View Full Version : » تازههاي ادبيات و علوم انساني «
M a r i o
12-17-2007, 12:42 PM
با سلام
پس از پيشنهادي كه شد و با لطف و همچنين پيگيريهاي همكار محترم اين بخش ، magmagf عزيز ، كلنگ ( با عرض سلام خدمت آقا كمال ) احداث اين تاپيك بر زمين زده شد و همزمان افتتاح گرديد.
قرار است در اين تاپيك هرگونه خبر در رابطه با دنياي ادبيات و بطور كل علوم انساني كه بوقوع پيوسته و يا درشرف وقوع است ، نوشته شود
خبرهايي از دنياي كتاب و نشر ، كتابهاي دردست چاپ و يا تازه به چاپ رسيده، برگزاري همايشها و نمايشگاهها، بزرگداشت ، يادبود ... و هرآنچه كه مرتبط با اين بخش است ، نوشته شود.
اميد است اين تاپيك با كمك و همكاري شما، مكاني باشد براي اطلاع رساني مفيد براي همه علاقمندان
با تشكر
http://qsmile.com/qsimages/72.gif
M a r i o
12-17-2007, 12:46 PM
http://mehrnews.com/mehr_media/image/2007/12/322255_orig.jpg
به تازگي کتاب «در حال کندن پوست پیاز»، آخرین اثر " گونتر گراس " ، نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1999، با ترجمه " جاهد جهانشاهی " در ایران منتشر شده است.
این کتاب، کمتر از یک سال پیش در آلمان منتشر شده است.
http://www.dw-world.de/image/0,,2149964_1,00.jpg
از زمان انتشار این کتاب در اروپا ، گراس در معرض اتهامات زیادی در محافل ادبی و فرهنگی بوده و آماج حملات مطبوعات قرار گرفته است.
گراس پیشتر گفته بود: نسبت به این اعمال (دوران خدمت) خیلی شرم دارم و حتی بهتر است در آن مورد دهانم را ببندم و هیچ نگویم. من فقط سه ماه در جنایات جنگی نازیها شرکت داشتم و از این بابت خوشحالم که زیاد خود را درگیر نکردم. اگر حقیقت را بخواهید باید بگویم در چند روزی که در خط مقدم می جنگیدم، اصلا گلوله ای شلیک نکردم.
این کتاب شامل فصلهای "پوستهای زیر پوست پیاز"، "چه چیزی خود را محاصره کرده است"، "اسم او بود ما از این کارها نمی کنیم"، "چگونه با ترس آشنا شدم"، "با میهمانان سرمیز"، "روی زمینی و زیر زمینی"، "گرسنگی سوم"، "چطور سیگاری شدم"، "هوای برلین"، "سرطان ساکن" و "چه هدایایی برای عروسی دریافت کردم" است.
گراس در فصل نخست کتاب نوشته است: خاطرات قایم باشک بازی بچه ها را دوست دارد. خود را پنهان می کند. به زیبا حرف زدن انعطاف نشان می دهد و خود را مشتاقانه می آراید و اغلب بی نیاز، مخالف حافظه است. خود را غلو آمیز جلوه می دهد و پرخاش جویانه می خواهد حق به جانب باشد. اگر به خاطرات سوال اضافه شود، به خاطرات پیازی می ماند که می خواهد پوستش را بکنند تا بتواند آزاد باشد، آن طور که کلمه به کلمه قابل مطالعه گردد: به ندرت ساده، اغلب به شکل نوشته ای وارونه یا به شکل دیگری رمزگشایی شده...
"کندن پوست پیاز" آخرین کتاب گونترگراس است که در آن، خاطرات خود را از دوران کودکی نوشته و بسیاری از اسرار نهان خود را هم فاش کرده است. این فاش گویی البته بازهم در آلمان برای این نویسنده مشکل ساز شد و بسیاری برآشفتند که چرا گونترگراس نامدار اینطور مصمم و بی پرده از خاطرات دوران جنگ خود سخن می گوید. آنان به این بخش از کتاب نیز معترض بودند که می گوید: من به عنوان یک نازی جوان و معتقدی که تا پایان به کارش ایمان داشت عضوی از ارتش جوانان هیتلر بودم. من زمانی که به پرچم کشور چشم می دوختم، مفهوم "فراتر از مرگ" را به ذهن راه می دادم. هیچ شک و شبهه ای نمی توانست ایمان مرا تیره و تار کند. کاملا مصمم بودم چرا که دشمن سرزمین پدری ام را محاصره و تهدید کرده بود.
---------------------------------
http://www.ibna.ir/images/docs/000012/n00012958-b.jpg
گونتر گراس، نویسنده، نقاش و مجسمهساز ۸۰ ساله آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات، فراز و نشیبهای گوناگونی را تجربه کرده است. او زمانی در لشکر دهم توپخانه اس.اس آلمان نازی عضویت داشته و مدتی را در اسارت نیروهای ارتش امریکا گذرانده است.
مشهورترین نوشته او «طبل حلبی» است که نمونه برجسته سبک رئالیسم جادوئی در اروپا بهشمار میآید. این نمایشنامه در سال ۱۹۵۹ منتشر و باعث شهرت گراس شد. دیگر رمان مشهور او «سالهای سگی» نام دارد که در ۱۹۶۳ منتشر شد و به تلفیق واقعیت با تخیل مشهور است.
بیش از 15 کتاب از آثار این نویسنده در ایران ترجمه و منتشر شدهاند. از میان مترجمان آثار او میتوان به افرادی چون سروش حبیبی، علیاصغر حداد، جاهد جهانشاهی و حسن نقرهچی اشاره کرد.
گراس تاکنون جوایز زیادی از جمله جایزه نوبل ادبیات (1999)، جایزه توماس مان (1996)، جایزه گئورک بوشنر (1965) و جایزه شاهزاده آستوری (1999) را به دست آورده است. همچنین دو سال پیش در سال 2005 میلادی از سوی دانشگاه برلین به این نویسنده دکترای افتخاری اهدا شد.
در مهر ماه گذشته نیز به مناسبت تولد ۸۰ سالگی این نویسنده، جشنهای مختلفی در اروپا برگزار شد و بسیاری از نویسندگان سرشناس جهان با ارسال نامههایی تولد او را تبریک گفتند.
"در حال کندن پوست پیاز" در 3000 نسخه، 504 صفحه و با قیمت 6000 تومان توسط نشر نگاه منتشر شده است.
منابع : خبرگزاري كتاب ايران ، خبرگزاري مهر ،سايت دويچه وله آلمان
M a r i o
12-17-2007, 12:48 PM
جاهد جهانشاهی، مترجم و نویسندهی پرکار، کتاب خاطرات "در حال كندن پوست پیاز" گراس را به فارسی برگرداندهاست. گفتوگوی دویچه وله با او را در این زمینه بخوانید:
تا به حال چند اثر از گونتر گراس به فارسی برگرداندهاید؟ چرا از میان آثارش این رمانها را انتخاب کردهاید؟
جاهد جهانشاهی: من در سال ۱۳۷۸ نمایشنامهی "سیل" كه اولین اثر نمایشی گراس هم میشود، به فارسی برگرداندم. این کتاب در "نشر دیگر" به چاپ رسید. حالا هم خاطرات این نویسنده را با عنوان "در حال كندن پوست پیاز" ترجمه کردهام. نمایشنامهی سیل را ترجمه كردم، چون هیچ اثری از گراس تا آن زمان در زمینهی ادبیات نمایشی به فارسی برگردانده نشده بود و به این ترتیب خواستم مخاطب ایرانی را در جریان فعالیتهای نمایشی او قرار دهم. اخیراً هم خاطرات گراس را به فارسی برگرداندهام، به این دلیل كه جماعت اهل مطالعه، اصولاً خاطرات شخصیتهای مختلف را با علاقه دنبال میكنند؛ چه رسد به گونترگراس كه سالهای سال است که با نوشتههایش آشنایی دارند.
خود شما به چه جنبههایی از کتاب "در حال کندن پوست پیاز" علاقمندید؟
خاطرات "در حال كندن پوست پیاز" دلایل زیادی برای ترجمه داشت؛ از جمله این كه نویسندهای به خود جرأت داده و در آستانهی هشتاد سالگی خود افشاگری كرده است. خود این افشاگری، بستری مناسب برای افشای دیگران است كه گراس در این كتاب دنبال میكند؛ حال مردی با كوله باری از تجربه، خوانندهها را به فراز و نشیب پنهان و آشكار زندگی خود راه میدهد و ضرورتی برای پنهان كاری نمیبیند. با دید انتقادی به خود و دیگران نگریستن، موردی است كه باعث كنجكاوی خوانندهی ایرانی میشود.
این کتاب در آلمان به خاطر اعتراف گراس به عضویت در واحد ویژه ی اس. اس در دوران نازیها سر و صدای زیادی بهراه انداختهاست. آیا خوانندهی ایرانی انتقادی به این رفتار "دوگانه" ی گراس دارد که خود را به عنوان نویسندهای متعهد معرفی کرده، ولی سالها این راز را مخفی نگهداشته بوده است؟
سر و صدایی كه این كتاب در آلمان و حتا لهستان به راه انداخت از هوشمندی نویسنده نشات میگیرد. این كه گراس در هفده سالگی جزو جوانان اس . اس هیتلری بوده، مورد تازه و ناگفتهای نیست. در آن سالهای هیتلری همهی مردم آلمان، نازی بودند و اگر هم نبودند، باید چنین وانمود میكردند. گراس هم استثنا نیست. همانطور كه در متن خاطرات هم آمده، آقای راتسینگر، پاپ اعظم و رهبر كاتولیكهای جهان هم عضو اس . اس بوده. بعد از جنگ جهانی دوم، جوانان زیر هیجده سال عفو شدند. طیف وسیعی از مردم عادی نیز همین طور. در مورد گراس هم مورد پنهان و ناگفتهای نبود. متفقین، آمریكاییها و وزارت كشور آلمان هم به این مهم واقف بودند. تنها بیوگرافی نویسان ماجرا را پیگیری نكرده بودند. خوب میدانید، جنجالی كه پس از انتشار خاطرات در آلمان راه افتاد، از سوی روزنامههای زرد دامن زده شد. چون تصور میكردند، به آسانی میتوانند چهرهی نویسنده را مخدوش كنند. گراس در همان روزها طی مصاحبهای با مطبوعات آلمان اعلام كرد، نیمی از نمایندگان بوندستاگ پسزمینهی نازی دارند. در نتیجه همهی ناملایمات را نمیتوان بر سر جوان هفده سالهی آن روزگار آوار كرد! اتفاقاً گونتر گراس از فضای دست ساز افراطیون ولخ والسا، بیشترین بهره را جست و سرانجام آقایان ناچار به عقب نشینی شدند. در مورد خوانندهی ایرانی هم، نمیتوان پیشاپیش نظر داد. چند روز دیگر "در حال كندن پوست پیاز"، توسط انتشارات نگاه به بازار عرضه میشود. (دریافت مجوز از وزارت ارشاد اسلامی، هفت ماه بهطول انجامید). باید منتظر بمانیم و بعد پاسخاش را دریافت خواهیم كرد.
ویژگیهای آثار گراس را از نظر نثر و شیوهی نگارش که بسیار پیچیده است، در چه میبینید؟
گراس در بین نویسندگان همنسل خود به دشوار نویسی معروف است. در نوشتن به شدت تحت تاثیر تئودور فونتان و در ابداع و ساختن واژههای جدید، چیزی از گوتهلد ایفرائیم لسینگ كم ندارد. همین مورد آخر، برگردان آثار او را با دشواری مواجه میكند كه البته نمیتوان بر نویسنده اشكال گرفت.
در برگردان آثار گراس به چه جنبههایی باید توجه کرد؟ وقتی به مشکلی در ترجمه بر می خوردید، چگونه آن را رفع میکنید؟
هر اثری را كه مترجم تصمیم میگیرد، به زبان دیگری منتقل كند، ابتدا باید شناخت اجمالی از آثار آن نویسنده داشته باشد، تا در یابد هم از نظر ترجمه و هم مخاطب و نیز وفاداری به متن اصلی، مشكلی پیش رو نیست. البته تسلط به زبان برگردان و زبان مادری هم كه حائز اهمیت است. حال اگر در حین ترجمه مشكلی پیش آید، گاه میتواند ساعتها و گاه روزها فكر مترجم را به خود مشغول كند كه چندان عجیب نیست. چون كساتی كه به صورت جدی وارد این وادی شدهاند، حتماً حساب این گرفتاریها را هم كردهاند! من هم با دوستان زبان شناس آلمانی زبان به مشاوره میپردازم، به سایتهای مختلف مراجعه میكنم و جان كلام، مشكلی نیست كه آسان نشود!
زبان آلمانی را کجا آموختید و چرا؟
طبیعی است كه آلمانی را در آلمان یاد گرفتم، همانجا درس خواندم و زندگی كردم.
این زبان در مقایسه با زبان فارسی یا زبانهای دیگری که شما به آنها مسلطید، چه ویژگیها، ضعفها و قوتهایی دارد؟
یكی از ویژه گیهای این زبان، داشتن بستری مناسب برای رشد ممتد است و میدانیم كه سالانه بیش از سایر زبانهای اروپایی، واژ گان جدید وارد عرصهی این زبان میشود. زمانی برنارد شاو میگفت "هر كه بخواهد از فلسفه ، هنر و صنعت سر در بیاورد، لازم است حتماً آلمانی بیاموزد. من هم كه ۵۷ بهار از عمرم می گذرد، تصمیم دارم در سه چهار دههی آتی این زبان را فرا گیرم!" كه البته صد سال زیست و آلمانی یاد نگرفت.
آثار کدام یک از نویسندگان آلمانی را به فارسی ترجمه کرده اید؟ چرا این نویسندگان علاقه و توجه خوانندگان ایرانی را بر میانگیزند؟
از هانس ماگنوس انسنزبرگر، "استنطاق در هاوانا"، و نیز آثاری از هاینریش بل، گونتر گراس، اگون كرنتس و برتولت برشت ترجمه كرده ام. به علاوه مقالات متعددی در ارتباط با نویسندگانی چون ریلكه، هاینریش مان، مارتین والزر، هاینریش هاینه، لسینگ، ویلند، گوته، شیلر، كلوپشتوك به چاپ رسانده ام. از طرف دیگر، كارهای پژوهشی متعددی در بارهی آثار گوته و شیللر به دست دانش پژوهان ایرانی صورت گرفته است. ادبیات آلمان از دیر باز برای خوانندگان ایرانی جذاب بوده و همیشه كنجكاو دادههای جدید آلمانی بودهاند.
رویهم رفته وضعیت کتاب و جامعهی کتابخوان ایرانی را چگونه میبینید؟ این روند به چه سمت وسویی میرود؟
متاسفانه وضعیت رشد و ناكامی كتاب در ایران سلیقهای است و بستگی دارد به این كه سیاستهای هر دولت در ارتباط با كتاب چگونه باشد. جامعهی كتابخوان ایرانی، طی نیم قرن اخیر تشنهی تازههای ادبی بوده و هست. اما با كمال تاسف، همواره ممیزی نقش بازدارندهی اساسی در برابر چاپ و پخش كتاب داشته. از زمان روی كار آمدن دولت جدید، مدت دریافت مجوز چاپ به مراتب طولانیتر شده و كتابهای متعددی هم سالها است كه اجازهی چاپ و انتشار دریافت نكرده اند. متولیان خوب میدانند كه حذف و ممیزی فرهنگی در جهان دیجیتالی مزاحی بیش نیست. ولی هم چنان با یك بعدی نگری به كار خود ادامه میدهند. بهطوری كه اكنون تیراژ كتاب نهایتاً از سه هزار نسخه فراتر نمیرود؛ آنهم برای كشوری با قدمت فرهنگی و تاریخی پر افتخار و جمعیتی بالغ بر هفتاد میلیون نفر. اگر وضع نشر به همین منوال ادامه یابد، صنعت نشر آسیب اقتصادی جدی خواهد دید و دود آن به چشم همه خواهد رفت. در حال حاضر تعداد زیادی از ناشران كوچك از فعالیت بازمانده و تعدادی نیز دست از كار كشیده اند. چون بستر چاپ و نشر و دریافت مجوز، روز به روز دشوارتر میشود و دستاندرکاران ناچارند به فعالیت دیگری بپردازند.
شما سال هاست که به کار ترجمه مشغولید و حدود ۲۳ کتاب ترجمه کرده اید! تکامل زبان فارسی را در این چارچوب زمانی چگونه میبینید؟ آیا این زبان به اعتلایی رسیده است؟
اصولا" زبان در گذر زمان رشد میکند و غنیتر میشود. زبان فارسی هم تحولاتی را طی كرده، اما آنطور كه باید و شاید، سیاستهای دراز مدت برای اعتلای آن اندیشیده نشده. زبان فارسی از قابلیتهای بسیاری برای غنیشدن برخوردار است كه اگر تدبیری دل سوزانه اتخاذ شود، جای امیدواری بسیار دارد.
مصاحبهگر: ب.اميد
------------------------------------------------
http://www.dw-world.de/image/0,,2984060_1,00.jpg
عكس : مسعود سهيلي
جاهد جهانشاهی، فارغ التحصیل رشتهی تئاتر است و سالهاست که به عنوان مترجم، نویسنده، منتقد تئاتر به کار مشغول است. او عضو كانون نویسندگان ایران است و چند سالی است كه نوشتن چند مجموعهی داستان را با درونمایها ی انتقادی – اجتماعی آغاز کرده است که به زودی به چاپ خواهند رسید.
جاهد جهانشاهی در كنار ترجمهی آثار نویسندگان آلمانی، کتابهایی هم از نویسندگانی چون ماریو وارگاس یوسا، فرناندو پسوآ، جووانینی گوارسكی، الیور ساكس، گابریل گارسیا ماركز، داریو فو به فارسی برگردانده است.
منبع : بخش فازسي سايت دويچه وله آلمان
M a r i o
12-18-2007, 03:53 PM
" خانه كتاب " هر هفته ، هفتهنامۀ " كتاب هفته " رو به چاپ ميرسونه
و البته چند روز بعد در سايت خانه كتاب و بصورت pdf قرار ميده
شماره آخر اين هفتهنامه ، يعني شماره 111 مربوط به هفته جاري ميباشد
عناويني كه ميشه نام برد :
نامزدهاي كتاب سال در 4 رشته
منزلت نويسنده ، نشر حرفهاي و ارتقاي فرهنگ
پيشنهادهاي ناشران درباره نمايشگاه بيستويكم
ترجمه شعر ،مأموريتي غيرممكن
...
شعبده بازي با كلمات
هر واژه ، يك پيشه
و ...
لينك دانلود :
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
براي اينكه شمارههاي قبلي آنرا نيز دانلود كنيد فقط كافيست نام شماره هفته نامه ( يعني در اينجا 111 ) رو تغيير بدين و شماره مورد نظر رو بنويسين.
http://qsmile.com/qsimages/193.gif
M a r i o
12-23-2007, 10:28 AM
http://www.ibna.ir/images/docs/000013/n00013274-b.jpg
كتاب "آينده بشر"، اثر رابرت كلارك گراهام، به قلم كوروش زعيم به فارسي برگردانده و توسط انتشارات ايرانمهر منتشر شد.
نويسنده براي نگارش كتاب خود از چند دانشمند و محقق مشاوره گرفته و از نظرات آنها استفاده كرده است كه پروفسور سرسيريل بورت، پروفسور ريموند ب. كاتل، فرانك ل. جيرارد، مارتا اورتون، پروفسور ساموئل ج. هولمز، پروفسور جان هورن، پروفسور هرمان ج. مولر، موريس و ناگت و ويليام د. سلرز از آن جملهاند.
اين كتاب در 4 بخش با عناوين، ديروز، امروز، يك بررسي و يك نگاه به آينده و فرصتهاي هوشمندان به رشته تحرير درآمده است.
رابرت كلارك گراهام، دانشمند پرآوازهاي است كه از 45 سال پيش شهرت جهاني يافت.
در قسمتي از مقدمه كتاب به قلم كوروش زعيم ميخوانيم: زماني كه اين كتاب نوشته شد و حتي 10 سال بعد كه آن را ترجمه كردم، ژنتيك هنوز در حد خارقالعاده كنوني پيشرفت نكرده بود. جالب است بدانيد اكنون، دانش ژنتيك، بسياري از ايدههاي نويسنده را عملي كرده است. بسياري از مباحثي كه در آن هنگام ضد بشر، ضد اخلاق يا دستكم غير اجتماعي تلقي ميشد، اكنون جزو مطالب درسي دانشگاههاست.
همچنين در قسمتي از كتاب، نامه نويسنده به مترجم آورده شده كه بخشي از آن چنين است: «...به تازگي كتاب خود را بازخواني كردم، برخي آمار را ميتوان روزآمد كرد، اما كاستيهاي مهمي در آن نيافتم. [گذشت زمان] فرضيهها و تاكيدهاي مرا ثابت كرده است...»
كتاب "آينده بشر" در 2 هزار نسخه، به بهاي 30 هزار ريال و 216 صفحه بر پيشخوان كتابفروشي ها قرار گرفت.
منبع : خبرگزاري كتاب ايران
:20:
M a r i o
12-23-2007, 01:07 PM
http://www.ibna.ir/images/docs/000012/n00012795-b.jpg
آنتوان دو سنت اگزوپري نويسنده كتاب"شازده كوچولو"
حميد امجد فيلمنامه «شازده كوچولو» را بر اساس كتابي با همين نام نوشته «اگزوپري» در دست نگارش دارد. اين فيلمنامه پس از تكميل توسط وي در مركز سيما فيلم مقابل دوربين مي رود. در حالي امسال شصتمين سال انتشار « شازده كوچولو»است، كه اين كتاب تا كنون به 160 گويش و زبان و همچنين در 80 ميليون نسخه منتشر شده است.
به گزارش خبرگزاري كتاب(ايبنا)،به نقل از سيمافيلم «شازده كوچولو» داستان كودكي است كه از ستاره اي ديگر به منطقه اي مرزي و پاك سازي نشده از مين وارد مي شود.
رابطه اي عميق ميان او و خلبان يك هواپيماي شناسايي شكل مي گيرد و خلبان تصميم مي گيرد تا كودك را پس از تعمير هواپيمايش با خود به شهر ببرد، اما انفجار ميني موجب كشته شدن كودك مي شود.
حميد امجد فيلمنامه نويس «شازده كوچولو» در خصوص نحوه اقتباسش از اين اثر گفت: اقتباس من، يك اقتباس معاصر است و حوادث در دنياي آشناي امروز ما مي گذرد.
وي در ادامه با اشاره به تحقيقاتي پيرامون شكل گيري اين فيلمنامه افزود:به مناطق مختلف كشور سفر كردم و براي شناخت و رسيدن به يك فضاي بومي، تحقيقاتي را در برخي مناطق انجام دادم.
امسال مصادف با شصتمين سال انتشار«شازده كوچولو» است. اين كتاب تاكنون به 160 گويش و زبان و همچنين در 80 ميليون نسخه منتشر شده است.
«آنتوان دو سنت اگزوپري» نويسنده «شازده كوچولو» در سال 1900 ميلادي در شهر ---- فرانسه به دنيا آمد. وي خلبان ارتش فرانسه بود و در سال 1944 در جريان مأموريتي كه بر فراز خاك فرانسه انجام مي داد، ناپديد شد.
حميد امجد درحال حاضر مشغول نگارش فيلمنامه «شازده كوچولو» است. وي پيش از اين سينما را با بازي در فيلم هاي «مسافران» و«گاهي به آسمان نگاه كن» تجربه كرده است.
امجد قصد دارد «شازده كوچولو» را متناسب با حال و هواي ايراني و در يكي از مناطق خاص ايران تهيه و توليد كند.
منبع : همون بالايي
:31:
M a r i o
01-06-2008, 01:39 PM
http://www.ibna.ir/images/docs/000013/n00013589-b.jpg
نامه جديد «گابريل گارسيا ماركز» نويسنده كلمبيايي و برنده جايزه نوبل ادبيات در سال 1988 در بستر بيماري در سايتهاي اينترنتي به نمايش در آمد
اين نامه كه در بيمارستاني در برزيل نوشته شده و از همان جا نيز در سايتهاي اينترنتي قرار گرفته، به نوعي وصيتنامه گابريل گارسيا ماركز محسوب ميشود.
وي در اين نامه از علاقه وافر خوانندگان آثارش به وي و آثارش تشكر كرده و از آنها خواسته براي رشد فرهنگ كتابخواني و ادبيات جهاني از هيچ كوششي دريغ نكنند.
متن نامه ماركز، مضموني شاعرانه دارد و در آن از تمثيلهاي ادبي بسيار استفاده شده است.
ماركز همچنين در نامه خود از دوستدارنش خواسته است كه براي ترويج صلح و دوستي در جهان تلاش كنند و راه او را براي استحكام روابط فرهنگها، ملل و تمدنهاي صلحطلب ادامه دهند و نگذارند افكار پليد و سياستهاي دولتمردان جنگ طلب، دنيا را به گذشته و روزهاي تلخي همانند دو جنگ جهاني اول و دوم در قرن بيستم بازگرداند.
ماركز در پايان اين نامه اشاره كرده است كه اگر دست تقدير بر آن باشد كه من از ميان شما بروم و مرگ مرا در كام خود فرو برد، تمام اميدم بر اين است كه شما ادبدوستان و حاميان صلح و فرهنگ جهاني كمك خواهيد كرد تا صلح و دوستي در جهان گسترش يابد و رسالت من ادامه يابد. من تمام اميدم به شما جوانان است كه آينده كره خاكي را رقم خواهيد زد. من دستان شما را ميبويم و ميبوسم و از شما ملتمسانه ميخواهم نگذاريد كينه و جنگ دلهاي شما را تيره كند. تمام اميدم اين است كه رسالت مرا شما عزيزان ادامه خواهيد داد.
ماركز سالهاست از بيماري سرطان رنج ميبرد و ظاهرا اين نامه به نوعي خداحافظي با دوستدارانش به حساب ميآيد
روزنامه فیگارو بر اساس میزان محبوبیت و فروش آثار، 10 نویسنده را به عنوان برترین رمان نویسان سال 2007 فرانسه معرفی کرد.
به گزارش خبرگزاری مهر، بر اساس نظرسنجی و آمار دریافتی از میزان فروش رمانهای موجود در بازار از اول ژانویه 2007 تا 31 دسامبر همین سال، روزنامه فیگارو 10 رمان نویس برتر فرانسه را معرفی کرد.
این نظرسنجی و آمارگیری از سوی موسسه مطالعاتی Gfk انجام شده است. بنا بر تحقیقات انجام شده، رمانهای منتشر شده 10 نویسنده برتر در این سال و سالهای ماقبل - که امسال هم فروش داشته اند - در حدود 7.6 میلیون نسخه و معادل 86.2 میلیون یورو فروش داشته اند.
این ارزیایی که بیشتر بر جنبه های اقتصادی کالاهای فرهنگی توجه داشته، "مارک لوی" را با 16 میلیون یورو فروش آثارش در صدر فهرست ده تایی خود قرار داده است. مختصری از آثار و سوابق این 10 نویسنده به همراه میزان فروش آثارشان در ذیل می آید:
http://www.mehrnews.ir/mehr_media/image/2008/01/332230_orig.jpg
ا – مارک لوی با فروش یک میلیون و 462 هزار نسخه: او متولد 1961 است و اولین رمانش را با نام "آیا حقیقت دارد" در سال 1998 منتشر کرد. دومین رمان اش "تو کی هستی؟" در سال 2001 منتشر و با استقبال زیادی روبرو شد و از آن فیلم بلند و سریال تلویزیونی نیز ساختند. "دوستان من، عشق من" و "کودکان آزادی" از دیگر آثار لوی هستند.
2- گیوم موسو با فروش یک میلیون و 213 هزار نسخه: این نویسنده 33 ساله بیشتر به خاطر رمان پرفروش "چون دوست ات دارم" معروف است. او تاکنون 5 رمان نوشته که "آنجا خواهی بود" و "و پس از آن" از جمله آنهاست.
3 – برنارد وربر با فروش 869 هزار نسخه: وی متولد 1961 است و بیشتر داستانهای تخیلی می نویسد. او نویسندگی را از 14 سالگی با نوشتن داستان کوتاه آغاز کرد. وی بعدها به خلق آثار مختلفی از جمله رمان، فیلمنامه، نمایشنامه و داستان کوتاه پرداخت. آثار او به بیش از 35 زبان ترجمه شده است.
4 – آملی نوتوم با فروش 796 هزار نسخه: این نویسنده بلژیکی ژاپنی تبار اولین رمانش را با عنوان "بهداشت جنایت" در سال 1992 وارد بازار کتاب کرد. نوتوم پس از آن هر سال یک رمان منتشر کرده است. وی در سال 1999 سه جایزه معتبر فرانسه را کسب کرد که جایزه رمان آکادمی فرانسه از آن جمله بود.
5 – آنا گاوالدا با فروش 751 هزار نسخه: این روزنامه نگار و رمان نویس متولد 1970 است. او اولین رمانش را با نام "کسی که دوستش داشتم" در سال 2002 منتشر کرد. "35 پوند امید" و "کاش کسی منتظرم شود" از دیگر آثار اوست.
6- فرد وارگا با فروش 726 نسخه: این نویسنده پاریسی در سال 1957 به دنیا آمد و اولین رمانش در سال 1995 به بازار کتاب آمد. این نویسنده بیشتر به خاطر رمان "رحمت بر همه ما" معروف است. "این خون را از دست من پاک کن" از دیگر رمانهای مطرح اوست.
7 – موریل باربری با فروش 686 هزار نسخه: این نویسنده مراکشی در سال 1969 در کازابلانکا متولد شد. او در رشته فلسفه تحصیل کرده و خود نیز فلسفه تدریس می کند. باربری دو رمان با عناوین "تاریخ جوجه تیغی" و "اشتیاق" نوشته که بیش از 10 جایزه نصیب نویسنده اش است.
8 – دانیل پناک با فروش 538 هزار نسخه: او امسال با رمان "مصیبت مدرسه" برنده جایزه رنودو فرانسه شد. پناک در سال 1944 در مراکش به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات شغل معلمی را برگزید و سپس به نوشتن داستان برای کودکان پرداخت.
9 – مکزیک شاتا با فروش 419 هزار نسخه: این نویسنده 31 ساله از جمله نویسندگانی بود که یکباره اوج گرفت. او بیتشر رمان سیاسی می نویسد. "پانزدهمین حکومت" اولین اثر اوست که جایزه ای را در جشنواره هنر و ادبیات نصیب وی کرد. "آهنگ زمان" و "قاصد" از دیگر آثار او به حساب می آیند.
10 – اریک امانوئل اشیمت با فروش 387 هزار نسخه: این نویسنده بلژیکی تبار در سال 1960 متولد شد. او را بیشتر با نمایشنامه ها و داستانهای رازآلود و روانکاوانه می شناسند. "دون ژوان در محکمه"، "اسکار و بانوی صورتی" از معروف ترین آثار وی هستند.
--------------------------------------------------------------------------------
" خبرگزاري مهر "
M a r i o
01-22-2008, 12:57 PM
http://www.ibna.ir/images/docs/000014/n00014283-b.jpg
مهدي آذريزدي، نويسنده مجموعه كتابهاي «قصههاي خوب، براي بچههاي خوب» از آماده شدن جلدهاي نهم و دهم اين مجموعه براي چاپ خبر داد.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) به نقل از روابط عمومي موسسه انتشارات اميركبير، آذريزدي با اعلام آمادگي براي چاپ جلدهاي نهم و دهم اين مجموعه گفت: با وجود بيماري و بستري شدن در بيمارستان، اميدوارم در آينده نزديك، دستنوشتههاي اين دو جلد را در اختيار مسئولان انتشارات اميركبير قرار دهم تا همچون هشت جلد قبلي آن را منتشر و عرضه كنند.
هشت جلد «قصههاي خوب، براي بچههاي خوب» به تازگي
در بخش شكوفه انتشارات اميركبير تجديد چاپ شده است
اين مجموعه به قصههاي كلاسيك ادبيات فارسي اختصاص دارد كه به زباني ساده و روزآمد براي كوكان گروه سني «ج» و «د» نوشته شده است.
قصههاي كليله و دمنه، قصههاي مرزباننامه، قصههاي سندبادنامه و قابوسنامه، قصههاي مثنوي مولوي، قصههاي قرآن، قصههاي شيخ عطار، قصههاي گلستان و ملستان، و قصههاي چهارده معصوم به ترتيب عنوان جلدهاي اول تا هشتم مجموعه «قصههاي خوب، براي بچههاي خوب» هستند.
مهدي آذريزدي، نويسنده نام آشناي ادبيات كودك و نوجوان، 26 اسفندماه سال جاري 86 ساله ميشود
پ.ن : اين كتاب ، مثل كارتونهاي قديمي ، از اون نستالژيهاي دوران كودكي و نوجواني ما پيرمردها و پيرزنهاست.
binahayat_m
03-27-2008, 06:05 PM
سلام . سوالي داشتم . مجموعه اثار نمايشي بكت ترجمه ي نجف دريا بندري چاپ شه ؟
دل تنگم
03-28-2008, 04:46 AM
http://www.aramedel.ir/images/tazehaye_nashr.jpghttp://www.aramedel.ir/images/book/ghazal_marsiye.jpgغزل مرثيه(گزيده اشعار فاطمي شاعران معاصر) :
مولف : علامه سيد جعفر مرتضي عاملي (ره)/ ترجمه: محمدجواد زماني / چاپ : نوبت اول / تاريخ چاپ : سال 85 / تيراژ:2000 جلد / تعداد صفحات:120 صفحه
خلاصه : كتاب تحريف شناسي عاشورا ترجمه كتاب كربلا فوق الشبهات نوشته علامه جعفرمرتضي عاملي است كه در مركز اسلامي بيروت منتشر شده است كه به تحليل تحريفات واقعي حادثه عاشورا و تفكيك آن از تحريفات غيرواقعي مي پردازد.
http://www.aramedel.ir/images/book/akharozaman.jpgآخرين دقيقه هاي آخرالزمان :
شاعر : مهدي زارعي/ چاپ : نوبت اول / تاريخ چاپ : سال 86 / تيراژ: 2000 جلد / تعداد صفحات:80 صفحه
خلاصه : دومين دفتر از شاعر جوان مهدي زارعي كه مجموعه 16 غزل پيوسته آييني ايشان را در بردارد .
http://www.aramedel.ir/images/book/maghtal_shoshtari.jpgمقتل شوشتري :
گردآورنده : ابراهيم سلطاني نسب/ چاپ : نوبت چهارم / تاريخ چاپ : سال 85 / تيراژ: 5000 جلد / تعداد صفحات:256 صفحه
خلاصه : سوگنامه اهل بيت عليهم السلام از لسان آيت ا... علامه شيخ جعفر شوشتري (ره) با عنوان مقتل شوشتري است كه ذكر مصايب خاندان نبوت مي پردازد.
http://www.aramedel.ir/images/book/taghrifshenasi_ashora.jpg تحريف شناسي عاشورا :
مولف : علامه سيد جعفر مرتضي عاملي (ره)/ ترجمه: محمدجواد زماني / چاپ : نوبت اول / تاريخ چاپ : سال 85 / تيراژ:2000 جلد / تعداد صفحات:120 صفحه
خلاصه : كتاب تحريف شناسي عاشورا ترجمه كتاب كربلا فوق الشبهات نوشته علامه جعفرمرتضي عاملي است كه در مركز اسلامي بيروت منتشر شده است كه به تحليل تحريفات واقعي حادثه عاشورا و تفكيك آن از تحريفات غيرواقعي مي پردازد.
دل تنگم
03-28-2008, 04:55 AM
http://www.ibna.ir/images/docs/000017/n00017749-b.jpg
«چه باشد آنچه گويندش تفكر» عنوان كتابي است اثر مارتين هايدگر كه به تازگي توسط سياوش جمادي ترجمه شده و از سوي نشر ققنوس در دست انتشار است.
سياوش جمادي در خصوص اين اثر مارتين هايدگر به خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) گفت: اين كتاب يكي از آثار نسبتا مهم مارتين هايدگر است و شامل 21 درس گفتار ميشود كه در دو ترم تابستانه و زمستانه در سال 1952 يعني به محض لغو ممنوعيت تدريس مارتين هايدگر و بازگشت او به دانشگاه ارايه شدهاست. بنابراين اين كتاب به دورهاي از تفكر هايدگر ناظر است كه به تفكر لا حق يا متاخر هايدگر معروف است.
وي افزود: زبان اين كتاب به اقتضاي درسي بودن آن زباني شفاف و نسبت به ساير آثار هايدگر بسيار ساده فهمتر است. در بين هر درس گفتار مرور و دورهاي است كه هر كدام از اين دورهها كمابيش از نظر حجم به همان اندازه درس گفتارهاست.
جمادي موضوع اين كتاب را چنانچه از نامش پيداست بررسي معناي تفكر از زمان پارميندوس (فيلسوف باستاني) تا دوران معاصر خواند.
وي درباره انتخاب اين نام براي كتاب توضيح داد: نام اين كتاب در زبان آلماني (was heisst denken) است كه به فارسي آن را «چه باشند آنچه گويندش تفكر» نام نهادهام كه دلايل اين نامگذاري در مقدمه اين كتاب آمده و از آن دفاع كردهام. به علاوه خود نويسنده نيز در چند جاي اين كتاب اين جمله را با چهار دلالت مشخص به كار بردهاست. يكي از دلالتهايي كه در بدو امر به ذهن متبادر ميشود همين عنواني است كه ما برگزيدهايم.
جمادي تصريح كرد: دلالت ديگر كه از نگاه نويسنده دلالت اصلي و معيارگزار است در اين جمله فارسي خلاصه ميشود؛ «تفكر ما را به چه فرا ميخواند» چون دلالت دوم از پي مباحث مشروح در كتاب اخذ ميشود ما هم دلالت اول را به عنوان تيتر انتخاب كرديم.
كتاب «چه باشد آنچه گويندش تفكر» در متن آلماني 175 صفحه است كه هماكنون در مرحله حروفچيني و نمونهخواني در نشر ققنوس است. اين كتاب در بيست و يكمين نمايشگاه كتاب عرضه خواهد شد.
دل تنگم
03-28-2008, 04:59 AM
رئيس بيست و يكمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران:
تمهيدات لازم براي برگزاري نمايشگاه بيست و يكم پيشبيني شدهاست
http://www.ibna.ir/images/docs/000017/n00017724-b.jpg
رئيس بيست و يكمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران از تمهيدات لازم براي برگزاري هرچه پربارتر اين نمايشگاه در مصلاي بزرگ امام خميني(ره) خبر داد و گفت: ارائه بن كتاب با تخفيف به نهادهاي متقاضي و نصب كارت خوان در غرفههاي نمايشگاه براي سهولت در خريد كتاب با تخفيف از جمله تمهيدات پيشبيني شدهاست.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دكتر محسن پرويز معاون امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و رئيس بيست و يكمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران در گفتوگو با ستاد خبري اين نمايشگاه با بيان اين مطلب گفت: با توجه به همياري و مشاركت بسياري از نهادها و سازمانهاي دولتي و غيردولتي در برگزاري نمايشگاه كتاب سال گذشته كه الگوي خوبي براي نمايشگاه بيست و يكم است و همچنين تصميمات مناسب اخذ شده براي رفع نقاط ضعف سال گذشته، اميدواريم نمايشگاهي در شأن مردم شريف كشورمان برگزار كنيم.
وي افزود: بلافاصله بعد از اتمام نمايشگاه بيستم كتاب، با حكم وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي اعضاي شوراي سياستگذاري تعيين شدند و اين شورا با تشكيل جلسات منظم و مداوم به بررسي نقاط قوت و ضعف نمايشگاه گذشته پرداخت و برنامهريزيهايي را براي افزايش كيفيت برگزاري نمايشگاه بيست و يكم پيشبيني كرد، بهطوريكه در نمايشگاه بيست و يكم مراجعان به نمايشگاه با افزايش كيفيت اطلاعرساني و خدمات عمومي روبرو خواهند بود.
وي افزود: همچنين باتوجه به تجربه موفق سال گذشته، امسال هم شاهد همكاري گسترده تشكلهاي تخصصي نشر در برگزاري نمايشگاه هستيم كه در اصل، خود آنها صاحبان اصلي آن به شمار ميروند. هم اينك ثبتنام از ناشران بهصورت تخصصي و توسط تشكلهاي مربوطه صورت ميپذيرد و حوزه اجرايي نمايشگاه هم بالغ بر 4 ماه است كه از طريق رايزنيهاي مؤثر با نهادهاي مختلف شهري درصدد افزايش ميزان خدماترساني به مردم است.
وي همچنين اظهار اميدواري كرد امسال هم اصحاب رسانه در هرچه با شكوهتر برگزار شدن اين جشن بزرگ فرهنگي همكاري كنند.
رئيس بيست و يكمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران با اشاره به اهميت برگزاري نمايشگاه در افزايش رونق اقتصاد نشر كشور خاطرنشان كرد: حضور گسترده علاقهمندان به كتاب در نمايشگاه موجب پويا شدن چرخه نشر كشور ميشود، بنابراين ناشران بايد با ارائه كتابهاي مناسب از اين فرصت فرهنگي به منظور ارتباط با مخاطبان خود بهره لازم را ببرند.
وي افزود:
بيست و يكمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران 12 الي 22 ارديبهشتماه سال 1387 در مصلي امام خميني(ره) برگزار ميشود.
M a r i o
04-06-2008, 06:06 PM
http://www.ibna.ir/images/docs/000017/n00017916-b.jpg
دانشگاه واشنگتن بزرگداشت هزارمين سال نگارش اولين رمان جهان را با برگزاري دو نشست گرامي ميدارد.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) به نقل از سايت خبري اين دانشگاه، اين مراسم در 18 آوريل برگزار مي شود.
هزار سال پيش يك بانوي درباري ژاپني با انجام آخرين اصلاحات آنچه را بايد قديميترين رمان جهان ناميد، به پايان رساند.
اين كتاب با صرف 75 سال زمان و با بهرهگيري از بيش از 350 شخصيت، همراه با اشعار رمانتيك شكل گرفته است. «داستان گن جي» به روايت داستان پسر يك امپراتور مي پردازد كه در جستوجوي عشق است و در اين راه براي رسيدن به عشق واقعي، با آدمهاي بسياري ملاقات ميكند.
دكتر «ربكا كاپلند» پروفسور زبان و ادبيات ژاپني دانشگاه واشنگتن كه مسئوليت برگزاري اين مراسم را برعهده دارد، در اين باره گفت: اگر نشانه يك رمان بزرگ را توانايي آن براي جلب «ذائقه زمانه» بدانيم تا بتواند به عنوان نثري جذاب از نسلي به نسل ديگر منتقل شود و سالها دوام داشته باشد، بايد گفت «داستان گن جي» از چيزي بيش از اين معيار برخوردار است.
اين كتاب كه اكنون به عنوان يكي از ستونهاي اصلي ادبيات ژاپن شناخته ميشود، منبع الهام گرفتن بسياري از نويسندگان و هنرمندان در ژانرها و رسانههاي متفاوت شده و به بيش از 30 زبان دنيا ترجمه شده است.
خانم كاپلند مي افزايد: اين رمان نه تنها قديميترين رمان جهان است، بلكه به وسيله يك بانوي ژاپني در جامعهاي نوشته شده كه بيشتر غربيها آن را مردسالار مينامند.
M a r i o
04-07-2008, 11:55 AM
سلام . سوالي داشتم . مجموعه اثار نمايشي بكت ترجمه ي نجف دريا بندري چاپ شه ؟
سلام
تو سايت خانه كتاب : ketab.ir كه ليست تمام كتابهاي منتشر شده رو مينويسه جستجو كردم ولي پيدا نشد.
شايد هنوز چاپ نشده ، شايد هم جستجوي من درست نبوده.
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
دل تنگم
04-16-2008, 07:40 AM
"تونی هوگلند" شاعر آمریکایی و استاد دانشگاه هوستون برنده دومین دوره جایزه جکسون شد.به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از اسوشیتدپرس، هیئت داوران این جایزه روز پنجشنبه سوم آوریل هوگلند را به خاطر استعداد وی در سرودن شعر و به طنز کشیدن زندگی مردم آمریکا شایسته دریافت جایزه 50 هزار دلاری جکسون خواند.
http://mehrnews.com/mehr_media/image/2008/04/353011_orig.jpg
سه داور ارشد این جایزه، تونی هوگلند را شاعری جسور و خطرپذیر خواندند و نوشتند: این شاعر با طنزهای تلخ خود که از اعماق قلبش بیرون می آید، خطر می کند. اشعار او چنان است که هر فردی می خواهد آن را با صدای بلند برای دیگران بخواند.
این شاعر تاکنون مجموعه هایی چون "خودشیفتگی برایم چه معنایی دارد؟"، "خرابی بامزه" و... را منتشر کرده است. او پیشتر جایزه آکادمی شعر آمریکا و جایزه شعر منتقدان را از آن خود کرده بود.
جایزه جکسون را موسسه نویسندگان و شاعران آمریکا واقع در نیویورک برگزار می کند.
دل تنگم
04-16-2008, 07:46 AM
تازه ترین شماره ماهنامه جهان کتاب (ویژه نوروز) با درج چکیده ای از کتابهای ادبی برتر سال 2007 از نگاه نشریه نیویورک تایمز منتشر شد.به گزارش خبرگزاری مهر، این ماهنامه ابتدا نگاهی دارد به پنج اثر برگزیده ادبی سال گذشته میلادی که عبارت اند از سقوط انسان (مایکل تامس)، اسبهای سرقت شده (پر پترسون)، کارآگاهان وحشی (روبرتو بولانو)، آن گاه ما به پایان رسیدیم (جوشوا فریس)، درخت دود (دنیس جانسون) و نیز پنج اثر غیر داستانی سال.
مهدی رحیم پور در این شماره از جهان کتاب نگاهی دارد به "فرهنگ آثار ایرانی اسلامی" تالیف رضا سیدحسینی، سید علی آل داود و احمد سمیعی و به برخی نکته ها در این فرهنگ اشاره کرده است.
http://mehrnews.com/mehr_media/image/2008/04/353108_orig.jpg
نگاهی به کتاب "زیگموند فروید در قاب عکس و لابلای کلمات" و نیز کتاب "سالهای بحرانی نسل ما" (خاطرات مهندس رحمت الله مقدم مراغه ای) از دیگر مندرجات این مجله است.
در بخشی از این شماره خسرو ناقد در مطلبی با عنوان "زندگینامه ای میان واقعیت و خیال" به داستان زندگی فیدل کاسترو پرداخته است که در سال گذشته به قلم نوربرتو فوئنتس - از نزدیکان و همرزمان پیشین و مخالف سرسخت فعلی او - منتشر شد.
مطالبی دیگر از محمدرحیم اخوت، احمد اخوت، پل استر و... دیگر مطالب جهان کتاب را تشکیل می دهد.
شماره دی و اسفند 86 جهان کتاب در 96 صفحه و با بهای 1800 تومان منتشر شده است.
karin
04-21-2008, 01:03 AM
"ژوزه ساراماگو" بی آنکه از جزئیات و داستان کتاب جدیدش بگوید، اعلام کرد تا آخر امسال رمان جدید خود را منتشر می کند. به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از ال پائیس، ژوزه ساراماگو گفت: در حال حاضر روی رمان جدیدی با نام "سفر یک فیل" کار می کنم که تا آخر امسال منتشر می شود.
وی ادامه داد: این کتاب زیاد پیش نرفته و تقریبا از نصف گذشته است اما امیدوارم آن را تابستان تمام کنم و در فصل پاییز منتشر شود.
بنابر این گزارش، روز سه شنبه 22 آوریل نمایشگاهی در تجلیل از این نویسنده پرتغالی با عنوان "ساراماگو؛ آگاهی از رویاها" در لیسبون افتتاح خواهد شد.
ساراماگو در سال ۱۹۲۲به دنیا آمد. او از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوست و در سال ۱۹۹۲ در پی انتشار کتاب "انجیل به روایت عیسی مسیح" از سوی مقامات دولتی کشورش از فهرست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف شد و کتابش توهینی به جامعه کاتولیک تلقی شد. اعلام نام او به عنوان برنده جایزه نوبل در سال ۱۹۹۸ نیز خشم واتیکان را برانگیخت. برخی پرتغالیها این نویسنده را خائن به وطن می دانند. ساراماگو بعد از ممنوعیت رمان "انجیل به روایت عیسی مسیح" در سال 1996 ترک وطن کرد و به اسپانیا رفت.
آثار او چه در سطح عامه مردم و چه در میان نویسندگان و خوانندگان حرفه ای مورد اقبال واقع شده است. عباس پژمان، مینو مشیری، مهدی غبرایی و مصطفی اسلامیه آثاری را از او به فارسی برگردانده اند.
دل تنگم
04-22-2008, 12:50 AM
• خانه «شهريار» هزارمين اثر ثبت شده آذربايجان شرقى است
http://www.iraninstitute.com/1387/870202/html/359076.jpg
تبريز - مهرداد خوشكار مقدم: خانه استاد شهريار در تبريز، به عنوان هزارمين اثر فرهنگى-تاريخى آذربايجان شرقى در فهرست آثار ملى ايران به ثبت رسيد.
خداوردى كريمى نژاد سرپرست سازمان ميراث فرهنگى، صنايع دستى و گردشگرى آذربايجان شرقى مى گويد: به دنبال تلاش هاى صورت گرفته از سوى كارشناسان اين سازمان، از اوايل امسال خانه استاد شهريار، به عنوان هزارمين اثر تاريخى آذربايجان شرقى در فهرست ميراث ملى ثبت شد. وى خاطرنشان مى كند: آثار فرهنگى و تاريخى براى ثبت در فهرست ميراث ملى بايد ضمن داشتن شرايطى ويژه از ارزش و اعتبارى بالا برخوردار باشند.
كريمى نژاد با بيان اين كه خانه استاد شهريار از نظر معمارى فاقد ارزش تاريخى است تصريح مى كند: اين بنا با توجه به ارزش معنوى آن به عنوان اقامتگاه استاد شهريار در فهرست آثار ملى جاى گرفته است.
* شهريار و مجموعه يادگارهاى او
خانه استاد شهريار واقع در محله مقصوديه تبريز هم اكنون به موزه ادبى استاد شهريار تبديل شده است.اين بنا آخرين منزلگاه استاد در ۲۰ سال آخر عمر وى بوده و محل تراوشات ذهنى اين شاعر نامى ايران زمين در دو دهه پايانى عمر وى بوده است.
رسول جديدالاسلام، مسئول موزه هاى شهردارى تبريز درباره تاريخچه اين بنا مى گويد: اين خانه به عنوان سومين اقامتگاه استاد شهريار در تبريز به سال ۱۳۴۷ از سوى ايشان خريدارى شد. به گفته وى، منزل نخستين استاد در خيابان دانشسرا به دنبال ساخت خيابان جديد تخريب شده و خانه دوم ايشان نيز در خيابان طالقانى تخريب و آپارتمان سازى شده است.
جديدالاسلام، قدمت بنا را مربوط به اواخر دهه ۱۳۳۰ عنوان كرده و مى گويد: مساحت اين خانه ۲۳۸ متر مربع بوده و زيربناى آن در دوطبقه حدود ۲۴۴ متر مربع است. وى يادآور مى شود: بيش از ۵۰۰ مورد از آثار و وسايل شخصى، شامل كتاب، دست نوشته ها، عكس هاى يادگارى و هداياى داخلى وخارجى ولوازم زندگى استاد در زمان حيات وى در اين گنجينه به نمايش گذاشته شده است. گفتنى است در اين موزه همچنين قرآن دست نويسى كه خود استاد از سال ۱۳۴۶ به خط نسخ شروع به نوشتن آن كرده و يك ثلث آن را به اتمام رسانده است، نگهدارى مى شود.
مسئول موزه هاى شهردارى تبريز خاطرنشانش مى كند: اين خانه از سوى شهردارى تبريز پس از فوت استاد در ازاى دوباب مغازه در بازار شمس تبريزى از بازماندگان ايشان خريدارى و به موزه تبديل شد.به گفته وى، لوازم داخل منزل اهدايى خانواده استاد شهريار است.
* تأثير سريال شهريار در شناخت وى
سريال شهريار، ساخته كمال تبريزى گرچه با كاستى هايى روبه رو بوده، اما تأثير بسيارى در گرايش به شناخت شهريار داشته است.
حسين اسماعيلى، معاون فرهنگى و ارتباطات سازمان ميراث فرهنگى، صنايع دستى و گردشگرى آذربايجان شرقى مى گويد: طى نظرسنجى هاى به عمل آمده در ايام نوروز، حداقل نيمى از مسافرانى كه براى نخستين بار از تبريز ديدن مى كردند دليل سفر خود را سريال شهريار و ترغيب آنان به شناخت تبريز عنوان كرده اند. به گفته وى، اغلب پاسخ دهندگان نيز ديدار از مقبره الشعرا ( محل دفن شهريار) و نيز خانه استاد شهريار را نخستين هدف بازديد هاى خود عنوان كرده اند.
مسئول موزه هاى شهردارى تبريز نيز با تأكيد بر تأثير انكارناپذير سريال شهريار در گرايش به شناخت بيشتر اين شاعر نامى تبريزى مى گويد: به دنبال پخش اين سريال بازديد از موزه استاد شهريار ۵ برابر شده است. رسول جديدالاسلام خاطرنشان مى كند: در ايام عيد امسال ۵ هزار نفر از سراسر ايران از موزه شهريار ديدن كردند درحالى كه اين رقم در سال گذشته كمتر از يكهزار نفر بود.به گفته وى، همچنين پس از پخش اين سريال ميزان اهداى آثار و تصاوير منحصر به فرد استاد شهريار نيز كه در گنجينه هاى شخصى نگهدارى مى شد افزايش يافته است.گفتنى است، سازندگان فيلم استاد شهريار تاكنون از خانه استاد در تبريز
ديدن نكرده اند.
* گذرى بر سال هاى آخر زندگى استاد شهريار
هنگامى كه مادر استاد شهريار در تير ماه ۱۳۳۱ دار فانى را وداع گفت استاد شهريار پس از سال ها عزم ديار كرده و در مرداد ماه ۱۳۳۲ به تبريز آمد. وى، پس از مدت ها سرانجام با يكى از منسوبان خود به نام « عزيزه عبدخالقى» ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج ۳ فرزند به نام هاى شهرزاد، مريم و هادى است.
شهريار در سال ۱۳۵۲ مجدداً به تهران سفر كرد اما در سال ۱۳۵۳ به دنبال فوت ناگهانى همسر، داغ ديگرى بر دلش نشسته و در سال ۱۳۵۶ به تبريز بازگشت. استاد شهريار از اين سال در تبريز اقامت كرده و سرانجام پس از ۸۲ سال زندگى با بركت و پرفراز و نشيب پس از يك دوره بيمارى سخت در ساعت ۷ بامداد ۲۷ شهريور۱۳۶۷ در بيمارستان مهر تهران دارفانى را وداع گفت.
پيكر اين شاعر گرانقدر تاريخ معاصر ايران زمين در تاريخ ۲۹ شهريور ۱۳۶۷ با حضور نزديك به ۵۰ هزار نفر از مردم هنردوست تبريز تشييع و در مقبره الشعراى تبريز به خاك سپرده شد.
* خانه شهريار، خانه شاعران جوان
به دنبال توسعه موزه ادبى استاد شهريار، بخشى از خانه استاد به فعاليت شاعران جوان تبريز اختصاص مى يابد.
رسول جديد الاسلام، مسئول موزه هاى شهردارى تبريز مى گويد: از آنجايى كه در شهر تبريز مكانى براى گردهمايى و فعاليت شاعران جوان وجود ندارد، بخشى از اين موزه به مكانى براى فعاليت شاعران جوان اختصاص مى يابد.
به گفته وى، به دنبال طرحى كه از سوى شهردارى تهيه شده است، قسمتى از اماكن اطراف خانه شهريار خريدارى و موزه استاد شهريار توسعه مى يابد.جديدالاسلام همچنين از بازسازى زيرزمين خانه شهريار خبر داده و مى افزايد: با افزايش وسايل به نمايش درآمده در موزه، طبقه پايين نيز به فضاى موزه افزوده مى شود.
دل تنگم
04-22-2008, 01:07 AM
يادداشتى از دكتر رضا داورى اردكانى
من از آغاز جوانى كه با نوشته هاى امثال ساموئل اسمايلز (نويسنده كتاب اعتماد به نفس) و ديل كارنگى (در جستجوى خوشبختى) آشنا شدم، آنها را نپسنديدم.
http://www.iraninstitute.com/1386/vijeh86/html/001218.jpg
اين قبيل كتاب ها شايد اثر موقّت روان شناسى در بعضى خوانندگان داشته باشد اما كارساز تربيت مردم نيست و بناى اعتماد به نفس و خوشبختى با آن ها تأسيس نمى شود. اين كه آدمى نبايد در كارهاى دنيا خود را كوچك و ناتوان بينگارد، حتى پيش از اين كه روان شناسان از عقده حقارت چيزى بگويند از مسلّمات بوده است ولى اگر از آن استنباط شود كه همه كس در هر جا به هر كارى تواناست، نام آن اعتماد به نفس نيست. اعتماد به نفس حقيقى با خود بينى و غفلت از محدوديت هاى وجود آدمى جمع نمى شود.
كسانى اعتماد به نفس دارند كه عهدى بسته باشند و ملتزم به ايفاى عهد باشند.با اين عهد است كه آدمى خود و محدوديت هايش را مى شناسد. پس بگوييم اعتماد به نفس با شناخت خود حاصل مى شود و اين شناخت كه شناخت حدود است، از شناخت مبدأ وجود و عالم و آدم و شرايط و اوضاعى كه شخص در آن به سر مى برد، جدا نيست. كلمه گرامى «من عرف نفسه فقد عرف ربه» دال بر اين معنى است.ما مظهريم امّا همواره اين را نمى دانيم و به همين جهت شناختن حدّ و قدر خود به آن آسانى كه به زبان مى آيد، نيست.
بسته به اين كه آدمى چگونه و در كدام موضع به خود بنگرد، شناختش متفاوت مى شود.اين شناخت هرچه باشد، از سنخ شنيدنى ها نيست بلكه رسيدنى است. اگر علم هاى شنيدنى براى عمل به وظيفه كافى بود، همه مردم يكسره كارهاى خوب مى كردند زيرا همه مى دانند كه چه كارها بد است و كدام ها خوبند.
خوبى ها و بدى ها و معروف ها و منكرها در زمره مشهوراتند اما برخلاف آنچه گاهى گفته شده است، اخلاق با اين مشهورات قوام نمى يابد.شخص اخلاقى نه از آن جهت كه خوبى، مشهور و ممدوح است به آن رو مى كند، بلكه وجودش با خوبى يگانه مى شود.اين امر چگونه ممكن است و جان چه كسانى با خوبى متحد مى شود؟ همه مردمان وظايفى به عهده دارند كه بايد انجام دهند.
معمولاً اين وظايف به حكم ضرورت شغلى و به اقتضاى موقع و مقام اشخاص در جامعه انجام مى شود اما كسى كه وظايف شغلى خود را انجام مى دهد اگر كار خود را بى آنكه به آثار و نتايجش توجه داشته باشد به حكم احساس وظيفه و به درستى انجام مى دهد، كارى اخلاقى كرده است.مصلحت بينى و مصلحت بينانه عمل كردن، بد نيست اما برخلاف آنچه معمولاً مى پندارند، مصلحت بينى از عهده همه كس برنمى آيد و گاهى در جامعه هايى تفاوت گذاشتن ميان مصلحت و مفسدت دشوار مى شود.
درست است كه مصلحت بينى كار عقل جزئى است اما عقل جزئى كه خودبينى و انكار اصل و آغاز از اوصاف آن است، بى مدد عقل كلى راه به جايى نمى برد و حتى خطرناك مى شود يعنى وقتى عقل كلى به عقل جزئى مدد نرساند، اين عقل در راه خودبينى و پر مدّعايى بى باك مى شود و خود را همه كاره مى پندارد.اين وضع را با اعتماد به نفس يكى نبايد دانست زيرا چنان كه گفتيم صاحب اعتماد به نفس خودبين نيست.
او توانايى هاى خود را نسبت به كارى كه بايد انجام دهد، مى سنجد و البته مى داند كه چه بايد بكند و چه مى تواند بكند. اكنون در پاسخ اين پرسش كه جان چه كسانى با خوبى متحد مى شود و اين اتحاد چگونه صورت مى گيرد، مى توان گفت كه مردمان در عالم خود بسته به هم زبانى و هم داستانى كه با يكديگر دارند، كم و بيش جايگاه و توانايى و وظيفه خود را مى شناسند.
اگر اين سه شناخت هماهنگ باشند، جان خوبى را در مى يابد و با وظيفه متحد است اما اگر مردم از خانه قرار و عهد و هم داستانى بيرون افتاده باشند و ندانند كه به كجا تعلق دارند و به سخن يكديگر گوش نكنند، قهراً نمى دانند كه چه بايد بكنند و حتى در موقع و مقام آزمايش هم قرار نمى گيرند كه بدانند چه كارها را نمى توانند بكنند. اين ها حرف مى زنند و چون مسئوليتى براى خود نمى شناسند، از پر مدعايى پروا نمى كنند.
نكته مهم اين است كه اين قبيل پرمدعايى ها را كوچك و ناچيز و بيهوده و بى وجه نبايد دانست.اتفاقاً اگر كشورى به اين درد دچار شود تا نداند كه چرا و چگونه به بيمارى لفاظى و پرمدعايى مبتلا شده است دردش درمان نمى شود. البته لفاظى و پرمدعايى آدميان فرع امكان استكمال آنان از طريق علم و عمل است.
آدميان در اصل با كمال بيگانه نيستند اما منزل آنان در راه استكمال و كمال متفاوت است.در اين راه آنكه پيشتر و جلودار است، خود را دورتر و محتاج تر مى بيند و همّت بيشتر مى طلبد ولى چه بسا كه وامانده هاى راه كه غالباً از وضع خود غافلند، به جاى اين كه به آينده رو كنند و سخن و زبانشان راهگشاى منزل هاى تاريخى شان باشد، با الفاظ خوبى و كمال خود را مشغول كنند و البته اين الفاظ و لفاظى ها بر غفلت آنان مى افزايد و به آنها آرامش موهوم مى بخشد.
در گزارش مولانا جلال الدين از تاريخ تباهى مردم شهر سبا كه در عيش و لذت غرقه بودند بر اين نكته تأكيد شده است كه وقتى پيامبران انذار كردند كه اين غفلت آينده آنها را تباه مى كند، مردم شهر سبا برآشفتند و تذكر خيرخواهان را مايه برهم خوردن بساط عيش و آرامش خود دانستند و گفتند:
طوطى نقل و شكر بوديم ما/ مرغ مرگ انديش گشتيم از شما
وضع غفلت و غرور مردم شهر سبا را با اعتماد به نفس نبايد اشتباه كرد. آن مردم نفسى نداشتند كه به آن اعتماد كنند و به همين جهت نمى دانستند كه در حال و اكنون يعنى در زمان ساكن يا در بى زمانى به سر مى برند و به پايان راه و كار خود رسيده اند.اعتماد به نفس را با اثبات ذات اشتباه نكنيم.در اثبات ذات من تنها و دورافتاده ام و به دور خود پيله مى تنم. اعتماد به نفس مستلزم فرارفتن از زندگى نباتى و جانورى و آزمودن مراتب و مراحل وجود و خودآگاهى است.در اين سير آدمى به جايى مى رسد كه به زبانش مى آيد:
ما چه باشد در لغت اثبات و نفى
من نه اثباتم منم بى ذات و نفى
اين من بى ذات آئينه اى است كه در آن عكس رخ دوست و وجود ديگران و مراتب خيرات و فسحت دائره وجود ظاهر مى شود. اين من عين نسبت است و بر اين نسبت اعتماد مى توان كرد، يعنى لازمه اعتماد به نفس، اعتماد به ديگران است.
آنكه از خلق بريده است و خود را دايرمدار همه چيز مى داند، به چه اعتماد كند و اگر اعتماد كند، بر وهم اعتماد كرده است. در آغاز كلام به آثارى چون «اعتماد به نفس» ساموئل اسمايلز و «در جستجوى خوشبختى» ديل كارنگى اشاره كردم.اتفاقاً اين كتاب ها متضمن اخلاق مناسب جهان تحت حاكميت بورژوازى و سرمايه است و اين جهان بر مبناى اصل دائرمدارى بشر و تعلق همه چيز و از جمله زمان و مكان به او پديد آمده است.
گرچه مخاطب نويسندگانى كه نام برديم، اشخاص و افرادند اما چيزى كه به آنان آموزش داده مى شود، فردى و شخصى نيست بلكه تعليم پيوستگى به نظام و سازمان موجود است.اين نويسندگان از خواننده خود مى خواهند كه خود را در نظام موجود بازيابند و بر آن نظام اعتماد كنند و حرمت اصول و قواعد آن را نگاه دارند و خوشبختى و آرامش خود را در آن عالم بجويند.
من از ساموئل اسمايلز و ديل كارنگى نام بردم كه در زمان خود مشهور بودند.امروز هم اخلاف آنان كه عددشان بيشتر و شهرتشان كمتر است، در همه جا وجود دارند و نوشته ها و گفته هايشان در سراسر روى زمين پراكنده است اما مخاطب آنان در دهه هاى اخير بيشتر مردمى هستند كه در برقرار كردن رابطه با ديگران و در روابط خانوادگى و ادارى و شغلى مشكل دارند.اين كه اين مطالب چه اثرى در رفع مشكلات آنان داشته است و دارد به درستى و دقت معلوم نيست.
http://www.iraninstitute.com/1386/vijeh86/html/001215.jpg
امر مسلّم اين است كه اگر گرفتارى يا ناهماهنگى با تحوّل و دشوارى در سازگار شدن با وضع جديد نبود، اين آثار هم پديد نمى آمد.در اين كتاب ها اصول ثابتى نيست كه به مردم همه زمان ها تعليم داده شود بلكه درس تحمل بى ثباتى ها و بحران هاى زندگى جديد و دستورالعمل سازگار شدن با اوضاع بحرانى در جهان جديد است كه معمولاً مردمان انتظار پيش آمدنش را ندارند.كسى كه درس تحمل و سازگارى مى دهد، بايد از تحولى كه روى مى دهد، كم و بيش آگاه باشد.
مردمان هم اگر بدانند كه با چه مسائل و مشكلاتى مواجه مى شوند، با استوارى قدم در راه مى گذارند به اين جهت درس هاى كلّى انتزاعى كه به نمونه هايش اشاره شد، حداكثر ممكن است اثر تسكين و تسلّاى موقت داشته باشند. به عبارت ديگر ملكاتى مانند اعتماد به نفس، امورى موجود در بيرون از وجود آدمى نيستند كه هر وقت و هرجا لازم باشد، آن را به هر كس بتوان تلقين كرد.اعتماد به نفس فرع اعتقاد و تعلق خاطر و عهد داشتن است.
اثر آموزش و پرورش را منكر نمى توان شد اما جايى كه استعداد نيست، سعى آموزش و پرورش كمتر نتيجه مى دهد و بيشتر هدر مى شود.مگر نه اين كه در هنگام بعثت پيامبران و در انقلاب ها و نهضت هاى ريشه دار فرهنگى و سياسى، آثار اعتماد به نفس بيشتر ظاهر مى شود و وقتى آفتاب مهر و معرفت و حقيقت را ابرهاى غليظ مى پوشاند، مردم تنها و تنها تر مى شوند و همّت و اراده خير و اعتماد به نفس مجال ظهور نمى يابد.اگر سارتر انسان را يك سوداى بيهوده دانست و ديگرى را دوزخ انگاشت.بشرى را مى ديد كه دستش به هيچ جا بند نبود و هيچ اميدى نداشت.
اعتماد به نفس با قبول ديگرى و اميد به برخوردار شدن از امكانات تازه براى فعل و عمل و وفادارى به عهد حاصل مى شود.در زندگى ما حساب و كتاب هم جاى خود دارد اما اعتماد به نفس متّكى به حساب و كتاب و مصلحت انديشى نيست يعنى كسى كه همه زندگيش حسابگرى است، اعتماد به نفس ندارد و از عهده كارهاى بزرگ برنمى آيد.دكارت مى گفت: «به جاى غلبه بر جهان، بر خود غالب شو».
مقصود او برحذر داشتن مردمان از غلبه بر جهان نبود بلكه غلبه بر خود را شرط غلبه بر جهان مى دانست.در اين غلبه كه در تحقق صورتى از آن نمى توانيم ترديد كنيم، مبناى غلبه از طريق محاسبه بوده است بى آنكه اميد در آن جايى داشته باشد.
اكنون كه غلبه دكارتى به مرزهاى نهايى خود نزديك شده و محاسبه كارساز همه چيز در همه جا شده است، اميد نيز از زندگى كناره گرفته و پنهان شده است.اعتماد به نفس حرف نيست.آن را با سوداى رسيدن به اغراض و اهواء يا غلبه بر چيزها و ديگران اشتباه نبايد كرد.
اعتماد به نفس با خودبينى و خودپسندى هم نمى سازد، زيرا خود اگر تكيه گاهى نداشته باشد و از چشمه ذوق مهر و معرفت ننوشيده باشد، خود نيست.مردم بى دوست در غصه تنهايى و بيهودگى تباه مى شوند.
اعتماد به نفس، اعتماد به امكان هاى وجود آدمى و جسارت در عهد بستن و پايبند به عهد و آگاهى از چيزى است كه استوارى عهد را ضامن مى شود.عهدهاى آدميان اگر ضامنى نداشته باشد سست مى شود و گسيخته مى شود، با عهد بستن و وفادارى به عهد است كه آدميان به خود و به ديگران اعتماد مى كنند./
دل تنگم
04-22-2008, 01:10 AM
دكتر عماد افروغ
http://www.iraninstitute.com/1386/vijeh86/html/001212.jpg
«هويت ايرانى و حقوق فرهنگى» به طور عمده ناظر به دو مقوله اساسى در مورد چالش ما يعنى هويت يا چيستى و كيستى ايرانيان و حقوق برخاسته از آن يعنى حقوق فرهنگى و بالطبع وظايف فرهنگى نظام سياسى برخوردار از صبغه و جوهره فرهنگى و معنايى است. در هويت ايرانى به دنبال ته نشين شده ها و وجوه ساختار فرهنگى و به طور خاص در لايه هاى هستى شناسى يا جهان بينى و ارزش هاى جامعه، بدون غفلت از جست وجوى آن در لايه هاى هنجارى و نمادين هستيم.
باور ما اين است كه بدون توجه به اين وجوه ساختارى و مستمر تاريخى هرگونه برنامه پيشرفت و تحولى در هر عرصه اى با ناكامى روبه رو خواهد شد و كشور را نيز با چالش ها و گسست هاى غيرقابل جبرانى مواجه خواهد كرد. تجربه اعمال يا تحميل الگوهاى توسعه مبتنى بر نوسازى يا شبه نوسازى با پيش فرض «فرهنگ توسعه» و «بيگانگى» با «توسعه فرهنگى» در جهان سوم و عوارض ناشى از آن و تقابل ها و جنبش هاى اجتماعى كه در واكنش به اين الگو ها و برنامه ها اتفاق افتاده است، تجربه اى نيست كه به راحتى بتوان آن را ناديده گرفت و از كنارش عبور كرد.
ظهور انقلاب اسلامى با جوهره فرهنگى و سازگار با هويت ايرانى ـ اسلامى در مواجهه با تحقير ملى ناشى از غرب گرايى فرهنگى در قالب شعار «بازگشت به خويشتن خويش» يا «خود شرقى» و تداوم اين بازگشت و گفتمان شكل دهنده آن در سال هاى جنگ و عنصر اصلى و حياتى مقاومت در برابر سياست هاى شتابان و غير فرهنگى و يك سويه اقتصادى و سياسى، يكى از تجربه هاى گرانبهاى پيش روى ما است كه مى تواند مبدأ و منشأ دقت ها و ظرايف فرهنگى در برنامه ريزى ها و عملكرد ها و تقابل با سياست زدگى و اقتصادزدگى هاى متداول باشد.
ناديده انگاشتن بحث اساسى توسعه فرهنگى يا انطباق توسعه با فرهنگ به يك معنا ناديده انگاشتن هويت ايرانى و تاريخى و قابليت هاى توسعه اى نهفته در زمينه هاى فرهنگى و اجتماعى در برنامه ريزى هاى توسعه و به عبارتى به معناى پذيرش الگوى واحد فرهنگ توسعه يا ارزش ها و هنجارهاى غرب و مقابله با كثرت گرايى فرهنگى در امر توسعه است. امرى كه به طور طبيعى باعث از جا دررفتگى يا گسست در نظام اجتماعى جوامع ذى ربط گرديده است. به گونه اى كه در اين جوامع نه تنها شاهد توسعه درون زا و پايدار نبوده ايم، بلكه از جا دررفتگى فوق تاكنون منشأ آندمى يا نابسامانى و در نتيجه آشوب ها و شورش هاى اجتماعى بسيارى بوده است.
به هرحال، فهم هويت تاريخى يك جامعه و عناصر مقوم آن در طول تاريخ مى تواند كارويژه هاى بسيارى داشته باشد. در سطح اجتماعى يا زيست جهان مى تواند خاستگاه حس تعلق، اعتماد و آرامش و به اصطلاح امنيت وجودى افراد باشد؛ در سطح اقتصادى مى تواند مبدأ توجه به توسعه فرهنگى يا پايدار و درون زا و در سطح سياسى، مبناى يك نظام سياسى مشروع و مقتدر باشد. بايد توجه داشت كه مفهوم هويت به هيچ وجه بيانگر يك ايستايى و عدم تحرك محض نيست. اين مفهوم هم به تغيير و تحول تاريخى به رغم عنصر ثابت، پايا و مانا توجه دارد و هم تكثر در نماد، قالب و گروه هاى اجتماعى را برمى تابد كه خود ترجمانى از وحدت در عين كثرت است. حتى عناصر هويت بخش فرهنگى نيز مى توانند به لحاظ زمانى متغير باشند. به عبارت ديگر، به رغم باور به ارتباط عناصر متنوع فرهنگ و هويت، ممكن است، عنصر هويت بخش در برهه اى، نتواند در برهه اى ديگر كاركرد وحدت بخش داشته باشد. نكته ديگر آنكه در جامعه ما شاهد تعلق افراد و اقشار مختلف به هويت هاى چندگانه و به طور خاص هويت هاى ملى و گروهى هستيم كه نبايد منافى يكديگر تفسير و تعبير شوند.
در مورد هويت ايرانى نيز در مجموع بايد آن را در پيوندهاى فرهنگى و به طور ويژه در هستى شناسى دينى و عرفانى يكگراى ايرانى ـ اسلامى و با دلالت هاى خاص آن جست وجو كرد. شايد به عبارتى بتوان تمام مؤلفه ها و عناصر هويت ايرانى را در سطوح و عرصه هاى مختلف در همين نگرش يكگراى عرفانى يا عشق و آثار فيلسوف فرهنگ ما يعنى سهروردى جست وجو كرد كه يا ثنويت ها را برنمى تابد يا آنها را كم رنگ و عناصر اتصال بخش را پررنگ مى كند. وحدت وجودى منسوب به ابن عربى، مراتب نور سهروردى و اصالت وجود و مراتب تشكيك وجودى ملاصدرا بيانگر اين معناى بلند و متعالى تاريخى است. به تعبير مولانا:
منبسط بوديم و يك گوهر همه
بى سر و بى پا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بى گره بوديم و صافى همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سايه هاى كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق
برپايه نگرش عرفانى مزبور ثنويت در آفرينش، ثنويت بين ذهن و عين، دنيا و آخرت، زيربنا و روبنا، دين و سياست، انسان و خدا، انسان و خلق و فرد و جامعه رنگ مى بازد. يكتاپرستى، نگاه سلسله مراتبى و تلفيق دين و سياست و حقيقت گرا بودن هستى شناختى از ويژگى هاى اين نگره دينى ـ عرفانى است كه سابقه آن به ايران قبل از اسلام برمى گردد. جرالد نولى از ايران شناسان معروف كه كتاب «مفهوم ايرانى» او شهرت جهانى دارد، معتقد است كه اين مفهوم به مثابه عنصر و انگاره اى سياسى ـ دينى به اواسط ساسانيان برمى گردد، اما به مثابه يك انگاره ارضى، قومى و دينى سابقه اى طولانى دارد. به عبارت ديگر قابليت هاى نمود سياسى اين مفهوم در ذات انگاره دينى آيين مزدايى و متعاقباً اسلام امرى غير قابل انكار است.
توجه بالفعل و عينى به قابليت هاى سياسى زمينه هاى سه گانه دينى، ارضى و قومى هويت ايرانى در سه دوره تاريخى ساسانيان، صفويه و انقلاب اسلامى به بقاى عناصر هويت بخش، ثبات و اقتدار سياسى، حس تعلق و اعتماد اجتماعى و تحول و پيشرفت اقتصادى و تمدنى انجاميده است. البته اشاره به عناصر مشترك سه دوره فوق به معناى ناديده انگاشتن محتواى متفاوت اين عناصر از يك سو تفاوت هاى اين سه دوره، از سوى ديگر نيست، اما درك الگوى مشترك سياسى ـ دينى اين سه دوره و اثر مثبت و تاريخى به جاى مانده از آن در مقاطع بسيار حساس و بحرانى مى تواند به رغم نقادى ها و آسيب شناسى هاى متناظر، همواره مورد توجه روشنگرى ها و سياستگذارى ها و اقدامات عملى باشد.
مقوله حقوق فرهنگى كه پس از اجتماع گرايى هايى نوظهور در مفهوم حقوق شهروندى و ناكامى هاى ناشى از تحميل و تحقق الگوهاى توسعه بيگانه با فرهنگ هاى جوامع، مجدداً در دستور كار قرار گرفت، ناظر به اين نكته اساسى است كه مفهوم حق را نبايد صرفاً در عرصه هاى فردى و آزادى هاى اساسى مدنى و سياسى جست وجو كرد و وظايف دولت را نيز نبايد محصور در حقوق مزبور دانست، بلكه به دليل وجه اجتماعى حيات انسانى و به عبارتى هستى اجتماعى انسان ها و بعضاً اصالت بخشيدن به آن و با اين پيش فرض كه بدون اين هستى، امكان تعامل و بقا براى انسان ها ميسر نيست، بايد در مباحث مربوط به حقوق و وظايف شهروندى توجه بيشترى به وجه اجتماعى مزبور در سطح جامعه و گروه بندى هاى اجتماعى مبذول گردد.
علاوه بر مباحث جامعه شناسى و اشاره به فرايند اساسى «انسجام» كه ناظر به پيوند و همبستگى بين افراد و اقشار مختلف است و طبعاً يكى از عناصر اصلى اين پيوستگى، وحدت نمادين يا فرهنگى است، در مباحث مربوط به فلسفه اجتماعى نيز بحث اصالت بخشيدن به جامعه و وجوه اجتماعى حيات انسانى، مستقل از وجود فردى، به رغم اذعان به تعامل اين دو مورد توجه و علاقه فزاينده است. حاصل اجتماع گرايى در يك سطح و جامعه گرايى در سطحى ديگر پى بردن به اهميت مقولاتى از قبيل مشاركت هاى گروهى و حق تعلق به خرده فرهنگ هاى خاص و حقوق اجتماعى ـ اقتصادى، اجتماعى ـ سياسى و اجتماعى ـ فرهنگى افراد در سطح كلان و به عبارتى سطح ملى است. عدالت اجتماعى ـ سياسى و وحدت نمادين و فرهنگى در لايه هاى جهان بينى، ارزش ها، هنجار ها و نمادها، در ذيل حق اجتماعى ـ فرهنگى قابل تعريف و رديابى است.
به سخن ديگر وظايف دولت ها تنها ناظر به تأمين حقوق و نيازهاى فردى نيست، بلكه وظايف دولت ها كه خود تجلى يك حق اجتماعى ـ سياسى است، شامل حقوق اقتصادى و فرهنگى گسترده تر نيز مى باشد. مراقبت و پاسداشت عناصر مقوم و وحدت بخش نمادين در جامعه و تلاش در جهت اعتلا و استفاده از ظرفيت ها و قابليت هاى آن در برنامه ريزى ها و الگوهاى پيشرفت و تمدن از وظايف بلاترديد فرهنگى دولت ها، بويژه در كشورى با جوهره و خميرمايه فرهنگى و هويتى خاص است. به طور خاص توجه به مؤلفه ها و عناصر مقدم هويت ملى و تاريخى يك جامعه در قالب پاسداشت اساطير و جهان بينى تاريخى يك قوم، حفاظت از ارزش ها و اخلاقيات جامعه و توجه به ملاك ها و معيارهاى داورى، نقاط عطف و سرنوشت ساز تاريخى و مواريث فرهنگى و تاريخى و شخصيت هاى سرنوشت ساز ادبى، علمى، فلسفى، هنرى، سياسى و غيره از جلوه ها و مظاهر مختلف توجه به حق فرهنگى است.
دل تنگم
04-22-2008, 01:22 AM
نگاهى به مجموعه شعر كودك و نوجوان
«بين ما شمعدانى ست» از حديث لرز غلامى
لابه لاى شمعدانى ها كسى ست
http://www.iraninstitute.com/1387/870202/html/358827.jpg
يزدان مهر
«بين ما شمعدانى ست» مجموعه شعرى است ويژه گروه هاى سنى «ج و د» كه دربرگيرنده مخاطبان سال هاى پايان دبستان و دوره راهنمايى است. «عينى كردن» ناديده ها، شايد نخستين و مهم ترين ويژگى شعرهاى اين كتاب باشد كه در همان برخورد نخست مخاطب با آن، خود را به رخ مى كشد. «عينى كردن» ناديده ها، يا رؤياها يا تصورات، البته شرط اصلى اش روشن بخشى به آنها و مادى كردن آنها از طريق توصيفات جزءبه جزء است؛ از اين پيش شرط مى توان نتيجه گرفت كه اگر در شعرى، اين «عينى كردن» به مخدوش شدن روابط ادراكى ميان شاعر و مخاطب كودك يا نوجوان منجر شود اصل «روشن بخشى» از دست رفته و «معماگويى» آغاز شده است.
اسدالله شعبانى - شاعر و پژوهشگر حوزه شعر كودك - مى گويد: «تخيل در شعر كودك خيلى مهم است، اما نسل پس از ما، آنقدر در ارائه اين تخيل زياده روى كردند كه گاهى تصاوير يا فضاى ارائه شده براى بزرگسالان هم چندان قابل درك نبود! ما در شعر كودك قصد آزمون هوش مخاطبان را از راه طرح معما نداريم، گرچه مى توان از شكل روايى «معما» براى رسيدن به يك شعر خوب استفاده كرد، اما حاصل كار نبايد باعث سرگردانى ذهنى مخاطب شود.»
به روايتى ديگر، «سهل بودن» نه تنها امتياز يك شعر كودك خوب است كه نشانه شناخت درست شاعر آن نسبت به حوزه كارى خويش است. احتمالاً مخاطبان اين متن كه حوالى پنج دهه يا بيشتر از عمرشان گذشته، به ياد مى آورند كه در روزگارى كه شعر مناسب كودك در زبان فارسى يافت نمى شد، جاى خالى اين گونه شعرها را در كتاب هاى درسى، شعرهاى «سهل و ممتنع» سعدى پر مى كرد كه براى فهم زبان و فضاى آنها، دانش آموزان چندان دچار دشوارى نبودند، درحالى كه در فهم شعرهاى بزرگان ديگر كه كرشمه هاى زبانى كار مى كردند، به كتاب هاى كمك درسى متوسل مى شدند كه قيمت شان ۱۰ برابر كتاب هاى درسى بود! به گمانم «كيانوش» در بنيانگذارى شعر كودك ايران، خيلى خوب متوجه اين نكته شد و آن را به عنوان «قانون نخست» در اين «نوع ادبى» مطرح كرد. كسانى كه با شعرهاى بزرگسالانه كيانوش حشر و نشرى دارند [آن كتابى را كه به عنوان ترجمه بيرون داد، اما در واقع شعرهاى خودش بود، يعنى «از پنجره تاج محل» را مستثنا كنيم] مى دانند كه زبان و تخيل وى در شعر بزرگسالانه، به هيچ وجه ساده و روان نيست، پس حتماً ضرورتى باعث شده كه كيانوش در شعرهاى كودك اش به سادگى و روانى برسد.
شعرهاى حديث لرز غلامى در كتاب «بين ما شمعدانى ست» ميان «سخت گويى» و «روان گويى»، «روشن گويى» و «تاريك گرايى»، «ذهنيت» عينى شده و «عينيت» ذهنى شده در نوسان اند و اين گاهى «كژشدن» گاهى «مژ شدن» اين شعرهاى بى لنگر را بدجورى به دردسر انداخته است!
«كسى ميان جمع تان،
كنارتان نشسته است
كسى كه مثل ديگران،
كمى دلش شكسته است
*
كسى كه غصه هاى او،
هميشه گنگ و مبهم است
كسى كه شانه هاى من،
براى گريه اش كم است
*
كسى كه يا بزرگتر؛
و يا ميان بچه هاست
چه فرق مى كند كه او،
چرا، چگونه يا كجاست
مهم صداى پاى او؛
و لحن خنده هاى اوست
اگرچه مهربانى اش
مهم تر از صداى اوست»
در شعر «مثل ديگران» ما نه با «سختى» يا «نرمى» تخيل، كه در واقع با «معما» رودرروييم و شايد به همين دليل است كه «گزاره هاى معنايى» در اين شعر على رغم ظاهر ساده آن، كلافه كننده اند: «اگرچه مهربانى اش/ مهم تر از صداى اوست» خب! كه چه دانى كف دست از چه بى موست/ زيرا كف دست مو ندارد! وقتى شاعر مى گويد: «مهم صداى پاى او/ ولحن خنده هاى اوست» مخاطب منتظر يك يك «كنش» است كه اهميت بيت اول را مؤكد كند اما در ادامه، ما با تاريكى روبه رو مى شويم و به گونه اى «گزاره معنايى بزرگسالانه» كه شراكت تجربه ده سال بعد خواننده كودك را طلب مى كند برخورد مى كنيم. شاعر مى تواند عيب بگيرد كه «بيت دوم، معنايش روشن است!» اما براى چه كسى حتى در برابر مخاطب بزرگسال نيز، «مبتدا» و «خبر» اين «بند» از صفت «غريب» بودن برخوردارند! يا وقتى شاعر مى گويد: «كسى كه يا بزرگ تر/ و يا ميان بچه هاست/ چه فرق مى كند كه او/ چرا، چگونه يا كجاست » ما با يك پرسش كودكانه روبه روييم يا با پرسشى فلسفى يا صرفاً با يك ضعف تأليف ساده بگذاريد بيت دوم را كمى موشكافى كنيم و آن را به شكل ساده و بسيط اش بنويسيم:
۱- چه فرق مى كند كه او/ چرا ميان بچه هاست
۲- چه فرق مى كند كه او/ چگونه بين بچه هاست
۳- چه فرق مى كند كه او/ كجا ميان بچه هاست
ببخشيد! بنده به عنوان بزرگسال سؤال مى كنم كه اين جمله ها چه معنى دارند گزاره اول را در واقع اينطور بايد خواند: «چه فرق مى كند كه او چرا ميان بچه هاست يا نيست !» شما وقتى «چه فرق مى كند» مى آوريد به معناى كاربرد «يا»ست. به نظر مى رسد كه مشكل بيشتر شد و اگر به همين سياق تا گزاره سوم پيش برويم مشكلات سه برابر مى شوند! وانگهى «كسى كه يا بزرگ تر/ و يا ميان بچه هاست» معنى اش چيست به گمانم شاعر مى خواسته بگويد: «كسى كه بزرگ تر از بچه ها يا همقد بچه هاست يا هم سن بچه هاست» منتها با مختصر لغزشى! اين طور شده.
البته كتاب از شعرهاى هماهنگ تر در اجزا و البته شنيدنى تر هم برخوردار است مثل شعر «مثل چاى، مثل نان» كه شعر نوآورانه اى نيست اما لااقل، از ابزارها و عناصرى استفاده مى برد كه براى مخاطب كودك قابل درك است و احتمالاً واجد لذت شعرى براى او.
«تازه مثل نان گرم،
داغ مثل اين حليم
سفره اى به رنگ صبح
مثل نرمى نسيم
مادرى شبيه ابر
صاف و مهربان و نرم
مثل چاى داغ داغ
مثل نان گرم گرم
لحظه اى كه پيش ماست
از هميشه بهترم
چاى مزه مى دهد
در كنار مادرم»
حديث لرز غلامى در اين كتاب، سعى كرده از قالب هاى ديگرى هم جز چارپاره- كه قالب رايج شعر كودك است- استفاده ببرد كه بعضى شبيه به قالب هاى كلاسيك اند و برخى در قالب هاى آزاد تعريف مى شوند. او در مقاطعى كه قصد معماگويى و تاريك كردن صحنه را ندارد، شاعر موفقى است و معلوم نيست كه اين پيچيده گويى كه خصوصيت نسلى وى نيز هست، چه كمكى مى كند به او به عنوان شاعر يا به مخاطب به عنوان كسى كه قصد برقرارى ارتباط فرهنگى با اثر وى را دارد
در اين كتاب شعر كودك، يك شعر منثور هم هست كه جاى «اما و اگر» دارد. نه تنها اين قالب كه هم خون موفق ترش «شعر سپيد» هم تاكنون نتوانسته به دليل فقدان موسيقى لازم براى خيال انگيزى در شعر كودك، در اين «نوع ادبى» موفق باشد و آوردن چنين شعرى در كتابى كه ناشر لطف كرده و در كنار شناسنامه كتاب، گروه سنى مخاطبان را مشخص كرده است كمى عجيب به نظر مى رسد؛ البته شما روى معناى «كمى» ، كمى بيشتر درنگ داشته باشيد!
«از اين جا تا درياچه ده قدم است
با هر قدم يك دانه بكار تا جاى پايت باقى بماند
دانه ها كه برويند،
از دست هاى ما راه سبزى به جا خواهد ماند،
براى تمام پرنده هاى تشنه اى كه راه درياچه را نمى دانند»
اگر قرار به ترجيح باشد من به عنوان يك مخاطب بزرگسال شعر كودك، شعر «روى پرچين» را به عنوان شعرى بسيار موفق تر ترجيح مى دهم چه در كاربرد تخيل، چه در نوآورى كاربرد قالب و چه در روشنى بخشى به گزاره هاى معنايى.
«تا تو گل هاى من را بيارى
يك سبد عطر شبنم ببارى
روى گلبرگ گل ها بكارى؛
تا تو شعر بگويى
زير باران دلت را بشويى
تا دوباره برويى،
تا تو را بار ديگر ببينم
يك پر بوسه از دست هايت بچينم
مثل گنجشك بى آب و دانه
روى پرچين دست خدا مى نشينم
تا تو را بارديگر ببينم.»
حديث لرز غلامى شاعر بدى نيست تنها ارزيابى اش از حيطه اى كه استعداد بالندگى در آن را داراست كمى شتابزده است. البته تكرار مى كنم، شما روى معناى «كمى»، كمى بيشتر درنگ داشته باشيد!
دل تنگم
04-23-2008, 03:07 PM
متفاوتنویسی به جای داستاننویسی
مجتبا پورمحسن
در چند سال گذشته تعداد داستانهای متفاوت منتشر شده، بهطور تصاعدی افزایش یافته است. اگر قبلاً، این آثار غالباً توسط ناشرین کوچک و گمنام منتشر میشد،حالا ناشران بزرگی چون چشمه هم انتشار این نوع آثار را در دستور کار قرار دادهاند.
«سیامین حکایت سیتا»، مجموعه داستانهای کوتاه رضا مختاری که اخیراً توسط نشر چشمه منتشر شده، یکی از همین نوع کارهاست.
او «سعی» میکند
نویسندههای جوان زیادی هستند که این روزها سعی می کنند «متفاوت» بنویسند. رضا مختاری اما سالهاست که اینگونه مینویسد.
حداقل در هشت تا ده سال گذشته که من کارهای او را دنبال کردهام، هیچگاه از خط «متفاوت نویسی» خارج نشده و یا بهتر است بگوییم همیشه از خط نوشتن به شکل مرسوم خارج شده است. به همین علت مخاطبان پیگیر آثار نویسنده، فراز و فرود اندیشههایش دربارهی قصهنویسی را در داستانهای او میبینند.
مختاری میخواهد داستان متفاوت بنویسد. داستانهای کتاب «سیامین حکایت سیتا» هم نشان میدهد که او ریشههای نظری رویکرد به متفاوتنویسی را میداند.
برای بررسی میزان موفقیت نویسنده در نوشتن داستانهای متفاوت، به مقایسهی ساختار داستانهای این کتاب با ویژگیهای داستان پست مدرن میپردازم.
برجستهترین ویژگی داستانهای کتاب مختاری، پرهیز از روایت خطی، دخالت آشکار نویسنده در متن و عدم تفکیک بارز بین نویسنده و راوی است.
http://radiozamaaneh.com/pictures-new/jelde30.jpg
تصویر روی جلدِ کتابِ «سیامین حکایت سیتا»، نوشتهی رضا مختاری
داستان «تیرانا در شبی که انگور نداشت» با این جمله ها آغاز میشود:
«این داستان را روحالله مفیدی مینویسد، مردی کاملاً زنده و کلاً حی و حاضر برای پاسخگویی به هر ادعایی...» صفحهی ۱۵
در ادامهی داستان، نویسندهها توسط راوی دعوت میشوند که توضیحاتی بدهند.
سنگدلی دادخواه ممکن است کمی عجیب باشد. از او دربارهی این قضیه توضیح میخواهیم:
«سلام عرض میکنم خدمت شما و خوانندههای عزیز. عرض کنم که هرکس یه اخلاقی داره...»
صفحهی ۱۸
در واقع داستان، مرز بین واقعیت و داستان را میشکند. البته نه به این قصد که داستان، واقعیتر به نظر برسد، بلکه نویسنده نسبت میان خیال و واقعیت را به پرسش میکشد.
در ادامهی داستان، نویسنده با ارایهی کدهایی از منطق متفاوتی که از ابتدای داستان خلق کرده، دنبال میکند. در بخشی از داستان، مفیدی میخواهد با دوستش مهدی دادخواه تیرانی تماس بگیرد. در اینجا نویسنده نام خودش را در دفترچه تلفن مفیدی قرار میدهد تا یکبار دیگر به مخاطب یاد آوری کند که شیوهی روایت داستان و نقش راوی و شخصیت اصلی داستان متفاوت است:
«مفیدی کاغذی را از توی جیبش درآورد. کاغذ مچاله شدهای پر از شماره تلفن: تلفن خاله اقدس، تلفن کتابخانهی دانشگاه زابل، تلفن هفتهنامهی مینو در چاپ قزوین، تلفن رضا مختاری و...»
صفحهی ۱۷
به ضعف اساسی این داستان در بخش دیگری خواهم پرداخت. اما پیگیری شیوهی روایت مختاری در داستانهای دیگر مجموعه، مخاطب را مطمئن میکند که او آگاهانه و به دلیلی محکمتر از بازیگوشی تکنیکی، در ساختارهای مرسوم روایت دست برده است.
در داستان «یک نفر در آن دورها میدود» که بهترین داستان این کتاب است، نویسنده با تغییر مداوم زاویه روایت جنبههای مختلفی از یک اتفاق را به نمایش میگذارد و قطعیت دریافت مخاطب را مخدوش میکند. به این ترتیب که در هر یک از هفت روایت، داستان سویههای متفاوتی میگیرد. در یک بخش پلیسی است، در بخشی عاشقانه و در قسمتی دیگر تراژیک. در زیباییاش همین بس که همهی اینها وجوه مختلف یک داستان است که اتفاقاً دور از هرگونه تکنیکزدگی مفرط، سیر طبیعیاش را طی میکند.
در داستان «ن و دیواری از چوب و علف کشیده به دور»، تغییر راوی، تنها در ساختار جملهها مشهود است. در سطرهای ابتدایی داستان میخوانیم:
«آذر هست. شهری بر هامون نهاده آب و هوای خوش دارد. آذر هست. به اصفهان هر جایی که ده گز فرو برند آبی سرد و خوش بیرون آید. آذر هست. و بارویی بلند دارد. آذر هست. مغازههای میوه فروشی هنوز بازن»
صفحهی ۳۶
در این پاراگراف، جملهها با هم فرق دارند. قطعاً راوی جملهی «آذر هست»، همان راوی جملهی «به اصفهان هر جایی که ده گز فرو برند آبی سرد و خوش بیرون آید»، نیست. همانطور که راوی جملهی «مغازههای میوه فروشی هنوز بازن» هم با دو راوی دیگر فرق دارد.
این تکنیک که در شعر دههی هفتاد بسیار استفاده میشد، تعبیر به پلیفونی میشود. اما آنچه را باختین پلیفونی مینامید و در تحلیل رمان «جنایات و مکافات» این عبارت را به کار میرود، وجود صداهای متفاوتی از یک شخصیت واحد در طول داستان است. یعنی مجموعهای از شخصیتها، یک شخصیت را میسازند.
اما آنچه رضا مختاری در داستان «ن و دیواری... » انجام میدهد، کنار هم قرار دادن صداهای متفاوت است. نویسنده لابد به قصد «ابداع» تا حداکثر ممکن نشانهها را حذف کرده است. نمیدانم مختاری این داستان را برای چه کسی نوشته است. چون به دلیل حذف محور یا محورهای داستان، کمترین امکانی برای ایجاد ارتباط بین متن و مخاطب وجود ندارد.
طبیعی است که خوانندهی یک مجموعهی داستان، در درجهی اول میخواهد «داستان» بخواند و بنابراین باید بتواند حداقل ارتباطی با متن برقرار کند. البته منظور من این نیست که متن فاقد تعلیق باشد. اما قطعاً «ن و دیواری از چوب...»، داستانی با تعلیق نیست.
این پایانهای لایتچسبک
عمدهترین ضعف کتاب «سیامین حکایت سیتا»، پایانهای ناامیدکننده داستانهاست. پایانِ غالباً غیررئالیستی داستانهای این مجموعه، با زبان و ساختار سهل و ممتنع داستانها تطابقی ندارد.
http://radiozamaaneh.com/pictures-new/matn30.jpg
یکی از صفحاتِ داستانِ «دزدمونا خوشبخت میشود»
داستان اول در پایان به ادبیات رئالیسم جادویی شباهت دارد. داستان آخر کتاب، «دزدمونا خوشبخت میشود» با این جمله تمام میشود: «دزدمونا تقریباً به بالای برج رسیده بود و عجب باد تندی هم میآمد. خودش را». به نظر میرسد که نویسنده به پایان طبیعی داستانهایش اعتمادی ندارد وبه همین دلیل با تغییر ساختار پایان داستان، سعی در برجسته کردن آن دارد.
این اتفاق در دو داستان «برف» و «یک نفر آن دورها میدود» نیفتاده و اتفاقاً به ساختار کلی کار کمک کرده است. داستان «برف» معمولیترین داستان مجموعه است و از نظر ساختاری هیچ ربطی به بقیهی داستانهای کتاب ندارد. بنابراین پایانش نیز به تبعیت از ساختار داستان ساده است. اما در داستان «یک نفر آن دورها میدود»، پایان کار همچون بقیهی قسمتهای داستان، روان و در چارچوب ساختار مشخص همین داستان باورپذیر است.
دزدمونا در داستان مختاری
اما ظاهراً عجیبترین داستان کتاب، داستان آخر است. «دزدمونا خوشبخت میشود»، داستان حضور دزدمونا، شخصیت نمایشنامهی اتللوی شکسپیر در نیویورک است، آن هم بیست دقیقه مانده به عملیات تروریستی ۱۱ سپتامبر!
این داستان پر از پشتکواروهای تکنیکی است. کشیدن شکل سقوط دزدمونا از بالای برج تجارت جهانی، ترسیم کردن کروکی جسد دزدمونا بر سنگفرش خیابان و انواع و اقسام اشکال و بازی با اندازهی حروف.
با این همه داستان «دزدمونا... » هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد و برعکس شکلهای عجیب و غریبی که در آن میبینیم، ساختار بسیار سادهای دارد.
پاسخ به این سوال که نویسنده بر اساس چه ضرورتی، صفحات داستان را منقش به اشکال کرده، برای من لااقل مشخص نیست. حتا این نکته که نویسنده سعی کرده با حذف مکان و زمان از یک روایت، آن را در زمان حاضر خلق کند؛ چیز تازهای نیست. این شگرد به دفعات و البته هنرمندانهتر توسط نویسندگان دیگر به کار رفته است.
نمونهاش داستانی است نوشتهی وودی آلن که در آن یک استاد دانشگاه وارد کتاب «مادام بواری» میشود. یا در نمایشی به نام «حملت» شاهد یک پارودی جذاب از حضور هملت در روزگار کنونی هستیم.
این تجربههای ارزشمند، کار هر نویسندهای را برای استفاده از شگرد اختلال زمانی و مکانی روایتهای مسبوق، دشوار میسازد.
اولین حکایت نویسنده
رضا مختاری، نویسندهای تجربهگراست که البته تجربهگرایی را با ارایهی کاری باریبههر جهت اشتباه نمیگیرد. کارنامهی کاری او و داستانهایی که در سالهای گذشته به قلم او در مجلات چاپ شده، نشان دهندهی این واقعیت است. اما قضاوت دربارهی مجموعه داستان «سیامین حکایت سیتا» نباید قایل به ارزشگذاریهای غیرقابل اندازهگیری و غیرقابل استناد، نظیر «تلاش» باشد. «سیامین حکایت سیتا»، یک داستان خوب دارد و چند داستانی که میتوان آنها را سیاهمشق دانست.
شاید یادآوری یک نکته برای نویسندهی این کتاب راهگشا باشد که داستانهای پستمدرن، در اکثر موارد ساختار بسیار سادهای دارند و مهمترین ویژگیشان، ایجاد امکان ارتباط با مخاطب است.
از طرف دیگر درحالی در ایران متفاوتنویسی، به پستمدرننویسی تعبیر میشود، که در ذات این عبارت، به آوانگاردیسم و نهایت مدرنیسم برمیگردد. از این زاویه هم داستانهای مختاری حرف تازهای برای گفتن ندارد.
داستانهای مختاری، اگرچه کلاسیک نیستند، نشانی از آوانگاردیسم و اعتقاد به کشفِ تکنیکهای تازه هم در آنها دیده نمیشود و تکنیکزدگی متنها هم مانع از آن میشود که آنها را داستانهای پستمدرن بدانیم. پس متفاوتنویسیِ رضا مختاری، نوشتن داستانِ متفاوت نیست؟
دل تنگم
04-23-2008, 03:51 PM
از: شادی بيان
«دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد»، آنا گاوالدا (Anna Gavalda)، مترجم: الهام دارچينيان، نشر قطره، 1385
http://www.forough.net/6th%20Year/Year-87/131/Images/anna-gavalda.jpg
يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا يک داستان کوتاه بنويسد، شايد اين باشد که در جستوجوی چيزی از خودمان در آوردنايم و هنوز پيدايش نکردهايم. نصف داستان را نوشتهايم و در به در، دنبال «آنِ» بکری هستيم برای نصف ديگرش و چيزی به قلابمان نمیگيرد. اين که کلی قصهپردازی کنيم و دست آخر معلوم شود در خواب گذشته، تکراری است. اين که وانمود کنيم دانای کل با يک آدم زنده حرف میزند و تهاش خواننده بفهمد مرده، آدم را ياد فيلم «اعتراض» میاندازد. چهطور است مردی تمام مدت از عشق بی حد خود به زنی بگويد که در خط آخر داستان او را تکه تکه میکند؟
و يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا با يک داستان کوتاه ارتباط بگيرد و از آن لذت ببرد، شايد اين باشد که لذت بردنمان وابسته به نتيجه شده است. بالاخره پيرمرد نود ساله با دختر باکره خوابيد. چه شگفتانگيز! مرد به زن وانهاده بازنگشت و با آن زن ديگر رفت. چه تلخ! کودکی که هرگز زاده نشد، ای کاش زاده میشد! اصلا خوشام نيامد از آخر همنوايی شبانهی ارکستر چوبها، اصلا در قد و قوارهی جايزهيی که گرفته بود، نبود.
اين وابسته به آخر و عاقبت بودن به گمانام عنصریست که از مذهب وارد فرهنگمان شده است و به قول هرمان هسه ما را از شادمانیهای کوچک و البته مهمتر زندهگی، که در روزمرهگیها نهفته، غافل کرده است. خيلی وقت بود دلام میخواست به خودم يا به کسی بگويم که «نوشتن» لزوما از خود چيزی در آوردن نيست. بر چيزی، چيزی افزودن نيست. نوشتن میتواند تنها روايت ساده و صادقانهی آن چيزی باشد که هست و «خواندن» هميشه در انتظار حادثهيی نشستن نيست. به دنبال واقعهيی کشيدن نيست. گاه میتواند تنها مروری باشد بر آنچه که هست.
«آنا گاوالدا» نويسندهيیست که به سادهگی از آنچه در دور و برمان میگذرد مینويسد، بی حذف و اضافه. البته برای شرح صدای موتور اتومبيل گلف و پت پت موتور هارلی ديويدسن و زيپو (نام تجاری يک موتور سيکلت) نياز دارد به خيابان برود و صدای آن را خوب بشنود. علاوه بر آن لازم است از اين که زنهای باردار اين روزها کتابهايی نظير «منتظر يک کودک هستم» و «عکسهای حيات پيش از تولد» را میخوانند يا نه، مطمئن شود، و بدون شک پيش از قدم زدن دختری که روزی چهار بار از خيابان اوژن گونن عبور میکند، خود بايد از آن خيابان عبور کند. اين کارها برای اين است که زندهگی را عينا به تصوير بکشد. گاوالدا در اغلب داستانهای کتاب «دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد» تلاش نمیکند شگفتزدهمان کند. در واقع «آنِ» اين داستانها، همين بی «آن» بودنشان است. روزمرهگیهايی که اگر تلخ، يا اگر شيرين، هميناند که هستند، صادقانه و حقيقی. روزنامهی ماری فرانس در بارهی اين کتاب نوشته است: "داستانها هم خارقالعادهاند هم گزنده و در عين حال، غمانگيز. گلی زيبا با خارهای زياد." من فکر میکنم اينها صفاتیست که به زندهگی نيز میتوان نسبت داد. از اين رو بايد گفت داستانها عين زندهگیاند. يا شايد به قول خود گاوالدا، «واقعيات ناخوشآيندی که به آرامی از آنها سخن رفته است»، هر چند که کتاب داستانهای خوشآيند هم دارد.
زن و مردی در اتومبيل عجيبی نشستهاند و به سوی ويلايشان در شهرستان میرانند. اتومبيلی که سيصد و بيست فرانک قيمت دارد. مرد لباس پايان هفته به تن دارد و در فکر اخراج کردن دو کارگریست که اصلا اهميتی به حرفهايش نمیدهند. زن گويی منتظر مرگ است. در اين فکر است که همسرش هيچ گاه او را دوست نداشته، البته به کت و دامن سبز رنگ زيبايی که روز پيش پشت ويترين ديده نيز فکر میکند. راديو گوش میدهند، موسيقی کلاسيک. از عوارضی رد میشوند. يک کلمه با هم حرف نزدهاند و هنوز راه درازی در پيش دارند(.)
دختری در خيابان به مردی لبخند میزند و مرد او را برای چند ساعت ديگر به رستوران دعوت میکند! دختر میگويد يک دليل مناسب بياوريد که دعوتتان را بپذيرم و مرد تراشيدن ريشهايش را بهانه میکند که بدون آنها زيباتر خواهد شد. يک شب قشنگ همراه با شام، دسر، نگاههای عاشقانه و خوردن غوزک پاها به يکديگر و در آخر شب خداحافظی، کاغذی که تلفن همراه مرد بر آن نقش میبندد و دخترک که دارد به تنهايی در خيابان قدم میزند. از تلفنهای همراه بیزار است. از اين حقهبازها بیزار است(.)
کتاب مجموعهيی از دوازده داستان کوتاه است با نامهای در حال و هوای سن ژرمن، سقط جنين، اين مرد و زن، اُپل تاچ، آمبر، مرخصی، حقيقت روز، نخ بخيه، پسر کوچولو، سالها، تيک تاک، و سر انجام. نام کتاب انتخاب شيطنتوار و شايستهيیست برگرفته از يکی از داستانها با نام «مرخصی». سربازی که از پلههای واگن قطار پياده میشود دوست دارد کسی جايی منتظرش باشد، اما هر چه به اطراف نگاه میکند ...
از خواندن سه داستان اول خيلی لذت بردم. زيبا و خارقالعاده بودند! حال و هوای «اُپل تاچ» مرا ياد روزگاران قديم ِ خودم و دوستانام انداخت. با بعضی از جملات «تيک تاک» از ته دل خنديدم و با مهربانیهای «اولوويه» چون خيلی شبيه برادرم بود، صميمانه ارتباط گرفتم. «نخ بخيه» يک داستان فمينيستی پرافتخار بود! حتا از تصور اين که زنهايی چون «لوژاره» در اين جهان زندهگی میکنند، احساس غرور کردم. در حالی که اصلا دلام نمیخواست جای «ژان پیير» ِ «حقيقت روز» باشم. «سالها» از آنجايی که شخصا به بوی آدمها انس میگيرم، بدجوری احساساتام را تحريک کرد، آن قدر که میخواستم تلفن را بردارم، زنگ بزنم به همسرم و متقاعدش کنم که از نظر من هيچ اشکالی ندارد اگر بخواهد به ديدن آدمی از گذشتههايش برود! (اين حس البته به سرعت کمرنگ و نابود شد.) و «سر انجام» که سندی ديگر بر عجيب و غريب بودن نويسندهی اين داستانهاست! و همهی اين حرفها که زدم جای اين جملهی آخری(!) را نمیگيرد که از گذر آرام آرام هر صفحه و خط اين کتاب، به آرامی لذت بردم. نوعی از خواندن که در بيشتر داستانها منهای چند تايی، از انتظار به آخر رساندن عاری بود.
در ابتدای کتاب اندکی در بارهی اين نويسنده میخوانيم.
او در نه دسامبر سال 1970 در بولوين - بيلان کورت در حومهی پاريس متولد شده است. والديناش از شهروندان اصيل پاريس بودند و به هنرهای دستی اشتغال داشتند که در سن چهارده سالهگی او از هم جدا شدند و آنا نزد يکی از خالههايش بزرگ شد که والد سيزده کودک بود. بعدها با يک دامپزشک ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام های لوئيز و فليسيتی شد. پس از جدايی از همسرش زندهگیاش را وقف ادبيات کرد. در 29 سالهگی (1999) با چاپ کتابی که پيشتر از آن سخن گفتيم، به موفقيت بزرگی دست يافت. از ديگر کتابهايش میتوان به سی و پنج کيلو اميد (2002)، کسی که دوستاش داشتم (2005)و ژلو (2002) اشاره کرد. در خارج از فرانسه کتابهايش به نوزده زبان ترجمه شد و بلافاصله بعد از انتشار در سال 2000 جايزه بزرگ آرتیال - لير را به خود اختصاص داد. با اين همه هنوز به ناشر کوچکاش «لو ديل تانت» وفادار مانده است. میگويد:"شهرت و ثروت مرا اغوا نمیکنند. آدمی هرچه کمتر داشته باشد، کمتر از دست میدهد. بايد در استقلال کامل نوشت و دلمشغول ميزان فروش اثر خود نبود." در جواب خبرنگاری که پرسيده بود چرا داستان کوتاه مینويسد، با شيطنت جواب داده است که در اصل داستانهای کوتاه را دوست ندارد، زيرا بخش محدودی از زندهگی را نقل میکنند، ولی از آنجا که دو فرزند دارد، برایاش راحتتر است که شبها يک داستان کوتاه بنويسد تا يک رمان. در سال 2007 فيلم موفقی بر اساس داستان کتاب «کسی که دوستاش داشتم» توسط كلود بری ساخته شد.
قصد ندارم چيز بيشتری در بارهی اين کتاب بگويم و شيرينی کار مؤلف و مترجم و ناشر را کمرنگ کنم. خودتان کتاب را بخريد و بخوانيد. «برای خواهرم ماريان» شبهجملهی تقديمی نويسنده در صفحهی ابتدای کتاب است و در صفحهی بعد از آن اين نوشته از «آندره ژيد» نقس بسته است: "ای انتظار پس کی به پايان میرسی و چون به پايان رسی بی تو چهگونه توانم زيست." شايد انتخاب اين جمله بی ارتباط با شيوهی نوشتاری خود گاوالدا نباشد.
دل تنگم
04-23-2008, 04:32 PM
خبرگزاري فارس: «عبدالله كوثري» براي نخستين بار رماني از «خوسه دوناسو» نويسنده شيليايي را به فارسي برگراند.
http://media.farsnews.com/Media/8607/Images/jpg/A0342/A0342360.jpg
عبدالله كوثري، مترجم در گفتوگو با خبرنگار ادبي فارس گفت: در نمايشگاه كتاب امسال كار جديدي ندارم. كتابهاي قبلي است كه برخي چاپ اول و بقيه اگر دربيايد، تجديد چاپي هستند.
وي درباره كار جديد خود عنوان كرد: تنها كتابي كه هنوز از ترجمههاي من منتشر نشده، رمان «باغ همسايه» نوشته «خوسه دوناسو» نويسنده شيليايي است. اين كتاب بيش از 4 ماه است كه در ارشاد منتظر مجوز است و در صورت اخذ مجوز انتشارات نگاه آنرا منتشر خواهد كرد.
كوثري پيش از اين داستان كوتاهي از «دوناسو» در كتاب «داستانهاي كوتاه آمريكاي لاتين» كه نشر ني منتشر كرد، به فارسي برگرداند و براي نخستين بار خواننده فارسي زبان را با اين نويسنده آشنا كرد.
او در سال گذشته نيز چند كتاب را براي نخستين بار منتشر كرد كه از آن ميان به ترجمههاي نمايشنامه «زنان تروا» نوشته «سنكا»، زندگينامه «اسكار وايلد»، «آئورا» و مهمتر از همه «عيش مدام» ميتوان اشاره كرد.
«عيش مدام» تحليل «ماريو بارگاسيوسا»، نويسنده پرويي بر رمان «مادام بوواري» نوشته گوستاو فلوبر است كه با اقبال مخاطب ايراني همراه بود.
دل تنگم
04-23-2008, 05:11 PM
خبرگزاري فارس: سروش حبيبي ترجمه خود از رمان «زنگبار يا دليل آخر» نوشته آلفرد آندرش را به نشر ققنوس سپرد.
http://media.farsnews.com/Media/8607/Images/jpg/A0341/A0341266.jpg
به گزارش خبرنگار كتاب فارس، اين رمان هنوز براي اخذ مجوز به وزارت ارشاد فرستاده نشده و به گفته ناشر اين رمان در مرحله ويرايش است.
بنا بر اين گزارش، رمان «زنگبار يا دليل آخر» سال 1957 ميلادي در آلمان منتشر شد و حدود 15 سال پيش سعيد فيروزآبادي، مترجم آثار ادبي آلماني اين رمان را به فارسي ترجمه كرده بود كه پس از آن تجديد چاپ نشد.
آلفرد آندرش در آلمان متولد شد و سال 1980 در سوئيس درگذشت. آندرش علاوه بر نويسندگي، فعاليتهاي سياسي و روزنامهنگاري نيز در كارنامه خود دارد.
به گزارش فارس، سروش حبيبي كه سالهاست در خارج از ايران زندگي ميكند تاكنون آثار ادبي متعددي را از زبانهاي روسي، فرانسوي، آلماني و انگليسي به فارسي برگردانده است.
آخرين اثري كه با ترجمه سروش حبيبي در ايران منتشر شد رمان «شياطين» نوشته داستايفسكي بود. اين رمان را انتشارات نيلوفر منتشر كرده بود.
ترجمه رمانهاي «طبل حلبي» نوشته گونتر گراس، «ابله» نوشته داستايفسكي، «ژرمينال» نوشته اميل زولا، «جنگ و صلح» و «آناكارنينا» اثر تولستوىاز جمله ترجمههاي او هستند.
دل تنگم
04-23-2008, 05:13 PM
افلاطون زبان فارسي
درآمد: پركاري و دقت تنها خصيصههاي شايسته ترجمههاي روان دكتر عزتالله فولادوند از بهترين آثار فلسفي جهان نيست؛ زبان پخته و سنجيده و جملههاي شيوا و پارسينويسي نيكوي اين استاد فلسفه ويژگي ديگري است كه او را در ميان همتايان اندكش متمايز ميكند و هر اثر حتي مقدماتي را لااقل به كتابي خواندني و آموزشي براي كساني كه ميخواهند فارسي را نيكو بنويسند، بدل ميسازد.
http://tehran-emrouz.com/news/394/4.jpg
اين تبحر قطعاً ناشي از انس ديرينه اوست با بزرگان سخن پارسي، سعدي، حافظ و فردوسي. به همين دليل است كه به مناسبت ستايش از مقام سعدي، از اين متخصص فلسفه كانت دعوت ميشود تا اداي ديني كند به شاهوار زبان پارسي، حكيم شيخ مصلحالدين سعدي. متن پيشرو تقرير سخنراني استاد عزتالله فولادوند است كه روز سهشنبه، 27 فروردينماه در شهر كتاب مركزي به مناسبت بزرگداشت سعدي ارائه شد:
من از زمره ادبا و شاعران نيستم، كار و تخصص من در زمينهاي ديگر، در فلسفه است ولي به زبان فارسي عشق ميورزم و ارادتم را به شيخ بزرگوار پاياني نيست. خود سعدي بهتر از ديگران به مقام رفيع خويش در سخن آگاه بود و به مراتب بهتر از ستايندگان اين نكته را روشن كرده است. بارها به تلويح يا به تصريح بيآنكه شائبه خودستايي در كلامش باشد، به اين حقيقت اشاره كرده است، چنانكه ميفرمايد: «سخن ملكيست سعدي را مسلم». پژوهندگان همروزگار ما نيز به اين نكته معترف بودهاند، بلكه سعدي را گاهي به اتفاق فردوسي پايهگذار زبان فارسي امروزي دانستهاند، و جاي ديگر گفتهاند كه حق اين است كه ما پس از هفتصد سال به زباني كه از سعدي آموختهايم، سخن ميگوييم. چيرهدستي سعدي در سخن در هر كلام او پيداست و نكتهاي نيست كه نيازمند تكرار و تاكيد باشد. اما رسيدن به ژرفاي انديشه سعدي به تعمق بيشتر نياز دارد. فكر سعدي نيز مانند هر هنرمند و متفكر بزرگ ديگر-از افلاطون تا فردوسي، از مولوي تا شكسپير، از حافظ تا گوته، و دهها تن مانند آنان- ابعاد و لايههاي متعدد و مختلف دارد. فردوسي را حكيم ميگوييم نه تنها به دليل سرودن حماسه ملي ايران و فراهمآوردن سند هويت و مالكيت ما بر اين سرزمين، بلكه همچنين به دليل ديد عميق او به انسانيت و سرنوشت آدمي. فردوسي را استاد تراژدي ميدانيم، زيرا در ادبيات ما هيچكس نتوانسته است بزرگمنشي عنصر ايراني و دلاوري بشري را در نبرد با تقدير غالباً تلخ و گردش چرخ نيرنگباز بهتر از او آشكار سازد. شاهان در حماسه ملي ايران با همه بزرگي و اقتدار، اسير سر پنجه تقديرند، تقديري كه همچون ترجيعبندي سرشار از اندوه، ناله شاعر را در آورده است. پختهترين اندرزها و انديشههاي اخلاقي كه از نياكان دوردست ما به يادگار مانده، در شاهنامه آمده است.
پند و اندرز، به تعبير فيلسوفان حكمت عملي، در كارنامه مردم اين سرزمين پيشينهاي دراز دارد. اندرزنامه نخستين و كهنترين صورت كتابهاي اخلاقي در زبان فارسي است و آثار به جاي مانده در آن زمينه همه متعلق به يكهزار سال پيش است. در محيط فكري بينالنهرين كه فرهنگهاي يوناني و ايراني به يكديگر ميرسيدند، اسلام با انديشههاي فلسفي گوناگون روبرو بود و ميتوانست آنچه ميخواست را در خود جذب كند. چند اندرزنامه قديم و اندرزهاي برگرفته از آداب و سنتهاي اسلامي از جمله سيره پيامبر اكرم و حضرت علي، و سپس قابوسنامه قابوس وشمگير، كيمياي سعادت محمد غزالي و آثار سنايي و نظامي نمونههاي برجسته اندرزنامهنويسي دوره نسبتا درازند.
فردوسي و سعدي از يك جهت متعلق به همين سنتاند. نخستين جنبه سعدي كه به آن ميپردازيم، اندرزگويي است. مهمترين آثار سعدي كه آوازه جهانگير او مرهون آنهاست، بوستان و گلستان و قصايد غزلهاست كه در همه در آنها، جايجاي و به مناسبت، سعدي زبان به نصيحت ميگشايد. نصيحت و نصيحتگري هيچگاه چنانكه ناصحان اميدوار بودهاند، عموما با حسن قبول و گوش شنوا مواجه نبودهاست، و به ويژه در عصر ما به علت دگرگونيهاي شگرف يكي دو قرن اخير در احوال دنيا به بخصوص نزد جوانان، مزه ناخوش به خود گرفتهاست. اما هنر و بسا اعجاز سعدي در اين است كه حتي مكررترين و واضحترين نصايح را چنان با استادي در لفافي از الفاظ دلاويز ميپيچد كه هيچكس، مگر بيذوقترين و خشكمغزترين افراد، از آن احساس خستگي و بيزاري نميكند.
سعدي در يكي از هولناكترين دورههاي تاريخ ايران ميزيست. چنگيز و لشكريان خونخوار او در 616 قمري هنگامي كه به گمان خود مورخان و تذكرهنويسان سعدي دهساله بود، به ايران حمله كردند و موج دوم هجوم مغول به سركردگي هولاكو و منتهي به فتح بغداد و بر افتادن خلافت اسلامي در 656 در زماني كه سعدي 50 سال داشت، به وقوع پيوست. گواه قدرت نفس و بزرگي سعدي اينكه او اين دو شاهكار بيهمانند ادب فارسي، يعني بوستان و گلستان را درست در همان زمانه دهشتناك و پر آشوب تصنيف كرد. بوستان را در 655 سرود گلستان را سال بعد 656 نگاشت.
محور توجه سعدي نيز مانند بسياري از ديگر صاحبان اندرزنامهها سه موضوع است: سياست، خانواده و تهذيب نفس (يا به اصطلاح ابن سينا، تدبير شهر، تدبير خانه و تدبير خود) كه بنابه تاثير ارسطو و مشائين، همه از اخلاق منشعب ميشوند. موضع سعدي همه جا مبتني بر بهترين سنتهاي اخلاقي ايرانيان و صورت كماليافته آنهاست. مكتب و راي او در اخلاق بر محور عدالت استوار است، و عدالت به سلطان بستگي دارد كه سنگ بناي جامعه است و، بنابراين، تربيت و آموزش او در صدر اولويتهاست. والاترين عمل اخلاقي گفتن سخن شايستهاي است كه موجب تغيير رفتار شهريار ستمگر شود، و سلطان پس از آنكه دادگري پيشه كرد، به صورت ستون استوار و محور زندگي اخلاقي در ميآيد. بنابراين سلطان بايد بيآنكه به راه زهد برود، و از وظايف حكمراني غفلت كند، از مرد حكيم كه به فضيلت واصل شده است، درس عدالت بگيرد. شايد بزرگترين پندي كه حكمران بايد بياموزد اين است كه چون هنگام مرگ فرا برسد، شاه و گدا يكسانند، و حكمران بايد با توجه به آن روز از ستم بپرهيزد.
سعدي مردي حكيم است، داراي تجربه دنياست و اين تجربه را تنها در تنهايي درويشي خود كسب كرده است و، بنابراين، در سياست و اخلاق از هر كس ديگري برتر است. در افلاطون، كمال مطلوب آن است كه حكيمان شاه شوند؛ در سنت اخلاقي ايراني، حكيم و پادشاه در مقابل يكديگر جاي ميگيرند و وظيفه حكيم نصيحت به پادشاه و آوردن او به راه عدل است.
بزرگترين خصيصه اخلاق سعدي، واقعنگري است. چنين نيست كه دنيا و اهل دنيا به هيچ گرفته شوند و حوالت همه كارهاي جهان به عالم بالا باشد. سعدي در عين وارستگي و عرفان، هرگز ضرورت التفات به كار جهان مادي را از ياد نميبرد. نيكوكاري و احسان و عفو و بخشندگي همه از اين جهان آغاز ميشود و نه تنها پاداش اخروي ميگيرد، بلكه در اين جهان نيز سبب بهروزي و رهايي در روز درماندگي است. سعدي بر خلاف پيشينيان خود نكات غيرعملي را كنار ميگذارد، زيرا بر آن است كه اندرز بايد به مسائل عقل عملي و مربوط به زندگي عادي پاسخ دهد. براي تامين اين مقصود، زباني نيز كه او به كار ميبرد، زباني ملموس و كاملا نزديك به زبان مردم و فارغ از تكلف و تصنع است، به حدي كه سخن او را سهل و ممتنع گفتهاند، و بسياري در اين پندار كه ميتوانند از او تقليد كنند، شكستخورده از آن ميدان بازگشتهاند. سعدي نيز مانند همه بزرگان هنر جهان، همواره فرهنگ جامعهاي را كه در آن ميزيسته پاس داشته است. گلستان و بوستان آيينه ارزشهاي پسنديده و فرهنگ مقبول آن روزگار است و هيچ چيز در آنها نميبينيم كه در دنياي معاصر سعدي مردود و مطرود بوده است.
اما آنچه به اخلاق سعدي ژرفا و والايي ميبخشد، در آميختگي آن، در عين التفات تام به واقعيت، با تصوف است. بزرگترين صفاتي كه سعدي به آنها سفارش ميكند، قناعت و فروتني و شكر به درگاه آفريدگار است. باب سوم گلستان به فضيلت قناعت اختصاص دارد كه پايه تربيت باطني آدمي و صفت والاي درويش و مدخل عشق است. عشق رفتار و كردار آدمي را دگرگون و او را از خودپرستي تهي ميكند و به او وفاداري و ثبات ميآموزد. دومين نصيحت بزرگ سعدي سفارش به تواضع است. فروتني برخاسته از سرشت خاكي آدمي و غرور شيطاني است، انسان با افتادگي و تهيشدن از من و مني آكنده از حكمت ميشود. شكر از ايمان بر ميخيزد و موضوع آن دانستن قدر نعمت الهي است. ما هر چه داريم از خداست، اوست كه اراده و ايمان و سخاوت و معرفت و هوشمندي را در وجود ما به وديعه نهاده است. اين نظرگاه در تقابل با ديد متظاهرين به اخلاص است.
پس ميبينيم كه در كنه انديشه سعدي دو صفت به ظاهر متضاد نهفته است، يكي واقعنگري يا رئاليسم، يعني توجه به آنچه در اين عالم خاكي بهواقع هست و از آن گريزي يا گزيري نيست؛ و ديگري آرمانخواهي يا ايدهآليسم، به معناي آنچه بايد باشد و بايد در عالمي ديگر و بالاتر به جستوجوي آن رفت. بنابراين، سعدي نيز مانند افلاطون از اين جهان خاكي با همه كمبودها و نارساييها و زشتي و زيباييهاي ناپايدار آن آغاز ميكند تا به ملكوت ايدهها و مثل آسماني جاويد برسد. از اين رو، اگر بتوانيم چنين تعبيري به كار ببريم، اين استاد استادان سخن پارسي را نيز مانند آن استاد استادان فلسفه، شايد بتوان رئاليستي ايدهآليست ناميد.
سعدي همانطور كه خداوند سخن است، مانند سقراط استاد عشق نيز هست. همانگونه كه در اندرزگويي هيچگاه سخن او مايه ملال نيست، در وصف عشق و عاشقي نیز كسي به پاي او نميرسد. غزلهاي او حاوي شورانگيزترين اوصاف عاشقي و مهجوري و شوق وصل و وجد وصال است.
هر كس به عاشقانههاي بيمانند سعدي و به باب سوم گلستان «در عشق و عاشقي» توجه كافي كرده باشد، در مييابد عشقي كه او از آن سخن ميگويد داراي هر دو جنبه زميني و عرفاني يا خاكي و آسماني است. امتياز سعدي از ديگر سخنسرايان ما از جمله حافظ به اين است كه او به هيچروي اين عشق سوزان و دردناك و سرگردانكننده بشر به معشوق زميني را دست كم نميگيرد و برخلاف شاعران عارف مشرب، جسورانه و بيپروا دل به درياي آن ميزند و دلاويزترين و پر احساسترين و شور انگيزترين اوصاف را در بيان آن ميآورد و اين نيز شاهدي ديگر بر واقعنگري يا رئاليسم اوست.
اما سعدي چنان كه گفتيم علاوه بر واقعنگري، آرمانطلب يا ايدئاليست هم هست، مانند افلاطون واقعيتهاي اين جهان را به مثابه نردباني براي صعود به عالم بالا و وصال معشوق سرمدي ميداند. عرفان به ويژه صورت اشعري آن كه قائل به جبر و منكر حسن و قبح عقلي امور است، در اثر سالها تلمذ در نظاميه بغداد و تاثر از شخصيت چيرهاي همچون امام محمد غزالي، در وجود شيخ بزرگوار عجين شده است. همان سعدي كه در بيان عشق ملموس زميني و غيرانتزاعي جادوي كلامش آنچنان مسحور ميكند، در مقوله عاشقي به معشوق ازلي نيز گوي سبقت را از همگان ميربايد. غزلهاي عارفانه او گواه بر اين مدعاست. </B>
دل تنگم
04-23-2008, 05:18 PM
http://www.qoqnoos.ir/images/News/361.jpg
همزمان با بيست و يكمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران كتاب هاي «بازي آخر بانو»و «بازي عروس و داماد» نوشته «بلقيس سليماني» تجديد چاپ مي شوند._
«بلقيس سليماني» درگفت وگو با خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، با اعلام اين خبر افزود: همزمان با برگزاري نمايشگاه كتاب، چاپ چهارم مجموعه داستان «بازی عروس و داماد» از سوي «نشر چشمه» روانه بازار خواهد شد.
وي افزود: همچنين چاپ چهارم رمان «بازي آخر بانو» از سوي انتشارات «ققنوس» منتشر خواهد شد.
اين منتقد درباره ارائه آثار جديدش در نمايشگاه كتاب گفت: رمان «خاله بازي» براي كسب مجوز از سوي انتشارات «ققنوس» به وزارت فرهنگ و ارشاد ارسال شده است و در صورت كسب مجوز در ايام نمايشگاه منتشر و عرضه خواهد شد.
«خاله بازي» عنوان دومين رمان« بلقيس سليماني» است كه موضوعي زنانه دارد. حوادث اين رمان در دهه 60 مي گذرد. اين رمان از زواياي مختلف روايت مي شود.
دل تنگم
04-24-2008, 01:27 PM
صبح امروز در اندیمشک
5 ارديبهشت 1387 ساعت 11:53
نخستین جشنواره «داستان کوتاه اساماسی»، صبح امروز در اندیمشک آغاز به کار کرد. در این جشنواره دو روزه، علاوه بر معرفی و قرائت ۴۰ داستان از شرکتکنندگان این جشنواره،تمام اين داستانها به صورت کتاب منتشر میشوند./
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، نخستین روز از جشنواره «داستان کوتاه اسماماسی»، صبح امروز با سخنرانی خلیل رشنوی (دبیر این جشنواره) در تالار خورشید شهر اندیمشک آغاز به کار کرد.
در اولین نشست این جشنواره دو روزه که با حضور ۱۰۰ داستاننویس برگزار میشود، ۴۰ داستان از میان داستانهای شرکت کننده در جشنواره قرائت و توسط هیات داوران مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
هیات داوران این جشنواره از افرادی چون: جواد جزینی، اسدالله امرایی و علیرضا محمودیایرانمهر تشکیل شده است.
همچنین دبیر این جشنواره اعلام کرد: ۱۰۰ داستان کوتاه از برگزیدگان این جشنواره به زودی در یک مجموعه داستان، توسط انتشارات سورهمهر به انتشار میرسد.
این جشنواره عصر امروز و صبح فردا با برگزاری چند نشست به کار خود ادامه میدهد. نشست عصر امروز به بررسی ادبیات داستانی دههاخیر اختصاص دارد و با حضور افرادی چون حسن میرعابدینی، حسین مرتضاییان آبکنار و جواد جزینی برگزار میشود.
نخستین جشنواره «داستان کوتاه اساماسی» به همت حوزه هنری استان خوزستان و با همکاری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تدارک دیده شده است.
مراسم اختتاميه این جشنواره با معرفي 10 داستان برگزيده داوران و يك داستان برگزيده از ديدگاه مخاطبان، فردا به کار خود پایان می دهد.
به برگزيدگان اين جشنواره سكه بهار آزادي و تنديس جشنواره اهدا مي شود.
دل تنگم
04-24-2008, 01:29 PM
كارگاه داستاننويسي براي نوجوان در شبكه تهران
http://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018758-b.jpg سيدعلي كاشفي خوانساري
علی کاشفی خوانساری، نویسنده و منتقد ادبیات کودک و نوجوان، هر روز در برنامه تلویزیونی "نردبان" شبكه تهران به بحث درباره داستان و داستاننویسی میپردازد./
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) به نقل از پایگاه اطلاعرسانی شهرزاد، برنامه "نردبان" که هر روز حدود ساعت 15 از شبکه تهران سیما پخش میشود، بخشی را به آموزشهای داستان نویسی و بحث درباره داستان اختصاص داده است تا این نویسنده درباره داستان نویسی با نوجوانان به صحبت بپردازد.
"نردبان" از برنامه های پرطرفدار ویژه نوجوانان است که تهیهکنندگی آن را نوید محمودی به عهده دارد و پخش سری جدید آن فروردین ماه آغاز شده و تا تیر ماه 1387 ادامه خواهد داشت.
ویژگی های یک داستان نویس، عناصر داستان، مراحل خلق داستان، معرفی چند نویسنده موفق و... از جمله موضوعاتی اند که در این سلسله بحث ها توسط كارشناسان ارایه خواهد شد.
دل تنگم
04-24-2008, 01:30 PM
عرضه «بخوان با من، بساز با من» در نمايشگاه كتاب
http://www.ibna.ir/images/docs/000017/n00017302-b.jpg سودابه سالم
«سودابه سالم »، آهنگساز و پژوهشگر موسيقي كودكان گفت: جلد دوم كتاب «بخوان با من، بساز با من» توسط انتشارات سوره مهر در نمايشگاه كتاب عرضه ميشود./
سودابه سالم در گفتوگو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، با بيان اين كه جلد اول كتاب «بخوان با من، بساز با من» کودکان را با هنر موسیقی آشنا میکند، عنوان كرد: به زودي اين اثر در انتشارات سوره مهر تجديد چاپ ميشود.
وي ادامه داد: در جلد دوم کتاب «بخوان با من، بساز با من» با نگاهي آموزشي به حس موسيقايي، زيباشناختي و سليقه فرهنگي كودكان پرداختهام.
سالم گفت: در اين اثر ،كودكان را با اقوام و لهجههای موسیقایی مناطق مختلف ایران و موسیقی ملل آشنا و موسیقی ریتمیک و ملودیک مناطق را معرفی کردهام.
وي با بيان اين كه كتاب «بخوان با من، بساز با من» با قطعه "سلام، سلام" آغاز و با "سرود ای ایران" به پایان می رسد، افزود: اين اثر توسط انتشارات سوره مهر در نمايشگاه كتاب عرضه ميشود.
سالم يادآور شد: همچنين کتاب «طبلک» كه كودكان را با وزن، ريتم و سازهاي اقوام مختلف آشنا ميكند، براي چاپ به انتشارات سروش سپردهام.
دل تنگم
04-24-2008, 01:31 PM
راز بزرگ» بارژاول افشا شد
http://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018761-b.jpg رنه بارژاول
رمان «راز بزرگ» اثر رنه بارژاول، نویسنده معاصر فرانسوی به فارسی ترجمه شد. این سومین کتاب از این نویسنده است که در ایران منتشر میشود./
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، رمانی دیگر از رنه بارژاول، نویسنده معاصر فرانسه در ایران منتشر میشود.
این کتاب که «راز بزرگ» نام دارد، توسط پرویز شهدی به فارسی ترجمه شده است.
«راز بزرگ» در سال ۱۹۷۳ میلادی و با عنوان اصلی «Le grand secret » توسط بارژاول به رشته تحریر در آمده است.
بارژاول متولد سال ۱۹۱۱ است. وی از ۱۸ سالگی روزنامه نگاری را آغاز کرد. اولین اثر داستانی این نویسنده با نام «بیداد» در سال ۱۹۴۲ و در بحبوحه جنگ جهانی دوم به چاپ رسید. یک سال بعد در سال ۱۹۴۳ ادب دوستان با اثر دوم بارژاول یعنی «مسافر بی احتیاط» آشنا شدند.
«مسافر بیاحتیاط» (که توسط عباس آگاهی به فارسی نیز ترجمه شده) مهارت این نویسنده را آشکار کرد و نام او را بر سر زبانها انداخت. برخی این اثر او را با کتاب «ماشین زمان» اثر ولز مقایسه میکنند.
«راز بزرگ» سومین کتاب از این نویسنده است که به زبان فارسی ترجمه شده است. پیشتر علاوه بر ترجمه عباس آگاهی بر رمان «مسافر بیاحتیاط»، رمان «قلبی که زیر تودههای یخ میتپید» از این نویسنده نیز به فارسی ترجمه و در ایران منتشر شده است. مهوش قویمی این ترجمه را انجام داده است.
«راز بزرگ»، پس از طی مراحل انتشار توسط نشر دنیای نو به بازار کتاب ایران عرضه خواهدشد.
دل تنگم
04-24-2008, 01:33 PM
http://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018765-b.jpg مارک دوگن
پس از ترجمه رمان «خانواده نفرین شده کندی» توسط پرویز شهدی، این مترجم رمان دیگری را از مارک دوگن، نویسنده فرانسوی اهل ساحل عاج، ترجمه کرد. این کتاب با عنوان «اتاق چهره شکستهها» منتشر میشود./
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، پرویز شهدی، مترجم زبان فرانسه، کتاب دیگری را از مارک دوگن ترجمه کرد. این اثر داستانی «اتاق چهره شکستهها» نام دارد.
شهدی پیشتر رمان «خانواده نفرین شده کندی» از همین نویسنده را به فارسی برگردانده است که مراحل انتشار را سپری میکند.
«اتاق چهره شکستهها»، براساس پژوهش های دوگن به رشته تحریر در آمده و رمانی مستند محسوب میشود. این رمان داستان گروهی از مردم و نظامیان را نقل میکند که در زمان جنگ جهانی اول دچار آسیب چهره شدهاند و به همین علت نمیتوانند به راحتی در جامعه حاضر شوند.
پرویز شهدی، مترجم ۷۱ ساله زبان فرانسه دارای درجه کارشناسی زبان و ادبیات فرانسه از دانشگاه تهران است. وی که تحصیلات خود را در سوربن فرانسه پی گرفته، تاکنون آثاری از نویسندگانی چون آلبرتو موراویا، پییر لامور، آلن ربگرییه، شارل بودر، انورودو بالزاک و فرانک جیاسلاتر را به زبان فارسی ترجمه کرده است.
دل تنگم
04-24-2008, 01:34 PM
http://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018779-b.jpg حميدرضا شكارسري
آثار تازه حميدرضا شكارسري شامل دو مجموعه شعر در نمايشگاه كتاب تهران به علاقهمندان آثار اين شاعر عرضه ميشود./
شكارسري در گفت وگو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) گفت: يكي از اين دو مجموعه شعر با عنوان «آسمان زير ابرها» از سوي انتشارات معاونت فرهنگي آستان قدس رضوي منتشر شده است.
وي درباره اين مجموعه افزود: «آسمان زير ابرها» دربر گيرنده نزديك به 60 شعر نو ست كه همگي با محوريت امام رضا(ع) سروده شدهاند.
شكارسري دومين مجموعه شعر جديد خود را اين گونه معرفي كرد: «تروريست عاشق» عنوان مجموعهاي از آثار منتخب مجموعههاي پيشين من، در كنار تعدادي شعر تازه است. در واقع اين مجموعه را بايد گزيدهاي از آثار پيشين دانست.
وي ادامه داد: با آن كه حدود 10 سال است كه ديگر شعر كلاسيك نمي گويم، ولي از آن جا كه «تروريست عاشق» گزيده آثار ساليان دور من را نيز دربر ميگيرد، در آن تعداد شعرهايي كه در قالبهاي كلاسيك سروده شدهاند نيز كم نيست. اين مجموعه شعر را انتشارات "پكا" به چاپ رسانده است.
همچنين به گفته شكارسري، «عصر پايان معجزهها»، مجموعه شعر ديگري كه قرار بود از سوي انتشارات ارديبهشت منتشر شود، به نمايشگاه بيست و يكم كتاب تهران نخواهد رسيد.
دل تنگم
04-24-2008, 01:39 PM
روز جهاني كتاب، ميراث گذشتگان
http://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018797-b.gif
ديروز روز جهاني كتاب و كپيرايت بود، هر سال در 23 آوريل به منظور بهبود و ارتقاي اوضاع كتاب و كتابخواني، بهبود كيفيت نشر كتابهاي مختلف و تاكيد بر حق كپيرايت در سراسر جهان، جشن گرفته ميشود. به اين بهانه نگاهي گذار بر برنامههاي روزجهاني كتاب در گوشه و كنار جهان انداختهايم.
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)ـ ارتباط تنگاتنگ كتاب و 23 آوريل براي اولين بار در سال1923 ميلادي مورد توجه كتابفروشهاي "كاتالونيا"ي اسپانيا قرار گرفت. اين روز كه با مرگ نويسنده محبوب آنها يعني "ميگوئل سروانتس"، خالق رمان جذاب و دوست داشتني "دون كيشوت" مقارن شده است، اين گروه را بر آن داشت تا فرصت را غنيمت شمرده و در آن، ياد و خاطره اين نويسنده نامدار اسپانيايي را زنده نگاه دارند.
از سويي ديگر، اين روز با برگزاري يكي از جشن هاي مذهبي اسپانيا به نام روز "سنت جورج" يا "جورج مقدس" مصادف است كه خود، زمينه ارزش نهادن به كتاب و كتابخواني را هموار مي كرد. از گذشته هاي دور و دوران قرون وسطي، رسم بود كه مردان در اين روز خاص به همسران خود شاخههاي گل رز هديه كنند كه البته از سال 1925 ميلادي تاكنون رسم زيباي ديگري به اين جشن اضافه شده. در اين مراسم، زنان نيز در پاسخ به محبت همسران خود، يك جلد كتاب به آنها اهدا مي كنند. آمار نشان مي دهد بيش از نيمي از فروش سالانه كتاب در كاتالونيا درست به همين مقطع زماني اختصاص دارد و به نظر مي رسد در اين روز، بيش از 400 هزار نسخه كتاب و حدود 4 ميليون شاخه گل رز در كاتالونيا رد و بدل مي شود.
البته اين روز خاص از جهات ديگري نيز قابل توجه و تامل است كه از نظر سازمان جهاني يونسكو دور نماند. 23 آوريل، روز درگذشت نويسندگان بزرگي مانند "ميگوئل سروانتس"، "ويليام شكسپير»" سرشناسترين نمايشنامهنويس و شاعر انگليسي و "اينكا گارسيلاسو دولاگا" نويسنده پرويي است و از سويي ديگر، روز تولد "ويليام شكسپير"، "موريس درون"، "ولاديمير نابوكوف"، "مانوئل والاجو" و "هالدور لكسنس" نيز هست. البته اگرچه زمان مرگ سروانتس و شكسپير در يك روز بيان مي شود، ولي اين گفته صحيح نيست و شكسپير 10 روز پس از سروانتس ديده از جهان فرو بست. اين مغايرت نيز از تقويم قديمي (گريگوريان) و تقويم جديد (جوليان) ناشي مي شود.
در هر حال يونسكو اين اتفاقات و همزمانيها را به فال نيك گرفت و در سال 1995ميلادي، روز 23 آوريل را روز جهاني "كتاب و قانون كپي رايت" نامگذاري كرد. در اين روز خاص، از مولفان و نويسندگان تجليل مي شود و كتاب هاي برتر مورد تشويق قرار مي گيرند. يكي از اهداف اصلي اين سازمان، آشنا كردن هرچه بيشتر مردم، خصوصا جوانان با كتاب هاي مختلف و تشويق
http://www.ibna.ir/images/layout/fa/img083.gif بيش از نيمي از فروش سالانه كتاب در كاتالونيا به 23 آوريل اختصاص دارد و به نظر مي رسد در اين روز، بيش از 400 هزار نسخه كتاب و حدود 4 ميليون شاخه گل رز رد و بدل مي شود http://www.ibna.ir/images/layout/fa/img084.gif
آنان به كتابخواني است. در اين روز تلاش مي شود مردم از كتابخواني لذت ببرند و بيشتر از قبل به مطالعه و كتابخواني علاقه مند شوند. در اين روز، طلايهداران كمك به بشر در عرصه پيشرفت فرهنگي و اجتماعي نيز مورد توجه قرار ميگيرند و از آنها تقدير مي شود. موفقيت اين روز با تلاش بسياري از مردم و سازمانها از جمله مولفان، ناشران، آموزگاران، كتابدارها، موسسه هاي خصوصي و عمومي، سازمانهاي غيردولتي و رسانه هاي جمعي گره خورده و بدون همكاري آنها نتيجه رضايت بخشي حاصل نخواهد شد.
امسال نيز اين روز براي سيزدهمين بار در بيش از 100 كشور جهان جشن گرفته شد و كتابفروشي ها، ناشران، مدارس، كتابخانه ها، موسسات فرهنگي و مجامع نويسندگان در سراسر جهان بر اهميت كتاب و كتابخواني صحه گذاشتند.
از آنجا كه مجمع عمومي سازمان ملل متحد، سال 2008 را "سال زبانها" نامگذاري كرده است، يونسكو نيز امسال بر جنبه زبان شناسي بازار نشر تاكيد دارد. "كوئي چيرو ماتسورا"، دبير يونسكو در پيام بزرگداشت اين روز با اشاره به اين موضوع گفت: "وقتي يك زبان خاص در جهان، به دنياي چاپ و نشر دسترسي نداشته باشد، كم كم از زندگي مردم فاصله ميگيرد و با از بين رفتن افراد محدودي كه با آن زبان تكلم مي كنند، به سمت زوال و نابودي پيش مي رود. بنابراين لازم و ضروري است كه راه ورود اين زبان ها را به دنياي نشر هموارتر و براي تبادل كتاب هايي كه به اين زبانها نوشته شده، بيشتر از گذشته تلاش كنيم."
از سال 2001 تاكنون هر سال يكي از كشورها از سوي سازمان يونسكو به عنوان پايتخت جهاني كتاب در نظر گرفته مي شود كه امسال نيز قرعه به نام آمستردام درآمد و سال آينده نيز، بيروت اين نام فرهنگي را با خود يدك خواهد كشيد.
برنامه هاي روز جهاني كتاب در سراسر جهان
مردم سراسر جهان با برنامهريزي هاي از پيش مشخص شده اين روز را جشن مي گيرند. به عنوان مثال در اسپانيا مردم دون كيشوت رمان مشهور سروانتس را در 2 روز مي خوانند و پادشاه اسپانيا هم جايزه ادبي سروانتس را به برگزيده سال اهدا ميكند.
بريتانيا و ايرلند
مردم بريتانيا و ايرلند نيز در اين جشن بزرگ شركت مي كنند. سال 1998نخست وزير وقت يعني "توني بلر"، براي جشن كتاب در گلوب تئاتر لندن، به ابتكار تازهاي دست زد. او براي ميليون ها دانش آموز در بريتانيا، نشانه هاي 1 پوندي، مخصوص روز جهاني كتاب تهيه كرد. با اين نشانه يك پوندي، كودكان مي توانند هر كتابي را در هر كتابفروشي بريتانيا خريداري كنند و از خواندن آن لذت ببرند. بهعلاوه، يك منتخب و گلچين برنامه هاي روز جهاني كتاب نيز هر سال به بهاي 1 پوند در اختيار مردم قرار مي گيرد. از آن زمان تاكنون، تلاش براي ابتكارهاي تازه همچنان ادامه دارد، طوري كه در 2007 ميلادي،10 عنوان كتاب 1 پوندي در اختيار كودكان
قرار گرفت. عوايد اين روز جهاني نيز صرف كمك به تحصيل كودكاني مي شود كه شانس كمتري براي باسواد شدن و تحصيل دارند. از كتاب هاي 1 پوندي منتشر شده تاكنون مي توان به خلبان سنگي، گرگ ابري، هفت كوتوله و ... اشاره كرد. از سويي ديگر، مردم بريتانيا و ايرلند از مي 2008، در طرحي جديد براي اهداي كتاب به بيمارستان ها شركت كردند. مردم، كتابهايي را به كتابفروشي هاي شركت كننده در طرح اهدا مي كردند و كتابفروشي ها نيز در روز جهاني كتاب، به ازاي هر 10 كتاب اهدا شده از سوي مردم، يك كتاب اضافي روي هديه ها قرار دادند و آنها را به بيمارستان ها يا محل هاي از پيش معين شده فرستادند تا شاهد گسترش هرچه بيشتر فرهنگ مطالعه در كشورشان باشند.
از سال 1988ميليونها دانشآموز بريتانيايي در روز جهاني كتاب نشانههاي 1 پوندي هديه ميگيرند با اين نشانهها، كودكان مي توانند هر كتابي را در هر كتابفروشي بريتانيا خريداري كنند و از خواندن آن لذت ببرند. بهعلاوه، يك منتخب و گلچين برنامه هاي روز جهاني كتاب نيز هر سال به بهاي 1 پوند در اختيار مردم قرار مي گيرد.
هندوستان
كودكان اهل "آمريتسار" امسال جشني باشكوه تر از هميشه داشتند. آنها در يك گردهمايي و اجتماع بزرگ، كتابي در ابعاد 3 متر را با اتوبوس مدرسه خود بدرقه كردند. اين كتاب كه به نام "كتاب بزرگ" بين كودكان معروف است، با نقل قول ها، جملات دلنشين و پوسترهايي زيبا براي گسترش پيام لزوم سوادآموزي و توجه به كتاب تزئين شده است. در بخشي نوشته شده "كتاب بهترين دوست شماست " و در گوشه اي ديگر مي خوانيد: "زندگي بدون كتاب مانند اتاقي خالي، سرد و بدون دوست است."
در جشن روز كتاب، كودكان در كنار اين كتاب راه مي رفتند و با شادي و خوشحالي بين مردم شهر، تعدادي كتاب توزيع كردند. پس از آن نيز تمام دانش آموزان آوازي با مضمون لزوم ريشه كني بيسوادي از جهان سر دادند. معلمان و آموزگاران نيز همراه با ساير مردم اين روز را جشن گرفتند، نسبت به استفاده مردم از اينترنت و فاصله گرفتن آنها از كتاب و كتابخواني هشدار دادند و از مردم خواستند لذت و تفريح كتابخواني را تجربه كنند.
آمريتسار در ايالت پنجاب و در 51 كيلومتري شرق لاهور پاكستان قرار دارد.
اسكاتلند
مردم اسكاتلند نيز براي اين روز برنامه هاي خاصي را تدارك ديدند. يكي از اين برنامه ها رونمايي از يك كتاب تصويري بزرگ از هيماليا بود. اين كتاب 150 سانتي متري در كتابخانه ملي اسكاتلند در معرض ديد قرار گرفت. باغ وحش ادينبورگ نيز به كودكان اجازه داد حيوان مورد نظر خود را انتخاب و نقاشي كنند تا خاطره اين روز براي آنها به يادماندني تر شود. در گوشه و كنار اسكاتلند نيز براي ترويج كتابخواني، هزاران نسخه كتاب به كودكان و نوجوانان اهدا شد.
آفريقاي جنوبي
مردم آفريقاي جنوبي نيز از سال 1998همراه با ساير مردم در سراسر جهان اين روز را جشن مي گيرند. امسال نيز 50 هزار پوستر مخصوص روز جهاني كتاب طراحي و چاپ شد و در اختيار مدارس و كتابخانه هاي عمومي سراسر كشور قرار گرفت. در بيشتر پوستر ها شعاري با مضمون "كتاب ها حرف مي زنند: آيا گوش مي كني؟" ديده مي شد. بيشتر نويسندگان آفريقايي در نقاط مختلف شهر ساكن ميشوند و نوشته هايشان را براي عموم مي خوانند. قصه گويي، برپايي كارگاههاي نوشتن خلاقانه، بحث و تبادل نظر درباره كتابهاي مختلف و چاپ و نشر آنها و برگزاري نمايشگاه هاي كتاب از ديگر برنامه هاي اين روز خاص، در آفريقاي جنوبي است.
دل تنگم
04-24-2008, 01:40 PM
http://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018794-b.jpg
بهمناسبت روز جهانی کتاب، دانشگاه کابل نمایشگاه کتابی در کتابخانه مرکزی خود برگزار كرده است. انتشارات بينالمللي الهدي از كشورمان در اين نمايشگاه حضور دارد./
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) به نقل از روابط عمومي انتشارات بينالمللي الهدي، در اين نمايشگاه، رایزنی فرهنگی جمهوري اسلامي ايران در كابل و نمایندگی انتشارات بینالمللی الهدی وابسته به سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي حضور دارند.
كتابهاي به نمايش درآمده در زمينههاي ايرانشناسي، اسلامشناسي، متون ديني، ادبيات فارسي و... است كه مورد استقبال مخاطبان و بازديدكنندگان قرار گرفته است.
این نمایشگاه روز گذشته از سوي یونسکو و با حضور وزیر تحصیلات عالی افغانستان افتتاح شده و بهمدت سه روز برگزار ميشود.
دل تنگم
04-24-2008, 01:42 PM
http://www.ibna.ir/images/layout/fa/img083.gif تا پايان برنامه چهارم توسعه، تعداد اعضاي كتابخانهها، 350 درصد رشد خواهد داشت
http://www.ibna.ir/images/layout/fa/pixel.gifhttp://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018791-b.jpg عليرضا خوشطينتگزارشگر : نجمه شمس
تا پايان برنامه چهارم توسعه با افتتاح 15 كتابخانه جديد در شهرستانهاي بوشهر، تعداد كتابخانههاي استان به 61 باب ميرسد./
عليرضا خوشطينت، مديركل امور كتابخانههاي عمومي استان بوشهر، در گفتو گو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، با اعلام اين خبر اظهار داشت: اين اداره كل درنظر دارد در تمام روستاها و بخشهاي پرجمعيت(بالاي سه هزار نفر) كتابخانه تاسيس كند و بدون شك برخورداري از مشاركتهاي مردمي و نهادها، خصوصا جذب كمكهاي منابع استاني در توسعه و دسترسي سريع به اهداف كتابخواني اهميت دارند.
خوشطينت خاطرنشان كرد: برنامه ميان مدت اداره كل امور كتابخانههاي عمومي استان بوشهر براي توسعه كتابخانههاي عمومي تدوين و در آن اوضاع كمي و كيفي كتابخانهها تا پايان سال 1388 (پايان برنامه چهارم توسعه) پيشبيني شده است.
مديركل امور كتابخانههاي عمومي استان بوشهر خبر داد: اعضاي فعلي كتابخانههاي استان 13 هزار و 191 نفر است كه تا پايان سال 1388 به 46 هزار و 340 نفر ميرسد. به عبارت ديگر، تا پايان برنامه چهارم توسعه، تعداد اعضاي كتابخانهها 350 درصد رشد خواهد داشت.
اين مقام مسوول با يادآوري اينكه در حال حاضر سه درصد كتابخانههاي كشور در استان بوشهر قرار دارند، گفت: تا دو سال ديگر زيربناي فعلي كتابخانههاي بوشهر از 14 هزار و 345 متر مربع به 24 هزار و 603 متر مربع ميرسد.
خوشطينت اضافه كرد: تا پايان برنامه چهارم توسعه، تعداد كتابهاي موجود در كتابخانههاي ما با 250 درصد رشد به 656 هزار و 402 عنوان افزايش مييابد.
وي با بيان اين مطلب كه اين اداره كل براي جذب مشاركت مردمي و ارتقاي مطالعه مفيد اعضاي كتابخانهها برنامهريزي خاصي دارد، گفت: ساماندهي طرح «مطالعه مفيد» و «مطالعه در راستاي توسعه برنامههاي نظام مقدس جمهوري اسلامي» در اين برنامهريزي مورد توجه قرار دارد. بخشي از اين برنامه به نحوه ارتباط نيروي انساني كتابخانه با مراجعان و بخش ديگر به ايجاد درك و نگرش نهادهاي مختلف به اهميت كتاب و كتابخانه در پيشرفت جامعه مربوط ميشود.
خوشطينت، اعتبار مورد نياز براي اجراي طرحهاي اين اداره كل را تا پايان برنامه چهارم توسعه مبلغ 75 ميليارد ريال عنوان و يادآوري كرد: سال 1385 مبلغ يك ميليارد و 400 ميليون ريال براي تكميل بخشي از كتابخانههاي در دست ساخت هزينه شده است.
دل تنگم
04-24-2008, 01:44 PM
نيجريه از پدر رمان مدرن آفريقا قدرداني ميكند
http://www.ibna.ir/images/docs/000018/n00018736-b.jpg چيموآ آچه به؛ پدر رمان مدرن آفريقا
سال 2008 به عنوان پنجاهمين سال انتشار يك اثر دوران ساز با عنوان «همه چيز فرو ميپاشد» اثر «چيموآ آچه به» نويسنده سرشناس آفريقايي در نيجريه گرامي داشته ميشود.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايرن (ايبنا) به نقل از خبرگزاري آفريقا، «همه چيز فرو ميپاشد» اثر «چيموآ آچه به» نويسنده سرشناس آفريقايي 50 سال پيش از اين در نيجريه منتشر شد. با اين رمان، داستان مدرن آفريقا پا به عرصه گذاشت و براي داستان آفريقايي اعتباري در ميان مخاطبان به وجود آمد.
از زمان انتشار اين رمان، اين اثر به عنوان يك شاهكار مطرح و به 50 زبان ترجمه و در كشورهاي مختلف منتشر شده، ميليون ها نسخه از آن به فروش رسيده و الهام بخش بسياري از نويسندگان آفريقايي بوده است.
در مراسمي كه روز دوشنبه و به مناسبت بزرگداشت اين اثر در نيجريه برگزار شد، شماري از فعالان فرهنگي در عرصه هاي مختلف ادبي و نمايشي ضمن گراميداشت اين نويسنده بزرگ و اثرش، فرصت را مغتنم دانستند تا به بررسي رمان آفريقا از زمان انتشار اين رمان تاكنون بپردازند و بررسي كنند كه رمان مدرن چه راهي را طي كرده و چه مسيرهايي براي آينده پيش رو دارد. قرار است در روزهاي آتي نيز چنين نشست هايي در شهرهاي مختلف نيجريه ادامه داشته باشد.
در اين مراسم كه به همت انجمن نويسندگان نيجريه برگزار شد جايزهاي به مبلغ 150 هزار «نايرا» (واحد پول نيجريه) براي بهترين نمايشنامه سال هم در نظر گرفته شد تا موجب ارتقاي سطح نمايشنامه نويسي در اين كشور شود.
«چينوآ آچه به» از مشهورترين نويسندگان آفريقايي است كه سال گذشته جايزه "من بوكر" بين المللي را براي مجموع آثار ادبي اش از آن خود كرد.
اين نويسنده 77 ساله كه در يك حادثه رانندگي در سال 1990 از ناحيه كمر فلج شد، جايزه 60 هزار پوندي من بوكر را در آكسفورد انگلستان دريافت كرد.
«همه چيز فرو ميپاشد» كه به عنوان پرخواننده ترين رمان آفريقايي در سرتاسر دنيا شناخته مي شود داستان شخصيتي به نام «اكونكو» از افراد محلي «ايگو» را روايت ميكند. اين كتاب در ايران نيز ترجمه و منتشر شده است.
آچه به در خلال اين رمان به بررسي استعمار ديرينه بريتانيا و نفوذ مسيحيت در اين دنياي بسته در دهه۱۸۸۰ميلادي ميپردازد.
در مراسم بزرگداشت اين نويسنده، از همه نويسندگان و هنرمندان خواسته شد تا در نامه هايي خطاب به «آچه به» از او براي تغييري كه در مسير ادبي كشورشان به وجود آورده است تشكر كنند. مجموعه اين نامه ها در قالب كتابي با عنوان «نامه هاي تشكر از آچه به» منتشر مي شود.
دل تنگم
05-04-2008, 03:47 AM
دوره نقد ادبي به مهم ترين رويکردهاي نقد ادبي در صد سال گذشته مي پردازد. هدف از اين دوره، نه طرح مباحث صرفاً نظري بلکه تمرکز بر روش هاي خواندن متون ادبي و هنري است. به عبارت ديگر هر جلسه کلاس به يک رويکرد اختصاص مي يابد، مفاهيم کليدي هر رويکرد به طور خلاصه طرح و روش ها يا استراتژي هاي خواندن متن به صورت کاربردي براساس آن رويکرد معرفي مي شود و سپس نقد و تحليل متني ادبي يا هنري (فيلم، تئاتر، عکس، نقاشي، موسيقي، معماري يا متون رسانه يي) برآن اساس انجام مي گيرد. دانشجويان کلاس موظفند با نوشتن نقد براي هر رويکرد به طور عملي در مباحث شرکت کنند. تمام نقدها را استاد مي خواند و راهنمايي هاي عملي را ارائه مي دهد. رويکردهاي مورد بررسي در اين دوره عبارتند از نقد تاريخي- زندگينامه يي، نقد فلسفي، نقد اخلاقي، فرماليسم روسي، نقد نو، نقد اسطوره يي، نقد روانشناختي (فرويد و لاکان)، نقد جامعه شناختي و ايدئولوژي، نقد مکتب فرانکفورت، ساختگرايي، نشانه شناسي، پساساختگرايي، نقد پسااستعماري، نقد فمينيستي و مطالعات هويت جنسي، نقد خواننده محور، نقد واساز (ديکانستراکتيو)، نقد تاريخ گرايي نو، نقد فرهنگي و... اين دوره از 6 خرداد روزهاي دوشنبه ساعت 15 تا 17 برگزار مي شود و 24 جلسه طول مي کشد. مدرس اين کلاس ها دکتر اميرعلي نجوميان است.همچنين دوره «شناخت بکت» با هدف معرفي، بررسي و تحليل آثار نمايشي و داستاني ساموئل بکت (1906-1989) برگزار مي شود. دوره با معرفي بکت در بافت اجتماعي و تاريخي شروع و سپس به بررسي ديدگاه هاي فلسفي، سبک نمايشي و داستاني او پرداخته مي شود و در ادامه چند اثر مهم نمايشي (در انتظار گودو، آخر بازي، آخرين نوار کراپ، فيلم و چند نمايش کوتاه ديگر) و داستاني او (سه گانه، متن هايي براي هيچ و چند داستان کوتاه) با استفاده از رويکردهاي متفاوت تحليل و تفسير مي شود. طي دوره دانشجويان فرصت تماشاي مجموعه بي نظيري از آثار نمايشي وي، خواندن چند اثر داستاني ترجمه شده از او و مستندي درباره زندگي و آثار بکت را خواهند يافت.اين دوره از 6 خرداد روزهاي دوشنبه ساعت 30/17 تا 30/19 برگزار مي شود و 10 جلسه طول مي کشد. مدرس اين کلاس ها دکتر اميرعلي نجوميان است. فرصت ثبت نام براي اين دوره ها تا 25 ارديبهشت ماه است و اولويت با کساني است که زودتر نسبت به ثبت نام اقدام کنند. علاقه مندان مي توانند با شماره 88806743 تماس بگيرند يا به نشاني خيابان حافظ شمالي، نبش زرتشت شرقي، شهرکتاب مراجعه کنند.
دل تنگم
05-04-2008, 04:14 AM
سال نشيب
صير محبي
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/nashib.jpg
در روزهاي پاياني اسفند ماه سال هشتاد و پنج شنيده شد يعقوب يادعلي داستان نويس و برنده جايزه ادبي گلشيري به خاطر شکايتي از آخرين اثرش «آداب بيقراري» در زندان عمومي ياسوج بازداشت شده است اما انتشار رسمي خبر ( احتمالاً به خواست نزديکان اين نويسنده) تا چند روز بعد از تعطيلات نوروز به تعويق افتاد. اتهام عجيب و غريب و بي سابقه به يادعلي، نويسندگان، روشنفکران و حقوقدانان را به واکنش واداشت اما دادگاه بدوي نويسنده رمان «آداب بيقراري» را به سه ماه زندان و نگارش چهار مقاله سفارشي محکوم کرد. بخش دوم اين حکم مناقشه هاي فراواني را در پي داشت اما در حالي که به نظر مي رسيد دادگاه تجديد نظر براي اين حکم تخفيف قائل شود اين دادگاه با تشديد مجازات يعقوب يادعلي او را به يک سال حبس محکوم کرد. بي اعتنايي وزارت فرهنگ و ارشاد به غائله يي که براي يک کالاي فرهنگي مورد تاييد اين نهاد پيش آمده و محکوميت نويسنده باعث دامن زدن به اين نگراني در ميان همه نويسندگان شد که ممکن است به خاطر چند سطر از داستان هايشان به دادگاه فراخوانده شوند. حتي تجسم شرايطي که تفاوت ماهوي مساله صدق و کذب در ادبيات ناديده انگاشته شود و رفتارهاي يک شخصيت داستاني که علي الاصول مجازي است به عنوان امور واقعي تعبير شود هم هولناک و باورناپذير است. حکم دادگاه تجديد نظر پايان تلخ سال نشيب ادبيات داستاني ايران بود.
از همان روزهاي آغازين روي کار آمدن دولت نهم آشکار بود که حساسيت ها بر انتشار کتاب در حوزه هاي علوم اجتماعي و ادبيات داستاني شدت خواهد گرفت. اما اکنون و بعد از گذشت دو سال و نيم از عمر اين دولت و با وجود اعمال محدوديت هايي که حتي در دهه شصت هم سابقه نداشت چيزي که بيشتر مورد انتقاد ناشران و نويسندگان است مدت زماني است که در وزارت ارشاد صرف بررسي و صدور مجوز هر کتاب مي شود. در مواردي اعلام صدور يا عدم صدور مجوز يک کتاب تا بيش از يک سال به طول انجاميده است. از طرف ديگر بسياري از مجموعه داستان ها و رمان ها فقط براي يک بار مجوز چاپ گرفتند و در مواردي همين مجوز هم لغو شد. هرچند در ماه هاي مياني سال هشتاد و شش خبرهاي خوشي مبني بر تسريع مراحل بررسي و کاهش سخت گيري ها در اداره مميزي کتاب شنيده شد اما انتشار رمان کوتاه گابريل گارسيا مارکز با عنوان «خاطره دلبرکان غمگين من» که ظاهراً پيش تر با عنوان ديگري به ارشاد رفته بود و مجوز دريافت نکرده بود با حمله تند سايت ها و رسانه هاي اصولگرا به مضمون هاي اين کتاب مواجه شد، گزارش يک سايت فارسي غيرمجاز درباره چاپ اين کتاب در ايران هم به جنجال ها دامن زد و سرانجام نه فقط آخرين رمان نويسنده کلمبيايي برنده جايزه نوبل لغو مجوز و از کتاب فروشي ها جمع آوري شد بلکه وضعيت مميزي کتاب هم دوباره به حالت قبلي خود برگشت. «خاطره دلبرکان غمگين من» بلافاصله بعد از جمع شدن از کتابفروشي ها سر از بازار کتاب هاي افست درآورد و قيمتش تا چند برابر بالا رفت. اندکي بعد ترجمه ديگري از اين کتاب به صورت فايل اينترنتي منتشر شد. در ماه هاي پاياني سال خبرهاي ناخوشايندي از لغو مجوز چند رمان معروف ايراني شنيده شد. اما از آنجا که ناشران و نويسندگان اين کتاب ها اميدوار هستند رايزني هايشان با مسوولان وزارت ارشاد به نتيجه برسد از اعلام نام اين کتاب ها خودداري کردند.
در سالي که ادبيات داستاني فارسي از حيث انتشار داستان هاي قابل تامل و پيشرو فقير بود جايزه هاي ادبي در نيمه دوم سال عملاً در کانوني ترين نقطه توجه محافل فرهنگي و رسانه ها قرار گرفت.
مديا کاشيگر بعد از تعطيلي جايزه ادبي «يلدا» جايزه ديگري را به نام « روزي روزگاري» تاسيس کرد که برخلاف ديگر جايزه ها پيش از نمايشگاه کتاب برندگان خود را معرفي کرد. «روزي روزگاري» که به مخاطبان ميانه ادبيات نظر دارد در بخش هاي جنبي خود از اسماعيل فصيح، شميم بهار و بهترين کتاب داستاني از نظر خوانندگان تقدير کرد. اما فشارهاي رسانه هاي تندرو جريان اصولگرا که به برکناري بهروز غريب پور از مديريت «خانه هنرمندان» انجاميد، باعث شد ديگر جوايز ادبي خصوصي براي برگزاري مراسم پاياني خود با مشکلات تازه يي دست و پنجه نرم کنند. جايزه هاي ادبي بنياد «گلشيري»، «مهرگان» و داستان متفاوت «واو» هر کدام روز مراسم پاياني خود را چندين بار به تعويق انداختند چون با مشکل عدم همکاري سالن ها و تالارها مواجه بودند. جايزه «مهرگان» در سالن فرهنگسراي هنر (ارسباران) برگزار شد و ضمن معرفي برندگان خود از علي اشرف درويشيان تقدير کرد. انتقادهاي تند اين داستان نويس به وزارت ارشاد باعث بروز مشکلاتي براي مسوولان اين جايزه شد. دبيرخانه بنياد «گلشيري» هم آنقدر دير با مسوولان تالار ورشو به توافق رسيد که اطلاع رساني مراسم پاياني به شکل ناقص انجام شد و در نتيجه بعضي از نامزدهاي دريافت جايزه در مراسم پاياني غايب بودند. مراسم جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات در سايه بازگشت بهمن شعله ور داستان نويس دهه چهل برگزار شد و داوران اين جايزه مطابق روال سال هاي گذشته مشي انتخاب متفاوت خود را ادامه دادند. اين جايزه هم از يک عمر فعاليت ادبي علي اشرف درويشيان تقدير کرد. در مجموع کتاب هاي « عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک» نوشته حسين مرتضاييان آبکنار، « زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود » نوشته اميرحسين خورشيدفر و « شب هاي چهارشنبه» نوشته آذردخت بهرامي بيشترين جايزه ها را به خود اختصاص دادند.دولتي ها امسال با سر و صدا و تبليغات خبر از اهداي چندين جايزه ادبي دادند. جايزه ادبي «جلال آل احمد» که به واسطه نام اين نويسنده و مبلغ جايزه بيشترين توجه را جلب مي کرد سرانجام به دليل بروز ناهماهنگي هايي در ميان تصميم گيرندگان تا سال آينده به تعويق افتاد. انتخاب هاي جايزه ادبي «گام اول» که در اردبيل برگزار شد بروز سليقه تازه يي را در بدنه تصميم گيري هاي فرهنگي کشور نويد مي داد اما ظاهراً برکناري مدير «خانه کتاب» که مسوول مستقيم اين جايزه بود پس لرزه اصلي انتخاب هاي همسوي «گام اول» با جوايز خصوصي بود. با اعلام نامزدهاي جايزه کتاب سال در بخش داستان هم به نظر رسيد که دامنه تنگ نظري در جوايز ادبي دولتي محدود شده اما تصميم گيرندگان اين جايزه بدون آنکه توضيحي ارائه کنند، در بخش ادبيات داستاني هيچ برنده يي را معرفي نکردند.
اما بازگشت بهمن شعله ور به ايران بعد از يک غيبت چهل و چهار ساله يکي ديگر از مهم ترين رويدادهاي ادبي سال هشتاد و شش بود. تنها رمان شعله ور «سفرشب» که چهار دهه قبل منتشر شده و در زمانه خود توجه چنداني را برنينگيخته بود در سال هاي اخير با اقبال منتقدان مواجه شد و جريان نقد معاصر فارسي ويژگي هايي را در اين کتاب يافت که تاکنون از نظر دورمانده بود. اما ذوق زدگي عمومي جامعه ادبي ايران پس از مصاحبه هاي طول و دراز بهمن شعله ور تا حدي فرو کش کرد زيرا اين نويسنده که استعداد و نوگرايي اش در «سفرشب» کتمان پذير نيست در سال هاي مهاجرت بيشتر به حرفه تخصصي خود روانپزشکي پرداخته و برخلاف انتظار چندان در جريان فضاي امروز ادبيات جهان و ايران نيست. بي خبري شعله ور از فضاي اجتماعي ايران تا حدي بود که در يک گفت و گوي راديويي از افزايش تعداد اتومبيل هاي شخصي نسبت به دهه چهل در تهران اظهار تعجب کرده بود. از طرف ديگر کوچک ترين نشانه يي از صحت ادعاي او دال بر اينکه آثارش در امريکا نامزد دريافت جايزه پوليتزر شده اند در جست و جوهاي اينترنتي پيدا نشد ولي با اين همه اعتبار و جايگاه رمان «سفرشب » ما را وامي دارد که خوشبينانه و مشتاق منتظر انتشار ترجمه رمان جديد شعله ور « بي لنگر» باشيم. کوچه ادبيات مهاجرت ايران که جمال ميرصادقي آن را بن بست دانسته بود امسال يکي از خلوت ترين سال هايش را سپري کرد و سهم نويسندگان مهاجر ايراني در بازار نشر به کمترين حد طي ده ساله اخير رسيد. بسياري از نويسندگان ايراني ساکن خارج از کشور با توجه به وضعيت فعلي مميزي کتاب در ايران ترجيح دادند از انتشار کتاب هاي جديدشان صرف نظر کنند. دبير يک مسابقه داستان کوتاه هم از افت شديد تعداد شرکت کنندگان خارج از کشور در مسابقه هاي ادبي خبر داد. با اين وجود در جشنواره طنز حوزه هنري کتاب «تاکسي نوشت ها» اثر ناصر غياثي نويسنده ايراني ساکن آلمان به عنوان بهترين مجموعه داستان طنز برگزيده شد.
با توقيف ماهنامه «عصر پنجشنبه» شمار نشريه هاي تخصصي ادبي باز هم کمتر شد. در سال هاي اخير و به ويژه بعد از توقيف ماهنامه «کارنامه» ديگر نشريه هاي ادبي هم با وجود کوشش دست اندرکاران شان نتوانستند به جايگاه ويژه و جريان سازي در فضاي ادبي ايران دست پيدا کنند.
دل تنگم
05-04-2008, 04:44 AM
در دفاع از کليشه
حامد هاتف
پرسش هاي شش گانه ما از اهالي فرهنگ اينها بودند؛
1- مهم ترين آثار منتشر شده در سال گذشته،
2- بهترين خواننده ها،
3- پروژه هاي پيش رو (اعم از تاليف و ترجمه)،
4- اولويت مطالعاتي
5- پيشنهاد آثاري براي مطالعه و در نهايت،
6- مهم ترين رويدادهاي فرهنگي کشور طي سال 86.
برخي چون شمس لنگرودي به سوال پاياني پاسخ نگفتند و برخي چون کيانيان از پيشنهاد دادن خوش شان نمي آمد. به هر حال، اين کليشه و اين تکرار، نوعي زير و رو کردن و خانه تکاني کارنامه حوزه نشر توسط متخصصان هر حوزه است، و اي کاش هر 60 بزرگي که با آنها تماس گرفته شد، به اين پرسش ها پاسخ مي دادند. به اميد سال هاي آينده.
---
حامد فولادوند و روايتي ديگر از نيچه
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/fooladvand.jpg
حوزه هاي مطالعاتي من بيشتر ادبيات، اسلام شناسي و ايران شناسي و اصولاً به زبان فرانسه است. آثار فارسي که مطالعه مي کنم، معمولاً کتاب هايي هستند از دوستان و همکاران که لطف مي کنند و براي مطالعه و اظهارنظر براي بنده نيز مي فرستند. بنابراين از ميان آثار فارسي که در سال 86 موفق به مطالعه آنها شده ام، مي توانم از «مرگ قسطي» اثر سلين به ترجمه دوست خوبم مهدي سحابي نام ببرم و ترجمه يي از رضي هيرمندي از سيلور استاين. همچنين خانم حوريه رازاني ترجمه يي از «افسونگر» هسه انجام داده اند که آن را هم خوانده ام. کتاب ديگر، کتابي است پژوهشي با عنوان «تفسير مايکل بري بر هفت پيکر نظامي» ترجمه آقاي جلال علوي نيا که ترجمه خوبي بود. مايکل بري هم يک امريکايي فرانسه زبان است که به فرانسه مي نويسد. اين کتاب را نشر ني منتشر کرده است. «فرهنگ شيطان» به ترجمه رضي هيرمندي هم از کتاب هاي جالبي بوده که خوانده ام. ديگر، مجموعه گفت وگوهايي با دکتر فرهاد خسروخاور است که توسط محسن متقي انجام شده و البته به زبان فرانسه است. دکتر فرهاد خسروخاور از هم دوره ها و هم کلاس هاي بنده و جامعه شناسي برجسته هستند که در فرانسه تدريس مي کنند. از آثار ديگر به زبان فرانسه، مي توانم از آثار کرين و نيز، «نقاشي و هنر»، اثر توماس برنار نام ببرم. البته از آنجا که به دليل نوع کارم بيشتر گرفتار ترجمه ام، کمتر به مطالعه منظم آثار فارسي زبان مي رسم. با اين حال، آقاي روبين پاکباز هم که از دوستان خوب من هستند، محبت مي کنند و آثارشان را براي بنده ارسال مي کنند. آخرين کتابي که از ايشان خواندم «پومپون» در معرفي يک مجسمه ساز فرانسوي بود. به هر حال فرصت رمان خواندن چنداني ندارم. بيشتر مقالات و آثاري درباره نيچه مي خوانم، به ويژه با توجه به پروژه هاي پيش رو. مطالعه برخي کتاب ها را هم شروع و رها مي کنم چون هنوز وقتش نيست.مدت ها است درگير ترجمه مجموعه آثار کربن هستم؛ مجموعه يي چهار جلدي با عنوان «اسلام ايراني» که بنده ترجمه دو جلد نخست را برعهده دارم. همچنين به دليل علاقه زيادم به نيچه و با توجه به همه آنچه در اين بيست و چند سال از او دستگيرم شده، تاليف کتابي را در مورد او با عنوان «نيچه، موسيقي و عرفان» در دست دارم که قدري با بحث هايي که در ايران، تا امروز درباره نيچه مطرح بوده، متفاوت است. درباره مطالعه، واقعش را بگويم، بيشتر پيرو «هرچه پيش آيد خوش آيد» هستم. واقعاً برنامه ريزي خاصي براي مطالعه ندارم. هرچند اين روزها به دليل تعهد به ناشران، بيشتر مشغول اتمام پروژه هاي مختلف ترجمه و تاليف هستم. متاسفانه اين دو سال اخير از لحاظ انتشار آثار و غربال آنها، به هيچ وجه با سال هاي گذشته قابل مقايسه نيست. اميدوارم با نو شدن سال، تغيير و تحولي هم در نگرش و معيارهاي مسوولان وزارت ارشاد ايجاد شود تا بتوان کتاب هاي بيشتر و متنوع تري منتشر کرد و غربال اين چنيني در کار نباشد. به هر حال من طرفدار تنوعم. ولي در بين همين کتاب هاي منتشر شده معتقدم که اتمام پروژه «فرهنگ آثار» گام بزرگي بود. اين مجموعه بسيار مفيد و به دردخور است.
عبدالله کوثري؛ بايد بفهميم از کجاييم
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/abdollah-payami.jpg
در حال حاضر مشغول ترجمه کتابي هستم از ميخاييل ايگناتيف که در واقع زندگينامه آيزايا برلين محسوب مي شود. ترجمه اين کتاب نزديک دو ماه است که آغاز شده ولي از آنجا که متن مفصلي است، احتمالاً ترجمه اش زمان زيادي خواهد برد. حوزه مطالعاتي من، بيشتر بر دو اولويت ادبيات و تاريخ معاصر ايران صد و پنجاه سال اخير متمرکز است. کتابي که در حال حاضر به دست گرفته ام، «تجدد و تجددستيزي» اثر دکتر عباس ميلاني است که پيش از اين هم يک بار آن را خوانده بودم. در زمينه ادبيات، اصولاً بر ادبيات امريکاي لاتين متمرکزم. ولي غير از آن، بيشتر کلاسيک هاي غرب را از يونان تا قرن 19 اروپا مي خوانم، يا سعي مي کنم بازخواني کنم. در حوزه ادبيات معاصر، همان طور که گفته شد، بيشتر بر امريکاي لاتين متمرکزم.پيشنهادي که همواره براي مطالعه داشته ام، به ويژه براي جوانان، اين است که تاريخ صد و پنجاه سال اخير ايران را به طور دقيق مطالعه کنند. معتقدم آگاهي از تاريخ معاصر براي فردي که در حوزه ادبيات قلم مي زند، حتي از مطالعات ادبي مهم تر است. بايد بفهميم از کجاييم. از اين رو با خاطري آسوده، دو کتاب «تاريخ 18 ساله آذربايجان» و «تاريخ مشروطه»کسروي را پيشنهاد مي کنم. آثار جديدي نيز چون کتاب هاي دکتر عباس ميلاني درباره تجدد ايراني منتشر شده اند که خواندني اند.همچنين روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه از آثار جذاب در اين حوزه است. در حوزه ادبيات غرب، مخاطب ايراني بايد کلاسيک هاي غرب را بخواند تا بفهمد ادبيات غرب يعني چه. بنابراين پيشنهاد من در اين حوزه مطالعه تمامي آثار سوفوکل، آشيل و اوريپيد، تولستوي، داستايوفسکي، چخوف، تورگنيف و ديگر نويسندگان کلاسيک غرب است.
هوشنگ کامکار و بازسازي تم هاي انقلابي
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/Kamkar.jpg
مطالعات من در سال 86، عموماً در حوزه موسيقي بوده اند. سلسله يي از کتاب هاي انگليسي در اين حوزه و مطالعه دوباره «کنترپوان» اثر والتر پيستون که با ترجمه بنده در سال جاري منتشر شد، مهمترين آنها بوده است. کتاب ديگري هم به زبان انگليسي درباره موسيقي قرن بيستم و سريال ميوزيک خواندم. در کنار مطالعات و تحقيقاتي درباره مولاناي بلخي پيشنهاد مطالعه خاصي نمي توانم داشته باشم. کار سختي است. ولي به همه پيشنهاد مي کنم در سال جديد، جداً از خريد کپي آثار، چه صوتي و چه تصويري پرهيز کنند. آثار مختلف در حوزه موسيقي با هزينه هاي بسيار هنگفت توليد شده اند و آهنگسازان، در حال حاضر شرايط بسيار دشواري دارند. چرا که با وجود سرمايه گذاري هاي زياد براي توليد اثر، فروش غيرقانوني آن، بازگشت اصل سرمايه را نيز با خطر مواجه مي کند. برنامه هاي بنده تا پايان سال 86 و سال آينده، تا حدود زيادي مشخص است. مهمترين آنها انتشار مجموعه يي چهارگانه از سوييت سمفونيک هاي چهارگاه، براي ارکستر سمفونيک، آواز و کر است که اجراي آواز آن را آقاي شهرام ناظري بر عهده داشته اند. من اين مجموعه سوييت سمفونيک را براساس تم هاي روزهاي ابتدايي انقلاب و در حال و هوا و فضاي شعارهايي نوشته ام که مردم، در آن زمان بر زبان داشتند. اين اثر تا پيش از عيد منتشر خواهد شد. همچنين در حال حاضر درگير و دار اخذ مجوز نمايش ويدئويي تعدادي از کنسرت هاي سال 85 هستيم. ولي متاسفانه آن قدر از اين ويدئو به دستور ارشاد حذف شده که بعيد مي دانم ديگر ارزشي داشته باشد. نظر خودم را به توليدکننده هم گفته ام. به هر حال، سي دي صوتي اين آثار تا پيش از عيد منتشر مي شوند. کنسرت هايي هم پيش رو داريم. 21 اسفند در اسپانيا چند اجرا خواهيم داشت و 7 فروردين، در چند شهر آلمان و سوئيس از جمله کلن، زوريخ و فرانکفورت، کنسرت هايي را برگزار خواهيم کرد. اوايل تابستان نيز، براي چند اجرا به استراليا خواهيم رفت.
محمود نوالي و متدولوژي فلسفه
مهم ترين کتاب هايي که در سال 86 خوانده ام بيشتر در حوزه عرفان و فلسفه اسلامي بوده است. البته من عارف نيستم، ولي از آنجا که با فلسفه هاي جديد چون پديدارشناسي و اگزيستانسياليسم بيشتر معاشر بوده ام، متوجه شباهت هاي زيادي بين اين حوزه از سويي و حوزه فلسفه و عرفان اسلامي از سوي ديگر شده ام. به همين اعتبار بهترين آثاري که در اين سال مطالعه کرده ام نخست «مثنوي معنوي» مولانا جلال الدين بلخي به تصحيح بديع الزمان فروزانفر و «مفاتيح الاعجاز» شيخ محمد لاهيجي بوده اند. مهم ترين آثاري که در سال 86 منتشر شده اند، نخست «وجود و زمان» هيدگر است که بنده ترجمه کردم. در مقدمه اين کتاب نيز ذکر شده که اثري است بسيار عميق در بحث هاي روش شناسي و انسان شناسي. ترجمه اين کتاب نزديک 8 سال زمان برد و بي ترديد اگر به جاي گوشه تبريز، در پايتخت منتشر شده بود امروز خيلي مشهورتر بود. اين کتاب را بايد صفحه به صفحه و سطر به سطر خواند به ويژه با پاورقي هايي که در آن ارائه داده ام، گمان مي کنم درک مطالب تا آنجا که من از آن دستگيرم شده امکان پذير باشد. کتاب «داستان ها و قصه ها» با زيرعنوان «عمر دوباره» که مجموعه مقالاتي از استاد مجتبي مينوي است و نيز «هوسرل» جناب رشيديان، از مهم ترين آثار منتشر شده در سال هاي اخير بوده اند. به اين فهرست مي توان کتاب «سارتر که مي نوشت» آقاي بابک احمدي را نيز افزود.
تصميم دارم در ايام عيد بيشتر درباره متدولوژي و فلسفه علم مطالعه کنم. پيش از اين نيز کتابي با عنوان «فلسفه علم و متدولوژي» در سال 80 به اين قلم منتشر شده بود. همچنين مدت ها است در آرزوي خواندن تمهيدات عين القضاتم که آن را هم در همين فرصت به دست خواهم گرفت که کتابي است به تصحيح عفيف غسيران. در حال حاضر جدا از برنامه يي که درباره متدولوژي و فلسفه علم پيش رو دارم، مشغول تدوين و تاليف کتابي هستم با عنوان «کليات فلسفه» که چکيده و عصاره يي از تجارب 50 ساله بنده در حوزه فلسفه و تدريس آن است. تمام تلاشم در اين کتاب مصروف ارائه شيوه هايي نوين در تدريس فلسفه به منظور جذاب تر کردن آن مي شود. اين روش، روشي است خاص بنده و روشي کلاسيک محسوب نمي شود. در حوزه هاي مختلف پيشنهادهاي متفاوتي مي توان داشت. در فلسفه همواره گفته ام که «سير حکمت در اروپا» اثر جناب محمدعلي فروغي را بخوانيد. در حوزه عرفان، دو شرح مثنوي نخست شرح مثنوي استاد فروزانفر و سپس شرح مثنوي آقاي کريم زماني را مي توان پيشنهاد کرد. اگر مايل به مطالعه درباره عشق هستيد، «لوايح» احمد غزالي را هرگز نبايد فراموش کنيد. همچنين تاکيد مي کنم بر کتاب «گلشن راز» شيخ محمود شبستري و شرح آن از محمد لاهيجي اما در حوزه ادبيات فارسي حيف است که «مرزبان نامه» ، «کليله و دمنه» و «گلستان» را مطالعه نکرد. هر کدام از اين سه کتاب عالمي است. اين سه کتاب آکنده اند از حکمت. اگرچه «مرزبان نامه» نثر دشواري دارد ولي دشواري اين نثر را در قبال حکمت نهفته در آن مي بايد تحمل کرد. به ويژه «کليله و دمنه» در اين بين واجد اهميتي خاص است. اما براي مطالعه در حوزه تفسير قرآن، تفسير «سورآبادي» اثر ابوبکر عتيق نيشابوري و نيز تفسير نمونه براي کساني که در پي درک ساده تر قرآن هستند آثار مناسبي محسوب مي شوند.
اسلاوي ژيژک، محبوب فريدون جيراني
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/jeyrani-Hasani-(14).jpg
در سال 86 کتاب هاي زيادي خوانده ام خيلي زياد. بهترين آنها، بي ترديد، «اسطوره تهران» جلال ستاري بود؛کتابي که به تحليل حضور و ظهور تهران در آثار نويسندگان ما مي پردازد. اين کتاب يکي از بهترين تحقيق هايي است که در اين سال ها مطالعه کرده ام. کتاب ديگر «لاکان- هيچکاک» نوشته اسلاوي ژيژک با ترجمه مازيار اسلامي است. اين کتاب حاوي نظريات اسلاوي ژيژک درباره هيچکاک از نگاه و ديدگاه آراي ژاک لاکان روانکاو فرانسوي است. «سهراب کشان» نوشته عطا ءالله مهاجراني، «امير ارسلان» به تصحيح دکتر محمدجعفر محجوب، «سالمرگي» اصغر الهي و «سپيده دم» اميرحسن چهلتن از کتاب هاي خوبي بوده اند که امسال خوانده ام. آخرين کتابي که درباره سينما دست گرفته ام، «تنگنا» اثر هوشنگ گلمکاني است که البته هنوز به آخر نرسيده. «روياي امريکايي» نادر تکميل همايون را نيز همزمان با «تنگنا» مي خوانم. هر دو آثار بسيار ارزشمندي هستند. «تنگنا» براي علاقه مندان تاريخ سينماي قديم ايران کتابي است توصيه کردني؛ به ويژه با سليقه من که زمينه هاي تاريخي در آن پررنگ است. «روياي امريکايي» نيز تصوري کلي و تحليلي از تفکرات پنهان در زمينه سينماي امريکا ارائه مي کند. کتاب ديگري که مطالعه آن را به همه فيلمنامه نويس ها و کارگردان ها توصيه مي کنم، «ملودرام و روماني» به کوشش منصور براهيمي است. به گمانم مهم ترين و بهترين اثر منتشر شده در حوزه سينما در سال 86، «لاکان- هيچکاک» بود. اين کتاب براي کساني که بخواهند سينما را از زاويه يي غير از نظرگاه نقدهاي مرسوم و از نگاه روانکاوانه يک متفکر چپ چون اسلاوي ژيژک ببينند، بسيار جذاب است. البته چند کتاب هم در اولويت مطالعه دارم. ولي در حال حاضر بيشتر در پي منابع مربوط به مشروطه هستم. مطالعه «مشروطه ايراني» ماشاءالله آجوداني يکي از مهم ترين اين اولويت ها است. تعهدات زيادي هم براي نوشتن مطلب هست، که اميدوارم با وقتي که براي ساخت سريال صرف مي شود، بتوانم از عهده آنها برآيم. از جمله مقاله يي درباره سينماي هند براي نشريه «دنياي تصوير» و مقاله ديگري درباره ظهور شهر در آثار سينماگران روشنفکر ايراني براي مجله فيلم.
داوود فتحعلي بيگي در پي رد پاي سياه
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/fatrh-ali-beigi.jpg
يکي از مهم ترين کتاب هايي که در سال 86 منتشر شد «تاثير ادبيات مکتوب بر مجالس شبيه خواني» اثر دکتر محمدحسين ناصربخت بود. مي دانيم که ادبيات فارسي تاثيري بسزا و انکارناپذير بر عموم متون تعزيه و شبيه خواني داشته است. اين تاثير، تاثير مهمي است از اين نظر که شبيه خواني پديده يي ايراني است و از ادبيات کهن ايراني نيز تاثير پذيرفته. اين تاثير گاه از طريق وام گرفتن اشعار شاعران و گاه با الهام از آثار ادبي بوده و آن را قالب شعري داشتن خود پديده شبيه خواني، تشديد نيز کرده است. کتاب دکتر ناصربخت، با فصل هايي چون «حضور اساطير در شبيه خواني»، «حضور شخصيت هاي اساطيري در تعزيه» ، «آناهيتا و سياوش دو سيماي اساطيري در آيين هاي تعزيه» و «ساختار مجالس تعزيه و تاثير ادبيات و قصص ايراني بر آن»، تحليلي اصولي، ريشه يي، عميق و دقيق از چگونگي تاثيرپذيري هاي آيين هاي شبيه خواني و تعزيه از ادبيات کهن فارسي ارائه مي دهد. کتاب مهم ديگري که منتشر شده رنگين کمان آرزو اثر آگوستو بوال است. بوال از تئوري پردازان برجسته اين حوزه است که امسال در جشنواره تئاتر فجر نيز در جريان چند کارگاه به بررسي آثار و نظريه هاي او پرداخته شد. سومين گزينه «مشکين نامه»، طومار نقالي منسوب به حاج حسين باباي مشکين است. به همين دليل نيز نام آن را «مشکين نامه» گذاشته ام. اين طومار را من در زمان رياست دکتر مرتضوي بر مرکز هنرهاي نمايشي از مرشد ترابي براي چاپ گرفتم که در همان زمان بخش نخست آن به چاپ رسيد و انتشار دو بخش ديگر به دليل تغيير و تحولات مرکز هنرهاي نمايشي با اشکال مواجه شد. امسال به مناسبت برگزاري جشنواره نمايش هاي سنتي و آييني موقع را مناسب ديديم که هر سه بخش را با هم و در يک جلد منتشر کنيم، بنابراين بخش اول آن تجديد چاپ است و دو بخش بعد براي نخستين بار منتشر شده. در حال حاضر مشغول تاليف اثري براي انتشارات نمايش هستم که در آن تلاش دارم رد پاي شخصيت «سياه» را در نمايش هاي مختلف بازنمايي کنم. به همين منظور تمام نمايشنامه هاي سياه بازي که تا امروز ديده ام، در اختيار داشته ام يا از دوستان گرفته ام، براي تاليف اين اثر مورد بازبيني دقيق قرار مي گيرند. اين کار در واقع زندگينامه شخصيت سياه در تمامي سياه بازي ها است. به همين دليل اولويت هاي مطالعاتي بنده را نيز بيشتر نمايشنامه هاي قديمي تشکيل مي دهند. پيگيري اين روند به منظور ادامه يافتن ارائه مقالات به انتشارات نمايش ضروري است. بايد نزديک به 60 نمايشنامه را بررسي کنم.در قلمرو شبيه خواني و تعزيه، چندين کتاب هست که علاقه مندان و به خصوص دانشجويان حتماً بايد در دستور مطالعه داشته باشند. «تعزيه» دکتر شهيدي و «سير تحول مضامين شبيه خواني» اثر دکتر ملک پور از مهم ترين اين آثار به شمار مي آيند. بي ترديد يکي از اين کتاب ها نيز همچنان «نمايش در ايران» بهرام بيضايي است. دو کتاب دکتر ناصربخت هم از اهميت زيادي برخوردارند؛ يکي «نقش پوشي در شبيه خواني» و ديگري کتابي که ذکر شد يعني «تاثير ادبيات مکتوب بر مجالس شبيه خواني». اثر ديگري که بر و بچه هاي تئاتر حتماً بايد با آن دمخور باشند مجموعه ادبيات عاميانه دکتر محمدجعفر محجوب است. اين کتاب در گسترش نگاه يک فرد تئاتري و عمق بخشيدن به آن در حوزه ادبيات عامه بسيار اثربخش و ارزنده است.اما مهم ترين اتفاق فرهنگي در سال 86، برگزاري دوباره جشنواره نمايش هاي سنتي و آييني، آن هم پس از چهار سال بود. اميدوارم اين حرکات در سال هاي آينده نيز ادامه پيدا کند.
شاهين فرهت و تاسيس مقطع کارشناسي ارشد موسيقي
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/Farhat.jpg
کتاب «هارموني» اثر والتر پيستون، کتابي است که همواره از آن بهره مي گيريم، سال 86 از اين قاعده مستثني نبود، اما «سرگذشت بتهوون» اثر نويسنده بزرگ فرانسوي رومن رولان ترجمه محمد مجلسي، کتاب بسيار خوبي بود که در سال جاري خواندم. از سوي ديگر، به دليل اهميت مولانا در فرهنگ ايراني و جلب توجه جهاني به اشعار او، امسال بيشتر از سال هاي گذشته درباره او مطالعه کردم. با اين حال، غزليات شمس از اشعاري هستند که همواره براي من الهام بخش بوده اند. حافظ هم که کتابي هميشگي است. اولويت مطالعاتي من براي سال آينده، بازبيني و مطالعه پارتيتور آثار موتزارت و شوپن است. پيشنهادي هم که مي توانم به دانشجويان بدهم، توجه بيشتر به مطالعه روي پارتيتور آثار آهنگسازان بزرگ است. خوشبختانه امروز اين شانس به وجود آمده که بيشتر اين پارتيتورها در کتابخانه هاي مختلف در دسترس هستند. فکر مي کنم براي هنرجويان ما لازم است که به منظور شکوفا و نمودار شدن زودتر شخصيت هنري خود و تحقق اين شخصيت، حتماً مطالعات عميق و جدي در اين حوزه انجام دهند. آخرين کار من، سمفوني شماره 12، يا همان سمفوني تهران بود که معتقدم يکي از بهترين آثارم محسوب مي شود. هم اکنون پروژه يي را در دست دارم براي مرکز صداوسيماي استان همدان، با نام سمفوني ابن سينا. پيشنهاد اين کار مرا بسيار خوشحال کرد، چون به انديشمندان و شعراي بزرگ ايران، همواره عشق ورزيده ام. البته تز دکتراي من هم کاري با نام «سمفوني خيام» بود، ولي با توجه به پيشرفت تکنيکي ام طي اين سال ها، اميدوارم سمفوني ابن سينا اثر بسيار بهتري از آن باشد. از مهم ترين اتفاقات فرهنگي کشور در سال 86، مي توانم به تاسيس و راه اندازي مقطع کارشناسي ارشد رشته موسيقي به تلاش دانشکده هنرهاي زيبا و تعدادي از اساتيد اين دانشکده اشاره کنم. ما موفق شديم مقطع کارشناسي ارشد را در چهار گرايش آهنگسازي، نوازندگي موسيقي ايراني، نوازندگي موسيقي کلاسيک و موسيقي شناسي راه اندازي کنيم. به گمانم اين گام بسيار بزرگي در راه گسترش اصولي هنر موسيقي در سطح کشور محسوب مي شود.
غافلگيري عزت الله انتظامي در سينما آزادي
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/entezami.jpg
امسال سال کار و بيماري بود. لاجرم، فرصت کم بود براي مطالعه. با اين حال، کتابي که خواندم و لذت بردم «جهان هولوگرافيک» ترجمه داريوش مهرجويي بود که مطالعه آن را به همه توصيه مي کنم. البته نشرياتي چون بخارا و رودکي با بحث هاي فلسفي و مقالات خوبشان هميشه براي من جذاب هستند. در سال هاي اخير مطالعاتم را بيشتر رما ن هاي آقاي اسماعيل فصيح، آثار هوشنگ گلشيري و کتاب هاي ارزشمند داريوش شايگان تشکيل مي داده اند.
در سال 86 چند کار فرهنگي خوب انجام شده. از جمله قراردادي که بين آقايان حسن پزشک مديرعامل موزه سينما و دکتر اسدي در راس بيمارستان پارسيان بسته شد، که بنابر آن، همه هنرمندان بالاي 60 سال در رشته هاي مختلف مي توانند تنها با گرفتن يک معرفي نامه از موزه سينما، در بيمارستان بستري شوند و از 80درصد تخفيف استفاده کنند. اين حرکت به راستي ارزشمند است. در سال هاي اخير تنها بيمه هنرمندان به ياري اين قشر مي آمد که آن هم چندان کمکي نمي کرد. خودم و همسرم نيز امسال مشمول اين قرارداد شديم و از امکانات بيمارستان پارسيان که از مجهزترين مراکز درماني کشور است، استفاده کرديم. ديگر رخداد فرهنگي که به گمان من بزرگ ترين اتفاق فرهنگي سال 86 بود، تکميل ساختمان سينما آزادي است. شهرداري در اين زمينه سنگ تمام گذاشته. من يک بار به طور تصادفي براي ديدن ساختمان جديد سينما آزادي به آنجا رفتم و با صحنه يي غافلگيرکننده مواجه شدم. سالن اين سينما فوق العاده زيبا و مجهز است. همواره در دلم غم بزرگي بود از آن تکه زميني که حکم طلا داشت، ولي خاک مي خورد. اين سينما به گونه يي ساخته شده که اگر چند هزار نفر هم داخل آن باشند، در بيرون و محيط پيراموني ازدحام و شلوغي ايجاد نمي شود. همچنين، از طبقات بالاي آن تمام تهران پيداست. ايجاد چنين فضايي واقعاً شايسته تبريک گفتن به شهرداري و آقاي شهرداري است. سينماهاي ديگري هم در حال ساخت هستند مثلاً سينماي يافت آباد در امامزاده حسن و سينما رازي در خيابان مولوي. انبار شرکت نفت هم که براي تئاتر کلنگ زده شد. اينها حرکت هاي بسيار زيبايي بود. اميدوارم سال آينده، سال امنيت و ارزاني و زيبايي باشد. اين طور که نمي شود، آدم مي خواهد کمي آرامش داشته باشد.
عبدالحسين آذرنگ در جست وجوي تاريخ نشر
مهم ترين آثاري که در سال 86 به زبان فارسي مطالعه کرده ام، يکي «تا روشنايي بنويس» اثر محمدرحيم اخوت است که در بخش «يک سال يک کتاب» نشريه نگاه نو نيز مطلبي در معرفي و نقد مختصر آن به چاپ رساندم. ديگري، «شاهد زمان» مجموعه دو جلدي خاطرات دکتر کاظم وديعي از استادان دانشگاه و بعدها، وزير کار کابينه شريف امامي است. اين کتاب که به زبان فارسي در پاريس منتشر شده، روشن کننده بخش مهمي از اتفاقاتي است که به پيروزي انقلاب منجر شدند. دکتر کاظم وديعي نيز، خود متخصص جغرافياي روستايي است که در طول عمر خود در دو حوزه آموزشي و سياسي فعاليت هاي بسيار داشته اند و پس از انقلاب به پاريس رفته اند. «شاهد زمان» توسط انتشارات دايره مينا منتشر شده. در حال حاضر آنقدر کتاب نخوانده پيش رو دارم که نمي توانم اولويتي براي مطالعه نوروزي قائل شوم. پيشنهاد مطالعه نيز همچنين.از ميان آثار منتشر شده در سال گذشته به گمانم انتشار ترجمه آقاي سياوش جمادي از «هستي و زمان» مارتين هيدگر، از اهميت بسياري برخوردار است. البته از آنجا که زبان آلماني نمي دانم، ترجمه را با متن اصلي مطابقه نکرده ام، اما به هرحال معتقدم از مهم ترين آثار منتشر شده است. اثر ديگري که انتشار آن از اهميت فوق العاده يي برخوردار بود، جلد آخر فرهنگ آثار زير نظر آقاي رضا سيدحسيني است. درباره آخرين آثار منتشر شده بنده نيز، «تاريخ علم و فناوري»، ترجمه مشترک من و همسرم به تازگي از سوي انتشارات سخن به زير چاپ رفته است. در حال حاضر يک تاليف و يک ترجمه ديگر را در دست دارم؛ تاليف «تاريخ نشر در ايران» و ترجمه «تاريخ علم» ديگري، اثر پيتر وير.
کاوه ميرعباسي هم نفس سودابه و پوآرو
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/Mirabasi.jpg
امسال هم چون سال هاي گذشته رمان و مجموعه داستان هاي زيادي خواندم، ولي توليدات چندان درخشاني نديدم. گويا توليدات داخلي در مقايسه با سال هاي گذشته روندي نزولي را هم به لحاظ کيفي و هم به لحاظ کمي شاهد بوده است. ولي در بين همه آثار، بهترين و اولين گزينه من کافکا بر کرانه اثر موراکامي به ترجمه آقاي مهدي غبرايي است. البته ترجمه هاي ديگر را مطالعه نکرده ام، ولي با توجه به شناختي که از تخصص آقاي غبرايي دارم، تصورم بر اين است که اين ترجمه، ترجمه بهتري است. دومين کتاب، مجموعه داستان «هاکردن» اثر پيمان هوشمندزاده است که نشر چشمه منتشر کرد و در مدت کمي به چاپ سوم رسيد. «ها کردن» مجموعه داستان متفاوتي در بين ديگر مجموعه داستان هاي منتشر شده در سال 86 است و از خواندن آن لذت بردم. به عنوان سومين گزينه هم مي توانم مجموعه داستان «بازي عروس و داماد» نوشته بلقيس سليماني را ذکر کنم. مشکل اين مجموعه اين است که مجموعه نامتوازني است، بدين معنا که چند داستان بسيار خوب را در کنار داستان هاي متوسط و ضعيف قرار داده. با اين حال به عنوان سومين گزينه مي توان از آن ياد کرد. کتاب ديگري که براي من تاثيرگذار بود، کتابي است با عنوان «روايت سيزدهم» اثر دايان سنزفيلد چاپ سال 2006 که قصد دارم نسبت به ترجمه آن نيز اقدام کنم. درباره مهم ترين آثار منتشر شده در سال 86 مي توانم به دايره المعارف ادبيات فارسي اثر آقاي حسن ميرعابديني اشاره کنم. اثري است بسيار ارزنده که به راستي جاي آن ميان منابع ادبيات فارسي خالي بود. البته اين دايره المعارف مي توانست کامل تر باشد، ولي اگر به اين نکته توجه کنيم که تمام پروسه پژوهشي و تاليفي آن تنها به دست و قلم يک تن پيش رفته، اذعان خواهيم کرد که اثري است قابل تقدير و شايسته تبريک به نويسنده اش. مطالعات فعلي من در راستاي پروژه هاي در دست تاليف است. بنابراين از آنجا که مشغول نوشتن جلد دوم از هفت گانه «سودابه» با عنوان «ستاره ها سياهند سودابه» هستم و با توجه به اينکه شخصيت اصلي جلد دوم اين هفت گانه شباهت و ارتباط زيادي با شخصيت پوآرو دارد، در حال حاضر بيشتر داستان هاي پوآرو را براي چندين بار مي خوانم تا بيشتر در حال و هواي نشر آگاتا کريستي قرار بگيرم. اين روند به من کمک مي کند همان ريتم نگارش را در «ستاره ها سياهند سودابه» حفظ کنم. در ضمن شايد بد نباشد يادآوري کنم که هر يک از جلدهاي هفت گانه سودابه، در ارتباط با يکي از گونه هاي ادبيات پليسي است. بهترين پيشنهاد نوروزي براي مطالعه، به گمانم همان «کافکا بر کرانه» ترجمه مهدي غبرايي باشد؛ ترجمه يي است سليس و روان از رماني جذاب و گيرا، که براي ايام عيد دلچسب خواهد بود. اما درباره رخدادهاي مهم فرهنگي کشور در اين سال، بايد بگويم که از برگزاري دوباره و تداوم دوساله جايزه روزنامه نگاران بسيار خوشحال شدم. اميدوارم اين حرکت تداوم پيدا کند. انتظارم از جايزه کتاب سال هم توجه بيشتر به آثار نويسندگان ايراني بوده و هست. درباره جايزه روزي روزگاري نمي توانم سخني بگويم، چون خودم جزء داوران آن بودم. بالاخره، درباره جايزه گلشيري هيچ وقت سليقه ام با سليقه داوران آن همنوايي نداشته.
خرمشاهي آه، خرمشاهي آينه
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/khoramshahi-M_Payami-(8).jpg
از ميان کتاب هاي بسياري که امسال خواندم، در وهله نخست، بايد به اثر گرانقدر سرکار خانم دره دادجو با نام «موسيقي شعر حافظ» اشاره کنم. به راستي اين کتاب يکي از مهمترين آثاري است که در چند سال اخير منتشر شده است. نويسنده در اين کتاب، نگاهي تازه را به شعر حافظ معرفي مي کند. او ژرف ساخت و روساخت غزليات حافظ را به درستي، مبتني بر موسيقيداني و موسيقي شناسي او مي داند. بنا به اين پژوهش سترگ، حافظ کلمه را تنها به اعتبار معناي آن به کار نمي گيرد، بلکه براساس يک تعليم عميق ذهني و با توجه به موسيقي و ريتم کلمه، آن را در جاي خود مي نشاند.
حافظ نمي تواند کلمات متنافر استفاده کند. از سوي ديگر، کمتر شعري از حافظ مي توان يافت که بي بهره از آرايه هاي ادبي باشد و اين آرايه ها نيز عموماً يا مراعات نظيرند يا سجع. براي نمونه بايد به خاطر آوريم که دو کلمه «رفيق» و «شفيق» پس از حافظ با هم جفت شده اند. من نقش مشاور را در تاليف اين کتاب به عهده داشتم و تاکنون بيش از دوبار آن را خوانده ام. ديگر اثري که هم اکنون نيز در دست مطالعه دارم، «حافظ ناشنيده پند» اثر ايرج پزشک زاد است. ديگر «شيراز در روزگار حافظ» اثر جان ليمبرن با ترجمه همايون صنعتي که در نشريات مختلف نسبت به معرفي و بررسي آن تلاش کردم آنچه به عهده ام بود، انجام دهم. اين از حافظ پژوهي. اما در حوزه قرآن پژوهي، ويراستاري ترجمه فارسي خانم معصومه يزدان پناه از قرآن کريم را به تازگي به پايان برده ام. اين کار، ترجمه يي دوزبانه از قرآن به زبان هاي انگليسي و فارسي و کاري زحمتکشانه و سنجيده است. پس از اين نيز آقاي حسين عليزاده ويرايش ديگري بر ترجمه فارسي انجام دادند تا حتي الامکان، اشکالات کار برطرف شود. انتشارات شهيد سعيد محبي ترجمه انگليسي و فارسي اين اثر را در دو جلد منتشر کرده و انتشارات علمي - فرهنگي نيز در نظر دارد متن سه زبانه آن را به زودي منتشر کند. اثر مهم ديگري که البته سال ها پيش آن را خوانده ام و به طور پيوسته به عنوان يک فرهنگ ارزشمند به آن مراجعه مي کنم، فرهنگ واژه هاي دخيل در قرآن اثر آرتور جفري به ترجمه دکتر فريدون بدره يي است. تاکيد دارم که متن فارسي اين اثر بهتر از متن انگليسي آن است و هنوز کتاب ديگري در ريشه پژوهي واژه هاي دخيل در قرآن، در دست نداريم. البته بنده نيز 47 واژه فارسي دخيل در قرآن را با ريشه شناسي و ذکر منبع طي مقاله يي مفصل مدت ها پيش انتشار داده ام. دوست دارم براي عيد و مطالعات نوروزي کتاب هاي مفرح توصيه کنم. از جمله «پلوخورش» و «شما که غريبه نيستيد» آثار هوشنگ مرادي کرماني. «بادبادک باز» خالد حسيني هم کتاب خوبي است، ولي در روزهاي نوروز نخوانيد، پر از درد و غم است و واقعاً تاسف انسان را براي مردم افغان برمي انگيزد. اما دفتري که آقاي کاميار عابدي در معرفي 200 شاعر فارسي زبان با ذکر نمونه هايي از بهترين اشعارشان منتشر کردند، بسيار خوشخوان است. مطمئن باشيد اگر آن را دست بگيريد، ديگر نمي توانيد بر زمين بگذاريد تا به پايان برسد. اين دفتر به عنوان يک شماره کامل از مجله «انديشه و هنر» به سردبيري آقاي ناصر وثوقي منتشر شده.در مورد مطالعات فعلي بنده، «حافظ ناشنيده پند» اثر ايرج پزشک زاد، به قول خودم از واجب القرائه ها است. البته «کيمياگر» پائولو کوئيلو هم هست. عجيب است که تا امروز آن را نخوانده ام. کتاب ديگر، «نيايش هاي پيامبر» به گزينش و ويرايش محمود مهدوي دامغاني و ترجمه کمال الدين غراب است که توسط انتشارات جهاد دانشگاهي مشهد منتشر شده. دو کتاب مي ماند. يکي «شازده کوچولو» ترجمه ابوالحسن نجفي و ديگري «چنين گفت ابن عربي» اثر نصر حامد ابوزيد. اولويت مطالعاتي من، اينهايند.مهمترين آثاري که امسال منتشر شدند، يکي دايره المعارف کتاب و کتاب داري بود که جلد اول آن زير نظر دکتر عباس حري و جلد دوم زير نظر حسن افشار به چاپ رسيد. انتشار جلد نخست فرهنگ آثار ايراني - اسلامي و جلد پاياني فرهنگ آثار هم اتفاق بزرگي بود. به گمان من در 10 سال اخير، هيچ اثري به اين اهميت منتشر نشده.حتي مي توانم بگويم اگر بخش ايراني - اسلامي اين فرهنگ هم در دستور کار قرار نمي گرفت، باز انتشار همان ترجمه فرهنگ آثار، مهمترين اتفاق فرهنگي کشور در حوزه نشر کتاب به شمار مي آمد. در وهله دوم، پس از فرهنگ آثار، «دانشنامه ادب فارسي» به سرپرستي حسن انوشه توسط وزارت ارشاد، که امسال نهمين جلد آن به چاپ رسيد، مهمترين اثر منتشر شده در سال هاي اخير بوده است.آنچه از ترجمه و تاليف و تحقيق در حال حاضر در دست دارم، نخست ادامه ترجمه کتاب «ترجمه پژوهي قرآن» اثر حسين عبدالرئوف قرآن پژوه مصري است که فصل به فصل از سوي موسسه پژوهشي ترجمان وحي در قم منتشر شده و مي شود. در نهايت نيز، مجموعه آنها به صورت کتابي منتشر خواهد شد.گردآوري دفتر سوم شعر بنده نيز با عنوان «آه و آينه» به پايان رسيده که از سوي نشر سايه گستر قزوين براي نمايشگاه کتاب منتشر خواهد شد. همچنين انتشارات ناهيد «طنز و تراژدي» را زير چاپ دارد و «ترجمه پژوهي» نيز که پژوهشي است در مباني ترجمه، به همراه ذکر رايج ترين غلط هاي ترجمه هاي امروز، به زودي منتشر خواهد شد. «انسانم آرزوست» برگزيده يي از غزاليات شمس، شامل 400 غزل به همراه شرح و توضيح آنهاست که دو ماه پيش منتشر شد. همچنين «زنده ميري» دومين مجموعه شعر من، در تابستان به چاپ رسيد، در پاييز تجديد چاپ شد و احتمالاً تا نمايشگاه کتاب به چاپ سوم خواهد رسيد. اينکه مي گويم احتمالاً به اين دليل است که ناشر مرا در جريان دقيق نمي گذارد که احياناً ذوق زده ام کند. نيز، «از سبزه تا ستاره»، سيزدهمين مجموعه مقالات من به تازگي از سوي نشر قطره به چاپ رسيد.اتفاق ديگري هم رخ داده که از عجايب اين روزگار است.
شمس لنگرودي و سير رباعي در ايران
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/shams-langerudi.jpg
در آغاز اين را بگويم که در سال هاي اخير، عمده مطالعات من در حوزه شعر، از دوره کلاسيک تا معاصر بوده است. حجم اين مطالعات به قدري است که واقعاً نمي توانم از آن ميان، کتاب خاصي را نام ببرم. اما کتاب هايي که در حوزه هايي غير از حوزه اصلي کاري ام، بيشترين تاثيرگذاري را روي من داشته اند، در وهله نخست «تنهايي پرهياهو» اثر بهوميل هرابال با ترجمه آقاي پرويز دوايي است که البته من تجديد چاپ آن را در سال جاري خواندم. «تنهايي پرهياهو» اثر فوق العاده يي روي من داشت. کتاب ديگر، «از افلاتون تا بارت» اثر ريچارد هارلند با ترجمه گروه ترجمه شيراز زير نظر شاپور جورکش بود. اين کتاب، اثري روشنگر، دقيق، مستند و قابل اعتناست. رمان هاي زيادي هم خوانده ام، اما در حوزه يي غير از شعر که حوزه اصلي کار من محسوب مي شود، همان دو کتاب بهترين آثاري بوده اند که مطالعه کرده ام. آنچه اين روزها بيشتر ذهن من را درگير کرده، کتابي است با عنوان «پست مدرنيسم» اثر گلن وارد با ترجمه قادر فخررنجبري و ابوذر کرمي. اضافه کردن اين توضيح را لازم مي دانم که با توجه به کارم که تدريس مکتب هاي ادبي و فلسفه هنر در دانشگاه ها است، تقريباً همه کتاب هايي را که در اين دو حوزه منتشر مي شوند، مي بينم و مي خوانم. «پست مدرنيسم» گلن وارد، به نظر من بهترين کتابي است که تا به حال درباره پست مدرنيسم در ايران منتشر شده. اينکه مي گويم بهترين، از اين نظر است که متاسفانه بيشتر ترجمه ها از آثار اين چنيني، ترجمه هاي مخدوشي هستند. دليل اين مخدوش بودن، اين است که کمتر مترجمي در ترجمه يک اثر، با آن يگانه مي شود، چرا که به زواياي اثر و کفه آن پي نمي برند.پيشنهاد دادن کتابي براي مطالعه همگان، هم بسيار دشوار است و هم نادرست. چون نمي توان به افرادي که در حوزه هاي مختلف فعاليت و مطالعه مي کنند، اثر يکساني را توصيه کرد. در گذشته اين گونه نبود. ما همه چيز مي خوانديم و تصورمان هم بر اين بود که با خواندن همه اين آثار، ساخته خواهيم شد. همين جا بگويم که به گمان من، هنوز هم اين حکم، حکم درستي است. ولي نمي توان چشم روي تخصصي شدن حوزه هاي مختلف بست. امروز هر فرد بايد در تخصص خودش مطالعه کند، يا دست کم اولويت مطالعاتي اش را بر اساس تخصصش تنظيم کند. بنابراين من هم تنها شاعران جوان را مخاطب خود قرار مي دهم.همواره گفته ام و تکرار مي کنم که شاعران ما بايد ادبيات کهن فارسي را بيش از هر چيز ديگر بخوانند. به ويژه مطالعه آثار چند شاعر مطرح تر و برجسته تر زبان فارسي بسيار واجب است. شاعراني نظير فردوسي، نظامي، حافظ، سعدي و مولوي. شاعران ما بايد تمام تلاش خود را به کار بندند تا از رموز کار و زواياي آثار آنها آگاه شوند و ظرافت هاي واژگاني و معنايي و ساختاري آثار آنان را دريابند. در کنار اين اولويت، بايد در جريان ترجمه هاي اشعار خارجي هم قرار بگيرند.آنچه در حال حاضر در حوزه تاليف در دست دارم، کاري است براي نشر مرکز درباره تطور رباعي در ايران و شاخص هاي رباعي در شعر فارسي. جا دارد بگويم مشغول شدن به اين پروژه، براي خودم نتايج بسيار جالبي دربر داشته. به اين نتيجه رسيده ام که بهترين رباعي هاي ما، سروده يا منسوب به دو شاعري است که خيلي کم شعر گفته اند، و شايد هم يا بخش عمده رباعي هاي به جاي مانده از آنها هم، سروده ديگران باشد. ابوسعيد ابوالخير و خيام نيشابوري دو رباعي سراي بزرگ ما هستند. مردم ايران طي قرون متمادي، از آن همه رباعي سروده شده، آثار اين دو را در ذهن و جان خود ثبت کردند. نکته عجيب اينجا است که ايرانيان با چنين انتخابي، در واقع جانب دو طيف کاملاً متفاوت شعري و حتي دو قطب مخالف را گرفته اند؛ شعر خيامانه و شعر بوسعيدي. تاليف اين کتاب، با توجه به اينکه قصد دارم در آن بهترين رباعي هاي زبان فارسي را از نظرگاه زيباشناسي خودم گرد هم آورم، بسيار زمان بر است. پيش از اين تصور مي کردم مي توان کار را تا پايان اسفند به آخر رساند ولي ضرورت مراجعه مداوم به منابع مختلف ادبيات کهن که برخي هم در دسترس من نيست، کار را دشوار کرده. با اين حال تلاش مي کنم تاليف آن را تا پايان بهار و شايد نمايشگاه کتاب، به اتمام برسانم.
سياوش جمادي و دلبرکان غمگين
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/Jamdi.jpg
-1 تصادفاً روزنامه ديگري نيز همين سوال را از من پرسيده است. من عنوان بهترين را نمي پذيرم. کتاب هايي براي من جالب بوده اند. از جمله؛
- جريان هاي اصلي در مارکسيسم از لشک کولاکوفسکي ترجمه آقاي عباس ميلاني
- گزيده مقالات اسلاوي ژيژک ترجمه آقايان مراد فرهادپور، مازيار اسلامي، اميد مهرگان
- درآمدي بر انديشه لويناس از کالين ديويس ترجمه آقاي مسعود عليا
- جريانات بزرگ در عرفان يهودي از گرشوم شولم ترجمه آقاي فريدالدين رادمهر
- زمان و حکايت از پل ريکور ترجمه خانم مهشيد نونهالي
- کار روشنفکري از آقاي بابک احمدي
- تاريخ جمهوري وايمار از آرتور روزنبرگ ترجمه آقاي فاروق خارابي
-«به برهوت حقيقت خوش آمديد» از اسلاوي ژيژک ترجمه آقاي فتاح محمدي.
با اين توضيح که ترجمه عنوان کتاب گمراه کننده است و برهوت حقيقت در فارسي چيزي چون «تهي از حق و حقيقت» را مي رساند. آن هم حق و حقيقتي که همه به آن قسم مي خورند ولي مصداقي برايش ندارند.
Desert of the ReaLيعني «بيابان امر واقعي» و تازه «امر واقعي» هم به معناي معمول آن نيست بلکه يک لايه بين الاذهاني و بين سوژه يي است بيرون از قلمرو امر خيالي و امر نمادين در روان شناسي ژاک لکان.
- مباني فلسفه اخلاق از رابرت ال. هولمز ترجمه مسعود عليا
نمي دانم کتاب هاي غيرفارسي هم مشمول پاسخ به پرسش شما مي شود يا نه. اگر مي شود مجموعه Contemporary Political Philosophy انتشارات Blackwell را معرفي مي کنم و همچنين
Heidegger: Geschichte einer Tauaschung (هايدگر؛ تاريخ يک فريب) از Hans Ebeling
در ادبيات؛
- مرشد و مارگريتا از ميخائيل بولگاکف
- کيفر آتش از الياس کانتي
- جنگ آخر زمان از ماريو بارگاس يوسا
-2 تعيين بهترين مسبوق به آن است که اولاً همه آثار را خوانده باشم، ثانياً آنها را در بوته داوري نهاده باشم، ثالثاً اهليت داوري داشته باشم و من در محقق بودن هيچ يک از اين سه شرط يقين ندارم. فقط براي آنکه پرسش تان را بي پاسخ نگذارم کتاب هايي را که در ميان آنچه ديده ام بهتر تشخيص داده ام ،نام مي برم.
- جريان هاي اصلي در مارکسيسم از کولاکوفسکي ترجمه آقاي عباس ميلاني
- دو جلد کتاب هايدگر از آقاي بابک احمدي
- ديالکتيک روشنگري از آدورنو و هورکهايمر ترجمه مراد فرهادپور و اميد مهرگان
دو کتاب؛
- دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844 از کارل مارکس ترجمه آقاي حسن مرتضوي و گروند ريسه
- مباني نقد اقتصاد سياسي از کارل مارکس ترجمه آقايان باقر پرهام و احمد تدين
- زمان و حکايت از پل ريکور ترجمه خانم نونهالي
- هوسرل در متن آثارش نوشته آقاي عبدالکريم رشيديان
- اعتراضات و پاسخ ها از رنه دکارت ترجمه آقاي علي افضلي.
-5 هر کس خودش بايد در انتخابش دخيل باشد. به علاوه من به کساني که نمي شناسمشان چطور مي توانم کتابي توصيه کنم؟ توصيه مي کنم هيچ کس کتاب دلبرکان غمگين من را نخواند. توصيه مي کنم که فقط کتاب هاي من را بخوانيد. مخصوصاً زمينه و زمانه پديدارشناسي را با طيب خاطر بخوانيد. کيست که گوش کند. کسي که کتابخوان باشد خودش انتخابش را مي کند.
-3 ترجمه کتاب تئوري زيبايي شناسي از تئودور آدورنو را تازه شروع کرده ام.
-6 باز هم رفتيم بر سر ترين ها. نمي توانم تعيين کنم. خبرها و وقايع خوب و بد را. يکجا شدن بخش داخلي و خارجي نمايشگاه خوب بود. وضعيت صدور مجوز به ويژه در بخش ادبيات به نظر من خوب نيست. به نظر مي رسد مميزهاي ادبيات يا نمي دانند ادبيات چيست يا مي خواهند سر به تن آن نباشد. ادبيات و به خصوص رمان که مثل فلسفه صرفاً با مفاهيم سرو کار ندارد. رمان زندگي را با همه وجوهش عريان مي کند با خلق اشخاص زنده. اگر رماني خلاف عفت عمومي يا موهن به مقدسات مردم باشد خود جامعه و مردم آن را طرد مي کنند، اما اگر مردم و به طور خاص تر خوانندگان زشت و زيباي خودشان را در آينه رمان عميق تر ببينند آن را طرد نمي کنند بلکه دير يا زود قدر آن را مي دانند. در هر حال من عقل کل نيستم و شايد اشتباه کنم اما روش اعمال مميزي در بخش رمان و ادبيات داستاني به نظر من خوب نبوده، برعکس در بخش فلسفه تا آنجا که من مي دانم خيلي بهتر و سريع تر عمل شده؛ توقيف برخي از روزنامه ها خوب نبوده، تا آنجا که من مي دانم برنامه هاي خانه کتاب و راه اندازي مجدد کتاب هاي هفته و ماه کار خوبي بوده، خريد کتاب براي تغذيه کتابخانه ها، نفس معرفي کتاب هاي برگزيده فصل و سال و تقدير از پديدآورندگان، رشد 30 درصدي کتاب هاي برگزيده و افزايش مبلغ جايزه اقدام خوبي است به شرطي که داوري ها عادلانه و بي نظرانه باشد.
فکر مي کنم رويدادهاي عالم نشر خوب و بدهايي بيش از اين داشته است. وضعيت ترجمه در حوزه فلسفه و علوم انساني بعد از انقلاب و در سال هاي اخير کماً و کيفاً در حد يک جهش و نهضت پيشرفت داشته. در عين حال نزول تيراژ کتاب پيام خوبي نيست. ان شاءالله در سال هاي آتي شاهد رشد کتابخواني که يکي از ارکان توسعه فرهنگي است، باشيم و کلاً اوضاع بهتر شود. من نوميد نيستم. به عقيده من مسوولان فرهنگي خوب است توجه کنند که ندادن مجوز يا تاخير زياد در صدور مجوز براي پديدآورندگان به چه بهاي سنگيني تمام مي شود. کسي که از راه قلم امرارمعاش مي کند همين طوري هم بايد با درآمد چند پله زير خط فقر زندگي کند، چه هراسي از نشر بعضي از انديشه ها يا آثار وجود دارد؟ نوشتن خودش در معرض داوري نهادن است. افکار و آثار خودشان جواب هم را مي دهند.
من نمي گويم حرفم حجت است. به عنوان نظر شخصي عرض مي کنم که کلاً با سانسور مخالفم و اين مخالفت از سر عناد و ستيزه با اين يا آن دولت نيست چون مي دانم دولت ها و متوليان دولتي بعد از انقلاب برخلاف زمان شاه با فکر و فرهنگ و آزادي عناد ندارند و براي اقدامات خود دلايلي دارند که از نگاه آنها موجه و درست است. من هم عقيده خودم را دارم. کسي که کتابي را سانسور يا ممنوع مي کند اگر بتواند خود را به جاي نويسنده بگذارد بعيد است که چنين کاري کند. به فرض که سانسور يا مميزي هم باشد بايد کاملاً قانونمند باشد. آن هم قانون تفسيرناپذير که به طور عيني مشخص کند چه مواردي ممنوع است و حدود و مصداق دقيق اين موارد چيست به طوري که سليقه و تفسير شخصي حتي الامکان مجال مدخليت پيدا نکند. مسلماً در اين صورت اکثريت قريب به اتفاق نويسندگان خودشان از اين موارد پرهيز مي کنند. نه فقط در سال گذشته بلکه در سال هاي قبل از آن نيز فکر مي کنم مهم ترين اتفاقات حوزه نشر به نحوي به مميزي راجع شود که هم ناشر و هم پديدآورنده را درگير مي کند. يکي از اتفاقات سال گذشته جمع آوري کتاب هايي پس از پخش بود. من در همه موارد نمي گويم اما در مورد رمان تازه گابريل گارسيا مارکز که سر و صداي زيادي هم راه انداخت اصل مطلب فکر مي کنم از ابهام قانون يا نبود قوانين قاطع و مشخصي بود که تکليف بي بروبرگرد و يک دستي را پيش پاي مميزها بگذارد به طوري که اعمال تفسير شخصي و در نتيجه احتمال چنين اشتباهاتي کمتر شود.
علاوه بر اين ها انتشار برخي از کتاب ها اعم از ترجمه و تاليف بايد مهم ترين اتفاقات حوزه نشر باشد. مثلاً دو جلد کتاب هايدگر از آقاي بابک احمدي يا مقالات ژيژک با ترجمه آقاي فرهادپور و ديگران يا فرهنگ آثار با سرپرستي استاد رضاسيدحسيني و بعضي از ترجمه هاي مبتکرانه قرآن کريم و مانند اينها مهم ترين اتفاقات هستند. در سال هاي گذشته چه در ادبيات، چه در فلسفه اسلامي و غربي اتفاقات مهمي از اين دست رخ داده اند که ذکر برخي از آنها بي انصافي است به برخي ديگر که از نظر دور مانده اند.
منبع: روزنامه اعتماد
دل تنگم
05-04-2008, 04:46 AM
چرا بايد کلاسيک ها را خواند
علي شروقي
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/Dostoevsky.jpg
در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم. رمان هاي نويسندگان بزرگ را؛ داستايفسکي، فلوبر، ديدرو، سلين، ويرجينيا وولف... اينها نام هايي بودند که بيش از هر نام ديگري پشت ويترين و روي پيشخوان کتابفروشي ها به چشم مي آمدند و البته همچنان در ميان همه اين نام ها جاي «جيمز جويس» و «اوليس»اش خالي بود. حوالي نمايشگاه کتاب شايع شد که «اوليس» منتشر مي شود، اما چيزي نگذشت که «منوچهر بديعي» - مترجم اوليس- در گفت وگويي، قاطعانه اين خبر را تکذيب کرد و گفت ترجمه «اوليس» را هرگز منتشر نخواهد کرد و با اين حرف پرونده «اوليس» را بست و اين رمان همچنان غايبي بزرگ بود در ميان همه رمان هايي که با ترجمه هاي تازه يا ويرايش هاي جديد از همان ترجمه ها منتشر شدند. در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم و اگر خوانده بوديم دوباره مي خوانديم، نه فقط به دلايل زيبايي شناسانه که به اين دليل که تقريباً جز رمان هاي کلاسيک و احياناً برخي رمان هاي مدرن امريکايي و آلماني و... کتاب ديگري منتشر نشد. بعضي نويسندگان يا مترجمان آنقدر انتظارشان براي گرفتن مجوز به درازا کشيد يا موارد اصلاحي کارشان به حدي افزايش داشت که از خير چاپ کتاب هايشان گذشتند. از داستان ايراني هم که چندان خبري نبود. کتاب «ناتاشا اميري» در آخرين ماه هاي سال مجوز گرفت که آن هم طرح جلدش نامناسب تشخيص داده شد و به دنبال آن مجوز متن اش هم باطل شد. آخرين رمان «مارکز» با ترجمه «کاوه ميرعباسي» منتشر شد و پشت ويترين کتابفروشي ها هم آمد و طبيعتاً فروش هم رفت اما دو هفته نشده از تمام کتابفروشي ها جمع آوري شد و رفت در ليست بازار سياه، کنار «صد سال تنهايي» با ترجمه «بهمن فرزانه». آخرين «هري پاتر» پس از حرف و حديث ها و شايعات فراوان پيرامون سرنوشت قهرمان جادويي «جي کي رولينگ» سرانجام منتشر شد و بلافاصله چندين و چند مترجم اينترنتي و غيراينترنتي به فارسي ترجمه اش کردند، هرچند پيش از آمدن ترجمه فارسي همان متن انگليسي اش هم در کنار «بيگانه» کامو و «گور به گور» فاکنر جزء پرفروش ترين هاي بازار کتاب بود و البته به رغم نگراني هايي پيرامون شايعه مرگ «هري پاتر» در پايان، قهرمان جادويي همچنان سالم و سرحال بود و... و به هزار و يک دليل در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم و راستي به جز «جيمز جويس» جاي «رابله» هم خالي بود.
مادام بواري
پيش از انتشار ترجمه «مهدي سحابي» از «مادام بواري» فلوبر، اين رمان سه بار به فارسي ترجمه و منتشر شده بود. يک بار توسط «مشفق همداني»، بار ديگر توسط «محمد قاضي» و «رضا عقيلي» و بار سوم توسط «محمدمهدي فولادوند». امسال نشر مرکز ترجمه «مهدي سحابي» از اين رمان را منتشر کرد که به گواه اهل فن ترجمه يي بود به مراتب دقيق تر از آن سه ترجمه ديگر و بسيار نزديک تر به اصل فرانسوي آن. اين ترجمه در حالي منتشر شد که «سحابي» پيش از اين نيز ترجمه يي دقيق از يکي ديگر از رمان هاي مهم «فلوبر» يعني «تربيت احساسات» ارائه داده بود؛ رماني که بسياري آن را يکي از آثار تاثيرگذار بر «رمان نو»ي فرانسوي دانسته اند. «فلوبر» نويسنده يي بود که در آثارش با تاکيد بر شکل و زبان به سبکي متفاوت از رمان متعارف رئاليستي دست يافت و شايد همين نگاه نامتعارف او به واقعيت و دستمايه قرار دادن شخصيت ها و موقعيت هايي بي شباهت به شخصيت ها و موقعيت هاي تجربه شده در رمان کلاسيک قرن نوزدهم بود که نام او را در ليست سياه «لوکاچ» قرار داد. اکنون انتشار ترجمه «مهدي سحابي» از «مادم بواري» راهي است به درک درست تر و متفاوت تر خواننده فارسي زبان از سبکي که «فلوبر» در اين رمان ارائه داده است. کافي است اين چهار ترجمه را کنار هم بگذاريم تا در همان نگاه اول اهميت انتشار ترجمه «سحابي» از «مادام بواري» را دريابيم.
ژاک قضا و قدري و اربابش
«چطور با هم آشنا شدند؟ اتفاقي، مثل همه. اسم شان چيست؟ مگر برايتان مهم است؟ از کجا مي آيند؟ از همان دور و بر. کجا مي روند؟ مگر کسي هم مي داند کجا مي رود؟» ژاک قضا و قدري دني ديدرو، اينطور شروع مي شود و گويا در اين رمان هم مثل «دن کيشوت» با زوجي متضاد سر و کار داريم که با هم سفر مي کنند.ژاک قضا و قدري رماني است که پيش از آنکه به ترجمه فارسي اش دسترسي پيدا کنيم نوشته هاي ستايش آميز «ميلان کوندرا» و «فوئنتس» و «کالوينو» را در وصفش خوانده بوديم و همچنين اقتباس نمايش «کوندرا» از آن را که با عنوان «ژاک و اربابش» ترجمه شده بود.«ژاک قضا و قدري و اربابش» در کنار «تريسترام شندي»، لارنس استرن يکي از نامتعارف ترين رمان هاي کلاسيک اروپايي است. اين رمان که در قرن هجدهم نوشته شده، رماني است پر از طنز و شوخ طبعي و ماجراهاي خنده داري که خواننده را از همان صفحات اول وارد يک بازي بزرگ مي کند. ديدرو در اين رمان همه چيز را دست انداخته از جمله خود شيوه هاي مرسوم داستان پردازي را و همين ويژگي وجهي پاروديک و سرخوشانه به اين رمان مي دهد. مثلاً ببينيد اينجا چطور قصه گو وسط نقل «ژاک» که يکي از شخصيت هاي اصلي رمان است، مي پرد و به خواننده مي گويد؛ «خواننده عزيز مي بينيد که راهش را خوب بلدم و برايم کاري ندارد شما را يک سال، دو سال، سه سال منتظر داستان عشق هاي ژاک بگذارم، ژاک و اربابش را نيز از هم جدا کنم و هر يک را به دنبال ماجراهايي که دلم مي خواهد بفرستم. چه چيزي مي تواند مرا باز دارد از اينکه ارباب را زن بدهم و زن ناموس شوهرش را به باد دهد؟ يا ژاک را براي رفتن به جزاير سوار کشتي کنم و اربابش را هم به همان جا بفرستم و از آنجا هر دو را با کشتي به فرانسه بازگردانم؟ راستي که قصه گفتن چه آسان است،». «ژاک قضا و قدري و اربابش» با ترجمه خوب مينو مشيري و توسط «فرهنگ نشر نو» منتشر شده است.
موج ها و خانم دالاوي
مي رسيم به مدرن هايي که اکنون ديگر نام شان به فهرست کلاسيک ها رفته، حتي اگر خودشان نمي خواسته اند با اين لقب از آنها ياد شود. اما چه مي شود کرد وقتي حتي «آلن رب گري يه» هم از آکادمي فرانسه جايزه مي گيرد؟ در سال 86 اگر پرونده «اوليس» جيمز جويس بسته شد، در عوض طلسم انتشار «موج ها»ي ويرجينيا وولف با ترجمه مهدي غبرايي سرانجام پس از مدت ها انتظار شکست و اين رمان مجوز گرفت و توسط «نشر افق» منتشر شد. «موج ها» را پيش از اين «پرويز داريوش» با عنوان «خيزاب ها» ترجمه کرده بود که ترجمه چندان دقيقي نبود و زبان ترجمه اش هم گويا چندان ربطي به سبک و زباني که ويرجينيا وولف در اين رمان به کار برده بود، نداشت. «موج ها» رماني است به تمام معنا تجربي. چنان که در مدخلي هم که در آغاز ترجمه فارسي رمان چاپ شده، آمده است؛ «اشاره هاي وولف در دفتر يادداشت روزانه اش از 1925 به بعد به کاري که موج ها نام گرفت، آشکار مي سازد که قرار بود اين کاري تجربي باشد، کاري که از بنياد، مرزهاي رمان را به چالش مي گيرد. اين کار قرار بود وقتي زندگي وصف مي شود در آنچه به جا مي ماند چون و چرا کند. اين کتاب مرزبندي هاي تثبيت شده بين تجربه فردي و جمعي را محک مي زند. اين رمان دامنه زبان را گسترش مي داد و از ناتواني هاي آن صدمه مي ديد. از ريتمي تبعيت مي کرد نه از پيرنگي.»همچنين در سالي که گذشت رمان «خانم دالاوي» ويرجينيا وولف هم با ترجمه خجسته کيهان و توسط انتشارات نگاه منتشر شد.«خانم دالاوي» همان رماني است که بعدها الهام بخش «مايکل کانينگهام» در نوشتن رمان «ساعت ها» شد.
بيگانه
انتشار ترجمه «ليلي گلستان» هم از «بيگانه» آلبر کامو، از اتفاق هاي مهم سال 86 بود. قضاوت در مورد اهميت اين ترجمه متفاوت از يکي از مهمترين آثار «آلبر کامو» را با کنار هم گذاشتن سطري از ترجمه «آل احمد» و «ليلي گلستان»، به خواننده وامي گذارم.ترجمه آل احمد؛ «آن وقت چهار بار ديگر هفت تير را روي جسد بي حرکتي که گلوله ها در آن فرو مي رفتند و ناپديد مي شدند، خالي کردم و اين همچون چهار ضربه کوتاه بود که بر در بدبختي مي نواختم.»ترجمه ليلي گلستان؛ «پس باز چهار بار ديگر به تني بي حرکت شليک کردم و گلوله ها بي اينکه پيدا باشند در آن فرورفتند و اين به مثال چهار تقه کوتاه بود که به در بدبختي زدم.»
دسته دلقک ها
تا مي شد، از آوردن نام «لويي فردينان سلين» در رديف نويسندگان کلاسيک طفره رفتم، هرچند که منتقدان او را «آخرين کلاسيک فرانسوي» لقب داده اند، اما بدون شک، «سلين» خود اگر زنده بود و مي شنيد جايي نام اش را کنار کلاسيک ها گذاشته اند، حتي اگر ته دلش هم طبق آن قاعده يي که قبلاً گفتيم، چندان ناراضي نمي بود، حتماً معترض مي شد، دست مان مي انداخت و تا مي توانست هجومان مي کرد و نق مي زد و پرخاش مي کرد و با زبان خاص خود شلاق کش مان مي کرد. همان طور که در مقدمه رمان «دسته دلقک ها»ش که چندي پيش با ترجمه «مهدي سحابي» و توسط نشر مرکز منتشر شد، با زبان تند و تيز و نيش دار و هجوکننده اش به خدمت همه رسيده، از منتقدان گرفته تا خواننده عادي و ناشر و نويسنده. خلاصه اين بار تا توانسته رجز خوانده. باور نمي کنيد اين تکه از مقدمه را که در آغاز ترجمه فارسي هم آمده، بخوانيد؛ «خوشا به حال کتاب هاي ديگران،... اما من نمي توانم حتي بخوانم شان... به نظر من در مرحله طرح اند، هنوز نوشته نشدند، مرده زادند، کارشان انجام نشده و نمي شود هم... زندگي را کم دارند... چيزي نيستند... يا هم اينکه هيچ وقت هيچ چيز نبودند غير از يک مشت جمله توخالي، همه اش کريه سياه، همه اش سنگين از مرکب، يک تابوت جمله، لفاظي مرحوم. واي که چه غم انگيز، البته سليقه ها فرق مي کند.» دسته دلقک ها، سومين رماني است که از «لويي فردينان سلين» به فارسي ترجمه مي شود.پيش از اين «مرگ قسطي»اش با ترجمه خود «مهدي سحابي» و «سفر به انتهاي شب»اش با ترجمه «فرهاد غبرايي» منتشر شده بود. «سلين» در «دسته دلقک ها» از جنگ گفته و از زندگي پنهان آدم هايي که از فرانسه به انگليس رفته اند و در محله هاي پايين شهر به کسب و کار غيرمجاز خود مشغولند. زبان اين رمان و اسلوب روايي اش آنچنان عنان گسيخته است که آن را در هيچ قاعده و قالب تثبيت شده يي نمي توان گرفتار کرد.
مجموعه آلماني نشر ماهي
اما از رمان هاي بزرگ که بگذريم، بايد گفت کلاً در زمينه ادبيات داستاني خارجي و به ويژه ادبيات آلماني زبان، در سال 86 نشر ماهي فعال ترين ناشر بود که با سليقه يي مثال زدني در چاپ کتاب، تعدادي از آثار مهم ادبيات آلماني زبان را با ترجمه هايي پاکيزه و دقيق ارائه داد. يکي از مطرح ترين آثار کلاسيک که توسط نشر ماهي و با ترجمه «محمود حدادي» منتشر شد، «رنج هاي ورتر جوان» بود از «يوهان ولفگانگ فون گوته»، که «آيزايا برلين» اين کتابش را يکي از مهمترين آثار جنبش توفان و تنش که زماني در ادبيات آلمان به راه افتاد، دانسته است.
«رنج هاي ورتر جوان» ترجمه يي است دوباره از اين کتاب «گوته» که بار اول سال ها پيش توسط «نصرالله فلسفي» ترجمه شده بود.
اما ديگر کتابي که شايد بتوان به عنوان مهمترين کتاب منتشر شده توسط نشر ماهي در زمينه داستان خارجي از آن نام برد، «ميشائيل کلهاس و سه داستان ديگر» از «هاينريش فون کلايست» بود که آن هم با ترجمه «محمود حدادي» منتشر شد. «هاينريش فون کلايست» از نويسندگان اواخر قرن هجده و اوايل قرن نوزده آلمان است. «توماس مان» در نوشته يي که در ترجمه فارسي به عنوان مقدمه آمده، «کلايست» را «يکي از بزرگ ترين، شجاع ترين و پخته ترين نويسندگان زبان آلماني» و «در همه حال بي همتا، بيرون از چارچوب هرچه سنت و سرمشق و در نثار توان خود بر سر پرداخت موضوعاتي شگفت تا به حد جنون و آسيمگي بي پروا» دانسته است. با خواندن «ميشائيل کلهاس»، بيش از هرچيز به تاثير بي چون و چراي اين قصه بر آثار «کافکا» پي مي بريم. قهرمان قصه «کلايست» نيز همچون قهرمانان «کافکا»، در برابر قانون و قدرت عاجز مي شود و در هزارتوي آن سرگردان. تا حدي که سرانجام تصميم مي گيرد از راهي ديگر براي گرفتن حق خود اقدام کند و...ترجمه «حدادي» از اين اثر مهم «کلايست»، کاري است درخور و قابل اعتنا در معرفي نويسنده يي که تاکنون کتابي از او به فارسي ترجمه نشده بود.از ديگر کتاب هاي آلماني نشر ماهي مي توان به «گريز به تاريکي» آرتور شنيتسلر اشاره کرد که با ترجمه «نسرين شيخ نيا (دانش پژوه)» منتشر شد و همچنين «مجموعه نامرئي» و «اشتيلر» که اولي مجموعه يي است از داستان هاي نويسندگان آلماني زبان و دومي رماني است از «ماکس فريش» که هر دوي اينها را «علي اصغر حداد» ترجمه کرده است. و دست آخر به همه اينها اضافه مي کنيم سه کتاب پليسي را از «فريدريش دورنمات» با عنوان هاي «سوءظن»، «قاضي و جلادش» و «قول» که هر سه با ترجمه «محمود حسيني زاد» منتشر شدند.
مجموعه دايره هفتم
نشر نيلوفر در سال گذشته چهار کتاب پليسي منتشر کرد با عنوان هاي «مسافري که با ستاره شمال آمد» از «ژرژ سيمنون»، «ديو بايد بميرد» از «نيکلاس بليک»، «همچون فرشتگان» از «مارگارت ميلار» و «قتل در کميته مرکزي». اين چهار کتاب جزء سري کتاب هاي پليسي هستند که در مجموعه يي با عنوان دايره هفتم و زير نظر «کاوه ميرعباسي» ترجمه و منتشر شده اند. عنوان اين مجموعه برگرفته از نام مجموعه داستاني از «خورخه لوييس بورخس» است. بايد منتظر بمانيم تا کتاب هاي ديگري هم از اين مجموعه منتشر شود و ببينيم آيا اين سري کتاب ها مي توانند خاطره کتاب هاي سياه «طرح نو» را در ياد علاقه مندان رمان پليسي زنده کنند؟
موراکامي، يوديت هرمان، پل استر و ديگران
از ديگر وقايع مربوط به کتاب در سالي که گذشت يکي هم اين بود که با انتشار مجموعه داستان «کجا ممکن است پيدايش کنم» هاروکي موراکامي، ناگهان تب موراکامي خواندن فراگير شد و «کجا ممکن است پيدايش کنم» خيلي زود در فهرست کتاب هاي پرفروش کتابفروشي ها قرار گرفت. هرچند اين تب تند به انتشار رمان «کافکا در ساحل» نرسيد و زود فروکش کرد. «کافکا در ساحل» در فاصله يي کوتاه با دو ترجمه منتشر شد و البته زماني طول نکشيد که ترجمه «مهدي غبرايي» هم از اين رمان و البته با عنوان «کافکا در کرانه» به ترجمه هاي قبلي پيوست، درست مثل «هزار خورشيد تابان» خالد حسيني که آن هم با بيش از يک ترجمه منتشر شد که مترجم يکي از آنها هم «مهدي غبرايي» بود. ناگفته نماند که امسال سرانجام مجوز انتشار چاپ دوم ترجمه «غبرايي» از «بادبادک باز» هم صادر شد و نشر نيلوفر آن را منتشر کرد. «انتشارات کتاب خورشيد» هم در سال 86 دو جلد از داستان هاي رمي آلبرتو موراويا را با عنوان هاي «من که حرفي ندارم» (ترجمه رضا قيصريه) و آدم بدشانس (ترجمه مژگان مهرگان) منتشر کرد.«محمود حسيني زاد» هم علاوه بر پليسي هاي دورنمات، ترجمه «اين سوي رودخانه اïدر» يوديت هرمان را توسط نشر افق منتشر کرد. اين مجموعه، اولين مجموعه داستاني بود که از اين نويسنده به فارسي ترجمه مي شد.از ديگر نويسندگان مطرحي که در سال 86 براي اولين بار ترجمه فارسي دست کم يکي از آثارشان را به فارسي خوانديم يکي هم «جان بارت» بود که «اپراي شناور»ش را نشر ققنوس با ترجمه «سهيل سمي» منتشر کرد.از «پل استر» هم سه کتاب منتشر شد با عنوان هاي «کتاب اوهام» (ترجمه امير احمدي آريان)، «ديوانگي در بروکلين» (ترجمه خجسته کيهان) و «مون پالاس» (ترجمه ليلا نصيريها) و «دم را درياب» سال بلو هم از رمان هاي خوبي بود که با ترجمه «بابک تبرايي» و توسط نشر چشمه منتشر شد.همچنين مي توان به «بائودولينو»ي امبرتو اکو اشاره کرد که با ترجمه رضا عليزاده منتشر شد.
هزار و يک شب و سفرهاي ابن تراب
از متون داستاني کهن، آنچه در سال 86 منتشر شد يکي ترجمه جديدي از «هزار و يک شب» بود و ديگري «هفت کشور و سفرهاي ابن تراب». از «هزار و يک شب» معتبرترين و معروف ترين ترجمه يي که تاکنون موجود بود، ترجمه «عبداللطيف تسوجي» بود که بازمي گشت به دوران قاجار. اين ترجمه چندي پيش توسط نشر هرمس تجديدچاپ شد، اما علاوه بر آن نشر مرکز هم اخيراً ترجمه «ابراهيم اقليدي» را از «هزار و يک شب» منتشر کرد که گويا با ترجمه «تسوجي» تفاوت هايي داشت و مترجم سعي کرده بود به متون اصلي وفادارتر بماند. «اقليدي» در اين ترجمه متن هاي عربي، انگليسي و فرانسوي هزار و يک شب را مد نظر داشته است.تفاوت ديگر اين ترجمه با ترجمه «تسوجي» در نحوه چينش و تقسيم بندي قصه ها بر اساس موضوع آنها بود. يعني قصه ها يک بار بر اساس تقسيم بندي موضوعي و بار ديگر بر اساس شب هاي متوالي در اين مجموعه آمده اند.«هفت کشور و سفرهاي ابن تراب» هم متن داستاني تاکنون ناشناخته يي بود از نويسنده يي گمنام و احتمالاً متعلق به دوره صفوي. اين کتاب را نشر چشمه با تصحيح «ايرج افشار» و «مهران افشاري» منتشر کرد. شيوه داستان پردازي «هفت کشور و سفرهاي ابن تراب» همان شيوه يي است که در «کليله و دمنه» و «طوطي نامه» و متوني مانند آنها به کار رفته است. قصه ها در اين کتاب بيشتر وجهي تمثيلي دارند و بهانه يي هستند براي مطرح شدن مسائلي در باب اخلاق و سياست کهن.
قصه معاصر ايراني
در سالي که گذشت رمان و داستان بلند ايراني کم داشتيم. شايد بشود گفت به مراتب کمتر از سال هاي قبل. چند کتابي که در اين زمينه مي توان به آنها اشاره کرد؛ «آخرين سفر زرتشت» فرهاد کشوري، «مفيدآقا»ي مرتضي کربلايي لو، «چهره پنهان عشق» سيامک گلشيري، «از ياد رفتن» محمدحسين محمدي، «ترجيع بندي براي شاعران مرده»ي فتح الله بي نياز، «قطار پنجاه و هفت» رضا رئيسي، «اسماعيل» اميرحسين فردي و «توفان ديگري در راه است» سيدمهدي شجاعي.در زمينه داستان کوتاه، اوضاع نسبت به رمان قدري بهتر بود. «مادر نخل» عدنان غريفي، «ها کردن» پيمان هوشمندزاده، «گوساله سرگردان» مجيد قيصري، «باقي مانده ها» و «پاييز بود» محمدرحيم اخوت، «من عاشق آدم هاي پولدارم» سيامک گلشيري، «قلعه پرتغالي» عباس عبدي، «دارند در مي زنند» منيرالدين بيروتي، «حفره يي در آينه» لادن نيکنام، «هيچ» سعيد بردستاني، «بازي عروس و داماد» بلقيس سليماني، «آناي باغ سيب» احمد بيگدلي، «تقديم به چند داستان کوتاه» محمدحسن شهسواري، «کوارتت مرگ و دختر» فتح الله بي نياز، «اژدهاکشان» يوسف عليخاني و «پشت سرت را نگاه نکن» فارس باقري از جمله مجموعه داستان هايي بودند که در سال 86 منتشر شدند.
دل تنگم
05-04-2008, 04:50 AM
تمام وسوسه هاي ترجمه مجدد يک اثر
سعيد راعي
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/180-GHALAM.jpg
حساب اش را بکنيد، پس از سال ها، مهم ترين اثر هايدگر ترجمه
و منتشر مي شود، آن هم دو ترجمه همزمان. يکي را سياوش جمادي
از زبان آلماني ترجمه کرده با عنوان«هستي و زمان» و ديگري را
محمود نوالي از زبان فرانسه با عنوان «وجود و زمان»
خواستم بگويم ترجمه همزمان يا موازي، ديدم خيلي وقت ها، همزمان و موازي ترجمه نشده اند، خواستم بگويم دو ترجمه از يک اثر، ديدم حتي گاه 10 ترجمه هم از يک اثر وجود دارد، خواستم بگويم چند ترجمه از يک اثر، ديدم که واقعاً گاه ترجمه ها به طرز مشکوکي به هم شباهت دارند، گفتم بگويم چندقلويي در ترجمه که هم شباهت هاي بسياري بين چندقلو ها وجود دارد و هم دست آخر مي توان تفاوت هاي هر يک را از ديگري تشخيص داد.
بازار ترجمه ما طي دهه اخير شاهد پديده کم نظيري بوده که پرداختن به آن، ضرورت دارد. اينکه از يک اثر خارجي چندين و چند ترجمه منتشر مي شود، شايد هم خوب باشد و هم بد. پس بهتر آن است که به آسيب شناسي اين موضوع بپردازيم.
مترجماني که از کار هم بي خبر هستند و اقدام به ترجمه يک اثر مي کنند، مترجماني که کار يکديگر را نمي پسندند و اقدام به ترجمه مجدد يک اثر مي کنند، مترجماني که ترجمه يک اثر از زبان دوم را نمي پسندند و به سراغ متن اصلي مي روند و ترجمه يي از متن اصلي را منتشر مي کنند، يا افرادي که مي خواهند مترجم انحصاري يک نويسنده باشند و مجموعه کارهاي او را ترجمه کنند، پس اگر کار ديگري از آثار آن نويسنده وجود داشته باشد، باز هم کار خود را مي کنند. و دست آخر مترجماني که کار خود را نمي کنند، بلکه براي کسب شهرت، ترجمه هاي پيشين را مقايسه مي کنند و با دانش زباني اندک، متني که در واقع چيزي جز بازنويسي نيست را خلق مي کنند.
هر يک از اين انواع ترجمه هاي چندقلو مزايا و معايبي دارد که پرداختن به آن در هر حوزه متفاوت است. مثلاً اين پديده در ادبيات اگرچه شدت بيشتري دارد، اما دلايل و نتايج آن با حوزه يي چون فلسفه يا علوم اجتماعي متفاوت است.
آسيب شناسي بحث نشر و بازار اين آثار نيز در جاي خود قابل پيگيري و طرح است، اما نکته مهم در اين ميان، آن است که بسياري از اين آثار حتي به اطلاع مخاطبان هم نمي رسد يا برعکس، گاه تعدد اين آثار مخاطبان را در انتخاب يکي و عدم انتخاب ديگري با مشکل مواجه مي کند.
نمونه اين آثار در حوزه انديشه بسيار زياد و تامل برانگيز است، البته ذکر نمونه هايي از اين حوزه به دليل آن است که شايد در حوزه ادبيات اين کار تقريباً محال باشد؛ مگر با تهيه يک بانک اطلاعاتي جامع که سيستم جست وجوي بسيار قوي يي نيز براي آن طراحي شده باشد.
آثاري چون «توسعه به مثابه آزادي» با 6 ترجمه، «تمدن و ملالت هاي آن» با 3 ترجمه، «جامعه باز و دشمنان آن» با 3 ترجمه، «شرق شناسي» با 3 ترجمه، «نقد عقل عملي» با 3 ترجمه (دو ترجمه از اين 3 ترجمه در دست چاپ است) و...
تازه از دوقلوها نيز صرف نظر کرده ام که تعداد آنها بيش از آن است که قابل نام بردن باشند. حساب اش را بکنيد، پس از سال ها، مهم ترين اثر هايدگر ترجمه و منتشر مي شود، آن هم دو ترجمه همزمان. يکي را سياوش جمادي از زبان آلماني ترجمه کرده با عنوان«هستي و زمان» و ديگري را محمود نوالي از زبان فرانسه با عنوان «وجود و زمان».
به سراغ اين دو مترجم مي روم تا درباره اين اتفاق سخن بگويند و به اصطلاح من به آسيب شناسي پديده چندقلوها در ترجمه بپردازند. مي پنداريم که هر دو کمي از اين قضيه دلگير باشند يا فکر کنند که تلاش شان آن طور که بايد ثمر نخواهد داد، چون به هر حال ترجمه کتابي چون کتاب هايدگر اگر عمر نوح نخواهد، صبر ايوب را حتماً نياز دارد و واقعاً کار دشوار و طاقت فرسايي است، مي پرسم وقتي متوجه شديد که يکي نياز ترجمه اين اثر را درک کرده و اقدام به ترجمه آن کرده، شما وقت خود را صرف ترجمه يک اثر مهم ديگر مي کرديد، هر دو پاسخ منفي مي دهند و نظر خود را به صورت مفصل بيان مي کنند.
کپي رايت نباشد، وضع همين است
سياوش جمادي؛ ترجمه همزمان چگونه اتفاق مي افتد؟ يک وقت اثر نويسنده گمنامي در جهان با اقبال مواجه مي شود، يک وقت نويسنده نامداري، اثري تازه مي نويسد، يک وقت اصلاً کل قضيه به بازار فروش مربوط است مثل برخي از آثار عامه پسند يا زندگينامه سوپراستارهاي سينما و ورزش، و يک وقت پاي هيچ کدام از اينها در ميان نيست و شايد دليلي ديگر چون علاقه همزمان دو مترجم در بين باشد. آن وقت دو يا سه مترجم دست به کار ترجمه کتابي مي شوند و چه بسا از هم بي خبرند. هيچ منبع اطلاعاتي هم در کار نيست که کار مترجمان در خلوت اتاق کارشان را به اطلاع هم برساند. قانون کپي رايت هم که شامل ايران نمي شود. حاصل آن مي شود که مترجمي بعد از مرارت زياد وقتي حاصل کارش پخش مي شود، بايد شاهد ترجمه ديگري از همان اثر باشد، يا کاري که پيش از همه ترجمه کرده، در انتظار مجوز بماند و ترجمه هاي بعدي در کمال تعجب مجوز بگيرند و منتشر شوند.
معلوم است که هيچ يک از اين دو يا سه مترجم نخواسته اند اجر هم را ضايع کنند. اتفاقي است که بدون مدخليت آنها رخ داده، قانوناً هم هيچ کدام نمي توانند ادعايي بر ديگري داشته باشند. در جايي که از حوزه اثر قانون کپي رايت بيرون است، چنين وقايعي طبيعتاً اتفاق مي افتد. اما ممکن است مترجمي اثري را که قبلاً ترجمه شده، مجدداً ترجمه کند. آن هم دلايلي دارد، برخي موجه و برخي ناموجه. اگر ترجمه مجدد کاستي هاي ترجمه قبلي را نداشته باشد، يا مثلاً آثاري از داستايوفسکي را که چهل يا سي سال پيش از متن انگليسي و فرانسه با بي بندوباري هاي ترجمه آن سال ها ترجمه شده، از نو و از اصل روسي و به زبان مناسب با اين زمانه ترجمه کند، کارش قابل تقدير است.
اگر مترجمي چون سواد و مهارت کافي ندارد، اثر از قبل ترجمه شده يي را با برخي تغييرات رونويسي کرده باشد، بي گمان کار درستي نکرده، مي خواهم بگويم که ترجمه هاي همزمان يا غيرهمزمان از يک اثر دلايل عديده يي دارد، انگيزه هاي متفاوتي دارد و در غياب کپي رايت مانعي براي آن نيست. شرايط توليد، زمان توليد و نحوه پخش گاهي ترجمه اول را در عين بهتر بودن از دور خارج مي کنند. دو يا چند ترجمه از اثري واحد في نفسه امر بد و مذمومي نيست. به خصوص آثار کلاسيک ادبيات و فلسفه اصولاً نياز دارند که هر چند سال يک بار با ترجمه بهتري منتشر شوند. «هستي و زمان» در ژاپن چندين بار ترجمه شده است. «پديدارشناسي روح» نيز همين طور. به نظر نمي رسد نفس اين فرآيند اشکالي داشته باشد. چنانچه بنا بر اين است که به اصطلاح، اين مساله آسيب شناسي شود، بايد ميان شرايط متفاوت، فرق نهاده شود، و حق مترجم اول نيز ضايع نشود. آثار بازاري معمولاً آماج هجوم مترجمان و ناشران قرار مي گيرد، آن هم صرفاً به اميد کسب سود بيشتر. بدين ترتيب مسابقه يي درمي گيرد براي اينکه کدام يک آن را زودتر روانه بازار کنند. در چنين مواردي که در آنها تجارت و فرهنگ کاملاً يکي مي شوند، ديگر کسي در انديشه خدمت يا عرضه آنچه ضرور است، نيست و در غياب کپي رايت هم وضع به همين منوال است.
اما آثاري هستند ماندگار و صاحب ارزش درونمايه يي زياد، براي نمونه «پديدارشناسي روح» هگل. گفته مي شود اگر مترجمي ترجمه قابل قبولي از اين اثر عرضه کند، مترجمان ديگر بهتر است به جاي ترجمه مجدد آن، اثر مهم ديگري را ترجمه کنند تا بنا به مشارکتي نانوشته، هر کس به قدر سهمش خلايي را پر کند که ديگري آن را پر نکرده است. اين استدلال به عقيده من بجاست. خصوصاً که ترجمه چنين آثاري براي مترجم زحمت بسيار دارد. او بايد در حين ترجمه، دلنگران آن نباشد که ممکن است وقتي او در حال ترجمه اثري است، ديگري هم محتملاً مشغول ترجمه همان اثر باشد، يا اصلاً وقتي او بعد از سه سال کار، دستنوشته را تحويل ناشر مي دهد، ترجمه ديگري از همان اثر روانه بازار شود. فکر مي کنم قانون حق مترجم و مولف، تا حد زيادي اين دغدغه را رفع مي کند.
ترجمه جمادي شخصيت خود را دارد
محمود نوالي؛ترجمه همزمان فرآيندي ناگزير است. اصولاً در حوزه هاي متنوع پژوهشي و تحقيقي، نمي توان از کارهاي تکراري اجتناب کرد. در ترجمه هم وضع به همين گونه است. براي مثال درباره آثار مختلف مولوي صدها متخصص مشغول پژوهش هستند، در حالي که تصور نمي کنم تعداد مخاطباني که عادت به مطالعه مستقيم و مداوم آثار او را دارند، در ايران بيش از ده هزار نفر باشد. آيا اين را بايد يک روند منفي در نظر گرفت؟ هرگز.
درباره «وجود و زمان» هم پيش بيني شخصي من اين است که اين کتاب دست کم ده ترجمه ديگر را به زبان فارسي، طي سال هاي آتي به خود خواهد ديد. چون بحث در آن، بحث انسان شناسي است و اينکه آنقدر ايمان داشته باشيم که اين شناخت مان را در زندگي روزمره هم به کار ببريم. به باور هايدگر، مهم ترين مساله انسان توجه به «من» خود او است و هر کاري که مي کند براي حفظ شخص خود است. از اين نظر است که معتقدم براي پرورش و هدايت اين توجه، تا پايان بشريت سخن خواهد رفت و کتاب نوشته خواهد شد.
همچنين در «وجود و زمان» مساله هستي مطرح است که البته در فلسفه اسلامي هم به آن توجه بسيار شده. مساله هستي، به راستي يکي از مهم ترين مسائل فلسفي و شايد مهم ترين آنهاست. بنابراين از آن جايي که مسائل مطرح شده در «وجود و زمان» بسيار اساسي هستند، فکر مي کنم بيش از اينها مورد توجه و ترجمه قرار خواهد گرفت. دو ترجمه که سهل است. از قرآن ده ها ترجمه در دست داريم. هيچ کدام هم جاي ديگري را تنگ نکرده. در ژاپن از همين «وجود و زمان» 7 ترجمه وجود دارد. در فرانسه هم تعداد ترجمه هاي اين کتاب زياد است، چرا که کاملاً محتمل است برداشت هاي افراد مختلف از نوشته هاي متفکري چون هايدگر و به عظمت او، با هم تفاوت بسيار داشته باشند. ترجمه من از اين کتاب يک ترجمه خاص است و ترجمه آقاي سياوش جمادي هم شخصيت خاص خود را دارد. کتاب هايي چون «وجود و زمان»، آثاري هستند که به هدايت بشر اهتمام دارند. نويسندگان چنين کتاب هايي در پي نصيحت و پند و اندرز صادر کردن نيستند، مقصود آنها، هدايت بشر است. آنها تمام تلاش خود را به کار بسته اند که روش يافتن حقيقت را روشن کنند. در برابر چنين کتاب هايي، افراد مختلف بي شک بنا به شخصيت، انديشه ها، باورها، محيط و گذشته خود، سمت گيري ها و جهت گيري هاي متنوعي بروز مي دهند. اين فرآيند و روندي اجتناب ناپذير و مبارک است. هر چه درباره کتابي چون «وجود و زمان» کار شود، باز هم کم است.
مثلاً هايدگر مي گويد انسان موجودي است غيرقابل پيش بيني و بي پايان که در هر آن و هر لحظه، حال خاصي دارد. چنين گفته يي، شباهت بسيار نشان مي دهد با اين حديث ما که «خلق الله الانسان علي صورته». مولوي هم در مثنوي معنوي عين همين نکته را گفته و به روش خودش، توضيح و تفسير کرده.
وقتي در بررسي فيزيکي و جسماني به چنين نتيجه يي برسيم، تکليف حوزه انديشه و فکر که ديگر مشخص است. هيچ دو انديشه يي يکسان نيست، هيچ دو برداشتي از يک کتاب يا يک انديشه هم کاملاً مشابه نخواهند بود و از همين جاست که معتقدم هر کدام، شخصيتي خاص خود دارند.
دل تنگم
05-04-2008, 04:53 AM
اشتياق مبتذل به اشياي واقعي
امير احمدي آريان
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/ariyan01.jpg
لوييس پارکينسن زامورا منتقد مشهوري که کتاب حجيم «رئاليسم جادويي»اش هنوز از مهم ترين منابع زبان انگليسي درباره ادبيات قرن بيستم امريکاي لاتين به شمار مي رود، مقاله يي دارد با عنوان «قابليت تصويرپردازي در رئاليسم جادويي»، و در آن به نحوه حضور اشيا در آثار بورخس مي پردازد. بنيان بحث زامورا بر داستان درخشان «تلون، اوکبر، اوربيس ترتيوس» استوار است، و آن بخشي که بورخس درباره زبان خيالي مردمان تلون تحليلي عجيب ارائه مي کند. در زبان تلون، آنچه هست «اشياي ثانويه» است، و نسخه هاي بدلي که از اين اشياي ثانويه هست. در اين زبان نام وجود ندارد، دقيقاً به اين دليل که اشياي واقعي وجود ندارند. تنها شيء واقعي شيء ايده آل است، و از آنجا که شيء ايده آل وجود ندارد، در زبان مردم تلون نام حذف شده است. به همين دليل است که مثلاً براي اشاره به ماه مي گويند روشناي فضايي، روي، گردي، تاريک، و نظاير آن. مردمان تلون با مجموعه يي از صفات به هر چيز ارجاع مي دهند، و به اين ترتيب، فاصله برناگذشتني زبان با اشيا را حفظ مي کنند. به عقيده زامورا، اين به نوعي بياني است از رويکرد کلي بورخس به نوشتن. بورخس بر فاصله زبان با اشياي «واقعي» انگشت مي گذارد؛ فاصله يي که به خاطر وجود آن، نويسنده از خاص بودن و صراحت رها مي شود و فرصت مي يابد تا «جادو»ي اشيا را در برابر چشم ذهن تجسد بخشد. نزد بورخس، به ذات فرٌار امر واقعي بايد به شيوه يي غيرمستقيم نزديک شد. نمونه هاي چنين کاري در داستان هاي بورخس بسيار است. در داستان «ظاهر»، ظاهر سکه عجيبي است؛ که به شيء ايده آل بسيار شبيه است، سکه يي که راوي نه مي تواند به دستش آورد و نه مي تواند فراموشش کند. داستان «الف» گويي مانيفست بورخس در باب شيء ايده آل است؛ شيئي که تمام جهان را در خود گنجانده است؛ و با ايستادن در برابر آن مي توان همه چيز را ديد، همه مردمان و مکان ها در تمام زمان ها در الف وجود دارند. به اين ترتيب، کاري که بورخس مي کند تغيير دادن زاويه ديد ما به اشيا است، انداختن خواننده در آن مغاکي که بين شيء و کلمه، بين واقعيت و زبان وجود دارد، و گويي بورخس از طريق تمثيل هاي بي نظيرش، همواره در حال تاکيد بر اين نکته است که بازنمايي تمام و کمال واقعيت در زبان ممکن نيست. آنچه هست جهاني است که فقط نويسنده از عهده خلق آن برمي آيد، و به شکلي هولناک ميان تهي و حفره مانند است.
اما لزوماً پناه بردن به تخيل و تقليد از رئاليسم جادويي و ساختن جهان هاي تمثيلي نيست که موجب مي شود نويسنده چنين قابليتي به دست آورد. آنچه گفتيم، يعني تاکيد بر فاصله بين زبان و واقعيت، در واقع به نوعي ويژگي بنيادين متن ادبي است، و هر رمان بزرگي به نوعي در همين مسير گام مي نهد. به عنوان نمونه مي توان آثار سال بلو، به خصوص «هرتزوگ»، را به ياد آورد. سال بلو در اين رمان بي نظير، از زاويه ديد مازس هرتزوگ که شخصيتي نيمه ديوانه است، کل مفهوم زبان را به منزله ابزار برقراري رابطه، و زبان به عنوان پديده يي که قادر به بازنمايي واقعيت است، زير سوال مي برد. رمان بلو در واقع مجموعه يي از نامه هاست به قلم مردي که ارتباط او با کل جهان مختل شده، به انتهاي راه رسيده، خانواده، کار و همه چيزش را از دست داده، و در اقدامي جنون آسا دست به نوشتن مجموعه يي از نامه ها مي زند که در واقع رمان سال بلو را شکل مي دهند. نامه هاي هرتزوگ طيف شگفت انگيزي را دربرمي گيرند؛ مخاطب نامه ها از مارتين هايدگر فيلسوف تا فلان کسي که هرتزوگ يک شب را با او گذرانده تغيير مي کند، و اندازه آنها نيز از دو خط تا سي،چهل صفحه متغير است. کل اين مجموعه نامه ها را مي توان اعتراف مازس هرتزوگ به شکست در برابر زبان دانست. او که استاد فلسفه دانشگاه است، در مجموعه نامه هايش که به نوعي زندگينامه خودنوشت هرتزوگ نيز هستند، نشان مي دهد که چگونه در مغاک بين زبان و واقعيت گرفتار شده، چگونه همواره براي رسيدن به همان چيزي که بورخس «شيء واقعي» مي نامد دست و پا زده، و در نهايت هرگز به قصد خود، که برقراري ارتباطي به نسبت سالم و معقول با همنوعانش بوده، نزديک هم نشده است.نمونه ديگر بي ترديد «بوف کور» صادق هدايت است. دوگانگي هاي پرشمار بوف کور را، که مشهورترين شان زن اثيري/ زن لکاته است، به نوعي مي توان دوگانگي زبان و واقعيت دانست، و جالب اين است که هدايت اين شکاف را دروني ساختار رمانش نيز کرده است. بوف کور رماني دوپاره است، جايي در اواسط کتاب داستان قطع مي شود و همه چيز به شيوه يي ديگر از نو روايت مي شود، گويي آنچه در قسمت اول رمان گذشت، چيزي نبود جز جهاني کاذب، روايتي غلط از واقعيت سياهي که زندگي راوي را تشکيل مي دهد، و انگار راوي در قسمت دوم در حال تلاش براي فراموش کردن قسمت اول و بيشتر نزديک شدن به تباهي واقعي زندگي خويش است؛ تلاشي که به همان اندازه بخش اول روايت شکست مي خورد. به زبان بورخس، هدايت در اين رمان، با ساختن دو جهان عملاً ميان تهي، در پي آن است که «زخم هايش» را براي سايه روي ديوار بگويد، و در نهايت به روايت «زخم واقعي» نزديک هم نمي شود. اما داستان نويسي ايراني در سال هاي اخير، دقيقاً مسير عکس را پيموده است. آنچه در داستان هاي ايراني متاخر رايج است، و با نگاهي سرسري به برندگان جوايز ريز و درشت ادبي مي توان صحت اش را اثبات کرد، شور و شوقي عجيب و نامتعارف به واقعيت است. داستان نويسي سال هاي اخير ايران، به تقليد از نويسندگان امريکايي که در دهه هشتاد دوران اوج کارشان بود و بهترين نمونه اش را بايد ريموند کارور دانست- که خود نسخه دست دوم همينگوي است - به طرز عجيبي به روايت زندگي روزمره روي آورده اند. تورقي در کتاب هاي سال هاي اخير نويسندگان ايراني، به خصوص نويسندگان زن، اين موضوع را به خوبي نشان مي دهد. فضاي اکثر داستان ها فضاهاي بسته و داخلي است، شخصيت ها اغلب محدودند و در اکثر اين داستان ها راوي زني ميانسال يا دختري جوان است که در تنگناي زندگي شهري و محدوديت ها و نفهمي هاي اطرافيان گرفتار شده است. لزوم حضور مرد در اين گونه داستان ها مشابه لزوم حضور شخصيت منفي در فيلم هاي وسترن است، و اتفاقاً مردهاي اين داستان هاي خانگي نيز اغلب به همان اندازه مردهاي فيلم هاي وسترن ابله و شرورند، و زني که ذهني به وسعت ذهن اينشتين و نيرويي به پهناي بازوي آرنولد دارد، بايد هم خانه را اداره کند، هم به تفکرات آشفته و درگيري هاي هستي شناختي خود سر و سامان دهد و هم با مرد خانه، اين ابله تمام عيار، سر و کله بزند. اغلب اين فضاهاي شهري، از فرط آشنا بودن در همان صفحه پنج رمان يا خط ده داستان کوتاه لو مي روند، و خواننده يي که ادبيات سال هاي اخير را دنبال کرده باشد، در همان برخورد اول ذهن شرطي شده اش درمي يابد که بار ديگر آپارتمان محل زندگي طبقه متوسط در انتظارش است. اما مساله فقط اين داستان تکراري نيست، هرچند مضموني تا اين حد دستمالي شده و کليشه يي، به خلاقيتي عظيم نياز دارد تا جلوه ديگر خود را نشان دهد، به خلق جهاني با زمينه هاي فلسفي و تاريخي جدي نياز دارد تا چيز نويي از آن به دست آيد، و اين خلاقيت را به جز چند استثنا، سال هاست در داستان نويسي ايراني نديده ايم.همين است که اغلب اين مضامين تکراري، در فرم ها و روايت هايي کليشه يي و تکراري به دست ما مي رسند، و همه چيز با تکنيک هاي ازمدافتاده يي تشريح مي شود که همان گونه که گفتيم، بهترين نمونه اش داستان هاي کارور است. حرکت به سمت مغاکي که در آثار امثال بورخس و سال بلو و هدايت ديده مي شود، به هيچ وجه در ادبيات ما جايي ندارد، و آن حس اضطراب و شوکي که در اثر خواندن متوني نظير «الف» و «هرتزوگ» و «بوف کور» يقه خواننده را مي گيرد، سال هاست از ادبيات ما رخت بربسته است. نويسندگاني که برندگان جوايز ادبي در سال هاي اخير بوده اند، اغلب فرمولي آشنا دارند؛ روايت کاملاً عيني بدون مايه هاي تخيلي و سوررئاليستي، فضاهاي بسته داخلي، و شخصيت هايي که اغلب روابط خوني يا عاطفي با هم دارند. تاکيد بيش از حد بر جزييات ديگر مشخصه غالب اين داستان هاست، و همين يکي از سيمپتوم هاي بيماري اشتياق به واقعيت است. نويسندگان ما اغلب تلاش مي کنند جزييات را با دقت بسيار و با ايجازي تمام و کمال در داستان بگنجانند، و نتيجه اش متني است که هرچند در اغلب کارگاه هاي داستان نويسي نمره بيست مي گيرد، اما در قياس با ادبيات جدي جهان، حتي با نمونه هاي موفق داستان فارسي، پشيزي ارزش ندارد. همه چيز در خدمت بازنمايي واقعيت است، زبان ابزاري است صرف براي پرداخت جزييات واقعي زندگي روزمره، زندگي که مردم ساکن تهران امروز به خوبي لمس اش مي کنند و از جزيياتش آگاهند. بي جهت نيست که اغلب داستان هاي سال هاي اخير در زمان معاصر مي گذرند. پرداختن به مضاميني تاريخي، مثلاً نوشتن رماني که وقايع آن در پنجاه سال پيش رخ داده باشد، يا حتي نوشتن درباره ماجراهاي دوم خرداد و دوران اصلاحات، که تازه يک دهه از آن فاصله گرفته ايم، بسيار به ندرت رخ مي دهد. همه چيز عيني و ملموس است، شخصيت ها همگي به واقعيت امروز ما نزديک اند و نمونه هايشان را به وفور در تهران مي توان پيدا کرد، و جالب است که اين ويژگي را اغلب جزء نقاط قوت داستان مي دانند.اغلب نويسندگان ما، عملاً به جاي ادبيات در خدمت سينما هستند، به جاي داستان، فيلمنامه مي نويسند و حتي به فيلمنامه نوشتن اکتفا نمي کنند، بلکه در داستان شان آن را براي کارگرداني خيالي دکوپاژ هم مي کنند. آدورنو و هورکهايمر بيش از نيم قرن پيش در «ديالکتيک روشنگري»، گفته بودند زماني خواهد رسيد که نويسندگان هنگام نوشتن رمان به اقتباس سينمايي آن فکر کنند، و فضا را در داستان شان طوري بسازند که بتوان با معيارهاي سينما و تلويزيون فيلمي از آن اقتباس کرد، و همين مهم ترين عامل مرگ ادبيات است. زمان نشان داده است که پيش بيني اين دو تا چه حد صحيح بود، و نويسندگان آغاز هزاره سوم تا چه حد درگير تصوير سينمايي کتاب هاي داستاني شان هستند. اين آفت حتي به منتقدان نيز سرايت کرده، بارها خوانده و شنيده ايم که در فلان صحنه از فلان داستان، «نويسنده به قدري دقيق جزييات را آورده و به قدري استادانه فضا را ساخته است که مي توان مستقيماً آن را به عنوان سکانسي در يک فيلم استفاده کرد.»به هر حال، هرچند اين يادداشت ربط مستقيمي به وقايع سال 1386 ندارد، اما مسلماً به وقايع آغاز دهه هشتاد تا کنون مرتبط است، و لابد به طريق اولي سال 86 را هم در بر خواهد گرفت.
دل تنگم
05-04-2008, 04:55 AM
دوران افول يک جريان
اميرحسين خورشيدفر
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/ofoul-Hasani-(5).jpg
انتشار رمان «چراغ ها را من خاموش مي کنم» نوشته زويا پيرزاد را مي توان مبدا شکل گيري جريان تازه يي در رمان نويسي فارسي دانست (اين جريان خلق الساعه نيست و پيش از اين رمان هم آثاري چون «چهل سالگي» ناهيد طباطبايي نوشته شده اند) که بر بازنمايي جزيي نگارانه حيات طبقه متوسط شهرنشين، توجه به وضعيت زنان متاهل ميانسال، روايت بحران هاي خانوادگي و عاطفي، ساختار روايي ساده و نمايشي و پرهيز از زبان آوري تکيه دارد. اين جريان رمان نويسي در اواسط دهه هفتاد و همزمان با تسلط گفتمان اقتصادي توسعه طلب در ايران ظهور کرد و پربيراه نيست اگر بگوييم که در هويت يابي لايه هاي پيشرو طبقه متوسط در طول يک دهه گذشته کم و بيش تاثيرگذار بود اما طبقه متوسط که دستاوردهاي ناچيزش را با مصايب فراوان به دست آورده بود حق داشت عجالتاً به داشتن شان افتخار کند و ذوق زده باشد. در دوران اصلاحات گفت و شنود اين طبقه و حاکميت تا انداز ه يي رسميت يافت. طبقه متوسط منش خاص زندگي خود را با گزينشي هوشمندانه از فريبنده ترين تصاوير در قالب اين جريان رمان نويسي (و در ابزارهاي کارآمد ديگري چون سينما) ارائه کرد. امتيازات و خصايلي مثل رفت و آمدهاي دوستانه در مقابل ارتباط هاي خويشاوندي، روابط آزاد بدون تعصبات، حضور هنر به عنوان نياز هميشگي و واقعي، توجه به حقوق زنان را به شيوه يي تبليغاتي و گاه فخرفروشانه عرضه کرد. امروز اما که همان دستواره هاي ناچيز هم در معرض تهديد و نابودي قرار گرفته اند بازتوليد دوباره آنها در رمان، بدون حضور مداوم نيرويي مقتدر که آرامش ظاهري را بر هم مي ريزد و همه چيز را براي خود مي خواهد بي معنا و مضحک است. اين گونه رمان بر اساس ويژگي هايي که گفته شد مخاطبان گسترده تري نسبت به ديگر توليدات ادبي روشنفکران داشت و از اين رو توانست به عنوان پل تغيير سطح مطالعات گروهي خوانندگان که تا به خواندن رمان هاي پاورقي و عامه پسند علاقه داشتند عمل کند. اما اولين نشانه هاي دلزدگي تقريباً در همان زمانه يي پديدار شد که جنبش اصلاح طلبان بخشي از لايه هاي پيشرو طبقه متوسط را از دست داد. سير نزولي جايگاه اين گونه رمان نويسي (مثل صعودش) شتاب شگفت انگيزي داشت. اما بعد از گذشت يک دهه چه چيزي باعث شد اين جريان داستان نويسي آنقدر از سکه بيفتد و نزول کند که کوچک ترين نشانه يي از مولفه هايش باعث دلزد گي مخاطبان شود و سياهه واژ گان تحقيرآميزي از قبيل آشپزخانه يي و آپارتماني و... که براي وصف جريان رمان نويسي واقع گراي شهري به کار مي رود هر روز درازتر شود. لحن نقدهايي که سال گذشته بر داستان هاي اين جريان ادبي خوانديم مويد اين ادعاست. چه چيز باعث شد اين محصول پاکيزه و بهداشتي طبقه متوسط که از آلودن دامن خود به سياست و خشونت ابا داشت از درون دچار عفونت و کهنگي و سويه منفعلانه اش آشکار شود. رمان واقع گرايي شهري فارسي به عنوان يک شکل هنري قاعدتاً کمبودهايي اساسي داشت که نتوانست انعطاف پذير باشد و در درون از نظر شکل و مضمون متحول شود. مدام خود را بازتوليد کرد و از نقد مبتذل کارگاهي فربه شد تا آنجا که بعضي نشانه ها، صحنه ها و گفت وگوها به شکل خنده آوري در رمان هاي چند نويسنده مختلف تکرار شد.
هر شکل هنري ضرورتاً وقتي مي تواند نخبه گرايانه، عميق يا قابل تامل دانسته شود که نوعي رفتار انتقادي را از خود بروز دهد يا آنکه مي توان گفت رفتار انتقادي ويژگي ذاتي يک شکل هنري بالغ است. محصول هنري پيشرو ترين لايه هاي فکري يک جامعه نمي تواند خود را از تيغه رفتار انتقادي مصون بدارد بلکه اتفاقاً ناگزير است بïرا ترين سويه نقد خود را هميشه در شناخت هويت خويش به کار ببندد. يعني هر شکل هنري زماني به بلوغ خود مي رسد که بتواند نقاط نامرئي قدرت در طبقه يي را که در چهارچوب آگاهي ممکن آن (طبقه) پديد آمده با تيزبيني و بي رحمي آشکار کند. بازنمايي هر چقدر هم که به واقع گرايي تظاهر کند فقط زماني انتقادي خواهد بود که رابطه جهان داستاني خود را - هر چقدر هم که پيچيده- با آنچه نظام قدرت است روشن کند. يا تباهي و ابتذالي را نشان دهد که از ديدرس دور مانده و استتار شده. مارسل پروست يکي از شاخص ترين مصداق هاي رفتاري است که کوشيدم وصف کنم. منتقدان عجول و سطحي نگر، زماني مارسل پروست را به شيفتگي اشرافيت و اسنوبيسم متهم کردند. اما چنان که ژيل دلوز نشان مي دهد آشکارسازي انتقادي پروست در نظام قدرت طبقه اشراف و جامعه روشنفکري تقريباً در تاريخ رمان نويسي بي همتاست. او با مطالعه خرده برداشت هاي حسي و تاثرات در بستر بطالت کليت قدرت را چندگانه مي سازد. اين يکي از نقاط تاريک جريان داستان نويسي واقع گراي شهري است که جزء معدود مواردي نتوانست افشاگر و عريانگر باشد. چيزي را بنماياند که پوشيده است. البته نمي توان انتظار داشت رمان در قامت قالب هنري مسلط روزگار عمل کند. اما همين ناتواني رمان واقع گراي شهري در ارائه تصوير هويت مند طبقه بود که باعث شد طبقه فرهنگي مخاطبانش مرتب نزول کند. واقعيت اين است که نجابت بيهوده و لکنتي ناشيانه داشت. آنقدر ظريف و تيزهوشانه هم نبود که از قراردادهاي روايي و کليشه يي شخصيت و موقعيت فراتر رود و به زاويه يي تازه يا بروز کنشي سرشت نما در يک موقعيت دست يابد. يا جهاني را ترسيم کند که از شباهت ظاهري گذشته و مثل جهان داستاني بالزاک يا ديکنز کارکرد سنخ نمايانه دارد.
جريان داستان نويسي واقع گراي شهري عموماً بر فاصله خود از امر سياسي تاکيد کرد و در واقع حوزه رخدادهاي خود را در مرز مشخصي با سياست قرار داد. سياست و رزي و هنر در اين گونه داستاني به عنوان فعاليت هايي فوق برنامه طرح شدند که مي توانند راه ميانبري براي فرار از ملال زندگي روزمره باشند اما نه چيزي بيش از آن تازه به شرط آنکه در روند طبيعي و ساده زندگي خلال وارد نکند. همه چيز بايد سر جاي خودش باشد. شخصيت هاي داستان واقع گراي شهري اغلب سياست زده اند يا داستاني را مي خوانيم که قرار است به آگاهي آنها از بي معنا بودن و بي آخر و عاقبت بودن امر سياسي بينجامد. يعني وقتي مفهوم «واقعي» زندگي را درک مي کنند ديگر بعيد است به سراغ رفتار سياسي شان که تيپيک است بروند. بنابراين در جهان اين گونه داستاني مي توان نسبت به امر سياسي بي اعتنا ماند و زندگي خوب و خوشي را گذراند. متن نيز عموماً از حضور در حوزه امر سياسي اکراه دارد. شايد کارا ترين آموزه نقد براي مواجهه با جريان رمان واقع گراي شهري آموزه شکاف متن آلتوسر باشد زيرا مي تواند تناقض هاي بسياري را که متن سعي در پوشاندن و کتمان آنها دارد افشا کرد. مثلاً در بسياري از اين آثار شخصيت ها عمدتاً در حالت تعطيل به سر مي برند يا آنکه شهر گرچه بستر داستان هاست اما مثل دکوري در پشت صحنه خاموش است و حتي هاي و هويش مزاحم گفت وگوهاي طولاني شخصيت ها نمي شود. در حالي که در واقعيت حتي در کافي شاپ هاي تهران هم قوانين سفت و سختي اعمال مي شود که هر جور آسايشي را سلب مي کند. در اين داستان ها شلوغ ترين گذرگاه ها و اتوبان هاي اين شهر هم نوعي کافي شاپ آرماني هستند. هيچگاه انسان مدرن را نديديم که به دورن گرداب ترافيک سنگين، سريع و مهلک شهر مدرن بغلتد، يا آنکه دور از فضاي امن روشن شهر در مغاک ها و تيرگي ها اسير شود. گويي اشخاص رمان هم ناچارند نقش شان را در مقابل ديدرس قانون ايفا کنند. حتي فارغ از چنين تحليل هايي هم مي توان روابط تصنعي و غيرواقعي، قالبي بودن شخصيت ها و تهي بودن آثار از منظر هستي شناسي را نقد کرد.
اين گونه داستاني همچنين توانست نوعي همزيستي مسالمت آميز را با نظارت و مميزي برقرار کند و بي آنکه در مظان اتهام قرار بگيرد تنها سايش مختصري داشته باشد. انحناي تن داستان واقع گراي شهري بر اساس اندازه اهرم هاي مميزي شکل گرفت. عامدانه خود را به نمايش رفتارهاي متعارف مشغول کرد و هر چيز مشکوک و نامحسوس را به پس زمينه يا به آشفتگي رواني شخصيت ها راند. از اين رو فضاي داستا ن ها شباهت انکار ناپذير به سريال هاي تلويزيوني پيدا کرد. (دست کم در سريال هاي جسورانه تر از معمول) کمتر نويسنده يي به سراغ ثبت لحظه هايي از زندگي شخصيت هايش رفت که سستي پابندي آنها به اخلاق را نشان دهد. يا آنکه آنها را در موقعيت ناگزير اخلاقي ببينيم و در آستانه بروز يک فاجعه. نيروي مرموز و اخلاق گر متن ادبي در اين نوع داستان ها رام و دست آموز مي شود. سازش کاري اين گونه ادبي همان خصلتي است که تيزي تيغ انتقادي آن را مي گيرد و اجازه نمي دهد رمان واقع گراي شهري فارسي از حد يک بروشور تبليغات شيوه زندگي طبقاتي فراتر رود.
به نظر مي رسد اين شکل هنري ديگر در جايگاه گذشته اش به حيات خود ادامه نخواهد داد. يا ناچار است بر آب و رنگ ماجراهايش بيفزايد و پيچيدگي هاي روايت را مرتب حذف کند و «عشق» را شده حتي تا اسم روي جلد بکشاند تا در بازار نشر حضور داشته باشد و به چاپ چندم برسد يا آنکه پوسته خود را بشکند و نويسنده برج و باروي غنايي نويسي و شخصي نويسي را ويران کند و از جغرافيايي محدود و امن ذهني بگريزد و گستره اطمينان بخش فضاي بسامان را درهم بشکند.
نگاه
زندگي در پيش رو
آيا مي توان به سال آينده اميدوار بود؟ خبر مي رسد که از ميان نويسندگان قديمي محمود دولت آبادي، محمد محمدعلي، حسين سناپور، علي خدايي، منيرو رواني پور و... کارهاي تازه را به ناشر سپرده اند يا در آخرين مراحل نگارش هستند. از ميان جوان تر ها هم کتاب هاي جديد نويسندگاني چون يعقوب يادعلي، مهسا محبعلي، ناتاشا اميري، حسن محمودي، مهدي يزداني خرم، پيمان اسماعيلي، فرشته احمدي، حامد حبيبي، امير احمدي آريان، پدرام رضايي زاده و... در راه است. سال آينده نام هاي ديگري را هم براي اولين بار خواهيم شنيد که بي ترديد شگفت زده مان خواهند کرد. داستان هاي نويسندگان جوان تر نشان مي دهد که روح هاي جست وجوگر بسياري در داستان نويسي ايران ظهور کرده اند. آنها خود را به بدنه ادبيات داستاني فارسي تحميل خواهند کرد. بدون آنکه به مميزي فکر کنيم به زندگي که در پيش است اميدواريم.
دل تنگم
05-04-2008, 04:59 AM
چمن آواز مي خواند
سعيد کمالي دهقان
درگذشت «کورت ونه گات»
«کورت ونه گات» نويسنده محبوب امريکايي کتاب هاي به يادماندني «سلاخ خانه شماره پنج»، «گهواره گربه» و «شب مادر» يازده آوريل سال 2007 بر اثر جراحات مغزي درگذشت. وي که به خاطر نوشته هاي طنزآميز و علمي - تخيلي اش از محبوب ترين نويسندگان نيمه دوم قرن بيست امريکا به حساب مي آمد، يازدهم نوامبر سال 1922 در خانواده يي امريکايي- آلماني به دنيا آمد و از همان جواني به نوشتن علاقه نشان داد و عضو تحريريه روزنامه دانشجويي دانشگاه خود شد. در جنگ جهاني دوم شرکت کرد و تجربه جنگ و اسارت در اردوگاه هاي دشمن، تاثير شگرفي بر او گذاشت و پس از آزادي، تحصيلاتش را در دانشگاه شيکاگو ادامه داد و چندي بعد اولين رمانش را به نام «نوازنده پيانو» در سال 1952 منتشر کرد. در سال هاي 1960 سبک داستان نويسي اش را تغيير داد و رمان تاثيرگذار «سلاخ خانه شماره پنج» را منتشر کرد. کتابي که تا حدي بر اساس تجربيات خود «ونه گات» از جنگ و اسارتش در اردوگاه «درسدن» نوشته شده است. مرگ «کورت ونه گات» علاقه مندان و نويسندگان زيادي را در سراسر جهان تحت تاثير قرار داد.
جايزه پوليتزر و «کورمک مک کارتي»
«کورمک مک کارتي» نويسنده هفتاد و پنج ساله امريکايي در روزهاي پاياني فروردين ماه موفق شد جايزه بهترين رمان پوليتزر سال 2007 را به خاطر نگارش رمان «جاده» از آن خود کند. « مک کارتي» که از معروف ترين نويسندگان زنده امريکا به حساب مي آيد تا به حال بيش از ده رمان نوشته است و حتي کتاب هايي از او فيلم شده اند. فيلم «جايي براي پيرمردها نيست» ساخته «برادران کوئن» که جايزه بهترين فيلم اسکار سال 2008 را از آن خود کرد نيز بر اساس رماني از «کورمک مک کارتي» به همين نام ساخته شده است. «مک کارتي» متولد سال 1933 ميلادي و معروف به اين است که به سختي مي توان او را به دام مصاحبه انداخت. رمان «جاده» که پوليتزر 2007 را برد، هفته ها در صدر پرفروش هاي کتاب امريکا بود. رمان حکايت پدر و پسري است که براي چند ماه به منطقه يي دوردست سفر کرده اند؛ منطقه يي که به دليلي نامعلوم ويران شده است و پر است از گرد و خاک و ساختمان ها و طبيعت ويران شده.«هارولد بلوم» منتقد معروف ادبي امريکا «کورمک مک کارتي» را در کنار «توماس پينچون»، «دن دليلو» و «فيليپ راث» چهار نويسنده مهم امروز امريکا مي داند. وي همچنين گاهي با نويسندگاني چون «ويليام فاکنر» و «هرمان ملويل» مقايسه مي شود.
جادوي «هري پاتر» در فروش ميليوني
کتاب هفتم از سري کتاب هاي «هري پاتر» نوشته «جي کي رولينگ» با نام «هري پاتر و يادگارهاي مرگ» که آخرين جلد کتاب نيز هست؛ در مرداد ماه به بازار کتاب جهان آمد و با فروش ميليوني خود ناشران و رسانه هاي ادبي سراسر دنيا را شگفت زده کرد. هجوم علاقه مندان در همان ساعات اوليه پخش کتاب به کتاب فروشي هاي شهرهاي نيويورک، سان فرانسيسکو و لندن در نيمه شب از نادر ترين صحنه هايي بود که جامعه ادبي امريکا و انگليس در چند سال اخير به خود ديده است. ضميمه هاي ادبي روزنامه هاي «گاردين»، «نيويوک تايمز» و «لوموند» مرداد ماه به طور همزمان با انتشار گزارش ها و نقدهايي درباره کتاب؛ خبر پخش کتاب «هري پاتر و يادگارهاي مرگ» را روي جلد نشريات خود بردند.
جايزه بوکر و «آن انرايت»
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/booker01.jpg
«آن انرايت» نويسنده 45 ساله ايرلندي موفق شد آبان ماه جايزه پنجاه و دو هزار پوندي بوکر سال 2007 را از آن خود کند. «آن انرايت» اين جايزه را به خاطر نوشتن رمان «گردهمايي» از آن خود کرد. «هوارد ديويز» رئيس هيات داوران بوکر کتاب «گردهمايي» را «نگاهي بي دريغ به خانواده يي محزون در ناملايمات زندگي» توصيف و آن را «تلخ» اما «قابل وقوع» معرفي کرد و گفت؛ «مطمئنم که مردم از خواندنش شگفت زده مي شوند.» داستان «گردهمايي» توسط شخصيت اصلي اش «ورونيکا» روايت مي شود و ماجراي خانواده يي مفلوک در ايرلند است. خانواده يي با پدري خشن، مادري مسووليت ناپذير و کشيشي از خودراضي. «آن انرايت» 11 اکتبر سال 1962 در دوبلين ايرلند به دنيا آمده. از کالج ترينيتي دوبلين مدرک انگليسي و فلسفه گرفته است و وقتي مادر و پدرش براي سالروز تولد بيست و يک سالگي اش ماشين تحرير خريدند، تصميم گرفت نويسنده شود. سپس از دانشگاه آنجلياي شرقي بورس تحصيلي گرفت و همان جا «نگارش خلاقانه» خواند. پس از اتمام تحصيلات به مدت شش سال در شبکه هاي تلويزيوني ايرلند، تهيه کننده فيلم بود و اولين کتابش را دوازده سال پيش به نام «کلاه گيسي که پدرم سر مي کند» منتشر کرد. پنج سال بعد از آن يعني در سال 2000 رمان «شبيه که هستي؟» را منتشر کرد. «گردهمايي» چهارمين کتاب «آن انرايت» است که امسال منتشر شده و جايزه معتبر بوکر را برايش به ارمغان آورده است. «انرايت» همچنين با نشريات مختلفي در سرتاسر جهان همکاري کرده است که مهم ترين آنها، «نيويورکر»، «پاريس ريويو»، «گرانتا» و «گاردين» است. دغدغه هاي مادرانه، مذهب کاتوليک و ادبيات زنانه از مهم ترين مسائل مطرح شده در رمان هاي «انرايت» ديده مي شوند.
جايز ه گنکور و «ژيل لوروي»
«ژيل لوروي» در کمال ناباوري آبان ماه جايزه «گنکور» سال 2007 فرانسه را از آن خود کرد. آکادمي «گنکور» فرانسه اين جايزه را به خاطر رمان «آواز آلاباما» به اين نويسنده فرانسوي اهدا کرد تا نام وي در کنار نويسندگان مهمي همچون «مارسل پروست»، «سيمون دوبوار»، «رومن گاري» و «مارگارت دوراس» در ليست برندگان معتبر ترين جايزه ادبي فرانسه قرار بگيرد. «آواز آلاباما» دوازدهمين رمان «لوروي» و درباره زندگي پرجار و جنجال «اسکات فيتزجرالد» و همسرش «زلدا» است. اين کتاب از زبان «زلدا» نوشته شده و نويسنده خود را به جاي او گذاشته است. «آواز آلاباما» که نگاه متفاوتي به زندگي اين زوج پر سر و صداي امريکايي دارد از همان روزهاي اول انتشارش، با استقبال خوبي در رسانه هاي ادبي فرانسه روبه رو شد. «لوفيگارو» پس از انتشار کتاب در مقاله يي با عنوان «زير پوست زلدا» رمان «آواز آلاباما» را «رماني خلاق» توصيف کرد و درباره اش نوشت؛ «ژيل لوروي در نوشتن اين کتاب خودش را جاي زلدا گذاشته و به همين خاطر کتاب قوي تر و بهتر از يک زندگينامه صرف از کار در آمده است.» «ژيل لوروي» معتقد است «زلدا» در نويسنده شدن «فيتزجرالد» نقش بسزايي داشته و فداکاري کرده است اما باور اغلب منتقدان ادبي تحت تاثير حرف هايي که «ارنست همينگوي» درباره اين زوج امريکايي زده، اين چنين نيست.
درگذشت «نورمن ميلر»
«نورمن ميلر» نويسنده و نمايشنامه نويس مشهور امريکايي آبان ماه در سن هشتاد و چهار سالگي درگذشت. وي که به رغم کهولت سن، فعاليت ادبي اش را ادامه مي داد، آخرين رمانش را به نام «قصري در جنگل» ژانو يه سال 2007 منتشر کرد و درباره آن چند گفت وگو نيز با رسانه هاي جهان از جمله «گاردين» و «پاريس ريويو» انجام داد. وي به جز داستان نويسي به روزنامه نويسي، نمايشنامه نويسي و کارگرداني فيلم هم علاقه داشت و همراه «ترومن کاپوتي» و «تام ولف» از ابداع گران ژانر «نئو ژورناليسم» يا «کتاب هاي خلاقانه غيرداستاني» به حساب مي آمد. وي همچنين در سال 1968 جوايز ادبي «پوليتزر» و «جايزه کتاب ملي» امريکا را به خاطر کتاب «ارتش شبانه» از آن خود کرد و در طول عمرش نزديک به دوازده رمان نوشت. «ميلر» در يک خانواده يهودي به دنيا آمد و در محله بروکلين نيويورک بزرگ شد و در دانشگاه هاروارد مهندسي هوانوردي خواند. «نورمن ميلر» وقتي 18 سا لش بود و دانشگاه مي رفت به نوشتن داستان علاقه مند شد و اولين داستانش را در هجده سالگي نوشت. وي در جنگ جهاني دوم شرکت کرد و پس از آن تحصيلاتش را در دانشگاه «سوربن» پاريس ادامه داد. «برهنه و مرده» اولين رماني است که در سال 1948 نوشت؛ کتابي که شهرتي جهاني برايش به ارمغان آورد. «ميلر» در طول عمر هشتاد و چهار ساله خويش، که آبان ماه به پايان رسيد، شش مرتبه ازدواج کرد و حاصل اين ازدواج ها هشت فرزند بود.
درگذشت «آلن رب گري يه»
آخرين رويداد مهم ادبي سال 1386 درگذشت «آلن رب گري يه» نويسنده و فيلمساز معروف فرانسوي بود که در روزهاي نخست اسفند ماه رخ داد. «رب گري يه» نويسنده رمان مهم و جريان ساز «پاک کن ها» در کنار «ناتالي ساروت»، «ميشل بوتور» و «کلود سيمون» از مهم ترين چهره هاي «رمان نو» فرانسه به حساب مي آمد. وي در 18 آگوست سال 1922 در «برست» فرانسه به دنيا آمد. وي ابتدا مهندسي کشاورزي خواند اما پس از انتشار اولين رمانش در سال 1953 عمرش را وقف ادبيات کرد و از همان ابتدا توسط منتقدان مطرحي همچون «رولان بارت» و «موريس بلانشو» مورد تحسين قرار گرفت. «گاردين» مي نويسد؛ «آلن رب گري يه يک بار تعريف مي کند که دانش آموزي در آستين تگزاس چهارده نفر را با اسلحه کشت؛ در حالي که کتاب «بيگانه» آلبر کامو در دستانش بود. رب گري يه مي گويد؛ جنايت در دستان ما غنويسندگانف است، هر رماني مي تواند عامل جنايتي باشد.»
دل تنگم
05-12-2008, 04:17 AM
ساعت 8 عصر روز چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه 87 سالن آمفی تئاتر دانشکده علوم پزشکی محل گردهمایی شاعران، هنرمندان و اصحاب اندیشه بود. این مراسم که از طرف انجمن ادبی محمد پروین گنابادی برگزار شده بود با استقبال کم سابقه ی علاقه مندان، ادب دوستان، دانشجویان و همچنین اقشار مختلف مردمی روبرو شد. ضیافت شعر از رنگ گل تا رنج خار با خیر مقدم و ایراد سخنرانی استاد علی مصباح مسئول انجمن ادبی محمد پروینگنابادی آغاز و با شعرخوانی شاعران برتر استان و شهرستان ادامه یافت. دیگر سخنران مراسم نیز استاد ابوالحسن دلشاد نوقابی بود که در موضوع زن در شاهنامه برای حاضرین در جلسه سخنرانی کرد. وی با تمجید و تکریم مقام استاد سخن فارسی، او را بزرگرین حماسه سرای ادبیات در جهان دانست. گزوه موسیقی سماع آوا به سرپرستی آقای نادر جوان نیز در دو بخش قطعات موسیقی سنتی اجرا کردند. در این مراسم آقای عبداللهی سرپرست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گناباد و همچنین آقای غلامزاده مسئول کانون هنر شهرستان و جمعی از اساتید دانشگاه ها حضور داشتند
دل تنگم
05-21-2008, 12:34 AM
خبرگزاري فارس: خواهر احمد عزيزي ميگويد؛ پزشكان ميگويند بيماري احمد قابل درمان نيست اما برادرم با شنيدن نواي شجريان اشك ميريزد.
http://media.farsnews.com/Media/8702/Images/jpg/A0426/A0426106.jpg
شهلا عزيزي خواهر احمد عزيزي در گفتوگو با خبرنگار ادبي فارس اظهار داشت: پزشكان ميگويند بيماري احمد عزيزي قابل درمان نيست اما كمك ميكنند كه بدنش عفونت نكند. با اين حال آزمايشها نشان ميدهد كه تكتك اعضاي بدن او از جمله چشمها و كليهها سالم هستند و فقط قسمتي از مغز كه بايد فرمان دهد كار نميكند وگرنه تعادل و عكسالعمل دارد.
خواهر احمد عزيزي با بيان اينكه حالش نسبت به روزهاي اول بهتر شده درباره اعزام برادرش به خارج از كشور براي درمان و عمل جراحي عنوان كرد: ما مداركش را از طريق پست الكترونيك براي پروفسور رضا در آمريكا فرستاديم و منتظر جواب ايشان هستيم كه اگر پاسخ مثبت بدهند ما براي اعزام وي درنگ نميكنيم
دل تنگم
05-21-2008, 12:38 AM
سرگرداني در دو نمايشگاه: "يك ساعت و 40 دقيقه است، دور نمايشگاه ميچرخم براي پيدا كردن پاركينگ، اما جا نيست. الان هم بعد از نيم ساعت در صف ايستادن آقايان ميگويند پاركينگها پر شده است. در كوچههاي اطراف هم جا نيست. هيچكس هم جواب نميدهد." مرد جواني كه با همسرش براي بازديد از نمايشگاه كتاب تهران آمده است، اين را ميگويد و فرصت نميكند حرفش را ادامه بدهد. ماشينهاي پشت سرش بوق ميزنند و پليس برگه جريمه را نشان ميدهد و ميگويد: "برو، برو!" زن و شوهر جوان از خير نمايشگاه ميگذرند و ميروند.
اگر روز جمعه چنين اتفاقي ميافتاد، ميشد آن را به پاي ازدحام مردم در نمايشگاه گذاشت، حتي اگر غروب يك روز غيرتعطيل هم بود، بازهم ميشد آن را به حساب شلوغي معمول غروبها گذاشت، اما اين اتفاق صبح ديروز افتاد، صبح ديروز؛ شنبه.
صبح ديروز كساني كه با ماشين به نمايشگاه ميآمدند به در بسته پاركينگها ميخوردند و سرگردان ميشدند. آنان از بزرگراه شهيد حكيم كه به طرف نمايشگاه ميپيچيدند، درهاي پاركينگها را يكييكي بسته ميديدند و اگر دري باز بود، آنقدر شلوغ بود كه نوبت فقط به چند خودرو ميرسيد و باز دوباره مجبور ميشدند به خيابان شهيد بهشتي برسند و بعد بزرگراه شهيد مدرس و بعد شهيد حكيم و همينطور دور نمايشگاه بچرخند تا شايد جايي پيدا كنند، البته اگر حوصله ميكردند و ميماندند و نميرفتند. بازديدكنندگاني كه صبح شنبه با ماشين به نمايشگاه آمده بودند، از مديريت نمايشگاه انتقاد داشتند، اما اين انتقادها نامه و بيانيه نميشود تا وزير يا معاونش آن را سياسي بخوانند. اين انتقادها شنيده نميشود، زيرا پاسخ از پيش مشخص است؛ مصلا بهترين مكان براي برگزاري نمايشگاه است و منتقدان هم پيشتر تكليفشان روشن شده است؛ <سياسياند> يا <فاقد مشاعر.> مديريت نامناسب و بيتدبيري در حل مشكل پاركينگ كه منتقدان از سال گذشته نسبت به مشكلات آن هشدار داده بودند، بازديدكنندگان را با مشكل مواجه كرده است.
ازدحام ماشينها در اطراف نمايشگاه در حالي رخ ميداد كه در نمايشگاه از ازدحام آنچناني خبري نبود.
فروشگاه يا نمايشگاه؟
نمايشگاه بيستويكم براي ناشران بخش خصوصي كه در نمايشگاه شركت كردهاند، يك فروشگاه بزرگ است. در دورههاي قبلي نمايشگاه، نويسندگان و كارشناسان در غرفهها حضور مييافتند و مخاطبان اين امكان را مييافتند كه با نويسندگان رودررو گفتوگو كنند و در طول 10 روز نمايشگاه پاتوقهايي فرهنگي شكل ميگرفت و گاه در برخي از غرفهها بحثهايي جدي در ميگرفت كه خود به توليد ايدههايي منجر ميشد؛ حتي برخي از ناشران فضاي مشخصي را به اين برنامهها اختصاص ميدادند. <سراي اهل قلم> نيز در سالهاي آخر دوره اصلاحات بخشي از برنامههايش را در اختيار ناشران قرار داده، اما در دوره بيستويكم نه از چنين فضاهايي در غرفهها خبري است و نه ناشران در برنامههاي سراي اهل قلم سهمي آنچناني دارند.
نمايشگاه كتاب تهران براي بخش خصوصي به فروشگاهي بزرگ تبديل شده است و تمام برنامههاي جنبي در انحصار وزارت ارشاد و نهادهاي دولتي است. در غرفههاي نمايشگاه اگر از يكي دو ناشر دولتي بگذريم، به ندرت با غرفهاي روبهرو ميشويم كه برنامهاي جنبي داشته باشد.
برخي از ناشران علت اين امر را در نوع برنامهريزيهاي وزارت ارشاد و همچنين كمبود فضاي غرفهها ميدانند. برخي از غرفهها در اين دوره از نمايشگاه، آب رفتهاند و فضايشان كوچك شده است. برخي از ناشران از چگونگي تقسيمبندي غرفهها انتقاد دارند و معتقدند كه در تقسيمبندي غرفه عدالت رعايت نشده است. مديران نمايشگاه اين انتقادها را قبول ندارند، در عين حال برخي از نارساييها را ناشي از آييننامه ميدانند و ميگويند كه بايد آييننامه براي دورههاي بعدي اصلاح شود.
ناشراني كه در تقسيمبندي به آنها فضاي كمتري اختصاص داده شده است، به برخي از غرفهها اشاره ميكنند و ميگويند عليرغم تعداد يكسان كتابها، برخي غرفهها كوچك و برخي غرفهها بزرگتر است؛ اما يكي از ناشران به موضوع جالبتري اشاره ميكند. او ميگويد شما غرفههايي را كه در نبش راهرو قرار دارند و فروش كتاب از دو طرف برايشان ممكن است نگاه كنيد! اغلب ناشراني كه سرنبش قرار گرفتهاند يا ناشران دولتياند يا ناشران خاصي كه بيشتر كتابهايي با گرايش خاص منتشر ميكنند.
اين اتفاق در حالي رخ داده است كه مبناي كنار هم قرار گرفتن غرفهها الفبايي است، اما در برخي از موارد رديف الفبايي رعايت نشده است.
ريشه اين مشكل كجاست؟ اگر از بحث بيعدالتي و عدم رعايت ملاكهاي تعيين شده بگذريم و قضاوتي دربارهاش نكنيم، مشكل اصلي به كمبود فضاي نمايشگاهي در مصلي برميگردد.
امسال اگرچه تعداد غرفههاي درخواستي به ميزاني نبوده است كه مشكل ايجاد كند، اما انتقال ناشران آموزشي به شبستان باعث شده است فضا براي ناشران عمومي كه در شبستان قرار دارند تنگتر شود. شبستان بهترين مكان نمايشگاه است و فروش در آن نسبت به فضاهاي ديگر بالاتر است. امسال انجمن ناشران آموزشي بهعنوان يك نهاد غيردولتي با وزارت ارشاد در برگزاري بخش داخلي نمايشگاه همكاري كرد. ناشران آموزشي سال گذشته در سالنهايي قرار داشتند كه از نظر فروش مشكل داشتند و امسال با انتقال به شبستان اين مشكل خود را تاحدودي حل كردند.
در همين حال يكي از ناشران به موضوع ديگري نيز اشاره ميكند. در حالي كه بحث از كمبود فضا ميان ناشران بسيار جدي است، او دو غرفه جداگانه را نشان ميدهد كه هر دو آثار مشتركي را ارائه ميكنند، آثار حسن رحيمپورازغدي را.
جمعآوري كمتر از 300 كتاب
همانطور كه محسن پرويز رئيس نمايشگاه و معاون فرهنگي وزير ارشاد گفته است، جمعآوري كتابهايي كه آييننامه نمايشگاه را رعايت نكردهاند، از نمايشگاه در دورههاي قبلي هم سابقه داشته است، اما در نمايشگاههاي قبلي تعداد اين كتابها بسيار كم بود. محسن پرويز ديروز به خبرگزاري مهر گفته است: اينكه نمايشگاه طبق ضوابط خودش اجازه عرضه كتاب ميدهد يك مساله پذيرفتهشده بينالمللي است و شما در هر نمايشگاه بينالمللي ديگري هم كه بخواهيد شركت كنيد، كتابها ارزيابي ميشود و مجوز عرضه را به برخي از آنها نميدهند و آنها را جمع ميكنند.
پرويز ضمن اشاره به سابقه جمعآوري كتاب در 20 دوره گذشته گفته است: در بين كتابهايي هم كه در هر دوره جمع شده، كتابهايي هست كه به اركان اسلام يا مذهب شيعه اهانت كرده است يا اينكه تصاوير غيراخلاقي و يا محتواي مذموم و ناپسندي دارد، طبيعتا اين كتابها مجوز عرضه در نمايشگاه كتاب را ندارند اما بر اساس گزارشي كه از دوستانم در مورد كتاب جمعآوري شده گرفتم تعداد اين كتابها خيلي زياد نيست و سرجمع كتابهاي داخلي و خارجي كه با ضوابط نمايشگاه سازگار نيست و مشكل دارد، به 300 عنوان نيز نميرسد.
جمعآوري برخي از كتابها در حالي صورت گرفته است كه اين كتابها با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي منتشر شدهاند.
اعتراض وزير ارشاد به سوالپراكني مجري تلويزيون
اين خبر را هم بدون شرح بخوانيد. اگرچه با كمي تاخير، اما خواندنش خالي از لطف نيست.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي پنجشنبهشب با حضور در گفتوگوي ويژه خبري شبكه دوم سيما، نظرسنجيهاي انجام گرفته در كشور را زير سوال برد و گفت: درباره ميزان مطالعه در كشور در گذشته، آمار و ارقامي وجود دارد كه من به آنها اعتماد ندارم و در توضيح اين مطلب با مثالي گفته خود را اينگونه نقض كرد: وقتي نظرسنجي از افراد به صورت گفتوگوي رودررو انجام شده باشد، كسي نميگويد كتاب نميخوانم، همه خود را اهل مطالعه معرفي ميكنند! به گزارش سايت فردا كه تابناك هم آن را پوشش داده است، وي در پاسخ <اوجي>، مجري گفتوگوي ويژه خبري كه پرسيد اگر اينگونه باشد بايد آمار خوبي داشته باشيم، تصريح كرد: آماري كه در اختيار ماست، از دو دقيقه هست تا هفده دقيقه؛ منتها شيوهاي كه بعضا همكاران شما در صداوسيما با حضور در يك ميدان و نظرخواهي از مردم، آمارگيري ميكنند، اصلا شيوه مطلوبي نيست.
مجري برنامه كه در ميان حرف وزير پريده بود، با دفاع از عملكرد همكاران خود گفت: اصلا اينگونه نيست و وزير فرهنگ هم ادامه داد: به هر حال روشهاي ديگري هم براي نظرسنجي و برآورد دقيق ميزان مطالعه در كشور وجود دارد.
در اين هنگام و در حالي كه گفتوگو به شكل پرسش و پاسخ كوتاه گرم شده بود، اوجي پرسيد، مثلا چه روشهايي؟ و آيا شما روي اين مسأله كار كرديد؟ صفار هم معترضانه به مجري برنامه گفت: اينطوري كه شما دائم سؤالپراكني ميكني، راه به جايي نميبريم. اينكه دائم از توي گوشي به شما سؤالي بگويند و آن را از من بپرسيد بيفايده است. بهتر است با هم گفتوگو كنيم!
اوجي در پاسخ ادعاي وزير گفت: من ميتوانم اين گوشي را از گوشم دربياورم، اما اين سوالات، به صورت پيامك به من ميرسد و من هم با توجه به زمان كم برنامه موظفم كه از شما بپرسم. و بعد پرسيد: با اين احتساب كه شما اين نظرسنجيها را رد ميكنيد، قاعدتا خيلي از نظرسنجيها كه در كشور انجام ميشود، از نظر شما داراي اشكال است و قابل استناد نيست. وزير توضيح داد: اگر تنها به يك روش باشد، بله شايد محل اشكال باشد، اما پرسش از مخاطبان، تهيه ليست خريد كتاب، ليست امانت كتاب از كتابخانهها و همچنين ميزان فروش هر ناشر بايد در اينگونه نظرسنجيها لحاظ شود. اوجي پرسيد خود شما اين كار را كرديد و صفارهرندي گفت: مجموعه مركز پژوهشهاي وزارتخانه يكي از ماموريتهايش همين است. وي البته به اين موضوع كه در سه سال گذشته آيا وزارتخانه براي رد نظرسنجيها و پژوهشهاي قبلي كاري انجام داده يا خير، حرفي نزد.
وزير ارشاد در بخش ديگري از گفتوگوي ويژه خبري با مقايسه ايران با ديگر كشورها به امر كتابخواني در مترو و اتوبوسها اشاره كرد و گفت: جداي از نظرسنجيها، اين مهم است كه جامعه ما جامعه كتابخوان حرفهاي نيست، در حالي كه در بسياري از كشورها در اتوبوس و مترو هم مردم كتاب ميخوانند، چه بسا آن كتاب رمان باشد.
بنابر اين گزارش، صفارهرندي با اشاره به موضوع بحثبرانگيز خريد كتاب از سوي وزارت ارشاد با اشاره به مبلغ 25 ميليارد تومان خريد در سال گذشته در پاسخ به اين پرسش كه آيا ليست خريد را منتشر كردهايد يا نه گفت: بخشي از اين ليست منتشر شده، اما اگر ليست خريد در گذشته منتشر شود، چه بسا براي بسياري ناخوشايند باشد، چرا كه خريد از يك ناشر خاص بعضا به صدها ميليونها تومان ميرسيده است. وي البته به اين موضوع اشاره نكرد كه چرا وزارت تحت مديريت او اين ليست خريد را به شكل كامل منتشر نميكند.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در پاسخ به پرسش مجري برنامه درباره اعتراض برخي ناشران به روند طولاني صدور مجوز در مقابل اصرار اوجي كه چند درصد كتابها داراي مشكل هستند، به آماري غيرقابل قبول اشاره كرد و گفت: شما فرض بگيريد، 10 درصد. در سال گذشته، 54 هزار عنوان كتاب منتشر شده است، 10 درصد اين تعداد ميشود 5400 عنوان كتاب و اين تعداد كمي نيست!
بنابر اين گزارش، اين در حالي است كه در سال گذشته از 54 هزار عنوان كتاب، 23 هزار عنوان چاپ نخست بوده كه بايد براي صدور مجوز به طور دقيق بررسي ميشده، مضاف بر اينكه بالغ بر 9هزار عنوان از اين كتابها، كتب كمك آموزشي بودهاند كه بنا بر گفته وزير در كمتر از يك روز برايشان مجوز صادر ميشود. در واقع، آقاي وزير در يك سال گذشته، كمتر از دو هزار عنوان كتاب براي بررسي داشته است و نه 5400 عنوان. اوجي همچنين در آغاز اين برنامه پرسيد: روز اول نمايشگاه چطور بود؟ و وزير گفت: برداشت من اين است كه همين امروز، آثار رضايت نسبي در بين بازديدكنندگان وجود داشته است. اوجي گفت: آيا امروز خودتان به نمايشگاه رفتيد؟ و وزير پاسخ داد: نخير، اما ارتباط مستمر داشتم و گزارشهايي كه گرفتم اين موارد را به من انتقال داد. اوجي درباره نظم نمايشگاه امسال و اينكه در روز اول برخي معترض بودند كه چرا لوح فشرده اطلاعات ناشران در اختيارشان قرار نگرفته تا راحتتر به انتخاب و خريد كتاب بپردازند، گفت: امروز يك اشكال فني داشتيم كه به خاطر تيمهاي حفاظتي و فعاليت خاص آنها در شب افتتاحيه بوده كه از فردا، (جمعه) حل خواهد شد. البته اين مورد خاص به من گزارش نشده!
اوجي پرسيد خود شما چقدر مطالعه ميكنيد كه وزير گفت: به خاطر شغلم توفيق اجباري مطالعه دارم. بعضي اوقات به خاطر بررسي و مقايسه بين نظرات كارشناسان در مورد يك كتاب خاص، برخي اوقات به خاطر تهيه متن سخنراني و گاهي هم به خاطر كنجكاوي شخصي.
بنابر اين گزارش، مجري برنامه گفتوگوي ويژه خبري شبكه دوم سيما تا پايان اين گفتوگو بارها پرسشهاي خود را با عبارت <مردم پيامك فرستادن> مطرح كرد تا از توبيخ وزير درباره گوشي و رساندن سوال به مجري در امان باشد!
انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی
دل تنگم
05-21-2008, 12:52 AM
اسرافيل شيرچي از آن دست هنرمندان خطاط است كه هنر و فرهنگ ايراني را تاكنون به آمريكا، اروپا و كشورهاي عربي صادر كرده است.او كه 31 سال سابقه هنري دارد، معتقد است كه هنر با انتشار معنا پيدا ميكند و با عرضه آن، هنر توسط ديگران نقد و استقبال ميشود. نقد باعث پيشرفت است و استقبال بالي است كه هنرمندان توسط آن در سرزمين خود و ديگران اين هنر را عرضه خواهند كرد.
او در نيم سال اول سال 87 سه نمايشگاه در كشورهاي لوكزامبورگ، بلژيك و فرانسه برگزار ميكند. در هفته اول ژوئن نمايشگاهي متشكل از 35 تابلوي خط نستعليق، شكسته نستعليق و خط نقاشي در لوكزامبورگ برگزار ميشود. او در حاشيه اين نمايشگاه به تعليم خطاطي علاقهمندان ميپردازد. خط نقاشيهاي شيرچي اين بار مدرن شدهاند و با فرهنگ و مباني فرهنگي مردم اروپا مطابقت پيدا كردهاند. البته اين خطاط بيشتر از هر چيزي دلبسته سنت خطاطي ايراني است.
او كه در اين سفرها به دنبال برآوردن خرج سفر و معاش هم تا حدودي است، برخي از اين تابلوها را به فروش هم ميگذارد و بيشتر به تعليم خط در اين رابطه نظر دارد. او بعد همين نمايشگاه را در بروكسل و سپس استراسبورگ برگزار ميكند. برنامه نيمه دوم سال شيرچي به برگزاري نمايشگاههايي در داخل ايران و آمريكا اختصاص خواهد يافت. او از آن دست هنرمنداني است كه چند بار در حاشيه جشنواره فيلم كن در فرانسه نمايشگاه برگزار كرده و در چند شهر آمريكا به تعليم و عرضه آثارش پرداخته است. دولتها و مراكز فرهنگي اروپايي و آمريكايي از شيرچي دعوت ميكنند تا با حضور در اين كشورها و برگزاري نمايشگاهها به مبادله فرهنگي بپردازد. چنانچه در لوكزامبورگ بارها هنر مشرق زمين از جمله فيلم، موسيقي و ...عرضه شده است. اسرافيل شيرچي خود را سفير فرهنگي و هنر خطاطي ايران در اروپا و ديگر كشورهاي دنيا ميداند. او بارها با عرضه آثار، سخنراني، نمايش فيلم و اسلايد، به معرفي خط و هنر ايراني پرداخته است. اين هنرمند از سال 64 به طور مدام تا امروز در سراسر دنيا به عرضه هنر ايراني پرداخته و در همه اين موارد باعث جذب بسياري از آنان به اين نوع هنر شرقي شده است. در اين سفرها نيز گاهي با استقبال ايرانيان مقيم خارج از كشور روبهرو شده كه از عرضه هنر ايراني در آنجا به وجود آمدهاست.
دل تنگم
05-21-2008, 01:02 AM
اولين كنگره ملي و تخصصي ادبيات تطبيقي در سالن خوارزمي دانشگاه علوم و تحقيقات برگزار شد.اين كنگره با گزارشي از دبير اجرايي همايش دكتر اميراسماعيل آذر آغاز شد، سپس دكتر مهدي محقق رئيس هياتمديره انجمن ترويج زبان و ادب فارسي به سخنراني پرداخت.در اين همايش كه به تاثير متقابل زبان و ادبيات فارسي و ديگر زبانها پرداخته شد، يادآوري گرديد كه ادبيات يك گفتمان فرهنگي است.فرهنگ، موسيقي، هنر، ادبيات و... را دارد و هدف از مقايسه ادبياتهاي مختلف اين است كه به درك صحيح از فرهنگ برسيم.
ادبيات يك وجود كلي است و ادب بشري در راه غنيتر ساختن فرهنگ بشري است. در همايش ادبيات تطبيقي درباره عناوين <تاثير ادبيات ايران و آلمان>، <بينامتنيت و ادبيات تطبيقي>، <تاثير متقابل ادبيات ايران و آمريكا>، <تعامل ادبيات ايران و روسيه>، <اديان تطبيقي>، <تاثير و تاثر ادبيات ايران و فرانسه> و <تاثير متقابل ادبيات ايران و ايتاليا> به بحث پرداخته شد. در اين مراسم دكتر انوشيرواني گفت: <ادبيات تطبيقي در عين حال كه از مرزها ميگذرد، اما براي تمام آنها ارزش قائل است. ادبيات تطبيقي ايجاد دوستي و صلح پايدار است.>وي در پايان سخنانش اين جمله از گاندي را بيان كرد: <نميخواهم خانهام را با چهارديواري محصور نمايم و نميخواهم پنجرههاي خانهام را گلآلود كنم. من ميخواهم نسيم فرهنگها و تمدنها به منزل من بيايد، ولي به هيچيك از آنها اجازه نخواهم داد فرهنگ من را با خود ببرد.>
دل تنگم
05-21-2008, 01:03 AM
ثمين باغچهباني كه من ميشناسم، براي كودكان قصه ميگويد و من آن قصهها را نقاشي ميكنم، اما قصههاي او داراي ويژگيهاي قابل تامل هستند.برجستهترين ويژگي آن تخيل زلال كودكانه همراه طنز دلنشين آن است كه براي تصويرگري، بسيار مناسب و منحصربهفرد بودهاند. <اين آهو از كوه، اومده به شهر، ميخواد از تو شهر دوا بخره ، اين دختر بهش بستني ميده، آهو پول نداره، پاشم شكسته.
اين قصه از نظر شيوه نگارش در رديف آثار برجسته سوررئاليستي و آبستره جهان است.اما اين تخيل زلال كودكانه از كجا آمده است.وقتي ثمين اين قصههاي پنجگانه را براي تصويرگري به من داد به شدت شگفتزده شدم زيرا آنها با قصههايي كه قبلا تا آن زمان شنيده بودم بسيار متفاوت بودند! البته به خود ثمين گفتم فقط اندكي شباهت به سبك داستانهاي اوژن يونسكو در آن ميديدم ولي به نظر من براي نوآوري در تصويرگري بسيار فراتر از آن بودند و خودش درباره آن داستانهاي پنچگانه اينگونه توضيح داد كه: فرهنگ پسر پنجسالهاش در كتابچه نقاشياش اين پنج تا نقاشي را كشيده بود و كتابچه نقاشي را براي ثمين ورق زده و درباره اين نقاشيها اين چيزها را گفته:
اين يه كشتييه، ميون دريا، نوك دكلش يه پرچم بسته
اين ماهي از آب پريده بيرون
اين گربه هم رو موج دريا نشسته!
راست ميگفت. در اين دريا ماهي عجيبي با دمش روي آب راست ايستاده بود و گربهاي روي موج نشسته و ماهي را تماشا ميكرد.
در صفحه بعد داستان همان آهو بود كه از كوه آمده به شهر دوا بخرد.
ثمين از فرهنگ ميپرسد: پس چرا اين دختره بهش بستني ميده؟ و فرهنگ ميگويد: آهو پول نداره، پاشم شكسته!
در اين دفتر نقش عروسي بود با شمشير و جارو و مردي كه با يك دستهگل سر كوه، زير باران تنها نشسته بود.
اين يه عروسه زير سايهبون، جارو دستشه شمشيرم بسته، اونم داماده با يه دستهگل، سركوه تو بارون تنها نشسته
دفترش را ورق زد و نقش كلاغ و مار و آدم و خورشيدي را نشانم داد و گفت:
اين كلاغ در باغ پنير دزديده، مار اونو ديده دنبالش كرده، پرسيدم اين مرد داره چه كار ميكنه؟ گفت:
اين مرد با چوبش مارو ميزنه اونم خورشيد خانمه!، خورشيد عجيي بود، خيلي گداخته و وحشتزده با دماغ و دهان و ابرو و چشمهاي بسته.
پرسيدم: چرا چشمهاي خورشيد خانم بسته است؟ گفت: چون كه ترسيده. بله خورشيد خانم از ترس چشمهاشو بسته!
در صفحه آخر نقش تنوري بود. بزرگ و سوزان، جلوي تنور يك آدم برفي ايستاده بود چيزي مثل پاروي شاطرها دستش بود. آتش تنور سر و سينه آدم برفي را سوزانده بود و آب كرده بود. باران هم ميباريد چه باران درشتي بود. ميگفت:اين آدم برفي جلوي تنور بس كه نون پخته آتيش گرفته، گفتم: اي دروغگو مگه برف آتيش ميگيره؟گفت: نه آتش نگرفته مثلا آتيش گرفته، گفتم: اگه مثلا آتيش گرفته، پس سينهش چي شده؟ پس چرا بدنش آب شده؟ گفت: چون كه بارون اومده برفهارو شسته!، گفتم: چه قصه قشنگي! گفت قصه نيست راستهمن به عنوان يك تصويرگر كتاب كودك هنوز هم از زلالي اين تخيلات ناب كودكانه درشگفتم و بيش از آن از ذوق و سليقه ثمين در راه يافتن به لايههاي دروني تخيلات فرزندش درحيرتم.
بيترديد ثمين در نگارش اينگونه قصهها صاحبسبك است كه نياز به تحليل روانشناسانه هم دارد.
به گمان من، ثمين در لايههاي دروني قصههاي فرزندش، شباهتي با كودك درونخود و شباهتي هم از جوهر قصه با حديث نفسخودش، مييافته است.آيا بابابرفي در برابر آتش تنور نانوايي در حال پختن نان كه بخشي از وجودش را انبار ميكرد شباهتي به خود ثمين و يا با خود جبار باغچهبان در خدمت و ايثار فرهنگي نداشتهاند؟ثمين در مقدمه كتاب رنگينكمان اشاره ميكند: رنگينكمان را به پدرم جبار باغچهبان كه اولين شعرها و سرودهها را به من ياد داد و برايم دفترهاي نقاشي و شطرنجي و مدادهاي رنگي خريد، كه دستم را گرفت و با كمك او اولين آهو، كشتي، كلاغ، خورشيد و آدمها را كشيدم تقديم كردهام.
دل تنگم
05-21-2008, 01:09 AM
دوسالانهها، سردرگم
اعتماد ملي: تغيير و تحولات گاه به گاهي در عرصه مديريت هنرهاي تجسمي، هرازگاه سياستها و برنامههاي اين عرصه را دستخوش تغيير ميكند. اين روزها مركز هنرهاي تجسمي شاهد خداحافظي حبيبالله صادقي از اين مركز و ورود محمود شالويي به آن است. قضيه شايد سادهتر از اين حرفها باشد: مديري ميآيد و مديري ميرود! ولي واقعيت آن است كه اتكاي رويدادهاي هنري ايران به تغيير و تحولات مديريتي، باعث تغيير، جابهجايي و بيبرنامگي در آنها شده است. نمونه اين بيبرنامگي را ميتوان در يازدهمين دوسالانه عكس ايران مشاهده كرد.
روز گذشته ايسنا خبر داد كه دبير اين دوسالانه به خاطر تاييد نشدن قراردادش از سوي مسوولان، استعفا كرده است. از قرار معلوم عباسي با صرف هزينه شخصي CD آگهي فراخوان و همچنين بروشور مربوط به آن را طراحي كرده و در فروردين امسال به موزه تحويل داده است، اما پس از گذشت يك ماه و نيم، هنوز فراخوان در اختيار عكاسان قرار نگرفته است.
البته محمد فرنود، عكاس خبري و عضو شوراي سياستگذاري اين دوسالانه معتقد است استعفاي عباسي بايد از سوي اعضاي شورا مورد پذيرش قرار گيرد و از اين رو قرار است طي هفته جاري جلسهاي به همين منظور برگزار شود. او درباره دليل اين استعفا ميگويد: <اين استعفا به خاطر مسائل اداري بوده است؛ چرا كه تغيير و تحولات مديريتي، كار را عقب انداخته است. آخرين زمان تعيينشده براي دريافت آثار خرداد است و آقاي عباسي هم از هدر رفتن زمان ناراحت است.> وي با اين حال ابراز اميدواري ميكند كه دوسالانه عكس بدون هرگونه تاخيري و در زمان مقرر كار خود را به پايان برساند. كورش اديم ديگر عضو شوراي سياستگذاري اين دوسالانه هم معتقد است اعضاي شورا بايد دور هم جمع شوند و تصميم عاقلانهاي بگيرند. او معتقد است اسماعيل عباسي به جهت متزلزل بودن شرايط و در فشار بودن، استعفا كرده است.
از اين جزئيات كه بگذريم، نفس برگزاري دوسالانههاي مختلف با اما و اگرهاي زيادي همراه بوده است. مهمترين مساله فراروي اين رويدادهاي هنري، تكان خوردنهاي مديريتي است. براي مثال يازدهمين دوسالانه عكس ايران در موقعيتي كه بايد هرچه سريعتر به جمعبندي اجرايي برسد با تغيير و تحولات مديريتي مواجه شده است. هماكنون رياست مركز هنرهاي تجسمي به محمود شالويي واگذار شده است و شايد منطقي نباشد اگر انتظار داشته باشيم شالويي در عرض يك هفته به جمعبندي راجع به يك دوسالانه برسد! او البته پيشاپيش وعده داده كه خود مسند مديريت تجسمي كشور را اداره ميكند و رياست موزه را به يك هنرمند ميسپارد؛ با اين حال به نظر ميرسد دوسالانهها براي چندين ماه متاثر از تحولات مديريتي باشند.
عدهاي ديگر از منتقدان نگاه ديگري به دوسالانهها دارند. آنها معتقدند برپايي دوسالانهها در ايران از چارچوب تعريفشده جهاني خارج و به محلي براي تجمع دانشجويان يا ارائه آثار ضعيف بدل شده است، اين در حالي است كه در همه جاي دنيا تعريف واحد و مشخصي از يك دوسالانه وجود دارد. حميد سوري (رئيس اسبق واحد پژوهش موزه هنرهاي معاصر) در تعريف يك <دوسالانه> ميگويد: <دوسالانهها محلي براي نشان دادن تجربيات هنرمندان پيشرو و نمايش آخرين نوع گرايشها و تكنيكهاي هنري طي دو سال هستند.> سوري درباره دوسالانههاي موفق ايران طي سالهاي گذشته ميافزايد: <ما نمونههاي خوبي از دوسالانهها داشتهايم. براي مثال ميتوانم به دوسالانه ششم نقاشي و دوسالانه نهم عكاسي اشاره كنم. الان متاسفانه دوسالانهها آنطور كه بايد حمايت نميشوند و فضاي كلي به گونهاي است كه بودجه و امكانات در اختيار دبيران اين دوسالانهها قرار نميگيرد.> به هر حال به نظر ميرسد دستاندركاران تجسمي كشور بايد در دوسالانهها و نحوه برپايي آنها تجديدنظر كنند. اين رويدادهاي هنري چند صباحي است كه به تكثير بيمعنايي رسيدهاند و در كنار آن از كيفيت به دور ماندهاند
دل تنگم
05-21-2008, 01:12 AM
اعتماد ملي: منصور بنيمجيدي، شاعر، در بيمارستان شريعتي آستارا بستري شد. او جمعه 27 ارديبهشتماه به دليل خونريزي شديد معده روانه بيمارستان شد و تا زمان ارسال اين خبر حالش وخيم اعلام شده است. بنيمجيدي سال گذشته به دليل جراحي لوزالمعده در بيمارستان مدائن تهران چند هفته بستري شد و از آن زمان تا امروز با دردهاي جسته گريختهاي مواجه شده است و روز جمعه بيمارياش دوباره عود ميكند.از مجموعه اشعار اين شاعر كشورمان ميتوان به <اين ابر در گلو مانده>، <قرائت دوم من تويي>، <سهم من هميشه دلتنگي است>، <ديگر نميتوانم شاعر بمانم> و <بانوي باد شبانه پخش ميكند> كه همگي را انتشارات فرهنگ ايليا منتشر كرده است، اشاره كرد.
دل تنگم
05-21-2008, 01:16 AM
تجليل از بيضايي و ميرصادقي
اعتماد ملي: تجليل از بهرام بيضايي، نمايشنامهنويس و جمال ميرصادقي، نويسنده و اهداي جايزه به جان بارت از جمله مهمترين اتفاقات جايزه روزي روزگاري در دومين سال برگزارياش بود.در اين مراسم كه شامگاه شنبه 28 ارديبهشت ماه برگزار شده بهرام بيضايي گفت: با آنكه ريشه ادبي نمايش بسيار قديمي است ولي در ايران نمايشنامه جزو ادبيات محسوب نميشده است. نمايشنامهنويسان از آنجا كه آدمهاي كمتوقعي هستند، نميخواستند اديب بهشمار آيند.
زمانيكه ميخواستم پاياننامهام را بنويسيم ميگفتند كه نمايشنامه جزو ادبيات نيست، كوششي هم نكردم تا نمايشنامهنويسي را جزو ادبيات بهحساب آورم. اما اكبر رادي سالها كوشيد كه بگويد نمايشنامه بخشي از ادبيات است.زمان سخنراني بهرام بيضايي برق تالار قطع شد و اين نمايشنامهنويس با 50 سال تجربه نوشتن، زير نور تلفنهاي همراه به حاضران گفت: همينقدر روشنايي كافي است و در طول اين سالها هم بيشتر از اين سهم تئاتر نشده است. حميد امجد، محمد رحمانيان و محمد چرمشير درباره مقام و جايگاه بلند بهرام بيضايي در هنر و فرهنگ ايران معاصر سخن گفتند و لوح سپاساش را با اداي احترام به او هديه كردند.جمال ميرصادقي هم در زمان دريافت لوح سپاس خود به قرائت مطلبي پرداخت كه در آن به خواندن اولين داستان به نام اميرارسلان در كودكي و بعد نوشتن بهعنوان تنها لذت و گناه زندگياش تا لحظه مرگ اشاره شده بود.رضا سيدحسيني، مترجم نيز در مقام جمال ميرصادقي در اين مراسم گفت: او انسان خاصي است و نميتوان به اين سادگيها درباره او قضاوت كرد. قضاوتش درباره آدمها آنقدر دقيق است كه بايد از اين قضاوت خوشحال باشي.
او همچنين به كلاسهاي ميرصادقي كه نقش موثري در تربيت داستاننويسان جوان داشته است، و همچنين اينكه تعدادي از داستاننويسان برجسته كشورمان شاگردان او هستند، اشاره كرد.
جان بارت نويسنده رمان اپراي شناور كه سهيل سمي آن را ترجمه و انتشارات ققنوس آن را منتشر كرده است، برنده جايزه روزي روزگاري شد.
اين رمان كه در بخش رمانهاي خارجي بههمراه دو رمان بائودولينو نوشته امبرتو اكو با ترجمه رضا عليزاده و انتشارات روزنه و دم را درياب نوشته سالبلو و با ترجمه بابك تبرايي و نشر چشمه كانديدا شده بود، برنده جايزه اين بخش شد. به همين مناسبت پيام جان بارت در اين مراسم كه شامگاه شنبه 28 ارديبهشت ماه برگزار شد، قرائت گرديد كه در آن به رعايت كپيرايت در ايران تاكيد كرده بود.در بخش مجموعه داستان هم اين جايزه به حافظ خياوي براي مجموعه <مردي كه گورش گم شد>، رسيد كه توسط نشر چشمه به بازار كتاب آمده است. در اين بخش دو مجموعه <آن گوشه دنج سمت چپ> نوشته مهدي ربي و نشر چشمه و <گوساله سرگردان> نوشته مجيد قيصري و نشر افق نامزدهاي دريافت اين جايزه بودند.همچنين در بخش نظرسنجي رمان <هزاران خورشيد تابان> نوشته خالد حسيني و با ترجمه مهدي غبرايي بهعنوان توصيه اول كتابفروشان تعيين شد و انتخاب اول نخبگان غيرنويسنده هم مجموعه داستان <ها كردن> نوشته پيمان هوشمندزاده شد.اين دو جايزه به محمدعلي جعفريه، مدير نشر ثالث، و حسن كياييان، مدير نشر چشمه رسيد
دل تنگم
05-21-2008, 01:24 AM
نامه هاي کافکا به پدر و مادرش و دورا ديامانت
کافکا در برلين
http://www.etemaad.com/Released/87-02-09/11-1.jpg
ناصر غياثي
http://www.etemaad.com/Released/87-02-09/11-3.jpg
سال 1917 است که نخستين نشانه هاي بيماري تنفسي در کافکاي سي وچهار ساله مشاهده مي شود. از آن سال به بعد تا تابستان 1922 که کافکا با پيگيري هاي بي وقفه کوچک ترين خواهرش اïتلا بازنشسته مي شود، سال ها تلاش براي مداواي بيماري از يک سو و کشمکش بين کافکا و شرکت بيمه براي گرفتن مرخصي هاي استعلاجي و سرانجام بازنشسته شدن از سوي ديگر است. يک سال پس از بازنشستگي، در تابستان 1923 در سفري درماني به موريتس در شمال آلمان و در کنار درياي بالتيک با دورا ديامانت آشنا مي شود و در پاييز همان سال همراه با او براي رهايي از دايره تنگ پراگ، براي گريز از بند خانواده، براي زندگي مشترک با دورا ديامانت به آلمان- برلين- مي کوچد. خود او اين کوچ را با حمله ناپلئون به روسيه مقايسه مي کند. اما آلمان در حال از سر گذراندن سال هاي شکست در جنگ جهاني اول و بحران شديد اقتصادي است. تورم جهاني سرانجام به آلمان رسيده و قيمت ها روزانه بيست درصد افزايش پيدا مي کنند. کافکا و ديامانت در طول هفت ماهي که در برلين به سر مي برند، سه بار خانه عوض مي کنند، هربار به دليل گران بودن کرايه خانه. حال کافکا نيز روز به روز رو به وخامت بيشتر مي گذارد تا سرانجام به اصرار خانواده ناچار مي شود براي درمان به آسايشگاه هاي مختلف وين برود. در نامه ماقبل آخرش از برلين به پدر و مادر مي نويسد؛ «... من دوست داشتم اينجا بمانم. آپارتمان ساکت و باز و آفتابي و دلباز را، زن مهربان صاحبخانه را، محيط زيبا را، نزديکي به برلين را، بهار در راه را، همه اينها را بايد ترک کنم، فقط به اين خاطر که به خاطر اين زمستان غيرعادي کمي تبم بالا رفته...» در اوايل بهار 1924 بيماري او را سل حنجره تشخيص مي دهند. حالا ديگر به زحمت مي تواند چيزي بخورد يا بنوشد. فقط مي تواند پچ پچ کند، روزهايي که ساده ترين حرف هايش را بايد روي تکه هاي کاغذ بنويسد؛ «بپرس آب معدني خوب دارند. فقط از روي کنجکاوي.»
کافکا در سوم ژوئن مي ميرد و جسدش را در دوازدهم ژوئن در گورستان يهوديان پراگ به خاک مي سپارند.
ژانويه سال 1982 کتابي به کوشش هارت موند بيندا و کلاوس واگن باخ، دو کافکاشناس بي بديل آلماني، در آلمان منتشر مي شود با عنوان «فرانتس کافکا، نامه به اïتلا و خانواده». اين نامه ها بين سال هاي 1909 تا 1924 نوشته شده است. کتاب حاوي صدوبيست نامه و کارت پستي و کارت پستال است که بخش بسيار کمي از آن پيشتر توسط ماکس برود منتشر شده بود. بيشتر اين نامه ها- صد و يک نامه- خطاب به کوچک ترين خواهر ش اïتلا است که با کافکا رابطه بسيار نزديک و صميمانه يي دارد. در اين کتاب تنها شانزده نامه و کارت پستي موجود است که دوران اقامت کافکا در برلين را دربر مي گيرد و از اين تعداد تنها هشت نامه خطاب به پدر و مادر اما در واقع روي سخن کافکا با مادر است. کافکا غير از «نامه به پدر»، هيچ نامه يي را مستقيماً به پدر ننوشت که آن هم هرگز به دست گيرنده اش نرسيد. بقيه نامه ها يا خطاب به ديگر خواهرها و شوهران شان يا به رئيس شرکت بيمه است.
تا اينکه در سال 1986 مجموعه جديدي از نامه هاي کافکا پيدا مي شود که بيشترشان از برلين و خطاب به پدر و مادر نوشته شده بودند. البته باز هم همچنان که پيش از اين، نامه ها ظاهراً خطاب به پدر و مادر بود، اما روي سخن کافکا مادر اوست. اين نامه ها در سال 1990 با عنوان «نامه به پدر و مادر از سال هاي 1922 تا 1924» در آلمان منتشر مي شود. نامه هايي که حاکي از جزئيات زندگي روزمره کافکا در طول هفت ماه اقامتش در برلين است و نيز سندي است از فقر يک نويسنده، از شرم او به خاطر کمک هاي مالي و غذايي خانواده، تلاش براي راضي جلوه دادن زندگي اش در برلين براي پدر و مادر و در عين حال آرامش و آسايشي که کافکا در جست وجوي آن مشتاقانه از پراگ گريخته و به برلين پناه برده بود. او در اين نامه ها چندان در بند علائم سجاوندي يا نثر نيست. چند غلط املايي هم دارد.
کتاب «نامه به پدر و مادر از سال هاي 1922 تا 1924» را ترجمه کرده ام که به زودي توسط نشر ثالث منتشر مي شود. نامه سوم کافکا را از اين کتاب در اوان اقامتش در برلين در زير مي خوانيد.
(برلين - شتگليتس، اوايل نوامبر 1923 )
پدر و مادر عزيز
نامه شما با خبر امکان ديدار تو مادر عزيز امروز درست به موقع رسيد. اگر اين فصل سال، اوضاع آلمان يا پيش شما در منزل مانعي براي چنين سفري وجود ندارد، پيش من، از امروز صبح، که اصلاً و ابداً هيچ مانعي وجود ندارد و اين ديدار که اصلاً نمي توانم درست و حسابي تصورش را هم بکنم - تا حالا فقط در دوبريچوويتس1 به ديدارم آمده بودي - براي من اتفاق جانانه يي خواهد بود چون تا حالا آپارتمان مانع بود. اتاق فعلي من هنگامه يي است و به خاطر اکراه شما از توصيفات بلند از توصيف اتاق محروم شديد، آن هم براي هميشه، چون پانزدهم نوامبر اسباب کشي خواهم کرد. مي توانستي در اتاق فعلي ام هم بخوابي. يک کاناپه خوشگل اينجا هست، اما راحت نيست، علاوه بر اين گرچه رابطه ام با صاحبخانه بسيار خوب است، اما جنگ و گريز ها هميشه هست، علتش هم ناشي از اين است که او با انرژي و فهم برليني اش (يهودي نيست) از من بي نهايت بر تر است. همين هم منجر به اين شده که اسباب کشي کنم. فکر مي کنم در همان نيم ساعت اولي که با هم بوديم، دستگيرش شد که من هزار کرون (آن موقع ها دارايي هنگفت، امروز خيلي کمتر) بازنشستگي مي گيرم و بعدش شروع کرد به بالا بردن کرايه خانه و چيزهاي ديگري که به آن مربوط مي شود و تمامي هم ندارد. البته حالا قيمت ها به طور عموم زياد بالا مي رود، اما حتي اگر تمام خوبي هاي نادر آپارتمان را هم به حساب بياورم، بالا رفتن کرايه خانه من غول آسا است مثلاً اواخر آگوست اتاق را به ماهي چهار ميليون براي من کرايه کردند و امروز قيمتش رسيده به نيم بيليون. اما حتي اين هم خيلي زياد نيست، اما اين بلاتکليفي که نکند کرايه خانه و چيزهاي ديگري از اين قبيل هر ماه بالاتر برود، ناراحت کننده است. پس به اين خاطر اسباب کشي مي کنم. زن صاحبخانه هنوز خبر ندارد، من تازه پانزدهم موظفم به او خبر بدهم و بعدش هم بلافاصله مي روم. چندان دور نمي روم، دو کوچه بالاتر، در يک ويلاي کوچک با باغي خوشگل، به طبقه اول، دو اتاق (دو تا،) با دکوري زيبا که از آنها يکي، اتاق نشيمن، همان قدر آفتابگير است که اتاق فعلي من. در حالي که اتاق کوچک تر، اتاق خواب، فقط صبح ها آفتابگير است. ديگر مزيت ها؛ حرارت مرکزي و نور برق (اينجا فقط گاز هست که خيلي خوب نمي سوزد و شوفاژ در زمستان نبايد زياد راحت باشد، چون اتاقي با پنجره بيرون نشسته است و درها و پنجره ها خيلي خوب بسته نمي شوند). از اين نظر آنجا خيلي بهتر است. بيشتر از اين نمي خواهم تعريف کنم، چون طبيعي است که آدم يک آپارتمان را وقتي مي شناسد که دست کم يک سال تويش زندگي کرده باشد. مزيت اصلي اما اين است که قيمتش اگر چه کمتر از اتاق فعلي من نيست اما از بابت بالا رفتن قيمت و کلاهبرداري هاي ديگر حواسم جمع تر است. اما بزرگ ترين مزيت اصلي اش اين است- و مقصود از اين همه روده درازي همين بود- که تو مادر عزيز حالا واقعاً مي تواني بيايي اينجا، هر وقت که دوست داشتي و با يک اتاق راحت مواجه مي شوي. (ضمناً در حاشيه؛ فکر کردم که اگر دايي زيگفريد بخواهد براي مدتي به برلين بيايد، مي تواند آنجا زندگي کند .و- چيزي که کاملاً مطلوب است- در مخارج سهيم بشود.)
اما تکرار مي کنم؛ سفر اساساً وقتي معني پيدا مي کند که همراه با لذت باشد، لذت براي من و براي تو. سفر به عنوان پرستار کاملاً غيرضروري است، چون از من خيلي عالي مراقبت مي کنند و سفر به عنوان حمل بار و بنديل هم بي مورد است، چون ماکس نهم نوامبر مي آيد و آن طور که برايم نوشته ساک دستي را با خودش مي آورد. (راستي در مورد لباس هاي زمستاني؛ گمان مي کنم لازم باشد چند جفت دمپايي گرم هم در چمدان بگذاري، اينهايي که اينجا دارم زود به زود پاره مي شوند. دوشيزه خانم مي شناسدشان، اغلب از دست شان در عذاب بود، فکر نمي کنم قابل تعمير باشند.)
ترجيح مي دهم چنين چيزهاي کوچکي مثل سرپايي يا چيزهاي ديگري از اين قبيل را خودم بخرم تا در موردشان بنويسم، اما غيرممکن است، گراني هاي هفته هاي اخير بي حساب اند. هنوز هم احتمالاً زندگي در اينجا در مجموع ارزان تر از پراگ است، اما دارند حسابي مثل هم مي شوند، اما از مواد غذايي که بگذريم به نظرم مي رسد اينجا تقريباً همه چيز گران تر است تا پيش ما. مثلاً رفتن به تئاتر تقريباً غيرممکن است. مي خواستم بروم تئاتر، البته به يکي از بهترين شان، قيمت بدترين جا که طبق معمول نه چيزي مي شنوي و نه چيزي مي بيني و بنابراين مي تواني با خيال راحت مشغول شمردن چندين ميلياردي بشوي که خرجش کرده يي، تقريباً چهارده کرون است. يک تئاتر ديگر هم که علاقه مند بودم ببينم، قيمت کمتري دارد، به جايش اما از چند روز قبل بليت ها تمام مي شود. فکر مي کنم ديگر روزنامه يي بيرون نمي آيد که کمتر از 50/1 باشد. گراني گاهي به موادغذايي هم مي رسد. اين اواخر به خريدن تخم مرغ دانه يي 50 h مي نازيدم، امروز قيمت تخم مرغ دانه يي 60/1 است اما همان طور که گفتم در مجموع قابل تحمل است، آدم به همان خوبي پراگ زندگي مي کند و نه گران تر.خب ديگر مثل زن ها توي بازار پرحرفي کرده ام. حالا به سرعت سوال ها؛ امروز همزمان با نامه، بسته شماره سه رسيد و با تشکر دريافت شد. تقويم امروز اصلاً هيچي نگفت، به خاطر آپارتمان جديد زبانش بند آمده، اما اميدوارم بتوانم با خودم ببرمش.هيچ کدام از تخم مرغ ها نشکسته بودند. برعکسش، حالا که زياد حرفش را مي زنيم، کاش سر خواب (که در موردش مي پرسيد و خيلي حساس تر از تخم مرغ است) بلايي بيايد.
خوش باشيد و سلام مرا به همه برسانيد
اًف شما
سه ورق، شش صفحه نوشته شده با جوهر
1- دوبريچوويتس؛ ييلاقي در نزديک پراگ. کافکا در اوايل ماه مه براي استراحت چند روزي آنجا بود.
2- پانزدهم نوامبر اسباب کشي خواهم کرد؛ در اين مورد مقايسه کنيد با بخشي از نامه کافکا به ماکس برود در دوم نوامبر 1923؛ «در ضمن امروز همه مشاعرم در تملکم نيست، ناچار بودم مقدار زيادي را صرف حادثه يي عظيم بکنم؛ پانزدهم نوامبر اسباب کشي خواهم کرد. اين جور که به نظرم مي رسد، اسباب کشي مفيدي است. کم و بيش مي ترسم اين جريان را که زن صاحبخانه ام تازه در پانزده نوامبر از آن باخبر مي شود، بين اسباب اثاثيه اش که از روي شانه هايم دارند مي خوانندش، بنويسم، اما اين اسباب اثاثيه ها، دست کم برخي شان، کم و بيش طرفدار من هم هستند.
3- از اين نظر آنجا خيلي بهتر است؛ در نيمه دوم نوامبر موقعي که کافکا در خيابان گرونه والد زندگي مي کند، در نامه يي به ميلنه نا مي نويسد؛ «...تقريباً توي ده زندگي مي کنم. در ويلاي کوچکي با باغ، به نظرم مي آيد هرگز چنين آپارتمان خوبي نداشته ام، اين يکي را هم حتماً به زودي از دست خواهم داد، بيش از اندازه براي من خوب است، در ضمن اين دومين خانه من در اينجاست.» بيستم دسامبر 1923 به زبان چکي مدير بيمه مي نويسد؛ «در ويلاي کوچکي با باغ زندگي مي کنم، راهي نيم ساعته از درون باغ ها به گرونه والد مي رسد، باغ کشاورزي ده دقيقه با من فاصله دارد. ساختمان هاي ديگر هم نزديک من هستند و تمام راه هاي خانه ام از باغ مي گذرد.»
4- سفر به عنوان پرستاري کاملاً غيرضروري است؛ موضع کافکا نسبت به آمدن برنامه ريزي شده مادرش به برلين، مناسبات پيچيده کافکا با خانواده اش در زمان پيشرفت بيماري را بيان مي کند. از اين منظرنامه هشتم اکتبر 1923 به اïتلا که مي خواست به عنوان اولين نفر به ملاقات او برود، برجستگي مي يابد؛ «در مورد اينکه مزاحم من مي شوي لازم نيست حرفي بزنيم. اگر همه چيز دنيا مزاحم من باشد - کم و بيش کار به اينجا کشيده - تو يکي مزاحم من نيستي... پس تو خودتي. از تو که بگذريم، اين را بايد بگويم، به شدت مي ترسم. براي اين کار هنوز خيلي زود است، براي اين کار هنوز حسابي جا نيفتاده ام، براي اين کار شب هايم سخت متزلزل اند. تو حتماً اين را مي فهمي، ربطي به مهربان بودن، به خوش آمدن ندارد، دليلش ربطي به کسي که مي آيد ندارد بلکه مربوط به ميزبان است. تمام جريان برلين امري سخت ظريف است، با آخرين قوا به چنگ آمده و به همين خاطر موضوعي سخت حساس است. تو مي داني گاهي، طبيعتاً تحت تاثير پدر، با چه لحني درباره مسائل مربوط به من حرف مي زنند. چيز بدي در اين حرف ها نيست، بلکه بيشتر همدردي است، تفاهم است، مسائل تربيتي و چيزهاي ديگري از اين قبيل است. چيز بدي نيست، اما اين پراگ است که نه تنها دوستش ندارم، بلکه از آن مي ترسم. براي من ديدن و شنيدن بلاواسطه چنين داوري خيرخواهانه و دوستانه يي، مثل انتقال پراگ به اينجا به برلين است، باعث تاسفم مي شود و شب ها را خراب مي کند. لطفاً به من بگو که تو اين موضوع را دقيق و با تمام ظرافت غم انگيزش مي فهمي. حالا ديگر نمي دانم مي تواني بيايي يا نه...» اïتلا در اواخر نوامبر 1923 در برلين به ديدن فرانتس مي رود. سفر مادر انجام نگرفت. دايي کافکا، زيگفريد لووي پزشکي در اتريش، تازه در نيمه دوم فوريه 1924 به ديدن او رفت. مي خواست کافکا را راضي به اقامت در آسايشگاه کند.
5- لباس هاي زمستاني؛ کافکا در نامه يي به اïتلا، که ماکس برود آن را چهارمين هفته اکتبر تاريخ گذاري مي کند، مفصل به آن مي پردازد؛«چون ماکس لباس هاي زمستاني را برايم مي آورد، مي تواني زمان سفر را، اگر بدون اينکه مزاحمت خانواده اصلاً ممکن باشد، با خيال راحت و براساس مناسبات ديگري تعيين کني. ليست چيزهايي را که مي تواند به دردم بخورد، در آخر همين نامه مي نويسم، لطفاً آن را به مادر و دوشيزه خانم بده... پدر اهل اين حرف ها نيست...» پشت سر اين نامه ليستي از لباس ها مي آيد. سرپايي در اين ليست نيست.
6- دوشيزه خانم؛ خدمتکار منزل.
7- تقويم امروز اصلاً هيچي نگفت؛ اين نکته از طريق بخشي از يک نامه کافکا به خواهر وسطي اش والي پولاک روشن مي شود. «... اين ساعت هم، مثل بعضي از اشياي ديگر توي اتاق رابطه خصوصي خاصي با من دارد. فقط حالا، از وقتي که قرارداد خانه را فسخ کرده ام (يا دقيق تر بگويم، از وقتي بيرونم انداخته اند)، همه شان شروع کرده اند کمي از من رو برگردانند. از همه بيشتر اين تقويم، که در مورد کلمات قصارش يک بار براي پدر و مادر نوشته بودم. اين اواخر انگار مسخ شده يا کاملاً تودار شده، مثلاً آدم به راهنمايي فور ي اش احتياج دارد و مي رود پهلويش، ولي او چيزي بيش از اين نمي گويد؛ «عيد رفرماسيون»، چيزي که احتمالاً معناي عميقي دارد، اما کي مي تواند پيدايش کند؟، يا اينکه بداخلاق است و کنايه مي زند. مثلاً اين اواخر چيزي مي خواندم و فکري به ذهنم رسيد که به نظرم خيلي خوب يا بهتر بگوييم، پرمعنا مي آمد، آنچنان مهم و پرمعنا که مي خواستم نظر تقويم را بدانم (فقط در زمان چنين مجال هاي اتفاقي در طول روزش جواب مي دهد و نه وقتي که آدم طبق مقررات و در يک ساعت معين برگ تقويم را مي کند)، گفت؛ «گاهي يک مرغ کور هم پيدا مي کند و الخ»2 يک بار که از دست صورتحساب زغال سنگ به خشم آمده بودم، گفت؛ «خوشبختي و رضايت، سعادت زندگاني است.» در اين گفته البته در کنار متلک، يک بي تفاوتي توهين آميز هم هست. تقويم بي تاب است، اصلاً تحمل رفتن مرا ندارد، شايد هم مساله فقط اين است که نمي خواهد وداع را براي من مشکل کند، شايد پشت سر برگ تقويم روز اسباب کشي ام برگي بيايد که ديگر نبينم و رويش چيزي نوشته شده باشد مثل «بي شک حکمتي الهي است و الخ». نه، آدم نبايد تمام نظراتش را درباره تقويم بنويسيد؛ «خب او هم آدم است ديگر.»
مختصري درباره دورا ديامانت
دورا ديامانت به سال 1903 در لهستان و در خانواده يي يهودي به دنيا آمد. در بيست سالگي با کافکا آشنا شد و همراه او به برلين کوچيد. ازدواج آن دو به خاطر مخالفت پدر ديامانت ممکن نشد. به شهادت ديامانت طرح «زن ريزنقش» کافکا، توصيف زن صاحبخانه اول آنها در شتگليتس است. دورا ديامانت در تمام طول بيماري کافکا با او بود و از او پرستاري مي کرد. او پس از مرگ کافکا هنرپيشه مي شود و بعد ازدواج مي کند. سال 1936 از دست فاشيست ها که تازه در آلمان به قدرت رسيده بودند، به شوروي مي گريزد. شوهرش در آنجا قرباني پاک سازي هاي استالين مي شود. اما ديامانت موفق مي شود با تنها دخترش به انگلستان بگريزد و در سال 1952 در لندن مي ميرد.خاطره زير از کتاب در دست ترجمه «خاطراتي از کافکا، از دبستان تا بيمارستان» انتخاب شده است که توسط نشر ثالث منتشر خواهد شد.
کافکا و عروسک گمشدهہ
زماني که در برلين بوديم، کافکا اغلب به پارک شتگليتس مي رفت. من هم گاهي همراهش مي رفتم. يک روز به دختربچه يي برخورديم که گريه مي کرد و سخت دلشکسته به نظر مي آمد. با او حرف زديم. فرانتس علت غصه اش را پرسيد. فهميديم عروسکش را گم کرده است. فرانتس فوراً داستان قابل قبولي ساخت تا ناپديد شدن عروسک را توضيح بدهد؛ «عروسک تو رفته سفر، من خبر دارم، برايم نامه فرستاده.» دختر کمي مردد است؛ «نامه الان پيش تو هست؟» «نه، در خانه جا گذاشته ام، اما فردا برايت مي آورم.» دخترک که کنجکاوي اش تحريک شده بود، ديگر نيمي از غصه اش را از ياد برده بود. فرانتس فوراً به منزل برگشت تا نامه را بنويسد.
با آنچنان جديتي به کار پرداخت که گويي پاي خلق يک اثر در ميان است. دچار همان هيجاني بود که هميشه به محض اينکه پشت ميز تحريرش مي نشست، دچارش مي شد؛ فرقي نمي کرد نامه مي نويسد يا کارت پستي. در ضمن، نوشتن نامه يک کار واقعي بود، همان قدر اساسي که ديگر کارها، چون بايد به هر قيمتي شده از نااميدي کودک جلوگيري و رضايتش واقعاً جلب مي شد. يعني بايد دروغ از طريق حقيقت خيال به حقيقت دگرديسي مي يافت. فردا نامه را براي دخترک که در پارک منتظرش بود، برد. چون دخترک خودش نمي توانست بخواند، فرانتس با صداي بلند براي او خواند. عروسک در آن نامه شرح مي داد که ديگر حوصله اش از اينکه هميشه در يک خانواده زندگي کند سررفته و دوست دارد هوا عوض کند. در يک کلام مي خواست از دخترک، که خيلي هم دوستش داشت، براي مدتي جدا بشود. عروسک قول داد هر روز نامه بنويسد.
و واقعاً هم کافکا هر روز يک نامه مي نوشت که در آن هربار ماجراي تازه يي تعريف مي کرد که طبق ريتم خاص زندگي عروسک ها با سرعت زيادي پيش مي رفت. پس از چند روز کودک از دست دادن واقعي اسباب بازي اش را فراموش کرده بود و فقط به خيالي مي انديشيد که به ازاي عروسک به او عرضه مي شد. فرانتس هر جمله رمان را آنقدر دقيق و مبسوط و مطايبه آميز نوشت که وضع عروسک کاملاً باورپذير شد؛ عروسک بزرگ شده، به مدرسه رفته و با آدم هاي ديگر آشنا شده بود. مرتب به بچه بابت عشق اش به او خاطرجمعي مي داد. اما در ضمن به تلويح گريزي هم به دردسرهاي زندگي، وظايف و علايق اش مي زد، چيزهايي که فعلاً مانع مي شدند تا زندگي مشترک شان را دوباره از سر بگيرند. از دخترک خواست در موردش فکر کند. به اين ترتيب دخترک داشت براي گذشتي اجتناب ناپذير آماده مي شد.بازي حداقل سه هفته طول کشيد.
فرانتس از فکر اينکه بازي را چگونه به پايان ببرد، ترس وحشتناکي داشت. چرا که اين پايان بايد پاياني قطعي مي بود، يعني بايد نظمي را ممکن مي ساخت که جايگزين آن بي نظمي بشود که به خاطر از دست دادن اسباب بازي ايجاد شده بود. مدت ها گذشت تا فرانتس سرانجام تصميم گرفت بگذارد عروسک ازدواج کند. اول داماد، جشن نامزدي، تدارکات عروسي و سپس خانه تازه عروس- داماد را با ذکر جزئيات توصيف کرد؛ «خودت خواهي پذيرفت که ناچاريم از يک ديدار دوباره در آينده صرف نظر کنيم.» فرانتس مشکل کوچک کودکي را از طريق هنر حل کرده بود، از طريق وسيله موثري که در اختيار شخص او بود تا به جهان نظم بدهد.
ہ عنوان از مترجم است.
پي نوشت ها؛-----------------------
1- Dobrichowitz
2- اصل اين ضرب المثل آلماني اين است؛ «گاهي مرغ کور هم دانه پيدا مي کند.» که مترادف اين بيت از سعدي است؛ گاه باشد که کودکي نادان / به غلط بر هدف زند تيري.م.
دل تنگم
05-21-2008, 01:28 AM
دانشجویان دانشگاه هاروارد با سخنرانی نویسنده مجموعه داستان های هری پاتر در این دانشگاه مخالفت کردند.به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دانشگاه هاروارد، جی کی رولینگ که قرار است امروز در جشن فارغ التحصیلی هزاران نفر از دانشجویان دانشگاه هاروارد آمریکا سخنرانی کند با مخالفت شدید دانشجویان روبرو شد.
دانشجویان با اعتراض به برنامه سخنرانی وی، او را "ذره ای ناچیز" در عرصه داستان نویسی خواندند و خواستار سخنرانی فرد بهتری به جای او شدند.
آنها در این اعتراض رولینگ را نویسنده ای مختص کودکان خواندند و اعلام کردند که او می تواند فقط برای کودکان حرف بزند و دانشجویان هاروارد مستحق نویسنده ای طراز اول هستند.
رولینگ پنجمین زنی است که از سال 1950 در این مراسم سخنرانی خواهد کرد. "باربارا وارد جکسون" اولین سخنران زن مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان هاروارد در سال 1957 بود. "بی نظیر بوتو"، "مادلین آلبرایت" و "باربارا جوردن" از دیگر زنان حاضر در این مراسم دانشگاه هاروارد در سالهای گذشته بوده اند.
دل تنگم
05-21-2008, 01:52 AM
گفت و گو با فارس عنوان شد
نويسنده ژاپني از تبار ساسانيان در آرزوي ديدار ايران
خبرگزاري فارس: خانم هيروكو نيشىزاوا، نويسنده و هنرمند ژاپني كه بر اساس مستندات خانوادگي خود را از تبار شاهان ساساني ميداند در حال حاضر در بستر بيماري است و هنوز در آرزوي ديدار ايران است.
http://media.farsnews.com/Media/8702/Images/jpg/A0422/A0422899.jpg
به گزارش خبرنگار فارس، هيروكو نيشىزاوا Hiroko Nishizawa كه اكنون 80 سال دارد خود را در بين ايرانيان ساكن ژاپن به عنوان يكي از بازماندگان تبار شاهزادگان ساسانى كه در روزگار باستان به اين سرزمين آمدهاند، معرفي كرده است.
وي به گواهى اسناد خانوادگى كه در اختيار دارد خود را نسل پنجاه و سوم از تبار شاهزادگان ساسانى ميداند. شاهزادگان ساساني ظاهرا در سده هفتم ميلادى به سمت شرق آسيا مهاجرت كردهاند.
هاشم رجبزاده، ايران شناس مقيم ژاپن در گفتوگو با فارس، درباره آشنايي خود با هيروكو نيشى زاوا گفت: مراجعه كرده بودم به سفارت ايران در ژاپن و آنها از من خواستند كه با ايشان ديدارهايي داشته باشم. البته خود خانم نيشى زاوا خواسته بودند كه با يكى از ايرانيان دانشگاهى در ژاپن براي كار تحقيقشان آشنا شوند و سفارت هم مرا به او معرفي كرده بود.
رجبزاده نتيجه اين ديدارها را در 3 مقاله در مجلات «بخارا»، «كتاب ماه تاريخ و جغرافيا» و مجله «ايرانشناسي» در واشنگتن منتشر كرده است.
يكي از مسائل مهم درباره ادعاي اين خانم ژاپني در انتساب خود به شاهزادگان ساساني اثبات اين ادعا از طريق مدارك و اسناد است.
هاشم رجبزاده در اين زمينه گفت: وسيلهاي به آن صورت براي تأييد اين مدارك نيست. با اين حال تاريخ نشان ميدهد كه اين ادعا صحت دارد و به نظر من دليلي هم نيست كه حرفهاي ايشان تصنعي يا تظاهري باشد.
پژوهشگر دانشگاه مطالعات خارجي اوساكا افزود: مداركي را با توجه به حرفهاي خانم نيشيزاوا جمعآوري كردهام و قصد دارم آنها را جمعبندي كنم و به صورت مقالهاي تازه منتشر كنم.
رجبزاده درباره سفر اين خانم ژاپني به ايران گفت: تا حالا متأسفانه به ايران نيامده. البته دو بار تا حالا از طرف مقامات فرهنگي دعوت شده كه يك بار بيماري و يك بار هم مسئله خانوادگي پيدا كرد و نتوانست بيايد.
به گفته اين پژوهشگر، در حال حاضر نيشيزاوا به خاطر كهولت سنت ضعف بدني دارد و در رفت و آمدهاي خود احتياط ميكند.
شاهزادگان ساساني سده هفتم ميلادى بعد از ويران شدن تيسفون به خاور دور رفتند. با اين حال مسير تاريخي دقيق اين مهاجرت و انگيزه آن به درستي مشخص نيست.
رجبزاده درباره تحقيقات تاريخي مورخان و ايرانشناسان در اين زمينه گفت: تحقيقات خيلي مختصري انجام شده و منابع و مدارك تاريخي ژاپن هم اين مهاجرت را نشان ميدهد ولي خود من اين موضوع را دنبال نكردهام كه چرا اينها به ژاپن رفتهاند.
به گفته اين پژوهشگر، بخشي از دلايل سكونت بازماندگان ساساني در ژاپن مربوط به شاهزادههاي ساساني است كه به چين فرار كردند.
رجبزاده گفت: در وقايعنامهها و تاريخنامههاي ژاپني كه به صورت روز نوشته ميشده، مهاجرت شاهزادگان ساساني ذكر شده است. با اين حال تحقيق واقعاً دقيقتري تا حالا ممكن نشده چرا كه وسيلهاي نبوده است.
به گفته رجبزاده، بخشي از اين مسأله به دلايل و قرائن باستانشناسي بر ميگردد.
پژوهشگر دانشگاه مطالعات خارجي اوساكا در ادامه اين گفتوگو درباه دلايل مهاجرت اجداد نيشيزاوا به ژاپن از نگاه خود او گفت: اين جزييات را ايشان اطلاع ندارند. اطلاعات او بر اساس اسناد خانوادگي است.
رجبزاده گفت: ايشان ميگويند از نسل شاهزادههاي ساساني هستند و البته ايشان نميگويند ساساني، بلكه ميگويند از شاهزادههايي هستند كه نسلشان به هخامنشي ميرسد. منتهي احتمالشان اين است كه در دوره ساساني به ژاپن آمدهاند.
به گفته رجبزاده، از دورههاي قبل از ساساني هم سند و مدركي نيست كه كسي به ژاپن آمده باشد.
هيروكو نيشىزاوا كتابى داستانوار با عنوان «از تبارِ ايرانى» منتشر كرده كه درباره خاندانش است.
خانواده وى از دير باز در ناگونو، ايالتِ كوهستانى در جزيره اصلى ژاپن ساكن بودهاند. اما خود وي اكنون در توكيو زندگى مىكند.
انتهاي پيام/ش
دل تنگم
05-21-2008, 01:54 AM
http://myhedayati.blogfa.com/Photo/m/myhedayati.jpg
سرگذشت هنر در هر سرزميني در پيوست با رودخانه خروشاني به نام تاريخ هنر سرشتي دوگانه دارد. اين سرگذشت از سويي منحصر به فرد است چون ريشه در زيستنگاه خويش دارد و از سويي از كاروان جهانپيماي هنر روزگارش نيز نميتواند عقب بماند و اين سرشت دوگانه خود ذات هنر ميشود.
اما بهانه اين يادداشت، هنري به نام ادبيات است. هنري كه با مقدسترين و شگرفترين نعمتي كه به انسان داده شده آغاز ميشود. هنري كه برانگيختگي كلمه است و كار كردش به قولي كاهش رنج زيستن. اما تعريف ادبيات خارج از جغرافياي پهناوري كه ميتوان براي آن قائل شد در رويكردي هنري است كه به ذات خود نزديك ميشود و در اين ميان فراخواندن ژانرهايي چون داستان، شعر، نمايشنامه و قطعه ادبي سرستونهاي اين ماندگارترين دستامد تامل و تكلم انسان است
در اين ميان تجربه منحصر به فرد ادبيات پارسيگويان فلات ايران شكوهي چشمگير دارد
اين شكوه چشمگير و چشمنواز آغاز اوج هنر پارسي است و تعمدي است در اين تركيب شايد ناسازوار «آغاز اوج».
تورقي از سر حوصله در تاريخ هنر جهان يادآور اين واقعيت است كه انسان از همان ابتداي دانستن با تصوير و حجم بيش از هر چيز ارتباط برقرار كرده و اين ارتباط در تمام روزمرگيها و حتي نيايشوارههايش ساري و جاري بوده است. اين سيالیت و جريان داشتن از بدويت انسان غارنشين تا آنجا كه خط را ميشناسد يا به تعبيري ميشناسانندش وجود دارد و جالب اين كه بعد از حضور كلمه نيز باز اين تصوير است كه ميخواهد معنا را به مقصود برساند و اين حديث دراز دامن تا آنجا كه ادبيات سلطه بلامنازعي بر تمامي هنرها پيدا ميكند ادامه دارد. چه مكمل عالي بودن بگوييم چه سلطه بلامنازع؛ نميتوان حضور جدي ادبيات را در اوج هنر نمايش يوناني در چندصد سال پيش از ميلاد مسيح انكار كرد. حتي در اعتلاي هنر رنسانس اين دوستيهاي شاعران بزرگ ايتاليايي و نقاشان و معماران چيرهدست فلورانسي است كه شاهكارهاي هميشه تاريخ هنر غرب را رقم زده
درست اما قبل از اين اوج هنر، يعني در قرون وسطي در اين سوي جهان ما هنر ايراني را در گستره خيالانگيز خود يعني ادبيات در اوج ميبينم و آن تجربه منحصر به فرد هنر ايراني كه گفتيم؛ در آن زمان است كه «آغاز اوج» خود را به نظاره مينشيند. ادبيات پارسي با ريشه داشتن فرهنگ اسلامي در كلمه در اين دوره فرزانهگان برگزيده خود را سوار بر توسن آسمانفرساي زيباييهاي بياني و كلامي به تاخت ميبيند. فرازنهگاني كه قلههاي معرفت و معنا را در هالههايي از ابرهاي اساطيري زيبايي نحوي و بلاغي تا امروز زیر شهپرخود دارند نيز شوريدگان و شيفتهگان خود را از سراسر جهان به تعظيم و تكريمي ناخودآگاه واميدارند.
غزل عاشقانه و شعر عارفانه و منظومههاي غنايي و حماسي بازمانده از روزگاران گذشته پارسيگويان هنر ايراني، اما امروز تنها شناسنامهاي پرافتخار است و بس. شناسنامهاي كه آيينهداري در مقابل آن نيز خوابپران داعيهداران هنر روزگارمان نشده است. نميدانيم اين اتفاق كي و از كجا افتاد. نقطه شروع داشت يا شروعها، اما آن «آغاز اوج» فرجامي تلخ چون مرگ آرش در پايان كمانگيرياش داشت. تير آرش از كوه دماوند رها شد و در مرز ايران و توران به زمين نشست و افتخارها براي ايرانيان شد اما دريغ و درد جان پهلوان نيز با جان تير روانه شده بود و اين حكايت ادبيات پرافتخار كلاسيك، پارسي زباناني است كه امروز تنها به آن افتخار دلخوشيم و مرگ پهلوانانمان را از پس آن نميبينيم
چه نديدن مرگي! وقتي هنوز مثنوي را به تصحيح نيكلسون انگليسي ميشناسيم و بعداز شاهنامه ژول مول با احتياط سراغ تصحيحهاي ديگر ميرويم و کشف المحجوب ژوكوفسكي هنوز توي كتابخانههامان با اقتدار نشسته و هزاران حرف پردرد مشترك ديگر كه كار را از فرياد هم گذرانده...و اضافه كنيد به آن اظهار فضلهاي بيجا و بيگاه برخي غورهنشدههاي مويز شده- هنر (ادبيات) مدرن- را كه به همان سنت مدرنيته، پدركشي جزء لاينفك تجربههاي بلندپروازانهشان شده است.
گزين گلايهاي كه رفت؛ حكايت ادبيات چهل تكه روزگار معاصرمان است كه سرماي استخوان سوز مدرنيته را كه هيچ از نسيم دردهاي روزمره نيز نميرهاندت. ادبياتي كه نميتواند حتي نيم ريشتر بلرزاندت يا تو را حتي به هوس لرزيدن بياندازد. انگار همه فهم ما از ذات هنر و ادبيات خلاصه شده در يك سوي عقب نماندن از كاروان جهانپيماي هنر و ادبيات جهان و تمام افتخارمان گاه جلو زدن آن- هم به زعم خودمان- از اين كاروان شده و سوي ديگر ذات دوگانه هنر يعني ريشه داشتن در بوم خود را گويي به بادها سپردهايم. بادهايي كه با بردن هويت باشكوه ادبياتمان، سخاوتمندانه ادبياتي وارداتي را به كشترازهايمان آوردهاند. راستي شما ميدانيد حالا كه كالاهاي چيني دارد بازار اقتصادي جهان را قبضه ميكند، از كجا ميتوان براي سال جديدمان به اندازه كافي ادبيات وارد كنيم!!
دل تنگم
05-21-2008, 02:02 AM
«عباس كيارستمي» با بيان اينكه ادبيات غني ايران بايد براي عامه مردم قابل درك و فهم باشد، گفت: در تاليف و خلق آثار ادبي در سينما و تلويزيون بايد به گونه اي به ادبيات كشورمان بپردازيم كه علاوه بر طبقه خاصي از جامعه، عامه مردم نيز بتوانند با آن اثر ارتباط برقرار كنند.\
«عباس کیارستمی» نويسنده و كارگردان سينماي ايران در گفت و گو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) به همگاني كردن ادبيات غني ايران اشاره كرد و افزود:ادبيات ايران بايد به گونه اي معرفي و به تصوير كشيده شود كه علاوه بر محتوا و ساختار قوي براي همه اقشار جامعه در داخل و خارج از كشور قابل فهم و درك باشد تا علاوه بر طبقه خاصي از جوامع، عامه مردم نيز بتوانند با آن اثر ارتباط برقرار كنند.
معرفي ادبيات ايران به خارج از مرزها بيشتر از طريق تاليف كتاب انجام گرفته تا خلق يك فيلم شاخص سينمايي كه قابليت اكران جهاني را داشته باشد
كارگردان فيلم «طعم گیلاس» در خصوص تاليف كتاب «ديوان شمس» با اشاره به اين مطلب خاطرنشان كرد:پرداختن به غزلیات سعدی و حافظ اتفاق تازهای نيست.در سن ده سالگی من هم راديو، با برنامه «گلها» به اشعار حافظ http://www.ibna.ir/images/layout/fa/img083.gif براي شروع تاليف ديوان شمس ابتدا بايد بيشتر مطالعه كنم تا ببينم مي توان با نگاه ديگري به اين موضوع پرداخت و آيا نتيجه اين كار رضايت من را جلب خواهد كرد يا خير و سپس تاليف كتاب مورد نظر را آغاز كنم http://www.ibna.ir/images/layout/fa/img084.gif
و سعدي مي پرداخت.
وي درباره تاليف و گردآوري ديوان شمس افزود: براي شروع تاليف اين كتاب ابتدا بايد بيشتر مطالعه كنم تا ببينم مي توان با نگاه ديگري به اين موضوع پرداخت و آيا نتيجه اين كار رضايت من را جلب خواهد كرد يا خير و سپس تاليف كتاب مورد نظر را آغاز كنم.
كيارستمي در ادامه به حضور خود در اپراي ملي انگليس اشاره كرد و افزود: در اين رويداد هنري، اجراي جديدي از اپراي «زنها همگي همانجورند» را كارگرداني خواهم كرد. اين اپرا يكي از آثار برجسته «ولفگانگ موتزارت» است كه در سال 1790 ساخته و اجرا شد و اين هفدهمين اجراي اين اپرا در اين كشور است.
اين كارگردان مطرح سينما با اشاره به اينكه طي سه دهه گذشته كتاب هاي متعددي در حوزه ادبيات چاپ و منتشر شده است، تصريح كرد: معرفي ادبيات ايران به خارج از مرزها بيشتر از طريق تاليف كتاب انجام گرفته تا خلق يك فيلم شاخص سينمايي كه قابليت اكران جهاني را داشته باشد.
«عباس کیارستمی» سال ۱۳۱۸ در تهران متولد شد. وی از سال۱۳۵۲ شروع به ساختن فیلم کرد و در سال۱۳۷۰ با فیلم «زندگی ادامه دارد» جایزه «روبرتو روسیلینی» جشنواره کن را از آن خود کرد.این جایزه به سازندگان در اپراي ملي انگليس، اجراي جديدي از اپراي «زنها همگي همانجورند» را كارگرداني خواهم كرد. اين اپرا يكي از آثار برجسته «ولفگانگ موتزارت» است كه در سال 1790 ساخته و اجرا شد و اين هفدهمين اجراي اين اپرا در اين كشور است
فیلم هایی که با اندیشه «روبرتو روسیلینی» فیلمساز مشهور ایتالیایی همخوانی داشته باشد، اعطا می شود.
کیارستمی همچنين در سال ۱۳۷۵ با فیلم «طعم گیلاس» برنده جایزه نخل طلایی جشنواره فیلم کن فرانسه شد.این کارگردان ایرانی در سالهای۱۳۷۱ و۱۳۸۰ به ترتیب عضو هیات داوران در بخش فیلم های بلند و کوتاه جشنواره کن بود.
از عباس كيارستمي چندي پيش دو كتاب تحت عنوان «سعدي از دست خويشتن فرياد» و «حافظ به روايت كيارستمي» وارد بازار نشر شد.كتاب «حافظ به روايت كيارستمي» كه با استقبال خوب مخاطبان مواجه شده در بيست و يكمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران نيز عرضه خواهد شد و بعد از پايان نمايشگاه اين كتاب تجديد چاپ مي شود.
دل تنگم
05-25-2008, 01:21 AM
روندها- نسيم مرعشي:
طرحي قرار است تصويب شود كه جلوي ترجمه مجدد كتابها را خواهد گرفت.
رفتهايد كتابفروشي و از آقاي فروشنده سراغ كتابي را گرفتهايد كه اين روزها زياد تعريفش را شنيدهايد. آقاي كتابفروش ميگويد كتاب را دارد و براي لحظهاي خيالتان راحت ميشود.
بله، فقط «براي لحظهاي»؛ چون بلافاصله كتابفروش 2 (يا بسته به شانستان،3، 4 يا تعداد بيشتري) كتاب جلوي رويتان ميگذارد كه همهشان همان كتاب مورد نظر شما هستند، اما با ترجمههاي متفاوت.
آقاي فروشنده آن قدر هم محترم و با فرهنگ هستند كه دوست ندارند عليه هيچ كدام از اهالي كتاب و هنر، ذرهاي بياحترامي كنند و قضاوت در مورد كيفيت 2 (يا 3 يا هر چند) ترجمه و انتخاب بين آنها را به خودتان واگذار ميكنند.
حالا اين شما هستيد و اين هم آزمون دشوار تعيين سطح ترجمهها؛ بايد خيلي سريع – آن قدر كه مزاحم كار فروشنده و باقي كتاب دوستان نشويد – بفهميد كداميك از اين ترجمهها كار يك استاد است و كداميك كار جواني به سن و سال خودتان كه تازه كلاسهاي زبانش تمام شده و خواسته مهارت خودش را تست بزند. بفرماييد؛ وقت شما از همين الان شروع ميشود؛ يك، 2، 3، 4،...
احتمالا حكايت بالا، براي همه ما آشناست. قضيه ترجمههاي متعدد از يك اثر و حضور سيل مترجمهاي جوان و گمنام در سالهاي اخير، موضوع اصلي اين گزارش نيست؛ موضوع اصلي، ماجرايي است كه شايد جلوي اين سيل و آن ترجمهها را بگيرد و شايد هم نه. خودتان بخوانيد.آيا اين طرح، سد راه مترجمان جواني كه با خلاقيت شخصي خودشان ميخواهند به بازار كتاب راه يابند نميشود؟ بايد صبر كرد و ديد.
اصل ماجرا به تيرماه برميگردد؛ رئيسجمهور ابلاغيهاي را صادر كرد كه ميگفت مركزي به نام «مركز سازماندهي ترجمه و نشر معارف اسلامي در خارج از كشور» تاسيس شود. ايده تاسيس اين مركز هم اولينبار به ذهن شوراي انقلاب فرهنگي رسيده بود. اين كاملا مشخص است كه ارتباط ادبيات ما با ادبيات دنيا آنطوري كه بايد، نيست.
درواقع آثار خوبي كه اينجا نوشته شدهاند، يا اصلا ترجمه نشدهاند يا ترجمه مناسبي ندارند و حداكثر هم اين ترجمهها محدود ميشوند به زبان انگليسي و بعضي وقتها هم فرانسه. بهخاطر همين، قرار است مركز سازماندهي ترجمه دست به كار شود و مثلا از ناشران داخلي و خارجي كه اين كارها را منتشر ميكنند، حمايت كند.
علاوه بر اين، قرار است از هركدام از اين كتابهاي ترجمهشده، 500نسخه به كتابخانههاي معتبر دنيا بفرستد. خلاصه اينكه قرار است اگر كسي در گينه بيسائو هم تصميم گرفت كتابي از يك نويسنده ايراني بخواند، بتواند.
اما چيزي كه اين روزها جنجالبرانگيز شده، دقيقا عكس اين ماجراست؛ تاسيس اين سازمان، دستاندركاران ترجمه ادبيات را به فكر تازهاي انداخت؛ دبير شوراي عالي انقلاب فرهنگي اعلام كرد كه قرار است مركزي هم براي ساماندهي ترجمه آثار خارجي در ايران تشكيل شود.
ابتدا گفته ميشد اين مركز قرار است نظارتش را به اين شكل انجام دهد كه اگر كسي يك كتاب را ترجمه كرد، كس ديگري به خودش زحمت دوباره ندهد. اينطوري كسي كه 4 ترم كلاس زبانش را با نمره نزديك مشروطي پاس كرده، يك فرهنگلغت زير بغل نميزند و شروع به ترجمه كارهاي آلبر كامو نميكند. ظاهرا كه طرح خيلي مفيدبه نظر ميرسد اما ماجرا به همين سادگيها نيست.
موافقها
خيلي از مترجمها از اين طرح استقبال كردهاند. اكثر مترجمها از وجود اين همه ترجمه ـ براي يك اثر ـ كه اكثرا هم كيفيت خوبي ندارند، ناراضي هستند و اميدوارند اين مركز بتواند اين مشكل را حل كند. بعضيها هم معتقدند كه اين مركز ميتواند اطلاعرساني خوبي در مورد كارهاي مهم منتشر شده در دنيا به آنها ارائه كند و به علاوه بر كيفيت ترجمه نظارت كند.
عبدالعلي دستغيب ميگويد تأسيس مركزي براي اينكه ترجمه آثار ادبي زبانهاي ديگر به فارسي ساماندهي شود، ضروري است.
اسدالله امرايي هم اين طرح را خيلي مفيد ميداند و معتقد است كه آثار ايراني بايد به دنيا معرفي شود؛ بعد از آن هم مركز ساماندهي ترجمه ميتواند با دادن اطلاعات به مترجمان، جلوي ترجمههاي متعدد يك اثر را بگيرد. امرايي كلي پيشنهاد هم براي اين مركز دارد؛ مثلا ميگويد اين مركز بايد يك كتابخانه مركزي داشته باشد تا مترجمان به آثار قابل ترجمه دسترسي داشته باشند. اما به هر حال امرايي زياد به آينده اين مركز اميدوار نيست و فكر ميكند زود فراموش ميشود.
ويدا اسلاميه – مترجم هري پاتر – هم كه به نظر ميرسد بيشتر از همه درگير ماجراي ترجمههاي متعدد شده باشد، ميگويد اين مركز ميتواند مثل يك اتحاديه براي مترجمان باشد و علاوه بر اين ميتواند بر كار مترجمهاي جوان هم نظارت كند. البته او يك نگراني هم دارد و ميگويد اين مركز در صورتي ميتواند مفيد باشد كه مترجم مثل قبل در انتخاب اثر آزاد باشد.
علي عبداللهي – مترجم ادبيات آلماني – هم معتقد است بهتر است دولت براي خريد كتابهاي پايه به مترجمان كمك مالي كند. او ميگويد فقط بعضي از آثار ادبيات كلاسيك مثل «ايلياد و اوديسه» بايد هر چند سال يكبار ترجمه شوند اما در مورد كتابهاي ديگر، چنين نيازي وجود ندارد. عبداللهي معتقد است كه اين مركز بايد كاملا تخصصي باشد و منع و اجباري در كار مترجمان به وجود نياورد.
مخالفها
در مقابل، مترجمهايي هستند كه كاملا با تأسيس اين مركز مخالفند. بيشتر اين مترجمها نگرانند كه اين مركز بخواهد در كار ترجمه آنها دخالتهاي بيمورد داشته باشد و به اين نتيجه رسيدهاند كه وجود اين مركز اصلا ضرورتي ندارد. بعضي از آنها هم به آينده اينجور مراكز كاملا نااميدند و ميگويند عمرا جايي باشد كه بتواند – مخصوصا بدون وجود قانون كپي رايت – ترجمه را در ايران ساماندهي كند.
در رأس اين مترجمهاي مخالف، نجف دريابندري است؛ «هيچ جاي دنيا چنين مركزي وجود ندارد و اينجور مراكز فقط در كار مترجمها دخالت ميكنند». دريابندري ميگويد: «ترجمه يك كار فردي است و اگر قرار است كه مترجمها از كار هم با خبر باشند [تا دوباره كاري نشود] ميتوانند يك آگهي در مطبوعات بزنند و بقيه را از كار خود خبردار كنند».
امير مهدي حقيقت در گفتوگو با ما اعتقاد دارد اين طرح كمكي به پيشرفت ترجمه در ايران نميكند؛ «يك مركز نظارتي دولتي ديگر به مراكز نظارتي پيش از چاپ كتابها اضافه ميشود؛ يك ترمز ديگر». او تنها راه جلوگيري از معضل ترجمههاي مكرر را، پيوستن به قانون كپيرايت جهاني ميداند.
حقيقت ميگويد وجود ترجمههاي تكراري همزمان با هم، هرچند ممكن است در كوتاهمدت عرصه را بر ترجمه بهتر تنگ كند اما در درازمدت كتابي ميفروشد كه بهتر باشد؛ «مثلا طرفداران يوسا، ترجمه كتاب «سور بز» آقاي كوثري را ميخوانند، هرچند كه قبل از آن ترجمهاي به اسم «جشن بز نر» هم وجود داشته.
البته به اين سادگيها نميشود حكم كرد كه كدام ترجمه يا مترجم بهتر است، ضرورتي هم ندارد؛ چون فضاي ادبيات يك فضاي ارگانيك است؛ يعني در درازمدت، مخاطب - خودآگاه يا ناخودآگاه - ترجمه برتر را برميگزيند و نهايتا ترجمهاي ماندگار ميشود كه با زبان فارسي سازگارتر است».
محمود حسينيزاد هم فكر ميكند وجود اين مراكز اصلا ضرورتي ندارد؛ «فقط يك مركز لازم داريم كه جلوي موازيكاري را بگيرد تا بقيه به زحمت نيفتند.» او البته پيشنهادهايي براي اين مركز دارد؛ مثلا اينكه يك بانك اطلاعاتي باشد تا مترجمان فقط از يك يا 2 نويسنده مشهور كتاب ترجمه نكنند يا اينكه اين مركز براي مترجمهاي جوان كلاس بگذارد.
فرزانه طاهري هم ميگويد تا وقتي كه مشكل كپيرايت حل نشده، ساماندهي ترجمه اصلا ضرورتي ندارد و تازه مضر هم هست چون ترجمهها را سانسور ميكنند و مترجمها را براي ترجمه يك اثر مجبور ميكنند.
ابراهيم يونسي اعتقاد دارد ترجمه، يك كار ذوقي است و از اين جور مركزها لازم ندارد؛ «چون كسي نميتواند بيايد و بگويد چرا اينجا را اين طوري ترجمه كردي و آنجا را آن طوري».
ليلي گلستان هم مخالف سازمان ساماندهي ترجمه است و ميگويد: «اگر قانون كپيرايت تصويب شود، اصلا به اين مركز نيازي نيست». گلستان همچنين فكر نميكند كسي از مترجمان صاحبنام حاضر شود وارد همچين دستگاهي شود.
به جز اين 2 موضع كاملا متفاوت، بعضي مترجمها هم موضع خنثي و ممتنعي دارند؛ مثلا عبدالله كوثري نه موافق ايجاد چنين مركزي است و نه اميدي به موفقيت آن دارد و ميگويد ترجمه بستگي به گزينش مترجم دارد و ساماندهي ترجمه ادعاي بزرگي است . او ميگويد مشكل ترجمه فقط نداشتن آگاهي از ترجمه يك اثر نيست و مشكل و كيفيت نداشتن ترجمهها فقط ميتواند بهوسيله ناشران حل شود، چون كتاب يك كالاي توليدي است و ناشران روي آن سرمايهگذاري ميكنند.
احمد اخوت – مترجم آثار بورخس – هم نسبت به آينده اينجور مراكز نااميد است. اخوت ميگويد: «بعيد است كه ساماندهي ترجمه عملي شود، اما كار خوبي كه اين مركز ميتواند بكند اين است كه مهمترين آثار را براي ترجمه اولويتبندي كند و تسهيلاتي هم براي آن در نظر بگيرد».
البته قبل از اين هم مركز مشابهي در دفتر مطالعات ادبيات داستاني وجود داشت كه بيشتر به ترجمه ادبيات كودك و نوجوان گرايش داشت. آن مركز فقط اطلاعات و امكاناتي در اختيار مترجمان قرار ميداد. بايد ببينيم اين مركز جديد ميخواهد چهكار كند.
ترجمههاي تكراري براي اين 3 نفر ماجراي ديگري دارد
در ميان مترجمان ما، كساني هم پيدا ميشوند كه سراغ ترجمه اثري تكراري نميروند، مگر اينكه ترجمه بهتري از آن اثر ارائه دهند. اين 3 نام را به خاطر بسپاريد؛ نجف دريابندري، سروش حبيبي و مهدي غبرايي.
دريابندري حداقل، 3 مرتبه سراغ آثار قبلا ترجمه شده رفته و ترجمه درخشانتري از آنها ارائه داده. براي مثال او در حالي «هاكلبري فين» مارك تواين را ترجمه كرد كه ترجمههاي «هوشنگ پيرنظر» و «ابراهيم گلستان» موجود بود. ترجمههاي دريابندري از «پيرمرد و دريا»ي همينگوي و «بيلي باتگيت» دكتروف نيز چنين حكايتي دارند؛ ترجمههايي برتر و سرتر از قبليها.
سروش حبيبي اما در مقدمهاي كه بر ترجمه «آنا كارنينا»ي تولستوي نگاشته، به طور روشن، نظرياتاش را راجع به ضرورت ترجمه مجدد آثار كلاسيك آورده.
اساس كار او پس از انقلاب، ارائه ترجمههايي مجدد از كلاسيكها (بهويژه كلاسيكهاي روس) بوده. ترجمههايي كه با بيش از يك واسطه زباني ( ترجمه آثار روس از زبان دومي مثل فرانسه) تا آن زمان صورت گرفته بود، به او نميچسبيد. براي همين حبيبي در دهه پنجم عمرش روسي آموخت تا بتواند ترجمههايي دست اول و بيواسطهتر از اين آثار به زبان مادرياش ارائه كند.
ترجمههاي درجه يك او از «جنگ و صلح» و «آنا كارنينا»ي تولستوي، «ابله» و «شياطينِ» داستايفسكي با چنين منطقي صورت گرفتهاند. «دكتر ژيواگو»ي پاسترناك يكي از آخرين پروژههاي ترجمهاي مجدد او ست .
تعدادي از ترجمههاي مهدي غبرايي هم با آگاهي كامل از ترجمههاي پيشين صورت گرفتهاند. او با اين نيت سراغ ترجمه اثر متكلف ويرجينيا وولف يعني «موجها» رفت كه بتواند ترجمه بهتري از ترجمه پرويز داريوش (كه با عنوان «خيزابها» منتشر شده بود) ارائه دهد.
اين آگاهي و وسواس در ترجمههاي غبرايي از آثار معاصر نيز به چشم ميخورد؛ غبرايي در فضايي دست به ترجمه «بادبادكباز» خالد حسيني و «كافكا در ساحل» موراكامي (با عنوان «كافكا در كرانه») زد كه ميخواست ترجمههاي پيراستهتر و دقيقتري نسبت به ديگران به دست دهد. همين ادعاي ترجمه بهتر، اخيرا باعث شد بين او و گيتا گركاني (يكي ديگر از مترجمان «كافكا در ساحل») مناقشه قلمياي صورت بگيرد.
كمالگراها
بعضي از مترجمها هيچوقت كار خود را تمامشده حساب نكرده و حتي پس از چاپ، دست از كلنجارهاي ذهني خود با آن برنداشتهاند و عملا اثري را كه قبلا ترجمه كرده بودند، دوباره ترجمه كردهاند:
سروش حبيبي: او 20 سال پس از ترجمه «ابلوموف» - شاهكار گنجاروف - توسط خودش اين اثر را دوباره ترجمه كرد. تنها دليل ترجمه مجدد ابلوموف توسط حبيبي اين بود كه ترجمه اوليه او از اين اثر از زباني غير از زبان اصلي (روسي) صورت گرفته بود و حبيبي ميخواست پس از فراگيري روسي، دقيقترين ترجمه از ابلوموف را ارائه دهد.
محمد نجفي: او هم پس از گذشت 5 سال از ترجمه درخشان «ناتور دشت» دوباره اين اثر را ترجمه كرد. او ابتدا اعلام كرده بود كه هنگام ترجمه اوليه، حواسپرتي كرده و يك جمله از اصل اثر را جا انداخته و ميخواهد آن را سر جايش بگذارد. البته بعدها معلوم شد كه ماجرا اساسيتر از جاافتادگي آن يك جمله بوده.
اميرمهدي حقيقت: او 3 سال پس از انتشار ترجمه خوبش از «مترجم دردها»ي جومپا لاهيري، نشست و با حوصله و ويرايشهاي متعدد، كيفيت ترجمهاش را ارتقا داد.
ركورددارها
ترجمههای تکراری در بازار نشر ادبي ایران، حاصلی جز درجا زدن و اتلاف کلی وقت و انرژی که میتوانست صرف کارهای اساسیتر بشود، نداشته. مترجمان قدر و صاحبنام ما فقط 2جا ارائه ترجمه مکرر از یک اثر را مجاز دانستهاند؛ سروش حبیبی اعتقاد دارد که به خاطر دگرگونیهای مداوم و پویاییهای زبان باید آثار برجسته و کلاسیک را بهطور متوسط هر 15سال یک بار (زمانی که طول میکشد نسل تازهای بیاید) از نو ترجمه کرد.
نجف دریابندری هم ترجمه مجدد از یک اثر را تنها در صورتی موجه میداند که در دقت و صحت از ترجمههای پیشین، پیشی بگیرد. برای او ترجمه تازه یک اثر، حکم یکجور مبارزهطلبی و به چالش کشاندن ترجمههای قبلی را دارد.
با کمی دقت میبینید غالب ترجمههای تکراریای که در دهه اخیر صورت گرفته، از هیچکدام از اصول بالا پیروی نمیکنند؛ نه به آثار کلاسیک و اساسی ادبیات پرداختهاند و نه نمونه برجستهتر و قابل قبولتری از ترجمههای قبلی بودهاند. این ترجمهها بیش از هر چیز، پیرو مد و تبهای مقطعی بازار نشر بودهاند؛ با چنین منطقی است که آثار پائولو کوئیلو تحت تاثیر جریان عرفان رمانتیک در این سالها بارها و بارها ترجمه شده است.
جز کوئیلو، جبران خلیل جبران هم هست که تحت تاثیر همین مشرب، بارها و بارها ترجمه و ارائه شد؛ مخصوصا کتاب «پیامبر»ش كه با 28ترجمه مختلف، ركورددار است. در بعضی موارد این مد معطوف به ادبیات کودکان و نوجوانان بوده که بازار قابل توجهی دارد؛ از مثالهایش ميشود ترجمههای مکرر از هفتگانه هری پاتر و آثار شل سیلوراستاین را نام برد.
بعضی وقتها هم اعطای یک جایزه ادبی مثل نوبل و پولیتزر به یک نویسنده، باعث شده یکدفعه انواع ترجمهها از آن نویسنده از در و دیوار بجوشد. برای نمونه، به محض اینکه ساراماگو نوبل ادبیات1998 را برد، 3 ترجمه همزمان از رمان مشهورش «کوری» به بازار آمد یا پس از اینکه جومپا لاهیری جایزه پولیتزر2000 را گرفت، با فاصله کمی از هم، 5 ترجمه از مجموعه «مترجم دردها» به بازار آمد. اخیرا هم که موراكامي كانديداي نوبل شده و در نتيجه، 3ترجمه همزمان از رمان «کافکا در ساحل» او درآمده. بحری است بیپایان حکایت این ترجمههای تکراری که کرانه ندارد.
دل تنگم
05-25-2008, 05:18 AM
از امید
منبع: خبرگزاري مهر
ویدا اسلامیه، امروز مصاحبه جدیدی با خبرگزاری مهر انجام داده است. در این مصاحبه از وجود ترجمه های زیاد از یک کتاب و قوانین و رفتارهای اشتباه صنفی صحبت شده است.اگر کشورمان از نظر اقتصادی توانایی پیوستن به قانون جهانی کپی رایت را ندارد، مترجمان باید خود حقوق صنفی شان را رعایت کنند.
ویدا اسلامیه - مترجم رمان های “هری پاتر” - در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به ترجمه های همزمان از یک کتاب گفت: به عنوان نمونه می توان به هری پاتر اشاره کرد. از جلد چهارم به بعد بود که انتشار و ترجمه کتابهای “هری پاتر” به اوج رقابت رسید. به خاطر دارم در آن زمان 16 ناشر و 16 مترجم به کار روی جلدهای مختلف هری پاتر مشغول بودند.
وی ادامه داد: وجود 16 نثر متفاوت از هر جلد این مجموعه وحشتناک بود. البته این را هم اضافه کنم که مردم و اصولا قشر کتابخوان به مترجمان نام آشنایی که قبلا آثاری از آن ها مطالعه کرده بودند کاملا اعتماد داشتند و تشخیص می دادند که کدام ترجمه بهتر از بقیه است. اما خود من به عنوان کسی که مشغول ترجمه بودم، به دلیل خبرهایی که دائم می آمد که فلان مترجم هم ترجمه این کتاب را در دست دارد یا فلان ناشر قصد دارد زودتر آن را به چاپ برساند، در نگرانی و تشویش بودم.
اسلامیه تصریح کرد: من به شخصه اگر مثلا مترجمی مانند دل آرا قهرمان بخواهد کتابی از “پائولو کوئیلو” را ترجمه کند خود را عقب می کشم و به خودم اجازه ترجمه هم زمان را نمی دهم.
وی با اشاره به ترجمه مجدد آثار کلاسیک گفت: این مسئله می تواند از یک منظر حسن تلقی شود و آن این است که زبان نسل های مختلف متفاوت است و به همین دلیل ترجمه دوباره کارهای کلاسیک می تواند مفید و هم زبان با نسل ها باشد. فراموش نکنیم که ترجمه افرادی چون محمد قاضی، پرویز داریوش و… در ردیف ترجمه های عالی بوده است. مترجم امروز اگر قصد ترجمه مجدد آثار آن ها را دارد باید ارائه نویی داشته باشد؛ در غیر این صورت دخل و تصرف جزئی در آن اثر ارزش چندانی نخواهد داشت.
این مترجم اضافه کرد: باید بپذیریم که زبان گفتاری و نوشتاری ما در مقایسه با 30 سال گذشته تفاوت های عمده ای کرده و به همین نسبت ترجمه نیز دچار تحولاتی شده است. اما در میان همین تحولات ثابت کرده ایم که گام های بلندی برداشته ایم.
دل تنگم
05-26-2008, 04:40 AM
رمان "فرزند پنجم" نوشته دوریس لسینگ با ترجمه مهدی غبرایی توسط نشر ثالث منتشر می شود.به گزارش خبرنگار مهر، دوریس لسینگ - برنده نوبل ادبی - در این کتاب زندگی زن و مردی را روایت می کند که با ازدواج درصدد تشکیل کانون گرم خانواده برای خود برمی آیند؛ غافل از اینکه دست سرنوشت از فرزند پنجم آنها موجودی هیولا صفت می سازد، فرزند ناخلفی که به دلیل بیش فعال بودن، دوزخی را برای خانواده به وجود می آورد.
این کتاب که به تازگی تحویل نشر ثالث شده است، یک رمان کوتاه محسوب می شود که در 150 صفحه منتشر خواهد شد.
مهدی غبرایی درباره انتخاب این اثر به مهر گفت: متاسفانه شرایط به گونه ای است که برخی رمانهای درجه یک این نویسنده مانند "دفترچه طلایی" و "باز عشق" و همچنین چند رمان مهم دیگرش را بدون لطمه و جرح و تعدیل نمی توان منتشر کرد، بنابراین تصمیم گرفتم به سراغ اثری از او بروم که بتوان آن را به چاپ رساند.
وی افزود: برخی آثار این نویسنده که در آفریقا نوشته شده، برای ترجمه با ذائقه من سازگار نیست. من به آثاری که او در لندن و انگلستان نوشته شده علاقمندم. نثر این نویسنده با وجود اینکه روان نیست مولفه های خاصی دارد، ضمن اینکه او زمان روایت را با هیچ علائمی مشخص نمی کند.
مترجم کتاب "هزار خورشید تابان" ادامه داد: آثار دوریس لسینگ دارای ابعاد روان شناسانه نیز هست. در واقع لسینگ در دوره دوم فعالیت نوشتاری خود، به کاوش درون انسانها و نیز روابط آنها در طبقات و اقشار مختلف می پردازد.
از این مترجم به تازگی کتاب "کتاب ریتم ها" بعد از دو سال مجوز گرفته و وارد بازار کتاب می شود. این کتاب را "لنگستن هیوز" درباره جستجوی ریتم در شعر و ترانه و موسیقی و حتی زندگی روزمره انسانها نوشته است. "کتاب ریتم ها" به شکل مصور و در قطع خشتی - با حذف یک طرح - از سوی نشر تصنیف منتشر خواهد شد.
خبر دیگر از غبرایی اینکه ترجمه او از رمان "هزار خورشید تابان" نوشته خالد حسینی (نشر ثالث) در آستانه چاپ هفتم قرار دارد.
کتاب "سروری یا بقا" نوشته نوام چامسکی (نشر آبی) نیز با ترجمه او در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شد.
دل تنگم
05-26-2008, 04:42 AM
زندگینامه "پیر بوردیو" جامعه شناس فرانسوی برای اولین بار به قلم "ماری ان لوسکوره فلاماریو" منتشر شد.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از گاردین، این زندگینامه 538 صفحه ای با عنوان "پیر بوردیو: به سوی اقتصاد خوشبختی" بیشتر به حیات روشنفکری این جامعه شناس در دو دوره مختلف می پردازد.
این کتاب آورده است: "زندگی روشنفکری بوردیو در نیمه دوم قرن بیستم شکل گرفت و در این دوره بیشتر مورد توجه واقع شد. حداقل دو نقطه عطف در زندگی او وجود دارد: نخست تجربیات او در فاصله سالهای 1955 تا 1960 در الجزیره و دوم حوادث ماه می سال 1968. او در الجزیره از فلسفه به جامعه شناسی تغییر مسیر داد..."
پیر بوردیو که در سال 1930 در شهر کوچک دانکن فرانسه به دنیا آمد در 1955 دکترای خود را در رشته فلسفه گرفت و نخستین آثارش را به بررسی تغییرات اجتماعی در الجزایر اختصاص داد. تأثیر بوردیو بر جامعه شناسی مدرن بسیار قابل بحث است. نظریه های او در روش شناسی نیز مورد توجه عموم جامعه شناسان قرار دارد. بوردیو در ژانویه سال 2002 چشم از جهان فروبست.
دل تنگم
05-26-2008, 04:43 AM
نشست خبری موسسه گل آقا صبح امروز با حضور گیتی صفرزاده سردبیر دوهفته نامه، منوچهر احترامی طنزنویس و عضو شورای سردبیری و امیرحسین داوودی مدیر هنری موسسه گل آقا برگزار شد.به گزارش خبرنگار مهر، در ابتدای این نشست منوچهر احترامی با اشاره به جدایی ناپذیری طنز از مقولات اجتماعی گفت: طنز از هر مقوله دیگر حتی از مسائل سیاسی به روزتر است و به همین خاطر باید خیلی تلاش کرد تا از مردم عقب نماند؛ برخی مجلات می آیند که ابتدا آوانگارد و پیشرو نشان می دهند اما بیش از یک دهه دوام ندارند و نمی توانند به همان شیوه آوانگارد به کارشان ادامه دهند و باید هم از نظر شکلی و هم محتوایی همراه با تحولات جامعه توسعه پیدا کنند.
احترامی به تغییر شکل نشریه گل آقا اشاره کرد و افزود: فرم جدید گل آقا، فرمی است که با امکانات امروز ما هماهنگ است و فرم قدیم مجله الان زیاد مطلوب نیست. مخصوصاً که جامعه ما جامعه جوانی است و مرتب هم جوان تر می شود؛ پس باید با روند تحولات جامعه حرکت کرد. امیدواریم همراه با مسائل روز و شیوه و قالب ظاهری محتوا را هم هماهنگ کنیم به طوری که با جامعه هماهنگ باشد.
http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2008/05/363508_orig.jpg
وی با تاکید بر احساس تعهد و مسئولیت در میان نویسندگان، اعضای تحریریه و دیگر دست اندرکاران نشریه گل آقا نسبت به مسائل مختلف جامعه، اضافه کرد: ما به بار فرهنگی مسائل اهمیت داده و این را به عنوان یک تعهد سرلوحه کار خود قرار می دهیم و آنها را فدای خوشامدگویی های خلق الساعه و مسائل سطحی جامعه نمی کنیم؛ به همین خاطر ممکن است گاهی هم از جانب نویسندگان در یک نوع طنز خاص مورد سوال قرار گیریم اما به این نکته اعتقاد داریم که به هر حال یک معیاری برای ارائه کارمان داریم و بر همین اساس سعی می کنیم چیزی را که برای خودمان نمی پسندیم برای دیگران هم نپسندیم.
این طنزنویس در پاسخ به سوال خبرنگار مهر درباره شاخصه های طنز مورد نظر دست اندرکاران گل آقا و اینکه آیا قرار است گل آقا دیگر به شیوه سابق به مقولات سیاسی نپردازد؟ گفت: طنز خاص بر اساس ویژگی آدمها ساخته می شود و به هر حال نباید از یک حدی بالاتر یا پائین تر باشد. ممکن است ما شیوه طنزمان را در استفاده از کلمات و نوع آنها و شوخی هایی که در جامعه وجود دارد، تعیین کنیم اما نگاه تمسخرآمیز و هزل گونه به هیچ مسئله ای نداریم؛ چه مسائل سیاسی، چه اقتصادی، چه فرهنگی، چه اجتماعی و چه خانوادگی. همان طور که مثلاً نوع طنز سینمایی که 30، 40 سال پیش در مطبوعات بوده، موجه نبوده است.
وی افزود: گل آقا آبروی طنز است و ما هم با یکدیگر یک قرار و مداری داریم؛ طنزی که ما به کار می بریم باید در همه زمینه ها، در میان اشخاص و اتفاقات و جریانات قابل دفاع باشد.
احترامی اضافه کرد: طنز این گونه نیست که ابعاد مشخصی داشته باشد و همیشه به یک حالت حرکت کند؛ طنز پیشرو است. البته این امر بستگی به مسائل روز و حساسیتها دارد و ما هم تا این حد پیش می رویم که حدود مسائل از جمله مسائل خانوادگی و سیاسی جامعه رعایت شود. ممکن است ما اشتباه هم بکنیم اما باید پرستیژی را که به آن قائل هستیم حفظ کنیم.
امیرحسین داوودی مدیر هنری موسسه گل آقا هم در این نشست با اشاره به تغییر قطع نشریه، گفت: ما به این نتیجه رسیدیم که با دوره زمانی ماهنامه نمی توانیم به یک کیفیت خوب برسیم؛ از آن طرف ما تجربه انتشار روزنامه ای را در زمان جشنواره مطبوعات داشته ایم اما تجربه روزنامه طنز در ایران را نداشتیم. ما در شکل جدید از روشهای دیجیتال و به روزتر استفاده کرده و می کنیم اما اینکه بخواهیم این به صورت یک اتفاقی که در دنیا می افتد، در بیاید، بستگی به نظر جامعه تصویرساز و کاریکاتوریست دارد که چقدر به پیشرفت این عرصه کمک کنند؟
وی درباره هزینه های آماده سازی و انتشار شکل روزنامه ای دوهفته نامه گل آقا خاطرنشان کرد: هزینه دوهفته نامه مسلماً از ماهنامه بیشتر است اما هزینه خود دوهفته نامه بستگی به تیراژ و برخورد مردم با آن خواهد داشت.
گیتی صفرزاده سردبیر این دوهفته نامه هم گفت: شکل جدید نشریه بر اساس قطع روزنامه ای تعریف شده و در آن صفحه سینمایی هم خواهیم داشت چرا که هم ظرفیت کافی برای پرداختن به آن را از نگاه طنز داریم هم مقولات سینمایی در میان اقشار مختلف جامعه به ویژه جوانان جا افتاده است و جای پرداختن به آن وجود دارد. سال گذشته نیز ما نخستین جشنواره فیلم کمدی را برگزار کردیم که تجربه بسیار خوبی بود.
وی همچنین از ادامه روند انتشار کتابهای موسسه گل آقا، برگزاری دومین دوره جشنواره فیلم کمدی در پائیز امسال و احتمال افزایش تعداد صفحات نشریه در آینده نزدیک خبر داد.
دل تنگم
05-26-2008, 04:46 AM
خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: دکتر محمدرضا ترکی - محقق ادبی و استاد دانشگاه - در یادداشت طنزگونه ای که در وبلاگ خود منتشر کرده، جلوه هایی از "مغالطه در فهم امروزی از متون گذشته" را آورده است.تلقی امروزی از متون ادبیات گذشته، نوعی مغالطه جدی است که بر بررسی های ادبی این روزگار سایه افکنده است. کم نیستند کسانی که کوشیده اند مفاهیم کاملا امروزی را از متون گذشته استنباط کنند و دغدغه های انسان امروز را به شاعرانی که قرنها پیش به خاک رفته اند نسبت بدهند. از این جمله می توان به بررسی های پردامنه ای اشاره کرد که در گذشته نه چندان دور تلاش می کرد اصول دیالکتیک و آموزه های مارکسیسم را از دل مثنوی مولانا و دیوان حافظ و… بیرون بکشد یا فردوسی را - بر اساس همان اصول - به خاطر مخالفت با طبقات زحمتکش و حمایت از مظاهر فئودالیسم محاکمه کند!
امروزه نیز یافت می شوند مدعیان پر هیاهویی که مبانی تفکرات فیلسوفان مدرنیته را با شعبده ای غریب از دل مثنوی مولوی و دیگر آثار ماقبل مدرن بیرون می آورند! این جماعت گویا خود را در برابر این پرسش ساده ملزم به پاسخ نمی بینند که مولوی یا حافظ و سعدی و فردوسی و دیگران با آن مبانی تفکر که می شناسیم، چگونه می توانسته اند مثل مردم این روزگار بیندیشند و دغدغه هایی را داشته باشند که در روزگار آنان سالبه به انتفاء موضوع بوده است؟! این جماعت اگر آدمهای ساده دلی نباشند، گویا فقط به نوعی استفاده ابزاری از آثار پیشینیان برای تبلیغ باورهای های خودشان می اندیشند و گاه هیچ ابایی ندارند که حاصل دریافتهای آنان به طنز و ریشخند بینجامد.
در اینجا به نمونه های مشهور و غیرمشهوری از این استنباطها اشاره می کنیم و تلاش می کنیم سخن ما از نوعی طنز نیز - برای رفع تنوع! - خالی نباشد.
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
این بیت شعار سازمان انرژی اتمی است. بسیاری عقیده دارند که مرحوم میرفندرسکی در این بیت به اصول شکافتن هسته اتم و تولید انرژی هسته ای اشاره کرده است! بر این اساس اگر آقای البرادعی به جای این همه کار در آژانس (!) کمی ادبیات فارسی می خواند متوجه می شد که این ملت از چند قرن قبل دنبال نصب سانتریفیوژ و کسب تکنولوژی آب سنگین بوده و افکار خطرناکی را در سر می پرورده است!
بنی آدم سرشت از خاک دارد
اگر خاکی نباشد آدمی نیست
این بیت سعدی را همیشه این طور می فهمیده اند که آدمیزاده از خاک آفریده شده و اگر خاکی و متواضع نباشد آدمی نیست اما اخیرا عده ای یاء "خاکی" و " آدمی" را نکره می خوانند و منظور سعدی را این جور ملتفت می شوند که اگر خاک دچار فرسایش بشود، محیط زیست آسیب خواهد دید و نسل آدمیزاده هم مثل دایناسورها منقرض می شود. خداییش سعدی غیبگوی بزرگی بوده که قرنها قبل از به وجود آمدن اختلالات زیست محیطی معاصر و شکاف لایه اوزون آن را پیشگویی کرده است!
مشتی اطفال نوتعلم را
لوح ادبار در بغل منهید
با این نگاه، منظور خاقانی لابد این بوده که بابا این لوحهای فشرده و این سی دی های مبتذل را در اختیار بچه های مردم قرار ندهید و این قدر اخلاق خراب جامعه را فاسد نکنید خدا را خوش نمی آید!
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم با انسان کنند؟
مقصود حافظ بر اساس این رویکرد به قرائت متون، بدون برو و برگرد حفظ حقوق بشر و مخالفت با تضییع آن در حکومتهای توتالیتر جهان سوم بوده است!
نفس برآمد و کام از تو برنمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
به نظر برخی از این جماعت شک نباید بکنید که حافظ در هنگام سرودن این بیت عمیقا تحت تاثیر احساسات فرویدی بوده و در موقع سرودن بیت بعدی نیز به رقص دو نفری "والس" یا "تانگو" توجه داشته است:
رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند!
این مختصر را - به جد یا به شوخی - به عنوان نمونه ای از تلقی های گفته شده بپذیرید.
دل تنگم
05-26-2008, 04:47 AM
شماره های 25 و 26 فصلنامه "نامه انجمن" (انجمن آثار و مفاخر فرهنگی) ویژه شاهنامه و ادبیات منتشر شد.به گزارش خبرگزاری مهر، در شماره 25 نامه انجمن مانند شمارههای پیشین، بخش اصلی به مقالات رسیده تعلق دارد. در قسمتی دیگر، گزارش بزرگداشت دکتر محمدعلی موحد و پس از آن بخش تازههای کتاب آمده است.
http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2008/05/366367_orig.jpg
در بخش مقالات این شماره این عناوین دیده میشود: «جبر و سرنوشت در شاهنامه فردوسی» / دکتر جواد حدیدی، «رزم یا بزم: کدامیک؟» / دکتر میرجلالالدین کزازی، «حکیم توس و شاهنامه» / دکتر توفیق ه . سبحانی ـ فهیمه سیفی، «استفادۀ منطقی از منابع جنبی در تصحیح شاهنامه» / ابوالفضل خطیبی، «پژوهشی در پادشاهی ایران از نوذر