View Full Version : سوالات ادبی
mohammad8
11-09-2006, 11:52 PM
سلام
دوستان اگه كسي معاني اشعار سهراب و اسفنديار رو دارم ممنون ميشم بهم بده يا لينكي از اون برام بزاره
مرسي
salar2010
11-10-2006, 10:52 AM
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت اساتید بزرگوار و گرامی انجمن
بنده خیلی مایلم که در مورد قوم کاشانی اطلاعاتی کسب کنم مثلا مثلا افراد معروف و مشهور این قوم چه در قدیم و چه جدید یا این قوم از کجا شروع میشه مثلا با چه قومی یا گروهی بوده یا از این جور چیزهای و ایا اسم شهر کاشان به این فامیلی ربط داره یا نه ؟ یا این قوم مثلا از چه زمانی بنیاد شده مثلا 1000 سال 500 سال یا خیلی بیشتر بنده شنیده ام که بعضی ها میگن این قوم پادشاهانی نیز داشته که بر ایران حکومت میکرده
اگه میشه یه کتابی چیزی که در این زمینه هست اسمشو بهم بگید ممنون میشم
خیلی مایلم به سوالاتم یه جواب کلی بدهید و ممنون میشم که زودتر جواب دهید
خیلی هم ازتون ممنونم که وقتتونو واسه من گزاشتید و خواهشمندم کمک کنید
Dash Ashki
11-10-2006, 12:28 PM
سلام...
محل سکونتت رو ناکجا آباد زدی...
اما با این پستت هم محل زندگیت رو گفتی هم فامیلیت رو hTtp://qsmile.com/qsimages/20.gif
در مورد اینکه ریشه هر فامیلی به کجا میخوره، از کجا اومده و....
منم چند وقت قبل خیلی مایل بودم در این مورد بدونم مثلا یه همچین چیزایی در مورد نام خونوادگی خودم...!
به یه چند کتابخونه هم سرزدم اونا هم اطلاعاتی نتونستند بدند...؟
اما پیشنهاد من اینه که یه سری به لغت نامه دهخدا بزنی...؟
شاید چیزی دستگیرت شد...؟
یا اگه تو شهرتون کتابخونه ای باشه که شجرنامه افراد اون شهر رو داشته باشه(یه همچین چیزی باید باشه برای هر شهر !!! اما من نتونستم چیزی گیر بیارم در مورد خودم hTtp://qsmile.com/qsimages/27.gif )
یا بری تو اسامی فرهنگ لغت بگردی شاید تونستی چیزی گیر بیاری(مثلا یه همچین چیزی...منظورم اسم کتابه ؟فرهنگ لغت اسامی کاشانی/کاشی/اصفهان و...)
فعلا همین موارد به ذهنم رسیده؟
اگه نتیجه گرفتی ،یه اطلاعی بده؟
موفق باشی...!!! :)
salar2010
11-10-2006, 03:25 PM
دستت درد نکنه داش اشکی گل ببینم اصلا در مورد قوم کاشانی تا حالا هیچی نشنیدید هیچی ؟ این روش هایی که گفتید همشو بجز دهخدا امتحان کردم و چنین چیزی که من میخوام پیدا نشد که نشد
من بی صبرانه منتظر جوابتون هستم
Dash Ashki
11-10-2006, 05:55 PM
خوب اگه همه راهها رو امتحان کردی غیر دهخدا...؟ فعلا لازم نیست دهخدا رو ببینی من خودم یه نگاه کلی بهش انداختم، چیزی در مورد قوم کاشانی توش ندیدم به غیر چند مورد از اشخاص و علمایی که فامیلیشون کاشانی بود، همین...؟
البته یه راه بهت پیشنهاد میکنم شاید این راه بهت جواب بده؟
شما میری تو سایت cloob.com شاید اونجا بتونی چیزی در مورد قوم کاشانی اطلااعاتی بگیری...به احتمال زیاد افرادی با نام فامیلی کاشانی اونجا هستند که بتونی ازشون اطلاعات بگیری(اگه عضو بشی بهتره)
موفق باشی hTtp://qsmile.com/qsimages/20.gif
salar2010
11-10-2006, 06:36 PM
دستت درد نکنه داش اشکی جان میرم cloob.com ببینم چه خبره ایا میتونم چیزی پیدا کنم یا اگه شما هم چیزی پیدا کردین به من خبرشو بدین
و یه چیز دیگه میخواستم بگم که خیلی خیلی ببخشید که شما رو هم تو زحمت انداختم
من بی صبرانه منتظر پاسختون هستم ( البته هر موقع که پیدا کردین )
پایدار باشین در زیر سایه حــــق
saamz
11-12-2006, 09:40 AM
دوست عزيز سلام
حال كردم با اين درخواستت.... :happy:
اين مصاحبه روزنامه شرق با نويسنده كتاب دانشنامهي كاشان هست كه به تفصيل درباره قوم آريايي و مردماني كه در سيلك كاشان زندگي ميكردند بحث كرده . كتاب جالبي است و گران...(حدود 50 هزار تومن) :blink:
اگه اشتباه نكنم انتشارات وزارت ارشاد اونو مي فروشد توي خيابون 16 آذر ....
موفق باشي... :happy:
تاريخ روز به روز پيش مى رود و ثبت مى شود و دانش و توانايى بشر نمى تواند حركت تاريخى را برخلاف روال معمول كند و يا بر سرعت آن بيفزايد. اما در اين ميان نظريه اى منتشر مى شود كه تحولى عظيم در گذشته تاريخى يك قوم ايجاد مى كند و مى گويد نشانه هايى وجود دارد كه قدمت حضور قوم آريايى به هزاره سوم پيش از ميلاد بازمى گردد. نظريه رايج اين زمان را هزاره دوم پيش از ميلاد مى داند ولى تحقيقات پانزده ساله دكتر جهانشاه درخشانى اين باور رايج را نقض مى كند. پانزده سال پژوهش براى اينكه باورى غلط از متون علمى و تاريخى زدوده و ثابت شود كه آريايى ها اقوام سرزمين هاى شمالى و مهاجر به فلات ايران نبودند، بلكه خاستگاه اين قوم و تمدن از ابتدا خاك همين سرزمين بوده است. دشوارى گفت وگو گاهى اوقات به طرف گفت وگو بازنمى گردد كه حاصل موضوع گفت وگوست. پژوهشگرى بيش از يك دهه با تمركز بر موضوعى خاص و بديع در اثبات نظريه خود كوشيده و شما قرار است در زمانى كوتاه به كندوكاو در آن نظريه بپردازيد. پايه و اساس اطلاعات شما هم متون و آرا و عقايدى است كه رساله جديد آنها را رد كرده است، بنابراين از شما كار چندانى برنمى آيد. پس بهتر آن است كه راوى صادقى باشيد.
دكتر جهانشاه درخشانى متولد ۱۳۲۳ خورشيدى در تهران، معمارى و شهرسازى را تا مقطع فوق ليسانس در دانشگاه اشتوتگارت آلمان خوانده است. بيش از بيست سال است كه به پژوهش هاى تاريخى و زبانشناسى در آلمان پرداخته و در اين ميان مدرك دكتراى خود را در رشته تاريخ و با تمركز بر تاريخ خاور باستان از دانشگاه دولتى ايروان گرفته. درخشانى كتاب ها و مقالاتى در رشته خاورشناسى و به ويژه تاريخ كهن ايرانيان نوشته و منتشر كرده كه آخرين اين پژوهش ها حدود پنج سال پيش به زبان آلمانى منتشر شد كه بازگوكننده همين نظريه مهاجر نبودن اقوام آريايى به فلات ايران است.
•نام و موضوع تحقيق كتاب شما آنقدر در ايران ناشناخته است كه لازم است پيش از هر چيز خودتان درباره آن توضيح بدهيد.
نام كتاب مورد بحث «آرياييان، مردم كاشى، امرد، پارس و ديگر ايرانيان» و موضوع آن بررسى تاريخ اقوام ايرانى پيش از دوران تاريخى است، يعنى دورانى كه از ديدگاه تاريخ شناسان دوران ناشناخته اى است و اقوام غير ايرانى در ايران مى زيسته اند. اين كتاب درباره اقوام ايرانى و ايرانى زبان و آريايى تبار است كه در دوران پيش از تاريخ _ يعنى از هزاره چهارم تا دوم قبل از ميلاد _ در اين سرزمين مى زيستند و زندگى آنها را بررسى مى كند.
•چه شد متوجه خلاء موجود در اين بخش تاريخ نگارى ايران شديد و انديشه اين پژوهش از كجا شكل گرفت؟
پيشينه اين پژوهش ناچيز و در حد صفر است. چرا كه بيشتر تاريخ نويسان بر اين اعتقاد هستند كه ايرانيان در آن دوران در ايران نمى زيسته اند و از جاى ديگر به ايران آمدند، به اين جهت اقوامى كه از پيش در ايران مى زيستند كاملاً ناشناخته اند. در حالى كه در ايران حتى از هزاره ششم قبل از ميلاد آثار تمدن به دست آمده است ولى در سطح جهانى درباره پيشينه اقوام ايرانى، تاريخ، خاستگاه و حضورشان در صحنه تاريخ تا به حال كارى صورت نگرفته و در واقع تاريخ ايران از زمانى آغاز مى شود كه اولين بار مورخين آشور در مورد مادها، پارس ها و آنگاه از هخامنشى ها گزارش كردند. در سطح جهان اين نخستين بارى است كه درباره اقوام ايرانى در فلات ايران و خارج از آن و در دوران قبل از تاريخ، پژوهشى صورت مى گيرد.
•كتاب شما اين فرضيه رايج را كه آريايى ها قوم مهاجر به فلات ايران بوده اند نقض مى كند. اين تفكر كه آريايى ها مهاجرينى به فلات ايران بوده اند از كجا و با چه استدلالى شكل گرفته كه شما خلاف آن را مطرح مى كنيد؟
حضور آريايى ها در فلات ايران طبق نظر رايج در جهان از اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد و كمى پيشتر پنداشته مى شود و همه جا همين طور مورد قبول بوده است، اما دلايلى كه براى اين مهاجرت _ بدون ذكر مبدأ - عنوان مى شود پايه و اساس علمى ندارد. مثلاً عنوان مى شود كه در متن هاى آشورى نام قوم ماد و پارس اولين بار در قرن هشتم و نهم قبل از ميلاد ذكر مى شود، پس پنداشته مى شود كه اين دو قوم بايد كمى زودتر از آن به ايران مهاجرت كرده باشند. اين نظريه در اين كتاب رد مى شود. شواهدى هست كه حتى همين دو قوم ماد و پارس در دوران بسيار كهن، يعنى از هزاره سوم ق م در ايران حضور داشته اند. اين ايده مهاجرت در آغاز و در حقيقت برگرفته از انديشه فاشيسم اروپايى است كه در اواخر قرن نوزدهم رواج پيدا كرده و مدعيست كه خاستگاه آريايى ها شمال اروپا بوده است، يعنى نژادى سفيد پوست، زردمو و بور كه از آنجا به كشورهاى شرقى مثل ايران و هندوستان مهاجرت كرده اند. ولى تا به حال هيچ مدرك منسجمى كه نشان دهد آرياييان از اروپا به ايران آمده باشند عرضه نشده است و حتى خود اروپاييان هم ديگر به اين مسئله اعتقاد ندارند و در منابع جديدتر خاستگاه هاى ديگرى نظير آسياى ميانه، جنوب روسيه و آسياى صغير يا حتى بين النهرين براى آريايى ها در نظر گرفته مى شود و فقط فلات ايران است كه تا كنون در اين مورد مطرح نبوده است.
اكنون اين كتاب كه به زودى متن فارسى آن منتشر مى شود اثبات مى كند كه خاستگاه اصلى آريايى ها فلات ايران بوده و تمامى كوچ ها از اين فلات به جاهاى ديگر صورت گرفته است. در اين پژوهش حضور آرياييان در اين فلات از نظر زبانشناسى از هزاره چهارم، و از نظر باستان شناسى تا هزاره هاى نهم ق م پيگيرى مى شود.
•در كتاب مطرح كرده ايد كه آريايى ها از اروپاى كنونى به ايران نيامده اند. آيا اين قوم از محل ديگرى به ايران مهاجرت كرده اند يا خاستگاه آنها از ابتدا در ايران بوده است؟
در اين مورد بايد شواهد مختلفى بررسى شود. چون يك شاهد علمى مثل زبانشناسى يا باستان شناسى به تنهايى پاسخگو نيست. در اين كتاب از روش خاصى براى انباشت شواهد بهره گرفته شده و از بخش هاى مختلف دانش به ويژه دانش ديرينه شناسى از جمله دانش هواشناسى، كان شناسى، اسطوره شناسى و البته زبانشناسى و متن شناسى استفاده شده است. مجموع اين شواهد يك ايده و فكر را القا مى كند كه به هر حال اين اقوام در پايان دوره يخبندان كه حدود ۱۰ هزار سال قبل از ميلاد بوده، در ايران مى زيسته اند. با توجه به اينكه هر چه به گذشته برگرديم هوا سردتر بوده بنابراين، اين خاستگاه مى بايستى در جنوب ايران بوده باشد كه هوا گرم تر بوده است و به تدريج با گرم تر شدن هوا اين مردم به سوى شمال مهاجرت كرده و به مركز فلات ايران رسيده اند و سپس به علت گرماى بسيار زياد در ميانه هزاره پنجم ق م به مناطق شمالى تا شمال اروپا مهاجرت كرده اند. شواهد علمى و تاريخى بسيارى وجود دارد كه اين انديشه درست است. چرا كه با تعقيب شواهد زبانشناسى و اسطوره شناسى مشخص مى شود كه كهن ترين ريشه هاى زبان آريايى كه هنوز در زبان هاى ايرانى موجودند، در زبان هاى شمال اروپا يافت مى شوند. اسطوره هاى ايرانى كه شباهت بسيارى با اسطوره هاى هندى دارند، در بخش هاى آغازين بسيار نزديك به اسطوره هاى اروپا هستند. از سويى تمامى اقوامى كه به صورت پراكنده در جاهاى ديگر حضور داشته اند تنها در ايران متمركز بوده اند. به اين ترتيب منابع كهن تاييد مى كنند كه براى مردم آريايى خاستگاهى جز فلات ايران نمى توان متصور شد ولى در آغاز تمدن پراكندگى آرياييان به سمت شرق و غرب آغاز مى شود. در فاصله كوتاهى اين اقوام تا فلسطين، سوريه و بين النهرين پيش مى روند. از طرف شرق هم تا فلات پامير و حتى تا نزديكى سرزمين كره پيش مى روند. در دوران بعد در راستاى غرب به شمال اروپا تا مرز فنلاند و از سوى ديگر تا شمال آفريقا پيش مى روند. اين شواهد از طريق زبانشناسى و «وامواژه هايى» كه از زبان آريايى در اين زبان ها باقى مانده قابل پيگيرى است كه در كتاب مفصلاً در اين باره صحبت شده است.
•دوره هاى اول و دوم گسترش آريايى ها چه قدر با هم فاصله دارند و اين پراكندگى در چه دوره تاريخى روى داده مى افتد؟
بزرگترين گسترش در ميانه هزاره پنجم ق م روى مى دهد اقوام آريايى همزمان به اروپا، فلسطين و سوريه مى روند و حتى آثار مهمى در تمدن مصر از خود باقى مى گذارند. در موج دوم كه اوايل هزاره دوم ق م بوده گروه تازه اى از شمال فلات ايران به يونان و بخشى به سمت شرق و به هندوستان مى روند.
•در تحقيقات شما مشخص شده دلايل اين مهاجرت ها چه بوده؟ آيا دلايلى جغرافيايى چون گرم شدن هوا و يا مسايل مربوط به كشاورزى و دامپرورى در اين جابه جايى موثر بوده است؟
خوشبختانه به لحاظ علمى آمار هواشناسى از پايان دوره يخبندان تا دوران تاريخى وجود دارد. با افزايش شديد دماى هوا مردم آريايى براى دستيابى به منابع آبى و جبران كمبود آن در مناطق زيست خود كوچ هاى بزرگى به سوى مناطق آب خيز و جاهايى كه رودهاى بزرگى داشتند مى كردند مانند مناطق اطراف دجله، فرات، نيل و سند. بنابراين با سنجش و انطباق شواهد هواشناسى و زبانشناسى و گزارش هاى تاريخى مشخصاً گرم شدن هوا و ميل به دستيابى به آب باعث مهاجرت هاى بزرگ شده است.
•پايه هاى پژوهش شما بسيار گسترده است. از ابتدا قصد داشتيد چنين پژوهش گسترده اى انجام دهيد و از تمامى اين منابع استفاده كنيد؟ و اينكه اثر شما چه تفاوتى با ديگر پژوهش هاى تاريخى دارد؟
برداشت هايى كه از يك بخش از دانش براى نوشتن تاريخ صورت مى گيرد معمولاً ناكام مى مانند. به همين علت بسيارى از برداشت ها و دريافت هاى باستانشناسان كه تنها از يافته هاى باستانشناسى براى نگارش تاريخ استفاده مى كنند با آنچه كه زبانشناسان براى همين منظور انجام مى دهند، متفاوت است. به همين دليل در چند دهه اخير بحث هاى طولانى و بيشتر بى نتيجه ميان اين دو گروه انجام گرفته است. از آنجا كه اين روش اغلب ناكام بوده است من براى بازنويسى تاريخ كهن ايران از انباشت شواهد و تلفيق شاخه هاى گوناگون دانش، به ويژه دانش ديرينه شناسى، استفاده كرده ام. هواشناسى تاريخى يكى از آنهاست، از اين طريق مى توان توضيح داد چگونه در يك دوران تاريخى ناگهان به كوچ هاى بزرگ برمى خوريم اما اين كافى نيست. همراه با اين كوچ ها آثار زبانى و وامواژه هاى آريايى در زبان هاى ديگر فراوان مى شوند كه تاييدى بر برداشت يادشده است. در همان زمان آثار باستانشناسى اقوام ايرانى هم در سرزمين هاى دور و نزديك يافت مى شود. حتى تصاويرى كه اقوام آريايى را نشان مى دهند در كشورهاى ميزبان مانند مصر يا بين النهرين ديده مى شوند. مجموع اين پديده ها تئورى آغازگاه اين مهاجرت ها از ايران و نيز روابط فرهنگى و قومى ميان آرياييان و اقوام بيگانه را تقويت مى كند. از اين روست كه بسيارى از رويدادهايى كه در اسطوره هاى ايران وجود دارد در اسطوره هاى اقوام خويشاوند _ آريايى هاى اروپايى _ و اقوام غيرخويشاوند _ مثل مصر _ عيناً يافت مى شود.
•تطبيق اين شواهد در اكثر موارد موجب تاييد تئورى شما بوده يا در مواردى فرضيه شما نقض شده است؟
در اين پژوهش به دنبال توافق ها بودم. اسطوره هايى مثلاً در سومر هست كه هيچ ارتباطى با ايران ندارند. اما در ميان همان اسطوره هاى سومرى كه شامل زندگى، جنگ ها و افسانه خدايان و روابط آنان با انسان هاست بسيارى نشانه ها هم از نظر زبانشناسى و هم از نظر نام خدايان و ويژگى هاى آنان با خدايان پيش از زرتشت و يكتاپرستى در ايران كاملاً يكسان هستند كه آشكار مى كند ارتباط فرهنگى كهن ميان ايرانيان و اقوام بين النهرين و حتى مصر وجود داشته است. اگر اين شواهد در مورد يك خدا بود مى توانستيم آن را اتفاقى بدانيم اما با انباشت آنها چنين نتيجه گيرى ممكن نيست.
•پيش از قوم آريايى هم اقوامى در ايران بوده اند و اين موضوع را در تقابل با قوم آريايى بررسى كرده ايد؟
بله در واقع نتايج پژوهش من ثابت مى كند اگر پيش از كوچ آريايى ها به فلات ايران ساكنانى در اينجا وجود داشتند كه به زبان غيرآريايى صحبت مى كردند، بايد نشانه هايى از آنها در فرهنگ كوچندگان آريايى باقى مى ماند. بايستى تعدادى وامواژهاى غيرآريايى و بومى ايرانى در زبان هاى كهن ايرانى مثل زبان اوستايى يا زبان پارسى باستان مى داشتيم. كوچندگان آريايى به يونان حدود ۴۰ درصد واژه هاى غيرآريايى را به زبان خود وارد كردند، ۲۵درصد واژه هايى كه در زبان سانسكريت وجود دارد غيرآريايى است اما در اوستايى كهن و فارسى باستان چنين پديده اى وجود ندارد و اين بهترين نشانه براى آن است كه در فلات ايران بومى غيرآريايى ساكن نبوده است. بخش خوزستان كه جزء فلات ايران نيست و در دشت قرار دارد در دوران تاريخى و اواخر هزاره چهارم ق م زيستگاه عيلاميان مى شود، كه زبان آنها آريايى نيست. در زبان عيلامى هم واژگان فراوانى از زبان آريايى وجود دارد كه از همجوارى اين دو قوم پديد آمده است.
•پس زيستگاه قوم آريايى پيش از آنكه به ايران بيايند، كجا بوده؟
ابتدا لازم است فكر كنيم آيا آريايى ها حتماً بايد از جاى ديگرى به ايران آمده باشند؟ چنين لزومى وجود ندارد. آنچه مسلم است در پايان عصر يخبندان هوا در فلات ايران بسيار سردتر از امروز بود و فلات ايران جاى مناسبى براى زندگى انبوه آريايى ها نبود. اما در جنوب ايران يا كف خليج فارس كه در آن زمان خشك بود رودى از پيوستن دجله، فرات و كارون مى گذشت كه در تنگه هرمز به درياى عمان مى ريخت و آثار اين رود بزرگ در كف خليج فارس مشهود است. با توجه به آنكه شمال آن منطقه سرد و جنوب آن يعنى صحراى عربستان گرم بود، اين منطقه براى سكونت اقوام آريايى بسيار مناسب بود و در اسطوره هاى ايرانى، اروپايى و حتى تورات از اين خاستگاه و رود بزرگ نشانه هايى هست. پس از آنكه هوا گرم مى شود آب درياى آزاد بالا مى آيد و خليج فارس در طول چندهزار سال پر از آب مى شود و قومى كه در كف خليج فارس مى زيستند به سمت شمال و غرب، به ميانرودان و فلسطين و سوريه و بخشى به داخل فلات ايران مى روند و در اطراف دو درياچه بزرگ كه اكنون تبديل به كوير شده اند شهرهاى اوليه را بنا مى كنند. اين درياها در اثر جارى شدن آب هاى فراوان از ذوب شدن يخ به داخل فلات ايران سرازير مى شوند و ۲ درياچه بزرگ در داخل ايران تشكيل مى شود كه اكنون به صورت كوير درآمده اند. شهرهاى بزرگ قديم ايران مثل تپه سيلك، شهر سوخته در سيستان، تپه يحيى، شهداد و تپه حصار دور اين درياى بزرگ قرار داشتند. در آن زمان اين مناطق پر آب و جنگل بوده و نقشه اين درياچه ها در كتاب عرضه مى شود.
•به جز نشانه هاى زبانشناسى و اسطوره شناسى در منطقه خليج فارس شى يا ساخته دست بشرى كشف شده كه نشانگر سكونت انسان باشد؟
متأسفانه هنوز در كف خليج فارس كاوش هاى باستانشناسى صورت نگرفته است. ولى تا اين حد مى دانيم كه دره بزرگى كه از پيوستن دجله، فرات و كارون به وجود آمده بود در خليج فارس موجود است و نشانه جارى بودن چنين رود عظيمى است كه از تنگه هرمز به درياى عمان مى ريخته است.
•حال به بخشى بپردازيم كه آريايى ها در فلات ايران ساكن شده اند و روابط فرهنگى با همسايگان خود برقرار مى كنند. چه رابطه اى بين آريايى هاى كهن و همجوارانشان وجود داشت؟
بيشترين روابطى كه در اين كتاب بررسى شده مربوط به روابط بوميان ايران با سرزمين هاى غربى يعنى ميانرودان، سوريه، فلسطين و مصر است. تماس با سرزمين هاى شرقى مثل چين و كره در اين كتاب به علت در دسترس نبودن منابع لازم خيلى كم بررسى شده است. شايد هم ارتباط به اندازه تماس با غرب نبوده است. در جوار ايران در سمت غرب كشورى به نام سومر وجود داشت. سومريان از خاستگاه نامعلومى به آنجا مهاجرت كرده بودند و با آريايى هايى كه از قبل در ميانرودان ساكن بودند تقابل پيدا مى كنند. اين ادعا از اين راه اثبات مى شود كه تمام نام هاى جغرافيايى كه در متن هاى كهن سومر ثبت شده ريشه غيرسومرى دارند و طبق بررسى من داراى ريشه آريايى هستند. مثل رود دجله، فرات، شهر «آريه» و غيره. به جز آن واژه هاى نهادهاى طبيعى كه در زبان سومرى وارد شده مثل آب، دريا، گاو، مزرعه، كوه و غيره ريشه آريايى دارند و حتى نام بيشتر خدايان سومرى هم ريشه غيرسومرى دارند كه اين استدلال مورد قبول زبانشناسان است. در ادامه درمى يابيم همين روابط كه در ابتدا بيشتر تجارى بوده و بعد تبديل به جنگ يا كوچ يا ارتباط فرهنگى شده حتى در زبان مصرى هم وجود دارد. وامواژه هايى هم از زبان آريايى به زبان سومرى، زبان اكدى و زبان مصرى رفته. نام فرآورده هاى ايرانى مثل مس، قلع، برنز، آهن، طلا، اسب و ارابه از زبان آريايى به زبان هاى بيگانه راه يافته است. نام خدايانى مانند آشور، «اى ننه»، «ايشتر»، «ايرته»، «مه»، «سلم»، «ناهيتى»، يهوه و آمون از ريشه آريايى به زبان هاى سومرى، اكدى و مصرى رفته است.
• اين ريشه ها پيش از آنكه خطى وجود داشته باشد چگونه در زبان آريايى شناسايى شده اند؟
از آغاز اختراع خط كه اواخر هزاره چهارم ق م است، متن هاى دربارى و يا در مدارس و معابد وجود دارد كه در آنها به نام هاى جغرافيايى سومر اشاره مى شود، نام دجله، فرات و بعضى شهرها در آنها آمده است. از همين متن ها مشخص مى شود كه آنها با اقوام غيرسومرى و با سرزمين هاى شرقى برخوردهاى نظامى، بازرگانى و حتى جنگ هاى بزرگ داشته اند. در اين متون نام اقوام و پادشاهانى از اقوام بيگانه ذكر شده كه همه ريشه آريايى دارند. انبوهى از شواهد آريايى در كهن ترين متون سومرى وجود دارد. در متون سومرى به دجله، «ديگنه» گفته مى شد كه همان «دجله» عربى يا «تيگره» فارسى باستان است كه در زبان هخامنشى ثبت شده و ريشه آن «تيگر» به معنى تند است كه در زبان يونانى هم «تيگريس» همان دجله است. زبانشناسان واژه «ديگنه» را به هيچ وجه سومرى نمى دانند، پس در نظر سومرشناسان اين رود تاكنون بدون ريشه مشخص بوده است اما در زبان آريايى معنى دارد. «تيگره» در زبان آريايى به معنى تند است. واژه هاى تيغ و تيز هم از همين ريشه اند.
در زبان انگليسى هم «TIGER» به معنى حيوان تندپا يا ببر از همين ريشه است. بنابراين براى اينگونه تعبيرها در زبان هاى آريايى و زبان هاى خويشاوندى آن معنى و ريشه داريم، در حالى كه در زبان سومرى ريشه و معنى براى آن وجود ندارد. خداى آشور در زبان آشورى معنى ندارد، اما در زبان آريايى«اسوره» به معنى «سرور» است كه «اهوره» يا اهورا مزدا هم از آن برخاسته است. «ايشتر» - خداى عشق- در زبان اكدى ريشه ندارد ولى «استر» به معنى ستاره برخاسته و در واقع سياره ناهيد است. مه يا خداى ماه در زبان سومرى ريشه ندارد اما در زبان ايرانى ايزد ماه بوده است. «ناهيتى» در زبان ايلامى ريشه اى ندارد اما در زبان آريايى ناهيد و آناهيتا وجود دارد. از كنار هم گذاشتن اين اطلاعات متوجه مى شويم كه اين نام ها در زبان هاى بومى ريشه ندارد، اما در زبان آريايى ريشه گسترده براى آنها وجود دارد، كه حتى به زبان هاى اروپايى و لاتين هم رسوخ كرده است.
• به اسامى خدايان اشاره كرديد. آيا آريايى ها پيش از زرتشت به لحاظ مذهبى قوم چند خدايى بوده اند؟
آريايى ها ايزدان گوناگون با نقش هاى مختلف داشتند. گروهى از خدايان به نام اهوره يا اسوره به معنى سرور بودند. «ايندره» خداى جنگ بود. اما برخلاف ساير تمدن ها كه خدايان را بر اساس بت سازى و بت پرستى ستايش مى كردند در فرهنگ آريايى چنين رسمى وجود نداشت. در آثار كشف شده در ايران به هيچ وجه بتكده يا بتخانه پيدا نشده است. خدايان در ايران از آغاز غيرقابل رويت و دستيابى بودند و بعدها در اثر تحولى كه زرتشت به وجود آورد تمام خدايان از بين رفتند و فقط اهوره مزدا به عنوان يكتا خداى جهان باقى ماند كه آغاز يكتاپرستى در تمدن جهان بود.
• معمولاً در تمدن ها يا خدايان بيشترى وجود داشته يا پادشاهان نقش پررنگ ترى پيدا مى كردند. آريايى ها از نظر حكومتى چه وضعيتى داشتند؟
با توجه به اينكه در متون غيرايرانى مثل سومرى، اكدى و مصرى به پادشاهان اين سرزمين ها اشاره مى شود نشان مى دهد كه اين سرزمين ها مستقل بوده اند و حكومت مركزى در فلات ايران وجود نداشته است. در شرق ايران كشورى به نام «پر شى» بوده است كه پارس ها از آن برخاستند. در غرب ايران كشورى به نام «مده» بوده كه همان مادها هستند و در هزاره سوم ق م و مستقل بوده اند. كشورهاى ديگرى مانند «توكريش»، «امرد» و غيره در جاهاى ديگر بودند و حكومت مركزى وجود نداشت. اما ظاهراً در جنگ ها متحد مى شدند. در متون سومرى و اكد آمده كه بعضى اقوام آريايى متحداً با هم حمله مى كنند. در يكى از جنگ ها ۱۷ قوم ايرانى به دولت «اكد» در دوران «نرامسين» پادشاه اكد حمله مى كنند. در تاخت و تازهاى اقوام آريايى به مصر چند قوم در كنار هم ظاهر مى شوند و شايد بعدها در شاهنشاهى هخامنشى براى اولين بار اين اتفاق افتاده كه حكومت متحد مركزى شكل گرفته است.
•يعنى با وجود حكومت هاى مستقل اين اقوام در زمان تهديد قوم آريايى اتحاد نظامى تشكيل مى داده اند؟
همين طور است. به هر حال همزبانى در ميان اقوام اتحاد به وجود مى آورد و در مرزها به اتحاد قومى آريايى ها برخورد مى كنيم. اما در زمانى كه آريايى هايى در بخش غربى در فلسطين حضور داشتند و به مصر حمله مى كردند بعضى اقوام آريايى از داخل فلات ايران به آنها كمك مى كردند.
• شما نشانه هاى قوم و تاريخ آريايى را در زبان ها و تمدن هاى ديگر مورد بررسى قرار داده ايد. متن يا زبان شناخته شده مكتوبى از آن دوره در دست هست؟
كهن ترين نشانه اى كه از زبان آريايى در ايران وجود دارد زبان اوستايى است. كه قدمت آن تا اوايل هزاره دوم ق.م مى رسد. ولى نگارش نمونه امروز آن حتى به دوران بعد از اسلام مى رسد. گويش اين زبان آن را به هزاره دوم ق.م يا پيش از آن مربوط مى كند. بر اساس اين شواهد زبانشناختى به تنهايى نمى توان به تاريخ ايران پى برد. بلكه يافتن بازتاب تمدن ايرانى در متون غيرايرانى مورد توجه من بوده است. به اين علت كه در فرهنگ ميانرودان و مصر بسيارى رويدادهاى تاريخى و غيرتاريخى در آن زمان ثبت مى شد. اين سنت در ايران وجود نداشت. در آنجا همه برخوردها با اقوام غيربومى، دادوستدها حتى خريد و فروش گوسفند، جنگ ها، مهاجرت ها و برخوردها را ثبت مى كردند. به اين لحاظ فرهنگ مصر، سومر و اكد بسيار غنى است. من براى بازيافت ردپاى آريايى ها در اين منطقه بيشتر به اين متون مراجعه كردم كه حدود ۱۴ هزار متن خاور نزديك براى اين منظور مورد استفاده قرار گرفته است.
• از برخورد فرهنگ هاى ايرانى و غيرايرانى آن دوران نشانه اى در فرهنگ هاى امروزى باقى مانده است؟
بله. در زبان كشورهاى خاور نزديك مثل مصر، سوريه و فلسطين و بين النهرين نام و واژه ها يا نام هاى جغرافيايى آريايى وجود داشت. با ظهور اسلام و گسترش زبان عربى بسيارى از اين كشورها زبان خود را به كل از دست دادند و زبان عربى را پذيرفتند. اما در همين زبان عربى امروز هم هنوز بازتاب فرهنگ قديم وجود دارد. مانند نام فلسطين كه در متون مصرى قديم«پرست» و بعد «فلست» آمده كه به فلسطين تبديل شده است. پرست از پارس مى آيد، اقوام پارس، بومى فلسطين بودند كه به نام پارس در متون مصرى نقش بسته و تغيير شكل يافته است. سوريه هم به همين ترتيب، مصر هم يك واژه كاملاً غيرعربى است و مصرى هاى قديم به كشور خود «كيمت» مى گفتند اما ايرانى ها به مصر، «موذ رايه» مى گفتند كه به «ميصرايه» و «ميصر» و مصر تبديل شده است.
• در واژه هاى كوه ها و رودهاى اروپايى هم چنين ريشه يابى را انجام داده ايد؟
بله. اقوام آريايى با رفتن به اروپا نام هاى خود را هم به آنجاها برده اند. قومى به نام «دانو» كه ايرانى الاصل بوده اند كه در متون هندى، اوستا و اساطير يونانى و مدارك مصرى هم نام آنها ثبت شده، از شرق ايران به اطراف درياى سياه مهاجرت مى كنند و رودهاى آنجا را مثل«دن»، دانوب و «دنيسر» به نام خود مى نامند. هنوز هم نام اقوام ايرانى بر بسيارى رودها و حتى شهرهاى اروپايى پابرجا و باقى است
• كدام اقوام كهن ايرانى در كتاب شما مورد بررسى و شناسايى قرار گرفته اند؟
تمام اقوامى كه در ايران مى زيستند نام ايرانى داشتند و در متون غيرايرانى مثل ميانرودان و مصرى به آنها اشاره شده ولى بازتاب آنها در متون ايرانى اوستا و متون هندى مثل ريگ ودا هم ديده مى شود. در اينجا به اقوام بسيارى برخورد مى كنيم كه به تعدادى از آنها اشاره مى كنم. قومى به نام «ارتى» بوده كه در حوالى كرمان امروزى مى زيستند. قوم «كاشى» كه در سراسر فلات ايران پراكنده شده بودند و حتى تا قفقاز و ميانرودان پيش رفته بودند. قومى به نام پارس يا فارس در شرق ايران در كشورى به نام «پر شى» كه همان پارس است مى زيستند و بعدها به سمت پارس يا فارس امروزى مى آيند. قومى به نام ماد در غرب ايران در حوالى زاگرس مى زيستند كه از هزاره سوم ق م قابل تعقيب هستند.
قوم هايى به نام «تپور»، «هخا» كه نياكان هخامنشيان از ميان آنها برخاستند، «سكاها» كه از هزاره دوم قابل تعقيب و در تاريخ مستند هستند، «دانو» كه در مدارك مصرى هم ثبت شده اند در فلسطين و يونان هم بودند و در كناره درياى سياه نام هاى خود را روى رودها نهادند. همچنين قوم «كوچى» و «ارمنى» كه ارمنيان امروز هستند كه از هزاره سوم ق م در منطقه ارمنستان امروز ساكن بودند.
• به چه دليل اين اقوام كه همه از نژاد آريايى بوده اند در محل هاى متفاوتى درون فلات ايران پراكنده شده بودند؟ فقط مسائل جغرافيايى مطرح بوده يا عوامل ديگرى مانند مذهب هم در آن دخيل بوده است؟
اجازه دهيد كه به جاى نژاد، فرهنگ يا تمدن آريايى به كار ببريم. اما مثل هر جاى ديگرى اقوام براساس خويشاوندى هاى قومى، خويشاوندى هاى جهان بينى و يا خويشاوندى هاى خانوادگى تشكيل مى شود كه البته تعدادى از آنها از بين رفته اند و آنهايى كه نام بردم كه البته تعدادى از اقوام ايرانى هستند در متون غيرايرانى ثبت شده اند و تمدن و تشكل بزرگترى داشتند. حتى سپاه داشتند. به عنوان مثال وقتى قوم كاشى در تپه سيلك كاشان مستقر مى شوند- كه نام كاشان هم از آنها گرفته شده- اين قوم در جاهاى مختلفى ساكن بوده اند و از خود آثار به جاى گذاشته اند. نام هاى شهرهايى مانند كاشمر، كاشغر، كشمير، كاشان، قزوين و قفقاز برگرفته از نام قوم كاشى است. همين قوم در ميانرودان در اوايل هزاره دوم ظاهر مى شوند و از قرن ۱۷ ق م به مدت ۵۰۰ سال در بابل حكومت مى كند بعد در فلسطين ظاهر مى شوند و پيش از آن در مصر ظاهر شده اند.
اين قوم ها كه با نام هاى مختلف در جاهاى مختلف جهان آن زمان ظاهر شدند دو وجه مشترك اصلى داشتند؛ يكى اينكه داراى زبان ها و نام هاى آريايى بودند و ديگر اينكه آرايش و لباس همسان داشتند. همه موهاى بلند تا شانه، پيشانى بند، ريش بلند و نوك تيز و عبايى كه معمولاً بلند بوده است. اين لباس كه شناسنامه قومى آريايى هاى ايران بوده تا جايى كه قابل پيگيرى است يكسان بوده است. در اين كتاب ۳۶۰ تصوير از اين اقوام در كشورهاى مختلف دنيا به ويژه كشورهايى مثل مصر، ميانرودان و حتى در ايران نقش بسته كه همبستگى قومى آنها به اين ترتيب دنبال مى شود.
• اشاره كرديد كه درست نيست واژه نژاد را در اين مورد به كار برد اما در تصاوير كتاب شكل جمجمه اقوام آريايى را با مصرى مقايسه كرده ايد. پس بايد از نظر نژادى هم تفاوتى داشته باشند؟
اگر خيلى به عقب برگرديم مسلماً تطابقى بين نژاد و فرهنگ آريايى پيدا مى كنيم، اما به مرور، اقوام و نژادهاى ديگرى هم جذب اين فرهنگ شده اند. امروزه كسى كه زبان و جهان بينى آريايى داشته باشد را آريايى مى شناسيم، حتى اگر سياه پوست باشد. براى مثال در آمريكا و اروپا افراد زيادى زرد پوست يا سياه پوست هستند كه به زبان انگليسى يا فرانسه صحبت مى كنند. پس فرهنگ هند و اروپايى دارند ولى نژادشان آن نيست. در دوران قديم اين مورد كمتر پيش مى آمد. معمولاً اقوام و نژادها قابل انطباق و قابل پيگيرى از نظر ساخت جمجمه و ساختار صورت و اندام بوده اند. پس امروزه به جاى نژاد آريايى، فرهنگ يا تمدن آريايى به كار مى بريم.
• دامنه گسترش قوم آريايى در طول تاريخ چگونه بوده است و پراكندگى آنها در چه دوران ها و زمان هايى اتفاق افتاده و دلايل آن چه بود ؟
پيگيرى دامنه گسترش اقوام آريايى از دو راه قابل بررسى است. يكى از راه زبانشناسى و آثارى كه در زبان هاى بيگانه گذاشته ا ند و ديگرى از راه پيگيرى متون و گزارش هايى كه در آنها سخن از اقوام آريايى به ميان آمده است. از نظر زبانشناسى، زبان آريايى از شرق تا زبان كره اى تاثير گذاشته و حدود ۲۰۰ واژه آريايى در زبان كره اى وجود دارد. جالب است بدانيد كه نژاد كره اى كاملاً با نژاد چينى و ژاپنى متفاوت است. در كره اى ها افراد قد بلند و حتى چشم آبى ديده مى شود كه در چين و ژاپن چنين مواردى وجود ندارد. از اين نكات ثابت مى شود كه اقوام آريايى تا آنجا جلو رفته بودند و روى فرهنگ كره تاثير گذاشتند. در غرب در شمال اروپا و در منطقه فنلاند و مجارستان كه زبان غيرهند و اروپايى دارد، تعداد زيادى واژه ايرانى كهن وجود دارد. همچنين در زبان مصرى و «نوبى» كه مربوط به جنوب مصر و سودان امروز است، نشانه هايى از زبان آريايى يافت مى شود. كه مربوط به هزاره چهارم و پنجم قبل از ميلاد است.
پس حداقل در هزاره پنجم نمى توان از خاستگاه آريايى ها سخن گفت. چون خيلى پراكنده بودند، اما هر چه به دوران هاى كهن تر بازگرديم اين دامنه محدودتر مى شود و در پايان دوران يخبندان يعنى هزاره دهم و يازدهم قبل از ميلاد اين اقوام فقط در ايران متمركز بوده اند. يكى از دلايلى كه مى توان به عنوان دليل اصلى براى تمركز اقوام آريايى در خاستگاه اصلى يعنى ايران آورد اين است كه اين اقوام مانند امردها، پارس ها، مادها، كاشى ها، دانوها و غيره در جهان باستان پراكنده بوده اند و تنها جايى كه متمركز بوده اند فلات ايران بوده است. از اين نشانه مى توان ثابت كرد كه مركز اين حركت ها، اين فلات بوده است.
• بر اساس نشانه ها و مداركى كه پژوهش شما بر آن استوار است اقتصاد قوم آريايى چگونه بوده ؟
مسلماً آريايى ها با اين پراكندگى زياد از يك نوع اقتصاد بهره نمى بردند. همه گونه شيوه كار و زندگى آن زمان شامل اقتصاد شهرنشينى، فلزكارى و سفالگرى، ساخت ارابه، پرورش اسب و همچنين كشاورزى، صادرات و بازرگانى در آن رواج داشت. يكى از مهم ترين توليدات ايرانى ها مس به صورت شمش بوده كه به ويژه در «اريسمان» اخيراً كشف شده است و به صورت شمش به جاهاى دوردست برده مى شد. خوشبختانه آثار نگارگرى از اين موضوع در دست هست كه اقوام آريايى در حال بردن شمش مس براى فراعنه مصر نمايش داده شده اند.
غير از مس به عنوان اقلام صادراتى فلزات و آلياژها مانند قلع، برنز و آهن بوده كه از طريق زبانشناسى ثابت مى شود ريشه نام آريايى اين فلزات به زبان هاى ديگر راه يافته است. همچنين از ديگر اقلام صادرات مى توان به ارابه، اسب، سنگ هاى قيمتى، لاجورد، عقيق، فلزات گرانبها مثل طلا و نقره و نيز گياهان دارويى، عطر و گياهان خوشبو اشاره كرد.
• مردم آريايى از نظر علم و دانش مثلاً در نجوم و پزشكى يا حتى علوم قديم چه پيشرفت ها و چه توانايى هايى داشتند؟
در متون كهن غيرايرانى به صادرات گياهان دارويى اشاره شده كه نشان مى دهند فرهنگ دارويى و پزشكى در ايران وجود داشته، ولى از علوم ديگر مثل نجوم اطلاعاتى مستقيمى در دست نيست و چيز زيادى نمى دانيم. اما در اوستا و آثار ديگر زرتشتى به اطلاعات نجومى بسيار دقيق برخورد مى كنيم كه نشانگر فرهنگ و تمدن نجومى بسيار قوى است. در متن هاى كهن ايرانى به موضوعات ستارگان و مسائل پيچيده نجومى مثل رقص محور زمين كه هر ۲۵۶۰۰ سال يك بار صورت مى گيرد اشاره شده است.
در اين مورد اطلاعات ديگرى هم هست كه به صورت گذرا در كتاب به آن اشاره شده ولى تمركز بر آن خارج از مسير كتاب من بوده است. در كتاب آمده كه چگونه فرهنگ ايرانى پيش از هخامنشى بر فرهنگ يونان تاثير گذاشته و چگونه بخش مهمى از انديشه فلسفه در زمان هخامنشى از ايران به يونان راه يافته، چگونه ايده دموكراسى ابتدا در ايران نقش بسته و پس از ۶۰ سال به يونان رفته است. اين موارد بسيار شايان توجه اند و نشان مى دهند بسيارى از پديده هايى كه در دنيا به نام يونانى معروف شده اند، خاستگاه ايرانى داشته اند.
• درباره مدرك شكل گيرى ايده دموكراسى در ايران باستان توضيح بيشترى بدهيد.
در بخش آخر كتاب آمده است هنگامى كه كمبوجيه در سفر جنگى خود به مصر كشته مى شود يا خودكشى مى كند، در ايران جلسه اى از والاتباران ايرانى با حضور داريوش بزرگ تشكيل مى شود و در اين جلسه شيوه حكومتى و چگونگى شكل دادن به آينده حكومت ايران بررسى مى شود. يكى از ايده ها رواج تفكر مردمسالارى بود در برابر خودكامگى كمبوجيه، كه پس از كوروش كه مردمى فكر مى كرد و بنيانگذار اين شيوه بود حكومت مى كرد. البته داريوش مخالفت مى كند و خودكامگى شاهنشاهى را بر پا مى كند.
اين ايده مردمسالارى كه هرودوت هم به آن اشاره مى كند۶۰ سال پيش از برقرارى اولين دموكراسى در يونان بوده است . در همان زمان يونان آريستو كراسى- به معنى اداره مملكت توسط اشراف زادگان بدون انتخاب شدن - مرسوم بوده است. اين ايده كه به آراى مردم مراجعه شود از ايران برخاسته و پس از آنكه هخامنشيان تا يونان مى روند ايده هاى زرتشت و ايده مردمسالارى به يونان راه پيدا مى كند كه مفصل در كتاب شرح داده شده است.
• در تاريخ مدون اقوام مختلف چگونه از قوم آريايى ياد شده است؟
تاريخ مدونى كه اكنون در دسترس هست مربوط به دورانى است كه يونانى ها شروع به تاريخ نگارى كردند، مثل هرودوت. ولى در متون غيرخويشاوند مثل مصرى و سومرى هم از همان آغاز اختراع خط به اقوام ايرانى اشاره مى شود.
• آيا خاطره اى هم از خاستگاه كهن آريايى ها درفرهنگ ها و ملت هاى ديگر باقى مانده است؟
اين مسئله جالبى است. تاريخ كهن پيش از اختراع خط معمولاً در اسطوره ها باقى مى ماند و آنها را انتقال مى داد. خوشبختانه از اين خاستگاه كهن كه ايران بوده در اسطوره هاى اروپاى شمالى، يونان و تورات و اوستا مشتركاً به جايى اشاره مى شود كه از پيوستن سه رود، رود بزرگ به وجود مى آيد و جنوب اين رود هوا بسيار گرم و در شمال آن هوا بسيار سرد بوده است و همان طور كه گفتم كف خليج فارس بوده است. جنوب آن يعنى صحراى عربستان گرم و شمال آن فلات مرتفع ايران سرد بوده و مشخصاً در اوستا به نام «داييتيا» خوانده مى شود كه بعداً اين نام به شمال يا «آمو دريا» منتقل مى شود كه همان جيحون در آسياى ميانه است. به سخن ديگر نام اين رود بعداً با جابه جايى اقوام تغيير مكان مى دهند.
• در دوران آريايى ها اقوام غيرآريايى هم در ايران زندگى مى كردند؟
همان طور كه گفتم تنها قومى كه زبان آريايى نداشت ايلامى ها در منطقه خوزستان بودند كه نام شهرهاى آنها هم آريايى بوده و پيش از مهاجرت عيلاميان به خوزستان آنجا هم آريايى نشين بود ولى بعد ها بسيارى وامواژه آريايى به زبان ايلامى راه يافت و اين واژه ها در كتاب بررسى مى شوند.
•تصور من بر اين است كه نكته اى كه براى خوانندگان كتاب شما بسيار جالب خواهد بود منابع و روش هاى پژوهشى شماست و اينكه در محافل علمى چه برخوردى با آن شد. كتاب شما ابتدا به زبان آلمانى منتشر شد و خواننده فارسى زبان ترجمه آن را خواهد خواند. كدام جرقه ذهنى ۱۵ سال پيش شما را به فكر تاليف اين كتاب انداخت؟
سئوال بسيار خوبى است. در سرزمين هاى كهن ديگر مثل مصر، اكد و غيره مورخين امروز تاريخ هاى سنتى اين كشورها را بررسى كرده و شناسنامه تاريخى براى آنها ساخته اند. مثلاً گيل گمش كه يكى از پيكر هاى اسطوره اى سومر است در ۵۰ يا ۶۰ سال پيش فقط يك اسطوره بود ولى اكنون هسته تاريخى پيدا كرده است. اين كار درباره تاريخ سنتى ايران صورت نگرفته است. در ايران دو نوع تاريخ داريم؛ تاريخ سنتى كه در تاريخ طبرى، تاريخ حمزه اصفهانى، تاريخ يعقوبى، مجمع التواريخ و شاهنامه و غيره منعكس شده، و ديگرى در تاريخ مدون كه در مدارس تدريس مى شود. بين اين دو تاريخ چندان تشابهى وجود ندارد. از پيشداديان و كيانيان نامى در تاريخ مدون نيست و از كوروش و داريوش و غيره در تاريخ سنتى نامى نيامده است. اين تناقص بايستى بررسى علمى مى شد.
آيا در ايران پيش از هخامنشى تاريخى بوده كه در تاريخ سنتى، منعكس شده است؟ آيا مى توان نماد هاى پيشدادى يا شاهان كيانى را تعقيب كرد و در سرزمين هاى ديگر آثارى از آنها يافت؟ اين كار فقط با ارجاع به متون غيرايرانى ميسر بود. خوشبختانه هم در متون سومرى و هم در متون اكدى و مصرى تشابهات بسيار چشمگيرى ميان تاريخ سنتى ايران و متون آنجا پيدا شد. نه فقط نام هاى پادشاهان و دودمان آنها، بلكه برخى از رويداد هاى بسيار مهم از تاريخ سنتى ايران در متون غيرايرانى آمده است. اين موضوع مرا تشويق كرد و به اين نتيجه رسيديم كه بخش بزرگى از تاريخ سنتى ايران يك هسته تاريخى دارد. اما بايد به روش علمى بررسى شود تا نام پادشاهان و اعمال آنها بر تاريخ منطبق شود. بخش مهمى از كتاب شاهان و رويداد هاى شبه تاريخى را در فرهنگ هاى غيرايرانى دنبال كرده است.
•پژوهش شما چند سال طول كشيد تا آماده انتشار به زبان فارسى شود؟
۱۴ سال است كه اين كار شروع شده و ۴ تا ۵ سال اول تنها صرف گردآورى منابع و خواندن و تعبير آنها بود. چرا كه بدون آنها نتيجه گيرى ممكن نبود. با چاپ كتاب آلمانى من مطمئن شدم كه با دسترسى به منابع دست اول و دست نخورده به ايده تازه اى دست يافتم. تعبير اطلاعات دست دوم آسيب پذير است چرا كه اگر منبع نقض شود تئورى بعدى هم نقض مى شود. اما ارجاع به متون دست اول كه از دوران قديم به جاى مانده اند، موجه است.
•پس هيچ متن و منبع و مرجعى در زبان فارسى جديد براى تحقيق شما وجود نداشته است. از چه متونى بيشتر استفاده كرديد؟
كاملاً درست است. از متون دست دوم امروزى نه در ايران و نه خارج از آن هيچ استفاده اى نشده. چرا كه اين ايده تازه است و مسلم است براى يك ايده تازه منابع جديدى وجود ندارد. بسيار به اوستا و «ريگ وداى» هندى مراجعه كردم و در واقع متنى از دنياى كهن نيست كه در اين كار مورد توجه قرار نگرفته باشد.
•پس منابع خود را بيشتر در كتابخانه ها و آرشيو هاى كشور هاى ديگر پيدا مى كرديد؟
تقريباً در ۹۵ درصد منابع از آرشيو ها و منابع خارجى استفاده شده كه بعضاً كتاب نيست و به صورت ميكرو فيلم بوده. در ايران هم كتابخانه هايى هست كه متون كهن را دارند ولى حدود ۵ درصد منابع پژوهش در ايران بوده است. كه البته تهيه آن بسيار مشكل و هزينه بر بود. دستيار هم در اين مورد عملى نيست زيرا كار يكپارچه اى است و بايد ايده و ارتباطات آن در مغز يك نفر به وجود بيايد تا بتواند آن را روى كاغذ بياورد. اين كار بسيار گسترده است. تمام فرهنگ هاى قديم از هندوستان تا مصر مورد توجه قرار گرفته و ارتباطاتى كه به فرض يك قوم در مدارك هندى و همان قوم در مدارك ايران و مصر و يونان آمده بايد در مغز يك نفر نقش ببندد. اگر كسى روى هندوستان كار كند و ديگرى روى مصر كار كند اين ارتباط به وجود نمى آيد.
•اشاره كرديد كه در پژوهش به انواع منابع زبانشناسى، هواشناسى و غيره پرداخته ايد، ايده اين نوع پژوهش از كجا شكل گرفت؟
همان طور كه گفتم به نظر من فقط از طريق انباشت شواهد مى توان به نتيجه قطعى رسيد. اگر چند منبع مستقل از هم يك موضوع را بررسى و تاييد كند آن موضوع اثبات شده است. اگر تنها از يك راه اقدام كنيم به نتيجه قطعى نمى رسيم. اگر يك كوزه مشابه هم در ايران و هم در مصر كشف شود نمى توان نتيجه گرفت از كجا به كجا رفته، اما اگر كوزه در زبان مصرى نام ايرانى داشته باشد مى توان نتيجه گرفت كه از ايران به مصر رفته است. موضوعات ديگر هم به همين ترتيب هستند. فقط انباشت شواهد است كه به نتيجه قطعى منتهى مى شود. به همين دليل اين راه را انتخاب كردم. با اينكه بسيار مشكل بود، مى بايست شاخه هاى بسيارى از دانش ديرينه شناسى را بررسى مى كردم.
•با توجه به اينكه ۵ سال از انتشار كتاب به زبان آلمانى مى گذرد بازتاب آن در مجامع علمى و دانشگاهى جهان چگونه است؟
در كنار اين كتاب كه به زبان آلمانى در سال ۱۹۹۸ چاپ شد، چند مقاله ديگر هم از من در مجلات علمى كشور هاى مختلف چاپ شد كه در مجموع اين ايده را پشتيبانى مى كرد. همان طور كه مى دانيد ايده هاى تازه با مقاومت سرسختانه دانش امروز مواجه مى شوند. ولى با توجه به آنكه در اين كتاب به مدارك دست اول استناد شده و هيچ سليقه اى در آن به كار نرفته، بسيار سريع در محافل معتبر دنيا تاييد شد. دانشگاه وين كه مركز بزرگ ايرانشناسى و زبانشناسى دارد و سپس هاروارد، هايدلبرگ، ايروان و چندين موسسه پژوهشى ديگر اين كتاب را كتباً از طريق نامه و يا مقاله در مجلات علمى تاييد كردند، كه بسيار دلگرم كننده بود. در كنار آن كنفرانس هاى متعددى برگزار شد و از من دعوت كردند كه اين ايده را مطرح كنم كه بحث هاى بسيارى صورت گرفت و تا به حال هيچ مخالفت علمى از طرف هيچ سازمان يا شخصى با اين كتاب انجام نشده است. يا تاييد كامل شده و يا سكوت كه به معنى آن است كه حرفى براى رد اين ايده نبوده است.
•در پژوهش هاى اخير كه توسط افراد ديگر صورت گرفته آيا به عنوان منبع به اين نظريه اشاره شده است؟
پيش از كشف اريسمان كه كارگاه انبوه توليد مس در ايران بود من از طريق زبانشناسى اين موضوع را ثابت كردم كه مس خاور نزديك از ايران تامين شده، به اين دليل كه اين فلز با نام ايرانى در زبان هاى ديگر وارد شده و بعد اريسمان كشف شد و همين ايده تاييد شد و گفته شد كه بايستى تاريخ جهان را از نو نوشت چرا كه اثبات شد خاستگاه مس ايران بوده است. همچنين در كتاب هاى ديگر اروپايى هم به پژوهش من اشاره شده حتى در دايره المعارف مصر كه در آلمان چاپ شد به اين كتاب اشاره شده است. در بعضى پژوهش هاى مصر و بين النهرين به عنوان يك مدرك معتبر اشاره شده و مى توان گفت اين كتاب در مدت كوتاهى جاى خود را در محافل علمى باز كرده است.
•به افتراق تاريخ سنتى و مدرن ايران اشاره كرديد كه به نوعى ذهن جامعه ايرانى را به خود مشغول كرده است. به نظر شما اين پژوهش بايد چه مسيرى را طى كند تا به كتاب هاى درسى راه پيدا كند و قرائت جديدى از تاريخ ايران به دست دهد؟
ايده هاى اين كتاب در ايران نيز مورد استناد قرار گرفته است. براى نمونه دكتر رجبى در كتاب هزاره هاى گمشده به اين پژوهش اشاره كرده است. ولى اينكه اين موضوع به كتاب هاى درسى راه يابد طول خواهد كشيد و به بازتاب نگارش فارسى كتاب در محافل علمى بستگى دارد. اگر انتقاد و بحث صورت بگيرد به زودى به اين هدف خواهيم رسيد كه تاريخ ايران را بازنويسى كنيم و نقاط تاريك آن را روشن كنيم. ولى از آنجا كه اين بحث نه فقط به ايران، بلكه به بين النهرين، مصر، سوريه و فلسطين ارتباط دارد، با توجه به اينكه اين گونه پژوهشكده هاى خاورشناسى در ايران وجود ندارد، كار كمى مشكل خواهد بود. ولى مراكز خاورشناسى در اروپا هست و بحث هاى آنها غيرمستقيم در ايران تاثير خواهد گذاشت.
•شما كتاب آلمانى را هم با توجه به استاندارد چاپ، كاغذ و صحافى انتشار اروپا در ايران چاپ كرديد و علاقه داشتيد حتماً روى كتاب «چاپ در ايران» درج شود. چرا مى خواستيد اين طور باشد؟
تقريباً همه پژوهش هاى ايران شناسى در خارج از ايران صورت مى گيرد: در اروپا، آمريكا و حتى ژاپن و كتاب هاى چاپ شده به زبان هاى جهانى انگليسى و آلمانى در همان جا چاپ مى شد. نگاه ما ايرانى ها هم براى دريافت تاريخى به غرب بود و حتى براى انديشه هايى كه در ايران شكل مى گرفت ميل به تاييد غرب داشتيم. اين طرز فكر هميشه درست نيست. نبايد ما ايرانيان نشانه خانه خود را همواره از بيگانه بپرسيم. من فكر كردم با چاپ اين كتاب در آلمان، با وجود نويسنده ايرانى، اثر به عنوان كار اروپايى عرضه خواهد شد. من مى خواستم اين روند تغيير يابد. خوشبختانه هم به اين موضوع توجه كرده اند و كار هاى بعدى من هم در ايران چاپ خواهد شد و كوشش خواهيم كرد كانون و مركز ثقل ايران شناسى به تدريج به اين منطقه منتقل شود.
•گام هاى بعدى پژوهشى شما چه خواهد بود؟
دو جلد كتابى كه اكنون چاپ مى شود، حضور اقوام ايرانى در فلات ايرانى از آغاز تمدن را اثبات مى كند. در بخشى از كتاب به طور خلاصه تاريخ اين اقوام را معرفى مى كند. ولى در نظر دارم در آثار بعدى تاريخ هر قوم را به طور مفصل بررسى كنم. معرفى خاستگاه و زيستگاه، تمدن و فرهنگ، شهرسازى، صنايع دستى، كشاورزى و كوچ و بازرگانى با كشور هاى ديگر بررسى خواهد شد. يعنى از آغاز تمدن در هزاره ششم قبل از ميلاد، به زبان، جهان بينى، باور ها، صنايع و توليدات آنها، بازرگانى، شيوه شهرسازى، معمارى، لباس، حضور در سرزمين هاى بيگانه و تاخت وتاز ها به صورت توصيفى در جلد هاى بعدى خواهد آمد، به طورى كه در نهايت تاريخ مدونى از اقوام ايرانى از آغاز تمدن تا دوران
ماد خواهيم داشت كه تا به حال روى آن كار نشده است.
منبع (http://www.sharghnewspaper.com/830402/hist.htm#s73746)
منبع 2 (http://www.sharghnewspaper.com/830403/hist.htm)
salar2010
11-13-2006, 03:12 PM
ممنونم از شما ولی این این کتاب کمی منو سردرگم کرد موضعشم جالب بود ولی توش درمورد کاشانی ها که چیزی نبود
به هر حال ممنونم
اگه بغیه دوستان اطلاعاتی دارن کمک کنن
m2ahs
11-18-2006, 01:25 AM
سلام.
لطفاً اگر اطلاعاتی درباره ی پارادکس (تناقض نما)دارید به من کمک کنید.
ممنونم. :)
Dianella
11-18-2006, 02:43 AM
سلام دوست عزيز
به اين تاپيك مراجعه كنيد:
صناعات ادبي:
http://forum.p30world.com/showthread.php?t=78171
و همينطور اين تاپيك:
آرايه هاي ادبي
http://forum.p30world.com/showthread.php?t=36300&page=2&pp=10
پستهاي شماره 17 و 18.
در ضمن لطفا قبل از ايجاد تاپيك براي درخواست به فهرست مطالب موجود در زيرشاخه:
http://www.forum.p30world.com/showthread.php?t=79432
مراجعه كنيد.
هميشه موفق باشيد
سيد امير
11-18-2006, 11:56 AM
با عرض سلام
ازتون خواهش مي كنم كه در پيدا كردن سروده هاي مورد نظر منو كمك كنيد. از همتون ممنونم.
من دنبال سروده هايي هستم كه از اسم شيرين استفاده شده باشه در آنها يا بهتره بگم كه در مورد نام شيرين و در مدح شيرين گفته شده باشه. شعرهاي عاشقي و خوب.
لطفا كمكم كنيد. ازتون ممنونم.مرسي.
Dash Ashki
11-19-2006, 01:11 PM
سلام...
72 بیت شعر که درش از کلمه شیرین استفاده شده
تقدیم شما :)
Dash Ashki
11-20-2006, 07:06 AM
دوست عزیز اون موقع سرور دچار مشکل بود و به همین خاطر فایل به درستی آپلود نشد...
این فایل رو با برنامه Microsoft Office Document Imaging File میتونی نگاه کنی...
;)
salar2010
11-23-2006, 03:59 PM
وستان گل کسی نبود کمک کنه اقا هرچی بلدین بگید
هرچی که خاسیتید فرقی نمیکنه فقط میخوام یه اطلاعاتی بهم بدید چون خیلی زشته که ادم از فامیلی خودش چیزی ندونه اونم این فامیل
خیلی ازتون ممنونم بابت توجهتون
salar2010
12-06-2006, 07:28 PM
نبود کسی که به بنده ی حقیر کمکی بکنه ؟؟؟
cold2man_100
12-10-2006, 05:29 PM
می خواهم راجع به خود کتاب سمک عیار و نویسنده ا همون گردآورنده اش مقاله داشته باشم.
the undertaker
12-18-2006, 02:29 PM
با سلام خدمت همه
من دنبال شعر يك قطره باران از سعدي - و گوهر و اشك از پروين اعتصامي را مي خواستم لطفا عجله كنيد من تا 6 يا 8 ساعت ديگر به اين شعرها نياز دارم .
با تشكر :sad:
Dash Ashki
12-18-2006, 11:49 PM
سلام...
یک قطره باران سعدی فکر کنم این باشه...
http://i10.tinypic.com/2viin39.jpg
http://i12.tinypic.com/4cuyfrb.jpg
اینم گوهر اشک از پروین
http://i12.tinypic.com/2nb90ky.jpg
http://i16.tinypic.com/35citt1.jpg
http://i10.tinypic.com/29w8pdd.jpg
موفق باشی :)
سلام . من دنبال چند تا كتاب خوب برا مطالعه آزاد مي گشتم. هر موقع مي رم كتابخونه حسابي گيج مي شم كه چه كتابي بگيرم. اگه كتاب خوبي رو سراغ داريد اينجا بنويسيد. يه توضيح خيلي مختصري هم اگه تونستيد بهم بديد. فقط خواهشا رمان نباشه. اگه يه كتاب خوب در مورد جامعه شناسي يا اقتصاد باشه.خيلي خوبه . به خصوص اگه نثرش روان و ساده فهم باشه . البته ته فقط در همين دو موضوع.
خيلي خيلي ممنون...
shahram76
01-03-2007, 07:15 PM
سلام
كسي معادل فارسي واژه هاي شمال و جنوبه ميدونه
مرسي
shvalaie
01-31-2007, 08:16 PM
با درود دوست عزيز
يه سوال؟
كلمات شمال و جنوب اونوقت كجايي هستن؟ به چه زبوني هستن؟
amir.ara
01-31-2007, 08:25 PM
كلمات شمال و جنوب اونوقت كجايي هستن؟ به چه زبوني هستن؟
سلام
هردوتاشون عربی هستن.
شمال : اَپاختر (apakhtar)
جنوب : نیمروز
البته تاپیک برای یه ماه پیشه.
majid-ar
02-13-2007, 04:55 PM
سلام.
من اطلاعات زیادی در مورد ادبیات ندارم.به خاطر همین یه سوال واسم پیش امده.
دیشب خیلی اتفاقی رساله دلگشا عبید زاکانی رو از اینجا (http://forum.p30world.com/showthread.php?t=49584) دانلود کردم(همین طوری برای کنجکاوی)
حالا برام سوال شده که کسی که تو اشعار و نوشته هاش مراعات هیچ چیزی رو نمیکرده و کلماتی رو استفاده کرده که بعضا به زبون ابردن اونو یه معصیت بزرگ میدونن چطور انقدر معروفه که اسمش باید بغل شاعرایی مثل حافظ و سعدی بیاد؟
البته اینو میدونم که تو زمان خودش پشت حرفاش خیلی معنی بوده ولی باز توجیح نمیکنه.
ممنون.
V A H I D
02-19-2007, 05:30 PM
سلام
ببشید اگه اینجا کسی غزلیات سعدی داره میتونه واسم از قسمت طییبات 5 تا غزل پیدا کنه که اخر قافیههاشون
حرف (م) باشه .
اگه می توانید زودتر
لطفا اسم تصیح کننده اش رو هم بنویسید با تاریخ چاپ
مرسی
صحبت كردن هر فرد بستگي به عصر و زمان زندگي كردنش داره!!! http://asefsoft.com/qsimages/112.gif
هر كسي هم يه نوع زبان انتقادي داره !!! http://asefsoft.com/qsimages/112.gif
عبيد هم اين اين زبان رو انتخاب كرده!!! http://asefsoft.com/qsimages/118.gif
ديگه هم از اين كنجكاوي ها نكون http://asefsoft.com/qsimages/167.gif
Marmoulak
03-01-2007, 02:51 AM
با سلام
لطفا لينك چند تا سايت معروف از كتابخانه معروف و مجازي از دانشگاه معتبر دنيا به من معرفي كنيد كه كتاب ، جزوه ، پايان نامه و ... در مورد علوم انساني به زبون ((فارسي)) براي دانلود داشته باشن !
با تشكر
Maximillion
03-04-2007, 04:01 PM
سلام
ببشید اگه اینجا کسی غزلیات سعدی داره میتونه واسم از قسمت طییبات تا غزل پیدا کنه که اخر قافیههاشون
حرف (م) باشه .
اگه می توانید زودتر
لطفا اسم تصیح کننده اش رو هم بنویسید با تاریخ چاپ
مرسی
سلام دوست عزیز منظورت رو از این که با ابی مشخص کردم نفهمیدم.
کتاب پرنیان سخن گزیده غزلیات و بوستان سعدی رو یه نگاه بنداز قسمت اخر کتاب.
از افضل مقیمی و احمد نور احمدی
مرضيه جمالپور
03-30-2007, 10:51 AM
سلام .لطفا به من كمك كنيد:
1.واژه ها و اصطلاحات مشترك در زبان عربي و فارسي كدامند؟
2.لزوم آشنايي ما با زبان عربي در چيست؟
3.كلمات رايج در زبان فارسي كه ريشه عربي دارند ، كدامند؟
4.متون هاي فارسي كه داراي عبارتهاي عربي هستند ، كدامند؟
5.در رابطه با فهم قرآن و ارتباط آن با زان عربي برايم بنويسيد؟
متشكرم
Dianella
03-31-2007, 03:23 AM
سلام دوست عزيز
اين تاپيك (در انجمن متفرقه):
پارسی بنویسیم و بگوییم[زدودن واژه های عربی] (http://forum.p30world.com/showthread.php?t=96643)
تا حدودي به شما در يافتن واژگان مشترك عربي و فارسي همچنين واژگان عربي پركاربرد در زبان فارسي و جايگزين هاي اونها كمك مي كنه.
و در مورد متون فارسي كه واژگان عربي بيشتر در اون به كار رفته، اين متون در نثر فارسي با عنوان نثر پر تكلف شناخته ميشن. يعني متنهايي كه در اونها از كلمات، عبارات و جملات سنگين و داراي ريشه هاي پيچيده عربي استفاده شده كه فهم اونها براي خوانندگان عادي مشكل هست و نياز به آشنايي نسبي با واژه شناسي عربي داره. كتابهايي مثل كليله و دمنه يا تاريخ بيهقي از اين دسته هستن.
موفق باشيد
korosh bozorg
03-31-2007, 03:39 AM
1- زبان عربی و زبان پارسی هیچ گونه اشتراکی ندارند. به سخن دیگر زبان پارسی از رسته زبانهای هندواروپایی(آریایی) هست و زبان عربی از دسته زبانهای سامی و عبری. اینها از هم جدا هستند و هیچ پیوندی ندارند.
اما زبانهایی همچون زبانهای ایرانی(کردی و آذری پهلوی و بلوچی و لری و تاتی و پارسی و ...) + زبان انگلیسی و ژرمنی و فرانسه و ... همه سراسر زبانهای هندواروپایی و آرییی بشمار می آیند که از یک ریشه هستند. زبان آریایی. سه سر شاخه ی اصلی این زبانها زبان اوستایی و ودایی و لاتین است.
2- پس از تازش عربها به ایران, شوربختانه زبان عربی به ریختی افسار گسیخته به زبان پارسی درون شد که هم اکنون نیز میبینیم زبان پارسی توده ی مردم شاید 50% از واژگان عربی پر شده باشد. به همین انگیزه کسی که میخواند زبان پارسی را فرا بگیرد ناچار باید زبان عربی و بیگانه را که ویروس وار به زبان پارسی رخنه کرده یاد بگیرد.
3- واژه های فراوانی در زبان پارسی هتستند که تازی هستند و باید دور ریخته شوند و به جای آنها واژه های ناب پارسی جایگزین شود. برای گفتگو پیرامون این پرسمان به این جستار(تایپک) بیایید:
http://forum.p30world.com/showthread.php?t=96643
4- همین نوشته ی شما و نوشته هایی که امروز مردم بکار میبرند تا 99% آلوده به واژگاه تازی هستند. که باید آنها را بدور ریخت.
5- !
roohoravan
04-27-2007, 01:34 PM
سلام.دوستان دو تا چيستان و دو تا ضرب المثل دارم: آن چيست كه سر دارد ولي فكر نميكند؟ آن چيست كه كلاه سياه به تنش و كلاه سبز به سرش؟
ضرب المثل:پا در كفش كسي كردن يعني چه؟ (از لحاظ ادبي) .چپ چپ نگاه كردن يعني چه؟(از لحاظ ادبي). با تشكر
V A H I D
04-28-2007, 03:54 PM
سلام
من یه شعر می خواستم شاعرش مهم نیست فقط سنگین باشه (نه جوریکه نشه خوند ها)
V A H I D
04-28-2007, 04:59 PM
سلام
کمک کنید واسه امروز می خواهم ها حیاطی هست
magmagf
04-28-2007, 07:21 PM
شاید این چیزی نباشه که می خوای اما یک جا که شعر و حدیث ورزشی بود این را دیدم
شعر ورزشی
از پاس تا آبشار
خواهی نخوری زتیم ابلیس شکســت باید به دفاع از دل و دیده نشــســـت
چون شوت شود به سوی دل توپ گناه دروازه دل به روی آن بــایـد بســت
آن نیست شجاعت که گلوچاک کنـی مردانگی آنست که دل پــاک کنــی
وقتی که بــه باشگاه تـقــوا رفــتـــی ای کاش حریف نفس را خاک کنی
بر دامن گل دست توســل نزدیم از حرف به میدان عمل پـل نـردیــم
افسوس که فرصت تماشـا بگذشــت صدگیم تمام گشت ما گـل نـزدیــم
بگذشت زمان دست به کاری نزدیم برگردن لحظه هـا مهـاری نــزدیــم
صد توپ زدیم تمام کردیـــم اوت صد پاس گرفتیـم، آبشاری نزدیــم
V A H I D
04-29-2007, 08:08 PM
ُسلام
دستت درد نکنه درست شد
magmagf
04-29-2007, 08:37 PM
خ.ش حالم که کارتون راه افتاد خوب اگه شعر خوبی پیدا کردید به نظرم خوب می شه که توی همین تاپیک بذارید تا در صورت نیاز بقیه هم استفاده کنند
Bl@sTeR
05-02-2007, 02:18 PM
من يه مثقال سوال دارم كي ميدونه شاعران نخبه عرصه ي پيام هاي بازرگاني كيه ؟
Arashdata
05-03-2007, 01:28 AM
کسی از نیر تبریزی شعر دارد که در اینجا بگذارد البته فارس آن را!
Arashdata
05-03-2007, 02:22 AM
کسی از شاعری بنام کارو اطلاعی ویا شعری داره؟
hamed2661
05-03-2007, 08:41 AM
سلام دوست عزيز - من فقط ميدونم برادر مرحوم ويگن بوده و كارش هم وكالت بوده بيشتر از اين چيزي ازش نميدونم شعري هم ازش نخوندم ممنون ميشم اگه خبري كسب كردي ما رو هم در جريان بزاري . در ضمن Google رو واسه چي درست كردن پس؟
magmagf
05-03-2007, 08:51 AM
اگه علاقه به خوندن اشعارش داری به اینجا یک سری بزن
http://www.avayeazad.com/karo/list.htm
magmagf
05-03-2007, 08:53 AM
نیر تبریزی
بهت ملائک
ای ز داغ تو روان خون دل از دیده ی حور
بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه ی صور
خاک بیزان به سر اندر سر نعش تو بنات
اشکریزان به بر از سوگ تو شعرای عبور
ز تماشای تجلای تو مدهوش کلیم
ای سرت سرّ انا الله و سنان نخله ی طور
دیده ها گو همه دریا شو و دریا همه خون
که پس قتل تو منسوخ شد آیین سرور
شمع انجم همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتمزده کاشانه چه ظلمات چه نور
پای در سلسله سجاد و به سر تاج یزید
خاک عالم به سر افسر و دیهیم و قصور
تیر ترسا و سر سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده است که داده ست نشان
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور؟
سر بی تن که شنیده است به لب آیه ی کهف
یا که دیده است به مشکات تنور آیه ی نور؟
جان فدای تو از حالت جانبازی تو
در طف ماریه از یاد بشد شور نشور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
گوش خضرا همه پر غلغله ی دیو و پری
سطح غبرا همه پر ولوله ی وحش طیور
غرق دریای تحیر ز لب خشک تو نوح
دست حیرت به دل از صبر تو ایوب صبور
مرتضی با دل افروخته لاحول کنان
مصطفی با جگر سوخته حیران و حصور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملائک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سرگرم حضور
Arashdata
05-03-2007, 03:18 PM
سلام
توی گوگل سرچ کرده بودم و کمی ازاون کسب اطلاع شده بود منجمله همین سایت که دوست گرامی لینک را گذاشتند ولی گفتم اینجا هم بگوئیم تا ببینیم چه می شود شاید کسی از دوستان از او می دانست
من هم خیلی از او نمیدانم جز اینکه شعرهای او قبل از انقلاب ظاهرا ترانه هم بوده و ممنوع هم هست ایشان گویا کافر بوده چقدر درست است را دارم جستجو می کنم این هم فقط خبری بود که داشتم . شنیده بودم ؟
ممنون
Arashdata
05-03-2007, 03:24 PM
دوست گرامی دست شما درد نکند اگر سایت ویا وبلاگی داری معرفی کنید خیلی ممنون می شوم
موفق و سلامت باشید
magmagf
05-04-2007, 07:28 AM
کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند.
کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد.
اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند
در گوشه ای از اين وصيت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....
...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است، در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من می خواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد!...
من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نيست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟. من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!
hamed2661
05-05-2007, 05:06 PM
توضيح جالبي بود خيلي ممنون دست گلت درد نكنه
alishahbazi
05-20-2007, 09:12 PM
با سلام خدمت تمامی دوستان من دوتا شعر گشتاری میخواهم .
:11: :11: :11: :11: :11: :11: :11: :11: :11: :11:
با تشکرات فراوان(علی شهبازی)
magmagf
05-20-2007, 10:04 PM
ببخشید شعر گشتاری چیه ؟ می شه یک توضیح بدید
alishahbazi
05-20-2007, 10:53 PM
شعر گشتاری شعری است که زمانی که آن را به فارسی روان امروزی ترجمه میکنیم از خود شعر استفاده کنیم و فقط بعضی کلمات را به آن اضافه کنیم .
KOUROOSH69
06-05-2007, 04:44 PM
سلام
من چند روز پیش از کسی در مورد کتابی که تازه تو ایران انتشار پیدا کرده و فرهنگ و تمدن ما ایرانی ها رو قبل از اسلام زیر سوال برده یه چیزایی شنیدم. اطلاعات کاملی ندارم و از دوستانی که در زمینه کتاب تخصص دارن می خوام که اگه چیزی می دوننن در اختیار بقیه هم بذارن.
متاسفانه اسم کتاب رو نمیدونم :13:
فقط میدونم نویسنده شخصی به نام ناصری پور پیران هستش.
اگه درست باشه دیگه نباید از خارجی ها انتظار داشت در مورد تاریخ پدران ما فیلم هایی قشنگ تر از 300 بسازن.
خلاصه نمیدونم ز که نالیم که از ماست که بر ماست:41:
s_e_i_d
06-05-2007, 06:17 PM
اسم این کتاب 14 قرن سکوت هست و نویسندش ناصر پور پیرار هست.اگه اسمشو سرچ کنی کتاب رو می تونی پیدا کنی
KOUROOSH69
06-06-2007, 01:21 PM
یک دنیا ازت ممنوم. خیلی برام مهم بود.:11:
:10:
شبنم خانم
06-10-2007, 10:43 AM
سلام.من یکی از خوره های کتابم.
ولی چند وقتی هست که حالم داره از کتاب های معاصر به هم می خوره.نمی تونم دیگه مارکز و داستایوفسکی و اورول و ... رو تحمل کنم.یه بار کتاب گلستان سعدی رو خوندم و بدجوری علاقه مند شدم به نثر قدیم.مخصوصا اینکه عبارات سخت رو معنی کرده بود.
من به عرفان هم خیلی علاقه دارم.اگه می شه کتابی با این عنوان و ویژگی ها که توضیحات و معانی عبارات خیلی سخت رو هم داشته باشه رو به من معرفی کنید.نثر قدیم باشه ها
-----
یه چیز دیگه.من کنکوری ام. کتاب می خواستم که دروس ادبیات (مخصوصا ارتباط معنایی و ...) رو مفهومی یاد بده .و می خوام حسابی ادبیات رو بفهمم.این کتاب رو هم معرفی کنید. مرسی!:11:
سلام.من یکی از خوره های کتابم.
ولی چند وقتی هست که حالم داره از کتاب های معاصر به هم می خوره.نمی تونم دیگه مارکز و داستایوفسکی و اورول و ... رو تحمل کنم.یه بار کتاب گلستان سعدی رو خوندم و بدجوری علاقه مند شدم به نثر قدیم.مخصوصا اینکه عبارات سخت رو معنی کرده بود.
من به عرفان هم خیلی علاقه دارم.اگه می شه کتابی با این عنوان و ویژگی ها که توضیحات و معانی عبارات خیلی سخت رو هم داشته باشه رو به من معرفی کنید.نثر قدیم باشه ها
-----
یه چیز دیگه.من کنکوری ام. کتاب می خواستم که دروس ادبیات (مخصوصا ارتباط معنایی و ...) رو مفهومی یاد بده .و می خوام حسابی ادبیات رو بفهمم.این کتاب رو هم معرفی کنید. مرسی!:11:
من کتاب " تذکره الاولیا" عطار را پیشنهاد میکنم. البته یه نمونه شو در کتابتون دارید احتمالا ولی همه فصلهای این کتاب زیبا و روان و عرفانی و پر از اشاره های عرفانی است. البته من عاشق " منصور حلاج" هستم. واقعا در دوره دبیرستان بر من تاثیر گذاشت.
hamidma
06-15-2007, 04:58 AM
با سلام
من مدتی هست که به نوشتن فکر می کنم نوشتن یه رمان و در عین فیلمنامه.
در میان دوستان کسایی که نویسنده هستند و کارهایی داشته اند لطفا کامنت بگذارند تا در مورد نویسندگی و نیازهای اون و قواعد اون با هم صحبت کنیم.
من قوانین انجمن و فهرست مقالات رو دیدم ولی اگر بازهم مشکلی در تاپیک من هست لطفا دوستان راهنمایی کنند.
با تشکر
Mostafa_Amol
07-17-2007, 12:34 AM
سلام
ببخشيد.... من نمي دونستم اينو كجا بنويسم ...چون ديدم به اينجا بيشتر مي خوره.... براي همين اينجا گذاشتم
حالا مي خواستم بپرسم اگه كسي بخواد يه كتاب شعر يا مجموعه ي شعر يا هر نام ديگه اي درست كنه چه كار بايد بكنه .... لطفا كمك كنيد .....
ممنونم...:11:
•*´• pegah •´*•
07-17-2007, 02:41 AM
منظورت اينه که چاپ کنه؟
خوب بايد يه ناشر پيدا کنه که حاضر بشه اونو چاپ کنه
rsz1368
07-17-2007, 08:05 PM
اگر منظورت چاپ کتاب
این مراحل رو باید طی کنی:
من مراحل این کار و برات می گم:
1- بایدکتابت رو تایپ کنی
2- باید ازکتابت پریت گرفته شده یه پرینت بگیری
3- رمان پرینت گرفته شده رو بدی یک ویراستار تا مشکلاتش رو بطرف کنه
4- سپس اون رو به چند استاد دانشگاه که رشته ادبیاتند بده تا مطالعه کنند و نظرشون رو بگن
5- بعد اون که اشکالات کار بر طرف شد باید با یک طراح برای جلد روی کتاب صحبت کنی و جلد کتاب رو آماده کنی
6- از کار ویراستاری شده 3-4 نسخه آماده کن و بقه ارشاد شهر خودتون مراجعه کن ارشاد به اون نوبت می ده
7- بعد تو مجوز چاپ می گیری
یک نکته:در مدتی که تمام این کارها رو انجام میدی نیازی نیست زیاد هزینه کنی شاید فقط تا 200 تومان خرج برداره.پس نگران نباش
8- در مدتی کارهای فوق رو انجام می دی باید برای گرفتن وام قرض الحسنه اقدام کنی یا می تونی به اداره خود اشتغالی بری اونجا بهت بابت کار فرهنگی که می خوای بکنی وام می دن حدود 5/1 میلیون وام می دن
9- بعد از تمام این مراحل کتاب تو آماده چاپ و تو هزینه مورد نیاز رو داری
10-کتابت به همراه مجوزت رو به یک چاپ خونه می بری و چاپش می کنی
من مراحل خلاصه شده کار و هم برات می گم:
1-حروف چینی
2-ویراستاری
3- فیلموزینگ (نمی دونم شاید املاش غلط باشه)
4- پروانه چاپ
5- پروانه خروج از چاپخونه
6- جلد بندی و صحافی
7-کتاب شما به بازار آمد
توصیه کرد:
1- با ناشر کار نکنی چون اگه کتابت رو به اون بفروشی خیلی اذیتت می کنه حسابی سر می دوونت بعد هم یک سود زیاد از فروش کتاب رو برای خودش بر می داره
2- برای ویراستاری و تایپ و حتی طراحی روی جلد به افراد خوب و توانا مراجعه کن
3- یک اسم خوب و جذاب برای کتابت انتخاب کن در این زمینه با چند استاد صحبت کن
مراحل 2 و 3 باعث میشه کتاب تو فروش خیلی خوبی داشته باشه
حالا از سود کار برات می گم:
اگه تو خودت بخوای کتاب رو چاپ کنی ود خیلی خوبی میکنی کتابی که به بازار عرضه میشه قیمتش 2 برابر خرجشه در این میون 15 درصد از پول رو کسی که پخش می کنه می گیره 25 درصد تک فروش 20 درصد چاپ کننده و ....
قیمت تمام شده کتاب 40 درصده حالا اگه تو زرنگ باشی خودت کتابت رو ارشاد می بری خودت به تهران می بری و توزیع می کنی و خودت به تک فروش ها می دی این وسط فقط پول کمی رو به چاپ خونه می دی و تو اگه کتابت فروش خوبی بکنه میلیونر می شه
اگه بخوای کتابت رو به ناشر بدی یه کاری بکن فقط برای دوره اول یعنی یک نوبت چاپ کتاب رو بفروش اینجوری خودت رو محک می زنی و اسمت هم بین مردم می پیچه اگه کتاب فروش خوبی داشت برای مرحله دوم خودت اقدام کن.
یک مسئله مهم چاپ کتاب گنج قارون،صبر ایوب و عمر نوح می خواهد
Mostafa_Amol
07-17-2007, 09:04 PM
از همه ي راهنمايي هايي كه كرديد ممنونم ..... يعني خيلي ممنونم...:11:
حالا rsz1386 من گنج قارون از كجا گير بيارم ....
يه سوال ديگه هم داشتم اگه كتابم فروش نره چي ؟!!!!:41:
rsz1368
07-17-2007, 11:43 PM
از همه ي راهنمايي هايي كه كرديد ممنونم ..... يعني خيلي ممنونم...:11:
حالا rsz1386 من گنج قارون از كجا گير بيارم ....
يه سوال ديگه هم داشتم اگه كتابم فروش نره چي ؟!!!!:41:
مراحلی که گفتم برای این بود که خودت کتابت رو چاپ کنی تا سود بیشتری گیرت بیاد
حالا اگر کتابت رو به یک ناشر بفروشی گنج کمتری می خوای البته پولی رو هم که بعد بهت می رسه کمه
اگر کتابت هم فروش نره ضرر کردی برای همین گنج قارون می خوای که اگر فروش نرفت بدبخت نشی.
البته همش هم ضرر نیست فایده ه داره اینم اینه که یک چند نفر کتابت رو می خونن
lil_jon
07-19-2007, 04:37 AM
سلام دوستان.....
من چند وقت پيش يه جایی يه شعر خوندم از كارو......خيلی خوشم اومد ازش....الانم يه تيكشو بيشتر يادم نيست.......
اگه كسی لطف كنه كاملش رو برام بذاره ممنونش ميشم......
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده دادی تو خود گفتی که نامردان بهشتت را نميبينند ولی من با دو چشم خويشتن ديدم که نامردان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ ميسازند
magmagf
07-19-2007, 05:56 AM
خدايم آه خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم
از زبان کارو فريادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زير آيی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی
زمين و آسمانت را کفر ميگويی٬ نميگويی؟
خداوندا اگر در روز گرماگير تابستانی
تن خسته خويش را بر سايه ديواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرين بينی
زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی گويی؟!
خداوندا اگر با مردم آميزی
شتابان در پی روزی
ز پيشانی عرق ريزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
بسوی خانه باز آيی
زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی گويی؟!
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نميبينند
ولی من با دو چشم خويشتن ديدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ ميسازند
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خويشتن ديدم
پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد
نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعيضی
تو خود فتنه انگيزی
اگر در روز خلقت مست نميکردی
يکی را همچون من بدبخت يکی را بی دليل آقا نميکردی
جهانی را اينچنين غوغا نميکردی
هرگز اين سازها شادم نميسازد
دگر آهم نميگيرد
دگر بنگ باده و ترياک آرام نميسازد
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته ميگريم
اگر حق است زدم زير خدايی....!!!
lil_jon
07-20-2007, 03:39 AM
دستت درد نكنه....حال دادی:10: :20:
سلام
فکر کردم اینجا بهترین جا باشه چون روانشناسی با علوم انسانی ربط داره
من ایمیل آقای حسن رحیم پور رو می خواستم که جمعه ها برنامه داره .
thecrow
07-22-2007, 12:05 AM
سلام
لطفا اگر کسی درباره ی این نویسنده یعنی "دن خوان" اطلاعاتی داره اینجا به من بگه
لطفا اسم معروف ترین کتابشو اگر می دونید بگید
متشکرم :46:
majid-ar
07-22-2007, 04:04 AM
سلام
برای آشنایی با دون خوان فکر کنم این تاپیک به کارتون بیاد:
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
موفق باشید.
majid-ar
07-22-2007, 04:15 AM
من که نتونستم امیل ایشون رو پیدا کنم.
ولی از طریق سایتشون میتونید دسترسی داشته باشید.
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
فکر کنم یه درخواست بدید بفرستن.
موفق باشید.
ممنون . یک امتحانی می کنم ببینم جواب میدن.
سلام
ببخشید اینجا تایپیک میزنم جایی بهتر از اینجا پیدا نکردم
من کلی گشتم چیزی نصیبم نشد
معنی اسم
شنتیا یا شانتیا رو میخوام
واقعا" ممنون میشم بگید
بای بای
یک جا خوندم که معنیش همون "علی " میشه!!
یک جا خوندم که معنیش همون "علی " میشه!!
شما مطمئنی؟ ؟؟؟؟ ؟
بای بای
یکجا نوشته بود ولی خودم هم حسابی شک دارم.
من تو گوگل فرهنگ نام رو زیر و رو کردم ولی به جایی نرسیدم
ممنون
بای بای
Hectorist
08-01-2007, 02:25 PM
شنتیا درستشه ، و شانتیا غلطه و به زبان ِ عام اینجوری گفته میشه.
تلفظ انگلیسیش میشه : Santia ، یک اسم عبری هستش و در کتاب زبور داوود با این اسم از امام علی یاد شده.
ENTEZAR
08-12-2007, 10:49 AM
سلام
من براي برنامه ام نياز به کل لغات فارسي دارم
آيا کسي ميتونه کمکي بکنه؟
ممنون
hamed_9192
08-17-2007, 01:55 PM
با عرض سلام
هر کسی می دونه شهر یهنی چی لطفن نظر بده
با تشکر
rafifar
08-17-2007, 02:07 PM
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
magmagf
08-17-2007, 03:00 PM
اینجا یک سری مطلب داریم در رابطه با تعریف شعر و یک پست هم دقیقا عنوانش هست "شعر چیست"
http://forum.p30world.com/showthread.php?t=77434
اگه هم منظورتون حال و هوای شعر و شاعری هست اینجا یک تاپیک داریم
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
اگه هم منظورتون چیز دیگه ای هست بهتره بیشتر توضیح بدهید
ممنون
shad-shad
08-19-2007, 02:01 AM
سلام دوستای عزیز.
من رشتم گرافیک رایانست و اصلا انشای خوبی ندارم.
به خاطر همین از شما کمک می خوام.
نیازمند یه متنم که مودبانه خواهش کنه" فحش ندین".:31:
اما هر چی فکر کردم دیدم برای نوشتن این متن باید خودمم 2تا بارشون کنم.:41:
کسی هست به من کمک کنه یه متن بنویسه برام؟
saeed_k
08-20-2007, 10:18 PM
سلام
من دنبال چند بیت شهر از استاد شهریار در مورد مادر به زبان آذری میگردم .خیلی ممنون میشم من رو راهنمایی کنید.
با تشکر
shalineh
08-21-2007, 12:11 AM
شعر ای وای مادرم که استاد شهریار به مناسبت از دست دادن مادرش سروده است.
البته من تنونستم شعری از وی به زبان آذری در مورد مادر پیدا کنم.
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ، ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
Behroooz
08-21-2007, 03:09 PM
هر شعري كه ترجمه بشه متاسفانه بار معناييش كاهش پيدا ميكنه .
اين شعر براي يك اذري زبان زيبايي دو چندان داره .
dadash
08-23-2007, 11:06 AM
به دنبال دو تا از آثاري كه شاملو براي كودكان نوشته ميگشتم...
يكي قصه بارو ن(البته متن اين اثر رو با سرچ كردن گير آوردم و دنبال فايل صوتي اين اثر هستم)و يكي ديگه قصه هفت كلاغون...
delta-pt
08-23-2007, 04:31 PM
با سلام من کلاس دوم دبیرستان هستم و از درسهای زبان فارسی و ادبیات افتادم یکی نیست به صورت الکترونیکی به من یاد بده 6 روز دیگه امتحاناتم شروع میشه و حتی نمیدونم فعل چیه حالا ادبیات فارسی بیشتر بلدم تآکیدم روی زبان فارسی هست:41:
Dash Ashki
08-23-2007, 04:40 PM
دوست عزیز درخواست برای کتاب فقط در انجمن آموزشهای الکترونیکی...
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
موفق باشی.
delta-pt
08-23-2007, 08:14 PM
جواب لطفآ یکی کمک کنه
delta-pt
08-23-2007, 08:16 PM
جواب لطفآ یکی کمک کنه
magmagf
08-24-2007, 05:39 PM
دوست عزیز من گمون نکنم به این صورت بتونید کمکی دریافت کنید
شاید اگه خودتون مطالعه کنید و سوالهاتون را اینجا مطرح کنید زودتر جواب بگیرید
Baltaza
08-27-2007, 09:41 AM
سلام عزیزان
یک مقدمه در مورد سفرنامه و زندگینامه میخواستم حدود 1 صفحه باشه
ممنون و با تشکر
m2ahs
09-19-2007, 05:33 PM
Midoonid kodoom yeki az in mesraaha matlae akharin ghazale molaviye?? Mamnoon
1. عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
2. به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
3. رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
4. چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
zerosector
09-20-2007, 09:20 PM
سلام
لطفا يه نفر به من بگه ادامه اين شعر چي هست ؟
جز نقش تو در نظر نيامد ما را
جز كوي تو رهگذر نيامد ما را
حقا كه به چشم در نيامد ما را
مال حافظ است
جز نقش تو در نظر نيامد ما را
جز کوی تو رهگذر نيامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نيامد ما را
رباعی بود .
zerosector
09-20-2007, 09:25 PM
خيلي ممنون دوست عزيز
اینم مال خیام
گر من ز می مغانه مستم، هستم،
گر کافر و گبر و بتپرستم، هستم،
هر طايفهای به من گمانی دارد،
من زان خودم، چنان که هستم هستم.
simorghsoft
09-23-2007, 08:28 AM
گزینه 3 درست میباشد
عزیزا کاسه ی چشمم برایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا گذاری
نشیند خار مژگانم به پایت
نمیدونم مال خیامه یا بابا طاهر
ammeh
09-29-2007, 03:40 PM
ببخشین این سوال رو اینجا بیان می کنم می خواستم ببینم کسی از دوستان می تواند به من کمک کند که یک جمله زیبا برای آغاز هر بحثی یا نوشته ای بکار ببرم .عرفانی و ادبی و زیبا باشد.ممنون می شوم.
Mahdi_Shadi
09-29-2007, 06:49 PM
شدنش كه آره عزيز،حتما ميشه.
امّا يه جمله كه هم عرفاني باشه هم ادبي و هم زيبا كه براي هر بحثي قشنگ نيست.تو بگو دقيقا چي ميخواي ما نوكرتم هستيم
malakeyetanhaye
09-30-2007, 10:15 PM
حافظ:جز نقش تو در نظر نيامد ما را جز کوی تو رهگذر نيامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نيامد ما را
cityslicker
10-01-2007, 05:07 PM
ادامه ی این شعر چیست ؟ از کیست؟
فرزانه سخن سرای بغداد
از سر سخن چنین خبر داد
کان شیفته ی رسن بریده
....
magmagf
10-01-2007, 06:33 PM
ادامه ی این شعر چیست ؟ از کیست؟
فرزانه سخن سرای بغداد
از سر سخن چنین خبر داد
کان شیفته ی رسن بریده
....
فرزانه سخن سرای بغداد
از سر سخن چنین خبر داد
کان شیفته رسن بریده
دیوانه ماه نو ندیده
مجنون جگر کباب گشته
دهقان ده خراب گشته
میگشت به هر بسیچ گاهی
مونس نه به جز دریغ و آهی
بوئی که ز سوی یارش آمد
خوشبویتر از بهارش آمد
زان بوی خوش دماغ پرور
اعضاش گرفته رنگ عنبر
آن عنبرتر ز بهر سودا
میکرد مفرحی مهیا
بر خاک فتاده چون ذلیلان
در زیر درختی از مغیلان
زانروی که روی کار نشناخت
خار از گل و گل ز خار نشناخت
ناگه سیهی شتر سواری
بگذشت بر او چو گرزه ماری
چون دید در آن اسیر بیرخت
بگرفت زمام ناقه را سخت
غرید به شکل نره دیوی
برداشت چو غافلان غریوی
کی بیخبر از حساب هستی
مشغول به کار بتپرستی
به گرز بتان عنان بتابی
کز هیچ بتی وفا نیابی
این کار که هست نیست با نور
وان یار که نیست هست ازین دور
بیکار کسی تو با چنین کار
بییار بهی تو از چنین یار
آن دوست که دل بدو سپردی
بر دشمنیش گمان نبردی
شد دشمن تو ز بیوفائی
خود باز برید از آشنائی
چون خرمن خود به باد دادت
بد عهد شد و نکرد یادت
دادند به شوهری جوانش
کردند عروس در زمانش
نظامی
cityslicker
10-01-2007, 07:01 PM
عالی بود فکر کنم نوبت شماست ولی حالا که نیستید دوباره من می نویسم
دو دستم ساقه سبز دعايت
گـل اشـکم نثـار خاک پايـت
دلم در شاخه ياد تو پيچيـد
.....
از کیست"؟
ادامه؟
magmagf
10-01-2007, 08:38 PM
عالی بود فکر کنم نوبت شماست ولی حالا که نیستید دوباره من می نویسم
دو دستم ساقه سبز دعايت
گـل اشـکم نثـار خاک پايـت
دلم در شاخه ياد تو پيچيـد
.....
از کیست"؟
ادامه؟
دو دستم ساقه سبز دعايت
گـل اشـکم نثـار خاک پايـت
دلم در شاخه ياد تو پيچيـد
چو نيلوفر شکفتـم در هوايت
به يادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زديده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدايـي
نيستان را به آتش می کشانم
قیصر امین پور
(خیلی جالب بود داشتم دنبال شعر از قیصر امین پور می گشتم که یک دفعه این را دیدم خیلی اتفاقی ..... )
magmagf
10-01-2007, 08:42 PM
ادامه این شعر چیسه ؟ از کیست ؟
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
...............................................
cityslicker
10-01-2007, 08:43 PM
دو دستم ساقه سبز دعايت
گـل اشـکم نثـار خاک پايـت
دلم در شاخه ياد تو پيچيـد
چو نيلوفر شکفتـم در هوايت
به يادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زديده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدايـي
نيستان را به آتش می کشانم
نمی دونم از کیه اما انگار اقای اصفهانی خوندنش
شعر از شاعر معاصر
قیصر امین پور هست
استاد اصفهانی هم خواننده ی این متن هستند بله
حالا این
محبوب من بیا
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
........
شاعر؟
ادامه؟
cityslicker
10-01-2007, 08:49 PM
ادامه این شعر چیسه ؟ از کیست ؟
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
...............................................
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمید دارم اضـطرابی ، ماتمـی ؛ فهـمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گفت از هر در سخن ؛ از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
شعر از--محمد حسین بهرامیان
بالا شعر رو نوشتم محبت کنید که دو باره لازم نباشه پست بدم
مرسی
magmagf
10-01-2007, 08:56 PM
محبوب من بیا,
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام,
شور و نشاط عشق بر انگیزد.
من غرق مستی ام
از تابش وجود تو در جام جان چنین
سرشار هستی ام.
من بازتاب زیبایی توام
آیینه شکو دلارایی توام
حمید مصدق
NOOSHIN_29
10-03-2007, 03:47 AM
همین یه بیتش رو بلدم بقیه شو بگید:
تو و روز نشاط و با سیه چشمان چمیدن ها
به شبها، های های گریه و مژگان تر با من!
magmagf
10-03-2007, 10:43 AM
همین یه بیتش رو بلدم بقیه شو بگید:
تو و روز نشاط و با سیه چشمان چمیدن ها
به شبها، های های گریه و مژگان تر با من!
یاد پسر با من
برو ای جان سفر با تو غم دور از پسر با من
شب کام از تو و اشک جدایی تا سحر با من
به بزم لاله رویان گفتگوی روبرو با تو
میان چاره جویان جستجوی در به در با من
غم ما را مخور ای یوسف در چاه زندانی
همه گنج عزیزی از تو و رنج پدر با من
تو و روز نشاط و با سیه چشمان چمیدن ها
به شب ها های های گریه و مژگان تر با من
ز تو در کوچه های عاشقی شوق نظر بازی
به خلوت بازی با رنج ها از هر نظر با من
سر افرازانه رفتن با جوانان پا به پا با تو
ز پا افتادن دوران پیری سر بسر با من
چه بکی گر فراموشم کنی حق را به یاد آور
ز نسیان جوانان آگهم یاد پس با من
اگر از نامه معذوری تو را بی نامه می بینم
که شب ها عالمی دارد خیال نامه بر با من
بود مرغ دلم بر بام یادت نغمه خوان هر شب
به سویت پر گشایم گر بود حال سفر با من
همی ترسی مگر روزی ز مرگم بی خبر مانی
چه می لرزی به خود ؟ هنگام جان دادن خبر با من
مهدی سهیلی
N.P.L
10-03-2007, 02:53 PM
از دوستان اگه کسی ابیات اول این شعر رو میدونه لطفا برام بگه:
.
.
.
.
شاعر نبودی که بفهمی
پاییز بهاری است که عاشق شده است.
تو رادیو شنیدم فکر کنم اینجوری بود.ممنون:40:
magmagf
10-03-2007, 05:36 PM
از دوستان اگه کسی ابیات اول این شعر رو میدونه لطفا برام بگه:
.
.
.
.
شاعر نبودی که بفهمی
پاییز بهاری است که عاشق شده است.
تو رادیو شنیدم فکر کنم اینجوری بود.ممنون:40:
سلام
زرد است که لبریز حقایق شده است...
تلخ است که با درد موافق شده است...
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
به تاپیک هزل و طنز مراجعه کنید . بحث اونجا
N.P.L
10-06-2007, 02:56 PM
سلام
زرد است که لبریز حقایق شده است...
تلخ است که با درد موافق شده است...
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
سلام magmagfجان
مرسی عزیز خودشه.:40:
bakhishman
10-12-2007, 07:55 PM
یه شعر میخواستم با این مضمون که آدما تا از همدیگه گلایه میکنن و خوشون کاری نمیکنن به جایی نمیرسن.
ممنون:20:
cityslicker
10-16-2007, 07:44 PM
منظورتون مفهوم نیست
rpitb
10-17-2007, 08:44 PM
با سلام
این شعر از ابولقاسم حالت هست . کسی میتونه نقطه چین ها رو کامل کنه ؟
جاری است بی تو اشک ز چشم ترم چو شمع ///////// با گریه میرود رمق از پیکرم چو شمع
بنگر که بی وجود تو ای آفتاب روی ////////// آید چه ها ز سوز ..... بر ..... چو شمع
شب تا ........در آتش عشق سوختم /////// چندان که آب گشت ...... لاغرم چو شمع
محروم از نشاط چنان کز بساط عیش //////اشک ...... و سوز ..... میبرم چو شمع
....... سوخت مرا دلبر و نریخت /////// ........ ز روی مهر به خاکسترم چو شمع
در زندگی مرا نبود ....... راحتی /////// گستره بعد مرگ شود ...... چو شمع
خیلی ممنون میشم اگه کمک کنید
سلام
من شنیده ام یک ایل بزرگ به نام قشقایی وجوددارد وقبل ازانقلاب برعلیه استعمارپیر زیادمبارزه کرده اند ولی الان خبری ازآنهانیست .آیاکسی هست اطلاعاتی راجع به این قوم ورسومات آنها داشته باشه ؟
rpitb
10-19-2007, 10:46 AM
یعنی کسی نمیدونه ؟
angel72
10-20-2007, 08:29 AM
سلام-براي چاپ كتابهاي خطي يا فروش اونها چكار بايد كرد؟
سلام
کسی نیست به این سوال ماجواب بده؟
magmagf
10-20-2007, 07:37 PM
ایل قشقایی یکی از ایلات هم ترک زبان ایران است :مرکز اصلی این ایل فارس است . قشقایی ها در وره ها مختلف بتدریج به این سرزمین کوچیده و در آن ساکن شدهاند . حاج میرزا حسن فسایی در کتاب فارسنامه ناصری مینویسد : قشقایی ها طایفه ای ا ترکان خلج بوده اند که از عراق عجم و ساوه به فارس کوچیده اند . قسمتی از این مهاجران در بلوک قونقری ( شهرستان آباده) ساکن و ده نشین شده اند که هنوز هم به ترکی سخن میگویند و بنام خلج نامیده میشوند . گروهی دیگر به زندگی کوچنشینی ادامه میدهند و به دو بخش خلج و قشقایی تقسیم میشوند . چون مهاجرت اینان به فارس حالت گریز و فرار داشته است ، به ( قاج قایی ) به معنی گریخته و فراری معروف شده اند . بعدها این واژه به قاش قا یی و قشقایی تبدیل میشود برخی عقیده دارند که قشقایی از قشقه به مع ی چال و علامت سفیدی نقش شده است که بر روی پیشانی اسبان آنان وجود داشته است و نشانه قبیله آنان بوده است .
پاره ای از مورخان مسکن اصلی ایل قشقایی را آذربایجان و تبریز میدانند ترانه های فولکوریک قشقایی ها هم ین نظر را تایید میکند .
زبان قشقائيها تركي آميخته به فارسي است و همة آنها فارسي را خوب ميدانند و به آن و به آساني سخن ميگويند
magmagf
10-20-2007, 07:39 PM
ایل قشقایی ، کی ز بزرگترین ایلات ایران در همسایگی ایلات خمسه در استان فارس سکونت دارند سواحل جنوبی استان به شکل حاشیه ای به طول حدود 250 کیلومتر و عرض 30 تا بیش از 50 کیلومتر قلمرو گرمسیری ( قشلاق ) آنهاست قلمرو سردسیری ( ییلاق ) بیشتر در شمال استان و از نظر وسعت به مراتب کوچکتر از قلمرو گرمسیری و در حدود نصف آن است مناطق سردسیری بر خلاف قلمرو گرمسیری که همه یکپارچه و به هم متصل میباشند بیشتر پراکنده اند.
در محدوده فوق قشقایی ها و س نه ایل ت خمسه سکونت دارند . (3)
افرادی که در تاریخ ایل قشقایی مطالع تی داش ه اند نوشته اند که ایل قشقایی قبل از دوره ص ویه از قفقازیه شمال ایران کنئنی نقل مکان دادند و سپس در زمان شاه عباس ( 998_1038) آنها را به فارس کوچاندند ، هر چند که طایفه فارسی مدان قبل از قشقایی ها در نطقه ا امت داشته اند و نامی از آنها برده شده (4) .
در کتاب باورد تا ابیورد به نقل از مجمع تواریخ آورده شده است که : جد بزرگ قشقایی ها را میر( قاضی شاه لو قشقایی ) میدا ند و میگویند که نامبرده جمعی از ترکان قشقایی را بدور خود ج ع نموده بر آنها ریاست میکرد ، فرزند زاده امیر قاضی به نام ( جانی آقا قشقایی ) بوده که از سا ب منسبان دربار شاه عباس محسوب میگردد . (5)
و (پیمان) در مطالعات خود درباره قشقایی ها آورده است : در زمان سلطان محمد غزنوی در سال 396 (ه ق ) گروهی از ایلات خلج در خراسان و حوالی مرو ساکن بوده اند ، بعدها به علت بد رفتاری لشکریان محمود گروهی از ترکان ( از جمله خلجها) به کرمان میروند و از آنجا به سبب تعقیب ماموران سلطان محمود به اصفهان و از آنجا به آذر بایجان میروند ، پس از آذربایجان به عراق آمده و به همراه عراقیها (ترکان ساکن دراین نواحی که مستقیما آمده بودند) اغلب اضطرارا به دامنه های جنوبی سلسله جبال زاگرس کوچ میکنند بدین ترتیب میتوان گفت اولین رسته های ترکان جنوب عراقیها و خلجها هستند که حدود یک هزار سال پیش از جیهون گذشته وارد ایران شدند و پس از نقل مکان و مهاجرت های متعدد به فارس آمدند و ایلات قشقایی ترک زبان را ت کیل دادند (6)
و نگارنده فارسنامه ناصری منشا طایفه اینانلو ها را که گروهی از آنان قشقایی هستند و بیشتر آن از خمسه های فارس هستند را از ترکستان میداند که با مغل به ایران آمدند .(7)
اما انچه مسلم و مبرهن است تیره های مختلف قشقایی به یکباره وارد فارس نشدند و بلکه دسته های مختلف آن به تدریج مهاجرت کرده اند و به هم پیوسته اند و نیرومند شده اند .(
در فارسنامه ناصری آمده است که در سال 1234 برای اولین بار قشقایی ها دارای ایلخان شدند و پیش از این ایل بیگی مرسوم بود (9) و اولین ایلخان همان جانی خان بود که بعدها فرزندش دختر والی فارس را به عقد خود در آورد (10)
کریستوفر ساکس د رکتاب خود آورده است که انگلیسی ها رسما از قوام الملک والی فارس خواستند که ایلخان قشقایی را تعویض نماید (11)
سردار عشایر قشقایی با روی کار آم ن رضا خان به نمایندگی شورای ملی رسید و به سال 1311 خورشیدی به همرا ه پسرش به زندان افکنده شد و به سال 1312 خورشیدی در زندان کشته شد (12)فارس و جنگ بین الملل جلد 2 ص 38
مورخان و سیاحانی که به دیدار این ایل آمده اند طالبی در مورد این ایل نوشته اند که ر مواردی اشتباه نموده اند ،
عبدا... شهبازی مورخ در مورد قسمتهایی از کتاب :
پيير ابرلينگ، کوچنشينان قشقايي فارس، ترجمه فرهاد طيبيپور، تهران: شيرازه، چاپ اوّل، 1383،
( Pierre Oberling, The Qashqai Nomads of Fars, The Hague: Mouton, 1974)
میگوید:"متن انگليسي کتاب فوق را در سال 1354 خوانده و در همان زمان فصل حوادث پس از جنگ جهاني دوّم آن را به عنوان کار دانشجويي ترجمه کردم. کتاب غيردقيقي است و منابع آن بهطور عمده مصاحبه با برخي شخصيتهاي ايل قشقايي است که به اغراقگويي و عدم دقت و تعصبات خانوادگي شهرهاند.
با وجودي که ظاهراً مترجم محترم خود قشقايي است (بر اساس نام ايشان حدس ميزنم) ولي بيهيچ توضيح در زيرنويس برخي نوشتههاي غلط ابرلينگ را به فارسي برگردانده است. تصوّر ميکنم در اينگونه موارد بايد توضيحي با امضاي مترجم يا ناشر ترجمه فارسي در زيرنويس بر کتاب افزوده ميشد. مثلاً، ابرلينگ نام طايفه «قره چي» را «قره چاهي» نوشته و معني آن را «چاه تاريک». (ص 285) در زبان ترکي، «چي» به معني «رودخانه» است و «قره» به معني «سياه». بارتولد واژههاي «آق» (سفيد) و «قره» (سياه) در ترکي قديم را نوعي تأکيد بر بزرگي و اهميت ميداند و تصوّر من نيز همين ا ت. بنابراين، مثلاً، «قره چي» در واقع به معني «رودخانه بزرگ» است نه «رودخانه سياه». همينطور است نامهاي «قرهقويونلو» و «آققويونلو» که در واقع به معني «صاحبان گوسفندان بسيار» است نه «صاحبان گوسفندان سياه» يا «صاحبان گوسفندان سفيد.» (متأسفانه کتابهاي بارتولد در دسترسم نيست که ارجاع بدهم.)
ابرلينگ اسامي طوايف قشقايي را به شرح زير بيان کرده است: عمله، دره شوري، فارسيمدان، کشکولي بزرگ، ششبلوکي، کشکولي کوچک، قره چاهي [قره چي]، صفي خاني، نمدي.
طوايف کشکولي بزرگ و کوچک و قره چي يکي هستند و ايل کشکولي نام دارند. طوايف کوچک و کمشمار صفي خاني و نمدي امروزه جزو ايل عمله هستند. ابرلينگ اشاره نکرده که ايل عمله، به معناي يکي از ايلات پنجگانه قشقايي، اتحاديهاي است از طوايف متعدد کوچک که در سالهاي پس از شهريور 1320 و دوران اقتدار ناصر خان و خسرو خان قشقايي منسجم شد و اطلاق نام «عمله» بر اين طوايف رسميت يافت. تا پيش از اين زمان، بزرگ- ايل قشقايي مشتمل بر ايلات پرشمار کشکولي، درهشوري، ششبلوکي و فارسيمدان بود و قريب به چهل طايفه کوچک. رساله خطي منتشرنشدهاي در دست است با عنوان «شرح حال ايلات قشقايي» که به دوران حکومت اکبر ميرزا صارم الدوله بر فارس تعلق دارد و براي او نوشته شده؛ يعني قدمت آن به اواخر دوره احمد شاه ميرسد. در اين رساله، بهنقل از حمزه خان و پسرش ميرزا عبدالله خان کشکولي (مرحوم مهندس عبدالله کشکولي، متوفي بهار 1378)، اسامي و تعداد افراد 43 طايفه قشقايي و نام کلانتر هر طايفه ذکر شده است. طايفه عمله يکي از اين 43 طايفه است و طوايفي که پس از شهريور 1320 جزو ايل عمله بهشمار ميرفتند، و اين عنوان امروزه رايج شده است، به عنوان طوايف مستقل ذکر شدهاند. در رساله فوق درباره ايل عمله چنين آمده است: «نوکران ايلخاني، در تحتنظر خودشان، قشلاق خنج و افرز، ييلاق سميرم.» در جاي ديگر شمار طوايف قشقايي در زمان حکومت فرمانفرما، يعني سالهاي جنگ اوّل جهاني، ذکر شده و چنين آمده است: «طايفه عمله و نوکرباب که متعلق به خوانين است، خانوار يکهزار و هفتصد، سوار چهارصد، تفنگچي ششصد نفر.» طبق رساله فوق، در گذشته دور ايل قشقايي مشتمل بر 63 طايفه کوچک بوده که اسامي آنها نيز ذکر شده است.
مطالب رساله فوق مؤيد نظر اينجانب در کتاب مقدمهاي بر شناخت ايلات و عشاير (تهران: نشر ني، 1369) است که قشقايي را اتحاديهاي از ايلات و طوايف ترک زبان تعريف کرده بودم که بر اساس اقتدار خوانين بهتدريج انسجام يافته است. طوايف کوچک در طوايف بزرگ مستحيل شدند و اين فرايند به تشکيل چهار ايل بزرگ فارسيمدان، دره شوري، کشکولي و ششبلوکي انجاميد. در دوران اقتدار صولتالدوله، که رؤساي برخي از اين ايلات، مانند محمدعلي خان کشکولي، بسيار مقتدر و ثروتمند بودند و از او تمکين نميکردند، تلاش براي جذب طوايف کوچک به ايل عمله و پرتوان کردن بازوي نظامي ايلخاني آغاز شد. در سالهاي پس از شهريور 1320 نيز، که ناصر خان و خسرو خان قشقايي، براي مانور در مقابل حکومت مرکزي به نيروي نظامي پرشمار نياز داشتند، فرايند جذب طوايف کوچک به ايل عمله تداوم يافت و در نتيجه ساختار ايل قشقايي به پنج ايل بزرگ (عمله، فارسيمدان، دره شوري، ششبلوکي و کشکولي) تقسيم شد.
ابرلينگ مدعي است که به سران ايل قشقايي لقب «ايلخاني مملکت فارس» اعطا شده بود (ص 16). اين نيز اشتباه است. رؤساي ايل قشقايي بسته به نوع حکمي که از حکمران وقت فارس دريافت ميکردند ايلخان تمامي قشقايي، در مواردي ايلخان برخي از ايلات قشقايي و در مواردي ايلخان ايل قشقايي و ايل ديگر بودند. مثلاً، در سال 1310 ق.، يعني در اواخر حکومت ناصرالدينشاه، حاجي نصرالله خان قشقايي از سوي رکنالدوله (حاکم فارس) به عنوان ايلخان ايلات قشقايي و عرب منصوب شد و با اين سمت به جنگ با شورشيان ايلات بهارلو و عرب رفت. ولي در دوران متأخر قاجاريه سران ايلات کشکولي (محمدعلي خان و حيدرعلي خان) و دره شوري (اياز کيخا) مستقل از صولتالدوله (ايلخان) بودند و مستقيماً از حکمران فارس حکم ميگرفتند. در فارس ايلات و طوايف متعدد غير ترک زندگي ميکردند و «ايلخان قشقايي» رئيس ايلات و طوايف غير ترک ساکن فارس نبود هر چند در مواردي، بسته به نظر حکومت، دامنه اقتدار او ساير ايلات را نيز در برميگرفت. مثلاً، ايلات لر ممسني و کهگيلويه، طوايف کوهنشين کوهمره سُرخي و جروق، و ايلات خمسه بهطور سنتي تابع ايل قشقايي نبودند و رؤساي آنها مستقيماً از سوي حکومت فارس منصوب ميشدند. ولي در سالهاي پس از شهريور 1320 ناصر خان و خسرو خان قشقايي داعيه رياست تمامي ايلات و طوايف فارس، و در واقع حکومت بر کل منطقه فارس، را داشتند؛ به اين دليل در نزاع با عشاير غير قشقايي قرار گرفتند و کار به جايي کشيد که در 5 شهريور 1325 محمد خان ضرغامي، رئيس ايل باصري، را در شهر شيراز دستگير و مدتي او را زنداني کردند"(13)
نگاهی به طوایف ایل قشقایی: r />
طایفه دره شوری:
نام درشوری از نام محل ییلاقی آنها ( دره شور ) گرفته شده است اینان پس از ورود به فارس در این ناحیه سکونت کرده اند دره شور از محل ( سمیرم ) امروزه جز مراکز ییلاقی این طایفه است .
خانهای طایفه دره شوری در سالهای اخیر به زراعت و باغداری توجه زیادی کرده اند .
و گروههای زیادی از آنها به زندگی یکجا نشینی پرداخته اند . طایفه دره شری یکی از طوایف پر جمعیت ایل قشقایی است و ردم آن به داشتن و پرورش اسب معروفیت دارند .(14)
طایفه فارسی مدان:
طایفه فارسی مدان از قدیمیترین طوایف ایل قشقایی است که قبل از دیگر طوایف ترک زبان به فارس آمده اند و چون فارسی نمیدانستند ، واژه (فارسی مدان ) به آنها اطلاق گردیده است . طایفه فارسی مدان سابقا (در ) پادنا ییلاق و در اطراف کوه گیسگان قشلاق میکردند _ بعد اراضی سرمشهد و سپس منطقه ( دایین) به آن اضافه شد . امروزه گروههایی از طایفه فارسی مدان در حوالی اراک ( عراق ) و تهران زندگی میکنند و پاره ای از آنها هنوز به عراق معروفند . به نظر میرسد بعدها به فارس کوچیده اند . فارسی مدانها به علت قدرت مرکزی و نفوذ و اعتبار و مدیریت کلانتران خود ، با وجود رقابتها و اختلافات خویشاوندی کمتر دستخوش تجزیه و جدایی قرار گرفته اند .(15)
طایفه کشکولی بزرگ:
طایفه کشکولی در گذشته از سه تیره تشکیل میشد که به همراه سایر تیره های قشقایی ییلاق _ قشلاق میکردند . ییلاق آنها قسمتی از شمال سمیرم و ( دیز جان ) بوده است زمستان را به مناطق جنوبی فیروزآباد کوچ می کردند بعدها قشلاق آنها به ماهور میلانی تغییر کرد .
دره شوریها هم این منطقه را که دارای مراتع وسیع و چراگاههای مناسبی برای دامهاست ، قشلاق خود قرار میدهند . کمی بعد از جانب کلانتر طایفه محل ییلاقی آنها به همای جان و کمهر که از لرهای ممسنی خریداری میشود تغییر میکند(16)
طایفه کشکولی کوچک:
این طایفه قبلا تیره ای بود بنام اخپلو که بعدها تیره های دیگری از جمله تیره کرمانی به او اضافه میگردد و گسترش پیدا میکند و ابتدا بنام کشکولی کرمانی و بعد تحت عنوان کشکولی کوچک نامیده میشود .. این نامگذاری بخاطر آن است که سران طایفه های کشکولی بزرگ و کوچک و قراچه ای همه از یک خانواده بودند که تجزیه میشوند و رییس طایفه کشکولی کرمانی به هنگام آمارگیری طوایف برای اخذ مالیات نام طایفه خود را کشکولی کوچک معرفی میکند. (17)
طایفه شش بلوکی :
شش بلوکیها اغلب از تیره های بسیار قدیمی و از همان ترکان عراقی یعنی مهاجران اولیه هستند . این طایفه از پرجمعیت ترین طوایف قشقایی است که در پرو ش و نگهداری دام مهارت فراوان دارند .(1
طایفه عمله :
جز نیروی محافظ خان و عوامل اجرایی و اداری او به شمار میروند و مستقیما تحت نظر خان اداره میشود . تیره های مختلف طایفه عمله تحت سرپرستی کدخدایی است که مستقیما از خان دستور میگیرد . با وجود این پاره ای از تیره های بزرگ تحت سرپرستی کلانترها هستند که پایگاه آ نها از کلانترهای سایر تیره ها پایینتر نیست(19)
از طایفه های مختلف ایل قشقایی حدود 40درصد همچنان بطور کوچ نشینی و نیمه کوچ نشینی زندگی میکنند و بقیه اسکان یافته اند . از تعداد و ترکیب دقیق جمعیت ایل قشقایی اطلاع ت مستن و دقیقی در دست نیست ، مشکلی که در برآورد جمعیت این ایل وجود دارد همان است که درباره کل جمعیت عشایری ایران وجود دارد . زیرا اغلب آمارگیریها بر اساس معیارهای متعددی صورت گرفته است و نمیتوان آن را پذیرفت و مورد مقایسه قرار داد تا نوسانات و تغییراتی که در ساخت اجتماعی ایل قسقایی پدید آمده مورد بررسی قرار داده شود .(20)
تیره ها در ایل قشقایی /> <br /> همانگونه که پیشتر اوردیم هر طایفه ای دارای تعدادی تیره می باشد(21) :
طایفه
تعداد تیره
دره شوری
51 تیره
فارسی مدان:
25 تیره
کشکولی بزرگ
47 تیره
کشکولی کوچک
14تیره
شش بلوکی
20 تیره
عمله
47 تیره
اساس نامگزاری تیره ها:
1)بر اساس نامیا فامیل یا بزرگتر ها یا کدخدایان مثل قاسم لو از نام قاسم و بهمن بیگلو از نام بهمن .
2) بر اساس تعدادتیره ها یا بنکو ها مثل دو قوزلو که از 9 تیره کوچکتر تشکیل شده.
3)بر اساس حرفه و کار مثل عاشق لر که در موسیقی و آهنگر که در حرفه خود استاد بودند.
4)بر اساس اصل و نسب مثل :داود لو که از فرزندان داود و جهانگیر لو که از اولاد جهانگیر .
5)بر اساس وابستگی به شخص بخصوص مثل : بهرام کیخالو وابسته به بهرام و همت علی کیخالو ، وابسته به همت علی .
6)بر اساس منشاء قومی مثل : لَک ، بازمانده ای از لکهای غرب ایران و لر از جانشین لرهای اولیه .
7)بر اساس تکیه بر محل جغرافیایی مثل: موصلو از موصل عراق
بر اساس اولین مرکز تمرکز مثل : دره شوری ها در دره شور یا چگینی ها در چگین پیشگوه لرستان .
9) بر اساس نام سران یا پادشاهان که از طوایف مزبور بودند ، مثل ندر لو وابسته به نادر شاه و قجر لو از قاجارها
magmagf
10-20-2007, 07:41 PM
برخي عادتها و آداب و رسوم:
قشقائيها مردماني سرخوش و دلشادند. به جشن، پا كوبي و رقص بسيار علاقمندند و از اندوه و سوگواري گريزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواري ميكنند. در جشنها و عروسيها رقص چوبي(گروهي) زنان و مردان قشقائي بسيار زيبا و جالب است. در اين جشنها زنان و مردان هر يك دو دستمال در دست مي گيرند و پيرامون يك دايره بزرگ مي ايستند و با آهنگ كرنا و دهل دستمالها را تكان مي دهند و با حركات موزون پيش مي روند در رقص «دَرْمَرو» يا چوب بازي نيز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهاي كوتاه و بلندي كه در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با يكديگر ميرقصند مبارزه ميكنند. از اين رقصها در مراسم عروسي قشقائيها به تفصيل سخن خواهيم گفت.
قشقائيها به نوشيدن چاي علاقة بسياري دارند و فرزندان خود را از كودكي به نوشيدن آن عادت ميدهند. چاي از خوراكهاي عمومي قشقائي است. قشقائيها به كشيدن قليان بسيار علاقهمندند تنها مردان طايفه دره شوري به جاي قليان از چپق استفاده ميكنند.
مردم ايل فرمانگزار و مطيع دستور خانها هستند و هيچ قانوني را بالاتر از فرمان خان خود نميدانند. هر گاه يكي از خانها يا كلانترها بميرد غوغاي عجيبي در ايل و طايفة او برپا مي شود. قشقائيها در مرگ عزيزان و فرزندان خود كمتر از مرگ خان يا كلانتر خود متأثر مي شوند. گورستانهاي قشقائي در سر راه كوچ ايل فرار گرفته تا هنگام كوچ بتوانند براي مردگان خود فاتحه اي بخوانند.
به سبب علاقه اي كه به خانهاي خود دارند براي آنها آرامگاههاي باشكوه و استوار مي سازند كه ساليان دراز پابرجا مي ماند و هر سال هنگام كوچ قبر آنها را زيارت مي نمايند.
آرامگاه عده اي از سران ايل قشقائي بويژه خانهاي طايفة كشكولي در دامنة با صفاي شاهدايِ اردكان با سنگ و شيرواني به سبك مزار حافظ ساخته شده و نظر بيننده را به خود جلب ميكند.
بيشتر قشقائيها مردماني بلند قامت و خوش صورت و دلاورند. چهرة آنها گندمگون چشمانشان سياه يا ميشي و مويشان مشكي است. در ميان طايفة فارسيمدان و درة شوري گروهي سفيد پوست با موي زرد يا بور نيز ديده مي شوند. زنان قشقائي هرگز آرايش نميكنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسي براي آرايش عروس اين چتر زلف را درست ميكنند. مردان قشقائي هميشه صورت خود را مي تراشند و به سبيل گذاشتن چندان گرايش ندارند.
تمام قشقائيها شيعة جعفري هستند و به آداب و رسوم خود علاقهمندند. شايد بيش از پنج درصد آنان نماز نخوانند. يا اصلاً نماز را ندانند ولي به عرف و عادات خود سخت معتقدند. زبان قشقائيها تركي آميخته به فارسي است و همة آنها فارسي را خوب ميدانند و به آن و به آساني سخن ميگويند.(23)
nightmare
10-20-2007, 07:44 PM
برای مطالعه ادامه مطالبی که همکار انجمن قرار دادن اینجا رو ببینید :
--http://ghashgha.blogfa.com/post-8.aspx--
تا بعد ...
Mohammad_4688
10-20-2007, 11:12 PM
با سلام
دوستان من دارم در مورد کارایی; اثر بخشی و بهره بری در یک سازمان و تاثیراتی که روی هم می گذارند تحقیق می کنم دوستان و اساتید محترم اگه منبعی رو سراغ دارند خواهش می کنم معرفی کنند
simran
10-28-2007, 01:23 AM
عزیزا کاسه ی چشمم برایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا گذاری
نشیند خار مژگانم به پایت
نمیدونم مال خیامه یا بابا طاهر
ببخشید. چند تا اشکال جزئی داشت.صحیحش اینه:
عزیزم کاسه ی چشمم سرایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که ناغافل نهی پای
نشیند خار مژگانم به پایت
مال باباطاهره:11:
sepideh khanom
11-07-2007, 10:47 PM
از شهیدان نگاهت ناله هرگز برنخاست
گوییا با سرمه دادند آب شمشیر تو را
(شاعر هندی)
و
لب به آواز گشودم به لبم مهر زدند
چشم آمد به سخن سرمه به خوردش دادند
(قیصر امین پور)
sepideh khanom
11-09-2007, 04:03 PM
خوب خودم متوجه شدم !
نکته شعر تو سرمه هستش
سرمه اگه خورده بشه خاصیت خفگی داره و بعضی اوقات صدا رو تو گلو خفه میکنه
و تا چند ساعت یا چند روز هیچ صدایی از گلو خارج نمیشه
ممنون
جالب بود
بازم از این دست بیت ها بگذار
cityslicker
11-10-2007, 11:30 AM
به این نوع شعر ها نمی توان گفت که شبیه هستند در اصل تکمیل کننده هستند و شاید تصدیق کننده
هر دو از رنج و ستم دنیا گفته اند
از شهیدان نگاهت ناله هرگز برنخاست
گوییا با سرمه دادند آب شمشیر تو را
(شاعر هندی)
و
لب به آواز گشودم به لبم مهر زدند
چشم آمد به سخن سرمه به خوردش دادند
(قیصر امین پور)
مثل اینست که چشم را برای اینکه اشک نریزد سر مه می بندند مثل وقتی که برای درد ها ی جسمی دارو تجویز میکنند
شاعر می خواد بگه:
تو که درد زمانه امانی برایت نگذاشته ، انگار دنیا برای نشنیدن اشک هایت و غم هایت سرمه به چشمانت ریخته اند تا نبارد
و قیصر عزیز برای تکمیل کردن این شعر میگوید:
لب را باز کردم مهر زدند بر لبانم((شقاوت دنیا )) و(( از شدت پستی دنیا باز روحم طاقت نیاوردو چشمانم به حرف در آمد)) که سرمه به چشمانم زدند
مثل اینکه سرمه اشک را خشک میند
امید وارم که تونسته باشم کمکی کرده باشم
سلام
من مدتهاست یه سئوال ذهنم رو مشغول کرده؛ اون هم اینکه:
املای اصلی کلمههای سئوال (پرسش) و مسأله چه شکلیه؟
اگه میشه یه کم توضیح بدین دربارهشون :46:
موفق باشین :40:
Eat_me_drink_me
11-10-2007, 10:17 PM
منظورت سوال و مسئله هست ؟؟ فكر مي كنم همين شكلي == سوال - مسئله باشه من مي گم بهتره هيچ كدوم رو به كار نبري چون هيچكدوم پارسي نيست بهتره بگي پرسش - چيستان !
دوست عزیز من که میدونم اینها عربی هستن! ولی همیشه که نمیشه گفت پرسش.
بالاخره باید از کلمه سئوال (سؤال) هم استفاده بشه.
Eat_me_drink_me
11-11-2007, 10:36 PM
نچ !! مي توني هميشه بگي پرسش ! در ضمن كلي معادل فارسي متروك ( يعني غير استفاده ) داره كه بهتره هم استفاده نشه در هر صورت به عادت گفتاري شما بر مي گرده
یعنی یه نفر هم نیست که بدونه شکل اینها چجوریه؟؟!
N.P.L
11-13-2007, 10:12 PM
Carlعزیز
کتاب "آیین نگارش" دوره دبیرستان اینطور گفته :
سوال ( همزه روی "و")
مساله ( همزه روی "الف")
خیلی ممنون جناب N.p.l اینطور که شما گفتین شکلشون باید به این شکل باشه:
سؤال و مسأله
N.P.L
11-15-2007, 10:55 PM
جناب Carl
بله.دقیقا به همین شکل هست که می گین. در واقع برای همزه دندانه نمی دیم.:46:
Dianella
11-15-2007, 11:45 PM
سلام
من مدتهاست یه سئوال ذهنم رو مشغول کرده؛ اون هم اینکه:
املای اصلی کلمههای سئوال (پرسش) و مسأله چه شکلیه؟
اگه میشه یه کم توضیح بدین دربارهشون :46:
موفق باشین :40:
سلام دوست عزیز
توی رسم الخط عربی و بر اساس واژه نامه ی این زبان کلمه های مدنظرتون به این شکل هستن:
سوال ==» سوؤال
مساله ==» مسأله
ریشه ی هر دو تا هم "س أ ل"
الان توی رسم الخط فارسی هم اگر بخواهیم دقیق و درست بنویسیم باید از این فرم ها استفاده کنیم ولی خوب مصطلح شده که به جای سوؤال این واژه رو سؤال بنویسن.
پایدار و پیروز باشید:20:
saman_dexter
12-09-2007, 11:18 PM
بچه هاي عزيز من چند شعر زيبا در مورد مادر مي خواستم خواهش مي كنم كمك كنيد ؟ :40:
magmagf
12-09-2007, 11:24 PM
سلام دوست عزیز
در تاپیک زیر اشعار مربوط به مادر قرار داره امیدوارم شعری که دوست دارید را بتونید از بینشون انتخاب کنید
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
saman_dexter
12-11-2007, 03:46 PM
دوست عزيز ممنونم تاپيك فوق العاده اي بود
mohsen Online
01-21-2008, 12:34 PM
بچه ها یکی از دوستام اینجا رو به من معرفی کرد و گفت میتونم هر سوالی داشتم بپرسم
یه مشکل دارم ازتون ممنون میشم کمکم کنین
آرامشم رو از دست داده بودم
یه مشکلی برام پیش اومده بود که بد از مدتها یه دوست بهم کمک کرد و آرامشم رو بدست اوردم
و من هم برای اون دوستم از خدا طلب ارامش کردم
اما..............
این دوستم با اشاره به این بیت از مولانا که میگه :
دریست غیر مردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
از من گله کرد که چرا برای من طلب آرامش کردی ؟ 'گفت آرامش واقعی با مرگ به دست میاد . گفت برام دعا کن که زندگی کنم.
اون از من خواسته براش دعا کنم که زندگی کنه
اما رندگیه بدون آرامش که بدتر از مرگه
اما من اینو قبول ندارم به نظرم این شعر چیز دیگه ای رو داره میگه
اصلا میخوام بدونم معنی این بیت از مولانا چیه ؟
من چه جوابی می تونم به دوستم بدم ؟
می خوام بهش بگم اگه ان جوری بود همه با مردن به ارامش میرسیدن اما هستند کسان بی شماری که در طول تاریخ که با مردن خودشون تازه شاهد عذاب های خودشون بودن
میخوام بهش بگم تو زندگی هم میشه آرامش بدست آورد
میخوام بهش بگم ادم بمیره بهتر از اینه که بدون آرامش زندگی کنه
اگه میشه این بیت مولانا رو برام تفسیر کنید:
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
بچه ها روی کمکتون حساب کردما
ممنون
sinaset
01-21-2008, 12:47 PM
سلام می خواستم یک حرف بزنم دوست من
در مورد معنی شعر نه و در مورد طرض قکر شما شما باید طرز فکر خودتون را عوض کنید
این یعنی چه ادم وقتی بمیره به ارامش میرسه اینم حرفی بو دکه شما زدهی تازه ادم وقتی بمیره تازه یعنی به دنیا امده و باید برید به ان دنیااااااا و پرسش پاسخ دهید
شما می توانید به مراجع تقلید رجوع کنید و جواب خود را بگیرید یا حداقلش کتاب های دینی رو مطالع کنید شما فقط در یک صورت توی ان دنیا به ارامش و یک چیزی بالا تر از ن میرسید که این دنیاتان را بسازید (به اعمال خوب)
این قدیم به شما:11:
parya_shilan
01-21-2008, 01:46 PM
موضوع مورد نظر شما از نظر تفسیرمعانی حوزه بسیار گسترده ای داره سعی می کنم خیلی ساده بنویسم بخاطر همین اگه از کلمات نامتجانس استفاده شد ببخشید:
دوست عزیز آرامش را باید معنی کرد
آرامش ممکنه در افراد مختلف معانی ودیدگاه های متکثری داشته باشد.ولی وقتی وجدان و ضمیر پریشانی نداشته باشی می تونی بگی که در آرامشی واین نعمت بزرگیه .
اما مرگ دوست عزیز انسان با باور زنده است اگه کسی معتقد به یک سری عقاید اعتقادی نباشه حضور دراین زندگی کمی براش ناسازگار وسخت خواهد بود در آئین خدا پرستی همه معتقد به زندگی ابد ی هستیم وبلاخره این زندگی دنیوی به آخر خواهد رسید و زمان این مدت خارج از خواست ماست اما........... مردن مثل تولد زیباست متاسفانه نگاه های ناجوری به مردن میشه مثالی میزنم : لحظه تولد یک نوزاد درست اون موقع که داره از مادر زاده میشه خیلی ناراحت کننده و دردناکه ..... خون ، درد ، فریاد وگریه ... حالت های خفگی وجیغ های منقطع نوزاد .... استرس والدین وهمراهان .... تلاش اطرافیان ........ همه وهمه اوضاع ناجوری ولی وقتی این وضعیت تمام شد شما شاهد یک تولدی زیبا هستید بسیار زیبا نوزادی که از صمیم قلب دوستش دارید و اونو باتمام وجودتان به آغوش می کشید حاضر هر کاری براش بکنید.... مردن هم همین جوریه . میدونید ظاهر مرگ ناجور ودردآوره ولی بعداز اون شاهد یک تولدبسیار زیبا خواهید بود این جمله رو از سر زور معده نمی گم خودم تجربه کردم میدونید عالم روحی بقدری زیبا و لذت بخشه که حاضر نمیشید از اون عالم به این عالم برگردید شایدشنیده باشید که خیلی گفتن کیه که ازاون دنیا برگشته باشه ...... براتون جواب میدم خیلی ها خودم یکیشونم .... پس اصلا کم نیارید وبا دوستون درخصوص معیارهاو باورهای آرامش او با او صحبت کنید اگر باورها واعتقادهای مشترکی داشتیم میتونید از مثال تولد نوزاد استفاده کنید . البته توصیه نمی کنم که آرزو کنید که دوستتان خدای نکرده اتفاقی براش بیافته عرضم وقت توضیح مطلب بود.:11:
mohsen Online
01-21-2008, 02:57 PM
ممنون بچه ها از جواب هایی که دادید :11:
اما اینو واسه خودم می خوام
اون بیت و برام معنی و تفسیر کنید و برداشت خودتونو بهم بگید .
خواهش میکنم :sad:
zahedy2006
01-21-2008, 03:02 PM
من فکر کنم منظور مولانا وصال به خدا باشد و این جز مردن رخ نمی دهد یعنی انسان تنها با مرگ و رفتن به سرای باقی به خدا می رسد. کتای پله پله تا ملاقات خدا در احوال مولانا نوشته شده است. به نظر شما مولانا آدمی بوده که در مورد مشکلات زمینی همچین جمله و شعری بگوید؟
البته تراوشات ذهن ناقص من بود(شاید درست نباشه)
mohsen Online
01-21-2008, 03:43 PM
بیشتر بیشتر..... کمک بیشتر
saviss
01-21-2008, 11:37 PM
این لینک خدمت شما...:
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
تفسیرجالبی داره ازموضوع...( صفحه که بازشد....کنترلfروکه بزنید و قسمتی ازشعررو بنویسیدتوی باکس پائینش... صاف میاد روی موضوع...اما سعی کنید کل موضوع روبخونیدتابتونید به دوستتون توضیح بدید)
ضمنا مقاله به لهجه پارسی دری افغانی نوشته شده...فکرنکنیدکه اشتباهات تایپی داره...
انسان تنها با مرگ و رفتن به سرای باقی به خدا می رسد. کتاب پله پله تا ملاقات خدا در احوال مولانا نوشته شده
کتاب مرجع وخوبی هست...:40:
حتما بخونیدش.
رامکو
01-23-2008, 11:13 AM
سلام
کسی اطلاعاتی از کتاب زبور داورد دارد .
شنیدم فقط مدح خداوند است
رامکو
01-23-2008, 11:15 AM
سلام
کسی راجب پیامبری داوود اطلاعاتی دارد .
mashaheeer
01-27-2008, 12:19 AM
سلام
مي خواستم در مورد "معاني و بيان در 10 غزل حافظ " تحقيق كنم.
كسي مي تونه كمك كنه؟
faded
01-30-2008, 08:40 PM
سلام
یعنی میخواهید در 10 غزل حافظ صنایع ادبی را استخراج کنید؟
zerosector
02-01-2008, 11:52 AM
من مي خوام بدونم داستانهاي هزار و يك شب مثل سند باد - علاالدين و چراغ جادو - علي بابا و چهل دزد بغداد و ... در اصل ايراني بوده يا نه؟
با تشكر
zerosector
02-01-2008, 07:22 PM
خودم جواب را پيدا كردم همگي ايراني هستند
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
raptor22
02-02-2008, 02:37 PM
مطمئني فكر نكنم اينطور باشه.
ماتاتا
02-02-2008, 03:01 PM
همه این داستان ایرانی هستند!
ولی اعراب همون طور که دانشمندان و فیلسوف های ما رو صاحب شدن! این اثار ادبی رو هم به نام خودشون زدن..!
god_girl
02-07-2008, 05:55 AM
1- معشوقه اي که با مردي ديگر مي خوابد
اگر شعر حافظ را با نگاهي روانشناختي بررسي کنيم، نوع خاصي از عشق را در غزليات او کشف مي کنيم. خصيصه ي اصلي ي اين نوع عشق اين است که معشوقه يک زن آزاد نيست، بلکه زني است که "صاحب" دارد. به اين معنا که زن مورد علاقه ي شاعر، با کس ديگري غير از عاشق دلسوخته، رابطه دارد. اين محبوبه ي فريبا و اين مرغ بهشتي را، مرد ديگري آب و دانه مي دهد. بند نقاب اين معشوقه ي زيبا و اين شاهد قدسي را، مرد ديگري از صورت او مي کشد. زني که شاعر عاشق اوست، در آغوش مرد ديگري مي خوابد. اين فکر جگر سوز و تجسم همخوابگي ي معشوقه با مردي غريبه، خواب را از ديده ي عاشق بيچاره، ربوده است:
اي شاهد قدسي، که کشد، بند نقابت؟
اي مرغ بهشتي، که دهد، دانه و آبت؟
خوابم بشد از ديده، در اين فکر جگر سوز
کاغوش که شد، منزل آسايش و خوابت؟ (ديوان حافظ، ص 10)
عاشق از خود مي پرسد اين معشوقه ي طناز و اين شمع دل افروز، که جان عاشق را سوزانده است، جانانه ي کيست؟ اين زن زيبا، که دل و دين از شاعر ربوده است، در آغوش چه کس مي خوابد و همخانه ي چه کسي است؟
يارب اين شمع دل افروز، ز کاشانه ي کيست؟
جان ما سوخت، بپرسيد که جانانه ي کيست؟
حاليا، خانه برانداز دل و دين من ست،
تا در آغوش که مي خسبد و همخانه ي کيست؟
باده ي لعل لبش، کز لب من دور مباد،
راح روح که، و پيمان ده پيمانه ي کيست؟
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسيد خدا را، که به پروانه کيست؟
يا رب، آن شاهوش ماه رخ زهره جبين
در يکتای که و گوهر يک دانه ي کيست؟ (ديوان حافظ، ص 43)
payam20
02-09-2008, 08:58 AM
زمون دبيرستان به كلماتي مثل "چرت و پرت" يا "ليسانس ميسانس" كه قسمت دومشون بي معني بود، يه چيزي ميگفتن... كسي يادش هست چيه؟ فوريه ها...
khoshgelafi
02-09-2008, 10:37 PM
مرکب اتباع
Vinny_corleone
02-10-2008, 12:58 AM
بر مبنای کتاب <<دستور زبان>> نوشته ی انوری/گیوی بهش میگن اتباع... البته به اون جزئ دومش تابع مهمل هم میگن...
faded
02-11-2008, 01:26 PM
سلام
من نمی خواستم برای این موضوع تاپیک جداگانه بزنم ولی هر چی گشتم درست نفهمیدم برای درخواست شعر کجا باید برم
حالا اگر دوستان شعر کامل
""یا علی گفتیم و عشق آغاز شد با علی در های رحمت باز شد ""
را دارند اینجا بگذارند خیلی ممنون میشم
magmagf
02-11-2008, 02:31 PM
نمی دونم شعر مورد نظر شما باشه یا نه
اما به یک نوعی شبیه این بیت توی این شعر وجود داره
ما سوا ومحور مینا علیست
شهسوار تاج کرمنا علیست
معنی والشمس نور روی اوست
معنی والیل مشکین موی اوست
دین حق با نام او کامل شده
هل اتی در شأن او نازل شده
چون خدا ایجاد غرب و شرق کرد
قبل از ان نور علی را خلق کرد
عشق با نام علی اغاز شد
با علی درهای رحمت باز شد
این حدیث دل بود تصنیف نیست
شیعه در محشر بلا تکلیف نیست
شیعه پایش در مسیر اولیاست
شیعه مولایش علی المرتضاست
هر کسی را اسم اعظم داده اند
بر لبش نام علی بنهاده اند
او به بیت الله رکن قائمه است
تاج احمد افتخار فاطمه است
عشق بر حجاج احرام ولاست
کعبه ی کعبه علی المرتضاست
نوح گر در بحر از طوفان برست
مرتضی بگرفت سکان را بدست
هست او هستی به عیسی داده است
او عصا بر دست موسی داده است
اوست هدهد را غزل خوان کرده است
او سلیمان را سلیمان کرده است
او به ابراهیم احسان کرده است
اوست اتش را گلستان کرده است
آن ملاحت که به یوسف داده اند
جان یوسف از علی بستانده اند
عشق او از دل تجلا می کند
یا علی گفتن گره وا می کند
تا علی سر رشته دار کار هاست
مکتب شیعه پر از عمار هاست
یا علی گفتن رموز انبیاست
یا علی گفتن شعار مصطفاست
یا علی گفتن مرام فاطمه است
مزد هر شیعه سلام فاطمه است
پیش او افتاده مرحب از نفس
بت شکستن کار حیدر هست وبس
پس سخن بی پرده گفتن بهتر است
چرخ تحت اقتدار حیدر است
تا علی فرمانده دهر است دهر
شیعه با ضد علی قهر است قهر
او نه تنها در زمین نام آور است
نام او در اسمانها حیدر است
سعی کن محشور گردی با علی
پس بگو (خوشزاد) یا هو یا علی
آنکه او فرمانروای محشر است
حیدر است و حیدر است وحیدر است
سید حسن خوشزاد
jinn's king
02-13-2008, 12:22 PM
با درود
تا حالا هيچكس اين عبارت و شنيده "ز صد گذر نود بده" و يا صورت ديگرش "عدد بده ببين كه نيستي عدد ز صد گذر نود بده" من از دو نفر متفاوت شنيدم ولي نمي دونم معنيش چي ميشه يكي زنده ياد محمد رضا آغاسي و ديگري محسن نا مجو حالا اگه كسي مي فهمه لطفا برام روشنش كنه
پيشاپيش متشكرم
god_girl
02-21-2008, 08:18 AM
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
از سه راه آذری گذر
از حدود سروری گذر
از پیاز و جعفری گذر
از شراب خانگی گذر
از سه راه آذری گذر
ز کار و بار و یار و دل بر گذر
دود سیگار را بگیر به عرش رو
فرش زیر پای را فروش ز سر ز همسر گذر
ز مادر گذر زما زما زما در گذر
دود سیگار را ببین برو بمیر
زیر پای را ببین زجان گذر
زجان ز خانمان گذر
عر بزن کوبهی سفالیات
بر در بزن گشوده شد چو در ز در گذر
ز کار و بار و یار و حال و فال و دلبر گذر
جسم خود سه راه آذری ببر
برون نیا شمال شهر را بکُش بکَش
به دشت آمپول و ساقیان و در گذر
ز سر ز همسر ز مادر گذر
تیغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران
زجان گذر زجان ز خانمان ز جان زجان ز خانمان گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
ببین چگونه جان مشوش است عدد بده
ببین شهید شد برادرت عدد بده
ببین که نیستی عدد نود بده ز صد گذر
ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین
دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست
نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت
چست و چابکی چنین که خشم در دهی
ز جان گذر زجان زخانمان گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
برو ونک به گوشهای نشین و ساز زن
برو چنان به زیر آواز زن
دد بشو بشو تهمتن و ز هفت خان گذر
دد بشو دد بشو دد بشو بشو تهمتن و ز هفت خان گذر
تیغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران
ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین
ببین دیازپام ده خوراندهاند خلق را
ببین چگونه کردهاند مد ریای دلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را
مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده
زباله شو به گوشه ای غمین هزارساله شو عدد بده
این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
رو جهان بیکرانه را سند بزن
روی رود روی رود روی رود روی رود تشنگیات سد بزن
عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده
چه مانده است در برت فقط ندای ماندولین
چه مانده است در کفت فقط سرنگ انسولین
انسولین و واسکازین و وازلین و واجبین و جالبین و زاهدین و صاحبین و مومنین
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
آی مرد سامری خفن شدی
در سه راه آذری کفن شدی
ای نماد بیکسی ز پیچ و تاب این زمانه
چون چلاندهاند و تو رسن شدی
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
Dianella
02-21-2008, 04:14 PM
با درود
تا حالا هيچكس اين عبارت و شنيده "ز صد گذر نود بده" و يا صورت ديگرش "عدد بده ببين كه نيستي عدد ز صد گذر نود بده" من از دو نفر متفاوت شنيدم ولي نمي دونم معنيش چي ميشه يكي زنده ياد محمد رضا آغاسي و ديگري محسن نا مجو حالا اگه كسي مي فهمه لطفا برام روشنش كنه
پيشاپيش متشكرم
سلام دوست عزیز
البته من دقیق این عبارت رو به همین صورت جایی نشنیدم ولی فکر می کنم منظورش اینه که "سعی کن از 100 هم بالاتر بری رسیدن به 90 کار چندان دشواری نیست!" مشابه این عبارت رو هم داریم: "چون که صد آید نود هم پیش ماست".
موفق باشی :40:
با سلام و عرض ادب
دوستان برايم يه سوال تقريبا مهمي پيش آمده
در ادبيات ما فردي وجود دارد كه قمارباز است و آنچنان قماربازي ست كه اگر در محلي ديگر تاسي را پرتاب كنند ايشان مي تواند حدس بزند زيرا تمام زندگي خود را صرف قمار كرده به اين مرحله رسيده است اما اكنون ديگر كسي حاضر به بازي با او نيست چون همه را مي تواند به راحتي شكست دهد و .....
نام اين فرد چيست؟؟
و در نوشته و سروده هاي كدام شاعر مي توانم درباره اين فرد اطلاعاتي به دست بياورم
بسيار ممنو ن ميشم راهنمايي فرماييد./
با سلام
من تابستون 87 باید کنکور بدم. اما در درس ادبیات در قسمت تشخیص قرابت و تناسب معنایی بیتها با یکدیگر مشکل دارم.
دوستان کتابهایی سراغ دارند که به بررسی قرابت و تناسب معنایی در حد دبیرستان و پیشدانشگاهی بپردازه و کمی من رو در این زمینه قوی کنه؟
:11:
en.j.mehrdad
03-02-2008, 01:21 AM
لیلاج ( به زبان ترکی وارد شده به فارسی )
لیلاج ( به زبان ترکی وارد شده به فارسی )
بسيار ممنون
lordisoh
03-02-2008, 11:13 PM
بهترین کتابی که من دیدم واسه انرژی اتمی بود, ولی فقط واسه پیش دانشگاهی! واسه پایه نمی دونم چی خوبه. از همه چی بهتر تست های خود کنکوره!
S a f a 6 4
03-03-2008, 05:53 PM
دوستان کسی اینجا شعری قشنگی در مورد عید داره ؟
برای رویه کارت پستال میخوام
دوبیتی , غزل یا شعر نو فرقی نمیکنه فقط قشنگ باشه
تو فروم سرچ کردم ولی چیزی پیدا نکردم
ممنون میشم کمک کنید
france
03-03-2008, 11:02 PM
با سلام خدمت دوستان و اساتید محترم. نمی دونم ایا باید این پست را در اینجا مطرح می کردم یا نه.
بنده کتاب های فردريك فورسایت نويسنده كتابهاي جنگي سياسي مثل مرغابيهاي وحشي :
گريز راه شيطان
پرونده ادسا
روزشغال
و احتمالا اگر اشتباه نكنم توپهاي ناواران رو می خواستم .
S a f a 6 4
03-04-2008, 11:14 AM
کسی نداشت ؟
دل تنگم
03-05-2008, 03:59 AM
تو بودی بلبل مستم شب و روز
کنار دست خماری دلافروز
ندانستی که روزی فصل پاییز
رسد از ره رباید عید نوروز
________________________
برخيز كه مي رود زمستان
بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يك بار
زحمت ببرد زپيش ايوان
آواز دهل نهان نماند
در زير گليم عشق پنهان
بر خيز كه باد صبح نوروز
در باغچه مي كند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امكان
"سعدی"
____________________________
مولانای بلخی:
اندر دل من مها دلافروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی
حافظ شیرازی:
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
سنایی غزنوی:
با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز
از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک
وز تابش روی تو برآید دو شب از روز
خواجوی کرمانی:
خیمة نوروز بر صحرا زدند
چارطاق لعل بر خضرا زدند
لاله را بنگر که گویی عرشیان
کرسی از یاقوت برمینا زدند
ملک الشعرا بهار:
رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود
درود باد بر این موکب خجسته، درود
به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل
به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود
فروغی بسطامی:
عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند
وز شاخة گل داد دل زار گرفتند
نوروز همایون شد و روز می گلگون
پیمانهکشان ساغر سرشار گرفتند
منوچهری دامغانی:
نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی
پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی
از بامداد تا به شبانگاه می خوری
وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی
سعدی شیرازی:
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
عبید زاکانی:
چو صبح رایت خورشید آشکار کند
ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند
رسید موسم نوروز و گاه آن آمد
که دل هوای گلستان و لالهزار کند
نظامی گنجوی:
بهاری داری ازوی بر خور امروز
که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو را نبوید آدمی زاد
چو هنگام خزان آید برد باد
"حالا که به استقبال نوروز می روید پیشاپیش هر روزتان نوروز - نوروزتان پیروز"
یا علی...
S a f a 6 4
03-05-2008, 11:03 AM
تو بودی بلبل مستم شب و روز
کنار دست خماری دلافروز
ندانستی که روزی فصل پاییز
رسد از ره رباید عید نوروز
________________________
برخيز كه مي رود زمستان
بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يك بار
زحمت ببرد زپيش ايوان
آواز دهل نهان نماند
در زير گليم عشق پنهان
بر خيز كه باد صبح نوروز
در باغچه مي كند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امكان
"سعدی"
____________________________
مولانای بلخی:
اندر دل من مها دلافروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی
حافظ شیرازی:
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
سنایی غزنوی:
با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز
از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک
وز تابش روی تو برآید دو شب از روز
خواجوی کرمانی:
خیمة نوروز بر صحرا زدند
چارطاق لعل بر خضرا زدند
لاله را بنگر که گویی عرشیان
کرسی از یاقوت برمینا زدند
ملک الشعرا بهار:
رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود
درود باد بر این موکب خجسته، درود
به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل
به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود
فروغی بسطامی:
عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند
وز شاخة گل داد دل زار گرفتند
نوروز همایون شد و روز می گلگون
پیمانهکشان ساغر سرشار گرفتند
منوچهری دامغانی:
نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی
پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی
از بامداد تا به شبانگاه می خوری
وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی
سعدی شیرازی:
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
عبید زاکانی:
چو صبح رایت خورشید آشکار کند
ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند
رسید موسم نوروز و گاه آن آمد
که دل هوای گلستان و لالهزار کند
نظامی گنجوی:
بهاری داری ازوی بر خور امروز
که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو را نبوید آدمی زاد
چو هنگام خزان آید برد باد
"حالا که به استقبال نوروز می روید پیشاپیش هر روزتان نوروز - نوروزتان پیروز"
یا علی...
عید شما هم مبارک
ممنون از کمکت
بهترین کتابی که من دیدم واسه انرژی اتمی بود, ولی فقط واسه پیش دانشگاهی! واسه پایه نمی دونم چی خوبه. از همه چی بهتر تست های خود کنکوره!
ممنون از اینکه جواب دادید.
خودم این کتاب روی در جستجوهام دیده بودم اما نمیدونستم خوبه یا نه!
اما در مورد تستهای قرابت کنکور، باید بگم که این تستها کم هست و من بیشتر کتابی میخوام که تمام بیتهای کتابهای درسی را که با بیتهای دیگری قرابت معنایی دارند رو تست کرده باشه و تا حد امکان دلیل قرابت معنایی رو ذکر کنه. در صورتی اگه تمام تستهای کنکور رو جمع کنند، به یک چهارم بیتهای قرابت معنایی دار کتابهای درسی نمیرسه.:31:
Antonio Andolini
03-08-2008, 08:24 PM
درود
من عاشق حکایت ها و پند هاو داستان های مولانا هستم و می خواستم از شما درخواست کنم که کتابی رو به من معرفی کنید که حکایت ها و داستان های مولانا رو داخلش به نثر گفته باشه ....... فرقی نمی کنه چاپی یا الکترونیکی باشه ولی اگه الکترونیکی هست لینکش رو هم بزارید بیشتر سپاسگذار خواهم بود.
با سپاس
مهدی اخوان ثالث
03-08-2008, 11:17 PM
سلا دوست عزیز.
من بینهایت از شما سپاسگذارم که به دنبال ادبیات و مخصوصا مولانا هستید.
ببینید دوست عزیز :
حکایتهای مولانا گوهرهای گرانبهای گنجینه های ارزشمندش هستند بهتره که در قالب نظم بمونن .
شما اگر به رونالدینهو بگویید که بیاد و در منزل شما تکنیکش را نشان دهد گرچه لذت خواهید برد ولی اون لذتی که در ورزشگاه نیوکمپ و در قالب تیم بارسلونا دست میده رو نخواهید چشید . !
به نظر من بهتره که آثارش رو به صورت نظم مطالعه کنید .
ولی اگر نظم رو نمیپسنید من دانشنامه مولوی را به شما معرفی میکنم .
چند سال پیش یک انتشاراتی بود در تهران که کتب همراه منتشر میکرد . من از این انتشارات کتب " گاندی " و " دانشنامه مولوی " رو تهیه کردم .
یک کتاب جیبی است که در اندازه حدود 14 * 7 باشه فکر کنم و تقریبا 107 صفحه که علاوه بر زندگینامه مولانا ، آثارش رو به نثر روان قرار داده .
Antonio Andolini
03-09-2008, 11:34 AM
درود
ممنون از راهنماییتون ولی منظورم از این که نثر باشه این نیست که نظم رو نمی پسندم منظورم اینه که مفهوم شعر رو توی نظم به خوبی متوجه نمیشم.
با سپاس
jinn's king
03-11-2008, 08:09 PM
با درود فراوان حضور دوستان
ديانلاي عزيز ببخشيد ولي من فكر مي كنم اگه بخواهيم يه چيزي شبيه درك شما از اين جمله بگيم به نظر من كه دقيقا برعكس چون ميگه كه ز صد گذر نود بده يعني رسيدن به صد كار تو نيست تو بايد به كمتر از ان يعني نود قناعت كني
به خدا مي سپارمتون
sirhector300
08-02-2008, 12:10 AM
سلا به همه
لطفا یه نفر شعر کامل(چند صفحه ای) خر و خاتون را از حضرت مولانا برام بزاره. ترجیحا Pdf
magmagf
08-04-2008, 12:54 AM
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
sirhector300
08-05-2008, 08:03 AM
دستت درد نکنه. همون چیزی بود که میخاستم.
میترا63
08-14-2008, 01:28 PM
یه خواهش اگه زحمتی نیست برام 4بیت از شعرهای فروغ فرخ زاد بفرستید
magmagf
08-14-2008, 05:43 PM
یه خواهش اگه زحمتی نیست برام 4بیت از شعرهای فروغ فرخ زاد بفرستید
!!!! برای مشاهده محتوا ، لطفا ثبت نام کنید / وارد شوید !!!!
amirepsilon
09-23-2008, 09:14 PM
سلام
این شعر از کیست ؟
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
ممنون
یا علی
دل تنگم
09-24-2008, 01:53 AM
سلام
این شعر از کیست ؟
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
ممنون
یا علی
سلام دوست گرامی
سراینده ی شعر را نمی شناسم، ولی متن کامل شعر این است:
دردی مرا بودکه مداوا نمی شود
یاری مرا بود که هویدا نمی شود
این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود
مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
mahn90
11-06-2008, 06:56 PM
سلام من شعری که شهریار برای انیشتن گفته میخوام
zooey
11-06-2008, 09:33 PM
سلام من شعری که شهریار برای انیشتن گفته میخوام
فکر می کنم متن کاملش اینه.... http://i29.tinypic.com/1zg4yo9.jpg
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته می بخشی ،
دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگش[نرگس] و مریم
از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند
زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.
درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، دربگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را
انشتن آفرین بر تو ،
خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می کفت،[می گفت] جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو!
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اها[اهل] عرفان و تصوّف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم
اصالت نیست در مادّه.
انشتن صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد
انشتن اژدهای جنگ ....!
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می گویم؟
مگر مهرو وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟
انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین، یک پایتخت امپراطوریّ وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیداکن.
mahn90
11-10-2008, 12:40 AM
عالی بود من توی دیوان شهریار هم گیر نیوردم تو کجا گیر آوردی ؟
راستی در مورد گاندی هم شنیدم داره درسته ؟؟؟
mahn90
12-08-2008, 03:22 PM
سلام شعر کارو میخاوستم که یه تکش یادمه
من دگر نمی خندم به روی انسان های پست هر جایی و ...... (بقیش یادم نیست)
zooey
12-08-2008, 09:07 PM
سلام شعر کارو میخاوستم که یه تکش یادمه
من دگر نمی خندم به روی انسان های پست هر جایی و ...... (بقیش یادم نیست)
آیا اینه...؟! http://i29.tinypic.com/1zg4yo9.jpg (دقیقا مثل مصرعی که گفتی رو پیدا نکردم)
نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
گر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم
mahn90
01-04-2009, 01:05 AM
سلام بازم من انگار کسی درخواست شعر نمیده :دی
این شعرو میخوام نمدونم ماله کیه
از همان روزی که یوسف را بردارها به چاه انداختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
بعد دنیایی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت
آدمیت برنگشت
mahn90
01-04-2009, 01:13 AM
و این شعرم هست چون 2 تا شعر بود جدا دادم
چرا وفتی که راه زندگی هموار میگردد
بشر تغییر حالت میدهد گمراه میگردد
به وقت عشیر وعشرت مینوازد و کوس بدمستی
به وقت خوار و ذلت
magmagf
01-04-2009, 07:30 AM
سلام بازم من انگار کسی درخواست شعر نمیده :دی
این شعرو میخوام نمدونم ماله کیه
از همان روزی که یوسف را بردارها به چاه انداختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
بعد دنیایی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت
آدمیت برنگشت
شعر از اقای فریدون مشیری است
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
mahn90
01-06-2009, 12:17 PM
یالله این شعر میخوام
دیگری جر تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم پا بکشم از کویت
مکنم بار دگر یاد قد دلحویت
سخن گویم و شرمنده شوم از رویت
یار من سنگدلی،دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
رفتن اولاست، ستادن غلط است
به نظرم غلط املایی زیاد باشه :31:
magmagf
01-06-2009, 02:00 PM
یالله این شعر میخوام
دیگری جر تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم پا بکشم از کویت
مکنم بار دگر یاد قد دلحویت
سخن گویم و شرمنده شوم از رویت
یار من سنگدلی،دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
رفتن اولاست، ستادن غلط است
به نظرم غلط املایی زیاد باشه :31:
شعر از وحشی بافقی
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را
خبر ازسرزنش خارجفا نیست تو را
رحم بربلبل بی برگ ونوا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هرزمان با دگری دست به گریبان باشی
زان بیندیش که ازکرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد وصد جور برای تو کشد؟
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یارنمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه خون من زار نمی یاید بود ت
ا به این مرتبه خونخوارنمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظرخلق مرا خارنکرد
آنچه کردی تو بدان هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من
مُردَم آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
برسرکوی توچون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست زکوی تو،ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تودادن غلط است
تو نه آنی که منی عاشق زارت باشم
چون شوی خاک ، بَرِ خاک مزارت باشم
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست
ازغمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته زدامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم وتدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقدیر کنم
عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو میمیرم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه می بارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشها گیرم و منبعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد ، قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بِشِنو پند و نکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
نخل نو خیز ، گلستان جهان بسیاراست
گل این باغ، بسی سرو روان بسیار است
جان من همچو توغارتگر جان بسیاراست
تُرک زرین کمرموی میان بسیاراست
با لب همچو شکر، تنگ دهان بسیاراست
نه که غیرازتوجوان نیست، جوان بسیاراست
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
mahn90
01-07-2009, 11:28 PM
شعر از اقای فریدون مشیری است
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
سلام فرانک جان اولا مرسی بابت شعر
دوما من اینو حفظ بودم یادم رفته بود شما که گذاشتی من یادم اومد
یه چند تا غلط با اجازت گرفتم گفتم صحیحشو بزارم شاید کسی به جز من بخواد استفاده کنه
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیایی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
اونایی که پررنگ هست درست کردم جسارت منو ببخشید:11:
فکر کنم در اثر تایپ خودت اینطوری شده بود وگرنه بلد بودی
بازم مرسی:10:
mahn90
01-11-2009, 08:13 PM
بازم منم :31:
اینو میخوام
بتا خاکم به سر زین دوستداری
که مانم زنده بعد از چون تو یاری
اینم کسی پیدا نکرد ؟؟؟
quote=mahn90;3345286]و این شعرم هست چون 2 تا شعر بود جدا دادم
چرا وفتی که راه زندگی هموار میگردد
بشر تغییر حالت میدهد گمراه میگردد
به وقت عشیر وعشرت مینوازد و کوس بدمستی
به وقت خوار و ذلت عبید عابد دیندار میگردد
[/quote]
نشد ویرایشش کنم
mahn90
01-15-2009, 12:57 AM
نمی دانم چه میگویم نمیدانم چه می جویم
چکیده اشکی از چشم زمانه در ته گورم
و یا خارم که جز در دامن صحرا نمی روید
اگر خندم بر رخساری بع ناگه رو کشد درهم
ز بخت بد شود و خاری اگر گاهی گلی بویم
از کارو هست احتمالا
ممنون میشم کاملشو بزارین
مرسی
mahn90
01-16-2009, 11:58 AM
اونو که کسی نداشت اینو ببینم کسی نداره واسم
از مهدی اخوان ثالث هست
بَدِ بَد بد دروغین است هر سوگند و هر لبخند
وحتی دلنشین آواز جفت تشنه پیوند
من این تنها سرودت را به شهر آواز خواهم داد
bewitch
01-16-2009, 01:25 PM
اونو که کسی نداشت اینو ببینم کسی نداره واسم
از مهدی اخوان ثالث هست
بَدِ بَد بد دروغین است هر سوگند و هر لبخند
وحتی دلنشین آواز جفت تشنه پیوند
من این تنها سرودت را به شهر آواز خواهم داد
آواز كرك :
بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی
حبيب صباغ
01-22-2009, 02:13 PM
یه خواهش اگه زحمتی نیست برام 4بیت از شعرهای فروغ فرخ زاد بفرستید
اين هم چند قطعه از شعر عروسك كوكيه فروغ
بيش از اينها اه اري
بيش از اينها ميتوان خاموش ماند...
ميتوان همچون عروسكهاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
ميتوان در جعبه اي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لا به لاي تور و پولك خفت
ميتوان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كردو گفت:
اه من بسيار خوشبختم.:9::41:
...خيلي عليه روحش شاد
mahdi1535
02-03-2009, 06:12 PM
من از دوستانی که اهل شعر هستند درخواست چند بیت شعر ناب جهت تشکر از یه دکتر به خاطر زحماتی که کشیدند دارم . مچکرم
nil2008
02-03-2009, 11:56 PM
با تشکر از این تایپکی که زدین می خواستم اگه بشه دوستان لطف کنن این شعر رو کامل برام بذارن.من فقط اول و آخرش یادمه:
می نویسم :تازگی ها چه کتابی خواندی ،ای تو زینجا بس دور
می نویسد: بازهم زنده بگور
.
.
.
می نویسم:مرگ احساست را تسلیت می گویم ،
غم آخر باشد،غم آخر باشد.
اگه لطف کنین نویسنده این متن شعر گون را هم معرفی کنین که دیگه نورعلی نور میشه.:11:
mehdisp
02-16-2009, 03:37 PM
کسی میتونه کامل شعر زیر به من بگه ممنون
نام نیک دگران ضایع مکن تا بماند نام نیکت برقرار
سهراب مموتی
03-30-2009, 09:38 PM
سلام.
لطفا بگید که مصرع دوم این شعر چیه.
خریت نه تنها علف خوردن است
:40:
fandak
03-30-2009, 09:59 PM
در زبان فارسی مثلی هست به این مضمون خریت نه تنها علف خوردن است خریت به معناي نفهمیدن است.
amir_rahmani
04-03-2009, 09:12 PM
سوال 1 ) درعبارت (الهي در دل هاي ما جز تخم محبت خود مكار) كدام دانش هاي زباني و ادبي وجود دارد؟
گزينه 1) تشخيصگزينه 2) تشبيهگزينه 3) ايهامگزينه 4) استعاره
سوال 2 ) باتوجه به بيت (تهمت چنين داد پاسخ بدوي كه اي بيهده مرد پرخاش جوي) كدام نقش دستوري به كار نرفته است؟
گزينه 1) نهادگزينه 2) مضاف اليهگزينه 3) صفتگزينه 4) متمم
سوال 3 ) كدام گزينه به معني (نيزه و خنجر ) به كار رفته است؟
گزينه 1) ژندهگزينه 2) غضنفرگزينه 3) لَختگزينه 4) حرب
سوال 4 ) درهمه ي گزينه ها جز گزينه ي ............... مميز به كار رفته است.
گزينه 1) يك دست گرم كن ورزشيگزينه 2) يك جفت كفش ورزشيگزينه 3) يك سري لوازم تحريرگزينه 4) يك هفته اردوي رامسر
سوال 5 ) سياحت نامه ي ابراهيم بيگ اثر كدام نويسنده است ؟
گزينه 1) يحيي دولت آباديگزينه 2) زين العابدين مراغه ايگزينه 3) عبدالرحيم طالبوفگزينه 4) مشفق كاظمي
سوال 6 ) دركدام گزينه آرايه ي (تشبيه) به كار رفته است؟
گزينه 1) نوك جمع را چيده بودگزينه 2) مجلس آراي بلامعارض شده بودگزينه 3) پشت دستم را داغ كردمگزينه 4) خرامان چون طاووس مست وارد شد
سوال 7 ) كدام گزينه از ويژگي هاي نثر (جمال زاده) نيست؟
گزينه 1) به كارگيري اصطلاحات عاميانهگزينه 2) استفاده از نثر طنزآميزگزينه 3) ساده و انتقادي استگزينه 4) مسجع و آهنگين است
سوال 8 ) دركدام گزينه (كنايه ) به كار نرفته است؟
گزينه 1) ازنو دلي از عزا درآوريمگزينه 2) هنوز درست دستگيرش نشده بودگزينه 3) رفته رفته سردماغ آمدم و به مصطفي گفتمگزينه 4) گويي جامه اي بود كه در زي ازل به قامت ايشان دوخت
سوال 9 ) دركدام گزينه ،ضمير اشاره به كار رفته است؟
گزينه 1) اين هم عيال آن مرحومگزينه 2) يكي ازآن لعين ها لباس غضب بركردهگزينه 3) آن ناكام به آزار مورچه هم راضي نبودگزينه 4) آن صدا از ميان جمع گفت سوال 10 ) مشهورترين نويسنده ي ادب پايداري سياهان ،دركدام گزينه آمده است؟
گزينه 1) عمو تُمگزينه 2) جبران ابراهيم جبراگزينه 3) هريت بيچراستوگزينه 4) پابلو نرودا
soheilsmart
04-03-2009, 11:33 PM
سوال 1 ) درعبارت (الهي در دل هاي ما جز تخم محبت خود مكار) كدام دانش هاي زباني و ادبي وجود دارد؟
گزينه 1) تشخيصگزينه 2) تشبيهگزينه 3) ايهامگزينه 4) استعاره
سوال 2 ) باتوجه به بيت (تهمت چنين داد پاسخ بدوي كه اي بيهده مرد پرخاش جوي) كدام نقش دستوري به كار نرفته است؟
گزينه 1) نهادگزينه 2) مضاف اليهگزينه 3) صفتگزينه 4) متمم
سوال 3 ) كدام گزينه به معني (نيزه و خنجر ) به كار رفته است؟
گزينه 1) ژندهگزينه 2) غضنفرگزينه 3) لَختگزينه 4) حرب
سوال 4 ) درهمه ي گزينه ها جز گزينه ي ............... مميز به كار رفته است.
گزينه 1) يك دست گرم كن ورزشيگزينه 2) يك جفت كفش ورزشيگزينه 3) يك سري لوازم تحريرگزينه 4) يك هفته اردوي رامسر
سوال 5 ) سياحت نامه ي ابراهيم بيگ اثر كدام نويسنده است ؟
گزينه 1) يحيي دولت آباديگزينه 2) زين العابدين مراغه ايگزينه 3) عبدالرحيم طالبوفگزينه 4) مشفق كاظمي
سوال 6 ) دركدام گزينه آرايه ي (تشبيه) به كار رفته است؟
گزينه 1) نوك جمع را چيده بودگزينه 2) مجلس آراي بلامعارض شده بودگزينه 3) پشت دستم را داغ كردمگزينه 4) خرامان چون طاووس مست وارد شد
سوال 7 ) كدام گزينه از ويژگي هاي نثر (جمال زاده) نيست؟
گزينه 1) به كارگيري اصطلاحات عاميانهگزينه 2) استفاده از نثر طنزآميزگزينه 3) ساده و انتقادي استگزينه 4) مسجع و آهنگين است
سوال 8 ) دركدام گزينه (كنايه ) به كار نرفته است؟
گزينه 1) ازنو دلي از عزا درآوريمگزينه 2) هنوز درست دستگيرش نشده بودگزينه 3) رفته رفته سردماغ آمدم و به مصطفي گفتمگزينه 4) گويي جامه اي بود كه در زي ازل به قامت ايشان دوخت
سوال 9 ) دركدام گزينه ،ضمير اشاره به كار رفته است؟
گزينه 1) اين هم عيال آن مرحومگزينه 2) يكي ازآن لعين ها لباس غضب بركردهگزينه 3) آن ناكام به آزار مورچه هم راضي نبودگزينه 4) آن صدا از ميان جمع گفت سوال 10 ) مشهورترين نويسنده ي ادب پايداري سياهان ،دركدام گزينه آمده است؟
گزينه 1) عمو تُمگزينه 2) جبران ابراهيم جبراگزينه 3) هريت بيچراستوگزينه 4) پابلو نرودا
سوال 10- گزینه 3
سوال 6- گزینه ی 4
سوال 5-گزینه ی 2
سوال4-گزینه ی 4
سوال 7- گزینه ی 4
سوال 8- گزینه ی4
سوال3- گزینه ی 3
سوال 9- گزینه ی 10(مطمئن نیستم)!
amir_rahmani
04-04-2009, 05:01 PM
جواب سوال 3 میشه 4 بقیه را هم به اتفاق نظر درست گفته بودیم....
با سپاس
faded
04-07-2009, 09:54 PM
قصیده کامل مادر می از رودکی
لطفا اگر هست برام قرار بدین چون واقعا نیاز دارم بهش
saber57
04-08-2009, 09:39 PM
خسته نباشید
معنای عبارت "خورشید زمستان" چیه و کجا کاربرد داره؟
s@leh
04-08-2009, 11:36 PM
هزار جون معنی میتونه داشته باشه
احتمالا یک تعبیر شاعرانه است ، یا اسم رمز یا ....
معنی رو باید توی متن فهمید ، اینطوری نمیشه فهمید منظور چیه
فاطمه بیرانوند
04-09-2009, 08:31 PM
(ای در میان جان و جان از تو بی خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
جویندگان گوهر دریای حسن تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر)
و:
(شب مست یار بودم و در های های او
حیران آن جمال خوش و شیوه های او
در هوش ها فتاده نهایت بی هشی
در گوش ها فتاده سریر صدای او)
bidastar
04-09-2009, 08:56 PM
سلام
از عطار نیشابوری هست .
evilage
04-13-2009, 04:45 PM
باسلام
خورشید زمستان
اگر به خود کلمات توجه کنید در زمستان چیزی که زیاد ارزش داره گرمای خورشیده . خوب این اصطلاح رو جایی بکار می برن که چیزی یا فردی در یه محیط خاص بتونه واسه اون محیط سودمند باشه.مثلا در فضایی که همه بی سواد باشن یه نفر وارد بشه که سواد داشته باشه خوب می شه به اون خورشید زمستان گفت .
البته من سعی کردم خیلی عامیانه بگم که متوجه بشید درغیر اینصورت بصورت کامل توضیح بدم.
با تشکر
فاطمه بیرانوند
04-13-2009, 11:18 PM
سلام
خورشید زمستان یک تعبیر ادبی به معنای بی غیرتی خورشید است!
نور آن ضعیف و گرمایش کم است و این به بیداد گری زمستان کمک میکند!
امیدوارم کافی بوده باشد.
saber57
04-15-2009, 12:31 AM
سلام
خورشید زمستان یک تعبیر ادبی به معنای بی غیرتی خورشید است!
نور آن ضعیف و گرمایش کم است و این به بیداد گری زمستان کمک میکند!
امیدوارم کافی بوده باشد.
تشکر از جواب خوبتان
من هم فکر کنم به جواب نزدیکتر باشه چون خورشید زمستان ، گرما ونور لازمی رو که در سایر فصول داره ،از خودش بروز نمیده و به نظرم در مواردی به کار بره که عدم کارآیی ،بی توجهی و به قول شما بی غیرتی یک فرد رو نسبت به موضوعی نشون بده . برداشت خودم که اینطوره . آخه استاد ادبیات زمان دانشجویی ، این عبارت معنی دارو خطاب به دانشجویی فرمودند که در کلاس حضور فعالی نداشت و بیشتر وقتا غیبت داشت!!!!! :31:
ممنون از همه شما عزیزان و جوابهای خوبتون :11:
شیوان
04-20-2009, 08:10 PM
با سلام وتشکر دست اندرکاران سایت
لطفا در مورد تناسب زبان شخصیت های وتیپ های داستانی راهنمایی کنید:2:
فاطمه بیرانوند
04-22-2009, 06:03 PM
سلام
فکر میکنم «عناصر داستان» و «ادبیات داستانی »جمال میرصادقی منبع مناسبی باشه
«درسهایی در باره ی داستان نویسی» از لئوناردو بیشاب ترجمه ی محسن سلیمانی هم خوبه
Soalziad
05-04-2009, 06:17 PM
سلام. شاید سوال من کمی عجیب به نظر برسد. رمانی هست به این نام نوشته سلینجر. خب. اصلا یعنی چه ؟ ناطور یعنی چه ؟ ناتور یعنی چه ؟ کدام درست است ؟ معنی آن چیست ؟ منظور از دشت همان دشت و صحرا است؟ سر هم می نویسند یا جدا ؟ چرا معادل فارسی آن به این شکل است ؟ هنوز نخریدمش. ولی معروف اتس. پس حتما به دست متجرمان مختلفی ترجمه و چاپ شده. کدام نسخه را توصیه می کنیn ؟ این را naatvar می خوانند یا naatoor ?
bidastar
05-04-2009, 09:36 PM
سلام
نام اصلی کتاب the catcher in the rye هست که طبق ترجمه ناتور دشت درست هست
ناتور دشت از ترکیب 2 کلمه ناتور + دشت تشکیل شده ، ناتور به معنی نگهبان هست و دشت هم به قول شما همان دشت و صحرا
پس ناتور دشت یعنی نگهبان دشت.
علت این نامگذاری هم در فصول انتهایی رمان اومده :
«هولدن کالفیلد» (قهرمان رمان) با خواهرش «فیبی» راجعبه اینکه دوست دارد در آینده چه کاره شود صحبت میکند،
میگوید: «همهش مجسم میکنم که هزارها بچهی کوچک دارن تو دشت بازی میکنن و هیچکس هم اونجا نیست، منظورم آدم
بزرگه، جز من. من هم لبهی یه پرتگاه خطرناک وایسادهم و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم...
«ناتور دشت»دوبار به فارسی ترجمه شده : ترجمهی «محمد نجفی» و ترجمهی «احمد کریمی حکاک»
که میگن ترجمهی محمد نجفی به خاطر استفاده از الفاظ عامیانه اون حس اصلی داستان رو منتقل میکنه.
Soalziad
05-04-2009, 11:24 PM
با تشکر از شما دوست عزیز. پس تلفظ صحیح آن Naatoore Dasht هست ؟ یعنی به طور مثال ناتوره دشت ؟
Soalziad
05-05-2009, 03:49 PM
لطفا پاسخ دهید. فردا می خواهم برم بخرم نمیدانم به فروشنده بگویم natoor dasht یا natoore dasht
deluge28
05-05-2009, 07:29 PM
ناتورِ دشت درسته...natoore dasht
amirepsilon
05-06-2009, 02:04 PM
سلام
کار ویراستار چیه و چه کتابهایی نیاز به ویراستاری دارن ؟
golabi2
05-09-2009, 02:26 PM
سلام
سحريعني طلوع صبح روشن
زشبهاي فراق يار مردن
سحر يعني وصال نور با شب
ز اوج كاميابي جان سپردن
سحر يعني رهايي از شب تار
به مرغان سحر از شب رهيدن
سحر يعني براي جستن يار
هزاران كوي برزن در نهيدن
سحر يعني هزاران عشق و اميد
به ختم آرزوي دل رسيدن
سحر يعني به سِحر و جادوي عشق
فقط حسن جمال يار ديدن
سحر يعني ميان عمق اصوات
فقط آواي دلداري شنيدن
سحر يعني ز رنج هجر دلدار
سر بي شام بر بالين نهادن
سحر يعني ز درد و رنج معشوق
ز شبها تا سحر بيدار ماندن
سحر يعني به ناز و غمزه اي مست
دل بيچاره اي را آب كردن
سحر يعني به جادوي نگاهي
دل آشفته اي در بند كردن
سحر يعني نسيم شامگاهي
به سوي كلبه ي ياري وزيدن
سحر يعني ز بوي عطر دلدار
سحرگاهان ز جا آشفته رستن
سحر يعني زدست گرم ساقي
تمام خم مي را سركشيدن
سحر يعني تمام عمر و جانم
شبي را بي سحر هرگزنتانم
golabi2
05-09-2009, 02:28 PM
در ضمن واژه"سحر"به معنى جادوه يا همون سحر
bidastar
05-09-2009, 07:10 PM
در ضمن واژه"سحر"به معنى جادوه يا همون سحر
فکر کنم اشتباه متوجه شدی دوست عزیز
این SAHAR هست ، نه SEHR
golabi2
05-10-2009, 04:38 PM
آره همونsahar درسته شاعرشو نمي شناسى؟
barani700
05-10-2009, 05:29 PM
سلام
کار ویراستار چیه و چه کتابهایی نیاز به ویراستاری دارن ؟
ویراستار با كلمات سر و كار دارد، و هر جا كلماتی نوشته و منتشر میشود دست او در كار است.
ویراستار چه میكند؟
ویراستار كلمات شخص دیگری را، كه محتمل است رغبت ویژهای به آن نداشته باشد، در اختیار میگیرد و به تصحیح (یا بهبود) آن كلمات، كه كاری است دشوار و طولانی، مبادرت میورزد. ویراستار ممكن است متنی را كه دارد ویرایش میكند دوست داشته باشد یا دوست نداشته باشد، تأیید كند یا نكند، ممكن است آن را بكل چیز غلطی بپندارد، یا مهملی كه به زحمت نیرزد، یا حتی آن را كتاب ضالهای بداند. مع هذا وظیفه او ایجاب میكند كه كیفیتش را بهتر كند.
هر ویراستاری گاه گرفتار متون بد شده است (گفتن ندارد كه او از بهر معیشت كار میكند.) متن بی ارزش به محض آنكه منتشر گردد چند و چون خود را بروز میدهد، یا شاید معلوم شود كه نظر ویراستار غلط بوده است. به هر حال، غالباً متون ارزشمندی در اختیار ویراستار قرار میگیرد و او شادمانه زحمت میكشد تا آن متون به جهانیان عرضه شود.
گمنامی یا از خود گذشتگی ویراستاران اصل رایج پذیرفته شدهای است. ویراستار دایهای است كه سهم عمدهای در پرورش كودكانی دارد كه فرزند شخص دیگری به شمار میروند. او گاه تمایل پیدا میكند كه سهمش شناخته گردد و گاه ترجیح میدهد كه گمنام بماند.
این توصیف مجرد از شغل ویراستار جنبهای اساسی از زندگی حرفهای او را آشكار میسازد: دستاوردها معمولاً به نام شخص دیگری ثبت میشود. از این لحاظ، فرآیند ویرایش حتی میتواند معمایی اخلاقی به وجود بیاورد. فرض كنید متن دستنوشت كتابی به ناشر عرضه میگردد كه حاوی اندیشه جاذبی است، بموقع است، و احتمالاً خوانندگان فراوانی خواهد داشت. ولی نویسنده این كتاب قریحه ادبی چندانی ندارد. غالباً آنچه میگوید همان نیست كه میخواسته است بگوید، و اندیشهها را بی نوازه بیان میكند. متن دستنوشت پذیرفته میشود و ناشر، با موافقت نویسنده، ویراستاری را انتخاب میكند تا به ویرایش بپردازد: به تقریب هر جملهای را بازنویسد، ترتیب فصول را تغییر دهد، مكررات را حذف كند، و به هر جا كه لازم بود عبارت وصل كنندهای یا پاراگراف آغازگری بیفزاید. نگین اندیشه حالا در كلاف مناسبی جای گرفته است. نویسنده، در پیشگفتار كتاب، بزرگوارانه از كارمندان ناشر تشكر میكند و چه بسا كه نام ویراستار را ذكر كند و بگوید بسیاری از اصلاحات مدیون اوست (ولی واضح است كه تمام نقایص كتاب– پیشگفتار چنین میگوید– فقط ناشی از خطای نویسنده است.) آیا عرضه كتاب به عنوان اثر نویسندهاش اخلاقاً موجه است؟ آخر به نویسنده كتاب كمك فراوانی شده است.
ما كه اهل حرفه ویرایشیم معمولاً میگوییم بگذار چنین باشد. بسیاری از نویسندگان نیازمند كمكند، و بیشتر ناشران آماده فراهم آوردن وسیله این كمك. در نتیجه، جامعه ذرهای نور معرفت كسب كنند.
ویراستار چگونه آدمی است؟
چنین شخصی كه فرزند دیگری را میپرورد، پشت صحنه به كار میپردازد، و موتور شهرت سایران را روغنكاری میكند، چگونه آدمی است؟ این شخص، این ویراستار، مثل میلیونها كارگر دیگر است– كه اتومبیل میسازند، معدن حفر میكنند، به كار حسابداری مشغولند، به نظافت ساختمانها میپردازند، یا خطابه های رئیس جمهور و شوخیهای كمدینها را مینویسند. همه اینان به دیگران كمك میكنند و در برابر خدماتی كه انجام میدهند مزد دریافت میدارند.
ویراستار بیش از هر چیز دیگر باید باریك بین باشد و دلسوزی كند. منظور این نیست كه سایر كارگران ملزم نیستند كه دلسوزی كنند، كار آنان نیز دلسوزیهای خاصی میطلبد. در حوزه نگارش، ویراستار باید به صحت بیان، به انتظام مطالب، به فصاحت، و به منطق توجه دقیق مبذول دارد. ویراستاران چه نفرتی دارند از مغالطهها و مجادله های عوامفریب، ایهامها و مبهم اندیشیها، ناهمسازیها و فصول نامتناسب، زبان حرفهای، زبان زرگری، و زبان اداره جاتی. آنان معتقدند كه ویرگول و نقطه معنا دارند و به املای صحیح كلمات اهمیت میدهند. ویراستار شاد میشود از اینكه به دیگران كمك میكند. او نیروی ظریفی در اختیار دارد كه در خدمت هر كسی قرار میگیرد كه طالب آن است. به علاوه، والدین كودك معمولاً در برابر خدماتی كه به فرزندشان میشود از دایه سپاسگزارند. بهترین نویسندگان نیز نسبت به ویراستاران خوب خود حق شناسند. و این همان چیزی است كه به ویراستار انگیزش معنوی و رضایت عاطفی میبخشد.
بنابر آنچه گفته شد، شعار ویراستار این است: «من دلسوزی میكنم»– نسبت به كلمهها و جملهها و پاراگرافها در مقالهها و جزوهها و كتابهایی كه در دست ویرایش هستند. وظیفه ویراستار حكم میكند كه بكوشد نثر این مقالهها و جزوهها و كتابها برای خوانندگان مفهوم باشد: تفهیم و تفاهم. این هدف كوچكی در زندگی نیست.
از این لحاظ بخردانه مینماید كه ویراستار اشتیاق فعالی نسبت به اندیشه هایی داشته باشد كه با آنها سر و كار دارد. ویراستار خوب میكوشد كه به اندیشه مبهمی وضوح دهد و اندیشه درخشانی را تلألو بخشد.
چرا ویرایش لازم است؟
ویرایش بر هزینه های نشر میافزاید و طبعاً قیمت كتاب را بالا میبرد. لاجرم این سوالها پیش میآید: چرا ویرایش لازم است؟ هزینه های چاپ اجتناب ناپذیر است، ولی آیا نمیتوان از هزینه های ویرایش كاست یا بكلی آنها را حذف كرد؟ بهبود كیفی متن از لحاظ فروش، حیثیت ناشر، و نفع عامه چه مزایایی در بر دارد؟
ویراستاران به سهولت میتوانند اثبات كنند كه خدمت آنان كتابها را بهتر میكند، غلطهای دستوریشان را تصحیح میكند، فصیحتر و خواندنی ترشان میكند، و از زواید نامربوط مبرایشان میسازد. البته بیشتر ناشران رهنمودهایی در اختیار ویراستاران خود قرار میدهند تا آنان بدانند با توجه به فروش احتمالی هر كتابی ویرایش آن تا چه حد مقدور و مقرون به صرفه است. هر چه فروش احتمالی بیشتر باشد، پول بیشتر برای ویرایش در نظر گرفته میشود، البته به شرطی كه ویرایش میزان فروش را افزایش دهد. ناشر وقتی سود بیشتری به دست میآورد كه كتاب بالقوه پرفروشی به ویرایش اندكی نیاز داشته باشد. گاه نیز ممكن است كتاب پژوهشی ارزشمندی به ناشر پیشنهاد گردد كه ویرایش مفصلی بطلبد ولی فروش چندانی نداشته باشد. در این صورت، چارهای نیست جز توسل به سنجش شتابزده. ویراستار حالا باید متن را به مرحله حروفچینی برساند، بی آنكه مته به خشخاش بگذارد كه وقتگیر است و پول خوار. (اینگونه ویرایش لزوماً آسانترین نوع ویرایش نیست، چون به هر حال همه مطالب سنجیده میشود.) در سازمانهای انتشاراتی گاه حد ویرایش را به حداقل، معمولی و حداكثر درجهبندی میكنند.
ویراستاران، ضمن رعایت این قیود عملی، میكوشند تا كیفیت كتابها را پیش از چاپ بهتر كنند.
چه كسی منتفع میشود؟
اولین كسی كه منتفع میشود ناشر است. هیچ ناشری دوست ندارد در كتابهایش غلطهای املایی یا دستوری یافت شود، یا منتقدان عبارتها یا اندیشه های نامفهوم در آنها بیابند و نقل كنند. این نقایص به حیثیت ناشر لطمه میزند. بنابراین، سازمانهای انتشارتی با بهرهگیری از كار ویراستاران حیثیت خود را محفوظ میدارند.
لغزشها و كوتاهیهای نویسندگان نیز جبران میشود و در نتیجه، از یك سو شهرت و حیثیت آنان فزونی میگیرد و از سوی دیگر در فرآیند ویرایش نكاتی میآموزند كه كتاب بعدیشان را بهتر میكند. (من این را به چشم دیدهام.)
خوانندگان نیز خوشحال میشوند از اینكه غلطهای املایی حواسشان را به خود معطوف نمیدارد یا ابهامها گیجشان نمیكند و برعكس، از تعبیرهای لطیف و اندیشه های درخشان محظوظ میشوند.
سرانجام، بهره ویراستاران نیز این است كه درك كردهاند چگونه كتاب بدی خوب شده است، كتاب خوبی خوبتر شده است، و كتاب بسیار خوبی خوبترین شده است. این ادراك به آنان احساس دلپذیری میبخشد: حرفه ویراستاری بی اجر نیست بلكه خیر و بركات خاص خود را دارد. این است پاسخ پرسشی كه فوقاً مطرح گردید.
كتاب متعلق به كیست؟
ویراستاری كه ساعتهای بسیاری را، در طول یك ماه یا بیشتر، صرف ویرایش یك كتاب میكند خواه ناخواه علاقه مالكانهای نسبت به آن پیدا میكند. وظیفه ویراستار این است كه هر خطایی را بیابد؛ توجه كند كه فی المثل نام ژرژ كلمانسو (Georges Clemenceau) غلط ضبط شده است؛ كه قرنی كه چارلز داروین (Charles Darwin) در آن میزیسته است نادرست ذكر شده است؛ در بحثی راجع به دی. اچ. لارنس (D. H. Lawrence) هیچ اشارهای به مسئله جنسیت نشده است؛ كه در زمینه كنترل موالید تعمیم نتایجی كه فقط با تكیه بر شش نمونه به دست آمده بیش از حد جسورانه است. ویراستار كه با چنین مسئولیتهایی روبرو است گرایش پیدا میكند به اینكه كتاب را مال خود بداند. ولی كتاب به راستی متعلق به كیست؟
كتاب تا حدی به ناشر تعلق دارد زیرا او پول لازم برای ویرایش و چاپ و انتشار آن را فراهم آورده است و حیثیت و سرمایهاش را بدان وابسته كرده است. مع هذا، كتاب فرزند معنوی نویسنده است؛ بی وجود او كتابی نیز موجود نبود. ملاحظه میكنید كه وابستگی دو سویهای وجود دارد. با این همه میتوان مشخص ساخت كه چه متعلق به كه است.
ویراستار باید به خاطر داشته باشد كه نام نویسنده روی جلد و صفحه عنوان كتاب چاپ میشود و اوست كه جوابگوی مطالبی است كه در صفحات بعد درج شده است. لاجرم، كتاب به نویسنده تعلق دارد. نویسنده مسئول كتاب است جز در چند مورد– در بعضی زمینه های قانونی مهم و در بیشتر تصمیمهای مربوط به تولید كتاب كه در حوزه مسئولیتها و اختیارات ناشر قرار دارد.
ناشر– و ویراستار كه كارگزار اوست– قانوناً و عملاً موظف است كه مواظب افتراها و نیش زدنهای احتمالی باشد. گرچه نویسنده در قرارداد نشر كتاب به ناشر تضمین میدهد كه كتاب حاوی هیچ مطلب افتراآمیزی نیست، در صورتی كه شخصی نسبت به خود هر نوع افترایی در كتاب بیابد هم علیه نویسنده اقامه دعوی میكند و همه علیه ناشر. این است كه ویراستار باید به منزله چشم ناشر عمل كند و مواظب مطالب احتمالی توهین آمیز و عالمانه و عامدانه لطمه زننده به حیثیت زندگان یا مردگانی باشد كه خود یا بازماندگانشان بتوانند كار را به دادگاه بكشانند.
مسئله افترا به ندرت در انتشارات دانشگاهی پیش میآید، ولی در صورتی كه پیش بیاید جنبه وخیمی پیدا میكند. كتاب خوبی راجع به كمونیستهای پیش از جنگ جهانی دوم در ایالات متحده امریكا به ناچار كنار گذاشته شد زیرا نویسنده راضی نبود نام اشخاصی را كه «صورتی» (از لحاظ گرایشهای سیاسی و اجتماعی، معتدلتر از «سرخ») خوانده بودشان حذف كند. ویراستار معتقد بود كه متصف كردن اشخاص به چنین صفتی میتواند مسئلهساز باشد، و حقوقدانی كه از سوی ناشر مأموریت یافته بود متن دستنوشت را بررسی كند اعلام نمود كه اشخاص مزبور میتوانند ناشر و نویسنده را به اتهام افترا به دادگاه بكشانند– و محتملاً با توجه به روحیه مرافعه جویشان چنین نیز میكردند– زیرا برچسب «صورتی» به شهرت آنان لطمه میزد. هزینهای كه باید صرف میشد تا اثبات گردد این مطالب صحیح است (دفاع مرسوم در برابر اتهام) و اضطرابی كه به دلیل این مرافعه گریبان ناشر را میگرفت چیزی نبود كه یك سازمان انتشاراتی دانشگاهی قادر به تحمل آن باشد– گرچه شاید بدین ترتیب قدمی به سود حقیقت و عدالت برداشته میشد.
آنچه من نیش زدن میخوانمش به اندازه افترا مسئله ساز نیست. نیش زدن اتهامی نیست كه بتوان آن را به دادگاه كشاند. ولی این امر میتواند بخش قابل توجهی از خوانندگان بالقوه را بیزار كند و نسبت به نویسنده تا آن حد بدگمان سازد كه از خیر كتاب بگذرند و به نویسنده و ناشر خرده بگیرند كه چرا كتابشان حاوی مطالب غیرعادلانه است.
در مجموعهای از مقالات به قلم نویسندگان مختلف كه قرار بود به صورت یك كتاب منتشر شود، نویسندهای كه خود از پیروان پروپاقرص كلیسای انگلیس بود گوشهای به كاتولیكها زده بود. من پیشنهاد كردم این تعریض حذف شود زیرا ربط چندانی به بحث او نداشت (به واقع انحرافی بود از آن) و ممكن بود بعضی از خوانندگان علاقه مند به نظریه او را برماند. البته در اینكه او تمایلات مذهبی خود را بیان كند حرفی نبود، ولی در نوشتهای كه قرار است چاپ شود چه بهتر كه شخص اهل تساهل باشد. نویسنده مزبور سخت سری به خرج داد. هنگامی كه منتقدی درست به همین جمله ایراد گرفت، و بدین بهانه ضربهای كاری به كل كتاب وارد ساخت، من دریافتم كه میباید بیشتر میكوشیدم تا نویسنده را وادار به حذف آن جمله سازم حتی اگر لازم میبود چند ضربه خفیف حواله او كنم.
خودپرستی مردانه در بسیاری از خوانندگان بالقوه نفرت ایجاد میكند. نویسندهای كه دوست دارد به مردی خود بنازد میتواند هر جا كه دلش خواست این كار را بكند، ولی بسیار اتفاق میافتد كه نویسندگان ندانسته مرتكب خطاهایی میشوند كه مرده ریگ نگرشهای منسوخ است. مثلاً مینویسند: «راننده اتوبوس مدرسه، مثل چه بسیار از زنان دیگر، راننده ماهری نبود و نتوانست جلوی تصادف را بگیرد.» وقتی به چنین جملهای برمی خوری، ای ویراستار، دقت كن تا همه واقعیتهای تلخ حادثه همان گونه كه بوده است بیان شود ولی پای بقیه زنان جهان را از این داستان بیرون بكش.
علی رغم حسن نیت و تلاش همه جانبه بسیار، هنوز سیاه با سفید در تقابل است، سفید با سیاه در تقابل است و نابردباریهای غم انگیز ادامه دارد. پیش فرضهای كم پیدا پابرجاست. ویراستار اگر این مسئله را همواره پیش چشم داشته باشد و نویسنده را نسبت به آن هشیار سازد، وظیفهاش را بهتر انجام خواهد داد. هرگاه نویسندهای چنین جملهای مینویسند: «سیاهان هائیتی پیشنهادهای خیرخواهانه جامعهشناسان امریكایی را به جا نیاوردند»، ذكر اینكه هائیتیان سیاهند بی مورد است. پس، ای ویراستار، این اشاره به «سیاه» بودن هائیتیان را حذف كن تا از آنان همان گونه نام برده شود كه از جامعه شناسان امریكایی سفید نام برده شده است. البته گاهی زمینه بحث میطلبد، و بنابراین مانعی ندارد، كه به سیاه بودن هائیتیان اشاره شود.
این قبیل نیش زدنها را میتوان نابردباری خواند و از آنجا كه ترویج بردباری چندان در قلمرو وظایف ویراستار نمیگنجد، این سوال پیش میآید كه اصلاً چرا آن را مطرح كردهایم؟
ویراستار، درست همانگونه كه از نویسنده انتظار میرود، خوانندگان مقاله یا كتابی را كه در دست ویرایش دراد همواره باید پیش چشم داشته باشد. در این صورت، آنان را بیهوده آزرده یا بیزار نمیكند. البته وقتی نگرش نابردبارانه جزئی از روح كتاب است باید آن را دست نخورده نگهداشت تا خوانندگان به سمت گیری نویسنده پی ببرند. ولی سیخ زدنهای بیجا، به ویژه در نوشته های پژوهشی، لكه هایی به جا میگذارد كه پاك كردنشان یكی از وظایف ویراستار است.
با این پیشنهادها نمیخواهم بگویم كه گرگ را به لباس گوسفند درآوریم. نباید به نویسندگان توصیه كرد كه دیدگاهشان را پوشیده بدارند، بلكه برعكس، آنان را باید یاری داد تا موضع شخصی یا سمت گیریشان را به روشنی بیان كنند. گاه آنان عشقشان میكشد كه حامیان دیدگاه مخالف را با ضربه های چپ و راست و كوتاه و بلند از پا بیندازند. این نمایش بدی نیست. چیزی كه ویراستار حذف میكند عبارات لطمه زننده بی ربط و بیجایی است كه خواننده را بیهوده منزجر میكند. نمیدانید چقدر از این نوع عبارات در متون دستنوشت یافت میشود.
در تمام این موارد از ویراستاران انتظار میرود كه حضور ذهن به خرج دهند و نیروی سنجش خود را به كار بیندازند، پس عجب نیست كه پس از دهها، بلكه صدها، غلطی كه در یك متن مییابند و اصلاح میكنند نوعی احساس مالكیت به آنان دست میدهد.
متن كتاب، پس از اتمام و ویرایش، به بخش تولید ارسال میگردد تا آن بخش، برنامهای جهت طراحی جلد و حروفچینی و صفحهآرایی و چاپ و صحافی كتاب تنظیم كند. نویسندگان مجبور میشوند بیشتر تصمیم گیریهای مربوط به تولید كتاب را به عهده ناشر بگذارند. در قرارداد نشر كتاب، كه به امضای نویسنده و ناشر میرسد، معمولاً تصریح میگردد كه طرح و تولید كتاب طبق نظر و صلاحدید ناشر صورت میگیرد. این شرط بدین دلیل ضروری است كه ناشر باید مقدار پول لازم برای چاپ و انتشار هر كتاب را تحت كنترل داشته باشد. مهارت طراحان مجرب سبب میشود كه از این پول بیشترین بهره اخذ گردد. نویسندگان نیز بهتر است كه كار را به دست این طراحان بسپارند. ولی بسیاری از نویسندگان تصوری كلی از طرح كتابشان در ذهن دارند. این تصورهای كلی چندان بد نیستند. ناشر مدبر آنها را مورد ملاحظه قرار میدهد و گاه نیز، احتمالاً به صورتی تعدیل یافته، از آنها استفاده میكند. مشكل وقتی پیش میآید كه نویسندهای مدت زمانی طولانی یك تصور كلی را در ذهن پرورانده است و در نتیجه هر گونه تغییری كه در آن داده شود به نظرش توهین به مقدسات جلوه میكند– درست مثل تغییر دادن نام بچه پس از نامگذاری در غسل تعمید.
گاهی كه نویسنده از تصمیم طراح ناراضی است ویراستار وظیفه پیدا میكند نویسنده را قانع سازد كه تصمیم طراح بجاست. نویسندهای كه نام استعاری غریبی برای كتابش انتخاب كرده بود سرسختانه اصرار میورزید كه در طرح جلد استعاره به كار نرود. بدبختانه این تمایل وقتی ابراز شد كه چیزی به چاپ روكش جلد كتاب نمانده بود. گاه لازم است توضیح داده شود كه روكش جلد كتاب زودتر به چاپ میرسد تا كاركنان بخش فروش بتوانند آن را حتی پیش از انتشار كتاب به عمده فروشان و كتابفروشان عرضه كنند. نویسنده معمولاً روكش جلد را (كه اتفاقاً از لحاظ بازاریابی مهم تلقی میشود) پس از اتمام كار چاپ و صحافی میبیند. طراح بی خبر از نظر نویسنده در طرح جلد از استعاره «روبانهای مِه» (یعنی همان نام كتاب) استفاده كرده بود. این بود كه شادی نویسنده مزبور از اینكه برای نخستین بار نسخهای از اثرش را در دست دارد با تأسفی همراه شد كه ناشی از مشاهده طرح جلد بود. در این مورد مشكل عمیقتر از طراحی بود. نام كتاب هدایت كننده نبود و طراح هنرمند چندان گناهی مرتكب نشده بود كه آن جلد مِهآلود را ساخته بود زیرا نام كتاب هیچ اشارهای به محتوای آن نداشت.
تا اینجا گفتیم ویراستار كیست، چه میكند، و چرا كارش لازم است. اكنون بگوییم چگونه میتواند در كارش توفیق یابد.
ویراستار چگونه میتواند در كارش توفیق یابد؟
موفقیت ویراستار عمدتاً منوط است به روابط شخصی. او برای آنكه بتواند كتاب را به بهترین نحوی ویرایش كند لازم است روابط خوبی با نویسنده داشته باشد. ویراستار خوب چشم از لغتنامه برمی گیرد و انسانی را مشاهده میكند كه بخش مهمی از درون خود را دارد بر همگان آشكار میسازد. در زمینه این روابط، یعنی روابط ویراستار و نویسنده، چیزی در شیوهنامهها نمیتوان یافت. ولی سالها سر و كله زدن با نویسندگان و ویراستاران نوعی شیوه برخورد به من آموخته است كه برایم كارساز بوده است.
پروفسور ویلیام استرانك (Professor William Strunk) داستانی راجع به ویلیام لاین فلپس (William Lyon Phelps) تعریف میكرد كه از اساتید فاضل دانشگاه یل (Yale) است: یك روز صبح پروفسور فلپس بعد از خاتمه درس طبق معمول داشت در خیابانهای نیو هی ون (New Haven) قدم میزد كه با پیرزن كوچك اندامی مواج شد.
پیرزن گفت: «پروفسور فلپس، سخنرانی دیشب شما عالی بود. ولی شما لابد برای اظهارنظر پیرزنی چون من پشیزی ارزش قایل نیستید.»
پروفسور فلپس مكثی كرد و كلاه از سر برداشت و سری به احترام فرود آورد و گفت: «خانم، من مرده تحسینم.»
هر انسانی تا حدی شبیه پروفسور فلپس است و با توجه به اینكه نویسندگان انسان اند، ویراستاران فرزانه به خاطر میسپارند كه نویسندگان بدون شك از تحسین محظوظ میگردند و رابطه با آنان دوستانهتر خواهد بود اگر تصحیحها و تجدیدنظرها و تشكیكها با كمی تحسین همراه شود.
مجسم كنید روابط دو شخص را كه نفر اول غلطهایی املایی واشتباههای دستوری و عبارتهای مبهم و تكرارهای نابجا و امثالهم را در كتاب نفر دوم بازمی نماید، و او میگوید: «شما حق دارید؛ من اشتباه كردم» (و همه پیشنهادهای اصلاحی نفر اول را میپذیرد) یا میگوید: «من حق دارم؛ شما بر خطایید» (و هیچ یك از پیشنهادهای اصلاحی او را نمیپذیرد). هر دوی این بده بستانها به دوستی آنها لطمه میزند. ولی اگر نفر اول ضمن بازنمودن خطاها و كاستیهای كتاب نفر دوم فضیلتهای آن را نیز تحسین كند دورنمای روابط آنان روشنتر خواهد شد. نویسندگان شكاك به دل خود بد نیاورند: چنین تحسینهایی بندرت دروغین یا ریاكارانه است– ریاكاری پایه محكمی برای روابط خوب نیست، و ویراستاران باید رك گو و در عین حال محتاط باشند.
حتی در این صورت، گاه ویراستار قادر نیست فضیلتی در كتابی بیابد كه دارد ویرایشش میكند. بعضی از متون دستنوشت بسیار آشفته یا چرند یا هم آشفته و هم چرند به نظر میرسند. ویراستار در این قبیل موارد بهتر است به خاطر بیاورد كه روشهای انتخاب و حذف كه پیش از اخذ تصمیم راجع به انتشار هر كتابی اعمال میشود معمولاً صحیح و منطقی است، كتابهایی كه در دست چاپ اند به یقین ارزش چاپ شدن دارند، و این كتاب كه به نظر او آشفته یا چرند میرسد لابد چیزكی دارد كه بتوان تحسینش كرد.
فرض كنید كتابی حاوی نكات كاملاً بدیهی است و سخن از استدلالهایی به میان میآورد كه مثل روز روشن است. چه چیز این كتاب را میتوان تحسین كرد؟ ویراستار میتواند این طور اظهارنظر كند: «بسیاری از خوانندگان با شما همعقیده خواهند بود. ولی آیا بهتر نیست به استدلالتان شكل تازهای بدهید؟» فرض كنید كتابی پر از اندیشه های درهم و برهم است– یعنی نویسنده به روشنی نگفته است كه حرفش چیست. چه چیز این كتاب را میتوان تحسین كرد؟ ویراستار میتواند این طور اظهارنظر كند: «شما به موضوع بسیار مشكلی پرداختهاید.» نویسنده این سخن را تحسینی از اثر خود تلقی خواهد كرد و لابد پیشنهادهای اصلاحی ویراستار را آسانتر خواهد پذیرفت. فرض كنید نسخه تایپ شده كتابی به دست ویراستار میرسد كه نویسنده اصلاحات زیادی در آن صورت داده و حسابی ناخوانایش كرده است. بیشتر صفحات این نسخه لازم است دوباره تایپ شود. چگونه آن را تحسین كنیم؟ ویراستار میتواند این طور اظهارنظر كند: «اصلاحاتی كه در نسخه تایپ شده انجام دادهاید عالی است. حالا لطف كنید صفحاتی را كه روی آنها بیشتر اصلاح صورت گرفته دوباره تایپ كنید.» (اگر اصلاحات بجا و لازم نیستند، ویراستار میتواند به نویسنده بگوید: «شما باید همه صفحات این نسخه را تایپ كنید، مگر اینكه از خیر اصلاحات بگذرید.»)
گاه بیهوده است اینكه ویراستار بكوشد در گفت و گوهایش با نویسنده عبارات نومایه و درخشان به كار برد. عبارات معمولی، حتی كلیشهای، غالباً مناسب و كارساز است. مثلاً چنین جملهای «ما بسیار علاقهمندیم كه كتاب شما را چاپ كنیم»، نویسنده را خوشحال میسازد– و، حقاً، ویراستار باید خوشحال باشد كه كتابی جهت ویرایش در اختیار داشته باشد.
ویراستاران از ابزار كارساز تحسین به قدر ممكن بهره نمیگیرند. شیوهنامه شیكاگو دستورالعمل كاملی به ویراستاران داده است، مع هذا اندكی تحسین صادقانه میتواند به نحو موثری رسمالخط اثر را تحت نظم صحیحی درآورد و به طور كلی سبك نویسنده را بهبود بخشد. ساعاتی كه به مصرف ارزیابی و تذكر فضیلتهای یك اثر میرسد دو فایده در بر دارد: روابط نویسنده و ویراستار را بهتر میكند، و ویراستاران را، حال كه توجهی خاص به فضیلتهای متن دستنوشت مبذول داشتهاند، قادر میسازد كه آن فضیلتها را از طریق ویرایش قوت بیشتری بخشند.
(چاپ شده در «نشر دانش»، سال6، شماره 2)
مشخصات كتابشناسی اصل این مقاله:
Elsie Myers Stainton, “The copy editor”, Scholarly Publishing: A Journal for Authors & Publishers. October 1985, pp. 55-63.
(از كتاب «درباره ویرایش»، برگزیده مقالههای نشر دانش (1)، زیرنظر نصرالله پورجوادی، تهران، مركز نشر دانشگاهی، چاپ اول، 1365.)
gmuosavi
10-18-2009, 10:00 AM
سلام دوستان
شاعر این بیت چه کسیه ؟!
اگر ز کوي تو، بويي به ما رساند باد
به مژده، جام جهان را به باد خواهم داد
نه در برابر چشمي، نه از نظر غايب ( یا - نه در برابر چشمی نه غایب از نظری )
نه ياد مي کني از من، نه مي روي از ياد
با تشکر از دل تنگم عزیز
ممنون
vBulletin v3.8.1, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.