو هم من درست میكنم ، ولی اول باید مهندس رو اصلاح كنیم ایشون از همه بیمارترن
همه زدیم زیر خنده . مادر هم لبخند زد. ثریا رفت . بلند شدم موهای مادرجون را بحالت خیاری پشت سرش جمع كردم . كمی عطر به او زدم ، كمی كرم و رژ برایش مالیدم و و با هم از پله ها پایین آمدیم . مادرجون بخاطر مصرف داروها كمی آهسته تر از حد معمول راه می رفت. كمی در سالن نشیمن نشستیم تا غذا آماده شد . سر میز دوازده نفره ای نشستیم كه شمعدانهای قشنگ نقره ای رویش بود. گلدان چینی بزرگ در وسط میز از گل خالی بود . محبوبه خانم غذا را آورد . خانم متین یك كفگیر كشید . كفگیر را برداشتم و گفتم : مادر جون این غذای یه كودك یه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نكنین و میل كنین. شما باید تقویت بشین .كمبود ویتامین روی اعصاب اثر می ذاره همینطور روی اندام، پوست ، زیبایی. شما خانم زیبایی هستین پس زیبایی تون رو حفظ كنین
نگاهی به من كرد كه این معنی را می داد: زیبایی رو میخوام چكار؟ به چه دردم میخوره . بگو محبت و سلامتی كجاست؟ برای خانم متین یك ران مرغ سرخ شده گذاشتم . بعد برای خودم یك كفگیر برنج كشیدم و كمی مرغ برداشتم . خانم متین چپ چپ به من نگاه كرد . گفتم: اونطوری نگاهم نكنین مادرجون، میترسم اگه یه كفگیر بیشتر بخورم دیگه بیشتر بخورم دیگه این ظرافت رو نداشته باشم ، ولی بخاطر شما چشم ، اینم یه كم دیگه . خوبه؟
لبخند زد و مشغول صرف غذا شدیم . مادر وقتی غذا را در دهانش می گذاشت دستهایش لرزش خفیفی داشت كه در اثر مصرف داروهای اعصاب بود . دلم گرفت . خدایا آخه این زن زیبا سنی نداره ، موهای مشكی اش فقط چند تار سپید داره، همین فردا موهاش رو براش رنگ می كنم
· ثریا خانم؟
· بله
· میشه خواهش كنم از این به بعد این گلدون رو از گل طبیعی پر كنین؟
· چشم،گیتی خانم
· ببخشید من دارم دستور می دم . اینها همه بخاطر سلامتی مادر و آقای مهندسه
· بله،خواهش می كنم . ما حاضریم روز و شب در اختیار شما باشیم ، ولی شما پرستار دائم خانم باشین و خانم سلامتی شون رو بدست بیارن
· انشاءا.....
· ولی آقای مهندس كه حالشون خوبه؟
· بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقای مهندس پرستار میخوان
صدای خنده بلند شد . مادر جون سری تكان داد و لبخند زد

گل مریم
02-25-2009, 04:11 AM
· وای خانم ،آقا اومدن. صدای بوقشون میاد برعكس امروز چه زود اومدن ساعت یك ونیمه
· نگران نباشین تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خوردیم و رفتیم
ثریا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم كه این هیولای بی شاخ و دم زیبا چه عكس العملی نشان می دهد ، ولی باید مبارزه میكردم و سكوت حاكم بر عمارت را می شكستم . خانم متین از سر میز بلند شد و قصد رفتن كرد .من هم بلند شدم و همراهش از سالن بیرون آمدم كه به مهندس برخوردیم. با حالت تعجب به مادرش چشم دوخته بود .
· سلام مهندس متین
· سلام خانم، سلام مامان
خانم متین سرش را خم كرد
· سلام آقا خسته نباشین
این محبوبه بود كه برای جمع كردن ظرفها با سینی وارد سالن غذاخوری می شد .
· سلام محبوبه.مثل اینكه امروز اینجا خبرهاییه. جشن گرفتین؟
· بله یه كوچیك دوستانه ! جای شما خیلی خالی بود .
سكوت كرد و لبخند ظریفی زد .خوشحال شدم با خانم متین از پله ها بالا رفتیم . خانم متین را به اتاقش بردم و داروهایش را دادم . از اتاق بیرون آمدم . به مهندس برخوردم كه بسمت اتاقش می رفت .لبخندی به من زد وگفت: امروز چطور گذشت ؟
· خیلی خوب
· خوشحالم
· مادر خوابیدن؟
· كم كم می خوابند
مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا كیفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض كند گفتم : می بخشین جناب متین؟
· بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متین صدایم را نشنود
· حالی از مادرتون نمی پرسین؟
· دیدمشون سرحال بودن نیازی به پرسش نداره
· ولی مادرتون نیازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه یه غریبه
· می گید چكار كنم؟
· برید اتاقشون و كمی باهاش صحبت كنین
· وقتی جواب نمی ده چه فایده داره؟
· ولی من از صبح از ایشون جواب گرفتم
· یعنی با شما حرف زد؟
· به روش خودشون
· شما روانشناسید ، من كه نیستم
· خب من دارم شما رو راهنمایی می كنم
· ببینین خانم ، شما پرستار مادر هستین ، نه معلم بنده
· من شاگرد شما هستم ، ولی خواهش میكنم كمی به مادرتون توجه كنین . رسیدگی و محبتهای من بدون توجهات شما بی فایده س . شما دارین این همه هزینه می كنین ، خب به جاش محبت كنین . والـله ، خیلی راحتتر و كم هزینه تره
بسمت اتاق خودش قدم برداشت
· می رین احوالشون رو بپرسین؟
· بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم
· ولی اون موقع ایشون خوابن
· خب بعدازظهر كه بیدارن
· برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم باید محبت كنین با مادر چای میل كنین و باهاشون صحبت كنین .
· دارین دستور می دین؟ اگه یادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگی ما كاری نداشته باشین
· اولا ، ازتون خواهش كردم . دوما ، من در روش زندگی شما دخالت نمی كنم ، فقط ازتون محبت خواستم .
· خیلی خب . الان میام احوالی از ایشون می پرسم ، بشرطی كه شما نگاه مادرم رو معنی كنین
· حتما ، با اجازه
· رفتین كه !
· هر موقع خواستین برین اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنین میام .
مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسری به موهایم زدم كه فرمایش متین را اطاعت كرده باشم . یادم رفت حكمت گلسر زدن را بپرسم . مردم پاك زده به سرشون . به موهای همدیگه هم كار دارن . چند ضربه به در خورد . در را باز كردم .كسی را ندیدم . خم شدم بیرون را نگاه كردم ، كنار در اتاق مادرش ایستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شدیم
· مادر ، آقای مهندس خواستن حالی ازتون بپرسن . گفتم خوابیدین، ولی ایشون اصرار كردن .
متین نگاهی به من كرد و لبخند زد . مادر از توی رختخوابش بلند شد نشست
· راحت باشین مامان. و كنار مادرش روی لبه تخت نشست .
· ببخشید مهندس ، خیلی معذرت می خوام ، ولی ممكنه با شلوار بیرون روی تخت نشینین . ملحفه رو تازه عوض كردن
· حق با شماست خانم ، اما این شلوار منزلمه
· جدی؟ همرنگ قبلیه من متوجه نشدم . ببخشین
· اشكالی نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اینكه از تمیزتر هم هستید
· اختیار دارین
· خب مامان ، چه خبرها؟
مادر به كتاب روی میز نظری انداخت
· خبرها رو میزه ، مامان جان؟
· شما هم كه روانشناس و مترجمید مهندس!
· كتاب خوندین مامان؟ با سرش جواب داد
· خیلی عالیه . مدتها بود اینكار رو نمیكردین . مادر نگاهی به من كرد و لبخند زد
· می گن من براشون خوندم ، ولی بعد خودشون ادامه دادن
· خیلی ممنون . پس مامان حسابی امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر میز هم كه ناهار خوردین خوشحالتر شدم
بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اینكه روز خوبی داشتین . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه
من هم بیرون آمدم و گفتم : ممنون . دیدین چه راحت بود . لبخند زد
· البته یه كاری رو فراموش كردین
· چكاری؟
· اینكه ایشون رو ببوسین
دستهایش را در جیبش كرد و گفت: لابد بعد هم باید ایشون رو بغل كنم و توی هوا بچرخونم
· نه فعلا اینكار لازم نیست ، چون میترسم از هیجان حالشون بد بشه .
با لبخند گفت: پس باید برم ایشون رو ببوسم؟
· ممنون میشم . البته روزی چندبار! ولی حالا دیگه نه ، چون میفهمه كه من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چای، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت خواب
· اینطور پیش بره كه دیگه بو سه ای برای بقیه نمی مونه ، خانم رادمنش
· بقیه ؟ نكنه منظورتون ثریا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه
زد زیر خنده . من هم خندیدم . سری تكان داد و گفت: نخیر منظورم كس دیگه ایه
· شما آدم مهربونی هستین . نگران نباشین . در ضمن تقدیم بوسه بمادر موهبتی نیست كه همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر یك قدم به سوی خوشبختیه و ده قدم بسوی بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسین بپای بوسه های ایشون نمی رسه و باز هم كمه . مهندس ، ای كاش مادرم زنده بود و یه دنیا بوسه تقدیمش میكردم
نگاه عمیق به من كرد و لبخند زد: ممنون خانم دكتر، امر دیگه ای نیست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره كرد .
· عرضی نیست مهندس . باز هم ممنونم .
از پله ها كه پایین می رفت گفت: ایستادین ببینم احساس غرور میكنم یا نه؟
· نخیر ، چون می دونم حتما احساس غرور می كنین . البته نه بخاطر زیبایی پله ها ، بخاطر محبتی كه به مادرتون كردین . مطمئنم خدا هم ازتون راضیه
· خدا؟
· بله خدا
· كدوم خدا؟
· استغفرالـله . منظورتون چیه؟ مگه چندتا خدا داریم ؟
· خدایی كه پدرم رو ازم گرفت ، یا اونكه مادرم رو بیمار كرد ، یا شاید هم اونكه به دریای وسیعش دستور داد خواهر بیست و پنج ساله ام رو ببلعه .
به چشمانی كه غم و درد در آن موج می زد خیره شدم . درحالیكه از پله ها پایین می رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمی دونستم كه این خونه از پای بست ویرونه .
نگاهی به من كرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز كردم و بعد خوابیدم

گل مریم
02-25-2009, 04:13 AM
قسمت هفتم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

ساعت چهار و نیم بیدار شدم. نیمساعت سه ربعی خودم را با دیدن وسایل اتاق وكشوها و تلویزیون سرگرم كردم و ساعت 5 به اتاق خانم متین رفتم . روی مبل نشسته بود و كتاب میخواند .
·سلام مادر جون عصرتون بخیر

سرش را تكان داد و از جا حركت كرد.
·راحت باشین به كجا رسیدین؟ و كنارش نشستم . به به! تند تند می خونین ماشاءا... خوب خوابیدین؟ خب، حالا میایین بریم پایین؟ بلند شید بریم دیگه . مادر جون خودتون رو تو این اتاق حبس نكنین.
مادر بلند شد.با هم پایین آمدیم ووارد سالن نشیمن شدیم .ثریا برایمان دو فنجان چای آورد .تلویزیون نگاه میكردیم كه مهندس از پله ها پایین آمد
·سلام ! عصر بخیر
به احترامش از جا بلند شدم و سلام كردم
·بفرمایین خانم راحت باشین .
از پشت بطرف مادرش خم شد. گونه اش را بوسید وگفت: مامان جان چطوری؟
مادرجون نگاهی با تعجب به پسرش كرد . متین گفت: تعجب كردی مامان؟ یعنی ما بلد نیستیم مادر خوبمون رو ببوسیم سر عقل اومدم دیگه .وقتی شما افتخار دادین تشریف آوردین پایین، من هم شما رو می بوسم خاك پاتون هم هستم . و روی مبل نشست و به من لبخند زد . چه خواب خوبی كردم
·محبت كردن آرامش میاره مهندس
·بله خانم، حق با شماست خواب بهشت هم دیدم
·سلام‌‌ آقا عصر بخیر
·سلام ثریا ممنونم
·بفرمایین . جلوی مهندس خم شد تا او چای بردارد
·كسی برام زنگ نزد؟
·نیمساعت پیش الناز خانم تماس گرفتن گفتم استراحت می كنین
·باشه باهاشون تماس میگیرم
الناز خانم دیگه كیه؟ من آدم حسودی نیستم ، ولی نمی دونم چرا یه دفعه یه طوری شدم پس حتما بوسه ها رو برای الناز نگهداشته و ذخیره میكنه ای خوش به سعادتت الناز خانم!
·ثریا؟
·بله!
·به آقا نبی بگو یه نقاش بیاره در بیرون رو رنگ كنه
·چه رنگ آقا؟
·مشكی خوبه
·چشم
·ببخشین مهندس ، چرا مشكی ؟ بهتر نیست این خونه زیبا در و پنجره های زیبا داشته باشه؟
·مشكی شیك تر نیست؟
·چرا، مشكی رنگ شیكیه ، اما سفید آرامتر و زیباتره . در ضمن به ساختمون شما سفید بیشتر میاد
در حالیكه فنجان چای را از روی میز كنارش بر می داشت گفت: شما چه رنگی دوست دارین خانم روانشناس؟
·سفید و سبز . شما چطور؟
·من سیاه رو دوست دارم
·فكر نمی كنم مهندس
·فكر می كنین چه رنگی مورد علاقه منه ؟
·آبی از روشن تا سیرش كه سرمه ای باشه
فنجان را كنار لبش نگهداشت . تعجب كرده بود . ادامه دادم : البته مشكی رو هم دوست دارین ، ولی آبی رنگ دلخواه شماست
·از كجا فهمیدین خانم رادمنش؟
·از اتاقتون . شما روحیه آرومی دارین . از رنگبندی اتاقتون لذت بردم . واقعا زیباست .
خنده ای كرد و چایی اش را نوشید . ثریا با ظرف كریستال پر از میوه وارد
·ثریا به آقا نبی بگو نرده های بیرون و پنجره ها رو رنگ سفید بزنه
·می بخشین شما برنامه خودتون رو اجرا كنین من فقط پیشنهاد دادم
·پیشنهاد بجایی بود ، ما هم اجرا می كنیم . بد نیست تنوعی بشه
مادر جون لبخند زد.
یك پرتقال پوست كندم و خوردم . مهندس پرسید: با خواهرتون صحبت كردین؟
·بله
·نظرشون چی بود؟
·ایشون كه از خداشونه ، اما باید صبر كنیم
·من كه گفتم كار شما به كار ایشون مربوط نمی شه
·با اینحال بهتره صبر كنیم
·اونوقت ممكنه ما یكی دیگه رو استخدام كنیم
·ماهم خدا رو داریم ، می گیم حتما مصلحت نبوده یا قسمت نبوده
نگاهی طولانی به من كرد. لبخند زد بعد پرتقالش را برداشت پوست كند . سپس پوستها را خیلی سریع درون بشقابی دیگر با چاقو بحالت گل دور هم چید و آنرا روی میز گذاشت! از این كارش خنده ام گرفت برایم جالب و دیدنی بود
·خانم رادمنش ؟ از دید روانكاوی، این كار من رو چی معنی می كنین؟ و به گلی كه كاشته بود اشاره كرد : منظورم پوست پرتقاله
با لبخند به مادرجون نگاه كردم .لبخند به لب داشت و مرا نگاه میكرد گفتم: یك نوع شكرگزاری
·شكرگزاری؟!
·نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده بشقابی حلوا یا كاسه ای شله‌زرد یا یه چیز خوردنی از كسی هدیه بگیرین ؟
كمی فكر كرد و گفت : شخصا نخیر
·یعنی تا حالا نشده یه دوست براتون یه ظرف خوردنی بیاره و ازش تشكر كنین؟
·خب چرا، تو شركت دوستان گاهی تخمه ، شكلات تو ظرفی می ریزن و روی میز می ذارن . یه بار هم شركت طبقه پایین ما به مناسبت سالگرد تاسیس ، یه ظرف پر از شیرینیِ تر برامون آورد
·خب شما چطور تشكر كردین؟
·راستش، من هم چند شاخه گل از سبد گلی كه دوستم برام آورده بود چیدم و تو ظرف شیرینی گذاشتم و برگردوندم . بعد هم از مستخدم شركت خواستم سبد گلی تهیه كنه و از طرف من و پرسنل تقدیمشون كنه
·و حالا شما هم به پاس تشكر از خدای مهربون كه چنین پرتقال خوشمزه‌ای براتون آفریده همینطور ثریا خانم كه زحمت كشیدن و میوه آوردن، این گل رو درست كردین و توظرف گذاشتین این روانكاوی بنده است .البته شاید خودتون ظاهرا چنین قصدی نداشتین ، ولی ذاتا در وجودتون بوده و خواستین یه جوری محبت رو جبران كنین .
صدای كف زدن خانم متین، من و مهندس را به تعجب واداشت، مهندس نگاهی با ناباوری به من انداخت ، بعد نگاهش تبدیل به تحشین شد وگفت : شما دختر عاقل و باهوشی هستین جدا لذت بردم
·نظر لطف شماست
·مامان می بینین این بار چه پرستاری براتون پیدا كردم .
لبخند زد و من هم تشكر كردم . تصمیم گرفتم به اتاقم بروم كه مهندس مخالفت كرد: می خواین تنها برین بالا چكار؟

گل مریم
02-25-2009, 04:19 AM
·میخوام شما و مادر راحت باشین
·ما راحتیم، بفرمایین خواهش می كنم ! ترسیدم ، نكنه حرف بدی زدم
·اختیار دارین
بعد از كمی صحبت مادر جون قصد رفتن كرد. بلند شدم تا او را همراهی كنم . روی پله ها بودیم كه مهندس گفت: خانم رادمنش گویا می خواستین صحبت كنین من منتظرتونم
·در اون موضوع به تفاهم رسیدیم آقای مهندس، دیگه لارم نمی دونم . ولی در مورد موضوع دیگه ای میخوام باهاتون صحبت كنم
·پس منتظرم
خانم متین را به اتاقش بردم و به سالن برگشتم
·خب امرتون ؟
·می خواستم خواهش كنم دستور بفرمایین ملحفه های متنوع تهیه كنند
·ملحفه های متنوع؟! زنگ تلفن بلند شد و ثریا آمد گوشی را برداشت
ثریا گفت: ببخشید كلامتون رو قطع كردم گیتی خانم
·خواهش می كنم
·الناز خانم پای تلفن هستن آقا
در دل گفتم كه این الناز امروز ول كن نیست . الناز خانم! الناز خانم!
مهندس گفت : ببخشید خانم.
·راحت باشین . و رفت گوشی را از ثریا گرفت .
·سلام الناز خانم ........ ممنونم شما خوبید؟ .............خونواده چطورن؟..............بله شرمنده م بهم گفتن اتفاقی افتاده ؟............... شما لطف دارین ، همیشه احوال ما رو می پرسین كوتاهی از بنده‌س .............. من گرفتارم ، خرده نگیرین .......... جانم .............. امشب بریم دربند؟.......... چه ساعتی؟
بلند شدم از سالن بیرون برم تا راحتتر صحبت كند كه رو به من كرد و گفت: خانم رادمنش تشریف داشته باشین، من راحتم . و اشاره كرد كه بنشینم دوباره نشستم
·مهمون كه چه عرض كنم، صاحبخونه اند . خب نگفتین چه ساعتی......... ساعت 12 شب؟ نمیشه به پنج شنبه موكولش كنین؟ این هفته شمال نمی رم ........ آه ، پس قرار قبلی گذاشتین؟............... باشه موردی نداره ، من ساعت 12 میام دنبالتون با هم بریم . المیرا خانم هم میان ؟......... باشه منتظرم باشین ............ اختیار دارین . مقصر منم كه فراموش كردم تماس بگیرم ........... قربان شما ، خوشحال شدم . سلام برسونین ........... خدانگهدار.
و گوشی را گذاشت . حسادت به دلم چنگ انداخته بود . چرا؟ نمی دانم
·خیلی معذرت میخوام خانم رادمنش
·خواهش میكنم
روی مبل نزدیكتر به من نشست و گفت: خب، می گفتین !
·گویا ملحفه ها روزی یكبار عوض میشه و همه سفیدن ، من خواستم روزی دوبار عوض بشه و هر بار رنگهای متنوع داشته باشه . اینه كه در صورت موافقت ملحفه رنگی تهیه بفرمایین
·ملحفه سفید اشكالی داره؟
·آدم رو یاد بیمارستان و بیماری می ندازه .
لبخند ظریفی زد و با انگشت پیشانی اش را كمی خاراند و گفت: باشه، حرفی نیست . این رو هم در دانشگاه یاد گرفتین؟
·نخیر احساسم بهم میگه
·خب ، امر دیگه؟
·اون باشه بعد ، میترسم باز كنایه بزنید. چون یه كم گرون‌تر و اساسی‌تره
·شما خیلی حساسید . بگید خواهش میكنم
·حالا نه یه وقت دیگه
·باشه اصرار نمی كنم
·راستی خواستم بخاطر اینكه سر میز با مادرتون غذا خوردم و اینجا نشستم عذرخواهی كنم قصد جسارت ندارم ، خواستم مادر از تنهایی بیرون بیان و حال و هواشون عوض بشه
·اختیاردارین این چه فرمایشیه .اتفاقا خیلی خوشحال شدم . امروز روز متفاوتی برای من و مادر بود
·امیدوارم
·چطور همچین فكر كردین؟
·گفتم شاید درست نباشه یه پرستار كنار شما بشینه ، غذا بخوره
·مگه ما شاهزاده ایم ، خانم ؟
·در هر صورت ، فكر نكنین قصد سوء استفاده دارم
·نه خانم، چنین فكری نمی كنم . شما باید همیشه كنار مادرم باشین . پس باید راحت باشین اینجا منزل خود شماست
·متشكرم
·میتونم بپرسم مادر شما چرا فوت كردن؟
·سكته مغزی كردن.
·متاسفم، وپدرتون؟
·ایشون هم از غصه دق كرد. تو دلم گفتم دور از جون
·فاصله مرگ مادر و پدرتون چقدر بود؟
·شش ماه
·همدردی منوبپذیرین . دركتون می كنم .خیلی سخته . من كه فقط یكی رو از دست دادم هنوز نتونستم بپذیرم وای بحال شما
·شما هم دو نفر از دست دادین :خواهرتون و پدرتون
سرش را پایین انداخت و نفسی بیرون داد وگفت: منظورم والدین بود . در هر صورت همدردیم
او چه می دانست كه من برادرم را هم از دست داده ام .آره واقعا همدردیم . قدر مادرتون رو بدونین مهندس متین .بی مادری سختتر از بی پدریه
·فكر كردین نمی دونم؟
·شاید قلبا بدونین ، ولی عملتون اینو نمیگه
·نه خانم من عاشق مادرم هستم
·پس اینو نشون بدین
·دادم دیگه
·امیدوارم دائمی باشه . حتی وقتی من از اینجا رفتم .
·من این چیزها رو موثر نمی دونم ، ولی برای اینكه در كار شما خللی وارد نشه به حرفهاتون گوش میكنم .تصمیم گرفتم این بار من مطیع پرستار مادرم باشم .نمیخوام روزی كه از اینجا می رین، كه مطمئنم اون روز دور نیست بگید كمكتون نكردم
·از حالا دارین بیرونم می كنین؟
·اختیار دارین . دیدین كه صبح بخاطر اینكه بمونین ازتون پوزش خواستم این كار اصولا از من بعیده
·ممنونم
·هنوز نمی خواین كاردومتون رو بگین
·نه اون باشه یعد. راستی من اجازه دارم از وسایل اینجا استفاده كنم؟ از كتابخونه،ضبط صوت....
·البته گفتم كه اینجا منزل شماست
·ممنونم واسه خودم نمیخوام واسه مادر میخوام
·مادر اهی موسیقی بود، اما دیگه نیست.خودتون رو عذاب ندین
·من افراد این رو به اصلشون بر می گردونم
در حالیكه سیگاری روشن میكرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام كردم؟!

گل مریم
02-25-2009, 04:23 AM
قسمت هشتم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

شاید خدا منو وسیله كرده تا خودش رو بشما یادآوری كنه
 من كه حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین
 اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
 یعنی بنده حالم خرابه؟
 شما اون چیزی نیستین كه نشون می دین . دارین تظاهر می كنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از واقعیتهاست
 باز روانشناسی؟همون زیر دیپلم استخدام میركدم بهتر بود

لبخند زدیم
·حالا چی شد كه اینطور فكر می كنین؟
·بیشتر از هرچیز ، از رنگ آمیزی اتاقتون فهمیدم . همینطور از قاب عكس خودتون، مادرتون و پدرتون كه سه نفری كنار هم ایستادین .از چهره تون می شه فهمید آدم خوش قلب و مهربونی هستین.
·پس به اتاق منم رفتین؟
·داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
·خوبه
لبخند زد و دود سیگارش را بیرون داد.
·شما سیگار نمی كشین ؟
·می خواین منو مثل خودتون سیگاری كنین كه دیگه راحت باشین ؟
·شما كه گفتین دوست دارین مرد باشین؟
·ولی نه بجای شما
·مگه من مشكلی دارم خانم؟
·دوتا مشكل ، یكی اینكه محبتتون رو نشون نمی دین . دوم اینكه من از سیگار خوشم نمیاد ، همونطور كه شما از زنها خوشتون نمیاد
·ولی من از بعضی زنها خوشم میاد
·ولی من از بعضی سیگارها خوشم نمیاد
با لبخندی عمیق سیگارش را خاموش كرد و گفت: خیلی دوست داشتم سیگار رو ترك میكردم، ولی شدیدا بهش وابسته‌م.
·از نظر من مسئله ای نیست ، ولی برای سلامتی شما مسئله سازه
·سلامتی من برای شما مهمه؟
·خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه ای در عمق چشمهایم خیره شد و پرسید: چرا؟ ه دلیل كنایه‌هام یا توهین‌هام؟ یا شاید هم بی محبتی‌ام ؟
·هم یه حس انسان دوستانه و هم اینكه وجودتون و سلامتی تون برای كسیكه من پرستارشم حیاتیه.
·یعنی شما فكر میكنین مادرم منو دوست داره؟
·این چه سوالیه؟
آهی از ته دل كشید و گفت: من ومادر مدتهاست از هم فاصله گرفتیم . خودم هم نمی دونم چرا، احساس میكنم مادر باهام قهره
· ولی من می دونم
· میشه بگید
· بله، علت فاصله شما ومادر مادیات، تجملات، مشغله و گرفتاری نیست همسر هم ندارین كه بگیم علتش همسر، ازدواج و عیالواریه ، حتی اختلاف سلیقه هم نیست
· پس چیه كه من دوساله نفهمیدم ، اونوقت شما یه روزه پی بردین
· من حدس می زنم از وقتی خدا رو فراموش كردین ، مادر رو هم فراموش كردین
· این دو موضوع جداست
· نه مهندس ، یادخدا دل رحمی میاره . عاطفه و محبت و گذشت میاره، صفا و آرامش میاره صبر در برابر مشكلات میاره
· برای من كه نیاورد
· چون نخواستین .آیا اون موقع كه خواهرتون غرق شد از خدا خواستین كه بهتون صبر بده؟ یا اون موقع كه پدر رو از دست دادین از خدا خواستین هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ كنه؟فقط ناشكری كردین و كفر گفتین مطمئنم همینطوره
نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را بهم قلاب كرد
· شما عوض اینكه جای خواهرتون رو برای مادر پر كنین یا نقش سرپرست رو برای مادر ایفا كنین و كانون خونواده رو حفظ كنین و نذارین دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوری كردین و در خود فرو رفتین . اونو تنها گذاشتین و محبت و حتی یه بوسه و احوالپرسی رو از ایشون دریغ كردین . شما دو نفر رو از دست دادین ، ولی مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت می گید چرا خداوند مادرم رو مریض كرده؟
یك دستش را در موهایش فرو برد وگفت : شاید هم از اول بی ایمان بودم
· نه نبودین
· از كجا می دونین؟
· از قاب وان یكادی كه به دیوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب كردین تا همیشه چشمتون بهش باشه یعنی خدا را تكیه گاه و حافظ خودتون می دونین
بازنگاه عمیق تحسین آمیز ، من اونو نزدم، مادرم زده
·خب مادر كه دوساله به اتاق شما نیومدن می تونستین برش دارین چرا برنداشتین؟
·نخواستم جای قاب روی دیوار بمونه
·اولا این خونه پارسال رنگ شده، پس میتونستین بعد از رنگ، دیگه اون قاب رو نزنین . دوما گمان نكنم در بند تجملات باشین و در و دیوار براتون مهم باشه
·اینها رو دیگه از كجا می دونین ؟
·ثریا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تمیزی رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ می كنن و من فهمیدم پارسال این خونه رنگ شده . دیروز هم گفتن آقا دربند تجملات نیستن و سادگی رو بیشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادی زندگی رو رعایت كنن
·چه جالب ثریا حسابی غیبت منو كرده ؟
·اگر بیان خوبیها رو غیبت می دونین ، باید بگم بله .
·یعنی اینجا از صبح تا شب تعریف خوبیهای بنده‌س؟
·اونها واقعایت رو میگن
·شما محبت دارین جایزه بزرگی پیش من دارین خانم ، چون ماشاءا..... استادین ، دقیق، تمیز، باهوش و با درایت
·لطف دارین
·ادامه بدین
·چیه از موعظه ام خوشتون اومده
·راستش آره. دوست دارم پای صحبتهاتون بشینم
·خب پس خوب گوش كنین . شما هنوز خدا رو دوست دارین چون سالهاست تو قلبتون ریشه كرده ولی بخاطر مصیبتهایی كه بهتون وارد شده، دارین ازش فرار می كنین و باهاش لجبازی می كنین . به اصلتون برگردین جناب متین تا آرامش بگیرین . یاد خدا آرامبخش دلهاست . فكر می كنین من چطور آرومم؟ فقط با یاد اون .می دونین؟ مصیبتهایی كه به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولی خدا رو از یاد نبردم . این دختر حساسی كه روبه‌روی شما نشسته، غم غصه زیادی تو دلشه ، اما حتی عوض اینكه برای پرداخت اجاره خونه‌ش گریه كنه می خنده، چون هم امیدواره و میدونه خدا رو داره و هم ، دیگه اشكی برای ریختن نداره . چون..................

گل مریم
03-04-2009, 12:38 AM
بغض دیگر به من مجال صحبت نداد .نزدیك بود بزنم زیر گریه و برای اینكه نپرسد پس این اشكها چیست ، بلند شدم و گفتم : ببخشید مهندس ، با اجازه و بطرف اتاق حركت كردم در پاگرد نگاهی به مهندس انداختم . سرش را به مبل تكیه داده بود ، پا روی پا انداخته بود، دستش را زیر گونه اش گذاشته بود و به من خیره شده بود .
روی تختم افتادم ومدتی اشك ریختم . آخه تو كجا طاقت داشتی ببینی برادرت با دستهای خودش ، خودش رو حلق آویز كرده ، اونهم از میله بارفیكسی كه همیشه برای تقویت عضلات ازش استفاده میكرد .تو كجا میتونستی ببینی پدرت با اونهمه دبدبه و كبكبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا میگه .چطور میتونستی ببینی مادرت جلوی چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بمیره .چطور از شهر و دیارت آواره شدی چطور غرورت رو زیر پا گذاشتی . ولی نه، با اینهمه بدبختی و غم باز هم خدا رو می پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به امید لطفش زندگی می كنم . بدبختیها را ما خودمون به سر خودمون می آریم
بعد از اینكه گریه هایم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
·حالتون چطوره مادر؟ میایین قدم بزنیم؟
·خب،پس یه چیزی براتون بیارم بپوشین كه سرما نخورین .حوصله غرغر مهندس رو ندارم
وقتی ژاكت تن او میكردم به چشمهایم خیره شد. انگار فهمید گریه كرده ام . دستش را بالا آورد و روی چشمم كشید ، باز چشمهایم پر از اشك شد. نتوانستم خود را كنترل كنم و اشكهایم سرازیر شدند . با مهربانی اشكهایم را پاك كرد . سرم را روی دامنش گذاشتم وگریستم .دست نوازشش را روی سرم كشید .می دانستم دلش میخواهد بداند چرا گریه میكنم .گفتم : دلم برای مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس می كنم خیلی تنهام مادرجون .نگران آینده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد .مهندس در چهارچوب در نمایان شد و با تعجبی وصف ناپذیر گفت: چی شده خانم؟ چرا گریه می كنین؟
بلند شدم . گفتم: متاسفم ، نتونستم مهارشون كنم
·نوازش مادر رو یا اشكها رو
·هردو . مادر دنیای محبتند و من نیازمند اون محبت
·اینطور پیش بره ، فكر كنم یا باید مادر رو ببریم تیمارستان ، یا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخی زدم .
·برای اولین بار حسودیم شد خانم رادمنش. می خواین مادر رو ببرین بیرون هواخوری كه ژاكت تنشون كردین؟
·بله، هوش كردیم كمی قدم بزنیم
·مراقب باشین سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
·یعنس داخا باغ هم نرفتن ؟!
·فكر نمی كنم
·شما هم ازشون نخواستین
·فكر نمیكردم قبول كنه
·ولی می بینین كه قبول كردن .امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پیش شما مریض میشه. وای بحال بیمار
·فكر میكنم شما مهره مار داشته باشین، اما من ندارم خوش بحالتون
·این مهره مار در وجود هر آدمی هست فقط باید بروزش بده
با لبخند گفت: خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
·از اینكه اومدین احوالشون رو بپرسین تشكر میكنه مهندس
·وظیفه‌م بود . میخواین كمكتون كنم بریم پایین مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پایین برویم سر پله ها گفتم: من می برمشون مهندس
·لطف می كنین پس با اجازه
دوباره ایستاد و گفت : راستی بالاخره نفهمیدم چرا گریه كردین خانم رادمنش
با لبخند گفتم : گفتم كه نیازمند محبت بودم مهندس نگاهی عجیب به من كرد و بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت. لابد پیش خودش می گفت: اگه باز هم نیاز به محبت داشتی بیا پیش خودم و سرت رو بذار روی پای خودم
با مادر به باغ رفتیم و كمی قدم زدیم كمی هم آقا نبی از باغ برای ما گفت روی صندلی نشسته بودیم كه صدای متسن به گوشم رسید :بهتره برین تو، سرما میخورین
بعد رو به آقا نبی كرد و گفت:آقا نبی لطف در رو باز كنین ، میخوام برم بیرون
·بله آقا الساعه
·خوش می گذره؟
·بله مهندس. زیباتر از این باغ كجاست؟ كم كم بهار هم داره از راه می رسه قشنگتر هم میشه
·بله انشاءا...... اگر سعادت داشته باشیم و اردیبهشت هم اینجا باشین می بینین چه گلهای قشنگی داریم
·انشاءا.........
·با اجازه
·بفرمایین خوش بگذره
·برین تو، سرما میخورین.
·چشم
بطرف ماشین ها رفت .بیچاره!انگار بر سر دو راهی مانده بود كه كدام ماشین را انتخاب كند.ماشین سفید را كه یك بنز كوپه است .یا ماشین سیاه را كه یك بنز دویست و سی است، یا ماشین قرمز را كه سقف ندارد و نمی دانم اسمش چیست ، ولی خیلی خوشگل است .آخیش الان اگه علی زنده بود می گفت خیلی مامانه.بالاخره تصمیم گرفت ماشین سفید را سوار شود . گفتم: می بینی مادر؟ به چیزی تظاهر می كنه ولی چیز دیگه ای در دل داره انتخاب رنگ سفید نشونه صلح و دوستی و دل روشن و صافه ، مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پایین كرد و لبخند زد
·امروز از من می پرسید شما دوستش دارین یا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حیاتیه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
·خب بهتره بریم تو مادرجون تا سرما نخوردین. میترسم این صلح و دوستی آخرش به دعوا و دشمنی تبدیل بشه . مهندس قابل پیش بینی نیست . اونوقت منم باید برم لیسانسم رو عوض قاب گِل بگیرم
خانم متین لبخند زیباتری زد و با هم داخل منزل رفتیم
ساعت هشت و نیم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بودیم و با ثریا صحبت می كردیم .صفورا و محبوبه هم كه ساعت هفت رفته بودند .برای صرف شام مادر را سر میز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم كه بروم . ( با اجازه)
·كجا تشریف می برین خانم؟
·شما راحت باشین من آشپزخونه غذا میخورم
خیلی جدی گفت: بفرمایین بنشینین خانم، چرا انقدر تعارف می كنین؟
·تعارف نمی كنم میخوام شما راحت باشین
·خیلی خب، پس ما هم میایم تو آشپزخونه
·مثل اینكه باید بشینم تا بیشتر شرمنده نشم
·شما مزاحم نیستین لطفا بنشینین. یك صندلی برای من بیرون كشید و من بین آنها نشستم . ثریا برای سرو غذا آمد ، وقتی دیس كریستال پر از كتلتهای خوشمزه و هوس انگیز را روی میز گذاشت گفتم: ثریا خانم پس سفارش من چی شد؟
·كدوم سفارش خانم؟ شما كه غذایی سفارش ندادین
بجای گلدان كه خالی بود اشاره كردم و گفتم : خواستم یه چیزی توش بذارین، نه اینكه خودش رو هم بردارین
مهندس با تعجب به ما نگاه میكرد .ثریا گفت: آه معذرت میخوام گیتی خانم .الان میارم .بردم گل توش گذاشتم ، یادم رفت بیارم . الان میارم
مهندس اصلا نپرسید موضوع چیست . ثریا با گلدان سفید پر از گلهای رز صورتی و سفید به سالن آمد و گفت: ببخشید گیتی خانم ، فراموش كردم
متین نگاهی به گلدان روی میز انداخت لبخند قشنگی زد و نگاهی پر معنا به من كرد و گفت: خودتون گلید خانم
·خواهش می كنم
·بفرمایین ، غذاتون سرد شد
مشغول صرف غذا شدیم . متین آنقدر آرام غذا میخورد كه كیف كردم . خانم متین هم كه همانطور آرام غذا میخورد،مصرف داروها كندترش هم كرده بود
·خانم رادمنش شما حتما امشب می خواین برین ؟
·اگه اجازه بدین
·خواهش می كنم، ولی صبح سر وقت بیاین كه مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار كسب كنم
هر دو لبخند عمیقی به هم زدیم.
·مطمئن باشین نمی ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس . و چنگال را كنار قاشقم گذاشتم و تشكر كردم
·همین غذای شماست ، خانم؟
·بله، من نمیتونم زیاد بخورم . سیر شدم
·این غذای یه دختر بیست وچهار ساله نیست . ضعیف می شین
·الان ضعیفم مهندس؟
·اندام خوش تركیبی دارین و این بخاطر اینه كه رعایت می كنین ، اما از درون ضعیف می شین زیاد بخورین ولی با ورزش و پیاده روی مصرفش كنین
·بخاطر فرمایش شما چشم و یك كتلت دیگر برداشتم . بعد به شوخی گفتم: پس فردا نگید ما پرستار چاق و بد هیكل نمی خوایم مهندس .
همه زدیم زیر خنده حتی مادر جون
·با این كتلت چاق نمی شید فقط قوی می شید. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش می خورین كه همه آب میشه . پرستارهای دیگه توپ می اومدن ، نی قلیون می رفتن
دوباره زدیم زیر خنده . مهندس بعد از اینكه غذایش تمام شد ، كه آن هم فقط سه كتلت با كف دستی نان بود ، از سرمیز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذایش را تمام كند تا با هم برویم .

گل مریم
03-04-2009, 12:38 AM
قسمت نهم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

كمی در سالن نشیمن نشستیم .صدای آهنگ زیبایی كه مهندس انتخاب كرده بود، پخش می شد و ما مشغول صحبت شدیم. بعد از صرف چای مادر را به اتاقش بردم .كمی پیشش نشستم .داروهایش را دادم كه ثریا وارد شد وگفت: محبوبه سفارش كرده بود ملحفه را عوض كنم .اشكالی نداره؟

· نیازی نیست ثریا خانم منظور من تنوع رنگ بود. باشه وقتی مهندس ملحفه ها رو تهیه كردن
· بله خانم، پس امری نیست؟
· عرضی نیست ، بفرمایین
· شب بخیر
· شب بخیر
· خب مادر شما بخوابین . منم میرم و صبح میام .امروز ازم راضی بودین؟
دو دستش را جلو آورد . دستم را گرفت و فشرد و به من با لبخند نگاه كرد
· من كاری برای شما نكردم ، فقط وظیفه‌م رو انجام دادم . او را بوسیدم و بطرف در آمدم و گفتم : شب بخیر مادر!
مادر سرش را بعلامت احترام پایین آورد . از اتاق خارج شدم به اتاقم رفتم .كیفم را برداشتم و پایین آمدم .مهندس كنار شومینه نشسته بود و مطالعه میكرد .آهنگ ملایمی كه نواخته میشد فضا مملو از آرامش كرده بود. عینكی كه به چشم زده بود خیلی به صورتش می آمد و جذاب ترش كرده بود .
· مهندس متین؟!
سرش را بلندكرد و عینك را از چشمش برداشت وگفت: بله خانم و بلند شد ایستاد . دارین تشریف می برین؟
· با اجازه تون
· مادر خوابیدن؟
· برای خواب آماده شدن
· حالا كه ساعت دهه، بفرمایین بشینین
· تا خونه برسم طول میكشه
· می گم مرتضی شما رو برسونه یازده تشریف ببرین
· هرطور شما بخواین . وبه تعارفش روی مبل مقابلش نشستم.كتاب و عینك را روی میز گذاشت و رو به رویم نشست
· امروز خسته شدین
· نخیر ابدا روزی خوبی بود
· امیدوارم امروز بعد از دوسال، خونه ما شده بود مثل اون موقعها ازتون ممنونم
· من كاری نكردم
· میخوام بدونم درخواست دومتون چی بود كنجكاوم
· حالا در خواست اولم رو پاسخ بدین تا به دومیش برسع
· قول می دم انجام بدم . فردا ظهر ملحفه ها رو میارن
· ممنون.اما اجازه بدین چند روز دیگه خواسته دومم را مطرح كنم
· باشه میتونم بپرسم چرا امروز سرتون رو روی پای مادرم گذاشتین و گریه كردین ؟ نكنه از من شكایت می كردین؟
· نه هنوز به اونجا نرسیده
· پس چی؟
· دلم گرفته بود
· از چی؟
· از روزگار ، از غصه ها ، از دلتنگی ها
· میخوام بدونم
· اگه موندنی شدم بهتون می گم . دلم نمیخواد دلتون برام بسوزه و نگهم دارین .
· من آدم دل نازكی نیستم ، در ضمن كار واحساس رو قاتی نمی كنم
· هستین ، بیشتر از اونچه كه فكرشو می كنین
· چطور؟
· از اونجا كه گریه من روی شما اثر گذاشته و حس كنجكاوی شما رو برانگیخته ، پس بهتره صبر كنیم . شما هم به مطالعه علاقمندین؟
· بله مطالعه باعث میشه كمتر فكر كنم و سرم گرم شه. تنهایی خیلی بده
· حرفتون رو می فهمم. می بخشین ولی بنظر من بهتره تشكیل خونواده بدین
نگاهی طولانی به من كرد وگفت: كه یكی دیگه رو بدبخت كنم؟ خودم می كشم بسه، خانم رادمنش
· شاید خوشبخت شد
· شاید رو رها كنید .من حوصله مادرم رو هم ندارم ، چه برسه به یه زن غریبه
· اون زن شریك زندگی شما می شه، شریك غمها و شادیهای شما ، پس غریبه نیست
· شاید نبود اونوقت چی؟
· خب شما فرد عاقلی هستین درست انتخاب كنین
· شما چطور؟ قصد ازدواج ندارین؟ مطمئنم خواهان زیاد دارین
· نه من قصد ازدواج ندارم .خیلی كارها هست كه باید انجام بدم. در ضمن اول خواهرم. از بچگی همیشه دوست داشتم در سن بیست و هفت سالگی ازدواج كنم .چرا آدم خودش رو زود اسیر كنه . شانس اینكه آدم خوب گیر بیاد خیلی كمه.نباید ریسك كرد
· پس فقط می خواین بنده رو تو هچل بندازین؟
با تبسم گفتم : شما سی وچهار سالتونه و دقیقا چهارسال از سن ازدواجتون گذشته.در ضمن تجربه دارین و درست انتخاب می كنین من هنوز خیلی جوونم ، میترسم انتخاب درستی نكنم
· فكر نمی كنم بذارن شما تا سه چهار سال دیگه مجرد بمونین
· نظر لطف شماست، ولی بنده اختیارم دست خودمه نه دیگران
· اگه در این سن بخواین ازدواج كنین دوست دارین شوهرتون چه خصوصیات اخلاقی داشته باشه؟ چند ساله باشه؟
· برای من ایمان از هر چیزی مهم تره، بعد هم تحصیلات .كسیكه ایمان داره، همه چیز داره. در مورد سنش هم همیشه دوست داشتم شوهرم آدم پخته ای باشه و مسن تر از من
· پنجاه شصت ساله چطوره؟
· یه كم جوونه

گل مریم
03-04-2009, 12:39 AM
زدیم زیر خنده
· پنجاه شصت ساله كه نه ولی سی خوبه. شما چطور مهندس؟
· من به زیبایی خیلی اهمیت می دم، بعد تمیزی، بعد اخلاق ورفتار،بعد خونواده و تحصیلات، سنش مهم نیست البته هر چی جوونتر بهتر.
· انشاءا..... به خواسته تون برسین
· نه خانم، فعلا از این دعاها نكنین، چون قصد ازدواج ندارم
· اگه مادرتون سرحال بودن ، قطعا تا حالا نوه هم داشتن
· باور كنین اگه روزی ازدواج كنم صرفا بخاطر همینه . بخاطر اینكه فرزند داشته باشم،یه وارث .بالاخره این همه ثروت رو باید به كسی بدم كه دوستش داشته باشم
· اگه اینطوره كه اصلا ازدواج نكنین ، چون هم شما عذاب می‌كشین هم خانمتون ، یه بچه بی سرپرست بیارین بزرگ كنین .ثواب هم می برین زندگی بدون عشق یعنی مرگ ، یعنی تباهی
· شاید هم این كار رو كردم .می دونین ، دخترهایی كه مامان برای من می پسندید همه زیبا، ازخودراضی،قرتی،متكبر ورقاص بودن. یه موقع ها فكر میكنم بیماری مادر حكمتش این بوده كه منو بدبخت نكنه
· خدا عالمه .خب اجازه مرخصی می فرمایین؟
· افتخار بدین بریم دربند .یه ساعت دیگه با دوستان قرار داریم خوش می گذره
· ممنونم جای من بین شما و دوستاتون نیست مهندس،خوش بگذره
· بیاید بریم، نیمه شب شما رو به منزل می رسونم
· نه متشكرم ، خواهرم منتظره
· تعارف می كنین؟
· نه چه تعارفی. واز جایم بلند شدم .با اجازه برای همه چیز ممنونم خدا نگهدار .
بلند شد و گفت : ما ممنونیم خانم، لطف كردین.خدانگهدار. وتا بیرون مرا بدرقه كرد.بعد در ماشین را باز كرد و یك بوق زد.
· من خودم می رم مهندس
· دیگه چی خانم؟ این موقع شب تنها كجا برید؟
· چه هوای خوبی!
· بله ، اگه می اومدین دربند هوای بهتری هم تنفس می كردین
· ممنونم انشاءا.... در فرصت دیگه ای
مدتی بعد مرتضی آمد .
· مرتضی! خانم رو به منزلشون برسون
سوار شدم و خداحافظی كردم .مرتضی قد بلند و سبزه ، چشم و ابرو مشكی، با موهای خوش حالت بود. پسر با شخصیتی بنظر می آمد .از آینه نگاهی به من كرد وگفت: فكر می كنین بتونین با این خونواده كنار بیایین خانم؟
· انشاءا.... آدمهای خوبی هستن. آدم باید قلق رفتار دیگران رو بدست بیاره ، اونوقت خیلی راحت میتونه باهاشون كنار بیاد
· بله، آقای مهندس و مادرشون خیلی مهربونن
· همینطوره شما درس نمی خونین آقا مرتضی؟
· چرا خانم ، من سال آخر مهندسی صنایع غذایی هستم
· جدا؟چه عالی!خوش بحال ثریا خانم و آقا نبی
· وقتی دیپلم گرفتم جناب مهندس بهم گفتن اگه صنایع غذایی یا حسابداری بخونم منو تو شركتشون استخدام می كنن .منم چسبیدم به درس و الحمدالـله موفق شدم .سال آخرم ، دیگه چیزی نمونده
· انشاءا.... موفق باشین
· مادرم از شما خیلی تعریف میكنه و خیلی خوشحاله كه شما به این خونه اومدین
· ممنونم منم ثریا خانم رو خیلی دوست دارم
· از خدا خواستم عمری بهم بده كه بتونم رحمتهای پدر ومادرم رو جبران كنم
· انشاءا.... عمری طولانی همراه سلامتی داشته باشین .آقا مرتضی روزی رو می بینم كه كسانی خدمت شما و خونواده شما رو می كنن
· ای خانم ، همینكه دستمون به دهنمون برسه كافیه ، اهل تجملات نیستیم .
· چند سالتونه آقا مرتضی؟
· بیست وشش سال.دیر تصمیم گرفتم درس بخونم وگرنه الان باید شاغل باشم عوضش سربازیم رو رفتم
· دیر نشده نگران نباشین
پس از مدتی بخانه رسیدم
· ماشاءا... چه باهوشین! با یه دفعه اومدن، خونه ما رو یاد گرفتین؟
· شما ومنزلتون فراموش شدنی نیستید ، گیتی خانم . و از توی آینه نگاه قشنگی به من كرد
· ممنونم شما لطف دارین، بفرمایین منزل
· ممنون به خواهر سلام برسونین
تشكر وخداحافظی كردم .مرتضی ایستاد تا وارد منزل شدم، بعد رفت
گیسو در را باز كرد .
· سلام خسته نباشی خانم دكتر
· سلام گیسو جان ، تو هم همینطور
· ممنون
· چكار كردی تنهایی؟
· تماشا كردن در ودیوار، فكر كردن، غصه خوردن
· تو اهل یه گوشه نشستن نیستی گیسو.راستش رو بگو
· صبح یه سر رفتم پیش طاهره خانم. بعد از ظهر هم با نسرین رفتیم چند جا دنبال كار
· دنبال كار برای چی؟ مهندس استخدامت كرده دیگه
· فكر نكنم تو موندگار باشی
· خدا رو چه دیدی،فعلا كه روزای اول بخیر گذشت
· متین چطور آدمیه؟
· مردخوبیه سربه زیر وزیرك، دقیق ومحتاط،مهربان،ولی جدی و با جذبه
· ازش خوشت میاد؟
· این دیگه چه سوالیه گیسو؟
· همینطوری، آخه تو از این تیپ آدمها خوشت میاد
· نمی دونم،شاید! چرا تا حالا بیدار موندی؟
· خب دلم برات تنگ شده بود
· منم همینطور. میخواستم بهت تلفن كنم ، ولی روم نشد
· مسئله ای نیست چند روز اول من بهت زنگ میزنم چیزی میخوری برات بیارم؟
· نه میل ندارم.خسته‌م.میخوام بخوابم. از بس با پرستیژ رفتار كردم بدنم درد گرفته
· برو بگیر بخواب
لباسم را عوض كردم،مسواك زدم و بعد از كمی صحبت با گیسو به اتاق خوابم رفتم و روی تخت ولو شدم .بی اختیار به متین فكر میكردم. نكنه از او خوشم اومده؟ولی نه، اون به درد من نمی خوره، میخواد بخاطر بچه ازدواج كنه! چه فكر احمقانه ای! خدایا الناز كیه ، چه شكلیه؟ الان با مهندس رفتن دربند و دارن صفا می كنن. چرا از من هم دعوت میكرد؟ لولوی سرِ خرمن می خواست؟
****************************
· گیتی بلند شو. ساعت هشت شد . میخوای خرخره‌تو بجوه؟
پریدم و بساعت نگاه كردم .دستم را روی قلبم گذاشتم وگفتم: خدا ذلیلت نكنه گیسو، ترسیدم!ساعت یك ربع به هفته ، میگی هشته؟ داشتم خوابهای خوب می دیدم
· معلومه خیلی جذبه داره ها! حالا چه خوابی دیدی؟
· مامان رو خواب می دیدم .سرحال بود .انگار خانم متین هم بود. با مادر حرف می زد
· چی می گفت؟
· نذاشتی دیگه !
· نكنه خانم متین رو میخوای بفرستی اون دنیا پیش مامان
· تو خواب تو هم بودی گیسو
· چی كار میكردم؟
· داشتی سفره پهن میكردی
· آره دیگه ، ما یكسره در حال كلفتی هستیم .تو خواب هم كارها رو گردن من می اندازی، بدجنس!
بلند شدم مسواك زدم .صبحانه خوردیم .شلوار لی و پلیور آبی نیلی پوشیدم .گیسو موهایم را تیغ ماهی بافت وگفت: مردم میخوان دلبری كنن موهاشونو افشون می كنن، تو می بندی؟
· آخه عشقم اینطوری دوست داره
· پس بالاخره دونستی دوستش داری یا نه؟
· ولم كن گیسو، باز شروع كردی.
· پس فردا نیای بگی گیسو دوستش دارم كمكم كن ها!
با برس آرام زدم تو سر گیسو وگفتم: نه میگم بیا منو بكش كه راحت بشم. خب من رفتم .كاری نداری؟
· نه بسلامت
· گودبای آبجی
· خارجی ودهاتی رو باهم قاتی كردی از تاثیرات عشقه؟
· چه كنیم دیگه ، عاشقیم .راستی به طاهره خانم زنگ بزن كه به زری خانم بسپاره یه وقت بروز ندن كه پدر زنده‌س بگو به ثریا هم سفارش كنه
· باشه دروغگو خانم ، می گم بگه پدرمون مرده
· یه دروغ گفتم توش موندم گیسو .كاش نمی گفتم
· همیشه كه نمیشه صادقانه رفت جلو
· خداحافظ
· بسلامت

گل مریم
03-04-2009, 12:40 AM
قسمت دهم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif
با لبخند از منزل خارج شدم .بسم اللهي گفتم و راهي شدم .بمنزل متين كع رسيدم، تو پله ها مهندس را ديدم كه پايين مي آمد ، كت وشلوار كرم ، پيراهن قهوه اي وكراوات شيري قهوه اي، كيفش را به آن دستش داد
سلام مهندس صبح بخير
سلام خانم رادمنش ، صبح شما هم بخير
و تغيير مسير داد و با من بالا آمد
مادرم صبحونه خوردن ولي داروهاشون رو شما بدين
حالا شدين فرزند صالح .البته اگه ايشون رو بوسيده باشين كه ديگه جاتون تو بهشته.
سري تكان داد ولبخند زد وگفت: پس حتما جام طبقه اول بهشته ، چون ايشون رو بوسيدم ، هم با هم صبحونه خورديم
خيلي عاليه خوشحالم كردين .ديشب خوش گذشت؟
جدا جاتون خالي بود .اونجا يادتون بودم
نگاهي با خجالت به او انداختم و تشكر كردم .در زذيم ووارد اتاق مادر شديم
سلام مادر جون .صبحتون بخير
با لبخند و نگاه عميقي از من پذيرايي كرد .جلو رفتم او را بوسيدم .او هم مرا بوسيد
اين يكي دو روز اينجا بوسه بارون شده
با خنده گفتم : مگه بده مهندس؟
نه خانم كاش همه بارونها ، بارون بوسه باشه ، نه بدبختي . با من كاري ندارين؟
نه بفرمايين
خداحافظ
خدانگهدار
مادر لبخند زد.
خب مادرجون حالتون چطوره؟ اجازه بدين كمي پنجره رو باز كنم كه هواي خوب بيرون رو تنفس كنين
داروهاي مادر را دادم، پنجره را بستم و بعد خواندن كتاب را از سر گرفتيم صفورا آمد ملحفه ها را عوض كرد و رفت
يكساعت بعد به مادر گفتم : مادرجون ؟ نگاهم كرد
شما رنگ مو تو منزل دارين؟
مادر بلند شد بطرف كشو ميز توالتش رفت و با دو سه تا جعبه رنگ مو برگشت
چه عالي!قهوه ايه. اين رنگها رو خيلي وقته دارين؟
دو انگشتش را به من نشان داد
دو ساله؟ شايد فاسد شده باشن. ولي فكر نمي كنم .حالا امتحان مي كنيم اگه رنگ نگرفت مي ريم مي خريم .
مادر هنوز نمي دانست من رنگ مو را براي كي ميخواهم
گفتم: ميخوام موهاي شما رو رنگ كنم
مثل اينكه بدش نيامد. اجازه مي دين؟
لبخند رضايت بر لبانش نشست .پس من برم از ثريا خانم پلاستيك بگيرم و بيام .
پايين كه رفتم ديدم دو نفر براي رنگ كردن در و پنجره ها آمده اند و ميخواهند كار را شروع كنند .با خودم گفتم امروز همه رنگ كاري دارند .وقتي برگشتم مادر يك كيسه روي ميز گذاشته بود. آنرا باز كردم .لوازم كامل رنگ مو در آن بود، كلاه، فرچه، اكسيدان وشانه هاي مختلف
خلاصه موهاي مادر را رنگ كردم .صفورا و محبوبه و ثريا هم آمده بودند تماشا ميكردند .انگار آرايشگاه باز كرده بودم .گفتم: اگه خواستين من حاضرم موهاي شما رو هم رنگ كنم ، بي تعارف مي گم
تشكر كردند
مادر سرش را شست وخشك كرد .موهايش را سشوار كشيدم رنگ قشنگي از آب در آمده بود. قهوه اي طلايي متوسط.خودش خيلي خوشش آمده بود ومرتب به موهايش دست مي كشيد و در آينه خودش را تماشا ميكرد .معلوم بود در اين زمينه حرفه اي است. لباسش را هم عوض كرد.كمي رژ و ريمل براي مادر زدم و حسابي ترگل ورگل شد ثريا آمد وگفت: به به،ماشاءا....! خانم شد مثل همون موقع ها .دستتون درد نكنه گيتي خانم
خواهش ميكنم من كاري نكردم .مادرجون خودش زيباست
ناهار رو بياريم؟
نه ثريا خانم.صبر مي كنيم آقاي مهندس هم تشريف بيارن.
به اتاقم رفتم ، كمي وضعم را مرتب كردم و تا صداي بوق ماشين مهندس را شنيدم به اتاق خانم متين رفتم تا با هم برويم پايين .دلم ميخواست ببينم عكس العمل مهندس نسبت به مادرش چيست .از پله ها پايين رفتيم و در سالن نشيمن روي مبل نشستيم .مادر پشتش به در ورودي سالن بود مهندس وارد سالن شد .جلو رفتم و سلام كردم :سلام مهندس خسته نباشين
سلام خانم ممنونم بعد وقتي خانمي را ديد كه موهاي قهوه اس طلايي بلند و سشوار كشيده اي داشت ، آهسته پرسيد: مهمون داريم؟
مهمون كه نيستن ، صاحبخونه اند
به مادر سپرده بودم كه برنگردد و نگاه نكند تا كمي سربه سر پسرش بگذاريم . مهندس با تعجب جلو رفت .
كنار خانم متين كه رسيد گفت : سلام خانم .
مادرجون برگشت و به مهندس نگاه كرد و لبخند زد و سرش را براي جواب تكان داد. قيافه متين ديدني بود . من و ثريا از خنده غش كرده بوديم .كم كم قيافه بهت زده اش خندان شد و گفت : ماشاءا....!مامان شمايين؟ من فكر كردم مهمون داريم ، خيلي قشنگ شدين، چقدر فرق كردين . شماها هم كه به ريش من ساده مي خندين .خانم رادمنش، جدا خيلي شيطونيد .
با لبخند بطرف آنها آمدم و روي مبل نشستم .مهندس هم روي مبل نشست وگفت: درست مثل اون موقع ها شدين مامان .حتما اين هنر خانم رادمنشه
اختيار داريت
خيلي ممنون ، آرايشگر ماهري هستين
مادرجون خودشون زيبا هستن
نه، مثل اينكه واقعا مي خواين ما رو به اصلمون برگردونين
انشاءا....
من برم دست و صورتم رو بشورم .لباسهام رو عوض كنم ، بيام ناهار بخورم كه خيلي گرسنه هستم
بله، عجله كنين، چون ما هم خيلي گرسنه ايم مهندس
شما هم غذا نخوردين؟
نخير، منتظر شما بوديم
ممنونم الان ميام
مشغول صرف غذا بوديم كه به من گفت: رنگ پليورتون خيلي قشنگه ، خانم رادمنش.
چشماتون قشنگ مي بينه
به درد اتاق من ميخوره
زديم زير خنده پرسيد: خودتون موهاتون رو بافتين؟
گاهي اوقات آرايشگرها هم نياز به آرايشگر دارن، مهندس
آرايشگر شما كي بوده كه انقدر ماهر بوده؟
هم سلوليم ، گيسو
بهتون مياد، بزنم به تخته كه چشم نخورين
ممنونم
حالا تا چند روزي بوي رنگ مياد .وامصيبتا!
عوضش قشنگ و تميز ميشه .درو پنجره هاي سفيد اين خونه رو دلبازتر مي كنه.
بله همينطوره
غذا را صرف كرديم و كمي در سالن نشستيم و بعد براي استراحت به اتقهايمان رفتيم . عصر كه مهندس بيرون رفت ، كاست شادي را داخل ضبط صوت گذاشتم .خودم كه رقصم گرفته بود ، خانم متين را نمي دانم . ولي افسوس كه خجالت مي كشيدم بلند شوم برقصم .ثريا خانم وارد سالن شد تا بساط پذيرايي را جمع كند كه گفت: آخيش خانم، خدا خيرتون بده ! دلشادمون كردين مدتهاست تو اين خونه از اين آهنگها نشنيديم
بهتر ديدم يقه ثريا خانم را بگيرم ، گفتم: پس خواهش ميكنم كمي برامون برقصين
اوا، خدامرگم بده ! من با اين سن وسال برقصم
مگه چه عيبي داره؟
شما خودتون بلند شين برقصين ، ما فيض ببريم
با اينكه خيلي دلم مي خواست گفتم: اول شما، حق تقدم با بزرگترهاست
رقص ما جوونهاست، گيتي خانم بلند شين
صداي شاد موسيقي محبوبه خانم را هم به سالن كشيد
محبوبه خانم افتخار بدين
من؟اوا! خاك عالم! و با دست تو صورتش زد
بيايين وسط، آهنگ تموم شد
من بلد نيستم
مگه مي شه كسي رقص بلد نباشه
آخه جلو خانم خوب نيست
ايشون ناراحت نمي شن. مگه نه مادرجون؟
مادر با لبخند سر تكان داد و با دست به محبوبه تعارف كرد كه وسط بيايد .بالاخره محبوبه خانم وسط آمد. حالا بايد يكي را پيدا ميكرديم كه خانم را بنشاند .ثريا وصفورا را هم رقصيدند .كم كم خودم هم بلند شدم و رقصيدم و مادر را هم بلند كردم .آرام و زيبا مي رقصيد .خلاصه ساعت شادي را ترتيب داديم و روحيه ما عوض شد كه ناگهان مهندس وارد شد و با تعجب به ما چشم دوخت .از خجالت مرديم و زنده شديم .آنقدر صداي ضبط صوت را بلند كرده بوديم كه صداي ماشينش را نشنيديم . اصلا فكر نميكردم به اين زودي برگردد.مهندس با لبخند به يك يك ما نگاه ميكرد كه حالا هركدام گوشه اي ايستاده بوديم .نمي دانم از شدت فعاليت بود يا خجالت كه آنقدر سرخ شده بودند وعرق كرده بودند .خيلي خودم را كنترل كردم كه نخندم ، ولي نتوانستم .مادرجون آرام وخونسرد رفت روي صندلي نشست .من هم خواستم بروم بالا كه گفت: ادامه بدين چرا متوقف كردين؟ به او قشنگي داشتين مي رقصيدين ، خانم رادمنش!
يه ساعتي بود مي رقصيديم .ديگه كافيه مهندس .ببخشيد با اجازه و با لبخند بالا رفتم تا چند پله با نگاهش مرا بدرقه كرد شنيدم به مادر مي گفت: كاش قايم مي شدم .برم به آقا نبي بگم كلاهش رو بذاره بالاتر . و زد زير خنده
يك ساعت بعد شام را صرف كرديم و آخرشب هم دوباره با مرتضي بمنزل برگشتم
************ ********* *******
شش روز است كه در منزل متين استخدام شده ام.از كارم راضي ام.احساس مي كنم مادر روحيه بهتري دارد .خودش جلو آينه مي رود و به سر وصورتش مي رسد پزشكش كه به ديدنش آمد گفت همينطور پيش بره به زودي داروهاي مادر را كم مي كند .البته اگر همينطور پيش برود .امروز ميخواهم با مهندس راجع به خواسته دومم صحبت كنم .
بعد از ناهر وقتي مادر به اتاقش رفت ، پيش مهندس رفتم وگفتم: آقاي مهندس وقت دارين؟
بله بفرمايين
ممنونم
ميخوام درخواست دومم رو بگم
امر بفرمايين. ما شش روزه منتظريم
ميخوام محبت كنين رنگ پرده و مبلمان وموكت اتاق مادر رو عوض كنين
مثل ترقه پريد وگفت: بله خانم؟
ببخشيد، مثل اينكه شوك شديدي بود
آخه انتظار هرچيزي رو داشتم جز اين. حالا ميتونم بپرسم براي چي؟
رنگ قرمز براي اعصاب خوب نيست .روز اول متوجه شدم مادر رنگ سبز دوست دارن .اينه كه ميخوام تنوعي ايجاد كنم
ولي مادر خودش اون رنگ رو انتخاب كرده .
اون رنگ مربوط به دوسال پيشه كه مادر بقول شما شاد وسرزنده بودن نه حالا كه نياز به آرامش دارن
حرف شما درست ولي اگه اينكار رو كرديم و تاثيري در روحيه مادر نكرد چي؟
مطمئنم موثره
ببينيد خانم رادمنش ، بنظر من مادر رو بايد بحال خودش رها كنين و بيشتر از اين با اعصابش بازي نكنين
منظورتون اينه كه تا حالا هرچه كردم به ضرر مادرتون بوده؟
نخير روحيه مادر بهتره .اما خودتون رو زياد اذيت نكنين . فقط كارهاي عادي روزمره اش رو براش انجام بدين .اينكار هاي شما بي فايده‌س. بهترين پزشكهاي متخصص مادر رو تحت نظر داشتن ، نتونستن كاري بكنن .اونوقت شما با چهارسال تحصيل در رشته روانشناسي مي خواين مادر رو مداوا كنين؟
اگه براي هزينه‌شه، از حقوق من كم كنين
نگاه گله مندي به من كرد . سيگاري روشن كرد و گفت: فكر كردين هزينه مبلمان و موكت و پرده براي من رقمي‌يه؟ اون مبلغ، پول توجيبي منه
اگه ميخواين منم بمونم بايد كارهايي رو كه مي گم انجام بدين. اگر هم نمي خواين كه من از فردا صبح نميام .
خودتون مي دونين ، من كه دوست دارم شما به كارتون ادامه بدين
پس تو ذوقم نزنين ومخالفت نكنين. اگه من مسئوليت مادر شما رو بر عهده دارم بايد به هدفم برسم. اگر هم براتون زحمته ، شما فقط به من اجازه بدين بقيه‌ش با خودم.
شما ملحفه ها رو تغيير دادين چه تاثيري داشت؟ گلدون روي ميز رو پر از گل كردين چه تاثيري داشت؟ موهاي مادر رو رنگ كردين، زدين ، رقصيدين چه فايده اي داشت ؟
موثر بوده
من كه احساس نمي كنم
واقعا تغييرات رو حس نمي كنين؟
اگه مادرم با من حرف زد مي فهمم موثر بوده. مادر فقط از تنهايي در اومده وخوشحاله
پس كاري رو كه خواستم انجام نمي دين؟
دستي با كلافگي به موهايش كشيد وگفت: باشه ترتيبش رو مي دم، خانم
ممنونم يه خواهش ديگه!
فقط نگاهم كرد.
نه بگذريم
حرفتون رو بزنين
والـله از نگاهتون ترسيدم اين بار حتما سرم رو مي برين
يزيد كه نيستم خانم
ميخوام خواهش كنم اجازه بدين عصر خودم برم رنگ پرده رو انتخاب كنم .شما متناسب با اون موكت ومبلمان رو تهيه كنين
نيازي نيست شما به زحمت بيفتين .بگيد چه رنگي مي خواين من ترتيبش رو مي دم
گفتم ميخوام خودم برم
دو دستش را به علامت اصلا به من چه بالا آورد وگفت: خودتون بريد.
و ميخواهم مادرجون رو هم ببرم . و زير چشمي نگاهش كردم
پاهايش را با كلافگي كنار هم جفت كرد وگفت: چكار مي كنيد؟
ميخوام مادر رو ببرم. هم حال و هواشون عوض شه و هم خودشون انتخاب كنن
خانم تو رو خدا ول كنين. شما دارين زيادي احساسات بخرج مي دين، انقدر شلوغش نكنين
خب چرا اين همه هزينه كنبم اونوقت باب ميل مادر نباشه؟
مي گم كاتالوگ بيارن اينجا خوبه؟
نه
خانم عزيز، مادر من دوساله پاشو از خونه بيرون نذاشته .متوجه هستين يا نه؟
خب حالا مي ذاره .اينكه مسئله اي نيست روحيه‌ش هم عوض ميشه
روحيه،روحيه ديگه حالم داره به هم ميخوره
شما هيچ متوجه شدين روحيه خودتون هم بهتر شده اين رو من نمي گم اهل خونه مي گن.
حتما منظورتون اينه كه از بركت وجود شماست
نخير، منظورم اينه كه در اثر برقراري ارتباط با مادرتون روحيه تون بهتر شده منظورم چيزي كه شما گفتين نبود .
سكوت كرد .سيگارش را خاموش كرد .بطرف پنجره رفت، دستي داخل موهايش كشيد بعد دو دستش را داخل جيبش كرد
از رفتار وگفتارش ناراحت شدم. طوري برخورد ميكرد كه انگار براي خودم اين چيزها را ميخواهم .آرام بدون اينكه متوجه بشود بسمت پله ها رفتم .آنقدر در فكر بود كه اصلا متوجه من نشد .
با اتاقم رفتم وعصبي روي مبل نشستم .شيطان مي گفت جل وپلاسم را جمع كنم و بروم .بخودم لعنت فرستادم كه چرا اين تقاضاها را از او كرده ام كه چند ضربه به در خورد
بفرمايين در بازه .
تا ديدمش از جا پريدم. با جذبه آمد داخل وگفت: ببينيد خانم رادمنش، ميتونين با مادر برين ولي اگه اتفاقي براي مادر بيفته از چشم شما مي بينم . در ضمن اگه تجويزهاي شما تا سرماه جواب نده اينجا رو ترك مي كنين، چون نه هر روز حوصله بحث كردن دارم ، نه حوصله ناز كشيدن و انجام فرمايشات شما رو . خودم هزارتا گرفتاري دارم خانم. و عصباني در را بست و رفت .
چه بد اخلاق! ترسيدم بابا! ولي معلومه كه طاقت قهر ونازم رو نداري! خوش بحال كسي كه زن تو بشه .جگر طلا ! چرا مي گي بدبخت ميشه ، بنظر من كه خيلي هم خوشبخت ميشه!

گل مریم
03-04-2009, 03:08 PM
قسمت یازدهم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


كمی استراحت كردم ، كمی مطالعه كردم ، كمی فكرهای جورواجور كردم و ساعت یك ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بیدار بود .
·سلام مادرجون امروز یه خبر خوب براتون دارم .البته امیدوارم خودتون مخالفت نكنین .از آقای مهندس با بدبختی اجازه گرفتم كه من و شما با هم بریم رنگ ومدل پرده رو انتخاب كنیم .نظرتون چیه؟ دستم را فشرد

·پس بلند شین تا پشیمون نشدن .آقای مهندس خیلی شما رو دوست دارن ها.برام خط ونشون كشیدن اگه بلایی سر شما بیاد بیچاره‌م می كنن .تاز گفتن اگه تا سرماه صحبت نكنین عذرم رو میخوان .من شما رو دوست دارم مادرجون دلم نمیخواد از پیشتون برم، حداقل تا وقتیكه ببینم كاملا خوب شدین
نگاهی پر از مهر و سپاس به من كرد . لبخند زد. او را بوسیدم .از داخل كمد بارانی شیكی برایش آوردم تا بپوشد .پایین آمدیم مهندس مشغول نوشیدن چای بود. به احترام نیم خیز شد.
·عصرتون بخیر!
·عصر شما هم بخیر خانم.مامان! فكر نمیكردم قبول كنین كه بیرون برین
·مادر رو حرف من حرف نمی زنن
·ما هم كه همین كار رو كردیم خانم
·از شما هم سپاسگزارم.ولی ای كاش اونطوری برام خط ونشون نمی كشیدین
·گاهی اوقات لازمه
·به نازكشی بعدش می ارزه؟
·گاهی اوقات بله .عصبانیت دست خود آدم نیست
·قبول ندارم
·خب كجا می رین و كی بر می گردین؟
·كجاش رو نمی دونم ولی تا ساعت هشت ونیم برمیگردیم
·كمی دیر نیست؟
·فرصت انتخاب كه به ما می دین؟
·من هم باهاتون میام
·لازم نیست مهندس، شما به كارتون برسین
·پس نمی خواین من بیام؟
·نخیر با عرض معذرت.میخوام مادر كمی احساس استقلال كنه
·ثریا؟!
·بله آقا. وبا سینی چای وارد شد
·به مرتضی بگو مادرو خانم رادمنش میخوان برن بیرون خرید. اونها رو برسونه
·چشم آقا. وبا تعجب به ما چشم دوخت
·ثریا خانم، شما چیزی نیاز ندازین؟
·نه، ممنون گیتی خانم.
·واگه مهندس اجازه بدن ما مزاحم آقا مرتضی نمی شیم خودمون می ریم
·خانم عزیز، ماشین و راننده جلو خونه‌س اونوقت میخواین با تاكسی برین؟
·نخیر با ماشین شما می ریم
·شما كه گفتین نمی خواین همراهتون بیام
·منظورم اینه كه خودم مادر رو میبرم
·مگه رانندگی بلدین؟
·با اجازه شما!
سر بینی اش را خاراند.جا خورده بود ولی به رو نیاورد .گفت: چه تضمینی می دین؟
·من كه دزد نیستم آقای محترم
·سوء تفاهم نشه ، منظورم اینه كه چه تضمینی می دین كه گواهینامه دارین؟
·من حرفم تضمینه
·ولی مرتضی باشه خیالم راحت تره
·باشه ، اگه اطمینان ندارین اصرار نمی كنم .عقده رانندگی كه ندارم
بلند شدم.بارانی وشالم را پوشیدم .مادر هم بلند شد و بطرف در آمد . مهندس آمد و گفت: این كارت پرده فروشی آشناییه كه ما همیشه كارهامون رو بهش سفارش می دیم. اگه دوست دارین برین اینجا .من بعد باهاشون حساب می كنم .اگر هم میخواین جای دیگه برین.صبر كنین براتون پول بیارم
·گمان نمی كنم اطمینان كنین .می ریم همون پرده فروشی خوتون. و كارت را از او گرفتم .
نگاه گله مندی به من كرد وگفت: چند لحظه صبر كنین الان برمیگردم . و از پله ها بالا رفت و با دو دسته اسكناس برگشت . این پول پیشتون باشه. شاید از پرده فروشی مورد نظر چیزی باب میلتون نبود وخواستین جای دیگه خرید كنین.
پول را گرفتم و در كیفم گذاشتم .آقا مرتضی ماشین سفید را آماده كرده بود ومنتظر ما بود
·خدانگهدار مهندس
·بسلامت .مواظب باشین . بعد لبخند ظریفی تحویلم داد وگفت: آقا مرتضی سوییچ رو بدین خانم.خودشون رانندگی می كنن
مرتضی سوییچ را به من داد .تشكر كردم .وقتی سوار شدیم گفتم: از اینكه بهم اطمینان كردین ممنونم . وبرای اینكه كاملا مطمئن بشید ، بفرمایین این گواهینامه منه .چهار سال پیش گرفتم و دو سال هم پشت ماشین پدرم نشستم .خیالتون راحت باشه
لبخند زد وگفت: برید گیتی خانم، دیرتون نشه.من هشت ونیم منتظرتونم .
از اینكه برای اولین بار اسم كوچكم را صدا كرد تعجب كردم وتا آمدم دنده را جابه‌جا كنم پرسید: ماشین پدرتون چی بود؟
·بی ام و.
·بله دیگه. عتیقه فروشی و بی ام و سواری
·ای بابا مهندس، خدا عاقبت آدم رو به خیر كنه
·انشاءا.... كنه .برای این پرسیدم كه اگه به دنده اتوماتیك عادت دارین قرمزه رو سوار شین
·نه ممنون، با همین راحتترم .رنگ سفید نشانه صلح و دوستیه . رنگ قرمز هم آدم رو آتشی میكنه و هم رنگ عاشقاست
·مگه شما عاشق نیستین؟
·وقتش رو ندارم.خدانگهدار.
·بسلامت خانم روانشناس .مادر مواظب خودتون باشین ، از گیتی خانم جدا نشین
دنده عقب گرفتم و از آقا نبی كه در را باز میكرد خداحافظی كردم و راه افتادیم
·مادر جون تند كه نمی رم؟ سر تكان داد. محو خیابانها شده بود. چطور پسری هستی كه مادرت رو دو ساله بیرون نبردی؟ باریكلا به غیرتت!
به كارت پرده فروشی نظری انداختم و گفتم: مادر خودمونیم من خیابونها رو بلد نیستم . ولی دل و جراتم زیاده و پرسون پرسون می ریم . و جالب اینجا بود كه مادر با اشاره دست مرا راهنمایی میكرد . به مغازه رسیدیم . صاحب مغازه خانم متین را شناخت و چاق سلامتی جانانه ای كرد و گفت: خب امرتون
·پرده سبز رنگ می خوایم كه مناسب اتاق خواب ایشون باشه
كاتالوگ پرده را روی میز گذاشت و گفت: انتخاب بفرمایین . ببخشید شما عروس خانم متین هستین ؟
__________________

گل مریم
03-04-2009, 03:09 PM
·نخیر ، خیلی بهشون علاقه مندم .
مادر لبخند زد .
·مثل اینكه الحمدالـله حالتون بهتر شده خانم متین ، مهندس چطورن؟
گفتم : الحمدالـله خوبن ، سلام رسوندن
مادر كاتالوگ را بطرف من چرخاند تا من انتخاب كنم . من هم دوباره آن را بطرف خودش چرخاندم و گفتم: اتاق شماست . خودتون هم باید انتخاب كنین . اگر هم رنگ دیگه ای دوست دارین ، رنگ دیگه ای انتخاب كنین
مادر یكی از نمونه را نشان داد.
·خیلی قشنگه اتفاقا نظر منم همین بود. خب، حالا مدل رو هم انتخاب كنین .
صاحب مغازه كاتالوگ مدلها را جلوی ما گذاشت و بالاخره یك مدل را انتخاب كردیم . اندازه در و پنجره ها را دادم و قرار شد تا آخر هفته برای نصب پرده بیایند . از صاحب مغازه خداحافظی كردیم و چون یكساعت وقت داشتیم به مادر پیشنهاد كردم به پارك نیاوران برویم و كمی قدم بزنیم . آب میوه ای گرفتم و روی نیمكت نشستیم
·می دونین مادر، وقتی سیزده چهارده ساله بودم تا حوصله ام سر می رفت ، با مامانم و گیسو پارك می رفتیم . مدام در حال گردش بودیم . جمعه ها هم گاهی بند و بساطمون رو جمع می كردیم و می رفتیم پیك نیك . یادش بخیر ! چه روزهایی بود ! هنوز باورم نمیشه كه به این زودی خونواده ام رو از دست دادم . تو این دنیای به این بزرگی یه خواهر برام مونده و یه دل پر از یاد و خاطره ، یه دل پر از غصه . ولی روحیه ام رو شاد نگه می دارم . دنیا همینه دیگه ، ارزش غصه خوردن نداره . بعد دستش را گرفتم و ادامه دادم : من می دونم شما خوب می شین ولی دلم میخواد اگه من از پیشتون رفتم با دیگران حرف بزنین ، باهاشون ارتباط برقرار كنین . اونها نتونستن با شما ارتباط برقرار كنن . نه اینكه نخواستن ، فكر می كنن شما اینطوری راحت ترین. شما باید بهشون بفهمونین كه ارتباط رو دوست دارین . شما هنوز سنی ندارین ، پنجاه وپنج یا شش درسته ؟ سرش را بعلامت مثبت تكان داد .
·ماشاءا.... هنوز زیبایید، خوش اندامید ، كمی به خودتون برسین معركه می شین مادرجون . فقط باید بخواین و این سكوت رو بشكنین . اگر هم فعلا دوست ندارین با كسی حرف بزنین ، پنهانی با من حرف بزنین ، من به كسی نمی گم . ولی شما حرفهای دلتون رو بیرون بریزین تا سبك شین
نگاهی پر از رضایت به من كرد و چشمهایش پر از اشك شد . چند روز پیش داخل كاستها به كاستی برخوردم كه روش نوشته شده بود صدای همسر عزیزم مرجان . مرجان شما هستین؟
چشمانش را بست ، در حالیكه قطرات اشك روی صورتش می غلطیدند .
·چه اسم قشنگی دارین مادر و چه صدای قشنگی . با ویولن می خوندین . من به اون نوار گوش كردم . محشر بود . شما یه هنرمندین . معلومه همسرتون خیلی به شما علاقه داشتن و عاشق صداتون بودن . دلم میخواد ببینم كه شما باز هم می خونین . شوهرتون می نواختند؟
سرش را بعلامت منفی تكان داد . بغضش شكست . دستش را روی چشمانش گذاشت و گریست . دستمالی از كیفم بیرون آوردم و به او دادم كه اشكهایش را پاك كند . او را بوسیدم و گفتم: گریه نكنید مادر، ساعت هشت و ده دقیقه‌س. بریم كه مهندس دفعه دیگه هم به ما اجازه بیرون اومدن بده
بخانه برگشتیم . فكر میكنم مهندس بدجوری انتظار می كشید كه تا صدای تك گاز ما را شنید از ساختمان بیرون آمد . پیراهن لیمویی،ژاكت مشكی اسپرت و شلوار سفیدش را قلبم لرزاند . چقدر خوشگل شده بود. سیگارش را در باغچه انداخت .
·سلام مهندس، سر وقت رسیدیم؟
·سلام ، خوش گذشت؟
·جای شما خالی.
·مارو كه نبردین ! هرچی التماس كردیم، دلتون نسوخت . و بطرف مادرش رفت تا كمكش كند .
·مادر وماشین سالم تحویل شما
·ما نگران شما هم بودیم
·شما لطف دارین
مادر خودش بطرف ساختمان رفت . متین ایستاد تا پیاده شوم . شیشه ها را بالا كشیدم و پیاده شدم . در را قفل كردم .سوییچ را بطرف مهندس گرفتم وگفتم: بفرمایین از لطفتون ممنون . ببخشید جسارت كردم
·افتخاری بود كه نصیب ماشین ما شد
·خواهش میكنم
·ببخشید بعد از ظهر عصبانی شدم
·مهم نیست ، مهندس . من برای سلامتی مادر همه چیز تحمل میكنم، برای بدست آوردن هر چیز باید بهایی پرداخت
وارد ساختمان شدیم
·پرده خریدین؟
·بله سفارش دادیم. تا آخر هفته حاضره
·مبارك باشه .مبلمان وموكت رو هم لازمه مادر انتخاب كنه؟
·لازم هست ولی كافی نیست . شما هم باید برین
زدیم زیر خنده و روی مبل نشستیم
·شما رو كه داریم غم نداریم گیتی خانم
·لطف دارین ولی جدا اینبار باید خودتون برین
·سه نفری می ریم اینطوری بهتره
لبخند زدم و پول را از كیفم در آوردم و مقابلش گذاشتم
·ناقابله
·اختیار دارین.
·بعد از مدتها اولین بار بود كه احساس كردم خونه خیلی سوت و كوره . احساس تنهایی میكردم همین كه مادر تو اتاقش هم باشه من راضی ام وجودش برام دلگرمیه . به شما هم عادت كردیم
·ممنونم
دوست داشتم فقط نگاهش كنم .خدا چرا یكباره مهر این مرد به دلم نشسته؟ من چه ام شده؟
ثریا آمد و گفت: سلام گیتی خانم خسته نباشین . خوش گذشت ؟
·سلام ، جاتون خالی بود
·ممنون، شام حاضره
·بله الان میاییم ثریا .خانم بفرمایین بارونی تون رو در بیارین. من می رم مادر رو میارم
·ممنونم
در حین صرف شام مهندس گفت:خانم تصمیم ندارین كارتون رو شبانه روزی كنین؟
·شما كه بعدازظهر تهدیدم كردین
·خب هنوز سرحرفم هستم .برای تستهای روانشناسی شما یكماه فرصت خوبیه كه فقط سه هفته باقی مونده .اما میخواستم به این وسیله وقت بیشتری بهتون بدم . اینطور شبها هم وقت دارین .
·تو خواب چكاری از دست من برمیاد مهندس متین؟
·ماشاءا..... استادین. فكر میكنم توخواب هم كارهایی ازتون بربیاد
·مسخره می كنین ؟
·بنظر شما داشتن تحصیلات و فن سخنوری وشیرین زبونی ورانندگی ومحبت چیز مسخره ایه؟
·شما لطف دارین ، ولی من خوابم سنگینه
·من فكر كردم الان قهر می كنین، ترسیدم
·خب بهتره قبل از اینكه صحبت كنین كمی به عاقبتش فكر كنین، مهندس
·از اون روزی كه شما اومدین سعی كردم اینطور باشم
·این هم از خوش شانسی منه
·شاید بخاطر نیت پاك و دل مهربونتونه
·من فقط وظیفه ام رو انجام می دم
·چیزی فراتر از وظیفه .ازتون ممنونیم
بمادر نگاه كردم وگفتم: من مادر رو دوست دارم و هر كاری میكنم بخاطر دل خودمه
·خوش بحال مادر. ونگاهی عجیب به من كرد .كمی قاشق را جلوی دهانم گرفتم .یعنی دلش میخواست او را هم دوست داشته باشم؟ خودش هم نمی دانست چه آتشی به قلبم زده ، گل پسر ، ولی حیف كه راهمان از هم جداست

گل مریم
03-04-2009, 03:10 PM
قسمت دوازدهم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

با دستمال دور لبش را پاك كرد و بلند شد .با اجازه اي گفت و رفت . در دلم گفتم اگه منو دوشت داشت بيشتر مي نشست .مثل من كه دوست ندارم لحظه اي از اون دور باشم .ما هم بلند شديم .مادرجون خسته بود و ميخواست استراحت كند .لباس خوابش را پوشيد و داروهايش را خورد و براي خواب آماده شد . از او خداحافظي كردم و پايين آمدم .مهندس مشغول تماشاي تلويزيون بود. با ديدن من نيم خيز شد و اداي احترام كرد .
مادر خوابيده؟
بله
بفرمايين بشينين
مزاحم نمي شم
نه خانم بفرمايين
نشستم .
چيزي كم وكسر ندارين؟
نه همه چيز هست ، ممنون
نمي خواين رنگ و وسايل اتاق شما رو هم عوض كنيم ؟ بي تعارف!
نه من حالم خوبه، ممنونم
با لبخند سينه اي صاف كرد وگفت: منظورم اين نبود
مي دونم شوخي كردم
رنگ اتاق من چي؟
عاليه، مثل خودتون
شما كه مي گفتين من بيمارتر از مادرم ؟
اون قضيه مال چند روز يش بود .حالا نظرم عوض شده
نگاه عميقي به من كرد وگفت: چرا؟
خب با محبت شدين، به مادرتون مي رسين ، توجه مي كنين
پس فقط پسر خوبي براي مادرم شدم
شما مرد محترم و باشخصيتي هستين .تو اين خونه همه دوستتون دارن
متشكرم روز جمعه مهمون داريم .خواستم خواهش كنم شما هم تشريف داشته باشين
ولي مهندس ، جمعه روزي مرخصي منه .بخدا دلم واسه خواهرم يه ذره شده .شبها كه ميرم انقدر خسته‌م كه خوب نمي بينمش . من هم كارهايي دارم كه بايد انجام بدم
مي دونم، براي همين خواهش كردم .مي تونين خواهرتون رو هم بيارين
نه ممنون.ميتونم بپرسم حضور من چه ضرورتي داره؟
خب شما بايد هواي مادر رو داشته باشين .براي اولين باره كه مادر در جمع حضور پيدا ميكنه و من نگرانم
مادر كاملا حالشون خوبه .همه رفتارهاشون طبيعيه . فقط صحبت نمي كنن . نگراني نداره . بنظر من اين زبون آدمها‌س كه نگران كننده‌س
خنديد وگفت:آدم براي جملات شما پاسخي نداره
خب چون حرف منظقي مي زنم

گل مریم
03-04-2009, 03:16 PM
بله، منم منظورم همين بود براي همين دوست دارم شما هم باشين
چشم ، امر شما مثل خودتون متين
ممنونم خوشحالم كردين .مهمونها اقوام دور ما هستن كمي باهاشون رودربايستي دارم .بدونين بهتره
من بايد چطور بيام؟
منظورتون چيه؟
چطور لباسي بايد بپوشم؟
شما هميشه شيك و متين لباس مي پوشين .لزومي نمي بينم نظر بدم
ممنون
فكر كردين گفتم باهاشون رودربايستي دارم يعني لباس خوب بپوشين؟
سكوت كردم
شما خيلي حساس و نكته بين هستين و مدام از جملات من يرداشتهاي منفي مي كنين
معذرت ميخوام ، خب اجازه مرخصي مي فرمايين
چشمهاتون خسته‌س ، اينه كه برخلاف خواسته قلبي ام اصرار نميكنم
ممنون .خدانگهدار.
خدانگهدار. وباز با مرتضي بخانه برگشتم
************ ********* *******
امشب خواب ازچشمانم فرار كرده، انگار تحولي در درونم بوجود آمده .انگار عاشق شده ام و دوستش دارم .نمي دانم چرا از اعتراف به اين مطلب وحشت دارم .خدايا مهر منصور رو به دلم ننداز. چون مي دونم عاقبت نداره .من تا حالا عاشق نشدم .مي دونم اگه بشم نمي تونم دل بكنم .پس كمكم كن
************ ********* *********
روز جمعه يك پيراهن آبي زنگاري وكفش سقيدي پوشيدم ، پيراهني با آستين هاي بلند شمشيري و دامن كلوش .يك كمربند ورني مشكي هم به كمرم بستم .جلوي آينه خودم را برانداز كردم .ايرادي نداشتم كمي عطر زدم، كمي رژ ماليدم ، يك خط كمرنگ آبي هم پشت چشمم كشيدم .الحمدالـله به ريمل هم كه نياز نداشتم مژه هايم بلند و برگشته بودند .موهايم را با سشوار صاف كردم و روي شانه هايم ريختم و بالاخره از جلوي آينه دل كندم و به اتاق مادر رفتم .مادر هم آماده بود. با تحسين لبخندي زد. تا آن موقع ، هميشه بلوز وشلوار تنم بود . ثريا وارد اتاق شد و گفت : آقا گفتن تشريف بيارين . مهمونها اومدن .
از پله ها پايين رفتيم ووارد سالن پذيرايي شديم . با سلام من همه بلند شدند . متين چنان قد وبالاي مرا برانداز ميكرد كه اگر كسي نمي دانست فكر ميكرد تا حالا مرا نديده .رضايت از نگاهش مي باريد . جلو رفتيم و با ميهمانها دست داديم .متين گفت: ايشون خانم گيتي رادمنش يكي از دوستان جديد ما هستن . در رشته روانشناسي تحصيل كردن و به خواهش ما براي همراهي مادر اومدن و ادامه داد: ايشون آقاي مهندس فرزاد هستن . ايشون همسرشون مينا خانم . الناز خانم و الميرا خانم هم دخترشون .
خدايا، پس الناز اين دختر خوشگل است؟ بعد از اينكه معرفي تمام شد، نشستيم .اصلا احساس خوبي نداشتم و شكست را پذيرفته بودم .شايد بخاطر زيبايي فوق العاده الناز بود. الميرا هم دختر قشنگي بود ، ولي الناز چيز ديگري بود .موهاي بلند خرمايي، چشمان خمار ناز، ابروهايي كه بطرف بالا كشيده شده بود و لبان كوچك قلوه اي با بيني كوچك كه حالت عمل شده داشت ولي خدادادي بود.
آقاي فرزاد گفت: خانم متين مدتهاست شما رو نديديم . دلمون تنگ شده بود. مهندس مي گفتن كسالت دارين . انشاءا... كه رفع شده
با سكوت سرش را پايين آورد . از عكس العملش خوشحال شدم .
خانم فرزاد گفت: مرجان خانم باور كنين اين خونه بدون حضور شما سوت وكوره ، چندباري كه اومديم جاتون خالي بود .
متين گفت: گيتي خانم، لطفا نگاه مادر رو معني كنين
ايشون مي گن پس چرا نيومدين بالا حالي ازم بپرسين .من توي اين خونه بودم .جاي دوري نبودم مي تونستين افتخار بدين بيايين اتاقم .خوشحال ميشدم .
نگاه پر از رضايت و تحسين خانم متين و مهندس صحت كلامم را تاييد كرد
حق با شماست خانم متين. كوتاهي از ما بوده . به بزرگي خودتون ببخشين .ولي منصورخان مي گفتن شما به سكوت نياز دارين
خانم مي فرماين توقعي ندارن خانم فرزاد
الميرا گفت: چه جالب پس شما مترجم استخدام كردين مهندس، خيلي هم واردن ماشاء

گل مریم
03-04-2009, 03:17 PM
نخير ايشون به افتخار دادن كه مدتي در خدمتشون باشيم . گيتي خانم با احساس لطيفشون نگاههاي مادر رو درك مي كنن و خيلي خوب تونستن با مادر رابطه برقرار كنن .همون كاري كه من نتونستم بكنم
چرا مهندس متين يك كلمه نمي گفت او پرستار است ، استخدامش كرده ايم؟ اين همه احترام براي چه بود؟
اي كاش به من مي گفتين مهندس. حتما يادتون رفته بود كه منم روانشناسي خوندم
حواسم بود، ولي نخواستم گرفتاري تون رو بيشتر كنم
حتما خانم رادمنش مشغله كاريشون كمه و بيكارن
دلم ميخواست بلند شوم و خفه اش كنم .ادامه داد: فارغالتحصيل چه سالي هستيد گيتي خانم؟
سال 53
پس يه سال از من زودتر فارغ التحصيل شدين .كدوم دانشگاه تحصيل كردين؟
شيراز
آه پس تهروني نيستين
لجم گرفت . دختره پر روي بي ترتبيت!
نخير، خوشبختانه
چرا خوشبختانه ؟ همه آرزو دارن تهروني باشن.
دلم ميخواست بگويم تهراني هايي كه به تو رفته باشند به درد سطل آشغال مي خورند ، ولي پاسخ داد: خب شما تهرانيها رو دوست دارين چون تهراني هستين .منم شيرازيها رو دوست دارم چون شيرازي‌ام
الميرا و الناز نگاهي به هم كردند ، يعني كه چه حاضر جواب!
مهندس صحبت را عوض كرد تا مرا از فشار بار سوالات الميرا نجات بدهد و موفق هم شد . هنگام صرف ناهار متين و الناز رو به روي هم نشستند .مشخص بود بود كه الناز خيلي تلاش مي كند توجه او را بخودش جلب كند .اشتهايم كور شده بود. اگر بي ادبي نبود از سر ميز بلند مي شدم .انگار خدا هم برايم خواست كه ثريا آمد وگفت: مي بخشيد گيتي خانم، خواهرتون تماس گرفتن.گويا حالشون خوب نبود .نمي تونستن خوب صحبت كنن .خواستن خودتون رو برسونين منزل
از جا پريدم. نگفت مشكلش چيه؟
نخير
مهندس گفت: نگران نباشين ، فقط سريعتر برين ببينين چه خبره.كمكمي از دست من برمياد بگين
ممنون، ببخشيد از همگي معذرت ميخوام. با اجازه
سريع به اتاقم رفتم .كيفم را برداشتم و از پله ها پايين آمدم و خداحافظي كردم.مهندس بلند شد و سوييچ را از داخل جيبش در آورد وگفت: بفرماييد گيتي خانم با ماشين برين. سوييچ بنز سفيده. ما رو بي خبر نذارين
خيلي ممنون .خودم مي رم
اين چه فرمايشيه؟ متعلق به خودتونه
متشكرم مهندس.خدانگهدار
مهندس تا كنار ماشين مرا همراهي كرد وگفت: من مواظب مادر هستم .خيالتون راحت
ممنون
احتياط كنين و ما رو بي خبر نذارين
بله چشم. خداحافظ . باز هم معذرت ميخوام
************ ********* **
· چي شده گيسو؟ اين چه رنگ و روييه؟
· دارم مي ميرم. و بطرف دستشويي دويد و بالا آورد
· بلند شو بريم بيمارستان .حتما مسموم شدي. چي خوردي؟
· رفتم بيرون خريد .يه ساندويج خوردم .همين .واي دلم چقدر درد ميكنه!
به نزديكترين مركز درماني رفتيم. به گيسو سرم تزريق كردند، كمي بهتر شد .حالش كه خوب شد پرسيد: يك هفته اي ماشين خريدي يا آقاي عمارت به نامت كرده؟
باز حالت خوب شد؟ يه ساندويچ ديگه بهت مي خورونم ها
نه جان من، آخه اين بنز كوپه به كجاي من و تو مياد؟
مهندس داد كه سريعتر برسم .نگران تو بود
نگران من؟
آره
مثل اينكه خوشبختي دوباره داره مياد سراغمون ، ولي اون كه هنوز منو نديده
خب منو كه ديده . بهش گفتم گيسو مثل منه .اما خالدارش
انگار او را آتش زده باشند ، گفت: تو غلط كردي، تو بيجا كردي،گيتي!خالدار خودتي! ببين چه آبرو و حيثيت ما رو برده .الان فكر ميكنه پر خالم
نه بابا، گفتم يه خال روي بازوت داري .گفت جاش خوب نيست
او هم مثل تو غلط كرد .بخند،بخند كه يه روزم من بتو مي خندم .حالا ببينم . خيلي دوستت داره؟
نه بابا ديروز خودم به اصرار ماشين رو ازش گرفتم تا مادرو بيرن ببرم

گل مریم
03-04-2009, 03:20 PM
چقدر وقيح!خجالت نكشيدي؟
من براي سلامتي خانم متين هركاري ميكنم. دلم ميخواد به اجتماع برگرده.احساس استقلال كنه .كم كم كاري ميكنم كه خودش بشينه پشت فرمون.خيلي حالش بهتره
توروخدا زودتر كه ماهم بريم سركار،گيتي
بمنزل رسيديم .
مهندس گفته اگه تا سرماه مادرش حرف نزنه اخراجم ميكنه
چه توقعاتي!بگو مگه من متخصص گفتاردرماني ام .حالا بايد برگردي؟
آره .بايد ماشينش رو ببرم
پس ديگه شب نيا.نمي ترسم
با اين حال و روزت تنهات بذارم؟
من ديگه حالم خوبه .خيالت راحت باشه .اصلا يه شب بمون ببين اونجا چه خبره ،مطمئنه يا نه
آره گيسو.بي بخار بي بخاره، به فريزر گفته زكي
از آن بترس كه سر به تو دارد گيتي خانم ، به كي تلفن مي زني؟
همون كه سر به تو دارد گيسو خانم، كه الهي قربون او سرش برم
واي ،دوباره يكي از افراد خونواده ما عاشق شد !خدا به دادمون برسه!الحمدالـله اينجا از بارفيكس خبري نيست
حرف مفت نزن...........الو، سلام ثريا خانم.
سلام گيتي خانم.گيسو خانم چطوره؟
الحمدالـله بهتره. مسموم شده بود. بردمش درمانگاه حالا خوبه
خب الهي شكر.آقا مرتب مي گفتن چرا تماس نگرفتين. نگران بودن
گرفتار بودم ببخشيد .بگيد تا يه ساعت ديگه ماشين رو ميارم
فكر كردين نگران ماشينم خانم؟
سلام آقاي مهندس
سلام، حالتون چطوره؟
ممنونم
چه مشكلي براي گيسو خانم پيش اومده بود؟
مسموم شده بود. بردمش بيمارستان بهتر شد .تشكر مي كنن
سلام برسونين ، من كه كاري نكردم
اختيار دارين .ببخشيد امروز نتونستم وظيفه‌مو انجام بدم
خواهش ميكنم، جاتون خاليه
آه ، پس هنوز اين الناز و الميرا اونجا هستن .دوستان بجاي ما
برنامه تون چيه؟
من تا يه ساعت ديگه ميام
اگه براي آوردن ماشينه كه خودتون رو ناراحت نكنين .صبح بيايين
دلم شور ميزنه مي دونم تا صبح خوابم نمي بره
پس اگه مياين بايد شب بمونين
نه متشكرم، برميگردم
پس نياين خانم
حالا ميام بعد تصميم ميگيرم
پس منتظريم

گل مریم
03-04-2009, 03:21 PM
قسمت سیزدهم : : : :http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


گوشی را كه گذاشتم گیسوی ذلیل نشده گفت: فكر كنم میخواد بلایی سرت بیاره
· خجالت بكش
· هنوز تحولی رخ نداده؟
با چشم و ابرو ناز آمدم وگفتم:چرا ازش خوشم میاد
كف زد و گفت: مباركه،مباركه.چه شود! گیتی رادمنش همسر مهندس منصور متین
· من دارم با احساسم مبارزه می كنم . اون به درد من نمیخوره .امروز دوتا دختر قشنگ مهمونش بودن. تا اونها هستن ما جایی ندارین
· تو تورت رو بنداز و عقب نشینی نكن.حتما اونها هم می گن كه وای چه پرستار خوشگلی استخدام كرده، حالا چكار كنیم .
· نه این ماهی زیادی بزرگه .تورما دیگه تور محكمی نیست، پوسیده شده. ولی می دونی گیسو امروز نگفت من پرستارم.انقدر قشنگ . با احترام منو معرفی كرد كه خجالت كشیدم .گفت از دوستان جدید ما هستن كه برای همراهی مادر اومدن .
· تو مال وثروتشو دوست داری یا خودشو گیتی؟
· بخدا خودشو گیسو.آدم عجیبیه .جدی ولی دلرحمه ، بداخلاقه اما مهربونه .سیاستمداره در صورتی كه ساده‌س.
گیسو گفت: عاقله ولی دیوونه‌س.خل نیست ولی چله .دِ بگو دیگه .
زدم زیر خنده و بلندشدم . از دست تو گیسو ، ایشاءا... یه ساندویچ مسموم دیگه بخوری.من رفتم .مواظب باش .جلوی اون شكم همیشه گرسنه ات رو هم بگیر
· تو اونجا روز وشب بوقلمون و مرغ بریونی می زنی، كسی حرف میزنه؟
چه بخیلی!یه تیكه سوسیس لای نون هم نمیتونی ببینی ما بخوریم؟
· والـله تو كه نیستی از گلوم پایین نمی ره
· الهی قربون تو برم كه انقدر ماهی .تو نگران نباش من بخودم می رسم .شب میای؟
· فكر نمی كنم .بقول تو بد نیست یه شب امتحان كنم
· خداحافظ .با احتیاط بروگیتی .حالا خودت به درك .منو بدهكار مهندس نكنی .پول ندارم نون بخورم بنز كوپه از كجا بخرم؟
ساعت شش ونیم بمنزل متین رسیدم. بعد از سلام و علیك با ثریا وارد سالن پذیرایی شدم و با همه سلام واحوالپرسی كردم و روی مبل نشستم و پرسیدم : مادرجون كجا هستن مهندس
· تو اتاقشون شما كه نیستین ما رو تحویل نمی گیرن
· اختیار دارین
المیرا گفت: خب مترجمشون نبودن، ترجیح دادن حضور نداشته باشن
متین نگاهی به من كرد.هردو كفرمان بالا آمده بود. خانم فرزاد گفت: خواهرتون بهتر شدن؟
· بله الحمدالـله ممنونم .الناز پرسید: خواهرتون چندسالشونه؟
· دقیقا همسن خودم .بیست وچهار سال
· چه جالب! مگه میشه؟
· خب دوقلوییم
· آه ، چه بامزه! شكل خودتون هستن؟
· دقیقا
· شما ایشون رو دیدین منصورخان؟
· بله، سعادتش رو داشتم ، خیلی زیبا هستن
با تعجب به مهندس نگاه كردم.چرا دروغ گفت.او كه گیسو را ندیده بود. الناز نگاه چپی به من كرد .پیش خودش می گفت:یعنی گیتی هم زیباست؟
· خب، چه خبر گیتی خانم؟
· سلامتی مهندس.خواهذم كه بهتر شد.خودم هم خوبم .ماشین هم سالمه
همه خندیدند
متین گفت: خب ماشین از همه مهمتر بود.من فقط میخواستم همین رو بدونم
باز هم صدای خنده بلند شد.
· ببخشید با اجازه من برم سری به مادرجون بزنم وبیام
المیرا گفت: چه جالب،به خانم متین می گید مادرجون؟
· اولین نشانه صمیمیت اینه كه آدم طرف موردعلاقه‌ش رو با صمیمیت و محبت صدا بزنه .مادرم مرحوم شدن ، اینه كه خانم متین رو واقعا دوست دارم وخودم رو دختر ایشون می دونم.شما كه خودتون روانشناسی خوندین المیرا خانم.
المیرا صاف نشست وگفت: بله حق با شماست
مهندس نگاه پر تحسینش را نثار من كرد
به طبقه بالا رفتم .مادر را بوسیدم .او هم مرا بوسید ودستم را گرفت .انگار خدا دنیا را به او داده بود
· گیسو مسموم شده بود .بردمش درمانگاه .سلام رسوند .ببخشید تنهاتون گذاشتم
· كتاب می خوندین؟ دیگه چیزی نمونده تمومش كنین؟
كمی پیش مادر نشستم .بعد به اتاقم رفتم .خیلی خسته بودم .روی تخت دراز كشیدم تا كمی آرامش بگیرم كه با صدای در از خواب پریدم
· بله؟
· گیتی خانم خوابین؟ ووارد شد و چراغ را روشن كرد.
· ساعت چنده ؟ هوا تاریك شده؟
· هشت ونیم
· هشت ونیم؟ خدای من اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد. مهمونها رفتن؟
· نخیر هستن. نیمساعت پیش خواستم بیدارتون كنم آقا گفتن خسته این بیدارتون نكنم
· همه فهمیدن من خواب بودم ؟ چه بد شد!
· نه خانم، من اومدم بگم بیاین برای شام. در زدم جواب ندادین .با اجازه دررو باز كردم .دیدم خوابیدین .بعد آروم به آقا گفتم ، گفتن بذارم نیمساعت دیگه بخوابین .مهمونها نفهمیدن ، خیالتون راحت .
· آه چه خوب شد .الان میام
بلند شدم .سر وصورتم را شستم وكمی آرایشم را تجدید كردم و به اتاق خانم متین رفتم .ولی او نبود .از اینكه اجتماعی شده بود خوشحال شدم. از پله ها رفتم پایین ووارد سالن شدم و سلام كردم .همه نیم خیز شدند و ادای احترام كردند
· بفرمایین ،خواهش میكنم
كنار مادرجون نشستم .دستش را در دستم گرفتم وگفتم : مادر جون دیگه تنها تنها میاد پایین .
مادر لبخند زد .متین گفت: این هم نتیجه زحمات خودتونه، گیتی خانم.
· شما لطف دارین
ثریا از ما دعوت كرد برای صرف شام به سالن غذاخوری برویم .شام را صرف كردیم .بعد از شام هم كمی صحبت كردیم و ساعت یازده میهمانها قصد رفتن كردند .از چشمهای الناز میخواندم ازاینكه من شب می مانم ناراحت است .بعد از بدرقه میهمانها به سالن برگشتیم .مادر جون را به اتاقش بردم، داروهایش را دادم و به سالن برگشتم
مهندس روی میز كیفش را باز كرده بود ومشغول حسابرسی دفترهای دم دستش بود و مرتب با ماشین حساب كار میكرد .
· مهندس؟
· شمایین ؟بفرمایین
· ممنون، اجازه می دین برم؟

گل مریم
03-04-2009, 03:22 PM
سرش را به راست و چپ تكان داد و با لبخند گفت:نه! اجازه ندارین .امشب رو باید بد بگذرونین
· خواهش میكنم ولی.......
· شما نذر دارین؟
· چطور مگه؟
· كه هی این راه رو برین و بیاین؟
· كاش همه نذرها به این آسونی بود
با لحن قشنگی گفت: بمونین گیتی خانم
نتونستم مقاومت كنم وگفتم: چشم. مزاحم میشم
· اختیار دارین ،بفرمایین بشینین
· ممنونم
· امروز فوق العاده شده بودین
· چشمهای زیبا ، زیبا می بینن
· نه الحق زیبایین.من اصولا موهای بلند باز دوست ندارم .یعنی احساس میكنم مدام مو می ریزه، ولی موهای شما جعد قشنگی داره ، حتی موهای صاف هم بهتون میاد
· شما لطف دارین
از هیجان حرارت زیادی روی گونه هایم حس میكردم
· ثریا؟
· بله آقا
· قبل از اینك بری دو فنجون قهوه برای ما بیار
· چشم
· میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟
· البته
· چرا امروز نگفتین من پرستار مادرتونم .از محبتتون شرمنده شدم در ضمن شما كه گیسورو ندیدین ، پس چرا گفتید دیدین ؟
· وقتی روانشناسید، چرا باید بگم پرستارید . وقتی با هم دوستیم .چرا باید بگم غریبه این ووقتی گیسو خانم درست مثل شما هستن ، چرا باید بگم ایشون رو ندیدم .شما رو كه دیدم ، انگار ایشون رو دیدم
· ممنون
· وقتی گفتم شما دوست جدید خونوادگی ماهستین ، نمی شد بگم گیسو خانم رو نمی شناسم ، درسته؟
· آه،بله
· از اینكه المیرا بی پروا صحبت میكرد معذرت میخوام .اون همینطوره ولی الناز با اون فرق داره .بنظرتون اینطور نبود؟
· راست بگم یا رودربایستی كنم؟
· معلومه ، راست بگید .
· خب الناز هم خواهر المیرا خانمه ودرست مثل ایشونه، ولی سیاستمدار
· جدی؟
· بگذریم ،میترسم سوء تفاهم بشه و فكر كنید غرضی دارم
· نه،چنین فكری نمیكنم شما كه وقتش رو ندارین
كمی بهش خیره شدم و لبخند زدم .خب راستش نگاه هردو یكی بود. بنظر من المیرا زبون النازه، ولی بعدها زبون الناز هم باز میشه .
بلند زد زیر خنده وگفت: بعدها یعنی كی؟
ثریا با سینی قهوه وارد شد و به ما تعارف كرد .
· برو بگیر بخواب ثریا.خسته شدی .من فنجونها رو تو آشپزخونه می ذارم
· چشم آقا،ممنون. شب بخیر!
· خب، ادامه بدین
· بگذریم مهندس
· نه، خواهش میكنم .اصلا میخوام با یه روانشناس مشورت كنم
· پس شما هم دوستش دارین؟
· اینطور فكر می كنی؟
· البته
· خب، بعدا یعنی كی؟
ای بابا ول كن نیست.
· وقتی شما رو تصاحب كرد .فعلا پشت یك چهره زیبا و دوست داشتنی پنهون شده تا بعد چهره واقعی خودشو نشان بده .البته این نظر منه . شاید اشتباه می كنم
· امیدوارم اشتباه كرده باشین
· شما به صحبتهای من توجه نكنین ، من فقط نظرم رو گفتم .انشاءا... خوشبخت می شین .
· ممنون
حال خودم را نمی فهمیدم .داشتم از حسادت می تركیدم .البته نظری كه دادم از روی حسادت نبود. واقعیت را گفتم .ولی خدایا غصه هایم كم بود كه این هم اضافه شد؟
فنجان قهوه را برداشتم وكمی نوشیدم .او هم همین كار را كرد .به دفتر دستكش اشاره كردم و گفتم : كمكی از دست من برمیاد؟
· اگر حسابداری هم بلد باشین چرا كه نه؟
· خب، راستش پدرم همیشه حساب كتابهای آخر سالش رو به من و گیسو می داد تا براش انجام بدیم، از خودش یاد گرفتیم
· چه خوب! خوش بحال چنین پدری با چنین فرزندانی! خدا رحمتشون كنه
· ممنون .پدرم و مادرم همیشه متعقد بودن زن مدیر كسی‌یه كه از هر كاری سررشته داشته باشه.
· چه پدر فهیمی!راستش حساب كتابا باهم نمیخونه .هر كاری میكنم نودهزار تومان كسر میارم
· نود هزار تومان؟
· بله
· می خواین كمكتون كنم؟
· زحمتی براتون نیست؟
· ابدا.آخرین قلپ فنجانم را سر كشیدم و بلند شدم روی مبل كنار متین نشستم وكمی مبل را جلوی میز كشیدم
· می خواین شما ارقام رو بخونین ، من حساب كنم
· موافقم
و شروع كرد .من هم تند تند به ماشین حساب وارد كردم
· درسته صد هزار تومان كم میاد .میتونم نگاهی به دفترتون بندازم؟
· بله بفرمایین
· دفتر سالیانه رو هم می دین؟
· بله، این هم دفتر سالیانه این شش ماه اول . این هم شش ماه دوم
نگاهی به دفاتر كردم و چند سوال كردم. احساس میكردم منصور رفتار مرا زیر نظر دارد وهرازگاهی به چهره ام دقیق میشود .معذب شدم و با لبخند گفتم: میشه خواهش كنم شما یه جوری خودتون رو مشغول كنین؟ وقتی بالا سرم هستین نمیتونم كار كنم.
منصور لبخندی زد و گفت:حق با شماست من كتاب میخونم، شما حساب كنید ومارو از این گرفتاری نجات بدین
· انشاءا....
متین بلند شد رفت، كتابش رااز روی ویترین برداشت ، روی مبلی دورتر نشست ، عینكش را به چشمش زد و مشغول مطالعه شد

گل مریم
03-04-2009, 03:26 PM
ارقام را با دفتر اصلي مقايسه كردم .حساب كتاب كردم .باز هم كم بود. شش ماه اول را كه كنترل كردم ، درست بود. پس هرچه بود در حسابهاي شش ماه دوم بود .مهر ، آبان ،آذر و دي هم مشكلي نداشن .بهمن ماه را كه كنترل كردم ، متوجه شدم در دفتر اصلي يكصد هزار تومان هست و دفتر فرعي ده هزار تومان زده شده بود. خوشحال شدم و نفس عميقي كشيدم .نگاهي به مهندس كردم واز خجالت مردم . در مبل فرو رفته بود و سرش را تكيه داد بود ، كتاب را بسته بود و عينكش را روي كتاب گذاشته بود و با لبخند به من نگاه ميكرد .انگار داشت از تماشاي من لذت ميبرد .خيلي خونسرد گفت: به كجا رسيدين خانم؟
شما هميشه اينطوري مطالعه مي كنين مهندس؟
خنديد وگفت: خب ، گاهي حواسي براي مطالعه نمي مونه
آه پس داشتين منو مطالعه مي كردين!
خيلي دقيق
چند دقيقه‌س؟
20 دقيقه
چطور بودم؟ ارزش مطالعه داشتم؟
اوه عالي، در ضمن اگه حسابدار مي شدين حسابدار موفقي بودين
فكر نمي كنم ، چون نتونستم مشكلتون رو حل كنم
مهم نيست، همينكه زحمت كشيدين يه دنيا مي ارزه.ولي گمان ميكنم به نتيجه رسيدين
چطور
از لبخند زيباتون واون نفسي كه بيرون دادين فهميدم
آدم باهوشي هستين
نه به اندازه شما
ممنون.حالا بفرمايين براتون توضيح بدم
از خدا خواسته بلند شد آمد كنارم نشست
ببينيد مهندس نقطه كور كه ميگن اينه. وبه صفر اضافه اشاره كردم.
با لبخند به من نگاه كرد.هر دو خنديديم .دستهايم را تكاندم وگفتم:همين، اين هم از توضيح بنده
اشتباه نميكردم .لبخند ونگاهش عاشقانه بود . از آن فاصله نزديك به راحتي ميشد فهميد
اين حسابدار كم حواس رو بايد اخراج كنم و شما رو به جانيش بنشونم
پس مادرجون چي؟
مادر ديگه نياز به پرستار نداره.تازه بعدازظهرها هم اينجا هستين ديگه
از لطفتون ممنونم.ولي من جام خوبه
گفتين گيسو خانم هم حسابداري بلدن؟ پس ايشون رو مي بريم
گويا فقط سه هفته وقت دارم
اگه در پرستاري موفق نشدين تو شركت استخدامتون مي كنم
اگه موفق نشم براي هميشه باهاتون خداحافظي ميكنم مهندس.چشممون به هم نيفته بهتره
مگه جنايت كردين خانم؟
مگه پرستارهاي قبلي رو مي بينين؟
خب شما با بقيه فرق مي كنين
خوشحال شدم ، بلكه ميخواهد
چطور؟
خب، باعرضه ترين،مهربون ترين، مسئول ترين.
خدا ذليلت نكنه مرد؟ دلم رو شكستي .عشق الناز لالت كرده؟
امشب كه افتخار مي دين؟
رنگ پريد، ياد حرف گيسو افتادم .گفتم: در چه مورد
اينكه بمونيد
قلبم ريخت ، مردحسابي اين چه طرز سوال كردن است؟
بله گفتم كه امشب مزاحمتون هستم
مراحميد
با اجازه، من مي رم بخوابم
شما كه غروب يه ساعت ونيم خوابيدين .باز هم خوابتون مياد؟ تازه صحبتهامون داغ شده
ميترسم از داغي جوش بياد و سر بره
با لبخند پرسيد: چرا؟
شب بخير
نمي گيد چرا؟
همينطوري گفتم .شب بخير
شبتون بخير وبابت كمكتون ممنون. باعث شدين امشب راحت بخوابم

گل مریم
03-04-2009, 03:28 PM
خواهش ميكنم .
بسمت پله ها رفتم.احساس كردم كه با نگاهش بدرقه ام ميكند. سري به اتاق مادر زدم خواب بود. به اتاق خودم رفتم و در را قفل كردم و روي تخت نشستم و اين وقايع را به دفتر خاطراتم اضافه كردم .واقعا دوستش دارم .در كنار او بودن برام لذتبخشه ،آرام بخشه.لباسهايي كه ميپوشه منو ديوونه ميكنه .ادوكلني كه ميزنه روحم رو به بهشت ميبره .اون متانتي كه در راه رفتن ، صحبت كردن ، غذا خوردن بخرج مي ده دلم رو ميلرزونه . درست هموني‌يه كه در روياهام ميخواستم
نمي دانم چقدر غرق فكر بودم كه صداي موسيقي روح نوازي را شنيدم . صداي آرشه اي روي سيمهاي ويولن . آه خدايا چقدر ماهرانه مينوازد! آهنگ الهه ناز! چقدر اين آهنگ را دوست دارم با آهنگ زمزمه كردم
باز اي الهه ناز با دل من بساز كين غم جانگداز برود ز برم
خدا رحمت كند استاد بنان را، چه يادگاري از خودش گذاشت . ربدوشامبر سفيدي پوشيدم و از پله ها پايين رفتم .چراغهاي سالن خاموش بود، فقط ديوار كوبها روشن بود. جلو رفتم و سرم را از ميان در سالن داخل كردم .اين منصور بود كه آنطور زيبا ، گردن كشيده بود و ويولن را زير چانه اش گذاشته بود و به آرشه حركتهاي زيبا مي داد .چنان در خود فرو رفته بود و مينواخت كه تحسين بر انگيز بود. خوش بحالت الناز ! آخه تو چكار كردي كه توجه منصور رو بخودت جلب كردي؟ تو چشمات كه جز شرارت و قساوت نديدم ، حيف اين مرد كه اسير تو بشه! آخرهاي آهنگ بود كه تصميم گرفتم از آنجا دور بشوم. درست نبود مرا ببيند. نياز به هواي آزاد داشتم ، بلكه بتواند آتش اين عشق را كمي آرام كند . آرام در ورودي را باز كردم و به باغ رفتم . خوشبختانه دو سه تا از چراغهاي باغ روشن بود. روي صندلي نشستم .نسيم سردي كه به صورتم خورد حالم را جا آورد .آهنگ ديگري را شروع كرد كه اشكهايم سرازير شد .بياد بدبختيهايم افتادم .ديگر صدايي نمي آمد .از ترسم كه در را قفل نكند ، بلند شدم، آهسته وارد ساختمان شدم .سكوت كنجكاوي ام را برانگيخت .باز بطرف سالن رفتم ، ولي خبري نبود .حدس زدم رفته خوابيده .تا خواستم برگردم كسي جلوي دهانم را گرفت .داشتم زهره ترك ميشدم .نفسم بند آمده بود. انگشتش را جلوي بيني اش گذاشت يعني كه آرام باشم. بعد دستش را برداشت .دستم را روي قلبم گذاشتم
معذرت ميخوام ترسيدين؟ كم نه گفتم منو بي هوا ببينين جيغ مي كشين . اين بود كه جسارت كردم جلوي دهنتون رو گرفتم .ببخشيد .خب اينجا چيكار ميكردين؟ فضولي در چه مورد؟ ببينم كيه كه انقدر زيبا ميزنه خب اين فضولي نيست ذوق هنريه .معلومه به موسيقي علاقه دارين خب بله آهنگي كه مي نواختم خيلي غم انگيز بود؟ نه خيلي، اما فوق العاده با احساس مي نوازين شما لطف دارين خانم رادمنش
از نگاه عجيبي كه به من كرد مجبور شدم بپرسم: مشكلي پيش آمده
ميخوام بدونم چرا جوش آوردين و سر رفتين؟ و به اشكهايم اشاره كرد
آه،گفتم بي بخاره ، مثل يخ مي مونه، گيسو باور نكرد . به همون علت كه شما مي نواختين
راستي؟!شما كه گفتين وقتش رو ندارين
لبخند زدم .پس او علشق بود نه بدبخت
غصه هاي دلم با سوزآهنگ شما آب شد. به من نمي گين چه غصه هايي تو دلتونه؟ نه چرا؟ هنوز فاصله هاي زيادي بين ماست فرض كنين ميخوام اين فاصله ها رو بردارم
يعني ميخواين بمونم؟ حتي اگه مادرتون صحبت نكن؟ من سرحرفم هستم .شما فقط دو هفته وقت دارين
پس درددلها باشه وقتي موندگار شدم . تازه، شنيدن غمهاي من چه سودي براتون داره مهندس؟ من اومدم اينجا كه غمها رو از رو دلتون بردارم نه اينكه اضافه كنم
خب شايد اگه غصه هاي شما بيشتر باشه بفهمم دردمندتر از من هم هست و تسكين پيدا كنم

گل مریم
03-04-2009, 03:29 PM
وجود اون كسي كه براش الهه ناز رو مي زدين مرحم تمام زخمهاي شماست مهندس، نه شنيدن درددل من ، ميگن عشق تسكين تمام دردهاست و براي شما يعني الناز خانم
نگاه عميقي به من كرد .تك تك اجزاي صورتم را بررسي كرد و گفت : آره دارم اين رو حس ميكنم
خب اجازه مي دين؟
ميخواين برين؟
بله
بياين داخل بشينيم
ديروقته،درست نيست .مگه شما صبح نمي خواين برين شركت؟ ساعت دو نيمه شبه
مدتيه كم خواب شدم .از غلت زدن تو رختخواب اعصابم خرد ميشه.ميام پايين هنرنمايي ميكنم
عالي بود .احسنت .هركس بتونه اشكهاي منو دربياره خيلي هنرمنده .
خنده قشنگي كرد وگفت: كسي كه اشكهاي شما رو در بياره بايد دار زده بشه
اسم دار اعصابم را متشنج كرد . يك لحظه برادرم را در حاليكه آويزان بود ديدم . لبخند تلخي زدم وگفتم : شب بخير
شب خوش
اصلا نفهميدم چطور سي تا پله را نميدايره زدم آمدم بالا، انگار خواب ديدم .خدايا تا تو اين خانه ديوانه زنجيري نشده ام به دادم برس. رحم كن، من جرئت اينكه خودم را از بارفيكس آويزان كنم ندارم
صبح روز بعد به اتفاق مادر براي صرف صبحانه سر ميز رفتيم .مهندس سر ميز بود .خيلي عادي برخورد كرد. اصلا انگار نه انگار كه ديشب فقط يك وجب با من فاصله داشت .صبحانه اش را خورد ، خداحافظي كرد و رفت . آن روز براي نصب پرده آمدند .پرده ها بسيار زيبا شده بود .
************ ********* ******
به همين ترتيب سه هفته از ورود من به اين منزل گذشت. لرزش دستهاي مادر كم شده، روحيه اش بهتر است ، خودش مي آيد پايين ، مي رود بالا .انگار فقط يك مونس ميخواست .با هم بيرون مي رويم ، پارك و سينما مي رويم گردش وتفريح فرصت فكر كردن وغصه خوردن را به او نمي دهد .يكبار هم با مهندس به رستوران رفتيم .يكي دوتا از آشنايان آنها به ديدن آنها آمدند. از جكله دختردايي خانم متين بنام مينو خانم كه دختر دلنشيني بنام نگين دارد كه تقريبا همسن و سال من است .يك هفته به تعيين سرنوشت من باقي است و البته به فصل بهار .انگار با تغيير سال، سرنوشت من هم عوض ميشود. دوباره بايد دنبال كار بگردم .اين از همه بدتر است . خانه تكاني و تكاپوي مخصوص سال نو فضاي ديگري ايجاد كرده . چقدر من روزهاي آخر اسفند را دوست دارم . هر روز به انتظار مهندس صبح را ظهر ميكنم .او هم كه از شانس بد من بخاطر مشغله هاي مخصوص آخر سال ديرتر بخانه مي آيد .بنظرم خودش هم زياد از اين وضعيت راضي نيست چون مرتب غر ميزند وميگويد : ديگه حوصله كار كردن ندارم. ديگه نمي كشم .بايد شركت را بسپارم دست فرهان و بشينم خونه .
يك روز ظهر ، حدود ساعت سه بعدازظهر ، با صداي پي در پي زنگ تلفن گوشي را برداشتم
بله!
سلام گيتي خانم
سلام خانم
بجا نياوردين؟
نخير
من الناز هستم
آه، حالتون چطوره الناز خانم؟ ببخشيد بجا نياوردم
خوبم
خونواده خوبن؟
الحمدالـله ، منصورخان نيستن؟
نخير، هنوز نيومدن
با شركت تماس گرفتم نبودن. حتما تو راهن.بهشون بگيد من تماس گرفتم .منتظر تلفنشون هستم
بله،حتما
خدانگهدار
خدانگهدار
از بخت بد كاملا فراموش كردم به مهندس بگويم كه با الناز تماس بگيرد. طرفهاي ساعت هشت شب در اتاق مادر بودم كه دو ضربه به در اتاق خورد و در به تندي باز شد . مهندس بر افروخته گفت: خانم امروز كسي با من كار نداشت؟
امروز؟ امروز ؟آه، چرا ساعت 3 الناز خانم تماس گرفتن . ببخشيد، فراموش كردم
فراموش كردين يا مخصوصا نگفتين؟
با تعجب بلند شدم ايستادم .منظورتون چيه؟
خودتون رو به اون راه نزنين خانم . من خودم استاد اين كارهام
از عصبانيت نگاهم را به زمين دوختم . احساس ميكردم مادر متعجب شده چرا بايد براي قصد نداشته توبيخ ميشدم؟ فكر كرده دوستش دارم و به الناز حسودي ميكنم .خب آره ، دوستش دارم ، ولي واقعا فراموش كرده بودم .بغضم در حال شكستن بود ، ولي غرورم به من اجازه اشك ريختن نمي داد .با صدايي بلندتر از حد معمول گفت: پس چرا ساكن شدين؟
در برابر رفتار شما بهت زده‌م
لطف كنيد يا گوش را بر ندارين يا وقتي بر مي دارين احساستون رو كنار بذارين .شايد مردم كار واجبي داشته باشن
دستم را از فرط عصبانيت مشت كردم و به خانم متين گفتم: ببخشيد مادر و از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم . روي تخت افتادم و بغضم را شكستم و هر چي بد و بيراه بود نثارش كردم .جدا كه فقط لايق الناز بود و بس.مرتيكه بي صفت عاشق
نمي دانم چقدر گذشت كه دستي را روي شانه هايم احساس كردم .هراسان رو برگرداندم. مادر بود، كنارم نشست و اشكهايم را پاك كرد .
اين اشكها را جلو كسي بريز كه طاقت ديدنش رو داشته باشه دخترم ، من ندارم
چه صداي قشنگي! چه ملاحت كلامي! چقدر زيبا حرف ميزنه! خدايا چه مي بينم؟ چه مي شنوم؟
در آغوشش افتادم و گفتم : خداي من شكرت! چقدر زيبا حرف مي زنين مادر جون .باورم نمي شه.
مادر موهايم را نوازش كرد وگفت: باور كن عزيزم .دارم حرف ميزنم.

گل مریم
03-04-2009, 03:30 PM
قسمت پانزدهم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


 خیلی خوشحالم! خیلی!
 ممنونم
 خودتون دیدین چی به من گفت . قسم میخورم فراموش كرده بودم .منظوری نداشتم .
 می دونم. منصور هم اهل این حرفها نیست .خودم تعجب كردم .نمی دونم چرا اینكار رو كرده
· عیب نداره، عوضش باعث شد صدای قشنگ شما رو بشنوم . همینكه به آرزوم رسیدم همه چیز رو فراموش كردم
· ممنونم عزیزم
· چرا سكوت می كردین مادرجون؟
· خب، آدم تا شنونده نداشته باشه برای چی باید حرف بزنه؟
· ولی من كه بودم
· میترسیدم به منصور بگی، ولی امروز دیگه طاقتم تموم شد
· یعنی بازهم نمی خواین اون بفهمه
· نه
· چرا؟ اون آرزو داره با شما حرف بزنه وجواب بگیره
· باید تنبیه بشه
· تنبیه بشه؟ چرا؟
· یه روز بهم گفت قرتی بازی وحرافی من باعث مرگ پدر وخواهرش شده ، منم، هم خودم رو تنبیه كردم هم اونو
· پس با بقیه چرا حرف نزدین؟
· نمیخواستم فكر كنن با منصور قهرم .ولی خدا تو دختر مهربون و پاك رو برام فرستاد
· باور كنید از لحظه ای كه دیدمتون مهرتون به دلم نشست .خیلی دوستتون دارم
· من هم همینطور عزیز دلم . قول بده به منصور نگی
· اگه میخواستم اینجا بمونم این قول رو نمی دادم . ولی حالا می دم.
· مگه میخوای بری؟
· بله مادر، بهتره برم .اجازه بدین غرورم رو حفظ كنم .شما هم كه الحمدالـله دیگه نیاز به من ندارین .می دونم كه دلم براتون خیلی تنگ میشه .صبحها میام بهتون سر میزنم
· من به تو نیاز دارم. نذار پشیمون بشم كه چرا حرف زدم
· نه، من قبل از صحبت شما این تصمیم رو گرفتم .دیگه نمیتونم اینجا بمونم
· میخوای از دوریت دق كنم و دوباره عصبی بشم ؟
· خدا نكنه
· پس بمون
· شرمنده‌م نكنین .الان نرم چند روز دیگه مهندس عذرم رو میخواد .چون شما كه نمی خواین باز هم حرف بزنین
· اون چنین كار نمی كنه
· چیزی رو كه اصلا فكرشو نمیكردم ، امشب دیدم . اینكه دیگه پیش بینی شده‌س
خانم متین بلند شد وگفت: تو هیچ جا نمی ری ، چون من نمی ذارم و بطرف در رفت
· اگه ندیدمتون خدانگهدار مادر
· صبح باید بیای وگرنه از دستت ناراحت می شم .و رفت
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم وسایلم را جمع كردم .ساكم را برداشتم و پایین رفتم . خیر سرش نشسته بود حساب كتاب میكرد (( ایشاءا... مرده شور ببردت! ایشاءا.... كارخونه ات رو سیل ببره . هم آغوش الناز دیوونه بشی كه زجرت بده ، انقدر كه هرروز آروزی منو......)) به ثریا برخوردم .اِ خانم تشریف آوردین؟ داشتم می اومدم صداتون كنم برای شام
با زاویه دیدم متوجه شدم سرش را بالا كرد و به ما خیره شد
· ممنونم ثریا خانم. من دارم می رم. اگه بدی دیدین حلال كنین
· كجا دارین می رین؟
· خونه خودم. درجوارتون خوش گذشت .از قول من از بقیه خداحافظی كنین
بلند شد بطرف ما آمد .ثریا گفت: آخه برای چی دارین می رین؟ ما همه بشما عادت كردیم گیتی خانم
· آدمها باید تو این دنیا به هیچ چیز عادت نكنن .منم بشما عادت كردم ، ولی مجبورم ثریا خانم
در سه قدمی ما ایستاد و با خونسردی گفت: كجا خانم رادمنش؟
دلم نمیخواست حتی جوابش را بدهم، ولی بالاخره نان و نمكش را خورده بودم .گفتم: اونجا كه دل خوشه
· صبح كه تشریف میارین؟
· نخیر
· از دست من ناراحت شدین؟
· بله،ولی زود فراموش میكنم .این مرام بعضی از پولدارها و به اصطلاح متشخص هاست .
· طعنه می زنین؟
· حرف دلم رو میزنم
دستهایش را در جیبش كرد وگفت: پس بالاخره جا زدین
· حالا میفههم كه نه تقصیر پرستارها بوده ، نه تقصیر مادر
· اگه شما برین من جواب مادر رو نمیتونم بدم.
· ایشون كه از شما سوالی نمی كنن .تازه بهتر بود قبلا به این مسئله فكر میكردین
· خانم عزیز ، خب شما چرا فراموش كردین بگین؟
· شما كه قضاوت فرمودین .فكر كنین به همون علت
· خب، شاید من زود قضاوت كردم .معذرت میخوام
· گاهی اوقات عذرخواهی غرور آدمها رو برنمیگردونه مهندس متین .با اجازه تون می رم . برای همه چیز ممنون .ثریا خانم خداحافظ
· صبر كنین!
ثریا گفت: گیتی خانم، آقا كه معذرت خواهی كردن .حتما براشون عزیز ومحترمید
· عزیز ومحترم؟ عزیز ومحترم نه ثریا خانم .عزیز ومحترم كس دیگه ای‌یه .تازه امروز نرم فردا بیرونم میكنه
متین چنگی به موهایش زد وگفت: حالا تا اون موقع .فعلا كه مادر به شما عادت كرده،از كارتون راضی ام ، حرف زدن مادر اهمیتی نداره. فقط تصمیم داشتم دیگه خرج تراشیهاتون رو قبول نكنم
· اونها خرج تراشی نیست، فراهم كردن زمینه آرامش و رفاهه
· حالا هرچی كه شما اسمش رو می ذارین، دیدین كه موثر نبود.
· بود. خیلی معذرت میخوام كه این رو میگم ، ولی دیدن نتایج كار من چشم بصیرت میخواد
· مادر فقط كمی اجتماعی تر شده، همین

گل مریم
03-04-2009, 03:31 PM
· این كافی نیست؟ مگه من چند وقته كه اینجا هستم ؟هنوز یه ماه نشده
· من دوست دارم مادر رو مثل سابق ببینم .شاد و پرانرژی و پرحرف
· مگه از پرستارهای قبلی چنین انتظاری داشتین كه از من دارین؟
· خب شما روانشناسی و مرتب خرج می تراشین كه بلكه مادر روحیه اش عوض شه.
· من به اندازه یه روز پول تو جیبی شما خرج تراشیدم . اون رو هم حاضرم تقدیم كنم
· منظورم این نبود
· كمی فكر كنین چیكار كردین كه مادرتون باهاتون یه كلمه حرف نمی زنه
· من؟
· بله،شما
· اینم از نگاهش فهمیدین؟
سكوت كردم
· با شما چرا حرف نمی زنه ؟ شما كه دریای محبت و احساسید .
باز سكوت كردم .نه، قول دادم. باید جلوی دهانم را بگیرم
· چرا سكوت كردین ؟حرف منطقی جواب نداره،آره؟
راهم را كشیدم بروم
· خانم عزیز ، من عذرخواهی كردم، چقدر كینه ای هستین!
· متاسفم .اینجا دیگه جای من نیست .خداحافظ!
· اقلا صبر كنین حقوقتون رو براتون بیارم
· من حقوق نمیخوام
· من دوست ندارم منتی رو سرم باشه
· منتی نیست .من حقوقم رو یه ساعت پیش گرفتم
با تعجب نگاهم كرد .
· چیزی كه من گرفتم مادی نبود
· آه! همون نگاه مادرانه!
سری به افسوس تكان دادم و خودم را به در رساندم
· صبر كن گیتی جان
بر جا میخكوب شدم .بطرف پله ها برگشتم . همه با دهان نیمه باز به خانم متین چشم دوخته بودیم كه از پله ها پایین می آمد و با غضب به منصور نگاه میكرد. رو به روی منصور قرار گرفت و گفت: تو هیچكس رو برای خودت نگه نمی داری، البته برخلاف خواسته قلبی ات
بعد جلو آمد وگفت: مگه قرار نشدنری عزیزم
· گفتم كه باید برم مادرجون. بهتون سر میزنم .قهر كه نكردم .می رم كه مهندس و الناز خانم راحت باشن
· اگه بری یك لحظه اینجا نمی مونم به روح محسن و ملیحه قسم، می رم ساختمون پشتی
منصور و ثریا خانم به من نگاه میكردند
· تو مگه بخاطر منصور اومدی كه بخاطر منصور بری. تو برای من اینجا هستی و منم دوست دارم كه بمونی .چیه خشكت زده منصور؟
· والـله منم دوست دارم گیتی خانم بمونن مامان جان.چند بار عذرخواهی كردم.بازم میگم .گیتی خانم، معذرت میخوام.دلتون میاد كه مامان منو ترك كنین؟...... ثریا ساك و كیف گیتی رو بگیر ببر بالا
· چشم،الهی شكر! نمی دونین چقدر خوشحالم كه شما رو در حال صحبت می بینم ، خانم جون!
· ممنونم ثریا
ثریا كیف و ساك را از من گرفت.
· مامان جان شما از كی صحبت می كنین؟باورم نمیشه.
· از وقتی اشك عزیز دل منو در آوردی
· من حاضرم دارم بزنین گیتی خانم .سرحرفم هستم
لبخند تلخی زدم
· چرا به من نگفتین مادر باهاتون صحبت كرده؟ فقط در برابر سوالات من سكوت كردین
· برای اینكه من ازش خواستم
متین مادرش را در آغوش كشید وگفت: نمی دونم بخندم یا گریه كنم .الهی شكر .خیلی خوشحالم . و مادرش را بوسید .
خانم متین دست دور شانه های من انداخت وگفت: بیا بریم شام بخوریم عزیزم
چند قدم كه رفتیم منصور گفت: گیتی خانم؟
· بله؟
· منو بخشیدین؟
· مهم نیست
· بخاطر همه محبتهاتون ممنونم . شما لطف بزرگی كردین
· من فقط وظیفه‌م رو انجام دادم
· من رو به محفل گرمتون دعوت نمی كنین؟ منم گرسنمه.
من و مادر لبخند زدیم . مادر گفت: تو برو محفل الناز خانم .اونجا گرمتره . گرسنگیت رو هم برطرف میكنه
انگار یخ روی دلم گذاشتند .خیلی دلم خنك شد كه حرف دل مرا زد
منصور با لبخند گفت: الناز كیه دیگه. حالا ما یه غلطی كردیم .البته ببخشید
· پس اگه غلط كردی بیا بشین پسرم
دور میز نشستیم
· خب از كی دست یه یكی كردین منو فریب بدین؟
· از وقتی گیتی جون حقوق گرفت
زدیم زیر خنده
· پس حقوقتون رو گرفتین. خرو شكر
مادر دست دور گردنم انداخت وگفت: تا آخر عمر هم نمی تونیم حقی رو كه به گردن ما داره ادا كنیم .این دختر جواهره
· تازه فهمیدین مامان جان؟
· فكر نمیكردم انقدر كینه ای باشین .خیلی دل نازكین .ماهم كه نازكشی بلند نیستیم متاسفانه
· تو برو ناز الناز رو بكش .همون به درد تو میخوره
· ای به چشم.
این حرفش آتش به جانم زد .حسادت دامن به قتل من بسته بود. معلوم نبود چه مرگش بود .با دست پیش می كشید ، با پا پس میزد
ثریا با ظرف جوجه كباب وارد شد و آنرا سر میز گذاشت و رفت . منصور برای ما جوجه كباب گذاشت و گفت: یه چیزی بگم باور می كنید؟ سكوت كردیم
· وقتی احساس كردم گیتی خانم داره میره زانوهام سست شد. بخدا قسم
· چرا منصور؟ باز مادر بود كه حرف دل مرا میپرسید
· وای مادر! وقتی می گید منصور بند دلم پاره میشه .تازه قدر كلمه به كلمه حرفهاتون رو می دونم
· ممنونم پسرم . جواب منو ندادی صحبت رو عوض نكن
· خب جواب شما رو نمی تونستم بدم
· من كه باهات حرف نمی زدم . پس دروغ نگو . آخ كه سرتاپات رو جواهر بگیرن مادر!
· خب، شاید بخاطر اینكه اگه حساب كتابام با هم نخوند از ایشون كمك بگیرم
· و دیگه ؟
· حوصله دوباره پرستار پیدا كردن نداشتم
· و دیگه؟
· اِ مامان بس كنید دیگه، حالا ما یه بار در زندگی به یه حقیقت اعتراف كردیم . پشیمونم نكنین.
· حرف دلت رو بزن منصورخان
· همین دیگه! دلیلی وجود نداره
آخ كه خیر از جوونیت نبینی!پسره بی احساس كور! این همه زیبایی ومحبت چشمت رو نگرفته
با اینحال گفتم: در هر صورت ممنون مهندس
· امشب میخوام به افتخار باز شدن نطق مادر براتون ویولن بزنم

گل مریم
03-04-2009, 03:32 PM
قسمت شانزدهم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


شام را صرف كردیم و به سالن نشیمن رفتیم .ویولنش را برداشت و شروع به نواختن كرد .آهنگ شاد زیبایی زد .وقتی مادر منصور را در آنحال دیدكه با چه شور و عشقی ویولن می نوازد، در گوش من گفت: قربون قد وبالاش برم الهی، ولی بهش نگی ها
خندیدم وگفتم: اگه منم بهش نگم، خودتون می گید
· اگه تو بخوای بری، خب آره.البته برعكسش رو، چون تو رو از من جدا كرده
خندیدیم .سرا را به شانه مادر چسباندم و ابراز علاقه كردم.مرا بخودش فشرد
منصور آهنگ را تمام كرد وگفت: دیگه داره حسودیم می شه ها، وویولن را روی میز گذاشت
برایش دست زدیم و تشكر كردیم .ثریا با سینی چای وارد شد .من برنداشتم .وقتی رفت بلند شدم و گفتم : با اجازه من می رم
· چرا به این زودی گیتی خانم ؟
· نمیخوام شما رو عصبانی كنم و حسادتتون طغیان كنه
· خانم من شوخی كردم، هرچه مادر عاشق شما میشه.منم عاشقتر میشم وخوشحال تر
· منظورت چیه منصور؟
منصور با انگشت پیشانی اش را خاراند و گفت: والـله ، خودمم نفهمیدم چی گفتم
همه زدیم زیر خنده.
· مهندس ذوق زده شدن مادرجون، آرزوشون بود كه باهاشون حرف بزنین
· میخوای بری خونه عزیزم؟
· بله
· شب همین جا بمون دیگه
· نه ممنون. گیسو منتظره
· بهشون زنگ بزنین ، اطلاع بدین گیتی خانم
· نه، حالم خوش نیست باید حتما برم ، ببخشید
· صبح كه میایین؟
· انشاءا....
· اگه نیایین میام دنبالتون ها!
بخانه كه آمدم هنوز از رفتار منصور گیج بودم .گیسو علتهای مختلفی را برای رفتار منصور مطرح كرد، ولی بنظر من كه او فقط عاشق الناز بود .
*****************************
منصور برای شب سال نو میهمانی بزرگی ترتیب داده و همه در تدارك جشن هستند .این جشن به افتخار سلامتی خانم متین برگزار میشود . خانم متین به خیاطش سفارش داد لباس زیبایی برای من بدوزد كه از بهترین جنس لمه به رنگ نقره ای است و در نور تلالویی خاص دارد . لباسم مدل ماهی است ، زانو به پایین كلوش میشود با آستینهای كوتاه و یقه دلبری كه تا سر شانه ام باز بود . خیاط به خواست من شالی از همان جنس برای روی شانه ام دوخت . كفش نقره ای هم دارم كه مناسب این لباس است لباس خیلی زیبا از آب در آمده ولی چه فایده، آنكه دوست دارم تحسینم كند دلش جای دیگری است .
دو سه شب مانده به میهمانی، بیخوابی به سرم زده بود .نیمه شب با صدای ویولون متین پایین رفتم و مستقیما به باغ رفتم و روی صندلی نشستم تا دقیق تر گوش كنم . وقتی احساس میكردم این شور و نوا بخاطر الناز است . دلم آتش می گرفت. از آن بدتر رو به رو شدن با المیرا و الناز در جشن بود . سرم را به صندلی تكیه دادم و به آسمان پرستاره چشم دوختم .نسیم خنك به من آرامش می بخشید .
· بی خواب شدین گیتی خانم؟
بطرفش برگشتم و نیم خیز شدم.
· بشینین.راحت باشین خانم
روی صندلی كنارم نشست و سیگاری روشن كرد
· بله، خوابم نمی برد
· چرا؟
· نمی دونم، گاهی اینطوری میش م .صدای آرشه ویولن شما كه بلند میشه آروم میشم. آهنگهای قشنگی می زنین، مملو از احساس
· ممنونم
· حیف نیس تو هوای به این خوبی اون دود سمی رو وارد ریه تون می كنین، مهندس؟
· صدای ویولن، شما رو آروم میكنه .دود سیگار منو
· اصلا قابل مقایسه نیستن. تازه شما كه الحمدلـله مشكلتون حل شد. شادی به این خونه برگشته، چرا نا آرومین؟
سرش را به صندلی تكیه داد. پا روی پا انداخت و در صندلی فرو رفت و به آسمان چشم دوخت وگفت: یه مشكل حل میشه، یكی دیگه میاد. آدم هیچوقت راحن نیس
· چه مشكلی؟
سرش را بطرفم برگرداند وگفت: شما نمی خواین از مشكلاتتون برام بگید؟ حالا كه موندگار شدین.
· نكنه مشكلتون مشكل منه؟
لبخند زد وگفت: قول داده بودین برام بگین .من هم قول می دم یه روزی راز دلم رو بگم . و دوباره به آسمان چشم دوخت و به سیگارش پك زد
بی مقدمه گفتم : سه سال پیش برادرم خودش رو بخاطر دختری دار زد طاقت دیدن عروسی عشقش رو نداشت .
سریع سرش را برگرداند . انگار جرات نداشت شدت غم را در چشمانم نظاره كند . كه فقط به دستهایم چشم دوخت . به آسمان چشم دوختم و ادامه داد: از میله بارفیكس خودشو حلق آویز كرد و داغش رو به دل من ، گیسو، مادرم و پدرم گذاشت .طوریكه پدرم و مادرم روزی صدبار خودشون رو سرزنش میكردن كه چرا با ازدواجش با اون دختر بی خانواده و بی اصل ونسب مخالفت كردن .خب،آره حقیقتی‌یه. لااقل بهتر از این بود كه صورت كبود و بدن آویزونش رو ببینن.بعد از اون ، مارم كم كم مریض شد و سكته كرد .بعد هم پدر مریض شد، كم حواس شد، رفقاش سرش كلاه گذاشتن و خونه به اون دراندشتی رو از چنگمون در آوردن .ماشین و مغازه برامون موند .ماشین رو فروختیم و جایی رو رهن كردیم .مغازه رو هم اجاره دادیم .خلاصه تقدیر اینطور خواست كه من وگیسو بمونیم ، با انبوهی مشكل پیش رومون .یعنی میشه آدم در عرض یكسال همه چیزش رو از دست بده؟ وقتی می بینم از گذشته فقط گیسو برام مونده ، دلم میخواد با چنگ و دندون حفظش كنم .ولی با تمام مصیبتها خدا رو فراموش نكردم وهمیشه ازش كمك خواستم .مصیبتها رو خودمون بسر خودمون میاریم مهندس ، نه خدا. حالا كه فهمیدین دردمندتر وبدبخت تر از شما هم هست كمتر غصه بخورین
به او نگاه كردم در صندلی فرو رفته بود و به دقت به حرفهای من گوش میكرد .انگار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چون چهره اش آینه دردهای خودم بود .سیگارش را در جاسیگاری روی میز خاموش كرد وگفت: دختر مقاومی هستین گیتی خانم. آدم وقتی شما رو می بینه فكر نمی كنه انقدر زجر كشیده باشین .
· مقاومت نكنم چكار كنم؟ یه موقع ها ، وقتی غرق افكار پریشون خودم میشم توانایی هركاری رو از دست میدم ، مغزم كار نمیكنه ، سست و بی اراده می شم، ولی وقتی یادم می افته كه گیسو دلش به من خوشه .به خودم نهیب میزنم كه بلند شو ، گذشته ها گذشته ، باید به آینده فكر كرد و زندگی رو ساخت .
· از خدا برای آینده چی می خواین؟
· اینكه دیگه داغ عزیزی رو نبینم!اینكه اینبار به جای عزیزانم منو ببره
· عزیزانم؟
· مگه شما به جز مادرتون كسی رو دوست ندارین؟
· چرا یه نفر هست كه خیلی دوستش دارم .
· خب،منم جز خواهرم كسانی رو دارم كه دوستشون داشته باشم
· با اینكه شما نپرسیدین ، ولی من میپرسم و جواب میخوام . اون كیه؟
· هر موقع شما گفتین من هم میگم .هرچند می دونم اولیش الناز خانمه
به آسمان چشم دوخت و با آهی گفت: الناز؟
بند دلم پاره شد .خدای من یعنی انقدر دوستش داره كه اینطور با حسرت صداش میكنه و در آسمونها او را می بینه؟ كنار ستارگان زیبا كه چشمك می زنن؟لابد فكر میكنه یكی از اون ستاره ها النازه كه داره بهش چشمك میزنه،وای،خوش بحالت الناز،چقدر خوشبختی

گل مریم
03-06-2009, 05:50 PM
· حق دارین،واقعا هم ایشون ازنظرظاهرمثل ستاره میدرخشه.باید هم او رو بین ستاره ها جستجو كنین .
· چه تشبیه جالبی!اونكه من دوستش دارم واقعا مثل ستاره زیباست و می درخشه .بقول مادر جواهره
از فشار دردی كه به قلبم وارد شد چشمهایم را بستم
· شما هنوزنظرتون راجع به الناز منفیه؟
· ول كنید تو رو خدا مهندس .من اوندفعه فكر كردم شما واقعا قصد مشورت دارین .دیگه حوصله این رو ندارم كه بخاطر نظرم سركوبم كنین
· ای بابا ، من كه عذرخواهی كردم .تازه من برای اون كارم دلیل داشتم
· چه دلیلی جز عشق بیش از حد؟
· نه،دلیلش این نبود
· پس چی بود؟
· بگذریم،دیگه گذشته
· مهندس من به هر كس كه مورد علاقه شما و مادره احترام می ذارم . الناز خانم هم همینطور .شما ومادرتون انقدر خوبید كه مطمئنم ایشون رو عوض می كنین
· این نظر لطف شماست ، ولی میخوام بدونم چرا در یه برخورد احساس كردین الناز ذات خوبی نداره وخوش قلب نیست
· باز شروع كردین؟
· نه،خواهش میكنم
· دوباره پس فردا نگید حسادت میكنم؟
· اگه گفتم بزنید تو صورتم ، خوبه؟
· این چه حرفیه
· بگید منتظرم .
· خب می دونید كسیكه شما رو دوست داشته باشه طبعا باید مادر شما رو هم دوست داشته باشه. چون شما از وجود او هستین .یعنی در واقع یك وجودین .ولی الناز خانم در طول مدتیكه مادر بیمار بود و گوشه عزلت رو اختیار كرده بود .حتی یكبار حال ایشون رو نپرسید .حتی اگر شما هم مانع می شدین الناز باید از نزدیك احوالپرسی میكرد. پس حتما مادر براش مهم نیست . حتی وقتی با من تلفنی صحبت كرد حال مادر رو نپرسید .الان كه این باشه،وای بحال بعدها
· یعنی فكر می كنین الناز منو هم دوست نداره
· این رو نمی دونم.یعنی می دونم كه شما رو دوست داره، ولی نمی دونم بخاطر چی! بخاطر ثروت،موقعیت اجتماعی،تیپ،قیافه،شخصیت،ذ ات،نمی دونم كدومش. برای همین تهمت نمی زنم .شاید در برخوردهای بعد یبه این موضوع پی ببرم .شناخت كامل با یك برخورد ممكن نیست
· ولی اونها وضعشون خوبه. پدرش مرد محترم و پولداریه.چرا باید به مال و اموال من چشم دوخته باشه
· خب اینكه دلیل نمی شه. پول با خودش حرص وطمع میاره . مثل این می مونه شما یه گنجی داشته باشین بعد یه گنج دیگه پیدا كنین . نمی رین سراغش؟ می گین من كه یه گنج دارم،میخوام چكار؟ بذار باشه برای یكی دیگه؟
نگاهش پر از تحسین بود
· پس به اونهایی كه توانایی مالی كمی دارن كه دیگه اصلا نمی شه اطمینان كرد
· بله، تو اون قشر هم آدمهای طماع زیادن.یكیش فائزه دختر مورد علاقه برادرم .ولی یادتون باشه آدمهای فقیر یا با قدرت مالی ضعیف ، بیشتر با معنویات بزرگ شدن تا با مادیات. بخاطر همین هم عادت دارن با همه چیز بسازن .اونها عادت دارن دنبال معنویات بگردن ، تازه وقتی هم به ثروت برسن خیلی زود خودشون رو نشون می دن . خیلی زود میشه فهمید با جنبه اند یا بی جنبه
· شما كه روزی خودتون جزو خونواده های مرفه بودین چرا تصورتون از پولدارها اینه ؟
· شاید چون مادر داشتم كه از طبقه متوسط بود. وقتی هم با پدرم ازدواج كرد نه تنها خودش رو نباخت، بلكه همیشه دست یه عده رو می گرفت .همیشه به پدرم می گفت كه من با همه چیز میسازم ، مال حروم تو این خونه نیار .البته پدرم هم مرد معتقدی بود .
· پس چرا با ازدواج برادرتون با اون خونواده فقیر مخالفت كرد؟
· مادر فائزه زن بدكاره ای بود و مادر همیشه از این هراس داشت كه نكنه دختر به مادرش رفته باشه .هر چی باشه ایمان از دامن مادر به بچه ها منتقل میشه .راستش از شما چه پنهون،مادر می ترسید حتی خود فائزه هم ثمره یه گناه باشه . با اینحال من خیلی تلاش كردم پدر ومادر رو قانع كنم كه همیشه اینطور نیست . شاید اشتباهات مادر برای اون دختر غعبرت شده باشه.مادر متقاعد شد ولی پدرم نه. تعصبات خاصی داشت. بعد از اینكه فائزه ازدواج كرد و برادرم خودكشی كرد ، فهمیدیم كه حق با پدرم بوده فانزه فقط مال وثروت برادرم رو میخواست .اون حتی نیومد به ما تسلیت بگه .یه هفته بعد از فوت برادرم دیدمش،با آرایشی غلیظ چنان به من فخر می فروخت و سوار ماشین مدل بالای شوهرش شد كه سوختم .راستش برخلاف خواسته قبلی ام نفرینش كردم .من عادت دارم همیشه از اشتباهات دیگران بگذرم ، ولی اون اولین كسی بود كه من نفرین كردم و مطمئنم كه روز خوش نمی بینه. اون بود كه برادرم رو عاشق كرد، انقدر به این در واون در زد ، انقدر پیغام پسغام فرستاد و نامه نگاری كرد كه علی رو دیوونه كرد. برادرم قلبش مثل آینه صاف بود و از محبت می درخشید با محبت و عشق جلو رفت و دلسوخته مرد .
اشكهایم بدون توقف روی گونه هایم ریخت .دلم نمیخواست متین بیشتر از این شاهد آنها باشد .بلند شدم و بطرف انتهای باغ رفتم و بغضم را شكستم .دستهایم را روی درخت گذاشتم و پیشانی ام را روی دستهایم و با صدای بلند گریستم .دلم برای مادرم،پدرم،برادرم و محبتهایشان تنگ شده بود. حسرت نوازش پدرم را میخوردم كه دستی روی شانه هایم احساس كردم.مرا بطرف خودش برگرداند و در چشمهایم خیره شد .منتظر بودم چیزی بگوید ، ولی هیچ نگفت . اشكهایم را پاك كردم وگفتم:ببخشید آقای مهندس سرتون رو درد آوردم شبتون بخیر.
به اتاقم رفتم وروی تخت افتادم وزار زدم و به دستهای گرمش اندیشیدم .آری، آن لحظه دستهایش به من آرامش بخشید .او بهترین كسی بود كه بعد از عزیزان از دست رفته ام میتوانست تكیه گاهم باشد .آغوش گرم او بود كه میتوانست پناهگاه من از بدبختیها و در بدریهایم باشد. ولی صدافسوس او هیچ كلام تسلی بخشی برای من نداشت .عشق الناز آنقدر در قلبش ریشه كرده بود كه حتی از دلداری من هم عاجز بود....باز،آهنگ الهه ناز به گوش می رسید واشكهایم بی اختیار جاری شد.آری الهه ناز آهنگ مناسبی برای الناز بود. عشق ناجی آدمهاست .فرشته نجات. میتونه هركسی رو از دنیای خودش بیرون بیاره .منصور!حتی اگه به تو نرسم،با یادت آرامش میگیرم.چون یا كسی رو دوست نداشتم یا اگه دوست داشتم ، حسم بسیار عمیق وواقعی بوده .آره،تو یكی از عزیزان منی كه هیچوقت نمی تونم داغت رو ببینم .قسم میخورم كه حاضرم پیشمرگت بشم منصور. خیلی خسته ام،خسته از این دنیای پراز آرزوهای غیر ممكن،پراز آرزوهای محال.

گل مریم
03-06-2009, 05:51 PM
قسمت هفدهم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

روز میهمانی فرا رسید.برای جشن گیسو هم دعوت شد.اما ترجیح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرین حسابی صمیمی شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصی بر خانه حكمفرما بود. همه در تكاپو بودند . ولی من انگیزه ای برای خوشحالی نداشتم .آخر چرا باید خوشحال می بودم؟از اینكه امشب الناز ومنصور همدیگر را می بینند؟ یا از اینكه با هم می رقصند .
وای خدایا كمكم كن بر احساساتم غلبه كنم كه فكر نكن حسودم. بخدا من آدم حسودی نیستم .دلم نمیخواد عشق كسی رو بگیرم یا به كسی خیانت كنم .ولی چه كنم دوستش دارم. دلم براش میسوزه .منصور برای الناز زیاده .منصور حیفه .ای خدا؟اینها بهانه نیس. حتی اگه منصور با گیسو ازدواج كنه حسادت نمی كنم .چون گیسو به درد منصور میخوره ، دركش میكنه ، ولی الناز نه.منصور! با اینكه درد عشقت تا آخر عمر در قلبم می مونه ولی تحملش میكنم .آرزوی من اینه كه خواهرم رو خوشبخت ببینم. دوست داشتن واقعی همینه .اینكه حاضر باشم مال من نباشی ولی خوشبخت باشی .مطمئنم الناز رابطه تو ومادرت رو به هم میزنه .عنان زندگی زیبای شما رو بدست میگیره و همه چیز رو بهم میریزه.
با حالت افسرده لباس نقره ای‌ام را پوشیدم .كفشهایم را به پا كردم .شال را روی شانه ام انداختم. موهایم را كمی از دوطرف بالا بردم و با همان شلوغی و جعد به جمع موهای پشتم رساندم. كمی هم آرایش كردم و عطر زدم .خانم متین هرچه اصرار كرد كه آرایشگر آرایشم كند ، قبول نكردم .اصلا حوصله نداشتم .چند ضربه به در خورد
· بفرمایین
· به به!چقدر زیبا شدی عزیزم
· ممنونم مادر،جدا لباس زیباییه،ازتون ممنونم
· این لباس به تن هركسی زیبا نیست ، فقط برازنده تو دختر زیبا و خوش اندامه ، عزیزم
· خجالتم ندین
· من چطور شدم؟
· عالیه . كت ودامن مشكی خیلی بهتون میاد .چه گل سینه قشنگی زدین مادر.
· ممنونم دختر قشنگم .بیا بریم مهمونها الان پیداشون میشه
· شما تشریف ببرین ، من میام
· باشه عزیزم،پس زود بیا. و رفت
به كنار پنجره اتاقم رفتم و از گوشه پرده بیرون را نگاه كردم .باغ با چراغهای پایه دار بلند روشن شده بود. خدمتكاران در رفت وآمد بودند.آقا نبی فوراه های استخر را باز میكرد .كت وشلوار چقدر به او می آمد .محبوبه داشت بسمت عمارت می دوید.آه،اولین گروه میهمانان وارد شدند.چه ماشین شیكی دارند .خودشان هم شیكند .آقا وخانم همراه پسرشان .آه ماشین بعدی هم آمد .ماشین به رنگ لباس من است. وای چه یكدفعه شلوغ پلوغ شد. آقایان با كت وشلوار وكراوات. وخانمها با لباسهای فاخر چنان به زمین و زمان فخر می فروختند كه انگار فرمانروای این سرزمین بودند.وای،اصلا از چنین آدمهای خوشم نمی آمد . كاش مرااز حضور در این مجلس معاف میكردند
به به!صاحب آینده این عمارت هم كه با خانواده شون تشریف فرما شدن .چقدر هم خودشون رو می گیرن .واه واه اصلا این دوتا من رو عصبی میكنن.این آقای موقر كیه دیگه؟چه ماشین آلبالوئی خوشگلی داره. احتمالا همون معاون منصوره(پرویز فرهان) كه صحبتش تو خونه زیاده
· بله بفرمایید
· گیتی خانم!خانم می گن چرا تشریف نمیارین؟
· اومدم،محبوبه خانم
این علاقه زیادی هم شده واسه ما دردسر،چرا قلبم تاپ وتاپ میزنه؟چرا اضطراب به جونم افتاده؟
از اتاق خارج شدم .از پله ها پایین آمدم .صدای قهقهه خنده وهیاهو از سالن به گوش می رسید .دو سه پله به آخر،به ثریا خانم برخوردم
· ماشاءا.... خیلی خواستنی شدین .هزار الـله اكبر!
· متشكرم ثریا خانم، لباس شما هم قشنگه
نگاهی به سینی كه در دست ثریا خانم بود كردم وگفتم:كاش زودتر فهمیده بودم ، در اون صورت نمی اومدم ، ثریا خانم
· والـله منم مخالفم و عذاب وجدان دارم.... و حرفش را خورد . بطرف چپم نگاه كردم ببینم چی باعث شده ثریا حرفش را قطع كند . او بود،با كت وشلوار مشكی وكراوات زرشكی!چقدر با این لباس زیبا بود!خدای من،به من اعتماد به نفس بده .انگار او هم از دیدن تیپ و قیافه من جا خورد
· سلام مهندس
· سلام خانم
· ثریا پس چرا انقدر طول دادی. اونها رو ببر بذار سر میز
· بله آقا. ثریا رفت. متین نگاهی به قد و بالای من انداخت و گفت: فوق العاده شدین خانم!انگار یه پری دریایی در برابر منه
· ممنونم
جلو آمد ، دستم را بالا آورد كه ببوسد. گفتم: نه مهندس، شرمنده‌م نكنین
· مایه افتخار بنده‌س
· ولی من خجالت میكشم . واجازه ندادم
· خب ، چه چیز رو اگه زودتر فهمیده بودین نمی اومدین؟
حالا بیا و درستش كن. گفتم : هیچ چیز
· من تا ندونم از اینجا تكون نمیخورم
· ممكنه ناراحت بشید
· نمی شم
· من دوست ندارم در مهمونی‌ای كه مشروب توش سرو میشه شركت كنم
لحظه ای نگاهم كرد .سر فرصت سیگاری بیرون آورد و روی لبش گذاشت و با فندك روشن كرد .فندك را در جیبش گذاشت و گفت: و دلیلش؟
· برای اینكه مقابل افرادی قرار میگیرم كه خودشون نیستن .با كسانی صحبت میكنم كه حرف خودشون نیست .یه مهمونی مصنوعی چه لذتی داره،چقدر خوب میشد اگه شادیها و خنده ها طبیعی بود. نه نتیجه مصرفالكل. البته من بكار شما ایراد نمیگیرم .قصد بی احترامی و توهین هم ندارم. پرسیدین ،نظرم رو گفتم . اینطور بار اومدم. ولی مهمونم و دعوتتون رو پذیرفتم
پكی به سیگارش زد و گفت: اگه می دونستم شما ناراحت می شین اختصاصا امشب صرفنظر میكردم ، آخه مهمونی امشب به افتخار شما و سلامتی مادره،اما حالا دیگه دیر شده چون سرو شده
· شما محبت دارین
· گیتی جان!پس چرا نمیای دخترم؟
· داشتم با جناب مهندس صحبت میكردم .ببخشین دیر كردم
خانم متین دستش را بطرفم دراز كرد وگفت: بیا بریم عزیزم تا به دوستان و اقوام معرفیت كنم .منصور جان تو هم بیا پسرم
با مادر بطرف سالن راه افتادم .وارد سالن كه شدیم مادر گفت: با دخترم گیتی آشنا بشین .چون دخترم كه از دستم رفت برام عزیزه
همه بلند شدند .از خجالت سرخ شدم .با لبخند از خانم متین تشكر كردم و سلام كردم. منصور وارد سالن شد و از كنار ما رد شد. همراه مادر جلو رفتم .خانم متین معرفی میكرد ومن با تك تك آنها احوالپرسی كردم.
· مهندس عسكری و خونواده‌شون.دكتر فروزش وخونواده‌شون.دكتر متین عموی منصور وكیل دادگستری،ایشون هم خانم و پسرشون پرهام جون و دخترشون پروانه جون.خانم ملك دوست صمیمی بنده .با دكتر سپهر نیا هم كه آشنا هستی عزیزم،پزشك خودم ، ایشون هم مادرشون.با خونواده مهندس فرزاد هم كه آشنایی. المیرا والناز بسردی با من دادند. با خواهرزاده ام سوسن هم كه آشنایی.ایشون عمه منصور هستن،همسرشون و سعیدجان پسرعمه منصور. مهندس فرهان معاون شركت منصور. خانم حكیمی حسابدار شركت منصور. خانم كاظمی منشی شركت،ایشون هم همسرشون.آقای لطفی مسئول فروش شركت وهمسرشون و دخترشون ندا جون. شیرین دوست عزیزم و همسر ودخترشون ساناز جون .سرهنگ نیكو وخونواده‌شون.تیمسار شكوهی،ایشون هم دكتر شكوهی پسرشون.با دختر دایی بنده مینوجان ودخترش نگین هم كه آشنا هستی. ایشون هم آقای شادمهر موسیقی دان هستن و رشته اخصصی شون پیانوست واین آقایون هم گروه اركستر امشب ما رو تشكیل میدن
· خوشوقتم،بفرمایین بشینین
· بیا عزیزم،اینجا پیش خودم بشین
چشمم به منصور افتاد كه روی مبل نشسته بود و به من خیره شده بود .صفورا سینی شربت مقابلم گرفت كه شیرین دوست مادر گفت:مرجان جون ، راجع به گیتی خانم بیشتر توضیح بده عزیزم. كنجكاو شدیم. شاید عروس آینده تونه. همه لبخند زدند بجز الناز و خانواده اش .منصور هم كه پا روی پا انداخته بود،مثل بقیه لبخند به لب داشت
مادر گفت:گیتی جان لیسانس روانشناسی داره،محبت كرد و بخواست ثریا پیش من اومد تا روحیه بیمار منو تغییر بده وموفق هم شد. آخرش تونست زبون منو با اون شیرین زبونی ها و دل نازكش باز كنه .تنها كسی بود كه خیلی خوب منو درك كرد .او ، با توجه و محبتش منو به زندگی برگردوند .محبتش رو هیچوقت فراموش نمی كنم.
· خجالتم ندین مادرجون. من كه كاری نكردم
· بالاخره نگفتی عروسته یانه
نخیر،این شیرین خانم ول كن نبود و تا الناز رو به جون من نمی انداخت دست بر نمی داشت. به الناز نگاه كردم كه هم منتظر پاسخ مادر بود و هم از حسادت داشت خاكستر میشد .سریع به میان صحبت مادر پریدم و گفتم: مادر اول فرمودن كه من دخترشون هستم نه عروسشون. هرچند كه من خودم رو لایق چنین مادر مهربونی نمی بینم و هیچوقت نمی تونم جای ملیحه خانم باشم ، ولی امیدوارم حداقل سنگ صبور مادر و برادرم مهندس متین باشم. وهزار لعنت برخودم فرستادم كه مهندس را برادر خطاب كرد. ماشاءا... چه دختر فهیمی!حق داری مرجان.
· اختیار دارین خانم.
نگاه مهندس ناشناخته بود،ولی انگار افتخار هم میكرد چنین خواهری داشته باشد،انگار با حرفم الناز كمی آرام گرفت. چرا میهمانی را به بدبخت زهركنم؟برای من زهر میشود كافی است. اینطور راضی ترم. من عادت دارم
بعد از كمی صحبت و گفتگو گروه موزیك آماده شدند و به گوشه سالن رفتند.هركس یك لیوان دستش گرفته بود ومشغول نوشیدن بود. متین بلند شد و نزد یكی از دوستانش كه ایستاده بود رفت ومشغول صحبت و خنده شد .المیرا و الناز وپروانه به آنها پیوستند .الناز خودش را كنار منصور رساند و شانه به شانه‌اش ایستاد. كمی مشروب میخورد و كمی ناز وادا می آمد .المیرا هم با آن موهای بلند خرمایی و آن لباس لخت كه فقط یك آستین داشت ، چشمهای سعید ، پسر عمه منصور را روی خودش ثابت كرده بود. برایم شگفت آورد بود كه اینقدر آسان خودش را در معرض تماشای دیگران گذاشته بود. باز هم الناز، شاید هم می دانست منصور لباسهای سنگین ومتین را می پسندد و دارد فعلا فریبش می دهد

گل مریم
03-06-2009, 05:53 PM
بحث داغی شروع شد راجع به اینكه سر تحویل سال چه آهنگی نواخته میشود .هركسی نام یك آهنگ را می گفت. الناز هم نام آهنگی را گفت و اصرار ورزید ،حتی با المیرا بر سر خواسته اش ناسازگاری میكرد وحوصله همه را سر برده بود.
متین گفت :بالاخره چی بزنن؟ اركستر ما رو گیج نكنین
الناز گفت:اینكه سوال نداره منصورخان
· خب،حق با شماست الناز خانم،آهنگ مورد علاقه الناز خانم رو بزنین
جانم به آتش كشیده شد. پنج دقیقه بیشتر به شروع سال نو نمانده بود . از خانم متین عذرخواهی كردم و بطرف در سالن راه افتادم .متین در حالیكه لیوانش را سر می كشید نگاهی به من كرد و دنبالم آمد.
· كجا تشریف می برین؟ الان سال تحویل میشه.
· ممنونم مهندس ، من عادت دارم سال رو با دعای مخصوص سال نو و آیات قران شروع كنم .دلم میخواد سال خوبی داشته باشم
· بین ما كه سال نو رو با رقص وآواز شروع میكنیم و شما كه با دعا ونیایش شروع می كنید،هیچ فرقی نیست .هر دو با هزار مشكل دست وپنجه نرم میكنیم
· ما با هم خیلی فرق میكنیم مهندس. در دو دنیای متفاوتیم .باید دید كی قلب و روح آرومتری داره.با اجازه
از در سالن خارج شدم و به اتاقم برگشتم .دعای تحویل سال وكمی قرآن خواندم. واقعا كه هیچ چیز به اندازه یاد خدا به انسان آرامش نمی دهد و هیچ چیز لذت قرآن خواندن را ندارد
نیمساعتی بحال خودم بودم .بعد با منزل طاهره خانم تماس گرفتم و سال نو را به آنها وگیسو تبریك گفتم. یك لحظه حسرت خوردم كه چرا در آن خانه كوچك باصفا ودوست داشتنی نیستم .بعد روی تخت دراز كشیدم اما با صدای در از جا پریدم
· سال نو مبارك گیتی خانم !
بلند شدم ،جلو رفتم و محبوبه را بوسیدم و سال نو را تبریك گفتم .
· خانم گفتن چرا نمیاین؟
· بگید حالم خوش نیس. سرم درد میكنه .عذرخواهی كنید . بهتر شدم میام
دوباره روی تخت دراز كشیدم .چه اشتباهی كردم .منصور آدمی كه من میخوام نیست . چه وقیحانه جلو روی من مشروب میخورد .اگه براش ذره ای ارزش داشتم اینكار رو نمیكرد .چه سریع دستور دادآهنگ مورد علاقه الهه نازش رو بزنن .آره، همین شنل قرمزی به درد تو میخوره كه جیگرت رو رنگ لباسش كنه .بی لیاقت !
دوباره صدای در مرا مثل ترقه از جا پراند .نمی گذارند كمی استراحت كنم و آرام بگیرم .تو این خونه نمیشه لحظه ای افقی بود
· چرا نمیای عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟
· نخیر،فقط كمی سرم درد گرفته. در ضمن دوست داشتم لحظه تحویل سال رو با دعا شروع كنم ، این بود كه اومدم بالا
· التماس دعا
· محتاجیم به دعا و با مادر روبوسی كردم و سال نو را تبریك گفتم
· بیا بریم پایین قربونت برم. چرا تنها نشستی مادر؟
· میشه من رو معذور كنین؟ كمی سرم درد میكنه
· نه نمیشه، تو كه كنارم نیستی انگار یه چیزی گم كرده‌م. همچین اعتماد به نفسم رو از دست می دم.
· این نظر لطف شماست،اما...........
· بیا بریم دیگه یه قرص بهت می دم سرت خوب میشه دخترم
ناچار دنبال مادر راه افتادم .در پله های آخر صدای منصور را شنیدیم كه می پرسید: صفورا كاری كه گفتم انجام دادی؟
· خانم خودشون رفتن آوردنشون . و به من اشاره كرد
انگار منصور خجالت كشید .شما اومدین؟
· بله، كاری داشتین؟
· از صفورا خواستم بیاد بهتون بگه تشریف بیارین پایین تا شریك شادیهامون باشین، می دونین كه همیشه این جشنها برپا نیست
· ممنونم،انشاءا... همیشه شاده وخوشحال باشین . در ضمن سال نو مبارك
· سال نوی شما هم مبارك
· منصور چرا نمی ری وسط؟ مامان جان تو كه لالایی می گی چرا خوابت نمیبره؟
منصور لبخندی زد و رفت . روی مبل نشستم .خانم متین سرگرم گفتگو با خانم سرهنگ شد. چشمم به الناز افتاد كه با دیدن منصور ، پرهام را رها كرد و خودش را به منصور چسباند .پچ پچی كرد و دست منصور را گرفت . بعد رو در رو شروع به رقصیدن كردند .كاش مرده بودم و این صحنه را نمی دیدم .كاش كور می شدم . خیلی سوختم ، خیلی! حسابی آویزان منصور شده بود!آهنگ ملایم تر شد و چراغها كم نورتر و بقول معروف شاعرانه. طاقت دیدن آن صحنه را نداشتم كه الناز با لبخند چشم در چشم منصور دوخته بود. بلند شدم برم هوایی بخورم كه مهندس فرهان،معاون شركت منصور،مقابلم ظاهر شد و گفت: گیتی خانم افتخار همراهی می دین؟
· خواهش میكنم افتخار ماست ، اما به هوای آزاد احتیاج دارم ، كمی سرم درد میكنه
فرهان همان مرد جوان زیبایی بود كه در ابتدای ورود توجهم را جلب كرده بود،خدایا! باید چه كنم ، من كه از رقص در جمع شرابخوار متنفر بودم، من كه این رفتار را ناپسند می دانستم .
اما نفسش بوی الكل نمی ده،از چشمهاش هم صداقت هویداس.چرا یكباره حس خاصی نسبت به اون پیدا كردم؟ چه تیپی داره!چه خوش قیافه‌س! سبزه روشن، چشم ابرو مشكی، قد بلند و خوش هیكل . كت و شلوار سرمه ای چقدر بهش میاد
پرسید : مزاحم كه نیستم؟
· نخیر ،ابدا
همانطور كه با هم صحبت میكردیم به گوشه ای از سالن رفتیم .آهنگ ملایمی نواخته میشد. سعی میكردم به چشمهایش نگاه نكنم ، چون گیرایی خاصی داشت . با لبخند چشم از من بر نمی داشت . در این گیرودار یك خواستگار كم داشتم كه آنهم درست شد.
· شما خانم زیبایی هستین. با یك نظر آدم رو جذب می كنین
· ممنونم مهندس
· بیشتر از همه وقارتون چشمگیره
· لطف دارین
· چند سالتونه؟
· 24 سال
· مهندس میگفتن یه فرشته زیبای مهربون به منزلشون اومده . می بینم حق داشتن
خدایا چی میشنوم؟ نه،حتما اشتباه میكنه .یا شاید هم یه كلاغ چهل كلاغه. پرستار مهربون رو كرده فرشته مهربون كه منو فریب بده
· ممنونم،لطف دارن
· از آشنایی با شما خوشوقت شدم
· من هم همینطور
· تاثیر بسزایی روی خانم متین داشتین . خیلی سر حال تر از سابقن
· آدمها ، مخصوصا خانمها، نیازمند محبت اند .هر كس محبت ببینه سر حال میشه، هر چند من فقط وظیفه‌م رو انجام دادم
· تهرانی هستین؟
· نخیر شیرازی ام
· دخترهای شیرازی به زیبایی و با نمكی شهرت دارن
چشم منصور به ما افتاد .قلبم فرو ریخت .از نگاهش حالم منقلب شد. منصور، متحیر وگله مند به من نگاه كرد. الناز گفت : مهندس، خوش می گذره؟
· بله خانم، هرچقدر بشما خوش میگذره به من هم خوش میگذره . هم صحبتی با ایشون دنیاییه
شاید غیرتش جوش آمده بود. شاید هم فكر میكرد چه آسان پرستار مهربانش را از دست داد. با حالت خاصی نگاهم میكرد .انگار دیگر حوصله رقصیدن نداشت .كمی كه از ما دور شد ، از الناز جدا شد و با لبخندی تصنعی از سالن خارج شد .
· چنین همسری آرزوی دیرینه من بوده . در واقع تو رویاهام دنبال شما میگشتم . به مهندس بگم خوشحال میشه. چون معتقده كه من تا آخر عمر تن به ازدواج نمی دم
آب دهانم را بسختی فرو دادم .حالم بد شده بود .از یكطرف یك جور خواستگاری بود، از یكطرف از او خوشم آمده بود. از این طرف میخواست منصور را مطلع كند و از طرفی فهمیدم منصور به من علاقه ای ندارد كه درباره من با فرهان صحبت كرده است .
· حالا شما اجازه می دین خانم؟
· این نظر لطف شماست، اما من قصد ازدواج ندارم
· سنتون كه مناسبه ، در مورد من هم می تونین تحقیق كنین. با صداقت تر از مهندس متین هم وجود نداره، از ایشون بپرسین
· اختیار دارین . در اینكه شما شایسته‌این شكی ندارم، ولی من معذرویت دارم
· مشكل چیه؟
چی باید به او می گفتم؟ میگفتم كه عاشق مهندس متین هستم؟ میگفتم مشكل من همان مهندس متین است؟
· مادرم با من زندگی میكنه.زن مهربون و با ایمانیه.خواهرم هم در آمریكاست و تشكیل خونواده داده .از مال دنیا هم بی نیازم و برای همسرم جونم رو می دم و از اون جز صداقت هیچی نمیخوام

گل مریم
03-06-2009, 05:55 PM
قسمت هجدهم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


چقدر زیبا حرف میزد.چقدر با صداقت وموقر بود.كاش قبل از آشنایی با منصور با او برخورد كرده بودم، اما دیگر كمی دیر شده! ای كاش این جملات را از زبان منصور شنیده بودم! همان موقع دكتر شكوهی از كنار ما رد شد وگفت: مهندس بیاین .باهاتون كار دارم
 چشم الساعه میام
 اجازه بدین فكر كنم، چشم.خبرتون میكنم
·
كی گیتی خانم؟
·
قطعا یكی دو هفته كمه
· باشه. ولی می دونین كه انتظار چقدر بده ؟منتظرم نذارین .من تلفن منزلم رو بهتون می دم
· نیازی نیست توسط مهندس خبرتون میكنم
· متشكرم خانم.برم بببینم دكتر چكارم داره
نیاز به آب خنك داشتم.خدا محبوبه خانم را خیر بدهد كه آورد. از منصور خبری نبود .با خودم گفتم نكند ناراحت شده .هرچه باشد من یك پرستارم ، ولی به درك .بگذار ناراحت بشود .خودش گفت : در شادیهامون شریك باشین . مگه من حق خوشبختی ندارم. بالاخره من هم باید بعد از او دلم را به كسی خوش كنم یا نه؟
صدای بسلامتی و برخورد گیلاسها اعصابم را متشنج میكرد .انگار هرچه بیشتر مینوشیدند بیشتر می رقصیدند، یا نه هر چه بیشتر می رقصیدند بیشتر می نوشیدند .احساس میكردم كمی گیج شده ام .بلند شدم از سالن خارج شدم. باید می فهمیدم منصور كجا رفته .به اتاقم رفتم و از پنجره به بیرون نگاه كردم.منصور را وسطهای باغ دیدم .تنها ایستاده بود و سیگار می كشید . شدیدا در فكر بود .
آخ آخ ،فاتحه‌ت خونده‌س گیتی! اگه شب اخراجت نكرد ! وای چه عصبانی سیگارش رو پرت كرد .بالاخره از انزوا دست كشید ووارد ساختمان شد .جلوی آینه كمی خودم را مرتب كردم و سریع پایین آمدم. منصور جلوی پله ها ایستاده بود و به ثریا امر ونهی میكرئ
· كم كم میز شام رو آماده كنین .چیزی از قلم نیفته .گلهای روی میز فراموش نشه
از پله ها پایین آمدم و لبخند قشنگی تحویل متین دادم . با كنایه گفت: به به! خانم رادمنش خوش میگذره؟
· البته ، چرا خوش نگذره . چقدر جناب فرهان موقرن مهندس
نگاه گله مندش اعصابم را خراش داد.از مقابلش رد شدم . با خودم گفتم فكر كرده من بلد نیستم . فكر كرده فقط بلدم پرستاری كنم و غصه بخورم .نه جونم، ما بلدیم خوش باشیم .وارد سالن شدم .هنوز عده ای می رقصیدند و از هرگوشه سالن صدای قهقهه خنده و برخورد گیلاسهای شراب و پچ پچ و صدای اركستر به گوش می رسید . كنار نگین نشستم و با او مشغول صحبت شدم و .متین آمد روی مبل نشست و مشغول صحبت با تیمسار شوكهی شد .
پرهام جلو آمد و گفت: گیتی خانم افتخار می دین؟
· آقا پرهام ؟ درسته؟
· بله، پرهام هستم . چه باهوشید ماشاءاله
· ببخشید ، آقای پرهام كمی سرم گیج رفت، برای همین نشستم .بنده رو معاف بفرمایین .با نگین جان برقصین
· بله،اشكالی نداره .نگین خانم افتخار می دین؟
نگین بدون هیچ تعارفی دست به دست پرهام داد و بلند شد .چشمم به متین افتاد كه در حین صحبت با تیمسار شكوهی متوجه من بود .بعد كه نگین وپرهام رفتند نگاهش را از من برگرفت. مادر در حالیكه بطرف من می آمد با همسر مهندس عسكری در حال صحبت و خنده بود . می گفت: شما بلند شین افتخار بدین شهلا خانم .من دیگه رقصم نمیاد . پیر شدم دیگه
عموی منصور گفت: كاش همه پیرها مثل شما ترگل ورگل باشن
عموی منصور بلند شد جلوی مادر را گرفت و از او تقاضای رقص كرد به شوخی گفت: پس با پیرها برقصید مرجان خانم
همه زدیم زیر خنده .مادر با خنده گفت: نمی ذارن چند دقیقه پیش گیتی بشینم ، این همه جوون زیبا اینجا هست ، منو انتخاب كردین؟
· ما بهتر همدیگر رو درك میكنیم زن داداش
باز صدای خنده بلند شد. شهلا خانم گفت: چقدر هم به هم میایین.
سر شام الناز مثل كنه به منصور چسبیده بود. بالاخره منصور به بهانه سركشی به اوضاع ، دوری سر میز زد و به همه تعارف كرد كه از خودشان پذیرایی كنند. بطرفم آمد و گفت: شما چیزی احتیاج ندارین؟
· ممنونم ، همه چیز هست. سپاسگزارم
· خواهش میكنم .شما امشب فقط سالاد خوردین ها
· شما از كجا فهمیدین؟
· من به مهمونای عزیز توجهی خاص دارم.
· لطف دارین.راستش من در مهمونی ها كم اشتها می شم. اصلا هیچی نمیتونم بخورم
· ولی باید این تكه جوجه كبابی رو كه براتون می ذارم بخورین . و از بشقاب خودش یكی دو تكه ران و سینه تو بشقابم گذاشت و گفت: دستخورده نیست
· اختیار دارین. خیلی ممنون

گل مریم
03-06-2009, 05:57 PM
در دلم گفتم چطور بدم بیاد .دست خورده هم باشه با جون و دل پذیرام .مشغول خوردن غذایش شد و پرسید: فرهان رو چطور آدمی دیدین؟
· بسیار متشخص
· از شما چی می پرسید؟
· مشخصاتم،كجایی هستم ، چند سالمه ، ازدواج میكنم یا نه
· یعنی خواستگاری كرد؟
· بله
· عجیبه. فرهان به این زودیها دم به تله نمی داد.
· من برای مهندس فرهان تله نذاشته بودم
با لبخند پرسبد: خب، جواب مثبت گرفتن؟
· اگر شما ایشون رو تایید كنین ، كمی هم خودم پرس وجو كنم، شاید
نمی دانم دلم میخواست اینطور باشد یا همینطور بود. احساس كردم لقمه از گلویش پایین نمی رود. و مجبور شد نوشابه بردارد . الناز آمد وگفت: منصور خان، بین مهمونهاتون فرق می ذارین ها!
· چطور خانم؟
· برای ما از بشقابتون سرو نكردین
منصور به من نگاه كرد. انگار پیش خودش می گفت این دختر همه وجودش چشم است .بعد با لبخند گفت: علتش این بود كه گیتی خانم هیچی نخوردن ، فقط سالاد میل كردن
· پس یعنی ما زیاد خوردیم
· اختیار دارین .شما اگه زیاد می خوردین كه چنین اندامی نداشتین
بالاخره خیال الناز راحت شد و او را رها كرد و خطاب به من گفت: گیتی خانم، مهندس فرهان چشم از شما بر نمی داره
· این چه فرمایشیه الناز خانم
· منصورخان دروغ میگم تو رو خدا؟
منصور نگاهی به من انداخت و گفت: خب حق داره
الناز گفت: كی حق داره فرهان، گیتی خانم ، یا من؟
· فرهان
رنگ از رخسار الناز پرید ، ولی گفت: پس بهتره شما بعنوان بزرگتر و رئیسشون واسطه بشین منصورخان و دست این دو جواهر رو تو دست هم بذارین. بالاخره باید برای خواهرتون كاری انجام بدین كه جبران محبتهاشون بشه. من كه فكر میكنم مهندس فرهان بهترین هدیه از طرف شماست . مطمئنم گیتی خانم رو خوشبخت میكنه .
احساس كردم منصور عصبانی شده . دیگر در این یكماه تا حدی با اخلاق و رفتارش آشنا شده بودم. بشقاب را روی میز گذاشت و با دستمال عرق پیشانی اش را پاك كرد، بعد كتش را در آورد .با خودم گفتم میخواد همین وسط یا خودش رو بزنه یا الناز رو. از این دو حال خارج نیست .آخه من كه كاری نكردم منو بزنه. دارم خیر سرم یه تكه جوجه كباب رو گاز میزنم كه اونهم وا... زوركی‌یه. محبوبه را صدا زد، گفتم حتما میخواد از اونهم كمك بگیره ، چون بالاخره زمانی در مسابقات دو شركت داشته
· بله آقا
· محبوبه اینو ببر بزن به جالباسی ، خیلی گرمه
· چشم آقا، و رفت .داشتم به افكارم می خندیدم كه الناز خنده را بر لبانم خشكاند
· خب نظرتون چیه گیتی خانم؟
· در كنار خانم متین كه باشم خوشبختم .همین برام كافیه
باز با نگاه تحسین آمیز منصور رو به رو شدم .
· خب بالاخره چی؟ وقتی منصورخان ازدواج كنن، فكر نمیكنم شما بتونین زیاد اینجا رفت و آمد كنین .پس بهتره مهندس فرهان رو از دست ندین . اینطوری با خیال راحت تری تشریف میارین اینجا و خانم متین رو می بینین .خانم متین هم با اومدن عروس به این خونه وابستگی‌شون بشما كم میشه. نگران نباشین
تما وجودم لرزید .مارمولك خوش خط وخال شیطان صفت! برای اینكه مرا از سرش باز كند چه زوری میزد . با خشم به منصور نگاه كردم كه اقلا او دفاعی بكند كه گفت: می دونید الناز خانم..... خواهش میكنم نوش جانتون سرهنگ
حالا مگه مردم می ذارن این از من دفاع كنه .كوفت كردین برین بتمرگین تا هضم بشه. حالا انگار منصور نگه نوش جونتون، اسیدهای معده شون ترشح نمیكنه .از عصبانیت بشقاب را روی میز گذاشتم و به هر چی آدم شكموست لعنت فرستادم
· نوش جون، اگر كمی، كسری بود، به بزرگواری خودتون ببخشین....... چی می گفتم. آها...... می دونید الناز خانم ......... نوش جان ......... اختیار دارین.........
بر پدر هر چی مهمونه لعنت. بابا بذارین حرفش رو بزنه بدبخت .بخدا اگه یكی دیگه بیاد جلو و بگه دستتون درد نكنه منصورخان، با مشت میزنم تو دهنش، حالا بعد از عمری یكی اومده از ما دفاع كنه.
· تو این خونه مادرم تصمیم گیرنده‌س. اگر بنده بر فرض مثال بخواست همسرم بگم ایشون.... و به من اشاره كرد ، باید اینجا رو ترك كنه ، فكر میكنم مادر، بنده و همسرم رو بیرون میكنه .اینه كه من هوای ایشون رو خیلی دارم .
و به من چشمك زد و لبخند زد .آخ كه اگه در تمام این مدت یه حرف حسابی زدی همین بود. آخ كه دلم میخواد به اندازه كلماتی كه ادا كردی بر لبات بوسه بزنم .خدا از بزرگی، غیرت و عزت و مهربونی كمت نكنه. خدا از حاضر جوابی نندازدت مرد
با لبخند گفتم :پس با اجازه من می رم پیش مادر جون. چون فقط ایشونه كه به دادم می رسه. و با حالتی معنی دار به الناز نگاه كردم، به منصور چشمك زدم و با لبخند دور شدم . بعد از دو سه قدم برگشتم ، هنوز مرا نگاه میكردند . گفتم: مهندس ممنون شام دلچسبی بود.
· نوش جون گیتی خانم ، شما كه چیزی میل نكردین .
· چرا مهندس، بهترین تكه جوجه كباب امشب رو من خوردم .جوجه كبابی كه خیلی ها آرزوش رو دارن . و به الناز نگاه كردم تا دیگر هوس نكند مرا بیرون كند. چنان زهر خندی زد كه دندانهای سفید و ردیفش نمایان شد. راهم را كشیدم و رفتم .
بعد از صرف شام همه به سالن پذیرایی برگشتیم و دوباره اركستر شروع به نواختن كرد .آن موقع كه گرسنه بودند سرسام گرفتیم، وای به حالا كه سیر شده بودند .منصور وارد سالن شد و با همه خوش وبش كرد، انگار اصلا من وجود ندارم
صدای شكستن دلم وجودم را لرزاند و بغض راه گلویم را بست .اشكهایم هر لحظه در حال چكیدن بود. نمی توانستم جلوی احساسم را بگیرم. دست خودم نبود. آهسته بلند شدم و از ساختمان خارج شدم و به باغ رفتم .خیلی سعی كردم كه گریه نكنم و در درون اشك بریزم ، ولی نتوانستم و چند قطره اشك بر گونه هایم جاری شد كه خیلی زود آنها را پاك كردم .خودم را با دیدن گلها و بوییدن آنها سرگرم كردم.مثل دیوانه ها فواره ها را بیشتر باز كردم تا قطره های خنك آب جسم و روحم را آرام كند .ای كاش این چراغها رو هم خاموش میكردن .ای كاش صدای اركستر قطع میشد تا اعصابم آرامش بگیره .بالاخره به خواست خدا كمی آرام گرفتم .خودم را قانع كردم كه حتما مصلحت همین است و باید پرستار می شدم. دو سه قدم به عقب برداشتم .و بطرف ساختمان برگشتم كه سینه به سینه با منصور برخورد كردم .یكه خوردم و گفتم: عادت دارین آدم رو غافلگیر كنین ، مهندس ، ترسیدم بخدا .
· ببخشید ، چرا خلوت كردین؟
· همینطوری
· نیاز به هوای آزاد داشتین ، چون سرتون درد میكنه درسته؟
· بله
نگاهی عمیق به من كرد.
· با اجازه تون من به سالن می رم
· همینجا باشیم من حوصله مهمونا رو ندارم
· اما اونا هم بخاطر شما اومده‌ن، درست نیست تنها بمونن
قصد گرفتن دست من را كرد. اجازه ندادم و گفتم: شما مشروب خوردین، مستین .خیلی معذرت میخوام آقا. من حتی دوست ندارم با آدمها مست صحبت كنم
كمی نگاهم كرد .من هم نگاهش كردم .دهانش را جلوی بینی ام گرفت . از ترس زهره ترك شدم .ها كرد و گفت: نفس من بوی الكل می ده ؟
با تعجب گفتم: نه
· پس مست نیستم
· ولی شما مرتب گیلاس مشروب دستتون بود و می نوشیدین . این رو كه انكار نمی كنین
· درسته من می نوشیدم، اما چی؟
سكوت كردم چون نمی دانستم
· من نوشابه می نوشیدم ، نه شراب ، كنیاك و ویسكی
به تك تك اجزاء صورتش با تعجب نگاه كردم .او هم همین كار را میكرد ، ولی عاشقانه نه با تعجب، حالت مستی در چشمهایش نبود ، راست می گفت
· چرا نوشابه؟
· چون شما دوست ندارین و امشب هم شب شماست
لبم را گزیدم و گفتم: ازتون ممنونم. و دوباره خواستم بروم كه اجازه نداد و گفت: حالا، بهم افتخار می دین؟
· اینجا؟ تو باغ؟
· آره، تو خلوت بهتره
· ولی درست نیست
· اینجا خونه منه. درستی و نادرستی كارهای این خونه هم با منه .چهار دیواری اختیاری.
· بله ولی برای من بده، فكر می كنن من شما رو كشیدم اینجا
· نكشیدین؟
· نه، خودتون اومدین
لبخند زد و بهم نزدیكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزید و بی اختیار چشمهایم را فشردم. حالا كه به آرزویم، به آن احساس قشنگ رسیده بودم می لرزیدم. توانایی حركت نداشتم .بی حركت ایستاده بودم

گل مریم
03-06-2009, 05:58 PM
قسمت نوزدهم : : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

لبخند زد و بهم نزدیكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزید و بی اختیار چشمهایم را فشردم. حالا كه به آرزویم، به آن احساس قشنگ رسیده بودم می لرزیدم. توانایی حركت نداشتم .بی حركت ایستاده بودم .
· چیه؟
· راستش خجالت می كشم، نمی دونم چرا در برابر شما نمیتونم .خواهش میكنم بنده را معاف كنید. دوست دارم اما نمیتونم

كمی نگاهم كرد و سپس گفت: باشه هر طور راحتی گیتی جان
وی تا حالا انقدر از شنیدن اسم خودم لذت نبرده بودم .خدایا خوابم یا بیادر. مستم یا هشیار . این منصوره كه رو به روم ایستاده و داره عاشقانه بهم نگاه میكنه
· قدم كه باهام میزنی؟
· شما مهمان دارین فراموش كه نكردین؟
· ابدا میخوام چند دقیقه تو حال خودم باشم، اشكالی داره ؟
با هم به اعماق باغ رفتیم . پرسیدم: چرا اینجا برای با من بودن كردین؟
· خب، شاید چون تو خلوت و فضای آزاده
· تو چرا اومدی اینجا؟
· همینطوری
· دلت كه نگرفته بود؟
· نه
· پس اون اشكها چی بود پاك میكردی؟
آه، از كی منو زیر نظر داشته؟
· اشك خوشحالی
· بابت....؟
· جشن
· از حرفهای الناز ناراحت شدی؟
· من عادت دارم مهندس. از وقتی پدرم اعصابش ناراحت شد،به گوشه كنایه های مردم عادت كردم .مهم نیست، همین كه شما جوابش رو دادین آروم شدم
· من جوابهای بهتری هم براش داشتم،اما دیدم مهمون ماست كوتاه اومدم
· بله كار خوبی كردین،یه مهمون عزیز كه همسر آینده شماست ، عشق شماست
· انقدر نگو مهندس متین، مهندس، من اسم دارم گیتی . بگو منصور.
در حالیكه بطرف ساختمان می رفتیم گفتم:الناز خانم میگن منصورخان،اونوقت من بگم منصور؟ یه كم عجیب نیس؟ میخواین همین الان بیرونم كنه.
· بیخود میكنه
· ولی بالاخره باید رفت ، دیر یا زود
· اگه شده ازدواج كنم ، نمی ذارم اینجا رو ترك كنی !این خونه بوجود تو زنده‌س.روح تازه ای به این خونه و آدمهاش بخشیدی گیتی
· ممنونم. من كاری نكردم. راضی هم نیستم مجرد بمونین .راستی میخواستم در اینمورد باهاتون صحبت كنم
با تعجب وصف ناپذیری پرسید: در مورد ازدواج؟
با خنده گفتم:نه. در مورد رفتن. دیگه به وجود من نیازی نیست. دوست دارم بمونم. اما دلم نمیخواد دیگران فكر كنن قصد سوء استفاده دارم یا كنگر خوردم لنگر انداختم
· دیگران غلط میكنن چنین فكری كنن .نكنه میخوای دوباره زانوهام رو سست كنی گیتی
· نمیخوام، ولی مجبورم
· خب، هنوز احساست رو نگفتی؟
· در كنار شما بودن برام لذتبخش بود. برای همین احساس خوبی داشتم .ولی احساس بدم این بود كه فكر میكنم برای این اینجا رو انتخاب كردین كه از الناز خانم می ترسین و یا اینكه خجالت می كشین جلوی اون جمع با پرستار منزلتون باشین ، از طرفی هم دلتون نیومد من رو طرد كنین. چون ذاتا مهربونید و بدون تكبر
با گله مندی نگاه تندی به من كرد و بی هوا دستم را كشید و دنبالش برد
· كجا؟
· بیا بریم تو سالن
· خب دارم میام ،چرا اینطوری؟
· میخوام بهت ثابت كنم كه علتش این چیزها نبوده
· باشه قبول كردم،ولم كنین ، آقای مهندس، خواهش میكنم
· باز گفتی مهندس؟
· خب منصور، ولم كن خودم میام
ایستاد
· پس چرا تو جمع...................؟
· یعنی تو نمی دونی چرا؟
· نه از كجا بدونم .شما جای من بودین چنین فكری نمی كردین؟
فقط نگاهم كرد
· دیدین حق با منه
دستی داخل موهایش كرد و گفت: برای اینكه با اون دخترهایی كه تو سالن هستن برام فرق میكنی. حالا بیا بریم.
برای اینكه ازش بیشتر حرف بكشم گفتم: چه فرقی؟ چون بدبخت تر و بی كس ترم ، دلتون برام سوخته؟
كلافه شد و گفت: میای یا بغلت كنم ببرمت
· می خواین آبروی منو ببرین؟
· نه،نترس.بیا بریم دیگه
شالم از اضطراب آویزان شده بود. خودش شالم را روی شانه ام انداخت . آن را مرتب كرد و كنار در ورودی گفت: بفرمایین
· حالا من یه چیزی گفتم . گفتین احساسم رو بگم، گفتم. پشیمونم نكنین!
· پشیمون نمی شی.
· باور كردم .كوتاه بیاین .خواهش میكنم

گل مریم
03-06-2009, 06:06 PM
با كلافگی نگاهم كرد و گفت: برو تو گیتی!
به خودم مسلط شدم.شال را از دو طرف مرتب كردم و وارد سالن پذیرایی شدم .رفتم كنار المیرا نشستم ، چون اولین مبل خال بود. منصور هم آمد .از نگاه المیرا و الناز خواندم كه در فكرند كه من و منصور تا حالا كجا بودیم. منصور لبخندی به من زد و بطرف گروه اركستر رفت و به آنها چیزی گفت . اركستر دست از نواختن كشید . دلم هری فرو ریخت . عده ای كه وسط بودند نشستند .منصور كمی از گروه اركستر فاصله گرفت و گفت: خانمها،آقایون یكبار دیگه سال نو رو خدمت همگی تبریك عرض میكنم و از تشریف فرمایی شما بی نهایت سپاسگزارم .سال خوبی رو براتون آرزو میكنم .مستحضر هستین كه امشب این مهمونب به مناسبت قدر دانی از خانم گیتی رادمنش ترتیب داده شده . برای قدر دانی از دختری كه با دل پاك و محبت صادقانه‌ش شادی و صفا رو به این خونه برگردوند .واقعا نمی دونم چطور میشه از این خانم زیبا، مهربون و پاك تشكر و قدردانی كرد. فقط تنها میتونم اینو بگم كه اینهمه خوشبختی رو اول از خدا، بعد از تو داریم گیتی جان . و از دور بوسه ای برایم فرستاد و گفت: من ومادر به اینكه در كنارت هستیم افتخار می كنیم.
اگر غش میكردم كم بود .اگر آب میشدم و زیر زمین فرو می رفتم باز هم كم بود. داشتم بال در می آوردم و پرواز میكردم .این كلمات قلبم را لرزاند . همه كف زدند و به من چشم دوختند. خانم متین لبخند به لب داشت .الناز با دهان نیمه باز و چشمهای از حدقه در آمده به من نگاه میكرد و حرص میخورد
گفتم: من كار مهمی انجام ندادم .فقط وظیفه‌م رو انجام دادم .محبت دیدم كه محبت كردم . خجالتم ندین مهندس
منصور جلو آمد .دستش را دراز كرد .همانطور كه دستم در دستش بود، به دنبال او به وسط سالن رفتم . به مادرش اشاره كرد كه بیاید .
خانم متین آمد و سرویس طلای زیبایی را به من هدیه كرد و گفت: قابل تو رو نداره دخترم .این یه یادگاری از طرف من ومنصوره. مباركت باشه.
· ممنونم مادرجون، اینكارها چیه؟ منو شرمنده كردین.
در جعبه را باز كردم .می درخشید . چقدر زیبا بود .مادر را بوسیدم و تشكر كردم .از منصور هم تشكر كردم .منصور دستم را بوسید و گفت : در برابر محبت تو گیتی جان، ناقابله!
· اختیار دارین ، خجالتم دادین
مادر كمكم كرد تا سینه ریز را به گردنم آویختم.قفل دستبند را هم منصور بست . گوشواره را هم خودم به گوشم آویختم .همه كف زدند و تبریك گفتند ، كنار مادر نشستم .حسابی عرق كرده بودم، هم از گرما و فعالیت ، هم از خجالت و هیجان .با دستم صورتم را باد می زدم كه منصور یك لیوان آب داد و گفت: بیا گیتی جان
· ممنونم
نیمی از لیوان را سر كشیدم .منصور مقابلم ایستاده بود و با پرهام صحبت میكرد . به او گفت: به شادمهر بگو آهنگ معروفش رو بزنه پرهام جان
تا آمدم لیوان را روی میز مقابلم بگذارم لیوان را از دستم گرفت و به پرهام گفت: بگو من خواستم و لیوان را سر كشید
از منصور وسواسی بعید بود. هیچ كارش آنقدر روی من اثر نگذاشت كه ته مانده آب مرا بخورد .خدایا نكند امشب خوابم و غافلم .منصور نگاهی به من كرد و كنارم نشست وگفت: حالا دیدی من از هیچكس نمیترسم
· بله ازتون ممنونم.خجالت زده‌م كردین. من لیاقتش رو نداشتم.
· اوه حالا مونده تا جبران كنیم .می گم مثل اینكه فرهان حالش خوب نیست
· درست همون احساس رو داره كه شما داشتین. الناز خانم هم همین طور شد .راستش من فكر كردم چون پرستار اینجا هستم كار بدی كردم با مهندس فرهان صحبت كردم
· باز از این حرفها زدی؟ چه لذتی داره در كنار تو بودن
· دارین كارهایی می كنین كه دل كندن رو برام سخت میكنه
· منم قصدم همینه .تو جات همین جاست
چی چی شد؟ جام كجاست؟ تو این خونه یا كنار تو؟ چرا دو پهلو حرف می زنی مرد ، دیوونه‌م كردی، از جون من چی میخوای ؟ الناز رفته بیرون برید از دلش در بیارین
· بذار تو حا خودم باشم فرشته مهربون
آه پس مهندس فرهان راست می گفت. خدای من! چه اسم قشنگی برام انتخاب كرده
· آخه............
· آخه چی عزیزم؟
· پس فردا نگین من باعث شدم به الناز نرسین ها! من بهم ثابت شد كه آدم فروتنی هستین . حالا برید به عشقتون برسید. بخاطر همه چیز ممنونم
· انقدر غصه الناز رو نخور. واقعا راست میگفتی عشق تسكین تمام دردهاست .هیچوقت اینطور آروم نبودم گیتی
وجودم لرزید ، اما گفتم: ولی عشق شما رفت به باغ وباهاتون قهر كرد.
· هیس هیچی نگو.خودش برمیگرده
باز زد تو ذوقم .لامذهب دربه‌در!انگار جنون داره!
· گیتی هفته دیگه می ریم شمال، خواستم بدونی
· انشاءا... بهتون خوش بگذره، مهندس
با اخم نگاهم كرد.
· ببخشید منصور!
· گفتم می ریم
· ولی من نمیام .ممنونم
· مگه دست خودته؟
· پس نه، دست شماست
· فعلا كه دیدی سه تا جمعه كشیدمت اینجا ! پس دست منه
· خیلی بی انصافین .خواهرم گناه داره.صداش در اومده بخدا. فردا، هر كار كنید نمی مونم
· خواهیم دید. در ضمن گیسو خانم رو هم می بریم
· ممنونم.بهتره با الناز خانم برید. با خواهر مسافرت رفتن لذتی نداره، ولی با عشق رفتن البته!
· جدا تو خودت رو خواهر من می دونی گیتی؟
· اگه قابل بدونید
· چرا خواهر؟
· مگه دیگه جایی تو قلب شما هست؟ عشق كه دارین، مادر هم كه دارین، پسر هم كه نیستم بشم برادرتون ، پس همون خواهر بهتره
· قلب من فقط مال یك نفهر و مثل دریا وسیعه
· خدا ضربانش رو طولانی تر كنه
كنار گوشم خندید وگفت: بدون عشقم ضربان طولانی نمیخوام
· ولی شما كه دارین بدون اون خوش می گذرونین ، اون بیچاره الان داره غصه میخوره
· بذار تنبیه بشه تا دیگه به تو مزخرف نگه
· مهندس؟!
جوابم را نداد. با خجالت گفتم: منصور! نگاهم كرد و گفت: جانم!
· انقدر اذیتش نكنین!
· اون داره منو اذیت میكنه گیتی جان . چه حلال زاده! دیدی گفتم خودش میاد.
الناز نگاهی به ما كرد و كنار مادرش نشست .دكتر شكوهی به كنایه و با لبخند گفت: منصور جان تصمیم داری تا تحویل سال بعدی تو همون حالت باشی
عده ای كه صدای اورا شنیدند خندیدند.منصور گفت: شما هم جای من بودی نوید جان، تا ابد در همین حالت می مونی .
صدای خنده بلند شد .
· اجازه میدی امتحان كنیم منصور جان؟ بالاخره نوبتی هم باشه نوبت ماست .شما پاشو ما بشینیم
· متاسفم دوست عزیز ، خدا روزی تون رو جای دیگه حواله كنه.
باز هم صدای خنده ها بلند شد . عموی منصور گفت : فكر نمیكردم انقدر خسیس باشی منصور. بابات كه خسیس نبود خدابیامرز
· اما این قضیه كمی فرق میكنه
· خب بذار به تفاوتش پی ببریم پسرم، چقدر سخت می گیری
منصور ابرویی بالا انداخت و گفت: متاسفم!
آهنگ تند شروع شد و مناسب آنهایی كه اجق وجق رقصیدن را دوست دارند. بهتر دیدم منصور را ترك كنم و حس كنجكاوی مردم را بیش از این تحریك نكنم .بنابراین بلند شدم تا به اتاقم بروم و كمی سر ووضعم را مرتب كنم . در ضمن دلم میخواست جواهرات را در آینه ببینم
منصور پرسید: كجا می ری گیتی؟
· می رم بالا الان بر میگردم .بسمت پله ها راه افتادم .منصور تا كنار جالباسی دنبالم آمد و در حالیكه از كتش پاكت سیگار را بیرون می آورد گفت: پس زود بیا یه سورپریز برات دارم
· چه سورپریزی مهندس؟ اخم كرد
· ببخشید منصور
· شادمهر میخواد آهنگ قشنگی رو با پیانو بزنه .مطمئنم خوشت میاد
· باشه، الان میام

winter+girl
03-06-2009, 09:52 PM
مریم جان شما این کتاب رو خودت تایپ کردی یا از جایی دانلود کردی؟؟؟
من چندتا سایت رفتم اما خیلی حجم رمانهاش زیاده آدم بره بخره به صرفه تره
جایی سراغ ندارین که همینطوری باشه نوشته باشه تو سایتش البته رمانهای جدید پیشاپیش مرسی

گل مریم
03-07-2009, 01:22 AM
مریم جان شما این کتاب رو خودت تایپ کردی یا از جایی دانلود کردی؟؟؟
من چندتا سایت رفتم اما خیلی حجم رمانهاش زیاده آدم بره بخره به صرفه تره
جایی سراغ ندارین که همینطوری باشه نوشته باشه تو سایتش البته رمانهای جدید پیشاپیش مرسی
این کتابوتایپ نکردم بلکه به صورت قسمت به قسمت برام ارسال شده که من جمع کردم وگفتم اگه کسی علاقه داشت بتونه بخونه
نه موناجان شرمنده جای خاصی رونمی شناسم ولی اگه اسم رمان موردنظرتوسرچ کنی شاید پیداکردی
حالا یه سری به اینجابزن
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!

گل مریم
03-07-2009, 01:59 AM
قسمت بیستم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

سریع پله ها را بالا رفتم .آنقدر شاد و خوشحال بودم كه نفهمیدم سی تا پله یعنی چه، آنهم با آن كفشهای پاشنه بلند نقره ای . به اتاق رفتم . جلوی آینه هدیه ام را خوب برانداز كردم خیلی زیبا بود .بعد موهایم را مرتب كردم، آرایش صورتم را تجدید كردم، چرخی جلوی آینه زدم و آمدم پایین. وارد سالن كه شدم المیرا از دور به من اشاره كرد كه بروم كنارش بنشینم .راستش كمی ترسیدم چون الناز هم كنارش بود. رفتم نشستم .
منصور گوشه سالن نشسته بود و با دكتر فروزش صحبت میكرد .از آن دور نگاهی به من كرد و لبخند زد . بعد بلند گفت: آقای شادمهر ما آماده شنیدن آهنگ زیبای شما هستیم. تا نوازنده آماده شود، المیرا گفت: خسته نباشی گیتی خانم
· ممنونم
نگاهی به گردنبندم انداخت و گفت: هیچ فكر میكردی پرستار منزلی بشی و اینطور برات جشن بگیرن؟
فهمیدم كه مبارزه تن به تن شروع شده
· نه،مگه شما فكر میكردین روزی منو اینجا ببینین. و با من آشنا بشین
جا خورد و به الناز نگاه كرد . الناز گفت: برای اینكه صاحب منصور بشی بیخود تلاش نكن. بی فایده‌س. او خیلی عاقله
حرارت عجیبی روی گونه هام حس كردم از عصبانیت گر گرفتم .اما با آرامشی كه بسختی بهش رسیدم گفتم: من برای بدست آوردن هیچ چیزی تو دنیا تلاش نمیكنم چون به این امر اعتقاد دارم كه روزی و قسمت هر آدمی به دست خداست و خدای مهربون به وقتش آدم رو بی نصیب نمی گذاره .من همیشه توكلم به خداست .كارم رو درست انجام می دم و دعا می كنم .از دست و پا زدن و اصرار كردن بیزارم ، یعنی درست برعكس شماهام .
حالا الناز و المیرا داشتند آتش می گرفتند و من از انتقامی كه گرفتم لذت میبردم و برای اینكه نقش یك آتش نشان را بازی كرده باشم ادامه دادم: نگران نباشین ، ایشون فقط قصد قدر دانی داشتن.
الناز گفت: تا حالا ندیده بودم منصور اینطوری از كسی قدر دانی كنه
· حالا كه دیدین ، خب چكار كنم؟ برین بزنینش
· لازم نیست فقط كافیه دورش رو خط بكشین و دنبال قسمت هم شانتون باشین،همین
نمی دانستم باید چه بگویم .بنابراین فقط لبم را به هم فشردم .اما از آنجا كه دیگر آرام شدنی نبودم گفتم: آخه موضوع سر اینه كه شما هم هم شانش نیستین و من رو حساب محبتی كه به من دارن حتما این رو به ایشون گوشزد خواهم كرد .بهر حال برای آینده‌شون نگرانم.
المیرا با عصبانیت و پرخاش گفت: شما نمیخواد نگران باشی. مگه كیِ اون هستی؟ فراموش نكن كه فقط پرستار خانم متینی و بس
· ببین المیرا خانم،میخوای همین الان ظرف چند ثانیه مهمونی رو به هم بزنم؟ می دونی كه این مهمونی به افتخار من و سلامتی خانم متین گرفته شده . دو جمله در گوش منصور جانتون بگم با یك پوزش از همگی ختم جلسه رو اعلام میكنه. جناب متین تا این حد تابع دستورات من هستن .پرستارهای قبلی هم فقط یك پرستار بودن، اما چرا نتونستن تا این حد روشون اثر گذار باشن؟ پس من فقط یك پرستار نیستم .الان هم لازم می دونم كه خانم متین رو برای استراحت آماده كنم .پس باید با منصور صحبت كنم
انگار هر دو غلاف كردند كه الناز دستم را كشید و گفت: بگیر بشین بابا، من فقط می گم كه درست نیست از راه نرسیده همه چیز رو عوض كنی. روحیه خانم متین رو عوض كردی كافیه. به روحیه منصور كاری نداشته باش.روح منصور متعلق به منه. خواستم این رو بهت یادآوری كنم. شاید پیش خودت بگی چقدر الناز پرروئه. اما من چهار ساله روی منصور كار كردم تا اون رو بطرف خودم كشیدم و حالا نمی ذارم یه ماهه زحمت چهار ساله منو به هم بریزی
· خودتون ملاحظه فرمودین كه ایشون كنار من نشستند نه من
· ولی شما نیمساعت بیرون با هم بودین كافی نیود؟ وای خدای من! الناز چه شب تلخی رو گذرونده!
شما كه ما رو زیر نظر داشتین باید دیده باشین كه دو بار خواستم بیام تو ولی مهندس نذاشت
· همه چیز رو به گردن اون ننداز.آهنگ شروع شد
از كوره در رفتم و آهسته گفتم: ببین الناز خانم،هرموقع نامزدی شما و ایشون رسما اعلام شد حق دارین با من اینطور صحبت كنین و از من چنین انتظاراتی داشته باشین. در حال حاضر من و شما یكسانیم. پس این گوی و این میدون . در ضمن یه صحبتی هم با شما دارم المیرا خانم .یادمه با اولی كه دیدمتون آرزو داشتین بجای من استخدام می شدین و به مهندس گله كردین، ولی شما اگه جای من بودین، چنین شبی رو بخواب هم نمی دیدین ، چون ذاتتون خیلی خرابه و منصور فقط تو نخ ذات آدمهاست و بقول شما خیلی عاقله .با اجازه .
و عصبانی بلند شدم و به منصور نگاه كردم . با تعجب به من نگاه میكرد. بطرف در سالن رفتم . لبخندی تصنعی زدم كه كسی از قضیه بویی نبرد و به اتاقم پناه بردم .لبه تخت نشستم و سرم را میان دو دستم گرفتم .لعنتیها از دل و دماغم در آوردند .اصلا این دوتا مرا یاد خواهر ناتنی سیندرلا می اندازند. با این تفاوت كه مثل آنها زشت نیستند .ولی بیشتر این سیرت زیباست كه صورت را زیبا میكند. این دوتا هیچكدام سیرت زیبایی ندارند خاك بر سرها نگذاشتند آهنگ را گوش بدهم .واقعا كه چه سورپریزی بود .چند ضربه به در خورد .
· بفرمایین
· گیتی جان؟
مثل ترقه پریدم و رفتم در را باز كردم . چرا اومدی بالا ؟ مگه قرار نشد به آهنگ گوش كنی
· معذرت میخوام مهندس،دوست داشتم ، اما.........
· المیرا والناز چیزی بهت گفتن؟
· خصوصی بود
· ولی در مورد من بود.مگه نه؟
سكوت كردم
· چی گفتن؟
· چیز مهمی نبود باور كنین
· پس نمی گی؟
· ناراحت كردن شما چه سودی داره
· خیلی خب، الان میرم از خودشون می پرسم
· نه،صبر كنین
· پس بگو
· میگم ، ولی حالا نه، وقتی رفتن، قول می دم
· باشه. پس بیا پایین چون دارن می رن
· چه خوب. و یكدفعه جلوی دهانم را با دستم گرفتم و لبخند زدم
لبخند زد وگفت: بیا بریم
· شما برید ، من میام .میترسم دوباره من با شماببینن اعصابم رو خرد كنن
· اتفاقا میخوام حرصشون بدم .این الناز رو فقط من میتونم آدم كنم
· بیچاره الناز به هزار امید بشما نگاه میكنه
· پس باید خودش رو درست كنه و به عزیز من بی احترامی نكنه
چند پله به آخر از شانس گند من و شانس خوب منصور، مثل دوتا هویج جلوی ما سبز شدند .كیفشان را روی شانه انداخته بودند و خداحافظی میكردند. من و منصور را كه دیدند.لبخندی تصنعی زدند . نگاهم را از آنها برگرفتم .به پله آخر كه رسیدم به مهندس فرهان چشم دوختم كه در حال خداحافظی با مادر بود .بعد بطرف من آمد و گف: خیلی از دیدارتون خوشوقت شدم .منتظر جوابتون هستم
· من هم از دیدنتون خوشحال شدم مهندس .فقط بهم فرصت بدین
· بله حتما.خدانگهدار
· خدانگهدار، خوش اومدین . بعد با منصور خداحافظی كرد و رفت .الناز و المیرا هم جلو آمدند و از منصور ومن خداحافظی كردند . من هم به سردی جواب آنها را دادم .خلاصه با همه خداحافظی كردیم. خانمها در اصل با گردنبند وگوشواره من خداحافظی میكردند، چون بدون استثنا وقتی مقابلم قرار می گرفتند ، چهار چشمی به آنها خیره می شدند، بعد خداحافظی میكردند. بالاخره همه رفتند .به سالن برگشتیم. مادر یك خیار برداشت و نشست وگفت: شش ساعته میخوام یه خیار بخورم نتونستم . بس كه این مردم حرف می زنن
خندیدیم .روی مبل نشستم و به پشتی تكیه دادم .منصور گفت: بس كه حرف می زنین یا حرف می زنن؟
· تو دیگه نطق مارو كور كردی پسر جان
· قربون اون نطقتون برم الهی ، خودم بازش میكنم. ورفت مادرش را بوسید بعد گره كراواتش را شل كرد وگفت : خب گیتی جان، حالا میتونی شالت رو برداری و راحت باشی
· من راحتم،ممنون
مادر همانطور كه به خیارش گاز می زد خیار بر لب ثابت ماند وابرویی بالا انداخت و گفت: به شال گیتی چكار داری بچه جان ؟ این همه تن و بدن دیدی بس نیست

گل مریم
03-07-2009, 02:00 AM
هر سه زدیم زیر خنده.ثریا برای جمع كردن میوه ها ، سینی به دست وارد شد
· نكنه مست كردی منصور؟
· نه مادر جون،مهندس هم مثل ما لب به مشروبات الكلی نزدن
· منصور مشروب نخوره؟
· باور كنین نخوردم مامان، می خوای دهنم رو بو كنی؟
· نه نه ، باور كردم ، لازم نگرده
صدای خنده بلند شد .منصور روی مبل كنار من نشست و گفت: آخیش،چقدر سكوت خوبه .خسته شدم بس كه اون چماق رو كوبیدن تو سر اون سطل .رسمی برخورد كردنش هم از همه بدتر!
ثریادر حالیكه سینی پر از میوه را بیرون می برد گفت: تا باشه انشاءا... این برنامه ها .ایشاءا.... عروسی شما آقا!
· ممنون ثریا، حسابی خسته شدی.راستی چرا مرتضی نیومد؟ مگه دعوتش نكرده بودیم؟
· راستش پدر یكی از دوستهاش حالش بد شد، زنگ زدن بهش كه بره اونجا اونها رو ببره بیمارستان،خیلی دوست داشت بیاد،قسمت نبود. ماشین شما رو برد و عذر خواهی كرد.
· هنوز نیومده؟
· نه آقا
· عیب نداره، اون كار واجب تر بوده، ولی جاش خالی بود.
· شما محبت دارین .ما نمك پرورده ایم
· اختیار دارین. در هر صورت ممنون .میتونی بری استراحت كنی، به محبوبه و صفورا هم بگو .كارها رو بذارین برای صبح
· چشم آقا ، پس شبتون بخیر . گیتی خانم، شب بخیر!
· شب بخیر .زحمت كشیدین غذاها خیلی خوشمزه بود
· نوش جونتون
در دلم گفتم گوشت بشه به تنتون. ما كه هر چه خوردیم آب شد، خدا لعنتتون كنه خواهران سیندرلا
مادر گفت: چقدر لباست شیكه، خیلی بهت میاد عزیزم
· سلیقه شماست دیگه مادرجون .ازتون ممنونم
· خب من می رم بخوابم خیلی خسته‌م.دواهام رو هم یادم رفت بخورم
· آخ آخ! ببخشید منم یادم رفت بهتون بدم
· مهم نیست عزیزم. چه بهتر!اگه میخوردم كه نمی تونستم بشینم ، همه شون خواب آورن
· اما سلامتی شما از هر چیزی مهمتره
· قربونت برم الهی!عروسیت رو ببینم و خمیازه امانش نداد
منصور گفت: برین بخوابین مادر تا آبروی منو نبردین
مادر رو به من كرد و گفت : بیا اینم اولاد! من نمی دونم چطور بعضی ها نادونی می كنن ووقتی بچه دار نمی شن می رن دخیل می بندن .آدم تو خونه‌ش نمیتونه خمیازه بكشه؟
· مادر من! نگفتم خمیازه نكشین. خودتون می دونین بدم میاد جلوی من كسی خمیازه بكشه .برین تو سالن خمیازه بكشین
· مگه دست خودمه؟ چه حرفها می زنی ؟ فكر میكنی سیگاره كه هر موقع اراده كنی بكشی!
· خیلی خب. حق با شماست مامان
· شب بخیر گیتی جان . تو نمی خوابی؟
· چرا مادر، منم الان میام . و بلند شدم همراه مادر بروم كه منصور گفت: تو بمون گیتی ، باهات كار دارم . یه قولهایی داده بودی
سر جایم نشستم و گفتم : چشم.مادر شب بخیر
· شب بخیر عزیزم . منصور شب بخیر
· شبتون بخیر
مادر دوباره برگشت و با كنایه به منصور گفت: دستت سپرده منصور ها!
منصور چند ضربه به پاكت سیگار زد تا یك سیگار بیرون بیاد بعد گفت: نه مامان جان، مطمئن باشین كه سی وچهار سال پیش دختر زائیدی نه پسر
مادر قهقهه خنده سر داد وگفت: والـله كم كم خودم هم دارم شك میكنم بجنب پسر! داره میشه چهل سالت .پس كی میخوای زن بگیری؟ آخه منم آرزو دارم .اینهمه دختر تو جشن بود.
· چشم مادر، در فكرش هستم
· تا ببینم . و رفت
منصور پكی به سیگارش زد ، نگاهی به من كرد وگفت: من نمی دونم آخه آوردن كسیكه چشم نداره ببینه،آرزو داره؟ مادر هنوز نمی دونه عروس یعنی چه؟
· مگه عروس یعنی چه؟
· یعنی ساواك ، یعنی شكنجه گر روحی، یعنی آینه دق، یعنی سوهان روح
· با این تعابیر، فكر كنم ازدواج نكنین بهتره. بیچاره عروسی كه گیر شما بیفته
· پس از الناز دفاع میكنی؟
خدا مرگت نده مرد كه اینطور دلم رو می شكنی.آره، می دونم عروست النازه . (( فرق نمی كنه عروس عروسه. بذارین بیاد بعد قضاوت كنین .
منصور سیگارش را خاموش كرد وآمد كنارم روی مبل سه نفره نشست . خودم را جمع و جور كردم .بعد به چشمهایم خیره شد و گفت : خب الناز و المیرا چی گفتن؟
· فراموش كنید مهندس
· باز كه..........
· آخه من روم نمیشه بگم منصور. شما ده سال از من بزرگترین
· عادت می كنی. حالا جمله ات رو تكرار كن
· خب، فراموشش كن منصور
· آفرین حالا شدی دختر خوب،ولی من نمیتونم فراموشش كنم چون اونوقت تا صبح خوابم نمی بره
· یعنی انقدر براتون مهمه؟
· بله، برام خیلی مهمه
با اصرار او گفتگویی را كه بین من والمیرا والناز رد و بدل شده بود برایش تعریف كردم.منصور همانطور كه نگاه پر تحسینش را به من هدیه میكرد لبخند زد .بعد گوشه شالم را از روی پایم برداشت و بویید و گفت: یادم باشه ایندفعه با هر كی دعوام شد تو رو با خودم ببرم كه جوابشون رو بدی، چون خیلی حاضر جوابی گیتی .
· كار بدی كه نكردم؟
· نه عزیزم،اگه یكی یه سیلی هم بهشون می زدی خوشحال تر می شدم .حقشونه،تا چشمهاشون از كاسه در بیاد.
· با اینكه خیلی ناراحت شدم، ولی ته دلم حق رو به الناز می دم. منم بودم ناراحت می شدم .می دونید ، من باید زودتر از اینجا برم. میترسم رابطه شما دو خونواده به هم بریزه .با اینكه بهتون عادت كردم، ولی قدرتش رو دارم دل بكنم .فكر نمی كنم دیگه مادر نیاز به پرستار داشته باشه . میشه یه نفر دیگه رو برای ایشون پیدا كنین.خواهش میكنم ، من تحمل ندارم كسی باهام اینطور وقیحانه صحبت كنه. میترسم ایندفعه بزنم تو صورتشون.من خودم می دونم آدم بدبختی ام و اینهمه مهربونی و توجه برام زیاده . اما دیگه دوست ندارم اینو به رخم بكشن . و بغض راه گلویم را بست .اشك در چشمهایم حلقه زد .نگاهم را به زمین دوختم تا اشكهایم را نبیند. ولی او دید.شاید هم از لرزش صدایم متوجه شد كه بغض كرده ام .چانه ام را با دستش بالا آورد.مجبور شدم نگاهش كنم .اشكهایم به ترتیب سرازیر شدند .لحظه ای در چشمهایم نگاه كرد. بلند بلند گریستم .این اشك عشق بود كه بی وقفه بر روی گونه هایم می ریخت. از شدت گریه شانه هایم تكان میخورد .موهایم را نوازش كرد و گفت: تو خوشبخت ترین . خانم ترینی، گیتی جان! اونها بهت حسادت می كنن، می دونن كمتر از آنها كه نیستی هیچ ، بیشتر هم هستی. گیتی! گیتی جان، گریه نكن دیگه ، ناراحت می شم.
با انگشتش اشكهایم را پاك كرد و گفت: مگه من می ذارم تو از اینجا بری. من به عشق تو روزها میام خونه. تو منو از تنهایی در آوردی.
· از شماممنونم ، ولی بالاخره چی. اون همسر آینده شماست و من مجبورم ازش اطاعت كنم وقتی دلش نمیخواد من اینجا باشم ، چرا ناراحتی و اختلاف درست كنم؟
· اون شاید دلش خیلی چیزها بخواد .مگه باید به حرف اون باشم؟ مگه نگفتی میخوای جای خواهر از دست رفته‌م باشی و سنگ صبورم؟
در حالیكه بخاطر این حرف به خودم لعنت می فرستادم، گفتم: آره
· پس نباید هیچوقت تركم كنی.
غم دنیا به دلم نشست .منصور مرا بجای ملیحه فرض میكرده و در تمام این مدت او را در چهره من می دیده. بخاطر اونه كه دوستم داره، نه بخاطر خودم .خداوندا پس چرا بعد از اینهمه خوشی یكباره سركوبم كردی .تازه وارد دنیای دیگری شده بودم .فشار و دردی طاقت فرسا برمن وارد شد .بلند شدم وگفتم: فكر كنین خواهرتون میخواد ازدواج كنه و باید به زودی اینجا رو تر كنه .مهمونی با شكوه ومفصلی بود . شبتون بخیر مهندس .
نگاهم را از او برگرفتم وبطرف در سالن راه افتادم. كنار در برگشتم و نگاهش كردم .بلند شده بود و از روی میز،پاكت سیگارش را بر می داشت. سیگاری روی لبش گذاشت و به من نگاه كرد وگفت: بهترین شب زندگیم بود . شب خوش!
از پله ها بالا رفتم و به اتاقم آمدم .اشكهایم سیلاب شد. روی تخت افتادم و بالشم را روی دهانم گذاشتم . خدایا چرا باید آرزوی هرچیزی كه دوست دارم به دلم بمونه،چرا باید حسرت به دل باشم .چرا منصور منو بخاطر خودم دوست نداره .چقدر گیجم .اصلا سر در نمیارم .آدم مگه به خواهرش بیشتر از همسرش توجه داره چرا تمام حواسش به منه ولی میخواد با الناز ازدواج كنه .این سوالات درهم وبرهم گیجم كرده ، نمی دونم باید چكار كنم ، غرورم حسابی خرد شده .آه!باز داره آهنگ الهه ناز رو میزنه .برو كه دیگه از چشمم افتادی ، شاید قسمت اینه كه من الهه ناز كس دیگه ای باشم یا الهه ناز مهندس فرهان .
بلند شدم بطرف پنجره رفتم .پنجره را باز كردم .نسیم خنكی روحم را آرام كرد .لباسهایم را عوض كردم و به رختخواب رفتم تا ببینم فردا چه روزی خواهد بود

گل مریم
03-07-2009, 02:01 AM
قسمت بیست ویکم : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

برای صرف صبحانه پایین رفتم .منصور پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به تن داشت .
· سلام صبح بخیر .مجددا عیدتون مبارک
· سلام گیتی جان. عید تو هم مبارک.سال خوبی داشته باشی
· ممنونم انشاءاله
· خستگیت در رفت؟
· بله، شما که دیشب خیلی دیر خوابیدید ؟
· من اصلا نخوابیدم، و مرا بسمت میز هدایت کرد و صندلی را برایم عقب کشید نشستیم
· یعنی تا الان بیدار موندین؟
· ساعت سه اومدم بالا که بخوابم ، ولی تا شش خوابم نبرد. شش خوابیدم تا نه ونیم .بعد هم که در خدمت شمام
· چرا نخوابیدین .نکنه من ناراحتتون کردم
· الهه ناز واسه ما آرام وقرار نذاشته گیتی جان
· الهه ناز؟ الهه ناز کی یه دیگه
· سلام!صبح بخیر
· سلام ثریا
· سلام ثریا خانم صبح شما بخیر
· بفرمایین. وبرایمان فنجانهای چای گذاشت و رفت
· یه بنده خدا
· خوش به حالش که چنین لقبی داره
· خوش بحال کی؟
· الناز خانم دیگه
در حالیکه با قاشق چای را هم میزد ، لبخند زد
· شبهایی که اینجام به آهنگی که براش می زنین گوش میکنم، واقعا زیبا می نوازین.پدرم خیلی این آهنگ رو دوست داره.اون موقع ها همیشه به آهنگ های استاد بنان گوش می داد.
· دوست داره؟ هول شدم
· خب،هنوز مرگ اونا باورم نمیشه. برای همین فعل حال بکار میبرم. فکر میکنم هنوزم وقتی این آهنگ رو بشنوه روحش شاد میشه. مطمئنم، قانع شد .خیالم راحت شد
· شعرش رو بلدین؟
· بله،گاهی که شما می زنین باهاتون میخونم . ودیکته وار برایش خوندم
باز ای الهه ناز با دل من بساز کاین غم جانگداز برود زبرم
گر دل من نیاسود از گناه تو بود بیا تا زسر گنهت گذرم

گل مریم
03-07-2009, 02:03 AM
آفرین!ولی باید یه شب که من میزنم برام با آهنگ بخونی
· من صدام خوب نیست متاسفانه
· صدای گرمی داری. از من بپرس
· امیدوارم. انشاءا... اگه موندگار شدم چشم.
· باز شروع کردی؟ خوشت میاد تن منو بلرزونی؟
لبخند زدم
· شما چرا تا دیروقت بیدار بودی گیتی جان؟
· شاید یه نفر هم هست که آرام و قرار رو از دل من ربوده . و خیلی خونسرد فنجان چای را سر کشیدم و نگاهش کردم .فنجان را کنار لبش نگهداشت ، کمی نگاهم کرد، بعد فنجان را داخل نعلبکی گذاشت و گفت: اون کیه؟
· یه بنده خدا
· تلافی میکنی؟
· خب شما هم مثل من حدس بزنین
· فرهان؟
سکوت کردم و لبخند زدم .مانده بودم چه بگویم که خوشبختانه مادر وارد سالن شد و گفت: سلام، صبح بخیر بچه ها
· سلام مادر جون
· سلام مامان،صبح بخیر. عیدتون مبارک
· خوب خوابیدین مامان؟
· مگه تو میذاری آدم بخوابه،نمیشه یه شب صدای سازت رو در نیاری؟
· معذرت میخوام .دست خودم نیست .این آهنگ از دل و روحم بلند میشه
· قربون اون دل و روحت برم. الهی عروسیت رو ببینم
من و منصور نگاهمون به هم برخورد کرد و لبخند زدیم
صبحانه ام تمام شده بود .از سر میز بلند شدم. اقلا بذار یه بارم اون دلش برام بتپه .چرا همه ش من. از این به بعد می دونم چه بلایی سرت بیارم
· تو چرا شیر نمیخوری گیتی جان ؟هنوز تو سن رشدی،دخترم
· میل ندارم مادرجون
· حواست باشه که پس فردا باید مادر یه بچه شیر خوار بشی .اون توجه نداره که تو میخوری یا نمیخوری. شیر میخواد. اونوقت کسیکه ضرر میکنه تویی.ضعیف میشی. پوستت خراب میشه.پوکی استخوان میگیری
از خجالتم به منصور نگاه کردم .گفت: حرفهای شما درست مامان .برای سلامتی خودش لازمه شیر بخوره .ولی من خواهرم رو شوهر نمی دم .
انگار تو قلبم زلزله آمد . انگار مغزم آتشفشان کرد .خدایا چرا با من اینطور میکنه .نکنه سادیسم داره.
بطرف در رفتم و با شوخی گفتم : کاش زودتر گفته بودین برادر خوبم .چون کمی دیر شده .بهتون که گفتم
مادر زد زیر خنده و گفت: می دونی منصور، مهندس فرهان بدجوری عاشق و شیدای گیتی شده .مدام درباره اون از من سوال میکرد .گویا با خود گیتی هم صحبت کرده .قراره جواب بگیره .گفت میخواد با تو هم صحبت کنه .
منصور از سرمیز بلند شد و گفت:فرهان بیخود کرده .بعد از عمری چشمش به چراغ خونه ما افتاده .خدا خونه شو با یه چراغ دیگه روشن کنه و روزیش رو جای دیگه بده .
از سالن غذاخوری بیرون آمدم و بسمت پله ها راه افتادم .منصور در پله ها خودش را به من رساند و گفت : من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم
· دیگه چه فرقی میکنه؟ شما که شوهرم نمی دی.
· بستگی داره طرف کی باشه
· دیگه از فرهان بهتر کیه مهندس؟
· منصور!
· خوب،منصور
· واقعا از فرهان بهتر نیست؟
· هست،ولی برای دیگران .برای من مهندس فرهان بهترینه. به من گفت تو رویاهام دنبال تو می گشتم .پس قدرم رو می دونه
بطرف اتاقم رفتم و ادامه دادم: برای همین هم سلام منو به ایشون برسونین
ابرویی بالا انداخت .دستهایش را در جیبش گذاشت و با حرص با نوک زبانش دندانهایش را لمس کرد و سری تکان داد .از او فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم . او هم بسمت اتاقش رفت . بعد از چند دقیقه ، چند ضربه به در اتاقم خورد .هرچه گفتم بفرمایین کسی جواب نداد .بلند شدم در را باز کردم.کسی نبود به بیرون نگاه کردم دیدم کیفش را برداشته و کنار پله ها ایستاده . ولی کت و کراوات نپوشیده بود . شما بودین مهندس؟
· بله
· دارین می رین شرکت؟
با دست اشاره به سر و وضعش کرد و گفت: من اینطوری میرم شرکت؟ دیگه کم کم داری منو میکنی حسنی.
· حسنی کیه دیگه؟
· همون حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی هم می رفت جمعه می رفت . تعطیلات نوروزه خانم!
زدم زیر خنده و گفتم: برای همین پرسیدم .حواسم بود که امروز تعطیله گفتم شاید الهه ناز حواستون رو بر باد داده
· اون که بله و لبخند زد
· خب کاری داشتین؟
· خواستم بگم با گیسو خانم تماس بگیر و ازشون خواهش کن ناهار بیان پیش ما،میخوام ببینمشون
· ممنونم،باشه برای وقتیکه دائمی شدم مهندس
آهسته جلو آمد .مقابلم قرار گرفت و گفت : اینقدر با اعصاب من بازی نکن خانم کوچولو
خانم کوچولو جد وآبادته. خانم کوچولو الهه نازته .بی تربیت! حالا نشونت می دم .اتفاقا این تویی که با اعصاب من بازی میکنی و دیوونه م کردی آقا بزرگ .
جرات نکردم اینها را با صدای بلند بگویم .فقط چون خیلی بر من فشار آمد گفتم: ایشاءا... ایندفعه پرستار مادرتون خانم بزرگ باشن ، که به اعصاب شما آرامش بدن
لبخند زد. سری تکان داد و گفت: ما تو رو می خوایم خانم کوچولو .بیا پایین تو حساب کتابا کمکم کن .دوباره کارم گیر کرده

گل مریم
03-07-2009, 02:04 AM
دست به سینه زدم و گفتم: خانم کوچولو که حسابداری بلد نیست
· خانم کوچولوی خونه ما بلده .دست هر چی پرستار و معلم و مدرس و حسابدار و آرایشگر و هنرمند و رقاصه از پشت بسته وا....
لبخندی بر لبانم نشست
· منتظرم
مادر جون که از پله ها آمده بود بالا گفت:تو با گیتی چی کار داری؟اصلا من نمی دونم گیتی مال منه یا مال تو منصور؟ یک لحظه رهاش نمیکنی !اِ ، یعنی چی؟
منصور لپهای مادرش را گرفت و گفت: مال هر دومون مامانی. از پله ها رفت پایین.
مادر لبخندی زد و گفت: می بینی با ما چه کردی دختر قشنگم ؟
· محبت دارین ، خبر ندارین شما با من چه کردین؟
· قربونت برم الهی .راستی ، گیتی جان عصری میای با هم بریم امامزاده صالح ؟نذر دارم .روز اول ساله ، ثواب داره
· راستش اگه اجازه بدین یه ساعت دیگه رفع زحمت میکنم .خیلی دوست دارم امامزاده صالح ،چون خودم هم حاجت دارم ، اما یه دفعه دیگه ایشاءا...
· کجا میخوای بری؟ بگو گیسو جون هم بیاد اینجا
· نه مادرجون، این جمعه اگر نرم ÷درم رو در میاره .باهام قهر کرده. روز اول عیده، برم خونه بهتره .الان میخواستم برم ولی گویا مهندس حسابدار میخواد
· هر طور میلته عزیزم .ناراحتت نمیکنم .راست میگی .گیسو جون هم حقی داره .ما که انقدر دوستت داریم ، وای بحال او
· ممنونم مادرجون، ببخشین باهاتون نمیام
· اشکالی نداره عزیزم .یه دفعه دیگه با هم می ریم. ئ به اتاقش رفت
از پله ها پایین رفتم منصور در سالن نشیمن نشسته بود و دفتر و دستکش را روی میز پهن کرده بود .نیم خیز شد و گفت: بیا گیتی جان. اینجا بشین . و به کنار خودش اشاره کرد
به حرفش توجهی نکردم و مبلی را جلو کشیدم و جدا نشستم .لبخند زد و گفت: بیا این دفتر سالیانه .اینم ماشین حساب
· مگه کارهای آخر سال رو تموم نکردین؟
· چرا، ولی ماه آخر چیزهایی خریدیم و فروختیم .باید اونها رو حساب کنم
· پس گیر نکردین
· گیر نکردم ،ولی بهت احتیاج دارم
· با کمال میل
و با هم شروع به حساب کتاب کردیم و باز تمام حرکاتم را زیر نظر داشت .یکساعت و نیم بعد محاسبات به پایان رسید .نیمساعت به ظهر مانده بود .بلند شدم و گفتم: دیگه امری نیست؟
· نه ممنونم .لطف کردی گیتی جان. راستی این حقوق این ماه شما .خیلی ازت ممنونم
· متشکرم .با اجازه تون دیگه می رم خونه
لبخند به لبش خشک شد و با تعجب نگاهم کرد ، بعد گفت: گفتم زنگ بزن گیسو بیاد.هنوز زنگ نزدی؟
· تعارف نمی کنم .گیسو باهام قهر کرده ، این جمعه ، مخصوصا امروز که روز اول سال نوئه باید خونه باشم
· گیتی روز اول عید رو خراب نکن ، تو رو خدا عصر می خوایم با هم بریم منزل عمو عید دیدنی
· من تو این ماه یه روزم مرخصی نداشتم .بی انصاف نباشین مهندس،خواهرم گناه داره
· خیلی خب،اگه تو دوست نداری اصرار نمی کنم .مثل اینکه اینجا خیلی بهت بد می گذره
· خودتون می دونین که اینطور نیست .فقط بخاطر گیسوئه
چشم ابرویی آمد و به اوراقش چشم دوخت . با حالتی معصوم گفتم: چکار کنم منصور،بمونم یا برم؟ هر طور شما بخوای .دلم نمیخواد ناراحت بشین
انگار خیلی جمله ام به دلش نشست .چهره اش باز شد و گفت : پس عصر بیای ها! منتظر می مونیم تا تو بیای بعد با هم می ریم منزل عمو
· سعی میکنم .باهاتون تماس میگیرم
· ما منتظریم گیتی ها
به اتاقم رفتم ، کیفم را برداشتم و از مادرجون خداحافظی کردم با هم پایین آمدیم .منصور هم تا بیرون همراهی ام کرد و سفارش کرد که حتما برگردم .خداحافظی کردم .سر راه برای گیسو بلوز شیکی عیدی خریدم و به منزل رفتم
********************
· سلام گیسو !عیدت مبارک خواهر خوبم! روبوسی کردیم
· سلام!عید تو هم مبارک!اینکارها چیه، پولش رو می دادی. خواستی ارزونتر در آد خسیس
زدیم زیر خنده . حقوق گرفتی؟
· لیاقت نداری !منو بگو که یه ساعت مرتضی رو کنار خیابون نگهداشتم رفتم اینو خریدم
· دستت درد نکنه،شوخی کردم . بسته را باز کرد و گفت: وای چقدر قشنگه
· قابل تو رو نداره،چه خبرها؟
· سلامتی.دیشب پیش نسرین اینا بودم. جات خالی بود. شب نذاشتن بیام .نیمساعته که اومدم .می دونستم حتما میای
· با مصیبتی اومدم .مگه منصور می ذاشت؟آخر التماسش کردم ازم قول گرفته عصربرگردم
· غلط کرده!چه رویی داره ها!پس من چی؟ نمیگه من تو این خونه تنهام و دلم به تو خوشه؟
· بخاطر تو این چندساعت رو هم اجازه داده
· نمیشه بری .اگه بری ،دیگه نه من نه تو . شب باید منو ببری گردش ،رستوران،شیرینی اولین حقوقت رو ندادی
· گیسو جان ،آخه من چه گناهی کردم؟ این وسط از دست شما دوتا تلف میشم بخدا .باید برم . ناراحت میشه
· همین که گفتم .من ناراحت بشم مهم نیست؟
· تو منو درک نمیکنی .عجب هفت سینی چیدی ناقلا!
· اگه منصور رو بیشتر دوست داری ، خب برو . و بلند شد و به آشپزخانه رفت .حق داشت بیچاره ، ولی اخم و تخم منصور را چکار میکردم .بلند شدم و گفتم: جای ناهارخوری رو عوض کردی؟ اینجا بهتره ،کار خوبی کردی .میگم دیگه میز دوازده نفره به درد ما نمیخوره ،بفروشیمش به جاش چهار نفره بخریم
با سینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: که با ما به التفاوتش امشب ما رو مهمون کنی؟ آره؟ خیلی گدایی! آدم میز ناهار خوری خونه رو میفروشه چلو کباب میخره؟
از خنده ضعف کردم
· چیه نشونت کردن آبجی گیتی؟
· برای چی؟
· این جواهرات ناب.......
· اینها رو مادر بهم هدیه کرد. گفت از طرف خودش ومنصوره .نمی دونی چه شبی بود! و همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کردم
· با اینهمه علایم باز هم میگی تو رو بجای ملیحه می دونه؟
· آره،مطمئنم .خودش گفت
· چه ساده ای تو !

گل مریم
03-07-2009, 02:05 AM
قسمت بیست و دوم : : : : :http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

ناهار را صرف کردیم.یکساعتی حرف زدیم .بعد رفتم روی تخت گیسو کنارش خوابیدم. و باز کلی با او درددل کردم .بعد چرتی زدیم .ساعت چهارونیم از خواب پریدم و گیسو را صدا زدم
· گیسو من برم؟ گیسو با توام؟ تکلیف منو معلوم کن
· گفتم که ببین کی رو بیشتر دوست داری،تصمیم بگیر
· اّه از دست دو !منطقت کجا رفته دختر؟
· تو منطق داری؟ نمی گی خواهر بدبخت من چکار میکنه؟
· بابا من که شبا میام . حالا یه دیشب نبودم
· جمعه ها حق منه .نمی ذارم از حالا بر ما مسلط بشه
· بابا منتظره!میخوان برن عید دیدنی
· خب برو،جلوت رو که نگرفتم .برو به عشقت برس!ما هم که باید بریم مثل بقیه بمیریم
بلند شدیم تا چای خوردیم ساعت شد پنج .گوشی را برداشتم و شماره منزل منصور را گرفتم. دعا میکردم که ثریا خانم بردارد و پیغام بگذارم که دعایم مستجاب نشد و منصور برداشت
· بله بفرمایین
· سلام
· سلام گیتی خانم، من منتظر بودم زنگ در رو بزنی
· ببخشید مهندس، شرمنده م نمی تونم بیام
· چرا؟
· کار دارم
· چی کار داری؟
· مهمون داریم
· مهمون دارین؟ این وقت نشناس کیه ؟ از کی شدی بزرگ فامیل و روز اول عید می آیند دیدن تو؟
· حالا پیش آمده دیگه
· بیرونش کن
· دیگه چی؟
· من نمی دونم تا ساعت شش باید اینجا باشی وگرنه.......
· وگرنه چی؟
· وگرنه نمی ریم خونه عمو
· یعنی چه؟ چه ربطی به هم دارن؟ من صبح میام دیگه. چقدر سخت می گیرین!
· برای اینکه سخت می گذره
· شما لطف دارین ، ولی باور کنین نمیتونم بیام
· خیلی خب،هر طور دوست داری و گوشی را گذاشت
اعصابم بهم ریخت. سرگیسو فریاد کشیدم: دیدی ناراحت شد .گوشی رو گذاشت. وقتی بهت می گم لوس بازی در میاری .بابا من خدمتکار مردمم. میخوای بیرونم کنه؟
· چیه هوار میکشی؟ اینی که من می بینم تا موهاش سفید شه تو رو ÷یش خودش نگه می داره .تازه اگه ناراحتی بلند شو برو. عاشق دلباخته!
· دیگه اگه تو هم اصرار کنی نمی رم. بی تربیت بدون خداحافظی گوشی رو کوبید رو تلفن. فکر کرده میترسم! تا تو باشی لقب خواهر به من ندی منصور!
گیسو احساس کرد هوا پس است. بنابراین بلند شد و به آشپزخانه رفت . با خودم کلنجار می رفتم که نروم ، ولی از طرفی هم عشق مرا به آنسو میکشاند .نگران این بودم که لجبازی کند و بخانه عمویش نرود،بعد مادر جون از چشم من ببیند.بالاخره غرورم بر عشقم غلبه کرد و نرفتم
غروب با گیسو بیرون رفتیم و شام را در یک رستوران خوردیم و حدود ساعت ده ونیم بخانه برگشتیم
***********************
صبح بمنزل متین رفتم.اضطراب داشتم .خودم را آماده کرده بودم که سرم فریاد بکشد و بیرونم کند. وارد منزل که شدم به ثریا برخوردم
· سلام خسته نباشین
· سلام گیتی خانم،حالتون چطوره؟
· الحمدالـله .آهسته پرسیدم :چه خبر ثریا خانم؟اوضاع خوشه یا پسه؟
· والـله چی بگم دخترم؟پسه
· پسه؟
· دیشب آقا خیلی کلافه بود با مادرش هم بحثش شد
· برای چی؟
· آخه آقا برای دیدن عموش نرفت
· نرفت؟چرا؟
· خودت که بهتر می دونی .مگه پای تلفن بهت نگفت؟
· چرا،ولی من فکر نمیکردم نرن .خیلی بد شد .ولی آخه نباید اینقدر به من وابسته باشن
· حالا که وابسته ن ، اون هم بدجوری، مثل اینکه آقا دلش پیش شما گیر کرده
· ای بابا ثریا خانم،منو جای ملیحه خانم فرض کرده
· نه،اشتباه مب کنب
· حالا کجان؟
· خوابه،هنوز نیامده پایین.شما صبحانه خوردین؟
· بله،ممنون
از پله ها بالا رفتم که سری به مادر جون بزنم .تازه بیدار شده بود .کلی هم از من گله کرد .ولی حق را هم به من داد. بعد به اتاق خودم رفتم .جرا روبه رو شدن با منصور را نداشتم .از صدای باز و بسته شدن در اتاق منصور فهمیدم بیدار شده .پنج دقیقه بعد از داخل اتاق شنیدم که پرسید: ثریا،گیتی اومده؟
· بله آقا، یکساعتی میشه
· مادر بیداره؟
· بله،پایین دارن صبحانه میخورن
محبوبه و صفورا که رفتن مرخصی .شما هم اگه میخوای دو سه روزی استراحت کن. می گم غذا از بیرون بیارن
· نه آقا من کار نکنم مریض میشم
· هرطور دوست داری.درهرصورت ازت ممنونم .این روزها همه مرخصی میخوان .فکر کردم شما روت نمیشه بگی
· نه آقا، خیالتون راحت!
فهمیدم به من کنایه زد
· گیتی کجاست؟
· تو اتاقش
· که اینطور .برو ثریا من اومدم
· چشم آقا
فهمیدم میخواهد بیاید سروقت من. قلبم فرو ریخت .یک ربعی منتظر ماندم ولی خبری نشد .ترس را کنار گذاشتم و به طبقه پایین رفتم . مادر در سالن نشسته بود و به رادیو گوش می داد. منصور هم در سالن غذاخوری صبحانه میخورد .رفتم کنار مادر نشستم
· گیسو چطور بود عزیزم ؟
· سلام رسوند .خوب بود. رفتین امامزاده صالح؟
· نه دخترم،نرفتیم. اعصابم رو بهم ریخت ، بی حوصله شدم. قرار بود منو ببره امامزاده ، بعد بریم خونه دکتر که بازی درآورد .خیلی بد شد . ما همیشه روز اول عید می رفتیم اونجا .البته بغیر از این دو سال ، توقع داره
· متاسفم تقصیر من شد. می دانستم منصور صدای ما را میشنود
· مهم نیست .حالا امروز می ریم. میگم حالم خوب نبوده نشده بیاییم .منصور هم نیومد خودمون می ریم .خودش جواب عموش رو بده
· اوم میاد.
· شایدم نیاد. غذ و یکدنده س .مثل بابا خدابیامرز من می مونه
· خدا رحمتشون کنه
منصور از سالن غذاخوری بیرون آمد. بقولی آخر جذبه بود. به ما نزدیک شد .بلند شدم و سلام کردم
· سلام مهندس
اصلا نگاهم نکرد .با کلی اخم و تخم گفت: سلا. سلام مامان جان
تلافی اش را مادر در آورد و مثل خودش جوابش را داد .منصور عینک و کتابش را از روی میز برداشت و آمد روی مبل نشست و بدون اینکه نگاهم کند کتابش را بازکرد، بعد رو به مادرش کرد و گفت: حالتون خوبه؟
به کنایه گفت: از محبتهای شما خوب خوبم
· خب الحمدالـله . و مشغول مطالعه شد . بدجوری با من قهر کرده بود .مادر نگاهی به من کرد و چشمک زد ،یعنی که منصور باهات قهره .من هم بظاهر لبخندی زدم ، ولی در دل خون گریه میکردم .هم از دستش عصبانی بودم ، هم به غلط کردن افتاده بودم. خلاصه حالت عجیبی بود. بعد از بی توجهی اش عصبانی شدم و گفتم: مادرجون، من بالا هستم .اگه کاری داشتین صدام کنین .
· برو دخترم
متوجه شدم منصور از زیر عینک نگاهی به من کرد. با خودم گفتم حالا کاری کنم که تو به غلط کردن بیفتی آقا کوچولو .
به اتاقم رفتم .مغزم از کار افتاده بود .نه حوصله مطالعه داشتم نه قلاب بافی . روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم . سه ربع گذشت که مادر جون به اتاقم آمد و گفت: گیتی جان، منصور میگه حاضر شین بریم خونه دکتر .فقط زود باش تا پشیمون نشده .البته به عموش خبر دادیم که برای ناهار می ریم اونجا .
· حالا که ایشون میان ، منو معاف کنین مادر
· میخوای دوباره بازی در بیاره؟
· نه دیگه، وقتی اطلاع دادین ، مجبوره بیاد. ایشاءا... خوش بگذره
· بلند شو گیتی. چقدر تعارفی شدی!
· تعارف نمی کنم .من یکی بهم احم کنه اعصابم خرد میشه . اونم مهندس اینه که تا تلافی نکنم راحت نمی شم

گل مریم
03-07-2009, 02:08 AM
· مگه تو از ÷س این بربیای!هر طور دوست داری،ولی اگه می اومدی خیلی خوب بود.
· انشاءا.... در فرصتهای دیگه شما کی برمیگردین؟
· احتمالا شب ،چون همیشه نگهمون می داره
· خوش بگذره ! پس منم شاید برم خونه
· برو عزیزم .اگه می دونستم بهت زنگ میزدم این همه راه نیای .بگو مرتضی تو رو برسونه
· باشه
· پس فعلا خداحافظ
مادر را تا کنار در اتاقم همراهی کردم. متوجه منصور شدم که به اتاقش می رفت. نگاهی به ما کرد و از خداحافظی ما به قضیه ÷ی برد .سریع به اتاقم برگشتم و در را بستم واز پشت در گوش دادم .منصور آهسته پرسید: مگه گیتی نمیاد؟
· اگه دوباره بازی در نمیاری نه. می ره خونه شون
· می ره خونه شون
· خب تا شب تنها بمونه اینجا چکار .اقلا می ره پیش خواهرش
· برین بگین بیاد
· اصرار کردم ،میگه حوصله دیدن اخمهای تو رو نداره
· برنامه دیشب ما رو به هم زده ،توقع داره بهش بخندم
· به اون چه مربوطه؟ جمعه روز استراحتشه منصور، چرا اینطوری می کنی؟
· نیاد ما هم نمی ریم.
· باز شروع کردی؟
· نکنه وظایفش رو فراموش کرده
· من که دیگه حالم خوبه. چرا اذیتش می کنی؟
· دوست دارم با ما باشه .این اذیته؟
· من نمی دونم،خودت برو بهش بگو .میخواستی اخم و تخم نکنی!یه احوالپرسی ازش نکردی .اون از تو غدتره .نمی دونی بدون!
· برین بهش بگین بیاد مامان . اگه من برم و نیاد اونوقت قاتی میکنم
· خودت بری بهتره ، مطمئن باش میاد
· اگه نیومد نمی ریم ها!
· تو برو، اگه نیومد با من
از پشت در بسمت مبل دویدم و الکی کتابی را برای مطالعه باز کردم و مشغول خواندن شدم .چند ضربه به در خورد. بفرمایین .
در راباز کرد .بلند شدم ایستادم
· گیتی حاضر شو بریم
· ممنونم مهندس شما برین خوش بگذره
· تو نیای خوش نمی گذره
· آخه من بیام شما اخم می کنین .اینه که نمیخوام باعث دردسر بشم میترسم وسط پیشونی تون چروک برداره
لبخندی به لبش نشست و جلو آمد وگفت: چرا دیشب نیومدی؟
· مهمون داشتیم
· مطمئنم گیسو خانم نذاشته بیای
· اینطور نیست
· خب حالا عیبی نداره،بیا بریم
· من دوست ندارم با کسی جایی برم که اونطور جواب سلامم رو می ده .ببخشین
· خب، معذرت میخوام .خوبه ؟ اینها همه اش نشونه علاقه س
· شاید هم نشونه اخراجه
لبخند کمرنگی زد وگفت: تو عزیز مایی. حالا حاضرشو بریم دیگه . انقدر ناز نکن می دونیم ناز داری
· چی شد؟ میای؟
· باشه،الان حاضر میشم . و در دلم گفتم دیدی به پام افتادی آقا بزرگ!
· پس ما پایین منتظریم و کنار در لبخند زد و رفت
خدایا چقدر دوستش دارم! اگه منصور مال من نشه دیوونه می شم .نه، خودم رو می کشم .خدایا رحم کن .
به منزل عموی منصور رفتیم .عموی منصور مردی پنجاه و هفت ساله بود که تنها زندگی میکرد .تا بحال ازدواج نکرده بود. و این خیلی برایم عجیب بود.یک لحظه پیش خودم فکر کردم حتما منصور هم میخواهد رویه عمویش را در پیش بگیرد .چطور با این همه ثروت و موقعیت عالی، به این سن رسیده و ازدواج نکرده؟مرد خوش تیپی هم بود یک لحظه مادر جون را کنار هموی منصور گذاشتم، دیدم زوج خوبی میشوند . ولی خب، هیچوقت منصور اجازه نمی دهد عمویش جای پدرش را بگیرد ، با اینهمه تعصب و غرورش!
سر ناهار عمو گفت: اون شب که شما دوتا می رقصیدین احساس کردم خیلی به هم میاین، هر دو قد بلند و زیبایین .
با خجالت نگاهی به منصور انداختم.او هم به من لبخند زد . مادرجون گفت: خدا از دهنتون بشنوه دکتر.ولی الناز رو چکار کنیم .موهام رو می کنه بخدا.
زدیم زیر خنده .منصور گفت: من میخوام راه عموجون رو در پیش بگیرم
· تو بیخود می کنی .من آرزو دارم منصور .دلم میخواد نوه ام رو بغل کنم
· زیاد هم جدی نگیر مادر، یه چیزی گفتم. اگه عمل کردم حسابه
باز خندیدیم
عموی منصور گفت: ولی بهت نصیحت میکنم منصور جان که اشتباه منو نکنی. تنهایی خیلی بده .الان پشیمونم .یه موقع ها پیش خودم می گم نادونی کردم . اونکه ازدواج کرد و رفت .من چرا حماقت کردم وتشکیل خانواده ندادم .
کنجکاو شدم و پرسیدم : دکتر متین کسی رو دوست داشتین؟
· آره عزیزم،وقتی سی و دو سه ساله بودم عاشق دختری شدم که وضع مالی خوبی نداشتن ، ولی خونواده اصیلی بودند .مادرم اجازه نداد با اون ازدواج کنم .من هم چون خیلی به مادر وابسته بودم حرفش رو گوش کردم . ولی عهد کردم که ازدواج نکنم و تا حالا هم نکردم .اون دختر تا پنج سال بعد هم به پام نشست .بعد ازدواج کرد و داغش رو به دلم گذاشت .الان هم دو تا پسر داره که هر دو رفتن اتریش .شوهرش هم دو سال پیش در اثر تصادف کشته شد حالا تنها شده گاهی با هم تماس داریم اونم میخواد بره پیش بچه هاش
· خب دیگه حالا که مشکلی نیست .می تونین باهاش ازدواج کنین
· من که از خدامه گیتی خانم ، اما اون راضی نمیشه .زن مغروریه . خیلی التماسش کردم . بی فایده بود.
· ایشون چندسالشونه
· چهل و پنج سال
· پس هنوز جوونه
· آره خیلی هم خوشگله . با چشمهای سبز و موهای بلوند .بیچاره زود بیوه شد .بچه هاش سیزده ساله و چهارده ساله اند .رفتن اتریش پیش عموشون
· چطور دلش اومده بچه های به این کوچکی رو بفرسته اونجا؟
· شوهر خدابیامرزش اصرار داشت .قرار بود خانوادگی برن ، ولی مرگ مهلتش نداد
· دکتر متین عقب نشینی نکنین . زنها موجودات دلرحم و حساسی هستن .مطمئنم روزی به خواسته تون می رسین
منصور نگاه معنی داری به من کرد
· دیگه کی دخترم؟ من میخوام اقلا یه بچه هم ازش داشته باشم .برای بچه دار شدن دیگه وقت زیادی نداره ، تازه دیر هم شده
· اگه با شما ازدواج کنه بچه هاشم بر میگردونه ایران
· یه مشکلش همینه،اونا دوست دارن اونجا بمونن ، اینم دلش پیش اوناس
· خب شما برین
· حاضرم بخدا ،انقدر که دوستش دارم ، ولی ما رو قبول نداره . مدش خیلی رفته بالا خانوم .من از مادرم خیلی گله مندم .نگذاشت اونطور که دوست دارم زندگی کنم
· خدا رحمتشون کنه. حالا هم دیر نشده دکتر متین
· امیدوارم. حالا شما تصمیم به ازدواج نداری گیتی خانم؟

گل مریم
03-07-2009, 02:11 AM
قسمت بیست و سوم : : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

راست نشستم .مادر زد زیر خنده و گفت : اگه جواب مثبت گرفتین ذوق زده نشین دکتر .
بلند خندیدیم .منصور گفت: برای خودتون که نمی خواین عمو جان؟
عمو در حالیکه می خندید گفت: نه منصورجان نترس .همینطوری پرسیدم .گفتم سوال دل تو رو من بپرسم

صدای خنده فضا را پر کرد .گفتم: منتظرم ببینم خدا برام چی میخواد،دکتر متین
· خدا برات خواسته دخترم. و به منصور نگاه کرد و ادامه داد: فقط باید زرنگ باشی.رقیب زیاد داری،البته رقبایی که بازنده اند و البته با معذرت پررو
با تعجب و خجالت اول به عمو ، بعد به مادر و سپس به منصور نگاه کردم .سرخ شدم .منصور سینه ای صاف کرد و مثلا خیر سرش آمد حرف را عوض کند : راستی از خونواده فرزاد چه خبر دارین عمو جان؟
· اتفاقا شب میان اینجا
خشکم زد .منصور هم متعجب شده بود. می دانست دوست ندارم شب آنجا باشم .
· شما دعوتشون کردین؟
· نه،دیشب تماس گرفتن وگفتن امشب میان اینجا برای عرض تبریک عید. من هم گفتم شام بیان
آنقدر کلافه بودم که قاشق و چنگال را در بشقاب گذاشتم و کمی بشقاب را عقب زدم وآخرین لقمه را فرو دادم .منصور متوجه من بود. گفتم : دکتر متین از لطفتون ممنون. غذای خوشمزه ای بود
· نوش جونتون گیتی خانم ، چقدر کم خوردین!
· کافیه سیر شدم
· اقلا سالاد میل کنین
· ممنونم،دیگه اشتها ندارم
· ای بابا، ایشون همیشه اینطور غذا می خورن زن داداش؟
· آره دکتر،گیتی کم غذاست
منصور نگاه معنی داری به من کرد، بعد برای اینکه خیالم را راحت کند گفت: بهشون سلام ما رو برسونین عمو جان
· مگه میخواین عصر برین؟
· با اجازه تون
· مگه من می ذارم؟ بعد از دو سال زن داداش قدم رنجه کردن، همینطور گیتی خانم، تو هم که جای خود داری .همین جا دور هم هستیم
تشکر کرد و گفتم : خیلی ممنون دکتر ، اما من باید حتما برم. مادرجون و مهندس رو نگهدارین
· گفتم که نمی ذارم .پس انقدر تعارف نکنین لطفا یه شب رو بد بگذرونین .
سکوت کردم و آرامشم به اضطراب تبدیل شد . بعد از ناهار در سالن جمع شدیم . دکتر متین دو خدمتکار داشت که از ما پذیرایی میکردند . صحبت می کردیم،می گفتیم و می خندیدیم.منصور و عمویش با هم تخته بازی کردند .بعد منصور از من دعوت کرد و بازی خوبی با هم کردیم . در حین بازی محو صورتم می شد و رفتارم را زیر نظر داشت .آن روز با آن کت و دامن فیروزه ای که پوشیده بودم و موهایی که مدل پر سشوار کشیده بودم خیلی ملیح تر و چذاب تر شده بودم و همین باعث شده بود که منصور از من چشم برندارد
دور آخر بازی منصور آهسته پرسید: گیتی چکار کنیم؟بمونیم یا بریم؟
· از من چرا می پرسین مهندس؟ من مهمون شما هستم!
· آخه تو می گی میخوام برم
· خب آره، من که میرم، ولی شما بمونید .الناز خانم اینها هم میان .بهتون خوش میگذره
· تو بری که ما نمی مونیم
· یعنی چی مهندس؟ شما به من چکار دارین. معذبم نکنین .خودتون می دونین چرا نمیخوام بمونم
· خیلی خب ، همه با هم می ریم
· گفتم که نه .من می رم خونه پیش گیسو ، شما هم اینجا می مونید .عموتون ناراحت می شن ها .جفت شش،عجب شانسی ! بردم مهندس
· بازی خوبی بود لذت بردم خانم روانشناس
با تعجب نگاهش کردم
· از این به بعد منم می گم روانشناس .این مهندس از دهن تو نمی افته؟
· خب،منصور!
· آفرین خانم خانما!
· بالاخره کی برد؟
· گیتی جان ماشاءا... خیلی ماهره. از اون قماربازهاس
· مهندس! و نگاهش کردم .جلو عمو که نمی شد بگویم منصور .ادامه دادم: مهندس بهم ارفاق کردن
· نه دیگه شکسته نفسی نکن گیتی جان،من ارفاقی نکردم .اعتراف میکنم که باختم اونم یه پیرهن شیک
· ممنونم ، نکنه زحمت بکشید که ناراحت می شم . این فقط یه سرگرمی بود .
ساعت شش بعد از ظهر آهسته به مادر گفتم : مادر جون من با اجازه میخوام برم، اشکالی نداره؟
· توبری که منصور نمی مونه عزیزم.خب همه با هم می ریم.
· نمیخوام برنامه شما به هم بخوره .اما من با الناز اینها آبم تو یه جو نمی ره. براتون که گفتم مادر
· منم مثل تو گیتی جان با هم می ریم خونه
مادر با یک بشکن منصور را متوجه خودش کرد و گفت: بلند شو بریم ،گیتی میخواد بره
· بریم مامان جان
عمو وارد سالن شد و گفت: چیه پچ پچ می کنین؟ در مورد رفتن نباشه که ناراحت میشم .
· عموجان اجازه بدین بریم ممنون میشیم. کمی کار داریم .انشاءا..... یه فرصت دیگه
· تعطیلات نورورز چی کار دارین آخه؟
مادر جون گفت: شادی مهمون بیاد، خوب نیست خونه نباشیم
· عیده همه دید وبازدید دارن.یک پیغام می ذارن که ما اومدیم تشریف نداشتین
· حالا یه فرصت دیگه میاییم عمو جان
· خونواده فرزاد بشنوند اینجا بودین و رفتین ناراحت می شن
· به قول شما می دونن دید و بازدید داریم. منصور بلند شد ، ما هم بلند شدیم
· عمو جان خیلی زحمت دادیم
· ای بابا،منصور تو که تعارفی نبودی!
می دانستم منصور بخاطر من دعوت عمویش را رد میکند .موقعیت بدی بود .از خجالت داشتم می مردم .من نمی دانم پرستار آنها بودم یا بزرگتر آنها
عمو گفت: گیتی خانم شما راضیشون کنین .می دونم منصور روی شما رو زمین نمی ذاره
· اختیار دارین
منصور هم گفت : روی شما رو هم زمین نمی ذارم عموجان.فقط نمی خوایم مزاحم باشیم .بالاخره میان دیدنتون ، زیاد شلوغ نباشه بهتره
· یعنی چی. کی بهتر از شما؟ خودت می دونی چقدر دوستت دارم منصور. اونوثت از این حرفها می زنی
منصور نگاهی به من کرد وگفت: اجازه بدین بریم عمو
دیدم خیلی زشت است اینهمه اصرار را نپذیریم .برخلاف خواسته قلبی ام گفتم: خب حالا که عموجان انقدر اصرار می کنن بمونیم .البته باز هم هر چی شما بگین . و به مادر ومنصور نگاه کردم. منصور خوشحال شد و گفت: من تابع شما هستم
مدر گفت: بگو تابع تو هستم گیتی جان
قاه قاه خنده بلند شد . مادر ادامه داد: من هم که تابع دریای محبتم و به من نگاه کرد
عمو گفت : کاش از اول از گیتی خانم میخواستم انقدر اصرار کردم که دهنم خشک شد بخدا.
خندیدیم و نشستیم .منصور نگاهی به من کرد و پا روی پا انداخت و چشمک زد .یعنی که ممنون .من هم لبخند زدم .ساعت هفت خواهران سیندرلا تشریف فرما شدند .الناز با اینکه نمی دانست منصور هم آنجاست ولی لباس چشمگیری پوشیده بود.بلوز شلوار سفید کرپ که لبه آستینها و شلوارش حریر کلوش بود. و پشت بلوزش هم تا وسطهای کتفش باز بود یعنی یقه را از پشت در آورده بودند .از دیدن ما جاخوردند و البته معلوم بود بیشتر خوشحال شدند .دست دادند و احوالپرسی کردند. البته همه ظاهری درست مثل من. جالب اینجا بود که منصور هم کنار من نشسته بود و هر دو روی یک مبل سه نفره بودیم. کمی به صحبت ، کمی به شوخی ، کمی به نفرت گذشت تا اینکه الناز از منصور خواهش کرد که با هم تخته بازی کنند .منصور نمی دانم از خدا خواسته یا از رودربایستی پذیرفت و البته نگاهی هم به من کرد که معنی اجازه گرفتن می داد. من هم اصلا لبخند نزدم .بیچاره انگار حساب کار دستش آمد که گفت: گیتی جان شما هم بیا کمکم کن

گل مریم
03-07-2009, 02:12 AM
الناز نگاه نفرت باری به من کرد، هم از اینکه چرا دعوتم کرده و هم از اینکه به من گفت گیتی جان
· پس منم کمک میارم ها ،منصورخان!
· بیارین ،من که حرفی ندارم پس المیرا بیا پیش من بشین که کمکم کنی
· مهندس شما کمک نیاز ندارین ماشاءا... واردین و هرچه اصرار کرد نرفتم .
الناز و منصور با هم بازی کردند و من ترکیدم از حسادت،از حرص ، از خودخوری.وای که خدا هیچکس را عاشق نکند که کارش به اینجا نکشد .با مادر و خانم فرزاد صحبت میکردیم و البته با المیرا حرف نزدم .بازی آنها تما شد و منصور برد .بعد رفت کنار عمویش و مهندس فرزاد نشست و با آنها مشغول صحبت شد،ولی انگار با من حرف میزد چون بیشتر مرا نگاه میکرد
خلاصه هرطور بود آنشب را گذراندیم .داشتم خدا را شکر میکردم که المیرا والناز امشب به من گیر ندادند که الناز گفت: بنده خدا گیسو خانم، آدم دلش میسوزه ،همه ش تنهاست
انگار با پتک زدند تو سرم .می دانستم منظورش چیست .یعنی مگر تو خانه زندگی نداری؟ مگر خواهر نداری؟ مگر عید نمیخواهی پیش خواهرت باشی .رنگ از رخسارم پرید .آنهم جلوی همه . گفتم : همه ش که تنها نیست من اکثر شبها و جمعه ها پیشش هستم . و به منصور نگاه کردم .معلوم بود عصبانی شده چهره اش برافروخته شده بود. گفت: اتفاقا میخوایم گیسو خانم رو هم بیاریم پیش خودمون .چون از گیتی جان خواستیم شبانه روزی پیش ما باشه .
این بار رنگ از رخ الناز پرید .بعد گفت : حالا تا ایشون رو هم بیارین. چند روزی به گیتی خانم مرخصی بدین منصور خان
· امکانش نیست ، چون شدیدا به ایشون وابسته شدیم. در ضمن ایشون نیازی به مرخصی نداره .سالار اون خونه س .و هرموقع دلش بخواد میتونه بره خواهرشو ببینه
انشاءا... نصیب من بشی مرد! چقدر تو خوبی! (( اختیار دارین مهندس))
عموی منصور صحبت را عوض کرد و گفت : خب تصمیم ندارین برین مسافرت جناب دکتر فرزاد؟ هر سال می رفتین
· چرا دکتر ، قراره بریم شمال
· کی انشاءا...؟
· چهار پنج روز دیگه .البته شما و مهندس متین هم باید بیایین تا جمعمون جمع باشه
عمو گفت: ممنونم، من هفته دوم عید از مشهد برام مهمون میاد .اینه که شرمنده م
· چه بد شد ! شما چطور منصورخان؟ شما که دیگه باید بیاین ما اونجا همسایه می خوایم
فهمیدم که ویلای منصور و مهندس فرزاد کنار هم است. حالت مرگ به من دست داد .بیچاره عمو آمد حرف را عوض کند که بهترش کند بدتر شد. منصور نگاهی به من کرد و گفت: هنوز برنامه ریزی نکردیم مهندس فرزاد. بهتون اطلاع می دیم .
· پس منتظریم
بالاخره به منزل برگشتیم .آنقدر عصبی بودم که بخانه آمدم سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم
*******************************
شش روز بعد وقتی سر میز ناهار نشسته بودیم منصور گفت: انشاءا... که کارهاتون رو برای فردا آماده کردید؟ فردا راهی شمال هستیم .امشب هم می ریم گیسو خانم رو میاریم که همه با هم بریم
· ممنونم مهند....،منصور ، ما مزاحم نمی شیم
· باز شروع کردی، گفتم می ریم.
مادر گفت: راست میگه مادر، بدون شما به ما خوش نمی گذره .بیاین بریم حال وهوای شمام عوض میشه
لبخند زدم و پذیرفتم و گفتم: خودتون هستین یا.....؟
· نه دخترم ،خونواده فرزاد نمیان .گفتن براشون مهمون ماید .ولی من گفتم که صبح می ریم
منصور گفت: بهتر، پس به گیسو خانم زنگ بزن گیتی ، بگو میریم دنبالش
· باشه
بعد از ناهار با گیسو تماس گرفتم .اول نپذیرفت ، ولی بعد که مادر خودش با او صحبت کرد و از او دعوت کرد ، پذیرفت
حدود ساعت دوازده شب بود که زنگ تلفن به صدا در آمد .مادر جون گوشی را برداشت
· بفرمایین
· سلام خانم فرزاد، حال شما چطوره؟
قلبم فرو ریخت .دست از قلاب بافی کشیدم .نگاه من ومنصور به هم برخورد کرد. قربان شما همه خوبن .سلام می رسونن
· بله اینجا هستن . و به من نگاه کرد
· جدی؟چه خوب ! و با دست زد توی سرش و به سقف چشم دوخت
· خب اینطوری ما هم تنها نیستیم . تو شمال دور هم بودن خوبه
منصوربا دست به پیشانیش کوبید و سرش را تکان داد
· بله بله ،ایشون هم میان . یعنی به هزار التماس راضیش کردیم .قراره گیسو خانم هم بیاد....... خواهش میکنم ، هر گلی یه بویی داره ......... اختیار دارین..... قربان شما، چشم اینها هم سلام می رسونن ....... صبح؟! آره دیگه صبح زود حرکت کنیم بهتره ........ اجازه بدین از خودشون بپرسم .منصور جان خانم فرزاد اینها هم تشریف میارن .صبح می ریم دنبالشون؟
منصور نگاهی به من کرد و به مادرش علامت داد که چرا آنها می آیند .مادرش هم با دست فهماند که من چه تقصیری دارم .منصور گفت ساعت ده اونجا هستیم .تا بریم دنبال گیسو خانم طول میکشه ....... بله ما ده، ده و نیم میایم دنبالتون خانم فرزاد ....... قربان شما....... خدانگهدار
و گوشی را گذاشت و گفت: بیا،مار از پونه بدش میاد،در لونه ش سبز میشه .میگه برنامه مهمونامون به هم خورده نمیان
منصور لپهایش را پر باد کرد و نفسی بیرون داد .من فقط سکوت کردم .آخر چه میتوانستم بگویم .جز اینکه بر اقبال گند خود لعنت بفرستم .هیچ دلم نمیخواست هفته دوم نوروزم را با آنها سپری کنم .وقتی برای خواب بالا رفتیم به اتاق مادر رفتم و گفتم: مادرجون جلوی مهندس جرات نکردم بگم، ولی صبح به ایشوت بگید که ما نماییم
· خودت می دوتی که برنامه رو به هم میزنه گیتی. می دونم که الناز و المیرا اعصابت رو خرد می کنن ، ولی بهشون اهمیت نده.بیا بریم خوش می گذره
· ممنونم مادر، ولی من تصمیمم رو گرفتم .دلم میخواد این روزهای آخر نوروز رو آرامش داشته باشم. اونجا با وجود من ، نه به الناز خوش می گذره، نه به من و نه به شما . سفر رو به کام مهندس تلخ می کنن.بهتره نیام
· من بدون تو نمی رم
· مادر درکم کنین،اقلا شما اصرار نکنین
مادر سکوت کرد .بعد گفت: عجب شانسی داریم ما بخدا..... عیب نداره آنها هم خوش سفرن، مادر
· ما هم دوست داریم با شما باشیم.ام یه دفعه دیگه
· آخه به منصور چی بگم گیتی؟
· بگید من منصرف شدم .الان یه گیسو هم زنگ میزنم میگم
· می گم، ولی اگه اومد سرت داد زد ناراحت نشی ها!
· فریاد مهندس بهتر از همسفری با النازه
· باشه،هر طور راحای
· من می رم بخوابم ،شما برید بهشون بگید
· میترسی؟
· آره والـله
هر دو زدیم زیر خنده
· پس در اتاقت رو قفل کن که بهت حمله ور نشه، چون می دونم خیلی عصبانی میشه. بعد مرا بوسید وگفت: دلم برات تنگ میشه دخترم
· من هم همینطور مادر جون .شبتون بخیر
· شب بخیر
به اتاقم آمدم .هر لحظه منتظر بودم در اتاقم کوبیده شود، ولی نشد. صبح داشتم خمیازه می کشیدم و دستهایم را برای رفع خستگی از هم باز میکردم که چند ضربه به در خورد
· بله
· سلام گیتی خانم
· سلام صفورا خانم!حال شما چطوره؟ دلمون برات تنگ شده بود
· ممنون خانم
· ببخشین صورتم رو نشستم ، وگرنه می بوسیدمتون
· خواهش میکنم
· صفورا خانم این هفته رو هم استراحت می کردین .آقا وخانم که دارن می رن مسافرت
· خب تا امروز مرخصی داشتم .نمی دونستم میخوان برن مسافرت ، ولی گویا نظرشون عوض شده
از جا پریدم
· منظورتون چیه؟
· آقا عصبانی یه میگه نمی ریم .
· یعنی چه؟
· بخاطر شما .خانم هرچی میگه زشته قول دادیم،منتظرن ، آقا زیر بار نمی ره .گیتی خانم متوجه شدین آقا تازگی ها یه طورهایی شدن؟
· چطوری شدن؟
· در هر صورت، تحول ایشون باعث خوشحالی ماست .چه کسی بهتر از شما! یادمه آخر هفته ها آقا اکثرا می رفتن شمال. ولی از وقتی شما اومدین نرفتین .حالا هم بدون شما حاضر نیستن برن . و لبخند زد
· آخه مادرجون حالشون بد نیست که حتما وجود من لازم باشه
· واقعا شما فکر کردین بخاطر خانم جونه؟ وسری تکان داد.
· مهندس منو مثل ملیحه خانم می دونه
· اگه آقا انقدر به ملیحه خانم خدابیامرز توجه داشت که خوب بود. البته همدیگر رو خیلی دوست داشتن ولی مدام اختلاف سلیقه داشتن و با هم نمی ساختن

گل مریم
03-07-2009, 02:14 AM
قسمت بیست و چهارم : : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

ند شدم تا صفورا ملحفه را عوض کند . رفتم صورتم را شستم و مسواک زدم و به اتاق برگشتم .لباسم را عوض کردم ، موهایم را شانه زدم و به طبقه پایین آمدم .در پله ها متوجه شدم منصور با مادرش در حال صحبت اند . این بود که برگشتم بالا و گوش تیز کردم .

· منصور چرا لجبازی میکنی؟ بلند شو ،دیر شد!منتظرن!
· چقدر اصرار می کنی مامان؟ خب شما باهاشون برین
· یعنی چی؟ چرا برنامه رو بهم می زنی؟
· اینو به گیتی بگین نه به من
· به گیتی چه مربوطه؟ خب دلش نمیخواد بیاد،مگه زوره؟ بیاد ادا اصول الناز رو تماشا کنه یا گوشه کنایه های المیرا رو بشنوه؟
· من از کنار گیتی تکون نیمخورم، خوبه؟ ببینم که میتونه به گیتی حرف بزنه؟
· آره الناز هم از تو میترسه .آهسته تر گفت: بابا بالاخره تو الناز رو میخوای یا گیتی رو؟
سکوت کرد
· با توام منصور!
· من نمی فهمم شما چرا تا آدم به کسی علاقه مند میشه مسئله ازدواج رو پیش میکشین؟ اصلا مگه ازدواج جز بدبختی و دعوا مرافعه و پایان عشق و عاشقی معنی دیگه ای هم داره؟
· باز رفت تو فلسفه! بلند شو! دیر شد!ساعت نه ونیم شد!
· اون پرستار شماست و باید کنار شما باشه
· من که علیل نیستم .حالم خوبه .اون بنده خدا هم حق داره. میخواد پیش خواهرش باشه. میخواد تو خونه ش باشه، چه انتظاریه تو داری!تازگیها خیلی لوس شدی ها!
· خب من هم میخواستم ببرمشون سفر که استراحت کنن
· با وجود الناز و المیرا میشه شکنجه روحی .والـله خودم هم دوست ندارم، ولی چه کنم که مجبورم
· من خودم ازشون عذرخواهی میکنم .میگم کاری پیش اومده نمی تونیم بیاییم
· نمیشه بابا، نمیشه. حالا چقدر سیگار میکشی ، خفه شدم !
· اعصابم خرده مامان، تمام برنامه ها رو به هم ریخته .حالا چرا خودش رو قایم کرده؟
· اگه دوستش داری ،بگو تا برات بگیرمش .چرا بازی در میاری؟
سکوت
· چی کار میکنی؟
· میخوام تلفن کنم به فرزاد و عذرخواهی کنم .بگم نمیاییم .
· اصلا می دونی چیه .خود دانی. تکلیف رو معلوم کردی خبرم کن! عجب بساطی داریم بخدا! معلوم نیست تو اون مغزش چی می گذره!
پله ها را دو سه تا یکی آمدم پایین و سلام کردم .منصور گوشی به دست شماره می گرفت .سرش را بالا کرد و گفت: سلام! صبح بخیر خانم خوش قول. و گوشی را روی تلفن گذاشت .
· گیتی !دیدی گفتم از سفر منصرف میشه
· نه نباید اینکار رو بکنین مهندس. اونا منتظرن
· شما هم نباید خیلی کارها بکنین .مثلا نباید برنامه ما رو به هم بریزین
· من که میخواستم بیام ، ولی می دونید که با وجود اونا مسافرت به من و شما و اونا زهر میشه. البته نه اینکه فکر کنین حسادت میکنم ، نه، اعصابم رو خرد می کنن
· من نمی ذارم شما رو ناراحت کنن
· نه مهندس من نمیام. اصلا یه هفته مرخصی میخوام
· خیلی خب. و گوشی را دوباره برداشت
گوشی را از دستش گرفتم و گفتم : اصلا چه اصراری دارین من بیام؟ کسیکه آینده تون بهش مربوطه باهاتون میاد دیگه. منو میخواین چکار؟
· آینده من به هیچکس مربوط نیست!
· مهندس، خواهش میکنم سخت نگیرین!منم دوست ندارم چند روز خونه م باشم ، پیش خواهرم .از تجملات خسته شدم
· ویلای ما مثل اینجا پر زرق وبرق نیست
· ولی افراد همون افرادن
· منزل فرزاد از ما جداست
· بالاخره که همدیگه رو می بینیم
· یعنی روزی چند ساعت هم نمی تونین تحملشون کنین
· بگید یک دقیقه،یعنی تحمل میکنم ولی از درون داغون میشم
· خیلی خب ما هم نمی ریم . اینکه مسئله ای نیست . وگوشی را دوباره برداشت .
با عصبانیت گوشی را گرفتم و گفتم: باشه میام .ولی اگه یک کلمه،فقط یک کلمه بهم متلک بگن یا چیزی بگن که به غرورم بر بخوره ، بخدا قسم وقتی برگردیم از همون جلوی در برای همیشه باهاتون خداحافظی میکنم
چهره منصور تغییر کرد .خم شد از روی میز سیگاری برداشت و روی لبش گذاشت .با همان عصبانیت سیگار راز از روی لبش برداشتم و توی پاکت گذاشتم و گفتم : ببخشید، ولی هر چیز حدی داره !
بر و بر نگاهم کرد . دستی به موهایش کشید و بعد دستهایش را در جیبش گذاشت .اضطراب داشت. انگار از جانب آنها مطمئن نبود. خوب، چهار پنج روز دوری بهتر از دوری همیشگی بود .گوشی را از دستم گرفت .نگاهی به من کرد و شماره گرفت .به مادر نگاه کردم .بیچاره مبهوت ایستاده بود ببیند بالاخره تکلیف چیست .سلام واحوالپرسی کرد و گفت که با مدتی تاخیر به آنجا می رسند و بخاطر تاخیر عذرخواهی کرد .گوشی را گذاشت و با نگاه تندی از مقابل من رد شد .
بدون اینکه نگاهم کند گفت: مامان زود باش بریم .تو ماشین منتظرم . و راهش را کشید و رفت بالا، چمدانش را پایین آورد .صفورا اون جعبه ویولن منو بیار
· بله آقا
منصور ویولنش را برداشت و از سالن خارج شد .مادر بالا رفت ، چمدانش را آورد وگفت: بیا بریم گیتی جان، این تا اونجا تو اخم می مونه
· ممنون مادر جون .خوش بگذره .ببخشین! اونطور صحبت کردم که مهندس راه بیفته بیاد
· خوب نقطه ضعفی دستت داده ها
· ایشون لطف دارن ، من لیاقت اینهمه محبت رو ندارم
· داری، خوبم داری،ولی راستش وابستگی شدیدش به تو داره نگرانم میکنه .اگه یک کلمه بگه تو رو میخواد بخدا به پات می افتم و لحظه ای درنگ نمی کنم .ولی خودش هم نمی دونه چی میخواد
· این حرفها چیه من خواهر ایشونم .وا... لیاقت پرستاری شما رو هم ندارم چه برسه به اینکه...... عروس شما باشم .
پیشانی ام را بوسید و گفت : روز و شب دعا میکنم که تو عروسم بشی عزیزم. نهایت آرزومه ، ولی هیچوقت اینو شخصا ازش نمیخوام . اون پسر عاقلیه و مطمئنم درست تصمیم میگیره
صدای بوق پی در پی منصور بلند شد .معلوم بود خیلی عصبانی است .
· خداحافظ عزیزم ، مواظب خودت باش .ببخشید بدون خداحافظی رفت ، ولی بذار بحساب علاقه ش
· اشکالی نداره مادر، از قول من از ایشون خداحافظی کنین
· قربون تو دختر گلم برم. الان می دونم داره خودش رو لعنت میکنه که چرا برنامه شمال رفتن ریخته
هر دو زدیم زیر خنده .مادر رفت .تا کنار در ورودی بدرقه اش کردم ، ولی بیرون نرفتم .از پشت سالن نشیمن، طوری که دیده نشوم ، به بیرون نگاه کردم .منصور مدام به در ورودی منزل نگاه میکرد بلکه من بیرون برم ، ولی کور خوانده بود. خداحافظ عشق من!
ثریا قرآن را روی سقف ماشین گرفت ومنصور دنده عقب گرفت . وقتی رفتند انگار قلبم را از من جدا کردند ، انگار روحم بود که رفت .یکباره تهی شدم ، بی وجود شدم ، بی اختیار روی اولین مبل نشستم .چطور دوری اش را یک هفته تحمل کنم؟ چطور دوام بیارم؟ کاش رفته بودم ! آخر چطور صدای آهنگهایش را نشنوم ؟ بلند شدم، به اتاقم رفتم و در پناهگاه رویاهایم اشک ریختم .وقتی فکر میکردم الناز این مدت چه لذتی میبرد. از خودم وغرورم بدم می آمد. بلند شدم، کیف و دفتر خاطراتم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم .سری به اتاق منصور زدم .در را قفل کردم و روی تختش دراز کشیدم .بوی بدنش بر جا مانده بود آرامم کرد .همیشه بدنش بوی ادوکلن می داد. روبالشی اش را در آوردم و در کیفم گذاشتم . عکس روی میزش را هم برداشتم و از اتاق بیرون آمدم .در پله ها به ثریا برخوردم .
· داری می ری گیتی خانم؟
· با اجازه تون
· نمیشه پیش ما بمونی ؟
· ممنونم .جواب گیسو رو چی بدم؟ فرصت خوبیه که مدتی پیشش باشم
· آره خب، ما که غریبه ایم بهتون عادت کردیم ، وای بحال ایشون
· شما محبت دارین .چه جاشون خالیه !
· خودمونیم خانم .آقا دل نمی کندن .چقدر وابسته شدن بشما! خیلی عصبانی بودن
· ایشون فقط قصد قدر دانی دارن
· نه خانم جان، وقتی شما هم نیستین همینطورن .هی میپرسن کجاست؟ کی میاد؟ اومده؟ نیومده؟ چرا دیرکرده؟ وقتی با خانم بیرون می رین مدام غر میزنه
· منو جای ملیحه خانم می دونه .میخواد محبتهایی رو که به ایشون نکرده در حق من بکنه
· دختر گلم ، من یه عمره با این خونواده زندگی میکنم .آدم با خواهرش اونطور عاشقانه می رقصه؟ دلش نمیخواست یه لحظه ازت فاصله بگیره .راستش از شما چه پنهون اونشب که تو باغ بودین ، آقا از پنجره سالن غذاخوری چند دقیقه ای شما رو زیر نظر داشت .بعد هم که اومد پیشتون.آقا عاشق شما شده .اونم بدجوری
· ای بابا ثریا خانم، ما از این شانسها نداریم. اگه اینطور بود یک کلمه می گفت .مهندس خجالتی نیست
· حتما دلیلی برای اینکار داره
· نمی دونم ثریا خانم .ایشاءا... که خدا هم منو خوشبخت کنه هم اونو
· ایشاءا...!راستش آرزوم بود عروس خودم بشی . ولی وقتی پای آقا در میونه ما رومون نمیشه پا پیش بذاریم.شما لیاقتت بیش از ماست .درسته پسر من هم تحصیل کرده است و ایشاءا... آینده خوبی در انتظارشه .اما خب این مال و ثروت و این ابهت رو نداریم
· این حرفها چیه ثریا خانم؟ شما ومادرجون برام هیچ فرقی ندارین تا قسمت چی باشه .کاری ندارین؟
· نه، قربونت برم
· خدانگهدار

گل مریم
03-07-2009, 02:15 AM
از محبوبه و صفورا هم خداحافظی کردم وراهی منزل شدم ولی انگار جنازه ام بود که به خانه رسید
************************
· سلام!این چه قیافه ایه گیتی؟ مگه قُُلت مرده که انقدر غصه داری.........اِاِ، داری گریه میکنی؟ خجالت بکش ! حیا کن! خب می رفتی ! گور بابای الناز والمیرا چرا دو دستی تقدیم اونا کردیش؟
· چون مال اوناس .چطور یه هفته دوام بیارم؟
· حالا چی شد که گذاشت بمونی؟
· نمی دونی چقدر اصرار کرد میخواست برنامه رو به هم بزنه اما با اصرار من کوتاه آمد .آخه بهش گفتم اگه حرف درشت بارم کنن برای همیشه با شما خداحافظی میکنم .ولی باهام قهر کرد .ازم خداحافظی نکرد.
· اون خودش الان ناراحت تر از توئه .خیلی دلم میخواد ببینمش قیافه اش چه شکلیه که تو را مجنون کرده .صداش که از پشت تلفن خیلی گیرا بود. مونده قیافه ش
بدون اینکه نگاهش کنم و همانطور که سرم را به مبل تکیه داده بودم ، از داخل کیفم عکسش را بیرون آوردم و جلویش گرفتم .گیسو قاب عکس را از من گرفت .کمی به عکس خیره شد، کمی به من نگاه کرد و بعد گفت : عجب تیپ و قیافه ای داره .بخدا حق داری گیتی، بذار برم یه سطل بیارم که پر توش گریه کنی، چه جذبه ای داره!
· همین جذبه اش منو کشته
· آخ که پدر عاشقی بسوزه .می دونی گیتی نمیخوام تو دلت رو خالی کنم ولی اگه تو رو میخواست یک کلمه می گفت دوستت دارم، می خوامت، اگه اون ازدواج کنه ضربه بزرگی بهت وارد میشه. خودت رو بکش کنار. می دونم سخته ، ولی سعی کن فراموشش کنی.ببین فقط برای چند روز که رفته مسافرت رنگ و رو و حال و احوالت اینه ، وای بحال اینکه زن بگیره
· فکر میکنی تا حالا سعی نکردم ؟ فکر میکنی نخواستم؟ نمی تونم! هر چی سعی کردم دوستش نداشته باشم ، بدتر عاشقش شدم . این رو بالشی رو می بینی؟ مال اونه. بوی تنش آرومم میکنه .فکر کردی دیوونه م ؟نه، دیوونه نیستم. ولی تا این حد دوستش دارم .بخدا نه پولش رو میخوام ، نه قصرش رو، نه ماشینهاش رو، نه شرکت و کارخونه ش رو، خودش رو میخوام . وجودش رو دوست دارم .این دفتر رو می بینی ؟ خاطرات هر روزیه که با او دارم .اینها رو می نویسم که اگه روزی با کس دیگه ای ازدواج کرد، این نوشته ها زندگی کنم و اگه مردم تو این خاطرات رو بهش بدی . دلم میخواد اقلا بدونه یه نفر تو این دنیا بوده که بخاطر خودش دوستش داشته ، اونو می پرستیده .یه نفر بجز مادرش .خیلی ها آرزوی منو دارن و من آرزوی منصور رو. ای کاش نرفته بودم خونه اونا که اینطوری بیمارش بشم
· پاشو خجالت بکش گیتی، چقدر ضعیفی تو ! بنظر من اگه تا یه مدت کوتاه دیگه عشقش رو ابراز نکرد از اون خونه بیا بیرون
· آره همین تصمیم رو دارم .بگذار اول تو رو استخدام کنه بعد . کسی چه می دونه شاید از تو خوشش اومد.
· فکر کردی عشق خواهرم رو به همسری می پذیرم؟
· چه اشکالی داره؟ من راضیم ، من و تو یه وجودیم ، پس چه مال تو باشه چه مال من، فرقی نمیکنه
· پاشو انقدر چرت وپرت نگو .اون داره الات با الناز خانم عشق و کیف میکنه ، تو نشستی اینجا غمبرک زدی و اشک می ریزی .نشستی رو بالشی شو بو میکنی .ای خاک بر سرت کنن!
· آره،ایشاءا.... خاک بر سرم کنن .اگه بهش نرسم یا الناز رو کنارش ببینم ، اون روز فکر نمیکنم طاقت بیارم .چون قلبم فقط به عشق اون می تپه گیسو می دونی با هر ضربه ش چه میگه؟
· چی میگه؟
· میگه منصور! منصور! دوستت دارم !
· ای که مرده شور اون قلب پاره پاره ات رو ببره . با همین دستهام خفه ش میکنم .جا خواستیم جانشین نخواستیم .
**************************
دو روزی به شیراز رفتیم تا پدر را ملاقات کنیم .دلم برایش یک ذره شده بود. وقتی وارد اتاقش شدیم روی تختش نشسته بود و به عکس خانوادگی مان خیره شده بود
· سلام بابا!
نگاهی به ما کرد . در آغوشش فرو رفتیم .موهای ما را نوازش کرد وگفت: سلام دخترهای قشنگم، دیگه این پیرمرد مریض رو فراموش کردین؟
اشکهایمان را پاک کردیم و گفتیم : این چه حرفیه بابا؟ مگه میشه پاره تنمون رو فراموش کنیم .ما جز شما کسی رو نداریم
· پس چرا دو ماهه به من سری نزدی؟ گیسو اومد ولی تو نیومدی
· آخه من کار پیدا کردم، مرخصی نداشتم ولی گیسو بیکاره
· آره،گیسو گفت .راضی هستی؟
· یه کار مربوط به رشته تحصیلی مه . برای روانکاوی از خانم بیماری استخدام شدم که حالا خوب خوبه . راضیم ، شکر.
· آفرین دخترم .پس منو هم مداوا کن
· انشاءا... دو سه ماه دیگه میاییم شما رو هم می بریم تهران .بذارین کمی جا بیفتیم ، شما هم بهتر بشید .بعد .
· باشه عزیزم .خب چه خبرها؟
از صبح تا غروب پیش پدر بودیم .شب هم به منزل دایی ناتنی ام رفتیم که قربون همان ناتنیها.دوشب آنجا بودیم و به تهران برگشتیم .ولی برگشتن همان و یک سرمای حسابی خوردن همان. بقدری حالم بد بود که در بستر افتادم .شایدم تب عشق بود و از دوری منصور به این روز افتاده بودم .دل تو دلم نبود. بیقرار بودم .خیلی دردناک است که کسی عزیزش را دست گرگ بسپارد .مثل آدمهای افسرده یا در بسترم دراز می کشیدم یا همانجا روی تخت می نشستم وکز میکردم و یا عکس منصور را بر میداشتم و به آن خیره میشدم . گیسو مرتب به من غر میزد و سرزنشم میکرد .حق داشت . او تا بحال دلباخته کسی نشده بود .سر به سرم می گذاشت ووقتی به عکس منصور چشم می دوختم یا رو بالشی اش را بو میکردم می گفت: بهش نزدیک نشو می گیره ها . شب دوم بیماریم ثریا تماس گرفت و خبر داد که از مسافرت برگشته اند .بی نهایت خوشحال شدم .خانم متین گوشی را گرفت و صحبت کرد:
· سلام عزیزم!
· سلام مادرجون ، رسیدن بخیر و سرف پشت سرفه
· چه صدایی داری مادر .عجب سرمایی خوردی. چه بلایی سر خودت آوردی؟
· از غصه دوری شما ضعیف شدم . به این روز افتادم
· قربونت برم ، بخدا دلم یه ذره شده .الان میگم مرتضی بیاد بیارتت
· نه مادر، حالم خوب نیست ازم می گیرین .تب دارم
· خب بگیرم عزیزم، یه غمخوار مهربون دارم مثل تو
· ممنونم،خب ، خوش گذشت؟
· چه خوشی مادر؟ تو که نباشی گم کرده داریم.منصور که مثل افسرده ها یا سیگار می کشید ، یا تو اتاقش دراز می کشید ، خیلی که حوصله داشت لب دریا می رفت و آنجا فکر میکرد .اتفاق زیاد با خونواده فرزاد ارتباط نداتشیم .وقتی می دیدن منصور بی حوصله س زیاد نمی اومدن.خانم فرزاد به من گفت این گیتی خانم شما رو جادو کرده .منصور هم گفت آره با محبتشون جادومون کرده
· خیلی ممنونم .محبت دیدم که محبت کردم .مهندس چطورن؟ وسرفه
· خوبه اینجا نشسته سلام می رسونه
· لابد مثل خداحافظی!
· مثلا باهات قهره عزیزم
· بهشون بگید ما قهرشون رو هم به جون میخریم .خیلی سلام برسونین
· ای قربون تو!منصور، گیتی میگه ما قهرشون رو هم به جون می خریم سلام می رسونه
· پشت چشم نازک میکنه.گیتی جان. یه خرده نه،خیلی لوس شده
از شدت خنده به سرفه افتادم
· اُه اُه چه سینه ای داری! میگم منصور بیاد ببردت دکتر مادر.
شنیدم که منصور گفت: مگه بیماریش خیلی شدیده ؟
· آره ، بچه م نمیتونه حرف بزنه بس که سرف میکنه
· میخواین ببریمش دکتر؟
· لازم نکرده ، تو چشم نازک کن .میگم فرهان ببرتش . وغش غش زد زیر خنده .من هم همراهی اش کردم
· خارج از شوخی ! مادر بیا ببردت دکتری؟ بیمارستانی؟
· نه مادر دکتررفتم ، دوره داره دیگه.ممنونم
· خب، کاری نداری عزیزم؟ حال نداری زیاد مزاحمت نمی شم
· نه ، لطف کردین .خوشحال شدم بسلامت برگشتین ، ولی دو سه روزی فکر نمیکنم بتونم بیام ببخشین
· اینم از شانس منصوره .عیب نداره عزیزم، راحت باش .گوشی رو بده به گیسو خانم حالی ازشون بپرسم
· بله، گوشی خدمتتون .خدانگهدار

گل مریم
03-07-2009, 02:17 AM
قسمت بیست و پنجم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت
· بفرمایین
· شما؟
· آقای مهندس شمایین؟بفرمایین بالا!
اف اف را گذاشت و بلند گفت: گیتی منصوره،خاک بر سرم

از تو اتاق خواب گفتم:شوخی میکنی؟
با اضطراب گفت:شوخی چیه.پتوت رو مرتب کن ببینم. بعد رفت جلو آینه موهایش را شانه زد که زنگ در آپارتمان بلند شد.((اینجا اومده چکار؟))
· عشق خانم،عشق او رو کشونده
گیسو پرید در را باز کرد .سلام!خیلی خوش اومدین
· سلام گیتی خانم!روز به روز خوشگل تر و سرحال تر می شی. من فکر میکردم الان تو بستر ببینمت
· من گیسو ام مهندس، گیتی تو اتاقشه
· شرمنده م! باورم نمیشه، با هم مو نمی زنین
· چرا زحمت کشیدین ،خودتون گلید
مثل زائوها از جایم تکان نخوردم ، چون شلوار کوتاه پایم بود
· خواهش میکنم!میتونم برم تو اتاق ببینمش
· بله ، خواهش میکنم بفرمایین
نیم خیز شدم و ادای احترام کردم .بلوز اسپرت شطرنجی با شلوار لی آبی روشن پوشیده بود که دلم ضعف رفت . سلام ، خیلی خوش اومدین
· سلام خانم خانما!چی شده؟ این چه رنگ و روییه؟ چقدر لاغر شدی گیتی؟
· آه شما منو گرفت
لبه تختم نشست وگفت: من آه نکشیدم ، افسوس خوردم ، اونم شش هفت روز
· منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود. تازه فهمیدم که چقدر بهتون وابسته ام. و سرفه
· بد جور سرفه میکنی گیتی
· تازه، خوب شدم .عقب تر بشینید . میترسم بگیرین
· حاضرم درد و بلاهات بیفته به جون من. خدا لعنت کنه الناز و المیرا رو که من رو برداشتند به زور بردند شمال
· خدا نکنه! اونها شما رو به زور نبردن شما خودت بخاطر قول و قرار رفتی.
· خب چه خبرها؟ این هفته چی کار کردی ، کجا بودی؟
· استراحت، دلتنگی ، سفر
· سفر؟!
· با گیسو دو روزی رفتیم شیراز .جاتون خالی
· رفتین شیراز؟ تو که مرخصی میخواستی استراحت کنی ! دستتون درد نکنه گیسو خانم، زحمت نکشین
· اختیار دارین
· خب رفتیم پدرم رو......... و به گیسو که برایم آبمیوه گذاشت نگاه کردم .با ابرو علامت داد .تازه یادم افتاد .گفتم: رفتیم سرخاک خونواده م. یادی از خاطرات تلخ و شیرین کردیم
· چی شد افتخار دادین به کلبه محقر ما بیاین؟
· شما به این خونه شیک و پیک و بزرگ می گین کلبه محقر؟ بفرمایین قصر محبت!
· ممنونم .چشمهاتون قشنگ می بینه
· خب، گیسو خانم ما همیشه احوالتون رو از گیتی خانم می پرسیم .سعادت نداشتیم شما رو زیارت کنیم
· اختیار دارین .من هم همینطور .ذکر خیرتون اینجا زیاده .فقط این گله رو ازتون دارم که خواهرم رو کم می بینم مهندس متین
· به! تازه ما می خوایم شبانه روزی او رو نگه داریم ، گیسو خانم. شما رو هم می بریم پیش خودمون
· گیتی جان زحمت می ده کافیه و روی صندلی میز آرایش نشست
· رحمت آورده تو اون خونه ، زحمت چیه؟
· ممنونم
· خب ، گیسو خانم. شما در رشته زبان انگلیسی تحصیل کردین ، درسته ؟
· بله
· می تونین خوب صحبت کنین؟
· تا حدودی، ولی نه خیلی عالی .شاید اگه تو محیطی باشم که مجبور باشم صحبت کنم ، راه بیفتم
· به تایپهم واردین؟ فارسی و لاتین؟
· بله فارسی رو کامل مسلطم ، ولی لاتین رو باید کار کنم .نوزده ساله بودم کلاسش رو رفتم
· خب، پس تو شرکت ما استخدام شدین .از روز یکشنبه منتظر تونیم
· ممنون قابل دونستین اما......... و به من نگاه کرد؟
· اما چی؟ به گیتی نگاه می کنین که اجازه بگیرین .اجازه گیتی هم دست منه
· بله، من که مثلا در استخدام شما هستم اجازه م دست شماست، ولی اجازه گیسو دست منه
· لابد بخاطر همون هفت هشت دقیقه
زدیم زیر خنده و دوباره افتادم به سرفه

گل مریم
03-08-2009, 12:27 AM
قسمت بیست و ششم : : : : :http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


· تو که اونجا موندگاری.پس دیگه چرا خواهرت رو خونه نشین می کنی؟
· موضوع همینه که دایمی نیستم
· چیه از ما خسته شدی یا از تجملات
· تا همسرتون بیرونم نکرده، خودم بیام بیرون بهتره

· فعلا که مجردم .به فرض هم شما دایمی نباشی ؟ چه ربطی به گیسو خانم داره؟
· فکر میکنم الناز خانم تا توی شرکت و کارخونه هم سایه ما رو با تیر بزنه
· یعنی انقدر من ساده و ابلهم؟
· دور از جون! ایشون خیلی زرنگند
· گیتی بس کن تو رو خدا، اونجا الناز اینجا الناز، شمال الناز،ما میخوایم یه نفر رو استخدام کنیم .چرا الناز رو میکشی وسط؟
· خب پرسیدین دلیلش رو گفتم .حالا شربتتون رو میل کنین. عصبانی نشین
· ممنون
· من حرفی ندارم ، گیسو رو استخدام کنین ، ولی به یک شرط
· چه شرطی؟
· اول بگید قبول می کنین یا نه
· آخه من که نمی دونم چی میخوای. شاید گفتی خودمو بکشم
· نه، مطمئن باشین به نفعتونه
· خب، چون بهت ایمان دارم قبوله .هر چی باشه رو چشمم
· باید قول بدین سیگار رو ترک کنین
با تعجب به چشمهایم چشم دوخت . می تونین دو سه روز هم فکر کنین از حالا تا روز یکشنبه که گیسو بیاد وقت دارین
· گیتی من سیگار به جونم بنده .این چه انتظاریه که تو داری؟!
· مجبورتون که نکردم .خب سیگار رو انتخاب کنین .گیسو هم تو خونه س. ما ناراحت نمیشیم. هیچ رودربایستی نکنین!
· توقع نداری که یه دفعه بذارمش کنار؟
· نه،کم کم بذارین کنار .ولی بشرطی که از کنار برندارین بکشین ها!
· روزی چندتا اجازه دارم بکشم خانم دکتر؟
· هفته اول روزی چهارتا، هفته دوم روزی سه تا، هفته سوم روزی دوتا ، هفته چهارم روزی یکی و هفته پنجم دیگه سیگار دستتون نبینم .البته اگه پیشتون بودم .نبودم هم باید سر قولتون بمونین
· اگه بری که روزی ده تا پاکت سیگار میکشم
· میل خودتونه
· میخوام استخدام کنم،التماس باید بکنم ، ناز بکشم ،شکنجه هم بشم؟
· خب اینها دلیلش خوبی ومهربونی شماست
· اینها همه دلیلش خوبی ومهربونی توئه فرشته مهربون گیسو خانم! تو رو خدا انقدر زحمت نکشین
· زحمتی نیست ، بجای دود سیگار میوه بخورین
· من نمی دونم حالا چه اصراری یه که برادرتو صحیح و سالم بفرستی خونه بخت گیتی خانم؟
· سلامتی شما برام مهمه، حالا هرجا که باشین و هرکس رو که دوست داشته باشین
· ممنونم .چقدر سرخ شدی ، تب داری؟ و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: آره تب داری، دراز بکش گیتی جان، چرا نشستی
· راحتم .از بس خوابیدم خسته شدم .چقدر خوب کردین اومدین .انتظار هر کسی رو داشتم جز شما
· پس تکیه بده گیتی . و بالش را عقب کشید تا پشتم بگذارد که ای کاش نمی کشید .چه آبرو ریزی بزرگی ! چون روبالشی و عکسش را دید .کمی مکث کرد .نگاهی به من کرد و لبخند زد .بعد سینه ای صاف کرد .از خجالتم مردم . گیسو از خجالت بلند شد، رفت بیرون .فکر کنم مثل لبو قرمز شده بودم آنقدر لبم را گزیدم که طعم شور خون را احساس کردم .در چشمهایم خیره شد .قاب عکس را برداشت و گفت: پس بنده خدا اینه ؟ ای، بدک نیست ، ولی خودت چیز دیگه ای هستی . اینم روبالشی بنده خدا که از دیشب داره دنبالش می گرده بدبخت . گفتم چه دزد خوب ومنصفی بوده که فقط عکس و روبالشی ام رو برده .برم پابوسش .
سرم را پایین انداختم وگفتم: ببخشید، بی اجازه اینا رو برداشتم .یه هفته دوری از شما برام سخت بود. اینها رو آوردم که اقلا به این وسیله برادرم رو کنارم احساس کنم
آن نگاه جز نگاه عاشقانه نبود .بعد گفت: کاش منم یه یادگاری از خواهرم میبردم .خیلی بهم سخت گذشت .به عقلم نرسیده بود
· اگه دلتون تنگ میشد حتما می بردین .خواهرتونو دوست ندارین
· یعنی دلم تنگ نشده؟ یعنی تو رو دوست ندارم ؟
سکوت کردم و سرم را پایین انداختم . با انگشتش چانه ام را بالا آورد و در چشمهایم خیره شد و گفت : بخدا دوستت دارم گیتی. انقدر که فکرشم نمی کنی.
· ممنونم .خواهرتون هم شما رو بی نهایت دوست داره . اوایل بخاطر اینکه وجود شما برای مادرتون حیاتی بود . ولی حالا بخاطر خودتون.........
گفت : نمی دونی شمال چه حالی داشتم گیتی، نمی دونی! شرمنده م که ازت خداحافظی نکردم .هزار بار به خودم ناسزا گفتم که چرا یه بار دیگه نیومدم ببینمت .
· شما هم سرما می خورین ها .اونوقت غصه هام زیادتر میشه .برید عقبتر بشینید .
· اقلا یه چیزی از تو خواهر مهربون عایدمون بشه. پس فردا شوهر میکنی، داغت رو به دلم می ذاری .ویروس سرما خوردگیت رو هم به من روا نداری؟
با اینکه غم دنیا به دلم نشست ولی خندیدم .نمی دانم تا حالا برای کسی پیش آمده که هزار درد و غصه در دلش باشد ولی بخندد .در دل گریه کند و از لب بخندد؟ نقاشی اش را که حتما دیده اید ، همان تابلوی معروف لبخند ژکوند.

گل مریم
03-08-2009, 12:28 AM
قسمت بیست و هفتم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

· خب دیگه بهتره آماده شی بریم .اومدم ببرمت
· ممنون، من حالم خوب نیست .کاری هم ازم برنمیاد. دو سه روز دیگه مرخصی میخوام
· شما تا آخر عمر استراحت کن، ولی در منزل ما ، در جوار بنده .می دونی که به شوق تو میام خونه ، نازنین خانم!

· انقدر منو خجالت ندین .انقدر هم وابسته نباشین ، من نگرانم
· نگران نباش ، بلند شو گیتی! بلند شو بریم میخوام مامان رو غافلگیر کنم
· خبر نداره اینجا اومدین؟
· نه
· باور کن حالم خوب نیست .اونجا مرتب باید از پله های غرور بالا پایین برم و با پرستیژ رفتار کنم .با استخون دردم جور در نمیاد
· شما فقط تو اتاقتون استراحت بفرمایین .اگر ما خواستیم سرمیز شام یا وقت ناهار و صبحونه شما رو زیارت کنیم، به گیسو خانم نگاه می کنیم .کی باورش میشه گیتی گیسوئه ، گیسو گیتیه .گیسو خانم؟
گیسو آمد وگفت: بله مهندس.
· حاضر شید بریم
· گیتی رو ببرین مهندس .من همین جا هستم .ممنونم
· گیتی به گیسو نگفتی وقتی منصور چیزی بخواد ، نه سرش نمیشه
· من چیزی نگفتم .خودش عکستون که دید فهمید چه جذبه ای دارین
صدای خنده اش در اتاق پیچید
· مهندس آخه مزاحمته ، من بیمارم ، بی فایده م
· گیتی بلند شو، حوصله ندارم ها
· گیسو، بی زحمت لباس و داروهام رو بردار .خودت هم حاضر شو بریم
· تعارف نمیکنم ، ایشاءا... یه دفعه دیگه میام
· نمیشه همین حالا باید بیایین.یکشنبه هم با هم می ریم شرکت
· من ناهار درست کردم ، اقلا ناهار بخوریم بریم .نیمساعت دیگه آماده س
· ببینید مثل من بی تعارف باشین .باشه ناهر میخوریم می ریم .چون حیفه ، می مونه فاسد میشه
· کاش مادرجون رو هم می آوردین
· حالا مرافعه ها مونده .باید جواب پس بدم که چرا تنها اومدم
· به مادر خبر نمی دین ناهار اینجا هستین ؟ نگران نشن
· آخه میخوام غافلگیرش کنم .با دیدن شما جا میخوره
· خب به ثریا خانم بگین منزل دوستتون هستین و ناهار نمی رین .من می دونم مادر نگران می شن
· چشم خانم پرستار ،اون تلفن رو بده به من ببینم
منصور شماره گرفت و گفت: خدا کنه مادر برنداره
ثریا بود که گ.شی را برداشت و به او خبر داد که الناز سراغش را گرفته . گوشی را که گذاشت ، گفت : من نمی دونم این الناز از جون من چی میخواد .
· خودتونو
· خب خودم رو بهش می دم ببینم باز هم حررف داره .اّه !
باز چنگال در قلبم فرو کرد .چه جالی شدم و چه دردی کشیدم ، بماند
تلفن را سرجایش گذاشتم و گفتم : ببخشید، اشکالی نداره کمی دراز بکشم؟
· نه عزیزم ، بخواب ، من که از اول گفتم
کمی در بالشم فرو رفتم و گفتم : خب برام از شمال تعریف کنین .چطور گذشت؟
· در ماتم و غم
· الناز که بود ، شما دیگه چی میخواستین ؟
· تو رو ! جا خوردم
· منظورتون چیه؟
· الناز رو میخوام که برام وارث بیاره ، ولی دوست دارم تو در کنارم باشی که باهات حرف بزنم
خدایا ! کاش بجای آمپول پنی سیلین به من آمپول هوا می زدن که از این درد راحت بشم. گریه ام گرفته بود ولی مگر میشد گریه کنم؟ نامرد پست فطرت! میخوای هم النازو بدبخت کنی هم منو؟
· چی شده گیتی ؟ اتفاقی افتاده؟
· نه ، یه دفعه قلبم از حال رفت .مال این آمپولاس
· آبمیوه تو هم که نخوردی دختر.بگیر بخور ببینم .اندازه گنجیشک آب وغذا میخوره ! درستت میکنم
تو داری منو میکشی! داری منو از بین میبری! اونوقت میگی درستت میکنم، قاتل

گل مریم
03-08-2009, 12:29 AM
قسمت بیست و هشتم : : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif

کمی آبمیوه خوردم و گفتم : خب میگفتین
· اونا نظرشون اینه که تو ما رو جادو کردی .حالا راست می گن؟ چشم سوسمار دادی خوردیم یا مدفوع کفتار ؟
· لنگ سوسک و پاچه مورچه، کمی هم ادرار الاغ .البته با عرض معذرت
چنان بلند زدیم زیر خنده که گیسو از داخل آشپزخانه گفت: چه خبره تنها تنها؟ صبر کنین منم بیام آخه. منو کردین آشپزباشی ، خودتون گل می گین گل می شنوین؟گیتی بسه دیگه هرچی استراحت کردی،بلند شو بیا میزو بچین
باز خندیدم .گفتم: آخ ، آخ گیسو .درجه تب رو بیار که سوختم . خودت می دونی چرا.
هر سه زدیم زیر خنده .منصور گفت : گیسو خانم، گیتی داره جادوگری میکنه، منم دارم میخورم
· پس منم الان میام نعش کشی کنم
باز صدای خنده بلند شد
· چه خبر از الهه ناز؟ دلم برای شنیدنش یه ذره شده
· اله نازم حالش بد نیست ، تو شمال باهاش صفا میکردم
· یعنی با الناز خانم؟
جوابی نداد .سیبی برداشت از وسط دو نیم کرد و گفت : این گیسوئه ، این گیتی .خیلی شبیه اید .بیا بخور .گیتی جان گیسو مال تو، گیتی مال من . و گازی از نیمه سیب زد .
· ممنونم . و نیمه سیب را گرفتم . .یک گاز زدم و فریاد کشیدم : گیسو خوردمت! خیلی خوشمزه ای
· مطمئنم فردا ما باید بیایم عیادت شما
· عیب نداره، اونهم از شما برای ما غنیمته ، خانم خانما
· ببخشید بریم تو سالن مهندس
· تو باید استراحت کنی ، همنی جا خوبه. بعد دستم را در دستش گرفت و ادامه داد: وقتی کنار تو هستم هیچی نمیخوام گیتی
· منم همینطور مهندس، موندم وقتی ازدواج کنین چه خاکی بر سرم کنم
· برای اونم یه فکر میکنیم.این عکس خونواده ته؟
· آره مامانم، بابام و برادرم.اون دوتا نیمه سیب هم که معرف حضور هستن
· چه مامان خوشگلی داشتی ، خدا رحمتش کنه
· همیچنین پدر شما رو
· برادرت هم خوش قیافه بوده، چه تیپی داشته خدابیامرز .به پدرت هم شباهت داشته
· شاید بخاطر همینه که اونو در وجود شما می بینم .البته انشاءا... هرچی خاک اونه عمر شما باشه
· نگاهم کرد و لبخند زد و بعد گفت: پدرت منو یاد پدرم می ندازه .همنیطور جدی و خوش تیپ بود .روحش شاد .خدا رحمتش کنه . دوتا خانم حسابی تحویل جامعه داده ور فته
· ممنونم
عکس را سر جایش گذاشت و گفت: هر چی خدا بخواد همون میشه .با اینکه خیلی برای مرگ پدر و مادر و برادرت متاسفم ، اما گاهی فکر میکنم اگه اونا بودن شاید من و تو هیچوقت با هم آشنا نمی شدیم
· بله ، شاید مصلحت بر این بوده .خودمم گاهی به این نتیجه می رسم
· اتاقت رو خودت چیدی؟
· اگه بده گیسو چیده ، اگه خوبه من چیدم
· عالیه خیلی با سلیقه ای، همه چیز سبزه ، مثل خودت سبز و باطراوت
· اگه عالیه پس هر دو چیدیم .شما بفرمایین تو سالن تا منم لباسم رو عوض کنم
· باشه عزیزم و بلند شد
· راستی تیپ اسپرت خیلی بهتون میاد .تا حالا ندیده بودم اینطوری لباس بپوشین .همه ش با کت و شلوار و کراوات شما رو دیدم
· کجاش رو دیدی..... نمیخوای کمکت کنم؟ سرت گیج نره
· نه ممنون
با لبخند از اتاق بیرون رفت و سرگرم صحبت با گیسو شد .بلوز شلوار مشکی پوشیدم ، چون احساس میکردم واقعا عزادارم . آن جمله منصور را هنوز فراموش نکرده بودم .غمی بر دلم سنگینی میکرد که از آهن سنگین تر بود. موهایم را بافتم و از اتاق بیرون آمدم و وارد سالن شدم و رو به روی منصور نشستم
· عیده ، چرا سیاه پوشیدی گیتی؟
· آخه میگن سیزده به در نحسه . ما جلو جلو رفتیم پیشواز
· از دست تو حاضر جواب ، ولی بهت میاد
· ممنون
· هنرمند این خونه کیه؟ و به پیانو اشاره کرد
· این مال برادرم بود .مهارت خاصی داشت .گیسو هم وارده
· آفرین .گیسو خانم، آشپزی را رها کنین به ما افتخار بدین ، بنوازین
· من خوب نمی زنم
· شما بزنین ما نظر می دیم
· بزن گیسو جان!
· آخه........
· آخه نداره.منصور غریبه نیست .اگه بد بزنی مسخره ت نمیکنه

گیسو پشت پیانو نشست و یک آهنگ قشنگ معروف را نواخت .گیسو مهارت خاصی داشت .منصور کف طولانی زد و گفت: واقعا مرحبا،احسنت، خیلی هنرمندین
· ممنونم،اینهم به افتخار مهندس
· لطف کردین.دیگه نمی زنین؟ بقول معروف دوباره! دوباره!
· بعد از ناهار میزنم .الان گشنمه ، دستهام میلرزه مهندس
صدای خنده بلند شد .
ناهار را صرف کردیم و ساعت چهار بعد از ظهر آماده حرکت شدیم .بین راه منصور پرسید : تزریق آمپولت چه ساعتی یه گیتی جان؟
· شش بعدازظهر
· می برمت درمانگاه
· ممنون
به جلوی عمارت رسیدیم .آقا نبی با صدای بوق در را باز کرد و تا ما را دید با ناباوری نگاهی به ما انداخت و گفت: سلام خوش اومدین. کدوم یکی گیتی خانمه؟

گل مریم
03-08-2009, 12:30 AM
قسمت بیست و نهم : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


· والـله فکر کنم گیتی خانم شما باشین که جلو نشستین و رنگ وروتون کمی پریده س .درسته؟
· بله درست حدس زدین آقا نبی. حالتون خوبه؟
· الحمدالـله، کسالت هنوز برطرف نشده؟

· نه متاسفانه.
· شما خوبین گیسو خانم؟
· الحمدالـله.
· ما همیشه از زری و گیتی خانم حال شما رو می پرسیم
· ما هم همینطور .به زری خانم زیاد زحمت می دیم.
· اختیار دارین .زری شما رو خیلی دوست داره ، یعنی همه ما .گیتی خانم انقدر به ما محبت کردن که وقتی تو این خونه نیستن انگاز این خونه ستون نداره
منصور به کنایه گفت : آقا نبی، پس ما هیچی دیگه ؟ دستتون درد نکنه!
· اختیاردارین آقا، شما که رکن اصلی هستین . ولی گیتی خانم ستون شادی و جنب و جوش این خونه س
· حق با شماس آقا نبی. ما هم به این مهم رسیدیم
· بفرمایین
· راستی، مرتضی ماشین رو برد سرویس؟
· بله آقا، نیمساعت پیش برد
· باشه ممنون و گاز را گرفت و وارد منزل شد .جلوی ساختمان ایستاد و گفت: تو با اهل این خونه چکار کردی که یه لحظه طاقت دوریت رو ندارن . دیگه آقا نبی که بناله وای بحال ما!
خندیدیم .از ماشین پیاده شدیم .از فشار تب و درد استخوان توان ایستادن نداشتم .سریع وارد منزل شدم.
· سلام ثریا خانم
· به به! سلام، خیلی خوش اومدین
· نمی بوسمتون، سرما خوردم
· پس شما گیتی خانمید! الـله اکبر باورم نمیشه ، خوش اومدین گیسو خانم!
روبوسی کرد و گفت: من دلم براتون خیلی تنگ شده بود. باید شما را ببوسم.حاضرم سرما بخورم
· چقدر هم داغین!
منصور به شوخی گفت : ما هم حاضریم از این سرماها بخوریم
همه خندیدند
· مادر کجاست ثریا؟
· بالا، الان می رم بهشون اطلاع می دم. یادم باشه بگم لباس سیاهه گیتی خانمه، لباس سفیده گیسو خانم
داخل سالن آمدیم و نشستیم .گیسو نگاهی به آنهمه زرق وبرق انداخت و خیلی زود به آن بی توجه شد. انگار نه انگار! نمی دانم جد وآبادش قصر نشین بودند یا خودش.دختره چشم سفید.
· خونه مون منور شد.
· ممنون
ثریا در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت: الان میان. نمی دونین چقدر خوشحال شدن
· ثریا به صفورا بگو یه اتاق برای گیسو خانم آماده کنه
· چشم اقا
· نه آقای مهندس، من تو اتاق گیتی راحت ترم. ما عادت داریم پیش هم باشیم
· در هر صورت تعارف نکینی .اینجا منزل خودتونه
· سپاسگزارم
صفورا جلو آمد و روبوسی و حال و احوال کرد
· به به! به به!خونه روشن شده بخدا.دوتا دختر خوشگل و مهربون قدم رنجه کردن.خیلی کار خوبی کردین
· سلام مادرجون!
· سلام خانم متین
· سلام،سلام، عزیزم
· منو نبوسین، شما هم سرما می خورین ها!
· عیب نداره،بذار عقده این هفته رو خالی کنم
· منصور اگه تو عمرت یه کار خوب برای مادرت کردی همین بود، بخدا.
· دست شما درد نکنه مامان جان، ما که صبح تا شب در خدمت شماییم
· دیگه تنها تنها می ری خونه گیتی .یادم باشه چشمات رو از کاسه در بیارم
صدای خنده بلند شد. مادر کنار گیسو نشست .منصور طبق عادت از جیبش پاکت سیگار را بیرون آورد و با چند ضربه یک عدد سیگار بیرون کشید . آن را کنار لبش گذاشت و تا آمد فندک بزند سینه ای صاف کردم. متوجهم شد .ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم. منصور لبخند زد .سیگار را از روی لبش برداشت ، در پاکت گذاشت و گفت: ترک عادت موجب مرضه
· شما دوتا سیگار دیگه می تونین بکشین ، چون تا الان دوتا کشیدین
· باشه یکی بعد از شام می کشم .یکی آخر شب . ولی از حالا بگم باید بد اخلاقی بنده رو تحمل بفرمایینها، چون ترک اعتیاد شاید هم احتیاج به تخت و طناب داشته باشه.
زدیم زیر خنده .
· این منصور مگه از تو حساب ببره گیتی، ما که حریفش نیستیم
· ایشون به من لطف دارند و برای حرفم احترام قائلن . وگرنه صاحب اختیارند مادرجان
· ممنون، ولی حساب میبرم والـله ، چون اگه نبرم بعدش باید بیام منت کشی ، حوصله ش رو ندارم
· خب چی کار کردین این هفته؟
· جاتون خالی، دو روز رفتیم شیراز
· باریکلا! کاش ما هم با شما اومده بودیم
· انشاءا... سفر بعدی
· گیسو جان ، خیلی دلم میخواست ببینمت عزیزم.ماشاءا... در زیبایی و وقار از خواهرت چیزی کم نداری
· ممنونم، لطف دارین
ثریا با سینی چای وارد شد و پذیرایی کرد.منصور گفت: ثریا برای گیتی خانم آبمیوه بیار
· بله آقا الساعه

گل مریم
03-08-2009, 12:31 AM
قسمت سی ام : : : : : : http://iran-eng.com/images/smilies/icon_gol.gif


منصور بلند شد ضبط را روشن کرد .موسیقی آرامی در فضا پخش شد .بعد کنار من نشست و گفت: ببینم تبت پایین اومده یا نه. و دست به پیشانیم گذاشت . یه کم پایین اومده، ولی نه زیاد .میخوای بلند شو برو استراحت کن تا ساعت شش که می ریم درمونگاه
ثریا برای گیتی جان شام مناسبی تهیه کن، باید پرهیز کنه
بله آقا، براشون ماهیچه درست میکنم
لازم نیس ثریا خانم، کمی سوپ میخورم
سوپ چیه ، تو باید خودت رو بسپاری دست من . یعنی چه هیچی نمیخوری؟
میخواین بدهیکل بشم و یه سوژه دیگه هم دست خاطرخواهاتون بدم
جا داری ، نگران نباش
ثریا نگاه معنی داری به من کرد و لبخند زد و رفت .مدتی بعد منصور نگاهی به ساعتش کرد و گفت: خب ساعت نزدیک ششه گیتی جان، وقت تزریقته .بلند شو بریم
مادر گفت : اتفاقا قراره دکتر سپهر نیا برای دیدنم بیاد .شش ونیم _ هفت میاد میشه اون آمپولت رو بزنه عزیزم
نه مامان، می ریم درمونگاه
دکتر میاد تو خونه، تو میخوای ببریش درمونگاه پسرم ؟
اگه دکتر سپهرنیا زن بود هیچ مانعی نداشت
به گیسو نگاه کردم . به هم لبخند زدیم .گیسو ابرویی بالا انداخت .
غیرتی شدی منصور جان، چی شده؟
وقتی زن هست، چرا مرد
ببینم ، اونوقت دکتر سپهر نیا برای من آمپول بزنه مشکلی نیست؟
نه، مسئله ای نیست مامان
همه خندیدند
چه بی غیرت! به بابات بگم کلاهش رو بالاتر بذاره!
زدیم زیر خنده
این اداها چیه در میاری مامان جان؟ دکتر به آدم محرمه!

گل مریم
03-08-2009, 12:32 AM
مامان جان گفتم می برمش درمونگاه یعنی میبرم ، چه اصراری یه دکتر سپهرنیا برای گیتی آمپول بزنه ؟ مطمئنم تا آمپول رو بزنه من پاکت سیگار رو تموم کردم .اونوقت نمیتونم جواب گیتی رو بدم
آنقدر خندیدیم که به سرفه افتادم .منصور لیوان آبمیوه را دستم داد و گفت: بخور گیتی جان، تا سپهرنیا نیامده بریم
مادر نگاهی عاشقانه و معنا دار به من و منصور کرد، بعد به گیسو نگاه کرد و سر تکان داد .برای اولین بار بود که احساسی به آن قشنگی داشتم .منصور نسبت به من تعصب داشت و این نشانه توجه و علاقه بیش از حد بود، حالا به چه منظور ، خدا عالم بود. خلاصه با منصور به درمانگاه رفتیم و برگشتیم. بعد با گیسو برای استراحت به اتاقم رفتیم .گیسو چرخی در اتاق زد و کنار پنجره رفت و گفت: من فکر میکردم تو دیوونه منصوری . اونکه دیوونه تره گیتی.
خدا از دهنت بشنوه گیسو، ولی اینها همه قدردانی یه. او منو خواهر خودش می دونه .امروز می دونی چی می گفت؟ می گفت من الناز رو میخوام بگیرم که برام وارث بیاره ، ولی تو رو دوست دارم تا کنارم باشی و باهات حرف بزنم
زده به سرش؟
نمی دونم
تو باید کلک بزنی و دست پیش بگیری
چیکار کنم؟
یه روز خیلی جدی بساطت رو جمع کن. بگو میخوام برم. بگو قصد ازدواج دارم .ببین چیکار میکنه .آخه اینکه نمیشه مدام با اعصاب تو بازی کنه.
خب معلومه ، التماس میکنه که نرو ، بهت وابسته م ، ترکم نکن ، زانوهام سست میشه ، ولی بازم خواستگاری نمیکنه .اون النازو برای ازدواج میخواد، منو برای هم صحبتی .هفته پیش وقتی مادر صحبت فرهان رو وسط کشید گفت خواهرم رو شوهر نمی دم
تو بگو من میخوامش .باید در مقابل عمل انجام شده قرارش بدی تا ازش اقرار بگیری وگرنه کلاهت پس معرکه س. اون داره تو رو بازی می ده. اون عشق رو محدود به همین روابط می دونه . فکر میکنه اگر تو رو بگیره علاقه تون به هم کم میشه .از طرفی نوازشت میکنه ، از طرفی میگه خواهرمی. یعنی ؟ می دونی گیتی، منصور آرزوی هر دختریه، بجنب ، حیفه!
اینطوری نمیخوام .دوست دارم خودش ازم بخواد
نمی دونم چرا حس بدی دارم گیتی .نگرانم .اگه دیوونه باشه ، اگه بازیت بده، اگه ازدواج کنه ، اگه مسخره ت کرده باشه، اگه قصد سوء استفاده داشته باشه ، من می دونم چه حالی میشی. گیتی من فقط تو این دنیا تو رو دارم. پدر آدم سالمی نیست که روش حساب کنم .
میترسی من هم مثل علی خودکشی کنم؟
گیسو سکوت کرد و لبه تخت نشست
حق داری نگران باشی .آخه عشق و عاشقی های خونواده ما از شور به دره
گیتی به فرهان جواب مثبت بده .بخدا برات مناسبتره. من که ندیدمش ولی می دونم سلیقه ت خوبه
اگه منصور نبود شاید ، ولی حالا نه . تو باشی منصور رو رها میکنی؟
اگه دوستم نداشته باشه، آره
خودت می بینی که چقدر دوستم داره. ولی باید بفمم چه جوری
پس زودتر ، زودتر. مرگ یه بار، شیونم یه بار. کارو یکسره کن
خیلی خب ، تو غصه نخور. من یه کاری میکنم .چقدر بد شد روبالش و عکسش رو دید گیسو
من که مردم از خجالت .اینم از حماقتهای تو!
ولی باور کرد مثل برادر دوستش دارم
پس باید خیلی خنگ و احمق تشریف داشته باشند .چطور عکس خانم متین رو زیر بالش نذاشتی . مگه اونو جای مادر نمی دونی؟
نمی دونم والـله ، شاید داره فیلم بازی میکنه
اگه منصور ازدواج کنه چیکار میکنی؟
هیچی دراز به دراز می افتم ، تو کپه کپه خاک بریز رو سرم
گیسو با نگرانی نگاهم کرد
نه بابا شوخی کردم. مطمئن باش تا منصور زنده س خودکشی نمیکنم خیالت راحت
یعنی اگه دور از جون منصور بمیره .مارو عزادار میکنی ؟آره؟
آره ، منصور عشق منه
اعتماد به نفس داشته باش دیوونه .آدم باید بیشتر از هرکس، خودش رو دوست داشته باشه نه اینکه خودش رو مریض و دیوونه مردم کنه. خدا بخیر بگذرونه .خدایا اگه عاشقی اینه نخواستیم
لبخند زدم و گفتم : تو هم که خاطرخواه نداری وروجک، حالا هم میشی منشی مخصوص جناب رئیس و مترجم و تایپیست.
روی تخت دراز کشیدم و پتو را رویم کشیدم و گفتم: من یه چرت میخوابم . تو هم هرکاری دوست داری بکن .خواستی با منصور هم میتونی صفا کنی
خاک بر سرت کنن ! من مثل تو بی عقل نیستم .مطمئنم هیچوقت عاشق کسی نمی شم
حالا خواهیم دید خانم عاقل با اعتماد به نفس
مجله نداری گیتی؟

گل مریم
03-08-2009, 12:34 AM
مجله زندگیم تو کیفمه.بردار بخون
جدی؟ پس خوندنیه !وصیتم کردی ؟ بعد کیفم را برداشت تا دفتر خاطرات را در بیاورد و بخواند
**************************
چقدر قشنگ میزنه گیتی! آدم روحش تازه میشه .بیخود نیست شبها نمیای خونه وروجک
چه کنیم دیگه، عاشقیم آبجی
حالا چرا نیمه شب می زنه ، ساعت یک ونیمه
خب آدم نیمه شبا عاشقتره، یعنی آدم تو سکوت شب بیشتر و عمیقتر میتونه به معشوقش فکر کنه
چه جالب و رویایی . ولی خودمونیم ، خیلی هم عاشقه .آدم جالبیه .ازش خوشم میاد
حالا کم کم به حرف و احساس من می رسی گیسو خانم. اگه عاشق شدی بدون رودربایستی اعلام کن عزیزم، من بخاطر تو خودم رو کنار می کشم
مثل اینکه باز تب کردی!
پس بیا بریم پاشویه م کن
حالا لگن از کجا بیارم
لگن نمیخوام .بیا بریم پایین پیشش ، تبم پایین میاد
گیسو زد زیر خنده و گفت: پس پاشویه منصوره
اون همه چیز منه!
دستت درد نکنه ، خیلی بی صفتی!
تو هم عزیز منی! حالا میای بریم ؟
اشکالی نداره؟
نه مطمئنه،خیالت راحت
باشه بریم
ببینم ، اگه بدونی با منصور بدبخت میشی بازهم حاضری زنش بشی
آره حاضرم چون خیلی دوستش دارم چرا بدبخت بشم؟ منصور آدم بدی نیست، من هم که حرف گوش کنم .مطمئنم منصور زن دوست و خانواده دوسته. اهل آزار و اذیت نیست
مثلا اگه بهت بگه دوست ندارم با خواهرت بری و بیای چی؟
دیگه چی؟ بیخود میکنه.من فقط تو دنیا تو رو دارم گیسو
بیا از حالا دعواها شروع شد
از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن شدیم . به گیسو علامت دادم که شلوغ نکند . چون عجیب رفته بود تو حس و مینواخت .آهسته روی مبل نشستیم .با احساس آرشه را روی سیمها حرکت می داد .وقتی تمام شد کف زدیم . ((عالی بود .فوق العاده بود .
بطرف ما برگشت و گفت: شما اینجایین شیطونا.مگه خواب ندارین؟
مگه شما می ذارین آدم تو این خونه بخوابه .حالا اگه ناراحتین بریم
کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم
جدا؟ دعا می کردین ما بیاییم پایین
بله و چه زود حاجت گرفتم
طوی که شما تو حس رفته بودین .فکر نمیکنم به چیزی جز الناز خانم فکر میکردین
بله، خب، من وقتی مینوازم تمام حواسم به علت نواختنمه
پس چطور به ما فکر میکردین؟ ما ضد ونقیض فکر میکنیم یا شما ضد ونقیض صحبت می کنین؟
شما ضد و نقیض فکر می کنین گیتی جان . حالا بهتر