PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : اشعار سکوت، تنهایی و مرگ






    

صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25

micropixel
07-05-2007, 18:22
نمي دانم آيا تا به حال چنين تاپيكي بوده يا نه ...
اما اگر شعري در رابطه با تنهايي و مرگ داشتيد اينجا بنويسيد ...
ممنون مي شم

micropixel
09-05-2007, 17:25
گفته بودن :
كلام شعر تنهايي سكوت است ...
ولي فكر نمي كردم اينقدر ...

magmagf
10-05-2007, 11:48
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

magmagf
10-05-2007, 11:49
حکایتم کن

برای دستهایی که مرا جستند

و برای چشمانی که مرا قطره قطره...

برای لبهایی که ترانه ام کردند

و بعد شاید مرثیه ای

حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!

magmagf
10-05-2007, 11:51
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

Iron
10-05-2007, 13:40
یاد این آهنگ فرهاد افتادم:

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه

کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تار سرد آسمون

پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

چراغ ستاره من رو به خاموشی میره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو اینورو اونور می زنه

تو رگای خسته سرد تنم
ترس مردن دادره پرپر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

Iron
10-05-2007, 13:41
و البته این آهنگ زیبا از هایده:

خودم تنها، تنها دلم
چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو

دلم شکسته زیر پا
نمی خواهد دیگر تو را

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

Iron
10-05-2007, 13:49
و این هم قسمتی از یکی از آهنگای هایده

دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی تاریکه
آخر قصه من نزدیکه

این منم از همه جا وا ماانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده

عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
بدلم شد آرزو

بازی عشقمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو

Ar@m
10-05-2007, 15:10
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم...

فروغ

somayeh_63
12-05-2007, 12:32
من شعر فعلا چيزي يادم نيست
اما جمله ايست از دکتر شريعتي
که واقعا تاثير گذاره
و بي ربط به موضوع هم نيست


دنيا را بد ساختند
کسي را که دوست داري، دوستت ندارد
کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نداري
اما کسي که تو دوستش داري، و اوهم دوستت دارد؛
به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند.
و اين رنج است؛
زندگي يعني اين.

Doyenfery
13-05-2007, 07:06
خواهم بر سر خاک من ای قوم نیایید *** بی قوممو بی خویش چو این قوم شمایید
بگریختم از دست شما در قفس تنگ *** زین بیش در پی آزار من چرایید؟
تا بدم نیش, کنون نوش چه رنگ است *** حقا که شما اهل ریایید و فریبید

persian365
13-05-2007, 07:15
خیلی تایپیک جالبی هست
کاش به جای واژه مرگ از کلمه دیگه ای استفاده می کردی
می تونستی بنویسی شعرهای تنهایی و سکوت
موفق باشید

persian365
14-05-2007, 14:05
رازشبگريه هاي ....
كودك تنها...
تكه ناني نيست .
حتي بر لب اخرين ظباله هاي كوچه هاي سرد وتاريك ...
جنوبي ترين نقطه از جغرافياي...
پ!!!!....پايتخت....

شايد امشب كودكي گرسنه نخوابد..

توسط: اميرحسين جاتن

persian365
14-05-2007, 14:06
روزها می گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام و خفته
قلبها ترمیم می شوند و من هنوز قلبم شکسته است و شکسته است و شکسته
لب ها می خندند و من هنوز لبانم بسته است و بسته است و بسته
چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم منتظر است و منتظر است و منتظر
دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم جاری است و جاری است و جاری

توسط: سارا ساری

persian365
14-05-2007, 14:10
- باز هم می نالی امشب ؟
- من ننالم پس که نالد ؟
- ناله ات امشب دگر چیست ؟
- ناله ام از داغ دیشب ؟
- دیشب اما ناله کردی !
- ناله از دیشب آن شب
- پس تو هر شب ناله می کن !
- ناله تنها مرحم من
- من ننالم پس که نالد ؟

م.جعفري(م.رهايي)

wolfboy
14-05-2007, 14:16
ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم :: پوشيده چه گوييم ، همينيم كه هستيم

magmagf
15-05-2007, 01:13
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟

magmagf
15-05-2007, 01:14
دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند

magmagf
15-05-2007, 01:14
به خیسی چشمانم طعنه نزن !
من از ابتدای همان ناگهان که دیدمت رخت آفتابی به تن داشتم.
شاید تنها اشتباهم این بود که نمی دانستم...گناهکار هر که باشد ، کیفر آن مال من است !

persian365
15-05-2007, 15:00
.
.
.
مرد تنها در زیر نقره ای مهتاب
دل به کویر خشک سپرده
امید پیدا کردن سرابی
در زیر نور ماه
دیوونه

مجنون طالقانی

persian365
15-05-2007, 15:03
همچنان باران مي بارد

همچنان اشک از چشم من

کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر

و نگاهم خيره به پيچ کوچه

خانه تاريک و تار

عصري حزن انگيز

غروبي سرخ و پر اشک

سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم

بي رمق

باران مي بارد

دل پر از تنهايي ست

که حتي اشکي هم در او خانه ندارد

دل پر از لحظه هاي باراني ست

صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد

مي خواند و مي رود.

او هم دلش گرفته

او هم پرسوز است نگاهش

مثل من

آسمان ديگر آبي نيست

پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک

خورشيدي نمي تابد

و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد

و گهگاهي نسيمي از سوي او

سروش شادي همراه مي آورد

آسمان باراني است

ديگر قطره هاي باران آبي نيستند

سياه و سرد و خشمگين

همچنان سردي انتظار ادامه دارد

همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند

همچنان باران مي بارد

و همچنان اشک از چشم من

شاعر وحید توکلی

persian365
16-05-2007, 03:13
دیگر دل شکسته راهی به تو ندارد
این ساز دل شکسته سوزی ز تو ندارد
دیگر نشان ز این عشق من پیش خود ندارم
دیگر تو را در این دل من پیش خود ندارم
می پرسم از دل خود شاید تو را بیابم
شاید تو را در این دل من پیش خود بیابم
رفتی تو از دل من دیگر تو را نخواهم
دیگر منم دل من دیگر تو را نخواهم
زین پس ز تو دل من دیگر نشان نگیرم
دیگر در این دل خود یادی ز تو نگیرم

شاعر اوین محمدی

persian365
21-05-2007, 15:27
نم نم هاي باران پوستينم را تر مي كنند

چه با ضرب مي زنند خود را

آرامشان كنيد ... چه شوقي ...

من هنوز اينجايم ...

منتظر او ...

در جستجوي نازمن

هر رهگذري نامم كرده است ...

عده اي ديوانه ام دانند ...

عده اي الافم خوانند ...

بگذار خوش باشن ، هيچ نمي گويم ...

آخر آنان نمي دانند اين كهنه راز من

آه باز شب آمد ...

شب آن كهنه آشناي من ...

آنكه مرا مجالي است از حرف مردم ...

اين تنها شاهد راز و نياز من

خشم مي گيرد تنم از حرفشان ...

لایق خشمم كاغذي و سازي ...

كاغذم پاره شد ...

از بس خشمم پاره شد سيم سازم

خفه ام مكنيد !!!

اگر طالب غمي خوشدل !!!

گوش كن ...

غم مي چكد از آواز من

شاعر ساجد بهشتی

magmagf
21-05-2007, 18:32
گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان

مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر ...

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار ...

persian365
23-05-2007, 06:33
نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

شاعر مريم چراغی

magmagf
23-05-2007, 09:08
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجوئی از این کاشانه عورم؟

چسان گریم؟ چسان گویم؟ حدیث قلب رنجورم

ازین خوابیدن درزیرسنگ وخاک خون خوردن

نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم

سکوت و زجر بود و مرگ بود و ماتم وزندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پرگشته این صدپاره دامانم

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی

شکست وخردشد افسانه شدروزم به صد پستی

کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم دراین دنیا

همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا

به فرمان سکوت کاروان تیره بختی ها

سراپا نغمه عصیان جرس بودم دراین دنیا

پرو پا بسته مرغی در قفس بودم دراین دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

magmagf
23-05-2007, 09:08
من شاعر مرگم
و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد

تا همه بدانند که
تقصير روزگار نيست
اگر من و تو بي توبه مي ميريم...

magmagf
23-05-2007, 09:09
آرزو دارم كه بميرم ....


سالهاست كه به اميد مردن زنده ام

دلم ميخواهد كه مرگ ......فقط مرگ به سراغ من بيايد .......

اما از بخت بدم مرگ هم براي من ناز ميكند......

magmagf
23-05-2007, 09:10
بر چرخ و فلک هيچ کسي چير نشد

وز خردن آدمي زمين سير نشد

مغرور بداني که نخوردست تو را

تعجيل مکن هم بخورد دير نشد

persian365
23-05-2007, 12:04
یادته بهت میگفتم
یه روزی میزاری میری
دنبال یه عشق تازه
تو میگفتی که میبینیم

حالا تو دنیا رو دیدی
روزگار چطور ورق خورد
تو شدی عروس دنیا
من شدم همدم رویا

رویای پیر و قشنگم
تو حصار دنیا مونده
به جز اون چشم سیاهت
توی هیچ دل جا نمونده

روزگار با ما چیکار کرد
دنیا رو ببین چه ها کرد
جز غم نبود چشمات
هر چی در بود واسه ما بست

آسمون دلش میسوزه
زندگیم همش حرومه
آخر بازیه عشقم
میدونم دیگه تمومه

میدونم که سرنوشتم
تو کتاب عاشقی سوخت
صفحه آخر عمرم
بی گناه تر از همه سوخت

شاعر مهرداد صالحی مجد

persian365
23-05-2007, 12:09
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي
افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس
آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه
اندوه ميكارد

شاعر فروغ فرخزاد

BKM_MAHDI
23-05-2007, 12:18
تن تو نازك ونرمه مثل برگ
تن من جون ميده پر پر بزنه زير تگرگ
دست باد پر ميده برگو تو هوا
اما من موندنيم تا برسه دستهاي مرگ
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه

BKM_MAHDI
23-05-2007, 12:30
وقتي كه دستهاي باد
قفس مرغ گرفتارو شكست
شوق پرواز نداشت
وقتي كه چلچله ها
خبر فصل بهارو ميدادند
عشق آواز نداشت
ديگه آسمون براش
فرقي با قفس نداشت
واسه پرواز بلند
تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توي ابرها
سوي جنگل هاي دور
ديگه رفته از خيال
اون پرنده ي صبور
اما لحظه اي رسيد
لحظه پريدنو رها شدن
ميون بيم و اميد
لحظه اي كه پنجره بغض ديوارو شكست
لحظه آسمون سرخ ميون چشاش نشست

persian365
24-05-2007, 15:33
گلي خشکيده در جنگ بودن و نبودن

که مي جويد قطره آبي را

که زندگي اش را مي جويد

که نفس مي خواهد

شاخه گل خشکيده

اما هيچ دست مهرباني نبود

اما باغباني نبود

او خودش روييد

نبود کسي او آب دهد

گل تنها شده

حتي علفهاي هرز هم ديگر کنار او نيستند

گلي که مي توانست پيوند دو نگاه باشد

يا بهانه يک سلام

اکنون در اين خاک غريب پوسيده

ديگر اميدي ندارد

گل ديگره مرده است

اشک نمي خواهد

گل هاي ديگر را

اميد زندگي باشيم

شاعر وحید توکلی

persian365
25-05-2007, 11:24
ندیدی تو هم شام تنهایی ام
نپرسیدی از راز شیدایی ام
فقط لاف مهر و وفا می زدی
نبودی رفیق غم و شادی ام
درین غربت آواره و بی نشان
شد از خستگی قلب صحرایی ام
گرفتند نادیده اشک مرا
گذشتند از عشق دریایی ام
نگفتند شاید که مجنون شوم
کشد کار آخر به رسوایی ام
نکردند یادی زمن دوستان
دریغ از دلم ،از غمم،زاری ام
فراموش شد نامم از یادها
نکردند یادی زتنهایی ام
کسی همزبان دل من نشد
دلی خسته ام مرگ زیبایی ام.

magmagf
25-05-2007, 11:32
سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من...

اه... چه بی انجام می رفتی

انگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم

magmagf
25-05-2007, 11:33
امشب گیسوان مهتاب

دوباره ترانه ی تنهایی سروده اند

و آهنگ سکوت را تکرار کنان

زمزمه می کنند

و میگویند :

......... زمان ٬ زمان رفتن تو نیست !...

persian365
25-05-2007, 12:57
خیلی وقت که یه بغضی تو صدامه

خیلی وقت که یه آهی تو نگامه

خیلی وقت حتی اشک هم قهر با من

تک و تنها تو قفس اسیر این تن

خیلی وقت خنده هام خیال و رویاست

آرزوهام چون حبابی روی دریاست

خیلی وقت که شب هام نوری نداره

توی آسمون می گردم واسه دیدن ستاره

خیلی وقت گلدون ها بدون آب اند

ماهی ها انگاری عمریه تو خواب اند

خیلی وقت قلب من خسته و پیره
برای سوختن و ساختن دیگه دیره

خیلی وقت قابی خالی رو دیواره

قابی بی عکس که تورو یادم می اره

خیلی وقت عشق تو پاها مو بسته

تنها من موندم و گیتاری شکسته

magmagf
26-05-2007, 21:05
شب تو موهای قشنگت گل صد ستاره کاشته
گل لاله بوسه هاشو رولب تو جا گذاشته
دل آیینه شکسته از صدای هق هق من
بی تو بوی غم گرفته همه دقایق من
شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی
غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی
چه شبایی که با گریه پشت این پنجره موندم
همه غم های دلم رو به یاد چشم تو خوندم
می رسی یه روز تو از راه می دونم که دیر نمی شه
دل دلمرده عاشق از غم تو پیر نمی شه
شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی
غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی

persian365
01-06-2007, 09:07
با عاشقان به حال وداعي سفر بخير
از دوري تو عاقبت چشم تر به خير
تنها شديم و خلوت ما گريه خيز شب
اشك شبان غربت و آه سحر به خير
اكنون كه پيش چشم مني ابر گريه ام
آن لحظه يي كه دور شوي از نظر به خير
من سرخوشم به اشك خود و خنده هاي تو
شوق پدر چو نيست نشاط پسر يه خير
گر صبر ما به سوي ظفر ميبرد تو را
در من شكيب تلخ و اميد ظفر به خير
من باغبان خسته تنم اي نهال سبز
بر قامت صنوبري ات برگ و بر بخيره
چون مي روي به نامه ي خود شد كن مرا
ياد تو با با خبر نامه بر به خير
گر عمر بوذد ديدن رويت بهشت ماست
ورنه بگو به گريه كه ياد پدر به خير
تاب فراق از پدر پير خود مخواه
اي يادگار روز جواني سفر به خير

persian365
01-06-2007, 09:08
هار و باغ و گلگشت چمنن ها
كنار دلبران شيرين سخن ها
اگر قسمت شد از خلوت درآيم
و گرنه ما و دل تنهاي تنها

شاعر مهدی سهیلی

persian365
06-06-2007, 14:34
ابان در تنهايي خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذريست
كه ناداني به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهايي خود غرق است
و حضور ره نوردي را مي نگرد
كه گامهايش لحظه اي
سكوت سنگين خانه را شكسته است
آسمان در تنهايي خود غرق است
و گذار پرنده اي را مي خواهد
كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد
و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم
كه ديگر نباشم

شاعر پيمان آزاد

magmagf
06-06-2007, 16:41
ديدارم بيا هر شب ، در اين تنهايي تنها و خدا مانند ،
دلم تنگ است....
بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند ،
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است .......
( مهدي اخوان ثالث )

magmagf
06-06-2007, 16:42
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....

magmagf
06-06-2007, 16:43
ز شبهاي دگر دارم تب غم بيشتر امشب
وصيت مي كنم باشيد از من باخبر امشب
مباشيد اي رفيقان امشب ديگر ز من غافل
كه از بزم شما خواهم بريدن دردسر امشب
مگر در من نشان مرگ ظاهر شد كه مي بينم
رفيقان را نهاني آستين بر چشم تر امشب
مكن دوري خدا را از سر بالينم اي همدم
كه من خود را نمي بينم چو شبهاي دگر امشب
وحشي بافقي

magmagf
06-06-2007, 16:46
آنان كه به شادي ام نمي آسودند

يك عمر در انتظار فرصت بودند

تا من به تو اعتماد كردم آنها

دستان تو را به خون من آلودند

پاي سند قتل من انگشت زدند

اين قوم مرا به نيت كشت زدند

خنجر خوردم ، ولي نمي بينمش آه

يعني كه مرا دوباره از پشت زدند

k@vir
09-06-2007, 23:17
فرياد ها مرده اند
سكوت جاريست
تنهايي
حاكم سرزمين بي كسي

k@vir
09-06-2007, 23:33
به قول فروع:
((چراغ هاي رابطه تاريكند))
و من افسرده از ناتواني اين روح
افسرده از شنيدن آواي خوشبختي ماهيان ساده دل
كه سوار بر رود پوچي اند
من از نگاه حزن آلود خويش افسرده ام
و از شنيدن اين كه
چراغ هاي رابطه تاريكند
من از ناتواني اين روح افسرده ام.

k@vir
09-06-2007, 23:35
در هجوم وحشي باد كوير
نفس شعله افروخته اي مي گيرد
ساقه اي مي شكند
غنچه سرخ دلش مي گيرد
و صدايي است كه در زمزمه ي باد
مرا مي گويد:
خشت در خانه ي آب مي ميرد
دلم از غربت خود مي گيرد [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

k@vir
09-06-2007, 23:38
فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار
کمی آهسته تر شاید........نه!محکم تر قدم بردار
به شدت خسته ام از خودبه سختی خسته ام از تو
بیا ای جان ناقابل بیا دست از سرم بردار
خدا می داند ای مردم دلم چون ساقه ی گندم
نمی رقصد به جز با گل نمی میرد به جز با خار
نه با من نسبتی دارم نه از اقوام انسانم
مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار
خودت بنشین قضاوت کن اگر تو جای من بودی
چه می گفتی به این مردم چه می کردی به این دیوار
خدایا گر چه کفر است این ولی یک شب از این شب ها

فقط یک لحظه- یک لحظه- خودت را جای من بگذار [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

k@vir
09-06-2007, 23:42
کاش غم من
توفان سهمگینی بود
و من چون مرغ باران
خود را به خشم ا و می سپردم
ولی افسوس که غم من چون جویبار صافی است
که همچنان می رود
و دل مرا
چون برگ مرده ای
همراه خود من برد . [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

k@vir
09-06-2007, 23:46
شاخه ها پژمرده است
سنگ ها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می تراود ز لبم قصه ی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب.
--------------------------------------------------
بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته ماهی مرده بود اما
--------------------------------------------------------
آنکه دایم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از پیش تماشا می کرد [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

sise
09-06-2007, 23:48
شعرهای قشنگیه اما "تنهایی" اش بر "مرگ " میچربه.

sise
09-06-2007, 23:51
از مرگ ‚ من سخن گفتم
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خوشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،

و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم

Greatone
09-06-2007, 23:53
نمیدونم چرا تو این انجمن انقدر از وحشت و مرگ و تاریکی وتباهی صحبت میشه
به فکر روشنایی و اینده باشد

k@vir
09-06-2007, 23:59
نمیدونم چرا تو این انجمن انقدر از وحشت و مرگ و تاریکی وتباهی صحبت میشه
به فکر روشنایی و اینده باشد

دل خوش سیری چند؟ [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

k@vir
10-06-2007, 00:05
تمام روزها
روی تنهاییم راه می روم
به همه جا نگاه می کنم
مدام
خورشید
از لای پنجره نمی تابد به اتاق
و پروانه
پریدن را لای کتاب جا گذاشته است
ای کاش می توانستم
آبی آسمان رابیاورم توی شعرم
ای کاش
دوستم می داشتید!

k@vir
10-06-2007, 00:08
مجالی نیست
تا از آستین کوتاه روز
بالا بروم
و گپی با ستاره ها بزنم
دل تنگ آدم ها
شمعی بود
که هرشب
نور می گریست! [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

magmagf
10-06-2007, 00:15
نمیدونم چرا تو این انجمن انقدر از وحشت و مرگ و تاریکی وتباهی صحبت میشه
به فکر روشنایی و اینده باشد

توی انجمن البته این بحث نمی شه تو این تاپیک این بحث می شه
وگرنه تو انجمن تاپیک شعر طنز هم داریم:46:

persian365
10-06-2007, 11:36
و اين آخرين آفتابِ عمرم بود
آخـرين سپـيده قـبل از مـرگ
در مـيـان سياهــي اوهــام
من در انـديشة هميـن يك برگ
آخـرين بـرگِ دفـترِ عمرم
كـه شده پاره پاره و بي رنگ
زنـدگي يكي ، دو روزي بــود
روز اول با مـن و ديگري در جنگ
به هنگام گريه چون سيل و
به هنـگام سـوختن شـد سنـگ
سنگِ آتشينِ دهر كوبيد و
درآن دم شعله زد بر وجودم رنگ
و كنون بر سرم افـكند
ســــايـة كبـــودِ مــــرگ

magmagf
10-06-2007, 12:11
عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق بازان جملگی دیوانه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو

عاشق کجاست

معشوق کیست

جنبش نفس است که عشقش خوانده اند

آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

گر بیابد بیشتر

گر ببیند دلبران تازه تر

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ی ما هم فراموش می شود



سنگ قبرم را نمی سازد کسی

مانده ام در کوچه های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد برد

سوختم خاکسترم را باد برد

k@vir
10-06-2007, 23:09
در آسمان دل من ستاره پیدا نیست
بخوان تو ماه من امشب حدیث تنهایی
-------------------------------------------------
من پنجره.....
و رد پای همیشگی یک نگاه
و ابری که همیشه بی موقع گریه اش می گیرد!
---------------------------------------------------------
من .(خط فاصله)تو.....
نه .......
شاید علامت تفریق است
بین ما
حالا که هر چه بیشتر می رویم
به صفر ....
نزدیک تر می شویم. [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

k@vir
10-06-2007, 23:16
تو از فصل غربت آمده ای
و من از فصل تنهایی
چه صادقانه باور کردی
و با نگاهت چشیدی طعم حسرتم را
چقدر ساده قسم می خوری که می مانی
هستی!
نگاهم را می شکنی وقتی بودنت را نمی بینم
می فهمم قسمتم را
تنهایی من پنجره حسرت [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

k@vir
11-06-2007, 00:25
میان قلب من اندوه جاریست
دلم تنها و بی کس چون قناریست
چو گل در خاک گلدانی غریبه
درون پوسیده و ظاهر بهاریست
شکستم سوختم طاقت سر آمد
بگو با من:دوایت بردباریست
که را گویم در این فربت خدایا
مرا در سینه زخمی سخت کاریست
درون قاب کوچک زنده ماندن
نشان از لحظه های بی قراریست
نمی دانم چرا غم آشنایم
همیشه شادی از قلبم فراریست! [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

wolfboy
11-06-2007, 18:39
مرگ بهشت است ...
وقتی که زندگی جهنم است ...

my_consort_is_my_life
11-06-2007, 18:59
سلام
معذرت می خوام دوست داشتم نظرمونسبت به این تایپیک بدم.البته شرمنده یکمی تند میشم اما:
حالم از این تایپیک بهم می خور ه چون همش پر ناامیدیه وتف به ناامیدی وخدا لعنت کنه نا امیدیرو وخدا همه ناامیدها رو امیدار کنه.
الهی 1000000000000000000000000000000(بی نهایت)آمین.

magmagf
11-06-2007, 20:14
سلام
معذرت می خوام دوست داشتم نظرمونسبت به این تایپیک بدم.البته شرمنده یکمی تند میشم اما:
حالم از این تایپیک بهم می خور ه چون همش پر ناامیدیه وتف به ناامیدی وخدا لعنت کنه نا امیدیرو وخدا همه ناامیدها رو امیدار کنه.
الهی 1000000000000000000000000000000(بی نهایت)آمین.

سلام دوست عزیز
خوش حال می شیم نظر شما را هم بدونیم
البته بهتر هست نظرتون را با کلمات اروم تری بیان کنید که احیانا به بقیه برنخوره مثلا بگید از موضوع تاپیک اصلا خوشم نمی یاد
به هر حال این موضوع سلیقه ای هست و ناراحتی هم همیشه هست بعضی از شعرها هم با این عنوان بسیار قشنگ گفته شدن و بچه ها اون شعرها را اینجا جمع می کنند همون طور که توی یک تاپیک اشعار راجع به مادر و جای دیگه اشعار راجع به پدر و در یک جا هم اشعار طنز را داریم
شما می تونید توی اون 3 تا تاپیک فعالیت کنید یا اگه نظر خاصی واسه ایجاد یک تاپیک با موضوع دیگه ای دارین بیان کنید حتما بهش رسیدگی می شه

ممنون

wolfboy
11-06-2007, 22:25
آخه اگه کسی دلش شکسته چی ؟؟؟ کسی از دنیا سیر شده شد ؟؟؟ کسی تموم کرده ی؟؟؟ کسی و کسی و کسی ...
اینجا اینجاست برای کشتی شکستگان

persian365
12-06-2007, 13:22
... و باز بايد بنشينم غم را ديكته كنم
غم درد هر شب دوري
غم بي تو نشستن
تاريكي ان هم در روز
غم غم غم پوسيدم از اين اه ديوانه ام
غم غم غم به رنگ شبم
بي بهانه ام
غم غم غم غم و ماتم
كو خيال پروانه ام
غم غم غم خسته شدم نيست صداي ترانه ام
صداي احساس كو
عطرخوب ياس كو

صداي قديمي خستگي هاي آواره
به نيمه شب هاي من بي چاره
غم غم غم آموختم
غم غم غم با من توام
تو را هر شب تو را هر روز ديدم
تو امدي غم رفت همه ام
همه كسم همه عشقم
غم غم غم پا بروي عشقم
اعتنا از من رفت غريبه شدم
غم غم غم نا اشناي ديارم
و غم غم وغم اه بيچاره دلم
حتي او نميداند او كه برايش بود منم
و آنكه از ا وست منم
غم غم غم بروي گونه هاي خيسم
غم را باز مي نويسم
باز واژه ي من غم غم و غم

شاعر رضا بهالو هوره(ستاره چين)

68vahid68
16-06-2007, 16:21
صدای این زنگوله
سعید آرمات


صدای اين زنگوله
از سفر های دور ما از دريا مي آيد. عجب !
عجب از زنگبار چه كسی ميپرسد اين حلقه به گوش كه زيبا تر می‌آيد !
اين توئه در سفر های ريخته از دهلی با بو های كندر و مر
سفرت به خير چه كسی چه كسی
چه كسی زنگوله به گردن بست؟


تو در كجاوه دور تری از من اتوبوسی كه گذشت و
به چرخاندن سر ديدم ديدم
ای توئه در اتوبوسي كه من
ساعتم را كوك زدم به عقربه چرخاندن پشت شيشه
كه بر چشم خط‌خوردگی لعنت
به لحن تند
زدی زير دهنم كجا!
كجای توام ای حافظه خاك بر داری شده
از عقوبت همين پرسيدن كجا !
می‌گفتم: اسمی چيزی نداری تو په
تف سر بالا هم
بهتر از اتوبوسی كه توی جاده‌اش خرابم خراب و
از اين عطر هر چی كه بپرسی جوابش يكی است
البته
بسته نيست اين در
و با كمي شكستن باز ميشود
شيشه‌ها هم كه ريخته كف
د جوابمو بده په
و گفتم كمر بند كشيده جواب عطري نبود كه تو دادی
اجراي من اگر بد است
به تاويل تو بر نمی‌گردد
كه حتی منقاری كه كشيدم روی عكس
بوتيمارت نكرد در تب من
حالا كوش به دون سوراخ تو ای دختر
جوان كشيده شده عطری بود يا كمر بندی؟
د جوابمو بده په بي معرفت
همين بود كه كمي اسب دير رمانده شد
اتوبوس با چند بسته قرص
به دره كه رسيد
گفتم

ها! او روسری سيا بود په نه؟!

FX64 Dual Core
18-06-2007, 23:00
با سلام

گفتم شاید ندیدنت
از خاطرم دورت کنه
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دیدم ندیدنت فقط
میتونه که کورم کنه

گفتم صداتو نشنوم
شاید که از یادم بری
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دیدم تو گوشم جز صدات
نیستش صدای دیگری

ندیدن و نشنیدنت
عشقتو از دلم نبرد
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
فقط دونستم بی تو دل
پر پر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام
حتی یه غنچه گل نداد

همش میگفتم با خودم
نکنه بمیرمـو نیـاد
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
امروزا محتاج تو ام
من نمیگم دلم میگه

میگه فردا اگه مردم نیای
چه فایده نوشدارو دیگه
===================
خیلی وقت بود که منتظر زلزله بودم ، ولی نه این زلزله که امروز اومد. چیزی که حداقل چند نفر رو با خودش ببره.
اونایی که خودشون راضی هستن به رفتن و دیگه طاقت موندن ندارن. اونایی که از خودکشی نمیترسن [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] و خیلی هم به این کار فکر کردن ولی به خاطر قولی که دادن و قسمی که خوردن موندن و ...

ما محکومیم به زنده ماندن تا شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

کاشکی یه زلزله دیگه بیاد، از خود آدما بپرسه که میخوان بمونن یا برن[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

john_mcdollar
19-06-2007, 05:00
سکانس ِ آخر وجودم
بد جور بوی زندگی می دهد
.
.
.
می خواهم بخوابم
صعود نزدیک است
حصاری نیست
دیواری نیست
...
می خواهم
بخوابم
.
.
.
اگرچه
...
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد
_________
البته نمیدونم واسه کیه

saragol
21-06-2007, 22:15
یک شاخه گل سرخ برای غمم

که مونس همه تنهائی هایم است

و نظاره گر همه آنچه را که بر دوش من گذاشته است

دوستش دارم

شاید که فردائی زیبا را برایم به ارمغان آورده باشد


غريب آشنا :11:

magmagf
22-06-2007, 00:22
...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..
يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!

magmagf
22-06-2007, 00:24
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !


از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !


متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت


اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

می خواستم ببوسمت از این دیار دور

می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت


نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا

بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت


از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت


ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

می خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پیش

می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !


تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !

خیلی قشنگه
حتما بخونید

mehrdad21
26-06-2007, 02:16
ما مردگان دویست سال بعد
دور هم نشستیم
با دعوتی رسمی
به صرف چای وشربت وشیرینی
و حراج معلومات

و چقدر کف زدیم
پیش رو برای خودمان
پشت سر برای هم

ما مردگان دویست سال بعد...

mehrdad21
26-06-2007, 02:17
مثل قصه‌های هزار و یک‌شب
هزار و یک شب
و هر شب یک قصه
هر قصه سند یک روز بیشتر زندگی کردن
شاید هم یک روز دیرتر مردن
هر شب در من کسی قصه‌ای میگوید
که همه چیز در نگاه آدم‌هایش اتفاق می‌افتد
دنیای هزار و یک شب من از جنس نگاه است
و من هر شب برای یک روز بیشتر زنده بودن
و یک قصه‌ی دیگر
نگاهم را سنگین میکنم
چشمانم را میبندم

میدانی٬
تو در قصه‌های هر شب من خوشبختی
خوشبخت لحظه‌ها

میدانی لحظه یعنی چه؟

mehrdad21
26-06-2007, 02:28
بگذار در فاصله ی پوست تو و غربت من

یکبار کلاغ به خانه اش برسد

پیش از آن که قصه به سر شود

diana_1989
26-06-2007, 20:12
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

diana_1989
26-06-2007, 20:13
بانوی پریشان شبهای دغدغه!!!
خود را در آغوش بگیر و بخواب
هیچ کس آشفتگی ات را
شانه نخواهد زد!
این جمع ،
پر ازتنهاییاست!!!
پر از تنهائــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــی

diana_1989
26-06-2007, 20:14
برویم
من به پشت سر نگاه نمیکنم.
در جاده دخترکی نشسته است
و زخم زمین خوردن هایش را نگاه می کند...
بلند می شوم و ادامه می دهم
زخم های ملتهبم را بهانه نمی کنم.
می روم اما این بار تنها...

diana_1989
26-06-2007, 20:15
گرگ عاشق


امشب تنم خمیده و خوابم نمی برد

روزم به شب رسیده و خوابم نمی برد



از ابر پاره پاره غمهای بیشمار

یک قطره غم چکیده و خوابم نمیبرد



یا خواب من ز غصه به روحم رسیده است

یا از سرم پریده و خوابم نمیبرد



یا پشت چشم پنجره ی فولاد آسمان

آه تو را شنیده و خوابم نمیبرد



پیراهن عزیز مرا گرگ عاشقی

از رو به رو دریده و خوابم نمیبرد



صدها ستاره می شمرم تا دوباره باز

سر میزند سپیده و خوابم نمیبرد



فریاد میزنم که خدا بشنود چرا؟؟

من شانه ام خمیده و خوابم نمیبرد!!!

diana_1989
26-06-2007, 20:16
چنان یاد از تو دارم

که گویی در دنیایت رهایم

چنان مجذوب آغوش تو بودم

که انگار از روز اول عشق

در آغوش تو خوابم

چگونه جان به اسم من تو دادی

که خود را جدا از تو نبینم

چگونه این عشق را پایداری ست

که من طاقت دوریت هیچ ندارم

diana_1989
26-06-2007, 20:17
گریستن را همچون تمنایی ناممکن و محکوم آموخته ام

و من آن پرنده نازک بالم

تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟

گویا تارک دنیا شدم

و بهترین نماد دلتگی ام

باران

و تمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین گذاشتم

و من همه چیز داشتم و اکنون هیچ ندارم

برگشته ام به زندگی عادی ام

رسیدگی به تنهایی هایم !!!

mehrdad21
26-06-2007, 22:55
یکی از شعرهایی که بسیار دوست دوستش دارم
=========
قرار بعدی
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
و نه خیرات
تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی

magmagf
27-06-2007, 12:44
ما نجات یافتگان ایم.


از میان آنان که مرگ


نی لبک هایش را


از استخوان های ایشان می تراشد


و از اشتیاق شان کمانش را.


پیکر هامان هنوز


با موسیقی_ خاموش شان شکوه می کنند.




ما نجات یافتگان ایم


برابر دیدگانمان در آسمان_ آبی هنوز هم


حلقه هایی برای گردن مان آویزان است.


همچنان


با قطره قطره ی خون مان


ثانیه های ساعت می گذرد.




ما نجات یافتگان ایم


همچنان


کرم های هراس


ما را می جوند.


پیشانی مان در غبار مدفون است.




دست های تان را می فشاریم


دیدگان تان را باز می شناسیم


اما همچنان


بدرودی در غبار


ما را با شما پیوند می دهد


بدرودی در غبار با شما پیوند مان می دهد .

Payan
27-06-2007, 13:12
یکی از شعرهایی که بسیار دوست دوستش دارم
=========
قرار بعدی
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
و نه خیرات
تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی
واقعا زيبا بود و غم انگيز
ليلي ها كجا ز حال مجنون ها خبر دارند؟

چه خوش بي مهربوني هر دو سر بي
كه يكسر مهربوني درد سر بي

magmagf
27-06-2007, 21:45
دستان سرد
يکی پس از ديگری
نوار تاريکی را بلند می کنند
چشم می گشايم
زنده ام
هنوز
در ميانه ی زخمی تازه

mehrdad21
27-06-2007, 23:09
فرض شما غلط است
زمین گرد نیست ، من نتوانسته ام ثابت کنم
زمین گرد نیست
هزار سال است که به دنبال خودم میگردم
مسافرم
اما هنوز نرسیده ام

mehrdad21
27-06-2007, 23:12
این دنیا
آن نیست که ما می خواستیم
سراسر خون است و آتش
یک جهنم واقعی است
و این آوازها و آهنگ ها
یعنی زندگی ما
چیزی نیست
جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم

mehrdad21
28-06-2007, 13:09
بيهوده عاشق تو شدم


نه نامي داشتي


نه چهره اي.


در تاريكي بازي ميكردم


بايد ميباختم


حالا منم و دست هاي خالي


و ماه كه سكه اي است


دست نيافتني


حالا منم و سرشكستگي


قمار بازان





سرشكسته به خانه بر مي گردند.

mehrdad21
28-06-2007, 13:10
تقدیم به پدرم (برای سرزنش های پسرش)




به يك كارت پستال سياه و سفيد ميمانيم


پسراني با چهره هايي از ابر


انگار گير افتاده باشيم


در بارانهاي تابستاني


گريه هايمان را


به دشت برده ايم


و آوازهاي عاشقانه مان را.


مخفيانه عاشق شده ايم


تا پدرها


ديگر سرزنش مان نكنند.

mehrdad21
28-06-2007, 13:11
خاطره مي شديم شايد

اگر همين نزديكي ها

چيزي بيشتر از حد معمول اتفاق افتاده بوديم .

فكرش را بكن

ديگر آنقدر دروغ بزرگي نبودي

كه من باور كنم

سنگفرشهاي پارك

گاه و بي گاهِ اينهمه مدت

رد پاهايت را راستي راستي خالي بسته اند .

ببين چه حقيقت شاخ داري شده ام

كه تا بيايم باورت شوم

آرزو مي كنم اي كاش

امتداد جاده ها را مي شد

از پر پيچ و خمشان بازداشت

كه ديگر

اينهمه سفرهاي قشنگت را

به روي خودم بالا نياورم

مي شود نگهداريد آقا

همين بغل

زير دلمان را زده است اين خانوم

Payan
28-06-2007, 14:07
تقدیم به پدرم (برای سرزنش های پسرش)





به يك كارت پستال سياه و سفيد ميمانيم




پسراني با چهره هايي از ابر




انگار گير افتاده باشيم




در بارانهاي تابستاني




گريه هايمان را




به دشت برده ايم




و آوازهاي عاشقانه مان را.




مخفيانه عاشق شده ايم




تا پدرها




ديگر سرزنش مان نكنند.




مهرداد جان شعر خودت بود؟

mehrdad21
28-06-2007, 15:49
مهرداد جان شعر خودت بود؟

سلام
نه پایان عزیز.
اما یه جورایی سرگذشت خودم بود

mehrdad21
28-06-2007, 15:51
هر شب
به آسمان،
از راه كوچكي
بالا ميروم
كم نور ترين ستاره ام
و سال هاست منتظر
شايد تو
مالكم باشي

mehrdad21
28-06-2007, 15:55
چه فرقي ميكند
زمين كروي باشد يا مستطيلي
وقتي سفري در كار نيست!؟
چه فرقي ميكند
لحاف در چه اندازه اي باشد
وقتي پايي نداري كه دراز كني !؟
اين خورشيد
چه بتابد چه نتابد
چه فرقي به حال مردگان دارد!؟

mehrdad21
28-06-2007, 16:11
زندگي را به بهانه خواب

خواب را به بهانه درد

درد را به بهانه تو

فراموش کردم

حال خود قضاوت کن که

از من چه ماند

جز تويي که وقت و بي وقت من را

انکار مي کني

magmagf
29-06-2007, 11:06
در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .
در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار بار سنگسار میشود.
در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند
و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...
در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است

magmagf
29-06-2007, 11:08
وقتی که رفت اخم كردم
برمي گشت و يك سبد انار با او بود ؛
خنديدم
و بچه گانه دستم را دراز كردم
و او از انارهايش يك دانه هم به من نداد
دلم مي خواست بخندم ولي گريستم
و ناگهان همه گفتند تو ديگر مرد شدي!
باشد از فردا مرد مي شوم
امروز يك انار به من بدهيد

magmagf
29-06-2007, 12:35
اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد
اشعار پراكنده ي من مال كسي نيست

magmagf
29-06-2007, 12:35
ناگهانی تر از آمدنت، می روی
بی بهانه
من می مانم و باران های بی اجازه
و
قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد:
متشکرم که به من فهماندی که:
چه قدر می توانم دوست بدارم
و
عاشق باشم بی توقع!
باور کن، بی توقع!

mehrdad21
30-06-2007, 01:18
یکی از شعر های مورد علاقه ام



ما سه تن بوديم

که راهي شديم

و راه بانان ديار درد

از سايه هاي ما فراري شدند

تو هم نبودي اگر

راهي مي شديم

در اين غم زار جاودانه ي جنون

بر پيشخوان منحني داغ

ما خوابيده ايم در بيداري زمان

مرده ايم در لحظه هاي ميعاد

يادگاري هايمان را بر تابوت هاي تنگ خويش

حک کرده ايم




به ميخانه التجا برديم

پياله ترک برداشت

در معبر نسيم نشستيم

توفان به پا خاست



ما مرده ايم در خاطرات بلند ياد

تو هم برو

تو هم که نباشي

پاهايم

با کوره راه وحشت و جنون

گلاويز مي شوند

گيرم که تا نيمروز حادثه

تا پيشخوان مرگ

سه نوبت سوار و پياده شويم

ولي فکر مي کنيم ايستاده ايم

ساکن نمي شويم مگر در باد

آرام نمي گيريم مگر در خاک

در چهره ام ببين مرگ را

ما مسافران تقديريم

سر روي زانوهاي عشق نهاديم

بي سر شديم

پا در گذرگاه يار نهاديم

بي پا شديم

دستي به گيسوان باد کشيديم

بي دست شديم

ولي هستيم

مي رويم

تا نا کجا

تا گم شدن در کوچه هاي خلوت خاک

تا هر چه بوي کافور و سدر

تا نقش فرياد بر لب هاي سکوت

اين گونه تا خلسه ي جاودان عشق

تا بي کران جاده ي زمين

خويش را بدرقه مي کنيم



تا نفس داريم

بهتر است فکري براي جواز دفن کنيم

زنده ماندن مان خلاف قانون است

يادت نرود

ما سه تن بوديم...

mehrdad21
01-07-2007, 01:48
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند.
برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند.
مي داني،
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :‌
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.

68vahid68
01-07-2007, 08:33
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور

68vahid68
02-07-2007, 15:14
شمعيم و خوانديم خط سرنوشت خويش
ما را براي سوز و گداز آفريده اند

زيب النسا

68vahid68
02-07-2007, 15:40
من نگويم كه به درد دل من گوش كنيد
بهتر آن است كه اين قصه فراموش كنيد

68vahid68
02-07-2007, 20:36
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخن گوي تو ام
من در ايت تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي تو ام

حميد مصدق

68vahid68
02-07-2007, 20:38
من قامت بلند تو را در قصيده اي
با نقش قلب سنگ تو تصوير مي كنم

حميد مصدق

68vahid68
02-07-2007, 20:41
مرا درديست بي درمان اگر گويم زبان سوزد
اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد

شاعر اين شعر را نمي شناسم

68vahid68
02-07-2007, 20:45
آمد سحري ندا ز ميخانه ما
كي رند و خراباتي و ديوانه ما
بر خيز كه پر كنيم پيمانه به مي
زان پيش كه پر كنند پيمانه ما

خيام

68vahid68
02-07-2007, 20:48
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده باغي و دلم شاد كنيد

بهار

Payan
02-07-2007, 21:08
غم دل چه باز گويم كه تو را ملال گيرد
كنم اين سخن كوته كه غم دراز دارم

اين اولين پست من توي تاپيكه .... راستش من با عنوان تاپيك مشكل دارم خيلي دلسرد كننده و نا اميد كننده است................ براي آدم افسردگي مياره :45: :45: :wac: :wac:

pesaremehraboun
02-07-2007, 22:44
نمی دانم . نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد .
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .
ولی بسیار مشتاقم که از خاکه گلویم سوتکی سازد ،
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
واو یک ریزو پی در پی دمِ خویش را در گلویم سخت بفشارد .
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین گونه یشکند هر دم سکوت مرگبارم را ... !

pesaremehraboun
02-07-2007, 22:50
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او ، دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند ... !

pesaremehraboun
02-07-2007, 22:54
گاهي خيال مي کنم از من بريده اي
بهترا ز من براي دلت گزيده اي
از خود سؤال مي کنم آيا چه کرده ام
در فکر فرو ميروم از من چه ديده اي
فرصت نمي دهي که کمي در دل کنم
گويا از اين نمونه مکرر شنيده اي
از من عبور مي کني و دم نمي زني
تنها دلم خوش است که شايد نديده اي
يک روز مي رسد که در آغوش گيرمت
هرگز بعيد نيست خدارا چه ديده اي

pesaremehraboun
02-07-2007, 22:57
ساکت و تنها چون کتابي در مسير باد
ميخورد هر دم ورق اما هيچ کس او را نميخواند
برگ ها را ميدهد بر باد
ميرود از ياد
هيچ چيز از او نمي ماند
بادبان کشتيِ او در مسير باد
مقصدش هر جا که باداباد
بادبان را نا خدا باد است
ليک او را هم خدا هم نا خدا باد است

virtualtrinity
02-07-2007, 23:40
مثل هر سلام این هم گذشت
و دیگر تو را ندیدم
با رفتنت
درخت قلبم یخ شد
بالهایم پرهایش ریخت

pesaremehraboun
02-07-2007, 23:42
هيچ فکر نميکردم
به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم

ديگر کسي به سراغم نخواهد آمد

فلبم شتابان ميزند
شمارش معکوس براي انفجار در سينه ام
و من تنهايي خود را در آغوش ميکشم

تنـهـا مانــــدم....

virtualtrinity
02-07-2007, 23:42
ين صداي پرپر شدن قلبي است تنها ..
.صدايي است غمگين از گورستان بي انصافي تو...
اين بار دل تنها و خسته من خاک سرد و بي آرايش را به خود گرفت ...
اين بار دل من قرباني بي انصافي تو شد ...
صدا را گوش مي کني؟؟؟
اين بار اين صدا از ناله هايي است که يادها مي گريند ...
آري يادها ، ياد و خاطراتي که من با تو بودم اين يادها براي دلم مي گريند ...
بر سر مزار دلم نشسته اند و مي گريند ...
بغضشان مانند بغض من تنهاست ...
اشکشان مانند اشک من بي پايان ...

68vahid68
03-07-2007, 06:56
گرفتار

لب خشکم ببین چشم ترم را
بیا از باده پر کن ساغرم را
دلم در تنگنای این قفس مرد
رسید آن دم که بگشایی پرم را

مشيري

68vahid68
03-07-2007, 07:36
لاله های شهر من

پیراهنی ز رنگ به تن کرده
با قلب خون فشان
این لاله های شهری
از گودهای جنوب شهر
می ایند
این لاله های شهری
از نان و از رهایی
حرف می زنند
این لاله های شهری ایا
در توپخانه
در جاده قدیم شمیران
در اوین
پژمرده می شوند ؟
نه
این لاله های شهری می گویند
باید مواظب هم باشیم
نام مرامپرس
بگذار از تو من
زیاد ندادنم
پیراهنی ز رنگ به تن کرده
با قلب خون فشان
این لاله های شهری
از گودهای جنوب شهر
می آمدند

گلسرخي

virtualtrinity
03-07-2007, 08:16
چنگ می زنم به خاک
به سایه سرو بلند
به خشکِ کلوخهای ريز و درشت
به سنگریزه های سیاه و سفید پراکنده
در کهکشان بی انتهای زمین

چنگ می زنم به خاک
می رسم به قطاری از مورچگان خميده کمری
که ریلهای غریزه را در تونلهای در هم گم؛ مقدسانه دنبال می کنند
و به کرمهای خاکی سرگردانی
که در برخورد با اکسيژن هوا به پیچ و تاب می افتند
بوی نمناک چشمه را - اکنون-
با نوک انگشتانم لمس می کنم
سمفونی برخورد آب را با سنگها
به دهليزهای شنوا يی می سپرم
و حس زلال هستی را
در کشمکش بی پایان ايمان با فلسفه نقد می کنم

چنگ می زنم
و در قلب سبززمين
به ريشه های تو می رسم
انبوه و زنده و شاداب
عميق و ستبر و وسيع
نشسته به سينه سروتنت

virtualtrinity
03-07-2007, 08:18
ترس غروبی نيست مرا
و هراس از آمدن شبی بی پايان - در پی آن
آنگاه که جسم سرد و خاموش من
سفرهُ جشنی رويايی برای خاکزيان زمين گردد

مرا از مرگ باکی نيست
آنگاه که به آوای محزون مرثيه خوان پير
و در انبوه فرياد پر خراش خيل سياه پوش
آراسته در ردای سپيد
خفته در دامان زمين
طعم خشک و آشنای خاک را به لبانم و
سايهُ وزين سنگ سياه را به گونه هايم حس کنم

رستاخيز را با وحشت انتظاره نميکشم
با دوزخ و بهشتی رقم خورده در سرنوشت من
تقدير هستی را در گرو تغيیر فصول ميدانم
و ديرينه راز جاودانگی را
در بستر زمين و زمان می جويم
و اعجاز آفرينش را
در قداست آب و خاک-


نه سيب سبزی و
نه مار اهرمن سرشتی و
نه برگ انجيری

virtualtrinity
03-07-2007, 08:22
جوانه های یخزده ام
در زمستان تاریک تنم
چون آوارگان سرگردان
نور وجود تو را می جویند و

ساقه های مرده ام
با آوند های نیمه جان و
شاخه های افراخته درآسمان
به امید رستاخیزی دیگر
به آوای دلنشین تو همه گوش به زنگ اند و

ریشه های خشکیده ام
به خیال واهی سیراب شدن
در اعماق سرد خاک این تبعید گاه
چشمهُ زلال جان تو را جستجو میکنند.

***

آفتاب وجودت را در من بتابان و
آتش جان بخشت را
در خاکستر سرد و بی رمق تن من بد مان

بگذار که روح افسون شدهُ من
دگر باره جادوها را در هم بشکند و
دروازه های بلند این دژ سیاه را
در هم بکوبد.

بگذار که سنگ نوشته های تنم
دگر باره حماسه ای بیافرینند
به زیبایی تو

بگذار که در دشت بی همتای وجودت
چونان بلوط کهنه ای
یکٌه و تنها،
پر برگ و سر افراز
پرندگان نشاط تو را پناهی باشم و
ریشه های در هم پیچ خورده ام
در جویبار تنت
ماهیان سرخ تو را
فراغت گاهی.

68vahid68
03-07-2007, 13:25
غربت

در کره راه گندم
آن جفت شاد بال سبک پا را می بینی ؟
آن جفت بال در بال که در گذار خود
گلبرگ های سرخ شقایق را
مثل هزار گله پروانه
از خواب سرخ رنگ
بیدار می کنند؟
آن زائران مشهد دیدار
آن آهوان رعنا
آن جفت پارسا را می بینی ؟
اینجا ولی هنوز از انبوه وهم خویش
چشم مرا به حیرت می کاوی
و در کویر دور نگاهم
طرحی به جز گریز نمی یابی

آتشی




اسم شاعر را فراموش نکنید دوستان

68vahid68
03-07-2007, 13:26
عصیان


به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز دارم
سرود ناله شد در سینه تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خودرا
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم بوسه شیرینش از تو
تنم با بوی عطرآگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله خونینش از تو
ولی ای مرد ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانیان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
بدور افکن حدیث نام ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا میبخشد آن پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه داده
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
فروغ فرخزاد

68vahid68
04-07-2007, 08:38
می خور که زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس وبی رفیق بی همدم و جفت
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

خیام

68vahid68
04-07-2007, 08:43
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

مصدق

mehrdad21
05-07-2007, 18:00
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی میکند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی میکنم.

68vahid68
05-07-2007, 21:32
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه ياد روي كردم جوان شدم

حافظ

68vahid68
05-07-2007, 21:44
زان يار دل نوازم شكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت

بي مزد و بود و منت هر خدمتي كه كردم
يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت

حافظ

mehrdad21
06-07-2007, 01:06
یکی از این روزها
از خاکستر خود بر می خیزم
تو آمده ای
و جهان کنار تو
علف زاری مه آلود
با تیرک شکسته تلفن نیست
شور است و امید
و رستگاری ابدی
دیگر به مرگ نمی اندیشم
زیبایی تو
مرا نجات داده است

mehrdad21
06-07-2007, 08:55
تاریک بود
اما هول آور نبود
دریا بود
اما غرق نمیکرد
من ذات جهان را
در چشم های تو دیدم
و گرنه می ترسیدم
از ماندن و
زیستن

در این سیاره تاریک
نور معنی نجات است
و تو نور بودی
برای تو دعا خواهم کرد.

68vahid68
06-07-2007, 11:26
يارب آن نو گل خندان كه خندان كه سپردي منش
مي سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از كويوفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلك از جان تنش
حافظ

magmagf
06-07-2007, 15:17
ما به اشتباه عاشق می شویم
ما در این بیابان تاریک اشتباها همدیگر را پیدا می کنیم
ما اشتباها عاشق هم می شویم
ما اشتباها قلبهایمان را پر از مهر می کنیم
اشتباها در تمام لحظه های یکدیگر زندگی می کنیم
و انگاه به تلنگری به درست از خواب برمی خیزیم
بعد از این تجربه های همه اشتباه چگونه دوباره بیابان را باور کنم ؟
چگونه ان خواب و بعد تلنگر و حالا این بیداری را تاب اورم ؟
و فکر می کنی ان تلنگر چه بود ؟..............................

magmagf
06-07-2007, 15:18
من قول خود مرا به تو و تو قول خودت را به من داده بودي
بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير
عشقمان را به گروگان گرفت!!

68vahid68
07-07-2007, 16:29
شعر من آغاز نيست
شعر من تكرار نيست
شعر من پايان تلخ قصه ايست
كز تمام حادثه تكرار و آغازش نمايان است و بس
وز تمام طول قصه
نيست جز ناباوري ها
قصه ام پايان ندارد
از عدم هم تا ابد راهي مگر هست؟
قصه از آن جا شروع شد
از همان جا كه عدم بود
از همان جا كه سياهي
رنگ تو رنگ خودم بود
از همان جا كه تو فهميدي خدايي
نيست جز تو هيچ و هيچي
چون تو تنهايي، تو يكتايي، خدايي
سال ها انديشه كردي
چون غرورت نشكند
معشوق را خود آفريدي
كودكت را نام دادي
نام عاشق
تا غرورت نشكند...
گفتي بزرگي، صاحب عز و جلالي
خنده كردي...
تا غرورت نشكند
معشوق را بازيچه كردي
اين همه رنگ آفريدي
تا بداني كه من از خود مي رسم تا تو
و يا از خود به خود
يا از همه دنيا
به دنياي بزرگ رنگ هايي كه تو دادي
آري، اما خنده كردي و فريبم دادي و گفتي
كه نيرنگ و فريب آري گناه است
عاقبت جاي گنه كار
در ته چاه است
چاه است؟!
اي خدا چاهي مگر هست؟
روز اول خود نگفتي...
هرچه ديدي، هر كجا ديدي
خود راه است؟
نگفتي؟
صبر كن
فرصت بده
آري به ذهنم آمد
آري يادم آمد
يادم آمد حكم قتل قاصدك اعدام بود
يادم آمد هديه ي آن كه قصاص قاصدك را مي كند الهام بود
پس چه شد؟
گفتي كه نسيان هم گناه است!!!
آه... درد و رنج و غم تا كي خدايا؟
آه... از هستي رسيدن تا عدم تا كي خدايا؟
آه... بازي با تمام واژه ها تا كي خدايا؟
آه... تا كي گفتن حق كفر محض است؟
تا به كي؟
تا كي خدايا؟
گفته بودم قصه ام پايان ندارد...
گفته بودم.


سروده ي:خاطره يوسف

68vahid68
07-07-2007, 19:21
ديدي كه يار جز سر جور و ستم ندشت
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ارچه دل چو كبوترم
افكند و كشت وعزت صيد حرم نداشت

حافظ

FX64 Dual Core
08-07-2007, 00:24
با سلام

خدا حافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که
منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خدا حافظ
نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جادست

خدا حافظ واسه اینکه
نبندی دل به رویا ها

دیگه وقت رفتنه [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ای کاش ...

68vahid68
08-07-2007, 07:13
خدا حافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که
منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خدا حافظ
نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جادست

خدا حافظ واسه اینکه
نبندی دل به رویا ها

دیگه وقت رفتنه [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ای کاش ... گفتي خداحافظ ،نداستي
نداستي ، نميفهمي
نبستم دل به رويا ها
دلم بستم به يك رويا
نداستي كه رويايم
ندانستي كه قلبم، آرزو يم
ندانستي كه رفتن ها
و دل بر راه بستن ها
براس توست رويايم
براي توست قلبم ،آرزويم
براي توست رفتن ها
و دل بر راه بستن ها
نداستي ، نميفهمي


اميدوارم زياد حالتون بهم نخورده باشه چون همين طوري پاي كامپيو تر گفتم

هبوط
08-07-2007, 20:22
خرده مگیر
آخرین پناهم بود .
اشکی که ریختم
وفغانی که بر آوردم
اگر چه از نگاه تو مردانه نبود، اما
گریه کردن آخرین پناهم بود.

محمد فتحی

هبوط
08-07-2007, 20:26
لمیده ام در کنج،
بی تو ترین خسته ی دنیا
تمام یک ربع ساعت تاخیرت،
نشسته ام تنها،
تنها میان جای خالی آدم ها،
آدم هایی که یک ربع ساعت پیش،
اتوبوسی را لبریز کردند
بی ما...
نگار مراد

هبوط
09-07-2007, 16:58
این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.
نکند راز من و تو باشد.
نکند عهد شکستی و...
یادمان باشد:
آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم
ابرها در سفرند
آسمان
اما
هست.
زهره عباسی

mehrdad21
12-07-2007, 22:56
مي روم
نگو چه زود
مي روم
نگواحساس نداشت
مي روم
نگو حيف, جايش خاليست...
پر مي كند ديگري جايم را
مي روم در شبي كه صبحش را
جاي ديگر خواهم ديد
مي روم
نگو دوست داشتن بلد نبود
نگو احساسش را گم كرد
بگو در احساس ها گم شد
مي روم
حتي بغض نكن
مي روم
اشك هايت را براي ديدار بگذار
مي روم
تو اخرين ديدار را به ياد دار............
وبدان در قلبم جاوداني!

مي ترسم اين بار اخرين ديدار باشد
حتي اگر ايينه با ما يار باشد

mehrdad21
12-07-2007, 22:57
در كلاس روزگار
درس هاي گونه گونه هست :
درس دست يافتن به آب ونان
درس زيستن كنار اين و آن.
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن.
درس با سرشك غم زهم جدا شدن!

در كنار اين معلمان .درسها ,
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست!
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها ,تمام عمر!

نام اوست :
مرگ !
وآنچه را که درس می دهد,
(( زندگی) است!

mehrdad21
14-07-2007, 01:01
عاشق این شعرم
==

آن چه بيرق بود باد بي مروت برد

در ميان آذرخش و تندرو توفان

كه همه سيماچه ها راشست

از تبار استقامت قامت مردي

مانده بر جا در دل ميدان

زير اين باران رگباران

آه! اي تنهاترين تن ها!

كه همه ياران تو را بدرود كردند و

به راه خويشتن رفتند

عقده هاشان را عقيده نام دادند و

ز ((ما))ها سوي ((من)) رفتند

من به آواز تو مي انديشم از راهت نمي پرسم

كه به تركستان رور يا كعبه يا جاي دگر اي مرد

و سلامت ميكنم همراه ميثاق كبوتر ها

از ميان حلقه اين چاه ويل و درد

اي دل قرن!اي دلير !اي گرد!

آخرين قديس بر جا مانده زان آيين

كه همه پيغمبرانش توبه كردند و

خدايش روزگاري پيش از اينها مرد!

روزگاري بود و ميگفتم

كاين زمين بي آسمان آيا چه خواهد بود؟

وين زمان در زير اين هفت آسمان پرسم

كه زمين و آسمان بي آرمان آيا چه خواهد بود؟

mehrdad21
14-07-2007, 01:02
من از تصور بيهودگي اين همه دست

و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم

من مثل دانش آموزي

كه درس هندسه اش را

ديوانه وار دوست ميدارد تنها هستم

mehrdad21
14-07-2007, 01:04
من دیوونه این شعرم
===

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند

mehrdad21
14-07-2007, 23:16
شعری بسیار زیبا از قیصر امین پور
====


روز مبادا

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

mehrdad21
14-07-2007, 23:17
سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام

mehrdad21
14-07-2007, 23:18
آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار…
بگذريم!

اين روزها
خيلی دلم برای گريه تنگ است!

mehrdad21
14-07-2007, 23:19
واژه واژه کلامت

به صداقت عسل بود شيرين

وقتی از کندوی غارت شده

احساساتت حرفها داشتی

mehrdad21
14-07-2007, 23:20
من از اينجا خواهم رفت

و فرقی هم نميکند

که فانوسی داشته باشم يا نه

کسی که ميگريزد

از گم شدن نميترسد

persian365
15-07-2007, 17:15
باز دلم مي خواد بميرم
دنيا رو سياه مي بينم
خودمو سياه تر از اون
تو دل گناه مي بينم
گريه دارم ، گريه دارم
اشكام امّا
نمي بارن
دلمو پُر از سياهي ، پُرِ از غصه مي بينم
صدامو سكوت گرفته
خودمو شبح مي بينم
توي تنهايي اسيرم
خودمو مُرده مي بينم
باز يادم رفت كه مُردم
خودمو زنده مي بينم
ديگه هيچي نمي بينم .

شاعر سعید ( ق. سوخته )

persian365
15-07-2007, 17:16
مرز هاي سكوت ...
من از گوشه این تنهایی
به سکوتی خیره شده ام
که مرزهای آن تمام دنیای مرا فرا گرفته است
شاید وقتی، جایی، کسی، زمانی
آرزو داشت این مرزها را پشت سر گذارد
این سکوت را بشکند
نمی دانم
شاید ....

rsz1368
16-07-2007, 14:49
کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وا نماند
خدا را در قضای کاروان ها
غریبی در بیابان جا نماند

mehrdad21
19-07-2007, 02:36
زندگی قشنگ و زیباست
اما ، ما بد شانسیم
باد درست جایی می وزد
که ما در آن پناه گرفته ایم
ما بد شانسیم
و کاری هم نمیشود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
سر از لیوان های ما در آوردند.

mehrdad21
19-07-2007, 02:37
وقتی عقیده عقده خوانده می شود
و نور چراغ در آب
مهتاب تلقی میشود
و متانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از خانه ی یتیم می دزدیم
و می فهمیم
دزد
اشتباه چاپی درد است .

mehrdad21
19-07-2007, 02:38
آسمان ابری بود
ما غصه هایمان را شمردیم و
به خواب رفتیم
باید هم کابوس می دیدیم .

Hadi King
19-07-2007, 22:34
:40: بر سنگ مزارم بنويسيد: در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال
به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت شايد
مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي...! :40:

Hadi King
19-07-2007, 22:36
نه از قبيله ابرم، نه از تبار كويرم كه بي بهانه بگريم، و بي ترانه بميرم ستاره اي
به درخشندگي ماه كه ديري است به دست توده اي از ابرهاي تيره اسيرم فرو نمي كشد اين
آب ، آتش عطشم را خوشا كه باز بيفتد به چشمه سار مسيرم دلم گرفته برايت ولي اجازه
ندارم كه از نسيم و پرنده، سراغي از تو بگيرم

Hadi King
19-07-2007, 22:38
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي.سوخت پروانه
ولي خوب جوابش را داد.گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

Hadi King
19-07-2007, 22:39
خدايا عاصي و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم
ديگر به جان آمد در اين شبهاي تنهايي بيا بشنو تو فريادي که پنهان در گلو کردم

Hadi King
19-07-2007, 22:40
نازنين دنيا همينه اون كه خوب بود بدترينه نكنه تنهات گذاشته اخره عشقها همينه
اين روزا عشقها خياله حتي فكرشم محاله عشق پاك پيدا نمي شه باشه هم رو به زواله

mehrdad21
21-07-2007, 06:21
من هنوز می ترسم
مبادا با زبانی سخن بگویم
که میان آدم ها رایج نیست
من هنوز هم از نیمکت های چوبی ردیف اول می هراسم
چون آنجا آزادی دست ها محدود است
و من دلم میخواهد دست هایم را
بی شرمندگی بالا ببرم :
-آقا اجازه
ما جواب تمام سئوالهای شما را بلدیم
اما هنوز
از چشم های شما می ترسیم !

magmagf
22-07-2007, 01:28
وقت تنگ است کسی گفت :بيا تا برويم
بوی مردار گرفتيم از اينجا برويم

چشم چرخاند و زمين دور سرم می چرخيد
ناگهان باز کسی گفت خدا را برويم

عشق در معرکه امروز غريب است غريب
کاش فرصت بدهد مرگ که فردا برويم

کم بگوييد که اين چشم به راهی تا کی ؟
ترسم آخر همه از خاطر دنیا برويم

ما از اين -ماندن بی عشق - دگر خسته شديم
گر دلت پا به رکاب است بيا تا برويم

magmagf
22-07-2007, 01:29
مدتي است ديگر صدايم را نمي شنوي
صدايت را نمي شنوم
درست از همان روز كه گفتي تنهايت نمي گذارم
مي نويسم شايد بخواني
اما حالا ديگر خواندنت هم دردي را از من دوا نمي كند
مي داني
روزها مي گذرد
ماه ها مي گذرد
و سالها نيز خواهند گذشت
اما چيزي در من تغيير نمي كند
هيچ چيز
انگار كه چيزي را گم كرده باشم
هر روز به دنبال اش مي گردم
نمي دانم گم كرده ام
يا جايي جا مانده است
يا شايد تو آن را با خود برده اي
جايش خالي است
مي سوزد
...
و هيچ چيز ديگري جايش را پر نخواهد كرد

magmagf
22-07-2007, 01:29
صدای قدم هایش را به خاطر دارم

حتی گرمای نفسش را میشناسم

هر ماه به دیدارم می آید

آنقدر گریه می کند تا باران ببارد

برایم یک شاخه گل می آورد

یک شاخه مریم سپید

گلهایش را وقتی که رفت بر می دارم

لای دفتر شعرم می گذارم

تمام شعرهای آن دفتر را برای او گفته ام

دفترم بوی مریم می دهد

او مرا مریم صدا می کرد

ولی من نازنین بودم

او عاشق مریم بود

ولی من عاشق او بودم

اکنون که بر سر قبرم مریم می آورد

آهسته می گوید

نازنین ... برایت مریم آوردم

هنوز هم عاشق اویم

و من درمیابم

چه بیهوده عاشقش بودم

و آن سنگ دل هنوز مریم را دوست می دارد

Adelin
22-07-2007, 10:56
افسوس من مرده ام و

شب هنوز گویی

ادامه ی همان شب بیهوده است...

========================

من
پرنده ی زخمی خون بالی را دوست دارم که خیس خیس...
خون بال خون بال...
زیر تازیانه ای باران می پرد..
تا شاید عادت قشنگ پریدن را از یاد نبرد

========================

مرده ام در کوچه های بی کسی

سنگ قبرم را نمی سازد کسی

سوختم خاکسترم را باد برد

بهترین یارم مرا از یاد برد

========================

persian365
23-07-2007, 21:12
کوچ روزها را در آنسوی نگاهم درک کردم ولی مرگ را نمی يافتم
کيست که ميگويد مرگ
کيست که ميگويد هجو
آرام وآهسته در پی بهاری هست
هرگه بهاری هست کوچ نگاهی هست
اما پس از آن رنگ خزانی هست
بعد از خزانم رنگ سپیدی هست
پس هرگه آهی هست يا بار خواری هست
آنجا بهاری هست
مرگی نمی بينم در باغ هستی من
چون هرگه آهی است بر آن صبوحی هست

persian365
23-07-2007, 21:14
در اوج تنهاييم انجا که غمی نهان فرمانروایی می کند
در جايی فراسوی بايد ها و نبايدهاخودم را در دیگران گم کرده ام
در بودن ها و نبودن ها وخواستن هايم چاره جويی ميکنم که ناگه به فرياد سکوت بر می خيزم
سکوت نجوا نمی کند سکوت بلوا ميکند خودم را در درونش می يابم ولی هر چه از چهار راه آرزو ميگذرم به نقطه چينی از نقطه چين ره می يابم
فريادش چون به اوج ميرسم به قعرم ميکشاند
در آنجا سکوتم را فرياد سکوت می شکند

persian365
23-07-2007, 21:15
بر مزارم
بر سکوتم
گريه، بس بيهوده
گريسته ام جای جای شما
نه مهری
نه حرفی
نه برفی

پوچ پوچ

عايدم تنها
دلی سوخته
قلبی شکسته

هيچ هيچ

persian365
25-07-2007, 23:13
باز ديشب دير به پايان رسيد
باز يروز خورشيد دير ظهور كرد
باز گويا خورشيد خواب چشمانت را ديد
باز ديشب رنگ ِآسمان سرخ بود
باز گويا ماه به ياد روي سپيدت افتاده بود
چرا گويي نه ؟
مگر خورشيد اجازه ي پرورش مرگ را ندارد ؟
مگر ماه دلي عاشق ندارد ؟

شاعر ق. سوخته

persian365
25-07-2007, 23:15
می توانی که بعد از اين ازمن
چهره ای مثل سنگها بکشی
يا غرور مرا که مانده در دستت
بر زمين جفا بکشی
در شب بی تو بی ستاره ام حتی
می توانی که بی خدا بکشی
و بگیری همیشه را از من
تا در او نقشی از بلا بکشی
تا شوم خالی از خود ای نقاش
می توانی مرا هوا بکشی

شاعر زهرا عابدی فرد

magmagf
30-07-2007, 08:11
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

magmagf
30-07-2007, 08:12
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمندشدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!

mehrdad21
30-07-2007, 09:10
بدليل مردن مردي،

چند روزي در خانه اش باز است

آدمها مي آيند و مي روند

و در فواصل ميان خوردن چاي و خرما

- براي فرار از واقعيّتِ عظيم –

از چيزهاي بي اهمّيّت صحبت مي کنند

تهي و خالي از هر گونه احساس.

**********

بدليل مردن مردي،

خانه اي سياهپوش شده است

ماهها مي آيند و فصلها مي روند

و ما در فواصل ميان ماهها و سالها

- براي فراموشي واقعه اي بزرگ –

خود را به کارهاي بي هوده مشغول مي کنيم

بدور از هيچگونه اهمال و سُستي.

**********
بدليل مردن مردي،

درِ خواب بروي چشمانم بسته است

روزها مي آيند و شبها مي روند

و در فواصل ميان روزها

شبهاي بسياري خواهد آمد

که من

- بياد آشناي ناشناسي که فقط اسمش را دانستم –

به تنهايي در زير باران قدم خواهم زد

و چهرۀ خيس خود را بزير پردۀ سياه شب پنهان مي کنم

تنها و بي هيچ همدمي .

راه كوير
30-07-2007, 09:20
ونترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مر گ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
و اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی می گشت .....

magmagf
09-08-2007, 07:32
وقتی مردم

هیچ کس مرا نشست

و کفنی بر تنم نکردند

حتی گوری نداشتم که در آن بیآرامم

کرم ها و حشرات به سراغم نیامدند

ولی من مرده بودم

باور کنید که مرده بودم

تنم یخ زده بود

داشتم بو می گرفتم

ولی کسی باور نمی کرد که من مرده باشم

کسی به من اجازه نمی داد که بمیرم

چاره ای نبود

از جا برخاستم

فریاد زدم آهای من مرده ام

همه خندیدند

گفتم ثابت می کنم

تیغ را برداشتم

شاهرگم را زدم

خون فواره زد

همه به سمتم دویدند

حالا باور کرده اند که من مرده ام

magmagf
09-08-2007, 07:33
می خواهم خود را نابود کنم

می خواهم محو شوم

هیچ هم نباشم

من میتوانم

همه چیز برای یک پرواز آماده است

یک پرتگاه بلند

و در انتها فرود بر زمینی سراسر چمن

یا دریایی که صخره های تیزی دارد

ولی شاید این حق مادرم نباشد

که جسد دختر عزیزش را متلاشی تحویل بگیرد

یکی باید بلاخره بمیرد

من میکشم

من مرگ را میکشم

negar20
09-08-2007, 16:21
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي.سوخت پروانه
ولي خوب جوابش را داد.گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
ميشه بگين اين شعر از كيه آخه من خيلي وقته كه اين شعر رو توي امضام دارم ولي نميدونم از كيه؟

persian365
11-08-2007, 10:39
به گمانم...
تنها رهگذر كوچه تنهايي من
قطره باران هاييست ملموس
كه به يمن قدم ياد نگاهت در دل
و به دلداري اين خسته وجود
در حريم نفسم مي بارند .
و همه هم فرياد ..
شعر زيبايي چشمان تو را مي خوانند.
به گمانم حتي ..
گل نيلوفر احساساتم
كه زمان هاست دلش پژمرده
به اميد حضور سبزت
و به روياي هوايي تازه
مي رود تا فردا..
و شعف وار...
به احساس زمان مي خندد.

شاعر نيلوفر حميدي

magmagf
14-08-2007, 12:18
باز دریای دلم طوفانیست

آسمان کسلم بارانیست

نی بی همدمم وتا به ابد

ناله در حنجره ام زندانیست

شرح تنهایی من می پرسی؟

شرح تنهایی من طولانیست

دور باطل زده ام قصه من

غم سرگشتگی و حیرانیست

بعد سر گشتگی وحیرانیم

باز هم حیرت وسرگردانیست

نسخ وتعلیق من از سرمشقیست

که مرا حک شده بر پیشانیست

قصه عشق بپرس از مجنون

که غم بی سر وبی سامانیست

magmagf
24-08-2007, 15:41
حتــي غريبــه‌ها مي‌دانند


كــه شانــه‌هاي غـرورت


تــشنه هـــق هـــق اســت


حتــي مي‌دانند


كه بــايد پلكهــايت را


دوســت داشــت


تــا آشنــايي را نشنــاسي .


مي‌دانــي ؟


مــن هيــچ بـغضي را ارزان


نـفروختـــه‌ام


تنهـــا ،


سـايـه‌هـــاي حضــورم را


پــوششي مي‌كنــم


بــر شانـه‌هــاي عريــان غـرورت


تــا ،


غــريبــه‌اي عبــور نـكـنـد .

magmagf
24-08-2007, 15:43
مسلط شـــده‌اي بـــر من ...

تـــو را مي‌گويــم ...


تـــازيانه مي‌زنــي ...


هـــي ديـــوانــه ...


مـــي‌خواهم بــگويــم :


تـــازيــانه از ســرم بــردار ...


مـــي‌تــرسم بــگويـنـد ديـــوانــه شـــده‌ام ...


بـــا خـــودم كلنـجـــار مـــي‌روم ...


تـــا ديـــوانــگي بـــه ســـراغم نيـــامده ...


بــرگردان تـنـهاييم را ...

magmagf
28-08-2007, 23:41
به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود


نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی

من پشت درختها زرد می شدم
و ديگر خيال پيدا شدن
از سرم پريد

magmagf
30-08-2007, 00:01
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او ككه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام


محمدعلی بهمنی

magmagf
06-09-2007, 18:56
دیروز عزراییل را دیدم
با همان کیف پستچی مآبش
پر از قبض روح
که به سراغ مشترکین می رفت
مصرف عمر من بالا رفته است
خیلی زود نوبت من می شود.

فداغی لاری
06-09-2007, 19:56
" مرگ گرداب"

آنزمانکه گور،
-تنها آرام گاه تو-
تنها چاره گاه تو خواهد بود،
چه شیرین است
مرگ را در آغوش گرفتن.
بگذار آرام بگیرم
من حتی از خودم بدم می آید
واز تمام آدم هایی که عاشق می شوند
وحتی،
از تمام آدم های خوب.
بگذار آرام بمیرم
بگذار آرام بگیرم.

" شعر از خودم"
****************
پرنده مردنی است

دلم گرفته ست.
دلم گرفته است
به ایوان میروم وانگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم.

چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها
نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.

دلم گرفته ست
به ایوان میروم
اما دیگر گریه ها نیز
آراممان نمی کنند.

********
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد
بدست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او
يکريز و پي در پي
دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
(دکترعلی شریعتی)

فداغی لاری
09-09-2007, 21:07
:40:آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم:40:


:40:از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم:40:


:40:تقصير كسي نيست كه اينگونه غريیبم:40:


:40:شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم:40:
:40::40::40::40::40::40::40::40::40::40::40::40::4 0::40::40:

فداغی لاری
09-09-2007, 21:08
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ماراغم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یارشدند خفته ایم وهمه بیدارشدند
قدرآیینه بدانیم چو هست نه درآنوقت که اقبال شکست
:40::40::40::40::40::40::40::40:

فداغی لاری
09-09-2007, 21:09
می روم دورازتوبا دنیای خود خلوت کنم
باید آخرمن به این بیگانگی عادت کنم

می روم تا عاقبت پروانه ای پیدا شود
همنشین این دل شوریده ی شیدا شود
:40::40::40::40::40::40::40::40:

فداغی لاری
09-09-2007, 21:10
مادر چشم به در خانه مدوز که دگر بازنگردم

از گوشه قلبت که برفتم دگر بازنگردم

آنروز که تابوت مرا بر دوش بگیرند

خواهر تو مزن بر سر و سینه که دگر بازنگردم

مادر گر دوست بپرسد که عاشق تنها به کجا رفت

آسوده بگو رفت به جایی که دگر بازنگردد
:40::40::40::40::40::40::40::40:

فداغی لاری
09-09-2007, 21:11
مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني
:40::40::40::40::40::40::40::40::40:
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است/ ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيد مهاجر بود

magmagf
10-09-2007, 05:45
مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار

magmagf
10-09-2007, 05:46
چه ساده !
چه ساده تقویم را بی تو ورق میزنم
و روزها را با خطی ساده ، به اتمام میرسانم
بی تو همه چیز ساده است و بی معنا .

magmagf
14-09-2007, 17:56
نمی دانم ...

آمدنت را خواب دیدم یا رفتنت را ؟

به گمانم هر دو !

چه شیرین بود آمدنت ،

مثل رویاهای کودکانه ، با تبسمی آسمانی همراه

کوتاه ...

کوتاه ...

کوتاه ...

و چه تلخ و آشفته بود رفتنت ،

مثل آمدنت بی خبر ، ناگهان

ولی همچون کابوس ، پریشان ، بی پایان

کلید بیداری از این کابوس به دست های سرد مرگ سپرده شده

چقدر مشتاق بیداریم

و چقدر به آسمان نزدیک !!!

magmagf
14-09-2007, 17:56
کمم برایت
می دانم
وقتی ستاره ای

وقتی ستاره ای ، کهکشان میخواهی

انگار کاری جز انکار نداری

دلیلی روشن خواستی
ماه را نشانت دادم
تو فقط انگشت اشاره مرا می دیدی

دلیلی روشن خواستی
بال گشودم
برایت قطره ای روشن از خورشید بازآوردم

گفتی : چون در دست تو است ،
خورشید نیست

دستان سوخته ام را پنهان میکنم
بی دلیل
می روم

IcY
14-09-2007, 19:33
magamagf جان من البته من نمیتونم مثل شما اینقدر زیبا بنویسم اما با اجازتون چند تا از ورق پاره های خودمو اینجا میذارم


من ماندم و بی تویی

من ماندم و تنها رفیقم تنهایی




آه از آنروزی میترسیدم که تو در کنارم نباشی ومن

تنها ترین آسمانها باشم




تو برایم خورشیدی بودی که شبانگاهان طلوع میکرد

ستاره ای که در روز هم میشد آنرا دید

ماهی که نورش را از خود میگرفت




چگونه به چشمان تاریک شب نگاه کنم در حالیکه تودر کنارم نیستی

چگونه گلها را ببویم وقتیکه خوشبوترینشان ز من جدا شد



ایکاش میتوانستم پیامم را در آغوشش باد گذارم تا برایت بیاورد و

بتو بگویم که دوست دارم

magmagf
18-09-2007, 22:52
همه‌ی ما زخم‌هایی داریم
روی بازو یا ساق پا
زخم‌هایی قدیمی
که داستان دارند
که می‌شود
با آن‌ها
ما را شناسایی کرد
زخم‌هایی بر پیشانی
یا
بر قلب‌هایمان

magmagf
18-09-2007, 22:52
سرانجام
آخرین نامه‌ام را پاسخ داد
نوشته بودم
عاشق پستچی شده‌ام

magmagf
18-09-2007, 22:53
نمی‌دانستم
آخرین بارست
نقره‌ای‌ی موهایت را کوتاه می‌کنم
کاش دیوانه‌وار آن‌ها را
می‌بوسیدم و می‌بوسیدم و می‌بوسیدم


نمی‌دانستم
آخرین بارست
تن روشنت را می‌شویم
دست‌ها و کمر و پهلوی خسته‌ات را
کاش آن‌ها را
بیشتر و بیشتر و بیشتر
نوازش می‌کردم


سرمی‌گذاشتم بر شانه‌ی دردناکت
سلسله‌ی رنج‌هایم
سرمی‌گذاشتم بر تاریخ راستین زندگی‌ام
بر سینه‌ات


من نام ندارم
بی‌خانمان شده‌ام
کج و مج راه می‌روم در کوچه‌ی فراش باشی
در خیابان‌هایی که تو نام قدیم‌شان را می‌دانستی
ماجرای زن صیغه‌ای ناصرالدین شاه
داستان شمسی و طوبا و قمر خانوم
قصه‌ی عنتری‌های سرگردان تهران را
تو می‌دانستی
تو برایم گفته بودی
دیروز
مادر زنگ زد این جا
بغض داشت
گفت
گندمت را بگذار سبز شود
یادت نرود
دارد بهار می‌آید
مادربزرگ رفته
او دیگر زنگ نخواهد زد

فداغی لاری
22-09-2007, 19:49
نکند اشک بریزی نازنینم...
گر دلت باز گرفت...
چند کلامی بنویس...
بده آن قاصدک خاطره ها٬تا فراسوی افق ها ببرد...
و اندکی صبر نمای...
تا بگویم با تو...
بله٬ای جان و دلم...
آنکه از راهی دور
می زند بوسه به لبهای تو...
منم
:40::40::40::40::40:

فداغی لاری
22-09-2007, 19:55
چه کسی می داند
که چه دشوار شبی است
شب تنهایی من
شب تنها ماندن
شب تنها خواندن
و چه دشوار شبی است
و چه دشوار شبی است
شب تنها رفتن
شب تنها رفتن...
:40::40::40::40::40:

c0dest0rm
25-09-2007, 21:22
عجب شعریه این!
فردا میرم دیوان فریدون مشیری رو میخرم! من که واقعا لذت بردم:

چرا از مرگ می ترسید
چرزا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید

Moh3en_DDD
25-09-2007, 23:32
سرانجام
آخرین نامه‌ام را پاسخ داد
نوشته بودم
عاشق پستچی شده‌ام

Oops . واقعا زیبا بود ...

من که می دانم میمیرم ... پس چرا عاشق نباشم ..

Moh3en_DDD
25-09-2007, 23:34
واقعا زیباست مثل شمع سوختن و فقط به یک جرعه آب دل باختن ...

MEHR IMAN
27-09-2007, 23:00
گفتي ساده از كنار گلهاي پاييزي نگذرم
خواستي باور كنم كه همه بوي بهار مي دهند .
گفتي سكوت حرمان لحظه هاست اما تو در پي هياهويي شيرين باش
خواستي از دل نامهرباني هاي طبيعت مشوقي يابم تا قافيه اي براي شعر هستيمان باشد .
گفتي تنهايي اويزي نيست كه نقش بند دل مردمان باشد، تنهايي بتي است
خواستي من و تو با هم بشكنيمش ....
اكنون من در جاده هاي پنهان اشكارا به دنبال تو گام بر مي دارم
اما حتي سايه خيال تو همراهيم نمي كند ، چرا ؟
انچه شكستيم چه بود ؟
شعري كه سروديم چه شد ؟

magmagf
02-10-2007, 16:36
من خدایم را پشت دیوارهای بلند حاشا
با یک ضربه داس
کشتم!
دستم را مفشار
دست های من آلوده ست
به نفس های عمیق هوسم
و به خدایی که همین جا کشتم
من تو را نیز یک روز
در شک
خواهم کشت
و برایت
گریه ها خواهم کرد

eMerald1
02-10-2007, 16:39
دلم گرفته
اومدم یه چیزی بنویسم شاید دلم واشه
ولی نه
اینجا هیچکس سراغی از یه تنها نمیگیره
حتی ماه من که دیگه ماه من نیست
دلم لک زده واسه یه گریه ی حسابی
دلم لک زده واسه............

sise
03-10-2007, 20:43
مرگ


در آن اتاق بالا

یک گنجه‌ی قدیمی‌ست

در گنجه

آینه‌یی چینی

اما

مبادا

عکس خودت را

در آن ببینی!

آن یادگار جدٌَه‌ی من بوده‌ست.

او در همین اتاق –

نه!

آن بالا

بی رد شده‌ست

در ساعت خوشی که برایش

هر چیزی مثل بازی بوده‌ست.



در گنجه، سکَه‌یی دم ِ آیینه هست

از آن ِ توست!

cityslicker
04-10-2007, 11:15
تكراري است

MEHR IMAN
04-10-2007, 23:52
من در پايان انتظاري شگفت و ديدار دوباره تو، ان هم در سرزمين خفتگان بيدار...
در سكوت كلبه تو هياهويي شيرين بر پا بود
از لب پنجره عادت نگاهي بر درون افكندم و تلنگري بر در زدم
نجواكنان گفتي كيستي ؟
گفتم :يوسف كنعان .
حرف ها زديم ، درد دلها كرديم
تو نشان از همه بي نشان هايت گرفتي
گفتي گسسته اي از همه نا گسسته هايت
گفتي ني وجودت خيلي وقته كه به خود اوازي نديده ...
و من همه گسسته ها را برايت پيوند زدم
و زيباترين اواز را براي تو سرودم .
گره خورد دوران تو با كنون من .
گفتي در وجودت احساسي در تلاطم است چون لحظه ها كه در پسشان شوقي بر پاست
نگاهي جاريست ...
گفتم در پس لحظه هاي من دو چشم منتظر ، دو دست ملتمس و يك احساس خواستني است كه تو را مي خواند .
دستانم در لطافت مهر تو جاي گرفت .
گفتم شوريده غم هايم هستم
گفتي دلتنگي هاي تنهاييم مرا رنجه مي دارند ...
سرافكندگي با دامني از گل هاي پر پر شده كنارمان ايستاده بود
خجلت سر به زير انداخته
و ندامت ارام مي گريست .
زمزمه كردي : جدايي پايان عاطفه ها نيست .
پاسخت گفتم :اري، دوراهي شروع يك زندگيست .....
تنهايي چنگ انداخت به پرده احساسمان ، بعد همه بغضاي سنگين رو زد شكست .
به پاس همه لحظه هاي نداشته مان گريه كرديم و سرزمين تشنه بي كسي هايمان نمناك شد .

cityslicker
14-10-2007, 11:03
کو آشنای شبهای من کو
دیروز من کو.. فردای من کو
شهزاده ی من.. رویای من کو
کو هم قبیله.. لیلای من کو


وقتی نوشتم ..عاشقترینم
گفتی نمیخوام تورو ببینم
برات نوشتم ..یه بی قرارم
با خنده گفتی ...دوست ندارم



رو بغض ابر ها نامه نوشتم
قلبمو مهر نامه گذاشتم
با تو میگیره ترانه هام جون
وقتی نباشی میمیره مجنون

چند روزه بارون داره میباره
بوی شکستن برام میاره
میگه غزل وش تورو نمیخواد
لیلای خوابت دیگه نمیاد


کو اشنای شبهای من کو
وقتی نباشی...فردای من کو
شهزاده ی من رویای من کو
کو ..هم قبیله لیلای من کو... .

cityslicker
14-10-2007, 11:04
در شبي باراني او را ترك كردم
همه جا تاريك بود و سرد و مه گرفته
دلم شكسته بود و چشمانم اشكبار
ديگر رمقي براي ماندنم نبود
وجودم سراسر اندوه بود و غصه
و راه طولاني و بي انتها در دل شب
ميرفتم و او را در قفايم ميگذاشتم
گرماي وجودش ، خنده جان بخشش …
همه در پس بيوفائي و نامرادي رنگ باخت
باران و اشكهايم ، هر دو جاري بر وجودم
و آنچه بر من باقي ماند : تصوير درهم و از بين رفتة “ او “ بود
با دل شكسته ام چه كنم ؟
به كدام اميد ، شب را به صبح رسانم ؟
آيا كسي هست كه مرا فرياد زند ؟
آيا دستي هست تا دستم را بگيرد ؟
آيا نغمه ائي آشنا مرا فرا ميخواند

malakeyetanhaye
15-10-2007, 01:34
به تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد،
کام تو نوش و دلت، گلگون باد،
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی:

روزگاریست که هم صحبت من تنهائی است،
یار دیرینه ی من درد و غم رسوائی است،
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست،
ولی افسوس که روحم به تنم زندانی است،
چه کنم با غم خویش؟
که گهی بغض دلم می ترکد،
دل تنگم ز عطش می سوزد،
شانه ای می خواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم،
ولی افسوس که نسیت.
کاش می شد که من از عشق حذر می کردم
یا که این زندگی سوخته سر می کردم،
ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی!
ز چه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟
من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم،
بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم؟
ای فلک ننگ به تو خنجرت از پشت زدی،
به کدامین گنه آخر تو به من مشت زدی؟
کاش می شد که زمین جسم مرا می بلعید،
کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید،
آه ای دوست!
که دیگر رمقی در من نیست،
تو بگو داغ تر از آتش غم دیگر چیست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش.
دیگر ای باد صبا دست ز بختم بردار
خبر از یار نیار دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غم ز سرم دور شود ولی افسوس نشد، ولی افسوس نشد...

malakeyetanhaye
15-10-2007, 01:37
زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست

malakeyetanhaye
15-10-2007, 01:39
من که می دانم شبی
عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من
سهل آسان می رسد
من که می دانم که تا
سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم
و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا
اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی
قول قراری نیست نیست
من که می دانم اجل
ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و
راه فراری نیست نیست
پس چرا
پس چرا عاشق نباشم

cityslicker
15-10-2007, 11:23
به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست
طلسم اشک مرا با فريب دزديدند
تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست

ghazal_ak
15-10-2007, 13:07
آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همين جاست بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل توتنهاست بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه در جاست بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخواند......

malakeyetanhaye
15-10-2007, 15:55
می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار
جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟

malakeyetanhaye
15-10-2007, 16:57
خودش آمده بود که بمیرد
زندگی همیشه منتظر است
که ما نیز زندگانی باشیم
نه خیلی هم
همین سهم تنفسی کافی ست
قدر ترانه ای تمام
طعم تکلمی خلاص
عصر پانزدهمین روز
از تیر ماه تشنه بود
پنجره باز بود
خودش آمده بود که بمیرد
بی پر و بال از آب مانده ای
که انگار می دانست
میان این همه بی راه رهگذر
تنها مرا
برای تحمل آخرین عذاب آدمی آفریده اند
خودش آمده بود که بمیرد
نه سر انگشتان پیر من و نه دعای آب
هیچ انتظاری از علاقه به زندگی نبود
هی تو تنفس بی
ترانه ی ناتمام
تکلم آخرین از خلاص
میان این همه پنجره که باز است به روی باد
پس من چرا
که پیاله ی آبم هنوز در دست گریه می لرزد ؟
خودش آمده بود که پر ... که پرنده
که پنجره باز بود و
دنیا ... دور

malakeyetanhaye
15-10-2007, 17:01
بر نمی گردد این رود
به مخفی خواب خویش
بر نمی گردد این قافله این بدقول این دقیقه ها
برنمی گردد این
از هر چه رفته که رفته است
کبوتر کلمه سکوت ثانیه ها
دختر هی دختر
تا مرگ سرگرم سراغ تو از گرفتن پروانه و گندم است
همین سطر مانده به لااقل را لا اقل
...............

malakeyetanhaye
15-10-2007, 17:12
من درد ها کشیدم ام از درازنای این شب بلند
با این همه
جهان و هرچه در اوست
به کام کلمه ی باز بی چراغی چون من است
من چکیده ی نور و
عطر عیش و
آواز ملائکم
وطنم همین هوای نوشتن از شرحه ی نی است
همین است که این سکوت بی باده
بر بادم داده است
ورنه علفزار اردی بهشت را
کی بی وزیدن از سرمست بابونه دیده اید

malakeyetanhaye
17-10-2007, 11:11
با که گویم؟!

فواره‌های آبی خاموش‌اند
سرد و تاریک
آن‌قدر سرد که انگار هیچ گاه گرم نخواهند شد.
دریچه‌های درخشش نور گم شده‌اند
محو شده‌اند
و غباری که به سنگینی نامردی‌ست
پنجره‌ی خورشید را که به وسعت معرفت است
می‌کشد سخت در آغوشی
که به اندازه‌ی تاریکی‌ست.
تاریکی گفتارها
ظلمت اندیشه‌ها
در سکوتی سرشار از دروغ
در سینه‌هایی بی‌فروغ
همچو دزدی می‌برد نور ستاره
می‌کشد هر چه خوبی‌ست در بن چاه گناه
می‌زند سیلی خشم تعصب بر دهان
می‌نشاند دانه‌های باطل بر ایمان!

malakeyetanhaye
17-10-2007, 11:16
برخیز و رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خویش برکن
که برهنه‌گی را شایسته‌تر
تا جامه‌ای تار و پودش نفرتی ناموزون
که چنین‌اش بافته‌ای
برخیز و کمرِ نگاهِ کورِ گور گسیخته‌ات بشکن
که سیاهی را بایسته‌تر
تا نمایی ذره ذره‌اش تاریِ ناهمگون
که چنین‌اش ساخته‌ای

malakeyetanhaye
17-10-2007, 11:18
مانده در آستانه‌ی بهت
خیره و مات
من هستم!
بر محیطِ حجمی
سرشارتر از تهی احساس، رقصیده
من هستم!
مرثیه‌ای ناهمگون را می‌مانی
گاه ترک خورده
گاه شکسته
گاه ویرانه
آن ناگاهِ رویایی را چگونه است که نمی‌بینم‌ات؟!
با دشنه‌ای کین‌آلود بر قلب هستی خویش زخمه می‌زنی
که چه؟
دیوانه‌وار بر طبل بی‌عاری لحظه‌های خویش ضرب می‌گیری
که چه؟
برای توام شاید
زمزمه‌گونه‌ای خیال‌انگیز‌،
یا لالایی خوابی گران که به گاه آمده است؟!
با تو بگویم؛
تاپ تاپ دل‌ات بی‌صداست
هیاهوی ذهن‌ات بی‌صداست
نگاه‌ات بی‌صدا
صدای‌ات بی‌صداست.
آن که غریب و نا‌آشنا می‌نگرد
من هستم!

cityslicker
17-10-2007, 12:38
آنكه دائم هوس سوختن ما مي كرد....... كاش مي آمد و از دور تماشا مي كرد

magmagf
18-10-2007, 06:30
لحظــــه لحظــــه آه ويــــران می شـــوم
زيـــر ايـــن آوار پنهـــــان می شــــوم
برگ برگــم لحظــه لحظــه ريخت ريخت
فصل ديگـــــرپاک عـــــــريان مـــی شوم
من شــــــروع درد پنهـــــان خـــــودم
من خـــــودم هم خط پــــايان مـــی شوم
مثـــل پيــــله پوک پوکـــــم پوک پوک
از درون خويش داغــــــــان مــــی شوم
من که از جمـــــع شمـــا ها خسته ام
همـــــدم کــــوه و بيابان مـــــی شوم
آنچـــــه از احـــــوال مجنـــون گفتـــــه اند
صــــــد بيابان برتر از آن مــــی شــــوم
خوب مــــی دانم که مــــی آيد شبــــــی
از وجـــــــود خـــــود پشيمان مــــــی شوم
يک شب از ايـــن بلبشـــــوی ازدحــــام
مثل آيينه هـــــــراســـــان مـــــی شـــوم
آخـــــــرين مضـــــــراب خـــــود را می زنم
پشت هيچستـــــان غــــــزلخــــــوان می شوم

cityslicker
18-10-2007, 07:09
شد ميسرم کنج خلوتي طي شد صحبتي دلبري
در کنار من با فسونگري مي دهد مرا ساغري
مطرب بود در هواي خوش با نواي خوش نغمه خوان
مستم کند با تراني با فسانه اي دلستان
اي که در برم خنده ها به لب آمدي
بر تنم چو جان در سکوت شب آمدي
در پناه تو از بد زمان مي رهم
من به راه تو اي اميد دل جان دهم
زمانه با کس وفا نکرده ز غم دلي را رها نکرده
مگو به عاشق که ترک هستي چرا نکرده
به کنج خلوت چرا نشستي بيا و رو کن به عشق و مستي
که تا قيامت نپايد اي گل بهار هستي
شد بهشت امشب دگر کاشانه ام
در برم آمد چو جان جانانه ام
عاقبت آن فتنه جو شد رام من
آمد آن مرغ طرب بر بام من
چه بگويم چرا نبندم لب از سخن
که تو خواندي حديث عشق از سکوت من
شرح فراق تو را چه دهد ناي شکسته ي من
رنگ رخم اثري بود از اين دل خسته ي من

malakeyetanhaye
18-10-2007, 09:09
و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد

malakeyetanhaye
18-10-2007, 09:22
این زمان نادان است
و نمیداند
شاخه ی سبز حیات
روی دیوار زمستان خواب است
این زمان نادان است
او چه میداند
پر پرواز کبوترهارا
چه کسی می چیند
و من اندیشیدم
که چرا ماه ز خورشید
گریزان شده است
که چرا عقربه ها می چرخند
اندکی صبر کن ای چرخ زمان
مادرم سخت مریض احوال است
قصد ماندن دارد
تو اگر بگذاری نوش دارو برسد
این زمان سخت گریزان وپریشان حال است
این زمان نادان است
و کسی نیست بپرسد از او
مگر این لحظه چه عیبی دارد

malakeyetanhaye
18-10-2007, 09:27
روزی که میمیرم
نگران من نباش
که میان ابرها گم نمی شوم
و اشک مریز
که نمیتوانم
حتی بغض کنم
حتی صدایم مکن
که من دیگر درون تورا حس میکنم
وقتی مردم
میان اسمان مرا بجوی
نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی
من
همیشه تورا از فراز ابرها
تماشا میکنم

kar1591
18-10-2007, 09:29
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی​دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

kar1591
18-10-2007, 09:31
مي دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم چي شده تنها نشستي.........مثل تو از همه دورم واسه من زندگي سرده........نکنه تو هم غريبي کاش مي شداشکاتوپاک کرد........بميرم تو هم بريدي چه تبسم قشنگي........وقتي به غمها بخندي آخه ارزشي نداره........دل به اين دنيا ببندي نازنين دنيا همينه........اونکه خواب بود بدترينه نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همينه ميدوني چقدر عزيزه........قطره سپيد شبنم مثل اون اشکاي نازت.......رو تن گلهاي مريم نازنين خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن

magmagf
18-10-2007, 09:33
از درد، از کبود تنم حرف می زنم
من بی زبان و بی دهنم حرف می زنم
اصلا تعجبی که ندارد، زبان که نیست
با تکه تکه ی بدنم حرف می زنم
من با شما که تازه به دوران رسیده اید
از درد، از غم کهنم حرف می زنم
از داغها که روی دل من گذاشتید
با دکمه های پیرهنم حرف می زنم
... یادم نبود پیرهنی نیست در تنم
من مرده ام و با کفنم حرف می زنم

kar1591
18-10-2007, 09:37
شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

deicide
18-10-2007, 09:42
پوسيدن درد در رگهايم

قهقهه مرگ را زمزمه مي کند به هنگامي که

اسطوره هاي نفرت ، چشمانم را از حدقه بيرون مي آوردند.

بوي جنون آميز خون از قلعه تاريک آدميت

به مشام هر هرزه اي مي رسد.......

روحم را بيرون بکش از سينه شکافته شده ام

اي اهريمن سرد.

تا گواهي نباشد

تا مرثيه اي نباشد

بر آنچه ميبينم.

kar1591
18-10-2007, 09:44
آسمون به ماه میگه:
عشق یعنی چی؟
ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو ماه میگه؟
تو بگو عشق یعنی چی؟
آسمون میگه : انتظار دیدن تو
نشان عشق
روز و شب...
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب


هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب

پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب

cityslicker
18-10-2007, 13:25
ذهنم هنوز می تپد و قلبم آزاد است .
پر می کشم ,
اوج می گیرم ,
می خندم و زندگی را معنا می بخشم .
درست است..
من برای زندگانی کردن آمده ام نه زنده ماندن ...

cityslicker
18-10-2007, 13:26
طلوع بر چشم‌هايم غروب مي‌كند و غروب بر چشم‌هايم طلوع

به پا نرسيد

از سر گذشت

و زندگي همين يك وجب بود!

cityslicker
18-10-2007, 13:27
دیشب به یاد تو
هفت آسمان را

به جستجوی ستاره ات
بوئیدم...
سرت را روی شانه ام بگذار
دیگر برایت
نه حافظ می خوانم
نه شمس
نه حتی سهراب
فقط تو ....
شعر تو را خواهم گفت .
__________________

malakeyetanhaye
18-10-2007, 15:25
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

BKM_MAHDI
18-10-2007, 18:24
هرگز باورم نميشه.......
در انتظار

انتظار احتضار شب
شهر خسته است ...
و فانوسهای درد
خرد شدن را سالهاست
در آغوش زمین آموخته اند
چه کسی با غروب خورشید وضو می سازد ؟ !
و نماز وحشت را
با لکنتی غریب
در فصل ترانه ها، به جای می آورد ؟ !
و باز
با...ز
تنهایی ، در تابوتهای کاغذی
جنازه ی سکوت قلم را تشییع می کند .

salma_ar
18-10-2007, 23:34
تنها
گام در راه می گذارم
از میان مه ، راهم به روشنی پیداست
شب ، آرام است
و صحرا،
غرق نیایش پروردگار
این چیست؟
که اینسان برایم سخت و دردناک است؟
در انتظار چیستم؟
و اندوهگین کدامین؟
مرا
نه از زندگی ام خواسته ای است
و نه بر گذشته ام افسوسی
آزادی میخواهم و آرامش!
می خواهم همه چیز را به فراموشی بسپارم

و آسوده بیارامم!

rafifar
19-10-2007, 11:15
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم

rafifar
19-10-2007, 11:16
به باران قسم
به راز بودنم قسم
به چشمان پرالتماسم قسم
دگر خبرت را از قاصدک لبانت نخواهم گرفت
دگر رازهای سر به مهرم را بتو نخواهم گفت
نه دگر نه من و نه چشمان بخون نشسته ام
نه دیگر سراغت را از آن همه همهمه نخواهم گرفت

malakeyetanhaye
20-10-2007, 21:15
سكوت بلندی در امتداد این جاده نشسته است و
یاد تو همچون هراسی سرد وجودم را در بر گرفته
حال من هستم و شكوه نگاه تو
نگاهت بر نگاه خسته ام چقدر زیبا و دل انگیز است!
نگاهت را از من مگیر.

malakeyetanhaye
20-10-2007, 21:16
نشسته ام و به دیواره دلم تکیه داده ام
به گوشه ای خزیده ام و گریه سر داده ام

دلم گرفت از این دنیای سیاه و سرد
باز یاد یارم به سر داده ام

فریاد و فغان می کشم از ما ته وجود
گویی که تمام هستی ام به باد داده ام

هر دم به یاد می آورم آن روزگار خوش که گذشت
با یاد آن، این به باد داده ام

زندگی و هستی و وجود را
با یک پلک یار به باد داده ام

ای صبا نشین کنار ما ز سکوت
که تو را بار امانتِ یار داده ام

صبا رسان امانت ما به دست دوست
که آن سخنی ست که به یار داده ام

من خود می روم از این شهر و این دیار
لیکن پیام خود به تاریخ شهر داده ام

تاریخ نگاشته است شرح حال مرا
که چگونه با یک نظر دل به او داده ام

چون بگذاشت پا در شهر دل، یار ما
همه شهر را به قربانش داده ام

این شعرهای من گر نیست لایق او، لیکن
نور و خونِ چشم و دل به او داده ام

داده ام هر آنچه داشتم به یاد او
ولی یاد او یک دم به یاد دگر نداده ام