PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : هوش هيجاني/eq






    

karin
01-11-2007, 14:36
تاريخچه هوش هيجاني


در روزگاران قديم كه فقط انسان بود و چند وسيله ساده براي كار و امرار معاش، عده‌اي در پي يافتن روشهايي بودند تا از سختي كار بكاهند و بر سرعت توليد محصولات بيافزايند. و اين تلاش‌ها همگام با پيشرفت علم و تكنولوژي به ثمر نشست و ماشين‌ها يكي از پس از ديگري و پيشرفته‌تر و پيچيده‌تر از گذشته آمدند تا به ياري انسان بشتابند. انسان قرن بيستم آنچنان شگفت‌زده مسابقه تكنولوژي شد كه به تدريج فراموش كرد هدف اوليه چه بود. نگراني‌ها آغاز شد، نگراني از اينكه مبادا ماشين جايگزين انسان گردد و در واقع جايگاه وسيله و هدف جابجا گردد.

شايد اينجا بود كه انسان به خود آمد و متوجه شد جايگاه اصلي او در حال فراموشي است. به تدريج مشخص شد اين انسان و نيروهاي برتر ذهني اوست كه ابزارهاي شگفت‌انگيز را مي‌آفريند، پس مطلوب است به كيفيات و منابع انساني بيش از ماشين و منابع طبيعي و معدني ارج نهاده شود. در اين وادي كشورهاي توسعه يافته خيلي زود به اهميت علوم انساني و نقش آن در توسعه جوامع پي برده و در جهت ارتقاء دانش در اين حوزه و استفاده از آن، گام‌هاي بلندبرداشتند.

بنابراين در جهت اصلاح آنچه در گذشته رخ داده و ارزشمند تلقي مي‌شد (كميت)، متخصصان به‌تدريج نگاهي نو و متفاوت را برگزيده و به كيفيت كار و استفاده از منابع ارزشمند و اصلي آن، يعني انسان توجه بيشتري نمودند. اين توجه در دنياي مديريت به خوبي درك و به كار گرفته شد، به گونه‌اي كه در مفهوم پردازي‌هاي اساسي اين شاخه از علم تاثير بسزايي گذاشت.

از آن زمان كه مفهوم مديريت كيفيت در گستره علم مديريت پا به عرصه وجودگذاشت، و با نگاهي به موفقيت‌هاي فراوان سازمان‌ها و شركت‌ها، ناشي از به كارگيري اين مفهوم، ديگر كمتر كسي اعتقاد دارد كه مديريت يك امر ذاتي است، بلكه با ارايه انواع روش‌ها و فنون مديريتي به امر كاملا" اكتسابي مبدل گشته است.

در گستره مديريت كيفيت آنچه به روشني خودنماي مي‌كند، كمكي است كه علم روانشناسي و يافته‌هاي آن در اثربخشي اين مفهوم و به كارگيري آن در عمل از خود به جاي گذاشته است. با نگاهي به مفاهيم و روش‌هاي به كار گرفته شده در مباحث TQM و با كمي آگاهي از مفاهيم روان‌شناسي، جايگاه اين علم در ياري‌رساني به مديريت به خوبي روشن مي‌گردد. گرچه منطقي به نظر مي‌رسد كه هر كجا انسان وجود داشته باشد، علم روانشناسي نيز حضور خواهد داشت اما مباحثي چون اصول ارتباط انساني در كار، ايجاد انگيزه، مقاومت در مقابل تغيير، شناخت ديگران (همكاران و مشتري)، تعيين اهداف، كاهش استرس، مديريت هيجانات و غيره از جمله موضوعاتي هستند كه روانشناسان، بويژه نسبت به آن توجه بيشتري نشان داده‌اند. پيچيده‌گي‌هاي عصر حاضر و سرعت و شتاب تحولات در عرصه‌هاي مختلف دنياي كار و زندگي نقش يافته‌هاي دقيق و علمي روانشناسي را به نوبه خود حساس‌تر نمود و در اين را بويژه در مسيرتحولات صنعتي وسازماني متخصصان روانشناسي رابرآن داشت‌تا درنظريه‌پردازي‌ها و پژوهش‌هاي خود نگاه ويژه‌اي را اتخاذ كنند. اين نگاه پاسخي بود به عدم كارآيي نظريه‌ها و نگرش‌هاي قديمي‌تر در اين عرصه.

نظريه‌هاي قديمي به چالش كشيده شد و دراين ميان مشخص شد توانمندي‌هاي صرفا" عقلايي (IQ) ديگر نمي‌تواند پيش‌بيني‌كننده خوبي براي موفقيت در كار و زندگي باشد. در ادامه اين حركت و پس از ارايه نظريه هوش چندگانه توسط هاوارد گاردنر[1] از دانشگاه يل در سال 1983 كه تلاش كردن بين ظرفيتهاي عقلاني و هيجاني تمايز قائل شود، در سال 1995 رابرت اشترنبرگ مدلي را از هوش موفقيت پيشنهاد نموده است، که براي پيشرفت در دانش‌آموزان با توانايي بالا سودمند مي‌باشد و براي آموزش تمام دانش‌آموزان قابل اجرا است. مدل وي به معلمان كمك مي كند تا بر مهارت‌هايي تاکيد ورزند که براي موفقيت‌هاي اجتماعي و دانشگاهي لازم است. اين مدل سه بعدي پيشنهاد مي‌دارد که قابليت‌‌هاي ذهني شامل توانايي‌هاي تحليلي، توانايي‌هاي آفرينش و خلق كردن و توانايي‌هاي عملي براي کسب موفقيت‌هاي اجتماعي، کاري، آکادميک و موفقيت در زندگي حائز اهميت مي‌باشند.

ريچارد بوياتزيس[2] و فابيو سالا [3] مدل مخصوص به خود را از ملاک‌هاي مربوط به چيزي که در مقايسه با برخي مولفه‌هاي توانايي يا مولفه‌هاي شخصيتي، هوش ناميده مي‌شود، ارائه کردند. آن ها بر اين باور مي‌باشند که آن چيزي که به نام هوش طبقه بندي مي‌شود، بايد داراي ويژگي‌هايي باشد، از جمله:

o مرتبط با کارکرد‌هاي عصبي- غدد درون ريز[4] بوده،

o با شبکه‌ي عصبي و سيستم غدد درون ريزي که در ارتباط است، فرق داشته باشد،

o با پيآمد‌هاي کار و زندگي در ارتباط باشد،

o ارزشي را به درک شخصيت و رفتار انساني بي‌افزايد [5].



درسال 1990 پيتر سالوي[6] از دانشگاه يل و جان ماير[7] از دانشگاه همپشاير به ارايه نظريه قابل فهمي از هوش هيجاني دست زدند. سالوي و ماير، هوش هيجاني را به عنوان توانايي نظارت و نظم‌دهي احساسات خود و ديگران و استفاده از احساسات براي راهنماي فكر و عمل توصيف كردند.

هوش هيجاني اما طبق تعريف رون بار- اُن[8] (2000) عبارت است ازمجموعه‌اي از دانش‌ها و توانايي‌هاي هيجاني و اجتماعي که قابليت کلي ما را در پاسخ به نياز‌هاي محيطي به طور مؤثري تحت تأثير قرار مي دهد. اين مجموعه شامل موارد زير است: 1) توانايي آگاه بودن از خود، درک و فهم خود و قدرت بيان خويشتن 2) توانايي آگاه بودن از ديگران، درک و فهم ديگران و قدرت بيان آنها 3) توانايي مواجهه با هيجان هاي شديد و کنترل تکانه‌ها در خويشتن 4) توانايي انطباق با تغييرات و حل مسائلي با ماهيت اجتماعي و يا فردي. لازم به ذكر است كه آزمون هوش هيجاني بار-اُن در ايران ترجمه و استاندارد شده و هم اكنون از آن در پژوهش‌هاي مربوط به اين حيطه استفاده مي‌شود.

دانيل گولمن[9]، ژورناليست روانشناس از دانشگاه هاروارد اين مفهوم را در كتابي تحت عنوان هوش هيجاني، كه جزو پرفروشترين كتابهاي زمان خود بود و در ايران به ترجمه خانم نسرين پارسا از انتشارات رشد به بازار آمد، به شكلي كاربردي و ساده معرفي نمود.

تعريف گلمن (1995) از هوش هيجاني بدين صورت است كه او دو شيوه متفاوتي از آگاهي و دانستن را بيان مي‌كند : شيوه عقلاني و شيوه هيجاني و زندگي رواني انسان را ناشي از تعامل كاركرد هر دو عامل مي‌داند. او معتقد است به جاي ناديده گرفتن هيجانات ، شخص بايستي به طور هوشمندانه‌اي با آنها مواجه شود ؛ تنها با هوش هيجاني مي‌توان خود را براي پايداري در مقابله با ناكامي[10] برانگيخت . حالات روحي و خلق خود را تنظيم كرد و ارضاي نياز را به تعويق انداخت و از غرق شدن تفكر در مسائل ناراحت كننده اجتناب كرد و با ديگران همدلي نمود .

گلمن سپس تلاش كرد تا نقش هوش هيجاني را در عرصه كار بويژه صنعت و سازمان در كتابي با نام هوش هيجاني در كار نشان دهد. اين كتاب نيز توسط بهمن ابراهيمي و آقاي محسن جوينده توسط انتشارات بهين دانش در سال 1383 به چاپ رسيده.

با توجه به اهميت مفهوم هوش هيجاني در دنياي كار و به منظور تحقيق و پژوهش بيشتر در اين زمينه، دانيل گولمن و همكارانش به تاسيس كنسرسيوم هوش هيجاني مبادرت ورزيدند. آنگاه با نگاهي به نقش مديريت و رهبري سازماني در مديريت كيفيت به همراه ريچارد بوياتزيس و آني مك‌كي[11] در كتابي بنام Primal Leadership به بررسي نقش هوش هيجاني در مديريت و رهبري كيفي سازمان پرداختند كه اين كتاب نيز توسط بهمن ابراهيمي ترجمه شده و بزودي توسط انتشارات سازمان مديريت صنعتي به بازار خواهد آمد.

خانم دكتر اكبرزاده از دانشگاه الزهرا نيز كتابي را تحت عنوان هوش هيجاني ترجمه و تأليف كرده‌اند كه انعكاس نظرات پيتر سالوي و جان ماير مي‌پردازد. اين كتاب توسط انتشارات فارابي چاپ و پخش شده است.

--------------------------------
[1] -Howard Gardner

[2]- Richard Boyatzis

[3]- Fabio Sala

[4]- Neural – endocrine Functioning

[5]- R. Boyatzis, F. Sala, (2004, Jan.), "Assessing Emotional Intelligence

competencies", (Hauppauge, NY: Nova Science Publishers) p. 3

[6] - Peter Salovey

[7] - John D. Mayer

[8]- Reuven Bar-On

[9] - Daniel Goleman

[10] . Frustration

[11] - Annie McKee
-------------------------------------------
منبع: parsei.com

karin
01-11-2007, 14:39
گاه از خود مي پرسم ، چگونه مي توان در كاركنان ايجاد انگيزه كرد؟ يا تحت چه شرايطي مي‌توان دراعضا يك مجموعه كاري يا سازمان، شور و اشتياق براي بهتر كار كردن را افزايش داد؟ چگونه مي‌توان اعتماد كرد و اعتماد را جلب كرد؟ اميد به آينده را چگونه بالا ببريم؟ اضطراب را با چه روشي كاهش دهيم؟ و سوالاتي از اين قبيل.

با نگاهي به عبارات انگيزه ، شور و اشتياق ، اعتماد ، اميد،‌ اضطراب و لغات مشابه آن متوجه مي شوم ، در باره مقولاتي از جنس هيجانات يا عواطف فكر مي كنم نه مولفه هاي شناختي و عقلاني. يا بهتر بگويم ، به جاي صحبت از IQ از ظرفيت ديگري به نام EQ يا چيزي كه امروزه هوش هيجاني (Emotional Intelligence = EI) ناميده مي شود بحث مي‌كنيم.

هوش هيجاني چيست؟

از سالها پيش روان شناسان متوجه شده اند كه براي كسب موفقيت تنها دارا بودن ظرفيتهاي هوش عقلاني قوي (IQ) كفايت نمي كند. مطالعات نشان مي دهد ، تعداد زيادي از افراد داراي هوش عقلاني و شناختي بالا نتوانسته اند در زمينه شغلي ، زندگي زناشويي ، ايجاد روابط با ديگران و حتي زمينه هاي تحصيلي موفق باشند. پس از آن نظر دانشمندان از جمله پيتر سالوي و جان ماير به توانمنديهاي ديگري جلب شد كه بيشتر از جنس هيجانات بودند تا شناختها. اين توانمندي كه از اين پس هوش هيجاني ناميده مي شود به توانايي هاي آموخته شده اي اشاره دارد كه به ما كمك مي كند تا احساسات و هيجانات خود را درك كرده و كنترل نماييم تا به نفع ما كار كنند نه بر عليه ما.

هوش هيجاني از پنج مهارت تشكيل شده :

1- مهارت خود آگاهي: شناخت احساسات و هيجانات خود به طور آني و عميق و استفاده از آن براي راهنمايي در تصميم گيري هاي مناسب.

2- مهارت خود نظم دهي: توانايي مهار و مديريت هيجانات و حفظ آرامش براي كمك به تصميم گيري و بهره گيري از توانمنديهاي شناختي به نحو مناسب. هماهنگي با هيجاناتمان به نحوي كه به جاي اختلال در كارها ، در تسهيل آن به ما ياري رساند.

3- مهارت خود انگيختگي: استفاده از عميقترين علايق خود براي حركت دادن و هدايت به سمت اهداف تا كمك كند پيش قدم شده و در جهت تكامل و پيشرفت تلاش كنيم ، نه اينكه منتظر مانده تا يك واقعه يا شخص باعث ايجاد انگيزه و حركت در ما گردد.

4- مهارت همدلي: درك آنچه افراد احساس مي كنند ، توانايي در نظر گرفتن ديدگاه هاي ديگران و توسعه حسن تفاهم و هماهنگي با انسان هاي گوناگون به منظور ارتقاي كار گروهي (بويژه در محيط كاري و سازماني).

5- مهارت هاي اجتماعي: در روابط با ديگران ، به خوبي كنار آمدن با عواطف خود و ديگران. فهم دقيق موقعيتها و شبكه هاي اجتماعي. مهارت خوب گوش كردن، و خوب ابراز وجود كردن ، حل تضادها و تعارض ها و استفاده از اين مهارتها براي متقاعد سازي ، رهبري و مديريت.(نكته: دانيل گلمن در كتاب بعدي خود كه با كمك ريچارد بوياتزيس و آني مك‌كي به نام Primal leadership به رشته تحرير درآورده، تقسيم بندي خود را از مهارتهاي هوش هيجاني تغيير داده كه مي‌توانيد آنرا در مقاله ابزار مديريت مشاهده كنيد.)

آنچه واضح مي باشد اين است كه مهارتهاي چهارم و پنجم مستقيما با كاركردهاي رهبري و مديريت در ارتباط مي باشد ، اما با كمي تامل متوجه خواهيم شد كه مهارت خود نظم دهي بمنظور كنترل هيجانات ، مهارت خودشناسي براي درك بهتر لايه هاي زيرين احساسات ، رنجش ها ، تمايلات و افكار ، و مهارت خود انگيختگي در جهت ايجاد اميد و رفتاري كه به آن پشتكار مي گويند براي يك مدير از اهيمت ويژه اي برخوردار مي‌باشد.

آنگاه كه مدير با شناخت عميق احساسات و مديريت هيجانات خود ،‌ و با شناسايي اموج احساسات و هيجانات جاري سازمان خود ، با رفتاري حاكي از همدلي با اين امواج هماهنگ مي گردد ، به رهبري مبدل خواهد شد كه بر دل ها حكومت مي كند ، نه بر سِمت ها و پستهاي سازماني مادون خود! چنين رهبري هماهنگ با هنجارها و فرهنگ سازمان خود ، طنين افكن1 خواهد شد و شور و اشتياق ، انگيزه ، اميد و اعتماد به نفس گروهي را به حركت در مي آورد.

آنچنان كه دانيل گولمن ، ريچارد بوياتسيز و آني مك كي در كتاب خود ، رهبري اصولي2

(رهبري سازماني و هوش هيجاني) اشاره كرده اند ، يك رهبر براي طنين افكني بايد به هنجارهاي هيجاني (زير جريانات واقعيت هاي هيجاني) و ابعاد پنهان سازمان خود توجه لازم را داشته باشد. اگر هنجارهاي فرهنگي سازمان از عمل پر شور ، نو آوري و طنين افكني مدير حمايت نكند ، آنان خود را در يك مبارزه نابرابر خواهند ديد. شايد شوم ترين جنبه اين عدم هماهنگي اين باشد كه در چنين مجموعه اي به جاي نبوغ و اعتماد به نفس شاهد نمايش شجاعتهاي دروغين ، اطاعتهاي بدون فكر، چاپلوسي يا بي توجهي آشكار باشيم. شايد همه افراد در سازمان حضور فيزيكي داشته باشند ولي روح و قلب خود را در مكاني ديگر جاي گذاشته اند.

رهبران و مديران بزرگ ما را به حركت وا مي دارند. آنان شور و شوق و رغبت ما را مشتعل و بيشترين علاقه را در وجود ما ايجاد مي كنند.

به يك مثال واقعي در يكي از بزرگترين موسسه هاي خبري دنيا يعني بي بي سي توجه كنيم. يكي از بخشهاي خبري با حدود 200 نفر پرسنل كه به طور آزمايشي راه اندازي شده بود ، با وجود تلاش فراوان كاركنان ، نتوانست نظر مديران رده بالا را جلب كرده و تصميم بر بسته شدن اين بخش گرفته شد. مدير اجرايي براي با خبر كردن كاركنان از تصميم گرفته شده در ميان جمع پرسنل حاضر شد. او با اشاره به اين كه عملكرد رقبا از آنان بهتر بوده ، خبر بسته شدن بخش را اعلام كرد. رفتار نا بجا و حتي خصمانه آن مدير اجرايي علاوه بر ايجاد احساس نااميدي و درماندگي ، به ايجاد احساس خشم و نفرت در كاركنان منجر شد، تا آنجا كه با دخالت نيروهاي امنيتي از محل اجتماع خارج گشت. روز بعد ، يك مدير اجرايي ديگر از همان كاركنان ديدن كرد. وي رويكردي متفاوت را بكار بست. او از ته قلب راجع به اهميت روزنامه نگاري و كار خبري در جامعه و حرفه اي كه همگي آنان را در صحنه و در مقام اول قرار داده بود صحبت به ميان آورد. وي به آنان يادآور شد كه هيچ كس براي ثروتمند شدن وارد حرفه خبر نگاري نمي شود. به عنوان يك حرفه ، منفعت مالي آن در حاشيه است ، در ضمن با امنيت شغلي پايين و تحت تاثير فراز نشيب هاي عظيم اقتصادي. او شور و شوق و حتي ايثاري كه خبرنگاران براي خدمتشان از خود نشان مي دادند را بيدار كرد. سرانجام آرزو كرد كه همه آنان به خوبي به حرفه شان ادامه دهند. در پايان سخنان اين مدير ( يا بهتر بگوييم ، رهبر) كاركنان هورا كشيدند!

تفاوت بين اين دو رهبر در حالت و تن صدايي بود كه با توسل به آن پيغام خود را منتقل كردند. يكي گروه را به خصومت و نفرت كشاند و آن ديگري – با وجود اينكه حامل خبر بد بسته شدن بخش بود- به سمت خوش بيني و حتي اشتياق در رويارويي با سختي ها.

اين رويداد به يك بعد پنهان اما ضروري در رهبري اشاره دارد: تاثير هيجاني آنچه يك مدير مي گويد و انجام مي دهد. بهترين رهبران روش هاي موثرتري به منظور درك و بهبود روشي كه با آن هيجانات خود و ديگران را مهار مي كنند ،‌ يافته اند. فهم نقش قدرتمند هيجانات در محل كار بهترين رهبران را از ديگران متمايز مي كند، نه تنها در مسائل ملموس و قابل ارزيابي همچون نتايج كاري بهتر و حفظ و ارتقا استعدادها ، بلكه در مسائل غير ملموس اما مهمي چون روحيه ، انگيزه و تعهد بيشتر.

به سادگي مي توان گفت كه در هر گروه انساني ، رهبر، حداكثر قدرت را براي تاثير گذاري بر هيجانات داراست. اگر هيجانات افراد به سمت اشتياق كشيده شود ، عملكرد به اوج خواهد رسيد اگر افراد به سمت كينه و اضطراب سوق يابند ، از پيشرفت باز خواهند يافت. اين امر جنبه ي ديگري از رهبري پايه اي را نشان مي دهد، كه آثارش فراتر از تعيين كردن اينكه آيا يك وظيفه به خوبي انجام مي شود ، مي رود. پيروان نيز براي ارتباط هيجاني حمايت گرانه و همدلي ، نگاه خود را به رهبر معطوف مي كنند. وقتي رهبران ، هيجانات را در جهت مثبت مي رانند ، همانگونه كه در مورد دومين مدير اجراي در بي بي سي ديديم، بهترين نتيجه را به بار مي آورند. به اين اثر طنين افكني مي گويند. رهبران طنين افكن به بهترين شكل از هوش هيجاني در جهت پيشبرد امور بهره مي برند.



هيجانات مسري هستند:

تحقيقات گوناگون و زيادي در مورد سرايت هيجانات ، در دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي دنيا صورت گرفته كه نشان دهنده خاصيت تاثير گذاري و تاثير پذيري گروه، از هيجانات اعضا و بويژه رهبر مي باشد. تاثير متقابل و مدوام مدارهاي هيجاني يك شخص (كه اساس فيزيولوژيك و عصب شناختي آن نيز مورد بررسي قرار گرفته) در ميان اعضا گروه نوعي سوپ هيجاني را بوجود مي آورد كه در آن هر فرد طعم خاص خود را به آن مي دهد، اما اين رهبر گروه است كه قوي ترين چاشني را به اين تركيب اضافه مي كند. چرا كه به خاطر آن واقعيت هميشگي در كار – همه چشم به رئيس مي دوزند- افراد از سطوح بالاتر خود تقليد هيجاني مي كنند. مطالعات نشان مي دهد اين اثر بويژه وقتي كه براي كل گروه مسئله و سوالي مطرح مي گردد افراد نگاه خود را بر روي رهبر خيره مي كنند تا پاسخ او را ببينند. در واقع اعضاي گروه اغلب واكنش هيجاني رهبر را به عنوان معتبرترين پاسخ به حساب مي آورند. و لذا از روي آن براي خود الگو مي سازند ، بويژه در يك موقعيت مبهم كه در آن اعضا واكنشهاي متفاوت نشان مي دهند ، رهبر معيار هيجاني را تعيين مي كند.

وقتي افراد احساس خوب داشته باشند به بهترين نحو ممكن كار خواهند كرد. احساس خوب كارآيي ذهني را ياري مي دهد و افراد را در درك بهتر اطلاعات و استفاده از قواعد تصميم گيري در قضاوتهاي پيچيده توانا مي سازد، علاوه بر آن آنان را در تفكر انعطاف پذيرتر مي نمايد. تحقيقات نشان مي دهد كه حالات سرزندگي باعث مي شود افراد ، ديگران يا وقايع را در پرتوي مثبت تر بنگرند. اين به نوبه خود به افراد كمك مي‌كند تا در مورد توانايي خود در نيل به يك هدف ، خوش بين تر باشند ،‌خلاقيت و مهارتهاي تصميم گيري را افزايش دهند و افراد را در جهت مفيد واقع شدن آماده سازند.

به عنوان مثال تحقيق در مورد شوخ طبعي در كار نشان مي دهد كه يك لطيفه به موقع يا خنده از سر شوخي مي تواند نو آوري را تحريك ، خطوط ارتباط را باز ، احساس رابطه و اعتماد را زياد و البته كار را جذاب تر نمايد. بدون شك شوخ طبعي و سر زندگي در جعبه ابزار رهبران داراي هوش هيجاني ، جايگاه مهمي دارد. زماني كه بحث از گروه مي شود ، حالات خوب، اهميت ويژه اي پيدا مي كنند: توانايي يك رهبر در هدايت يك گروه به حالت اشتياق و همكاري ، مي تواند تعيين كننده موفقيت اين امر باشد. به نتايج يك مطالعه بر روي شصت و دو مدير ارشد و تيم مديريت توجه بفرماييد: اين مديران ارشد ، نماينده برخي از شركتهاي پيشرفته و همچنين شركتهاي خدماتي مطرح ايالات متحده (از جمله شركتهاي مشاوره و حسابداري) ، سازمانهاي غير انتفاعي و نمايندگي هاي دولتي بودند. اين مديران ارشد و اعضاي تيم مديريتي آنان مورد بررسي قرار گرفتند تا مشخص شود تا چه اندازه سرزنده ، پرانرژي ، مشتاق و مصمم هستند. همچنين از آنان سوال شد كه گروه ارشد تا چه حد دچار نابساماني و تضاد و تعارض گشته است (منظور تضاد شخصي ، خشم و برخورد در جلسات و تعارضات هيجاني در برابر مخالفت ها بود).

اين مطالعات نشان داد هرچه حالات كلي افراد در تيم مديريت ارشد مثبت تر بود ، آنان با همكاري بيشتري با يكديگر كار مي كردند ، و نتايج كار شركت بهتر بود. به عكس، هر چه يك شركت مدت زمان بيشتري توسط تيم مديريتي اي كه با هم كنار نمي آمدند اداره مي شد، بازده آن شركت پايين تر بود.

بنابراين مي بيينيم ، رهبراني كه مي دانند چگونه تمركز گروه را در كار جاري ، با توجه به كيفيت روابط اعضا متعادل كنند به طور طبيعي فضايي دوستانه اما اثر بخش را ايجاد مي كنند كه روحيه همه را بالا مي برد.

تلاش مي‌كنم در آينده با جزئيات بيشتر به ارتباط هوش هيجاني با رهبري و مديريت بپردازم. در مقاله بعدي انواع سبك هاي رهبري و مديريت ، با توجه به خاصيت طنين افكني آنها مورد بررسي قرار خواهم گرفت.

پا نوشت ها:

1- Resonant

2- Primal Leadership by:Daniel Goleman , R.Boyatzis , A.Mckee (2002) اين كتاب توسط نگارنده ترجمه شده و بزودي توسط انتشارات مديريت صنعتي چاپ خواهد شد. در نوشتن اين مقاله از اين كتاب و كتاب قبلي دانيل گولمن ، بنام هوش هيجاني در كار (ترجمه بهمن ابراهيمي و محسن جوينده ،‌ كه توسط انتشارات بهين دانش چاپ شده است) ، استفاده شده است.


منبع: parsei.com

karin
01-11-2007, 14:44
هوش هيجاني و هوش عمومي

نظريه‌پردازان هوش هيجاني معتقدند كه IQ به ما مي‌گويد كه چه كار مي‌توانيم انجام دهيم در حاليكه هوش هيجاني به ما مي‌گويد كه چه كاري بايد انجام دهيم . IQ شامل توانايي ما براي يادگيري ، تفكر منطقي و انتزاعي مي‌شود ، در حالي كه هوش هيجاني به ما مي‌گويد كه چگونه از IQ در جهت موفقيت در زندگي استفاده كنيم . هوش هيجاني شامل توانايي ما در جهت خودآگاهي هيجاني و اجتماعي ما مي‌شود و مهارت‌هاي لازم در اين حوزه‌‌ها را اندازه مي‌گيرد . همچنين شامل مهارت‌هاي ما در شناخت احساسات خود و ديگران و مهارت‌هاي كافي در ايجاد روابط سالم با ديگران و حس مسئوليت‌پذيري در مقابل وظايف مي‌باشد .

هوش عمومي و هوش هيجاني توانائي‌هاي متفاوتي نيستند بلكه بهتر است كه چنين بيان نمود كه از يكديگر متفاوت هستند . همه ما تركيبي از هوش و هيجان داريم ، در واقع بين هوش عمومي و برخي از جنبه‌‌هاي هوش هيجاني همبستگي پاييني وجود دارد و بايد گفت اين دو قلمرو اساساً مستقل‌اند .

براساس مطالعات دانيل گلمن در بهترين شرايط همبستگي اندكي (07/0) بين هوش عمومي و برخي از ابعاد هوش هيجاني وجود دارد بطوريكه مي‌توان ادعاد كرد آنها عمدتاً ماهيت مستقل دارند . وقتي افراد داراي هوش عمومي بالا در زندگي تقلا مي‌كنند و افراد داراي هوش متوسط به طور شگفت‌انگيزي پيشرفت مي‌كنند ، شايد بتوان آن را به هوش هيجاني بالاي آنان نسبت داد (گلمن ، 1995) .

روون بار ـ آن (1999) در پي يافتن پاسخي براي اين سؤال كه چرا برخي از افراد نسبت به برخي ديگر در ابعاد مختلف زندگي موفق‌ترند ، به تحقيقات بسياري دست زده است . اين سؤال لزوم مرور كامل عواملي كه تصور مي‌شود موقعيت كلي را رقم مي‌زنند و سلامت هيجاني را موجب مي‌شوند ، ايجاب مي‌كند . بار ـ آن دريافت كه‌ تنها كليد موفقيت و تنها عامل پيش‌بيني كننده موفقيت آنها هوش كلي نيست، بلكه بايد در جستجوي عوامل ديگري بود (بار ـ آن ، 1999) .

ديدگاه‌هاي هوش هيجاني

با نگاه به تعاريف متعدد هوش هيجاني مي‌توان دو راهبرد نظري كلي را در اين زمينه مشخص نمـود : 1ـ ديدگاه اوليه از هوش هيجاني كه آن را به عنوان نوعي از هوش تعريف مي‌كند كه در برگيرنده عاطفه و هيجان مي‌باشد . 2ـ ديدگاه دوم كه به ديدگاه مختلط مشهور است و هوش هيجاني را با ديگر توانمندي‌ها و ويژگي‌هاي شخصيتي مانند انگيزش تركيب مي‌كند .

منبع: parsei.com

karin
01-11-2007, 14:47
اصطلاح هوش هيجاني ، براي اولين بار از سوي سالوي و ماير در سال 1990 ، به عنوان شكلي از هوش اجتماعي مطرح شد . الگوي اوليه آنها از هوش هيجاني شامل سه حيطه يا گستره از توانايي‌‌ها مي‌شد :

1ـ ارزيابي و ابراز هيجان : ارزيابي و بيان هيجان در خود توسط دو بعد كلامي و غيركلامي همچنين ارزيابي هيجان در ديگران توسط ابعاد فرعي ادراك غيركلامي و همدلي مشخص مي‌شود .

2ـ تنظيم هيجان در خود و ديگران : تنظيم هيجان در خود به اين معناست كه فرد تجربه فراخلقي ، كنترل ، ارزيابي و عمل به خلق خويش را دارد و تنظيم هيجان در ديگران به اين معناست كه فرد تعامل مؤثر با سايرين (براي مثال آرام كردن هيجاناتي كه در ديگران درمانده كننده هستند) مي‌باشد.

3ـ استفاده از هيجان : استفاده از اطلاعات هيجاني در تفكر ، عمل و مسأله گشايي است (سالوي و ماير ، 1990) .

ماير ، سالوي و كاروسو (1997) مدل اصلاح شده‌اي از هوش هيجاني را تدوين كردند كه اين مدل هوش هيجاني را به صورت عملياتي در دو سيستم شناختي و هيجاني بررسي مي‌كند . اين مدل در يك الگوي كاملاً يكپارچه عمل مي‌كند اما با اين وجود مدل مورد نظر از چهار شاخه يا مؤلفه تشكيل مي‌شود. (ماير و سالوي ، 1997) كه هر يك طبقه‌اي از توانمندي‌ها را كه براساس پيچيدگي و به صورت سلسله مراتبي ، منظم شده‌اند ، نشان مي‌دهد . اين چهار شاخه عبارتند از :

1ـ ادراك هيجاني[1] كه در برگيرنده شناسايي و درون‌دهي اطلاعات از سيستم هيجاني است .

2ـ تسهيل‌سازي هيجاني از افكار[2]

به طور كلي تسهيل هيجاني شاخه تفكري در برگيرنده استفاده هيجان براي بهبودي فرآيندهاي شناختي است حال آنكه شاخه فهم هيجاني در برگيرنده پردازش شناختي هيجان است .

3ـ فهم هيجاني[3] كه در برگيرنده پردازش آتي و جلوتر اطلاعات هيجاني با نگاهي به حل مسأله .

4ـ مديريت هيجان در رابطه با خود و ديگران[4]

شاخه اول : اولين شاخه از هوش هيجاني با گنجايش ادراك و اظهار احساسات آغاز مي‌شود . هوش هيجاني نمي‌تواند بدون اولين شاخه آغاز شود . اگر زماني كه احساس بدي در فرد ظهور پيدا كند فرد توجه‌اش را از آن برگرداند تقريباً هيچ چيز از احساس خودش ياد نمي‌گيرد . ادراك هيجان در برگيرنده ثبت ، توجه و رمزگشايي كردن پيام‌هاي هيجاني است ، همانگونه كه در اظهارات و بيانات صورتي ، تون صدا ، اشياء هنري و ديگر دستاوردهاي هنري فرهنگي اظهار شده‌اند (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

شاخه دوم : دومين شاخه هوش هيجاني در رابطه با تسهيل‌سازي هيجاني است . هيجانات سازمان‌هاي پيچيده‌اي از ابعاد فيزيولوژيكي ، هيجاني ، تجربي شناختي و هشياري از زندگي رواني هستند. هيجانات هم به عنوان احساسات (همانگونه كه فرد احساس غمگيني مي‌كند) و هم به عنوان شناختارهاي تغيير شكل يافته به سيستم شناختي ورود پيدا مي‌كنند ، (به عنوان مثال زماني كه فرد غمگين فكر مي‌كند كه الآن حالم خوب نيست) . هنگامي كه هيجانات شناسايي شده و برچسب زده مي‌شوند ، فهم هيجاني يا شاخه سوم آغاز مي‌شود .

سؤالي كه در اينجا مطرح است اين است كه تسهيل‌سازي هيجاني يا همان شاخه دوم بر چه چيزي تمركز دارد ؟ چگونه هيجانات به سيستم شناختي ورود پيدا مي‌كنند ؟ براي كمك به تفكر چگونه شناخت‌ها را تغيير مي‌دهند ؟

البته شناخت توسط اضطراب خراب مي‌شود اما هيجانات مي‌توانند الويت‌‌هايي را تحميل كنند به‌گونه‌اي كه سيستم شناختي به آنچه كه مهمترين مطلب قلمداد مي‌شود ، توجه كند (ايستربروك[5] ، 1959 ؛ ماندلر[6] ، 1975 و سيمون[7] ، 1982) و حتي بر آنچه كه به بهترين نحوي در يك خلق انجام مي‌پذيرد ، متمركز شود (پالفي[8] و سالوي ، 1993) . همچنين هيجانات شناخت‌‌ها را تغيير مي‌دهند . ممكن است زماني كه فرد خوشحال است آنها را مثبت كنند و هنگامي كه فرد ناراحت است آنها را منفي كنند (فورگاس ، 1995 ؛ ماير ، گاشك[9] ، براورمن و ايوانز[10] ، 1992 ؛ سالوي و برنبام[11] ، 1989) . اين تغييرات ، سيستم شناختي را معطوف به مشاهده موارد از جوانب مختلف مي‌كند ، براي مثال ميان نقطه نظرات خوشايند و شكاكانه تفاوت قائل شود . سودمندي اينگونه تغيير و تحولات براي تفكر كاملاً واضح است . نقل و انتقال نقطه نظر از شكاك بودن به خوش‌بيني ، فرد را تشويق مي‌كند به اينكه نقطه نظرات چند گانه‌اي را ببيند و به عنوان نتيجه در باب مشكل عميق‌تر و خلاقانه‌تر فكر كند (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

3ـ شاخه سوم : سومين شاخه در برگيرنده فهميدن و استدلال با هيجان است . همانگونه كه سابق بر اين قيد شد هيجانات شكل دهنده يك دسته از سمبل‌‌هاي غني و پر از روابط پيچيده‌اي هستند كه بسياري از فلاسفه براي قرنها راجع به آن بحث و جدل كرده‌اند . فردي كه قادر است هيجانات را درك كند به عبارت ديگر درك معاني آنها و اينكه چطور خميره‌شان با هم ممزوج مي‌شود و چطور در طول زمان رشد مي‌كنند ، حقيقتاً با گنجايش فهم حقايق بينادي طبيعت بشري و روابط بين فردي مأنوس مي‌شود و مورد تمجيد قرار مي‌گيرد . در حقيقت افرادي كه داراي هوش هيجاني بالا هستند به طور منظم با حالات بي‌ثباتي خلقي مواجه شده و بر آنها فائق مي‌آيند و اين نيازمند فهم قابل توجهي از خلقيات مي‌باشد (سالوي ، بيدل[12] ، دت‌ويلر[13] و ماير ، 1999 به نقل از بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

4ـ شاخه چهارم : چهارمين شاخه مديريت هيجاني است . فردي كه داراي مديريت هيجاني مي‌باشد از اينرو بايد بعضي از خطوط راهنما را رعايت كند ولي آن كار را با انعطاف‌پذيري انجام دهد . براي مثال : باز بودن به سوي يك احساس يك بايد است اما نه هميشه . گاهي اوقات براي هر كسي اتفاق مي‌افتد ، خيلي دردناك است كه با مطلبي مواجه شود و احتمالاً هيجان‌پذيري به بهترين نحوي بسته مي‌شود . مديريت هيجاني دربرگيرنده اين است كه چگونه يك فردي پيشرفت‌‌هاي هيجاني را در روابطش با ديگران بفهمد . اين روابط مي‌تواند غيرقابل پيش‌بيني باشد ، از اينرو مديريت هيجاني دربرگيرنده خصوصيت و اهميت راه‌‌هاي هيجاني مختلف و انتخاب ميان آنهاست . براي انطباق با واكنش‌‌هاي هيجاني بسيار محتمل در موقعيت‌‌ها ، مديريت هيجاني بايستي داراي انعطاف‌پذيري لازم باشد . اين مطلب به فرد اجازه مي‌دهد كه در جهاتي پيشرفت كند كه او فكر مي‌كند بهترين جهت است . اينكه از نظر هيجاني ، معنوي و ديگر زمينه‌‌ها غني باشي ضرورتاً به اين معني نيست كه فرد بخواهد در يك شغلي بماند و يا اينكه يك ازدواج را نجات دهد . اينكه باهوش باشي بدين معني نيست كه فرد در يك روز كتاب‌‌هاي چالش برانگيز را بخواند بلكه به اين معني است كه ديگر بخش‌‌هاي شخصيت و ديگر موقعيت‌‌هايي هستند كه بايد به حساب بيايند و درك كنيم كه آن وقت چه اتفاقي مي‌افتد .

در اينجاست كه نياز به انعطاف‌پذيري توضيح مي‌دهد كه چرا هوش هيجاني به عنوان يك توانمندي سنجيده مي‌شود و هيچگونه همبستگي بالايي با خوش‌بيني ، خوشحالي و مهرباني ، درست بودن و ديگر خصوصيات ندارد . با اين وجود نتايج مهم زندگي را پيش‌بيني مي‌كند (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

karin
01-11-2007, 14:49
هوش هيجاني از سوي بعضي از پژوهشگران براي توصيف كردن اسنادها يا توانايي‌‌هايي كه برخي از جنبه‌‌هاي شخصيت را نشان مي‌دهد ، به كار رفته است. ماير و سالوي و كاروسو (1997) مدل توانمندي را از مدل مختلط هوش هيجاني متمايز كردند . مدل مختلط شامل طيف وسيعي از متغيرهاي شخصيتي است كه مخالف با مدل توانمندي ماير و سالوي مي‌باشد كه كاملاً شناختي است . يك وجه كاملاً متفاوت اين دو مدل، تفاوت ميان مفهوم «صفت[14]» و «پردازش اطلاعات[15]» هوش هيجاني است . اين وجه تفاوت در ديدگاه‌‌هاي مختلف سنجش و تعاريف عملياتي از سوي نظريه‌پردازان مدل مختلط و توانمندي ، نمايان است . مفهوم «صفت» هوش هيجاني با شاخص‌‌هاي بين موقعيتي رفتار نظير همدلي ، جرأت و خوش‌بيني ارتباط دارد ، در حاليكه مفهوم «پردازش اطلاعات» مربوط به توانائي‌هايي نظير توانايي تشخيص ، ابراز و بر چسب زدن هيجان مي‌باشد . مفهوم «صفت» ريشه در چارچوب شخصيتي دارد كه از طريق پرسشنامه‌‌هاي خودسنجي كه رفتار خاصي را مي‌سنجند ، اندازه‌گيري مي‌شود (بار ـ آن ، 1997 ؛ سالوي، ماير ، گلمن ، تروي[16] و پالفي ، 1995) .

اين ديدگاه در بررسي هوش هيجاني تحت الشعاع متغيرهاي شخصيتي (نظير همدلي و تكانشي بودن) و ساختارهايي كه همبستگي بالقوه با آنها دارند (مانند انگيزش ، خودآگاهي و اميدواري) قرار مي‌گيرند ، برعكس ديدگاه «پردازش اطلاعات» بيشتر بر بخش‌‌هاي سازنده هوش هيجاني و رابطه آن با هوش سنتي متمركز مي‌شود (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .



هوش هيجاني از نقطه‌نظر گلمن

به نظر گلمن (1995) هوش هيجاني هم شامل عناصر دروني است و هم بيروني . عناصر دروني شامل ميزان خودآگاهي ، خودانگاره ، احساس استقلال و ظرفيت خودشكوفايي و قاطعيت مي‌باشد . عناصر بيروني شامل روابط بين فردي ، سهولت در همدلي و احساس مسئوليت مي‌شود . همچنين هوش هيجاني شامل ظرفيت فرد براي قبول واقعيات ، انعطاف‌پذيري ، توانايي حل مشكلات هيجاني ، توانايي حل و مقابله با استرس و تكانه‌‌ها مي‌شود .

گلمن هوش هيجاني را از IQ جدا كرده و به نظر او هوش هيجاني شيوه استفاده بهتر از IQ را از طريق خودكنترلي ، اشتياق و پشتكار و خودانگيزي شكل مي‌دهد .

او مفهوم هوش هيجاني را در 5 حوزه قرار مي‌دهد :

1ـ آگاهي از هيجانات خود : خودآگاهي ـ بازشناسي احساس ، آنگونه كه رخ مي‌دهد ـ محور اصلي هوش هيجاني است . توانايي كنترل لحظه به لحظه احساسات ، براي بينش روان‌شناختي و درك خويشتن ، اساسي است . تعريفي كه گلمن (1995) براي خودآگاهي در نظر گرفته است چنين است : «درك عميق و روشن از احساسات ، هيجانات ، نقاط ضعف و قوت ، نيازها و سائق‌‌هاي خود . افرادي كه به احساسات و هيجانات خود اطمينان بيشتري دارند ، مهارت بيشتري در هدايت و كنترل وقايع زندگي از خود نشان مي‌دهند ، در كارهاي خود دقيق هستند اميدواري آنها غيرواقع بينانه نمي‌باشد و مسئوليتي را قبول مي‌كنند كه در حد توان آنها مي‌باشد . همچنين اين افراد با خود و ديگران صادق بوده و خيلي خوب مي‌دانند كه هر نوع احساسي تا چه اندازه بر آنها و اطرافيان تأثير مي‌گذارد .

2ـ كنترل هيجانات : كنترل هيجانات به شيوه‌اي مناسب مهارتي است كه به دنبال خودآگاهي ايجاد مي‌شود . اشخاص كارآمد در اين حيطه بهتر مي‌توانند از هيجان‌هاي منفي نظير نااميدي ، اضطراب ، تحريك‌پذيري رهايي يابند و در فراز و نشيب‌هاي زندگي كمتر با مشكل مواجه مي‌شوند و يا در صورت بروز مشكل به سرعت مي‌توانند از موقعيت مشكل‌زا و ناراحت‌كننده به شرايط مطلوب بازگردند . برعكس افرادي كه در اين حيطه توانايي كمتري دارند ، همواره درگير احساسات درمانده كننده هستند .

3ـ خود انگيختگي : اين مؤلفه مربوط به تمركز هيجان‌‌ها براي دستيابي به اهداف با قدرت ، اطمينان، توجه و خلاقيت مي‌باشد . افراد خود انگيخته ، ارضا و سركوب خواسته‌‌ها را به تأخير مي‌اندازند ، اغلب به تكميل يك عمل مي‌پردازند . آنها همواره در تكاپو و حركت هستند و تمايل دارند كه همواره مؤثر و مولد باشند . از نظر گلمن (1995) خودانگيزي زبان سائق پيشرفت مي‌باشد و كوششي است كه جهت رسيدن به حد مطلوبي از فضيلت افرادي كه اين خصيصه را زياد دارند ، هميشه در كارهاي خود نتيجه محور و سائق زيادي در آنها براي رسيدن به اهداف و استانداردها ، وجود دارد . به طور كلي خودانگيختگي يك صفت ضروري براي افراد مي‌باشد زيرا از طريق خودانگيختگي است كه مي‌توان به پيشرفت مورد انتظار رسيد .

4ـ تشخيص هيجانات در ديگران : همدلي اساس مهارت مردمي است . افراد همدل با سرنخ‌هاي ظريف اجتماعي و تعامل‌‌هايي كه بيانگر نيازها و خواسته‌‌هاي ديگران باشند ، مأنوس و آشنا هستند . اين مهارت افراد را در حيطه‌ اي آموزش حرفه‌اي و مديريت توانمند مي‌سازد .

اين مؤلفه با احساس مسئوليت در قبال ديگران نسبت بيشتري دارد و به عقيده گلمن عبارت است از درك احساسات و جنبه‌‌هاي مختلف ديگران و به كارگيري يك عمل مناسب و واكنش مورد علاقه براي افرادي كه پيرامون ما قرار گرفته‌اند . همدلي به معني من خوبم و تو خوبي نيست و به اين معني هم نيست كه تمام احساسات طرف مقابل را تأييد و تحسين كنيم ، همدلي بيشتر به معني تأمل و ملاحظه احساسات ديگران مي‌باشد .

5ـ كنترل روابط : مهارت در اين حيطه با توانايي مشترك در كنترل هيجان و تعامل سازگارانه با ديگران همراه است . همچنين به جنبه‌‌هاي ذاتي رهبري و روابط ميان فردي منظم ، موزون و سازگار ارتباط دارد .

به نظر گلمن افرادي كه مي‌‌خواهند در ايجاد رابطه با ديگران مؤثر واقع شوند بايد توانايي تشخيص ، تفكيك و كنترل احساسات خود را داشته باشند ، سپس از طريق همدلي يك رابطه مناسب برقرار كنند .

اين مهارت فقط شامل دوست‌يابي نمي‌شود گر چه افرادي كه اين مهارت را دارند خيلي سريع يك جو دوستانه با افراد ايجاد مي‌كنند ولي اين مهارت بيشتر به دوستيابي هدفمند مربوط مي‌شود . اين افراد به راحتي مي‌توانند مسير فكري رفتار ديگران را در سمتي كه مي‌‌خواهند هدايت كنند (گلمن ، 1995) .

گلمن (1998) همچنين در كتاب اخير خود با عنوان «هوش هيجاني در كار» پنج مؤلفه فوق را به بيست و پنج توانش هيجاني متفاوت تقسيم مي‌كند ، نظير : آگاهي سياسي[17] ، نظم كاركنان[18] ، اعتماد به نفس[19] ، هشياري[20] و انگيزه پيشرفت[21] ،استقامت[22] ، اشتياق[23] ، خوش‌بيني[24] و كنترل خود[25] .

هوش هيجاني از نقطه نظر بار ـ آن

يكي ديگر از نظريه‌پردازان مدل مختلط هوش هيجاني بار ـ آن (1997) است ؛ هوش هيجاني به وسيله بار ـ آن به اين صورت تعريف شده است : « يك دسته از مهارت‌‌ها ، استعدادها و توانائي‌‌هاي غيرشناختي كه توانايي موفقيت فرد را در مقابله با فشارها و اقتضاهاي محيطي افزايش مي‌دهد » . بنابراين هوش هيجاني يكي از عوامل مهم در تعيين موفقيت فرد در زندگي است و مستقيماً بهداشت رواني فرد را تحت تأثير قرار مي‌دهد . هوش هيجاني با ساير تعيين‌كننده‌‌هاي مهم ( توانايي موفقيت فرد در مقابله با اقتضاهاي محيط ) از قبيل آمادگي‌‌هاي زيست ـ پزشكي ، استعداد هوش شناختي و واقعيت‌‌ها و محدوديت‌‌هاي محيطي در تعامل است .

مدل بارـ آن از هوش هيجاني چند عاملي است و مربوط به استعدادهايي براي عملكرد است تا خود عملكرد (يعني استعداد موفقيت تا خود موفقيت) . اين مدل همچنين فرآيند مدار است تا نتيجه مدار . ماهيت جامع اين مدل مفهومي براساس گروهي از مؤلفه‌‌هاي عاملي (مهار‌ت‌‌هاي هوش هيجاني) و روشي كه آنها تعريف مي‌شوند ، قرار دارد .

بار ـ آن پانزده هوش هيجاني در پانزده خرده مقياس پرسشنامه هوش‌بهر هيجاني بار ـ آن معرفي كرده است . هوش هيجاني و مهارت‌‌هاي هيجاني طي زمان رشد مي‌كنند ، طي زندگي تغيير مي‌كنند و مي‌توان با آموزش و برنامه‌‌هاي اصلاحي مانند تكنيك‌‌هاي درماني آن را بهبود بخشيد (بار ـ آن ، 1997) .

پانزده عاملي كه توسط بار ـ آن به عنوان عامل‌‌هاي هوش هيجاني در نظر گرفته شده‌اند عبارتند از : 1ـ خودآگاهي هيجاني ، 2ـ احترام به خود ، 3ـ قاطعيت ، 4ـ خودشكوفايي ، 5ـ استقلال ، 6ـ همـدلي ، 7ـ انعطاف‌پذيري ، 8ـ تحمل استرس ، 9ـ حل مسأله ، 10 ـ واقعيت‌سنجي ، 11ـ مسئوليت‌پذيري اجتماعي ، 12ـ كنترل تكانه ، 13ـ شادكامي ، 14ـ خوش‌بيني ، 15ـ روابط بين فردي .

بار ـ آن مدلي از توانش‌‌هاي هيجاني را ارائه داده است كه اين مدل پنج حيطه يا گستره از مهارت‌‌ها يا توانائي‌‌ها را در بر مي‌گيرد :

1ـ مهارت‌‌هاي درون فردي[26] : كه خود آگاهي هيجاني (بازشناسي و فهم احساسات خود) ، جرأت (ابراز احساسات ، عقايد ، تفكرات و دفاع از حقوق شخصي به شيوه‌اي سازنده) ، خود تنظيمي (آگاهي ، فهم ، پذيرش و احترام به خويش) ، خودشكوفايي (تحقق بخشيدن به استعدادهاي بالقوه خويشتن) و استقلال (خودفرماني و خود كنترلي در تفكر و عمل شخص و رهايي از وابستگي هيجاني) را در برمي‌گيرد.

2ـ مهارت‌‌هاي ميان فردي[27] : كه شامل روابط ميان فردي (آگاهي ، فهم و درك احساسات ديگران) ايجاد و حفظ روابط رضايت‌بخش دو جانبه كه به صورت نزديكي هيجاني و وابستگي مشخص مي‌شود ) ، تعهد اجتماعي (عضو مؤثر و سازنده گروه اجتماعي خود بودن ، نشان دادن خود به عنوان يك شريك خوب) و همدلي است .

3ـ سازگاري[28] : كه شامل مسأله‌گشايي (تشخيص و تعريف مسايل ، همچنين ايجاد راهكارهاي مؤثر)، آزمون واقعيت (ارزيابي مطابقت ميان آنچه به طور ذهني و آنچه به طور عيني تجربه مي‌شود) و انعطاف‌پذيري (تنظيم هيجان ، تفكر و رفتار به هنگام تغيير موقعيت و شرايط) مي‌باشد .

4ـ كنترل استرس[29] : كه توانايي تحمل استرس (مقاومت در برابر وقايع نامطلوب و موقعيت‌‌هاي استرس‌زا) ، كنترل تكانه (ايستادگي در برابر تكانه يا انكار تكانه) را شامل مي‌شود .

5ـ خلق عمومي[30] : كه شامل شادي (احساس رضايت از زندگي خويشتن ، شاد كردن خود و ديگران) و خوش‌بيني (نگاه به جنبه‌‌هاي روشن زندگي و حفظ نگرش مثبت حتي در مواجهه با ناملايمات است ) (بار ـ آن ، 1997) .


--------------------------------------------------------------------------------

[1] . Emotional perception

[2] . Thought emotional facilitating

[3] . Emotional understanding

[4] . Managing emotion

[5] . Easterbrook

[6] . Mandler

[7] . Simon

[8] . Palfai

[9] . Gaschke

[10] . Braverman & Evans

[11] . Birnbaum

[12] . Bedell

[13] . Detweiler

[14] . Trait

[15] . Information processing

[16] . Truvey

[17] . Political knowledge

[18] . Staff dicipline

[19] . Self - Confidence

[20] . Consiouesness

[21] . Achivement motivation

[22] . Tolerance

[23] . Zeal

[24] . Optimisim

[25] . Self - management

[26] . Inter personal skills

[27] . Intra personal skills

[28] . Adaptability

[29] . Stress management

[30] . General mood

--------------------------------------------------------------

منبع: parsei.com

karin
01-11-2007, 14:52
نقش هوش عاطفي در تفكر و رفتار انسان

EQ وارد مي‌شود

اين مقاله توسط آقاي سعيد كياسلار نوشته و در مجله موفقيت شماره 97 چاپ شده است .



آن روز آقاي حيدري با يك قفس كوچك و گنجشكي كه داخل آن بود وارد كلاس شد. بچه‌هاي كلاس دوم دبستان كنجكاو و متحير و بعضي‌ها هيجان‌زده به او و قفسي كه در دستش بود نگاه مي‌كردند. قرار بود آن روز درس آزادي تدريس شود. او به طرف پنجره كلاس رفت و با گنجشك صحبت كرد: اي پرنده كوچك بيچاره كه در قفس زنداني هستي ، مي‌دانم اينجا جاي تو تنگ است و دوست داشتي الآن روي آن شاخه سبز زيبا مي‌نشستي و آواز مي‌خواندي و هر كجا دوست داشتي مي‌رفتي و ... اشك بعضي از بچه‌ها در آمده بود. حالا من در قفس را باز مي‌كنم و تو را به آرزويت مي‌رسانم. در قفس باز شد و گنجشك بسوي آزادي پرواز كرد.

صبح روز بعد پدر يكي از بچه‌ها برافروخته وارد دفتر شد و سراغ آقاي حيدري را گرفت و گفت: ديروز يك جفت قناري خريدم چهل تومان يك ساعت بعدش بچه‌ام در قفس را باز كرد و جفتشونو پر داد. مي‌گم چرا اين كار رو كردي؟ مي‌گه آقاي حيدري بهمون ياد داده. اين خاطره را بارها تعريف كرده‌ام و فكر كردم شايد خاطره خوبي براي بحث ما راجع به تأثير و نقش هوش هيجاني و احساسي بر تفكر و رفتار باشد. به راستي عاطفه چه نقشي در شيوه تفكر و رفتار انسان در زندگي روزمره ايفا مي‌كند؟ فلاسفه بزرگي چون ارسطو، سقراط، افلاطون، سنت اگوستين، دكارت ، پاسكال و كانت مجذوب اين موضوع‌اند. افلاطون اولين كسي بود كه فكر مي‌كرد عاطفه جنبه بسيار ابتدايي و حياتي انسان است كه با عقل و منطق سازگار نيست. فرويد عاطفه را تضعيف كننده تفكر منطقي مي‌داند. آرتور كاسلر معتقد بود ناتواني ما در آگاهي نسبت به واكنش‌هاي عاطفي خشن و غير طبيعي و ناتواني در دوران جنيني است و نوعي اشتباه تكاملي است كه بسياري از جنبه‌هاي حياتي، نوع انساني را تهديد مي‌كند.

اما پژوهش‌هاي جديد در حوزه روان‌شناسي و عصب شناسي تصاوير متفاوتي ارايه مي‌دهند. چراكه نقش عاطفه را مفيد و حياتي و پچيده‌تر از نظام شناختي مي‌دانند. البته بحث در خصوص اين دو نقطه نظر متضاد قديم و جديد مورد نظر و هدف ما نيست، بلكه بهتر است بگوييم عاطفه ممكن است تسهيل كننده يا مختل كننده تفكر و واكنش‌هاي ما باشد. بنابراين، تفكر عاطفي هم مي‌تواند نشانه پرهوشي و سازگاري و هم نشانه كم‌هوشي و ناسازگاري باشد. آنچه كه ما را ياري مي‌دهد اين است كه بدانيم چگونه ، چرا و چه زماني چنين تأثيرات عاطفي به وقوع مي‌پيوندد.

هوش عاطفي و غرق شدگي

تا حال برايتان پيش آمده كه در يك موضوع خوندني ، يا تماشاي يك فيلم يا يك سخنراني ، غرق شده باشيد؟ حتماً تجربياتي از اين دست داشته‌ايد. حالت غرق‌شدگي حالتي است كه در آن توجه و تمركز به‌طور خودكار و فعال عمل مي‌كنند. حالت خوبي كه مي‌توان از موهبت يادگيري در حد بالايي بهره‌مند شد. چگونه اين حالت پيش مي‌آيد؟ يكي از خرده‌مقياس‌هاي هوش عاطفي كه در آزمون بار-آن مطرح مي‌شود شادكامي و نشاط است. زماني كه موضوع مورد نظر داراي سطح دشواري بسيار كم (شماره1) يا سطح دشواري بسيار بالا(شماره3) باشد ميزان نشاط در توجه به موضوع به حداقل نزول مي‌كند و اگر سطح دشواري نه آنچنان ساده باشدكه موجب كسالت شود و نه آنچنان دشوار كه باعث بي‌ميلي گردد (شماره2) موجب حالت غرق شدگي خواهد شد.

اين پديده غرق شدگي مد نظر برنامه‌ريزان آموزشي در تهيه و تدوين كتب درسيي و آموزشي و مربيان و آموزگاران محترم است. توصيه مي‌شود:

- قبل از پرداختن به تدريس ، سطح نشاط و آمادگي شاگردان در نظر گرفته شود و با چند پرسش كوتاه كنجكاوي آنان جلب شود.

- تخليه هيجاني سازمان‌يافته‌اي طراحي شود.

- كتب مرتبط با دروس تهيه گردد.

- از وسايل كمك درسي استفاده گردد.

- به تفاوت‌هاي فردي توجه شود.

هوش هيجاني و حافظه

تجربه‌هاي عاطفي ما بر نحوه ذخيره سازي اطلاعات در حافظه مربوط مي‌شود. حالات عاطفي نقش تعيين كننده‌اي در نحوه پردازش و اندوزش محتواي اطلاعات ايفا مي‌كنند. حالات عاطفي مثبت مانند تصوير ذهني مثبت و توجه به فوايد مطالبي كه مي‌آموزيم ،‌هدف موضوع، تسهيل سطح دشواري از طريق پرسش ، شناخت ميزان نگراني و استرس حين مطالعه و حذف يا كنترل آن ، عادت به بيان استنباطهاي خود از موضوع به ديگران شناخت احساسي كه از درك موضوع حاصل مي‌شود و نقد آن به صورت درون‌نگري ، توجه به اين واقعيت كه شما حق داريد چنين احساسي داشته باشيد ولي پاسخ به چرايي آن و مطرح كردن دلايل آن به آنهايي كه فكر مي‌كنيد با نظر شما موافق نيستند، همه اينها در در حافظه نقش تعيين كننده اي دارند. مراقب فريبندگي و بازيگري احساسات خود در حين توجه باشيد. دوستي مي‌گفت: فلان شخص سخنراني جالبي در خصوص شخصيت داشته و همه او را تحسين كردند. پرسيدم در مورد شخصيت چه گفت؟ جواب داد يادم نمي‌آيد ، ولي خيلي جالب صحبت مي‌كرد. گفتم پس شما محو شخصيت او بوديد، نه؟

علم شخصيت هوش عاطفي و موفقيت

فكر مي‌كنيد چه عاملي در فيلم زيباي بچه‌هاي آسمان ساخته مجيد مجيدي اين فيلم را دو بار نامزد دريافت جايزه اسكار كرده است؟ نقش عاطفه يا همان غيرت و انگيزه‌اي كه براي به دست آوردن يك جفت كفش و خوشحال نمودن خواهر علي كوچولو باعث موفقيت او در مسابقه دو گرديد.

تحريك عواطف در جهت مثبت ، منجر به تقويت انگيزه و مبارزه براي رسيدن به هدف مي‌شود. گاهي بي‌توجهي به نقش عواطف در برانگيختگي ، مانع حركت و درك موفقيت‌هاي زندگي مي‌گردد. مادراني كه بار سنگين زندگي را تنها به دوش مي‌كشند و حاضر به تحمل سخترين تلاش‌ها و رنج‌هاي زندگي هستند تا مبادا فرزندانشان طعم تلخ فقر و محروميت را بچشند ، غافلند از اينكه اگر كودكان خود را در اين مبارزه انسان‌ساز شريك نكنند ، آنان چگونه مي‌توانند قدر اين زحمت‌ها را بفهمند تا حداقل انگيزه‌اي براي تغيير رفتار خود يا از طريق درس خواندن يا كار كردن بدست آورند. انگيزه براي موفقيت مستلزم آگاهي از سلسله مراتب انگيزه‌ها است. همه موجودات زنده براي حفظ بقاي خود انگيزه حيات دارند. اين انگيزه را action يا عمل براي زنده ماندن مي‌ناميم، سپس در مقابل محرك‌هاي بي‌شمار ، عكس‌العمل‌هايي به صورت واكنش ارايه مي‌شود كه به آن Reaction مي‌گوييم. اما انگيزه سوم كه حاصل آگاهي انسان از خود است و تفكر و تعمق در پاسخ به اين سوال كه براي چه آمده‌ايم و به كجا خواهيم رفت. اين انگيزه كه بايد از زير بناي معنوي و فكري بالايي برخوردار باشد، چگونه حاصل مي‌شود؟

زماني كه هوش هيجاني در مرحله‌اي از كنترل قرار گيرد كه هيجانات اجازه درون‌نگري عميق را در انسان فراهم سازد ، اين مرحله از انگيزه را Proaction مي‌گوييم كه منجر به خودشكوفايي استعداد‌ها ، ظرفيت‌ها و توانايي‌هاي انسان مي‌گردد.

هوش عاطفي و آينده

هوش عاطفي مي‌تواند به ما در زندگي كردن در لحظه حال بسيار كمك كند. حالات عاطفي ما غالباً ما را از زمان حال غافل نگه مي‌دارند و نسبت به آينده ، مبالغه آميز و تحريف شده عمل مي‌كنند. آيا تا كنون از خودتان پرسيده‌ايد كه چرا بعضي از خاطرات گذشته ، از گذشته شيرين‌تر هستند؟ احساس شما در آن زمان با احساستان در اين زمان فرق مي‌كند. شما در گذشته متوجه احساسات خود نبوده‌ايد. ولي الآن آن را مرور مي‌كنيد چيزي جز احساس خوب در لحظه حال به شما نشاط نمي‌دهد. مروري به احساسات حال و گذشته مي‌تواند به ما در پيش‌يني آينده و احياناً در تغيير نگرش ما به آينده نقطه تأملي ايجاد كند. آيا آن احساساتي كه در گذشته به اشتباه به شما مي‌گفت كه زندگي پس از آن حادثه ديگر غيرقابل تحمل خواهد شد درست از آب در آمد؟ يا آرزوهايي كه به آن رسيديد همان احساسي را در شما زنده كرده است كه انتظارش را داشته‌ايد؟ چند درصد از حسرت‌هايي را كه تا كنون به خاطر گذشته تحمل مي‌كنيد تقصير سوء عواطف شما بوده است؟ توجه صحيح به چند عاملي بودن نقش احساسات در آينده همان چيزي است كه هوش هيجاني از ما مي‌خواهد به آنها توجه كنيم.

هوش عاطفي و اقتصاد خانواده

اربابان تبليغات بازرگاني براي معرفي و فروش كالاهاي خود از كدام وسيله براي جلب توجه مشتريان خود بيشتر استفاده مي‌كنند؟ عقل يا هيجان؟

شايد آنها تقصيري نداشته باشند، اين ما هستيم كه خريد خود را در بسياري از مواقع مبتني بر نياز احساسي خود انجام مي‌دهيم نه نيازهاي واقعي. حتي بعضي‌ها بواسطه اينكه كالايي تبليغ نشده است آن را فاقد ارزش كيفي مي‌دانند. انتخاب ما نشان دهنده هوش ماست. بسياري از شكستهاي اقتصادي به‌خاطر فريب خوردن ما بوده است و مسئوليت اين شكست بر دوش احساسات ما سنگين‌تر از عقل ماست. نگاهي به دور بر خودمان بياندازيم ، چند درصد از خرت و پرت‌هاي اطرافمان واقعاً مورد نيازمان بوده است؟

عقل و احساس را بايد با هم آميخت، زواياي ديد هر كدام در حوزه‌‌اي مشترك هستند و در حوزه‌هايي فقط يكي از آنها قادر به ديدن است.

---------------------------------------------------------

منبع: parsei.com

karin
24-06-2008, 13:19
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



مغز انسان در قرن 21 زندگي مي‌كند، درصورتي‌كه قلب او در عصر پارينه‌سنگي است آيا تا به حال با افرادي روبه‌رو شده‌ايد كه از هوش كافي برخوردار بوده اما در زندگي اجتماعي و شغلي خود موفق نبوده‌اند؟
اين پرسش نشان مي‌دهد كه ما از مطالعه جنبه‌هاي مهمي از توانمندي‌هاي انساني در ارزيابي هوش غافل مانده‌ايم. تئوري‌هاي جديدي درباره هوش ارائه شده كه به‌تدريج جايگزين تئوري‌هاي سنتي مي‌شوند.
زماني كه روانشناسان درمورد مسائل هوش و تفكر به پژوهش پرداختند، مركز توجه آنها جنبه‌هاي شناختي مانند حافظه و حل مسئله بود. اما پژوهشگراني بودند كه در همان زمان خاطرنشان مي‌ساختند جنبه‌هاي غيرشناختي نيز بايد مورد توجه قرار گيرد.
پيشينه هوش هيجاني (EQ) را مي‌توان در ايده‌هاي وكسلر (روانشناس) به‌هنگام تبيين جنبه‌هاي غيرشناختي هوش عمومي جست‌وجو كرد. وكسلر درصدد آن بود كه جنبه‌هاي غيرشناختي و شناختي هوش عمومي را با هم بسنجد. تلاش او در زمينه درك و فهم «سازگاري اجتماعي» و در تنظيم تصاوير شناخت و تميز «موقعيت‌هاي اجتماعي» بود.
در سال 1968 كتل و بوچر روانشناساني بودند كه سعي داشتند تا هم پيشرفت تحصيلي در مدرسه و هم خلاقيت را از طريق توانايي، شخصيت و انگيزه افراد پيش‌بيني كنند. آنها موفق شدند اهميت اين موضوع را حتي در پيشرفت دانشگاهي نيز نشان دهند. پژوهش‌هاي انجام شده توسط سيپس و همكارانش (1987) نشان مي‌دهد كه بين درك و فهم تصاوير و شاخص‌هاي هوش اجتماعي همبستگي معناداري وجود دارد.
ليپر (1948) نيز بر اين باور بود كه «تفكر هيجاني» بخشي از «تفكر منطقي» است.
روانشناسان ديگري نظير ميير (1993) و سالوي نيز پژوهش‌هاي خود را بر جنبه‌هاي هيجاني هوش متمركز كرده‌اند. ايده EQ پس از 50 سال بار ديگر توسط گاردنر (1983) استاد روانشناسي دانشگاه هاروارد دنبال شد. او هوش را مشتمل بر زباني، موسيقايي، منطقي، رياضي، جسمي، ميان‌فردي و درون‌فردي مي‌داند.



تعريف هوش هيجاني
مي‌دانيم كه در مغز ما چيزي به‌نام IQ (هوش‌بهر) وجود دارد كه سال‌ها فكر مي‌كرديم كه فرمانرواي بدن است و رفتار ما براساس تشخيصي كه او مي‌دهد كنترل مي‌شود، هركجا رفتار خردمندانه‌اي از كسي سرمي‌زند يا برعكس، سريع به او IQ بالا يا IQ پايين مي‌گوييم. اما در سال 1990 يكي از ناشناخته‌ها توسط دانيل گلمن كشف شد كه به‌گونه‌اي گسترده به‌صورت بخشي از زبان روزمره درآمد و بحث‌هاي بسياري را برانگيخت.
متفكران، مخترعان و به‌طور كلي روشنفكران تعاريف متفاوتي از هوش دارند و به‌عنوان مثال فيلسوفان در تعريف هوش بر انديشه‌هاي مجرد، زيست‌شناسان بر قدرت سازش و بقا، متخصصان تعليم و تربيت بر توانايي و روانشناسان عمدتا بر قدرت سازگاري فرد در محيط يا توانايي درك و استدلال تأكيد دارند.
روانشناسان هوش‌هاي مختلفي را شناسايي كرده‌اند كه بيشتر اينها مي‌توانند در 3 گروه دسته‌بندي شود: هوش عيني، هوش انتزاعي و هوش اجتماعي. هوش عيني، توانايي درك اشياء و كار كردن با آنهاست، درحالي‌كه هوش انتزاعي توانايي در نشانه‌هاي كلامي و رياضي است. شناسايي هوش اجتماعي به روان‌شناسان كمك مي‌كند تا آنها بتوانند تشخيص دهند چه كساني از توانايي درك اشخاص و ايجاد رابطه با ديگران برخوردارند كه اولين‌بار توسط ثرندايك در سال 1920 تعريف شد. هوش هيجاني ريشه در تعريف هوش اجتماعي دارد.
گلمن هوش هيجاني را چنين تعريف مي‌كند. «هوش هيجاني نوعي ديگري از هوش است. اين هوش مشتمل بر شناخت احساسات خويشتن و استفاده از آن براي اتخاذ تصميم‌گيري‌هاي مناسب در زندگي است. عاملي كه به‌هنگام شكست در شخص ايجاد انگيزه و اميد مي‌كند.
او معتقد است كه (IQ) در بهترين حالت خود فقط عامل 20 درصد از موفقيت‌هاي زندگي است، 80 درصد موفقيت‌ها به عوامل ديگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسياري از موارد در گرو مهارت‌هايي است كه هوش هيجاني را تشكيل مي‌دهد.
نظريه‌پردازان هيجاني معتقدند كه EQ به ما مي‌گويد كه چه كار مي‌توانيم انجام دهيم، درواقع EQ ،يعني داشتن مهارت‌هايي تا بدانيم كي هستيم، چه افكار، احساسات، عواطف و رفتاري داريم، يعني شناخت عواطف خود و ديگران، تا بتوانيم براساس آن رفتاري مبتني بر اخلاق وجدان اجتماعي داشته باشيم.
ما براي موفقيت در قبولي در دانشگاه نيازمند IQ هستيم ولي براي موفقيت در زندگي فردي و شغلي به هوش هيجاني نياز داريم. در محيط كار هوش هيجاني نقش بارزتري در داشتن عملكرد مطلوب نسبت به ساير قابليت‌ها از قبيل هوش‌شناختي يا مهارت‌هاي فني ايفا مي‌كند، لذا با پرورش و رشد هيجاني و قابليت‌هاي آن، هم سازمان و هم كاركنان از مزاياي آن بهره‌مند مي‌شوند.
EQ مانند IQ قابل اندازه‌گيري است و در آموزش و پرورش از ويژگي‌هاي اكتسابي بالاتري نسبت به IQ برخوردار است؛EQ امكان آگاهي از هيجانات و به‌طور كلي، كنترل، جهت‌دهي و مديريت آن را فراهم مي كند تعداد زيادي از افراد جامعه IQ بالايي دارند اما كارهاي احمقانه انجام مي‌دهند، چون مديريت هيجان ندارند.
در واقع هيجان در موارد مختلفبر آنها مديريت مي‌كند. يكي از مهم‌ترين تفاوت‌هاي هوش‌بهر با هوش هيجاني اين است كه IQ از طريق ژنتيك اما EQ از طريق آموزش ايجاد مي‌شود.
به‌نظر مي‌رسد ساختار مغز انسان با وجود رشد سرسام‌آوري كه در علوم رياضيات و منطق داشته است از نظر عواطف با انسان‌هاي اوليه تفاوت چنداني نكرده است. هنوز در عكس‌العمل انسان درقبال خشم، جريان خون به سمت دست‌ها و تندتر شدن ضربان قلب است.
دربرابر ترس، خون به عضلات پا جريان مي‌يابد و گريختن را آسان مي‌كند و درنتيجه صورت رنگ خود را از دست مي‌دهد و دربرابر عشق دچار انگيختگي پاراسمپاتيكي مي‌شود كه واكنش از آرامش كلي و خردمندي را پديد مي‌آورد و درهنگام تعجب ابروها را بالا مي‌اندازد تا ميدان ديد وسيع‌تري داشته باشد. درواقع با وجود رشد بسيار بالاي خردورزي در انسان كه فاصله زياد با اجرا پيدا كرده است، قلب و عواطف و احساسات انسان‌ها تغييرات زيادي نكرده‌اند و انسان در اين زمينه رشد چشمگيري نداشته است.
با وجود آن‌كه خيلي پيش از آنكه مغز متفكر و منطقي پديد آيد، مغز هيجاني وجود داشته است درواقع مسائل هيجاني مربوط به بادامه مغز است كه به‌عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل مي‌كند. مغز انسان در قرن 21 زندگي مي‌كند، درصورتي‌كه قلب او در دوران پارينه‌سنگي است.



مؤلفه‌هاي هوش هيجاني
هرچند هوش هيجاني با هوش‌بهر ارتباط دارد ولي ازلحاظ مفهوم نظري و عملكرد، كاملا با آن تفاوت دارد، مؤلفه‌هاي هوش هيجاني به قرار زير است:
درون‌فردي: شامل خودشكوفايي، استقلال و خودآگاهي عاطفي
بين‌فردي: شامل حل مسائل و آگاهي به واقعيت
سازگاري: شامل كنترل تكانه‌ها و تحمل فشارها


نتيجه
هوش هيجاني به‌عنوان يك پديده مورد توجه، نه‌تنها حاوي جنبه تئوريك روانشناختي است، بلكه در ميدان عمل با ارتقاي آن مي‌توان براي بسياري از مشكلات نهفته زندگي پاسخ‌هاي مناسبي يافت.
هوش هيجاني برعكس هوش‌بهر قابل تغيير، اصلاح و ارتقاء است، پس شناخت هوش هيجاني يك استفاده كاربردي نيز خواهد داشت.





منبع: hamshahrionline.ir

karin
24-06-2008, 13:25
با فكر كردن به باهوش‌ترين افرادي كه مي شناسيد احتمالا چند خصيصه بارزشان را به خاطر مي‌آوريد؛ به احتمال زياد اين افراد با كمترين تلاش، بالاترين نمره‌ها را در مدرسه مي‌گرفتند. آنها شغل‌هاي خوبي دارند ولي در ارتباط با همكارانشان موفق نيستند. و با اينكه دوستان زيادي دارند، ولي روابط جدي شخصي‌شان اندك است. حالا به چند نفر از موفق ترين افراد در زندگي تان و به خصيصه‌هاي مشتركي كه آنها با يكديگر دارند، فكر كنيد. بي شك، دايره دوستان اين افراد بزرگ و متنوع است. ارتباطات شخصي شان قوي و زندگي خانوادگي‌شان مملو از افتخار و كاميابي است. آنها نسبت به ديگران، حتي نسبت به كساني كه تازه ملاقات مي‌كنند، علاقه نشان مي‌دهند. آنها رضايت بيشتري از شغل خود دارند، احترام همسالانشان را برمي انگيزند و به خاطر خوب انجام دادن مسووليت شغليشان، از سرپرست خود امتياز و ترفيع مي‌گيرند. آنها عواطفشان بدون رياكاري، احساساتشان بدون نخوت، و اعتماد به نفسشان عاري از هر خودنمايي است.

تفاوت بين اين دو گروه، تفاوت ميزان IQ يا ضريب هوشي و چيزي است كه EI يا <هوش هيجاني> ناميده مي‌شود. هوش هيجاني شيوه‌اي پذيرفته شده براي ارزيابي موفقيت يك فرد است؛ شيوه‌اي كه امروزه در آمريكا رو به گسترش است.

هوش هيجانيEI
به طور خلاصه بايد گفت كه تفاوت بين معلومات كتابي و مهارت در زندگي روزمره و ارتباطات افراد، در واقع همان تفاوت بين IQ يا ضريب هوشي و EI يا هوش هيجاني آنهاست. از اواسط سال‌هاي 1980 مطالعات روزافزوني در اين مورد انجام مي‌شود كه هيجانات ما، و واكنش بعدي ما نسبت به آنها، چه مقدار در سلامت عمومي و موفقيت ما در زندگي نقش دارند و به خصوص در سال‌هاي اخير اين مطالعات به شدت مورد توجه قرار گرفته است. در واقع، مطالعات وسيعي انجام شده تا نشان دهد ضريب هوشي بالا به تنهايي لازمه موفقيت نيست. دكتر ريچارد بوياتسيز، استاد دانشكده مديريت <ودرهد>(Weatherhea) در دانشگاه كيلولند، هوش هيجاني را <مجموعه‌اي از شايستگي‌ها و توانايي‌هايي مي‌داند كه ما را قادر مي‌سازد تا كنترل خود را به دست گيريم و در مورد ديگران نيز آگاه باشيم.> به بيان ساده، هوش هيجاني استفاده هوشمندانه از هيجانات است، و در زمينه حرفه اي به اين معناست كه احساسات و ارزش‌هاي خود را ناديده نگيريم و تاثيرشان را بر رفتارمان بشناسيم.

دكتر <بوياتسيز> مي‌گويد: <براي پي بردن به شدت ميزان هوش هيجاني، بايد توجه كنيم كه چقدر نسبت به ديگران دلسوز و حساس هستيم و هميشه در نظر داشته باشيم كه بالاترين درجه همدلي، درك كردن افرادي است كه مثل شما نيستند. ضريب هوشي ما حتي با روند بلوغ‌مان نسبتا ثابت مي‌ماند، ولي هوش هيجاني مي‌تواند قوي‌تر شود.>

دكتر بوياتسيز مي‌گويد: <بسياري از مديران و روِسا به آن چيزي كه مي‌دانند بهتر است، عمل نمي‌كنند و به اين علت شكست مي خورند.> وي همچنين اضافه مي‌كند: <با اينكه براي كودكان، قوي‌تر كردن هوش هيجاني كار ساده‌تري است، حتي بزرگسالان هم مي‌توانند هوش هيجاني را در خود بپرورانند. به عنوان يك بزرگسال، شكوفا كردن توانايي‌هاي شناختي مشكل است، اما شما در هر سن و هر مرحله‌اي از زندگي مي‌توانيد هوش هيجاني خود را پرورش دهيد.> طبيعتا بهتر است كه هر چه زودتر شروع كنيد.

هوش هيجاني خود را بيازماييد
مايليد بدانيد كه هيجانات خود را چقدر هوشمندانه به كار مي‌بريد؟
پاسخ‌هاي شما به سوالات زير، به شما بينشي در مورد هوش هيجاني‌تان مي‌دهد. اين سوال‌ها، قسمتي از يك آزمون بزرگ است كه به وسيله دكتر <ژان سگال>، روانشناس باليني در جنوب كاليفرنيا و نويسنده كتاب <هوش هيجاني خود را با يك راهنمايي عملي بالا ببريد> تنظيم شده است.

نكته مهم در اين آزمون آن است كه: 1-به سوالات، هر چه سريعتر پاسخ دهيد 2- براي فكر كردن در مورد پاسخ، مكث نكنيد 3- با كلمات هرگز، به ندرت، گاهي، بسياري اوقات و هميشه، پاسخ دهيد4- به سراغ سوالات قبلي نرويد و آنها را تغيير ندهيد.

1- احساس كنار گذاشته شدن يا ناديده گرفته شدن، مرا اذيت مي‌كند.
2- وقتي كاري انجام مي‌دهم كه از آن شرمنده‌ام، آن را مي‌پذيرم.
3- اينكه رفتار يك غريبه با من دوستانه نيست مرا ناراحت مي‌كند.
4- مي‌توانم به ضعف‌هايم بخندم.
5- به خاطر اشتباهاتم بسيار ناراحت مي‌شوم.
6- مي‌توانم بدون احساس گناه معايبم را بشناسم.
7- وقتي كسي نسبت به من خشمگين مي‌شود تمام روزم خراب است.
8- تصميم گرفتن برايم عذاب آور است يا از آن سرباز مي‌زنم.
9- هيجانات شديد افراد ديگر باعث مي شود احساس كنم كنترلي بر امور ندارم.

بنا بر نظر دكتر سگال؛ اگر به سوالات فرد، پاسخ <هرگز> يا <به ندرت> و به سوالات زوج، پاسخ <هميشه> يا <بسياري اوقات> داده باشيد. هوش هيجاني شما <به اوج ظرفيت خود نزديك شده است.>
در اينجا تمرين ساده‌اي توسط دكتر سگال پيشنهاد شده تا از <يك روش ارتباطي بر پايه تفكر به جاي روشي كه احساسات هم در آن دخيل است> استفاده كنيد. براي بيان يك عقيده محكم، به جاي اينكه بگوييد؛ <من فكر مي‌كنم...> عبارت <من احساس مي‌كنم...> را به كار ببريد. دكتر سگال مي‌گويد: <به اين ترتيب عبارت ما معتبرتر و متقاعد كننده‌تر خواهد بود، و احتمالا كمتر به نظر خواهد رسيد كه چيزي مي‌گوييم كه خود اعتقادي به آن نداريم... و به اين ترتيب ما را از اشتغال ذهني در مورد نگفتن آنچه كه بايد مي‌گفتيم و يا گفتن آن به صورت ديگر، رها مي‌كند.>

منبع: تبیان

karin
04-12-2008, 21:25
مقدمه :

شاید تا کنون در مورد هوش عقلانی بسیار شنیده باشید و درمورد مزایای آن زیاد گفته باشند. ولی در این یادداشت قصد داریم به هوش عاطفی بپردازیم . اصطلاحی که احتمالا کمتر توضیح داده شده است و از طرفی اثرات آن بر سعادت و خوشبختی انسان شگفت انگیز است. هوش عاطفی همچنین نقش موثری در آرامش انسان دارد.
در واقع این هوش عاطفی است که می تواند هوش عقلانی را بکار گیرد و در جهت مقصودش به پیش ببرد. شاید تا کنون افراد باهوش زیادی را دیده باشید که نه در شغل و کارشان و نه در روابط خانوادگی و روابط بین فردی اشان و نه در تفریح و عشق ورزیدنشان و ... موفقیتی حاصل نکرده اند. و کسانی را هم می شناسیم که علیرغم اینکه از هوش سرشاری برخوردار نیستند زندگی آرام و موفقی داشته اند و حتی به سطوح بالای موقعیت ها اجتماعی دست یافته اند. ( داستان مسابقه خرگوش و لاک پشت )

هوش عاطفی مجموعه ای از مهارتها و شاخصهایی است که در زیر توضیح داده می شود:

1 – شناخت احساس خود :
فرد باید قادر به شناخت و پیش بینی احساسات خود در موقعیت های مختلف باشد . شاید این جمله بدیهی به نظر برسد ولی باید روی آن بیشتر تامل کنیم . اشخاص زیادی هستند که یا از احساسات مختلف خود آگاهی ندارند . یا ریشه آنها را نمی فهمند. به مثالهای زیر توجه فرمائید :
- نمی دانم چرا از فلانی بدم می آید.
- نمی دانم چرا علیرغم اینکه خواهان موفقیت در کنکور هستم ولی هنگام مطالعه بی انگیزه هستم.
- نمی دانم چرا احساس پوچی و کلافگی می کنم.

2 – کنترل احساس خود :
شناختن احساس هایی چون تنفر ، عصبانیت ، افسردگی ، اضطراب ، غم و .... هزاران احساس دیگر به تنهائی کافی نیست ، بلکه باید آنها را تحت کنترل بگیریم . راننده خوب نه تنها جای ترمز ماشین را می شناسد ، بلکه به هنگام لزوم آن را در اختیار می گیرد و بر آن مسلط است.

3 – بر انگیختن و به هیجان آوردن خود :
افرادی که هوش عاطفی بالا دارند ، با اندیشیدن به عواقب احتمالی یک عمل ، نسبت به انجام دادن یا ندادن آن برانگیخته می شوند. این افراد قدرت دارند که اهداف متعالی خود را تجسم کنند ، برنامه بریزند و جهت رسیدن به آنها انرژی بگذارند. پشتکار و اراده نشانه برانگیخته شدن آنهاست و این کاری است که کمتر از هوش عقلانی بر می آید.

4 – شناخت احساسات دیگران :
افرادی با هوش عاطفی بالا ، هرگز در لاک خود فرو نمی روند تا فقط اسب خود را برانند.
آنها تعاملات گسترده ای با اجتماع دارند و می توانند دنیا را از منظر دیگران هم ببینند . لذا این افراد تحمل بالایی نیز دارند.

5 – تنظیم روابط با دیگران :
پس از شناخت احساسات دیگران ، نوبت به روابط با آنها می رسد. در اینجا تعادل و تعامل حرف اول را می زند. افرادی با هوش عاطفی بالا ، هرگز در دوستی ها و روابط بین فردیشان افراط و تفریط ندارند. آنها از هر کس انتظاری متناسب با خودش دارند.
آنها می دانند که تمام آدمها شخصیت کامل و بیست نیستند. لذا توقع ندارند همه افراد همانطور عمل کنند که درست است ، یا همانطور عمل کنند که آنها دوست دارند.
در واقع مردم را همانطور که هستند می پذیرند و اگر تلاشی جهت تغییر شخصیت دیگران در جهت اصلاح آنها انجام می دهند، توقع ندارند که حتما به نتیجه رضایت بخش ختم شود.

هر کدام از شاخصهای پنجگانه فوق مباحث عمده ای در روانشناسی کاربردی و وروانشناسی علمی دارد.


منبع: hamdardi.com

karin
04-12-2008, 21:56
حتما تا به حال درباره iq يا همان بهره هوشي ، خيلي چيزها شنيده ايد. و حتما شنيده ايد كه اگر كودكي iq بالاتري داشته باشد ، حتما در بزرگسالي انسان تحصيل كرده و موفقتري خواهد بود. شايد به همين خاطر است كه تعداد زيادي از والدين ، از همان دوران قبل از مدرسه رفتن ، نگران كيفيت يادگيري فرزند دلبند خود و مدارسي كه قرار است او در آنها درس بخواند هستند. غافل از اينكه امروزه تحقيقات علمي ، نشان داده كه تنها داشتن هوش عقلانيِ زياد (كه مدارس مي خواهند از آن براي گذشتن از سد كنكور استفاده كنند) براي كسب موفقيت كافي نيست و علاوه بر iq ، كيفيات ديگري نيز لازم است كه امروزه به آن هوش هيجاني مي گويند. اما منظور از هوش هيجاني چيست؟ به طور خلاصه هوش هيجاني يعني : داشتن ظرفيتي براي شناخت احساسات و هيجانات خود و ديگران و استفاده از اين هيجانات به نحو مناسب ، براي برقراري ارتباط بهتر با خود و ديگران.

همانطور كه در سخنان ارسطو در ابتداي اين سخن مشاهده مي كنيد ، عصبانيت يك هيجان و يا احساس است، و فردي كه داراي هوش هيجاني بالاتري باشد مي داند اين عصبانيت را چه وقت، كجا، با چه كسي و چگونه ابراز كند تا به جاي اينكه برايش دردسر توليد كند ، راه گشا باشد.
اينجا لازم است درباره خودِ كلمه هيجان بيشتر بدانيم: هيجان كلمه اي است كه در فارسي بيشتر براي احساسات و حالات پر شور و پر انرژي از آن استفاده مي كنيم ، ولي در روانشناسي براي بيان تمام حالات احساسي و رواني مثبت و منفي و علايم جسماني همراه آن به كار مي رود. هيجانات مثل خشم، ترس، عشق و محبت، تنفر، اميد، نااميدي، نگراني، احساس حقارت، غرور، غم و اندوه، شادي، تعجب، شرم، پشيماني، دلسوزي و …

اهميت هوش هيجاني در چيست؟
دانشمندان زيادي عقيده دارند كه مي توان هوش هيجاني را در كودكان و حتي بزرگسالان پرورش و افزايش داد. اما چرا پرورش و رشد هوش هيجاني مهم است؟ به چند دليل:

1- بمنظور برخورد با موقعيتهاي تهديد كننده و خطرناك: كودك 3 ساله اي را درنظر بگيريد كه در معرض خطر دزيده شدن توسط يك سارق كودك است. بچه ها معمولا به طور غريزي و از راه هيجانات خود متوجه خطرناك بودن موقعيت مي شوند. اگر سارق به زور متوسل گردد ، او شروع به داد و فرياد و دست و پا زدن مي كند ( كاري كه شايد در موقعيتهاي ديگر براي شما خوشايند نباشد) كه باعث مي شود احتمال نجات خود را افزايش دهد. تحقيقات نشان مي دهد كودكان داراي هوش هيجاني بيشتر، موقعيتهاي خطرناك را سريعتر تشخيص داده و عكس العمل نشان مي دهند. و در نوجواني نيز احتمال كمتري وجود دارد كه جذب دوستان ناباب و انحرافات اجتماعي شوند.

2- به منظور خشنودي و شادي: اگر هدف فرزندپروري، ارتقاء سطح سلامتي كودكان باشد، بنابراين بايد براي افزايش يكي از عوامل مهم در سلامتي آنان ، يعني شادي و خوشحالي در فرزندان تلاش كنيم. مطالعات نشان داده كودكان شاد و سالم در جامعه متمدن ،‌انسانهايي مسئوليت پذير و شهرونداني خوب خواهند بود. هر چه هوش هيجاني بالاتر باشد، هيجانات و احساسات به ما كمك مي كند تا اطلاعات مربوط به پايه و اساس سلامتي ، يعني شادي را جمع آوري كرده ، اولويت بندي و پردازش كنيم تا به نحو احسن از آن استفاده گردد. كودكان داراي هوش هيجاني با توسل به مهارت خودشناسي مي توانند به ريشه هاي پنهان شادي و يا غم خود آگاه شده ، و آن را مديريت كنند.

3- براي كمك به ديگران: حساسيت و هوش هيجاني بالاتر به كودكان كمك مي كند تا نياز هاي ديگران را درك كرده و حداقل با همدلي به آنان كمك كنند. با پيروي از هوش هيجاني ، بچه ها مي آموزند كه احساسات و هيجانات، نيازها و تمايلات همه انسانها به يكديگر شبيه نيست. رسيدن به چنين دركي به افزايش شفقت و احترام به احساسات و تفاوتهاي فردي ديگران منجر مي گردد كه اين خود اساس همدلي (يكي از مهارتهاي هوش هيجاني) مي باشد. با پرورش هوش هيجاني فزندان ما پي مي برند انسانها زماني كامل مي شوند و احساسات بهتري خواهند داشت كه با يكديگر همكاري كنند.

4- به منظور ايجاد حس مسئوليت پذيري: هوش هيجاني به ما كمك مي كند تا از دو طريق فرزنداني با مسئوليت پذيري بيشتر داشته باشيم. ابتدا با آموزش كودكان مبتني بر اينكه مسئوليت احساسات و هيجانات خود را بپذيرند، به جاي اينكه بر اين باور باشند كه ديگران احساسات آنان را همچون عروسكي تحت كنترل دارند. مثال: به جاي اينكه بگويد ” او باعث عصبانيت من شد“ ، بگويد:” من عصباني شدم“. مي توانيم به آنان بياموزيم ، وقتي احساسات منفي دارند، حق انتخاب نيز دارند، انتخابهايي مثل اقدام كردن، تغيير دادن، ابراز وجود به شكل كلامي يا نوشتاري، يادگيري و اتخاذ ديدگاه هاي متفاوت. به ياد داشته باشيم هيچكدام از ما بر روي محيط خود صد در صد كنترل نداريم (بچه ها كه خيلي كمتر)، ولي بر روي هيجانات خود مي توانيم كنترل داشته باشيم. با توسل به مهارتهاي هوش هيجاني مي توانند بياموزيند با استفاده از افكار خود هيجانات مثبت تري را تجربه كرده و در نتيجه رفتار مناسبتري از خود نشان دهند. رفتار مناسبتر دو نتيجه دارد، الف- از اينكه خوب عمل كرده اند احساس بهتري نسبت به خود خواهند داشت( كه به اعتماد به نفس بيشتر كمك مي كند). ب- در ديگران احساس خوبي را ايجاد مي كنند (كه در روابط اجتماعي آنان مؤثر بوده و اين نيز خود عزت نفس را ارتقاء مي دهد).
طريق دوم براي مسئوليت پذيري بيشتر اين است كه به آنان بياموزيم با استفاده از احساسات خود با روشهاي اجتماع پسندتري اقدام كنند، با دو پرسش از خود كه راهنماي اقدام مناسب خواهد شد:
1- ” الآن چه احساسي دارم؟“
2- ” او يا آنان چه احساسي دارند؟“
- تحقيقات نشان داده كودكاني كه از نظر هيجاني سالم تر و باهوش تر هستند، ويژگيهاي زير را دارند:
1- يادگيرندگان بهتري هستند.
2- مشكلات رفتاري كمتري دارند.
3- درباره ديگران احساسات بهتري دارند.
4- در مقابل فشار همسالان بهتر مقاومت مي كنند.
5- خشونت كمتري دارند و قادر به همدلي بيشتري هستند.
6- در حل مشكلات و تعارضها بهتر عمل مي كنند.
7- رفتارهاي خود تخريبي (مثل استفاده از مواد مخدر، صرف مشروبات الكلي، …) كمتري دارند.
8- دوستان بهتر و بيشتري دارند.
9- بيشتر از ديگران قادرند هيجانات و تكانه هاي خود را كنترل كنند.
10- خوشحالتر، سالمتر و موفق تر از ديگران هستند.

چگونه هوش هيجاني فرزندان را افزايش دهيم؟
- قبل از هر چيز والدين خود بايد درباره احساسات و هيجانات اطلاعات بيشتر و ملموس تري پيدا كنند. توصيه مي شود در جلسات گروهي درباره انواع هيجانات مثل شادي و غم، عشق و تنفر، ترس و شجاعت و … صحبتهاي سازنده و اكتشافي داشته باشيد.
- براي بچه هاي خيلي كوچك كمك كنيد تا لغات و عباراتي كه در برگيرنده هيجانات و احساسات مي باشد را بياموزند. والدين هم بهتر است احساسات خود را بيان كنند، مثال:
” احساس بي قراري مي كنم“ ، ” احساس نااميدي مي كنم“ ،” احساس شادي مي كنم“.
- احساسات آنان را نام گذاري كنيد: ” به نظر مي رسد نااميد شده اي! “
- احساسات و هيجانات ديگران را نام گذاري كنيد( در خيابان ، تلوزيون و كتابهاي داستان): ” مثل اينكه آن خانم در فيلم احساس حسادت مي كند“.
- از بچه ها بخواهيد احساسات خود را نقاشي كنند: ” مي توني خشم خودت را نقاشي كني؟“ يا ” وقتي خيلي مي ترسي قيافه ات چه شكلي ميشه؟ آن را برايم نقاشي كن!“
- محيط و فضايي سرشار از احساس امنيت خاطر و حمايت فراهم سازيد: براي احساسات ارزش قايل شده و آنها را مورد شناسايي قرار دهيد. درباره احساسات به راحتي صحبت كنيد. از داد زدن و رفتارهاي خشن براي سركوب احساسات منفي بچه ها اجتناب كنيد. صداقت هيجاني را از طريق عشق بدون قيد و شرط تشويق كنيد.
- وقتي بچه ها بزرگتر مي شوند برايشان توضيح دهيد كه مثلا چرا خشم معمولا يك احساس ثانويه است( قبل از خشم يك احساس ديگر وجود دارد: وقتي با كارنامه خراب فرزندمان روبرو مي شويم ، اول احساس نااميدي مي كنيم ، سپس عصباني مي شويم، يا وقتي يك ماشين با سرعت جلوي اتومبيل ما مي پيچد، اول مي ترسيم بعد عصباني مي شويم و به او ناسزا مي گوييم). يا توضيح دهيد كه هيجانات منفي ما از جمع شدن نيازهاي هيجاني برآورده نشده بوجود مي آيد. همچنين درباره جنبه هاي مثبت هيجانات ظاهراٌ منفي مثل خشم ، گفتگو كنيد.
- بجاي نام گذاري بر روي فرزندان با صفات گوناگون ( دست و پا چلفتي، ديوانه، ترسو…) احساسات آنان را نام گذاري كنيد (الآن احساس خجالت مي كني، مثل اينكه خشمگين هستي، به نظر ميرسه كمي احساس ترس مي كني…)
- براي اينكه فرزندان خود را بهتر بشناسيد ، دستور دان، تنبيه، قضاوت، سخنراني، نصيحت و تهديد كارساز نيست، بلكه گوش دادن به آنان و دقيق شدن به زبان بدن (حالات و حركات اعضاي بدن و صورت) مي تواند در اين راه مؤثر باشد.
- والدين خود مهمترين الگوي رفتاري و هيجاني فرزندان هستند، اگر تصور مي كنيد از نظر احساسي و هيجاني احتياج به كمك و تقويت بيشتر داريد ، حتما از دوستان با تجربه و يا روانشناس و مشاور بهره بگيرد.
به ياد داشته باشيد كه بزه و جرم و جنايت از احساس ضعف ،احساس ناكامي، احساس تحت كنترل بودن و احساس مغبون شدن بوجود مي آيد. اسلحه و چاقو ، آتش و سنگ و يا مواد مخدر، جانشين احساس محترم بودن مي گردد. بچه هايي كه مورد احترام قرار مي گيرند نيازي به اسلحه و چاقو براي قدرتمند شدن و يا سيگار براي احساس بزرگي ندارند.


منبع: knowclub.com

Ghorbat22
08-12-2008, 05:12
كودكان موجب مي شوند كه واژه "دمدمي مزاج" معناي جديدي پيدا كند. يك لحظه كودك شما پادشاه جهان است و با شادي و خوشحالي به اين سو و آن سو مي دود؛ كمي بعد مثل يك گاو نر خشمگين شده است، از روي نااميدي مطلق گريه مي كند و اسباب بازيهايش را به اين سو و آن سوي اتاق پرتاب مي كند. مانند بسياري ديگر از والدين ممكن است براي شما هم پيدا كردن راهي براي پاسخ دادن به احساسات و رفتارهاي كودك در اين لحظات سخت و دشوار، مشكل باشد.
متخصصان بر اين باورند كه اين لحظات در اوايل دوران كودكي (زماني كه او محدوديتهاي خود را در فرآيند رشد عاطفي اش تجربه مي كند) بهترين فرصتهايي هستند كه شما مي توانيد از آنها استفاده كرده و به كودك خود آموزش دهيد كه چگونه احساسات قدرتمند خود را مديريت كرده و خود را آرام كند. محيط امن خانواده بهترين جايي است كه مي توان در آن اين درسهاي مهم زندگي را ياد داد و ياد گرفت.
هنگامي كه شما به كودك خود كمك مي كنيد تا احساسات تند و تيز خود مانند عصبانيت نااميدي يا آشفتگي ذهني را درك كرده و آنها را مديريت كند در واقع به او كمك مي كنيد تا بهره هوش عاطفي يا هوش هيجاني در او افزايش پيدا كند.
كودكي كه بهره هوش عاطفي او بالاتر باشد قادر است ارتباط بهتري با احساسات خود برقرار كند؛ در هنگام اوج هيجانهاي عاطفي خود را آرامتر كند؛ ديگران را بهتر درك كرده و با آنها بهتر ارتباط برقرار كند؛ و ايجاد روابط دوستانه محكمتر براي او آسان تر است.
متخصصان بر اهميت بهره هوش هيجاني و نقش آن در كمك به كودكان براي افزايش سطح اعتماد به نفس و مسووليت پذيري و نهايتا تبديل شدن به بزرگسالاني كه بتوانند با مهارت با ديگر افراد جامعه ارتباط برقرار كنند تاكيد مي كنند.
شما چگونه مي توانيد به كودك خود كمك كنيد تا بهره هوش عاطفي اش افزايش پيدا كند؟ تكنيك هايي وجود دارند كه "هدايت عاطفي" ناميده مي شوند و در واقع يك دستورالعمل گام به گام است كه شما مي توانيد با استفاده از آن به كودك خود آموزش دهيد كه احساساتش را تجزيه و تحليل كرده و در هنگام برخورد با مشكلات روحي و عاطفي آنها را مديريت كند. يك تكنيك در اينجا شرح داده شده است.
با توجه و ابراز احساسات به حرفهاي او گوش بدهيد

هنگامي كه كودك از احساسات خودش براي شما مي گويد با دقت به حرفهاي او گوش بدهيد سپس همه آنچه را با شما در ميان گذاشته است مجددا برايش بازگو كنيد. مثلا اگر فكر مي كنيد كه بواسطه اينكه شما زمان زيادي را به مراقبت از نوزاد جديد خود اختصاص مي دهيد كودك شما احساس مي كند ترك و رها شده است همين مطلب را با او در ميان گذاشته و بپرسيد كه آيا واقعا چنين احساسي دارد؟ در صورتي كه پاسخ او مثبت بود مي توانيد بگوييد: «درسته. مامان بايد وقت زيادي براي كوچولو مي گذاشت».
آنگاه مثالهايي از زندگي خودتان را براي او بگوييد تا به او نشان دهيد كه حرفهاي او را مي فهميد. به او بگوييد كه زماني كه برادر يا خواهرتان با پدرتان به شهر بازي مي رفتند و شما نمي توانستيد برويد چه احساسي داشتيد؛ بگوييد كه مادر يا پدرتان چگونه به شما كمك مي كردند تا احساس بهتري پيدا كنيد. اين كار موجب مي شود كودك شما بفهمد كه همه افراد اينگونه احساسات را تجربه مي كنند و نهايتا هم از اين مرحله عبور مي كنند.
به كودك خود كمك كنيد تا احساسات خود را نامگذاري كند

دامنه لغات كودك شما ضعيف بوده و درك او نيز از علت و معلولها بسيار ابتدايي و اوليه است؛ در نتيجه او براي تشريح احساسات خودش با مشكل مواجه مي شود. شما مي توانيد به او كمك كنيد تا نامهايي را براي احساسات مختلف خودش انتخاب كند و در نتيجه يك لغتنامه براي احساساتش ايجاد كند. اگر او به خاطر اينكه نمي تواند به پارك برود احساس نااميدي يا ناكامي مي كند شما مي توانيد بگوييد: «احساس مي كني ناراحت هستي؟».
همچنين مي توانيد به او كمك كنيد تا بفهمد كه داشتن احساسات متضاد يا متعارض پيرامون يك چيز طبيعي است. مثلا او مي تواند در هفته اولي كه به مهدكودك مي رود هم هيجان زده باشد و هم كمي بترسد.
اگر به نظر مي رسد كه كودك شما بدون دليل مشخصي ناراحت يا آشفته است سعي كنيد به اتفاقات اخير فكر كنيد و علت احتمالي مشكل او را پيدا كنيد. آيا اخيرا خانه خود را عوض كرده ايد؟ آيا شما و همسرتان در حضور كودك دعوا كرده ايد؟ اگر مطمئن نيستيد كه عامل ناراحتي او چيست هنگام بازي كردن حركات او را نگاه كرده و به حرفهايي كه مي زند گوش دهيد. اگر او در هنگام بازي با عروسكهايش عروسك مادر را مرتب در حال داد و بيداد كردن بازي مي دهد مطمئنا مي توانيد بفهميد كه علت ناراحتي او چيست!
احساسات كودك خود را با ارزش شمرده و آنها را تائيد كنيد

هنگامي كه كودك شما نمي تواند پازل را كامل كند و در نتيجه عصباني مي شود و كج خلقي مي كند به جاي اينكه به او بگوييد: «دليلي وجود ندارد كه اينقدر ناراحت باشي» بهتر است تصديق كنيد كه واكنش او كاملا طبيعي است. بگوييد: «وقتي آدم نمي تونه پازل را كامل كنه واقعا حوصله اش سر مي ره. مگه نه؟». اگر به او بگوييد كه واكنشهايش بيمورد يا بيش از حد هستند او احساس مي كند كه گويي بايد جلوي بروز احساسات خودش را بگيرد.
كج خلقي ها و بد اخلاقي هاي او را به يك ابزار آموزشي مفيد تبديل كنيد

اگر كودك شما پس از اينكه مي فهمد بايد توسط دندانپزشك معاينه شود، ناراحت و آشفته مي شود با آماده شدن براي ويزيت دكتر به او كمك كنيد تا كنترل خودش را به دست بياورد. درباره اينكه چرا از معاينه توسط دندانپزشك مي ترسد، اينكه انتظار دارد يا پيش بيني مي كند كه در زمان معاينه چه اتفاقاتي بيفتد و اينكه چرا او بايد توسط دندانپزشك معاينه شود با او صحبت كنيد. درباره زماني كه مي خواسته ايد با گروه سرود روي صحنه برويد و سرود بخوانيد و ترسيده بوديد يا زماني كه مي خواستيد يك كار جديد را شروع كنيد و از آن مي ترسيديد و يكي از دوستانتان به شما كمك كرد تا احساس بهتري پيدا كرده و ترس خود را كنار بگذاريد با او صحبت كنيد. صحبتهاي عاطفي و صحبت كردن پيرامون احساسات براي كودكان (همانند بزرگسالان) بسيار مفيد است.
از مشكلات عاطفي براي آموزش نحوه حل مشكلات استفاده كنيد

هنگامي كه كودك با شما يا يك بچه ديگر مشكل پيدا مي كند محدوديتهاي او را به وضوح برايش توضيح دهيد سپس او را به سمت پيدا كردن راه حل مناسب راهنمايي كنيد. مثلا شما مي توانيد بگوييد: «مي دانم از اينكه خواهرت ساختماني را كه با آجرهاي اسباب بازي ساخته بود خراب كرد عصباني هستي. اما نبايد او را بزني. پس وقتي عصباني مي شوي چه كار ديگري مي تواني بكني؟».
اگر كودك شما ايده اي در مورد راه حل مناسب ندارد چند گزينه در اختيار او قرار دهيد. متخصصين در زمينه مديريت عصبانيت، توصيه مي كنند كه در چنين شرايطي به كودك خود بگوييد اول شكم، آرواره و مُچ دستهايش را چك كند و ببيند كه آيا آنها سالم هستند، سپس يك نفس عميق بكشد تا عصبانيت را از بدن خود بيرون كند و همچنين احساس بهتري از به دست آوردن مجدد كنترل خودش پيدا كند. آنگاه به كودك خود كمك كنيد تا با صداي بلند و محكم درباره عصبانيتش حرف بزند؛ او مي تواند با يك جمله شبيه به اين حرفش را آغاز كند: «وقتي داد مي زني من عصباني مي شوم». كودكان بايد بدانند كه عصباني شدن طبيعي است اما فقط تا جايي كه به ديگران به اين خاطر آزار و آسيب نرسانند.
با حفظ آرامش خودتان يك الگوي مناسب براي كودك باشيد

همچنين شما مي خواهيد بدانيد كه در برابر ابراز احساسات كودك خودتان چگونه واكنش نشان مي دهيد. بسيار مهم است كه در زمان عصبانيت جملات و حرفهاي نامناسب، تند و زننده به كار نبريد. بهتر است به جاي گفتن اينكه «تو من رو ديوونه مي كني» بگوييد: «وقتي اين كار را مي كني من عصباني مي شوم»؛ در اين صورت كودك شما مي فهمد كه مشكل به رفتار او بر مي گردد نه به خود او. از انتقاد بيش از حد خودداري كنيد زيرا موجب مي شود كه كودك اعتماد به نفس خود را از دست بدهد.
بيشتر و پيشتر از هر چيز ديگر سعي كنيد احساسات خودتان را نيز در نظر بگيريد. برخي از والدين احساسات منفي خودشان را در نظر نمي گيرند تا شايد بتوانند ناراحتي يا مشكلات كودكشان را كاهش دهند. اما پنهان كردن احساسات واقعي خودتان تنها موجب گيج شدن كودك مي شود. مثلا در صورتي كه به كودك بگوييد كه ناراحت هستيد اما رفتار نامناسبي از خودتان بروز ندهيد به كودك نشان داده ايد كه مي توان شديدترين احساسات را نيز به خوبي سركوب كرد.

منبع: ninisite.com

Ghorbat22
08-12-2008, 05:19
با توجه به پیشرفت روزافزون دانش و فناوری و اهمیت فراوان یادگیری و توانایی حل مسایل و مشکلات پیچیده عصر فناوری، شناخت همه جانبه توانمندی‌های روان‌شناختی، اهمیتی ویژه یافته است.
در این میان عواملی که در موفقیت فردی در ابعاد تحصیلی، شغلی، زناشویی و ... دخیل هستند بیش از پیش مورد توجه و مطالعه قرار گرفته‌اند. نکته شایان ذکر این است که بر خلاف باور قدیمی و رایج بین عموم مردم، هوش‌بهر یا IQ به تنهایی در موفقیت افراد در ابعاد ذکر شده نقش چندانی ایفا نمی‌کند. مشاهدات و مطالعات حاکی از ان است که بسیاری از افراد که دارای IQ یا هوش‌بهر بالاتر از متوسط هستند در عمل توفیق چندانی در تحصیل و اشتغال ... ندارند.
این موضوع منجر به مطرح شدن این پرسش شده که چه عوامل موثر دیگری در کنار هوش‌بهر تعیین کننده هستند؟

هوش هیجانی یا (EQ)

هوش هیجانی(EQ) به عنوان یکی از عوامل بسیار موثر در موفقیت فردی شناخته شده است. هوش هیجانی یعنی توانایی مهار تمایلات عاطفی و هیجانی خود، درک خصوصی‌ترین احساسات دیگران، رفتار آرام و سنجیده در روابط انسانی و خلاصه همانطور که ارسطو گفته است: «مهارت نادر به حق عصبانی شدن در حد و اندازه معقول، در زمان مناسب، با دلیل موجه و به شیوه شایسته» به عبارت دیگر فردی که از هوش هیجانی بالایی برخوردار است، به خوبی می‌تواند احساسات خود را مهار کند و آنها را به شکل مناسب بیان کند. چنین فردی به دلیل داشتن حس همدلی بالا و کنترل مناسب بر هیجانات خود در روابط بین فردی موفق‌تر است و در نتیجه از امکانات و موقعیت‌های بهتری در زندگی برخوردار می‌گردد.
مفهوم هوش هیجانی توسط گلمن در سال 1995 رواج یافت. محقق دیگری به نام بار. آن در سال 1997 پرسشنامه‌ای را برای سنجش هوش هیجانی (EQ) تهیه کرد. این پرسشنامه شامل 133 مورد و از نوع پرسشنامه خودسنجی بود. در مجموع مورد‌های مطرح شده در پرسشنامه (EQ) پنج بعد اصلی را اندازه می‌گیرند که عبارتند از:
هوش درون فردی، هوش بین فردی، قابلیت انطباق، کنترل استرس و خلق عمومی.
هوش درون فردیبه توانایی تشخیص و درک احساسات شخصی، بیان احساسات، عقاید و افکار و دفاع از حقوق فردی به شیوه‌ای غیرمخرب و رها بودن از وابستگی هیجانی اطلاق می‌شود. هوش بین فردی به معنی توانایی همدلی یعنی آگاهی، درک و ارزیابی احساسات دیگران و همچنین ارتباط بین فردی به معنی ایجاد و حفظ روابط رضایت‌بخش دوطرفه (که شامل ابراز و دریافت محبت هستند) می‌باشد. همچنین هوش بین فردی بالا به معنای مسئولیت‌پذیری اجتماعی بالا می‌باشد. سازگاری شامل توانمندی‌های حل مساله، ارزیابی واقعیت و انعطاف‌پذیری است. کنترل استرس توان تحمل وقایع ناخوشایند و شرایط استرس‌زا و همچنین مقاومت یا به تاخیر انداختن یک تکانه، سائق یا وسوسه برای عمل کردن می‌باشد. خلق عمومی به معنای احساس رضایت از زندگی شخصی، لذت بردن از خود و دیگران و نگاه کردن به نیمه پرلیوان و همچنین حفظ نگرش مثبت در مقابله با دشواری‌های زندگی می‌باشد.
به طور کلی افرادی که EQ یا هوش هیجانی بالایی دارند، سطح بالایی از عاطفه مثبت و سطح پایینی از عاطفه منفی نشان می‌دهند. این افراد با وجدان و پذیرنده هستند، مشکلات احساسی کمتری دارند و در روابط بین فردی عملکرد بهتری دارند.

وراثت یا محیط کدامیک موثرند؟

بر خلاف IQ یا هوش‌بهر که بیشتر تحت تاثیر عوامل وراثتی است و در طول زندگی فرد ثابت می‌ماند، هوش هیجانی احتمالاً بیشتر تحت تاثیر شرایط محیطی است. دانیال گلمن می‌گوید: قابلیت‌های تشکیل دهنده هوش هیجانی در مجموع توانایی‌های اکتسابی هستند اما از طرفی سنجش هوش هیجانی عملاً برخی از جنبه‌های شخصیت را مانند خوش‌بینی و استقامت در بر می‌گیرد، با توجه به اینکه در شکل‌گیری شخصیت هر دو عامل وراثت و محیط نقش دارند نمی‌توان نظر گلمن را درباره اکتسابی بودن هوش هیجانی تائید کرد. به طور کلی در حال حاضر در مورد اینکه هوش هیجانی یک استعداد ارثی است و یا مجموعه‌ای از توانایی‌ها، قابلیت‌ها و مهارت‌های اکتسابی اتفاق نظر وجود ندارد.
به نظر می‌رسد این امکان وجود دارد که شخص با هوش هیجانی زیاد متولد شود اما در آغاز کودکی این توانمندی به گونه‌ای آسیب ببیند و منجر به کاهش هوش هیجانی شود. همچنین ممکن است کودکی با هوش هیجانی کم متولد شود اما با الگوی پرورش صحیح هوش هیجانی وی افزایش یابد. آسیب‌پذیری هوش هیجانی بالا، بسیار بیشتر از امکان پرورش و رشد هوش هیجانی کم است، به عبارتی دیگر هوش هیجانی تابع این اصل کلی است که نابود کردن همیشه آسان‌تر از پرورش دادن است.

تقسیم‌بندی افراد بر اساس IQ و EQ

جک بلوک روان‌شناس دانشگاه کالیفرنیا افراد را بر حسب جنسیت، IQ و EQ به چهار دسته تقسیم می‌کند:

مردانی با IQ بالا: این مردان از روی توانایی‌های گسترده عقلانی‌شان مورد شناسایی قرار می‌گیرند چنین افرادی جاه‌طلب، منتقد، لجوج و دارای توانایی بالا در حل مسائل عقلانی می‌باشند. اما به دلیل هوش هیجانی پایین کمرو، فروتن و نازک نارنجی‌اند از روابط جنسی خود رضایت ندارند و از نظر احساسی سرد و بی‌عاطفه‌اند.

مردانی با EQ (هوش هیجانی) بالا: چنین مردانی در روابط اجتماعی، متعادل، شاد و سرزنده‌اند. ظرفیت بالایی برای تعهد و سرسپردگی برای مردم یا اهداف خود دارند، مسئولیت‌پذیر، دلسوز و با ملاحظه‌اند. چنین افرادی با خود، دیگران و اجتماع احساس راحتی می‌کنند.

زنانی با IQ بالا: از اعتماد به نفس خوبی برخوردارند و در بیان موضوعات عقلانی و اندیشه‌های خود فصاحت کافی دارند و دارای علایق روشنفکرانه زیادی هستند. آنها درون‌گرا، مستعدنگرانی، فکر و خیال و احساس گناه هستند، در ابراز خشم خود تامل می‌کنند و معمولاً آن را غیرمستقیم ابراز می‌کنند.

زنانی با EQ بالا: این زنان دوست دارند احساساتشان را مستقیماً بیان کنند، راجع به خود مثبت فکر می‌کنند و مانند مردان هم گروه خود اجتماعی و گروه‌گرا هستند، شاد و آسوده خیال‌اند و به ندرت احساس نگرانی و گناه می‌کنند.

شکی نیست که برخورداری از هوش‌بهر بالا به تنهایی برای حل مسائل پیچیده زندگی اجتماعی کافی نیست. به عقیده جک بلوک فردی که از نظر هوش‌بهر بالا است اما فاقد هوش هیجانی کافی است، تقریباً کاریکاتوری از یک آدم خردمند است، او در قلمرو ذهن چیره دست بوده، اما در دنیای شخصی خویش ناتوان است. نکته قابل ذکر آن است که IQ و EQ را نمی‌توان به عنوان دو عامل ضدیکدیگر در نظر گرفت بلکه این دو عامل صرفاً با هم متفاوتند، اگر چه بسیاری ازما نیز هوش هیجانی را با تیزهوشی علمی اشتباه می‌گیریم، علی رغم عقیده رایج، افرادی که دارای هوش‌بهر بالا و هوش هیجانی بسیار ضعیف و یا برعکس باشند نادرند یعنی بسیاری از افراد از IQ و EQ بالا تواماً برخوردارند.

ریشه‌های همدلی

همدلی به معنای توانایی شناختن احساسات دیگران است که یکی از ارکان اصلی هوش هیجانی است. همدلی در عرصه‌های مختلف زندگی از خرید و فروش و مدیریت گرفته تا دل باختن و پدر و مادر بودن، دلسوزی برای دیگران و فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی نقش عمده‌ای ایفا می‌کند. همدلی بر پایه خودآگاهی بنا می‌شود. هر قدر نسبت به احساسات خودمان گشاده‌تر باشیم، در دریافت احساسات دیگران ماهرتر خواهیم بود. توانایی دریافت پیام‌های غیرکلامی کلید درک احساسات دیگران است. در این میان لحن و کلام، حالت‌های بدنی و حالت‌های چهره از اهمیت زیادی برخوردارند. در آزمایش‌هایی که بر روی بیش از هفت هزار نفر در آمریکا و هجده کشور دیگر به عمل آمد روشن شد افرادی که در دریافت احساسات دیگران براساس نشانه‌های غیرکلامی توانا بودند، انطباق عاطفی بهتری داشتند، محبوب‌تر و معاشرتی‌تر بودند. همچنین مشاهده شد که زنان در ابراز این نوع همدلی بهتر از مردان هستند و افرادی که استعدادتوسعه مهارت‌های مربوط به درک عاطفی را دارند از ارتباط بهتری با جنس مخالف بر خوردارند. واضح است که همدلی در ارتباط زناشویی نقش مهمی دارد. در آزمونی که بر روی هزار و یازده کودک به عمل آمد مشاهده گردید کودکانی که در زمینه یافتن احساسات غیرکلامی دیگران استعداد داشتند، جزء محبوب‌ترین شاگردان در مدرسه بودند و از نظر ثبات عاطفی از بقیه شاگردان با ثبات‌تر بودند و کارکرد آنان در مدرسه بهتر از دیگران بود. با وجود آن که متوسط هوش‌بهر آنان با کودکانی که از نظر دریافتن پیام‌های غیرکلامی مهارت کمتری داشتند، تفاوت چندانی نداشت.

نحوه تجلی همدلی

تحقیقات نشان می‌دهد که همدلی از دوران نوزادی آغاز می‌شود. در واقع نوزادان از روز تولد از شنیدن صدای گریه کودک دیگر، ناراحت می‌شوند، پاسخی که به عقیده عده‌ای اولین نشانه همدلی است.
در حدود 5/2 سالگی کودکان در می‌‌‌یابند که درد دیگری با درد خود آنها متفاوت است. در این مقطع از رشد، کودکان به دو دسته متمایز حساس به ناراحتی دیگران و غیرحساس به ناراحتی دیگران تقسیم می‌شوند. تحقیقات انجام شده در موسسه ملی سلامت روان نشان می‌دهد که تفاوت موجود در میل به همدلی در افراد مختلف به نحوه تربیت کودکان از جانب والدین بستگی دارد. اگر شیوه تربیتی به گونه‌ای باشد که توجه کودک را به سوی مشکلی که در اثر سوء رفتار او برای کودک دیگری پیش آمده جلب کند، کودک همدلی بیشتری پیدا خواهد کرد.
در شکل‌گیری رفتارهای حاکی از همدلی تقلید از بزرگسالان نقش عمده‌ای دارد. در کودکان یک ساله در واکنش به ناراحتی کودکان دیگر، نوعی تقلید حرکتی مشاهده می‌شود. به عبارت دیگر تجلی همدردی در این کودکان به وسیله تقلید حرکات کودک ناراحت صورت می‌گیرد. برای مثال وقتی انگشتان کودک دیگری درد می‌گیرد ممکن است کودک یکساله انگشتان خودش را به دندان بگیرد تا ببیند آنها هم درد می‌گیرند یا نه. در سن 5/2 سالگی کودک به جای تقلید حرکتی از رفتار کودک ناراحت تلاش می‌کند او را از طریق نوازش و یا دادن اسباب‌بازی، شیرینی و غیره آرام کند، یعنی در این سن تجلی همدلی نه از راه تقلید حرکتی، بلکه از راه یک اقدام تسلی‌بخش صورت می‌گیرد.

الگوی رفتاری والدین و رشد هوش هیجانی

نحوه رفتار والدین با فرزندان خود پیامدهای عمیق و دراز مدتی بر زندگی عاطفی و هیجانی آنها می‌گذارد. رفتار مستقیم آنان با کودک و همچنین شیوه برخورد والدین با یکدیگر درس‌های نیرومندی به فرزندان می‌آموزد. سه نمونه از رایج‌ترین الگوهای رفتاری نامناسب عبارتند از:

نادیده گرفتن هرگونه احساس کودک. این گونه والدین با آشفتگی هیجانی کودک به عنوان دردسر و یا مساله‌ای بی‌اهمیت برخورد می‌کنند.
بی‌قیدی بیش از حد. این گونه والدین حتی اگر پاسخ عاطفی کودک آشکارا نادرست باشد هیچ گونه تلاشی برای جایگزینی آن به وسیله یک پاسخ عاطفی مناسب نمی‌کنند. والدین بی‌قید برای کاستن از اندوه یا خشم کودک، به او رشوه می‌دهند.
تحقیر احساسات کودک. این گونه والدین هم در انتقاد کردن و هم در تنبیه کردن سختگیرند، مثلاً ممکن است هرگونه تظاهری از خشم را در کودک به طور کلی نهی کنند و آن را به وسیله تنبیه سرکوب نمایند.
شکل‌گیری اجزای هوش هیجانی در سال‌های اولیه زندگی کودک انجام می‌گیرد و در خلال سال‌های مدرسه نیز ادامه می‌یابد. تقریباً تمام دانش‌آموزانی که در مدرسه عملکرد ضعیفی دارند، فاقد یک یا چند مورد از عوامل هوش هیجانی هستند، اگر چه ممکن است مشکلات شناختی و اختلال یادگیری هم داشته باشند. آمادگی کودک برای تحصیل به هفت توانایی اساسی بستگی دارد که همگی به گونه‌ای به هوش هیجانی مربوط هستند.

اطمینان. داشتن احساس کنترل و تسلط بربدن، این احساس که در اموری که به او محول می‌شود موفق خواهد شد.
کنجکاوی. احساس لذت از کشف قوانین حاکم بر امور.
هدفمندی. تمایل و قابلیت اثرگذاری و احساس توانایی و عملکرد توام با پشتکار.
خویشتنداری. توانایی تعدیل و کنترل اعمال خود به گونه‌ای متناسب با سن و موقعیت.
مرتبط بودن. توانایی آمیزش با دیگران بر اساس این حس که شخص وضعیت دیگران را درک می‌کند و دیگران نیز او را درک می‌کنند.
توانایی برقراری ارتباط. میل و توانایی تبادل افکار، احساسات و مفاهیم که با احساس لذت از آمیزش با دیگران و به ویژه بزرگسالان همراه است.
تشریک مساعی. ایجاد تعادل بین نیازهای خود و دیگران.
نقش هوش هیجانی در ارتباط زناشویی

خطوط فکری و حالات هیجان‌های نادرستی که می‌تواند به روابط زناشویی لطمه بزند در سال‌های اخیر به دقت مورد بررسی قرار گرفته‌اند. با استفاده از مقیاس‌های فیزیولوژیک پیچیده می‌توان لحظه به لحظه نوسانات عاطفی یک زوج را در برخوردهای میان آنها بررسی کرد. این مقیاس‌های فیزیولوژیک جنبه‌های زیستی و پنهان مشکلات زوجین راآشکار می‌کند.
گاتمن طی دو دهه گذشته بیش از دویست زوج را با استفاده از بررسی تغییرات فیزیولوژیک به هنگام صحبت مورد مطالعه قرار داده است. او دریافت که انتقاد شدید می‌تواند ارتباط زوجین را دچار مخاطره کند. زوجین در جریان عصبانیت، انتقادات خود را در قالبی مخرب عنوان می‌کنند و به جای انتقاد از اعمال یکدیگر، شخصیت یکدیگر را به زیر سوال می‌برند. این نوع انتقاد، در شخص مقابل احساس شرم‌ساری، مورد علاقه نبودن و عدم شایستگی می‌کند که به نوبه خود باعث می‌شوند که فرد پاسخی دفاعی بدهد.
تحقیر طرف مقابل باعث می‌شود که ضربان قلب مخاطب 2 یا 3 ضربه در دقیقه افزایش پیدا کند و مردی که به طور مرتب از تحقیر استفاده می‌کند احتمال اینکه همسرش به بیماری‌های سرماخوردگی و آنفلوانزا، التهاب مثانه و عفونت قارچی و عوارض معدی، روده‌ای مبتلا شود بیشتر است. به اعتقاد هایم گینوت بهترین شیوه برای ابراز شکایت استفاده از فرمول x-y-z است. x معرف عمل انجام شده است، y احساس ناشی از عمل است و z عملی است که ترجیح می‌دهیم به جای عمل قبلی انجام شود. به عنوان مثال در نظر بگیرید که شوهری به همسر خود اطلاع نداده که دیروقت به خانه می‌آید. به جای گفتن این که «تو آدم بی‌فکر و خودخواهی هستی» که نوعی حمله به شخصیت طرف مقابل است، می‌تواند بگوید وقتی به من اطلاع ندادی که دیر می‌آیی (x)، احساس عصبانیت کردم (y)، ای کاش به من زنگ می‌زدی تا بدانم که دیر می‌آیی (z). همانگونه که گفته شد بین شیوه انتقاد کردن و احتمال بیماری ارتباط وجود دارد، همچنین شیوه ارتباط زوجین بر شاخص‌های فیزیولوژیک هر یک از آنها تاثیر می‌گذارد. گاتمن توانست با بررسی دقیق تغییرات فیزیولوژیک بدن و روابط عاطفی (شامل لحن بیان، استفاده از کلمات محبت‌آمیز یا خشن، شیوه انتقاد نامناسب و ...) با دقت بالا، دوام ازدواج رادر نمونه‌های مورد مشاهده پیش‌بینی کند.

منبع: روان یار

A T E N A
11-02-2009, 19:31
هوش هیجانی



اولین بار در سال 1990 روانشناسی به نام «سالوی» ، اصطلاح هوش هیجانی را برای بیان کیفیت و درک احساسات افراد، همدردی با احساسات دیگران و توانایی اداره مطلوب خلق و خو به کار برد.



اولین بار در سال 1990 روانشناسی به نام «سالوی» ، اصطلاح هوش هیجانی را برای بیان کیفیت و درک احساسات افراد، همدردی با احساسات دیگران و توانایی اداره مطلوب خلق و خو به کار برد. درحقیقت این هوش مشتمل بر شناخت احساسات خویش و دیگران و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیمات مناسب در زندگی است. به عبارتی عاملی است که به هنگام شکست، در شخص ایجاد انگیزه می کند و به واسطه داشتن مهارتهای اجتماعی بالا منجر به برقراری رابطه خوب با مردم می شود.
تئوری هوش هیجانی دیدگاه جدیدی درباره پیش بینی عوامل مؤثر بر موفقیت و همچنین پیشگیری اولیه از اختلالات روانی فراهم می کند که تکمیل کننده علوم شناختی، علوم اعصاب و رشد کودک است. قابلیتهای هیجانی برای تدبیر ماهرانه روابط با دیگران بسیار حائز اهمیت است.
روانشناسی به نام «گلمن» اظهار می دارد که هوش شناختی در بهترین شرایط تنها 20درصد از موفقیتها را باعث می شود و 80درصد از موفقیتها به عوامل دیگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسیاری از موقعیتها در گرو مهارتهایی است که هوش هیجانی را تشکیل می دهند. درواقع هوش هیجانی عدم موفقیت افراد با ضریب هوش بالا و همچنین موفقیت غیرمنتظره افراد دارای هوش متوسط را تعیین می کند. یعنی افرادی با داشتن هوش عمومی متوسط و هوش هیجانی بالا خیلی موفقتر از کسانی هستند که هوش عمومی بالا و هوش هیجانی پایین دارند. پس هوش هیجانی پیش بینی کننده موفقیت افراد در زندگی و نحوه برخورد مناسب با استرسها است.ا

این هوش بنا به نظر «بار-اون » 5 مولفه به شرح زیر دارد که 15 عامل در آن موثر هستند.افراد تعداد بیشتری از این مولفه ها را در خود بیابند هوش هیجانی بالاتری دارند.
1-مهارتهای درون فردی شامل:
خودآگاهی هیجانی (بازشناسی و فهم احساسات خود)
جرأت (ابراز احساسات، عقاید، تفکرات و دفاع از حقوق شخصی به شیوه ای سازنده)
خودتنظیمی (آگاهی، فهم، پذیرش و احترام به خویش)
خودشکوفایی (تحقق بخشیدن به استعدادهای بالقوه خویشتن)
استقلال (خودفرمانی و خودکنترلی در تفکر و عمل شخصی و رهایی از وابستگی هیجانی)
2-مهارتهای میان فردی شامل:
روابط میان فردی (آگاهی، فهم و درک احساسات دیگران، ایجاد و حفظ روابط رضایت بخش دو جانبه که به صورت نزدیکی هیجانی و وابستگی مشخص می شود)
تعهد اجتماعی(عضو مؤثر و سازنده گروه اجتماعی خود بودن، نشان دادن خود به عنوان یک شریک خوب)
همدلی(توان آگاهی از احساسات دیگران، درک احساسات و تحسین آنها)
3- سازگاری شامل:
مسأله گشایی(تشخیص و تعریف مسائل، همچنین ایجاد راه کارهای مؤثر)
آزمون واقعیت(ارزیابی مطابقت میان آنچه به طور ذهنی و آنچه به طور عینی، تجربه می شود)
انعطاف پذیری(تنظیم هیجان، تفکر و رفتار به هنگام تغییر موقعیت و شرایط)
4-کنترل استرس شامل:
توانایی تحمل استرس(مقاومت در برابر وقایع نامطلوب و موقعیت های استرس زا)
کنترل تکانه(ایستادگی در مقابل تکانه یا انکار تکانه)
5-خلق عمومی شامل:
شادی(احساس رضایت از خویشتن، شاد کردن خود و دیگران)
خوشبینی(نگاه به جنبه های روشن زندگی و حفظ نگرش مثبت حتی در مواجهه با ناملایمات)
چگونه می توان در هوش هیجانی پیشرفت کرد؟
باید گفت بیشتر مهارت ها در اثر تعلیم و تربیت پیشرفته می شود و احتمال دارد که این موضوع حداقل برای بعضی از مهارت های هوش هیجانی صحیح باشد.
مهارتهای هوش هیجانی در منزل و با تعامل خوب والد و کودک شروع می شود. والدین به کودکان یاد می دهند که هیجانهای خود را تشخیص داده و آنها را نامگذاری کنند. به عنوان نمونه، من الان ناراحت هستم، خوشحالم، عصبانی ام. پس وقتی از رفتار برادرش شکایت می کند و می گوید من از او متنفرم، می توان جمله او را این گونه بازگویی کرد: به نظر می رسد رفتار برادرت خیلی تو را عصبانی کرده، هم نشان داده اید که احساس کودک خود را درک کرده اید و هم الگوی مناسبی برای بیان احساسات فراهم ساخته اید.
یکی دیگر از راه های پیشنهادی برای پرورش هوش هیجانی، ایجاد یک محیط امن عاطفی است به گونه ای که کودکان بتوانند با آزادی و امنیت خاطر درباره احساساتشان با والدین گفت وگو کنند. پس باید به آنها نشان داد که به احساسات آنها توجه شده و نظریات آنها با صبر و حوصله شنیده می شود. حتی اگر نظریات کودکان مورد قبول والدین نیست بهتر است با استدلال خواهی آنها را توجیه کنند و در مواردی که آسیب کودک را مورد حمله قرار می دهد بهتر است به جای این که بگویند «بالاخره خودت را به کشتن می دهی» این عبارت را بگویید «من می ترسم به خودت آسیب برسانی» . و اگر اشتباهی از جانب والدین رخ داد باید از کودکان عذرخواهی کنند تا عملاً آموخته باشند که پذیرش اشتباهات و احساس تأسف امری طبیعی است.
عدم رعایت این موارد و عدم ابراز ناراحتی و حتی خشم توسط والدین ممکن است باعث شود بعضی اوقات کودکان دچار اختلالاتی شوند که در آن از احساسات خود دور شوند یا در درک احساسات با سوء تفاهم روبه رو شوند.
متخصصان باور دارند که آموزش طبیعی هیجانی که باهنرهای آزاد و نظام های ارزشی نیز همراه است اهمیت ویژه ای دارد. در درسهایی که شامل داستانهای مهیج است کودکان در مورد احساسات قهرمانان شروع به یادگیری می کنند. پس آنها می توانند یاد بگیرند که چه چیزی باعث احساس شخصیت ها به صورت شادمانی، خشم، ترس و... شده و چگونه اینها با احساسات خود کنار آمده و یا مقابله کنند.
آموزش مهارتهای اجتماعی نیز یکی از راه های افزایش هوش هیجانی است. این آموزش ها شامل برنامه های کنترل خشم و عصبانیت، همدلی، تشخیص و به رسمیت شناختن تشابهات و تفاوت های مردم، اظهار ادب و صمیمیت و تعارف، اداره خود، برقراری ارتباط، ارزیابی خطرات، خودگفتاری مثبت، حل مسأله و مشکل، تصمیم گیری، ایجاد هدف و مقاومت در مقابل فشار گروه هم سن است.
موضوع دیگر هوش هیجانی و مقابله با بحران است. دیده شده افرادی وجود دارند که به طور مداوم در مقابله با نتایج منفی دچار مشکل هستند و به نظر می رسد هیچ گاه از شر حوادث بد در زندگی خلاص نمی شوند. در مقابل افرادی وجود دارند که حتی پس از غم انگیزترین تجارب به حال اولیه برمی گردند و حتی به جلو می روند. این موضوع مربوط به قابلیت های هیجانی است که اجزای آن ترکیب کننده هوش هیجانی هستند.
هوش هیجانی به این صورت فرآیند مقابله را تشریح می کند:
ابتدا لازم است آنچه را احساس می کنیم درک کنیم و لذا برای ایجاد ارتباط با احساسات خود به دو طریق کلامی و غیر کلامی عمل می کنیم. از آن گذشته، لازم است احساسات دیگران را نیز درک کنیم و با آنها همدلی کنیم.
باید بدانیم که هیجانها در افکار اولویت ایجاد می کنند(منجر به بوجود آمدن تفکرات خاص می شوند)، حافظه را شکل می دهند، دیدگاه های مختلف حل مسأله خلق می کنند و خلاقیت را سهولت می بخشند.

منبع:
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]