PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : مسابقه ی شاعر شناسی






    

صفحه ها : [1] 2

t.s.m.t
18-01-2009, 23:25
هدف از ایجاد تاپیک؛
1.علاقه مند تر کردن کاربران به کتابخوانی و شعر
2. گسترده کردن مطالعات کاربران در زمینه ی ادبیات و مخصوصاً شعر
3. آشنایی هرچه بیشتر کاربران با مشاهیر کشور و جهان

علت ایجاد تاپیک:
1.به خاطر بالا رفتن اطلاعات کاربران در زمینه ی ادبیات،مخصوصاً که کاربر فعال ادبیات باید یک متخصص ادبیات باشد و این بدون مطالعه امکان ندارد.
2.حتی اگر یک فرد تخصص و علاقه در زمینه ی ادبیات نداشته باشد،لازم است که در مورد گذشته ی خود اطلاعاتی داشته باشد.و این در سایه ی آشنایی با ادبیات و فرهنگ گذشته میسر میگردد.و از آنجا که فرهنگ و ادب در شعر به روشنی نمود میگردد و در واقع شعر بدون تحریف به خوبی فرهنگ یک ملت را تصویر میکند.

نحوه و روند ارسال پست ها
1.شعری به طور کامل توسط کاربر دلخواه پست میشود.
2.کاربران به غیر از کاربر ارسال کننده،تا یک هفته فرصت دارند که نام شاعر رو بلافاصله در پست بعدی ارسال کنندو یک بیوگرافی 2-3 سطری در مورد شاعر ذکر میکنند.
3.اثر بعدی بعد از پست مربوط به نام و بیوگرافی شاعر ،ارسال میشود.

تذکر:
1.لازم نیست که حتماً کاربری که نام شاعر پست قبلی را ارسال میکند،پست بعدی را ارسال کند،ولی در هر حال حق تقدم دارد.
2.می تواند شاعر تکراری باشد(یعنی چندین پست از یک شاعر به صورت متناوب یا نامتناوب ارسال گردد)
3.در صورت اینکه هیچ کاربری نتوانست در عرض یک هفته جواب را بدهد خود طرح کننده نام شاعر را قید کند.
4.تنها از آثاری استفاده شود که اشعار آنها به ثبت رسیده است.(کلیه ی اشعاری که در تاپیک های ادبیات و علوم انسانی با نام شاعر ذکر شده اند جزو آثار ثبت شده محسوب میشوند)
5.از آثار شاعران غیر ایرانی(انگلیسی،چینی و ...)تنها در صورتیکه ترجمه ی آثار ایشان به چاپ رسیده باشد،استفاده شود.

fanoose_shab
19-01-2009, 02:13
میشه من شروع کنم؟؟





در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم
می جوشم از درون هر چند با هیچکس نمی جوشم

گیرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » می دانند،
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم

فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار می پوشم

در پیشگاه فرمانش، دستی نهاده ام بر چشم
تا عشق حلقه ای کرده است، با شکل رنج در گوشم

***
این داستان که از خون گُل بیرون دمد، خوش است، اما
خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سیاووشم

من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم
بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم

مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟
با من که شوکرانم را با دست خویش می نوشم

t.s.m.t
19-01-2009, 10:24
در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم



نام شاعر:حسین منزوی زنجانی
سال تولد:1325،اول مهر
محل تولد:زنجان
سال وفات:1383،شانزدهم اردیبهشت
محل وفات:تهران

آثار:ترجمه منظومه ترکی «حیدر بابا»ی استاد محمد حسین شهریار (1369) با عشق در حوالی فاجعه (1371) این ترک پارسی گوی/ بررسی شعر استاد شهریار(1372) از شوکران و شکر (1373) با سیاوش از آتش (1375) از کهربا و کافور (1376) از ترمه و تغزل / برگزیده غزل ها و شعرهای نیمایی و سپید (1376) به همین سادگی / شعرهای بی وزن (1378) با عشق تاب می آورم / شعرهای نیمایی (1378) این کاغذین جامه (1379) از خاموشی ها و فراموشی (1380) تغزلی در باران ( 1381) دومان (شعرهای ترکی منزوی)، صفیر سیمرغ (شعرهای سی تن از شاعران زنجان از نسل اول تا ششم شعر آن دیار)، دیوار در متن یک شعر(بررسی تحلیلی شعر معاصر) و خونه آقا گنجشکه(مجموعه داستان کودکان)

fanoose_shab
19-01-2009, 19:27
ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانه‌ی رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است
نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که می‌بینی
از جای کنده صخره‌ی صما را آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز می‌نتوان کردن
از چشم عقل قصه‌ی پیدا را دیدار تیره‌روزی نابینا
عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان
شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی است مریم عذرا را

t.s.m.t
19-01-2009, 20:09
ای دل عبث مخور غم دنیا را


لطفاً شعر رو مرتب کنید ،یه جوری شبیه شعر نو شده

نام شاعر:پروین اعتصامی
سال تولد:1285، 25اسفند
محل تولد:تبریز
سال وفات:1320


پروین اعتصامی در سال 1285 هجری شمسی در خانواده ای دانش پرور و اهل قلم به دنیا آمد . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بیدار پروین با آشناییش به فنون ادب درهم آمیخت و وی را در زمان حیات کوتاه خود به جایگاه بلندی رساند.
دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.
مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیف همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم فساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید.
پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یافتن در دامان مادر می داند و می گوید:

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.

پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید از سر جان به جانبداری از حقیقت برخاست و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!

پروین پادشاهان را به گرگهایی تشبیه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جایی از زبان پیرزنی
می گوید:
ما را به چوب و رخت شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست!

پروين اعتصامی در سوم فرودين ،1320 در آستانه‌ی سی و پنج سالگی، بيمار شد و در پانزدهم همان ماه در اثر ابتلا به مرض حصبه، درگذشت و در مقبره ی خانوادگی در صحن حضرت معصومه (س) در قم، در كنار پدر به خاك سپرده شد.

Leyth
19-01-2009, 22:27
با اجازه از شما دوست بسیار عزیز و عاشق ادبیات

شبها به یادت می شمارم اختران را
یعنی سپهر بی نشان بی کران را

هر کس به قدر همت خود می شمارد
شاید کسانی گوسپندان و شبان را

یک آسمان صد آسمان ، پانصد، ولی نه
اشکم به جای خواب می برّد امان را

بی خوابی و نام تو و تکرار و تکرار
اینگونه می کاود نفسهایم زمان را

با نام تو شبهای من روشنتر از روز
ربطی به خورشیدست ماه و کهکشان را

از باده ی نابی که در چشم تو جاریست
تا بامدادان می کشم رطل گران را

fanoose_shab
20-01-2009, 02:20
چقده سخته
بهتر نیست یه راهنمایی کوچولو هم باشه؟؟؟؟

Leyth
20-01-2009, 10:19
این شعر به عنوان راهنمایی:


بیشه ای بود و در آن غلغله ای
هر طرف همهمه و ولوله ای

بیشه را رهبر و سلطانی بود
شیر پر هیبت غرانی بود

نعره اش گوش فلک کر می کرد
خشم او رعشه به تندر می کرد

چونکه می کرد گهی عزم شکار
دیو و دد پای نهادی به فرار

ببر درنده هراسانش بود
کرگدن گوش به فرمانش بود

گور و زرافه زدستش به عذاب
پیل از هیبت او در تب و تاب

ریزه خوارش سگ و کفتار پلشت
گرگ در جنگل و روباه به دشت

عمری آنجا به تنعم گذراند
اسب ِ توفیق به هر سوی براند

روزها رفت و شب آمد بسیار
روز او نیز بشد چون شب تار

پیر شد پادشه جنگل و سست
نه قوی ماند و نه چالاک و نه چست

رمق از جان و تن شیر بشد
پاک مفلوک و زمین گیر بشد

دید این حالت او کفتاری
تشنه و گرسنه از ناچاری

تا که مرهم نهدش بر دل ریش
پیشش آورد ز ته مانده ی خویش

شیر می خواست که خیزد از جا
شکمی سیر در آرد ز عزا

از درون لیک ندایی بشنید
که سراپای وجودش لرزید:

" خویشتن را نکند خوار کنی
فکر پس مانده ی کفتار کنی "

بی محابا ز طمع دست کشید
چشمها بست و به جوایش خوابید

صبح فردا به شکوه و اکرام
داشت این زمزمه بر لب، دد و دام:

" شیر ، پس مانده ی کفتار نخورد
با غرور و عظمت جان بسپرد "

fanoose_shab
21-01-2009, 02:41
اعتراف میکنم نمیتونم بگم این شاعر کیه

Leyth
21-01-2009, 04:51
چه طوری باید راهنمایی کنم؟

دانشگاه علم و صنعت!

خوبه؟



چیست دنیا پیله ای تاریک و تنگ
ما چو کرمی در تنیدن بی درنگ

صبح تا شب بهر امرار معاش
در هیاهو در تکاپو در تلاش

آدمی گر لحظه ای آسوده نیست
کوشش پیگیر او بیهوده نیست

گرچه نادانسته تاری می تند
روزنی بهر رهایی می کَند

تارها می ماند و او رفتنیست
رفتنش آزادی از ما ومنیست

کرم کوچک عاقبت پروانه است
بی نیاز از پیله ی ویرانه است

بال پرواز از تنیدن یافته
سوی اوج بی کران بشتافته

ما اگر بر فرق عالم افسریم
تا نپنداری ز کرمی کمتریم

از تنیدن کرم در پرواز شد
راه آزادی به رویش باز شد

زندگی زندانی از رنج و بلاست
مر گ ما آغاز آزادی ماست

پیله ی تن را نوردیدن خوش است
زین قفس آزاد گردیدن خوش است

پیله می پوسد به زیر خاکها
پرکشد پروانه بر افلاک ها

پیله می گردد اسیر گور و مور
جان والا همتراز حور و نور

پیله ی تن خاک و خاکستر شود
جان والا از ملک برتر شود

تن ز جان و جان ز تن تنها رود ......... " اشاره به بیت مولانا
هرچه از هر جا بود آنجا رود

مرگ ما آغاز راهی دیگر است
ابتدای نشئه ای بالا تر است

" چون بمیریم از ملک پرّان شویم
آنچه اندر وهم ناید آن شویم" ..................." مولانا

لیک آن کو اهل تزویر و ریاست
مرگ او هم در درون پیله هاست

Leyth
22-01-2009, 06:09
یعنی من باید تا اون موقع هی شعر بنویسم؟


ای برتر از کلام و تصور مقام تو
واجب به خرد و پیر وجوان احترام تو

درست نوید پاکی و صدق و صفا و فضل
بالندگی و عشق و فضیلت پیام تو

پژواک گفته های تو عمری به یاد هاست
سر ازل نهفته مگر در کلام تو

از محضر تو هر که بیاموخت واژه ای
گردید تا ابد ز دل و جان غلام تو

تنبیه و اخم و جور تو هم از محبت است
قربان آن محبت و لطف مدام تو

شیرین ترین حلاوت و شیرینی جهان
نبود چو پیشرفت محصل به کام تو

"فعلن" ** که کلک خویش رهین معلم است
بنوشت این سرود ارادت به نام تو


پانوشت:
1. شعری بسیار جالب است. ولی متاسفانه من فقط در مورد معلمان دوران ابتدایی ام با این شعر موافقم.
2. ** به جای " فعلن" (ف َ ع ل ُ ن) تخلص شاعر بود که نام فامیل خودش نیز بود. بنابر این آن را زیر وزن "فعلن" پنهان کردم.

حبيب صباغ
22-01-2009, 13:25
بعد از حسين دل حرم اماج تير شد :18: اتش زدند لا نه ي مرغ پريده را

Leyth
22-01-2009, 19:58
دوست من اول قوانین رو بخونید:

1. شعر رو کامل ننوشتید
2. اول باید شاعر این شعر رو پیدا کنید.


3. شعر رو چرا تغییر می دهید؟

بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانه ی مرغ پریده را.

شاعر : ایرج میرزا

خواهشا رعایت کنید ... با تشکر

Leyth
26-01-2009, 03:36
فکر کنم امروز وقت نوشتن سرگذشت شاعر باشه:

در بهار سال 1334 در کوهپایه های شیرکوه به دنیا آمد. دبستان را در همان جا و دبیرستان را در شهر یزد به پایان برد و وارد دانشگاه شیراز گردید. پس از چهارسال فارغ التحصیل شده و با بورس رتبه ی اول عازم آمریکا شد تا ادامه تحصیل دهد. سه سال را در دانشگاه جرج واشنگتن در مرکز سیاست جهان (حوالی کاخ سفید) به تحصیل پرداخت و فارغ التحصیل شد. پس از ماجرای گروگانگیری و قبل از شروع جنگ تحمیلی با هدف سازندگی به وطن بازگشت و تمام دوران جنگ را به کار و تلاش و تدریس در کشور پرداخت. سپس به استرالیا رفت و از دانشگاه ملی استرالیا دکتری گرفت و بازگشت. هم اکنون در دانشگاه علم و صنعت ایران به تدریس و تحقیق اشتغال دارد و نیز مدیر موسسه ی فرهنگی هنر و هنر دوستان است که در کرج فعالیت می کند.

در تمام این دوران دست به قلم داشته و شعر را جدی گرفته و در خدمت جامعه قرار داده است. در انواع قالب های شعر طبع آزمایی نموده، اما بیشترین شعرهای او غزل می باشد. مجموعه شعر "شبی با خورشید" را در سال 1378 به چاپ رسانده است.

سبک ساده او در نوشتن نثر باعث گردیده که کتاب های تخصصی اش نیز (که تعدادی شعر را هم در خود جای داده اند) در دانشگاه های کشور به عنوان کتاب درسی در دوره های کارشناسی و کارشناسی ارشد طرفداران بسیار داشته باشد و بارها تجدید چاپ شود.

او وصیت کرده است که اجزاء بدنش آخرین رقص خود را زیر چاقوی تشریح دانشجویان تجربه کنند.


من این اشعار را از کتاب "لب و سوزن" که گزیده ی اشعار چاپ شده ایشان هست انتخاب کردم.

دکتر مصطفی حق جو در شعر لب و سوزن این طور ارادتشون رو به "فرخی" ابراز کرده اند:

شعر تری چو درّ و گهر داشت فرخی
درد وطن، امید ظفر داشت فرخی

در کشوری که نخبه کشی رسم روز بود
از شط خون هماره گذر داشت فرخی

لبهای او به سوزن و نخ دوختند و باز
فریاد زد، چقدر جگر داشت فرخی

چون سرو سرکشی که نلرزد ز گردباد
سر در مسیر تیغ و تبر داشت فرخی

یک عمر، دارِ خویش سر دوش می کشید
پیوسته عزم خوف و خطر داشت فرخی

طوفان* او درخت ستم را ز ریشه کند
در کنج فقر، گنج هنر داشت فرخی

پیروز شد، ولی سر خود را به باد داد
از ابتدا هوای سفر داشت فرخی

او را شهید شعر وطن نام کرده اند
از بس که شعر تازه و تر داشت فرخی

گور نهان او چه مبارک علامتی است
جا در قلوب اهل نظر داشت فرخی

پاینده باد نام بلندش به روزگار
زیرا که درد نوع بشر داشت فرخی

حق جو ترین مبارز قرن اخیر بود
شور شراب عشق به سر داشت فرخی

* اشاره به روزنامه طوفان که فرخی صاحب امتیاز آن بود.

این هم از شاعر! ( دکتر مصطفی حق جو )
بعد از بیوگرافی هم باید شعر بنویسم؟
این شعر "فرخی" رو همون شعر حساب کنید.
حالا هم که شاعر معلوم شد شما هم یک شعری ازش بنویسید.

تمام.

t.s.m.t
26-01-2009, 17:54
با تشکر از leyth

شعر زیر یک قطعه ست پس اگه دو بیتش رو بنویسم در واقع شعر رو به صورت کامل نوشتم،میتونین تو نت به راحتی پیداش کنین،

مسابقه ی 4


ساقی هانی خورشیدی می آخیر ،کی صاباح
بی ساغری می، اهلی وفا خونجیگر اولدی
اغیار نه بیلسین کی نئدیر صورتی حالیم
خود من بیلیرم کی ،منه آخیر نئلر اولدی

fanoose_shab
27-01-2009, 01:28
استاد شهریار؟؟؟

t.s.m.t
27-01-2009, 10:29
استاد شهریار؟؟؟


نه............

fanoose_shab
28-01-2009, 01:22
سید عظیم شیروانی؟؟

t.s.m.t
28-01-2009, 01:37
این دفعه آسون بود دفعه ی بعد این طوری آسون نیست،لطفا زحمت بیوگرافیش رو خودتون بکشین

fanoose_shab
28-01-2009, 01:48
سید عظیم شیروانی:
سید عظیم شیروانی فرزند سید محمد در سال 1251ه.(1835م.) در شهر شماخی چشم به جهان گشود.در هفت سالگی از پدر یتیم ماند و پیش جد پدری اش ملا حسین به تحصیل پرداخت.در جوانی برای تکمیل تحصیلات خود به نجف و کربلا و شام و بیت المقدس و قاهره رفت و روزگاری نیز در بغداد و استانبول رحل اقامت افکند و نیز به زیارت حج رفت و مانند سلف خود"خاقانی" در مکه و مدینه چکامه های غرایی در توحید و نعت پیغمبر سرود.پس از بازگشت به زادگاه خویش به تدریس روی آورد.بزرگانی چون میرزا علی اکبر صابر(هوپ هوپ) و سلطان مجید غنی زاده را تربیت کرد و چند انجمن ادبی از جمله "بیت الصفا" را تاسیس کرد.
سید عظیم گذشته از دیوان دارای آثاری با نامهای قصص الانبیا/غزوات حضرت علی/ربع الاطفال/شیروان نامه/حکایات منظوم و...است.در فیلم جاودانی "او اولماسین بو اولسون" خواننده اشعار زیر را به نوایی بسیار حزین می خواند:
من اویله بیلردیم کی منه یار اولاجاقسان
عالمده منه یار وفادار اولاجاقسان
من اویله خیال ائتمیشیدیم ای گول رعنا
سربسته اولان غملره غمخوار اولاجاقسان....
سید عظیم در سال(1267ش.1888م.) روز 21 رمضان در سن 53 سالگی چشم از جهان فرو بست.
1.
قد تجلی من شعاع الکاس انوارالبها
تلک فضل الله بل یهدی لنور من یشا
مشرق ساغردن ائتدی آفتاب می طلوع
مغرب میناده وئردی عالمه نورو بها
مئی ظهورو اولدو ساغردن عیان عالملره
کور اولما چئشمیمنه وئر دور ساغردن جلا
غولغول مینا صدای حقی ائیلر آشیکار
دعوت حقدیر بو گون آفاقی توتموش بو صدا
جان و دل صبح ازلدن طالیب دلدار ایکن
شوکر کیم تاپدی گوزوم دیدار ساغردن ضیا
جام مئی آیینه اسرار حقدیر ای کونول
ایسته سن اسرار حقی جم ایله اول آشینا
یوخدو بیر رمز آشنا بو عصر بد فرجامدا
ایلمه اسرار حقی چوخدا "سید" برملا.
2.
خواه موسی دامنین توت خواه عیسی ای فتا
ترک قیل فرعون نفسی عشقه ائیله اقتدا
عشقدیر اول قوه جاذب کی خاک مکه دن
ائتدی جسم عنصری احمدی عرش آشینا
عشقدیر کیم کی ائدر وادی ایمندن خروش
عشقدیر کیم کی درخت طوردان ائیلر ندا
اول گدای عشق سلطانلیق مرادیندیر اگر
کیم دیار عشقده آفاقا سلطاندیر گدا.

fanoose_shab
28-01-2009, 02:29
بااجازه :


در روزگاران خوشايند جواني ـ

اين زندگي در چشم من درياچه اي بود

درياچه اي آرام و روشن ـ

درياچه اي پيروزه گون و آسمان رنگ

درياچه اي با رقص خوش آهنگ « قو» ها

آكنده بود آغوش اين درياچه سبز ـ

از ماهيان سرخ رنگ « آرزو » ها

***

من آن زمان « صياد » نيرومند بودم

هر روز و هر شب چون عقابي تيز پرواز ـ

با « دام » خود دنبال ماهي ها دويدم

چون مرغكان دنبال « ماهي » پر كشيدم

تا قعر دريا پيش ماهي ها رسيدم

اما بيكبار

حتي بيكبار ـ

در « تور » ـ تصويري هم از « ماهي » نديدم .

***

يكعمر بگذشت

از چشم من بگريخت خورشيد جواني ـ

بي باده شد پيمانه هاي زندگاني ـ

مهتاب پيري گرد سيمين بر سرم ريخت ـ

آمد بديدارم زمان ناتواني .

***

امروز هم اين زندگي در ديده من

درياست ـ دريا

اما چه دريائيست ؟ دريائي كف آلود

درياي ابر اندود و پر طوفان و پر موج

دانم كه ماهي هاي سرخ « آرزو »‌ها ـ

صدها هزاران در دل درياچه خفته است

دانم كه در هر گوشه درياي پر موج

دور از نگاه من، بسي « ماهي » نهفته است

***

اما چه حاصل ؟

امروز، من « صياد » پيرم

در چنگ نيرومند پيري ها اسيرم

من پير ماهيگير بي تاب و توانم

با دست لرزان ـ

با پاي خسته ـ

امروز، آن صياد نيرومند ديروز ـ

از پا نشسته

نيروي ديدنها ز چشمم رخت بسته

از هر نسيم و موج، ميلغزم بسختي

بس « تار‌» ها از « تور» صيد من گسسته

در دستهايم قوت « پارو زدن » نيست

از سوي ديگر ـ

بس « تخته »‌ها از « قايق » عمرم شكسته

با خويش ميگويم كه: افسوس ـ

صياد نيرومند ديروز ـ

امروز « پير » است

درياي من درياي پر موج و شرير است

با اينچنين « دريا » و اين « فرتوتي » من ـ

ديگر شكار ماهيان آرزوها ـ

بسيار دير است

بسيار دير است .

t.s.m.t
29-01-2009, 18:47
فکر کنم شاعر،مهدی سهیلی فقید باشه
ولی بیوگرافیش رو دقیقاً نمیدونم!

اگه کسی میدونه لطفاً بنویسه،

fanoose_shab
04-02-2009, 02:02
مهدی سهیلی شاعر و نویسنده ایرانی درهفتم تیر ماه سال ۱۳۰۳ در تهران متولد شد. نیای مادرش« اصفهانی» و نیای پدرش «تهرانی» بود.وی پنج فرزند به نام های سروش، سهیلا، سها، سامان و سهیل دارد. در ۱۹۵۷ چند اثر از وی را در در« شوروی_مسکو) به چاپ رساندند. او سال ها در رادیو ایران برنامه اجرا کرد. او در زمینه نمایش نامه نویسی نیز فعالیت داشته است.وی در ۱۸ مرداد ۱۳۶۶ در سن ۶۳ سالگی در گذشت .
اثار:



بیا با هم بگرییم
بوی بهار می دهد
بزم شاعران
شاهکارهای صائب تبریزی و کلیم کاشانی
شک مهتاب
طلوع محمد
پرواز در آسمان شعر
مشاعره
شعر و زندگی
یک آسمان ستاره
گنج غزل
چشمان تو و آیینه ی اشک
هزار خوشه ی عقیق
کاروانی از شعر
باغ های نور
لحظه ها و صحنه ها
گنجواره ی سهیلی
اولین غم و آخرین نگاه
نگاهی در سکوت
ضرب المثل های معروف ایران
مرا صدا کن
سرود قرن و عقاب
چه کنم دلم از سنگ نیست.

Leyth
10-02-2009, 10:56
سلام به همه دوستان.

با اجازه همگی شعری از شاعری که مد نظرم هست اینجا می گذارم.

کســوف سـهم مـن و آسـمان به نـام شـمـا ::: ::: ::: فـــروغ کوچـک چشـمانمـان به نام شما
هـمیـشـه از قلـم افـتـاده ام، ولی بـه عـوض ::: ::: ::: هـمـیشــه اول هـر داسـتان به نام شما
جـهــنـم اسـت نصـیـب نـمـاز هـر شـب مــن ::: ::: ::: کـلــیــد قــفــل در آسـمـان بـه نـام شما
گـــنــــاه خـــوردن گـــنــــدم وبــال گـردن مـن ::: ::: ::: شراب و حوری شیرین زبان به نام شما
زمـــان خـــلـقـت آدم مـن اوفــــتـاده و گــنـگ ::: ::: ::: خـــــدای نــرم دل مــهــربان به نام شما
دو مـشت خاک و کمی ابر و باد قسمت من ::: ::: ::: زن و بـهـشت، کران تا کران به نام شما

دو بـال کـوچــک مــن پیشــکـش مـبـارکـتــان ::: ::: ::: کـمــی عـروج کـنید آسـمان به نام شما

امیدوارم به اون سختی شاعر قبلی نباشه.
با سپاس فراوان.

t.s.m.t
14-02-2009, 00:14
این دفعه هم من و بیخیال!!

Leyth
22-02-2009, 06:06
سلام دوستان گل

می بخشید دیر اسم شاعر رو می گذارم.

حامد ابراهیم پور در آبان 1359 در تهران متولد شد. از سال 1373 به شعر و داستان روی آورد.
مجموعه شعر "یک مرد بی ستاره ی ابانی" بر گزیده ی سه دفتر "با تو بودن" ، "از جدایی ها" و "چشم به راه" است که در سالهای 74 تا 79 سروده شده اند.
او هم اکنون در رشته ی حقق قضایی مشغول ادامه تحصیل است.
از وی رمانی تاریخی به نام یاغی در 3 جلد آماده چاپ است.

بعد از این کتاب، مجموعه شعری هم با نام "دروغ های مقدس" چاپ شده است.

ممنون
خداحافظ

t.s.m.t
27-02-2009, 23:26
اولسون وارسا ای غافیل
آلدانما غيل زنهار سن مالا
شول نسنه يه که سن قويوب
گئدرسن اول گیرو قالا
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ
سن زحمتينی گوره سن
دوره سن دونيا مالينی
آنلار قاليرلار خرج ائدوب
آنميالارزهی بلا
-------------------
سنی اونودور دوستلارين
اوغلون قيزين عورتلرين
اول مالينی اوله شلر
حساب ائديب قيلدان قيلا
---------------
قيلمايالار سنه وفا
بونلار بای اولار سن گدا
سنسن ايچين وئرمه يه لر
بير پارا ائتمک يوخسولا
--------------
بير دمليغه آغلاشالار
آندان واروب باغلاشالار
سنی چوقورا گوموشوب
تئز دونه لر گوله گوله
--------
اول کيم گئدر اوزاق يولا
گرک آزيق آلا بيله
آلمازوسا يولدا قالا
اورميه هرگیز منزله
-------------
وئردی سنه مالی چلب
تا خيره قيلاسان سبب
خیر ائیله ده قيل حق طلب
وئرمه دن اول مالين يئله

fanoose_shab
28-02-2009, 07:58
مولانا جلال الدین محمد بلخی؟

t.s.m.t
28-02-2009, 13:25
مولانا جلال الدین محمد بلخی؟


عجب!...
غافلگیرمان کردید،دفعه ی بعد حالتان را خواهم گرفت...
راستی تقلب که نمی کنید!

لطفاً بیوگرافیشم بنویس ...
ممنان

Leyth
01-03-2009, 23:34
تا بیایند و بیو را بنویسند، چون نوبت ماست پس می بندیم:

در دل و جان خانه کردی عاقبت .:|:. هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش درین عالم زنی .:|:. وا نگشتی تا نگردی عاقبت
ای زعشقت عالمی ویران شده .:|:. قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را معشوق می کردم دلا .:|:. یاد آن افسانه کردی عاقبت
عضق را بی خویش بردی در حرم .:|:. عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را .:|:. استن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره گر .:|:. شمع را پروانه کردی عاقبت

Leyth
04-03-2009, 12:18
fanoose_shab کجا هستید! تاپیک خوابید!

با اجازه:

مولا نا جلال الدین محمد ملقب به مولوی در 604 هجری قمری در شهر بلخ - یکی از شهرهای خراسان - چشم به دنیا گشود. از همان کودکی به شعر و ادب روی آورد و با شور و شوقی که از خود نشان داد نظر شعر دوستان صاحب ذوق را به سوی خود جلب کرد.

در روایتها آمده است هنگامی که در نیشابور شیخ فرید الدین عطار که از شاعران و ادیبان بزرگ آن روزگار محسوب می شود و پدر مولانا یعنی محمد ابن حسین خطیبی مشهور به بهاءالدین ولد همدیگر را ملاقات کردند، شیخ عطار مولانا را که در آن زمان کودک تیز هوشی بود مورد لطف و عنایت خاص خود قرار داد و با گفتن این سخن به پدر او که "زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند" پرده از روی نبوغ و استعداد درخشان مولانا برداشت. و مولانا با سرودن هزاران بیت شعر ناب و ماندنی در طول 69 سال عمر پربار خویش نشان داد که پیشگوئی آن بزرگوار تا چه حد درست از آب درآمده است.

تصوف و عرفان خاصی که مولانا در اشعار نغز، زیبا و عمیق خود ارائه نموده است او را از شاعران و عارفان دیگر متمایز ساخته است. به جسارت می توان ادعا کرد که کمتر شاعری در قلمرو گسترده ی شعر و معرفت توانسته است با او برابری نماید و پا به پایش گام بردارد.

این رند جمله ی آفاق عمده ی شهرت خویش را بیش از آنکه مدیون شعرهایش باشد، مدیون سلوکی بود که پیوسته در طول زندگانی عارفانه ی خویش در پیش گرفته بود. او قبل از آنکه به معنی کلمه یک شاعر باشد یک رهرو بود، یک رهرو راه حق. رهروی که با قلندری پا بر روی امیال و خواهش های نفسانی گذاشت، عشق به معشوق سرمدی و لایزالی را در دل پاک شده از آز و طمع خویش پرورش داد، با تمامی وجود عاشق شد و جوشان و خروشان در لهیب آتش عشقش سوخت.

مثال شمع شد خونم در آتش .:|:..:|:. ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن
.:|:.
همه شب همچو شمع می سوزیم .:|:..:|:. ز اتشش جفت و زانگبین محروم

شباروز شمع وار سوخت و با سوختنش دلوله ها درافکند. سوخت و آتش عشقش را به پیروان و خوانندگان شعرهایش سرایت داد تا در نور حاصله از شعله های به پا شده، رازها و سرهای نهان را آشکار سازد. سوخت و به زندگی سرد محرومان و ستمدیدگان گرمی، و به شبهای تار درماندگان روشنی بخشید. سوخت و به کمال انسانی دست یافت، و انسانی کامل شد. انسانی که تنها به خود نمی اندیشد و روشنائی و گرما را برای خود نمی خواهد. عشق های سطحی و زود گذر را از قلب خویش دور می نماید و خود را هرچه بیشتر و بیشتر به خدا نزدیک می سازد.

و اینجاست که نقش مهم و اساسی شمس الدین محمد بن علی بن ملکداد تبریزی مشهور به شمس تبریزی در زندگانی مولانا برای ماروشن می گردد. صوفی بزرگی که با سخنان آتشین و رفتار و کردار عالمانه اش مولانا را از درون زیر و رو کرد و انقلابی شگرف را در بینش و تفکرات هوشمندانه او پدید آورد. و علت اینکه مولانا همواره از او الهام می گیرد و با فروتنی او را بزرگترین معلم و استاد خویش می خواند از همین جا شروع می شود.

عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم .:|:..:|:. چونکه شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما

و هنگامی که حاسدین کینه توز این دویار صمیمی و از خود گذشته را از هم جدا می سازند مولانا همه غم های عالم را در دل دردمند مجروح خویش جمع می آورد و از خود شده و مبهوت دست به سرودن غزلهایی می زند که در دیوانی به نام دیوان شمس گرد می آیند. دیوانی که آوازه و صیتش سراسر جهان را در می نوردد و صاحب نظران باریک بین عالم را به شگفتی و اعجاب وامی دارد.

بنمای شمس مفخر تبریز روز شرق .:|:. من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
.:|:.
سوی تبریز شو ای دل، بر ِ شمس الحق ِ مفضل .:|:. چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد.

Leyth
04-03-2009, 12:19
شعر بعدی:

آن میوه ی بهشتی کآمد به دستت ای جان .:|:. در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی
تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند .:|:. سر جمله اش فروخوان از میوه ی بهشتی

این شعر کامل است و از همین دو بیت تشکیل شده!
آسون هم هست از روی وزن کاملا میشه فهمید مال کیست

t.s.m.t
04-03-2009, 18:18
امشب زغمت میان خون خواهم خفت*****وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست*****نا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت

خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی ، ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب، شاعر بزرگ قرن هشتم و یکی از بزرگترین شاعران و سخنوران نامی جهان است.
تاریخ تولد و مرگ حافظ تخمینی است و هنوز به طور دقیق کسی در مورد تولد و وفاتش نمی داند، سال تولد وی را 725 یا 726 هجری قمری گفته اند.آنچه که معلوم است وی در شیراز به دنیا آمده است.
دیوان حافظ که مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصیده، دو مثنوی، چندین قطعه، و تعدادی رباعی است،

وی در شهر شیرازبزرگ شد و تحصیل علم نمود و به زبان عربی مسلط گردید، قرآن را نیز حفظ کرد و به همین مناسبت وی راحافظ می نامیده اند.

اساس شعر حافظ ایهام است.سبک وی در غزل چندین صد سال مورد تقلید شاعران بزرگ بوده است.
دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرارگرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.
دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال742 تا 754 ه.ق به طول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.
حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود ودر اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکم فرما ساخت.

امیر مبارز الدین ،شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی —– خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ —– که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طولنیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهرهای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش را مورد حمایت خاص خودقرار دادند.


نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان اودر گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار اوواگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ —– که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت


شهرت اصلی حافظ به سبب غزل سرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست،بی شک او بزرگترین غزل سرای زبان فارسی هست.(منبع از نسخه ی تصحیح شده ی محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی)

حافظ در خاک شیراز فوت کرد
امروز این محل به نام حافظیه می باشد، که زیارتگاه صاحبدلان و عاشقان شعرش است.

t.s.m.t
04-03-2009, 18:23
مسابقه ی 9

امشب از روی تو مجلس را ضیایی دیگراست
دیده ها را نور و دل ها را صفایی دیگر است

شرمم از روی تو می آید بشر گفتن تو را
جز خدا کفر است اگر گویم خدایی دیگر است

تا نهادیم از سر در یوزه در کویت قدم
هر زمان از فضل حق ما را عطایی دیگر است

گرچه هست آب و هوای روضه رضوان لطیف
جنت آباد سر کوی تو جایی دیگر است

هر کسی در سر هوایی دارد از مهرت ولی
در سر ما ز آتش عشقت هوایی دیگر است

نیست این دل قابل تیمار و درمان ای طبیب
درد بیمار محبت را دوایی دیگر است

بر در سلطان،گدا هستند بسیاری ولی
بر در آن حضرت این مفلس گدایی دیگر است

خانه ی مردم زبس کز آب چشمم شد خراب
هر زمان با آب چشمم ماجرایی دیگر است

چشم مستش گفت:هستم من بلای جان خلق
گفتم ابرو،غمزه اش گفت:آن بلایی دیگر است

گر چه دارند از گل رویش نوایی هر کسی
بلبل جان----- را نوایی دیگر است

Leyth
04-03-2009, 22:27
سلام

سنایی؟

t.s.m.t
04-03-2009, 22:30
سلام

سنایی؟

سلام،شرمنده، نه

t.s.m.t
05-03-2009, 22:57
راهنمایی1(مسابقه ی9):

اگر گویم که مهر و مه،ز رخسارت حیا باشد
و گر گویم که انسانی،مرا شرم از خدا باشد

ملک را نیست آن صورت که نسبت کرده ام با او
کمال حسن و زیبایی بدینسان هم تو را باشد

ز چین و جعد گیسویت مرنج اردم زند نافه
چه آید از سیه رویی که در اصلش خطا باشد

وصالت نیست آن گنجی که بر بیگانه بگشایند
که آن را حاصل است این دُر که با بحر آشنا باشد

نشان پرسیدم از دلبر،دل گم گشته را گفتا
بجز در بند گیسویم دل عاشق کجا باشد

تن خاکی چو گل گردد نیابی ذره ای در وی
که بی سودای آن جعد و سر زلف دو تا باشد

بیا با ما بشوی ای جان به آب دیده دست از دل
که دل تا زلف او بیند کجا در بند ما باشد

نباشد عهد خوبان را وفا،گویند و می گویم
که خوب آن را توان گفتن که عهدش بی وفا باشد

حریف ما شو ای صوفی که ذکر حلقه ی رندان
به است از طاعت و زهدی که با روی و ریا باشد

بیا ای ماه سیمین بر به خونم پنجه رنگین کن
کز اقبالت گر این حاجت روا گردد روا باشد

----- با تو شد یکرو قفا زد هر دو عالم را
کسی کو رو به حق دارد دو کانش در قفا باشد

t.s.m.t
05-03-2009, 23:34
راهنمایی 2(مسابقه ی 9):

ساقی سیمین برم جام شراب آورده است
آب گلگون چهره ی آتش نقاب آورده است

چشم خونبارم مدام از شوق یاقوت لبش
همچو ساغر در نظر لعل مذاب آورده است

نرگس شهلاش در سر فتنه ای دارد عجب
کز می حسن این چنین مستی و خواب آورده است

مسکن اهل دل امشب چون چنین شد دلفروز
گر نه زلفش در دل شب آفتاب آورده است

عشق خوبان زاهد سالوس می گوید خطاست
خواجه بین کز بهر من فکر صواب آورده است

تا به دور چشم مست یار بفروشد به می
بر در میخانه مولانا کتاب آورده است

ای بسا خلوت نشین را بر سر بازار عشق
موکشان آن طرّه ی پر پیچ و تاب آورده است

پرده ی پرهیزگاران پاره خواهد شد،یقین
از می ای کان غمزه ی مست و خراب آورده است

آمد از میخانه پیغامم که پیر می فروش
باده ی صافی تر از یاقوت ناب آورده است

شمع اگر واقف نگشت از سوز جان ما چرا
آتش غم در دل و در دیده آب آورده است

ای عنان دل ز دستم رفت بازآ کز غمت
صبر و هوشم رفت و جان پا در رکاب آورده است

چون به از نظم ----- گوهر یکدانه نیست
جوهری باری چرا دُرّ خوشاب آورده است؟

راهنمایی 3(مسابقه ی 9):

(اگر در فلسفه دستی داشته باشید از فلسفه ی رباعی زیر حدس شاعر بسیار آسان خواهد بود)

ای آن که تو پیوسته خدا می طلبی
از خود بطلب اگر مرا می طلبی
من با تو به صد زبان سخن می گویم
سر تا قدمت منم،که را می طلبی؟

راهنمایی 4(مسابقه ی 9):

آن حرف که آن اصل کتاب است تویی
وان فرد که مبدأ حساب است تویی
از روی یقین دایره ی هستی را
وان نقطه که مبدأ و مآب است تویی

راهنمایی 5(مسابقه ی 9):

دو رباعی زیر مکتب عرفان شاعر را معین می کند

بسیار بگردید و بگردد گردون
تا مثل تویی زباطن آرد بیرون
چون اصل وجود خلق کاف آمد ونون
بیرون مشو از ارادت کن فیکون

اسرار خدا به نزد آدم حرف است
هم علم خدا به نزد خاتم حرف است
گر ذات و صفات ِ بود ِ اشیا طلبی
از حرف طلب که بود ِ آدم حرف است

راهنمایی 6(مسابقه ی 9):

من مظهر نطق و نطق حق، ذات من است
در هر دو جهان صدای اصوات من است
از صبح ازل هر آنچه تا شام ابد
آید به وجود و هست ذرّات من است

ذرات جهان روشن از انوار من است
عالم همه پر شور ز اقرار من است
تورات و زبور و صحف و فرقان انجیل
این جمله نمونه ای ز اسرار من است

t.s.m.t
09-03-2009, 17:30
آخرین راهنمایی:

منده سیغار ایکی جاهان،من بو جهانه سیغمازام
گوهر لامکان منم،کون و مکانه سیغمازام

عرش ایله فرش و کاف و نون،من ده بولوندی جمله چون
کس سؤزرنو وی عبسم اول،شرح بیانه سیغمازام

fanoose_shab
10-03-2009, 08:06
سیّد علی عمادالدّین نسیمی؟؟

شرمنده یه مدتی نبودم.... حالا که اومدم ایشالا هستم....

اسمش درسته اقای ریاضی؟

fanoose_shab
10-03-2009, 08:10
عمادالدين نسيمی، شاعر و متفکّر [
دیوان نسیمی حاوی قالبهای متنوع شعری از قبیل غزل، قصیده، رباعی اکثرا به زبان ترکی است.
منده سيغار ايكى جهان من بو جهانه سيغمازام
گوهر لامکان منم كون و مکانه سيغمازام


هر چند دو جهان در وجود من گنجیده، من در این دنیا جای نمگیرم
من گوهر لامکان هستم که به کائنات و مکانها نمی گنجم

بیت بالا نمونه بارزی از سبک عرفانی نسیمی و عقاید حروفیه است. در این بیت شاعر به دنیای مادی و متقابل آن یعنی جهان معنوی اشاره می کند و اینکه انسان حاصل از اتحاد این دو جهان است. بنابر این انسان از لحاظ روحانی از همان عنصر روحانی پروردگار خویش مایه دارد. لغت لامکان در اصطلاح عرفا معنی خدای را دارد. بنا به اعتقادات نسیمی هرچند انسان قادر به درک پروردگار نیست ولی بایستی در شناخت او کوشش نماید. او شناخت نسبی را از طریق خودشناسی ممکن می داند.

t.s.m.t
10-03-2009, 08:23
سیّد علی عمادالدّین نسیمی؟؟


عالی بود...

fanoose_shab
10-03-2009, 08:29
با اجازه دوستان محترم.....


چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که می شناسمت از خوابهای کودکی ام

عروسوار خیال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکی ام

همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام

چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکی ام

به خون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکی ام

کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام

halflife g
12-03-2009, 16:15
سلام

حسین منزوی؟؟

t.s.m.t
12-03-2009, 20:39
سلام

حسین منزوی؟؟


فکر کنم حق با شماست،یعنی درست حدس زدید ،حالا ببنیم طرح کننده ی سؤال کجا مونده!!

halflife g
13-03-2009, 23:17
فکر کنم حق با شماست،یعنی درست حدس زدید ،حالا ببنیم طرح کننده ی سؤال کجا مونده!!


پس چرا تاپیک به این خوبی خوابید؟؟؟؟حالا شما یه سوال تازه طرح کنین تا بعدا صاحب این شعر بیان.

t.s.m.t
14-03-2009, 21:16
مسابقه ی 11:

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

halflife g
15-03-2009, 23:11
اقا سخت شد یه راهنمایی کن

t.s.m.t
15-03-2009, 23:55
راهنمایی 1(مسابقه ی 11)

مجالس العشّاق

امیر کمال الدین حسین گازرگاهی،
چاپ غلامرضا طباطبایی مجد،
نشر زرین

halflife g
16-03-2009, 00:08
راهنمایی 1(مسابقه ی 11)

مجالس العشّاق

امیر کمال الدین حسین گازرگاهی،
چاپ غلامرضا طباطبایی مجد،
نشر زرین

یعنی شعر ایشون یا اسمش تو این کتابه؟

t.s.m.t
16-03-2009, 01:50
یعنی شعر ایشون یا اسمش تو این کتابه؟


این یه کتابیه که به شاعرا پرداخته اسم شاعر رو تو یه بحثی که مربوط به یه شاعر دیگست آورده
حالا بذار بیشتر راهنمایی کنم گناه داره،دقیقاً تو مجلس47(بخش 47)

t.s.m.t
18-03-2009, 00:30
نورالدين عبدالرحمن جامي در خرجرد جام به سال 817 هـ ق متولد شد تخلص جامي هم به مناسبت ولايت جام است و هم به حكم ارادتي است كه نسبت به شيخ الاسلام احمد جام داشت.
عبدالرحمن بعدها ملقب به نورالدين گرديد. جامي به همراه پدر به هرات رفت و چندي در مدرسه نظاميه آنجا اقامت گزيد هرات در آن سالها پايتخت هنر و ذوق و ادب ايران و يكي از شهرهاي فرهنگي آباد و پر رفت و آمد آن سامان بود. سلطان حسين بايقرا و وزيرش امير عليشيرنوايي در آن شهر به تشويق و حمايت هنرمندان و صاحبان ذوق سرگرم بودند. جامي فنون ادب و دانشهاي شرعي و ديني را در آن شهر فرا گرفت و پس از آن به حكمت روي آورد، چندي بعد به سمرقند رفت و در آنجا مدتي به كسب دانش پرداخت در همين دوره تحصيل علم به قوت حافظه و توانايي در بحث و استدلال ميان همگان مشهور بود. در بازگشت به هرات به تصوف روي آورد و در خدمت سعدالدين كاشغري به طريقت نقشبندي درآمد. پسر سعدالدين موسوم به خواجه كلان دختر خود را به ازدواج وي در آورد اين پيوند بر حرمت و منزلت او در نزد اهالي هرات افزود.

جامي در 60 سالگي به زيارت خانه خدا رفت مدتي در بغداد ماند و از آنجا به كربلا و نجف رفت. در راه بازگشت از حج چندي در حلب و دمشق ماند. در حلب و تبريز، پادشاهان از او براي اقامت و ملازمت درگاه خود دعوت نمودند اما وي نپذيرفت و به حلب بازگشت. جامي اين عارف بزرگ روز به روز به شهرتش افزوده مي شد و آنچنان به شكوه و مرتبه معنوي دست يافته بود كه سلطان حسين امير عليشير به دوستي با او افتخار مي كرد و از ديدن وي خرسند مي شد. جامي چنان تاثيري بر شاهان و امراي روزگار خود داشت كه اگر وزيري به غضب سلطان گرفتار مي شد با شفاعت و وساطت وي شاه او را مورد عفو قرار مي داد. با اين بزرگي او هيچگاه در مدح و ستايش شاهان و قدرتمندان قلم فرسايي نكرد و همين بلند طبعي و بي نيازي او را بزرگتر مي نمود.


مسافرتهاي جامي:
1- در كودكي از جام به هرات آمده و نزد خواجه علي سمرقندي درس خوانده است.
2- در جواني در زمان شاهرخ از هرات به سمرقند رفته .
3- مراجعت از سمرقند به هرات و ملاقات با قوشچي و سعدالدين كاشغري.
4- مسافرت به مرو و براي زيارت خواجه عبيدالله احرار.
5- مسافرت دوم و سوم به سمرقند براي زيارت خواجه مذكور.
6- مسافرت به حجاز از خراسان و عبور از همدان، كردستان، بغداد، كربلا، نجف، مدينه، مكه، دمشق، حلب، تبريز اين مسافرت طولاني ترين و مهمترين مسافرتهاي جامي است.

طبع شعر جامي:
به تحقيق در فن شعر و شاعري شهره روزگار و استاد مسلم به زبان پارسي بوده و به حق به خاتم الشعرا لقب يافته است، زيرا دستگاه شعر و شاعري به اسلوب اساتيد قديم خراسان و فارس و عراق با مرگ وي برچيده شد و تا قرن سيزدهم ستاره درخشاني كه از قدر اول شمرده شود در افق ادب پارسي طلوع نكرد.
وي در آداب عربي و صنعت ترجمه و احاطه در فنون ادب عربي كمال تبحر داشته و اين معني هم از اشعار وي نمايان است.

تاثير اساتيد سخن در جامي:
جامي بدون شك تحت تاثير اساتيد ماقبل خود بوده و از مطالعه سخنان وي به خوبي معلوم مي شود كه تا چه پايه قوت طبع و كمال شاعري او مرهون مطالعه دواوين و آثار شاعران بزرگ مي باشد. خود وي نام بعضي از اساتيد شعر را با ادب و حرمت نام برده است.چنانكه غزلسرائي خويش را به اسلوب كمال خجندي منسوب داشته و در پايان يكي از غزلهاي خود به آن اشاره كرده:

يافت كمالي سخنش تا گرفت
چاشنئي از سخنان كمال

و از خاقاني نيز در قصيده اي چنين ياد مي كند.

سخن آن بود كز اول نهاد استاد خاقاني
به مهمانخانه گيتي پي دانشوران خوانش

و همچنين از نظامي و امير خسرو دهلوي در مثنويات با حرمت نام برده و در قطعه اي كه تحول دوران شاعري خود را شرح داده روش مثنوي سرايي خويش را به اين دو استاد منسوب داشته و گويد:

نظامي كه استاد اين فن است
در اين بزمگه شمع روشن وي است
زويرانه گنجه شد گنج سخن
رسانيد گنج سخن را به پنج
چو خسرو به آن پنج هم پنجه شد
وز آن باز وي فكرتش رنجه شد

و همچنين از مولانا جلال الدين رومي نيز به احترام ياد كرده و به طور كلي در مثنويات از اساتيدي نظير: فردوسي، خاقاني، انوري، عنصري، ظهير فاريابي، كمال اصفهاني، سعدي، حافظ، كمال خجندي و بعضي ديگر از شعرا به احترام نام برده است.

عقايد جامي:
درباره عقايد ديني جامي ميان تذكره نويسان اختلاف است. دسته اي از شيعيان كوشيده اند كه به استناد بعضي اشعار او را شيعه محسوب دارند و اشعاري را كه در مدح خلفا سروده تقيه پندارند. گروهي ديگر از تذكره نويسان شيعه او را سني مذهب متعصب و تعاليم او را از مقوله كفر و زندقه پنداشته اند و دسته سوم عقيده دارند كه وي از تعصب عاري بوده و از مطالعه آثارش چنين نتيجه گرفته اند كه مبادي او در علوم ظاهري از اصول مبتني بر اصول عقائد متكلمين اشاعره و در فروع به مذهب شافعي بوده است. اما در علوم باطني سالك مسلك طريق عرفان و تصوف بوده و سلسله ارادات نقشبنديه ماوراء النهر را بر گردن جان داشته است.
مرحوم قزويني در نامه ايكه در آخر كتاب «جامي» به قلم حكمت به چاپ رسيده شرحي آورده كه خلاصه آن چنين است.
چرا مردم آن اهميتي كه لايق مقام شامخ فضل و دانش جامي است براي او قائل نيستند و رتبه عالي او در شعر و شاعري كه به عقيده اكثر فضلا خاتمه الشعرا بزرگ فارسي زبان است چرا در ميان ايرانيان احراز نكرده است، از روي مطالعات و مسموعات خود حدس مي زدم كه علت عمده آن اين است كه با همه تمايلي كه به عرفان و تصوف داشتند كه لازمه آن دوري از تعصب و مناقشات مذهبي و مخاصمات ديني است معذلك وي نه فقط خالي از تعصب نبوده بلكه بسيار متعصب بوده و از مجموع آثار، قرائني به دست مي آيد كه اين حدس را تاييد مي كند.

تاليفات و آثار جامي:
از آثار منظوم اوست: ديوان اشعار (مشتمل بر قصايد و غزليات و مراثي و ترجيع بند و تركيب بند و مثنويات و رباعيات)، هفت اورنگ (شامل هفت مثنوي به تقليد خمسه نظامي به نامهاي : سلسه الذهب سلامان و ابسال، تحفه الاحرار، سبحه الابرار، يوسف و زليخا، ليلي و مجنون، خردنامه اسكندري و از تاليفات او به نثر فارسي: نقد الفصوص، في شرح نقش الفصوص،‌نفحات الانس، لوايح، لوامع، شواهد النبوه، اشعه اللمعات و بهارستان است.

barani700
19-03-2009, 01:09
بیش از این باده به پیمانه مریز
آبروی من دیوانه مریز

مرغ نالان به چه کارت آید
دام بردارو دگر دانه مریز

من صراحی نیم ای ساقی عشق
خون من بر در میخانه مریز

آتش حسرت از آن برق نگاه
بر در محرم و بیگانه مریز

barani700
19-03-2009, 01:20
راستی اول با اجازه پیشکسوتان بزرگوار.
امیدوارم قوانین رو رعایت کرده باشم!!!!!!!!!!

t.s.m.t
19-03-2009, 13:39
رحیم معینی کرمانشاهی(زاده 15 بهمن 1304 یا 1301 کرمانشاه)نقاش،روزنامه نگار،نویسنده،شاعر و ترانه سرا.

فرزند "کریم خان معینی"،نوه ی حسین خان معین الرعیا".

دارای سابقه ی کار ادبی از سالهای 1320.
مدیر روزنامه ی "سلحشوران غرب" در سالهای 1328-1332 .
ترانه سرایی از اوایل دهه 1330 و کار در رادیو تهران و وارد کردن مضمون های تازه و تأکید بر تصویر سازی در ترانه سرایی.
از آثار او می توان به:

به یاد کودکی،نگرانم،رفتم که رفتم(آهنگ ها از علی تجویدی)،شب زنده داری و طاووس(آهنگ ها از پرویز یا حقی)،از تو گذشتم(آهنگ از حبیب الله بدیعی)

وی در کنار"استاد تجویدی"40 ترانه ی ماندگار بر جای گذاشت و با اساتیدی چون:"پرویز یا حقی"و"همایون خرم" همکاری داشته است.

همچنین آثار مکتوب او:

ای شمع ها بسوزید،
فطرت،
دوره ی تاریخ ایران(منظوم).

کد دیوان اشعار معینی:
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

barani700
20-03-2009, 23:55
با دیده خونبار نسازد دل شیدا
کاین مردم صحرا بود آن مردم دریا
من با تو زنم پنجه ز افتاده چه خیزد
جز اینکه زند بوسه به بازوی توانا
آنکس که شد از بهر تماشای تو دیدم
می آمد و خلقی ز قفایش به تماشا
راه همه زد لعلش و ترسم که به یکبار
غارت زدگان دست گشایند به یغما
وقتی دل ما بود و همه عیش جهان، لیک
اکنون همه اندوه جهان است و دل ما
نالم ز تو بر درگه شه لیک رسد کی
فریاد ضعیفی ز ثری تا به ثریا

barani700
23-03-2009, 02:12
بابا چی شد ؟چرا تایپیک به این خوبی اینقدر خلوت شده.به نظر من این تایپیک حالاحالاها جا داره برای فعالیت.دوستای خوب ادبی و ادبیاتی کجا هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

barani700
23-03-2009, 02:20
این هم یه راهنمایی:


ای که بی پرده گل روی توام پرده در است
غنچه از شرم دهان تو به صد پرده در است
زلف شب رنگ تو یا دام رو هورشید است
خط مشکین تو یا فتنه دور قمر است
نیست جز سرکشی و جورو جفایت ثمری
چشم بد دور ز نخلی که چنین بارور است
سبز شد پیش دهان تو و هر جا که سفید
میشود پسته، کنون سنگ جفایش به سر است
چو شکستی پرو بالم ، ز چه بستی پایم
به کجا میرود آن صید که بی بال و پر است
...

barani700
25-03-2009, 02:33
حاجت عشوه نباشد پی دل بردنم او را:
زشت رو عشوه کند تا که دل از کف برباید


این هم آخرین راهنمایی.
ولی بازم میگم متعجبم که چرا دوستان به تایپیک به این خوبی اینقدر کم لطفن.

halflife g
25-03-2009, 13:18
من که نتونستم شاعرو پیدا کنم سخته

barani700
26-03-2009, 01:30
مجمر اصفهانی(١١٩٠ ه. ق-١٢٢٥ ه.ق )
مجمر در سال ١١٩٠ ه. ق در زواره به دنیا آمد و در سال ١٢٢٥ ه.ق در سن سی و پنج سالگی با درجه مجتهدالشعرائی ِ دربار فتحعلی شاه درگذشت.
او در سال ١٢٠٩ه.ق در سن نوزده سالگی از زواره به اصفهان رفت و چون شاعری توانا وارد انجمن نشاط شد.در این سالها ، مجمر به کار تذهیب مشغول بود و از همین راه امرار معاش می کرد ولی با ارسال اشعار مدح آمیز برای نشاط زمینه را برای ورود به دربار آماده می کرد، تا اینکه نشاط سفری به اصفهان کرد و مجمر را با خود به دربار برد و او نیز به شاعران انجمن خاقان پیوست.
او گلستانی نیمه کاره به تقلید از سعدی و یک مثنوی عارفانه به شیوه خاقانی، مجموعه غزل به لحن سعدی و قصایدی در حال و هوای روحی شاعران دوره غزنوی دارد.



تا دل از دیده فرو ریخت فزون گشت سرشکم:
چشمه پیداست که چون پاک شد آبش بفزاید




نه از ختی است گرخیزم به تیرم چون زند مجمر
ز وحشت، صید چون اول به خاک افتاد برخیزد

barani700
26-03-2009, 01:32
این هم یکی از غزلهای زیبای مجمر اصفهانی:

کجا وجود من آنجا که جلوه رخ توست
به پیش برق گیاهی چسان تواند رست
رسید عمر به پایان و غم چنان که نخست
شکست شیشه و می برقرار خویش درست
پی نثار رهت نقد جان نهاده بر کف
گرش قبول کنی ورنه از خزانه توست
غمت ز پا چو درآرد، چه پادشه، چه گدا
چو سیل خانه کن آمد، بنا چه سخت و چه سست
قفس شکسته و پرواز کرده، لیک چه سود
که رشته سخت دراز است و بال مرغان سست
جهان ز سیل سرشکم خراب گشت و هنوز
ز دیده نقش خیالت نمی توانم شست
کسی که رهبر دین بود، دیدم از نگهت
نشان خانه خود دوش زین و آن می جست
چو ره دوست روی، گو بمان که گمشدگان
چه سود از اینکه چنین می روند چابک و چست
نگفتم از تو به شه ناله سر کند مجمر
توان شناختن انجام کار را ز نخست.

t.s.m.t
31-03-2009, 13:27
سلام ببخشيد تعطيلات بود نتونستيم سر بزنيم ؛ رفته بوديم جزاير هاوايي!اونجا هم كه اينترنت قطع بود!بقيه هم كه هميشه تعطيلن!

مسابقه ي 14:

هر ذره كه در خاك زميني بوده است
پيش از من و تو تاج و نگيني بوده است

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان
كانهم رخ خوب نازنيني بوده است

Masоud
31-03-2009, 14:01
سلام ببخشيد تعطيلات بود نتونستيم سر بزنيم ؛ رفته بوديم جزاير هاوايي!اونجا هم كه اينترنت قطع بود!بقيه هم كه هميشه تعطيلن!

مسابقه ي 14:

هر ذره كه در خاك زميني بوده است
پيش از من و تو تاج و نگيني بوده است

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان
كانهم رخ خوب نازنيني بوده است
حکیم عمر خیام

حکيم عمر خيام (خيامي) در سال 439 هجري (1048 ميلادي) در شهر نيشابور و در زماني به دنيا آمد که ترکان سلجوقيان بر خراسان، ناحيه اي وسيع در شرق ايران، تسلط داشتند. وي در زادگاه خويش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نيشابوري علوم زمانه خويش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسيار جوان بود که در فلسفه و رياضيات تبحر يافت.


ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست


اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

halflife g
31-03-2009, 22:55
سلام ببخشيد تعطيلات بود نتونستيم سر بزنيم ؛ رفته بوديم جزاير هاوايي!اونجا هم كه اينترنت قطع بود!بقيه هم كه هميشه تعطيلن!

مسابقه ي 14:

هر ذره كه در خاك زميني بوده است
پيش از من و تو تاج و نگيني بوده است

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان
كانهم رخ خوب نازنيني بوده است


این که خیلی اسون بود ای کاش همیشه اینجوری اسون باشه

t.s.m.t
02-04-2009, 18:00
این که خیلی اسون بود ای کاش همیشه اینجوری اسون باشه

به همین خیال باشید!!!

t.s.m.t
03-04-2009, 14:50
مسابقه ی 15:


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

barani700
04-04-2009, 01:34
من نمیدونم چه لزومی داره که با وجود این همه شاعرای خوب فارسی زبان و بسیاری از شعرایی که با وجود شعرهای بسیار زیبا ،گمنام موندن چرا باید از اشعار عربی و... برای مسابقه تو این تایپیک استفاده بشه؟
اگه هدف اینه که یه شعر گذاشته بشه به زبونهای دیگه که کسی نتونه شعرشو بفهمه تا اینکه شاعرشو ، چه فایده ای میتونه داشته باشه تایپیک؟؟

t.s.m.t
04-04-2009, 14:42
راهنمایی 1(مسابقه ی 15):

بودور فرقی کؤنؤل محشر گؤنؤن روزی هیجراندان
کیم اول جان دؤنده رؤر جیسمه،بو جیسمی آییریر جاندان

توتوب راه عدم،بولموش دهانیندان کؤنؤل کامین
بنا هم جزمدیر اول عزم،بن هم قالمازام آندان!

غمیم شرح ائتمک ایچون ایسته رم هر گؤردؤیؤم ساعت
توتام دامانینی ده یمز الیم چاک گریباندان

طواف کویون ایستردیم قیلام،بار غم عشقین
خم ائتدی قامتیم،یوللار توتولدو خار مژگاندان

نه خوش الفت توتوبدور ناتوان جیسمیم له جان،گویا
سانیر بیر تار مودور اول سر زلفِ پریشاندان

اوخون گلدیکجه،چشمیم تؤکسه باغریم قانین آنداندیر
کی باغریم قانینا یئر قالمادی سینه مده پئیکانیندان

ستم داشی،ملامت خنجری،بیداد شمشیری
.....هر جفا کیم گلسه خوشدور جانا جاناندان

Leyth
04-04-2009, 17:48
سلام!

عزیزان! من گفتم بعد از مدتها میام اینجا 10 صفحه باید شعر بخونم و شاعر بشناسم!


بقيه هم كه هميشه تعطيلن!

اگه با ما هستید، حرفتون درست... . البته عید هست دیگه، همه تعطیلن!

__


بودور فرقی کؤنؤل محشر گؤنؤن روزی هیجراندان
کیم اول جان دؤنده رؤر جیسمه،بو جیسمی آییریر جاندان

نسیمی! :27:
اگر اینبار هم اشتباده کرده باشم می رم خودم رو دار می زنم. :31:

بیوگرافی رو فکر کنم بر و بچ نوشتن...

___

نوشته شده توسط barani700
من نمیدونم چه لزومی داره که با وجود این همه شاعرای خوب فارسی زبان و بسیاری از شعرایی که با وجود شعرهای بسیار زیبا ،گمنام موندن چرا باید از اشعار عربی و... برای مسابقه تو این تایپیک استفاده بشه؟
اگه هدف اینه که یه شعر گذاشته بشه به زبونهای دیگه که کسی نتونه شعرشو بفهمه تا اینکه شاعرشو ، چه فایده ای میتونه داشته باشه تایپیک؟؟

اول سلام خدمت شما...
دوم: با توجه به زمان پست های شما و جناب t.s.m.t ، نمی دوم چرا ایشون برای شما توضیح ندادن. با اجازه ایشون من براتون شرح می دم!

در ادبیات فارسی، ما به شعری که مصراع اول فارسی و مصراع دوم عربی باشه می گیم "ملمّع" (ضم م، فتح ل، فتح و شدّ م)
در این مورد اشکالی نیست، ترکیب ادبیات چند ملت هست! (فارسی-ترکی-عربی).

البته در قوانین اول تاپیک اشاره شده که اگر شعر از شاعر بیگانه زبان باشه، در صورت ترجمه شدن و چاپ ترجمه میشه اینجا گذاشت... ولی نه این زبان، نه این شاعر و نه این سبک ِ سرایش بیگانه نیستند.

:11:

barani700
05-04-2009, 00:06
اول سلام خدمت شما...
دوم: با توجه به زمان پست های شما و جناب t.s.m.t ، نمی دوم چرا ایشون برای شما توضیح ندادن. با اجازه ایشون من براتون شرح می دم!

در ادبیات فارسی، ما به شعری که مصراع اول فارسی و مصراع دوم عربی باشه می گیم "ملمّع" (ضم م، فتح ل، فتح و شدّ م)
در این مورد اشکالی نیست، ترکیب ادبیات چند ملت هست! (فارسی-ترکی-عربی).

البته در قوانین اول تاپیک اشاره شده که اگر شعر از شاعر بیگانه زبان باشه، در صورت ترجمه شدن و چاپ ترجمه میشه اینجا گذاشت... ولی نه این زبان، نه این شاعر و نه این سبک ِ سرایش بیگانه نیستند.

:11:

ممنون از توضیحات تون .نیازی به این کار نبود در این زمینه اطلاعات دارم و قوانین تایپیک رو هم خوندم.
این فقط یه پیشنهاد بود برای بازدهی بهتر و بیشتر تایپیک.
به نظر من اگه بخواید از شاعرهایی تو مسابقه استفاده کنید که کسی نتونه حتی متوجه بشه شعرشون چه معنی میده فایدش چیه؟
آیا بهتر نیست از شعرهای فارسی استفاده بشه که حداقل کسایی که جواب مسابقه رو نتونن بدن حداقل از شعرش لذت ببرن؟
آیا بهتر نیست از شعرهای زیبای پارسی که شاعران شون گمنام موندن استفاده بشه تا از شعرهایی به زبانهای دیگه حتیاشعار ملمع؟
مثلا گذاشتن شعر کردی ، عربی ، ترکی ،گیلکی و... که معنی اون رو عده محدودی میدونن کمتر تاثیر داره تا شعر پارسی که همه میتونن بخونن.(البته با احترام به همه زبونها که صد البته شعرهای زیبایی دارن)
نکته بعدی اینکه خود کسی که این شعر رو گذاشته قوانین تایپیک رو رعایت نکرده.قرار بود معنا یا ترجمه شعر هم گذاشته بشه!!!!!
باز هم تکرار میکنم این فقط یه پیشنهاد هست و پس خواهشا موضع گیری نکنید دوست عزیز.
با آرزوی شادکامی برای همه بروبچه های خوب پی سی ورد.:11:

t.s.m.t
05-04-2009, 00:39
سلام بر لیث کبیر

بهتره بری خودت رو دار بزنی چون غلط حدس زدی!

t.s.m.t
05-04-2009, 00:41
و البته سلام بر دوست تازه واردمان،

نکته بعدی اینکه خود کسی که این شعر رو گذاشته قوانین تایپیک رو رعایت نکرده.قرار بود معنا یا ترجمه شعر هم گذاشته بشه!!!!!

از آثار شاعران غیر ایرانی(انگلیسی،چینی و ...)تنها در صورتیکه ترجمه ی آثار ایشان به چاپ رسیده باشد،استفاده شود.

این که بلود نوشتم تذکر یا قانون شماره ی 5 بود عرض کردم شاعر غیر ایرانی،مثلاً انگلیسی و چینی که...
این شاعر که غیر ایرانی نیست.

t.s.m.t
05-04-2009, 00:53
راهنمایی 2(مسابقه ی 15):

عالم اولدو شاد سندن بن اسیر ِ غم هنوز
عالم ائتدی ترک غم،بن ده غم عالم هنوز

t.s.m.t
05-04-2009, 00:56
راهنمایی3(مسابقه ی 15):

یار،ما را به از این زار و حزین می خواهد
به از این چیست که ما را به از این می خواهد

barani700
05-04-2009, 01:12
اگر قبلاً جواب سؤالاتتون رو ندادم قصد بی ادبی نداشتم فقط نخواستم دوباره بحث به بی راهه کشیده بشه!



ممنون از توجهتون،



این یه تاپیک کلیه،کمتر شعری بتوان یافت که لااقل یک لغت عربی ،یک لغت فارسی و یک لغت ترکی درآن پیدا نباشد.پس حذف کردن هر یک از این سه زبان منجر به حذف زبان دیگر میشود.به خصوص این که بزرگترین شاعران دنیا کم و بیش به هر سه اشراف داشته اند.



مطمئن باشید در ایران ملیونها عرب زبان ،ترک زبان و فارس زبان زندگی میکنند و صدها هزار نفر هستند که هر سه زبان را بلدند،پس همیشه کسانی پیدا میشوند که از یک پست لذت ببرند.



بالاخره باید انصاف را رعایت نمود فارس ،ترک،عرب،اگر ایرانی باشند باید به هر سه ی آنها به یک اندازه توجه کرد .



بالاخره سلیقه ها متفاوته،یکی مثل من شعر به هر زبانی رو دوس داره و یکی دیگه فقط به یک زبان.

با تشکر.

دوست عزیز پاسخ دادن به سوال که بی ادبی نیست خیلی هم خوشحال شدم از اینکه حوصله به خرج دادید و اینطور دقیق جواب دادید.
در هر صورت هر کس یه نظری داره و در این تایپیک نظر شما مهمتر.
تایپیک خوبی بود استفاده کردم از مطالب بعضا مفیدش.
موفق باشید.

t.s.m.t
05-04-2009, 01:23
راهنمایی4(مسابقه ی 15):

آئینه سئور جاندان رخساره ی جانانی
بیر غایته یئتمیش کیم آیریلسا چیخار جانی

فریاد کیم عکس اولدو اول کیم گؤره ییم دئردیم
آئینه ی رخسارین لوح دل ِ حیرانی

t.s.m.t
05-04-2009, 01:29
راهنمایی 5(مسابقه ی 15):

غم دیاریندا اجل پئیکی،گذار ائتمز بنا
یوخ سانیب واریم مگر،کیم اعتبار ائتمز بنا؟

نقد جان،تاراج غمدن ساخلاماق دشوار اولور
عشق تا سنگ ِ ملامتدن حصار ائتمز بنا

barani700
05-04-2009, 02:09
راهنمایی 3(مسابقه ی 15):

غم دیاریندا اجل پئیکی،گذار ائتمز بنا
یوخ سانیب واریم مگر،کیم اعتبار ائتمز بنا؟

نقد جان،تاراج غمدن ساخلاماق دشوار اولور
عشق تا سنگ ِ ملامتدن حصار ائتمز بنا

البته میدونم که به احتمال زیاد درست نیست.فقط حدس میزنم که بگم حالا حالاها قصد رفتن از این تایپیک رو ندارم.

استاد شهریار نیست احیانا!!!!

Leyth
05-04-2009, 02:25
پس اگر مشکوک هستید،
ما هم می حدسیم:
نام شاعر: فضولی

اِ اِ ... تو فیلما دیده بودم روحا کمرنگن ها ... اما دیگه ندیده بودم کمرنگ پست بدن!

در هر حال من خودم رو یکبار دار زدم، ولی صد حیف که طناب پاره شد.
اینبار اگه شاعر غلط باشه، در استفاده از گیوتین تردید نخواهم کرد.

t.s.m.t
05-04-2009, 14:16
پس اگر مشکوک هستید،
ما هم می حدسیم:
نام شاعر: فضولی

اِ اِ ... تو فیلما دیده بودم روحا کمرنگن ها ... اما دیگه ندیده بودم کمرنگ پست بدن!

در هر حال من خودم رو یکبار دار زدم، ولی صد حیف که طناب پاره شد.
اینبار اگه شاعر غلط باشه، در استفاده از گیوتین تردید نخواهم کرد.

عالی بود،حال میخواهید خود بیوگرافی را بنویسید یا من بنویسم،البته بهتر است خودتان زحمتش را بکشید و مسابقه را ادامه دهید.

Leyth
05-04-2009, 15:32
باشه من میگذارم... (البته مجبورم از آثار شما کش برم!)

"مولانا حکیم محمد فضولی بغدادی" (تولد:900 ه.ق، محل: حله (بغداد). وفات:963 ، محل دفن: کربلا)

فضولی را معروفترین شاعر قرن دهم می دانند. او در کودکی نزد پدر مقدمات ادبیات عرب و ترکی و فارسی را آموخت. در نوجوانی در نجف به تحصیل مشغول بود. ایشان تمامی علوم رایج زمانه ی خویش را فراگرفته و در زمینه ی بیشتر آنها نیز رساله نوشته است.
اما فضولی بغدادی در شعر ید طولایی دارد. به علت تسلط به سه زبان ترکی-عربی-فارسی، توانایی او در ترکیب ادبیات این سه زبان چشمگیر است.

اما در مورد تخلصش می گوید:

(( در ابتدای شروع نظم،هر چند روزی دل بر تخلصی می نهادم و بعد از مدتی به واسطه ی ظهور شریکی،به تخلص دیگر تغییر می دادم.آخر الامر،معلوم شد یارانی که پیش از من بوده اند،تخلص ها را بیش از معانی ربوده اند.خیال کردم که اگر تخلص مشترک اختیار نمایم،در انتساب نظم بر من حیف رود اگر مغلوب باشم.و ر شریک ظلم شود اگر غالب آیم.
بنا بر رفع ملا بست التباس،فضولی تخلص کردم و از تشویش ستم شریکان پناه به جانب تخلص بردم و دانستم که این لقب مقلوب طبع کسی نخواهد افتاد که بیم شرکت او به من تشویشی نتواند داد.الحق ابواب آزار شرکت را بدین لقب بر خود بستم و از دغدغه ی انتقال و اختلال رستم...
فی الواقع تخلصی واقع شد موافق هوای من و لقبی اتفاق افتاد مطابق دعوای من به چندین وجوه:اول آنکه،من خود را یگانه ی روزگار می خواستم،و این معنی،در این تخلص به ظهور پیوست و دامن فردیتم از دست قید شرکت رست.دیگر آنکه،من به توفیق همت،استدعای جامعیت جمع علوم و فنون داشتم.تخلصی یافتم متضمّن این مضمون.چرا که در لغت حمع فضل است،بر وزن علوم و فنون.دیگر مضمون فضولی به اصطلاح عوام،خلاف ادب است و چه خلاف ادب از این برتر که مرا با وجود علّت معاشرت علماء عالیمقدار و عدم تربیت سلاطین نامدار مرحمت شعار،و نفرت سیاحت اقالیم و امصار،همیشه در مباحثه ی عقیله،دست تعرض در گریبان احکام مختلفه ی حکماست.و در مسائل نقلیه،داعیه ی اعتبار اصول اختلاف فقهاست.و در این فنون سخن به استاد یک فنه ی هر فن مباحثه ی جسن عبارت و مناقشه ی لطف اداست.اگر چه این روش نشانه ی کمال فضولی است،اما نشانه ی کال فضولی است.

دید دوران در حصول علم و عرفان و ادب
اهتمام و اجتهاد وسعی واقدام مرا
بر خلاف اهل عالم یافت عزم همّتم
کرد در عالم فضولی زین سبب نام مرا

المنة لله که ایام ارتکاب این فن گرامی و اوقات تعلّق این نام نامی همیشه بر من به خیر گذشت و از میامن خاک اولیا به تکمیل هر رساله ای که توجه نموده ام،اتمام آن به آسانی میسر گشت،غیر از غزل های فارسی که...))

آثار ترکی:
* دیوان شعرها.
* شاه و گدا.
* لیلی و مجنون.
* مثنوی بنگ و باده.
* روضه.
* حدیقت السعداء.
* صحبت الاثمار.
* شکایت‌نامه.
* رساله معما.

و خود در مورد پرداختن به سرایش شعر فارسی، به طنز می گوید:

((تا آنکه روزی گذارم بمکتبی افتاد، پری چهره‌ٔ دیدم فارسی‌نژاد، سهی سروری که حیرت نظارهٔ رفتارش الف را از حرکت انداخته بود و شوق مطالعهٔ مصحف رخسارش دیدهٔ نابینایی صاد را عین بصر ساخته بود. چون توجه من دید از گفتهای من چند بیتی طلبید. من نیز چند بیتی از عربی و ترکی باو ادا نمودم و لطایف چند نیز از قصیده و معما برو فزودم. گفت که اینها زبان من نیست و بکار من نمی‌آید، مرا غزلهای جگر سوز عاشقانهٔ فارسی می‌باید.))

آثار فارسی:

* دیوان شعرها
* رند و زاهد
* صحت و مرض
* انیس القلب
* ساقی‌نامه
* روح نامه

و در مورد اشعار عربی می گوید:

((گاهی به اشعار عربی پرداختم و فصحای عرب را به فنون تازه فی الجمله محظوظ ساختم و آن بر من آسان نمود،زیرا زبان مباحثه ی علمی من بود.))

آثار عربی:
شعر:
* مطلع الاعتقاد
* دیوان اشعار عربی
فلسفه:
* مطلع الاعتقاد فی معرفت المبدأ و المعاد

منبع: t.s.m.t و ویکی !!!!! (البته با تلخیص و تبدیل ِ متن!)


___________________

خوب حالا نوبت منه:

ای فدای تو هم دل و هم جان .:|:. وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو چون تویی دلبر.:|:. جان نثار تو چون تویی جانان
دل رهاندن ز دست تو مشکل .:|:.جان فشاندن به پای تو آسان
راه وصل تو راه پر آسیب.:|:.درد هجر تو درد بی درمان
بندگانیم جان و دل بر کف .:|:.چشم بر حکم و گوش بر فرمان
گر دل ِ صلح داری اینک دل.:|:.ور سر جنگ داری اینک جان
دوش از سوز عشق و جذبه ی شوق .:|:.هر طرف می شتافتم حیران
آخر کار شوق دیدارم.:|:.سوی دیر مغان کشید عنان
چشم بد دور خلوتی دیدم.:|:.روشن از نور حق نه از نیران
هر طرف دیدم آتشی کآن شب.:|:.دید در طور موسی عمران
پیری آنجا به آتش افروزی.:|:.به ادب گرد پیر مغبچه گان
همه سیمین عذار و گل رخسار.:|:.همه شیرین زبان و تنگ دهان
چنگ و عود و نی و دف و بربط.:|:.شمع و نقل و می گل و ریحان
ساقی ماه روی مشکین موی.:|:.مطرب بذله گوی خوش الحان
مغ و مغ زاده و موبد و دستور.:|:.خدمتش را تمام بسته میان
من شرمنده از مسلمانی.:|:.شدم آنجا به گوشه ای پنهان
پیر پرسید کیست این؟ گفتند.:|:.عاشقی بی قرار و سرگردان
گفت جامی دهیدش از می ناب.:|:.گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی آتش پرست و آتش دست.:|:.ریخت در ساغر آتش سوزان
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش.:|:.سوخت هم کفر از آن و هم ایمان
مست افتادم و در آن مستی.:|:.به زبانی که شرح آن نتوان
این سخن می شنیدم از اعضا.:|:.همه حتی الورید و الشریان:

" که یکی هست و هیچ نیست جز او .:|:.وحده لا اله الا هو"

از تو ای دوست نگسلم پیوند.:|:.گر به تیغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان .:|:.وز دهان تو نیم شکّر خند
ای پدر پند کم ده از عشقم .:|:.که نخواهد شد اهل این فرزند
من ره کوی عافیت دانم.:|:.چه کنم که افتاده ام به کمند
پند آنان دهند خلق ایکاش.:|:.که ز عشق تو می دهندم پند
در کلیسا به دلبری ترسا.:|:.گفتم ای دل به دام تو در بند
ای که دارد به تار زنارت.:|:.هر سر موی من، جدا پیوند
ره به وحدت نیافتن تا کی؟ .:|:.ننگ تثلیث بر یکی تا چند؟
نام حق یگانه چون شاید.:|:.که اب و ابن و روح القدس نهند؟
لب شیرین گشود و با من گفت.:|:.وز شکر خنده ریخت آب از قند
که گر از سرّ وحدت آگاهی.:|:.تهمت کافری به ما مپسند
در سه آیینه شاهد ازلی.:|:.پرتو از روی تابناک افکند
سه نگردد بریشم ار او را.:|:.پرنیان خوانی و حریر و پرند ... (بریشم=ابریشم)
ما، درین گفتگو که از یک سو .:|:.شد زناقوس، این ترانه بلند:

"که یکی هست و هیچ نیست جز او.:|:. وحده لا اله الا هو"

دوش رفتم به کوی باده فروش .:|:. ز آتش عشق، دل به جوش و خروش
محفلی نغز دیدم و روشن .:|:. میر آن بزم، پیر باده فروش
چاکران ایستاده صف در صف .:|:. باده خواران نشسته دوش به دوش
پیر در صدر و می کشان گردش .:|:. پاره ای مست و پاره ای مدهوش
سینه بی کینه و درون صافی .:|:. دل پر از گفت و گو و لب خاموش
همه را از عنایت ازلی .:|:. چشم حق بین و گوش راز نیوش
سخن ِ این به آن: هنیئا لک! .:|:. پاسخ ِ آن به این که: بادت نوش!
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر .:|:. آرزوی دو کون در آغوش
به ادب پیش رفتم و گفتم: .:|:. ای تو را دل قرارگاه ِ سروش
عاشقم، دردمند و حاجتمند .:|:. درد من بنگر و به درمان کوش
پیر خندان به طنز با من گفت .:|:. ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
تو کجا، ما کجا، که از شرمت .:|:. دختر ِ ر َز نشسته برقع پوش!
گفتمش سوخت جانم آبی ده .:|:. و آتش من فرونشان از جوش
دوش می سوختم از این آتش .:|:. آه اگر امشبم بود چون دوش!
گفت خندان که: هین! پیاله بگیر! .:|:. ستدم. گفت: هان! زیاده منوش!
جرعه ای در کشیدم و گشتم .:|:. فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون بهوش آمدم یکی دیدم .:|:. ماقی را همه خطوط و نقوش
ناگهان، از صوامع ملکوت .:|:. این حدیثم سروش گفت به گوش:

"که یکی هست و هیچ نیست جز او .:|:. وحده لا اله الا هو"

چشم دل باز کن که جان بینی .:|:. آنچه نادیدنی است، آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری .:|:. همه آفاق، گلسـِتان بینی
بر همه اهل این زمین به مراد .:|:. گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد .:|:. وانچه خواهد دلت همان بینی!
بی سرو پا گدای آنجا را .:|:. سر ز مُلک جهان، گران بینی!
هم در آن، پا برهنه قومی را .:|:. پای بر فرق ِ فـَرقـَدان بینی
هم در ان، سربرهنه جمعی را .:|:. بر سر از عرش، سایبان بینی
گاه ِ وجد و سماع، هر یک را .:|:. بر دو کون، آستین فشان بینی
دل هر ذره ای که بشکافی .:|:. آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی .:|:. کافرم! گر جویی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق .:|:. عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق ِ جهات در گذری .:|:. وسعت ِ مُلک ِ لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش، آن شنوی .:|:. وآنچه نادیده چشم، آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی .:|:. از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان .:|:. تا به عین الیقین عیان بینی

"که یکی هست و هیچ نیست جز او .:|:. وحده لا اله الا هو"

یار بی‌پرده از در و دیوار .:|:. در تجلی است یا اولی‌الابصار
شمع جویی و آفتاب بلند .:|:. روز بس روشن و تو در شب ِ تار
گر ز ظلمات خود رهی بینی .:|:. همه عالم مشارق الانوار
کوروَش قائد و عصا طلبی .:|:. بهر این راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلسـِتان و ببین .:|:. جلوه‌ی آب صاف در گل و خار
ز آب ِ بی‌رنگ صد هزاران رنگ .:|:. لاله و گل نگر در این گلزار
پا به راه طلب نه و از عشق .:|:. بهر این راه توشه‌ای بردار
شود آسان ز عشق کاری چند .:|:. که بود پیش عقل بس دشوار
یار گو بالغدو و الآصال .:|:. یار جو بالعشی والابکار
صد رهت لن ترانی ار گویند .:|:. بازمی‌دار دیده بر دیدار
تا به جایی رسی که می‌نرسد .:|:. پای اوهام و دیده‌ی افکار
بار یابی به محفلی کان جا .:|:. جبرئیل امین ندارد بار
این ره، آن زاد راه و آن منزل .:|:. مرد راهی اگر، بیا و بیار
ور نه ای مرد راه چون دگران .:|:. یار می‌گوی و پشت سر می‌خار
- - - -، ارباب معرفت که گهی .:|:. مست خوانندشان و گه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی .:|:. از مغ و دیر و شاهد و زنار
قصد ایشان نهفته اسراری است .:|:. که به ایما کنند گاه اظهار
پی بری گر به رازشان دانی .:|:. که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او .:|:. وحده لااله الاهو

vahide
05-04-2009, 19:06
که یکی هست و هیچ نیست جز او .:|:.وحده لا اله الا هو

سلام.خسته نباشین. [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
این شعر مسابقه است دیگه؟
فکر کنم ترجیع بند از هاتف اصفهانی هست... درسته؟

Leyth
05-04-2009, 22:29
سلام
کاملا درسته...
بیو گرافی با شما!

vahide
06-04-2009, 00:24
امیدوار شدم!!!:31:
تشکر...
======

هاتف اصفهانی
سیداحمد اصفهانی که هاتف تخلص یافت اصل خاندان او از قصبه اردوباد آذربایجان بوده که در زمان پادشاهان صفوی از آن سامان به اصفهان آمده و در این شهر مسکن گزیده‌اند.
هاتف در (نیمه اول قرن دوازدهم هجری) در اصفهان زاده شد. وی به سال (۱۱۹۸ هجری قمری) در شهر قم درگذشت.
ترجیع‌بند دلپسند هاتف سرآمد تمام اشعار صوفیانه است که در قرن هیجدهم میلادی سروده شده است.

(ویکی‌پدیا)

----------
سال و محل تولد: عهد افشاريه‌ و زنديه‌ - اصفهان‌
سال و محل وفات: 1198
زندگينامه:
سيد احمد حسيني‌ متخلص‌ به‌ هاتف‌ از شعراي‌ نامي‌ ايران‌ در عهد افشاريه‌ و زنديه‌ است‌. وي‌ اصالتا از خانواده‌اي‌ آذربايجاني‌ بود ولي‌ در اصفهان‌ بدنيا آمد; سيد احمد دركودكي‌ به‌ تحصيل‌ علوم‌ قديمه‌ و از جمله‌ ادبيات‌ فارسي‌ و عربي‌،طب‌، منطق‌ و حكمت‌ پرداخت‌ و گذشته‌ از علم‌ طب‌ كه‌ در آن‌ تسلط داشت‌، به‌ يكي‌ از سرآمدان‌ زبان‌ عربي‌ مبدل‌ گشت‌ و اشعاري‌ به‌ زبان‌ عربي‌ سرود. هاتف‌ در جواني‌ به‌ سرودن‌ اشعار خود پرداخت‌ و در طول‌ زندگي‌ آرام‌ خود از مدح‌ شاهان‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ دربار سلاطين‌ خود داري‌ كرد و بيشتر به‌ مطالعه‌ و حكمت‌ و عرفان‌مشغول‌ بود. وي‌ در سال‌ 1198 درگذشت‌. هاتف‌ اصفهاني‌ شاعري‌ توانا و مسلط به‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ بود; وي‌ از سبك‌ شعراي‌ متقدم‌ ايران‌ به‌ ويژه‌ حافظ و سعدي‌ پيروي‌ مي‌ كرد و طبع‌ خود را در سرايش‌ تمامي‌قالبهاي‌ شعري‌ اعم‌ از غزل‌ ،قصيده‌ و رباعي‌ ، ترجيع‌ بند و تركيب‌ بند آزمود. شهرت‌ عمده‌ هاتف‌ به‌ سبب‌ شاهكار بزرگ‌ ادبي‌ او (ترجيع‌ بند عرفاني‌) است‌ كه‌ در آن‌ هم‌ از حيث‌حسن‌ تركيب‌ الفاظ و هم‌ از حيث‌ توصيف‌ معاني‌ داد سخن‌ داده‌ است‌. وي‌ مرثيه‌ هاي‌ زيبايي‌ نيز با استفاده‌ از ماده‌ تاريخ‌ (حروف‌ ابجد) در مرگ‌ بزرگان‌ و دوستان‌ خود سرود كه‌ اين‌ اشعار از ارزش‌ بالايي‌ برخوردارند.

آثار: مهم‌ترين‌ اثر باقي‌ مانده‌ از هاتف‌ اصفهاني‌ ديوان‌ اشعار او و چند صد بيت‌ شعر به‌زبان عربی است.

(شورای گسترس زبان فارسی)‌
هاتف اصفهانی

halflife g
06-04-2009, 01:11
خوبه یه دو روز نبودیم کلی این تاپیک جلو رفته امیدوارم همینطوری باشه منتظر سوال بعدی هستیم

barani700
06-04-2009, 01:35
اگه اجازه بدید سوال بعدی با من.

مرا دی شادمانی شد پدیدار
که کردم با نگار خویش دیدار
زنخدانش گرفتم با دو انگشت
ربودم از لبانش بوسه بسیار
شب دوشین من از شادی نخفتم
دو دیده دوختم بر روی دلدار
گهی عنبر خریدم زان دو گیسو
گهی سوسن چریدم زان دو رخسار
نبید و نقل بود و بربط و چنگ
همه روزم چرا شب باد هموار
ندانم تا چه گفتم وقت مستی
که گفت آن گفتنی بس ناسزاوار
نشست از من به یک سو وز دو نرگس
فرو بارید لولو بر دو گلنار
...

t.s.m.t
06-04-2009, 17:48
مرا دی شادمانی شد پدیدار



نظر:
اگه بقیه یه شعر رو نتونستن تشخیص بدن،حالا طرح کننده راهنمایی میکنه،ولی بهتر ه بقیه ،سؤالاتی در مورد شاعر مذکور بپرسند تا زودتر به جواب برسیم.البته نه سؤالات تابلو!طرح کننده ی سؤال هم فقط باید در جواب بگه بله و یا خیر.در واقع سوالی که جوابش به غیر از بله ویا خیر باشه قبول نیست.و جواب داده نشود.

سؤال اول رو خودم میپرسم...

ولادت شاعر قبل از 300 سال پیش بود؟

barani700
07-04-2009, 01:00
ولادت شاعر قبل از 300 سال پیش بود؟


خیر.سال تولد شاعر قبل از 300 سال نبوده.

barani700
07-04-2009, 01:05
راهنمایی1:

ز چهره خوى چكدش چون بر او نگاه كنى
دگر ازو طمع بوسه از چه راه كنى
اگر بر آتش سوزان نشاندت منظور
خلاف شرع محبت بود كه آه كنى
....

فاطمه بیرانوند
07-04-2009, 18:12
از شاعران سبک خراسانی است؟
سبک شخصی دارد؟

t.s.m.t
07-04-2009, 19:58
خیر.سال تولد شاعر قبل از 300 سال نبوده


مشکوک بود،فکر کردم شعر اول رو تومنظومه ی خسرو وشیرین خوندم ،حالا که مربوط به 300 سال پیش نیست،پس نظامی گنجوی هم نیست.


ز چهره خوى چكدش چون بر او نگاه كنى



سروش اصفهانی!؟

barani700
08-04-2009, 00:12
سروش اصفهانی!؟
بله درسته.آفرین به شما دوست عزیز.

barani700
08-04-2009, 00:13
سال و محل تولد:
1228 ه.ق‌ - اصفهان

سال و محل وفات:
1285ه.ق‌ - تهران‌
زندگينامه:
ميرزا محمد علي‌ متخلص‌ به‌ سروش‌ شاعر معروف‌ عصر ناصرالدين‌ شاه‌ قاجار در سال‌ 1228 ه.ق‌ در سده‌ اصفهان بدنيا آمد. وي‌ تحصيلات‌ خود را در اصفهان‌ سپري‌ نمود و به‌ سبب‌ طبع‌ سرشار و استعداد ادبي‌ مورد توجه‌ حاجي‌ سيد محمد باقر رشتي‌ عالم‌ معروف‌ اصفهان‌ قرار گرفت‌ و از طرف‌ او به‌ شعر و شاعري‌ تشويق‌ شد. وي‌ در جواني‌ سرودن‌ شعر را آغاز كرد و در اوايل‌ منشي‌ تخلص‌ مي‌ كرد; ميرزامحمد علي‌ پس‌ از سير و سياحت‌ در شهرهاي‌ مختلف‌ ايران‌ كه‌ چند سال‌ بطور انجاميدنهايتا به‌ تبريز كه‌ مقر وليعهد قاجار ناصر الدين‌ ميرزا بود راه‌ يافت‌ و مورد اكرام‌ و انعام‌ وليعهد قرار گرفت‌ و ملقب‌ به‌ شمس‌ الشعراء گرديد. اقامت‌ سروش‌ در تبريز چهارده‌ سال‌ به‌ طول‌ انجاميد و پس‌ از فوت‌ محمد شاه درسال‌ 1264 ه.ق‌ به‌ همراه‌ ناصر الدين‌ شاه‌ به‌ تهران‌ آمد و تا زمان‌ مرگ‌ در دربار شاه‌ بود. وي‌ در سال‌ 1285ه.ق‌ در تهران‌ درگذشت‌. سروش‌ در پيروي‌ از سبك‌ خراساني استعداد خاصي‌ داشت‌ و طبع‌ خود را درسرودن‌ انواع‌ قالبهاي‌ شعري‌ اعم‌ از قصيده‌، غزل‌ و مثنوي‌ آزمود و اشعاري‌ بديع‌ خلق‌ كرد.وي‌ به‌ ‌فرخي ، ناصر خسرو، منوچهري‌ و امير معزي‌ عشق‌ مي‌ ورزيد و به‌ سبك‌ اين‌شعراي‌ بزرگ‌ شعر مي‌ سرود. سروش‌ همچنين‌ اشعاري‌ در مناقب‌ حضرت‌ علي‌ (ع‌) و سايرائمه‌ شيعه‌ سرود كه‌ از لحاظ سبك‌ و سياق‌ درخور توجه‌ است‌. ميرزا محمد علي‌ سروش‌ در شعر و ادبيات‌ عرب‌ نيز تسلط و تبحر داشته‌ است‌ و در هنگام‌ ترجمه‌ كتاب‌ (الف‌ ليله‌ و ليله، (هزار و يكشب‌) ، اشعار عربي‌ اين‌ كتاب‌ بزرگ‌ را به‌فارسي‌ بليغ‌ و شيوا ترجمه‌ و به‌ نظم‌ درآورده‌است‌. *



آثار: مهم‌ترين‌ آثار باقي‌ مانده‌ از اين‌ شاعر بزرگ‌ عبارت‌ است‌ از: - ديوان‌ اشعار( مشتمل‌ بر قصايد، غزليات‌، قطعات‌ ، مسمطات) - مثنوي‌ ارديبهشت‌ نامه‌ -مثنوي‌ ساقي‌ نامه‌ -مثنوي‌ الهي‌ نامه‌ - مثنوي‌ روضه‌ الانوار - كتاب‌ شمس‌ المناقب‌

مَفِكَن گره به زلفت بِهِلَش كه باز باشد
سر زلف عنبرين به كه چنين دراز باشد
رخ نازنين مپوشان همه زير زلف مشكين
بگذار روز و شب را ز هم امتياز باشد
به ره صبا ستادى سر زلف برگشادى
ز تو نافه شرم بادش پس از اينكه باز باشد
نه همين صبا كند خم قد سرو بوستان را
كه به پيش قامت تو همه در نماز باشد
شده معترف صنوبر به غلامى قد تو
كه ميان باغ و بستان به تو سرفراز باشد
من و احتمال دورى ز رخ تو حاش للّه
نفسى كه بى تو آيد نفس مجاز باشد
تو به حسن بى‏نيازى كه سروش بى‏نوا را
شب و روز از نكويان به تواش نياز باشد







ز چهره خوى چكدش چون بر او نگاه كنى
دگر ازو طمع بوسه از چه راه كنى
اگر بر آتش سوزان نشاندت منظور
خلاف شرع محبت بود كه آه كنى
ايا بتى كه ز سرو و ز ماه خوب‏ترى
ترا سزد كه تكبر به سرو و ماه كنى
دهى در آينه ترتيب زلف سركش را
پىِ نبردِ كه آرايش سپاه كنى
مژه سياه و خط و خال و زلف و چشم سياه
مسلّم است كه روز مرا سياه كنى
تو را كه نوبت شاهى‏ست در ولايت حسن
چرا نه گوش به فرياد دادخواه كنى
هواى صحبت خوبان دگر مكن اى دل
كه عيش بر من و بر خويشتن تباه كنى
ز كارهاى جهان بهتر اين بود كه سروش
دعاى خسرو جمشيد بارگاه كنى

t.s.m.t
08-04-2009, 14:08
مثلاً قرار بود بیوگرافی رو من بنویسم!

t.s.m.t
08-04-2009, 14:54
مسابقه ی 18:

رباعی1:

بو جانلا بو جاهان،بو عالم بیزیک
دؤنیانین رؤنقی او آدم بیزیک
دیریلئن زاماندا نفسیمیزله
بیلرسن دیریلدن نفس دم بیزیک

رباعی2:

بئله بیر خواهیشیم وار نیگاریمدان
مست ائتسین منی بیر شرابلا هامان
او قدر مست اولوب خبر توتماییم
ئؤزؤمدن،وارلیقدان،قوجا دؤنیادان

magmagf
08-04-2009, 15:16
قاسم انوار ؟

t.s.m.t
08-04-2009, 21:08
قاسم انوار ؟

:18:

لطفاً خودتون بیوگرافی رو بنویسید،خوشحال میشیم مسابقه رو ادامه بدین...

barani700
09-04-2009, 00:03
مثلاً قرار بود بیوگرافی رو من بنویسم!
وای نمی دونستم شرمنده!
فکر کردم فرق نمی کنه:41:

magmagf
09-04-2009, 07:52
قاسم انوار



سید معین‌الدین علی فرزند نصیرالدین هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری معروف به قاسم انوار، در سال ۷۵۷ هجری قمری در سراب تبریز به دنیا آمد. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص می‌ِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسم‌الأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آن‌که مدتی در آذربایجان بود، در جوانی به گیلان رفت و زبان گیلکی آموخت و آن را در قسمتی از اشعار خود به کار برد و در همین دوران جوانی از آذربایجان به خراسان سفر کرد و مدت‌ها در هرات اقامت کرد؛ تا آن که در سال ۸۳۰ به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ میرزا، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد. قاسم در سال ۸۳۷ هجری قمری در سن هشتادسالگی مُرد و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعه‌ای بسازند؛ وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند. کلیات قاسم انوار شامل بر تعدادی غزل، قطعه، رباعی و چند مثنوی‌است. مثنوی‌های او انیس‌العارفین و صدمقام نام دارد که در بیان اصطلاحات عرفان و تصوف سروده شده‌اند. وی در شعر بیشتر قاسم و قاسمی و گاهی قاسم انوار تخلص کرده است . آثار نثر او به فارسی ساده تحریر شده‌اند؛ مهم‌ترین این آثار رساله در بیان علم، و رسالة سؤال و جواب است.

magmagf
09-04-2009, 08:02
هرچه عشق

نام تو را میتوان نوشت

با هرچه رود

راه تو را میتوان سرود

بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دستهای روشن تو میتوان گشود

Payan
09-04-2009, 16:39
محمدرضا عبدالملکیان

halflife g
09-04-2009, 17:05
محمدرضا عبدالملکیان

کاملا درسته شما زودتر از من جواب دادین نوبت به ما هم میرسه:31:

t.s.m.t
09-04-2009, 21:32
محمدرضا عبدالملکیان

حال که باید بیوگرافی را بنویسد!

barani700
11-04-2009, 00:35
از اون جایی که معلومه نه کسی می خواد بیوگرافی رو بزاره نه سوال بعدب رو طرح کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

Payan
11-04-2009, 00:43
از اون جایی که معلومه نه کسی می خواد بیوگرافی رو بزاره نه سوال بعدب رو طرح کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

بیوگرافی رو که نمی دونم ولی فکر کنم طرح سوال با من باشه که اگه یکی دیگه از دوستان زحمتش رو بکشه خیلی ممنون میشم:10:

t.s.m.t
11-04-2009, 09:47
محمد رضا عبدالملکیان

در سال 1331 در شهرستان نهاوند متولد شد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهرستان ادامه داد و پس از ادامه تحصيل در رشته كشاورزي ، با اخذ درجه ليسانس « مهندسي كشاورزي » در سال 1357 در موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي دانشگاه تهران به كار مشغول و در سال 1363 به وزارت كشاورزي منتقل شد.
او تحصيلات خود را تا مقطع كارشناسي ارشد در رشته مديريت ادامه داد و در حال حاضر به عنوان مديركل دفتر آموزش‏هاي رسمي و حرف كشاورزي مشغول كار است.عبدالملكيان كار شعر را از دورة دبيرستان آغاز كرد و در سال 1354 نخستين مجموعه شعرش را منتشر كرد. او طي بيش از 30 سال فعاليت شعري علاوه بر چاپ و انتشار چندين عنوان مجموعه شعر ، عهده دار مسئوليت‏هاي گوناگون فرهنگي و ادبي نيز بوده است و از جمله در حال حاضر مدير عامل دفتر شعر جوان ،عضو هيئت مديره انجمن شاعران ايران و عضو شوراي عالي خانه هنرمندان است.




آثار:


1- مه در مه 1354 انتشارات گام


2- ريشه در ابر 1363 انتشارات برگ


3- رباعي امروز 1363 انتشارات برگ


4- ردپاي روشن باران 1374 انتشارات دارينوش


5- آوازهاي اهل آبادي 1374 انتشارات زلال


6- گزيده ادبيات معاصر 1378 انتشارات نيستان


7- ساده با تو حرف مي‏زنم 1382 انتشارات دارينوش


8- نوار كاست مهرباني با صداي خسرو شكيبايي انتشارات دارينوش

vahide
11-04-2009, 23:02
با اجازتون سوال بعدی رو من طرح کنم...:20:
شعر مشهوری که حتمن شنیدیم ولی شاید ندونیم مال کیه:

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم، گر نروم نیستم.

Payan
11-04-2009, 23:12
اقبال لاهوری

از شاعران بسیار مورد علاقه من
و ممنون بابت طرح سوال

vahide
11-04-2009, 23:29
اقبال لاهوری

از شاعران بسیار مورد علاقه من
و ممنون بابت طرح سوال

بابا آفرین...درسته.
خواهش میکنم...:46:

t.s.m.t
11-04-2009, 23:34
البته قرار هست بیوگرافی رو جواب دهنده خودشون بنویسن ،حالا من نوشتم،با اجازه ی "پایان".


عـــــلامــــــه اقــــــــبال لاهوری سيالکوتی



انديشمند،شاعر،نويسنده،حقو قدان



1877 ـ 1938 ميلادی



ساحــل افتاده گفت گـــرچـــه بسی زيستم** هيچ نـه معلوم شده آه که من چيستم
موج ز خود رفته ای تيز خـراميد و گفت** هستم اگـــر ميروم گــــر نروم نيسـتم


محمد اقبال فرزند شيخ نورمحمد، در 18 ماه عقرب 1256 هـ، ش برابر با 9 نوامبر 1877 م در شهر سيالکوت هند بريتانوی تولد يافته بود.
نياکان اقبال از برهمنان عالی مقام کشمير بودند، که در حدود پنجصد سال قبل از تولد او به دين اسلام پيوسته بودند. اين خاندان را «سپرو» يعنی درس خوانده ميگفتند.
پدرش دکان بزازی (تکه فروشی) داشت، که آن مغازه مرکز رفت و آمد علمای دين و پيشوايان مذهبها و مشربهای گوناگون اسلامی بود. مادرش (امام بی بی) زنی متدين بود. اقبال يک برادر و چهار خواهر داشت، که همگی از او بزرگتر بودند.
اقبال خواندن قرآن را در مساجد سيالکوت و دروس ابتدائی را در خانه آموخت، سپس وارد مکتب «اسکاج ميشن» سيالکوت شد و بعد از آن شامل «کالج ميشن» گرديد و دوره مقدماتی دانشکده را در همان کالج طی کرد. علاوه بر دروس معمول، لسان عربی و فارسی را نيز آموخت. زبان مادری اقبال پنجابی بود، به آموختن زبان اردو نيز علاقمند شد.يکی از استادان او در اين دانشکده سيد مير حسين، از دوستان پدرش بود که استعداد شاعری اقبال را شناخت و او را به سرودن شعر تشويق کرد.
هژده ساله بود که دورهء مقدماتی دانشگاه را با درجهء عالی به پايان رسانيد و به همين دليل دو مدال طلا و بورس تحصيلی نيز جايزه گرفت. او از آنجا به دانشگاه دولتی پنجاب رفت، ليسانس و فوق ليسانس اش را در رشتهء فلسفه بدست آورد.يکی از استادان اقبال در دانشگاه پنجاب، پروفيسور (سر توماس آرنولد) بود که بر شخصيت و افکار اقبال اثر ماندگار بر جای نهاد، آرنولد علاوه از فلسفهِ جديد در تاريخ و فلسفه و ديگر علوم اسلامی و زبان و ادبيات عرب نيز صاحب نظر بود. اقبال آنقدر در فلسفه از خويش استعداد نشان داد که آرنولد را شيفتهء خود کرد. او در بارهء اقبال گفته بود: "اين دانشجو استاد را محقق و محقق را محقق تر می سازد."
اقبال بعد از فراغت به درجه اول و اخذ مدال طلا از دانشگاه بلافاصله بحيث استاد زبان های شرقی (اورينتال کالج) مقرر شد و زبان عربی را تدريس می کرد و همزمان در کالج دولتی اسلاميه لسان انگليسی و مضمون فلسفه را تدريس می نمود.اقبال به تشويق و توصيه پروفيسور آرنولد در بيست و هشت سالگی عازم اروپا شد و در دانشگاه کمبريج در رشتهء فلسفه پذيرفته شد.در همان ايام با تنی چند از دانشمندان اروپايی آشنا شد و اين دوستی در شکل گيری انديشه های او بسيار موثر بود.
از ميان آنان می توان به داکتر (مک نگرت) استاد مشهور فلسفه و از پيروان هِگل و پروفيسور (رينالد الين نيکلسن) شرق شناس نامدار و مصحح و مترجم بسياری از آثار عرفانی همچون مثنوی معنوی، غزليات شمس تبريزی و تذکرة اولياء عطار اشاره کرد.اقبال همزمان با تحصيل فلسفه، در دانشکدهء حقوق (لينکن ان) نيز ثبت نام کرد و برای تکميل مطالعات فلسفی و تحقيق برای رسالهء دورهء دکتورا به (هايدلبرگ) آلمان سفر کرد و پس از يکسال به (کمبريج) برگشت. درين هنگام از دانشگاه (لينکن) مدرک يا سند ليسانس حقوق و اجازه وکالت دعاوی را گرفت.دکتورای فلسفه را از دانشگاه مونشن دريافت نمود.
در آن هنگام، اقبال سی و يک ساله به لاهور بازگشت، به او اجازه داده شد که به وکالت دعاوی بپردازد و نيز به عضويت کانون وکلای عدلی لاهور تقرر حاصل کرد.
سه سال بعد به سمت استادی فلسفه دانشکدهء دولتی لاهور منسوب شد، اما پس از مدتی استعفا داد و شغل خويش را منحصر به وکالت کرد تا بتواند آزادانه و بدون مداخلات شغلی انديشه های خويش را انتشار دهد.اقبال چهل و شش ساله بود که دولت انگلستان برای تجليل از مقام علمی و و شعريش به او لقب (سِر) اعطا کرد، دو سال بعد نيز از دانشگاه پنجاب دکتورای افتخاری دريافت کرد.


*****


زندگی اقبال از آغاز جوانی با سياست پيوند خورده بود، جوانی او مصادف بود با مبارزات ضد استعماری و آزاديخواهانه مردم هند بر عليه انگليسها. او انيز درين مرحله از طرفداران استقلال هندوستان بزرگ و يکپارچه بود.او در کمسيونی که برای طرح دعاوی استقلال طلبانه مسلمانان و هندوان تشکيل شده بود عضويت يافت. اقبال چندين سال رياست حزب «مسلم ليگ» را در ايالت پنجاب به عهده داشت و از اين طريق مبارزات خود را بخاطر آزادی و تأسيس يک دولت مستقل مسلمان مرکب از سند و پنجاب و بلوچستان ادامه داد. اين آرزوی او ده سال بعد از وفاتش در سال 1948 م برآورده شد.
آشنايی با نظريه اتحاد اسلام و بخصوص ديدگاههای سيد جمال الدين افغان، اثر بسيار عميق بر ديدگاه های اقبال داشته است، چنانکه برخی از مهمترين طرز انديشه اقبال برگرفته شده از نظريات طرفداران اتحاد اسلام است، درين ميان تأثير افکار و آراء علامه سيد جمال الدين افغان بر او بيشتر است.اقبال مسلمان است و انديشهء او انديشه ايست که دين نقش تعين کننده در آن دارد، به عبارت ديگر بايد او را متفکر دينی خواند. مشرب او مشرب عارفانه است، اما عرفان او و عرفان تصوف اسلامی افراطی کاملاً منطبق نيست.او همچون همه عارفان «دل» مرکز واردات و دريافتهای فيض الهی ميداند.


چه ميپرسی ميان سينه دل چيست! **خِرد چون سوز پيدا کرد، دل شد



دل از ذوق تـپـش دل بــود، ليـکن** چو يک دل از تپيش افتاد گِل شد



همچنين اقبال چون عارفان نگاه فلسفی و استدلالی به جهان را خام ميداند و پای استدلاليان را چوبين می شمارد.


بــر عقــل فــلک تـرکانه شبيخــون بــــه** يک ذرهء در دل از عـلم فلاطون به



غير از آن او معرفت مفتيان و فقيهان را از دين، ظاهری و ناقص ميداند و تفسير آنها را از مذهب منطبق با روح و جوهرهء آن نمی شناسد.


متــاع شيخ اســــاطير کهــن بود** حديث او همــه تخمين و ظن بود



هنوز اســـلام او زنــار دار است **حرم چون دير بود، او برهمن بود



گذشته از اين، اقبال حتی بار ها و بار ها به صراحت، صوفيان را محکوم ميکند و آنها را خارج از مسير دين می خواند:


صـوفی پشــمينه پوش حــال مست** از شــراب نغــمــه قـــــوال مســت



آتش از شـــعـر عــــراقی در دلش** در نمی سـازد به قـــرآن محـفلش



از کــلاه و بوريــا تـاج و ســرير** فقـــر او از خانقــاهــان بــاجـگيــر



اين همه از آنجا نشأت ميگيرد که ديدگای اقبال، ديدگای اجتماعی است از اينرو اسلام او نيز اسلامی است که بر وجوه اجتماعی زندگی تاکيد دارد و عرفانش رنگی اجتماعی به خود ميگيرد.در نظر او هر کس و انديشه ای که وجوه اجتماعی زندگی را ناديده بگيرد يا خفيف شمارد، شايسه طرد است. به همين دليل صوفيان را که خانقانشينی و انزوا و گوشه گيری را ترويج می کنند پيروان مذهب تخدير ميداند و به ستيز با آنان بر ميخيزد. اين روند تا آنجا ادامه پيدا ميکند که به افلاطون (که به زعم او افکار صوفيانهِ مسلمانان از آراء او نشأت گرفته است) دشنام ميدهد.


راهـب ديـــريـنــه افــلاطــون حکيــم** از گـــروه گـــوســفـنــدان قـــــد يــــم



گــوســـفــنـدی در لـبـــا س آدم است** حُکم او بر جان صوفی محکم است



شواهد حاکی از آن است که اقبال در آغاز ورود به اروپا به "وحدت وجود" معتقد بود اما بعد ها با انتشار کتاب «اسرار خودی» نظريه "خودی" را ارائه داد و آنرا جايگزين "وحدت وجود" کرد.نظريهء "خودی" محور اساسی انديشهء اقبال است و آنرا به ابعاد گوناگون چون زندگی فردی، زندگی اجتماعی، اخلاق، هنر و ادبيات سرايت داده و به بحث در بارهء آن پرداخته است."خودی" در ديدگاه اقبال يعنی دريافت نيروی خود يا نيروی درون به عبارت ديگر "خودی" يعنی خودآگاهی و شناخت استعداد های فرد و تسلط بر آنها، نظريه "خودی" توصيه به اتکا به خود است. و در ابعاد اخلاق با مفاهيمی چون "عزت نفس" و "اتکا به نفس" خويشاوند بشمار می آيد.اقبال اين نظريه را در کتاب «اسرار خودی» توضيح بيشتر داده است.


مـــرا ذوق "خــودی" چـــون انگبين است** چــــه گــــويـم؟ واردات مــــن هـميــن است



اقبال دغدغه قدرت يافتن مسلمانان را دارد، او عقب ماندگی و انحطاط امروز ملتهای مسلمان را می بيند و از ضعف آنها به شدت رنج می برد. از سوی ديگر، قدرت غرب زمينيان و غلبهء آنها بر مسلمانان و پيشرفت غرب در علوم و تسلط آن بر نيروهای طبيعی را می بيند و بر سرنوشت مسلمانان حسرت ميخرود.در قلمرو شعر تاثير اقبال هم بر شاعران پارسی گوی شبه قاره هند و افغانستان و حتی شاعران ايران زمين بسيار است.غزليات علامه اقبال را آوازخوانان مشهور هندی و افغانی نيز زمزمه نموده و می نمايند. از جمله از جناب دکتور صادق فطرت (ناشناس) يادآوری ميگردد که با صدای دلپذيرش خوانده است:


فکــــر رنگينم کند نذر تهی دستان شرق** پاره لعـــلی کـــه دارم از بدخشـــان شما



ميرسد مردی که زنجـير غلامـان بشکند** ديـــده ام از روزن ديوار زنــــدان شمـا




و علامه اقبال در سال 1312 هـ ش برابر با 1933 م بدعوت محمد ظاهر شاه پادشاه سابق به افغانستان مهمان شد. او در وطن افغانها آنقدر صميميت ديد که در بازگشت کتاب «مسافر» را نوشت، اکثراً در ستايش کابل زيبا و غزنی و قندهار، در بارهء احمد شاه بابا، در باره سلطان محمود غزنوی، در باره محمد ظاهر شاه در مورد شاعر بلندآوازه غزنه سنايی و مردمان نجيب افغانستان در آن کتاب با ارزش سخنان دل پذير و دلنوازی و پرمحبت سروده است.واما از لحاظ سیاسی مردم افغانستان را قوم پراگنده دیده که سرودۀ ذیل را در مورد مردم افغانستان گفته است.




آن یکی اندر ســجــود ودیگــری انـدر قـیام*** کــار وبـــارش چـــــون صلواة بــــی امـام





منبع سایت جام غور

t.s.m.t
11-04-2009, 23:47
مسابقه ی 21:

ای کؤنؤل سانما بو دؤنیا ائوی جاویدان دیر
اوندا یؤرد سالما کی دؤرد آیه لری ویران دیر

دهر معمارینی گؤر کیم نه عجب ایشلری وار
هر بینا تیکدیرئسن آخیر اوجی داغان دیر

بیر گؤذرگاه دی سن بیر گؤذری عابیر سن
اوردا هرکس نئچه گؤنلؤک کؤچری مهمان دیر

چالما محکم چادیرین میخلارینی ای کروان
کی بو ساکیت هاوادان سونرا قوپان طوفان دیر

یاتما منزیلگه دؤنیاده کی گؤز قیرماق همان
دئیجکلر یؤکؤنؤ چات کی کؤچن کروان دیر


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

t.s.m.t
12-04-2009, 19:31
راهنمایی 1 از مسابقه ی 21:

خلقت کلفین نه سن آچارسان،نه ده من
بوتاپماجانی نه سن تاپارسان نه ده من
بیز پرده نین آرخاسین دا صحبتله شیریک
پرده دوشه رک،نه سن قالارسان نه ده من

vahide
13-04-2009, 11:45
فکر نکنم کسی بتونه پیدا کنه!!! :44:
یه کم بیشتر توضیح بدین که شاعر کدوم قرنه و اینا....

fanoose_shab
13-04-2009, 12:49
سلام.
شاعر خیام نیست؟؟؟

halflife g
13-04-2009, 18:03
سلام.
شاعر خیام نیست؟؟؟


:18:مگه همه شعرای خیام به فارسی نیس؟؟؟پس اونوقت این نمیتونه باشه

t.s.m.t
13-04-2009, 18:51
فکر نکنم کسی بتونه پیدا کنه!!!
یه کم بیشتر توضیح بدین که شاعر کدوم قرنه و اینا....

شاعر معاصر هستش،یکی از بزرگترین مترجمان رباعیات خیام به زبان ترکی،

رباعی آخر هم ترجمه ی شعر زیر هست؛

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

در ضمن مترجم شعر حیدر بابایه سلام شهریار از ترکی به فارسی هستش.



سلام.
شاعر خیام نیست؟؟؟

سلام،فکر کنم از سبک شعر، این حدس رو زدید،

ولی نه، ترجمه ی شعر خیام هستش!شعر اصلی از خیام است ولی ترجمه ی آن ،شعر شاعر مد نظر ماست.



مگه همه شعرای خیام به فارسی نیس؟؟؟پس اونوقت این نمیتونه باشه

چرا خیام چند رباعی به زبان ترکی هم داشت،اطلاع ندارم که تا به حال چاپ شده یا نه ولی من خودم دارم،فکر کنم 10،15 تا میشه.(در هر صورت شاعر خیام نیست)

t.s.m.t
13-04-2009, 19:13
راهنمایی2از مسابقه ی 21:

شعر زیر از استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی ست،شاعر مسابقه ی 21 ،مترجم شعر زیر است که به دنبال آن آورده میشود.

ترکی، فارسی ، عربی ده نه فضائل واریمیش،
که فضولی کیمی بیر شاعرِ فاضل دوغولور.
شرح صدر ایله صحائف یازیلیر سینه‌سینه،
لَیلَةُ القَدْره چاتیر، مُصحف نازل دوغولور.
اوچ لسان‌دا آچیلیر مکتب قرآن قاپیسی،
بو مکاتب‌ده اراذلدن افاضل دوغولور.
توشه‌ی حجّ و زیارت اولور اخلاق رسول،
نازله یول اوزونو نازلی منازل دوغولور.
شهریار بو گمی‌یه اگله‌شه‌لی نوح کیمی،
گؤر نه طوفان قوپاریر، باخ نه زلازل دوغولور!

بهجت تبریزی(شهریار)



ترجمه‌ی فارسی آن:از استاد...
(مکتب مصحف و دین )

از عرب،ترک و عجم، بین چه فضایل زاید،
چون «فضولی» به جهان شاعر فاضل زاید.
سینه بگشوده چو او لوح کرامت گردد،
با شب قدر رسد، مصحف نازل زاید.
مکتب مصحف و دین در سه زبان بگشاید،
در مکاتب ز اراذل چه افاضل زاید؟!
توشه‌ی حج و زیارت شود اخلاق رسول،
بهر نازل به سفر وه چه منازل زاید.
شهریار عرشه‌ی کشتی بگزیند چون نوح،
وه! چه طوفان شود و بین چه زلازل زاید.

؟؟؟

vahide
13-04-2009, 19:31
ممنون بخاطر راهنمایی ها...

من یه ترجمه ای که از حیدر بابا دیدم از دکتر بهروز ثروتيان بود... نمیدونم جواب همینه یا نه؟

t.s.m.t
13-04-2009, 19:36
من یه ترجمه ای که از حیدر بابا دیدم از دکتر بهروز ثروتيان بود... نمیدونم جواب همینه یا نه؟


خواهش میکنم،نه متأسفانه...

vahide
13-04-2009, 20:11
دكتر ميرصالح حسيني

t.s.m.t
13-04-2009, 22:16
دكتر ميرصالح حسيني

بله ولی بیوگرافی رو هنوز ننوشتین،

fanoose_shab
14-04-2009, 11:19
....

شاعر معاصر هستش،یکی از بزرگترین مترجمان رباعیات خیام به زبان ترکی،

رباعی آخر هم ترجمه ی شعر زیر هست؛

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

در ضمن مترجم شعر حیدر بابایه سلام شهریار از ترکی به فارسی هستش.




سلام،فکر کنم از سبک شعر، این حدس رو زدید،

ولی نه، ترجمه ی شعر خیام هستش!شعر اصلی از خیام است ولی ترجمه ی آن ،شعر شاعر مد نظر ماست.




چرا خیام چند رباعی به زبان ترکی هم داشت،اطلاع ندارم که تا به حال چاپ شده یا نه ولی من خودم دارم،فکر کنم 10،15 تا میشه.(در هر صورت شاعر خیام نیست)
وای
منم به همین خاطر گفتم خیام.... یه چندتا رباعی داره به زبان ترکی.... میدونم ترجمه شده واینا...
چه اشتباه بدی کردم... شرمنده.....

vahide
14-04-2009, 13:04
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

دكتر ميرصالح حسيني نام آشنايي در ادبيات فارسي و تركي آذربايجاني است، او را نه به وكالت كه از وكلاي مبرز و نامبردار دادگستري تهران است، بلكه با نخستين ترجمه منظومه «حيدربابا يا سلام» شاهكار ادبي استاد شهريار به فارسي روان و در قالب خود منظومه مي شناسيم. مطالعه آثار مولانا محمد فضولي چنان آتشي در جانش افروخت كه سال هاست به تحقيق و بررسي آثار وي مشغول است. وقتي براي اولين بار با جمع آوري نسخه هاي خطي و مقابله آنها ديوان جامع، كامل و نفيس فضولي را به دوستداران ادب عرضه داشت، استاد محمدحسين شهريار با دعوت از اين شاعر و محقق برجسته، مراتب سپاس و قدرداني خود را اعلام كرد و در همان محفل ساعت ها از شعر و ادب ايران زمين و مقام والاي فضولي سخن ها رفت. همزمان با كنگره بين المللي فضولي از طرف يونسكو در تبريز حديقه السعدا نيز منتشر شد. حضور استاد در محافل شعر و ادب و توضيح و تفسير آثار فضولي همواره با استقبال هنرمندان، ادبا، شعرا و خوانندگان همراه بوده و همين امر سبب گرديده كه بسياري از علاقه مندان، اشعار فضولي و استاد را از حفظ مي خوانند.

زنده ياد استاد علي سليمي روي اشعار و ترجمه رباعيات خيام استاد صالح حسيني، آهنگ ها ساخته بود كه مكرر اجرا و پخش شد. در ديداري كه پروفسور راميز قلي اوف (استاد تار) با استاد داشتند، اشعار خود استاد و ترجمه هايشان از خيام به شدت مورد توجه قرار گرفت. يكي از حاضرين در مجلس گفت كه اكثر موسيقيدانان و خوانندگان بزرگ استاد را به لحاظ مختلف به خصوص از جهت ترجمه هاي خيام مي شناسند. در اين اثنا استاد راميز قلي اف عبارت بسيار موجز و مناسب حال و مقال بيان داشتند و گفتند: اين كار عجيبي نيست؛ زيرا براي شناختن استاد صالح حسيني، يك لحظه هم كافي است.
به راستي استاد ميرصالح حسيني در ادبيات تركي پديده اي به حساب مي آيد، چرا كه احاطه كامل او بر شاخه هاي مختلف زبان تركي و آشنايي با چندين زبان زنده دنيا در كنار طبع روان شعر و عشق مفرط ايشان به شناساندن آثار نامداران و پيشوايان ادب اين مرز و بوم موجب گرديده است كه در تمامي كارها نهايت دقت، ذوق، خلاقيت و ابتكار را به خرج دهند تا جاي هيچ حرف و حديثي نماند.
از جمله آثار ايشان ديوان كامل مهستي، ليلي و مجنون فضولي، درد مشترك، شرحي بر شمشير و قلم ختايي (شاه اسماعيل صفوي)، ده نامه ختاي، شرحي سطري بر آثار سهراب سپهري و ترجمه بي نظير رباعيات خيام به تركي و عربي مزين به تابلوهاي استاد گرانقدر قربانعلي اجلي را مي توان نام برد.
تصحيح ديوان تركي فارسي شاه اسماعيل صفوي (ختايي) آخرين اثر منتشر شده است كه الحق از آثار به ياد ماندني و جاودانه استاد به شمار مي رود.

farryad
15-04-2009, 16:03
باد در جزيره


باد اسب است:
گوش كن چگونه مي تازد
از ميان دريا، ميان آسمان.

مي خواهد مرا با خود ببرد: گوش كن
چگونه دنيا را به زير سم دارد
براي بردن من.

مرا در ميان بازوانت پنهان كن
تنها يك امشب،
آنگاه كه باران
دهان هاي بيشمارش را
بر سينه دريا و زمين مي شكند

گوش كن چگونه باد
چهار نعل مي تازد
براي بردن من.

با پيشاني ات بر پيشاني ام
دهانت بر دهانم
تن مان گره خورده
به عشقي كه ما را سر مي كشد
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.

بگذار باد بگذرد
با تاجي از كف دريا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجويد
زماني كه آرام آرام فرو مي روم
در چشمان درشت تو ،
و تنها يك امشب
در آن ها آرام مي گيرم عشق من.

vahide
15-04-2009, 20:34
باد در جزيره
پابلو نرودا...
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

farryad
15-04-2009, 21:42
پابلو نرودا...
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


آفرين درسته:11:

vahide
16-04-2009, 11:01
با تشکر از farryad عزیز.... اینم از بیوگرافی جناب نرودا:
=====
پابلو نرودا

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

شاعر شیلیایی ، متولد 1904 با نام اصلی نفتالی ریکاردو ریس باسوالتو در پارال شیلی . در تموکو دوران جوانی و نوجوانی را گذراند . از 1920 به بعد نام پابلو نرودا را به احترام یان نرودا شاعر چک ( 1834 -1891) برای حود برگزید . در ا920 اولین کتابش به نام گرگ و میسپش سپیده دم و یکسال بعد بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومید را منتشر کرد که برایش شهرت به ارمغان آورد . در 1945 به سنای شیلی راه یافت ذر حالیکه پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود . در 1947 به علت سخنرانی اعتراض آمیز نسبت به رییس جمهور وفت شیلی – بیده لا – شیلی را مخفیانه ترک و به اروپا رفت . در 1952 به کشورش بازگشت و در 1971 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد .

از آثار برجسته او می شود به :

بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومید ، تلاش انسان بی پایان ؛ اقامت در خاک ، اسپانیا در قلب من ، خشم ها و محنتها ، آواز همگانی ، شعرهای ناخدا ، چکامه های بنیادین ، انگورها و باد ، صد شعر عاشقانه ، یادداشتهای ایسلا نگرا ، کتاب سوالها ، بود ها و یادبودها و دهها اثر دیگر اشاره کرد .
بودها و یادبودها مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که اتفاقا به فارسی نیز ترجمه شده است . کتاب «بیست شعر عاشقانه و یک ترانهء نومیدانه»ی او که در سال 1924 (بیست سالگی شاعر) منتشر شد تا کنون بیش یک میلیون فروش رفته است.
در خلاصه‌ای از زندگی‌نامهء او نوشته شده است که او دو رابطهء جدی داشته و سه بار ازدواج کرده است. ازدواج اولش با خانمی هلندی بود که زبان اسپانیایی نمی‌دانست.نرودا در سال 1973 چند روز پس از کودتای پینوشه به علت سرطان خون در خانه محبوبش در ایسلا نگرا فوت کرد در حالیکه همسرش و الهه شعرهای عاشقانه اش ماتیلده اوروتیا را در کنار داشت .

یه نمونه دیگه از شعرهای نرودا:

این همه نام

دوشنبه
محصور می کند خویش را
با سه شنبه
و هفته با سال .

نمی شود بگسلد زمان
با قیچی کسل کننده ات،
و تمام نامهای روز را
آب شب می شوید !

هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :
پیتر ؛
چنانکه هیچ زنی :
رز یا ماری .
ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛
ما ،همه ، بارانیم در باران !

با من از ونزوئلا ها سخن گفتند ،
از پاراگوئه ها ،
شیلی ها ؛
نمی دانم از چه می گویند .
من تنها ،
پوسته زمین را می شناسم
و می دانم که نامی ندارد !

وقتی می زیستم در میان ریشه ها
لذتم می بخشیدند
بیش از گلها ؛
و آنگاه که سخن می گفتم
در میانه صخره ها
پژواک می شد صدایم
چون ناقوسی .

آنک بهاری می آید
آهسته اهسته
که درازنای زمستان را تاب آورده است ؛
زمان
گم کرده کفشهایش را ؛
یکسال
چهار قرن به طول می انجامد !

هر شب به گاه خفتن ،
چه نامیده می شوم و
نمی شوم ؟!
و به گاه بیداری کی ام ،
اگر این نیست «من» ای که به خواب رفته بود ؟!
این می گویدمان
که پرتاب می شویم در کام زندگی
از همان بدو تولد
که نیانباشته دهانهامان
با این همه نامهای مشکوک
با این همه برچسبهای غم انگیز
با این همه حروف بی معنا
با این همه «مال تو » و « مال من »
با این همه امضای کاغذها !

می اندیشم به شوراندن اشیا ،
در آمیختن شان ،
دوباره برآوردنشان ،
ذره ذره برهنه کردنشان ،
تا آنجا که داشته باشد ، نور زمین
یگانگی دریا را :
تمامیتی سخاوتمند و
خش خش عطری استوار را !

vahide
18-04-2009, 01:40
سلام مجدد....:11:
سوال بعدی، البته با اجازه دوستان :


...و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام
بوی تو را داشت...

Payan
18-04-2009, 02:23
سلمان هراتی؟

vahide
18-04-2009, 11:25
سلمان هراتی؟

بله بله...کاملا درسته.:46:
زحمت بیوگرافی هم با شما...

farryad
19-04-2009, 18:21
سلام
چون دوستمون بيوگرافي رو نذاشتن با اجازه بنده اين كار رو انجام ميدم.

سلمان هراتی در سال 1338 هجری شمسی در روستای "مرزدشت" تنکابن، در خانواده ای مذهبی پا به عرصه وجود نهاد.

دوران ابتدایی را در روستا گذراند و از سنین نوجوانی با قلم و دفتر و کتاب، انس و الفت گرفت.

از همان ابتدای جوانی به دلیل فقر مادی، برای گذراندن معاش به شاگردی می پرداخت و با چوپانان محلی (گالشها) به چوپانی می رفت و از همین رهگذر با ترانه های محلی آشنایی پیدا کرد.

از سال 1352 به نوشتن روی آورد و سرودن شعر را تجربه کرد.

فوق دیپلمش را در سال 1362 در رشته هنر گرفت و بلافاصله به کار تدریس هنر در روستاهای تنکابن مشغول شد.

سلمان با شعر متعهد پیوندی ناگسستنی داشت و از همین روست که صمیمیت و خلوص و بی پیرایگی در اشعارش موج می زند و شعر او را از شعر دیگر معاصران متمایز می سازد.

از سلمان هراتی سه مجموعه با نامهای "از این ستاره تا آن ستاره" ، "از آسمان سبز" و "دری به خانه خورشید" به چاپ رسیده است.

زنده یاد سلمان هراتی یقیناً یکی از مصادیق شعر انقلاب است.

از او اگر چه بر پیشانی زمانه جز سه دفتر شعر باقی نیست اما همین سه دفتر کافی است تا بتوان در همه قالب های شعری نمونه های کاملی از شعر انقلاب را یافت.

سلمان هراتی در آبانماه 1365 هـ.ش در راه رفتن به مدرسه، بر اثر تصادف جان باخت.

farryad
19-04-2009, 18:35
اين شعر از كيه:

گفت فریاد زنان
این همه نیست
آسمانی که تو می گویی در خلوت ماست
آسمانی که به ما می گفتند
وه چه بارانی می دانستم
که نمی داند و بیهوده سخن می گوید
گفت فریاد زنان
اینهمه نیست
ما به دیدار بهار آمده ایم
ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید
به تماشای بهار
به تماشای بهاری که زمین را به تماشا می خواند
چشمهایش را بست
و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته بود
به زمستان پیوست

Payan
19-04-2009, 19:06
سلام شرمنده کلا یادم رفته بود ممنون از دوست عزیز

halflife g
19-04-2009, 22:56
فک کنم شاعرش "م.ازاد" باشه درسته؟؟

farryad
20-04-2009, 10:51
فک کنم شاعرش "م.ازاد" باشه درسته؟؟


بله درسته:10:

halflife g
20-04-2009, 19:11
بیوگرافی محمود مشرف آزاد تهرانی:

م.آزاد در سال ۱۳۱۲ در تهران به دنیا آمد. در سال ۱۳۳۶ از دانشکده ادبیات و زبان فارسی دانشگاه تهران لیسانس گرفت و دوره دانشسرای عالی تهران را نیز گذراند. سپس ۱۰ سال به آموزگاری ادبیات فارسی پرداخت و در سال ۱۳۴۶ به استخدام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمد. او علاوه بر ترجمه اشعار شاعران سرزمینهای دیگر، در زمینه زندگینامه نقد ادبی و ادبیات، و قصه به شعر و نثر برای کودکان کتاب چاپ کرده است. او در تاریخ ۲۹ دی ماه ۱۳۸۴ در هفتاد و دو سالگی درگذشت

halflife g
21-04-2009, 15:00
خوب با اجازه دوستان شعر بعدی رو من مینویسم:

ایینه ای شدم
ایینه ای برای صداها
فریاد اذرخش و گل سرخ

و شیهه شبهاب تندر
در من
به رنگ همهمه جاری است

ایینه ای شدم
ایینه ای برای صداها
انجا نگاه کن
فریاد کودکان گرسنه
در عطر اودکلن
اری شنیدنیست ببینید:
فریاد کودکان

ان سو به سوک ساکت گلبرگ ها
وزان
خنیای نای حنجره خونی خزان

ایینه ای شدم
ایینه ای برای صداها

t.s.m.t
21-04-2009, 15:14
شفیعی کدکنی؟

halflife g
21-04-2009, 18:38
شفیعی کدکنی؟


احسنت افرین:11:

t.s.m.t
21-04-2009, 20:21
کبریت های صاعقه
پی در پی
خاموش می شود
شب همچنان شب است
با این که یک بهار و دو پاییز
زنجیره ی زمان را
با سبز و زردشان
از آب رودخانه گذر دادند
دیدیم
در آب رودخانه همه سال
خون بود و خاک گرم
که می رفت
در شط
شطی که دست مردی
در موج های نرمش
آیینه ی خدا را
یک روز شست و شو داد!

محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.

وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.

شفیعی کدکنی را باید در زمره ی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد.




آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است
که زمین چرکین است

t.s.m.t
21-04-2009, 20:23
مسابقه ی 26:

گر بود چین سر زلف تو مأوای دلم
بشکفد غنچه ی صد عُقده ز صحرای دلم

بس که در عشق تو انگشت نما شد دل من
کودکان آمده اینک به تماشای دلم

سینه از عکس رخ مغبچگان بتکده شد
بانگ ناقوس برآید ز کلیسای دلم

سر و کاریست نه گر با دل دیوانه ی من
ز چه افکنده ی زنجیر جنون پای دلم

نرسد گر غم عشق تو به داد دل من
وای بر حال دلم،وای دلم،وای دلم

برو ای شیخ به بد نامی من طعنه مزن
دیرگاهیست که من عاشق رسوای دلم

نبود سرخی رخسار من از خون جگر
می نابی است فرو ریخته ز صهبای دلم

بسته بر سلسله ی موی دو صد سلسله دل
نیست خالی سر موئی که بود جای دلم

..............................................
..............................................

halflife g
21-04-2009, 20:57
رهی معیری هستش؟؟؟؟

t.s.m.t
22-04-2009, 06:50
رهی معیری هستش؟؟؟؟

نخیر، رهی معیّری نیست،

فاطمه بیرانوند
22-04-2009, 16:51
فروغی بسطامی آیا؟؟

t.s.m.t
22-04-2009, 17:55
فروغی بسطامی آیا؟؟

سلام،متأسفانه نخیر،

barani700
22-04-2009, 18:37
وحشی بافقی نیست آیا؟

t.s.m.t
22-04-2009, 18:51
وحشی بافقی نیست آیا؟

سلام،نخیر،

t.s.m.t
22-04-2009, 19:22
راهنمایی 1 از مسابقه ی 26:

می برد ناله ی زارم به فلک زاری دل
بین چه ها می کشم از دست گرفتاری دل

عاقبت خون شود از دیده بر آید بیرون
کز نیاید غم عشق تو به خونخواری دل

دوش دل از خم چوگان تو خوش بربودم
غمزه ات آمده اینک به طلبکاری دل

گِله از نرگس بیمار تو دارم نه زتو
تا کنون هیچ نپرسیده ز بیماری دل

بس به هم ریخته در چین سر زلف کجت
شانه را ره گذری نیست ز بیماری(1) دل

تیر دلدوز تو نازم که بدان سخت دلی
مانده درسینه تنگ از پی دلداری دل

زخم هر تیر که در سینه دهان بگشاید
زیر لب خنده نماید به گرفتاری دل

هر کجا بیند و بستاند و با خود ببرد
مه من آمده گویا به خریداری دل

همه دلها ز تو رنجیده به غیر از دل من
آفرین بر دل و رحمت به وفاداری دل

اهل عالم همگی مست زهم صحبت مست
شده سرمستی..... ز هشیاری دل

(1):به علت در دسترس نبودن منابع مختلف و سند اصلی،اصل این قافیه مبهم ماند.

t.s.m.t
22-04-2009, 19:23
راهنمایی 2 از مسابقه ی 26:

خیال دانه ی خالونله(1) دولدی خانه ی دل
بیر آشیانه ی مور اولدی آشیانه ی دل

بولور بو مطلبی دل دلبریله دل بیردور
اولا هر عاشق بی دلده گر نشانه ی دل

وصال کویینه یوخدور کؤنؤلده ن ئوزگه قاپی
کی باب عرش معلا دور آستانه ی دل

حکایت لب یار و حدیث دانه ی خال
یئتر تمامه،تمام اولسا آب و دانه ی دل

أوزینده فکری بودور أوز حقیقتین گؤرسؤن
دیلینده کلمه ی"ارنی"اولوب ترانه ی دل

خیال زولفله زنجیره واردی عاقل ایکن
اولوب بو سلسله سر رشته ی بهانه ی دل

ادب سرای محبتده آدلانوب ممشوق
ائدر ادب سیزه تأدیب تازیانه ی دل

أوره ک دؤیؤنمه سی،فریاد و ناله زمزمه سی
اولوبدی غم گونی چنگ و نی و چغانه ی دل

بو قدر وئرمه دیلیم قصّه ی دِله تفصیل
کی قورخورام دوشه دیلده ن دیله فسانه ی دل

سرشک آلیوی ----- لعل تک یؤزه سال
نه وقته ساخلیه جئکسن،دولوب خزانه ی دل

barani700
22-04-2009, 19:48
وای بازم ترکی!!!!!!!!(با احترام به تمام ترک زبانها)
لااقل یه راهنمایی کنید.

t.s.m.t
22-04-2009, 20:40
وای بازم ترکی!!!!!!!!(با احترام به تمام ترک زبانها)
لااقل یه راهنمایی کنید.

راستش رو بخوای از ترس تو اول دوتا شعر فارسیش رو گذاشتم!!! :whistle:

اگه اجازه بدین امشب رو به بقیه هم فرصت بدیم،فردا چند تا شعر مشهورش رو میذارم تو نت میتونین پیداش کنین ؛البته اگه امشب لو نره،

halflife g
22-04-2009, 22:43
دوست عزیز صراف تبریزی هستش؟؟؟

t.s.m.t
23-04-2009, 14:33
دوست عزیز صراف تبریزی هستش؟؟؟


بله،
لطفاً بیوگرافی را نیز بنویسید،
تشکر؛

t.s.m.t
24-04-2009, 21:23
آفرین بر هنر خامه ی صرّاف سخن


بر دانشمندان و ارباب فهم و ذکاء روشن و مبرهن است که اصحاب معارف و کمالات اگر چه به شمایل انسانی و خصایص جسمانی با مردمان یکسانند اما به فضائل نفسانی و تشریفات روحانی دیگر کسانند،هادی راه سعادت و مرشد طریق هدایت،نقطه سنج عالم معانی و خوشه چین بوستان کامرانی اند.لاجرم این جمع همه،شمع محافل ممکنات و ضیاء بخش مجالس موجودات آمدند خاصه حاوی فضائل کمال و جامع محامد سعادات،سالک مسالک حقیقت و ناهج مناهج طریقت،صاحب قریحه ی صافیه ودارای مراتب عالیه،غوّاص بحار دقایق و صرّاف نقود حقایق کاشف رموز حکمت و ناشر فضل و معرفت،محب خاندان عصمت و عاشق اهل بیت طهارت،زائر سمیّه الامام ابن الامام ثامن الائمه و عاکف بیت الله الحرام اعنی جناب فردوس مکان،خلد آشیان حاج رضا متخلص به "صراف" نَوَّرَ الله مضجعه،که این ارجوزه ی شریفه و وجیزه ی نفسیه ی منیفه که به منزله ی قطره است از دریا،از سوانح خاطر خیریه مظاهر او بوده که بهجت کثرت رغبات طالبین و بملاحظه ی آنکه لم یَمُت مَن اَخلَفَ اثراً جمیلا و ذِکراً حَسَناً بزیور طبع آراسته گردید.



چو گوهر پاک دارد مردم پاک***کی آلوده شود در دامن خاک
گِل سرشور از این معنی که پاک است***به سر برمی کنندش گر چه خاک است


و چون نهال قامتش به کمال رسید و مِکیال قسمتش مالامال گشت،در شب میمون مولود حضرت ختمی مآب(ص) هفدهم شهر ربیع الاول از هجرت نبویه هزار و سیصد و بیست و پنج سال گذشته،مرغ روحش این جهان فانی را ترک گفته،در فردوس اعلی آشیان گرفت و داغ حسرت بردل احباء و دوستان خویش گذاشت.


و مدت زندگانیش در این عالم فانی پنجاه و چهار سال کشید.


اللهم اصعد روحه الیک و اسکنه فی جنّتکِ فی جوار موالیه علیهم السلام و ارحمه و ایانا و جمیع المؤمنین برحمتک یا ارحم الراحمین.


استاد سخن،شاعر نغز گفتار و دلسوخته مرحوم حاج رضا صراف تبریزی در سال 1371 هجری قمری در محله ی راسته کوچه تبریز در یک خانواده ی بازرگان دیده به جهان گشود.در سن 12 سالگی پدر خود را از دست داد به ناچار برای گذراندن زندگی به شغل پدرش یعنی صرّافی روی آورد.در تیمچه ی حاج سید حسین به صرّافی پرداخت.در حین تجارت،به آموختن ادبیات فارسی و عربی پرداخت.در25 سالگی اشعارش مورد توجه مرحوم استاد لنگرانی قرار گرفت.با تشویق و ترغیب وی به انجمن ادبی صفا راه یافت.


صراف انسانی بود،وارسته،ادیب و متواضع.به زادگاه خود عشق می ورزید و با بیگانگان به زبان شعر به ستیز می پرداخت.
صراف در عمر کوتاه خود در حدود 2500 بیت شعر سروده که علاوه بر غزلیات،اشعار نغزی در موضوع حادثه ی کربلا سروده که حکایت از علاقه مندی و اظهار ارادت شاعر به ساحت مقدس معلم بزرگ شهادت حضرت حسین ن علی(ع) دارد و بیش از نصف دیوانش به مراثی و مدایح اهل بیت(ع)اختصاص یافته است.در حقیقت صرّاف یکی از 4 شاعر بزرگ مرثیه سرای 100-150 سال اخیر بوده است.



صراف در 17 ربیع الاول سال 1325 در سن 54 سالگی به دنبال یک بیماری طاقت فرسا جهان را وداع می کند.


در عرصه ی غزل،شور انگیز ترین و لطیف ترین غزل های زبان ترکی به زبان ساده و بیانی شیوا و عاطفی از ذوق و قریحه ی سرشارصراف تراوش کرده است.در زمینه ی مدح،مرثیه و ثنا گستری آل علی(ع)بی شک صراف از مردمی ترین و دلسوخته ترین شاعران شیعی است.


تعبیرات پیچیده و کلمات مهجور و فضل فروشانه از ساحت شعر او به دور است.البته صراف،سادگی زبان و روانی بیان را با سَیَلان عاطفه،روشنی اندیشه و صنایع ادبی در هم آمیخته و با استفاده از صنایع لفظی و معنوی همچون تشبیه،حقیقت و مجاز،طباق،مراعات النظیر،لف و نشر،تجنیس،ارسال المثل و... سخن را غنا و استحکام بخشیده و به نهایت شیوایی و زیبایی رسانده است.با آوردن گوهر های معانی بکر و با الهام از ملکوت روشنی بخش فکر،بر بار معرفتی شعرش افزوده و با دمیدن روح احساس و عاطفه و ساختن تصاویر دل انگیز و تشبیهات رنگارنگ . گاه با نازک خیالی به شیوه ی شاعران سبک هندی کلام خود را دلنشین و ماندگار کرده است.


نمونه ای از صنعت ارسال المثل، در اوج تأثیر گذاری:


دئدیم:حکمت ندور آتدون منی،اغیاره یار اولدون؟
دئدون:بو نکته یه ال وورما"حکمتدن سؤال اولماز"
سنی جان تک آلام آغوشیمه فرضاً نئدور عیبی
دئدیلر رسمیدور:"فرض محال آخر محال اولماز"


صراف قطعاً به یک زبان مستقل شاعرانه و سبک خاص رسیده که متفاوت از سبک اساتید متقدم و معاصر اوست.خود صراف بیش از دیگران بر این حقیقت واقف بود:


آفرین بر هنر خامه ی "صراف" ِ سخن
گوهر معرفت آورده ز دریای دلم





تأثیر پذیری از شاعران بزرگ قبل از خود:


عشق تو در وجودم و مهر تو از دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر شود!
حافظ شیرازی
نه قدر"رضا"یه دئدیم:رضا،بو نگاره باغلاما بئل،دئدی:
بئله رسمیدور سود ایله گلن،گرک عاقبت چیخا جانیلن
صراف
شب هجران یانار جانیم،تؤکر قان چشم گریانیم
اویالدار خلقی افغانیم،یاتان بختیم اویانمازمی؟
فضولی
منیم دوریمده یاتماز بیر نفر،اما تعجب دور
یاتان بختیم اویانماز بیرجه فریاد و فغانیمدن
صراف


تأثیر گذاری بر شاعران بعد از خود:


بو شعر نغزده صراف طرفه جاذبه وار
غزل دیه دیه،وحشی غزالی رام ائلدون
صراف
شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی
بد نشد با غزلی،صید غزالی کردیم
شهریار
سر لوح حسندن خطون اندی لب اوستونه
دیباچه ی ختم اولوبدور کئچر مطلب اوستونه
صراف
تا روی وز در خم زلف شب اوفتد
یک آسمان ز دیده ی من کوکب اوفتد
شهریار


اوج قدرت و توانایی شاعرانه ی حاج رضا صراف تبریزی در عرصه ی غزل است.گرچه در نوحه و مرثیه نیز یکی از چند شاعر برجسته ی تاریخ ادبیات شیعه محسوب می شود.با این حال صراف در درجه ی اول شاعر غزل است:


ای شانه او گیسوی پریشانه دولاشما
جان رشته سی وار اوردا چئکیل یانه دولاشما


ای زلف سیه دایره ی خالیده دورما
کافر بالاسی نقطه ی ایمانه دولاشما
***
گر نه تصویر مرا خامه به تأخیر کشید
نوجوانی به کجا شد که چنین پیر کشید


دل چو ویرانه ی غم گشت به بادش دادم
تا نخواهم ز کسی منت تعمیر کشید


بی شک صراف یکی از 4 شاعر بزرگ و مردمی ادبیات مرثیه و شعر عاشورایی 100-150 سال اخیر است. دخیل مراغه ای،راجی تبریزی،قمری دربندی و صراف تبریزی.


تمامی مراثی و مدایح صراف در رثا و ثنای اهل بیت(ع) است،جز یک مورد که ماده ی تاریخی است در سوگ دختر 5 ساله اش.


ائتدوم حسین مزارینی چوخ ایللر آرزو
الحمد لله اولدو میسّر هر آرزو
من ده بو آستانه ده گؤز یاشی ایسترم
صراف اولان همیشه ائدر گوهر آرزو


قالدیم بو ورطه ی عشق ایچره کالعدم
نه دیلده نطق وار،نه اختیار هم
گویا خرابه ده نقاش درد و غم
صورت کیمی چکؤب دیواره زینبی


صراف را میتوان در ادبیات عاشورایی بانی مکتبی نو با شیوه ای خاص و منحصر به فرد دانست.وقتی مراثی او را با دیگر شاعران نام آور این عرصه ،کسانی چون:راجی،قمری،دخیل،دلریش، یحیوی، انور، صافی ،هندی،حسینی(سعدی زمان)،استا عابد تبریزی و...تطبیق و مقایسه می کنیم این ادعا بیشتر ثابت می شود.البته این سخن به معنای برتری و تفوّق صراف بر دیگر اساتید ابیات مرثیه نیست،بلکه منظور بیان جایگاه و شیوه ی سخنوری اوست.



الهام و اشراق در شعر صراف:


صراف در اشعار خویش بویژه در ثناء و رثای آل محمد(ص) بارها با کمال افتخار تصریح کرده که هنگام سرودن شعر برای اولیاء الله تحت تأثیر الهام و امداد غیبی و مورد تأیید روح القدوس و توجه اهل بیت(ع) بوده است:


گرچه بو شهرده اولموش هامی اصناف سخن
سنی تأیید حسین(ع) ائیلدی صراف سخن
اوخی بو مصرعی،چوخ ویرما داخی لاف سخن
دوشمه میش یئر یؤزؤنه سرو خرامانون اوغول


صراف ،خیال ائیلمه صراف سخن سن
یا اینکه دئمه صیرفی ِ نقد مِحن سن
سؤز صاحبی بیر ئوزگه دی بالله،نه سن سن
سالمیش او سنون یادیوه،لبیک،علی لبیک.


اشعار عرفانی:


جمال بیردور اگر گؤزده اولمایا پرده
باخان گؤرر هامی یئرده نگاری پیشاپیش


بو نیک و بد گؤریسن،اعوجاج مظهردور
دوز اولسا گؤسترور آینه عکس،بی کم و بیش


بصیرت اهلی گؤرر یاری ئوزگه بیر گؤزیلن
بو گؤز اونی گؤره بولمز نه قدر ائده تفتیش


سوروشما مسأله ی عشق و حسنی زاهد دن
گینه بو نکته نی پیر مغان بولور نه کشیش!




تنها ترجیع بند صرّاف که یک ترجیع بند 9 بندی عاشقانه به زبان ترکی آزربایجان است، آنچنان قدرتمند و پر سوز سروده شده است که تنها همین یک شعر، منزلت و مقام شاعر را در میان شاعران بزرگ مشخص میکند:


منی چرخ فلک آواره قیلدی خانمانیمدن
کنار ائتدی کنار خسرو شیرین زبانیمدن
الیم چیخدی گؤلؤمدن،گؤلشنیمدن،گؤلستان یمدن
طریق عشقیده من چئکمیشم ال باش و جانیمدن


اولان مجنون کیمی زنجیر ِ عشقه بسته جانیم وای
وطن آواره سی،غربت اسیری،خسته جانیم وای!


خوشا جانانیلن هم درد و هم راز اولدوگوم گؤنلر
سر کویینده ایتلرلن هم آواز اولدوگوم گؤنلر
الیمده تار زلفی قصّه پرداز اولدوگوم گؤنلر
کؤنؤلده نار عشقی سؤزیلن ساز اولدوگوم گؤنلر


اولان مجنون کیمی زنجیر ِ عشقه بسته جانیم وای
وطن آواره سی،غربت اسیری،خسته جانیم وای!


...
...
...


گئزیب من گؤرمئدیم دؤنیانی،میحنت خانه ده ن غیری
تاپیلماز کؤنجی-راحت،گوشه ی میخانه ده ن غیری
انیس ِ بزم ِ خلوت یوخ،غم جانانه ده ن غیری
دئمه صراف،سن ده یازدیگین افسانه ده ن غیری


اولان مجنون کیمی زنجیر ِ عشفه،بسته جانیم وای
وطن آواره سی،غوربت اسیری،خسته جانیم وای

zanastark
25-04-2009, 18:42
اي نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها
اي صفاي جاودان هر چه هست :
باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها
اي نگاهت جاودان افروخته
شمع ها ، خورشيد ها ، مهتاب ها
اي طلوع بي زوال آرزو
در صفاي روشني محراب ها
ناز نوشيني تو و ديدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنينت جلوه کرد
رقص ماهي ها و پيچ و تاب ها ...

دوستان یکم زود جواب بدین خیلی لازممه!!!!!!!!!!!

vahid_civil
25-04-2009, 18:58
شفیعی کدکنی

t.s.m.t
25-04-2009, 20:06
شفیعی کدکنی


بیوگرافی این شاعر یک بار در همین تاپیک پست شده است،

vahid_civil
25-04-2009, 21:11
ببخشید با قوانین آشنا نبودم

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیز سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیک و اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هوشیار و چه مست همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت
...

halflife g
25-04-2009, 21:22
شاعر حضرت حافظ هستش

vahid_civil
25-04-2009, 21:41
شاعر حضرت حافظ هستش

درسته. حافظ شیرازی :46:

t.s.m.t
25-04-2009, 21:49
ببخشید با قوانین آشنا نبودم

شما بر خلاف قوانین رفتار نکرده اید،
در صورت تکراری بودن شاعر، فقط از نوشتن مجدد بیوگرافی آن صرف نظر می کنیم.

halflife g
26-04-2009, 21:52
با اجازه شعر بعدی :

ما چون دو دریچه روبه روی هم

اگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده

عمر اینه بهشت اما .... اه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهرفسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

vahid_civil
27-04-2009, 01:28
مهدی اخوان ثالث

=====
شاعر بزرگ فارسی مهدی اخوان ثالث معروف به م. امید، در سال 1307 متولد و در سال 1369 زندگی را ترک کرد. مهدوی اخوان ثالث که کار ادبی را با سرودن شعر به شیوه ی سنتی آغاز کرد، از اولین پیشروان نوگرایی در شعر فارسی بود که توانست شعرنیمایی را حتا بهتر از نیما به اوج برساند.

t.s.m.t
27-04-2009, 12:10
مسابقه ی 30:

ای قامتی شمشاد،بویو سرو صنوبر!
ای شوخ و ستمگر
آیا گؤره سن وار بو جهان ایچره سراسر
بیر گؤل سنه بنزر؟
گؤرجک سنی من ای أوزؤ گؤل طرّه سی سؤنبؤل
ال هامیدان أوزدؤم
گر حوری و پری روی زمنی دو تا یکسر
کؤنلؤم سنی ایستر
اولدوم کی سنین مئهر روخون ائتدی تجلی
عشق اولدو هویدا
اوّل من ایدیم جان ائدن اول آفته میجمر
مندن سورا آذر
سندن یئتیشیب خیضر نبی سرّ نهانا
اولدو منه ثابت
بالله سن ایدین نازل آیات پیمبر
جبریله مصوّر
آلمیش الینه مشعل خورشیدی مسیحا
گردشده دی دائم
هردم چاغیرار صیدقیله:یا ساقی کوثر!
یا خواجه ی قنبر!
موسی کیم ایدی گؤستره خلقه ید بیضا؟
ای شاهد غئیبی!
هو!هو! دئگیلن ظاهیر و باطینده مقرر
ای ریند قلندر!
قورخوم بودور امّا کی اگر ساقی گؤل رنگ
دور ائتسه مسلسل
عارفلرین احوالین ائدر عالمه اظهر
اول باده ی احمر
منصور صیفت شام و سحر ذکر اناالحق
اولموش منه عادت
معلوم کی یازماز قلم ِ خالیق ِ اکبر
بیر امری مکرّر
قاچماق گئرک آهیسته بو مئیدان ِبلادان
بیر کؤنج نهانا
بو عرصه ده باش قویدو بسا مرد دلاور
چوخ صاحب افسر
گؤر عشقی کی غؤّاص بحار اولدو -----
بی فن سیاحت
دریالاری سئیر ائیله دی بیر لحظه ده یکسر
بی هادی و رهبر

halflife g
27-04-2009, 23:10
دوست عزیز نباتی هستش؟؟؟

t.s.m.t
28-04-2009, 17:29
دوست عزیز نباتی هستش؟؟؟

بله،
حکیم سید ابوالقاسم نباتی

حبيب صباغ
02-05-2009, 19:54
از تمامي دوستان بخاطر زحماتي كه ميكشن واشعار زبيا سپاسگذاريم...

قفس را رسم،ماندنست و،رسم نفس،رفتن،
ورسم مردم حقير،در قفس،نفس كشيدن...حبيب

t.s.m.t
03-05-2009, 18:32
از تمامي دوستان بخاطر زحماتي كه ميكشن واشعار زبيا سپاسگذاريم...

قفس را رسم،ماندنست و،رسم نفس،رفتن،
ورسم مردم حقير،در قفس،نفس كشيدن...حبيب


این پست که مسابقه نبود!؟
فکر کنم نبود!

بیوگرافی نباتی در پست بعد ی با من،جور halflife g رو میکشم،

t.s.m.t
03-05-2009, 18:33
حکیم سیّد ابولقاسم نباتی در سال 1192 هجری قمری در روستای اوشتوبون در ولایت قره داغ از آذربایجان به دنیا آمد،وی در علوم عرفانی و دینی تحصبلات عمیقی داشت و به سه زبان تورکی،عربی و فارسی احاطه و آثاری به این سه زبان از خود باقی گذاشته است.تحصیلات حوزوی و مراتب سیر و سلوک خود را در تبریز به فرجام رسانید و در اردبیل به سلک مریدان ناصر علیشاه اردبیلی در آمده و در خانقاه سرخاب تبریز به مجنونشاه قره داغی معروف شد.وی از تعقیب کنندگان سبک نسیمی و محمدفضولی بوده و همان گون که از اشعار وی مشخّص است ارادت خاصی به امیر مؤمنان حضرت علی(ع) داشته((منی بو اسمی اعظم ائتدی ناطق***منیم مجموع دیوانیم علی(ع)دیر)) ،بنا بر روایاتی که از اهالی اشتوبون وکلیبر رواج یافته نشان از رفتارهای غیر عادی نباتی و متمایز ساختن وی از دیگر مردم اطرافش بود به طوری که گفته اند وی طی الارض داشته و برخی اورا در حال گذشتن از رودخانه آراز دیده اند و حتی وی را در حال نماز بر روی همان رودخانه دیده اند! تخلّص وی رانباتی ، خان چوبان و مجنون نیز گفته اند((محترم اوغلو دئیرلر منه،آدیم مجنون*** بیر آدیم خان چوبانی،بیر بوغو بورما،بورما)) و یا ((مجنون دئیرلر آدیما،آمما نباتی یام*** دائم ایشیمدی کام آلیرام من نباتدان)) بر خلاف نسبت هایی که به وی داده اند!!! وی شیعه 12 امامی بود(( فرزند علی،حسن،امام ثانی ***مظلوم و شهید و مجتبی را صلوات)) ویا(( سولطان خراسان،امام هشتم***نور دل مرتضی،رضا را صلوات))وی در سال 1262 ه.ق.در محل ولادتش وفات یافت.
((گئتدی نباتی ئوزی،قالدی سؤزی یادیگار***عاشیق اولانلار گئزر آختاری بو دفتری))

t.s.m.t
03-05-2009, 18:34
مسابقه ی 31:

هر که دراین بزم مقربتر است
جام بلا بیشترش می دهند

t.s.m.t
03-05-2009, 18:36
مسابقه ی 31:

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند

فاطمه بیرانوند
04-05-2009, 21:23
سنایی یا عطار شایدم حضرت مولانا؟

halflife g
04-05-2009, 21:30
سنایی یا عطار شایدم حضرت مولانا؟

احسنت افرین:31:
اینطوری که نمیشه باید یکیشونو بگین

من نوک زبونمه هر چقدر فک می کنم یادم نمیاد داره اعصابم خرد میشه

t.s.m.t
04-05-2009, 22:41
سنایی یا عطار شایدم حضرت مولانا؟

راستش شاعر این یکی رو خودمم نمی دونم!!
هرکی کاملاً مطمئن هست لطفا با شعر کامل و بیوگرافیش بنویسه،
البته حدس نزنه صد درصد مطمئن باشه،

t.s.m.t
04-05-2009, 22:44
احسنت افرین:31:
اینطوری که نمیشه باید یکیشونو بگین

من نوک زبونمه هر چقدر فک می کنم یادم نمیاد داره اعصابم خرد میشه

نه بابا..............
میخوای شما هم یه 10-20 تا شاعر اسم ببر،شاید یکیش گرفت...:32:

فاطمه بیرانوند
05-05-2009, 22:04
صد در صد مولانا!

فاطمه بیرانوند
05-05-2009, 22:10
زندگی نامه ی مولانا


جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم ، يكي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران اين سرزمين به شمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبكر خليفه مي رسد و پدرش از سوي مادر دختر زاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.
وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت ، به همين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترك كرد. از راه بغداد به مكه رفت و از آنجا در الجزيره ساكن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين كي قباد سلجوقي كه عارف مشرب بود او را به پايتخت خود، شهر قونيه دعوت كرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود . پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت كرد.
پس از مرگ پدر، مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي كه از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود ، شاگردي كرد. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت كه پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا كرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه كم كم به دستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در ممالك شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود مي زيست تا اينكه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت كرد. وي يكي از بزرگترين شاعران ايران و يكي از مردان عالي مقام جهان است. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر، بلندي انديشه ، بيان ساده و دقت در خصائل انساني، يكي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت به شمار مي رود و يكي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و نوعي لفافه براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين كار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست كه از معروف ترين كتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است.

اين كتاب كه صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه به يك سياق و مجموعه اي از افكار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوك است كه در ضمن، آيات و احكام و امثال و حكايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را به خواهش يكي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترك معروف به حسام الدين چلبي كه در سال 683 هجري رحلت كرده است ، به نظم درآورد ، جلال الدين مولوي هنگامي كه شور و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان ، اشعاري با كمال زبردستي بديهه مي سروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شد و در اين موقع به واسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سرود . قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديك صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار، كه در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات ، نام شمس الدين تبريزي را برده و به همين جهت به كليات شمس تبريزي و يا كليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص كرده است و در ميان آن همه اشعار كه با كمال سهولت مي سروده است، غزليات بسيار دقيق و شيوايي هست كه از بهترين اشعار زبان فارسي به شمار مي آيد.
جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد ، كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار مي رود و مطالبي را كه در مشافهات از پدر خود شنيده است ، در كتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. منظومه اي نيز به همان وزن و سياق مثنوي بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت مي دهند اما از او نيست. از ديگر آثار مولانا ، مجموعه مكاتيب و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:
«به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار، اولين و آخرين بار حريف آينده خود كه مي رفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را كه آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت كرد. گذشته از اين كه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني، به وي هديه نمود با يك روح پيشگويانه عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي كرد.

جلال الدين محمد بلخي، كه بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظ شهرتي به سزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفين و جلب توجه عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم به سوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري كه كسب نمود ، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان مي داد، قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود كه جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش، مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كي قباد از سلجوقيان روم از آنان به عمل آمد ، به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.

جلال الدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود، خسته گشت و با جديتي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يكي از شاگردان پدرش، يعني برهان الدين ترمذي كه 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجزه آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين گذارد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را به كار برد. هم چنين در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي ، در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند كه شمس ناگهان ناپديد شد و در آن معركه پسر ارشد خود جلال الدين، يعني علاءالدين هم به قتل رسيد . مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تا كنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند.

اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كامل تر " مثنوي معنوي" است. در اين كتاب شايد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفضيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست كه نقل گشته. بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در كتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاكي يافت مي شود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوه ي مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا ، در "مثنوي ولد" مندرج است كه در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست ، كه به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين به مسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يك مثنوي عرفاني بنام " رباب نامه" در دست است.»
از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير، از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر كه متأسفانه به علت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.

t.s.m.t
05-05-2009, 22:34
دستت درد نکنه ای کاش شعر کاملش رو هم مینوشتین!

حبيب صباغ
08-05-2009, 22:25
با تشكر از فاطمه خانوم...




وقتي چشماتو ميبندي،مطمئيني كه تنهايي،اما وقتي بازشون ميكني، فقط خيال ميكني كه تنها نيستي...حبيب:41:

حبيب صباغ
08-05-2009, 22:35
از كتاباي علا مه جعفري غافل نشيد...........بي نظيرن ودر ضمن سعي كنيد با امادگي فكري برين سراغ كتاباش وا قعا فكر رو كار ميندازه دوستايي كه زياد اهل مطالعه ي كتاباي عميق در زمينه ي انسان شناسي نيستن او ل از كتاباي ساده تر و سبك تر شوع كنند كتاب مولوي و جهان بينيها وا قعا يكي از اثار با ارزش ايشون كه هم ما رو با عمق انديشه ها و سطح وسيع ديدگاه مولوي اشنا ميكنه هم با افكار و نگرشهاي ديگر بزر گان شرق و غرب .
واقعا ارزشمنده .
من در سال اول دبيرستان با اين كتاب اشنا شدم و اولين كتاب ايشون بود كه مطالعه كردم و شايد بگم يكي از سنگين ترين كتابهاي ايشون.11 بار من اين كتاب رو خوندم و هنوز كه هنوزه بعد از گذشت حدودا 15 سال هنوز يرايم تازگي دارد.حتما بريد سراغش... از دست نديدش.ممنون
راه هموارست و زيرش دامها
قحطي معني ميان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شيرين ريگ اب عمر ماست...مولانا مثنوي معنوي

halflife g
08-05-2009, 23:02
دوست عزیز اینجا تاپیک مسابقه شاعر شناسی هستش
چرا این پستارو اینجا میدین؟؟

حبيب صباغ
09-05-2009, 10:01
دوست عزیز اینجا تاپیک مسابقه شاعر شناسی هستش
چرا این پستارو اینجا میدین؟؟


فاطمه خانوم در راستاي بيو گرافي مولوي از علامه جعفري صحبت كرده بود منم به نظرم اومد اگر اين مطالب رو بنويسم مفيده.اگر يه شاعر زنده بياد اينجا خودش مطلب بنويسه مشكلي داره رفيق؟:31:
باشه چشم اگر باعث ازار شما وديگران شديم عذر ميخوايم با عرض پوزش از همگي. موفق باشيد:46:

farryad
15-05-2009, 15:13
این شعر مال کیه:

خدایان کهن را دیده ام
که می روند
و خدایان تازه را
که می آیند
روز به روز
و سال به سال
بت هایی سقوط می کنند
و بت هایی دیگر جایشان را می گیرند.

من امروز
تبر را می ستایم.

halflife g
15-05-2009, 18:45
این شعر مال کیه:

خدایان کهن را دیده ام
که می روند
و خدایان تازه را
که می آیند
روز به روز
و سال به سال
بت هایی سقوط می کنند
و بت هایی دیگر جایشان را می گیرند.

من امروز
تبر را می ستایم.


سندبرگ؟؟؟؟؟

farryad
15-05-2009, 18:58
سندبرگ؟؟؟؟؟

آفرین! درسته:20:

farryad
18-05-2009, 11:05
كارل سندبرگ- شاعر، تاریخ‌نگار و رمان‌نویس آمریکایی- در ۶ ژانویه سال 1878 در شهر گيلسبرگ از ايالت ايلي نويز آمريكا ديده به جهان گشود. پدرش از مهاجران سوئدی بود كه در 1852 به آمريكا آمد و كارگر راه آهن شد. مادرش دختری سوئدی بود كه در سوئد غازچراني و در آمريكا آشپزی می‌كرد. ثمره ازدواج اين دو هفت فرزند بود كه كارل دومين آنها محسوب می‌شد. از يازده سالگي شروع به كارهای گوناگون ازقبيل روزنامه فروشي، حمامي، كارگری و غيره كرد. او تحصيلات مرتبي نداشت. پس از شركت در جنگ آمريكا و اسپانيا وارد كالج لومبارد شد و تا اندازه‌ای تحصيلات خود را تكميل كرد. بعدها سندبرگ يكي از بزرگ‌ترين تاريخ‌نگاران، شاعران، روزنامه نويسان و آوازه خوانان آهنگ های بومي شد. او بيوگرافی‌نويس نيز بود و بيوگرافي لينكلن او شهرت جهاني دارد. از آثارش می‌توان كتاب های زير را نام برد: اشعار شيكاگويي، وادی مردم، توده، پسر شهرآباد. کارل سندبرگ در ۲۲ ژوئیه ۱۹۶۷ در کارولینای شمالی درگذشت.

hamed_shams
03-07-2009, 16:57
به نظرتون شاعر این شعر کیه؟
در ضمن از شعر هم کاملا مشخصه که شاعر معاصره

حالی برای گفتن از این حال بد نیست
این‌جا کسی حتی نشونی‌تم بلد نیست

باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید

باید تو رو از بچه‌های کوفه پرسید
تو کاسه‌های شیر باید که تو رو دید

این‌جا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا

این‌جا تمام مردها نامردن آقا
دستا به دزدی کردن عادت کردن آقا

با ذوالفقار تو خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزه‌ها یک‌جا خریدن

این‌جا شبی از معده‌ها طوفان به‌پا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد

حتی بهشت‌ام قیمت‌اش بالا کشیده
می‌گن معاویه سهام‌اش رو خریده

این‌جا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بی‌شماره

...

تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه می‌دونه که تو عاشق‌ترینی

...

حالی برای گفتن از این حال بد نیست
این‌جا کسی حتی نشونی‌تم بلد نیست

باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید

باید تو رو از بچه‌های کوفه پرسید
تو کاسه‌های شیر باید که تو رو دید

mahdistar
04-07-2009, 07:38
میثم یوسفی؟؟؟

hamed_shams
05-07-2009, 00:24
درسته!!!!!
واقعا خیلی عالی بود!!!!!
اصلا فکر نمی کردم کسی با این سرعت بتونه جواب بده!!!!!

mahdistar
05-07-2009, 12:41
این شعر از کیه؟
هموار کرد خواهی گيـتی را؟
گيـتی است« کی پذيـرد همواری؟

مستی مکن که نشنود اومستی
زاری مکن که نشنود او زاری

شو تا قيـامت آيـد زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بيـش بيـنی زيـن گردون
گر تو به هر بهانه بيـازاری

گويـی گماشته ست بلايـی او
بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پديـد نی و، کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و يـا نکنی، ترسم
بر خويـشتن ظفرندهی باری

تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بيـاری و بگساری

اندر بلای سخت پديـد آرند
فضل و بزرگ مردی و سالاری

hamed_shams
05-07-2009, 14:33
از رودکی؟؟؟؟؟

alireza fatemi
05-07-2009, 14:50
از رودکی؟؟؟؟؟
من تاییدش می کنم :دی
بوعبدالله جعفر بن محمد رودکی در ده بَنُج، مرکز ناحيـه رودک سمرقند، در نيـمه دوم سده سوم هجری بدنيـا آمد. و هم در ايـن ناحيـه درگذشت (329 يـا 330 هـ.ق).
درباره ايـن شاعر بزرگ، پدر شعر فارسی، کتب و رسالات بـسيار نوشته اند که از کتاب «احوال و اشعار رودکی» تاليـف زنده يـاد سعيـد نفيـسی بايـد نام برد. همچنيـن کتاب «سخن و سخنوران» تاليـف مرحوم استاد بديـع الزمان فروزانفر و «تاريـخ ادبيـات در ايـران» تاليـف مرحوم دکتر ذبيـح الله صفا.

alireza fatemi
05-07-2009, 15:02
با اجازه بزرگتر ها و hamed_shams

آسايش دل ز مي برآيد ،‌ مي كو

آن شور و طرب ز ني برآيد، ني كو

آب از سر ماگذشت و آسايش سوخت

در دشت سكوت، خضر فرخ پي كو؟

halflife g
05-07-2009, 18:53
سيد جعفر حميدي؟؟؟

mahdistar
05-07-2009, 19:23
دکتر سید جعفر حمیدی،فکر کنم درسته.حالا درسته یا نه؟

alireza fatemi
05-07-2009, 23:26
آفرین
درسته

mahdistar
06-07-2009, 00:31
اگه گفتین:
این کوی ملامت است و میدان هلاک
وین راه مقامران بازنده ی پاک

مردی باید ، قلندری دامن چاک
تا برگذرد عیاروار و چالاک

vahid_civil
06-07-2009, 01:03
از عطاره فکر کنم. منطق الطیر

mahdistar
06-07-2009, 11:18
نه،اشتباه گفتی
نبود کسی،جوابو بگم؟

alireza fatemi
06-07-2009, 16:09
شیخ احمد غزالی طوسی
نیست؟

mahdistar
06-07-2009, 16:48
آفرین درسته.
ابوالفتوح مجد ادین امام احمد بن محمد بن احمد غزالی طوسی،برادر کوچکتر امام محمد غزالی از فقها ودانشمندان مشایخ معروف زمان خود بود،وبه عنوان زاهد و صوفی و واعظ شهرت داشت.او طریق زهد و خلوت را پیش گرفت و بعد به عشق در تصوف روی آورد که جلوه هایش در رساله سوانح او آشکار است.وی وجد و سماع را میپسندید وجمال پرست بود.از شهرهایی که او در سیر و سیاحت خود به آنجا رفته و وعظ کرده و به تربیت و تعلیم پرداخته است،میتوان شهرهای آمد و اربل وهمدان را نام برد.از سال 515 تا 520 ه.ق.که سال وفات اوست در قزوین میزیسته همانجا وفات یافته و دفن شده است.
رسالات فارسی او عبارتند از:بحر الحقیقه،رساله الطیور،عینیه،نامه ها،وصیت و مقاله روح.

alireza fatemi
06-07-2009, 17:39
من آن بیچاره خاشاکم برادر

که جان افشان این خاکم برادر

اگر با خون من می گردد آباد

فدای میهن پاکم برادر

بریزد خونم ار باکی ندارم

که من همچون تو بی باکم برادر

بخواب آهسته ای یار شهیدم

که من همچون تو غمناکم برادر

mahdistar
06-07-2009, 19:34
راهنمایی نمیکنی؟

alireza fatemi
06-07-2009, 21:09
راهنمایی نمیکنی؟
اگه برای این راهنمایی می خواین پس بعدی که می خواستم بذارم چکار می کردین

اینم راهنمایی
ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست

با هر دله دیوانه نشستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در اینجا

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست

mahdistar
06-07-2009, 22:23
مولانا....

halflife g
06-07-2009, 23:14
شاعر هماي هستش

alireza fatemi
06-07-2009, 23:37
شاعر هماي هستش
درسته
پس معلومه کارت درسته:thumbsup::thumbsup:

mahdistar
07-07-2009, 10:29
آبرومون رفت که یه دونه دیگه از اون سختاش بزار...

alireza fatemi
07-07-2009, 14:46
خواستم یه شعر ولی فهمیدم خلاف قوانینه
حالا این آسونه:

دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه؟
همش خونه، همش جنگه؟
نمی دونی، نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی، نمی بینی؟
که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه،تو این دریای چشمان سیاه رو
پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری،دو تا موی رها داری

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

hamed_shams
07-07-2009, 16:49
فريدون فروغی؟؟؟؟؟

mahdistar
07-07-2009, 16:50
صادق سرمد؟؟(رقابتی شد)کدوم درسته حالا؟

alireza fatemi
07-07-2009, 16:53
هیچکدوم :دی

mahdistar
07-07-2009, 17:13
پس این چیه دوست من،فکر کنم سرقت ادبی صورت گرفته!!!
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت
( سرمد ) سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

hamed_shams
07-07-2009, 17:24
بیژن مفید؟؟؟(دیگه 100در 100 درسته)

mahdistar
07-07-2009, 17:30
طی تحقیقات من دی،همون فریدون فروغیه اینم کتابش با اسم ترانه ها واشعارش
ترانه‌ها :
فریدون فروغی در آغازی نو
همچنین با عنوان دو تا چشم سیاه داری شناخته می‌شود.

ناشر: ترانه.
سال انتشار: ۱۳۵۸.
ترانه‌ها :
. قریه
. سال قحطی
. حقّه
. دوتا چشم سیاه داری
. طلوع خونین
. طاهره
. شیاد
. تنگنا

mahdistar
07-07-2009, 17:34
به نظر من همون فروغیه.چقدر جدی شد

hamed_shams
07-07-2009, 18:18
این ترانه با صدای فریدون فروغی و آهنگ و ترانه ی بیژن مفید (برای آنهایی که نمی دانند: بیژن مفید نمایشنه نویس، و صاحب آثار جاویدانی چون: "شهر قصه" و "پلنگ و ماه")خوانده شده.:46:

mahdistar
07-07-2009, 18:39
طی تحقیقات من دی،همون فریدون فروغیه اینم کتابش با اسم ترانه ها واشعارش
ترانه‌ها :
فریدون فروغی در آغازی نو
همچنین با عنوان دو تا چشم سیاه داری شناخته می‌شود.

ناشر: ترانه.
سال انتشار: ۱۳۵۸.
ترانه‌ها :
. قریه
. سال قحطی
. حقّه
. دوتا چشم سیاه داری
. طلوع خونین
. طاهره
. شیاد
. تنگنا
دوست من اکثرا میدونن که خواننده هست،ولی شاعر هم هست،اینام که گذاشتم مجموعه اشعارشه ،تازه بازم هست.
اینم خدمت شما :
فریدون فروغی (زاده ۹ بهمن ۱۳۲۹ هجری خورشیدی در تهران - درگذشته ۱۳ مهر ۱۳۸۰ هجری خورشیدی)، آهنگساز، نوازنده (گیتار، پیانو، درامز)، شاعر و خوانندهٔ ایرانی. او از خوانندگان مشهور موسیقی پاپ ایرانی است.

او در سال ۱۳۲۹ محلهٔ سلسبیل تهران متولد می‌شود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. او از مالکان بزرگ روستای نراق ـ ما بین قم و کاشان ـ به شمار می‌آمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.

او در سال ۱۳۳۵ و در شش سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت درسال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و مخصوصاً آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت...

alireza fatemi
07-07-2009, 18:59
دوست من اکثرا میدونن که خواننده هست،ولی شاعر هم هست،اینام که گذاشتم مجموعه اشعارشه ،تازه بازم هست.
اینم خدمت شما :
فریدون فروغی (زاده ۹ بهمن ۱۳۲۹ هجری خورشیدی در تهران - درگذشته ۱۳ مهر ۱۳۸۰ هجری خورشیدی)، آهنگساز، نوازنده (گیتار، پیانو، درامز)، شاعر و خوانندهٔ ایرانی. او از خوانندگان مشهور موسیقی پاپ ایرانی است.

او در سال ۱۳۲۹ محلهٔ سلسبیل تهران متولد می‌شود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. او از مالکان بزرگ روستای نراق ـ ما بین قم و کاشان ـ به شمار می‌آمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.

او در سال ۱۳۳۵ و در شش سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت درسال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و مخصوصاً آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت...
مثل اینکه خیلی به خودت مطمئنی که زندگینامه فریدون فروغی هم گذاشتی
این شعر از بیژن مفید هست که خود بیژن مفید در پلنگ و ماه ، فریدون فروغی و دریا دادور اجراش کردن

mahdistar
07-07-2009, 20:13
شرمنده جسارت نشه من هنوز مطمین نیستم،پس یعنی اسم کتابو مجموعه ی اشعارش الکیه
میگم یه نظر سنجی بزاری بد نیستا

mahdistar
07-07-2009, 20:53
اعتراف می کنم اشتباه کردم،راست گفتی بیژن مفید هست.
بیژن مفید (9خرداد1314 در تهران_21 آبان 1363 لس آنجلس)از نمایشنامه نویسان ایرانی است.از او تا به حال تعداد 9نمایشنامه انتشار یافته وآثاری از نوشته‌های او به روی صحنه آمده، و بیش از ۱۵۰ نمایشنامه رادیویی و تلویزیونی توسط او ترجمه و کارگردانی شده است.معروف ترین اثر او نمایشنامه شهر قصه است.

alireza fatemi
07-07-2009, 20:56
اول از mehdistar پوزش می خوام اگه تند صحبت کردم
من توی خیلی از سایت ها دیدم که این شعر مربوط به بیژن مفید هست و فقط فریدون فروغی اجراش کرده
حالا یه ویدیو از دریا دادور میذارم که متوجه بشین

برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

mahdistar
07-07-2009, 20:59
خواهش میکنم دوست من،شما بزرگواری.
ممنون از ویدیویی که گذاشتی.

halflife g
07-07-2009, 21:53
دوستان فقط يه مطلبي يادم اومد گفتم بگم بد نيس:

كسي كه جواب مسابقه رو ميده بايد سوال بعدي رو طرح كنه تا چيزي شبيه مسابقه بشه ولي شما دوتا طرح مي كنين و بعديشم خود شما دوتا طرح مي كنن .

alireza fatemi
07-07-2009, 22:12
من که چند روزه با این تاپیک آشنا شدم
ولی در هر صورت منتظریم.............

hamed_shams
07-07-2009, 22:29
پس در نتیجه دم خودم گرم
اینم مسابقه ی جدید:
بر ساحل شكافته پهلو گرفته بود
ماهی كه از ادامة شب رو گرفته بود
آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
دستی به دستگیرة دروازة بهشت
دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاری كه رفته بود
آهوی عجیب بوی پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او كه همیشه اذن ز بانو گرفته بود
*
پشت زمین شكست؛ خدا گریه اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود.

vahid_civil
07-07-2009, 22:33
امید مهدي نژاد ؟

hamed_shams
07-07-2009, 22:41
بله درسته
فقط 4 دقیقه بعد از مطرح شدن،سوال جواب داده شد
انگار بحث خیلی جدی شده؟
وحید جان سریعتر شعر بعدی رو بنویس!

vahid_civil
07-07-2009, 23:00
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
من بودم عشق راز عالم مقصود

alireza fatemi
07-07-2009, 23:26
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
من بودم عشق راز عالم مقصود
یهو خیلی سختش کردی:41:
یکم راهنمایی می کنی؟

hamed_shams
07-07-2009, 23:41
vahid_civil جان شعر باید به صورت کامل باشه ها؟؟؟؟

vahid_civil
08-07-2009, 00:09
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
من بودم عشق را ز عالم مقصود
از تو نبرم تا نبرد بوی ز عود
روز و شب و سال و مه‌علیرغم حسود

بقیه اش رو نمیدونم ! اگه نشد جوابش رو بعدا میگم . شرمنده دیگه

halflife g
08-07-2009, 00:32
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
من بودم عشق را ز عالم مقصود
از تو نبرم تا نبرد بوی ز عود
روز و شب و سال و مه‌علیرغم حسود



شيح احمد غزالي هستش

alireza fatemi
08-07-2009, 00:39
شيح احمد غزالي هستش
منم همینو می گم

vahid_civil
08-07-2009, 00:57
شيح احمد غزالي هستش


منم همینو می گم

درسته دوستان:11:

alireza fatemi
08-07-2009, 10:31
halflife g عزیز یه شعری بذار
حوصلمون داره سر می ره (خیلی بی کار شدم)

mahdistar
08-07-2009, 12:06
خوب شما هم درست گفتی دیگه شما بزار فعلا.

hamed_shams
08-07-2009, 15:27
چرا کل کل می کنید یکیتون سریعتر بذاره دیگه؟!

mahdistar
08-07-2009, 16:00
مام دوست داشتیم بزاریم دوست محترم،ولی قانونش اینه که کسی که جواب داد شعر بزاره.همونطور که half life عزیز گفت.

alireza fatemi
08-07-2009, 16:08
راستش هنوز یه شعر سخت:21: پیدا نکردم
اگه الان من اجازه گذاشتن شعر دارم نوبتم رو رد می کنم
هر کس خواست بذاره

mahdistar
08-07-2009, 20:15
حالا مگه حتما باید سخت باشه علیرضا جان.
با اجازه دوستان:

بی سر و پا گدای آنجا را،
سر زملک جهان،گران بینی

هم در آن پا برهنه جمعی را
پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه قومی را
بر سر از عرش سایبان بینی

rosenegarin13
08-07-2009, 20:18
هاتف اصفهانی؟

mahdistar
08-07-2009, 20:26
درسته...!!

mahdistar
08-07-2009, 20:27
نحوه و روند ارسال پست ها
1.شعری به طور کامل توسط کاربر دلخواه پست میشود.
2.کاربران به غیر از کاربر ارسال کننده،تا یک هفته فرصت دارند که نام شاعر رو بلافاصله در پست بعدی ارسال کنندو یک بیوگرافی 2-3 سطری در مورد شاعر ذکر میکنند.
3.اثر بعدی بعد از پست مربوط به نام و بیوگرافی شاعر ،ارسال میشود.
فقط اینو رعایت کنیم از این بعد

hamed_shams
08-07-2009, 21:08
پس ایندفعه نوبت rosenegarin13 که مسابقه رو مطرح کنه!
منتظریم!!!!!!

hamed_shams
08-07-2009, 21:14
این دفعه زندگینامه ی این هاتف رو من می ذارم

hamed_shams
08-07-2009, 21:14
سيد احمد حسيني‌ متخلص‌ به‌ هاتف‌اصفهانی از شعراي‌ نامي‌ ايران‌ در عهد افشاريه‌ و زنديه‌ است‌. وي‌ اصالتا از خانواده‌اي‌ آذربايجاني‌ بود ولي‌ در اصفهان‌ بدنيا آمد; سيد احمد دركودكي‌ به‌ تحصيل‌ علوم‌ قديمه‌ و از جمله‌ ادبيات‌ فارسي‌ و عربي‌،طب‌، منطق‌ و حكمت‌ پرداخت‌ و گذشته‌ از علم‌ طب‌ كه‌ در آن‌ تسلط داشت‌، به‌ يكي‌ از سرآمدان‌ زبان‌ عربي‌ مبدل‌ گشت‌ و اشعاري‌ به‌ زبان‌ عربي‌ سرود. هاتف‌ در جواني‌ به‌ سرودن‌ اشعار خود پرداخت‌ و در طول‌ زندگي‌ آرام‌ خود از مدح‌ شاهان‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ دربار سلاطين‌ خود داري‌ كرد و بيشتر به‌ مطالعه‌ و حكمت‌ و عرفان‌مشغول‌ بود. وي‌ در سال‌ 1198 درگذشت‌. هاتف‌ اصفهاني‌ شاعري‌ توانا و مسلط به‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ بود; وي‌ از سبك‌ شعراي‌ متقدم‌ ايران‌ به‌ ويژه‌ حافظ و سعدي‌ پيروي‌ مي‌ كرد و طبع‌ خود را در سرايش‌ تمامي‌قالبهاي‌ شعري‌ اعم‌ از غزل‌ ،قصيده‌ و رباعي‌ ، ترجيع‌ بند و تركيب‌ بند آزمود. شهرت‌ عمده‌ هاتف‌ به‌ سبب‌ شاهكار بزرگ‌ ادبي‌ او (ترجيع‌ بند عرفاني‌) است‌ كه‌ در آن‌ هم‌ از حيث‌حسن‌ تركيب‌ الفاظ و هم‌ از حيث‌ توصيف‌ معاني‌ داد سخن‌ داده‌ است‌. وي‌ مرثيه‌ هاي‌ زيبايي‌ نيز با استفاده‌ از ماده‌ تاريخ‌ (حروف‌ ابجد) در مرگ‌ بزرگان‌ و دوستان‌ خود سرود كه‌ اين‌ اشعار از ارزش‌ بالايي‌ برخوردارند. ثار: مهم‌ترين‌ اثر باقي‌ مانده‌ از هاتف‌ اصفهاني‌ ديوان‌ اشعار او و چند صد بيت‌ شعر به‌زبان‌ عربي‌ است‌.
نقل از ویکی‌پدیا

halflife g
08-07-2009, 22:33
مسابقه بعدي:

برف نمي باريد
ما داشتيم كم كم رنگ سفيد را فراموش مي كرديم
رفتم
در اشپزخانه براي خودم يك چاي ريختم
براي چه منظور
كه مثلا مرگ را فراموش كنم
با قلبي كه ناتمام طپش داشت
يا براي هزاران بار ديگر اين خيابان ها را روي
كاغذهاي كاهي و مندرس پاكنويس كنم
من نام تمام اين كوچه ها را هزاران بار در
خواب و بيداري پشت پاكت هاي پستي نوشتم

alireza fatemi
08-07-2009, 22:49
احمد رضا احمدی؟
شما بوشهری هستید؟