داستانهاي كوتاه [آرشيو] - Page 6 - P30World Forums

PDA

View Full Version : داستانهاي كوتاه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 [6]

barani700
05-05-2009, 02:28 AM
حباب های صورتی/پرارين حاجی زاده

صدای التماسش زير آب حباب شد. مثل بغض خودم، نمی تونستم تحمل كنم. گردنش رو بيشتر توی آب فرو كردم. ديگه جون نمیكند. ولی خودم خيلی جون كندم. تمام اين شبا بوی نارنج حياط رو بوی خون می گرفت ، نمی تونستم بخوابم ، همه اش بچه گيم می اومد جلوی چشمم و صدای التماسم كه زير آب حباب مي شد. می خواستم يک جور ديگه ايی باشم. من باباشم و يكی ديگه من ، سرم رو كه با تيغ می زد ، پس گردن خونيم رو می گرفت و فرو می كرد توی حوض و می گفت: (( اصلاحت می كنم. آدمت مي كنم. اگه منم كه درست می شی. يا می كشمت يا درستت می كنم. ))
صدای التماسم زير آب حباب می شد و منم نيمه جون با يه سر بی مو، توی آب گريه می كردم. دستي پس سرم كشيدم و توی آينه سرباز خونه، تيغ رو از سرم روی گردنم سروندم، خون پاشيد روی ديوار و با كف و آب قاطی شد. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی هم می شنيدم. انگار گوشم با اين صدا كوک شده بود. همين كه رد می شد سوت می كشيد.
صبح كه می شد يک لباس لجنی رنگ می پوشيدم و بوی گندش با بوی پوتين هام قاطی می شد. تفنگم رو می بستم و يک لنگه پا می ايستادم.
بچه كه بودم هر روز می ديدمش. با عروسكش از جلوم رد می شد و من رو كه می ديد مي خنديد و ميی گفت: (( مثه عروسكای زشت می مونی )) و می رفت. مداد رنگی صورتيش رو هنوز دارم. آخرين بار توی حوض وسط خونمون پيداش كردم. بعدآ كه مدرسه ای شدم؛ عاشق يكی شدم كه اتفاقآ هم اسم اون بود. هر روز از جلوی مدرسه مون تعقيبش مي كردم. يک مانتوی صورتی پر رنگ می پوشيد.
يک بار كه به سمتم برگشت به پته پته افتادم. نمی دونستم چی بهش بگم. بهم نگاه چندش آوری كرد و گفت: (( بو گندو، شبيه آقا محمد خانی. ))
سرم رو كردم توی حوض. چشام خونی شده بود. با تيغ چند تا ماهی توی حوض رو سر بريدم. ‌از لای انگشتام خون زد بيرون. روی لبام رو با خون صورتيشون صورتی كردم و گفتم: (( اصلاحتون می كنم. ))
بابام رو نقاشی كردم. مثل خودش شده بود. سر تراشيده و چشای خونی، نقاشی رو از دستم قاپيد. خنديد و گفت: (( عجب هيولايی كشيدی، عين خودته ))
تيغ رو از پشت گردنم كشيدم پايين، با دستم تفنگ رو حس می كردم . پارسال همين موقع ها خود زنی كرد. رفيقم رو می گم. بهمون می گفتن: ‌(( دوقلوهای به هم چسبيده ))
تفنگم رو برداشتم. بند پوتين هام رو محكم كردم. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی می شناختم. حباب های خونی توی آب صورتی شده بود. درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگه چرخ های ماشين از روش رد شده بودن. سرم رو با تيغ زد و پس گردن خونيم رو گرفت و فرو كرد توی حوض آب و گفت:‌ (( اصلاحت می كنم. آدمت می كنم. اگه منم كه درست مي شی. يا می كشمت يا درستت می كنم ))
موج جمع شده بود توی پيشونيم. عكس بابام افتاده بود توی حوض آب. مشت كوبيدم وسط آب. خواستم اون چروک های بد تركيب رو بشكونم. حباب های صورتی وارد گلوم شد و روی اون چروک های زشت رو پر كرد. دهنم تلخ و شور شد. دستام می لرزيد. نمی تونستم بخوابم چهره اش درست يادم نيست. پشتش رو كرده بود به من. يه لباس صورتی تنش بود و از پشت گردنش خون می ريخت. ‌پارسال بود همين موقع ها. هنوز ام من رو نمی ديد. حتی حالا كه يک سالی از خفه كردنش می گذره هم نگاهم نمی كنه. عروسكش رو بغل كرد و با مداد صورتيش توی چشمای نقاشيم رو پر كرد.
خون از توی چشمام زد بيرون. با دستم تفنگ رو حس می كردم. پارسال همين موقع ها بود. خود زنی كردم. مغزم پاشيد كف حوض. تمام آب حوض قرمز شد.

barani700
05-09-2009, 02:31 AM
قصه اي که باد با خود برد
دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت . و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند ، کسي به او توجه نمي کرد .
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم به چشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي افريدي .
گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر ميکني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند .
سال هاي بعد دانه کوجک سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد ؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد . سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و ميدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد

magmagf
05-09-2009, 11:54 AM
توماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است. هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.

او هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد :" گفتگوي خيلي خوبي بود."

پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد که مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هيلر با لحني آکنده از غرور گفت :" هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي.

" زنش پاسخ داد :" عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و تو کارگر پمپ بنزين ."

magmagf
05-10-2009, 12:34 PM
افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.

nil2008
05-12-2009, 12:51 AM
-سلام،ببخشید مزاحم میشم،راستش قراره با همسایه کناریتون آقا نیما تو یه شرکتی همکار بشیم و چون شناخت دقیقی ازشون نداشتیم شما رو برای راهنمایی گرفتن معرفی کردن.نظرتون راجع به ایشون چیه؟
-خوب اگه راستشو بخواین جوون آروم و سر به راهیه.ما الآن بیست ساله تو این محل هستیم،صدا از دیوار در بیاد ازین خونواده در نمیاد،مخصوصا"پسرشون که آدم فعال و اجتماعی و تحصیلکرده ایه.بدی از چشامون دیدیم ازین آدم ندیدیم...دیگه....دیگه کلا" پسر خوبیه راهشو صاف میره صاف میاد ،اهل دود و دم و رفیق بازی هم نیست....اهل شر و کتک کاری هم نیست....ببخشید....این آقا نیما چطور یه دفعه ای افتاده تو کار شرکت؟
-راستش حاج آقا،با اجازه تون بنده دایی بزرگ نیما هستم.همین جوونی که اینقدر ازش تعریف کردین دیدم تنها بهونه تون برای رد کردن خواستگاریش از دختر خانومتون نداشتن شغل ثابته،گفتم بیام اول نظرتونو راجع به خودش و شخصیتش بدونم بعد هم اگه خدا بخواد توی شرکت خودمون انشاالله داره استخدام میشه ببینم دیگه بهونه ای واسه مخالفت میمونه یانه؟

nil2008
05-12-2009, 01:29 AM
مانتو و مقنعه ام رو به سرعت می پوشم ،امروز خیلی دیر شده در بزرگ باشگاه روکه بازمی کنم دیگه تقریبا"هوا تاریک شده ،همیشه بعد از یکساعت آموزش مربی حالم حسابی رو براه میشه و احساس سبکی می کنم.ساک ورزشی ام رو تو دستام محکم میگیرم و به سمت مترو قدمامو تند تند برمیدارم.هنوز تو حال و هوای باشگاهم که ماشینی با پسری که تا سینه از پنجره اش آویزونه با سرعت از کنارم میگذره...صدای سوتش توی گوشم می پیچه و در حالیکه دستاشو رو به من میگیره داد میزنه:داداش هیکل میکل میزونه؟ پاور لیفتینگ میری؟ و بازم صدای سوت وخنده و بوق و...
اهمیتی نمیدم و بی اعتنا مسیرم رو تندتر طی می کنم تا به ورودی مترو برسم.روی اولین صندلی می شینم و ساک ورزشی ام رو روی پاهام میذارم.دوروبرم روکه نگاه میکنم همه حاضرین مرد هستن،هنوز بدرستی جابجا نشدم که یکدفعه یکی به کفش کتونی ام ضربه میزنه، پامو بیشتر عقب می کشم ولی مثل اینکه فایده نداره.سرمو بلند میکنم ،چشمایی وقیحانه به من خیره شدن.ابروهامو در هم میکشم و از پنجره بیرون رو نگاه می کنم.در حیرتم که چرا اینقدر مسیرم طولانی تر از همیشه شده؟ مثل اینکه مزاحم هم متوجه این امر شده.کم کم جلو میاد و دستش رو روی ساکم میذاره.قلبم بشدت میزنه . سعی می کنم خونسردی ام رو از دست ندم آموزشهای مربی رو یکی یکی بخاطر میارم.نفس عمیقی می کشم ،دارم خودمو آماده میکنم که بلند شم و حقشو کف دستش بذارم .
-آقا درست وایسا.
-به تو چه مربوطه؟ازین درست تر نمیتونم وایسم.
که ناگهان صدای ضربه ای بگوش میرسه. سرم رو بطرفش برمیگردونم جوونی که کیف سامسونیتی تو دستشه در حالیکه با یکدستش یقه مزاحم رو گرفته با دست دیگه اش اونو به همه نشون میده و میگه :بعضیا باید یاد بگیرن درست وایسادنو. دفعه بعد ازین غلطا نکنی.فکر کردی خواهر و مادرت سوار مترو نمیشن؟این خانوم هم مثل اونا...
-ممنونم آقا.
در مترو که باز شد نفس راحتی کشیدم.

iranzerozone
05-13-2009, 04:14 PM
اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.



در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...



پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!



پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.



ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!



پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!



پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!



توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

iranzerozone
05-13-2009, 04:25 PM
يک کشيش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در يک کليسا در روستايي به ايراد خطابه پردازد، راهي طولاني را از منزلش تا آن کليسا پيمود.
او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خيلي زود حرکت کرده بود، عليرغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آنجا رسيد.
وقتي وارد کليسا شد فقط يک مرد روستايي در آنجا نشسته بود، کشيش قدري منتظر شد تا شايد افراد ديگري نيز به کليسا بيايند، پس از گذشت زمان و نيامدن کس ديگري، او به آن پيرمرد روستايي نزديک شد و گفت: فقط شما تشريف آورده ايد، به نظر شما من بايد چکار کنم؟
پيرمرد لبخندي زد و گفت: من فقط يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراک بدهم.
کشيش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه کرد ديد يک ساعت و نيم از زماني که سخنراني را شروع کرده است، مي گذرد.
در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: خوب، چطور بود؟
پيرمرد لحظاتي فکر کرد و گفت: من يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روي دوش او نمي گذارم.

دختر بهاری
05-14-2009, 10:51 AM
جوانى ادعا مى كرد كه قبلاً هم زندگى كرده است... و دانشمندان شكاكى كه او را تست مى كردند شكست را با تلخى تمام پذيرفتند. اين موردى بود كه نه قادر به توصيف و توضيح آن بودند و نه مى توانستند آن را تكذيب كنند.
والدين «شانتى دوى» خانواده اى از طبقه متوسط جامعه بودند كه در شهر دهلى هندوستان در آرامش زندگى مى كردند، تا اينكه در سال ،۱۹۲۶ « شانتى» ديده به جهان گشود. در ابتداى تولد هيچ چيز غيرعادى نبود. اما...
همچنانكه او بزرگتر مى شد و دوران كودكى را پشت سرمى گذاشت مادرش متوجه شد كه فرزندش دچار گيجى و سردرگمى است وقتى كمى بيشتر به كارهاى او دقت كرد، به نظرش رسيد كه او با يك شخص خيالى مشغول صحبت و گفت وگو است.
او هفت سال بيشتر نداشت با اين حال والدينش در مورد سلامتى عقل او نگران شدند. در همان سال بود كه شانتى كوچك به مادرش گفت قبلاً در شهر كوچكى به نام موترا زندگى مى كرده است و به توصيف خانه اى پرداخت كه روزگارى در آن زندگى كرده است. مادر شانتى گفته هاى دختر را براى پدربازگو كرد و پدر نيز فرزندش را پيش پزشك برد. بعد از اينكه «شانتى» داستان عجيب خود را براى پزشك گفت؛ او تنها سرش را تكان مى داد. اگر اين دختر دچار بيمارى عقلى بود مورد بسيار نادرى به شمار مى رفت و اگر چنين نبود دكتر جرأت بيان حقيقت را نداشت. دكتر به پدر شانتى توصيه كرد گه گاه سؤالاتى را از دخترش بكند و اگر پاسخهايش همچنان يكسان بود، مجدداً به وى مراجعه كنند.
«شانتى» هرگز داستانش را تغيير نداد. تا اينكه به سن ۹ سالگى رسيد. در اين مدت والدين پريشان حال او ديگر از حرفهايش متعجب نمى شدند زيرا با بى ميلى پذيرفته بودند كه دخترشان ديوانه شده است.
سال ۱۹۳۵ بود. روزى شانتى به والدينش گفت او در موترا ازدواج كرده و سه فرزند به دنيا آورده است. سپس مشخصات كودكان او خود نام آنها را گفت و ادعا كرد نام خودش در زندگى قبلى اش «لوجى» بوده است اما والدينش تنها مى خنديدند و اندوه خود را پنهان مى كردند.
در يك بعدازظهر كه شانتى و مادرش مشغول آماده كردن عصرانه بودند، كسى در زد و دختر به طرف در دويد تا در را باز كند. اما بازگشت وى بيش از حد معمول طول كشيد. شانتى به غريبه اى كه روى پله ها ايستاده بود، خيره شده بود او گفت مادر! اين مرد پسرعموى شوهرم است. او هم در شهر موترا در محلى نه چندان دورتر از منزل ما زندگى مى كرد.
آن مرد واقعاً در شهر موترا زندگى مى كرد و آمده بود تا در مورد كارى با پدر شانتى گفت وگو كند. او شانتى را نمى شناخت اما به والدين دختر گفت پسرعمويى دارد كه همسر او لوجى نام داشت و ۱۰ سال قبل، هنگام به دنيا آوردن فرزندش جان خود را از دست داد.
والدين دلواپس و پريشان شانتى داستان عجيب دخترشان را براى او تعريف كردند و مرد غريبه نيز موافقت كرد در مراجعت بعدى خود به دهلى پسرعمويش را همراه بياورد تا ببينند شانتى او را مى شناسد يا خير.
دختر جوان از اين موضوع اطلاع نداشت، اما زمانيكه مرد غريبه وارد شد، شانتى به سوى او رفت و با صداى لرزان وبعض آلود گفت اين مرد شوهرش است كه پيش او بازگشته است. والدين شانتى به همراه مرد كه كاملاً گيج و متحير شده بود نزد مقامات رفتند و داستان باورنكردنى خود را بازگو كردند. دولت هند تيم مخصوصى از دانشمندان تشكيل داد تا در مورد اين موضوع كه توجه عموم را به خود جلب كرده بود؛ بررسى و تحقيق به عمل آورد. آيا شانتى واقعاً صورت تناسخ يافته لوجى بود؟
دانشمندان شانتى را با خود به شهر كوچك موترا بردند. هنگامى كه وى از قطار پياده شد مادر و برادرشوهرش را شناخت و نام آنها را به زبان آورد و به راحتى با زبان محلى موترا با آنان گفت وگو كرد. در حاليكه والدينش فقط به او زبان هندى آموخته بودند. دانشمندان با حيرت فراوان به آزمايشاتشان ادامه دادند. آنان چشمان شانتى را بستند و او را سوار كالسكه كردند. شانتى بدون تأمل، راننده را در شهر هدايت مى كرد و مشخصات مهم هر ناحيه اى را كه از آن عبور مى كردند، توصيف مى كرد و او به راننده گفت كه در انتهاى كوچه باريكى توقف كند.
او گفت: اينجا مكانى است كه من زندگى مى كردم. هنگامى كه چشمانش را گشودند او پيرمردى را ديد كه جلوى خانه نشسته بود و سيگار مى كشيد. شانتى به همراهانش گفت: آن مرد پدر شوهرش است! در واقع آن مرد پدر شوهر لوجى بود. شانتى بطور باورنكردنى دو فرزند بزرگترش را شناخت. اما كوچكترين آنها را كه تولدش به قيمت زندگى لوجى تمام شده بود، نشناخت.
دانشمندان عقيده داشتند كودكى كه در دهلى به دنيا آمده به نحوى زندگى خانواده اى را با تمام جزييات به ياد مى آورد. گزارش آنها حاكى از اين بود كه هيچ نشانى از فريبكارى وجود ندارد و همچنين براى آنچه كه ديده اند نمى توانند دليل و توضيحى ارائه دهند. داستان كاملاً مستند شانتى دوى كه اكنون به عنوان كارمند دولت در دهلى نو زندگى آرامى دارد در پرونده هاى پزشكى و دولتى به ثبت رسيده است. در سال ۱۹۸۵ وى در پاسخ به سؤال متخصصين گفته بود. ياد گرفته است تا خودش را با زندگى در زمان حال تطبيق دهد و اشتياق ديرينه او به گذشته عجيبش، آن چنان مزاحمتى براى اوايجاد نكرده است.

nil2008
05-14-2009, 10:28 PM
درست وسط اتوبان ماشين به پت پت افتاد.هردو فهميديم قضيه از چه قراره! آرام آرام کنار گرفتم و گوشه اي ايستادم.
-خوبه حالا گفتم بنزين بزن.
کنار اتوبان ايستاده بودم،يک دبه چهار ليتري هم دستم بود و دائم تکانش ميدادم تا از يکنفر بنزين بگيرم.نشسته بود توي ماشين و دائم غر ميزد.ازينکه مدام بنزين تمام ميکردم هميشه عصبي ميشد.بيرون بودم ،اما جوري شده بود که صدايش را ميشنيدم.عجله داشتيم سوز سردي مي آمد.لباس نو سفيدي تنم بود که خيلي نگران بودم نکند کثيف شود.به گمانم داشتيم ميرفتيم مهمانی اما نمي دانم چرا خارج از شهر بوديم.بالاخره يکنفر ايستاد.دويدم سمتش ازين تعميرکارهاي سيار بود.بدون آنکه حرفي بزنيم دبه ام را پر کرد و رفت.از دور دبه پر از بنزين را با خوشحالي نشانش دادم،ولي هيچ عکس العملي نشان نداد،فقط همانطور عصبي نگاه ميکرد.سوئيچ را از جيبم درآوردم که در باک را باز کنم،ولي هرچه گشتم کليد باک نبود... همه کليد ها بودند اما کليد باک نبود.هرچه گشتم پيدانشد...توي ماشين نشسته بود،اما از همانجا نميدانم چه طور بدون آنکه مرا ببيند فهميد که کليد راگم کرده ام.
از داستانهاي کوتاه پيمان هوشمند زاده

raz72592
05-16-2009, 04:47 AM
روزی پدر پیری بهمراه پسر نو جوانش توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودند پسرک در حال خواندن روزنامه

صبح بود .

پدر پرسید : فرزند اونجا روی اون دیوار چی هست؟

* پدرجان اون یک کلاغ است .

چند لحظه بعد پدر پرسید:عزیزم اونجا روی اون دیوار چی هست؟

* اون یک کلاغ است.

دوباره پدر پرسید: دلبندم اون روی اون دیوار چی هست؟

* من که گفتم اون یک کلاغ است مگه متوجه نشدید!؟

پدر در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمانش میریخت وسعی در پنهان کردنش داشت ، آه تلخی کشید .

به آ امی گفت روزی در همین محل تو کودکی بیش نبودی و همین سوال را بیش از یکصد مرتبه از من پرسیدی ولی

من هرگز از جواب دادن خسته نشدم!

barani700
05-20-2009, 01:51 AM
استاد
پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"

استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."

پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."

پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!

پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "

استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی

magmagf
05-20-2009, 02:47 PM
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»

magmagf
05-20-2009, 02:48 PM
روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به
جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.

nil2008
05-23-2009, 12:51 AM
با اجازه همه دوستان ایندفعه می خوام یک متن آموزنده ولی واقعی براتون بذارم،این متن دست کمی از داستان کوتاه نداره و امیدوارم خوشتون بیاد.
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
خاطرات مهندس ایرج حسابی

iranzerozone
05-24-2009, 04:26 PM
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.

جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»

مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»

جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»

كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: "او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود"

mahdi.a81
05-25-2009, 04:57 PM
يك روز كاملاً معمولى تحصيلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و ديدم كاملاً براى تدريس آماده ام. اولين كارى كه بايد مى كردم اين بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببينم تكاليفشان را كامل انجام داده اند يا نه.
هنگامى كه نزديك تروى رسيدم، او با سر خميده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و ديدم كه تكاليفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستيش پنهان كند كه من او را نبينم. طبيعى است كه من به تكاليف او نگاهى انداختم و گفتم: «تروى! اين كامل نيست.»
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى نديده بودم، نگاهم كرد و گفت: «ديشب نتونستم تمومش كنم، واسه اين كه مامانم داره مى ميره.»
هق هق گريه او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجايشان يخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سينه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هيچ يك از بچه ها ترديد نداشت كه تروى بشدت آزرده شده است، آن قدر شديد كه مى ترسيدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پيچيد و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند. سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گريه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و يكى از بچه ها دويد تا جعبه دستمال كاغذى را بياورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خيس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ريخت.
سؤالى روبرويم قرار داشت: «براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم » تنها فكرى كه به ذهنم رسيد، اين بود: «دوستش داشته باش... به او نشان بده كه برايت مهم است... با او گريه كن.» انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زيادى نمى توانستم برايش بكنم. اشك هايم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: «بياييد براى تروى و مادرش دعا كنيم.» دعايى از اين پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته است. پس از چند دقيقه، تروى نگاهم كرد و گفت: «انگار حالم خوبه.» او حسابى گريه كرده و دل خود را از زير بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد. هنگامى كه براى تشييع جنازه او رفتم، تروى پيش دويد و به من خير مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانايى و شجاعت پيدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمايى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبه رو شود. شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم كه به من اين حس زيبا را داد كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته يك كودك را با دل خود حمايت كنم.

paiez
05-26-2009, 03:40 PM
بخشش تا کی؟؟
روزی پطرس یکی از شاگردان مسیح از او پرسید: سرور من. تا چند بار برادرم به من گناه ورزد، باید او را ببخشم؟ آیا تا هفت بار؟

عیسی پاسخ داد: به تومی­گویم نه هفت بار، بلکه هفتاد مرتبه هفت بار.

سپس شروع به تعریف مثالی کردو فرمود: شاهی تصمیم گرفت با خادمان خود تسویه حساب کند. پس شروع به حسابرسی کرد،شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود. چون نمی­توانست غرض خودرا بپردازد، اربابش دستور داد او را با زن و فرزندان و تمامی دارائیش بفروشند و طلبرا وصول کنند. خادم پیش پای ارباب به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت دهتا همه قرض خود را ادا کنم.

پس دل ارباب سوخت و غرض او را بخشید و آزادش کرد. اما هنگامی که خادم بیرون می­رفت، یکی از همکاران خود را دید که صد دینا به اوبدهکار بود. پس او را گرفت و گلویش را فشرد و گفت: غرضت را ادا کن. همکارش پیش پایاو به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت ده تا غرض خود را بپردازم. اما اونپذیرفت، بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا غرض خود را بپردازد. هنگامی که سایرخادمان این واقعه را دیدند، بسیار آزرده شدند و نزد ارباب خود رفتند و تمام ماجرارا بازگفتند. پسر ارباب، آن خادم را نزد خود فرا خواند و گفت ای خادم شرور، مگر منمحض خواهش تو تمام قرضت را نبخشیدم؟ آیا نمی­بایست تو نیز بر همکار خود رحم میکردی،همانگونه که من بر تو رحم کردم؟ پس ارباب خشمگین شده، او را به زندان افکند تاشکنجه شود و همه قرض خود را ادا کند.

این مثال ادمو به یاد دعای قسمتی ازدعای ربانی مسیح می­اندازه که فرمود: قرض­های ما را ببخش، چنانچه ما نیز قرض­دارانخود را می­بخشیم.

در واقع مسیح داره ما رو اینطور تعلبم می­­ده که اگر کسی رو نبخشیم چطور می­تونیم انتظار داشته باشیم که خدا ما رو ببخشه؟ حالا که خداوندحاضر شده ما رو به رایگان ببخشه، ما چطور حاضر نمی­تونیم همدیگر رو ببخشیم؟ ببخشید. لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست. از قدیم و ندیم گفتن: بخشش از بزرگان است. پسشما بزرگواری کنید و کسانی رو که به شما بدی کردن ببخشید.

boomba
05-30-2009, 03:42 PM
شازده كوچولو
روباه نوشت: «بدين وسيله به اطلاع كليه دوستان، آشنايان و همسايگان محترم مي رساند نظر به اين كه مدت هاست برگزاري چهل جلسه مداوم نقد و بررسي شازده كوچولو و حاشيه نويسي بر بخش هاي گوناگون آن به اتمام رسيده و قرار است متن تصحيحي- انتقادي اين كتاب، همراه با حاشيه ها، به ويژه حاشيه بر بخش اهلي كردن روباه، منتشر شود؛ مقرر شده است جشن رونمايي «كتاب ترجمه و شرح شازده كوچولو» از ساعت ۲۴ تا ۲ بامداد روز جمعه در دولت منزل اينجانب برگزار شود. از اين رو از شما دعوت مي شود در اين مراسم شركت فرماييد.»
سپس دعوتنامه ها را امضا و به نشاني همه، به ويژه مرغ و خروس هاي محل ارسال كرد و چون همه مي دانستند او براي اهلي شدن چله نشيني كرده و اين كتاب، حاصل مطالعات، دود چراغ خوردن ها و شب نشيني هاي اوست، كسي براي شركت در مراسم ترديد نكرد.
بامداد جمعه، پس از اتمام مراسم، مرغ و خروس هايي كه مانده بودند نسخه اي از كتاب ترجمه و شرح شازده كوچولو را با امضاي روباه براي نگهداري در كتابخانه شخصي خود بگيرند، توسط او اهلي شدند و روباه همه آنها را خفه كرد تا لااقل براي يك هفته آينده، دلي از عزا دربياورد.
مرتضي مجدفر

amir 69
06-04-2009, 12:02 PM
نمیدونم این داستان رو شنیدید یا نه ولی دوباره گفتنش هم خالی از لطف نیست

میگن یکی از سناتور های انگلیس می میره ولی چون ادم نسبتا بدی نبوده
اون دنیا بهش اجازه میدن که خودش انتخاب کنه بره بهشت یا جهنم.
طرف میگه لازم به انتخاب نیست من رو ببرید به بهشت
بهش می گن نه حتما باید انتخاب کنی
می برنش جهنم می بینه همه جا پر از درخت و خوراکی و زن و دختر خوشگل و خلاصه
ازین طور حرف هاست بعد خود شیطان هم میاد رسما ازش پذیرایی میکنه
بعد می برنش بهشت، بهشت هم جای خوبی بوده ولی به جهنم نمی رسید
وقتی هر دو جا رو می بینه بهش میگن خب حالا انتخاب کن
طرف میگه بهشت خوب بود ولی جهنم رو انتخاب میکنم
خلاصه فرداش میبرنش جهنم
میبینه دارن ادمها رو شکنجه میدن و اتیش میزنن و شلاق میزنن و ازین جور کارا
به شیطون میگه چی شده چرا اینجا اینطوری شده دیروز که یه شکل دیگه بود پس دخترا کجان؟
شیطون بهش میگه دیروز روز انتخابات بود

وضعیت الان ایران هم همین طوریه
همه فقط شعاراشون قشنگه هیچکدومشون مرد عمل نیستند

paiez
06-04-2009, 02:23 PM
همیشه اونطورکه ما فکر میکنیم نیست

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...

از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس ، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده!
خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد
كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبلیغات نبود...
احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و
با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
خدایا ، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه ؟!!
كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!
شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم!
دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده ؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!
همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت :
" آقای محترم! بفرمایید ! "
قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم : ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟
من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب ، باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم!" كاغذ
روگرفتم ...
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم
وبا ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود :
به پایین صفحه مراجعه کنید!!
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا !!!

Enter.PC
06-04-2009, 05:36 PM
روباهی در بیشه زاری به شکار رفت و از در رحمت و معرفت !خرگوش فرومایه را به نخجیر برگزید تا مبادا در اکوسیستم طبیعی خللی پیش آید.از دور انگشت اشارت به یکی از خرگوش های گله روانه کرد . خرگوش مخلص فی الحال به خدمت آمد و خود را به زمین زد و آماده ی چنگال مبارک جناب شد .
روباه وی را برانداز کرد و از حیث فربهی و کرامت خلقی ! در نظر می گرفت تا این که قبول افتد یا نه .
تا دهان مبارک به قصد تناول گشود روباه دیگری بیامد به فّر تمام ،خوش اندام و تیز چنگال و تیز مغز و فراستش نمایان و جنسیت ضعیفه . روبهک علی رغم میل آشکار به تناول، میل نکرد و طوفان در گلو انداخت و مدعی شد که این لاشه را به کسری از میلیاردم ثانیه از چنگال عقابی در ارتفاع 20 پایی با پرشی که ماکزیمم منحنی آن دارای حد مثبت بی نهایت است ،ربوده است .
هر چه خرگوش التماس کرد که به رغبت و جبر !پیش مرگ شده است روبهک اصرار داشت که گزافه گویی می کنی و کذب می گویی.تا روبهک خواست از فرصت بدست آمده استفاده کند و مخ روباه بانو را بزند و زمینه ی قرار و مدار بعدی را بگذارد، خر گوش تقاضای احضار شاهد از روبهک کرد .روبهک که در تحیر مانده بود شتاب زده گفت : دمم ! که ناگاه روباه بانو از این تلخ زبانی و بی ادبی روبهک با چشمانی گریان و با قلبی آزرده از عشقی نافرجام به سرعت دور شد و معشوق خود را فریب کار دید . این چنین دست قضا این وصلت خیر را بر هم زد، تا چه شود و چه پیش آید ؟

Enter.PC
06-04-2009, 05:42 PM
بیست و هفتمین روزی بود که از خانه خودش به بهانه تنها نماندن، به خانه ما اسباب کشی کرده بود. لبخندی زدم و به پیشانی ام دست کشیدم: دیشب توی حیاط یه موش دیدم و نتونستم شب بخوابم! از شدت بی خوابی سردرد بدی دارم، می شه شما لطفا برید از داروخانه مرگ موش بخرید؟ بعدا می گم امیر باهاتون حساب کنه. سر تکون داد و لب برچید: آدم با پسرش که این حرف ها رو نداره و لباس پوشید و رفت. صدای در را که شنیدم اول زنگ زدم به عشق زندگیم که همیشه سر کار بود و می دانستم تنهاست. مثل همیشه نگفتم به امید دیدار، گفتم خداحافظ. نفهمید یعنی چه و گفت خداحافظ. بعد به کسی که عاشقم بود اس ام اس زدم که تنهایی؟ به من زنگ بزن. سیزده دقیقه بعد زنگ زد و موقع خداحافظی گفتم مواظب همسرت باش. نفهمید یعنی چه و گفت حتما. بعد همسرم طبق عادت هر روزه نه سال زندگی مشترکمان زنگ زد و گفتم مادرش برای خرید رفته بیرون. گفتم مادرش به من گفته لیاقت این زندگی را ندارم و او را، پسرش را اذیت می کنم، گفته همه در آرزوی داشتن چنین همسری هستند و تو فقط غر می زنی و بهانه می گیری. تو چه گفتی؟ سکوت کردم. صدای نفسش را شنیدم، اول آرام و بعد بلندتر: به دل نگیر، یه چیزی حالا گفته مامان، منظوری نداشته، می خواسته بگه زندگی ما خوبه و باید قدرش رو بدونیم، می دونی که دوستت داره و می خواد زندگیمون بهتر بشه. لبخند زدم و هیچ نگفتم، فکر اینکه دیگر هیچوقت چنین حرف هایی را نخواهم شنید باعث شد آرام بمانم و فقط بگویم باشه! و ناگهان قبل از خداحافظی از دهنم پرید که مواظب خودت باش! مواظب خودم باشم؟ نباید این را به او می گفتم، بعدها با یادآوریش شاید حدس هایی بزند: در راه خانه مواظب خودت باش، خودت را ناراحت نکن، راست می گی، درست می شه، بالاخره مادرته، یه چیزی گفته، با عصبانیت رانندگی نکن! صدای آرامش را شنیدم: باشه و خداحافظی کردیم. مثل همیشه. به آشپزخانه رفتم و آش رشته ناهار را هم زدم. مرگ موش چه طعمی دارد؟ باید دستکش چرمم را از چمدان لباس های زمستانی بیرون بیاورم. نباید اثر انگشت من روی جعبه بماند. خوب شد لاغرم و زیاد لازم نیست مرگ موش بخورم تا اثر کند، شاید اصلا مزه اش را نفهمم. فلفل و کشک بیشتری در آش می ریزم و به همش می زنم. خیلی هم دروغ نگفته بودم، این حرف ها را در چشمانش دیده بودم، حتی اگر بر زبان نیاورده بود، با گوشه و کنایه هایش همین ها را می خواست به من بگوید. داروخانه دار اولین شاهد است که دیده او مرگ موش خریده. امیر هم خواهد گفت که صبح با هم دعوا داشتیم و به من گفته لیاقت پسرش را ندارم. امیدوارم قاضی دلش به حال من، یک زن جوان سی و دو ساله بسوزد و به ضرر او رای بدهد. همزمان با صدای در، آش را در دو کاسه می ریزم: سلام! دستتان درد نکنه! بفرمائید آش، بیرون سرده، تو این هوا می چسبه! با شک و تردید به من نگاه می کند و بسته را روی میز می گذارد: لباس عوض کنم و می آیم. به کیسه خریدش نگاه می کنم و یاد نگاه پر از شک و تردیدش می افتم: یعنی فهمیده؟ شانه بالا می اندازم و لبخند می زنم. دیگر تمام شد. دیگر دست کسی به من نمی رسد. تمام نه سال گذشته زندگیم را و اتفاقاتش را در ثانیه ای می بینم: او برای کشتن من مجازات نمی شود، دلیل مجازاتش چیز دیگریست. به عشقم که پنج سال از آشنائیمان می گذرد و او که دو سال است می شناسمش فکر می کنم و اینکه چطور شد با هم رابطه برقرار کردیم. به نقش این زن در زندگیم فکر می کنم و با لبخند به کیسه سیاه نگاه می کنم. یعنی مجازات کشتن من چیست؟

Enter.PC
06-04-2009, 05:43 PM
امروز صبح به پنج نفر زنگ زد. صبح‌ها تلفن زدن کار هر روزش بود. دفتری داشت که تلفن‌های روزانه اش را در آن یادداشت می‌کرد. وقتی بچه‌ها از خانه بیرون می‌رفتند، بعد از جمع کردن میز صبحانه و آماده کردن ناهار، عینکش را به چشم می‌زد و دفترش را ورق می‌زد: دیروز پسر مریم پایش را عمل کرده، باید زنگ بزنم احوالپرسی. و زنگ می‌زد. پدربزرگ علی فوت کرده، باید زنگ بزنم و تسلیت بگویم. و زنگ می‌زد. لاله و همسرش خانه جدید خریدند، زنگ بزنم و ببینم چه روزی برای کمک به خانه شان بروم و ببینم اگر پول نیاز دارند، به آنها قرض بدهم. و زنگ می‌زد. همسر محبوبه شغلش را از دست داده، باید زنگ بزنم و بگویم اداره بیمه‌ای هست که به چنین کسانی کمک می‌کند، در این شرایط نمی‌پرسند اسم اداره بیمه چیست و چرا، کمکم را قبول خواهند کرد. و زنگ می‌زد. آخرین تلفن هر روزه در دفترچه‌اش نوشته نشده بود. دفترش را می‌بست و می‌گذاشت در کشو کنار تلفن. به آشپزخانه سر می‌زد و از غذا می‌چشید تا ببیند ادویه‌اش کم نیست، معمولا کمی نمک و فلفل و زردچوبه به غذا اضافه می‌کرد و برمی‌گشت سراغ تلفن. برای شماره گرفتن به دفترچه تلفن نیازی نداشت، شماره را حفظ بود. مثل همیشه اول یک خانم گوشی را برمی‌داشت، می‌گفت با چه کسی کار دارد و کمی صبر می‌کرد.
- سلام مامان!
صبر نمی ‌کرد تا مامان جوابش را بدهد. اگر صبر می‌کرد مامان می‌خواست اعتراض کند که چرا الان زنگ زده، الان وقت استخرش بوده، یا ماساژ، یا مانیکور یا دوره‌ای بوده با دوستانش. مثل همیشه.
- دیروز رفتم دکتر! باز مجبور شدم در مورد گروه خونم دروغ بگویم! می‌دونی که منظورم چیه!
مکث می‌کرد تا مامان متوجه منظورش بشود. خوب متوجه منظورش بشود و بعد ادامه می‌داد. خیلی آرام:
- می‌دونی که چقدر خطرناکه! ولی خب... چاره‌ای نداشتم!
باز مکث می‌کرد، پا روی پا می‌انداخت، انگشتر الماسش را در انگشت می‌چرخاند و با لبخند ادامه می‌داد:
- امشب جایی دعوتیم! وقت نکردم سرویس جدیدی برای خودم بخرم. فکر کردم بد نیست تو سرویس قدیمی مادربزرگ را، آن که فیروزه داشت نه، آن زمرده را به من بدهی! فکر بدی کردم؟
جمله آخر را معصومانه ادا می‌کرد. صدای مامان را می‌شنید که نفسش را در سینه حبس کرده. مثل روزهای پیش، مثل روزی که آینه و شمعدان نقره عتیقه را خواست، مثل روزی که انگشتر یاقوت را خواست، مثل روزی که گفت کتاب‌های کتابخانه قدیمی پدر را می‌خواهد، مثل روزی که گفت تابلو فرش را می‌خواهد، مثل روزی که گفت می‌خواهد به مسافرت برود و بچه‌ها باید یک هفته پیش او بمانند، مثل تمام شب‌هایی که زنگ می‌زد و می‌گفت بیاید مواظب بچه ها باشد چون می‌خواهد به مهمانی برود.
- ساعت سه بیا و بگیرش!
مثل تمام روزهای گذشته صدای تق قطع شدن تلفن، قبل از «مرسی مامان» گفتن در گوشش پیچید. انعکاس صدای خودش را در گوشی تلفن شنید:
- مرسی مامان!
گوشی را برای لحظه‌ای در دست نگه داشت و بعد یک شماره داخلی را گرفت:
- به راننده بگو ساعت سه بره از خونه مادرم یه بسته امانتی رو بگیره و بیاد. دیر نکنه!
تلفن را که سر جایش می‌گذارد، کشو کنار دستش را باز می‌کند و دفترش را بیرون می‌آورد تا نگاهی بیندازد فردا باید به چه کسانی زنگ بزند. هنوز لبخند می‌زند.

Enter.PC
06-04-2009, 05:45 PM
خوابم گرفته. صدای نفس‌های او را می‌شنوم، آرام و عمیق. حتما خوابش برده. دوست دارم صدایش بزنم ولی نمی‌توانم. سرم را به شانه‌اش فشار می‌دهم که مطمئن شوم هست. پیش من است. با من. هنوز هست. گرم. مثل همیشه. مثل همیشه در بغلش خوابیده‌ام، سرم روی سینه‌اش است و دستانش دور بدنم. همیشه تعجب می‌کردم که چطور درست به اندازه بغلش هستم؛ که چطور مدت طولانی می‌توانم بدون احساس ناراحتی، به این شکل کنارش دراز بکشم؛ به نظرم می‌رسید که شبیه دو قطعه پازل هستیم که کنار هم جا می‌افتند. هنوز هم تعجب می‌کنم. بعد از دو سال. از اینکه به اندازه من است، نه بزرگ‌تر و نه کوچک‌تر. کنارش دراز کشیده‌ام و احساس می‌کنم دیگر سردم نیست. گرم گرمم. هنوز گرم گرمم. مثل اولین روزهایی که همدیگر را دیده بودیم، وقتی دستم را می‌گرفت و کنار هم راه می‌رفتیم. مثل روزی که در مورد جرقه اولیه صحبت کردیم و عشق در اولین نگاه و برای هم اعتراف کردیم که در اولین نگاه عاشق هم شدیم. مثل روزی که تصمیم گرفتیم برای همیشه با هم بمانیم. مثل روزی که برای اولین بار کنار هم دراز کشیدیم. مثل روزی که در مورد خودمان حرف زدیم، در مورد زندگی روزانه، در مورد آینده و حتی در مورد زندگی مشترک. مثل روزی که گفت از یکنواخت شدن زندگی، از تکراری بودن متنفر است. مثل روزی که تصمیم گرفتیم تن به روزمره‌گی ندهیم. مثل روزی که شروع به جستجو کردیم برای یافتن راه حل. مثل روزی که فهمیدیم راه حلی نیست. مثل روزی که کنار هم دراز کشیدیم و فکر کردیم ای کاش تختی داشتیم که مال خودمان بود. مثل روزی که برای پیدا کردن خانه‌ای که دوست داریم، روزنامه و آگهی‌هایش را زیر و رو کردیم. مثل روزهایی که برای دیدن خانه شهر را زیر پا می‌گذاشتیم؛ بالا و پائین رفتن از پله‌ها، لبخند زدن به صاحبخانه متعجب در برابر خواهش عجیب ما برای دیدن خانه در شب و نگاه کردن از پنجره به ماه، ماهی که هر دو دوستش داشتیم؛ نگاه کردن به تقویم و حساب گذر ماه‌ها و علامت گذاشتن شب‌های ماه شب چهارده، شبی مثل امشب. مثل تمام روزهایی که دست در دست، از خانه‌ها بیرون می‌آمدیم و به هم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم خب...؟ مثل تمام روزهایی که کنار هم دراز می‌کشیدیم و بعد می‌خوابیدیم. مثل امشب. نه دقیقا مثل امشب. مثل روزی که پرسید مطمئنی این تنها راه است؟ و من که سر تکان دادم: آره و حرف‌هایی را که خودش زمانی به من گفته بود برایش تکرار کردم: ما بالاترین احساس بشری را تجربه کردیم، دیگر چه می‌خواهیم؟ صدای نفس‌هایش آرام‌تر شده. من هم خوابم گرفته. دیگر نمی‌توانم خودم را به او فشار بدهم. بدنم را احساس نمی‌کنم. مثل روزی که برای دیدن تخت به آن فروشگاه بزرگ رفتیم، وسط زمستان، در سرما، بعد از انتخاب تخت، بعد از پرسیدن قیمتش و وقتی فهمیدیم با آخرین پولی که بعد از پرداخت رهن خانه برایمان مانده می‌توانیم تخت را بخریم، وقتی مغازه‌دار گفت یکی در انبار موجود دارد و می‌تواند تا سه روز دیگر تخت را به در خانه‌مان بفرستد، وقتی در تقویم نگاه کردیم و دیدیم پنج روز دیگر ماه کامل خواهد بود، همین حس را داشتم. بدنم را دیگر احساس نمی‌کردم. نگاهم کرد و فهمید. دستم را گرفت و فقط پرسید مطمئنی همین تخت را می‌خواهی؟ مغازه‌دار با لبخند نگاهمان می‌کرد. این چیزی بود که مغازه‌دار شنید. چیزی که من شنیدم، این نبود. مطمئنی می‌خواهی برای آخرین بار روی این تخت، همین تخت کنار من و با من بخوابی؟ دستش را گرفتم، دست گرمش را و سر تکان دادم. مغازه‌دار با صدای بلند گفت مبارک است! و کسی را صدا زد برای انجام کارها. خودم را به او چسباندم و گرم شدم. مثل الان. نه، نه مثل الان. دیگر نه. دیگر گرم نیست. سردم شده. به زودی من هم خوابم خواهد برد. نفس‌هایش، گرمای بدنش، صدای آرامش کو؟ کاش بعد از این دنیای دیگری هم باشد. دنیای دیگری که در آن روزمرگی وجود نداشته باشد.

alone_boy
06-07-2009, 04:30 PM
یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند. برخی؛ دادن گل و هدیه و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد.
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید: آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

omid.k
06-08-2009, 03:16 AM
هر کار کردند نتوانستند رضایت پدر را به دست بیاورند. پسرش بدجوری چاقو خورده بود و چه بسا تا آخر عمر مجبور باشد تاوان این آسیب را پس بدهد.جوانی که چاقو را وارد قفسه سینه تک پسر نوجوان این پدر کرده بود تا خرخره در مستی غرور بود.شیشه غرورش وقتی صدای شکستن داد که دادگاه حکم محکومیتش را صادر کرد.
از آن موقع بود که همه ی شیوخ و بزرگان ردیف شدند تا پدر از جوان مغرور درگذرد.اما پدر که حالا یکبار تا مرز مرگ و قتل دلبندش را تجربه کرده بود، روی هیچ کسی را نگرفت. هشت میلیون دیه هم عدد کمی برای خانواده ی طرف نبود. .یکی از روز ها جوان متکبر درخانه پدر را زد! و این بار انگار که کلی از چرک و کثافت و تعفن نخوت از پیکرش ریخته باشد ازاو خواست تا از گناهش درگذرد. نگاه پدر آرام تر شده بود! با گذاشتن شرطی جوان را سفیر کرد تا پیغام را به خانواده خودش برساند.تمام شرط این بود:
به جای هشت میلیون تومان، سه میلیون
سه ساعت وقت
حضور هر دو پدر و هر دو پسر
و در پایان سه ساعت، حضور در دادگاه و امضای مدارک رضایت.
راستی آن سه میلیون هم نقد باشد و همه هزار تومانی!
خانواده ی جوان خیلی خوشحال شده بودند.از یک طرف دیگر پسرشان به زندان نمی رفت و از سوی دیگر هشت میلیون هم سه میلیون تومان شده بود.چه پدر فهیم و نیکو کاری!آنچه نگرانشان می کرد، درخواست سه ساعت فرصت بود! کمی نگران کننده بود. شاید کلکی در کار باشد. نکند ...
ساعت هشت صبح در خانه ی پدر به صدا در آمد. پدر پس از باز کردن در، مطمئن شد که جوانک به اتفاق پدر آمده اند.حال پسرش اگر چه کاملاً رو به راه نبود اما با پدر بیرون رفت.پولها را تقدیم کردند." سه میلیون تومان نقد و همه هزار تومانی" این جمله ای بود که جوانک برای ایجاد ارتباط بر زبان آورد. پدر نگاهی به کیسه پول کرد و با علامت دستش به جوانک حالی کرد که کیسه پیش خودش بماند.
قرار شد پدرها سوار و پسر ها پیاده آنها را دنبال کنند.

جایی کنار یک صندوق صدقات ایستادند:
پدر رو به جوانک کرد و گفت: ده هزار تومان از آن پول ها بده پسر من تا بریزد داخل صندوق. جوانک چنین کرد.
ماشین 5 دقیقه بعد کنار درب منزلی توقف کرد.
دویست هزارتومان بده تا به صاحب این خانه بدهد.معلوم بود که خانواده مستمندی بودند.جوانک چنین کرد.
بیست یا سی جا توقف کردند. و حدود ده جا فقط صندوق بود. کم کم جلو درب دادگاه بودند. تقریباً پانزده دقیقه ای هم از سه ساعت فرصت گذشته بود.
پدر آرام از ماشین پیاده شد.و پنج دقیقه بعد تمام فرم های رضایت امضا شده بود.وقتی از دادگاه خارج شد خداحافظی هم نکرد.آن طرف تر اما دو جوان با کیسه ای ایستاده بودند که به نظر می رسید مقدار کمی پول در آن است.جوانک دستی در کیسه کرد و حدود بیست هزارتومان باقی مانده را درآورد.چشمانش به چشمان پسر خیره ماند.پدر وقتی از سر خیابان پیچید نگاهش به آنها افتاد که داشتند با همدیگر پول ها را در صندوق صدقات می انداختند.

nil2008
06-10-2009, 11:37 PM
فقط داشت توی ذهنش محاسبه می کرد که توی این چند ثانیه ای که مدیر توی دستشویی بود از کدوم سمت اتاق بره که سریعتر به کیف پولش که توی جیب کت آویزان شده اش بود برسه و کسی هم او رو نبینه؛ لذا به هیچ چیز دیگه فکر نمی کرد... حتی به قول دفعه قبل که سر بزنگاه رسیدن مدیر، از اتاق اومده بود بیرون و مدیر هم متوجه نشده بود و ظاهرا به خیر گذشته بود؛ قول داده بود که دیگه اینکار رو نکنه.. ولی مدام وسوسه اش اونو اذیت می کرد. هر دفعه با خودش عهد می کرد که این بار آخر باشه ولی نمی دونست چرا نمیشه... همیشه هم یه توجیهی برای خودش دست و پا می کرد. توجیه این دفعه اش که دیگه کاملا به نظر خودش منطقی بود. مادرش باید بستری می شد و اون هم همه پولهاش رو سر باشگاه رفتنش داده بود.......
مدیرتوی دستشویی داشت خودش رو جلوی آینه برانداز می کرد؛ از اینکه ضامن یه همچین آدمی شده بود به خودش لعنت می فرستاد. این اواخر هر چی هم سعی کرد به زبون بی زبونی بهش بفهمونه که این عادت بد، آخر و عاقبت زندگیش رو به هم می ریزه، به خرجش نرفته بود. این بار دیگه تصمیم گرفته بود موضوع رو به گوش بالادستیاش برسونه. برای همین هم همه تلاشش رو کرد که شرایط رو دوباره براش مهیا کنه و ببینه چی میشه. با تلاشی بی نتیجه یه بار دیگه با انگشتاش سعی کرد موهاش رو مرتب کنه و بعد به ساعتش نگاه کرد. حتما دیگه تا الان از اتاق باید بیرون رفته باشه...
اما او وقتی داشت سعی می کرد که کت رو به شکل اولش روی جارختی آویزان کنه نا خود آگاه بین شاخه های گلدان رونده گوشه اتاق، چشمش به جعبه کوچکی افتاد که درست روبروی جارختی و سه کنج دیوار اتاق، بالای میز نصب شده بود. یه کم که بیشتر دقت کرد مطمئن شد همچین چیزی رو هیچوقت اونجا ندیده. همین که از مرتب کردن کت فارغ شد به سمت اون رفت و سعی کرد ببینه چیه... خوب که نگاه کرد یه سوراخ ریز رو روی جعبه تشخیص داد. باز هم تلاش کرد ببینه توی جعبه چیه... در یه لحظه احساس کرد قلبش از حرکت ایستاد. انگار آب سردی رو روی بدنش ریخته بودن. حتی فکرش رو هم نمی کرد. حالا دیگه واقعا کارش تموم بود. اون دوربین کوچولو رو خودش سه روز پیش قاطی یه عالمه خرده ریز دیگه برای اداره خریده بود.....

alone_boy
06-12-2009, 01:44 PM
در يک پارک زني با يک مرد روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي بودند نگاه مي­کردند که در حال بازي بودند . زن رو به مرد کرد و گفت پسري که لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي­رود پسر من است .
مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري که تاب بازي مي­کرد اشاره کرد .
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است .
تامي که دلش نمي­آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامي دير مي­شود برويم . ولي تامي باز خواهش کرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي­دهم .
مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فکر نمي­کنيد پسرتان با اين کارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پيش يک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواري زير گرفت و کشت . من هيچ­گاه براي سام وقت کافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي­خورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد تامي تکرار نکنم . تامي فکر مي­کند که 5 دقيقه بيش­تر براي بازي کردن وقت دارد ولي حقيقت آن است که من 5 دقيقه بيشتر وقت مي­دهم تا بازي کردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقه­اي که ديگر هرگز نمي­توانم بودن در کنار سام ِ از دست رفته­ام را تجربه کنم .
بعضي وقتها آدم قدر داشته­ها رو خيلي دير متوجه مي­شه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يک روز در کنار عزيزان و خانواده ، مي­تونه به خاطره­اي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره مي­کنيم که واقعا ً وقت ، انرژي ، فکر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو که ممکنه ديگه امکان بازگردوندنش رو نداريم .
اين مسئله در ميان جوانترها زياد به چشم مي­خوره . ضرر نمي­کنيد اگر براي يک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد . يک روز در کنار خانواده ، يک وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي که روي آتيش درست شده باشه و هزار و يک کار لذت بخش ديگه .
قدر عزيزانتون رو بدونيد . هميشه مي­شه دوست پيدا کرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نيست . ممکنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه

paiez
06-12-2009, 02:18 PM
داستان آشپز ساده دل

نوشته بوكاچيو
ترجمه دكتر خسرو رستمي


افراد زيرك و حاضر جواب با استفاده از سخنان بجا در مواقع مختلف مي توانندمشكلات خود راحل كنند و همين حاضر جوابي گاهي اوقات بخت و اقبال آدمي را دگرگون ميكند . من در حكايتي كه برايتان نقل مي كنم مختصرا نشان مي دهم كه چگونه حاضرجوابييك آدم ساده دل و ترسو او را از دردسري كه دچارش شده بود ، رهانيد .
كورادوجيلانفيليازي مثل خيلي از آدم هايي كه ديده ايد و مي شناسيد ، مرد موقر و متشخصي بود . او اوقات خود را با بازها و سگ هاي شكاري مي گذراند . روزي در نزديكي دهكده پرتولا با يكي از بازهاي خود درناي چاق و جواني شكار كرد و پرنده شكار شده را بيدرنگ به نزد آشپزش،كه فردي ونيزي به نام كي كي بيو بود ، فرستاد و دستور داد آن رابراي شام آماده كند . اين آشپز ، كه آدم بينوا و ساده دلي بود ، درنا را به سيخ كشيد و بر روي آتش گذاشت .
درنا ديگر داشت كباب مي شد كه بوي مطبوعي از آنبرخاست و در هوا پيچيد . از بخت بد آشپز دنا برونتا ، زني كه در همسايگي آنان زندگي مي كرد و او سخت شيفته اش بود ، وارد آشپزخانه شد. زن كه دهانش از بوي مطبوع پرنده كباب شده آب افتاده بود ، بوكشان به طرف اجاق رفت و از آشپز بخت برگشته مصرانه خواست كه يكي از ران هاي پرنده را به او بدهد . او نيز با لحني شوخ و آوازگونه بهزن پاسخ داد : « دنا برونتا ، ران درنا به شما خواهد رسيد ! » دنا با شنيدن اين پاسخ با لحني گزنده گفت : « من به ادامه دوستي ام با شما اميد بسته بودم ، اما اگرآن ران را به من ندهيد ، ديگر حتي گوشه چشمي هم به شما نشان نخواهم داد ! » گفتگويآنان به مشاجره كشيد و كي كي بيو براي آنكه دنا را آرام كند ، مجبور شد يكي از رانهاي پرنده را به او بدهد . شب فرا رسيد و كي كي بيو درناي كباب شده را تنها با يكران بر سر ميز غذا گذاشت .
كورادو و يكي از دوستانش ، كه دعوت او را براي شام پذيرفته بود ، وارد شدند و يك راست به طرف ميز غذا رفتند . درست كورادو با ديدندرناي كباب شده با تعجب پرسيد :« اين درنا فقط يك ران داشته ؟!» كورادو كه متوجه موضوع شده بود ، آشپز را صدا كرد و از او پرسيد كه چه بر سر ران درنا آمده است . كيكي بيو نيز با قاطعيت پاسخ داد : « ارباب درنا ها فقط يك پا دارند !» كورادو كه باشنيدن اين پاسخ بسيار خشمگين شده بود گفت : « اين چه مزخرفاتي است كه مي گويي ؟درناها فقط يك پا دارند ؟! پست فطرت ، خيال مي كني من تا به حال درنا نديده ام ؟»
كي كي بيو كه در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود ، پاسخ داد : « ارباب ،باور كنيد بيراه نمي گويم و حاضرم هر وقت مايل باشيد به شما ثابت كنم كه پرندگان يك پا بيشتر ندارند .»
كورادو كه به احترام دوستش مايل نبود حرف ديگري زده شود ،گفت : « چون تو مي خواهي چيزي را به من نشان بدهي كه هرگز نه ديده نه شنيده ام ،تصميم گرفته ام فردا صبح خلاف اين موضوع را به تو ثابت كنم ، و اگر ادعاي تو دروغاز آب درآمد ، بلايي بر سرت مي آورم كه تا عمر داري فراموش نكني .»
شب به انتهارسيد و صبح آغز شد . كورادو كه از زور ناراحتي تمام شب را نخوابيده بود ، دستور داد اسبش را آماده كنند ، و كي كي بيو را نيز فرا خواند تا او را به كنار رودخانه اي ببرد كه معمولا صبح زود درناهاي زيادي در آنجا جمع مي شدند . كورادو با لحن تحديدآميزي به كي كي بيو گفت: « به زودي معلوم مي شود كه كدام يك از ما ديشب دروغ مي گفت .» كي كي بيو كه خشم اربابش را شعله ورتر مي ديد و خود را درمانده تر احساس مي كرد، با وحشت بسيار اسب خود را به سمت رودخانه راند و از كورادو جلو افتاد . خوشبختانه همين كه به كنار رودخانه رسيد ، تعدادي درنا ديد كه بر روي يك پا ايستاده و انگاربا اين حالت به خواب رفته بودند . او در حالي كه درناها را به سرعت به اربابش نشان مي داد ، گفت : « ارباب ،حالا خودتان مي توانيد ببينيد كه هرچه ديشب گفتم حقيقت بود . لطفا به آن درناها نگاه كنيد ، ببينيد همگي يك پا دارند . »
كورادو كه به درناها نگاه مي كرد گفت : « بله ، اما لحظه اي صبر كن تا نشانت بدهم كه آنها دو پادارند .» سپس درحاليكه به درناها نزديكتر مي شد فرياد زد : « هي هي » . با اين كار، درناها پاي ديگرشان را از زير بال خود در آوردند و به زمين گذاشتند و پس از يكي ـدو قدم دويدن همگي پرواز كردند و از آنجا دور شدند . آنگاه كورادو رو به كي كي بيوكرد و گفت : « خب ، مردكه حقه باز
بالاخره قانع شدي كه درناها دو پا دارند ؟ » كي كي بيو كه عقلش به جايي نمي رسيد و خود از پرت و پلايي كه كه گفته بود آگاه بود، به ناگهان پاسخ داد : « آخر ارباب جان ، شما بر سر اين درناها فرياد كشيديد و آنها دو پا شدند ، اما بر سر درناي ديشب هيچ فريادي نكشيديد ، اگر بر سر درناي ديشب هم فرياد مي كشيديد ، حتما پاي ديگرش را به شما نشان مي داد ! »
كورادو كه به شنيدن اين حرف خنده اش گرفته بود ، خشمش فرو نشست و گفت: « كي كي بيو ، حق با توست، من بايد ديشب بر سر آن درنا فرياد مي كشيدم تا پاي ديگرش را هم بيرون مي آورد . »
به اين ترتيب ، كي كي بيو با اين حاضر جوابي مضحك ، هم خود را از يك كتك مفصل نجات داد و هم اربابش را شاد و آرام كرد .

paiez
06-13-2009, 02:31 PM
((ارتباط روحي))
هنگاميكه مادرم بر اثر سرطان در حال جان دادن بود، من و خانواده ام هرروز براي ديدن او به بيمارستان مي رفتيم.همچنانكه از تالار ورودي به سمت اتاقش ميرفتيم،صداي گريه بلندي را از يكي از اتاقها شنيديم.معلوم شد پيرزني است كه روي تختش نشسته است و مدام به جلو و عقب تكان ميخورد و گريه كنان ميگويد:"اوه،درد زيادي دارم.لطفاًكسي به من كمك كند.بيشتر از اين نمي توانم درد را تحمل كنم"
ما زيرچشمي باحالتي شگفت زده نگاه كوچكي به داخل اتاقش انداختيم تا ببينيم هيچ پرستار يا شخص ديگري نيست كه به صداي زني با موهاي سفيد كه كمك ميخواهد جواب دهد.همسر و پسر شش ساله ام به راه خود به سمت اتاق مادرم ادامه دادند،اما من درحاليكه دختر يكساله ام را در آغوش گرفته بودم فقط درراهرو ايستادم.
آن زن نمي توانست ما را ببيند زيرا تمام حواسش متوجه دردش بود.او محكم چشمهايش را بست و همچنان به جلو و عقب تكان ميخورد و از شدت درد فرياد ميزد.
سپس آن حادثه اتفاق افتاد.صدايي از دورنم شنيدم كه به من مي گفت:بچه را بردار و روبروي آن زن روي تخت بگذار.من هراسان از اينكه حتي نبايد آنجا باشم،به آرامي به داخل اتاق رفتم.اگر بيماري او به من يا فرزندم منتقل ميشد چه اتفاي مي افتاد؟اگر او چشمهايش را باز ميكرد و چنان ميترسيد كه از شدت ترس سكته قلبي ميكرد،چه اتفاقي مي افتاد؟همچنانكه جسورانه نزديك و نزديكتر ميشدم تمامي اين افكار از ذهنم ميگذشت.هنوز هيچ يك از پرسنل بيمارستان به داخل اتاق نيامده بودند.
بدون اينكه پيرزن متوجه ما بشود،فرزندم را مقابل او گذاشتم و گفتم:"يك دختربچه زيبا روبروي توست"
پيرزن كه هنوز جيغ ميزد،چشمهايش را باز كرد و به نظر رسيد كه تمامي دردش از بين رفته است.ناگهان سرزنده شد درست مثل اينكه دختربچه اي است كه شگفت انگيزترين هديه كريسمس زندگي خود را دريافت كرده است.عبارات دردناك جاي خود را به عبارات شادي بخش داد ومن ميدانستم كه شاهد يك معجزه هستم.او مدام با صداي لرزان خود ميگفت:"اوه،عجب كودك زيبايي"و اشكها و دردش از بين ميرفتند.

paiez
06-13-2009, 02:32 PM
درخت بخشنده
روزي روزگاري درختي بودو درخت عاشق پسر کوچيکي بودو پسرک هر روز به سراغدرخت مي رفتو برگهاي درخت رو جمع مي کردو با اونا واسه خودش تاج مي ساخت واداي سلطان جنگل رو در مي اورداز تنه درخت بالا مي رفت و روي شاخه هاش تاب بازيمي کرد و از سيبهاي درخت مي خوردگاهي اوقات هم با هم قايم موشک* بازي ميکردنو وقتي که پسرک خسته مي شد زير سايه درخت مي خوابيد.
و اينطور بود کهپسرک عاشق درخت بود...
خيلي زياد.
و درخت خو شحال بوداما زمانگذشت...
و پسر بزرگ تر شدو درخت بيشتر اوقات تنها بودو بعد يک روزپسر به سراغ درخت اومددرخت گفت:بيا پسر جان.بيا و از تنه من بالا برو و رويشاخه هام تاب بازي کن و از سيبهاي من بخور و زير سايه من استراحت کن و خوشحالباش.
پسر گفت: من ديگه براي از درخت بالا رفتن و بازي کردن زيادي بزرگم. من ميخوام که بتونم چيزاي تازه بخرم و تفريح کنم.من به پول احتياج دارم.تو مي توني به منپول بدي؟؟درخت گفت:من فقط سيب دارم و برگ.اما بيا و سيبهاي منو بچين و اونها روتوي شهر بفروش.اينطوري ميتوني پول داشته باشي.اونوقت تو خوشحال ميشي.
پس پسر ازدرخت بالا رفت و سيبهاشو چيد و با خودش بردو درخت خوشحال بود...

...اماپسر براي مدتي طولاني به سراغ درخت نرفت.
و درخت غمگين بودو بعد يکروز...
پسر برگشتو درخت از شادي لرزيد و گفت:بيا پسر .بيا و از تنه من بالابرو و روي شاخه هام تاب بازي کن و خوشحال باش.
پسر جواب داد:من گرفتار تر از اونهستم که از تنه درختان بالا برم.من به يه خونه احتياج دارم تا گرم نگهم داره.بهعلاوه من مي خوام که زن و فرزند داشته باشم پس به يک خونه احتياج دارم.
درختگفت:من خونه اي ندارم که به تو بدم.جنگل خونه منه.اما تو مي توني که شاخه هاي منوببري و باهاشون براي خودت خونه بسازي. اونوقت تو خوشحال خواهي بود.
و به اينترتيب پسر تمام شاخه هاي در خت رو بريدو با خودش برد تا خونه بسازه.

و درختخوشحال بود...
اما پسر براي مدتي خيلي طولاني به سراغ درخت نيامد.
وقتي کهبرگشت درخت اونقدر خوشحال شد که به سختي مي تونست حرفي بزنه. پس به ارومي زمزمهکرد:بيا پسر.بيا و بازي کن.
پسر گفت:من پير تر از اوني هستم که بخوام بازيکنم.من يه قايق مي خوام که منو ببره به جاهاي دور.دور از اينجا.تو مي توني به من يهقايق بدي؟؟درخت گفت:تنه من رو ببر و باهاش براي خودت قايق بساز.اونوقت تو ميتوني به دور دست سفر کني...و خوشحال باشي.
و به اين ترتيب پسر تنه درخت رو بريدو باهاش يه قايق ساخت و رفت به يه جاي دور.

ودرخت خوشحال بود... اما حقيقتشزيادم خوشحال نبود...
...بعد از مدتي خيلي خيلي طولاني پسر دوبارهبرگشت.
درخت گفت:منو ببخش پسر جان. من هيچ چيزي برام باقي نمونده که به توبدم.
سيبهام چيده شده اند.
پسر گفت:من براي سيب خوردن دندوني ندارم.
درختگفت:شاخه هاي من بريده شده اند.تو نمي توني روشون تاب بازي کني.
-من براي تاببازي کردن زيادي پيرم
-تنه من بريده شده و تو نمي توني ازش بالا بري...
-منخسته تر از اوني هستم که از تنه درخت بالا برم.
درخت با غصه گفت:منو ببخش.اي کاشمي تونستم به تو چيزي بدم اما چيزي برام باقي نمونده.من فقط يه کنده ءپيرم.منوببخش...
- من ديگه به چيز زيادي احتياج ندارم.فقط يه جاي خلوت مي خوام که بشينمواستراحت کنم.من خيلي خسته هستمدرخت در حالي که تنه خودش رو راست مي کردگفت:خوب...يه کنده درخت پيربراي نشستن و استراحت کردن بد نيست.بيا پسر.بيا و بشين واستراحت کن.
و پسر روي کنده درخت نشست...

و درخت خوشحال بود.

paiez
06-13-2009, 02:33 PM
پيرمردادامه داد:"...آره!...همه ي اون چيزي و كه مردم مي گن و شنيدن من از پنجره ي اتاقم ديدم!... ولي از يه جاييش حكايت جورديگه ست ...خدائيش تو باورت مي شه كه چندتا جك و جونور تونستن اونو از اتاق بيارنش بيرون؟!!...اون موقع كه اون دوتادختر داشتن سعي مي كردن به زور پاشونو بچپونن تو كفش! من بودم که نرده بون گذاشتم پاي پنجره ي اتاقش !پايه نرده بون ومن!... با همين دستام گرفتم تابياد پائين!...ازم پرسيد :چرا هميشه از پنجره فقط نيگاش مي كردم !...گفتم برو ...الان يه شهر منتظر ديدن توئن وقت اين حرفانيس!.."آهي كشيدو ادامه داد:"...خودمم نفهمیدم چه مرگم بود !اون شبی که فرشته هه کمکش می کرد وقتی سوار کالسکه شد و رفت فرشته ازم پرسید :تو آرزویی نداری؟گفتم چرا ! می خوام اون نرسه به مهمونی !خندیدو گفت : هیچوقت نمی فهمی چی باهاس بخوای!راست می گفت !هنوزم نفهمیدم چه مرگمه !هنوزم آرزوهام کوچیکن! و چه می دونم!... غلطن...اصلش اگه نفهمی چی می خوای باختی اگه نفهمی چته کلات پس معرکه ست !...توبگو! می گن تو قبل ِ اون یارو شازده هه رسیدی بالای سر زیبای خفته ...!تو چه مرگت بودکه قبل اون نبوسیدیش؟!؟"

paiez
06-13-2009, 02:40 PM
دیدار- داستان کوتاه
دو سه هفته ای بود که کارمون شده بود اینکه پنجشنبه بعد از ظهرها بشینیم اینجا و شرط بندی کنیم که کی زودتر قوم وخویشاش میان سراغش ، آقای فکور طبق معمول خوش تیپ و با دیسیپلین نشسته بود روی لبه باغچه سنگی ، عصاشو عمود زمین کرده بود و دو تا دستاش رو گذاشته بود روی دسته عصا ، حاج آقا دلدار هم دستاشو زده بود پشت کمرشو وایستاده بود کنار آقای فکور ، سعید هم تکیه داده بود به درخت و منم زانوهامو بغل کرده بودم و روبروی اونا نشسته بودم .
سعید می گفت : « من که از همین الان اعلام میکنم باختم ! آخه امتحانای پرستو تازه تموم شده ، احتمالا شیرین دوسه هفته می برتش شیراز خونه باباش اینا ... قربونش بشم سال دیگه می ره کلاس سوم ! » . سعید جمله آخرش رو با یک شور حالی گفت که خوشحالیش به ماهم سرایت کرد .
آخه پرستو واقعا دختر شیرین و نازیه ! حاج آقا گفت : « این پرستو خانم شما هم فرشته ست ، ماشاءا... خیلی هم شیرین زبونه ! اون دفعه خاطرت هست اومده بود چه طوری از مدرسه ش تعریف می کرد »
من و سعید حرفای حاج آقا رو باسر تایید می کردیم ، حاج آقا ادامه داد : « اصلا تا جایی که من دیدم وشنیدم دخترا یه حکم دیگه ای واسه باباشون دارن بد می گم آقای فکور ؟! »
آقای فکور که انگار یه مقداربی حوصله بود گفت : « نه حاج اقا کاملا درسته » سعید هم ظاهرا بیشتر از روزهای دیگه حالش خوب بود و شوخی اش گرفته بود گفت : « البته من که تجربه نکردم اما میگن نوۀ آدم شیرین تر از بجه آدمه ، مخصوصا اگه نوه ت دختر باشه ! » رو کرد به به آقای فکور و گفت : « درسته آقا ؟ »
آقای فکور بی حوصله تر از قبل گفت : « بله ..! بله !» سعید چشمکی به من زد ، من که متوجه منظورش شده بودم خواستم با ایما و اشاره بهش بفهمونم که یک وقت چیری نگه که حاج آقا به دادم رسید و با سر و ابرو بالا انداختن سعید رو ساکت کرد . آخه چند وقتی بود سعید پیله شده بود که نازنین خانم رو که نوه همین آقای فکور بود ، از بابابزرگش واسه من خواستگاری کنه ! اینو همه می دونستیم که آقای فکور علاقه خاصی به نوه ش داره ، البته نازنین خانم هم واقعا خیلی خانم بود !... .
یکی دو دقیقه بعد نازنین نوه آقای فکور از پشت ردیف درختا پیچید تو مسیری که ما نشسته بودیم ، اومد تا رسید نزدیک ما طبق معمول همیشه یه ورق روزنامه از کیفش در آورد و پهن کرد کف زمین نشست روش ، بعد با دستش گرد وغبارای روی سنگ رو پاک کرد و از توی کیسه نایلون جعبه خرما رو آورد بیرون و گذاشت رو زمین . معمولا همین موقع ها بود که اشکش درمیومد .
آقای فکور از روی باغچه بالای قبر سعید پا شد و رفت کنار نازنین نشست ، صدای هق هق نازنین همه مون رو ساکت کرده بود ... .

alone_boy
06-20-2009, 02:26 PM
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از

زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است

زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.

یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست

ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد

نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه


آماده برای جنگ.

شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم

و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ

جنگی پیروز نگردیده ام ؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و

ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز

بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"

و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم

خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو

یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت

تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی

كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."

شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم

كشوری آباد بسازیم."


مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم،

من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"


و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه

بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت

پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم

كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم،

من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از

یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد

نخواهی داشت!"

شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟

بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت

قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد

alone_boy
06-24-2009, 11:22 AM
http://www.gigaimage.com/images/ileo7vrks9aercj6tul.gif

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیقبدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های

قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز،

مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا،آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه

می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیتنشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته

بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم

می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فروكند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و

دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت

داشتید، پولش را بدهید."


یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسودهدید كه هیچكس به آن‌ها

توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد وخواست دلیل آن اختلاف فاحش را

بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطراین است كه خیلی از آن ها

استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند،مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل

آن مراقب باشند.




با این حال قیمت شانكاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة

حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می

كنند."

قاهر - Gahir
06-25-2009, 03:33 PM
وقتت را تلف نکن !
صبح روز دوشنبه بود ، تازه از خواب بیدار شده بودم . رفتم سراغ تلویزیون ، تلویزیون رو روشن کردم ... بعد از چند ثانیه یکی رو دیدم که خیلی شبیه خودم بود ... خواستم شبکه رو عوض کنم دیدم یاروهه هم می‌خواد شبکه‌ی تلویزینویی رو عوض کنه که تصویر شخصی رو نشون میداد که خیلی شبیهش بود و همینجوری ادامه می یافت ... من که پاک گیج شده بودم ... بعد از چند لحظه متوجه شدم که دوربین هندی کمم پشت سرم بوده و به تلویزیون وصله و تصاویر رو کمی دیرتر از واقعیت به تلویزیون می رسونه ! ولی من چرا خوب نفهمیدم اینی که تو تلویزیون نشون میده خودمم .... خوب اون بماند ... ساعت شد 8 رفتم سراغ کامپیوتر ... مثل همیشه آرم مایکروسافت و پرگرس‌بار سبزش آدمو خسته می‌کرد .... کمی شکیبا شدم ... بعد بالا اومد خواستم برم تو نت ... دیدم اصلا نمی‌وصله ... خواستم با IN برم اونم جواب نداد . گفتم ولش ... بازی رو بچسب ... بازی جنگ اساطیری که پری روز نقششو تموم کرده بودم رو تست کردم ... ولی نمیدونم چرا در حین اجرا ده تا ایرور داد ... و عجیب تر از همه یه پیغامی نوشته بود که می‌گفت : لطفا بازی نکنید ! ... واقعا قبض روح شده بودم ... با عصبانی شدید کامپیوتر رو خاموش کردم ... اه به خشکی شانس ... رفتم که بازی رزیدنت ایول پنج رو روی پی‌اس 3 بازی کنم ... وقتی اون بازی رو از قسمت باقی مانده لودش کردم ... بعد از پنج ثانیه بازیگر می‌مرد ... یعنی من در حالیکه اون داشت میمرد بازی رو سیوش کرده بودم ... این همه مرحله رو باید از اول بیام .... !!!! امروز روز بد شانسی من بود ... بسیار عصبانی شدم ... به مرحله‌ی جوش رسیده بودم و پس از چند لحظه تبخیر شدم .
می دونی علت این همه مشکلات چی بود ... این بود که من صبح که از خواب بیدار شده بودم دست و صورتم رو نشسته و صبحانه هیچی نخورده بودم ...بعد از چند لحظه متوجه شدم که خودم این کارا رو واسه‌ی خودم انجام دادم تا در امروز وقت گران قیمت عمرم را صرف بازی ، اینترنت و تماشای فیلم نکنم ... و اگر به سمت آشپزخانه میرفتم روی یخچال نکته‌ای نوشته بودم که میگفت امروز را باید استراحت کنی !
خوب شد تا چند دقیقه وقت گران قیمت عمرتون صرف خوندن مطالب بالا شد اگر واقعا خونده باشید ... ه ه ه:دی

قاهر - Gahir
06-25-2009, 05:15 PM
‌افسانه‌ی هارو وی دو
هارو وی دو پسری بسیار شعاج بود ... با تیرکمان جامونیش که دو شغال بر سر تیر داشت با کمان دو سو به سراغ شکار می‌رفت . هارو وی دو علاقه‌ی بسیار زیادی به پیشرفت داشت ... در ماندن و درجا زدن در اطراف قوم مامبویی که یکی از قوم‌های بزرگ سیریانی است ، ناراحت می شد . هارو وی دو در سال 200 سال مامبو به قصد کسب تجارب علمی به همراه دوستان با وفایش به سمت گامبویستان رفت . در این سرزمین سنگ‌های آتشین نمای سرخ چشم‌های خام او را جذب کرد ... او پس از ماندن دو سه روزه‌ در روستای گ قصد عزیمت به بالای کوه ک کرد که در بالای قله‌ی آن سنگ‌های آتشین بود ... ولی نمی دانست که در بالای کوه اله‌ای است که از اجداد خانم وارنر است . بسیار سفید روی و سفید پوست و کم‌میر است . و اطرافش هاله‌ای از Effectهای تصویری زیبا که هارو وی دو حتی تصورشم نمی کرد ، وجود داشت . هارو وی دو بعد از پیمودن دامنه‌ی کوه در زیر سنگی کمان هارادو را دید ... هیچ متاثر نشد . کمی با دقت به کمان نگریست و متوجه شد که Made in چاین است گفت اینان دارن به کمان هارادویمان تهمت می‌زنند ... همی خواست که از جای بلند شود کمان بی هیچ وسیله‌ای شکسته شد . هارو وی دو و همراهانش که مدت ها در کارخانه‌های چینی کار کرده بودند با این تکنیک آشنایی داشتند و می‌دانستند که چینیان خود ، این ترفند را به کار برده تا ظاهرجویان‎فریبی کنند . آن ها راه را پیش گرفتند ... کمی دیگر که به قله نزدیک شدند ، صدایی عجیب کوه را گرفت ... صدایی شبیه صدای مگس غول پیکر .. آری هیلیکپتر ام-45 جنگنده‌ی آمریکایی !
همراهان هارو وی دو که بسیار متعجب بودند به هارو وی دو گفتند : قربان این دیگر چیست ! ؟ هارو وی دو در پاسخ گفت : من این گونه ‌های نادر پرندگان فلزی را در جنگ ویتنام دیده ام ولی این کمی متفاوت است فکر می کنم مال سازمان امنیت اطلاعات آمریکا باشد × . یکی از نزدیکان هارو وی دو لب تاپ سیاهش را بیرون آورد و در نت پد نکات با ارزش هارو وی دو را ذخیره کرد و همگی با هم به راه ادامه دادند ... هارو وی دو به قله رسید ولی از اله‌خانوم خبری نبود ... انگار فریب خورده بود ... چه فریب آشکاری ... به اطرافش نگاه کرد ... به پایین قله ... به گوشه کناره های دریای اطراف کوه .... بعد که دوستانش بسیار ناراحت شده بوند و ناامید قصد برگشت داشتند ... هارو وی دو به یکی از دوستانش به دوربین مخفی روی کوه مقابل اشاره کرد و تمامی دوستانش خندیدند . :دی

:دی

dourtarin
06-28-2009, 01:35 AM
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اين‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم"
داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيش‏ترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود
روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است

paiez
07-03-2009, 03:07 PM
آموزگاران ما
http://www.shakibagallery.com/gallery1/big/gallery-a-(28).jpg

به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو ، که گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید
آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .
آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد .
پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .
می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .
دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .
آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .
و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
آن پیرمرد هم ارزش میهن را می دانست و تا آخرین دمادم زندگی برای نگاهبانی از آن کوشید .

paiez
07-03-2009, 03:08 PM
بابک خرمدین زنده است

http://cactusjack.persiangig.com/image/babak1%5B1%5D.jpg

پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام .
ارد بزرگ در سخنی بسیار زیبا می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :
خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است.
خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست .
خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابرگله ء روباه ان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود . هر بار که این داستان خوانده شود احساس می کنیم بابک هنوز هم زنده است و برای کشورش جان می دهد یادش گرامی باد .

paiez
07-03-2009, 03:09 PM
پیشکش به شاپور ساسانی
http://www.eachto.ir/farsi/images/stories/musumes/Ghajar/04.jpg


آهنگری شمشیر بسیار زیبا تقدیم شاپور پادشاه ساسانی نمود . شاپور از او پرسید چه مدت برای ساختن این شمشیر زمان گذاشته ایی و آهنگر پاسخ داد یک سال تمام . پادشاه ایران باز پرسید و اگر یک شمشیر ساده برای سربازان بسازی چقدر زمان می برد ؟ و او گفت سه تا چهار روز .
شاپور گفت آیا این شمشیر قدرتی بیشتر از آن صد شمشیر دیگری که می توانستی بسازی دارد ؟
آهنگر گفت: خیر ، این شمشیر زیباست و شایسته کمر شهریار !
پادشاه ایران گفت : سپاسگذارم از این پیشکش اما ، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگیدن ، من از شما شمشیر برای سپاهیان ایران می خواهم نه برای خودم ، و به یاد داشته باش سرباز بی شمشیر نگهبان کیان کشور ، پادشاه و حتی جان خویش نیست . این سخن شاپور دوم ما را به یاد این سخن دانای ایرانی ارد بزرگ می اندازد که : فرمانروای شایسته اسیر کاخ ها نمی شود نگاه او بر مرزهای کشور است .
شاپور با نگاهی پدرانه به آهنگر گفت اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جای توجه به نیازهای واقعی کشور ، برای من زینت آلات می سازند و این سرآغاز سقوط ایران است . پدرم به من آموخت زندگی ساده داشته باشم تا فرمانرواییم پایدارتر باشد . پس برای سربازان شمشیر بساز که نبردهای بزرگ در راه است .

paiez
07-03-2009, 03:10 PM
صدای جاودانه دختران ایرانی

http://media.farsnews.com/Media/8504/Images/jpg/A0205/A0205034.jpg
سواره نظام مهرداد نخست ، خسته از جنگهای طولانی وارد شهر هیرکانی (گرگان) شد .
آنها در شرق نیروهای متجاوز بدوی و در غرب دمتریوس را شکست سختی داده بودند .
مهرداد پادشاه اشکانی با لباسی ساده در شهر می چرخید و به گفتگوهای مردم گوش می داد نیم روزی که گذشت به گوشه دیواری تکیه داد تا خستگی از تن بدر کند از پنجره کوچک بالای سرش سخنان دخترانی را می شنید حرف های آنها با صدای فرش بافیشان به هم آمیخته بود .
یکی از آنها می گفت مهرداد اگر سخت است فرزندی دارد دلنرم . مهرداد با شمشیر پیمان بسته پس فرزند نرم خوی او با خرد و هوش دوستی کند .
دختر دیگر گفت : آنکه پایه دستگاه دودمان را می ریزد نمی تواند نرم خو باشد او باید همانند پی ساختمان سخت و آهنین باشد پس جبر بر سختی اوست .
و دختر کوچکتری که صدایش بسیار ضعیف می نمود ادامه داد : آنکه بر این زمین سخت ساختمان می سازد و خود نمایی می کند از جنس زیبایی است و زمین سخت را به آسمان می برد .
مهرداد تکانی خورد با خود گفت چطور چنین دختران دانایی در این مرز و بوم زندگی می کنند و او خود نمی داند .
آن شب تا به پگاه خورشید مهرداد اشکانی ، نخستن پادشاه دودمان اشکانیان در تمام مدت به حرفهای آنها اندیشید .
در وجود خود سختی و قدرت پی ساختمان دودمان را می دید و در وجود فرهاد دوم (فرزندش) دانایی و هوش بنای ساختمان را .
آن سه دختر به ریشه ها پرداخته بودند و مهرداد از این بابت در شگفت بود . به گفته ارد بزرگ اندیشمند برجسته ایرانی : پرداختن به ریشه ها ، کار ریش سفیدان و اهل دانش است . فردای آن روز پادشاه ایران با تنی چند از نزدیکان به خانه ایی که روز پیش ندا از آن شنیده بود رفت و با شگفتی دید آن خانه متروکه است از همسایگان پرسیدند و آنها گفتند سال ها پیش در این خانه مرد و زنی بودند با سه دختر که فرش می بافتند هر سه دانا و از شاگردان ورتا ( حکیم و دانشمند زن ابتدای دودمان اشکانیان ) . بدست مزدوران آندراگوراس یونانی به خاطر آنکه مدام از بازگشت ایران و نجات از دست خارجیان یونانی سخن می گفتند هر پنج نفر آنها را زنده زنده در کف همان خانه در گودالی کشتند .
مهرداد با شنیدن این سخنان ، بر آبادی آن خانه همت گمارد و آن خانه را مدرسه نمود در حالی که موبدان زرتشی اصرار بر آن داشتند که آن خانه آتشکده گردد و مهرداد نپذیرفت و گفت جای آتشکده در کوهستان است نه میان مردم .
از آن زمان بزرگترین دانشمندان را برای تربیت و افزودن دانش فرهاد دوم بکار گرفت .
برای همین فرهاد دوم در بسیاری از نبردها قبل از جنگ پیروز شده بود چون با دانش پشت سر دشمن خویش را خالی و سپس با تکانی آن را فرو می ریخت .
فرهاد دوم برای ایجاد جنگ خانگی در سوریه ( قسمت باقی مانده سلوکیان متجاوز )دمتریوس را که توسط پدرش مهرداد اسیر شده و در زندان بود را رها کرد تا میان دو برادر نبردی درگیرد. گفتنی است که ظلم و ستم سلوکیان بر مردمان تحت انقیادشان موجب شد که مردم تحت ستم سلوکیان به فرهاد گرویدند. آنتیخوس برای گرفتن انتقام شکستها و اسارت خود با سپاهی گران به ایران آمد، ولی فرهاد به او فرصت نداد ناگهان بر او تاخت و در هنگام جنگ پادشاه سلوکی کشته شد. از این پس سلوکیان یونان دیگر به خود اجازه تجاوز به حریم ایران را ندادند. انحطاط کامل دولت سلوکی از همین زمان آغاز گردید.


http://media.farsnews.com/Media/8504/ImageReports/8504130419/14_8504130419_M200.jpg

paiez
07-03-2009, 03:10 PM
نخستین پادشاه ایران
نخستین پادشاه ایران دیاکو : ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد .
http://tradea.org/uploads/y/yasamin/285.jpg

بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند .
دیاکو از تیره ماد ( یکی از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس )بود مردم او را به خردمندی و دادگستری می شناختند و برای بر طرف شدن دعاوی بزرگ خویش از او کمک می خواستند . ریش سفیدان سه تیره آریایی در فصل رویش شقایق های سرخ ، دیاکو نخستین فرمانروای ایران را برگزیدند . در آن مجلس دو زن هم در میان ریش سفیدان و بزرگان بودند که هر دو از تیره پارت و پهلوی بودند سه روز پس از انتخاب دیاکو به فرمانروایی از نزدیک با او دیدار کردند و به او گفتند در آشور زنان تحت فشار سارگون (سارگن) هستند و هیچ حقی ندارند آیا تو هم به آن راه خواهی رفت که اگر اینطور باشد دوستی میان ما نیست دیاکو با وجود جوانی گفت ایران سرزمین آزادگان خواهد بود در آزادگی و وارستگی هر که بلندتر باشد میدان بزرگتری در اختیار خواهد داشت .
دیاکو 53 سال پادشاهی کرد و همه در او دادگستری و گذشت را به نیکی دیدند چنانچه ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . دیاکو توانست با پادشاهی شایسته خویش پایه اتحاد جاودانه سه تیره بزرگ آریایی ایران را بریزد که امروز همه ما به این همبستگی افتخار می کنیم .

paiez
07-03-2009, 03:11 PM
برف سرزمین پاک ایران را سفید پوش و مرواریدگون نموده بود از سراسر ایران ریش سفیدان سفید پوش و زنان دانای سپید موی رو به سوی پایتخت ایران هگمتانه داشتند خردمندان نیکنام و نیکخوی در مجلس بزرگان ایران بایسته ها و خواسته های مردم و مردمداری را یک به یک برشمردند و پادشاه ایران و رایزنان و سرپرستان دیوان سالار مو به مو شنیده و همراهی می نمودند .
در پایان راه بزمگاه اندیشه و خرد ، دیاکو پادشاه ایران به رسم پیشین به سخن آمده و گفت : ایران سرآمد مردم گیتی شده است چرا که ندای آزادگان در گلو نمی ماند و دیگر آنکه ایران برای ما و فرزندان ما گهواره دلدادگیست عشقی که ما را از کودکی تا پیری همراه است و می پرورد .
سخنان بنیانگذار ایران ، دیاکوی دانا به ما می آموزد آزادگی پیشه کنیم و به گفته دانای سرزمینمان ارد بزرگ : آزادی پنجره رشد و شکوفایی کشور است بستن آن سیاهی ها در پی دارد .
آنگاه که دانایی و خرد پرستیدنی می شود همه کارها بر پایه و ریشه راستی ، ماندگار و درست می گردد .

http://tradea.org/uploads/y/yasamin/344.jpg

دیاکو از روزی که فرمان ایجاد ایران را از سوی ریش سپیدان سه تبار ( پارت ، پارس و ماد ) ایران دریافت نمود همواره بر آزادی و آزادگی پای فشرد و همواره می گفت ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد .
دیاکو از عشق به میهن می گوید . این گفته ارد بزرگ که : آزادیخواهی و مهین پرستی تنها راه رسیدن به شکوه دوباره ایران است . چکیده اندیشه دیاکو پدر سرزمینمان ایران است .
نگاهی به پیشینه کهن گیتی به ما می گوید کمتر سرزمینی همانند ایران راست پیکر همچون کوه ایستاده است .
این استواری ریشه در اندیشه پاک بنیانگذاران سرزمین عشق ، ایران گرامی تر از جان دارد...

paiez
07-03-2009, 03:11 PM
http://tradea.org/uploads/y/yasamin/347.jpg

آسمان روستای «ماخان» شهر مرو ، شهاب باران بود مردم حیرت زده به آسمان می نگریستند در سیاهی شب شعله های آتشین آسمان را پاره پاره می ساختند . ریش سفیدان در دفتر روزگار سپری شده خویش چنین حالتی را به یاد نداشتند به گیو پیر ( خان و ریش سفید روستا ) خبر دادند فرزندی بدنیا آمده بی مانند .
گیو به آن خانه در آمد و بازوی کودک را دید که سه نگار مادری داشت یکی به شکل ستاره و دیگر دو حلال ماه .
رویش را به آسمان نموده و خداوند را سپاس گفت که چنین کودکی در آن شب زیبا در آن روستا پا به جهان نهاده است گیو پیر با چشمان پر اشک به پدر کودک گفت این شکوفه زیبا دستگاه جور تازیان را به دو نیم نموده و با لشکری سیاه همچون شب قیرگون امشب آسمان تیره ایران را همانند این شهاب سنگها روشن خواهد نمود .
نام آن کودک ابومسلم خراسانی بود .
ارد بزرگ متفکر برجسته کشورمان می گوید : در تاریکترین شب های ستم ، روشنترین ستاره ها زاده می شوند .
ابومسلم خراسانی دودمان ستمگر بنی امیه را از اریکه قدرت به زیر کشید . عظمت کار ابومسلم خراسانی را وقتی بهتر خواهیم فهمید که بدانیم هم او دستور داد صد هزار تن و بقولی دیگر ششصد هزار تن از تازیان بنی امیه گردن زده شوند . و بدینوسیله انتقام ملت ایران را از دستگاه ظلم آنان گرفت .

boomba
07-08-2009, 06:54 PM
دوچرخه سواری با خدا
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند.
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».
من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .
او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است .
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند.
ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید : پابزن

boomba
07-08-2009, 06:56 PM
داستان طرح واکسن امیر کبیر

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند.. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، ....
پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

boomba
07-08-2009, 06:57 PM
مهربانی همیشه ارزشمندتر است

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. ...
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

vahidhgh
07-14-2009, 04:17 AM
حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!

paiez
07-14-2009, 03:00 PM
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید.

paiez
07-26-2009, 03:06 PM
لطفا بیدارم نکن
زن گره ي روسري اش را كه گل نارنجي بزرگي وسط آن بود، شل كرد واز آينه به مرد زل زد. مثل هزاربار ديگر فكركرد: "پشت لب مرد نبايد اين جوري خالي باشد" و ازفكر خودش خجالت كشيد.
ازپمپ بنزين به بعد زن رفت عقب.گفت:
ــ حالا شد.
مرد داشت سيگارش را روشن مي كرد كه متوجه شد آسمان ديگرآبي نيست، سبزبود شايد، يا چيزي شبيه سبز. هرچه بود، آبي نبود. چند بار"آسمان آبي" و "آبي آسماني" ازذهنش گذشت. بعد نوبت "گنبد اخضر" رسيد و با خودش فكركرد : "اين قدما چه قدرآسمان دارند". آينه ي روبه رو را كه تنظيم مي كرد، گوينده ي راديو ساعت ده را اعلام كرد. نگاهي به ساعتش انداخت و دوباره مشغول آينه شد. حالا نيم رخ صورت زن ميان قاب آينه پيدا بود. نگاهش را برگرداند و درامتداد نگاه زن چشم اش به آسياب هاي بادي افتاد كه سمت چپ جاده صف كشيده بودند.
زيرلب گفت: "آسمان × زمين". اماآن قدربلند گفته بودكه زن برگردد و نگاهش كند وبگويد:
ــ چي؟!
ــ هيچ چي، گفتم يه چاي واسه من مي ريزي؟
وليوان را سروته گرفت طرف زن.
زن ليوان چاي را ازوسط دوتا صندلي پيش آورد؛ مرد داشت ازتوي آينه نگاهش را دنبال مي كرد كه زل زده بود به ليوان چاي، وبعد حركت لب ها را كه:
ــ بگير.
مرد ليوان راگرفت وبا دست چپش بيرون پنجره نگه داشت. وقتي ازدوطرف جاده،
صخره ها قد كشيدند تا آن بالا برسند به نوك درخت ها، به نظرآمد جاده باريك ترشده است.
باريك تر،باريك تر؛شايد ازهمين جا بود، شايد هم چند لحظه بعد كه زن كم كم احساس سنگيني كرد وبعد خوابش برد.
وقتي مي گويم چند لحظه بعد، يعني موقعي كه براي اولين بارنگاهش افتاد به نقطه ي كوچك سياه رنگي كه روي پشتي صندلي راننده جا خوش كرده بود و او را به ياد سياهي چشم هاي مرد انداخته بود. شايد حتي بعدتر؛ حتي بعد ازپشت سرگذاشتن تابلوي آمل ــ 19 كيلومتر

پرايد يشمي، تابلوهاي كوچك كنار جاده را يكي يكي رد مي كند. مرد كف دستش را از شيشه ي اتومبيل بيرون گرفته وانگشت ها را باز نگه داشته است. زن از صداي موسيقي بيدار مي شود.
I should have known better _ don't look back. I should have known better _ don't look back.
زن نيم خيزمي شود. چشم هاي خاكستري مرد كه انگارمنتظربيدارشدنش بود، ازآينه
نگاهش مي كند. سبيل هاي مرد، روي لب ها را گرفته. صدا ازلابه لاي سبيل ها شنيده مي شود:
ــ بيدارشدي، هان...؟ تا نيم ساعت ديگه مي رسيم... سردت نيس؟
ــ نه....
ــ يه چاي بريز... واسه خودت ام بريز .
دست مرد ازپشت سرش ليوان راسروته مي گيرد طرف زن. زن لحظه اي به دست مرد نگاه مي كند وبعد ليوان را مي گيرد ونگاهي به بيرون مي اندازد. هيچ چيزپيدانيست. جاده را از دوطرف، ديواره هاي سنگي احاطه كرده اند. درحالي كه سرزن پايين است ودارد از فلاسك چاي مي ريزد، اتومبيل وارد تونل مي شود.
ــ چراغو روشن كن!
دست مرد مي رود به طرف چراغ.
ــ درست شد؟
زن ليوان چاي را ازوسط دو صندلي جلو دراز مي كند.
ــ بگير.
مرد ليوان چاي را مي گيرد و با دست چپش بيرون پنجره نگه مي دارد.
ــ برگشتيم يادم بندازشومينه روتميزكنم، ديگه هوا سرد نمي شه.
زن جواب نمي دهد، فقط شيشه را پايين مي كشد تا حالا كه ازتونل خارج شده اند به بيرون خيره شود. جاده از كنارتكه زمين هاي يكي درميان سبز و زرد مي گذرد. شيشه را پايين تر مي كشد وجرعه اي ازچاي تلخ را مزمزه مي كند، بعد ليوان را ازپنجره ي ماشين خالي مي كند. مقداري ازچاي مي ريزد روي شيشه ي اتومبيل. زن دوباره روي صندلي عقب
دراز مي كشد، گره ي روسري را بازمي كند، باچشم هاي بسته به مرد كه حالا نيم نگاهي به
عقب انداخته مي گويد :
ــ قبل ازاين كه برسيم ، بيدارم نكن.
مرد بدون آن كه جوابي بدهد، سرش را برمي گرداند. دوباره دستش مي رود به طرف
ضبط اتومبيل. دكمه ي play رامي زند و هم زمان صدا را كم مي كند.

ChaGHaL
07-30-2009, 03:23 AM
یکی از سناتورهای معروف درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.
خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست.
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشتبروم
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین...پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیارسرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیاربزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم

بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر اوبودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادیو خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازیبسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتابهم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و برهکباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شدو همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راسبیست و چهار ساعت، سنپیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.

در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرتهای موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذراندهبود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطانداد. وقتی واردجهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف رادید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردندهم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب ازشیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای دادی

RoYaYeEe_NiIiLi
07-30-2009, 03:33 PM
روز آخر...
شب قبل از اینکه بخوابه رفت توی دفتری که همیشه گله هاشو توش مینویسه نوشت:"خدا دیگه بسه...اگه فردا من نمیرم که هیچ وقت دوستت نخواهم داشت"میدونست که خدا بدش میاد که بندش دوسش نداشته باشه و برای همین حتما حرفشو گوش میکنه....فردا صبحش بلند شد بره مدرسه....نور آفتاب چقدر قشنگ افتاده بود تو خونه....انگار زندگی رو میپاشیدن رو سرو روش....سریع لباساشو پوشید و یه اغمه که مامانش براش درست کرده بود برداشت و رفت...
وقتی رسید مدرسه لبخند خدمتکار مدرسه گرمش کرد....حیاط مدرسه چه تمیز بود....رسید تو کلاس همه ی بچه ها میخندیدن و شاد بودن...اونم چون میدونست امروز روز آخر زندگیشه گفت بذار منم مثل اونا لذت ببرم...نشست کنار بقیه گفت و خندید...معلم اومد سر کلاس با یه لبخند قشنگ...درسشو داشت و اونم خوب گوش کرد....بعد مدرسه دوون دوون رفت خونه و بووو کشید....به به....نیمرو واسه نهار دارن....یادش اومد که قدیم چقدر بدش میومد مامانش نیمرو درست میکرد...رفت مامانشو بوس کرد و تو دلش گفت بیا مامان آخرین بوسیه که بهت میدم...رفت غذاشو خورد و بعدش با تمام وجود شروع کرد به درس خوندن...انگار میخواست که به اندازه این چند سالی که درس نخونده درس بخونه...باباش که اومد رفت اونم بوس کرد و بهش خسته نباشید گفت....بعدش نشست با خواهر کوچیکش بازی کرد...با اونی که همش حسودیش میشد بهش....صدای خنده هاشون خونه رو پر کرده بود...دیگه داشت به لحظه ی موعود نزدیک میشد....انگار قراره مرگشو واسه شب گذاشته بود....قبل از خواب رفت دخترشو باز کرد و شماره ی صفحه رو نگاه کرد....امروز روز 365 ام بود....امروز روز 365 ای بود که با همه مهربون بود...مامانشو بوس میکرد و به باباش خسته نباشید میگفت...با خواهرش بازی میکرد و میخندید...امروز روز 365 امی بود که با خودش قرار گذاشته بود که هر روز فکر کنه که داره میمیره و به همین خاطر لذت ببره از روزش....دفترشو باز کرد و نوشت"خدایا منو ببخش که یک سال تهدیدت کردم...دیگه نیازی به مرگ ندارم و فهمیدم بدون ترسیدن هم میشه زندگی کرد...خدایا به اندازه همه ی وجودم دوست دارم"

paiez
08-02-2009, 03:58 PM
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالي گفت "توي شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

paiez
08-10-2009, 02:43 PM
دادگاه حضرت آدم -


نامت چه بود؟ آدم






فرزندِ كی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت





محل تولد؟ بهشت پاک


اینک محل سکونت؟ زمین خاک


آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.


قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک






اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک


روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق


رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه


وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین


جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا


شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک


شاکی تو؟ خدا


نام وکیل؟ آن هم فقط خدا


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه


تنها همین؟ همین و بس


حکمت؟ تبعید در زمین


همدمت در گناه ؟ حوای آشنا


ترسیده ای؟ کمی


زچه؟ که شوم من اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی


چه کس؟ گاهی فقط خدا


داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...


ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!


دلتنگ گشته ای؟ زیاد


برای که؟ تنها فقط خدا


آورده ای سند؟ بلی


چه؟دو قطره اشک


داری تو ضامنی؟ بلی


چه کس؟ تنها خدا


در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

paiez
08-10-2009, 02:45 PM
نیمه ی شرافتمندانه ی زندگی - داستان کوتاه ,

http://nahidshiz1.googlepages.com/zendegiin.jpgهنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.
در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . http://nahidshiz1.googlepages.com/zendegiin.jpgهنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.
در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و مست بود و سرخوش.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم

همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم:نه

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟
گفتم: آره...نه...نمی دونم.

و ویلان همین طور نگاهم می کرد،
نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم
او مردیجذاب بودو سالم
به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟

جواب دادم: نه

ویلان گفت: پس

سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

محمد88
08-13-2009, 06:28 PM
و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود .
روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند باآنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند و آنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.من بسیارسفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند وهرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسدوجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاهبه تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو رامی گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست ...قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خوددیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیزاز خود راضی و شادمان می بیند .و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....
از اسرار اللطیفه و الکسیله

محمد88
08-16-2009, 05:41 PM
مايكل به جلو نگاه كرد و مرد سياهپوش را ديد كه به او زل زده بود . ياد دوستش جيمي افتاد كه هميشه در مورد اين مرد سياه پوش مي گفت :

- او يك زندانبان مخصوصه كه تا خودت قبول نكني ، حكم زندان رو برات نمي خونه!

مايكل نگاهي به هم بندش انداخت كه با اشتياق به او نگاه مي كرد،و بعد ياد همكارش استوارت افتاد كه او را قبلا در اين مورد نصيحت كرده بود :

- مايكل فريب خنده هاي اين گونه هم بند ها را نخور ... اونها شايد ابتدا بهت لبخند بزنند و محيط رو برات تبديل به بهشت كنند ... اما خيلي زود بلايي سرت ميارند كه از ترس آنها هم كه شده از اين زندان فرار مي كني...

مايكل نگاهي به اطرافش كرد ، در ميان مدعوين،خيلي ها مانند او طعم اين زندان را چشيده بودند،اما حالا براي او كف مي زدند! و بعد ناگهان ياد حرف مادر بزرگش افتاد كه هميشه ميگفت : خيلي ها ميگن با اين كار وارد زندان ميشي ... اما باور كن اين زندان ، از بهشت هم قشنگ تره! با تداعي حرف مادربزرگ،مايكل همه ي حرف ها را فراموش و رو به مرد سياهپوش كرد و دست هم يند سفيد پوشش را گرفت و با صداي بلند گفت : بله ...

مهمانان جشن عروسي براي عروس و داماد كف مرتب زدند !:27:

jasmin
08-17-2009, 03:59 PM
زر ورق

بتی امروز رفت بیرون تا یه دفتر بخره. به فروشگاه تقریباً شیکی که نزدیک خونشون بود رسید. رفت داخل و از فروشنده درخواست کرد که براش دفتر بیاره. فروشنده دو مُدل دفتر آورد. یک دفتر دو دلار و چهل و پنج سنت و دفتر دوّم سه دلار بود که ظاهراً جنسش هم بهتر بود. بتی با چند ثانیه ضرب و تقسیم و 2-2 تا 4 کردن، دفترِ گرون رو خرید، احساس می کرد اگه گرون ترَرو بخره مطالب با ارزشی می تونه توش بنویسه. سه روز گذشت در حالی که بتی توی اون دفتر هیچ چیز ننوشته بود، یعنی هرچه قدر فکر می کرد نمی دونست چی توش بنویسه وهیچ چیز به ذهنش نمی رسید. یک روز وقتی روی کاناپه دراز کشیده بود، نگاهش به زرورق های مادرش افتاد که اون هارو دونه ای سی و چهار سنت برای خیاطیش خریده بود. زرورق ها رو برداشت و در حالی که دراز کشیده بود کلی توش چیز میز نوشت. همون موقع بتی از روی کاناپه بلند شد، کیفش رو برداشت و به طرف همون فروشگاه حرکت کرد تا دفتر و به فروشنده پس بده و با پولش زرورق بگیره، اما فروشنده دفتر و پس نگرفت تا بتی با پولش زرورق بگیره !


محدثه فرهاد کیایی

Grand
08-24-2009, 12:15 AM
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

منبع: عصر ایران

poneღ
08-24-2009, 09:36 PM
چشمان پدر

این داستان درباره پسربچه لاغراندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها او سنگ تمام میگذاشت،اما چون جثه اش ضعیف تر از سایر بچه های تیم بود،تلاشهایش به جایی نمی رسید.در تمام بازی ها،ورزشکار امیدوار ما،روی نیمکت کنار زمین مینشست.اما اصلا پیش نمیامد در مسابقه ای شرکت کند.
این پسربچه با پدرش تنها زندگی میکرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت.گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت مینشست،اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و او را تشویق می کرد.
این پسر در هنگام ورود به دبیرستان نیز لاغرترین دانش آموز کلاس بود.اما پدرش بازهم او را تشویق می کرد که به تمرین هایش ادامه دهد.گرچه به او می گفت اگر دوست ندارد مجبور به انجام این کار نیست.
اما پسر که عاشق فوتبال بودتصمیم داشت آن را ادامه دهد.او در تمام تمرینها حداکثر تلاشش را میکرد،به امید اینکه وقتی بزرگتر شد،بتواند در مسابقات شرکت کند.در مدت چهارسال دبیرستان،او در تمام تمرینها شرکت میکرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند.پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق میکرد.
پس از ورود به دانشگاه،پسر جوان باز هم میخواست فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافق بود.زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینات شرکت میکرد و علاوه بر آن،به سایر بازیکنان تیم نیز روحیه میداد.این پسر در مدت چهارسال دانشگاه هم در تمامی تمرینها شرکت کرد،اما در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
در یکی از روزهای آخر مسابقات فصلی فوتبال،زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت،مربی با یک تلگرام پیش او آمد.پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد.بعد از چند ثانیه در حالی که سعی می کرد خودش را آرام نشان دهد،زیر لب گفت:پدرم امروز صبح فوت کرده است.اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟مربی دستش را با مهربانی روی شانه پسر گذاشت و گفت:"پسرم.این هفته استراحت کن.حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی."
روز شنبه فرا رسید.پسر جواب به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند.پسر جوان به مربی گفت:"طفا اجازه دهید من امروز بازی کنم.فقط همین یک روز."مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده گرفته است.چطور ممکن بود بگذارد ضعیفترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه بازی کند؟اما پسر جوان شدیدا اصرار میکرد.در نهایت مربی دلش به حال او سوخت اجازه داد که پسر در آن بازی شرکت کند.
بازی شروع شد.مربی و بازیکنان و تماشاچیان آنچه را که میدیدند نمی توانستند باور کنند.این پسر که قبلا در هیچ مسابقه ای شرکت نکرده بود،تمام حرکاتش بجا و مناسب بود،تیم مقابل به هیچ وجه نمیتوانست او را متوقف کند.او می دوید،پاس می داد و بخوبی
دفاع میکرد.در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد....
بازیکنان او را رویدستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند.آخر کار وقتی تماشاچیان استادیوم را ترک کردند،مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است.
مربی گفت:"پسرم من نمیتوانم باور کنم.تو واقعا بودی.بگو ببینم چطور توانستی اینطور عالی بازی کنی؟"
پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود،پاسخ داد:"می دانید که پدرم فوت کرده است.آیا می دانستید او نابینا بود؟"
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:"پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها مرا تشویق میکرد،اما امروز اولین روزی بود که می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم خوب بازی کنم."

poneღ
08-24-2009, 09:40 PM
مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

p@rdis
08-27-2009, 08:06 PM
کلبه ای برای همه

روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!
همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.
یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟
شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن!
پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!
همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد.
روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!


نویسنده این مطلب : [miadgah]

p@rdis
08-27-2009, 08:06 PM
حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!

p@rdis
08-27-2009, 08:28 PM
با تشكر از همه. اين مطلب رو يكي از دوستام برام ميل كرده بود . البته به عنوان خاطره برام داده بود . ديدم با مزه ست . گذاشتم اينجا .

نزنيدش! دزده !

نزنیدش! دزده!

دیروز با یکی از دوستان قدیمی صحبت می کردم، ماجرای جالبی را از حوادث اخیر تعریف کرد.

می گفت چند روز پیش (گمان کنم همان 18 تیر بود) توی خیابان جمهوری مشغول بازی موش و گربه با برادران عزیز بسیجی بودیم.

از قضا دزد بی نوایی توی آن شلوغی هوس ضبط دزدی می کند. تقاطع جمهوری و جمال زاده شیشه ماشینی را می شکند و ضبط ماشین را بر می دارد. و شروع به فرار کردن می کند.

صاحب ماشین هم انگار ماجرا را می بیند و دنبال طرف می کند. یکی از بسیجی های مخلص هم حس وظیفه شناسیش گل می کند و شروع می کند به حمایت از مال باخته دنبال دزد دویدن که شاید بگیردش.


از بدشانسی دزد یک گروه بیست سی نفره از این بسیجی های جان بر کف یک مقداری آن طرف تر ایستاده بودند و این صحنه تعقیب و گریز و نزدیک شدن آن بسیجی وظیفه شناس که چماقش را توی هوا می چرخانده را که می بینند، گمان می کنند که این دزد بی نوا زبانم لال به نتایج انتخابات اعتراض کرده. خلاصه، دزد بدبخت را می گیرند و بیست سی نفری شروع می کنند کتک زدن بی نوا.


اون بسیجی وظیفه شناسه که داشته دنبال دزده می اومده وقتی این صحنه رو می بینه دلش به حال آقا دزده می سوزه. داد میزنه: نزنیدش! نزنیدش! دزده!


به ذهنم رسید ایده خوبی هست. توی اعتراضات یه کیف پولی، پنل ضبطی چیزی بذاریم تو جیبمون اگر گرفتنمون بگیم به خدا اومده بودیم دزدی!

p@rdis
08-27-2009, 08:34 PM
تــا اوج نــا اميــدي


http://i37.tinypic.com/1zoj5eh.jpg

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !


آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...

mahdistar
08-28-2009, 02:59 PM
http://www.seemorgh.com/desktopmodules/icontent2/files/35770.jpg
دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومی‌خاص برخوردار بود. حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم. یكی دو هفته، یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد. در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند می‌شدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب می‌كردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچه‌های هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی می‌شدیم.


صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است. با دقت به كارش خیره شده بودم. او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور می‌گرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور می‌داد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق می‌كرد. چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر می‌رسید.
من چندین بار، بین بوته‌ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.

تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پله‌های سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد. به سمت صفحه مقوایی رفتم و به یكی از پروانه‌هایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم. هنوز داشت حركت می‌كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم. شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت. سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد. بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم. اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد. طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید. قطعات پروانه ‌ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ، روی زمین نشستم و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانه‌ها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود. بنابراین برایشان دعا كردم و سپس در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی، نزدیك بوته‌های توت جنگلی كنده و دفنشان كردم. هر سال، وقتی پروانه‌ها، به یتیمخانه بر می‌گردند و در آن اطراف به تكاپو بر می‌خیزند، سعی می‌كنم فراریشان دهم، زیرا آنها نمی‌دانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی و جای خیلی بدتری برای مردن بود.
راجر دین كایزر

mahdistar
08-28-2009, 03:50 PM
شیخ‌ عبدالعلی‌ نجّار كه‌ این‌ را نقل‌ می‌كرده‌، آقا میرآقا خودش‌ پای‌ منبر نشسته‌ بوده‌ و های‌ های‌ گریه‌ می‌كرده‌. این‌ را خودم‌ دیده‌ام‌. من‌ به‌ پلّه‌ی‌ دوم‌ منبر تكیه‌ داده‌ بودم‌ و روبه‌ روی‌ جمع‌ حیران‌ و سرگردان،‌ احوالاتشان‌ را به‌تاریك‌ خانه‌ی‌ ذهنم‌ عبور می‌دادم‌ و بی‌خبر از سوز دردی‌ كه‌ در روایت‌ موج‌ می‌زد، اشك‌ از چشم‌هایم‌ شبیه‌دانه‌های‌ باران‌ به‌ سوسن‌های‌ دلفریب‌ و بُته‌ جقّه‌های‌ شاداب‌ِ فرش‌ِ امامزاده‌، كه‌ خان‌ اواخر عمرش‌ سفارش‌ داده‌بوده‌ از تبریز برایش‌ بیاورند، حیات‌ می‌بخشید.


شیخ‌ نجّار كه‌ لنگ‌لنگان‌ درگاه‌ تا منبر را طی‌ می‌كرده‌، همه‌ سرهاشان‌ پایین‌ بوده‌ و گمانم‌ به‌ انگشت‌ شصت‌پاشان‌ نگاه‌ می‌كردند. گویا آن‌ اوایل‌ به‌ پایش‌ عارضه‌ای‌ وارد نبوده‌. سالم‌ بوده‌. از نجّاران‌ بنام‌ آن‌ وادی‌ هر كه ‌می‌پرسیده‌ سرور و آقای‌ نجّاران‌ كه‌ است‌؟ بی‌لحظه‌ای‌ مكث‌ می‌گفته‌ آقا عبدالعلی‌ نجّار. همان‌ وقت‌ها هم‌ برای ‌خودش‌ آدمی‌ بوده‌ و البتّه‌ خلق‌ و خوی‌ مرحوم‌ پوریا، كه‌ ان‌شاءالله باری‌ تعالی‌ از او رضایت‌ كامل‌ دارد و جایگاهش ‌بهشت‌ برین‌ است‌، را كرده‌ بوده‌ سرلوحه‌ی‌ زندگی‌.

خان‌ به‌ آقا میرآقا، كه‌ آن‌ زمان‌ گویا هشت‌ یا نُه‌ ساله‌ بوده‌ گفته‌:
«به‌ آقا جانت‌ بگو خان‌ به‌ لطف‌ و مرحمت‌ خدا پسری‌ را صاحب‌ شده‌ كه‌ شب‌ها بی‌قراری‌ می‌كند. اصحاب‌ حرم‌كلافه‌اند از فغان‌ و شیون‌ این‌ دردانه‌. بیا و آن‌ صنعت‌ بی‌بدیل‌ را به‌ كار انداز و گهواره‌ای‌ برایمان‌ بساز.»


و گویا معروف‌ بوده‌ كه‌ آقا عبدالعلی‌ عالم‌ به‌ زبان‌ اشجار بوده‌ و با چوب‌ درددل‌ می‌كرده‌ و نصیحتشان‌ می‌كرده‌كه‌ من‌ باب‌ آگاهی‌ عرض‌ می‌كنم‌:
«من‌ شما را تراشیده‌ام‌ و صاف‌ كرده‌ام‌ و اینگونه‌ دوتادوتا و چندتا چندتا و گاه‌ تك‌ به‌ تك‌ جفتتان‌ نموده‌ام‌ كه‌گهواره‌ی‌ یكدانه‌ی‌ خان‌ شوید. حواستان‌ باشد! با گوش‌ دردانه‌ آوازهای‌ هزار دریا بخوانید تا آرام‌ بخوابد.»

البته‌ اینها را نگفته‌ ولی‌ گویا خان‌ انتظار داشته‌ بگوید. آقا عبدالعلی‌ هم‌ گفته‌:
«نه‌، خان‌ به‌ زور از آن‌ پیرمرد دخترش‌ را گرفته‌ و حالا برای‌ من‌ كه‌ سالار نجّارانم‌ و آگاه‌ به‌ نطق‌ اشجار، شرم‌آور است‌ گهواره‌ بسازم‌ برای‌ ولد ظلمی‌ كه‌ آوازه‌ی‌ بی‌دادگری‌هایش‌ هنوز نیامده‌ در اطراف‌ و اكناف‌ عالم‌ پخش‌ گردیده‌ و من‌ خودم‌ شنیدم‌ كه‌ اشجار از عاقبت‌ فرزند خان‌ چه‌ها كه‌ نمی‌گفته‌اند.»

و آقا میرآقا آمده‌ و همه‌ را به‌ خان‌ گفته‌. شیخ‌ كه‌ از پلّه‌ها بالا می‌رفت‌، آقا میرآقا ایستاد و كمكش‌ كرد. این‌ را خودم‌ دیدم‌. شیخ‌ عبدالعلی‌ نجّار یك‌ پلّه‌ مانده‌ به‌ آخر از ناراحتی‌ و یا از احترام‌ به‌ سادات‌ جمع‌، نشسته‌ و به‌ تكان‌سر و دست‌ همه‌ را به‌ نشستن‌ فرا خوانده‌. همه‌ نشسته‌اند الاّ من‌ كه‌ به‌ پلّه‌ی‌ دوم‌ منبر تكیه‌ داده‌ بودم‌ و رو به‌ روی‌جمع‌ ایستاده‌ بودم‌. شیخ‌ منبرش‌ را با نام‌ آفریدگار سر گرفت‌ و در ادامه‌، سلام‌ و صلوات‌ بر خاتم‌ انبیا فرستاد و شروع‌ كرد به‌ قرائت‌ لغات‌ اسامی‌ كه‌ از آن‌ هیچ‌ در خاطرم‌ نیست‌. واقعیت‌ از تمام‌ ماجرا فقط‌ همان‌ ماجرا به‌ ذهنم‌مانده‌ كه‌ آن‌ هم‌ به‌ احتمال‌ بالا از دیدن‌ اشك‌ آقا میرآقا در ذهنم‌ جاگیر شده‌. آخر او قدر قدرت‌ آن‌ حوالی‌ بود و گریه‌كردن‌ برای‌ امثال‌ او دون‌ شأن‌ و پایه‌ محسوب‌ می‌شد. شیخ‌ عبدالعلی‌ می‌گفته‌ كه‌ آقا میرآقا رفته‌ و هر چه‌ او گفته ‌گذاشته‌ كف‌ دست‌ خان‌. خان‌ هم‌ كمی‌ نان‌ سفید داده‌ او بخورد و گفته‌ یك‌ نفر برود این‌ عبدالعلی‌ نجّار را بیارد پابوس‌. او داشته‌ با سقف‌ خانه‌ی‌ یكی‌ از رعایا اختلاط‌ می‌كرده‌ و نصیحتش‌ می‌كرده‌ كه‌ در نجوای‌ شبانه‌، ملاحظه‌ی ‌حال‌ زن‌ و فرزند ملّت‌ را بكند و گویا چوب‌های‌ سقف‌ به‌ تأیید جیرجیر می‌كرده‌اند. پیك‌ پیام‌ را گفته‌ و مانده‌ تا آقاعبدالعلی‌ فارغ‌البال‌ لباس‌ها را مرتّب‌ كرده‌ و آبی‌ به‌ سر و صورت‌ زده‌ و همراه‌ پیك‌ آمده‌. آقا میرآقا نان‌ را خورده‌ بود و خان‌ پیاله‌ای‌ عرق‌ به‌ او تعارف‌ كرده‌ بوده‌ و او هم‌ خورده‌ بوده‌ و مست‌ و لایعقل‌ میانه‌ی‌ مجلس‌ می‌رقصیده‌ و ادای‌ دلقك‌ها را برای‌ خان‌ درمی‌آورده‌ و خان‌ قاه‌قاه‌ می‌خندیده‌. آقا عبدالعلی‌ كه‌ به‌ مجلس‌ آمده‌ چنان‌ سیلی‌ محكمی ‌به‌ گوش‌های‌ آقا میرآقا زده‌ كه‌ سكر از كله‌اش‌ پریده‌. گفته‌:
«چرا من‌ را می‌زنی‌ آقاجان‌. خان‌ نان‌ و عرق‌ داد و من‌ خوردم‌. باقی‌ اگر عملی‌ دون‌ شأن‌ اولاد نجّار از من‌ سرزده‌ بی‌اختیار بوده‌. سكر عرق‌ خان‌ هم‌ كه‌ جرمش‌ نه‌ به‌ پای‌ من‌ است‌ و نه‌ به‌ پای‌ خان‌.»

و هق‌هق‌ گریه‌اش‌ در تالار بزرگ‌ غوغا كرده‌. خان‌ گفته‌ فلك‌ بیاورند و گفته‌:
«از امروز میرآقا پسر خوانده‌ی‌ ماست‌. به‌ او احترام‌ آقا زاده‌ها را بگذارید و احدالنّاسی‌ اجازه‌ نداد كمتر از گل‌ به‌او بگوید.»
بعد پرسیده‌: «آیا گهواره‌ برای‌ دردانه‌ی‌ ما می‌سازی‌ یا نه‌؟»


و آقا عبدالعلی‌ نساخته‌. خان‌ خودش‌ او را به‌ فلك‌ بسته‌ و دست‌ برده‌ به‌ تركه‌ كه‌ تنبیهش‌ كند كه‌ تركه‌ مخالفت‌ كرده‌. بیم‌ داشته‌ از آقا عبدالعلی‌ و كژدار و مریز از پاهاش‌ می‌گریخته‌. خان‌ مستأصل‌ شده‌. گفته‌: «در جماعت‌ كسی ‌هست‌ كه‌ بیاید این‌ نجّار را بزند؟» كسی‌ لب‌ از لب‌ وانكرده‌ الاّ آقا میرآقا كه‌ آن‌ وقت‌ هشت‌ یا نه‌ ساله‌ بوده‌. خان‌ دوباره‌ پرسیده‌ و باز آقا میرآقا جلو رفته‌. خان‌ تركه‌ را به‌ دستش‌ داده‌ و گفته‌ آن‌طور بزند كه‌ از آقازاده‌ای‌ چون‌ او انتظار می‌رود. آن‌طور كه‌ در تاریخ‌ بنویسند و آقا میرآقا زده‌. تركه‌ هر چه‌ سرچرخانده‌ بی‌اثر بوده‌ و یا اصلاً سرنچرخانده‌. هر چه‌ باشد آن‌ روز میرغضب‌ از پشت‌ آقا عبدالعلی‌ بوده‌ و احترام‌ اولاد او واجب‌ بوده‌ بر تمام‌ اشجار و تابعاتشان‌. از قرار معلوم‌ آقا میرآقا توان‌ غریبی‌ داشته‌ و یا از غیظ‌ آن‌ سیلی‌ جانانه‌ بوده‌ كه‌ آن‌ گونه‌ تركه‌ را بی‌محابا به‌ پاهای‌ آقا عبدالعلی‌ می‌زده‌. خان‌ به‌ پنجاه‌ ضربه‌ كه‌ می‌رسد، می‌گوید كه‌ بس‌ كند و میرغضب‌ می‌گوید كه‌:
«نه‌، بگذار این‌ بی‌پدر را به‌ سزای‌ اعمالش‌ برسانم‌»

و دوباره‌ زده‌. آن‌ قدر كه‌ بعد از آن‌ آقا عبدالعلی‌ دیگر نتوانسته‌ درست‌ راه‌ برود و از شرم‌ و حیا كه‌ دلبندش‌ تا از اراده‌اش‌ خارج‌ شده‌ جلاّدش‌ شده‌ ترك‌ دیار گفته‌ و گویا به‌ حوزه‌ی‌ قم‌ رفته‌.

وقتی‌ كه‌ برگشته‌، آقا میرآقا شده‌ بوده‌ خان‌. دردانه‌ی‌ خان‌ از هق‌هق‌ گریه‌ جان‌ داده‌ بوده‌. جا به‌ جا نقل‌ است‌ كه‌ تیرهای‌ سقف‌ گاه‌ و بی‌گاه‌ فریادمی‌كشیده‌اند و زاری‌ می‌كرده‌اند برای‌ آقا عبدالعلی‌ و دردانه‌ می‌ترسیده‌ و او هم‌ زاری‌ و شیون‌ می‌كرده‌ و یا شایداز آنجا كه‌ از پشت‌ آقا عبدالعلی‌ كه‌ سردار معرفت‌ بوده‌ آنچنان‌ میرغضب‌ جنبیده‌، بعید نیست‌ از خون‌ خان‌ و آن‌دختر رعیت‌ هم‌ میر احساسی‌ تكان‌ خورده‌ باشد كه‌ از بس‌ برای‌ آقا عبدالعلی‌ گریه‌ كرده‌، جان‌ داده‌ و یا هر چیزدیگر ولی‌ در كل‌ دردانه‌ جان‌ داده‌ و آقا میرآقا شده‌ خان‌. شیخ‌ عبدالعلی‌ ریش‌هایش‌ را به‌ منبر كه‌ بوده‌ می‌خارانده‌ وگاه‌ به‌ گاه‌ در میان‌ خطبه‌هایش‌ چیزهایی‌ می‌گفته‌ كه‌ گویا جز تیرهای‌ سقف‌ و تخته‌های‌ منبر كسی‌ نمی‌فهمیده‌ وآن‌ها هم‌ به‌ جیرجیر جواب‌ می‌داده‌اند. اوّل‌ روز كه‌ آمد زیر سایه‌ی‌ بید پیر نشست‌ و دستی‌ به‌ ریش‌هایش‌ كشید. ازبچّه‌ها فقط‌ من‌ دویدم‌ جلو و سلام‌ كردم‌. به‌ چشم‌هایم‌ خیره‌ بود. گفتم‌:
«سلام‌ حاج‌ آقا. گویا مسیر درازی‌ تا به‌ اینجا آمده‌اید. اینجا اهالی‌ غریب‌ نوازند، از چه‌ سبب‌ زیر این‌ درخت‌ پیرمسكن‌ گرفته‌اید؟ یا الله، بلند شوید و با من‌ بیایید. در خانه‌ی‌ ما رونق‌ اگر نیست‌…»


و باقی‌ ضرب‌المثل‌ از خاطرم‌ رفت‌ و سرخ‌ شدم‌. شیخ‌ عبدالعلی‌ به‌ قاه‌قاه‌ خندید و گویا بید پیر هم‌ خندید. دست ‌دراز كرد و من‌ دستش‌ را گرفتم‌ و ایستاد. به‌ خانه‌ كه‌ آوردمش‌، آقا میرآقا نبود. رفته‌ بود به‌ رعایا سر بزند. اسباب‌فلك‌ گوشه‌ی‌ حیاط‌ بود. شیخ‌ تركه‌ را گرفت‌ و بو كرد و به‌ نجوا چیزی‌ گفت‌، بعد به‌ خانه‌ آمد. نان‌ آوردم‌ و به‌دستش‌ دادم‌ و خورد و خوابید. آقا میرآقا كه‌ آمد دختر رعیتی‌ را با خودش‌ آورده‌ بود و می‌گفت‌ باید به‌ نكاحش‌ دربیاید و دختر شیون‌ و زاری‌ می‌كرد. آقا میرآقا مست‌ و لایعقل‌ به‌ دورش‌ می‌چرخید و دست‌ می‌انداخت‌ به‌گیس‌هاش‌ و به‌ دامنش‌ و گاه‌ با یقه‌ی‌ پیرهنش‌ ور می‌رفت‌. كسی‌ جرأت‌ نداشت‌ چیزی‌ بگوید. ضرب‌ چشمش‌ از همان‌بچّگی‌ زبان‌زد خاص‌ و عام‌ بود. كسی‌ حواسش‌ نبود آقا عبدالعلی‌ لنگ‌ لنگان‌ رسید جلوی‌ آقا میرآقا و چنان‌ سیلی‌ محكمی‌ به‌ گوش‌هاش‌ زد كه‌ سكر از سرش‌ پرید. دست‌ بلند كرد كه‌ شیخ‌ را بزند كه‌ سیلی‌ دوم‌ را هم‌ خورد. آنقدر كتك‌ خورد كه‌ ترسید. كنیز و كلفت‌ و تفنگدار و چماق‌ بدست‌ هم‌ ترسیدند. بعد شیخ‌ عبدالعلی‌ همانجا موعظه‌ كرد. همانقدر یادم‌ است‌ كه‌ به‌ آقا میرآقا تف‌ كرد و گفت‌:
«اگر نان‌ و عرق‌ ظلم‌ را خوردی‌ یادت‌ كه‌ نرفته‌ از پشت‌ من‌ ای»
و باقی‌ گرد و خاك‌ الفاظ‌ بود و لغات‌ سامی‌ كه‌ من‌ به‌ خاطر نمی‌آورم‌.

شیخ‌ عبدالعلی‌ كه‌ مرد، تمام‌ درخت‌ها های‌های‌ گریه‌ می‌كردند و من‌ برای‌ دومین‌ بار گریه‌ی‌ آقا میرآقا را دیدم‌.
نویسنده:مهدی زارع

amir 69
08-30-2009, 05:09 PM
مرکب ابیُ مرکب قرمز

روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند.
او که می دانست سانسورچی ها همه نامه ها را می خوانند، به دوستان اش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه یی که از طرف من دریافت می کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.
یک ماه بعد دوستان اش اولین نامه را دریافت می کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است:
اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی

- تنها چیزی که نمی توان پیدا کرد مرکب قرمز است.

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعضي گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متن اش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا

خوندن شغرش هم خالی از لطف نیست:46:

p@rdis
08-31-2009, 10:06 AM
یک تفنگ و یک قلب

مادر خرس پارچه ای را از دست پسرک گرفت و گفت: «نه پسرم، این کار درست نیست. تو نباید کله اش را بکشی. دردش می آید.»

پسرک با لحن حق به جانب گفت: «اما او که زنده نیست!»

پسرک گونه های تپل و لب هایی چاقالو داشت و فوراً لب ورچید. او چنان قیافه ی با مزه ای به خودش گرفته بود که آدم را خلع سلاح می کرد. دیروز بهترین دوست پسرک به او گفته بود که توی تن خرس او خاک اره است، اما نه پسرک و نه دوستش هیچ یک نمی دانستند که این خاک اره چه طور چیز ی است. و او خیلی دلش می خواست از این مساله سر در بیاورد.

پسرک فکر می کرد مادرش هم تا به حال خاک اره ندیده و دلش می خواهد بداند که چه طور چیزی است. فریاد کشید: «مامان، توی تن او خاک اره است.»

اما مادرسرش را تکان داد و گفت: «نه، خاک اره نیست.»

پسرک با حیرت پرسید: «پس چیست؟»

_همان چیزی که من و تو توی تنمان داریم : قلب.

_ خرس های پارچه ای قلب دارند؟

مادر گفت: «بله، همه ی موجودات قلب دارند، همیشه این موضوع را به خاطر داشته باش.»

به این ترتیب پسرک به خاطر سپرد که همه ی موجودات قلب دارند، خرس پارچه ای، خرگوش لاستیکی، خوک پلاستیکی و سوفیا عروسک کائوچویی همه شان قلب دارند. پسرک یک بار از یک نفر شنیده بود که « آدم باید همیشه مراقب قلبش باشد.» آن روز این موضوع در ذهنش زنده شد و تصمیم گرفت که هنچ وقت توی تن خرس های پارچه ای را نگاه نکند. اگر خرس پارچه ای قلب داشته باشد، باید از آن مراقبت کنند.

پسرک در جشن تولدش یک تفنگ فلزی براق و درخشان هدیه گرفت.

تفنگ بی معطلی فریاد کشید: «آهای پسر، بیا شلیک کنیم و یک نفر را بکشیم.»

پسرک به او گفت: «تو نباید مردم را بکشی.»

تفنگ گفت: «این مزخرفات را بریز دور پسر! نباید یعنی چه. خیلی کیف دارد. امتحانش بی ضرر است!»

پسرک دوباره گفت: «چه طور می توانی این حرف را بزنی، مگر نمی دانی که همه موجودات قلب دارند.»

تفنگ خندید: «چه حرف بی معنی ای! مسلم است که همه ی موجودات قلب ندارند. همیشه این موضوع را به خاطر داشته باش.»

به این ترتیب پسرک این را نیز به خاطر سپرد. تفنگ ادامه داد :« آن خرس پارچه ای را ببین. توی تن او خاک اره است، نه قلب. آن خرگوش لاستیکی هم همین طور. همه جای تنش از لاستیک ساخته شده. همین طور آن خوک پلاستیکی. او هم تو خالی است، توی تنش هیچ چیز نیست.»

پسرک با اعتراض گفت: «پس چرا وقتی فشارش می دهم جیغ می کشد؟»

تفنگ با چرب زبانی گفت: «برای این که از توی یک سوراخ کوچک که توی تن او است، هوا بیرون می آید. این هوا است که جیغ می کشد، نه او! گوش کن چه می گویم، می خواهی همه شان را بکشیم؟»

پسرک با دو دلی گفت:« نه، نباید این کار را بکنیم.»

تفنگ با تعجب گفت: «آخر برای چی؟»

پسرک که واقعاً نمی خواست کسی را بکشد، برای خلاص کردن خودش گفت:« خوب، برای این که مامان عصبانی می شود.»

تفنگ گفت: «ولی ما فقط می خواهیم ادای این کار را در بیاوریم! آخر آن ها که آدم نیستند، فقط اسباب بازیند.»

پسرک گفت: «بگذار یک کمی فکر کنم.»

تفنگ اخم هایش را در هم کشید و با نارضایتی گفت:« خیلی خوب حالا که اصرار داری، باشد...فقط اشکال در این است که وقتی آدم می خواهد کسی را بکشد، اصلاً نباید فکر کند. فقط کافی است بگویی بنگ! بنگ! بعد آدم می میرد! همین. اصلاً نیازی به فکر کردن نیست. این را به خاطر داشته باش.»

به این ترتیب پسرک ناچار شد این را نیز به خاطر بسپارد.حالا مجبور بود در آنِ واحد سه تا موضوع را به خاطر داشته باشد. اول، این که همه ی موجودات قلب دارند. دوم، مسلم است که همه ی موجودات قلب ندارند و سوم این که وقتی آدم می خواهد کسی را بکشد، نباید فکر کند.

پسرک گیج شده بود. این سه تا چیز اصلاً با هم جور در نمی آمد و ذهن او قادر به حفظ همه ی آن ها در آنِ واحد نبود. پس باید یکی از آن ها را فراموش می کرد. به این ترتیب پسرک تصمیم گرفت که اولی را فراموش کند. و به محض این که فراموش کرد همه ی موجودات قلب دارند، ذهنش دوباره آرام و آسوده شد.

حالا فقط لازم بود دو تا چیز را به خاطر داشته باشد، که معلوم است چه بود: همه ی موجودات قلب ندارند و وقتی آدم می خواهد کسی را بکشد نیازی به فکر کردن نیست. آن وقت پسرک با خوشحالی خندید و گفت:« بیا، تفنگ نوی عزیزم. بیا برویم و یک نفر را بکشیم! اگر مامان عصبانی شد، به او می گوییم که فقط وانمود می کردیم.»

تفنگ فریاد کشید: «یک سرباز واقعی همیشه همین طور حرف می زند! بزن بریم.»

به این ترتیب، آن ها دست به کار شدند. بنگ، بنگ! خرس پارچه ای روی فرش متلاشی شد. بنگ، بنگ! خرگوش پلاستیکی به گوشه ای غلتید. بنگ، بنگ! سوفیا عروسک کائوچویی به پشت افتاد و چشم هایش را بست. بنگ، بنگ! بعد از این بنگ، بنگ! صدای نسبتاً خفه ای شبیه به بامب بلند شد. خوک پلاستیکی ترکیده بود. پسرک می خواست دست هایش را به هم بکوبد، اما در همان وقت چیزی را جلوی پای خودش دید.

تفنگ فریاد کشید: «محلش نگذار! بیا برویم و یک نفر دیگر را بکشیم.»

اما پسرک خم شد و چیزی را که جلو ی پایش افتاده بود برداشت، یک تکه پلاستیک بود. تکه پلاستیک دو بار تپید و بعد از کار افتاد. قلب پلاستیکی خوک پلاستیکی از تپش باز مانده بود.

@R3Z
08-31-2009, 03:20 PM
روزی مردی 75 ساله با پسر تحصیل کرده ی خود روی مبل خانه ی خود نشسته بودند.ناگهان کلاغی بر روی پنجره یشان نشست.پدر از فرزندش پرسید:"این چیست؟"
پسر پاسخ داد:"کلاغ"
بعد از چند دقیقه،دوباره پرسید:"این چیست؟"
پسر گفت:"پدر جان من همین حالا به شما گفتم ان کلاغ است"
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید:" این چیست؟"
عصبانیت در صدای پسرش موج میزد و با همان حالت گفت:"کلاغ است.کلاغ"
وقتی پدر برای بار چهارم سوالش را تکرار کرد،پسر از کوره در رفت و فریاد کشید:"من چند بار گفتم که این کلاغ است؟چرا متوجه نمی شوید؟"
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت.از وقتی که پسرش به دنیا امده بود ان را نگه داشته بود.صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که ان را بخواند.در ان صفحه این چنین نوشته شده بود:"امروز پسر کوچکم سه سال دارد و روی مبل نشسته است.هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست،پسرم 23 بار نامش را از من پرسید،و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است.هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم.و در عوض علاقه ی بیشتری نسبت به او پیدا میکردم."

Enter.PC
08-31-2009, 05:36 PM
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسیدچرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت،دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل میخواد؟ نه!معلومه كه نه!!پس من هنوز هم عاشقتم عشق واقعی هیچوقت نمی میرهاین هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

sara_samira13
09-01-2009, 10:45 AM
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ......
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده... گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که ... ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا .....
- چشم
....
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند.. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

sara_samira13
09-01-2009, 10:50 AM
مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمين خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش
را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.
مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،
از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.
مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.
مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.
شيطان در ادامه توضيح مي دهد:
((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))
وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،
خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم
و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر
باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.
بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
داستان:
کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير
دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد.
اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد.

gtaexcess
09-01-2009, 12:35 PM
این داستان واقعیه :
پسر همسایه بالاییمون داشت با باباش سر کانال و کنترل تلویزیون دعوا میکردند . باباهه می خواست مجموعه سلام رو ببینه و پسره هم که 18 سال بیشتر نداشت میخواست پلی2 بازی کنه ، خلاصه دعوا گور گرفت و تا کار به جائی رسید که پسره از خونه زد بیرون . باباهه اومد دم خونه ما و شروع به درد دل درباره اخلاق پسرش کرد و از من می خواست تا با پسرش یه کم جوهر بشم درباره رفتارش نصیحتش کنم .
ساعت 8 شب شد و پسره برنگشته بود خونه ، باباهه اومد دم خونمون و گفت یه زنگ به گوشیش بزنید شاید شماره خونه رو میبینه برنمیداره و ما هم هرچی زدیم خاموش بود . باباهه برگشت بالا .
ما همون شب شام آش داشتیم ، ساعت 10 مامانم گفت یه کاسه هم واسه این پیرمرد ببر ، رفتم هرچی در زدم در رو باز نکرد ، به بابام گفتم و اونم اومد ، هرچی صدا زدیم درو واز نکرد تا از نگرانی مجبور به شکستن در شدیم ، دیدیم باباهه تلفن دستشه و گوشی دم گوشش ، به خواب رفته بود ، یه خواب عمیق و شیرین ، خوابی که هرگز ازش بلند نشد .
دو روز بعد از فوت پیرمرد بیچاره پسر احمقش هم تو حموم خونه رفته بود و وان رو پر آب کرده بود و سشوار رو انداخته بود توش .

sara_samira13
09-03-2009, 08:59 AM
زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.


روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟
راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.
باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز.

sara_samira13
09-06-2009, 10:54 AM
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم… در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.

‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!

‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.

‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟

جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی

sara_samira13
09-07-2009, 11:32 AM
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشکّرم!
- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

sara_samira13
09-07-2009, 02:02 PM
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.
« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،
آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
و خدا بزرگ بود و او بود كه داناي اسرار است

sahar_6911
09-07-2009, 02:25 PM
داستان دعا کننده :

اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي

مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي

81ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد

تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش

آلبرت (دو تا از 81بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان

آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي د

انستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر

تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست

براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت

مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن

برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از

طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تح
صيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن
ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دو
رر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جن
وب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه
در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود ح
مايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش

بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي

موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت

ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي


قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نو
بت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك ا

ز چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي

كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، دي
گر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر

دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي ن
مي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
ب
يش از045سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چ
وبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.
ي
ك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش

را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام

گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند

و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.
ا
گر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند

Grand
09-09-2009, 07:14 AM
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند.

وقتي كه خدمتكار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد زيرا او مي دانست كه دخترش مخفيانه عاشق شاهزاده است.

او اين خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو بختي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي كند اما فرصتي است كه دست كم براي يك بار هم كه شده او را از نزديك ببينم.

روز موعود فرارسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هريك از شما دانه اي مي دهم، كسي كه بتواند در عرض شش ماه زيبا ترين گل را براي من بياورد ملكه آينده چين مي شود.

آن دختر هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد.

دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و آنان راه گلكاري را به او آموختند. اما بي نتيجه بود و گلي نروييد.

روز موعود فرا رسيد دختر با گلدان خاليش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام با گل زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدانهاي خود حاضر شدند.

شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.

شاهزاده گفت: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند؛ گل صداقت...

زيرا چيزي كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگريزه بود. آيا امكان دارد گلي از سنگريزه برويد؟!

sara_samira13
09-09-2009, 10:37 AM
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

Grand
09-11-2009, 06:47 PM
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت. او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا بد هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟

کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم. آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطی هایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند.

خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت.

یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا بد هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟

طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد.

sara_samira13
09-12-2009, 12:37 PM
نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند.
حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود.
رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم.
رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

sara_samira13
09-12-2009, 12:41 PM
مردی بود منافق اما زنی مومن و متدین داشت. این زن تمام کارهایش را با “بسم الله ” آغاز میکرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک میشد و سعی میکرد که او را از این عادت منصرف کند.روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد.

زن آن را گرفت و با گفتن ” بسم الله الرحمن الرحیم ” در پارچه ای پیچید و با ” بسم الله ” آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد ، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و ” بسم الله ” را بی ارزش جلوه دهد. سپس به مغازه ی خود برگشت.
در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد . آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده کند.

زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید که همان کیسه ی طلا که پتنهان کرده بود درون شکم اوست. آن را برداشت و با گفتن ” بسم الله ” در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه آمد و کیسه ی زر را از زن طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن ” بسم الله ” از جای برخاست و کیسه ی زر را آورد. شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده ی شکر الهی بجا آورد و از جمله ی مومنین و متقین گردید.

sara_samira13
09-12-2009, 12:50 PM
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

sara_samira13
09-12-2009, 12:55 PM
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

sara_samira13
09-12-2009, 01:02 PM
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

amir 69
09-12-2009, 04:24 PM
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

sara_girl
09-13-2009, 08:39 AM
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم ..
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام ..
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم ..
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم

محمد88
09-14-2009, 11:31 AM
به روايت افسانه‌ها روزي
شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از
كار خود دست بكشد و وسايلش را با
تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاي خود را به شكل
چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل
شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم،
آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر
شرارت‌ها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه
بسيار كهنه و مستعمل به نظر
مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان
حاضر نبود آن را ارزان بفروشد .
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟



شيطان پاسخ داد :

اين نوميدي و افسردگي است .
آن مرد با حيرت
گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين
مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير
ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با
اين وسيله مي‌توانم در قلب
انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به
انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم
كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و
اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر
آنچه مي‌خواهم بكنم..
من اين
وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها
به كار برده‌ام. به همين دليل اين
قدر كهنه است.
.

sara_samira13
09-15-2009, 08:49 AM
درست نمي دانم چه احساسي دارم ، نمي دانم خوابم يا بيدار، نمي دانم آيا هنوز زنده ام و روي زمين راه مي روم يا همه چيز در كابوسي وهم انگيزگذشته است . دلم مي خواهد پلكهايم را روي هم گذاشته و دوباره باز كنم و ديگر هيچ چيز از آنچه ديده ام و احساس كرده ام ، باقي نماند، اما همه آنچه را كه از آن بيزارم و دائم سعي مي كنم ازروبه روشدن با آن و تصورش بگذرم ، حقيقت محض است .
هيچ خيال نمي كردم همه چيز به اين سادگي از هم فروبپاشد باوركردني نيست كه داغي آن عشق و دلدادگي ، روزگاري به سردي چون يخ بگرايد. هيچ دختري پاي سفره عقد وقتي زنان ودختران جوان فاميل روي پارچه سفيد بالاي سرعروس قند مي سايند و او در آيينه ، بخت خويش را با عشق و اميد مي نگرد، به فروپاشيدن بنايي كه تمام آمال و آرزوهايش را، پاي آن گذاشته و ياواژه اي تلخ و سياه چون طلاق نمي انديشد...
هيچ فكر نمي كردم او مثل خيالات وبلندپروازي هايش هنرپيشه موفقي از آب درآيد.خوب مي دانستم روي كارآمدن و چند صباحي چهره آشناي محافل هنري شدن ، صرف يك تصادف عجيب و نتيجه دوستي او با پسر اولين كارگرداني بود، كه با بازي در نقش دوم فيلم نامه اش به محبوبيت رسيد. در آن فيلم ، كه پيامي جز افسارگسيختگي گروهي از جوانان نداشت ، «پوريا» نقش جواني را بازي كرده بود كه به خاطر شكست در عشق و براي جبران موقعيت وتثبيت بزرگي اش نزد خانواده دختر، با راه انداختن گروهي جوان عصيانگر و خشن ، به اخاذي و كيف قاپي مبادرت مي ورزيد.
نقش پوريا جدا از آن كه فقط يك نقش بود، به خاطر برخي ژست هاي خشن و حركات نمايشي غلوآميز او، موجبات دلزدگي از فيلم را فراهم كرد. حس مي كردم در شرايطي كه دو روز ديگر به امتحانات پايان ترمم باقي است ، بسيار ابلهانه وقت خود را حرام كرده ام .
خيلي عجيب است ، وقتي از آن روز مي نويسم و يا قدري به آن فكر مي كنم ، به نظرم مي رسدهمه آنچه اتفاق افتاد، در زماني بسيار دور بر من گذشته است ، اما از عمر اين كابوس تنها دو زمستان مي گذرد.
من دانشجوي فيزيك بودم ، اما به موسيقي وسينما علاقه خاصي داشتم . فكر مي كنم به خاطرآن بود كه بهترين تفريح من از بچگي سينما رفتن به اتفاق خانواده بود. شايد اولين جرقه هاي آشنايي با هنر و مباحث آن از همان روزها درذهنم نقش بست . آن قدر مفتون موسيقي بودم كه پدرم با آنچه كه از حقوق كارمندي بيمه توانسته بود با كمك مادر پس انداز كند، در نهمين سالگردتولدم ، ارگ كوچكي برايم خريد، اما امكان گرفتن معلم موسيقي برايم نبود. خواهر بزرگم برخلاف من به هنرهاي تزييني و كاردستي بانوان علاقه بسياري داشت . خانه ما مملو از دكورهاي زيباي پارچه اي ، مومي ، گل سازي و گلدوزي محبوبه بود و او به خوبي ولع و اشتياق مرا به آموختن نت ها و ملودي ها درك مي كرد، به همين خاطر يكي از زيباترين تابلوهاي گلسازي اش را به يكي از استادان آموزشگاهش فروخت ، تا من بتوانم چند صباحي درآموزشگاهي نواختن را بياموزم .
كم كم شناخت رديف هاي موسيقي سنتي ،كشش خاصي نسبت به آموختن و نواختن سنتوردر من ايجاد كرد. كار سختي بود و نيازمند اعتمادبه نفس فراوان ، ولي چون دلم مي خواست بياموزم ، ادامه مي دادم و پيشرفت من همه را به تعجب و شادي وامي داشت ; به طوري كه در 17سالگي در ميان دوستان و همسالان و حتي اساتيدم به «انگشت طلايي » معروف شدم . با اين همه ، علاقه به موسيقي هرگز باعث نشد از سينماغافل بمانم . بسياري از آشنايان و حتي خانواده ام خيال مي كردند من هنر را به عنوان رشته تحصيلي و شغلي آينده ام برگزيده ام ، ولي با شركت دركنكور رياضي و انتخاب و قبولي در رشته فيزيك ،همه را مطابق معمول متحير و متعجب ساختم .
من در تمام طول دوران تحصيل مدرسه ،شاگرد خوبي بودم ، با اين حال علاقه اي به اول شدن در مدرسه ، آن هم براي تحصيل نداشتم .
فكر مي كردم در حد متوسط نيز مي شودموفقيت هاي زيادي كسب كرد، به همين خاطربراي به دست آوردن نمره بالاتر و عنوان شاگرداولي هيچ كوششي نكردم . بسياري ازهمكلاسي هايم ، كه به مراتب در تحصيل از من باهوش تر و ساعي تر بودند، پس از گرفتن ديپلم ،علي رغم گذراندن كلاسهاي كنكور وپشت سرگذاشتن انواع نظريات و تئوري هاي مشاوران تحصيلي ، يا به آنچه مي خواستندنرسيدند و از اصل هدف خود دلزده و گريزان شدند و يا دل خود را راضي كردند تا به آنچه كه به دست آورده بودند، خوش باشند. وقتي اسم من در فهرست قبول شدگان كنكور به چاپ رسيد،هنوز باورم نمي شد، من بازيگوش و يكدنده وخونسرد، در اولين سال حضور در كنكور با رتبه دورقمي قبول شوم راه يافتن به دانشگاه تيري بودكه از كمان آرزوهايم رها شد و چند هدف راتحت الشعاع قرار داد.
فيزيك را به خاطر پيچيدگي ساده اش دوست داشتم ; در ضمن خوشم نمي آمد از راههايي به دنبال رسيدن به مقصد باشم كه براي همگان آشناست . هميشه لذت و كشش محك زدن هر چيزنويي ، مرا به وجد مي آورد.
دانشگاه ، اوج دستيابي من به پهنه گسترده اي ازخيالات بچگي و نوجواني ام بود. غرق درخواندن ، جستجو كردن و يافتن بودم ومي خواستم همه چيز را با تمام وجود احساس كنم .لمس يك برگ درخت نيز به تنهايي گاه موجب به اوج رسيدن احساس در من شد و تا بي كرانه ها،مرا به پرواز درمي آورد.
قديم ترها وقتي حرف از هنر مي شد، همه نگاهها و افكار به سوي هنرپيشگان سينما جذب مي شد و يا تعداد محدودي از خوانندگاني كه اغلب به نظر مي رسيد، نان چهره و تيپشان رامي خورند تا هنرشان را، اما امروز ديگر دستيابي به صحنه ها و پرده ها چندان سخت نيست .
پوريا دانشجوي سينما بود، نمي دانم چطوري دري به تخته خورده بود و او را به دانشكده هنرراه داده بودند، اما از نظر من و هر كسي كه به هنرفقط در محدوده آنچه روي پوسترها وبيلبوردهاي تبليغاتي به چشم مي خورد، هنر و باورآن بسيار فراتر از چهره ها و رنگها بود; پوريا وامثال او نماينده نسل ناپخته اي بودند كه عمر برصحنه ماندنشان بسيار كوتاه بود. هرگز با قصد قلبي نخواستم او را برنجانم و يا غرورش را جريحه داركنم ، ولي سرنوشت چنين بود كه من برخلاف ديگرهمكلاسي ها و دوستانم به عنوان يكي ازجدي ترين و سرسخت ترين منتقدان آخرين اثرسينمايي كه پوريا به طور ناباورانه اي نقش اول آن را ايفا كرده بود، بايستم و با بيان نكته هاي نه چندان مشخص و دور از ذهن به قول خودش ، اورا سنگ روي يخ كنم . با اين حال نمي دانم اگر اوچنين احساسي را در من دريافته بود، چرا به عوض تلافي ، خواست تا از نزديك با او، كارش ومحل زندگي اش آشنا شوم .
به نظرم او باور نمي كرد در ميان دختران زيبا وسركش و شيفته سينما، يكي هم وجود دارد كه برخلاف سايرين ، زبان تيز و بي رودربايستي داردو دربند عكس و امضاء گرفتن نيست .
بعدها وقتي دست سرنوشت ما را سر راه يكديگر قرار داد و همه چيز به واقعيت پيوست ، ازاو پرسيدم اكثر مردم به دنبال توافق هاي ضمني وگاه گول زننده ، يكديگر را براي شروع يك زندگي مشترك برمي گزينند، تو چگونه جرات تقسيم سرنوشت خود را با كسي پيداكرده اي كه دراولين قدم با آن شدت در مقابلت ايستاد؟
هنوز هم پاسخ او به پرسش من مثل برق زده هااز ذهنم دور مي شود. او هميشه به اين سوال يك جواب باارزش مي داد: «صراحت لهجه تو مرا، كه از هيچ كس صداقت نديده بودم ، دگرگون ومطيع خواسته هايت كرد». شايد هم همه اينهاتعارف بود.
نمي دانم مردها چرا وقتي به مقصود دل خودمي رسند، برعكس زنها بناي ناسازگاري مي گذارند، ولي ما زنها علي رغم همه ايستادگي هادر مقابل احساساتمان ، بلافاصله قافيه را مي بازيم .
خواستم از او و حسي كه او در دلم زنده كرده بود، بگذرم ، اما رفته رفته فهميدم به او عادت كرده ام . شايد واقع بينانه ترين شرايط آن است كه اعتراف كنم عاشقش شدم . در دل معتقد بودم زندگي بدون عشق ، هيچ است ، اما باورم نمي شدكه عشق بتواند تنها بهانه خوشبختي باشد.
گاه ايستادگي و مقابله من با او چنان جدي تلقي مي شد كه دوستانم تصور مي كردند من و اودو طبع متفاوت از هم داريم و با يكديگر كنارنمي آييم . شايد به همين خاطر با شنيدن خبرنامزدي و ازدواج ما كسي باور نمي كرد اين خبرحقيقت محض باشد.
وقتي كه خوب فكر مي كنم ، مي بينم همه احساس برانگيخته شده من ، كه آن روزهابي شباهت به عشق و دلدادگي نبود، فقط زاييده كمبودهايي بود كه از كودكي با آنها دست به گريبان بودم . وقتي او اولين بار به مشكلات خانوادگي اش اشاره كرد و بازي سرنوشتي را كه دچار آن بود، برايم توضيح داد، سعي كردم باهمه آنچه شنيده بودم ، منطقي برخورد كنم .خوب يادم هست تا دو روز با شخصيت هاي قصه زندگي پوريا دست و پنجه نرم كردم ، او تنها فرزندپدرومادرش بود. پدرش بازيگر مستعد تئاترهاي لاله زارنو، مردي خانه به دوش و پركار، اماكم درآمد بود كه تمام اموراتش از بازي هاي خوب ، ولي تكراري مي گذشت . او از وقتي مشهدرا به قصد تهران ترك كرد، فكر و خيالي جز بازي در يكي از تئاترهاي پرتماشاچي تهران نداشت .
يوسف پيردوست زود خود را به برترين هاي صحنه شناساند، ولي كم كم غرور صحنه و آشنايي بابرخي از واسطه هايي كه قول كارهاي بالا وپيشنهادهاي خوب در محافل بالاشهر رامي دادند، او را فريفت . مدتي بعد پيردوست درحالي كه فقط با يكي دو بازي كمي بالاتر و يا نقش دومي در تالارهاي جدي بازي كرد، براي هميشه از صحنه رانده شد. پناه بردن او به مواد مخدر هم آن اوايل تفنني بود، اما چندي نگذشته بود كه اين عادت منحوس ، اعتيادي دائمي را براي او در پي داشت . بعد از آن بود كه همسرش او را ترك كرد.آن روزها پوريا سه سال و نيمه بود. مادر او يكي دو سالي را با كار در خياطخانه ها، سپري كرد، امازني جوان ، بدون ياور و حامي ، زيبا و تنها، باجامعه اي مملو از نگاههاي عصيانگر و بي حيايي كه او را طعمه اي براي بلعيدن مي ديدند، زن رامجبور به تصميم سرنوشت ساز ديگري كرد.
اين بار نيز او تن به تقدير سپرد. «هدايت خان ظهيري » مرد كار و كسب و حجره و بازار،پارچه فروش آبرومندي كه همسر اولش را سرزا ازدست داده بوده ، شد مرد و قيم زن جوان وكودك بي پناهش . پوريا هيچ برخورد جدي وخشني از هدايت خان به ياد نداشت ، اما هرگز نيزنتوانست او را پدر خود و يا به عنوان آشنايي حساب كند كه در خانه اش نان و نمك خورده است .
به عقيده او هدايت خان نماينده نسلي بود كه عمري را گوشه حجره خود لميده و چرتكه انداخته و اسكناس جمع كرده بودند.
پوريا خوش نداشت زياد با مادرش رفت و آمدكند. گاهي به نظرم مي رسيد او به خوشبختي مادرخودش نيز حسادت مي كند.
نمي دانم چرا فكر مي كردم او را خوب شناخته ام و نمي دانم چرا احساس مي كردم غير ازاو هيچ مرد ديگري نمي تواند خوشبختم كند من دختر ساده و بي آلايشي بودم كه همه تفريحم درموسيقي ، رفتن به سينما و مطالعه خلاصه مي شد. بااين حال گوشه گير بودم و دو، سه تا دوست صميمي داشتم . اما او جواني پرشور و حرارت بادوستان فراوان بود كه گاه چون درك حريم دوستي هايش برايم قابل درك نبود، مرا دچارياس و بن بست مي كرد.
از نظر من خطاب نام كوچك افراد، نشانه اي ازصميميت بسيار و يا فاميلي بود و نمي توانستم به مرد غريبه اي ، حتي استاد يا همكلاسي ام اجازه بدهم مرا به نام كوچك بخواند، اما در عالم هنرگويا اين چيزها پيش پاافتاده ترين رويدادهايي بود كه گاه مرا از آينده ام متوحش و دلگيرمي ساخت .
با اين حال دلم نمي خواست همسرم مراحسود و بدبين قلمداد كند. نمي دانم شايد اوج حماقتم از همان نقطه اي آغاز شد كه سرسختانه تلاش كردم احساسات زنانه ام را حفظ كنم واجازه ندهم عقلم برخي از روابط و رفتارها راحلاجي كند و براي تبرئه كسي كه زندگي ام را باتمام وجود به پايش ريخته بودم ، با قلب و احساس بينديشم .
گاهي وقتي به آن روزهاي طلايي تجرد وآزادي فكر مي كنم ، نمي توانم حتي باور كنم كه به اين سادگي فريب قلبم را خورده ام . من بااحساسم فكر كردم و با عقلم روي نتايج احساسم صحه گذاشتم . خانواده ام از ابتدا چندان رغبتي به اين وصلت نداشتند، اما هرگز يادم نمي رود كه پدرم به خاطر نشان دادن مخالفت خود باجمله اي تند و صريح مرا از اين ازدواج منع كرده بود: «نكنه گول معروفيت و عكس هاي بزرگ سينمايي ش رو خوردي ؟ هان »؟ زبانم بندآمده بود.
من دومين فرزند خانواده ام بودم . خواهربزرگم محبوبه علي رغم برخورداري از تحصيل دررشته حقوق و زيبايي و كمالات فراوان در پي يك اتفاق ساده ، با همسرش آشنا شد. شوهر محبوبه مردي مهربان و خوش قلب ، امابسيار ساده لوح بود. با اين كه در رشته مديريت بازرگاني تحصيل كرده و تجارب مختلفي در جاهاي گوناگون كسب كرده بود، اما عرضه چسبيدن به كاري را نداشت .از طرف ديگر چون تنها پسر خانواده بود و پدرش از سالها پيش ، از كارافتاده و خانه نشين شده بود،بايد جور خانواده پدرش را هم مي كشيد.
با اين همه مادر علي رضا دائم انتظارات مختلفي از او و محبوبه داشت و بدتر از همه آن كه با كوچكترين مسئله يا اختلاف نظري كه با محبوبه پيدا مي كرد، چپ و راست علي رضا را تحت فشارقرار مي داد و علي رضا نيز خواهرم را مي آزرد.
محبوبه به شوهر و زندگي اش علاقمند بود.هميشه از ازدواجش ابراز شادي و خوشحالي مي كرد تا اين كه اولين برخورد جدي او وعلي رضا ما را در خشم و تعجب فرو برد. علي رضابر سر يك مسئله كوچك چنان دعوايي به پا كرد ودو تا سيلي به صورت خواهرم نواخت كه محبوبه از ترس از حال رفت . نه من ، نه محبوبه و نه برادركوچكمان مرتضي هيچ كدام تا آن روز صداي بلند و بگومگو و يا عصبانيت پدر و مادرمان رانديده بوديم ، ما در محيط آرامي زندگي كرده بوديم كه همه اعضاي آن احترام يكديگر را يك اصل و وظيفه مي دانستند.
بعد از آن اتفاق ديگر علي رضا نتوانست مهر ازدست رفته در دل ما را به دست آورد. بدتر ازهمه آن كه اصولا او نمي توانست براي مدت طولاني بر سر كاري باقي بماند. اين عدم ثبات شغلي باعث شده بود خواهرم مجبور شود بامادرشوهر و دو تا برادرشوهر مجرد خود در يك خانه زندگي كند. محبوبه از خود هيچ اختياري نداشت . ما نيز چون دلمان نمي خواست او تحت فشار باشد، بجز يك بار هيچ وقت به خانه او نرفتيم .محبوبه هم به خاطر آن كه كمتر بهانه به دست مادرشوهر و شوهرش بدهد، به خانه ما مي آمد.
هيچ وقت روز خواستگاري پوريا از خودم رافراموش نمي كنم . محبوبه اولين كسي بود كه ازديدن پوريا دلسرد شده بود و گفت : «مرجان خوب فكرات رو كردي ؟ اين پسره مثل علي رضاكار درست و حسابي و معلومي نداره ها، تازه به امروزش ، كه يكي دو تا فيلم بازي كرده نمي شه دل بست . پس فردا هم اگه معروفتر بشه ، ديگه دست از سرش برنمي دارن ، مي توني اين شرايطرو تحمل كني ؟ مثلا وقتي تو خيابون با شوهرت قدم مي زني ، ناگهان زنها و دختراي جوون دورتون جمع شن و بخوان از شوهرت عكس وامضا بگيرن ... مي توني تحمل كني »؟
هيچ وقت خود را آن قدر حساس نمي شناختم ، اما حتي اين كوچكترين و به ظاهرپيش پاافتاده ترين مسئله براي من و پوريا به يك معضل اساسي تبديل شد. اگر چه پوريا طي زندگي مشتركمان چند نقش محدود در چند فيلم وسريال تلويزيوني بازي كرده بود، اما چهره جذاب و نقش هاي دوست داشتني او از نظر نسل جوان باعث شده بود ما آرامش نداشته باشيم .شماره تلفن منزل و تلفن همراه او را همه داشتند،روزي نبود كه با چند مزاحم تلفني درگيري لفظي نداشته باشيم و بدتر از همه رفتار پوريا بود كه روزبه روز بدتر، خشن تر و مرموزتر مي شد، تا اين كه آن اتفاق تلخ رخ داد.
او تازه با كارگردان آن فيلم سينمايي به توافق رسيده بود. همه مي دانستند پوريا چندان علاقه اي به بازي در آن فيلم نداشت ، اما به طورناگهاني نظرش عوض شده بود. من اين را مسئله تلفني از دستيار كارگردان شنيدم و همين نكته كوچك ، حس حساسيت مرا برانگيخت تا پي به اصل ماجرا ببرم . تا قبل از آن اتفاق باورم نمي شدپوريا مرد هوسبازي باشد و با رسيدن به شهرت نسبي و پول ، من و زندگي اش را به خاطر هوسهاي زودگذرش تباه كند.
من بايد تصميم مي گرفتم ، بايد بين بد و بدتريكي را انتخاب مي كردم . زندگي با خون دل و بعدانتظار تولد بدبختي مثل خود را كشيدن و ياطلاق ...
وقتي دفتر طلاق را امضا مي كردم ، به يادلحظه اي افتادم كه بر سر سفره عقد به زندگي رويايي آينده ام ، خانه و فرزندانم فكر مي كردم وبه آيينه بختي كه شكست .

mahdistar
09-16-2009, 10:32 PM
هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند...

رابرت لوئی استیونسن/ شیوا مقانلو
در شهری خاص، طبیبی زندگی می‌کرد که رنگ زرد می‌فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند. طبیب در دفترچه راهنمایش این طور می‌گفت، و مردم شهر نیز همه این طور می‌گفتند؛ و در ذهن ایشان هیچ چیز مبرم‌تر از رنگ کردن کامل خود، و هیچ چیز مسرت‌بخش‌تر از تماشای رنگ شدن دیگران، نبود. در همان شهر مرد جوانی زندگی می‌کرد که خانواده ای نیک، اما رفتاری بی‌پروا داشت.
برای خود مردی شده بود اما هیچ به رنگ فکر نمی‌کرد. می‌گفت: «فردا را هم وقت داریم.» اما وقتی فردا می‌آمد او کار را همچنان به تعویق می‌انداخت. این روند را می‌توانست تا روز مرگش هم ادامه دهد، اما او دوستی هم سن و سال خود داشت که در رفتار نیز به هم شباهت بسیار داشتند؛ و این دوست روزی که در معابر شهر قدم می‌زد ناگهان با یک گاری حمل آب تصادف کرد و روز روشن تلف شد.


این واقعه دیگری را تا مغز استخوان چنان شوکه کرد که دیگر هیچ کس را در زندگی ندیدم که به قدر او مشتاق رنگ شدن باشد. همان شب در حضور همه خانواده‌اش، با همراهی نوای موسیقی، و گریه بلند خودش، به سه لایه رنگ غلیظ و یک لایه روغن جلا بر روی آن مزین شد. طبیب- که خودش نیز متاثر شده بود- به اعتراض بیان کرد که تاکنون کاری به آن تمام عیاری نکرده است.

تقریبا دوماهی گذشته بود که مرد جوان را روی تخت روان به در منزل طبیب آوردند. جوان به محض گشودن در فریاد زد: «این چه وضعی است؟ من که در برابر تمام مخاطرات زندگی مصونش شده بودم، اما اینک توسط همان گاری حمل آب مصدوم شده‌ام و پایم شکسته است.»
طبیب گفت: «عزیز من. بسیار ناراحت کننده است، اما به گمانم باید به تو درمورد نحوه عمل رنگم توضیحاتی بدهم. یک استخوان شکسته، در بدترین حالت، امری بسیار جزئی است و متعلق به دسته حوادثی که رنگ من در موردشان کاملا ناکارآمد است. دوست جوان من، گناه یگانه مصیبتی است که انسان عاقل نگران آن است، و من هم تو را در برابر انجام گناه مجهز کرده ام. وقتی به وسوسه گناه دچار شوی، خبر رنگم را برایم می‌آوری.»


مرد جوان گفت:«اه، متوجه نبودم. کمابیش ناامید کننده به نظر می‌رسد؛ اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر پایم را معالجه کنید بر من منت گذاشته اید.»
طبیب گفت: «این کار من نیست. اما اگر حمالانت تو را همین بغل پیش جراح ببرند، مطمئن هستم که به کمکت می‌آید.»

تقریبا سه سال بعد، مرد جوان، بسیار مضطرب و دوان دوان، به در منزل طبیب آمد. جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ قرار بود از ابتلا به گناه مصون باشم اما حالا مرتکب کلاهبرداری، ایجاد حریق، و قتل شده ام!»
طبیب گفت: «عزیزم، این مساله خیلی جدی است. لباس‌هایت را کاملا دربیاور»، و به محض این که مرد جوان لخت شد، او را از فرق سر تا نوک پا معاینه کرد. بعد با آسودگی فریاد زد: «دوست جوانم، خوش باش. رنگت به همان خوبی روز اول است.»

مرد جوان فریاد زد: «خدای مهربان! پس چرا فایده ای ندارد؟» طبیب گفت: «دارد، به گمانم باید به تو درمورد ذات نحوه عمل رنگم توضیحاتی بدهم. من دقیقا جلو گناه را نمی‌گیرم، بلکه نتایج دردناکش را تخفیف می‌بخشم. چندان به کار این دنیا نمی‌آید، خلاصه، درمقابل مرگ است که مجهزت کرده ام. وقتی مرگ به سراغت بیاید، خبر رنگم را برایم می‌آوری.»
مرد جوان فریاد زد:«اه، متوجه نبودم، کمی ‌ناامید کننده به نظر می‌رسد، اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر کمکم کنید تا شیطانی را که به جان مردم معصوم دوانده ام، به در کنم، بر من منت گذاشته اید.»
طبیب گفت: «این وظیفه من نیست اما اگر به پاسگاه همین بغل بروی، مطمئن هستم که به کمکت می‌آیند تا خودت را تسلیم کنی.»

شش هفته بعد طبیب را به زندان شهر فراخواندند. مرد جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ رنگ تو به تمامی ‌روی تنم کبره بسته، پایم شکسته، مرتکب تمام جنایاتی که در تاریخ وجود داشته اند شده‌ام، فردا باید به دار آویخته شوم، و با این احوال دچار چنان ترس عظیمی ‌هستم که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند مجسمش کند!»
طبیب گفت:« عزیزم، واقعا جالب است. خب، خب، اما شاید اگر رنگ نشده بودی حالا از این هم بیشتر می‌ترسیدی!»

* RoNikA *
09-20-2009, 01:35 AM
شاگرد ابلیس

دو پسر بچه ی 13 و 14 ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمی شود، برای سر کیسه کردنشان و ابتدا به پسر بچه ی 13 ساله که خیلی هفت خط بود گفت: من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم.
پسر بچه ی 13 ساله ی زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی 14 ساله رفت و گفت: "تو چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی 14 ساه که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی 50 سنتی درآورد و آن را به شیطان داد!
مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ی 50 سنتی از پسرک ساده دل، به سراغ پسرک 13 ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت. چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او اشک می ریزد، علت را پرسید که پسرک گفت: "با آن 50 سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم" پسرک 13 ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه ی50 سنتی دارم که 2 تا را می دهم به تو." پسرک ساده دل گفت: "تو که پول نداشتی!" پسرک زرنگ خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد"

sara_samira13
09-21-2009, 03:42 PM
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي‌گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم‌هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟


روزنامه‌نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي‌شد: امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آنرا ببينم !!!

وقتي کارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد، استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترين‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ......... لبخند بزنيد!

sara_samira13
09-21-2009, 04:15 PM
خدا جدعون رو از میون قوم بنی­اسرائیل انتخاب کرد تا قوم رو رهبری کنه و اونها رو از دست مدیانیان که همیشه قوم بنی­اسرائیل رو استعمار می­کردند و کشت و زرع اونها رو ازشون می­گرفت، نجات بده. هرچند که جدعون برای اینکه مطمئن بشه که خدا در این جنگ کمکش می­کنه خدا رو امتحان کرد. اما آخر وقتی متوجه شد توبه کرد و به امر خدا آماده جنگ شد. و اما ادامه داستان:
صبح روز بعد جدعون با همه مردمی که با او بودند رفت و در کنار چشمه حرود اردو زد. اردوگاه مدیانیان در شمال آنها، در دشت کوه موره، برپا بود.
خداوند به جدعون فرمود: تعداد افراد شما بسیار زیاد است تا من شما را بر مدیانیان پیروزی بخشم زیرا آن وقت خواهید گفت ما با قدرت و توان خودمان نجات یافتیم. به مردم بگو هر کسی که ترسوست و از جنگ می­ترسد باید از کوه جلعاد به خانه خود بازگردد.
بیست و دو هزار نفر از آنجا برگشتند و تنها ده هزار نفرشان باقی ماند.
خداوند به جدعون فرمود: هنوز تعداد شما زیاد است. آنها را به لب چشمه ببر و آنجا من به تو نشان می­دهم که چه کسانی بروند و چه کسانی بمانند.
http://xs343.xs.to/xs343/09381/0501.jpg
پس جدعون آنها را به کنار چشمه برد. خداوند به جدعون فرمود: آنها را با توجه به آب خوردنشان به دو دسته تقسیم کن. کسانیکه دهان خود را در آب گذاشتند و مثل سگها آب می­نوشند و آنهایی که زانو زده با دستهای خود آب می­نوشند.
کسانیکه با دستهای خود آب نوشیدند، سیصد نفر بودند و بقیه با دهان خود از چشمه آب نوشیدند.
خداوند به جدوعون فرمود: با همین سیصد نفر که با دستهای خود از چشمه آب نوشیدند، مدیانیان را مغلوب می­کنم. بقیه را به خانه­هایشان بفرست.
جدعون هم بقیه رو روانه کرد و اما ادامه داستان:
در همان شب خداوند به جدعون فرمود برو و به اردوی مدیانیان حمله کن و من آنها را به دست تو مغلوب می­کنم. اما اگر می­ترسی که حمله کنی، اول با خادمت به اردوگاه مدیانیان برو و گوش بده آنها چه می­گویند و آنوقت دلیر می­شوی و برای حمله جرآت پیدا می­کنی.
جدعون هم به مرز اردوگاه دشمن رفت. سپاه دشمن مانند دسته بزرگی از ملخ در دشت جمع شده بودند و شتران آنان به فراوانی ریگهای ساحل دریا بود.
وقتی جدعون به اردوگاه رسید دید یکی از مردان خوابی را برای دوستش تعریف می­کند که در خواب یک نان جو دیدم که در میان چادر اردوگاه افتاد و چادر بر زمین افتاد. دوستش گفت: تعبیر این خواب فقط یک چیز است. اینکه جدعون با شمشیر می­آید و خدا همه ما را به دست او خواهد سپرد.
جدعون با شنیدن این حرف سجده کرد. سپس به اردوگاه برگشت و دستور حمله رو صادر کرد و خدا هم بلایی به سر اونها آورد که خودشون به جون هم افتادن و همدیگر رو کشتند.
قصه جالبی بود اما من هدف دیگه­ای از این قصه داشتم. عده زیادی برای جنگ در سپاه جدعون بودن. اما خدا از بین اونها فقط سیصد نفر رو انتخاب کرد. نه کسانیکه می­ترسن، نه کسانیکه مثل سگ آب می­خورن(در واقع معنی انسان بودن خودشون رو نفهمیدن). بلکه تنها کسانی رو که که به شایستگی انسان آب خوردن. امروز هم خیلی­ها ادعای با خدا بودن رو دارن و ادعا می­کنن حاضرن در راه خدا حتی جونشون رو هم بدن. اما شایستگش رو ندارن. اما فقط خدا عده کمی از اونها رو انتخاب می­کنه تا ازشون استفاده کنه. کسانیکه از ته دل با خدا باشن و حاضر باشن هر بهایی رو به خاطر خدا بپردازن. پس بیادید تا سعی کنیم همیشه جزو اون عده­ای باشیم که خدا ازشون استفاده می­کنه..

sara_samira13
09-21-2009, 04:36 PM
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم. آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟زن گفت: نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.
آنها گفتند: پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم. عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل. زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمي شويم. زن با تعجب پرسيد: چرا!؟ يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم. زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد: بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود. مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت: کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد: شما ديگر چرا مي آييد؟ پيرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

mahdistar
09-23-2009, 09:40 PM
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.
جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.
‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".

mahdistar
09-23-2009, 09:47 PM
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند: چرا دیر می‌آیی؟
جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود!
یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی‌کرد و عذر می‌خواست!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده‌اند...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید.
به فکر فرو رفت...
باید کاری می‌کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد!
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می‌توانست بازیگر باشد:
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می‌شد، کلاس‌هایش را مرتب تشکیل می‌داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست‌هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه قبل را مرور می‌کنیم!!
سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما زمان تحویل بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده‌اند!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند خيلی از مردم!!

mahdistar
09-23-2009, 09:50 PM
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد

sara_samira13
09-24-2009, 09:02 AM
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!

چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

gtaexcess
09-25-2009, 03:38 AM
- ساکت شو اون صدای چکه لعنتی رو قعطش کن
- نمیتونم ، تقصیر من نیست ، یعنی اصلا دست من نیست
- تـــوووف . تـووف به این روزگار که کار ما رو به اینجا رسونده . اگه شما میدونستید من کیم الان به پام سجده میکردید .
- تو مگه کی هستی ؟ توهم یکی مثل ما .
- مثل شما ؟! شما به چه جرمی اینجا هستید ؟
- به جرم کارآمدی . جرم تو چیه ؟
- من همونیم که وقتی راه میوفتادم زمین و زمان به صدا درمیومد ، غرشی داشتم که تمام کوها به لرزه درمیومدند ، تمام انسان ها و حیوونات ازم فراری بودند ، واسه خودم سلطانی بودم ، با صدائی وحشتناک از کوه ها به پائین حمله میکردم و هرچه سر راهم بود نابود . هیچکس از دستم راهائی نداشت . الان که اینجام مربوط میشه به اولین و آخرین حملم . بعد از اوتراق دستگیر شدم . و الان هم اینجا هستم . تو این زندان .
- زندان ؟؟؟؟ اما اینجا حموم هست و تو فقط یه سنگ پا هستی . در اینجا نه جنگی هست و نه سربازی .
- آره ، بعد از جنگ تبدیل به کف آتشفشان شدم و بعد از مدتی سفت و سخت ، با دست یه کارگر کنده و سیقل داده شدم و به اینجا اومدم . الانم هم صحبت یه کاسـه وا...ل شدم .
تــوووف

attractive_girl
09-25-2009, 09:13 PM
داستان پیرمرد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

Ghost Dog
09-25-2009, 10:06 PM
همسر خوبی براش بودم. بهتر است بگویم یک همسر رویایی. مرد آروزهاش که یک روز با اسب سفید سراغش آمده بود. سال اول گذشت. بچه دار شدیم. یک پسر. یک سال بعد من مُردم. من مرد رویاهای زنم بودم. به من وفادار ماند و هیچ گاه ازدواج نکرد. سال ها با بدبختی و نداری سر کردند. پسرم تو خیابان ها بزرگ شد. زنم نمی توانست کنترلش کند. طی چند سال از تخم مرغ دزدی به شتر دزدی افتاد. پانزده ساله بود که اعدام شد. زنم از نداری و نا امیدی بدنش را فروخت و همان شب اول برای اینکه پولی نگیرد، کشته شد. از خدا خواستم زمان را برگرداند. فقط یک روز قبل از مردنم. برگشتم. یک روز قبل از مردنم. جلو چشم زنم بهش خیانت کردم. فرداش مُردم. زنم بعد از یک سال ازدواج کرد. پسرم سیزده سال بعد وارد دانشگاه شد.

sara_samira13
09-26-2009, 01:15 PM
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.
كتاب كوچه
احمد شاملو

NeGi!iN
09-26-2009, 02:52 PM
با سلام ... :11:


دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

misna
09-27-2009, 01:12 PM
قضاوت زود هنگام
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالیکه مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالیکه هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد، فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند".
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند"
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"
مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند".
http://i13.tinypic.com/4hrfla1.jpg

misna
09-27-2009, 01:14 PM
یک روز مسؤول فروش، منشی دفترو مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می‌زدند. ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا می کنند و روی آن را مالش میدهند و غول چراغ ظاهر می‌شود.
غول می‌گوید: "من برای هر کدام از شما یک آرزو برآورده می کنم"…
منشی می‌پرد جلو و می‌گوید: "اول من، اول من!… من می‌خواهم که تو یباهاماس باشم ،سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم…" پوووف! منشی ناپدید میشود…
بعد مسؤول فروش می‌پرد جلو و میگوید: "حالا من، حالا من!… من می‌خواهم توی هاوایی کنار ساحل لم بدهم، یه ماساژور شخصی هم داشته باشم و تمام عمرم حال کنم…" پوووف! مسؤول فروش هم ناپدید میشود…
بعد از آن، غول به مدیر میگوید: "حالا نوبت توئه…". مدیر میگوید: "من می‌خواهم که هر دوی آنها بعد از ناهار در شرکت باشند!"
نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه بدهید اول رئیستان صحبت کند!

mahdistar
09-27-2009, 03:51 PM
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی‌ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌ دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر. نه؟

پدرم می‌گوید: ‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم،
یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

sara_samira13
09-29-2009, 09:20 AM
خودکشی‌ عاشقانه ..... نوشته‌ی یاسوناری کواباتا

زن نامه‌ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه‌ی دیگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود.

یک بار دیگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چینی غذا بخورد. می‌توانم صدایش را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به یاد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چینی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبید: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهایش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف دیوار پرتاب کرد و آن را شکست. آیا این صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن میز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. این صدا چی؟ زن خود را به دیوار زد و شروع به مشت کوبیدن کرد. خود را روی پارتیشن کاغذی پرت کرد و مثل نیزه از میان آن گذشت و سقوط کرد. این صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شیون‌کنان به طرف او دوید. زن به او سیلی زد. آه، به این صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی دیگری از طرف شوهر آمد. از سرزمین و پست‌خانه‌یی دور و جدید.

«هیچ صدایی در نیاورید. درها را نه ببندید نه بازکنید همین‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشید. حتا نباید اجازه دهید صدایی از ساعتی که در خانه است بیرون بیاید.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، دیگر از هیچ‌کدام آن دو، هیچ صدایی شنیده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترین صداها پایانی جاودانه بخشیدند. به عبارت دیگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجیب این‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشید و مرد.

sara_samira13
09-29-2009, 12:32 PM
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)

لئوتولستوی

sara_samira13
09-29-2009, 12:43 PM
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني.

NeGi!iN
09-29-2009, 03:47 PM
از او که جدا شد، همه قاب های خانه را از عکس های او تهی کرد و تنها پس زمینه ای سفید در میان قاب ها خودنمایی میکرد.
ولی از آن به بعد هرگاه قاب های سفید روی دیوارهای خانه را تماشا می کرد به یاد آن عکسی می افتاد که زمانی باطن قاب ها را زینت داده بود.

پس همه قاب های سفید را از روی دیوار های خانه برداشت و فقط دیوارهای خالی از قاب باقی ماندند.
ولی از آن به بعد هر گاه دیوار های خالی خانه را میدید به یاد قاب های سفیدی می افتاد که زمانی در آن ها عکس های زیبایی از او جلوه گر بود.

پس خانه را کوبید و تنها ویرانه ای از آن باقی ماند.
ولی از آن به بعد هر گاه از کنار ویرانه های خانه می گذشت به یاد دیوار هایی می افتاد که زمانی قاب هایی با پس زمینه سفید که یادگار عکس های او بودند بر روی آن ها قرار داشتند.
.
.
.
وقتی که دید همه اجزای دنیا، نهایتا به خنده های او ختم می شود و زمانی که او نیست بجز رنج و دلتنگی ابدی چاره ای ندارد تصمیم گرفت با دنیا وداع کند.

ولی در آن لحظه ای که مرگ را اختیار می کرد به یاد تمام عمری افتاد که .... در آن خانه ای زندگی میکرد که زمانی بر روی دیوار های خالی آن قاب عکس هایی وجود داشت که روی پس زمینه سفید آن جای عکس کسی بود که لبخند های زیبای او روزی زندگی می بخشید.

:11:

NeGi!iN
09-29-2009, 03:52 PM
آخرای شب شده بود ولی هنوز عاشقانه بر روی صخره ای در کنار دریا نشسته بودند و دختر در حالی که دسته ای از گل های یاس را با دو دستش گرفته بود و موهای افشانش در خنکای باد موج میزد، سرش را بر شانه ی معشوقه اش گذاشت و به آرامی گفت: « چرا فکر می کنی از اینکه همه آرزوهایم را تا آخر عمر به تو داده ام پشیمانم؟ »

پسر لبخندی زد و مثل همیشه حق به جانب گفت: « به خاطر اینکه احساسات کودکانه ات را هنوز هم با خودت داری، یا برای آدم حسابگری مثل من با اینکه عاشقانه تو را دوست می دارم هنوز هم بخشیدن همه آرزوهایم به تو کاری سخت و دشوار است و مطمئنم این بخشش تو هم، تنها از روی احساسات بچگانه ات است و چیزی نخواهد گذشت که همه آرزوهایت را پس خواهی گرفت. »

دختر که از حرف های معشوقه اش ناراحت و غصه دار شده بود، با لحنی آهسته و چهره ای اندوهگین به او گفت: « اگر واقعا می خواهی راستی گفته هایم را باور کنی به خانه برو و گلدانی را با خود بیاور، آن لحظه ثابت می کنم که هیچوقت آرزوهایم را پس نخواهم گرفت »

پسر با خنده ای گفت: « باز چه نقشه ای در سرت است؟ »

دختر گفت: « فقط برو »

پسر به خانه رفت و گلدانی را با خود به ساحل آورد ولی هنگامی که برگشت خبری از دختر بر روی صخره نبود؛ کمی به اطراف خود نگاه کرد ولی او را ندید، سپس در حاشیه های ساحل به دنبال او گشت ولی باز هم اثری از او نبود و سپس با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن دختر ...

ساعت ها سراسر ساحل را گشت ولی جستجوهای او نتیجه ای نداشت و در حالیکه دیگر خسته و بی رمق شده بود، با گلدانی که در دست داشت کنار ساحل نشست و چشمانش را به دریا دوخت که ناگهان دید، دسته گلی از یاس های سفید بر روی امواج دریا به ساحل می آید ...

NeGi!iN
10-02-2009, 05:11 PM
روزی مردی خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسيد، شما چه کار می کنيد؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می گيريم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پيک ها يی به زمين می فرستند. مرد پرسيد: شماها چکار می کنيد؟ يکی از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستيم. مرد کمی جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمی که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر!

NeGi!iN
10-02-2009, 05:20 PM
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

sara_samira13
10-03-2009, 12:03 PM
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.



داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین

sara_samira13
10-03-2009, 12:06 PM
زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت...
زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید.
احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد،
زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است.وقتی که رفتار دیگران رامشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی،بد نیست توجه کنیم به اینکه خوددر آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم.

Rahe Kavir
10-03-2009, 02:22 PM
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.

كتاب كوچه
احمد شاملو

Rahe Kavir
10-03-2009, 02:34 PM
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

ChaGHaL
10-03-2009, 02:54 PM
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
ممنون ولی همین داستان صفحه قبل هم هستش :)

Alberta
10-03-2009, 03:23 PM
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

NeGi!iN
10-03-2009, 04:30 PM
Salam Alberta Joon , Khosh Oomadi Dastanaye Jalebi Boodan , Mamnoon :11:

_________________________
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است .
تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامی دیر می­شود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم .
مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­ سواری زیر گرفت و کشت . من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم . تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سام ِ از دست رفته­ام را تجربه کنم .
بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه . 5 دقیقه ، 10 دقیقه ، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده ، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می­کنیم که واقعا ً وقت ، انرژی ، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم . روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم .



قدر عزیزانتون رو بدونید . همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند ، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست . ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه

Alberta
10-03-2009, 08:53 PM
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟
مرد مي گويد من خوابيده بودم.
خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .
مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

Alberta
10-03-2009, 09:27 PM
در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند. دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي کنند. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ... همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند. بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد : "ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند.

خاطرات مهندس ايرج حسابي

mahdistar
10-04-2009, 02:25 PM
جواد مجابی
=====
آن روز آفتابی، شیر بیشه شجاعت، غیاث‌الدین کیخسرو، در باغ زیبای قرن ششمی- که شادکامی ‌بیش از اندوه در آن موج می‌زد- با نقاش گفت و شنودی نجواگونه داشت. نقاش که تازه از سفر اسپانیا به آسیای صغیر آمده بود، جسته و گریخته از شور و شیدایی کیخسرو نسبت به زن گرجی آگاه بود. اما اکنون می‌دید کار این عاشقی به رسوایی کشیده شده است. نقاش هیچ عشق شورانگیزی را نمی‌شناخت که به خاطر کژفهمی ‌عامیان، رسوایی از آ«ن سر بر نکرده باشد.

کیخسرو گفت: «دوست دارم چهره زیبای زن گرجی ما را بر سکه‌های زرین بنگاری!»
ژازه گفت: «این موجب غوغا خواهد شد».
کیخسرو گفت: «باکی نیست، چرا آنچه را دوست داریم، به خاطر ترس از غوغاییان پنهان کنیم؟ تاریخ ما پر از پنهان کاری‌هاست، نگارگر، نترس! همچنان که ما نمی‌ترسیم!»
ژازه گفت: «من برای اعتبار نام و نشان شما می‌ترسم. خواهند گفت، پنهان و آشکارا، که چهره زنی را بر سکه‌های بازار، جایگزین نام‌های قبلی کرده است».
کیخسرو خندید: «اقتدار نمی‌ترسد. وقتی بترسد، دیگر اقتدار نیست. عاشق نمی‌ترسد.»


نقاش از باغ سلطان سلجوقی، به نگارخانه اش بازگشت؛ به خانه ای میان پاییز و بهار. سال‌ها گذشت و او گذشت سال‌ها را در نمی‌یافت، چرا که سرگرم آفریدن فضای عاشقانه‌اش بود که چون رویایی در سرش گذاشته، اما انگیختاری فروزان از آن در خاطرش، برجا گذاشته بود.
نگاره‌های بی‌شماری نقش زده بود که هنگام نقش زدن، او را از زیبایی و موزونی‌اش به هیجان می‌آورد. تا نگاره به پایان می‌رسید، نگارگر حس می‌کرد این خوب است اما بهترین نیست، آخرین نیست. می‌شد این رویا را زیباتر از این تصویر کرد و تجسم بخشید.
اولین تصویرها را از زایجه کیخسرو الهام گرفته بود. این تصور که سلطان در برج اسد (شیر) زاده شده و به عشق دختر گرجی آفتاب رویی گرفتار آمده است، او را برآن داشته بود تا شیری دمان را نقش زند که به سمت راست، رو به مشرق عشق روان است، زیرا پای شیر، دو ستاره دیده می‌شد که ستاره‌های بخت آن دو عاشق می‌توانست باشد و کنایتی از آسمان و شب تاریخی آسیایی. چهره نگار زیبای گرجی، خورشید خانم، که بر پشت شیر طلوع کرده بود، این شام تار را روشنی می‌بخشید و راه شیر جوان را به جلو، به آینده، تابان می‌کرد. قوسی از نوشته‌های کوفی- که نام و نشان و روزگار او را شکل می‌داد- بر فضای بالای تندیس «شیر و خورشید» خمیده و طاق آسمان شده بود.


ژازه اتودهای دیگری نیز ساخته بود. یکی پس از دیگری، ده‌ها نگاریته از کودکی تا کلانسالی پرداخته بود. اما همچنان در جست و جوی کامل‌ترین شکل این رابطه دیرینه بود تا بتواند آن را چون نقش پرچمی ‌از اقتدار کشور شیران و خورشید زیبای آن، پیش چشم عالمیان برافرازد.

در تندیسی، شیری حضور یافته بود با سر مردی که ریش‌های مجعد داشت. همین شیر جای دیگر، سر خود را به صورت زنی بازیافته بود. زمانی، تندیسی از شیر ساخته بود با هیاتی فولادین و پر صلابت که در پناه مهر خورشید خانم، به نبرد با جهان اهریمنی پیش می‌تاخت و برای رهایی وطن، شمشیری آخته در کف داشت؛ یادآور نقشی از سکه‌های «محمدشاهی» که شیرها به سوی مغرب می‌رفتند با شمشیری در دست و خورشیدی نیمه طالع از پشت بال‌ها و تاجی که گاه بر سر شیر و گاه بر فرق خورشید نمایان بود.
اما ژازه ترجیح می‌داد اقتدار شیر را وابسته شمشیر و تاجش نبیند، بلکه عظمت او را در رفتار صلح‌آمیز و مهر ورزیدن به جهان هستی نشان دهد. پس، در دست تندیس شیر دسته گلی گذارد که چون غزل‌های حافظ، یادآور پیام مهر و مدارای مردم ایران بود. او در کودکی شیری خندان و سبکسار ساخته بود؛ همچون عوالم کودکی سبک و سرخوش. بعدها، شیر- جوان‌ها در کار او پدید آمدند؛ جوان‌هایی که به جای یال، گیس و ریش داشتند و زن‌هایی که بر گرده خود، در فضایی سرشار از رنگ‌ها، زیبایی و طراوت و نشاط گذر می‌دادند. جایی، این شیرمرد با کلاف‌ها و کمربندهای بسیار بسته‌بندی شده و به خورشید آزادش دلمشغول بود.

جایی دیگر، شیر لباس مردمان بر تن کرده بود و‌ هاله ای از پارسایی به گرد سر داشت و خورشید دختر بچه‌ای بود کم رنگ و شیرین کار که بر فراز سر مرد- شیر، غرقه در جهان مینوی، آهسته طلوع می‌کرد.

رفته رفته، عشق کیخسرو و زن گرجی، آمیزگار اقتدار و زیبایی، در خاطر نقاش رو به فراموشی نهاد. از دهه چهل به بعد، شیرزنانی در کار او پدیدار شدند که عظمت‌شان وابسته به اقتدار و درندگی و سلطان جانوران شدن نبود.
سلطان ناپدید شده بود و خشونت نیز انکار شده و مردسالاری فراموش شده بود. در نگارخانه میان کوچه‌های بهار و پاییز، در نقش نگاره‌ها و تن تندیس‌ها، خیل شیرزن‌ها آشکار شده بودند؛ مادران، همسران، عاشقان و موجودات مونث (نماد طبیعت زاینده) که در طیفی از رنگ‌ها آرامش بخش و لطیف، از دوستی و روشنایی و مهر حکایت می‌کردند.


زن که هم خورشید است، هم شیر، هم تاج و هم ستاره، نماد مهر آفرینش است و درفش زیبایی و علم و شکیبایی؛ یعنی تمامی ‌آنچه حیات پنهانی جامعه ایرانی را در هزاه‌های پر از هجوم خشونت و حماقت و ستم از آسیب عمیق در امان داشته و خانواده و وطن را با مهر و صبوری اش ایمن کرده است.
ژازه در مقام نقاش و تندیسگری ایرانی، روح غزل‌های عارفانه و عاشقانه را که عشق به تمامی‌ موجودات را قدرت شیرزن‌ها و خورشید خانم‌ها بازتاب داده بود تا به یادمان بیاورد که آفرینندگی و زایندگی رهایی بخش و زیباست.

کیخسرو در خواب نقاش از او پرسید: «آن پرده‌ها که اقتدار ما و جمال یار ما را نشان می‌داد، آیا تمام نشده است؟» نقاش که از هیچ سلطانی جز سلطان دلش سفارش نمی‌پذیرفت، بهانه آورده بود که: «می‌دونین چیه؟ این جور کار- کار نقاشی و مجسمه سازی- هیچ وقت تمومی ‌نداره. هرچی بسازی، می‌بینی یه پله‌ای بوده که بالا بره از ناشناخته. این خاصیت هنره که آدم هیچ وقت راضی نیست از خودش، از کارش. برای همینه که دائم می‌سازه. این کار عین کار دنیا تمومی ‌نداره.»

کیخسرو با قهر و عتاب گفته بود: «این همه سال یک شیر و خورشید برای ما نساختی؟»
ژازه گفته بود: «من شیر و خورشید نمی‌ساختم. من عشق می‌ساختم و مهربونی و صلح و مدارا. من دنیای عاشقانه وطن خودمو، زندگی کردن زیر آفتاب درخشانو، نشون می‌دادم.»
با زنگ تلفن بیدار شده بود. ناشر از او دعوت می‌کرد تا برای دیدن فرم‌های نهایی کتاب تازه‌اش به چاپخانه برود.

sara_samira13
10-06-2009, 02:23 PM
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه

cao-cao
10-06-2009, 11:07 PM
در اینکه تندیس غول رودس، اینگونه که در تصویر مشاهده می‌شود، با پاهای گشوده بر ورودی لنگرگاه افراشته شده بوده، شک وجود دارد.

غول رودس نام تندیسی است از هلیوس (Helios) ‐ خدای خورشید ‐ که بقولی در ورودی بندر شهر رودس در یونان، قرار داشته است و به همین دلیل به غول رودس معروف گشته‌است. این تندیس، علی رغم اینکه پس از ساخته شدن تنها ۵۶ سال پابرجا بود، از سوی غربیان به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جهان اعلام شده است. بنا به گفته تاریخ نگاران این تندیس عظیم حتی در زمانی که بر روی زمین افتاده بود هم بسیار شگفت انگیز بود. این غول تنها یک تندیس عظیم نبود بلکه نماد اتحاد مردم رودس به شمار می‌رفت.

یونان باستان در بیشتر دوران تاریخی خود، شامل ایالاتی با قدرت محدود بوده است. جزیره رودس شامل سه ایالت یالیسوس (Ialysos)، کامیروس (Kamiros) و لیندوس (Lindos) بوده است. در ۴۰۸ پیش از میلاد، این شهرها با هم متحد شده و یک قلمرو با پایتخت واحد به نام رودس، به وجود آوردند. این شهر از نظر اقتصادی بسیار پیشرفته بود و با مصر مراودات تجاری داشت. در سال ۳۰۵ قبل از میلاد آنتیگونی‌های مقدونیه ، رودس را محاصره کرد تا این ارتباط تجاری را از بین ببرد.

آنها هرگز موفق نشدند به داخل شهر نفوذ کنند و پس از امضای قرارداد صلح در سال ۳۰۴ قبل از میلاد، آنتیگونی‌ها محاصره را ترک کردند و مقدار هنگفتی جنگ افزارهای گرانبها برجا گذاشتند. اهالی رودس این غنایم را فروختند و به افتخار اتحاد خود، با پول آن تندیس عظیم را بنا کردند. ساختن این تندیس ۱۲ سال طول کشید و در سال ۲۸۲ قبل از میلاد به پایان رسید. سالها این تندیس در ورودی بندر پابرجا بود تا زمین‌لرزه شدیدی به شهر آسیب فراوان رساند و تندیس را از ضعیفترین بخش آن - زانوهای غول - شکست.

امپراتور مصر هزینه تعمیر آن را به عهده گرفت اما یک پیشگو، عمل بازسازی را منحوس خواند و در نتیجه پیشنهاد امپراتور پذیرفته نشد. باقیماندهٔ تندیس بیش از ۸۰۰ سال بر خاک افتاده بود تا اینکه عربها به فرماندهی معاویه پسر ابوسفیان، در سال ۶۵۴ پس از میلاد مسیح به رودس هجوم بردند. آنها بقایای تندیس را از هم باز کردند و به یک بازرگان یهودی اهل سوریه فروختند. گفته شده است که ۹۰۰ شتر این بار عظیم را به سوریه حمل کردند.[۱]
[ویرایش] شرح کوتاهی از تندیس

با توجه به ارتفاع تندیس و عرض دهنه بندر، تصور قرار گرفتن مجسمه با پاهای گشوده بر دو طرف ورودی بندر، غیر ممکن به نظر می‌رسد و از آنجایی که تندیس پس از سقوط موجب گرفتگی مسیر بندرگاه نشده‌است، به نظر می‌رسد که تندیس یا بر روی سمت شرقی دماغه بنا شده بوده یا اصولا بیش از آنچه گفته می‌شود از آب دور بوده‌است. هر چه بوده، مسلم است که غول با پاهای گشوده بر دو سمت ورودی بندر نایستاده بوده‌است.

پروژه ساخت تندیس به چارز اهل لیندوس (Chares of Lindos) تندیسگر سپرده شده بود. برای این کار، کارگران او قطعات برنزی روی تندیس را قالب ریزی می‌کردند. پایه تندیس از مرمر بوده و پاها تا مچ آن ابتدا ساخته و محکم شده‌است. ساختار تندیس به تدریج با قرار گرفتن قطعات برنز بر روی چهارچوبی از آهن و سنگ، پدیدار می‌شد. یک خاکریز بلند برای دسترسی پیدا کردن به بخش‌های بالایی تندیس، در اطراف آن ساخته شد که پس از پایان کار برچیده شد. تندیس در پایان ۳۳ متر ارتفاع داشت که بر روی پایه‌های مرمرین به بلندی ۱۵ متر قرار گرفت. گفته می‌شود عده کمی می‌توانستند دو دست خود را بر دور انگشت شست او حلقه کنند.[

karin
10-08-2009, 11:15 PM
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی‌ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌ دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر. نه؟

پدرم می‌گوید: ‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم،
یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...


نادر ابراهیمی

محمد88
10-09-2009, 06:01 PM
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.
آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد:13:

NeGi!iN
10-10-2009, 04:05 PM
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند ...

NeGi!iN
10-10-2009, 04:17 PM
مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟ مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟ - نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟
من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

NeGi!iN
10-10-2009, 04:22 PM
در یك روز بزرگ مرد بزرگ روی پل بزرگی ایستاده بود و سینه به دیوار بزرگ پل بزرگ داده بود . نگران ، نگران از تنهایی بزرگ ؛ صدایی كوچك ، سكوت بزرگ او را در هم شكست ؛ پسر كوچكی قناری كوچكی به او داد و پسر كوچك رفت و تنها گفت : آب و غذای قناری كوچك فراموش نشود ، فصل آواز بزرگ قناری نزدیك است . مرد بزرگ چمدان بزرگش و قفس كوچك قناری را بر داشت و دریك خیابان بزرك قدم گذاشت . در كوچك خانۀ بزرگ خویش را باز كرد ؛ قفس كوچك را روی میز بزرگی گذاشت ؛ مرد بزرگ رو به روی قناری كوچك نشست و از قناری كوچك قطعه ای كوچك خواست ؛ آخر زندگی مرد بزرگ ناگهان كوچك شده بود ، رو به خاموشی بزرگی بود . قناری كوچك همچنان در سكوتی بزرگ و مرد در زمانی كوچك . مرد بزرگ به قناری كوچك گفت: از من گریستن بر نمی آید اما التماس كردن می دانم مرد بزرگ كوچك شد و التماس كرد ؛ التماسی بزرگ برای قطعه ای كوچك . قناری كوچك مثل عكس یك قناری مرده در قاب كوچك قفس بود ، با غمی بزرگ ... مرد بزرگ نعرۀ بزرگی كشید ( بخوان ، بخوان ! ای پرندۀ بی ترحم وگر نه تكه تكه ات می كنم ) و مرد بزرگ دست بزرگش را روی قلب كوچكش گذاشت . قلب كوچك مرد بزرگ در زیر سكوت بزرگ قناری كوچك پیر شد . قلب كوچك مرد بزرگ در آستانۀ ایستادن بود قفس خالی ، قناری مرده و یك سرزمین پر از قناریهای كوچك با دردهای بزرگ و مردان بزرگ با قلبهای كوچك . فصل خواندن قناریهاست .... قناریهای كوچك آنچنان بزرگ می خوانند كه هیچ بوی تند عطری آنطور در یك فضای كوچك نمی پیچد .............

Rahe Kavir
10-11-2009, 11:27 AM
دو تا كارگر در حال كار بودند. يكي زمين را مي كند و ديگري آن را پر مي كرد.

عابري كه از آنجا رد مي شد از آنها پرسيد: «چرا كار بيهوده انجام مي دهيد؟»

يكي از آن دو كارگر كه از سوال عابر ناراحت شده بود، گفت: «ما كار بيهوده انجام نمي دهيم. ما هميشه سه نفريم. يكي زمين ميكند، دومي لوله را كار مي گذارد و سومي رويش را پر مي كند. امروز نفر دوم مريض بوده و سر كار نيامده است ولي ما وظيفه خودمان را انجام مي دهيم.»

شرح

فقط ماشين براي انجام صحيح وظايفش به آموزش نياز ندارد. حتي كارگران ساده نيز به حداقلي از آموزش و قدرت تحليل نياز دارند كه بايد در مجموعه اقدامات مديريت از مرحله جذب تا ... مورد توجه قرار بگيرد.

mosalase_bermoda
10-13-2009, 04:04 PM
.
شبی، نوه پیرمرد سرخ پوستی از وی درمورد کشمکش و نزاع موجود درنهاد آدمیان سوال نمود، او در جوابش گفت: " این نبرد ، مبارزه بین دو گرگی است که همواره در درونمان جریان دارد "
و ادامه داد: " یکی از گرگها ، شرو بدی و یا همان عصبانیت ، حسادت ، حزن ، حسرت ، حرص و آز، نخوت ، خودخواهی ، گناه ، خشم ، دروغ ، دنائت ، غرورکاذب وبرتری جوئی است،
و گرگ دیگر ، خیر و نیکی یا همان شادی، صلح، عشق، آرامش، تواضع، مهربانی، خیرخواهی، یک دلی، بخشندگی، صداقت ، شفقت و ایمان است "
پسرک بعد از دقیقه ای تامل ، از پدر بزرگش پرسید: " در نهایت کدام یک از این گرگها ، پیروز میدان است ؟"
پدر بزرگ پاسخ داد : " هر کدام که توغذا یش دهی ! "
بر اساس افسانه ای از اقوام

mosalase_bermoda
10-13-2009, 04:06 PM
نارسیس

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2006/05/198079_orig.jpg (http://www.buy4iran.com/)

نارسیس(نرگس) دختر زیبایی بود که هر روز میرفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته خود میشد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد .
درجایی که به آب افتاد گلی رویید که نارسیس (نرگس) نامیده شد
وقتی مردم اوریادها الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند ودیدند که دریاچه آب شیرین به دریاچه ای سر شار از اشکهای شور تبدیل شده اوریادها پرسیدند چرا می گریی؟؟؟ دریاچه گفت برای نارسیس میگریم اوریادها گفتند آه شگفت آور نیست که برای نارسیس میگریی وادامه دادند هرچه بود با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایش را تماشا کنی .
دریاچه پرسید مگر نارسیس زیبا بود؟ اوریادها شگفت زده پاسخ دادند چه کسی می تواند
بهتر از تو این حقیقت را بداند هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست دریاچه مدتی ساکت ماند و سرانجام گفت من برای نارسیس میگریم اما هرگز زیبای او را ندیده بودم برای نارسیس میگریم چون هر بار که به رویم خم میشود تا خود را در من ببیند من میتوانستم در چشمانش باز تاب زیبایی خود را ببینم

mosalase_bermoda
10-13-2009, 06:19 PM
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .

در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :

"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .

از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .

فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .

در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .

چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد!

بی باک بی بال
10-13-2009, 11:00 PM