PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : اشعار سکوت، تنهایی و مرگ



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 [7] 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

karin
23-07-2008, 20:06
تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست

وقتی آدم تنها می شود

می نشیند آن بالا

آدم ها را زیر نظر می گیرد

و این قشنگ ترین فیلمی است که تو می توانی ببینی

تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست

t.s.m.t
26-07-2008, 13:26
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی،یا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوست مانندی؟
...
و می بینی صدائی نیست،نور آشنایی نیست،حتی از نگاهِ مرده ای هم ردّ پایی نیست.

اخوان

t.s.m.t
26-07-2008, 13:29
دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین ست هر سوگند و هر لبخند.
و حتی دلنشین آواز جفتِ تشنه ی پیوند

اخوان

magmagf
26-07-2008, 18:57
مثل یک گل قرمز بودم

از آن قرمزهایی که خیلی آدم را تحریک می کند

اما

تو

مرا پژمردی

تو

مرا

پرپر کردی

اشکالی ندارد

گلبرگ ها در سطل آشغال خان اتان می ماند همیشه

magmagf
26-07-2008, 18:57
گفت "شیرین بودن آسان است...اما فرهاد بودن...نه..."

و دیگر هیچ نگفت

t.s.m.t
27-07-2008, 01:45
هی، فلانی! با شما بودم.
هیچ می دانی که زندان چیست؟
از کدامین قاره ست این بوم؟
هیچ می دانی که این بوم آشیان،این شوم،
از چه اقلیمی ست؟
اصلش اوّل یادگار از کیست؟

اخوان

t.s.m.t
27-07-2008, 01:51
نه چراغ چشمِ گرگی پیر،
نه نفسهای ِغریب کاروانی خسته و گمراه،
مانده دشت بیکرانِ خلوت خاموش،
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد،
در شب دیوانه ی غمگین،
که چو دشت او هم دلِ افسرده ا ی دارد

اخوان

t.s.m.t
27-07-2008, 01:59
راوی توسی روایت می کند اینک
من همیشه نقل خود را باسند همراه می گویم
تا که دیگر خردلی هم دردلی باقی نماند شک.

t.s.m.t
27-07-2008, 02:34
در این آخر دم ،شدم بازیچه ی هر کم
فضولی می بینم؛
که باید قطع کرد دست وی را از بیخ
یا که سوزاند زبان هرزه گویم را
که شاید عبرتی باشد وی را
یا وداعی ، تلختر از رفتن

karin
27-07-2008, 07:41
تو رفتي

خودم که هستم
خودم می نشینم تنها
روی پای خودم
برای خودم
نسكافه درست مي كنم

سيگارم را ميكشم
حرف می زنم با خودم

درد و دل مي كنم
توی آینه

خودم را به خود نشان خواهم داد

قهرمان مرده را به خود نشان خواهم داد
غمگين ترين شعرهايم را خواهم گفت
و نقد خواهم کرد
شعرهای خودم را
هیچ کس دیگری نباشد در دنیا
به درک

تو نباشي در دنيا
بالفرض که
تنها باشم
خودم که هستم
شعر می خوانم
برای خودم
و در غمهای خودم
شریک خواهم شد

t.s.m.t
27-07-2008, 14:01
امروز هم من ،هم او، از تو دلتنگ است
این چنان رفتن بین،چه بغرنج است
صبر تا وقت دیگر خواهم کرد، که می داند،
شاید تا وقت دیگر تونمانی و من خواهم رفت.

صاحبی تبریزی(پکر)

magmagf
27-07-2008, 21:22
من

اینجا

شبیه هیچکس نیستم

من

از بیستون آمده ام

من شبیه هیچکدام از آن ها نیستم

magmagf
27-07-2008, 21:28
برایت خواندم حرف به حرف...
دلدادگی را...
و دلداده شدم...
آموختم از تو جدایی را...
حرف به حرف...
و...

……

…………..
رفتی !!

MEHR IMAN
29-07-2008, 01:04
پرسیدم از تو که راز این نگاه چیست؟
گفتی: طرح دلبستگی، رنگین کمان عشق....
شک ریشه دواند در انتظار من، چشمان تو مات و خاکستری بودند، بی رنگ بی رنگ.....
عشق در کدامین پستوی چشم تو پنهان بود که من ندیدمش؟؟؟.......

MEHR IMAN
29-07-2008, 01:06
پشت می کنم به تو، به آرزوهام، به داشتنت، به حس بودنت، به همه دلخوشی هام...
دور می شوم از تو، مهربونیات، از ترنم نگاه عاشقت...
سیل اشک آرام را از برم ربوده است، راه همراهیم نمی کند، فاصله ها بسیاران بسیار نزدیکند برخلاف تو که گویی لحظه ها دورت می کنند...
باور نکن نگاهم را، دلم ساز دیگری می نوازد. دلم می خواهد خاموشی فریاد شود و تو را بخواند. زبان انکار می کند اما آوای دل سوزناک تو را می طلبد...
نرو؛ این تنها خواسته من است. بیا، اگرچه سنگم و دلشکن تو دل شکر باش؛ پناهم ده، هرچند سایه بانی نخواهم؛ فریادم زن، هرچند سکوت را پرستش کنم...
من و دل دلتنگیم. آری دلتنگیم، دلتنگ بودهایم هستم. بازیهای کودکانه، نقش و نگارهای وابستگی، دلتنگ دلبستگی توام، دلتنگ گذشته ها...
کاش زمان اندکی به عقب برمی گشت، به دیروزی که مشتاقانه سیلی بر دلبستگی های تو می زدم، لحظه هایی که نامهربانیم پاسخ اقیانوس محبتت بود...
دلتنگ همان نگاه جذابم، همان گوشه لبی که آهسته اما نمکین به تبسم باز می شد. من چه شیطنت آمیز پوچ می انگاشتمت و اینک از پس آن همه پوچی به تو می اندیشم. نیک دانسته ای، دلتنگ توام.
بیا و بودهایم را هستی بخش...

karin
29-07-2008, 12:01
عزیزم ..
تو که نباشی
باور کن
هیچ اتفاق ِ خاصی نمی افتد ..

فقط شب ها ...
خودم را سخت در آغوش خواهم کشید ..
و برای ِ سوال هایم .. جوابی پیدا خواهم کرد
و از دردش
بی صدا ..
خواهم گریست !

شاید هم
به خوب بودنم زیاد فکر کنم
و دلم برای ِ هرزگی تنگ شود !

یا اینکه ..

Enter_The_Love
29-07-2008, 15:08
تو اگر میدانستی
که چه طعمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
که چرا تنهایی

magmagf
29-07-2008, 18:31
رنج

عزیزم رنج!

من با تو از رنج سخن میگویم

و تو چنان انگشت میانی ات

را بر روی میز می کوبی

که انگارفقط قهوه مان کمی تلخ است!

t.s.m.t
30-07-2008, 02:41
باغ بود و دره-چشم انداز پرمهتاب
ذاتها با سایه های خود هم اندازه
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من-بیدار و چشم عالمی در خواب

اخوان

t.s.m.t
30-07-2008, 02:46
آری ،آری، گفته ام،اینجا
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است
راه ها بن بست،
عرصه ها تنگ است
هر شکستی قصّه ای دارد،صدایی نیز
و همیشه سنگ های آسمان ها را
با سبوهای زمین جنگ است.

اخوان

t.s.m.t
30-07-2008, 02:48
قصّه است این،قصّه ،آری قصّه ی درد است
شعر نیست
این عیارِ مهر و کین مرد و نامرد است.

اخوان

karin
30-07-2008, 15:43
قول می‌دهم
تا ابد
هر وقت پنجره را باز کردم
و یاد تو افتادم ...

‏...‏

اصلاً هیچ‌وقت پنجره را باز نمی‌کنم.‏
بگذار مردم بدانند/فکر کنند
سال‌هاست تمام قول‌هایم را فراموش کرده‌ام...‏
سال‌هاست،
پشت پرده در انتظار ابر لحظه‌شماری می‌کنم.‏

تو که قول‌های مرا باور [نـ]ـمی‌کنی؟! می‌کنی؟
تو که هرگز دوباره پشت پنجره قدم نمی‌زنی؛ می‌زنی؟
تو که هرگز نمی‌روی؛ می‌روی؟

پنجره را هم با تو
دفن می‌کنم.‏




تمام شب می‌ترسم که صبح بشود
و نیایی
و من باز هم به همان سمفونی بدون غلط گوش بدهم
و چیزی برای خندیدن نباشد
و تا شب با سوت‌م همنوازی کنم
و چیزی برای گریستن نباشد
و تو نیایی




وقتی نیستی،
خیلی سرد است؛
و وقتی هستی
خیلی خُنک - در تابستان - ! ‏

از وقتی نیستی ،
از وقتی قرار نیست دیگر باشی (قرارست دیگر نباشی)

روی تخت جایت قهوه گذاشتم.‏
تا صبح نمی‌ماند، نیمه‌های شب می‌ریزد – مثل تو –‏
اگر هم بماند، صبح سرد شده‌است – مثل تو –‏
و باید گرمش کرد دم صبح – مثل تو –‏
و کلی با سکون‌ـش آرام شد – مثل تو –‏
و با گرمای مجددش، لب‌خند زد – مثل تو –‏
و وقتی تمام شد، فنجان را شکست – یعنی رفته‌ای –

leira
30-07-2008, 17:09
زیر و رویم می کنی
رهایم نکن

بذری بکار

leira
30-07-2008, 17:11
آدم ها می گذرند
آدم ها از چشم هایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند

t.s.m.t
01-08-2008, 02:53
دنیا که اساس آن نهادند بر آب
ویران شود آبادی این دیر خراب
گر چشمه ی خضر است حذر باید کرد
زیرا که سراب است و سراب است و سراب

پدیده ی تبریزی

t.s.m.t
01-08-2008, 02:55
تبریز اگر به دیگران تب ریز است
عمری است که بر وجود من تب خیز است
خونخوار ز بس میان مردم دیدم
رحمت دو هزار بار بر چنگیز است

پدیده تبریزی

t.s.m.t
01-08-2008, 02:58
جز مهر و محبت نبود آئینم
باشد ز ازل رسم ره دیرینم
از بسکه ندید دیده ام مهر خلق
زندان شده این زندگی ننگینم

پدیده تبریزی

t.s.m.t
01-08-2008, 10:39
شاید ز بعد من به تو ای عکس من جهان

روی خوشی نشان دهد ای یادگار من

خواهد ز اشتهار من و نام من نهد

مرهم به قلب ریش و دل داغدار من



پدیده ی تبریزی

t.s.m.t
01-08-2008, 10:40
بر سر قبر من ار لاله و شمعی دیدی

هان مشو خیره نشان دل غمگین منند

روزگاری است که آه دل و خوناب جگر

چون طبیبی همه شب بر سر بالین منند



پدیده ی تبریزی

t.s.m.t
01-08-2008, 10:40
اینکه در خاک نهان گشته منم

یک وجب گشته ز عالم وطنم

در دل خاک اسیرم امروز

همچو خود از همه سیرم امروز



پدیده ی تبریزی

t.s.m.t
01-08-2008, 10:41
اما من از این رنگ ها بسیار دیدم

وز این سیه دنیا و هر چیزی که در اوست

از آسمان و ابر و آدمها و سگها

مهری ندیدم،میوه ای شیرین نچیدم

وز سرخ و سبز روزگاران

دیگر نظر بستم،گذشتم،دل بریدم...



اخوان

Enter_The_Love
01-08-2008, 13:09
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

t.s.m.t
02-08-2008, 22:24
من با کدام دل به تماشا نشسته ام،
آسوده

فریدن مشیری

t.s.m.t
02-08-2008, 22:28
بینم آز دور،در آن خلوتِ سرد
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی
ایستادست کسی!

فریدون مشیری

t.s.m.t
02-08-2008, 22:35
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلا خیزم نیست
غنچه ام،غنچه ی نشکفته به کام
طاقت سیلی پائیزم نیست!

مشیری

magmagf
03-08-2008, 00:01
هميشه
به انتهاي گريه كه مي رسم
صداي ساده ي فروغ از نهايت شب را مي شنوم
صداي غروب غزال ها را
صداي بوق بوق نبودن تو را در تلفن
آرام تر كه شدم
شعري از دفاتر دريا مي خوانم
و به انعكاس صدايم در آيينه اتاق
خيره ميشوم
در برودت اين همه حيرت
كجا مانده يي آخر ؟

magmagf
03-08-2008, 00:17
آرامم
شکل تورهای کتان لباس‌های خواب
شکل یک آباژور کم نور
در سالنی متروک

آرامم
شکل چمدان لباس‌های زمستانی
شکل یک رومیزی که هزاربار
در ماشین لباس‌‌شویی شسته شده
روی بند خشک شده
روی میز پهن شده

آرامم
شکل مدادهای سفید مدادرنگی‌ها

آرامم
و به اشک‌هایم کاری ندارم

magmagf
03-08-2008, 00:27
گذشت فرصت ِ سبزی
که چشم های تو بود
و من که آینه بودم هزار بار شکستم!

t.s.m.t
03-08-2008, 13:23
می تپد سینه ام از وحشت مرگ،
می دمد روحم از آن سایه ی دور،
می شکافد دلم از زهرِ سکوت
مانده ام خیره به راه
نه مرا پایِ گریز،
نه مرا تاب نگاه!

مشیری

t.s.m.t
03-08-2008, 13:28
هان ای عقابِ عشق!
از اوجِ قله ها ی مه آلودِ دور دست
پرواز کن به دشتِ غم انگیز عمرِ من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

مشیری

t.s.m.t
03-08-2008, 13:31
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای!جنگل را بیابان می کنند.
دستِ خون آلود را در پیش چشمِ خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جانِ انسان می کنند

مشیری

.::. RoNikA .::.
03-08-2008, 15:12
مدتهاست که نگریستم
مدتهاست که ننوشتم
مدتهاست که بار غم را ز خود دور نکرده ام

دلم گرفته
نمی توانم اشک بریزم
کوه غصه هایم شکنجه سختی به قلب بیمارم می دهد
چقدر سخته
عزیزی را دوست بداری
که آن را ز تو دور می کنند

چقدر سخته
عزیزی را دوست بداری
که دیگران نیز در به دست آوردن او همراهیت نکنند
چقدر سخته
حرفهایی رو تحمل کنی
و در جواب فقط سکوت کنی

چقدر سخته
تهمت هایی رو بشنوی
و تنها مرهم دردت
تنهایی وتاریکی شب باشه
و دفتر خاطراتت...
و سخت تر این باشد که با آن عزیز حتی نگویی دوستش داری

در تنهایی چشم هایم بی اختیار شروع به باریدن می کنند
و چهره ی زیبایش تسکینی برای قلب بیمارم می شود
اما افسوس...
او دیگر نیست و قلبم تنهاتر از گذشته
با رزوهای با او بودن می اندیشد...
اما افسوس...
او دیگر نیست و قلبم تنهاتر از گذشته به امید
بازگشت او می تپد

اما افسوس ... او دیگر نیست

t.s.m.t
03-08-2008, 21:46
من از زبان آب،پرنده،نسیم،ماه
با مردم زمانه سخن ها سروده ام

من از زبان برگ
دردِ درخت را
در زیر تازیانه ی بیدادِ برق و باد
در پیش چشم مردم عالم گشوده ام.

مشیری

a-r-i-y-a-n-a
04-08-2008, 00:02
از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم
در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم
تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
...
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

cityslicker
04-08-2008, 00:10
حال که رسوا شده ام میروی
واله و شیدا شده ام میروی
حال که غیر از تو ندارم کسی
اینهمه تنها شده ام میروی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سرا پا شده ام میروی
حال که در وادی عشق و جنون
وامق عذرا شده ام می روی
حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده ام می روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده ام میروی
اینهمه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده ام میروی

t.s.m.t
04-08-2008, 01:01
غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد

...زنده باشد مثل شادی، غم

اخوان

t.s.m.t
04-08-2008, 20:31
چهل سال اگر بگذراندم به هیچ
همین بس که در رهگذار وجود
کسی را بجز خود نگریانده ام!

مشیری

magmagf
05-08-2008, 16:42
ماهیچ وقت به هم نمی رسیم!



سال هاست روبه روی هم

دوسوی ریل هامی ایستیم

به هم نگاه می کنیم

وشاخه های گل

پژمرده می شوند

میان دست های مان.



تقصیرمانیست

قطارها

به سرعت می گذرند!

magmagf
05-08-2008, 16:43
تازه ازراه رسیده ای،بمان!

اگربروی

زمین سردخواهدشد

وفرسوده

ومنقرض،

مثل تفنگی خالی

که درخواب جنگ

به غبارسردفراموشی

نشسته باشد.



اگربروی

کشتی ها

بادبان آویخته وبی سرنشین

بندرراترک خواهندکرد

ومن

اندوهگین وخاموش

مثل توده ای یخ

سرگردان دریای مه آلود

خواهم شد.

***

تازه ازراه رسیده ای،بمان!

اگربروی

باورکن اگربروی

زندگی،

آهنگ غم ناکی بیش نخواهدبود!

magmagf
05-08-2008, 16:43
دورشدن را
ازکدام قطاربی برگشت
یادگرفتی
وقتی همیشه
روی سکوی خانه بازی می کردیم
وتاخط ریل ها
یک دنیافاصله بود؟!

leira
05-08-2008, 16:44
آن روز با تو بودم
امروز بی تو ام

آن روز که با تو بودم
بی تو بودم

امروز که بی تو ام
با توام

karin
05-08-2008, 16:51
من، هِی فکر می کنم..
که اگر/
آن اتفاق،
آنگونه،
نیفتاده بود -
شاید حالا،
راه بازگشتی بود..
وقتی همه چیز خراب می شود/
دیگر راهی،باقی نمی ماند!
و آدم مجبور می شود..
بدون هیچ دلخوشی،
و امید/
امروزش را به دست گذشته بسپارد..
و این یعنی، زندگی در لجن!
سخت است..
سخت.
اما/
دیگر، کاری نمانده برای بازسازی دیروز،
فردا هم، روزی، خواهد آمد..
همه چیز در شرف اتفاقی عجیب به پیش می رود..
و حالا،
من/
دیگر آن من نیستم.
خودم را به دست زمان می سپارم،
با علم بر این که،
می دانم/
هیچ تغییری حاصل نخواهد شد..
هرگز..
هرگز..
هرگز..

a-r-i-y-a-n-a
05-08-2008, 17:12
1

شده مرگ از پشت شانه‌هات
زل زده باشد به پرنده‌ای كه نفس‌هاش
چنگ زده انگشتان مايوس تو را؟

پرنده من بودم
كه پرواز
روِی دلم باد كرده بود

مرگ برنده شد
پريدم


2

ديوار‌ها با نفس‌های تو تنگ می‌‌شدند

مرگ چشم‌های تو را خسته كرده بود؟
يا من صداي خودم را گم
كه هيچ اسمي تو را بيدار نمي‌كرد؟

از فردا
تو با گلویِ گل گرفته‌‌یِ من حرف مي‌زني و من
منتظرم
كسي برايم دانه بياورد

magmagf
05-08-2008, 17:45
دردهای آدمها به همدیگر مربوطند.

خداوند ما آدم ها را مامور عذاب دادن همدیگر قرار داده.

برای مجازات گناهانی که با کمک هم انجام می دهیم...

و می دادیم ...

magmagf
05-08-2008, 17:46
دارم تصور می کنم،..
وقتی را که،
می روی!
وقتی را که
هیچ کدام، از این تکنولوژی ها و پیشرفت های بشر،
به درد من
نمی خورد،...

دارم تصور می کنم،..
وقتی را که،
دیگر،
تمام حرفهایت،
رنگ بی اعتمادی بگیرد،
رنگِ حسی کاذب،..
و توهمی عجیب را!

تو خوشحالی،
تو این راهی که من می روم را،
خیلی پیش تر،
رفته ای..
و حالا،
حق هم داری..
که به من،
و تصوراتم،
پوزخند بزنی!!

magmagf
05-08-2008, 17:46
امروزها در خودم گُم می شوم ...
من گُم می شوم ...
خودم هم دیگر خودم را نمی فهمم ...
انتظاری هم نمیرود که کسی مرا بفهمد ...
میدانی ؟
باور کن من هر چقدر خواستم که خودم را بسازم ...
نشد .
باور کن نشد!

t.s.m.t
05-08-2008, 20:02
هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه پس؟اهل کجا هستیم؟
از عالم هیچ و چیزی کم.

اخوان

a-r-i-y-a-n-a
05-08-2008, 20:04
به مرگ کیست بگوید؛
که :
ـ زرد جامه ی ترس است ،
سرخ خلعت خون .
سپید رنگ فریب است ای کفن دزدان.

به مرگ کیست بگوید:
ـ چهار تاول چرکین ،
بدوز بر کفن ات .
و شاد باش و خوش بخرام ،
به گرد گورستان.

غریب نیست ،
اگر که میخک سرخی ز سنگ گوری رست،
که قلب خونینی است .
نه ، اعتماد نکن .
که اعتماد عبث ……

t.s.m.t
05-08-2008, 20:09
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان آدم
زهرِ تلخِ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیِت مرد!
گرچه آدم زنده بود.

مشیری

magmagf
06-08-2008, 06:56
جوانی
برای من یک شب بلند بود
در جمع قماربازان
سرگرم بازی شدم
تو از من جلو زدی
دنیا از من جلو زد
حالا من مانده ام
مثل آخرین سرباز گروهان
خسته و کوفته می آیم
می خواهم به جایی برسم اما نمی رسم

magmagf
06-08-2008, 06:59
صندلی در جاده منتظر است

آفتاب می آيد و می رود

باران می آيد و می رود

برف می آيد و می رود

اما تو

نه از جاده می آيی

نه از قلب من می روی

magmagf
06-08-2008, 07:03
من چشم تو می شوم

من خستگی تو را تاب می آورم

مرا با خود ببر

گريه های شبانه من تمامی ندارد

می بارم در شبانه های بی تو

می بارم در بغض های بی تو

می بارم در اين بارش بی ترانه

گريه نکن

بگذار من گريه کنم

اشک های مرا پايانی نيست .

امروز هم باران نباريد

magmagf
06-08-2008, 07:04
حوصله کنيد!
می خواهم فقط مضمون گريه های شما را ادامه دهم
با من می آييد؟
ما به خودمان مربوطيم
پشت سرمان حرف است
هوای بد است
حديث است
ما از پی رد پای باد نرفته ايم ،نمی رويم .
ما دوست داريم
علاقه داريم .
می رويم کنج يک جای دور
روياهامان را يواشکی برای هم
شبيه ترانه می خوانيم .

ما زير باران نشسته ايم
طوری که شما فکر می کنيد
ما داريم رو به دريا
گريه می کنيم ....

magmagf
06-08-2008, 07:07
ديروزم گذشت....نباريدی
طعم اشک را به ياد داری ؟

پاييز نيز خواهد آمد
اما کسي در چشمان تو نخواهد نگريست
زيرا تو نباريدی
تو سرگردانی

جاودانه گريستن سخت است

ديروزم گذشت
هجوم سايه ها
ما روياپردازان رويا ها
سرگردان تا ابد
دلتنگی
اشک دلتنگی

هنگامه باريدن است
فردا باران خواهد آمد ....

MJNeghabi
06-08-2008, 08:24
اســــــرار ازل را نه تو دانی و نه من!
وین حل معما نه تو خوانی و نه من!

هست از پس پرده گفتگوی من و تو!
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!

خیام

"پرده" در اینجا به معنی P30WORLD FORUM !

MJNeghabi
08-08-2008, 00:22
بنگر ز جهان چه طــــرف بر بستم؛ هیچ!
وز حاصل عمــر چیست در دستم؛ هیچ!


شـــــمع طربم ولی چو بنشستم؛ هیچ!
من جام جمم ولی چو بشکستم؛ هیچ!

خیام

t.s.m.t
08-08-2008, 01:20
من از زبان ِ باران،
غمنامه ی بلند،
بسیار خوانده ام،
تا از زبان ِ صبح
نور ِ امید را به شما ارمغان کنم،
شب ها ی بی ستاره
بیدار مانده ام!

اینک،
-خدا داند- دیری ست ،باشما
من،با همین زبان ِ شما
با همین کلام
هر جا رسیده ام سخن از مهر گفته ام
اوخ،که پاسخی به سزا کم شنفته ام.

من واژه واژه،مثل شما حرف می زنم
من،سال هاست بین شما،با همین زبان
فریاد می کنم:
-این گونه یکدیگر را در خون میفکنید
پرهای ِ یکدیگر را،
این گونه مشکنید!

مشیری

MJNeghabi
08-08-2008, 04:27
خانه ام آتش گرفته ست
آتشی جانسوز !


هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود


من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود


و ز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان می کنم فریاد! ای فریاد!


خانه ام آتش گرفته ست آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل


وای بر من!
سوزد و سوزد غنچه هایی را
که پروردم به دشواری در دهان تار گلدان ها
روزهای سخت بیماری


از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر


من به هر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد
ای فریاد! ای فریاد!


وای بر من!
همچنان می سوزد این آتش!
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منزل و ایوان


من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله بر خیزد به گِردش دود


تا سحرگاهان که می داند
که بودِ من شوَد نابود!؟


خفته اند این مهربان همسایگانم
شاد در بستر!
صبح از من مانده بر جا
مشتِ خاکستر!


وای!
آیا هیچ سر بر می کنند از خواب!
مهربان همسایگانم از پی امداد؟


سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد!
ای فریـــــــاد !


فریاد - با صدای شجریان بشنوید!

magmagf
08-08-2008, 09:10
گفته بودم

می آيد

از ابتدای رفتن تو

آن کس

که می داند


جز با من


تنها می ماند


و می داند

که جايش


در اين خلوت ،پهلوی اين درد


و اين دوستت دارم چقدر خالی است

magmagf
08-08-2008, 09:12
هیچکس

آب بر زمین نریخت

هیچکس برای ما دعا نکرد

در تمام راه

یک پرنده از وسیع آسمانمان , رد نشد

غنچه ای

در مسیرمان نبود

یا اگر که بود

لب به خنده وا نکرد

در کناره کویر

زیر آسمان صاف و پر ستاره کویر

هیچکس من و تو را صدا نکرد

هیچکس دلش برایمان نسوخت

در تمام راه

یک مسافر از کنارمان گذر نکرد

آه , هیچکس

اینچنین غریب

مثل ما سفر نکرد

magmagf
08-08-2008, 09:14
من
خاکستر مي شوم
تو اما
تنها سيگاري را
مي بيني که
تمام مي شود

magmagf
08-08-2008, 09:18
حرف های بسياری در دلهامان بود
دلتنگی هامان را هم آورديم تا با هم قسمت کنيم
باران نباريد
حرف هامان در دل ماند
به اميد ديدار

t.s.m.t
08-08-2008, 11:58
منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور

اخوان

cityslicker
08-08-2008, 14:43
من رهگذر دایمی کوچه تنهایی ام
کوچه ای تیره و تنگ
گویا خانه شب اینجاست!
در اینجا شب نیز از تاریکی ها فرار می کند
همه از هم می گریزند
آسمان نیز از این تیرگی بیهوده غمگین است
ابرها ،نای باریدن ندارند
تا بشویند این همه تیرگی ها را...

cityslicker
08-08-2008, 14:50
كسی آمد مرا در خويش پيدا كرد ورفت

در نگاهم بی كسی را يك معما كرد ورفت

با كليد خستگی درهای حسرت را باز کرد و رفت

تكه های قلب خود را نذر فردا كرد و رفت

فكرهای پخته اش را پشت افكارم جا گذاشت .

نسخه های بی كسی را بازامضاء كردورفت

در نگاهش كينه های كهنه اش را غرق دريا كردو رفت

دستهايش را پر از باران احساسم نمود و آسمان را در نگاه خاك معنا كرد ورفت .

magmagf
08-08-2008, 19:56
سلام

برخی از دوستان رعایت نمی کنند و مثلا هر بار 3 خط از یک شعر را در تاپیک قرار می دهند

ممکنه حالا شعری اونقدر بلند باشه که چند قسمتش کنیم اما هر بار 2 یا 3 خط از شعر را نوشتن مفهومی نداره

لطفا اشعار کامل ذکر بشه

ممنون

t.s.m.t
09-08-2008, 01:40
سلام

برخی از دوستان رعایت نمی کنند و مثلا هر بار 3 خط از یک شعر را در تاپیک قرار می دهند

ممکنه حالا شعری اونقدر بلند باشه که چند قسمتش کنیم اما هر بار 2 یا 3 خط از شعر را نوشتن مفهومی نداره

لطفا اشعار کامل ذکر بشه

ممنون



شعری رو بعضأ خلاصه می کنیم به این علت که تنها بخشی از آن با موضوع مرتبط است!



بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،
ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

سه ره پیداست.
نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر،
حدیثی که ش نمیخوانی بر آن دیگر
نخستین،راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته،اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر: راه نیمش ننگ،نیمش نام،
اگر سر برکنی غوغا،و گر دم در کشی آرام
سه دیگر :راه بی برگشت،بی فرجام.

من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است؟


تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست.
سوی بهرام،این جاوید خون آشام
سوی ناهید،این بد بیوه گرگِ قحبه ی بی غم
که میزد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پای کوبان بسان دختر کولی



واکنون میزند با ساغر ملک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست.
بسوی پهندشت ِ بی خداوندیست،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.
بهل کاین آسمان پاک،
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرشان کیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
بسوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش،
دواند در رگم خون نشیط ِ زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم؛پیرو سرد و تیره و بیمار
چوکرم نیمه جانی بی سرو بی دم
کشاند خویشتن را،همچو مستان دست بر دیوار،
بسوی قلب من،این غرفه ِ با پرده های تار
و می پرسد،صدایش ناله ای بی نور:


کسی اینجاست؟
هلا!من با شمایم،های!...میپرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی،یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟
و میبیند صدائی نیست،نور آشنایی نیست،حتی آز نگاه ِ مرده ای
هم ردّ پایی نیست.

صدائی نیست الا پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آنسوز می رود بیرون،به سوی غرفه ای دیگر،
بامیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیونست- از اعطای درویشی که
می خواند:
((جهان پیرست و بی بنیاد،ازین فرهاد کش فریاد...))
وز آنجا میرود بیرون،بسوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار،
بدانسان-باز می پرسد-سراندر غرقه ی با پرده های تار:
کسی اینجاست؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست.
که پرسی همچو آن پیر ِ بدرد آلوده ی مهجور:



خدایا((به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟))
بیا ره توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.
کجا؟هر کجا که پیش آید.
بدانجایی که می گویند خورشید ِ غروب ما،
زند بر پرده ی شبگیر شان تصویر.


بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید:زود.
وزین دستش فتاده مشعلی خاموشی و نالد:دیر.


کجا؟هر کجا که پیش آید.
بانجایی که می گویند.
چوگل روئیده شهری روشن از دریای تردامان.
و درآن چشم هائی هست،
که دایم رویدگل و برگ بلورین بال شعر از آن
و مینوشد از آن مردی که می گوید:
((چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید؟))


بانجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز(چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو)مرگ پاک دیگری بوده ست،

کجا؟هر جا که این جا نیست.من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن،ز سیلی خور،
وزین تصویر ِ بر دیوار ترسانم.
درین تصویر،
عمر با سوط ِ بیرحم خشایارشا؛
زند دیوانه وار،اما نه بر دریا؛
به گرده ی من،به رگهای فسرده ی من.
به زنده ی تو،به مرده ی من.


بیا تا راه بسپاریم
بسوی سبزه زارانی که نه کس کِشته،ندروده
بسوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه ست.
بسوی آفتاب شاد صحرایی،



که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جائی.
ومابر بیکران ِ سبز و مخمل گونه ی دریا،
می اندازیم زورق های خود را چون کل بادام.
و مرغان سپید و بادبانها را می آموزیم
که با شرط را آغوش بگشایند
و میرانیم گاهی تند،گاه آرام


بیا ای خسته خاطر دوست!ای مانند من دلکنده و غمگین.
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیفرجام بگذاریم.

مهدی اخوان ثالث

دل تنگم
09-08-2008, 03:04
تمام شد، به خدا خسته ام، ببين، بس كن
براي مردنِ من ساعتي مشخص كن

تمام شد به دلت بد نيار من مُردَم
و بعد اين همه سال انتظار من مُردَم

ببين، بگو به جهنم كه مرده است اصلاً
ببين، بگو به جهنم، بقيه اش با من

ببين، درست همين جا، به خانه خواهد بُرد
كلاغ ِ خسته ی غمنامه ی مرا، يك زن

بخند هرچه دلت خواست، من نمي فهمم
كه عمق فاجعه اين جاست، من نمي فهمم

كه من، به چشم تو مربوط نيستم شايد...
تو را به جان عزيزت ببين، ببين بايد

مرا بميري بِشمار سه، همين حالا
نترس، ترس ندارد كه بچه اي بابا

فقط، غروب همين پنجشنبه شاهد باش
من آدم ِ بدِ اين قصه نيستم، آقا

magmagf
09-08-2008, 18:46
منصفانه جدا مي شويم




تو براي خودت زندگي مي کني




من براي خودم مي ميرم!

magmagf
09-08-2008, 18:46
تو هم با من نمي ماني, برو بگذار بر گردم



دلم ميخواست مي شد با نگاهت قهر مي کردم



برايت مينويسم , اسمان ابريست , دلتنگم



و من چنديست دارم با خودم ,با عشق مي جنگم



اگر مي شد برايت مي نوشتم روزهايم را



و سهم چشم هايم را,سکوتم را ,صدايم را



اگر مي شد براي ديدنت دل دل نمي کردم



اگر ميشد که افسار دلم را ول نمي کردم



دلم را مي نشانم جاي يک دلتنگي ساده



کنار اتفاقي که شبي ناخوانده افتاده



هميشه بت پرستم , بت پرستي سخت وابسته



خدايش را رها کرده, به چشمان تو دل بسته



تو هم حرفي بزن ,چيزي بگو, هر چند تکراري



بگو ايا هنوزم, مثل سابق دوستم داري ؟



خودم مي دانم از چشمانت افتادم, ولي اين بار



بيا و خورده هايم را ز زير دست وپا بردار........

magmagf
09-08-2008, 18:51
خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا ها

بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

همین حالا

magmagf
09-08-2008, 18:53
اره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم


اره من قول داده بودم تا تهش باهات می مونم

ولی پس دادی نگاموزیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم؟ خوب نگام کنی همونم

چمدون رویاهامو دیگه بر داشتم و بستم

دیگه عین قدیما چشاتو نمی پرستم

اینی که حالا میبینی دیگه مجنون چشات نیست

دیگه وقتی نیمه شب شه نگران لحظه هات نیست

دیگه برام فرقی نداره که تو باشی یا نباشی

خیلی وقته دیگه نیستی تو دلم جایی برات نیست

از تو هیچ چیزی نمونده نه نگاهی و نه یادی

من سپردمت به دریا عین یه موج زیادی

تازه فهمیدم با این عشق زندگیم چقد تلف شد

تو به جای التماسم یه گلم بهم ندادی


دیگه از صبر و تحمل تو دل من خبری نیست

صحبت دشت جنون قصه در به دری نیست

magmagf
09-08-2008, 18:55
تو را اي عشق ناميرا ، غم زيبا ، خداحافظ

طلوع ياس در قلب شب خارا ، خداحافظ

تو شالیزار ... یک کلبه درون سینه ي جنگل

هوای ناب بارانی ... چه سود اما ؟ ... خداحافظ

تو را از خويش راندم من ، ولي سوگند بر باران

" من " و " تو " اي نسيم آسا ، نمي شد " ما " ... خداحافظ

نگاه آسمان بودي به اين شبگير دل خسته

تمام زجر من اما : " چراحالا ؟ " ... ، خداحافظ

ببين ! ... دلسرد دلسردم . نگاهم كن ! ... كم آوردم

نمي دانم چرا آخر ؟ ... چرا زيبا " خداحافظ " ؟

صدايت آشنا با دل ، چنان بر برگ گل شبنم

نشد اما كه من با تو[...] ، برو جانا ... خداحافظ

تمام سهم من بودي از اين دنيا ولي بگذر

برو اي خنده ي گلها ... نگارينا خداحافظ

به قطره قطره ي باران ، به برگ خيس مژگانت

تمام آرزو بودي ، ولي [...] اما [...] ، خداحافظ ...

t.s.m.t
10-08-2008, 13:49
Dünya çün mürdarıdır,igrən könül,mürdaridən
Gül dəgil dünya dikəndir,nə umarsan xaridən

Dünya bir yar vəfalu kimsənə görmüş dəgil
Fariğ ol bari,nə hasil ol vəfasiz yaridən

Axirət darindən istə hər nə məqsudun ki var
Dünyanin miqdari yoxdur,geç bu bi miqdaridən

Müddəi cürü cəfasın həddən aşirdi vəli
Yar əgər yari gılursa,ğəm dəgil əğyarıdən

Çün nəsimi zahidin halini bildin kim nədir
Meydən ikrah eyləməz,ğafil dəgil xümmaridən

imadəddin nəsimi

دنیا همچون مردار است،ای دل از این مردار چندش آور دوری کن
گل نیست این دنیا،خار است،چه انتظار داری از خار
دنیا یار وفاداری بر هیچ کس نبود
فارغ شو تو هم چه حاصل از یار بی وفا
از خانه ی آخرت خواه هر چه که مقصودت است
دنیا مقداری نیست،بگذر از این بی مقدار
جور و جفای مدعی از حد زیاد شد ولی
یار اگر یاری کند،غمی نیست از اغیار
چون نسیمی از حال زاهد خبر دار شدی که چیست
از می اکراه نمی کند،و غافل نیست از خمار

magmagf
10-08-2008, 22:39
این کلید مال این قفل نیست

یا دست های من ، مال من…

در باز نمی شود…

magmagf
10-08-2008, 22:41
همه آن چیز ها که ما را به هم …

نزدیک می ساخت

امروز دورمان می کند از هم

کدام یک باختیم…این بازی دوستانه را؟

magmagf
10-08-2008, 22:42
تا آمدنت

چهار فصل سال را می شمارم

بارها و…

بارها....

magmagf
10-08-2008, 22:45
خورشيد روزهای .گذشته ام

از سرمای صدايت يخ .می‌ زنم

حرفی نزن

بگذار با خاطرات ات گرم شوم


فريبا عرب نيا

karin
11-08-2008, 00:57
مرا بردارید ببرید یک جا خاکم کنید .
که مورچه ها چشم هایم را بخورند .
کرم ها سر انگشتانم را بجوند .
حال من بد است . بد
تنهایم بگذارید ای همه غریبه ها .

cityslicker
12-08-2008, 11:10
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده
مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است
آری مقصر منم.

t.s.m.t
12-08-2008, 12:20
Gəzib mən görmədim dünyani, mehnətxanədən ğeyri
Tapilmaz künci rahət guşeyi meyxanədən ğeyri
Ənisi bəzmi xəlvət yox ğəmə cananədən ğeyri
Demə sərraf səndə yazdıgün əfsanədən ğeyri
Olan məcnun kimi zənciri eəşqə bəstə canim vay
Vətən avarəsi,ğurbət əsiri,xəstə canım vay

SƏRRAF TƏBRİZİ

گشتم این دنیا را و نیافنم آنرا به غیر از محنت خانه ای
کنج راحتی پیدا نمیشود برایم،به غیر از گوشه ی میخانه ای
انیس بزم خلوت نیست جز غم جانان(تنها انیس و دلخوشی ام غم فراق جانان است)
خاموش باش صراف که گفته هایت نیست غیر از افسانه ای!(چون من به چشم خود دیده ام و اکنون تعریف می کنم اما مردم گفته هایم را باور ندارند و به آن نسبت افسانه می دهند پس بهتر که خاموش باشم)
شده دربند با زنجیر عشق-همچون مجنون- بسته جانم،ای وای
آواره ی وطن،اسیر غربت،و جانم خسته،ای وای

صرّاف تبریزی

magmagf
12-08-2008, 13:16
سلب می کند

رویای محالت

امان زندگی را

از من


مهديه لطيفي

magmagf
12-08-2008, 13:17
روی دست شب مانده ام

منی که

تو روی دستم مانده ای

شانه های شب می شکند آخر

magmagf
12-08-2008, 13:18
هر شب

شاید خورشید بمیرد تا صبح

هر صبح

شاید دلی بمیرد تا شب

مرگ خورشید را بی گریه

تلخ لبخندی می زنم تنها

که مرگ دل هامان

مصیبت بالاتری ست

magmagf
12-08-2008, 13:19
حالا که رفته ای

حسابی که هوا را بی من نفس کشیدی

سر دو راهی که رسیدی

به چپ برو

به جهنم ختم می شود !

magmagf
12-08-2008, 13:20
تو کجا مانده ای که

این روزها

بهار است اما

بهاری نیست ؟

تو کجا مانده ای

که صندلی رو به رویم

این همه خالی ست ؟


اين چند شعر همه از خانم لطيفي بودند

eshghe eskate
12-08-2008, 13:41
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته است
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی در است
هر جهادی آسودگی است
هر مرگی حیات است

eshghe eskate
12-08-2008, 13:42
هیچ کس نمی فهمد که چه می کشم ؟

قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح

در هیچ کس تا آنجا نیست که بتوان پیشش نالید

سکوت بر سر این درمرا از درون هر لحظه می کاود

و می کاهد و احساس می کنم که همچون مومی می گدازم

و قطره قطره نابود می شوم

eshghe eskate
12-08-2008, 13:42
چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

t.s.m.t
12-08-2008, 20:41
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!



نيست در آن نه گياه و نه درخت.



غير آواي غرابان، ديگر



بسته هر بانگي از اين وادي رخت.




در پس پرده اي از گرد و غبار



نقطه اي لرزد از دور سياه:



چشم اگر پيش رود، مي بيند



آدمي هست كه مي پويد راه.




تنش از خستگي افتاده ز كار.



بر سرو رويش بنشسته غبار.



شده از تشنگي اش خشك گلو.



پاي عريانش مجروح ز خار.




هر قدم پيش رود، پاي افق



چشم او بيند دريايي آب.



اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب

سهراب

t.s.m.t
12-08-2008, 20:45
ريخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

كوه خاموش است.

مي خروشد رود.

مانده دردامن دشت

خرمني رنگ كبود.



سايه آميخته با سايه.

سنگ با سنگ گرفته پيوند.

روز فرسوده به ره مي گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پي يك لبخند.



جغد بر كنگره ها مي خواند.

لاشخورها، سنگين،

از هوا، تك تك، آيند فرود:

لاشه اي مانده به دشت

كنده منقار ز جا چشمانش،

زير پيشاني او

مانده دو گود كبود.



تيرگي مي آيد.

دشت مي گيرد آرام.

قصة رنگي روز

مي رود رو به تمام.



شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود مي نالد.

جغد مي خواند.

غم بياميخته با رنگ غروب.

مي تراود ز لبم قصة سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.

سهراب

t.s.m.t
12-08-2008, 20:47
فرسوده پاي خود را چششم به راه دور

تا حرف من پذيرد آخر كه: زندگي

رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.



دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،

پايان شام شكوه ام

صبح عتاب بود.



چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:

اين خانه را تمامي پي روي آب بود.



پايم خليده خار بيابان.

جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.

ليكن كسي، ز راه مددكاري،

دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.



خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:

كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،

اما به كار روز نشاطم شتاب بود.



آبادي ام ملول شد از صحبت زوال.

بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست

تصوير جغد زيب تن اين خراب بود



سهراب

t.s.m.t
12-08-2008, 20:48
قصه ام ديگر زنگار گرفت:



با نفس هاي شبم پيوندي است.



پرتويي لغزد اگر بر لب او،



گويدم دل: هوس لبخندي است.




خيره چشمانش با من گويد:



كو چراغي كه فروزد دل ما؟



هر كه افسرد به جان، با من گفت:



آتشي كو كه بسوزد دل ما؟




خشت مي افتد از اين ديوار.



رنج بيهوده نگهبانش برد.



دست بايد نرود سوي كلنگ،



سيل اگر آمد آسانش برد.




باد نمناك زمان مي گذرد،



رنگ مي ريزد از پيكر ما.



خانه را نقش فساد است به سقف،



سر نگون خواهد شد بر سر ما.




گاه مي لرزد با روي سكوت:



غول ها سر به زمين مي سايند.



پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند

سهراب

.::. RoNikA .::.
12-08-2008, 22:03
عشق در حیطه فهمیدن ما نیست بیا بر گردیم
آسمان پاسخ پرسیدن ما نیست بیا بر گردیم
گریه هامان چه قدر تلخ ببین رنگ ترحم دارد
تا زمین دشمن خندیدن ما نیست بیا بر گردیم

a-r-i-y-a-n-a
12-08-2008, 22:58
کسی در من میمیرد .
کسی که نام مرا دارد .
کسی که سبزی برگ
و آبی آسمان را
دوست داشت
و در پس دیوار منجمد تنهائی
به بهار مهربانی
و دوستی
دل بسته بود .
کسی که
به هم زبانی " دوستی "
دل بسته بود .
کسی در من میمیرد
که نام مرا دارد
و سوگنامه نانوشته اش را
بادهای سرد
در دورترین جای جغرافیای عشق
بر مزار اقاقی های زوال یافته
میخوانند .
کسی در من
میمیرد .

a-r-i-y-a-n-a
12-08-2008, 22:59
که تنهایم .
تنهای تنها .
همه ستارگان آسمانم
به خاک افتاده اند
و تنهائی مرا
بی انتهائی آسمان
معیار نیست .
تو رفتی
من ماندم
و غم .

و تنهائی
در برابر من
به زانو نشست !

magmagf
13-08-2008, 10:26
آغاز و پایانی

نیست

تنها دوباره

تنها می شوم…

magmagf
13-08-2008, 10:28
زندگی سخت می شود

وقتی قرار نیست

دنیا به کام تو باشد

زندگی سخت می شود

وقتی قرار نیست

فردا از آن تو باشد

زندگی سخت می شود

وقتی قرار نیست

بعد از زمستان

تو بیایی

magmagf
13-08-2008, 10:30
به نبودن هایم عادت کن

دلم سفر می خواهد

بی قصد بازگشت

magmagf
13-08-2008, 10:49
جای بدی ایستاده ام

بوته های خار تا قلبم رسیده

و بالاتر…

eshghe eskate
13-08-2008, 10:59
(من این را میدانم)

و من میشنوم

دگر بار صدای قلب را

با قدم‌های خسته و پر تردید

هنوز تنفس برایم دشوار است

با ترسی تلخ ،......

obituary
13-08-2008, 11:00
تو را هر گز نميبخشم که بر باد فنا دادي

همه عشق و نيازم را به يک هرزه نگاه دادي
چقدر ساده براي بي وفاييهاي تو مردم
چقدر زيبا جواب خوبي ام را ناروا دادي
چه اندک بود احساسم براي قلب نامردت
جواب گريه هايم را با سکوتي بي صدا دادي

eshghe eskate
13-08-2008, 11:01
من میدانم

آنها، قدمهای تو نیستند

که در آستانه در، مکث کرده ا اند

آنها، آخرین رویاهای نا پیدا،

نوازشها، و خواب و خیالها هستند



و من پوشیده ام با اشک هایم

در لحظه‌ای ،که بدرود اجتناب نا پذ یر است

eshghe eskate
13-08-2008, 11:01
شاید امشب ،بوزد با د

و پرواز کند روی ذرات شیشه



ولی من تنهایم



و حتی، با د، مرا میترسا ند



شاید این میلی بیش نیست ،که مرا

به بالشم سخت، چسبانده است

مثل اینکه این اندام توست که،

میتپد کنار من



و این مسلما

رو یا‌ای بیش نیست،

فقط یک رو یا ست

که با اشک ها یی پنهانی

و ضربه هایی نهان

درونم را میفشا رد .

eshghe eskate
13-08-2008, 11:16
آدمك آخر دنياست، بخند
آدمك مرگ همين جاست، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد
شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست، بخند

راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست، بخند

.::. RoNikA .::.
13-08-2008, 13:01
ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

t.s.m.t
13-08-2008, 21:22
گئلممیش کن حایاتی من آغ بیلیردیم!(تا وقتی که به دنیا نیامده بودم تصویری که از دنیا ساخته بودم سپید بود)
سونرادان گؤردوم کی قاراسی وار ایمیش(سپس دیدم که سیاهی داشت دنیا)
هر دئییلن سؤزو بوتون بیلیردیم(هر حرفی را کامل میدانستم)
سن دئمه سؤزونده باراسی وار ایمیش(نگو بس که حرف هم ناقص داشت)
سوسقی یاسلی دومانلیدی یول لاریم( راهی که در پیش دارم مه آلود است)
توتماز سنین دونیا ایله قوماریم(با دنیا نمی توانی قمار کنی،می بازی)
بئشیک له مزارین،یوخلوقلا وارین(گهواره ی نوزاد با سنگ مزارش،)
بیر جه ثانیه یاراسی وار ایمیش(نگو که یک ثانیه فاصله داشت)

magmagf
14-08-2008, 09:46
مرا ندیده بگیر…ولی مگو هرگز…

که خسته بود از اول

که این نبود،نبود

نبود خسته از اول کسی،ولی ای وای…

مرا ندیده بگیر و به راه خویش برو

برو که راه رفته ما…رو به راه نبود.....

magmagf
14-08-2008, 09:52
از درد هایم که می گویم

سنگین ترم می کنی با قضاوت هایت

اینگونه است که در خود فرو می روم

آنجا که قضاوتی نیست…

و درد…

بیداد می کند

magmagf
14-08-2008, 09:55
آنقدر

بی هم

بوده ایم

که با هم بودن

ما را…

از یاد… برده است…

magmagf
14-08-2008, 09:59
قصه از اینجا شروع شد

یکی بود…

…………….

و قصه

بی هیچ بودنی

تمام شد

eshghe eskate
14-08-2008, 20:00
حالا با یک گیتار شکسته

منه تنها منه خسته

چی بگم دلم شکسته

باره تنهایی رو بسته

تو که رفتی ز پیشم

من اینجا تنها میشم

تنهای تنها می مونم

من دیگه عاشق نمی مونم

حالا که دوستم نداری

چرا تنهام میزاری

دوست دارم بهم بگی تو

من چه اشتباهی کردم

شایدم باور کنم من

که یه گناهی کردم

MJNeghabi
14-08-2008, 20:00
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت!
سرها در گریبان است!

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است!

نفس کز گرم گاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت!
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک!؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
آی! دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من میهمان هر شبت؛ لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پسٌ (پست) آفرینش
نغمه ناجور!

نه از رومم نه از زنگم!
همان بی رنگ بی رنگم!
بیا بگشای در!
بگشای؛ دلتنگم!

حریفا! میزبانا!
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد!
تگرگی نیست! مرگی نیست!
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است!

من امشب آمدستم وام بگذارم!
حسابت را کنار جام بگذارم!
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد بامداد آمد!؟
فریبت می دهند؛ بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست!
حریفا! گوش سرما برده است این؛ یادگار سیلی سرد زمستان است!
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود ، پنهان است!
حریفا! رو چراغ باده را بفروز؛ شب با روز یکسان است!

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؛
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان! دستها پنهان!
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلتهای بلور آگین!
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه!
زمستان است! زمستان است! زمستان است!

زمستان است(اخوان) - با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

MJNeghabi
15-08-2008, 01:08
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد!

این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!

من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!

در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که آب! آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را...

گلهای تازه شماره ؟ – شعر از فریدون مشیری – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

magmagf
15-08-2008, 09:34
تمام می شوم از تو

نیستی که ببینی

پای دراز شده از گلیم را

چطور قلم کرده

زمانه…

magmagf
15-08-2008, 09:37
تو می روی و من

رسوب می شوم

ته مانده ای که

دور باید ریخت…

magmagf
15-08-2008, 09:39
تمام تردید من

از آهنگ های نابلد تست

کمی دوست داشتن را

تمرین کن…

magmagf
15-08-2008, 09:40
می گویند باز نخواهی گشت

می گویم

هرگز نرفته ای

وقتی فنجان چای ات

همین گونه سرد مانده ست روی میز

و این دسته گل هم

از این خشک تر نمی شود

یقین دارم

که هرگز نرفته ای

MJNeghabi
15-08-2008, 18:16
روزهای روشن، خداحافظ!
سرزمین من، خداحافظ!

روزهای خوبت، بگو کجا رفت!؟
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت!؟

انگار که اینجا هیچکی زنده نیست!
گریه فراوون، وقت خنده نیست!

گونه ها خیسه! دلها پائیزه!
بارون قحطی از ابر می ریزه!

همه با هم قهر! همه از هم دور!
روزها مث شب! شبها سوت و کور!

همه عزادار! سر به گریبون
مردها سر دار! زنها تو زندون!

نه تو آسمون، نه رو زمینیم!
انگار که خوابیم، کابوس می بینیم!

نوبت می گیریم، گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف!

روزها و شبها اینجور میگذرن!
هر جا که می خوان ما رو می برن!

آخه تا به کی آروم بشینیم؟
حسرت بکشیم، گریه ببینیم؟

ای زن تنها! مرد آواره!
وطن دل توست شده صد پاره

پاشو! کاری کن! فکر چاره باش!
فکر این دل پاره پاره باش!

روزهای روشن – با صدای هایده (علیها سلام) بشنوید!

magmagf
16-08-2008, 07:15
در این خیابان نمی گنجیم

نه حجم ما زیاد است

نه خیابان کوچک

تنها راه ماست

که جداست

.::. RoNikA .::.
16-08-2008, 15:01
من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی

هرگز ، هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا این غصه این

هرگز کشت.

حمید مصدق

.::. RoNikA .::.
16-08-2008, 15:06
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم
تا دور.
آه باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
از دل من
چه کسی
نقش او را خواهد شست؟

a-r-i-y-a-n-a
16-08-2008, 16:21
من به سوگ نشسته ام .......
من به سوگ اشکهای ریخته ام نشسته ام
به سوگ اشکهای پاکم،که ریختندو رفتند
و پاکی و زلالی را با خود به آسمان بردند.............
من به سوگ نشسته ام
با نگاهی خسته به سوی اسمان
با نگاهی که تنها امیدش بارش باران است
باران پاکی باران زلالی
چه تابستانی است ..........
در تابستان هم باران می بارد....
می بارد .. میدانم روزی می بارد....
من ان روز را انتظار می کشم

eshghe eskate
16-08-2008, 18:23
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

eshghe eskate
16-08-2008, 18:29
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست

eshghe eskate
16-08-2008, 18:30
باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

MJNeghabi
16-08-2008, 20:42
هر دمی چون نی، از دل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان، با خدا دارم

هر نفس آهی ست، از دل خونین
لحظه های عمر بی سامان، می رود سنگین
اشک خون آلوده ام دامان، می کند رنگین

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان!

بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه! از این دم سردی ها، خدایا!

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردی ها، خدایا!

نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی هم رازی، خدایا!

وه! که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل "آذر" بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
یارا! دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خودفریبی!
چه فسون نافرجامی!
به امید بی انجامی!
وای از این افسون سازی، خدایا!

سرو چمان - شعر از آذر - با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

magmagf
16-08-2008, 22:58
می خوابم تا
فراموش کنم
رفته ای
صبح
"تنهایی"
بیدارم می کند.

magmagf
17-08-2008, 12:01
نگاه ریخته بودم که رفتی و

صندلی هنوز داغ است

و

ناگهان چه قدر زود دیر می شود

نمی دانم

از آمدنت یا نیامدنت

چه قدر گذشته

اما

انگشتم

اسم تو را روی خاک صندلی می نویسد

magmagf
17-08-2008, 12:06
هیچ از نگاه تو برایم نمانده است

جز همین قاب شکسته

باید آن هم به خاک بسپارم

تا دیگر هوس نکنم

گاه و بی گاه

به یاد چشم های بی نگاه

تو پر نگاه شوم ...

magmagf
17-08-2008, 12:08
تنهایم مگذار .تنهایی ام بی تو سخت طاقت فرساست

حداقل عزراییل را همدمم کن

تا از این تنهایی مهلک نجات یابم .

magmagf
17-08-2008, 12:18
آقا بفرمائيد

شما اول مي گذريد

يا من بگذرم ؟

آقا شما اول حرف مي زنيد

يا من حرف بزنم ؟

آقا كدام يك از ما

اول فراموش كند ؟

آقا بگوييد

شما اول زخم مي زنيد يا من بزنم ؟

MJNeghabi
17-08-2008, 17:19
تا کی در انتــــــــــــظار گذاری به زاری ام!؟
باز آی بعد از این همه چشــم انتظاری ام!


دیشب به یاد زلـف تو در پرده های ساز
جانســــــوز بود شرح سیه روزگاری ام!


بس شکــــــــوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب چه ساز داشت سر سازگاری ام!


شمعم تمام گشت و چراغ ســــــتاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داری ام!


شـرمم کُشد که بی تو نفس می کشم هنوز
تا زنده ام بس است همین شرمســـــاری ام!


گلهای تازه شماره54 – شعر از شهریار – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

Gasedak_08
18-08-2008, 00:59
" اگر روزی رسد دستم که انصاف از تو بستانم ،قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد ، تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم "

Gasedak_08
18-08-2008, 01:10
"هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی ، دلم از این زمانه سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشت های خیال ، اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی "

MJNeghabi
18-08-2008, 06:16
به گِرد دل همی گردی! چه خواهی كرد؟ می دانم!

چه خواهی كرد؟ دل را خــون و رخ را زرد! می دانم!


یكی بـــــــــــازی برآوردی كه رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد؟ می دانم!!


به حق اشـــــــــــــــک گرم من! به حق آه سرد من!
كه گرمم پرس چون بینی! كه گرم از سرد می دانم!


مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن! این فـرق است!
كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم!


به دل گویم كه چون مردان صبوری كن، دلم گوید
نه مردم نی زن! گر از غم، ز زن تا مرد می دانم!


دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی، نمی گفتی
كه از مردی برآوردن ز دریـــــا گرد، می دانم!؟


آسمان عشق – شعر از مولانا – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

karin
18-08-2008, 23:43
صدای ضربان مرگ
بر شیشه‌ی عمر
تیک
تاک

eshghe eskate
19-08-2008, 00:02
به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

eshghe eskate
19-08-2008, 00:03
ه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزه
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چه قدر سردی و غوغاست بین آدمها
میدان کوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدمها
ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چه قدر قحطی رویاست بین آدمها
کسی به نیست دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
و حال اینه را هیچ کسی نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدمها
غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزاست بین آدمها
مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدمها
چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
میان این همه گلهای سکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدمها
بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها
میان تک تک لبخندها غمی سرخ ست
و غم به وسعت یلداست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها

Gasedak_08
19-08-2008, 02:58
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]" در این زمانهی بی های و هوی لال پرست ، خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظهی خود را برای اینهمه ناباور خیالپرست "

cityslicker
19-08-2008, 12:21
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت

از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت یارم شود

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .

magmagf
19-08-2008, 16:23
مست از تو

می رقصم تا سرگیجه

تا تار شدن اتاق

تا سیاه تر شدن چشمم

تا نبینم

نبودن بی دلیلت را

magmagf
19-08-2008, 16:25
مرا

میان شعرهایی که

مدام غر به جان من می زنند

که تو کوشی پس

نیمه کاره رها کردی و

رفتی که

رفتی

کاردستی نیمه کاره ای ام که

به دست هات

اعتماد کرده بودم

magmagf
19-08-2008, 16:26
نگاهی روی دست هايم جا مانده بود

و من

به دنبال صاحبش

به هر کوچه سر زدم

سال ها بعد

من بودم و نگاهی

که روی دستم مانده بود ...

magmagf
19-08-2008, 16:29
شیشه ای در من

جیرینگ

جیرینگ

شکست

خدا کند دلم نبوده باشد !

magmagf
19-08-2008, 16:30
از تو تا من پل سالمی نمانده

تو آن وری می روی

من این وری

کابوس کابوس که می گویند

همین است دیگر ؟!

malakeyetanhaye
19-08-2008, 18:10
چراغ هایی را که باید روشن کرد

نا نوشته هایی را که باید نوشت

عشق هایی که باید سرود

احساسی را که باید لمس کرد

شعرهایی را که باید آموخت

نقش هایی که از یاد باید برد

محبت هایی که بایدبخشید

آدم های سیاه و سپیدی که باید از آنها خاطره ساخت

انتظاری که نباید کشید

و بی انتها بغضی که هیچ کس

حتی نزدیک ترین آدمها نمی فهمند

پاکی از دست رفته ای که نمی دانی چرا باید حراجش کرد

معصومیت های که بر باد می رود

به کابوس های روشنفکری و تباهی

که کسی می آید

که کسی می آید و تو

تو محتاج یک دلخوشی ساده و رنگی هستی

گر چه اینجا پر از دیوارهای خاکستری فاصله است

گر چه اینجا برای رسیدن به عشق باید پوسید

گر چه باید از سپیدی و امید گفت ولی ..........

این قدر دلت تنگ است که باز مجالی نیست که نیست.......

malakeyetanhaye
19-08-2008, 18:19
روزگاریست

گل سرخ صمیمیت را

از دل باغچه برداشته اند

علف هرزه در آن كاشته اند

malakeyetanhaye
19-08-2008, 18:20
چرا غمگینی ؟
سكوت كدامین حصار به این روزت كشانده ؟
باز هم فصل خزان مرا " تو بهاری ؟
نیمه شب چشمانت چرا بارانی ست ؟
چقدر این سر خسته ام " زانوانت را دلواپس است
چقدر موهای سیاهم " دستانت را خواهش است
نمی دانم این بار به چه امیدی در حاشیه دستانت به انتظار بمانم ؟
شاید بروم " به نا كجای فریاد
به نا كجای عشق
به ناكجای حسرتهای باطل و بیهوده
بروم یا نروم !!؟

malakeyetanhaye
19-08-2008, 18:22
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد،بر جنازه ی مرده ی خویش
زاری کنان نماز گزارد؟))
شاید پرنده بود که نالید
یا باد،در میان درختان
یامن،که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره میدیدم
که آن دو دست،آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنایی سپیده دمی کاذب
تحلیل میروند
و یک صدا در افق سرد
فریاد زد:
"خداحافظ"

MJNeghabi
19-08-2008, 19:25
هست شب! یك شب دم كرده و
خاک رنگ رخ باخته است
باد - نو باوه ی ابر - از بر كوه
سوی من تاخته است

هست شب! همچو ورم كرده تنی گرم در استاده هوا
هم از این رو ست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را!

با تَنَش گرم، بیابان دراز
مرده را مانَد درگورش تنگ

به دل سوخته ی من مانَد!
به تنم خسته، كه می سوزد از هیبت تب!

هست شب! آری شب!

قاصدک (هست شب) – شعر از نیما – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

eshghe eskate
19-08-2008, 22:51
خانه در تنهايي خود غرق است
و حضور ره نوردي را مي نگرد
كه گامهايش لحظه اي
سكوت سنگين خانه را شكسته است
آسمان در تنهايي خود غرق است
و گذار پرنده اي را مي خواهد
كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد
و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم
كه ديگر نباشم

Gasedak_08
20-08-2008, 01:49
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

MJNeghabi
20-08-2008, 02:43
صلات ظهر مرداد، هوای پخته ی منگ
دو تا بچّه ی بی خواب، ته یه کوچه ی تنگ
با یه تفنگ چوبی، یه تیر کمون یه مشت سنگ
می رفتیم جنگ دشمن، !come on، کیو کیو، بنگ بنگ!
چقدر سرخپوست کشتیم، تو اون کوچه ی بن بست!
چه فصل ساده ای بود، برادر خاطرت هست!؟


همه سرگرم بازی، همه بی خبر و شاد
کسی از روز غصّه، خبر اصلاً نمی داد
هوای بچّگی ها، بهار مهربونی
گذشت و ما رسیدیم، به فصل نوجوونی
شبای خوش جمعه، شبای سینما بود
ستاره ی فرنگی، چراغ راه ما بود
یکی آواز می خوند، مث الویس پریسلی
یکی جیمز وین می شد، واسه زهرا و لیلی
چه بوسه ها گرفتیم، تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خوردیم، برادر خاطرت هست!؟


بهار بود و هنوزم، شب جیک جیک مستون
هنوز هم پرده ها بود، رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن، شب ستاره و ماه
رسید نسل من و تو به اوّلین بزنگاه
بزنگاه بدی بود، چهل سوی پر آشوب
نه یک همدرس دانا، نه یک همسفر خوب
یکی رو باد می برد، پی میراث شرقی
یکی رو آب می برد، به مغرب ترقی
چقدر ممنوعه خوندیم، تو زیر زمین بد بو
همش بحث و جدل بود، سر پیام شاملو
تو پیچ پیچ شب ما، قیامت بود و غوغا
یکی خمار انگلز، یکی نشئه ی بودا!
تو مسجد، شاعر چپ! تو کافه، مؤمن مست!
عجب سرگیجه ای بود، برادر خاطرت هست!؟


هنوز شبای جمعه، شبای سینما بود
تب تند گوزنها، تو کوچه های ما بود (گنجیشکک اشی مشی، لب بوم ما نشین...)
به یادم هست که یک روز، همه جسور و شیر دل
شدیم آرتیست اوّل، تو فیلم حقّ و باطل
موتور! شبنامه! چاقو! رفیق مترقی!
زن نیمه برهنه! توی حجاب شرقی!
هوای شور و شر بود، تو اون کوچه ی بن بست
یکی گلوله می خورد، یکی قدّاره می بست
همه شیفته و سر مست، تو رؤیا مونده در بست!
چه خوابها که ندیدیم، برادر خاطرت هست!؟


دیگه یادی ندارم، از اون جیک جیک مستون
بهار مرد و زمین رفت، به رؤیت زمستون
شکست کشتی مهتاب، تو گِلموج هیولا
ستاره بود که می رفت، به قعر شب دریا
دیگه سکوت تار و کمونچه ی شبانه
حقیقت بود حقیقت، نه فیلم بود نه ترانه! (کوچه ها باریکن، دکونا بسته ست، خونه ها تاریکن، طاقا شیکسته ست...)
تفنگهای حقیقی، برادرهای دلتنگ!
ببین گردش چرخو، باز هم کیو کیو بنگ بنگ!
شبی صد دفعه مردیم، تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل وحشتی بود، برادر خاطرت هست!؟


گذشت اون فصل و ما هم، گذشتیم با دل سرد
مث غبار اندوه، سوار باد ولگرد
از این گودال به اون گود، از این چاله به اون چاه
سفر کردیم، رسیدیم به آخرین بزنگاه
رو خاک سست غربت، نشستیم تلخ و سنگین
یکی افتاده از دل، یکی افتاده از دین!
تو این غربت بیمار، تو این بی راهه ی تار
نه یک راه بلدی بود، نه یک قافله سالار
گم و گور، رفته از دست، تو این بهشت سرمست!
چه دوزخی چشیدیم، برادر خاطرت هست!؟


صلات ظهر مرداد، هوای پخته ی منگ
دو بچّه ی مهاجر، تو یک اتاقک تنگ
با یه دگمه، یه مشت سیم، یه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازی، !come on، کیو کیو، بنگ بنگ!
بازم کیو کیو، بنگ بنگ، هنوز کیو کیو، بنگ بنگ...!

کیو کیو، بنگ بنگ! – شعر از زویا زاكاریان – با صدای گوگوش بشنوید!

Gasedak_08
21-08-2008, 05:15
نرو , نــرو
تو هم مثل من نمى تونى دووم بيارى , نــرو
تو هم مثل من تو غصه كم مياري , نــرو
اااااه نــرو

نـرو , نــرو
تو هم تابون غم ميدى أى من , نــرو
تو هم طاعون غم می گیری أى من , نــرو
ااااه نــرو

نرو , نــرو
تو كه ميدونى من بى تو , تو بى من يعني حسرت
تو كه ميدونى بى جواب ميمونه عشق و عادت
تو كه ميدونى كم ميشم
تو كه ميدونى كم ميشى
تو كه ميدونى هم اَغوش غم ميشي , نـرو
اااه نرو , اااااه نــرو

برى جواب روزات رو چي ميدى ؟
حرفهاى ما رو تو گوش كى ميگى ؟
تو ميدونى توى اين بچه بازى , من و تو هر دو بازنده بازيم

نرو , كه رفتنت صلاح ما نيست
ببين جدايى تو نگاه ما نيست
نرو نزار بگن عشق يعنى حسرت
نزار كه اين تمنى بشه نفرت

نرو , نــرو
تو كه ميدونى من بى تو , تو بى من يعني حسرت
تو كه ميدونى بى جواب ميمونه عشق و عادت
تو كه ميدونى كم ميشم
تو كه ميدونى كم ميشى
تو كه ميدونى هم اَغوش غم ميشي پس نـرو
اااه نرو , نــرو

Gasedak_08
21-08-2008, 05:26
به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق
بپسرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد
گريه مي كرد

MJNeghabi
21-08-2008, 14:40
دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر، کجاست گهواره ی من!؟

همون گهواره ای که خاطرم نیست!
همون امنیت حقیقی و راست!
همون جایی که شاهزاده قصه
همیشه دختر فقیرو می خواست!
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگتر!
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یه کبوتر

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه!
نگو گریه دیگه به من نمی آد!
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد!
تو این بستر پاییزی مدفون
که هر چی نفس سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن
مثل برگ روی شاخه ی تکیده

ببین شکوفه ی دل بستگی هام
چه قدر آسون تو ذهن باد می میره
کجاست اون دست نورانی و معجز؟
بگو بیاد و دستمو بگیره!

کجاست مریم ناجی مریم پاک؟
چرا به یاد این شکسته تن نیست؟
تو رگبار هراس و بی پناهی
چرا دامن سبزش چتر من نیست؟

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر، کجاست گهواره ی من!؟

گهواره – شعر از زویا زاکاریان – با صدای گوگوش بشنوید!

MJNeghabi
21-08-2008, 16:51
جانا ز فراق تو
این محنت جان تا کی؟
دل در غم عشق تو
رسوای جهان تا کی!؟


چون جان و دلم خون شد
در درد فراق تو
بر بوی وصال تو
دل بر سر جان تا کی؟


نامد گه آن آخر
کز پرده برون آیی!؟
آن روی بدان خوبی
در پرده نهان تا کی!؟


بشکن به سر زلفت
این بند گران از دل
بر پای دل مسکین
این بند گران تا کی؟


دل بردن مشتاقان
از غیرت خود تا چند؟
خون خوردن و خاموشی
زین دلشدگان تا کی؟


گر عاشق دلداری
ور سوخته‌ی یاری
بی نام و نشان می‌رو
زین نام و نشان تا کی!؟


آسمان عشق – شعر از عطار – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

eshghe eskate
21-08-2008, 22:55
دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو
تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

eshghe eskate
21-08-2008, 22:56
من از آن ابتدای آشنایی
شدم جادوی موج چشم هایت
تو رفتی و گذشتی مثل باران
و من دستی تکان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی که با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستیم را
به شهر بی قرار دست هایت
تو رفتی باز هم مثل همیشه
من و یاد تو با هم گریه کردیم
تو ناچاری برای رفتن و من
همیشه تشنه شهد صدایت
شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان
همه با هم سلامت می رسانند
هوای آسمان دیده ابری ست
هوای کوچه غرق رد پایت
اگر می ماندی و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت میشد
و فکرش را بکن چه لذتی داشت
شکفتن روی باغ شانه هایت
کتاب زندگی یک قصه دارد
و تو آن ماجرای بی نظیری
و حالا قصه من غصه تست
وشاید غصه من ماجرایت
سفر کردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی کار من نیست
فقط لطفی کن و دل را بینداز
به رسم یادگاری زیر پایت
شبی پرسیده ام از خود هستیم چیست
به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی که من دارم فدایت
دعایت می کنم خوشبخت باشی
تو هم تنها برای خود دعا کن
الهی گل کند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعایت

MJNeghabi
22-08-2008, 03:23
مرا دو چشـــــــــــم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افســـــــــــــوس می رود ایام!

شبی نپرسی و روزی که دوســــــــــــتدارانم
چگونه شب به سحر می برند و روز به شام!

ملامتم نکند هیچکس در این ســــــــــــــــودا
که عشـــــق می بستاند ز دست عقل زمام

مرا نه دولت وصـــــــــل و نه احتمال فــــــــراغ!
نه پای رفتــــــــــن از این ناحیه نه جای مُقام!

بر آتش غم "سعدی" کدام دل که نســوخت!؟
گر این سخن برود در جهان نمانَد خــــــــــــام!

گلهای تازه شماره 160 – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

eshghe eskate
22-08-2008, 13:48
عجب شبی است امشب





به رنگ سیاهی گیسوی تو





عجب سکوتی دارد امشب





به رنگ خاموشی نگاه تو





و عجب طولانی است امشب





به قدر هجران میان من و تو

eshghe eskate
22-08-2008, 13:55
پرسید که عمر چیست گفتم این دم



پرسید که دم چیست گفتم کم کم

پرسید اگر عمر همین یک دم است



عاقل ز چه در موج غم از بهر دم است

eshghe eskate
22-08-2008, 13:57
سر سوداي سخن با تو نمودست



لب سودائي من



من دچارم به تب و تاب پرشاني و شب زدگي



من اسير خفقانم ، خفقان



من به تنگ آمده ام از همگان



خار در پاي به دنبال پناهي هستم



كه غبار فرياد به تسلاي نسيمي همه از جنس سكوت



زتنم بر گيرد



همه تن خواب كند جان مرا



كه دمي آرامش بر سر جنبش بي وقفهء اين ثانيه هام



ز محبت ريزد

خون من ريزان است



تن پيرينهء اين سرد زمين



وز هجوم و فوران اشك پر رشك دلم



بس به پايانهء شه نامهء تو مي ماند



مثل او گلگون است



همه تن پر خون است

ريگ در چشم



به دنبال همان قاصدكي مي گردم



كه تو از خود رانديش



تا مگر او خبر آرد ز من گم شده در ورطهء تن



نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، آري



ز من خستهء گمگشتهء مست



ز من خاك به سر ، خار به پا ، ريگ به چشم



دل من مي فهمد ، واي



درد او هم اينست كه نه كور است و نه كر



كاش بودش كر و كوري ، بال و پر



يادت آيد كه فرياد زدي :



دست بردار ازين در وطن خويش غريب



حال من مي گويم :



من دست برداشته بودم ز ازل



زين در وطن خويش غريب



من در خود و از خود دورم



روح من در وطن اين تن بي نام و نشان



غريبست ، غريب



حال خود گوي كه آيا



من با روحم بتوانم گفتن :



تو دروغي تو دروغ



تو فريبي ، تو فريب



حال خود گوي



كه در دامن خورشيد ، طمع شعله نمي بايد بست؟



تو كه گفتي به زمستان



نكند ميل سخن كس با ديگر كس



درد تو اين بودست؟



درد من زين بيش است



در اجاق شرر افروز و همه سوز تموز



بوي سرمازدهء سوز زمستان



ز همه دلها به مشامم آيد



ديگر اينجا صحبت از سرما و دندان نيست



صحبت خون جگر سوختگانست و تيزي دندان سگان



صحبت از سرخي سرپنجه اين ميش نما گرگان است



كه به دوران من



همه سگها زردند



همه ميشان گرگند



همه جا رويش خون مي بيني



همه جا بوي جنون مي شنوي



و چنین است که من غمگینم ...

eshghe eskate
22-08-2008, 13:59
من صبورم اما . . .



به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم



يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم .



من صبورم اما . . .



چقدر با همه ي عاشقيم محزونم !



و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ



مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .



من صبورم اما . . .



بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم



بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب



و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم .



من صبورم اما . . .





آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست

MJNeghabi
22-08-2008, 14:28
چه شب ها که از هجرت نخفتم!
به دل چون لاله داغت را نهفتم
نگفتم! غمت را! مُردم و با کس نگفتم!
نیامد! سرانجامم نیامد
نگارا! خدا را!
بجـز خون جگر چون لاله در جامم نیامد!
...


گلهای رنگارنگ برنامه شماره 234 – شعر از نواب صفا – با صدای بنان بشنوید!

a-r-i-y-a-n-a
23-08-2008, 14:11
مرا دوست نداشته‌باش
من هنوز به دنيا نيامده
دل به مردی مرده دادم
که قبرش سنگ نداشت
... چه مردی!
مرا دوست نداشته ‌باش
مرد من ـ که روزی عاشق زنی مرده بود ـ
زير پايم خفته‌است
و مرا به هزار اسم آشنا صدا می‌زند
... چه صدايی!
مرا دوست نداشته‌باش
من دنبال زيباترين جمله ام
برای سنگ مزار او
و پيدا کردن تاريخ تولدش
... چه تولدی!

magmagf
23-08-2008, 14:14
برگ ها ميميرند

و تو آرام

بی آنکه بر مرثيه شان بگريی ،

مرگشان را ترانه می کنی ...

magmagf
23-08-2008, 14:16
چکه چکه باریدن دل من

عین اشک هایم

تماشایی ست

اگر دل نداشته باشی

که نداری

magmagf
23-08-2008, 14:17
من از تو سروده ام تا به حال ،

از هر چه واژه که فکرش را کنی

حالا از تمامی اندازه های انتظار و بی قراری

از تمامی حدود عشق و نياز و تنهايی ، سر رفته ام

حالا نه چيزی برای - برای تو گفتن - دارم

نه ديگر چيزی برای سر رفتن ...

magmagf
23-08-2008, 14:18
امشب از ان شب هايی ست که دل می گيرد

يک ـ شبه خدا ـ در جهان بزرگ خدا پرسه می زند

امشب از آن شب هايی ست که دل هوای آغوش تو را می کند

تا به دريا بزند !

بودن من بی مخاطب مانده است

من و عشق تنها مانده ايم ،

تا تنهايی نيز بر راز آفرينش افزوده شود

امشب از آن شب هايی ست که سکوت حرف اول را می زند ...

eshghe eskate
23-08-2008, 15:15
میان آرزو ها ، چون كویری در سرابم
چشمه ای خشكیده ، از امواج آبم
من سرودی در گلو ، بگرفته از غم
تار رنجم ، من ، ربابم
من چو قانوسی ....
به تاق بی كسی
ما’وا گرفتم
شمع بی نورم، كه در فانوس جانم
جا گرفتم!
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی
مرغ غم در جان من
خوش كرده منزل
وای بر من ، وای بر دل!
من چو فانوسی به تاق بی كسی ما’وا گرفتم
شمع بی نورم كه در فانوس جانم ، جا گرفتم
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران .... دیر سالی
مرغ غم در جان من خوش كرده منزل
وای بر من ....... وای بر دل

MJNeghabi
23-08-2008, 15:30
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم!
دل و جان بردی امّا
نشدی یارم!
با ما بودی، بی ما رفتی!
چون بوی گل به کجا رفتی!؟
تنها ماندم، تنها رفتی!

چو کاروان رود، فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم!

فتادم از پا ز ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی!
رهایی از غم نمی توانم، تو چاره ای کن، که می توانی!

گر ز دل بر آرم آهی
آتش از دلم ریزد!
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد!

نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی!؟
تنها ماندم، تنها رفتی!

به کجایی غمگسار من؟ فغان زار من بشنو، باز آ!
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو، باز آ!
باز آ سوی "رهی"
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی

تنها ماندم!
تنها رفتی!

کاروان - شعر از رهی معیری – با صدای غلامحسین بنان بشنوید!

MJNeghabi
25-08-2008, 00:18
غم زمانه خورم یا فـــراغ یار کشم!؟
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم!؟


نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قـــرار کشم!


نه قدرتی که توانم کـــــناره جستن از او
نه لعبتی که به شوخیش در کنار کشم!


چو می توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبــــــور نباشم که جور یار کشم!؟


شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورت است که درد سر خمــار کشم!!


گلــــــی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده ی "سعدی"ش پیش خار کشم!


نوا – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

MJNeghabi
25-08-2008, 23:04
بُود آیا که خرامان ز درم باز آیی!؟
گره از کار فروبسته ما بگشایی!؟


نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی!
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی!!


گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو ...
من به جان آمدم، اینک تو چرا می نایی!؟


بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلـــف تو شدم سودائی!


همه عالم به تو می بینم و این نیست عجب!
به که بینم که تویـــــــــــی چشم مرا بینایی!؟


پیش از این گر دگری در دل من می گنجید
جز تـــو را نیست کنون در دل من گُنجایی!


جز تــــــــــــو اندر نظرم هیچ کسی می ناید!
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمائی!


گفتی از لب بدهم کام "عراقی" بدهم روزی
وقت آن است که آن وعده وفـــــــــا فرمائی!!


همایون مثنوی – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

magmagf
26-08-2008, 07:03
یادم بماند

آن ها که دوستشان دارم

می توانند

دوستم نداشته باشند…


کتایون اموزگار

magmagf
26-08-2008, 07:03
من از اندوه چشمای قشنگت

تو رو از پشت این ظلمت شناختم

چه معصومانه تو دستام شکستی

حلالم کن اگه بی وقفه باختم

حلالم کن اگه همدم نبودم

اگه با بغض تو محرم نبودم

حلالم کن اگه تنها و سردم

اگه همپای تو گریه نکردم

غم شب های بارونی چه سخته

شکستن های پنهونی چه سخته

خیال کردم یکی میشیم بزودی

ولی افسوس تو هم با من نبودی

حلالم کن که به اشک تو سوگند

نمی شد باورم این جور ببازیم

چه ساده پشت سر پل ها شکسته

باید انگار بسوزیم و ببازیم

غم شب های بارونی چه سخته

شکستن های پنهونی چه سخته

magmagf
26-08-2008, 07:04
تنها و غمگین

در برهوت بی کسی…

در برزخ انتظار…

بد جایی ایستاده ام…

magmagf
26-08-2008, 07:08
یک روز می آیی

و در گورستانی دور

در استخوانم می دمی

تا شعرهای نا سروده ام را بشنوی

magmagf
26-08-2008, 07:09
شاکی ام امانه از تو

از خودم لجم گرفته

از خودم که بیشتر از تو

منو دست کم گرفته



شاکی ام اما نه اونقدر

که چشمامو خون بگیره

بزنم زیر رفاقت

گرچه حق تو همینه

MJNeghabi
26-08-2008, 14:15
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن!
ترکِ من ِخرابِ شبگردِ مبتــــــــلا کن!


ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنهـــــــا!
خواهی بیا ببخشای! خواهی برو جفا کن!!


از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی!
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن!


قاصدک – شعر از مولانا – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

eshghe eskate
26-08-2008, 16:55
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ

MJNeghabi
26-08-2008, 18:44
دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت!
ابر چشمم بر رخ از ســـــــــودای تو سیلاب داشت!


نز تفکر عقل مسـکین پایگاه صبــــــــــــــر دید
نز پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت!


نقش نامت کرده دل محـــــــراب تسبیح وجود
تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت!


دیده ام می جست گفتندم نبینی روی دوست!
عاقبت معلوم کردم کاندر او ســــــیماب داشت!!


روزگار عشـــق خوبان شهد فائق می نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت!


"سعدی" این ره مشکل افتاده ست در دریای عشق
کاول آخر در صبـــــــــــــــــــــور ی اندکی پایاب داشت!


دستان – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

magmagf
27-08-2008, 07:03
وفاداری بی دلیلم به تو
بدون رو به پایان امشب عزیز

دیگه چیزی باقی نمی مونه جز
یه کم خاطرات و یه مشت خورده ریز

یه تیکه فلزی که انگشتمه
ولی مثل زنجیر سرده به پام

دو خط نامه ای که خودم می دونم
با دوستات نشستی نوشتی برام !

اگه چیزی از من می خوای وقتشه
واسه پس فرستادنش حاضرم

بدم میاد از بچه بازی ولی
میارم تا آروم بشه خاطرم

یه عمر عاشقت بودن حالا دیگه
مثه مهر ننگه رو پیشونیه

تنم داغ و دل نا امید و چشام
پر از گریه ای که نمی دونیه !

شروع دوباره سفر کردنه
به آغاز راهی بدون گریز

وفا داری بی دلیلم به تو
دیگه رو به پایان امشب،عزیز


گیلاس آبی

magmagf
27-08-2008, 07:05
ظرف ها تلنبارن ، ملافه ها زردن

رد پاهای محو تو دیگر

به در خونه بر نمی گردن...

magmagf
27-08-2008, 07:12
چشمان تو که از هیجان گریه می کنند

در من هزار چشم نهان گریه می کنند


نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تو

اینگونه از شنیدنشان، گریه می کنند


شاید که آگهند ز پایان ماجرا

شاید برای هر دومان گریه می کنند


بانوی من چگونه تسلایتان دهم

چون چشم های باورتان گریه می کنند


وقتی تو گریه می کنی ای دوست در دلم

انگار ابر های جهان گریه می کنند


انگار عاشقانه ترین خاطرات من

همراه با تو مویه کنان گریه می کنند


حس میکنم که گریه فقط گریه تو نیست

همراه تو زمین و زمان گریه می کنند

magmagf
27-08-2008, 07:21
دلم از حسرت يك پنجره مرد
پنجره از عطش منظره مرد

قصه منظره و پنجره را ……
خواهم آواز كنم حنجره مرد

magmagf
27-08-2008, 07:25
کسی قلک خالی را نمی شکند

کاش قلبم از سکه ی عشق تو خالی بود.


سعید خدا بخشی

MJNeghabi
27-08-2008, 11:00
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیـــم


بنده را نــــــام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم!


گر برانند و گر ببخشـــــایند
ره به جای دگر نمی دانیم!


چون دلارام می زند شمشیر
ســـــــر ببازیم و رخ نگردانیم!


دوستان در هوای صحبـت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم!


هر گلــــــی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم!


تنگ چشمان نظر به میــوه کنند
ما تماشــــــــــــــاکنان بُستانیم!


تو به سیمای شخص می نگری
ما در آثــــــــــــــار صُنع حیرانیم!!


هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمـــــر از آن پشیمانیم!


"سعدیا" بی وجود صحبت یار
همه عالـم به هیچ نستانیم!

نوا – با صدای محمد رضا شجریان بشنوید!

MJNeghabi
27-08-2008, 14:02
يادم آمد!
شوق روزگار کودکی!
مستی بهار کودکی!

رنگ گل جمال ديگر، در چمن داشت
آسمان جلال ديگر، پيش من داشت

به چشم من همه رنگی، فريبا بود!
دل دور از حسد من، شکيبا بود!
نه مرا سوز سينه بود!
نه دلم جای کينه بود!

روز و شب دعای من
بوده با خدای من
کز کَرَم کند حاجتم روا
آنچه مانده از، عمر من به جا
گيرد و پس دهد به من دمی
مستی کودکانه ی مرا!

شور و حال کودکی، برنگردد دريغا!
قيل و قال کودکی، برنگردد دريغا!

شعر از معینی کرمانشاهی - با صدای افتخاری بشنوید!

.::. RoNikA .::.
27-08-2008, 21:37
مرداب رابطه
آسمان محزون
صندلی های زنگ زده

صندلی ها هم
بعد از تو
زانوی غم بغل گرفته اند

هایکو

eshghe eskate
28-08-2008, 02:33
-آخر لحظه-



چشم در چشم هم



آخرین بوسه



آخرین نگاه



آخرین شعر ترم



آخرین قطره اشک





شعرم از چشم تو می جوشد



راه بر گونه ی تو می جوید



و نهایت به لبت می ریزد



آغوش آخر در تب و تاب



دست من سرد، بی تاب



لب من می لرزد،



از لبت می پرسد:



بازگشت را آیا



امید هست؟

eshghe eskate
28-08-2008, 02:48
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هرروز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

دل تنگم
28-08-2008, 14:30
رسيده ام به غريبي كه رخ نداده هنوز
و اتفاق عحيبي كه رخ نداده هنوز

و جرم تازه ي از پيش متهم شده ام
گناه گندم و سيبي كه رخ نداده هنوز

ميان چشم من و تو كسي لگد كوبيد
به عشق، حس نجيبي كه رخ نداده هنوز

هنوز منتظرم من اگر چه مي افتد
دلم به دام فريبي كه رخ نداده هنوز

به احتمال قوي مرگ در كمين من است
و خواب هاي مهيبي كه رخ نداده هنوز

و باز دست پر از خالي ام حجوم آورد
به سمت«امّ يُجيبي» كه رخ نداده هنوز

دوباره از پس اين روزهاي در به دري
چه مانده است نصيبي كه رخ نداده هنوز؟

magmagf
28-08-2008, 18:07
شب چشم

مویت کلاف دود

دامن سپید

سخی تن

آنک منم

فرزندِ قرنهای پیاپی

و قاره های گمشده در اعصار

از یاد برده موطنِ خود را

وز ذهن خود زدوده قرنِ آهن و خون را

بنگر چگونه دست تکان می دهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند

و با عصا آرام در گاهواره غنوده ام

هان!کاتبان ثبّاتها

من را برای نسلهای پیاپی صادر کنید

اینک منم شناسنامه ی تاریخ




"نصرت رحمانی"

magmagf
28-08-2008, 18:19
وقتی پرنده ای را با شاهدانه ای معتاد میکنند

تا فال بگیرد

دیگر از پرواز گفتن بیهوده است

magmagf
28-08-2008, 18:20
اين جمعه بيشتر از هميشه دلتنگت بودم بانو……

روزهايي كه بي تو مي گذرد

گر چه با ياد توست ثانيه هاش

آرزو باز مي كشد فرياد…..

در كنار تو مي گذشت ..ايكاش

magmagf
28-08-2008, 18:25
شیر یا خط؟


دست بردار


وقتی که روزگار…..روی تمام آرزوهایت خط قرمز کشیده است


دیگر چه فرقی می کند این سکه از کدام رو بنشیند؟


اصلا هر دو روی سکه برای تو…


همین پیشانی ترک خورده …..برای من کافیست…

magmagf
28-08-2008, 18:27
درد من حصار برکه نیست


درد من زیستن …با ماهیانی ست که فکر دریا


به ذهنشان……..خطور نکرده است ….


از درد سخن گفتن و از درد شنیدن


با مردم بی درد خدایا که چه دردیست

MEHR IMAN
29-08-2008, 01:56
گوش کن؛ نی لبک دوران غم مرا غمگین تر از افسانه مجنون می نوازد، همآواز شو با این دل تنها، همراهش باش، هرچند جدایی مشق شبم گشته و گریستن دلخوشی ثانیه هام...
کنون که تبسم کمیاب است، کنون که طراوت و خاکستر هم پیاله گشته اند؛ مهر را از ایام دور به ودیعه گیر و از بر من خوان سرمستی بیارای. من نمک گیر عشق توام، بیا و به نگاهی نوازشم کن..
گر عطش خاموش من فریاد تو را می طلبد؛ بخوان مرا. نه به واسطه نسیم، خودسرانه و گستاخ وار صدایم کن. مرا به تعبیر رویا های صادقانه و پاک رقم زن...
بمان با من؛ با من بمان. بگذار مهمانسرای قلب تو گهواره قرار من گردد. بگذار آوای تعلق خاطرت لالایی خوابهای نداشته ام باشد. مرا رها کن از همه کابوس های بی کسی، بگذار همه کس ام در وجود تو معنی یابد...
گنون که تنهایی پیله گشته و مرا پروانه بودن آرزو، به یک اشاره یادم کن. من آرزوی پرواز دارم، کوچ بهاره نزدیک است، تا پر نگشوده ام مدارایم کن...

magmagf
29-08-2008, 10:48
هواي تابستاني دستهاي تو

از يادم رفته است

و هواي نزديكترينِ آسمانم . . . چشمهاي تو

و من چقدر دلم براي زندگي تنگ شده است

magmagf
29-08-2008, 10:50
سرگذشت دل من

زندگي نامه انسان است

كه لبش دوخته اند

زنده اش سوخته اند

وبه دارش زده اند .

magmagf
29-08-2008, 10:53
خوب یادتان باشد

من همان کودک دیروزم

دستهایم کرخت میشد در زمستان

ولی با هیاهویی که هرگز ظاهر نمیشد

و همیشه در دلم پنهان میماند

گوشه ای برف بر میداشتم

و همچنان از گوشه ای به انتظار مینشستم

تا شاید کسی باشد که بتوانم

عقده های کودکی خویش را بر سرش با گلوله برفی خالی

وقتی پایی رفتنم

سالها در میان رنج و بود و مرا توان حمل نداشت

تنها دلخوشی من گریه ام بود گریه ام بود

و حال نیز وقتی عشق برای ثمری جز درد ندارد

با تنها دلخوشیم گریه هایم خواهد بود

magmagf
29-08-2008, 10:56
يك قلب خسته ( قلب من ) . . .

كه دو پينگ مي كند با نيترو كانتين . . . با قرص فشار . . . با آنژيو . . .

يك قلب دلگير ( قلب تو ) . . .

كه از من دلگير و خسته و عصبي ست . . .

يك خروار . . . مشكلات ريزو درشت و سدهاي محكم نرسيدن . . .

يك آسمان فاصله . . .

كافي است . . .

تا بدانم . . . ما دوباره به هم نخواهيم رسيد . . .

magmagf
29-08-2008, 11:02
بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران

a-r-i-y-a-n-a
29-08-2008, 13:11
واژه ای نیست !
نه پروانه ای
نه گلی
فصل های خون آلود در گذرند
در تابوت
قلب های متلاشی
خیابان های خفه
دست های پلاسیده
لحظه های افسرده در گذرند
در تابوت
چشم های بی چشم انداز
کدام میدان ؟
کدام رنگ ؟
بادهای مرده در گذرند
در تابوت
کسی می آید ؟
کسی می رود ؟
جهان به هیأت نابودی است
ابر غبارها در گذرند
در تابوت
هواپیماها و راکت ها
رادیو ها
سرود ویرانی می خوانند
نه !
سمفونی بی روح مرگ را
پایانی نیست
شعر های بی واژه در گذرند
در تابوت
در تابوت
کفنی و روزنه ای بی رمق
آه ...
مرزهای آینده در گذرند
در تابوت

a-r-i-y-a-n-a
29-08-2008, 13:13
گلدان هایی ظریف
با گل هایی که حرفی با تو ندارند
فنجانی قهوه
آمیخته با هزار نقش
از اعصاب خاکستری ِ گیتار و آتش
صندلی های خالی
میز های انتظار
نگاهی به خیابان پیچیده به هیچ های متصل
آفتاب پوسیده ی پاییزی
و ضمیر بادی که تو را با برگ های زمین می برد
سیگاری روشن می کنی
سفارش فنجانی قهوه ی دیگر

دل تنگم
29-08-2008, 13:35
کلاغ فاصله ها پَر نشد، نشست اينجا
درست بين من و تو شبيه يک منها

و حاصل من و تو ما نشد جدائي شد
و حاصل من و تو شد همين من تنها

دوباره خاطره ها ... نم نمک دو چشمم خيس
که سنگ قبر زمين خرد سنگ قبر شما!

و باز اول کابوس ... بوس ... بوسه ي تو
به طعم سيب و هلو ! طعم ِ... گريه و حالا

تو لمس سردي سنگي به روي اندامت
و گرمي نفست روي گونه ام حتا

گرفت آتش و دنياي من جهنم شد
طلوع سرد مصيبت غروب روياها

دل تنگم
29-08-2008, 13:36
روزها نام تو از بر مي کنم
بي تو هر شب ديده را تر مي کنم

تا که هر فصلت نصيب من شود
روزگار غصه را سر مي کنم


شام هاي تيره را با چشم تو
روشن همچون ماه و اختر مي کنم


با من از رفتن مگو اي مهربان
رفتنت را روز محشر مي کنم


اي بهانه هاي من در بيکسي
با تو تنهايي رو پر پر مي کنم

a-r-i-y-a-n-a
29-08-2008, 19:16
هنگامی
که می گویم
خداحافظ
چه غریب می شوی
و کلبه ام برای تو تنگ
نفیر نفس های ام
مچاله ات می کند
و تو...
و تو از تمام آینه ها می گریزی...

a-r-i-y-a-n-a
29-08-2008, 19:23
اصلاً مگر این خانه ی آهنی
انداره ی سرگردانی من است؟
می د انم
تابوت خالی است
اما
سنگین و ترس انگیز
- برای تو
که خوراک هر روزات نان و
کمی مرده است –
باید کمی آرام تر بمیریم!!!

.::. RoNikA .::.
29-08-2008, 20:23
اعتراض داشتم به حکومت پدر
اعتراض داشتم به تفنگ برنو
به ترکه های آلبالو
به ....
و روز را بلندتر می خواستم
یک شب او عصبانی شد
و فردای آن روز
مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد
که نباید می کرد
حالا،
من، سال هاست در خواب راه می روم.

رسول یونان

eshghe eskate
29-08-2008, 21:52
ای کاش که بخت سازگاری کردی
با جور زمانه یار یاری کردی
از دست جوانی‌ام چو بربود عنان
پیری چو رکاب پایداری کردی

.::. RoNikA .::.
29-08-2008, 21:53
تالاپ.
ماه بر بام خانه ام می افتد.
ادامه باران ها همیشه زیبا نیست
همین طور ادامه رویاها...
نیستی
و این شب سرد و غمگین
ادامه سرمه ای است
که تو به چشمانت کشیده ای...

eshghe eskate
29-08-2008, 21:53
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم

eshghe eskate
29-08-2008, 21:55
عمری ز پی مراد ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم
با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم

eshghe eskate
29-08-2008, 21:56
هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد
هر پاکروی که بود تردامن شد
گویند شب آبستن و این است عجب
کاو مرد ندید از چه آبستن شد

eshghe eskate
29-08-2008, 21:57
سیلاب گرفت گرد ویرانه‌ی عمر
وآغاز پری نهاد پیمانه‌ی عمر
بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد
حمال زمانه رخت از خانه‌ی عمر

a-r-i-y-a-n-a
29-08-2008, 22:33
دارم میرم نگو نرو
هوا هوای رفتنه
هرچی بوده تموم شده
چاره ی ما گذشتنه
دارم میرم تا سرنوشت ، مار و به بازی نگیره
خوب میدونم این عاشقی ، از یاد هردومون میره....از یاد هردومون میره

دارم میرم نگو نرو
دارم میرم نگو بمون
وقت خداحافظیه
قصه ی عاشقی نخون
تورو خدا گریه نکن ، غصه ی رفتنو نخور
بهتره که تموم کنیم ، تو هم دلو ازم ببر....تو هم دلو ازم ببر

یادم میاد روزی رو که ، ما دوتا دل داده بودیم
اما حالا میخندمو ، میگم چقدر ساده بودیم
یادم میاد روزیرو که پرمیکشیدیم واسه هم
اما حالا نشسته جاش یه عالمه غصه و غم....یه عالمه غصه و غم

دارم میرم نگو نرو
هوا هوای رفتنه
هرچی بوده تموم شده
چاره ی ما گذشتنه
دارم میرم تا سرنوشت ، مار و به بازی نگیره
خوب میدونم این عاشقی ، از یاد هردومون میره....از یاد هردومون میره

شاید دیگه نبینمت ، شاید نگاه آخره
چشمای بی گناه تو آتیش به جونم میزنه
سادگی اشتباه ما ، گناه ما دل بستنه
جدایی سرنوشت تو ، تنهایی تقدیر منه....تنهایی تقدیر منه

دارم میرم نگو نرو
هوا هوای رفتنه
هرچی بوده تموم شده
چاره ی ما گذشتنه
دارم میرم تا سرنوشت ، مار و به بازی نگیره
خوب میدونم این عاشقی ، از یاد هردومون میره....از یاد هردومون میره

magmagf
30-08-2008, 10:14
صدای تو با باد نمی خواند

امشب از غروب همه ی جمعه ها غم انگیز تر است

دیگر خواب تو در شب کوچه ها قدم نمی زند

امشب سکوت پنجره ها را دست تو بر هم نمی زند

ذهن من از عبور آرام تو لبالب شده است

دیگر دلم

برای کسی جز خودم تنگ نمی شود

magmagf
30-08-2008, 10:16
شعرهايم را قايق ساختم

تا اقيانوس نگاه تو را در نوردم

ديگر نگو چرا نه منی مانده نه شعری نه زورقی

چشم اگر برداری

من جايی همين نزديکی ها

به گل نشسته ام !

magmagf
30-08-2008, 10:23
در خواب

خوشبختی

خصلت خوب لحظه های ماست

به فکر و خيالت بگو بروند

می خواهم بخوابم

می خواهم در خواب

همان اتفاقی را بيابم

که در بيداری بين ما گم شده ست

magmagf
30-08-2008, 10:24
محترمانه دست به سرم می کنی هر بار

خودم را به نفهمیدن می زنم هر بار

تا تو به راه حل تازه تری فکر کنی هر بار

می خواهم آخر

این بار

به هر قیمتی که شده

این هر بارها تمام نشوند

magmagf
30-08-2008, 10:25
من گريه نکردم که تو بخندی

اما تو بخند

تو حتی شده به گريه های من بخندی ،

بخند

MaaRyaaMi
31-08-2008, 10:43
بر صندلی ها موریانه زده زندگی نشسته ام

و حساب می کنم...

۸ ساعت خندیده ام...

۸ ساعت گریسته ام ٫

و۸ ساعت خوابیده ام !

و روی تاریخ عمر٫ امروز را خط می زنم !

MaaRyaaMi
01-09-2008, 14:47
وسعت پرواز من تا انتهای بالهای شاپرک بود
وسعت نگاه تو تا آنسوی پرچین قلبی پر ترک بود
تو را دوست داشتم روزی از لا به لای سیمهای گیتارت
نگاه تو نیز مثل شعرهایت تک بود
با نگاهت صدا کردی قلب پیرم را
خودم را می دیدم در آسمان چشم هایت
دستانم پر از بادبادک بود...
تیز آمدی و پروازم را دیدی...اوج گرفتم و باز هم دیدی
پیغام رفتنت را اما...از جاده شنیدم
بعد از رفتنت پر از قاصدک بود

MaaRyaaMi
01-09-2008, 14:50
چه مي داند کسي شايد که اينبار وداع ما آخرين وداع باشد
نگاهم خسته و اشکبار سويش مي رفت
دلم از گرمي يک درد مي سوخت تمام خاطراتم
خاطرات خوب و روشن به غمگين خانه جانم
دوباره زنده مي گشت
به خاطر آوردم آن روزها که شادي چلچراغ سينه ها بود
که هستي از سياهي ها جدا بود
اگر پاييز مي بود يا زمستان
به چشم ما بهاري جان فزا بود
نگاهش مي کنم دور است ,دور است ,دگر شايد اميدي نيست
تا باز بنشينم لحظه اي من در کنارش
ببينم لحظه اي او در کنارم
طنيني سرد چون انديشه ي مرگ به ديوار دلم مي کوبد
از درد صداي ناله ي جانم بلند شد
که اي افسوس او رفت
....

.::. RoNikA .::.
01-09-2008, 22:49
رهروان خسته ...
رهزنان
اهریمنانی، دشنه ها در مشت
هم از پیش هم از پشت
با نفرینی تلخ زیر لب که :
باید برد، باید خورد، باید کشت!
کرکسان با چنگ و منقاری به خون خستگان شسته
انتظار لحظه تاراج را، از اوج
هاله ای از هول، پیوسته
رو به پایین می نهند آهسته، آهسته

فریدون مشیری

magmagf
02-09-2008, 06:46
بي تقلا تر از مرداب مي ميريم

و ككِ هيچ سوسكي در مرگ ما نمي گزد

ما ساده نيستيم چون پرندگان

و به گرد مهرباني اسب هم نميرسيم

ما چون سگان

پاسدار حريم حرمت كسي نيستيم

و از فروتني گاوان

نصيبي نبرده ايم

ما عددي نيستيم

و در ميان هيچ كرمي نمي خزيم . . .

ما هيچ هم نيستيم . . .

magmagf
02-09-2008, 06:49
وقتي كه شب

به خانه برميگردي

و صداي كليد را در قفل مي شنوي

بدان كه تنهايي

وقتي كليد برق را ميزني

صداي تيك را مي شنوي

بدان كه تنهايي

وقتي در تخت خواب

از صداي قلب خودت نميتواني بخوابي

بدان كه تنهايي

اگر صدايي از گذشته

ترا به روزهاي قديمي دعوت كنه

بدان كه تنهايي

و تو بي آن كه قدر تنهايي را بداني

دوست داري

خودت را خلاص كني

كه اگر اينكار را هم بكني

باز تنهايي

magmagf
02-09-2008, 07:02
پ...

پرواز چه لذتی دارد

وقتی

زنبور کارگری باشی

که نتوانی

عاشق ملکه بشوی



جلیل صفربیگی

magmagf
02-09-2008, 07:07
آواز میخوانم

خنده می سپارم

گاهی هم در تنهایی می گریم

تو نیستی

و غبار در تو گم شده

انگار ورقی از تقویم را

با خود برده ای

magmagf
02-09-2008, 07:18
حالا که شارژ آپارتمان را داده ام

دیگر مثل گربه نمی خزم

و می توانم

راحت تر به تو فکر کنم



زندگی ی من

به چهارطبقه پله محدود است

که هر روز تو را

از آن بالا و پایین می برم



بالا

تو همیشه روی تخت

زیر پتوی من خوابیده ای



پایین

در بقیه ی پولی هستی

که هیچ وقت

از راننده ها نمی گیرم!





۲)



حالا که شارژ آپارتمان را داده ام

با دست هایی که توی جیبم دنبال تو می گردند

کلید می اندازم

می روم توی خانه



تو پیش از من اینجا بوده ای

در یخچال را باز گذاشته ای

از دستپخت من چشیده ای

و رفته ای به درک!



من

از همین خانه ی خالی

به همه ی اهالی ی ساختمان اعلام می کنم

زنی که فردا در این اتاق خودکشی می کند

شارژ آپارتمانش را پرداخته

و با احدی خصومتی نداشته است!

eshghe eskate
03-09-2008, 03:34
وداع جان و تنم استماع رفتن تست
مرو که گر بروی خون من به گردن تست
زمانه دامنت از دست ما برون مکناد
خدای را نروی دست ما و دامن تست
به کشوری که کس از دوستی نشان ندهد
مرو مرو که نه جای تو ، جای دشمن تست
نشین و بال برافشان که هر کجا مرغیست
وطن گذاشته ، در آرزوی گلشن تست
در آتشی ز فراقش فتاده‌ای وحشی
که هر زبانه‌ی آن برق سد چو خرمن تست

eshghe eskate
03-09-2008, 03:38
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست
بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو
آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست
جایی که بود خاک به سد عزت سرمه
بیقدر تر از خاک رهم، عزتم اینست
با خاک من آمیخته خونابه‌ی حسرت
زین آب سرشتند مرا ، طینتم اینست
میلم همه جاییست که خواری همه آنجاست
با خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینست
وحشی نرود از در جانان به سد آزار
در اصل چنین آمده‌ام ، خصلتم اینست

eshghe eskate
03-09-2008, 03:40
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست
هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای
درد محبت است که درمان پذیر نیست
هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش، که از آن غمزه‌ام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست

eshghe eskate
03-09-2008, 03:42
به تنگ آمد دلم ، یک خنجر کاری طمع دارد
از آن مژگان قتال اینقدر یاری طمع دارد
نهادست از نکویانش بسی غمهای ناخورده
ازین خونخوار مردم هر که غمخواری طمع دارد
سحر گل خنده می‌زد بر شکایت گوییی بلبل
که این نادان مگر کز ما وفاداری طمع دارد
گناه گل فروشان چیست گو بلبل بنال از خود
که یکجا بودن از یاران بازاری طمع دارد
هوای باده ، ساقی ساده، صاف عشرت آماده
کسی مست است وحشی کز تو هشیاری طمع دارد

magmagf
03-09-2008, 09:13
می گویی خداحافظ و می روی

آن هم نه رویاروی

دورا دور و از پشت آوار مشتی کلمه !

یادت باشد

ما هنوز خورشید را با هم مزه مزه نکرده ایم

من هم یادم باشد

وقتی نقطه مان را ته صفحه گذاشته ایم و خط دیگری در کار نیست

وقتی دو را که در دو ضرب کنیم همیشه چهار می شود

و وقتی همیشه تا بوده چیزی به نام ـ تا ـ بوده

دیگر هیچ اتفاقی در حال افتادن نیست !

magmagf
03-09-2008, 09:16
من نه بر می گردم

نه جايی می روم

من فقط شبيه شما

شبيه يک مشت سکوت آفتاب نديده می شوم

و گذران تلخ لحظه هايی را اندازه می گيرم

که جز زل زدن ،

به جدايی من از ما

کاری از دستشان ساخته نيست

magmagf
04-09-2008, 08:46
شب است

آنچنان دلم گرفته است

که هزار رکعت شبانه هم

آرامم نمی کند




دنا رباطی