PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : داستان های كوتاه




    

صفحه ها : 1 2 3 4 [5] 6 7 8 9

f.kh0511
09-08-2008, 18:50
مثل یك مهمان ناخوانده وارد شد . حضورش ناگهانی نبود ، انگار عادت
كرده بود كه بدون درب زدن وارد شود . خودش بود ، شیطان .
گفتم باز هم تو ! اقلاً درب بزن و وارد شو !
قهقهه سرداد و گفت : با دستهای بسته كه نمیشه درب زد . ببین
بعضی از آدمها دست مرا هم از پشت بسته اند .
بیچاره راست می گفت ، دستهایش از پشت بسته شده بود . گفتم
لعنت بر شیطان ، حق با توست . خُب چه فرمایشی داشتید؟
قیافه حق بجانبی گرفت و گفت : چه حرفها !!! من سایه به سایه
همراه همه آدمها هستم . هزاران سال است كه حتی یك لحظه هم
استراحت نداشته ام .
گفتم : كار و بارت چطوره ؟
آهی كشید و گفت : نپرس ، كوزه گر از كوزه شكسته آب میخوره .
دست هر كی را گرفتیم و به یك جایی رسوندیم فقط لعن و نفرینش
نصیب ما شد .
گفتم : ببین شیطان رجیم ، سه تا سوال داشتم - گفت خواهش میكنم
، هزارتا سئوال كن .
گفتم : اول بگو ببینم تو چرا شیطان شدی ؟
گفت : ای بابا ! این هم از اون حرفهاست - من فقط برابر آدم سجده
نكردم و با اون همه دب دبه و كب كبه ام از عالم فرشتگان رانده شدم ،
اما شما آدمها زورتون میاد جلوی خدا هم سجده كنید .
بیچاره راست می گفت .
گفتم : سئوال دوم اینكه بیشتر وقتها را كجا میگذرونی ؟
گفت : این سئوالت ب‍َدَك نیست من بیشتر وقتها در كاخها ، پشت
میزهای ریاست ، توی جیبهای گَل و گشاد ، توی جاهای رنگارنگ ،
توی چشمها ، روی زبانها ، توی پاها و خلاصه همه جا هستم .
گفتم : آخرین سوالم اینه كه تو کجایی هستی ؟
زد زیر خنده و حالا نخند و كی بخند . آنگاه گفت : ما همین جایی
هستیم ، هم ولایتی خودتون ، یعنی تبعیدی همین آب و خاكیم ، اصلاً
ما خونه زاد هستیم .
داشت همینطوری وراجی میكرد كه خوابم برد . ولی لعنت بر شیطان ،
توی خواب هم دست بردار نیست.

f.kh0511
09-08-2008, 18:51
گویند وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم. یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟ یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت: روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد. اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند. این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.

.::. RoNikA .::.
10-08-2008, 21:57
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه .

.::. RoNikA .::.
10-08-2008, 22:00
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتــــــــــــــــــــــ ـــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتــــــــــــــــــــــ ـــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

gmuosavi
11-08-2008, 21:26
روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.


فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.


خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.


فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.


پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتشرا از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.

وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.


مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

gmuosavi
11-08-2008, 22:20
در مانده اي به نزد مرشدي رفت و طلب ذكر براي گشايش كار كرد.

درويش به اوذكر يا الله داد.

از زمان گفتن درماندگيش بيشتر شد و هر روز به نزد درويش ميومد

و شرح درماندگي ميداد. درويش نيز ذكر رو زيادتر ميكرد.....

تا جائيكه از فشار ناتواني و درماندگي از شهر فرار كرد و رو به

كاروانسرايي گذاشت.

دست بر قضا كاروانسرا متعلق به دزدان بود و اونها به تصور اينكه

از جاسوسان هست به ستوني بستنشو دستور به مرگ كردند.

مرد بيچاره از زور ترس به يكبار فرياد براورد و يا الله (جل جلاله)

ميگفت. از صداي بلند محكوم ، ماموران متوجه كاروانسرا شدند و

تمام دزدان رو دستگير كردند . اون مرد هم كه خلاص شد

وظيفه نگهباني از كاروانسرا رو به عهده گرفت.

در همين حين نيز متوجه اموال دزدان شد و حاكم اموال رو در اختيارش

گذاشت.

چند سالي گذشت تا اينكه روزي مرد گذرش به مرشد افتاد و به نزدش

شتافت.چون ماجرا رو شنيد گفت :

من از همون اول يا الله اخر رو ازت ميخواستم و گرنه بقيه اون لغلغه

لسان بود ديدي كه يكي از اون يا الله چطور به دادت رسيد.

اگر همه رو مثل اخري ميگفتي چه ميشدي !!!


روي ماه خداوند رو با ياد او در دل عاشقانه ببوسيد

t.s.m.t
12-08-2008, 11:32
و هو الرحیم


کلاغی بر مرتفع ترین نقطه ی کلیسای شهر آشیانی برای خود ساخت،این امر موجبات نا خوشنودی کشیش ها را فراهم ساخت و از آن برای شکایت، پیش بزرگترین کشیش کلیسا رفتند.وی آنها را از آزار کلاغ منع کرد و دستور داد تا آشیان کلاغ را خراب کرده تا شاید کلاغ در جایی دیگر لانه ای برای خود سازد.کشیش ها همین کردند،اما هربار کلاغ لانه ی خود را ویران میدید از نوع آشیانی برای خود می ساخت.تا اینکه کشیش ها قصد در گرفتن کلاغ بر آمدند.اما کلاغ زرنگ تر از این حرف ها بود و هر بار که کشیشی نزدیک آن می شد بالافور پرواز میکرد و پس از مدتی که خود را از دست آنها ایمن میدید بر فراز لانه ی خود فرود می آمد.تا اینکه کشیش ها از دست وی عاجز گشته و دوباره برای چاره جویی نزد کشیش بزرگ آمدند.کشیش بزرگ این کار کلاغ را از روی لجاجت دانست و در اندیشه فرو رفت.سپس جامی عرق حاضر کرد و آنرا نزد کشیشان داد وفرمود اینک این جام را در لانه ی کلاغ وا گذارید و کلاغ را دست و پا بسته نرد من آورید؛ با وی سخنی دارم.کشیش ها ازاین کار سخت متعجب گشته و همین کردند.مدتی بعد کلاغ بر آشیانه ی خود فرود آمد و جامی عرق مشاهده کرد،خوشحال شده و از آن نوشید . از مستی بیش از حد، تعادل خود را از دست داد و بر حیاط کلیسا سقوط کرد.کشیش ها گفته ی کشیش بزرگ را اجابت کرده و کلاغ را دست و پا بسته نزد وی بردند.کشیش بزرگ نگاهی به کلاغ کرد و فرمود: اگر مسیحی هستی چرا بر کلیسا اهانت میکنی و اگر مسلمان هستی چرا عرق می خوری!

متن اصلی:داستانهای ملا نصر الدین
ترجمه: t.s.m.t

gmuosavi
13-08-2008, 16:56
غیبت
مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولش را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف می‌کند.
ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم.

***

عدالت
مرد مستی که روی نیمکت پارک نشسته بود - آن روز هوا بدجوری سرد بود- گفت:
«اون یارو رو یادت میاد؟»
اسم یکی را گفت «همونی که 25 سال پیش کلک زنشو کند؟»
من گفتم: «نه!»
گفت: «اون من بودم» بعد اضافه کرد: «قضیه‌ی مربوط به 25 سال پیش یادت هس؟»
عصر- هوا گرم بود- این فکر دارد عذابم می‌دهد که نکند حرفش را درست نفهمیده‌ام.

***

چیز مهمی نیست
روزی زنی از آسمان به زمین افتاد. شاید روی شاخه‌ی درختی گیر کرده و بعد روی دست‌های فرانتس گروتر افتاده باشد. مرد آن‌جا وایستاده بود، زنی روی دست‌هایش. همه می‌گفتند این که چیز مهمی نیست.
من گفتم البته چیز چندان خوشایندی هم نیست.
و فرانتس گروتر آن‌جا وایستاده بود، زنی روی دست‌هایش، چه موهایی، چه بر و رویی، چه هیکلی، و حالا من از خودمان می‌پرسم، چه‌طوری می‌خواهیم این قصه را تمام کنیم. ولی در همین لحظه، قصه خودش به آخر می‌رسد و فرانتس گروتر آن‌جا وایستاده، زنی روی دست‌هایش.

***

توضیح
صبح برف بارید.
کاش می‌شد خوشحال بود. کاش می‌شد کلبه‌های برفی درست کرد یا چند آدم برفی و می‌شد آن‌ها را مثل نگهبان جلوی خانه گذاشت.
برف آرامش‌بخش است. همه‌ی خاصیتش همین است و می‌گویند اگر آدم توی برف چال شود، تنش گرم می‌ماند. اما برف توی کفش‌ها رخنه می‌کند. ماشین‌ها را از حرکت بازمی‌دارد. قطارها را از خط خارج می‌کند و دهکده‌های دورافتاده را تنها می‌گذارد.

gmuosavi
14-08-2008, 17:51
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم ؟

gmuosavi
14-08-2008, 18:19
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بودكه به كوه نظري انداخت

و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن.

در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد

و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.

در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد

t.s.m.t
17-08-2008, 01:24
دخترک کوچکی با مادر بزرگ پیرش زندگی میکرد روزی دخترک مریض شد و پزشکان از معالجه ی وی عاجز گشتند،دخترک روز به روز ضعیف تر شده و درد زیادی را متحمل می گشت، و مادر بزرگ از این که از کمک کردن به او عاجز بود بیشتر زجر می کشید.تا اینکه شبی به جان آمد و دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت:خدایا من عمرم را کرده ام و دیگر آرزویی ندارم ولی دخترک هنوز جوان با صد امید و آرزو است.از تو میخواهم جان مرا بگیری و در عوض سلامتی وی را برگردانی .در این حال مادر بزرگ به خواب رفت ،شب هنگم دید ملک الموت بر سر بالین وی حاضر است،از ترس ،دعای خود را از یاد برد و به ملک گفت:به خدا قسم که مریض دخترکی است که آنجا خوابیده و من سالمم و تو نیز اشتباهاً سراغ من آمده ای!

متن اصلی از داستانهای ما نصر الدین
ترجمه:t.s.m.t

a-r-i-y-a-n-a
17-08-2008, 11:53
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))

a-r-i-y-a-n-a
17-08-2008, 12:46
چهار مرد محکوم به اعدام شدند. زنی پریشان حال به همراه آنان دیده شد. حاکم به زن گفت : این مردان با تو چه نسبتی دارند؟ گفت اینان پدر ,شوهر,برادر و فرزندم می باشند.
حاکم گفت:یکی از آنان را به تو بخشیدم انتخاب کن. زن پدرش را انتخاب کرد. حاکم حکمت این کار را پرسید.زن گفت:چون می توانم بعدآ صاحب پسر شوهر و برادر شوم اما پدر نه!
حاکم به خاطر این حسن انتخاب به زن گفت:هر چهار نفر را به تو بخشیدم!!

دل تنگم
18-08-2008, 16:59
تو فرودگاه وقتی برای بازرسی همه رو معطل کردن، او اولین کسی بود که اعتراض کرد و همه رو با خودش متحد کرد. آن قدر خوب رهبری کرد که شد سخنگوی مسافرا!

یک ساعت بعد خلبان وقتی اعلام می کرد مسافرین آروم باشن، چون به دلیل هواپیما ربایی مجبورن به کشور همسایه برن، ولی به زودی به مسیر خودشون برمی گردن... او داشت جملات را به خلبان دیکته می کرد.

دل تنگم
18-08-2008, 17:06
معتقد بود که در ابتدا فقط یک زبان بوده که منشا الهی داشته. برای همین چند ماه از دانشگاه مرخصی گرفت و مشغول تحقیق شد. کم کم واژه های حقیقی رو کشف می کرد و برای این که فراموش نکنه در زندگی خودش به کار می برد. چندین سال رو این زبان جدید کار کرد و نتیجه اش شد صدها صفحه مقاله ی دست نویس که بعد از مرگش پیدا کردن، ولی متاسفانه هیچ کس نتونست حتی یک کلمه از وصیت نامه اش رو بخونه چه برسه به مقالات علمیش...!

mehrdad21
18-08-2008, 19:57
جان آدم ها برابر نیست

وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه ی خشمش یک جا فرو نشست. زن پزشک ،زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود .همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ دیگران گفت : جان آدم ها برابر نیست . و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او ، این مردک را بکشند .همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت.

mehrdad21
19-08-2008, 11:44
گل

جوان گل فروش دید که مرد پراید سوار به زن پژو سوار خیره مانده . به شیشه ی ماشین زد و به مرد گفت : می توان برایش گل بفرستی با یک کارت ویزیت . مرد از فکر جوان خوشش آمد.با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد .جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد .زن دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین ، روی دیگر کارت ها .یک چهارراه پایین تر دور زد .جوان گل فروش در لاین دیگر منتظرش بود ،زن دسته ی گل را به جوان برگرداند این سومین دسته گلی بود که از صبح ، نصف قیمت به جوان می فروخت.

mehrdad21
19-08-2008, 22:20
ارقام

رئیس جمهور از تلویزیون درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد ، هشت سال است اشتباه می کند .زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن ! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده ؟ رئیس بانک مرکزی گفت : حرف این چیزها نیست ، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم .

دل تنگم
19-08-2008, 23:13
خدا را فراموش کرد و دور ریخت. سخت بود، اما به زندگی ادامه داد. پشت کار داشت، عشق به یک روسپی. سی سال بعد در بستر واپسین خوابیده بود و به حوادث گوناگونی فکر می کرد که از سر گذرانده بود، زن های متوالی... پیش از آخرین بازدم بر کاغذی نوشت: "آگر چه به همه چیز رسیدم، اما به هیچ نرسیدم. یادم باشد تا بار دیگر راه نرفته را برگزینم." و چشم فرو بست.

دل تنگم
20-08-2008, 01:08
یخ ها در حالِ آب شدن بودند و پیاده روها لیز؛ قدم برداشتن مستلزم احتیاط زیادی بود؛ خصوصا برای بدن خشکِ مردِ سی و هشت ساله ای مثل او. از خودش راضی نبود؛ تنها توانسته بود با جدا کردن مسیر زندگیش از باقی مردم به موفقیت های خاصی برسد که روزگاری جذاب بودند. از نظر مادی آن قدر مستقل بود که زندگی خود را به تنهایی اداره کند. تکرار صدای جادویی ناودان در ذهنش، مثل باران بهاری به آهنگِ سکوتِ هم آغوشی ِ دو دلداده می ماند؛ یخ ها در حال آب شدن بودند.

چند بار به تمام کسانی که می شناخت، فکر کرد. کسی نبود. نه برای گفتن خبر، نه دعوت به مهمانی و سور و شادی. در بیست سالِ گذشته که از خانواده جدا شده بود، تنها یک بار کسی «نزدیک به همیشگی» شد. که هفت سال پیش از هم جدا شدند. می توانست با هر کسی شب را بگذراند، اما این بار «هر کس» چه بی ارزش بود، برای سور جایزه ی بزرگِ لاتاری...!

gmuosavi
22-08-2008, 14:58
يکبار، پابلو پيکاسو، نقاش و مجمسه ساز مشهور اسپانيائی در مورد توانائيهای خودش صحبت می کرد و می گفت: مادر من هميشه به من می گفت که اگر در زندگی يک سرباز باشی در آينده تبديل به يک ژنرال خواهی شد ويا اگر يک تارک دنيا باشی در آينده تبديل به پاپ می شوی و به جای همه اينها من نقاش شدم و امروز هم يک پيکاسو هستم، البته هيچ از اين بابت احساس حقارت و سرخوردگی نمی کنم!
اما پيکاسو در ادامه صحبتهايش موافقت و تأييد خود را درباره آنچه که آبراهام لينکن گفته است، خاطر نشان می سازد. " هرچه که هستی، بهترينش باش." و آبراهام لينکن با زندگی خود حکمت اين اندرز را ثابت کرد

.::. RoNikA .::.
27-08-2008, 13:01
وقتی من ۴ ساله بودم: بابای من می‌تونه هر کاری رو انجام بده.

وقتی من ۵ ساله بودم: بابای من خیلی چیزا می‌دونه.

وقتی من ۶ ساله بودم: بابای من زرنگ‌تر از بابای توست.

وقتی من ۸ ساله بودم: بابای من همه چیز رو هم نمی‌دونه.

وقتی من ۱۰ ساله بودم: اونوقتا که بابام همسن من بود همه چیز با حالا فرق داشت.

وقتی من ۱۲ ساله بودم: بابا یه قدری پیر شده .

وقتی من ۱۴ ساله بودم: به حرفهای بابام توجه نکن، اون از مد افتاده.

وقتی من ۲۰ ساله بودم: وای خدای من بابا دیگه کاملا از رده خارجه.

وقتی من ۲۵ ساله بودم: بابا هرچی باشه یه پیرهن از من بیشتر پاره کرده.

وقتی من ۳۵ ساله بودم: من تا با بابام مشورت نکنم کاری انجام نمیدم.

وقتی من ۴۰ ساله بودم: متعجبم که پدر چطور اون جریان رو حل کرد، خدا بیامرز خیلی عاقل بود.

وقتی من ۵۰ ساله بودم: حاضرم همه چیزمو بدم فقط چند لحظه با بابای خدابیامرزم مشورت کنم. خیلی چیزا بود که میتونستم ازش یاد بگیرم.

.::. RoNikA .::.
27-08-2008, 13:14
هیچ وقت دلم نمی‌خواست معلم باشم، اگرچه در یک خانواده‌ی سرشار از معلم(!) به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام.

شاید دلیلش این بوده که همیشه فکر می‌کردم بلد نیستم چیزی به کسی یاد دهم! ولی این طرز فکر در یک‌سال اخیر به طور کلی تغییر کرد. دلیلش هم حضور در کلاس‌ها و آموزشگاه‌های مختلف بود که باعث شد بفهمم که من هم بلدم یاد دهم و چقدر شیرین است این یاد دادن! و حتما به همین دلیل است که دکتر شریعتی افتخار می‌کند به معلم بودنش.

دیروز آخرین جلسه‌ی یکی از این کلاس‌ها بود. دانش‌آموزان این کلاس، پسرهای دبیرستانی بودند با آن روحیات خاص خودشان! هرچه باشد مدت زیادی از دوره‌ی دبیرستان خودم نگذشته و تمام شیطنت‌های آن روزها را به خوبی به یاد دارم! مخصوصا اینکه من از اون بچه مثبت‌های خنثی نبودم که یک گوشه آرام بگیرم و با گروه دوستانم -که هنوز هم با هم ارتباط نزدیکی داریم- تقریبا هر کاری که در ذهن بگنجد -البته نه اون کارهایی که شما فکر می‌کنید!- کرده‌ایم. خلاصه اینکه خوب می‌دانم درس دادن به این گروه سنی واقعا یک چالش بزرگ است! خوشبختانه با بچه‌های خوبی سروکار داشتم که شیطنت‌هایشان هم شیرین و دلنشین بود.

در آخرین جلسه‌ی کلاس توصیه‌ای به بچه‌ها کردم که دوست داشتم روزی شاید در دوران دبیرستان یکی از معلم‌های من هم به من می‌گفت و شاید هم مسیر زندگی‌ام را عوض می‌کرد. هر چند در این سن و سال گوش شنوایی برای شنیدن توصیه و نصیحت وجود ندارد! ولی حتی اگر در وجود یکی کارگر افتد، باز هم بسیار با ارزش است. به آنها گفتم:

«در زندگی از گفتن سه عبارت هرگز نترسید: یکی “نه! نمی‌دانم! نمی‌توانم!” دیگری “بخشیدم” و آخری “دوستت دارم” و البته گفتم که ما خیلی خوب این عبارات را به کار می‌بریم منتها زمانی که می‌خواهیم دروغ بگوییم و جایی که واقعا به آنها نیاز داریم در زبانمان نمی‌چرخند! و باز هم گفتم که اگر روزی خواستید این نصیحت را با دیگری در میان بگذارید، اول مطمئن شوید که خودتان هر سه‌ی این عبارات را به کار برده‌اید! کاری که من کرده‌ام.»

eMer@lD
27-08-2008, 19:49
راز معرفت

روزي مردي جوان نزد شيوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برايش بازگو کند. شيوانا در جمع مريدانش مشغول تدريس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از يارانش خواست تا قاشقي چوبي و تخت را همراه ظرفي روغن مايع براي او بياورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه مي بيند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط بايد مواظب باشد که حتي يک قطره روغن نيز روي زمين نريزد که در غير اين صورت از معرفت و راز معرفت ديگر خبري نخواهد بود.
مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زياد در دست گرفت و با قدم هاي آهسته و دقيق در حالي که يک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمي داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شيوانا و شاگردانش بازگشت. شيوانا نگاهي به قاشق روغن انداخت و ديد که صحيح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسيد: خوب! اکنون براي حاضرين تعريف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه ديدي؟!
مرد جوان مات و متحير به جمع خيره شد و با شرمندگي اعتراف کرد که در تمام طول مسير حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شيوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرين را تکرار کند. اين بار مرد جوان مات و مبهوت به زيبايي و سادگي در و ديوار مدرسه خيره شد و بي توجه به اينکه روغن از قاشق ريخته است، تمام زواياي باغ را با دقت تماشا کرد. وقتي نزد شيوانا و جمع برگشت، با شرمندگي متوجه شد که هيچ روغني در قاشق نمانده است و قاشق خالي است. با اعتراض به شيوانا گفت که مي تواند دقيق و روشن تمام زواياي مدرسه و باغ را براي جمع تشريح کند.
اما شيوانا تبسمي کرد و گفت: شرح زيبايي ها بايد با ريخته نشدن روغن از قاشق همراه مي شد. تو راز معرفت را پرسيدي و اکنون بايد خودت آن را دريافته باشي! راز معرفت يعني زندگي در اين دنيا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زيبايي هاي آن بدون اين که حتي قطره اي از روغن صداقت و پاکدامني و خلوص و صفاي باطني خود را در اين مسير از دست بدهي. اين دو با هم عجين هستند و بدون داشتن همزمان اين دو هرگز نمي تواني راز معرفت را دريابي!

eMer@lD
27-08-2008, 19:50
ترازوي کائنات

مردي بسيار ثروتمند که از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت، از محبت و عشقي که رعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق مي زنم.به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي کني.
شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!
هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود و پاي راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.
در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده، بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.
کفه ترازوي شما در ترازوي عدل الهي چگونه است؟!

MaaRyaaMi
31-08-2008, 19:15
تلقين محض

دوستانم مي گويند من آدم دهن بيني هستم. فکر کنم حق با آن ها باشد. آنها هميشه براي آنکه دليلي براي حرفشان داشته باشند. اتفاق ناچيزي را که پنجشنبه پيش برايم پيش آمد. مطرح مي کنند.

ماجرا از اين قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکي مي خواندم. با اين که هوا روشن بود. قرباني نيروي تلقين شدم.
اين تلقين تصوري را در من بوجود آورد که قاتل بي رحمي توي آشپزخانه قايم شده. قاتل دشنه بزرگي را توي دستش گرفته و منتظر ايستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رويم بپرد و چاقو را به پشتم فرو کند.
با اينکه درست رو به روي در آشپرخانه نشسته بودم و اگر کسي مي خواست به آشپزخانه برود. مي بايست از جلو چشمانم رد مي شد و تازه به جز در ورودي آشپزخانه راه ديگري هم براي رفتن به آنجا نبود. با اين همه، باز فکر مي کردم قاتل پشت در کمين کرده.
اما من قرباني نيروي تلقين شده بودم و جرأت نمي کردم وارد آشپزخانه بشوم. اين موضوع نگرانم کرده بود اما چون ديگر وقت ناهار بود. بايد حتماً به آشپزخانه مي رفتم.
در آن وقت زنگ خانه را زدند.
بي آنکه از جايم بلند شوم، داد زدم: «بيا تو، در بازه».
سرايدار ساختمان با دو يا سه نامه وارد شد.
گفتم: «ببين، پام خواب رفته. مي شه بي زحمت بري از آشپزخانه يه ليوان آب برام بياري؟»
سرايدار گفت: «البته».
در آشپزخانه را باز کرد و رفت تو. چندي بعد صداي فريادي را شنيدم و صداي جسمي که با افتادنش، تمامي ظرف و ظروف و بطريها را از روي ميز آشپزخانه کشيد و به زمين ريخت.
يکدفعه از روي صندلي بلند شدم و به آشپزخانه دويدم.
نيمي از بدن سرايدار روي ميز افتاده بود و دشنه بزرگي توي پشتش فرو رفته و کشته شده بود.
خيالم راحت شده بود، چون معلوم شد هيچ قاتلي توي آشپزخانه نبود.



نوشته: فرناندو سورنتين

god_girl
01-09-2008, 06:48
آرزو

هيزم شکن پيري از سختي روزگار و کهولت ،پشتش خميده شده بود ،مشغول جمع کردن هيزم از جنگل بود. دست آخر آنقدر خسته و نا اميد شد که دسته هيزم را به زمين گذاشت و
فرياد زد:"ديگر تحمل اين زندگي را ندارم ،کاش همين الان مرگ به سراغم مي آمد ومرا با خود مي برد." همين که اين حرف از دهانش خارج شد ،مرگ به صورت يک اسکلت وحشتناک ظاهر شد و به او گفت:"چه مي خواهي اي انسان فاني ؟ شنيدم مرا صدا کردي."
هيزم شکن پير جواب داد:"ببخشيد قربان ،ممکن است کمک کنيد تا من اين دسته ي هيزم را روي شانه ام بگذارم."

t.s.m.t
02-09-2008, 05:46
و هو الرحیم
شهری مردی عالم نما،و پادشاهی عاقل داشت.علم مرد در شهر شایع شده بود،پادشاه برای اثبات نادانی مرد وی را به حضور خود دعوت کرد.مرد خود را حضور شاه رسانید.وی را با ملازمانش در قصر یافت.پشت سر شاه وزیران و اشخاص بر جسته ی شاه ایستاده بودند.از قضا دلغک شاه نیز با لباس آراسته پشت سر همه آنها ایستاده بود و مرد غافل از آن.شاه از مرد پرسد:ای مرد بگو که خدا چند است؟ناگاه دلغک پنج انگشت خود را به نشانه ی پنج بودن دور از چشم دیگران نشان مرد داد.مرد فورا گفت:قبله ی عالم،خدا پنج است.شاه از گستاخی مرد عالم نما به خروش آمد و خطاب داد :ای احمق منظورت چیست که خدا را این گونه کم خطاب قرار دادی.مرد پاسخ داد :اشکال از من نیست،من به علامت ملازم شما گفتم خدا پنج است و گرنه قصدم این بود که بگویم خدا ده(10) است!

از حکایات سید عظیم شیروانی
ترجمه:t.s.m.t

t.s.m.t
02-09-2008, 06:05
ملا بدون خبر قبلی وارد خانه ی دوستش شد و تا ظهر حرف را پیش کشاند تا شاید ناهار در خانه ی دوستش باشد.دوستش که ملا را می شناخت،با قیافه ی عبوس رو به ملا کرد و گفت :ملا افسوس که جز ماست ترشیده در کوزه چیزی ندارم و گرنه ،چه سعادتی بالاتر از این که ملا را مهمان خود می کردم.ملا گفت هر چه از دوست رسد نیکوست همین خواهیم کرد و سراغ کوزه ای که مرد بر آن اشاره کرده بود رفت و آن را نزد دوستش آورد.چون در کوزه را باز کرد آن را پر از عسل یافت.دوستش خود را کنترل کرده و با شادی به دست و پای ملا افتاد که از برکت دست تو ماست ترشیده،عسلی شیرین شده است.ملا ناخنکی به عسل زد و چون خوش بر او آمد هر بار با حرص بیشتری از آن میخورد.مرد که دید اگر این گونه بنشیند چیزی برای خود او نخواهد ماند،گفت:ای ملا آهسته میل کن که عسلی این گونه شیرین زبانت را نسوزاند.ملا که هنوز عسل می خورد گفت:نگران نباش آن گونه که تو را می سوزاند،مرا نخواهد سوزاند.

ملا نصرالدین
ترجمه:t.s.m.t

malakeyetanhaye
02-09-2008, 11:05
داداشی

برای داداشی کارت نفرستادم،به عروسی هم دعوتش نکردم، ولی به او فهماندم می تواند در مراسمی که آخر شب در پارکینگ آپارتمان، بعد از آمدن از تالار می گیریم، شرکت کند.خواهر و برادر ها، عروس و داماد ها از دیدنش تعجب کردند و به من چشم غره رفتند.همان کت و شلوار بیست سال پیش را پوشیده بود،موهای جو گندمی اش را خوب شانه زده بود و کفش کهنه شوهرم مصطفی را که دو ماه پیش به او داده بودم، واکس زده بود و پوشیده بود. یک دسته گل رز قرمز هم آورده بود. دخترم الناز با اکراه او را بوسید و داماد با او دست داد.فامیل های دور از دیدنش تعجب کرده بودند، بعضی به عمد او را ندیده گرفتند و بعضی هم متلک بارش کردند. خوشبختانه همسر و دخترهایش به این مجلس نیامدند، همان دم تالار خداحافظی کردند و رفتند،حدس می زنم

می دانستند که داداشی ممکن است به مراسم خصوصی مان آمده باشد. داداشی مثل خیلی از معتادها، سر به تو و منزوی بود.در مراسم با هیچ کس حرف نزد و وقتی دید خواهر ها و بردارها با خوانواده هایشان زودتر از موعد رفتند، بدون اینکه نظر دیگران را جلب کند، از مجلس خارج شد. دم در بوسیدمش و از آمدنش تشکر کردم.

فردای عروسی مثل همیشه، پس مانده غذاها را جمع کردم و یک شیشه شیر کاکائو خریدم و به طرف آپارتمانش رفتم . نرسیده به آپارتمان گوشه ای پارک کردم، سم سیانور را با سرنگ به داخل شیر کاکائو تزریق کردم و بعد سوراخ آلومینیومی در شیشه شیر را ترمیم کردم. وقتی غذاها و شیشه شیر را به او می دادم ،دمی دانستم این آخرین باری است که در را پشت سرم قفل می کند.

دو هفته بعد برای شناسایی جسدش به پزشک قانونی رفتم ، صورتش تغییر کرده بود، سیاه و متورم بود. گفتم، روی مچ دست راستش جای یک زخم قدیمی هست. دستش را از کشوی سردخانه بیرون آوردند.جای دندان های هشت سالگی ام را روی پوست او دیدم. جای زخم را بوسیدم. این زخم را خوب می شناختم، مجازات پسرک نه ساله ای بود که شیر کاکائو خواهر هشت ساله اش را خورده بود.

malakeyetanhaye
02-09-2008, 11:06
دزد

از بچگی عاشق اشیاء کوچک،زیبا و لوکس بود.هنگام بازگشت از هر مهمانی، مادرش تمام جیب ها و سوراخ سنبه های بدنش را می گشت.(یکبار تیله رنگی پسردایی اش را در دهانش گذاشته بود و بیرون آمده بود.)

وقتی به مدرسه رفت، به رغم مراقبت های خانواده اش که روان شناسان و مشاوران گوناگون توصیه کرد بودند، باز هم کلکسیونی از پاک کن های فانتزی، تراش های ظریف و برچسب های زیبا و انواع و اقسام اشیاء ریز و درشت، جمع آوری کرده بود. نادرترین دزدی اش در دوران نوجوانی، کفش های نه ماهگی خواهر زاده اش بود که صدای بلبل می دادند و خاموش و روشن می شدند. در دوران دانشجویی اش انواع نمک پاش ها و قاشق ها را از سلف سرویس دانشگاه دزدید.

حالا مدیر یک شرکت بزرگ بود. در چهار سال مدیریتش، آبدارچی شش دوجین قاشق چایخوری لوکس خریده بود و خانم منشی اش هفته ای یک باز ظرف گیرهای رنگی روی میزش را پر می کرد.جدیدترین دزدی اش ساعت مینیاتوری خانم منشی بود که خودش آن را دو ماه پیش به مناسبت تولدش به او داده بود. همین ساعت را یک سال پیش در یک سفر ده روزه به فرانسه، از خواهرش دزدیده بود.

malakeyetanhaye
02-09-2008, 11:07
خاک مادر

پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره پر نور کنار ماه است. دختربچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است.

عمه گفت: آفرین، چه بچه ی واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.

دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد.

هفته ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم سبز نمی شود؟

MaaRyaaMi
03-09-2008, 15:00
مادام آنيستا به سراغ دکتر برگمن رفت و گفت:نمي انم چرا هميشه افسرده ام و خود را زني بدبخت مي دانم چه دارويي برايم سراغ داري آقاي دکتر؟
دکتر کمي فکر کرد و سپس گفت:مادام تنها راه علاج شما اينست که پنج نفر از خوشبخت ترين مردم شهر را بشناسي و از خانه هر کدام آنها يک تکه سنگ بياوري به شرط آنکه از زبان آنها بشنوي که خوشبخت هستند..زن رفت . پس از چند هفته به مطب دکتر برگشت اما اينبار اصلا افسرده نبود او به دکتر گفت:براي پيدا کردن آن پنچ نفر به سراغ پنجاه نفر که فکر ميکردم خوشبخت هستند رفتم اما وقتي شرح زندگي همه آنها را شنيدم تازه فهميدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم!

رومن کادک

t.s.m.t
04-09-2008, 05:25
و هو الرحیم
شاه مردان بزرگ شهر را برای ضیافت به دربار فرا خواند بعد از اتمام شام،جهت مزاح فرمود:هر کس از زن خود ناراضی است دست خود را بلند کند،هر کس می خواهد سر به تن زنش نباشد بلند شود!فی الجمله حاضرین دست خود را بلند کردند به علامت نارضایتی،جز مردی که هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.شاه روبه او کرد و گفت ای مرد:زن تو باید خوش شانس باشد ،که تو از وی راضی و خوشنود هستی.مرد گفت:می خواهم سر به تنش نباشد ولی افسوس که دیروز پایم را شکست و امروز نتوانستم از جای خود برخیزم!

t.s.m.t
04-09-2008, 05:32
مردی یهودی برای خدمت به شاه خود را مسلمان معرفی کرد ولی در خفا اعمال مرتبط به آئیین خود را انجام میداد.مرد تا جایی پیشرفت کرد که از وزیران شاه گشت.از قضا همان سال، اولین روز نوروز با شنبه مصادف شد.شاه که تمام اطرافیان در حضورش بودند،ولی وزیر را که در عبادتگاه یهودیان در حال عبادت بود نیافت.به ملازم خود دستور داد تا او رابیابد.ملازم وزیر را یافت و وزیر 1 سکه طلا به وی داد تا بگوید او بیمار است و نمی تواند حضور شاه شرف یاب شود.سال بعد نوروز، شاه دوباره همان ملازم را از پی وزیر فرستاد.ملازم نزدیک آمد و گفت ،ای وزیر دو سکه طلا بده تا نزد شاه رفته و گویم مریض هستی.وزیر گفت بیا برویم،هر سال که اول نوروز شنبه نمی شود!

از حکایات ملا نصرالدین
ترجمه:t.s.m.t

Snow_Girl
04-09-2008, 11:42
ميشه وقتي سيگار ميكشم دعا بخونم؟

دو دوست به مکان مقدسی رفتند. یکی از آنها شدید سیگاری بود و دیگه تحملش تموم شده بود. باید یک سیگار می کشید.
رو کرد به دوستش و گفت، بنظرت اینجا اجازه سیگار کشیدن داریم؟ دوستش گفت، بهتره بپرسی تا بعدش ضایع نشیم. آقای سیگاری ما رفت و از پدر روحانی پرسید، ببخشید امکان سیگار کشیدن در اینجا هست؟
پدر روحانی پاسخ داد، خیر پسرم اینجا مکان مقدسی است. نباید سیگار بکشید.
آقای سیگاری ناراحت و شاکی برگشت پیش دوستش و گفت، دیدی چی گفتو حالم رو گرفت.
دوستش پاسخ داد؛ سوالت رو درست نپرسیدی.
آقای سیگاری گفت؛ مثلاً چطوری باید می پرسیدم.
دوستش گفت؛ بذار من امتحان کنم. ببین و یاد بگیر. و رفت پیش پدر روحانی. بهش که رسید گفت پدر روحانی، آیا امکان داره وقتی سیگار می کشم، دعا هم بخونم.
پدر روحانی با اشتیاق پاسخ داد؛ بله پسرم. حتماً. شما در هر لحظه و مشغول هر کاری که باشید، قادرید دعا کنید. و خداوند همواره با شما خواهد بود. در واقع پدر مجوز سیگار کشیدن رو داد.

shaparak 4u
04-09-2008, 11:42
امروز دوباره دلم هوای دوستامو کرده.
نمی دونم چند وقته تو این حصار تنگ و تاریکم.
نمی دونم اصلا چرا باید به این مسافرت لعنتی می اومدم.
می گن یه سفر کوتاه مدته،تازه اونجا همه جور امکاناتی هست ولی باید بلد باشم چطوری ازشون استفاده کنم ،واقعا خنده آوره چون هنوز هیچی نشده کلی دارم اذیت می شم.
چند روزیه غذای درست و حسابی نمی خورم.
گاهی وقتها از اون بیرون صدای یه زن رو می شنوم،انگار داره با من حرف می زنه،شایدم درددل می کنه،ولی یه دفعه با فریادهای یه مرد آروم میشه،اونوقته که می بینم تمام درودیوار اینجا به لرزه می افته.بعد ش فقط صدای گریه ی اون زن میاد و بس،
ولی من فقط بغض میکنم.
مثل الان که دوباره داره صدای گریه ش می یاد.
دیگه نمی تونم اینجا دووم بیارم ،باید برم به کمکش،ولی انگار همه تلاشهام بی فایده ست.از شدت حرص چند ضربه ای به اطرافم می زنم،ولی آروم نمی شم.فریاد های اون زن دیوونه
کننده ست .
ولی انگار دلشون به رحم می یاد و منو از اون تاریکی بیرون می کشند،اما ای کاش این کارو نمی کردن.
زبونم بند اومده از دیدن و شنیدن چیزهایی که هیچکدوم از آدمای اونجا نه می بینند و نه
می شنوند.
امواجی که پی در پی ورود منو به سراب خوشامد می گن.
در میان همه اونا یه زن و می بینم که آروم خوابیده . بد جوری وجودش بهم آرامش می ده.

نمی دونم شیوه ی استقبالشونه یا ترس از بند اومدن زبونم که منوسرازیر می کنند و سه بار به پشتم می زنند.اون موقع است که بغض نه ماهم می شکنه و از ته دل گریه می کنم.

Snow_Girl
04-09-2008, 11:48
يك مرد يك انگشت!!!

مردی پیش دکتر رفت و از دردهای که سراسر بدنش را فراگرفته بود اعتراض کرد.
“دکتر همه بدن درد می کند” مرد ناله کنان گفت. دکتر از مرد خواست که دقیقاً نقطه ای که از بدنش درد می کند را نشان دهد.
مرد گفت؛ ” وقتی دست به شانه ام می زنم، درد می کند. وقتی دست به پشتم می زنم، درد می کند. وقتی دست به پام می زند، آنجا هم درد می کند.
دکتر شروع به معاینه مریض کرد و به مرد گفت؛
“آقای عزیز، شما هیچ مشکلی ندارید. فقط انگشت شما شکسته است. به همین دلیل دست به هرجا که می زنید، درد می گیرد! انگشت تان باید آتل بندی شده و شما باید به اون ۲ هفته ای برای معالجه فرصت بدهید تا کاملاً بهبود یابد.”
************
نتیجه اخلاقی: جهت بررسی مشکلات در جامعه ابتدا باید قاضی کار اصلاح شود. قاضی بمانند انگشتی است که اگر صدمه دیده باشد، قادر به پیدا کردن سالم از ناسالم نیست. برای قضاوت در مورد خوبی و بدی دیگران، اول باید خود را اصلاح کنیم.
اینطور نیست که گوشه ای نشسته و از همه چیز ایراد بگیریم درحالی که خود هنری برای ارائه دادن نداشته باشیم! پس ابتدا خود را اصلاح کنیم. اول خودی ها را پاکسازی کنیم. بعد اگر موثر بود و نتیجه داد، بررسی کنیم که آیا بقیه مشکل دار هستند یا نه..

Ghorbat22
04-09-2008, 11:50
روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه ی بهشت رسیده است.دربان بهشت به مرد گفت:برای ورود به بهشت باید 100 امتیاز داشته باشی.کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید بگویید تا من به شما امتیاز بدهم..مرد گفت :من با همسرم ازدواج کردم و 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت:این 3 امتیاز.
مرد اضافه کرد:من در تمام طول عمرم به خدا اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت: این هم 1 امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را اینجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت:این هم دو امتیاز.
مرد در حالی که گریه می کرد گفت:با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندی زد و گفت:بله و تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ی ورود به بهشت برایتان صادر گشت.

Ghorbat22
04-09-2008, 11:53
در یکی از روستاهای ایتالیا پسر بچه ی شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسرک داد و به او گفت:هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار طویله کوبید.پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی را
که دیگران را می آزارد کم کند.پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت:بابا امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم.
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند.
پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت:آفرین پسرم.کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخ های دیوار نگاه کن.دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست.!وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف هایت دیگران را می رنجانی آن حرف ها هم چنین آثاری بر انسان ها می گذارند.
تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری
اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

Snow_Girl
04-09-2008, 11:53
بدون شرح !

* هی پسر ٬ اونجا رو باش !

-- کجا ؟

* اه اه اه ٬ تو که اینقدر خنگ نبودی ٬ اون دختره رو می گم ٬ داره گل می فروشه !

-- اوه اوه ٬ این گل فروشه یا جنیفرلوپز ؟

* عجب تیکه ایه ! بریم مخشو بزنیم ؟

>> سلام ٬ میشه یه گل ازم بخرین ؟

-- چنده ؟

>> ۵۰۰ تومن

* همه گل هاتو با هم چند می دی ؟

>> ۳۰۰۰ تومن

-- گل خودت چنده ؟

>> گل خودم ؟ من که از خودم گل ندارم !

* چرا عزیزم ! داری ٬ خوبشم داری ٬ می خوای بدونی چه شکلیه ؟

>> آره

-- بیا سوار شو !

* همه گل هاتو با هم می خرم ٬ هم ۱۰.۰۰۰ تومن هم واسه گل خودت بهت می دم .

>> آخه نمیشه ٬ باید این گل هارو بفروشم .....

* تو بیا سوار شو ! هم همه گل هاتو با هم می خرم دیگه ٬ هم اینکه ۱ ساعت دیگه برمی گردیم .

>> باشه ٬ خب کجا داریم می ریم ؟؟!

Ghorbat22
04-09-2008, 11:53
در خلال یک نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به یک نیروی عظیمی از دشمن را داشت.
فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد و سکه ای از جیب خود بیرون آورد رو به آنها کرد و گفت:سکه را بالا می اندازم.اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم.
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.
سکه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
پس از پایان نبرد معاون فرمانده نزد او آمد و گفت:قربان شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذارید؟!!فرمانده با خونسردی گفت:بله و سکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود.!!

Ghorbat22
04-09-2008, 11:54
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت.
او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت.چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخته ی شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان سایه ی بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت.از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود...!!!!

Snow_Girl
04-09-2008, 11:55
جنون عشق



ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت !

الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن ، فقط گوش کن ، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم ، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم ،

الو .... ( قطع تلفن )

اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود .

حرکت کرد !

۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و ....

چشم هاشو بست

۱۶۰ و .....

موبایل دخترک زنگ زد ! ولی کسی نبود که جواب بده !

(پیغام گیر گوشی فعال شد)

--- الو ، سلام نازنینم ، چرا جواب نمیدی ؟

از دستم ناراحتی ؟ می دونم که تند رفتم ، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم !

الو... !

چرا جواب نمیدی ! الو ...

Ghorbat22
04-09-2008, 11:57
مرد ثروتمند و با تقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه ی خود را به بهشت بیاورد.خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال در آورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود قبول کرد.مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و. داخل تابوتش بگذارند.ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه ی بهشت رسید.فرشته ی مامور در بهشت به او گفت:ورود با چمدان ممنوع است.
مرد به او گفت که با اجازه ی خداوند آن را آورده است.فرشته قبول کرد و پرسید:داخل چمدان چه آورده ای؟مرد چمدان را باز کرد و فرشته با حیرت گفت:سنگفرش خیابان!!
فرشته در بهشت را باز کرد.بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد.خانه هایی از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ.درختانی زیبا که مروارید های قشنگی از آن آویزان بودند و سنگفرش خیابان ها همه از طلای ناب.!!!

Snow_Girl
04-09-2008, 11:59
داستان رز





در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودشرا معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنانشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامیشانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی ولبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را درآغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خودفشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخیپاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفتبچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزیباعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه راانتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم وحالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدمزدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم،‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهرهكالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بودكه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند،لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوتكردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت،فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برایسخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی ازبرگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سویمیكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌امبنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنهاچیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كهاز بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابیبه موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادتكردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم،می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خودنمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر منكه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كارثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آننیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتنفرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاًبرای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجامنداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فردفرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیادهنماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، بهاتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد،بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمیشگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همهآن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.

Ghorbat22
04-09-2008, 11:59
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه ی
پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود.
در این صورت شما چه خواهید کرد؟؟
البته که سعی می کند تا آخرین ریال را خرج کنید!!
هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم:بانک زمان...
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه اعنبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد.
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده.
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند.
هر لحظه گنج بزرگی است.گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.

Snow_Girl
04-09-2008, 12:02
من كه هستم؟

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.

اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست: "من که هستم...!؟"

Snow_Girl
04-09-2008, 12:03
ميخوام از خودم يه داستان بگم اميدوارم خوشتون بياد....

(زن و دخترك).....*

ديشب روي طاقچه پنجره اتاقم نشسته بودم.از بيرون صداي شيوني مي آمد
شيوني كه توي آن همه درد و غصه پيدا بود و به گوش ميرسيد.با صداي شيونش فهميدم زني ست كه زجر ميكشد ولي نميدانستم براي چه...
از خانه بيرون آمدم.اولش ترسيدم نزديكش شوم چون آن زن مانند ديوانه ها خود زني ميكرد و نميدانست از درد خود چه كند و درد خود را به كه گويد.
دلم برايش سوخت از ديدگانش جوري اشك ميباريد كه گوئي خون ميگريد.
آرام و آهسته نزديكش شدم گفتم :براي چه گريه ميكني و اينقدر بي تابي؟!آنقدر بيتابي كه مرا كنجكاو كردي تا بدانم چه شده است.
زن با چشمانش نگاهي به من كرد جوري كه غم عشقش را در چشمانش مشاهده كردم.
گفت: تا كنون كلمه ي عشق را ديده اي؟
تا كنون عاشق بودي؟
تا كنون براي عشقت جان داده اي؟
من مات و مبهوت مانده بودم ...
زن با صداي لرزانش گفت:دخترك چرا پاسخم را نميدهي؟
من با شگفتي گفتم :بلي.عاشق شدم آن هم ليلي وار
زن پاسخ داد مطمئنم كه تو را ترك خواهد كرد...چون من هم ليلي وار براي عشقم جان ميدادم و او مجنون وار مرا دوست داشت و به دليل عشق زياد به هم او خودش ديوانه شد و در راه عشقمان جان داد.
حال ديگر كسي را ندارم كه به او تكيه كنم
او را مونس خود بدانم
من دستي به صورت زن كشيدم و او را بوسيدم ولي وقتي به خود آمدم فهميدم خواب بودم و تمام آن داستان و رؤيا براي خودم پيش آمده است و آن زن خودم بودم و آن دخترك كودكي من بوده است كه براي عشقمان ميگريست.....

MaaRyaaMi
04-09-2008, 19:53
کنار پارک در گوشه ای خلوت نشسته بود و عصای سفید جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود.
صدای غرش آسمان او را به خود آورد.
از جا برخاست و دستش را برای گرفتن قطرات خنک باران دراز کرد.
ناگهان سردی چیزی را در کف دستش حس کرد.
پسرک در حالی که با عجله از کنارش می گذشت فریاد زد:"مامان! پول رو دادم به اون گداهه!!"

MaaRyaaMi
05-09-2008, 11:24
زن با وجود خستگی از کار شبانه به مدرسه پسرش رفته بود و حالا که از آنجا بر می گشت غم بر شدت خستگی اش می افزود و حرفهای مدیر را که می گفت:"پسرتان دو هفته ای است که به مدرسه نمی آید..."
در ذهن مرور می کرد.با خود گفت:"از او دیگر توقع نداشتم".در این فکر بود که صدای آشنایی از پشت سر او را به خود آورد:"نان خشکیه...پلاستیک پاره می خریم..."
برگشت و نگاه غمگینش در چشمان سرد و خسته پسرش جا خوش کرد.

MaaRyaaMi
05-09-2008, 20:03
برای ثروت پدرش نقشه ها کشیده بود.او تنها فرزند خانواده بود.
پدرش چند روزی می شد که ناخوش روی تخت بیمارستان افتاده بود و پزشکان از او قطع امید کرده بودند.
می گفتند یک ماهی بیشتر زنده نخواهد ماند.
دو هفته گذشت و پدر بر سر مزار پسرش که در تصادف جان داده بود می گریست...

shaparak 4u
06-09-2008, 10:48
روزي يك دانا ؛ دوستش را نگران و هراسان ديد و پرسيد :
- جرج ؛ چه شده ؟
- جرج پاسخ داد : مشكلات !!!! چيزي جز مشكلات ندارم و كجا بروم كه از مشكلات نجات پيدا كنم ؟
- گفت : من ميتوانم كمكت كنم و ديروز به مكاني رفتم و به نظرم آمد كه هيچكس مشكلي ندارد و همه ظاهرا كه آسوده بودند و دوست داري بروي به آن مكان ؟
- جرج پاسخ داد : كي ميتوانيم برويم ؟ آنجا مورد علاقه من است و بيا با هم برويم .
- گفت : آدرس ميدهم و خودت برو « قبرستان » و تا آنجا كه من ميدانم ؛ مردگان ديگر مشكل دنيائي ندارند .

shaparak 4u
06-09-2008, 11:12
مدیری ( که به دلایلی بجز لیاقت مدیر شده بود ) نمی توانست خود را با موقعیت جدید تطبیق دهد ؛ روزی در دفترش بصدا در آمد و این مدیر برای اینکه نشان دهد چقدر مهم وقوی و پر مشغله است ؛ تلفن را برداشت و از ملاقات کننده اش درخواست کرد که وارد شود و ملاقات کننده در حالی که نشسته ومنتظرمدیر بود ؛ آقای مدیر خودش را سرگرم صحبت با تلفن نشان داد و مرتب با تکبر و غرور می گفت : «برای من مشکلی نیست و من راحت میتوانم این مسئله را حل کنم » وپس از چند دقیقه گوشی تلفن را گذاشت و از ملاقات کننده پرسید : چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم ؟ مرد ملاقات کننده مودبانه گفت : « من برای وصل کردن تلفن شما آمده ام ؛ زیرا تلفن شما قطع است ».

shaparak 4u
06-09-2008, 11:33
روزی روزگاری ؛ مدتها بود که دامداری هر روز یک کیلو شیر به نانوا می فروخت ؛ یک روز نانوا تصمیم گرفت که شیر را وزن کند و ببیند آیا دقیقا یک کیلو هست ؛ و متوجه شد که کم است و عصبانی شد و به دادگاه شکایت کرد و مرد دامداربه دادگاه احضار شد وقاضی پرسید : شیر را چگونه وزن کردی ؟ دامدار در پاسخ گفت : « من تنها یک ترازو دارم » قاضی پرسید : چرا پس وزن شیر کم است ؟ جواب داد : « من سالیانی است که از این نانوا هر روز یک کیلو نان میخرم و هر وقت نانوا نان برای من میاورد ؛ من آنرا درون ترازو میگذارم و به همان اندازه وزن نان ؛ به او شیرمی دهم و کسی که باید محکوم شود ومورد ملامت قرار گیرد ؛ نانواست زیرا ما هرچه بکاریم همان درو می کنیم

دل تنگم
07-09-2008, 05:31
دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد. وقتی کشیش وارد می شود، می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد.
پیرمرد با دیدن کشیش گفت: "شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد و گفت: "من در اینجا یک صندلی خالی می بینم ،گمان می کردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت: "آه! بله... صندلی... خواهش می کنم در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود، در را بست.
پیرمرد گفت:" من هرگز مطلبی را که می خواهم به شما بگویم به کسی، حتی دخترم نگفته ام.
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبودم، تا این که چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد. روزی به من گفت:" جانی ، فکر کنم دعا یک مکالمه ساده با خداوند است. روی یک صندلی بنشین. یک صندلی خالی هم رو به رویت قرار بده. با اعتقاد فرض کن که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است. این مساله خیالی نیست، او وعده داده است که: من همیشه با شما هستم. سپس با او درد دل کن. درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت می کنی." من هم چند بار اینکار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند ساعت اینکار را انجام می دهم."
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد. پس از آن با هم به دعا پرداختند و کشیش به خانه اش بازگشت. دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد و خبر مرگ پدر را اطلاع داد.
کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:" آیا او در آرامش مُرد؟"
پاسخ داد: "بله! وقتی می خواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم، مرا صدا زد که نزدش بروم.
دست مرا در گرفت و مرا بوسید. وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم، متوجه شدم که مُرده است. اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد. معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود. شما چه فکر می کنید؟"
کشیش در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت: "ای کاش! ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."

t.s.m.t
09-09-2008, 07:55
تاجری در هنگام گذر از کوچه 3 مرد را با لباس آراسته دید و سلام داد،3 مرد به همدیگر نگاه کرده و گفتند با کدامین ما بود لذا دعوایشان گرفت و به دنبال تاجر دویدند و گفتند ای تاجر به کدامین ما سلام دادی.تاجر تعجب کرد و گفت به احمق ترین تان.
متن اصلی از ملا نصر الدین
تصحیح،ترجمه،تخلیص:t.s.m.t

gmuosavi
09-09-2008, 22:44
مردي از دوست خود پرسيد: «آيا تا كنون كه شصت سال از عمرت مي گذرد، به يكي از آرزوهاي خودت رسيده اي؟»

گفت: «آري فقط به يكي از آرزوهايم رسيده ام. يك روز وقتي پدرم موهاي سرم را مي كشيد تا مرا تنبيه كند، آرزو كردم كه كاش مو در سر نداشتم، و امروز خدا را شكر مي كنم كه به اين آرزويم رسيده ام.»

malakeyetanhaye
10-09-2008, 11:34
ویولن کهنه ، آنقدر فرسوده ، و پر از لکه بود که مرد حراجی می
پنداشت که ارزش
آنرا ندارد که برای فروشش وقت صرف شود اما آنرا با لبخندی بر لب بالا برد:
"چه کسی پیشنهاد قیمت می کند؟"
" یک دلار ، یک دلار " و سپس دو دلار ! فقط دو دلار ؟
"سه دلار ، یک ، سه دلار ، دو ، فروخته شد به سه دلار ..." اما نه ، از اتاق پشتی
مردی مو خاکستری جلو آمد و آرشه را برداشت. سپس خاک نشسته بر روی ویلون را پاک کرد
و سیمهای شل آنرا محکم کرد و آهنگی روحنواز و ناب نواخت چونان آوای فرشته ای نغمه سرا.
نوای موسیقی فروکش کرد و مرد حراجی با صدایی که آرام بود و ملایم گفت:
" برای این ویولن کهنه ، چه قیمتی پیشنهاد کنم ؟"
و آنرا با آرشه اش بالا گرفت.
" هزار دلار ! چه کسی دو هزار دلار پیشنهاد میدهد؟
دو هزار دلار ! چه کسی با سه هزار دلار موافق است ؟
سه هزار یک ، سه هزار دو ، پس فروخته شد و به فروش رفت."
مردم فریاد شادی سر دادند و شماری گفتند:
" چه چیزی بر ارزش آن افزود ؟"
بی درنگ پاسخی به گوش رسید:
" نوازش ِ دست ِ یک استاد "
هستند بیشمار افرادی با زندگی ناموزون و پر از نشیب و فراز خمیده و فرسوده ،
همچون آن ویولون کهنه ، در حراج زندگی به بهایی بسیار ارزان به مردم بی خبر عرضه میشوند.
آنها " فروخته میشوند " ، یک ، " فروخته میشوند " ، دو ، فروخته میشوند ...
اما در این میان استاد می آید و جمعیت نادان هرگز کاملا در نمی یابند
ارزش یک روح و دگرگونی ایجاد شده در آن به واسطه نوازش دست ِ استاد ِ ازلی است.

malakeyetanhaye
10-09-2008, 11:52
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
"هوشنگ ابتهاج"


ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است .
ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آبهایی ست که منبع عظیم ماهی را در خود دارد.
اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته ، منابع آبزیان
در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که
کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند.
اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد ، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند
و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند
رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند.
صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها ، حوضچه هایی تعبیه کردند.
در واقع پس از صید ماهیها ، آنها را در حوضچه ها می ریختند
تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند.
علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند
که این ماهی ها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند.
صاحبان کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند.
تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند
اماچون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند ، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند .
راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند.
هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند
اما درصد عمده ای زنده می ماندند.
در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند ، یک لحظه آرام و قرار نداشتند
و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند.
ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند
و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.

اگر میخواهید همیشه در حال حرکت ، رشد و پویایی باشید
کوسه ای در حوضچه زندگی خود بیندازید. کوسه مشکلات ،
زیرا آنچه زندگی ما را تهدید میکند ، سکون ، بی تحرکی و درجا زدن و در نهایت پوسیدن است.

t.s.m.t
11-09-2008, 07:06
غریبی وارد شهری شد،برای استراحت سوی مسجد شهر روانه گشت.تا به مسجد رسید دید در طبقه ی پایین آن شراب می فروشند.با تعجب رو به فردی کرد که از آن حوالی میگذشت،گفت این چه کاری ست که می کنید؛در خانه ی خدا و ...
عابر گفت هر سال طبقه ی پایین را به اجاره وا می گذارند و هر که اجاره ی بیشتر دهد به نفع مسجد است چون پول حاصل را برای خود مسجد خرج می کنند.مسافر قانع شد و وارد مسجد شد از قضا نزدیک اذان ظهر بود ،مردی را دید که در جلوی همه ایستاده و نماز می خواند و مردم به او اقتدا کرده اند و لی جامه اش را بر عکس پوشیده و یک پایش را هم بلند کرده است.از یکی پرسید:او چرا لباسش را این گونه به تن کرده است!مرد جواب داد آخر لباس را دزدیده است و نمی خواهد صاحب لباس،آنرا با لباس او ببیند که رسوا شود،گفت پایش را چرا زمین نمی گذارد!مرد جواب داد موقع آمدن به مسجد پایش در جو فرو رفت می خواهد که مسجد نجس نشود!مسافر گفت حال که اوصاف او این گونه است چرا به او اقتدا می کنید!مرد گفت خودمان او را جلو تر از همه گذاشته ایم که حواسمان به او باشد آخر اگر از همه عقبتر باشد همه باید با پای برهنه به خانه رویم.

ملا نصرالدین

t.s.m.t
11-09-2008, 07:14
چوبانی در تمام عمرش حتی یکبار هم روی شهر و روستا را ندیده بود.در بین دو شهر به چوپانی مشغول بود از قضا روزی در نزدیک شهر ی هوا طوفانی شد ،مجبور شد بر شهر نزدیک فرود آید.هنگام ورود به شهر وقت اذان ظهر بود و ملا اذان می گفت.چوپان چون صدای اذان دهنده را شنید به مرد ی از اهالی شهر گفت کیست که داد میزند؟مرد گفت:اذان می دهند،آخر وقت نماز ظهر است.چوپان گفت: حال این اذان را که می گویی برای گلّه که ضرری ندارد؟مرد گفت:نه ...!چوپان گفت:پس اشکال ندارد بگذار داد بکشد!

Snow_Girl
14-09-2008, 00:32
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

Ahmad
14-09-2008, 09:42
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست می انداختند.
دو سکه به او نشان میدادند که یکی از طلا بود و دیگری از نقره، اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست می انداختند ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: " هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند."
مرد پاسخ داد : "حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این تفکر چقدر پول گیر آورده ام."

اگر کاری که میکنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.

دل تنگم
14-09-2008, 17:01
کودک پرسید جنگ چیست؟
مادربزگ سکوت کرد...
پدربزرگ گفت: بی خانمان شدن، ویرانی...
مادر گفت: اشک وخون...
پدر گفت: دل بریدن ...
خواهر گفت: آژیر خطر، ترس، کابوس های همیشگی...
معلم گفت: مرگ انسانیت...
کودک ندانست جنگ چیست اما شب خواب دید دیو سیاهی می خواهد عروسکش را به زور از او بگیرد.

دل تنگم
14-09-2008, 17:34
يك روز سگ دانايي از كنار يك دسته گربه مي گذشت. وقتي كه نزديك شد و ديد كه گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به اون ندارند، ايستاد.

آن گاه از ميان آن دسته يك گربه ي درشت و عبوس پيش آمد و گفت: اي برادران دعا كنيد؛ هرگاه دعا كرديد و باز هم دعا كرديد و كرديد، آنگاه يقين بدانيد كه باران موش خواهد آمد.

سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و ار آن ها رو برگرداند و گفت: اي گربه هاي كور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدارنم ندانسته ايم كه آنچه به ازاي دعا و ايمان مي بارد موش نيست بلكه استخوان است.

.::. RoNikA .::.
15-09-2008, 21:07
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

gmuosavi
15-09-2008, 21:25
دو عابد كه دوست يكديگر بودند بر قله‌ي كوهي بلند زندگي مي كردند و در آنجا به پرستش خدا مي پرداختند.
تنها سرمايه ي آنان ظرفي گلين بود. روزي شيطان قلب عابد كهتر را وسوسه كرد، لذا نزد عابد جوانتر رفت و گفت: از مدتهاست در كنار هم زندگي مي كنيم و اكنون وقت آن رسيد تا از يكديگر جدا شويم. بيائيم و سرمايه ي خود را تقسيم كنيم.
عابد جوان كه با شنيدن اين سخن اندوهگين شد، گفت: اگر چه جدايي، قلب مرا زخمي خواهد كرد اما اگر در رفتن ضرورتي مي بيني، ممانعت نخواهم كرد. آنگاه ظرف گلين را آورد و گفت: برادر عزيز! اين تنها سرمايه‌ي ماست. تقسيم كردن آن كار دشواريست لذا بهتر است كه از آن تو باشد.
عابد كهتر گفت: من از تو صدقه نخواستم و چيزي كه مال من نيست را هرگز نمي پذيرم لذا بايد ظرف ميان ما تقسيم شود تا هر يك سهم خود را بردارد.
عابد جوان با مهرباني گفت: اگر ظرف دو نيمه شود ديگر براي ما سودي نخواهد داشت. لذا چاره اي نداريم جز آنكه قرعه بياندازيم.
عابد كهتر گفت: من مي خواهم عدالت اجرا شود و قرعه كشيدن كار عادلانه اي نيست. من تنها سهم خود را مي خواهم.
عابد جوان بحث كردن را بي فايده ديد لذا به ناچار گفت: برادر و دوست من! حالا كه در اين باره اصرار مي ورزي پس ظرف را تقسيم كنيم.
ناگهان چهره ي عابد كهتر به سياهي گرائيد و بر وي فرياد زد و گفت:
واي بر تو! چقدر بزدل و پست و كودن هستي زيرا نمي تواني دشمني كني !

gmuosavi
15-09-2008, 21:28
پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشو پاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايي انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگ ه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جايدنياپيدانميشه............ودخ تروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...

gmuosavi
15-09-2008, 21:32
مردي ،سالها ، بيهوده سعي کرد عشق زني را که بسيار دوست داشت ، بر انگيزد. اما سرنوشت سرشار از

کنايه است ، درست همان روزي که زن پذيرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهميد که او بيماري درمان

ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند.شش ماه بعد ، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به من

بده : ديگر هرگز عاشق نشو. اگر اين اتفاق بيفتد ، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم .بعد چشمهايش

را براي هميشه بر هم گذاشت. مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن به زنان ديگر پرهيز کند ، اما سرنوشت

طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتي براي ازدواج آماده مي شد ، روح عشق سابقش به

وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : داري به من خيانت مي کني .مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم

را تسليم تو کنم و تو جوابي به من نمي دادي . فکر نمي کني براي شادي ، سزاوار فرصت دوباره اي

باشم؟اما روح عشق سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند . جزئيات

اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده بود براي مرد تعريف مي کرد.مرد ديگر نمي توانست بخوابد

، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود. به استاد گفت : روح بسيار زرنگي است . همه چيز را مي داند

، تمام جزئيات را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند ، ديگر نمي توانم بخوابم ، و تمام لحظه هايي که با نامزدم

هستم ، اعصابم ناراحت است. احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند . استاد به او آرامش داد و گفت : برويم

اين روح را برانيم .آن شب وقتي روح برگشت ، قبل از اينکه کلمه اي بر زبان آورد ، مرد گفت :تو که اين

قدر روح خردمندي هستي ، بيا معامله اي با من بکن . تو تمام مدت مرا مي بيني ، حالا سوالي از تو مي

پرسم .اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي ،

قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم الهي ، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي .روح با اعتماد به

نفس بسيار ، گفت : موافقم . امروز عصر در بقالي ، يک مشت گندم از داخل کيسه اي برداشتم . روح

گفت : ديدم .سوالم اين است : چند دانه ء گندم در مشتم گرفتم ؟ در همان لحظه روح فهميد که نمي تواند به

اين سوال پاسخ بدهد . براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود ، تصميم گرفت براي هميشه ناپديد شود. دو

روز بعد مرد به خانهء استاد رفت.آمده ام تشکر کنم. استاد گفت : از اين فرصت استفاده کنم تا درسي را به

تو بياموزم که بخشي از وجود توست. اول ، آن روح مدام به سراغت مي آمد ، زيرا مي ترسيدي. اگر مي

خواهي از نفريني رها شوي ، به آن اهميت نده . دوم ، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد :

وقتي خود را گناهکار بدانيم ، همواره ، ناهشيارانه ، منتظر مجازاتيم . و سوم ، کسي که تو را براستي

دوست داشته باشد ، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي . اگر مي خواهي عشق را بفهمي ، آزادي را بياموز

eshghe eskate
16-09-2008, 09:51
معرفت

دوتا رفیق بودن یکی ابادانی یکی تهرانی. ابادانیه اسمش ممد بود و تهرانیه اسمش علی.اینا تو خدمت با هم خیلی جور بودن.طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن نگران حال هم دیگه می شدن.می گذره و دو سال خدمت اینا تموم می شه دم درهمون پادگان که می خوان با هم خداحافظی کنن تهرانیه به ابادانیه می گه ممد خدمت ما تموم شد رفاقت ما تموم نمی شه هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران .ابادانیه بهش میگه من پول و پله ندارم ولی هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان.من برات زن می گیرم.

می گذره ویک سال بعد تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه.میره ابادان دنبال خونه ی رفیقش می گرده می بینه یه خونه ی فقیرونست و تشکیلاتی نداره. در میزنه و ممد میاد دم در .سلام و احوالپرسی و یک هفته تحویل گرم و یک هفته مهمون نوازی. بعد یک هفته علی به ممد میگه مگه قرار نبود برام زن بگیری .ابادانیه میگه چرا. میگه پس برام زن بگیر.

ابادانیه میره تو دوست و فامیل و رفقا واشناها میگرده ولی تهرانیه نمی پسنده. تهرانیه داره در خونه ی ابادانیه باهاش خداحافظی می کنه که در همین حین دختری از همسایگی خونه ی ابادانیه میاد میره خونه ی ابادانیه.دختری خوشکل نجیب سنگین. تهرانیه میگه ممد من اینو می خوام.بهش میگه باشه. میره با خوانواده ها و دختره صحبت می کنه و بدون اینکه تهرانیه بفهمه دستشون و می ذاره تو دست هم و می فرستتشون تهران.

می گذره و ابادانیه معتاد می شه.مامانش بهش میگه زنت و که دادی رفت لااقل برو ببین رفیقت بهت کار می ده . می ره تهران و دنبال خونه ی رفیقش می گرده.تا خونش و پیدا می کنه.می بینه تجملاتی و دم و دستگاهی داره خونش. در میزنه رفیقش گوشی(ایفون) را برمی داره .میگه منم ممد.میگه نمی شناسم.خلاصه چند بار زنگ میزنه و رفیقش درش و باز نمی کنه.

میره تو پارک رو به روی خونه ی رفیقش می شینه.می بینه چند تا ادم که قیافشون شبیه دزداست دارن میرن به طرفش.با خودش میگه من پولم و بهشون میدم ولی کتکشون را نمی خورم.وقتی اون سه نفر بهش می رسن میگه من فقط پول برگشت با قطار را دارم اونم واسه شما.دزدا که دلشون به حالش میسوزه یه کم بهش پول می دن و میگن این پولیه که همین حالا دزدیدیم.

پول و میگیره و میره یه دست کت وشلوار می گیره و با خودش میگه میرم خونه و به مامانم میگم رفیقم بهم کار داد من قبول نکردم. وقتی داره میره سوار قطار بشه زنی سوار ماشین براش بوق میزنه و بهش میگه من از تو خوشم اومده بیا واسم کار کن.ابادانیه میگه من ادم ساده ایم زیادم گول خوردم تو دیگه اذیتم نکن.

خلاصه قبول می کنه و می ره واسه زنه کار می کنه .بعد یه خرده وقت دختر زنه را میگیره. یه روز زنش بهش میگه من امشب یه مجلس شراب خوری دعوتم.با هم میرن اونجا. می بینه رفیقش و نامزد سابقش هم اونجا هستن.

میگه ساقی اول من .میگن خب بگو.میگه بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد.همه می زنن.میگه پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که بهم پول دادن.همه می زنن.میگه پیک سوم را بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار دادو اون دختری که زنم شد.دوباره همه می زنن.

خب همه ی اینا را به رفیقش زده بود دیگه.رفیقشم میگه ساقی دوم من.همه میگن بگو. میگه پیک اول را بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد.همه می زنن.میگه پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون.همه می زنن.میگه پیک سوم را بزنید به سلامتی قسم خورده بودم که نگم ولی حالا میگم اون زنی که مادر من هست و اون دختری که خواهرمه

Mehran
16-09-2008, 22:19
سلام.

نمیدونم اینو تاحالا کسی گذاشته یا نه یا جای این پست تو همین تاپیک یا نه
اگه اینو قبلا دیدین یا جاش درست نیست به بزرگی خودتون ببخشید.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
نمیدونم چرا . دفعه اول که این رو خواندم نزدیک بود گریم بگیره :puke: ...

با تشکر مهران ...

S@l@m
17-09-2008, 09:48
شوخي آوچولو

نيمروزي بود آفتابي ، در يك روز سرد زمستاني … يخبندان شديد و منجمد آننده ، بيداد ميكرد. جعدهاي فرو لغزيده بر پيشاني نادنكا آه بازو
به بازوي من داده بود و آرك بالاي لبش از برف ريزه هاي سيمگون پوشيده شده بود. من و او بر تپه ي بلندي ايستاده بوديم. از زير پايمان ت ا
پاي تپه ، تنده ي صاف و همواري گسترده شده بود آه بازتاب نور خورشيد بر سطح آن ، طوري ميدرخشيد آه بر سطح آيينه ، آنار پايمان

:سورتمه ي آوچكي ديده ميشد آه پوشش آن از ماهوت ارغواني رنگ بود. رو آردم به ناديا و التماس آنان گفتم

. نادژدا پترونا بياييد تا پايين تپه سر بخوريم! فقط يك دفعه! باور آنيد هيچ آسيبي نمي بينيم
اما نادنكا مي ترسيد. همه ي فضايي آه از نوك گالوشهاي آوچك او شروع و به پاي تپه ي پوشيده از يخ ختم ميشد به نظرش مي آمد آه
مغاآي دهشتناك و بي انتها باشد. هر بار آه از بالاي تپه به پاي آن چشم ميدوخت و هر بار پيشنهاد ميكردم آه سوار سورتمه شود نفسش
بند مي آمد و قلبش از تپيدن باز مي ايستاد. آخر چطور ميشد دل به دريا بزند و خود را به درون ورطه پرت آند! لابد قالب تهي ميكرد يا آارش

:به جنون ميكشيد. گفتم

! خواهش ميكنم! نترسيد! آدم نبايد ترسو باشد
سرانجام تسليم شد. از قيافه اش پيدا بود آه خطر مرگ را پذيرفته است. او را آه رنگپريده و سراپا لرزان بود روي سورتمه نشاندم و بازوهايم

.را دور آمرش حلقه آردم و با هم به درون مغاك سرازير شديم
سورتمه مانند تيري آه از آمان رها شده باشد در نشيب تند تپه ، سرعت گرفت. هوايي آه جر ميخورد به چهره هايمان تازيانه ميزد ، نعره بر
مي آورد ، در گوشهايمان سوت ميكشيد ، خشماگين نيشگونهاي دردناك ميگرفت ، سعي داشت سر از تنمان جدا آند … فشار باد به قدري
زياد بود آه راه بر نفسمان مي بست ؛ طوري بود آه انگار خود شيطان ، ما را در چنگالهايش گرفتار آرده بود و نعره آشان به دوزخمان مي
برد. هر آنچه در دور و برمان بود به نواري دراز و شتابنده مبدل شده بود … هر آن گمان ميكرديم آه آن ديگر به هلاآت ميرسيم! و درست در

:همان لحظه دم گوش نادنكا زمزمه آردم

! دوستتان دارم ، ناديا
از سرعت ديوانه آننده ي سورتمه و از بند آمدن نفسهايمان و از ترس و دهشتي آه از نعره ي باد و غژغژ سورتمه بر سطح يخ ، در دلهايمان
افتاده بود رفته رفته آاسته شد و سرانجام به پاي تپه رسيديم. نادنكا تقريباً نيمه جان شده بود رنگ بر چهره نداشت و به سختي نفس

:ميكشيد. آمكش آردم تا از سورتمه برخيزد و بايستد. با چشمهاي درشت آآنده از ترس نگاهم آرد و گفت

! اين تجربه را از اين پس به هيچ قيمتي حاضر نيستم تكرار آنم! به هيچ قيمتي! نزديك بود از ترس بميرم
دقايقي بعد آه حالش جا آمده بود نگاه پرسشگرش را به من دوخت درمانده بود آه آيا آن سه آلمه را من ادا آرده بودم يا خود او در غوغاي
همهمه ي گردباد ، دچار توهم شده بود؟ اما من با آمال خونسردي آنار او ايستاده بودم ، سيگار دود ميكردم و با دقت به دستكشهايم

.مينگريستم
نادنكا بازو به بازوي من داد و مدتي در دامنه ي تپه گردش آرديم. از قرار معلوم معماي آن سه آلمه آرامش خاطر او را بر هم زده بود. آيا آن
سه آلمه ادا شده بود؟ آري يا نه! آري يا نه! اين سوال ، مسئله ي عزت نفس و شرف و زندگي و سعادت او بود. مسئله اي بود مهم و در
واقع مهمترين مسئله ي دنيا. نادنكا ، غمزده و ناشكيبا ، نگاه نافذ خود را به چهره ام دوخته بود و به سوالهاي من جوابهاي بي ربط ميداد و
منتظر آن بود آه به اصل مطلب بپردازم. راستي آه بر چهره ي دلنشين او چه شور و هيجاني آه نقش نخورده بود! مي ديدم آه با خود در
جدال بود و قصد داشت چيزي بگويد يا بپرسد اما آلمات ضروري را نمي يافت ؛ خجالت ميكشيد ، ميترسيد ، زبانش از شدت خوشحالي

:ميگرفت … بي آنكه نگاهم آند گفت
مي دانيد دلم چه ميخواهد؟

. نه ، نمي دانم

. بياييد يك دفعه ي ديگر … سر بخوريم
از پله ها بالا رفتيم و به نوك تپه رسيديم. نادنكاي پريده رنگ و لرزان را بار ديگر بر سورتمه نشاندم و باز به ورطه هولناك سرازير شديم. اين بار

:نيز باد نعره ميكشيد و سورتمه غژغژ ميكرد و باز در اوج سرعت پر هياهوي سورتمه ، زير گوشش نجوا آردم

! دوستتان دارم ، نادنكا
هنگامي آه سورتمه از حرآت باز ايستاد ، نگاه خود را روي تپه اي آه چند لحظه پيش از آن سر خورده بوديم لغزاند ، سپس مدتي به صورت
من خيره شد و به صداي خونسرد و عاري از شور من گوش داد و آثار حيرتي بي پايان بر همه و همه چيزش حتي بر دستكشها و آلاه و
يعني چه؟ پس آن حرفها را آي زده بود؟ او يا خيال من؟ » : اندام ظريفش نقش بست. از حالت چهره ي او پيدا بود آه از خود مي پرسيد »

اين ابهام ، نگران و بي حوصله اش آرده بود. دخترك بينوا ديگر به سوالهاي من جواب نميداد. رو ترش آرده و نزديك بود بغضش بترآد .
:پرسيدم
نميخواهيد برگرديم خانه؟

:سرخ شد و جواب داد
ولي … ولي من از سرسره بازي خوشم آمد. نميخواهيد يك دفعه ي ديگر سر بخوريم؟
آمده بود اما همين آه روي سورتمه نشست مانند دوبار گذشته رنگ از رويش پريد ؛ سراپ ا « خوشش » درست است آه از سرسره بازي

.ميلرزيد و نفسش از ترس بند آمده بود
بار سوم هم سورتمه در سراشيبي تپه سرعت گرفت. ديدمش آه به صورت من چشم دوخته و حواسش به لبهايم بود. دستمال جيبم را بر

:دهانم فشردم ، سرفه اي آردم و در آمرآش تنده ي تپه با استفاده از فرصتي آوتاه ، زير گوشش زمزمه آردم

! دوستان دارم ، ناديا
و معما آماآان باقي ماند. نادنكا خاموش بود و انديشناك … او را تا در خانه اش همراهي آردم. ميكوشيد به آهستگي راه برود ، قدمهايش ر ا
محال » : آند ميكرد و هر آن منتظر بود آن سه آلمه را از دهان من بشنود. مي ديدم آه روحش در عذاب بود و به خود فشار مي آورد آه نگويد
است آن حرفها را باد گفته باشد! دلم نميخواهد آنها را از باد شنيده باشم ! »
. « . امروز اگر خواستيد به سرسره بازي برويد مرا هم با خودتان ببريد. ن » : صبح روز بعد ، نامه ي آوتاهي از نادنكا به دستم رسيد. نوشته بود
از آن پس ، هر روز با نادنكا سرسره بازي ميكردم. هر بار هنگامي آه با سرعت ديوانه آننده از شيب تپه سرازير ميشديم زير گوشش زمزمه
دوستتان دارم ، ناديا » : ميكردم ! »

ناديا بعد از مدتي آوتاه ، طوري به اين سه آلمه معتاد شده بود آه به شراب يا به مورفين. زندگي بدون شنيدن آن عبارت آوتاه به آامش تلخ
و ناگوار مي نمود. گرچه هنوز هم از سر خوردن از بالاي تپه وحشت داشت اما اآنون خود ترس به سه آلمه ي عاشقانه اي آه منشأ آن
همچنان پوشيده در حجاب رمز بود و جان او را مي آزرد ، گيرايي مخصوصي مي بخشيد. در اين ميان نادنكا به دو تن شك مي برد: به من و به
باد … نميدانست آدام يك از اين دو اظهار عشق ميكرد اما چنين به نظر مي آمد آه حالا ديگر برايش فرق چنداني نميكرد ؛ مهم ، باده نوشي

.و مستي است ، حالا با هر پياله اي آه ميخواهد باشد
روزي حدود ظهر ، به تنهايي به محل سرسره بازي رفتم. قاطي جمعيت شدم و ناگهان نادنكا را ديدم آه به سمت تپه مي رفت و با نگاهش
در جست و جوي من بود … آنگاه ترسان و لرزان از پله ها بالا رفت … راستي آه به تنهايي سر خوردن سخت هراس انگيز است! رنگ صورتش
به سفيدي برف بود و سراپايش طوري ميلرزيد آه انگار به پاي چوبه ي دار ميرفت ؛ با وجود اين بي آنكه به پشت سر خود نگاه آند مصممانه
به راه خود به بالاي تپه ادامه ميداد. از قرار معلوم سرانجام بر آن شده بود مطمئن شود آه آيا در غياب من نيز همان عبارت شيرين را خواهد
شنيد يا نه؟ ديدمش آه با چهره اي به سفيدي گچ و با دهاني گشوده از ترس ، روي سورتمه نشست و چشمها را بست و براي هميشه ب ا
صداي خشك سورتمه در گوشم پيچيد. نميدانم در آن لحظه ، آن سه آلمه ي « … غژ ژ ژ ژ » … زمين وداع گفت و سرازير شد
دلخواهش را شنيد يا نه … فقط ديدمش آه با حالتي آميخته به ضعف و خستگي بسيار از روي سورتمه ، به پا خاست. از قيافه اش پيدا بود
آه خود او هم نميدانست آه آن عبارت دلخواه را شنيده بود يا نه. ترس و وحشتي آه از سر خوردن سقوط آسا به او دست داده بود توان

… شنيدن و تشخيص اصوات و نيز قوه ي ادراك را از او سلب آرده بود
ماه مارس نخستين ماه بهار فرا رسيد … خورشيد بيش از پيش نوازشگر و مهربانتر ميشد. تپه ي پوشيده از يخ مان درخشندگي اش را از
دست ميداد و روز به روز به رنگ خاك در مي آمد تا آنكه سرانجام برف آن به آلي آب شد. من و نادنكا سرسره بازي را به حكم اجبار آنار
گذاشتيم. به اين ترتيب ، دخترك بينوا از شنيدن آن سه آلمه محروم شد. گذشته از اين آسي هم نمانده بود آه عبارت دلخواه او را ادا آند
زيرا از يك طرف هيچ ندايي از باد بر نمي خاست و از سوي ديگر من قصد داشتم براي مدتي طولاني و شايد براي هميشه روانه ي

.پتربورگ شوم
دو سه روز قبل از عزيمتم به پتربورگ ، در گرگ و ميش غروب ، در باغچه اي آه همجوار حياط خانه ي نادنكا بود و فقط با ديواري از چوبهاي بلند
و نوك تيز از آن جدا ميشد نشسته بودم … هوا هنوز آم و بيش سرد بود. اينجا و آنجا برف از تپاله ها سفيدي ميزد ، درختها هنوز خواب بودند .

اما بوي بهار در همه جا پيچيده بود و آلاغها در راه بازگشتشان به لانه ها قارقار ميكردند. به ديوار چوبي نزديك شدم و مدتي از لاي درز چوبه ا
دزدآي نگاه آردم. ناديا را ديدم آه به ايوان آمد و همانجا ايستاد و نگاه افسرده ي خود را به آسمان دوخت … باد بهاري بر چهره ي رنگپريده و
غمين او ميوزيد … و انسان را به ياد بادي مي انداخت آه هنگام سر خوردنمان زوزه ميكشيد و نعره بر مي آورد و آن سه آلمه را در گوش او
زمزمه ميكرد. غبار غم بر سيماي نادنكا نشست و قطره اشكي بر گونه اش جاري شد … دخترك بينوا بازوان خود را به سمت جلو دراز آرد

:گفتي آه از باد تقاضا ميكرد آن سه آلمه ي دلخواه را به گوش او برساند. منتظر وزش مجدد باد شدم ، آنگاه به آهستگي گفتم

! دوستتان دارم ، نادنكا
خداي من ، چه حالي پيدا آرد! فرياد ميكشيد و مي خنديد و بازوانش را خوشحال و خوشبخت و زيبا به سوي باد دراز ميكرد … و من به

… خانه ام بازگشتم تا اسباب سفر ببندم
از اين ماجرا ساليان دراز ميگذرد. اآنون نادنكا زني است شوهردار. شوهرش آه معلوم نيست نادنكا او را انتخاب آرده بود يا ديگران برايش
انتخاب آرده بودند تازه چه فرق ميكند دبير مؤسسه ي قيموميت اشراف است. آن دو ، سه اولاد دارند. ايامي را آه سرسره بازي
فراموش نكرده است. و اآنون آن ماجراي ديرين ، سعادتبارترين و « دوستتان دارم ، نادنكا » : ميكرديم و باد در گوش او زمزمه ميكرد

… شورانگيزترين و قشنگترين خاطره ي زندگي اش را تشكيل ميدهد

… حالا آه سني از من گذشته است درست نميفهمم چرا آن آلمات را بر زبان مي آوردم و اصولاً چرا شوخي ميكردم

karin
18-09-2008, 17:14
داري کجا ميري؟

سروش صحت

تاکسي ما داشت توي خيابان مي رفت که يکدفعه مردي که بغلم نشسته بود، سرش را گذاشت روي شانه من. اينقدر کارش ناگهاني بود که ترسيدم، ولي بلافاصله بر اوضاع مسلط شدم و به مرد گفتم؛ «چرا سرتون رو گذاشتيد رو شانه من؟» مرد جوابي نداد از سنگيني سر مرد فهميدم که مرد مرده است. از اينکه سر يک مرده روي شانه ام بود، اينقدر ترسيدم که نزديک بود خودم هم بميرم و سرم را روي شانه مرد ديگري که آن طرفم نشسته بود، بگذارم، اما دوباره با تلاش زياد بر اوضاع مسلط شدم و گفتم؛ «مثل اينکه براي اين آقا مشکلي پيش اومده.» خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «تازه مشکلاتش حل شده.» گفتم؛ «جدي مي گم، ايشون حالشون خوب نيست.» راننده گفت؛ «مرد.» گفتم؛ «يعني چي؟ چقدر راحت مي گين مرد. اصلاً براتون عجيب نيست؟» زن گفت؛ «مردن که عجيب نيست، اگه يکي نميره عجيبه.» راننده گفت؛ «بله.» و يکدفعه يي او هم سرش کج شد و روي شانه اش افتاد. پرسيدم؛ «آقاي راننده هم مرد؟» زني که جلو نشسته بود، گفت؛ «بله.» پرسيدم؛ «حالا چي مي شه؟» زن گفت؛ «هيچي.» گفتم؛ «مرده که نمي تونه رانندگي کنه.» مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «رانندگي نمي کنه، ببينيد داره صاف مي ره طرف ديوار.» نگاه کردم ديدم يک ديوار بزرگ جلوي ماست و ماشين دارد صاف مي رود طرف ديوار.

gmuosavi
18-09-2008, 21:50
در يكي از شهرهاي دور دست، پادشاهي قدرتمند و دانا فرمانروايي مي كرد. مردم شهر نه تنها از او مي ترسيدند بلكه وي را نيز دوست مي داشتند.
در وسط شهر چاهي با آب گوارايي وجود داشت و همه ي مردم و حتي پادشاه و يارانش نيز از آن مي نوشيدند زيرا چاه ديگري در شهر نبود.
در يكي از شبها كه همه ي مردم در خواب بودند، ساحره اي وارد شهر شد و هفت قطره از مايعي عجيب در چاه ريخت و گفت: از اين به بعد هر كسي از آب اين چاه بنوشد ديوانه مي شود!
صبح روز بعد همه ي مردم شهر به جز پادشاه و وزير از آب چاه نوشيدند و به گفته ي ساحره دچار شدند ديوانه گشتند. مردم گروه گروه از محله اي به محله ديگر و از كوچه اي به كوچه ي ديگر مي دويدند و مي گفتند: شاه و وزير ديوانه شده اند و آنان نمي توانند بر ما حكومت كنند! بيائيم تا ايشان را از تخت سلطنت پائين آوريم!
ماجرا به گوش شاه رسيد لذا دستور داد جام زريني كه از اجدادش به ارث برده بود را از آب چاه پر كنند.
آن را پر كردند و براي شاه آوردند. شاه از آن آب نوشيد و چون سيراب شد، به وزيرش داد تا او نيز چنين كند. مردم شهر از اين ماجرا مطلع شدند و شادماني كردند زيرا دريافتند كه پادشاه و وزير شهر، عقل خود را از دست نداده اند!

« جبران خلیل جبران »

gmuosavi
23-09-2008, 15:56
عشق به خدا

استاد :مهمترين .. كاري كه ماتوزندگي انجام ميديم انتخاب هدفه! شايد برا ما آدما بشه گفت پيدا كردن هدف درست زندگي... همون هدف خلقت!

شاگرد: ... چه جوري بريم به سمتش؟ چه جوري بهش برسم؟ ....

استاد : خيلي ساده

كافيه با خط كشمون همه چيزو اندازه بگيريم..

شاگرد: خط كش؟

استاد : آره ديگه ...معيار سنجش ... كه بهمون نشون بده هر چيزي چقدر خوبه يا چقدر بد ...

شاگرد: خوب اين خط كش كجاس؟

استاد : خوب بذار تعريفش كنيم...

وقتي مي خواي بري به سمت هدفت... يه نيرويي .. تو رو ميكشونه... ميدونم كه ميشناسيش...هموني كه به خاطرش ... دانه هاي درخشان شبنم... فرداي شب باراني روي سينه گل سرخ ميرقصند .. همون كه چشماي ما رو ... خيره اين نمايش ميكنه ... هموني كه .. به خاطرش هر صبح .. فوران نور ... به پينه دستاي مادر بزرگ و به چشمان خسته پدر بزرگ ... خورشيدي .. در زمينمان خلق ميكنه درخشان تر از خورشيد. هموني كه به خاطرش ...

شاگرد: فهميدم.. آره ميشناسمش.. هموني كه به خاطرش ... قطرات آب در رقابتي .. بزرگ.. به سطح مي آن ... تا در محظر خورشيد... باراون بشن.

استاد : هموني كه به خاطرش تواز خودت پرسيدي ... چه جوري.

شاگرد: يعني يه نيرو؟

استاد : آره... يه نيرو .. كه تو رو... ميكشونه ... اسمشوكه ميدوني؟

شاگرد:عشق؟

استاد : اين يه خط كش دقيقه.. كه با عقلت درجه بندي شده... اگه هر چيزي رو بزاري جلوش بهت ميگه خوبه يا بد.

شاگرد: گرفتم... اگه هم جهت عشق بود خوبه .. اگه جهتش مخالف بود بده.

استاد :آفرين.

شاگرد: هر چقد هم بيشتر همخوني كنه ... نمرش بيشتره... وهر چي بيشتر مخالفت كنه نمرش كمتره.

استاد : حالا ديگه ميتوني با توجه به هدفت.. و با استفاده از خط كشي كه داري .. به هر چيزي توزندگيت نمره بدي ... و در موردش تصميم بگيري.

شاگرد: هر چيزي؟

استاد : آره حتي آدما .. حتي عقيده ها ... حتي مكتب ها...همه چي ... اينجوري جهان بيني تو شكل ميگيره.

راستي نگفتي اون مهموني رو ميري؟

شاگرد: اول بايد ببينم جهتش كدوم طرفيه بعد بهش نمره بدم ... اگه هم جهت بود و تازه اگه بهتر از اون ديگه چيزي نبود حتماً ميرم .

S@l@m
23-09-2008, 16:30
مغروق - يك صحنه ي آوچک

در خيابان ساحلي يك رودخانه ي بزرگ آشتي رو ، غلغله برپاست از نوع غلغله هايي آه معمولاً در نيمروز گرم تابستاني برپا ميشود.

گرماگرم بارگيري و تخليه ي آرجيها و بلمهاست. فش فش آشتيهاي بخار و ناله و غژغژ جرثقيلها و انواع فحش و ناسزا به گوش ميرسد.

هوا آآنده از بوي ماهي خشك و روغن قطران است … هيكلي آوتاه قد با چهره اي سخت پژمرده و پف آرده آه آتي پاره پوره و شلواري
آه همانجا در ساحل ، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار « شچلكوپر » وصله دار و راه راه به تن دارد به آارگزار شرآت آشتيراني
است نزديك ميشود. آلاه آهنه و مندرسي با لبه ي طبله آرده بر سر دارد آه از جاي نشانش پيداست آه زماني آلاه يك آارمند دولت بوده
است … آراواتش از يقه بيرون زده و بر سينه اش ول است … به شيوه ي نظامي ها اداي احترام ميكند و با صداي گرفته اش خطاب به آارگزار

ميگويد:

سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشي! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند يك آسي را در حال غرق شدن ببينند؟ منظورم يك
مغروق است.

آارگزار آشتيراني مي گويد:

آدام مغروق ؟
در واقع مغروقي در آار نيست ولي بنده مي توانم نقش يك مغروق را ايفا آنم. بنده خودم را در آب مي اندازم و جنابعالي از تماشاي منظره
ي غرق شدن يك آدم مستفيض ميشويد! اين نمايش بيش از آنكه غم انگيز باشد ، با توجه به ويژگيها و جنبه ي خنده آورش ، مسخره آميز
است … جناب تاجر باشي ، حالا اجازه بفرماييد نمايش را شروع آنم!

من تاجر نيستم.

ببخشيد … ميل پاردون (به فرانسه: هزار بار معذرت) … اين روزها تجار هم به لباس روشنفكرها در آمده اند بطوري آه حتي حضرت نوح هم
نميتواند تميز را از ناتميز بشناسد. حالا آه جنابعالي روشنفكر تشريف داريد ، چه بهتر! … زبان يكديگر را بهتر ميفهميم … بنده نجيب زاده
هستم … پدرم افسر ارتش بود ، خود من هم براي آارمندي دولت نامزد بودم … و حالا ، حضرت اجل ، اين خادم عالم هنر ، در خدمت
شماست … يك شيرجه در آب و تصويري زنده از يك مغروق!

نه ، متشكرم …

اگر نگران جنبه ي مالي قضيه هستيد بايد از همين حالا خيالتان را آسوده آنم … با جنابعالي گران حساب نميكنم … با چكمه دو روبل و بي
چكمه فقط يك روبل …

اينقدر تفاوت چرا ؟
به فرانسه: بنابراين) اجازه ) ergo ؛ براي اينكه چكمه گرانترين جزء پوشاك انسان را تشكيل ميدهد ، خشك آردنش هم خيلي مشكل است
ميفرماييد آاسبي ام را شروع آنم ؟
نه جانم ، من تاجر نيستم. از اين جور صحنه هاي هيجان انگيز هم خوشم نمي آيد …

هوم … اينطور استنباط ميكنم آه احتمالاً جنابعالي از آم و آيف موضوع اطلاع درستي نداريد … شما تصور ميفرماييد آه بنده قصد دارم شما
را به تماشاي صحنه هاي ناهنجار خشونت بار دعوت آنم اما باور بفرماييد آنچه در انتظار شماست نمايشي خنده آور و هجو آميز است …

نمايش بنده سبب آن ميشود آه لبخند بر لب بياوريد … منظره ي آدمي آه لباس بر تن شنا ميكند و با امواج رودخانه دست و پنجه نرم ميكند
در واقع خيلي خنده آور است! در ضمن … پول مختصري هم گير بنده مي آيد .

بجاي آنكه از اين نمايشها راه بندازيد چرا به يك آار جدي نمي پردازيد ؟
مي فرماييد آار ؟ … آدام آار ؟ شغل در شأن يك نجيب زاده را به عذر دلبستگي ام به مشروبات الكلي از بنده مضايقه ميكنند … گمان
ميكنيد انسان تا پارتي نداشته باشد ميتواند آار پيدا آند؟ از طرف ديگر بنده هم به علت موقعيت خانوادگي ام نميتوانم به آارهاي معمولي از
قبيل عملگي و غيره تن بدهم.

چاره ي مشكل شما آن است آه موقعيت خانوادگي تان را فراموش آنيد.

هيكل سر خود را متكبرانه بالا ميگيرد ، پوزخندي تحويل مرد مي دهد و مي پرسد:

گفتيد فراموشش آنم ؟ جايي آه حتي هيچ پرنده اي اصل و نسب خود را فراموش نميكند توقع داريد آه نجيب زاده اي چون من موقعيت
خانوادگي اش را به بوته ي فراموشي بسپرد؟ گرچه بنده فقير و ژنده پوش هستم ولي غر … و … ر دارم آقا! … به خون اصيلم افتخار ميكنم!

در عجبم آه غرورتان مانع آن نميشود آه اين نمايشها را راه بندازيد …

از اين بابت شرمنده ام! تذآر جنابعالي در واقع بيانگر حقيقتي تلخ است. معلوم ميشود آه مرد تحصيل آرده اي هستيد. ولي به حرفهاي
يك گناهكار ، پيش از آنكه سنگسارش آنند بايد گوش بدهند … درست است آه بين ما آدمهايي پيدا ميشوند آه عزت نفسشان را زير پا
ميگذارند و براي خوش آمد مشتي تاجر ارقه حاضر ميشوند به سر و آله ي خود خردل بمالند يا مثلاً صورتشان را در حمام با دوده سياه آنند تا
اداي شيطان را در آورده باشند و يا لباس زنانه بپوشند و هزار جور بيمزگي و جلفبازي در بياورند اما بنده … بنده از اينگونه ادا و اطوارها احتراز
ميجويم! بنده به هيچ قيمتي حاضر نيستم محض خوشايند و تفريح تاجر جماعت ، به سر و آله ام خردل و حتي چيزهاي بهتر از خردل بمالم
ولي اجراي نقش يك مغروق را زشت و ناپسند نميدانم … آب ماده اي سيال و تميز. غوطه در آب ، جسم را پاآيزه ميكند ، نه آلوده. علم
پزشكي هم مؤيد نظر بنده است … در هر صورت با جنابعالي گران حساب نميكنم … اجازه بفرماييد با چكمه ، فقط يك روبل …

نه جانم ، لازم نيست …

آخر چرا ؟
عرض آردم لازم نيست …

آاش مي ديديد آب را چطور قورت مي دهم و چطور غرق مي شوم! … از اين سر تا آن سر رودخانه را بگرديد آسي را پيدا نميكنيد آه بتواند
بهتر از من غرق شود … وقتي قيافه ي مرده ها را به خودم ميگيرم حتي آقايان دآترها هم به شك و شبهه مي افتند. بسيار خوب آقا ، از شما
فقط ۶٠ آوپك ميگيرم آنهم بخاطر آنكه هنوز دشت نكرده ام … از ديگران محال است آمتر از سه روبل بگيرم ولي از قيافه ي جنابعالي پيدا
است آه آدم خوبي هستيد … بنده با دانشمندهايي چون شما ارزان حساب ميكنم …

لطفاً راحتم بگذاريد!

خود دانيد! … صلاح خويش خسروان دانند … ولي مي ترسم حتي به قيمت ده روبل هم نتوانيد غرق شدن يك آدم را ببينيد.

سپس هيكل ، همانجا در ساحل ، اندآي دورترك از آارگزار مي نشيند و جيبهاي آت و شلوار خود را فس فس آنان ميكاود …

هوم … لعنت بر شيطان! … توتونم چه شد؟ انگار در بارانداز جاش گذاشتم … با افسري بحث سياسي داشتم و قوطي سيگارم را در عالم
عصبانيت همانجا جا گذاشتم … آخر ميدانيد اين روزها در انگلستان صحبت از تغيير آابينه است … مردم حرفهاي عجيب و غريبي ميزنند!

حضرت اجل ، سيگار خدمتتان هست؟
آارگزار سيگاري به هيكل تعارف ميكند. در همين موقع تاجر صاحب بار مردي آه آارگزار منتظرش بود در ساحل نمايان ميشود. هيكل
شتابان از جاي خود ميجهد ، سيگار را در آستين آتش پنهان ميكند ، سلام نظامي ميدهد و با صداي گرفته اش ميگويد:

سلام و درود فراوان به حضرت اجل! درود عرض شد!

آارگزار رو ميكند به تاجر و مي گويد:

بالاخره آمديد ؟ مدتي است منتظرتان هستم! در غياب شما ، اين آدم سمج پدر مرا در آورد! با آن نمايشهايش دست از سر آچلم بر
نميدارد! پيشنهاد ميكند ۶٠ آوپك بگيرد و اداي آدمهاي مغروق را در بياورد …

شصت آوپك ؟ … مي ترسم زيادت بكند داداش! مظنه ي شيرين اينجور آارها ٢۵ آوپك است! … همين ديروز سي تا آدم بطور دستجمعي
غرق شدن مسافرهاي يك آشتي را نمايش دادند و فقط ۵٠ آوپك گرفتند … آقا را! … شصت آوپك! من بيشتر از ٣٠ آوپك نميدهم.

هيكل ، باد به لپ هاي خود مي اندازد و پوزخند مي زند و مي گويد:

٣٠ آوپك ؟ … مي فرماييد قيمت يك آله آلم بابت غرق شدن ؟! … خيلي چرب است آقا! …

پس فراموشش آن … حال و حوصله ات را ندارم …

باشد … امروز دشت نكرده ام وگرنه … فقط خواهش ميكنم به آسي نگوييد آه ٣٠ آوپك گرفته ام.

هيكل چكمه ها را در مي آورد ، اخم ميكند ، چانه اش را متكبرانه بالا ميگيرد ، به طرف رودخانه ميرود و ناشيانه شيرجه ميزند … صداي سقوط
جسم سنگيني به درون آب شنيده ميشود … لحظه اي بعد ، هيكل روي آب مي آيد ، ناشيانه دست و پا ميزند و ميكوشد قيافه ي آدمهاي
وحشت زده را به خود بگيرد … اما بجاي وحشت از شدت سرما ميلرزد …

مرد تاجر فرياد ميكشد:

غرق شو! غرق شو! چقدر شنا ميكني؟ … حالا ديگر غرق شو! …

، « غرق شدن » هيكل چشمكي ميزند و بازوانش را از هم ميگشايد و در آب غوطه ور ميشود. همه ي نمايشش همين است! سپس ، بعد از
از رودخانه بيرون مي آيد ، ٣٠ آوپك خود را ميگيرد و خيس و لرزان از سرما در امتداد ساحل به راه خود ادامه ميدهد.

Ghorbat22
24-09-2008, 19:43
دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست


هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد


ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيدچرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟


مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است


گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است


ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم


خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی

gmuosavi
25-09-2008, 16:00
پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي امد .

وي را صدا زد و با كمال ادب از او پرسيد:مي بخشيد اقا شما را به چه علت به تيمارستان اورده اند؟

مرد جواب داد : اقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين

دختر خوشش امد و با او ازدواج كرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و


چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند و چنگيز

برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد

و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم.چندي بعد زن من پسري زاييد و از ان روز زن پدرم

خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و

حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دخترزنم خواهر پسرم شود بنده ظاهرا

خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر

من است و هم نوه ام.



حالا اقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد ايا كارتان به تيمارستان نمي كشيد؟




آقای مدیر لطفا پس از خواندن این پست را پاک کنید !
از همکاری شما سپاسگذارم !

karin
26-09-2008, 22:19
لطفا چند تا كتاب كه همش داستان هاي كوتاه مثل بالايي باشه معرفي كنيد.
پيشاپيش ممنون

سلام
من کتاب قصه هایی برای پدران، فرزندان، نوه های پائلو کوئلیو رو پیشنهاد می دم.
کلا داستان کوتاهه و تو همین سبکی هم هست که شما می خواید :46:

karin
26-09-2008, 22:21
اولين اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورق‌‌های كتابش بود. بنابراين ما ـ من و زنم ـ قانونی وضع كرديم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار، چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.

در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانه‌ای اجرا شد؛ اگر چه گريه كردن‌ها و جيغ‌زدن‌های او از پشت در اعصاب‌خردكن بود. ما ـ من و زنم ‌ـ استدلال كرديم اين بهايی است كه بايد بپردازيم، يا دست‌كم، قسمتی از بهايی است كه بايد بپردازيم. اما بعد، همان‌طور كه مشت‌زدن‌های بچه به در بيش‌تر شد، او تصميم گرفت دو صفحه از كتابش را در يك لحظه پاره كند. به اين ترتيب بايد هشت ساعت در اتاقش زندانی مي‌شد؛ و به طور طبيعي، داد و فرياد‌ها و اعصاب‌خردكني‌اش هم دو برابر مي‌شد. دختربچه مصرانه مي‌خواست به رفتارش ادامه بدهد.

همان‌طور كه روزها مي‌گذشت، يك بار كه بچه چهار صفحه از كتابی را پاره كرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی كرد با ايما و اشاره، در حالی كه غصه مي‌خورد، پادرميانی كند تا بچه زندانی نشود؛ اما من فكر كردم اگر قانونی وضع كردی بايد روی آن ايستادگی و پافشاری كني، وگرنه آن‌ها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از اين عمل مي‌گيرند.

بچه حدود پانزده يا شانزده ماه به همين منوال عمل كرد. بيش‌تر وقت‌ها، بعد از يك عالمه جيغ زدن به خواب مي‌رفت، كه جای شكر داشت. اتاقش خيلی قشنگ بود؛ صدتايی عروسك داشت، با يك اسب چوبی متحرك و حيواناتی كه با پنبه پر شده بودند. خيلی از اين چيزها مال اين بود كه آدم با آن‌ها سرش را گرم كند. تازه، مي‌توانست خودش را با پازل مشغول كند، كه هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده مي‌كرد. با همه‌ی اين‌ها، متاسفانه وقتی كه در را باز مي‌كرديم، مي‌ديديم بازهم ورق كتاب‌ها را پاره كرده و به اين خاطر، كاملا منصفانه و دقيق، ساعات جريمه بابت هر ورق را به جمع نهايی اضافه مي‌كرديم.

اسم بچه "بورن دانسين" بود. ما ـ من و زنم ـ تكه كاغذهايی به رنگ شرابي، قرمز، سفيد و آبی بهش داديم تا سرگرم شود؛ حتا سعی كرديم به او ياد بدهيم چه طور مي‌شود با آن‌ها چيزهای كاغذی درست كرد، اما فايده نداشت.

دخترك واقعا ناقلا بود. گاهی كه به اتاق سر مي‌زديم ـ وقت‌هايی كه جريمه نداشت و آن جا نبود ـ كتاب‌های ولو شده روی كف اتاق را باز مي‌كرديم. در نگاه اول، از پهلو كه نگاه مي‌كردي، چيزی نمي‌ديدي. كتاب عادی بود و وضع، فوق‌العاده و عالی به نظر مي‌آمد؛ بيش‌‌تر كه دقت مي‌كردی متوجه مي‌شدی گوشه‌ی بعضی ورق‌ها پاره شده، بدون اين‌كه خودِ صفحه كنده شده باشد. مي‌شد خيلی راحت از اين اتفاق ساده صرفنظر كرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همه‌ی ماجرا را بي‌اهميت جلوه بدهد؛ يا حتا بدتر، به ما دهن‌كجی كند. تصميم گرفتم تعداد اين صفحه‌ها را هم جمع بزنم و تنبيه مقرر را اعمال كنم. زنم گفت شايد ما بيش از حد سختگيری كرده‌ايم و همين باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد‌ به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان كردم بچه بايد يك عمر زندگی كند، مجبور است در جامعه با ديگران برخورد داشته باشد، در جامعه‌ای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانيم رودررويی با قوانين را، قاعده‌ی بازی را بهش ياد بدهيم، هيچ كاری برايش نكرده‌ايم. شخصيتش را نساخته‌ايم. همين باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه مي‌شود.

طولاني‌ترين زمانی كه بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و اين قضيه وقتی تمام شد كه زنم با ديلم، لنگه‌ی در را از لولا درآورد در حالی كه بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بيست و پنج ورق را پاره كرده بود. من لنگه‌ی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه كردم تا فقط وقتی باز شود كه يك كارت مغناطيسی در شكاف آن قرار بگيرد. كارت مغناطيسی را پيش خودم نگه داشتم.

اما انگار مسائل اصلاح‌شدنی نيست. بعد از پايان مدت جريمه، وقتی بچه از اتاق بيرون آمد، مثل گلوله‌ای كه از جهنم بيرون مي‌پرد، به سوی نزديك‌ترين كتاب دويد و شروع كرد مشت مشت ورق‌هايش را بكند. به طور ميانگين، در هر ده ثانيه، سی و چهار ورق از كتاب روی كف اتاق مي‌افتاد؛ به اضافه‌ی جلد آن كه وقتی روی زمين افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خير ماه"ّ

غصه‌ام شد. وقتی تعداد ورق‌هايی كه بچه در پنج دقيقه پاره كرد حساب كردم، معلوم شد او بايد پنج ماه و بيست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در اين صورت، رنگ‌ و رويش را از دست مي‌داد و تا مدت‌ها نمي‌توانست به پارك برود. به نظرم ما، كم يا زياد، با يك بحران اخلاقی روبه‌رو بوديم.

من مسئله را با اعلام اين كه پاره كردن كتاب‌ها كار درستی بوده حل كردم. علاوه بر اين، اعلام كردم پاره كردن ورق كتاب‌ها در گذشته هم كار درستی بوده. برای پدر بودن همين كافی است؛ اين كه بتوانی به‌موقع، مثل مهره‌ی شطرنج، جا به جا بشوی و تغيير موضع بدهي، با يك حركت طلايي.

حالا ما ـ من و بچه ـ با خوشحالي، پهلو به پهلوی هم، مي‌نشينيم كف اتاق، صفحه‌ی كتاب‌ها را پاره مي‌كنيم؛ وبعضی وقت‌ها، در خيابان كه راه مي‌رويم، فقط محض خنده، شيشه‌ی جلو يك اتومبيل را با كمك هم خرد مي‌كنيم.


نويسنده: دونالد بارتلمي
برگردان ِ يعقوب يادعلي

malakeyetanhaye
30-09-2008, 10:53
یادتان است یک بار گفته بودم دوستی داشتم در دوردستها که روزگاری دنیایم را عوض کرده بود و من چموش سرگردان را رام؟ شاید هم اینجا نگفته باشم. اما کسی هست –کسی بود- که بلوغم را مدیونش ام. شاید تا وقتی زنده ام.

یکبار به من گفته بود:
دو نفر آدم که تصمیم می گیرند زندگی مشترکی را شروع کنند مثل ساقه های دو گیاه مختلفند که در کنار هم روییده اند. یکیشان می تواند رز باشد یکی ختمی. یا هر چه که شما اسمش را بگذارید. اما لزوما یکسان نیستند. حالا برای این دو ساقه سه حالت ممکن است رخ دهد:

یا یکیشان در دیگری قلمه می خورد و موجودیتش را از دست می دهد و آن وقت همه زندگی می شود همان ساقه میزبان با همان اندازه هایی که داشت.

یا همانطور موازی کنار هم بالا می روند و هر کدام زندگی جدای خودشان و قطر اولیه شان را – کلفت یا نازک- حفظ می کنند. کاری به یکدیگر ندارند و راستش بودن یا نبودن دیگری خیلی هم فرقی به حال و روزشان ندارد.

اما حالت سومی ها به هم می پیچند و بالا می روند. هر کدام موجودیت خودشان را نگه می دارند اما ساقه محکمی را تشکیل می دهند که در برابر باد و باران و طوفان مقاوم تر است.

این روزها ذهنم مشغول داستان دو ساقه است

malakeyetanhaye
30-09-2008, 11:00
نان نیکویی
كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند
و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز میگردند

این داستان زنی است كه برایتان نقل می كنم:

پسر زن به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه از او خبری نداشتند . بنابراین زن دعا میكرد كه او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت: ((كار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز می گردد .

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینكه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمی كند بلكه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یك روز كه زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه كاری است كه میكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی كه زن در را باز كرد ، فرزندش را دید كه نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی كه به مادرش نگاه می كرد ، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم كه داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم كه به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یك نان به من داد و گفت (( این تنها چیزی است كه من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا كه تو بیش از من به آن احتیاج داری .))

وقتی كه مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد كه ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به این ترتیب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند
و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز میگردند

malakeyetanhaye
30-09-2008, 11:05
خیلی وقت بود که داشتم روش کار می کردم .
تقریبا تموم هم شده بود
نسبتا همون چیزی هم شده بود که می خواستم .
یعنی وقتی نگاش میکردم منو یاد بزرگترین سوال تموم رندگیم مینداخت .
همه چیزش همونی شده بود که دلم میخواست .
فقط مونده بود رنگش .
اصلا به این فکر نکرده بودم چه رنگی رو باید انتخاب کنم .
اصلا رنگش رو حس نمی کردم .
این بهترین مجسمه ای بود که تا اون روز درست کرده بودم .
هنوزم بهترین کارم همون بوده .
می خواستم بهترین رنگ رو هم براش انتخاب کنم .
ولی وقتی نگاش می کردم چیزی رو حس نمی کردم
هر رنگی می تونست باشه غیر از آبی و سبز
شاید زرد ...
کم کم داشتم اذیت می شدم
نمی تونستم پیداش کنم . تا وقتی هم که پیداش نمی کردم آرامش نداشتم .
دیگه مجبور بودم که حس کنم
ولی اینجوری نمی شد . باید میرفتم .
باید از نزدیک لمس می کردم .
به خودم گفتم میرم . ولی وقتی بر میگردم که رنگ رو پیدا کرده باشم .
اولش از کوچه ها و خیابونایی رفتم که خلوت تر بودن .
به صورت همه نگاه می کردم
به بعضی ها هم خیره میشدم .
ولی فایده ای نداشت .
رفتم تو بازار . رفتم تو خیابونی شلوغ و پر رفت و آمد
بازم همونجور
به هر کسی که رد میشد نگاه میکردم .
یه مسیر رو اونقدر رفتم و برگشتم که دیگه قیافه بعضیا برام آشنا شده بود .
ولی بازم هیچی .
هیچ رنگی ثابت نبود .
هیچ حسی برتری نداشت غیر از یک چیز .
ولی این اون چیزی نبود که من دنبالش بودم .
نمی خواستم به اینجا برسم .
نمی تونستم همچین چیزی رو باور کنم .
نمی خواستم که باور کنم .
داشتم کلافه می شدم .
تصمیم گرفتم بر گردم .
دیگه چرخیدن هیچ فایده ای نداشت .
می دونستم چیزی رو حس کرم که فقط منحصر به امروز نبود .
دیروز هم همین بود .
امیدی هم نبود که فردا این نباشه .
دیگه موقع برگشتن به هیچ کس نگاه نمی کردم .
فقط میخواستم که برگردم .
...
دوباره نشستم جلوی مجسمه .
چند لحظه بهش خیره شدم .
نمی خواستم به زحمتی که براش کشیده بودم فکر کنم .
نمی خواستم یادم بیاد که چه شبایی رو تا صبح بیدار مونده بودم .
چه حرفایی رو که فقط به اون گفته بودم .
دیگه نمی تونستم تحمل کنم . باید نتیجه کارمو می یدم .
بلند شدم گرفتمش تو دستام
جوری کوبیدمش زمین که تا چند لحظه همونجور شوکه شده بودم .
خورد شد .
به معنای تمام خورد شد .
وقتی نگاش می کردم تیکه تیکه بود .
هر چی رنگ داشتم اوردمو ریختم روشون .
بازم نمی تونستم باور کنم .
ولی چیزی که داشتم میدیدم همون چیزی بود که حس کرده بودم

t.s.m.t
02-10-2008, 13:45
و هو الرحیم

روزگاری بود و دو مرد بر سر اختلاف مسلکشان دنیا رو به هم زده بودند،همیشه پیرووانشان باهم در جنگ و جدل بودند.جنگ های زیادی رخ داد و بچه های زیادی بی پدر شدند.آخر قرار شد که این دو مرد در جلسه ای آن سوی دنیا با نزدیکترین یارانشان جمع شوند و مسأله را به گونه ای دیگر حل کنند.جلسه در یک تالار بزرگ در وسط شهر بود،خیلی دور از آنجا کلبه ای بود کوچک با دودکش نقلی که همیشه دودی سیاه از آن بیرون میزد.آن کلبه متعلق به مردی بودکه در جنگ آخر مرده بود.در کلبه دخترکی 3 ساله با مادر شکسته اش زندگی می کردند مدتی بود که آنها از مرد خانه خبری نداشتند،و البته چیزی برای خوردن.دخترک قاشق کوچکش را به بشقاب خالی میزد.تا به مادرش بفهماند که گرسنه است. و مادر چون طاقت گرسنگی فرزندش را نداشت رو به اجاق خانه کرده بود و هی هیزم روی اجاق می گذاشت تا دختر فکر کند که مادر غذا می پزد.در تالار مجلل قرار بر این شد که دو مرد آنچه که بر آن ایمان دارند پیش بیاورند و قسم بر آن یاد کنند و هر که حق با او بود او همان دم بمیرد.در عوض آن یکی باقی مانده،بر مسلک باطل معرفی شود و پس از مرگ حق، هم او و هم یارانش به کیش حق در آیند.اما در آن سر دنیا دخترک هنوز نفس می کشید و بر بشقاب کوچکش ضربه میزد.بالاخره مباهله شروع شد هر دو مصمم به نظر میرسیدند.چون سال ها جنگ بر سر اعتقاد آنها بود.هر دو آنچه که به آن ایمان داشتند قسم یاد دادند،سکوت جلسه رو فرا گرفت هر دو خشک شده بودند انگار که تبدیل به سنگ شده اند.بالاخره سکوت تالار با صدای یکی از یاران که هورا می کشید شکسته شد:خق با ما بود بزرگ ما برای ما و برای بشریت جان
داد.اما بعد از لحظه ای هر دو مرد با شرمندگی از جلسه خارج شدند. ولی دیگر صدای قاشق دخترک به گوش نمیرسید و دودی از دودکش کلبه خارج نمیشد.
داستان:pəkər

eshghe eskate
04-10-2008, 22:23
شاگرد ابلیس

دو پسر بچه ی 13 و 14 ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمی شود، برای سر کیسه کردنشان و ابتدا به پسر بچه ی 13 ساله که خیلی هفت خط بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی 13 ساله ی زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی 14 ساله رفت و گفت: "تو چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی 14 ساه که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی 50 سنتی درآورد و آن را به شیطان داد! مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ی 50 سنتی از پسرک ساده دل، به سراغ پسرک 13 ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او اشک می ریزد، علت را پرسید که پسرک گفت: "با آن 50 سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم"
پسرک 13 ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه ی50 سنتی دارم که 2 تا را می دهم به تو." پسرک ساده دل گفت: "تو که پول نداشتی!" پسرک زرنگ خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد"

eshghe eskate
04-10-2008, 22:24
وقتی کار ساختن دنیا تمام شد قرار شد طول عمر موجودات روی کره زمین را هم معلوم کنند اول الاغ آمد و پرس و جو کرد که چه مدت باید روی کره زمین زندگی کند به او گفته شد: سی سال

بعد از او سوال کردند : آیا کافی است؟

الاغ جواب داد:خیلی زیاد است فکرش را بکنید سی سال آزگار باید بارهای سنگین را از جایی به جایی دیگر ببرم مثلا کیسه گندم را به آسیاب ببرم حاصل این زحمت نان برای دیگران و شلاق ولقد برای من است

یک عمرحمالی بیهوده خواهش می کنم چند سالش را کم کنید !

به الاغ رحم کردند و عمرش را به دوازده سال تقلیل دادند او هم خوشحال شد و رفت بعد سگ از راه رسید

از او پرسیدند می خواهی چند سال زنده بمانی؟

برای الاغ سی سال زیاد بود حتما برای تو خوب است

سگ در جواب گفت چه فکر اشتباهی.می دانید چقدر باید سگ دو بزنم از حال میروم وقتی هم که پیر شوم وصدایم را از دست بدهم و دیگر نتوانم پارس کنم و دندانهایم قادر به گاز گرفتن نباشد چه از من باقی میماند دیگربرای هیچ کسی فایده ای ندارم به جای پارس کردن باید زوزه بکشم و مثل مار از گوشه ای به گوشه دیگر بخزم

تا این که عمرم تمام شود خواهش میکنم به من رحم کنید

عجز و التماس سگ موثر بود و عمر او به هجده سال کاهش یافت

سگ رفت و میمون وارد شد به میمون گفتند توازاینکه سی سال زندگی کنی خوشحال خواهی شد تو که مثل الاغ خر حمالی نمی کنی و مانند سگ مجبور نیستی یک عمر سگ دو بزنی حتما سی سال برای تو عمر مناسبی است !

میمون گفت

اصلا این طور نیست من باید مدتی طولانی برای خنداندن مردم ادا و اطوار در بیاورم با کارهایم باعث میشوم که دیگران بخنندند اما در دلم پر از غم است

باید بگویم که در پس این ادا واطوارها اندوه نهفته است

من اصلا تحمل سی سال زندگی را ندارم خواهش میکنم چند سالش رو کم کنید

به او بیست سال زندگی اعطا شد

بالاخره انسان سرحال و قبراق ظاهر شد و خواست طول عمرش را بداند به او گفته شد به تو سی سال زندگی اعطا می شود آیا کافی است؟

انسان با صدای بلند اعتراض کرد درست موقعی که تازه خانه ام را ساخته ام اجاقم را روشن کرده ام و منتظرم میوهای درختانی را که کاشته ام بچینم خلاصه وقتی تازه دارم نفس راحتی میکشم باید بمیرم نه نه خواهش می کنم عمر م را طولانی ترکنید

باشد هجده سال از عمر الاغ هم به تو اعطا میشود

نه کافی نیست

خیلی خوب دوازده سال از عمر سگ که سگ نخواست نیز به عمر تو افزوده میشود

نه هنوز کم است

خوب ده سال باقی مانده از عمر میمون نیز به تو داده می شود

به شرط اینکه دیگر بیشتر از این توقع نداشته باشی

انسان با اینکه هنوز راضی نشده بود انجا را ترک کرد

بدین ترتیب انسان به عمری هفتاد ساله دست یافت

او سی سال اول زندگی راکه دوران رشد و جوانی است با سلامت وشادابی کار وزندگی می کند هجده سالی را که از عمر الاغ به او بخشیده شده مثل خر کار می کند و دوازده سالی را که از زندگی سگ به او رسیده سگ دو میزند نق میزند و پاچه این و آن را میگیرد با این که دیگر دندانی برایش باقی نمانده است وقتی این دوره ها تمام شد نوبت ده سال میمون می رسد انسان در این دوره دوباره به حالت کودکی بر می گردد وکارهایی بچه گانه می کند کارهایی که حتی به نظر بچه ها هم احمقانه می اید و باعث مضحکه خودش و خندادن مردم میشود

eshghe eskate
04-10-2008, 22:24
تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد

jokvsms
06-10-2008, 11:43
داستان سيندرلا(طنز)ايراني

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند

ghazal_ak
06-10-2008, 13:11
سرسره


فتح‏الله بى‏نياز

رناتو تا حدى گيج و گول بود. آن قدر عقل داشت كه ديپلم بگيرد و در امتحان استخدامى قبول بشود. به عنوان يك كارمند هم، آدم خرفتى نبود، اما هوشمندى معمول را نداشت. چيزهاى ساده و معمولى را كم و بيش و با اندكى تاًخير و نقص، مى‏فهميد ولى از پنهانى‏هايى كه در پس نشانه‏ها و اشاره‏ها وجود داشت، سر در نمى‏آورد. حتى پيچيدگى رابطه آدم‏ها را نمى‏فهميد يا خيلى دير مى‏فهميد.
پنج سال پيش ازدواج كرده بود. زنش جوزپا بعضى وقت‏ها با او خوب بود و خيلى وقت‏ها بد. رناتو زنش را دوست داشت ولى عصرها از دستش ذله مى‏شد. از مدتى پيش، عصرها كه به خانه مى‏آمد، جوزپا بچه‏شان آنت را به او مى‏سپرد و مى‏گفت دخترك را به پارك نزديك خانه ببرد. آن روز هم جوزپا به او گفت: "زودتر ببرش كه به كارهايم برسم."
رناتو با خستگى گفت: "نا ندارم. حالم خوش نيست."
زن با تحكم گفت: "مى‏روى بيرون هواى تازه مى‏خورى، حالت جا مى‏آيد! زود!"
و با غيظ به رناتو چشم دوخت. مرد با اكراه دست بچه را گرفت و از آپارتمان خارج شد. همين كه در را بست، آنت گفت: "اول برويم پشت بام."
رناتو پس از رد و بدل شدن چند جمله، راه پشت بام را در پيش گرفت. از طبقه سوم و چهارم هم گذشت. چند لحظه بعد، با بى‏حالى روى بام ايستاد و با ذهنى تهى به ساختمان‏هاى مرتفع اطراف نگاه كرد. آنت كمى اين طرف و آن طرف جهيد و با همه چيز ور رفت. وقتى بازى‏اش را كرد، به پدرش گفت كه به پارك بروند.
از پله‏ها پايين مى‏آمدند كه رناتو ديد مرد بيگانه‏اى جلوى درِ آپارتمان‏شان ايستاده است. با اشاره دست به بچه فهماند كه ساكت باشد. لحظه‏اى بعد، جوزپا در را باز كرد و مرد، خود را داخل آپارتمان انداخت. آنت كه در پاگرد طبقه بالا ايستاده بود و اين صحنه را نمى‏ديد، با نگاه پرسشگرى به پدرش زل زد. رناتو كه رنگ بر صورت نداشت، آه عميق و بى‏صدايى كشيد. از فرط غم و ناراحتى داشت ديوانه مى‏شد. مى‏خواست فرياد بزند، اما نتوانست. فكرى به ذهنش رسيد كه به لحاظ سرعت، بى‏سابقه بود. با اشاره دست به دخترش فهماند كه راه بيفتد، بعد سرش را خم كرد و آهسته گفت: "حرف نزن. فقط بايست و نگاه كن."
دستش را روى دكمه زنگ گذاشت و منتظر ماند. بى‏نتيجه بود. غمگين، به دخترك نگاه كرد و دوباره دكمه زنگ را فشار داد. كسى جواب نداد. مى‏ترسيد فرياد بكشد و جوزپا را صدا بزند. دست آنت را گرفت و راه افتاد.
پايين، جلوى در اصلى ساختمان، باز هم ايستاد و زنگ زد، ولى كسى جواب نداد.
به پارك كه رسيدند، آنت دستش را بيرون كشيد و به طرف سرسره بزرگ دويد. رناتو روى يك نيمكت نشست و به فكر فرو رفت. به مردى فكر كرد كه حالا پيش زنش بود. يادش نيفتاد كه زن‏هاى همسايه چند دفعه كنايه زده بودند، حتى يادش نيامد كه چرا گاهى جوزپا حاضر نمى‏شود با او همبستر شود. فقط حس كرد كه آن مرد بايد با زنش سر و سرى داشته باشد. با خود گفت: "يك رابطه بد! خيلى بد!"
آن مرد، كارمند دون‏پايه يك شركت خصوصى بود. ساعت پنج كه از كار روزانه خلاص مى‏شد، طبق قرار تلفنى همان روز، به خيابان اصلى محل مى‏آمد و رو به روى كوچه، آن طرف خيابان، منتظر مى‏ماند تا جوزپا سرش را از پنجره راه‏پله بيرون بياورد. در اين دو سال، جاى ديگرى براى ديدن همديگر پيدا نكرده بودند.
هوا گرم بود. سر و صداى ماشين‏هاى عبورى، كلافه‏كننده و سرسام‏آور بود. رناتو با دهان باز و لب‏هاى خيس و نگاه مات، همچنان در گوشه‏اى نشسته و در خود فرو رفته بود. دلش مى‏خواست چيزى را خرد و نابود كند. دوست داشت كسى را با تمام قوا زير مشت و لگد بگيرد.
پارك كم كم خلوت شد. سه ساعت از آمدن‏شان مى‏گذشت. حالا رناتو پايين سرسره كوچك چندك زده بود و آنت بالا مى‏رفت، سر مى‏خورد، و در انتهاى سرسره، در دست‏هاى پدر جا مى‏گرفت.
چند پسر هجده - نوزده ساله شاد و سرخوش، شوخى‏كنان از كنارش گذشتند. شادى جوان‏ها بيش از پيش خونش را به جوش آورد. احساس كرد به او مى‏خندند. دستش را مشت كرد و محكم فشرد. گلويش خشك و تنش داغ بود. آنت هم مدام فرياد مى‏كشيد و بالا و پايين مى‏رفت. حالا رناتو همه جا بود جز آن جا، و همه چيز را مى‏ديد و مى‏شنيد، غير از چهره و صداى اطرافيان و از جمله دخترش را.
در يكى از آن سر خوردن‏ها، غيظ رناتو به اوج رسيد. ديوانه‏وار چيزى را كه در دستش جا گرفته بود، فشرد. آن قدر فشرد كه دخترك كبود و سرد شد.
رناتو خيلى دير متوجه دست خود و گلوى آنت شد. دستش را عقب كشيد و به جسد دختر خيره شد.

ghazal_ak
06-10-2008, 13:12
پروانه


محمد طلوعی
امروز سه‌شنبه است که اصلا ربطی به من ندارد، چهارشنبه ها فقط به حساب می آید. امروز می‌توانم تا ظهر بخوابم، بعدش سه تا سیگار آتش به آتش روشن کنم و دوباره بخوایم تا ساعت شش. آن موقع مریم زنگ می‌زند و می‌گویم ترانه های مهیار دمشقی بخواند یا یک چیز مزخرف دیگر که تا تمام شود گلویم را صاف کنم، چشمهایم را بمالم و سیگاری روشن کنم. شعر خواندش که تمام شود دیگر صدایم شبیه آدم های بیدار است و غر نمی‌زند چرا همه‌ی روز را خوابیده‌ام. البته بیدار بودن یا نبودنم فرقی ندارد فقط این مهم است که چرا صبح نرفته‌ام دفتر مختاری و نسپرده‌ام برایم شاگرد پیدا کند. هر کاری کنم نارحت نمی‌شود و به همین راضی است که صبح‌ها رفته باشم پیش مختاری. بعضی روزها تا صبح بیدار می‌مانم، می‌روم پیش مختاری که اگر تلفن زد و پرسید؛ بگوید آمده و بعد بر می‌گردم و می‌خوابم. اگر مختاری شاگرد داشته باشد که هیچ وقت ندارد حتما می‌دهد به باقی هنرآموزهاش که سر دو جلسه فراری‌شان ندهم. اما چهارشنبه صبح بیدار می‌شوم، ریشم را می‌تراشم و بی‌درد سر می‌روم خانه‌ی ابوترابی. کت شلوار پوشیده یا نپوشیده آماده روی صندلی‌اش منتظر نشسته، به خاطر کمرش نمی تواند بلند شود ولی با احترام نیم‌خیز می شود و تعارف می‌کند که کنارش بنشینم. سازم را نمی‌برم، خودش تار شهنازی دارد که باید یک میلیونی بیارزد. بهتر از همه‌ی سازهایی است که تا حال دست گرفته‌ام. قوری و کتری برقی‌اش کنارش است و تندتند برای خودش آب‌جوش و برای من چای می‌ریزد که سرد می‌شود و برمی‌گرداند توی قوری. اول با ماهور شروع می‌کنم. از بالا که خسته شود و دیگر کاری به کارم نداشته باشد. دو سه خطی از حافظ و سعدی و هر چه انتخاب کرده باشد می‌خواند، گاهی حتی از اخسیکتی و فخرالدین عراقی. زندگی‌نامه و شرح حال شاعری را هم که انتخاب کرده پیش از خواندن تعریف می‌کند. چهارشنبه‌ها را به عشق تارشهناز زود از خواب بیدار می‌شوم اما پنج‌شنبه و جمعه و شنبه تا سه‌شنبه را نه. چرا باید صبحی که خورشید دارد یا ندارد و ابری است را از دست داد. بیدار می‌مانم تا سپیده بزند و بعد می‌خوابم، گاهی حتی دو رکعت نماز صبح را هم می‌خوانم یا اگر حالش بود قضای دیروز و پریروز و تا جایی که یادم باشد. ابوترابی زن ندارد، دختر ندارد، خواهرزاده ندارد، هیچ موجود ظریفی که به خاطرش چهارشنبه را زود بیدار شوم و هم‌ساز صدایش بشوم و این را هیچ جور مریم باور نمی‌کند. دنبال چیزی می‌گردد که بهانه کند و نگذارد بروم اما پیدا نمی‌کند. حتی یک باری پرسید ابوترابی از آن پیرمردهایی نیست که پول می‌دهند تا ترتیبش را بدهند و من حسابی خندیدم، مریم هم خندید. نمی‌دانم چرا خندیدم شاید به خاطر آن که ابوترابی تازه هموروئیدش را عمل کرده بود وگرنه باید تند می‌شدم و دعوا راه می‌انداختم و یک هفته‌ای تلخی می‌کردم و این‌ها را که نکردم مریم شکش بیش تر شد که آن‌جا چیزی هست. یک روزی دیدم در قسمت زنانه‌ی اتوبوس نشسته و خودش را قایم می‌کند اما هر طوری نشسته باشد حتی به پشت نمی‌تواند خودش را گم کند. بین زن‌های دیگر معلوم می‌شود، نمی‌دانم به خاطر چی. همه چیزش معمولی است، قدش، لباس پوشیدنش، قیافه‌اش حتی وقتی می‌خندد معمولی است اما چیزی شبیه پیله‌ی کرم ابریشم دور خودش می‌بافد که بین صدهزار زنی که توی استادیوم آزادی نشسته باشند شناختنی است. نشسته بود و می‌خواست که نبینمش، من هم ندیدم. بعد که سوار تاکسی شدم حتما موتور گرفته چون زودتر از من جلوی کوچه‌ی آفاق خیابان صفی علیشاه پشت درختی ایستاده بود. باز هم ندیدمش. انگشتم را که روی زنگ فشار دادم و در که باز شد نرفت، ایستاد تا سه ساعت تار زدن من و ده دقیقه خواندن ابوترابی تمام شد و دوباره تا خانه دنبالم آمد. بعدِ‌ِ نیم ساعت از خانه تلفن کرد که بپرسد صبح رفته‌ام پیش مختاری و وقتی گفتم امروز چهارشنبه بود و باید می‌رفتم خانه ی ابوترابی خودش را زد به راه این که خیال می‌کرده سه‌شنبه است.
هفته‌ی بعدش ابوترابی سرحال بود و روی صندلی‌اش از آن بالش‌های بادی بود که وسطش سوراخ است. گفت خانم وجیهه‌ای را برای رفت و روب خانه استخدام کرده و سر کیف نیم‌ساعت چه چه زد. بوی درد سر می‌آمد. این مستخدمه بهانه‌ای می‌شد که مریم آمد و رفتم را ممنوع کند و تعقیب کردنم حتما ربطی به این داشت، او همه چیز را پیش از آن که بفهمد می‌فهمید. گفتم:"جناب ابوترابی، اگر برایتان ممکن است من بعد شما افتخار بدهید و به منزل من بیایید" قبول نکرد، می‌دانستم نمی‌تواند، تیری بود به تاريكي دردسری که دیر یا زود می‌رسید، اما از لفظ قلم حرف زدنم خوشش آمد. همیشه می‌گفت من هیچ‌چیزم شبیه جوان‌های امروزی نیست و من برای هفته‌ای سی هزار تومانی که برای همان سه ساعت می‌داد بیشتر از جوان‌های امروزی فاصله می‌گرفتم. حرف زدنم، لباس پوشیدنم، آب و شانه کردن و پارافین زدن موهام شبیه عکس‌های جوانی پدربزرگم کرده بود. مثلا وقتی توی جشن خوش آمد خواهرزاده‌ی از فرنگ برگشته‌ی دکتر صفایی میان آن همه جوان امروزی که سلیقه‌شان از جیمی بلانت تا لینکین پارک و موسیقی کولی‌های یونانی نوسان داشت، تار می‌زدم؛ شبیه تکه‌ی افتاده‌ی عکسی از پنجاه سال پیش بودم توی جمعی در یک هشت هشتاد و چهار. چه روز گهی بود آن روز. اما چون عموی مریم بود و برای آن چند ساعت پنجاه هزارتومان می‌دادند حتی به خاطر یکی از آن دخترهای بر مامگوزید با پایین دسته‌ی ساز آستوریاس هم زدم، یا نمی‌دانم برای نشان دادن قابلیت‌های تار آن کار را کردم. بحث مزخرفی بود بین آن دختر و مریم که ساز ایرانی قابلیت دراماتیک ساز غربی را ندارد و مثلا تار با آن همه شباهت به گیتار نصف آن هم صدا در نمی‌آورد و فقط به درد چس‌ناله می‌خورد. من هم به رگ غیرتم برخورد و برای نشان دادن خودم یا سازم با چند نت غلط و بالا و پایین آستوریاس زدم. دخترکه هیجان زده شده بود زانو زد و خواست به خاطر آن که از اشتباهی بزرگ درش آورده‌ام ببوسدم و چه کار می‌کردم جز این که سرخ شوم و صورتم را كمي عقب ببرم. دختر بر اثر تلوهای مستی یا هر چی افتاد توی بغل من و افتضاحی شد که تا سه هفته با مریم قهر بودم و بعد قسم خوردم توی هیچ میهمانی دیگری ساز نزنم که البته ماه بعد سر کرایه خانه به گه خوردن افتادم و زدم.
هفته بعدتر ابوترابی بیست سالی جوان شده بود؛ تقریبا شصت ساله. گفت درآمد چهارگاه بزنم و ده دقیقه تمام وقت گذاشت تا بین غزلیات شمس شعری به قول خودش مناسب حال پیدا کند، بعد به شیوه‌ی گوینده‌ی برنامه‌ی گل‌ها دو بیت دکلمه کرد و چه چهی زد که خیال کردم جانش بین سوراخ بالش بادی زیر صندلی و کونش گیر کرده و گرنه باید در برود. شعر را که تمام کرد توی استکان آب جوشش دو حبه قند هم‌زد و لاجرعه سر کشید. گفت:" حال، حال بی دل است که ما بی‌دلیم" نمی توانست بلند شود، وقت هایی که او نمی‌خواند و تار نمی‌زدم عطف کتاب‌ها را تماشا می‌کردم و می‌دانستم دیوان بی دل کجا است اما تار توی دستم گرم بود و نمی‌شد زمین گذاشت. گفت:" اگر شما زحمت بکشید و بیدل را بیاورید ممنون می‌شوم." گفتم نمی‌دانم کجا است و انگار منتظر همین باشد صدایش کرد. همان وجیهه‌ی مستظرفه‌ای که حرفش را زده بود. صدایش را آن قدر که حمل بر دستور اربابی بشود و بی ادبی نشود بالا برد و گفت:" مریم خانم دست آقای محیط به ساز بند است، اگر مقدورتان هست دیوان بیدل را بیاورید." هیکلی که توی اتاق آمد پیله‌ای دورش بود، پیله‌ای که از زیر روبنده و چادر عربی پیدا بود چه برسد به آن پیراهن گل‌بهی با شکوفه های زرد. خودم را به بی خیالی زدم که همیشه بهترین وسیله‌ی دفاعی‌ام بود و وقتی بی دل به ابوترای می‌داد مشغول گوشی شکسته‌ای شدم که دوبار خواسته بودم عوضش کنم اما ابوترابی گفته بود "تار شهناز، تار شهناز است، چه شکسته چه سالم". بعد وقت رفتن یکی از همان اشارات مبهمی که در انگشت هاش بود را اجرا کرد که شامل بالاتربردن انگشت اشاره از باقی انگشت‌ها و نیم چرخی در کف دست می‌شد و معلوم نبود یعنی بیا یا نه. من البته هیچ وقت از اتاق ابوترابی آن‌ورتر نرفته بودم، حتی برای بی ادبی‌هایم به مستراح حیاط می‌رفتم و تنها راهرویی را بلد بودم که از حیاط سه پله می‌خورد و به کنسرت‌هال چهارشنبه‌ها می‌رسید، پس به اشاره‌ی پنهان او برای رفتن توجهی نکردم و سر جایم نشستم و دشتی سوزناکی زدم که بر مژگان و شمع و گل و دل کباب بي‌دل گریه می‌کرد. سه ساعت که تمام شد، ابوترابی از توی کیف کوچک بغلی‌اش چک امضا شده‌ای در وجه‌ام بابت سه ساعت همنوازی هفتگی را دستم داد و من از همان راهی که بلد بودم بیرون رفتم. پشت درخت کوچه‌ی آفاق منتظر ماندم و تا ساعت نه شب خودم را به صنمی مشغول کردم که به خدمت شیخ صنعان در آمده بود. نهار نخورده بودم و دل پیچه داشتم، وقتی متوجه‌ی ضعفم شدم که بانک‌ها بسته بودند و نمی‌شد چک را نقد کرد و بوی باقلاپلویی که در هوا می‌گشت مدام ماموریتم را تهدید می‌کرد. حوصله‌ام که سررفت به چیزهای دیگری هم فکر کردم؛ به این که بهتر است به مختاری بگویم که می‌روم توی آموزشگاهش درس می‌دهم و به پنجاه درصد حق آموزشگاه راضی می‌شوم یا بار بعدی که آمدم پیش ابوترابی ساز خودم را با سازش عوض کنم و دیگر آن طرف‌ها پیدایم نشود، بعد یاد کرایه خانه افتادم و از این فکر منصرف شدم، اما باز مریم بیرون نیامد. خیال کردم شاید وقتی مشغول خیالاتم بودم درست از روبه رویم گذشته و ندیده‌امش البته حساب این را هم کردم که آخرین اتوبوس‌ها راه افتاده‌اند و به جز بلیط و چک توی جیبم هیچ پولی ندارم، پس حتما او از جلویم رد شده بود و من ندیده بودم. آن شب، تلفن نکرد، حتی صبح فردا هم تلفن نکرد بپرسد رفته‌ام پیش مختاری یا نه. لباس پوشیدم و خودم را به اولین باجه تلفن رساندم و سکه را توی تلفن انداختم اما شماره‌شان یادم نیامد. این همه وقت شماره را از روی حافظه‌ی تلفن می‌گرفتم و حفظ نشده بودم. دوباره برگشتم خانه و قبض اخطار دوم تلفن را که پستچی بین این رفت و آمد لای در انداخته بود برداشتم. تلفن که یک‌طرفه بود، این قبض اخطار دیگر برای چی بود. دکمه‌ی حافظه را زدم و شماره‌اش را با ماژیک روی آرنجم نوشتم. برگشتم به باجه تلفن و شماره گرفتم، مادرش گوشی را برداشت و گفت که مریم کار پیدا کرده و مگر من نمی‌دانستم. گفتم چرا می‌دانم ولی کار واجبی داشتم و شماره‌ی جایی که کار می‌کند فراموشم شده، گفت شماره را روی بسته‌ي چینی‌ای که دیروز برای جهاز مریم خریده نوشته و می‌رود که بیاورد، داشت به شیوه‌ی خودش می‌گفت چرا بعد از سه سال عقد نمی‌آیم مریم را نمی‌برم سر خانه زندگی خودم. وقتی دوباره گوشی را برداشت گفت که البته جهاز مریم تکمیل است و این چندپارچه چینی را برای سنگ تمام گذاشتن خریده، مثل فیلم ها گفتم کسی پشت سرم منتظر است، اما از وقتی رفته بودم شماره را از خانه بردارم و بیاورم هیچ کس توی کیوسک نیامده بود چون سکه‌ای که یادم رفته بود همان طور کف قلک مانده بود. شماره را گفت و تند خداحافظی کردم. نمی‌خواستم تلفن کنم چون بعدش دعوایمان می‌شد و مريم می‌گفت آن‌قدر بی‌عارم که خودش مجبور شده برود دنبال کار. خيال كردم تلفن مي‌زنم و اگر مريم گوشي را برداشت انگشتم را مي‌كنم توي دهانم و با صداي كج مي‌گويم با ابوترابي كار دارم و قرار چهارشنبه را به‌هم مي‌زنم؛ مي‌گويم زنم اجازه نمي‌دهد با وجود آن وجيهه‌اي كه در خانه‌تان كلفتي مي‌كند به آن‌جا آمد و رفت كنم يا با همان دهان كج به مريم مي‌گويم از طرف مرده شورخانه زنگ مي‌زنم و كي بايد براي بردن متوفايش بيايم. مي‌خواستم طوري كه بفهمد و نداند كه من هستم آزارش بدهم. مي‌خواستم بداند كه زن عقدي من است و بايد بداند كجا پيله‌اش را پاره كند و بيرون بيايد، نه پيش اين ابوترابي لب گور كه اگر بخواهد هم نمي‌تواند كاري كند. شماره را كه گرفتم، بعد از سه بوق خود ابوترابي گوشي را بر داشت و گفت: "منزل ابوترابي."
انگشتم را توي دهانم كردم و گفتم : "اگر امكان دارد مي خواهم با مريم خانم صحبت كنم."
ابوترابي گفت:" رفته‌اند خريد جناب محيط"
بي‌هوا گوشي را گذاشتم و فهميدم كه به جاي انگشت كردن توي دهان بهتر بود مثل جاهل‌ها حرف بزنم، يا شاگرد شوفرها، آن طوري نمي‌فهميد كه منم. سلانه راه افتادم سمت خانه و منتظر شدم كه مريم از خريد يرگردد. از وقتي كه گوشي را گذاشتم تا امروز كه سه‌شنبه است منتظرم مريم زنگ بزند و بگويد رفته‌ام دفتر مختاري يا نه؟ از سه روز پيش نرفته‌ام، اما اگر بپرسد براي اين كه دعوايمان نشود مي‌گويم رفته‌ام.

ghazal_ak
06-10-2008, 13:13
سر گرداني


سروش عليزاده
Soroush_Alizade@ yahoo.com

شلپ شلپ ، گل و لاي كوچه است كه شتك مي زند به شلوارت و تو شايد بس كه نگاه كردي به زمين تا ميخي پونزي چيزي فرو نرود به پايت گردن درد گرفته اي .
تو حالا گرفتار سر گرداني خود خواسته اي، هر شب پتويي در دست راست مي گيري و چند تايي كارتن خالي با دست چپ. هميشه كه پهن شان نمي كني يك جا. شبي زير سينما سپيد رود مي خوابي و چشم مي دوزي به ساعت برجك سفيد ساختمان شهر داري و گاهي زير سينما انقلاب و به كفش هايي نگاه مي كني كه رنگ به رنگ ايستاده اند گرداگرد طبق هاي كباب فروشي .
برايت چه فرقي مي كند كه بايد هر شب سر خم كني و زمين را بپايي. حالا چه ماه باشد توي آسمان و يا خيسي شر شر باران برسد به استخوان هايت. چهل روز و شب است كه راه مي روي با كفش هايي كه تخت ندارند. اين به در به آن روز هايي كه مي نشستي روي « مبل خانه فر هنگ » و با دوستان شاعرت به عكس نادر شاه مي خنديدي و هي مي خنديدي و مي گفتي : « لا مصب بس كه روز و شب مي جنگيد روي پو تين هاش خزه سبز شده بود».
تو سهمت را از خانواده گرفتي و رفتي و حالا بي خانمان شده اي و اگر باز گردي در ميانشان جايي نداري. زير باران روي نيمكت هاي سبزه ميدان خوابت نمي برد و يا چند كارتن خواب قلچماق جاي خوابت را اشغال كرده اند؟
همين جا بساطت را پهن كن. بخواب زير همين پاركينگ كه لا اقل لامپ دويست واتش روشن است و بنويس براي تامار عشقي كه سر گردانت كرد.
شايد توي اين كوچه خلوت پر از ساختمان هاي مرمري سفيد و در هاي بي پلاك و باراني كه شر شر ش موسيقي گوش نوازي است براي نوشتن نامه اي كه دوسوي پاكتش هيچ آدرسي ندارد و مي داني كه نمي رسد به سر زمين آرزوهاي تامار تو .
حالا كه پنج انگشت فرو كرده اي در ريش جو گندمي ات و مي خارانيش به ياد مي آوري كه مي گفتي : «سحرت مي كنم ، فقط مال مني».
تو سحر نكردي كه هيچ ؛ سحر هم شدي ، سر گردان هم شدي .
شايد پيشاني نوشتت بود كه از بين آن همه كتاب كه رج به رج مي چيدي توي كتاب خانه، چشم كه مي بستي و دست دراز مي كردي تا يكي را برداري ميان آن همه سمفوني مردگان را بر مي داشتي و چند روزي در خودت گم مي شدي . روي مبل ، رو به پنجره مي نشستي و آيدين مي شدي و دلت هواي شراب ارمني مي كرد. روي ديوار اتاقت، دو كمان ابرو مي كشيدي و مست كه مي شدي مي سوختي و پك به كونه سيگار پال مالت مي زدي و عهد مي كردي با خودت :« فردا تركت مي كنم».
بنويس نامه ات را براي معشوقه مومنه ات كه گرسنه اي و گرسنه اي و گرسنه و قرار نيست فطيري از آسمان برسد و اين روزها ديگر كسي شام فرزندانش را نمي دهد به در مانده اي چون تو كه مائده بهشتي از آسمان سفره اش را رنگين كند و گرسنگي كه شايد شنبه و جمعه نمي شناسد.
وقتي پيشاني مادر را كه روي سجاده تسبيح مي زد بوسيدي و گفتي مي روم دنبال سر نوشت شايد فكر نمي كردي كمرت خميده شود به اين زودي ها. رفتي استامبول و بي هدف چرخيدي در خيابان هاي سنگفرش، گشتي و گشتي، عاقبت توي يك ديسكو،كمي ويسكي نوشيدي و بعد گره كراوات شل كردي و دل دادي به لب هاي انار و صورت گونه دار دختري كه با تو رقصيد و گفتي:« سحرت مي كنم » و مي دانستي كه سحر مي شوي مثل آن ديگران كه مي خواستي سحرشان كني و عاقبت خود سحرشان شدي و دخيل مي بستي به حضرت داناي علي و فكر مي كردي اگر دويست تومان از سوراخ زري سر بدهي روي قبر ، ديگر بايد داناي علي و آن دختر و هر كس ديگر و ديگر و ديگر، همه بنشينند و به حرف هايت گوش كنند.
غم غربت به دلت چنگ زده بود وقتي فهميدي فارسي بلد است رهايش نكردي و كت دامن پوشيده اش ميان آن همه رقص نور كه تن هاي عريان آن همه زيبا رو را رنگ به رنگ مي كرد وسوسه ات كرد؟
پشت ميز كا فه هاي كنار ساحل مي نشستي و به چشم هاي عسلي اش نگاه مي كردي و او ماجراي ازدواج پدر و مادرش را از تورات برايت مي خواند و تو چشم گرد مي كردي كه چگونه برادر به حجله خواهر مي رود و گوش مي كردي به صداي ظريفش كه از بر مي گفت: « اي خواهر و عروس من ، به باغ خود آمدم . مرّ خود را با عطر هايم چيدم . شانه عسل خود را با عسل خويش خوردم. شراب خود را با شير خويش نوشيدم» و مي خنديد و رج دندان هاي سفيد و ريزش پيدا مي شد و صورتش گل گون تر مي شد از لب هاي انارش و مي گفت مادرش هم مي خوانده:« من در خواب هستم اما دلم بيدار است. آواز محبوب من است كه در را مي كوبد؟» و فكر مي كردي شايد پدرش شبيه خودت ريش بلندش را مي خاراند و كلاه شاپو از سري بر مي داشت كه يك دسته موي از جلو بافته شده دارد و هم صدا با او تكرار مي كردي :« از براي من باز كن اي خواهر من ، اي محبوبه من و كبوترم و اي كامله من ، زيرا كه سر من از شبنم و زلف هايم از ترشحات شب پر است.»
شايد يادت رفته وقتي مي رفتي به مادر گفتي : « مي روم دنبال سرنوشت خودم». اما در اين فرود گاه و آن فرود گاه ، از اين كشور به آن كشور، به دنبالش رفتي و پول هايت را در هتل ها خرج كردي و دلت براي تامار مي تپيد و دل او براي سرزمين آرزو هايش .
خسته كه شدي از نفرين سر گرداني گفتي:« تامار، تامار جان، با من ازدواج مي كني »؟
و او لب غنچه كرده بود و ابرو بالا انداخته بود و تو به موهاي صافش نگاه مي كردي كه بافته بود و از پشت گردن به روي سينه انداخته بود و يادت رفته بود فقط يك آيه برايش بخواني كه ازدواج با محارم حرام است.
مي نشستيد توي لابي هتل و تو سيگار پشت سيگار مي گيراندي و او شراب هلو مزمزه مي كردو آلبوم خانوادگيشان را ورق مي زد .
يك عكس در اتريش و عكسي ديگر توي لبنان و چند عكس توي همين محله ارمني بولاغ و يهودي تپه خودتان. او رفت و تو ماندي ، پول هايت تمام شده بود يا كه از نوشته آخرين برگ پاسپورتت ترسيدي كه نرفتي به سر زمين آرزوهايش .
آخر روز كه گلي از باغچه فرود گاه چيدي و ميان شست و اشاره چرخاندي تا به او بدهي، همان دختري را مي گويم كه هيچ وقت با تو نخوابيد كه مبادا از خون پاكش و خون نجس تو نطفه اي حرام بنشيند توي زهدانش و نبايد از تو بار مي گرفت كه او پيشاني نوشتش را اين گونه خواسته بود.
بنويس و به ياد بياور هنگام رفتن وقتي پشت كرد به تو، و سه قدم كه بر داشت سمت گيت فرود گاه ، سر چر خاند و
از روي شانه نگاهت كرد . به سويش رفتي ، بلند شد روي سينه پا و دست حلقه كرد دور گردنت تا ببوسدت.
گريه مي كردي و گريه مي كني .
هيچ فكر مي كردي كه اگر هفت پشتت عرق از صورت دختري چون تامار پاك مي كردند ؛ نجس مي شدند و غسل
طهارت مي كردند.
حالا هي و هي موهاي سياه و ژوليده ات را بخاران كه هميشه چنگ در اين موها مي انداخت و پيشانيت را مي بوسيد.
مي تواني روي همين كاغذ سفيد بنويسي همان طور كه او آرزويش را از تورات برايت خواند:« كاش كه مثل برادر من
ودي كه پستان هاي مادر مرا مكيد، مي بودي تا چون ترا بيرون مي يافتم. ترا مي بوسيدم و مرا رسوا نمي ساختند. ترا
هبري مي كردم و به خانه مادرم در مي آوردم .تا مرا تعليم مي دادي تا شراب ممزوج و عصير انار خود را بتو مي
نوشانيدم. دست چپ او زير سر من بود و دست راست مرا در آغوش مي كشيد. اي دختران اورشليم ، شما را قسم مي دهم كه محبوب مرا تا خودش نخواهد بيدار نكنيد و بر نينگيزانيد».
حال كه صاحب خانه مي خواهد از جلوي پاركينگش بروي و جاي ديگري بخوابي ، تا چراغ سر در پاركيگ را خاموش
نكرده بنويس برايش كه اول روز كلمه نبود، آدم بود. و هم او بود كه عشق و دين را بر گزيد و چند پاره شد.
بايد بر خيزي و سر گردان جاي ديگري شوي حالا چه فردا به خانه ات بروي و نروي . توي همين كوچه باشي يا در سر
زمين آرزو ها، يادت نرود اين جا پتو و كارتن هايت را پهن نكني.
پايان اين نامه ات كجاست؟ شايد پايان آن جاست، نا ديدني اما حاضر، عشقي كه به اين چند جمله شكوه آن آغاز و اين
فرجام را مي دهد.

MaaRyaaMi
06-10-2008, 16:06
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.
استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

gmuosavi
06-10-2008, 16:42
پيرمردبه من نگاه کردوپرسيد
چندتادوست داري ؟
گفتم چرابگم ده يابيست تا...
جواب دادم فقط چندتايي
پيرمردآهسته وبه سختي برخاست
ودرحاليکه سرش راتکان مي دادگفت:
توآدم خوشبختي هستي که اين همه دوست داري
ولي درموردآنچه که مي گويي خوب فکرکن
خيلي چيزهاهست که تو نمي دوني
دوست فقط اون کسي نيست که
توبهش سلام مي کني
دوست دستي است که توراازتاريکي
ونااميدي بيرون مي کشد
درست هنگامي ديگراني که توآنهارادوست
مي نامي سعي دارند تورابه درون آن بکشند
دوست حقيقي کسي است
که نمي تونه تورارها کنه
صدائيه که نام تورازنده نگه مي داره
حتي زماني که ديگران تورابه فراموشي سپرده اند
امابيشترازهمه دوست يک قلب است
يک ديوارمحکم وقوي
درژرفاي قلب انسان ها
جايي که عميق ترين عشق هاازآنجامي آيد!
پس به آنچه مي گويم خوب فکرکن
زيراتمام حرفهايم حقيقت است
وفرزندم يکبارديگرجواب بده
چندتادوست داري؟
سپس ايستاد ومرانگريست
درانتظارپاسخ من
بامهرباني گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط يکي
بهترين دوست کسي است که شانه هايش رابه تومي سپارد
درتنهائيت توراهمراهي مي کند
ودرغمهاتورادلگرم مي کند
کسي که اعتمادي راکه بدنبالش هستي به تو مي بخشد
وقتي مشکلي داري آن راحل مي کند
وهنگامي که احتياج به صحبت کردن داري

jokvsms
06-10-2008, 21:15
نسیه

پسر بچه وارد مغازه شد.

نوشته ایی به دست فروشنده داد:مامانم گفت بهتون بگم این چیزارو می خوایم.

بعد خودش می آد حساب می کنه.

مرد به نوشته نگاه کرد و طبق آن تمام چیزها یی را که زن خواسته بود داخل پاکت

گذاشت و همراه با یک نوشته به دست پسرک داد.

او از فروشگاه بیرون رفت.چند دقیقه بعد دوباره برگشت.

فروشنده با دیدن او لبخند زد:چیزی جا گذاشتی؟

پسرک پاکت را روی میز گذاشت:نه،فقط مامانم گفت این ام جواب نامه

و از فروشگاه بیرون رفت.

فروشنده شانه بالا انداخت و مشغول گردگیری قفسه ی کنسرو غذای حیوانات شد.

reyhane1357
06-10-2008, 22:16
دوست عزيز معناي داستانتو نفهميدم اگه ميشه بگو واسم

Farshadd
06-10-2008, 23:09
دوست عزيز معناي داستانتو نفهميدم اگه ميشه بگو واسم

فکر کنم توی اون کاغذی که مرد داده به پچه، یه پیشنهاد بد برای مامانش نوشته :29:

gmuosavi
07-10-2008, 17:35
کیمیا گر کتابی را که یکی ازمسافران کاروان آورده بود به دست گرفت جلد نداشت اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند اسکاروایلد.

همچنان که کتاب را ورق می زد به داستانی درباره((نرگس))برخورد.کیمیاگ افسانه نرگس را می دانست جوان زیبایی که هرروز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد در جایی که به آب افتاده بود گلی روییدکه((نرگس))نامیدندش.

اما اسکاروایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی((نرگس))مرداوریادها-الهه های جنگل-به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین،به کوزه ای سرشار از اشکهای شور استحاله یافته بود.

اوریاد ها پرسیدند:چرا می گریی؟

دریاچه گفت:برای((نرگس))می گریم.

اوریادها گفتند:آه،شگفت آور نیست که برای ((نرگس))می گریی...و ادامه دادند هر چه بود،با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش راتماشا کنی.

دریاچه پرسید:مگر ((نرگس))زیبا بود؟

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند:کی می تواندبهتر ازتو این حقیقت را بداند؟هرچه بود،هرروز در کنار تو می نشست.

دریاچه لختی ساکت ماند،سرانجام گفت:من برای ((نرگس))میگریم،اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم برای نرگس می گریم،چون هر بار از فرازه کناره ام به رویم خم می شد،می توانستم در اعماق دیده گانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم.

کیمیا گر گفت:چه داستان زیبایی.



بخشی از کتاب کیمیا گر پائولو کوئلو

jokvsms
08-10-2008, 20:34
انفاق



پيرزنى در خانه اى بزرگ به همراه پرستارش زندگى مى كرد.

پيرزن از دار دنيا فقط دو پسر داشت كه آنها هم خارج از كشور بودند.

او چندين بار تصميم گرفت كه براى رفع تنهايى به خانه سالمندان برود؛

ولى خانه لبريز از خاطرات جوانى اش بود و دلش رضا نمى داد كه آنجا را ترك كند.

روزى پرستارش را صدا زد و او را از تصميم جديدى كه داشت، مطلع ساخت.

پيرزن از اين تصميم در پوست خود نمى گنجيد.

ماه ها گذشت و بالاخره پس از رفت و آمد هاى فراوان كار بازسازى خانه به اتمام رسيد.

متاسفانه عمر پيرزن كفاف نداد كه ورود ميهمانانش را به دست خودش جشن بگيرد

و با تك تك آنها آشنا شود؛

ولى تا ساليان سال خانه اش مملو از پيرمرد و پيرزن هايى بود كه هر شب جمعه؛

براى شادى روحش دعا مى خواندند...

jokvsms
08-10-2008, 20:37
صدقه

نيمه هاى شب بود كه صداى كلوم در شنيده مى شد!

مرد جوان از جا برخاست و درب را باز كرد،

مردى ژنده پوش در مقابلش ايستاده بود!

- من مسافرى درمانده ام!

سپس جوان سكه اى را به او داد!

مسافر كه تعجب كرده بود، گفت:

- من چيزى ندارم كه از تو تشكر كنم؛

سپس مشتى گندم به او داد و به سرعت دور شد!

- آخر يك مشت گندم به چه كار من مى آيد!؟

مرد گندمها را گرفت و آنها را به بیرون ریخت!
صبح روز بعد صداى همهمه مردم بلند بود.

مرد جوان در را باز کرد:
- چه خبر شده؟
- اى مرد جوان، ما مى توانيم از اين سكه ها برداريم؟!

jokvsms
11-10-2008, 13:03
موضوع: داستان کوتاه


هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند. لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد . پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر چیز بهر کاری ساخته اند . گاری برای بار بردن وسلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن

پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : علی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی ؟

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است

پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم . از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد
پیرمرد:علی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد.چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم ، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود.آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است.

jokvsms
11-10-2008, 17:27
قورباغه و برآورده کردن آرزوهاي يک زن(طنز)

خانمي در زمين گلف مشغول بازي بود. ضربه اي به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بيشه زار کنار زمين شد. خانم براي پيدا کردن توپ به بيشه زار رفت که ناگهان با صحنه اي روب رو شد.
قورباغه اي در تله اي گرفتار بود. قورباغه حرف مي زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کني، سه آرزويت را برآورده مي کنم.
خانم ذوق زده شد و سريع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتي شرايط برآورده کردن آرزوها را بگويم. هر آرزويي که برايت برآورده کردم، 10 برابر آنرا براي همسرت برآورده مي کنم!
خانم کمي تامل کرد و گفت؛ مشکلي ندارد.
آرزوي اول خود را گفت؛ من مي خواهم زيباترين زن دنيا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زيباترين شوي شوهرت 10 برابر از تو زيباتر مي شود و ممکن است چشم زن هاي ديگر بدنبالش بيافتد و تو او را از دست دهي.
خانم گفت؛ مشکلي ندارد. چون من زيباترينم، کس ديگري در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزويش برآورده شد.
بعد گفت که من مي خواهم ثروتمند ترين فرد دنيا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت 10 برابر ثروتمند تر مي شود و ممکن است به زندگي تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوي سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرايي برآورده کرد.
خانم گفت؛ مي خواهم به يک حمله قلبي خفيف دچار شوم!
نکته اخلاقي: خانم ها خيلي باهوش هستند. پس باهاشون درگير نشين.

malakeyetanhaye
12-10-2008, 11:10
جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد.و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

malakeyetanhaye
12-10-2008, 11:11
کلاغ و طوطی
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند طوطی شکایت کرد و
خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست و
نتیجه آن شد که می بینی .
طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد

gmuosavi
12-10-2008, 16:32
يك ربا يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد .

سپسوز خانم مسني به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرارگرفت .

قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .


پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد .

مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند .

تاآنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيدراستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است. زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام .

پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شماشكم داريد !


مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول .

زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شدتا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است .

مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراًوكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .

پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به درآورد.

مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .

وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند

eshghe eskate
12-10-2008, 19:20
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد

gmuosavi
13-10-2008, 16:25
يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.



برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.



بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

Ghorbat22
16-10-2008, 11:14
جعبه ها
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.خدا به من گفت:غصه هایت را درون جعبه ی سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه ی طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها می گذاشتم.جعبه ی طلایی رو ز به روز سنگین تر می شد و جعبه ی سیاه روز به روز سبک تر.روزی از روی کنجکاوی جعبه ی سیاه را باز کردم تا علت را بفهممودر کمال ناباوری دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.با تعجب رو به خدا کردم و گفتم:خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی و. چرا ته جعبه ی سیاه سوراخ است؟ و خدا با لبخند دلنیشی جواب داد: ای بنده ی من جعبه ی طلایی را به تو دادم تا لحظه های شاد زندگیت را بشماری و جعبه ی سیاه را دادم تا تلخی های زندگیت را دور بریزی و برای همیشه با شادیهایت شاد زندگی کنی.

Ghorbat22
16-10-2008, 11:16
هشت روز
در خانه را زدند.پدر در را باز کرد.مرد گفت:خانواده ام هشت روز است که غذا نخورده اند.پدر نیمی از غذاهای داخل قابلمه را برداشت و به دست من داد تا به خانه ی مرد ببرم.به خانه ی مرد که رسیدم وی قابلمه ی غذا را دو قسمت کرد و گفت:اینجا باش تا من برگردم.
من یواشکی همراه مد رفتم و دیدم که مرد ظرف غذا را به خانواده ی دیگری داد.در راه برگشت مرا دید و متوجه شد که دنبالش آمده ام.او گفت:در محله ی ما فقیران زیادی مثل من وجود دارند.آن خانواده نیز هشت روز ی است که گرسنه اند و من خوب می دانم که خوردن غذا بعد از هشت روز چه مزه ای دارد..

Ghorbat22
16-10-2008, 11:20
من برنده شدم ...برنده
پسرم از اینکه در مسابقه ی دو همگانی برنده شده بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.من و پدرش برای تماشای مسابقه ی او آمده بودیم و او با خوشحالی مدالی را که برده بود به ما نشان می داد.مسابقه ی دوم آغاز شد و پسرم با همان تلاش مسابقه ی اولی می دوید و چیزی نمانده بود که به خط پایان نزدیک شود که حرکتش را کن کرد و نفر چهارم شد.برای دلداری به سویش رفتم و علت کارش را پرسیدم.پسرم خنده ای از معصومیت کرد .و مدالش را به من نشان داد و گفت:من یک مدال داشتم و خوشحال بودم اما نیکی نشان نبرده بود و پدر و مادرش منتظر برنده شدنش بودند.پرسیدم که چرا چهارم شدی؟
او باز هم خندید و گفت:نیکی می داند من دونده ی خوبی هستم.اگر دوم یا سوم می شدم همه چیز را هم او می فهمید و هم پدر و مادرش.

magmagf
16-10-2008, 19:48
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.



در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.


در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.



يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...


آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.


وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.


تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.


يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

MaaRyaaMi
17-10-2008, 07:23
پدر وارد اتاق شد و مثل همیشه گفت:
بازی و مهمونی و تفریح باشه واسه بعد. بچسب به درس و مشقت بچه!
و او هم چسبید به کتاب و شروع کرد به خواندن. آخر او تک پسر خانواده بود و امید و آرزوهای پدر مادر و دو خواهرش.
میخواست که همه را سرا فراز کند.
دست به زیر سر نهاده بود و به قاب روی دیوار نگاه میکرد.یک عادت چند ساله , پنج سال بود که مدرک مهندسی اش گوشه اتاق خاک میخورد!
پدر وارد اتاق شد و مثل همیشه گفت:
آخرش که چی؟ این مدرک رو انداختی گوشه اتاقت که چی بشه؟ بلند شو برو یک کار درست و حسابی واسه خودت پیدا کن پسر!!

MaaRyaaMi
17-10-2008, 18:47
نقطه اشتراک


هیچگاه بین من و مادرم تفاهمی وجود نداشت. هیچ نقطه اشتراکی بین ما نبود.
اما حالا بعد از چهل سال زندگی اولین نقطه ی مشترک ایجاد شد.
حالا من هم مثل او مادر ندارم و هیچ کاری جز گریه از من بر نمی آید.

MaaRyaaMi
18-10-2008, 10:05
"حس ترحم"


روز اول که به کلاس آمد دلم برایش سوخت. نه من , که همه این حس را نسبت به او داشتند.
از دست و پا فلج بود.تکه ای استخوان ,سوار بر یک ویلچر به کلاس آمد . کلاس سوم رشته ریاضی فیزیک ,درست یک هفته قبل از شروع امتحانات...
سر جلسه یک منشی کارهایش را انجام می داد. دلم میخواست در کنارش می بودم و در حل تمرینات به او کمک می کردم , بد جوری حس ترحم انسان ر بر می انگیخت .
یک ماه بعد که به عنوان شاگرد اول انتخاب شد , آن حس ترحم به حس رقابت تبدیل شد! آخر قبل از آمدن او من شاگرد اول بودم!

eshghe eskate
18-10-2008, 21:53
مادر


ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند.
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم.
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد مي دانست.
به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.
او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم.
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.
وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نمي توانند براي شنيدن ماوقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود.
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از يادآوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم،
هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم به دستم رسيد.
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:
نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که به موقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود .
اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد.
به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.

p30downloads.blog
21-10-2008, 16:52
زنی با دو پسر كوچكش از میان جنگل می گذشت، ببری رسید و خواست به آن ها حمله كند. و آن ها را بكشد و بخورد.زن اول خیلی ترسید اما ناگهان فكری به خاطرش رسید و به بچه هایش گفت:چرا برای خوردن این ببر با هم دعوا می كنید؟ فعلآ همین یك ببر را بخورید، بعد یك ببر دیگر پیدا می كنم.
ببر فكر كرد آن زن و بچه هایش خیلی شجاع هستند و بر گشت و پا به فرار گذاشت.چند لحظه بعد شغالی را دید و شغال پرسید چرا فرار می كنی؟
abrar.mihanblog.com
ببر گفت: یك زن و دو بچه اش به جنگل آمده اند آن ها ببر خوار هستند و من دارم فرار می كنم.شغال خندید و گفت: عجب تو از آدم ها می ترسی ، بگذار من بر پشت تو سوار شوم و با هم پیش آدم ها برویم تا به تو نشان بدهم می توانی آن ها را به آسانی بكشی و بخوری.بعد روی پشت ببر پرید و ببر هم به جایی كه زن و بچه ها را دیده بود برگشت.
زن باز هم ترسید اما دوباره فكرش را به كار انداخت و به شغال گفت: ای شغال پست فطرت، تو همیشه سه تا ببر برای من و بچه هایم می آوردی، حالا چرا فقط یكی آورده ای؟!
ببر این بار خیلی بیشتر ترسید و بر گشت و همان طور كه شغال روی پشتش بود با سرعت گریخت. شغال خودش را با زحمت روی پشت ببر نگه داشت و هر لحظه به سمتی كج می شد و داشت بر زمین می خورد.
سر انجام ببر به رود خانه ای رسید و از ترس به میان رود خانه پرید و شغال غرق شد و ببر با زحمت شنا كرد و به آن سمت رودخانه رفت اما از شدت خستگی روی زمین افتاد و مرد.

Ghorbat22
22-10-2008, 04:47
چشمه

استاد شاگردانش را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.بعد از یک پاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند..

استاد به هر یک از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند.شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود.

بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

استاد پرسید:

آیا آب چشمه هم شور بود؟همه گفتند آب بسیار خوش طعمی بود.

استاد گفت:رنج هایی که در دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همسن مشت نمک است نه بیشتر و نه کمتر..این بستگی به شما دارد که لیو.ان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنج ها را در خود حل کند.پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آیید.

Ghorbat22
22-10-2008, 04:48
سیاه و سفید

شخصی تعریف می کند:

به یاد دارم زمانی که در حال تحصیل بودم با یکی از همکلاسی هایمان بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتم و هر یک از ما بر این باور بود که درست می گوید و دیگری در اشتباه است.

آموزگارمان تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما دهد.او ما را در دو طرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را در وسط میز قرار داد.لیوان به رنگ مشکی بود.بعد از من پرسید :لیوان چه رنگی است و من پاسخ دادم مشکی.سپس از دوستم پرسید و او جواب داد

سفید.هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم.معلم از ما خواست جایمان را عوض کنیم و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است.

در واقع دو نیمه لیوان رنگ های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را میبینیم و تصور می کردیم که همه ی لیوان همین رنگ است.

معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را در جای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم.آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر.

malakeyetanhaye
22-10-2008, 10:00
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!


زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نكرد ...

بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "

اثر : پائولو کوئلیو

Ghorbat22
23-10-2008, 21:53
باید آواز بخوانم
دوست داشتم آواز بخوانم اما نمی توانستم.آن شب دیر تر از زمان معمول وارد ساختمان شدم و سعی کردم طوری راه بروم تا آرامش همسایگان به هم نخورد.اما پس از بالا رفتن از طبقه ی اول در طبقه ی دوم متوجه ی مرد مشکوکی شدم که در راهرو استاده بود و ناگهان به
جای جیغ کشیدن و سر و صدا راه انداختن تصمیم گرفتم تنها آوازی را که بلد بودم بخوانم...هنگامی که از میان طوفان می گذری سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش.
و ادامه دادم به راهت ادامه بده با امیدی در قلب و .......
به آپارتمان خود رسیدم و درب را باز و به سرعت قفل کردم و خوابیدم.
صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذ مچاله شدم در کاغذ نوشته شده بود:
سلام..می بخشید دیشب ترساندمتان.من شما را اصلا نمی شناسم.اما از بابت آوازی که دیشب برایم خواندید بسیار متشکرم.زمانی که شما وارد ساختمان شدید من فقط و فقط به خودکشی فکر می کردم اما آواز ناگهانی شما سکوت و ترس ذهن من را تبدیل به امید و شادی کرد و از فکری که در سرم بود منصرف شدم و می خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم و از صدای نجات بخش شما متشکرم.
رابرت

gmuosavi
23-10-2008, 22:19
--------------------------------------------------------------------------------



مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت.


--------------------------------------------------------------------------------

eshghe eskate
24-10-2008, 08:17
توصیه
گفت به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و عاشق بمونم ؟ گفتم وقتی عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی ... روز بعد که دیدمش
دیگه نگاهم نمی کرد.

eshghe eskate
24-10-2008, 08:23
تنهای تنها بودم اما نمی دونم چی شد که یکهو داد زدم : اونجا رو ببینین ... نور... از اونجا نور داره میاد ...
پلک نمی زدم ... چشمام می سوخت ... فقط می خواستم اون نور رو ببینم ... بعد از این همه سختی... این همه تاریکی... میدونی ٬ اصلا دلم نمی خواست از نور چشم بر دارم ...
فقط برای چند لحظه چشمام رو بستم ... اما ... دیگر نتوانستم بازشان کنم ...

Ghorbat22
24-10-2008, 14:37
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد.بهش گفتم کمک نمی خوای ؟
گفت:نه ... گفتم خسته میشی بذار خب کمکت کنم دیگه.
گفت: نه خودم جمع می کنم.
گفتم :حالا تیکه های چی هست؟بد جوری شکسته...معلوم نیست چیه
نگاه معنی داری کرد و گفت :قلبم......این تیکه های قلب منه که شکسته و خودم باید جمعش کنم.
بعدش گفت:می دونی چیه رفیق...آدمای این دور زمونه دل داری بلد نیستند..!!وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپاری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش.
می خوام تیکه هاش رو بسپرم به صاحب اصلیش ..آخه اون دل داری خوب بلده.
می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه.آخه می دونی اون خودش گفته که قلب های شکسته رو خیلی دوست داره.
تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد و من تو این فکر که چرا ما آدم ها دلداری بلد نیستیم موندم.
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی؟؟
انگاری فهمید تو دلم چی گفتم..برگشت و گفت: دلم رو به دست هر کسی نسپردم...اون برای من هر کسی نبود. گفت و این بار رفت سمت دریا...سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود.
(برگرفته از دوستان)

eshghe eskate
27-10-2008, 13:58
ماهی سیاه کوچولو
مامان ٬ می خوام برم ببینم آخر رودخونه کجاست ؟ میدونی ٬ مدت هاست توی این فکرم که آخرش کجاست و هنوزم سر در نیاوردم . فکر کنم آخرشم خودم باید برم آخرشو پیدا کنم و ببینم چه خبره
مادرش خندید و گفت
من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم ٬ رودخونه که اول و آخر نداره ؛ همینیه که هست ٬ همیشه جاری و به هیچ جا هم نمی رسه

eshghe eskate
27-10-2008, 14:00
راهبی در جستجوی "معجزه" خانه و کاشانه اش را ترک گفته بود ، اما هنوز چند فرسخی از شهر دور نشده بود که در راه به چوپان و گله اش برخورد که از سمت مغرب به سویش می آمدند.
چوپان با تعجب پرسید: ای مرد، تنها در این بیابان به کجا راه افتاده ای در حالی که می بینی هوا رو به تاریکی ست؟!
مرد پاسخ داد: در جستجوی "معجزه" به راه افتاده ام. چرا که در شهر هرگز معجزه ای رخ نداده است و مردم تنها از آن افسانه هایی به خاطر دارند. و من یک راهب هستم و در حالی که تا کنون معجزه ای را به چشم خود ندیده ام هر روز برای مردم از معجزه های خداوند سخن گفته ام!
چوپان گفت : ای مرد از همین راه بازگرد چرا که این معجزه برای تو رخ داده است و تو از آن بی خبری!!
راهب پرسید : کدام معجزه ؟!
چوپان پاسخ داد : همین معجزه که خداوند مرا با گوسفندانم بر سر ٍ راه تو قرار داد که از این راه بازگردانمت ، چرا که آن سوتر دره ایست که شب هنگام گرگهای گرسنه انتظار شوریده حالی چون تورا می کشند!!

eshghe eskate
27-10-2008, 14:04
کودک تر که بودم درون گنجه ی خانه ی قدیمیِمان پنهان می شدم و چراغ قوه ی پدر را با لذتی شگرف در تاریکی گنجه روشن می کردم. امروز کودکی را در کوچه ای تاریک دیدم که چراغی کم سو را گشوده بود. با خود اندیشیدم آدمی از کودکی در اندیشه ی گشودن نوری ست ، چرا که در این جهانِ تاریکی هیچ لذتی بالاتر از ایجاد نور نیست ، حتی به اندازه ی شعاع یک روزنه، و این است رسالت هر انسانی.

eshghe eskate
27-10-2008, 14:07
نفرین

هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند.
هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام.
دختره ي بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا، تو باشي وقتي ميري مغازه، ماشينت رو خاموش نكني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا.
كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن .
در همين حال و هوا بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم. بي اختيار ، فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربه ي شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم.
سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد: « چرا وايستادي؟ مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟ »
با عصبانيت داد زدم:« لعنتي » به سرعت از محل دور شدم.
از چنـد چهــارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي ، پارك و كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم.
ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم.
بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود.
دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم:
- « الو:»
به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد:
- « الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان... مامان... مامان...، يه زانتيا بِهُش زده و فرار كرده...»

vahid_civil
31-10-2008, 17:56
پسر بچه از پشت به زمین افتاد.

زن زیر گلویش را خاراند:دیدی خانم کوچولو،بازم افتادی.

پسر بچه این بار پایه ی صندلی را گرفت.

خودش را کمی بالا کشید و با دست دیگرش پاچه ی شلوار زن را گرفت.

چند بار به جلو و عقب رفت.

به یک باره دست را از پایه ی صندلی جدا کرد و با دو دست محکم پاهای آویزان زن را بغل کرد.

لبانش را رو به تو برده بود و پشت سر هم می گفت:ماما،ماما،ماما،ماما..... ......

نویسنده:سهیل میرزایی

دل تنگم
01-11-2008, 06:22
باران می بارد. زیر این آسمان بارانی، می خواهم بگویم، ولی نمی توانم. توانش را ندارم. می دانم که مثل هر دفعه می گویی نه و بعد هم تا یک هفته ذهنت مشغول می شود. می دانم آخر سر هم باید بیایم منّت کشی و مرتب بگویم: ببخشید! خب ببخشید!
بعد تو بی توجهی کنی و من لحنم را کم کم عوض کنم و بگویم: حالا من یک چیزی گفتم. تو چرا جدی گرفتی؟
و بعد باز هم تو خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ، تلویزیونت را نگاه کنی، با آن کنترل تنبل پرور، شبکه ها را تغییر دهی، مثلا به من محل نگذاری، تا این که بالاخره من به ستوه بیایم و بگویم: می بخشی یا نوبت منّت کشی را بدهم به تو؟
و بعد دستانت را از هم باز کنی که یعنی بیایم بغلت و وقتی به حد کافی لوس بازی هایم تمام شد، جدیِ جدی، بگویی: دیگر حرفش را نزن!
و بعد هم برای این که مُهر تایید را پای برگه ی قولم بگیری، بگویم: خب!
ولی نمی دانی که هر بار که می گویم خب، آخرین بار نیست، که اولین بار است برای شروعی دوباره.
باران می بارد و تو چتر را گرفته ای بالای سر من. احساس خوبی دارم، احساس دوست داشته شدن و خوشحالم که در این دنیا یک نفر هست که مرا دوست بردارد، ولی عذاب وجدان هم دارم. آخر تو داری خیس می شوی. به صورتت نگاه می کنم که دانه های باران از بالای موهایت چک چک می ریزد روی بینی ات و سر می خورد پایین و می گویم: یک جور بگیر خودت هم زیرش باشی.
نگاهم می کنی و با نگاه شیطنت بارت می گویی: تو سرما نخور که من را مریض کنی، نمی خواهد نگران من باشی!
هنوز باران می بارد. منتظر تاکسی هستیم. یادم نرفته است که دیروز کلی بگو مگو کرده ایم که همه ی زوج ها ی جوان حداقل یک پراید برای خودشان دست و پا کرده اند و من و تو با این همه ادعا یک ژیان هم نداریم، ژیان که خوب است، یک فرقون هم نداریم. نگاهت می کنم. با این پالتو چه قدر خوش تیپ تر شده ای. پیراهن سفیدت را هم به تن کرده ای. می دانم که یادت نمی آید چه کسی برایت خریده است، می دانم؛ اما امتحانت می کنم: این پیراهن را کی آورده بود؟
سرت را می گیری پایین، نگاهت را روی پیراهنت می چرخانی و می گویی: یادم نیست. جدی! کی آورده بود؟
من می دانم، اما نمی گویم.
می خواهم بپرسم که اگر ماهی چه قدر پس انداز کنیم می توانیم، یک ماشین بخریم؛ و بعد حرفم را می خورم. می دانم همین که پدرت لطف کرد این خانه را برایمان خرید که دیگر مجبور نیستیم اجاره خانه بدهیم، جای شکرش باقی است. ماشین ها یکی یکی می آیند و می روند. خیش! خیش! صدای بارانِ زیر چرخ ماشین له شده را برایت تکرار می کنم: - خیش! خیش!
و تو با هر گذر ماشینی می گویی: شهرک! شهرک! شهرک!... .
چتر بالای سر من است. می دانم داری آرزو می کنی که تاکسی زودتر بیاید و سوار شویم. کم کم دارد سردم می شود و می دانم که اگر حتی پشه هم توی صورتم عطسه کند، کمِ کم، دوهفته مریض هستم و بعد هم نوبت توست. حرف هایم را مرور می کنم. نمی خواهم شامی را که خورده ایم، زهر کنم، ولی دارم می میرم. می دانی که اگر حرف نزنم یعنی یک جای کار ایراد دارد. نمی خواهم ناراحت شوی، ولی ممکن است بشوی، یعنی می شوی. می دانم که می شوی. مثل همیشه که از این جمله ی من آتش می گیری. نگاهت می کنم، دستم را توی جیب پالتویم جا به جا می کنم، پلک می زنم و می گویم: بیا پیاده برویم.
چرا حرفم را نزدم؟! در لحظه ی آخر جمله ای اشتباهی از دهانم خارج شد. به جای واژه هایی که از قبل انتخاب کرده بودم، یک سری کلمات از پیش تعیین نشده را پرتاب کردم. چرایش را نمی دانم. من که می خواستم حرفم را بزنم، ولی نمی دانم چرا نشد. چتر را می گیری بالای سر خودت. نگاهی چپ چپ تحویلم می دهی و می گویی: ببین! پیاده می رویم، ولی اگر گفتی سردم شد، سردم شد، من دیگر حوصله ندارم غرغرهات را گوش کنم.
می دانم که شوخی می کنی. می دانم دلت نمی آید مرا پیاده ببری. می دانم خودت هم خسته ای. خنده ام می گیرد، اما نمی خندم. اخم می کنم و می گویم: یعنی داری تهدید می کنی؟
و تو خیلی جدی می گویی: بله! دارم تهدید می کنم. شهرک! شهرک!
حالا من زیر بارانم. چتر بالای سر توست. خودم هم می دانم که شهامتش را ندارم این راه طولانی را پیاده بیایم. می دانم که وسط راه خسته می شوم و به قول تو شروع می کنم به غرغر کردن و به قول خودم فقط حرف می زنم که مطمئن باشم هنوز می شنوی. - بیا برویم! ماشین که گیر نمی آد! همه هم می خواهند تو بگویی دربست. بیا برویم. زود می رسیم.
تقریبا داشتم با مهربانی و محبت اغراق شده ای التماس می کردم، و تو، گفتی نه! می خواستم راه برویم، شاید فرصت دوباره ای باشد برای گفتن حرف دلم که من می خواهم یک نی نی کوچولو بیاید توی زندگی امان که خیلی وقت است دوست دارم مادر شوم که دوست دارم خانواده ی دونفره امان سه نفره بشود. هر بار می گویی نه! همیشه می گویی زود است. مرتب تکرار می کنی که برای بچه دار شدن وقت زیاد است و همواره به یادم می آوری که ما که هنوز ماشین هم نداریم، چه طوری می خوهیم از پس بچه بر بیاییم. می دانم! پیاده هم که بیایی، راه هم که بروی، باز هم جوابت نه است. می دانم. می دانم. خودت گفتی، خودت گفتی که هنوز زود است که هنوز وقت هست و من به حرف های تو فکر می کنم، ولی تو هم به حرف های من فکر می کنی؟
چه خوب است که ما به توافق رسیده ایم. همیشه هم گفته ام که نمی خواهم تو را غافلگیر کنم و با آن کاغذ آبی رنگ که جواب مثبتی رویش نوشته شده است، در ششدر گیر کنی. می دانم! باز هم می گویی نه و باز هم می گویی نه و باز هم نه!می گویم: پس بیا دربست بگیریم!
این بار پیشنهاد داده ام، می دانستم می گویی باشد.
چتر بالای سر توست. دارم خیس می شوم؛ ولی می خواهم تحمل کنم. کم نمی آورم. فکر هم نمی کنم که تو بدجنسی، می دانم که حواست نیست.
- دربست!
تاکسی اول نگه می دارد. چتر را می بندی، در را برایم باز می کنی، سوار می شوم، سوار می شوی.

mehrzad3344
01-11-2008, 07:51
خدا کجاست؟ شخصي از طفلي سوال کرد، که اگر گفتي خدا کجاست يک اشرفي به تو خواهم داد. آن طفل در جواب گفت: اگر گفتي که خدا کجا نيست دو اشرفي به تو خواهم داد

mehrzad3344
01-11-2008, 07:52
گويند اسكندر قبل از مرگ وصيّت كرد هنگام دفن كردن من دست راست مرا بيرون
ازخاك بگذاريد، پرسيدند چرا، گفت مي خواهم تمام دنيا بدانندكه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالي از دنيا رفت

mehrzad3344
01-11-2008, 07:52
يه روز تو بيمارستان ه پسره پدرشو اورده بود بيمارستان و ميخاست بره براش دارو بگيره تو راهش يه پير مرد رو ديد که تقاضاي کمک کرده.
پسر دست کرد تو جيبش و يه اسکناس سبز رو بهش داد
وقتي پسر داروها رو گرفت کمي که اين طرف اومد ياد اومد داروخانه چي پول دارو رو نداده
دست کرد تو جيبش ديد پولي نداره
نويسنده: مهرزاد گورکاني

vahid_civil
01-11-2008, 16:17
يک روز سگِ دانايي از کنار يک دسته گربه مي گذشت . وقتي که نزديک شد و ديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند وا ايستاد.
آنگاه از ميان آن دسته يک گربه درشت و عبوس پيش آمد و گفت:" اي برادران دعا کنيد ؛ هرگاه دعا کرديد باز هم دعا کرديد و کرديد ، آنگاه يقين بدانيد که بارانِ موش خواهد آمد ."

سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو برگرداند و گفت: " اي گربه هاي گورِ ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ايم که آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلکه استخوان است."

جبران خليل جبران

(مدیران لطف کنن اگه پستی رو پاک میکنن علتش رو بگن که تکرار نشه ! )

vahid_civil
01-11-2008, 16:18
گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.» در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

gmuosavi
02-11-2008, 12:02
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش> نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمیتوانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه> بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کر ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا»

vahid_civil
02-11-2008, 12:30
روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاريك شده و كلبه‏اى يافتند كه در آن درويشى در حال عبادت در مقابل يك صليب چوبى بود. صورت او از شادى مى‏درخشيد. "عصر بخير برادر، اميدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا فرمايد. شما بسيار شاد به نظر مى‏آييد"."من هميشه شاد هستم".

"شما با رياضت و توبه در اين كلبه‏ى متروك شاد هستيد؟ ما با اين‏كه همه چيز داريم خوشحال نيستيم. تو شادى را در كجا يافتى؟". "من در اين‏جا و در همين غار شادى را يافتم. اگر از آن سوراخ نگاه كنيد لحظه‏اى از شادى مرا لمس خواهيد كرد". و او به آن‏ها پنجره‏اى كوچك را نشان داد.

"تو مى‏خواهى ما را گول بزنى، زيرا تنها چيزى كه ما مى‏بينيم شاخه‏هايى از يك درخت است". "نگاه ديگرى به آن بينداز". "تمام آن چيزى كه ما مى‏بينيم چند شاخه و گوشه‏ى كوچكى از آسمان است". زاهد گفت: "همان دليل شادى من است. تنها گوشه‏ى كوچكى از بهشت".

vahid_civil
02-11-2008, 12:32
گربه اي به روباهي رسيد .گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟

روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! شكارچي موش ! چطور جرات كردي و از من احوالپرسي مي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟

گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم روباه پرسيد : چه هنري ؟ گربه گفت : وقتي سگها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم .

روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني . در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه .

تا روباه خواست كاري كنه ، سگها او را گرفتند . گربه فرياد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد ؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد ، الان اسير نمي شديد .

MaaRyaaMi
02-11-2008, 16:23
مرد ثروتمندی مباشرخود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه اینقدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؛ آب برای چه؟
- برای آنکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان!!! خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

gmuosavi
04-11-2008, 17:51
روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد.
پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.
يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختي بيدار باز گشت...

به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!"
شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد.

دل تنگم
06-11-2008, 11:45
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند. قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند. لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها و قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند. عده اي از آن ها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.
مارها باز گشتند و هم پاي لك لك ها شروع به خوردنِ قورباغه ها كردند.
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند؛ تنها يك مشكل براي آن ها حل نشده باقي مانده است: اين كه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

منوچهر احترامي

دل تنگم
06-11-2008, 15:35
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آن ها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پر نكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است.
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آن ها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اين ها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آن ها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پر كنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پير مرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

gmuosavi
07-11-2008, 19:46
يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

gmuosavi
11-11-2008, 16:00
در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي در جنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت: من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتي معامله را قبول کردند.
به نظر آنها قیمت بسيار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.

فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائيان گفت: هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بكار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون هاي باقيمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساكنان آن روستا داد. او به مردم گفت: امروز من در شهر کاری را بايد انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.
مردم روستا بسيار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و ديگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !
روستائيان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائيان گفت: این میمون ها را در قفس مي بينيد؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.
ظاهرا معامله ي پر منفعتي بنظر مي رسد، ولي غافل از حيله اي كه در آن نهفته است...
بدين ترتيب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر ميمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خريداري كردند.
از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسيد! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمايه ي روستائيان دوباره در آن روستا ساكن شدند...

eshghe eskate
12-11-2008, 14:30
خرس ها


در را باز میکنم و وارد خانه میشوم. کسی خانه نیست. لباسم را میکنم و بدون اینکه چیزی بپوشم سر اجاق گاز میروم. کتری هنوز داغ است. نسکافه ای درست میکنم و به اتاق بر میگردم. موقع برگشت روی در یخچال کاغذی میبینم: "ما رفتیم پارک. شب دیر برمیگردیم. شامت را بخور" .. نمیدانم کی یاد میگیرند باید پیغام های مرا روی اجاق بچسبانند نه روی در یخچال. آدم هایی که پس از رسیدن به خانه مستقیم سراغ یخچال میروند و آب خنک میخورند حتماً باید آدم های پر جنب و جوش و داغی باشند. از آنهایی که همیشه نیششان تا بنا گوش باز است و هنگام راه رفتن دائم سرشان را با آهنگی که در ذهن دارند تکان میدهند. حتماً همین جوری هستند.

جلوی تلویزیون دراز میشوم و روشنش میکنم. بی هدف کانالی را اتنخاب میکنم. یک عده آدم بیکار روی سن راه میروند و یک عده آدم بیکار دیگر برایشان دست میزنند. فکر کنم کنار هر کدام باید یک پارچ آب یخ گذاشت.

کانال را عوض میکنم. چند نفر سیاه پوستِ میکروفون به دست، با گوشواره و لباس چرمی و زنجیر _ البته بر گردنشان نه بر پاهایشان _ راه میروند و با اطوار و تند تند حرف میزنند. سلام عمو مارتین. حال رویایت چطور است؟

باز هم کانال را عوض میکنم. این یکی بهتر است. تصاویر تاریکی از جنگل و صداهایی در دل شب. صدای روی تصاویر میگوید: "از هفته گذشته در یک درگیری شدید در پارک سرنگیتی بین قبیله ای از کفتار ها و قبیله ی شیر ها بر سر قلمرو، تا به حال 7 کفتار و دو شیر کشته شده اند.." یادم می آید کفتار ها از معدود حیواناتی هستند که جامعه شان ماده سالار است.

دوباره کانال را عوض میکنم: "گرمایش جهانی زندگی بسیاری از گونه های گیاهی و جانوری در قطب را تهدید میکند. با گرم شدن هوا یخ های قطب هر سال نازکتر میشوند بطوریکه وزن خرس های قطبی را نمیتواند تحمل کند و خرس ها با سقوط درون آب از بین میروند.." فیلمبرداری از درون هلیکوپتر فیلم میگیرد. خرس هر بار از درون آب بالا می آید و روی یخ می ایستد، اما یخ دوباره میشکند و خرس دوباره درون آب سقوط میکند. درون دریایی از یخ، دایره ای آبی رنگ به قطر چندین متر تشکیل شده. چه کسی گفته بود یک زمین بیشتر نداریم؟

دل دیدنش را ندارم. بر میگردم کانال قبلی. کفتار ها درون شب به نشانه پیروزی جیغ میکشند. صدای روی تصاویر میگوید کفتار ها به دلیل سازش بالایی که با تغییرات محیط زیست و نیز با انسان ها دارند از معدود گونه هایی هستند که نه تنها در معرض انقراض نیستند بلکه روز به روز بر ... مردک در شب روشن هم دروغ میگوید. پس چرا خرس ها نمیتوانند سازش پیدا کنند؟

بر میگردم کانال اولی. کفتاری لیوان آب سردی را در دست گرفته و با چشمان تنگ روبرویش را نگاه میکند..

.

.

eshghe eskate
12-11-2008, 14:32
قدمهایش را آهسته برمی داشت.سرش پایین بود و پیامهای همراهش را می خواند .اصلا متوجه اطرافش نبود.

کیفش را حمایل روی شانه اش به کناری آویخته بود.

باران دم غروب شیشه های همه خانه های آن کوچه را خیس کرده بود.جثه اش لاغر و تکیده جلوه می نمود اما قامت بلندش حکایت از استواری خاصی داشت!

با کسی حرفی نمی زد.بیشتر فکر می کرد.

نم نم باران بیشتر شد.دکمه چترش را گشود.

قطره های باران میان موهایش جا خوش کرده بود و زیر نور نئون مغازه ها که گاه و بیگاه روشن می شدند می درخشید.

عینکش جذابیت ملایمی به چهره اش بخشیده بود.


از پیچ کوجه که گذشت به روشنایی روبرویش که برقی سبزرنگ در چشمانش منعکس کرده بود سلامی را پاسخ گفت:با پایین آوردن سرش و گذاشتن دست راستش بر سینه!

نور آبی پنچره هایی که از مقابلشان می گذشت کم کم به سبزی و زردی می گرایید.

کفشهای مشکی اش انعکاس نور را در آب کف خیابان می شکست.

همانطور که جلوتر می رفت...نزدیکتر که شد احساس کرد چیزی در دلش به یکبار شکست!

برای دقایقی بغض راه گلویش را بست.

صدای کفشهایش که سکوت خیابان را می شکست از حرکت ایستاد و خاموش شد.

پاهایش دیگر توان راه رفتن نداشت.یعنی رمقی در آنها احساس نمی کرد.

اما نیرویی گرمابخش از پایین پاهایش کم کم بالا می آمد!و او را سر پا نگه می داشت.

اشک در کاسه چشمانش از عمق حلقه زد و به بیرون لبریز شد...

صدای شکستن دلش را هیچکس نشنید!جز آنکسی که سلامش را پاسخ گفت و ...حالا دیگر در کنارش

بود و او گرمایش را لمس می کرد.

eshghe eskate
12-11-2008, 14:36
صدا نمی آد!!


مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:الو..بفرمایید؟...چرا حرف نمی زنی؟

مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:بهنام،عزیزم،تو یی؟..من که بابت دیشب عذر خواهی کردم.

خواهش می کنم با من حرف بزن.بهنام جان...

مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم منم ،نادر.

زن گفت:صدات نمی آد.بلندتر حرف بزن.نمی شنوم چی می گی.

مرد به دهنی ی گوشی نگاه کرد.نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد ،دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟

مرد گفت:به همسر سابقم.



بر گرفته از کتاب(تو چی فکر می کنی؟نشر افراز)

eshghe eskate
12-11-2008, 14:58
قلب ماسه‏اي



دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسه‏ها ترسيم ميکرد. شايد فکر مي‏کرد که هرچه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش دارد! بعد از اينکه قلب ماسه‏اي‏اش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشه‏هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد مي‏خواست موقعي که دريا آن را با خودش مي‏برد، اين قلب ماسه‏اي جائي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد مي‏خواست اينطوري آن را خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش مي‏خواست! به قلب ماسه‏اي‏اش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه‏اي هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه‏اي را به يک قلب ماسه‏اي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روي قلب ماسه‏اي. حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست پيش قلب ماسه‏اي و با دستش قلب ماسه‏اي را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه اي قول داد تا هميشه مواظبش باشد. براي اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش مي‏خواست پيش قلب ماسه‏اي‏اش بماند ولي وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسه‏اي کرد و رفت. چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه اي قول داد که زود برمي‏گردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه‏اي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسه‏اي رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسه‏اي ريخت. قلب ماسه‏اي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود...

eshghe eskate
12-11-2008, 14:59
کفش هاي طلائي



تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند. پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش مي‏فشرد. لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي‏کرد که انگار گنجينه‏اي پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر مي‏کنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره! دخترک ادامه داد: معلم ديني ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي‏شه!

eshghe eskate
12-11-2008, 15:04
من با خدا غذا خوردم!



پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم

MaaRyaaMi
12-11-2008, 17:15
همیشه او را دوست داشت و دلش می خواست هر لحظه کنار هم باشند. به همین خاطر
وقتی ازدواج کرد به شوهرش گفت :"اون مثل خواهرم می مونه و شاید هفته ای هفت روز بیاد خونه مون ...از نظر تو که عیبی نداره؟"
مرد خندید و گفت : چه عیبی داره؟؟!
***
زن اشکهایش را پاک کرد و به آلبمو عکسهای مدرسه اش نگاه انداخت و زیر لب گفت: کاش آرزو نمی کردم همیشه کنارم باشه ، که حالا هوویم شده ای !

gmuosavi
16-11-2008, 19:06
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا ؟" "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند!" "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند."
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه بصورت عادي مي گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گويي اين موضوع را مهم تلقي نكرد. زيرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر اين نكته بود كه همه ي دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضايت كامل داشتند ...

از دست بر قضا با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر كدام در مكاني ديگر مشغول ادامه تحصيل ، كار و زندگي شدند ...

چند سال بعد، متقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزاني كه "مارک" نام داشت و به خدمت سربازي اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد ! معلمش با خبردار شدن از اين حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا بحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا" سرباز ادامه داد : "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "در حين مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هاي قديمي اش برای شركت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود !

مادر مارک گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است." همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.
چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."
همسر چاک گفت : "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."
مارلین گفت : "من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام."
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه....". "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."

صحبت ها ادامه داشت، انگار كلاسي مثل گذشته ها با همان همكلاسي هاي هميشگي در آنجا تشكيل شده بود فقط جاي مارک خالي بود كه اينك با آرامشي ابدي آرميده بود و دوستي ها را تا ابديت پيوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بي امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد !!!

eshghe eskate
17-11-2008, 15:05
یکی از نمادهای مقدس در آیین مسیحیت پلیکان است.
دلیل آن این است در صورت نبودن غذا نوک خود را به گوشتش فرو میبرد و از آن جوجه های خود را تغدیه مینماید.
ما اغلب قادر به درک نعمتهایی که داریم نیستیم
داستانی وجود دارد که در آن پلیکانی در یک زمستان سخت از گوشت خود جوجه هایش را تغذیه کرد و هنگامی که عاقبت از شدت ضعف جان داد یکی از جوجه هایش به دیگری گفت :
(( بلاخره خلاص شدیم! از غذای تکراری آن هم هر روز خسته شده بودم ))

eshghe eskate
17-11-2008, 15:07
امروز شراره به من گفت: ((دختر تو چقدر اُملی؟ با من بیا، مطمئن باش که خوش می گذره، فرزاد گفته دوستش را هم آورده تا حوصله ات توی پارک سر نره.))
با خودم می گویم، برادرم اگر بفهمد حتماً مرا می کشد، اما دلم را به دریا می زنم و همراه شراره به پارک می روم. فرزاد و دوستش هم آمده اند. چقدر چهره دوست فرزاد از دور برایم آشناست. خدای من! برادرم حسام است.

eshghe eskate
17-11-2008, 15:10
"باربارا" 19 ساله بود و "مایکل" 21 ساله که عاشق هم شدند و قرار ازدواج گذاشتند. آن دو عاشق جوان، خوصوصیات مشترک فراوانی داشتند؛ اول اینکه هر دو رمانتیک بودند و طرفدار"عشق افلاطونی" و نقطه اشتراک بعدی شان اینکه هر جفتشان اهل مطالعه مجلات خانوادگی بودند. آن روز_که قرار بود ساعت پنج بعد از ظهر جلو سینما همدیگر را ببینند و برای اجاره سالن عروسی بروند_هر دو آخرین شماره مجله "عاشقانه" را خریده و تمام صفحاتش را خوانده بودند، از جمله "پانوشت صفحه 14" که نوشته بود: برای اینکه بفهمید نامزدتان چقدر دوستتان دارد، یک بار بدون خبر قبلی، سر قرار نروید، اگر به سراغتان نیامد، یعنی دوستتان ندارد... "باربارا" و "مایکل" دیگر همدیگر را ندیدند؛ افسوس که هیچکدامشان خبر نداشتند دیگری نیز پانوشت صفحه 14 را خوانده است!

vahid_civil
17-11-2008, 19:19
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد …

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :



مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟! " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....

ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد

من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

Ghorbat22
19-11-2008, 16:53
شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...
بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...
آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...
تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...
اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...
با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.
عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.
آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !
ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .
هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...
کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...
شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

P30 Love
20-11-2008, 23:39
«عزیزم! امروز روز تولد مریم است.
لطفاً موقع برگشتن، یک عروسک برایش بخر».
مرد یادداشت را دوباره در جیبش گذاشت. ...
بعد از جشن تولد که مهمانها رفتند،
مریم مشغول بازی با عروسک جدیدش شد؛
پدر، طوری که کسی نفهمد و در حالی که لبخند می زد، به او گفت:
«ولی اصلاً دستخط مامانت رو خوب تقلید نکردی!!!»

نويسنده گمنام

magmagf
21-11-2008, 12:35
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»


در Malachi آیه 3:3 آمده است:

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند

Ghorbat22
24-11-2008, 02:43
تنها یک ساعت

(لوييز مالارد) زن نحيفي بود. با آن قلب ضعيف بايد با دقت فراوان خبر مرگ شوهرش را به او مي‌‌دادند. خواهرش (ژوزفين) با عباراتي شكسته، جملاتي ناقص و اشاراتي مبهم تا حدودي موضوع را برايش روشن كرد. (ريچارد) دوست همسرش هم آن جا بود. نزديك او. او بود كه وقتي خبر سانحه راه‌آهن را شنيد سراسيمه به اداره روزنامه رفت و نام (برنتلي مالارد) را در صدر اسامي كشته‌شدگان ديد. خيلي از زن‌ها با شنيدن چنين خبري آن را باور نمي‌‌كردند ولي (لوييز) همان لحظه اول گريست. خيلي ناگهاني. در ميان بازوان خواهر اشك‌هايش را ديوانه‌وار روانه ساخت. وقتي سرانجام طوفان‌ اندوه به آخر رسيد به اتاقش رفت و در را به روي خواهر نگران بست. نمي‌‌خواست كسي در خلوتش قدم بنهد. بايد فكر مي‌‌كرد. بايد با اندوه خود به تنهايي دست و پنجه نرم مي‌‌كرد. آن‌جا، روبه‌روي پنجره باز اتاق، يك صندلي راحتي با عظمت
سربرافراشته بود.

بدن كوفته خود را به روي آن انداخت و به درونش فرورفت. خستگي‌اش روح سرگردان بدنش را به تسخير خود درآورده بود. از آن دريچه كه به فضاي بيرون گشوده مي‌‌شد، مي‌‌توانست سرشاخه‌هاي درختان را ببيند كه با جوانه‌هاي تازه شكفته خود، زندگي جديد بهاري را نويد مي‌‌دادند. عطر دلنواز باران در هوا پيچيده بود. آواي موسيقي از دوردست او را به حال خلسه فرو مي‌‌برد و پرستوهاي بي‌‌شماري برروي لبه‌هاي شيرواني چهچهه مي‌‌زدند. تكه‌هايي از آسمان آبي، اينجا و آن‌جا، از ميان ابرهايي كه كپه‌كپه به هم فشرده مي‌‌شدند، خودنمايي مي‌‌كردند. زن، سرش را در ميان بالش صندلي رها كرده بود. كاملا بي‌‌حركت. تا وقتي كه بغضي غريب از گلويش بالا آمد و چانه‌اش را لرزاند. او جوان بود. با چهره‌اي معصوم و آرام. چهره‌اي كه خطوط آن حكايت از احساسات سركوب شده داشت. با اين وجود قدرتي خاص در آن به چشم مي‌‌خورد. ولي حالا‌، چشمانش با نگاهي گنگ به لكه‌هاي آبي آسمان دوخته شده بود. در نگاهش بازتاب اندوه ديده نمي‌‌شد بلكه بيشتر حكايت از افكاري هوشمندانه داشت. انديشه‌اي آرام‌آرام به سوي زن قدم برمي‌داشت و او سراپا در انتظار آن بود. آن چه انديشه‌اي بود؟ نمي‌‌دانست. آنقدر مبهم بود كه نمي‌‌توانست آن را به زبان آورد ولي احساسش مي‌‌كرد. نگاهش از آسمان جدا شد و به صداها، عطرها و رنگي كه فضا را پركرده بود، رسيد. راز نهانش شكفته شد و غوغايي در دلش افتاد. كم‌كم داشت فكري كه آهسته آهسته سراپايش را به تسخير خود درمي‌آورد مي‌‌فهميد. بيهوده كوشيد با حركت دست جلوي آن افكار را بگيرد. وقتي تقلاي بي‌‌سرانجام را رها كرد واژه‌اي زمزمه‌وار از ميان لب‌هايش بيرون جست. واژه‌اي كه بارها و بارها با نفس‌‌هايش در هوا آزاد شد: (رها، رها، رها!) ناگاه ترس، از نگاه خالي او رخت بربست و چشم‌هايش مشتاق و درخشان شدند. نبضش تند و تندتر نواخت و خون درون رگ‌هايش ذره‌ذره بدنش را گرم و آسوده كرد
مي‌‌دانست كه باز هم خواهد گريست. وقتي براي آخرين‌بار او را در بستر مرگ ببيند. چهره‌اي كه هرگز با عشق به او ننگريست حال خاكستري رنگ و ثابت مانده است. اما از سويي آينده‌اي را مي‌‌ديد كه تماما از آن اوست. بازوانش را از هم گشود تا هواي آزادي را بيشتر در آغوش بكشد. ديگر براي خود زندگي مي‌‌كرد. ديگر هيچ اراده‌اي نبود كه برفراز ميل او قرار گيرد. او هميشه يك مخلوق دنباله‌رو بود. هميشه اين همسرش بود كه دستور مي‌‌داد. گاهي دوستش داشت ولي اغلب عشقي نسبت به او احساس نمي‌‌نمود. حالا ديگر چه اهميتي داشت؟! وقتي اين احساس سرخوشانه را تا اعماق وجودش درك مي‌‌كرد و به ناگاه قوي‌ترين انگيزه براي زندگي او را در برگرفت، زمزمه كرد: (رها شدم، جسم و روحم رها شد.( )ژوزفين) پشت در بسته زانو زده بود و التماس مي‌‌كرد: (لوييز، در را باز كن. خواهش مي‌‌كنم. خودت را بيمار مي‌‌كني. به خاطر خدا در را باز كن.) در حالي كه اكسير زندگي از ميان لنگه‌هاي گشوده پنجره سر مي‌‌كشيد، گفت: (برو. من خودم را بيمار نمي‌‌كنم. نه.) و در روياي روزهاي آينده غوطه‌ور شد. روزهاي بهاري. روز‌هايي كه به او تعلق داشت. دعا كرد زندگيش طولاني باشد. برخاست. در را به روي اصرارهاي خواهرانه گشود. برق پيروزي تب‌داري در نگاهش موج مي‌‌زد. ريچارد آن جا پايين پله‌ها در انتظار آنها بود. كسي در را گشود. (برنتلي مالارد) بود كه قدم به درون گذاشت! چمدان در يك دست و چتر در دست ديگر. حتي نمي‌‌دانست سانحه‌اي رخ داده است. حيرت‌زده به گريه بي‌‌اراده ژوزفين و حركت ناگهاني ريچارد كه مي‌‌خواست مانع ديدن او توسط همسرش شود، نگريست. ولي خيلي دير بود...(لوييز بر اثر حمله قلبي ناشي از شادي ناگهاني و بيش از حد مرده است.)

Ghorbat22
24-11-2008, 02:46
نامه از یک عاشق دل سوخته

سلام عشخ من .

لاستشو بخاي من نمي دونم اين عشخ من يعني چي ولي وقتايي که بابايي ميخاد ماماني لو خَل کنه بهش ميگه عشخ من .

ولي من نمي خوام تو لو خَل کنم . فقط مي خاستم بهت بگم اون علوسکي که يه پا نداله و موهاشم سوخته .. کال من بود .
باول کن نمي خواستم اونجولي بشه ولي دلم مي خواست بدونم توي دل علوسکت چي داله . اخه اون لوزي يه بع بعي رو مرده کردن و اون آقاهه بده که خيلي چاقالو بود با يه چاقو دل بع بعي رو پاله کلد و يه چيزهاي دلازي لو از تو دلش دل آولد . منم از ماماني پُلسيدم ، گفت تو دل همه از اين طنافاي دلاز داله .. بعدش که پاي علوسکت لو کندم ديدم تو دلش هيچي نيست .
لاجع به موهاشم فقط يک کلبيت زدم .. همه اش يه دونه ...نميدونم چطولي همه اش گُل گِلِفت و سوخت .
علان هم تو دلم اندازه انگشتاي دستم و دستاي تو و حسن و لضا غصه دالم که چلا عروسکت رو خلاب کلدم . و تو حالا علوسک ندالي . ولي قول ميدم وقتي بزلگ بشم ، قد عباس آقاي گوشت فلوش ... بلات يک علوسکي بخلم که بخنده و لاه بله .

علان که اين نامه رو بلات نوشتم حالم خيلي بهتَل شد و حالا که فکلشو مي کنم مي بينم علوسکت خيلي زشت بود و خيلي خوب شد که اونو سوزوندم و لنگش لو کندم . تازه حقت بود چون اون لوزي به من از پفکت ندادي ولي به حسن دادي .

خيلي خوب کالي کلدم و بزلگ هم که بشم بلات علوسک نمي خلم دختل لوس عرعرو .
اصلا قهل قهل تا لوز قيامت

Ghorbat22
26-11-2008, 20:37
شب فرا رسید و چراغها در قصر مرد ثوتمند روشنشدند و خادمان با جامعه هایی مخملی کنار در ایستادند و منتظر آمدن مدعوین شدند.نوازندگان بر سازها نواختند و فضای قصر را طنین انداز نمودند و مردها با زنان رقصیدند و در نیمه های شب سفره های رنگین بر پا گردید و همگی با نوشیدن شراب مست گشتند.
صبح آمد و اشرافزادگان پیش تر شراب عقلشان را ربوده بود و به سبب رقص خسته شده و متفرق گشتن و هر یک به شوی تخت نرمشان رفتن.
خورشید غروب کرد. مردی که لباس کار بر تن داشت درِ کلبه اش را زد و در حالی که لبخند می زند به فرزندانش که کنار آتش نشسته بودند سلام کرد. اندکی بعد همسرش سفره ی شام را مهیّا نمود و همگی مشغول خوردن غذا شدند سپس در آرامش بسر بردند و به خواب رفتند.
پیش از طلوع آفتاب مرد فقیر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندانش اندکی نان و شیر تناول نمود و به سوی کشتزار رفت تا آن را با عرق جبین آبیاری کند و حاصل دسترنج خود را به ثروتمندان قدرتمند بدهد که شب قبل را با پست ترین کارها گذرانیده بودند.
خورشید از پشت کوه نمایان شد و گرمای شدید سر آن مرد فقیر را سوزاند در حالی که ثروتمندان هنوز در خواب عمیقی بسر می برند.
این تراژدی انسان در عرصه ی زمان است و تماشاگران چه بسیارند اما آنان که تأمل و تفکّر می کنند، چه اندکند!

Ghorbat22
26-11-2008, 20:43
پشت پنجره ای روبه خیابون دختری تنها بود عکس قاب این پنجره شده بود آرام آرام گویی حتی پلک زدن هم از یادش رفته بود چشمهایی به راه این جاده بود در انتظار این جاده بود نسیم مهربان موهای سیاه و آشفته اش را نوازش میکرد باد بوسه های بی پروا به گونه هایش می زد پرندگان برای رفع دلتنگی تصویر این قاب پنجره دختر خیره سر آواز عشق خود را سر می دادند وقتی دلش شکست تو سیلاب اشک چشمهاش شادی و سرخی گونه هاش رفت همچون گل سرخی بود که یکشبه صاعقه ای بر او خورده باشه تکه پاره های قلبش با هر عق زدنی از دهانش خونین خارج می شد انتظار به سر رسید این پنجره قاب خالی شد فقط مسافر اومد اما دیر شده بود جای خالی دختر خیره سر فقط یه قاب عکس بدون عکس بود نه از اون انتظارهای طولانی نه از شبهای بیقراری نه از التماسهای بیکسی کنج دیوار هیچ خبر نبود دیر شده بود برای همه چیز تنها چیزی مانده بود رفتن بود دختر خیره سر همه چیز رو کنار همون قاب خالی گذاشت حتی پنجره هم یادش نمیاد چه تصویری زینت قاب پنجره شده بود خاطره بودن دختر خیره سر با رفتنش دیگه هیچ رنگی نداشت .....................
دیگه هیچوقت پنجره روبه خیابون باز نشد ولی همیشه سرهایی بودن که منتظر دوباره دیدن عکس قاب پنجره بودن حسرت دیدن مسافر حسرت بوسیدن و بوئیدن روی عزیزش همچون سنگ بر قلب دخترخیره سر سنگینی می کند .
به یاد همه یادها ، به یاد کوچه هایی که دست در دست هم قدم میزدیم بیاد تمام گلهایی که بعد از من به سر مزارم می آوری بیاد شهرم ، به یاد تو به یاد روزهای بی خاطره ولی انگاری دختر خودش تکه ای از پنجره شده ولی یه چیزی پنجره قلب دختر خیره سر روبه آسمون باز شده بود

vahid_civil
28-11-2008, 16:22
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخرى رسيد. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.امّا داماد از جايش تکان نخورد.او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

vahid_civil
28-11-2008, 20:54
يک ضرب المثل قديمي مي گويد
"از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري" .

در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد مرد زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است ضمنا" اسم من برايان آندرسون است فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد هر مبلغي مي گفت مي پرداخت چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد نکرده بود براي کمک به يک نيازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند .

او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم يادي کنيد خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر، خانم، کافه اي ديد به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند پيشخدمت لبخند شيريني داشت لبخندي که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم ديد که پيشخدمت بايد 8 ماهه حامله باشد با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد تغييري در رفتارش بدهد آن گاه به ياد برايان افتاد وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود

پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر مي کرد آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند

بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد شوهرش هم خيلي نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشيده بود به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت همه چيز درست ميشه دوستت دارم برايان آندرسون

Ghorbat22
29-11-2008, 20:32
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!





نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !


نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!

Ghorbat22
30-11-2008, 14:58
دختر کوچيک و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.» دختر کوچيک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگير..» «فرق ش چيه؟» پدر که گيج شده بود پرسيد.
«تفاوت خيلي زيادي داره» دختر کوچيک جواب داد: «اگه من دستت رُ بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت رُ ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.»

در هر رابطه ي دوستي اي، ماهيت اعتماد به قيد و بندهاش نيست، به عهد و پيمان هاش هست. پس دست کسي رُ که دوست داري رُ بگير، به جاي اين که توقع داشته باشي اون دست تو رُ بگيره..

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

magmagf
01-12-2008, 07:48
توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع


يک آسمان خراش اندازه گرفت؟





سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود






يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه طول فشارسنج خواهد بود."





پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.






نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.





دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.


قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."


دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"





"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."




"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."



"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."



"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."



"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"



دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان بزرگ دانمارکي بود!!!

o--<--<
01-12-2008, 14:29
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :
خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند . (پائولوكوئيلو )

o--<--<
01-12-2008, 14:33
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی،
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد
رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود ....
سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست،
این عدل نیست. کاش
پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید
به نیت نا امیدی.
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،
ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است.
حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست،
تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید ....

o--<--<
01-12-2008, 14:33
روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و ... بود.
به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه نشد. دختر پس از کمی سکوت گفت:
- بابا چیکار می کنید؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توی دفترم می نویسم.
باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
- بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟

درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگی می کنیم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ اونقدر مشغله برای ما می تراشه که واقعاً بزرگترین و نزدیکترین رو فراموش می کنیم.
خدا ما رو نیافریده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم باهاش دو کلمه حرف بزنیم. خدا می خواد تا حداقل چند دقیقه از روز با ما صحبت بکنه. مطمئناً اگر همه ما صدای خدا رو می شنیدیم الآن بهمون می گفت : آیا اسم من توی اون دفتر هست؟
با آرزوی اینکه اولین اسم توی دفتر برنامه روزانه ما خدا باشه.

o--<--<
01-12-2008, 14:41
کدام خوشبخت تر بودند

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماهکه پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...
روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟!
گفتم:نه !
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!
با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...
حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدمویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفتکه مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .
ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!

o--<--<
01-12-2008, 14:42
در یک دهکده مزرعه داری بود که یک زن و چندین دختر و پسر داشت . روزی خرسی وحشی به این دهکده حمله کرد و چندین نفر را زخمی کرد و از بین برد . مزرعه دار برای حمایت و حفاظت از خانواده اش در بیرون خانه اتاقکی درست کرد و شبها آنجا نگهبانی می داد تا مبادا خانواده اش آسیب ببینند .اتفاقا یک شب خرس به مزرعه آمد و با مزرعه دار درگیر شد و به سر و صورت مرد به شدت آسیب زد اما سر انجام مرد موفق شد خرس را از پای در آورد .
از آنجا که سر و کله مرد به شدت آسیب دیده بود او را برای مداوا به شهری دور بردند . چون امکان ترمیم پوست میسر نبود با روشهای سنتی داغ کردن ، زخمها را درمان کردند و در نتیجه چهره ی مزرعه دار به شدت وحشتناک شد .
روز بعد خبر رسید که مزرعه دار از درمانگاه فرار کرده و ناپدید شده است .همه می گفتند او قیافه ای وحشتناک پیدا کرده و همان بهتر که خودش را به شکلی پنهان کند . همه می دانستند که او برای حفظ آبروی فرزندانش و کاستن عذاب روحی آنان خودش را مخفی کرده است .
سالها گذشت و زن و فرزندان مزرعه دار به غیبت او عادت کرده بودند .روزی در دهکده این خبر پیچید که دوباره چند خرس وحشی به ساکنان دهکده حمله کرده اند .یک شب دوباره خرسی به کلبه مزرعه دار حمله کرد .زن و فرزندان او از ترس جیغ و داد راه انداختند . اما دقایقی بعد سرو صدای درگیری مردی بیرون کلبه همه را متوجه خود کرد .آن مرد خرس دوم را با ضربتی حساب شده از پای درآورد و شر او را از سر زن و فرزند مزرعه دار کم کرد . آن مرد قیافه ای دلخراش و وحشتناک داشت اما زن مزرعه دار توانست همسر گمشده اش را در همان نگاه اول بشناسد . او با وجود زخمی که برداشته بود هنوز هم از مزرعه و فرزندانش شجاعانه محافظت می کرد .
آیا مزرعه دار زن و فرزندانش را دوست داشت ؟! چقدر ؟! چرا ؟!

o--<--<
01-12-2008, 14:45
امروزصبح باکلاغ کوچه روبرویی دعوام شد.چندروزبودچپ چپ نگاه میکردتااینکه امروز طاقت نیاوردم پریدم بهش گفتم چته:یه چیزیم طلبکاری؟
یه نگاه عاقل اندرسفیه بهم کردوگفت:هرروزصبح که میری پادگان ازاین کوچه ردمیشی هرروز صبحم یه فحش به منوصدام میدی ومیری ومیگی بازاین کلاغ بدخبراومده اینجاوق وق میکنه.اماخداییش هرروز خبربدشنیدی؟ من تواتفاقای بدی که برات میافتادمقصربودم؟ نمیخوای اون عقلتویه روزبه کاربندازی؟این همه خرافات روکی میخوای دوربریزید؟ واقعا تاحالافکرنکردیدکه آدمای خرافاتی هستید.من تواین کوچه لونه دارم وهرروزصبحم واسه دل خودم اوازمیخونم.به شماربطی داره؟
رفتم توفکر.آخه توکوچه ماهرروزصبح یه بلبل باصدای خیلی قشنگ میخوند(من ساعت 5.45 صبح ازدرمیرفتم بیرون چون اون موقع صدای ماشینا کمه میشه خیلی ازصداهاروشنید)من باخودم میگفتم ادمای کوچه روبرویی حتما آدمای بدین که هرروز اونجاکلاغ میخونه.اماحرفای کلاغه منوبه خودم آورد.اگه جای لونه کلاغه بابلبله عوض میشدچی؟اگه خونه ماتوکوچه روبرویی بودچی؟اگه قراربودهربارکه کلاغه میخونه یه خبربدباشه چی؟اگه...................................... ...... ..............._(

o--<--<
01-12-2008, 14:54
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند وزیبا شد و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هرگاه من واندوهم باهم سخن میگفتم روزهامان پرواز میکردند و شب هامان آکنده از رویا بودند زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم آواز آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند وگوش میدادند زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من واندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را باچشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند و بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند زیرا اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن آن سر فراز بودم .
ولی اندوه من مرد چنان که همه ی چیزهای زنده میمیرند و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و بیاندیشم .
اکنون هر گاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین میآیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هر گاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمیکند.
فقط در خواب صداهایی میشنوم که با دلسوزی میگویند[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]ببینید این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است))
و هنگامی که شادی من به دنیا آمد
هنگامی که شادی من به دنیا آمد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم (ای همسایگان من بیایید و ببینید زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده .بیایید و این موجود سر خوش را که در آفتاب میخندد بنگرید.)
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم - ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد ! من و شادی ام تنها ماندیم نه هیچکس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ماآمد.
آنگاه شادی من رنگ پریده و پژمره شد زیرا او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت وهیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
آنگاه شادی من از تنهایی مرد .
اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم.
ولی ( یاد) یک برگ پاییزی است که چندی در باد نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید.

بر گرفته از کتاب پیامبر و دیوانه (خلیل جبران)

o--<--<
01-12-2008, 14:55
يك استاد جامعه شناسي به همراه دانشجويانش به محله هاي فقير نشين بالتيمور رفت تا در مورد دويست نوجوان و زندگي فعلي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را در باره تك تك اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان براي همه آنها يك جمله را تكرار كردند:
«او شانسي براي موفقيت ندارد.»
بيست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويانش خواست كه دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثاي بيست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشي كرده يا مرده بودند، از ميان 180 نفر باقيمانده 176 نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا كرده و وكيل، پزشك و تاجر شده بودند.
اين جامعه شناس حقيقتاً متحير شده بود و تصميم گرفت روي اين موضوع تحقيق بيشتري انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دليل موفقيت شما چيست؟»
و پاسخ همه يكسان و سرشاراز عشق بود:
«دليل موفقيت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسي جستجو كرد و او را كه حالا پيرزني فرسوده، ولي هنوز هم بسيار هوشمند و زيرك بود پيدا كرد تا از او فرمول معجزه گري را كه از نوجوانهاي محلات فقير نشين، انسانهاي شايسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهاي معلم پير برقي زدند و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:
- من عاشق آن بچه ها بودم.
اريك باترورث

o--<--<
01-12-2008, 14:56
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

Consul 141
01-12-2008, 15:36
گاوچراني وارد شهر شد و براي نوشيدن چيزي، كنار يك مهمان‌خانه ايستاد. بدبختانه، كساني كه در آن شهر زندگي مي‌كردند عادت بدي داشتند كه سر به سر غريبه‌ها مي‌گذاشتند. وقتي او (گاوچران) نوشيدني‌اش را تمام كرد، متوجه شد كه اسبش دزديده شده است.
او به كافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالاي سرش گرفت بدون هيچ نگاهي به سقف يه گلوله شليك كرد. او با تعجب و خيلي مقتدرانه فرياد زد: «كدام يك از شما آدم‌هاي بد اسب منو دزديده؟!؟!» كسي پاسخي نداد. «بسيار خوب، من يك آب جو ديگه ميخورم، و تا وقتي آن را تمام مي‌كنم اسبم برنگردد، كاري را كه در تگزاس انجام دادم انجام مي‌دهم! و دوست ندارم آن كاري رو كه در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!» بعضي از افراد خودشون جمع و جور كردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو ديگري نوشيد، بيرون رفت، و اسبش به سرجايش برگشته بود. اسبش رو زين كرد و به سمت خارج از شهر رفت. كافه چي به آرامي از كافه بيرون آمد و پرسيد: هي رفيق قبل از اينكه بري بگو، در تگزاس چه اتفاقي افتاد؟ گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم برم خونه.

eshghe eskate
01-12-2008, 16:20
نذری
مرد نفت فروش خسته گاری را به سمت خانه هل می داد. کاسه نذری را که می توانست پیام آور خوشبختی برای بچه هایش باشد، سفت چسبیده بود. گریه یک کودک افغانی قدمهایش را سست کرد. وقتی کاسه نذری را به مادر کودک داد با خود اندیشید گاهی خوشبختی طعم ندارد.

eshghe eskate
01-12-2008, 16:24
مادام "آنیستا" به سراغ دکتر "برگمن" رفت و گفت: نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را زنی بد بخت می دانم. چه دارویی برایم سراغ داری آقای دکتر؟
دکتر "برگمن" قدری فکر کرد و سپس گفت: "مادام تنها راه علاج شما این است که پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از خانه هر کدام آنها یک تکه سنگ بیاوری، به شرط اینکه از زبان آنها بشنوی که خوشبخت هستند. "زن رفت و پس از چند هفته به مطب دکتر برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود. او به دکتر گفت: "برای پیدا کردن آن پنج نفر، به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم خوشبخت ترینها هستند رفتم، اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم، تازه فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم!"

amirtoty
04-12-2008, 12:02
پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ... پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ... ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطرکسي که به خاطر هيچ زندست!

amirtoty
04-12-2008, 12:03
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم :19::41:

elham_007
04-12-2008, 18:21
مردی كه مداد درست مى كرد مدادی را برداشت تا در جعبه بگذارد امّا قبل از آن به مداد گفت: «پنج نکته هست كه مى خواهم بدانی. قبل از آن كه تو را به جهان بیرون بفرستم مى خواهم این نکته ها را فهمیده و هرگز فراموش نكني در این صورت مى تواني بهترین مداد دنیا شوى:
· كار های زيادى از دستِ تو برمى آید امّا فقط باید در دست يك نفر قرار بگيرى تا بتوانی آن ها را انجام دهي.
· گاهی تجربه ى درد ناكِ تراشیده شدن را خواهى داشت امّا براى آن كه مداد بهترى باشی باید این درد را تحمّل كنى.
· بسیاری از اشتباه ها را مى توانى درست كنى.
· مهم ترین قسمت وجود تو در داخل توست.
· روى هر سطحی كه قرار بگيرى باید اثری از خود بر آن به جا بگذاری.
مداد فهمید و قول داد كه فراموش نکند و با هدف به درون جعبه رفت تا وارد جهان هستى شود.

iAR11
06-12-2008, 08:36
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
«اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي
پذيرايي ندارم.»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد،
برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟»
اميلي جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد»
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و
روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا »

لاله صادق صبوري
07-12-2008, 11:00
دريا مونس او بود جايي كه خوشبختي را در آن پيدا ميكرد.چه بسا در جست و جوي خلوتي براي تنهايي جايي بهتر از آن سراغ نداشت.اما در روزهايي كه باد شديدي ميوزيد و هوا طوفاني ميشد كنار دريا ديگر امن نبود وموجهاي بزرگ تمامي ساحل را مي پوشاندند.با افسوس چنين با خود انديشيد كه روزهاي شيرين و زيباي دنيا
هيچوقت دوام ندارند.
كاري در كارخانه ريسندگي داشت و ناچار بود هر روز صبح و عصر مسافت طولاني بين خانه تا محل كارش را با كفشهاي پوسيده اش كه به خوبي پاهايش را پوشش نميدادند طي كند.با همه اينها او به اين زندگي
فقيرانه و فلاكت بار خود قانع بودو چيزي بيش از آن نمي خواست هر چند جواني چيزهاي زيادي از او طلب ميكرد اما سعي ميكرد همچنان بدون توقع بماند.
ولي حالا ديگر شرايط فرق ميكرد آمال جواني اش به حقيقت پيوسته بودند او زيباترين دختر اين سرزمين كوچك لقب گرفته بود گر چه بهخاطرش دوستان زيادي از دست داده بود زيرا آنها هم چنين آرزويي در سر پرورانده بودند.اين وضعيت هم براي خانواده كوچك و تهيدست او هم به نظر دست نيافتني مي آمد.پدرش به شغل كشاورزي اشتغال داشت و قزضهاي زيادي بابت خريد مشروبات الكلي بدهكار شده بود چه چيزي بهتر
از آن كه مي توانست بعد از آن همه مدت نداري و فقر و مشقت زياد بقيه عمر خويش را با خوشي و متعلقات

دنيايي سر كند. حتي برادر كوچكش با وجود سن كم آرزوهاي بلند پروازانه اش را حالا به واقعيت ميديديك هفته پيش از ميان تمام زيبا رويان و شاهدان اين شهر او لقب زيباترينها را گرفته بود و بنابراين به همسري پادشاه در مي آمد تمام دختران در آرزوي ازدواج با پادشاه بودند و حتي اعيان و بزرگان در اين مجلس شركت كرده بودند تا سهمي به دست بياورندو او بود كه از ميان همه انها انتخاب گرديده بود از اين به بعد كالسكه اي مزين به روبان هايي از جنس اطلس براي بردن او به خانه مي آمدند چنين پيشامدي براي او ناخوشايند بودو از فشار خانواده مجبور به شركت در چنين مجلسي گشته بود پادشاه اين سرزمين آن كسي نبود كه او در تصورات خود در نظر داشت حتي كسي نبود كه او يكبار در مخيله ذهنش به آن راضي شده باشد.او يك پير پسر چاق و كوتاه قد و تا بخواهي مستبد و مغرور و بد اخلاق بود.هر بار كه به او فكر ميكرد نفرتي عميق در دلش ريشه مي دواند.هر روز با كالكه طلايي كه او را به ياد افسانه هاي پريان مي انداختند به ملك بزرگ پادشاه فر خوانده مي شدو اما در يكي از روزها از طرف كسي كه شوهر آينده او محسوب مي شد امر شد كه براي هميشه به زندگي فقيرانه خود پايان دهد در حاليكه با هيچكدام از آداب و رسوم و قوانين آشنايي نداشت تا بتواند عنوان ملكه آينده اين سرزمين را به عهده گيرد .
غروب در ساحل دريا ايستاده بود و به افق دور دست با حسرت مي نگريست به امواج تيره اي كه گويي همه اميدها و آرزوهايش را در خود بلعيده بود اما هنوز هم مصمم و اميدوار سعي ميكرد به خود تسلي دهد.حالا بايستي از آن دست لباسهاي گران قيمت و سنگيني به تن ميكرد كه با هر حركت صداي خش خش از
آن بر مي خاستو رفتار و سلوك خود را عوض ميكرد.در سايه حمايت شاه آرزوي ديرينه پدر و مادرش رنگ واقعيت گرفته بود
و ديگر هيچ غصه اي در زندگي نداشتند

gmuosavi
14-12-2008, 18:37
سارا كلاس سوم را در دبيرستاني در مركز شهري بزرگ آغاز كند.
هرگز به فكرش نرسيده بود كه تنها خواهد بود.اما زودي متوجه شد كه دائما در روياي كلاس دوم خود سير ميكند. آن كلاس كوچك و دوستانه بود و اين مدرسه جديد بسيار سرد و غير دوستانه.
به نظر ميرسيد در اين مدرسه كسي اهميت نميدهد كه سارا چه احساسي دارد و آيا مورد استقبال است يا نه.
او بسيار مهربان بود و گهگاه دوستاني پيدا ميكرد ـ ميدانيد،از همان دوستاني كه با فريب دادن وي از مهرباني اش سوء استفاده ميكردند.
او هر روز بدون جلب توجه كسي در راهروها راه ميرفت ، هيچ كس با او حرف نميزد ، به همين دليل كسي صدايش را نشنيده بود.تا جايي رسيد كه او فكر ميكرد افكارش آنقدر خوب نيستند كه ارزش شنيدن داشته باشند. بنابراين همچنان ساكت و تقريبا بي صدا ماند.
پدرو مادرش نگران بودند ، دختري كه هميشه سرشار از انرژي بود حالا به دختري كم حرف و منزوي تبديل شده بود.
متاسفانه آنها نميدانستند كه سارا در فكر پايان دادن به زندگي اش است...
اغلب هنگام خواب گريه ميكرد و فكر ميكرد هيچ كس او را آنقدر دوست نخواهد داشت كه با وي دوست شود.
اوضاع در تابستان بدتر شد‌ ، سارا هيچ كاري نداشت كه انجام دهد جز اينكه بگذارد ذهنش متلاطم تر شود. او فكر ميكرد زندگي آندر ناخوشايند است كه ارزش زيستن ندارد.
كلاس چهارم هم براي سارا هيچ تفاوتي با كلاس سوم نداشت.
وقتي عيد كريسمتس رسيد سارا آنقدر آشفته بود كه گويي دنيا كم كم او را از ياد برده بود.
سرانجام در روز كريستمس هنگامي كه پدرش به مهماني رفته بودند ، تصميم گرفت خود را از پل محلشان به پايين پرت كند. وقتي خانه گرمشان را براي رفتن به سمت پل ترك كرد تصميم گرفت در جعبه پست يادداشتي براي پدر و مادرش بگذارد.
وقتي در جعبه را باز كرد چند نامه در آن پيدا كرد. در ميان نامه ها پاكتي براي او بود. آن را باز كرد. كارتي از طرف يكي از همكلاسي هايش بود:

ساراي عزيز ، ميخواهم براي اينكه زودتر با تو صحبت نكردم عذرخواهي كنم ، من هم مثل تو هيچ دوستي ندارم. فكر ميكنم بتوانيم با هم دوست شويم و به هم كمك كنيم. روز يكشنبه مي بينمت!
دوست تو ، بتي

سارا لحظه اي به كارت خيره شد و آن را چند بار خواند. (با هم دوست شويم!) خنديد و متوجه شد كه كسي به او اهميت ميدهد و ميخواهد با سارا دوست شود. احساس مهم بودن كرد.
برگشت و بي درنگ به بتي زنگ زد.
فكر ميكنم بتوان گفت او معجزه ِ كريستمس بود زيرا...

دوستي بهترين هديه اي است كه انسان ميتواند به كسي بدهد.

gmuosavi
14-12-2008, 19:02
وقتی میخواستم به دانشگاه بروم ، خیلی بی پول بودم. برای درآوردن پول در خیابانی که خانه های قدیمی داشت راه میرفتم و خانه به خانه کتاب میفروختم. وقتی به دروازه خانه ای نزدیک شدم ، زنی زیبا و بلند قد ، حدودا هشتاد ساله ، با حوله حمام به سمت دروازه آمد و گفت: (تویی عزیزم؟ منتظرت بودم! خدا به من گفت که امروز می آیی.)
خانم برای انجام دادن کارهای حیاط و خانه اش به کمک نیاز داشت. من که بودم که با خدا مخالفت کنم؟!
روز بعد من سخت تر از همیشه کار کردم. او به من یاد داد چگونه گیاهان را بکارم و گیاهان پژمرده را کجا ببرم. او برای شش ساعت کار سه دلار به من داد.
هفته بعد خانه او را تمیز کردم. او به من یاد داد چگونه با جارو برقی عتیقه اش کار کنم. آن روز ناهار خوشمزه خوردیم و روز خوبی را گذراندیم.
آخرین هدیه آقای لینک اتومبیل نوی باشکوهی بود. خانم لینک هرگز نتوانسته بود بچه دار شود ، اما خواهر و خواهر زاده اش در آن نزدیکی زندگی میکردند. همسایه هایش هم او را دوست داشتند.
از زمانی که با خانم لینک آشنا شدم یک سال ونیم گذشت. دانشگاه و کار بیشتر وقت مرا میگرفت و من خانم لینک را کمتر و کمتر میدیم.
روز عید والنتاین فرا رسید و من که خیلی بی پول بودم از افرادی به باید به آنان هدیه میدادم فهرست کوچکی آماده کردم. مامان گفت: (باید برای خانم لینک هم هدیه بخری.)
ناباورانه پرسیدم:(چرا؟ خانم لینک خانواده ، دوستان و همسایه های زیادی دارد! من حتی دیگر وقت زیادی را با او نمی گذرانم. چرا باید خانم لینک از من هدیه بخواهد؟)
مامان قانع نشد و اصرار کرد. (برای خانم لینک هدیه ای بخر.)
در روز والنتاین خجولانه دسته گل کوچکی به خانم لینک هدیه کردم و او با خوشحالی آن را پذیرفت.
چند ماه بعد به دیدن خانم لینک رفتم. او در اتاق نشیمن نشسته بود. در گوشه ای از اتاق دسته گل پژمرده و پلاسیده من بود ـ تنها هدیه ی عید والنتاین که خانم لینک آن سال دریافت کرده بود...

....

هرگز نمی فهمید یه کار ساده مهربانانه چه شادمانی بزرگی به دنبال می آورد.
(بری آبل)

P30 Love
15-12-2008, 20:41
شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار نشه،
جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،
قایق ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون.
درهمین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن کردم
متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد ماند.
تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم،
لباسم رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.
اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بیرون خیلی بده..."
همسرم جواب داد:
" آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوائی رفته ماهیگیری؟!!!
من هنوز که هنوزه نمیدونم همسرم اون روز شوخی میکرد یا نه
ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیری

Benygh
15-12-2008, 21:39
آرزو
این رو یک جا شنیدم دیدم حس کردم و میخوام القا کنم ...
آخرین باری که ارزو کردین یادتونه ؟
آرزو داشتید یک سگ داشته باشید ...
آرزو داشتید یک موتور سیکلت داشتید ...
آرزو داشتید که دنیا رو بگردید ...
آرزو داشتید که دنیا رو تغییر بدید ...
آرزو داشتید پولدار بشید ...
آروز داشتید که آرزوهاتون براورده بشه ...

حالا چرا از این همه ارزوی قشنگ گذشتید ؟
واقعا زیبایی یک لحظه فکر کردن به این ارزو ها ارزش نداشت که اینارو ترک نکنید ؟
نه نه دیگه برید همه ی ارزوهاتون رو بیارید ...
من یک فکر خوب برای اینکه به آرزوهاتون برسید دارم ...
به همه شون فکر کنید شاد بشید شادی میتونه همه رو بیاره ...
البته منی هم که اینا رو میگم انجام نمیدم ولی شما انجام بدید ...

بعد دیگه میتونید دنیا رو تغییر بدید ...
هر تفریحی انجام بدید ...
تا وقتی که خسته میشید با موتور چرخ بزنید ...
ولی یادتون باشه هیچ آرزویی رو جا نندازید ...
شاید با این روش به آرزوهاتون نرسید ولی واقعا ارزشش رو نداشت که یک لحظه با اونا شاد بشید ...
شاید داشته ... شاید نه ... ولی به هر حال حسی زیباست آرزوکردن ... مخصوصا اونی که برای کسی دیگه باشه ...

زشتی زیبایی را در برگرفت ...
آن را به مانند بی زبانی در آورد که فقط لبهایش تکان می خورد ...
آنقدر بی صدا فریاد زد تا صدایش قطع شد ...
نا امید خود را جمع کرد و گریه سر داد ...
گریه اش تمام شد و امیدی دوباره برایش شکفت ...
فریاد زد ... بی صدا تمنا کرد ...
فقط به این خاطر که مطمئن بود کسی رد خواهد شد ...

gmuosavi
20-12-2008, 17:45
وقتي يه گربه مي اومد روي ديوار ، توي آفتابي هواي پاك روزهاي خوب از درخت سيب بوي تازگي فواره مي زد ، مرغها گربه رو مي ديدند چشمكي به هم مي زدند و ريسه مي رفتند ، جوجه ها همديگر رو خبـر مي كردن و مي دُيدن پيش مرغشـون.

گربه نيگا مي كرد به اوضاع مشكوك حياط و آروم مي پريد پائين ، خروسه مي اومد مي گفت چه تونه گربه هه داره مياد ! مرغا مي گفتن مي دونيم ، سگ پشمالوي تازه وارد نوۀ آقا بزرگ چشاش بسه بود ، سرشو كه بلند ميكرد مي ديد همه دارن مي خندن پا مي شد و ميرفت تو حياط ، گربه سگو كه ميديد شوكه مي شد سگه مي پريد ميگرفتش گربه ميخواست در ره ، ولي گير مي افتاد ... سگه چشمكي به جوجه ها ميزد. بعد به گربه مي خنديد ، جوجه ها دمر مي شدن پا رو به هوا مي خنديدن ، خروسه دلش درد مي گرفت از خندۀ زياد سگ پشمالو دستاشو دراز مي كرد گربه مي خنديد و دستشو مي گرفت همه مي خنديدن ، حتي گربه هم مي خنديد.

كنار اون باغچه قشنگ ، خانم بزرگ سبزي كاشته بود همسايه با دو تا بنه سير مي اومد در بزنه در باز بود مي اومد تو خانم بزرگ سبزي مي چيد براش ، سيرا رو هم همسايه به زور مي داد به خانم بزرگ.

بعد از ظهر ها آقا بزرگ مي شست پاي كرسي تو حياط واسه نوه كوچولش قصه ميگفت گربه هه و سگه با كامواي خانم بزرگ بازي مي كردن. بچه ها قصه آقا بزرگو واسه هم دوباره تعريف مي كردن. يه كبوتر يه روزي اتفاقي مي اومد تو اتاق زير شيربوني همه مي دُيدن دنبال كبوتر آقا بزرگ زود تر مي رسيد ولي نوه كوچول كبوترو ور ميداشت نازش مي كرد ، هورا كشون مي رسيدن پائين خانم بزرگ آب مي آورد مرغا لونه شونو واسه يه مهمون جارو مي زدن. از فرداش كبوتر بالش خوب مي شد و ديگه از اونجا نمي رفت.

خانم بزرگ لباس مي شست نوه كوچول از پشت آب مي ريخت روش ، خانم بزرگ نوه كوچول رو مينداخت توي تشت كف ، آقا بزرگ مي خنديد نوه كوچول لباساشو همونجا در مي آورد و لخت مي شد خانم بزرگ هم همونجا مي شستش و بعد لباس تازه شو مي آورد بپوشه.

نوه كوچول بزرگ مي شد كم كم ، جوجه ها داشتن تخم ميذاشتن ساعت نيمه شب همه جا روشن بود نوه كوچول جوون كتاب مي خوند ، داستان قهرماني دلاوري كهنه كار. خانم بزرگ چند وقته مريضه نمازشم رو تختش خوابيده مي خونه آقا بزرگ ميگه كي ميري مي خوام نامزدم و بيارم خانم بزرگ مي خنديد اشك از تو چشاي آقا بزرگ سر مي خورد. همسايه مي اومد با يه قيمه پلو تو چادر مي گفت اينو تو خونه ما جا گذاشتين آقا بزرگ مي گفت پس تو برده بوديش خانم پاشو غذا پيدا شد.

سفره رو نوه كوچول مينداخت سبزي باغچه كم مونده بود آب رو هم همين امروز صبح از چشمه آورده بود قاشق قاشق قيمه ميداد به خانم بزرگ و مي گفت مكه چه خبر بود ديگه ؟ خانم بزرگ مثل هفت سال پيش دوباره با آب و تاب تعريف از هتل مي كرد. مي گفت سياهه منار و گرفته بود مي گفت برين كنار.

يه چند سال بعد خانم بزرگ و آقا بزرگ رو ، نوه كوچول با نوه هاش سر خاكشون ميديد. تو حياط خونه واحد رو واحد ساختن گربه ها رو با اثاثيه مرغا دور انداختن خروسه رو پختن.

امروز ديگه گربه رو ديوار نمياد. توي محل يه خونه با حياط هنوز باقي مونده ! صداي مرغ مياد از تو حياط تلويزيون ولي سبزي نكاشتن جائي. همسايه سلام رو عليك نمي گيره. دراي خونه هارو قفل مي زنن، آقا بزرگا نمي خندن.

آقا كوچول واسه نوه هاش قصه مي خواد بگه نوه هاش خوابشون مياد آقا كوچول ميره مي خوابه بعد نوه هاش ميرن تو كوچه كسي رو نمي بينن باهاش بازي كنن بر ميگردن مي خوابن. واسه يه كبوتر ديروز دو نفر رو كشتن مادر يكيشون شكايت كرده از اون يكي. از خونه پائيني صداي كتك مياد بچه گريه ميكنه ، مادره طلاق مي خواد پدر بچه مهريه رو نميده بچه شير مي خواد ...!

پسر خاله آقا كوچول مريضه بچه هاش بردنش بيمارستان مهر و امضاش رو گرفتن خونه رو فردا بكوبن. رئيس پليس ميگه به بابات پول دادي رسيد بگير. يه ستاره مياد تو آسمون نگاش كني تو درو مي بندي نياد تو يه دفعه. توي حياط يه غريبه پاورچين را ميره مي پرسي: شما؟ خواهش ميكنه چيزي نگي ... در مي ره.

وضع آشفته شده است ، درون كوچه ها ديگر كسي بازي نميكند شوري پيدا نميشود جايي ، انتظار اين كه شايد مهرباني بيايد ديگر نيست و خوب بودن تبديل به اسطوره مي شود كم كم...



نويسنده : كــاوه روحــانی

vahid_civil
03-01-2009, 00:20
جن در مصر (شاید ترسناک)

اين داستان : ابوکف مصري

در تاریخ 1359 شمسی اتفاقی بوقوع پیوست که افکار عمومی مردم مصر را به خود معطوف کرد این اتفاق چنین بود : مرد سی وسه ساله ای به نام عبدلعزیز ملقب به ابوکف که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود وبه نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه کانال سوئز به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ناچار جبهه راترک کرده به شهر خود بازگشت تادر کنار مادر وبرادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد .در همان شب اول که از غم واندوه رنج می برد ناگاه زنی را دید که لباس سفید وبلندی پوشیده وسر را با پارچه سفیدی پیچیده در اولین دیدار او را همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهده کرد .زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نمود وبه بستر ابوکف نزدیک شد وگفت : ای جوان اسم من حاجت است وقادر هستم بزودی بیماری تورا درمان کنم لکن به یک شرط که بادختر من ازدواج کنی .
ابوکف جوابی نداد زیرا وحشت قدرت بیان را از او گرفته بود واو را در عرق غوطه ور کرده بود .زن دوباره سخن خودرا تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم وقصد کمک به شما وبه نوع انسانها را دارم ودر همین حال از دیواری که آمده بود ناپدید شد .ابوکف این قضیه را به کسی اضهار نکرد زیرا می ترسید اورا به دیوانگی متهم سازند .باز شب دوم دوباره حاجت امد وتقاضای شب اول را تکرار کرد ابوکف نتوانست جواب قاطعی دهد . شب سوم باز آمد و گفت : تنها کسی که می تواند خوشبختی تورا فراهم کند دختر من است ابوکف مهلت خواست تا در این خصوص فکر کند . بعد تصمیم گرفت که اول شب در اطاقش را از داخل قفل کند وبه رختخواب برود تا کسی نتواند وارد شود اما یکدفعه دید که حاجت ودخترش از درون دیوار عبور کردند ونزد او امدند وتا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره دختر نگاه کرد ٬ دید چهره جذاب ٬ بدن لطیف قد کشیده ٬ گردن بلند ومثل نقره می درخشد .رو کرد به حاجت و گفت : من شرط شما را پذیرفتم . حاجت وسیله عروسی رافراهم کرد شب بعد با موسیقی وساز ودهل عروسی را انجام دادند ٬ در حالی که کسی از انسانها ان آواز را نمی شنید .عروس را با این وضع وارد خانه کردند .
حاجت عروس وداماد را به یکدیگر سپرد واز خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است . روز بعد هنگامی که مادر وبرادران متوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت . این شادی بطول نیامجامید زیرا که بزودی روش ورفتار ابوکف تغییر کرد ٬ او در اطاقش می نشست وبجز موارد محدود بیرون نمی آمد .تمام کارهای لازم را مانند غداخوردن واستحمام را همانجا انجام می داد ٬ تمام روز وشبش را در پشت در سپری می کرد . بالاخره برادران او متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند .گمان کردند عقلش را از دست داده ٬ اما او با همسر زیبایش در عیش ونوش وخوشبختی بود وطی دو سال همسرش برای او دو فرزند بدنیا آورد .همسر وفرزندانش نیز در کنار او در همان اطاق بسر می بردند وتنها او می توانست انها را ببیند وصدایشان را بشنود .
یک شب حاجت به دیدار او آمد وگفت : من تصمیم دارم بواسطه تو امراض انسانهای بی بضاعت را معالجه کنم واز تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنی انتخاب کنی زیرا با بودن مادر وبرادرانت در اینجا ٬ همسر و فرزندانت آزادی ندارند . سه روز بعد ابوکف در شهر شبر الخیمه منزل کوچکی اجاره کرد ونقل مکان نمود در آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان ومعالجه بیماران آغاز کرد وموفق شد گونه هایی از نازایی وفلج وبیماری های کبد وکلیه وسرطان سینه را معالجه کند ٬ عمل های جراحی موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشت وعمل های آپاندیس وزائده جگر را هم انجام میداد . او از هر بیمار برای معاینه 25 قرش دریافت می کرد .هر بیماریی را به محض مشاهده تشخیص می داد لکن معالجه وجراحی بیماران رایگان بود .گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهان معالجه می کرد واکثر اوقات داروها را از پول خود خریداری می نمود ٬ طولی نکشید که آوازه ابوکف فراگیر ومحدوده فعالیتش گسترش یافت شخصی که بگزارشهای مربوط به فعالیت پزشکی بدون مجوز رسیدگی می کرد تمام فعالیت های ابوکف را گرد اوری کرده وبه محکمه قاضی تحقیق رد کرد . در نتیجه از سوی قاضی تحقیق حکم بازداشت ابوکف صادر شد.
ابوکف در محکمه قاضی اعتراف کرد که بنا به دستور حاجت به معاینه و معالجه افراد بیمار می پردازد واضافه کرد که من جرات مخالفت وسر پیچی از دستورات ایشان را ندارم واگر جزئی کوتاهی شود مورد اذیت و آزار قرار می گیرم ٬ قاضی تحقیق از نام و آدرس حاجت برای دستگیریش از ابوکف سوال کرد ناگهان متوجه شد که حاجت انسان نیست بلکه زن مومنه ای از جن است . ناچار به تحقیق خود پایان داد وحکم بازداشت چهار روزه ابوکف را صادر نمود ودستور داد او را به دادگاه قانونی روانه کنند .هنوز قاضی کار خود را تمام نکرده بود که به سر درد شدیدی مبتلا شد و مجبور شد دفتر کارش را ترک کند ودر منزل استراحت کند. در روز شنبه 15 اوریل 1980 دادگاه شبر الخیمه جلسه خود را به ریاست قاضی تشکیل داد ابوکف در دادگاه به تمام اتهامهایی که نسبت به وی شده بود اعتراف کرد ٬ قاضی خواست مهارت وتوانایی متهم را بیازماید لذا از او خواست تا بیماری هایی را که 6 تن از وکلاء به آن دچاربودند را مشخص نمایند .
ابوکف از این آزمون با سر بلندی وموفقیت بیرون آمد و بیماری هر یک از وکلاء را تشخیص داده وداروی مناسب را برای آنها تجویز نمود سپس نوبت قاضی رسید وبعد از او تمام افراد حاضر در دادگاه مورد معاینه قرار گرفتند .گفتگو میان قاضی و ابوکف بسیار مهیج بود .حضار با فریاد بلند تکبیر می گفتند قاضی وقتی که با این ماجرای مهم روبه رو شد حکم کرد ابوکف باید به بیمارستان روانی تحویل داده شود تا وی مورد برسی قرار گیرد ومدت بازداشت وی تا جلسه بعدی تمدید شد . روزنامه الجمهوریه این ماجرا را به صورت مشروح چاپ کرد ٬ پخش این مطلب جنجال فراوانی به راه انداخت .
تعدادی از علما و پزشگان روان پزشک دست به کار شدند ونظریه خود را در این مورد ابراز نمودند عده ای تهمت دروغگویی به او زدند وعده ای او را بیمار روانی می دانستند وبرخی او را با نیروهای نامرئی مرتبط می دانستند ولی با این حال کسی نتوانست موفقیت ابوکف را در تشخیص ومعالجه واجرای عمل های جراحی موفقیت آمیزش خنثی کند ودر بین مردم از اشتها بیاندازد . وقتی که دوباره دادگاه در 22 آوریل برگزار شد قاضی دادگاه ابو کف را از اتهامات وارده بی گناه و مبرا دانست ودر متن حکم آمده بود که متهم ذکر شده مجبور به انجام این امر بوده (یعنی معالجه) وهیچگونه اختیاری نداشته ٬ و ضمنا توانایی مقابله با این نیروی نامرئی را نداشته و از طرفی هم بر دادگاه ثابت شده که اقدام متهم مبنی برمعالجه ومعاینه کاملا صحیح بوده در حالیکه خود متهم اقرار نموده که از علوم پزشکی چیزی فرانگرفته و دادگاه قادر نیست که به یقین اعلام نماید متهم با جن ها در ارتباط است .بر همین اساس متهم بی گناه است .
ابوکف پس از شنیدن حکم با صدای بلند لا اله الا الله را تکرار می نمود وبه روزنامه نگاران گفت : حاجت هنگام جلسه در دادگاه حضور داشت ودر موقع قرائت حکم توسط قاضی پشت سر قاضی قرار داشت ووقتی که روزنامه نگاری درمورد خصوصیات حاجت از ابوکف سوال کرد ابوکف گفت : من از پاسخ این سوال معذورم فقط آنچه می توانم بگویم این است که حاجت از نسل جن است.

iAR11
03-01-2009, 16:08
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.
مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

iAR11
03-01-2009, 16:08
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.» در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد..
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد که با پنسیلین درمان شد.

vahid_civil
03-01-2009, 16:14
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.
مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

آخر داستان همینه؟ سر کاری بود؟

Eshghe_door
07-01-2009, 20:17
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.
از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد.
وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود. نتیجه:
آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟
لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟
آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

gmuosavi
13-01-2009, 17:52
يه روز صبح يه مريض به دكتر جراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديد شكايت ميكنه..
دكتره بعد از معاينه ازش ميپرسه «خب، بگو ببينم واسه چي كمر درد گرفتی؟»
مريض پاسخ ميده: «محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم. مروز صبح زودتر به خونه رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده!! در بالكن هم باز بود. من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را
ديدم كه ميدويد و در همان حال داشت لباس ميپوشيد. من يخچال را كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به طرف اون!! دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله..»

مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته. دكتر بهش ميگه «مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟»
مريض پاسخ ميده: «بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود. ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم. من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را ميپوشيدم، شما باور نميكنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!»

وقتي مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيمتره.
دكتره در حالي كه شوكه شده بوده دوباره ميپرسه «از كدوم جهنمي فرار كردي ......!!!!»

«خب، راستش توي يه يخچال بودم كه يهو يه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...»

Leyth
19-01-2009, 21:31
سلام.

داستان: "افسانه ی پر آبی"



شناسنامه:

نام: افسانه پر آبی.
نام انگلیسی: The Legend of Blue Feather
نام نویسنده : FREYASHAWK **
مترجم : Leyth



در نخستین روزهای زندگی نوع بشر، زمانی که مردم در حال کسب شناخت از حیات و تمام پیچیدگی و زرق و برق آن بودند، پسری کم رو به نام "کووکو" ( Kuko ) زندگی میکرد. او شدیدا در دام عشق دختر رئیس قبیله اش بود؛ اما برای گفتن چیزی به دختر، بسیار خجالتی بود. به جای گفتن، او هر روزصبح جلوی درب خانه دختر یک گل سپید قرار می داد و بعد از گذشت زمانی، به محل برمی گشت تا ببیند که هدیه اش قبول شده است یا نه.

گل سفید رنگ، گلی کمیاب و زیبا بود که فقط در بالاترین نقطه ی کوه های بلند پیدا می شد. کووکو هر بعد از ظهر، در جست و جوی گل کمیاب از کوه ها بالا می رفت و هرگز بدون گل به دهکده بر نمی گشت. آن گل برای او، نماد احساسی بود که در قلب خودش شکفته بود. هر روز وقتی می دید که دیگر گل سفیدش روی آستان در نیست، قلبش به تپش می افتاد. و او تصور می کرد که معشوقه اش می فهمد که زیبایی او، در زیبایی بدیع گل سپید جلوه گر شده است.

روزی، نمایندگانی ناشناس به دهکده آمدند. آنها یک پیشنهاد دادند: ازدواج دختر با پسر رئیس دهکده ی همسایه در ازای الاغهای بار گیری شده با طلا، صندوق هایی پر از جواهرات گرانبها و سبد هایی پر از حبوبات، سبزیجات و میوه جات...

بیچاره کووکو!!! قلب کووکو در حرکت تظاهری آنها و بانگ ستاینده ی روستائیان غرق شد. تمام آن چیزی که برای ارائه به دختر داشت همان گل سفید بود. زمانی که هیئت نمایندگان به خانه ی رئیس قبیله وارد شدند، با چکمه های سنگینشان هدیه ی کووکو را لگدمال کردند. کووکو نمی توانست تصور کند که دختر، او را بر فرزند رئیس ثروتمند قبیله ترجیح بدهد. او یک چوپان فقیر بود که فقط یک جفت گوسفند و دو تا مرغ داشت که تا به حال حتی یک تخم طلا هم نگذاشته بودند!

غروب آن روز، با نا امیدی بسیار، به سمت آبشار ِ الهه رفت تا در آرامش فکر کند. اینجا، وقتی زندگی اش تاریک می شد، یک مکان دلخواه برای او بود. بر طبق افسانه ها الهه ی کشت و ذرعی که دریاچه محل زندگی اوست، آرزوهای افراد مستحقی را که از او کمک بخواهند اجابت می کند. کووکو حدس می کرد که الهه - همان طور که زیبا بود - غم خوار و مهربان هم بود. و در تاریک و روشن صبح، در تفکر الهه بود. و در دل از آرزوها و امیدها، نبردها و نا امیدی هایش سخن می گفت. کووکوی نسبتا کم رو و خجالتی، دریافت که می تواند آزادانه با الهه ای که نمی بیند صحبت کند. با کسی که احساس می کرد همواره در آبهای اخگر گونه ی آبشار بهاری حاضر است.

غروب آن روز بعد از اینکه بالاخره در سکوت فرو رفت، از سیمای پرنده ای بدیع و آبی رنگ که در سراسر آسمان پرواز می کرد، در شگفت شد. پرنده بالای سر او سه بار چرخ زد و یک پر به دامن کووکو انداخت. پری بلند و رنگین کمانی... . کووکو تا به آن وقت چیزی به آن زیبایی ندیده بود. او در حیرت بود. اما بیشتر وحشت زده شد وقتی که پرنده با او سخن گفت.

"من پرنده ی نامیموتو هستم. کسی که آشیانش در دامان الهه کشت و ذرع است. او به من امر کرده است تا تو را دل گرم کنم. این پر نیلی رنگ را به دختری که دوستش داری هدیه کن. اگر قلب او برای تو بتپد، دختر از آن تو خواهد شد."

کووکو به پرنده ی مقدس تعظیم و از هدیه ی نایابش سپاسگزاری کرد. سپس به دهکده بازگشت و آن پر را در پادری خانه ی معشوقه گذاشت. آن شب را نتوانست بخوابد و به محض طلوع خورشید، آنجا حاضر بود تا ببیند آیا هنوز پر درمکانی که گذاشته بود هست یا نه...

چه لذت عظیمی!... پر آنجا نبود!

زمانی که آنجا ایستاد، رئیس دهکده ، دخترش و تمام نمایندگان غریبه از خانه بیرون آمدند و جارچی دهکد شروع به نواختن ناقوس کرد تا مردم ده را به جلسه فرابخواند. آن ها در میدان اجتماع کردند و منتظر شنیدن اخبار بودند. کووکوی بیچاره ناگهان هراسان شد. از اینکه شاید این جلسه خبر پذیرفتن پیشنهاد ازدواج با پسر رئیس قبیله ی همسایه باشد.

اما به جای آن، کووکو دید که معشوقه اش در حالی که پر آبی را به موهای طلایی اش بسته است، به جلو آمده و با صدایی رسا اعلام کرد:

" من فقط با مردی ازدواج خواهم کرد که به من بگوید پرنده ای که این پر متعلق به اوست در کجا زندگی می کند. "

سپس پدرش گفت: "سه روز بعد، ما جلسه ای دیگر خواهیم داشت و در آن، جواب سوال دخترم را خواهیم شنید."

کووکو فهمید که رئیس قبیله قصد دارد به پسر رئیس قبیله ی همسایه فرصتی بدهد تا جواب سوال دختر را بدهد. آن سه روز برای کووکوی بینوا بسیار کند گذشت. او جواب را می دانست، اما در شک بود که آیا رقیبش توانایی دادن پاسخ درست را دارد یا نه.

بعد از گذشت آن سه روز، ناقوص به صدا در آمد و مردم دوباره در میدان جمع شدند. هیئت نمایندگان بازگشتند و این بار پسر رئیس قبیله ی همسایه هم با آن ها بود. در بهت و حیرت کووکو، آن پسر بسیار زیبا رو بود، اما غرور و تکبر در خصایصش مهر شده بود. علاوه بر این رفتارش معنی رفتار کسی را می داد که در همه ی شرایط راه خود را می رود. رقیب کووکو قدمی به جلو برداشت و سپس با صدای بلند گفت:

" این است جواب من به سوال شما: من مردانی را به گوشه گوشه ی سرزمینمان فرستادم، و هیچ کس پرنده ای با خصوصیاتی که شما نام بردید، ندید. من با اطمینان اعلام می کنم که آن پرنده در این سرزمین غریبه است و باید از سرزمینهای دور آمده باشد."

رئیس با خوشحالی پذیرفت: "آری! ... همین باید جواب ما باشد."
دختر گفت: "هنوز نه. این جواب سوال من نبود. این جواب به من نگفت که کجا پرنده را پیدا کنم."

سپس کووکو قدمی به جلو برداشت. برایش حیرت آور بود که وقتی سخن می گفت دیگر لکنت نداشت. صدایش راسخ و ملیح بود هنگامی که گفت: " من پرنده ای را که در جست و جویش هستید دیده ام. این پرنده را نه در سرزمین ما و نه هیچ کجای دیگر پیدا نمی کنید. چرا که در دامان الهه زندگی آشیان کرده است. او پرنده ی نامیموتو است، مقرب الهه ی زندگی، بالاتر از هر کس دیگر."

روستاییان متعجب شدند، نه از کلمات کووکو بلکه از تبدیل او به یک مرد جوان و بی پروا که نه تردید دارد و نه ترس.

رئیس با اخم گفت: " از کجا می دانی؟ "

-- پرنده خود این هدیه را به من داده است. این پر سمبل عشق واقعی است. پسری که این پر را به دختری هدیه می دهد، در واقع به او می گوید: " قلب من به سوی تو می پرد، همان طور که پرنده ای به سمت آشیانش پرواز می کند. من آرزو دارم برای همیشه در قلب تو آشیان کنم."
این پیام پر آبی رنگ است و برای همین ، من این پر را به دختر شما هدیه کردم. من رعیت شما هستم سرورم، اما قلب من بیشترین اشتیاق را در تعلق به دختر شما دارد.... برای همیشه.

همه ی اهالی شیفته ی سخنان پسر شدند و حتی رئیس هم نتوانست بر عدم رضایت عبوسانه ی خود پافشاری کند. اگرچه فکر از دست دادن تمامی مزیت هایی که در وصلت با قبیله ی همسایه وجود داشت، آزارش می داد. اما به هرحال دخترش را دوست می داشت و شادی او برایش از ثروت مهمتر بود. دختر اول به پسر رئیس همسایه و سپس به کووکو نگاهی انداخت.

" من همیشه دوستت داشته ام" . این را دختر به چوپان جوان گفت.... " هر روز صبح، من از پنجره می دیدم که تو آن گل زیبای سفید رنگ را جلوی در خانه می گذاشتی. من همیشه آرزو داشتم که تو روزی با من از عشقت حرف بزنی."

سپس دست پسر را گرفت و اعلام کرد: " من پر آبی رنگ ِ عاطفه ی تو را قبول می کنم. بگذارید از امروز به بعد، پر آبی نشانه ی عشق جاودانی هر مرد و زنی باشد ."

پایان.

obituary
20-01-2009, 11:44
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند.
تصميم گرفت که ماشينش را همانجا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!

قاهر - Gahir
22-01-2009, 21:47
سلام
موت ابوالمراد :

ابوالمراد جیلانی مردی بود صاحب رأی و صائب نظر . مریدان بسیار داشت و پیروان بی شمار .
روزی بر سکوی خانه نشسته بود و مریدان گرد وی حلقه زده بودند و حل مشکل می کردند . مردی گفت : « ای پیر ، مرا با اهل خانه جنگ افتاده است و اهل ، مرا از خانه بیرون رانده انده و در را بسته . » گفت : « به خانه آییم و آشتی تو با اهل باز کنیم . » و چنین شد .
مردی گفت : « ای پیر ، صاحب خانه مرا گوید که بیرون شو . » گفت : «صاحب خانه را بگوی که پیر گوید ، خانه بر من ببخش و خود بیرون شو .» و چنین شد .
مردی گفت : « ای پیر ، صد درم سنگ زرّ ناب می جویم . » گفت : « بیابی » و چنین شد .
یک یک مریدان می آمدند و مراد می جستند از ابوالمراد .
ناگاه مردی درآمد و عریضه‌ای بداد سرگشاده و برفت .
ابوالمراد ، نخست آن عریضه ببویید و ببوسید و بر دیده نهاد و سپس ، خواندن بیاغازید.
ناگاهی ، کف بر لب آورد و فریاد زد : « آب ، آب . » و از سکو درغلتید و بیهوش بیوفتاد .
مریدان بر گرد وی جمع آمدند و چندان که پف نم بر صورت وی زدند و کاه گل در دماغ وی گرفتند ، با هوش نیامد .
پس او را به بیمارستان بردند و در « سی . سی . یو » بخوابانیدند که مگر سکته ی ملیح ! کرده است .
ساعتی در آن حالت ببود تا طبیب بیامد و گفت : « ای پیر ، تو را چه افتاده است ؟ »
ابوالمراد از لحن وی بدانست که طبیب از مریدان وی است . پس زبان باز کرد و گفت : « آب . آب . » آب بیاوردند که : « بنوشد » ننوشید و بمرد - رحمت الله علیه . -
مریدان بر جنازه ی وی گرد آمدند و می گریستند که : « دریغا ، آن پیر روشن ضمیر و آن شیر بیشه‌ی تدبیر که به یک عریضه از پای دراوفتاد و بمرد . »
مریدی گفت : « ای یاران ، شاید بود که آن عریضه باز نگریم تا چه شعوذه و طامات در آن نوشته است ؟ باشد که علت تشنگی وی دریابیم و سبب موت بازشناسیم . »
عریضه بگشودند . قبض آب بهای خانگاه ابوالمراد بود - انار الله برهانه - به نرخ تصاعدی ! و جز آن هیچ نبود . تمّت .

fanoose_shab
25-01-2009, 02:06
فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت: خدايا می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمينی است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت
فرشته گفت تا بازگردم، بالهايم را اينجا می سپارم؛اين بالها در زمين چندان به کار من نمی آید
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمينم اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است
فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند
می دهد
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را که می ديد، به ياد می آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بالهايشان به بهشت برنمی گردند
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد و روزی رسيد که فرشته ديگر از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند

فرشته هرگز به بهشت برنگشت

قاهر - Gahir
25-01-2009, 21:17
من ، من ، من !
روز برفی بود و خیابونا یخ زده بودند ... من و جکی و لورد و آنلی به پیش اقای کرمیت رفتیم .مغازه‎ها که در روزهای دوشنبه کمی زودتر بسته میشن باعث میشه مردم این محل زودتر خردیداشونو بکنن و به خونشون برن . ما که قصد خرید نداشتیم و از قضای آمده اقای کرمیت هم توی خونشون نبودن ، ما که مجبور بودیم در گزارش کارمون که باید به دانشگاه تحویل میدادیم از کرمیت رزال کمک بگیریم ، باید به هر نحو او را میدیدیم ... ساعت 5 بعداز ظهر شد و لورد دیگه حوصله‌اش به هم خورد و به خونشون رفت و ما سه نفر موندیم ، دم در خونه کرمیت یه نگه بانی بود بد مزاج ... آدم میترسید بهش نزدیک بشه اون وقت هم خدا رحم کرد که زنش بیرون بود .
به هر حال تا ساعت 8 علاف میگشتیم ، تا اینکه سرو کله این مرد کچل "آقای کرمیتو میگم" پیداش شد . دیری نپایید که آنلی به خاطر انتظاری که داشتیم با ذوق بسیار به سوش دوید ... که یک هو کفشش لیز خورد و به شدت به زمین خوردش ... ندونستم که چه اتفاقی افتاده بود ... فقط سرش به زمین چسبیده بود و نمیتونست حرکتش بده . ما با هزار مصیبت به بیمارستان بردیمش اونم توی این شب سرد زمستانی ... من و جکی متحیر مانده بودیم که چه کنیم ... جکی بیچاره به خاطر ترسی که از به زمین خوردن آنلی داشت ، دیگه حاضر نشد با من ادامه بده ... فقط منو لورد مونده بودیم که چون لورد هم این موضوع رو می‌شنید ، با من ادامه نمیداد ... من که فردا شب از خواب بیدار شدم به ذهنم خورد که یه داستانی بنویسم ... جکی و لورد و آنلی ، اره شخصیت های خوبی هستند ... من که 12 سال بیش نداشتم ، شروع به نوشتن انشاء با این موضوع کردم . و در کلاس نمره a رو اوردم .
گفتم نه ، من این کتاب داستان را با این شخصیت‌ها که یه بچه‌ی دوازده ساله یه انشایی با این موضوع بنویسه ، مخالفم ... با ژولی درباره‌ی این موضوع حرف زدم ، او ذوق زده شد که من دارم کتاب می‌نویسم ... ولی من الانیش از این موضوع هیچ خوشم نمیاد ، توی این فروم بیام و داستان "هملتو" را که قصد نوشتن کتابی را که در ان پسری 12 ساله ، با یه موضوع انشاء نمره‌ی خوب میگیره ، رو نگم .
:دی

مالكوم
28-01-2009, 10:04
يك روز صبح چنگيزخان مغول و درباريانش براي شكار بيرون رفتند. همراهانش تير و كمانشان را برداشتند و چنگيزخان شاهين محبوبش را روي ساعدش نشاند. شاهين از هر پيكاني دقيق‌تر و بهتر بود، چرا كه مي‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببيند كه انسان نمي‌ديد.
اما با وجود تمام شور و هيجان گروه، شكاري نكردند. چنگيزخان مايوس به اردو برگشت، اما براي آنكه ناكامي‌اش باعث تضعيف روحيه‌ي همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصميم گرفت تنها قدم بزند.
بيشتر از حد در جنگل مانده بود و نزديك بود خان از خستگي و تشنگي از پا دربيايد. گرماي تابستان تمام جويبارها را خشكانده بود و آبي پيدا نمي‌كرد، تا اينكه – معجزه! – رگه‌ي آبي ديد كه از روي سنگي جاري بود.
خان جام نقره‌اش را برداشت. پر شدن جام مدت زيادي طول كشيد، اما وقتي مي‌خواست آن را بنوشد، شاهين بال زد و جام را انداخت.
چنگيز خشمگين شد، جام را برداشت آنرا تا نيمه پر كرد كه شاهين دوباره آنرا پرت كرد.
چنگيزخان حيوانش را دوست داشت، اما مي‌دانست نبايد بگذارد كسي به هيچ شكلي به او بي‌احترامي كند.
اين بار شمشير را از غلاف بيرون كشيد، جام را برداشت و شروع كرد به پر كردن آن. شاهين دوباره بال زد و به طرف او حمله‌ور شد. اين بار چنگيزخان با يك ضربه‌ي دقيق سينه‌ي شاهين را شكافت.
جريان آب خشك شده بود. از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پيدا كند. اما در كمال تعجب ديد كه آن بالا بركه‌ي آب كوچكي است و وسط آن يكي از سمي‌ترين مارهاي منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، ديگر در ميان زندگان نبود.
خان شاهين مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه‌‌ي زريني از اين پرنده بسازند و روي يكي از بالهايش حك كنند:

« يك دوست، حتي وقتي كاري مي‌كند كه دوست نداريد، هنوز دوست شماست »

و بر بال ديگرش نوشتند:

« هر عمل از روي خشم محكوم به شكست است »

--- پائولو كوئليو ---

.::. RoNikA .::.
28-01-2009, 18:51
فصل اول: میعادگاه

... درست در آخرین لحظات تصمیمش را برای رفتن به میعادگاه همیشگیمان می گیرد.

با بی حوصلگی دنده ماشین را 2 می کنم و دنبال جای پارک برای ماشین می گردم ...

فصل دوم: ازدحام

هیچگاه این ساعت از شب به اینجا نیامده ایم. قرارمان همیشه شنبه ها بود و ساعت 3. ولی آنروز 4شنبه بود و ساعت 4:30. 13آذر بود و شومی آن ...

چشمم به طبقه بالا میافتد. می گوید برویم بالا. می رویم و در کمال تعجب می بینم میز همیشگیمان خالیست! گویی اینکه برای ما نگاه داشته اند ...

فصل سوم: تاریکی

هنوز ننشسته غرغرهایش را شروع میکند؛ از قاب عکس "مارکس" آویخته شده بر دیوار گرفته تا فنجانها و حصیرهای تیره رنگ آنجا. حرفهایش را باید تحمل کنم، راهی نیست ...

فصل چهارم: 13

پسر جوان منو را روی میز می گذارد و میرود. اول او سفارش میدهد. می گوید: این نوشیدنی را قبلاً هم جایی خورده ام ... با یک خانوم و خیره نگاهم می کند !

با این حرفش ناگهان به دنیای سرد و تاریکم پرتاب می شوم. چه خوش باور بودم من که او را انسان عاقلی می پنداشتم ...

راستی ! کسی آنجا صدای خرد شدن روحم را نشنید ؟!

فصل پنجم: کاپوچینو

کلافه است ... علتش را می دانم. نگاهش رنگ حسرت گرفته است .

چه صبر طولانی دارم که با آن حرف هنوز هم آنجا نشسته ام و لبخند به لب دارم !

پسر جوان می آید و من کاپوچینو سفارش داده ام ...

فصل آخر: آغاز یک پایان

این بار من کلافه ام ...

تصمیم خود را گرفته ام! به قول "سهراب": دور باید شد از این خاک غریب ... می خواهم دور شوم. تنها، بدون او. سفری غیر واقعی که محتاجم تا همه چیز را تا ابد فراموش کنم.

کوله بارم را باید کم کنم؛ خاطراتمان را باید سوزاند تا سبک شوم ...

آخرین جرعه را با شتاب سر می کشم و می گویم: برویم !

magmagf
31-01-2009, 08:50
مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

قاهر - Gahir
31-01-2009, 14:08
هدایایی برای مادر
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند.اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ،صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه(سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس رو دوست داره، و میدونین که نمی تونه هیچ چیزی رو خوب بخونه چون جشماش نمیتونه خوب ببینه . شماها میدونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمییز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. راننده ای که کرایه کردی یه احمق واقعیه. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیزترینم، تو تنها پسری بودی که درک داشتی که کمی فکر بابت هدیه ات بکنی. جوجه خوشمزه بود. ممنونم.
:دی

senjin
31-01-2009, 19:23
حضرت ابراهیم (علیه السلام) هرگز تنها و بدون مهمان غذا نمی خورد, گاهی که مهمان نداشت سر راه می ایستاد, هر مسافری که عبور می کرد او را دعوت به خوردن غذا می نمود.
روزی شخص کافری از انجا می گذشت حضرت ابراهیم (علیه السلام) از او دعوت کرد که به خانه اش برود و با او هم غذا شود, وقتی کافر سر سفره نشست, حضرت ابراهیم (علیه السلام) بسم الله الرحمن الرحیم گفت, از آن مرد نیز درخواست کرد که این عبارت را تکرار کند. مرد گفت : من خدایی را نمی شناسم تا نام او را ببرم. حضرت ابراهیم (علیه السلام ) ناراحت شد و فرمود: پس برخیز و برو. مهمان بلند شد و از خانه بیرون رفت , در این موقع وحی الهی نازل شد که : ای ابراهیم , چرا مهمان را رد کردی؟ هفتاد سال ما به او روزی می دادیم, یک روز , رزقش را به تو حواله نمودیم , او را رد کردی؟
حضرت ابراهیم(علیه السلام) پشیمان شد . با سرعت از خانه خارج شد و خود را به مهمان رسانید و از او در خواست کرد که باز گردد . مرد کافر گفت :تا نگویی چرا دنبال من آمده ای بر نمیگردم. حضرت ابراهیم جرایان را تعریف کرد , کافر خجالت کشید و گفت : خاک بر سر من که از چنین خداوند بخشنده مهربانی روی گردان بودم. آنگاه مرد به خداوند یگانه ایمان آورد و جزو نیکوکاران شد.

nil2008
01-02-2009, 23:40
معلم داشت انشای دانش آموزان راتصحیح میکرد که به این انشا رسید...
پدرم هميشه مي‌گويد : اين خارجي‌ها که الکي خارجي نشده‌اند، خيلي کارشان درست
بوده که توي خارج راهشان داده‌اند. البته من هم مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج مي‌دانم.
تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريکا زندگي مي‌کند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد.
او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي کشور را اداره مي‌کنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.
ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...
البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.
خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ کار مي‌کنند. همين برج‌هايي که دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌کنيم.
تازه من کانال‌هاي ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکايي‌ها بر خلاف ما آدم‌هاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل مي‌کنند و بوس مي‌کنند.. اما در فيلم‌هاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مي‌نشينند که به فکر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي هفته‌اي يک روز را هم کلاً تعطيل کرده‌ايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم که در خارج جمعه‌ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي هم مهمتر است.
ما ايراني‌ها ضاتن آي کيون پاييني داريم.
مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر گفته‌اي زکي".
ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يک جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.
و معلم با خود فکر کرد:"به او چند بدهم خوبست؟" :11:

magmagf
02-02-2009, 07:18
یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم

nil2008
03-02-2009, 06:15
"یک داستان واقعی"
يه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يک بار آن کليسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوي کشيش رد شد، با گريه و هق هق گفت: "من نميتونم به کانون شادي بيام!" کشيش با نگاه کردن به لباس هاي پاره پوره، کهنه و کثيف او تقريباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جايي براي نشستن او در کلاس کانون شادي پيدا کرد.دخترک از اينکه براي او جا پيدا شده بود بي اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هايي که جايي براي پرستيدن خداوند عيسي نداشتند فکر مي کرد.
چند سال بعد گذشت تا اينكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقيرانه اجاره اي که داشتند، فوت کرد. والدين او با همان کشيش خوش قلب و مهرباني که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهاي نهايي و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حيني که داشتند بدن کوچکش را جا به جا مي کردند، يک کيف پول قرمز چروکيده و رنگ و رو رفته پيدا کردند که به نظر مي رسيد دخترک آن را از آشغال هاي دور ريخته شده پيدا کرده باشد.
داخل کيف 57 سنت پول و يک کاغذ وجود داشت که روي آن با يک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "اين پول براي کمک به کليساي کوچکمان است براي اينکه کمي بزرگ تر شود تا بچه هاي بيش تري بتوانند به کانون شادي بيايند."
اين پول تمام مبلغي بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هديه اي پر از محبت براي کليسا جمع کند. وقتي که کشيش با چشم هاي پر از اشک نوشته را خواند، فهميد که بايد چه کند؛ پس نامه و کيف پول را برداشت و به سرعت سمت کليسا رفت و پشت منبر ايستاد و قصه فداکاري و از خود گذشتگي آن دختر را تعريف کرد. او احساسهاي مردم کليسا را برانگيخت تا مشغول شوند و پول کافي فراهم کنند تا بتوانند کليسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اينجا تمام نشد ...
يک روزنامه که از اين داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن يک دلال معاملات ملکي مطلب روزنامه را خواند و قطعه زميني را به کليسا پيشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتي به آن مرد گفته شد که آن ها توانايي خريد زميني به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمينش را به قيمت 57 سنت به کليسا بفروشد. اعضاي کليسا مبالغ بسياري هديه کردند و تعداد زيادي چک پول هم از دور و نزديک به دست آن ها مي رسيد.
در عرض پنج سال هديه آن دختر کوچولو تبديل به 250.000 دلار پول شد که براي آن زمان پول خيلي زيادي بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتيازات بسياري را به بار آورد.
وقتي در شهر فيلادلفيا هستيد، به کليساي Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفيت دارد سري بزنيد و همچنين از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصيل داشته نيز ديدن کنيد. همچنين بيمارستان سامري نيکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادي" که صدها کودک زيبا در آن هستند را ببينيد. مرکز "کانون شادي" به اين هدف ساخته شد که هيچ کودکي در آن حوالي روزهاي يکشنبه را خارج از آن محيط باقي نماند.
در يکي از اتاق هاي همين مرکز مي توانيد عکسي از صورت زيبا و شيرين آن دخترک ببينيد که با 57 سنت پولش، که با نهايت فداکاري جمع شده بود، چنين تاريخ حيرت انگيزي را رقم زد. در کنار آن، تصويري از آن کشيش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نويسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم مي خورد

قاهر - Gahir
08-02-2009, 20:08
قلب كوچكم را به چه كسی بدهم؟
من قلب كوچولویی دارم. خیلی كوچولو. خیلی خیلی كوچولو...مادر بزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می كند. برای همین هم مدتی است فكر میكنم این قلب كوچولو را به چه كسی باید بدهم. یعنی، راستش ، چطور بگوبم؟ دلم می خواهد تمام تمام این قلب كوچولو را مثل یك خانه قشنگ كوچولو به كسی بدهم كه خیلی خیلی دوستش دارم.. یا... نمی دانم... كسی كه خیلی خوب است. كسی كه واقعا حقش است توی قلب كوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. خب راست می گویم دیگر. نه؟ پدرم می گوید: قلب، مهمان خانه نیست كه آدمها بیایند، دوسه ساعت یا دوسه روزی توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه گنجشك نیست كه در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد... قلب، راستش نمی دانم چیست، اما این را می دانم كه فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است برای همیشه...
خب ... بعد از مدتها فكر كردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را . تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این كاررا هم كردم...اما ... اما وقتی به قلبم نگاه كردم دیدم، با این كه مادر خوبم توی قلبم جاگرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده... خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می رسید و قلبم را به هردو تا شون می دادم. به پدرم و مادرم. پس همین كار را كردم. بعدش می دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه كردم و دیدم كه باز هم، توی قلبم، مقداری جلی خالی مانده. فورا تصمیم گرفتم آن گوشه خالی قلبم را بدهم به چند نفر. چند نفر كه خیلی دوستشان داشتم. و این كاررا كردم. برادر بزرگم، خواهر كوچیكم، پدربزرگم، مادربزرگم، یك دایی مهربان و یك عموی خوش اخلاقم راهم توی قلبم جا دادم... فكركردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم توی قلبی به این كوچكی، مگر می شود؟ اما وقتی نگاه كردم، خداجان! می دانید چی دیدم؟ دیدم كه همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفته اند. درست نصف با این كه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می گفتند و می خندیدند. و هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا می دهم، سعی كردم این عموی پدرم راهم ببرم توی قلبم و یك گوشه بهش جابدهم...اما... جانگرفت... هرچی كردم جا نگرفت...دلم هم سوخت... اما چكاركنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من كه نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش هر وقت كه خودش هم، با زحمت و فشار، جا می گرفت، صندوق بزرگ پولهایش بیرون می ماند و او، دوان دوان از قلبم می آمد بیرون تا صندوق را بردارد.

قاهر - Gahir
12-02-2009, 22:11
تو رازي و ما راز
پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.
و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.
و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

mahdi.a81
14-02-2009, 14:38
شبی از آن رابی

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.


یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

مّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.


چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.


نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.


برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.



آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.





سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."




چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.




من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی
؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و
شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.


من اين و 2 تاي قبلي رو از گروه روزنه گرفتم ، گفتم تا منبع داشته‌باشم و حرف و حق ديگران رو به اسم خودم نزده‌باشم. يه چيز ديگه عكس‌هاي خيلي قشنگي داشت ، اما شرمنده من نميتونم عكس پيوست كنم .آخه چرا؟؟؟

mahdi.a81
16-02-2009, 17:39
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر

دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

قاهر - Gahir
16-02-2009, 21:54
دندان !
پیرمرد یك همبرگر، یك چیپس و یك نوشابه سفارش داد... همبرگر را به آرامی از توی پلاستیك در آورد و بادقت خیلی زیاد به دوقسمت تقسیم كرد. یك نیمه اش را برای خودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت... بعد از آن پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس ها رو دونه دونه شمرد و آن ها را به دوقسمت تقسیم كرد و نصفه از آنها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش... پیرمرد یك جرعه از نوشابه ای كه سفارش داده بود را خورد... پیرزن هم همین كار رو كرد و فقط یك جرعه از نوشابه را خورد و بعدش آن را دقیقا وسط میز قرار داد... پیرمرد چند گاز كوچك به نصفه همبرگر خودش زد... بقیه افرادی كه توی رستوان بودن فقط داشتن آن ها رو نگاه می كردند و به راحتی می شد پچ پچ هایشان رو در مورد پیرمرد و پیرزن شنید:"این زوج پیر و فقیر رو نگاه كن... طفلكی ها پول ندارن واسه خودشون دوتا همبرگر بخرن..."
پیرمرد شروع كرد به خوردن چیپس ها.. در همین حال بود كه یك مرد جوان كه دلش به رحم اومده بود به میز آن ها اومد و خیلی مودبانه پیشنهاد داد كه یك همبرگر دیگر برایشان بخرد... پیرمرد جواب داد: "نه...ممنون.. ما عادت داریم كه همیشه همه چیز رو با هم شریك بشیم..."
بعد از ده دقیقه افرادی كه پشت میزهای كناری نشسته بودن متوجه شدن كه پیرزن هنوزلب به غذا نزده... پیرزن فقط نشسته بود و غذا خوردن شوهرش رو تماشا می كرد و فقط هر از وقتی جایش را با شوهرش توی نوشابه خوردن عوض می كرد... در همین حال بود كه دوباره مرد جوان به میز آنها امد و دوباره پیشنهاد داد كه برایشان یك همبرگر دیگر بخرد.. این بار پیرزن جواب داد: نه خیلی ممنون... ماعادت داریم كه همه چیزهارو با هم شریك بشویم...".
چند دقیقه بعد، پیرمرد همبرگرش را كامل خورده بود و مشغول تمیز كردن دست و دهنش با دستمال بود كه دوباره مرد جوان به میز آنها آمد و به طرف پیرزن -كه هنوزلب به غذا نزده بود- رفت و گفت: "می تونم بپرسم منتظر چی هستید؟" پیرزن به صورت مرد جوان خیره شد و گفت:"دندان!"

nil2008
16-02-2009, 22:21
انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!:27:

mahdi.a81
17-02-2009, 14:17
عید نوئل فرا رسیده و برادر بزرگ پاول برای تبریک سال نو یک خودرو زیبا برای پاول خریده بود. روزی از روزها بعد از انجام کار، پاول دفترش را ترک کرد. با تعجب دید که پسر کوچکی در کنار خودرو جدید وی دور می زند و با نگاه تحسین آمیز به ماشین نگاه می کند.

پاول از خود پرسید این پسر کیست؟ از لباس های پاره و کهنه اش متوجه شد که فقیر است. همزمان، پسر کوچک دید که پاول به سوی ما شین می آید و پرسید:" آقا، این ماشین زیبا متعلق به شما است؟ " پاول جواب مثبت داد، " این هدیه عید نوئل من است، برادرم برایم خریده است.

" هدیه نوئل؟" پسر با تعجب صدایش را بلند کرد، " یعنی برادر شما این ماشین را خرید و شما هیچ پولی برای آن نداده اید؟ " آری......" پاول خندید. پسر کوچک غبطه ای خورد و گفت : ای ، کاش......" حرفش تمام نشد بود که پاول فکر کرد پسرک کوچک حتماً آرزو می کند روزی برادری همانند برادر او داشته باشد ، اما صدای شیرین پسر به گوش رسید که گفت : ای ، کاش من چنین برادری بودم!" پاول بسیار تحث تأثیر قرار گرفت ، این پسرک با بچه های دیگر فرق داشت، چند دقیقه پسر را نگاه کرد و گفت: می خواهی با من گردش کنی؟ البته با این ماشین جدید. پسرک که هیجان زده شده بود به سرعت سوار ماشین شد.

آنها مدت ها گردش کردند، پسر به پاول گفت: " آقا، ممکن است به خانه من بیاید؟ پاول خندید، در دنیای کودکان ،برگشتن با یک ماشین زیبا چقدر پر افتخار است.! اما پاول بزودی فهمید که بار دیگر اشتباه کرده است. پس از رسیدن به مقصد، پسر کوچک به پاول گفت: زحمت کشیدید، آقا! لطفاً ماشین را مقابل در پارک فرمایید و چند دقیقه منتظر باشید! پسر کوچک سریع پیاده شد و به سمت خانه دوید، چند دقیقه دیگر، او باز گشت و کنارش کودک دیگری بود.

پاول حدس زد که این برادر کوچک آن پسر است. از روشهای عجیب حرکت پسر کوچکتر ، پاول فهمید پاهایش بیمار است و نمی تواند راه برود. پسرک بردارش را بغل کرد و با اشاره به ماشین جدید پاول گفت: دیدی؟ بسیار زیبا است ، نه؟ این هدیه نوئل آن آقای مهربان است. برادر بزرگ او برایش خریده است! وی پولی برای خرید ماشین صرف نکرده است. عزیزم! روزی من هم مثل این ماشین زیبا را برای تو می خرم و آن زمان می توانی کادوهای قشنگ را در ویترین فروشگاه ببینی! پسر کوچکتر دستی زد و دو برادر با خوشحالی خندیدند.

پاول این دو بچه دوست داشتنی را نگاه کرد. نزدیک شد اشکهایش دیده می شد. پسر کوچکتر را بغل کرد و در صندلی جلوی ماشین گذاشت. برادرش از پاول بسیار تشکر کرد. سه نفر یک سفر فراموش نشدنی را آغاز کردند. در آن عید نوئل پاول بهترین هدیه را دریافت کرده بود. زیرا زندگی به او آموخته بود که خوشحال کردن دیگران بهترین هدیه است. عشق همیشه به انسان نیرو می دهد

s2010
19-02-2009, 12:42
زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده ؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟



زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، گفت: "آره یادمه..."

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم، پیدا کرد؟

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]@gmail.com)!

_آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم

kimya87
20-02-2009, 20:48
در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.
وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد.
یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...
بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره.
وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...
سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید

magmagf
21-02-2009, 18:57
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

kimya87
21-02-2009, 19:28
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند.سنگ زیبایی درون چشمه دید.آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.
مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد.نگاهی به زاهد کرد و گفت:« آیا آن سنگ را به من می دهی زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.
مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:« من خیلی فکر کردم، تو با اینکه می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را درآورد و گفت: من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم.به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم

nil2008
25-02-2009, 23:19
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
-چهل روبل .
-نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.شما دو ماه براي من كار كرديد.
-دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.
سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.
-سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
-و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شمامي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
-امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
-خيلي خوب شما، شايد …
-از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
-ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.
-يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
-به آهستگي گفت: متشكّرم!
-جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
-پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
-به خاطر پول.
-يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
-آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.

Rahe Kavir
04-03-2009, 16:37
در پستخانه آنتوان چخوف

همسر جوان و خوشگل « سلادكوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاك سپرديم. بعد از پايان مراسم خاكسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و نياكانمان ، در مجلس يادبودي كه به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شركت كرديم. هنگامي كه بليني (نوعي نان گرد و نازك كه خمير آن از آرد و شير و شكر و تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:

ــ به اين بليني ها كه نگاه ميكنم ، ياد زنم مي افتم … طفلكي مانند همين بليني ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!

تني چند سر تكان دادند و اظهار نظر كردند كه:

ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يك!

ــ بله … آنقدر خوشگل بود كه همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نكنيد كه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي كه ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش كند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنكه خودم نزديك است 60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميكرد! هرگز اتفاق نيفتاد كه به شوهر پيرش خيانت كند!

شماس كليسا كه در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ، ابراز شك كرد. سلادكوپرتسوف رو كرد به او و پرسيد:

ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي كنيد ؟

شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:

ــ نه اينكه باور نكنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها …

ــ شما شك ميكنيد اما من ثابت ميكنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح استراتژيكي ، حس وفاداري زنم را مانند استحكامات نظامي ، تقويت ميكردم. با رفتاري كه من دارم و با توجه به حيله هايي كه به كار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ، به من خيانت كند. بله آقايان ، نيرنگ به كار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود. ميدانيد ، كلماتي بلدم كه به اسم شب مي مانند. كافيست آنها را بر زبان بياورم تا سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم …

ــ منظورتان كدام كلمات است ؟

ــ كلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراكني هاي سوء ميكردم. البته شما از اين شايعات اطلاع كامل داريد ؛ مثلاً به هر كسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا ، با ايوان آلكس ييچ زاليخواتسكي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميكرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد ميخواستم جرأت كند و به آلنا چپ نگاه كند. در سرتاسر شهرمان يكي را نشانم بدهيد كه از خشم زاليخواتسكي وحشت نداشته باشد. مردها همين كه با زنم روبرو ميشدند ، با عجله از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر كه با اين لعبت سبيل كلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده براي آدم ، چاق ميكند. مثلاً بلد است اسم گربه ي كسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان در كوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست كند.

همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:

ــ پس زنتان مترس زاليخواتسكي نبود ؟!!

ــ نه. اين همان حيله اي ست كه صحبتش را ميكردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان كلاه گشادي ست كه سر شما جوانها ميگذاشتم!

حدود سه دقيقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سكوت بر لب داشتيم. از كلاه گشادي كه اين پير خيكي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندكنان گفت:

ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري!

Rahe Kavir
04-03-2009, 16:38
انتقام زن اثرآنتوان چخوف


زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالك آپارتماني كه محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روي كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود ميگفت: « لابد شوهرم است … » اما وقتي در را باز كرد ، با مردي ناآشنا روبرو شد. مردي بلند قامت و خوش قيافه ، با پالتو پوست نفيس و عينك دسته طلايي در برابرش ايستاده بود ؛ گره بر ابرو و چين بر پيشاني داشت ؛ چشمهاي خواب آلودش با نوعي بيحالي و بي اعتنايي ، به دنياي خاكي ما مينگريستند. نادژدا پرسيد:

ــ فرمايش داريد ؟

ــ من پزشك هستم خانم محترم. از طرف خانواده اي به اسم … به اسم چلوبيتيف به اينجا دعوت شده ام … شما خانم چلوبيتيف نيستيد؟

ــ چرا … خودم هستم … اما شما را به خدا آقاي دكتر … معذرت ميخواهم. شوهرم گذشته از آنكه تب داشت ، دندانش هم آپسه كرده بود. خود او خدمتتان نامه نوشته و خواهش كرده بود تشريف بياوريد اينجا ولي شما ، از بس دير كرديد كه او نتوانست درد دندان را تحمل كند و رفت پيش دندانساز.

ــ هوم … حق اين بود كه نزد دندانپزشكش مي رفت و مزاحم من نمي شد …

اين را گفت و اخم كرد. حدود يك دقيقه در سكوت گذشت.

ــ آقاي دكتر از زحمتي كه به شما داديم و شما را تا اينجا كشانديم عذر ميخواهم … باور كنيد اگر شوهرم ميدانست كه تشريف مي آوريد ، ممكن نبود پيش دندانساز برود … ببخشيد …

دقيقه اي ديگر در سكوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دكتر زير لب لندلندكنان گفت:

ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم كنيد! جايز نيست بيش از اين معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد كه …

ــ يعني … من كه … من كه معطلتان نكرده ام …

ــ ولي خانم محترم ، بنده كه نمي توانم بدون دريافت حق القدم از خدمتتان مرخص شوم!

نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته كنان گفت:

ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … بايد حق القدم داد ، درست مي فرماييد … شما زحمت كشيده ايد ، تشريف آورده ايد اينجا … ولي آقاي دكتر … باور بفرماييد شرمنده ام … موقعي كه شوهرم از منزل بيرون ميرفت ، كيف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه يك پاپاسي در خانه ندارم …

ــ هوم! … عجيب است! … پس مي فرماييد تكليف بنده چيست؟ من كه نميتوانم همين جا بنشينم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهايتان را بگرديد شايد پولي پيدا كنيد … حق القدم من ، در واقع مبلغ قابلي نيست …

ــ آقاي دكتر باور بفرماييد شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده ام … اگر پولي همراهم بود ممكن نبود بخاطر يك روبل ناقابل ، اين وضع … وضع احمقانه را تحمل كنم …

ــ مردم تلقي عجيبي از حق القدم پزشك ها دارند … به خدا قسم كه تلقي شان مايه ي حيرت است! طوري رفتار ميكنند كه انگار ما آدم نيستيم. كار و زحمت ما را ، كار به حساب نمي آورند … فكر كنيد اينهمه راه را آمده ام و زحمت كشيده ام … وقتم را تلف كرده ام …

ــ مشكل شما را مي فهمم آقاي دكتر ، ولي قبول بفرماييد گاهي اوقات ممكن است در خانه ي آدم حتي يك صناري پيدا نشود!

ــ آه … من چه كار به اين « گاهي اوقات ها » دارم ؟ خانم محترم شما واقعاً كه … ساده و غير منطقي تشريف داريد … خودداري از پرداخت حق القدم يك پزشك … عملي است ــ حتي نميتوانم بگويم ــ خلاف وجدان … از اينكه نميتوانم از دست شما به پاسبان سر كوچه شكايت كنم ، آشكارا سوءاستفاده ميكنيد … واقعاً كه عجيب است!

آنگاه اندكي اين پا و آن پا كرد … بجاي تمام بشريت ، احساس شرمندگي ميكرد … صورت نادژدا پترونا به قدري سرخ شد كه گفتي لپهايش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سكوتي كوتاه ، با لحن تندي گفت:

ــ بسيار خوب! يك دقيقه به من مهلت بدهيد! … الان كسي را به دكان سر كوچه مان مي فرستم ، شايد بتوانم از او قرض بگيرم … حق القدمتان را مي پردازم ، نگران نباشيد.

سپس به اتاق مجاور رفت و يادداشتي براي كاسب سر گذر نوشت. دكتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذيرايي رفت و روي مبلي يله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقيقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاكت را باز كرد ، از لاي يادداشت جوابيه ي كاسب ، يك اسكناس يك روبلي در آورد و آن را به طرف دكتر دراز كرد. چشمهاي پزشك از شدت خشم درخشيدند. اسكناس را روي ميز گذاشت و گفت:

ــ خانم محترم از قرار معلوم ، بنده را دست انداخته ايد … شايد نوكرم يك روبل بگيرد ولي … بنده هرگز! ببخشيد …

ــ پس چقدر ميخواهيد ؟!

ــ معمولاً ده روبل مي گيرم … البته اگر مايل باشيد مي توانم از شما پنج روبل قبول كنم.

ــ پنج روبلم كجا بود ؟ … من همان اول كار به شما گفتم: پول ندارم!

ــ يادداشت ديگري براي كاسب سر گذر بفرستيد. آدمي كه بتواند به شما يك روبل قرض بدهد ، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برايش فرق ميكند؟ خانم محترم ، لطفاً بيش از اين معطلم نكنيد. من آدم بيكاري نيستم ، وقت ندارم …

ــ گوش كنيد آقاي دكتر ، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم ، دستكم بايد بگويم كه .. كم لطف و نامهربان تشريف داريد! نه! خشن و بيرحم! حاليتان شد؟ شما … نفرت انگيز هستيد!

نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخيد و لب به دندان گرفت ؛ قطره هاي درشت اشك از چشمهايش فرو غلتيدند. با خود فكر كرد:

« مردكه ي پست فطرت! بي شرف! حيوان صفت! به خودش اجازه ميدهد … جرأت ميكند … آخر چرا نبايد وضع وحشتناك و اسفناك مرا درك كند؟ … لعنتي! صبر كن تا حاليت كنم! »

در اين لحظه به سمت دكتر چرخيد ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدايي آرام و لحني ملتمسانه گفت:

ــ آقاي دكتر! آقاي دكتر كاش قلبي در سينه تان مي تپيد ، كاش ميخواستيد درك كنيد … هرگز راضي نميشديد بخاطر پول … اينقدر رنج و عذابم بدهيد … خيال ميكنيد درد و غصه ي خودم كم است؟ …

در اين لحظه دست برد و شقيقه هاي خود را فشرد ؛ خرمن گيسوانش در يك چشم به هم زدن ــ گفتي فنري را فشرده بود ، نه شقيقه هايش را ــ بر شانه هايش فرو ريخت …

ــ از دست شوهر نادانم عذاب ميكشم … اين بيغوله ي گند و نفرت انگيز را تحمل ميكنم … و حالا يك مرد تحصيل كرده به خودش اجازه ميدهد ملامتم كند ، سركوفتم بزند. خداي من! تا كي بايد عذاب بكشم؟

ــ ولي خانم محترم ، قبول كنيد كه موقعيت خاص صنف ما …

اما دكتر ناچار شد خطابه اي را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود ، در آويخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه ي دكتر خم شد و روي آن آرميد.

دقيقه اي بعد ، زمزمه كنان گفت:

ــ بياييد از اين طرف … جلو شومينه دكتر … جلوتر … همه چيز را برايتان تعريف ميكنم … همه چيز …

ساعتي بعد دكتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترك گفت ؛

هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالي كه سوار سورتمه ي خود ميشد ، زير لب گفت:

« انسان وقتي صبح ها از خانه اش بيرون مي رود ، نبايد پول زياد با خودش بردارد! يك وقت ناچار ميشود پولش را بسلفد! »

Rahe Kavir
04-03-2009, 16:39
خوشحالي اثرچخوف


حدود نيمه هاي شب بود. دميتري كولدارف ، هيجان زده و آشفته مو ، ديوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دويد و تمام اتاقها را با عجله زير پا گذاشت. در اين ساعت ، والدين او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز كشيده و گرم خواندن آخرين صفحه ي يك رمان بود. برادران دبيرستاني اش خواب بودند.

پدر و مادرش متعجبانه پرسيدند:

ــ تا اين وقت شب كجا بودي ؟ چه ات شده ؟

ــ واي كه نپرسيد! اصلاً فكرش را نميكردم! انتظارش را نداشتم! حتي … حتي باور كردني نيست!

بلند بلند خنديد و از آنجايي كه رمق نداشت سرپا بايستد ، روي مبل نشست و ادامه داد:

ــ باور نكردني! تصورش را هم نمي توانيد بكنيد! اين هاش ، نگاش كنيد!

خواهرش از تخت به زير جست ، پتويي روي شانه هايش افكند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بيدار شدند.

ــ آخر چه ات شده ؟ رنگت چرا پريده ؟

ــ از بس كه خوشحالم ، مادر جان! حالا ديگر در سراسر روسيه مرا مي شناسند! سراسر روسيه! تا امروز فقط شما خبر داشتيد كه در اين دار دنيا كارمند دون پايه اي به اسم دميتري كولدارف وجود خارجي دارد! اما حالا سراسر روسيه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! واي خداي من!

با عجله از روي مبل بلند شد ، بار ديگر همه ي اتاقهاي آپارتمان را به زير پا كشيد و دوباره نشست.

ــ بالاخره نگفتي چه اتفاقي افتاده ؟ درست حرف بزن ؟

ــ زندگي شماها به زندگي حيوانات وحشي مي ماند ، نه روزنامه مي خوانيد ، نه از اخبار خبر داريد ، حال آنكه روزنامه ها پر از خبرهاي جالب است! تا اتفاقي مي افتد فوري چاپش ميكنند. هيچ چيزي مخفي نمي ماند! واي كه چقدر خوشبختم! خداي من! مگر غير از اين است كه روزنامه ها فقط از آدمهاي سرشناس مي نويسند؟ … ولي حالا ، راجع به من هم نوشته اند!

ــ نه بابا! ببينمش!

رنگ از صورت پدر پريد. مادر ، نگاه خود را به شمايل مقدسين دوخت و صليب بر سينه رسم كرد. برادران دبيرستاني اش از جاي خود جهيدند و با پيراهن خوابهاي كوتاه به برادر بزرگشان نزديك شدند.

ــ آره ، راجع به من نوشته اند! حالا ديگر همه ي مردم روسيه ، مرا مي شناسند! مادر جان ، اين روزنامه را مثل يك يادگاري در گوشه اي مخفي كنيد! گاهي اوقات بايد بخوانيمش. بفرماييد ، نگاش كنيد!

روزنامه اي را از جيب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتي از روزنامه كه با مداد آبي رنگ ، خطي به دور خبري كشيده بود ، فشرد و گفت:

ــ بخوانيدش!

پدر ، عينك بر چشم نهاد.

ــ معطل چي هستيد ؟ بخوانيدش!

مادر ، باز نگاه خود را به شمايل مقدسين دوخت و صليب بر سينه رسم كرد. پدر سرفه اي كرد و مشغول خواندن شد: « در تاريخ 29 دسامبر ، مقارن ساعت 23 ، دميتري كولدارف … »

ــ مي بينيد ؟ ديديد ؟ ادامه اش بدهيد!

ــ « … دميتري كولدارف كارمند دون پايه ي دولت ، هنگام خروج از مغازه ي آبجو فروشي واقع در مالايا برونا (ساختمان متعلق به آقاي كوزيخين) به علت مستي … »

ــ مي دانيد با سيمون پترويچ رفته بوديم آبجو بزنيم … مي بينيد ؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامه اش بدهيد! ادامه!

ــ « … به علت مستي ، تعادل خود را از دست داد ، سكندري رفت و به زير پاهاي اسب سورتمه ي ايوان دروتف كه در همان محل متوقف بود ، افتاد. سورچي مذكور اهل روستاي دوريكين از توابع بخش يوخوسكي است. اسب وحشت زده از روي كارمند فوق الذكر جهيد و سورتمه را كه يكي از تجار رده ي 2 مسكو به اسم استپان لوكف سرنشين آن بود ، از روي بدن شخص مزبور ، عبور داد. اسب رميده ، بعد از طي مسافتي توسط سرايدارهاي ساختمانهاي همان خيابان ، مهار شد. كولدارف كه به حالت اغما افتاده بود ، به كلانتري منتقل گرديد و تحت معاينه ي پزشكي قرار گرفت. ضربه ي وارده به پشت گردن او … »

ــ پسِ گردنم ، پدر ، به مال بند اسب خورده بود . بخوانيدش ؛ ادامه اش بدهيد!

ــ « … به پشت گردن او ، ضربه ي سطحي تشخيص داده شده است. كمكهاي ضروري پزشكي ، بعد از تنظيم صورتمجلس و تشكيل پرونده ، در اختيار مصدوم قرار داده شد »

ــ دكتر براي پس گردنم ، كمپرس آب سرد تجويز كرد. خوانديد كه ؟ ها ؟ محشر است! حالا ديگر اين خبر در سراسر روسيه پيچيد!

آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپيد ، آن را چهار تا كرد و در جيب كت خود چپاند و گفت:

ــ مادر جان ، من يك تك پا مي روم تا منزل ماكارف ، بايد نشانشان داد … بعدش هم سري به ناتاليا ايوانونا و آنيسيم واسيليچ ميزنم و ميدهم آنها هم بخوانند … من رفتم! خداحافظ!

اين را گفت و كلاه نشاندار اداري را بر سر نهاد و شاد و پيروزمند ، به كوچه دويد.

saminn
09-03-2009, 00:49
صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی
بنوشی...

Rahe Kavir
09-03-2009, 09:31
سپاسگزاراثرچخوف


ايوان پترويچ يك بسته اسكناس به طرف ميشابوبوف ، منشي و قوم و خويش دور خود ، دراز كرد و گفت:

ــ بگير! اين سيصد روبل ، مال تو! برش دار! … مال خودت … نمي خواستم بدهم اما … چه كنم؟ بگيرش … فراموش نكن كه اين ، براي آخرين دفعه است … بايد ممنون زنم باشي … اگر اصرار او نبود ، غير ممكن بود … خلاصه ، زنم متقاعدم كرد …

ميشا پول را گرفت و چندين بار پلك زد. درمانده بود كه به چه زباني از ايوان پترويچ تشكر كند. چشمهايش سرخ و پر از اشك شده بود. دلش ميخواست ايوان پترويچ را بغل كند اما … كجا ديده شده است كه آدم ، رئيس خود را به آغوش بكشد؟

آقاي رئيس بار ديگر گفت:

ــ تو بايد از زنم تشكر كني … او بود كه توانست متقاعدم كند … قيافه ي گريانت ، قلب مهربان او را چنان متأثر كرده بود كه … خلاصه بايد ممنون او باشي.

ميشا پس پس رفت و اتاق كار آقاي رئيس را ترك گفت. از آنجا ، يكراست نزد همسر ايوان پترويچ و به عبارت ديگر به اتاق قوم و خويش دور خود رفت. اين زن مو بور و ريز نقش و تو دل برو ، روي كاناپه ي كوچكي نشسته و سرگرم خواندن يك رمان بود.

ميشا در برابر او ايستاد و گفت:

ــ زبانم از تشكر قاصر است!

زن ، با حالتي آميخته به فروتني لبخند زد ، كتاب را به يك سو نهاد و مرد جوان را ــ از سر لطف و مرحمت ــ به نشستن دعوت كرد. ميشا كنار زن نشست و گفت:

ــ آخر چطور ميتوانم از شما تشكر كنم؟ چطور ؟ چگونه؟ يادم بدهيد ماريا سيميونونا! لطف شما ، بيش از يك احسان بود! حالا با اين پول ، ميتوانم با كاتياي عزيزم عروسي كنم.

قطره اشكي بر گونه اش راه افتاد. صدايش مي لرزيد.

ــ واقعاً از شما ممنون و سپاسگزارم! …

آنگاه خم شد و دست كوچك و ظريف ماريا سيميونونا را ملچ و ملوچ كنان بوسيد و ادامه داد:

ــ راستي كه شما موجود مهرباني هستيد! ايوان پترويچ هم مهربان است! مهربان و متواضع! قلبش از طلاست! شما بايد به درگاه خدا شكر كنيد كه چنين شوهري را نصيبتان كرده است! دوستش داشته باشيد ، عزيزم! خواهش ميكنم ، تمنا ميكنم دوستش داشته باشيد!

بار ديگر خم شد و اين بار هر دو دست او را ملچ و ملوچ كنان بوسيد. در اين لحظه ، بر گونه ي ديگرش قطره اشكي جاري شد. در اين حال ، يك چشمش كوچكتر از چشم ديگرش مي نمود.

ــ شوهرتان گر چه پير و بي ريخت است اما قلب رئوفي دارد! قلبش كيمياست! محال است مردي نظير او را پيدا كنيد! آري ، محال است! دوستش داشته باشيد! شما زنهاي جوان ، موجودات سبكسري هستيد! بيشتر به ظاهر مرد توجه داريد تا به باطنش … تمنا ميكنم دوستش داشته باشيد!

ساعدهاي زن جوان را گرفت و آنها را بين دستهاي خود فشرد. صدايش آميزه اي شده بود از ناله و زاري:

ــ هرگز به او خيانت نكنيد! نسبت به او وفادار باشيد! خيانت به اين نوع آدمها ، در حكم خيانت به فرشته هاست! قدرش را بدانيد و دوستش داشته باشيد! دوست داشتن اين انسان بي نظير و تعلق داشتن به او … راستي كه كمال خوشبختي است! شما زنها ، خيلي چيزها را نميخواهيد بفهميد … من شما را دوست ميدارم … ديوانه وار دوستان دارم زيرا به او تعلق داريد! من ، موجود مقدسي را كه متعلق به اوست ، مي بوسم … و اين ، بوسه اي ست مقدس … وحشت نكنيد ، من نامزد دارم … هيچ اشكالي ندارد …

لرزان و نفس نفس زنان ، لبهاي خود را از زير گوش ماريا سيميونونا به طرف صورت او لغزاند و سبيل خود را با گونه ي زن جوان ، مماس كرد:

ــ به او خيانت نكنيد ، عزيزم! شما او را دوست مي داريد ، مگر نه ؟ دوستش داريد ؟

ــ بله ، دوستش دارم!

ــ راستي كه موجود شگفت انگيزي هستيد!

آنگاه نگاه آكنده از شوق و محبت خود را براي لحظه اي به چشمهاي او دوخت ــ در آن چشمها ، چيزي جز روح نجابت مشاهده نميشد. سپس دست خود را به دور كمر زن جوان حلقه كرد و ادامه داد:

ــ واقعاً شگفت انگيز هستيد! … شما آن فرشته ي … شگفت انگيز را … دوست داريد … آن قلب … طلايي را …

ماريا سيميونونا كمي جابجا شد و سعي كرد كمر خود را آزاد كند اما بيش از پيش در ميان دستهاي ميشا گرفتار شد … ناگهان سر كوچكش به يك سو خم شد و روي سينه ي ميشا آرميد ــ راستي كه كاناپه ، مبلي است ناجور!

ــ روح او … قلب او … كي ميتوان نظير اين مرد را پيدا كرد ؟ دوست داشتن او … شنيدن تپش هاي قلب او … دست در دست او ، در راه زندگي قدم نهادن … رنج بردن … در شاديهاي او شريك شدن … منظورم را بفهميد! دركم كنيد!

قطره هاي اشك از چشمهايش بيرون جستند … سرش با حالتي آميخته به ارتعاش ، خم شد و بر سينه ي ماريا سيميونونا ، فرود آمد … در حالي كه اشك ميريخت و هاي هاي ميگريست ، زن جوان را در آغوش خود فشرد …

نشستن روي اين كاناپه ، راستي كه مكافات است! ماريا سيميونونا تلاش كرد تا مگر خود را از آغوش او برهاند و مرد جوان را آرام كند و تسكينش دهد! … واي كه اين جوان ، چه اعصاب متشنجي دارد! زن جوان ، وظيفه ي خود ميدانست از آنهمه علاقه ي او به ايوان پترويچ ، اظهار تشكر كند اما به هيچ تدبيري نميتوانست از جاي خود بلند شود.

ــ دوستش بداريد! … به او خيانت نكنيد … تمنا ميكنم! شما … زن ها … آنقدر سبكسر تشريف داريد … نمي فهميد … درك نميكنيد …

ميشا ، كلمه اي بيش از اين نگفت … زبانش هرز شد و خشكيد …

حدود پنج دقيقه بعد ، ايوان پترويچ براي انجام كاري به اتاق مارياسيميونونا وارد شد … مرد بينوا! چرا زودتر از اين نيامده بود؟ وقتي ميشا و ماريا ، چهره ي كبود و مشتهاي گره شده ي آقاي رئيس را ديدند و صداي خفه و گرفته اش را شنيدند ، از جا جهيدند …

ماريا سيميونونا با صورتي به سفيدي گچ ، رو كرد به ايوان پترويچ و پرسيد:

ــ تو ، چه ات شده ؟

پرسيد ، زيرا مي بايست حرفي مي زد!

ميشا هم زير لب ، من من كنان گفت؛

ــ اما … ولي من صادقانه … جناب رئيس! … به شرفم قسم مي خورم كه صادقانه …

Rahe Kavir
09-03-2009, 09:32
به اقتضاي زمان اثرچخوف


زن و مردي جوان ، در اتاق پذيرايي كه كاغذ ديواري آن به رنگ آبي آسماني بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند.

مرد خوش قيافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم مي خورد:

ــ بدون شما عزيزم ، نمي توانم زندگي كنم! قسم مي خورم كه اين عين حقيقت است!

و همچنانكه به سنگيني نفس مي زد ، ادامه داد:

ــ از لحظه اي كه شما را ديدم ، آرامشم از دست رفت! عزيزم حرف بزنيد … عزيزم … آره يا نه ؟

زن جوان ، دهان كوچك خود را باز كرد تا جواب دهد اما درست در همين لحظه ، در اتاق اندكي باز شد و برادرش از لاي در گفت:

ــ لي لي ، لطفاً يك دقيقه بيا بيرون!

لي لي از در بيرون رفت و پرسيد:

ــ كاري داشتي ؟!

ــ عزيزم ، ببخش كه موي دماغتان شدم ولي … من برادرت هستم و وظيفه ي مقدس برادري حكم ميكند به تو هشدار بدهم … مواظب اين يارو باش! احتياط كن … مواظب حرف زدنت باش … لازم نيست با او از هر دري حرف بزني.

ــ او دارد به من پيشنهاد ازدواج مي كند!

ــ من كاري به پيشنهادش ندارم … اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري ، نه من … حتي اگر در نظر داري با او ازدواج كني ، باز مواظب حرف زدنت باش … من اين حضرت را خوب ميشناسم … از آن پست فطرتهاي دهر است! كافيست حرفي بهش بزني تا فوري گزارش بدهد …

ــ متشكرم ماكس! … خوب شد گفتي … من كه نمي شناختمش!

زن جوان به اتاق پذيرايي بازگشت. پاسخ او به پيشنهاد مرد جوان « بله » بود. ساعتي كنار هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل كردند ، همديگر را در آغوش گرفتند و قسمها خوردند اما … اما زن جوان ، احتياط خود را از دست نداد: جز از عشق و عاشقي ، سخني بر زبان نياورد.

fanoose_shab
10-03-2009, 07:15
او همسرش را دید که از خیابان رد می شود.یک بارانی قرمز رنگ پوشیده بود که اغلب قسم میخورد آن را دور می اندازد ، اما سالهای سال بود که دوباره سر از کمدش در می آورد.همه چیزش شبیه هم بود. این همان وبژگی بود که در دیدار اولشان او را جلب کرده بود. .. لباسهایی که دوباره و دوباره میپوشید... بسته های دست نخورده ماتیک... آواز...آوازی که در حال پودینگ درست کردن می خواند... همه به زندگی ای تعلق داشت که اکنون تصور می کرد تمام شده. زندگی ای که تصمیم داشت در فاصله بین دسر و غذا آن را تمام کند.
وقتی او خندید، نزدیک بود داد بزند:
من دارم ترکت میکنم! پس لبخند نزن!
اما فقط جرعه ای از مشروب خودش را به او داد.
وقتی او به گونه ای که هرگز قبلا ندیده بود شروع به گریه کرد، در ابتدا فکر کرد: می داند که می خواهد به خاطر ماری کریستین او را ترک کند.یک مهماندار بلوند جذاب که در ١٨ ماه گذشته عاشقش بود. « همینه»اون می دونه؛ به خاطر سن اش.باید حدسش را میزدم.همچنان در حال گریه او چند کاغذ را بیرون آورد و به او داد.در کلنیک امراض سرطانی آنها گفتند او سرطان خون پیشرفته دارد.در یک لحظه اندیشه ای در سرش شکل گرفت و با صدایی قوی و آهنین به خودش گفت: « تو از پسش بر می آی!»
موقع رفتن سه پرس از غذای مورد علاقه همسرش را سفارش داد و اس ام اسی برای معشوقش فرستاد: « من رو فراموش کن.» و از همسرش به هر شکل ممکن پرستاری کرد.تابلو هایی را به دیوار های خانه آویخت.در طول روز او را به دیدن فیلمهای مورد علاقه اش برد.همراهش با فروشنده ها چانه می زد، اگر چه همیشه از چانه زدن متنفر بود.خواندن کتاب عاشقانه با صدای بلند برای او.هر کار کوچک و بزرگی که رنگ متفاوتی داشت.او میدانست که دیگر قادر نخواهد بود آنها را برای او انجام دهد.
همچون مردی عاشق رفتار می کرد. او دوباره مردی عاشق شده بود.
هنگامی که او در آغوشش مرد، او به یک بیهوشی عاظفی رفت و هرگز بهبود نیافت.
حتی حالا پس از گذشت سالیان ، قلب او هر وقت زنی را در بارانی قرمز می بیند، می لرزد.

fanoose_shab
10-03-2009, 07:16
و خدایی که همین نزدیکی است

آیا به شتر نگاه نمی کنند که چگونه آفریده شده؟ و به آسمان که چه طور برافراشته شده؟ و به زمین که چه طور گسترده شده است؟ غاشیه/20-17

ما یک باغچه کوچک داریم که توی آن یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم: دیگر تمام شد، مرد.

اما هر سال خدایا، تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دستهایش می گذاری.

شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گلهای قرمزِ قرمز. ذوق می کنم و می گویم: خدایا تو معرکه ای!گلهای قرمز، کهانار می شود، من همین طور می مانم که آخر چه طوری؟

خدایا! آخر تو چه طوری از هیچ، همه چیز درست می کنی.

کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر می دارم و می گویم: آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه قشنگش از کجاست؟ یک خاک و این همه رنگ؟ این همه بو؟ این طعم؟

خدایا به یادت می افتم، حتی با دیدن دانه های سرخ انار.


بار دیگر چشم باز کن و نگاه کن. ملک/4


خیلی وقت ها خدا آدم ها را دعوت می کند به نگاه کردن، ولی حیف که ما آدم ها، خوب نگاه کردن را بلد نیستیم. ما ذوق زده نمی شویم. تعجب نمی کنیم و اصلاً حواسمان نیست که خدا همین جاست. توی همین باغچه، لای همین ابرها، روی همین ثانیه ها.

چشم های ما به همه چیز عادت کرده اند، به همه چیز.

تو چی؟ تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا به حال شده که با دیدن چیزی، مثلاً یک درخت، یک پرنده یا یک منظره، آن قدر تعجب کنی یا لذت ببری که بگویی: خدایا تو واقعاً فوق العاده ای!

fanoose_shab
10-03-2009, 07:18
ماجرا را به رمز بنویس

گناه را چه آشکار و چه پنهان ترک کنید؛ زیرا آنان که مرتکب گناه می‌شوند، به سزای اعمال خود خواهند رسید. انعام/ 120

حرف از گناه که پیش می‌‌آمد، پیش خودم می گفتم من که گناهی نکرده‌ام. منظورم آن گناه‌های بزرگی است که خدا می‌گوید و اسمشان گناه‌های کبیره است. من که مرتکب آنها نشده‌ام. گناه‌های بزرگ را آدم بزرگ‌ها انجام می‌دهند. اما امروز آیه‌ای توی سوره «حجرات» خواندم که حسابی دلم را لرزاند.

خدایا تو گفتی: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از گمان فراوان بپرهیزید؛ زیرا پاره‌ای از گمان‌ها گناه است و در کارهای پنهان یکدیگر جستجو نکنید و غیبت یکدیگر را نکنید. آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟»

این آیه را که خواندم، یادم افتاد که بارها شده که من هم توی دلم احساس‌های بدی نسبت به کسی داشته باشم و ندانم چرا.
ماجرا را به رمز بنویس

شده که هزار جور فکر ناجور درباره کسی کنم، اما نه چیزی شنیده باشم و نه چیزی دیده باشم. شده که بنشینم و پشت سر کسی تا آنجایی که می‌توانم بدگویی کنم. شده که ...

گفتی که اینها گناه است؟ گفتی که مثل خوردن گوشت برادر مرده آدم است. مثالت چقدر واقعی و چقدر وحشتناک است.

برادر یعنی همخون آدم، یعنی عزیز، یعنی دوست داشتنی. چطور می‌شود چنین کار وحشتناکی کرد.

اما ما خیلی وقت‌ها این کار را انجام داده‌ایم، بدون اینکه اصلاً متوجه باشیم و بفهمیم. کاش زودتر این آیه را خوانده بودم.

خدایا از دست خودم دلخورم.

بدترین کاری که تا به حال انجام داده‌ای و واقعاً دلت می‌خواهد خدا تو را ببخشد چیست؟

ماجرا را به رمز بنویس؛ طوری که هیچ‌کس جز خدا نفهمد تو چی نوشته‌ای...

نوشته: عرفان نظرآهاری

برگرفته از کتاب: نامه های خط خطی

Ghorbat22
17-03-2009, 12:44
آرتور اِش- "Artur esh ستاره سیاهپوست تنیس جهان که قهرمانی در مسابقات جایزه بزرگ ویمبلدون Vimbeldon را در کارنامه درخشان ورزشی اش دارد.

(ستاره فعلی تنیس جهان " راجر فدرر –Rojer federer " اصلیت سویسی).

در سال 1983 مصادف با 1362 به سبب خون آلوده ای که هنگام عمل جراحی قلب به وی تزریق کرده بودند ، با بیماری HIV درگذشت. هنگامی که مشخص شد او به بیماری HIV مبتلا گشته صدها هزار نامه از هوادارانش در سراسر دنیا برای همدردی و حمایت برایش ارسال شد.

در یکی از نامه ها با طعنه از وی پرسیده شده بود که: چرا خدا تو را برای گرفتار شدن به این بیماری ناعلاج انتخاب کرده است ؟

آرتور بسیار در این باره اندیشید، سپس چنین جوابی داد: "دوست مهربانم در سراسر این گیتی پهناور حدود 50 میلیون کودک شروع به بازی تنیس می کنند ، 5 میلیون نفر بازی کردن تنیس را یاد می گیرند،500 هزار نفر تنیس باز حرفه ای می شوند ، 50 هزار نفر در مسابقات تنیس در سطوح مختلف بازی می کنند ، 5000 نفر در مسابقات حرفه ای شرکت می کنند ، 500 نفر در مسابقات مقدماتی گرند اسلم – Grand slem شرکت می کنند ، 50 نفر به مسابقه ویمبلدون راه می یابند، 4 نفر به نیمه نهایی و 2 نفر به مسابقه نهایی می رسند و سر انجام یک نفر پیروز می شود. وقتی من برنده تنیس ویمبلدون شدم ، هرگز از خدا نپرسیدم که : چرا من ؟ ... و امروز که در بستر بیماری افتاده ام و درد سراپای وجودم را گرفته نیز نباید از خدا بپرسم : چرا من ؟!!! "

Rahe Kavir
18-03-2009, 13:03
نقل از دفتر خاطرات يك دوشيزه


13 اكتبر: بالاخره بخت ، در خانه ي مرا هم كوبيد! مي بينم و باورم نميشود. زير پنجره هاي اتاقم جواني بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سياه چشم ، قدم مي زند. سبيلش محشر است! با امروز ، پنج روز است كه از صبح كله ي سحر تا بوق سگ ، همانجا قدم ميزند و از پنجره هاي خانه مان چشم بر نميدارد. وانمود كرده ام كه بي اعتنا هستم.

15 اكتبر: امروز از صبح ، باران مي بارد اما طفلكي همانجا قدم مي زند ؛ به پاداش از خود گذشتگي اش ، چشمهايم را برايش خمار كردم و يك بوسه ي هوايي فرستادم. لبخند دلفريبي تحويلم داد. او كيست؟ خواهرم واريا ادعا ميكند كه « طرف » ، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست كه زير شرشر باران ، خيس ميشود. راستي كه خواهرم چقدر امل است! آخر كجا ديده شده كه مردي گندمگون ، عاشق زني گندمگون شود؟ مادرمان توصيه كرد بهترين لباسهايمان را بپوشيم و پشت پنجره بنشينيم. ميگفت: « گرچه ممكن است آدم حقه باز و دغلي باشد اما كسي چه ميداند شايد هم آدم خوبي باشد » حقه باز! … اين هم شد حرف؟! … مادر جان ، راستي كه زن بي شعوري هستي!

16 اكتبر: واريا مدعي است كه من زندگي اش را سياه كرده ام. انگار تقصير من است كه « او » مرا دوست ميدارد ،‌نه واريا را! يواشكي از راه پنجره ام ، يادداشت كوتاهي به كوچه انداختم. آه كه چقدر نيرنگباز است! با تكه گچ ، روي آستين كتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روي ديوار مقابل نوشت: « مخالفتي ندارم اما بماند براي بعد » و نوشته اش را فوري پاك كرد. نميدانم علت چيست كه قلبم به شدت مي تپد.

17 اكتبر: واريا آرنج خود را به تخت سينه ام كوبيد. دختره ي پست و حسود و نفرت انگيز! امروز « او » مدتي با يك پاسبان حرف زد و چندين بار به سمت پنجره هاي خانه مان اشاره كرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه مي چيند! لابد دارد پليس را مي پزد! … راستي كه مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مكار و شگفت آور و دلفريب هستند!

18 اكتبر: برادرم سريوژا ، بعد از يك غيبت طولاني ، شب دير وقت به خانه آمد. پيش از آنكه فرصت كند به بستر برود ، به كلانتري محله مان احضارش كردند.

19 اكتبر: پست فطرت! مردكه ي نفرت انگيز! اين موجود بي شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به كمين نشسته بود تا برادرم را كه پولي سرقت كرده و متواري شده بود ، دستگير كند.

« او » امروز هم آمد و روي ديوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و مي توانم ». حيوان كثيف! … زبانم را در آوردم و به او دهن كجي كردم!

Rahe Kavir
18-03-2009, 13:03
سكوت يا پُر حرفي ؟
اثرچخوف


يكي بود ، يكي نبود ، غير از خدا هيچكي نبود ، زير گنبد كبود دو تا دوست به اسم كريوگر و اسميرنف براي خودشان زندگي ميكردند. كريوگر استعدادهاي فكري زيادي داشت اما اسميرنف بيش از آنكه باهوش باشد ، محجوب و سر به زير و ضعيف النفس بود ــ اولي حراف و خوش بيان ،‌ دومي ،‌ آرام و كم سخن.

روزي آن دو را سفري با قطار پيش آمد كه طي آن سعي داشتند زني جوان را به دام افكنند. كريوگر كه كنار زن نشسته بود ،‌ مدام زبانبازي ميكرد و يكبند قربان صدقه ي او ميرفت اما اسميرنف كه مهر سكوت بر لب زده بود ،‌ مدام پلك ميزد و از سر حرص و حسرت ، لبهاي خود را مي ليسيد. كريوگر در ايستگاهي به اتفاق زن جوان ، پياده شد و تا مدتي دراز به واگن باز نگشت. وقتي هم كه مراجعت كرد ، چشمكي به اسميرنف زد و با زبانش صدايي در آورد كه شبيه به بشكن بود. اسميرنف ، با حقد و حسد پرسيد:

ــ تو برادر ، در اين جور كارها مهارت عجيبي داري! راستي چطور از عهده اش بر مي آيي؟ تا پهلويش نشستي ، فوري ترتيب كار را دادي … تو آدم خوش شانسي هستي!

ــ تو هم مي خواستي بيكار ننشيني! سه ساعت تمام همانجا نشستي و لام تا كام نگفتي و بر و بر نگاهش كردي ــ مثل سنگ ، لال شده بودي. نه برادر! در دنياي امروز از سكوت ، چيزي عايد انسان نميشود! آدم ، بايد حراف و سر زباندار باشد! ميداني چرا از عهده ي هيچ كاري بر نمي آيي؟ براي اينكه آدم شل و ولي هستي!

اسميرنف ، منطق دوست را پذيرا شد و تصميم گرفت اخلاق خود را تغيير بدهد. بعد از ساعتي بر حجب و كمرويي خود فايق آمد ، رفت و كنار مردي كه كت و شلوار سرمه اي رنگ به تن داشت ، نشست و جسورانه باب گفتگو گشود. همصحبت او مردي بس خوش سخن و اهل مجامله از آب درآمد و در دم ، باراني از سؤالهاي مختلف ، به ويژه در زمينه ي مسايل علمي ، بر سر او باريد. مي پرسيد كه آيا اسميرنف از زمين و از آسمان خوشش مي آيد يا از قوانين طبيعت و از زندگي مشترك جامعه ي بشري ، احساس رضايت ميكند؟ به طور ضمني درباره ي آزادانديشي اروپاييان و وضع زنان امريكايي نيز سؤالهايي كرد. اسميرنف كه بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عين حال با شور و هيجان ، پاسخهاي منطقي ميداد. اما ــ باور كنيد ــ هنگامي كه مرد سرمه اي پوش در يكي از ايستگاه ها بازوي او را گرفت و با لبخندي موذيانه گفت: « همراه من بياييد! » ، سخت دچار بهت و حيرت شد.

به ناچار همراه مرد سرمه اي پوش از قطار پياده شد و از آن لحظه ، چون قطره آبي كه بر خاك تشنه لب صحرا چكيده باشد ، ناپديد شد.

دو سال از اين ماجرا گذشت. بين دو دوست ، بار ديگر ملاقاتي دست داد. اسميرنف ، رنگ پريده و تكيده و نحيف شده بود ــ پوستي بر استخوان. كريوگر متعجبانه پرسيد:

ــ كجاها غيبت زده بود برادر؟

اسميرنف به تلخي لبخند زد و رنج هايي را كه طي دو سال گذشته ، متحمل شده بود ، براي دوست خود تعريف كرد.

ــ مي خواستي حرفهاي زيادي نزني! مي خواستي وراجي نكني! مي خواستي مواظب حرف زدنت ميشدي! مگر نشنيده اي كه زبان سرخ ، سر سبز ميدهد بر باد؟ آدم بايد زبانش را پشت دندانهايش حبس كند!

Rahe Kavir
18-03-2009, 13:04
گـنــاه‌كــار شـهـــر تـولــدو
اثرچخوف


هركه‌ محل‌ ساحره‌ئی را كه‌ می گويد اسمش‌ ماريا اسپالانتسو است‌، نشان‌ دهد يا مشاراليها را زنده‌ يامرده‌ به‌هيأت‌ قضات‌ تحويل كند آمرزش‌ معاصی ی خود را پاداش‌ دريافت‌ خواهد نمود.

اين‌ اعـلان‌ به‌ امضای اسقف‌ و قضات‌ اربعه‌ی شهر بارسلون‌ مربوط به آن‌ گذشته‌ی دوری است‌ كه‌ تاريخ‌ اسپانيا و ای بسا سراسر بشريت‌ باقی را الی الابد چون‌ لكه‌ئی نازدودنی آلوده‌ خواهد داشت.

همه‌ی شهر بارسلون‌ اين‌ اعلاميه‌ را خواند و جست‌وجو آغاز شد. شصت‌ زن‌ مشابه اين‌ جادوگر دستگير و با خويشـان‌ خود شكنجه‌ شدند... در آن‌ دوران‌ اين‌ اعتقاد مضحك‌ اما ريشه‌دار رواج‌ داشت‌ كه‌ گويا جادوگران‌ اين‌ توانائی را دارند كه‌ خود را به‌ شكل‌ سگ‌ و گربه‌ و جانوران‌ ديگر درآورند، بخصوص‌ از نوع‌ سياه‌شـان‌. درخبراست‌ كه‌ صيادی بارها پنجه‌ی بريده‌ی جانورانی را كه‌ شكار می‌كرد به‌ نشانه‌ی توفيق‌ باخود می‌آورد و هر بار كه‌ كيسه‌ را می‌گشود دست‌ خونينی در آن‌ می‌يافت‌ وچون‌ دقت‌ می‌كرد دست‌ زن‌ خود را بازمی‌شناخت‌.

اهالی بارسلون‌ هر سگ‌ و گربه‌ی سياهی را كه‌ يافتند كشتند اما ماريا اسپالانتسو در ميان‌ آن‌ قربانيان‌ بيهوده‌ پيدا نشد.

اين‌ ماريا اسپالانتسو دختر يكی از بازرگـانان‌ عمده‌ی بارسلونی بود: مردی فرانسوی با همسری اسپانيائی. ماريا لاقيدی خاص‌ قوم‌ گل‌ را از پدر به‌ارث‌ برده ‌بود و آن‌ سرزندگی بی‌حـد و مرزی را كه‌ مـايه‌ی جذابيت‌ زنان‌ فرانسوی است‌ از مادر. اندام‌ اسپانيائی نابش‌ هم‌ ميراث‌ مادری بود. تا بيست‌ سالگی قطره‌ اشكی به‌ چشمش‌ ننشسته‌ بود و اكنون‌ زنی بود سخت‌ دلفريب‌ و هميشه‌ شاد و هوشيار كه‌ زندگی را وقف‌ هيچ‌كاره‌گی سرشار از دل‌خوشی اسپانيائی كرده ‌بود و صرف‌ هنرهـا... مثل‌ يك‌ كودك‌ خوش‌بخت‌ بود... درست‌ روزی كه‌ بيست‌ ساله‌گی‌اش‌ را تمام‌كرد به‌ همسری دريانوردی اسپالانتسو نام‌ درآمد كه ‌بسيار جذاب‌ بود و به‌قولی دانش‌آموخته‌ترين‌ مرد اسپانيا و در سراسر بارسلون‌ سرشناش‌.ازدواجش‌ ريشه‌ در عشق‌ داشت‌. شوهرش‌ سوگند ياد می‌كرد كه‌ اگر بداند زنش‌ از زنده‌گی با او احساس‌ سعادت‌ نمی‌كند خودش‌ را خواهد كشت‌. ديوانه‌وار دوستش‌ می‌داشت‌.

اما در دومين‌ روز ازدواج‌ سرنوشت‌ ورق‌ خورد: بعدازغروب‌ آفتاب‌ از خانه‌ی‌ شوهر به‌ ديدن‌ مادرش‌ می‌رفت‌ كه‌ راه‌ را گم‌كرد. بارسلون‌ شهر بزرگی است‌ و كم‌تر زن اسپانيائی‌يی هست‌ كه‌ بتواند كوتاه‌ترين‌ مسير ميان‌ دو نقطه‌ رابه‌ درستی نشان ‌دهد.

سر راه‌ از راهبی كه‌ به‌ او برخورد پرسيد:ـ "راه‌ خيابان‌ سن‌ ماركو از كـدام‌ سمت‌ است‌؟ "راهب‌ ايستاد، فكری كرد و مشغول‌ برانداز كردن‌ او شد... آفتاب‌ رفته‌ مـاه برآمده‌ بود و پرتو سردش‌ به‌چهره‌ی ماريا می‌تابيد. بی‌جهت‌ نيست‌ كه‌ شاعران‌ در توصيف‌ زنان ‌از ماه‌ ياد می‌كنند!

ـ زن‌ درروشنائی‌ی مهتاب‌ صد بار زيباتر جلوه ‌می‌كند... موهای زيبای مشكين‌ ماريا دراثر سرعت‌ قدم‌ها برشانه‌ و برسينه‌اش‌ كه‌ از نفس‌ زدن‌ عميق‌ برمی‌آمـد

افشان‌ شده ‌بود و دست‌‌های‌اش‌ كه‌ شربی را بر شانه‌ نگه‌ می‌داشت‌ تا آرنج‌ برهنه ‌بود.

راهب‌ جوان‌ ناگهان‌ بی‌مقدمه‌ درآمد كه‌: "ـ به‌ خون‌ ژانوار قديس‌ سوگند كه‌ تو جادوگری!"

ماريا گفت‌:ـ اگر راهب‌ نبودی می گفتم‌ بی گمان‌ مستی!

ـ تو ... جادوگری!

راهب‌ اين‌ را گفت‌ و زيرلب‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ اوراد كرد.

ـ سگی كه‌ هـم‌الان‌ پيش‌ پـای من‌ دويد چه‌ شد؟ تو همان‌ سگی كه‌ به‌ اين‌ صورت‌

درآمدی! به‌ چشم‌ خودم‌ ديدم‌! من‌ می‌دانم‌...اگرچه‌ بيست‌ و پنج‌ سـال‌ بيشتر ندارم‌ تا به حال‌ مچ‌ پنجاه‌ جادوگر را گرفته‌ام‌. تو پنجاه‌ويكمی هستی! به‌ من‌ می‌گويند اوگوستين‌...

اين‌ها را گفت‌ و صليبی به‌ خود كشيد و برگشت‌ و غيبش‌ زد.

ماريا اوگوستين‌ را می‌شناخت‌. نقلش‌ را به‌كرات‌ از پدر و مادر شنيده ‌بود. هم‌

به‌ عنوان‌ پرحرارت‌‌ترين‌ شكارچی جادوگران‌، هم‌ به‌نام‌ مصنف‌ كتابی علمی كه‌ درآن‌ ضمن‌ لعن‌ زنان‌ از مردان‌ هم‌ به‌ سبب‌ تولدشان‌ از بطن‌ زن‌ ابراز نفرت‌ كرده‌ در محاسن‌ عشـق‌ به‌مسيح‌ داد سخن‌ داده‌است‌. اما ماريا بارها با خود فكر كرده‌بود مگر می‌شود به‌ مسيحی عشق‌ ورزيد كه‌ خود از انسان‌ متنفر است‌؟

چند صد قدمی كه‌ رفت‌ دوباره‌ به‌ اوگوستين‌ برخورد. از بنائی با سردر بلند و كتيبه‌ی طويلی به‌ زبان‌ لاتينی چهار هيكل‌ سياه‌ بيرون‌ آمدند، ازميان‌ خود به‌ او راه‌ عبور دادند و به‌دنبال‌اش‌ راه‌افتادند. ماريا يكی از آن‌ها را كه‌ همان‌ اوگوستين‌ بود شناخت‌. چهارتائی تا در خانه‌ تعقيبش‌ كردند.

سه‌ روز بعد مرد سياه‌پوشی كه‌ صورت‌ تراشيده‌ی پف‌ كرده‌ داشت‌ و ظاهرش‌ می‌گفت‌ كه‌ بايد يكی ازقضات‌ باشد به‌ سراغ‌ اسپالانتسو آمد و به ‌او دستور داد بی‌درنگ‌ به‌ حضور اسقف‌ برود.

اسقف‌ به‌ اسپالانتسو اعلام‌كرد كه‌: "ـ عيال‌ات‌ جادوگراست‌!

رنگ‌ از روی اسپالانتسو پريد.

اسقف‌ ادامه‌ داد كه‌:ـ به‌ درگاه‌ خداوند سپاس‌ بگذار! انسانی كه‌ از موهبت‌ پرارزش‌ شناسائی‌ی ارواح‌ خبيثه‌ در ميان‌ عوام‌الناس‌ برخوردار است‌ چشم‌ ما و تو را باز كرد. عيال‌ات‌ را ديده‌اند كه‌ به‌ هيأت‌ كلب‌ اسودی درآمده‌، يك‌ بار هم‌ كلب‌ اسودی را مشاهده‌ كرده‌اند كه‌ هيأت‌ معقوده‌ی تو را به‌خود گرفته‌...

اسپالانتسوی مبهوت‌ زيرلب‌ گفت‌:"ـ او جادوگر نيست‌ ... زن‌ من‌ است‌!"

ـ آن‌ضعيفه‌ نمی‌تواند معقوده‌ی مردی كاتوليك‌ باشد! مشاراليها عيال‌ ابليس‌ است‌. بدبخت‌! مگر تا به‌حال‌ متوجه‌ نشده‌ای كه‌ به‌ دفعات‌ به‌ خاطر آن‌ روح‌ خبيث‌ تو را مورد غدر و خيانت‌ قرارداده‌؟ بلافاصله‌ عازم‌ بيت‌ خود شو و فی الفور او را به‌اين‌جا بفرست‌.

اسقف‌ مردی فاضل‌ بود و از جمله‌ واژه‌ی Femina(يعنی زن‌) را به‌ دو جزء fe و minus تجزيه‌ می‌كرد تا برساندكه‌ ( feيعنی ايمان‌) زن‌، minus (يعنی كم‌تر) است‌...

اسپالانتسو ازمرده ‌هم‌ بی‌رنگ‌تر شد. از اتاق‌ اسقف‌ كه‌ بيرون‌ آمد سرش‌ را ميان‌ دست‌هايش‌ گرفت‌. حالا كجا برود و به‌ كی بگويد كه‌ ماريا جادوگر نيست‌؟ مگر كسی هم‌ پيدا می‌شود كه‌ حرف‌ و نظر راهبان‌ را باور نداشته‌ باشد؟ حالا ديگر دربارسلون‌ همه‌ به‌ جادوگر بودن‌ ماريا يقين‌ دارند. همه‌! هيچ‌ چيز از معتقد كردن‌ آدم‌ ابله‌ به‌ يك موضوع‌ واهی آسان‌تر نيست‌ و اسپانيائی‌ها هم‌ كه‌ ماشاءالله‌ همه‌ ازدم‌ ابله‌اند!

پدر اسپالانتسو كه‌ داروفروش‌ بود دم‌ مرگ‌ به‌ او گفته‌بود:"ـ در همه‌ی عالم‌ بنی‌بشری از اسپانيـائی جماعت‌ ابلـه‌تر نيست‌، نه‌ به‌ خودشـان‌ اعتماد نشان‌ بـده‌ نه معتقدات‌ شان‌ را باوركن‌!

اسپالانتسو معتقدات‌ اسپانيائی ها را باورمی‌كرد اما حرف‌های اسقف‌ رانه‌.

زنش‌ را خوب‌ می شناخت‌ و يقين‌ داشت‌ كه‌ زن‌ها فقط در عجوزه‌گی جادوگر می شوند... از

پيش‌ اسقف‌ كه‌ برگشت‌ به‌همسرش‌ گفت‌:"ـ ماريا، راهب‌ها خيال‌ دارند بسوزانندت‌!"

می‌گويند تو جادوگری و به‌ من‌ هم‌ دستور داده‌اند تو را بفرستم‌ آن‌جا ... گوش‌كن‌ ببين چه‌ می‌گويم‌ زن‌! اگر راستی راستی جادوگری، كه‌ به‌امان‌ خدا: "بشو يك‌گربه‌ی سياه‌ و دررو جان‌ خودت‌ را نجات‌ بده‌"، اما اگر روح‌ پليدی درت‌ نيست‌ تو را به‌دست‌ راهب‌ها نمی‌دهم‌ ... غل‌ به‌گردنت‌ می‌بندند و تا گناه‌ نكرده‌ را به‌گردن‌نگيری نمی‌گذارند بخوابی.

پس‌ اگر جادوگر هستی فراركن‌!

اما ماريا نه‌ به‌ شكل‌ گربه‌ی سياه‌ درآمد نه‌ گريخت‌ فقط شروع‌كرد به‌ اشك‌ ريختن‌ و به‌درگاه‌ خدا توسل‌ جستن‌... و اسپالانتسو به‌اش‌ گفت‌:"ـ گوش‌كن‌. خدابيامرز ابوی می‌گفت‌ آن‌ روزی كه همه‌ به‌ ريش‌ احمق‌های معتقد به‌ وجود جادوگر بخندند نزديك است‌. پدرم‌ به‌وجود خدااعتقادی نداشت‌ اما هيچ‌ وقت‌ ياوه‌ ازدهنش‌ درنمی‌آمد. پس‌ بايد جائی قايم‌بشوی و منتظر آن‌روز بمانی... چندان ‌مشكل‌هم‌ نيست‌. كشتی‌ی كريستوفور اخوی كناراسكله‌ در دست‌ تعميراست‌. آن ‌تو قايمت ‌می‌كنم‌ و تا زمانی كه‌ابوی می‌گفت بيرون‌ نمی‌آئی. آن‌ جور كه‌ پدرم‌ گفت‌ خيلی هم‌ نبايد طول بكشد."

آن‌ شب‌ ماريا در قسمت‌ زيرين‌ كشتی نشسته‌ بود و بی‌صبرانه‌ درانتظار آن‌ روز نيامدنی‌يی كه‌ پدر اسپالانتسو وعده‌اش‌ را داده‌بود از وحشت‌ و سرما می‌لرزيد و به‌ صدای امواج‌ گوش‌ می‌داد.

اسقف‌ از اسپالانتسو پرسيد : "ـ عيالت‌ كجا است‌؟"

اسپالانتسو هم‌ به‌ دروغ‌ گفت‌: "ـ گربه‌ی سياهی شد و در رفت‌.

ـ انتظارش‌ را داشتم‌. می‌دانستم‌ اين‌طورمی‌شود. لاكن‌ مهم‌ نيست‌. پيداش‌ می‌كنيم‌. اوگوستين‌ قريحه‌ی غريبی دارد! فی‌الواقع‌ قريحه‌ی خارق‌العاده‌ئی است‌! برو راحت‌ باش‌ و من‌‌بعد ديگر منكوحه‌ی جادوگر اختيار مكن‌! مواردی بوده‌ كه‌ ارواح‌ خبيثه‌ از جسم‌ ضعيفه‌ به‌قالب‌ رجل‌اش‌ انتقال‌ نموده‌... درهمين‌ سنه‌ی ماضی خودم‌ كاتوليك‌ مؤمنی را سوزاندم‌ كه‌ در اثر تماس‌ با منحوسه‌ی غيرمطهره‌ئی برخلاف‌ ميل‌ خود روح‌اش‌ را به‌ شيطان لعين‌ تسليم‌ نموده‌بود... برو!

ماريا مدت‌ها دركشتی بود. اسپالانتسو هرشب‌ به‌ ديدن‌اش‌ می‌رفت‌ و چيزهائی را كه لازم ‌داشت‌ برای‌اش‌ می‌برد. يك‌ماه‌ به‌انتظار گذشت‌، بعد هم‌ يك‌ ماه‌ ديگر و ماه سوم‌... اما آن‌ دوران مطلوب‌ فرا نرسيد. پدر اسپالانتسو درست‌ گفته‌ بود، اما عمر تعصبات‌ با گذشت‌ ماه‌ها به‌آخر نمی‌رسد. عمر تعصبات‌ مثل‌ عمر ماهی دراز است‌ و سپری شدن‌شان‌ قرن‌ها وقت‌ می‌برد...

ماريا رفته‌ رفته‌ با زنده‌گی‌ی جديدش‌ كنار آمده‌ بود و كم‌كم‌ داشت‌ به‌ ريش راهب‌ها كه‌ اسم‌شان‌ را كلاغ‌ گذاشته‌ بود می‌خنديد و اگر آن‌ واقعه‌ی خوف‌انگيز و آن‌ شوربختی‌ی جبران‌ناپذير پيش‌ نمی‌آمد خيال ‌داشت‌ تا هر وقت‌ كه‌ شد آن‌جا بماند وبعد هم‌ به قول‌ كريستوفور، كشتی كه‌ تعمير شد با آن‌ به‌سرزمينی دور دست‌ كوچ‌كند: "به‌جائی بسيار دورتر از اين‌اسپانيای شعورباخته‌."

اعلان‌ اسقف‌ كه‌ در بارسلون‌ دست‌ به‌ دست‌ می‌گشت‌ و درميدان‌ها وبازارها به‌ ديوارها چسبانده ‌شده ‌بود به‌دست‌ اسپالانتو هم‌ رسيد. اعلان‌ را كه ‌خواند فكری به‌خاطرش رسيد. وعده‌ی انتهای اعلان‌ درباب‌ آمرزش‌ گناهان‌ تمام‌ حواس‌اش‌ را به‌خود مشغول‌ كرد.

آهی كشيد و باخودش‌ گفت‌:"ـ كسب‌ آمرزش‌ گناهان‌ هم‌ چيز بدی نيست‌ها!

اسپالانتـسو خودش‌ را غرق‌ در معاصی‌ی كبيره‌ می‌دانست‌. معاصی‌ی كبيره‌ئی بر وجدان‌اش‌ سنگينی می‌كرد كه‌ مؤمنان‌ بسياری به‌خاطر ارتكاب‌ نظاير آن‌ برخرمن‌ آتش‌ يا زير شكنجه‌ جان‌ سپرده ‌بودند. جوانی‌اش‌ در تولدو گذشته‌ بود: شهری كه‌ درآن‌ روزگار مركز ساحران‌ و جادوگران‌ بود... طی قرون‌ دوازده‌ و سيزده‌، رياضيات‌ دراين‌ شهر بيش‌ از هر نقطه‌ی ديگر اروپا شكوفا شد. در بلاد اسپانيا هم‌ كه‌، از رياضيات‌ تا جادو يك‌ گـام‌ بيشتر فاصله‌ نيست‌... پس‌ اسپالانتسو زير نظر ابوی به‌ ساحری هم‌ پرداخته ‌بود.

ازجمله‌ اين‌كه‌ دل‌ و اندرون‌ جانوران‌ را می‌شكافت‌ و گياهان‌ غريب‌ گرد می‌آورد... يك‌بـار كه‌ سرگرم‌ كوبيدن‌ چيزی در هاون‌ آهنی بود روح‌ خبيثی با صدای مخوف‌ به‌ شكل‌ دود كبود رنگی از هاون بيرون‌ جسته‌ بود! درآن‌ روزگار زنده‌گی در تولدو سرشار از اين‌گونه معاصی بود. هنوز ازمرگ‌ پدر و ترك‌ تولدو چندی نگذشته‌ بود كه‌ اسپالانتسو سنگينی‌ی خوف‌انگيز بار اين‌ گناهان‌را بر وجدان ‌خود احساس‌كرد. راهب‌ ـ اقيانوس‌العلوم‌ پيری كه ‌طبابت‌ هم‌ می‌كردـ بدو گفته ‌بود فقط درصورتی معاصی‌اش‌ بخشيده‌ خواهدشد كه‌ به‌ كفاره‌ی آن‌ها كاری سخت‌ نمايان‌ به‌منصه‌ بروز و ظهور رساند. اسپالانتسو حاضر بود همه‌ چيزش‌ را بدهد و در عوض‌ روح‌اش‌ از خاطره‌ی زنده‌گی‌ی ننگين‌ تولدو و جسم‌اش‌ از سوختن‌ در آتش‌ دوزخ‌ نجات‌ پيداكند. اگر در آن‌ زمان‌ فروش‌ تصديق‌نامه‌جات‌ آمرزش گناهان‌ باب‌ شده بود برای به‌دست‌آوردن‌ يكی ازآن‌ قبض‌ها، بی‌معطلی نصف‌ همه‌ی داروندارش‌ را مايه‌ می‌گذاشت‌. حاضر بود برای آمرزش‌ روح‌اش‌ پياده‌ به‌زيارت‌ يكی از امكنه‌ی مقدسه‌ مشرف بشود، افسوس‌ كه‌ كارها و گرفتاری‌هايش‌ مانع‌ بود.

اعلان‌ عالی‌جناب‌ اسقف‌ را كه‌ خواند با خود گفت‌: اگر شوهرش‌ نبودم‌ فوری می‌بردم تحويل‌اش‌ می‌دادم‌... ـ اين‌ فكر كه‌تنها با گفتن‌ يك‌ كلمه‌ تمام‌ گناهان‌اش آمرزيده‌ می‌شود از سرش‌ بيرون‌ نمی‌رفت‌ و شب‌ و روز آرامش‌ نمی‌گذاشت‌... زن‌اش‌ را دوست می‌داشت‌، ديوانه‌وار دوست‌اش‌ می‌داشت‌... اگر اين‌ عشق‌ نمی‌بود، اگر اين‌ ضعفی كه‌ راهبان‌ و حتا طبيبان‌ تولدو چشم‌ ديدن‌اش‌ را نداشتند درميان‌ نبود، میشد كه‌...

اعلان‌ را كه‌ به‌ برادرش‌ نشان‌داد كريستوفور گفت‌:"ـ اگر ماريا جادوگر بود و اين ‌همه ‌خوش‌گلی و تودل‌بروی نداشت‌ من ‌خود تحويل‌اش‌ می‌دادم‌... آخر آمرزش‌ گناه‌ معركه چيزی ست‌!... اما اگرحوصله‌ كنيم‌ تا ماريا بميرد و پس‌ از آن‌ جنازه‌اش‌ را ببريم‌ تحويل كلاغ‌ها بدهيم‌ هم‌ چيزی ازكيسه‌مان‌ نمی‌رود. بگذار مرده‌اش‌ را بسوزانند. مرده‌ كه‌ درد حالی‌اش‌ نمی‌شود... تازه‌! ماريا وقتی می‌ميرد كه‌ ديگر ما پير شده‌ايم‌. آمرزش‌ گناه‌ هم‌ چيزی ست‌ كه‌ تنها به ‌درد دوران‌ پيری می‌خورد...

كريستوفور اين‌ها را گفت‌ قاه‌قاه ‌خنديد و به ‌شانه‌ی برادره‌ زد. اما اسپالانتسو درآمد كه‌:"ـ اگر من‌ زودتر از او مردم‌ چه‌؟ به ‌خدا قسم‌ اگر شوهرش‌ نبودم‌ تحويل‌اش‌ می‌دادم‌ !"

هفته‌ئی پس‌ازاين‌ گفت‌وگو اسپالانتسو كه‌ روی عرشه‌ قدم‌ می‌زد زير لب‌ می‌گفت‌:"ـ آخ‌ كه‌ اگر الان‌ مرده‌ بود!... من‌ كه‌ زنده‌ تحويل‌اش‌ نخواهم‌ داد. اما اگر مرده ‌بود تحويل‌اش‌ می‌دادم‌. در آن‌صورت‌، من‌، هم‌ سر اين‌ كلاغ‌های لعنتی را كلاه ‌می‌گذاشتم‌ هم‌ آمرزش‌ گناه‌های‌ام‌ را به‌ چنگ‌ می‌آوردم‌!"

اسپالانتسوی بی شعور سرانجام‌ زن‌اش‌ را مسموم‌ كرد...

خودش‌ جسد ماريا را برد برای سوزاندن‌ تحويل‌ هيأت‌ قضات‌ داد.

معصيت‌ هائی كه‌ در تولدو مرتكب‌ شده ‌بود آمرزيده ‌شد. اين‌ گناه‌اش‌ هم‌ كه‌ برای

درمان‌ مردم‌ درس‌ خوانده‌ بود و ايامی از عمرش‌ را صرف‌ علمی كرده ‌بود كه‌ بعدها نام‌اش‌ را شيمی گذاشتند بخشوده ‌شد و عالی‌جناب‌ اسقف‌ پس‌ ازتحسين‌ بسيار كتابی از مصنفات خود را به‌ او هديه‌داد... مرد عالم‌ دراين‌ كتاب‌ نوشته‌ بود جنيان‌ از آن‌ جهت‌ در جسم‌ ضعيفه‌گان‌ سياه‌مو حلول‌ می‌كنند كه‌ لون‌ موی‌شان‌ با لون‌ خود ايشان‌ مطابقه‌ می‌كند.

barani700
23-03-2009, 01:34
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

barani700
04-04-2009, 01:17
عنکبوت
وقتی که او عنکبوت شد، پروانه در تارهای چسبناکش گیر افتاد... اما او دلش خنک نشد.
قطره های خون از پاهای نازک پروانه بر تارها چکید و او فکر کرد جنایت کرده است، اما دلش خنک نشد.
پروانه روزها و روزها در میان تارهای چسبناک تقلا کرد و گریه کرد، اما او دلش خنک نشد.
او خال های رنگی بال پروانه را بلعید، اما دلش خنک نشد.
او اول بال راست و بعد بال چپ پروانه را شکست، اما دلش خنک نشد.
و وقتی که پروانه برای رها شدن بال هایش را جا گذاشت، او هنوز هم دلش خنک نشده بود.
و فکر می کرد این چیز کمی است برای جا گذاشتن: همه اش یک جفت بال!!
شاید برای همین بود که تصمیم گرفت دلخوشی های کوچک پروانه را نابود کند.
حتی به این قیمت که دروغ بگوید.
تصمیم گرفت هر چه که پروانه توانسته بود با خودش ببرد را هم از او بگیرد، حتی بهترین دوستانش را...
پروانه عصبانی بود و می گفت "نه! نه! نه!... او حق ندارد این کار را بکند."
پروانه گریه میکرد. اما گریه کردن چه فایده ای دارد؟!
بعد یکروز پروانه فکر کرد دلش به حال عنکبوت می سوزد.
چون او فقط یک عنکبوت بود و نمی توانست جور دیگری جز مثل یک عنکبوت رفتار کند.
همانطور که پروانه هم نمی توانست جور دیگری رفتار کند.
چون پروانه، فقط یک پروانه بود و فقط دلش می خواست برود... با بال یا بدون آن.
و چون او فقط یک عنکبوت بود و کاری جز تنیدن تار بلد نبود.
تنیدن تار به دور دیگران... و بدور

nil2008
05-04-2009, 20:11
روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و تناول می‌کرد. ابلیس گفت: آیا کسی می‌تواند این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کند؟ فرعون گفت: نه.
ابلیس به لطایف‌الحیل و سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشه‌ای مروارید تبدیل کرد. فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب استاد ماهری هستی!
ابلیس خود را به فرعون نزدیک کرد و یک پس گردنی به او زد و گفت: مرا با این استادی و مهارت حتی به بندگی قبول نکردند، آنوقت تو با این حماقت، ادعای خدایی می‌کنی؟!
آیه ۱۹ سوره دخان: «و زنهار بر خدا تکبر و طغیان مجویید که من بر شما حجت آشکار آوردم (و توحید خدا و نبوت خود را با معجزه و دلیل روشن ساختم).

برگرفته از کتاب اندرزها و حکایات

barani700
07-04-2009, 23:41
همراه



دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می اوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند.یک سال زمستان بد شد و به قدری برف روی زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه شکارهای پیش بود خوردند که برف بند بیاید و دنبال شکار بروند.اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هرچه رفتند دهن گیره ای بدست نیاوردند.برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند و نه راه پس.
یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برور به دوستش گفت:
-چاره نداریم مگر اینکه بزنیم به ده.
-بریم به اون آغل بزرگه که دومن کوهه یه گوسفندی رو برداریم و در ریم.
-معلوم میشه مخت عیب داره.کی آغلو تو این شب برفی تنها میزاره؟رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون.چنان دخلمونو بیارن که جدمون پیش چشمون بیاد.
-تو اصلا ترسویی.شکم گشنه که نباید از این چیزها بترسه.
-یادت رفت بابات چه جوری مرد؟مثل دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گنده هش شد گوشش.
-بازم اسم بابام آوردی؟تو اصلا به مرده چی کار داری؟مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود،برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هرچی گرگ بود،برد؟
-بابای من خر نبود از همه دونا تر بود.اگه آدمیزاد امروز هم به من اطمینان می کرد می رفتم باهاش زندگی می کردم.بده یه همچی حامی قولتشنی مثله آدمیزاد داشته باشیم؟حالا تو می خواهی بزنی به ده،برو تا سرتو ببرن ،ببرن تو ده کله گرگی بگیرن.
- من دیگه دارم از حال میرم.دیگه نمی تونم پا ازپا وردارم
-آه،مثل اینکه راس راسکی داری نفله میشی.پس با همین زور و قدرتت می خواستی بزنی به ده؟
- آره، منی خواستم به نامردی بمیرم.می خواستم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیردن بیارم.
گرگ ناتوان این را گفت و حالش به هم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جاش تکان بخورد.دوستش از افتادن او خوشحال شد. دورو ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلویش فرو برد وچند جای تنش را گاز گرفت.رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید:
- داری چی کارمیکنی؟چرا منو گاز میگیری؟
- واقعا عجب بی چشم و رویی هستی.پس دوست برای کی خوبه؟تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی؟
- چه فداکاری؟
- تو که داری میمیری،پس اقلا بزار من بخورمت که زنده بمونم.
- منو بخوری؟
- آره مگه تو چته؟
- آخه ما با هم سالهای سال دوست جون جونی بودیم
- برای همینه که میگم باید فداکاری کنی.
- آخه من و تو هر دومون گرگیم.مگه گرگ گرگ رو میخوره؟
- چرا نمی خوره؟اگرم تا حالا نمی خورده من می خورم تا بچه هامون یاد بگیرن.
- آخه گوشت من بو نا میده.
- خدا باباتو بیامرزه.من دارم از نا می میرم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
- حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟
- معلومه، چرا نخورم؟
- پس یه خواهشی ازت دارم.
- چه خواهشی؟
- بزار بمیرمفوقتی مردم هر کاری می خوای بکن.
- واقعا که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن.من دارم فداکاری می کنم و می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم.مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت میمونه روی زمین اونوقت لاشخورها می خورنت؟گذشته از این وقتی مردی گوشتت بو میگیره و ناخوشم می کنه.
- این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید.
نتیجه اخلاقی: این حکایت به ماتعلیم می دهد که یا گیاهخوار باشیم. یا هیچوقت گوشت مانده نخوریم.

nil2008
11-04-2009, 17:17
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!:13:

nil2008
12-04-2009, 12:56
زن 92 ساله با اندام نحيف و لاغر خود با كمك فردي در حال راه رفتن بود او با غرور گام برمي داشت. لباسهايش بسيار مرتب و برازنده بودند موهايش شانه كرده و صورت خود را آرايش كرده بود و رضايت خاطر عميقي در چهره اش موج مي زد.
او شوهر خود را به تازگي از دست داده بود و بينايي اش رو به ضعف گذاشته بود. بنابراين ديگر قادر نبود در خانه اش به تنهايي زندگي كند. آنها در حياط يكي از خانه هاي سالمندان شهر به سمت اتاقش مي رفتند تا براي اولين بار اتاقش را ببيند. آنها به اتاق رسيدند. در آنجا يك توله سگ كوچك بسيار زيبا انتظار او را مي كشيد. پيرزن راه خود را به سمت آن توله سگ عوض كرد. كسيكه دست پيرزن را گرفته بود گفت: «خانم شما هنوز اتاق خود را نديده ايد؟» پيرزن پاسخ داد: «نيازي نيست» آن مرد گفت: «ولي اتاق شما بسيار زيباست از ديدن آن حتماً خوشحال مي شويد.» پيرزن در پاسخ گفت: «شادي چيزيست كه شما قبلاً در مورد آن تصميم خود را گرفته ايد. اينكه من اين اتاق را دوست داشته باشم يا نه به اسباب و وسايلي كه در آن وجود دارد بستگي ندارد، بلكه بستگي به اين دارد كه من چگونه ذهن خود را آماده كرده ام. من تصميم گرفته ام تا اتاق خود را دوست داشته باشم. اين تصميمي است كه هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شوم مي گيرم. من دو انتخاب دارم مي توانم در رختخواب بمانم و بيماريها و مشكلاتي كه دارم را بشمارم يا از رختخواب بلند شوم و به خاطر كارهايي كه مي توانم انجام دهم شكرگذار خداوند باشم. هر روز هديه اي است از سوي خداوند و تا زمانيكه زنده ام به روز جديدي كه در پيش دارم مي انديشم و همه خاطرات خوبي كه در حافظه خود ذخيره كرده ام براي اين روزها به دردم مي خورد.»
او ادامه داد: «پيري مانند يك حساب بانكي است. هر چه در اين حساب اندوخته ايد اكنون مي توانيد بيرون بكشيد واستفاده كنيد. اكنون هم به تو نصيحتي مي كنم تو هم در حساب بانكي خود مقدار زيادي شادي ذخيره كن. من هنوز هم در حال ذخيره شادي هستم.!»
و با لبخندي گفت:

«اين پنج اصل ساده را به خاطر بسپار»
دل خود را از كينه خالي كن.
فكر خود را از نگراني تهي كن.
ساده زندگي كن.
بيشتربه دیگران عشق ومحبت بده.
كمتر از دیگران انتظار داشته باش.

barani700
13-04-2009, 00:42
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!“
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است...

nil2008
13-04-2009, 18:28
او آرام آرام غلاف نخود سبز را باز می کرد و با شصت خود آنها را درون ظرف می ریخت او همانطور که کار می کرد در ذهنش برای دخترش انواع و اقسام لوازم منزل را برای جهیزیه اش خریداری می کرد . صدای تلفن او را به خود آورد . از آشپز خانه بیرون آمد و گو شی را برداشت
- الو بفرمایید. خواهرش آن طرف تلفن بود .
او به خواهرش گفت : چه عجب به ما زنگ زدی .
خواهرش گفت می خواستم به تو بگویم که مادرمان پایش شکسته و بهتر است کینه های گذشته را از مادر فراموش کنی و حال او را حداقل با یک تلفن زدن به او بپرسی .
او به خواهرش گفت اصلا نمی شود . یادت است در فلان مهمانی به من چه گفت . مادرمان مرا جلوی همه ضایع کرد .
خواهرش گفت : عیب ندارد ، او هرچه باشد مادرمان است و زحمت مارا بسیار کشیده است .
او به خواهرش گفت اصلا من هرگز حرفهای او را در مورد شوهرم که گفته بود : او چرا سر کار نمی رود و شوهر تو بیکاره و تنبل است را فراموش نمی کنم . مادرمان همیشه در کارهای من دخالت می کند و من اصلا با او کاری ندارم .
او گوشی را محکم بدون آنکه از خواهرش خدا حافظی کند به زمین زد .
او داخل اطاق قدم می زد . چند مرتبه شماره بیمارستانی را که مادرش در آنجا بستری بود را گرفت ولی فوری تلفن را قطع کرد . او حتی نمی خواست صدای مادرش را بشنود . پیش خودش گفت حقش است . من اصلا حال او را نخواهم پرسید .

داخل آشپز خانه رفت و شروع به پختن غذا کرد . به ساعت نگاهی انداخت . چرا دخترم امروز دیر کرد؟. صدای تلفن او را به خود آورد . صدای آن طرف تلفن کفت منزل آقای ... است . بله بفرمایید . ما از بیمارستان زنگ می زنیم ، دختر شما از پله های دانشگاه به زمین خورده و پایش شکسته ، لطفا به این بیمارستان مراجعه کنید .اصلا" نفهمید چطور خودش را به آنجا رساند . با تعجب دخترش را در حالی که پایش را کچ گرفته بودند در کنار تخت مادرش که او هم پایش در کچ بود دید . دنیا پیش رویش تیره و تار شد . آرام آرام به کنار تخت مادرش رفت که از او طلب بخشش کند .

magmagf
14-04-2009, 09:00
جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند
پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است
زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند
جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد

زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه
مي افتند

------------ --------- --------- ------
حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب
توفاني به آنها پناه داده بود


پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟

باب پاسخ داد: بله

جک گفت: يادته که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟

باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه

جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟

باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...

جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..

جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من مي تونم توضيح
بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده مگه؟
.
.
.
.
.
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته

nil2008
14-04-2009, 11:08
مشکل من و پرداخت اينترنتي...
نمي خواستم نااميدتون کنم.اما اين يه داستان نود ونه در صد واقعيه.. اون یه درصدشم به بزرگی وخوبی خودتون ببخشین ...جريان ازين قراره که در آخرين روزهاي سال گذشته يکي از آخرين قبوض عزيز و گرامي (آب،برق يا تلفنشو خودتون حدس بزنين.) از راه رسيد و طبق معمول که هميشه در دقيقه نود مهلت پرداخت باشه من بيچاره رو ساعت يازده و نيم روز پنجشنبه راهي بانک محل کرد.حتما" اونايي که قبوضشونو تو بانک پرداخت ميکنن حدس زدن که توي اون ساعت چه خبر بود تو بانک.به هر حال از پرداخت داخل بانک منصرف شدم که يه فکر بکر بنظرم رسيد. رفتم سراغ يکي ازينَatm ها يا خودپرداز که...چشمتون روز بد نبينه صد رحمت به داخل بانک از شلوغي بعلاوه کارت يه بينوايي رو هم دستگاه ميل فرموده بودند.با اين حساب دست از پا درازتر برگشتم خونه که ديدم پدر گرام تازه از سر کار برگشتن هرچي سعي کردم موضوع لو نره نشد.مامان همون لحظه ي ورود سوتي داده بود.پدرگرام هم با يک نگاه خريدارانه به بنده حقير و آفرين بابا کار امروز رو به فردا ننداختي دهنمو بست که نتونستم حقيقت رو بگم و خودمو راحت کنم.ما مونديم و قبض مبارک پرداخت نشده.عصري يه سر رفتم تو اينترنت آخه فکر پرداخت قبوض بوسيله اينترنت اونم از تو خونه مدتي بود تو سرم غوغا زده بود گفتم هرچي بشه ازين همه رفت و اومد و دردسر بهتره.با چه جون کندني هم رفته بودم مقدماتشو از بانک گرفته بودم فقط هنوز امتحانش نکرده بودم با خودم گفتم هرچه باداباد .رفتم تو سايت و با کلي رمز و کلمه عبور و هفت خوان رستم بازي قبض مبارک رو پرداخت کردم بعدم واسه محکم کاري يه پرينت از رسيدش زدم و خوشحال و قبراق قبض رو تحويل مامان خانوم دادم. تا اينجا ي داستان به خير گذشت بعد از گذشتن تعطيلات که جاي شما خالي واسه ما کنکوريها هيچ فرقي غير از حمالي و خونه تکوني و غرغر شنيدن و غيره نداشت اينور سال يهويي اخطاريه از طرف شرکت مذبور(همون آب وبرق وتلفني که اول گفتم حدس بزنين)واصل شد که بعله !شما بدهي دارين و اگه تا فلان روز پرداخت نکنين .....واي که دود از کله ام تا آسمون هفتم رفت فوري پريدم امور مشترکين سازمان مربوطه با کلي فتوکپي والتماس که آقا ما پرداخت اينترنتي داشتيم بالا غيرتا"قطعش نکنين.وصد البته کاشف بعمل آمد که از شانس سرشار ما در همون روز دستگاههاي سراسر ي بهم ريخته و ماهواره قاطي شده وغيره وغيره (بجاي غيره هزارويک دليل ديگه)وحالا من موندم و دو سه باره کاري که بايد برم بانک واستعلام تلفني از مقصد و غيره و غيره و غيره (هزار تا کار اضافه براي هر غيره) اينم نتيجه اعتماد به اينتر نت....درس بگيرين بچه هاي خوب!!!! Atm :8:

barani700
16-04-2009, 01:12
شادي و اندوه


آنگاه زني گفت با ما از شادي و اندوه سخن بگو.
و او پاسخ داد:شادي شما، همان اندوه بي نقاب شماست.
چاهي كه خنده‌هاي شما از آن بر مي‌آيد،
چه بسيار كه با اشكهاي شما پر مي‌شود.
و آيا جز اين چه مي‌تواند بود؟
هرچه اندوه، درون شما را بيشتر بكاود، جاي شادي در وجود شما بيشتر مي‌شود.
مگر كاسه‌اي كه شراب شما را دربردارد، همان نيست كه در كورهء كوزه گر سوخته است؟
مگر آن ني كه روح شما را تسكين مي‌دهد، همان چوبي نيست كه درونش را با كارد خراشيده اند؟
هرگاه شادي مي كنيد، به ژرفاي دل خود بنگريد تا ببينيد كه سرچشمهء شادي به جز سرچشمه اندوه نيست.
و نيز هرگاه اندوهناكيد، باز دل خود را بنگريد تا ببينيد كه به راستي گريهء شما از براي آن چيزيست كه مايه شادي بوده است.
پاره‌اي از شما مي‌گوييد “شادي برتر از اندوه است” و پاره‌اي مي‌گوييد “نه، اندوه برتر است.”
اما من به شما مي‌ گويم كه اين دو از يكديگر جدا نيستند.
اين‌دو با هم مي‌آيند، و هر گاه كه شما با يكي از آن‌ها بر سر سفره مي‌نشينيد، به ياد داشته باشيد كه آن ديگري در بستر شما خفته است.
به راستي شما همچون ترازويي ميان اندوه و شادي خود آويخته‌ايد.
فقط آنگاه كه خالي هستيد در يك تراز آرام مي‌مانيد.
هرگاه كه خزانه دار شما را برمي‌دارد تا زر و سيم خود را اندازه بگيرد، شادي و اندوه شما ناگزير زير و زبر مي‌شود.
از كتاب پيامبر و ديوانه، نوشته جبران خليل جبران، ترجمه نجف دريابندري

mehrdad21
26-04-2009, 19:58
یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد. یک روز ازش پرسید:
آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
تا چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت:4 تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).
او نا امید شده بود.او فکر کرد
"شاید بچه خوب گوش نکرده است"
او تکرار کردآرنو:خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی.اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو که در قیافهء معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4".....

نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش اومد که آنو توت فرنگی رو دوست دارد.او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید:آرنو اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟
معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد. هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت ولی یک کم درخانم معلم بوداو موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست و آرنو با تامل جواب داد "3"؟
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو فوری جواب داد "4"!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور آرنو چطور؟
آرنو با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"
نتیجهء اخلاقی:
اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!!!

مالكوم
02-05-2009, 08:14
روزي حضرت عيسي در سفري، همراهي پيدا كرد. آن دو پس از مدتي راه رفتن گرسنه شدند. به دهكده‌اي رسيدند و حضرت به آن مرد همراه خود فرمود بايد ناني تهيه كنيم. آن مرد پذيرفت كه تهيه نان با او باشد. حضرت مشغول نماز بود كه آن مرد سه قرص نان آورد و مقداري صبر كرد تا نماز حضرت به پايان رسد. چون مقداري طول كشيد، يكي از نانها را خورد. بعد حضرت پرسيد قرص ديگر نان چه شد؟ او گفت : همين دو تا بود. پس از آن مقداري راه رفتند تا به چند آهو برخوردند. بعد از خوردن، حضرت به آن آهو فرمود: به اذن خدا حركت كن. آهو حركت كرد. آن مرد از آنجا كه عيسي را نمي‌شناخت بسيار تعجب كرد. حضرت فرمود تو را قسم مي‌دهم به حق آن كسي كه اين نشانه قدرت را براي تو آشكار نمود ، بگو نان سوم چه شد؟ جواب داد دو تا نان بيشتر نبود.دو مرتبه به راه افتادند نزديك دهكده ديگري رسيدند كه در آنجا سه خشت طلا افتاده بود. حضرت فرمود: يك خشت طلا از تو، يكي از من و سومي هم مال كسي كه نان سوم را برداشته است. مرد حريص چون ديد كه مسئله مال به ميان آمده است، اقرار كرد. آنگاه عيسي هر سه را به او واگذار كرد و از او جدا شد و رفت. آن مرد كنار خشتها نشسته بود كه سه نفر از آنجا عبور كردند و اين مرد را با طلاها ديدند. اينها كه نتوانستند از آن همه ثروت چشمپوشي كنند ، همراه عيسي را كشته و طلاها را برداشتند. چون گرسنه شدند، قرار بر اين گذاشتند كه يك نفر نان تهيه كند. شخصي كه براي تهيه نان رفته بود، با خود گفت من نانها را مسموم مي‌كنم تا آن دو پس از خوردن بميرند و خود همه را بردارم. آن دو نفر هم قبل از آوردن نان با خود عهد بستند كه رفيق خود را پس از بازگشت بكشند تا چيزي سهم او نباشد. لذا هنگامي كه نان را آورد، او را كشتند و با خيالي راحت به خوردن نانها مشغول شدند. طولي نكشيد كه همه آنها مردند. حضرت عيسي پس از مراجعت ، چهار كشته را به خاطر دروغگويي و رسيدن به مال دنيا مشاهده كرد و گفت : اين است رفتار دنيا نسبت به اهل آن.

nil2008
02-05-2009, 19:34
پیرمرد کنار پیاده رو ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:من به شما خانمها خوشبختی می فروشم

اگه دنبال خوشبختی هستید بیایید اینجا پیش من

مرد نزدیک رفت و پرسید:به آقایون هم می فروشی؟

پیرمرد سراپای او را برانداز کرد و گفت:نه

-برای چی؟

-رازم فاش میشه

-من دو برابر پولی رو که خانمها بهت میدن،بهت میدم

پیرمرد دستش را جلو برد.

مرد پرسید چقدر؟

پیرمرد فکری کرد و گفت:یه اسکناس سبز

مرد لبخند زنان گفت:اگه می دونستم خوشبختی اینقدر ارزونه زودتر به فکر خریدنش می افتادم.

سپس از جیبش اسکناسی در آورد و به او داد.

پیرمرد آن را در جیبش گذاشت.از کیسه ایی که جلوی پایش بود بسته ایی بیرون آورد وبه مرد داد.

مرد زیروروی آن را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:یعنی خوشبختی تو اینه؟

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

مرد پرسید:حالا چی توش هست؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:اسکاچ

barani700
05-05-2009, 00:28
حباب های صورتی/پرارين حاجی زاده

صدای التماسش زير آب حباب شد. مثل بغض خودم، نمی تونستم تحمل كنم. گردنش رو بيشتر توی آب فرو كردم. ديگه جون نمیكند. ولی خودم خيلی جون كندم. تمام اين شبا بوی نارنج حياط رو بوی خون می گرفت ، نمی تونستم بخوابم ، همه اش بچه گيم می اومد جلوی چشمم و صدای التماسم كه زير آب حباب مي شد. می خواستم يک جور ديگه ايی باشم. من باباشم و يكی ديگه من ، سرم رو كه با تيغ می زد ، پس گردن خونيم رو می گرفت و فرو می كرد توی حوض و می گفت: (( اصلاحت می كنم. آدمت مي كنم. اگه منم كه درست می شی. يا می كشمت يا درستت می كنم. ))
صدای التماسم زير آب حباب می شد و منم نيمه جون با يه سر بی مو، توی آب گريه می كردم. دستي پس سرم كشيدم و توی آينه سرباز خونه، تيغ رو از سرم روی گردنم سروندم، خون پاشيد روی ديوار و با كف و آب قاطی شد. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی هم می شنيدم. انگار گوشم با اين صدا كوک شده بود. همين كه رد می شد سوت می كشيد.
صبح كه می شد يک لباس لجنی رنگ می پوشيدم و بوی گندش با بوی پوتين هام قاطی می شد. تفنگم رو می بستم و يک لنگه پا می ايستادم.
بچه كه بودم هر روز می ديدمش. با عروسكش از جلوم رد می شد و من رو كه می ديد مي خنديد و ميی گفت: (( مثه عروسكای زشت می مونی )) و می رفت. مداد رنگی صورتيش رو هنوز دارم. آخرين بار توی حوض وسط خونمون پيداش كردم. بعدآ كه مدرسه ای شدم؛ عاشق يكی شدم كه اتفاقآ هم اسم اون بود. هر روز از جلوی مدرسه مون تعقيبش مي كردم. يک مانتوی صورتی پر رنگ می پوشيد.
يک بار كه به سمتم برگشت به پته پته افتادم. نمی دونستم چی بهش بگم. بهم نگاه چندش آوری كرد و گفت: (( بو گندو، شبيه آقا محمد خانی. ))
سرم رو كردم توی حوض. چشام خونی شده بود. با تيغ چند تا ماهی توی حوض رو سر بريدم. ‌از لای انگشتام خون زد بيرون. روی لبام رو با خون صورتيشون صورتی كردم و گفتم: (( اصلاحتون می كنم. ))
بابام رو نقاشی كردم. مثل خودش شده بود. سر تراشيده و چشای خونی، نقاشی رو از دستم قاپيد. خنديد و گفت: (( عجب هيولايی كشيدی، عين خودته ))
تيغ رو از پشت گردنم كشيدم پايين، با دستم تفنگ رو حس می كردم . پارسال همين موقع ها خود زنی كرد. رفيقم رو می گم. بهمون می گفتن: ‌(( دوقلوهای به هم چسبيده ))
تفنگم رو برداشتم. بند پوتين هام رو محكم كردم. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی می شناختم. حباب های خونی توی آب صورتی شده بود. درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگه چرخ های ماشين از روش رد شده بودن. سرم رو با تيغ زد و پس گردن خونيم رو گرفت و فرو كرد توی حوض آب و گفت:‌ (( اصلاحت می كنم. آدمت می كنم. اگه منم كه درست مي شی. يا می كشمت يا درستت می كنم ))
موج جمع شده بود توی پيشونيم. عكس بابام افتاده بود توی حوض آب. مشت كوبيدم وسط آب. خواستم اون چروک های بد تركيب رو بشكونم. حباب های صورتی وارد گلوم شد و روی اون چروک های زشت رو پر كرد. دهنم تلخ و شور شد. دستام می لرزيد. نمی تونستم بخوابم چهره اش درست يادم نيست. پشتش رو كرده بود به من. يه لباس صورتی تنش بود و از پشت گردنش خون می ريخت. ‌پارسال بود همين موقع ها. هنوز ام من رو نمی ديد. حتی حالا كه يک سالی از خفه كردنش می گذره هم نگاهم نمی كنه. عروسكش رو بغل كرد و با مداد صورتيش توی چشمای نقاشيم رو پر كرد.
خون از توی چشمام زد بيرون. با دستم تفنگ رو حس می كردم. پارسال همين موقع ها بود. خود زنی كردم. مغزم پاشيد كف حوض. تمام آب حوض قرمز شد.

barani700
09-05-2009, 00:31
قصه اي که باد با خود برد
دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت . و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند ، کسي به او توجه نمي کرد .
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم به چشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي افريدي .
گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر ميکني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند .
سال هاي بعد دانه کوجک سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد ؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد . سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و ميدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد