View Full Version : داستانهاي كوتاه
حسين گندمكار
ـ ننه سكينه تو رو خدا به دادم برس. مردم اي خدا.
ـ ممد! گور به گور شده كدوم قبرستوني هستي ذليل مرده؛بيا اين زن بد بخت داره مي ميره.
پيرزن چارقدش رو زير بغلش مي گيره و توي پا دري وا مي سته و آسمون رو نگاه مي كنه؛ كفتر ها همين جور واسه خودشون تو آسمون چرخ مي زنن.
صداي نعرة فاطمه تمام خونه رو پر كرده؛ از زير چهار دري مي گذره و از لاي ارسي هاي بالا رفتة خونه رد ميشه و روي تن بهار نارنجهاي باغچه مي نشينه و بدن لخت سپيدارهاشو مورمور مي كنه.
_ ممد! ذليل مرده به تو هستم ها! مگه صداي اين بيچاره رو نمي شنفي؟ اون دنيا باس تقاصشو پس بدي ها؛ به خدا گناه داره. ممد!
ممد لب پشت بوم وا ميسه و دستشو به قدش مي زنه و زل مي زنه تو چشمهاي پيرزن.
ـ چته ننه؟ اين زنكه باز چش شده؟ اون شوهر بي غيرتش چرا سراغشو نمي گيره؟ چرا نمياد از اين خراب شده ببردش گورشو گم كنه …ها؟ همه اش من باس زير دست و بال اينو بگيرم؟
ـ ننه ممد! اين زن پا به ماهه. تو رو خدا برو اين مش كاظمو خبر كن بياين اينو با هم ببريمش مريض خونه. ثواب داره ننه؛ ننه به قربونت بره.
ـ بذار بكشه؛ حقشه. فقط بلدن توله پس بندازن. عيش و عشرتاشون مال كس ديگهس؛ ناله و زاريشون واسه من بدبخت. اون پنج شيش تا كمش بود كه باز هم هوس بچه كرده؟ از كدوم گوري ميخواد در بياره بذاره دهن اينا … نكنه باز هم… لاالهالاالله…
صداي جيغ فاطمه اتاقو ميبره تو هوا.
ـ يا خدا. به دادم برسين. ننه سكينه… ننه… اي خدا اين چه زندگيه سرم در آوردي؟ بميرم راحت شم از اين نكبت… ننه … خدا…
ننه سكينه تا نيم قد خم ميشه رو سر فاطمه و دستش رو زير سرش مي كنه و آب تو صورتش میپاشه.
ـ ممد! پس كو مش كاظم…؟ ها؟
ممد همين طور كه از تراس هل ميخوره پايين ارزنهاي دستش رو خالي ميكنه جلوي كفتراش ؛ سوتي ميزنه و خودش رو پرت ميكنه وسط حياط…
كنار حوض آبي به صورتش مي زنه. يه نگاه به ننه و يه نگاه به فاطمه؛ بعدش هم در رو ميكوبه به هم و ميزنه به دل كوچه.
ـ ننه … به خدا ديگه طاقت ندارم. الهي سرشو بخوره اين مرد. الهي اون زنكة بي همه چيز به داغش بشينه كه منو به اين روز نشوند.
ـ ميگذره ننه. خدا بزرگه.
بزرگيشو شكر؛ كه اين پيشوني سياه رو واسه من نوشت. به كرامتش قسم اگه به خاطر اين پنج شيش تايي كه ازش پس انداختم نبود كه زير دست اين نامرد له نشن، تا حالا صد بار خودمو خلاص كرده بودم.
ـ ننه زندگي همينه. هميشه رو يه پاشنه نمي چرخه. يكي هم پيدا ميشه تقاص تو رو از اون بگيره ننه. خدا جاي حق نشسته. هر دست كه بدي همون دست میگيري.
ـ ننه! مگه من چه گناهي كردم كه حالا بايد اين طور تقاص پس بدم… ها؟ به كي بد كردم كه حالا بايد بد ببينم؟
فاطمه دندون به لب ميگيره؛ چشاشو ميبنده؛ انگار بخواد صداشو تو سينه خفه كنه. درد ميريزه تو تمام وجودش. ننه سكينه دستي رو پيشونيش ميكشه. تنش داغ شده عين تنور، لپاش مثل عروس دم حجله گل انداخته و صورتش از درد عين ننه سكينه چروك افتاده.
صداي در كه مياد ننه روشو ميكنه طرف حياط.
ممد با مش كاظم و اون وانت درب و داغونش دم در وايسادن. ممد همين جور كه پاهاشو رو زمين ميكشه سرشو ميكنه تو چهار سو.
ـ ننه… ننه… ماشين حاضره. شال و قباي عروسمونو تنش كن بيام برمش.
بعدش هم هري ميزنه زير خنده. ننه سكينه چشم غرهاي بهش ميره و رو سري فاطمه رو سرش ميكشه.
فاطمه يهو چشاش ميافته تو چشاي ننه سكينه. از خجالت سرشو پايين ميگيره؛ انگار شرم كنه از چشاي ننه.
ـ ننه… به خدا شرمنده شما هستم… تا بوده زحمت داشتم براتون. به خدا از روتون خجالت ميكشم. كاش اين تخم حروم تو شكمم نبود.
ـ پا شو ننه… بايد بريم. اون طفل معصوم چه گناهي كرده كه بايد تاوون ما رو پس بده؟ پا شو. دير ميشه ها. وقتي خدا خواسته ما كي باشيم كه رو حرفش حرف بزنيم…؟ ها؟ پاشو؛ پاشو ننه.
ننه سكينه دست ميكنه زير سر فاطمه تا بلندش كنه. چارقد سفيد ننه چقدر بهاش مياد.
فاطمه دستي به زمين ميذاره، سنگيني تنهاش رو ميده رو پاهاش و بلند ميشه.
ممد و مش كاظم وسط حياط تازه حرفاشون گل انداخته؛ انگار نه انگار كه يه پيرزن عليل با يه زن پا به ماه جلوشون تو چاردري وايساده باشن.
ننه سكينه چارقدش رو مرتب ميكنه؛ سرش رو پايين ميگيره و سلام ميكنه.
ـ سلام مش كاظم. باز هم زحمت واسه شما. خدا خير از زندگي بهات بده ايشالا.
مش كاظم كه تازه يادش افتاده، سرش رو از كف باغچه جمع ميكنه و ميدوزه به گل چارقد ننه.
ـ ننه… اين حرفا چيه؟ وظيفهمونه. همسايگي واسه همين روزاس ديگه ننه. يالا برين تو ماشين تا راه بيفتيم.
فاطمه پاهاشو روي زمين ميكشه و ليلي كنون تنه سنگين خودش رو كه نصفش رو دوش ننه سكينهاس رو ميرسونه تا دم حياط.
در ماشين رو باز ميكنه و هل ميخوره داخل. سردي صندلي مثل نيش ميشينه تو تنش اما به روي خودش نمياره. ننه سكينه كه كنار دستش جا خوش ميكنه مش كاظم هم سوار ميشه و با هزار تا سلام و صلوات ماشين رو راه ميندازه.
وانت با صداي نخراشيدهاش تنه آهنياش رو تو تن كوچههاي تنگ محل تكون ميده.
ـ ننه سكينه! كي ميرسيم؟ به خدا طاقت ندارم.
ـ ميرسيم ننه. بي صبري نكن. ميرسيم. همينجاس. يه چهار تا خيابون پايينتر. راستي ننه از خدا چي طلب كردي؟ پسر باشه يا دختر؟
ـ ننه سرشو بخوره. هئ چي ميخواد باشه. فقط من خلاص شم از اين درد.
ـ نا شكري نكن ننه. نعمت خدا رو كه اينجور بي قيمتش نميكنن كه ننه. اون هم اين نعمت به اين بزرگي رو.
وانت ميپيچه تو دل بزرگ يه خيابون و سه چهار تا چهارراه رو كه رد ميكنه تنهاش رو قل ميده تو بغل يه ساختمون رنگ و رو رفته كه رو سر درش فقط ميشه سه چهار تا كلمهاش رو خوند.
« بيمارستان فاطمي؛ موقوفه ملك تاج شاه زيد »
مش كاظم سرشو از شيشه ماشين بيرون ميكنه و از مردي كه با قباي رنگ و رو رفتة نگهباني رو صندلي لم داده و سرش به عالم خودش گرمه ميپرسه :
ـ داداش؛ واسه زائو خونهاش كدوم بر باس بريم؟
مرد تكوني به خودش مي ده؛ يه نيگاه ميكنه به ماشين و آدماش؛ بعد انگشتشو نشون ميكنه به جلو.
مش كاظم سرشو مياره داخل. دستي تكون ميده و راه ميافته.
جلوتر تابلوي سفيدي هست كه با خط آبي درشت روش نوشته :
«بخش زنان و زايمان »
مش كاظم ماشين رو كنار ميكشه و نگه ميداره.
ـ ننه رسيديم.شما اينجا باشين من برم يه چي بيارم اينو ببريم داخل.
بعد هم از ماشين ميپره پايين و تو ساختمون گم ميشه.
ـ ننهجون… فاطمه؛ طاقت بيار. رسيديم. الان دكتر مياد ميبيندت.
فاطمه زبوني به لبهاي خشكش ميكشه و يه خندة زمخت تحويل ننه سكينه ميده.
مش كاظم با دو سه تا پرستار با يه تخت چرخدار ميان دم ماشين. فاطمه رو هل ميدن رو تخت و راه ميافتن طرف ساختمون.
ننه سكينه چارقدش رو دورش جمع مي كنه و دنبالشون ميره.
دكتر كه بالا سر فاطمه واميسته صداي پير و شكستهاش رو كه عين نالة روضهخوناي سر قبر ميمونه تحويل همه ميده.
ـ ببريدش اتاق عمل.
ننه سكينه لنگون لنگون خودشو ميكشه تو راهرو؛ فاطمه رو كه ميبرن تو اتاق عمل سرشو بالا ميكنه و زير لب براش دعا ميخونه.
سرش همونجا تو سقف خشك ميشه؛ تسبيح فيروزهاش رو در مياره و شروع ميكنه به سلام و صلوات فرستادن.
مش كاظم و ممد عين جن ناخونده يهو جلوي پيرزن سبز ميشن.
ـ ننه… شما برو خونه. ما اينجاييم.
ـ نه… ننه شما برين. كار دارين. من باشم بهتره. بالا سرش وا ميستم؛ زنه؛ من باشم راحت تره.
مش كاظم و ممد از خدا خواسته سرشونو كج ميكنن و از همون راهي كه اومده بودن برميگردن.
ساعت مثل يه كارگر وا مونده عقربههاشو به سختي تكون ميده و جلو ميبره. انگار دلش نخواد راه بره. اصلاً اين آفتاب تابستون رمق ساعت رو هم انگار بريده باشه؛ اما خب ميگذره؛ كاري جز اين نداره.
ننه سكينه لبهاش يه ثانيه هم وا نميسته.دلش بد جوري آشوبه.سرخي لپاش با اون گلهاي چارقد و چين صورتش با تركهاي ديوار يكي شدن.
عقربه هاي ساعت خسته و كوفته تن لاجونشونو عقب و جلو ميكنن.
سر پرستار كه از لاي در بيرون مياد ننه هم از جاش نيم خيز ميشه.
ـ همراه اين مريض شما بودين؟
ـ آره ننه… زاييد؟بچهاش پسره يا دختر؟ بچه سالمه؟
ـ بچه دختره… سالمه… اما…
آب توي گلوي ننه خشك ميشه؛ ساعت هم رمقي براي رفتن براش نمونده؛عرق روي پيشوني داغ ننه ميشينه.
آروم صداي گنگ و خفهاش رو ميده بيرون.
ـ چي شده ننه؟
ـ نتونست طاقت بياره.
ننه همونجا رو نيمكت سرد و فلزي دم اتاق عمل خشك ميشه. اما لباش يه لحظه از خوندن نميمونه.
ياد چهار دري اتاق ميافته؛ با اون كفتراي پشت بومش؛ ياد همة بهار نارنجهاي باغچه؛ با اون سپيدارهاي قد علم كردهاش؛ ياد همة عقده هاي خالي نشدة اون دخترة سر راهي.
ننه كمكم سرش رو شونه خم ميشه……
ـ اسمشو ميذارم… ميذارم… ميذارم فاطمه.
اشك تو چشاي ننه قل ميخوره و مثل يه كفتر تير خورده ميافته كف راهرو. لبهاش هنوز هم تكون ميخوره؛ اما خبري از تسبيح فيروزهاش نيست………
محمدمهدي هنرپرداز
از همين پشت در شيشهاي، هوا روي بدنم سنگيني ميکند. نفسم به سختي بالا ميآيد. چرا آن تو هوا اين همه گرفته است؟ رنگ دود است ولي دودي در کار نيست. در را باز ميکنم. با اشتياق تمام باز ميشود. گويي خودش هم منتظر اين کار باشد. هروقت وارد کتابخانه ميشد، نيم نگاهي هم به تابلوي اعلانات سالن نشيمن ميانداخت. اين بار هم ميخواست... ولي اين بار با هميشه فرق دارد گويا. يک راست به طرف تابلو ميروم، يا کشيده ميشوم؟ هيچ نميبينم جز آنچه مجبورم که ببينم.
چرا تابلو سياه شده است؟ سبز بود قبلاً؟ شايد. ولي خالي است حالا، به جز کاغذي در وسطش. نمي تواند نزديک نرود. ميرود تا يک متر فاصله. عکسي محو ولي آشنا در کنار نوشتهاي که نميتوان آن را خواند. گويي تا کنون هيچ نخواندهام يا ياد نگرفتهام که بخوانم. ولي عکس... عکس، عکس، عکس.... چقدر آشناست با آنکه کاملاً محو است و چه دلشوره به دلم ميريزد.
مسخ شده ايستاده است و ميخکوب، با دستهاي آويزان. انگار نگاهش را به حروف چاپي گره زده باشند و به عکس که هر لحظه به نظر آشناتر است. هواي اينجا خيلي سنگينتر از بيرون است. ميخواهم بروم بيرون. نفسم دارد ميگيرد از اين هواي دودي کمرنگ. نميتوانم. ماندم. ميخکوب شدهام.
عکس روي کاغذ واضحتر شده است. خدايا! کي ممکن است باشد؟ نوشتهها هم گويا چندان غريبه نيستند؛ هر چند نميتواند بخواندشان. چيزي به دلشورهاش مياندازد. شايد بايد نگران چيزي باشد که نيست. به اطراف نگاه ميکند. اين همه آدم روي صندليهاي قرمز سالن نشيمن نشستهاند و نه او توجهاشان را جلب کرده است، نه اين کاغذ و عکس و نوشتههاي چاپي. در ميان اين همه همهمه چرا اينجا را سکوت محض فرا گرفته است؟
عکس به نظر واضحتر ميرسد ولي هنوز... ميترسم کسي باشد که ميشناسمش. خيلي ميشناسمش. اصلاً نميتوانم باور کنم که چنين کسي را نديدهام کاش ميشد نوشتهها را بخوانم. بايد اسمي آنجا نوشته باشند.
لحظه به لحظه وضوح عکس، بيشتر ميشود و ضربان قلبم تندتر. انگار هوا هم هي سنگينتر و غليظتر ميشود. دارم از دلشوره خفه ميشوم. کاش ميشد بدوم بيرون و ...
«آهاي!»
سرش بر ميگردد. زهرا است. با روسري سفيد و دستکش سفيد و پيراهن سفيد و چادرنماز گلدار.
«کجايي؟!»
نفسم در نميآيد. گويي تارهاي گلويم سالهاست تکان نخوردهاند. نميداند اين اضطراب کشنده را در چهرهاش ميبيند يا نه؟
«نمازت قضا نشه»
انگشتم عکس را نشانش ميدهد. او هم ميبيند يا مثل آن همه که در سکوت محض بلند بلند حرف ميزنند....؟ هنوز چشم مشتاقش را از صورتم بر نداشته است؛ و لبخند شيرينش را. آستينم را ميکشد؛ منقطع و متناوب. نگاهش پر از خواهش است انگار. راه ميافتد. آستين را ميکشد و ميبرد. پاهام تکان ميخورد. به دنبالش راه ميافتم. سرم بر ميگردد. نگاهي به عکس... از اين واضحتر نميتواند باشد. حتي از کنار در شيشهاي تمام جزئياتش پيداست.
او و آستين بيرونم ميکشند از آن هواي دودي کمرنگ. نميدانم چه وقت از روز است. اصلاً آيا روز است؟ نمازم نبايد قضا شود. نمازي که نميدانم چند رکعت طول خواهد کشيد. هواي اين بيرون چقدر آزادتر است.
محمدمهدی هنرپرداز
توي صندلي عقب ماشين کز کرده بود. سرش پايين بود. شايد ميترسيد سرش را بالا کند. حرف نميزد. نميتوانست بزند. حتي گريه هم. حال تهوع داشت و خفگي.
گفته بود: «آشناست. آدم خوبيه.» گفته بود: «دکتره. سفارشت رو کردهام.»
طبقهي سوم که رسيده بود ديگر نفسش در نميآمد. داشت خفه ميشد. حتماً از اضطراب. پشت در مانده بود. مردد. يک جورهايي پشيمان شده بود. دلش ميخواست برگردد. شايد يک بار هم برگشته بود و باز پشيمان…. بالاخره تصميمش را گرفته بود. چرخش دستگيره و در باز شده بود.
دکتر خودش در را برايش بسته بود. بعد پشت فرمان و راه افتاده بود. تمام راه حسين پيش چشمهايش بود و مامان. حتماً تا حالا دلواپس سرکوچه منتظرش بود, توي اين سرما. دلش داشت از حلقش بيرون ميزد. کاش ميشد بگويد نرسيده به کوچه پيادهاش کند. شايد خودش بفهمد. «کاش خودش ميفهميد.» حال تهوع داشت. «واي اگه مامان بفهمه.» فقط خودش شنيده بود. چي بايد به مامان ميگفت؟ اگر بپرسد تا حالا کجا بودي…؟ «چرا تا اين وقت شب خونهي «سميه اينا» موندي…؟» «نکنه رفته باشه اونجا دنبالم.» دلش ميخواست خودش را پرت کند پايين. ولي چه فايده عزادار کردن مامان و حسين آن هم شب عيد؟ اگر نميمرد چه؟ دلش به هم ميخورد. داشت خفه ميشد. حتماً از اضطراب. شايد هم از ترس.
«بفرماييد.» نشسته بود روي مبل. «نسکافه؟ امشب هوا خيلي سرده.» جواب نداده بود. «راحت باش. اينجا کسي نيست. دربارهي شما يه چيزهايي برام گفتن. من ميرم اتاق پشتي. نسکافهات رو که خوردي بيا اونجا.» دستهاش يخ کرده بود، مثل مردهها.
همان طور بيصدا نشسته بود. دستهاش صورتش رو پوشانده بود. هقهق اما بيصدا. نسکافهاش ديگر يخ کرده بود. «کجايي؟ پس چرا نميآي؟» از اتاق پشتي بود. «اِ… چرا گريه ميکني دختر خانوم؟»
حالا ديگر آمده بود بيرون. ديده بودش. صداي گريه به آسمان رفته بود. «تو رو خدا اين جوري گريه نکن. بگو ببينم چي شده؟ خواهش ميکنم.» نشسته بود روي دستهي مبل، کنار دستش. آرامتر شده بود اما هنوز هقهق. «بيا اشکاتو پاک کن.» جعبهي دستمال کاغذي. «حيف اون چشمات نيست؟» باز هم هيچ نگفته بود. خواسته بود به سرش دست بکشد؛ از دلسوزي, شايد. اجازه نداده بود.
ليوان آب را نيمه خورده روي ميز گذاشت. با دستمال خيسش گوشهي چشمش را خشک کرد و بينيش را. «مگه بار اولته؟» دلش ميخواست بگويد:«قرارمون اين نبود.» نگفت. اصلاً قراري نبوده است. تمام مدت سرش پايين بود. «چند سالته؟» ميخواست جواب بدهد ولي نتوانست. «هيجده…؟ نوزده…؟» سعي کرد بگويد:«پونزده». زير لب گفت. ناباور نگاهش ميکرد. «پونزده؟» به شکستگي چهرهاش نميآمد حتماً.
«يک دختر پونزده ساله با پاي خودش مياد تو مطبت. ميدونه براي چي اومده ولي نميذاره حتي نوازشش کني. فقط گريه ميکنه…» شايد حرف دکتر را قطع کرده بود. «قرارمون اين نبود.» زير لب گفته بود ولي او شنيد. «اين نبود؟ پس چرا اومدي اينجا؟ مگه پول…»
کاش مامان اينجا بود. دلش ميخواست صورتش را بگذارد روي سينهاش و يک دنيا اشک بريزد. همان بهتر که نيست. اگر بود که… «حتماً تا حالا سر کوچه يخ زده.» آرزو کرد هيچ وقت به خيابان خودشان نرسد ولي به هر حال…
کاش همهي حرفهايش را برايش زده بود. از بچگياش, مردن آقاجون, جان کندن مامان لاي اون ملافههاي لعنتي بيمارستان, بيتابيهاي حسين, ترک تحصيل خودش, خواستگاري که بايد ردش ميکرد… ميخواست همه را بگويد. و شايد هم گفته بود.
امضا که تموم شد، دکتر چک را گذاشته بود توي جيب مانتوش. مبلغش را نديده بود. هنوز سرش پايين بود. نميدانست بايد برود يا بماند. «پاشو داره ديرت ميشه. خوب نيست دختري مثل تو دير بره خونه.»
توي صندلي عقب کز کرده بود و فقط جلوي پايش را نگاه ميکرد. شايد ميترسيد سرش را بالا بياورد. لابد از اينکه نگاهش توي آينه به نگاه دکتر گره بخورد. حتي از آسمان هم خجالت ميکشيد؛ با اينکه هيچطوري هم نشده بود. توي راه همهاش سرش پايين بود. دکتر هيچ حرفي نزده بود. فقط پرسيده بود:«کجا بايد برم؟» همان اول پرسيده بود. بهناچار نشاني خيابان و کوچه را گفته بود. بعد از آن فقط سکوت بود و سکوت. از ترس داشت خفه ميشد و از اضطراب. يخ کرده بود. ميلرزيد. مامان حتماً تا حالا… کاش ميتوانست بگويد نرسيده به کوچه پيادهاش کند. کاش خودش بفهمد. اگر مامان بفهمد… «هر کاري کنه حق داره.» بعد از يک عمر آبروداري و جان کندن و…
فقط خدا کنه نرفته باشه خونهي «سميه اينا» دنبالم.
وحيد مواجي
مرا ببوس! مرا ببوس! براي آخرين بار
تو را خدا نگه دار که مي روم به سوي سرنوشت…
صداي ترانه ا ز داخل اتاق سعيد شنيده مي شد؛از وقتي که آن چشمها را ديده بود اين کار هر شبش شده بود؛هر شب بعد از اينکه به شمعداني ها آب مي داد،آن موقع که همه خوابيده بودند ،ساکت و تنها به گوشه اتاقش مي خزيد و شروع مي کرد به وقت گذراني(که البته بزرگترين تفريحش شده بود)،شعر مي خواند،حافظ،مولانا…، شعر مي گفت ،کتاب مي خواند، خوشنويسي مي کردوخلاصه يک جوري خودش را سرگرم مي کرد؛آخر،او شبها خوابش نمي برد. ولي بين اين همه کار يکي را از همه بيشتر دوست داشت و آنهم ترانه اي بود که صداي ملايم آن هر شب با بوي خاک خيس و نمناک حياط قديميشان مخلوط مي شدو رايحه دلنواز و شيرينش همان چشمها را برايش تداعي مي کرد؛چشمهاي" رويا" را….
سعيد در خانواده اي متوسط و قديمي بزرگ شده بود ؛ پدرش حاج آقا سبحاني از محترمين وامناي محل بود واعتبار خاصي در بين همسايه ها داشت.از همان موقعي که با نجمه مادر سعيد ازدواج کرده بود در همين خانه زندگي مي کرد. خانه شان که از پدر حاج آقا به ارث رسيده بود در يک کوچه تنگ ا ز محله هاي قديمي طهران قرار داشت و از قرارداد 1919 به اين طرف همين طوري مانده بود و تغييري نکرده بود؛ فقط قديمي شده بود ، به طوريکه کاشي هاي کف حياط هر چند تا در ميان شکسته بود و حوض ترکي بر داشته بود و قابهاي چوبي پنجره پوسيده بودو…. ولي همه اينها به جذابيت و سادگي آن افزوده بود و آرامش زيبايي به ساکنين خود مي داد؛ مثل يک مادر بزرگ مهربان که با وجود پيري براي همه دوست داشتني است.
خدا به حاج آقا سبحاني و نجمه خاتون چهار دختروسه پسر داده بود که سعيد کوچکترين آنها بود و به قولي ته تغا ري که بيست وچهار سالي از سنش مي گذشت با اينکه همه اخوي ها و همشيره هايش به خانه بخت رفته بودند، ا و همانطور تک و تنها با پدرو مادرش زندگي مي کرد. مادرش مي گفت:"ماشاالله هزار ماشاالله! مي خوام پسرمو ترشي بندازم. اگه يه چند سا ل ديگه عزب اوقلي ور دلم بشينه مصرف هفت هشت ده سال ترشي مونو تامين مي کنه." و حاج آقا با آن متا نت خاص خود لبخندي مي زد وبه شوخي مي گفت:"در خانواده ما سابقه دارد؛ هميشه يکي بايد اين طور خل و چل بشود ؛ خدا بيامرز پدر بزرگم هم همينطوري بود ، آخرش هم عمرش رو داد به شما.." و همگي مي خنديدند؛ سعيد هم مي خنديد ولي هيچ کس نمي دانست در دل ا و چه آشوبي بر پاست…
سعيد ا ز بچگي با همه فاميل فرق داشت ، از همان موقعي که برادر خواهر هايش با دختر عمه ها و پسر خاله ها گرگم به هوا بازي مي کردند سعيد در افکار دور و دراز خويش غرق بود. هميشه همه چيز برايش جاي سوا ل داشت و سوالها يي مي پرسيد که هيچکس نمي توانست جواب آن را بدهد:"بابا! خدا چه شکليه؟!" "عمو! چرا به گنجشک نمي گويند الاغ؟" "مامان! شما بچه هاتون رو از کجا آوردين ؟!" و…
همه چيز برايش جالب توجه بود و شگفت آور؛ همه بازيها و شيطنت ها را کنار گذاشته بود و مدام مشغول تفکر بود و به همين خاطر درسش هم عالي بود و بر خلاف برادر هايش که هر کدام تا پنجم يا ششم ابتدايي را گرفتند و بعد از آن لذت نان را بر غم تحصيل ترجيح دادند و دنبال کار خود رفتند ، درسش را در دانشگاه تمام کرد و در آن روز گار که هر کور و کچلي نمي توانست ليسانس بگيرد ، ليسانس رياضي خودش را گرفته بود و در چند دبيرستان درس مي داد.
در طول اين سالها سعيد هيچ وقت نتوانسته بود معني احساسات ، هيجان يا عشق را درک کند. به نظرش اينها همه کلماتي براي ارضاي حس خودخواهي بشر بودند و معتقد بود وقتي يک نفر کسي را براي خود مي خواهد و مي خواهد آ ن شخص را از آن خود گرداند الکي لفظ زيباي عشق را به ته آن مي چسبا ند تا آن خود خواهي عظيم خود را مقدس جلوه دهد.
مرگها، عروسيها، شاديها، ور شکستگي ها و ... در او هيچ تغييري حاصل نمي کرد. همه چيز براي او مثل فرمولهاي رياضي بودند و همه امور را با آنها تجزيه و تحليل مي کرد. به نظرش افرادي که در مرگ نزديکان خود مي گريند ، اکثرا براي تصنع اين کار را مي کنند و بيشتر به فکر ارث و ميراث آن سفر کرده اند تا خود او. خلاصه همه چيز برايش علامت سوالي داشت و همين باعث شده بود از بقيه مردم نسبتا دور شود و بين خود و آنها فاصله اي عميق احساس کند.
امّا ،….
همه اين چيزها در يک روز نقش بر آب شد؛ آن روزي که آن چشمهاي جادويي را ديد…
آن روز که خسته از کار روزانه ، به عجله و تند تند در آن کوچه تنگ مي رفت تا هر چه زودتر به خانه برسد ولي در سر آن پيچ به طور اتفاقي به دختري بر خورد کرد که با قدو قامتي ظريف، چادري گل منگولي بر سرش انداخته بود و از طرف مقابل سعيد مي آمد. در يک لحظه آندو به هم بر خورد کردند که سعيد معذرتي خواست و دختر چادرش را به دندان گرفت و سرش را پايين انداخت و رد شد. سعيد مي توانست ببيند که صورت آن دختر ا ز خجالت قرمز شده بود .
تمام اين اتفاقات بسيار سريع افتاد واز هم دور شدند.
بعد از آن چند بار ديگر هم تصادفا آن دختر را در کوچه ديده بود و هر بار علامت سوالي بزرگتر در ذهن سعيد نقش مي بست ؛ علامت سوالي که با آن فرمولهاي قبلي نمي توانست حلشان کند ، اصلا زندگي سعيد به هم ريخته بود.تاثيري که چشمهاي آن دخترک در او گذاشته بود ، دوگانگي اي در او ايجاد کرده بود که به هيچ طريقي نمي توانست آن را رفع کند.
آيا آن دختر را دوست داشت؟ خودش هم نمي دانست.اصلا براي او دوست داشتن مسخره بود. او هميشه به عاشقها در دلش مي خنديد و حالا نمي دانست چه مرگش است، آيا از روي هوسراني بود؟ آخرآن دختر چندان هم خوشگل نبود ؛ هر چند سعيد يکبار زير چشمي اندام او را ديد زده بود و کمي هم چشم چراني کرده بود؛ ولي هرگز!
ذهن حسا بگر سعيد اينها را نمي پذيرفت. بد بختي او هم همين بود. اصلا نمي دانست چرا آن دختر ذهنش را به هم ريخته. به سر نوشتش علا قه مند شده بود ولي در برزخ سختي گير کرده بود؛ با اينکه مي دانست با عقل جور در نمي آيد ولي احساس مي کرد بدون آن دختر چيزي کم دارد؛ چيزي که خودش نمي دانست چيست…
جسته و گريخته از لابلاي صحبت هاي خاله زنکي مادرش با خاله باجي هاي همسايه فهميده بود که نام دخترک "رويا" است که خانواده اش به تازگي به محله آنها آمده اند وهمسايه ديوار به ديوارآنها هستند؛ يک خواستگار پولدار پر و پا قرص هم دارد: پسر ميرزا يدالله. از حجره دارهاي متمول بازار؛ همين!هيچ چيز ديگر نمي دانست.
باز هم تشويشش بيشتر شد . کمي از اين قضيه ناراحت شد؛ ولي با خود مي گفت:"به من چه؟ ايشالا خوشبخت بشه، براي من که اين کارها مفهومي ندارد. "امّا در خلوت خود آن زماني که آدم همه نقابها را از روي چهره خودش بر مي دارد با خود مي گفت:"بله ديگه!پسر ميرزا يدالله! پسرک چيزي کم ندارد؛ پول و مغازه ، تيپ و هيکل درست؛ آن قدر دستش به دهنش مي رسد که خانم را سالي يک بار مشهد يا زيارت عتبات عاليات ببرد ولي…"
آهنگ به اين جا رسيد که:
در ميان طوفانها هم پيمان با قايقرانها
گذشته از جان بايد بگذشت از طوفانها…
با خود گفت:"بايد بگذشت از طوفانها! ولي براي چه؟ چه فايده اي براي من دارد؟ اصلا من و پسر ميرزا يدالله؟ من که نه سر و زباني دارم نه مثل بقيه مردها چاخان و خالي بندي بلدم که خانم خوششان بيا يد. نه دست به زني که ديگران ، آن گاوها،بگويند طرف مرد است و غيرت دارد.آن قدر هم تلخ و خشک هستم که با ده من عسل هم نمي توان مرا خورد.آخر دل دخترک به چه خوش باشد؟ مسلم ا ست که آن پسره بيسواد گاو پولدار را بر من ترجيح مي دهد."
باز با خود مي گفت :"اصلا بگذار او را بخواهد، به من چه؟ من اصلا چه احتياجي دارم به آن دختر؟ آنقدر مستقل هستم که به کسي نياز نداشته باشم و…"
که ناگهان صداي مهيب ا فتادن چيزي از پشت بام رشته افکار سعيد را پاره کرد. سراسيمه خود را به حياط رساند و پاي ديوار بدن غرقه در خون "رويا" را ديد که به زمين افتاده بود. آخر، او هر شب براي شنيدن صداي ترانه از پشت با مشان به لب خانه سعيدشان مي آمد تا آن ترانه را گوش دهد.
ديگر صداي ترانه نمي آمد، ولي سعيد بود که مي خواند :
دختر زيبا امشب بر تو مهمانم در پيش تو مي مانم
تا لب بگذاري بر لب من….
اشک در چشمان سعيد حلقه زده بود، ولي رويـــــــــــــــــــا يش مرده بود.
حميد پارسا
من عاشق چراغ قرمز هستم. هيچوقت از چراغ قرمز رد نميشوم. پيش آمده وقتي كه آنقدر ايستادهام تا دوباره چراغ، قرمز شدهاست.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز هستم. قبلاً اينطور نبود. سابقاً چراغ قرمز را رد ميكردم، و اگر مجبور ميشدم پشت چراغ قرمز بايستم، كفرم بالا ميآمد.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز و جستجو در بين چهرههاي غريبهاي هستم كه توي ماشينها پشت چراغ قرمز متوقف شدهاند. اولين بار پشت چراغ قرمز بود كه او را ديدم. توي ماشين نشسته بود. صورتش را غمي با شكوه پوشانده بود، سرش را به شيشه سرد و بخار گرفته ماشين تكيه داده بود و به بيرون نگاه ميكرد، بدون اينكه تماشا كند.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز و پيدا كردن يك چهره آشنا بين تمام چهرههاي غريبهاي كه توي ماشينهاي متوقف شده نشستهاند، هستم. من را نديد. تقريباً كنار هم بوديم. صندلي عقب نشسته بود و صورتش را به شيشه تكيه داده بود.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز و پيدا كردن او هستم. لعنت بر چراغي كه آن روز سبز شد. لعنت بر چراغ سبز. هزاران بار لعنت بر چراغهاي سبز.
من عاشق او هستم.
حميد پارسا
قصهاي كه ميخواهم بگويم راجع به زني است كه شبها زيبا بود.
او روزها زندگي ميكرد و شبها به طرز شگفت انگيزي زيبا ميشد.
روزها صبحانه ميخورد، سركار ميرفت، ناهار ميخورد، مطالعه ميكرد، تلويزيون تماشا ميكرد، موسيقي گوش ميداد، شام ميخورد و گاهي اوقات سعي ميكرد از روي كتاب آشپزي چيزهاي جديدي ياد بگيرد؛ ولي شبها به يك زيبايي افسانهاي دست پيدا ميكرد.
اغلب اوقات مسواك زدنش دو ساعت و نيم طول ميكشيد، نيم ساعت براي مسواك و نخ دندان و بعد دو ساعت محو تماشاي خودش ميشد.
زن شبها شگفتزده به چهره خودش خيره ميشد و از اين همه زيبايي تعجب ميكرد و سردرگم ميشد كه بايد با اين همه زيبايي چه كار كند. او بدش نميآمد كه زيبايياش را تحسين كنند ولي روزها كه با مردم سروكار داشت زيبا نبود، و شبها عادت به ميهماني رفتن نداشت. در واقع كسي نبود كه او را به يك ميهماني شبانه دعوت كند. اغلب مردم به او نگاه ميكردند و ميگفتند او از آن دسته خانمهايي نيست كه بخواهد در يك ميهماني شب شركت كند، و به سادگي از او كه هيچگونه امتيازي براي شركت در يك ميهماني شبانه نداشت ميگذشتند.
زن واقعاً سردرگم بود كه اين زيبايي بي حد و اندازه براي چيست.
از اين كه نميتواند زيبايياش را به كسي نشان بدهد و مورد تحسين قرار گيرد، كلافه بود. بعضي از روزها تصميم ميگرفت از كنار اين زيبايي بي تفاوت بگذرد ولي اين تصميم را تنها ميتوانست روزها بگيرد، اوقاتي كه وقتي در آيينه به خودش نگاه ميكرد حقيقتاً نميتوانست تصور كند كه شبها تا چه اندازه زيبا بوده است. و شبها كه مجدداً در برابر آيينه قرار ميگرفت، مثل هميشه از زيبايي خودش غافلگير ميشد و براي درخشش بيتاب تر. فكر اينكه در آينده كهولت سن اين زيبايي را از او خواهد گرفت، او را وحشتزده ميكرد. تا اينكه يك شب تصميم گرفت از چهره خودش تصاويري تهيه كند، و يك يادگار جاودانه داشته باشد. فردا صبح با عكاسي تماس گرفت و براي آن شب قرار گذاشت در حالي كه به عكاس گوشزد ميكرد خواستار فيلم ودوربيني با بهترين كيفيت است حتي تلميحاً اشاره كرد كه تمايل به گرفتن عكسهايي با كيفيت عكسهاي تبليغاتي هنرپيشهها دارد.
براي شب يك پيراهن سياه، ساده و بلند پوشيد، نميخواست در عكس چيزي غير از زيبايي او وجود داشته باشد، هرچند لباس يك ملكه هم در برابر زيبايي او بيشتر از پلاس كهنه يك گدا جلوه نداشت.
شب عكاس به آدرسي كه به او داده شده بود مراجعه كرد، در خانه باز بود، چند بار زن را صدا زد و بعد وارد اتاقي شد كه اثاثيه آن در گوشهاي جمع شده بود. زن از اتاق نيمه تاريكي بيرون آمد و با لبخند به عكاس سلام كرد. به دقت به چهره عكاس خيره شد تا مطمئن شود كه زيبايي او چيزي بيشتر از يك توهم شبانه است. نتيجه غيرقابل پيشبيني بود. عكاس مات و مبهوت با چشماني وحشتزده به زن خيره شده بود، و به سختي توانست جواب سلام زن را بدهد آنهم با صدايي فوقالعاده آهسته. ظاهراً ميترسيد هرگونه صداي بلند و ناهنجاري رويايي را كه در برابر او ايستاده بود از بين ببرد مانند يك حباب.
عكاس آن شب پنج ساعت تمام عكاسي كرد و براي هر عكس دقت فراواني به خرج داد. آنقدر با وسواس كار كرد كه هنگامي كه به خانه برگشت، هنگامي كه هوا داشت كمكم روشن ميشد، تنها كاري كه توانست انجام بدهد اين بود كه دوربين را جاي امني بگذارد. بعد به چنان خواب عميقي فرو رفت كه حتي نتوانست خواب ببيند.
روز بعد عكاس بعد از بيدار شدن ساير كارهايش را تعطيل كرد و بعد با همان وسواس كشنده شروع به ظاهر كردن عكسها كرد. يك نسخه از تمام عكسها را براي خودش نگه داشت و بقيه را در پاكتي بزرگ و آبي رنگ گذاشت.
روزي كه براي تحويل عكسها با زن قرار داشت صبح زود بيدار شد و بيست و چهار بار تمرين كرد تا روشي خوب براي تحويل عكسها به زن پيدا كند.
جلوي در خانه كه اين بار ديگر باز نبود، نفس عميقي كشيد و بعد از فشار دادن زنگ منتظر شد زن در را باز كرد در حاليكه لبخند ميزد به عكاس سلام كرد. عكاس نيز با لبخندي جواب سلام زن را داد و در حالي كه بيتابانه درون خانه سرك ميكشيد، گفت:
من بايد اين عكسها را به خانم تحويل بدهم.
زن مكثي كرد و بعد خشكش زد و به اندازه جهنم سرد شد.
عكاس خيال كرد كه زن نشنيده است و دوباره حرفش را تكرار كرد. زن به آرامي و خشكي يك مرده اولين چيزهايي را كه به ذهنش ميرسيد به زبان آورد: خانم براي يك مسافرت چند ماهه رفتهاند، من بايد عكسها را از شما تحويل بگيرم.
عكاس با حسرتي عظيم و به سختي عكسها را تحويل داد و رفت. زن در را بست، وارد خانه شد. پاكت عكسها را پرتاب كرد و خودش روي تخت افتاد، صورتش را در بالش فرو برد و تمام روز همانطور ماند تا خوابش برد. ظاهراً شب گريه كرده بود چون صبح وقتي بيدار شد بالشش خيس بود. صبح زن بدون اينكه عكسها را از پاكت در آورد آنها را روي شعله گاز سوزاند، آيينهها را شكست و خوردههايش را در سطل زباله ريخت. از آن به بعد شبها دو، سه ساعت زودتر ميخوابيد و هنوز شش ماه نشده بود كه به كلي فراموش كرد كه در بازههايي از يك شبانه روز به چه طرز غيرقابل باوري زيبا ميشد.
عكاس هم كه اتفاقاً يك مرد بود، هيچوقت ازدواج نكرد.
محمود يکتا
"هزارتوئي هست در يونان، خطي مستقيم. در امتداد آن خط فيلسوفهاي پرشماري راه گم کرده اند...بار ديگر که ميکشمت...ترا به ان هزارتو، در امتداد خطي نامرئي و بي پايان، پرتاب خواهم کرد. چند قدمي عقب رفت. سپس، بدقت، شليک کرد."
خورخه لوئيس بورخس
شب دشنه در پهلوي روز چرخاند. ابرهاي آويزان بر فزاز صحراي سيدني خونين شد. سال سه هزار و يک بود. سکوت، سر و صداي حشرات را در نطفه ي دانه هاي شن خفه کرد باد، مارآسا بين تپه هاي شني چنبره زد. باراني ريز به دوختن آسمان و زمين مشغول شد. ابوقراض از قعر غار تقه اي دور بر در شنيد. چراغ قوه در يک دست و بيلچه اي در دست ديگر براه افتاد.جابه جا، با نور چراغ قوه حجم تاريک پيچ و خم هاي دالان را ميتراشيد تا به ورودي رسيد. کسي انجا نبود. فحشي پراند و چرخي زد تا باز گردد که در پائين پايش متوجه تکان چيزي شد. يک "گه گلوله کن" داشت محصول کار روزمره اش را به داخل غار مي سراند.
- اصلا حوصله ي معاشرت ندارم.
ابوقراض اين را گفت و منتظر شد تا از پژواک ام ام ام ته جمله خوشش بيايد که "گه گلوله کن" به حرف آمد.
-تمام روز گه گلوله کردن همچين حالي براي ديد و بازديد براي من هم باقي نمي گذارد ولي آمدنم به اينجا هدفي دارد. بايد قصه اي برايت بگويم و تو هم متاسفانه چاره اي جز شنيدن نداري.
ابوقراض چهل سال اخير عمرش را صرف غور در فلسفه ي "ناگزيري چيزها" کرده بود و خوب مي دانست که چاره اي جز شنيدن قصه ندارد.
" در دو نوبت اجداد تو از اسلاف من کمک خواستند. اول بار هزاران سال پيش بود، زماني که زمين به يک لکه ي بزرگٍ سفيدٍ کثيف تبديل شد. هوا بقدري سرد بود که آباء و اجداد من از تف هاي يخزده ي قوم تو بيشتر از منقار کلاغ ها مي ترسيدند. براي همين هم انسان ها تصميم گرفتند که به بالاي درخت هايي که سالم مانده بود، مهاجرت کنند. آن بالا اما، مشکل آذوقه وجود داشت. اينجاست که به وجود ما نياز احساس شد و همينجا بود که انسان ها متوجه شدند که ما هم هستيم. ما هم مضايقه نکرديم. سال هاي سال در تماس مستقيم با گه بودن، حداقل فايده اش اينست که قلب آدم را نرم مي کند. همين رقت عواطف بود که باعث شد بزرگترين اشتباه تاريخ هستي را مرتکب شويم. يعني اينکه نوع بشر را از انقراض نجات داديم.
سال ها گذشت. شما ما را فراموش کرديد و تمام حواستان جمع کشف راه هاي سواري گرفتن از هر چه در دسترس بود و نبود، شد. اما هر بار که ما خواستيم شما را فراموش کنيم، نژادهاي قدرتمند نوع شما با بکار گرفتن تجهيزات مدرن به قلع و قمع ضعيف ترها پرداختند و اين وسط بارها لانه هاي گهي ما را هم در هم شکستند. اين نژاد برتر، زماني که از قدرت خويش در محو و تخريب مطمئن شد، به کشف نژادها و جاهاي ديگر آغاز کرد. وقتي هم اين ديگران دلشان نمي خواست کشف شوند، خودشان و سرزمينشان را با خشم شخم زد. اينگونه، نژاد برتر ديگران را متمدن مي کرد. دهانم خشک است. مي تواني کمي بشاشي لبي تر کنيم؟"
"بعضي از اجدادت سعي کردند اخطاري بدهند، توجهي جلب کنند. کالبد زوال را شکافتند. ناگزيري انقلاب را ثابت کردند. اما پدران متمدن تو گوش نکردند. در عوض زندان ها را خصوصي کردند و جاني تربيت کردند تا پرشان کنند."
"سال دو هزار و نهصد بود که نوع انسان دوباره از ما کمک خواست. بحران بوي گند سال دو هزار و نهصد و پنجاه واکنش ما به اين درخواست شما بود. اينبار اما تصميم گرفتيم گه و کثافتتان را گلوله نکنيم. گفتيم اين شما و اينهم گهتان. خودتان با هم کنار بيائيد. بجاي فکر چاره، پدران متمدن شما قصد کردند دوباره براي کشف جاهاي عقب افتاده راه بيفتند، شايد بتوانند از آنها براي دفن فاضلابهايشان استفاده کنند. يادشان رفته بود که بار اول نوعشان با خوردن گه از انقراض نجات يافته بود. نمي دانستند در کثافتي که درست مي کردند غرق خواهند شد، که شدند هم. نگاهي به خودت بينداز، همين تو. چراغ قوه ات اتمي ست، باشد. از نظر من که شما منقرض شده ايد."
"گه گلوله کن" از سخن ايستاد و آهي از آسودگي کشيد. انگار دنيائي از گه گرد شده را، پس از هزار سال، از گرده زمين مي گذاشت. بعد آهسته بسوي مه که مثل پيله اي نازک در اندام صحرا تنيده بود براه افتاد. ابو قراض به مه نگاه کرد که امواجش را به بدن جانور ماليد، او را در بغل گرفت و در نهايت بلعيدش. صداهاي اول صبح از درون صخره هاي شني و بوته هاي خار، به زحمت اما پيگير بيرون مي زد. شاهدي بر گذشت زمان. زمان! حالا مي فهميد ديشب چرا بي اختيار بيلچه را همراه آورده بود. مي بايست بيدرنگ به حفر چاه زمان مي پرداخت تا بتواند قصه ي "گه گلوله کن" را از آينده به گذشته ول دهد و اميدوار که رابطه اي خطي ميان ايندو موجود باشد. ابو قراض آرزو کرد آن دورها کساني باشند که بتوانند قصه را پيدا کنند.
محمود يکتا
ستوني از خاکستر در زيرسيگاري ريخت. غزل به صداي انفجارهاي خفيف کاغذ سيگار روشن گوش کرد. مثل هميشه روي انفجار سوم خاکستر را تکاند. سيگار را که پک زد، لکه ي سرخ سر سيگار صورتش را روشن کرد. گوگرد سر کبريت به جعبه خورد و آتش گرفت. غزل روي صندلي ايوان نشست و ليوان چاي را روي ميز کوچک گذاشت و سيگاري به لب نهاد. نوري ناچيز ايوان را روشن کرده بود. غزل ليوان چاي را به لب برد و به کش آمدن انعکاس انگشتان پايش در ته آن نگاه کرد. داخل اتاق، پتو را روي بدن دخترش راحله مرتب کرد. در دستشوئي آب گرم را با نوک انگشتان اشاره و مياني امتحان کرد، آب سرد و گرم را در مشت مخلوط کرد و دور دهان راحله را در بخار توي آينه شست. دو ريسمان نازک بخار از بشقابهاي برنج روي ميز ناهارخوري مه هوا بلند شد. نور شمعي مثل يک ماهي کوچک روي صورت راحله جست زد. غرّ ش اوج گرفتن هواپيمائي در نزديکي، سکوت شام مادرو دختر را خط انداخت.
باد پائيزي، برگ درختي با رگهاي شکسته و بيخون را بر زمين انداخت. غزل تپانچه را به درون سطل آشغال انداخت. در تاريکي، نوشته ي "کار درست را انجام دهيد" به زحمت ديده مي شد. سطح ترک خورده ي زمين از ضربه ي قطرات درشت وتنک باران خيس بود. جويبارهاي کوچک خون ترکهاي آسفالت را پر کرد. غروب جايش را يه شب مي داد. در پسزمينه لبه ي باراني غزل که از صحنه مي گريخت مثل بالهاي پرنده اي سياه پر زد و دور شد. کمي بالاترلبهاي مرد دوم تکاني غيرارادي و خفيف خورد، از پي آخرين فرمان مغزي متلاشي شده:
-اينجا ...را...دوس داري؟
و از تکان باز ايستاد. قطره اي باران روي دست غزل افتاد. ماشه ي تپانچه اي که لوله اش را در دهان مرد دوم چپانده بود چکاند. غزل و مرد دوم در خيابان روبروي هم ايستادند. لوله ي تپانچه ي غزل از ميان دو رديف دندادهاي زرد مرد دوم گذشت و دهانش را پر کرد. رنگ مرد دوم از حالت عاديش هم سفيد تر بود. مرد دوم سيگارش را گيراند و با لبخندي معصوم پرسيد:
- خب...کجائي هستي؟
غزل کبريت هنوز شعله ور را پرت کرد و از جيب بارانيش تپانچه اي بيرون کشيد. گوگرد سر کبريت به قوطي خورد و آتش گرفت. غزل در امتداد ديوار بلند آجري کارخانه اي به سمت ته خيابان رفت. دامن بارانيش در نرمه بادي که از سوي مخالف مي وزيد بال زد. سيگاري روشن در دست داشت و پک که زد يک هوا دود لرزان دنبالش راه افتاد. از آنسوي خيابان مرد دوم پيدايش شد. غزل را که ديد عرض خيابان را طي کرد و به او نزديک شد. غزل سيگار نيم کشيده را روي زمين انداخت. مرد دوم نزديکتر که شد، غزل سيگاري خاموش بين لبهايش ديد. مرد دوم با لبخندي ابلهانه پرسيد:
- ببخشيد...فندک داريد؟
لشکر پراکنده ي آخرين اشعه ي خورشيد پيکرهاي خونينشان را به کنگره هاي بام کارخانه ماليد. برگي سنگين از قطره هاي پراکنده ي باران، از شاخه جدا شد و سقوط آزادش را بطرف خاکستري خيس آسفالت آغاز کرد.
قطره ي چرب آب يه پوتين غزل خورد و پخش شد. چند جرقه، موهاي بور سطح کک و مکي پوست دست مرد اول را سوزاند. غزل ماشين تراش را روشن کرد. پره ي خاردار ماشين شروع کرد به چرخيدن. مرد اول گفت:
- عجب انگليسي خوبي صحبت مي کني. کجائي هستي؟
دهان مرد را لبخندي چرکين قاب کرده بود. مردمک چشمهاي زماني آبيش بي رمق بود، سوسک مرده اي بي خبر از هجوم هزاران کرم چين و چروک. غزل به باز و بسته شدن دو پرّه کف متراکم در گوشه هاي دهانش نگاه کرد، گوشه ي کارگاه را نشان داد و گفت:
- اينجا منتظر شيد. الآن اوستا پيداش ميشه.
مرد اول متوجه غزل شد که با ماشين تراش مشغول بود. پشت سر غزل لاستيکهاي کهنه تا سقف چيده بود. بطرفش رفت و در فاصله اي نزديک در مقابلش چمپاتمه زد. چربيهاي اضافي از بين دکمه هاي پيراهنش بيرون زد و تکه هاي صورتي را که مثل پوست خروس تازه پر کنده بود به نمايش گذاشت. مرد اول گفت:
- چراغ باطري ماشينم هي روشن و خاموش ميشه. ميتوني يه نگاهي بيش بندازي؟
دنداده هاي خاکستري و تيز ماشين تراش تکه هاي جوشکاري شده ي روي لوله اگزوز را تراشيد. جرقه هاي زرد و نارنجي شيرجه رفت روي انعکاس خيس و چرب هيکل مرد اول که وارد کارگاه مي شد. قطره اي آب از روي روغن کف کارگاه لغزيد و نوار نازکي از رنگين کمان باقي گذاشت.
فلاوه كشكولي
سحر خيلي ميخواد اين ماجرا رو بشنوه، ولي برخلاف تصورش ماجرا خيلي مسخرهتر از اونه كه قابليت تعريف كردن رو داشته باشه! حالا ميخوام تعريفش كنم.
حالم از اين رمانتيكبازيهاي احمقانه بهم ميخوره. نميخوام يه چيز ويژه و اشكآور بگم، حتي نميخوام با يه ژست روشنفكرانه ادعاي تعريف يه موضوع ساده رو داشته باشم. من فقط دارم يه خاطرهي كم اهميت رو تعريف ميكنم كه براي خودم كمابيش مهمه. دارم راجع به روزي ميگم كه براي اولين بار عاشق شدم.
معشوق عليرغم اهميت ملكوتياش براي عاشق، كم اهميتترين فاكتور يه رابطهي عاشقانه است. براي همين هم من اين مفعول كم اهميت رو حذف ميكنم. دلم ميخواد براي همذاتپنداري هم كه شده، معشوق خودتون رو جاي اين مفعول بذاريد.
وقتي عشق براي اولين بار وارد وجودم شد، يه سري از حس و حالهاي قديمي رو با تركيبي جديد تجربه كردم، كه از اون ميون ميتونستم غم و اندوه رو مسلط بر باقي احساسات تشخيص بدم. ولي ازين حس غم و اندوه لذت ميبردم. فكر كنم دارم همه چيز رو درست و دقيق و موجز توضيح ميدم. احتمالاً حس عشق همينه كه گفتم. بعدش هم كه ديگه عطش توجه معشوق بود كه بيچارهام ميكرد.
عشق! عشق ... عشق! نميخوام پيچيدهاش كنم، از طرفي هم نميخوام مثل احمقها با چهار كلمهي مزخرف و يه حس عرفاني احمقانه، سر سه ثانيه تشريحش كنم. حقيقتش، اصلاً نميخوام براي شما توضيحش بدم. بيشتر دلم ميخواد خودتون ياد يكي از مواردش بيفتيد كه براتون پيش اومده، اگر هم نيومده كه ديگه به هيچ عنوان نميتونيد ازين موضوع سر دربياريد، پيشنهاد من اينه كه اگه به سن قانوني عشق و عاشقي رسيديد، بهتره بريد تو خيابون و منتظر بشيد تا بياد.
داشتم ميگفتم، اولين بار كه عاشق شدم از همين دست احساسات سراغم اومد. دلم نميخواست برم جلوش و عنتربازي دربيارم. ولي دلم ميخواست كه اون هم به طريقي متوجه من بشه. نميدونم همه اينطورياند يا نه؟ آخه من حالا ديگه راحت ميفهمم كه كي توجهش به من جلب شده و كي نه؟ حتي اگه بهم نگاه هم نكنند. خيلي راحت مي فهمم. شايد به خاطر تجربه باشه.
اون روز كلي ماجرا تو ذهنم بافتم كه تهش توجه اون در مقام تحسين به من جلب مي شد. يه مشت مزخرفات...، ميدونيد كه؟
خوب، البته توجهش به من جلب نشد.
قيافهاش يادم نمونده. گرچه معتقدم يه عشق نيازي به حك كردن قيافهي معشوق تو ذهن عاشق نداره. البته اون روزاي اول فكر ميكنم يه چيزايي تو ذهنم بوده و حالا يادم رفته. بهتر! حالا هر وقت دلم بخواد ميتونم چشماشو تنگ و گشاد كنم، دماغشو بشكنم و عمل كنم، يا كلاً خميرش كنم و دوباره از نو بسازمش.
اون موقع يه دوباري هم براش گريه كردم، احتمالاً.
البته روزايي كه ميديدمش زود تموم شد. سه روز، فقط. آره سه روز، شايد. پنج سال پيش بود. پنج سال پيش سه روز وقت داشتم تا براي اولين بار عاشق بشم و عشق و عاشقي رو تجربه كنم. بعد از اون، دفعات متعددي عاشق شدم، خيلي زياد. اما هيچوقت اين قضايا رو جدي نگرفتم، حتي اگه گريه هم كرده باشم. هميشه در حد يه دلمشغولي بوده. هيچ وقت كار قابل تحسيني انجام ندادم تا توجه معشوقم به من جلب بشه. هميشه عقب وايستادم و از دور نگاه كردم. يه جورايي هميشه منتظرم در حالي كه يه قرار مهم و غير عشقي داره متوجه بشه كه ساعتش خوابيده، بعد منو كه مثل فرشتهي نجات اونجا ايستادم، ببينه؛ بياد و ازم ساعت رو بپرسه و وقتي كه بهش ميگم ساعت هشت و بيست و شش دقيقه است، به خودش بگه : واي خداي من! عجب آدم فوقالعادهاي! چقدر قشنگ جواب داد. بعدش هم تصميم ميگيره به جاي اون قرار مهم بياد و با من يه ليوان شيرموز بخوره.
نميدونم چرا؟ ولي هميشه فكر ميكنم سرنوشت من يه روز ساعت هشت مسيرشو پيدا ميكنه!
خوب البته، من به عشق اعتقاد دارم ولي به اين موضوع هم معتقدم كه جربزهي عاشق شدن رو ندارم. شايد عرفا اسمش رو بذارن لياقت نداشتن. بهرحال نميتونم.
ازين عاشق بازيهاي موقتي هم ديگه خسته شدم، تا جايي كه وقتي ديروز فهميدم كه دوباره عاشق شدم، حالت تهوع بهم دست داد. احساس كردم يه نفر كه تازه يه تخممرغ عسلي خورده اومده و داره تو صورتم حرف مي زنه. چي ميگن...؟ بوي زُخم، آره همينه بوي زخم. اين توصيف رو براي بوي تخممرغ اولين بار تو كتاب اتوبوس فهيمه رحيمي خوندم. اين مربوط به قبل از اولين باريه كه عاشق شدم.
شايد هم تصميم بگيرم ازدواج كنم. ولي شك ندارم كه اين كارم ربطي به عشق نداره، حتي اگه با معشوق يكي از همين عشقها هم ازدواج كنم. احتمالا سعي ميكنم به جاي عاشق شدن بهش عادت كنم و قدر كارهاي مشتركي رو كه با هم انجام داديم، بدونم.
هر چي سعي ميكنم از يكي از دفعات عاشق شدنم يه داستان واقعي و تراژيك در بيارم، نميشه!
گفتم كه، جربزهي تحمل يه عشق رو ندارم. شايد اگه داشتم همون دفعهي اول ميرفتم جلو، يقهاش رو ميگرفتم و با دهني كه بوي زخم تخممرغ ميده، با يه سري حركات اغراقآميز و سينمايي، يه چيز جلف رو تو صورتش داد ميزدم؛ مثلاً ميگفتم : هي تو! تويي كه اصلاً به من نگاه نميكني، من عاشقت شدم. و مثلاً جلوي همه اين كار رو ميكردم تا تو رودربايستي هم كه شده عاشقم بشه. يا حداقل يه اشارهاي، يه چشمكي، يه يادداشتي، يه گل سرخي، يه قطره اشكي، يه چيزي. اما هيچي، هيچ كاري نكردم. هنوز هم هيچ كاري نميكنم. حتي خودم رو سرزنش هم نميكنم. احتمالاً نميتونم واقعاً درك كنم چه چيزي رو دارم از دست ميدم.
يه ابله هيچوقت حسرت فرصت از دست رفتهي سرمايهگذاري رو سهام شركت توليد محصولات غذايي مادرويا رو نميخوره، حتي اگه يكي ازين محصولات تخممرغهاي زخمي باشه.
فكر ميكنم مزخرفگويي بسه.
دارم به فردا فكر ميكنم. دلم نميخواد دوباره عاشق يه نفر ديگه بشم. به خدا مسخرهاش رو درآوردم!
rsz1368
07-23-2007, 11:55 AM
فیلسوف به رفتگر گفت:دلم برایت می سوزد .کاری که می کنی بسیار سخت و جانفرسات
و رفتگر به او پاسخ داد:خیلی از شما ممنونم کار شما چیست؟
فیلسوف پاسخ داد:من در مورد رفتار انسانها ویژگی ها و تمایلاتشان تحقیق می کتم.پس رفتگر لبخندی زد و در حالی که جارویش را دوباره بر می داشت.
گفت:من نیز دلم برای شما می سوزد.
آزاده دستمالچي
شروع كردم با ناله هاي ممتد وكشدار، ناله هاي رنج آوري كه طنينش وجودم را مي لرزاند آري و فقط وجود مرا نه هيچ كس ديگر. ناله هايي كه از عمق سياهچال دردي بر مي خواست انگار كسي مي سوخت و از هر ذره اش زير وبم هاي ناله ي من بود كه مي ماند ناله هايي كه در پي هر كدامشان سكوت مرگ زايي خاطره ي خاكستري را زنده مي كرد و همچنان پياپي سوختن و خاكستر شدن، سوختن وخاكستر شدن و هيچ كس جز من كه بشنود،يا بوي اين دود غليظ را در اين هواي سنگين ببويد پس چگونه پيش از اين از همين گلوگاه با ايشان سخن گفتم و پاسخم دادند؟ يعني تصوري بود؟ خيال ارتباط!؟ و كلمات همه از آن من بودند كه از اين گلوگاه به ديدن هر چهره به آوايي در خور بر مي خواستند و من خوش باورانه به دهان هاي بسته ايشان نسبتش مي دادم و عجيب انكه در برابر گفتار خود براي هر يك جوابي مي انديشيدم!بگذريم با اين حساب ناله هايم را بايد بشنوم و بايد چاره اش يابم . من؟و در اين گاه ديگر آن ناله هاي كش دار سوزنده نبودند كه از گلوگاه من به درون هواي ساكن و سنگين سر مي خوردند نواهاي عجيب و تازه اي بودند نواهاي گونه گون به ريتمهاي دردناك وغريب و هر كدام تنها يكبار متولد و در مرگشان سكوتي تازه را به دنبال داشتند و عجيب نيز اين درنگ هاي بي محتوي ليكن بي تشابه بودند، سكوت به هيئت يك نماز خانه ي تاريك، سكوت به هيئت يك جعبه ي چوبي ، سكوت به هيئت يك ساز ناآشناو .... هر كدام از سمتي فضاي قير اندود وچسبناك اطراف را مي كشيد و جايي براي خودش باز مي كرد و من ميان ناله هاي خالق ، اين ناله هاي آفريننده ي بي مقصود بيش از پيش احساس حقارت مي كردم ، گم ميشدم و بي انكه از اين گم گشتگي احساس ترس و وحشت و يا حتي اندك هيجاني بيابم گنگ و مبهوت به ناله هاي نا اشنا گوش مي سپردم كم كم از من يك جفت گوش مانده بود كه اصلا كارش شنيدن اين ها شده بود بي هيچ اراده اي چنان خودآنها بسان آغاز درست شبيه ابتدا.اصلا انگار اين شروع بود و من در ان بي هيچ گذشته اي و هيچ خاطره اي آغاز مي شدم و انگاه ديگر هيچ صدايي نشنيدم نه اينكه ناله ها قطع شده باشند و نه حتي شبيه يك سكوت تازه متولد شده ،يك خلاء بود انگار .همه چيز و يا همان هيچ چيز انگار نبود. نه اينكه نيست و نابود شده باشد ،از نخستين زمان ــ كه ديگر معنا نداشت ــ اصلا نبود ؛ در كنار نبودن يا روي نبودن شايد هم درونش بي هيچ درنگ و فاصله اي، نبود ........
و بعد، نه بعد از چيزي ،بي هيچ مقدمه اي حتي، يكهو ، نا گاه و بي هوا من بودم آن نماز خانه، جعبه ي چوبي و ساز و چيزهايي كه بي نام بودند و من نيازي و هيچ حسي نسبت به وجودشان، اسمشان و ارتباطشان با خودم نداشتم اما بودند و بودنشان انگار بي چون و چرا هضم مي شد. نماز خانه ي تاريك و سازي كه نمي توانستم صدايي از آن بيرون آورم ،تنها ان جعبه بود تمام معماي سرگرم كننده ي ان مكان بي زمان.هر گاه كه پشت به ان ميكردم صدايي از لاي درز هاي بين چوب هاي تيره و كهنه اش بيرون مي آمد انگار يك موش لا به لا ي درز هايش راه مي رفت نه اينكه انقدر فاصله داشتند حتي نوك ناخن هم لا به لايشان نفوذ نمي كرد اما اين صداي عجيب فقط شبيه صداي راه رفتن يك موش بود روي تكه هاي چوبي كه آن قدر به هم نزديكند كه پشت او بي تماس با انها نمي تواند وجود داشته باشد. موش خيالي راه مي رفت اما هرگز صداي دندان هايش شنيده نمي شد انگار غذا خوردني در كار نبود يك اردوگاه كار اجباري فقط بايد راه مي رفت وهر بار هم يك مسير را با يك صدا بي هيچ تغييري.جعبه هيچ دري نداشت و من هم اهرمي كه بازش كنم در اختيارم نبود اما تفكرم جعبه را و درونش را بار ها كاويده بود تفكرم با ان حجم متغييرش از كنار موش از كنار اين نگهبان هميشگي از لاي درز ها رسوخ كرده بود درست از پشت موش از ميان زاويه ي بين دو ضلع جعبه به درونش لغزيده بود و در ان تاريكي مطلق بي هيچ دستي درون ان را گشته بود تمام فضاي درون آن را مو به مو طي كرده بود، بي هيچ دركي و باز برگشته بود از همان راه رفتن، و اين بيرون در تاريكي نسبي نماز خانه تازه به نتايجي از وجود اشياء نا ملموس داخل جعبه دست يافته بود وقتي بيرون آمده بود تازه فهميده بود كه جايي را يعني مسير تازه اي را عبور نكرده رها كرده است . حالا خيال مي كرد بين مو به مو گشتنش فاصله اي نا چيز تر از مو بوده است كه از ياد برده است و دوباره بازگشت .از پشت موش ــ اين نگهبان بي هدف و بي اعتنا ــ با دلهره اي بي سبب به درون جعبه مي لغزيد و فاصله ي ميان جاده هاي مويي را عبور مي كرد ؛ بي هيچ دركي و باز نماز خانه و باز درون بي انتهاي جعبه ي چوبي و دوباره و دوباره. به ريزترين معيارهاي راه كشي دست يافته بود و تنها خيالي كه در محيط بيرون به سراغش مي آمد يك مسير ديگر بود و اين مسير هاي پياپي سرانجام بلندم كرد. از جايم برخاستم بين كف نماز خانه و خودم فاصله اي حس كردم به سقف نزديك شدم و وقتي اولين گام ها را روي سنگفرش نماز خانه بر داشتم تازه مفروش بودن بعضي قسمت هايش را حس كردم و اين كشف جديد چنان به شوقم آورد كه به يكباره درون جعبه، تمام رازهاي نا آشناي ان در برابر ديدگانم از ميان ديوار هاي چوبي كنار رفت و عجيب كه جنازه ي موش را به چشم ديدم درست در گوشه اي از نمازخانه كه مفروش نبود همان جا در ان سايه روشن رخوت انگيز به خوابي ابدي فرو رفته بود انگار كه جزيي از بنا شده بود اصلا از جنس سنگ زمين بود موش سنگي با ان انحناي عجيب دمش كه مثل انگشت سبابه اي به سمت جعبه اشاره مي كرد و صندوق چقدر ساكت و چشم به راه بود انگار هميشه منتظر بود كه ببينمش و به سراغش بروم گام هايم را كه به سويش ميرفت هزاران بار در ذهن چوبيش مرور كرده بود و اينك لبخند خشكي با صداي جيرجير از لاي درزهايش بيرون مي ريخت بي آنكه به دستانم بنگرم ميان درزهايش انگشت انداختم دست ديگرم را روي قلبم گذاشتم و همين سبب شد كه بفهمم اين نه درزهاي صندوق است كه بزرگترشده است بلكه انگشتان من هستند كه كوچك شده اند وناخن هاي شكننده وباريكم مثل تار مويي ميان فاصله ي چوب ها لغزيد بي هيچ تلاش فوق العاده اي فقط همان آغاز ، همان اشاره بود كه ميان تمام چوب هاي شبيه به هم بين آن دو را دريچه اي ساخت و آن جهان عجيب و نوين را بر من راه گشا گشت.
persian365
07-23-2007, 11:13 PM
هنوز هم در بي نهايت هق هق ٬التماست ميكنم كه برخيزي
هنوز جسم بي جانت را در آغوش مي كشم
هنوز عطر تنت...
واي خدايا چه كردي؟!
به چه مي خنديدي در آخرين خاطره ي زندگيت؟
به من؟
به مني كه مجبورم به ماندن در لايتناهي پوچ اين دنيا؟
گلم چه كنم با عقده ي درونم؟!
با حسرت يك بار ديگر محو بوسه هايت شدن؟
مادرت در آغوشم كشبد ، پس از سالها
گفت من يادگار توام !!!
و مرا كشان كشان به اتاق تو برد.
و من چون چهارپايي كه به انتظار ذبح است ملتمسانه مي نگريستمش.
نمي دانست چه مي كند، مرا به دره ي خاطرات تو پرت ميكرد!
خدايا چه امتحاني؟
چه فلسفه اي؟
چه عدالتي؟
- خاله ميشه تنهام بگذاريد؟
- (با اكراه) بله پسرم !
در را بست ،بُعد زمان شكسته شد، زمان به عقب برگشت
براي لحظاتي باز آرامش...
باز عيد است، تو كنار پنجره ايستاده اي ، بوي عيد مستم مي كند
باد بهاري پرده هاي آبي را مي رقصاند و امواج گيسوانت باز بي تابم مي كنند.
باز درست مثل همان عيد صدايت مي كنم
روي بر ميگرداني به سمتم مي آيي با همان لبخند هميشگي
زيبا ترينم مي خواهم به بوسه اي ميهمانت كنم...
عاشقانه...
محضٍ محض !
نگاهم كن كه چگونه باز چون كودكي ميگريم !
باز در مي يابم خيال است ، خيال است
توَهٌم !!!
با حسرت آخرين بوسه...
گريه امانم نميدهد ٬ باىد باور کنم تو دىگر نفس نمىکشى؟!!
به اطراف مي نگرم
اتاق دست نخورده است
درست مثل 5 سال پيش
حتي تميزش نكرده اند
نگاهي به تختت ميكنم
ملحفه هاي خونين از گذر زمان به سياهي مي زنند.
خيره مي شوم به پنجره بسته .
زمستان قلب من سردتر از زمستان آن طرف پنجره است
نگاهي به بيرون مي اندازم ، برف مي بارد، به قول تو تا بي نهايت حياط خانه را برف سپيد پوش كرده.
به خواست تو ديگر هيچ زمستاني كسي آب استخر را خالي نميكند.
مش حبيب حتي در زمستان هم در حياط پرسه ميزند، 5 سال است هر بار مرا مي بيند هق هق ميگريد.
مش حبيب در ميان باران اشكهايش مي گفت بعد از رفتن خانم درخت گيلاسش خشكيده و رعنا -لاكپشتت- را ديگر هرگز كسي در خانه نديد.
تصوير خودم را در قاب پنجره مي بينم ولي خالي است !
ديگر تصوير تو را يواشكي در پنجره ديد نمي زنم ، وقتي براي اولين بار مي گويم دوستت دارم.
ديگر در قلبم پنهاني عاشق كسي نيستم.
روي بر مي گردانم اتاقت پر است از خاك ولي هنوز عطر تنت در اتاق جاري است.
كتاب هايت ، عكس هايمان ، لباس هايت ، گيتارت ، لباسهايت...
بغفم باز مي تركد ، گريه كنان به لباس هاي بي صاحبت پناه مي برم، در آغوش مي كشمشان...
هنوز هم عطر تنت...!
صدايت را مي شنوم ، روي بر مي گردانم
كسي نيست !
گيتارت !
دستي بر گيسوانش ميكشم ، كوك نيست.
سيم 1
2
3
واي سيم 4 ...
هماني كه مي گفتي عاشقانه ترين نواي عالم است !
بياد مي آورم تو آموختي به من نت ها حرف ميزنند
تو آموختي به من زبان تمام كائنات موسيقيست ...
تنها يادگار توست ، در گذر تمام اين سالها هر چه دلم تنگ شد فقط نواختم
به خودم مي آيم ، چند پرده كوكش را بالا برده ام نمي دانم ولي پاره شد !
باز قطره اي اشك بر گونه ام مي افتد و آرام با خودم مي گويم:
گلم عاشقانه ترين نواي عالم نابود شد !
واي از احساسم وقتي پس از 5 سال
دست نوشته هايت را مي بينم،
براي من است !
بلند مى خوانم ٬ صداى بغض آلودم چون زوزه ى گرگى است در اىن زمستان سرد.
- به نام خالق عشق
...بدان عشقم از گناه ، سياهي ، كوره راهي بي بازگشت...
...
...
....
...هرگز از رفتنم غصه نخور
بياموز سيمرغ بايد در آتش خود بسوزد براي بقاء ديگري...
صداي هق هقي از پشت در اتاقت به گوشم ميرسد و به سرعت دور ميشود !!!
ادامه ميدهم ، بلندتر ميخوانم مي خواهم همه كائنات بدانند...
-...عزيز ترينم هرگز مرا خودخواه مخوان كه تنها تصميم گرفتم و تنها مي روم ، به عشقم شك نكن نمي توانم بمانم ، وقت رفتن است بي خداحافظي مي روم كه نتواني مانعم شوي...
دنيا باز به دور سرم مي چرخد ، شقيقه هايم منقبض شده اند ، صداي قهقهه اي از دور مي شنوم ، صداي مادرم را مي شنوم كه آهسته به پدرم مي گفت او ديوانه شده نياز به ...
همه چيز مي چرخد ، باز نفسم به شماره افتاده دكتر ميگفت در اين حالت نفس عميق بكش و سعي كن به خاطرات خوبت فكر كني تمام تلاشم را مي كنم ولي هرگز...
به باد آن شب مي افتم ، باران ، رعد و برق٬ مسيح و ثمبرا دم در منتظرم بودند...
من ، تو ،دستان چاک چاکت٬ تىغ!٬ خون ، خون ،خون...
سكوت ، بوسه ، اشك ، متنفرم...
نميتوانم بخوانم
خدايا ، بي تابم ، بي تابم ، بي تابم
اشك ميريزم ، زار ميزنم ، مي شكنم ، فرياد ميزنم ، پرت مي كنم ، و باز مي شكنم ، تكه اي از آينه در دستم است ، نعره مي زنم ، خون ميريزد ، متنفرم از اين اتاق ، نعره ميزنم ،متنفرم متنفرم متنفرم ، اين اتاق مسلخ است ، متنفرم ،شيشه را بيرون مي كشم ، خون مي پاشد ، توجهي ندارم .
پدر و مادرت هراسان از راه ميرسند ، پدرت به زور دست و پايم را مي گيرد ، فرياد مي زنم، تقلا مي كنم ،به زور مرا از اتاق خارج مي كنند ، پدرت فرياد مي زند:
آرام بخش !!! نرگس تو كيفمه ...
احساس سوزشي در بازويم ميكنم و ديگر فقط تصويري محو از مادرت به خاطر دارم كه ملتمسانه مرا ميبوسيد ، نوازشم مي كرد و مي گفت:
-پسرم ببخش ، فكر نمي كردم اينطوري بشه ، گفتند تو بايد گريه كني !!!
چه آرامشي ! دست مادري كه چون تويي را بزرگ كرد امروز نواشگر من بود...
به زور كلمات آخر را ادا ميكنم...
-تو ررررررو خدااااا خاااااله نگذاريد بيدار بشم.
و حاله اي آبي تا ساعت ها مرا در بر مي گيرد.
افسوس كه اين آرامش هم موقتي است.
قسم به تمام گناهانت كه اعتراف كردي به آن.
پاك تريني در قلبم.
چه انديشيدي؟ كه فراموشت ميكنم ؟!
گلم گناه تو تنهايي امروز من است ، فقط همين!
چه كردي؟
چه كردي؟
چه كردي؟
مي گريم از حريم شكسته ي سكوت
از اشك هاي نا پيدايت
از دلتنگي درنده
از رويايت ، كابوسي است ، رهايم نمي كند
التماست مي كنم بگو ديگر نيايند
طاقتم ، صبرم ، بر باد رفته
باز هم همان شب تاريك
باز هم زوزه ي باد ، باز هم رعد و برق و باران بي هنگام
باز هم به خون خفته اي گلم
باز هم همان شب
باز هم يخ مي زند قلبم ، باز خشك مي شود آخرين نگاهم در ناممكن ترين شيوه ي درك حقيقت
و در نا كجا آبادِ احساس ، تنفر مي سوزاندم
گلم حرفي بزن !
پس از 5 سال سكوت
امشب در كابوسم سكوت را بشكن
گلم حرفي بزن ، اشكي بريز
آب كن يخ قلبم را مثل آن روزها
هنوز جاي بوسه هاي حقيرم بر شاخه ي دستان به خون نشسته ات باقي است ٬ هنوز هم پس از ۵ سال خونش تازه است !!!
لبانم مىسوزند ! تشنه ام...
به ىاد مى آورم نوشته بودى مرگ تنها سفرى است !!!
نوشته شده در 31/4/1386 - 20:05:35 - توسط: Sky Imperator
hushang
07-25-2007, 12:26 AM
سلام!
این قسمت یازدهم با کمی تغییرات!
چون سرور box.net مشکل داره فعلا (شاید هم از این به بعد) به ایجا آپ لود میکنم:
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
لطفا من رو از اون قانونه معاف کنین!
magmagf
07-25-2007, 01:44 PM
در باغ دیوانه خانه ای ، جوانی رنگ پریده و جذاب و شگفت انگیز را دیدم. بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : چرا اينجایی؟ با تعجب به من نگاه کرد و گفت : چه سوال عجیبی اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم. عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم. استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم ، آنان مصمم بودند که من بازتاب چهره خودشان در آینه باشم. پس به اینجا آمدم ، اینجا را سالم تر می دانم . دست کم می توانم خودم باشم. سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : ببینم ، راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ها به اینجا ختم شده؟ پاسخ دادم : نه ، من بازدیدکننده ام. و او گفت : آه پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه آن سوی این دیوار زندگی می کنند
R10MessiEtoo
07-25-2007, 02:32 PM
يخ
مرد، يخها را از روي گاري پياده كرد،
به دستهايش كه از فرط سرماي يخها قرمز شده بودند
نگاهي انداخت و با خودش گفت: تا غروب نشده بايد همش رو بفروشم.
دلش گرم بود به سردي يخها.
اما گويي، يخها زير نگاه مردم در گذر كوچكتر ميشدند.
غروب سر رسيد.
دلش به سردي گراييده بود و يخها آب شده بودند.
آرش دهشور
boy iran
07-28-2007, 04:41 PM
پس از مدتها انتظار بالاخره خانم دورتی کاتن با مرد
مورد علاقه اش ازدواج کرد ...
زندگی آنها با خوبی و خوشی میگذشت
تا اینکه آن ماجرا پیش آمد...
روزی خانم دورتی کاتن 28 ساله به فکر افتاد به مناسبت سی امین سالگرد تولد شوهرش هدیه ای تهیه کند
ولی هر چه فکر کرد عقلش به جایی قطع نداد سرانجام تصمیم گرفت آقا را با کادوی ابتکاری و بینظیری غافلگیر کند
او صیح سالروز تولد شوهرش آگهی مختصری به این مضمون
در یک روزنامه چاپ کرد :
امروز سالگردتولد آقای لادی کاتن است همشهریات عزیز میتوانند
برای عرض تبریک به او از شماره تلفن ..... استفاده کنند
نتیجه کاملا" غیر منتظره بود و موج تلفن و تبریک گویی مردم از سر شب
شروع شد
ابتدا این پیامها آقای کاتن را خوشحال می کرد
و خوشحال و تفریح کنان به آنها پاسخ میداد و از کار فوقالعاده
همسرش راضی مینمود
اما وقتی تعداد زنگهای پیای افزایش یافت و تا نیمه شب که شماره تلفنها به 250 مورد رسید .......دلخور و عصبانی شد
ولی باز هم سیل تبریک بند نیامد و بعد از نصفه شب هم ادامه داشت
عاقبت آقای کاتن متعاقب یک تلفن دیگر از کوره در رفت و دستگاه تلفن را محکم توی سر همسرش کوبید و کارشان به داداگاه و طلاق کشید !!!
حسين نير
درست بيست و سه نفر گوش تا گوش در چهار طرف سالن پذيرايي منزل روي صندلي ها نشسته اند. صاحب عزاي اصلي، شوهر متوفا، پيرمردي است هفتاد و هشت ساله، هنوز قبراق و سرپا. وقتي دوازده سال پيش پسر خوب ونازنينش در سي سالگي مفت از دست رفت آخ و اوخ كمي داشت و قطره اشكهايي به زور يا بفهمي نفهمي! و نمي نمود عميق و از ته دل داغدار و متاثر باشد تا چه رسد به اينكه كمرش باصطلاح خم يا شكسته شود. خلاصه آنكه بعد از آن واقعه بدون هيچ توقف، به زندگي عادي خود ادامه داد و هيچ نوع سختي به خود نداد، بويژه آنكه هنوز سوگلي اش- همين متوفا- در كنارش بود.
اما حالا، وقتي فضولباشي وارد شد و گونه اش را بوسيد و پرسيد: « حالتون چطوره؟» پيرمرد همراه با آه و حالتي تاثر انگيز گفت:« پدر چه حالي؟ زن بابات حيف بود، از دستمون پريد، پريد!» و بعد پكي زد به گريه و چنان هق هقي راه انداخت كه بيا و ببين. بعد از مدتي با توجه به انتراكت و استراحتي كه لازم بود، ادامه سناريو به يكي از دختران آن پيشترها، عاقله بالغه شريفه مكرمه عفيفه، اواخر، در كما و اكنون مرحومه، واگذار شد.
دختر دم گرفت: مامان جونم،الهي قربون اسم قشنگت برم، الهي قربون اندام قشنگت برم.
فضولباشي فكر كرد: كلاهتون قاضي، بله اسم آن مرحومه قشنگ است- عفت الملوك- يا بهتر است بگوئيم بود، ولي اندام او- پناه بر خدا- گفتنش خوب نيست، مرده توي قبر ميلرزد، آخر اين چه نوع مدح و ثنايي است؟ و بعد صبيه نوحه سرا ادامه داد: مهدي جون، مامان آرزوي دامادي تو رو داشت.
فضولباشي فكر كرد: درست است كه آقا مهدي، شاخه شمشاد، ازدواج رسمي نكرده و هنوز به صورت مرسوم در ايران داماد نشده، ولي خوب چه هنگامي كه در ايران بود و چه از وقتي كه به فرنگ رفت، هميشه دوستي ، متي ، مترسي ، بيوه ميوه اي را به شيوه مرضيه قبلت قبلنا يعني بصورت صيغه جات در دسترس داشته و از اين بابت حسرت به دل نبوده، كه مثلا طفلك زبان بسته ديده و خواسته و دستش نرسيده و آه كشيده و هنوز ناكام است، كه اگر اين مقوله كام است او به حد اشباع شادكام و كامياب است و به همين دليل به عوض آنكه در دوره دانشجويي دو سوم حواسش معطوف به اينگونه كسريها و دغدغه ها باشد، معقول درسش را خواند و اتفاقا « خوش درخشيد تا آنجا كه عكسش را بزرگ و رنگي در پشت جلد مجلات فرنگ به عنوان دانشجوي مبتكر انداخته و ما همه كلي ذوقش را كرديم.»
***
گويا در اروپا آدمها از لحاظ نيازهاي جنسي جنسشان جور و تامين اند و تكليفشان روشن است و بمجرد اينكه شخص به حد اشباع و وازدگي برسد مي تواند سوژه را عوض كند. خلاصه اين مسئله حل شده است.
اما ادامه مجلس ترحيم- باز پست و ترجيع بند عوض شد، شوي مرحومه شروع كرد:
« صبح ساعت شش دستهامو گذاشتم زير شونه اش، گفتم: عفت الملوك، منم پسر خالت، كه ديدم چشماشو باز كرد و بعد گذاشت رو هم، ديگه هم باز نكرد». الله اكبر! الله اكبري گفت كه كاملا بيانگر و ناشي از مشاهده يك معجزه مي نمود، معجزه مردن!
پيرمرد فاصله اين گفتار و دكلمه بعدي را با گريه پر كرد سپس يك چاي نوشيد، نفس تازه كرد، بعد به كمك پانتوميم با نمايشي تئاتري وضعيت تنفس سخت متوفا را در ساعات آخر براي حاضران تجسم بخشيد:
« تا صبح اين طور نفس كشيد، ... (پانتوميم). تو ندون در حال جون دادن بوده. صبح كه تموم كرد خانم توكلي ( زن همسايه) گفت شناسنامه رو بدين بريم جواز دفن بگيريم. دو بار شناسنامه رو از دستش كشيدم و گفتم بدنش داغه. نمي تونستم باور كنم مرده باشه. چقدر طول كشيد تا سرد شد. از شش تا هشت و نيم.»
خانمي ميانسال، سفيد پوست با موهاي بلوند، الحق آب و رنگ دار، با يك توري روي سر و بلوزي سياه و مشبك بر تن، خيلي مشبك! پلاك طلاي درشتي بر گردن و چند جفت النگوي طلا بر دست، در حاليكه معلوم بود بسيار! متاثر است تحت تاثير مجلس واقع شده، بيقرار، مرتبا دستان خود را بالا و پايين مي برد و صداي جلنگ و جلنگ النگوها را چون زنگ هشداري همراه با اين فرمايش بگوش مي رساند كه:
« فايده دنيا چيه؟». يكي از شركت كنندگان در مجلس ترحيم كنار دست اين خانم اظهار نظر كرد كه:
« در سكته مغزي سرد شدن بدن خيلي طول مي كشه، چون قلب كار مي كنه و فقط مغز كه از كار افتاده و خون توش جريان نداره» فضولباشي اضافه كرد:
« من با 45 شش سال سن و مطالعه بسيار از همچو اعجازي خبر نداشتم، منو بگو كه گمان ميكردم اين خانم بيسواده. ظاهرا در يكي از رشته اي پزشكي متخصصه!» . گويا به عوض انكه ميت را براي غسل و شستن از اول و مستقيما به بهشت زهرا ببرند، از شهرك به كرج در محلي خلوت و مناسب برده و شسته اند و بعد به تهران و بهشت زهرا آمده، كارهاي لازم را سريع روبراه و او را دفن كرده اند، و حالا كه به منزل آمده اند از اين بابت خوشحال اند، چون معتقدند در غير اينصورت كار تا شب طول مي كشيد و شايد هم مي ماند براي فردا.
در اين هنگام عمه قزي هم كه قصد داشت ثوابي ببرد گفت:
« اين به خاطر خوبي خودش بود كه كارهاش خيلي زود تموم شد و رو زمين نموند». فضولباشي بعد از بياد آوردن خاطرات و روابط آندو در گذشته فكر كرد:
« شنيده بوديم اين زن- عمه قزي- زن خوبي است، پس شك نيست كه اين حرفها رو از روي حسن نيت و پاكدلي و گذشت مي زنه و قصدش نيش و متلك نيست!»
در يك فاصله وقتي كه هر كس با كنار دستي خود حرف مي زد و از منبر و پامنبري خبري نبود، فضولباشي فكر كرد:
« آيا مي شود از روي ظاهر فعلي آدمها به كنه فكرشان پي برد؟» قدري سخت بود، مگر آنكه تك تك اينها و رابطه قبلي شان را با متوفا بداني و بعد به چهره و تكلم و تظاهر فعلي شان توجه كني. البته بايد در پرانتز اشاره كرد، امري كه باعث كاهش دقت در ارزيابي اين مورد مي شد، يكي احساسات و مكنونات قلبي شخص نسبت به متوفا بود و ديگر اينكه حتي كساني كه عميقا و جدا متاثر نبودند، مجبور بودند براي حفظ ظاهر تظاهر به تاثر بكنند، گرچه بيشتر قيافه ها آرام و عادي بود و هيچ نوع پف و چين و چروك و بارقه اي كه علامت اندوه و درماندگي باشد در آنها ديده نمي شد، البته در وجنات هيچ كدام از حضار برق شادي و شيطنت و شراره لعنت بار هم ديده نمي شد، الا چشمان ...
نكته قابل توجه اين است كه معمولا حتي دشمنان هم بعد از فوت شخص يا اشخاص آبي بر آتش كينه و بدخواهي شان ريخته مي شود؛ فكر مي كنم در همه جهان اين طور باشد، شايد در ايران چون مردم شديدا احساساتي هستند وضع شديدتر باشد.
بهر حال همه با اين اصطلاحات رايج آشنا هستيم كه : ديگه دستش از دنيا كوتاه شده است، خوب البته همه بعد از مردن عزيز ميشن!
البته در مواردي كه شخص- معمولا بزرگان و مقامات و كله گنده ها- كارنامه ننگين و جنايت كارانه اي دارد، مردم به عوض اغماض و چشم پوشي از خطاهاي وي خواهند گفت: خدا نيامرزدش، آتش بگور، لعنت الله عليه،...
البته اين مرحومه قبل از مردن هم عزيز و گرامي بود، به ويژه براي فرزندان و شوهر هم اكنون داغدارش، گردن فضولباشي هم خيلي حق داشت، حق زن بابايي. زن بابايي كه نه سوزن به قنداق او فرو كرده بود و نه با انبر و كفگير تفته اورا داغ كرده بود. توي غذايش هم سم و مم يا دواهاي جنون آور نريخته بود. عدم تفاهمهاي دوره زندگي مشترك بيشتر از همان انواعي بود كه معمولا بين مادر و فرزند واقعي بوجود مي آيد، بگذريم!
غير از گريه هاي جسته گريخته يكي از دختران و خواهري از خواهران متوفا، دم گير هاي اصلي يك دختر و شوهر او بودند كه در دو طرف فضولباشي نشسته بودند. اين دختر- البته چهل ساله با دو فرزند يل- در يك لحظه همانند كودك گرياني كه با ديدن يك شكلات گريه خود را قطع مي كند، گريه اش را قطع كرد و به كنار دستي خود گفت: « بخوريد، حلواش خيلي خوشمزه اس!»
مي شد حدس زد كه غم و اندوه دختر فقط غم از دست دادن مادر نيست. اينكه خانه آن طور كه او دلش مي خواست لوكس و مجهز نبود برايش جانكاه بود، چون چند دقيقه بعد به كمك اشاره با ابرو به فضولباشي گفت:
« لوستر آشپزخانه با لوستر اتاق هماهنگي نداره.» بله چه مصيبتي!؟ فضولباشي باز حواس خود را متوجه پدر كرد و انديشيد:
«مي شود حدس زد آدم 78 ساله اي كه 48 سال خاطره زندگي مشترك با آن، تا ديروز زنده، داشته ناراحت است، بخصوص كه بعد از اين تنها مي شود. پس اين شبهه هم وجود دارد كه اين آدم از غم تنهايي آينده و از احساس خداي نخواسته نزديكي خودش با مرگ، براي خودش نگران است و گرنه پدري كه ما مي شناسيم عادت نداشت لي لي به لالاي كسي بگذارد، پس جمله فلان است و باقي بهانه!»
معمولا بيشتر آدمها با ديدن يا روبرو شدن با واقعه مرگ و حضور در مراسم تدفين و ترحيم درست در داغترين لحظات- البته گذرا- مي گويند:
« دنيا چه بي وفاست، مفت نمي ارزه، تف، آه، اوخ!»و شنونده هم اگر مسلمان باشد و شيعه مثلا مي گويد:
« اي بابا، دنيا به علي و آل علي وفا نكرد، تا چه رسد به ديگران و ما» اما همين آدمها يا مقرهاي به بي وفايي دنيا دوباره و ده باره و صدباره و باز به همان راه و همان چاه مي روند. باز همان آش است و همان كاسه، با همان حرص و آزها، رقابتها و چشم و هم چشمي ها، همان ادا و اصولهاي ميمون وار و پشتك و واروها و سماجت هاي مكرر و هميشگي براي خور و خواب و معانقه و مغازله و معاشقه و كسب پول و پله و غيره...
كم نيستند كساني كه وقتي كه حالشان خوب است و طبيعي به قول معروف خدا را بنده نيستند با چه رسد به رعايت احوال همنوع، اما آدم مي تواند با يك درد و ملال جزيي، حتي در حد يك انفلوانزاي چچني و افغاني يا يك اسهال ساده و ناقابل به عمق ضعف ذاتي خود در مقابل طبيعت پي ببرد. اوج آن ضعف كه خود نقطه عطف است، مرگ است!
***
بيماري متوفا داراي يك طيف وسيع بود و از سالها قبل شروع شده بود. فشار خون داشت و مرض قند، قلبش مي گرفت و اوره اش بالا بود. چندين ايراد و اختلال و خدشه و پارازيت در ان بي سي(nbc ) و سي ان ان(cnn ) و بي بي سي (bbc ) و اينگونه رموز و علائم اختصاري و كدهاي مربوط به ورقه هاي آزمايشگاهي اش ديده مي شد. يكي را برطرف ميكرد، ديگري عود ميكرد و همه حادها مزمن شده بودند. دوايي كه كاهنده يك خلل بود يا يك تركيب كه دافع عنصري غير نرمال بود با اثري مغاير افزاينده عامل مخل ديگر بود. به قول مولانا: «از قضا سركه انگبين صفرا فزود»
بهر حال وضع جسماني اين قوم و خويش يا زن باباي فضولباشي از حدود يكسال قبل از روزي كه ديگر نفس نكشيد، روبه وخامت گذاشت. يكي از چشمانش اول تار و كم سو شد، بعد تقريبا به كل از كار افتاد. قدرت كار وحركت را بتدريج از دست داد و روزهاي قبل از سكته نهايي جز با كمك ديگري آنهم در حد تاتي كودكانه قادر به راه رفتن نبود. در تمام آن ششماه آخر، شوي 78 ساله، استوار و چالاك آشپز و خادم و پرستار و كلا همدم دائم زن 58 ساله تقريبا از كار افتاده خود بود. تعجب نكنيد، حساب شما درست است اگر 48 سال دوره زناشويي را از 58 سال سن كم كنيم مي شود ده سال. بله متوفا در زمان عقد ده ساله بود، موقع ازدواج ده سال و ششماهه و همسر او پسر خاله- البته پسر خاله بابا- سي ساله.
وضع ضعف و نقاهت متوفا ادامه داشت تا 23 روز قبل از سكته اي كه گفتند سومي بوده است. فضولباشي از سكته اول و دوم خبر نداشت.
تشريح وضع يك نفر كه دچار سكته مغزي شده و روي تخت بيمارستان و بعد در منزل افتاده كار سختي نيست اما لطف و ملاحتي ندارد. نه جالب و آموزنده است و نه بدرد تفريح و سرگرمي مي خورد، فقط كراهت دارد. لذا فقط به اين اكتفا مي كنيم كه بگوئيم- بنده خدا از همان زمان عملا – از دست رفته بود و مرحوم مي نمود و فقط يكي از پزشكان آنچناني اصرار داشت مريض را مغز بشكافد و از نمد آن يعني علاقه وابستگان بويژه دختران براي خود كلاهي تدارك ببيند و وقتي كه در مقابل استدلال منطقي و پاسخ منفي روبرو شد به قدري عصباني و اخمو شد كه گويي ارث پدرش را خورده اند و چند روزيكه بعد از آن، آن زن در كما و در بيمارستان بود به شوهر نامبرده كه همين پيرمرد، پدر فضولباشي و داغدار حاضر باشد، اخم و تخم ميكرد، داستاني دارد.
باري از مجلس پر دور نشويم. شوي زن مرده يكبار ديگر دنباله حديث دل را پي گرفت، گفت:
« دو نفد تو دامنم مردند، يكي مريم دخترم يكي هم عفت الملوك». بعد سر كنار گوش فضولباشي برد و گفت:
« همين جا سكته كرد، اگر منزل خودمون بود مي گفتند من از مامانشون مواظبت نكرده ام سكته كرده، اينجا، شب، بچه ها دعواشون ميشه، شلوغ ميكنن، خانم اعراض و سكته مي كنه، اصلا رعايت نكردند بگن او مريضه، خب الحمدلله كه شرش گردن من نيفتاد.»
مرد داشت طوري حرف ميزد كه برساند اينها- دختر و داماد و نوه- مسبب مرگ همسرش هستند. قبلا هم در بيمارستان در گوش فضولباشي همين را زمزمه كرده بود. البته باز خود او بود كه ميگفت:
« 58 سال كه عمر نيست، تازه بيست سالش هم مريض بود.»
فضولباشي ضمن گوش سپردن به فرمايشات پدر، حواس و چشمانش متوجه خانمي بود كه قدري اين پا و آن پا ميكرد، حدس او درست بود، اين خانم هم حرفي براي گفتن داشت و معلوم بود حرفهايش را بعد از سبك و سنگين كردن بسيار مي زند، او رو كرد به دختر بزرگ متوفا و گفت:- البته طوري بلندكه همه بدانند و بشنوند- « عمر چند سال كم و زيادش فرقي نداره، خوش به حال مادرتان كه راحت مرد، اگر كسي توي رختخواب بيفته، هم خودش زجر مي كشه هم اطرافيان، يعني اطرافيان هم ناراحت مي شن، هم از لحاظ مخارج به روز سياه مي شينن و از همه بدتر بچه ها، بچه ها اخلاقشون خراب مي شه.»
فضولباشي فكر كرد، بيا باز هم بگو زن ناقص العقله، ناقص الخلقه اس، يك دنده اش كمه، اين خانم يك دنده اضافي هم داره، خيلي فهميده و با كماله!
و بعد يكي از دخترها شروع كرد به ذكر منقبت و خوبي و همكاري همسايه ها و بقيه هم تاييد كنندگان مطالب و حرفهايش بودند.
گويا چند نفر مرد و چند نفر زن از در و همسايه هاي شهرك گرده آمده، خيلي رسيدگي مي كنند، چون در آن هنگامه وانفسا به تهران و دخترها و وابستگان دسترسي نبوده، از دست ندادن فرصت غنيمت بوده است و تعاون مايه امتنان.
بالاخره با دعوت حاضران براي صرف شام، در طبقه بالا، آپارتمان همسايه، مجلس به شكلي آبرومندانه و با وقار پايان يافت. البته فضولباشي تمام مدت زير چشمي حضار را مي پائيد و مي ديد كه پاي ميز شام- كه براستي پر و پيمان و آبرومندانه بود، بعضي از وابستگان متوفا از شدت اندوه شديد، از روي حواس پرتي، نمي دانند جوجه كباب را بايد كم كم و به قدر لازم بخورند نه آنكه آنرا با حرص و ولع هر چه بيشتر در حلقوم چون دهانه غارشان بتپانند. پس فضولباشي اينطور جمع بندي كرده كه:
همه صحنه ها و ماجراها تصنعي نيست، چه بسا بعضي «اصل» و « هويت» خود را به نمايش بگذارند و در ادامه با خود زمزمه كرد كه:
« به من چه مربوط، مگر من فضولم؟»
يوسف عليخاني
هنوز اگر زنده باشد، لابد مي نشيند توي تلار و رو مي كند به باغستان پايين خانه كه درخت هايش از كوچه بين خانه و چپر باغچه اول شروع مي شود و مي رود پايين. درخت هاي باغچه حالا ديگر آمده اند بالا و وقت فندق چين كه برسد، مي شود فندق ها را از نوك شاخه ها كه برابر پشت بام هستند، ديدار كرد.
مي ديد كه روي هر تك شاخه اي يكي نشسته و دارد به بچه اش شير مي دهد. بعد هم زل مي زده اند به تلار و پوست تخت كه او رويش مي نشسته. همه سينه هايي پر شير دارند و به دهان بچه هايشان فرو مي كنند.
ديگر براي رعنا هم عادي شده بود. فقط كافي بود كه بيايد و پوست تخت را پهن كند و رويش بنشيند تا بعد هم نگاهي به دورتر بيندازد، آنجا كه ديگر باغستان نبود و كوه ها به ديدار مي آمدند به ميلك، از آنجا بوق مي زدند.
خود رعنا شايد يادش نيايد كه ديدن اين منظره براي اولين بار چقدر تعجب داشته. وقتي شوهرش مرده بود، حسابي به سرش زده بود. موهايش را كنده بود، توي صورتش ناخن كشيده بود و بعد كه همه رفته بودند، ديده بود كاري ندارد جز اين كه پوست تخت را بر دارد و بيندازد روي تلار.
لحظه اول آدم خيال ورش مي دارد كه خب خيال است. خيال هم دنبال يك چنين وقت هايي مي گردد تا آدم كز بكند يك گوشه اي؛ روي پوست تخت نشسته باشد و هيچ كس نباشد دور و بر آدم تا مثلا عرض تسليت بگويد:
” غم آخر باشد. “
خيلي هم نگفته بودند به او كه ديگر عرض تسليت به يك پيرزن، آن هم به خاطر شوهر دومش چقدر مگر ارزش دارد. آن هم شوهري كه اسمي شوهر بود و گهگاه توي تاريكي شب مي آمد ؛ از توي كوچه پشتي. دوازه را كنار مي كشيد و از كنار تودار كه پله و ديوار به آن چسبيده بود، مي رفت بالا و مي رسيد به تلار و لابد بعد هم چراغ خانه خاموش مي شد؛ همين.
شوهر اولش سرگالش بود. عروسي كه مي كند، با مالانش مي رود صحرا كه چراگاه آنجا بود، نه توي ميلك. ماه به ماه بايد يكي مي رفت، مالان را تحويل مي گرفت كه او با كره اي، ماستي، سرشيري، قيماقي چيزي برگردد كه حالا چند شب هم بماند.
توي خودش بود، فكر مي كنيد لابد فكر مي كرده نه از اولي خير ديدم، نه دومي شوهر شد. شايد همين باعث شده بود كه دست تنها علايق خانه را از گاو و مرغ و خروس گرفته تا باغستان، همه را بگرداند. خودش علف مي چيد براي گاو. شخم مي زد به كونه فندق درخت ها و بعد كود مي برد و پخش مي كرد دور و بر بوته ها. فندق چين هم خودش بود و گاهي يكي دو تا عمله.
شايد اگر رعنا تا حالا زنده باشد، چندان تمايلي به گفتنش نداشته باشد كه سرگالش و پدرام خان هر دو تا عاشق جواني هايش بوده اند. چه درگيري ها كه نشد و دعوا و دعوا و چوب كشي. كه چي؟ كه دسترسي به رعنا غير اين را نمي طلبد. دست آخر هم پدرام خان چون پسر كدخدا بود، ماندگار شد توي ميلك. رعنا زن كسي نشد. سرگالش هم رفت به صحرا تا مال مردم را بچراند كه هر سري سر هر سال مواجبي به او بدهند.
بعد هم كه رعنا بي پدر شد، بار آخري كه رفته بود تا مواحب مالانش را به سرگالش بدهد، خنده رو برگشت آبادي و گفت كه با سرگالش زن و شوهر شده اند. شايد چون كسي را نداشت بي باك شده بود، چون اگر پدري بود، عمويي يا يك آقا بالا سر حتي ، شايد اين قدر جربزه پيدا نمي كرد كه بگويد:
” زن سرگالش شده ام تا اسم يكي روي سرم باشد. “
پدرام خان هم هيچي نگفت از عجب كه بعد كه سرگالش را پيدا كردند بي نفس، آمد و گفت:
” حالا كه مي تواني زن من بشوي. “
پدرام خان وقتي گفته بود كه:
” الا و بالله كه بايد بيايد خانه پدري من. “
رعنا درآمده بود كه علايق خانه را آن وقت چكار كنم. اين تلار را كه پدرم ساخته. خب، اينجا هم خانه پدري من حساب مي آيد. نمي آيد؟
مانده بود آنجا . پدرام خان هم گهگاهي توي تاريكي شب مي آمد پيشش؛ از كوچه ي تاريك پشت خانه.
ميلكي ها هم چندان كه آدم از آدمي جماعت انتظار دارد، اهل حرف نبودند كه يا بيابان بودند يا باغستان.
با اين حال درست از روزي كه خالي شد خانه از ترحيم پدرام خان، رعنا ديده بود كه روي تك شاخه هاي آخر فندق درخت هاي باغستان ميلك يكي يك زن ترگل و ورگل و خوشكل نشسته و دارد به وچه هايش شير مي دهد. ميلكي ها هم بي آن كه حتي فكر كنند شايد خيال ورش داشته و يا اين كه او چرا يك چنين چيزهايي مي بيند، گفتند:
” خل وضع شده فلاني و رفت. “
رعنا به اولين كسي كه بعد آن روز رفته بوده تا سرسلامتي بگويد، گفته بود:
” نمي دانم خوش باشم يا نه، ولي ديده ام و مي بينم كه نشسته اند و انگار دارند مي گويند تو ديگر پير شده اي. “
مگر نشده بود؟ آدمي كه هفتاد را بگذراند و رگ هاي پشت دست هايش به كبودي بزند و شل بشود پوست دست ها و صورت و خطوط بيشمار بتواني روي صورتش پيدا بكني، پير نيست؟ اين را البته كسي به رعنا نگفته بود كه ميلكي ها با اينكه معروف به همه چيزبگو بودند، چيزي نگفتند. فقط گفتند كه خل شده و دارد از دست مي رود. اين بود كه فرستادند دنبال من كه چون تو يك نسبتي با پدرام خان داشته اي، وكيل و وصي اش مي تواني باشي.
چه ربطي دارد كه حالا من يك جورهايي فاميل بوده ام با او كه حالا سال هاست توي شهرم و تازه، گيرم رعنا را آوردم شهر، چه كاري از دست من و امثال من برمي آيد.
براي اين كه همه چيز بگوها چيزي نگويند، او را سوار سيمرغ ميلك كردم. همه هم با خبر شدند.
- باري كلا پسر فلاني! خير از جواني ات ببيني.
- آدم دم پيري كه عصاي دست نداشته باشد، واويلاست.
- باز اين، وگرنه آدم تنها كه باشه، بدتر از اين ها هم سرش مي آيد.
- آخر زن، دو تا آدم شوهر بكند،آن وقت يكي نزايد كه اين دم آخري آدم را تر و خشك بكند.
- دريغ از غفلت!
- غفلت؟ بگو خجالت.
- خجالت چي كه وقتي دو تا شوهر كردي...
- نه شايد نتانسته به هر حال.
- خداي اش پسر و دختر ندارد، آدم يكي اش را هم داشته باشد عاقبت به خير مي شود.
شايد بگوييد فلاني حتي يك كمي حافظه ندارد كه گفته بودي ميلكي ها سرشان به كار خودشان است و حرفي نيستند. ولي انصافا وقتي يك سيمرغي بخواهد از هر دهاتي شده، چند نفر را سوار كند كه بار هم دارند و مي خواهند بروند شهر؛ آن هم پس از چند ساعت راه و كوبيدن سيمرغ توي جاده خاكي و پيچ درپيچ البرزكوه، آن وقت جماعتي پيدا نمي شوند دور و بر ماشين يا روي پشت بام تعاوني و مسجد و خواروبارفروشي و ميدان ميلك، كه حالا بدرقه بكنند يكي را. خيلي البته درست كه براي تماشا مي آيند دم ماشين كه كي مي رود يا نمي رود ولي... خب آن وقت اين جماعت بايد حرفي بزنند يا نه.
همين كه آمد شهر، نشست پاي تلويزيون ما كه داشت خبر مي گقت. تلويزيون را كه خاموش مي كردي، كز مي كرد گوشه اتاق و پشت مي داد به پشتي پشت ديوار. لب كلام اين كه دو روز نشده ميلكي هايي كه قزوين بودند، خبردار شدند كه رعنا را آورده ام شهر و خانه من آمدند.
تا دخترم را ديده بود، زل زده بود به من و گفته بود:
” ايني وچه كمدي ميان دره. “
توي كمد هر چه نگاه كرديم بچه اي در كار نبود.
فردايش گفت:
” ايني مرده كمدي ميان دره. “
شوهري توي كمد نبود كه حالا شوهر دختر من باشد يا نه.
در هر حال يك روز چند نفر آمده بودند هم سر سلامتي بگويند و هم اين كه شنيده بودند خل وضع شده و آمده بودند ببينند لابد آدم چطور اين طوري مي شود. رو كرد به جماعت كه:
” اين وچكان چيان بغال گيتين؟ “
بچه اي بغل شان نبود.
بعد گفته بود كه همين ها هميشه خدا روي فندق درخت ها مي نشينند؛ وقتي كه روي تلار و روي پوست تخت مي نشيند.
هر لحظه مي گقت اينجا يك گروه نشسته اند. ننشسته بودند. كسي نبود، حتي ديگر كسي عيادتش نيامده بود كه بگوييم آن ها را ديده، هوايي شده.
هر دم مي گفت:
” مني پوست تخته ننگنين آتشي ميان.“
مي گفتم:
” مش رعنا! چيه ره بايد پوست تخت تو را بيندازيم توي آتش؟ “
- اون وقت وچكان آتيش گيرون. خوداره خوش نييي.
گفته بودم:
” ايجه پوست تخت نداريم. پوست تخت تو هم ميلك هست و درها را قفل كرده ام. كسي نمي تواند داخل اتافت برود. “
- خانه علايق چي؟
شما به من بگوييد حق نداشتم گاوش را بفروشم كه خرج دوا دكترش بكنم؟ تا اينجا فقط مانده همان چند تا باغي كه دارد و مشترپشتري پاش نداريم. خانه اش كه هيچ.
حرفم را تمام كنم آقاي دكتر!
تلويزيون را كه روشن مي كنيم، داد و بيداد راه مي اندازد كه مثلا:
” جورج بوش! خي بييي مني خواسته گاري. “
همه خنديديم كه چه راحت مي شناسد رئيس جمهور آمريكان را. حتي يك بار گفته بود:
” معمر قذافي شتران هان ايجه كه منه ببرن ليبي. “
يا گفته بود:
” خدا قسمت بكنه آدم ره ببرن فرانسه، آدم ببو زن ژاك شيراك. “
- حاضر نيام عمري زنكه معاويه ببوم كه وچه ام يزيد ببو.
درهرحال هنوز اگر زنده باشد، لابد مي نشيند توي تلار و رو مي كند به باغستان و مي بيند كه روي هر تك شاخه اي يكي نشسته و دارد به بچه اش شير مي دهد.
تلار: بهارخواب
پوست تخت: فرش پوستي.دباغي شده از پوست گاو و گوسفند
گالش: چوپان
مالان: گوسفندان
وچه: بچه
ايني وچه كمدي ميان دره: بچه او توي كمد است
ايني مرده كمدي ميان دره: شوهر او توي كمد است
اين وچكان چيان بغال گيتين: اين بچه ها چي هستند كه بغل گرفته ايد
مني پوست تخته ننگنيين آتشي ميان: پوست تخت مرا توي آتش نيندازيد
وچكان آتيش گيرون. خوداره خوش نييي: بچه ها آتش مي گيرند. خدا را خوش نمي آيد
ايجه: اينجا
خي بييي مني خواسته گاري: مي خواهد بيايد خواستگاري من
هان ايجه، منه ببرن ليبي: مي آيند اينجا تا من را به ليبي ببرند
آدم ره ببرن: آدم را ببرند
ببو: بشود
نيام: نيستم
نگار اسدزاده
مادر در حالي كه فاتح و صادق را از خانه بيرون مي انداخت فرياد كشيد : « ندارم... ندارم...ندارم...»
سرظهربود. همه جا ساكت وآرام بود وهوا بسيار گرم بود واز گرما پرنده پر نميزد. فاتح وصادق زير درختي نشسته بودند. فاتح به كنده كاريهاي روي درخت نگاه ميكرد وصادق هم سرش را به ديوار تكيه داده بود و
برگهاي سبز درخت را تماشا مي كرد. سكوت كوچه را پسري نه، ده ساله در حالي كه د مپايي هايش را روي زمين مي كشيد بر هم زد. پسرك آمد وپهلوي فاتح نشست وخواست حرفي بزند كه فاتح گفت:« شريف! مامان هنوز هم داره به ما فحش ميده وعصبانيست؟ »
شريف: « نه بابا! داره با آبجي سودابه خوش وبش مي كنه وگل ميگه وگل ميشنوه.»
شريف در حالي كه با قطعه چوبي بازي ميكرد گفت :«بچه ها! يه بار من بچه بودم تقريباً شيش، هفت سالم بود
خب، بعد توي كوچه با بچه ها داشتيم بازي ميكرديم بعد من بودم، فاطي بود، مهدي بود وچند تا ديگه بعد هوا
هم ديگه قشنگ تاريك شده بود بعد من ...»
فاتح كه از طرز حرف زدن شريف كلا فه شده بود گفت :« مگه نمي توني عين آدميزاد درست حرف بزني و
هي اين قدر بعد ، بعد نكني.»
شريف : «خوب بابا حالا، بعد من از سر كوچه بابا رو ديدم كه داره مياد، بعد يكهو گفتم آخ! بابام اومد ودويدم
به سمت خونه و تا در باز بشه بابا هم بدوبدو كرد رسيد به من، بعد جلوي همون بچه ها دوتا پس گردني محكم
بهم زد و گفت كه دفعه ي آخرت باشه كه تا من رو ديدي بدوبدو بياي ننت رو خبر كني تا اون ننه ي... فوري
همه چيز رو قايم كنه ها!»
فاتح و صادق در حالي كه ميخنديد ند گفتند:« احمق! واسه چي اين كار رو كردي؟»
شريف:« آخه بابا ميدونين اون موقعها بچه ها تا باباشون رو مي ديدن دو دستي ميزدن توي سرشون ومي گفتن
خاك تو سرم شد ، الآن بابام ميگه واسه چي تا اين وقت شب تو كوچه موندي ، بعد من هم اومدم نشون بدم كه
آره بابا ، باباي ما هم عين باباهاي شما به بچه اش اهمييت ميده كه باباي ما هم چه قشنگ اهمييتش رو نشون
داد!؟»
صادق درحالي كه آهي از اعماق سينه مي كشيد سوسك درختي اي را زير پا له كرد وگفت:« مرتيكه هميشه ازاول زند گيش همينطور بي اعتماد وبد دل بوده وهست .»
فاتح با شانه اش به صادق زد و در حالي كه به سوسك درختي نگاه مي كرد اعتراض كنان گفت:« اه ،اه،اه!
واس چي بوش رو در اوردي.»
و بلند شد رفت سر كوچه و فرياد زد :« بياين بريم چشمه علي ، بچه ها »
صادق وشريف نيز از جايشان برخاستند وهر سه به سمت كوه د ويد ند .بعد از گذ شتن از كوه كوچكي به يك سراشيبي رسيدند. سراشيبي تندي بود و بچه ها از اينكه از سراشيبي پايين بدوند ، لذ ت مي بردند. دستهايشان را باز مي كرد ند وفرياد:« من يه هواپيماي جنگي ام، بووف...» و از سراشيبي پايين مي دويدند .
از بالاي سراشيبي پالايشگاه ومرقد امام معلوم بود. در روز از آن بالا، شهر چندان زيبا نبود اما شب هنگام ،
زماني كه چراغها روشن مي شدند، آنگاه شهر جلوه اي ديگر داشت وهمچون الماسي مي درخشيد.
كمي ايستادند تا نفسي تازه كنند كه شريف به خانه اي اشاره كرد وگفت :«بچه ها! چه انگورهايي !»
فاتح وصادق هم كمي به انگورها كه از شاخه ها به سمت كوچه آويزان شده بودند ، نگريستند. بعد از مدت
كمي فاتح گفت :« بياين بريم يه چند تا خوشه بچينيم و د لي از عزا د رآريم.»
صادق در حالي كه با هوس به انگورها مي نگريست ، گفت:« نه اون وقت خدا اين گناه مارو ناد يده نمي گيره
و يه بلا يي به سرمون مياد.»
فاتح رو به صادق گفت :« تو اگه مي خواي مي توني نياي.»
شريف دو دل بود و با اكراه گفت:« فاتح، آخه اگه آدم دزدي كنه خدا سنگش ميكنه.»
فاتح بلند خند يد وگفت:« بچه! اون وقت كلي آدم سنگي تو خيابون ها مي موند كه ، تازه اون سري كه از جيب بابا پول كش رفتيم بايد همون جا سنگ مي شد يم ديگه، پس بيا بريم و گوشت رو با اين مزخرفات پر نكن.»
شريف و فاتح به سمت انگورها دويد ند. صاد ق سرش را رو به آسمان كرد وبعد هم نگاهي به انگورها
انداخت . زير لبي گفت :« متاسفم.» وبه همراه فاتح وشريف به سمت انگورها دويد.
هنوز چند خوشه اي بيشتر نچيده بود ند كه پيرمردي فرياد زد :«آي آي آي بچه داري چي كار مي كني.»
بچه ها د يگر صبر نكرد ند وبا سرعت فرار كرد ند واز سراشيبي پايين د ويد ند. شريف از فاتح وصادق
عقب تر بود و دايم انگورها از د ستشان بيرون مي ريخت. ناگهان يكي از خوشه هاي انگور رفت زير پاي
شريف و شريف در سراشيبي ليز خورد وبعد از چند قل قل خوردن متوقف شد .صادق وفاتح فرياد زد ند :«
فرار كن ، پاشو ، پاشو بدو، پاشو»
شريف پشت سرش را نگاه كرد و پيرمرد را د يد كه همچنان به سمت آنها مي دود و چون فاصله زياد بود
نتوانست فحش هاي پير مرد را بشنود . انگورهايش را رها كرد وبا پاي زخمي شروع به د ويدن كرد.
نمي توانست تند بد ود ، د مپايي هايش جا مانده بود و پاهايش زخمي شده بود. صادق و فاتح پايين سراشيبي
منتظر شريف بود ند تا با او به سمت كوچه هاي پشت كوه فرار كنند. فاتح و صادق مدام فرياد ميزد ند :« بدو ، بدو » تا شريف رسيد يك دستش را فاتح گرفت ودست ديگرش را صادق و شروع به د ويدن كردند.
پيرمرد نزد يك تر شده بود كه ناگهان صادق خورد زمين. پير مرد عصايش را پرت كرده بود زير پاي
بچه ها تا آنها زمين بخورند وپيرمرد بتواند آنها را بگيرد و كتك مفصلي به آنها بزند.
صادق گفت :« خرفت» و عصاي پيرمرد را برداشت و با سرعت تر از قبل فرار كرد ند. در كوچه هاي
پر پيچ وخم وتنگ پشت كوه پنهان شد ند و بعد از چند د قيقه در حالي كه فقط صداي نفس نفس زدن هاي
خويش را مي شنيد ند از مخفي گاه خود بيرون آمد ند وبه سمت كوچه هاي تنگ اما آشناي خود پناه آوردند.
رفتند د وباره زير د رخت نشستند.شريف با گله گفت :« نه انگور دارم نه دمپايي. حالا جواب مامان رو چي
بدم؟ چه خاكي بريزم به سرم؟ خدايا...»
صادق با عصاي پيرمرد روي زمين ضربه زد و گفت:« عجب عصايي داره يعني عجب عصايي داشت.» و بلند خنديد. شريف پاچه هاي شلوارش را كمي بالا زد وبه پاهاي زخمي اش نگاهي انداخت وزير لبي به پيرمرد فحش داد. فاتح با افسوس گفت:« حيف اون انگورها كه همش زير پا له شد . پيرمرد خسيس نذاشت
حد اقل يك د ونش رو هم بخوريم.» و رو به شريف ادامه داد:« همش تقصير توي چلمن بود ش.»
شريف نگاهش را از روي زخمهاي پايش برداشت وبه فاتح نگاهي انداخت و گفت:« خيلي ميبخشين ها جناب، زمين خوردن من همش تقصير انگورهاي تو وداداش جونتون بود كه هي از دستتون ول مي شد و
مي رفت زير پاي من.»
صادق:«بچه ها ، اين حرفها رو ول كنين عصا رو بچسبين. بياين بريم پيش پيرمرد وبهش بگيم كه يك كيلو
انگور مي گيريم در عوض عصاش رو پس مي ديم.»
فاتح:« آره اون هم با همين عصا به تعداد د ونه انگورهاش ميزنه تو سرمون ومي گه بياين اين هم يك كيلو
انگور.» شريف :« تازه ، اگه لطف كنه و به اندازه ي همون د ونه انگورها بزنه تو سرمون، شانس
اورد يم.»
در حيني كه بچه ها در كوچه ها پرسه مي زد ند ، مادر و سودابه با يكد يگر درباره ي كلا س رفتن بچه ها
حرف مي زد ند. سودابه با چهره اي اند يشمندانه گفت:« ...خوب ، بفرستيد شون سر كار.»
مادر لحظه اي درنگ كرد وبعد گفت:« نه بابا، پسر بچه هستن ، يه وقت يه بلا يي سرشون مي يارن.»
سودابه گفت:« خيلي خوب ، پس اون سبزي هايي رو كه از بيرون مي گيريد واسه مرد م پاك مي كنيد رو
بد يد اينها پاك كنن بعد با پول كارشون بفرستيد شون سر كار .»
مادر بعد از لحظه اي چشم هايش از شادي درخشيد و گفت:« آره خوب فكري كردي ، پاشو صداشون كن.»
بعد از چند د قيقه بچه ها در حياط كوچك خانه كه هميشه بوي نم مي داد، ايستاده بود ند. سودابه موضوع
را به آنها گفت. بچه ها اول كمي با ترد يد به هم نگاه كرد ند وبعد هم با صدايي ضعيف موافقت خود را اعلا م
كرد ند.
فردا صبح مادر ده كيلو سبزي گرفت ورأس ساعت هشت بچه ها مشغول به كار شد ند تا ساعت ده شب.
سودابه بالاي سرشان نشسته بود تا مبادا سبزي ها را از قصدي به آشغالي بيندازند و يا علف قاطي سبزي ها
كنند. سودابه از طرز سبزي پاك كردن آنها كلا فه شده بود چون بچه ها هر يك سبزي اي كه برمي داشتند
با د قت به آن نگاه مي كرد ند وبعد از سودابه مي پرسيدند:« اين كه علف نيست؟»
يك هفته گذ شته بود وبچه ها در سبزي پاك كرد ن مهارت زيادي پيدا كرده بود ند. سبزي ها را خيلي سريع پاك ميكرد ند و مي شستند و مادر هم آنها را تحويل مشتري مي داد.
سه هفته به همين منوال گذ شت وبچه ها يك هفته ي باقي مانده را نيز با شور وشوق رفتن به كلا س
سپري كرد ند.
شب آخر با خيالي آسوده تا ساعت دو بعد از ظهر فردا خوابيد ند. وقتي برخاستند مادر مشغول حساب وكتاب
پول ها بود و ناهار هم حاضر بود .( برخلا ف هميشه كه ناهار ساعت پنج حاضر مي شد)
بعد از ظهر پدر به خانه آمد ومثل هميشه دعوا وكتك كاري به راه انداخت ورفت. هميشه همينطور بود.
پدر دو، سه هفته اي به خانه نمي آمد وبعد از دو، سه هفته كه به خانه باز مي گشت دعوا وكتك كاري اي
به راه مي انداخت و دوباره مي رفت...!
فردا صبح بچه ها در حياط منتظر مادر ايستاده بود ند تا مادر حاضر شود و بروند.
بچه ها تميز ترين لباسهايشان را به تن كرده بودند و فكر ميكرد ند دارند به عروسي مي روند. آنچنان شادي و سر وصدايي به راه انداخته بود ند كه اعصاب مادر به هم ريخته بود. مادر حاضر شد و رفت از كمد پول
بچه ها را بردارد اما ، جا تر بود و بچه نبود...
اين طرف د ويد ، آن طرف د ويد ، فرياد زد، بچه ها را به باد ناسزا گرفت، گريه كرد اما بيهوده بود.
د و هفته ي ديگر پد ر به خانه بازگشت و مادر بعد از كتك كاري و جر و بحث فراوان با او دست آخر
تنها جوابي كه شنيد اين بود:« خوب كرد م ، حالا مي خواي چي كارم كني!؟» ودر را كوبيد و رفت...
مادر مانده بود و يك د نيا غم بي چارگي وبچه ها مانده بود ند و قصر هاي ويران شده ي آرزوها و
رويا هايشان. سودابه گوشه اي كز كرده بود و مثل هميشه (بعد از دعواي مادر وپدر) سعي مي كرد از ريختن
اشك هايش جلوگيري كند.
بچه ها هم مثل هميشه بعد از دعوا نزد يك در حياط آماده ي فرار نشسته بود ند تا اگر مادر خواست عصبانيت خود را بر سر آنها خالي كند فوراً به كوچه بد وند ، به پناهگاه هميشگي.
مادر اين بار نه با عصبانيت بلكه با شرمساري وافسوس به بچه ها مي نگريست وبچه ها تلخي نگاه مادر را
خيلي زود درك كرد ند. بچه ها د لشان مي خواست مادر برخيزد و مثل هميشه به آنها فحش بدهد، كتكشان
بزند، از خانه بيرونشان كند، اما آنطور به آنها نگاه نكند.
يكي از بچه ها وزوز كنان گفت:« خر ما از كره گي دم نداشت.» و برخاستند و به سمت كوچه به راه افتاد ند.
مادر رفتن بچه ها را نگاه كرد. مثل هميشه با شور و شوق به سمت كوچه ند ويد ند بلكه همآنند سربازهاي
شكست خورده خود را به سمت كوچه مي كشيد ند.
قدم در كوچه گذاشتند، مثل همه ي ظهرهاي تابستان گرم و ساكت بود. انگار مثل هميشه خود را براي شنيدن
صداي بچه ها آماده كرده بود.
بچه ها در كوچه گريه مي كرد ند ومادر به صداي هق هق گريه ي بچه ها گوش مي داد...
فرشته توانگر
مادرم تلفني خبر داده بود كه از آبادان مي آيد تا مدتي پيش من بماند. براي آوردنش از ترمينال كارانديش قرار بود صبح زود راه بيفتم.
تاكسي كه روبه روي در نگه داشت، پياده به قسمت اتوبوس ها رفتم. بعضي از مردم روي نيمكت ها نشسته و بعضي ديگر، سرپا، به ديوارها تكيه داده بودند. انگار مي خواستند وانمود كنند كه روزي عادي را پيش رو دارند. اما چهره هايشان چيز ديگري را نشان مي داد. آن چشمان دو دو زن و آن بي قراري، يك جوري، آنها را لو مي داد.
مادرم كنار اتوبوسي كه تازه داشت مسافرهايش را پياده مي كرد، ايستاده بود. داشت دوروبرش را مي پاييد. مثل كسي كه رهايش كرده باشند سرگردان بود. از دور، تا مرا ديد، شناخت و خنديد. همديگر را بوسيديم.
« چه لاغر شدي ! »
« تو هر وقت منو مي بيني، همينو مي گي. »
چمدانش را از دستش گرفتم. گفت كه سفر خسته كننده اي داشت چون تمام شب مردي را كنارش نشانده بودند. طرف هم خواب بود و هيچ ملاحظهي او را نكرد ؛ لابد فكر ميكرد حالا كه با پيرزني سروكار دارد، فرقي نمي كند جدا بنشيند يا به او بچسبد.
« برگشتن با هواپيما برو » يك دست آزادم را درو شانه هاي لاغرش حلقه كردن و با هم به طرف تاكسي هاي ترمينال راه افتاديم.
مجسمه سعدي، سفيد و اندكي خميده و كتاب به دست، روي سكو ايستاده بود. ظاهرا" تازه شسته شده بود. هر وقت به اينجا مي رسيدم، فراموش مي كردم به چهره اش نگاه كنم ؛ اما حالا، نگاهش كردم. قبلا" مجسمه ي فردوسي را در ميدان فردوسي تهران به همين شكل ديده بودم. با چشمان يك مسافر به مجسمه ي سعدي نگاه ميكردم و همين طور، ديوارهاي باغ دلگشا و اين حالت نمي دانم چرا، پرت افتاده اي شهر. انگار آخرين بار بود و ديگر خيال برگشتن به آنجا را نداشتم.
***
مادرم نگاهي به دور و برخانه انداخت و گفت : « چه بي روح ! » و باز : « عجب خانه و زندگي اي براي خودت درست كرده اي ! »
از دو سال پيش به اينجا نيامده بود. دلم مي خواست با چشمان او به « خانه و زندگي » خودم نگاه مي كردم نمي دانستم جواني هايش چقدر به من شباهت داشت. كنارش نشستم و خودم را به او چسباندم. دلم مي خواست گونه ام را به گونه اش بسايم اما رويم نمي شد.
تنها، به اين دليل كه حس كنم زماني با هم يكي بوده ايم. حالا كه تا ابد از هم جدا شده بوديم، چطور مي شد تصور كرد كه زماني با هم يكي بوديم ؟ بيشتر به معجزه اي مي مانست.
پرسيد : « توي دانشگاه براي خودت كسي رو پيدا نكردي ؟ »
پوزخند زدم. نمي دانستم چطور به او حالي كنم كه دانشگاه آن محيط رويايي كه او خيال مي كرد، نيست. گفت خيلي دست و پا چلفتي ام و بعد، از زندگي خودش حرف زد. از اينكه پدر من هم دير به خواستگاري اش رفت و بختش دير باز شد. فكر مي كرد من هم مثل او هستم. همان طسور كه قدمان و رنگ پوستمان و حالت چشمانمان به هم شبيه است. و باز، مثل هميشه، خاطراتش را به ياد آورد؛ از خانهي پرجمعيتي گفت كه در آن زندگي مي كرد. حالا، از آن جمعيت، با خود او، تنها، سه نفر زنده مانده بودند، مادرم همه را به خواب مي ديد. حتي آنهايي را كه در آن خانه زندگي نمي كردند. پسرخاله ها و دخترخاله ها و عموها و حتي همسايه ها را. همه ي آنهايي را كه مرده بودند در خواب مي ديد. يك شب در ميان مي ديدشان. گاهي هر شب. مي گفت آنها زنده اند. اگر زنده نبودند به سراغ او نمي آمدند. مي گفتم آنها مرده اند. بايد مي پذيرفت كه مرده اند. آنها را واضح و روشن مي ديد، درست مثل وقتي كه زنده بودند. با همان لباس ها، همان مدل موها، همان خنده ها، همان تكيه كلام ها گاهي وارد زندگي فعلي او مي شدند. مي آمدند و با پدرم و خواهرم و من حرف مي زدند. هميشه چيزي به ما مي دادند. هيچ وقت چيزي نمي خواستند. اين از « مناعت طبعشان » بود. مادرم مي گفت آنها زنده اند ؛ زنده اند چون قسمتي از وجود او هستند و مادرم آنها را با خودش به اين طرف و آن طرف مي برد و آنها در وجود او به زندگي شان ادامه مي دادند.
من هيج وقت خواب مرده ها را نمي ديدم. مادر مي گفت براي اينكه صاحب مرده اي نيستم. اما من هم به اندازه ي خودم مرده هايي داشتم : مادر بزرگم و پسر دائي ام كه چند سال پيش رفته بودند. اوايل، گاهي، فقط در بيداري به آنها فكر مي كردم ؛ اما وقتي مي خوابيدم خواب نمي ديدم يا اگر مي ديدم، مربوط به گرفتاري هاي خودم بود ؛ گرفتاري هايي كه اغلب، به صورت كابوس هاي تكرار به سراغم مي آمدند. مثلا" در شهري بزرگ گم شده ام و راه خانه را بلد نيستم. يا جنگ تازه شروع شده و من در حال فرارم اما بمبها و هواپيماهاي دشمن به هيچ كس امان نمي دهند. در آن لحظه، توي خواب، واقعا" باور مي كردم كه چنين بلاهايي به سرم آمده. بخصوص، هرچه بيشتر تكرار مي شدند، بيشتر باورشان مي كردم. درست، مثل مادرم كه به زنده بودن مرده هايش اعتقاد داشت. درباره ي خاله ام جوري حرف مي زد كه انگار، من هم او را ديده ام. انگار، خاطره ي مشترك هر دوي ماست. او را بيشتر از بقيه در خواب مي ديد. گاهي، من هم فكر مي كردم كه مي بينمش. فكر مي كردم كه همين الان كنار ما نشسته و دارد به حرف هايمان گوش مي دهد. هر دوي آنها را مي ديدم كه براي اولين بار سوار درشكه شده اند. مادرم چهارده ساله است و خاله ام هفده ساله. با هر حركت اسب آنها بالا و پايين مي پرند؛ گوش هاي نوك تيز و كوچك اسب، يالش كه در باد تكان مي خورد و دمش كه به اين سو آن سو مي پرد، آنها را به خنده مي اندازد. سرهر پيچ خيابان، روي هم مي افتند و خنده هايشان شديدتر مي شود. آن قدر مي خندند كه از چشمانشان اشك جاري مي شود و پهلوهايشان را با دو دست مي گيرند.
***
مادرم در حالي كه داشت كاس برگ هاي رزها را با قيچي باغباني مي چيد، گفت : « اگر نچيني شون خوب گل نمي كنند »
هيچ كدام را نچيده بودم. از باغباني سر در نمي آوردم ؛ اما بدم هم نمي آمد يادبگيريم.
گفت : « چرا اين قدر خودتو دور گرفته اي ؟ چرا دير به دير به ما سر مي زني ؟ »
و گفت : « چقدر اينجا، صداي ماشين مي ياد، آدم كر مي شود ! »
و بعد دوباره گفت : «مي دونستي يه سگ آورده ايم ؟»
مي دانستم. توي تلفن برايم تعريف كرده بود.
گفت : «چهارماهشه. داره بي ريخت مي شه. اوايل خيلي ناز بود. مادرش يك سگ ولگرد بود. يك سگ ولگرد با موهاي زرد و كوتاه و پوزه ي دراز و باريك، مثل خودش.»
حياط قديمي مان پر از گل هاي كاغذي صورتي بود. سگ لابد، زير سايه ي همان درخت گل كاغذي لم مي داد. كسي توي خانه راهش نمي داد. مدت ها، پيش تر از آن، گربه نگه مي داشتند. بعد پرنده و حالا نوبت سگ بود. قبل از آن هم، در زمان بچگي من گاهي مرغ، گاهي خرگوش و گاهي هم گربه توي خانه جولان مي دادند. در همه ي دوره ها گربه ها حرف اول را مي زدند. همه را خوب به خاطر داشتم. فقظ مانده بود سگ را ببينم. در زمان بچگي مادرم هم، در خانه حيوان نگه مي داشتند. اين عادتي بود كه او وارد خانه ي ما كرد و پدرم در آن دخالت نداشت.
گفت : «يادت مي ياد بچگي هات چقدر گربه دوست داشتي ؟»
گفتم : «حالا هم دوست دارم اما از سگ خوشم نمي ياد.»
همان طور كه داشت گل هاي خشكيده را مي چيد، تماشايش كردم. دست هايش قرمز بودند و پر از لكه و رگ هاي آبي زير پوست چروكيده اش ورم كرده و بيرون زده بودند. پوست صورتي فرق سرش از زير موهاي تنكش پيدا بود و گوش هايش نسبت به اندازه ي معمول، بزرگتر به نظر مي آمدند. تا به حال، اين قدر او را پير و شكسته نديده بودم.
گفت : «يادت مي ياد جمعه ها با هم مي رفتيم جمعه بازاز و تو، اونجا، هميشه كلافه بودي؟»
گفتم : «اما تو، اونجا رو خيلي دوست داشتي اگر نمي رفتي، آدم فكر مي كرد ممكنه يه اتفاقي برات بيفته. اگر من بات نمي آمدم، خودت تنها مي رفتي.»
و باز گفتم : «ديگه نميري ؟»
سري جنباند. يعني نه.
گفتم : «يادت مي ياد، يه دفعه، توي سروصداي مردم و جيرجير ساعت ها و داد و بي داد فروشنده ها يه منظره ديدم ؟ منظره اي از يك جنگل، روي يكي از پوسترهاي مردي كه عكس و پوستر مي فروخت با اينكه فقط يه عكس بود اما از همه ي اون سرو صداها و شلوغ پلوغي ها واقعي تر بود. درخت هاي جنگل، نور خورشيد و مثل منشور به اطراف مي پراكندند و نور مثل توري..... درخت هاي بلند و سربه فلك كشيده دست ها شدند به طرف آسمون دراز كرده.... انگار داشتند با آدم حرف مي زدند..... واي...... واي..... !»
گفت : «يادته مي خواستي حروف الفباي انگليسي رو يادم بدي و من ياد نمي گرفتم؟»
گفتم : «آره. يادمه.»
***
در سالن فرودگاه، تا ميز كنترل همراهش رفتم. بليط را با شناسنامه اش مقايسه كردند. بعد، بليط و كارت پرواز را دادند دستش. ديگر بايد از هم جدا مي شديم. من مي دانستم اما او، انگار، نمي دانست يا شايد، خودش را زده بود به آن راه.
گفت : « مگر نميياي ؟ »
گفتم : «تا اينجا بيشتر نمي تونم بيام.»
رو به رويم ايستاده و به من زل زده بود.
گفتم : «برو اتاق بازرسي.» با انگشت اتاق را نشانش دادم. نگاهي به پرده ي آويزان اتاق بازرسي خواهران انداخت و بعد، به طرف من برگشت.
گفتم : «برو ديگر. خداحافظ.»
مأمورها داشتند نگاهش مي كردند. پرده را كنار زد و رفت تو. ديگر نديدمش.
***
درست، چند ساعت بعد از رفتن او، موقع شستن ظرف ها متوجه شدم دارم با خودم حرف مي زنم. نمي دانستم دقيقا" چقدر طول كشيد. اما، انگار، كسي داشت به حرفهايم گوش مي داد كه من آن قدر تند تند و پر حرارت حرف مي زدم و حتي سئوال هايش را هم جواب مي دادم. وقتي حس كردم، ضربه اي، آرام به شانه ام خورد، يكهو از جا پريدم. برگشتم و به دور و بر آشپزخانه نگاهي انداختم. حتي صدايي نمي آمد. از آن مواقعي بود كه سكوت آن قدر توي گوش آدم زنگ مي زند كه آن را به خارج مي اندازد. رفتم و نواري توي ضبط گذاشتم. صداي مواج و بلند خواننده فضا را پر كرد. در حالي كه ظرف ها را آبكشي مي كردم، پاي راستم روز زمين ضرب گرفته بود. آهنگ كه تمام شد، آهنگ بعدي، چندان چنگي به دل نمي زد. ضبط را خاموش كردم، اما باز.... شيرآب را بستم و گوش خواباندم. صدايي بود شبيه پچ پچ دو نفر آدم. دستكش هايم را در آورده و روي ظرفشويي انداخته و از آشپزخانه بيرون آمدم. پاهايم خود به خود داشتند مرا به سوي اتاقي مي بردند كه ته ساختمان بود ؛ اتاقي خالي بدون هيچ اسباب و اثاث، در بسته بود. عادت داشتم در اتاق هايي را كه لازم نداشتم ببندم ؛ اما چراع اتاق روشن بود يادم هم نمي آمد كه من آن را روشن گذاشته باشم. شايد، مادرم سهوا" اين كار را كرده بود. شايد همين طوري آرنجش..... گاهي از اين كارها مي كرد. براي اينكه علامتي داده باشد يا به من تلنگري زده باشد؛ براي اينكه حس كنم او هنوز حضور دارد.
چراغ را خاموش كردم و به تاريكي اتاق زل زدم. بعد، در را بستم و دوباره به آشپزخانه برگشتم.
احمدزاده
08-03-2007, 04:29 PM
سلام
اين حدود 95% داستانها از صفحه اول تا همين پست آخري هستش
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
البته بعضي از داستانها كه طولاني تر بودند توش نيست
به هر حال اگه به كار مياد دانلودش كنيد
موفق باشيد
مولود جرنگي
ميدود جلو: اجازه بديد كمكتون كنم.
- لازم نكرده .
- سنگينه ؟
- هست كه هست.
سماجت ميكند . ميايستي . بارت را زمين ميگذاري و چپ چپ نگاهش ميكني از فرصت استفاده ميكند ميدود جلو، كيسه ها را بر ميدارد و سريع دور ميشود تا در خانه. موقع رفتن ميگويد: خسته نباشيد.
ميماني . آخر اين از كجا پيدا شد ؟ كشيك ميكشد كي ميروم و كي ميآيم.
دفعه اول توي پنجره منتظر ايستاده بود تا همسايه روبرويي را ببيند. تا وانت بار رسيد، پايين آمد. و ديد اثاثيه زياد و كمك كم را ؟
اما تو عادت كرده اي به اين كارها، به بردن و آوردن، پس لزومي نداشت از او كمك بخواهي كه خودش خواست - و دويد جلو و تا آخر كار همراهي كرد. تو آنروز هيچ كس را خبر نكرده بودي از فاميل .
خانه پدر كجا از اين كارها ميكردي كه حالا ميكني ؟!
حالا كسي تنهاييت را بهم ميريزد . تلفن . و صداي آشنا اصلاً نميداني شماره را از كجا پيدا كرده ؟
آنسوي خط:
- براتون يه قطعه دارم ميخواهيد بخونم خوشتون مياد . و شروع ميكند : ميآيي از ابتدا - غمگين . نگران . كاش درد درونت را ميفهميدم و ...
گوشي را ميگذاري لحظاتي بعد صداي بوق ممتد مجبورت ميكند دو شاخه را از پريز بكشي. خودت را ميكاوي . احساس چيزي حرفي نداري براي گفتن . اما او ابتداي شور و مستي . آخر چگونه ميتواني به او بگويي:
- من شوهر دارم آقا دست از سرم برداريد.
حتماً بعدش بايد توضيح بدهي و او توضيح بخواهد . بابي از جهت آشنايي . حالت بهم ميخورد از اين افكار . از اين تيپ آدمهاي سمج . اصلاً چرا نميرود سراغ يه دختر؟
توي اين كوچه كه دخترها زيادن؟
تو آنها را ديدهاي . هر روز دنبال رنگ و قلم مو ميروند. براي نقّاشي. هنرمند نيستند اما بكارشان ميآيد. ميشود موها و ناخنها را هم رنگ كرد . مثل رنگ كردن ديگران وقتي از رنگ كردن خودشان خسته ميشوند . بعضيها ميگويند :
اينم خودش هنريه. هنر دلبري!
ياد حرف پسر ميافتد :
- خيلي دلبري عزيزم !
مثل برق گرفتهها برگشته و نگاهش كرده :
- كثافت حالمو بهم ميزني !
و سريع دور شده . و يك هفته بيرون نيامده . تلفن را كشيده و برادر آمد و گفت :
- نيستي ؟ زنگ نميزني ؟ شوهر زنگ زده و ...
نگران ، ياد شوهرت مياُفتي دو سال كم نيست براي يك عادت يكساله . كه گفتي :
- نرو
- نميشود
- مرا ببر
- نميشود
- مرا رها كن
- نميشود
- چرا نميشود ؟ چند دفعه ميگوئي نميشود ؟
اين را پسر ميگويد. گريهات ميگيرد.
- داري گريه ميكني ؟ من باعث شدم ؟ بگيد چي شده ؟
دستپاچه ادامه ميدهد:
- باور كنيد دست خودم نيست . آخر چرا نميخواهيد با من حرف بزنيد ؟ يه چيزي بگيد .
و بعد التماس و ... و شوهرت آنسوي خط :
- صبر كن عجله ميكني. من هنوز پول يه خونه رو در نيارودم . راستي برات چند تا عكس و يه خرده خرت و پرت فرستادم . حتماً خوشت مياد :
پسر ميگويد :
- از شما خوشم اومده.
و تو ميانديشي به خوش آمدنها . يكي در خرت و پرت فرستادن و ديگري در جاري شدن با او.
خودت چي ؟ از كدام ؟ از اينكه پس فردا صاحب خانه شدي و شوهرت آمد . ماشين خريد تا پسر ببيند شوهرت را . تا بداند كه بيكس و كار نيستي . آنوقت ميرود سراغ دخترهاي همسايه
بازو در بازو و بتو كه ميرسد ميخندد :
- ببين زياد هم دستپاچلفتي ، نيستم.
براي شما تمام لذتهاي دنيا خلاصه شده ، به نشون دادن دوست دخترهاتون.
شوهرت ميگويد:
- دوست شدم اينجا با چند نفر
- دختر يا پسر بلا ؟
- اين چه حرفيه ميزني عزيزم . من موي تو رو با صدتا دختر عوض نميكنم
اين حرفها را ، همان اَوايلش زده بود وقتي كه تازه رفته بود و تند و تند زنگ ميزد .
نوشته بود :
- آزادي . آزادي روابط . بايد ببيني .
و تو گفته بودي :
- چطوري ببينم؟ راستي نميخواي برگردي؟
منتظر همين كلمات . عكس فرستاده زياد . مثل دخترهاي همسايه با هر كدومشون نشسته وايستاده خندان و حتي گريان شانه به شانه سر به سر و احتياط كرده بود و جلوتر رفتهاش را نفرستاده بود بعد نوشته:
- با همكارهايم آشنا شو.
و توضيح داده بود در مورد مو بلنده ، كوتاهه و ... آنگار فراموش شده بودي نبودي فقط بودي تا پول خارجي دريافت كني و بعد ريال و بعد بروي خريد ترجيح دادي ديگر توي اين پاساژ و آن پاساژ علاف نشوي تا سر خريد بهترينها كلنجار نروي تا آنها مجبور نشوند شلوارشان را جا به جا كنند . تا آنها را استفاده كني و عدهاي را دنبال خودت بكشاني و توي شلوغي وادار شوند دستي برسانند و تحمل و تحمل اما گوئي خيال ندارد برگردد . آخرين بار خودش گفته بود:
- تا پول خونه راه زيادي مونده .
و تو ميبيني تا پايان اين سناريوي نافرجام . كه حاضري تحملش كني . و تحمل نيشخند زنهاي شوهردار. كه بگويند: كم بخور و گرد بخواب .
و سريع با شوهرانشان دور شوند . كه نكند موقع جواب دادن چشم در چشم شوهرانشان . كه نكند دلشان طوري شود . حالا آمدهاي كوچه اي ديگر . آدمهاي ديگر . ناشناس اما گوئي همه حس ششم دارند . فهميده اند شوهرت نيست كه ميپرسند از خودشان : تا كي ؟ احتياج ندارد ؟ نياز و غريزه پس چي؟
پسر از نياز حرف زده بود.
- راه رفتنتون قشنگه ،انگار ميرقصيد . ميشه يه دفعه بيام خونتون برام برقصيد ؟
گوشي را گذاشتي و گفته بودي :
- خفه شو ديگر.
سرت را ميان دستهايت ميگذاري . ميخواهي ديوانه شوي . از بس كه نشسته اي و فكر كردهاي چندبار خانه فاميل سردي رفتار . آخر تقصير تو چيه ؟ بلند ميشوي براي رفتن به خانه پدرت . تا اتاقهاي خالي از هياهو و هيجان را نبيني . ابتدا بايد كوچه را ببيني . اين مزاحم سمج نباشد . هيچ كس . سريع از پله ها پايين ميآيي . پشت در ميماني . صداي باز شدن در همسايه .
منتظر ميايستي . آهسته لاي در را باز ميكني . دو تا دختر از در بيرون ميآيند دور ميشوند . پشت سر آنها پسر ميآيد . با يك شلوار گرمكن تنگ . خوشحال است . منتظر دور شدن آنها . به خانهات نگاه ميكند . در را ميگشايي . بيرون ميآئي . ميماند ، از تعجب زبانش بند ميآيد . ميروي دنبالت ميدود :
- خانم . خانم . خانم . بذاريد توضيح بدم . باور كنيد باور كنيد ...
حميد صــابري
- «مامان!»
- «بله، ليدا جان»
- «مادر بزرگ دوباره دارد گريه مي كند»
زن جوان وارد اتاق شد ديوارهاي اتاق از نقاشي و عروسكهاي مختلف كه به اطراف نگاه مي كردند پر بود، كنار رختخوابي كه زير پنجرهي نيمه باز بود ايستاد ، به چهره پيرزن كه در رختخواب بود نگاهي كرد، قطرات اشك از چشمان بستهي پيرزن سرازير بود. صورتش از سفيدي نوراني مي نمود، اشك بين چروكهاي زياد صورتش سرگردان بود. روسري سفيد، موهاي سفيد و رختخوابي با ملحفه هاي سفيد جذابيتي به چهرهي مادر داده بود كه فاطمه نمي توانست به راحتي حرف بزند:
«مادر ! چرا گريه مي كني؟ .... چرا چشمهايت را باز نمي كني؟.... طوري نشده است ، انسان هست و بيماري.... بس كن ! ....
ليدا جان ! لباسهاي مادر بزرگ را بياور»
دختر در حاليكه كلي كتاب و دفتر اطراف خود پهن كرده بود و گوشهي اتاق روي آنها خم شده بود گفت: «من نمي توانم ، دارم تكليفهاي رياضي ام را مي نويسم»
- «پس به خاله زهرا بگو»
دختر مدادش را به وسط دفترش كوبيد و از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه برگشت.
خاله زهرا با يك كيف وارد اتاق شدو به آرامي به طوريكه مادر نشنود گفت: «تازه لباسهايش را عوض كرده بوديم»
دو دختر به آرامي لباسهاي او را در آوردند. انتهاي موهاي سپيد مادر حنا بسته بود، حتماً به خاطر بيماري، چند هفته اي بود كه توان حنا بستن نداشته. چشمان مادر همچنان بسته بود و قطرات اشك آهسته در چين هاي صورتش حركت مي كرد گويي مرده اي است كه او را كفن مي كنند و اشكهاي جا مانده از دنيايي دارد كه بايد خارج شود.
فاطمه آهسته ملحفه را تا روي سينه مادر كشيد وهر دو خواهر به آهستگي از اتاق خارج شدند.
-«تقصير ما چيست ؟ چقدر اصرار كرديم كه توي آن خانه تنها نمان ؟ .... خانه ما كه نمي آيد كه چي از شوهرم خوشش نمي آيد.... چرا ؟.... تار ، چه ميدانم گيتار مي زند.... نماز و روزه را جدي نمي گيرد .... نمي دانم .... گفتم به تو احتياج دارم ، تا از سر كار بيايم بچه ها دو ساعت تنها هستند ، وقتي هم بيايم تا آخر شب كار خانه هست و كله سحر هم بايد بروم .... اينطوري خوب شد ؟ .... همسايه ها زنگ بزنند بگويند مادرتان را به بيمارستان بردند ، نمي گويند بچههاي بي معرفتش كدام گوري هستند؟ ... آبرو برايمان نماند»
-«توي آن محله ، همه رقيه بيگم را مي شناسند . مگر نديدي زنها هر جا مي ديدنش دستش را مي بوسيدند و با چه حالي دخترآقا صدايش مي كردند . اگر مراسم نذري و آش شله قلمكار كسي نمي رفت بعد چقدر گله مي كردند. هر كس نذر سفره كبود داشت يكراست به خانه ما مي آمد ، سفره سبز و كاسه ، بشقاب سبز و گلدان و گل سبز و شيريني با تزيين سبز سريع آماده بود. براي روضه بي بي رقيه و موسي بن جعفر تا مادر نخود و كشمش و چند دانه اسپند و خرما داخل پلاستيك منگنه نمي كرد بقيه شروع نمي كردند .... خوب ، اينجا توي طبقه چهارم آپارتمان كه همسايه ها سالي يكبار با هم جمع نمي شوندوسالي يكبار چهارشنبه ها ختم سوره انعام نمي گيرند كه هيچ ، اسم و فاميل همديگر را نمي دانند ، بـيايد كه چه؟»
صداي اذان مغرب از پنجره نيمه باز خودش را وارد خانه كرد ،فاطمه پلاستيك دواها را برداشت و به اتاق مادر رفت چشمان مادر باز بود به فاطمه نگاه مي كرد، لبخند فاطمه شكفت، با خوشحالي به طرف مادر رفت و كنارش نشست يكدفعه نيم خيز شد، تشك مادر خيس خيس بود ولي چشمان مادر اشكي نداشت.
ماهك طاهري
خيلي اتفاقي براي بار دوم هم او را مي بيند. در خانه را كه باز مي كند زن روبرويش به وارسي همان يك گلدان پيچك دو رنگ آنقدر خودش را مشغول كرده تا يكي بيايد و در راباز كند. نه، او حتم داشته كه آن يكي همان است كه بايد در را باز كند.
همه ماجرا ، راستش به عيد هم نمي كشد. همان روزهاي آخر اسفند قال قضيه كنده مي شود. خودش معتقد بود: عيد جفت شيش آوردن آدمي است كه دارد مات مي شود. اگر ماهي پشتك بزند و آب در آينه برقصد كه همه اش حرف است ؛ حتما سكه از سكه مي افتد آنهم در ظرف بلوري كه لابد تراشه هاي آن چناني دارد .اين حرف و حديث ها همه حرف همان آدمي است كه دارد مارس مي شود .ديگران همه ميدانند امروز چه عيد باشد ، چه نباشد ، در تقويم پس و پيشش ديروز و فردا بوده است؛ آنها حساب دخل و خرج عيدي هايشان را مي كنند.
خانه اش در يك مجتمع مسكوني قرار دارد .آپارتمانهاي يك شكل با روپوش كرم قهوه اي كه تا افق صف بسته اند با آسانسورهايي كه شايد سر بر آن آستان كه كس تا كنون نساييده است ، هم بسايند .تنها حسن اين آپارتمانها در دو واحدي بودنشان است . مي گفت: اينطوري زياد شلوغ نمي شود . شايد بشود گفت يك حسن موقتي هم دارند: درست در مقابل در ورودي هر خانه راهرو كوچكي است كه سرويس دستشويي توالت آنجا قرار دارد . مي گفت: ميداني اين اعصاب لعنتي روي همه جا اثر مي گذارد . حساب توالت رفتن هاي پيش از ديدار را از دست داده بود.
سماور را كه از پريز مي كشد مي آيد دم در كه به توالت برود؛ انگار كه يادش برود يا اتفاقي باشد مستقيما به سمت در ورودي ميرود. دستگيره در را مي چرخاند و هنوز از در كاملا بيرون نرفته ؛ يادش بيايد چكار دارد ؛ او سرش را بلند مي كند:
پيراهن نازكي با گلهاي ريز صورتي بر تن دارد .مدل ترك، انگار همان جا نشسته باشند و بر تنش دوخته باشند. وقتي سرش را بلند مي كند؛ لبه هاي اشارب مشكي اش را با دست به پيش سينه اش مي آورد .لختي بازوهاش گلهاي تو خالي اشارب را صورتي مي كرده است . سلام كه رد و بدل ميشود؛ تازه يادش مي آيد كه بايد براي چيز خاصي دم در آمده باشد ؛ چون هميشه همين طوري بوده است. حافظه ياريش نمي دهد اما زبانش به عادت مي گويد : گويا كسي در ما را زد؟ زن ، پنج انگشت را ميان موهاي طلاييش ميبرد و فرقي از كنار باز مي كند ؛ همانگونه كه ايستاده است؛ چشم هايش جند لحظه به او خيره مي ماند وحرف هزار و يكم را با دومين نگاه ميزند يعني كه من نديده ام ولي اگر شما فكر ميكنيد ؟! و نگاهي كه ديگر سخن ازشماره گذشته است. او به خانه بر مي گردد و زن هم حتما، به وارسي خاك گلدان مشغول مي شود .
پاگرد پله هاي طبقه پنجم نبايد جاي خاصي باشد؛ مگر كه اتفاق بيافتد: ظهر روز يكشنبه بعد زن را در پاگرد پله هاي طبقه پنجم ميبيند : باراني يشمي رنگ بلندي به تن دارد و اشارب مشكي اش را اين بار حايل موهاي طلاييش كرده است و اين بار از پنجره به بيرون نگاه مي كند. او كه تازه از سر كار بر گشته؛ آنفدر سريع پله ها را بالا مي ايد كه وقتي به پاگرد مي رسد درست ، مثل هميشه كه اگر آشنايي ببيند سلامي مي كند و مي گذرد؛ به سلامي قناعت مي كند. در واقع زماني متوجه مي شود اين زن است كه در پاگرد ايستاده ؛ كه خودش پاگرد را دور زده و پله هاي بعدي را چند تايي بالا رفته است . بر مي گرددوبقدر جند ثانيه اي به زن خيره مي شود .زن هم چنان از پنجره به بيرون نگاه مي كند ؛ بي آنكه به پشت سر نگاهي انداخته باشد.
به خانه مي رود. نمي داند چرا حرفي نزده؟ حتي نمي داند اگر مي خواست حرفي بزند چه بايد مي گفت؟ اصلا، مگر، اتفاق خاصي افتاده بود كه حرفي بر اي گفتن باشد ؟ نميداند كه او هنوز توي پاگرد ايستاده ؟ حتي نميداند كه او داشته چه چيز را نگاه مي كرده، آنقدر خيره ، آنقدر مبهوت ؟!
مي شود دوباره چايي دم كرد و به توالت رفت وباز به توالت رفت و خيلي اتفاقي، اصلا يكهويي، در را باز كرد و ندانست كه چه پيش مي آيد؟ چرا نصف چايي توي نعلبكي ريخته است؟ چرا دمپايي هاي توالت روي هم ايستاده اند؟ اين خوب است؟ بد است؟ اصلامعني اش چيست؟ كاشكي ،مادرش اينجا بود. او معني همه اينها را خوب مي داند .دست كم، آنقدر حرف مي زند كه صداي شير بازمانده دستشويي آدم را كر نكند!
شايد در توالت باز است! نه؛ اينها همه اش بهانه است. او مي خواهد دم در برود. اما دلش مي خواهد؛ يكهويي برود؛ اتفاقي بشود!
بلند مي شود. دم در مي رود. پله ها را سريع پايين مي آيد تا به پاگرد پله هاي طبقه پنجم برسد. او رفته است. به پشت پنجره مي آيد؛ دنبال رد نگاه او مي گردد. نمي داند كه زن در خيابان چه چيز را نگاه مي كرده است؟
باران تندي مي بارد؛ انقدر كه خيابان خلوت شده است. يادش نمي آيد باران از كي شرو ع شده است؟
اتوبوسي كه به خيابان وارد مي شود؛ آنقدر دور مي شود كه وقني در ايستگاهي مي ايستد تا مسافري سوار شود؛ به شبحي مي ماند كه در باد و باران محو شده باشد.
مي گفت: او رفته است و ديگر بر نمي گردد. قاعده اش هم، هميشه، همين طوري بوده است.
عسل روئين دژی
قصه يک: پــروانــه
دست و پاهام درد گرفته، چقدر تو خودم مچالـه بمونـم؟
بالهام چروک شد ، حيف اين بالهای قشنگ نيست که نتونه جلوه کنـه؟
ديگه خسته شدم ، جام تنگ و خفقـان آوره
ميخوام برم بيرون، ميخوام خودم باشم، تا کی ادای کرمها رو دربيارم؟
اين پيله کهنه رو بشکافم، "من بايـد پــرواز کنــم ".
قصه دو: سقــوط
پرواز کردم،، از عشقت،، پـر گرفتم، به اوج رفتـم، بالا، بالای بالا
هر لحظه می انديشيدم که تو هم با من هستی ، با مـن
بالای ابرها ، جائی که فرشتگان عريان چنگ و عود می نواختند ، هر چقدر نگاه کردم تورا نديدم
هيچکس به غير از من و فرشتگان ( و خداوند که شاهد همه ماجراهاست ) آنجا نبــود .
از آن بالا پايين را نگريستم ، روی زمين ، تو را ديدم ، قلبم لرزيــد ، صدايت کردم ،
تو را فرياد کشيـدم ، تو به کار خود مشغول بودی ، من را نشنيـدی .
تمام هستي ام به يکباره دوران کرد و فرو ريخت، ازآن بالا سقوط کردم، سقــوط
قصه سه : نستــرن
بعد از ظهر بود و هوا ابری، باران ريزی هم می باريد. اون نشسته بود لب بوم و محو تماشای نسترن، کار هميشگي اش.
تعجبی نداشت حتی گربه ها هم ديگه کاری به کارش نداشتن و قصه اش شده بود ورد زبونها.
سر ظهر کلاغه بيخ گوشش خونده بود که پاييز اومده و نسترن رفتنيه از اونوقت تا حالا بغ کرده بود، بغض داشت، کز کرده و سرما زده لب بوم زير بارون نم نم نشسته بود ، رفتن نسترن را باور نداشت.
دم دمای عصر لب بوم داشت با دلش و خاطره هاش کلنجار ميرفت که يهو يه تگرگ وحشی باريدن گرفت و چشم پر اشک گنجشک افتادن اولين گلبرگ نسترن رو ديد ، با چه حالی بالهای خيس و سست از سرمايش را باز کرد و زير اون تگرگ پر زدو رفت بالای سر نسترن ، اونقدر بال بال زد که شايد بالهای کوچکش سقفی بشن برای گلش.
هر دونه تگرگ مثل تيری بود که به بدنش فرو ميرفت ، ديگه چشماش جائی رو نميديد حتی نسترن رو، اونقدر بالا و پايين پريده بود که ديگه نايی براش نمونده بود و داشت جون ميداد . نفهميد چطور شد که روی خاک نرم باغچه افتاد ، ولی نه ، نرمی از خاک نبود از گلبرگهای پرپر شده نسترن زير رگبار تگرگ بود.
رگبار تموم شده و شبنم روی برگهای گياهان توی باغچه به هوای لطيف و نجوای جوی پر آب کوچه همگی حس بودن داشتند ، گربه هه که داشت از سر ديوار رد ميشد با بی اعتنايي بدن خيس و بی جون گنجشک را که توی بستر صورتی نسترن خوابيده بود وراندازی کردو دمی چرخاند و رفــت ، کلاغ بالای کاج پير وسط ميدون نشسته بود و با دل راحت غار غار می کرد.
تن تو نازک و نــرمِ مث بــرگ
تن من جون ميده پرپر بزنه زيـر تگرگ
پايان
امير تاجالدين رياضي
« برندهي تنديس در سومين دورهي جايزهي داستاننويسي صادق هدايت »
كنار جاده، دورتر از حريم قانوني، روي بيابان كه تك و توك سبزههاي هرز اينجا و آنجايش را پوشانده، يك مبل، يك راحتي كهنه، با پهنهاي از صحراي خالي در پشتش تك و تنها مانده است.
- آنجا چه ميكند؟!
از نزديك آنقدر هم كه به نظر ميآيد پفكرده و چاقالو نيست، با آن روكشِ مخملِ خاكخوردهي رنگ و رو رفتهاش، با آن فنرهايي كه از نشيمنش بيرون زده، و دستههايي به شكل دو ستون افقي اسفنجپوش كه تختهبند جا به جا شدهاش روكش مخمل را پاره كرده است: پرتابيِ دنياي ابتذال، تبعيديِ فرهنگ مصرف.
چه ميگويم؟ هنوز اينها را نديدهام، من فقط ميگذرم؛ نشسته و بيحرف، با نگاهي كه از پشت پنجرهي ماشين به دور انداختهام، به قهوهاي و كمي سبز دشت، به سنگ و خاك و بوتهها، با سرعت 120 كيلومتر در ساعت.
راه آسفالتهي پر چين و ترك شيشهي پنجره را ميلرزاند. در بيابان جاده – آن دورها – نقطهي سياهي ميبينم؛ كسي است كه نشسته. و وقتي نزديكتر ميشوم – صد متر مانده – عوض ميشود. سرش گردن باريكي پيدا ميكند و بالا ميرود؛ ميشود تك درختي كه از سرازيري پشت سياهي بيرون زده. نه، كسي ننشسته، كسي نيست؛ فقط يك مبل خالي فراموششده است كه ميان دشت افتاده و من به سرعت پشت سر ميگذارمش.
- آنجا چه ميكند؟!
دوباره از نو به آن ميرسم. و باز هم؛ راهم بيابتدا و بيانتهاست. رفت و برگشتي كه در آن مدام ميآيم، ميرسم و ميگذرم، يك بار، دو بار، ده بار، صد بار ...
بريدهاي از يك سفر نامعلوم، مضحك، كسالتآور و بعد كمكم اعصاب خرد كن كه هر بار از پنجره ميبينمش؛ عصر دلگيري است.
چه چيزي را بايد ديد؟ چه چيزي را بايد ببينم؟ مبل افتاده در آن دورها را؟ اگر ميديدمش يا نه فرقي داشت؟ ميان دشت افتاده بود و به بودنش در تاريك و روشن ادامه ميداد. يا نه، آنجا افتاده تا من بيايم، برسم و از كنارش بگذرم، درست مثل راهي كه كيلومترها طي شود تا در آخر، آن دور دور، به يك ناديدني برسد؛ با اين خاصيت مشابه، اما نيمهي راهي است كه در بيابانش نشستهاي به يك مبل بدل ميشود. يك مبل كهنه، با روكش مخمل آلبالويي رنگ.
- كه چه يك مبل؟!
هر قدر نگاهش كنم، باز همان است – بي تغيير، بي كم و زياد – يك مبل خالي. هزار بار ديگر هم كه نگاه كنم، همان است. از نزديك جز اين نيست.
باز از دور بهتر است، از پشت شيشهي لرزان. آنجا – آن طور كه رها شده – به كسي ميماند وامانده و تنها. يك چاقالوي پف كرده؛ نگاهش كن، چه كسي ميتواند باشد؟ خيلي آشناست. كجا ديدمش خدايا؟ آشناست. خيلي نزديك. يك چاقالوي گنده، و خيلي مهم البته كه تا حالا مانده. خيليها را فراموش ميكنيم، آدمهايي كه ديدهايم، جاهايي كه بودهايم، موقعيتهاي خوب و بد، ناكاميها، دردها. اما اين يكي هنوز مانده؛ يك چاقالوي گمنام مهم، مانده از دوران بچگي. قطعا" از همان دوره كه اينطور محو است.
- محو است يا بازي درآورده و خودش را نشان نميدهد؟
هر چه هست براي پيدا كردنش بايد زحمت كشيد، دقت كرد و احتمالا" حرص خورد. يك چاقالوي گنده، يك چاقالوي ...
تنها چاقالوي گندهي مهم و گمنامي كه به ياد ميآورم، دلقكي است در يك سيرك. معركه، بينظير. اسمش چه بود؟ بونزو، بونزا، شايد هم پونزا، يا يك همچنين اسمي.
خندان و گريمكرده، با بند شلوار و پيراهن راهراه قرمز و سفيد، روي همهي اعلانها.
- بشتابيد، بشتابيد، سيرك بزرگ با نمايشهاي جالب و ديدني بعد از اينجا و آنجاي دنيا، حالا در شهر شماست ...
واي از دست آن گندهي بامزه! اما اين؟ نه، اين يكي خندهدار نيست. اصلا". شايد كمي غمآلود هم باشد. آغشته به غم. زمزمهاي كه آرام شروع ميشود و با تكرار و تكرار در لا به لاي حفرههاي تاريك ذهن ميپيچد، قوت ميگيرد، بدل به نور ميشود، روشن ميكند، و آنچه در تاريكي است نشان ميدهد. اتفاقي و ناگهاني، مثل نگاه گذرا به يك عكس در آلبوم خانوادگي؛ عكس اعضاي خانواده، فاميل، دوستان، عزيزان، و عكسهاي خودت. عكسهايي از كودكي خودت. پيكر كوچكت در كنار از ياد رفتهها، آنها كه فراموش شدهاند. كمي اِ و اَ. كمي كشمكش ميان اين و آن، ميان پي در پي «خدا رحمت كند». و بعد آن گوشه خودت را پيدا ميكني، درست در دايرهي غفلت؛ لبريز از شادي، ايستاده با دو دست باز بر دو ستون گوشتي آغوش كه پشت سرت، پشت كنارهي كمرنگ دايره، فراموش شده است. آن آغوشِ گرم و نرم پشت سر كيست؟
- مهم نيست، مبل است، اين را ببين، اينجا را ...
نه، صبر كن! ميخواهم ببينمش. خودت را – بزرگ شده در مركز دايره – ول ميكني. ول ميكني تا از هالهي دورت بگذري و به آغوش برسي، آغوش پشتت. و ميرسي. مبل نيست. هيچ مبلي تبسم ندارد؛ مانده در پس دايره، باوقار و تنها؛ مادربزرگ است.
با همان قواره، با همان سنگيني كه روي راحتي مينشست و كتاب ادعيه ميخواند. با دو پاي باز – چون ستونهاي اقتدار و استقرار خانه – و پيراهن بلندي كه آنها را ميپوشاند، و نوك انگشتهايي كه از دمپايي بيرون ميماند.
همان كه بود. مثل آن روزها و حتا بعد از آن – كمي كمتر، هر چند نامحسوس – وقتي كه با دو چمدان، پشت به خانهي پدربزرگ آمد و با خودش يك پاكت سيب آورد. با همان وقار و باز هم تكيدهتر، شكستهتر، وقتي كه با دستها روي سرش شاخ درست ميكرد، گيلي گيلي ادا در ميآورد، قاپم ميزد تا در ريسه خندهها، با دستهاي كوچكم زانوهايش را بگيرم و در سينههاي بزرگش فر روم، حتا آن روزها و روزهاي بعدش كه رقيبم شده بود ... گاهي ماندن با كوچكي همنشين ميشود؛ شده بود. جايم را ميگرفت، با نرمي و لطافت تبسمهايش، با آن در آغوش كشيدنهاي وقت و بيوقت پدر و مادر.
- كاش بميرد!
نه، زبانم را گاز نخواهم گرفت، كاش بميرد، اي خداي بزرگ ... ، و شبي در اتاق من بود كه مرده بود. چاقتر و شفافتر از هميشه. جا گرفته تا سقف و بعد همه جا. همه جا را گرفته بود، همه جاي اتاق را، مثل بادكنكي كه بزرگ و بزرگتر شود.
روي تن نرم و شفافش بالا رفته بودم؛ بالاتر، تا سقف. رها و آسوده، با دو پايي كه از تحمل وزن هيكل آزاد شده باشد؛ برگشت از هبوطي كه سقف تنها مانعش بود.
مانده در لذت و رنج، ميان سقف و تناش، با چشمهاي نيمه باز، درونش را ميديدم، خالي و شفافي كه با بزرگ شدنش دهانم را ميبست، گونههايم را ميفشرد، نفسم را ميگرفت، خفهام ميكرد؛ تلاش براي رهايي از سقفي كه برداشتني نبود.
بايد ميل به بزرگتر شدن از او گرفته ميشد. بايد آرام ميگرفت، بايد ميتركيد و تكههاي بيآزارش همه جا پخش ميشد، و با دستهاي من شده بود. آزادي باد، گونههاي سيلي خوردهي من در سقوط، و چه صداي مهيبي! انگار همهي بادكنكهاي شهر را با هم تركانده باشند.
خانه در نيمه شب لرزيد و هيچكس را جز من بيدار نكرد.
هيچ كس؛ نه مادر، نه پدر، و نه مادربزرگ را كه سالم و نتركيده روي تختش خوابيده بود و باد را ميبلعيد و بيرون ميداد.
از روز بعد – درست يادم نيست – همان روزها بود كه همه چيز ميافتاد، ميشكست.
خانم بالا ميگفت: كار اجنه است. كار از ما بهتران.
پدر ميگفت: كار خانم بالا است؛ عادت همهي خدمتكارها اين است، ظرفهاي خانه را ميشكنند و صدايش را در نميآورند.
مادربزرگ باور ميكرد و ميگفت: عينك من را هم بر ميدارند تا جايي را نبينم.
مادر اما مصر ميگفت: كار مادربزرگ است. فراموشي آورده، غفلت ميكند، عينكش را به چشم نميزند، چون عينكش را نميزند جايي را نميبيند و چيزهاي سر راهش را ميشكند. براي تقويت اين فرضيه، خاطرهي دو دفعه ديده شدن مادربزرگ كنار ريخت و پاشها را هم ضميمهي استدلالش كرده بود. به اين ترتيب شكستنيها ميان هالهاي از اجنه، فراموشي و خانم بالا مانده بود.
من اما به دور از هر جنجالي، راه خودم را ميرفتم؛ آرام و ناپيدا در لاكي كه پيش ميرفت. با اسباببازيهايم جا را برايش تنگ كرده بودم؛ حفظ موجوديت بود كه حفظ موقعيت دور از معصوميت بچگي است؛ تنازع بقا به هر روش ممكن.
- مادر جان، اين اتاق براي بچه تنگ شده، اگر امكانش باشد اتاقتان را با اتاق بچه عوض كنيد ... آنجا جمع و جورتر است و براي شما راحتتر. اگر بشود، اگر راضي باشيد!
ميهمان هميشه با خوشرويي ميپذيرد.
- خانم جان، اتاق شما جادار است، اين چند قلم جنس مدتي گوشهي اتاق شما باشد؟ اشكالي كه ندارد؟
- مادر به آن دست نزنيد لطفا". نيازي به مرتب كردن نيست. همان طور كه باشد خوب است.
- خانم جان خواهش ميكنم آنجا نرويد.
- اين حرفها را به بچه نزنيد خانم.
- مادر آن كار را نكن، آن را بر ندار، چند دفعه بايد گفت، كجا گذاشتيش؟
- خانم ... اي واي خانم ... بس است تمامش كنيد، وقت خواب شماست. ديگر الان مهمانها ميرسند، برويد، برويد اتاقتان، زودتر ... خواهش ميكنم.
- مادر اگر اين كار را تكرار بكني، ديگر از كاموا خبري نيست ...
يك خانه از ابتدا فاسد نيست. اين حرفهاست، اين كلمات، اين گفتم گفتهاي پراكنده و ريز ريز شده در ظرف روز است كه به ديوارهايش ميچسبد – لكهاي اينجا، لكهاي آنجا – سفيدياش را ميبلعد، سياه و مسمومش ميكند، طوري كه ماندن در فضايش سخت و نفسگير ميشود؛ و اينگونه است كه خانه شادابي و سلامتياش را از دست ميدهد، مريض ميشود، ميميرد، ميگندد، ميپوسد ...
مانده بود، ميان حرفها و ديوارها، با تبسم، نه خندان و سر مجلس، كه در حاشيه، كه دست و پا گير؛ اشغالگري با دو چمدان و يك لبخند كمرنگ كه تنها يك چهارم از حجم اتاق را پر ميكرد، با خرت و پرتهايي كه آرام دور خودش جمع كرده بود.
براي اشغال يك اتاق – با محاسبهي ذهني حسابگر – البته همان هم زياد است. هر چند كمتوقع، هر چند قانع، موجودي كه زنده است، دست و پا ميزند، فكر كردن دارد، بايد به فكرش بود، مسئوليت دارد.
- كاش ميرفت.
گفته شده بود. نه با زبان كه با نگاه، زير لب، با فكر، با روبرويي.
وقتي در سرازيري پلهها افتاده بود و سرش شكسته بود – نديده بود كه افتاده بود – وقتي بيروسري مانده بود با باند سفيدي، وقتي نوار دور موهاي نقرهاياش را پوشانده بود و گنگ و مضحكش كرده بود، اين آرزو جان گرفته بود.
- چه اتفاقي افتاده؟
پدر آخرين نفر است كه رسيده و دكتر را مجبور كرده تا براي چندمين بار به اين سؤال جواب دهد.
- هيچ، به خير گذشته، مشاعرش كار ميكند، فقط كنترلش را از دست داده. بيشتر از اينها به توجه نياز دارد، متوجه كه هستيد؟ مراقبت!
- بله بله آقاي دكتر، متوجه هستم، بله البته.
اقرار به گناه هميشه سبكي ميآورد. سبكي، دل آسودگي و گستاخي براي روبرو شدن با خود. بايد اقرار كرد، آن هم در لحظهاي كه خود را خاليتر از آن مييابيم تا حرفي براي گفتن داشته باشيم. اما اقرار به چه؟ سهم من از اين تحليل، از اين رانده شدن به حاشيهي تاريكِ دلآزاري چه بود؟ من فقط جا را برايش تنگ كرده بودم. نه اينكه ريختنها كار من باشد نه، شايد، اولها كمي، يك بار، شايد، اما نه، قسم ميخورم. اولها هم نه، چطور ممكن است اينقدر بيرحم بود ... من شايد ... عينكش را ... اما همهاش اين نبود. شكستن و شكسته شدن ذاتي هر خانهاي است، لازمهي زندگي است، اما همهاش اين نبود، خودش شروع كرده بود، واقعا" خودش شروع كرده بود به نديدن و ريختن، به شكستن، به خراب كردن و آن آخرها به خراب كردن رختخوابش.
بايد ميرفت.
- فقط تو پسرش كه نيستي، فقط مادر تو كه نيست.
همهي آن وقتهاي بيوقار، همهي آن وقتهاي در هم شكستگي و بدتر از آن وقتي كه براي هميشه به آسايشگاه ميرفت، و هيچ سيبي نداشت، هيچ چيز نداشت، جز يك چمدان و لبهايي كه متبسم نبود ... همهي آن وقتها و حتا بعد از آن كه رفته بود و جايش مانده بود براي مبلي ديگر؛ چيزي كه بهتر از او ميشد رويش ساعتها، آسوده و بيوحشت، بالا و پايين پريد ...
- پسر آخر خرابش كردي ... شكست از دست تو ... پايين بيا.
بعد از ظهر گرمي بود. مادربزرگ پاكت سيب را از دست پدر گرفت و نگاهم كرد؛ رقيب ميديد.
پدر گفت: مادر پسرم را نشناختي؟ و اشاره كرد تا جلوتر بروم.
روي نيمكت فلزي، زير سايهسار درختها نشسته بود، پدر هم كنارش.
گريه كرد؛ چرا نميآيي به ديدنم، با خودت كه را آوردي؟
پدر گفت: مادر، پسرم!
مادربزرگ گفت: عقل دارم هنوز، تو خودت پسربچهاي، و زبانش را برايم در آورد و فحش داد؛ پسرش را بغل كرده بود.
پدر شرمش آمد، غريبه باشم انگار، گفت ميتوانم بروم انتهاي باغ قدمي بزنم. نرفتم. كمي دورتر ايستادم به تماشايشان. خودم خواسته بودم ببينمش. از آن دور، از آن فاصله، درست مثل يك مبل بود. مبل پف كرده و چاق كه پدر رويش نشسته باشد.
- آقا سرتان درد ميكند؟ حالت تهوع داريد؟ خاصيت ماشين است و راه طولاني، ميخواهيد نگه دارم، من خودم يك دفعه ...
نه، راحتم بگذار، ميخواهم تمركزم را حفظ كنم. كجا بودم؟ بچگي، شكستنها، اتاق كوچك، اسباببازيها، افتادنها و حالا اينجا، اين مبل لرزان پشت شيشه؛ اين به نظر شانهها، دستها، پاهاي باز دامنپوش، و سري كه سر نيست، فضا پر كني كه هيبت نشستهاي را ميسازد.
- آنجا چه ميكند؟
- صندلي نگهبان پيري است شايد.
بلند پرسيدهام و راننده جواب داده است.
نگهباني از چه؟ نه، حصاري نيست، اتاقكي نيست. تا چشم كار ميكند بيابان است. آنجا چه ميكند؟ خاطراتش را مرور ميكند.
چه مزخرف! «مبل خاطراتش را مرور ميكند؟» مروري نيست، منم كه مدام عبور ميكنم، در سرعت صحنهها كه روي هم ميافتند، و با هزاران بار تكرار، پشت سر هم جان ميگيرند؛
و مبل تازه ميشود.
نميگويم درخت ميشود يا تخته و پارچه، ميگويم تازه ميشود.
پشت شيشهي نمايشگاه دل ميبرد، خريده ميشود – مبارك است انشاء الله – حمل ميشود، جزئي از زندگي ميشود، با وسايل ديگر خانه به طرف عادي شدن جفت و جور ميشود.
عادي ميشود در روزمرگي جايي مثل گوشهي اتاق نشيمن. با خندهها، با چرا تشريف نياوردين، شب خوبي بود، با زيرسيگاري، با دود و خاكستر، با بشقاب ميوه و غذا، با استكان، با پاهاي پسربچهي ميهمان كه به گوشههايش ميخورد، با بالا و پايين پريدنهاي شادي – اثاث سالم و تميز شرط است! جهنم، فداي سر بچهها – با كيك، با دستمال گردگيري، با ولو شدن از خستگي كار روزانه، با دوربين عكاسي، با آفتاب و مهتاب، با عينك و ميل و كاموا، با سوزش آتش سيگار غفلت، با كتاب ادعيه، با انباري و گرد و خاك، با سكوت و موريانهها، با گربهي زائو و بچههايش، با دري كه قفلش باز شده، با نور دستهاي كهنهخر و بعد ... بيابان؟ اما چطور بيابان؟
- با پاي خودش؟
باز هم مزخرف! مبل با پاي خودش در بيابان؟
بس است ديگر، او يا آن، شيءاش بگيري يا انسان، يقين روي بيابان، روي دشت خالي، كنار برهوت تنهايي من، خود اوست، مادر بزرگم كه نشسته، با همان وقار، با همان پهنا، با همان نشانهها، همان سر و همان پاهاي باز و پيراهني كه تمام هيكل درشتش را ميپوشاند، و دستهايي كه كتاب ادعيه را گرفتهاند. از پنجره ميبينمش، كجاست اينجا؟ كيلومتر 18 جادهي طهران – كرج يا كيلومتر 18 جادهي تهران – كرج؟ يا هر كجاي ديگري كه بيابان و جاده دارد.
- اين فقط خاطره است!
نه حرفي نزن، اين بار ميايستم. از سرعت 120 كيلومتر در ساعت پياده ميشوم. ماشين بي من ميرود. ميغلتد، درب و داغان ميشود، از هم ميپاشد، بيصدا، بيدرد. تلاشي ماشين و راننده را ميبينم. باد موهايم را به هم ميريزد، لباسهايم را ميكشد، گوشهايم را با پرخاش و درشتي پر ميكند، خاك و خاشاك همه جايم را ميپوشاند. كله پا شدهام. پرت شدهام، زخمي يا مردهام شايد؟ هر چه باشم، با باقيماندهام پيش ميروم، زير مهتاب، رو در رو با او، با سايهاي كشيده روي پايههاي تخت و كوتاهش، روي نشيمن و دستههاي جا به جا شدهاش، روي پشتي، روي روكش پوسيدهي رنگ و رو رفتهاش، روي دو شاخهي فنر در رفته و بيرون پريدهاش ...
- ميتواند باشد. ميتواند باز هم باشد.
جاي گرم و راحتي در اين باد و بيابان. جايي براي نشستن، تكيه دادن، حرف زدن، ريسه رفتن، خوابيدن. ميخواهم كه باشد. با ما، با من، در خانهام، با همسر و دخترم.
بايد اول فنرها را جا به جا كنم؛ مرمت و التيام. دستم در پارگي فرو ميرود. فنرها در بند و بستها جا نميروند. فشار ميدهم تا بروند. فنرهاي جمعشده را زير تسمههاي سست قرار ميدهم. چهارچوب – در اين تقلا – در پيچ و مهرههاي لق ميرقصد. تكههاي پنبه و اسفنج را در جايشان مرتب ميكنم. كارم تمام نشده، فنرها با صدا از جا در ميروند؛ دستم را زخمي ميكنند. از درد به آنچه مانده چنگ ميزنم. خونم روي بند و بستها ميريزد. در نوسان فنرهاي در رفته و دست بيرون كشيدهام چه ميماند؟ چه مانده است؟ هيچ، جز يك مشت خاكاره و پنبه و اسفنج پوسيده كه اگر باز شود، باد با خودش خواهد برد.
dustin hoffman
08-09-2007, 02:29 AM
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: ?چرا خدا تو را براي چنين
بيماري انتخاب كرد او در جواب گفت
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
dustin hoffman
08-09-2007, 10:09 PM
پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..
boy iran
08-09-2007, 11:21 PM
روزي مرشدی در ميان كشتزارها قدم مي زد كه با مرد جوان غمگيني روبرو شد.
مرشد گفت: حيف است در يك چنين روز زيبايي غمگين باشي.
مرد جوان نگاهي به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: حيف است؟! من كه متوجه منظورتان نمي شوم!
گرچه چشمان او مناظر طبيعت را مي ديد اما به قدري فكرش پريشان بود كه آنچه را كه بايد دريافت نمي كرد.
مرشد با شور و شعف اطراف را مي نگريست و به گردش خود ادامه مي داد و در حالي كه به سوي بركه مي رفت از مرد جوان دعوت كرد تا او را همراهي كند.
به كنار بركه رسيدند، بركه آرام بود. گويي آن را با درختان چنار و برگهاي سبز و درخشانش قاب كرده بودند. صداي چهچهه پرندگان از لابلاي شاخه هاي درختان در آن محيط آرام و ساكت، موسيقي دلنوازي را مي نواخت.
مرشد در حالي كه زمين مجاور خود را با نوازش پاك مي كرد از جوان دعوت كرد كه بنشيند. سپس رو به مرد جوان كرد و گفت: لطفاً يك سنگ كوچك بردار و آن را در بركه بيانداز.
مرد جوان سنگريزه اي برداشت و با قواي تمام آن را درون آب پرتاپ كرد.
مرشد گفت: بگو چه مي بيني؟
- من آب موجدار را مي بينم.
- اين امواج از كجا آمده اند؟
- از سنگريزه اي كه من در بركه انداختم.
- پس لطفاً دستت را در آب فرو كن و حلقه هاي موج را متوقف كن.
مرد جوان دستش را نزديك حلقه اي برد و در آب فرو كرد. اين كار او باعث شد حلقه هاي جديد و بزرگتري به وجود آيد. كاملاً گيج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفي متوجه منظور مرشد نمي شد.
مرشد از او پرسيد: آيا توانستي حلقه های موج را متوقف كني؟
- نه! با اين كارم فقط حلقه هاي بيشتر و بزرگتري توليد كردم.
- اگر از ابتدا سنگريزه را متوقف مي كردي چه؟!
از اين پس در زندگي ات مواظب سنگريزه هاي بسيار كوچك اشتباهاتت باش كه قبل از افتادن آنها به درياي وجودت مانعش شود. هيچ وقت سعي نكن زمان و انرژيت را براي بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهي. آثار اشتباهات بسته به بزرگي و كوچكي آنها بعد از گذشت مدتي طولاني و يا كوتاه محو و ناپديد مي شوند. همان طور كه اگر منتظر بماني حلقه هاي موج هم از بين خواهند رفت. اما اگر مراقب اشتباهات بعدي ات نباشي هميشه درياي وجودت پر از موج و تشويش خواهد بود. بهتر است قبل از انجام هر عملي با فكر و تدبير عواقب آن را سنجيده و سپس عمل كني. دست و پا زدن بيهوده بعد از حادثه اي فقط اوضاع را بدتر مي سازد، همين و بس!
boy iran
08-09-2007, 11:22 PM
دیروز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .
زندگی چقدر با شکوه بود
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .
مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
که باید برای سلاخی آماده شود .
dustin hoffman
08-10-2007, 05:35 AM
به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از ان سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند. ناپلون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید: (زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلون مقداری زیادی پوستین میریزد.پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.ناپلون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)ناپلون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلون را میشنود ک پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((آماده.............هدف...... ........))در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد. آنگاه ناپلون به سخن آمده و به نرمی میگوید((حالا میفهمی که چه احساسی داشتم)).
dustin hoffman
08-10-2007, 06:28 PM
این یک حقیقت تاریخی است
گنت گو بينو نويسنده فرانسوى در كتاب سه سال در آسيا در باب رشوه خوارى زمامداران ايران در دوره قاجاريه چنين مى نويسد: يكى از عيوب بلكه از بلاهائى كه در ايران ريشه دوانده و قطع ريشه آن هم بسيار مشكل و بلكه محال است رشوه گيرى است . اين امر به قدرى رايج است كه از شاه گرفته تا آخرين ماءمور جزء دولت رشوه مى گيرد. و در عين حال هيچكس هم صدايش در نمى آيد. گوئى تمامى ماءموران و مستخدمين ايران از بالا تا پائين هم پيمان شده اند كه موضوع را مسكوت بگذارند. قبل از اينكه به ايران بيايم در لندن كتاب حاج بابا اصفهانى به دستم افتاده و در حين خواندن اين كتاب به نظرم رسيد كه در زمان سلطنت فتحعليشاه ، وزير مختار انگليس مقدارى سيب زمينى براى دولت ايران هديه آورده و گفته بود كه اگر اين گياه را در ايران بكاريد هرگز دچار قحطى نخواهيد گشت . زيرا كشت و زرع آن به سهل است و محصول فراوان مى دهد و بخوبى جانشين نان مى گردد. ولى صدر اعظم فتحعليشاه قبل از دريافت سيب زمينى گفته بود چقدر به من رشوه مى دهيد كه كشت اين گياه را در ايران رايج كنم .
dustin hoffman
08-11-2007, 02:08 AM
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد
dustin hoffman
08-11-2007, 06:02 PM
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
boy iran
08-11-2007, 06:17 PM
اگه دوستانی علاقه به داستان نویسی کوتاه دارند این سایت مسابقه برگزار کرده که جالب است
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
dustin hoffman
08-12-2007, 02:37 AM
شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!
persian365
08-12-2007, 06:12 PM
ساحره صدایم می کرد
ورد زبونش این جمله بود: دستای تو معجزه می کنن . تو معجزه گری دختر.
عادت همیشگیمون بود . عادت همیشگیم بود که دست نوشته هامو که بازده شب زنده داریام بود رو میز آشپزخونه بذارم .
و او بعد از صرف صبحانه چند بار بلند بلند نوشته هارو می خوند و چرخ زنان در حالی که عینکشو رو بر میداشت چشماشو ریز می کرد و بعد گونه هایم را میان دو انگشتاش می فشرد و لبخند ظریفی تحویلم می داد: من که می گم تو معجزه می کنی .
و من در حالیکه محصور دستان او بودم خودمو از تو آغوشش بیرون می کشیدم و می گفتم :یعنی باور کنم
:چیو . سحر کلامتو یا... و دیگه مهلت حرف زدن به من نمی داد.
چهار دور خونه را دنبالش می رفتم و گوش می کردم
گوش می کردم و مست می شدم .مست از گفتار شیرین و گوش نوازش
حرفی نمی زدم تا وقتی از در بیرون می رفت و آن موقع بود که زیر لب جواب تمام حرفاشو می دادم: برو که قصه امشبمو نوشتی نویسنده تویی نه من
ومثل همیشه انگار که حرفمو شنیده باشه تو چشام براق می شد که: (چی گفتی )و من طبق معمول جواب می دادم :گفتم مراقب خودت باش
اما
حالا کجاست . دلتنگم.. دلم برای ساحره تنگ شده. دلم برای دستاش تنگ شده ......
می خوام برم . می خوام برم پیشش . می خوام باقی مانده دفترمم را هم ببرم پیشش . از دستایی که یه روز معجزه می کرد که تا حالا کاری بر نیامده شاید این بار دفترم شعرم نوشته ام معجزه کنه
و بتونم بهش بگم معجزه تو بودی نه من
احمد زاهدي لنگرودي
دو روزي ميشود كه مردهام. سه روز پيش كه هوا خيلي سرد بود و برف زيادي روي زمين نشسته بود, اتومبيلي سفيد, نمرهتهران, با زني سرخ پوش تصادف كرد و گريخت؛ قفسهي سينهي زن تركيد و خون, لباس زن را پوشاند.
رانندهي قبلي كه نويسندهي اين داستان است (و حالا مرده) بسيار ترسيده بود.
«خيلي ترسيده بودم, براي همين فرار كردم.»
پزشك قانوني با يك جسد روبهروست؛ مردي كه خودكشي كرده. علتِ مرگ؛ خودكشي با قرص خواب.
«درواقع طرف نمرده, بلكه خواب است؟!»
«خواب به خواب شده ازبس مردهاست .»
خندهي آن پزشكان مانند ناهار خوردن مردهشوي چندش آور بود؛ پليس در تحقيقات خود از خانهي مرد, نامهاي مشكوك پيدا ميكند.
اينجانب به اطلاع ميرسانم كه در ساعتهشتصبحروزچهارشنب 3/12/79 در خيابان كاج با زني سرخ پوش تصادف كرده و گريختهام. اگرچه سطح خيابان به دليل برف اتومبيل تهران ...
پليس با هوشمندي كم نظيري به اين نتيجه ميرسد كه نويسنده ( مردهي فعلي ) نامه را بعد از خوردن قرصها نوشته است.
«به هر حال ما موظفيم پرونده را تكميل كنيم.»
شب سه روز پيش, در خانهام هرچه را كه دستم ميرسد بههم ميريزم. در و ديوار خانه دور سرم ميچرخد. بيخود فكر ميكنم كه آن زن را من كشتهام. (حالا كه مردهام به فكر آنشب ميخندم. مرگ چيز خوبي است. انسان را پخته ميكند. همانطور كه انسان هويج يا سيبزميني را ميپزد و بعد ميخورد). ساعتي ميگذرد كه قرصها را خوردهام. با اينكه از تشويشهاي درونيام خلاص شدهام, اما پشيمانم. قلم و كاغذي برميدارم تا اعتراف كنم.
در سردخانه باز ميشود و كسي بالاي سرم ميايستد .
«خودشه!»
آشنايي جسدم را شناسايي ميكند. پليس, خوشحال از تاييد مرگ من پرونده را مختومه اعلام ميكند. عكسي هم از جسد من, بعد از كالبدشكافي لاي پروندهام گذاشته ميشود. در تصوير, قفسهي سينهام شكافته شده و چشمهايم ـ انگار به زور بيدار باشم ـ باز است. تا غسالخانه با اتومبيل پليس راهي نيست.
مردهشوي ايستاده بالاي سرم؛ آستينهايش را بالا زده, انگشتهايش را ورز ميدهد.
«حتماً عاشق بوده؛ از همانها كه لباس تنگ ميپوشند و كنار خيابان پرسه ميزنند.»
شيلنگ آب را روي من ميگيرد؛ سرم ناخواسته ميچرخد. كنارم زني را ميبينم, مثل خودم مرده, و انگار مردهشوي محترم با او حرف بزند, حرفهايش را تاييد ميكند.
«خانم! چهطور شد كه مرديد؟»
بهسردي جواب ميدهد.
«از زندگي خسته بودم.»
قفسهي سينهي زن شكافته شدهاست!
R10MessiEtoo
08-13-2007, 09:41 PM
ساعت مچي
5 سالم بيشتر نبود. مجبور بودم تمام روز را كار كنم براي ساعت مچياي كه پسر خالهام قولش را داده بود.
ساعت را به دست كردم و از خوشحالي داخل كوچه ميدويدم.
پيرمردي از من پرسيد: ساعت چند است؟
و من نميدانستم
؛؛؛جعفر قاسميسيد محله؛؛؛
مجيد قنبري
بايد مي رفتم. نمي شد که نروم. براي نرفتن نياز به بهانه اي داشتم، اگرنه براي ديگران دست کم براي خودم و همسرم. اما چيزي براي گفتن نبود. اين بارمستقيما" به جشن دعوت شده بودم.
پدر داماد با دستهاي خود کارت دعوت را به من داده بود، اما چگونه مي توانستم بروم.کارت را باز کردم و خواندم متني شعرگونه و لطيف داشت ولي به نظرم نامها باهم جورنبودند. اما مگرمي شد اين را بهانه کرد ونرفت. براي همه چيز نگران ومضطرب بودم ازلباسي که بايد ميپوشيدم گرفته تارفتارم درمقابل مهمانها. آيا بايد ميخنديدم؟ اخم ميکردم؟ يا بي تفاوت ميماندم؟ چه چيزآنجا درانتظارم بود؟ لابد سيمين در حالي که دستش را در دست داشتم مرا به داماد معرفي مي کرد و مي گفت : معشوق سابقم مهران. يا مي گفت: دوست صميصمي ام، مهران. نمي دانستم مغزم کار نميکرد وجواب گو نبود. واقعا" براي او که بودم؟ گيريم که هشت سال پيش دختري به يک نفر گفته باشد دوستت دارم يا اينکه به تو محتاجم ونم اشکي در چشمهايش جمع شده باشد. خوب اين دليل برچه ميشود؟ پابند شدن دل بستن؟ اما به کي، صوقي، سيمين يا همسرم؟
پدر صوقي را چند ماه پيش بطور اتفاقي در منزل يکي از دوستان ديدم. شکسته تر شده بود،با پشتي کماني وصورتي چروکيده که تنها دو چشم خشکيده درآ ن قابل تشخيص بود. از دخترش مي گفت و از دفتر شعرش، تنها چيزي که برايش باقي مانده بود. صوقي را سالها قبل شناخته بودم،هنگامي که شاگرد دبيرستاني در رشت بودم. شايد هم درستترباشد که بگويم او را هرگز نشناختم. هرروز در راه مدرسه مي ديدمش، يعني آن قدر مي ايستادم تا او را ببينم. آن وقت او ميآمد با روپوش سرمه اي ويقهً سفيد توريش، با دو رشته موي بافته بر روي دو شانهً کوچک و گردش.
صداي شرشر آب مي آمد. همسرم بود که خود را براي جشن عروسي سيمين آماده مي کرد. ومن با خود کلنجار ميرفتم که چرا زندگي نمي بايست فيلم باشد؟ آ ن هم براي ما که بيش از هر کس در زندگي نقش بازي کرده بوديم . در آ ينه به صورت شکسته و خستهً خود نگاه کردم. چند سال بر من گذشته بود، يا چند قرن؟ اين خطوط روي پيشاني يا چروک زير چشمها کي پيدا شدند يا چه وقت عميق شدند؟ نه، نمي توانستم بروم آ ن هم وقتي که دفتر شعر صوقي روي طاقچه بود و آخرين جمله ا ز آخرين بند شعرش در مغزم طنين مي انداخت : "مرا به دريا افکنيد ....." .
پيرمرد مي گفت : آ رزو داشتم عروسش کنم، مي داني که تنها دخترم بود. در مقابل آينه به خودم گفتم : براي دوست داشته شدن چه موجود زشتي هستي. از زماني که با خانواده از رشت به تهران آمديم، ديگر صوقي را نديدم. يکي دو نامه هم برايم فرستاد ولي بعد از آ ن ديگر خبري از او نداشتم.
نفهميدم زنم کي رفت، فقط از سکوت خانه فهميدم که ديگر نيست. نزديک ظهر بود که خبربستري شدن رحمت، صميمي ترين دوستم را در بيمارستاني آوردند. سکته کرده بود. اضطرابم با دلتنگي در آميخت. نشستم و زانوهايم را بغل کردم. آفتاب بازوان طلايي اش را تا ميانه اتاق کشيده بود و روي گلهاي قالي يله شده بود. روز زمستاني خوبي بود و همه چيز براي جشني که برپا ميشد مهيا. همسرم که از آرايشگاه برگشت من هنوزحمام هم نکرده بودم . فريادش بلندشد که : " پس چرا نشستي ، يه کم عجله کن ! ". من هنوز اين پا و آن پا مي کردم. اين جور وقتها بود که ميفهميدم خانه ام چقدر کوچک و تنگ است . با برداشتن پنج گام طول پذيرايي و ناهارخوري را طي مي کردم با پنج گام دوباره برميگشتم . از هر طرف به ديواري مي رسيدم. تنها پنجره خانه ، پنجره بزرگ پذيرايي بود که آن هم رو به ديوار زشت آجري و دودزدهً خانه همسايه باز مي شد. ياد پدربزرگ افتادم که چند ماه پيش تر مرده بود، درسنٌ نوددوسالگي. چهره مچاله وپژمرده اش در مقابل ام جان مي گرفت. سعي کردم او را در سنٌ بيست سالگي مجسٌم کنم، بازگشتي به هفتاد سال قبل. به سالهايي که من نبودم. دلم مي خواست بدانم آ ن زمان زندگي چگونه بوده وپدربزرگ جوانم در بيست سالگي چه احساسي داشته؟ چشمهايم را بستم تا بتوانم جواني را دريک قرن پيش در ذهن خود مجسم کنم ولي با اولين کپه خاکي که بر صورت بي رنگ پدربزرگ در ذهنم پاشيده شد، به خود آمدم. همسرم را ديدم که در مقابل آينهً ميزتوالتش با دقت چيزي را در چشم خود فرو مي کرد، يا دهانش را به حالت عجيب و غريب باز و بسته مي کرد وبر لبهايش رنگ مي ماليد.
پيرمرد گفته بود : مدتها از صوقي خبر نداشتم. هر جا مراجعه کردم، بي نتيجه بود. اجازه ملاقات نمي دادند. تا اينکه يک روز خودشان تلفن کردند. نه، نمي توانستم بروم. رفتن قبول تمام شدن بود ومن نمي خواستم تمام شوم. اين بيشتر به خاطر ا و بود که به زودي زندگي جديدش را آغاز ميکرد. خبر ازدواج را براي اولين بار از خودش شنيدم. خوشحا ل شدم. حس کردم سبک مي شوم، انگار باري از دوشهاي خسته ام برداشته مي شد. گوشي تلفن در دستم بود که گفت : مهران، همه چيزتمام شد. پرسيده بودم: ولي چرا با اين عجله؟ جواب داد: خيال خيلي ها را بايد راحت ميکردم. باز هم تحقيرم مي کرد. من صدايم لرزيده بود: سيمين ... سعي کن حداقل تو... خوشبخت باشي. گوشي تلفن را گذاشته بودم و با خود گفته بودم: "مرا به دريا افکنيد..." .
باز هم پدربزرگ را به ياد آوردم، با عمر طولاني اش وکارهاي بي شماري که بي شک انجام داده بود. ولي ما هيج نمي دانستيم. هيچکس نمي دانست براو چه گذشته، چه احساسهايي را تجربه کرده، چه شبهايي را به صبح رسانده يا چند بار از ته دل گريه کرده؟ او تمام شد بي آنکه براي ما گوشه اي از زندگي دروني خود را باقي گذارد وحالا من مي بايست بروم. رحمت سالها پيش به من گفت: تو فرق فيلم وزندگي را نمي فهمي. تنها اشکال تو همين است. ولي من هنوز از خودم ميپرسم چرا زندگي فيلم نيست؟ يک نفر بايد باشد که از زندگي ما صحنه به صحنه فيلم بردارد. گيرم با دوربيني متفاوت که نه به وقايع بلکه به ثبت حالات واحساسها به پردازد. حداقل يک نفر بايد باشد که هميشه وهمه جا ما را ببيند وبفهمد درآن لحظه چه غوغايي درون مان برپاست، مثل لحظه اي که يک نفر ميرود و ديگري تمام شده برجاي مي ماند. مثل دوستم رحمت که روي تخت بيمارستان خوابيده بود ومرگ را انتظار مي کشيد وزندگي اش مانند شير آبي که ناگهان با چرخش دستي بسته شود وسپس تا مدتها تک قطره هايي درون حوضچه، چکه چکه فرو افتد واز آن چيني محو بر سطح آب نشيند، اندک اندک محو مي شد. چرا يک نفر نبايد صوقي را ديده باشد، روز آخر که صبح زود بيدار کرده بودند، همان وقت که با چشم هاي سرخ وپف کرده پا به حياط گذاشته بود ولرزيده بود. حتما" در آن تاريک روشناي سحر صداي دريا و امواجش را هم شنيده بود و شايد هنگامي که چشم بند تيره اش را مي بستند، زير لب نا ليده بود: "مرا به دريا افکنيد... " .
پيرمرد مي گفت: با عموي صوقي با هم رفتيم. دل اينکه تنها بروم، نداشتم. همين که وارد ساختمان شديم دو نفر به سمت ماآمدند. درشت هيکل بودند و ريش توپي پري داشتند. منتظرمان بودند. يک جعبه شيريني با چند متر پارچه چلوار سفيد که به دقت تا خورده بود به من دادند. آن که مسنتر بود و صورت گوشتالويي داشت با من دست داد. لبخند زد و گفت: پدر جان تبريک ميگويم. ما ديشب دامادتان بوديم. و بعد تکه مقواي کوچکي را که روي آن شمارهاي نوشته بود به طرفم دراز کرد. دوربين تصوير بسته ونزديکي چهره پيرمرد که در مرز خنده وگريه مانده است، مي گيرد. دوربين به آرامي مي چرخد ودر ذهنم مهمانها را مي بينم که کف مي زنند. سيمين ميخندد و پيرمرد با جعبه اي شيريني در دست، در مرز خنده و گريه مانده است.
پيرمرد خونسرد بود، مثل اينکه با خودش حرف مي زد.سالها از آن روز گذشته بود ولي اين ها مي بايست جايي ثبت ميشد تا ديگران بدانند برپيرمرد چه رفته است. يک نفر بايد پيرمرد شيريني بدست را فرداي عروس شدن تنها دخترش ديده باشد، هنگامي که به انگشتهاي زمخت پرمو و انگشتر عقيق مرد ريشو خيره بوده است. زنم با اخم نگاهم مي کرد. سَردعوا داشت. امّا بهانه فراهم شده بود. بايد به بيمارستان مي رفتم. به همسرم قول دادم که تا چند ساعت ديگر به او ملحق شوم ولي او نمي دانست که من نمي توانم بروم، چون هميشه خود را در مقابل دوربين حس کرده ام. اصلا" چرا زندگي نبايد فيلم باشد تا پدربزرگ آنقدر غريب نميرد؟ يک نفر بايد باشد تا بفهمد يا بداند چرا من به اين جشن نميروم، تا آخرين قطره هاي زندگي رحمت را ببيند يا صوقي را در آن صبح سرد، وقتي که نسيم دريا موهاي طلايي اش را مي آشفت، ديده باشد. اگر هشت سال پيش کسي به من گفته دوستت دارم، يا گفته به تو محتاجم ومن دستهايش را نه در خيا ل خود که در واقعّيت فشرده ام، يک نفر بايد اين همه را شنيده باشد يا اشکهايش را ديده باشد وگرنه حتي من که به چشم ديده ام وبا دو گوش خود شنيده ام نيز به همه چيز شک خواهم کرد.
...کات.
فهيمه ميرزا حسيني
پرداختن به پيچيدگي هاي زندگي واقعا از حد و توان من خارج است . كسي حرفم را باور نمي كند . مردم حوصله شنيدن اراجيف مرا ندارند . آنها مشغول زندگي كردن و احيانا در مواقع نادري لذت بردن از آن هستند . من همانند افراد نااميد حالت تهوع ندارم و همچون انسانهاي اهل زندگي هم شوق بهره بردن از لحظات آن را ندارم. وقتي مي نويسم اين زندگي عادي مايه رنج است و تحمل مي خواهد مي توانم چهره خنده رويان بالانشين را تصور كنم كه برخي با چين و چروك پيشاني و برخي ديگر از پشت مدرن ترين ابزار حركتي سرتا پايم را برانداز كرده و مي گويند : چشمهاتو ببند و با مشت هواي اطرافت رو بكوب ... من كه منظورشان را نمي فهمم.... كوبيدن بي هدف هوا آنهم با چشمهاي بسته كار ديوانه هاست. به خودم گفتم دستشان را خوب خوانده ام آنها مي خواهند با اينكار سندي مبني بر ديوانگي ام از من بگيرند تا بعد بتوانند به راحتي مثل تكه آشغال بي مصرفي در لا به لاي چرخ دنده هاي ابزارهاي حركتي بازيافت زباله خردم كنند ... اما يكروز يكي از آنها با بي حوصلگي اينطور برايم توضيح داد كه : اگر تو مشتهاي پرت را حواله هواي اطراف خودت كني آنهم با چشمان بسته شايد مزه اي نداشته باشد اما همين كه مشتت فقط يكبار حواله تكه اي از بدن كسي شود آنوقت آنچنان لذتي خواهي برد كه ديگر مشت كوبيدن مي شود كاراصليات . از لحاظ قانوني هم هيچ مشكلي نخواهي داشت چرا كه قانون هرگز مشت فردي را كه با چشم بسته زده شده محكوم نخواهد كرد ... به من گفت تو آدم نا كسي هستي نكند كه به دنبال سندي عليه من ميگردي تا از زبان خودم آنهم با چشم باز اعتراف گرفته و بعد براي اولين بار در تمام عمرم مرا محكوم كني. اما من به او گفتم كه اين به نا كسي من مربوط نيست من فقط نا آگاه هستم ... از اينكه مودبانه صحبت كردم ناراحت شد چاقويي از جيبش درآورد و چشمهايش را بست و شروع كرد به حمله هاي پياپي در هوا ... يك ساعت بعد تقريبا چهار جاي بدنم زخمي شده بود . بي انصاف قصد كشتنم را داشت و در اين راه با وضعيتي كه موذيانه انتخاب كرده بوداز حمايت قانون هم استفاده مي كرد. بالاخره بعد از تقلاي بسيار مجبور شدم روي زمين دراز كشيده و با سكوت كردن از شرش خلاص شوم . تصميم گرفتم كه از دستش شكايت كنم . اما به كجا ؟ همين شب گذشته در جريان يك دادگاه علني خودم با چشمان باز ديده بودم كه قاضي قبل از قرائت حكم با همين روش ــ كوبيدن مشت هاي متوالي در هوا با چشمان بسته ــ شاكي را از پا در آورده بود . اگر چه صبح امروز خبر شكايتي كه خانواده شاكي عليه قاضي دادگاه تنظيم و آن را به دبيرخانه دادگاه تسليم كرده بودند را نيز در روزنامه ها خوانده بودم بااين حال اين نكته كه (از سوي هيات تحريريه) در ذيل آن اضافه شده بود به نظرم جالبترمي رسيد كه : شكايت بي موردي است چون پسر بزرگ شاكي هم عصر ديروز دو ساعت پس از اتمام جلسه دادگاه قاضي را روي پله هاي خروجي ساختمان يافته و با همان روش ــ كوبيدن مشت هاي متوالي در هوا با چشمان بسته ــ از پاي در آورده بود . گويا گزارشگر تيز بين چاقوي كوچكي را در دستهاي پسر شاكي ديده بوده است . به هرحال هم قاضي و هم پسر شاكي هر دو از حمايت قانون بهره مند خواهند بود كه البته اين از فوايد قانون است . تصميم گرفتم كتاب كامل قانون را خريده و تا انتها بخوانم و در صورت امكان آنرا حفظ كنم . هر چند هنگام پرداخت پول كتاب با كتابفروش كه قصد دزديدن كيفم را داشت در گير شده و چشمهايم را با همان روش ــ كوبيدن مشتهاي متوالي در هوا با چشمان بسته ــ ..............
dustin hoffman
08-15-2007, 05:00 AM
زنی
به مردی گفت : دوستت دارم
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....
dustin hoffman
08-15-2007, 05:04 AM
یك نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی كه خود ما آنرا نمی شناسیم رداي فارغ التحصيلي است. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند. هنگامي كه از ما سوال مي شود كه این لباس و كلاه چیست؟ پاسخ مي دهیم این لباس شیطونك است كه اینها تنشان می كنند! اما هنگامي كه از يك اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی سوال شود این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید؟ می گویند ما به احترام ?آوی سنت? (پور سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام ?آوی سنت? كه همان ?ابن سینا?ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم. باورتان می شود؟!
dustin hoffman
08-16-2007, 12:15 AM
این یک حقیقت تاریخی است:در جريان جنگ احد، طلحه بن ابى طلحه عبدرى ، همسر خود را سلافه دختر سعد بن شهيد انصارى را با خود به جنگ با مسلمين آورده بود. در روز جنگ دو پسر اين زن بنامهاى مسافع بن طلحه و جلاس بن طلحه بعد از پدر و عموى خود پرچم كفار را بدست گرفتند و هر چهار نفر به قتل رسيدند و هر يك از اين دو برادر كه نزد مادرشان سلافه آوردند از ايشان مى پرسيد كه پسر جان ! چه كسى تو را از پاى در آورد؟ پسر گفت : مردى كه از تير وى از پاى در آمدم همى گفت : بگير كه منم پسر (ابوالافلح ) اينجا بود كه مادرش نذر كرد تا در كاسه سر عاصم بن ثابت بن ابى الافلح شراب بنوشد.
در ماه صفر سال چهارم هجرت گروهى از دو طايفه عضل و قاره نزد پيامبر آمدند و اظهار اسلام كردند و چند نفر مبلغ خواستند و پيامبر اكرم شش نفر را به همراه آنها فرستاد و از جمله عاصم بود اما آنها در بين راه خيانت كرده خواستند آنها را به كفار تسليم نموده چيزى بگيردند ولى عاصم و دو نفر از دوستانش گفتند به خدا قسم كه ما عهد و پيمان مشركى را هرگز نخواهيم پذيرفت و آنگاه به جنگ پرداختند تا به شهادت رسيدند. آنها مى خواستند سر عاصم را از سر جدا كنند و براى (سلافه ) بفرستند تا در كاسه سر او شراب بنوشد. اما زنبوران بسيار چنان پيرامون پيكرش را گرفتند كه اين كار امكان پذير نشد و منتظر ماندند تا شب برسد آنگاه سرش را از تن جدا كنند. اما شبانه آب رودخانه پيكر عاصم را برد و كسى بر آن دست نيافت و بدين جهت بود كه عاصم را (حمى الدبر) لقب دادند و بدين ترتيب خداى تعالى كاسه سر عاصم را از دست سلافه نجات داد.
•*´• pegah •´*•
08-16-2007, 01:45 AM
زن دستش را در موهای دختر کرد و رشته ای از موهایش را در دست گرفت و گفت : مامان امروز مهمون داره . گل گل خانوم باید چی کار کنه ؟! دختر سرش را کمی عقب برد . زن به چشمان دختر نگاه کرد و گفت : جواب مامان رو نمی دی ؟!؟ دختر خودش را تکان داد و روی پا بلند شد و گفت : خب می دونم !! چلا هل لوز می پلسی ؟! باید بلم تو اتاخ . دلو ببندم . با علوسکام بازی کنم .
زن دختر را بغل کرد و گفت : حالا شدی گل گل مامان . پس برو تو اتاق و با عروسکات بازی کن . مامانی هم بعدا میآد باهات بازی می کنه ! باشه عروسکم ؟!؟
دختر شستش را در دهانش کرد و حرفی نزد . زن دختر را به اتاق برد . دختر عروسکش را بغل کرد و گفت : خوبی مل مل خانوم ؟! مامانی املوز مهمون داله . باید ساکت باشی و گیه نکنی !
زن در اتاق را قفل کرد . به اتاق رفت . به ساعتش نگاه کرد . دیر کرده بود . عطر را از روی میز برداشت . صدای زنگ آمد . زن دکمه ی بالایی یقه اش را باز کرد .
دختر موهای عروسک را ناز کرد و گفت : مهمون مامان اومد ! بذال صندلی رو بیالم ببینم کیه ! گیه نکن بلای تو ام تعلیف می کنم .
زن روی مبل نشست . مرد کتش را درآورد . دختر گفت : همون آقا همیشگیس ! دختر از روی صندلی پایین آمد . عروسک را بغل کرد و روی تخت دراز کشید . تلفن زنگ زد . دختر به سمت تلفن برگشت . زن لبانش را از روی لبان مرد برداشت . به تلفن نگاه کرد . مرد زن را به طرف خود کشید . دختر عروسک را ناز کرد و گفت : مامانی گفته تلفن و بل ندالیم .آخه وخ نداله با بابایی صبت کنه . خب مهمون داله !
فرنوش زنگوئی
rsz1368
08-17-2007, 10:44 PM
هولمن هانت هنرمند بزرگ تصویری از حضرت عیسی را نقاشی کرده است که در ان مسیح در باغی ایستاده است در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگر به دری می کوبد.
یکی از دوستان هانت به او گفت:
هولمن تو در این نقاشی مرتکب اشتباه شده ای این در دستگیره ندارد.
این اشتباه نیست زیرا این در قلب بشر است که تنها می تواند از درون باز شود.
R10MessiEtoo
08-19-2007, 03:20 PM
تنها یک قدم ...
بزرگی می گفت:
یکی از وعاظ معروف روزگار برای سخنرانی به مسجدی وارد شد. به سبب شهرت و آوازه نام ایشان و سخنرانی های زیبایشان افراد زیادی پای منبرش جمع شدند به صورتی که در مجلس جایی نبود. در این هنگامی شخصی گفت: « آقایان یک قدم بیائید جلو» تا افراد بیشتری بتوانند از مجلس و منبر استفاده ببرند.
به ناگاه دیدند که سخنران جلسه به جای اینکه بر بالای منبر برود از همانجا بازگشت.
پرسیدند: چرا برگشتی؟!
آن شخص سخنران گفت: « تمام حرف ها را همین فرد گفت! من می خواستم یک ساعت برای شما سخنرانی کنم که آقایان! خانم ها! شما را به خدا یک قدم به جلو بیائید. برای شناخت خدا، برای اطاعت از خدا . برای عبادت خدا یک گام بردارید که فرموده است ای بنده من اگر تو یک قدم به جلو بیائی من ده قدم به سوی تو خواهم آمد. تمام حرف های مرا این شخص گفت. شما را به خدا یک قدم جلو بیائید»
و رفت ...
(شايد تكراري بود!!)
hellgirl
08-20-2007, 07:44 PM
مدتي پيش وقتي توي دنياي خودم بودم و قدم زنون از كنار پياده روي شلوغي رد مي شدم پسر بچه اي رو ديدم كه فال مي فروخت. دو سه قدم ازش گذشتم ولي دلم خواست برگردم و يه فال بخرم، برگشتم و يه فال خواستم. اصرار داشت كه دو تا فال بده بهم. خلاصه به همون يكي راضي شد و يه فال خريدم و راه افتادم...
اما تموم راه رو تا خونه به پسركي فكر مي كردم كه اونقدر كوچيك بود كه حساب و كتاب نمي دونست و به سختي تونست باقي پول من رو حساب كنه... پسركي كه هنوز با مرغ عشق هاي قفسش اخت نشده بود و بارها مرغ عشقاي قفسي دست كوچولوشو گاز گرفتن و نوك زدن و مجبورش كردن از اول امتحان كنه...
(... بي عدالتي ها فراوونن!!! خدايا به فرياد مردمم برس... كه جز تو كسي به فكر دستاي كوچولوي پسرك آفتاب سوخته ي سرزمين خاكستري من نيست...)
hellgirl
08-20-2007, 07:53 PM
تو اتاق نشسته بودم و خيره به صفحه ي تلويزيون و غرق افكار مهاجم و هميشگي...
به دفعه يه حباب بيرنگ و شاداب ديدم كه نزديكاي تلويزيون چرخيد و رقصيد و آروم فرود اومد و ديگه ديده نشد...
خيلي برام عجيب بود!!! فاصله ي ظرف شويي آشپزخونه اي كه مامانم مشغول جمع و جورش بود تا تلويزيون راه كمي براي پاهاي نداشته ي اون حباب نبود!
همه افكارم يه دفعه ايستاد و همه ي ذهنم خيره شد به اون حباب! نمي دونم اون موقع شبيه علامت سوال بودم؟ يا شبيه علامت تعجب! فقط به اين نتيجه رسيدم كه اون حباب يه نشونه بود... به حباب كه اونقدر شكننده و به نظر ناتوون مي ياد با يه دنيا اميد به پروازش ادامه مي ده و به نقطه ي فرود هرگز فكر نمي كنه...
ما هم يه جور حبابيم...
rsz1368
08-20-2007, 11:06 PM
هر کی اعتراض بکنه سرش را می کنیم زیر خاک
یال و کوپالی نداشت کوتاه امدم زنگ زدم به مسئول خط شان
راننده ای با این نشانی هر چی دلش خواست گفت تهدیدهم می کرد
گفت پیگیری می کنم
روز بعد با ماشینهای همان خط امدم راننده کنار ماشینها خطی ایساده بود.به محض اینکه مرا دید گفت دلت خنک شد
ماشینمو خوابوندن .سه تا محصل دارم
چرخه ی عشق
یک روز صبح ،کشاورزی در صومعه ای را زد. راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد : برادر دربان عزیز! این بهترین محصول تاکستانم است. آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما.
" ممنونم، الآن برای پدر روحانی می برمش، حتماً خیلی خوشحال میشود."
" نه! این را برای شما آورده ام!"
" برای من؟! من که قابل این هدیه ی زیبای طبیعت نیستم!"
" هر موقع در میزنم، شما در را برای من باز میکنید. وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم،شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب میدادید. دلم میخواهد این خوشه ی انگور، بخشی از عشق آفتاب و زیبایی باران و معجزه ی خدا را به شما برساند."
برادر دربان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند؛ واقعاً زیبا بود. برای همین تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد. پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه راهنمایی و تشویق میکرد.
پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش آمد، اما یادش آمد که یکی از برادرهای صومعه بیمار است.گفت: "این خوشه را به او بده. خدا میداند شاید کمی دلش را شاد کند."
اما انگورها مدت زیادی در اتاق برادر بیمار نماند. او هم فکر کرد: "برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذایش را به من داده. مطمئنم این انگورها خوشحالش میکند." وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد، برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت: " مال شماست. شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید. حتماً میدانید با این شاهکار خدا چه بکنید؛"
زیبایی آن خوشه انگور برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت: این انگورها آنقدر زیباست که هیچ کس بیش تر از برادر خادم و نگهبان آنبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی میدانستند، قدرش را نمیداند.
برادر خادم هم به نوبه ی خود، انگورها را به جوان ترین نوآموز داد تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچکترین جزء آفرینش حضور دارد.
وقتی نوآموز انگور را گرفت قلبش سرشار از عظمت پروردگار شد؛ چرا که تا آن موقع خوشه ی انگور به آن زیبایی ندیده بود.
همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد و به یاد اولی کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود؛ او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند. برای همین پیش از غروب خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد.
" بخورید و لذت ببرید؛ شما همیشه اینجا تنهایید. این انگورها میتواند حالتان را جا بیاورد."
برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است. انگورها را دانه دانه مزه کرد و شاد خوابید.
" " " بدین ترتیب چرخه بسته شد؛
چرخه ای از خوشبختی و شادی که همیشه گرد کسانی باز میشود که در تماس با انرژی عشقند؛ " " "
rsz1368
08-22-2007, 02:23 PM
داستانی درباره یک پسر و یک درخت امده است که عشق بدون قید و شرط را به بهترین شکل ممکن نشان می دهد.
درخت خیلی خوشحال است که ان پسر نزد اوست.پسر غمگین است و می گوید:
من پول لازم دارم درخت می گوید:من پول ندارم ولی سیب دارم.اگر می خواهی می توانی تمام سیب های مرا چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست اوری
ان وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد تمام پول هایش را خرج می کند بر می گردد و می گوید:من می خواهم خانه بسازم و پول کافی ندارم چوب تهیه کنم. درخت می گوید:شاخه های مرا قطع کن . انها را ببرو خانه بساز.
و ان پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد .ان وقت درخت شاد و خوشحال بود.پسر بعد از چند سال بدبخت تر از همیشه بر می گردد و می گوید :می دانی من از همسر و خانه ام خسته شده ام می خواهم از انها دور باشم اما وسیله مسافرت ندارم.
درخت می گوید :مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی اب بینداز و برو.
پسر ان درخت را از ریشه قطع می کند و به مسافرت می رود و درخت هنوز شاد شاد است
M A R S H A L L
08-23-2007, 01:29 AM
کالين ويلسون که امروز نويسنده ي مشهوري است، وسوسهي خودکشي که در 16 سالگي به او دست داده بود را اين گونه توصيف ميکند:
وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه زهر را برداشتم. زهر را در ليوان پيش رويم خالي کردم، غرق تماشايش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالياش را در ذهن ام تصور کردم. سپس اسيد را به بيني ام نزديک کردم، و بويش به مشامم خورد؛ دراين لحظه، ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد... و توانستم سوزش را در گلويم احساس کنم و سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم. احساس آسيب آن زهر چنان حقيقي بود که گويي به راستي آن را نوشيده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز اين کار را نکرده ام.
درطول چند لحظه اي که آن ليوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه مي کردم، با خودم فکر کردم: اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگيام را هم دارم....
negar20
08-23-2007, 10:35 AM
گل سرخ نگاهي به گل وحشي كه در سراشيبي دره روييده بود انداخت و گفت :اي بيچاره دلم برايت ميسوزد هميشه در وحشت از ريشه در آمدني و هنگام غروب آفتاب اول از تو رو برميگرداند. اما من آسوده خاطر روي زمين نشسته ام. فردا صبح طوفاني همه چيز را از ريشه كنده بود به غير از گلهاي وحشي كه در سراشيبي دره ريشه دوانده بودند.
negar20
08-23-2007, 10:36 AM
جوجه هايش گرسنه بودند . طوفان همه ماهي ها را به اعماق دريا كشانده بود . مرغ دريايي هر روز تكه اي از گوشت زير بال خو را با منقار ميكند و پنهاني به جوجه هايش ميداد تا آنها را از مرگ حتمي نجات دهد. روزها گذشت و جوجه ها هر روز بزرگتر و قويتر ميشدند و مادر نحيف تر.يك روز بچه ها جمع شدند چون ميخواستند در مورد موضوع مهمي با مادر صحبت كنند. آنها گفتند از مزه گوشتي كه هر روز ميخورند خسته شدند......
R10MessiEtoo
08-24-2007, 01:18 PM
هر چند كه نميديدمش، با هم قرار مسابقه گذاشتيم. در گرگ و ميش دره، به راه افتاديم.
نسيم صبح، تن را نوازش ميكرد و درختان مانند غولي در جلوي چشمانم ظاهر ميشدند و نم نمك كه به آنها نزديك ميشدم، مهربان تر به نظر ميرسيدند.
پرندگان آهسته همديگر را بيدار ميكردند تا به تكاپوي روزي خويش روند. شيب دره، تند و نفس گير بود و هر قدمي، يك نفس زمان ميگرفت. نيمههاي راه كه ايستادم نفسي تازه كنم، ديدمش كه از قله سرازير شده است. با هر جان كندني كه بود، قدمهايم را تندتر كردم.
وقتي به چشمه رسيدم، ديدم كه زودتر از من رسيده و مسابقه را برده است. نور زرد خودش را آرام بر چشمه و دشت اطراف پهن كرده بود و بدون هيچ غروري مرا نيز گرم در آغوش گرفت.
رضا زينلي
rsz1368
08-24-2007, 01:29 PM
شبی یک کشتی بخار در حالی که دریا را می پیمود گرفتار طوفان شد.کشتی چنان تکان می خورد که همه مسافران بیدار شدند.انان وحشت زده از طوفان تسلط بر خود را از دست داده بودند برخی از انان فریاد می کشیدند و عده ای دعا می کردند .
دختر 8 ساله ای ناخدای کشتی نیز انجا بود سر و صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد از مادرش پرسید:"مادر چه شده است ؟ مادر گفت که طوفان غیر منتظره کشتی را گرفتار کرده است .کودک ترسید و پرسید ایا پدر پشت سکان است ؟مادر پاسخ داد :بله پشت سکان است .دختر کوچک با شنیدن این پاسخ دوباره به رخت و خوابش بازگشت و در عرض چند دقیقه به خواب رفت.
دریا همچنان طوفانی بود اما دخترک با اسودگی در خواب به سر می برد.
negar20
08-25-2007, 09:52 AM
كرم بارها پرسيده بود:آن بالا چه خبر است؟ اما كسي جوابش را نداده بود يا نشنيده بود . همه سخت در تكاپو بودند تا زودتر از ديگري به آن بالا برسند. چند باربه ذهنش رسيد كه روي يكي از شاخه هاي درخت لانه اي درست كند و همانجا بماند، اما سوداي هر لحظه بالاتر رفتن وسوسه اش ميكرد.در طول راه به خيلي ها تنه زد تا توانست به بلندترين و نرم ترين شاخه درخت برسد. وقتي آن بالا رسيد بادي وزيد و پرتش كرد كنار دهها كرم ديگر روي زمين
magmagf
08-25-2007, 10:07 AM
4 دانشجو شبی که فردای آن امتجان داشتند تا صبح به بازی ورق پرداختند و هیچ امادگی برای امتحان نداشتند .
فردا صبح نقشه ای طرح کردند . انها خود را خاکی و خسته وانمود کردند ، نزد استاد رفته و عنوان نمودند که شب گذشته در حالی که سوار اتومبیل خود بوده اند در جاده لاستیک یکی از چرخها پاره شده و چون جاده فرعی و خلوتی بوده و انها وسیله ارتباطی نداشته اند مجبور شده اند تا صبح ماشین را در جاده هل دهند و از این رو برای امتحان اماده نیستند .
استاد به انها 3 روز وقت داد تا برای امتحان مطالعه کنند و انها نیز در این 3 روز به شدت مطالعه نمودند . در روز امتحان استاد از هر یک از انها خواست در یک اتاق جداگانه امتحان بدهند .
امتحان 100 نمره ای تنها از دو سوال تشکیل شده بود :
1- نام شما چیست ؟( 2 نمره)
2-لاستیک کدام تایر اتومبیل پاره شده بود( 98 نمره)
الف: لاستیک عقب سمت راست
ب:لاستیک عقب سمت چپ
ج:لاستیک جلو سمت راست
د:لاستیک جلو سمت چپ
M A R S H A L L
08-25-2007, 12:24 PM
روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همه ی مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود .....و اين يعني ايمان.
hushang
08-25-2007, 12:36 PM
بخش دوازدهم هم آماده شد. كاش ميدونستم كه شما اينارو دانلود ميكنيد يا نه.
hushang
08-25-2007, 12:38 PM
اين هم بخش دواز دهم.
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
R10MessiEtoo
08-26-2007, 10:13 PM
زن توي اتوبوس نشسته است و داستاني در باره زني ميخواند كه در اتوبوس نشسته و داستان ميخواند و سر بلند ميكند و ميبيند كه خودش همان زنياست كه در اتوبوس كتاب داستان ميخواند.
هر چه فكر ميكرد يادش نميآمد سوار اتوبوس شده باشد و در واقع زندگياش طوري بود كه اتوبوس سوار نميشد.
اما هر چه فكر ميكرد يادش نميآمد زندگياش چطور بود كه اتوبوس سوار نميشد.
بروسهالند راجرز
مترجم: اسد الله امرايي
================
هوشنگ جان مطمئن باش اين فايلها حتما دانلود ميشه. شما اگر بري به همين لينك دانلودت مشخص ميشه كه چند نفر اونو دانلود كردند.
فقط اگر بتوني فايل وردش رو بگذاري خيلي بهتره. چون ميشه فونت اون رو به هر اندازه اي كه مي خوايم در بياريم http://qsmile.com/qsimages/83.gif
M A R S H A L L
08-27-2007, 02:52 PM
" السی " دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود . در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ، داستانی در مورد پری دریایی شنید . از آن روز به بعد دخترک هشت ساله تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود .
او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمامم فکرش این بود که روزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد . پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز به دستور پدرش ، باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند ، حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مرد یک دله دزد است ، به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ "
مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری - داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجا شناکنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است ، پنج تا صدف برداری و بیاوری اینجا تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . "
دختر بینوا با خوشحالی سینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و هر طوری بود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازه فهمید کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهان دید داخل یکی از صدفها ، مرواردیدی درشت و درخشان وجود دارد !
" السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ... آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد ، اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد !
نويسنده: الساندرو پوپل
M A R S H A L L
08-28-2007, 02:55 AM
ققنوس پير شده بود و زمان مرگش فرا رسيده بود.
از گذشتهاش پشيمان بود گذشته ای پر از گناه.
از خدا بخشش خواست و خدا بخشید.
گفت خدا من در تمام عمرم کار نیک انجام ندادم اجازه بده تا برگردم و از نو بسازم و خدا قبول کرد.
خدا به ققنوس گفت آتشی بزرگ درست کن و در میان آن بنشین تا زندگی دوباره ات بخشیم. ققنوس پیر هیزم بر روی هیزم میریخت تا آتشگاهی بزرگ بنا شد و جرقه ای زد و آتشی بزرگ ققنوس را در بر گرفت.
ققنوس در میان آتش بود و آتش همچنان میسوخت.
چیزی به طلوع نمانده بود. آتش خاموش شده بود. خاکستر های ميان آتش تکان میخوردند....
ناگهان ققنوس جوانی از ميان آتش برخاست...
.Phoenix Rises From Ashes Agian
hushang
08-30-2007, 02:02 PM
ایول خوشمان آمد که اجازه ندادین تاپیک منحرف بشه. ایول.
راستی بخش 11 اصلاح شد.
samane joon
09-01-2007, 03:48 PM
سلام ...متن جالبی بود ولی یه چیز جالبتری براتون تعریف میکنم که یه جورایی به این داستان شما ربط داره:
معلمی تو روز برفی همه بچه های کلاس رو جمع میکنه تو حیاط و یه سنگ رو میزاره ته حیاط مدرسه و بچه ها رو به صف میکنه میگه کی میتونه با یه خط صاف بره اون سنگ رو برام بیاره...
بچه ها شروع میکنند به حرکت کردن همه دور و برشون رو خوب نگاه میکردند که مبادا خط حرکتشون کج بشه همه که به آخر رسیدن معلم دیدی که همه خطها کج هستند جز یه خط
از اون دانش اموز پرسیدن تو چی کار کردی
میگه من به جای اینکه به این طرف و اون طرف نگاه کنم فقط به اون سنگ نگاه میکردم و راه میرفتم برای همون خط حرکت من از همه صافتر شد...
امیدوارم منظورم رو درک کرده باشید
negar20
09-02-2007, 09:36 AM
درخت عشق
150 سال مدت كمي نيست ؟ ياد آن سالها كه مي افتد قند در دلش آب ميشود ، ميعاد گاه همه عشاق بود . زير سايه اش مي نشستند و از زندگي فردايشان ميگفتند. سرانجام يك قلب روي بدنش نقاشي و سپس اسمشان را كنار قلب حك ميكردند و ......و چقدر خوشبخت بودكه ناظر اين همه عشق پاك بود. اما الان چند ساليست كه فقط بايد دروغ عشاق را بشنود. بعضي وقتها هم روي پوستش قلب حك ميكنند اما معمولا چند روز بعد اسم معشوقشان را پك و اسم ديگري را مينويسند و....
ياد آن روزها كه مي افتد آتش ميگيرد.
فردا صبح اهالي آن شهر كوچك در كمال حيرت مشاهده كردند كه درخت كهنسال شهرشان آتش گرفته!!!!!!
boy iran
09-17-2007, 01:01 AM
کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک
در
چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش
در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد
کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده
و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا
لمس کن و بگذار تو را
بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد
ولی کودک بالهای پروانه را
شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از
آنجا دور شد
دوستان خوبم اگه لطف کنید و قبل از ارسال داستانتون تو تاپیک جستجو کنید ممنون میشم
................
تخم مرغ دزد شتر دزد می شود
تنومند شد و دزدی مشهور و نترس . در شهر فرمانروایی بود که شتر های
زیادی داشت و در بین شتر هایش شتری بود که در تمام دنیا همتا
نداشت .روزی این پسر در میان شتر های فرمانروا چشمش به این شتر
افتاد و از ان خوشش امد و چون دزد نترسی بود عزمش را جزم کرد که
ان را بدزدد ولی غافل از اینکه شتر های فرمانروا نگهبان دارد. شب وقتی
برای دزدیدن شتر رفت به دست نگهبان گرفتار شد . روز بعد فرمانروا
دستور داد این دزد را که مردم از دستش به تنگ امده بودند به دار
بزنند. پای دار از او می پرسند (( ایا حرفی دارد که بگوید؟)) جوان
می خواهد که در اخرین لحظه مادرش را ببیند . مادر اورا می اورند
اوبه مادرش می گوید :(( مادر جان چون تو خیلی برای من زحمت کشیده ای
می خواهم در این لحظه اخر زندگیم زبان تو را ببوسم )) مادرش هم
گریه کنان زبانش را بیرون می اورد که پسرش ببوسد . اما پسر با دندان
زبان مادرش را گاز می گیرد و می کند . مادر بیهوش می شود . همه از کار
دزد تعجب می کنند.پادشاه علت این کار را از او می پرسد . مرد می گوید :
(( اگر روز اولی که من یک تخم مرغ دزدیدم مادرم به من میگفت که بد
کاری می کنی و با من مهربانی نمیکرد .حالا شتر دزد نمیشدم که به
دارم بزنند.))
magmagf
09-23-2007, 01:23 AM
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
magmagf
09-23-2007, 01:24 AM
فردی با هوش که در حال سفر کردن بود،سنگ با ارزشی را از يک رودخانه پيدا کرد.روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود.فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند.مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد.او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد.مسافر در حالی که به خوشبختی خود ميباليد،آنجا را ترک کرد.او ميدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد،تا او را ر طول زندگی تامين کند.اما چند روز بعد بر گشت تا سنگ را به صاحبش باز گرداند.او گفت من خيلی فکر کرده ام و ميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش است.اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی.
به من آن چيزی را بده که در درون توست وتو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه بدهی
hushang
09-23-2007, 03:42 PM
من یه داستان گذاشتم، فرداش اومدم دیدم پاک شده! فکر نمیکردم تکراری باشه. ولی چرا فقط من؟!
magmagf
09-23-2007, 05:59 PM
سلام
دوست خوبم من همه داستانها را بررسی می کنم و موارد تکراری حذف می شه مختص شما نبوده
اگه داستان تکراری هست که پاک نشده متوجچه نشدم و اگه شما سراغ دارید حتما شماره پست ها ره به من بدهید تا حذف بشن
ممنون
boy iran
09-25-2007, 11:26 PM
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي
توانيم عاشق شويم اگر سعي کني
malakeyetanhaye
09-29-2007, 12:58 PM
توی رختخواب دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود. پسر بزرگش دو زانو کنارش نشسته بود و وحشت زده دستهایش را به هم می مالید و به او نگاه می کرد. تک دخترش هم کنج اتاق وا رفته بود و بی صدا گریه می کرد. معلوم نبود کدام شیر پاک خورده ای صبح زود به گوش زنش رسانده بود که او با زن بیوه خوشکلی سر و سرّی دارد و تازگیها صیغه اش کرده. زن حاج اکبر که عمری سر به زیری و نجابت کرده بود چنان جیغ و داد و گریه ای علم کرد که حاجی چاره ای ندید جز اینکه الکی قلبش را بگیرد و خودش را بزند به سکته ناقص!
حالا ورق برگشته بود و زنک دویده بود پی دکتر و آمبولانس تا لااقل همین شوهر بی وفا و نصفه را از دست ندهد!
حاجی داشت فکر می کرد که چطور کار را ادامه دهد و نقش را چگونه بازی کند که مشتش پیش دکتر و زنش وا نشود. به خودش حق می داد، زنش دیگر پیر شده بود و حالا که او طعم و بوی یک زن جوان و خوشگل را چشیده بود دیگر دلش نمی آمد حتی به تن چروکیده و پر لک و پیس زن خودش نگاه کند،اصلا زنش از همان اول هم تحفه ای نبود...
زنش با یک لیوان آب قند پرید توی اتاق. همانطور که قربان صدقه شوهرش می رفت سرش را بالا گرفت و آب قند را توی حلقش ریخت. حاجی حول شد و آب پرید توی گلویش. به شدت سرفه کرد. زنش ترسید،جیغ کشید و محکم زد پشتش و کار را خرابتر کرد. شدت سرفه اش بیشتر شد. نمی توانست نفس بکشد. سینه اش درد می کرد.به گلویش چنگ زد. چشمهایش سیاهی رفت و افتاد و مرد!!!
malakeyetanhaye
09-29-2007, 12:59 PM
پشت کله اش را خاراند و به کلید توی قفل نگاه کرد. کلید را توی قفل فرو کرده بود اما نمی دانست می خواهد در را ببندد یا باز کند! به خودش نگاه کرد، با آن سر و وضع نمی توانسته از داخل خانه بیاید، پس احتمالا الان باید برود تو. خواست کلید را بچرخاند و در را باز کند که نگاهش به در افتاد. یک لوحه برنجی قدیمی با شماره : 1124. سعی کرد پلاک خانه اش را به یاد بیاورد، اما نتوانست. بین 1142 و 1241 مردد ماند. شاید هم 2411 یا ....! با خودش فکر کرد دو راه بیشتر وجود ندارد، یا کلید در را باز میکندو می رود تو ویا باز نمیکند و نتیجه اش این است که اینجا خانه او نیست. اما اگر خانه خودش نباشد... فرو کردن کلید و ور رفتن با در خانه مردم جرم است و او توضیح قانع کننده ای برای کارش ندارد. آرام کلید را در آورد و توی جیبش گذاشت. آنجا ایستادنش هم مشکوک بود . توی یک راهرو بلند با چند در هم شکل ایستاده بود. یادش نمی آمد از کدام طرف آمده و الان به کدام طرف می خواهد برود! به سمت چپ چرخیدو راه افتاد، آنقدر رفت تا راهرو به یک دوراهی T شکل ختم شد. حالا از کدام طرف برود؟! چشم هایش را بست و به ذهنش فشار آورد. فایده ای نداشت. چیزی به خاطر نیاورد. چشم هایش را باز کرد. او اینجا چه می کرد؟! بین یک سه راهی ایستاده بود. نمی دانست از کدام طرف آمده و به کدام طرف می خواهد برود! اصلا باید برود یا بایستد؟! یکی از راهروها را گرفت و راه افتاد . ادامه داد تا به راه پله رسید. راه پله فقط به پایین می رفت و او هم از پله ها پایین رفت. در پاگرد کاغذی به دیوار چسبانده بودند. ایستاد و نگاه کرد. تصویر کسی بود و چند خطی نوشته که توی نور کم نمی توانست بخواند. خواست برود .توی پاگرد ایستاده بود. یادش نمی آمد از بالا آمده یا از پایین! نگاهی به پله ها کرد و از پله ها بالا رفت....
روی کاغذ روی دیوار پاگرد این جملات تایپ شده بود: تصویر بالا عکس جوانی 25 ساله است که از جمعه گذشته از خانه خارج شده و تا کنون باز نگشته است. او به علت بیماری مغزی نمی تواند چیزی به خاطر بسپرد. از یابنده تقاضا می شود او را به آپارتمان شماره 1124 همین برج تحویل داده و خانواده وی را از نگرانی رهانیده و مژدگانی دریافت نماید
malakeyetanhaye
09-29-2007, 01:03 PM
سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود. گرسنه بود. با خودش فکر کرد، یادش نمی آمد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر می تواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نمی بایست بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث میشد انرژی اش زودتر تمام شود.
دیگر نتوانست تحمل کند...
به سختی بلند شد، پاهایش یخ زده بود، کولر را خاموش کرد، پتو را از روی زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید!
malakeyetanhaye
09-29-2007, 01:05 PM
پیرمرد کلاهش را توی مشتش مچاله کرد و گفت: ببین آقای دکتر! حالا من با این کره خر چیکار کنم؟!!
دکتر سرش را خاراند ، نگاهی به پسر کرد و پرسید: حالا از کجا معلوم که زن همسایه هم تورو دوست داره؟!
پسر گفت: دوس داره، من می دونم
_ از کجا می دونی؟!
پیرمرد سرخ شد،شاید از شرم شاید هم از غضب. گفت: آااااقااااای دکتر!!!!
دکتر داد زد: پدر جان بذار ببینیم چی شده دیگه! اون اول که گفتم به من مربوط نیس و من متخصص داخلی ام گیر دادی که داخل مخ پسرت عیب کرده و به من مربوطه! حالا که قبول کردم بگذار کارمو بکنم
پسر گفت: اگه میتونست که میگذاشت من کارمو بکنم!
پیرمرد سبیلش را جوید و گفت: استغفرالله!
دکتر پرسید: نگفتی از کجا معلومه که زن همسایه دوستت داره! می دونی اینکار جرمه؟ می دونی کسی بفهمه پدرتو در میارن؟!
پیرمرد گفت: دکترجان مشکل اصلا اینجا نیس!
_ پس کجاست؟!!!
_ دکترجان من سرایدار مدرسه روستا هستم، مدرسه بیرون روستاست، ما اصلا همسایه نداریم !!!
karin
10-01-2007, 08:18 PM
در صحرا ، میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت : هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد . این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد .
دانه های میوه ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ای حاصل خیز شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت. اما مردم هنوز هر روز فقط یک میوه می خوردند
و به دستوری که آن پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفا دار بودند. اما علاوه بر آن ، نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستاهای همسایه هم از آن میوه ها استفاده کنند. این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند. خداوند پیامبر دیگری را فرا خواند و گفت : بگذارید هر چه میوه می خواهند بخورند . و میوه ها را با همسایه های خود قسمت کنند. پیامبر با پیام تازه به شهر آمد. اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده . اما نمی شد رسوم کهن را زیر سوال برد ، و بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه میوه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند. تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آن آیین قدیمی وفادار ماندند. اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کرد
malakeyetanhaye
10-01-2007, 09:52 PM
تا امروز حدود 6 ماهه كه دنبال معافیشه. سربازی براش خیلی سخته. اون كه پسر تك خونشونه و كلی تو خونه لوسش كردند، كچل كردن و سربازی رفتن براش تقریبا غیر ممكن محسوب می شده. اما دیگه هیچ كاری نمیشه كرد. دیگه نه پارتی به كار اومده نه میشه خرید نه بیماری چیزی جور كرد. بی برو برگرد باید بره. الانم داره وسایلش رو آماده می كنه. همه كارها انجام شده، البته برای رفتن نه برای نرفتن.
شهری كه قراره اعزام بشه زیاد دور نیست. حدود سه ساعت فاصله داره. همه منتظرند تا از اتاق بیاد بیرون و راهیش كنند. دو تا خواهرش و پدر و مادر...
از اتاق بیرون اومد. لباسش رو پوشیده بود. كلاهش هم گذاشته بود سرش. قیافه جالبی پیدا كرده بود. اما غمگین و همه از دیدنش بغض كردن اما هیچ كس به روی خودش نیاورد. سعی می كردن بهش روحیه بدن. همه یه طوری باهاش شوخی می كردند تا خوشحال بشه و با روی خندون از خونه بره بیرون. با اینكه همه می دونستند كه به این راحتی ها حالش سر جا نمی آد.
موقع رفتن شد. بوسه ها و در آغوش كشیدن ها تموم شد. دم در رفت و برای بار آخر برگشت و از مادرش و دو تا خواهرش خداحافظی كرد و به همراه پدرش راهی ترمینال شد...
خیلی سختشه. روزای اوله. زود بیدار شدن. سریع آماده شدن. نرمش صبحگاهی. تمرینات سخت. سختگیری های زیاد. اینا چیزایی بود كه اون باهاش بیگانه است. اما چاره نیست. به هر حال اومده.
چند ماه گذشت. آموزشی تموم شده بود و دوره بعد شروع شده بود. اما اینبار یه جای نزدیك تر كه با خونه حدود یك ساعت فاصله داشت. دیگه عادت كرده بود. چند تا دوست صمیمی پیدا كرده بود. همه بچه های گروه هم كه مثل یه خونواده شده بودند و با هم خوش می گذروندند. خلاصه اینكه از سختی های سربازی دیگه چیزی نمونده بود...
پایان اول:
بیست ماه گذشت. دیگه سربازیش تموم شد. الان دیگه اون یه مرد شده از چهرش مشخصه كه خیلی تغییر كرده. یه شخصیت تازه پیدا كرده . یه اعتماد به نفس خاص. دو تا خواهرش تو این مدت ازدواج كردن و برای دیدنش نتونستن بیاد. همینطور كه داره به طرف در پادگان میره ، از بین میله ها مادر و پدرش رو میبینه كه اونطرف جاده منتظرن. پادگان خارج شهره و كنار جاده...
از در پادگان خارج شد و در حالی كه داشت دست تكون می داد به طرف پدر و مادرش حركت كرد. اطرافش رو نگاه كرد و تا نیمه جاده رفت. دوتا ماشین داشتن میومدن. منتظر وایساد تا رد بشن...
ماشین عقبی اصلا حواسش به كسی كه وسط جاده است نیست و با سرعت زیادی یك دفعه فرمان رو به چپ داد و رفت كه سبقت بگیره و در همون لحظه فرد وسط جاده رو دید. اما خیلی دیر بود...
مادر و پدرش بحت زده بودند. نمی تونستند حركت كنند. جمعیت جمع شد و تازه بعد از چند دقیقه بود كه صدای پدر در اومد كه در حالی كه مادر از هوش رفته رو در بغل داشت به خدا اعتراض می كرد.
پایان دوم:
بیست ماه گذشت. دیگه سربازیش تموم شد. الان دیگه اون یه مرد شده از چهرش مشخصه كه خیلی تغییر كرده. یه شخصیت تازه پیدا كرده . یه اعتماد به نفس خاص. تو این مدت یكی از خواهراش ازدواج كرده بود و چند روز قبل زنگ زد و گفت كه نمی تونه برای روز تموم شدن سربازی اون بیاد. همینطور كه داره به طرف در پادگان میره ، از بین میله ها جمعیتی رو می بینه كه دم در جمع شدند و نظر هر بیننده ای رو جلب می كنند. پادگان خارج شهره و كنار جاده...
قدم هاشو سریع تر كرد. از در پادگان خارج شد. تصادف شده بود. نگران شد. آخه قرار بود پدر و مادر و خواهرش بیان برای دیدنش. از بین جمعیت راه خودش رو باز كرد از پشت یه دختر رو دید. خواهرش بود. یه لحظه خیالش راحت شد. یه دفعهیه دفعه دختر شیون كنان بلند شد و برگشت. برادرش رو دید و با حالتی عصبانی و گریان و دستان خون آلود به طرف اون دوید و شروع به مشت زدن به سینه اون و ناسزا گفتن كرد...
پایان سوم:
بیست ماه گذشت. دیگه سربازیش تموم شد. الان دیگه اون یه مرد شده از چهرش مشخصه كه خیلی تغییر كرده. یه شخصیت تازه پیدا كرده . یه اعتماد به نفس خاص همینطور كه داره به طرف در پادگان میره ، از بین میله ها خونواده اش رو میبینه كه دم در پادگان منتظرند. پادگان خارج شهره و كنار جاده...
از پادگان خارج شد و با متانت خاصی به طرف اون ها رفت. اون دیگه غرور داشت. كسی نبود كه از دیدن خونوادش ذوق زده بشه و مثل بچه ها بپره بغلشون. نزدیك شد و با همه روبوسی كرد. پدرش ساكشو گرفت و و جلوتر رفت و گذاشتش توی صندوق عقب تاكسی. اونم در حالی كه دستشو انداخته بود گردن خواهراش و داشت با اونا شوخی می كرد به سمت تاكسی رفتند و سوار شدند. اون شهر اوتوبوسای گذری داشت. سر جاده پیاده شدند در انتظار اتوبوس های گذری...
دیگه شب شده و همه سوار اوتوبوس هستند. حدود یه ربع دیگه مونده. راننده خواب آلوده. یك لحظه خوابش می گیره. یك لحظه بعد بیدار میشه. یه كامیون از جلو با سرعت نزدیك میشه و چراغ میزنه. راننده اتوبوس به چپ میكشه. گارد كنار جاده چند وقتیه كه كنده شده و تعمیرش نكردند. اوتوبوس به ته دره میره و بعد از چند ثانیه صدای انفجار تمام دره رو می لرزونه.
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:05 PM
بی تاب نشسته بود گل سرخی را در دستانش می فشرد. خجالت می کشید گل را به او بدهد.گل بدم...ندم...بدم...ندم...سرانجام تصمیم گرفت . با عزم راسخ ایستاد. گل را بالا گرفت تا اعتماد به نفس پیدا کند. مبهوت ماند و به گل خیره شد. در عالم دلهره از گل سرخ عشقش جز ساقه ای نمانده بود.
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:07 PM
کبوترهای سپید نامه های خدا می رسانند
( ریورژن افسانه آدم و شتر )
کبوتر و پیر مرد
پیر مرد روی نیمکت پارک نشسته بود , سر شار از غرور و سرمست از گذشته خود . کبوترسپید روی دسته نیمکت نشست و به پیر مرد سلام کرد ...
پیر مرد متوجه نشده بود ولی صدایش را شنید و گفت : " علیک سلام بابا ... " و سرش را بالا آورد و به سوی کبوتر چرخاند .
کبوتر سپید گفت : " از چه چنین مغرور شدی پیر مرد ؟ "
پیر مرد که تا به حالا ندیده بود کبوتری حرف بزند , از ترس سکته کرد و مرد ...
کبوترسپید و دخترک
آن سوی پارک دخترکی روی نیمکتی دگر نشسته بود , پاهایش را روی هم انداخته بود و با حرکتی موزون تکان می داد ... کبوتر روی دسته نیمکت نشست ,
کبوتر سپید به دخترک گفت : " سه آرزو کن ! "
دخترک به آرامی سرش را بالا آورد و نگاهی به کبوتر کرد ...
کبوتر سپید دوباره به دخترک گفت : " سه آرزو کن ."
ولی این بار دخترک به آرامی از جایش برخواست و به راه افتاد و زیر لب به خودش گفت " عجب توهمی , مردک می گفت چند ساعت فقط می گیردِت ! "
کبوترسپید و گل فروش
بار دیگر کبوتر سپید به هوا خواست در کنار حوض گل فروشی نشسته بود , دسته های گل در کنارش . در دست نیمه بازش چند شاخه رز سفید و چند شاخه ی دیگر زیر دستش روی زمین ... چشمانش بسته بود و سرش رو به پایین , گویی خواب بود ...
کبوتر سپید به گل فروش گفت : گل فروش ! همه گل هایت به چند ؟ "
گل فروش جواب نداد ...
کبوتر سپید دوباره به گل فروش گفت : " گل فروش ! همه گل هایت به چند ؟ "
باز هم گل فروش پاسخ نداد ...
کبوتر بلند شد و روی شانه ی گل فروش نشست . ناگهان گل فروش از روی لبه حوض لرزید و به داخل آب افتاد ! ولی بیدار نشد ... چشمانش را باز نکرد ... او خواب نبود ...
کبوتر سپید دیر آمده بود ...
کبوتر سپید و پسرک
کبوتر این بار با چشمانی گریان به هوا بلند شد . می خواست تا به پارکی دیگر برود , بسیار غمگین شده بود ... ناگهان صدای گریه ی پسرک توجه او را جلب کرد , پسرک روی نیمکتی نشسته بود و گریه می کرد , کبوتر سپید در کنارش روی دسته ی نیمکت نشست , پسرک صدای بال های کبوتر را شنید و متعجب به کبوتر سپید نگاه کرد ...
کبوتر سپید به پسرک گفت : " از چه چنان می گریی ؟ "
پسرک با یک حرکت کبوتر را گرفت و به او گفت : " چون یک کبوتر سخن گو نداشتم تا با اون ثروتمند بشم "
کبوتر سپید که فکر این جایش را نکرده بود به پسرک گفت : " اگر مرا رها کنی سه آرزویت را بر آورده می کنم "
پسرک لحظه ای فکر کرد و گفت : " فکر خوبیه ! اولین آرزو , یه خونه سه طبقه تو یه جای خوب شهر , با سند دست اول "
چند لحظه بعد سند خانه ای در کنارش روی نیمکت بود ! سند را برداشت به نام خودش بود ! بسیار خوشحال به کبوتر گفت : " یه حساب پس انداز تو بانک با موجودی میلیونی ! "
چند لحظه بعد دفترچه حساب روی سند بود , چند لحظه فکر کرد و باز به کبوتر گفت : " چهره ی زیبایی که هیچ کس نتونه حرف من رو رد کنه "
چند لحظه بعد آیینه ای در کنارش روی دفترچه حساب بود , آیینه را برداشت و به چهره خود نگاه کرد ...
جل الخالق ! بدنش به لرزه در آمد , کبوتر از دستانش رها شد , کبوتر سپید به روی شاخه درختی در کنار نیمکت پرید .
پسرک رو به آمان کرد و گفت : " خدایا ! تو که چنین قدرتی داری که صورتی این چنین به بندگانت بدی , اون چه صورتی بود به من داده بودی ؟ " و باز رو به کبوتر کرد و خواست که تشکر کند که کبوتر سپید بار دیگر به سخن در آمد و گفت : " تو لیاغت داشتن آن دست ها را نداری چون با آن مردم آزاری خواهی کرد " و دستانش را از او گرفت !
کبوتر سپید بار دیگر به سخن در آمد و گفت : " تو لیاغت استفاده از هوشی که خداوند به تو داده را نداری , باید مانند حیوانات زندگی کنی , چون هیچ پندار نیک در تو نیست " و هوشش را از او گرفت ...
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:10 PM
هیس ... هه هو ... برگرد ... با تو ام .. آره با تو ... فکر کردی کی هستی ... یکی مثل اونایی که توی کارگاهش ساخته و گذاشته واسه روزی مثل امروز مثل دیروزمثل همه روزایی که دیدی و ندیدی... گولت زده احمق می فهمی گولت زده ... بین همه مخلوقاتش فقط تو یکی دهن نداری... خالق به این پررویی ... هرچی دلش خواسته با تو کرده ... دهن که واست نذاشته تا از این تو مخی حرف زدن راحت بشی حال کرده یه تک گوش هم به اندازه کل هیکلش بهت چسبونده تا با این چشمای بزرگ و نا ترکیبت بشی یه مونگل تمام عیار ... بری تو خودت ... حتی نتونی از جات تکون بخوری ... مخلوقی که نتونه از خالقش بپرسه منو داری کجا می فرستی بهتره خشک بشه خشک خشک خشک ... یادته واسه ساختنت گونی گونی خاک رو کولش انداخت آورد کارگاهش ؟ وقتی راه می رفت از کفشاش صدای سوت می اومد ... آب که خورد به تنت عاشقش شدی ... انگار مست شده باشی یادت رفت یه روزی خشک میشی ... عین سنگ سفت میشی سفت سفت سفت ... تازه می برنت کوره ... می پزنت ... چه خدایی داری تو... حال نمی کنه بدون پختن تو رو بزاره تو میدون اصلی شهر ... واسه تماشا ...هی من که گناهی ندارم ... دست بهم نزنین ... منو بزارین زمین ... نمی خوام پخته شم می خوام خام بمونم خام خام خام ... آخرین بار که توگوشم پچ پچ کرد می برمت می پزمت تا بشی یه اثر ناب ناب ناب ... خواستم بهش بگم نمی خوام اما تو گوشم آروم گفت ... هیس هه هو ...
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:13 PM
چای. سیگار خمیازه. بوی گوگرد. صدای فرهاد . -مجید رفت؟ -گمونم
چای سردرد . بی خوابی . - اگه نیاد؟ نگاه .نفس . اضطراب. - یه چیزی بگو سید.
نگاه. لبخند. خنده تلخ من از........... -مزاحم نباشم. -نه بابا بیا تو .
رمق. ترس . خستگی .- سید؟ نگفت منم عین شما . پناه .سكوت . ایمان .
-یكی ساعت بگه . -12.1.2 -مردشورتو با این ساعت گفتنت رضا .
تنش . دود. صدای تلفن . سید . - كی به تو گفت؟ -كی؟ نمی خواست بپرسد زنده
می ماند؟ سكوت .
چای سیگار خمیازه . - اگه نیاد ؟
نمیاد عزیز .
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:15 PM
بچه موش برای درک بهتر دنیا از جوب خارج شد.
.... اه ه ه ه ، این چی بود له شد؟
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:17 PM
مادر به آهستگی وارد اتاق فرزندش می شود و کنارش می نشیند ...
بغضی سنگین گلویش را می فشارد ... برای چند لحظه به چشمان دخترش خیره می شود
دختر ِ جوان سرش را از روی کتابی که مشغول مطالعه ی آن بود بر می دارد و به چهره ی محزون مادر نگاه می کند ... قلعه ی حیوانات نام کتابی بود که هیوا مشغول خواندن آن بود ...
چند لحظه ای می شد که چشم های هیوا , تنها به چشم های قهوه ای روشن ِ مادرش زل زده بود و آرام به غم ِ سنگینی که پشت چشمان ِ مادرش نهفته بود می اندیشید ...
چیزی که بسیار به چشم می آمد این بود که مادر مانند تمام این شب ها و این روزها گریه کرده بود , این را چشمانش می گفتند !
هیوا در دلش گفت ؛
- چقدر پیر شدی مامان ! چقدر پای چشات گود افتادن !
هنوز هیچ حرفی زده نشده بود ولی حالا هر دوی آنها بغض کرده بودند ...
هیواُ درست حدس زده بود , مادر هیچ وقت به خاطر خودش تا این حد ناراحت نمی شد , حتما موضوع ِ بیماری شیوا بود که باز این گونه او را به استیصال در آورده بود ...
سکوتی سنگین فضا را گرفته بود که مادر این سکوت را شکست !
- تو می گی من چی کار کنم دخترم ؟!
- چی شده مامان جون !؟
- آبجیت اصلا حالش خوب نیست , همش تو خودشه و داره با خودش حرف می زنه , هر کاریش هم می کنم قرصایی که دکتر بهش داده رو هم نمی خوره , اصلا حرف دکتر رو هم که می زنم عصبانی می شه و داد و بیداد راه می ندازه ...
شیوا خواهر ِ کوچکتر هیوا بود !
شیوا در دورانِ جنگ بین ایران و عراق به دنیا آمده بود ...
در بدو تولد مریض شده بود , یک بیماری سخت !
اما پدر که نظامی هم نبود , در جبهه بود و بدون هیچ چشمداشتی برای مردم کشورش می جنگید ...
و این چنین مادر , مردی در کنار خود نداشت که شاید بتواند شیوای بیمار را درمان کند !
و هیوا با این که در آن زمان بسیار کوچک بود اما خوب به یاد داشت که مادر با چه مشقّت های زیادی و در جالی که حتّی یک نفر هم نبود که به مادرش یاری رساند , به دنبال مشکل شیوا به این در و آن در می زد...
هیوا خوب صحنه ها را به یاد داشت ...
صحنه های آن دوران که جزئی از خاطرات هیوا شده بودند , از جلوی چشم های پر از سوالش رد می شدند ... و او را مجاب می کردند که مرتب این جمله را در دلش تکرار کند ؛
آه مادر بیچار ه ی من !!
جنگ تمام شد و پدر به خانه برگشت ...
شیوا در سن کودکیش بود , او هم دوست داشت که مانند هر کودک دیگری از این دوران شیرین زندگی اش لذّت ببرد ...
پدر برگشته بود اما نه , او که چون بعضی از جنگ برگشته ها بر سر غنایم جنگی حمله نبرده بود و آنی نبود که بخواهد از موقعیت خود سوء استفاده کند و از این راه به نان و نوایی برسد ...
آرام و بی سر و صدا نزد خانواده اش برگشته بود و فقری که از نبودنش در این چند سال حاصل شده بود خانواده اش را در آن سال ها آزار می داد ...
هیوا با خود می اندیشید ؛
به کسانی که در آن هشت سال بر روی مبل های خانه اشان لم داده بودند و در حالی که به تلویزیون رنگی اشان نگاه می کردند با تلفنی میلیون ها تومان سرمایه را صاحب می شدند و ...
و کسانی که به جنگ رفته بودند و حال یا در پست نظامی و غیر نظامی خودشان درجه و اعتباری گرفته بودند و با ماشین های گران قیمتشان در خیابان های شهر دور افتخار و پیروزی می زدند و همزمان گوش عالم و آدم را پر کرده بودند از شعار مبارزه با فقر !
و چنان به خود مغرور بودند که انگار ایران و جنگ و همه چیز مدیون آنها بود و ...
اما پدرش از هیچ کدام از این دو گروه نبود , ظاهرا این طور به نظر می رسید که پدرش کار درست را انجام داده بود و می دهد !
اما نتیجه ی کار تنها شدن هیوا و خانواده اش بود ...
تنهایی ای که بیشتر از همه متوجه شیوا شده بود , چرا که او فرزند جنگ بود .
هیوا برای لحظاتی خودش را جای شیوا گذاشت ...
به خاطر آن چه بر سر خانواده اش آمده بود , نه به گروه اول و نه به گروه دوم در آن خانه اعتمادی نبود ...
دلش خیلی برای شیوا سوخت ... و آهی از ته دل کشید و گفت ؛
- خواهر ِ بیجار ه ی من !
مادر ادامه داد ؛
- دکتر گفته که شیوا به خاطر تنهایی و فکر زیاد دچار بحران شخصیت شده و خودش رو تو جامعه تنها می بینه و از این جور حرفا ... تو می گی من چی کار کنم هیوا جان ؟! من که چیزی به عقلم نمی رسه , شیوا حالش خیلی بده , خیلی بد , نمی دونم چی کار کنم ... خدا ! ...
بغض مادر می شکند , جگر گوشه اش , عزیز دلش , داشت با یک درد مرموز از بین می رفت...
چشمان قهوه ای روشن مادر پر ازاشک شد و حال دیگر چون ابر بهاری می گریست ...
مادر شکسته بود و این را تنها هیوا می دانست.
هیوا هم دیگر بغضش ترکید, مادر و دختر همدیگر را به سختی در آغوش گرفتند ,
چند دقیقه گذشت , و همچنان آن دو در آغوش هم اشک می ریختند و به آن چه در این سال ها بر آن ها گذشته بود می اندیشیدند ...
در ذهن هیوا غلغله ای بر پاست ! انگار که از عالم و آدم بدش می آید ؛
از پدرش که به جرم صادقانه جنگیدن برای کشور ش , اعتقاداتش و ... حال تنفر ِ دخترش را پاداش می گیرد !
از هم سنگران پدرش که حال فرزندانشان در بهترین شرایط زندگی می کنند و درس می خوانند , از ماشین ها و خانه های گرانقیمتشان و دعای کمیل خواندشان که دل سنگ را هم آب می کند و دعای ندبه خواندنشان ... آه که چقدر می خواست .... اما گریه امانش را بریده بود ...
از مرفّهینی که در بحران ها ی جامعه تنها به خودشان اندیشیدند و فربه تر شدند و قدرتی پید کردند و ...
از کشورش که زمانی به آن افتخار می کرد و برایش دعا می کرد ...
از ...
قلبش زخمی شده , قلب هیوا حالا پر شده بود از کینه , نفرت و خشم و ...
ساعتی می گذرد ... مادر کمی آرام شده ... از اتاق خارج می شود
هیوا آب دهانش را فرو می برد و ...به اطرافش نگاه می کند ...
زندگی ادامه داشت و او محکوم به این که همراه آن بغض فروخورده به زندگی ادامه دهد ...
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:24 PM
داستانی است دراز به وسعت دریا. اما شروعش از جزیره ای است در میان ابرها.
قصه از آنجا اغاز شد كه دیو بدنبال بوی ادمیزاد شروع به جستجو كرد. قدم برداشت،از یك سو به سویی دیگر.
صدای قدم هایش بلند تر از خود قدم ها بود.
پس ترس ادمی زاده رابه لرزه در آورد .لرزید تا اینكه استخوانهایش شروع به ریختن كردند.وآدمی ماند چه كند با استخوان های ریخته شده .
آنها را گذاشت وبا روحش فرار كرد.
دیو همچنان بو می كشید.وجودش تنوره ای بود برای نیاز . خواسته اش تنها یك لقمه كردن وجود ادمی .
آدمی سر از ابرها بیرون كرد.نگاهی به پایئن انداخت . نگاهش ماند .چه بود؟ نردبانی از گل وگیاه ?!.
نه نخودی بود سبز شده و عاشق خورشید گشته .پس میل به سوی بالا كرده بود.
آدمی دیگر نفهمید خودش به پیش است یا روحش .تنها ترس از صدا او را پیش می برد.پس آشفته ،تنها چسبید به گیاه .
تا پناهی باشد،هرچیزی غیر از تمنای دیو .
نخود سبز ، عاشق شده بود.خودش نمی دانست كی یا چرا. شاید اینگونه زاده شده بود.
باری ،او فقط راه طی می كرد ،پیش به سوی معشوقش .تنها عزیزاش وتنها چیزی كه چشمش سویش را داشت: خورشید تا بالا تا هر جا كه باشد. به او برسد.اورا نگاه كند .شده لحظه ای . و اگر او هم زیر چشمی جوابش رابدهد واگر نگاهشان گره بخورد ....
آدمی گیر افتاد نمد دانست به كجا می رسد. ولی از هیاهوی دیو دور شده بود .كمی كه زمان گذشت به خود امد حال به زیر پایش به برگ های سبز و نرم كه فقط میل به بالا داشتند ، نگاهی كرد چندان قابل به چشمش نیامدند.پس بلند شد،دست بالای چشم ها گرفت تا ببیند كجاست؟ جزیره چه شده ؟جزیره ای دیگر وجود دارد؟
راستی گفته بودم .دیو كور بود! چشمهایش را جایی به عاریه گذارده بود .اما با این حال طفلكی نبود.صدایش غرشی بود هولناك .
سبزه به هیچ فكر نمی كرد.حتی به آدمیزاده كه رویش مسافر شده بود.او فقط می رفت .عاشق می رفت .عاشق .
وادمیزاده بازهم چشمهایش را ریزتر كرد.تا اینكه او هم بالا رادید.ماند. مبهوت ،متحیر وخوشحال. نمی دانست چه بود.فقط حسی زیر پوستش جاری شده بود.از خونش جاری تر.قلبش هم نمی دانست . پس شاد شد.می دانی ،دیدش عوض شده بود.چشمهایش جور دیگر می دید.شاید هم تنها یك چیز را می دید.او دیگر حتی به استخوانهایش هم فكر نمی كرد.
با هم بالا رسیدند.سبزه كندتر می رفت،نه بخاطر وزن ادمی.كه قلبش راه را،به پایش بسته بود.تمام انرژی را برای تپیدن اش استفاده می كرد. سبزه می خواست آرام وارد شود .شاید حریم خورشید نازك باشدولطیف .ویا پذیرای وجودش كنون زمان نباشد.
رسید اما چشمهایش نه اینكه میل باز شدن نداشته باشند،بی توان بودند.خاكسار شده بودند.می خواستندبا تمام وجود معنای حضور را در یابند.
ادمی خوشحال بود فریاد زد .روح بودوسبك.استخوانهایش پیش دیو بود.وجودش حسی تند داشت .دوید رسید به نزدیكترین حد،پاهایش را بی محابا -حتی بی ادبانه -وارد حریم خورشید كرد.
وخورشید تنها نگاهی انداخت.در نگاهش جهت به سویی بود اما كدام سو؟
ادمی همانجا چشمهایش را عاریه گذاشت .ولی اینبار دیگر هیچ نداشت كه با ان فرار كند.پس ماند،معلق .
وسبزه همچنان درگیر ،چگونه رودررو شدن بود.اخر كم نبود این لحظه . و وقتی فریاد ادمیزاده را شنید،فرو ریخت درعشقش زرد شد و در هوا خشك ماند.
وخورشید سبزه زرد شده رادر جهت نگاهش دنبال میكرد.اما... .)
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:26 PM
اجباری
ملالِمان خیالِ شماست. اگر نه، دروغ چرا؟ سربازخانه کم از اتاقِ نمور و حیاطِ بیدرختمان نیست.
از فقرهی قبل که حظِّ همنشینی شما... اسبابِ خُلفِ وعدهی ما شد در مراجعتِ به سربازخانه، مغضوبِ سرکار استوار شدهایم. رخصتِ مرخصی نمیدهند. دلخوشیم به موعدِ ملاقات. بلکه تماشای نگاهتان، دوا کند دردِ این دلِ ملول.
بُرجکِ کنج سربازخانه مشرف است به چاکِ جاده. لذا تمام دوساعتی که موظّفیم به نگهبانی، چشم به راهیم... شاید تقبّل زحمتِ مسیر کرده باشید، قدمرنجه به ملاقاتِ حقیر. نذر کردهایم اگر فراق سر رسید و آدینه آمدید، عکس عیالِ سرکار استوار را پسبدهیم
malakeyetanhaye
10-01-2007, 10:29 PM
مکعب برگشت به کره گفت:
تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری،
جهت گیری نکرده ای. نسبت به همه چیز و همه کس با مالایمت برخورد میکنی،
هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گوئی.
من مطمئن هستم تو هرگز نمی توانی راه را به آخر برسانی.
همین مدارا دست و پایت را می بندد.
کره گفت:
تا پائین کوه مسابقه بدهیم؟
NOOSHIN_29
10-03-2007, 03:12 AM
کوچه بن بست، داستان کوتاه یکی از داستانهای آقای نبوی
خدا باران شدو بر زمین تشنه شهر بارید. آسمان جرقه زد. شهر صدای آسمان را شنید. مردهای پیاده روبا حیرت به صدای آسمان نگاه کردند. یک نفر یقه پالتویش را بالا کشید و از زیر قطره های سوزن باران به گرمای خانه گریخت. زنی چادر سیاهش را کشید توی صورتش و کلون درخانه را محکم کوبید. در به شتاب باز شد و زن را به درون بلعید. خیابان از باران ترسیده بود و از صدای خشمگین ابر که می کوبید به گوش آدمها.
مرد، صورت به آسمان چرخاند و دهان تشنه اش را برای باران گشود. قطره ها سوزن شدند بر صورت تبدارمرد. باد خشمگین و سرکش برگهای خشک و کاغذهای پاره شده را از زمین کند و به دیوارهاکوبید. دیوارها پنجره شدند تا پیرزنی از آنها نگاه کند به خیابان. پرده ای چشم پنجره را به باران باز کرد. مرد کف پیاده رو را می دید که از زیر پایش می گریزد. دخترک، بلند و بالا، گذاشت که باد هرچه می خواهد با سرپوشش بازی کند. قدمهایش راشمرد. سرش را بلند نکرد. مرد، چشم به زمین دوخته، آرام از کنار دخترک گذشت. نرم وآرام. کفشهای سیاه دخترک را نگاه کرد که روی کف خیس پیاده رو جا می انداخت. کاش میشد آن طور که می خواهم چشمهایت را ببینم، آنطور که می خواهم. دخترک خیره نگاهش کرد،فکر کرد آنطور است که می خواهد. وقتی نگاهم می کنی چشمهایت را نمی بینم. مرد گفت: کاش می شد بدانی که چقدر دوستت دارم. دخترک برگشت و صورت مرد و کلمه هایش را دید. صدای آسمان گفتگوی شان را قطع کرد. دخترک بلند تر از آسمان گفت: می دانم، من که به شما گفته بودم دوستتان دارم. مگر نگفته بودم؟ مرد پرسیده بود: هیچ وقت نفهمید منظرشما در مورد من چیست؟ دخترک خیلی ساده گفته بود: خیلی دوستتان دارم. آنقدر ساده گفته بود که انگار دارد دستش را لای موهای پسربچه ای می کند. اینقدر ساده که مردنمی توانست باور کند. کلمه های دخترک مرد را گرم کرده بود.
مرد چشمهای زن را می خواست، سیاهی غریبی که هرچه در آن فرومی رفت عمیق تر و عمیق تر می شد. دیوانه وار گفته بود حاضرم یک چشمم را بدهم و بتوانم آن طور که می خواهم چشمهایت را ببینم. دخترک خندیده بود. ولی من شما را با چشمهایتان دوست دارم، با هر دوتاشان. مرد درتمام زندگی اش از چیزی نترسیده بود. از مرگ هم. مگر سالها دنبال مرگ نمی گشت؟ اماچشمهای دخترک ترسانده بودش. ترسیده بود که اگر یک بار به چشمهای دخترک خیره شود،دیگر نتواند چشم از او بردارد. از عشق ترسیده بود. زیر لب گفت: عشق. ترسیده بود که اگرعاشق چشمهایش بشود، دیگر نتواند آنها را ببیند، که دخترک برود و دیگر چشمهایش نباشد. عشق او را می ترساند. اگر تو هم در زندگی ات همیشه همه چیز را از دست داده بودی همین ترس را داشتی. همیشه در زندگی اش هر چه را که خواسته بود، از دست داده بود. می ترسید. زیر لب گفته بود: عشق. و به آینه گفته بود تو عاشق شدی. و کلماتش رادر آینه دیده بود. دخترک شب در آینه نگاه کرده بود و چیزی ندیده بود. خواسته بود ازنگاه مرد، چشمهایش را ببیند، اما نتوانسته بود. چشمها همان چشمهای همیشگی بودند.
گذاشته بودندباران هرکاری می خواهد با آنها بکند. باران تند شد. مرد دلش خواست که بدود. دخترکنیز پا تند کرد. گفت: بیایید زیر باران بدویم. مرد گفت: نه. دخترک آرام راه رفت. ناراحت نیستید که با شما مخالفت می کنم؟ دخترک گفت: نه. مرد گفت: از این که برخلاف میل شما چیزی می گویم ناراحت نمی شوید؟ دخترک گفت: نه. گفت: از این که گفتم نمی دوم ناراحت نشدید؟ گفت: نه. مرد گفت: خیس شدی؟ دخترک گفت: خوب است. مردی با نگاهی تلخ به آنان نگاه کرد و با شتاب وارد خانه ای که در قهوه ای سوخته داشت، شد. زنی باانگشت بخار پشت شیشه را پاک کرد و خیره شد به خیابان. مرد گفت: می ترسم. دخترک هیچ نگفت. گفت: از خیابان متنفرم. مرد گفت: مردم خیابان ها را به لجن می کشند. فقط شبها خیابان را دوست دارم. خیابان را شب ها دوست داشت و رودخانه شهر را که روزها همه از آن عکس می گرفتند. به نظرم روزها رودخانه شبیه زن های هرجایی است، دوست ندارم این همه آدم نگاهش می کنند.
مرد پیچید توی کوچه باریک. دخترک پا به پایش آمد. کوچه مهربان و باریک بود. مرد شانه به شانه دخترک شد. خودش را کمی کنار کشید. با زمین کوچه حرف می زد. گفت: می ترسم همه چیزتمام شود. دخترک گفت: چرا می ترسید؟ مگر مرا دوست ندارید؟ مرد گفت: دوستتان دارم،از همین می ترسم. دخترک گفت: چرا می ترسید؟ ما که کار بدی نمی کنیم. ما با هم حرف می زنیم و همدیگر را دوست داریم. چرا باید بترسیم؟ باید بترسند؟ مهم نیست که کاری می کنند یا نه، مهم این است که در این شهر حق ندارند همدیگر را دوست داشته باشند،مگر اینکه بارانی تند آمده باشد و هیچ کس در خیابان نباشد و مردم پرده های خانه هایشان را کشیده باشند.
کوچه را ادامه دادند تا به تاباق سرپوشیده رسیدند. تاریک بود و طولانی. جز پیرزن و پسر کلیدسازش هیچ کس در تاباق باقی نمانده بود. هشت سال پیش آخرین ساکن آنجا بعد از اینکه دو سال در مرگ همسرش گریسته بود، خانه قدیمی را فروخت و به آپارتمانی آن سوی رودخانه شهررفت. جایی نزدیک تخت فولاد. هر جمعه می توانست به دیدن سنگی برود که نام همسرش راروی آن نوشته بودند. در چوبی قهوه ای روی لولای کهنه اش غژی کرد. مرد در را فشارداد. باز شد. کوچه ای طولانی و تاریک و مسقف جلوی چشم شان بود. دخترک گفت: چشم هایم نمی بیند. چشمهایش. مرد گفت: اینجا را دوست نداری؟ دخترک گفت: چرا سووال می کنید؟هر جا باشید دوست دارم. دخترک گفت: خیلی تاریک است. به انتهای تاباق که برسیم کمی نور از در آن خانه می تابد، به آن اندازه که بشود چیزی دید. دخترک نور ضعیفی را درانتهای کوچه دید. شانه به شانه سائیده شد، گرما. مرد خودش را کنار کشید. دخترک چشمش را به سوراخی که از آن نور رنگ پریده ای می تابید گذاشت و حیاط خانه را دید که لای آجرهای کف حیاط علف های وحشی روئیده بودند و حوض خانه خشک بود و صدای قار قار کلاغ می آمد. مرد گفت: صدای قارقار کلاغ صبحها مرا یاد مرگ می اندازد. هر وقت که شب تمام می شود یاد مرگ می افتم.
دخترک کف زمین نشست، جوری که نوری ضعیف از لای سوراخ در روی صورتش افتاد. مرد توانست چشمهایش راببیند. دخترک گفت: حتما در این خانه پیرزنی زندگی می کند که نوه هایش جمعه ها به دیدنش می آیند؟ مرد گفت: هیچ کس اینجا زندگی نمی کند. هشت سال پیش پیرمردی که اینجازندگی می کرد، دو سال بعد از مرگ همسرش رفت به آپارتمان پسرش در آن طرف رودخانه،نزدیک تخت فولاد. دخترک گفت: یعنی هیچ کس اینجا نمی آید؟ مرد گفت: نه، هیچ کس اینجانمی آید. دخترک گفت: چه خوب، تا هر وقت دلمان بخواهد می توانیم اینجا بمانیم؟ مردگفت: تا هر وقت دلمان بخواهد می توانیم اینجا بمانیم، تا هر وقت بخواهیم. حرف نزنیم. صدای قارقار کلاغ آمد. مرد به چشمهای دخترک که زیر نور رنگ پریده همچنان می درخشید نگاه کرد. آن طور که دلش می خواست. دخترک ناخودآگاه چشمانش را بست. مرد گفت: چرا؟ دخترک خندید. گفت: توی آینه به چشمهام نگاه کردم و چیزی توی آن ندیدم. مردگفت: به همین دلیل است که هیچکس عاشق خودش نمی شود.
مرد به انگشتان دستهای دخترک نگاه کرد که بلند و شکننده و ظریف بود. دلش دستهای او راخواست. دست هایش کشیده می شد به سوی دخترک. به دست هایش اجازه نداد. مرد گفت: اگربخواهم دست هایتان را در دستهایم بگیرم چه می کنید؟ دخترک گفت: دست های تان را توی دستم می گیرم. مرد گفت: اگر بخواهم انگشتهای تان را روی صورتم بگذارم و آنها راببوسم چه می کنید؟ دخترک گفت: هیچ کاری نمی کنم. مرد گفت: اگر بخواهم سرتان را روی سینه ام بگذارم و گرمای تان را احساس کنم چه می کنید؟ دخترک گفت: هیچ کاری نمی کنم،شاید دوست داشته باشم. دخترک گفت: چقدر سووال می کنید؟ چرا اذیتم می کنید؟ من شمارا دوست دارم. مرد گفت: خیس هستی، سردت نشود. گفت: نه، سرمای باران را دوست دارم.
مرد می خواست دستهای دخترک را در دستش بگیرد، می خواست سرش را روی سینه بگذارد، می خواست پوستش را حس کند، می خواست چشمهایش را نگاه کند، می خواست انگشتانش را شانه کند در موهای دخترک، اما چین های روی دستش و شادابی چشمان دخترک مانع می شد. گفت: دوست دارم باشی، برای خودت باشی، آزاد و راحت، دوست دارم هرکجا می خواهی بروی، با هر کس که دوست داشته باشی، دوست ندارم بخاطر من کاری بکنی. دوست دارم وقتی به سفر می روی انتظارت را بکشم و به تو فکر کنم و از نبودنت رنج بکشم. دوست ندارم احساس کنی که میخواهم متعلق به من باشی. دخترک گفت: چرا دوست ندارید مال شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دوست ندارید متعلق به شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دستهایم را نمی گیرید و مرا نمی بوسید و بغلم نمی کنید؟ مرد نگاهش کرد. ترسید. کلمات دخترک را چند بار شنید. چه باید بگوید؟ گفت: اگر مال من باشی از تو خواهم پرسید کجابودی؟ چه می کردی؟ سووال می کنم و باید جواب بدهی، سووال کردن چیز بدی است. من نمیخواهم تو آزاد نباشی. دخترک گفت: من دوست دارم از من سووال کنید. اگر هم سووال نکنید برایتان خواهم گفت کجا بودم و چه می کردم. دوست دارم از من سووال کنید. چرانمی شود من مال شما باشم؟
مرد گفت: دیرت می شود، برویم. دخترک گفت: دوست ندارم بروم. اینجا خوب است، تازه چشم هایم عادت کرده. تازه دارم شما را می بینم. مرد گفت: باید برویم، مادرتان نگران می شود،مگر نگران نمی شود؟ دخترک گفت: به او می گویم که با شما بودم. و خندید. مرد گفت: برویم. مرد چیزی نگفت. دخترک در تاریکی دنبال مرد گشت، دست هایش را گرفت، مرد خواست دست هایش را رها کند و نتوانست. دست های دخترک حلقه شد دور کمر مرد. مرد گفت: بایدبرویم. دخترک گفت: می ترسید مرا ببوسید؟ مرد گفت: نمی توانم، می ترسم، می ترسم دیگرنتوانم ببینمت، می فهمی؟
مرد دررا باز کرد. صدای دخترک را شنید که به دنبالش راه می رود. مرد گفت: اول من می روم بعد از یکی دو دقیقه تو بیا. بهتر است با هم دیده نشویم. دخترک گفت: نمی شود با هم برویم. مرد گفت: نمی شود. اینجایی که ما هستیم نمی شود. نور کوچه پاشید توی چشم های مرد و بوی باران ریه هایش را پر کرد. دخترک گفته بود: می ترسید مرا ببوسید؟ مرد چشمهایش را بست. ترسید. نه، نمی شود. چون می روی و دیگر نمی بینمت. مرد به خیابان که رسید چند دقیقه ای ایستاد تا دخترک از کوچه بیرون بیاید، از کنارش رد بشود و به کفشهای دخترک نگاه کرد.
malakeyetanhaye
10-03-2007, 03:23 AM
آنتوان" در بیابانی زندگی می کرد که مرد جوانی به او رسید و گفت:
- پدر ، هرچه داشتم فروختم و پولش را به فقرا دادم.فقط چند تکه چیز نگه داشتم که برای زندگی در این جا به دردم می خورد. دلم می خواهد شما راه رستگاری را نشانم دهید.
"آنتوان"قدیس از آن جوان خواست که همان چند تکه چیزی را هم که نگه داشته بود بفروشد و با پول آن مقداری گوشت از شهر بخرد و در مراجعت از شهر ، گوشت ها را با نخ به بدنش ببندد.
جوان مطابق این راهنمایی عمل کرد . هنگامی که به بیابان بر می گشت ، سگ ها و بازها به هوای گوشت به او حمله کردند . وقتی به پدر روحانی رسید ، گفت :
- من آمدم!
و بدن مجروح و لباس پاره اش را به او نشان داد. قدیس گفت:
- کسانی که راه جدیدی را در پیش می گیرد و در همان حال می خواهند که اندکی از زندگی گذشته را هم حفظ کنند ، عاقبت به خاطر گذشته شان به رنج می افتند.
malakeyetanhaye
10-03-2007, 03:24 AM
گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .
بال هایت را کجا گذاشتی ؟
malakeyetanhaye
10-03-2007, 03:27 AM
روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است . زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."
شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن احساس بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
malakeyetanhaye
10-03-2007, 03:34 AM
یک نفر بود که خیلی درویش و تنگدست بود که حتی از تنگدستی عریان بود! بر شهری گذر می کردکه مردم شهر پادشاه خود را از دست داده بودند و مطابق رسمی که داشتند باز (نام پرنده ای) می پراندند که باز سر هر کس نشست او را پادشاه می کنند! باز اتفاقاً بر سر این درویش نشست ودرویش یکشبه ره صد ساله پیمود و از درویشی به پادشاهی رسید. در آخر سال که خراج و مالیات کشورگرفته شد وزیر با عرض ادب پرسید قربان این پولها را چکار کنیم؟ پادشاه گفت همه را بدهید تنبان (منظور شلوار) بخرید. سال دوم نیز همین دستور را داد! بالاخره دستور دستور پادشاه بود و عمل کردن همین سال دیگر و سالهای دیگرتر این عمل را انجام دادند. یک روز وزیر با عرض ادب پرسید قربان اینقدر تنبون خریده ایم که اگر ده سال آزگار مردم مصرف کنند بس باشد. درویش یا همان پادشاه جدید با عصبانیت گفت :بیچاره! من اینقدر بی تنبونی کشیده ام که هنوز فکر می کنم عر یانم!!!
امیدوارم تکراری نباشه:
«يک نجيب زاده ي خوش مشرب روستايي دن کيشوت را به منزل خود که در آن با پسرشاعرش روزگار ميگذراند، دعوت ميکند. پسر، که از پدر هشيار تر است ، بلا فاصله به شوريده حالي ميهمان پي ميبرد و آشکارا از او فاصله مي گيرد. آنگاه، دون کيشوت از مرد جوان مي خواهد تااشعارش را براي او بخواند. وي با اشتياق قبول ميکند و دون کيشوت ستايشي پر طمطراق از استعداد او سر ميدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشياري ميهمان به وجد آمده، در جا شوريده حالي اورا به فراموشي مي سپارد. حال چه کسي شوريده حال تر است؟ ديوانه اي که از عاقل ستايش ميکند و يا عاقلي که ستايش هاي يک ديوانه را باور کرده است؟ اينجاست که ما وارد بعد ديگري از کمدي مي شويم، که زيرکانه تر و بينهايت با ارزش تر است. ما نه با تمسخر واستهزاء و تحقير ديگران بلکه به اين دليل مي خنديم که واقعيتي يکباره خودرا در تماميت پر ابهام خود نشان مي دهد، مسائل معناي ظاهري خودرا از دست مي دهند و آدمها چهره اي متفاوت از آنچه خود مي پندارند از خويش ارائه مي دهند.»
ميلان کوندرا
malakeyetanhaye
10-05-2007, 10:45 PM
به دنبال لباس مشكی اش می گشت . كشو كمد و حتی زیر تخت رو هم گشت اما نبود كه نبود آخه همون یه لباس مشكی كهنه و قدیمی رو بیشتر نداشت باباش نمی زاشت لباس مشكی بخره .برای همین هم خودش و هم خواهرش اصلا لباس مشكی نداشتند . هفته پیش هم كه برای مجلس هفت عمو بزرگه رفته بود تا یه لباس مشكی بخره باز هم یه ساری سفید خرید انگار كه می خواد بره عروسی . پدرش همیشه می گفت مشكی لباس دوزخی هاست اصلا برای مرگ من هم مشكی نپوشین! اون موقع همش بهش لبخند می زد و می گفت پس بابا حالا نمیرید چون ما لباس مشكی هم نداریم . لبخند كمرنگش هنوز توی ذهنش هست . اشكهای صورتش خشك شدند صورتش زمخت و زبر شده بعضی جاهاش هم خشكی زده . اما باز هم تنها چشم های گریانش می توانند بر این زخم عمیق مرحم باشند . لباس مشكی اما باز هم پیدا نمی شود . زمان به سرعت می گذرد و خاطره با تو بودن را در ذهنش جای می دهد . تا فراموش نشود . به كنار تختش می رود . خودش را به رویش پرتاب میكند تا شاید بازهم در آغوشش بگیرد اما افسوس كه او رفته . دست سردش را برای آخرین بار می فشارد و با تمام وجود بوسه ای بر روی صورت یخ زده اش می زند . باد پنكه مستقیم به جسم نحیفش می خورد و آمبولانس جلوی درب متوقف می شود . هیچ كس به اشكهای دخترك توجهی نمی كند .و با بی رحمی پیكر پدر را بر دوش می برند و دخترش را هم . به زمین كشیده می شود . دیگران او را به كنار می زنند تا پدر را ببرند . انگار همه منتظر همین فرصت بودند. انگار همه فقط می خواستند پدر را ببرند و سریع او را به خاك بسپارند. خاك سرد . هیچ كس اشكهای دخترك را ندید . صدایش را كسی نشنید و هیچ كس جوابش را نداد .و فقط یه صدا در فضا گم می شد صدایی كه می گفت ای مردم پدرم را كجا می برید......
هنوز اما هستی . با اینكه مدتی نگذشته كه رفتی . دخترت دلتنگت شده . الان كجائی . اصلا به فكر دخترت هستی ؟
باز هم به یاد لباس مشكی افتاد . لباس دوزخیان . نمی دانست لباس دوزخی كهنه اش را كجا گذاشته .......
malakeyetanhaye
10-05-2007, 10:54 PM
یك ... دو
یك ...دو
می شینه و بلند می شه
یك ...دو
یك ...دو
اسبه كه می ره و هر بار كه دستش رو بالا میاره
بلند می شه و می نشینه
روی باد سوار، باد او رو می بره
چشمانش بسته ،روی باد سوار
باد او را می بره ،یورتمه!
یك ...دو
مثل رعد هوا را می شكافه و
او را می بره .
روی ابرها . بالاتر . بالاتر از ستاره
پاهای اسب به زمین نمی خوره
چهار نعل !
پاهایش را به دور شكم اسب قفل می كنه
از اسب جا می مونه!
یك ...دو
یك ...دو
ناگهان طوفان و اینبار
باد او را می بره!
تا ستاره . حتی بالاتر از ستاره .
هنوز صدای رعد . پاهای اسب . و نفس هایش و
همه دوست داشتنهاش ..
باد را زمزمه می كنند
یك ... دو
یك ... دو
این پایان راهه!
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:00 PM
تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید . مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بودخردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسدخردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند .پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگرددمرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است .تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسدمرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت .
در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کردوقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کردخردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است انوقت مرد خردمند به او گفت تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست: راز خوشبختی اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:02 PM
آق ق اااااآ لطفن :
3 تا دفتر 100 برگ
2 تا 80 برگ
1 دفتر انگلیسی
6 تا 80 برگ
.
.
.
مداد پاككن خودكار آبی و قرمز به مقدار كافی.
حالا همه اینها روی هم چقدر شده؟
-- 850000ریال !
چی؟ تومان می گین؟
-- شوخی داری ؟ 6 ساعته وقت همه رو گرفتی !
نه بابا ! آخه ...!
-- آخه چی نداری نخر! چرا این همه همه رو علاف می كنی !
جلوی بچه اش كلی رنگ عوض كرد و گفت : ببخشید آقا بعدن میام می برم.
با خودش فكر می كرد .زمانی كه مدرسه می رفت دفتر ها همه كاهی بودند با قیمت خیلی كم ! حتی اونی كه نداشت می تونست دفتر رو بخره .اما حالا چی//
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:03 PM
كیفش رو برداشت . مكثی كرد و دوباره تصمیم به رفتن گرفت . نمی دونست خداحافظی آخر كوله پشتی رو براش بخونه یا فقط با یه نگاه خداحافظی بكنه .باز هم تردید و دودلی بره یا برگرده ! اصولا از زندگی با این همه آدم جورواجور خسته شده .هر كسی یه مدله! یكی بد زبونه یكی دزده یكی عصبانیه یكی بد اخلاقه یكی مزدوره یكی الافه یكی یاوه گو یكی .. كمتر كسی رو پیدا كرده كه خوب و درستكار و مهربون باشه. اصلا انگشت شمارند این افراد . برعكس آدم های بد به قدری زیادند كه توی شمارش انگشتاش رو هم كم میاره . ده بیست .. چهل .. هزار .. اینجا دیگه جای موندن نیست تردید رو باید كنار بزاره دوباره رویش رو از این همه بیزاری برگردوند یادش نرفته كه چه جوری آدمها رفتار می كنند . دستگیره در رو چرخاند فرصت كمه و اصلا وقت فكر كردن نیست رفتن آخرین راه حله . درب رو كه باز كرد یه آدم مهربون با لبخند ی كه بر لب داشت بهش گفت سلام .
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:09 PM
دخترک شاد بود ، احساس غرور می کرد
فکر می کرد آدمه بزرگیه
همیشه آرزوهایه بزرگ داشت
خیلی دوست داشت بزرگ خطابش کنن
به چند نفری هم عشق داده بود
همیشه پشت نقاب بزرگی پنهان می شد
ولی غافل از اینکه کودکی نکرده بود !
همیشه کتاب های بزرگ می خوند
دخترک بزرگ شد ُ فهمید ؛
فهمید که نقابشو ازش گرفتن
باید از سر کودکی کنه
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:15 PM
روزها بود که خسته بود .روزهایی بود که ناگهان خوابش می گرفت ومی خواست هرجا که شده بخوابد باخودش هی می گفت:مردم اینهمه آشغال از کجا می آورند...دیگر پیر شده بود ولی هفت بچه قدونیم قدش چه باید می کردند وقتی اگر دلش نمی خواست کار کند آنها چه می کردند...باز خسته شد یکی صدایش کرد_های رفتگر کمتر گرد وخاک به پا کن !دیگر خسته بود شب بود ولی راه خانه دور ...باخودش گفت کمی استراحت می کنم ومی روم خانه کنار یک صندوق پست نشست جارو را کنارش گذاشت وبخواب رفت
فردا صبح همه برای بودنشان برویش صدقه می انداختند !!!
او آنقدر خسته بود که برای همیشه رفت!
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:17 PM
قدمهایش را منظم پشت سر هم بر می داشت كمی تند راه می رفت بدون اعتنا به دیگران . فكر می كرد اگر همینطور مستقیم برود به آخرین نقطه می رسد آنجایی كه همه چیز محو می شدند او هم محو میشه اما ... آخر اون جاده مستقیم جاده انحرافی بود كه وقتی تا آخرش رفت باز هم یه جاده دیگه بود انگار آخرین نقطه وجود نداشت . باورش نمی شد كه فقط توی فیلم ها توی رویاهاست كه وقتی به آخرین نقطه زمین می رسی به آسمون می ری!
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:18 PM
وسط ظهرتابستان بود تشنگی حسابی کلافه اش کرد به خودش گفت شیر آبی پیدا خواهم کرد .گرم هم باشد خیالی نیست...بعد یاد آب های معدنی مغازه ها افتاد . اشک در چشمانش پُر شد سعی کرد فکرش را عوض کند به شیر آبی رسیده بود حالا فقط به خوردن آب فکر می کرد شیر آب را باز نکرده سرش را پایین برده بود اما از شیر آب هیچ چیز غیر از هوا بیرون نیامد
دلش گرفت به خودش گفت ته جیبم دویست تومن مانده حتما آب معدنی کوچکی می شود خرید به جهنم پیاده به خانه بر می گردم اتوبوس سوار نمی شوم
ناگهانی کودکی را دید به او گفت فال می خریی آقا؟
و او برگشت نگاهش کرد به خودش گفت آب نمی خورم پیاده می روم شاید این کودک هم تشنه باشد هم گشنه
پول را داد و برای همیشه در تابستان گم شد مرد تنها بود که رفت
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:20 PM
- بهش چشم غره می رفت . می گفت حقته هرچی سرت میاد حقته . آخه به تو چه . تو مگه چی كاره ای؟ كارت مشخص نیست . ؟ دستمال برداشتی روی میز رو تمیز میكنی ؟ مگه آبدارچی؟ چایی میاری ! اونوقت می خوای دیگران بهت احترام بزارند . بگویند كلاست بالاست ؟
-- به این حرف ها كار نداشت براش مهم بود كه او ناراحت نشه كه میز كثیفه و یا خودش از گرد و خاك میز بدش میومد .حرف دیگران خیلی مهم نبود ...
وقتی .او. آمد .بهش یه اخم كرد و بعد از كلی ایراد و اشكال از كار هاش بی تفاوت از در رفت بیرون!
- نگاهش كرد .چشمهاش برق میزد انگار از دعوا شدن خوشحال بود . می خواست چیزی بگه كه لبخند لبهاش بهش این اجازه را نداد...
malakeyetanhaye
10-05-2007, 11:21 PM
دختر خانمی به من زنگ زد ،صداش اشنا بود،گیر داده بود که بگم کیه.من هم سریع فهمیدم:وای مونا چه عجب یاد ما افتادی؟!
-مونا دیگه کیه پسرم؟اینقدر خنگ نبودی مک مورفی.
وای یادم افتاد،مهتاب بود،دختری که چند سال عاشق برادرم بود و بعد از ایران رفت،حدود 4 سال پیش.همیشه به من می گفت مک مورفی(جک نیکلسون در دیوانه از قفس پرید)،خلاصه کلی با هم حرف زدیم و من شماره ی جدید داداشم رو بهش دادم.و قرار شد یه مهمونی بده و این حرفا.
اما از اتفاقی که یکی دو ساعت بعدش افتاد،لحظاتی قلبم ایستاد،کسی بعد از 3 سال بهم زنگ زد که بیدرنک شناختمش:مونا
و من هنوز گیج اون حدس غلط و لی معنادارم هستم.
sheeablo
10-06-2007, 02:20 AM
آن روز صبح یک دسته صورت حساب تازه رسیده بود. نامه ی شرکت بیمه، از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد.
زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد. آشپز خانه بوی گاز می داد. روی میز کار شوهرش نامه ای پیدا کرد:
- پول بیمه ی عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود ... .
malakeyetanhaye
10-06-2007, 10:33 AM
یك پسر كوچك از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی
مادرش به او گفت : زیرا من یك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می كند
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می كنند
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
خدا گفت زمانی كه زن را خلق كردم می خواستم كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بكشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد
من به او یك نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد
به او توانایی دادم كه در جایی كه همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند
به او عشقی داده ام كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم كه درك كند یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می كند وبه او این توانایی را دادم كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش با قی بماند
و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد .این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد
خدا گفت : زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، ودر قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد
malakeyetanhaye
10-06-2007, 10:39 AM
دیشب خیلی خسته بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم گرم شده بود كه یكدفعه از خواب پریدم.
از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
توی مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كف زمین كه نشسته ایم شروع می شود و تا چشم كار می كند، تا جایی كه همدیگر را اندازه یك مورچه می بینیم، ادامه پیدا می كند:
خب احمد آقا ، صغرا خانم! خیلی زحمت دادیم با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم. با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال اوشین وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم. حالا حساب كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن: «خداحافظ» و صاحب خونه بدبخت، پس از كلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال به دنبال مهمان ها مستمراً جواب خداحافظی آنها را بدهند: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ ...»
حالا اومدن دم در: « ... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. خداحافظ ، خداحافظ ، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ .
توی این دست اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشد كه دیگر واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون را به هم بگویند و در تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» سلسله وار به گوش می رسد.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دست تكون می دن:«خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ » راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب 5 تا 6 بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زند. حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد می زنن: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ»!
آخه یكی نیست بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟
تازه فردا ساعت 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشب مهمون بوده زنگ می زنه به صغرا خانم و می گه:«صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت كردن یادم رفت ازت خداحافظی كنم.!!!
malakeyetanhaye
10-06-2007, 10:44 AM
مثلا فارغ التحصیل شدم.از وقتی که این مدرک نابهنجار دیپلم روگرفتم توی خونه یه جور دیگه نگام می کنن. قبلا همین نگاهها را به دادشم دیده بودم. پس فهمیدم که باید دنبال یه کار باشم. با خودم گفتم از فردا شروع می کنم . فردا شد.
از ساعت 8 صبح از خونه زدم بیرون و دربدر دنبال کارگشتم. البته قبلا صفحه های روزنامه را ورق زده بودم ولی هیچ چیز به جز بازاریاب که تریپ جدیده ندیده بودم. هر شرکت یا جایی برای کار سر می زدم، دستام دو سانت دراز می شه. تا اینکه دیدم ساعت 2 ظهر شده و باید برم خونه ولی وقتی ماشین گرفتم تا اومدم در ماشین رو باز کنم دیدم دستام شده مثل دستای مجید دلبندم.
واسه همین کلا بی خیال پیدا کردن کار شدم تا اینکه فردا شد.
فردا خوب روزی بود. توی ماشین خوردم به دو تا مهندس که از قضا داشتن در مورد یه کارمند که بهش خیلی هم احتیاج داشتن حرفایی می زدن. منم که از خدا خواسته بودم باهاشون حرف زدم و خدا هم بگی نگی جورش کرد. بعد رفتیم شرکت آخر هر چی شرکت که میگن همین جا بود که خدا را شکر دیدم وعقده ای نشدم.
بهم گفتن آماده شو که باید بری پیش رئیس وقتی اینو شنیدم خیلی خوشحال شدم و واسه همین خودمو جمع و جور کردم تا اینکه رفتم توی اتاق ، راستی تا یادم نرفته در اتاقش ضد صدا بود. یعنی هیچ صدایی از داخل نمی رفت بیرون و هیچ صدایی هم از بیرون به داخل نمی اومد که خدای نکرده گوشهای آینه اتوبوسی رئیس اذیت نشه . روی صندلی که نشستم خوابم گرفت . آخه خیلی راحت بود. منتظر موندم تا رئیس سئوالاتش رو شروع کنه بعد از چند لحظه گفت: نامه ات کو ؟
گفتم:کدوم نامه؟
گفت: از طرف کی اومدی؟
گفتم از طرف خودم.
بعد خندید و گفت: درب خروج رو حتما خودتون بلدید؟
گفتم آره و بعد در جواب شنیدم که گفت: پس از همون در برو بیرون.
خیلی ناراحت بودم و حتی داشتم از اتاقش می رفتم بیرون شنیدم که داشت می گفت: نه گنده ای نه سفارشی از گنده ها داری.
حقوق خوب تقاضا مکن همینه که هست.
قبلا این شعر رو نشنیده بودم از محمد خرمشاهی ولی فکر کردم حقوق یعنی پول ماهانه. ولی حالا فهمیدم که معنیش جایگاه در جامعه است.
malakeyetanhaye
10-06-2007, 10:56 AM
گفت : «می ... می خوری مـ ... مـ ... محبوبه ؟»
كیسهی پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدی تو هم ؟» . دستش را عقب كشید . یك سال می شد كه عروسی كرده بودیم . از روی مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توی هال . تلویزیون روشن بود . گفت : «تا ... تا ... تازه اومـ ... مدن ؟ » .
نگاهش به پایین بود . به خانهی ویلایی آن طرف كوچه انگار . چند ماهی بود كه خالی بود . گفتم : «دو سه روزی می شه . تو ماموریت بودی» . توی یك شركت ساختمانی كار می كرد . از كیسهی پفكی كه دستش گرفته بود ، یكی برداشت : «چند نـ ... نفرن؟ » .
بلند شدم و رفتم كنارش . گفتم : «سه نفر» .
گفت : «هـ ... هـ ... همین حالاش كه سـ ... سه نفرن»
دختر و پسر كوچكی توی حیاط ، لای درختهای خانهی ویلایی دنبال هم میدویدند. گفتم :« اینا كه دوتان» .
ابروهای كلفتش را بالا داد و با انگشت اشاره كرد : «نیگا ، این یـ ... یك ، این د...دو ، اینم
سـ ... سـ .... سه » .
دست هام را روی سكوی پنجره گذاشتم . بازویم را گرفت و كنارم كشید : «كـ ... كنار بیا
خـ ... خره می بیننت » .
روبرومان ، پشت شیشه های قدی خانهی ویلایی ایستاده بود . تاپ قرمز تنش بود و دامن گلدار سفید پایش . رفته بود بالای چهارپایه و شیشه را از داخل دستمال میكشید.
گفت :«با شوهرش می ... می ... میشن چـ ... چهار تا » .
گرمم شده بود . از كنار مبل و تلویزیون گذشتم و رفتم توی آشپزخانه . گفتم : «نداره».
بالا تنه اش را از پشت پیشخوان می دیدم . خودش را مثل بچه ها پشت ستون كنار پنجره قایم كرده بود . گفت : «تـ ... تو از كجا می ... می دونی؟» .
كولر را روشن كردم . یك استكان از جاظرفی برداشتم :«چایی كه نمی خوری؟». چیزی نگفت . تیشرت مشكی اش تنش بود . چای ریختم . گفتم :«خودتو نمال به دیوار ، گچی می شی » . كمی از ستون فاصله گرفت .
«دیروز كه رفته بودم خرید ، دیدمش . با هم برگشتیم».
یك دانه پفك توی دهانش گذاشت : «خب ؟ » . وقتی گیر می داد به چیزی ولكن نبود . استكان چای را برداشتم و از آشپزخانه بیرون آمدم : «هیچی ، زن خوبیه ، میگفت شوهرش دو سال پیش مرده ». نشستم روی مبل . باد كولر می زد به صورتم . تلویزیون چیزی نداشت . كنترل را برداشتم و خاموشش كردم . كنار پنجره ، سیخ ایستاده بود .
«نمییای بشینی ؟» .
كیسهی خالی پفك را از پنجره انداخت بیرون . از توی قندان یك قند برداشتم و گفتم: «امروز بریم خونه مامان اینا؟» .
نشست كنارم : «نه مـ ... محبوبه خیلی خـ ...خـ ... خستم» .
یك قلپ چای خوردم :«تو هم كه یا نیستی ، یا خسته ای» . خم شد طرفم و خواست پیشانی ام را ببوسد . ریش هاش پوستم را اذیت می كرد . خودم را عقب كشیدم :«چاییم ریخت ...» . بلند شد و رفت توی اتاق خواب :«ما...ماشاا... د...د...دو تا بچه».
گفتم :«حسودیت می شه ؟» .
صداش از اتاق خواب آمد :«بـ ... بـ ... به شوهرش؟»
داد زدم : «حرف دهنتو بفهم » . از اتاق بیرون آمد . دستش به شلوارش بود . شلوارش را بالا كشید :«مـ ... مـ ... مگه من چـ ... چی گفتم؟» .
به پنجره نگاه كردم : «حرف مفت می زنی دیگه ؛ همة زحمتش با منه » .
كمربندش را سفت كرد و گفت :«می گی چـی ... چیكار كنم؟ مـی ... می خوای خـ ... خودم جات ... ؟ » .
بلند شدم و رفتم كنار پنجره :«خفه شو حامد» . حالم خوب نبود . احمق فقط فكر خودش بود . داد زد : «یـ ... یـ ... یعنی تو ا... ا... از اون ... از اون ...» .
زن هنوز داشت دستمال می كشید . به پایین شیشه رسیده بود . بچه ها پیدا نبودند . گفتم :«آره ، كمترم . خیلی ناراحتی ؟ » . چیزی به دیوار هال خورد . شیشهی عطرش را كوبیده بود به دیوار. دستهاش را مثل دیوانه ها توی هوا تكان داد : «آره لعنتی ، ناراحتم.می فهمی لامصب ؟ ناراحتم ».
به روی خودم نیاوردم . .
صورتش سرخ شده بود . نفس نفس می زد . رفت سمت در . كفشهاش را از روی جاكفشی برداشت : «من می رم خیر سرم قدم بزنم » .
خیلی وقت بود صداش را اینقدر روان نشنیده بودم . پوزخندی زدم و گفتم : «خوش اومدی ».
در را محكم بست . می دانستم شب نشده منت كشی می كند . پنجره را باز كردم . صدای پاهاش را كه انگار پله ها را دو تا یكی می رفت پایین ، می شنیدم . بوی عطر داشت خفه ام می كرد . توی كوچه پیدا شد . ایستاد وسط كوچه و به بالا نگاه كرد . خودم را كنار كشیدم و پشت ستون قایم شدم . سرش را تكان داد و رفت زیر ساختمان . گریه ام گرفته بود . پرده كركره را پایین دادم . زن لعنتی روبرو دیگر نبود . از روی خورده شیشه ها پریدم و نشستم روی مبل . دماغم را بالا كشیدم . تلویزیون را روشن كردم :«یك مرد كلاه به سر روی یك گاو زخمی نشسته بود و با گاو به این طرف و آن طرف می پرید».
كلید را انداخت به در و وارد شد . سرم را سمت پنجره برگرداندم . با كفش آمد و ایستاد روبروم . گردنش را مالید و گفت :«چیزی نـ ... نـ ... نمی خوای و...واسه خونه ؟»
malakeyetanhaye
10-06-2007, 10:57 AM
دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض
و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه
مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی
ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد
وبه همین خاطر ار باباش پرسید: بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟
مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟
حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟
گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست
لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی
دل دختر بچه هوری ریخت
اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟
به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم
تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه
تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم
خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی
مثل فیل که خیلی بزرگه
حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟
نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر
این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید
و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده
malakeyetanhaye
10-06-2007, 10:58 AM
وقتی طلوع کردی !تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کردهام.تو آنجا مثل یک حجم آبی میدرخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودیام میشد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانهها خیابانهای سبز را میژیمود و میشمرد و میبویید و تمام میکرد و دوباره میشمرد و تمام میکرد و سه باره میشمرد و تمام میکرد و دل من چقدر کوچک و تنگ بود.میخواستم بگذارمش هزار بار خیابانها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ سود و باز هم بزرگ شود و بزرگتر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری. اما نشد ونمیشود. تو گفتی برو آنجا.کنار دیوار . من میخواستم دیوار را چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بنبست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلئ دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند میزد و من لجم گرفته بود. بعد تو چسمهای مشکیات را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهایم را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کردهام. بعد من به دستهات خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکهای از آسمان بودند که روی زمین افتادهبودند. بعد من با قلم سبزی ،تمامی حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است
malakeyetanhaye
10-06-2007, 11:01 AM
ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه آخر عشق دوتا خط موازی همینه
دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .
خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .
ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .
فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسید .
نه در دنیای واقعیات .
آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .
اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این که به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید
malakeyetanhaye
10-06-2007, 11:05 AM
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی که به تن دارم - پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان میدارد
آن « من » ی که در من است، ای دوست ،در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند ، نا شناس و در نیافتنی
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند
هنگامی که تو میگویی « باد به مشرق می وزد |، » من می گویم آری به مشرق می وزد، زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست ، بلکه در بند دریاست
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا در یابی، من هم نمی خواهم که تو در یابی. می خواهم در دریا تنها باشم
دوست من ، وقتی که نزد تو روز است، نزد من شب است. با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن می گویم ، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی - و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنویمی خواهم با شب تنها باشم
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم - حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی « همراه من ، رفیق من» و من در پاسخ تو را آواز می دهم « رفیق من ، همراه من» - زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی
شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستی زیبایی و درستی مهر می ورزی، و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است
ولی در دل خودم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی . می خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشیار و دانا هستی؛ یا نه، تو عین کمالی - و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم. گر چه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم
دوست من، تو دوست من نیستی ، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست ، گر چه با هم راه می رویم ، دست در دست
cityslicker
10-09-2007, 02:20 PM
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند
sheeablo
10-10-2007, 02:52 AM
کارگری هر روز بعد از اتمام کار در کارخانه برای انجام مراسم نیایش عصر به معبد می رفت. یک روز به دلیلی در کاخانه گرفتار شد و نتوانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام کارش به سوی معبد دوید. وقتیکه به آنجا رسید دید که پوجاری Poojari کاهن معبد بیرون می آمد
کارگر پرسید : " آیا مراسم تمام شده است؟ "
پوچاری گفت : " بله مراسم تمام شده است ؟ "
مرد کارگر آهی حاکی از اندوه کشید. پوجاری به مشاهده ی اندوه او گفت : " آیا حاضری آه ِ اندوهت را با ثواب ِ به جا آوردن مراسم نیایش عصر من عوض کنی ؟ "
مرد کارگر گفت : " بله ، با خوشحالی حاضرم این کار را بکنم. " زیرا همیشه مراسم نیایش عصر را به جا آورده بود ، اما پوجاری گفت : " همان آه ِ صمیمانه و ساده ی تو ارزشمند تر از همه ی مراسم نیایشی است که من در تمام عمر خود به جا آورده ام ...
cityslicker
10-10-2007, 07:25 PM
زن و شوهری ، رییس اداره ای را که آقا در آن کار می کرد ، مهمان کرده بودند . اما هر دو سخت نگران بودند . زیرا آقای رییس بینی گنده خنده آوری داشت و شکی نبود که اگر (( کارولین )) کوچولو بینی او را می دید ، متلکی بارش می کرد و باعث شرمساری می شد
ناچار کارولین را از همان اول شب ، توی اتاق دیگری حبس کردند . اما بد بختی این بود که رییس بچه ها را خیلی دوست داشت و تا وارد سالن پذیرایی شد ، گفت : ممکن است این دختر کوچولو یتان را به من معرفی کنید
مادر بد بخت ، کارولین را ناچار پیش مهمان آورد و خیلی هم سفارش کرد که از بینی آقای رییس حرفی نزند
کارولین روی زانوان آقای رییس نشسته بود و هی حرف می زد و مادر بیچاره هر لحظه منتظر بود که نکند دختر کوچولو از بینی آقای رییس هم حرفی بزند و خیط کند . اما دخترک تا آخر شب ،از همه چیز حرف زد جز بینی آقای رییس
بالاخره ، مادر کارولین را به اتاق خوابش برد و نفس راحتی کشید و پیش مهمان بر گشت و لیوان نوشابه آقای رییس را بر داشت و از روی خوشحالی و دست
پاچگی گفت : اجازه می دهید که کمی یخ توی بینی تان بریزم ؟
sheeablo
10-11-2007, 02:09 AM
روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد.
پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا "
و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی .....
sheeablo
10-11-2007, 02:15 AM
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث می کردند .
عاثبت یک روز دختر نزد داروسازی که یکی از دوستان صمصیمی پدرش بود رفت.
و از او تقاضا کرد، تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم کم کم اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه بازگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر
می ریخت و با مهربانی به او میداد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت ِ عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر
نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای دکتر دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم ودیگر دلم نمیخواهد بمیرد ، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم نگران نباش! آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود ، که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است !....
sheeablo
10-11-2007, 03:44 AM
شخصى از خیابان مىگذشت،
از جوانکى که سر راهش بود و گریه مىکرد علت ناراحتىاش را پرسید:
جوانک گفت: « براى رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد.
آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟»
جوانک گفت: چرا، و صداى هقهق او شدیدتر شد.
مرد که او را با مهربانى نوازش مىکرد، ادامه داد: هیچکس صداى تو را نشنید؟
جوانک گریهکنان گفت: نه
مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمىتوانى فریاد بزنى؟
جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مىزد با امید تازهاى به او نگاه کرد.
«پس این یکى را هم بىخیال شو!»
مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش گرفت و با بىتوجهى به راهش ادامه داد و رفت ....
cityslicker
10-12-2007, 04:06 PM
لطف خدا
يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه
كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني
از آن درست كنند شب را سير بخوابند .
در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن
"
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و
تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.
عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه
گره كيسه ام را "
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه
ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به
درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت
خواست0
malakeyetanhaye
10-14-2007, 12:42 PM
مردم به آنها خندیدند!
وقتی چشمش را می بست و دهانش را باز می كرد، هر چه به زبانش می آمد به طرف می گفت و گاهی كه خیلی آتشش تند می شد، چند فحش چارواداری ای نثار بیچاره می كرد كه طفلك از شرم و تعجب خشك می شد و دهانش باز می ماند. چندین و چند ثانیه ای طول می كشید كه تازه معنی ان ناسزا های باستانی را درك كند. تازه اگر موفق می شد بفهمد كه چه فحشی خورده، چند بار پلك می زد و نفسش را تند تر می كرد و با رخی كه از سرخی به انار شبیه شده بود دوتا رویش می گذاشت و به فحاش مادر مرده، پس می داد.
این جا این اتفاقات، روزمره و عادی شده. تازه وقتی به اینجا كه می رسد و مردم جمع می شوند خیال طرفین از بابت این كه اگر درگیری بشود كسی هست كه جدایشان كند راحت می شود.
بعله! حالا می شود دوتا مشت زد و دو تا كشیده خورد. اما هنوز برای لگد پرانی زود است. وقت دور دوم فحاشی هم مانده تا برسد. وقت آن است كه زیر لب بگویند: (( یه وقت نزنه ناقصم كنه! تازه ازدواج كردم خدا! )). خب به گمانم باید زود تر به این موضوع فكر می كردند. الان باید به این فكر كنند كه چطور مشت های طرف را رد كند و زیر چشمش بادنجان بكارد.
وای! عجب مشتی بود. صاف توی دماغ آن یكی كه قدش بلند تر بود.
صدای قهقه ملت بلند شد. بلند قد كه هنوز گیج و گنگ است دنبال حریفش می گشت كه مشت دوم هم رسید. قد بالای جوان بیچاره نقش زمین شد. صدای زمین خوردنش ملت را ترساند. یكی گفت: (( مرد! مرد!)) اما خب نمرده بود. یكی دو نفر هنوز بلند بلند می خندیدند. دو نفر هم مرد كوتاهتر را كه عضلانی تر هم بود، آرام می كردند. مرد كوتاه قد دیگر راضی شده بود كه دست بردارد اما انگار آن یكی قصد نداشت دیگر زندگی كند.
بلند قد میدان همان طور كه دراز به دراز افتاده بود، از سر گیجی و منگی فریادی كشید و فحشی داد كه تا ان روز نشنیده بود. خلاصه كنم كه نصف خانواده ی مرد كوتاه قد را یكجا شست! یك بار دیگر، مردم خندیدند. این بار برای مرد كوتاهتر.
مرد كوتاه سرش را چرخاند، كشیده ای به صورت خودش زد، چشمانش را بست و سعی كرد كه خودش را آرام كند. اما مرد بلند قد دست بردار نبود. تازه هشیار تر هم شده بود كه دوباره جمله اش را تكرار كرد. ساده بگویم كه مرد كوتاهتر را دیوانه كرد. با یك حركت دو نفری كه سعی می كردند مرد كوتاه را آرام كنند به كناری پرت شدند. مرد كوتاه پرید و با زانو روی سینه مرد بلند قد فرود امد. صدای شكستن دنده های مرد بلند قد، مردم را خفه كرد. تقریبا همه شان برای لحظاتی لال شدند. اما هنوز یك نفر داشت می خندید!!!
malakeyetanhaye
10-14-2007, 12:49 PM
پای راستش بد جوری پیچ خورده بود . درد رو با تمام وجودش حس می كرد یه لحظه فكر كرد كه شاید پایش شكسته . با چهره ای فرو رفته و درهم نگاهی به پایش انداخت و جوراب ضخیمی كه به پاش بود رو از پایش در آورد و با ناراحتی به مچ پایش خیره شد . مچ پایش تا حدودی قرمز رنگ شده بود و كم كم داشت ورم می كرد و درد رو دور خودش جمع می كرد . تا شب چند قدم بیشتر نمانده بود . سعی كرد تا دردش هنوز داغه و كمتر از جایش بلند بشه و خودش رو به خونه برسونه اما نشد كه نشد . دردش اینقدر زیاد بود كه حتی نمی تونست پایش رو حركت بده . بالاخره با هزار بدبختی از جایش بلند شد . جالب اینجا بود كه توی این خیابون بی در و پیكر و شلوغ هیچ كس ندید كه یه نفر پایش توی چاله رفته و خورده زمین . هیچ كس هم كمك نكرد. رهگذران بی تفاوت می گذشتند و حتی زیر چشمی هم نگاهش می كردند ولی هیچ كس به روی مباركش هم نمیاورد. به یاد مهربونی پدرش افتاد اشك در چشمانش حلقه زد و دوباره قطرات اشك روی گونه هاش نشستند"مگر ممكن بود كسی رو ببینه كه افتاده و بعد بهش كمك نكنه . همیشه به همه می گفت مهربونی رو از هم دریغ نكنید! ". كشان كشان خودش رو كنار جدول خیابون كشوند و منتظر تاكسی شد . مگه میتونست با اتوبوس بره . نه ! این امكان نداشت . با این وضع پاش . به محتویات كیفش نگاهی انداخت شاید فقط یه اسكناس هزارتومنی توی كیفش بود . بعد به مسیر آخه با هزار تومن هم با تاكسی نمی تونست حتی اگر مسیر رو می شكست و تكه تكه سوار ماشین می شد . بهترین كار این بود كه در بست بگیره و تا خونه بره بعدش جلوی در خونه كرایه رو حساب كنه نهایتش به مامانش یه زنگ می زد كه مبلغ كرایه رو آماده كنه و بیاره دم در خونه تا تاكسی برسه . در هر حال این بهترین راه ممكن بو د . نمی دونست چقدر زمان گذشت چون هوا دیگه كاملا تاریك شده بود و شب از آسمون بالا رفته بود . ماشینهای زیادی با سرعت از جلوش رد می شدند و تعداد مردمی كه از كنارش می گذشتند كمتر شده بود تك و توك آدمهای خسته رو می دید كه از كنارش عبور می كردند آدمهای سرد و دودی . آدمهای خشن و نا مهربون . آدمهای گرسنه ای كه اصلا سیری ندارند. ناگهان تاكسی زرد رنگی جلوی پایش ترمز زد . به سختی داد زد "در بست " . راننده تاكسی كه انگار متوجه درد پای دخترك شده بود پرسید كجا می روید و دخترك با صدای ضعیفی مسیر رو به راننده گفت راننده كمی مكث كرد و گفت بفرمائید . مثل همیشه اول پرسید چقدر می شه آخه دوستش بهش گفته بود كه تاكسی زرد رنگهای جدید گرانتر از همه می گیرند و اكثر راننده هاشون بی وجدانند. راننده گفت : حالا سوار شید ... و دخترك بلافاصله سوار تاكسی زرد رنگ شد..
سرو صداها اعصابش رو ریخته بودند بهم و درد هنوز دورمچ پایش می پیچید. وارد كوچه كه شدند مبلغ كرایه رو از راننده پرسید " آقا بالاخره چقدر شد؟ " و راننده با صدای واضح گفت شش هزار تومن .درد تا مغزش بالا رفت و ستون فقراتش هم تیر كشید . سرش رو بلند كرد و گفت ببخشید ! راننده با كمال بی اعتنائی گفت شش هزار تومن . مگه شما نگفتید در بست . دخترك در فكر فرورفت و گفت همیشه تا اینجا آژانس دوهزار و پانصد تومان می گیره . شما اگر بخواهید بیشتر بگیرید نهایت چهار هزار تومان اما شش هزار تومان زیاده! راننده باز هم با بی اعتنائی گران شدن بنزین را بهونه كرد . دخترك با گوشیش به مادرش تلفن كرد و گفت شش هزار تومان آماده كنه ...
از ماشین پیاده شد و در حالی كه خودش رو روی زمین می كشید می شنید كه راننده می گفت " خانم راضی باشید " دخترك در دلش گفت " خدا راضی باشد . خدا كه مهربان است . خدایی كه روزی و بركت را خودش میدهد. خدایی كه بر همه چیز آگاه و گواه است ." نگاهی به شب انداخت . تا روز قدمهای زیادی مانده بود تا بردارد.
مچ پایش همچنان درد می كرد
cityslicker
10-14-2007, 04:43 PM
روزي بازرگان موفقي از مسافرت باز گشت ومتوجه شد خانه ومغازه اش در غياب او آتش گرفته وكالاهاي گرانبهايش همه سوخته وخاكستر شده وخسارت هنگفتي به او وارد آمده است فكر مي كنيد آن مرد چه كرد؟ خدا رامقصر شمرد وملامت كردويا اشك ريخت؟
او با لبخندي برلبان ونوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند كرد وگفت
خدايا ! مي خواهي كه اكنون چه كنم؟
مرد تاجر پس از نابودي كسب پر رونق خود، تابلويي بر ويرانه خانه و مغازهاش آويخت كه روي آن نوشنه بود
مغازهام سوخت
خانهام سوخت
كالاهايم سوخت
اما ايمانم نسوخته است
فردا شروع به كار خواهم كرد
cityslicker
10-15-2007, 04:01 PM
چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكلهي يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. رانندهي آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟
چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمهاش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.
جوان، ماشين خود را در گوشهاي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحهي NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي (GPS ) را فعال كند، شد. منطقهي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحهي كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيدهي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد
بالاخره 150 صفحهي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.
چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.
آنگاه به نظارهي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد
مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو يك مشاور هستي.
مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد: كار سادهاي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچچيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي
magmagf
10-16-2007, 09:12 PM
یکی از همین آقایون «باهوش» و جذابی که همیشه برای شکار قلبهای لطیف جنس مقابل در کمین نشسته اند و جزو تاجران موفق هم بود در هواپیما کنار دست یکی از خانم های بسیار جذاب سوئدی می نشیند.
بعد از مدتی سکوت آقا به خانم پیشنهاد می دهد که یک بازی خیلی ساده بکنند. خانم در کمال ادب رد میکند. اما آقا به هر ترتیب بازی را شرئshy; میدهد:
«ببیند خیلی ساده است! من از شما یک سئوال می پرسم، اگر غلط جواب دادید باید 5 دلار به من بدهید. اگر درست جواب دادید من 5 دلار به شما خواهم داد»...
خانم مجدداً جواب رد داد و سعی کرد که کمی بخوابد.
مرد مجدداً تقاضایش را تکرار کرد و ایندفعه پیشنهاد 50 دلار در صورت برنده شدن خانم را داد. خانم مجدداً رد کرد. مرد که شدیداً تصمیم گرفته بود سر صئshy;بت را با این خانم باز کند پیشنهادش را تبدیل کرد به 500 دلار!!! اگر شما برنده شدید 500 دلار بگیرید و اگر بازنده شدید فقط 5 دلار به من بدهید!
در نهایت خانم قبول کرد.
مرد شروع کرد: رئیس جمهور شانزدهم ایالات متئshy;ده چه کسی بوده؟ و زن بعد از مدتی فکر اعتراف کرد که نمیداند. و از توی کیفش یک 5 دلاری به مرد داد.
ئshy;الا نوبت خانم بود. مدتی فکر کرد و پرسید: «پاهای صورتی دارد، پنج دست و فقط دو دندان زرد دارد. بگویید آن چیست؟»
مرد نمی دانست. لپتاپش را باز کرد و سرتاسر اینترنت را جستجو کرد. با تلفن ماهوارهای به دوستانش زنگ زد و چند ایمیل زد و از همه کمک خواست. هیچ جوابی پیدا نشد. در آخر، وقتی شکست را قبول کرد، 500 دلار به خانم پرداخت کرد.
هواپیما تقریبا فرود آمده بود و دیگر فرصت زیادی نمانده بود. مرد رو کرد به خانم و گفت: «ئshy;الا جواب این سئوالی که پرسیدید چی بود؟»
زن لختی فکر کرد، آنگاه در ئshy;الی که از صندلی بلند میشد که پیاده شود، دست توی کیفش کرد و یک 5 دلاری به مرد داد: «نمیدونم!»
malakeyetanhaye
10-17-2007, 01:10 PM
دير میرسى.مثل هميشه. روى صندلى خالى مىنشينى. تمام راه را تا ايستگاه دويده بودى. مىترسى كه باز ديرت شده باشد.
خانم معلم مىگويد: »دوباره كه دير آمدى!«
به صف مريضهاى توى راهرو نگاه مىكنى. زنى، با لبهاى كبودشده از سرما، مىگويد: »كجايى خانوم! از بس وايستاديم مرديم!«
تلفن روى ميز زنگ مىزند، پشت هم. گوشى را كه برمىدارى، دكتر مىگويد:»اين چه وضعيست؟ مريضها ماندهاند پشت در!« مىخواهى بگويى به دَرَك! اما نمىگويى. ناخنهايت را مىجوى.
خانم معلم مىگويد:»باز كه ناخنهايت را مىجوى!« مىگويى:»گل آوردهام برايتان!« بچهها مىخندند.
مىگويى:»گل تازه!«
پدر مىگويد:»گل تازهام كجا بود بچه! بگذار يك چرت بخوابم. فردا آفتاب نزده بايد بروم گل بياورم مغازه.«
مادر سرفه مىكند و داوود، كنار حوض، دست مىكند توى پاشويه، دنبال ماهىهاى سرخى كه نمىبيند.
باد مىآيد و بچهها توى حياط مىدوند. گرگ كه مىشوى بايد دنبالشان كنى. فرار مىكنند از دستت. بره كه باشى بايد بدوى. فرار كنى، تا به تو نرسند. اگر برسند، باختهاى، سوختهاى....
مادر سرفه مىكند. »سينهام مىسوزد ليلا«
پدر رفته گلخانه. روى دفتر مشقت خم شدهاى. مادر سرفه مىكند. پشت هم. مثل هميشه. كبود كه مىشود، داوود لگن را مىآورد. مادر عق مىزند توى گودى لگن سفيد و لختههاى خون نقش يك گل مىاندازد انگار كه در برف. حالا ديگر مثل آن وقتها دستپاچه نمىشوى. نمىدوى تا خانه لعيا و تا او نيامده، هراسان اين ور و آن ور بروى و مادر با آن چشمهاى سبز نگاهت كند مات و آرام و تو با دستمال، لكه سرخ دهانش را پاك كنى و از ترس بلرزى....
خانم معلم گفت:»اين دفعه را به خاطر من ببخشيدش. درسش خوب است. فقط يك كم بىنظم است. قول مىدهد ديگر دير نيايد.«
دير مىرسى. داوود توى ايوان نشسته، با چشمانى كه ندارد، خيره به در، تا تو بيايى:»مادر را بردند!«
مىگويى:»كجا؟«
لعيا مىگويد:»بيمارستان هزار تختخوابى«
و تو به يكى از آن هزار تختى فكر مىكنى كه مادر را روى آن خواباندهاند.
دير مىرسى. اتوبوس رفته است. مىپرسى:»اتوبوس بعدى كى مىآيد؟« مردى كه سرصف ايستاده زنجير را دور انگشتش میچرخاند:»ديرتان شده؟«
چيزى نمىگويى. مىخندد. دوباره به آگهى استخدام نگاه مىكنى. دورش خط قرمز مىكشى. رونامه را تا مىكنى، مىگذارى توى كيفت. مرد مىگويد:»هر وقت عشقش بكشد مىآيد!«
كمال مىگويد:»كى مىآيى ليلا!«
مىگويى:»هيچ وقت!«
باد مىآيد و موهاى آشفتهات را آشفتهتر مىكند. از خيابان كه مىگذرى، برنمىگردى نگاهش كنى. تصوير خيابان و درختها پيشچشمت مىلرزد.
گلها را پرپر مىكنى.
به پدر گفته بودى:»برايم گل بياور. از آن تروتازههاش. يك دسته گل سرخ.« پدر برايت گل آورده بود. داوود گفت:»چه رنگىاند؟«
پدر گفته بود:»مال ليلاست.« تُنگ را كه مىآورى، گلها را مىگذارى توى آب، تا صبح چند بار، به آن لكههاى سرخ جگرى نگاه مىكنى.
مادر نيست و داوود با مهرههاى چوبى بزرگى كه پدر برايش درست كرده، خانه مىسازد يا برج بلندى كه هى مىسازد و فرو مىريزد.
داوود مىگويد:»ليلا آسمان چه رنگى است؟«
كمال مىگويد:»آبى يكدست.«
نگاه مىكنى به چرخش آب از فوارهها كه بالا مىروند و تاب مىخوردند و پايين مىآيند.
»شما هر روز مىآييد پارك؟«
»گاهى جمعهها برادرم را مىآورم«
داوود دست مىكشد روى لبه نيمكت.
پدر مىگويد:»اين درد پا آخر مرا مىكشد!«
داوود قرصها را برايش مىآورد. بعد مىنشيند كنار راديويش.
از اتوبوس كه پياده مىشوى مرد هنوز دنبالت مىآيد.
دكتر گفت:»نگران نباش خرج بيمارستان پدرت با من. تو به فكر زندگى خودت باش!«
»من براى داوود مادرم«
كمال مىگويد:»پس زندگى خودت چى؟«
ديرت شده، روزنامه به دست دنبال نشانى مىگردى.
كمال نگاهت مىكند. چشمهايش نگران است. مثل هميشه:»زندگى ما از هم جدا نيست.«
دست داوود را مىگيرى. راه مىافتى. جمعهها، مثل هميشه، پارك خلوت است. داوود مىپرسد:»آسمان چه رنگى است؟«
»آسمان خاكسترى است با يك عالمه ابرِ درهم و برهم.« باد مىآيد مثل هميشه.
malakeyetanhaye
10-17-2007, 01:13 PM
تا آنجا كه كوچك ترين فرزند خانواده به ياد مي آورد، خانواده اي بود از خرگوش ها كه كنار دسته اي از گرگ ها زندگي مي كردند. گرگ ها اعلام كردند كه از طرز زندگي خرگوش ها ناراضي اند. (گرگ ها عاشق و ديوانه طرز زندگي خودشان بودند، چون كه تنها طرز زندگي، همين طرزي بود كه آنها زندگي مي كردند.) يك شب، زلزله آمد و چند گرگ را به كشتن داد و گناه را به گردن خرگوش ها انداختند، زيرا همه مي دانند كه خرگوش ها با پاهاي عقبي خود زمين را مي كنند و باعث وقوع زمين لرزه مي شوند. شبي ديگر باز صاعقه يكي ديگر از گرگ ها را كشت و اين بار هم خرگوش ها را مقصر دانستند، زيرا همه مي دانند كه اين كاهوخورها هستند كه صاعقه و رعد و برق راه مي اندازند .گرگ ها تهديد كردند كه اگر خرگوش ها رفتارشان را عوض نكنند، آنها را متمدن خواهند كرد و خرگوش ها تصميم گرفتند پا به فرار بگذارند و به جزيره اي متروك پناه ببرند. اما حيوان هاي ديگر كه فرسنگ ها دور از آنها به سر مي بردند ملامتشان كردند و گفتند: «شما بايد سر جاي خود بمانيد و شجاعت به خرج بدهيد. اين دنيا، دنياي فراري ها نيست. اگر گرگ ها به شما حمله كردند ما به احتمال قوي به كمك تان خواهيم آمد.» اين بود كه خرگوش ها همچنان به زندگي در كنار گرگ ها ادامه دادند و يك روز، سيل سهمناكي آمد و شمار زيادي از گرگ ها را در خود غرق كرد. تقصير را باز به گردن خرگوش ها انداختند، زيرا همه مي دانند كه اين جوندگان هويج اند با آن گوش هاي درازشان كه سيل راه مي اندازند. گرگ ها، براي خير و صلاح خود خرگوش ها به آنها يورش بردند و براي محافظت از جانِ خود آنها، در غار تاريكي زندانيشان كردند. وقتي چند هفته اي گذشت و از خرگوش ها خط و خبري نشد، حيوان هاي ديگر بر آن شدند بپرسند چه بلايي سرخرگوش ها آمده است. گرگ ها پاسخ دادند كه خرگوش ها را خورده اند و حالا كه خورده شده اند، موضوع صرفاً يك امر داخلي است. اما حيوان هاي ديگر هشدار دادند كه اگر آنها دليلي براي نابودي خرگوش ها ارائه ندهند، به احتمال، عليه گرگ ها متحد مي شوند. اين طور شد كه گرگ ها دليلي ارائه دادند و گفتند: «خرگوش ها در نظر داشتند فرار كنند، و همان طور كه مي دانيد، اين دنيا، دنياي فراري ها نيست.»
نتيجه اخلاقي: به سوي نزديك ترين جزيره متروك، بدو، خوش خوشك قدم نزن
malakeyetanhaye
10-17-2007, 01:15 PM
چه باروني مياد.چترموآوردم بالای سرت...نميخوام خيس بشي ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمو يم كه هستي ..! هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد....آره من هم چترمو گرفتم رويسنگ روي اين سنگ سفيد كه درشت وسياه اسمتو روش نوشتن ... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي....اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه ...ولش كن ! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی!يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه تو چشمهات لونه كردنداينو نگفته باشي..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجاخيلی تاريكه! ... ای بابا ! آقا چرا واستادی ؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستی لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند...راستی نميدوني رنگ سفيد چقده بهت مياد !آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد ...قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كار خودت رو كردی:همش روسری مشكی سرت بود....ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن .قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد ....بالاخره نوبت من هم شد.يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثل هميشهبا من لجبازیكردی و رفتی..! رفتي و من رو تنها گذاشتي ..اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت !... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ...قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد ...حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن !...مشكي ، همون رنگي كه تو دوست داشتي ....
hushang
10-17-2007, 07:49 PM
سلام به همگی!
قسمت سیزدهم هم آماده شد. میتونید از لینک زیر بدانلودین! چهاردهم هم 4 تا داستان میخواد تا تموم شه.
از شما هم ممنونم که دانلود کردید فایل ها رو!
بابا دمتون گرم. 140 تا داستان شده. یکی از یکی قشنگ تر. البته من همه ی داستان های این تاپیکو نذاشتم. فقط اونایی که به نظرم واقعا قشنگه رو کالکشن کردم.
راستی یه کتاب هست به نام 17 داستان کوتاه از نویسندگان نا شناس. که تاحالا چندین بار تجدید چاپ شده. میگم ما اگه یه کتاب بدیم بیرون چی مییییییشه! اسم هممونو تو گرداورندگانش مینویسیم. اووووو 140 تا تازه فعلن!!!
(یکی نیست بگه: به همین خیال باش!!!)
قربون همگی!
(راستی این پایگاه(!) منه!)
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
hushang
10-18-2007, 01:54 PM
بالاخره ما هم یه داستان دیگه اینجا دادیم
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود
hushang
10-18-2007, 01:57 PM
اینم یکی دیگه!!!!
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
malakeyetanhaye
10-18-2007, 06:07 PM
صحرا نشین عاشق
جوان صحرانشینی،سرگردان د رصحرا می رفت تا اینکه خود را در کنار چاهی یافت. دختری بسیار زیبا همچون قرص ماه، از آن اب می کشید. به او گفت:"دیوانه وار عاشق تو ام "دختر جوان پاسخ داد:"کنار چشمه زن دیگری هم هست، چنان زیباست که من حتی لایق خدمت گذاری او هم نیستم."جوان فورا روی برگرداند،کسی نبود.پس دخترک ندا داد:"صداقت چه زیبباست و دروغ چه زشت! میگویی واله و شیدای منی اما همین بس که از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من بر گردانی "" اگر عمیقا به زنی عشق بورزی، این عشق هرگز تازگی خود را از دست نخواهد داد."آلبرت گینون
malakeyetanhaye
10-18-2007, 06:20 PM
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
malakeyetanhaye
10-20-2007, 11:04 PM
بهترين عمل...
مريدي از استادش پرسيد: چطور مي توانم در زندگيم بهترين شيوه عمل را بشناسم ؟ استاد از مريدش خواست ميزي بسازد . وقتي ساخت ميز رو به پايان بود و تنها لازم بود ميخهاي رويهء ميز را بکوبد، استاد به مريد نزديک شد
مريد داشت با سه ضربه دقيق ، ميخ ها را در جاي خود مي کوبيد . اما با يکي از ميخها مشکل داشت، ومجبور شد يکبار ديگر بر آن بکوبد.چهارمين ضربه ميخ را در چوب فرو برد و چوب زخمي شد
استاد گفت : دست تو با کوبيدن سه ضربه آشناست. هنگامي که عملي به عادت تبديل شود ، معناي خود را از دست مي دهد؛ و ممکن است به آسيبي منجر شود
هر عملي عمل توست ، و تنها يک راز وجود دارد : هرگز مگذار عادتي بر حرکتهاي تو حاکم شود
سلام.دو تا داستان جدید براتون میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.:20:
عشق، ساعت، دوچرخه
جهانگیر هدایت
پانزده ساله بودم. خیال میکردم خیلی بزرگ شدهام، عاشق هم بودم. عاشق دختر همسایه. در این سالها آدم، هر دختری را که بیشتر از سایرین ببیند عاشقش میشود. حالا دیگر فرقی نمیکند او که باشد و چه باشد. اسمش لوئیز بود. یک دختر آسوری با اندامی نازک و پوستی خیلی سبزه. برای دیدن او دائماً برنامهریزی میکردم. اوقات رفت و آمد او را کشف کرده بودم و از این کشف بزرگ بهرهای که نصیب من میشد موس موس بود. خانه لوئیز درست در همسایگی دیوار به دیوار ما بود. من با فکر لوئیز صبح تا غروب زندگی میکردم. عشق من در دو چیز خلاصه میشد، نگاه و فکر. هر وقت فرصتی دست میداد نگاه میکردم. وقتی هم فرصتی نبود فکر میکردم. او هم سن و سال من بود. خدا را شکر که الان او را نمیشناسم چون زهوارش باید مثل من در رفته باشد. به هر تقدیر من به سختی عاشق لوئیز بودم. ولی بیتجربگی، بیعرضگی، خجالت و ترس هرگز به من اجازه نداد حتی یک سانتیمتر به طرف او بروم.
پسرها و دخترها منزل آنها رفت و آمد میکردند و من مثل سگ پاسبان فقط مراقب بودم. از خانه کمتر بیرون میرفتم، بیشتر دوست داشتم توی خانه بمانم. یادم هست در منزل لوئیز آهنی بود که به هنگام باز یا بسته شدن صدای مخصوصی میداد. من منتظر این صدا بودم. تا صدا را میشنیدم مثل سگ پا ولف میدویدم در کوچه ببینم لوئیز است یا کس دیگری است. صدای در قلب مرا سخت به طپش میانداخت. لوئیز هم فقط مرا نگاه میکرد. آیا او هم مرا دوست داشت؟ این آرزوی من بود.
برای این آرزو و این عشق، این خواهش دل خاک بر سر بیعرضه حاضر بودم جانم را بدهم. وقتی لوئیز توی چشمهای من نگاه میکرد دلم مثل کبوتر وحشی میزد، قرمز میشدم، توی چشمهایم آب جمع میشد، دست و پایم را گم میکردم و موجودی میشدم بیچاره که نه راه پیش دارد و نه راه پس.
خانه ما اجارهای بود. وضع مالی پدرم هم خوب نبود. من که باید نخستین درس تلخ تسلط شدید مادیات و زندگی اقتصادی برعواطف و احساسات و عشق و محبت را تجربه میکردم با عشق محروم و خیلی محرومانه خودم خوش بودم. اصلاً نمیدانستم چرا عاشق شدهام. حس میکردم لوئیز را دوست دارم و عاشق او هستم اما نمیدانستم برنامه بعدی چیست. اساساً نمیدانستم بعدش چه باید بشود. بچههای این دوره زمانه در این گونه موارد خیلی سرشان میشود ولی ما جوانهای ایام قدیم تا آن سالهای بیقراری هنوز خیلی چیزها را نمیدانستیم یا لااقل به خودمان اجازه نمیدادیم که بدانیم.
وضع مالی پدرم بدتر شد. بالاخره در پرداخت اجاره خانه اشکالاتی پیش آمد. مدتی بحث و گفتگو و سرانجام فاجعه رخ داد. اسبابکشی به خانه پدربزرگم. لوئیز خواهر بزرگتری داشت. در همان ایامی که بر سر پرداخت اجاره خانه بحث بود یک روز او سر صحبت را با من باز کرد. همیشه نوش دارو بعد از مرگ سهراب میرسد. این قانون ازلی است. پرسید تو کلاس چندی؟ گفتم: نهم. او هم کلاس نهم بود. فهمیدم تنبلی او را از قافله عقب انداخته است. این سرنخی بود بسیار هیجانانگیز که بالاخره به عشق من لوئیز میرسید. حالا که با خواهر لوئیز آشنا بودم طبعاً رسماً با لوئیز آشنا میشدم. دختری بود ساکت و آرام. فارسی را خوب حرف نمیزد. حرفهایش خیلی عادی بود. کلاس هشتم بود و به خاطر تجدیدیهایش مرتب غصه میخورد. اما اینها مهم نبود. من عاشق او بودم و همین، باقیش دیگر حرف بود. مدتی زندگی رنگ خاصی به خودش گرفت.
تابستان بود. مدرسهها تعطیل و ما همه بیکار. عصر همه سرکوچه جمع میشدیم و تا شب گپ میزدیم. من به امید این دیدارهای عصرانه شب میخوابیدم، صبح بلند میشدم، تمام روز را با بیصبری میگذرانیدم که عصر شود و بروم سرکوچه و با بچه آسوریها قاطی شوم. در عین حال خیلی هم رودربایستی داشتم. نه میل داشتم زودتر بروم سرکوچه و نه دیرتر. میترسیدم اگر زودتر بروم مچم باز شود و اگر دیرتر بروم کمتر لوئیز عزیزم را ببینم. گویا همیشه دوران خوشی کوتاه و زودگذر است. عشق من در همین دیدارها خلاصه میشد که سخت در من شوق و هیجان برمیانگیخت ولی گویا همین خوشی کوچولو هم برای من زیادی بود.
سرانجام فاجعه واقع شد. یک کامیون آمد اسبابها را جمع کرد و ما رفتیم منزل پدربزرگم.
راستی فراموش کردم بگویم خانه ما توی یکی از خیابانهای مقابل دانشگاه تهران توی کوچهای بود و حالا در خانه پدربزرگم که خیابان ثریا بود منزل کرده بودیم. اقتصاد خانواده ایجاب میکرد ما نقل مکان کنیم و عشق هم باید در چهارچوب این اقتصاد منهدم میشد. مدتی گذشت. من دلم هوای لوئیز را کرده بود. مدارس باز شدند. باید مدرسه میرفتم. اما دلم میخواست او را ببینم و با او حرف بزنم. ولی چگونه؟ من کالج میرفتم. مدتها فکر میکردم چگونه میتوانم بروم و لوئیز را ببینم. باید مرتب میرفتم مدرسه و برمیگشتم خانه. باز برنامهریزی شروع شد.
دوچرخه، بله دوچرخه. باید یک روز یک دوچرخه کرایه میکردم و خودم را به جلوی دانشگاه میرساندم. برای این کار احتیاج به وقت و پول داشتم. روزهای سهشنبه پدرم و مادرم از ساعت 5 بعد از ظهر تا بوق سگ میرفتند به مهمانی، بنابراین خاطرم جمع بود که از آنها فراغم. پدر و مادر بزرگم هم توی دردهای پیری خودشان غوطه میخوردند. اما پول کم داشتم باید طوری محاسبه میکردم که برنامه بیش از یک ساعت طول نکشد تا بتوانم کرایه دوچرخه را بپردازم. اما ساعت نداشتم. یک ساعت خیلی کوچک نقره که توی قاب مخصوص بود گویا از پدربزرگم رسیده بود به مادرم و حالا روی طاقچه آهسته برای خودش تیک تاک میکرد نظر مرا جلب کرده بود. از این ساعت میتوانستم استفاده کنم.
بالاخره روز موعود رسید. پدر و مادرم رفتند مهمانی. یک دوچرخه سازی بود سر دروازه دولت و مثل برق ساعت را گذاشتم توی جیبم، لباسهای نو خودم را پوشیدم و رفتم سراغ دوچرخه ساز. یک دوچرخه «رالی» گرفتم و در مسیر خیابان شاهرضا به طرف دانشگاه به راه افتادم. مهر ماه بود. هوا هنوز خیلی گرم بود. التهاب و ترس و عجله مرا سخت ناراحت میکرد. عرق از سر و کلهام سرازیر شده بود. میترسیدم مبادا کسی مرا ببیند. چه راه طولانی. ولی مهم نبود، من عاشق بودم. عاشق لوئیز. لوئیز من سر آن کوچه قاطی برو بچهها بود و من به طرف او میرفتم. بالاخره رسیدم میدانستم عصرها برو بچهها سر کوچه جمع میشدند. بچهها جمع بودند. رسیدم. همه با من سلام و علیک و چاق سلامتی کردند. لوئیز هم بود ولی لوئیز هیجان خاصی بروز نداد. من عرق کرده با چهرهای قرمز و ملتهب گفتم: از این طرفها رد میشدم، فکر کردم سری هم به شما بزنم. گفتند خوب کردی. روی حساب من 25 دقیقه طول کشیده بود. با دوچرخه خودم را رسانده بودم آنجا و 25 دقیقه هم طول میکشید که برگردم، بنابراین فقط 10 دقیقه وقت داشتم نزد عشقم باقی بمانم. راستی چقدر دنیا ظالم و بیشرف بود.
بچهای که نه پول دارد و نه ساعت و نه دوچرخه وقتی بخواهد در چهارچوب یک برنامه دزدکی خودش را به عشقش برساند بهتر از این نمیشود. دو هفته برنامهریزی کرده بودم، نقشه کشیده بودم. پول اتوبوس و حمام را ذخیره کرده بودم که حالا ده دقیقه فقط ده دقیقه لوئیز را ببینم. بالاخره ده دقیقه تمام شد. حس میکردم زندگی و دنیا دارد به آخر میرسد. صدای نحسی بیخ گوشم میگفت این آخرین دیدار است. آخرین نگاه را به لوئیز بینداز. و بالاخره من خداحافظی کردم و برگشتم. گریهام گرفته بود. دانههای اشک بیاختیار روی گونههایم فرو میافتاد و در اثر حرکت دوچرخه روی صورتم خشک میشد. با خشمی ناشناخته حرکت میکردم، هیچ احساس خستگی نداشتم. خطری حس نمیکردم و این بار مدت مراجعت 18 دقیقه طول کشید. پول کرایه دوچرخه را دادم. برگشتم خانه ساعت را سرجایش گذاشتم. صورتم را شستم و آمدم جلوی در خانه توی پیاده رو ایستادم. همینطور که بیخیال این طرف و آن طرف را نگاه میکردم دیدم مقابل خانه پدربزرگم در خانهای باز شد. یک دختر هم سن و سال من آمد بیرون، نگاه کنجکاوی به طرف من انداخت و بعد همان جا جلوی در خانه ایستاد و مشغول تماشای خیابان شد. گرچه من از مقابل دانشگاه آمده بودم خیابان ثریا، گرچه آن جا همسایه من لوئیز بود، سخت عاشق او بودم ولی با وجود این توی همسایههای خیابان ثریا هم دخترهای سبزه و باریک پیدا میشد...
ماهنامه رودکی-شماره ی 19
بوسه جادوئی
نوشته : خاچاطور آواکیان
ترجمه : آندرانیک خچومیان
وضعیت خیلی بدی داشتم. بدبیاری پشت بدبیاری به سراغم می آمد. نه تنها از چشم خانواده و اطرافیانم، بلکه از چشم خودم هم افتاده بودم. هر کسی مرا می دید، نیشخندی می زد، از کنارم می گذشت و طوری وانمود می کرد که انگار مرا ندیده است. خب آدمی که پست و مقام اش را از دست داده، بد آورده ، بی پول شده بود و هیچ چشم انداز روشنی نداشت، به درد کی می خورد؟
نا امید و مائوس تصمیم گرفته بودم کاسه کوزه ام را جمع کنم و به گوشه ای بروم، تا اینکه یکی از همسایه ها ( شاید از ترس اینکه باز می خواهم پول قرض کنم) یاد آوری ام کرد و گفت:
- هامو، میگفتی با یکی از کله گنده های ما، هم مدرسه ای بودی... برو پیش اش، شاید کمک ات کنه و از این بیچارگی در بیای، به خدا گناه داری.
- نه گقام جان، فکر نکنم فایده ای داشته باشه. اولا که اون آقا اصلا منو به یاد نخواهد داشت، دوما اون آدمی نیست که به کسی کمک کنه... زمان بچگی هم آدم بد طینت و خودخواهی بود.
- شاید عوض شده... برو امتحان کن، چیزی از دست نمیدی.
این را گفت و با عجله دور شد. با خودم کردم فکر کردم واقعا چی باید از دست می دادم؟... شاید معجزه ای رخ داده باشد...می گویند پست و مقام گاهی هم آدم را دل رحم می کند.
رفتم و در لیست " روز ملاقات به همشهری ها" اسم نوشتم. یک ما منتظر ماندم تا بالاخره مرا به حضور پذیرفت. وارد دفترش شدم، سلام کردم، اما او سرش را به آرامی تکان داد و بدون اینکه به من نگاه کند، جر و بحث اش را با معاون اش ادامه داد.
- آخه چی داری میگی مرد حسابی؟... اینجا واضح نوشته " نقاش بزرگ فرانسوی تبار روس که سالهای خلاقیت خود را در ایتالیا گذرانده و معروف ترین آثارش را بر اساس وقایع تاریخی آن کشور خلق کرده است" . هفت حرفه.
حدس زدن که جدول روزنامه امروز را حل می کنند. ( در ضمن، خودم هم ساعات بیکاری ام را این چنین می گذرانم.)
معاون اش درمانده گفت: این یکی را نمی دانم آقای بورنازیان.
- یه معاون همه چی باید بدونه- و با لحن عصبانی که داشت رو به من کرد و گفت- شما چه می خواهید همشهری؟
- من هامو هستم... دوست دوران دبستان تو... یعنی شما.
او چشم هایش را گشادتر کرد و نگاه اش را به من دوخت، انگار چیزی به یادش آمد. سپس حالت معمولی به خود گرفت و قلم اش را روی نقطه حل نشده جدول گذاشت و پرسید:
- برای چه کاری پیش من آمدید؟
در وضعیت غیر قابل تحملی هستم... پنج نفر هستیم و توی یک اتاق زندگی می کنیم.
-الان ساختمان سازی نمی کنیم.
- بیکارم.
- خیلی ها بیکارند.
- زنم مریضه.
- من که دکتر نیستم.
- تنها امیدم توئی... یعنی شمائید... یه جوری کمکم کنید.
-برو پیش مقامات محلی.
معجزه رخ نداده بود. همان آدم بی رحم، بی قلب و بی تفاوتی بود که بود.
به طرف در حرکت کردم. اما ناگهان فکری در مغزم درخشید. برگشتم و گفتم:
- می تونم در خواست کوچکی داشته باشم؟
- فقط در محدوده قانون.
- در خواست من کاری به قانون ندارد.
- بگو.
- خواهش می کنیم در حضور دیگران به من سلام کنید.
- همشهری، شما قبل از حرف زدن هیچ فکر می کنید یا...
- البته که فکر می کنم. همین الان حواسم را جمع کردم و یادم آمد که آن نقاش فرانسوی- روسی- ایتالیایی، بریولوو است.
- بله؟... بله درسته. بریولوو... آفرین... هقت حرف...- بالاخره لبخندی زد و ادامه داد- باشه، من آدم دمکراتی هستم، اگر بخواهید نه تنها سلام می کنم، بلکه در آغوش ام می گیرم و می بوسم تان... دوست دوران دبستان من هستی... همین فردا در میدان شهر تجمع هست، بیا آنجا همدیگر را ببینیم.
تشکر کردم و از اتاق اش بیرون آمدم. روز بعد او به قول اش عمل کرد و در میدان شهر که جمعیت زیادی جمع شده بود تا مرا دید دست تکان داد، به طرفم آمد، مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت:
- هامو جان چی شده؟ سه روزه که پیدات نیست.
جمعیت اطراف ما، چه غریبه و چه آشنا که با تعجب و حسادت شاهد این صحنه بودند شروع کردند به سوال پیچ کردن من که این آقا چه نسبتی با تو دارد و از کی این همه با هم صمیمی هستید.
من هم جواب دادم – دوستان صمیمی هستیم، مثل دو برادر- و اضافه کردم که تقریبا هر روز همدیگر را می بینیم و بیشتر اوقات با هم هستیم.
البته من دیگر او را ندیدم، ولی از آن روز به بعد چرخ بخت و اقبال من از این رو به آن رو شد و به تندی به سمت جلو چرخید و مرا بالا برد. در همه شهر شایع سد که من با یکی از شخصیت های طراز اول مملکت مثل برادر می مانم و او قرص و محکم پشتیبان من است. رفتار همه نسبت به من سریع عوض شد، همه سعی می کردند نسبت به من صمیمی و خوش آیند باشندو اظهار ارادت می کردند. همه مشکلات ام به سرعت حل شدند. از هر کسی هر چه می خواستم فوری بر آورده می کرد، حتی چیزی هم بیشتر. همه می دانستند که خدمتشان جای دوری نمی رود و دوست صمیمی من حتما اینها را بزودی می فهمد و در نظر می گیرد.
از آن پس شدم همایاک پترویچ، آدم محترمی که همه مشتاق دیدارش بودند، آدمی که حرف اش حرف بود و هر چه اراده می کرد به واقعیت می پیوست... نفوذ اجتماعی ام آنقدر بالا رفت که همه جا مرا دعوت می کردند، همه جا از من می خواستند که حرف بزنم، گوش می کردند و دست می زدند... در چندین و چند شورا، تشکل، هیئت مدیره و هئیت رئیسه عضو شدم، اما مصاحبه ها و سخنرانی ها تمامی نداشت...
روزی هم از بالا زنگ زدند و گفتند که آقای بورنازیان خواهش کرده است که به دیدن اش بروم. رفتم. سریع مرا به حضور پذیرفت، به استقبال ام آمد و کنار دست اش نشاند. برایم قهوه سفارش داد و از سلامتی خانواده ام جویا شد.
بله، به هر حال معجزه رخ داده بود. مقابل ام آدم دیگری قرار داشت، آدمی مهربان و با لطف... وقتی قهوه را خوردیم ( با یک استکان کنیاک اصل) رو به من کرد و گفت:
- هامو جان ، می بینم که کارهایت خیلی روبراه است. همه جا حضور داری، بهت احترام میذارن، به حرفهات گوش می کنن... اما دوست قدیم ات را فراموش کردی و پیش اش نمیای و کمک اش نمی کنی.
- ولی من... چه کمکی می تونم به شما بکنم؟... من...
- دیگه این همه فروتنی نکن، می دونم که حرف ات حرفه... مردم ترا قبول دارن.
-همه اینها به لطف شما بوده...
- می دونم. اما حالا نوبت توئه... تو می تونی روی خیلی ها تاثیر گذار باشی و اجازه ندی در مورد من بدگویی کنن و بخصوص منومتهم به بورکراسی نکنن و چنین حرف هایی... میدونی که انتخابات نزدیکه.
- حاضرم کمک کنم، ولی چطور؟
- چطور؟ فردا بیا میدان شهر و حرفت را بزن... نه، نه، این کار ممکنه ایجاد سوتفاهم کنه و فکر کنن این یه برنامه از قبل طرح ریزی شده ای ئه. بهتره که تا منو دیدی، نزدیک بشی و... منو ببوسی . تو آدم با نفوذی هستی، خیلی وقته منو می شناسی و قدر کارهای منو می دونی. این عمل تو دهان خیلی ها را میبنده.
روز بعد من البته همین کار را کردم. بعد از روبوسی علنی و میدانی من، خیلی ها واقعا نظرشان در مورد بورنازیان تغییر کرد. آخه چطور نظرشان تغییر نمی کرد وقتی مرد سرشناسی و مورد احترام . آدم درست و حسابی مثل من ، در حضور همه، صمیمیت و مهر خودش را به نمایش می گذارد و او را می بوسد...
افسوس که همه چیز در این دنیا گذرا است. مدتی بعد بورنازیان را از مقام اش بر کنار کردند... و حالا من فکر می کنم چکار کنم تا مردم بوسه های متقابلانه ما را فراموش کنند. فراموش نمی کنند می دانم، مردم چیزهای خوب را فراموش می کنند...
ماهنامه رودکی-شماره ی 19
cityslicker
10-29-2007, 12:20 PM
چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده
دور افتاده به نام "روکی" ، توي یک کلبه کوچك زندگی می
کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان
میبرد.
کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از
برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا
بچه سیر بشود . یادم می آيد یک سال كه نمی دانم به چه
علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود،
بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله
خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشید بیرون و از توش یه
عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با
چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت
بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی
خوشگل است. ما پیش از اين هیچوقت آینه نداشتیم، این
هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برايمان بیفتد . پول
کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا
وقتی به شهر مي رود آن آينه را برايمان بخرد . آفتاب نزده باید
حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود،
یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای
همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد .
چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز
کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ...
حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا"
من
خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که
سیبیلهايش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش
گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه
بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به
آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم
خیلی بهم م