PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : اشعار سکوت، تنهایی و مرگ






    

صفحه ها : 1 2 3 4 5 [6] 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

magmagf
02-06-2008, 14:59
روز تلخ آخرم را زیر باران گریه کن ...
مه گرفته ،
رقص تابوت در هوا را گریه کن ...
گریه کن ،
من را میان دست ها و اشک ها
اشک کن بدرقه راهم ، به یاد یاد ها
روز خوب دل سپاری ، روز تلخ رفتنم ...
خاک بسپار خاطراتِ از رنگ و رو افتاده ام ...
گریه کن ...
من را ، دلم را ... خط به خط فریاد ها...
سر به دار و چشم بر در ، در دلم آشوب ها
گریه کن ،
و بغض بشکن ... در هجوم خاطرات
دفترم را پاره کن ...دیگر این پایان ماست

Snow_Girl
02-06-2008, 15:10
مطرب عشق عجب ساز و نوائي دارد
نقش هر نغمه كه زد راه به جائي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
كه خوش آهنگ و فرح بخش نوائي دارد

دل تنگم
02-06-2008, 16:27
شب بود و خسته بودم از زخمه جدایی


بی تو نشسته بودم در سوک آشنایی


پیغام خود سپردم تا آورد نسیمت


خون شد دل از غم تو ای بی نشان کجایی


این سو آن سو از تو نشان بپرسم


گاهی از این گاهی از آن بپرسم


ماندم تنها و بی تو، گم شد ترانه هایم


بغضی شد و گره خورد با نام تو صدایم


بین من و تو اکنون دریا و کوه و هامون


بی من تو در کجایی من بی تو در کجایم

دل تنگم
02-06-2008, 16:30
دود می خیزد ز خلوتگاه من


کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟[/font]


با درون سوخته دارم سخن[/font]


کی به پایان می رسد افسانه ام؟[/font]


دست از دامان شب برداشتم[/font]


تا بیاویزم به گیسوی سحر[/font]


خویش را از ساحل افکندم در آب[/font]


لیک از ژرفای دریا بی خبر[/font]


برتن دیوارها طرح شکست[/font]


چشم می دوزد خیال روز و شب[/font]


از درون دل به تصویر امید[/font]

دل تنگم
02-06-2008, 16:33
امشبی ای گریه امانم بده
فرصت حرفی به زبانم بده
مژده از من به کسانم بده
چون سحر آمد به خدا می روم
من دگر از شهر شما می روم
آمده بودم که به دل سادگی
زنده شوم با غم دلداگی
پر کشم اکنون سوی آزادگی
هدهدم و سوی صبا می روم
من دگر از شهر شما می روم
ای نفس خسته مرا صدا کن، صدا کن ، صدا کن
زین قفس بسته مرا رها کن، رها کن، رها کن
غمزده ای ای خدا، این همه تنها چرا
بین ز کجا تا به کجا می روم
من دگر از شهر شما می روم

دل تنگم
02-06-2008, 16:36
روزی تو خواهی آمد،از کوچه های باران


تا ازدلم بشویی غمهای روزگاران


و روح سبزگلزار ،گل شاداب بی خار


مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار


تو یاس نومیده،من گلبرگ تکیده


روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده


که عشق از دل رمیده


تو را نادیدن ما غم نباشد


که در خیلت به ازما کم نباشد


من از تو در دست عالم نهم روی


ولیکن چون تو در عالم نباشد

دل تنگم
02-06-2008, 16:39
ای فسانه ای فسانه ای فسانه
ای خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریه های شبانه
با من سوخته در چه کاری
ای فسانه خسانند آنان
که فرو بست به راه و به گلزار
خس به صدسال طوفان ننالد
گل ز یک تند باد است بیمار
تو مپوشان سخن ها که داری[/font]

دل تنگم
02-06-2008, 18:28
آسمانت فتنه بار است و زمینت فتنه زار
دست زرعت تخم غم پاش است و تخم دل٬ فگار
ای عجب زین تخم کار و وا اَسَف زان تخم زار
تخم در دل ریخته٬ از دیده روید زار زار
وه ز تو ای زارع آزرم کار
روزگار٬ ای روزگار!


دوستی با دشمنان و دشمنی با دوستان
با بدان خوبی و با خوبان بدی در این جهان
چیره سازی بدسگالان را به نیکان هر زمان
تا به کی با من رقیبی این چنین چون این و آن؟
با رقیبانم همیشه یار غار
روزگار٬ ای روزگار!


از عدم آورده اند و می برندم در عدم
زندگی راه مزار است از رَحِم در هر قدم
وندرین ره٬ فتنه است و شور و شر٬ اندوه و غم
در رَحِم ای کاش می دانستم این را بیش و کم
تا که می کردم رَحِم بر خود مزار
روزگار٬ ای روزگار!

چیره و با اقتدار و «ثابت و پا در رهی»!
هر قدم در رهگذارت٬ زیر پا بینم چهی
ای که پرتو بخش سیاراتی و مهر و مهی
پرده دار آسمان و خیمه ساز شب گهی
نیست مانندت مداری بر قرار
روزگار٬ ای روزگار!

خوش بود گر با تو در یک جَلسه بنشینم به داد
تا مُدَلَّل سازم از کارت٬ کنایات زیاد
بر تو بایستی نه بر ما محشر یوم المعاد
تا مجازاتت خداوند آنچه می باید٬ دهاد
ای پر از اسرار٬ چرخ کج مدار
روزگار٬ ای روزگار!

باز را چنگالِ گنجشکان بیازردن چراست؟
شیر را برگو : که آهوی حزین خوردن چراست؟
من ندانستم پس از این زندگی٬ مردن چراست؟
با طراوت بودن و آخر افسردن چراست؟
ای سبک بن خانه ی بی اعتبار
روزگار٬ ای روزگار!


از چه روی خوبرویان را چنین افروختی؟
کز شرارش٬ قلب عشاق جهان را٬ سوختی؟
از چه «عشقی»را٬ لب آزاد گفتن دوختی؟
وینهمه سر مگو در خاطرش اندوختی؟
روزگار٬ ای تلخ کام ناگوار!
روزگار٬ ای روزگار!

Enter_The_Love
02-06-2008, 20:50
دلم می خواست پرنده ای بود

و روی درخت سبز پنجره ام می نشست

یک روز سرد وبارانی،

پیکر خیس و لرزانش را پناه میدادم

دلم می خواست دفتر خاطراتم بود

و تا آخر دنیا ورق داشت

یک روز که غمم بود،

حرفهای بی رنگ دلم در آن رنگ می گرفت...

دلم می خواست صندوقچه ی کوچکی،

گوشه ی اتاقم بود ومن،

حجم سبز خیالم را در آن پنهان می کردم

دلم می خواست طرحی بود

که هیچ گاه رنگ نمی شد

بی قاب...به وسعت دیوارهای اتاقم گسترده بود

دلم می خواست همیشه بود

و من چون روح،

در هوایی که نفس می کشید

تا ابد معلق می ماندم...

Enter_The_Love
02-06-2008, 21:06
براي خريدن عشق هر كه هر چه داشت آورد
ديوانه هيچ نداشت و گريست
گمان كردم چون هيچ ندارد مي گريد
اما هيچ كس ندانست بهاي عشق
اشك است و بهاي اشك عشق
...

دل تنگم
02-06-2008, 21:42
باز گریه ها امونم بریده



باز اون غمای همیشگی سراغمو گرفته



باز اون نیمکت همیشگی توی پارک محلمون



که همیشه غروبا دلتنگش می شدم

تک و تنها می رفتم

چشم می دوختم مسافر های خسته



باز دلم هوای اون نیمکت اون گریه های همیشگی



اون نوشته های غم زده باز دلم هوای همشونو کرده ....



می خوام بنویسم سطر به سطر گریه هامو



غصه هامو دلواپسی هامو....



باز دلتنگ اون دفتر بی کسی هام



که یادگار اون روزای تنهایی رو

واسم زمزمه می کنه،



باز هوای قطره قطره بارون

که اشکای همیشگی منو

پشت قطره هاش قایم می کرد



باز هواشونو کردم

به لطف همیشگی تو که ....!!!؟؟؟



این بار دلتنگ این همه غصه شدم

تو تنهاییم باز گریه کردم

گله کردم



از تب سرخ شدم



تو تنهاییم لرزیدم



اما هیچ کسی مرهم نشد حتی تو !!!

جز گریه هام نوشته هام نیمکتم خاطره هام ...

باز همشون مرهم شدند

اومدن همشون منو دوره کردند

منو تو آغوش گرفتند بدون منت !!!

برام آشیون شدند بدون اینکه منو تحقیرم کنند !!!

تهدیدم کنند !!!

گریونم کنند !!!

جواب مهربونی هامو با نامهربونی بدند !!!

فقط نشستند



بدون ادعا فقط نشستند



برام شدند قطره قطره بارون



خط کشیدن رو نامهربونی هات !!!؟؟؟

دل تنگم
02-06-2008, 21:50
گذران لحظه ها همراه با
سنگینی نفس ها
درد قفسه سینه
و این بغض که انگار راهش را گم کرده
در گلویم و مدام بالا و پایین میرود
سخت شده

اما...
آرام میگیرم
با تمام امیدواری ها
با تمام قسم ها
با تمام خواستن‏ها و اجابت شدن‏ها

برق نگاهش،لبخند لبهایش،آرامش حرفهایش
(هرچند مخالف من باشد)،
توانم میدهد برای ادامه راه
(خدایا هیچوقت (تا زنده ام) از من دریغش مکن)

خواستن و خواسته شدن ... تمنای غریب این لحظه هاست!
بی پاسخ

دل تنگم
02-06-2008, 21:51
عـهـد تـو بستـه بـه يـک تـارمـو نبود

قـــلـب تـو جـاي مـنست جـاي او نبود
بنـگــر وفـاي مــن و آن جــفـاي خـود
اينست عيان به همه، جاي گفتگونبود

دل تنگم
02-06-2008, 21:53
مـحبت گـر به زعـم کس گـناه است
گــنـه کـارم و عـذرم در نـگـاه است
نـه پـيـچـم ســر ز دامـانـت عــزيــزم
مگـويم اين حـقـيـقـت اشتبـاه است

دل تنگم
02-06-2008, 21:54
فـراقـت چـشـم ما کـم نور کرده
خـوشـی هـای دلـم را دور کرده
بـه نـا چـاری بسازم بـا فـراقـت
اگـر چـه خاطـرم رنـجـور کـرده

آرسـام
03-06-2008, 00:34
هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود
میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و بی تو، مثله تو ، تنهای تنها

آرسـام
03-06-2008, 00:36
برای آخرین بار خدا کنه بباره
تو این شب کویری
یه قطره از ستاره
همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار
بگو ، بگو که هستی ، برای آخرین بار
وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه
چه لحظه ها که بی تو
یکی یکی گذشتن
عمرمو بردن امّا یه لحظه بر نگشتن
تو چشم من نگاه کن
منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم
برای اولین بار
برای آخرین بار

آرسـام
03-06-2008, 00:39
تو پی کدوم ستاره
پشت ابرا خونه کردی
رفتی و چیزی نگفتی
گریه رو بهونه کردی

من، سوال ساده تو
تو، جواب مشکل من
ردپای رفتن تو
روی صحرای دل من

وقتی آسمون شبهام
زیر سایه چشاته
وقتی حتی این ترانه
رنگ غربت صداته

نمی ذارم این دو راهی
سر راه ما بشینه
نمی ذارم این جدایی
رنگ فردا رو ببینه

شب رو با فانوس اشکت
می برم به روشنایی
با تو میرسم دوباره
به طلوع آشنایی

می دونم هر جا که باشی
دل تو اهل همین جاست
واسـه من و تو ایــنجــا
اول و آخر دنیاست

Snow_Girl
03-06-2008, 20:54
از هياهوي واژه ها خسته ام
من سكوتم را از اوراق سپيد آموختم
آيا سكوت روشنترين واژه ها نيست؟
هميشه در خلوت مرگ را مجسم ديده ام
آيا مرگ خونسردترين واژه ها نيست؟
تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم
شبي_شايد_امشب زير نور يك واژه نشستم
نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام
خال خواهم كوفت
و همزمان پائين_آخرين برگ خاطراتم_خواهم نوشت
پايان

Snow_Girl
03-06-2008, 20:55
تقديم به بهترينم
وقتي ميشي نياز من اگه نباشي پيش من
اشكهاي چشمامو ببين كه ميريزه به پاي تو
بازم كه بي قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستي مني بمون هميشه پيش من
اگه شدم عاشق تو نذار كه بيتاب بمونم
لالالئي شبهام توئي نذار كه بي خواب بمونم
دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت ميخوام هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي كمه ولي جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش كنيم عشقمو از چشام بخون

Snow_Girl
03-06-2008, 20:56
به سراغ من كه مي آيي نرم و آهسته بيا كه
مبادا ترك بر دارم
زيرا كه اين چنين نازك است دل من

Snow_Girl
03-06-2008, 20:57
امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد
شعر ديوانه ي تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره ميسوزد عطش جاودان آتش ها
آري!!!
آغاز دوست داشتن است
گر چه تا پايان راه پيداست
من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست

Snow_Girl
03-06-2008, 21:19
بيا تا بازم فرياد بزنيم تنهائي ازت بيزارم
يا رب كجاست آن دلبر شيرين سخن كه برايش بي تابم
كجاست او كه حرفاي دلم را بشنود و كجاست كه
بازم تن و قلبم مرا با گفتن دوستت دارم بلرزاند

دل تنگم
04-06-2008, 04:42
سرگرمي تو شده،
بازي با اين دل غمگين و خستم
يادت نمياد،
اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم
با اين همه ظلم
تو ببين باز چجوري پاي اين همه قول و قرار من نشستم
نشكن دلمو،
به خدا آهم مي گيره دامنت رو عاقبت يک روز
نگو بي خبري نگو نميدونی
دلم پُره از يه نفرينه سينه سوز
نگو بي خبري نگو نميدوني
وقتي که نيستي
گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز

دل تنگم
04-06-2008, 04:46
نه دلم تنگ نشده برای دیدن تو
واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو

نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو
برای وسوسه چشمای روشن تو

چرا دل تنگ تو باشم چرا عکست رو ببوسم
چرا تو خلوت شب هام چشم به راه تو بدوزم

چرا یاد تو بمونم تویی که نموندی پیشم
می دونم تا اخر عمر نه دیگه عاشق نمی شم

یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم
به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم

از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه
نه دلم تنگ نشده تنها دروغمه

دل تنگم
04-06-2008, 04:47
اشكامو پاك كنم يا نه دوستم داري يا نداري
تكليف عشقمون چيه عاشقي يا مسافري

اشكامو پاك كنم يا نه بگو تو مي موني با هام
يا اشك رو هديه ميكني وقت جدايي به چشام

جواب اشكامو بده يه جايي دام تو دلت
يا عشق نا قابل من كهنه شده تو خاطره

بگو بگو بهم بگو پيشم مي موني تو هنوز
تو رو خدا تنهام نزار تو كه دوستم داشتي يه روز

با غم عشقت چه كنم بمونم يا بميرم
اشكامو پاك كنم يا نه گريه رو از سر بگيرم

Enter_The_Love
04-06-2008, 12:14
تو ضیافت سکوتم
تو اگه قدم بذاری
می بینی از تو شکستم
اما تو خبر نداری
بی تو از زمزمه دورم
بی تو از ترانه عاری
زخم تو : زخم همیشه
اینه تنها یادگاری
گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

Enter_The_Love
04-06-2008, 12:20
کوله بارم را ببستم
پا نهادم در رهی،
ناروشن و تاریک و لغزان
پس نهادم ریشه‌هایم،
ریشه‌هایم
ریشه‌هایم ...
وانهادم آشیانم
کنج‌ ِ ترسانِ سرایم
عشق ِ شیرینم
امیدم، آرزویم .
غنچه‌ِی لرزان ِ لب‌ها،
خنده‌ی ِ شاداب و شیرین
روشنای ِ عمق ِ چشمان ِ خروشانی
که موج در موج می‌غلتید
فرو می‌رفت
در عمق چشمانم.
هنوز، در گوش من
در یاد من
در اندرون ِ روح ِ خسته‌ِی پژمرده‌ام جاریست.
بر آن پس‌کوچه‌های ِ پیچ پیچ ِ سرد و تاریک و نمور ِ خاطراتم
باره باره سر کشیدم
با خود از بی‌خود
عطش‌سوزان گذشتم.
یادم آمد
یادم آمد
یادم آمد ...
وای بر من،
در کجای ِ این شب ِ سرد ِ زمستانی،
نهان سازم نگاه‌ِ خسته‌ی فرسوده‌ی خود را ؟
که چند دیریست
آسمان ِ چشم من ابریست.
اگر بارد ؟
اگر بارد ؟

Snow_Girl
04-06-2008, 13:46
سوز دل



سينه از آتش دل رغم جانان بسوخت
آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه ي دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنائي نه غريبيست كه دل سوز نبست
چون من از خويش نرفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه ي زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ي عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و خانه بسوخت
ماجرا كم كن و باز كه مردم چشم
خرقه از سر بدر آورد و بشكرانه بسوخت
ترك افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي
كه نخفتيم شب و شمع بافسانه بسوخت

Snow_Girl
04-06-2008, 13:49
در كنار يار
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
ظمع خام بين كه قصه ي فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز و شريف
با تو تار روز خفتنم هوس است
وه كه دردانه اي چنين نازك
در شب تار سفتنم هوس است
اي صبا امشبم مدد فرماي
كه سحرگه شكفتنم هوس است
از براي شرف بنوك مژه
خاك راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رقم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است

Snow_Girl
04-06-2008, 13:50
سر كوي جانان
لعل سيراب جنون تشنه لب يار منست
وز پي ديدن او دادن جان كار منست
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز
هر كه دل برون او ديده در انكار منست
ساروان رخت بدروازه مبركان سر كو
شاهراهي ست كه منزلگاه دلدار منست
بنده ي طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لولي سر مست خريدار منست
طبله ي عطر گل و زلف عبير افشانش
فيض يك شمه ز بوي خوش عطار منست
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
كه آب گلزار تو از اشك چو گلنار منست
شربت قند و گلاب از لب يلرم فرمود
نرگس او كه طبيب دل بيمار منست
آنكه در طرز نكته به حافظ آموخت
يار شيرين سخن نادره گفتار منست

Snow_Girl
04-06-2008, 18:32
اي پادشاه...دل من رفتاري پسنديده داري كه فداي سر و قدت شوم .
به خوشي و ناز روان شو كه نزد اندام موزونت جان فدا كنم.
اي دل گفته بودي كه كي..در برابر من ميميري؟
اي عزيز من... شتاب براي چيست؟
عجب درخواستي ميكني؟؟!!
قربان تقاضايت شوم.
دلداده ي خمار آلود و جدا از يار مانده ام .
معشوق من ساقي مجلس كجاست؟
بگوئيد خرامان بياييد در نزد اندام همچون سروش بميرم.
به آن كسي كه مدتي ست از دوري يار از مژگانش بيمار هستم بگو يك نگاهم بكند كه پيش چشم شهلايت بميرم.
گفته بودي سرخي لبم هم دردي پديد مي آورد هم درمان ميبخشد.گاهي نزد درد و گاهي در پيش درمانت ميميرم.
با ناز و عشوه ميروي. چشم بد از تو دور باد.
در سرم اين خيال را ميپرورانم كه در پايت بميرم.
اي آنكه سرتا قدمت دلپذير است..پيش اندامت جان نثار ميكنم...

magmagf
04-06-2008, 23:11
میخواهم بمانم تنها
و دق کنم
در تنهایی ِ این چار دیواری..
و نفرین کنم
کسی را که تلفن همراه را آفرید!
که هر وقت
دلم برای صدایت تنگ میشود ٬
در دسترس نباشی
و هر وقت
به لحظه ی دیدارت محتاجم ٬
خاموشش کنی!

میخواهم برای همیشه
خاموش شوم...
یا
بروم جایی که
هیچ مشترکی
صدای بوق ِ آزادم را نشنود!

در دسترس نباشم ٬ همین.

magmagf
04-06-2008, 23:13
دست به دست هم بودیم

آن روزها

من و

دنیا !

حالا

نگاهم حتی

میان چشمهای کوچکش

جا نمی گیرد

Snow_Girl
04-06-2008, 23:13
ديدي كه يار جز ستم ستم كردن بر ما هيچ هدفي نداشت.عهدش را با ما شكست و از ناراحتي ما هيچ غصه اي به دل راه نداد!!!
يار مرا به خاطر اين ستم مؤاخذه مكن...هرچند دل مرا كه كبوتر حرم عشق است با تير جفا هلاك كرد حرمت صيد حرم را نگه نداشت.اين ستمي كه بر من وارد شد از بخت بد من بود وگرنه هرگز يار رسم مهرباني و راه بخشش را كنار
نگذاشته بود. با اين حال هر كس تحمل سرزنش يار را نكرد.بهر جا روي آورد حرمتي نيافت.بنابراين در برابر سختي ها بايد استوار بود. اي ساقي باده بياور و به محتسب بگو ما را انكار مكن كه چنين جائي حتي جمشيد هم نداشت.
سالكي كه به حرم آستان يار راه نيافت.در مانده ايست كه مراحل سير و سلوك را كامل نپيموده و به منزل و مقصود هم نرسد.پس بايد راه سالكان را كامل پيمود.
اي دوست تو در ميدان سخنوري گوي شيوايي را برباي و از ديگران پيشي گير زيرا كسي كه به باطل سخنوري ميكرد اضلا هنري نداشت و خبري هم از هنر نداشت.

Snow_Girl
04-06-2008, 23:14
راه عشق راهي ست كه هرگز پايان ندارد.و در اين راه جز تسليم جان چاره اي نيست.هرگاه كه به عشق دل بسپاري آن دم غنيمت است در كار نيك نيازي به ترديد استخاره نيست.

magmagf
04-06-2008, 23:16
بیماری من چاره ندارد.

این درد از پیش از ازل با من است.

گفته اند پس از ابد خوب می شود.

من باور می کنم!

Snow_Girl
04-06-2008, 23:46
در اين دنيا نكردم من گناهي
فقط كردم به چشمانت گناهي
اگر اينك نگاهي شد گناهي
مجازاتم بكن هر طور كه خواهي
در اين دنيا من او را ميپرستم
هم اورا هم خدا را ميپرستم
تمام مردمان يكتا پرستند
ولي كن من دو تا را ميپرستم

MILIN3M
05-06-2008, 02:06
آبی تر از ابیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم



تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید خدا خواست که اینگونه بمیریم

Enter_The_Love
05-06-2008, 10:36
در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرم خیال خاموشی نیست

Enter_The_Love
05-06-2008, 10:42
فرصت یک لحظه بود تنها و نه بیشتر ..
این همه فاصله بین من و تو تنها چشم بر هم زدنی میشد اگر در می یافتیم ثانیه را ! ..
در ایستگاه آخر .. تردید قدمهای من .. نگاه مردد تو ..
بانگ دلخراش ترمز اتوبوس شب .. و تو که دیگر نبودی..
انگشتهایمان نوازشگر هم بود اگر گلفروش شاخه های گل را با وسواس من بر هم نمیتنید ..
اگر هدیه های کوچکم را لایق چشمان تو میدانستم ..
امروز شاید جای آن کولی خوشبخت ! .. من بودم که شعف را با شور پیوند میزدم..
شاید همین شاید امان ثانیه هامان را برید ...
نمی دانم .. شاید ! ..

Snow_Girl
05-06-2008, 16:31
اي نامه رسان عاشق آفرين بر تو به دوست پيغام رسان تا جان را با ميل و رغبت فداي نام او كنم طوطي طبع من كه مانند بلبل در قفس سرگردان و شيداست از عشق چشم و لب و دهان اوست.
زلف يار مانند داو و خال او مانند دانه است
من به اميد دانه در دام او افتاده ام.كسي كه مانند من در روز نخست جرعه اي از ساغر دوست نوشيد تا بتمداد رستاخيز همچنان از مستي سر بر نمي آورد.
بيش از اندكي از اشتياق خود را نميگويم.
زيرا بيش از اين دوست از گفته هاي من به ستوه مي آيد و رنج ميبرد.اگر دستم دهد مانند تو تياي به چشم ميكشم آن خاكي را كه زير پاشنه هاي دوست پهن شده است ميل من رسيدن به اوست و قصد او جدا
جدائي از من.بنابراين من از ميل خود صرف نظر ميكنم تا دوست به آرزويش برسد.اي دوست با درد و رنج و سوزش او بساز چونكه درد بي آرام دوست درماني ندارد

Snow_Girl
05-06-2008, 16:34
اي دل و جان من... در پيشگاه تو چه گناهي كردم كه فرمانبرداري من عاشق... پسند تو نيست؟!

Snow_Girl
05-06-2008, 16:37
از يار پرسيدم :چه زماني بر حال زار من رحم خواهي كرد؟
گفت:آنگاه كه هستي تو در ميان حجاب نباشد و به فناي مطلق رسيده باشي.
دلم را به يك يار و يك شيرين حركات و به يك لطف و يك نگاري دادم كه اطوار و اخلاقش پسنديده و خوي و خصالش ستوده و ممدوح است.
چه كنم با اين عشق در به در كه مرا در به در خويش كرده است!!!!!!!

Snow_Girl
05-06-2008, 16:43
پروردگارا!
آتش سوزان عشق را كه در جان من افروخته است سرد و خوش بساز همانگونه كه بر ابراهيم(ع) آتش نمرود گلستان كردي.
اي دوستان گر چه او صورتي بس زيبا دارد اما من فرصت دست يابي به او را نميابم.
پاي ما لنگ است و راه به سر منزل مقصود بسيار دور و دراز است.
دست ما كوتاه و خرما بر نخلي بلند است.
من از قدرت و قبله ي عشق يار مانند مور عاجز و ناتواني هستم كه در پيش پاي فيل افتاده ام.
پس بار خدايا!
به درد دل عاشقان دلسوخته رس!!!!
آمين...........!!!

Snow_Girl
05-06-2008, 17:54
اگر چه جانان مرا با شمشير هم بكشد دستش را نميگيرم و مانعش نميشوم كه مرا نكشد و اگر هم مرا با تير بزند با منت ميپذيرم.
خدا كند كه پيش مرگ . فداي دست و بازوي تو گردم.
اگر غم دنيا مرا از پاي در آورد و پايمالم ننمايد به جز ساغر چه كسي دستگيرم مي شود؟

Snow_Girl
05-06-2008, 17:55
اي چهره ي بامداد كه مهر درخشنده بامداد اميد مني... نمايان شو كه در نتيجه تاريكي شب فراق گرفتار آمده ام!

Enter_The_Love
05-06-2008, 18:21
برگ ریزان خزان
بی رنگی خورشید
لرزش اندام رنجور درختان
روزهای سرد و کوتاه زمستان
باد بی پایان
مرا یاد آور غمهاست
غم دیروز غم امروز غم فردا
درون سینه ام از چار فصل عشق
جز پائیز فصلی نیست
درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست
و تنها یاد تو در خاطرم
خورشید شادیهاست

MILIN3M
05-06-2008, 21:49
زیباترین دروغ عمرم لحظه ای گوشم را نوازش داد
که کنار ان جوی اب
در گذر ان تند باد
به شهادت ان بید کهن سال
به زلالی ان اب روان
گفتی که
همیشه دوستم خواهی داشت
و
تلخ ترین راستی که در عمرم گوشم را نوازش داد
ان هنگام بود که
دست در دست رقیب
عزم سفر کردی
گفتی که دوستم نداری
فریادت در شهر پیچیده بود:
کنار ان جوی روان
نزدیک ان بید لرزان
در خنکای ان نسیم.ان طوفان
غیر از دروغ هیچ نگفتم و نشنیدم
هیچ نگفتم
هیچ
نگفتم

MILIN3M
05-06-2008, 21:53
شاید دیگه قسمت نشه ببینمت تو رو من

شایدفقط خاطره شه لحظه های تو و من

کاشکی بدونی رفتنم فقط به خاطر تو بود

دست بی رحم سر نوشت عشقمو از دلم ربود

همیشه زنده میمونم با یادتو ترانه هات

منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتت

خاطره هام پیشت باشه

تموم خاطرات خوش

خدا نگهدارت باشه

MILIN3M
05-06-2008, 22:01
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکَني بنيادم

مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکُني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم

رخ برافروز که فارغ کني از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که در بند توام آزادم

saman007spy
05-06-2008, 22:21
وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

در اوج فرو رفتن در خویش

در اعماق قله ی رهایی



به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

که برهاند تورا از قفس بغض

که بپرسد:

( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟))



کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!

saman007spy
05-06-2008, 22:22
سکوت شبهای سیاه و بی صدا پر از بهانه های دل برای توست

هر ثانیه لحظه شماراین سکوت درحسرت لحظه ای خندیدن توست

درگیر و داردیدن خورشید شب درجست و جوی ردپای دل توست

پیدا نمی کند تو را اما هنوز هر شب میان آسمان درپی توست

قهراست حتی آسمان با این غریب تنها نیاز من فقط بخشش توست

شبها صدای ناله های جغد شب تنها صدا در قحطی آواز توست

میسوزم هرشب درفراق زلف تو پروانه‌‌ ی قلبم پی شعله ی توست

آسان نیافتم من نگین عشق را تقدیم این جانم بهای عشق توست

saman007spy
05-06-2008, 22:22
نمي دونم چه طور ميشه زندگي بي تو واسه من

راضي نشو به مردنم نشكن نرو اي گل من



خودت ميدوني اون نگات آتيش به جونم ميزنه

از من نگير نگاهتوبگذار كه قلبم بزنه



هر چي بخواي همون ميشم فقط نگو مي خواي بري

بكش منو تا نبينم كه منو تنها مي گذاري



بدون تو دنياي من پر از سياهي و غمه

چه جور بگم كه رفتنت شروع اشك و ماتمه



اگه بري روز هاي من هيچ فرقي با شب ندارن

ابر هاي آسمون مي خوان از غم دوريت ببارن



سهم من از اين روزگارتنها تو هستي و چشات

تمام آرزوم فقط ديدن خنده رو لبات



تمام غمهات واسه من هرچي خوشي براي تو

زجرم نده با گريه هات الهي من فداي تو

saman007spy
05-06-2008, 22:23
من ، يه غريبه ، توي شهر بي وفايي

تو ، خود فرياد ، توي اوج بي صدايي



****

من ، تك و تنها ، توي اين زمونه ي پوچ

تو ، خود مقصد ، بهترين جا واسه ي كوچ



****

من ، يه درختم ، خشك و بي برگ توي بيشه

تو ، گل سرخي ، شاد و خندون تا هميشه



****

من ، يه جزيره ، كه جدا از همه خاكه

تو ، مثل دريا ، كه وسيع و صاف و پاكه



****

من ، پر ظلمت ، پر وحشت و سياهي

تو ، خود نوري ، مثل خورشيد مثل ماهي



****

من ، خالي از خويش ، گمشده تو بينهايت

تو ، مثل كوهي ، پر غروروبا صلابت



****

من ، يه پرنده ، سرنوشتم يه قفس بود

تو ، يه قناري ، آرزوت يه هم نفس بود



****

من ، پر گريه ، پر التماس و خواهش

تو ، ميكشيدي ، بر سرم دست نوازش



****

من ، مثل فرهاد ، جان به راه عشق داده

تو ، تا ته عمر ، دل به غير من نداده

saman007spy
05-06-2008, 22:24
بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه

بگو تا کی اسیرم من اسیر درد ورنج و آه

نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن

چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من

به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار

از این دور تسلسل ها میان گنبد دوار

درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی

به قلبم خاطراتی تلخ پر از حس فراموشی

زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی

بیا ای آسمان بشنو دلیل این پریشانی

که اکنون مدتی باشد ندیدم دلبر خود را

ندیدم روی خندانش و آن چشمان زیبا را

saman007spy
05-06-2008, 22:24
خسته ام از اين زمونه خسته از دنياي نامرد



خسته از بازي هر روز خسته از حرفهاي پردرد



خسته از شعر نگفته يك بغل حرف تو سينه



حرفامو هميشه خوردم انگاري قسمت همينه



خسته از آوازوفرياد حسرت زخمه رو گيتار



زل زدن به قاب عكست قابي خالي روي ديوار



خسته از سوختن و ساختن مثل پروانه پي شمع



چون غريبه گنگ و ساكت تنها موندن توي يك جمع



خسته از گريه ي هر شب گريه هايي بي سرانجام



بغضي سنگين توي سينه هق هقي ساكت و آرام



خسته از دوري عشقت تو كه پاكي و پراحساس



پيشكش هرم نگاهت يك سبد پرازگل ياس



خسته از نبودن تو اي تو بهترين ترانه



مي پرستمت عزيزم هر شب وروزعاشقانه

saman007spy
05-06-2008, 22:25
دل و جانم فداي يك نگاهت تمام هستيم باشد برايت

اگرحتي بگويي رو توازدل بدان من تاابد سوزم به پايت



********

ازآن روزي كه يارازدردرآمد غموغصه شب تارم سرآمد

اسير آن دو چشم ناز گشتم ميان ظلمتم ماهي بر آمد



********

بود در سينه ام قلبي شكسته ميان آن غم عشقت نشسته

بگوبامن چه كردي توپريزاد عقابي گشته ام با بال بسته



********

مرا پروانه ها گر ميشناسند تو را گلهاي پرپر ميشناسند

توآنسان آشناهستسي كه حتي تو را ازعشق بهترميشناسند

saman007spy
05-06-2008, 22:26
فلک در یاد می مانی، بدان تاوان این را از تو می گیرم
فلک داغ دلم کردی، بدان داغت کنم یکشب
پدر رفتی به آرامی خدا پشت و پناهت باد
علی شیر خدا در روز محشر میزبانت باد
پدر، جانم، عزیزم، مهربان بابا، چرا رفتی؟ چه پیش آمد که ناگه مهر ببریدی؟
پدر، ای کاش می ماندی
هنوز این وازه را قلبم نمی فهمد_ دگر بابا نمی آید
دگر بابا نمی آید که دستم را به دستانش گره سازم
دگر بابا نمی آید
ولی ای کاش می آمد
ولی ای کاش یک لحظه، فقط یک لحظه یک لحظه
به دنیای غریب و بی کسی هایم سری می زد
عجب دردی دلم دارد، دلم امشب دگر در سینه میمیرد
دلم غمگین غمگین است، غمم سنگین و سنگین است
ندارم طاقتی دیگر
که اشک و ناله مادر، دل بشکسته و زار برادر

saman007spy
05-06-2008, 22:27
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست

اینجا ولی آسمون اشک ریختن هم بلد نیست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای قلب نازت اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

من که اینو می دونم که تو چقدر صبوری

غصه نخور مسافر بازم میای به زودی

ما رو ببین چه کردیم از وقتی تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو میدونم هیچکی خبر نداره

غصه نخور مسافر همیشه که اینجوری نیست

همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی

من چشم به راهت می مونم ببین تو تنها نیستی

غصه نخور مسافر غصه کار گلها نیست

سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بیای و بمونی

saman007spy
05-06-2008, 23:17
دیگر به زیر سایه این گنبد کبود

غیر از خودش! خودش و خدا هیچ کس نبود


دیگر کسی نبود کنارش ولی هنوز

این زن برای "هیچ کس"اش شعر می سرود!!


امروز روز هفتم مرداد سال قبل

تقویم هم کلافه شد از این همه رکود


کبریت می زند به دو تا چشم کاغذی ت

عکسی که دست های تو بر شانه هاش بود


تنهاست قلب خسته اش وُ " تیر" می کشد

دیگر اتاق پر شده از حلقه های دود


چیزی درون مردمک اش برق می زند

خواهد پرید سمت خودش زودِ زودِ زود...

□□

دست تو دور گردن او حلقه...نه نشد

حتی طناب معرفتش بیش از تو بود!!!

amir_sa
06-06-2008, 00:54
سلام . كسي مصراع آخر شعري كه تو امضاء ما هست رو بلد نيست ؟

MILIN3M
06-06-2008, 00:57
تنهایی های من پایانی ندارد
از دیروز تا فردا بر بوم دل تنهایی را نقش زده ام
تنهایی را ستوده ام
تنهایی را بوییده ام
تنها یی را در کنج دل نهاده ام
و اکنون از تنهاییهای دل می نگارم


با اجازت چون درد منه گذاشتمش امضام...شعرهایی که میذاری درد ادمو تازه میکنن



وقت جان کندن من بود نمی دانستم

تیغ در گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد

آخرین شیون من بود نمی دانستم

تا نمردم بگذارید که فریاد کنم

دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد

نیتش کشتن من بود نمی دانستم

آنچه من بارقه عاطفه پنداشتمش

آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست خدا می داند

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

MILIN3M
06-06-2008, 00:59
سلام . كسي مصراع آخر شعري كه تو امضاء ما هست رو بلد نيست ؟
گر تو نمیپسندی......تغییر ده قضا را:11:

دل تنگم
06-06-2008, 05:14
واي باران!
باران!

شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سُربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ،
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،
واي ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب روياي فراموشي هاست .

خواب را دريابم ،
كه در آن دولت خاموشي هاست .

من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ،
و ندايي كه به من مي گويد
(گر چه شب تاريك است
دل قوي دار
سحر نزديك است ...)
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند .

آسمان ها آبي ،
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند .

از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني ،
تو گل ياس من ،
تو چنان شبنم پاك سحري !

نه ،
از آن پاك تري .

تو بهاري ؟

نه
بهاران از توست .

از تو ميگيرد وام
هر بهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم از تو !

گل به گل ،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا
باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد !...

دل تنگم
06-06-2008, 05:15
بر کی نگرم؟ چون به تو دیدن نگذارند
وز کی شنوم؟ کز تو شنیدن نگذارند
ای وای بر آن مرغ گرفتار که در دام
پایش بگشایند و پریدن نگذارند

افسوس که از شربت وصل تو رفیقان
نوشند و به این خسته چشیدن نگذارند
آن لاله که بوی جگر سوخته اش نیست
از تربت ما کاش دمیدن نگذارند

تا کی به ره وصل تو بی فایده کوشم
ما را چو به این کام رسیدن نگذارند
این با که توان گفت که ما را دل غمگین
خون گشته و از دیده چکیدن نگذارند

چون خاک شوم، از ستم هجر تو ترسم
پای تو به این خاک رسیدن نگذارند
این رسم قدیمست که در صیدگه عشق
بر خاک فتد صید و تپیدن نگذارند

کافیست مرا بویی از آن سنبل مشکین
گیرم گلی از باغ تو چیدن نگذارند
جویی چه طبیب از خم آن زلف رهایی؟
خوش باش کزین دام رهیدن نگذارند

دل تنگم
06-06-2008, 05:17
دل تنگم و پرواز گلستان هوسم نیست
گلزار به آسایش کنج قفسم نیست

می گریم و چون شمع امیدی ز کسم نیست
می نالم و مانند جرس دادرسم نیست

در هجر تو بایست که یک عمر بنالم
افسوس که از ضعف بجز یک نفسم نیست

گرمست ز بس صحبت دستم به گریبان
مخمورم و بر ساغر می دسترسم نیست

بر هم زدم از ذوق اسیری پر و بالی
ورنه سر پرواز ز کنج قفسم نیست

چیند همه کس دامن گل زین چمن و من
چون غنچه بجز چیدن دامان هوسم نیست

از قطره شبنم ز گلستان چه درآید
از بهر تماشای تو این دیده بسم نیست

دل بس که طبیب از غم عشقش شده روشن
برخاطر آیینه غبار از نفسم نیست

MILIN3M
06-06-2008, 12:15
زد در دلم ، غمت آشيانه كرد
تير غم ، دلم را نشانه كرد
آتشم به جان زد شب فراق
سيل خون زچشمم روانه كرد
مهر مه جبينم ، يار بي قرينم
در جواني ، خزان شد نوبهارمن
بي تو اي نازنينم
پشتم از غم كمان ، شد نگار من
تا رخت ببينم
اي گل ، اي گلشن ، اي گل عذارم
بي گلت ، با گلستان ، چه كارم
بس كه داغ تو در سينه دارم
لاله ها گل كند بر مزارم
گر زخونم ز گل ، گل برويد
گل نچيند گلم ، گل نبويد
بخت آن كو كه با من گل من
گل بخندد شبي ، گل بگويد
با خيالت ، نيمه شب ، آه
از وصالت گفتم اي ماه
«هركه دست از جان بشويد ...هرچه مي خواهد بگويد»

MILIN3M
06-06-2008, 12:36
دلت همیشه زندان من است



آتشکده عشق تو از آن من است



آن روز که وداع من و توست



آن شوم ترین لحظه پایان من است

Snow_Girl
06-06-2008, 14:38
ديشب نسيم باد صبا مرا آگاه ساخت كه روز رنج و غم رو به پايان گذاشت و كوتاه شد...
و شادي به زودي فرا خواهد رسيد. جامه ي خود را كه از غلبه ي وجد و شوق در بزم و شادي و باده نوشي بامدادي چاك زده ايم.
به واسطه ي مژده وصلي كه نسيم سحرگاهي آورد به رامشگر ميبخشيم بيا بيا كه تو حور بهشت را بهشت براي اين به اين جهان آورد تا من به تو دل بدهم و بگويم دوستت دارم.

دل تنگم
06-06-2008, 15:13
تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا همه صدا
شب ‚ گیج درتلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی می زند که: مرد! کجا میروی کجا؟
و مرد می رود به ره خویش
و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و ...



س. سپهری

دل تنگم
06-06-2008, 15:16
آن كه مست آمد و دستي به دلِ ما زد و رفت


دَر ِ اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


خواست تنهايي ِ ما را به رُخ ِ ما بكِشد


تنه اي بر دَر ِ اين خانه یِ تنها زد و رفت

Snow_Girl
06-06-2008, 15:42
چشششششم
تو همچون صبحي و من شمع خلوت سحرم
تبسمي كن و جان بين كه چون همي سپرم
چنين كه درد دل من داغ زلف سركشتست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشم
كه يك نظر فكني خود فكندي از نظرم

دل تنگم
06-06-2008, 15:44
رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم


ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم


رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم


رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم


من و ما کم شده ایم، خسته از هم شده ایم


بنده خاک خاک ناپاک، خالی از معنای آدم شده ایم


رو می کنم به آینه، رو به خودم داد میزنم


بین چقدر حقیر شده اوج ِ بلندِ بودنم


دنیا همون بوده و هست، حقارت از ما و منه


وگرنه پیش کائنات، زمین مثل یه ارزنه


زمین بزرگ و باز نیست، دنیایِ رمز و راز نیست


به هر طرف رو می کنم، راه رهایی باز نیست


من و ما کم شده ایم، خسته از هم شده ایم


بنده خاک خاک ناپاک، خالی از معنای آدم شده ایم


دنیا کوچیک تر از اونه که ما تصور می کنیم


فقط با یک عکس بزرگ، چشمامونو پر می کنیم


به روز ما چی اومده، من و تو خیلی کم شدیم


پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل ساقه خم شدیم


من و ما کم شده ایم، خسته از هم شده ایم

MILIN3M
06-06-2008, 16:22
يه لطفي بكنين در صورت امكان اسم شاعر را هم بنويسين

اون مصرعی که برای امضات میخواستیو گذاشتما ندیدی دو باره برات میذارم
گر تونمیپسندی....تغییر ده قضا را

.
.................................................. .
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه /سیب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد /سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه / سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز / سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان / مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا ...
خانه كوچك ما سيب نداشت

MILIN3M
06-06-2008, 20:56
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو را ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو را ببینه

MILIN3M
06-06-2008, 21:15
رفتی و ساز خلوت من اضطراب شد
آن چشمه های جاری و زيبا سراب شد
اين خانه، نه بعد از تو زندان خويش را
می خواستم دوباره بسازم ، خراب شد
می خواهد از شب ، اين دل پريشانم
اين آسمان که بعد تو ، بی آفتاب شد
حالا کجا ی وسعت دريا جو يم آن را ...
دل را که پيش برق نگاه توآب شد

Snow_Girl
06-06-2008, 22:54
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد كمال است
زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
چو طفلان تا كي اي زاهد قريبي
بسيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گر چه پيرم
قراري بسته ام با مي فروشان
كه دور غم به جز ساغر نگيرم
مبادا عجز حساب مطرب و مي
اگر نقشه اي كشيد كلك دبيرم
در اين غوغاله كه كس كس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آندم كه از استغنا مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحر گاه
ر بام عرش مي آيد صفيرم

saman007spy
06-06-2008, 23:00
من پرواز نمیخواهم
زیرا میدانم
گر آنرا بخواهم
به من نخواهندم داد
پس میمیرم
چون آنرا بی منت دهند !

MILIN3M
07-06-2008, 02:02
سرنوشت بديه اول جاتو ازم گرفت
صبح فردا شد ديدم رد پاتو ازم گرفت
تا مي خواستم به چشمايِ روشنت نگا كنم
مال ديگري شدي و چشاتو ازم گرفت
تو رو جادو كرد يكي با يه چيزي مثل طلسم
اثرش زياد بود و خنده هاتو ازم گرفت
تو با من حرف مي زدي نگات يه جاي ديگه بود
خدا لعنتش كنه ، اون ، نگاتو ازم گرفت
لحظه هات يه وقتايي مال دوتامون مي شدن
اون حسود ، اون دو سه تا لحظه ها تو ازم گرفت
خيلي وقته سختمه ديگه تنفس بكنم
يه جور عجيبي انگار هواتو ازم گرفت
خدا دوس نداشت بيام پيشت كنار تو باشم
باورت نمي شه حسِ دعاتو ازم گرفت
دست روزگار چه قدر با من و آرزوم بده
لحن فيروزه اي مريماتو ازم گرفت ...
تو حواس واسم نذاشتي چه كنم از دست تو
اشتباهم بهترين جمله هاتو ازم گرفت
نمي خواد بپرسي چي ، خودم دارم بهت مي گم
تو يِ خط خوردگي دنيا ،‌ صداتو ازم گرفت
يه كم از برگشتن قشنگتو وقتي گذشت
يكي اومد و يه ذره وفاتو ازم گرفت
هفتم ارديبهشت نزديكاي تولدت
جمعه كه قد تموم زندگيم دلم گرفت
(مریم حیدرزاده)

MILIN3M
07-06-2008, 02:12
باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم
باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم
كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم
پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم
نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم
نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم
باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم
باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم...

MILIN3M
07-06-2008, 02:15
شب را دوست دارم بخاطر تاريکی....
تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...
تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ...
فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...
تو را دوست دارم بخاطر چشمانت...
چشمانت را دوست دارم
بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت

MILIN3M
07-06-2008, 02:19
سايه اي گمگشته اي در يك كويرم ، كيستم
پرسشي بي پاسخم ، در جستجوي چيستم
يك قدم تا انتهاي دردهايم مانده است
منتظر تا اينكه باز آيي بگويي كيستم
روي دوش خسته ام آوايي از دلواپسي است
از كدامين سمت مي آيي بگو ، مي ايستم
رويروي آينه تصوير خود گم كرده ام
عمري اما در كجاي آينه مي زيستم
بي تو اي تنهاترين اميد بودنهاي من
بي تو حتي در نگاه لحظه ها هم نيستم

دل تنگم
07-06-2008, 05:27
اي غريبه بي نشونه
تو که قلبم رو شکستي

يادته مي گفتي مي موني
پس چرا عهد رو شکستي

دل تنگم
07-06-2008, 05:30
همواره در این فکر بُدَم کآخر این راه کجاست


کـه در آن دلـشـدگی توأم با رنـج و بلاست

عاشـقـی شیـوه رنـدان بلاکـش بـود و مـن


ندانسـتم کـه این شیوه پر از جـور و جفاست

خـود غلـط بـود آنچـه پنداشـتـم و لاف زدم


که در این ره سفری ساده و پرصلح و صفاست

سـر زده ، سـر زدم و مست ره دوست شدم


بی خبـر از خطـرش کـآن شرر هول و ولاست

سـادگـی کـردم و خـود را به ره عشـق زدم


کآخرش سوختن شمع دل و باختن عمر طلاست

آریـــا غـم مـخـور و رو بـه گلـسـتـان امـید


کـه در آن دلـشـدگـی سـایـه رویای خداست

دل تنگم
07-06-2008, 05:32
شُرشُر احساس بر آوار ذهن
ماهی تنهای یک تنگ بلور
و صدای جیرجیرکی که بی امان
فریاد وجود بر می آرد
دیدن ساحل غم، که خیس می شد از آبی دریای امید
بر در پنجره باز نگاه
پای دیوار غروب
شب ، آواز طلوع را خوش می خواند
و نور از پشت در آرامش ، رفته رفته پنهان می شد
کوچه باغ سادگی ، سرد و پاییزی بود
و خش خش نگاه من
جای پای نور را ، لابلای برگ ها پیدا می کرد
چه غروب سخت و بی مانندی است
رفته رفته نور هم تنهایم گذاشت
من و کوچه و جیرجیرکی در دل شب
که پتک آمال بلند را بر سرم می کوبید
من حجم بزرگی بودم در نگاه کوچک یک شب پره
که گذر می کرد از کنار کوچه تنهایی
آسمان رنگی بود
آبی یا قرمز نمی دانم و لی
رنگ در گستره بی حدش
واژه ای بی معنی است
فکر ، پرواز می کرد ، با دوبال عقل و عشق
از پس پرده جهل ، پی دانایی بود
دل تصمیم گرفت
تا بسازد ذهن را
تا بتازد پی آواز حقیقت تا سر قله قاف
جمود سنگ را می توان سیال کرد
گر بخواهی بپری
با دوبال عقل و عشق
آخر آن اکسیر مرموز طلا کردن مس
می تراود از دل لاله سرخ
شُرشُر احساس بر آوار ذهن
می دهد امید بر قلب گیاه
تا بروید از دل ویرانه ها
کلبه ساده و یکرنگ صفا
و در آن
بر لب طاقچه خوشبختی
قاب عکسی زحقیقت بدرخشد، پر نور
یادمان باشد ، تا همیشه
که باید بدویم
پی آواز حقیقت تا سر قله قاف

دل تنگم
07-06-2008, 05:37
رود سرد سرما در زمسـتـان


فرو می ریخت آتش در نیستان
کبوتر بچـه ای بی بـال و بـی پر


بـدور افـتـاده از آغـوش مادر
هوای پر زدن در آسمان داشت


سری پر شور و جسمی ناتوان داشت
به سرما یکه و بی یار می گشت


به دنبـال نشـان از نار می گشت
ولی صد حیف، از این سوز سرما


که گـویی برده بود از عشق گرما
به هر کس عشق خود را می نمایید


مـر اورا بـا خشـونت می پرانیـد
کبوتر بچـه با خـود گفت ای دل


چرا مـردم شدند از عشق غافل
مگر عاشق بدن اکنون گناه است


چه کس جز عقل عاشق را پناه است
در این سـرمای بی حـد غریـبی


همـانا عاشـقی ست چیز عجیبی
ولی می آید آن روزی که سـرما


شـود معـدوم در اعـمـاق دریا
به دریای محبـت گـر زنـی دل


نخواهی شد دگر از عشق غافل

دل تنگم
07-06-2008, 05:45
بوی نم می شنوم
گویی آسمان امشب هم
تنهایی خویش را با زمین قسمت کرد
و زمین
بهترین سنگ صبوری است که آسمان می داند
از فراسوی افق می آید
سایه سرد سکوت
آسمان لحظه ای آرام گرفت
و سکوتی سنگین
نجوای زمین و آسمان را با خود برد
بوی کاه گل در هوا می پیچد
می کشاند به مشامم عطر یک خاطره را
از دل باغ صدایی آمد
سوسن از یاس سوالی دارد
اما ناگهان
آسمان غرش کرد
برق در چشم ترش لرزش کرد
و دوباره می شکست سایه سرد سکوت
نم نمک دست نوازش بر سر باغ کشید
و چه زیباست
دیدن نوازشی با غرش
چکه چکه آسمان می بارید
و در کوچه تنهایی من هیچ نبود

Snow_Girl
07-06-2008, 12:33
هر روز دلم بزير باري گداست
در ديده ي من ز هجر خاري دگراست
من جهد همي كنم قضا ميگويد
بيرون ز كفايت تو كاري دگراست

دل تنگم
07-06-2008, 21:04
میتونم سراب عمرم
دیدن چشمای نجیبت

نجابتو به کی فروختی
تو اون نگاه دلنشینت
دلیل غصیه تو
تنها وجود من بود
تو لحظه جدای
تنها کسم خدا بود
دارم میرم غصه نخور
زندگی کن با عزیزت
یاد خاطرات رفته
میگه تنهایی نصیبت
نمی خوام چیزی بگم
از غصه هام گله بگیری
من به فکر خودم نبودم
اینو از چشام ببینی
اگه مشکلت شدم
با فکر رفتن اومدم
دلم برات تنگ می شه
این بوده حرف آخرم
خدا نگهدارت باشه
همیشه! هرجا که هستی
من به یادتم همیشه
با وجود اینکه تو رفتی

دل تنگم
07-06-2008, 21:11
چه می شد گر دل آشفته ی من
به شهر چشم تو عادت نمی کرد

و ای کاش از نخست آن چشمهایت
مرا آواره ی غربت نمی کرد

چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت
میان راز چشمان تو می ماند

تو می ماندیِ و اوهم مثل یک کوچ
زباغ دیده ات حجرت نمی کرد

تمام سایه روشن های احساس
پـرازآرامش مهتابـیـت بـــود

ولیکن شاعـر آیـیـنه هـا هـم
بخوبی درک این وسعت نمی کرد

نگاهم مثل یک مرغ مهاجر
بدنبال حظورت کوچ می کرد

به غیرازانتظارت قلب من را
کسی اینگونه بی طاقت نمی کرد

تو می ماندی کنار لحظه هایم
ولی این شادمانی زود می رفت

و تا میخواست دل چیزی بگوید
تو می رفتی و او فرصت نمی کرد

وحالا انتهای کوچه ی شعر
منـم بــا انـتـظاری مبهـم و زرد

ولی ایکاش جادوی نگاهت
غـزل های مرا غــارت نمی کرد

دل تنگم
07-06-2008, 21:14
همه چیز واسم غریبه.همه چیز رنگ فریبه
ای امید نا امیدا.برسون هرچی نصیبه

دیگه نیست صبر و قراری.آخ چه روز و روزگاری
مگه مارو دوست نداری؟ ای خدا کجای کاری!

ای خدا قسم به هجرون. به همین شام غریبون
به صفای چشم گریون. به همین حال پریشون

دیگه طاغتم تمومه. دیگه فرصتی نمونده.
واسه ی عشق و عبادت

ای خدا قسم به رازم که ازت نمونده پنهون
به تموم اشک چشمام به همون شام غریبون

دیگه طاغتم تموه. دیگه فرصتی نمونده.
واسه ی عشق وعبادت

روزگارمون خزون شد. عشقمون فدای عشق دیگرون شد
ما که هستیم و نمردیم. پس چرا عشقو به دیگرون سپردیم؟

ما که با زمونه ساختیم. بدو خوبشو شناختیم
ای خدا برنده باشیم. ما که زندگی رو باختیم...

دل تنگم
07-06-2008, 22:14
حتی اگر شده پنجره یک لنگهcm. 60 ...


کفایت میکند دل تنگی ات را ...

(برای تو

تو که نمی شناسمت

تو که اگرلحظه ای دلت گرفت

پنجره را باز کنی و

به ترانه های همزادت ـ بـاران ـ گوش کنی...

به آسمان پرستاره نگاه کنی و

دلتنگی ات را با ستاره ها قسمت کنی

ماه را ببینی و

قصه دخترک فال فروش خیابان انقلاب را ،

برایش تعریف کنی

یا گل فروش میدان ولیعصر

ـ همان که همیشه جلوی سینماست ـ

دل تنگم
07-06-2008, 22:16
لعنت به این صفحه های مجازی...

لعنت به این همه تنهایی...

دلم شعر می خواهد، باران ، و یک چتر ( حتی سوراخ...)

نه اصلا همان چتر را هم نمی خواهم مهربان...

فقط به او بگو که دلتنگی ابرها را پایان نیست...

اشک های شور مرا هم...

winter+girl
07-06-2008, 22:25
وقتی نمیفهمم چرا رفتی
وقتی نمی فهمم معنیه ان همه حرفها ی قشنگ چه بووود
وقتی نمیدانم نگاهت با من بووود یا دستانت
وقتی نمیدانم تنها لیلیه تو بووودم یا نه
وقتی نه عاشق بووودم و نه مجنون بووودی
چه فایده در خلوتم اشک ریختن که روزی عاشقانه مرا میپرستید
چه فایده با خودم در تنهایی ماندن که چه شود؟؟؟
نمیدانم
که شاید بیایی و دوباره فریب؟؟؟
که شاید دوباره درونم بخواندت
آه خدای من چه سخت است تنهایی عاشقی که روزی عاشقانه میپرستیدش

winter+girl
07-06-2008, 22:28
لعنت به تو و دوباره نفرین میکنم تمام سادگی هایم را
تمام سادگی هایت را
تمام دروغ هایی که گفتم تمام تنهایی هایم را
خودم را به آینه پیوند میزنم تاریگی و مسیر سبز لعنت به من
لعنت به تو
لعنت به تمام شبهای تنهایی ام که مرا به تو نزدیک تر میکرد
لعنت به آغوش گرمت که ....
لعنت به بوسه ها ی تو
لعنت به من که همیشه عاشقت بووودم
لعنت به من که همیشه به تو دروغ گفتم
و باز هم لعنت به من

winter+girl
07-06-2008, 22:28
مرگ را میبوسم چرا که بوسه ای ابدیست
مرگ را با خودم به خرید میبرم چرا که هر چیزی را نمیشود خرید
مرگ را میشورم تا تمیز شود
امروز مهمانی دو نفره ای داشتیم منو مرگ با مرگ قهوه خوردم
مرگ را دوست دارم چرا که تنها مکان آزادیه من است
و مرگ را زندگی میکنم چرا که زندگی بی مرگ زندگی نیس
حتی مرگ هم نیست
شاید از تنهاییست شاید از خوب بودن مرگ است
هر چه هست و هر چه که باشد مرگ را میبوسم
دوستش دارم
و با او زندگی میکنم
خدا را چه دیدی شاید روزی با او مردم

winter+girl
07-06-2008, 22:30
فقط کنار همیم بی آنکه نامی برای آغاز باشیم و کلامی برای عشق
برای همین رفتنی شدم
چه سردیه عجیبی بووود شبهای با هم بودنمان
خواستم گرمت کنم خواستم داغت کنم گفتم عاشقت شدم ( به دروغ )
برای همین رفتنی شدی
آخرین رقص دو نفره مان زیر باران را فراموش نکن
آنجا بووود که فهمیدم دوست دارم ( نه به دروغ )
و همان جا بووود زیر همان درخت که رقصیدم
ولی نه یک روز بارانی
شبی تاریک که از زور تنهایی خواب نداشتم
آمدم برای زنده شدن خاطرات دو نفره مان
شبی بارانی نبووود اما
تو بودی و دخترکی که در دستانت میرقصید
دخترک میرفقصید تو میخندیدی باران نبووود
دلم شکست
گریه کردم باران گرفت
و خاطره ای تلخ دخترکی تنها
دستش را گرفتی و رفتی

MILIN3M
08-06-2008, 17:36
به نوشته هایه من به نشان خیره شدن به سنگ قبر آرزو هایه

عاشقی بنگر،



که روزی دل بست و عاشقی کرد و شبی دل از او بریدند و رفتند

وصبحی که هرگز چشمان او به آفتاب باز نشد


چه بی وفا بودی توای دنیا، چه نا مهربانی هایی که نکردی
تو ای دنیا....

چطور دلت آمدعاشقی را که دوست داشتن تنها دلیل زندگیش بود،

به دل خاک بسپاری وبی وفایانی را که حتی ثانیه ها برای طی

کردن عمرشان عرق شرم می ریزندمهلت زنده ماندن دهی



ای کاش خیانتی نبود، ای کاش او که مرا رها کرد میدانست که چقدر او را دوست دارم



ای کاش بعد مرگم هرگز به سر مزار من نیاید ، باوجود اینکه مرا زیر


خاک تنها گذاشت من هنوز هم تحمل ریختن اشکهایش را ندارم


ای کسی که آرزوها ی لطیف مرا از روی سنگ خواندی، التماست

میکنم به یارم بگو:


که هنوز دوستش دارم

Snow_Girl
08-06-2008, 20:27
ساقيا پيمانه پر كن از آنكه صاحب مجلس است
آرزو ميبخشد و اسرار ميدارد نگاه
جنت نقد است اينجا عيش و عشرت تازه كن
ز آنكه در جنت خدا بر بنده ننويسد گناه

Snow_Girl
08-06-2008, 20:28
من با كمر تو در ميان كردم دست
پنداشتمش كه در ميان چيزي هست
پيداست از آن ميان چو بر بست كمر
تا من ز كمر چه طرف خواهم بر بست

Snow_Girl
08-06-2008, 20:28
هر روز دلم بزير باري گداست
در ديده ي من ز هجر خاري دگراست
من جهد همي كنم قضا ميگويد
بيرون ز كفايت تو كاري دگراست

Snow_Girl
08-06-2008, 20:31
ببين چه قلبهائي كه شكستن توي دست روزگار
ببين چشمائي رو كه گشتن پي نوري موندگار
از عشق و باور بايد كه آخر بشن لبريز دلهامون
يه روزي هرجا پر بشه دنيا از طنين صدامون
پس بيا با هر زبون تو هم بخون ...بخون تو هم عاشقونه كنارم
فرياد بزن بگو...دوستت دارم

دل تنگم
08-06-2008, 21:14
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
آخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرتقصد خون ماست
چون رخت از ان توست به یغما چه حاجت است
جام حهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

دل تنگم
08-06-2008, 21:15
کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم

من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد
من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم

دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود
سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم



دکان خود ویران کنم دکان من سودای او

چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم

چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو
چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم

چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم
چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم

چون گشته‌ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم
چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم

زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم
در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم

ای خواجه من جام میم چون سینه راغمگین کنم
شمع و چراغ خانه‌ام چون خانه را تاری کنم


یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم
دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم


در عشق اگر بی‌جان شوی جان و جهانت من بسم
گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم

دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری
آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم

اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل
لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم

شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها
یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم

الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته
پخته‌ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم

ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر
تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم

پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری
بی‌خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم

قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا
حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم

جاء الصفا زال الحزن شکر الوهاب المنن
ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم

زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم
آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم

دل تنگم
08-06-2008, 21:16
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

دل تنگم
08-06-2008, 21:27
در آسمان تاریک امید های من
چون نکته سپید
نمایان میشوی
من هم با بال های کبوتر خیال
پرواز میکنم
تا اوج شهر عشق
تا بستر وصال
تا آنکه عرشیان بشنوند صدای من
در گوش قدسیان برسانند نوای من
پرواز چه زیباست
با بال ها کبوتر خیال
هرگز نمیروم
به شهر پر فریب راستی
آنجا که جز آن نکته سپید
دیگر امیدی نیست

دل تنگم
08-06-2008, 21:30
در راه زندگی شکستم چو شیشه یی
زانو زدم چو قطره یی در پای صخره یی

در جمع دوستان بودم بلبل و گلی
تنها شدم چو مرغ پر و بال شکسته یی

دیوار از سکوت کشیدم به دور خویش
خاموش شدم چو نغمه یی از یاد رفته یی

آتش زنم به حلقه یی یاران بیوفا
ماتم کنم به رشته از هم گسسته یی

دل تنگم
09-06-2008, 01:00
همه چیز را باور کرده‌ام

حتی دروغ‌هایی که به خودم می‌گویم...

همه‌اش راست بود

روزم سیاه بود و شبم شب

او خمس می‌داد

من واجب‌الزکات بودم

یعنی شکمم به من دروغ می‌گفت؟

یا این دروغ راست بود...

دل تنگم
09-06-2008, 01:02
هرجا هم بروی آسمان همین رنگ نیست،

مگر با عسلی چشم‌های خودت به آن نگاه کنی.

‌خواستم گریه کنم

یادم آمدم مرده‌ام

اشک‌هایم گونه‌ای برای ریختن روي آن ندارد

پشیمان شدم،

‌خنديدم..

شماهم می خندید، نه؟

حتی دلی ندارم که برایش بخندم..

حرف‌هایم را فهمیدید..

اگرسر در نمی‌آوريد حق دارید.. من هم نفهميدم مردن یعنی چه..

شنيدم كه مرده‌ام.

شاید برای همین است که کسی گریه و خنده و حرف‌های مرا نمی‌فهمد...

مهم نيست

همه يك روز اين‌طور مي‌شوند..

دل تنگم
09-06-2008, 01:03
دیروز؛

قصر کاغذیم را باد

بُ...... ر...... د.........

بادبادک‌های سرگردان

نقش بازیگوشی یک پروازند

ریزش دغدغه خاطر من

غرش یک رعد است

و خطوط دستم

نقشه‌ی برج بلندیست که غم می‌سازد

پرواز،

اما

آسان نیست

حتی در

توهم

رنج کشیده

کاغذباد

دل تنگم
09-06-2008, 01:05
پشت اندوه دل من

جايي است

كه

به فرداي شما نزديك است

صبح‌آلوده يك شهر بزرگ

طرح يك كوچ قشنگ

گنگي پوچ زمان

جزيي از اسكلت تقدير است

دل تنگم
09-06-2008, 01:06
آه ....
آنِ من کجاست مهربان

سهم من بن بست ثانیه ها

حالا آمده ام

کمی خسته تر از دیروز

کمی خمیده تر

کاش سایه ها کمی مهربانتر بودند

دمی می آرمیدم

بی تشویش از فردایم

دست هایم را

از پشت همین پنجره که بر او می نگارم

بسویت دراز کرده ام

بگذار کمی مهربانی را لمس کنم

خسته ام

خسته .......

magmagf
09-06-2008, 22:23
دریغ

به یاد او که می افتی

دارد می رود از دست

و لحظه ای که سراغش را می گیری

دیگر دیر شده است

magmagf
09-06-2008, 22:25
نمي دانم اين صداي شكستن از كجاست ؟

آينه بازي است ؟

يا منم

كه تكه تكه مي شوم ؟!



كولي روح من

با مرده هاي مات كه جفت گيري مي كند

من سپيد مي شوم





من تكه هاي آواره ي كدام تناسخ ناقصم

كه هنوز آرامم نيست ؟!

كه هنوز

هر پاره از هر سو ي ام را

كسي مي كشد

به جايي

به سويي

به سمتي كه زبان محلي اش

هنوز زبانم را ميگيرد

و يا به سمت سايه هاي دستي

كه پوستش مرا به خواب مي برد .



من تناسخ ناقص كدام قبيله ام

كه ليسيدن گونه های سيب را

عجيب دوست دارم

و مردمك چشمهاي ام

چون فلس ماهي ها

مي درخشد

اگر آفتاب روي آب پهن شود !





به تنهايي ام نگاه كن

مثل نيمكت چوبي ِ خالي است

نه ؟



و حالا برگرد به ازدحام لحظه ها ي من

كه پر از آدمم

و خانه ام

جايي براي من ندارد .





مثل بارش شيرين درخت توت

گاهي

از خنده مي بارم



تبر كه مي زنند

خشك يا تر

مي شكنم

تابسوزم





شبيه پيري زني هستم

از اهالي سالها پيش

پیرزنی که سالها پیش

تمام شد نش را لای بقچه پیچید

برای روز مبادا







بچگي ها ي ام

دور حوض مي چرخد

حوضي كه سنگهاي اش از ترس ساكت اند





كاش نجابت مادرم آنقدر تلخ نبود

كه مي پرسيدمش

مرا از چند مرد زاييده؟



به اعتقادخودم

من طعم ساقه ي ريواس مي دهم

و ساقه هاي من از ريشه

پيچك اند



به اعتقاد خودم

من هزار معشوقه ي زن دارم

كه هنوز زاده نشده اند





واااااااااااااااااااااااا اااي



دايره ي كدام مدار است

كه مرا گيج مي كند ؟



من از کجا آمده ام ؟!!!!!!!!





مگر ساعتها

از يك ايستگاه ثابت مرده

شروع به تپيدن نمي كنند؟



چرا من هنوز در پس ساعتها

به دنبال زماني مي گردم

كه در مختصات آن

هيچ تني زاده نشد ؟





به جان تو

من جنون گرفته ام

مثل يك سرما خوردگي ساده

كه خوب شدنم را

همه اميدوارانه به من هشدار مي دهند !





به جان تو

حالم خوب ِ خوب ِ خوب نيست .





مي داني چرا به جان تو اينقدر مي پيچم ؟






گفته بودم كه من طعم ريواس مي دهم

و ساقه هاي ام از ريشه

پيچك اند





روي كاغذها كه سكوت مي كنم

طالع ام را از كف دستهاي ام بیرون می کشم





زن سياهي كه عشوه هاي اش پوسيده بود

با کف دستهای من نان خرید

و به من گفت هنوز زندگی خواهم کرد.



من نیمه ی سیاهم شبیه همان زن است

که طالع ام را در حفره ي چشمهاي اش

كاسبي مي كرد

زبان اش را مي فروخت به سكه هاي پوسيده ي كيف من !



مثل كسي كه يك شب

تن اش را

به دانستن نام من فروخت

و صبح

قبل از اينكه خورشيد زاده شود

تمام خاطرات اش را

به خاطر مصرف زياد الكل

در چاه توالت خانه ام

بالا آورد

و رفت ...





.

.

.



گفتم كه حالم خوب نيست



ولي عجيب است

اين روزها

هر كسي كه مرا مي بيند

حتي نمي پرسد: اتفاقي افتاده ؟





هنوز نفهمیده ام

اين صداي شكستن كه به گوش من مي رسد

آینه بازی است ؟

يا منم

كه تكه تكه مي شوم؟!

seied-taher
09-06-2008, 23:11
شعر از سپهر ..... دفتر آبی

اتل متل یه مادر

نحیف و زار و خسته

با صورتی حزین و

دستای پینه بسته

بپرس ازش تا بگه

چه جور میشه سوخت و ساخت

با بیست هزار تومن پول

اجاره خونه پرداخت

اجاره­های سنگین

خرج مدرسه ما

خرج معاش خونه

خرج دوای مینا

بپرس ازش تا بگه

چه جوری میشه جنگ کرد

یا اینکه بی رنگ مو

موی سیاهو رنگ کرد

بپرس ازش تا بگه

چه جوری میشه جنگ کرد

با سیلی جای سرخاب

صورتا رو قشنگ کرد

وقتی که گفتند بابا

تو جبهه­ها شهید شد

خودم دیدم یک شبه

چند تا موهاش سفید شد

می­خوای بدونی چرا

نصف موهاش سفیده؟

بپرس که بعد بابا

چی دیده، چی کشیده!

یا میره داروخانه

برا دوای مینا

یا که میره سمساری

یا هم بهشت زهرا(س)

یه روز به دنبال وام

مامان مبره به بنیاد

یه روز به دنبال کار

پیر آدم در می­­آد!

هر وقت به مامان میگم:

طعم غذات عالیه

مامان با گریه میگه:

جای بابات خالیه

بعضی روزا که توی

خونه غذا نداریم

غذای روز قبلو

برا مینا میذاریم

مینا با غم می­پرسه:

غذا فقط همینه؟

مامان با گریه میگه:

بابات کجاست ببینه؟

وقتی که بیست می­گیرم

میاد پیشم میشینه

نوازشم می­کنه

نمره­هامو می­بینه

میگم: معلمم گفت:

که نمره­هات عالیه

مامان با گریه میگه:

«جای بابات خالیه»

یه بار گفتم مامان جون

این آقا بقالیه

با طعنه گفت: «تو خونه

جای بابات خالیه»

تا حرف من تموم شد

با دست تو صورتش زد

با گریه گفت ای خدا

بی­شرفی تا این حد؟

میگم: مامان راست بگو

اگه بابا دوستت داشت

چرا ازت جدا شد؟

پس چرا تنهات گذاشت؟
چشم می­دوزه تو چشمام

لب می­گزه، می­خنده

بیرون میره از اتاق

محکم درو می­بنده

رفتم و از لای در

توی اتاقو دیدم

صدای گریه­هاشو

از لای در شنیدم

داشت با بابام حرف می­زد

چشماش به عکس اون بود

انگار که توی گلوش

یه تیکه استخون بود

مرتضی جون می­دونم

زنده­ای و نمردی

بعد خدا و مولا

ما رو به کی سپردی؟

دستخوش آقا مرتضی

خوش به حالت که رفتی

ما اینجا مستاجریم

تو اونجا جا گرفتی؟
خواستگاریم یادته؟

چند تا سکه مهرمه؟

مهریه مو کی می­دی؟

گره توی کارمه

مهریه مو کی می­دی؟

دخترمون مریضه

بیا ببین که موهاش

تند تند داره می­ریزه

مهریه مو کی می­دی؟

اجاره خونه داریم

صاحب خونه می­گفتش

دیگه مهلت نداریم

امروز که صاحب خونه

اومد برا اجاره

همسایه­مون وقتی گفت:

«مهلت بده، نداره»

یهو تو کوچه داد زد:

«اینا همه­ش بهونه­س

دق اجاره داره

دردش اجاره خونه­س

به من چه شوهرش رفت

یا که زن شهیده

خونه اجاره کرده

یا خونه مو خریده؟»

درد دل خستمو

فقط برا تو گفتم

چون از تموم مردم

«به من چه» می­شنفتنم

میگم اجاره داریم

خیلی مریضه بچه

سایه سر نداریم

همه میگن: «به من چه»!

با آه خود به عکس

بابا جونم، جون میده

چادرو ور میداره

موهاشو نشون میده

صورتشو میذاره

رو صورت شهیدش

بابام نگاه می­کنه

به موهای سفیدش
اشک مامان می­ریزه

رو چشمای باباجون

بابا گریه می­کنه

برای غمهای اون

بابا با چشماش میگه:

قشنگ مهربونم

همسر خوب و تنهام

غصه نخور می­دونم

اتل متل یه مادر

نحیف و زار و خسته

با صورتی حزین و

دستایی پینه بسته

دستای پینه­دارش

عجب حماسه سازه

دستایی که شوهرش

به اون می­نازه

دستایی که پرچم

بابارو ور میداره

توی خزون غیرت

دستایی که بهاره
دستایی که عینهو

دست بابام می­مونه

نمی­ذاره سلاح

بابام زمین بمونه

دستی که بچه­هاشو

بسیجی بار میاره

بذر غیرت و ایمان

تو روحشون میکاره

درسته که شوهرش

تو جبهه­ها شهید شد

درسته که موی اون

بعد بابا سفید شد

اما خون بابا و

موهای مادر من

وقتی با هم جمع شدن

سیلی زدن به دشمن

سرخی صورت اون

سرخی خون باباست

موی سفید مادر

افتخار بچه­هاست
اتل متل یه مادر

خیلی چیزها می­دونه

از بی مروتی­ها

از بازی زمونه

باید فهمیده باشی

چه جوری میشه جنگ کرد

با سیلی جای سرخاب

صورتارو قشنگ کرد

باید فهمیده باشی

چه جوری میشه جنگ کرد

یا اینکه بی­رنگ مو

موی سیاهو رنگ کرد

ای که در این حوالی

غربت ما رو دیدی

صدای ناله­های

مادرمو شنیدی

دست رو گوشات گذاشتی

چشماتو خیره کردی

زل زدی به مادرم

فکر کردی خیلی مردی!
تو که به زخم قلب

مامان نمک گذاشتی

اگه مامان بمیره

مادرمو تو کشتی

اگه بابام نبودش

هر چی داشتی می­خوردن

مال و منالت که هیچ

مادرتم می­بردن

اگه مامان بمیره

دق می­کنم، می­میرم

پیش خدا و بابام

من جلو تو می­گیرم

Snow_Girl
09-06-2008, 23:13
نميدونم تو كجائي؟دل تو مال كيه؟
اون دوتا چشماي نازت حالا تو فال كيه؟
نميدونم خالي دستاتو كي پر ميكنه؟بگو بگو كي ميتونه؟
جاي عكس من تو چشمات حالا چشماي كيه؟
نميدونم ميدوني ديوونتم مثله قديم
مثل اون لحظه كه گفتي ديگه عشقو بلدي
نميدونم ميدوني هنوز چقدر دوستت دارم؟
هنوزم اسمت مياد به ياد چشمات بيدارم
ناز گلم يادش بخير خاطره هامون يادته ؟
اون همه ديوونگي ها و سادگي ها يادته؟
يادته به زير بارون چقدر عاشق ميشديم؟
همه دنيات ميشدن دوستت دارم هات يادته؟
حالا چي؟چي مونده برامون؟ببين لجبازيمون چي آورده بينمون؟

دل تنگم
10-06-2008, 01:26
عارفان قرن ممنوع،جز به من فکری مباشد
من همان حجله درویش که به دلها شعر نبشتم

عارفان قرن مشکی،جز به من رنگی مباشد
من همان رنگ سپهرم که به دیدگان نیافتم

عارفان قرن وحشی،جز به رحم کارم مباشد
من همان رحم درختم که به جغدی لونه دادم

عارفان قرن زندان،جز به عشق جرمم مباشد
من همان قاضی درگاه،به عشقت جرم مگیرم

عارفان قرن سنگی،جز به سائیدن مباشم
من همان آب زلالم که به خاک دل بریزم

عارفان قرن دولت،جز به مردم من مباشم
من همان کودک مسکین که به خانه ات نشینم

عارفان قرن قلعه،جز به شاقول من مباشم
من همان خشتهای خشکم که به روی هم بریزم

عارفان قرن هجران،من به جز مادر مباشم
من همان اصله ارحام که به دور هم کشیدم

عارفان قرن بارون،من به جز قطره مباشم
من همان یه ذره آبم،بر سر گندم بپاشم

عارفان قرن محدود،من به جز حدی مباشم
من همان قصاص مرحوم که به دست و پا بپیچم

عارفان قرن قرآن،من به جز آیت مباشم
من همان لونه نحلم که به آفرین بیارزم

عارفان قرن پرواز،من به جز سیری مباشم
من همان منیت دور از وجود پاک خویشم

عارفان قرن منظوم،من به جز نظمی مباشم
من همان ذات درونم که به وحدت می کشانم

عارفان قرن زیبا،من به جز زینت مباشم
من همان مکتوم یقوت خاکت باشم

عارفان قرن آئین،من به جز آئینه باشم
من همان سینی روحی که به پیش رویت باشم

عارفان قرن مسکوت،من به جز خنده مباشم
من همان هق هق خیسم،که به درک جامع آیم

عارفان قرن نوری،من به جز مطلق مباشم
من همان قدرت محظم که به هر وجود باشم

عارفان قرن مشکوک،من به جز تردید،رسیدم
من همان واقعیت به درون اصل خویشم

عارفان قرن مسدود،من به جز شوسه مباشم
من همان رفتگر پیر،سنگ ز راهت می زدایم

عارفان قرن منطق،من به جز نطقی نیایم
من همان فلسفه کل به درکت جا نیافتم

عارفان قرن مسلخ،من به جز رگت مباشم
من همان تیغه دارم،که به پیش گردن آیم

عارفان قرن شهوت،من به جز تقیه باشم
من همان تزکیه نفس،ریشه کار تو باشم

عارفان قرن مستی،من به جز باده مباشم
من همان مستی بعد از گریه های توبه باشم

عارفان قرن مقصود،من به جز فکرت مباشم
من به این سادگی اما،جز به تنهایی مباشم

دل تنگم
10-06-2008, 01:31
دستانم تا ابد سرد خواهد ماند
و با گرمی دستی گرم نخواهد شد
و زندگی در آن جاری نخواهد شد

دستانم تا ابد خالی خواهد ماند
و هم آغوش هیچ دستی نخواهد شد

دستانم هرگز نوازش نخواهد شد
و چهره ای را نوازش نخواهد کرد
و در میان مویی نخواهد شد
و هیچ اشکی را پاک نخواهد کرد

دستانم عاقبت به انتظاری عبث
خواهد مرد
و در خاک خواهد شد .
و این خاک است
که با او هم آغوش خواهد شد .

آه ! چه مهربان ست این خاک !
در این همه سال
خاک بود آرام و بی قرار
به انتظار
دستانم این بار
نرم و آرام نوازش خواهد شد
و بی مهر و عشق و رویا
تا استخوان نازک خواهد شد

آری، خاک تاریک به انتظارم نشسته
همچو یک عاشق
معصوم و خاموش چشم بمن دوخته
و در شب وصل به لبخند خواهد گفت
تجربه در خاک نهفته
و من این دست های سرد را
ناگزیر به مهر ِخاک خواهم سپرد.

دل تنگم
10-06-2008, 01:32
هر که نيرنگ وريا داشت رفت بر سر کار

هر که مهري به دل داشت سرش بر سر دار

يک چند بوديم و باز آمديم زان خرابات

خدا را چه آمد سرم از ستم يار

دل تنگم
10-06-2008, 01:34
وقتی تو نباشی همه جا تعطیل است
کوچه ها تنهاست
با درختانی که
نمیدانند چرا سایه دارند
یا کودکِ دوره گرد گل فروشی
که گل خوشبو را
نمیداند به چه کار آید
و آن شاخ ناراست که سرآورد از بر همسایه
به حیاط خانه من
تا که وقتی تو میایی سر باغچه بی بر من
بدهد چند سیب درشت
دور از چشم همسایه من

وقتی تو نباشی همه جا تعطیل است
تا اتاقم
تا به میز و این چند دکمه و رایانه
کجا آن دم دستگاه
حوصله دارد
بنویسد بنوازد -- کند
پسری که از دیوار
دختر همسایه بالا رفت

وقتی تو نباشی عجله هم تعطیل است
حوصله وقت دارد تا به ابد
اگه باشد یا نباشد
و تمام ویترین ها خالیست
یا نوشته که آقا جان !
یک کلام فروشی نیست .
چه بگویم وقتی تو نباشی
دل من میرود تا ته انگشت دانه تو
راستی آیا تو خبر داشتی که دل من چه بزرگ بود؟
توی سینه جا نمیشد خواست بیاد خونهء تو

وقتی تو نباشی
همه جا تعطیل است همه جا سوت و کور است
و دل من سخت خسته وغمگین است .

MILIN3M
10-06-2008, 01:56
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم

MILIN3M
10-06-2008, 03:46
من پس از مدتها
فرصتي يافته ام
تا كمي گريه كنم
وبه تنهايي خود فكر كنم
همه تنها هستيم
هرچه با همديگر،تنهاتر
گرد هم جمع شديم
تا به تنهايي خود عمق دهيم
جمع ما تنهايان
جمع ما تنهايي هاست
وچه وحشتناك است
من پس از مدتها
فرصتي يافته ام
تا به تنهايي خود فكر كنم
وبه تنهايي تو
كه چه آسان رفتي....

MILIN3M
10-06-2008, 03:54
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي پريدن نميکند

تنها بهانه ي ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد

اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظي کنم

بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

دل تنگم
10-06-2008, 03:54
گفتم بمان بهر خدا...

گفتي خدا نگهدار

گفتم ببر با خود مرا...

گفتي خدا نگهدار

گفتم تو از من در مسيرِ روشن

پيوند آخر چه ديدي جز وفا ...

گفتي خدا نگهدار

گفتم نمي خواهي مرا؟!

باشه.. نخواه

اما ايکاش مي گفتي چرا...

گفتي خدا نگهدار

گفتم برو! باشد! خدا يارت...

به ديدارت مي آيم اما کي؟ کجا؟

گفتي... خدا نگهدار....

اي واي از دلبستگي..

اي داد از عادت

معتاد خود کردي مرا..

گفتي خدا نگهدار

دل تنگم
10-06-2008, 04:10
حافظ کنار عکس تو من باز نیت می کنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت می کنم


وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت می کنم


چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم


در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم


نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم



بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم


یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت می کنم


خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت می کنم

MILIN3M
10-06-2008, 04:15
دیدار
با تو میسر نمی شود.
می آیی،
می بینمت
در یک به هم زدنٍ چشم،
در لحظه ای یگانه
که هر دم تکرار می شود.
با این همه
هنوز نیامده ای،
دیگر رفته ای،
همیشه همین طور است
و من همیشه،
هنوز.
در انتظارٍ آمدنت،
دل تنگٍ رفتنت می مانم
هنوز،
همیشه

MILIN3M
11-06-2008, 03:27
کاش میشد هیچ کس تنها نبود ...
کاش میشد دیدنت رویا نبود ....
گفته بودی با تو می مانم !! ولی .....
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود ....
سالیان سال تنها مانده ام .....
شاید این رفتن سزای من نبود ......
من دعا کردم برای بازگشت ......
دست های تو ولی بالا نبود ......
باز هم گفتی که فردا میرسی ......
کاش روز دیدنت فردا نبود ....

MILIN3M
11-06-2008, 03:40
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلهای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرت رو نمیسوزونه
جای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و ادمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیره پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو ،تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلت رو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که ادمک نداره

دل تنگم
11-06-2008, 04:08
روزي كه گفتي
منتظر باش
رفتي
تنها شدم
و گريستم
اما اكنون
تنها نيستم
انتظار با من است
و هردو با هم
مي گرييم

دل تنگم
11-06-2008, 04:09
دلم تنگ است،
برای كسی كه غربت لحظه هایم از اوست.

كسی كه مثل هیچ كس نیست.

نه مثل من ، نه مثل تو ، نه مثل ما و دیگر ها
كسی كه نگاهش مرحم زخمهای قلب بی قرارم ،
كلامش صدای عشق
وهر نفسش ،حس دوباره زیستن است .

دست هایش بخشنده
و قلبش عاری از كینه،
جایگاهی برای دوست داشتن!

كسی كه می دانم كیست.


آری ،عجیب دلم برایش تنگ است...

Snow_Girl
11-06-2008, 15:56
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوستش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جائي براي آشتي بي وفا شه اون كسي كه جونتو براش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برگها ميسوزنه گاهي قلبو طعم تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه چقدر از گريه ي اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته اون كسي كه گفت واسه چشات ميميره بره ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلائي كاش مجازات بدي داشت توي بارون بي وفائي
خي_______________لي سخت____________________ة

Snow_Girl
11-06-2008, 16:12
پس از مرگم توي زيبا نگارم بيا در جمع ياران در مزارم
بيا قدري بكن از عاشقي يادم كه من در زير خاك چشم انتظارم

Snow_Girl
11-06-2008, 16:18
اي تنها مونس من:

زندگي بهاري ست كه هرگاه ابر خندان بر آن

سايه افكند عزيزترين كسان را از هم جدا ميكند

پس اگر روزي به اين صفحه نگريستي كه خطوطش

تا آن زمان كهنه و فرسوده شده بود مرا به ياد آور

واگر وجودم در عمق خاكها بود برايم قطره اي اشك بريز

اشك بريز تا شايد با اشكهايت دوباره حس كنم

كه زنده ام و مانند لحظه ي اول آشنائي گرم شوم

آرسـام
11-06-2008, 21:11
بيدارم و مي بينمت رويا به رويا
از پيش چشمم مي روي دنيا به دنيا
با تو ميان آب و آتش آشتي بود
در آتش است از رفتنت دريا به دريا
يکبار ديگر عشق را با خون نوشتند
تعبير لبخند تو را گلگون نوشتند
تا دست عشق از پيکر عاشق جدا شد
با دست ليلا قصه مجنون نوشتند
اين کوچه ها بي تو هميشه بي قرارند
حس غريبي بين پاييز و بهارند
رفتي ولي فکري به حال کوچه ها کن
بوي تو دارند و تو رو اما ندارند

MILIN3M
12-06-2008, 02:26
گفتم نرو پر پر ميشم ....
گفتي مي خوام رها باشم ....
گفتم آخه عاشق شدم ....
گفتي ميخوام تنها باشم ....
گفتم دلم .....
گفتي بسوز ......
گفتم يه عمري باز هنوز ....
گفتم پس عمرم چي ميشه ....
گفتي هدر شد شب روز ....
واي دلم..م..م..م..م.
گفتم آخه داغون ميشم ....
گفتي به من خوش ميگذره ....
گفتم بيا چشمام به تو ....
گفتي آخه کي ميخره ....
گفتم منو جنس ميبيني ....
گفتي آره بي قيمتي ....
گفتم يه روز تنها ميشي ....
با من نکن بي حرمتي ....
گفتم صدام مي گيره باز ....
گفتي به درد بسوز بساز ....
گفتم حالا که پير شدم ....
گفتي که از تو سير شدم ....
گفتم تمنا ميکنم ....
گفتي ميخوام خوردت کنم ....
گفتم بيا نشکن دلو ....
گفتي فراموش کن منو...

MILIN3M
12-06-2008, 02:27
هر كسي از من خواست با او باشم از من دور شد ... مهرباني ديد و از اين لطف من مغرور شد
خواستم با او بمانم تا ابد هم آشيان ... ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد

كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت ... شمع با پروانه الفت مي گرفت
كاش مي شد در پس احساسها ... خنده ها از اشك سبقت مي گرفت

كاش مي شد از الفباي وجود ... عين و شين و قاف نشات مي گرفت
كاش ميشد در پس سجاده ها ... يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت

آتش عشق تمام وجودم را فرا گرفت ... گریه از گونه ام سرازیر شد

شاید این اشک جدایی خاموش کند آتش دوری من را ... کی برمیگرده اون یاره همیشه عاشق

میدونم اون عاشق بود و یک روز برمیگرده ... چرا از من جدا شد
خدايا هرکه با من آشنا شد ... نمي دونم چرا از من جدا شد

روز اول که اومد با وفا بود ... وقتي نازش کشيدم بي وفاشد

باز سحر اومد ، آفتاب در اومد ... با خنده گل شب به سر اومد

گلي دارم به گلزار زمونه ... که در زيبايي و خوبي نشونه
بگوئيد بيش نرنجونه دلم رو ... که آهم سرد تر از باد خزونه

MILIN3M
13-06-2008, 00:31
حيفه اشكايي كه دم سحر واسه دوريت ميريختم


حيفه روزايي كه هر ساعتشو با خيال تو سر ميكردم


حيفه غروري كه به خاطر داشتنت شيكستم


حيفه قلبم كه فقط به خاطر وجود تو ميتپيد


حيفه حرفاي عاشقونه اي كه با دل و جون بهت ميزدم


حيفه اين عشق كه سالهاس تو دلم داره ميجوشه


حيفه اين دل ساده و يتيمم كه با يه نگاه گير تو افتاد


حيفه اين زندگي كه بدون تو تيره و تاره


حيف این دل که نمیتونه فراموشت کنه

magmagf
13-06-2008, 10:59
همیشه همین طور بوده

وقتی که نبوده ام آمده ای

دستت را به بالش همیشه خیس گریه ام کشیده ای

و نامم را

مثل هجی چهار حرف کوتاه

زمزمه کرده ای .

آخر چه فایذه دارد

نشد که هیچ گاه در حضور من بیایی ...

magmagf
13-06-2008, 11:02
گردنم منتظر حلقه ی دستان تو بود
(بر سر چشمه ی خواب)
لیک دیدم به دو چشم نگران
دست های تو گذشت ــ
همچو آبی که روان بود به سوی دگران!

magmagf
13-06-2008, 11:03
تو نيستي و اين در و ديوار هيچ ‎وقت ...‏
غير از تو من به هيچ‎كس انگار هيچ ‎وقت ...‏

اين‌جا دلم براي تو هي شور مي ‎زند
از خود مواظبت كن و نگذار هيچ ‎وقت ...‏

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمي ‎شود ، اخبار هيچ ‎وقت ...‏

حيفند روز هاي جواني ، نمي‎ شوند
اين روز ها دو مرتبه تكرار هيچ ‎وقت

من نيستم بيـا و فراموش كن مرا
كي بوده ‎ام برات سزاوار ؟! ... هيچ‎ وقت

بگذار من شكسته شوم تو صبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ‎ وقت ...‏

magmagf
13-06-2008, 11:04
روزهاست
از سقف لحظه هایم
یاد تو چکه می کند
.
.
.
اگر باران بند بیاید
از این خانه می روم...

Snow_Girl
13-06-2008, 16:17
بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...

Snow_Girl
13-06-2008, 19:46
اي گل من
تموم هستي من
نميذارم بگيرن تو رو از من
مگه عاشق نبوديد كه دردمو بدونين
گناه من چيه دوستش دارم همه بدونين
عشقم يه عشق پاكه كه واسه عشقش هلاكه
اگه اين جرمه
من يه مجرمم از اين چه باكه
تو رو خدا نگيريد اونو از من
آخه اون تنها عشقمه
اون تنها اميدمه
زندگيمو به پاش ميدم
نخوائيد تركش كنم كه ميميرم

Enter_The_Love
14-06-2008, 21:53
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]دیروز! باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]و اما امروز باز باران بی ترانه… باز باران با تمام بی کسی های شبانه!!![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]می خورد بر مرد تنها .. می چکد بر فرش خانه![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]باز می آید صدای چک چک غم!![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایـــــــی افتاده.... !!! نمی دانم!!![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]نمی فهمم کـــــــــجای قطره های بی کســــی زیباست؟!!![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]نمی فهمم,چرا مردم نمی فهمند که ان کودک..!!![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]که زیرضربه شلاق باران سخت می لرزد[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]!!!...کجای لذتش زیباست[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]!!!...

cityslicker
15-06-2008, 02:01
خبر به دورترين نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته و بي گمان برسد
شكنجه از اين بيشتر كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد
چه مي كني كسي را كه دوست داشتي يك عمر
كسي از راه ناگهان برسد
رها كني بروند دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترين نقطه جهان برسد
گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري
كه مبادا هق هق تو به گوششان برسد
خدا كند كه......
نه......نه.....نفرين نمي كنم
خدا نكند به او كه عاشق او بودم زيان برسد
خدا كند كه فقط اين عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط ان زمان برسد

Snow_Girl
15-06-2008, 15:55
از هياهوي واژه ها خسته شدم
من سكوتم رو از اوراق سپيد آموختم
من هميشه خلوتم را در مرگ مجسم ميبينم
تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم
تا عاشق شدم مرا تنها گذاشت و رفت
اين رسم بي وفائي ست
بي وفائي روزگار است
زندگي سخت است اما در نبود تو سخت تر از هميشه
زندگي را با همه پست و بلندي هايش فقط در كنار تو دوست ميدارم
پس بيا در كنار هم از اين پستي و بلندي لذت ببريم
از واژه هاي عاشقانه لذت ببريم
از زندگي در كنار هم بودن لذت ببريم

Snow_Girl
15-06-2008, 15:55
دوست دارم هيچي بشم غرق در درياي سكوت
نرم نرم رنگ آب رنگ درياي سكوت
دوست دارم آبي پرواز در نگاه آخرينت
بشه يك راز بشه يك دنيا نياز

magmagf
16-06-2008, 06:06
تو به عمر رفته ی من می مانی

که چو روز ِ منتظران طی شد

به که دست ِ دوستی بدهیم ؟

که نه دوست ماند و نه دست افسوس !

تو بگو چه بود و چه شد ؟

کی شد ؟

magmagf
16-06-2008, 06:10
بوی رفتن می دهی .

در را باز می گذارم

وقتی برو

که گنجشک ها و ستاره ها

خوابند ...

malakeyetanhaye
16-06-2008, 11:41
مرا
از خاک عاشق پيشه ناکامی آفريد
هم او که خاکم را
به آب رنج گل کرد
و هستی دردآلودم را
به روح اندوهگينش
زندگی بخشيد...

malakeyetanhaye
16-06-2008, 11:42
چه روزگار غريبی است
بی تو بودن؛بی تو نفس کشيدن؛بی تو خستگی را به تن خريدن
روزهايم چه تنگ
چه تاريک و چه غريبند
چه مشتاقم برای پروازی دور
بی بالی برای اوج گرفتن!

چه احساس شيرين و مذابی است
مرگ را به انتظار زيستن
و منتظر مردن!

محبوب دوران پاکدامنی من!
روزهای دوريست بی تو
بی حضورت
در غيبت سرشار از تو
به انتظار مرگ
مرده ام ...

افسوس !
روزهايی است
که به رفته ها
به نبوده ها
به از کف رفته ها
و ای کاش ها دل خوش کرده ام!

افسوس!
چه لحظات شکوهمندی
که برای تو
شکوه عشق های زمان
و برای حرفهايی که ميدانستم

هدر داده ام؟!

malakeyetanhaye
16-06-2008, 11:43
...ميدونم يه روزی
صدای پای تو بيدارم ميکنه
صدای پای اومدنت
استخونهای منو بيدار ميکنه
می نشينی کنار سنگی که
هنوزم نوشته روش
تو عشق منی!
بذار اسمون بباره از توی چشات
ساليه نباريده به پای تو
چشمای من!
می خونی اينجا نوشته
اينجا يه عاشق خوابيده!
هنوزم نوشته روش
تو عشق منی!

malakeyetanhaye
16-06-2008, 11:44
نشسته بود گل نسترن
سر نهاده به دامن
نيم نيم نگاهی به سوی وسعت چشمان ملتمس ما مگر؟!
دريغ!
خيال سبز تنش را هزار وهم خراشيده بود
ساکت و صامت
نشسته بود گل نسترن
گريبان چاک
شکسته بود گل نسترن!
نگاه می کردم؛
حبابهای مردمک چشمهای پر رازش
فروغ صبح نخستين نداشت
تنها بود!
گياه سبز تنش در سياه چادر غم
و شوکران غمش وانهاده بود به جا
شکسته نسترن ما
فتاده بود ز پا...

Enter_The_Love
17-06-2008, 08:35
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

جوانی داستانی بود!!!

پریشان داستان بی سر انجامی.
غم انگیزه
قصه ی تلخی که از یادش هراسانم.
بغفلت رفت از دستم...
وز این غفلت پریشانم.
چشمه ای پاک و زلال.
میتوان در فکر باغ و دشت بود.
عاشق گل گشت بود.
میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت
خوبی از هر چیز دیگر بهتر است!

Enter_The_Love
17-06-2008, 09:04
در کنار پنجره ای ایستاده ام در این دور دستها
صدای پا میآید از کوچه پس کوچه های غربت
که قدمهایش حکایت از طلوع غم میکند
دلهره ای در وجودم پدیدار میشود
پنجره را میبندم و دوان دوان به کناره ای مینشینم
صدا نزدیکتر میشود، قدمها تند تر
شب است و ماه تنها
جغد شب سکوتش را میشکند
دلکده ی وجودم، وجودم را میلرزاند
چشمانم به پنجره خیره است
اما دلم :
به صدای ساز قدم غریبه نزدیک شده است
کیست مهمان من ؟
غم است مهمان دلکده ی شبهای من...!

leira
17-06-2008, 12:42
نمی دانم
فاصله ام با مرگ
چه مقدار است
اما با زندگی هم
کم نیست ...

Enter_The_Love
17-06-2008, 16:29
سر کلاس ادبیات معلم گفت:
فعل رفتن رو صرف کن.

گفتم : رفتم... رفتی... رفت

ساکت می شوم، می خندم
ولی خنده ام تلخ می شود

معلم داد می زند: خوب بعد؟ ادامه بده

و من می گویم : رفت... رفت... رفت
رفت و دلم شکست... غم رو دلم نشست
رفت و شادیم مرد...
شور و نشاط رو از دلم برد...

رفت... رفت... رفت

و من می خندم و می گویم:
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته ست به آن می خندم

Snow_Girl
20-06-2008, 12:26
بگو بذار بره ديگه نياد بذار بره
بهش بگو دلم ديگه اونو نميخواد اين حرف آخره
مگه شكستن دلش از غم دل تو بدتره
فكر نكن اگه بره دل تو ميميره فكر نكن
اگه بشكنه قلبت و آروم ميگيره فكر نكن
اون لياقت فكر كردن رو هم نداره فكر نكن
ديگه اون مال تو نيست رفته
واسش اشكاتو نريز بسه
ديگه دوستت نداره دلش واسه ي تو نيست

malakeyetanhaye
20-06-2008, 13:39
او را مي پرستيدم
لحظه هايم را با يادش
نفس مي كشيدم

او خشن بود و مغرور
ولي ، دوست داشتني

قلبم او را صدا مي زد
آري ،
به او مي گفتم
تنها صداست كه مي ماند
پس بگذار بماند
اين صداي تو

عاشقش بودم
عاشق
مگر چه مي خواستم از او

تحكم مي كرد و فرياد
ولي ، باز هم دوست داشتني

اما او
پرده ي نقاشيم را
با آخرين فريادش
دريد

آخرين پرده ي نقاشي من
چهر ه ي او بود
در گستره
آسمان سرخ
عشق


گلي امير اصلاني
پاييز 1386

malakeyetanhaye
20-06-2008, 13:41
شعر ِ بی‌تو

زبان، توانِ خواندن ندارد
تو اگرش کام نگیری
و زمان ایستاده است
که انتظارِ تو در من نیست

چه‌گونه‌است که تو بی‌من زنده‌ای
و من باتو هم
همیشه می‌میرم؟!
این آتش، سرکش نبوده‌است
آن پسر هم این‌گونه عاشق
پیشوازِ گلوله‌ها نمی‌رفت

این جام را یاری نوشیدن نیست
بی‌تو این شعر زمستان است
درمن، این غم، آتش

این زمان
شعر، زبانِ دیگری می‌خواهد
بی‌تو بودن
بی‌زبانی است.

ashjaee
20-06-2008, 15:51
بابا کجایی!!!



عشق تو بر دل من بار گرانيست و من

بي تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدي

مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتي و دلم آزاد است

آري آزاده ترين مرد جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد

حرف آخر...تو کجايي؟ نگرانت شده ام ...

LONELY500
25-06-2008, 01:41
حالا که دوری را تجربه کرده ایم بهتر مینویسیم:
و بهتر بزرگ میشویم
حتی در آخرین ثانیه های زمان
بهتر خود نمایی میکنیم
و فصل های زرد زندگی مان را
بهتر به یاد می آوریم
حتما تا 10 بشمارید
زیرا شوخی در کار نیست
سرنوشت ما به این عقربه ها
گره خورده است
باور کنید
خواهش میکنم!

LONELY500
25-06-2008, 01:48
کاش میشد که نرفت کاش میشد که بمانیم و بسازیم با گل دل . کشور عشق کجاست؟صحبت از رفتن و بیزاری نیست پای رفتن لنگ است فکر فردا باشیم.حاصل کار ما این است . کاش میشد که نرفت و زمان را بوسید و زمین را نوشید همره باد نبود آشتی را پیمود به کجا باید رفت زندگی نزدیک است...

magmagf
25-06-2008, 01:50
تو
هیچ کاری برای من نکردی
جز این که چاقویی را که توی پهلویم فرو رفته بود، دربیاوری
بشویی
و دوباره بگذاری سر جایش
همان جا
درست در پهلوی راستم!

magmagf
25-06-2008, 01:51
دلش چوب جادو می خواست

نه برای داشتن کفش سیندرلا

می خواست زمان را به عقب برگرداند

تا "تو" را

دیگر نداشته باشد

magmagf
25-06-2008, 01:51
زن عجیبی بودم

که می توانستم

ساندویچ شیر و گردو درست کنم

و طوری خواب تو را ببینم

که تعبیر نشوی!

این طور بود که توانستم از تو فرار کنم

با ساکی

پر از اسکلت معشوق های قبلی ات!

magmagf
25-06-2008, 01:53
تمام عمر دويدم،ولي به تو نرسيدم
چقدر درد كشيدم ولي به تو نرسيدم

به هرچه خواست دل تو،به هرچه باخت دل من
به هرچه هست رسيدم ولي به تو نرسيدم

از اين كه دوست من بود،از آن كه دشمن ما بود
چقدر طعنه شنيدم ولي به تو نرسيدم

تو دوختي و بريدي تو دوختي و بريدي...
بريدي و نبريدم ولي به تو نرسيدم

شبيه قطره اشكي شبيه نم نم باران
شدم من آب وچكيدم ولي به تو نرسيدم

براي اينكه بمانم و عشق را نفروشم
چقدر عشوه خريدم ولي به تو نرسيدم

هر آنچه بر سرم آمدم قبول كردم و ماندم
زبان شكوه گزيدم ولي به تو نرسيدم

اگر كه آه نفس شد اگر كه عشق قفس شد
از اين قفس نپريدم ولي به تو نرسيدم

هميشه دير رسيدي هميشه زود گذشتي
هميشه زود رسيدم ولي به تو نرسيدم

magmagf
25-06-2008, 01:54
ميان بغض هايم
لبخند ميزنم
يادم می آيد
گفته بودی
برای تعطيلات
يك بليط دونفره رزرو كرده يی!


ميرويم بهشت
كمی هوا بخوريم

P30 Love
26-06-2008, 01:30
چه میشد
وقتی که تو
دست مرا رها می کنی
تا به عشق های دیگرت بیندیشی
من بادبادکی باشم
که پرواز را انتخاب می کند
پروازی بدون باد
دیگر هوس بازگشت به زمین را نمی خواهم

karin
26-06-2008, 10:56
ميان بغض هايم
لبخند ميزنم
يادم می آيد
گفته بودی
برای تعطيلات
يك بليط دونفره رزرو كرده يی!


ميرويم بهشت
كمی هوا بخوريم

ممنون فرانک جان
خیلی قشنگ بود ...

----------------------

می‌دوم،
تو هم سعی کن پیدا نشوی،
تا استیصال در عمق وجودم برود
و لای بخار و غم و دود بگویم
«قسمت ( ــِ یکی دیگه) بوده»

Mist
26-06-2008, 11:19
ميان بغض هايم
لبخند ميزنم
يادم می آيد
گفته بودی
برای تعطيلات
يك بليط دونفره رزرو كرده يی!


ميرويم بهشت
كمی هوا بخوريم

سلام چه جمع ادبي باهالي

اصلا انتظار همچين تايپيكي رو نداشتم اونم تو موضوعات علمي

magmagf عزيز هم شعرات هم شكيرا عاليه فقط يه چيزي آخر شعرا بنويس از كيه از خودتم باشه بنويس

ممنون از اين به بعد من رو هم اينجا ميبينيد البته اگه موافق باشين

Enter_The_Love
26-06-2008, 17:23
خبر از آشنايي نيست اينجا
زشعله ردپايي نيست اينجا
بيا اي دل بيا تا بار بنديم
براي عشق جائي نيست اينجا
زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست.
بشکند دست قضا که پر پروازمو بست
اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم
پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست

Mist
26-06-2008, 18:16
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از اموج نور
در زمستان غبار آلود و دود
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها !

دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دست های فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از راه تا در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ


فروغ

magmagf
27-06-2008, 07:46
این اشک ها...

تلاقی انجماد چشم های توست

با نمکزخم سینه ی من...



گریه نیست

این فریاد خیس

که از چشمهای بلند ات جاری ست



پشت یک لبخند

پنهان است

تمام بغضهای من

نخواه که بی پرده بخندم

magmagf
27-06-2008, 07:50
این وقت شب انگار

کسی دارد دانه دانه دلتنگیهایش را

لای برفها می کارد ...

*

کم می آورم

برف چشمانم هی آب می شوند...

*

زمستان

همین است که هست

حالا در این باغچه
حتی
دلتنگی هم
نمی روید!

cityslicker
27-06-2008, 18:30
خدای من تو را قسم ، به حرمت شکوه و غم
مگيرش از من
نياور آن زمان که او ، به عشق تازه رو کند
نياور ای خدا که او ، به خون من وضو کند
مگيرش از من
کنون که بسته عمر من ، به گرمی وجود او
تب وفا شرر زند ، ز تار من به پود او
مگيرش از من
مرا از او جدا مکن ، به بحر غم رها مکن
دل پر از محبتش ، به رنج من رضا مکن
در اين قفس خدايا ، تو کرده ای اسيرم
رها مکن ز بندم ، که دور از او بميرم
مگيرش از من

FarzadSport
27-06-2008, 18:32
یه تیغ تیز ، رگ های دست
رفتن واسه هر چی که هست

یه لحظه درد ، تاراج جون
می چیکه قطره ، قطره خون

شروع می شه نفس زدن
جدایی روح از بدن

فرقی نداره بد و خوب زندگی
فقط نباید واسه هیچ کسی بگی

یه لحظه اوج ، یه حسه خوب
جایی که هیچ چشمی نمی کنه رسوب

بزار بگن دیوونه بود،بزار بگن خودکشی کرد
مهم دلم بود که چقدر دلخوشی کرد

فوقش یه هفته مشکی پوش
می خورن از حرص تو جوش

اینم گناهش ماله من
ما که جهنمی شدیم ، اینم به روش

یه هفته اسمم که میاد
اشک از نگاه ها در میاد

بعد از یه هفته همه چی عادی میشه
حتی نمی مونه ازم اسمی به یاد

غصه ی اینجا رو نخور ، این آدما خیلی بدن
اونا اگه میفهمیدن ، زودتر از ما میومدن

یه تیغ تیز ، یه لحظه درد
اینم یه جور عاقبته ، چه می شه کرد ؟!

دل تنگم
30-06-2008, 03:04
بار فراق بستم و جز پای خویش را
کردم وداع جمله‌ی اعضای خویش را

گویی هزار بند گران پاره می‌کنم
هر گام پای بادیه پیمای خویش را

در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگریزه‌ی صحرای خویش را

هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم اراده‌ی بیجای خویش را

عمر ابد ز عهده نمی‌آیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را

وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
طی کن بساط عرض تمنای خویش را

دل تنگم
30-06-2008, 03:06
راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را
این چشم کجا بود ز تو، دیده‌ی ما را

سنگی نفتد این طرف از گوشه‌ی آن بام
این بخت نباشد سر شوریده‌ی ما را

مردیم به آن چشمه‌ی حیوان که رساند
شرح عطش سینه‌ی تفسیده‌ی ما را

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند
این عرصه‌ی شترنج فرو چیده‌ی ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور
چشم دل از تیغ نترسیده‌ی ما را

ما شعله‌ی شوق تو به سد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیده‌ی ما را

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند
خرسند کن از خود دل رنجیده‌ی ما را

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
پاشید نمک، جان خراشیده‌ی ما را

دل تنگم
30-06-2008, 03:13
کوچنان یاری که داند قدر اهل درد چیست
چیست عشق و کیست مرد عشق و درد مرد چیست

گلشن حسنی ولی بر آه سرد ما مخند
آه اگر یابی که تأثیر هوای سرد چیست

ای که می‌گویی نداری شاهدی بر درد عشق
جان غم پرورد و آه سرد و روی زرد چیست

آنکه می‌پرسد نشان راحت و لذت ز ما
کاش پرسد اول این معنی که خواب و خورد چیست

گرنه عاشق صبر می‌دارد به تنهایی ز دوست
آنچه می‌گویند از مجنون تنها گرد چیست

وحشی از پی گر نبودی آن سوار تند را
می‌رسی باز از کجا وین چهره‌ی پر گرد چیست

دل تنگم
30-06-2008, 03:14
قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند
آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست

قطره‌ای از باده‌ی عشقست سد دریای زهر
هر که یک پیمانه‌ی زین می‌خورد، می‌داند که چیست

وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

magmagf
30-06-2008, 21:05
از تو
دورم
دور
آنقدر که حتی
در خاطره هایم
ردی نمانده است
از خاک گر گرفته ای
که در آن زاده شدم


اینجا
خیس است
خیس
همه جا
از
باران
و
گریه های من...

magmagf
30-06-2008, 21:09
تارنگ چشم هایت رابفهمم

سوخته بودم

وتو

رفته بودی

برساحل دیگری بتابی!

magmagf
30-06-2008, 21:10
صبح زود ، وقتی که میاد...

توی کوچه هاصداش میاد

می رم و فوری، درو وا می کنم...

داد می زنم، آی نسیم سحری...

یه دل پاره دارم...چند می خری...؟

magmagf
30-06-2008, 21:10
وقتی ناله های خرد شدنت

زیر پای عابران

نوای دل انگیز شد

چه فرقی می کند

برگ سبز کدام درخت بودی

magmagf
30-06-2008, 21:12
دیگر نه ازدیر آمدنت گله دارم

و نه از آمدن هایی که پر از رفتن است

دیگر نه از چشمانت نگاهی را می جویم

و نه از چشمانم گناهی

تنها…تنهایی ام را در تو می جویم

می دانی از چه می گویم!

خودت را به ندانستن نزن

نه گله از نبودنت…

نه شکوه از ندیدنت…

حتی ندیدن همه دیدنی ها…

همه ی اینها به ازای دلی که بردی

و دنیای پر از تنهاییم!

FarzadSport
30-06-2008, 21:17
وقتی ناله های خرد شدنت

زیر پای عابران

نوای دل انگیز شد

چه فرقی می کند

برگ سبز کدام درخت بودی

مهم آن است که به آرزویت رسیدی
فصل زرد خزون
تباهی نیست
آوایی است از درون
از درون دل خاک
از درون دل برگ های رسیده به افلاک
که چه شاعرانه به زیر پا می افتند
و
خم به ابرو نمی آورند
تا عابری آن ها را تباه کند
حال این تقدیر داغ تر از خزون نیست؟!
بلکه شاعرانه تر هم هست



**دوست عزیز شرمنده که به شعرتون وارد شدم!!
ولی وقتی خوندمش نا خود آگاه ادامش اینجوری به ذهنم خورد،گفتم بنویسم...
شما به استادی خودتون کم و کاستیش رو ببخشین...:11::10:

magmagf
30-06-2008, 22:14
مهم آن است که به آرزویت رسیدی
فصل زرد خزون
تباهی نیست
آوایی است از درون
از درون دل خاک
از درون دل برگ های رسیده به افلاک
که چه شاعرانه به زیر پا می افتند
و
خم به ابرو نمی آورند
تا عابری آن ها را تباه کند
حال این تقدیر داغ تر از خزون نیست؟!
بلکه شاعرانه تر هم هست



**دوست عزیز شرمنده که به شعرتون وارد شدم!!
ولی وقتی خوندمش نا خود آگاه ادامش اینجوری به ذهنم خورد،گفتم بنویسم...
شما به استادی خودتون کم و کاستیش رو ببخشین...:11::10:



سلام
ممنون که ما رو از ذوق و سلیقه تون بهره مند کردید

اما شاعر شعر من نیستم . هر کس بوده طبع بسیار زیبایی داشته

zooey
01-07-2008, 20:17
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري

نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در

سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.


دکتر شریعتی

دل تنگم
03-07-2008, 00:21
بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم ،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی...!:
ناله ای ازین قفس نمی رسد

دل تنگم
03-07-2008, 00:50
غــــــم هجـــــرانی کشــــیــدم که مپـــــرس
اوج بهار داغ خزانــــی چشیدم که مپـــــرس

بلبــــل خــــوش آواز باغ و بوســــتان بـــــودم
ز تیغ کینــــه زخمــی خـــوردم که مپـــــرس

چکــــاوکـــــم ســر و جـــــــــان شـور پــرواز
چنـــان صیــد صیادی گشتــم که مپـــــرس

از ازل عشـــــــــــق آمیـــزه ی حیاتـــــم بود
ز کوی یــــار رنج فــراغی بردم که مپـــــرس

به چشــــــم رقیبـــان ز هـــــر ســـر بــودم
ز چشم شوم زهر چشمی دادم که مپرس

قافیه ساختم زِ غم و رنج و فراغ و اسیری
فقط خدا داند چه رازِ دلی دارم که مپــــرس

تا این غزل همانند غزل های دیگـــــرم شود
چنـــــان قافیـــه ای بـاختــــم که مپـــــرس

حکایت هجــرانپیمـــان چه غریبانه اســت
از او روایــت پر دردی ساخـتم که مپـــــرس

دل تنگم
03-07-2008, 00:56
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود
آسمون خوب می دونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

دل تنگم
03-07-2008, 01:27
باید فراموشت کنم

چندی ست تمرین می کنم!

من می توانم! می شود؟

آرام تلقین می کنم...

حالم، نه، اصلا خوب نیست...

تا بعد، بهتر می شود

فکری برای این دلِ آرام ِ غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای!

و بر نمی گردی همین

خود را برای درک این،

صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین می کنم

دل تنگم
03-07-2008, 01:29
تا بینهایت پرسه خواهی زد در افکارم
کاری بکن یکدم به حال خویش مگذارم

کاری بکن شاید که کارستان من باشد
تا چشمهایم را به غمهای تو بسپارم

سهم کسی دیگر نخواهد شد نگاه من
وقتی که در سر شوق دیدار تو را دارم

تو میرسی سر زنده از راهی به این دوری
من هم به قد آسمان از خنده سرشارم

شکل اقاقیهای باران خورده زیبا
پاکیزکی بخشیده احساست به افکارم

این روزها بی تو کسالت آورند و من
بازیچه ای در دستهای سرد تکرارم

از تو گذشتن کار یک ناباور است اما
تا بی نهایت پرسه خواهی زد در افکارم

دل تنگم
04-07-2008, 13:33
آن‌که شلاق می‌زند

پشت کسی را که شلاق می‌خورد

امضا می‌کند.

چه اتفاقی افتاده است؟

کی پشت کی را امضا می‌کند؟

دل تنگم
04-07-2008, 13:34
همیشه همان...
اندوه
همان:
تیری به جگر نشسته تا سوفار.

تسلای خاطر
همان:
مرثیه‌ئی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نام صاحب مرثیه
دیگر.



همیشه همان
شگرد
همان...

شب همان و ظلمت همان
تا "چراغ"
هم‌چنان نماد امید بماند.

راه
همان و
از راه مانده
همان،
تا چون به لفظ "سوار" رسی
مخاطب پندارد نجات‌دهنده‌ئی در راه است.
و چنین است و بود
که کتاب لغت نیز
به بازجویان سپرده شد
تا هر واژه را که معنایی داشت
به بند کشند
و واژگان بی‌آرش را
به شاعران بگذارند.

و واژه‌ها
به گنه‌کار و بی‌گناه
تقسیم شد،
به آزاده و بی‌معنی
سیاسی و بی‌معنی
نمادین و بی‌معنی
ناروا و بی‌معنی. ــ


و شاعران
از بی‌آرش‌ترین الفاظ
چندان گناه‌واژه تراشیدند
که بازجویان به تنگ‌آمده
شیوه دیگر کردند،
و از آن پس
سخن‌گفتن
نفس جنایت شد.

دل تنگم
05-07-2008, 03:16
خسته موج دو رنگی در دل دریای حرمان
نا امید از دست گردون ساحلی از دیده پنهان

کشتی بی ناخدای آرزوهای جوانی
غرق در دریای بودن واژگون از خشم طوفان

ناله جانسوز مرغ بیدل صبح تمنا
مانده صیاد بی غم تشنه آهنگ فرمان

تک درخت دشت غربت بادلی آکنده از غم
جان تهی از شوق و شادی شرمسار از مهر یزدان

مرغک تنهای شادی در حصار غصه و غم
می برد سودای عشقش گرد باد تلخ دوان

ماتنده در دام تمنا غم پرست کوی حسرت
عاشق بی عشق تنها آشنا با درد حرمان

همسفر با اشک شبنم همنوا با مرغ بیدل
خسته تر از بید تنها از وفای جور دوران

دل تنگم
05-07-2008, 03:17
نه به چشم من صفایی نه به درد من دوایی
تو بسوزای دل من ز جفای بی و فایی

برو عقل ترک سر کن چو مسبب بلایی
تو به کوی عشق ورزان به خدا که بی سرایی

شده قامتم کمان مژه دو چشم مستت
ز حصار بی بهاری شده مرگ من رهایی

بشکست جام صبرم به هوای دیدن تو
چه کند ! توان ندارد دلم از غم جدایی

شده دام عشق پاکت طپش و صدای قلبم
ای همه سرود بودن بخدا که با وفایی

در می گشابه کامم که حزین شب پرستم
چه خوشم که زنده بودن شده در رهت گدایی

نروم زکویت امشب مگر آنکه جام بخشی
که حبیب بی شرابت شده مسخ بی نوایی

دل تنگم
05-07-2008, 03:18
ای دیده در انتظار دیدار
از چهره نقاب غصه بردار

با اشک صفا ببخش جان را
جان بخش ز عشق بر سردار

برگرد جمال شمع پر شور
در دایره وفا چو پرگار

خورشید صفت بتاب از عشق
مهر است طبیب چشم بیمار

با عشق توان شدن چو مجنون
لیلا نشناخت چشم اغیار

دل باز به کوی او شب و روز
دیدار رخش وعده شد از یار

طی شد شب هجر شادمان باش
وصل است دوای چشم بیمار

دل تنگم
05-07-2008, 03:19
زائر شهر سکوتم بانی دیر خواب
حرمت تنهاییم دروازه شهر شباب

بر سریر کامرانی هدیه ای بس بی بها
من کویر تشنه ام آئینه نقش سراب

در کویر زندگی آرامگاه غصه ها
من حریم حسرتم با قطره های اشک ناب

در مسیر جویباران لاله بی شاخ و برگ
باغبان آرزویم قصه تلخ حباب

ناله شبگیر مرغ مانده در دام اجل
قمری گم کرده راهم عاشق روی شهاب

در حدیث عاشقی در مانده شد این دل چرا
آتش سوزان شمعم غرق درجام شراب

دل تنگم
05-07-2008, 03:20
سرای زندگی جانا خزان از درد هجران شد
خیال چشم و ابرویت مرا دارو و درمان شد

اسیر باده ام کردی ز جام چشم پر مهرت
چه گویم ساقیا امشب که دل بیمار حرمان است

به شبهای جدائیها که را گویم سبو باشد
دل وامانده ام را بین اسیر دست دوران است

چو خواندم غصه شمع و وفای ناب پروانه
ز وصلش دردم افزون شد به هجرت وصل درمان شد

به دام زلف تو دیدم وفا را با نسیمی خوش
به دور از دام تو امشب دل و جانم چه سوزان شد

گذشت از شکوه کار ما بیا جامی دگر بسپار
خوشم زین باده پیمایی که دل رسوای جانان شد

حبیب از دیدن رویت جفا را برده از یادش
گذشت از درد کار دل نصیب دیده درمان شد

آرسـام
05-07-2008, 22:45
سلام.
این اولین پست منه. چند وقته که مهمون میومدم ولی بالاخره تصمیم گرفتم عضو بشم.
امیدوارم عضو مفیدی باشم.
:11:

اون لحظه ای که عشق تو ، تو خلوت دلم نشست
هزار هزار حباب نور در دل تاریکم شکست
تو فصل پاییز تنم ، دستات به یاریم نشست
برگای زرد خشکمو به شاخه هام دوباره بست

سپیده ای و در منی
لحظه به لحظه با منی
نزدیکتر از من به منی
سپیده ای و در منی ، لحظه به لحظه با منی
نزدیکتر از من به منی
تو خوده من، خوده منی، نزدیکتر از من به منی
سپیده ای و در منی ، لحظه به لحظه با منی

شب گریه تلخ منو کسی به جز تو نشنید
دست نوازش به سرم کسی به جز تو نکشید
جز تو صبورانه کسی با منه خسته تا نکرد
هیچکسی مثل تو منو نشناخت و باورم نکرد

اون لحظه ای که عشق تو ، تو خلوت دلم نشست
هزار هزار حباب نور در دل تاریکم شکست
تو فصل پاییز تنم ، دستات به یاریم نشست
برگای زرد خشکمو به شاخه هام دوباره بست

:11:

leira
08-07-2008, 16:51
رویا
مثل آوازی مرده
دیگر به کار برهم زدن سکوت هم نمی آید
وقتی قرار نیست بیایی

Enter_The_Love
08-07-2008, 21:31
عــاقبت روز وداعش سر رسیــد

خون دل از دیدگــان من چکیـــد

در نگاهش مهربانـــی بودوبس

عاشقـــی با هم زبانـــی بودو بس

اگــرچه لب بربستــه بود از گفتگو

در درونش ناله بودو هـــای هو

با سکوتش گــریــه را بیچاره کرد

اشک غــم را بی دل و اواره کرد

مانده بود خیـــره در چشمــان او

بی صـــدا بود و ولی حیـــران او

کاش فریادی ز دل بیرون شدی

لیلــــی من از جنون مجنون شدی

گــریه میکردم بدون اشک واه

ناله ها در سینــه اما با نگاه

دست خود اهستـــه او بالا گرفت

از دل مجنون دل لیـــلا گرفت

گوشه چشمش روان شد چشمـــه ای

چشمه را در چشم لیــلا دیده ای...؟

دل ز کف دادم منم گریـــان شدم

همنوا با اشک او نـــالان شدم

Enter_The_Love
08-07-2008, 21:43
كاش مي شد قلبها آباد بود
كينه و غمها بدست باد بود
كاش مي شد دل فراموشي نداشت
نم نم باران هم آغوشي نداشت
كاش مي شد كاشهاي زندگي ، پشت نقاب بندگي ، گم مي شدند
كاش مي شد كاشها مهمان شوند

در ميان غصه ها پنهان شوند

كاش مي شد آسمانه غصه ها پنهان شود
كاش مي شد آسمان غمگين نبود
رد و پاي مرگ و كين رنگين نبود

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Enter_The_Love
08-07-2008, 21:45
درد تنهایی خود را به که گویم

به که گویم که در این جامعه ی خالی از عشق

همه در تــــاب و خروشند

همه چون ســــــــرو به بالا نگرند

و به فـــغان از غم هستی

که توانــــــــــد که مرا یاد کند

و صدای نفـــــــسم را برد تا برسد بر دل یار

من که خواهم ولی افسوس که نتوانم

از اینــــــجا بـــــــــرم

چــون که بر دســـت و به پایـــم

بنشینند گلی از گل ریحان

من به سان گلی از باغ گل یاس بودم

که ندانم چگونه به شــکوفایــی خود شاد شوم

که تواند کـــه مرا شـــاد کند

و دل غـــــم زده ام را

به سرود غم هـــــستی بسراید

آه......!!!

bewitch
09-07-2008, 07:24
آرزو دارم شبي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخورد هاي سرد را
ميرسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني
ميرسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
ميرسد روزي كه شبها در كنار عكس من
نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

karin
11-07-2008, 16:32
وقتی مرا به میهمانی چشمانت دعوت کردی
پنداشتم که به جشن ستاره ها می روم
افسوس
ستاره ها که نبودند، هیچ...
همه ی شمع های امیدم را خاموش شده یافتم!

karin
11-07-2008, 16:33
درد من از شکستن خود نیست
تاوان سادگی ام را پس می دهم

دریغا!
برای شکستن تندیس بلوری تو،
در ذهن من،
که پیش از شکستن من رخ داد.

zooey
11-07-2008, 20:38
همیشه من،هرگز بود
غروب،پلی است از رویا به تاریکی
تاریکی
نگاه توست زیر پلکهای افتاده
همیشه من،هرگز بود
غروب،ظهر توست
منظومه هاست،پنجره های اتاق
و آسمانی از شیشه می آید
بر دستهای چهار درخت لخت
شگفتا که سایه می گذرد
بی آفتاب از این هرگز
از همیشه من

از بیژن نجدی

Enter_The_Love
12-07-2008, 14:15
آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

Enter_The_Love
12-07-2008, 14:33
زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

Snow_Girl
12-07-2008, 23:59
برو بيرون از دلم كه زندگيم با تو حروم شد
بين قلب منو تو هر چي بود ديگه تموم شد
جلو چشم من نيا كه ديدنت برام عذابه
هر چي پل ساختي تو دنيا همه نابود و خرابه
تمومه بين ما هيچي نمونده
تمومه تمومه
راهي جز رفتن نمونده
اين همه ناز و ادا يه ريال هم نمي ارزه
فكر نكن دنيام بدون تو خراب ميشه ميلرزه
بايد بري همون جائي كه آدماش دو رنگ اند
هر چي دل دارند تو دنياشون همه از جنس كوه و سنگ اند
تمومه بين ما هيچي نمونده
تمومه تموه راهي جز رفتن نمونده

Snow_Girl
13-07-2008, 00:01
ورد زبونه همه اينه كه صداي من نفرتيه ولي براي تو عزيز من سرآمده عاشقيه
ميخوام بگم دوستت دارم اما نگو برو بي خيال
تو بهم ميگي ولم بكن بي خيال اين عشق محال
هرچي بگي براي تو همون ميشم اي نازنين
ميشم مثله يه مرغكي تو دست تو بازم اسير
اي تمام زندگيم برات ميميرم نازنين
توي تموم خاطره هام هر روز كنار تو ميشينم من
به ياد عشقم ميشينم با يه كوله بار غم
تو رو ميشونم من هر روز كنارم ميگم به خيال خودم
كه من هنوز تو رو دارم
ولي اينو ميدونم نيستي كنارم ولي ميخوام بگم من تو رو دارم

Snow_Girl
13-07-2008, 00:03
يه عمر دل و سوزوندي يه بار خوبي نكردي
خدا كنه بري و هيچ موقع بر نگردي
حرفي نزن دروغات نه باورم نميشه
از عشق بچگونم پشيمونم هميشه
بسه ديگه بي انصاف چي از جونم تو ميخواي
يه روز ميگي ميموني يه روز ميگي نمياي
دلت ميخواد شب و روز جلو چشمات بميرم
كاش به روزم بيفتي بدبختيتو ببينم
دل بستن به تو آره بزرگترين گناهه

Snow_Girl
13-07-2008, 00:04
آهاي توئي كه از اون مينويسي بدون مرام اون از جنس سنگه
اوني كه لاف عاشقي رو ميزد يه روز تنهام گذاشت با كلي نيرنگ
غريبي بي كسي اندازه داره آخه دل من هم خدائي داره يه گيتاره شكسته همدم من به كلي غريبه و بي نشونه
كسي كه يه روزي دلش با من بود ببين قلبش شده يه تيكه از سنگ اوني كه لاف عاشقي رو زد ببين تنهام گذاشت با كلي نيرنگ
نه گيتار شكسته همدم من به كلي غريب و بي نشونه بريد بهش بگد فرقي نداره بخواد بخواد پيشم بمونه يا نمونه
غريبي بي كسي اندازه داره آخه دل منم خدائي داره
يك گيتار شكسته همدم من به كلي غريب و بي نشونه

zooey
13-07-2008, 12:52
تنهایی ها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان.

حلزون ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!
و تو در خاموشی هایم می درخشی
در آتش و روشنی می درخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.





شمس لنگرودی

Enter_The_Love
13-07-2008, 19:36
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

magmagf
14-07-2008, 21:49
اینجا نمی شود به کسی نزدیک شد



ادمها



از دور دوست داشتنی ترند !!




یک جورایی شبیه شعر هم هست

magmagf
14-07-2008, 21:49
اخبار ساعت بيست و يك
صدای احسان خواجه اميری در راديو
قبض آب
برق
گاز
تلفن
و چند وقت ديگر
شايد
اينترنت پر سرعت

چرا از چشمهايت
هيچ خبر تازه ای نميرسد؟

magmagf
14-07-2008, 21:50
یک روز
روی اینهمه بغض بی دلیل
پارچه ای
به رنگ سکوت می کشیم
و
برای همیشه
فراموش می شویم
بگذار بعضی ها خیال کنند
ما مرده ایم.

magmagf
14-07-2008, 21:52
همه جا سپيـد ..
برف باريده .
راه مي روم تمام راه را ..
و سوت مي زنم براي غريبي جا پاهايي که ..
فقط مال من است !!

magmagf
14-07-2008, 21:56
نشد که ما شویم..

کسی میان " مای " ما نشسته بود..

"کسی که مثل هیچکس نبود"

magmagf
15-07-2008, 08:56
اما...اگر...شاید!

اما گناه من نبود

اگر تو را برای من نوشتند

شاید من اشتباه کردم

اما اگر شاید نبود

حتما گناه من نبود

تو را با فاصله برای من نوشته بودند .

magmagf
15-07-2008, 08:57
با فرصتي چروك
ميانمان چند خط فاصله
تكرار مي شود
و
زمان ،
شانه ات را لابه لاي گيسوي آشفته ي كوچه ها گم مي كند
كه هيچ گاه پيدا شدني نبودي

magmagf
15-07-2008, 08:59
دلتنگ بودمت
دل ،
تنگ بودنت
زمان ميان ما مي ايستد
تا واژه ها نفس بكشند

magmagf
15-07-2008, 09:01
خدا بار امانت به من نداده است

من ..

اندوه ِ انبوه ِ نبودن ِ تو را بر دوش مي کشم !!

magmagf
15-07-2008, 09:01
دانه بغضی کاشته ام

به گلدان کنار پنجره ام

آب میدهم

هر روز

و انتظار بهار را

تا کی؟

وبهار بی هیچ توقع

معنی مکان را با خود حمل نمیکند

متاسفانه

karin
15-07-2008, 18:18
از ماه
فقط نور


از تو
فقط یاد


با من
هم‌بسـتر

karin
16-07-2008, 09:53
بیهوده است
حالا که میروی
حرفهای تو
تنها مرا اره میکنند
سکوت میکنیم
ماه هم در آمده
باید در آمده باشد
سکوت کن
همیشه برای خداحافظ
سکوت بهتر است

Enter_The_Love
16-07-2008, 09:56
حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته وبی حوصله اند .
ترانه نمی خوانند.



شعر نمی شوند.

حالا که رفته ای پرنده ای آمده است



در حوالی همین باغ روبه رو

هیچ نمی خواند.
فقط می گویی:
کو کو؟
حالا که رفته ای کنارش می نشینم



گریه نمی کند.

دستش را می گیرم



گریه نمی کند

به پایش می افتم



گریه نمی کند.

نکند اتفاقی افتاده است



که شعر گریه نمی کند.

حالا که رفته ای
تعجب می کنم
همه کلمات مداد بر می دارند



همه ی کلمات شاعر شده اند.

Enter_The_Love
16-07-2008, 10:01
از باران که می گویم

تر می شود لحظه هایم

از برف که می گویم

سپید می شود خاطره هایم

از چشمه که می گویم

می جوشد ترانه هایم

از تو که می گویم

...

تازه می شود بهانه هایم...

Enter_The_Love
16-07-2008, 10:02
من تمام راه می چرخم به سمتی که سمتی نیست...

شاید تو اینگونه نباشی...

همه ی گلها را رنگ می کنم

جای قناری می فروشم

شاید تو اینگونه نباشی...

نانها دیگر برکت سفره هامان نیستند،

عطر و بو هم ندارند

و من تمام راه شرم دارم به روی هیچ کس،

حتی خودم،

که در آینه نیستم آنچه هستم،

نگاه کنم؛

شاید تو اینگونه نباشی...

و من تمام راه می چرخم به راهی که راهی نیست؛

می بینم همه سکوت می کنند؛

من هم می بینم و همرنگ جماعت می شوم

شاید تو اینگونه نباشی...

من بودم وقتی که دیدم آن کودک را

و هیچ نگفتم و نکردم در آن شب که تنها بود

و به ناحق گرفته شد حقش؛

اصلا شاید تو اینگونه باشی!

از کجا معلوم؟!

شاید تو آن قناری که من فروختم،

سالها پیش رنگ کرده باشی...

شاید صدای آن شب که من هیچ نکردم

و نگفتم و کودک به ناحق گرفته شد حقش،

صدای سکوت تو بود!...

karin
22-07-2008, 11:27
برایتان آرزوی خوب می کنم
که شب
مثل من
کابوس نبینید
دلتان برای کسی تنگ نباشد
و هیچ کس را زیاد دوست نداشته باشید
برایتان دعا می کنم

قندیل
22-07-2008, 12:40
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم




در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان آرام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست براورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن


با تو گفتم :

حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم



رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو امّا

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

magmagf
23-07-2008, 06:08
حتا اگر اين فاصله را بردارم
اندازه ي يک عمـر تو را کم دارم .
اين جا که شروع ِ تازه تر يک مرگ ا ست
بگذار که نقطه سر خط بگذارم !!

magmagf
23-07-2008, 06:13
جرقه ها

روشنايی يک لحظه

واسطه های ناکام

در گوشه های دلتنگی اند

وقتی

اهرمن

جای تو چنبر زده....

magmagf
23-07-2008, 06:14
يكشب هواي گريه

يكشب هواي فرياد

امشب دلم هواي تو كرده است
...

magmagf
23-07-2008, 06:15
اگر سواد داريد ...بشتابيد!

اينجا

روی کاشی های بخار گرفته دلم

با سر انگشت خيس اشک

نوشتم:

اين مکان تا اطلاع ثانوی

به دليل مرگ بسيار به هنگام

دختری با چهره ابر

تعطيل است....

magmagf
23-07-2008, 06:15
اينک

از هر هجای مبهم خواب تو

به تصوير روشن يک حقيقت رسيده ام

سهم گل ها از خواب زمستانی

چيزی جز ساقه خشکيده نيست

افسوس

درد جانکاهی ست

اين من بی تو

در عمق جاری زمستان خوابيده

و يک لحظه در آن فرو کش نخواهد کرد

ولع هميشگی خواستنت

می گويند

از نو متولد می شويم

در راستای عدالت

جايی که< قانون زمستان می شکند>

فرقی نمی کند

که صامت باشی

يا

مصوت

اين معنی آخرين هجای ما بود

بهار

ديگر

نمی آيد...

malakeyetanhaye
23-07-2008, 13:17
نرو ...
از حضورم نترس
من چیزی جزء سایه ی یك تنهایی بیش نیستم
نرو ...
كه همین رفتن ها مرا به اینجا كشانده است
باور كن
بودم را ...
سیاهی گم شده چشمانم در سپیدی روز ...
مردمك بیچاره ی چشمانم ...
كه دلش برای تو لك زده
بمان و بدان و باور كن
این دو روز زندگی ام را
این عمر كوتاهم ،
كه ثانیه ای ، هزار سال طول می كشد
بخوان ،
این كلمات آویزان شده از چشمانم
كه آفتاب بی اعتنای روزگار از رنگ و رو انداخته شان
ببین ،
جز یك سایه چیزی نمانده است
از آن همه اشتیاق ...
همین كه می بینی مانده است
از مردی كه سال هاست نقاب به صورت دارد
و خنده اش ،‌ كفری بیش نیست
بخند ...
تا شاید با دروغی بر لبهای تو
چشمانم را ببندم

malakeyetanhaye
23-07-2008, 13:18
من نه عاشق بودم
نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ،
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید

malakeyetanhaye
23-07-2008, 13:20
شعر دیوانگی از «سیمین بهبهانی»

یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش كنم
رنجش دهم زجرش دهم،زارش كنم،خوارش كنم
از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین
صد شعله در جانش كنم رامش كنم، رامش كنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش كنم
بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر،كالای بازارش كنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود
گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم
هر شامگه در خانه ای چابكتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای،از خویش بیزارش كنم

چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من
منزل كنم در كوی او، باشد كه دیدارش كنم
گیسوی خود افشان كنم جادوی خود پژمان كنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش كنم

چون یار شد بار دگر كوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش كنم


پاسخ دیوانگی از« ابراهیم صبا»

یارت شوم یارت شوم،هر چند آزارم كنی
نازت كشم نازت كشم،گر در جهان خوارم كنی
بر من پسندی گر منم دل را نساز غرق غم
باشد شفا بخش دلم،كز عشق بیمارم كنی
گر رانیم از كوی خود،ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در كارم كنی
من طایر پر بسته ام،در كنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشكسته ام،تا خود گرفتارم كنی
من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم كنی
ما را چو كردی امتحان،ناچار گردی مهربان
رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم كنی
گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی
كامم دهی الطاف بسیارم كنی


پاسخ به پاسخ دیوانگی «از سیمین بهبهانی»

گفتی شفا بخشم ترا،وز عشق بیمارت كنم
یعنی به خود دشمن شوم،با خویشتن یارت كنم
گفتی كه دلدارت شوم،شمع شب تارت شوم
خوابی مبارك دیده ای ترسم كه بیدارت كنم

malakeyetanhaye
23-07-2008, 13:25
اگر سواد داريد ...بشتابيد!

اينجا

روی کاشی های بخار گرفته دلم

با سر انگشت خيس اشک

نوشتم:

اين مکان تا اطلاع ثانوی

به دليل مرگ بسيار به هنگام

دختری با چهره ابر

تعطيل است....

تجسم من ....خیلی زیبا بود

malakeyetanhaye
23-07-2008, 13:26
تو حرف نداری
این منم که
گم می شوم هر روز
در گستره نا محدود زندگی!
گم می شوم هر روز در
این دلتنگی ها!
و این سایه روشن ها!
لطفاً دور مرا خط بکش
این درست
که شعرهایم
را با اسم تو می شنایند
و تو شکل دیگر عشقی
و عشق شکل دیگر تو
که شاعرم کردی!
اما
( لطفا دور مرا خط بکش)
من که گفتم
تو حرف نداری!
به همه سپرده ام
اگر چیزی از من باقی ماند
در تو جستجویش کنند
اگر تا آن وقت
چیزی از تو باقی مانده باشد!

ghazal_ak
23-07-2008, 16:54
از پنجره ی خیس چشمانم ،
به جاده های دور غربت نظر می کنم
و تو را می نگرم با کوله باری از سالهای سوگناک تنهایی ، با
حرف های نگفته ی بسیار ونگاهی به کنج تاریک قفس که در
روشنایی صمیمی آن حک شده بود:
" تو "
غربت غمناک دستهایت ر ا، به دستهای مشتاقم بسپار،
که دیریست چشم به راهِ آمدنت ، نگاهم به جاده های غبارآلود
خشکیده است
از نگاه امید ناکت بگو،که در کنج دلتنگ قفس،آن سوی میله ها را
غریبانه می نگریستی،
و از آسمانی بگو، که در فراق دو بال اوج پروازت ، عاشقانه ،
تنها بود
آسمان خلاء یک پرواز بی پروا،
و من بی تو فصل های دلتنگی را می گذرانم

ghazal_ak
23-07-2008, 16:57
دیشب برای اخرین بار
دیشب برای اخرین دیدار
چشمانم را روبه تو باز کردم
و به چشمان تو خیره شدم
و از ته دل برایت حرف زدم
و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی
کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم
کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم
تا تمامه تاریکی های دلم را روشن کنی
کاش میشد که ماله من باشی
.....کاش
میدانم , میدانم
باز زمان رفتن است
منتظرت میمانم ای پرستوی تنهایی من

vahidhgh
23-07-2008, 17:05
دیشب دوباره برق چشمانت در خواب بیدارم کرد
صدای گرم نفسهایت دوباره هوشیارم کرد
دوباره خواب دیدم و دوباره کابوسی صد باره
ای کاش خوابم هم مانند قلبت ترک دیارم می کرد
Vhd _hgh

vahidhgh
23-07-2008, 17:50
دشنه حتی توی دست سایه هاست
فرصت جدایی من از شماست
آسمون می خواد که فریاد بکشه
بگه دیگه وقت زجر آدمهاست

.
.
مثل آسمون غربت دلمان سرد و سیاهه
توی دست زرد پاییز تنمان خزون زده
لشگر آدمکهای سنگی بی عاطفه
انگار از عمق سیاهی و تباهی

.
.
کی میشه دوباره موعد دیدار برسه
این همه فاصله ها جدایی ها تموم بشه
ای خدا ای خدا کاری بکن که فصل غصه بگذره
نمی خوام عمرم تو این دقیقه ها حروم بشه
.
.
خنده ها ماسیده رو لبهای خشک عاشقها
حسرت شنیدن یه شعر تازه دوباره
دارم آتش میگیریم تو این کویر لعنتی
وقتشه که آسمون دوباره بارون بزنه

.
.
من جریح تیغ عشقم زخمی خنجر دوست
تو جدالی که همیشه سخته و نابرابره
چی بگم چی بگم وقتی رفیقان همه نا رفیق شدند
چی بگم وقتی برادر دیگه نا برادره


واسه التیام این زخمهای سخت و لا علاج
روز وشب بوسه بر این جام بلوری می زنم