PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : داستان های كوتاه






    

صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9

saye
08-01-2006, 02:28
سلام لطفا بعد از خواندن بگید چه دستگیرتون شد...


چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .



ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ


دوستان دقت کنند داستان های قرار داده شده در تاپیک داستان های کوتاه کوتاه باشه

قوانین تاپیک را که دیانلای عزیز لطف کردن و توضیح دادن در پست زیر وجود داره . لطفا با دقت مطالعه کنید


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

Kolubive
08-01-2006, 03:01
رفیق جماعت -غیر از رفیقای پی سی ورلدی - حرف مفت زیاد می زنن

بهتره اگه دوستان یه همچین داستانایی دارن اینجا قرار بدن منم داستان مورد علاقمو (در زمینه ی داستانای کوتاه ) اینجا قرار می دم امیدوارم خوشتون بیاد



گل سرخي براي محبوبم



" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي

انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت

دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک

کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني

ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي

نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري

با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم

عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي

حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست

عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات

خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو

مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت

بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7

چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني

داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي

زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر

داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.

اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک

تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود.

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي

چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي

شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق

به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.

او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود

ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما

چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي

توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي

ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم

بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا

به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم

اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف

خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"



تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني

مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.



به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟

saye
08-01-2006, 18:37
خيلي داستان خوب و جالبي بود
ممنون

ـــــــــــــــــ
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

saye
08-01-2006, 21:37
زنجير عشق


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه

Kolubive
09-01-2006, 09:05
چند حكايت از پائولوكوئيلو



شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها

را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم .

قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

S@eid
09-01-2006, 11:22
طناب

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

saye
09-01-2006, 19:01
مرسي از داستانهاي قشنگتون
ـــــــــــــــ
پيله ابريشم : روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي

بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد

که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه

کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه

اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه

ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص

مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه

قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان

پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ

مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم

پرواز کنيم

saye
10-01-2006, 21:59
فوايد پاره آجر روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

Babak_King
11-01-2006, 13:36
-خانم تورو خدا بياين بيسكوييت بخرين ارزونه فقط پنجاه تومان
زن به او مينگرد و در حالي كه به وي مينگرد فقط ميگويد:
يك دونه بده ولي فردا مييام ازت صد تا ميخرم چون نذر دارم فردام اينجا هستي؟
-آره خانم من هميشه اينجام فردام مي يام و واسه شما صد تا بيسكوييت نگه ميدارم

سلام آقا پسر لطفا بيسكوييتاي منو بده كه زود بايد برم
پسرك از اينكه صد تا بيسكوييت را يك جا فروخته و ميتواند مادر بيمارش را به نزد پزشك ببرد خوشحال است.

-سلام پسرم آماده شم بريم دكتر
در يك لحظه دست پسرك در جيبش گير ميكند و جز يك سوراخ بزرگ چيزي در آنجا پيدا نميكند

در آن طرف شهر پسري در پيتزا فروشي مشغول خوردن پيتزاست

Babak_King
11-01-2006, 14:46
خوب كه فكر مي كنم به خودم حق ميدهم
با اين همه باورم نميشود كه به اين راحتي دستم به خونه بي گناهي آلوده شده باشد اما او هم بي تقصير نبود زندگي را برايم جهنم كرده بود و لحظه به لحظه زندگي را برايم تنگ تر ميكرد
گوشش بدهكار فريادهايم نبود دست از سرم بر نميداشت لامصب به هيچ سراطي مستقيم نبود اين آخريها حسابي موي دماغم شده بود كه كارش را تمام كردم

از زندگي سير شده بودم حاضر نبودم حتي يك لحظه ديگر تحملش كنم يا بايد خودم را ميكشتم يا آن بد ذات را و خوشبختانه را دوم را انتخاب كردم چرايش را نميدانم شايد به خاطر اينكه ضعيف تر بود و راحت تر جا ميداد

به هر حال وقتي براي آخرين بار سراغم آمد گذاشتم زمزمه هاي چندش آورش :puke: تمام شود ياد لحظاتي كه عظابم داد و دم برنياوردم چون رودي از خون در مقابل چشمانم رژه ميرفت كه توسط جسم سنگيني كه از قبل قايم كرده بودم بر فرق سرش كوبيدم آنچنان كه سرش بي درنگ شكافت و خون سرخش روي دستم پاشيد اخرين نگاهش هيچگاه از صفحه ذهنم پاك نميشود هيچ اثري از پشيماني از آن به چشم نمي خورد هنوز هم موذي بود و عذاب آور بالاخره دست و پايش از حركت ايستاد اما نيشش هنوز باز بودگويي به عذاب وجدان بعد از اين من پوزخند ميزد باز هم نگاهي به جسد بي جانش كردم ديگر سرد سرد شده بود انگار هيچ وقت زنده نبود و نفس نميكشيد اما قيافه اش مظلوم شده بو د و ترحم انگيز
حال كه گذشت اما خوب كه فكر ميكنم دلم به حالش ميسوزد پشه بيچاره!...

Babak_King
11-01-2006, 14:47
اسمش سيا بود ميان اين همه جمعيت فقط او بود كه اسم داشت اسم دار بودنش هم به خاطر هيكل سياهو بزرگش بود با اين همه ترسو بود و جسارت دور شدن از خانه را نداشت و همه اش مي ترسيد كه بلايي به سرش بيايد.
يك روز عصر بالخره رفت بيرون كه يكدفعه بوي شيريني مشامش را نوازش كرد و ديگر نتوانست جلوي خودش را بگيرد و به طرف بوي شيريني حركت كرد وقتي رسيد و خواست شيريني را به دهانش ببرد يكدفعه سياهي بزرگي ر ا روي سرش احساس كرد سياهي آنقدر بزرگ بود كه فكر كرد شب شده اما وقتي سرش را بلند كرد فهميد كه ماجرا چيست و خواست فرار كند كه ديگر دير شده بود وقتي سياهي كنار رفت مورچه سياهي زير پا له شد بود.

Oxizhen
11-01-2006, 22:19
سلام
ای ول به همه!

----------------------------------------

شکی که انسان را عوض میکند!

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند.

saye
12-01-2006, 00:48
سلام
از همه دوستان ممنونم
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

Oxizhen
13-01-2006, 01:54
سلام

--------------------
بازسازی دنیا!

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."

saye
18-01-2006, 00:25
سلام
اينم براي خودش يه ماجراييه
ــــــــــــــــــــ

مادرهاي هفت خط


مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

saye
18-01-2006, 00:30
خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....!




در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.
بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید
....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...
اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.

Kolubive
18-01-2006, 16:19
یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها
می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع
کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد
وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد. مورچه به باد گفت:«ای
باد تو چقدر زور داری» باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای
شهر، راهم را سد نمی کردند». مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر
دارید.»برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.» مورچه
گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.» شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه
مرا دستگیر نمی کرد.» مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.» قوه قضاییه
گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.» مورچه گفت:« ای جراید
شما چقدر زور دارید.» جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد
نبود.» مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.» وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور
داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.» نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.» مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.» مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.» بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند » مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری» آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم» مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری» دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم» مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری» کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم»
مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به
مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت و
برد به لانه اش! :blink: :laughing:

رويا خانوم
22-01-2006, 11:09
يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .
از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي ؟
مكزيكي : مدت خيلي كمي .
آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافيه .
آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟
مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي !
آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت
مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !
مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني ...
مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟
آمريكايي : پانزده تا بيست سال !
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا
مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ....

saye
22-01-2006, 16:45
سايه جان از تو هم تشكر ميكنم بخاطر زنجير عشق
اينهم هديه من به شما

سلام خيلي ممنونم هم از شما و هم از تمام بچه هايي كه به اينجا سر ميزنند


ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

هميشه سبز باشيد ...

justmp3
22-01-2006, 17:59
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

justmp3
23-01-2006, 14:53
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

S@eid
23-01-2006, 15:01
بستنی

پسر بچه ای وارد يک بستنی فروشی شد و پشت ميزی نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد: يک بستنی ميوه ای چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را
در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد : يک بستنی ساده چند است؟ در همين
حال تعدادی از مشتريان در اتتظار ميز خالی بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره
سکه هايش را شمرد و گفت: لطفا يک بستنی ساده. پيشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد
. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه يک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پيشخدمت

موفق باشید
;) ;) ;)

Mehdi_Best
24-01-2006, 09:31
سلام به دوستان عزيز
عليرغم اينكه اكثر تاپيكها و پستهاي انجمن آموزنده و جالب است، اما بدون اغراق مي گويم كه اين بهترين تاپيكي بوده كه تا به حال ديده ام. در تاپيكهاي ديگر مطالب به درد بخوري بوده است كه دانش كامپيوتري ما را افزايش داده، اما اين تاپيك پر از درس هاي زندگي است كه اگر با دقت بيشتري روي آنها تمركز كنيم مي تواند كمك شاياني در طول زندگيمان باشد.
از saye عزيز هم به خاطر ايجاد اين تاپيك تشكر مي كنم.
من هم يك داستان زيبا نقل مي كنم. البته متاسفانه به طور كامل يادم نيست ولي خلاصه شده اش را مي نويسم.

يك دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند.

justmp3
24-01-2006, 19:15
به به مهدی جان تاپیک را نورانی کردی رفیق ;)

خوب یک داستانه دیگه:

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

موفق باشید

Kolubive
25-01-2006, 04:25
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم .

قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

Kolubive
25-01-2006, 04:25
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

Soshiant
25-01-2006, 13:15
این داستانو قبلا توی یک تاپیک دیگه گذاشتم :biggrin:
این جا هم میذارم راستی دسته همگی درد نکنه
:) :tongue:
-------------------------------------------------------
((کرگدن ها هم عاشق می شوند))
كرگدن گفت:نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند
دم جنبانک گفت : اما پشته تو می خارد لایچین های پوست تو پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تورا بخاراند یکی بایدحشره های تو را بردارد
كرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من میگویند پوست کلفت
دم جنبانک گفت اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست
كرگدن گفت ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم
دم جنبانک گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .
دم جنبانک گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري
كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.
دم جنبانک گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه دم جنبانک را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.
كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟
دم جنبانک گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود
كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟
دم جنبانک گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ....
كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد
اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ دم جنبانک گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانک اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
دم جنبانک گفت : نه كافي نيست
كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم
دم جنبانک چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟
دم جنبانک برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري
كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانک اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ دم جنبانک گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟
دم جنبانک گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد . اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم

justmp3
26-01-2006, 03:50
من از این خیلی خوشم اومده شما چطور؟!

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

رويا خانوم
26-01-2006, 08:59
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديكی يك دبيرستان خريد. يكی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی كلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چيزی كه در خيابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجيبی راه انداختند. اين كار هر روز تكرار می شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اين كه می بينم شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همين كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنيد. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر كدام از شما
می دهم كه بيائيد اينجا و همين كارها را بكنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضريم اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت كنيم، كورخوندی. ما نيستيم.»

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد. :biggrin:

FX64 Dual Core
26-01-2006, 20:16
با سلام

داستان هاي جالبي بودن , يك داستان هم از روزنامه همشهري
-----------------------------------------------------------------------
توهم
مسير را به راننده گفت و سوار شد. خسته بود و كمي هم سردرد داشت. سردردي كه هر لحظه شديدتر مي شد, بدتر از اون افكار مزاحمي بود كه آزارش مي داد. زير چشمي به راننده نگاه كرد. ظاهر راننده به نظرش خيلي مشكوك بود. چرا همان اول متوجه نشده بود, مسير هم برايش ناآشنا بود. كاش سوار نمي شد. عرق سردي به تنش نشسته بود نمي دانست چه كار بايد بكند؟ احساس مي كرد كه ماشين خالي است و از مسافرهاي پشتي هيچ خبري نيست. بايد كاري مي كرد. نفسش را در سينه حبس كرد و دستش را به طرف دستگيره برد.
كمي بعد اتومبيل با ترمز كشداري ايستاد. راننده و مسافران سراسيمه خود را بالاي سر او رساندند كه بيهوش كف خيابان افتاده بود و هيچ كس علت كارش را نمي دانست. تلفن همراه زن مدام زنگ مي خورد و آن طرف خط مادر نگراني بود كه با صدايي گرفته به شوهرش مي گفت: جواب نمي ده. نمي دونم قرصاش رو خورده يا نه ؟؟

موفق باشيد.

siavash alavi
28-01-2006, 00:37
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!

Marichka
28-01-2006, 00:40
روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسیدن راز سعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد. او شنیده بود که در محل زندگی دانای راز برای هر کس باغچه ای وجود دارد که اگر بتوانی آن باغچه را آبیاری کنی به سعادت جاودان دست یافته ای. او سفر خود را اغاز کرد و همین طور که در راه می رفت به گرگی رسید. ابتدا از آن گرگ ترسید و خواست پا به فرار بگذارد و ولی با ناله ی گرگ باز گشت و دریافت که گرگ بسیار نحیف و رنجور بود و از درد به خود می پیچید . سبب را پرسید و گرگ گفت که مدتهاست نتوانسته ام غذای مناسبی بخورم زیرا دردی در دندانم دارم که امانم را بریده ولی نمی دانم علت آن چیست. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. گرگ موافقت کرد و مرد به راه افتاد.
و همینطور که می رفت در راه توان فرسای سفر به درختی رسید که می دید با آن که در باغ سر سبزی قرار دارد و همه ی اطرافش گل و چمن و طراوت است باز آن درخت خشکیده و بی ثمر است. کنجکاو شد و از او سبب را پرسید. درخت با ناراحتی گفت ای مرد من هم نمی دانم چرا این گونه است. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. درخت موافقت کرد و مرد به راه افتاد.
در نهایت پس از پشت سر گذاشتن راهی طولانی و سخت مرد به محل زندگی دانای راز رسید و همانطور که گفته بودند باغچه های آدمیان را در آن پیدا کرد. سپس از دانای راز خواست تا به او اجازه دهد برای رسیدن به سعادت جاودان باغچه ی خودش را آبیاری کند. دانای راز باغچه ی مرد را به او نشان داد و مرد آن را آبیاری کرد و در هنگام بازگشت پاسخ مشکل درخت و گرگ را نیز از دانای راز پرسید.
مرد آهنگ بازگشت کرد.
در راه وقتی به درخت رسید درخت از او پرسید ای مرد آیا پاسخ مشکل مرا از دانای راز پرسیدی؟ مرد گفت آری و بدان که صندوقی در زیر ریشه های تو وجود دارد که مانع از رسیدن آب به آنها می شود و تو نمی توانی از آب زلال چشمه استفاده کنی و سر سبز شوی. درخت گفت ای مرد آیا تو این نیکی را در حق من می کنی و ان صندوق را در می آوری؟ مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن آن صندوق از خاک مشاهده کرد که درون آن پر از سکه های طلا و زر است. درخت که جانی دوباره گرفته بود. به مرد گفت ای مرد اگر تو به اینجا نمی آمدی و پیغام مرا به دانای راز نمی رساندی و این صندوق را از زیر ریشه های من بیرون نمی آوردی من هرگز دوباره نمی توانستم سرسبز و شاداب شوم. پس به نشانه ی سپاس گذاری از تو می خواهم که این صندوق با همه ی آنچه درون آن هست را برداری و با آن زندگی سعادت مندی برای خودت بسازی. ولی مرد به یاد باغچه اش افتاد و گفت: نه! من باغچه ی خودم را ابیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید و نیازی به طلاهای این صندوقچه ندارم.
آن گاه مرد به راهش ادامه داد به گرگ رسید. گرگ پرسید ای مرد آیا پاسخ سوال مرا از دانای راز پرسیدی؟ مرد گفت بلی و بدان که تو روزی از رودخانه ماهی صید کرده ای که در شکم آن گوهری گرانبها بوده است و آن گوهر در بین دندانهای تو مانده و سبب رنجش تو را فراهم کرده است. گرگ گفت ای مرد حال که پاسخ مشکل مرا می دانی بیا و این گوهر را از بین دندانهای من بیرون بیاور تا من بتوانم از این پس به راحتی غذا بخورم. مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن گوهر مشاهده کرد که آن تکه جواهر به راستی گوهر گرانبهایی است و درخشش خیره کننده ای دارد. سپس گرگ به مرد گفت ای مرد اگر تو پاسخ مشکل مرا از دانای راز نمی پرسیدی و این گوهر را از دهان من بیرون نمی آوردی من نمی توانستم دوباره به راحتی غذا بخورم پس به نشانه سپاس این گوهر را به تو می دهم تا زندگی خود را با آن سعادت آمیز سازی.
مرد باز به یاد باغچه ی خود و پاسخی که به درخت داده بود افتاد و گفت:نه! در راه من درختی بود که او نیز همین درخواست را از من داشت ولی من باغچه ی خودم را آبیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید.
در این هنگام ناگهان گرگ جستی ناگهانی زد و مرد را به نیش کشید و پس از مدتها شکمی از عزا درآورد!
سپس خطاب به آن مرد گفت کسی که نتواند از سعادتهایی که بر سر راهش قرار می گیرد بهره ببرد بی شک خود به سعادتی برای دیگران تبدیل خواهد شد...

رويا خانوم
28-01-2006, 09:21
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

siavash alavi
28-01-2006, 15:35
با سلام



درويشی قصه زير را تعريف می کرد:

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »



وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

Marichka
28-01-2006, 22:55
:biggrin:
وقت امتحانا بود و ما اونروز مي خواستيم سومين امتحان ترم رو بديم که مربوط به درس مديريت زمان مي شد. از شما چه پنهون درس سختي هم بود و از اون بدتر استادش بود که خيلي سختگيري مي کرد. ولي من به خاطر کم کردن روي بعضي از همکلاسيهام و همينطور براي اين که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعيف نيستم حسابي خونده بودم و خلاصه با کله اي پر از "مديريت زمان" (!) سر جلسه حاضر شدم. امتحان از 20 نمره بود و من يه نگاه سريع به سوالا انداختم و با شادي دوچندان ديدم که اونقدر هم سخت نيستن! در واقع سوالا خيلي هم ساده بودن که واقعا از اين استاد بعيد بود چنين سوالايي طرح کنه. فقط يه سوالي بود که يه مقدار مشکل بود و علاوه بر اين که به تمرکز بيشتري نياز داشت جوابش هم زياد بود و من با خودم گفتم که همه ي سوالا رو جواب مي دم و آخر سر ميرم سراغ اون سوال. خلاصه با قلبي مالامال از شور و شادي (!!) شروع کرديم به جواب دادن و حدود 10 دقيقه به پايان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته.
ولي چشمتون روز بد نبينه!! در همون لحظه بود که انگار يک قالب يخ شکستن تو سر من!!! بارم در نظر گرفته شده براي اون سوال 16 نمره بود در حالي که سوالاي ديگه همه 0.25 يا 0.5 نمره اي بودن!!!! اونوقت سوال به اون سختي که خيلي بيشتر از 10 دقيقه واسه پاسخگويي نياز داشت! ديگه نفهميدم اون 10 دقيقه رو چه جوري گذروندم و هرچي که به ذهنم رسيد واسه جواب اون سوال نوشتم.
آخر سر هم نتونستم نمره ي دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشيده بودم) بگيرم ولي استاد با اين کارش عملا مفهوم مديريت زمان رو به ما نشون داد و بعد از اون درس ياد گرفتم که چه جوري براي در نظر گرفتن زمان براي انجام هرکاري اولويتي قرار بدم.

رويا خانوم
29-01-2006, 07:50
١٢ مرد و يك زن به ريسمانی كه از يك هليكوپتر آويزان بود چنگ زده بودند. خلبان اطلاع داد كه وزن هليكوپتر سنگين است و بايد يكی از آنها فداكاری كند و برای نجات جان بقيه، ريسمان را رها كند.

همگی آنها به هم نگاه كردند و به دنبال فرد فداكاری می گذشتند. ناگهان زنی كه در بين آنها بود شروع به سخن گفتن كرد و چنين گفت:
«ما زنها تمام زندگيمان را صرف فداكاری برای مردها كرده ايم. از درد و رنج زايمان گرفته تا تربيت فرزندان و اداره كردن خانه و ... بنابراين نگران نباشيد، اينجا هم من فداكاری می كنم و برای نجات جان شما خودم را فدا می كنم.»

مردها كه اشك در چشمانشان پر شده بود و از اينهمه فداكاری احساساتشان به شدت تحريك شده بود، همگی دستهايشان را از ريسمان رها كردند كه برای زن دست بزنند كه ... :ohno:
و زن به سلامت به مقصد رسيد :tongue:

safety
29-01-2006, 16:51
ترجمه داستاني از Christian Godefroy :
دوستم هانس زيمر حادثه شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد."خوشبختانه من راست دستم" او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي ريخت. "چيزهايي كه مي توانم با يك دست انجام دهم شگفت آور است."
با وجود آنكه انگشتهاي دستش را از دست داده بود در كمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستاني ، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد.
من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد . گفت"چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد." "چه چيزي است كه من بايد تصميم بگيرم كه انجام دهم!"
زبانم بند آمده بود.فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مي كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خود تاسف مي خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد ،اما او هنوز تمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتيهاي ظريف برايش ذخيره كرده بود.
او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي داد اختراع كرد، و ميليونها كپي از كتابي كه بسط سيستم جديد نوشته بود فروخت.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشت: "قبل از آنكه فلج شوم، مي توانستم يك ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مي توانم 990000 تاي آنرا انجام دهم. اما چه شخص معقولي بخاطر 10000 چيزي كه ديگر نمي تواند انجام دهد نگران است در حالي كه 990000 تا باقي مانده است؟"

saye
29-01-2006, 23:45
سلام به همه دوستان خوبم
ــــــــــــــــ

هفت خويشتن


در آرام ترين ساعات شب ، هنگامي كه در عالم خواب و بيداري بودم ، هفت خويشتن من دور هم نشستند و نجوا كنان چنين گفتند :
خويشتن اول : من در تمام اين سالها در تن اين ديوانه بوده ام ، و كاري نداشتم جز اينكه روز دردش را تازه كنم و شب اندوهش را بر گردانم .
من ديگر تاب تحمل اين وضع را ندارم و اكنون شورش مي كنم .
خويشتن دوم : برادر ، حال تو از من بهتر است ، زيرا كار من اين است كه خويشتن شاد اين ديوانه باشم .
من خنده هاي او را مي خندم و سرود ساعت هاي خوش او را مي سرايم و با پاهايي كه سه بال دارد انديشه هاي روشن او را مي رقصم .
منم كه بايد بر اين زندگي ملال آور شورش كنم .
خويشتن سوم : پس تكليف من ، خويشتن عشق ، چه مي شود كه داغ مشعل سوزان شهوات وحشي و اميال خيال آميز هستم ؟
منم كه بيمار عشقم و بايد بر اين ديوانه بشورم .
خويشتن چهارم : از ميان شما ، من از همه نگون بخت ترم ، چون كاري جز نفرت پليد و انزجار ويرانگر به من نداده اند .
منم آن خويشتن طوفاني كه در سياه ترين دركات دوزخ به دنيا آمده ام و بايد سر از خدمت اين ديوانه بپيچم .
خويشتن پنجم : نه ، منم آن خويشتن انديشمند ، خويشتن خيال باف ، خويشتن گرسنگي و تشنگي ، آن كه مدام
در پي چيز هاي نا شناخته و چيز هاي نيا فريده مي گردد و دمي آسايش ندارد . منم آنكه بايد شورش كند ، نه شما!!!
خويشتن ششم : من خويشتن كارگرم ، خويشتن زحمت كشي كه با دستان شكيبا و چشمان آرزومند ، روز ها را صورت مي بخشم و
عناصر بي شكل را به شكل هاي تازه و عديدی درمي آورم ، منم آن تنهايي كه بايد بر اين ديوانه بشورم .
خويشتن هفتم : شگفتا! كه همه شما مي خواهيد در برابر اين مرد سر به شورش بر داريد ، زيرا
يكايك شما وظيفه مقدري بر عهده داريد كه بايد به انجام برسانيد.
آه ! اي كاش من هم مانند شما بودم، خويشتني با تكليف معين ! ولي من تكليفي ندارم ، من خويشتن بي كاره ام ،
آنكه در لامكان و لازمان خالي و خاموش نشسته است ، هنگامي كه شما سر گرم بازسازي زندگي هستيد.
اي همسايگان ، آيا شما بايد شورش كنيد يا من؟
هنگامي كه خويشتن هفتم اين گونه سخن گفت ، آن شش خويشتن ديگر با دلسوزي به او نگريستند ولي چيزي نگفتند .
و هر چه از شب بيشتر گذشت ، يكي پس از ديگري در آغوش تسليم و رضاي شيريني به خواب رفتند.
اما خويشتن هفتم همچنان چشم به هيچ دوخته بود ، كه در پس همه چيز است.

safety
31-01-2006, 07:32
1- نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا در آمد. اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده ، پس با عجله به سوي در رفت. در را باز كرد...ولي اين بار نيز فقيري پشت در بود ! از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد. پيرزن كه خيلي عصباني شده بود با داد وفرياد فقير را دور كرد...شب شد ولي خدا نيامد. پيرزن نااميد شد. شب در خواب بار ديگر خدا را در خواب ديد...پير زن با ناراحتي به خدا گفت: مگر تو قول نداده بودي كه امروز به ديدنم مي آيي؟ خدا جواب داد: بله. ولي من سه بار در خانه آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي...!!
2- فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.همه گرسنه و نااميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقي داشت که به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود. بطوريکه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان ميدهم.او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا و جمعي از مردم با همان قاشق هاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.آن مرد گفت: نميفهمم ؟ چرا مردم در اين جا شاد هستند ولي در اتاق ديگر همه بدبخت...! با آنکه همه چيز يکسان است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است. در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند. هر کسي با قاشق، غذا در دهان ديگري ميگذارد. چون ايمان دارد که کسي هست در دهانش غذايي بگذارد...!
3- نقل است که: «حضرت داوود (ع) در حال عبور از بياباني، مورچه اي را ديد که مرتب کارش اين بود که از تپه اي بزرگ، خاک برمي دارد و به جاي ديگري مي ريزد. از خداوند خواست که از راز اين کار آگاه شود... مورچه به سخن آمد: « معشوقي دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاک هاي آن تپه ، در اين محل قرار داده است! حضرت فرمود: با اين جثه ي کوچک، تو تا کي مي تواني خاک هاي اين تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کني، و آيا عمر تو کفايت خواهد کرد؟ مورچه گفت: «همه ي اين ها را مي دانم، ولي خوشم که اگر در راه اين کار بميرم به عشق محبوبم مرده ام!!» // (با تشكر از همكارم)

saye
01-02-2006, 00:12
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود

saye
01-02-2006, 00:13
راز زنـدگـی
در افسانه ها آمده روزی که خـداوند جهـان را آفرید فرشـتگان مقرب را
به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا خواست تا برای پنهـان کـردن راز زنـدگی
پیشنهاد بدهنـد .
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زیرزمین مدفون کن .
فرشته دیگـری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بـده .
وسـومی گفت : راز زنـدگی را در کوهـها قرار بده .
ولی خـداوند فرمود : اگرمن بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط
تعـداد کمی از بنـدگانم قادر خواهند بود آن را بیـابنـد ؛ در حالی که من
می خواهم راز زنـدگی در دسترس همه بنـدگانم باشـد .
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهـمیدم کجا ؛ ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بنـدگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد
که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند .

safety
01-02-2006, 08:54
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!
(با تشكر از همكارم)

safety
04-02-2006, 07:58
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا... تنها کمي از خودت. تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست. " زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست

Alipacino
04-02-2006, 08:21
دنی ساتن هشت ساله این نامه را برای معلم کلاسهای یکشنبه سال سومش که از آنها خواسته بود خدا را توصیف کنند نوشته بود:

یکی از کار های مهم خدا ساختن آدمها است. او آنها را می سازد تابه جای آنهایی که میمیرند بگذارد تا به اندازه کافی آدم باشد تا از پس کارهای روی زمین بر بیایند. او آدم بزرگ نمی سازد, فقط بچه می سازد. فکر کنم چون بچه ها کوچکترند و ساختنشان آسانتر است. و اینطوری او مجبور نیست وقت با ارزشش را تلف کند تا به آنها راه رفتن و حرف زدن یاد بدهد. و می تواند این کار را به عهده پدر و مادرها بگذارد. و فکر کنم تا حالا که خوب جواب داده.
دومین کار مهم خدا گوش دادن به دعاهاست. و این یکی خیلی کار زیادی میبره چون بعضی از مردم مثل کشیش ها غیر از وقت خواب هم دعا می کنند. حتی پدربزرگ و مادربزرگ هر وقت که غذا میخورند هم دعا می کنند, البته غیر از عصرانه ها. خدا اصلا وقت ندارد که به رادیو گوش دهد یا تلویزیون تماشا کند. چون خدا همه چیز را می شنود باید خیلی صدا توی گوشش باشد مگر اینکه یه فکری برای کم کردن صداشون کرده باشه.
خدا همه چیز را می شنود و می بیند و همه جا هست, که باعث میشه خیلی مشغول باشه. پس شما نباید برید و وقتش رو با خواستن چیزهایی که اصلا مهم نیستند بگیرید, یا برید سراغ پدرو مادر ها ازشون چیزهایی بخواید که گفتن نمی تونید داشته باشید. چون به هر حال این کارها هیچوقت جواب نمی ده.
دنی ساتن, کیسای سن مایکل, مریلند
----------------------------
ترجمه از کتاب "سوپ جوجه برای روح"

saye
06-02-2006, 00:44
سلام
ـــــــــــــــ
فردا روز جشن بود. زنی بسيار فقير که سه فرزند داشت وشوهری فلج . به فرزندانش قول داده بود که برای آنها خوراکی های بسياری تهيه کند.
او شب هنگام بر بالای سر شوهر بيمارش مدتی با خدای خود نجوا کرد وانچه می گفت روی کاغذ می نوشت .
فردا که روز جشن بود از خانه بيرون رفت و وارد فروشگاهی شد. او به صاحب فروشگاه گفت که :« شرح حال من وزندگی من اينگونه است و الان پول ندارم اما اگر آنچه می خواهم به من بدهی برايت دعا ميکنم.»صاحب فروشگاه که هيچ گونه اعتقادی نداشت، با تمسخر گفت :« خواسته ات را روی کاغذی بنويس تا هم وزنش به تو چيزی بدهم»
زن آنچه شب قبل روی کاغذ نوشته بود به مرد داد و مرد آنرا در يک کفه ترازو گذاشت و يک کيسه برنج در کفه ديگر .اما کفه پايين نيامد. دوباره مرد خوراکی ديگر وباز هم کفه پايين نيامد.
مرد به زن گفت :چون قول داده ام هر چه ميخواهی از فروشگاه من برای خانواده ات ببر.
و زن فقط آنچه لازم داشت ، برداشت ورفت.
وقتی که زن از فروشگاه بيرون رفت؛ مرد کاغذ را برداشت وروی آن را خواند ،اينطور نوشته بود«پروردگارا توتنهاپناه من هستی،خدايا از توميخواهم که فردا من را پيش خانواده ام سر افراز کنی، الهی ميدانم آنچه را که ميخواهم فردا به من خواهی داد حتی بيشتر از آن و من تنها به اندازه نيازمان خواهم آورد.»
مرد پس از خواندن قلبش دگرگون شدو از عابدان عاشق گرديد.
...

Alipacino
06-02-2006, 07:06
اسرار بهشت و جهنم
راهب پیر کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته, پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. "پیر مرد! به من در باره بهشت و جهنم بگو!"
در ابتدا, راهب هیچ حرکتی نکرد, انگار که چیزی نشنیده است. اما به تدریج چشمانش را باز کرد, لبخندی هر چند کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد, در حالی که سامورایی را دید که بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.
راهب بالاخره گفت: "تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که اینطور نامرتبی. تو که دستها و پاهایت پوشیده از گرد و خاک است. تو که موهایت شانه نکرده است, نَفَست خطاست, شمشیرت زنگ زده و فرسوده است. تو که زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟"
سامورایی ناسزایی به راهب گفت. شمشیرش را کشید و به بالای سرش برد. صورتش سرخ شد, و رگ های گردنش بیرون زد هنگامی می خواست سر راهب را با شمشیر از بدن جدا کند.
"این جهنم است." ناگهان راهب این را گفت. درست هنگامی که شمشیر سامورایی شروع به پایین آمدن کرد.
در آن لحظه کوتاه, سامورایی از احساس تعجبی سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به راهبی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد. شمشیرش را آرام پایین آورد و چشمانش پر از اشک شد.
راهب گفت: "و این بهشت است."

safety
07-02-2006, 13:58
انضباط در صومعه بران والد بشكل مخوفي سخت بود. قانون سكوت برادران را مجبور مي كرد كه به مدت 10 سال صحبت نكنند و بعد از انتظار براي اين مدت، آنها فقط حق داشتند دو كلمه بگويند و نه بيشتر.
به همين منوال برادر هانس به ملاقات راهب بزرگ رفت.
راهب بزرگ گفت: بگو برادر. من گوش مي كنم.
راهب پاسخ داد: تختخواب .... بد.
رئيسش گفت: مي دانم.
10 سال بعد، برادر هانس دوباره راهب بزرگ را ملاقات كرد.
راهب بزرگ پرسيد: و تو چه دو لغتي مي خواهي به من بگوئي؟
برادر هانس گفت: غذا .... بد.
راهب بزرگ با افسوس گفت: مي دانم.
10 سال گذشت و برادر هانس دوباره در برابر راهب بزرگ زانو زد و گفت: من .... مي روم.
رئيس بزرگ فرياد زد: خوب اين مرا متعجب نمي كند. تنها چيزي كه تو در تمام اين مدت انجام دادي اين بود كه شكايت كني.
همانند او اغلب ما در حال غرولند كردن هستيم در حالي كه تنها چيزي كه بايد انجام دهيم اين است كه آنرا رها كرده و فوايدي را كه دنيا پيشكش مي كند بدست آوريم.
"اگر شما از خدا بخاطر تمام لذتهايي كه به شما داده است تشكر كنيد، زماني براي شكوه كردن نخواهيد داشت."

Suse
07-02-2006, 16:18
من يه قسمتهايشا به صورت PDF در آوردم . اگر دوست داشتين ( مورد پسند قرار گرفت ) بهم بگين تا بقيش را هم تبديل كنم در ضمن واقعا ً تاپيك آموزنده و جالبيه . از همتون ممنونم .

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

اميدوارم خوشتون بياد.

Kolubive
08-02-2006, 16:53
من هشتمین آن هفت نفرم

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید چگونه سگی می تواند مردم شود

اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد

اما پیش از آن که چیزی بگوید؛سنگش زدند،چوبش زدند و رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید...

آیا کتاب خدا را نخوانده اید...؟

آیا نمی دانید که چگونه پروردگار از من به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم

.امروزاز غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...،اما دیدم آدمی چگونه بدل به دیو و ددشده است

دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید،دندان تیز کرده و جهان را پاره پاره می کنید این سگ که این همه از آن نفرت دارید نام من است،اما خوی شماست!

سگ اصحاب کهف گفت:آمده ام که از تغییر برایتان بگویم و از تبدیل و ماجرای رشد و فراتر رفتن؛اما می بینم که شما از تبدیل تنها فرو تر رفتن را بلدید و سقوط و مسخ را

چرا اجازه نمی دهید که کسی پلیدی اش را پاک و نجاستش را تطهیر کند؟چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید؟شاید این دیگری سگ باشد؛اما حقیقت را گاهی از زبان سگان نیز می توان شنید

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد

kian2
08-02-2006, 17:36
تحمل...
سکوت سنگین خانه با صدای چرخش کلید در قفل , در هم شکسته شد . زن کلافه از گرمای طاقت فرسای خیابان وارد خانه شد.خانه آرامش عجیبی داشت .هنوز هم تمام وسایل از شب گذشته در وسط اتاق خود نمایی می کردند.
ساک خرید برایش از همیشه سنگین تر به نظر می رسید .وقتی به داخل آن نگاه کرد جز خرده نا نهای خشک شده چیزی نیافت.
از جلوی آینه گذشت.اما ناگهان نیروی او را مجبور به برگشتن کرد.روبروی آینه ایستاد.این بار نیز بجز چهره غمگین و چروکیده اش , نوشته تکراری همیشگی را دید.
متنی که با ماژیک روی آینه نوشته شده بود , خیلی برایش غریب نبود.آنقدر تکرار شده بود که زن چشما نش را بست و متن را خواند.
همسرعزیزم امشب زود ترمی آیم مننتظرم باش .
می دونی که چقدر دوست دارم؟
و شاخه گلی که با چسب به کنار آینه چسبانده شده بود.
زن به نوشته و تصویر بی روح خود در آینه نگاه کرد و به آن همه معصومیت لبخند تلخی زد.اشک چون باران بهاری از چشمان بی فروغش سرازیر شد.نگاهی به خود کرد.دستش را به طرف صورتش برد جای سیلی دیشب هنوز هم صورتش را می سوزاند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منتظر نظرتون هستم
ممنون
کیان

Alipacino
09-02-2006, 09:17
ارزش بلا ها:
لابراتوار توماس ادیسون در دسامبر 1914 به طور کامل در اتش سوخت. با وجود اینکه خسارت وارده به ساختمان بیش از 2 میلیون دلار بود ولی ساختمان تنها به مبلغ 238000 دلار بیمه شده بود زیرا از بتن ساخته شده بود و ضد آتش به نظر می آمد. بسیاری از کارهای ادیسون در آن شب در شعله ها سوخت و خاکستر شد.
در شب اتش سوزی پسر 24 ساله ادیسون, چارلز, دیوانه وار در میان آتش و دود به دنبال پدر خود می گشت. و بالاخره او را پیدا کرد که آرام این صحنه را تماشا میکرد, صورتش در مقابل آتش برق می زد و مو های سفیدش در برابر باد به حرکت در آمده بود.
چارلز می گوید:"قلب من به درد آمد, او 67 سالش بود و دیگر یک مرد جوان نبود. و همه زحماتش در آتش می سوخت. وقتی مرا دید از من پرسید 'چارلز مادرت کجاست؟' وقتی جواب دادم نمی دانم گفت 'او را پیدا کن. و به اینجا بیاور. او در تمام زندگیش هرگز چنین صحنه ای را دوباره نخواهد دید.' "
فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."
سه هفته بعد از آتش سوزی ادیسون اولین فونوگرافش را به جهان عرضه کرد.

saye
09-02-2006, 23:53
يكي پيش سلطان عارفان بايزيد بسطامي رفت و گفت : يا شيخ همه عمر در جستجوي حق به سر بردم و چند بار به حج پياده بگذاردم و چند دشمنان دين را در غزا، سر از تن برداشتم و چند مجاهده‌ها كشيدم،‌ و چند خون جگرها خوردم، هيچ مقصودي حاصل نمي‌شود. هر چه مي‌جويم كمتر مي‌يابم. هيچ تواني گفت كه كي به مقصود برسم؟

شيخ گفت :‌جوانمردا اين جا دو قدمگاه است : اول قدم خلق است و دوم قدم حق، قدمي برگير از خلق كه به حق رسيدي. مادام كه تو در بند آن باشي كه چه خورم كه حلقم خوش آيد و چه گويم كه خلق را از من خوش آيد از تو حديث حق نيايد

jasmin
11-02-2006, 21:44
سلام دوستان
اول از همه بابت زحماتشون تشکر میکنم
این داستان رو هم از ما داشته باشید امیدوارم تکراری نباشه من که سرچ کردم چیزی نبود
راستی خودمم منبعشو نمیدونم شرمنده

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

رويا خانوم
14-02-2006, 08:54
تانزان و اکیدو دو راهب ذن در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد تانزان گفت: بیا دختر و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.
دو راهب تا شب سخن نگفتند سرانجام در دیراکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت: راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او .چرا چنین کردی؟
تانزان گفت: دوست عزیز من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی که او را با خود تا اینجا آوردی!

omid_p30
15-02-2006, 16:40
يك داستان كوتاه نوشته خودم:

اون روزها حال و روز خوبي نداشتم مخصوصا از موقعي كه شنيده بودم قلبم داره يواش يواش پنچر مي شه.دكتر گفته بود اين مشكلت مادرزادي ست و كاريش نميشه كرد.

درست يكي دو سال قبل از اين قضيه من با او آشنا شدم.يعني از قبل با هم آشنا بوديم ولي زياد پيش نمي اومد كه همديگر را ببينيم.يه دو سه روزي مي شد كه او با خانواده اش آمده بودند مسافرت آن هم شهر ما.رابطه خانوادگي ما آنقدر صميمي بود كه تقريبا هميشه با هم بوديم.از رقص كنار ساحل گرفته تا تفريح هاي ديگر.اون روز اول تصميم گرفتيم با هم به پارك بريم.من حال خوشي نداشتم ولي خب خوشحال بودم كه ما با هم هستيم.توي پارك من از چيز هاي زيادي با او حرف زدم.يه مدت كه قدم زديم من احساس تشنگي كردم و خواستم كه آن طرف پارك برم تا آب بخورم ولي هنوز دو سه قدم بر نداشته بودم كه يكدفعه دنيا دور سرم چرخيد و سرم محكم به زمين خورد و بعد از آن صداي فرياد هاي او را مي شنيدم كه داشت خانواده را خبر مي كرد. من به جز تيركشيدن قلبم چيز ديگري را حس نمي كردم.

چشمامو كه باز كردم ديدم كه روي تخت بيمارستانم و از پرستار هم فهميدم كه 2 روزي در كما بودم ولي پرستار حاضر نشد بگه مشكل من چي بوده فقط گفت يه حمله قلبي بوده و چيز مهمي نيست.چند لحظه بعد مادرم به همراه ساير اعضاي خانواده وارد اتاق شدند و اين صداي هميشگي مادرم بود كه قربان صدقه ام مي رفت.با همه اهالي خانواده هم سلام احوال پرسي كردم و جالب اين بود كه همگي يك نوع سوال مي پرسيدند و بنده هم عجالتا يك نوع جواب بيشتر نمي دادم!

از مادرم سراغ او را گرفتم....مادرم نيم نگاهي به بيرون كرد و گفت: بيرون نشسته با يه دسته گل رز...نميدونم چرا نيومد.به مادرم گفتم:بهش بگين بياد تو.مادرم گفت:فكر نمي كنم با اصرار ما بياد تو.به مادرم گفتم كه يه قلم و كاغذ به من بدين من يك چيزي براش مي نويسم....اگر نيومد زياد اصرارش نكنين شايد دوست نداره ببينه يه آدم 2 روز مرده دوباره زنده شده! مادرم اخمي كرد و گفت: زبونت رو گاز بگير بچه.

برايش نوشتم....مطلبي را نوشتم كه سالهاي سال بود در خاطرم بود و دوست داشتم فقط به او بدهم.از همه اهالي خانواده هم خداحافظي كردم و منتظرش شدم تا بياد.هر لحظه كه ميگذشت شوق دلم بيشتر مي شد و مي دانستم كه بالاخره مي آيد.


چند لحظه بعد در باز شد...خودش بود با همان دسته گل رز و با همان روسري آبي.خودم رو جم و جور كردم و دتي هم تو موهام كشيدم.سلام تنها كلمه اي بود كه از او شنيدم و پس از آن آروم آروم به طرف تخت اومد و گل ها رو روي ميز كناري تخت گذاشت.منم كه يه كمي دستپاچه شده بودم با من و من سلام كردم و گفتم:حال شما؟ اميدوارم كه يادداشت منو خونده باشين...او گفت:اگر نخوانده بودم حالا اينجا نبودم.نگاهي به دور اطرافم انداختم و گفتم:مي تونم يه سوال از شما بپرسم؟او گفت: خواهش مي كنم. گفتم: مي تونم بپرسم كه چرا نمي خواستين منو ببينين؟ گفت: هيچي..همنجوري...منتظربودم.با كمي تعجب گفتم: منتظر چي؟ گفت: منتظر يه فرصت براي گفتن يه راز.اين بار بهش زل زدم و گفتم: چه رازي؟

يادداشتو بيرون آورد و نگاهي به آن كرد و گفت:همون رازيكه تو اين يادداشت هست.رازي كه براي اولين بار شما براي من فاش كرديد...راز عشق

دستاشو گرفتم ولی روم نشد چیزی بگم فقط اون لحظه دوتایی به پنجره نگاه کردیم.

رويا خانوم
16-02-2006, 09:27
چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.
مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.»

رويا خانوم
18-02-2006, 12:33
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدند و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت.
زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت.
تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را
مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند .
برخي نيز زشتي را مي شناسند و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد .

jasmin
19-02-2006, 14:40
سلام بروبچز

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: :::::


پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت .

پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه سی و هفت ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد

همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند

تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از

كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت

و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از

ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت :

« پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي .

اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود .

وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند .

تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري .

اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است .

(زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است)



یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم

...

رويا خانوم
20-02-2006, 08:58
خانمي با "لباس کتان راه راه" و شوهرش با "کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز" در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
مرد به آرامي گفت : (( مايل هستيم رييس راببينيم ))
منشي با بي حوصلگي گفت : ايشان تمام روز گرفتارند
خانم جواب داد : ما منتظر خواهيم شد
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت.
وي به رييس گفت : شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت مثل او ، وقت بودن با آنها را نداشت.
به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه و کت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.
رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ...و يکه خورده بود. با غيظ گفت:خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .
خانم به سرعت توضيح داد : آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟
شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود.
آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي كه دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: "دانشگاه استنفورد، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

Mitra_1360
20-02-2006, 14:52
Mehdi _best عزیز . داستانتون تکراری بود ;) ;) :puke:

اگه اشتباه نکنم صفحه ی 7 همین تاپیک سایه یه همچین داستانی نوشته بود


=============================================



اقیانوس کجاست ؟
ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،
ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ ماهی بزرگتر پاسخ داد، اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل؛ در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم. خدا نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شما باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است، فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید.

mohammadirani
21-02-2006, 12:41
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند، فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پر خرج برادر را بپردازدو سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم زد و سرفه کرد ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد : برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم، داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد؟!
دخترک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد که فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا ، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد، مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفتو گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغزو اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم يک معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم چگونه مي توانم بابت هزينه جراحي از شما تشکر کنم و هزينه آن را پرداخت کنم
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط کافي است 5 دلار پرداخت کنيد.

Harry Potter
22-02-2006, 03:03
"خيلي سخته كه توي آپارتمان يك خوابه با مردي سركني كه مشق ويولن مي كند."
زن رولور خالي را كه تحويل پاسبان ها مي داد فقط همين را گفت.

================================================== ======

مرد زود به رخت خواب مي رود اما خوابش نمي برد.غلت مي زند.ملحفه ها را مي اندازد.سيگاري روشن مي كند . كمي مطالعه مي كند.دوباره چراغ را خاموش مي كند.اما باز نمي تواند بخوابد.

ساعت سه صبح بلند مي شود.در خانه ي دوست و همسايه اش را مي زند و پيش او درد دل مي كند و به او ميگويد كه خوابش نمي برد.ازاو راهنمايي مي خواهد.دوستش پيشنهاد مي كندكه قدمي بزند.شايد خسته شود.بعد بايد فنجاني جوشانده ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند.همه ي اين كارها را مي كند اما باز خوابش نمي برد.

بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود.پزشك هم طبق معمول حرف هايي مي زند و مرد بازهم نمي تواند بخوابد.
ساعت شش صبح رولوري را پر مي كند و مغز خود را مي پكاند.مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد.
بی خوابي خيلي بد پيله است!

safety
25-02-2006, 08:44
جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد: " چه مي بيني " ؟
جوان گفت : " آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد. "
بعد روحاني آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
-"در آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني."
جوان گفت : "خودم را مي بينم."!!
روحاني گفت : " ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه ، لايه نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني. اين دو شيء شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت مي كند . اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده مي شود ، تنها خودش را مي بينيد. تنها وقتي ارزش داري ، كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشم هايت برداري ، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."

رويا خانوم
26-02-2006, 16:20
روزي در يك دهكده كوچك ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزی كه نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی كنند.
او با خود فكر كرد كه اين بچه های فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشی خواهند كرد.
ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده و كودكانه خود را تحويل داد ، معلم شوكه شد .
او تصوير يك دست را كشيده بود ، ولی اين دست چه كسی بود ؟
بچه های كلاس هم مانند معلم از اين نقاشی مبهم متعجب شده بودند.
يكی از بچه ها گفت : من فكر می كنم اين دست خدا است كه به ما غذا می رساند.
يكی ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزی است كه گندم مي كارد و بوقلمونها را پرورش مي دهد .
هر كس نظری مي داد تا اينكه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسيد : اين دست چه كسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حاليكه خجالت می كشيد ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، اين دست شما است.
و معلم به ياد آورد كه از وقتی داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف پيش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بكشد.

mohammadirani
27-02-2006, 08:03
فرشته بيکار:

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

sobhandara
27-02-2006, 09:53
از خود گذشتگی...
بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود

saye
27-02-2006, 22:57
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و
در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟
فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموشكنم.
آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوستدارد؟

رويا خانوم
02-03-2006, 10:11
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند.
و لی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و لب به تحسین باز کنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
------------------------------------------
پس بیایید ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"

razi&esi
06-03-2006, 09:55
:rolleye: گره باز شدن همانا و ...

يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند . :sad:

در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.

عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را " :angry:
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست. :blush:

رويا خانوم
07-03-2006, 08:01
يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.

رويا خانوم
08-03-2006, 08:57
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواشتر برو من میترسم
مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند:worried: :worried: :worried: :worried: :worried:
دمی می آید و بازدمی میرود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را میبرد

us lover
10-03-2006, 11:36
پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند.

us lover
10-03-2006, 11:37
مرد تنومندی در چاهی گرفتار شده بود. ظریفی در حال گذر چو او را بدید بایستاد و سنگی بر سرش زد مرد فریاد براورد که ای احمق چه میکنی؟ مرد گفت سالها پیش در راهی بر من ضربه ای زدی من قدرت مقابله با تو را نداشتم پس خاموش شدم و منتظر چنین روزی ماندم اکنون که در بندی سزای عملت را بدادم
نتیجه گیری اخلاقی: هرکس باید پاسخگوی اعمالش در همین دنیا باشد.

sobhandara
11-03-2006, 10:48
عشق ودیوانگی
در زمانهای قدیم وقتی که هنوز پای شهر به زمین نرسیده بود.فضیلتها وتباهیها دور هم جمع شده بودند
.ذکاوت گفت:بیاید بازی کنیم مثلا قایم موشک
دیوانگی فریاد زد:آره قبوله . من چشم میذارم!(چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند دیوانگی چشمایش را بست و شروع کرد به شمردن یک دو سه ....همه به دنبال جایی بودند تا قائم بشوند
نظافت به میان ابرها رفت وهوس به مرکز زمین رهسپار شد.دروغ که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت.طعم داخل سیب سرخی رفت حسادت به داخل یه چاه عمیق رفت
آرام آرام همه پنهان شده بودندودیوانگی همچنان می شمارد.هفتادوسه هفتادوچهار...
اما عشق هنوز جایی پیدا نکرده بود.معطل بود ونمیدانست به کجا برود تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت است.دیوانگی داشت به صد می رسید که عشق پرید وسط یه دسته گل رزوآرام نشست.دیوانگی فریاد زد.دارم میام دارم میام
همان اول تنبلی را پیدا کرد.تنبلی اصلا تلاشی برای قائم شدن نکرده بود!
بعد نظافت راپیدا کردوخلاصه سپس نوبت به دیگران رسید واما از عشق خبری نبود
دیوانگی خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفته بود آرام درگوش او گفت:عشق پشت گل رز مخفی شده!دیوانگی با هیجان زیادی یه شاخه از درخت کندوآنرا به قدرت به داخل گل ها فرو کرد.صدای نالهای بلند شد.عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد.دستهایش را جلوی صورتش گرفته بودواز میان انگشتهایش خون می چکید
شاخه درخت چشمای عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که بدجوری ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چیکار کنم؟چطور جبران کنم؟
عشق جواب داد:مهم نیست دوست من تو دیگه نمی تونی کاری بکنی.فقط می خوام ازت خواهش کنم از این به بعد یار من باشی همه جا همراه من باش تا راه را گم نکنم
واز همان روز تا همیشه عشق ودیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدمهایی عاشق سرک می کشند

sobhandara
11-03-2006, 10:49
اين مطلب را توي يك سايت ديگه خوندم جالب بودشما هم بخونيدش

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

saye
21-03-2006, 20:20
سقا هندي يک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟» کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي (tarak) من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد . سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.»

رويا خانوم
25-03-2006, 09:55
در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد . روي اولين صندلي نشست . از کلاسهاي ظهر متنفر بود اما حد اقل اين حسن را داشت که مسير خلوت بود .
اتوبوس که راه افتاد ، نفسي تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد . روي صندلي جلويي پسري نشسته بود که فقط مي توانست نيمرخش را ببيند که داشت از پنجره بيرون را نگاه مي کرد .
به پس کله پسر خيره شد و خيال پردازي را مثل هميشه شروع کرد :
چه پسر جذابي ! حتي از نيمرخ هم معلومه .... اون موهاي مرتب شونه شده ..... اون فک استخوني .... سه تيغه هم که کرده ..... حتماً ادوکلن خوشبويي هم زده .... چقد اين عينک آفتابي بهش مي آد ... يعني داره به چي فکر مي کنه ؟ آدم که اينقدر سمج به بيرون خيره نمي شه ! لابد داره به دوست دخترش فکر مي کنه ! .... آره . حتماً همينطوره . مطمئنم دوست دخترش هم مثل خودش جذابه . بايد به هم بيان ( کمي احساس حسادت ! )..... مي دونم پسر يه پولداره که يه « ب ام و » آلبالويي داره و صداي نوارشو بلند مي کنه .... با دوستش قرار مي ذاره که با هم برن شام بخورن . کلي با هم مي خندن و از زندگي و جوونيشون لذت مي برن ..... مي رن پارتي ... کافي شاپ .... اسکي .... چقد خوشبخته ! يعني خودش مي دونه ؟ مي دونه که بايد قدر زندگيشو بدونه ؟ ......
دلش براي خودش سوخت . احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهکار است . احساس بدبختي کرد .
کاش پسر زودتر پياده مي شد !
ايستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت ، پسر از جايش بلند شد . مشتاقانه نگاهش کرد . قدبلند و خوش تيپ بود . با گامهاي نااستوار به سمت در اتوبوس رفت . مکثي کرد و چيزي را که در دست داشت باز کرد ... يک ، دو ، سه ، چهار لوله استوانه اي باريک به هم پيوستند و يک عصاي سفيد رنگ را تشکيل دادند .
ديگر هرگز عينک آفتابي را با عينک سياه اشتباه نکرد

safety
27-03-2006, 09:17
داستان ديگري از Christian Godefroy :
هر ساله پدر كارولينو درب اتاق دعاي كليساي روستاي كوچكشان را باز مي كرد و پذيراي ملاقات افراد جواني بود كه از روستاهاي اطراف مي آمدند.
آنها از راههاي دور مي آمدند تا نصيحت شده و در باره چيزهايي كه بايد در آنها تعمق مي كردند بياموزند.
روزي دختر جواني از يك خانواده خوب در برابر پاي كشيش زانو زد و گفت: پدر من مي خواهم يك فرد پرهيزكار(saint) شوم. چكار بايد بكنم؟
پدر كارولينو گفت: از قلبت پيروي كن و هرگز از چيزي كه به تو مي گويد منحرف نشو.
دختر با اين نصيحت خوشحال شده و فكر كرد: چقدر آسان است كه يك انسان پرهيزكار شوي. تمام كاري كه بايد بكنم اين است كه به چيزهايي كه قلبم مي گويد گوش بكنم.
اما قبل از اينكه او بتواند بلند شده و كليسا را ترك كند، كشيش اضافه كرد: براي پيروي از قلبت، تو بايد خيلي قوي باشد و زندگيت پر از فداكاري خواهد بود.

safety
28-03-2006, 15:33
اين داستان هم از Christian Godefroy است.
(توضيح: آبدره معادل فارسي Fjord و به معني پيشروي هاي باريك و خليج گونه دريا است كه در پرتگاههاي تند محصور شده است و معمولاً با برخورد شديد آب به كناره هاي سخره مانند آن همراه است.)

تام يك ناوبان و معاون كاپيتان ناوچه‌ي Impudence(خيره سري )بود. او با ماهيت سيستم سلسله مراتبي دستورات در تضاد بود، و با بي حوصلگي و بي طاقتي عاديش گاهاً باعث مي شد كه دستورات كاپيتان را زير سوال ببرد.
روزي ناوچه Impudence در ميان آبهاي بسيار سرد نروژ شناور بود. تام بسيار تند روي كرد و در برابر تمامي خدمه با مافوقش مخالفت كرد.
كاپيتان عصباني نشد، در عوض به آرامي به ناوبان نزديك شده ، دست در شانه او انداخته و او را به كنار خلوتي برد. در آن موقع تام از رفتار گستاخانه اش پشيمان شده بود.
كاپيتان گفت: "به تمام اين آبدره ها نگاه كن، تام. ببين چه تعداد هستند و چگونه تند و شديد در جريانند."
تام نمي دانست كه كاپيتان سعي مي كند چه چيزي را به او بگويد، اما موافقت كرد.
" اكنون به طرف ديگر نگاه كن و ببين اقيانوس عظيم چگونه است، مثل اين است كه به يكباره تمام نور خورشيد را سر مي كشد.ببين كه چگونه به نظر مي آيد كه با حركتهايش همه چيز را مي بلعد. آيا تو فكر مي كني كه آبدره ها با عظمت تر از اقيانوس هستند؟"
"نه قربان، چنين فكري نمي كنم."
" واقعاً؟ اما تعداد بسيار زيادي آبدره وجود دارد و آنها بسيار سريعتر از تورم آرام دريا هستند."
"اما هنوز، قربان، اقيانوس قويتر و با عظمت تر از يك آبدره است."
كاپيتان گفت: " دقيقاً چيزي را گفتي كه من مي خواستم بشنوم، تام." " اگر رودخانه ها و درياها بزرگتر از نهرها و جويها هستند، به همين علت هم همواره آرامتر هستند. اگر تو مي خواهي روزي كاپيتان شوي،ابتدا لازم است كه يادبگيري اطاعت كني، گوش بدهي كه من چه مي گويم، و از من بياموزي. روزي ممكن است از من بهتر شوي، اما آن روز هنوز نيامده است."

Kolubive
29-03-2006, 17:54
درد

در طی این هفت ماه درد بی پایان، برای اولین بار به خواب عمیقی فرو رفته بود و خواب می دید. فرشته ای آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشی را، به یادگار بر زمین خواهم گذاشت، و بخشی را با خود خواهم برد.
لبخندی بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.

وطن

زمانی عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستی میدانست که کجا و برای چه آمده. ولی زمانی فهمید، که هم زبان بلد بود و هم می دانست که کجا و به چه منظور آمده. او حتی درک کرده بود که مردم این سرزمین به چه زبانی، در کجا، چگونه و به چه منظور عبادت می کنند. دیگر به رنگ موهایش هم توجهی نداشت و با آنکه آخرین روز آخرین هفته سال بود، منتظر تبریک هیچ یک از هموطنانش نبود.
پس از پوشیدن کت مشکی، نگاهی به آینه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش هیچ شباهتی به عکس شناسنامه اش ندارد. برای شرکت در مراسم پایان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولین سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه به زبان مادری صحبت نکرد!


معامله

مرد مو سفید وقتی رسید که دخترک می خندید. خندهایش را دید و به خود لرزید. قرار داد خرید کلیه را امضا کرد و چکش را هم کشید. خارج که شد، نفسی کشید و خندید. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگی. او هنوز برای خرید قلب انتظار می کشید.

Kolubive
29-03-2006, 17:56
خد ا
چون لبهایم برای نخستین بار آماده سخن گفتن شدند و جنبیدند ، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:
پروردگارا !من تو را پرستش کرده ام . مشیت پنهان تو شریعت من است . تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد . اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.
یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:
تو مرا از خاک آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی ، پس همه ی وجودم به تو مدیون است .اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت .
یک هزار سال بعد .از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:
ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم .با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی .با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه، که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.
یک هزار سال بعد . از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم :
ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی.
من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنائی آسمانها هستی. در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژ گانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت ؛ چنانکه دریا ، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد ،خداوند مرا در خود فرو برد !و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم ، خدا نیز آنجا بود !

جبران خلیل جبران

Allegro
02-04-2006, 02:14
سلام به همه.با اين تاپيك خيلي حال كردم.از همتون ممنونم. :biggrin: اين هم اولين مطلبي كه من مي گذارم...
منبعش هم فكر ميكنم اينجا بود...[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


عاشق خجالتي

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو داداشي صدا مي كرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميكرد .
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت متشكرم و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت متشكرم و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد .
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه خواهر و برادر . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، كنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت متشكرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشكرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ، من ديدم كه بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت تو اومدي ؟ متشكرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.
اي كاش اين كار رو كرده بودم ................. با خودم فكر مي كردم و گريه ! :sad:

jasmin
02-04-2006, 16:23
سلام دوستان
خسته نباشيد
::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پسر كوچكي روزي در هنگام راه رفتن در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.

او از پيدا كردن اين پول آنهم بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.

اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشم هاي باز سرش را پايين بگيرد.

او در مدت زندگي اش دويست و نود و شش سكه يك سنتي ، چهل و هشت سكه پنج سنتي ، نوزده سكه ده سنتي ، شانزده سكه بيست و پنج سنتي، دو سكه نيم دلاري و دو اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد.

يعني در مجموع چهارده دلار و بيست و شش سنت.

و در برابر اين مبلغ او زيبايي دل انگيز سي و يكهزار و سيصدوشصت ونه طلوع خورشيد، درخشش صدوپنجاه و هفت رنگين كمان و منظره درختان افرا را در سرماي پاييز از دست داد.

او هيچگاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمانها در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد.

پرندگان در حال پرواز و درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.

Allegro
03-04-2006, 00:55
تكشاخ در باغ

روزي روزگاري در يك صبح آفتابي، مردي كه سر ميز صبحانه اش نشسته بود، ناگهان چشم از غذاي خود برداشت تا تك شاخي را كه با شاخي طلايي در وسط پيشاني اش به آرامي مشغول خوردن گل سرخ هاي باغ بود، تماشا كند. مرد به اتاق خواب رفت تا همسرش را كه هنوز خواب بود، بيدار كند: "يه تكشاخ تو باغه و داره گل ها رو مي خوره". زن يكي از چشمانش را با بي ميلي باز كرد: "تكشاخ يه موجود افسانه اي يه." زن اين را گفت و پشتش را به مرد كرد. مرد به آرامي از پله ها پايين آمد و به باغ رفت. تكشاخ هنوز آنجا بود و حالا داشت در ميان لاله ها جست و خيز مي كرد. مرد يك شاخه زنبق در دستش گرفت و گفت: "بيا اينجا تكشاخ!" و بعد گل را به او داد. حيوان با اشتها آن را خورد. مرد كه از ديدن يك تكشاخ در باغش به هيجان آمده بود، دوباره از پله ها بالا رفت و همسرش را بيدار كرد: "تكشاخ يه شاخه زنبق خورد." زن روي تخت نشست و با خونسردي به شوهرش خيره شد: "تو يه احمق ساده لوحي و من به همين زودي ها مي سپرمت به يه ديوونه خونه." مرد كه هرگز از واژه هاي "ديوانه" و "ديوانه خانه" خوشش نيامده بود و شنيدن چنين عباراتي در يك صبح زيبا و آفتابي با يك تكشاخ در باغ، بيشتر ناراحتش مي كرد، براي لحظه اي با خود انديشيد و سپس گفت: "خيلي خب، با هم مي ريم و مي بينيم." به طرف در به راه افتاد و در همان حال خطاب به زن گفت: "حيوون يه شاخ طلايي وسط پيشونيش داره." بعد به باغ برگشت تا تكشاخ را تماشا كند. اما اثري از حيوان ديده نمي شد و او رفته بود. مرد همانجا در ميان گل هاي سرخ نشست و به خواب رفت.
به محض اينكه مرد از خانه خارج شد، زن با سرعت هر چه تمامتر لباس هايش را پوشيد. بسيار هيجانزده بود و برقي از كينه و بغض در چشمانش مي درخشيد. با پليس و روانكاو تماس گرفت و به آنان گفت كه هر چه زودتر به خانه او بروند. در ضمن يك لباس مخصوص نگهداري ديوانگان هم همراه خود بياورند. پليس و روانكاو با علاقه هر چه تمامتر منتظر شنيدن صحبت هاي زن بودند كه او گفت: "شوهر من امروز صبح يه تكشاخ تو باغ ديده." پليس و روانكاو به يكديگر خيره شدند. زن ادامه داد: "به من گفت كه اون يه شاخ طلايي وسط پيشونيش داره". با علامتي جدي از جانب روانكاو، پليس فوراً از صندلي خود برخاست و زن را دستگير كرد. زن به شدت تقلا مي كرد و آرام كردن او كار بسيار سختي براي آن دو بود. اما آنها سرانجام زن را مقهور قدرت خود كردند. پليس و روانكاو تازه از پوشاندن لباس مخصوص بيماران رواني به زن خلاص شده بودند كه مرد به خانه بازگشت.
پليس از مرد پرسيد: "شما به همسرتون گفتين كه يه تكشاخ ديدين؟" و او پاسخ داد: "البته كه نه، تكشاخ يه موجود كاملاً خياليه." روانكاو گفت: "اين همه اون چيزي بود كه من مي خواستم بدونم. ببريدش. متأسفم قربان. اما همسر شما درست مثل يك زاغ سياه، ديوونه شده." مأمورين، زن را در حالي كه جيغ مي كشيد و نفرين مي كرد با خود بردند و در مؤسسه زنداني كردند. مرد هم از آن پس در كمال خوشبختي زندگي كرد.

نتيجه اخلاقي: ديوانه ها را آخر پاييز مي شمرند! :thumbsup:

Allegro
03-04-2006, 01:00
يقين، انتخاب و ترديد

روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"

پائولو كوييليو

farzad
09-04-2006, 06:41
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!


پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها................ مونث هستند !!!!!!!!

رويا خانوم
10-04-2006, 09:17
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد .

saye
17-04-2006, 01:15
سلام
....

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كهروزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوبشده بود ، يافت .

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر راترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اينبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبشاحساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود ودر آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يكبرچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسبتاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايمفقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

منبع کويست کرمانشاه!!!

رويا خانوم
18-04-2006, 07:37
روزی دختری که از ناجوانمردی عشقش به سختی دل شکسته شده بود و چاره و پناهی نداشت به مقبرهای رفته و شروع به درد دل با ان صاحب مقبره کرد خیلی حرف زد و گریه کرد
و در همین حال به خواب رفت در خواب روح ان شخص را دید که کمی در کنار او نشسته و با او حرف می زند و در هنگام رفتن به او گفت فردا صبح قبل از طلوع افتاب برود به فلان دروازه و منتظر بماند تا مردی با فلان نشانه را پیدا کند و مشکل خود را به او بگوید
دختر هم همین کار را بعد از بیدار شدن از خواب کرد اما وقتی دختر ان مرد را با ان نشانه ها دید جلو نرفت شاید شرم کرد شاید هم خجالت کشیده ولی به هر حال جلو نرفت و برگشت ولی قبل از اینکه چند قدم بر دارد ان فرد سفید مو او را صدا زد و گفت چرا نزد من نیامدی و مشکلت را نگفتی دختر که حیران شده بود از اینکه مرد چگونه و چطور او را شناخته است سلام کرد و شروع به شرح حالش کرد اما مرد گفت من همه چیز را می دانم بیا برویم به سراغ اون جوان ....... وقتی به نزدیک محل کار ان معشوق بد قول و بد عهد رسیدند گفت تو همین جا بمان تا من برگردم
مرد رفت و در محلی مناسب با صدای بلند مردم را صدا زد و گفت مردم جمع شوید حکایتی دارم بیایید و گوش کنید و سپس شروع کرد به شرح حکایتش من سالها پیش موقعی که جوانی زیبا و ثروتمند بودم چشمم به زنی افتاد زیبا اما بد کاره و چند وقتی با او بودم تا اینکه متوجه تغییراتی در او شدم از او چرای برگشتش را و توبه اش را سوال کردم و او با صداقت و صراحت پاسخ داد من عاشق تو هستم و به خاطر تو سعی کردم خوب باشم از ان حرف بسیار ناراحت شدم اما به خاطر نیازم به او پاسخ مثبت دادم تا وقتی بگذرد تا من بتوانم فرد دیگری بیابم به همین دلیل به او قولها و وعده ها دادم بعد از چند وقت دختری دیگر پیدا کردم و به ان زن گفتم دیگر پیش تو نمی ایم و تو هم نیا او که چشمانش از اشک پر شده بود به من قول داد دیگر به سراغم نیاید
زمانی من کاملا ان زن را فراموش کردم تا اینکه در شب خوابی دیدم که مردم و مرا به بهشت می برند در حین رفتن به بهشت دیدم که ان زن با بدنی به رنگ سرخ که از ان اتش خارج میشود در حال رفتن به جهنم است به نزدیکی من که رسید دلم به حالش سوخت ایستادم و چرای بردنش را به جهنم سوال کردم او که بسیار غمگین و وحشت زده بود گفت من بعد از جدای از تو دوباره به سراغ شغل قبلی خود رفتم تا حالا که مردم و به خاطر این گناه مرا به جهنم می برند
اما من از تو طلبی دارم حال که تو به بهشت می روی باید طلب مرا دهی من که متعجب شده بودم پرسیدم چه طلبی و او گفت من در ان دنیا قلبم را به تو دادم و تو حتی 1 تکه کوچک از ان رابه من ندادی تو باید یک تکه کوچک هم که شده به جای ان به من بدهی
من که چیزی نداشتم و حیران مانده بودم سر به اسمان کردم و از خدا در خواست کمک کردم و ندا امد باید بدهی خود را پراخت کنی تا بتوانی به بهشت بروی من که بیشتر حیران شده بودم رو به زن کردم و عدم توانایی خود را به او ابراز داشتم زن که دید چیزی از من به او نمی رسد خشمگین شد و به سوی من هجوم اورد و گریبان مرا گرفت در همین موقع من از ترس از خواب پریدم و دیدم که نه تنها پیراهنم پاره است بلکه احساس درد شدیدی نیز در سینه هایم هم کردم
مرد پیراهن خود را بالا زد و گفت نگاه کنید این جای انگشتان ان زن است که سینه ام را سوزانده هر کس از ان زن یا بستگانش خبر دارد به من بگوید که من از ترس ان دنیا هم که شده نمی توام اسوده زندگی کنم که او در این دنیا با من این چنین کرد وای به حال من در اخرت
در همین هنگام ان مرد جوان بی وفا به خود امد و به طرف خانه ان دختر دوید در راه او را دید و ابراز پشیمانی کرد و تقاضای بخشش از او کرد دختر هم او را بخشید و چندی بعد با هم ازدواج کردند

saye
19-04-2006, 02:30
ديگر نمي آيد ، با امروز دو ماه است كه پيدايش نيست . از كباب فروش محلمان هم پرسيدم گفتم:"از اين بنده خدا خبري نداري ؟ همين كه هميشه اين جا مي شست!" همان طور كه پشت ميز نشسته بود و پاهاي بلندش از ميز بيرون زده بود با چهره اي كسل نگاهش را از تلويزيون گرفت و با پوزخندي گوشه ي لبش را بالا پراند و گفت:" نوچ"
دوباره چشمم به سكوي خالي افتاد به غير از او كسي را نديدم كه بر اين سكو بنشيند. به ديوارش تكيه زدم و ژست او را وقتي بيكار بود و سيگار گوشه ي لبش مي گذاشت گرفتم . يادم از وقتي افتاد كه چشمانش خمار بود و درد داشت از صورت استخواني و ريش هاي سفيد ش كه از دود سيگار زرد شده بود از كت ژنده و دستان سياهش و قوز مختصري كه شانه هايش را به هم مي بافت .
وقتي آرام گرفته بود آهسته سرش را بلند مي كرد و به آدم هايي كه از خيابان عبور مي كردند خيره مي ماند . تنها باد بود كه موهاي پرپشتش را تكان مي داد يا سيگارش بود كه كه به انتها مي رسيد و انگشتش را مي سوزاند .
به كودكي فكر مي كرد كه با شيطنت كودكانه پايش به پاي او بند مي شد و سكند ري خوران تعاد لش را حفظ مي كرد و باز با انرژي و اميد دوان دوان دور مي شد به تن نحيف و دستان خون مرده اش كه انگار در زندگي محكوم به عذابي است كه از گناهي نكرده حاصل مي شود به آنهاي فكر مي كرد كه كفش هايشان را واكس مي زد وصداي قدم هايشان از صبح تا شب مثل پتك در سرش صدا مي كرد به آنهاي كه از چهار راه عبور مي كردند و اگر نگاهش مي كردند نگاهي تحقير آميز و تلخ بود به آنهايي كه ...
بلند شدم و به مرده پرستي خودم لعنت فرستادم . او خسته بود ، خسته ...

Wisdom
19-04-2006, 02:34
روزي غرق در تفكر
ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست وغريب
ديدم مردي در كنار من است
با نگاهي مهربان
به نرمي از من پرسيد : چرا اين طور گرفته اي ؟
گفتم : فكرم پريشان است
گفت : شايد از من كمكي ساخته باشد
گفتم : به دنبال حقيقت مي گردم
گفت : در خود فرو رو كليدش را در قلبت مي يابي
گفتم : چگونه ؟
گفت : خيال هايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن آن وقت حقيقت در قلبت مي تابد
پرسيدم : از كجا بدانم كه حقيقت است كه مي تابد ؟
پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خودشناسي گام نهادي
مرحله خودشناسي ؟
در مرحله خودشناسي مي داني كه از كجا آمده اي
چرا به اين دنيا آمده اي
در اينجا چه بايد بكني
و بعد به كجا مي روي
گفتم : نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم
گفت : به وظايفمان عمل كنيم
به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم
انسان واقعي ؟
بله، كسي كه به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد
از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد
چگونه ؟
هميشه با ديگران همان باش كه مي خواهي با تو باشند
و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران هم مپسند
گفتم : گفتنش آسان است اما به كار بستنش دشوار
گفتم : نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم
گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سرمنزل ازلي است
سرمنزل ازلي ؟
بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم اما دانا تر و مهربان تر

رويا خانوم
22-04-2006, 13:59
روزي شيوانا از نزديك مزرعه اي مي گذشت. مرد ميانسالي را ديد كه كنار حوضچه اي نشسته و غمگين و افسرده به آن خيره شده است. شيوانا كنار مرد نشست و علت افسردگي اش را جويا شد. مرد گفت: «اين زمين را از پدرم به ارث گرفته ام. از جواني آرزو داشتم در اين جا ماهي پرورش دهم. همه چيز آماده است. فقط نيازمند سرمايه اي بودم كه اين حوضچه را لايروبي و تميز كنم و فضاي سربسته مناسبي براي پرورش و نگهداري ماهي ايجاد كنم. اين آرزو را از همان ايام جواني داشتم و الان بيش از ده سال است كه هنوز چنين سرمايه اي نصيبم نشده است. بچه هايم در فقر و دست تنگي بزرگ مي شوند و آرزوي من براي رسيدن به سرمايه لازم براي آماده سازي اين حوض بزرگ هر روز كم رنگ تر و محال تر مي شود. اي كاش خالق هستي همراه اين حوض بزرگ به من سرمايه اي هم مي داد تا بتوانم از آن ثروت مورد نياز خانواده ام را بيرون بكشم.»
شيوانا نگاهي به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگي كوچكي را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: «چرا از آنجا شروع نمي كني. هم كوچك و قابل نگهداري است و هم مي تواند دستگرمي خوبي براي شروع كار باشد.»
مرد ميانسال نگاهي نااميدانه به شيوانا انداخت و گفت: «من مي خواستم با اين حوض بزرگ شروع كنم تا به يكباره به ثروت عظيمي برسم و شما حوضچه كوچك سنگي را به من پيشنهاد مي كنيد. آن را كه همان ده سال پيش خودم به تنهايي مي توانستم راه بيندازم.»
شيوانا سري تكان داد و گفت: «من اگر جاي تو بودم به جاي دست روي دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه كوچك آرزوهاي بزرگم را تمرين مي كردم تا كمرنگ نشود و از يادم نرود!»
مرد ميانسال آهي كشيد و نظر شيوانا را پذيرفت و به سوي حوضچه كوچك رفت تا خودش را سرگرم كند.
چند ماه بعد به شيوانا خبر دادند كه مردي با يك گاري پر از خرچنگ خوراكي نزديك مدرسه ايستاده و مي گويد همه اين ها را به رايگان براي مدرسه هديه آورده است و مي خواهد شيوانا را ببيند.
شيوانا نزد مرد رفت و ديد او همان مرد ميانسالي است كه آرزوي پرورش ماهي را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جوياي حالش شد. مرد ميانسال گفت: «شما گفتيد كه اگر جاي من بوديد اول از حوضچه سنگي شروع مي كرديد. من هم تصميم گرفتم چنين كنم. وقتي به سراغ حوضچه سنگي رفتم متوجه شدم كه آبي كه حوضچه را پر مي كند از چشمه اي زيرزميني و متفاوت مي آيد و املاح آن براي پرورش ماهي اصلا مناسب نيست اما براي پرورش ميگو عالي است. به همين دليل بلافاصله همان حوضچه كوچك را راه اناختم و در عرض چند ماه به ثروت زيادي رسيدم. اي كاش همان ده سال پيش همين كار را مي كردم و اينقدر به خود و خانواده ام سختي نمي دادم.»

رويا خانوم
27-04-2006, 13:12
گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
بعد از نيمه شب يکي از وزيران به قصد رفتن دستشوئي از اطاقش خارج ميشد که متوجه آن وزير در انتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد تا ديد او وارد اطاقي شد که از آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کرده و محتويات آن را نگاه ميکند. بسرعت به اطاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد. همه پيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اطاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات را از دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند. پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت به اصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا باز کند. در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاه با تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :
قربان اينها لباس ها و کفش و جورابي هستند که من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شب به آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيده ام.

seyyed.ali
30-04-2006, 00:19
سلام
تمام داستان ها رو ميتونيد از اينجا دانلود كنيد
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اولي تا اونجاس كه دوستمون suse گفته
دوميش هم بقيش تا همين جا

من كيبوردم فارسي نداره نمي تونم خوب درد و دل كنم

saye
30-04-2006, 17:57
سلام
تمام داستان ها رو ميتونيد از اينجا دانلود كنيد
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اولي تا اونجاس كه دوستمون suse گفته
دوميش هم بقيش تا همين جا

من كيبوردم فارسي نداره نمي تونم خوب درد و دل كنم


ممنون
لطف کردید
...............

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

leila_kl
01-05-2006, 07:56
مادري بر بالين كودك خردسالش نشسته بود ، از اينكه او را در حال احتضار مي ديد غمگين و گريان بود،رنگ از رخ كودك پريده بود ، چشمانش را بسته ، آهسته نفس مي كشيد و گاه به گاه با تنفسي عميق كه به آه شبيه بود نفسي ميزد و مادر مغموم و محزون چشم به او دوخته بود ، در اين هنگام دستي به در خورد و پيرمردي وارد اتاق شد ، او بالاپوش بزرگي بدور خود پيچيده بود تا گرمش بدارد ،بيرون همه جا را برف و يخ گرفته بود و بادي سرد چنان مي وزيد كه سوزش آن صورت را مي بريد. پيرمرد از سرما مي لرزيد ، كودك لحظه اي چشم بر هم گذاشت و خفت ، مادر قوري كوچك چاي را روي بخاري گذاشت تا با يك فنجان چاي مهمانش را گرمي بخشد.پيرمرد نشسته بود و گهواره كودك را مي جنباند و مادر، كودك بيمارش را كه بسختي نفس مي كشيد و دست كوچكش را بلند نگاه داشته بود مي نگريست. فكر ميكني اين بچه براي من بماند؟ آيا حداي رحيم او را از من خواهد گرفت؟ پير مرد كه همان پيك مرگ بود سرخم نمود وجوابش نه مثبت بود ، نه منفي. مادر سر به گريبان فرو برد و اشك از گونه هايش روان شد ، سه روز و سه شب دركنار بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود و سرش درد مي كرد ، خواب لحظه اي در ربودش ، پس چشم برداشت و از سرما ناليد كه: چه شد؟ و همه جا را نگريست ولي پيرمرد رفته بود و كودك خردسال را نيز با خود برده بود صداي دنگ دنگ ساعت كهنه گوشه ديوار برخاست و ناگهان پاندول آن از جا كنده و متوقف ماند. مادر بيچاره از خانه بيرون دويد و فرياد زنان فرزندش را مي طلبيد . بيرون در ميان برف پيرزني كه با لباس مشكي بلندي نشسته بود گفت: مرگ دراتاق تو بود من او را ديدم كه چگونه با كودكت از آنجا گريخت آنچه را كه ربود ديگر پس نحواهد آورد. مادر پريشان و متوحش پرسيد : فقط بگو از كدام راه گريخت؟ راه را به من نشان بده من او را خواهم يافت ، پيرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولي شرطش اين است كه تو همه آوازهايي را كه شبها بر بالين كودكت برايش مي خواندي برايم بخواني من اين آوازها را دوست دارم و قبلا شنيده ام ، نام من شب است و تمام اشكهايي را كه بر بالين او نثار كرده اي ديده ام. مادر گفت : من همه را برايت خواهم خواند اما مرا سرگردان مكن تا بتوانم كودكم را بازآرم و بيابم.ولي شب سنگين و ساكت نشسته بود، مادر دستها را به هم پيوست و خواند و گريست ترانه ها بسيار بودند ولي اشكهاي او بيشتر شب گفت: از سمت راست به جنگل تيره كاج برو ، من مرگ را با كودكت همانجا ديدم كه مي رفتند. در اعماق جنگل راههاي بسياري يكديگر را مي بريدند و مادر مردد بود كدام را برگزيند ، ناگهان چشمش به بوته خاري افتاد كه نه برگ داشت و نه گل و يخها از شاخه هاي بوته آويخته بودند . مادر پرسيد: تو مرگ را نديدي كه با كودك من از اين راه بروند ؟ بوته گفت چرا ديدم ولي راه را به تو نشان نحواهم داد مگر اينكه مرا از حرارت سينه ات گرم كني وگرنه من از سرما خواهم مرد. مادر بر زانوان نشست و بوته خار را به سينه اش فشرد خارهاي بوته به تنش فرو رفتند و قطرات خون جاري شد و بوته خار از نو جوان گرديد و در آن سرماي زمستان گل داد ، قلب شكسته و غمزده او چنين گرمايي معجزه آسا داشت. و بوته راهي را كه مي بايست مي رفت به او نشان داد. او رفت و رفت تا بدرياچه بزرگي رسيد كه نه كشتي داشت و نه قايق و سطح آن را قشري نازك از يخ پوشانده بود و گذشتن از آن امكان نداشت ، اما او مي بايستي براي يافتن كودكش به ساحل روبرو مي رسيد، به ناگهان فرياد كشيد :مرگي كه بچه مرا با خود دارد كجاست؟ ناگهان درياچه به سخن آمد و گفت : من ميدانم كجاست بگذار ما هردو صميمانه با هم كنار بياييم ، دلشادي من در اين است كه مرواريدي داشته باشم و چشمان تو روشنترين چشماني هستند كه من تابحال ديده ام اگر تو چشمانت را نثار من كني ، من نيز تو را به گلشن ساحل روبرو خواهم برد آنجا كه مرگ خانه دارد و گلها و درختاني را مي پروراند كه هر يك عمر انساني است . مادر گفت همه وجودم را نثار مي كنم تا كودكم را باز يابم . او اين سخن را گفت و گريست و گريست تا اينكه چشمانش را بصورت دو قطره اشك به كف درياچه فرو چكاند و آنها به دو مرواريد گرانبها بدل شدند ، درياچه هم او را گرفت و گويي كه بر تخت رواني نشسته بود به يك لحظه او را به ساحل ديگر رساند آنجا كه خانه اي مجلل قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمي دانست كه آيا كوهي پوشيده از جنگل و غار بود ويا اتاقكهاي متعدد اما مادر مسكين قادر به ديدن نبود . او دوباره فرياد كشيد : مرگي كه بچه مرا با خوددارد كجاست؟ پيرزن گوركن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان كه ميرفت تا گلشن مرگ را محافظت كند پرسيد: چگونه توانستي اينجا را بيابي و چه كسي تو را ياري داد؟ مادر گفت: خداي رحيم ياري ام داد او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم كن و بگو فرزندم را كجا خواهم يافت؟ پيرزن گفت: من نمي دانم و توهم بينايي خود را از دست داده اي ، بسياري از گلها و درختان امشب پژمردند بزودي مرگ خواهد آمد تا آنها را جابجا كند تو حود مي داني كه هر بشري صاحب گل و يا درخت زندگي است اين گلها و درختها همانند ديگر گلها و درختها هستند ولي اينها قلبي درون خود دارند كه پيوسته مي زند ، برو بگرد شايد بتواني ضربان قلب كودكت را بشناسي ولي به من چه خواهي داد كه بگويم هنوز بايد چه كاري بكني؟ مادر مسكين گفت: من چيزي ندارم ولي بخاطر تو تا پايان عالم خواهم رفت. پيرزن گفت: من آنجا كاري ندارم فقط از تو مي خواهم كه گيسوان قشنگ و سياهت را به من بدهي خودت مي داني كه گيسوانت زيباست و من از آنها خوشم مي آيد در عوض موهاي سپيد مرا بگير كه بهتر ازهيچ است.مادر گفت اگر گيسوان مرا مي خواهي حاضرم با كمال ميل آنها را به تو بدهم و دست برگيسوان خود برد و آنها را برداشت و به پيرزن داد و موهاي سفيد او را گرفت. سپس هردو به گلشن مرگ رفتند آنجا كه گلها و درختان درهم روييده بودند ، جايي سنبلها زير شقايقها روييده بودند و جايي ديگر بوته هاي گل بزرگ ودرخت آسا شده بودند ، برخي كاملا تر و تازه و برخي بيمارگونه و زرد هر درخت و هر گل نام مخصوص خود را داشت جايي درختان بزرگي را در گلدانهاي كوچك نهاده بودند چنانكه بيم آن ميرفت كه از تنگي جا گلدان بشكند و جايي گلهاي كوچك و ظريفي را بر زمين خوابانده بودند و يا آنان را به گياهان ديگر آويخته و از آنان بي اندازه مراقبت مي كردند اما مادر مسكين بر همه گياهان كوچك خم مي شد و به ضربان دلي كه در آنها نهفته بود گوش مي داد و همچنانكه مي رفت در ميليونها گياه كودكش را بازشناخت. (يافتمش) مادر فريادي زد و دستش را بسوي گل زعفراني كه بيمار مي نمود دراز كرد پيرزن گفت: دستت را از گل كوتاه كن و تامل كن تا مرگ بيايدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من نشنيده بگير ولي مگذار كه او اين گل را بچيند او را تهديد كن كه اگر به گل تو دست بزند تونيز گلهاي ديگر را ازجاي خواهي كنداو در پيشگاه خداي مهربان مسئول است و كسي را اجازه آن نيست كه گلي را بچيند تا او نخواهد. ناگهان نسيم سردي وزيدن گرفت و مادر دريافت كه اين مرگ است كه از راه مي رسد.مرگ پرسيد؟ راه اينجا را چگونه جستي؟ و چگونه آمدي؟ مادر جواب داد: من مادرم و مرگ دستش را بطرف گل كوچك دراز كرد تا آن را بچيند اما مادر با دستهايش محكم دست او را گرفت و از ترس مي لرزيد، مرگ بر دستهاي مادر نفس سرد خود را دميد و او حس كرد كه اين نفس سردتر از سوز زمستاني است و دستهايش فرو اقتادند. مرگ بانگ برداشت: تو نمي تواني بر خلاف قدرت من كار كني. مادر جواب داد: اما خداي رحيم قادر است . مرگ گفت: من مجري مشيت و اراده اويم و فقط آنچه را كه او خواستار است از من ساخته است من باغبان گلشن اويم ، من همه درختان او را بر مي كنم و از نو آنها را در گلزار بهشت مي نشانم در سرزمينهاي دور و نامعلوم ، اما آنجا چگونه است و چگونه اينها از نو خواهند روييد رازش را بتو نخواهم گفت. مادر گفت: كودكم را به من بازده و شروع به گريستن كرد و با دو دستش ساقه گل زيبايي را چسبيد و شيون كنان به مرگ گفت: من همه گلهاي تو را خواهم چيد كاسه صبرم لبريز گشته و نوميد شده ام.مرگ نگران شد و گفت: دست از آن كوتاه بدار تو خود گفتي كه خوشبختي را از دست داده اي حال مي خواهي مادراني ديگر را به خاك سياه بنشاني؟ مادر غمگين و متاثر گفت؟ مادراني ديگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت.مرگ گفت بيا چشمهايت را بگير من آنها را از درياچه پس گرفتم اكنون اينها روشنتر و بيناتر از سابقند و در كنار خودت به اين چاه عميق نگاه كن و من به تو نام اين دو گل را كه قصد چيدنش را داشتي به تو خواهم گفت و تو تمامي آينده آنان را خواهي ديد، تمامي عمر سرگذشت آدمي را بنگر و آنچه را كه مي خواستي نظمش را برهم زني چه بود. مادر به عمق چاه نظر انداخت چنين ديد كه يكي از آن دو اسباب خير و سعادت را بتمامي فراهم داشت و خوشبختي گردش را فرا گرفته بود و ديگري بعكس در منتهاي ذلت و بدبختي غوطه ور بود مرگ گفت: اين هر دو خواست خداوند است.و آنجه كه بايد بداني اين است كه يكي از اين گلها فرزند دلبند توست و آنچه را كه ديدي سرنوشت آينده اوست. مادر متاثر گفت پس همان به كه از رنجها و مصائب آسوده اش كني ، و او را ببري به سراي جاودان خداوند ، بر خواهشها و زاريهاي من وقعي مگذار و همه را نشنيده بگير.مرگ گفت: نمي دانم چه مي خواهي ، آيا دوست داري او را باز يابي يا آنكه با خود ببرم به جايي كه از آن چيزي نمي داني و نحواهي دانست؟ مادر دو دستش را به هم پيوست و خداي رحيم را درود فرستاد: اي خداي مهربان نشنيده بگير آنچه من خلاف ميل تو خواستم و آن را خير پنداشتم از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گريبان فرو برد و مرگ همراه كودك بعالم نامرئي شتافت

saye
04-05-2006, 02:10
جوان زيبايي به اسم نرگس بود که هر روز مي رفت کنار درياچه اي تا زيبايي خودش رو در اب تماشا کنه... روزي چنان شيفته ي زيبايي خودش شد که به درون درياچه افتاد و غرق شد ...در جايي که به اب افتاده بود گلي روييد که ان را نرگس ناميدند.
روزي اورياد ها -الهه هاي جنگل- به کنار درياچه امدند که از يک درياچه ي اب شيرين به کوزه اي سرشار از اشک هاي شور استحاله يافته بود...به درياچه گفتند چرا مي گريي؟
درياچه گفت: براي نرگس مي گريم
اوريادها گفتند:آه...شگفت اور نيست که براي نرگس مي گريي ... هرچه بود با انکه همه ي ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي که زيبايي او را از نزديک تماشا کني ...
درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟؟؟
اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : کي مي تواند بهتر از تو اين موضوع را بداند؟
درياچه لختي ساکت ماند و بعد گفت : براي نرگس ميگريم اما هرگز زيبايي او را نديده ام...براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خودم را ببينم

رويا خانوم
04-05-2006, 08:21
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد))دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست.

saye
05-05-2006, 00:03
فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

رويا خانوم
08-05-2006, 09:39
خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني­اش درج مي کرد.
در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او «تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد.
معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين­هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.
حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.
شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي توانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

رويا خانوم
11-05-2006, 08:13
روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد.قید پیاده روی روزانه را زد. دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد.صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت.دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
ظهر با اینکه خسته بود از خیر چرت زدن گذشت.بیش تر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد.پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند .13 نوه و 3 نتیجه داشت.همگی حدود 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند.مدت ها بود سری به او نزده بودند.اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند.موقع شام به کیک دست نزد.می خواست کیک را دور هم قسمت کند.بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت.
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند.قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند . در آن نوشته بود:وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید.
شب تولد مادر بزرگ بود.آن شب او 79 ساله می شد

saye
12-05-2006, 00:49
آخرین اتوبوس

با دستمال مچاله ای که تو دستاش بود پیشونی عرق کرده اش رو خشک کرد، لکه زردرنگی نشون از کرم پودری بود که حالا دیگه با عرق کردن صورتش از جای جای اون پایین می اومد ... ده دقیقه ای میشد که تو ایستگاه منتظر اتوبوس واحد بود چشمش به تیتر روزنامه پهن شده در کنار دکه روزنامه فروشی افتاد : " شرایط جدید استخدامی کشور..." خنده تلخ زیر لبش نشون از تمسخر نوشته روزنامه میداد لا اقل دو ماه بود که دنبال کار میگشت ...امروز هم مثل هر روز از صبح تا حالا مشغول پر کردن فرم های استخدام در شرکت های مختلف بود... و جواب مثل همیشه یکسان : " تشریف ببرید ما باهاتون تماس می گیریم...." اما دریغ از یک تماس ... با دست مو های وز شده اش رو به زیر روسری داد ....صدای چند دختر که راجع به انتخاب رشته دانشگاه بلند بلند حرف میزدند توجهش رو جلب کرد ... یاد روزهایی افتاد که با چه ذوق و شوقی تو دانشگاه و با دوستاش تمام فکر و ذکرشون پاس کردن ناپلئونی واحد ها و خندیدن به تیپ جدید پسر های همکلاسیشون بود ،پسرهایی که حتی یک بار هم دنبالشون نرفته بود ، وحالا نمی دونست کار درستی کرده یا نه ، شاید هم بهتر بود تو همون دانشگاه مثل سمانه مخ یکی از اون پولداراشو میزد ، و حالا خیالش راحت بود، اونهمه پسر مایه دار بالاخره یکی اش نصیب ما می شد مرتضی ، بهزاد یا شاید هم اون پسره ، مهرداد... اما اون فقط به این فکر می کرد که واحد ها رو تند تند پاس کنه و لیسانسشو بگیره و به این خیال باشه که در جشن فارغ التحصیلی اش چه تیپی بزنه و چه کسایی رو دعوت کنه ... جشن .. آه ! جشنی که هر گز گرفته نشد .تمام آرزو هاش یک ماه قبل از اتمام تحصیلاتش به باد رفت همون موقع که زن عموش تو اون بعد از ظهر گرم زنگ زد خونشون :" مریم جون بابات تو اداره حالش بهم خورده الان هم تو بیمارستان امام بستریه" .... دکتر بخش سی سی یو کلمه متاسفم رو جلوی چشمهای بهت زده اش فقط یک یار با صدای آروم گفت... نزدیکهای چهلم باباش بود که امتحانات آخرین ترم دانشگاه رو هم داد و همه تلاششو کرد که لا اقل اونها رو نیافته . و از اون به بعد بود که احساسی رو که هیچ و قت درکش نکرده بود رو چشید ، مسئولیت سنگین خانواده و نگاه های مادر ... داداش سعید که هنوز بچه است و مینا هم که تمام فکر وذکرش به اینه که مامان کی تنهاش بزاره و یه راست بره سر تلفن .. تمام امید مامان که حالا بعد از پدر شکسته تر از همیشه شده .. به اون بود ...کاش یه رشته دیگه رفته بود ...شاید اینجوری زودتر کار پیدا میکرد ...مثل اینکه هیچ جا تو این شهربه لیسانس منابع طبیعی نیازی ندارند .... چقدر راجع به منابع طبیعی و اهمیت حفظ محیط زیست و روشهای کمپوست زباله خونده بود....اما اینا میگن : زبان چقدر بلدی ؟ روابط عمومیت چه جوریه ؟ منشیگری چی ؟ میتونی؟ از همون نگاه اولشون معلومه چه جور منشی میخوان .... آفتاب داغ تابستون بهش اجازه نمیده بیش از این تو خاطراتش باشه .... دیگه گرما داشت زیادی اعصابشو خورد میکرد ... تازه وقتی به این فکر میکرد که امروز هم مثل بقیه روزها از هیچ شرکتی جواب قطعی راجع به کار نشنیده بیشتر کلافه میشد.... صدای بلند یه موتور اونو از خاطراتش دور کرد و به خود آورد ..موتوری فاصله اش داشت با او کم میشد ، با سرعتی که موتور داشت سریع خودشو عقب کشید ...اما موتوری بیشتر به اون نزدیک شد و تو یه لحظه کیفشو از رو دوشش کشید ، جیغ بلندی کشید ، با تمام قدرت بند کیف رو نگه داشت تا مانع موتور سوار بشه ...اما دیگه دیر شده بود .... هنوز تو بهت و حیرت بود که صدای تصادف شد یدی اونو به خودش آورد ... پرایدی که از کوچه بغلی و ورود ممنوع کوچه رو اومده بود با موتوری که کیف اون رو قاپیده بود تصادف کرد....به بالای سر موتوری که رسید مردم دور موتور سوار رو که با کلاه ایمنی روی سرش و دستهای خونیش کمی گیج به نظر میرسید گرفته بودند .... و کیف پاره شده دختر که روی زمین ولو شده و تمام محتوای اون خلاصه می شد در یک رژ لب ، چند تا مداد ابرو ، یک آینه کو چک ، چند تا کاغذ و دو سه تا دویست تومنی له شده در اون میون خود نمایی میکرد ...صدای یه نفر که با موبایلش با پلیس 110 تماس میگرفت در میون اون همهمه شنیده میشد ... دخترک با دستهای لرزان و چشمهایی پر از اشک مشغول جمع کردن وسایلش از روی زمین بود .. و تو دلش به پسرک که از لحظه تصادف تنها و تنها از پشت کلاه ایمنیش بهت زده به صورت دخترک نگاه میکرد ، فحش میداد . یه دفعه تمام بد بختی هاش جلوی چشمش اومد ، نگاه مداوم پسرک اعصابش رو بیشتر خورد کرد ، یک لحظه کنترلش رو از دست داد مثل دیوونه ها فریاد زد : "همینو می خواستی ؟ بیا ! همش مال تو فقط همینه ...چی می خواستی ؟ چی فکر کردی ؟ بعد پنج سال درس خوندن دو ماهه دارم دنبال کار می گردم ... اینم تمام زندگیمه بیا ببر ! کثافت ! قیافه من کجاش شبیه مایه دار هاست که اومدی سراغ من ..." که دیگه بغض امونش نداد ... صدای آژیر الگانس پلیس تنها علتی بود که تونست نگاه پسر موتور سوار رو از صورت دخترک جدا کنه ... پلیس با عجله مردم رو متفرق می کنه یکی از مأمور ها به سمت موتور سوار می آید ... اتوبوسی آرام آرام به ایستگاه نزدیک می شود ..پسرک با بی اعتنایی به پلیس کلاه ایمنی را در می آورد و با لبخندی تلخ به سمت مأمور می رود ... اتوبوس وارد ایستگاه می شود ... و دخترک همچنان بهت زده با یک کیف پاره به نور سرخ الگانس پلیس نگاه می کند ... هنوز باورش نمی شود ... مهرداد ! آره خودش بود ...مهرداد نیازی هم کلاسی دوران دانشگاه ... و حالا دیگر اتوبوس پر از مسافر به سوی ایستگاه بعدی حرکت می کند ... و دخترک تنها کسی است که در ایستگاه خالی ایستاده ...بهت زده و پریشون

saye
12-05-2006, 23:31
خسته بودم واز این همه راه رفتن چیزی جز سردرگمی نصیبم نبود تا رسیدم به کلبه شب شده بود ومن همچنان در فکر بودم که امروز که پس از مدتها به دیدارش میرفتم چگونه مرا خواهد یافت بلاخره رسیدم اما پایان شب بود
نگاهش را به زمین دوخته بود وسخت در فکر بود هر از گاهی اشکی از چشمانش فرو میریخت لحظه ایستادم و در صورتش دنبال نگاهی اشنا بودم اما دریغ از یک ارامش .....
سلام کردم نفهمید نگاهش کردم وارام گفتم اگر دوست نداری میروم حرفم را شنید ولی سلامم را نه .... عجیب نگاهم کرد گفت کجا بودی تمام شب در انتظارت بودم دیر کردی .....
گفتم سلام
گفت سلامت سالهاست که اشناست اما نگاهت هرروز تازه تر می شود
گفتم اینم از تمامی لحظه هایی هست که به اسمان نگریسته ام
گفت اسمان میزبان شب های من است
گفتم میزبان مهتابی
گفت کجایی مدتی است که نگرانت بودم
گفتم نمی دانم
گفت غریبی می کنه با اشنای دیرینه
گفتم غریب بودم
ارام به پنجره نگاه کرد خواست فریاد بزند اما فریاد در نگاهش شکست ...........
گفتم باز با اسمان دردل می کنی درد تو چیست که هرگاه من دیر می کنم تو را با تمام هستی فرا می گیرد .....
گفت خدا را نگاه می کنم بزرگ است اما نگاهش بزرگ نیست خدا را که با حکمتش مرا در صحرای نفهمی اواره ساخته است
گفت زمانی که بدنیا امدم با تمام هستی یتیم بودم بزرگ شدم ولی همچنان درد بی کسی تنها فریاد شکسته من بود وامروز امده ام به خدا بگویم او که می دانست من یتیم بزرگ خواهم شد مرا برای چه خلق کرد او که عاشقانه بنده هایش را دوست داشت
ارام با دستهایم اشک هایش را پاک کردم اما همچنان با چشمان اشک الود خودم در آسمان دنبال خدایی می گشتم که او آن را دیده بود ...
وبا خود زمزمه کردم
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
گفت دیگر سپیده می آید من باید بروم بر خلاف همیشه این بار او مرا تنها گذاشت با خود گفتم توان دیر امدن چه دردناک است یا علی گفت ورفت ولی من همچنان مات ومبهوت او را می جستم..............

saye
12-05-2006, 23:33
بود يك زارع بي تجربه و خام و ستمديده و ناكام ز بي مهري ايام خميده قد و اندام
خري داشت بسي چابك و چالاک به هر مرحله بي باك
كه مي برد بسي بار و بدان مرد گرفتار كمك بود و مددكار از آن ياري بسيار كه مي كرد به هركاركشاورزدل افسرده بي تاب و توان را.
روزي آن مرد شد اززحمت خود خسته و آسوده و وارسته
كه كنجي شد و آهسته بيفتاد و بسي فارغ و آزاد بخوابيد و
رخ از كار بتابيدو ز هر سوي بغلتيد و ز بس خسته و بي حال و كسل بود بسي زود فرو رفت به خواب خوش و سر داد به دنياي فراموشي و بي هوشي و غفلت تن و جان را.
آن مرد به خواب خوش و مي خورد خر او به چراگاه علف جاي جو و كاه كه ناگاه
يكي رهزن گمراه به مكاري روباه از آن مزرعه ي سبز گذركرد و بدان صحنه نظركرد و
نگه جانب خركردوبديد آن كه الاغ از طرفي ول شده و صاحب آن نيز به خواب است ازين روي زجا تند بجنبيد و بدزديد خر زيرك آن مردك فرسوده روان را.
مرد گرديد چو بيدار شد از قصه خبردار رخش زرد شدو زار بسي گشت دل افگار
بسي آه و فغان كردو به رخ اشك روان كرد چنين كردو چنان كرد
و پيش رفقا رفت پريشان و بديشان غم دل گفت كه شايد ز ره لطف در آيند و ز كارش بگشايند گره يا كه نمايند به ياري سبك آن بار گران را.
چون كه گشتند رفيقانش از آن واقعه آگاه يكي گفت كه:
"تقصير خودت بود كه افسار خرت را به يكي گوشه نبستي و دل آسوده نشستي."
دگري گفت:
"گناه تو همين بس كه برفتي وسط روز به يك گوشه بخفتي و نگفتي كه مبادا خر من گم بشود."
شخص دگر گفت:
"خرت را تو چرا توي طويله ننهادي؟گنه از توست كه در موقع خفتن شدي از حال خرت فارغ و آزادو به ياد تو نيفتاد كه شايد دو سه تا دزد بيايند و ربايند ز چنگال تو آن را."
آن دهاتي چو چنين ديد بخنديد و چنين گفت به ياران كه:
"ز الطاف و عنايات شما شاكر و ممنون از آن روكه قدم رنجه نموديد و نشستيد به پيش من و
كرديد به انواع دلايل به من غمزده معلوم كه در واقعه ي دزدي خر جمله تقصير ز من بوده و يك ذره ندارد گنه آن دزد كه خر را زده و برده و وارد به من آورده چنين رنج و زيان را."

استاد __ابوالقاسم حالت__

یادش گرامی باد

saye
16-05-2006, 19:03
در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردن.
شادی...غم...غرور...عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را
ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند .
چون او عاشق جزیره بود.وقتی جزیره کاملا به زیره آب
فرو می رفت.. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی
مکان امنی بود کمک خواست.

غرور گفت: ((نه. من نمی توانم تو را با خود ببرم چون
تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی))
غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه
بده تا من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلودی گفت(آه...عشق.من خیلی
ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای
عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می امد و عشق دیگر نا امید
شده بود که نا گهان صدای سالخورده ای گفت(بیا عشق
من تو را خواهم برد))
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام
پیر مرد را بپرسد.و سریع خود را داخل قایق انداخت
و جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد
به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش
داده چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید (آن پیر مرد که بود؟))
عالم پاسخ داد(زمان))
عشق با تعجب گفت(زمان؟؟ اما چرا او به من کمک کرد؟!))
عالم لبخندی زد و گفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است....!

saye
23-05-2006, 00:30
سلام
اینم از داستان امروز
.....

دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند ...

دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .

دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .

saye
23-05-2006, 00:31
لیلی زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ .سرخ
گلها انار شد داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کا فی است انار دلت ترک بخورد

mahramasrar2
25-05-2006, 18:00
:biggrin: دوستان از اينكه با من هموطن هستيد واقعا خوشحالم كل داستانها را با حجمي نزديك به 100كيلو بايت فشرده كردم كه براي دوستان مي گزارم
:laughing: :laughing: :laughing:
بروي لينك زير جهت دريافت كليك كنيد

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

رويا خانوم
28-05-2006, 11:58
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد.
شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر ، دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"
شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."
شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است.
تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

saye
29-05-2006, 06:17
گويندپادشاهي بود كه چهار همسر داشت به نامهاي:دلارام,جهان,حيات و فنا
گويندپادشاه با يك شاهزاده بيگانه بازي شطرنج مي كرده و شرط اين بوده كه
اگر شاه ببازد يكي از همسرانش را در اختيار همبازي خود بگذارد
شاه هنگام بازي در مي يابدكه خواهد باخت براي مشاوره نزد همسرانش ميرود
وهمسران شاه هر كدام براي رهايي از اين انتخاب پاسخي مي دهند
ابتدا نزد همسر بزرگش جهان مي رود و او مي گويد
توپادشاه جهاني جهان ز دست مده كه پادشاه جهان را جهان بكارآيد
سپس نزدحيات مي رودو او نيز مي گويد
جهان خوش است وليكن حيات مي بايد اگر حيات نباشد جهان چه كارآيد؟
فنا نيزچنين پاسخ مي دهد
جهان و حيات و همه بي وفاست فنا را نگهدارآخر فناست
و در آخر نزد زيركترين همسرش دل آرام مي رود و همسر شاه ابتدا ازچگونگي بازي مي پرسد وسپس چنين پاسخ مي دهد
شاها دو رخ بده دلارام را مده پيل و پياله پيش كن و اسب گشت مات
و شاه اين گونه بر رقيبش غلبه مي كند

saye
03-06-2006, 08:25
لیلی پروانه خدا

شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود
مردم گغتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختد و شمعها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور شمعی که نسوزد شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست.
شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا ددور بود.
شمع خدا پروانه می خواست . لیلی پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزدزیرا شمع ها زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمیسوزد لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

saye
03-06-2006, 08:26
"بزرگترین آرزو برای همه"

روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی میکرد. او خدای ویشنو را می پرستید،خدایی که مسئولیت نگهداری از تمام آقرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همانطور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد.
روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت که جلوی او ظاهر شود. آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.
خدای ویشتو به آن زن مومن گفت:" من از این پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنم".
آن زن آنچه را که می شنید باور نداشت . چه خوشبختی حیرت آوری! فکرش با سرعت تمام به کار افتاد"چی باید بخواهم؟ پولدار شدن؟ فرزندان زیاد و سالم؟خانه ای بزرگ و مجلل؟ " . آن زن آنقدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت ،بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو همچنان منتظرش ایستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت: " خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم". خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد: " هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم". و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد. چه کار باید می کرد؟ چطور میتوانست چنین تصمیمی بگیرد؟ او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آنها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سئوال کرد:" تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟" دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری. دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی. دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه اینکه فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آنچنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد. او با طعنه و عصبانیت گفت: " تمام دوستانت احمقند. اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آنها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آنقدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون اینکه خودش متوجه باشد، دیگر صبحها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی کرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرود های مذهبی نمی خواند. تمام فکرو ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:" آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه اینکه به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. ازتو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟" قبل از اینکه دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:" فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی بدست می آوری یا از دست میدهی." زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.

بر گرفته شده از کتاب باربارا" راز خوشبختی"

magmagf
03-06-2006, 13:06
من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!


نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!

sobhandara
06-06-2006, 08:51
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

sobhandara
06-06-2006, 13:37
بگذار تو را ياري کنم.

مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه
شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت
دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را
در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در
استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد.


کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟
زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.
کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند*******حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را
آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.

رويا خانوم
07-06-2006, 13:38
مرد تصميمش را گرفته بود مي خواست اموالش را بفروشد و در تجارت به کار اندازد . هر شب دعا مي کرد : خدايا کمکم کن تا در تجارت موفق شوم... اما هر چه بيشتر تلاش مي کرد کمتر موفق ميشد
تا اينکه بالاخره توانست آنها را با قيمت بالايي بفروشد و عاقبت چنان غرق در ثروت شد که از همه چيز و همه کس بريد . از تنهايي به خدا پناه برد و گفت : خدايا! تو که مي دانستي عاقبتم چنين مي شود چرا دعايم را مستجاب کردي؟؟؟
در خواب کسي به او گفت : بار اول ثروت خواستي و خدا از تو صبر خواست اگر صبر مي کردي بهترين راه را براي خوشبختي انتخاب مي کردي.

HEGOR
08-06-2006, 12:20
یا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

رويا خانوم
10-06-2006, 09:09
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را
ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع
عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟

عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند

saye
11-06-2006, 03:57
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت
و ازاونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن.
دريك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد ودعا كرد:
خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشممرد كور شد، ناگهان مرد به خودش اومد و چشم دلش باز شد و گفت:
چقدر من احمقم كه فكر كردم از خدا خيلي زياد خواستم

reza heiroon
11-06-2006, 04:11
کوچولو دوباره سوالش را تکرار کرد:
" یعنی واقعا" اونا وجود ندارن ؟ ولی مادر بزرگ می گفت اونا وجود دارن"
پدر با بی تفاوتی چشم غره ای به او رفت وروزنامه اش را ورق زد.
مادر که از سوالهای تکراری فرزند خسته شده بود با حالتی کلافه گفت:
" بس کن دیگه بچه. بازم میخوای شبا خوابای بد ببینی؟ "
کوچولو در حالی که با گیسهای بافته شده اش بازی می کرد گفت:
" مادر بزرگ می گه اونا توی خرابه ها وحموم های قدیمی زندگی می کنن؟"
پدر همانطور که روزنامه می خواند بدون اینکه سر بلند کند روبه مادرگفت:
" خانوم!صد بار به شما گفتم نذار مادرت این مزخرفات رو تو کله بچه فرو کنه.
چه معنی میده آدم واسه بچه تو این سن وسال از این چیزا بگه."
پدر رو به کوچولو ادامه میدهد:
" اینها همه اش خرافاته عزیزم. اونا اصلا" وجود ندارن."
کوچولوبدون توجه به حرف های پدر دوباره می گوید:
" مادر بزرگ می گه پای اونابه جای انگشت سم داره. می گه اونا خیلی ترسناکن."
مادر که کم کم از حرف های دخترش وحشت کرده آب دهانش را قورت میدهد ومیگوید:
" ببین وروجک این موقع شب چه چیزایی داره می گه. باید حتما" با مادر در این باره
صحبت کنم که دیگه جلوی بچه از این چیزا حرف نزنه."
کوچولو همچنان بدون توجه به عکس العمل پدر ومادرادامه می دهد:
" مادر بزرگ می گه اونا می تونن غیب بشن. می گه هر کسی نمی تونه اونا رو ببینه."
پدر روزنامه را می بندد وچشمانش را در چشمان فرزند می دوزد ومی گوید:
" گفتم که عزیزم. اینها همه اش داستانه. داستانهای الکی ودروغ. تو نباید این داستانها رو
باورکنی. همه اش دروغه."
کوچولو می خندد ومی گوید:
" آره بابا جون. تو راست می گی.مادربزرگ دروغ می گه. اونا اصلانم ترسناک نیستن.
اونا عین خود ما هستن. هیچ فرقی با ما ندارن."
مادر وپدر هاج وواج اورا نگاه می کنند وپدر می گوید:
" یعنی چی که مثل ما هستن؟ من می گم اونا اصلا" وجود ندارن. اونوقت تو می گی مثل
ما هستن. از کجا می دونی که مثل ما هستن؟ "
کوچولو در حالی که با انگشتان دستش بازی می کند می گوید:
" امروز یکیشون رو دیدم. اصلانم ترسناک نبود. تازه هیچم سم نداشت. مثل ما پا داشت.
کلی هم با هم حرف زدیم."
مادربا چشمانی گرد شده وکنجکاو گفت:
" در باره چی حرف زدین عزیزم؟"
پدر با عصبانیت حرف اورا قطع می کند و می گوید:
" شما دیگه شروع نکن خانوم. ببین مادر جنابعالی از بچه چی ساخته. همین مونده بود که
بچه مون خیالاتی بار بیاد وبا دوستای خیالی صحبت کنه.مادر شما داره مغز بچه رو شستشو
می ده وبا اراجیف وخرافات پر می کنه."
کوچولو بانگاهی جدی به پدر نگاه می کند ومی گوید:
" اون خیالی نیست. خودم امروز دیدمش. کلی هم با هم صحبت کردیم. تازه باهم دوست هم شدیم.
می گفت اسمش..."
پدرنمی گذارد تااوحرفش را تمام کند. دستی بر سر او می کشد ومی گوید:
" فراموشش کن عزیزم. گفتم که اونا اصلا" وجود ندارن. دیگه هم دوست ندارم درباره شون ودر
باره دوستای خیالیت صحبت کنی."
کوچولو با ناراحتی می گوید:
" ولی..."
پدر باز هم حرف او را قطع می کند ومی گوید:
" ولی بی ولی. الآن هم از وقت خوابت گذشته. دیگه وقت لا لاست. دیگه شب به خیر"
پیشانی دخترش را می بوسد و رو به مادر می گوید:
" خانوم! بچه رو ببر تو اتاقش بخوابون."
مادر رو به کوچولو می گوید:
" اگه دوست داشته باشی میتونی امشب رو پیش ما بخوابی.اما فقط همین امشب."
کوچولو با بی میلی می گوید:
" نه می خوام تو اتاق خودم بخوابم."
مادر می گوید: " یعنی با این صحبتها نمی ترسی از اینکه تنها بخوا..."
پدر به تندی حرف او را قطع می کند ومی گوید:
" ترس چیه خانوم.چرا حرف تو دهن بچه میذاری. دختر من خیلی هم شجاعه"
و چشمکی حواله کوچولو می کند ولبخند میزند. کوچولو شب بخیری زورکی به
پدر می گوید و دست در دستان مادر به سوی اتاق خوابش می رود. مادر اورا
در تخت می خواباند و پتو را بر رویش مرتب می کند و لپ او را نیشگون میگیرد.
کوچولو کمی مادر را نگاه می کند ومی گوید:
" مامان..."
مادر لبخندی میزند ومی گوید: " جون مامان..."
کوچولو آب دهانش را قورت می دهد ومی گوید:
" من امروز یکی از اونا رو دیدم. بهم گفت اسمش رضا است."
مادر لبخندی میزند ومی گوید:
" شنیدی که بابا چی گفت. اونا وجود ندارن عزیزم. پس راحت بگیربخواب "
کوچولو می گوید:
" یعنی تو می گی آدم ها اصلا" وجود ندارن ؟ "
مادر جواب می دهد :
" نه عزیزم. این داستان ها رو "جن" های بدجنس میسازن تا "جن" کوچولوهایی مثل تو
رو بترسونن که شبا خوابای بد ببینن. این داستانا همه اش الکیه. چیزی به اسم " آدم"
اصلا" وجود نداره. حالا دیگه وقت خوابه. اگه بخوای چراغ رو برات روشن می گذارم."
کوچولو با ناراحتی می گوید:
" نه خاموشش کن."
مادر پیشانی کوچولو را می بوسد وچراغ را خاموش می کند. در آستانه در مادر با صدای
کوچولو متوقف می شود.
" مامان یعنی توی دنیا به این بزرگی فقط ما جن ها وجود داریم ؟ "
مادر جواب می دهد : " آره عزیزم فقط ما وجود داریم. چیزی به اسم آدم وجود خارجی نداره.
حالا بگیر بخواب عزیزم. شب بخیر..."
وزیر لب آهسته می گوید:
" رضا! چه اسم عجیبی ! "
خواب کم کم چشمان کوچولو را با خود همراه میسازد وبا صدایی بی حال می گوید:
" شب بخیر ....."


" reza the kid " 1385/3/9 2:35 am

saye
11-06-2006, 04:21
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند،
بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.

فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته

جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه

که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي

بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير،

رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش

تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي

بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين

خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد."
فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در

شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل

بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در

رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن

فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي

نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."

Mahdi Hero
12-06-2006, 00:47
زیبایی

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !

Mahdi Hero
12-06-2006, 01:21
افتخار پدربزرگ

همیشه به دندانش افتخار می کرد . اولین سالگرد ازدواجشان گذاشته بودش . وقتی می خندید صورتش خیلی جذاب می شد . این را همیشه مادربزرگ می گفت .
اما امروز دیگر در دهانش نبود . پدربزرگ دندان طلایش را برای خرج دفن مادربزرگ فروخت.

Mahdi Hero
13-06-2006, 01:02
آدم بي خاصيت

راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

sobhandara
13-06-2006, 13:30
دهقان پیر،با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند.!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور بودی ، ندیدی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!
گفت: چرا ارباب دیدم ... اما ... چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را «دوتا» می بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را ... .
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

sobhandara
13-06-2006, 13:31
يادداشتی از طرف خدا

به: شما
تاريخ : امروز
از: رئيس
موضوع : خودت
عطف به : زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است
.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد


ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند


وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده


وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد


ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند


وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند


ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي

Mahdi Hero
15-06-2006, 00:54
بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا که بستنی که می خواستم 10 تا می خواستم مامان رو 10 تا دوست داشتم . خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریس تر شدم . 10 تا بستنی هم کفافم رو نمیده اما می خوام بگم دوست دارم میدونی چقدر؟ به اندازه همون 10 تای بچگی

Mahdi Hero
15-06-2006, 00:55
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

Mahdi Hero
15-06-2006, 00:56
چهار ماه پيش دچارش شدم . همين مريضي رو مي گم . طبق معمول دكترم كلي آسمون ريسمون بافت كه فلانه و فلان طوره ، ولي درمان نداره .
چهار ماه پيش انگشتم را كردم تو حلقم تا لوزه ام را بخارانم ، ولي انگشتم گير كرد . مصيبتش اينجا بود كه انگشت گير كرده رو نه مي تونستم قورت بدم ، نه بالا بيارمش . و از اون بدتر اينكه بهترين انگشتم را از دست داده بودم . انگشت اشاره . و اين يعني كه من از گرسنگي خواهم مرد چون نويسنده بودم . تازه اگر هم فرض مي گرفتيم كه از گرسنگي نمي مردم ، بدتر مي شد ، مثلا اگر دماغم كيپ مي شد ، نمي توانستم كاري بكنم و از خفگي مي مردم . در اين حالت بدتر هم بود . مردگي بر اثر خفه گي و اين يعني اين كه تا آخر عمرم ! همه مرا با آن نويسنده كه در فرانسه با گاز مرده بود ، مقايسه مي كردند و اين بدترين چيز براي يك نويسنده بود .
بگذريم . مشكلم زماني بد تر شد كه با هر كس صحبت مي كردم يا مي ديدم ، حالت تهوع بهم دست مي داد . فكر كنيد يك انگشت چهارده سانتي روي لوزه شما گير كنه ، به جز بالا آوردن ديگه كاري از دستتون بر نمياد و باز هم اين براي من نويسنده ، افتضاح به بار مي آورد . دو ماه كه از اين موضوع گذشت ، من از جامعه ادبي طرد شدم . علتش كاملا واضح بود ، نوشته هاي من همگي رنگ استفراغ و بو مي دادند و ناشرينم دچار اشمئزاز مي شدند . علت ديگر ، سه سميناري بود كه رديف اول را به گه كشيدم . بنابراين نويسندگي را كنار گذاشتم ، در حقيقت كنار گذاشته شدم . اول ها عكسم روي تمام مجلات بود ولي كم كم عادي شد قضيه و ديگر خبرنگاران هم از من استقبالي نمي كردند . كاملا درمانده شده بودم . عق عق .... ببخشيد ، دست خودم نيست . اجازه بديد پاكتون كنم .... اه ... بي پدر خودتي عوضي ... .
ديديد چقدر سخته ؟ وقتي يك نويسنده از جامعه ادبي و بعد جامعه اي كه در آن زندگي مي كنه طرد مي شه ، مطمينا فيلسوف مي شه . يقين داشته باشيد كه درست مي گم . در اين يك ماه اخير من كاملا در اين زمينه ، به استادي رسيده ام و در حال اتمام يك كتاب فلسفي هستم . مساله نوشتن بدون انگشت را هم حل كردم . فقط كمي ممارست مي خواست تا تايپ با پا رو كاملا فرا بگيرم ولي امروز صبح اتفاقي ديگر افتاد كه ذهنم را به خودش مشغول كرده . انگشت اشاره پايم در كيبورد گير كرد و من براي در آوردنش نيروي زيادي به آن وارد كردم و متاسفانه اين انگشتم را هم از دست دادم و بطور كامل قطع شد . احتمالا نوشتن را كنار مي گذارم و به كار ديگري مي انديشم . تا چه پيش آيد . همين .

رويا خانوم
15-06-2006, 11:59
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
مترجم : محمد جواد شريفيان
-------------------------------------------------------------------------------------
متن انگليسي آن :

everyone except her boyfriend. One day the girl said that if she cud only see the world she would marry her boyfriend, one day someone donated their eyes 2 her and then she saw everything including his boyfriend, her boyfriend ask her, "now that you can see, will you marry me?", the girl was shocked when she saw her boyfriend is also blind, and she refuse to marry him. Her boyfriend walks away with tears and said, “Just take care of my eyes dear

sobhandara
15-06-2006, 12:28
گفتگوی چهار شمع
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

sobhandara
15-06-2006, 12:50
خداوند نانواي‌ آدم‌هاست‌

او پيامبري‌ بود كه‌ كتاب‌ نداشت. معجزه‌اي‌ هم.اسباب‌ رسالت‌ او تنها خوشه‌اي‌ گندم‌ بود كه‌ خدا به‌ او داده‌ بود.خدا گفته‌ بود: دشمنان‌اند كه‌ معجزه‌ مي‌خواهند، معجزه‌اي‌ كه‌ مبهوتشان‌ كند.

دوستان‌ اما تنها با اشاره‌اي‌ ايمان‌ مي‌آورند. و اين‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ براي‌ اشاره‌ كافي‌ است.
پيامبر، كوي‌ به‌ كوي‌ و شهر به‌ شهر رفت‌ و گفت: آي‌ مردم، به‌ اين‌ خوشه‌ گندم‌ نگاه‌ كنيد. قصه‌ اين‌ گندم، قصه‌ شماست‌ كه‌ چيده‌ مي‌شود و به‌ آسياب‌ مي‌رود تا ساييده‌ شود و پس‌ از آن‌ خميري‌ خواهد شد در دست‌هاي‌ نانوا؛ و مي‌رود تا داغي‌ تنور را تجربه‌ كند، مي‌رود تا نان‌ شود، مائده‌ مقدس‌ سفره‌ها.

آي‌ مردم، شما نيز همان‌ خوشه‌هاي‌ گندميد كه‌ در مزرعه‌ خدا باليده‌ايد. نترسيد از اين‌ كه‌ چيده‌ مي‌شويد، خود را به‌ آسيابان‌ روزگار بسپاريد تا در آسياب‌ دنيا شما را بسايد، تا درشتي‌هايتان‌ به‌ نرمي‌ بدل‌ شود وسختي‌هايتان‌ به‌ آساني.

خداوند نانواي‌ آدم‌هاست. خميرتان‌ را به‌ او بدهيد تا در دست‌هايش‌ ورزيده‌ شويد، خدا بر روحتان‌ چاشني‌ درد و نمك‌ رنج‌ خواهد زد و شما را در دستان‌ خود خواهد فشرد؛ طاقت‌ بياوريد، طاقت‌ بياوريد تا پرورده‌ شويد.

و كيست‌ كه‌ نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين‌ سنت‌ زندگي‌ است. اما زيباتر آن‌ است‌ كه‌ با پاي‌ خود به‌ تنورش‌ درآييد و بسوزييد، نه‌ از سر بيچارگي‌ و اضطرار، كه‌ از سر شوق‌ و اختيار.

پيامبر گفت: صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ زيبنده‌ سفره‌هاي‌ ملكوت‌ باشد. صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ به‌ مذاق‌ خدا خوش‌ آيد.

هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ نان‌ در سفره‌ آدمي‌ است‌ تا به‌ يادش‌ آورد قصه‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ و آسياب‌ و تنور را... قصه‌ نان‌ پختن، نان‌ قسمت‌ كردن، نان‌ شدن‌ را...

saye
16-06-2006, 01:00
مهمانی يک ميليون دلاری

چارلی با آخرین دلاری که داشت جایزه ی بخت آزمایی ده میلیون دلاری را برد. بعد از برنده شدن، همراه دوستان خیابانی اش یک مهمانی برپا کرد که دو هفته طول کشید و در طی آن چارلی از شدت خوشگذرانی مرد.

میلیون ها دلار ثروت او به نفع دولت ضبط شد، اما نام او تا ابد به عنوان بزرگترین مهمانی دهنده در مین استریت زنده خواهد ماند.

راستی نام او چه بود؟.



داستان کوتاه از دیک اسکین

saye
16-06-2006, 01:11
متاسفم که پرسيدم

- شب تاریکیه عزیزم. زن برگشت تا مردی را که کنار ماشین او را گیر انداخته بود ببیند.
- خوب کوچولو، کار تو چیه؟. دست زن روی گلوی مرد کمانی نقره ای رسم کرد. جیغ مرد به خرخر بدل شد. زن تیغ جراحی را زمین انداخت، اتوموبیل را راند و به هیکل متشنج و در هم پیچیده گفت: من جراح هستم.


داستان کوتاه از و.د.مولر.نویسنده ی آلمانی

sobhandara
18-06-2006, 08:06
این شما هستین که راه حل رو انتخاب می کنین

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد ، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد

روس ها راه حل ساده تری داشتند
آنها از مداد استفاده کردند

sobhandara
25-06-2006, 07:43
از خدا خواستم
...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد

خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد

خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد

خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري


از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد

خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد

خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم

sobhandara
25-06-2006, 07:47
سرزمينی بود که همه‌ی مردمش دزد بودندشب‌ها هر کسی شاه‌کليد و چراغ‌دستی دزدانه‌اش را بر می‌داشت و می‌رفت به دزدی خانه‌ی همسايه‌اش در سپيده‌ی سحر بازمی‌گشت، می‌دانست که خانه‌ی خودش هم غارت شده است.
و چنين بود که رابطه‌ی همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمی‌کرد. اين از آن می‌دزديد و آن از ديگری و همين‌طور تا آخر و آخری هم از اولی. خريد و فروش در آن سرزمين کلاه‌برداری بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه می‌گذاشتند. حکومت، سازمان جنايت‌کارانی بود که مردم را غارت می‌کرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاه‌گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگی بی‌هيچ کم و کاستی جريان داشت و غنی و فقيری وجود نداشت
ناگهان ـ کسی نمی‌داند چه‌گونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شب‌ها به جای برداشتن کيسه و چراغ‌دستی و بيرون زدن از خانه، در خانه می‌ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.دزدها می‌آمدند و می‌ديدند چراغ روشن است و راهشان را می‌گرفتند و می‌رفتند.
بايد برای او روشن می‌شد که مختار است زندگی‌اش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمی‌شود چوب لای چرخ ديگران بگذاردزمانی گذشت.. به ازای هر شبی که او در خانه می‌ماند، خانواده‌ای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت.شب‌ها از خانه بيرون می‌زد و سحر به خانه بر می‌گشت، اما به دزدی نمی‌رفت می‌رفت و روی پُل می‌ايستاد و بر گذر آب در زير آن می‌نگريست.آدم درستی بود و کاريش نمی‌شد کرد
. بازمی‌گشت و می‌ديد که خانه‌اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه‌ی خالی‌اش نشسته بود، بی‌غذا و پشيزي پول اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بودمی‌گذاشت که از او بدزدند و خود چيزی نمی‌دزديددر اين صورت هميشه کسی بود که سپيده‌ی‌ سحر به خانه می‌آمد و خانه‌اش را دست نخورده می‌يافت.خانه‌ای که مرد خوب بايد غارتش می‌کرد.. .
چنين شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت‌ اندوختند و ديگر حال وحوصله‌ی دزدی رفتن را نداشتند و از سوی ديگر آنانی که برای دزدی به خانه‌ی مرد خوب می‌آمدند، چيزی نمی‌يافتند و فقيرتر می‌شدند
در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بی‌بند و بست‌تر کرد، زيرا خيلی‌ها غنی و خيلی‌ها فقير شدند
حالا برای غنی‌ها روشن شده بود که اگر شب‌ها به روی پل بروند، فقير خواهند شد فکری به سرشان زدبگذار به فقيرها پول بدهيم تا برای ما به دزدی بروندقراردادها تنظيم شد، دست‌مزد و درصد تعيين شدو البته دزدها ـ که هميشه دزد خواهند ماند ـ می‌کوشيدند تا کلاه‌برداری کننداما مثل پيش غنی‌ها غنی‌تر و فقيرها فقيرتر شدند.
بعضی از غنی‌ها آن‌قدر غنی شدند که ديگر نياز نداشتند دزدی کنند يا بگذارند کسی برايشان بدزدد تا ثروت‌مند باقی بمانند بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهبانی کننداما همين که دست از دزدی بر می‌داشتند، فقير می‌شدند، زيرا فقيران از آنان می‌دزديدندپليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنين بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفی از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غنی سخن گفته می‌شد، در حالی‌که همه‌شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه‌ای منحصر به فرد بود و خيلی زود از گرسنگی درگذشت.

jasmin
25-06-2006, 11:35
سلام دوستان
پیشنهاد میکنم این مطلب رو از دست ندید

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


1-- اگر شما زن بارداری را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟
اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين خانم محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود او هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم باردار ، بايد سقط جنين كند ؟؟
بجاى اينكه به اين پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهيد ، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم .

2-- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد . شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد ؟
الف -- كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و اين نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق هم دارد .
ب --- كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . ترياك مى كشد . و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند .
ج --- كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى ديگر هم نيست .
شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد ؟؟

لطفا نخست تصميم تان را بگيريد ، بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرماييد .

و اما پاسخ پرسش ها :

1 -- كانديداى اولى فرانكلين روزولت است .
2 -- كانديداى دومى وينستون چرچيل است .
و كانديداى سومى ، آدولف هيتلر !!

و اما پاسخ به پرسش نخست :
اگر شما به سئوال مربوط به آن خانم حامله پاسخ مثبت داده ايد ، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد !! :blink:

و نتيجه ى اخلاقى اينكه : قبل از پيشداورى و قضاوت ، كمى فكر كنيد

sobhandara
28-06-2006, 13:15
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"
__________________

saye
04-07-2006, 19:02
مرد - غلام عباس موذن

انگار شسته اند و رنگش كرده اند؛ با يك رنگ ملايم و سبك. انگارهمه چيز براي بار اول است كه رخ داده و من نگاه مي كنم! عاشق شدن ساده بود خيلي ساده ؛ به آساني ديدن يك پرس غذاي روزمره ي صلات ظهري كه خسته از كار آن را تناول مي كني. اما نه، اين مثال خوبي نيست . عيبم مي كنند. بر من مي خندند آناني كه چند پيراهن بيشتر از من پاره كرده اند و بهتر مي فهمند! عشق با رسيدن بلوغ شروع مي شود. اولين باري كه چشمهايم ديد، خوب ديد. اولين باري كه بيشتر از حد روزهاي پيش خودم را در آيينه مي ديدم و وسواس داشتم موهايم رو به بالا فرم گيرند. مثل معماري كه پس از چيدن هر رديف از ديوارش براي راست بالا رفتن ، روي آن تراز و شاغول مي گيرد. لكه ي كوچك روي پيراهنم را آنقدر بزرگ مي ديدم كه خجالت مي كشيدم تا از بين نبردن آن، پا را از خانه بيرون بگذارم. براي انحراف خط اتوي شلوارم، خواهر كوچك ترم را به باد كتك مي گرفتم . و بلاخره، بهاره دوست مژگان اولين لبخندش را به من زد. شرم و خجالت را زماني شناختم كه رد سبيلم را پشت لب فوقانيم مي ديدم و مادرم براي خرجي خانه به پدرم بد و بي راه مي گفت و او فقط مي خنديد! خنديدنش براي من زماني اولين بار اتفاق افتاد كه ديگر مرد بودم. مرد شدن بهتر از بلوغ جواني ست. وقتي مرد هستم ديگر دلهره و ترس برايم معني گذشته را ندارد؛ راحت ترهستم. براي خانواده ام سرم را آسان جلو رئيسم و يا اين و آن خم مي كنم. بسيار سخت است اما توجيه خوبي دارد. به بهاره مي گويم من سپر شما در دنيا هستم. غرورم از خيابان به خانه محدود شده است. دخترم مي گويد: « بابايي، تو مرد خونه ايي؟» مي گويم: « آره بابايي، من فقط مرد خونه ام.» روي زانويم مي نشيند. سرش را به سينه ام تكيه مي دهد؛ نفس عميقي مي كشد، مي گويد: « بابا تو زورت از همه بيشتره؟» بهاره به او مي گويد: « آره دخترم بابا زورش از همه بيشتره !» توي دلم مي خندم. تازه مي فهمم پدرم وقتي مي خنديد، چه حالي داشت !

saye
05-07-2006, 19:23
از همه دوستان به خاطر مطالب زیباشون ممنونم
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید ...
............

درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.
صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.
قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .


چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده ** دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين

magmagf
10-07-2006, 03:43
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!


نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

magmagf
10-07-2006, 03:44
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!


نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد

magmagf
10-07-2006, 03:45
يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!


نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

magmagf
10-07-2006, 03:45
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درسهاي بعدي را بعداً ميگم

رابین هود
10-07-2006, 10:25
اینم یه داستان قشنگ و احساسی و لی چون توی پاور پوینت نوشته شده فیلشو قرار میدم در ضمن هم تنگلیسی هست هم ترجمه فارسی:
اینم لینک

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Mahdi Hero
10-07-2006, 18:02
خنده زبان بین المللی ملتهاست!

*** ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.
*** ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!
*** ملانصرالدین جوانی را با نامزدش در خیابان دید که دست هم را گرفته بودند. ناگهان ملا را دیدند ، هول کردند و دست هم را رها کردند. ملا فوراً گفت : اَلَم تَرَ کِیفَ ولش نکن حیفه!

sobhandara
11-07-2006, 08:54
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند

saye
13-07-2006, 07:48
.زاهد پیری به بارگاه قدرتمند ترین پادشاه دوران دعوت شد
.پادشاه گفت: به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود، غبطه می خورم
.زاهد پاسخ داد: اعلی حضرتا، من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید
.پادشاه با آزردگی گفت : منظورت چیست؟ تمام این سرزمین از آن من است
.زاهد گفت: دقیقا". من آهنگ کرات را دارم، رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم
.ماه و خورشید را دارم، چون در روان خود، خدا را دارم. اما اعلی حضرتا شما فقط همین قلمرو را دارید

sobhandara
13-07-2006, 08:22
فرشته و شاعر
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر

saye
14-07-2006, 20:18
يك روز پسر يكي از پادشهان بزرگ به بيماري ناعلاجي گرفتار مي شه هرچي درمان مي كنند طبيبان موفق به درمان شاهزاده نمي شن اخرش مي گن يك نفر كه ترك دنيا كرده مي تونه شاهزاده رو درمان كنه مي رن سرغ اون پير مرد پارسا و مي ارنش به قصر شاه پيرمرد وقتي كه شاهزاده رو مي بينه مي گه شما بايد بريد و پيراهن خوشبخترين انسان دنيا رو بياريد بسوزونيد تا شاهزاده بوي اين پيراهن رو استشمام كنه و خوب بشه تا شش ماه هم بيشتر فرصت زنده موندن رو نداره خلاصه شاه كلي نفراتو مامور مي كنه كه برن خوشبخترين ادم دنيارو پيدا كنن هر چي مي گردند اخرش خوشبخترين ادم دنيا پيدا نمي شه هر كسي يك مشكلي داشته بماند هنگام برگشت يكي از ماموران براي دسشويي كنار يك خرابه مي ره كه يهو صداي يك نفر رو مي شنوه كه ميگه خدا يا شكرت كه خوشبخترين ادم روي زمين منم سربازه ماموراي ديگه رو خبر مي كنه كه بياييد خوشبخترين ادم روي زمين رو پيدا كردم خلاصه وقتي همه مي ان مي بينن اونم كه مي گفته خدايا شكرت خوشبخترين ادم روي زمينم لخت بوده حتي پيراهن هم به تن نداشته

اميدوارم ما هم بتونيم واقعيتها رو قبول داشته باشيم و درك كنيم كه سرنوشتها همه مثل هم نيستند ولي بايد مبارزه كرد چرا كه با همه بدي ها و خوشي ها باز زندگي مي گويد اما بايد زيست بايد زيست
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
پرسنده : من شنيدستم
تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
چيست ؟
وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

اوقات خوشي داشته باشيد............

*NashenaS*
16-07-2006, 21:54
... EYES & TEARS ...



There was a blind girl who hated herself because of being blind.
She hated everyone except her boyfriend.
One day, the girl said that if she could only see the world,
she would marry her boyfriend.
One lucky day, someone donated a pair of eyes to her!
Then she saw everything including her boyfriend....
Her boyfriend then asked her, Now that u can see, will you
marry me?"
The girl was SHOCKED when she saw that her boyfriend was
blind!
She said, I am sorry but i can't marry you because u are blind."
Her boyfriend walked away with tears...
and said,
"Please just take care of my eyes...."

:sad:

reza heiroon
17-07-2006, 15:30
اسم داستان: من خوب بازی می کنم
منبع: مجله موفقیت

پسر هميشه تمرين مي کرد هميشه تلاش مي کرد بهترين بازي رو توي تيم فوتبال ارائه بده اما مربي هميشه اين فرصت رو از اون مي گرفت و در زمان مسابقه ها هميشه روي نيمکت ذخيره ها مي نشست و بازي رو از اونجا تماشا مي کرد اما هيچ وقت نا اميد نمي شد.
در اين ميان تيم براي مسابقه شهرهاي مختلف مي رفت اما او همچنان نيمکت نشين بود و در اين بين مادر هميشه در تمام مسابقات او شرکت مي کرد و تيم پسرش را تشويق مي کرد ولو آنکه او در آن تيم بازي نمي کرد.
ماهها گذشت و پسر به تمرينات خود ادامه داد و در مسابقات شرکت نمي کرد و مادر نيز هميشه در سکوي تماشاچي ها تيم را تشويق ميکرد و بعد از بازي پسر خود را نشويق به ادامه تمرين وبهتر شدن مي کرد.
پس از گذشت چند ماه مادر فوت کرد و پسر تنها حامي خود را از دست داد و به همين خاطر از تيم خود جدا شد و از بين آنها رفت.
چند ماه بعدمسابقه مهمي بين تيم سابق پسر با يک باشگاه بزرگ ديگر در حال برگزاري بود و تيم پسر دچار بحران شديدي شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعي بود و همه به اين باور رسيده بودند که تيم مقابل پيروز ميدان است.
در اين ميان پسر وارد استاديوم شد و به سوي مربي رفت اگر شما باختيد که چيزي را ازدست نداديد پس حداقل بگذاريد من هم بازي کنم شايد بتوانم امتيازي را براي تيم بياورم اما مربي به هيچ عنوان قبول نمي کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربي حاضر به انجام اين تعويض شد
پسر در عين ناباوري تماشاچيان وارد زمين شد و هيچ کس وي رانمي شناخت اما پسر آنچنان بازي کرد که همه مردم متعجب مانده بودند. با وجود اين پسر در ترکيب تيم پسر باعث شد نتيجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تيم پسر برنده از بازي بيرون بيايد و پسر به عنوان بازيکن برتر ميدان شناخته شود.
مربي بعد از مسابقه از پسر پرسيد چه انگيزه اي باعث شد که تو اينچنين اصرار به بازي کردن بکني و به اين زيبايي بازي کني.
پسر گفت: هميشه مادرم در استاديوم من را تشويق مي کرد در حالي که او نابينا بود . اين اولين باري بود که مي توانست بازي من را بيند و مي خواستم ببيند که پسرش چه زيبا بازي مي کند.

reza heiroon
17-07-2006, 15:32
نویسنده : نامعلوم

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند .خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه 500 تومان
مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :
قبلا به طور كامل پرداخت شده.

reza heiroon
17-07-2006, 15:34
قط يک نفر
مسیح طالب زاده

بخش يک
هيچ وقت گذشت زمان را باور نداشتم اما هر از گاهي که در برابر آينه مي ايستم، جاي پاي زمان نه تنها در چين و چروک هاي صورت بلکه در موهاي سفيد و جو گندمي ام خود نمائي مي کند .
خوب ، پس طبيعي است که براي شخصي مثل من سفر کردن در طول و عرض زمان کاري بس پيش پا افتاده و سهل باشد. هم ميتوانم به گذشته باز گردم ، هم در اکنون بمانم و هم دورتر از جائي که قرار دارم سير و سفر کنم .
ماجرا در قطار تهران –اهواز و شب هنگام شروع شد . در طول مسير پايان ناپذير راه آهن ، کوپه اي به من و دو مسافر ديگر تعلق داشت و جاي چهارمين مسافر خالي بود . سوسوي چراغ هائي در دور دست مرا رها مي کردند و ديگر باز نمي گشتند .قطار در ايستگاه خرم آباد توقف کرد . هياهو و سر و صدا در راهرو هاي قطار خبر از سوار و پياده شدن مسافر ها مي داد. در کشوئي کوپه باز شد و مردي با يک ساک برزنتي وارد شد .
سرتا پاي کوپه را ورانداز کرد. ساک را گذاشت روي توري مخصوص چمدان ها . لحظه اي که داشت بر مي گشت ، نگاهمان با هم تلاقي کرد . من روي تخت بالائي دراز کشيده بودم . براي نخستين بار مردي را مي ديدم که کاملا شبيه من بود . فقط کت و شلوارمان با هم فرق داشت .
يک لحظه بي هيچ گونه ترديدي در برابرم خطوط چهره خود را باز يافتم ، چهره اي نامتقارن ، چشم هائي گود رفته با ابرو هاي کم پشت که در سمت چپ اندکي به سوي شقيقه بالا رفته بود و موهاي جوگندمي و به هم ريخته ، همه اين ها مال من بود. مرد با ديدن من لبخندي محو و توام با شگفتي زد .
قطار با آهنگي منقطع لق لق کنان حرکت کرد و من حس کردم که مرد نگاهش را از من گرفت و روي تخت ، زير جائي که من دراز کشيده بودم دراز کشيد . دوباره سکوتي طولاني کوپه و راهرو قطار را در خود فروبرد.
يک اشتياق سيري ناپذير به جانم افتاد ، اشتياق ديدن خودم در آينه . اما در اين وقت شب ، آينه اي در کار نبود . با واکنشي خود انگيخته انگشت هايم جابجا برخطوط چهره و صورت ام در گردش بود و گوشه به گوشه آن را وارسي مي کردم . يادم آمد که شناسنامه ام عکس دار است . شناسنامه را از جيب بغل کت ام که در کنارم روي تخت بود برداشتم و عکسم را وارسي کردم. حالا ديگر هيچ شکي نداشتم که آن مرد خود من بود .
سعي کردم با آرامش بر خودم مسلط شوم اما باز شدن در کوپه و صداي مامور بازرسي قطار تلاشم را بي نتيجه گذاشت.مامور بليط و شناسنامه را از مسافر تازه وارد درخواست کرد. دست مامور در چارچوب در دراز شد و بليط و شناسنامه را گرفت. نگاهي به شناسنامه انداخت و با صداي بلند اسم و فاميل مسافر را هجي کرد ، اسم و فاميل خودم بود ، بليط را تازد و آنرا از نيمه پاره کرد. تکه باقيمانده بليط را گذاشت لاي شناسنامه و دستش در زير تخت من دراز شد. در حاليکه درب کشوئي را مي بست گفت : متشکرم و رفت.

فقط یک نفر
مسیح طالب زاده

reza heiroon
17-07-2006, 15:36
بخش-2

پوست دريده سه تارش مثل زبان گرگي زخمي از کاسه ساز آويزان بود ، قناري هاي پير از گوشه قفس زل زده بودند به صندلي قديمي ، آنجا که زمان توي دو تا چشم ميخکوب شده بودند.
يک آشنا ، کسي که از راه دور مي آمد ، يک چمدان ، يک دست لباس بچه گانه ، يک تبسم تا بناگوش ، دست هاي باز و سينه اي گشاده که کودکي را در خود مي فشرد و دو دست پينه بسته حلقه شده بود دور کودک و ناگهان کسي که چيزي گفت شبيه " برويم " .
صندلي را رها کردم و به سمت پنجره رفتم .
دست هايم را همانطور که سايبان چشم ام ميکردم ، از لابلاي اقاقي ها قرص کامل ماه را در قاب پنجره ديدم ، پرنده اي بي پروا از اين شاخه به آن شاخه مي پريد و صدايش هيچ هم آهنگي با سکوت آن وقت شب نداشت ،
ماه آهسته آهسته در سياهي ابر گم ميشد ، ميزنم از اطاق بيرون ، توي باغچه دراز مي کشم ، دستم زير سرم و از لابلاي اقاقي هاي پير ماه را ميبينم که حالا فقط هلالي باريک از آن پيداست ، آنقدر نگاهش مي کنم تا در هاله اي خاکستري ناپديد ميشود ،
صدا ي مرموز ، دوباره سکوت را شکست .بلند شدم و به طرف صدا برگشتم.
مثل اينکه مرا شناخته باشد ، دست اش را دراز کرد . متوجه نبود که ماله اي توي دستش دارد. دستش را پس کشيد و با دست ديگرش فانوس را بالا آورد تا چهره اش را ببينم.
هاله اي محو ، صورت اش را پوشانده بود ، مثل عکس هاي قديسين . شناختنش غير ممکن بود . اوامرش را بدون چون و چرا مي پذيرفتم ، تحکم خاصي در لحن اش بود.
پله ها ي آجري ابلق را يکي يکي پائين رفتيم و او ماله را هر از گاهي به ديوار هاي طبله شده ميماليد . غبار دور فانوس را مي گرفت و آنگاه بود که متوجه پا و انگشت هايش شدم . پاهايش مردانه بود ،پابرهنه و پاهايش گل آلود بود. گل تازه . دم پاچه شلوارش را تا زير زانوها بالا زده بود.
برعکس من که قدم هاي او را تعقيب مي کردم ، قدم هايش سنگين و با اراده بود .در پاگرد دوم ايستاد و فانوس را جلوي صورت من گرفت .ديگر از آسمان خبري نبود ،پاگرد با سقف کوتاه و ضربي ، و آجر هاي ابلق مثل چتر روي سرمان بود. تارهاي عنکبوت گودي سقف را پوشانده بودند.
هنوز هاله مقدس چهره اش را پوشانده بود ، گفت : امشب به کمک تو نياز دارم . يکي از ستون هاي سرداب نشست کرده ، بايد ستوني در کنارش حايل کنيم،
نور فانوس در تاريکي ضخيم راه پله محو مي شد ، تنها جلوي پايمان را مي ديديم . پله به پله بوي هواي مرطوب و راکد بيشتر ميشد .
در سومين پاگرد ايستاد . برگشت به طرف من .گفت : بعضي چيز هاي اطرافمان آنقدر تکرار ي اند که فرصت ديدنشان را نداريم. فقط نگاه آخر است که در خاطر مي ماند.
سر از حرف اش در نياوردم اما سري به علامت تاييد تکان دادم.
به محوطه بازي رسيديم ، محيط اطرافمان شبيه کثير الاضلاع بود . به هر ضلعي مي رسيد فانوس را بالا مي گرفت تا ديوار روشن شود.
مثل اين بود که کسي خاطرات مرا صحنه به صحنه نقاشي کرده باشد . فراموش کردم در کجا هستم . حالا اين من بودم که پس از تماشاي يک تصوير ناخودآگاه به ضلع ديگر مي رفتم .
نمي دانم سير و سياحت ماچه مدت طول کشيد ، اما در برابر آخرين ضلع هيچ ديواري نبود . يک دخمه ي تاريک توي ديوار پنهان شده بود. دولا شد و رفت توي دخمه.
برگشت و مرا صدا کرد که داخل شوم. کپه اي از گل و تلي از آجر جلوي دخمه بود . رفتم داخل دخمه . حالا نور فانوس کاملا آنجا را روشن کرده بود . ديوار ها سياه و سقف کوتاه و ضربي .
کف دخمه چند اسکلت فروپاشيده به ديوار تکيه داده بودند . فانوس را داد دست من . خودش رفت بيرون و نشست کف سرداب.
آجر ها را يکي يکي بر مي داشت ، گل اندود مي کرد و اولين رديف را تيغه کرد. دومين رديف را هم تيغه کرد.
حالا ايستاده کار مي کرد و دريچه دخمه همانطور که بالا مي آمد تنگتر ميشد . هنوز جاي آخرين آجر خالي بود که هاله مقدس از چهره اش محو شد . قبل از اينکه باآخرين آجر تنها روزنه نگاهمان را ببندد صورت اش راديدم . همان کسي بود که در ايستگاه خرم آباد به کوپه ما آمد

reza heiroon
17-07-2006, 15:37
فاجعه
نویسنده: علیرضا – ب



در اتاق باز شد ، پدر وارد اتاق شد . برادر در اتاقش بود . مادر در حياط بود . خواهر چشمهايش را باز کرد . پدر در کمد را باز کرد . برادر از اتاق بيرون رفت . مادر به آشپزخانه رفت . خواهر ساکت بود . پدر مشغول کارش بود . صداي زنگ خانه آمد . مادر به اتاق من آمد . برادر در را باز کرد . پليس پدر را صدا کرد . پدر سريع به اتاق آمد . پليس به داخل حياط آمد . پدر در کمد را باز کرد . مادر در اتاق خواهر را باز کرد . برادر به اتاق خواهر رفت . پدر هم به اتاق خواهر رفت . پليس وارد خانه شد . پدر مثل گچ سفيد شد . پليس فرياد زد . پدر هم فرياد زد . پليس پدر را صرا کرد . پدر اعتنايي به آنها نکرد . من عروسکم را محکم بغل کردم . پدر در اتاق را قفل کرد . پليس دوباره فرياد زد . پدر سر ما داد زد . خواهر به پيش من آمد . برادر به پيش مادر آمد . پدر با طناب ما را به هم بست و کنار مادر نشست . مادر ديگر حرکتي نکرد . خواهر و برادر گريه کردند . من هم گريه کردم . پليس در را شکست ولي پدر دل ما را شکست . پليس بر سر پدر داد زد . پدر ما را کتک زد . پليس شليک کرد . پدر هم شليک کرد . چشم هايم را بستم . بر روي دو زانويم نشستم . چشمم را باز کردم . پليس طناب را باز کرد . به اطرافم نگاه کردم . خواهر به من نگاه نکرد . برادر هم به من نگاه نکرد . پليس من را از اتاق بيرون کرد . گريه ام گرفت . عروسک جلوي پايم را گرفت . زمين خوردم . همسايه غذا مي خورد . پليس من را بلند کرد . من عروسکم را بلند کردم . پليس من را با خودش برد . من هم عکس خواهر،برادر و مادرم را با خودم بردم .

reza heiroon
17-07-2006, 15:38
معرکه گیر
نویسنده: علیرضا – ب

معرکه گير در محل معرکه بود و مردي در کنارش بود . معرکه گير به مردم کرد نگاه و مردم نيز به او کردند نگاه . معرکه گير به مردم مردي که کنارش بود را نشان داد و آن مرد نيز سعي کرد خود را نشان دهد . معرکه گير گفت که مي تواند مرد کنارش را ُکند خواب و او را حرکت دهد در خواب . همه فکر کردند که معرکه گير اشتباه فکر مي کند . دقايقي گذشت و کار معرکه گير شروع گشت . معرکه گير چيزهايي گفت و سپس آن مرد خفت . معرکه گير دستور داد و آن مرد انجام داد . معرکه گير بشکن زد و مردم دست زدند و آن مرد داد زد . دقايقي گذشت و جمعيت پراکنده گشت . فقط معرکه گير ماند و مرد ماند . معرکه گير خوشحال بود و مرد نيز خوشحال بود . به اين ترتيب آن ها در کارشان موفق شدند و مشغول تقسيم پول ها شدند .

reza heiroon
17-07-2006, 15:38
وصلت
نویسنده : علیرضا- ب
در شهري بود خانه اي . در يکي از دو طبقه ي اين خانه ، دختري زندگي مي کرد با مادري . در طبقه ي دوم اين خانه ، پسري زندگي مي کرد با پدري . روزي پسر رفت به همراه پدر به بيرون از خانه . ساعت ها گذشت و پسر برگشت . من ديدم پسر را اما نديدم پدر را . رفتم جلو و پسر آمد جلو . من با او شدم دوست و پسر نيز با من دوست شد . من بازي کردم با پسر و سرانجام آمد پدر . قيافه ي پدر نبود مثل قيافه ي سابق پدر . پدر ديگر سيبيل نداشت و به جاي سيبيل کلاه گيس داشت . پدر به من گفت برويم پايين ساعت هفت . پسر رفت به همراه پدر به طبقه اول در ساعت هفت . پدر و پسر زدند در خانه ي مادر و دختر را . مادر در را باز کرد و چند دقيقه به زمين نگاه کرد . سپس سوسکي را ديد و به شدت جيغ کشيد . پدر و پسر سريع وارد خانه ي مادر و دختر شدند و آب قند درست کردند و به مادر دادند . دقايقي گذشت و حال مادر خوب گشت . مادر دسته گل را گرفت از پدر و کنار دختر نشست . هوا بود سرد و خانه بود گرم . روزها گذشت و سرانجام مادر زن پدر گشت و همه چيز تمام گشت.

reza heiroon
17-07-2006, 15:39
وی میخک
منبع: movazi.com



روي همان نيمکتي که ميعاد گاه هميشگي مان بود تو ي همان بوستاني که براي اولين بار همديگررا ديده بوديم منتظرش نشسته بودم .ظهر بود و پارک خلوت .مثل هميشه موقع آمدنش ضربان قلبم تند شده بود . هنوز هم بعد از اين همه مدت عادت نکرده بود آرام باشد و رسوا نکند.
از دور شناختمش.اين را از شيوه راه رفتن و به موقع آمدنش فهميدم .مثل هميشه مرتب و منظم با شاخه گلي ميخک در دست.اين بار اما ديديارمان با هميشه فرق داشت.
(سلام:تقديم با عشق).
ته لهجه شهرستاني اش هنوز برايم شيرين ترين صدا ها بود.جواب دادم: سلام.
- آمدم که خدا حافظي کنم ميرم نمي دانم تا کي ولي....
گفتم:لازم به توضيح نيست.شاخه گل ميخک را گرفتم و بو ييدم.گفت:هنوز باور داري ميخک عطر داره؟گفتم:عطرشو فراموش کردي؟
بر گشتم به شش ماه پيش.زماني که از دخترکي گل فروش ميخکي خريدم وبو کردم.نظاره گرم بود. گفت:نديدم تا حالا کسي ميخک رو بو کنه ! مگه ميخک بو داره؟گفتم :عطر داره ولي انگار همه نمي فهمن با خواهرم کلي بحث دارم سر اين موضوع ولي قانع نميشه.
او هم شاخه گلي خريد و بوئيد.گفت:چه عطر مسحور کننده اي؟ پرسيدم :مسخره ام مي کني؟
گفت: نه من هم مي فهمم .حس مي کنم. مثل شما ولي تا حالا درکش نکرده بودم.

***



-کجايي؟به چي فکر مي کني؟
-هيچي.مگه تو نگفتي هميشه با هميم براي هميم و در کنار هم؟ حتي تا قله قاف تا اون سر دنيا؟حال ميري بي من؟
گفت: گله نکن . ديدي که نشد . ديدي که نذاشتن. پدر مادرامون؛ سرنوشت؛ بقيه؛ اونايي که تنگ نظر بودن و عشقم ما را نفهميدن.
گفتم: چرا ديدم.عشق ما از اول هم اشتباه بود.عشق يه بچه شهرستوني دانشجو به يه دختر تهروني اصيل.
گفت:بذار يه دل سير نگات کنم.شايد حالا حالا ها نبينمت.
من اما ياد شعر حافظ افتادم:(هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود).
بغضي سنگين گلوگيرم شده بود.چشمهايم را از چشمان سياهش دزديدم و کشيدم زير پام.
گفت:کاري نداري؟من دارم ميرم .گفتم: ميدونم انقدر نگو ميرم ميرم.بذار بهت بگم چرا برام عزيزي.چيزي که هيچ وقت اصلشو بهت نگفته بودم.من تو شرايطي با توآشنا شدم که مشکلات دو دستي روحمو چسبيده بودنو ولم نميکردن.حرفها و دلداريهاي بقيه هم آرومم نمي کرد .دردم پول يا بي پولي نبود خودت خوب مي دوني من کسي رو ميخواستم که بفهمدم.درکم کنه .تو اولين عشق آسموني من تو بلوغ عقل و احساسم بودي .اولين ها هيچ وقت فراموش نميشن.
با تو که بودم غمهام فرار مي کردن.قايم مي شدن وقتي که مي رفتي دوباره سرک مي کشيدن تو زندگيم.حالا که داري ميري.............
گريه امانم نداد .گفت:ياسمين بذار خاطره خوش اين آشنايي همين جوري تو ذهنمون بمونه .ابريش نکن خب؟
چشمهامو بستم و سرم را تکان دادم .اشکهام رو گونه هام سر خوردن و اومدن پايين .با خودم گفتم:(ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود)
رو به او گفتم:من با دلم چه کار کنم؟ گره خورده به ضريح دلت باز نمي شه.
ديدم صورتش از اشک خيس شده.گفت: دلت هميشه بامنه پيش منه منم دلمو جا ميذارم پيشت تا تنها نباشي.وقت رفتنه .شايد يه روز بر گردم .نه حتما بر مي گردم.منتظرم بمون بايد منتظرم بموني.
گفتم: حالا اين تحقيق لعنتي کي تموم ميشه؟گفت: نمي دونم 2 سال 3 سال .بستگي به پيشرفت کار داره.نمي خواي بپرسي چه ساعتي پرواز دارم؟گفتم:ندونم بهتره.روبه رويم ايستاد.چشمهاي خيس و ابريمون گره خورد به هم مثل همان بار اول.جلو آمد و پيشانيم را
بوسيدو گفت:خداحافظ.
اين ترانه «گل نراقي» دويد تو ذهنم:
مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار
خدا تو را نگهدار منم که ميروم به سوي سر نوشت.
گفتم :برو.ديگه نمون.دو قدم به عقب بر داشت.گفت: ميرم ولي دلم اين جاست.روي همين نيمکت پيش تو .پشتم را به او کردم وتامي توانستم دويدم.اما چيزي جا مانده بود.يک شاخه گل ميخک.که يک دل باهاش بود .روي همان نيمکت.

***
الان يک سال از آن روز مي گذرد هر وقت صداي هواپيما مي شنوم چيزي ته دلم مي لرزد . اشتباه مي کنم . من که دل ندارم . دلم را گذاشتم توي چمدانش و رفت . با همان پروازي که اسمش را نمي دانم . و زير لب مي خوانم :
بي تو من تنهاي تنهايم عزيز عابري در شهر رويايم عزيز
بي تو ياد تو به من سر مي زند ياد تو ميهمان شبهايم عزيز

reza heiroon
17-07-2006, 15:41
پرده
نویسنده : مهرزاد پارس


اضطراب. دلشوره. تپش قلب. لبخند. شيريني. گرمي. حرارت. تعرق. آخ. واي. پرده. خون. شرم. نگراني. ترس. پشيماني. گريه.

***

وقتي که به صورت چروک‌دار خسته‌ي باباش نگاه مي‌کرد؛ وقتي نگاهش به نگاه افسرده شده‌ي خيس مامانش تلاقي مي‌کرد؛ وقتي حرص و جوش داداششو رو مي‌ديد و وقتي به کاري که کرده بود فکر مي‌کرد، ناراحت بود. خيلي ناراحت. اصلاً پشيمون بود. خيلي زياد. پيش خودش مي‌گفت: «ايکاش اين کارو نکرده بودم. ايکاش واسه يه لذت زودگذر تن به اين مصيبت نمي‌دادم. ايکاش مي‌شد همه چيز تکرار بشه و ديگه اين کارو نکنم. ايکاش همين الان مي‌مردم. ايکاش دهن زمين وا بشه و منو همين‌جا درسته بخوره و بره. ايکاش...».

باباش هيچي نمي‌گفت؛ هيچي. هميشه همين‌جوري بود. وقتي که مي‌خواست آدمو تنبيه‌کنه هيچي نمي‌گفت. نه دادي و نه فريادي. اين خودش بدترين شکنجه بود. عذاب وجدان بود. فقط با اون نگاه‌آي معصومانش خيره خيره نگاه مي‌کرد. ايکاش يه چيزي مي‌گفت. ايکاش هرچي از دهنش درمي‌اومد بهش مي‌گفت. ايکاش مي‌زدتش؛ با چوبي، چماقي، شلاقي، چيزي. ايکاش پرتش مي‌کرد بيرون. مي‌انداختش تو خيابون و مي‌گفت برو گمشو. ايکاش اين سکوتش رو مي‌شکست.

«خجالتش بکش دختر، فکر مي‌کردم ديگه بزرگ شدي. حيف از اون همه آزادي‌اي که بهت داديم!» مامانش اينا رو گفت و زد زير گريه. مامانش هميشه زود ناراحت و نگران مي‌شد، زود دلواپس مي‌شد، زود دلشوره مي‌گرفت و حالا ديگه هيچي نمي‌تونست که آرومش کنه.

«واقعاً که؛ گل کاشتي!» داداشش با يه خنده‌ي تلخ تمسخرآميز يه پسر ايروني غيرتي اينو گفت و بلند شد و رفت بيرون.

ديگه تحمل نداشت. ديگه دوست داشت که خودشو سبک کنه. خودشو راحت کنه. ديگه دوست داشت که اونم گريه کنه و با حرفاي داداشي، ديگه بغض گلوش مثل رعد و برق يه شب طوفاني شکست و قطره‌هاي شور و ريز اشک مثل بارون بهاري نم‌نم از گونه‌هاي سرخ و سپيد خوش‌تراشش اومدن پايين و کم‌کم همه‌ي صورت قشنگشو خيس از غم کردن. هنوز مثل بچه‌گياش با گريه هق‌هق مي‌کرد. هنوز وقتي ناراحت مي‌شد، آب دماغش راه مي‌افتاد. هنوز موقع گريه، سمفوني هق‌هق و فين‌فين به راه بود.

- من که نمي‌خواستم اينجوري بشه، آخه... من...
- تو چي؟ ها؟ آخه چه فکري کردي دختر؟
- مامان، آخه...
- زهر مار مامان، کوفته مامان، آخه دختر، حالا من چطوري چش تو چش فاميل بندازم؟ ها؟
- آخه... مگه چي‌شده که اينجوري با من رفتار مي‌کنين. من که...
- ديگه مي‌خواستي چي‌بشه، همون يه زره احترام و آبرويي رو هم که داشتيم با اين کارات به باد دادي.
- من فقط مي‌خواستم...
- مي‌خواستي چي؟! مثلاً مي‌خواستي چي رو ثابت کني؟ که بزرگ‌شدي؟ که...
- نه مامان. فقط از دستم در رفت اين دفه...
- اين دفه؟!
- يعني که مي‌خواستم يهو سورپرايزتون کنم...
- سورپرايز!
- خب يعني که...
- يعني چي؟
- يعني اينکه بهتون کمک کنم...
- کمک؟!
- خب آره.
- خب کمک کردي، خيلي‌ام زياد، اما...
- مامان.
- ها چي مي‌گي؟
- مامان، منو ببخش!
- آخه دختر، تو نمي‌دوني من چقدر زحمت کشيدم و شب و روز بيدار بودم تا اين پرده لعنتي رو واسه مهموني فردا بدوزم، حالا تو‌ ي بي‌عقل با اين کارت زدي و پاره‌پوره‌اش کردي. پرده به درک، دستتو نگاه کن. ببين چه بلايي سر خودت اوردي؟ اگه خداي نکرده يه چيزي مي‌شد من چه‌کار مي‌کردم؟!
- ماماني، من فقط مي‌خواستم که وقتي از خريد مياين ببينين که اين پرده‌هه آويزونه و چقدر قشنگه. ديگه مجبور نباشين هي به داداش التماس کنين که اين پرده رو آويزون کنه، يا صبر کنين که بابا بيادش و ...
- مي‌دونم ماماني، ولي خب من‌ام خيلي جون کنده بودم که فردا همه چيز کامل و عالي باشه.
- مي‌دونم مامان. مي‌دونم شما چقدر خوب و مهربونين و چقدر زياد روزا زحمت مي‌کشين. من خودم بهتون قول مي‌دم تا فردا درست بشه.
- آخه چطوري؟
- خب شما به کاراتون برسين. من خودم درستش مي‌کنم. مگه نه اينکه خودم خياطي بلدم؟
- آخه تو خودت دستت زخميه، مگه نيست...
- مامان آخه ماخه نيار ديگه. بزار کاري رو که خراب کردم خودم درست کنم. دستمم خوبه، چيزيش نيست. يه خراش ِ فقط يه زره بزرگه!
- خب. باشه. چاره ديگه‌اي ام ندارم. ببينم چي‌کار مي‌کني خياط باشي گلم.

و بلند شد و زودي رفت و مامانش رو بغل کرد و بوسيدش. يه بوسه شيرين از پيشوني مامان خوبش گرفت و قول داد که ديگه اون مهربونو اذيت نکنه.

reza heiroon
17-07-2006, 15:42
نویسنده : ناشناس


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور ? يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

reza heiroon
17-07-2006, 15:43
نویسنده : ناشناس

کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلي مي شکفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر مي کرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتي است که هرگز او را شامل نمي شود .
کلاغ غمگينانه گفت: کاش خداوند اين لکه سياه را از هستي مي زدود و بالهايش را بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمي است که هر گوشي آن را بلد نيست . فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند . سياه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.
وکلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت: سياه ، چونان مرکب که زيبايي را از آن مي نويسند و تو اين چنيني . زيبايي ات را بنويس و اگر تو نباشي، جهان من چيزي کم دارد ، خودت را از آسمانم دريغ نکن .
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان ، براي من بخوان ، اين منم که دوستت دارم ؛ سياهي ات را و خواندنت را .
و کلاغ خواند . اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را

yahoda
17-07-2006, 17:29
به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد
بعد از چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود وبا تکانهای
شدید اتوبوس تکان می خورد
ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد
توجهی نکرد
دوباره(همون شخص ) بهش خورد
نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا ................
دوباره...........
دیگه عصبانی شده بودوهزاران فکر توی سرش میچرخید
با اینکه برای یکبار هم بر نگشته بود تا چیزی بگه یا حتی اونو ببینه ولی شبح پلیدی رو پشت سرش حس می کرد
دوباره......................
دیگه طاقت نیاورد و همونطوری که برمیگشت سیلی محکمی توی گوش شخص پشت سرش زد
ولی
تازه او دختر بچه کوری رو که با عصای سفیدوعینک سیاهی که چند قطره اشک از زیرش سرازیر بود دید
یک طرف صورت دختر بچه سرخ بود

.................................................. ....................

magmagf
20-07-2006, 05:30
ترين دوست من يك جلاد است، من هميشه او را به خاطر خواهم داشت، حتى هنگامى كه او را بكشم باز به او و مهربانى هايش فكر خواهم كرد. براى خود او هم قابل توجه است كه كسى كه دوستش بدارد، آخر همه از او مى ترسند حتى همسر و بچه هايش. در واقع دوست من از همه جانب تحت فشار است. او تنها مى تواند اميدوار باشد مردمى كه او وى را در طول راه خانه تا محل كار و بالعكس مى بينند نسبت به او مهربانى نشان دهند و يا لااقل بى تفاوت باشند. شايد فكر كنيد دوست من خود از كارى كه مى كند متنفر است. اما اصلا اينطور نيست. او كارش را بسيار دوست دارد و حتى از آن لدت مى برد، اما من مطمئنم كه اين لذت، لذتى روانى نيست بلكه لذتى است كه مثلا ما از پيشرفتمان در امورى كه به آنها علاقه داريم حس مى كنيم. نه چيزى ديگر.
يك بار دوستم سعى كرد خاطره اى برايم تعريف كند اما نتوانست. زيرا هر بار كه شروع مى كرد جمله اش را بگويد به چشمانم نگاه مى كرد و نمى دانم در آنها چه مى ديد كه منصرف مى شد. بالاخره وقتى اشتياق مرا ديد گفت: "نمى توانم خاطره را برايت تعريف كنم، اما فقط مثالى مى زنم تا ماجرا را حدس بزنى: تصور كن كه مثلا دختربچه اى دستش را در يك شيشه مرباى توت فرنگى يا آلبالوـ فرقى نمى كند فقط سرخ رنگ باشد تا خون را تداعى كند - فروببرد و بعد وقتى با اشتياق دستش را بيرون مى آورد تا آن را بليسد ناگهان متوجه مى شود كه دستش از مچ به پايىن قطع شده است بى آنكه حتى كوچكترين دردى حس كرده باشد". مكثى كرد و ليوانش را بالا برد و جرعه اى نوشيد و بعد ادامه داد: " من تنها آرزويم اين بود كه بتوانم راهى پيدا كنم كه انسانها را بدون درد بكشم و اصلا به خاطر همين هم اين شغل را انتخاب كردم و راستش را بخواهى فكر مى كنم به آرزويم رسيده ام چون چند روز پيش يكى از قسمت هاى بدن را كه مى توان از آن طريق انسان ها را بدون درد كشت پيدا كرده ام."
بعد خنديد و ادامه داد: "جالب است، نه؟ قانون فكر مى كند مى تواند انسان ها را ادب كند و با درد بكشدشان اما نمى داند كه من راهى پيدا كرده ام تا نتواند نقشه كثيفش را اجرا كند، اينطور نيست؟ " پاسخى ندادم، چون در اين فكر بودم كه او را تا پايان همان شب به طريقى بكشم

magmagf
20-07-2006, 06:08
اومد جلوم وشروع كرد به حرف زدن -با اينكه وقتي غمگينه اين كار رو مي كنه ولي من غمگينش رو هم دوست دارم- خيلي ناراحت بود.بازم كار اون موجود احمق بود كه نازنين منو ناراحت كرده بود.نمي خواستم مستقيم بهش بگم طرف رو بي خيال شه ، ولي اون زجر مي كشيد و من اين رو مي ديدم، خودم بيشتر زجر مي كشيدم.

اونو ديده بودم يعني خودش بهم نشون داده بود.راستش منم اول ازش خوشم اومد ولي بعد كه ديدم نازنين من عاشقش شده، تازه متوجه چيزايي شدم كه اون نشده بود و اين چندمين بار بود كه غمگينش كرده بود.بهش گفتم بيارش اينجا من باهاش حرف بزنم... اول قبول نكرد،گفت چه فرقي مي كنه؟اون درست نمي شه. ولي بعد كه اصرار كردم و گفتم بسپرش به من ،قبول كرد.

چند دقيقه بعد زنگ زد و اون اومد.نشست نزديكِ من.بعد از چند دقيقه به بهانه آوردن چاي از اتاق خارج شد تا من با اون تنها بمونم.بلاخره شروع به صحبت باهاش كردم،يعني خودش سر حرف رو باز كرد.مدام تو چشمام نگاه مي كرد ازش متنفر بودم اون عشقِ عشق من بود تازه خيلي هم نالايق...شروع كرد از اشكالات نازنين گفتن،گفت كه بد اخلاقه ، ايراد ميگيره و غر ميزنه،گفت كه حالا عاشق دختر همسايه ئ جديدشون شده و حتي با دختره در اين مورد صحبتم كرده! خيلي وقيح بود خيانت؟اونم به نازنين؟ ولي اون گوشش بده كار نبود داشت تمام لحظاتشو با اون دختر مي گفت.

مجبور شدم فرياد بزنم تا ساكت شه.بهش گفتم كه خيلي پستِ،كه ارزش اشكاي نازنين رو نداره.گفتم كه يادش مياد كه نازنين چقدر بهش كمك كرده؟يادش انداختم كه وقتي با نازنين آشنا شد هيچي نبود.يادش اوردم كه از اولش هم هيچي نبود كه مامانش هميشه بهش مي گفت هيچي نميشي و خودش هم هميشه احساس حقارت مي كرد .يادش آوردم روز اول مدرسه شلوارشو خيس كرد و بچه ها بهش خنديدن تا آخرشم كه درسشو تموم كرد بهش مي خنديدنکرد بهش مي خنديدن چون اون بي عرضه بود، چون هيچ وقت هيچي نبود تا حالا حتي يه كار رو هم درست انجام نداده بود يادش اوردم که نازنين اين كاستي ها رو براش پر کرد …حالا آروم شده بود و گريه مي کرد بي صدا ولي من داشتم داد ميزدم گفتم که بعد از اينم هيچي نميشه ، اگه نازنين نباشه هيچوقت هيچي نميشه گفتم تو خائني بي لياقتي به تنهاكسي که توي زندگيت بهت اعتماد کرده خيانت مي کني…سرخ شد …گفتم همه مردم در موردت درست فکر مي كردن و فقط اين دختر بيچاره اشتباه کرده…ديگه طاقت نيوورد فرياد زد با مشت زد تو صورتم پرت شدم سرم گيج مي رفت احساس کردم که تو همه اتاق من هستم ديدم که اون يه شيشه تيز برداشت …ديگه خوب نميديدم فقط صورتم پر از خون بود …صداي جيغ نازنين که اومد به هوش اومدم اول زنگ زد به اورژانس بعد در حالي که با صداي بلند گريه مي کرد تکه هاي منو جمع کرد و براي هميشه گذاشت زير تختش …..هر از گاهي از اون زيرـ با اون حال که ديگه به سختي ميبينم ـ متوجه نگاهش به جاي خاليه من روي ميز توالتش ميشم .بعضي وقتا که مياد و منو از زير تخت در مياره با هم گريه مي كنيم.

Babak_King
20-07-2006, 08:41
سلام اینم یه کتاب با کلی داستان از من :


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

خوش باشید :happy:

saye
21-07-2006, 00:05
سلام اینم یه کتاب با کلی داستان از من :

ممنون
..............


باز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد .
دقيقا سي پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه مي آمد و تا لختي از شب در ترياي فرودگاه مي نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر مي داد و منتظر مي نشست . ديگر تمامي كاركنان فرودگاه اعم از قديمي و جديد او را مي شناختند . همه چيز برمي گشت به سي و پنج سال پيش . در سفري كه به هندوستان رفته بود ، يك مرتاض كه در كلكته زندگي مي كرد به او گفته بود كه نيمه گمشده اش را در فرودگاهي پيدا مي كند و او اين سالها را تماما در ترياي فرودگاه گذرانده بود . روزهايي مي شد كه بيش از هفتاد فنجان قهوه خورده بود ولي تا به امروز كه خبري از گمشده اش نبود . موهاي كنار شقيقه اش همگي يكدست سفيد شده بودند و تمامي دندانهايش يك به يك از داخل بعلت مصرف بالاي قهوه پوك شده بود . از فيزيكش فقط يك تركه باقي مانده بود ولي باز ادامه مي داد . مي دانست كه مرتاض هندي اشتباه نكرده است .
او در اين مدت ، تمامي ساعات پروازي را به خاطر سپرده بود و مطمينا اگر اطلاعات پرواز در يك روز مريض مي شد و نمي آمد ، حتما او مي توانست جاي او را بگيرد . بر پايه تجربه مي دانست كه پرواز تورنتو ، تا يكربع ديگر به زمين مي نشيند . قهوه اش را هورتي كشيد و جمعيت را شكافت و در اولين رديف ايستاد . مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص مي شدند و او تك تك آنان را نظاره مي كرد . نيم ساعت كه گذشت ، دوباره به تريا برگشت و يك قهوه سفارش داد . گمشده اش در اين پرواز هم نبود . صورتش هيچ حس خاصي نداشت ، يعني اين همه سال برايش حسي باقي نگذاشته بود . اكنون مردي پنجاه و شش ساله شده بود . خدمه پرواز كه آخرين نفرات خارج شونده بودند ، برايش دستي تكان دادند و از در خروجي فرودگاه خارج شدند . اخبار روزنامه اي را كه در جلويش بود خواند و منتظر پرواز بعدي كه از استكلهم ، يكساعت و نيم ديگر بر زمين مي نشست شد . يك ربعي كه گذشت ، چند مهماندار نزديكش شدند و حالش را پرسيدند . در ته دلش دوست داشت كه با يكي از اين مهمانداران ازدواج كند ولي دايما حرف مرتاض در گوشش زنگ مي زد و او مي خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند . بعد از ساعتي كه پرواز استكهلم هم بر زمين نشست ، گمشده اش را نيافت . او مي دانست كه امشب پروازي ديگر در اين فرودگاه نمي شيند ، پس به خانه اش رفت تا براي فردا صبح ساعت چهار و بيست و هفت دقيقه براي پرواز آمستردام ، خواب نماند . سال ها بعد ، وقتي جنازه اش را از فرودگاه به بيرون مي بردند ، تمامي مهمانداران برايش گريه كردند و او هيچگاه نفهميد كه حداقل نيمي از مسافراني كه از اين فرودگاه خارج شده بودند ، فقط منتظر اشاره اي از طرف او بودند ، تا عمري عاشقانه با او زندگي كنند

Mahdi Hero
21-07-2006, 00:48
هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم :
نخست ، وقتي ديدمش كه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد.
دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، مي پريد.
سوم ، آنگاه كه ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
چهارم ، آن كه گناهي مرتكب شد و با يادآوري اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد.
پنجم ، آنگاه كه از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شكيبايي اش را ناشي از توانايي دانست.
ششم ، آن گاه كه زشتي چهره اي را نكوهش كرد ، حال آن كه يكي از نقاب هاي خودش بود.
هفتم ، آنگاه كه آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.
جبران خليل جبران

magmagf
21-07-2006, 04:06
بارون ميباريد..چترمو آوردم بالای گودال،نميخواستم خيس بشی...هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد....آره من هم چترمو گرفتم رو گوال تا بيشتر از اين ديگه اذيت نشی.همين كه ميخوای اين سوراخ تنگ و تاريك رو قراره تحمل بكنی..بسه ديگه.حالا كه بيل بيل دارن روت خاك ميريزن به اين نتيجه رسيدم كه نه! تو هم خوشگل بودی!يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه قراره تو چشمات لونه كنن اينو نگی..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه خيلی اونجا تاريكه! ای بابا اين جوری نگام نكن، زل زدی كه چی؟ بازم بگم دوستت دارم؟ نه ديگه نميگم....برو بمير!همون دفعه آخری هم كه گفتم زياد بود..فكر ميكردم پيشم ميمونی..حالا كه رفتی ديگه چی بگم كه دوستت دارم..نه اصلا هم دوستت ندارم!!!

ای بابا .داداش چرا واستادی ؟ خاك بريز! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ كلكو بكن ديگه! فكر ما نيستی به فكر اين باش كه داری از سرما ميلرزه!

راستی هيچ ميدونستی رنگ سفيد چقده بهت مياد؟ ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی...چقده بهت گفتم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كاره خودت رو كردی: روسری مشكی!

ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيد كه تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن ..عشق كن..!!!

چيه؟ چته؟ اخماتو باز كن..الان همينجوری با اخم خاك ميريزه روت..واسه هميشه اخمو ميمونی!چرا من پيرهن سفيدم رو پوشيدم؟ها....بالاخره نوبت من هم شد.يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثه هميشه لجبازی كردی با من: رفتی! ..اين دفعه هم نوبت منه! بذار دلم خنك شه!

آخرين بيل خاك هم نصيب دماغ و دهنت شد...خوب شد دهنتو بسته بودی..وگرنه با دهن باز ممكن بود خاك بريزه تو دهنت....چی؟ ..آهااا .بيا اينجاست تو جيبم...همون ماتيك صورتيه كه خيلی دوستش داشتی! بيا....بگير....

خوب ديگه بارون هم بند اومد..من رفتم....كار دارم....زندگی دارم، بيكار كه نيستم!

فقط اومدم كه گله نكنی كه تشييع جنازه من هم شركت كرد!!

savb6
27-07-2006, 17:19
دنيا
حکايت کرده اند که یکی از اولياء به صفای باطن دنیا را ديد به صورت دختر بکری .
از او پرسید که چگونه تا امروز به حالت بکريت باقی ماندی؟
با اینکه آنقدر اشخاص تو را تزويج کرده اند که عدد آن را به غير از خدا کسی نمی داند؟
جواب داد:کسانی که مرد بوده اند مرا به زوجيت نگرفتند و غير مردان را هم بر من دستی نبود

دنيا که بجز خواب و خيالی نبود
هستی جهان بجز وبالی نبود
گفتم:زچه بکر ماندی ای دختر دهر؟
گفتاکه : مرا به کس وصالی نبود

از دوستان می خواهم که نظر خود را درباره اين حکايت بگويند
و درصورت استقبال از نکات اخلاقی و حاکيات ديگر نيز استفاده می کنيم.
Savb6

magmagf
27-07-2006, 23:59
روز حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود . به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت . از او خواست که با او غذا بخورد .هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد . پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از انجا برفت . وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر. ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد

r_azary
28-07-2006, 22:52
Enough Wishes!

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می دانید برای آخرین بار است که او را می بینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می کنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود. "
" وقتی داشتید خداحافظی می کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " میتوانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن." او مکثی کرد و درحالیکه سعی می کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما می خواستیم که هرکدام زندگی ای پرازخوبی به اندازه کافی که البته می ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد:
" آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند.
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی.
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت.


می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید.


از زندگی لذت ببرید!

تقدیم به همه دوستان عزیزم

آرزوی کافی برای تو میکنم...

r_azary
28-07-2006, 23:05
عمو سبزي‌فروش!

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم.

يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.
همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت

sise
29-07-2006, 01:25
حكايت چهار درويش


يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود
يك پادشاهي بود در ولايت غربت كه بسيار با مروت و رعيت پرور بود. اين پادشاه، هرشب يك لباس شندر پندر پاره پوره درويشي را مي پوشيد و كشكول به دست و تبرزين بر دوش، مي رفت در كوچه هاي شهر و سرك مي كشيد تا ببيند حال و روز مردم چطور است.
يك شب كه با لباس درويشي رفته بودند به سركشي، همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك كلبه خرابه -اي. از پشت شيشه سرك كشيد و ديد سه تا درويش دور آتش نشسته اند و دارند درد دل مي كنند. پادشاه كه خودش را دروغكي شكل درويش ها كرده بود، آمد دم در و گفت :( يا هو!) سه درويش كه توي كلبه نشسته بودند ، گفتند: (و عليك يا هو! بفرما درويش.)
پادشاه وارد كلبه شد و بعد از سلام و عليك، نشستند و گرم صحبت شدند. درويش اول گفت:(اي برادر بدان كه ما سه درويشيم از سه ولايت مختلف و امشب خلوت انسي دست داده است تا گرد هم بنشينيم و آرزوهاي مان را براي هم تعريف كنيم.)
پادشاه گفت:( بسيار پسنديده است. تعريف كنيد تا بشنويم.)
درويش اول گفت :(من دلم مي خواهد كه هر وقت مي گويم""ياهو"" يك قاب چلو خورش پيش رويم حاضر شود.)
درويش دوم گفت :( من دلم مي خواهد كه سه تا زن داشته باشم. با يكي زندگي كنم ، دو تا هم باشد براي زاپاس.)
درويش سوم گفت:( من دلم مي خواهد در گوشي با پادشاه يك ولايتي صحبت كنم.)
پادشاه گفت:( من هم دلم مي خواهد كه خدا هرچي دلتان مي خواهد، به شما بدهد.)
حوالي صبح كه شد، پادشاه از درويش ها خداحافظي كرد و مخفيانه برگشت به قصر پادشاهي خودش. صبح كه شد، چند تا ا ز مأمورهاي خودش را فرستاد به نشاني همان كلبه و گفت:( مي رويد به اين نشاني، سه تا درويش توي كلبه نشسته اند ، برشان مي داريد، مي آوريدشان به حضور ما. )
مأمورها رفتند و بعد از يك ساعت، سه درويش را آوردند به خدمت پادشاه در قصر. سه درويش وقتي چشمشان به شاه افتاد، فهميدند كه اي دل غافل، اين پادشاه، همان درويش ديشبي است.
پادشاه گفت كه درويش اولي را بردند به مطبخ شاهي. به نوكرها هم گفت كه هر وقت اين درويش، بگويد (يا هو) يك قاب چلو خورش بگذارند جلوش.
درويش اولي رفت به مطبخ. هر از چند دقيقه اي، يك صداي (يا هو ) از مطبخ مي آمد. بعد از سه ساعت، يكي از نوكرها آمد و گفت: (قربان درويش اولي تركيد.)
دو درويش، آب دهانشان را از ترس قورت دادند. شاه به درويش دوم گفت:( چند تا زن مي خواستي پدر جان؟) درويش دوم گفت :( سه تا.) پادشاه او را در بغل گرفت و قدري اشك حسرت ريخت و گفت سه تا زن را به عقد او درآورند و راهي اش كرند. بعد از سه ساعت، نگهبان هاي قصر آمدند و گفتند:( قربان، درويش دوم، همان دم در قصر، از خوشحالي دق كرد و رفت به رحمت خدا.)
پادشاه به درويش سوم گفت: (حالا نوبت توست. بيا با ما در گوشي صحبت كن.) درويش سوم رفت جلو و دهانش را گذاشت در گوش پادشاه و گفت:( اي پادشاه ، بدان و آگاه باش كه من خودم پادشاه ولايت جابلقا هستم و ديشب آمده بودم با لباس درويشي در ولايت غربت تا ببينم وضع رعيت شما چطور است و بدان كه من هم قصه هاي شاه عباس را خوانده ام . آن درويش اولي پادشاه ولايت جابلسا بود و دومي پادشاه كابلسا. خدا را شكر كه در ولايت شما هيچ آدم فقيري پيدا نمي شود.)
پادشاه از خوشحالي درويش سوم را در آغوش كشيد و گفت:( اي برادر، فقير و درويش، نمك مملكت است. حالا كه هيچ فقيري در اين مملكت نيست، بيا تا من و تو از براي خالي نبودن عريضه با هم برويم به گدايي.) پادشاه جابلقا قبول كرد و اين دو با هم رفتند به گدايي.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هر جا گدايي ديديم، اول تحقيق كنيم، ببينيم نكند براي خودش پادشاه يك ولايتي باشد.
قصهء ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد.

نويسنده: ابوالفضل زرويي نصرآباد

sise
29-07-2006, 01:27
حكايت سه شپش !


يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .

سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.

شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»

شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»

باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.

شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.

ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.

شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.

شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»

شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.

آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:

بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .

magmagf
29-07-2006, 02:19
روياهايم ديدم که با خدا گفت­وگو می­کنم.

خدا پرسيد: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟

خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.

پرسيدم: عجيب­ترين چيز بشر چيست؟

خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اينکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛

اين که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جويند ؛

اين که با اضطراب به آينده می­نگرند و حال خويش را فراموش می­کنند. بنابراين نه در حال زندگی می­کنند و نه در آينده ؛

اين که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گويی هرگز نمی­ميرند و به گونه­ای می­ميرند که گويی هرگز نزيستند ؛

نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...


من دوباره پرسيدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟

گفت: بياموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛

بياموزند که فقط چند ثانيه طول می­کشد تا زخم­های عميقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ايجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التيام بخشند ؛

بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترين­ها نياز دارد ؛

بياموزند که آدم­هايی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بيان کنند ؛

بياموزند که دو نفر می­توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛

بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت­وگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه»

sise
29-07-2006, 13:56
حكايت پسر بي ذوق پادشاه !


يكي بود ، يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازة وزن اش به او طلا و نقره مي دهيم.

همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.

او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.

درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند . درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : « همين حا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو . »

{ توضيح : نظر به اهميت موضوع . واز آنجا كه اهميت مساله، كمتر از مساله محاكمه شهردار تهران نيست، در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود ! }

مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد .

ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ…

مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي { منظور اهل ولايت غربت است ـ توضيح مترجم ! }

- تلپ …تلپ…

- اشرف السلطنه والدهء ملك التجار ، نود و هشت ساله ….

- زق … زوق …

- زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد …

- تلپ …تلپ…

- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتي فول به خود مي زند …

- تلپ …تلپ…

اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند...

- تلپ …تلپ…

- مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد…

- تلپ …تلپ…

- آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد…

- تلپ …تلپ…

- ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكل اش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره …

- تلپ …تلپ…

- مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ……

- تلپ …تلپ…

- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه …

- تالاپ …تولوپ…!

درويش: كه چي؟

مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد …

- شاتالاپ …شوتولوپ…!

باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه اي از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد .

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند !
قصة ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد !

sise
29-07-2006, 14:01
موش بخوردت!


يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود.
دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً‌ اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد.
باري اين دختر كم كم بزرگ شد و به سن جواني رسيد. يك روز داشت در خيابان راه مي رفت، چشمش افتاد به يك پسري كه در زيبايي و ملاحت سر آمد همه جوانان بود. (خوانندگان عزيز، اين تعريف و تمجيدها را زياد جدي نگيرند. بنده نگارنده ـ اگر حمل به تعريف از خود نشود ـ معتقد است حسن و جمالي كه خداوند عالميان به اين بنده كمترين عنايت كرده است، صد مرتبه بيشتر از حسن و جمال تمامي جوانان عالم است. با كمال تواضع، بنده نگارنده.) باري تا چشم دختر به جوان افتاد، با خودش گفت: «كاش اين پسر، عاشق من شود و به خواستگاري‌ام بيايد.» از آنجا كه آن دختر هر آرزويي مي كرد، فوراً‌ برآورده مي شد، از قضاي روزگار، پسر هم في الفور عاشق دختر شد و همان وسط خيابان آمد به خواستگاري.
دختر گفت:«من حرفي ندارم ولي تو بايد اول چند خواسته مرا برآورده كني.» پسر گفت اي محبوب شيرين كار، شما جان بخواه.» دختر كه توي دلش قند آب مي شد، گفت: «اول اين كه بايد برايم يك جفت شاخ غول بياوري.» پسر گفت: «به روي چشم. همين الساعه.» و به راه افتاد دختر در دلش آرزو كرد كه «كاش همين الان يك جفت شاخ غول پيدا كند و بياورد.» هنوز آرزويش را كاملاً‌ نگفته بود كه يك دفعه پسر با دو تا شاخ غول برگشت.
دختر گفت: «حالا شرط دوم. و آن اينست كه بروي دو تا كاغذ پيدا كني كه وقتي آنها را به هم بمالي، آتش بگيرد.» پسر به راه افتاد و دختر كه داشت از شوق و ذوق ديوانه مي شد، در دلش آرزو كرد كه پسر زودتر آن دو كاغذ را پيدا كند. هنوز مشغول آرزو بود كه پسر با دو تا روزنامه «سلام» و «رسالت» برگشت.
دختر كه داشت طاقتش طاق مي شد و دلش نمي خواست باز هم پسر را جايي بفرستد، اين دفعه يك شرط راحت تر گذاشت و گفت: «شرط آخر اين است كه با كف دستت راه بروي» پسر كه در اين كارها ورزيده بود و نيازي به آرزوي دختر نداشت، فوري معلق زد و شروع كرد با كفِ دست راه رفتن، در عين حال هر شيرين كاري ديگري هم كه بلد بود ضميمه خواسته دختر كرد.
دختر كه از ديدن شيرين كاري پسر، كلي ذوق زده شده بود و غش غش مي خنديد بنا كرد به تشويق پسر و گفت: «آفرين، هاهاها … خيلي بانمكي … هاهاها … موش بخوردِت… »
هنوز اين حرف ها كاملاً از دهن دختر بيرون نيامده بود كه يك دفعه، يك موش از گوشه خيابان آمد جلو و پسر را خورد!
ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه آدم بايد در وقت شيرين كاري، مواظب موش هاي كوچه و خيابان باشد!
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه‌ش نرسيد!

sise
29-07-2006, 14:12
حكايت غول و پيرمرد بي ذوق !
يكي بود، يكي نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود .
در كتب تواريخ آورده اند كه يك غول بياباني بي شاخ و دمي پيدا شده بود در بيابان هاي حوالي ولايت غربت، كه هر كس مي خواست از ولايت غربت برود به ولايت جابلقا، جلو را هش را مي گرفت و نمي گذاشت رد شود.
مردم ديدند اينطوري نمي شود زندگي كرد. اين شد كه در ميدان ولايت جمع شدند و گفتند: چه كنيم، چه نكنيم ؟ سر آخر قرار بر اين شد كه هفت نفر آدم گردن كلفت پهلوان از ميان خودشان انتخاب كنند كه هر شب، يك كدامشان برود در بيابان؛ بينند حرف حساب اين غول بياباني چيست. بعد از كلي اين در و آن در زدن و قرعه كشيدن،‌ توانستند شش پهلوان پيدا كنند. اما چون قرار شان اين بود كه حتما هفت پهلوان انتخاب كنند، سر آخر قرعه كشيدند و قرعه به نام يك پيرمرد زبان بستة بي نوايي افتاد .
مردم شش پهلوان و پيرمرد را سر دوش گذاشتند و دور شهر گرداندند كه همه بدانند چه كساني مي خواهند بروند سر وقت آن غول بي شاخ ودم.
باري، شب اول، پهلوان اولي شال و كلاه كرد و رفت به بيابان. آن قدر رفت كه شب شد و رسيد به يك درختي. با خودش گفت قدري بخوابم و تا صبح خستگي در كنم و بعد راه بيفتم. اين شد كه دراز كشيد و خوابيد . اما بشنو از غول بياباني كه همان شب آمد سر وقت پهلوان.آنقدر كف پاي پهلوان را ليسيد تا از خواب بلند شد .
غول به پهلوان گفت : «اينجا آمد ه اي چه كار ؟ » پهلوان گفت : «آمده ام تو را از اين بيابان بيندازم بيرون .» غول گفت : «مرد حسابي كاري را كه مي شود با گفتمان انجام داد ، با زور انجام نمي دهند كه . لذا بيا يك كار ديگر بكنيم : اول من از تو يك سئوال مي كنم. چه جواب بدهي. چه جواب ندهي، هر خواسته اي داشته باشي برايت فراهم مي كنم. اگر من نتوانستم خواسته ات را برآورده كنم، از اينجا مي روم . اما اگر توانستم خواسته ات را بر آورده كنم، تو بايد راهت را بكشي و بروي .» پهلوان قبول كرد .
غول گفت : «اول بگو ببينم: گربه اي كه من توي غار خودم دارم ، چند دانه مو دارد ؟» پهلوان گفت : «من از كجا بدانم .» غول گفت : «خوب ، اين كه از اين . حالا يك چيزي از من بخواه .» پهلوان گفت : «من يك قورباغه اي مي خواهم كه وقتي آب سر با لا مي رود ، به جاي ابوعطا ، در دستگاه همايون بخواند .» غول در يك چشم بر هم زدن ، يك قورباغه حاضر كرد و گذاشت يك جايي كه آب سربالا ميرفت . قورباغه از درآمد همايون شروع كرد به خواندن و بعد از «چكاوك» و «شوشتري»، رفت به «بيداد» و «راجع» . پهلوان كه رويش كم شده بود، قورباغه را برداشت و دمش را گذاشت روي كولش و برگشت به ولايت غربت .
شب بعد، پهلوان دوم رفت به بيابان . وقتي زير درخت خوابيد ، غول بياباني مثل شب اول آمد سر وقتش و شرط و شروطش را گفت ، پهلوان دومي شرط را قبول كرد و غول ، همان سؤال اول را از او كرد . پهلوان گفت «نمي دانم .» غول گفت : «حالا يك چيزي از من بخواه .» پهلوان گفت : من يك دمپايي لا انگشتي مي خواهم كه هر وقت پاشنه اش را گاز بگيرم ، تبديل شود به يك پاجيروي مدل 98 .» غول بلافاصله، يك دمپايي لا انگشتي آورد. همين كه پهلوان پلشنة دمپايي را گاز گرفت ، تبديل شد به پاجيروي مدل 98 . پهلوان دوم هم با سر افكندگي پاجيرو را برداشت و بر گشت به ولايت غربت .
شب سوم ، پهلوان سوم رفت به بيابان ، غول باز به سراغ اين يكي آمد و شرطش را گفت . پهلوان سوم هم نتوانست جواب سؤال را بدهد . غول گفت : «حالا چيزي از من بخواه . » پهلوان سوم گفت : «من يك شتر مي خواهم كه علاوه بر رقص شتري، بر يك دنس هم بداند .» غول في الحال يك شتر حاضر كرد كه «بريك » مي زد به چه قشنگي . پهلوان سوم هم شتر را برداشت و بر گشت به ولايت غربت .
شب چهارم، پهلوان چهارم به بيابان رفت. باز هم غول آمد سر وقت اين يكي و وقتي پهلوان نتوانست جواب سؤالش را بدهد، غول گفت : «حالا از من چيزي بخواه . » پهلوان چهارم گفت : «من يك استخر پر از آش شله زرد مي خواهم كه هر چه بخورم تمام نشود و هر وقت بگويم ’’ پوشو لك ’’ به جاي شله زرد ، توي آن پر از چلوكباب كوبيده و مرغ سوخاري بشود . هر وقت هم خواستم ، بتوانم آن را جمع كنم و بگذارم توي يك قوطي كبريت .» غول بلافاصله خواستة پهلوان چهارم را حاضر كرد و پهلوان هم راهي شد به ولايت خودش .
شب پنجم ، غول شرط و شروطش را با پهلوان پنجم گفت و وقتي پهلوان نتوانست بگويد گربة غول چند دانه مو دارد ، غول از او خواست كه هر خواسته اي دارد ، بگويد ، پهلوان پنجم گفت : من يك سوسك با سواد معقول محترمي مي خواهم كه همة درس هاي مدرسه را فوت آب باشد تا بدهم بچة ام با خودش ببرد سر جلسة امتحان و سوسك به او تقلب بر ساند .» غول، سوسك را در يك چشم به هم زدن ، داد به دست پهلوان و پهلوان هم با سر افكندگي بر گشت به ولايت غربت .
شب ششم ، همين قضايا بر سر پهلوان ششم آمد . غول گفت : «حالا كه جواب را نمي داني ، يك چيزي از من بخواه . » پهلوان كه يك آدم زن ذليل بيچاره اي بود، گفت : «من يك ملاقه اي مي خواهم كه هر وقت به سر مي خورد، نشكند . بدبخت شديم بس كه پول ملاقه رويي داديم !» غول يك ملاقة استيل داد به دست پهلوان ششم و او را هم روانه كرد .
شب هفتم ، پيرمرد را فرستادند به بيابان . نصفه هاي شب ، غول بنا كرد به ليسيدن كف پاي پيرمرد تا بيدار شد ، غول شرط و شروطش را گفت و از پيرمرد پرسيد : «گربه اي كه من توي غار خودم دارم ، چند دانه مو دارد؟» پيرمرد گفت : «دو ميليون و چهار صد و سي هزار و ششصد و پنجاه و يكي ! » غول گفت : «راست مي گويي؟» پيرمرد گفت : «اگر باور نمي كني برو بشمار .» غول گفت:«قبول، حالا از من چيزي بخواه. اگر توانستم تهيه كنم كه برگرد به ولايت خودت . اگر نتوانستم ، من از بيابان مي روم . »
پيرمرد گفت : «من ديگر جوان نيستم كه آرزوي بزرگي داشته باشم . من يك پيرمرد باز نشسته اي هستم . تو فقط اين دفتر چة من را بگير و كاري كن كه حقوق من سر برج به سر برج به دستم برسد .»
غول دفتر چه را گرفت و رفت و از شرمندگي ديگر آن طر ف ها پيدايش نشد .
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم هيچ وقت نبايد يك پيرمرد بي ذوقي را بفرستد به جنگ غول !
قصة ما به سر رسيد ، غلا غه به خونه ش نرسيد .

saye
29-07-2006, 22:20
امشب پروانه ميسوزد!

امشب پروانه ظريف وزيبائي با بالهاي نازک ورنگين خود گرد چراغ اتاق من طواف ميدهد.ازاين زدوخورد وتصادم بالهاي قشنگش اندکي سوخته اند.غبارطلائي رنگ بالهايش بر روي حباب سوزان چراغ ميدرخشد.انقدراين پروانه بي نوا مات ومبهوت شعاع محبوب خويشتن بود که درد سوختن وگداختن را احساس نميکرد.چندين مرتبه بي جان ومدهوش درپاي چراغ بر زمين افتاد اما نميدانم چه نيروي مرموزي دوباره اورابه پروازدرآورد .يک بار به سختي بالش سوخت.بوي ازسوزش آن برخاست.پروانه عاشق آن عاشق باوفا ازاين تصادم سخت چند دقيقه اي درپاي چراغ افتاد.دلم به حال بدبختي ومشقت اين پروانه کوچک سوخت.بالهاي اورا ميان دوانگشت خويش گرفتم تاازاتاق بيرونش اندازم .جسد متشنج اورامقابل ديدگان خود اوردم.قلبش به شدت ميزدکه سينه سفيد وکوچک اورابه سختي تکان ميداد.يکي ازشاخکهاي نازکش تانيمه سوخته بود.آن دوچشم درشت وسياه او خيره وبه طورناراضي مرا مي نگريست.آب درخشنده اي درحلقه چشمانش ميدرخشيد.مگرپروانه هم گريه ميکند.اين گريه شوق بود يا ازسردرد!چند دقيقه اي به او نگريستم .به دو چشم مبهوت ودرخشان او.به دو ديده پرازاسرار ومرموزاو.سپس درميان فضا پرتابش کردم.گمان بردم که ديگر به ميان شعله سوزان چراغ برنخواهد گشت. چند دقيقه اي بعد نخست خود را به پشت پنچره اتاق رساند وسپس دراطراف شعله چراغ به پرواز درامد.اين مرتبه ديوانه تر خود رابه آتش زد.بي پرواترازفراز شعله بي رحم آن ميگذشت.گويا ميترسيد اوراازکنارمحبوبش دورکنم.آنقدر چرخيد وچرخيد وخود را به شعله چراغ نزديک کردکه به يکباره سوخت ودرپاي معشوق افتاد. لحظه اي بعد هنگامي که سرانگشت خودرابه بالهاي سوخته وجسد نازنين اين عاشق ازجان گذشته وحقيقي ,اين شيدايي باوفا کشيدم هنوزگرمي وحرارت عشق به معشوق ازپاره هاي آن احساس ميشد.به راستي اگر پروانه عاشق است چرا شمع ميسوزد؟!

saye
29-07-2006, 22:21
جوان و راهب

از امام علی بن الحسین (ع) نقل شده است که فرمود:
مردی با خانواده اش به کشتی سوار شد و هیچ کدام از آنها نجات پیدا نکرد،مگر همسر آن مرد که بر یکی از تخته های کشتی سوار شد و رهایی یافت و به یکی از جزایر دریا پناه برد.
در این جزیره جوانی بود که راهزنی می کرد و تمامی حرمت های الهی را شکسته بود .
او ناگهان دید که زنی بالای سرش ایستاده است !
سرش را بلند کرد و به آن گفت:
تو انسانی یا جن؟
او گفت :انسان.
جوان با او سخنی نگفت،مگر این که همانند مردی از خویشاوندانش در کنار وی نشست .
زمانی که این جوان آهنگ آن زن کرد،وی نگاران شد.
جوان به وی گفت:چرا نگران هستی؟
او گفت:از او می ترسم-و با دستش به سمت آسمان اشاره کرد-جوان گفت:تو اینقدر از او می ترسی ،در حالی که گناهی نکرده ای و من تو را وادار کرده ام.
بنابراین،به خدا سوگند که من از تو سزاوارترم که از او بترسم و برخاست و چیزی نگفت و به نزد خانواده اش بازگشت در حالیکه هدفی جز توبه و برگشتن از کرده های گذشته نداشت.
در میانه راه به راهبی رسید.گرمای خورشید سخت بر آن دو می تابید.
راهب به جوان گفت:دعا کن که خداوند به وسیله ی پاره ی ابری ،بر سرِ ما سایه افکند که گرمای خورشید بر ما شدت یافته است.
جوان گفت:من از خودم کار نیکی در نزد پروردگارم سراغ ندارم،تا این جرأت را به خودم بدهم که از او چیزی مسألت کنم.
راهب گفت:پس من دعا می کنم و تو آمین بگو.
جوان گفت:بسیار خوب.
راهب دعا می کرد و جوان آمین می گفت.
چیزی نگذشت که قطعه ی ابری پیدا شد و بر فراز سر آنها سایه افکند.
آن دو مقداری از روز را زیر سایه ی آن ابر راه رفتند ،تا اینکه بر سر دو راهی رسیدند .
جوان از یک راه رفت و راهب از راه دیگر.اما ابر به همراه جوان رفت.
راهب گفت : ای جوان تو از من بهتری و خداوند دعای مرا به خاطر تو اجابت کرده است،نه به خاطرِ خودم.
پس به من خبر ده که داستان تو چیست؟
جوان داستان آن زن را به او خبر داد.
راهب گفت:چون بیم خدا در دلت وارد شده،گناهان گذشته ات آمرزیده شده است و اینک بنگر که در آینده چه می کنی.

saye
29-07-2006, 22:22
زن نامه اي از شوهرش دريافت كرد . از زماني كه مرد ديگر دوستش نداشت و تركش كرده بود دو سال مي گذشت . نامه از سرزميني دور آمده بود .
« اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند . صدايش قلبم را مي شكند . »
زن توپ را دختر نه ساله اش گرفت .
دوباره نامه اي از طرف شوهر آمد . اين يكي از پشتخانه ي ديگري بود .
« بچه را با كفش به مدرسه نفرست، مي توانم صداي پاي او را بشنوم . صدايش قلبم را مي شكند . »
زن به جاي كفش ، صندل هاي نرم پاي بچه كرد . دختر گريه كرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود .
يكبار ديگر نامه اي از طرف شوهر آمد . فاطله اش با نامه ي گذشته يك ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلي قديمي مي آمد.
« اجازه نده بچه از كاسه ي چيني غذا بخورد . مي توانم صداي آن را بشنوم . صدايش قلبم را مي شكند .»
زن با قاشق هاي چوبي خودش به دختر غذا داد . درست مثل سه سالگي اش . بعد دوراني را به ياد آورد كه دختر سه ساله بود و مرد روزهاي خوشي را كنار او گذرانده بود . دختر رفت از قفسه ي آشپزخانه كاسه ي چيني اش را برداشت . زن فورا آن را از دستش گرفت و توي باغچه انداخت : صداي شكستن قلب مرد ! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد . كاسه ي خود را به طرف ديوار پرتاب كرد و آن را شكست . آيا اين صداي شكستن قلب شوهرش نبود ؟ زن ميز نهار خوري كوچك را از پنجره به بيرون پرتاب كرد . اين صدا چي ؟ زن خود را به ديوار زد و به آن مشت كوبيد . خود را روي پارتيشن كاغذي پرت كردو مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط كرد. اين صدا چي ؟
« مامان ، مامان ، مامان!»
دختر شيون كنان به طرف او دويد . زن به او سيلي زد . آه ، چه صدايي !
همچون پژواكي از آن صدا ، نامه ي ديگري از طرف شوهر آمد ؛ از سرزمين و پستخانه اي دور و جديد .
« هيچ صدايي در نياوريد . درها را نه باز كنيد نه ببنديد .همين طور پنجره ها را . نفس نكشيد . حتي نبايد اجازه دهيد از ساعتي كه در خانه است صدايي در بيايد . »
« هر دو شما ، هر دو شما ، هر دو شما !» زن همانطور كه نجوا مي كرد اشكش جاري شد . بعد از آن ، ديگر از هيچ كدام آن دو هيچ صدايي شنيده نشد . آنها به كوچكترين صداها پاياني جاوداني بخشيدند . به عبارت ديگر ، مادر و دختر هر دو مردند .
و عجيب اينكه شوهر زن هم كنار آنها دراز كشيد و مرد

saye
29-07-2006, 22:23
بازرگاني پس از ده سال کار دشوار ،دجار حملات قلبي شدوقتي پزشک به او گفت که ديگر قادر به ادامه زندگي نيست،همسرش از فردي در مورد
قانون نفي وانکار شنيده بود به همسرش گفت که مرگ را نپذيرد .شبي در حال درد شديد مرد چنين ادعا کرد:خدايا ادامه اين وضع را نمي پذيرم با کمک تو بهبودخواهم يافت ودر دلش به درد گفت:نه نه نه،آنشب نقطه عطف زندگيش بود .او بهبود يافت وبه زندگي معمول خود باز گشت وبه کار آسانتري پرداخت وصاحب تندرستي ونيرويي که در زندگيش سابقه نداشت.
در برابر اوضاع وشرايطي که نميخواهيد پايدار بمانند،از اقتدار ابدي "نه"که در اختيار شماست بهره بجوييد. زيراهمه باورهايي دارند که بايد از بين
بروند.

A_M_IT2005
31-07-2006, 05:01
سلام به همگی
واقعا خسته نباشید
من تا صفحه ی پنجم تاپیک رو خوندم
اینم از داستان من که واقعی هست:
دکتر گفت : باید پایت را قطع کنیم.راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت.
دکتر گفت : چرا میخندی؟
راننده کامیون گفت :
وقتی 5 __6 ساله بودم دنبال یک گنجشک کردم.
گنجشک به حفره ای که در دیوار حیاط بود پناه برد.
من دستم را داخل حفره کردم و گنجشک را گرفتم .
هنگام بیرون اوردن گنجشک یک پای آن از بدنش جدا شد.
در همین موقع مادرم فریاد زد :
وااای! پای بچه ام قطع شد.
من که میخندیدم گفتم :
پای من که کنده نشد ، پای این گنجشک قطع شد.
_____---------_________
:ohno: :ohno: :ohno:

savb6
01-08-2006, 21:57
درکتاب منتخب التواريخ از علامه مجلسی از مفضل بن عمر روايت کرده فرموده :
فرمود ای مفضل می دانی زوراء کجا واقع شده ؟ عرض کرد خدا وحجت او عالمترند
فرمود : بدان ای مفضل بدرستی که در حوالی ری کوهی است سياه که در ذيل آن بنا
می شود شهری که طهران ناميده می شود . اين است زوراء آن شهری که قصرهای او
چون قصرهای بهشت و زنهای آن مانند حورالعين.
دانسته باش که آنها ملبس به لباس کفرند و زينت داده شده اند به زی جباران و سوار
بر زينها می شوند واطاعت شوهرها نمی کنند و منازل شوهرهاشان به آنها وفا نکند
واز شوهران طلاق می طلبند اکتفا می کنند زنان به زنان و مردان به مردان زنها خود را شبيه به مردان
و مردان خود را شبيه به زنها می کنند اگر خواهی که دين تو محفوظ بماند دراين شهر مسکن قرار مده زيرا که
آنجا محل فقتنه است و فرار کن از آن شهر به قله کوهها و از سوراخی به سوراخی مانند روباه با بچه های خود

((مرجع اين نوشته کتاب گنجينه خلاق جامع الدرر صفحه 297 جلد 2))

بنگر به چرخ زمانه که کمر شکن است
مناز به رنگ لباست که آخر کفن است

magmagf
02-08-2006, 03:09
گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

lovergod14amorousand
04-08-2006, 12:28
سلام دوستان از کجا براتون بگم...از قبل پیروزی نور بر تاریکی یا شروع اون...اما ای گریز می زنم به گذشته یعنی قبل پیروزی...آره جونم براتون بگه یه مرد بود از اون مردها (آخرش عاشق بودن)ای نامرد هم بود(آخر نامردها)یه روز که همه مردم محل از دست نامرد خونشون به جوش اومده بود تصمیم گرفتند که یارو نامردرو از محل بندازن بیرون و عشق وصمیمیتو که گذشتگان اون مرد عاشق بهش یاد داده بودن بیارن تو محله اما یه مشکلی بود یه عده از دوستای نامرد که از خیابون های دور بودند به اون قدرت داده بودند تازه داخل محله هم نامردهای دیگه ایی هم بودند که چون از اون نامرد مواجب می گرفتند گوش به فرمانش بودند اما طولی نکشید که مردم محله صداشون در اومد و فهمیدن که آقا نامرد از کجا دستور می گیره از جایی که میخواد از عشق وصمیمیت چیزی نمونه یا اگه موند همونه باشه که خودشون می خوان وتو محله های خودشون هست هر روز یکی از دوستای مرد عاشق به خاطر عشق وهمونی که بهش میگفتند ارزش واز گذشتگان مرد عاشق به اونا رسیده بود دفاع می کردند کشته می شدند یواش یواش چشم و گوش همه باز شد فهمیدن چی شد تا اینکه مرد نامرد مرد عاشقو فرستاد محله های دور و نزدیک که دیگه مردم اون محله حال دعوا کردن نداشته باشند گذشتو گذشت تا اینکه مردم که که از نبود آقاشون ناراحت بودن مبارزه هاشون با نامرد وهمراهاش و طرفداراش بیشتر کردند خود آقا نامرد هم می دونست که طرفدارای محله های دیگه که به اون جرات مدادند وفقط دنبال هدف خودشون هستند خوب آقا نامرد که هوا رو پس محرکه می دید فقط کارش شده بود کشتن مردم دیگه مردم غیرتی شدنو از مرد عاشق که در طول دوری از مرم محله با اونا در ارتباط بود خواستند برگرده محله خودش و تو غربت نباشه مرد عاشق هم قبول کرد و گفت باشه بخاط ارزشها هر کاری میکنم آره آقا عاشقه اومدو محله خوش و خرم شد ويارو نامرد دست زنو بچه هاشو گرفتو به بهانه مریزی رفت محله طرفداراش و قول داد که برگرد و انتقام بگیره البته خیلی از همراهاش از نامردی در اومدن و عاشق آقا عاشقه شدند مردم دوستشون داشتند اما یه چیز خنده دار این بود که محله های طرفدار نامرد زیاد تحویلش نگرفتند اما خودشون تصمیم گرفتند که از هر راهی استفاد کنند که ارزشهای محله آقا عاشقه خراب بشه وبه ثمر نشینه حتی بعضی از مردمای ساده یا کسایی که از این وضیعت از مردم وريالاشون سهم می خواستند و اون روی سکه شخصیتشون که خیلی تاریک بود وظاهرشون مثل باطن نبود یا بالعکس اجیر کرد که شما اینکارو کنید خوبه اینو بکنید بد خوب گذشت تا خیلی از رفیق های نزدیک آقا عاشقه که اونام عاشق بودند بدست نامردهای مونده تو محله و به دستور محله های دور ونامرد رفتند پیش عشقشون آره پر کشیدند و رفتند بازم یه مدت که گذشت اون محله ها دیدند که این مخله عشقشون بیشتر میشه وحالو هوا شون مال این شهر نیست آؤه روش قبلی هم که اثر نداشت پس چیکار کنند بله رفتن سراغ قلدر محله نزدیک محله نور و گفتند آق نامرد میخوایم یه کاری واسمون کنی تو که همیشه با ما دوست بودی ما ازت یک خواهش داریم آقا قلدر گفت:شما گلید شما سنبلید هر چی بگید روی چشم چه کسی رو میخواید قیم قیمه کنید به من بگید سه سوت انجام بدم آقایون تاریک گفتند محله نورو که می شناسی همون محله ای که همه عاشقند آقاشون هم یک چند روز یتو محله شما بوده راستیتش هر کاری می کنیم اون قدرتمند تر میشن به عشقشون نزدیکتر میشن دیگه توکلمو به شما است بلکه کاری کنید آقا قلدر که خودش تو محله خودش کلی آدم کشته بود که بعضی از اونا هم عاشق بودند رسم عاشق کشی رو خوب بلد بود برگشتو گفت شاخشونو می شکنم حالشونو می گیرم فقط مایه تیله آره دیگه اونام بهش قول دادند که حسابی به چوبو چماقو پول تیزیو غیره مجهزشون کنند تا به قول خودشون عاشق کشی کنند بله دعوا شروع شد محله نور با حمله های مردمای محله تاریکی که جالبه بگم مردمای محله نور از محله آقا قلدر به خاط همون عشقشون خوششون می آمد رفتند پیش عشقشون راستی هنوز روش قدیمی استفاد از طمع کار ها ومردم های دو روی محله نور هم ادامه داشت تو این گیرو دار خیلی از عاشقا رفتند پیش معشوقشون و...خلاصه دعوا به اذن عشق همیشگی مردم محله نور به نفعشون تموم شد وآقا عاشقه حالا باید باز هم با یه عده نامرد که هنوز تو محله بودند و حسابی مردم محله ودیگران رو اذیت کرده بودند رو هم دماغ سوخته کنه تا حال محله ی نامردها واونور شهری ها که همشون تو دعوا طرفدار آقا قلدر بودند چون محله نور می گفت عشقشون راسته وباید هر چی اون(معشوقشون) میگه ما بگیم بله روی چشم چون واقعا نفع به خودمون میرسه خوب نامردها مثل بقیه مردم لباس می پوشیدند گاهی وقتا هم از روی نادونی نامرد شده بودند هر چند که از لباسای آقا عاشق می پوشیدند و یا مثل رفیقای آقا عاشق که خیلی هاشون تو دعوا شهید شدند و رفتند پیش معشوقشون بودند البته در ظاهر خوب ولی آقا عاشقه با کمک معشوقش وعاشقای دیگه حسابی دماغ سوخته شون کرد اما اونور شهری هنوز هم دنبال خراب کردن مسایل عشقی محله نور بودند...تا اینکه یک روز دلگیر معشوق آقا عاشق گفت دلم برات تنگ شده بیا پیش ما وگذشتگانت که کنار ما هستند آقا عاشق هم که می دونست فراق ودوری از معشوق چقدر بده گفت چشم و با این چشم گفتنش همه مردم محله نور و محله های دیگه که با محله نور خوب بودند رو دیوونه کرد اما معشوق به عاشق گفت یه عاشق مثل خودت که منم دوستش داشته باشم بذار تو محله تا محله به واسطه نور اون همیشه نور داشته باشه به به چه انتخابی کرد آقا عاشقه باید بهش گفت احسنت یکی رو انتخاب کرد همه عاشقای واقعی دوستش داشتند و معشوق هم خیلی زیاد دوستش داشت خلاصه آقا عاشق دوم از اون جهت همیشه مورد حسادت بود از هم لباسو غیره و یک بار هم از طرف نامرد های حسود زخمی شد. شدآقای مردم محله و مردم هم دوستش داشتند فراوون خوب گذشت چند وقتی تا مردم محله بعضی هاشون گول خوردند و یه سری مسایلی پیش اومد که مشخص بود دشمنای محله نور می خوان نور محله رو کم کنند وجوونو پیرو همه رو هدف قرار دادند که یه جورایی مشغولشون کنند که از نور ومعشوق دور بیفتند بعضی ها گول خوردند اما بعضی که عشقشون الکی نبود وایسادند تا بازم مبارزه کنند آره اونا هدفشون رسیدن به نور مطلق بود که نامردا هنوز نشناختنش حتی الان هم که این داستانو میگم خلاص آقا عاشق هی خون جگر خورد که چرا مردم محله اینقدر سریع گول دشمنای نور ومردم رو می خورند یادم رفت که بگم ای تاریکی مغرور هم که با معشوق مردم وآقا عاشقه از قدیم دشمن بود تو قضیه نقش فعال داشت خب آره دیگه اوضاع محله نور روبه تاریکی می رفت اما نور مطلق یا همون معشوق قسم خورده که نذاره محله نور که قرار بدست یکی از عاشقای خدا که تو غیبت ولی همه ما ها رو میپاد که راه رو اشتباه نریم و هر جمعه واسه مردم محله ودوستداراش در محله های دیگه دعا می کنه بیفته خدشه ای بخوره آره آقا عاشق2 هم منتظر که غایب حاضر بیاد ودوباره مردم چشم و گوششون باز شه و بفهمن که هر چی آقا عاشق2 میگه مال نور مطلق یا همون معشوقس که از رگ گردن به همه مردم شهر نزدیکتره و هوای عاشقای واقعی رو داره...انشا الله که اون غایب حاضر می آد و کمک حال آقا عاشق2 میشه و شهر میرسه دست همونا که عاشقند و حق رو میگن و مادر آقا عاشق سندشو داشت...انشا الله...عاشق الله14معصوم(آل الله)و...

saye
09-08-2006, 03:16
خواهش میکنم
.........

توصيف

جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه!
نيک گفت:نخيرم.لاغر و درازه!
لن گفت:يه ريش سفيد بلند داره!
جان گفت:نه صورتش سه تيغه اس!
ويل گفت:سياهپوسته!
باب گفت:سفيد پوسته!
رونداروز گفت:دختره!
من خنديدم و عکسي رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود به هيچ کدومشون نشون ندادم!

(Shel Silverstein)

magmagf
12-08-2006, 05:47
در دهكده‌اي زماني مردي زندگي مي‌كرد كه بسيار فرد خوب، مهربان و عارف‌مسلكي بود. شبي از شب‌ها كه او مشغول راز و نياز و مراقبه بود جمعي فرشته در كنار وي مي‌روند و به او مي‌گويند كه چند روز بعد در اين سرزمين توفان شديدي خواهد شد و باران بسياري خواهد باريد ... اما تو نگران نباش ... خداوند تو را نجات خواهد داد. آن شب گذشت و مرد كه بسيار خشنود بود و راضي شب‌ها به مناجات مي‌پرداخت و روزها آن خبر سيل و توفان را به مردم مي‌گفت و اكثر مردم چون او را دوست داشتند به حرفش اعتماد مي‌كردند و خود را براي روز موعود آماده مي‌كردند. از قضا چند روز بعد توفان شديدي درگرفت و باران سيل‌آسايي شروع به باريدن كرد، آب با سرعت و قدرت زيادي همه جا را دربر مي‌گرفت و مردم سراسيمه به بالاي تپه‌ها و كوه‌هاي اطراف هجوم مي‌بردند. مرد عارف درخانه بود و همچنان به راز و نياز مشغول بود. تعدادي از مردم به سراغش رفتند تا او را نيز با خود ببرند ... اما مرد گفت كه با آنها نخواهد رفت چون خداوند خود او را نجات خواهد داد. باران همچنان با سرعت سيل‌آسا مي‌باريد و توفان با قدرت در حال ويراني خانه‌ها بود. اكنون آب تا سقف خانه‌ها بالا آمده بود و بعضي از مردم كه نتوانسته بودند فرار كنند بر بالاي بام‌ها به انتظار نجات بودند. مرد عارف نيز چنين بود. او بر بالاي بام خانه نشسته بود و انتظار مي‌كشيد. ديگر آب كم‌كم داشت بام خانه‌ها را هم مي‌پوشاند و لحظاتي بعد حتي بر بام هم نمي‌شد ايستاد. ناگهان از دور قايقي به سمت مرد عارف رفت. چند نفر كه از ارادتمندان مرد عارف بودند براي نجات وي در آخرين لحظات به كمك وي شتافته بودند، اما باز مرد عارف گفت كه با آنها نمي‌رود و در انتظار نجات خداوند خواهد ماند. هر چه اصرار ارادتمندان وي بيشتر مي‌شد امتناع مرد عارف نيز بيشتر مي‌گرديد و اين چنين بود كه مردان وي را تنها گذاردند و به سرعت دور شدند. آب بالا و بالاتر آمد و لحظاتي بعد مرد عارف در ميان سيل و باد و توفان جان سپرد و پيكر بي‌جانش بر سطح آب‌ها روانه شد.
بعد از مرگ روح مرد عارف به بالا رفت ... بله او ديگر مرده بود و غرق در شگفتي كه پس چرا اين طور شد! در همين افكار بود كه ديد همان چند فرشته‌اي كه آن شب در خانه‌اش آمده بودند نزديك مي‌شوند. مرد با ناراحتي گفت: ... پس چرا من نجات پيدا نكردم؟ فرشتگان با لبخند جواب دادند: آخر مرد حسابي ... خداوند بارها و بارها براي نجات تو آدم‌ها و قايق‌هاي نجاتي فرستاد تا تو را به راحتي نجات دهند ... حتي آخرين لحظه نيز جمعي از هوادارانت را كاري كرد كه تو را به سرعت پيدا كنند و نجاتت دهند...! تو خودت نفهميدي و همين نفهميدنت باعث مرگ شد!

آيدا
15-08-2006, 08:51
روزي مردي دانشمند كه نويسنده اي توانا بود و داستان ها و شعرهايش طرفداران بسيار داشت براي نوشتن رمان جديدش به منطقه اي ساحلي رفت تا از سكوت و زيبايي آن منطقه براي نوشتن استفاده كند. يك روز كه براي قدم زدن به كنار دريا مي رفت، از دور مردي را ديد كه به شكل جالبي مي رقصيد و حركاتي شبيه رقص مي كرد. وقتي به او نزديك شد ديد او نمي رقصد بلكه خم مي شود و از روي زمين ستاره هاي دريايي برجا مانده از مد شب گذشته را بر ميدارد و بعد مي دود و آنها را به پشت موجها پرت مي كند. نويسنده علت اين كار را از آن مرد پرسيد. آن مرد جواب داد ستاره هاي دريايي تا چند ساعت ديگر كه آفتاب بالا مي آيد مي ميرند و من آنها را برميگردانم. آنها از مد شب گذشته مانده اند و حالا زمان جزر شده و آنها به دريا بازنگشته اند. نويسنده از آن مرد پرسيد: مگر نمي بيني اين ساحل هزاران كيلومتر امتداد دارد، و تلاش تو براي اينهمه ستاره دريايي كه در سراسر ساحل مانده اند مؤثر نيست؟ آن مرد بدون آنكه جوابي بدهد، خم شد و ستاره دريايي ديگري را برداشت، به سوي ساحل دويد و آن را به پشت موج هاي خروشان انداخت. و بعد برگشت و گفت براي اين يكي كه مؤثر بود. نويسنده وقتي به كلبه اش برگشت، تمام مدت به فكر آن جوان و كارش بود. صبح روز بعد از خواب بيدار شد و به ساحل رفت و همراه با آن جوان تمام روز مشغول پرتاب كردن ستاره هاي دريايي در آب شد...

vr2006
15-08-2006, 20:07
سلام من اولين باريه كه اينجا داستان مي‌نويسم. اگه تكراري بود به لطف خودتون ببخشيد.


در خلال يك نبرد بزرگ ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت . فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ، ولي سربازان دو دل بودند.

فرمانده سربازان را جمع كرد : سكه اي از جيب خود بيرون آورد : رو به آنها كرد و گفت : سكه را بالا مي اندازم ، اگر رو بيايد پيروز مي شويم و اگر پشت بيايد شكست مي خوريم.

بعد سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان همه با دقت به سكه نگاه كردند تا به زمين رسيد .

سكه به سمت رو افتاده بود.

سربازان نيريوي فوق العاده اي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله كردند و پيروز شدند.

پس از پايان نبرد : معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : قربان ، شما واقعا مي خواستيد سرنوشت جنگ را به يك سكه واگذار كنيد ؟!

فرمانده با خونسردي گفت : بله و سكه را به او نشان داد.

هر دو طرف سكه رو بود! :cool:

r_azary
20-08-2006, 22:34
تله موش


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

hushang
26-08-2006, 21:47
به به درود.
سپاس از این همه مهربونی
این هم هدیه من به همه شما آدمهای دوست داشتنی:دانلود کنید pdf شده داستانهایتان را
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

r_azary
26-08-2006, 22:14
موضوع: ‏مرد دست و دلباز!!!!!!


تعدادي مرد ‏در رخت كن يك باشگاه گلف هستند ...
موبايل يكي ‏از آنها زنگ مي زند ,
مردي گوشي ‏را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع
به صحبت مي ‏كند :
همه ساكت ‏ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش
مي دهند !

مرد: ‏بله ‏بفرماييد ...
زن: ‏سلام ‏عزيزم منم باشگاه هستي؟
مرد:‏سلام بله ‏باشگاه هستم.

زن: ‏من الان ‏توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك
ديدم فقط ‏هزار ‏دلاره ‏ميشه ‏بخرم؟
مرد: ‏آره اگه ‏خيلي خوشت اومده بخر .

زن: ‏مي دوني ‏از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم
ديدم اون ‏مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه
فروش آوردن ‏خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم ...
مرد: ‏چنده؟
زن:‏شصت هزار ‏دلار!!!
مرد: ‏باشه اما ‏با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه
همه چيزش ‏رو به راهه !!!

زن: ‏آخ مرسي ‏يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه
پارسال ازش ‏خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن
950000 ‏دلاره !!!
مرد: ‏خوب برو ‏بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !
زن: ‏باشه ‏بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .
مرد:‏خداحافظ ‏عزيزم...

مرد گوشي ‏را قطع ميكند . ‏مرد هاي ‏ديگر با تعجب ‏مات و
مبهوت به ‏او خيره ميشوند!!!

بعد مرد مي پرسد: ‏ببخشيد ‏اين ‏گوشي ‏مال ‏كيه؟!!!

saye
28-08-2006, 13:32
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فدا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.).

زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"

پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده امهمه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".

ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"

مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"

" از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."

بايد بدانيم كه نعمت هايمان حاصل ئرخواست هاي خود ما نيست، نتيجه دعاي ديگران براي ماست.




مترجم: امير صالح پور.

رويا خانوم
30-08-2006, 14:13
در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
نقل از : پروفسور محمد حسين بابلي يزدي

jasmin
08-09-2006, 14:10
وقتي كه از بالاتر به خود نگريست گويي پرده‌‌اي از جلوي چشمانش كنار رفت و توانست چيزهايي را ببيند كه پيش از آن نمي‌ديد... اكنون مي‌توانست خود را ببيند كه در جاده زندگي با سرعتي سرسام آور به سويي در حركت است ... آخر همه سعي مي‌كردند با سرعت به آن سو حركت كنند، سعي مي‌كردند از يكديگر سبقت بگيرند، بعضي مي‌خواستند به هر قيمتي كه شده زودتر برسند حتي با ممانعت از حركت ديگران... آري همه به سويي در حركت بودند به سويي كه مي‌گفتند انتهايش سرزمين آرزوهاست... او نيز مي‌خواست كه هرچه سريع‌تر به سرزمين آرزوها برسد ...

اما خدايا! اكنون كه از بالاتر مي‌ديد، هيچ سرزميني دركار نبود، كاش هيچ چيز نبود، آنچه مي‌ديد لزره بر اندامش مي‌انداخت... پرتگاهي عميق... آنقدر عميق كه انتهايش ديده نمي‌شد... حال از ساده لوحي خود در عجب بود، چطور توانسته بود بدون انديشه چنين با سرعت بتازد... فقط با اين استدلال كه ديگران هم اين چنين مي‌كنند...

... در اين بين خود را ديد كه از خدا كمك مي‌خواهد تا زودتر به سرزمين آرزوها برسد... لحظه‌اي بعد از آنچه مي‌ديد به شگفت آمده بود... چندين فرشته از آسمان فرود آمدند و سنگ‌هايي نوك تيز را با چنان مهارتي در مسير اتومبيلش قرار دادند كه چرخ‌هايش پنچر شدند و لحظاتي بعد اتومبيل او بدون هيچ آسيب ديگري در كنار جاده ايستاده بود...

در اين حال خود را از بالا مي‌ديد كه با ايستادن اتومبيلش به بخت بد خود لعنت مي‌فرستد... و خطاب به خدا مي‌گويد:

آخر اين رسمش بود... من از تو كمك خواستم... چرا بايد اين بلا سرم بيايد... به تو هم مي‌توان گفت خدا... اگر كمكم نمي‌كني اقلاً مانعم نشو... اصلاً نمي‌توان روي تو حساب كرد... آنهايي كه سراغت را نمي‌گيرند كار بهتري مي‌كنند... من هم ديگر سراغت را نمي‌گيرم...

سپس خودش را ديد كه دست به كار شده تا به هر ترتيب، مجدداً همان راه را در پيش بگيرد...

اكنون با ديدن اين صحنه‌ي‌ زندگي‌اش به قدري از افكار و سخنان خود شرمنده بود كه نمي‌توانست توي روي خداي مهربانش نگاه كند ... حال مي‌دانست كه تقصيركاري جز خودش وجود نداشته... نه تنها عقلي را كه خدا به او داده بود به كار نينداخته بود، بلكه كمك مهربانانه او و فرشتگانش را اين چنين قدرناشناسانه پاسخ گفته بود ...

در آن هنگام دريافت كه چنين صحنه‌هايي در زندگي‌اش به كرات تكرار شده بودند ... آري ... او تقريباً همواره به سمت پرتگاه مي‌تاخت و آن يگانه‌ي مهربان چند تن از فرشتگانش را مأمور مي‌كرد تا مدام مشكلاتي را در راه او بتراشند و مانع از سقوطش شوند ... اگر مي‌دانست آن مشكلات، نجات دهنده او از سقوط در پرتگاه‌اند براي پيش آمدن هر مشكل هزاران بار سجده مي‌كرد و ديگر تقصيرها را بر گردن حامي مهربانش نمي‌انداخت...

منبع: باران نور ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])

saye
09-09-2006, 06:29
بنويس! بابا انار دارد: معلم مي گويد

واو به ياد مي آورد دست هاي لرزان بابا هيچ اناريندارد،
ميان شيارهاي پينه بسته دستانش، جز رنج چيز ديگرينيست.
معلم هجي مي کند انار مي شنود «فقر»؛
معلم مي گويد:«نان دارد»، مي داند که، دروغ است هيچ نانيندارد،
معلم مي گويد:«آن مرد در باران آمد» مي نويسد، آن مرد در بارانرفت و هرگز نيامد.





داستان فقر، داستان کهنه ايست،


فقر، دستان گشاده اي دارد که گاه بي هراس از در و ديوار يک خانهبالا مي رود
و تا سقف تحمل آدم ها، نفسگير مي شود.
نه آدم ها شبيه همند و نه خواسته هايشان شبيه تر،
آنقدر که همه دخترک ها به فکر چشمان عروسکند
و پسرک ها در پي فهم تير تفنگ؛
همه مردها زندگي را با تمام ابعادش براي چار ديواري خانه هايشانمي خواهند
و همه زن ها در آرزوي آنند که هيچ وقت فرزندانشان الفباي گرسنگيرا نياموزند،
فقر براي خيلي ها آشناست ....

saye
10-09-2006, 00:54
گوشه

شكار از روي ناچاري




سعيد هاشمي
اين روزها شكار غيرقانوني در منطقه هاي حفاظت شده در همه جاي جهان رو به افزايش است. ببينيم نظر شكارچي ها چيست.
گزارشگر: آقاي شكارچي! شما مگر نمي دانستيد كه اين منطقه حفاظت شده است؟
شكارچي: چرا، مي دانستم.
گزارشگر: پس چرا آن قوچ بدبخت را شكار كرديد؟
شكارچي: راستش ما قصد شكار او را نداشتيم. ما براي تفريح به اين منطقه حفاظت شده آمده بوديم. داشتيم با ماشين از جاده رد مي شديم كه اين قوچ آمد جلوي ماشين. ما هرچه بوق زديم او كنار نرفت. ما پياده شديم و با زبان خوش از او خواستيم كه از جلوي ماشين برود كنار. اما او كنار كه نرفت هيچ، براي ما زبان هم درآورد. ما هم عصباني شديم و يك تير به طرف او شليك كرديم. اما قوچ باز هم كنار نرفت و تازه دو تا فحش خيلي ناجور هم به ما داد. ما هم جلوي دوست هايمان خجالت كشيديم و تير دوم را به طرفش شليك كرديم كه در كمال ناباوري ديديم زخمي شد، و ما از اين مسأله خيلي ناراحتيم.
گزارشگر: اگر اين طور است، پس اين قوچ در ماشين شما چه مي كرد؟
شكارچي: راستش ما قصد داشتيم او را به محيط بانان تحويل دهيم تا بلكه او را تأديب كنند.
گزارشگر: اما اين قوچ كه مرده است؟
شكارچي: ببينم، منظور شما كدام قوچ است؟
گزارشگر: همان كه به طرز ماهرانه اي روي موتور خودرو جاسازي كرده بوديد.
شكارچي: آخ ببخشيد، شرمنده! من فكر كردم آن قوچ نيمه جاني را مي گوييد كه در صندوق عقب ماشين گذاشته ايم!

Dash Ashki
12-09-2006, 08:51
شهر


آهنگساز جوان که چشمهاي سياهش به دور دست خيره بود آرام سخن مي گفت: مي خواهم اين حرفها را با موسيقي بيان کنم:
«پسري در جاده اي که به شهر بزرگي مي رود راه مي پيمايد. شهر پيش رويش مانند توده سنگ تيره و بد شکلي به زمين چسبيده، مي نالد و مي غرد. از دور چنين به نظر مي رسد که انگار دچار حريق شده، چون هنوز شعله تند غروب از آن بلندن مي شود و صليبهاي کليساها، برجها و بادنماهايش سفيدي مي زند.
حاشيه ابرهاي تيره نيز گوئي آتش گرفته اند. ساختمانهاي عظيم سفت و سخت در زمينه تکه هاي سرخ آسمان طرح شده اند، اينجا و آنجا شيشه هاي پنجره ها مانند زخمهاي دهن باز کرده اي برق مي زنند. شهر ويران و غمگين، صحنه کوششهاي پيگير براي شادي، گوئي همه خونش را بيرون مي ريزد و دود داغ زرد رنگ و خفه اي از آن بلند مي شود.
در تاريک روشن غروب پسر نوار خاکستري جاده را مي پيمايد که مانند شمشيري با دست نيرومند و ناپيدائي راست به پهلوي شهر فرو مي رود. درختان دو طرف جاده مانند مشعلهاي نيفروخته اي هستند و شاخه هاي بزرگ سياهشان بالاي زمين خاموش و منتظر بيحرکت است. آسمان را ابر پوشيده است، ستاره اي ديده نمي شود و سايه اي پيدا نيست. شامگاه هذياني و خاموش است، تنها صداي قدمهاي آهسته و سبک پسر در سکوت خسته کشتزارهاي خواب آلود به گوش مي رسد.
شب خاموش وار دنبال پسرک پيش مي رود و دور دستها را که پسر از آن آمده در رداي فراموشي مي پوشاند. تيرگي افزون شونده تک خانه هاي سرخ و سفيدي را که با فروتني به زمين چسبيده اند، باغها، درختان، دودکشهائي که بالاي تپه ها پراکنده اند، همه را در آغوش گرم خود مي گيرد. دنيا سياه مي شود و زير پاي تيرگي خرد و ناپديد مي شود، گوئي از شبح کوچک چماق به دست مي ترسد يا با آن قايم باشک بازي مي کند.
پسرک، اين شبح کوچک تنها، با همان قدمهاي بي شتاب در خاموشي راه مي سپارد. چشمهايش را به شهر دوخته است و گوئي حامل چي مهمي است که مردم شهر مدتها در انتظارش بوده اند، و روشنائيهاي آبي، زرد، و سرخ شهر چشمک زنان پيشوازش مي کنند.
خورشيد غروب کرده. صليبها، بادنماها، و برجها ذوب و ناپديد شده اند. شهر اينک مچاله و حقير مي نمايد و بيشتر از پيش تنگ زمين خاموش مي چسبد.
ابر شيري رنگي بالاي آن ظاهر شده، مه شفاف و زردي از بالاي توده ساختمانهاي درهم و برهم آويزان است. شهر ديگر ويران از آتش سوزي يا آغشته به خون نيست، اکنون در خطوط نامساوي بامها و ديوارهايش چيز مرموز و ناتمامي هست، انگار کسي که بناي اين شهر بزرگ را براي زيست مردم نهاده، خسته شده و به استراحت پرداخته است؛ يا شايد از چيزي که آغاز کرده نااميد شده و ترکش کرده و در رفته و يا ايمانش را از دست داده و مرده است. اما شهر زنده است، ميل دردآلودي دارد که با غرور و زيبائي پيش خورشيد قد برافرازد. به حال هذيان در آرزوي خوشي مي نالد، سراپا تلاش است با شور شديد زنده ماندن، و در سياهي خاموش کشتزارهاي دور و برش جويبارهاي کوچک با صداي خفه اش جاري است. در اين ميان جام سياه آسمان بيشتر از پيش از روشني کم و ملال آوري پر مي شود.
پسرک مي ايستد، سرش را برمي گرداند و نگاه گستاخانه و آرامي به دور دست مي اندازد، قدمهايش را تندتر مي کند.
شب، سايه به سايه اش مي آيد و با صداي مهربان مادري زمزمه مي کند: وقتش است، کودک من، برو! منتظرت هستند!
آهنگساز جوان با لبخند محزوني گفت: اما البته نوشتن يک همچو قطعه اي غير ممکن است.
بعد دستهايش را به هم چنگ زد و با دلسوزي و پريشاني فرياد زد: خداي بزرگ! در آنجا چه خواهد ديد؟

r_azary
12-09-2006, 22:59
برادری مانند او
يکي از دوستانم به نام پُل به‌عنوان هديه کريسمس اتومبيلي از برادرش گرفت. شب کريسمس هنگامي که پل از اداره‌اش خارج شد، پسربچه‌اي در اطراف آن اتومبيل قدم مي‌زد و با حالت تحسين‌آميزي آن را نگاه مي‌کرد. پسربچه پرسيد: «آقا اين ماشين مال شماست؟»
پل سر تکان داد و گفت «اين را برادرم براي کريسمس به من داده است.»
پسربچه متعجب شد و گفت: «منظورتان اين است که برادرتان آن را به شما داده و پولي براي آن نپرداخته‌ايد؟ من آرزو دارم...» و مکث کرد. قطعاً پل مي‌دانست که او چه چيزي را آرزو مي‌کرد. او آرزو مي‌کرد که چنين برادري داشت، ولي آنچه پسربچه گفت سرتاپاي پل را به لرزه درآورد.
پسربچه ادامه داد: «که مي‌توانستم برادري مثل او بودم.»
پل با تعجب به پسربچه نگاه کرد و بي‌اراده گفت: «مي‌خواهي سوار شوي و دوري بزنيم؟»
پس از سواريِ کوتاهي پسربچه با چشمان درخشانش رو به پل کرد و گفت: «ممکن است جلوي آن پله‌ها توقف کنيد؟»
پسربچه از پله‌ها بالا دويد. پس از لحظه‌اي پل صداي برگشتن پسرک را شنيد، ولي او سريع حرکت نمي‌کرد. وي برادر کوچک فلج خود را مي‌آورد. او برادرش را روي پله آخر نشاند و به اتومبيل اشاره کرد.
«بادي اين همان است که در طبقه بالا به تو گفتم. برادرش آن را براي کريسمس به او هديه داده و او پولي براي آن نپرداخته است. روزي من هم درست مانند آن را به تو هديه مي‌دهم و تو مي‌تواني همه چيزهاي زيبايي را که برايت تعريف کردم خودت ببيني.»
پل از اتومبيل پياده شد و آن را روي صندلي جلو نشاند. برادرِ بزرگ‌تر هم با چشمان درخشان آمد و کنار او نشست و آنان سه نفري تعطيلات فراموش‌نشدني‌اي را با اتومبيلِ سواري شروع کردند.
در آن شب کريسمس پل فهميد که منظور حضرت مسيح چيست آنگاه که مي‌گويد: «در بخشيدن خوشي و سعادت بيشتري وجود دارد...»
دان کلارک

saye
14-09-2006, 03:15
یک سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "
دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اینگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید. "
" خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم.
اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین. " ارزش زندگی ما با کارهایی که انجام می دهیم و افرادی که می شناسیم تعیین نمی گردد بلکه بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه.

magmagf
14-09-2006, 04:25
چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..


كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...


روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم


سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو


وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر


سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا


اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .


يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .


بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من


اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم


وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم


بنابراين مال خودم رو دادم به تو


براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه


با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

hezaro-yekshab
14-09-2006, 09:59
غلامعلی خان سلانه سلانه از پله های حمام بالا آمد. کمی ايستاد و نفس خود را تازه کرد و باز به راه افتاد. هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ايستاد.انگشت به پيشانی خود گذارد؛ شقيقه ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را درهم کشيد و چند مرتبه شيطان را لعن کرد.
درست فکر کرده بود.اکنون به يادش می آمد که وقتی خواسته بود غسل کند ، يادش رفته بود استبراء کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.گذشته از اين که لباسش نيز نجس گرديده و بايد هنوز چرک نشده عوضُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ ُُُُُُُش کند.
چند دقیقه مردد ماند .خواست باور نکند :«شایداشتباه کرده م ...» ولی نه ،درست بود .تمام قراین گواهی می دادند .خواست برگردد ودوباره به حمام برود ، ولی هم خجالت کشید واز این لحاظ که ظهر نمازش را سر وقت خوانده بود وتا نماز مغرب وقت زیاد داشت که تجدیدغسل کند ، تنبلی کرد و بر نگشت .
چند بار دیگر شیطان را لعنت کرد ، بغچه ی حمام خود را زیر بغل جا به جا کردوعبای خود را به روی آن کشید وبازسلانه سلانه به راه افتاد .
آفتاب ، شیشه های سقف حمام را قرمز کرده بود که غلامعلی خان توی خزینه ، انگشت به در گوش خود گذارده بود وقربت الی الله غسل می کرد .
سعی میکرد هیچ یک از مقدمات ومقارنات را فراموش نکند .سوراخ های گوش خود را دست مالید ،توی ناف خود را سرکشی کرد .استبرائ وبعد هم نیت ، وبعد شروع کرد :یک دور به نیت طرف راست،یک دور به نیت طرف چپ ؛ ...که بر شیطان لعنت !...ازدماغش خون باز شد .
دست به دماغ خود گرفت .آب خزینه را به هم زد تا رنگ خون محو شد .وبعد هول هول از خزینه درآمد ودرگوشه ای از حال رفت .
خانه اش نزدیک بود .استاد حمام عقب پسرش فرستاد .او را با لنگ و قدیفه اش خشک کردند.خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند واز حمام بیرونش بردند .
دو ساعت از شب گذشته بود که به حال آمد .پاشد نشست واز زنش وقایع را پرسید.ولی او هنوز شروع نکرده بود که خودش همه چیز را به خاطر آورد.زنش را فرستاد تا بغچه ی حمامش راحاضر کند وخودش زود لباس پوشیدوبه راه افتاد .
حمام گذرشان تا به حال حتما بسته بود .واگر هم نبسته بود او هرگز رویش نمی شد
دیگر به آن جا برود .آنروز تمام بساط حمامی بیچاره را به خون کشیده بود .ناچار به راه افتاد .او دو سه کوچه گذشت ودر میان یک بازارچه ی تاریک سر در آورد .
چراغ موشی راه روی حمام بازارچه ، از ته پله ها سوسو می کرد ودرو دیوارکدر تر از آنچه بود ، نمایان می ساخت.
غلامعلی خان ، خوشحال از اینکه حمام هنوز بسته نشده است ، از پله ها سرازیرشد.آخرین دلاک نوبتی حمام داشت بساط را ور می چید لنگ های خیس را به هم گره می زدو از در ودیوار می آویخت .یا قدیفه های کار کرده را تا می کرد.دمپایی ها را به کناری می زد ومی خواست چراغ را هم خاموش کند .
غلامعلی خان هنوز از در وارد نشده بود که صدای او را شنید :
-آقا حموم تعطیل شده .
-سام علیکم...من انقدی کار ندارم ...یه زیر آب می رم ومی آم.
-آقا جون گفتم حموم تعطیل شده ...آخه مردم هم راحتی دارن ؛ وقت و بی وقت که حموم نمی آن که.
-چرا اوقاتتو تلخ می کنی داداش ؟ تا یه چپق چاق کنی ، منم اومده م ...ولباس خود را در آورد .لنگی به خود بست و راه افتاد
داخل حمام تاریک بود .چراغ خواست .دلاک تنبلی کرد واز همان بالای در ، تنها پیه سوز حمام را روشن کرد وبه دست او داد.غلامعلی خان در گرم خانه ی حمام را باز کرد .بسم اللهی گفت و وارد شد .
سایه ی بزرگ ولرزان سر خود که تا وسط گنبد های سقف حمام کشیده شده بود ،با ترس نگاهی کرد وبه فکر فرو رفت .بلند تر یک بسم الله دیگری گفت وخود را به پله های خزینه رسانید.پیه سوز را بالای پله ها ، لب سنگ خزینه گذاشت.
یک مشت آب مزمزه کرد .یک مشت هم به صورت خود زد .با یکی دو مشت دیگر ،پاهای خود را شست وخزینه فرو رفت. خزینه تا لب سنگ آن پر شده بود .آب داغ خوبی بود .بدن خود را با کیف مخصوصی دست می مالید .شعله ی پیه سوز کج وراست می شدو سایه روشن دیوار تغییر می کرد .غلامعلی خان این یکی را در می یافت ، ولی گمان می کرد
از ما بهتران می ایند ومی روند وهوا تکان می خورد وشعله را می جنباند .چند دقیقه صبر کرد .صدایی نیا مد .یک بسم الله بلند گفت...وشعله ی پیه سوز ساکت شد.
فکر خود را هر طور بود مشغول کرد.ترس وتاریکی را از یاد برد .وسه بار دیگر بدن خود را دست مالید وبه زیر آب فرو رفت .سر کیف آمده بود.زیر آب ، پاهای خود را به ته خزینه فشارداد وسبک وآهسته دو سه ثانیه خود را درمیان آب نگه داشت.وبعد سر خود را ازآب به در آورد .
یک باره ترسید .همه جا تاریک شده بود .چشم های خود را مالید .اهه !مثل اینکه سرو صورت ودست هایش چرب شده بود.بیش تر ترسید .ودلاک را با فریادی وحشت آور ، دو سه بارصدا زد.دلاک سراسیمه وارد شد .هردو در یک آن ، با تعجب از هم پرسیدند :
-پس چراغ چه شد ؟!...وهردو در جواب ساکت ماندند .
دلاک برگشت ویک چراغ دیگر آورد .پیه سوز پیدا نبود ولی روی آب خزینه روغن چراغ موج می زد .وسرو سینه ی غلامعلی خان چرب شده بود .
دلاک چندتا فحش نثار استاد حمام کرد و غلامعلی خان از روی خشم وبی چارگی یک لااله الا الله گفت و در آمد.روغن چراغ ها را با قدیفه ی خود پاک کرد.لباس پوشید وغر غر کنان رفت.


***
فرداصبح ، قبل از اذان ، باز غلامعلی خان از کنار کوچه، بغچه ی خود را به زیر بغل زده بود ، عبا را به سر کشیده بود وسلانه سلانه به سوی حمام می رفت .وزیر لب معلوم نبودشیطان را لعن می کرد
ویا لا اله الله می گفت...
هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربه الی الله به جا بیاورد


(جلال آل احمد)

مومن خدا
14-09-2006, 10:03
جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى ( 335 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت . گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت . شبلى رفت .
در دكان نانوايى ، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مى شناخت . رو به نانوا كرد و گفت : اگر شبلى را ببينى ، چه خواهى كرد؟ نانوا گفت : او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. دوست نانوا به او گفت : آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه اى نان را از او دريغ كردى ، شبلى بود . نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروخته اند . پريشان و شتابان ، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بى درنگ ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى ، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار كرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى گردانى ، مردم بسيارى را اطعام كنم . شبلى پذيرفت .
شب فرا رسيد . ميهمانى عظيمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .
بر سر سفره ، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت : يا شيخ !نشان دوزخى و بهشتى چيست ؟ شبلى گفت : دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است ، صد دينار خرج مى كند!بهشتى ، اين گونه نباشد . (15)

Mehrshad-msv
14-09-2006, 17:40
مومن جان شماجواب مارومي دي(دوتاپست بالاتر)ايشون ترسيدن من يه موقع قورتشون بدم!
درضمن منظورم كتاب نيست....منظورم اينه كه سايت مخصوصي دررابطه بااين داستان هاي كوتاه وجودداره؟

منتظرم

saye
16-09-2006, 00:30
مثل همیشه در اتاقش نشته بود و کتاب به دست مشغول مطالعه بود که باز هم همان افکار قدیمی به ســــراغش آمد. دستها را پشت سرش حلقه کرد: رتبه برتر کنکور می شم ، چشم همه کورمیشه، یه ماشین آخرین مدل و... سر و صدای خواهر و برادرش افکارش را بهم زد . چشمش به کتابش افتاد ، هنوز صفحه اول بود .

saye
16-09-2006, 00:31
زن در انتظار فرصت مناسب بود ولی مرد مشغول تماشای فوتبال، زن فکر کرد یعنی اولین بچه مون شبیه بهکدام از ما می شود؟ مرد در این فکر بود چرا مربی تیم را عوض نمی کنند؟ زن گفت:" فرهاد ...بچه مون ..."مرد گفت:" هیس ... جای حساس بازی هست ..." زن باز گفت : " اما فرهاد ..." مرد که تیم مخبوبش سه گل عقب بود زن را هل داد. پای زن به پایه میز گیر کرد و روی زمین افتاد و صدای شکستن قلبی کوچک را در بطن خود احساس کرد . حالا بازی تمام شده بود .

Boye_Gan2m
16-09-2006, 20:34
روزي يک پري که در درخت انجيري خانه داشت به "لستر " آرزويي جادويي پيشنهاد کرد تا هرچه ميخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو ،دو آرزوي ديگر هم داشته باشد .و با زيرکي به جاي يک آرزو صاحب سه آرزو شد .
بعد با هريک از اين سه آرزو ، سه آرزوي ديگر در خواست کرد!
وبا اين حساب ، افزون بر سه آرزوي قبلي ، مالک نه آرزوي ديگرهم شد!
آنگاه با زرنگي تمام ،با هريک از دوازده آرزو سه آرزوي تازه طلب کرد!
که ميشود چهل و شش تا ... يا پنجاه و دوتا ؟!
خلاصه با هر آرزوي تازه،آرزو هاي بيشتري کرد.
تا سرانجام مالک پنج ميلياردو هفت ميليون وهجده هزار و سي وچهار آرزو شد!
آن وقت آرزو هايش را کنار هم روي زمين چيد و آواز خواند و پاي کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد !
بيشتر و بيشتر و بيشتر ... وآرزو ها روي هم تلنبار شدند .
در حاليکه مردم لبخند ميزدند ، مي گريستند ،عشق مي ورزيدند و حرکت ميکردند ،
لستر ميان ثروتهايش _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _
نشسته بودو مي شمرد و مي شمرد وهي پيرتر و پيرتر ميشد.
تا سرانجام يک شب وقتي به سراغش رفتند ،او را ديدند که ميان انبوهي از آرزو مرده است.
آرزو هايش را که شمردند ، معلوم شد حتي يک آرزو کم و کسر ندارد .
همگي ترو تازه!...
بياييد ، بياييد ، از اين آرزوها چند تايي برداريد و به لستر بيانديشيد
که در دنيا ي سيب ودوستي و زندگي
تمام آرزو هايش را به خاطر آرزوي بيشتر تباه کرد!!!

heliacal_66
21-09-2006, 14:01
سلام
من خیلی وقته که عضو فروم هستم ولی پستی نداشتم.از این به بعد می خوام بنویسم.این موضوع رو انتخاب کردم چون از داستان خوشم میاد.
این هم داستان کوتاهی که چند وقت پیش توی یه روزنامه(گمونم نسل سه)خوندم.

دوروز مانده به پایان عمر تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد .آشفته وعصبانی نزد فرشته ی مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد وبدوبیراه گفت فرشته سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت فرشته سکوت کرد جیغ زد و جاروجنجال به راه انداخت فرشته سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت بازهم فرشته سکوت کرد دلش گرفت و گریست وبه سجده افتاد این بار فرشته سکوتش را شکست وگفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!تنها یک روز دیگر باقیست.بیا ولا اقل این یک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هقش گفت:اما بایک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد؟
فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید. وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد..... بعد با خود گفت:وقتی فردایی ندارم نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود میتواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد ومی تواند ...
او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما ..... اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز را آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد وبخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: کسی درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود.

saye
29-09-2006, 17:34
حکايت - سایه


سیدبرهان الدین فایده می فرمودغسخن فاظلانه می گفتف. ابلهی گفت، در میان سخن او، که ما را سخنی می باید بی مثال باشد. فرمود که تو بی مثالی؛ بیا تا سخن بی مثال شنوی. آخر تو مثالی از خود، تو این نیستی، این شخص تو سایه توست. چون یکی می میرد، می گویند فلانی رفت. اگر او این بود، پس او کجا رفت؟ پس معلوم شد که ظاهر تو مثال باطن توست تا از ظاهر تو بر باطن استدلال گیرند.

soleares
02-10-2006, 18:24
هر كه اول بنگرد پايان كار .... اندر آخر او نگردد شرمسار

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در وبلاگ "هزار نكته باريك‌تر ز مو اينجاست" به نشاني [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] حكايتي از «داستان‌هاي مثنوي» درباره‌ي عاقبت‌انديشي آمده است كه در ادامه مي‌خوانيد:

«پيرمرد زرگري به دکان همسايه خود رفت و گفت: ترازويت را به من بده تا اين خرده هاي طلا را وزن کنم ؛ همسايه‌اش که مرد عاقل و دورانديشي بود ، گفت ببخشيد من غربال ندارم. پيرمرد گفت: حالا ديگر مرا مسخره مي‌کني ، من مي‌گويم ترازو مي‌خواهم تو مي‌گويي غربال ندارم ، مگر کر هستي؟ همسايه گفت: من کر نيستم ولي درک کردم که تو با اين دست‌هاي لرزان خود چون خواهي که خُرده‌هاي طلا را به ترازو بريزي و وزن کني مقداري از آن به زمين خواهد ريخت ، آن وقت براي جمع آوري آنها جاروب خواهي خواست ، و بعد از آنکه طلاها را با خاک جاروب کردي آن وقت غربال لازم داري تا خاک آنها را بگيري‌ ، من از همين اول گفتم که غربال ندارم.»

magmagf
08-10-2006, 02:59
« تبر »
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول 15 تا درخت رو انداخت.
کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

sobhandara
11-10-2006, 11:15
بساط شيطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.


انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.


با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

sobhandara
11-10-2006, 11:18
بقا را طلب كن
فتحعليشاه روزي در ميان دو تن از زنهاي خود ، يکي به نام «جهان» و ديگري به نام «حيات» نشسته بود و اين شعر را مي خواند :
نشسته ام به ميان دو دلبر و دو دلم ............. كه را به مهر بگيرم در اين ميان خجلم
« جهان » گفت : « تو پادشاه جهاني ، جهان تو را بايد »
« حيات » گفت : « حيات اگر که نباشد جهان چه کار آيد »
يکي از بانوان حرمسرا به نام «بقا» در پشت در ، اين سخنان را شنيد و گفت :
حيات وجهان هر دوشان بي وفا است .............. بقا را طلب کن که آخر بقا است

vahide
16-10-2006, 06:50
سلام به همگی.
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
مطالبتون خیلی خوب بود. [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دست همتون درد نکنه. [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

*********************
اگر كوسه‌ماهی‌ها،انسان بودند
(از برتولت برشت )

دختر كوچولوی مهمان‌دار كافه از آقای كوینر پرسید :"اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند،آن وقت نسبت به ماهی‌های كوچولو مهربان‌تر نبودند؟"
او درپاسخ گفت:یقیناً،اگر كوسه‌ماهی‌ها انسان بودند برای ماهی‌های كوچك دستور ساخت انبارهای بزرگ مواد غذایی را می‌دادند. اتاقك‌هایی مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكی، ازگیاهی گرفته تا حیوانی. ترتیبی می‌دادند تا آب اتاقك‌ها همیشه تازه باشد و می‌كوشیدند تا تدابیر بهداشتی كاملاً رعایت گردد. به طورمثال اگر باله‌ی یكی ازماهی‌های كوچك جراحتی برمی‌داشت، بلافاصله زخم‌اش پانسمان می‌گردید، تا مرگش پیش از زمانی نباشد كه كوسه‌ها می‌خواهند. برا ی جلوگیری از افسردگی ماهی‌های كوچولو، هراز گاهی نیز جشن‌هایی بر پا می‌كردند.چرا كه ماهی‌های كوچولوی شاد خوشمزه‌تراز ماهی‌های افسرده هستند. طبیعی است كه دراین اتاقك‌های بزرگ مدرسه‌هایی نیز وجود دارد. دراین مدرسه‌ها چگونگی شنا كردن در حلقوم كوسه ها، به ماهی‌های كوچولو آموزش داده می‌شد. به طورمثال آنها به جغرافی نیاز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهی‌های بزرگ و تنبل را پیدا كنند كه گوشه‌یی افتاده‌اند. پس‌ ازآموختن این نكته، موضوع اصلی تعلیمات اخلاقی ماهی‌های كوچك بود.آنها باید می‌آموختند كه مهم‌ترین و زیبا‌ترین لحظه برای یك ماهی كوچك لحظه‌ی قربانی شدن است. همه‌ی ماهی‌های كوچك باید به كوسه ماهی‌ها ایمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامی‌كه وعده می‌دهند،آینده‌ای زیبا و درخشان برایشان مهیا می‌كنند .
به ماهی‌های كوچولو تعلیم داده می‌شد كه چنین آینده‌ای فقط با اطاعت و فرمان برداری تضمین می‌شود واز هرگرایش پستی، چه به صورت ماتریالیستی چه ماركسیستی و حتی تمایلات خود خواهانه پرهیز كنند و هرگاه یكی ازآنها چنین افكاری را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسه‌ها خبر داده شود.اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند، طبیعی بود كه جنگ راه می‌انداختند تا اتاقك‌ها و ماهی‌های كوچولوی كوسه ماهیهای دیگر را به تصرف خود درآورند. دراین جنگها ماهی‌های كوچولو برایشان می‌جنگیدند و می‌آموختند كه بین آنها وماهی‌های كوچولوی دیگر كوسه‌ها تفاوت فاحشی وجود دارد. ماهی‌های كوچولو می‌خواستند به آنها خبردهند كه هرچند به ظاهرلالند، اما به زبانهای مختلف سكوت می‌كنند و به‌همین دلیل امكان ندارد زبان همدیگر را بفهمند. هرماهی كوچولویی كه در جنگ شماری از ماهی‌های كوچولوی دشمن را كه به زبان دیگری ساكت بودند، می كشت نشان كوچكی از جنس خزه‌ی دریایی به سینه‌اش سنجاق می كردند و به او لقب قهرمان می‌دادند.
اگر كوسه‌ها انسان بودند، طبیعی بود كه دربین‌شان هنر نیز وجود داشت. تصاویر زیبایی می‌آفریدند كه در آنها،دندانهای كوسه‌ها دررنگ‌های بسیار زیبا و حلقوم‌هایشان به‌عنوان باغهایی رویایی توصیف می‌گردید كه درآنجا می‌شد حسابی خوش گذراند. نمایش‌های ته دریا نشان می‌دادند كه چگونه ماهی‌های كوچولوی شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ‌ماهی‌ها شنا می‌كنند و موسیقی آنقدرزیبا بود كه سیلی ازماهی‌های كوچولو با طنین آن، جلوی گروه‌های پیشاهنگ، غرق در رویا و خیالات خوش، به حلقوم كوسه‌ها روانه می‌شدند.
اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند، مذهب نیز نزد آنها وجود داشت. آنان یاد می‌گرفتند كه زندگی واقعی ماهی‌های كوچك، تازه درشكم كوسه‌ها آغاز می‌شود. ضمناً وقتی كوسه ماهی‌ها انسان شوند، موضوع یكسان بودن همه‌ی ماهی‌های كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نیز پایان می‌یابد. بعضی ازآنها به مقام‌هایی می‌رسند و بالاتراز سایرین قرار می‌گیرند.آنهایی كه كمی بزرگ‌ترند حتی اجازه می‌یابند، كوچك‌ترها را تكه پاره كنند. این موضوع فقط خوشایند كوسه ماهی‌هاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمه‌های بزرگ‌تری برای خوردن دریافت می كنند. ماهی‌های بزرگ‌تر كه مقامی دارند برای برقرار كردن نظم در بین ماهی‌های كوچولو می‌كوشند وآموزگار، پلیس ، مهندس در ساختن اتاقك یا چیزهای دیگر می‌شوند. و خلاصه اینكه اصلاً فقط هنگامی در زیردریا فرهنگ به وجود می آید كه كوسه ماهی‌ها انسان باشند .

vahide
17-10-2006, 20:27
سرگذشت دانه برف

(از صمد بهرنگي)

يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...

* * *
در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است. [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Dash Ashki
20-10-2006, 09:38
بچه ها چرا اين تاپيك شده يه آرشيو به درد نخور ؟ چرا هيچ كسي تا به حال اين داستانها رو درست و حسابي دنبال نكرده و همه رو نخونده چرا اين داستاني كه من گذاشتم رو هيچ كس نمي خونه !؟ چرا حتي سيوش نمي كنن كه بعدا بخونن ؟


درود...!

soleares عزیز...!

از عنوان تاپیک مشخصه که بایستی داستانهای کوتاه قرار بگیره...
داستانی که بشه کمتر از 2-3 دقیقه اونو خوند....

ولی این داستانهایی که شما الان داری اینجا میزاری نمیشه بهش گفت داستان کوتاه [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] لااقلش اینه که یه 20 دقیقه ای طول میکشه تا بشه خوندش و شایدم بیشتر...

از این به بعد سعی کن اگه داستانی میخوای بزاری متناسب با عنوان تاپیک باشه یعنی یه داستان کوتاه


مرسی [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Boye_Gan2m
20-10-2006, 16:16
يه روز بابانوئل از پسر بچه‌اي پرسيد "دنياي واقعي چه مزه‌اي داره؟" ...زمستون سردي بود، بابانوئل تمام هديه‌ها رو داده بود و سهم اونايي که نبودن رو در جوراب درختِ خونه‌شون گذاشته بود. هر سال روال کار همين بود، اما هميشه جديد. اصلاً تکراري نمي‌شد؛ انگار سال قبل‌تري نبود؛ يه سري کادو، يه سري آرزو، تبريکات سال نو و آدمايي که منتظر بودن؛ همه‌شون جديد! اون سال هم همين شد، اما آرزوها کمتر بود، هديه‌ها از هر سال کمتر بود و تونست زودتر کار رو تموم کنه. بارش آهسته‌ي برف تازه شروع شده بود. کنار بوتيکي، تنها، منتظر لحظه‌ي سال نو بود تا برش گردونن به دنياي بالا، که پسر بچه‌اي رو ديد؛ کمي گرد و خاکي، با لباس‌هاي نه چندان مرتب، که با شيطوني در خاکِ پاي درخت‌هاي کنار خيابون، با تکه چوبي، جاده مي‌کشيد و با سنگريزه‌ها بازي مي‌کرد، سخت مشغول بود؛ انگار وظيفه‌ي مهمي بهش داده شده! هميشه بچه‌ها و بزرگ‌ترها بابانوئل رو دوست داشتن. پسرک نزديک‌ش شد، به هم لبخند زدن، دستي بر سرش کشيد، بهش تبريک سال نو گفت و از آب‌نبات‌هاي خودش بهش داد. پسرک خوشحال شد.

با اشتياق ازش پرسيد بازم داره؟ و در حين خوردن باقي آب‌نبات‌ها، با کنجکاوي معصومانه‌ش سوال‌هايي رو مي‌پرسيد در مورد گوزن مخصوص بابانوئل، خونه‌ش، برآورده کردن آرزوها و سوال‌هاي اين‌چنيني. هنوز بيست دقيقه نگذشته بود که با هم صميمي شدن. بابانوئل براي خداحافظي، بهش گوشزد کرد که لحظه‌ي سال نو نزديکه و هر کدوم بايد برن خونه‌شون، اما پسرک خونه‌‌اي نداشت. ساعت يازده و خورده‌اي بود؛ تصميم گرفتن با هم باشن، بابانوئل بهش آب‌نبات مي‌داد، هر دو خوشحال بودن و زير نور چراغ‌هاي خيابون، زير دونه‌هاي نقره‌اي برف و در جهت مخالف باد قدم مي‌زدن.

هوا سرد شده بود، تمام شهر چراغوني و چراغ‌هاي رنگي مغازه‌ها روشن بود. بارها و کافي‌شاپ‌ها شلوغ بود. بعد از مدتي، پسر خيلي غير منتظره وايساد و پرسيد: "چرا آرزوهاي مردم رو برآورده مي‌کني؟" بابانوئل جوابي نداشت. سال‌هاي سال بود که خودش رو واسه اين کار پير مي‌ديد، اما کار ديگه‌اي نميشد کرد. توضيح داد براي همه چيز ميشه "چر" آورد، اما اين فقط بازي با کلماته. اگه اون ديگه آرزوها رو برآورده نکنه، باز يکي پيدا ميشه که بپرسه چرا نه؟ هيچ وقت دليلي واسه "چراه" و "چرا‌ نه‌ه" وجود نداره. به هر حال کار يا انجام ميشه يا نميشه. پسر پرسيد: "پس چرا فقط سال نو؟ باقي سال کجا هستين؟"

مرد هر چه فکر کرد به خاطرش نيومد به جز اين کار، لحظه‌هاي ديگه‌ي عمرش، چه جوري گذشته يا کجا بوده. هر سال همين زمان، با يه کالسکه و چندين کيسه اضافه، پر از هديه ميومد؛ خيلي موقع‌ها کارش فقط جابه‌جا کردن چيزها بود، يا تغيير دادن بعضي از مسيرهاي زندگي، برخي اوقات هم به هديه‌هاي کوچيک شخصي احتياج بود؛ مثل يه بارش کوتاه برف، يا تشديد روشنايي نور ماه.. خلاصه هر کسي خواسته‌اي داشت!
اصرار پسر، اون رو به خودش آورد. گفت: "من بابانوئل‌م. مثل شما نيستم. واسه همين مثل شما هم زندگي نمي‌کنم. من هر سال همين موقع هستم، همه جا هستم، به همه سر مي‌زنم، و بعدش ديگه نيستم. تعريف‌ش به همين سادگيه، فقط با شما فرق دارم وگرنه مورد خاصي نيست." فکر کرد شايد حق انتخاب هم نداشته / شايد هم داشته، اما به هر حال اون بابانوئل شده. از رسم و رسوم انسان‌هاي عادي خيلي چيزها بلد بود، معني خيلي از برخوردها رو مي‌فهميد، اما هيچ وقت نخواسته بود مثل اونا بشه. از پسرک خواست اون حرف بزنه؛ "از دنياي خودت بگو.."

"زندگي ما که معني خاصي نداره. اتفاق زياد ميوفته، مردم زياد تجربه مي‌کنن، اما اکثراً شبيه به هم هستن. يه سري قانون مي‌ذارن، يه سري هم مجبورن به زور عمل کنن. يه سري به ستاره‌ها نگاه مي‌کنن، يه سري به نور چراغ‌ها. هستن گروهي که با خودشون حرف مي‌زنن، و همين طور آدمايي که اصلاً حرف نمي‌زنن. البته جامعه قانون داره، از بيرون نظم و ترتيب داره، همه چيز رو حساب و کتابه، اما زندگي چيز سخت و پيچيده‌اي هم نيست؛ هر کسي هر کاري بخواد انجام ميده، اولش توسري مي‌خورن، بعد به بقيه توسري مي‌زنن. قانون جنگله. فقط به جاي حيوون‌ها آدماي مختلف هستن. يه جاي دنيا کشورها به جون همديگه ميوفتن، يه جاي ديگه فاميل و همسايه‌ها با هم دشمني دارن.

"همه چيز هست، رنگ، زندگي، شادي، آرامش، اما در عمل خيلي نيست. انسان‌ها خوب خودشون رو با همه چيز وفق دادن. بالاخره اين همه آدم، بايد به کاري مشغول باشن. همه سرگرم شدن؛ مهم نيست چي، فقط سرگرم شدن. دو طبقه هستن که اجازه نداريم در موردش حرف بزنيم: يکي گرسنه‌ها، اون يکي هم رئيس دزدها، باقي از مردم عادي محسوب ميشن؛ هر چيزي بخواي ميشه درموردشون گفت؛ دروغ، شايعه، افترا و غيبت ساده‌ترين‌ش هست.

"ولي اگه خواستي مثل ما بشي اصلاً نگران نباش، تو دو سه روز همه‌ش رو ياد مي‌گيري. بعد از يه مدت همه چيز رو مي‌شناسي و البته به چيزي هم دل خوش نمي‌کني. بعد به ياد مي‌آري هر سال همين موقع‌ها، پيرمردي با لباس قرمز و ريش‌هاي سفيد مياد، به ما ميگه هديه آوردم، به بزرگ‌ترها وعده‌ي صلح و آرامش رو ميده. اما همه‌ي اينا، از فردا صبح‌ش که پيرمرد ميره، مثل آدم برفي، کم‌کم زير نور آفتاب آب ميشه، نيست ميشه. و دوباره همون زندگي و همون اتفاق‌ها.."

بابانوئل هيچ وقت انقدر فکر نکرده بود، تازه فهميد چرا پسرک هيچ آرزويي نداشت. خيلي به سال نو نمونده بود و باد خبر از نزديک شدن کالسکه مي‌داد؛ وقت رفتن فرارسيده بود. قبل از خداحافظي، چوب جادويي رو به پسرک داد تا با اون در خاکِ پاي درخت‌هاي کنار خيابون به سنگ بازي‌ش ادامه بده، و تصميم گرفت ديگه هيچ وقت به اين صورت به زمين برنگرده. از اون روزه که هر سال، در اين روز، بعضي از مردم اداي بابانوئل رو در ميارن، اما هيچ کس ديگه بابانوئل رو نديد...

Boye_Gan2m
20-10-2006, 16:21
روزی ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است !

Boye_Gan2m
20-10-2006, 21:31
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟

و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

Boye_Gan2m
21-10-2006, 16:48
عشق پاييزي

روي نيمكت چوبي همون محل هميشه گيشون نشسته بود ، در حالي كه گريه مي كرد مشغول خواندن يه نامه بود... ... امير عاشق مريم بود ولي مريم اصلا به امير توجه نمي كرد ،علت بي محلي هاي مريم براي امير كاملا واضح بود ولي امير به هيچ وجه قانع نمي شد. امير از يك طبقه متوسط و مريم دختر يك تاجر پولدار بود؛ مدرسه هاشون كنار هم بود .دوستاي مريم از ماجرا بو برده بودند و مدام مريم و بخاطر داشتن چنين معشوقه اي مسخره مي كردند... مريم از روي لجبازي و امير از روي عشق و علاقه دوستيشون رو آغاز كردند.... … نتايج كنكور اعلام شد. اصلا باورشون نمي شد هر دو از يك دانشگاه قبول شده بودند. خيلي خوشحال بودن ،زبونشون بند اومده بود همش به هم نگاه مي كردن و بلند بلند مي خنديدند... 3 ماه پيش امير سر كلاس زمين شناسي حالش بهم خورد و رو كف كلاس افتاد ، بچه ها با عجله امير به بيمارستان رسوندند ؛ همه نگران به مريم نگاه مي كردند ، مريم پشت در ايستاده بود و همش دعا مي كرد كه اتفاقي براي امير نيافته ؛خطر رفع شده بود دكتر بيرون اومد ،دنبال پدر و مادر امير مي گشت هيچ كس چيزي نگفت ؛ پدر و مادر امير پارسال توي يك صانحه رانندگي كشته شده بودند و امير غير اونا كس ديگه اي رو نداشت... روز بعد امير با دكتر قرار ملاقات داشت ،دكتر نگاهي به امير انداخت و گفت:"براي خانوادت واقا متاسفم ولي چون كس ديگه اي رو نداري مجبورم اين خبر رو به خودت بدم" دكتر سكوتي كرد و دوباره ادامه داد" تو...." تمام بدنش داغ شده بود اصلا انتظار شنيدن چنين خبري رو نداشت حالا بايد يه جوري اين مطلب رو به مريم مي گفت ؛تصميم گرفت هر طور شده حقيقت رو به مريم بگه. مريم با شنيدن خبر سرطان خون امير از هوش رفت ،امير با عجله دكتر رو خبر كرد و بلاخره مريم بهوش اومد ، حالش خيلي بد بود بغض جلو گلوش رو گرفته بود نمي تونست چيزي بگه، سرش و گذاشت رو سينه امير و شروع كرد به گريه كردن.... كم كم داشت به آخراي وصيت نامه امير مي رسيد. ديگه قادر به ادامه دادن نبود كاغذ از دستش زمين افتاد نتونست جلوي خودش رو بگيره و شروع كرد به گريه كردن. آقاي صابري زير بغل مريم و گرفت و كمك كرد تا بلند شه ؛ مريم كه همچنان داشت اشك مي ريخت با كمك پدرش بلند شد و بطرف ماشين رفت... نامه امير همونطور روي برگا مونده بود و باد مدام تكونش مي داد... آخر نامش نوشته بود: "هميشه عاشقت خواهم ماند"

Boye_Gan2m
21-10-2006, 16:49
در ماشين سفيد رنگ باز شد ... راننده پياده شد و آروم به سمت عقب ماشين اومد ... نگاهي به آدماي دور و ورش كرد و در عقب رو باز كرد ... آروم جسد رو بيرون كشيد و كنار رفت ... همه رفتن جلو ، جسد رو پايين آوردن و من يه گوشه انگار خشك شده بودم ... دست خودم نبود ... گوله گوله اشك از چشام سرازير مي شد ... جسد رو روي زمين گذاشتن ... يهو همه با هم بلندش كردن ، لا اله الا الله ، آروم آروم به سمت سر كوچه مي رفتن ... هر چند قدمي كه مي رفتن جسد رو روي زمين ميذاشتن و باز بلند مي كردن ، لا اله الا الله ... چشامو بستم ... وقتي باز كردم ديدم خيلي دور شده ازم ... بي اختيار دنبالش دويدم ... چشام پر از اشك بود ... هيچي جلوم نمي ديدم ، فقط مي دويدم دنبالش ، آخه كجا ميري ؟ كجا ...؟

با اون لباس خاكي رنگش بالاي قبر نشسته بود و به كلبه خاكي كه براي يه نفر ساخته بود نگاه
مي كرد ... رفتم جلوتر ... پرسيدم رديف ؟؟؟ شماره ؟؟ همينه ؟ سرش رو بالا آورد و گفت آره همينه ... چقدر كوچيك بود ، باورم نمي شد ... اصلاً نمي تونستم خودمو كنترل كنم ... هنوز نياورده بودنش ... دلم مي خواست باز مي ديدمش ، چقدر دلم براش تنگ شده بود ... چند دقيقه بعد همه اومدن ... اونو كنار قبر گذاشتن ... بالاي سرش نشستم ... دستمو از روي پارچه ترمه روي سرش گذاشتم ... يادته ديشب داشتي مي رفتي موهاتو خودم مرتب كردم ؟؟؟ يادته ؟؟؟ آروم گذاشتنش كف كلبه خاكي ... كسي كه جلوم بود رو هل دادم كنار ، بالاي قبر وايسادم ... پارچه روي صورتشو كنار زدن ... خوب نگاهش كردم ... خيلي بي وفايي ، مي دونم خيلي بي وفام ...... كم كم همه مي رفتن ... روي خاك افتاده بودم ... هيچكس نتونست بلندم كنه ... سرمو بالا آوردم ، جز دو سه نفر كسي نمونده بود ، گفتم ديدي همه رفتن ؟ گفت ديدي فقط من بي وفا نيستم ؟؟؟

سنگيني نگاهش بود كه مرا به خود خواند ... در چشمانش چيزي داشت كه همه روزهاي كودكيم را با خود برد ... بازيهاي كودكي ، توپهايم ، ماشين ها كه دلخوشيهايم بودند ،‌ پس دلخوشي او چه بود ؟؟؟
و تو نفهميدي نگراني چيست كه من در چشمانش ديدم و معنا كردم ...

Boye_Gan2m
21-10-2006, 16:52
ژنرال:"تو بهترين سربازي هستي که تا به حال داشتم."

خلبان با خوشحالي:"فقط هدف ها رو مشخص کنين قربان."

* * *

پدربزرگ بين آوار دنبال عصايش مي گردد.

من چشمم به بمب افکني است که دور مي شود.

احمد چشمش به بمب افکني است ...

ياسر چشمش به ....

.... .

Boye_Gan2m
21-10-2006, 16:55
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

Boye_Gan2m
22-10-2006, 22:23
با خدا خلوت کرده بودم. بي مقدمه از او پرسيدم:زندگي را با يک مثال زميني به من نشان بده. خنديد و گفت:زندگي مانند يک سرسره است. عده اي آن بالا هنوز منتظرند که پايين بيايند. عده اي در ابتداي راهند. عده اي در وسط راه و عده اي هم به آخر اين راه نزديک ميشوند. عده ديگري هم اين مسير را تمام کرده اند . در طول اين مسير موج وار فرازو نشيبهاي زيادي وجود دارد.اما بايد ياد بگيري در هرکجاي آن هستي از همانجا لذت ببري. در لحظه زندگي کن....

Boye_Gan2m
22-10-2006, 22:24
صداي چكاچك شمشيران بران و آب ديده در فضاي پر بوي خون ميدان جنگ آوازي گوش خراشي دارد . آه و ناله از يك سو و عربده هاي مردان جنگي از سوي ديگر فضاي ميدان جنگ را پر كرده بود . سرهاي شكافته شده ، بدنهاي پر خون ، دستها و پاهاي بي شماري كه صاحبانشان را گم كرده بودند . به وفور ديده مي شدند .
وضع انسانهاي سالم هم كم از زخميها و حتي مردگان نبود . در ميان اين همه غوغا فقط يك چيز غير عادي بود . در ميان مردان جنگي سراپا غرق در اسلحه و فولاد پيرزني عصا به دست با پشتي شكسته . لرزان و لرزان در ميدان جنگ قدم مي زد . كه انكار دنبال گمشده ائي مي گشت . به هر زخمي ائي ، مرده ائي و يا زنده ائي كه مي رسيد . به دقت در قيافة او نظر مي كرد . ولي هر چه مي رفت ، هر چه مي گشت ، كمتر مي يافت . گاهي اوقات از پشت سر كسي را مي ديد كه شبيه گمشده اش بود ، ولي وقتي كه چشمش به صورت او مي خورد
، گمشده اش را نمي يافت . بارها بود كه ميدان جنگ را از اول تا آخر سير كرده بود . ولي باز نااميدانه جستجو مي كرد . چرا كه كارزار وسيع و پر نشيب بود . پيرزن هر از چندگاهي با خود زمزمه مي كرد ، چيزي زير لب مي گفت . تعجب مي كرد از اين انسانها كه براي چيزي كه از نظر پير زن پوچ و بي معني بود به جان هم افتاده بودند . از نظر پير زن خاك و سرزمين مادري و چيزهائي از اين قبيل بي ارزش بود .
بعضي وقتها دل پير زن از آه و ناله هاي زخميها كه با صحنه هاي رقت باري همراه بود به درد مي آمد . ولي توجه ائي به خواهشها ، التماسها و زجه هاي آنها نمي كرد . حتي حاضر نبود كه جرعة آبي در گلوي زخمي ائي كه در حال زار بود بريزد . پيرزن فقط مي گشت ، به دنبال گمشده اش بود و هر باري كه ميدان جنگ را دور ميزد نا اميد تر مي شد . ولي به خودش نهيب مي زد : بايد پيدايش كنم . زير لب مي گفت . بارها مي گفت : بايد پيدايش كنم .
به ناگاه عصايش بر روي زمين خشك شد ، و چشمهاي نيمه بازش كاملا" باز شد . مي خواست بهتر ببيند .
از دور در وسط درست در وسط ميدان ، شناختش .
قامت خميده اش راست شد انكا جاني دوباره گرفته است . انكار روح در كالبد پير و خسته اش دوباره به چرخش افتاده است . فرياد زد : آره خودش است خود پسرك است . پير زن براي رسيدن به پسرك انكار ديگر احتياجي به عصا نداشت . قدمهايش حالا همانند مردان جنگي ميدان كه به سوي حريف مي تاختند شده بود . به نزديكي پسر رسيد . به يك قدمي اش . پسرك متعجب به او نگاه كرد . افسار استري با بارش در دستش بود .به او گفت : مادر جان اينجا چكار مي كني . اينجا جاي شما نيست برويد خطر براي شما محياء مي شود برويد از اينجا .
ولي پير زن انكار دنيايش را يافته است ، لبخندي به مقابلش زد ، انكار بعد از روزها جستجو آخر به مرادش ، هستيش به زندگيش به دست رنج تمام عمرش رسيده است .
مسخ روبرو شده بود و با چشمهايش كه حالا مانند تيز بيني يك عقاب بود با مهرباني ايي كه از درون وجودش صاطح مي شد مانند جنگلي از درختاني شده بود كه صاعقه تمام آنها را در يك لحظه خشك كرده بود . كه بناگاه پسرك دوباره به پيرزن گفت : مادر جان برويد از اينجا . اينجا محل خطر است .
اينبار صداي پسرك آنقدر بلند بود كه حتي مي توانست سپاهي را از خواب بيدار كند . پيرزن به خود آمد .
ابروانش كره خورد . از گلويش نعره ائي خشن همچون نعرة مردان جنگي هنگام كارزار بيرون آمد . دستي بر زير ردايش برد ، چاقوئي آب ديده درآورد ، تيز و بران و به سوي قلب پسرك حواله كرد .
و چاقو را تا دسته در قلب پسر جاي داد .
چشمان پسرك حلقه شد ، فشاري كه از درد بر او وارد شد باعث پف شدن دور چشمهايش شد .
تنها پسرك توانست يك چيز را به ياد آورد و گفت : تو .
پيرزن هم فقط يك چيز گفت : دزد .

saye
25-10-2006, 01:52
حکايت - بحران شعر

ای پسر، اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض غپیچیدهف و چیزی که تو دانی و دیگری نداند که به شرح حاجت افتد مگوی که شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش و به وزن و قوافیت قناعت مکن و بی صناعتی و ترتیبی شعر مگوی، که شعر را ناخوش بود، صنعت و چربک باید که بود و شعر در ترجمه مردم را ناخوش آید یا صناعت باید به رسم شعرا شود... .اما اگر خواهی که سخن تو عالی باشد و بماند بیشتر سخن، مستعارگوی و استعارت بر ممکنات گوی و در مدح استعارت به کار دار و اگر غزل و ترانه گویی سهل و لطیف و تر گوی و به قوافی معروف گوی، تازی ها بر سرد و غریب مگوی، حسب حال عاشقانه و سخن ها لطیف گوی و امثال ها خوش به کار دار، چنان که خاص و عام را خوش آید، زینهار که شعر گران و عروضی نگویی، که گرد عروض وزن های گران کسی گردد که طبع ناخوش دارد و عاجز بود از لفظ خوش و معنی ظریفت. اما اگر بخواهند و بگویی روا باشد ولکن عروض بدان و علم شاعری و القاب و نقد شعر بیاموز، تا اگر میان شعرا مناظره افتد با تو کسی مکاشفتی نتواند کردن و اگر امتحان کند عاجز نباشی.
قابوس نامه

saye
25-10-2006, 01:53
ایثار
شبی سی و اندی کس از اصحاب احمد عاصم انطاکی جمع شدند و سفره نهادند. نان، اندک بود. ناچار شیخ، نان ها را پاره پاره کرد و چراغ برگرفت.

چون چراغ بازآوردند، همه نان پاره ها بر جای خود بود و هیچ کس، به قصد ایثار نخورده بود.

Boye_Gan2m
25-10-2006, 15:16
گفته بود رفتنيه،فکر نمي کردم واقعا بره،چند بار بود پشت سر مي انداخت اين مسافرت رو،من ازش خواسته بودم.

سفر در سفر،منتظرشم.بر مي گرده.

ماموريتش تا مشهد بود. 7 روزه_فردا هفته شه.انگار همه مي خوان به زور بهم بگن ديگه برنمي گرده.سوم،هفته،چله...خودم مي دونم که رفته...ولي برمي گرده،اگر هم بر نگرده من مي رم پيشش،فردا نشد پس فردا،پس فردا نه چند روزه ديگه،شايدم چند سال ديگه،حيف که نمي شه آدم سر خود بره،وگرنه همين الان مي رفتم و بهش مي گفتم،دعوا مي کردم باهاش،مي گفتم چقدر دلخور شدم از دستش،مگه قول نداده يه هفته اي بر گرده؟...حتما مي خنده و مي گه:«شايد زير سرم بلند شده اينجا!»... اه لعنتي،حيف که باز دارم حرفامو مي نويسم،حتما مثل هميشه پشت سرم وايساده و داره مي خونه و ريزريز مي خنده،کاش مي شد باز روي پنجه هاي پام پاشم و مثل هميشه گوشش رو بگيرم و بچرخونم،اونم ريسه بره از خنده...از درد.

نه،مرسي،نمي خوام...هميشه از پودرنارگيل روي خرما متنفر بودم.

Boye_Gan2m
25-10-2006, 15:20
شايد هركسي براي يك بار هم كه شده با آدمي كه عبنك دودي مي زند و خودش را توي باراني بلندش مي چپاند و يواشكي از سمت ديوار پياده رو رد مي شود برخورد داشته باشد , فكر مي كند كه حتمن دارد خودش را از چيزي قايم مي كند . در اين موقع اگر كمي هم اهل تجزيه و تحليل باشد شايد پيش خودش فكر كند , نكند كاري كرده و بعد هزار تا نكند فلان و نكند بهمان ديگر . بعد آخرش آه بكشد كه واي به حال زن و بچه يك همچين آدمي كه بايد اين قيافه را تحمل كنند و ... .

زن در حاليكه به اين چيزها و چيزهايي شبيه اش فكر مي كند , مي آيد پنجره آپارتمان طبقه آخرشان را باز مي كند و پرده ها را كنار مي زند و مي ايستد جلوي ايوان تا مثلن هواي تميز اول صبح را فروبكشد توي بدنش كه صدايش , در حاليكه مثل هميشه ولو شده توي مبلش و پشت هم سيگار دود مي كند پشت گوشش را مي خراشد : بيا كنار ... ببندش . فكر مي كند هميشه همين را مي گويد و مي خواهد يكدفعه برگردد و بگويد : چته؟ ... چرا نبايد مثه آدم زندگي كنيم ؟ كه يادش مي آيد اين جواب را بارها داده . حتا آن دفعه كه كار به دعوا كشيد وبا زير سيگاري توي سرش كوفته بود و يك مدت قهر كرد و خبري ازش نبود .سعي مي كند به آن قضيه فكر نكند و به خودش مي گويد بالاخره يك شوهر غير طبيعي بهتر از آن است كه اصلن نباشد و آدم شب و روزش را با در و ديوار سر كند . مي آيد كنار مبلش مي ايستد و چند لحظه نگاهش مي كند . از بالا مثل آتشفشان به نظر مي رسد كه مطابق معمول فقط دود دارد . نگاهش مي افتد به جاي زخم كه هنوز تازه به نظر مي رسد و براي اينكه توي حلقه هاي دودي كه هي از پايين به بالا فوران مي كنند خفه نشود , مي رود آشپزخانه و با يك فنجان چاي برمي گردد و مي نشيند جلوش . نگاهش را مي چسباند به صورتش كه توي تاريك و روشن اتاق نصفه و نيمه معلوم است . صورتش معمولن تغيير حالت چنداني ندارد . زن فكر مي كند حتمن وقتي مي خواهد سيگار ديگري بردارد تغيير مي كند , كه خم مي شود و پاكت سيگار بالا مي آيد ويكي انتخاب مي شود و آتش مي گيرد و بعد دوباره همان حالت قبل . انگار كه قالب بگذارند و دوباره بريزندش توش .

- اون اطلاعيه رو . ديشب نشونت دادم . يادته ؟

- هوم ... يا زن فكر مي كند چيزي شبيه آن و دوباره مي رود توي خودش . چاي را بالا مي كشد و ادامه مي دهد : بريم ببينيم چي از توش در مياد . يه يخچالي , تلويزيوني , چيزي ... .

صورتش براي لحظه اي تغيير ميكند و توي هم مي رود يا زن اينطور احساس مي كند . بعد مي گويد : عصر ... غروب كه شد .

نمي توان تصور كرد كه همانطور تا عصر , گوشه مبل , توي همان حس و حالتش بماند . هر چند تصور غير آن هم مشكل است . اما عصر كه مي شود قابليت هاي ديگرش را هم نشان مي دهد و با عينك دودي و باراني توسي و گوشه ديوار پياده رو تصويرش را كامل مي كند و به همراه زن راه مي افتد سمت آدرسي كه توي اطلاعيه بود . توي راه هر چند زن دوست دارد دست هم را بگيرند و مثل همه زن و مردهاي خوشبخت ديگر , مسيري كه پياده مي روند حتا از مقصدي كه به بهانه اش بيرون آمده اند خاطره انگيز تر باشد , به هيچ وضع راضي به چنين كاري نمي شود . زن فكر مي كند از آنجاييكه نمي خواهد جلب توجه كند و فكر مي كند اگر زن و مردي توي خيابان دست هم را بگيرند تا چند كوچه و خيابان اين طرف و آن طرف همه ميخ صحنه اشان خواهند شد , تن به اين كار نمي دهد .

بعد از عبور از چند خيابان و چهار راه و كوچه , آخر يك بن بست مي رسند به آدرس . زن زنگ مي زند وپشت بند چند تا صداي پا در باز مي شود و صورت آدمي با عينك دودي از پشت در سرك مي كشد .

- شما اطلاعيه داده بوديد كه ...

- بله ... بله . و در را باز مي كند و راهنمايي مي كند طبقه بالا كه وسايل خانه را جمع كرده اند وسط پذيرايي بزرگش .

توي همين مسير كوتاه كه از چند پله و يك هال كوچك تشكيل شده , زن مدام به اين فكر مي كند كه صورت طرف چقدر آشناست . با هم شروع مي كنند دور زدن دور جنس هاي كف اتاق . از ميز و صندلي و كمد هاي چوبي و رنگ و رو رفته تا سبد و آنتن تلويزيون و لباسهاي نيم دار در هم و بر هم . زن خودش را مشغول يك جالباسي مي كند و شروع مي كند به ور رفتن با پايه اش . اما همش صورت صاحبخانه مي چسبد به ذهنش . هر چه فكر مي كند چيزي به خاطرش نمي آيد . مخصوصن با اين عينكي كه زده كه قكرش را مي چيند : قيمت هر كدوم رو كه خواستين بفرمايين تا عرض كنم . تصميم مي گيرد بپرسد و خودش را راحت كند . مي گويد : ببخشيد چقدر شما ... كه با لبخندي مي پرد وسط حرفش : نگران قيمت نباشين . تخفيف هم داره . خانم بپسندن حله ... . زن اين ور و آن ور را نگاه مي كند و فكر مي كند از وقتي كه وارد خانه شده مرد را نديده . به ذهنش مي رسد كه حتمن چيزي جايي حواسش را جلب كرده . فكر مي كند مگر چيزي مي تواند براي او جالب باشد و به خودش جواب مي دهد شايد يك زيرسيگاري نظرش را گرفته . چون از بعد از آن حادثه مجبور بود از زيرسيگاري شكسته استفاده كند . سوال و جواب ها ي توي ذهنش را بيرون مي اندازد و به جاي آن مي چسبد به يك يخچال كوچك و سفيد و باز و بسته اش مي كند . مي پرسد : چنده ؟ و لكه زرشكي بزرگي كه روي درش چسبيده را نشان مي دهد و مي گويد : اين پاك ميشه ؟ بدون اينكه منتظر جواب بشود شروع مي كند با ناخنهايش به خراش دادن لكه . در همين حين صداي نفس مرد را پشت سرش احساس مي كند . ذوق مي كند از اينكه شايد يخچال برايش جالب باشد و در حاليكه با لكه ور مي رود , بر مي گردد تا نظرش را بپرسد . صورت صاحبخانه را با يك وجب فاصله پشت سرش مي بيند كه همانطور لبخند مي زند .

- مثه اينكه نظرتونو گرفته ... نه ؟ هول مي شود . مي خواهد چيزي بگويد , لا اقل در مورد لكه روي در كه حس مي كند ناخنش ديگر به لكه ساييده نمي شود . جيغ مي زند و انگشت خون آلودش را با وحشت نگاه مي كند . با گريه مي گويد : ناخونم شكست و انگشت را با دست محكم مي گيرد . صاحبخانه هول مي شود كه برود چيزي براي روي زخم بياورد . زن به خودش ميگويد پس كجاست و مي خواهد صدايش بزند . اما يادش مي آيد هميشه از اينكه بيرون اسمش را صدا بزند بدش مي آيد . مستاصل مي شود . چشم مي چرخاند توي وسايل . صداي پايي از سمت پله ها مي شنود . مي خواهد دوباره جيغ بزند . اما مي دود سمت بيرون خانه و وسط پله ها با تنه اي صاحبخانه را كه با تكه پارچه اي بالا مي آيد هل مي دهد كنار . فاصله تا خانه را بدون اينكه فكر كند كسي نگاهش مي كند يا نه يك نفس مي دود . در را كه باز مي كند , مثل هميشه فرو رفته توي مبلش و دود سيگارش همه جاهاي خالي را پر كرده . در را مي بندد و در حيني كه كفش هايش را در مي آورد و نفس نفس مي زند , مردد است كه انگشتش را نشانش بدهد يا نه . فكر مي كند خودش آنقدر گرفتاري دارد كه حوصله درگيري هاي بقيه را ندارد . مي رود آشپزخانه و از توي كشوي كابينت جعبه چسب زخم را در مي آورد و انگشتش را مي بندد . بعد با يك فنجان چاي مي آيد و مي نشيند جلويش كه توي حلقه هاي دود گم شده است .

Marichka
25-10-2006, 15:33
درود...!

soleares عزیز...!

از عنوان تاپیک مشخصه که بایستی داستانهای کوتاه قرار بگیره...
داستانی که بشه کمتر از 2-3 دقیقه اونو خوند....

ولی این داستانهایی که شما الان داری اینجا میزاری نمیشه بهش گفت داستان کوتاه [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] لااقلش اینه که یه 20 دقیقه ای طول میکشه تا بشه خوندش و شایدم بیشتر...

از این به بعد سعی کن اگه داستانی میخوای بزاری متناسب با عنوان تاپیک باشه یعنی یه داستان کوتاه


مرسی [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

سلام خدمت همه دوستان خوبم! :)

با توجه به اين كه اين تاپيك بر خلاف داستانهاي زيبا و آموزنده و بسيار پر محتوايي كه داره اخيرا از مسير اصلي خودش كه منظور اوليه ايجاد كننده تاپيك بوده، خارج شده بود من تاپيك رو ويرايش كردم و تمامي پستهاي بيهوده، تشكر و بي ربط به موضوع رو بر اساس قوانين انجمن حذف كردم از تاپيك.
در مورد ايجاد پست جديد در اين تاپيك توجه شما رو به چند نكته جلب مي كنم:
1- در تاييد پست Dash Ashki عزيز و بخشي كه در نقل قول ايشون قرمز رنگ هست داستانهايي كه در اين تاپيك قرار مي دين درجه اول بايد به معناي واقعي كوتاه باشه و از قرار دادن داستانهاي بلند چه در اين تاپيك و چه در تاپيك جديد در زيرشاخه ادبيات و علوم انساني خودداري كنيد و اين گونه داستانها رو در قالب فايل pdf در انجمن آموزشهاي الكترونيكي قرار بدين.
2- داستانهاي انتخابي شما بايد در عين كوتاه بودن داراي معنا و مفهوم باشه و از ويژگي داستان كوتاه برخوردار باشه يعني در عين مستقل بودن داراي بدنه اصلي باشه و به نتيجه گيري برسه. از قرار دادن بخشي از يك رمان يا داستان بلند جدا خودداري كنيد.
3- حتما در مفهوم داستاني كه براي پست كردن انتخاب مي كنين دقت داشته باشين. براي واضح شدن منظورم به پستهاي ابتدايي تاپيك به عنوان نمونه مراجعه كنيد تا منظور سايه جان رو از ايجاد تاپيك و مفهوم داستان كوتاه متوجه بشيد.

يادآوري ميكنم در صورت عدم رعايت اين نكات و قرار دادن مطالبي مثل مطالبي كه اخيرا از تاپيك حذف شد با كاربر برخورد خواهد شد !!

از همگي كه چنين داستانهاي زيبايي رو در تاپيك قرار دادن فوق العاده تشكر مي كنم و منتظر داستانهاي زيباي بعدي شما هستم!
موفق باشيد :happy:

Renjer Babi
25-10-2006, 16:16
شیخی گفت :که وقتی زنبوری به موری رسید او را دید که دانه ای گندم میبرد به خانه و آن دانه زیرو زبر می شد و آن مور با آن زیر و زبر می آمد و به جهد و حیله ی بسیار آن را می کشید و مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته و افگار می کردند.آن زنبور آن مور را گفت که این چه سختی و مشقت است که تو از برای دانه ای بر خود نهادهای و از برای یک دانه ی محقر چنین مذلت میکشی؟بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و از چندین نعمت های با لزت بی این همه مشقت نصیب می گیرم و از آنچه نیکوتر و بهتر است و شایسته, به مراد خویش به کام میبرم. پس مور را با خویشتن به دکان قصابی برد; جایی که گوشت نیکو و فربه تر بود.بنشست و از جایی که نازک تر بود سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تاببرد.قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به دو نیمه کرد و بینداخت.آن زنبور بر زمین افتاد آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و میکشید و میگفت:((هرکه آن جا نشیند که خواهد و مرادش بود, چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود.

Renjer Babi
25-10-2006, 17:10
فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت.شاعر هم که شعر را نپسندیده بود,بی

پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد تا او را به طویله ببرند و در ردیف چهار پاین به آخور بندند. شاعر ساعتی

چند آنجا بود تا آن جا که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید : ((حالا چطور است)). شاعر

هم بی آنکه پاسخی بدهد , راه خروج را پیش گرفت. شاه پرسید : کجا میروی ؟ گفت: به طویله!

Renjer Babi
25-10-2006, 17:11
طاووس عارفان با یزید بسطامی,یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات ,کمند شوق بر کنگره ی کبریای در انداخت و آتش

عشق را در نهاد خود بر افروخت و زبان را در عجز و درماندگی بگشاد و گفت :((بار خدایا تا کی در آتش هجران تو سوزم؟کی

مرا شربت وصال دهی؟))


به سرّش ندا آمد آمد که بایزید,هنوز تویی تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی,خود را بر در بگزار و در آی.

Boye_Gan2m
30-10-2006, 16:03
مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد
گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ..."

Boye_Gan2m
01-11-2006, 18:22
پشت ويترين مغازه ايستاده بود . به کفشهاي پاره اش نگاه ميکرد. هزار و يک سوال از ذهنش ميگذشت....

رويش را که برگرداند ، ميخکوب شد . مردي را روي صندلي چرخدار ديد که اصلا پا نداشت....

شاد و خندان از جلوي مغازه گذشت.

Marichka
02-11-2006, 22:05
سلام به همه دوستان خوبم!
اين مقاله در مورد چيستي داستان كوتاه هست كه تاپيكش رو مدتها با كمك هم دارين ادامه مي دين!
اميدوارم كمك كنه تا اين تاپيك به همين زيبايي و غنا ادامه پيدا كنه. [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

موفق باشيد

================================================== ===
« درباره داستان كوتاه » عنوان مقاله اي است از "مهدي عاطف راد" نويسنده و منتقد ايراني كه داستان "همزاد فرا كهكشاني من " اثر وي در سال 1383 خورشيدي توانست در كشور ايران جايزه اول داستانهاي علمي تخيلي دانشگاه صنعتي شريف را از آن خود كند. وي كتابي نيز با همين نام شامل مجموعه داستان هاي كوتاه چا پ كرده است.


داستان كوتاه نقبى است به درون خود، پلی ست از درون آشكار خويش به درون پنهان خود، و از روی اين پل يا از درون اين نقب است كه نويسنده آهسته و پاورچين پاورچين مى گذرد تا بدون آن كه آرامش درون خويش را به هم بزند و آن را از خواب شبانه يا نيمروزی بيدار كند، به گشت و گذاری كوتاه در تپه ماهور ها، كوچه باغ ها، راه و بی راهه ها، فراز و نشيب ها ، و پيچ و خم های درون خويش بپردازد، نيم نگاهی گذرا به چشم اندازها و افق های درون خويش بيندازد، چيزهایی در آن خفيه گاه پر زاويه و هزار دهليز كشف كند و ره آوردی از اين سفر رمز آگين برای خود و ديگران به ارمغان بياورد: رهاوردى يادمان و اثرگذار.
داستان كوتاه سفری مكاشفه آميز است در سرزمين هاى شگفت انگيز خواب و بيدارى. نويسنده در اين سفر جادویی، راز های درون خويش را بر خود مكشوف و بر ديگران فاش می سازد. نويسنده از راه و در مسير اين سفر راز گشايانه می كوشد تا ناشناخته های درون خويش را بشناسد، ناديده های درون خود را ببيند، سرود های ناشنيده خويش را بشنود، نايافته ها را بيابد و سرچشمه های مضمر و مخفي نيرو و انرژی انباشته و آزاد نشده را درانباره روان و جان خويش كشف كند و از آن ها بر خود و بر ديگران، بر خوانندگان و مخاطبان، در بگشايد، تا آزادشان كند و از فشار عظيم ، خرد كننده و در هم شكننده آن ها بكاهد، مهارشان كند و رام و آرامشان سازد.

پس داستان كوتاه نه تنها راز گشایی ست كه در گشایی نيز هست و رها سازی. بر سيل گدازه هاى درون سد گشودن و جارى كردن آن چه پشت سد روان مسدود مانده و در حال سرريز و طغيان است، و افزون بر اين هر دو داستان كوتاه نوعی گره گشایی است: باز گشايى درهم پيچيدگى هاى درون. و نويسنده در آن مجال و فرصت می يابد كه به گره های كور و پيچيدگي های ناگشوده و كلاف های سردرگم روان خود نظر اندازد و برای بازگشودن آن ها تلاشی كند و بختی بيازمايد. و شايد هم ندایی باشد برای امداد طلبيدن از ديگران، تا به ياريش بشتابند و در گشودن اين در های بسته و گره های كور امدادش كنند، تا همراهش شوند و در گذر از كوره راه هاى درون با او سرودى رهگشا سر دهند.
داستان كوتاه افزون بر تمام اين ها ميدانی ست برای پرسش و پاسخ. پرسيدن از خود و ديگران در باره معماهای حل نشده ذهن و انديشه، و پاسخ دادن به برخی ازاين پرسش ها و معما ها. پس داستان كوتاه فضایی برای مكالمه و مفاهمه است، فرصت كوتاهی ست برای ديالوگ و گفت و گو، دمی و درنگی برای همدلی و همدردی، يا مجادله و مناظره، مكاشفه ، محادثه ومحاوره.

داستان كوتاه در باره هر كس و هر چيز نوشته شود و از هر چه سخن به ميان آورد ، گونه ای حديث نفس است، نوعی نوستالژی است.اين همان اسرار درون است كه در حديث ديگران گفته می آيد، و اين خوشتر باشد از آن كه بی پرده و مستقيم بيان گردد. حكايتی است كه نويسنده از يكی از سايه های خود شنیده و برای سايه ای ديگر تعريف می كند.
هر يك از ما هزاران سايه داريم يكی از ديگری ناشناخته تر، و هر داستان كوتاه شناساندن یکی از اين سايه هاست بر سايه اى ديگر و بر سايه های ديگران. تلاشى است براى پرتو افكندن بر تاريكنای بی روزن درون خويش و نگريستن بر ژرفنای ناپيدای آن.
داستان كوتاه آهی است، آهی از سر درد و رنج، يا اندوه و ملال. آهی كوتاه در واپسين دقيقه خستگی و در بحبوحه بيم و اميد. آهی ست از پس ناله ای يا پيش در آمد ناله ای، گله و شكوه ای است از زمانه ناساز يا بخت ناهمساز. پس حكايت درد است و جست و جوی دارو يا تلاش برای درمان و بهبود.
داستان كوتاه تكاپويى است براى رهايی، رهايي از تمام قيد و بند هاى دست و پا گير كه جان و روان را به اسارت مى گيرد، و وجود نويسنده را گرفتار تنگناهاى خفقان آور خويش مى سازد، تقلايی ست شايد نوميدانه، شايدمضطرانه، شايد مذبوحانه،اما به هر حال نشان زنده بودن است و نمود عشق به زيستن.
داستان كوتاه گواهى درد است، گواهى رنج های جان اوبار، گواهى جراحت هاى ناسور روان خسته و رنجور، فريادى است در دل تاريكی تنهايی و بی كسى، فريادی ست به بوى و آرزوى فريادرسى و پناه بخشى كه به جان بى پناه و سرگشته پناه ببخشد و بر زخم هاى مهلك مرهم نهد.
داستان كوتاه نجواى رانده شدگان است، زمزمه هاى قلب هاى مهجور و مطرود، آنان كه بر حاشيه مانده اند و روزگار غدار و ستمكار ايشان را مجال و فرصت ورود به صحنه هاى مركزی زيستن و ميدان هاى اصلی خود نمودن نداده است، آن ها را به تحقير و ناروا از كانون هاى پر شر و شور زندگى، به تيپا رانده و پس زده است، و به حاشيه های دور و متروك افكنده است، و اين رانده شدگان با حكايت هاى كوتاه خود آواز سر مى دهند، كه ما رانده شدگان به سايه ها و حاشيه ها زنده ايم و سرشاریم از نيروى زندگى و از تجربه و جوهر زيستن، بسی بيش از آنان كه ما را رانده اند و جای ما را به نا حق در مراكز اصلى و ميدان گاه های عمده زندگى غصب كرده اند، باور نمی كنيد؟ به داستان هاى ما گوش كنيد تا بدانيد كه چه بس بيش از تمام غاصبان مقام و موقعيت و حق خويش، آكنده ايم از افسانه های پر شر و شور زيستن. اينك كه نمى توانيم بازيگر اصلى صحنه نمايش زندگى باشيم و جز نقش سياهى لشكر به ما نقشی واگذار نشده، پس بگذار تا گزارشگر بازى باشيم و راوى نمايش.
داستان كوتاه تنفس است، نفس كشيدن نويسنده است در هوايی خفقان آور و به شدت دم كرده و گرفته. در هوايی بدون اكسيژن، در هوايی پر از گرد و غبار و آلاينده هاى مسموم كننده، و نويسنده مى كوشد تا با داستان كوتاهش براى خود و مخاطبانش اكسيژن بسازد، هواىی تازه فراهم آورد، و مخاطبانش را از خفقان نجات دهد. در حقيقت داستان كوتاه نقشی چون کنش فتو سنتز ايفا مىكند و روشنايی های روان نويسنده را به اكسيژن زندگى بخش تبديل می كند.

داستان كوتاه روشنايی اميد آفرين شعله لرزان شمعی است در انتهاى تاريكی. راهگشا و راهنما است. گرمی و شور می بخشد، دلگرمی و اميدوارى عطا مىكند، به مخاطب نويد مى دهد كه تو تنها نيستى، كه كسى دیگر هم هست كه با تو همراه است، با تو مى آيد، برايت قصه می گويد و ترا از تنهايى و بی كسى بیرون مى آورد، و او نيز چشم اميد به تو دوخته است، به اميد همراهى و همآوايی تست كه برايت قصه مى گويد، قصه اش اگر لالايی ست براى آن است كه دمى بياسايی و از رنج و شكنجه عذاب آور زندگى دمى فارغ شوى، و اگر سرود بيدارباش است، براى آن است كه به پا شوى و همراه خنياگران روانه گردى و از پا در نيایی ...

داستان كوتاه پيام آشنايی ست. نداى همزبانی و همدردی ست. بر می خيزد تا اندوه خاطرى فرو نشاند، بر دل مى نشيند تا جنبشى بر انگيزاند، و پويشى. درد دل مى گويد، تا مرهمى بيابد از نگاهى و همراهى بيابد در گذر از راه رنج بار زندگى.

داستان كوتاه فراخوان بيدارى است و آگاهى، فراخوانی با چنین ندایی و پیامی:

- ای كه به خواب ناز غنوده ای، من اينجا هستم، بيدار و دردمند، حرفى دارم با تو و خبرى از خود و ديگران. قصه اى دارم ناگفته، حكايتى ناشنوده، رازى سر به مهر. به هوش باش و بنيوش! و كمكم كن تا دردم تسكين پذيرد و جراحت روان خسته ام مرهم يابد.

داستان كوتاه يك حرف است از ميان هزاران حرف كه به عبارت در مى آيد، و اين شايد مهم ترين حرف نباشد، اما ناگفته ترين حرف است.

داستان كوتاه تاًويل نوميدی ست به اميد، تفسير شادى است از رنج، تعبير خواب ها و خيال ها است و تقرير روًيا ها و كابوس هاى نانوشته .

داستان كوتاه در ميان گذاشتن تجربه اى به كمال شخصى با ديگران است تا سهمى شود از گنجينه گرانقدر تجربيات مشترك و همگانى. داستان كوتاه ترجمه ای است از زبان درون، زبان انديشه، عاطفه و حس، به زبان برون، زبان واژگان.

اين اندوه ها و شادی ها، رنج ها و راحت ها، بيم ها و اميدها، شورها و سرمستی ها، خشم ها و نفرت ها، و عشق ها و عطوفت های نويسنده است كه در داستان كوتاهش جاری می شود و سرود خوان و خنياگر در جوی جان ما روان می شود و می گذرد. و نويسنده به جای آن كه بر اندوه های خود بگريد و زار بزند ، يا بر شادی های خويش بخندد، آن ها را در داستان كوتاه خود روايت مىكند. پس داستان كوتاه فرا فكندن و بازتاب دادن خويش است در سايه روشن واژگان روايت گر و جمله هاى حکایت پرداز.

magmagf
03-11-2006, 03:28
هوای مه آلود

دنيای عجيبی است . نمی توان به حواس خود نيز اعتماد کرد . به خوبی خاطرم هست که دقيقاٌ هفت روز قبل بود که او را به خاک سپردم . کنار آن صخره سياه رنگ بزرگ گودالی کندم و پس اينکه جسد بيجانش را در آن انداختم رويش را با خاک پوشاندم چنانکه کسی متوجه نشود که آنجا دفن گرديده است . وقتی از تپه پايين می آمدم هيچ کس غير از آن دهقان آن دور و بر نبود . همان دهقان که از من پرسيد : آقا امروز چند شنبه است ؟

من که تا آن موقع فکر می کردم زمان در آن بيابان هيچ اهميتی ندارد جواب دادم : شنبه

اصلاٌ حوصله حرف زدن با او را نداشتم ولی انگار او چنين احساسی نداشت باز پرسيد : شما که اينجا غريبه ايد فکر نمی کنيد در اين هوای مه آلود ممکن است راهتان را گم کنيد و من جواب دادم اگر حواسم را پرت نکنی گم نمی شوم و به سرعت دور شدم .

تمامی اين صحنه ها را بخوبی به ياد دارم ولی با اتفاقی که امروز افتاد واقعی بودن آنها را نمی توانم کاملاٌ بپذيرم . امروز بعد از ظهر که از قدم زدن روزانه ام به خانه برمی گشتم او را زنده و سرحال روبروی خودم ديدم . همان لباس هفته پيش را به تن داشت و حالت چهره اش همانند قبل شاداب بود . با خود گفتم شايد آنموقع نمرده بود و آن دهقان او را از قبر بيرون کشيده است . اما اين اتفاق امکان ناپذير بود . در فاصله زمانی که من از تپه پايين آمدم تا هنگامی که دهقان از تپه بالا رفته و او را از زير خاک بيرون کشيده است او صددرصد آن زير خفه می شد . از طرف ديگر من قبر را طوری استتار کرده بودم که ممکن بود خود من هم نتوانم جای آن را براحتی پيدا کنم . شايد دهقان موقعی که او را دفن می کردم مواظب من بوده است . اما چرا برای نجات او صبر کرده و پس از سوال و جواب با من اينکار را کرده است ؟ اين موضوع نمی توانست صحت داشته باشد .

تنها احتمالی که باقی می ماند اين بود که قضيه مرگ او ، دفن کردنش و ملاقات من با آن دهقان همگی در خيال من اتفاق افتاده و واقعيت نداشته باشند . نه ، من تمامی اين اتفاقات را تجربه کرده ام و نمی توانم قبول کنم که مردن او واقعی نباشد . آن روز هنگامی که با هم درباره زندگی مشترک آينده مان صحبت می کرديم او کاملاٌ سرحال بود و نشانه هيچ گونه بيماری در او ديده نمی شد . اما وقتی که پس از دقايقی که او را در اتاق تنها گذاشته بودم به نزدش بازگشتم او را مرده بر کف اتاق يافتم . بسيار متعجب بودم و نمی دانستم چگونه اين اتفاق افتاده است اما در هر صورت بايد کاری می کردم . همسايه ام را که مردی همسن و سال من بود صدا زدم و با کمک هم جنازه را در پتو پيچيده و به خارج شهر برديم . او ما را تا پای تپه بلندی همراهی کرد و از آنجايي که برای برگشتن به شهر عجله داشت همانجا ما را تنها گذاشت . جسد سنگين بود و به تنهايي نمی توانستم آنرا به بالای تپه ببرم .لذا دهقانی را که در همان نزديکی مشغول کار کردن بود صدا زدم .به کمک او جنازه را تا نزديکی صخره سياه رنگ بردم و سپس از او خواستم ما را تنها بگذارد و او اين کار را بدون لحظه ای مکث کردن انجام داد . چنين شد که او را در آنجا تک و تنها به خاک سپردم .

اما اگر همه اين اتفاقات در خيال بوقوع نپوسته و واقعی باشند چطور او امروز می توانست چنين زنده و شاداب روبری من بايستد و بروی من لبخند بزند . حتی هنگامی که می خواستم از او دور شوم دستم را گرفت و آنرا به طرف خود کشيد . فشار انگشتانش را بخوبی احساس کردم .

بزور دستم را آزاد نموده و بسرعت دور شدم . او برای من مرده است و ديگر هيچگاه زنده نمی شود و حتی اگر صدها بار ديگر هم او را ببينم و يا او بخواهد با من حرف بزند نمی توانم باور کنم که او زنده است .

magmagf
03-11-2006, 03:29
زيباترين

به آرامی دستش را دراز کرد و پنجره نيمه باز را بست . نسيم ملايمی که بدرون مي وزيد موهای بلند و زيبايش را نوازش می کرد و او را به ياد روزهای خوب گذشته می انداخت و او در اين لحظات حزن انگيز اصلاٌ دلش نمی خواست هيچ خاطره ای را بياد بياورد . هنگامی که پنجره بسته شد احساس آرامش کرد . چشمانش را بست ولی فوراٌ آنها را باز کرد . با خود فکر کرد اين چند ساعت باقيمانده را بيدار بماند ، پس از آن می تواند با آرامش تمام بيارامد . انديشيد که پس از چند ساعت ديگر که شب به پايان خواهد رسيد باز مانند هر روز ديگر آفتاب طلوع خواهد نمود و نور دنيا را در بر خواهد گرفت . جهان تکاپو را باز از سر خواهد گرفت و اين تنها تن رنجور و بيمار او بود که توان حرکت نداشت و مجبور بود جدا افتاده در اين اتاق کوچک بروی تختخواب دراز بکشد ؛ تنها کاری که از دستش برخواهد آمد اين خواهد بود که به زندگی شاداب ساير موجودات دنيای اطرافش بنگرد . از خود پرسيد آيا امکان دارد فردا خورشيد طلوع ننمايد و جهان را سراسر سکون و آرامش فراگيرد ؟ می دانست که چنين امری اتفاق نخواهد افتاد .

سعی کرد خود را سرگرم نمايد ولی در اطرافش هيچ چيز سرگرم کننده ای وجود نداشت . خواست برود و قيافه بيمار امروزش را در آينه بنگرد و آنرا با گذشته اش مقايسه نمايد اما پشيمان شد . اين کار ممکن بود او را بيش از پيش غمگين نمايد . آهی کشيد و با خود گفت : زندگی زيبا بود .

به ياد نقشه هايي افتاد که برای آينده اش کشيده بود و به کتابهايي نگريست که قرار بود در آينده مطالعه شان کند و اکنون آنها را می ديد که در کتابخانه از هم اکنون بر رويشان گرد و غبار نشته است . کتابهايي که محمود برايش آورده بود و انتظار داشت او همه آنها را کلمه به کلمه بخواند . لبخندی بر لبانش نشست . ديگر مجبور نبود هيچ کتابی را بخواند و يا خود را برای هيچ فعاليت خسته کننده ای آماده نمايد . اکنون او به شدت بيمار بود و اطرافيانش از او انتظار هيچگونه جنبش و فعاليتی نداشتند .

به ساعت نگاه کرد . صبح نزديک بود . دراز کشيد و چشمانش را به سقف دوخت . سقف اتاقش سفيد رنگ بود و هيچ لکه ای بر آن ديده نمی شد . همانند روحيه شاداب گذشته اش که هيچ غصه ای آن را نمی توانست مخدوش کند .اما اکنون پی برده بود که بيماری از او قوی تر است و هيچگاه اراده استوار و روحيه قوی او نمی تواند در برابر آن مقاومت کند . خود را آماده تسليم شدن کرده بود .

از نگاه کردن به سقف خسته شد . تحملش تمام شده بود . چشمانش را بست و به آرامی به خواب فرو رفت .

در خواب محمود را ديد که لبخند می زند . بسيار تعجب کرد . انتظار نداشت روزی برسد که محمود باز به او لبخند بزند . لبخند محمود او را به ياد روز اول آشنايشان انداخت . آن روز سرد زمستانی در آن خيابان خلوت هنگامی که بروی محمود لبخند زد فکر نمی کرد اين جوان ناشناس تا اين حد وارد زندگيش شود . تا حدی که زمانی تنها مونس و غمخوار يکديگر باشند . افسوس که زندگی محمود بسيار کوتاه بود و با رفتنش روح افسرده او را برای هميشه تنها گذاشت .

چند ساعتی گذشت . شب به پايان رسيد اما آفتاب طلوع نکرد . خورشيد چشمانش در پس پلکهايش ماند و نور ديدگانش بر تاريکي اتاق نيافتاد . دنيای اطرافش به تکاپو نيافتاد و آرامش عجيبی سراسر آن را فرا گرفت . مرگ ذرات پيرامونش را دربرگرفت و زندگی از آنان دور شد .

در اين ميان تنها او بود که به جنب و جوش افتاده بود . ديگر فرسنگها از بيماريش و محيط وحشت زای اتاقش فاصله گرفته و به دنيای آرزوهايش زسيده بود . او تا ابد شاداب بود .

magmagf
08-11-2006, 06:27
نـادانـي فـرعـون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .
ابليس گفت :
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت :
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،
تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!

رويا خانوم
08-11-2006, 13:54
پسرک با عجله از کنار او گذشت٬اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد.تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد.او مکثی کرد و بعد نا خود آگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد.هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود.در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند.فهمید که نام پسرک ((بیل)) است٬عاشق بازی های کامپیوتری و بیس بال است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده.

سالها گذشت و دوستی شان ادامه یافت.روز فارغ التحصیلی از دبیرستان٬ بیل به او گفت:روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم.با تصمیمی که گرفتم دیگر قرار نبود به مدرسه برگردم.اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس میکردم بدترین آدم روی زمین هستم.هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود... وقتی تو کتابهایم را از روی زمین جمع می کردی٬در حقيقت داشتي جانم را نجات می دادی ... چون ...می دانی... می خواستم به خانه بروم و خودکشی کنم

mohammadirani
09-11-2006, 00:58
کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاییان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکی ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهیم دید ».

خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند، با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا کنند.
حالا همه می گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».

دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید ».

بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « و خواهیم دید ».

پس از مدتی پسر جوانی با اسب به سواری رفت، افتاد و پایش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».

دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، به دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید... »

mohammadirani
09-11-2006, 01:11
در روزی بهاری٬ شادی و غم در کنار دریاچه ای به هم رسیدند . به هم سلام کردند و کنار آب های آزاد نشستند و گفت و گو کردند .

شادی از زیبایی زمین و شگفتی هر روزه ی زندگی در جنگل و کوه ها و ترانه ی برخاسته در سیده دم و شامگاه سخن گفت .

غم نیز سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود٬ موافقت کرد ٬ زیرا غم جادوی زمان و زیبایی اش را می دانست . غم وقتی از بهار در میان دشت ها و کوه ها سخن می گفت ٬بسیار خوش بیان بود.شادی و غم زمان زیادی سخن گفتند٬ و در هر چه می دانستند با هم تفاهم داشتند.

دو شکارچی از آن سوی دریاچه می گذشتند ٬به این سوی دریاچه که می نگریستند ٬ یکی ار آن ها به دیگری گفت : نمی دانم آن دو نفر کیستند ؟

و دیگری پاسخ داد : گفتی دو نفر ؟ اما من تنها یک نفر می بینم.

شکارچی اول گفت : اما دو نفرند.

و دومی گفت : فقط یک نفر است که تصویرش در آب افتاده.

اولی گفت : نه٬ دو نفرند و تصویر هر دو نیز در آب افتاده.

و دومی باز گفت: من تنهایک نفر می بینم.

و دیگری باز گفت: اما من به وضوح دو نفر می بینم.

و تا همین امروز هم٬ یکی از شکارچی ها می گوید : دوستم دو تا می بیند.

وشکارچی دیگر می گوید : دوستم کمی کور است!

mohammadirani
09-11-2006, 02:03
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشه شده است :

کودک که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است باید انگلستان را تغییر دهم.
بعد ها انگلستان را هم خیلی بزرگ دیدم تصمیم گرفتم تنها شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.
اینک که در استانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول تنها خودم را تغییر داده بودم شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!!!!!!

lovergod14paramourand
09-11-2006, 17:37
باید یه فکری به حال این در بکنی .خسته شدیم از اینهمه خم و راست شدن.

- الهی قربون خانوم کوچولوم بشم.اونی که خم و راست میشه منم .شما که با اون کفش تق تقی هاتم

دو وجب و نصفی می مونه تا سرت به در بخوره.تازه هیچوقتم درستش نمی کنم تا یادم باشه وقتی

میام خونه نا خودآگاه جلوی خانومم تعظیم کنم.حالا اجازه میدی برم یا بازم به هر بهونه ای می خوای

منو بیشتر نگه داری؟

- آخ بمیرم سرت چیزیش شد؟

-بابایی پس چرا سر من نمی خوره؟

- قربون پسر نازم بشم.باید صبر کنی تا قد بابا بشی.

- علی یعنی تا اون موقع می خوای خونه رو نگه داری؟

- بذار برگردم یه فکری به حالش می کنم.


میرم کنار پنجره ی رو به حیاط .دلم آروم و قرار نداره .امروز روز برگشتنته.باید فکرمو جمع کنم تا چیزی

رو از قلم نندازم.

گلهای باغچه رو که آب دادم .حیاط خونه رو هم که آب و جارو کردم.ولی باز کثیف شده.من نمی دونم چرا

بچه هاشونو نگه نمی دارن تا این همه شیطونی نکنند.مگه نمی دونند من امروز چه مهمون عزیزی

دارم.ولی نمی تونم چیزی بگم. خوب اینا هم مهمونند.

چند روزیه از خونه و زندگیشون زدنند و اومدنند برای استقبال تو.هر چند کاش می دونستم تو این همه

سال کجا بودنند.

نمی دونم چرا همه عجله دارند؟

اینهمه سرو صدا واسه چیه؟

وای خدای من؟ چه بوی آشنایی؟ بالاخره اومدی.

می خوام بیام جلو ولی پاهام قدرت حرکت ندارند.

عزیزم خوش اومدی. میدونی چند وقته ندیدمت؟


علی جان باورت میشه پسرمون اینقدر بزرگ شده باشه؟

آخ الهی مادر برات بمیره سرش خورد به در.دیدی علی بالاخره شد اندازه ی خودت.

ولی تو..... چه راحت از در گذشتی.

می خوام دست بیندازم و تو رو در آغوش بگیرم.ولی تنها دستم به گوشه ی پرچمی که به دورت پیچیدند

میرسه.

hushang
10-11-2006, 12:29
سلام
اين هديه رو از من قبول كنيد." [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] مارا دعا كنيد. كار ذيگه اي ار دستان كوچكم بر نمي آيد......................

Dash Ashki
10-11-2006, 17:48
سلام
اين هديه رو از من قبول كنيد." [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] مارا دعا كنيد. كار ذيگه اي ار دستان كوچكم بر نمي آيد......................


سلام...
ممنون از کار ارزشمندی که انجام دادی... [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

البته ذکر یک نکته لازمه... [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

این تاپیک تو بخش ادبيات و علوم انساني هستش [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

در پناه حق، موفق باشی [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

saye
15-11-2006, 07:37
روزی به دست خداست..

*صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد.طاقت حفظ آن نداشت.ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.

شد غلامی که آب جوی آرد*جوی آب آمد و غلام ببرد*دام هر بار ماهی آوردی*ماهی اینبار رفت و دام ببرد*

دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن.گفت:ای برادران چه توان کردن؟

مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود .صیاد ,بی روزی در دجله نگیرد , و ماهی , بی اجل بر خشک نمیرد."گلستان"
...