PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : هر کی میخواد یک رمان باحال بخونه بیاد تو!




    

صفحه ها : 1 [2] 3

western
12-08-2007, 06:03
من سعی کردم در بلاگ فا که مال خودم بود بذارم اما گفتند لود شدنش طول می کشه منصرف شدم اسم من
آمنه محمدی هریس متولد /1358/ 5/ 25 هستم می شه بگی چطور می تونم با این گروه ترانه ها تماس بگیرم؟
باید بهشون ایمیل بزنم؟

magmagf
12-08-2007, 06:04
سلام
لطفا قوانین انجمن را رعایت کنید و فقط فارسی تایپ کنید
ممنون از توجهتون

ishin
12-08-2007, 21:48
سلام
من به خاطر این در اینجا عضو شدم که بگم من مشتاقم بقیه رمان رو هم بخونم
خیلی قشنگه
لطفا بقیه ش رو هم بذارید ممنون

ishin
13-08-2007, 09:13
پاسخ هایی که من می دم کجا میره ؟
من دوست دارم بقیه داستان رو بخونم

western
14-08-2007, 07:04
داستان ها بطور کامل گذاشته شده من نمی دونم چطور نمی تونید بقیه شو پیدا کنید؟

borderlessboy
14-08-2007, 08:00
اينجا اولاش خوب شروع شد چرا اينقدر اين تاپيك مرده شده؟

western
15-08-2007, 05:40
دیگه همه کتابها رو خوندند و رفتند البته من دوست داشتم کمی در مورد نویسندگی ورمانها صحبت بشه اما کسی
تحویل نگرفت

saiz
16-08-2007, 03:26
Western jan (amene joon) salam,
man romaneto ta akhar khoondam va baram kheyli jazab jelve kard va faghat yek chizish be nazaram kami kharej az vagheeyatesh karde bood in roman va oonam inke hame afrade famil be nahvi asheghe virginia shode boodand va be tarighi mikhastand bahash be ghole dastan MOASHEGHE konand, vali dar majmoo fogholade bood,va omidvaram ke har che zoodtar ketabesho ke dar ziresh esme khodet be onvane nevisande bashe,bebinam.
khaste boodi ke bebini be che tarigh mitooni ba groohe taraneha tamas begir,manam adrese e-meil zadan be grooh ro be het midam.


Taranehha@yahoogroups.com (Taranehha@yahoogroups.com)

RAstee chizi ke jaleb bood baram in bood ke nevisande in ketab shakhsee hast iranee ke ba tamame jozyeeyate kharejiha ashnast,man avayel fekr mikardam ke in roman kharji hast ke be farsi tarjome shode va modam donbale nevisandash boodam, be har hal khoshhalam ke in roman az tarafe yek iranee hast va be in ghashangee.

saiz
16-08-2007, 03:33
Western jan (amene joon) salam,
man romaneto ta akhar khoondam va baram kheyli jazab jelve kard va faghat yek chizish be nazaram kami kharej az vagheeyatesh karde bood in roman va oonam inke hame afrade famil be nahvi asheghe virginia shode boodand va be tarighi mikhastand bahash be ghole dastan MOASHEGHE konand, vali dar majmoo fogholade bood,va omidvaram ke har che zoodtar ketabesho ke dar ziresh esme khodet be onvane nevisande bashe,bebinam.
khaste boodi ke bebini be che tarigh mitooni ba groohe taraneha tamas begir,manam adrese e-meil zadan be grooh ro be het midam.




Taranehha@yahoogroups.com (Taranehha@yahoogroups.com)



RAstee chizi ke jaleb bood baram in bood ke nevisande in ketab shakhsee hast iranee ke ba tamame jozyeeyate kharejiha ashnast,man avayel fekr mikardam ke in roman kharji hast ke be farsi tarjome shode va modam donbale nevisandash boodam, be har hal khoshhalam ke in roman az tarafe yek iranee hast va be in ghashangee.


:10::10::11::11:

western
17-08-2007, 05:15
عزیز فارسی بنویس پدرم دراومد تا خوندم!در مورد عشق همه به ویرجینیا بهانه ی ثروت اونو گذاشته بودم مثلاً نیکلاس عاشقش نبود یا کارل و پرنس اوایل خوششون نمی یومد....بهر حال خوشحالم که خوشت اومده

rsz1368
17-08-2007, 20:46
سلام
وای که چقدر دلم برای همگی تنگ شده بود.
چه خبر از رمان جدید
کسی رمان نداره؟
تابستون تموم شد یک فکری بکنید.

هبوط
17-08-2007, 23:09
سلام
وای که چقدر دلم برای همگی تنگ شده بود.
چه خبر از رمان جدید
کسی رمان نداره؟
تابستون تموم شد یک فکری بکنید.

خوش به حالت ناراحتیت از تموم شدن تابستون به خاطره رمانه
من چی بگم که نه برای پروژه ام #c خوندم نه فلش رو که می خواستم کدنویسیش رو یاد بگیرم یاد گرفتم:18:
ولی راستی اینجا از رونق افتاده :41: باید یه فکری براش بکنیم

هبوط
17-08-2007, 23:25
دیگه همه کتابها رو خوندند و رفتند البته من دوست داشتم کمی در مورد نویسندگی ورمانها صحبت بشه اما کسی
تحویل نگرفت

منم موافقم ولی بقیه همکاری نمی کنند البته شاید هم به خاطر اینه که جوابات قانع کننده است و بحث ادامه پیدا نمی کنه
بگو چه قدر صرف نوشتن هر کدوم کردی از وقتی که تو مغزت شکل گرفتن

western
18-08-2007, 05:37
برای رز سفید هفت سال چون اولین کارم بود و باید اطلاعات جمع می کردم برای شیطان کیست چهار سال وبرای رانده شدگان دو سال!ببینید اگه کسی می خواد چیزی بنویسه می تونم راهنمایی کنم احساس خوبیه نوشتن!

هبوط
18-08-2007, 20:50
برای رز سفید هفت سال چون اولین کارم بود و باید اطلاعات جمع می کردم برای شیطان کیست چهار سال وبرای رانده شدگان دو سال!ببینید اگه کسی می خواد چیزی بنویسه می تونم راهنمایی کنم احساس خوبیه نوشتن!

این مدتی که گفتی صرف نوشتن شده یا از وقتی که داستان رو تو ذهنت پرورش میدادی
بگو چه جوری می نویسی مثلا تصمیم میگیری که برم ادامه داستانم رو بنویسم یا مثل الهامه خودمونه خودش باید بیاد

saiz
19-08-2007, 00:29
Western jan salam azizam man nemitoonam Farsi benevisam, chon man too Iran zendegi nemikonam
ghorbanet

saiz
19-08-2007, 00:30
neveshtehat aleeye

western
19-08-2007, 07:45
neveshtehat aleeye
ممنون عزیز.هر کجا هستی امیدوارم شاد وسلامت باشی.اما هبوط جان...اون مدت که گفتم کل زمانی کی صرف
کتاب شده هم درخشیدن فکر هم نوشتن و...همه چی ,مثلاً تایپ شیطان کیست هفت ماه طول کشید و اما اهام
خانم نیاد نمیشه!باید یک شوقی یک جرقه ای باشه در حقیقت من چند تا پروژه دارم یعنی طرح و چهارچوب داستانها
حاضره فقط کمی هیجان ودلیل لازمه شروع کنم همین کتاب چهارمم(سرزمین سایه ها)تاحدودی در ذهنم کامل شده
شخصیتها هم ساخته شدند و حتی موضوعات و حوادث رو هم خلاصه وار نوشتم اما...؟حوصله ندارم این الهامه نمیاد!من حتی طرح کتاب پنجمم رو هم دارم اما...؟!؟!نمی دونم چکار کنم یعنی به خودم میگم چرا بنویسم که؟

هبوط
19-08-2007, 22:52
ممنون عزیز.هر کجا هستی امیدوارم شاد وسلامت باشی.اما هبوط جان...اون مدت که گفتم کل زمانی کی صرف
کتاب شده هم درخشیدن فکر هم نوشتن و...همه چی ,مثلاً تایپ شیطان کیست هفت ماه طول کشید و اما اهام
خانم نیاد نمیشه!باید یک شوقی یک جرقه ای باشه در حقیقت من چند تا پروژه دارم یعنی طرح و چهارچوب داستانها
حاضره فقط کمی هیجان ودلیل لازمه شروع کنم همین کتاب چهارمم(سرزمین سایه ها)تاحدودی در ذهنم کامل شده
شخصیتها هم ساخته شدند و حتی موضوعات و حوادث رو هم خلاصه وار نوشتم اما...؟حوصله ندارم این الهامه نمیاد!من حتی طرح کتاب پنجمم رو هم دارم اما...؟!؟!نمی دونم چکار کنم یعنی به خودم میگم چرا بنویسم که؟

چقدر جالبه آدم رو جاذبه یه داستان که همش در سرزمین وجود خودته وادار به نوشتن کنه
آندره ژید میگه : آنچه را بنویس که دیگری نمیتواند به خوبی تو بنویسد
western عزیز تو هم بنویس چون کسی به خوبی تو نمیتونه زندگی ویرجینیا رو شکل بده

هبوط
19-08-2007, 23:02
راستی یه چیزی نمیدونم انگیزه ننوشتن تو مثل عین القضاه یا نه ولی من که خیلی بهش نزدیکم


هر چه مینویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش
.
.
.
چون احوال عاشقان نویسم نشاید
چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید
و هر چه نویسم هم نشاید
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید
و اگر گویم نشاید
و اگر خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...
و اگر خاموش شوم هم نشاید!
رساله ی عشق عین القضاه همدانی

western
20-08-2007, 10:42
خوب این عین القضاه منو درک می کنه!فکر کنم فعلاً کارهای دیگه ام برام مهمتر جلوه می کنه که وقت برای نوشتن پیدا نمی کنم به خودم می گم اینو بکنم بعد اونو بکنم بعد!اصلاً من وقتی بی کار بودم رمان نویسی شروع کردم
حالا کارهای زیادی دارم از جمله عاشق شدم! برعکس افکار مردم من وقتی عاشق بشم از نوشتن سقط می شم!
نه اینکه فکر کنید دم به دقیقه عاشق می شم!نه...قبلاً یکی بود که زندگی منو به باد داد حالا هر وقت یادم می افته
حالم بهم می خوره وخیلی ممنون خدا هستم که روی کثیف اونو بهم نشون داد!حالا عاشق این پسره ام...این آواتارم!

Marichka
05-09-2007, 21:46
سلام دوستان

لطفا از مرح كردن بحث هاي غير مرتبط خودداري بفرماييد و همينطور پستهاي خودتون رو فارسي ارسال بفرماييد.

تاپيك ويرايش و بازگشايي شد.

شاد و پيروز باشيد :20:

saiz
06-09-2007, 21:09
:10::10::10::10:

western
07-09-2007, 05:01
saiz عزیز تو رمان رانده شدگان منو خوندی؟

NOOSHIN_29
07-09-2007, 17:34
عزیزم من اول از طریق گروه ترانه ها با رمانت اشنا شدم بعد گشتم اینجا پیدات کردم
هر دو رمانت رو خوندم ...........خیلی خوب بود
در اولین فرصت نظرم رو برات می فرستم:10:

NOOSHIN_29
07-09-2007, 22:32
در کل رانده شدگان رو بهتر نوشته بودی( طرز نوشتار و دیالوگ ها و نظمش و ...) یعنی اگه نمی گفتی هم می تونستم بهت بگم که رانده شدگان رو بعد از شیطان کیست نوشتی ولی شیطان کیست جاذبه و کشش بیشتری داشت یعنی خواننده رو تا اخر دنبال خودش می کشوند یه جورایی که اگه می خواستی هم نمی تونستی از پای کامپیوتر بلند شی !
شخصیت ها رو تا حدودی نمی شد حدس زد مثلا من شخصیت دیرمی رو تا لحظه ی اخر نفهمیدم ولی در مورد پرنس حتی یک لحظه هم شک نکردم که شیطان باشه یعنی مطمئن بودم که خوبه. فکر کنم چون خودت پرنس رو خیلی دوست داشتی نتونسته بودی قایمش کنی.

NOOSHIN_29
07-09-2007, 22:33
ادامه...
ولی پایانش رو دوست نداشتم. یعنی از اونجایی که دیرمی میاد دنبال ویرجینیا همه چیز یه دفعه قاطی میشه. انگار که سر هم بندی شده. مثل سریال های تلویزیونی که قبل از رسیدن به ماه رمضون سر و ته شو هم میارند(شوخی کردم). می تونستی با ارامش و تامل بیشتری تمومش کنی.
چیزی که در هر دو داستانت دیده می شه اصرار بر درست شدن همه چیز در پایان قصه است
(به قول معروف happy ending).
به نظر من لزومی نداره که همه چیز خوب تموم شه. میتونی یه پایان تلخ داشته باشی اونقدر که خواننده گریه کنه و یا حتی خواب شبش رو ازش بگیری.
اینطوری واقعی تر هم هست .تو زندگی واقعی هم تو همه چیز رو با هم بدست نمی یاری. همیشه یه چیز رو می دی یه چیز دیگه بدست میاری .تو همه چیز همین طوره حتی تو فیزیک و ریاضی و مهندسی و... فقط کافیه یه خورده توجه کنی.
مثلا تو شیطان کیست به نظرم دیرمی رو کشتی که انتخاب برای ویرجینیا یا شاید خود تو اسون تر بشه. انگار که در هر صورت سایه ی دیرمی سنگینی می کرد. چه اشکال داره؟ می ذاشتی سایه اش سنگینی کنه. می ذاشتی پرنس و ویرجینیا عذاب وجدان داشته باشند. اصلا چه لزومی داشت ویرجینیا نصیب یه کدوم از این دو تا بشه؟ چه بهتر نصیب هیچ کدومشون نمی شد. مثلا من مطمئن بودم که اخرش ویرجینیا با پرنس ازدواج می کنه. اگه اینطوری نمی شد من شوکه می شدم و این خیلی خوب بود.
یا توی رانده شدگان خیلی شروع خوبی داشتی. مخصوصا تعریف گذشتشون به اون شکل عالی بود. ولی به نظرم بازم اخرش رو خراب کردی. لزومی نداره که شخصیت ها کارشون رو برای خواننده توجیه کنند. همان طور که ادم خوب داریم ادم بد هم داریم. تو اعمالشون رو تعریف کن قضاوتش رو بذار به عهده ی خواننده.
بهتر بود درباره ی خانواده هاشون به همون گذشته اکتفا می کردی. بازگشت معصومانشون به داستان زیادی خوشبینانه بود. سعی نکن برای خواننده دلیل بیاری. احساس می کنم می خوای به همه ی سوال های تو ذهن خواننده جواب بدی. این وظیفه ی تو نیست. بذار خودش هم فکر کنه!
یا این که همه شخصیت ها مثل فیلم های ایرانی اخرش با هم ازدواج می کنند. انقدر این کار رو کردی که فکر کردم الان کریس هم با ملیسا ازدواج می کنه که خدا رو شکر در اون مورد اخرش رو باز گذاشتی.
سعی کن دست از توازن و تقارن بر داری. اینطوری داستانت جذاب تر می شه.( البته باید بگم در شیطان کیست، اوایلش خیلی خوب اینکار رو کرده بودی. طوری که نمی شد حدس زد بعدش چی میشه. شاید برای همین هم بود که انقدر کشش داشت.)
یا در مورد پیوند کبد من اگه جای تو بودم کریس رو انتخاب می کردم. چون تنها کسی بود که سایمن درباره اش اشتباه فکر می کرد. بعد هم یه کاری می کردم که زیر عمل بمیره. خیلی دلرحمی!
در مورد دختر شدن شوان هم با نظر بقیه موافقم. البته این مسئله تو فیلم های هالیوودی امکان پذیره و خیلی هم واقعی جلوه می کنه ولی برای یه داستان ارزشمند مناسب نیست.
من رمان خارجی زیاد خوندم. باید بگم نزدیک شدنت به فضای خارج از ایران عالی بود.اونقدر که وقتی فهمیدم نویسنده ایرانیه تعجب کردم! فقط بعضی از شوخی ها و دیالوگ ها خیلی ایرانی بود که البته تعدادشون خیلی کم بود.
در مورد انتخاب فضای خارج از ایران باهات موافقم. البته تو فضای ایران هم می تونی داستان خوب بنویسی(لا اقل تو می تونی). به هر حال اونم یه تجربه اس.
در اخر می گم که خسته نباشی! خیلی عالی بود. برات ارزوی موفقیت نمی کنم چون به موفقیتت اطمینان دارم.:46:
ببخشید که سرتو درد اوردم. در هر صورت اینا فقط نظر من بود و دلم نیومد نگم چون داستان تو ارزشش رو داشت.:20:
اشکال نداره! من 300 صفحه کتاب تو رو خوندم تو هم یه صفحه نقد منو بخون.
باز هم اگه چیزی به نظرم رسید برات می نویسم. البته اگه دوست داشته باشی و خوشحال می شم اگه تو کتابای بعدیت باهات همفکری کنم.
راستی! اگه نمی خوای چاپشون کنی حداقل برو ثبتشون کن تا کس دیگه ای این کار رو نکرده....

saiz
07-09-2007, 22:49
western jan salam azizam
man romane randeshodeganet ro moteasefane nakhoondam,
vali say mikonam ke oon ro ham peyda konam va bekhoonam chon motmaenam ke oon ro ham ziba va jazab neveshtee,mesle sheytan kist?

saiz
07-09-2007, 22:51
rastee chera chizhayee ro ke man too in topic neveshte boodam dige nist???:13::37::42::45::23::29::47::jealous::thumb sdow

saiz
07-09-2007, 22:57
Noshine aziz man be shakhse hamishe be donbale payane khoob va lezat bakhsham az oayane bad khosham nemeeyad va hamishe romani ro ke mikham bekhoonam aval miporsam ke aya payanesh gham angize ya shad baaad romano mikhoonam albate bejoz in yeki(sheytan kist) chon man inaro daryafrt mikardam yavash yavash baad az 7-8 ghesmat too in roman ghargh shodam vali az shansam payanesh khoob bood
MERSI WESTERN BARAYE PAYANE KHOOBE DASTANET
hamishe PAYANHAYE khoob be adam omidvari mide

NOOSHIN_29
07-09-2007, 23:32
[quote=saiz;1540448]Noshine aziz man be shakhse hamishe be donbale payane khoob va lezat bakhsham az oayane bad khosham nemeeyad va hamishe romani ro ke mikham bekhoonam aval miporsam ke aya payanesh gham angize ya shad baaad romano mikhoonam albate bejoz in yeki(sheytan kist) chon man inaro daryafrt mikardam yavash yavash baad az 7-8 ghesmat too in roman ghargh shodam vali az shansam payanesh khoob bood

من مخالف پایان خوب نیستم. من اصولا با پایان مخالفم.البته اینم یک سبکی است و نفی نمیکنم. فقط نظرم رو گفتم. شاید چون کتاب تو سبک مدرن زیاد خوندم دیگه نوشته های کلاسیک راضیم نمی کنه
شاید علت اینه که مردم ما هنوز به پایان باز عادت نکردند

western
08-09-2007, 05:23
نوشین جان..از اینکه نظرهاتو گفتی خوشحال شدم این توجه وعلاقه ی تورو می رسونه اما من سبک کلاسیک می نویسم یعنی سبکهای دیگه رو دوست ندارم در تمام دنیا از صد داستان وفیلم نود و نه تا با پایان خوب تموم میشه چون یکی وقتی زندگی خوبی داشته مردم مثل یک قرمان بهش نگاه می کننند و دوست دارند بدونند چکارها کرده و چطور موفق شده و در حقیقت باید یاد بدیم با نگاه کردن به نیمه ی پر لیوان زندگی بسازیم وتصمیم بگیریم یعنی با آموزش زیبایی ها!من چیزهایی نوشتم که فکر کردم اگه واقعی بود خدا هم همین کار رو میکرد!مرگ دیرمی از جهت
اینکه پیش خانواده اش بره و از طرفی فدای پرنس بشه تا خوبی های اونو جبران کرده باشه بنظرم عالی بود مساله
ویرجینیا نبود...رسیدن پرنس وویرجینیا به هم به این خاطر بود که هر دو مثل هم بودند وطبق قانون کشش دو انسان
شبیه هم همدیگه رو جذب می کنند در ضمن تو باید خودتو بذاری جای شخصیتها!این رمز منه!!!!!!!تو اگه ویرجینیا
بودی چکار می کردی؟در مرز بی آبرویی وناراحت کردن پدر بزرگت هستی از طرفی از همه خسته شدی همه جا تو رو
یاد پرنس می اندازه و شنیدی پرنس به براین ومادرش چه چیزها گفت ...پس به سرت می زنه برگردی
می گی باز زندگی قبلی بهتر بود...حالا اگه جای پرنس بودی؟تو هم خسته شدی و همه جا تورویاد دیرمی می اندازه
مادرت ازدواج کرده و بخاطر تجاوز به دختر پاکی که دوستت داره و توهم می دونی دوستش داری پشیمونی و سعی
می کنی جبران کنی...چه راهی برات می مونه غیر از ازدواج با اون...در جایی دور از اطرافیان که ویرجینیا هم راحت
و خوشحال باشه توجیه کردن کارها برای خواننده آرامش می ده و باید یک نویسنده ی خوب کارهاشو توجیه کنه اگه
نکنه نشون میده توجیه نداره پس نویسنده ی ضعیفیه!!!!!!در رانده شدگان باز طبق قانون "جای شخصیتها بودن" عمل
کردم کریس چکار می تونست بکنه؟خدا با استیو که دنبال فرصت می گشت چکار می کرد؟درمورد شاون باید بگم یک
تجربه بزرگ داشتم ما یک دوستی داشتیم که مثل شاون ظریف و زیبا بودیک روز که بابام داشت می اومد مانتو وروسری سر کرد نشست توی جمع دخترها بابام تا ساعتها نفهمید پسره با بابام گپ زد تا بابام رفت!!!!!!!!من هیچ
چیز غیر طبیعی در این نمی بینم در هر صورت سعی کردم چیزی رو که به ذهنم درست ومنطقی بیاد بنویسم البته
که طرز نگرش افراد فرق می کنه در هر صورت ممنونم که نظرت رو گفتی...

western
08-09-2007, 05:46
اول از همه size جان فارسی ننوشته بودی حرفهای تورو پاک کردند!!!!!!!!!امیدوارم یک فکری بکنی جون ممکنه بازم پاک کنند!!!!!!!غیر از اون رانده شدگان در همین تاپیک گذاشته شده از صفحه ی بیست شروع می شه اینم لینکش

برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

NOOSHIN_29
08-09-2007, 13:09
اما من سبک کلاسیک می نویسم یعنی سبکهای دیگه رو دوست ندارم در تمام دنیا از صد داستان وفیلم نود و نه تا با پایان خوب تموم میشه چون یکی وقتی زندگی خوبی داشته مردم مثل یک قرمان بهش نگاه می کننند و دوست دارند بدونند چکارها کرده و چطور موفق شده و در حقیقت باید یاد بدیم با نگاه کردن به نیمه ی پر لیوان زندگی بسازیم وتصمیم بگیریم یعنی با آموزش زیبایی ها!من چیزهایی نوشتم که فکر کردم اگه واقعی بود خدا هم همین کار رو میکرد!

البته که نویسنده تویی و مهم اینه که تو چی دوست داری
فکر می کنم فرق اساسی من و تو در اینه که تو برای دل خودت می نویسی ولی من به داستان نویسی به دید یک تخصص نگاه می کنم
اهمیت نمی دم که داستانم دیگران رو خوشحال کنه
بیشتر خوشحال می شم اگه باعث بشه ذهن خواننده درگیر بشه و به فکر فرو بره
و اصولا به نظرم دیگه دوره ی کلاسیک سراومده البته نفی نمی کنم
هر کسی ازاده اونطور که دلش می خواد بنویسه
فکر نمی کنم پایان باز معنیش این باشه که نویسنده خودش هم نمی دونه یا توجیهی نداره
در هر صورت ادعایی ندارم و فقط نظرم رو گفتم ......ببخش اگه صریح بود

mr.pejiman
08-09-2007, 15:03
دوستان بجای اینکه دربه در دنبال رمان بگردید یه سری به سایت
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید بزنید
هر نوع رومانی بخواید توش داره

western
11-09-2007, 05:35
آخه چی بگم؟آهان در مورد یک چیزی می خواستم باهاتون مشورت کنم...من می خوام چهارمین کتابم رو شروع کنم
فقط از نظر حجم وحشتناک خواهد شد تقریباً هجده نفر شخصیت اصلی می شه که هر کدوم داستان بزرگی خواهد
داشت از طرفی می تونم به سه داستان کوتاه تر تقسیم کنم یعنی شخصیتها و موضوعاتشون جدا بشه وبه هم ربطی نداشته باشه بنظر شما کدوم بهتره؟داستانهای کوتاه و یا یک داستان بزرگ؟!شما دوست دارید کدوم رو بخونید؟
بزرگ خسته کننده می شه یا برعکس جذابتر می شه؟

NOOSHIN_29
11-09-2007, 13:58
آخه چی بگم؟آهان در مورد یک چیزی می خواستم باهاتون مشورت کنم...من می خوام چهارمین کتابم رو شروع کنم
فقط از نظر حجم وحشتناک خواهد شد تقریباً هجده نفر شخصیت اصلی می شه که هر کدوم داستان بزرگی خواهد
داشت از طرفی می تونم به سه داستان کوتاه تر تقسیم کنم یعنی شخصیتها و موضوعاتشون جدا بشه وبه هم ربطی نداشته باشه بنظر شما کدوم بهتره؟داستانهای کوتاه و یا یک داستان بزرگ؟!شما دوست دارید کدوم رو بخونید؟
بزرگ خسته کننده می شه یا برعکس جذابتر می شه؟
به نظر من اگه می تونی ارتباط محکم بین سه داستان برقرار کنی این کار رو بکن
یعنی طوری که برای فهمیدن هر کدوم لازم باشه دو داستان دیگه رو هم بدونی
ولی اگه ارتباطشون ضعیفه و اصلا با هم برخورد ندارن سه تا جدا بنویس

western
12-09-2007, 21:01
بله همه ی شخصیتها با هم در ارتباطند ذاتاً داستان در مورد یک هنرستان که این هجده نفر شاگردان و استادها رو تشکیل می دند منتها داستان خیلی شلوغ و طولانی می شه و من می ترسم گیج کننده و خسته کننده بشه و saiz عزیز من امید و علاقه ای به چاپ شدن کتابم در ایران ندارم در هر صورت سانسور می کنند و این منو دیونه می کنه و من نمی تونم با این فکر به راحتی چیزهایی رو که دوست دارم بنویسم

Marichka
13-09-2007, 21:40
سلام

من توضيحات رو خدمت دوست عزيزي كه مشكل تايپ فارسي داشتن عرض كردم خصوصي.

ساير دوستان هم لطف كنند و اين مساله رو رعايت بفرمايند.

تاپيك ويرايش شد

تشكر و ارزوي موفقيت :20:

CECELIA
29-09-2007, 05:16
سلام
دوست عزيز داستانت را خوندم هر دو تا را عالي بود از تلاشت ممنون ايا داستان ديگه اي در نظر داري بگذاري يا نه
من تازه عضو شدم ففقط به دليل خواندن داستان شما وهميشه ان را به عنوان مهمان مي خواندم
اگه در نظر اري يكي از داستانهايت را بگذار يكي از انها را كه معرفي كرده وقسمتي از ان را گذاشته بودي عالي بود منتظر داستانه ونوشته هاي تو وساير دوستان هستم
در مورد دو داستاني كه نوشته بودي من از شخصيت پرداز ي داستان رانده شدگان خيلي خوشم امد به خصوص سايمن
منتظرم با تشكر اميدوارم كه بتواني ان را به چاپ برساني ممنون از تلاشت

western
29-09-2007, 07:16
متاسفانه داستان تایپ شده دیگری ندارم از اینکه نظرت را گفتی متشکرم منم از سایمن خوشم می اومد و فکر کنم
حق با توست شخصت پردازی رانده شدگان سالم تر وواقعی تر بود.بازم متشکرم که بخاطر من عضو شدی

CECELIA
30-09-2007, 03:02
سلام
خواهش مي كنم
داستان رز سفيد چي ؟
اما به هر حال ازت ممنونم

western
30-09-2007, 06:14
متاسفانه رز سفید را تایپ نکردم(هنوز!)چون اولین کتابم بود نیاز به تعمیر داشت موند!

western
15-11-2007, 05:35
هی بچه ها...گروه ترانه ها کتاب رانده شدگان رو هم برداشته به همه می فرسته ...خوشحال شدم لااقل اینطوری
کتابم رو خیلی ها می خونند...نمی دونم چرا اومدم و اینو گفتم!!؟؟؟خواستم خبرداده باشم...کجایید شما؟؟؟؟؟

NOOSHIN_29
15-11-2007, 14:45
ما هستیم
خوشحالم که داستانت تو روزمیل گروه ترانه ها گذاشته شده
این جوری خیلی ها باهات اشنا می شن
دست اقا سعید(مدیر گروه) درد نکنه:دی
راستی از داستان جدید خبری نیست؟

western
16-11-2007, 05:21
یکی دیگه شروع کردم همونی که می گفتم بیشتر از بیست نفر شخصیت اصلی داره و دارم به سختی ادامه می دم
اما تجربه جالب و متفاوتی چون دارم طرز رئالیسم می نویسم راستی هر کس موضوع جالبی داره بنویسه بلکه کمکی
به من شد

CECELIA
20-11-2007, 01:52
سلام
خوبی
می خواستم ازت اجازه بگیرم اگه قبول کنی داستانهات را توی یکی سایت ها بگذارم
نظرت چی؟

western
21-11-2007, 07:14
سلام
خوبی
می خواستم ازت اجازه بگیرم اگه قبول کنی داستانهات را توی یکی سایت ها بگذارم
نظرت چی؟
خوب اگه به اسم من بذاری مشکلی نیست من در هر صورت اینجا گذاشتم همه بخونند فقط خوشحال می شم اگه
آدرس ایمیل منم بذاری تا اگه سوالی داشتند از من بپرسند آدرس ایمیل من اینه ganedark@gmail.com

CECELIA
22-11-2007, 05:09
سلام عزیز
به اسم شما ومنبع سایت می گذارم
می دانم که بچه ها عا شقش می شوند
با تشکر

western
22-11-2007, 05:36
اما لینک سایت رو به ما هم بده ببینیم چطور جاییه!!!!!!!!!!

CECELIA
03-12-2007, 22:28
سلام کجایی خبری ازت نیست
خوبی ؟

western
05-12-2007, 05:22
ای خوبم...دارم چهارمین کتابم رو می نویسم چیز جالبی داره میشه!دوست داشتم طرح روی جلد کتابهام رو که خودم
با فتوشاپ کار کردم اینجا بذارم اما نمی دونم چرا آپلود می کنم نمیشه؟!؟!!

CECELIA
08-12-2007, 06:21
مگه کجا آپلود میکنی؟ بعضی از سایت ها فقط فایل های با پسوند خاص رو برای آپلود قبول میکنند.
حالا اگه هر کاری کردی و نشد بزارشون توی وینرار و روی راپید شیر ،Divshare یا هر جایی که خودت دوست داری آپ کن.تا زیاد توی دردسر نیفتی

western
08-12-2007, 17:49
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] 0src=%22[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] e%20Hosting%20at%20allyoucanupload.com%22/%3E%3C/a%3E[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

نمی دونم اما خیلی جاها امتحان کردم انگار پی سی ورلد قبول نمی کنه

Maximillion
09-12-2007, 07:06
سلام عزیز
من برادر cecelia هستم
حالا چرا بعد از این همه هاست مشهور اپلود تصویر، اومدی اینجاها عکسهاتو آپ کردی
همین سایت زیر خیلی راحت تره:


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

صبر کن یکیش رو درست کردم:

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

اون یکی هم کلا از بیخ و بن مشکل داره توی همین سایتی که گفتم آپ کن
موفق باشید

western
09-12-2007, 08:16
ای قربونت برادرcelelia خودشه!آخه من سه چهارتا هاست آزمایش کردم نه فقط برای این تاپیک بلکه برای تاپیکهای
دیگه اما...؟؟؟؟...؟؟؟خوب ممنونم فقط موندم تو از کجا رفتی این عکس رو پیدا کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Maximillion
13-12-2007, 21:45
سلام عزیز
خب مشکل شما ارسال اشتباه لینک ها بوده.شما لینک همین عکسی که من درست کردم رو این گذاشتید:(نوشته ی قرمز)


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

در حالی که لینک عکس اینه:


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

برای عکس دوم هم همین اشکال وجود داره.لینک که شما گذاشتید:


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

لینک صحیح تصویر:(%20 اضافیه)


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

لینک تصویر درسته ولی عکس دیده نمیشه.مشکل هم از طرف خود سایته نه از شما.
خواهرم که نوشته بود اگه نتونستید عکس رو درست اپ کنید توی یک فایل زیپ قرارش بدید و فایل زیپ رو اپ کنید و لینکش رو بدید تا ما عکس ها رو براتون اپ کنیم.اینجوری هم بد نشد می تونیم بفهمیم مشکل کارمون از کجا بوده. :46:
اگه با من کاری داشتید واسه خواهرم پیغام بفرستید تا بهم اطلاع بده (من واسه چند ماه به فروم نمیام)
بهتره دیگه زیاد در مورد این مطلب صحبت نکنیم ممکنه مدیران این تاپیک رو به خاطر دور شدن از موضوع اصلی قفل کنند.

موفق باشید :10:

western
14-12-2007, 07:14
مجدداً متشکرم حالا متوجه اشتباهم شدم

western
11-01-2008, 06:55
سلام مجدد دوستان بالاخره تونستم عکسهام رو آپلود کنم این عکس رو برای جلد رانده شدگان طراحی کرده بودم
فقط حیف که اونوقتها فتوشاپ فارسی نداشتم تا اسم کتابم رو فارسی بنویسم!

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

western
11-01-2008, 07:03
اینم مال شیطان کیست که قبلاً اسمشو آیا او شیطان است؟گذاشته بودم دیدم طولانی شد عوض کردم!

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

hadious
10-02-2008, 10:19
سلام سهیلا جون خیلی عکس روی جلد شیطان کیست زیبا است مثل خود داستان واقعا عالیه

western
10-02-2008, 10:30
سهیلا کیه؟من آمنه هستم اما ممنون که پسندیدی

wini pooh
15-02-2008, 14:39
salam azizam man taze ozve in sait shodam momkene roman hayi kasaye dige minivisan ro ham bezari masalan romane akhare hari patter:11:

western
16-02-2008, 07:48
salam azizam man taze ozve in sait shodam momkene roman hayi kasaye dige minivisan ro ham bezari masalan romane akhare hari patter:11:

دوست عزیز اولاً فارسی بنویس وگرنه پیغامهاتو پاک می کنند در ثانی من رمان های دیگران رو ندارم و اگه داشتم فکر
نکنم این تاپیک جای مناسبی برای گذاشتنشون باشه چون من اینجا رمانهای خودم رو گذاشتم هر کی ببینه فکر
می کنه این دو رمان هم مال کس دیگه است!!!!!!!راستی خوش اومدی صفا آوردی!!!!:10:

mohamad304
30-03-2008, 19:46
آخ جون رمان ... :31:

آمنه خانوم , دسستون درد نکنه ... باید رمانهای قشنگی باشند ... :35: حالا اینا رو بصورت ایبوک هم در آوردید یا نه ؟؟؟ :20:

Mahdi_Shadi
30-03-2008, 21:55
اينارو ولش....!

مگه قرار نبود اين آبجي ما رمان آخرشو شروع كنه به تايپ كردن...؟...بابا چشمون در اومد از بس اين صفحه رو نگاه كرديم تا آخريم كاره خواهرمونو بخونيم....![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](16).gif

western
31-03-2008, 04:51
آخ جون رمان ... :31:

آمنه خانوم , دسستون درد نکنه ... باید رمانهای قشنگی باشند ... :35: حالا اینا رو بصورت ایبوک هم در آوردید یا نه ؟؟؟ :20:
محمد تویی؟پسر عضو شدی؟:18:چه جالب!حالا قراره جدی جدی رمانهای منو بخونی؟:21:



اينارو ولش....!

مگه قرار نبود اين آبجي ما رمان آخرشو شروع كنه به تايپ كردن...؟...بابا چشمون در اومد از بس اين صفحه رو نگاه كرديم تا آخريم كاره خواهرمونو بخونيم....![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

آخه کسی جواب نداد منم گفتم بی خی بام!یعنی بدجوری توی ذوقم زدید بماند:19:

taresha
31-03-2008, 10:32
سلام
من عاشق رمان هاي شما هستم
عالي بود
اگه رمان هاي ديگه اي داريد آدرس بديد تا بخونيم
من يه معلم هستم وكتابهاي شما را به شاگردام معرفي كردم
موفق باشيد:11:

taresha
31-03-2008, 10:38
خوشحالم که داستانت تو روزمیل گروه ترانه ها گذاشته شده
این جوری خیلی ها باهات اشنا می شن
دوست عزيز داستانت را خوندم هر دو تا را عالي بود از تلاشت ممنون ايا داستان ديگه اي در نظر داري بگذاري يا نه
من تازه عضو شدم ففقط به دليل خواندن داستان شما وهميشه ان را به عنوان مهمان مي خواندم

:11::11::11::11::11::11::11::11::11::11:

Mahdi_Shadi
31-03-2008, 11:17
چي چي رو تو ذوقم زديد....ما چشمون خشك شد آبجي!
ولي بي شوخي اگه حالشو داري بذار...دوست دارم زودتر كار جديدتو بخونم....

western
31-03-2008, 16:21
خیلی خوب دوستان شروع کردم به گذاشتن چهارمین رمانم...چون در حال حاضر نوشته می شه شاید ایرادهای زیادی داشته باشه پس ببخشید و حتماً نظر بدید تا بتونم اگه ایرادی داشته باشه برطرف کنم فعلاً یک صفحه نوشتم می ذارم...
در به صدا درآمد:(اجازه هست استاد؟) پیرمرد جواب داد :(بیایید تو) سه جوان به دنبال هم وارد دفتر نمیه روشن شدند.جان لیمپل به محض دیدن مایکل براون که جلوتر از آندو وارد اتاق شده بود،غر زد:(چرااینقدر دیر کردید؟) مایکل خود را رساند ودست داد:(ببخشید استاد من توی دوش بودم بچه ها هم معطل من شدند) کلودیا لیچ هم برای دست دادن پیش آمد:(دروغ می گه سر شام بودیم) لیمپل ناراحت شد:(متاسفم...اما اگه مهم نبود اینطور ناگهانی صداتون نمی کردم) کوین وست در رابست:(نگرانمون کردید استاد) پیرمرد به صندلی ها اشاره کرد:(مساله جدی تر شده...) سه معلم جوان روبروی میز چوبی استادشان، دایره وار نشستند و لیمپل بی مقدمه گفت:(آقای ساتر لند قربانی سوءقصد شده!) آه وحشت از گلوی هر سه خارج شد:(چطور؟چی شده؟) لیمپل نفس عمیقی کشید:(مسمومش کردند!) (زنده است؟) (نمی دونیم!) (یعنی چی؟) (پلیس اجازه نمی ده خبری بیرون درز کنه...سلامتی رییس به حالت سری در اومده!) (اما چرا؟) (آقای ارموند می گه پلیس از سوءقصد مجدد می ترسه که جواب نمی ده و این نشون می ده آقای ساترلند هنوز زنده است منم عقیده دارم مرده اما پلیس مخفی می کنه تا عوامل رو پیدا کنه) (حالا قراره چه اتفاقی بیفته؟اینجا رو می بندند؟) (امیدواریم که اینطور نشه ذاتاً چنین چیزی از ما خواسته نشده...بودجه درجریانه و ما مشکلی در ادامه دادن نداریم) کلودیا با وحشت گفت:(اما پس کارها چی می شه؟هرروز توی هنرستان اتفاقی می افته که تصمیم گیری اش با رییس...آقای لومت هم که استعفا دادند و ما...) کوین با خشم حرف او را برید:(اگه اجازه بدی استاد می خواد توضیح بده) کلودیا با خجالت سکوت کرد و لیمپل لبخند سردی زد:(نگرانی شما رو کاملاً درک می کنم ما خودمون هم آواره و گیج شدیم چون از ما خواسته شده تا اونجایی که بتونیم این موضوع رو مخفی نگه داریم تا جزیره دچار هرج و مرج نشه ومنم از شما میخوام در مورد سوءقصد با کسی حرف نزنید)

dr.zuwiegen
31-03-2008, 16:42
براي صاحب اين تاپيك، يعني خانم محمدي، آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم، در عين حال كه متاسفانه هيچكدام از رمانهايشان را-البته هنوز- نخوانده ام، رمان چهارمشان نيز براي مخاطب، جذاب و جالب باشد.
به هر حال، آرزو دارم ايشان در آينده اي نزديك، به عنوان يك نويسنده ايراني، در جامعه ادبي فعاليت حرفه اي خويش را آغاز كرده، و در عين حال مشوق و راهنمايي براي نويسندگان نوپا-همچون بنده حقير- باشند.
ان شاء الله...

Mahdi_Shadi
31-03-2008, 17:08
اين هنر آبجي خودمههههههههههههههههههههه هههههههههه!
چشم ما روشن...چه عجب...مرسي كه گذاشتي....بيا اينم اولين نظر مال خودم!
تا الان كه هنوزم دوست دارم بيام و بقيّشو بخونم...فقط زود به زود بذار ....
خيلي خوب شروع كردي.....

mohamad304
31-03-2008, 18:11
محمد تویی؟پسر عضو شدی؟:18:چه جالب!حالا قراره جدی جدی رمانهای منو بخونی؟:21:



آره خودمم ... [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ... پس چی که میخونم آبجی ؟! [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

حالا یه نگاه به تاریخ عضویتم بکنی بدک نیست؟!
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

western
31-03-2008, 19:16
آره خودمم ... [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ... پس چی که میخونم آبجی ؟! [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

حالا یه نگاه به تاریخ عضویتم بکنی بدک نیست؟!
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اتفاقاً تاریخ عضویتت منو گیج کرد:41:خوش اومدی داداشی:10: چه عالی:40:

اینم بقیه ماجرا که همین حالا تایپ کردم به هزار مصیبت...راستی معلم جان خوش اومدی کلی باعث افتخارم شدی
از اینکه این تاپیک خواب رفته رو بیدار کردید ممنونم

هر سه جوان سرشان را به علامت قبول تکان دادند.لیمپل کشوی میزش رابیرون کشید و دسته ای پرونده در آورد:(واما کاری که شما باید بکنید...همونطور که می دونید فردا هنرجوهای جدید میاند اونطور که به ما اطلاع دادند تک شانس ما، در حقیقت آخرین شانس جزیره،وارث آقای ساترلند توی
اونهاست!)
مایکل و کوین وکلودیا که هنوز سعی می کردند بفهمند پرونده هایی که استادشان از مخفی گاهش بـیرون کشیده،چیست،بااین حرف در شوک عجیبی فرو رفتند بطوری که مایکل لکنت زبان گرفت
:(وا...وارث؟اما...اما چطور ممکنه...)
لیمپل که علت شوک شاگردانش را درک می کرد با عجله توضیح داد:(این برادر کوچیک آقای الیور ساترلند...لیان ساترلند!)
اینبار کوین لکنت زبان گرفت:(اما...مگه ...مگه...)
لیمپل با خستگی غرید:(بله ما هم نمی دونستیم آقای راجر ساترلند پسر دیگه ای داشتند در حقیقت لیان
پسر واقعی آقای ساترلند بوده نه الیور!)
آه تعجب از گلوی کلودیا خارج شد:(اوه چه اسکاندالی!)
مایکل خوشحال شده بود:(پس هیچ مشکلی وجود نداره!)
لیمپل با تمسخر سر تکان داد:(دقیقاً مشکل اینه...که ما اونو نمی شناسیم!)
مایکل با تمسخر گفت:(مگه همین حالا اسمش رو نگفتید؟)
(بله و این تنها چیزی که ما از اون می دونیم!)
هیچکدام سر در نیاورده بودند.لیمپل می دید که مجبور است توضیح بیشتری بدهد:(ظاهراً پلیس بعد
از اتفاقی که سر خانواده اش اومده اونم تحت محافظت گرفته و احتمالاً فردا به اسم دیگه ای وارد
جزیره بشه و ما نه قیافه اونو می شناسیم نه مشخصاتی ازش داریم)
کوین پرسید:(شما از کجا می دونید به جزیره میاند؟)
(ما هیچی نمی دونیم این فقط احتماله)
(از کجا به این احتمال رسیدید؟)
(از اونجا که بعد از این تمام مسئولیت جزیره با اونه)
(اما اگه کسی اونو نشناسه چطور می خواد وارث بودنش رو اثبات کنه وجزیره رو اداره کنه؟)
(منم گفتم ما اونو نمی شناسیم در مورد بقیه بی خبریم شاید با پلیس ها ووکلا و شریکهاش در ارتباط باشه)
مایکل پرسید:(چیزی که شما از ما می خواهید پیدا کردن اونه؟)
(دقیقاً)
(اما چرا؟یعنی اگه خودش و پلیس می خواد لیان ناشناس بمونه ما چرا باید لو بدیم؟)
(ما اون لو نمی دیم فقط آقای ارموند می خواند باهاش در تماس باشند این شناسایی بین ما پنج نفر خواهد موند)
مایکل قانع نشده بود:(اون اگه خودش بخواد و یا احتیاج داشته باشه با آقای ارموند تماس می گیره)
(آقای ارموند نگران تر از اونند که منتظر تماس بمونند...فکر اینکه چنین تشکیلات عظیمی با اینهمه شاگرد که هرساله وارد جزیره می شه دست جوان ناشناسی می افته اونو می ترسونه غیر از این تا رسیدن خواسته های وارث به ما هزاران دست ناشناس در جریان خواهد بود از کجا می شه مطمعن بود دستوری که به ما می رسه خواسته وارثه؟)
مایکل سر حرف خود بود:(اما این جزیره متعلق به خودشه...میراث پدر و مادر وبرادری که بیست سال روش کار کردند و جونشون رو روش گذاشتند این وظیفه باید برای وارث مقدس تر باشه...ذاتاً ورود پلیس مخفی به ماجرا نشون می ده وارث کار رو جدی گرفته و مسلمه هر لغزش و کوتاهی ما به ضرر اون تموم خواهد شد)
لیمپل ساکت ماند.مایکل منتظر بود.لیمپل پرونده ها را به سه قسمت تقسیم کرد و هر قسمت را به یکی از آنها داد:(ما به این نه نفر شک کردیم)
مایکل متعجب از نگرفتن جواب غرید:(من یک سوالی ازتون پرسیدم استاد)
لیمپل هم غرید:(نمی دونم چی بگم آقای براون!آقای ارموند از ما خواستند لیان ساترلند رو براش پیدا کنیم همین!)
مایکل پرونده ها را پس داد:(نه من نیستم!)
و از جا بلند شد برود.کوین دست انداخت بازوی همکارش را بگیرد و اورا از تصمیمش منصرف کند که قبل از او لیمپل گفت:(شما دیگه چاره ای جز انجام کاری که ازتون خواسته شده رو ندارید!)
مایکل سر پا ماند:(شما نمی تونید منو مجبور کنید!)
لیمپل با خشم گفت:( به جوونی تون رحم کنید آقای براون!)
کلودیا و کوین ناباورانه به هم نگاهی انداختند.مایکل با لبخند تلخ وتمسخر آمیزی بر لب به چشمان سرد استادش خیره شد:(تهدیدم می کنید؟فکر می کنید می ترسم؟)
پیر مرد از گستاخی ناگهانی شاگردش شوکه نشد برعکس درکش کرد و با ترحم گفت:(البته که باید بترسید...شما حالا همه چیز رو می دونید!)

rsz1368
31-03-2008, 21:10
واقعا ممنون
رمانات محشره
ولي نمي دونم چرا هر وقت موقع امتحانات مي شه تو رمان مي زاري
نكنه قراره من و از درس بندازي ها؟

western
01-04-2008, 04:44
واقعا ممنون
رمانات محشره
ولي نمي دونم چرا هر وقت موقع امتحانات مي شه تو رمان مي زاري
نكنه قراره من و از درس بندازي ها؟
اوه رفیق کجا بودی تو؟تو هم خوش اومدی:11:راستش رمان نمی ذارم یعنی این در حال نوشته شدن که با این
حساب یکی دو سال در خدمتتونم!:31:برای اولین بار این کار رو می کنم چیزی که هنوز نوشته نشده دارم با دوستان
تقسیم می کنم تا راهنمایی ام کنند

rsz1368
01-04-2008, 10:59
اوه رفیق کجا بودی تو؟تو هم خوش اومدی:11:راستش رمان نمی ذارم یعنی این در حال نوشته شدن که با این
حساب یکی دو سال در خدمتتونم!:31:برای اولین بار این کار رو می کنم چیزی که هنوز نوشته نشده دارم با دوستان
تقسیم می کنم تا راهنمایی ام کنند

سلام
عجب پس قراره حسابي زجرمون بدي؟!
بابا من كنكور دارم يكدفعه بزار (البته فرقي نداره ما تا 2 سال در خدمتيم)

western
02-04-2008, 06:49
اینم بقیه ماجرا که دیشب با عجله تایپ کردم

سکوت سنگین و طولانی بر اتاق ساکن شد.مایکل متوجه منظور استادش شده بود اما باور نمی کرد جدی باشد:(شما...شما چی می خواهید بگید؟)
لیمپل با دو دلی زمزمه کرد:(بهتون گفتم این اطلاعات بین ما پنج نفر خواهد موند و اگر اتفاقی برای لیان بیفته هر کدوم از ما مورد ظن قرار می گیره!)
هر سه متوجه وخامت شرایطشان شدند و عرق سردی بر تنشان نشست.لیمپل برای گرم کردن فضا ادامه داد:(لیان تنها امید ماست و این شمایید که می تونید امید ما رو زنده نگه دارید.کمک کنید پیداش کنیم قبل از اینکه دشمنانمون پیداش کنند و خدای نکرده به سرنوشت پدر و مادر و برادرش دچارش کنند)
قلب مایکل تیر کشید.یعنی جداً وارث اینقدر با شهامت و قوی و راسخ بود که با وجود قربانی دادن خانواده در این راه،باز هم ادامه بدهد؟کلودیا هم تحت تاثیر قرار گرفته بود چون به آرامی زمزمه کرد:(پسرک بیچاره)
کوین پرونده هایی که به او داده شده بود تکان داد:(اینها سر نخ هستند؟)
لیمپل با علاقه رو به او کرد:(بله...ما دیشب تا حالا تمام پرونده ها رو بررسی کردیم.مثل هر سال بازم همشون یا بچه پرورشگاهی اند یا از خانواده های فقیر و بی سرپرستی میاند در هر صورت دارای پرونده سالم و گذشته مشخصی هستند...همه غیر از این نه نفر!)
کلودیا شوکه شد:(چطور؟پس اینها کی اند؟)
لیمپل اینبار رو به او کرد:(اینها بچه های خیابونی اند و گذشته و خانواده شون نا معلومه....تحقیق کردیم اما چیزی بدست نیاوردیم ظاهراً دو تاش زندانی بودند و یکیشون بچه پناهنده خارجی...می دونید که ما قبلاً هم چنین شاگردانی داشتیم اما حالا چون دنبال لیان می گردیم اینها رو جدا کردیم)
مایکل هم کنجکاو شده بود دوباره سر جایش نشست و لیمپل نفس راحتی کشید و پرونده ها را به او پس داد:(فردا خانم بارتل هم با شما خواهد بود اون از چیزی خبر نداره و شما باید سعی کنید قبل از اون این نه نفر رو جدا کنید و در اون اتاقهایی که شماره شونو روی پرونده نوشتیم جایگزین کنید...همونطور که می دونید تا تموم شدن خوابگاه جدید قراره شاگردها سه نفر سه نفر بمونند کافیه کاری کنید که این نه نفر در دسته های سه تایی به اون سه تا اتاق بیفتند به هر کدوم سه نفر دادم تا گیج نشید.خوابگاه چهار طبقه است و اتاقها در طبقه های دوم و سوم و چهارم...هر کدوم یکی از طبقه ها رو بردارید و کاری کنید خانم بارتل طبقه اول رو برداره تا کارتون راحت ترباشه)
مایکل تحمل نکرد و پرسید:(این اتاقها چه فرقی با بقیه دارند؟)
لیمپل به من و من کردن افتاد:(خوب....ما برای دستیابی زودتر به وارث مجبوریم این نه نفر رو تحت کنترل داشته باشیم)
کلودیا قبل از مایکل ناباورانه گفت:(منظورتون اینه اتاقها دوربین دارند؟)
مایکل بی اختیار داد زد:(نمی شه!این تجاوز به حریم خصوصی جوانهاست!)
لیمپل با عجله گفت:(اوه نه...ما فقط میکروفن گذاشتیم!)
مایکل باور نکرد اما دیگر نمی توانست مخالفت کند چون می دانست در هر صورت خواهد باخت!کوین پرسید:(ما برای این جاسازی بهانه هایی مثل هم نام و هم رشته بودن داریم؟)
(نه متاسفانه...شما باید امشب این پرونده ها رو دقیق مطالعه کنید و سعی کنید قیافه ها و اسمها رو حفظ کنید تا لااقل فردا با این روش اونها رو جدا کنید)
کوین نگاه نا امیدانه ای به کلودیا انداخت.مایکل بابی حوصلگی از جا بلند شد:(می تونیم بریم استاد؟)
لیمپل سر تکان داد:(البته!)
کلودیا و کوین هم از جا بلند شدند اما از پشت صندلی ها خارج نشده لیمپل گفت:(و یک چیز دیگه...
هیچوقت اسم لیان ساترلند رو به زبون نیارید براش اسم جعلی پیدا کنید)
***

hamidma
02-04-2008, 13:50
انشا... تا یکی دو روز اینده تمام داستانتون رو پرینت می گیرم و حتما هم نظر می دهم ..... مطمئنا لذت زیادی هم خواهم برد.

هبوط
02-04-2008, 17:00
سلام
دلم تنگ شده بود ، شروع داستان جديدت رو تبريك مي گم الان فقط قسمت اولش رو خوندم
نزني ها ولي يه چيزي بگم ؟ معلوم نيست هر جمله رو چه كسي ميگه اين آدمو گيج ميكنه البته اگه قصدت گيج كردنه كه حرفي نيست :31:

Mahdi_Shadi
02-04-2008, 19:39
بابا......
گل كاشتي خواهر گلم....!
خيلي خوب بود....خيلي قشنگ و بازم منتظرم كه زودتر بقيّشو بخونم....
فقط يه چيزي...من فكر نمي‌:نم اون قدرها هم گيج كننده باشه....يعني يه جورايي خب معلومه كه كي چي مي‌گه...هبوط جان مشكلت با كجاشه....؟

western
03-04-2008, 05:10
مهدی داداشی تو همیشه نسبت به من لطف داری!راستش شروع زیاد مهم نیست شخصیتها هم مهم نیستند
شخصیتهای من اون نه نفرند و اینجا فقط باید مکالمه در راستایی پیش بره که خواننده متوجه موضوع و فضا بشه
یک هنرستان که روی خوبی بنا شده سه نفر از اعضای خانواده که در این راه فدا شده اند ووجود وارثی در خطر!

western
03-04-2008, 08:01
ساعـت پنج صبح بود.هـوا هـنوز تاریک بـود.بتـسی در روشنـایی ضعـیفی که از چـراغ آشپـزخانـه می افتاد،سالن بزرگ غذاخوری را تی می کشید که صدای پایی شنید و سر بلند کرد.تاریکی مانع از آن می شد چیز مشخصی ببیند اما متوجه سایه متحرکی در انتهای سالن شد و با ترس پرسید:(کی هستی؟)
سایه به گامهایش سرعت داد:(چرا توی تاریکی کار می کنی؟)
بتسی صدا را شناخت و با علاقه لبخند زد:(خوابگاه استادها جلوی این سالن اگه چراغی روشن کنم اذیت می شند)
مایکل خود را به نور رساند و ایستاد:(چه واجبه این وقت شب کار کنی صبر کن صبح بشه و هوا روشن بشه بعد)
بتسی شاد از توجه یکی از استادها لبخند زد:(از این آرامش خوشم میاد...می دونید که تنها ساعتهای سکوت و خلوت سالن این وقتهاست)
مایکل هم با لبخند خسته ای جواب داد:(می فهمم چی می گی)
بتسی با کنجکاوی پرسید:(به چیزی احتیاج داشتید؟)
(به آرامش...می تونم از مال تو استفاده کنم؟)
بتسی بیشنر ذوق کرد:(البته...راحت باشید،کار منم الان تموم می شه)
مایکل پیش آمد:(بذار کمکت کنم...)
بتسی دستش را عقب کشید:(نه...متشکرم...من عادت کردم)
مایکل اصرار نکرد:(خیلی خوب هر طور راحتی)و برگشت و در سکوی یکی از پنجره های بلند سالن نشست:(اگه راستش رو بخواهی نگاه کردن به کار کردن تو بهم آرامش می ده)
بتسی شوکه شد:(یعنی شما هر شب میایید و...)
مایکل خندید:(نه منظورم همیشه است وقتی توی آشپزخونه هستی یا به بچه ها غذا می دی...اینطور بنظر میاد خیلی از کارت لذت می بری)
بتسی با خجالت سر تکان داد:(بله من واقعاً از کارم لذت می برم...اینجا بودن عالیه)
مایکل چشم در اندام کوچک اما زیبای او در یونیفورم سیاه خدمتکارها ،زمزمه کرد:(چرا این کار رو انتخاب کردی؟می دو نی که آقای ساترلند به تو هم حق انتخاب داده بود)
بتسی به تی تکیه زد:(هنر برای من نیست...من دختر خیلی بی عرضه ای بودم توی پرورشگاه هم تنها چیزی که بلد بودم همین کارها بود)
(هر کس اینجا میاد بی عرضه وبچه پرورشگاهی اما هنر برای همین ساخته شده...از زغال الماس بسازه)
بتسی به شوخی گفت:(من زغال سوختی هستم نه الماس انگشتری!)
و سر کارش برگشت.مایکل با خود زمزمه کرد:(تو زیباترین الماس جزیره هستی)
***

Mahdi_Shadi
04-04-2008, 10:40
ايول....ببين...بخواي نخواي...اول و آخرش داداشت مي‌آيد اولين نفر برات نظر مي‌ده....!اگه باشه البتّه!
داره كم كم اوج مي‌گيره....البتّة اوج داشت...شيبش بيشتر شد...!d:

rsz1368
04-04-2008, 22:12
واقعا مثل هميشه عالي نوشتي

western
05-04-2008, 07:58
شرمنده دوستان سرم شلوغ بود نتونستم این دو روز تایپ کنم امروز تلافی کردم:31:

آخرین پک را به سیگارش زد و باقی مانده اش را در زیرسیگاری که رو به پر شدن بود،له کرد.داشت صبح می شد اما او حتی لحظه ای پلک بر هم نگذاشته بود.هشت سال گذشته بود اما هنوز هم می توانست چهره زیبای او را بشناسد انگار هیچ فرق نکرده بود...چه عجیب بود که دیدار مجدد او تااین حد منقلبش کرده بود.دیگر نتوانست تحمل کند بی اختیار دستش به سوی تلفن رفت و شماره گرفت:(الو...)
(بفرمایید؟)
(بابا خودتی؟)
(چی شده؟..اینوقت شب؟!)
(تو لیست رو دیدی؟)
(البته!)
لحظه ای هر دو سکوت کردند وبعد پدرش خمیازه کشان گفت:(می دونم توی اونهاست...)
(اما چطور؟...یعنی...)
(خل شدی؟مسلمه که اونم باید به جزیره بیاد!)
(آخه خطرناک نیست؟)
(کاری از دستمون بر نمیاد...فکر نکنم خطری برامون داشته باشه!)
از جوابی که گرفت شوکه شد.پدرش به چه چیزی فکر می کرد؟(مطمعنم خودش خواسته و اونقدر احمق نباشه که خطایی بکنه)
می خواست بپرسد"چرا باید بخواد؟"اما منصرف شد چون خودش جواب را می دانست!پدرش زمزمه کرد:(تو که باید خوشحال باشی...می تونی ازش استفاده کنی!)
برای لحظه ای پشتش لرزید:(چی؟...اما بابا...)
پدرش غرید:(تو چت شده؟نگران موقعیت من هستی یا اون؟)
دستپاچه شد:(آخه...من فکر می کردم دیگه بهش احتیاجی نداریم!)
پدرش اینبار داد زد:(نداریم؟حالا بیشتر از همیشه بهش محتاجیم!)
نمی دانست چه بگوید.تا حدودی حق با پدرش بود.(ببینم پسر...نکنه دلت براش تنگ شده؟)
لحنش پر از تمسخر بود اما اونه تنها اهمیت نداد بلکه زیر لب گفت:(نمی دونم بابا...)
قهقهه خشمگین پدرش او را به خود آورد:(برو بگیر بخواب فردا کار زیادی داری...یادت نره چشمت باید روش باشه!)
لرز دیگری بر تنش نشست:(بابا...نکنه...نکنه کار توست؟)
پدرش دوباره خندید:(گفتم برو بخواب بذار منم بخوابم!)
و گوشی را گذاشت.
***
دست در جیبهای کت یونیفورمش گذاشته و در ساحل سنگی چشم در مسیر آمدن کشتی قدم می زد.با آنکه خورشید طلوع کرده بود ابرهای سیاه هوا را تاریک کرده بود.یک ساعت می شد که او آنجا بود.به نوعی هیجان زده بود و این هیجان با وجود آنکه تا رسیدن کشتی ساعتها مانده بود، اورا به ساحل کشیده بود.دورهای قبلی شاگردان هم حضور داشت اما درهیچکدام تا آن حد مشتاق بود.انگارچشم به راه مسافری عزیز بود شب را نتوانسته بود بخوابد و...صدایی از پشت سر او را ترساند:(فکر کنم امروز بارون شدیدی بباره استاد!)
سربرگرداند.ناتالی دسموند یکی از شاگردانش را در حالی که مثل همیشه دوربین خبرنگاری اش را به گردن آویخته بود داشت به او نزدیک می شد.لبخند زد:(صبح بخیر)
ناتالی خود را دوشادوش او رساند و پرسید:(شما هم نتونستید بخوابید؟)
کلودیا آهی کشید:(من برای خودم دلیل داشتم تو چرا نتونستی بخوابی؟)
ناتالی چشم به دریا برگرداند:(نمی دونم استاد!)
کلودیا به شوخی گفت:(من می دونم....این دوربین همه چیز رو توجیه می کنه)
ناتالی منظورش را نفهمید و کلودیا از اخم متعجب ناتالی حدس زد و ادامه داد:(شنیدم این دفعه فقط سی و دو تا شاگرد دختر توی اونهاست بقیه پسرند یعنی...حدود صدو پونزده نفر!)
ناتالی به خنده افتاد.چه حس خوبی بود سه سال از استاد رقص کوچکتر بودن!مثل دو خواهر:(نه استادمی دونید که من دختر عیاشی نیستم!)
کلودیا دست به سینه رو به ساحل کرد:(می دونم ولی تو هم می دونی اگه من جای تو بودم چه کارها می کردم؟)
ناتالی با خجالت خندید:(بقیه دختر ها هم همین رو می گند...فکر کنم باید استعفا بدم یا لااقل کارم رو به یکی خلاقتر و پر شور تر مثل شما بدم!)
کلودیا هم خندید:(استاد رقص بودن هم مزیتهایی مثل کار تو رو داره ...می دونی که...)
اینبارهردو به خنده افتادند.مدتی در سکوت دریا راتماشا کردند و بعد کلودیا بی اختیار لب گشود:(من توی زندگی ام اونقدر آدم پست دیدم که عاشق شدن یادم رفته...ولی هنوز هم امیدوارم روزی اون گوهر اصیل رو پیدا کنم و تا می تونم عاشقش بمونم!)
پس علت آمدنش به ساحل این بود؟ناتالی به سردی زمزمه کرد:(متاسفم استاد اما نمی تونم درکتون کنم!)
کلودیابا تعجب به او سربرگرداند:(چطور؟)
ناتالی هنوز هم چشم به دریا داشت:(راستش عشق برای من چیز پستی!هیچوقت نتونستم باختن فکر و روح و جسم یکی رو به دیگری درک کنم برای من همه انسانها یکی اند و نمی فهمم چی باعث می شه یکی برتر از بقیه جلوه کنه و زندگی عاشقش رو تباه کنه)
کلودیاناباورانه نالید:(تو به عشق می گی تباهی؟)
ناتالی سرسختانه رو به او کرد.در چشمان سیاهش خشم موج می زد:(مگه غیر از اینه؟خواهرم تنها کسی بود که داشتم و اون فقط بخاطر یک پسره نالایق خودشو کشت!)
کلودیا با وحشت گفت:(جدی می گی؟خدای من!)
ناتالی از زور شرم سر به زیر انداخت:(از روزی که بیاد دارم اون بالای سرم بود سیزده سال تفاوت سنی داشتیم پدرم زودتر از بدنیا اومدن من مرده بود و مادرم در حین بدنیا آوردن من!تا اون موقع سلیا ازم مواظبت می کرد...عاشق که شد ازم غافل شد.تنها غمش این بود دنبال پسره بی سروپا بره و گدایی عشق بکنه...پسره ماهها سلیا رو دست انداخت و آخرش هم با یک دختر دیگه ازدواج کرد...خواهرم اون شب به خونه نیومد تا صبح از ترس گریه کرده بودم صبح جسدش رو آوردند...خودشو از بلندی پرت کرده بود...اون به گورستان رفت من به پرورشگاه!)
کلودیا نمی توانست حرف بزند.اشکهای ناتالی در چشمان او جلوه کرده بود.ناتالی خنده خشکی کرد:(عشق؟...تف!)
و برگشت و دور شد.

Mahdi_Shadi
05-04-2008, 17:09
بازم خودم اول شدم!!!
ببين...تو داستانت يه اصل كلّي وجود داره....اونم اينه كه اونا محشرن.....!

western
05-04-2008, 18:43
مهدی گلم ممنونم خیلی لطف داری به خدا!هنوز که داستانم شروع نشده؟راستش کمی هول برم داشته احساس می کنم کار اشتباهی کردم این رمانم رو گذاشتم چون هنوز نوشته نشده شاید وسط ها نظرم در رابطه با بعضی
قسمتهاش تغییر کنه و من قاطی کنم!امیدوارم خوشتون بیاد دعا کنید درست بنویسم

هبوط
05-04-2008, 22:48
بابا......
گل كاشتي خواهر گلم....!
خيلي خوب بود....خيلي قشنگ و بازم منتظرم كه زودتر بقيّشو بخونم....
فقط يه چيزي...من فكر نمي‌:نم اون قدرها هم گيج كننده باشه....يعني يه جورايي خب معلومه كه كي چي مي‌گه...هبوط جان مشكلت با كجاشه....؟

من مشكله خاصي ندارم براي آينده نويسندگيش مي گم مثلا كسي كه بار اول از يه نويسنده كتابي ميخونه اولش براش خيلي مهمه بهتره شخصيتها رو بشناسه
western عزيز حق داري هول بشي داري كار بزرگي مي كني
موفق باشي

dr.zuwiegen
06-04-2008, 11:37
مهدی گلم ممنونم خیلی لطف داری به خدا!هنوز که داستانم شروع نشده؟راستش کمی هول برم داشته احساس می کنم کار اشتباهی کردم این رمانم رو گذاشتم چون هنوز نوشته نشده شاید وسط ها نظرم در رابطه با بعضی
قسمتهاش تغییر کنه و من قاطی کنم!امیدوارم خوشتون بیاد دعا کنید درست بنویسم
سلام وسترن جون!
من یه پیشنهاد برادرانه برات دارم، یعنی اینکه نمیخام نصیحتت کنم، قلم شما بسیار شیوا است و شکی هم توش نیست ولی...
اینکه شما هربار میای و یه قسمت کوچیکی از رمان رو اینجا میزاری، به نظر من ممکن زیاد خوب نباشه...
تمرکزت رو که خیلی لازم داری، ازت می گیره و نمی تونی دنباله و فصلهای رمان رو اونجور که میخای دربیاری...
مثلاً شما رمانهای قبلیت رو از قبل نوشته بودی و فصل به فصل تو سایت می زاشتی، این مشکلی نداشت چون که نگارش رمان تموم شده بود. می دونی به نظر من بهتره که حداقل فصل به فصل این رمان جدیدت رو بزاری، تا بتونی روی رمان تمرکز بیشتری داشته باشی، و یا اینکه وقت کافی داشته باشی تا بتونی تصحیحش کنی و بعد تو سایت قرار بدی. این رویه ای که شما داری دنبال می کنی، به نظر یه مقدار عجولانه میاد! (شاید هم من دارم اشتباه می کنم) و در ضمن خواننده ها هم سر در گم می شن، چون باید تیکه تیکه رمانتون رو بخونن...
مثلاً تو می تونستی نصف رمان رو بنویسی و بعد بزاری تو سایت و نظر خواهی کنی از بقیه که نیمه دومش رو چی جوری بنویسم یا چی جوری خط سیر رمان رو دنبال کنم...
خودت بهتر می دونی که تعریف زیاد از یه نویسنده همیشه هم خوب نیست، انتقاد هم لازمه... هرچند اینها یه پیشنهاد برادرانه بود و دیگر هیچ!
به هر حال امیدوارم بقیه دوستان خرده نگیرند که چرا مانع میشی نویسنده محبوب ما فعالیتهاشو ادامه بده!!!

western
06-04-2008, 16:13
راستش تا حدود زیادی رمان رو نوشتم فقط تایپش مونده اما نظر جالبی دادی ممنون رفیق!چون این رمان خیلی سنگین خواهد بود و باید اینبار شخصیت نه نفر رو قایم کنم و این منو می ترسونه نکنه خطا کنم بیبنم چه کار بکنم بهتره؟....امروز یک نظر کلی به طرح رمانم می اندازم اگه دیدم نمی تونم تا مدتی بی خیال می شم جمعبندی کنم بعد ...بازم متشکر عزیز که به فکر من هستی

Mahdi_Shadi
06-04-2008, 19:53
نبينم يه وقت خدايي نكرده خواهرم جا بزنه و هول كنه...!...ما تو فاميل آبرو داريم!...d:
ولي بي شوخي نترس و هول نشو....تعريف زياد خوب نيست به شرطي كه تو رو هوايي كنه...تو كار بزرگي كردي تقريباً تمومش كردي...خودتم مي‌گي كه فقط داري تايپش مي‌:ني...پس چه تعريف بشه چه نشه...تو اين داستانو نوشتي....فقط داري ما ها رو خوشحال مي‌كني.....پس اين كار رو بكن....!

western
07-04-2008, 07:54
راستش می دونید انگیزه ای برای نوشتن نداشتم گفتم اینجوری به خاطر شما بنویسم بلکه مجبور بشم من تقریباً
پنجاه صفحه اول رو نوشتم و فکر کنم این رمان خیلی خیلی طولانی بشه فوقش دیدم نمی تونم از پسش بربیام درمیرم!شوخی کردم...ممنون دوستان

Mahdi_Shadi
07-04-2008, 16:38
آره كه شوخي كردي...!...چون ما تو فاميل آدمي كه در بره نداريم!d:
ولي بي شوخي مي‌أونم كه برات سخت نيست و كافيه كه اراده كني...اگه نصف ايني كه ما قبولت داريم خودتم خودتو قبول داشته باشي همه چيز حلّه...پس هر وقت وقت كردي يه كاري كن كه ما هم بقيّه‌ي داستانتو بخونيم...

western
07-04-2008, 17:18
مهدی جان ممنون خیلی به من لطف داری راستش این سناریو نویس ها هستند که باید هر هفته داستان رو برسونند؟
خواستم کار اونها رو هم امتحان کنم همیشه برای من امر محالی بود و حالا دوست دارم امتحان کنم ببینم می تونم؟
و خوب شما انگیزه خوبی برام هستید ببینم چی می شه بازم ممنون که پشتیبانی تو هیچوقت از من دریغ نکردی

dr.zuwiegen
07-04-2008, 17:28
وسترن!
آبجي، جون من بيا به تاپيكمون و راجع به داستان جديدم نظر بده!!
همه نظر دادن الا تو!
يادت باشه نظر ندادي ديگه از من سراغي نگير چون قطعا خودكشي خواهم كرد!؟!

western
08-04-2008, 05:06
وسترن!
آبجي، جون من بيا به تاپيكمون و راجع به داستان جديدم نظر بده!!
همه نظر دادن الا تو!
يادت باشه نظر ندادي ديگه از من سراغي نگير چون قطعا خودكشي خواهم كرد!؟!

ای بابا شما چقدر منو جدی گرفتید فکر می کنید چارلز دیکنزی چیزی هستم که نظرام اینقدر مهم باشه؟اینو از صمیم
قلب می گم که من پیش شماها بادیدن این پشتکار و علاقه و زحمت کم میارم راستش وقت نکرده بودم بخونم همین
حالا (صبح زودی)رفتم خوندم تا نظرم رو بگم برات نوشتم اما می خوام بدونم تو اصلاً نگاهی به رمانهای من انداختی؟
منم دوست دارم نظرات شما رو بدونم و می دونم نمی شه از روی مانیتور رمان خوند!:31:فقط یک نگاهی به لابه لای
نوشته هام بیندازید و بگید چطوره؟چطور بنویسم بهتره؟نقاط ضعفم کجاست؟ببین دُکی اگه نظر ندی منم خودکشی
می کنم ها!:18:

dr.zuwiegen
08-04-2008, 06:16
سلام وسترن جون!
از اينكه تو اون تاپيك به داستانم نظر دادي، بسيار ممنونم.
اما ازاينكه شما مارو قابل دونستيد و گفتيد براي رمانهاتون نظر بدم، بايد بگم كه باشه! تا اونجايي كه من قبلا تو سايت ديدم، اگه اشتباه نكنم، شما لينك رمانهاتون رو به صورت فايل وورد doc تو سايت گذاشته بودين. اگه لطف كنين و لينك يكيشون، مثل شيطان كيست يا نمي دونم! چي چي شدگان رو بهم بديد، تو گوشيم مي ريزم و در اسرع وقت مي خونم،ولي اگه رمانتون چاپ شده، انتشاراتش رو بگيد تا اگه گرون نبود!!... رمانهاتون به چاپ هم رسيده ؟؟
نظرم در مورد حرفهايي كه درباره داستان جديدم گفتين، تو همون تاپيكه، يه نگاهي بهش بندازين!

western
08-04-2008, 07:31
اینم لینک شیطان کیست نخونی نیا در خونمون!سعید
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Like Honey
08-04-2008, 16:09
اینم لینک شیطان کیست نخونی نیا در خونمون!سعید
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



خیلی ناز بود یادش بخیر
خب وسترن جون ادامه ی این داستان جدیدرو بذار دلمون آب شد خب:11::19:

western
08-04-2008, 16:49
نور صبحگاهی بطور افقی بر عرشه می تابید اما هوا سرد بودبا آن وجود تری ویلسون با پیژامه نازکش
به عـرشه در آمد.عرشه خـلوت بودفقط یک جوان سیاهپوش جلوی پیشخوان خالی بار نشسته بود وبا
لپتاپی که روبرویش بود سرگرم بود.تری قدمزنان خود را لب کشتی رساند و دقایقی دریا را تما شا کرد.خورشید چشم می آزرد.وقتی سربرگرداند باز نگاهش بر جوان چرخید.نیمرخ آرام و سردی داشت.اندام ظریف و بلند،پوستی بیش از حد سفید و موهایی بیش از حد سیاه!آنچنان با جدیت تایپ می کرد که تری کنجکاو شد و بی اختیار به سویش راه افتاد. هر قدر نزدیکتر می شد صدای ضربات انگشتان بلندش،بلند تر شنیده می شد.تری از عقب به یک قدمی اش رسید اما پسرک آنچنان مشغول بود که متوجه وجود او نمی شد.تری کنجکاوتر سر پیش برد و صفحه مانیتور را نگاه کرد.یک لیست طولانی اسم و مشخصات بود که مرتب بالا می رفت و گاهی پسرک بر یکی کلیک می کرد،به لیست کوچک تری کپی می کرد و به لیست بزرگ بر می گشت.تری دیگر نتوانست تحمل کند و پرسید:(اون چه لیستی؟)
پسرک آنچنان از وجود او ترسیدکه با خشم لپتاپش را بست:(تو دیگه چی هستی؟)
نگاه باریک و خشنش بر چشمان آبی تری قفل شد.تری با شرم لبخند زد:(متاسفم که ترسوندمت...من یکی از هنرجوهای عازم جزیره هستم تو کی هستی؟)
پسرک قصد نداشت لپ تابش را باز کند.به سردی زمزمه کرد:(چی می خواهی؟)
تری شرمگین تر شد:(هیچ...داشتم قدم می زدم متوجه تو شدم گفتم بیام با هم آشنا بشیم...)واز بس هل کرده بود دستش را دراز کرد:(اسمم تری ویلسون...تو؟)
پسرک با شنیدن اسم وحشت کرد:(تری؟...ویلسون؟)
تری هم ترسید:(مگه چی شده؟)
پسرک با گیجی دست داد:(ساشا دومنیک)
دستش هم مثل نگاه و رفتارش سرد بود.تری پرسید:(روسی هستی؟)
ساشا به تندی دستش را پس کشید:(فقط پدرم!)ولحظه ای به فکر فرو رفت و بعد با جدیت عجیبی پرسید:(تو منو می شناسی؟)
تری منظور او را نفهمید:(فکر نکنم...باید بشناسم؟)
ساشا با عجله گفت:(منم تو رو نمی شناسم)
تری رنجید:(خوب حالا همدیگه رو شناختیم!از صحبت گرمتون ممنونم)
و برگشت که برود اما انگشتان بلند ساشا دور مچ دست تری حلقه شد:(متیوس آلواردو رو می شناسی؟)
تری سربرگرداند:(نه!؟)
ساشا با عجله اسمهای دیگری گفت:(ونیز کینگ؟جوزف بروگمان؟)
تری سر تکان داد:(نه!موضوع چیه؟)
ساشا او را رها کرد و بالاخره لپتاپش راباز کرد:(ببین هیچکدوم از اینها رو نمی شناسی؟)
تری سر پیش بردو همان لیست کوچک را دید واسمها را خواند:(نه...غیر از خودم و...البته تو)وقد راست کرد وبا تمسخر گفت:(می تونم قسم بخورم اونها هم مارو نمی شناسند!)
ساشا با جدیت سر تکان داد:(درسته!منم مطمئنم)
تری هم جدی شد:(این چه لیستی؟)
ساشا به سوی لپتاپش برگشت:(اینها رو از لیست شاگردهایی که عازم جزیره اند در آوردم)
تری تعجب کرد:(چرا؟)
(چون اینها رو انتخاب کرده بودند)
(کی ها؟)
(نمی دونم)
(برای چه کاری؟)
(نمی دونم؟)و لپتاپش را به سوی او چرخاند:(ببین اینم عکسهامونه)
تری باناباوری عکسها را نگاه کرد:(اوه این پسره...)
ساشا با هیجان پرسید:(خوب؟)
چشم تری هنوز بر صفحه مانیتور بود:(وقتی سوار کشتی می شدیم توی حمل چمدونها کمکم کرد
...اسمش رافائل بود)
تری از زور ناامیدی غرید:(همین؟)
تری قد راست کرد:(من نمی فهمم تو لیست شاگردها رو از کجا بدست آوردی؟)
ساشا زمزمه کرد:(اینجور کارها برام مثل آب خوردنه!)
تری با بدبینی پرسید:(چرا این کار رو کردی؟)
ساشا نگاه کشیده اش را به او دوخت:(از آدم غلطی اینو می پرسی)
تری خنده تلخی کرد:(اونها چرا این کار رو کردند؟)
ساشا سر به زیر انداخت:(منم دنبال علتش می گردم)
تری زمزمه کرد:(شاید بقیه بدونند؟)
ساشا به او خیره شد:(غیر از این فکر کنم حقشونه اونها هم خبردار بشند...)
(اما چطور می تونیم بدون جلب توجه قبل از رسیدن به جزیره همشون رو پیدا کنیم؟)
(شاید بعضی ها بعد از صبحانه به عرشه بیاند اونوقت می تونیم به کمک عکسهاشون پیداشون کنیم)
(یااگه نیومدند؟نمی تونیم که به انتظار احتمالات بشینیم؟)
(فکر کنم ساعت ده به جزیره برسیم با این حساب فقط سه ساعت وقت داریم)
تری زمزمه کرد:(پس باید کاری بکنیم!)
ساشا لحظه ای به فکر فرو رفت:(می تونی زنگ خطر رو بزنی؟)
تری سر تکان داد:(می تونم!)

sina285
09-04-2008, 07:54
خیلی قشنگ بود بازم ادامه بده

western
10-04-2008, 08:33
اولین باران پاییزی در حال شروع شدن بود.تمام شاگردان باقی مانده در جزیره که دستکم دویست نفر بودند در ساحل به انتظار رسیدن کشتی جمع شده بودند.از استادها،همانطور که تخمین زده می شد فقط خانم بارتل آمده بود.کوین و مایکل و کلودیا در راهروی غذاخوری بودند.مایکل عصبی بود:(یکی از افراد لیست من نیست!) کلودیا هم لیست خودش را نگاه کرد:(از لیست منم متیوس آلواردو نیست!) کوین با امیدواری رو به مایکل کرد:(می خواهی لیستامونو عوض کنیم؟) مایکل تعجب کرد:(برات سخت نمی شه؟) حرفش تمام نشده،کوین از خدا خواسته پوشه خودش را به او داد و مال اورا گرفت:(نه... من می تونم حلش کنم) کـلودیا به فکر خودش بـود:(اوف...حتماً توی لیست خانم بارتل!آقای لیمپل باید فکر این چیـزها ر ومی کرد!) کوین به فکر فرو رفت:(باید یک جوری لیست خانم بارتل رو بدست بیاریم) کلودیا غرید:(اصلاً امکان نداره!زده زیر بغلش رفته وسط حیاط قاطی بچه ها!) مایکل با تردید گفت:(می خواهید با یک بهانه بکشونیمش اینجا بعد...) کوین که تا آن لحظه فکر می کرد با شادی حرفشان را برید:(ما می تونیم یک کار بکنیم!از لیست خودمون یکی حذف کنیم و جاشون اونها رو بنویسیم وقتی اسمها خونده شد ما زودتر اونها رو بدست بیاریم!) کلودیا هم ذوق کرد:(درسته!اگه خانم بارتل ببینه لیست ما درسته فکر می کنه فقط مال اون غلط چاپ شده!) مایکل به ساعت دیواری سالن نگاه کرد:(وقت کمی دارید برید زود پرینت سالم از پرونده هاتون در بیارید...) کوین راه افتاد:(تو برو بیرون کسی شک نکنه) در بیرون همه زیر درختی پناه گرفته بودند و مسیر مشترکی را نگاه می کردند.مایکل دوان دوان خود رابه جمع رساندوناتالی دسموند را همرا دوستش کترین مورا دید که دارند از اقانوس عکس می گیرندمایکل هم به همان جهت نگاه کرد و دماغه عظیم کشتی را دید که جلوی افق را گرفته و برای اولین بار قلبش از هیجان منفی تپیدن گرفت!دلش می خواست می توانست دو دستی دماغه را هل بدهد و مانع لنگر انداختنش شود و تا قدرت دارد داد بزند:(برگرد!)

western
12-04-2008, 17:29
در یک آن عرشه پر از آدم شد.ساشا باورش نمی شد!لپتاپش را زیر بغل زده بود و در دورترین
جای ممکن عرشه ایستاده بود.صدای زنگ هم به طور مداوم می آمداما صدای جرو بحث جوانانی
که اکثراً با پیژامه و لباس خواب بیرون دویده بودند،بلند تر ازآن ن آنآ شنیده می شد.مسئولین هم
به عرشه آمده بودند وسعی می کردند به نوعی حالی کنند اتفاق خاصی نیفتاده و می توانند به
کابین هایشان برگردند.ساشا می دید جوانان به اصرار مسئولین راضی شده راه برگشت را در پیش
گرفته اندپس سریع بر زمین نشست لپتاپش را باز کرد و لیست را دوباره بار کرد و دوباره عکسها
را مرورکرد.وقتی سربلند کرد ببیند کسی ازافراد داخل لیست به عرشه آمده یا نه تری را دید از
لای جمعیت راه باز کرده می آید!
در مسیر دید ناگهان چشمش به یک قیافه آشنا خورد یک نگاه دیگر به عکسها کرد.بله خودش
بود بروکلین کینگ!با صدای تری دوباره سر بلند کرد:(خوب؟کسی رو پیدا کردی؟)
ساشا به مسیر نگاهش اشاره کرد:(آره اوناها...بارانی سیاه تنشه داره سیگار می کشه)
تری به مسیر اشاره او نگاه کرد.پسری مو سیاه و ته ریش دار با چهره ای عصبی دورتر از بقیه
ایستاده بودو نگاهش بر یکی از جوانان قفل شده بود.تری سر تکان داد:(دیدمش)
و بی اختیار مسیر نگاه او را تعقیب کرد و پسری مو طلایی و چشم رنگی وسط جمعیت دید:(اونم یکی)
ساشا از جا بلند شد:(کدوم؟)
تری نمی توانست پسرک را از میان جمع سوا کند.غرید:(مسیر نگاه اونو تعقیب کن)
ساشا او را هل داد:(تو برو)
تری راه افتاد و ساشا توانست با تعقیب نگاه سیاه پسرک،ونیز کینگ را پیدا کند.برای اطمینان
لیست را دوباره نگاه کرد.اما آنها برادر بودند؟!چطور ممکن بود؟تری تا ده قدمی جوان رسیده بود
که ناگهان شخصی از داخل جمع جدا شده جلوی او سبز شد.تا بجنبد بیگانه مچ دست او را گرفت
و او رابه سوی خودکشید:(این کار رو نکن!)
تری با وحشت غرید:(چکار داری می کنی؟ولم کن!)
و با خشم تقلایی کرد مچش را آزاد کند اما جوان پر روتر اینبار بازوی او را گرفت ودر گوشش
گفت:(به این زودی نه!)
تری با ناباوری سرش را عقب کشید و از دیدن چشمان عسلی رنگ پسرک شوکه شد.او هم یکی
از افراد داخل لیست بود.اسمش را بیاد نداشت!:(تو؟!)
پسرک حرفش را برید:(می دونم ....منم یکی از اونهام)
ساشا داشت ونیز کینگ را گم می کرد اما با دیدن شرایط تری دو دل شده بود چون او هم ریمی
ولش را از لیست شناخته بود!تری آرام گرفت:(موضوع چیه؟)
ریمی انگشتانش را شل کرد:(نمی تونم بگم... هرآگاهی ممکنه به ضررتون تموم بشه!)
تری دیگر برای رهایی از دست او عجله ای نداشت:(یعنی خطری ما رو تهدید می کنه؟)
ریمی رهایش کرد:(تا به جزیره نرسیم نمی تونیم مطمئن بشیم)
(اونوقت دیگه خیلی دیر می تونه شده باشه!)
(اطرافت رو نگاه کن!تو راه فراری می بینی؟)
عرق سردی بر تن تری نشست:(اما...اما ما در مورد جزیره هم بی اطلاع هستیم)
ریمی لبخند تلخی زد:(یکی از ایندو ریسک رو باید قبول کنیم!)
تری دو دل شد:(پس می گی چکار کنیم؟)
(تارسیدن به جزیره براتون خبر میارم اما شما فعلاً کاری نکنید...تو با زدن زنگ خطر به قدر کافی
توجه جلب کردی!)
تری نالید:(اوف لعنت!)
نگاه ریمی به سوی ساشا چرخید:(بهتره دیگه با هم دیده نشید...)و قدمی عقب گذاشت و در حالی
که همچنان چشم بر ساشا داشت اضافه کرد:(به اون دوست عاقلت هم بگو لیست رو از کامپیوترش
پاک کنه!)
و برگشت وقاطی جمعیت شد.

dr.zuwiegen
17-04-2008, 18:22
خب! با اجازه صاحب تاپيک، من نظر خودم رو راجع به رمان "شيطان کيست" قرار مي دم. البته اول از همه بايد بگم که من هنوز رمانتون رو تا آخر نخوندم و بيش از 60 درصدش مونده که بايد خونده شه. مي دونم که موضوعش بکره و در آخر رمان با يک پايان بسيار عالي طرف خواهم شد و از طرف ديگر سعي شما در پنهان سازي شخصيتهاي رمان بسيار عالي و قابل تحسين است. اما من چند نکته را لازم مي دانم عرض کنم:
1- يک نويسنده بايد در حوزه نوشتن، يعني به کار گيري قواعد درست نگارشي، کلمات مناسب و املاي صحيح دقت کافي را اعمال کند. به نظر بنده حقير شما در اين زمينه يک مقدار ضعيف هستيد. به عنوان مثال شما براي قرار دادن صحبت افراد، از علامت پرانتز استفاده مي کنيد که خب، اين درست نيست. و اگر ان شاء ا... رمانهاي شما به چاپ برسند، اين عدم رعايت نکات نگارشي، آنها را با مشکل جدي رو برو مي کند. شما بهتر است که از علائم گيومه براي نقل قولهاي داستان استفاده کنيد (انجام اين کار و جايگذاري علائم پرانتز با کروشه با نرم افزار ورد به راحتي قابل انجام است). يک مقدار هم شما از لحاظ املايي دچار مشکل هستيد، مثلاً استفاده از کلمه "مطمعن" به جاي "مطمئن"؛ ويا استفاده از کلمه "گر چند" به جاي "هر چند".
2- در داستانها و رمانهاي شما معولاً تعدد شخصيتها بسيار زياد است. زياد بودن شخصيتها سردرگمي خواننده را زياد مي کند. آيا بهتر نبود در همين رمان شما به تدريج به معرفي همه افراد فاميل ويرجينيا مي پرداختيد، و آنان را هنگامي که ويرجينيا به خانه شان مي رفت، معرفي مي کرديد؟ نمي خواهم بگويم که هر رماني که در آن شخصيتها زياد باشد، رمان خوبي نيست. اما رمانها معمولاً از شخصيتهاي اصلي و فرعي تشکيل مي شوند که در رمان شما تعدد شخصيتهاي فرعي (شايد هم بي اهميت)، بسيار زياد است و اين نکته کمي از لذت خواندن رمان را کم مي کند. اگر شما سعي کنيد در کارهاي جديد کمي از اين شخصيتهاي اضافي کمتر کنيد بهتر مي شود.
3- شما تو رمانهاتون عادت داريد که از اسامي خارجي استفاده کنيد و در محيط و ممالک غربي، رمان رو بيان کنيد. به نظر شما وقت آن نيست که رماني با شرايط کاملاً داخلي در داخل محيط کشور خود و فرهنگ ايراني بنويسيد؟ به نظرم اگر رمانهاتون توي فضاي داخلي اتفاق مي افتاد، خواننده ارتباط بيشتري باهاش برقرار مي کرد. شما يک نويسنده ايراني هستيد، نه غربي! بعضي ديالوگهايي که شما در رمان داريد، از لحاظ فرهنگي زياد به جامعه غربي شباهت ندارد و به گونه اي به فرهنگ شرقي بيشتر شبيه است. البته نمي خواهم منکر تجربيات ظاهراً زياد شما و اطلاعات گسترده تان درباره جوامع غربي شوم. اما به عنوان يک فرد دلسوز، فکر مي کنم پيشرفت شما در گرو اين است که به فرهنگ خودمان بيشتر توجه کنيد. مطمئن باشيد در اين صورت، حداقل اندازه خانم فهميه رحيمي خواهيد شد!
بقيه نظرهام رو هم بعد از خواندن کامل رمان مي گم، چون تازه دارم به نقطه لذت بخشش مي رسم. موفق و مؤيد باشيد...

western
18-04-2008, 07:35
ممنون دوست عزیز باور نمی کردم حوصله بکنید و رمان های منو بخونید خیلی خوشحال شدم
حق با شماست راستش من در قواعددستوری واملایی خیلی ضعیف هستم و علتش اینه که خیلی مشتاق و متوجه
نیستم یعنی هر وقت رمان می نویسم عجله دارم موضوع رو پیش ببرم و زیاد حوصله نمی کنم به خود نوشته برسم
می دونم ایراد زیاد دارم و از شما معذرت می خوام در مورد شخصیت ها همیشه بی اختیار در ذهنم جا باز می کنند
یعنی تا بجنبم متولد شده اند و نمی تونم از صحنه خارجشون کنم مخصوصاً وقتی می بینم در زندگی همه خصوصاً
خارجی ها روابط زیادی وجود داره و برام مسخره میاد فقط شخصیتهایی که لازم دارم بسازم مثلاً در همین رمان
شیطان کیست شخصیت اون سه خواهر و سمنتا و حتی خود هلگا خیلی کمه و نالزومه اما اینکه دختری غیر از لوسی و ویرجینیا نباشه خنده دار بنظر میاد چون بقیه پسرها نقش داشتند!اتفاقاً زیادی شخصیت برای منم سخته
اما گفتم که هم برای طبیعی شدن هم ناخواسته پدیدار می شند...در مورد خارجی نوشتن هم همین طور یعنی فضا
و داستان در ذهنم ساخته می شه و نمی تونم تغییر بدم یعنی تغییر تمام ریتم و طرح رمان رو بهم می ریزه و شاید
خنده دار باشه بگم من با زندگی و وفرهنگ خارجی بیشتر آشنایی دارم تا مال خودمون.چون من زیاد با جامعه سروکار
نداشتم برعکس تمام دقایق با کانالهای خارجی و فیلمها و برنامه های خارجی کاملاً در محیط اونها بودم از طرفی
نه داستان ایرانی می خونم نه فیلمشون رو می بینم اینم به علاقه مربوطه یعنی هنر ایرانی با من سازگار نیست
اون پایان های منفی و داستانهای غم انگیز و ...من فکر کنم همون دو تا داستان کوتاه که مثلاً ایرانی بودند نوشتم
شاهکار کردم و دیگه دست به این کار نزنم(اینم دلیل وسترن بودن اسمم!)البته که سخته تمام دیالوگها و رفتارها رو
درست مثل فرهنگ غرب بنویسم چون من توی اون محیط نبودم اما خوب تااونجا که بتونم سعی کردم اگه رمان رانده شدگان رو بخونید می بینید که پیشرفت چشمگیری کردم!البته نمی خوام اشتباهاتم رو توجیه کنم قول می دم سعی
کنم در ادامه این ایرادها رو برطرف کنم.بازم ممنون دوست عزیز و امیدوارم از رمانم خوشتون بیاد

هبوط
22-04-2008, 18:02
وسترن عزيز
اگه صدام در نمياد معنيش اين نيست كه منتظر نيستم:31:

western
23-04-2008, 07:25
وسترن عزيز
اگه صدام در نمياد معنيش اين نيست كه منتظر نيستم:31:
اتفاقاً من همین فکر رو کردم بی خیال شدم :31:امروز حتماً ادامه رو می نویسم شرمنده:11:

pegah_f
23-04-2008, 19:23
وسترن عزيز
اگه صدام در نمياد معنيش اين نيست كه منتظر نيستم:31:
وسترن عزیز:
رمان جدیدت داره جذاب میشه...چرا زودتر قسمت های بعدیش رو نمی ذاری؟!:27:ما منتظریم:46:

western
24-04-2008, 08:32
در دست اکثر دخترا ن میزبان چند شاخه گل وحشی که از جای جای جزیره چیده بودند به چشم می خوردو حتی بتسی برای پیدا کردن گلهای بهتر مجبور شده بود داخل دره عمیقی که بچه ها اسمش را دره مرگ گذاشته بودند،برود.دوستش آلیس فولی با وراجی همیشگی اش دوشادوش او ایستاده ،حسادتش را مدام اعتراف می کرد:(تو که تا اونجا رفته بودی چند شاخه هم واسه من می چیدی!)
بتسی برای بار چهارم دسته ای از گلهای خوشرنگش را جدا کرد:(باور کن همین ها بودند...خوب بگیر دیگه!)
آلیس با لذت از دست انداختن او غرید:(نه منکه منتظر کسی نیستم....!)
بتسی وحشت کرد:(منم کسی رو نمی شناسم فقط...)
آلیس چشم بر کشتی که داشت لنگر می انداخت زمزمه کرد:(آره جونت...منو احمق فرض کردی؟هیچ فکر نمی کردم اینقدر کم بهم اعتماد داشته باشی من هرچی بوده بهت گفتم اونوقت تو...)
بتسی بیشتر وحشت کرد:(به خدا چیزی وجود نداره اگه رازی داشتم اول به تو می گفتم قسم می خورم...)
آلیس متوجه آمدن هم اتاقی اش،کترین شد و به سویش راه افتاد:(خوب پس چرا حالا چیزی نمی گی؟اون گلها رو حتماً واسه یکی چیدی که به من نمی دی!!!!!!)
بتسی نگران از رنجاندن او ،دنبالش راه افتاد:(نه به خدا محض خوش آمد گویی جمع کردم... منکه
می دم...بگیر اصلاً همه اش مال تو!)
و پیش کترین و ناتالی رسیدند.ناتالی فقط آخرین کلمه بتسی را شنید اما با همان یک کلمه ماجرا دستگیرش شد و با خشم رو به آلیس کرد:(بازم دخترک بیچاره رو سر کار گذاشتی؟)
بتسی با امیدواری به آلیس نگاه کرد.چهره ی شرور آلیس به خنده وا شد:(خوشم میاد آخه...دخترک ساده)
ونیشگانی از گونه ی بتسی گرفت!بتسی نفس راحتی کشید.ناتالی به منظور انتقام گیری رو به آلیس کرد:(ظاهراً ایندفعه ماهی های خوشگلی به تور افتاده!)
آلیس با شهوتی که به اندازه ی پر حرفی اش بی پایان بود نالید:(جون من؟تو از کجا می دونی؟)
ناتالی گفت:(آقای لیمپل پرونده هاشونو داده بود به کامپیوتر وارد کنم عکسهاشو دیدم!)
کترین با تعجب پرسید:(تو؟تو یا من؟)
ناتالی چشم غره ای به او رفت:(البته که تو هم کمکم کردی!حالا چه زود بهت بر می خوره؟)
کترین قصد او را فهمید ولب بست.آلیس دیوانه شد:(خدا لعنتت کنه ناتالی خوب منم صدا می کردی کمک!اوه حیف..حیف...)
کترین مثل همیشه بی حوصله به شوخی،دور شد:(لنگر رو انداختند می رم عکس بگیرم)
همه به سوی ساحل راه افتادند.بتسی هم با شوق دنبال کترین راهی شد تاگلها را قبل از پژمرده شدن بین جوانان مهمان تقسیم کند.آلیس دست دور بازوی ناتالی انداخت:(بده دوربینتو منم عکس بیندازم؟!)
ناتالی او را هل داد و راه افتاد:(نمی شه!تو فقط از پسرها وفقط از خوشگل هاش عکس می اندازی!)
آلیس خندان در پی او راه افتاد:(تو بده قول می دم ایندفعه هم از دخترها هم از پسرهای زشت عکس بیندازم)
ناتالی در حالی که دوربین را تنظیم می کرد،می رفت:(تو که اینقدر مشتاقی چرا به کار روزنامه نگاری نمیایی؟)
آلیس سر پیش برد و از عقب در گوشش گفت:(آخه توی قسمت اورژانس شانس لمس کردنشون رو هم دارم)
***
باز هم همه در عرشه بودند. ایندفعه بجای پیژامه،شنلهای بلند و کلاهدار که مسئولین برای حفاظتشان از
باران به آنها داده بودند،بتن داشتند.ساشا در گوشه ای با چمدانش ایستاده بود و مثل بقیه منتظر باز شدن پله ها بود.با وجود اینکه لیست را پاک کرده بود تمام چهره ها ونامها را بیاد داشت ومی توانست همه را در عرشه ببیند.همه غیر از تری و ریمی ولش!دیگر کاری نمی شد کرد.زمان تمام شده بود!فقط از غیبت مرموز آندو نگران شده بود.نگاهش بی اختیار در جستجو بود که رافائل مک نامارا را دید.او یکی از افراد داخل لیست بود و تنها کسی بود که تری را می شناخت.ساشا به سختی از میان جمعیت گذشت و خود را روبروی او رساند:(سلام شما باید آقای مک نامارا باشید درسته؟)
رافائل که بسیار زیباتر از عکسش بود،لبخند متینی به لب آورد و با صدای نرمی پرسید:(بله؟فرمایشی داشتید؟)
ساشا لب نگشوده هیاهویی در عرشه افتاد و جمعیت به حرکت درآمد.پله های کشتی را انداخته بودند و همه برای خروج عجله می کردند.ساشا به سختی خود را جلوی رافائل نگه داشت و گفت:(شما تری ویلسون رو ندیدید؟)
رافائل هم در حالی که با هر تنه ی سخت جوانان به سوی ساشا هل داده می شد گفت:(متاسفم...فکر نکنم بشناسمش!)
(به من گفت وقت سوار شدن کمکش کردید)
(من اسماشونو نمی دونم...شاید اگر بتونید ظاهرش رو توصیف کنید...)
ساشا گیج شد.پس رافائل به خیلی ها کمک کرده!لحظه ای که معطل کرد چهره ی تری را بیاد بیاورد در موج جمعیت به حرکت در آمد.رافائل هنوز چشم در او داشت .ساشا که انتظار او را دید صدایش را بلند کرد:(چشم آبی و...موهاش قهوه ای و صاف...چتری روی پیشونی می ریزه...قدش...)
ویک لحظه متو جه شد رافائل را گم کرده.

pegah_f
25-04-2008, 07:22
این قسمتش هم قشنگ بود...!:46:منتظر بقیه ی قسمت هاش هستییییییییییییییییم[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

western
26-04-2008, 07:17
خیلی خیلی معذرت می خوام که دیر می کنم راستش این روزها خیلی سرم شلوغه کمی خلوت شه تند تند تایپ
می کنم در حقیقت من این کار رو به عشق شما کردم که بخونید تشویقی به منم بشه زود زود کتابم رو بنویسم اما
می بینم که دیر می کنم خیلی ناراحت می شم سعی می کنم هر چی زودتر بقیه شو تایپ کنم بذارم شرمنده خلاصه..

Like Honey
29-04-2008, 18:16
وسترن جان کف کردیم بذار دیگه

هبوط
30-04-2008, 16:15
به به بالاخره پاي دخترا هم اومد وسط داريم به جاهاي خوبش ميرسيم:10:

western
01-05-2008, 07:42
در ساحل هیاهوی پر شوری افتاده بود جوانان میزبان برای کمک به حمل چمدانها و خوش آمد گویی و آشنایی هجوم می بردند و جوانان مهمان برای فرار از باران و مستقر شدن هرچه سریعتر در اتاقهایشان.با آنکه گلهای بتسی کم بود به هر کس که از روبرویش رد می شد می داد و بقیه با دیدن برخورد عادلانه او به باقی مانده ها بدون تبعیض زیبایی یا جنسیت گل می دادند.کترین از هر صحنه عکس می گرفت تا بهترینش را در تیتر بزرگ آنروز بیدازد و زیرش بنویسد(در ورود هنرجویان امسال
چه ها شد؟) اما ناتالی سعی می کردصحنه شکار کند اگر شخصی حرکتی عجیب و یا ظاهری غریب داشت عکس می گرفت.برای مثال از دختری که پنج چمدان بزرگ با خود آورده بود و اجازه نمی دادکسی در حملشان کمک کند ویا پسری که از دست دختران گلها را می قاپید به هوا پرتاب می کرد و همه را می خنداند.اما باز بیشترین عکس را مثل دفعه قبل از بتسی گرفت.بتسی در هر رودر رویی کاری می کرد که ناتالی احساساتی و شیفته می شد شوق او برای کمک و شاد کردن انسانها نظیر نداشت.چیزی فرشته خود در رفتارش بود که او را اصیل و محبوب تمام اهل جزیره حتی دختران حسود کرده بود.شوق غیر طبیعی او از دیدن مهمانان بر مهمانان هم تاثیر گذاشته بود بطوری که برای گرفتن گل از او صف می بستند و بتسی انگار که در عالم نبود لبخند بر لب بدون وقفه شاخه ای از دسته گلش که رفته رفته کوچک تر می شد جدا می کردو جلویش می گرفت تا هر کس رد می شود بتوان به راحتی بگیرد کم کم باران شدت گرفت و جوانان به شتاب عجیبی افتادند بطوری که هر کس قدم بر جزیره می گذاشت چمدان بدست شروع به دویدن می کرد جالب اینکه کسانی که به پیشواز آمده بودند قبل از آنها فرار می کردند تا جایی که چند دقیقه دیگر کسی از میزبانان غیر از ناتالی و بتسی نماند بتسی سر سختانه ایستاده بود وقصد نداشت مهمانان را تنها بگذارد نه لااقل تا وقتی که گلهایش تمام نشده بود. ناتالی با دیدن استقامت او قوت قلب گرفته مانده بود تا بعد از خروج آخرین مهمان از کشتی خالی عکس بگیرد و تیتری را که سه روز بود در ذهنش بود زیرش بزند(باز هم مروارید دریا تنها ماند)اما بتسی کم کم نا امید می شد چون گلهایش بخاطر ضربات قطرات تند و محکم باران با وجود سپر کردن خود پر پر و خیس شده بودند و زیبایی چندانی نداشتند که لایق مهمانان باشد از طرفی دیگر کسی به وجود او محل نمی گذاشت اما از طرفی هم دلش نمی آمد آخرین مهمانان رادر ورودشان تنها بگذارد پس دسته گلش را پایین آورد تا لااقل با لبخندش پذیرای مهمانان باشد که ناگهان یکی از شاگردان که غیر از فک و لبهایش چیز دیگری از زیر کلاه و شنل معلوم نبودجدا شده از صف دوندگان به سویش آمد و دستش را از زیر شنل به سوبی او دراز کرد و گفت:(به من گل می دی؟)
بتسی هیجانزده از صدای شهوت انگیز پسرک دسته گلش را بالا آورد:(اما اینها خراب شدند)
پسرک زمزمه کرد:(بنظرم اینطوری قشنگ ترند)
بتسی شوکه ونا مطمئن به دسته گل نگاه کرد تا لااقل شاخه گل سالمتری پیدا کند که پسرک با عجله گفت:(اگه نمی خواهی همه شو به من بده)
بتسی با تعجب دستش را پیش کشید:(البته)
و پسرک دسته گل را گرفت. بتسی بی اختیار نگاهش به تنها قسمتی از صورت جوان که قابل دیدن بود چرخید و متوجه لبخند کمرنگ اما تیز بر لبهای پر رنگ و خوش فورم پسرک شد.ناتالی به موقع توانست قبل از آنکه پسرک دسته گل را زیر شنلش فرو کند و دوان دوان دور شود از صحنه عکس بگیرد.او می دانست کشتی خالی تا مدتی آنجا در ساحل خواهد ماند لااقل با این هوای وحشتناک محال بود راهی دریا شود و از طرفی منبع سوژه به جلوی خوابگاه تغییر یافته بود و مطمئن بود کترین بخاطر باران جایی پناه گرفته و بی خیال مسئولیت کاری اش شده پس به سوی بتسی رفت:(بیا بریم)
بتسی کاملاً خیس شده بود اما باز سر تکان داد:(تو برو من می خوام تا اومدن آخرین شاگردبمودنم)
ناتالی به پله های کشتی نگاه کرد.چند نفر بخاطر داشتن بار زیاد به سختی می آمدندگفت:(فکر نکنم کس زیادی مونده باشه تو هم که دیگه گل نداری پس چرا می ایستی ؟)
بتسی از لای موهای سیاهش که خیس بر چشمان و گونه هایش افتاده بود به او نگاه کرد:(اما دیگه کسی برای خوش آمد گویی نمونده دلم نمی خواد وقتی وارد جزیره می شند تنها بمونند)
ناتالی برای اولین بار سرش داد کشید:(اما اینطوری مریض می شی)
بتسی سر تکان داد(مهم نیست فوقش یک سرماخوردگی کوچولو)
رعد وحشتناکی کوبیدو هر دو ترسیدند.ناتالی دستش را بر سرش گرفت و غرید:(تو یه احمقی)
و به سوی خوابگاه شروع به دویدن کرد.بتسی به پله های کشتی نگاه کرد دو نفر دوشادوش هم سلانه سلانه بی اعتنا به باران می آمدند.بتسی باخود زمزمه کرد:(حتماً عاشقند)
صدایی جوابش را داد:(هیچوقت زود قضاوت نکن)
بتسی با وحشت سر بر گرداند تا بداند چه کسی حرف او را شنیده که سایه ای بر سرش افتاد و جلوی فرود باران بر سر و صورت وتنش متوقف شد.وقتی سر بلند کرد پسری قد بلند با چتری در دست در یک قدمی اش دید و از شدت هیجان ناگهانی قدمی عقب گذاشت.جوان شنل بتن نداشت اما یونیفورم جزیره راپوشیده بود .موهای سیاه و صاف اش را عقب زده بود و عینکی باریک بر چشمان جذاب اما ساکتش زده بود.بتسی با عجله تعظیم کوچکی کرد:(من...من منظوری نداشتم معذرت می خوام)
پسرک به آندو جوان نگاه می کرد:(اون دو تا خواهر و برادرند)
اما بتسی دیگر نگاه نکرد سر خم کرده منتظر رفتن پسرک بود اما پسرک پیش آمد و چتر را دوباره بالای سر او گرفت:(چهار نفر موندند)
بتسی با تعجب و احتیاط سر بلند کرد پسرک به اندازه تن صدایش جدی بود.بتسی سر بر گرداند.دونفر دیگر جدا از هم دوان دوان می آمدند بتسی باعجله دست تکان داد و آندو در جواب لبخند زدند.پسرک پرسید:(اسمت چیه؟)
بتسی می دید که مجبور است به صورت جوان نگاه کنداما هنوز بخاطر قضاوت نادرستش از او شرم می کرد پس سر به زیر انداخت:(بتسی مارلون)
(تو هم می خواهی بری خوابگاه؟)
بتسی هنوز هم زمین را نگاه می کرد:(نه من باید برم آشپزخونه)
(پس بیا تا اونجا همراهی کنم)
بتسی سر بر گرداندفقط یک نفر از پله ها پایین می آمد.پسرک انگار که ذهنش را خوانده باشد گفت:(اون آخرین نفره می تونی بهش دست تکون بدی و بریم)
بتسی با تعجب سر بلند کرد:(مگه نگفتید چهار نفر موندند؟)
پسرک لبخند آرامی به لب آورد:(چهارمی منم)
بتسی از لبخند متین جوان هل کرد و سر خم کرد:(خوش اومدی)
پسرک چرخی زد و دوباره دوشا دوش او قرار گرفت(متشکرم...حالا بریم)

هبوط
01-05-2008, 10:00
آخ جون اين دفعه اول شدم
منتظره ادامش هستم
خواهر همينا رو مينويسيد جوونا رو هوايي ميكنيد ديگه
البته از ما كه ديگه گذشت بريم استقبال بايد بريم بدرقه

pegah_f
01-05-2008, 13:28
داره جذاب تر میشه....لطفآخیلیییییییییییی زود قسمت بعدی رو بذار...:20:منتظریم.

western
01-05-2008, 19:19
چشم سعی می کنم برسونم البته اینو در نظر بگیرید که رمان هنوز نوشته نشده...فعلاً پنجاه شصت صفحه رو نوشتم
خدا کمکم کنه [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

هبوط
07-05-2008, 21:27
چشم سعی می کنم برسونم البته اینو در نظر بگیرید که رمان هنوز نوشته نشده...فعلاً پنجاه شصت صفحه رو نوشتم
خدا کمکم کنه [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

هنوز خدا كمكت نكرده؟ :46:
منتظريم

pegah_f
18-05-2008, 19:35
وسترن جان پس ادامه ی داستان چی شد؟!
ما که چشمامون به صفحه ی مانیتور خشک شد!!:41:

CECELIA
06-06-2008, 06:49
دوست عزیز این داستان هم مثل داستانه ای قبلیت عالیه
من همیشه دنبال می کنم
می خواستم یک تشکر جانا نه از شما داشته باشم
خسته نباشی منتظر ادامه ان هستم

western
06-06-2008, 12:43
جلوی ساختمان اصلی غوغا بود.یکی از مسئولین دختران را که تعدادشان یک چهارم پسران بود جدا می کرد تا برای جاسازی به خوابگاه دخترها ببرد.کلودیا و مایکل و کوین بالای پله ها پیش خانم بارتل ایستاده بودند و دو نفر از شاگردان از عقبشان چتر بالای سر آنها گرفته بودند.قبل از آن سه خانم بارتل پرونده اش را گشود.:(بهتره عجله کنیم)
کلودیا با وحشت به مایکل نگاه کرد.تا آندو بتوانند بهانه ای پیدا کنند تا مانع شوند کوین با عجله گفت:(از طبقه چهارم شروع کنیم سال قبل یادتونه چقدر توی راهروها شلوغ شد؟)
خانم بارتل سر تکان داد:(درسته حق با شماست...پس اول طبقه چهارم بعد سوم بعد دوم بعد اول..)
کلودیا نفس راحتی کشید و کوین رو به آندو کرد و وانمود کرد بی اطلاع است:(لیست طبقه چهار دست کیه؟)
مایکل جواب داد:(من)
کوین چشم غره رفت:(بخون دیگه)
مایکل با دستپاچگی پوشه را باز کرد و شروع به خواندن اسمها کرد اما صدای بچه ها که اکثرشان نق می زدند و شرشر باران از طرف دیگرمانع شنیدن می شدکلودیا از هولش داد زد:(بلند تر مایک!)
و مایکل صدایش را بلند تر کرد:(دنیس کروکر...مارتین هریس...دریک رویل...)
اسم هر کس که خوانده می شد جدا شده از بقیه چمدان بدست از پله ها بالا می آمد و به اشاره کلودیا راهی طبقه چهارم می شد.مایکل از ترس آنکه بچه ها قبل از آنکه او بتواند سه نفر رابه اتاقهای مورد نظرراهنمایی کند،جاسازی بشوند،لیست را تند تر خواند تا آنکه به اسم آن سه رسید اما به منظور احتیاط جدا از هم خواند:(جوزف بروگمان....هان کریستوفر....ریمی ولش....وینسنت هانت....فیرد روبن...بنجامین بروگمان...)کلودیا بجای مایکل زیر چشمی نگاه کرد.معلوم نبود کدامیک از آنها افراد داخل لیست بود.چهره هیچکدام از زیر شنلها و کلاهها علوم نبود.مایکل با خواندن آخرین اسم نفس راحتی کشید و بدنبال گروهش وارد سالن شد و به این هم اکتفا نکرد و شروع به دویدن کردبطوری که جوانان متعجب و هراسان از سر راهش کنار می رفتند!کلودیا با دیدن شدت هیجان او بخنده افتاد اما کوین عصبی شد.اینبار خانم بارتل رو به آندو کرد:(من طبقه اولم یکی از شماها باید طبقه سوم باشید...)
کوین پرونده اش را خونسردانه باز کرد:(منم...)
و شروع به خواندن اسمها کرد....
***

باران کمتر شده بود اما جوانان که خسته و خیس شده بودند هنوز هم عجله می کردند.کترین با فکر اینکه بقدر کافی عکس گرفته،به دفتر روزنامه برگشته بود اما ناتالی اینبار وارد سالن خوابگاه شده بود و بی خیال به متلک گویی پسرها، به امید پیدا کردن سوژه دوربین بدست می گشت که صدای زمین خوردن یکی وترکیدن قهقهه جوانان او را متوجه در ورودی کرد.یکی از پسرها روی چمدان بزرگی افتاده بود و هرکس از عقب می آمدتا تشخیص بدهد پایش گیر می کرد و بر روی هم می افتادند.جالب این بود که پسرک بیچاره گوشه شنل یکی را چسبیده بود ول نمی کرد و آن یکی برگشته بود تا در بلند شدن کمکش کند.ناتالی هم بخنده افتاد و طبق عادت لنز دوربین را به سوی آنها برگرداند تا این صحنه را اگر چه شاید بدرد روزنامه نخورد برای خود به عنوان خاطره حفظ کند که بعد از اولین عکسی که انداخت دستی جلوی لنزش را گرفت و دوبین را همراه سر او عقب هل داد!دوربین به چشم ناتالی فرو رفت و بدرد آورد.در سالن صدای وای کشیدن به هوا بلند شد و ناتالی با خشم دوربین را پایین آورد تا ببیند چه کسی این جسارت را کرده که با زیباترین چهره ای که در عمرش می دید روبرو شد!پسرک چشمان سبز و کشیده اش را به او دوخته بود و با خشم دندانهای سفیدش را که از لای دولب خوش ترکیبش دیده می شد به هم می فشرد.ناتالی هر کاری کرد دهان بگشاید و جواب تندی بدهد نتوانست.انگار که کل قدرتش را از او سلب کرده باشند قفل شده در زنجیر نامرعی و غریبی ماند!جوان هم قصد شکستن زنجیر را نداشت آنچنان عصبانی بنظر می آمد که می توانست ساعتها برای مجازات کردن دخترک فضول همانجا بایستد و به نگاه کشنده اش ادامه بدهد اما کسی او را صدا کرد:(جوزف...اون داشت کارش رو انجام می داد)
جوزف؟...جوزف...این اسم نمی توانست اینقدر خوش آهنگ و دلنشین باشد؟!نوک زبان ناتالی چرخید و اسم را برای خود تکرار کرد.پسرک بالاخره زنجیر را پاره کرد.قدمی عقب گذاشت و زمزمه کرد:(غلط می کرد!)
و برگشت و به طرف جوانی که زمین خورده بودو حالا با همان چمدان کناری منتظرش ایستاده بود،رفت.گوشهای ناتالی با صدای غریبی پر شد...تاپ تاپ....

Mahdi_Shadi
06-06-2008, 20:16
سلام خواهر گلم!
بازم خودم اول شدم عزیزم!:دی
خیلی قشنگه...آخه جز این چی میشه گفت....خود بگو آخه!!!

vahidhgh
06-06-2008, 20:34
عالی بود
منتظر بقیه اش هستم

CECELIA
07-06-2008, 05:23
عالی بود خسته نباشی
من عاشق نوشته های شمام
ممنون که فصل رادادی

rsz1368
07-06-2008, 16:07
چه طوري خانم.
خوبي
بابا تو اصلا درك نمي كني من كنكور دارم نمي تونم از خير اين رمان هاي قشنگ بگذرم؟!
واقعا محشر دوست جون

rsz1368
07-06-2008, 16:15
سلام خواهر گلم!
بازم خودم اول شدم عزیزم!:دی
خیلی قشنگه...آخه جز این چی میشه گفت....خود بگو آخه!!!

چه مشوق خوبي
داداش به اين خوبي كمك دوست جونم بكن تا رماناش رو چاپ كنه
منم كنكور بدم هر كاري بتونم مي كنم

Mahdi_Shadi
07-06-2008, 21:54
چشم...خواهرم لب تر کنه خودم براش چاپ میکنم اصلاً....! میگید نه....امتحان کنید!
تازه دوست جون خواهرم معلومه که دوست جون خودمم هست!

western
08-06-2008, 05:10
ای بابا مگه من چی نوشتم اینقدر دارید هندونه بارم می کنید یعنی زیر بغلم جاسازی می کنید؟هنوز رمان شروع نشده که دو سطر ناقابل می نویسم اینقدر تحویلم می گیرید به خدا لوس می شم...میبینم که مهدی داداشی گلم بازم سربلندم کرده و مثل همیشه دوشادوشم ایستاده..
راستی دوستای جدید هم پیدا کردم.... وحید جان خوش اومدی به تاپیک خاک خورده من ....به به رزیتا جان هم اینجاست منکه فکر نمی کردم به یادم باشه آبجی...از همتون ممنونم من یک مدت سرم شلوغ بود اما از این به بعد سعی می کنم انشالله زود زود بنویسم تا از شرمندگی شماها در بیام

CECELIA
08-06-2008, 06:33
منتظر ادامه ی داستان هستم

western
08-06-2008, 18:55
سالن غذاخوری پشت خوابگاه بود اما بنظر می آمد پسرک با وجود تازه وارد بودن با جزیره آشناست بطوری که بتسی نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد وپرسید:(شما قبلاً به جزیره اومده بودید؟)
پسرک سربرگرداند و به بتسی که قدش به زحمت تا بازویش می رسید نگاه کرد:(نه...چطور؟)
بتسی از نگاه متین پسرک هل کرد و به روبرو نگاه کرد:(آخه من راه رو نشون ندادم اما شما تونستید پیدا کنید)
پسرک با خود خندید:(من فقط قبل از اومدن در مورد جزیره اطلاعات زیادی کسب کردم)
بتسی قانع شد و باشوق گفت:(چطور بود ؟خوشتون اومد؟)
پسرک هم لبخند ضعیفی به لب آورد:(خوشم نمی اومد نمی اومدم)
بتسی سر تکان داد:(منم اینجا رو خیلی دوست دارم)
(از کی اینجایی؟)
(دو سال شده)
(تو چه رشته ای هستی؟)
بتسی برای اولین بار بخاطر جوابی که می خواست بدهد احساس شرم کرد:(من فقط توی آشپزخونه کار می کنم)
پسرک از شدت تعجب سر جا ماند:(چرا؟به زور دارند ازت کار می کشند؟)
بتسی با شرم بیشتری خندید:(نه...این انتخاب من بود)
پسرک بیشتر تعجب کرد:(اما چرا؟)
بتسی سر به زیر انداخت.مثل همیشه بدون اینکه علتش را بفهمد جواب همیشگی را داد:(من این کار رو دوست دارم)
منتظر بود پسرک مثل بقیه بگوید(کجای کلفتی رو دست داری؟)اما او برعکس زمزمه کرد:(می تونم علتش رو بفهمم)
بتسی با ناباوری سر بلند کرد:(جدی؟من خودم علتش رو نمی دونم)
پسرک با لبخند قوی تری بر لب گفت:(مطمئنم اگه می دونستی دیگه به این کار ادامه نمی دادی)
بتسی شوکه شد:(چی؟من منظورتونو نمی فهمم)
پسرک به او نگاه پر مهری انداخت:(حدس می زنم بیشتر دوست داشتی توی اورژانس کار کنی اما دیدن مریض و زخمی دلتو بدجوری بدرد میاره درسته؟)
اینبار بتسی شوکه سر جا ماند:(از کجا فهمیدید؟)
اما پسرک بجای جواب دادن ساختمان غذاخوری را نشان داد:(اونجاست مگه نه؟)
بتسی مسیر دست او را تعقیب کرد وخانم شیلز را در چهار چوب در دست به کمر منتظر او دید و وحشت کرد:(اوه خدای من دیر کردم)و رو به او کرد:(از همراهی و کمکتون متشکرم)
و قبل از آنکه به پسرک فرصت خداحافظی کردن بدهد شروع به دویدن کرد.پسرک در حالی که به دور شدن او نگاه می کرد با خود گفت:(اگه می خواهی به مردم کمک کنی باید اول مواظب خودت باشی)

vahidhgh
08-06-2008, 23:26
باز هم مثل بقیه نوشته هایت عالی بود

CECELIA
09-06-2008, 05:10
western جان ممنونم عزیز از اینکه تلاش داری فصل را زود برسونی بهت یه خسته نباشید حسابی می گم
راستی یه در خواست داشتم دنبال چند تا اسم خوب دخترانه و پسرانه انگلیسی و فرانسوی بودم می تونی کمکم کنی

western
09-06-2008, 07:06
البته عزیز...بفرما(می خواستم پیغام خصوصی بذارم بعد گفتم شاید بدرد بقیه هم خورد در ضمن از زیپ کردن هم ترسیدم چون اکثر سیستم ها فونت های فارسی رو بهم می ریزند وناخوانا میشه....)

پسرها:آبراهام-آدام-آلن-آدرین-آلبرت-آلکس-آندره-آنتونی-آرتور-آرچیو-آوریل-آرنی-آگات-آلف-آگوستین-آیدن-آیزاک-آرگند-آیون-آکسل-آدلن
فرانک-فردریک-فیلیپ-فرانسیس-فیلیکس-فلایچر-براد-برو--بنجامین-بیسماک-برونی-برنارد-برایان-برندین-بروس-برنت-بوید-بروگمان
بوریس-بری-بنجو-برایس-الکساندر-اسکات-استیو-استف-استوارت-اسپنسر-اندی -ارنست-ادموند-استفان-الیور-اریک-الویس-ادوارد- اسپارک-اروین-اندرو-ادین-اتان-استنلی-ازوالد-ادگار-استن-انگس-المور-اون-اشتن-الوین-سم-سباسچن-سیدنی-سامرست-سیلور-
سیلوستر-سدریک-سیرل-سسیل-ساموئل-شاون-شن-شرمن-شارل-شیمس-شروود-چارلی-چاک-چارلز-چستر-چنس-دوگار-داگلاس-
دیوید-دوئن-دونالد-دیویس-دانیل-دیرک-دسموند-دیک-دومنیک-دمین-درین-دواین-دیلن-جاناتان-جیسن-جری-جورج-جولز-جسی-جرالد -جوزف-جیمز-جونیور-جان-جیمی-جنجو-جک-جفرسون-جرمی-جاشوا-جاکوت-جاستن-جورگن-جیلز-جوناس-هربرت-هاوارد-هاروی-هانس-
هاکلبری-هوک-هارولد-هنری-هامفری-هکتور-هنریک-هرمن-هلموت-کلارک-کریس-کارل-کوین-کریسچن-کارلوس-کیل-کریستوفر-کولین
کلینت-کلاید-کرشاو-کورت-کیپ-کارمن-کلیفتن-گیلبرت-گادفری-گراهام-گریگوری-گراد-گاس-گاستن-گابریل-لویی-لوکاس-لوری-لودویک-
لارنس-لوک-لری-لئونارد-لیونل-لزلی-لیام-لیندل-لوگان-نیکلاس-نلسن-نرمن-نیل-نیجل-ناتانیل-نرمن-نیگل-نایل-یوناس-یوری-یوید-یوجین
مورگن-مکس-مارتین-ماروین-میلز-موریک-مارتی-ملکم-ملویل-میکی-مارشال-مارک-موریس-مایکل-مارلون-میلتون-ریک-راس-ریموند-ریدن-
رندی-رابرت-روی-راجر-رابین-ریچارد-ریفورد-ریچموند-رئالف-رادنی-رویین-رولند-راب-روبن-رونالد-ریدلی-راین-رندولف-راسل-تریستان-تئودور-
توماس-تیموتی-تری-توبی-تریور-توبیاس-تراویس-تروس-پاتریک-پیتر-پیجی-پل-پیرسی-وینی-ویکتور-وایت-ویلیام-وودی-وینسنت-ولتر...


خوب اینها قسمتی از اسمهایی بود که من جمع کردم اونهایی که رنگی کردم اسم اصیل انگلیسی هستند البته من اونطور حدس میزنم اینم بگم دیگه اسمها در همه جای دنیا حتی فرانسه قاطی شدند اما گفتم شاید می خواهی انگلیسی قدیمی بنویسی لازمته شرمنده برای دخترها دیگه وقت نکردم فردا صبح اونها رو هم برات تایپ می کنم

Mahdi_Shadi
09-06-2008, 13:24
...
.
.
.
چیه خب آبجی....چرا این جوری نگام میکنی...؟!!! دیر رسیدم خب.....!
یه دنیا شرمنده....یه دنیااااا....حتی بیشتر...
مثل همیشه تک تک کلمات و توصیفات و دیالوگای نوشته ات رو دوست داشتم....امّا حالا این وسط تکلیف یه داداش که دیر رسیده چیه....؟! آبجی میبخشدش؟

LONELY500
09-06-2008, 19:46
سلام western جون
بابا ایول
خیلی باحالی
ادامه بده حتما موفق میشی

CECELIA
10-06-2008, 04:16
westernجان ممنونم عزیز یه دنیا لطف کردی

CECELIA
11-06-2008, 04:54
westrn جان ببخشید عزیز یه سوال داشتم برای اینکه داستان فقط از زبان شخصیت اول روایت بشه
و بخواد همه چیز و حالت های افرادی که باهاشون برخورد داره و همچنین یه حالت و عکس العمل های انها را به طور طبیعی بیان کنه
به نظرت بهترین راه کدامه
می خوام داستان فقط از نظر شخصیت اول بیان بشه باهاش مشکل دارم

western
11-06-2008, 06:07
دوست عزیز من نمی دونم شما از چه مشکلی صحبت می کنید اما به نظر من برای بهتر وراحت تر شدن کار شما اولاً باید تمام نکات
شخصیت تان را بشناسید و بعد در مواجه شدن با شخصیتهای دیگر خودتان را کاملاً بجای شخصیت اولتان بگذارید به خودتان بگید من اگر
الان جای این بودم چی می گفتم؟چکار می کردم؟کجا می رفتم؟مشکلی که اکثراً در شخص اول برمی خوریم بیخبری و آگاهی ضعیف فرد از اطرافیان و موضوع داستان....برای مثال نمی تونی بنویسی "من در آشپرخانه داشتم برای خودم چایی می ریختم و اونم پشت پرده قایم شده بود منو نگاه می کرد!!!!!!(اگه می خواهی خواننده بفهمه یکی پشت پرده است اما شخص اول نفهمه)تو می تونی مثلاً
داستان رو گذشته تعریف کنی...بگی "اونروز که من رفته بودم آشپرخونه چایی بریزم اونم پشت پرده قایم شده بود و من نمی دونستم..."یا از شخصیتهای دیگه کمک بگیری یکی دیگه توی آشپزخونه باشه و مثلاً به شخص اول بگه "وقتی به دنبال تو وارد آشپزخونه شدم احساس کردم یکی پشت پرده است..."من برای اینکه در داستانم موفق بشم اغلب شخص رو در موقعیت محبوبی
قرار می دم طوری که هسته خانواده و یا دوستاش باشه و همه به اون اعتماد کنند و ازش کمک بخواند این یه روش مفیده که اکثراً خواننده ها هم جلب شخصیت خوب می شند تو نمی تونی از زبان یک شخص گوشه گیر حرف بزنی چون در هیچ ماجرایی نقشی نخواهد داشت!!!!!!از طرفی گذشته نوشتن فضا رو کمی دلگیر می کنه اینکه ماجراها اتفاق افتاده و حالا یکی تعریف می کنه شور و شوق داستان رو کم می کنه البته این نظر منه بازم اگه مستقیم می گفتی درحین نوشتن به چه مشکلی برمی خوری راحت جواب می دادم امیدوارم لااقل حرفهای مفیدی گفته باشم موفق باشی

western
11-06-2008, 06:32
اینها هم اسم دختر
آلیس-آنابل-آنجلا-آماندا-آند-آندریا-آگاتا-آیرییس-آیوی-آلیسون-باربارا-بیوتی-بورلی-بیرتنی-بریجیت-بئاتریس-بتسی-بکی-بریتانیا-بلیندا-
بلا-بس-برندا-شیلا-شارلوت-شلی-شرلی-شورا-شرون-شنن-ادا-اما-ایمی-النا-اریکا-الایزا-الی-الینور-امیلی-اوما-اسکارلت-الیزابت-
اگنس-ایزابل-الیویا-استیفانی-الیت-ادیس-ایلین-انگرید-ایرنه-استلا-اورسولا-سبرینا-سمنتا-سیدنی-سرنا-سونیا-سوفیا-ساندرا-سوزانا
سندی بل-سیسیلیا-سیگورنی-سلما-سامارا-سی سی-دونا-دیانا-دروتی-دبورا-دوریس-دافنه-ددری-دبی-دورا-دیان-دمی-دی زی-
دالی-دورین-جولی-جودی-جوجیا-جودیت-جولیت-جسیکا-جینا-جنیفر-جرالدین-جیلیان-جی ان-جیل-جوانا-جاسلین-جاکلین-جنت-
جس-جولیا-فیونا-فانی-فلورانس-فیریدا-فلورا-فیبی-فیلیکسی-هنریتا-هیلاری-هالی-هلن-هیلدا-هانی-کارل بت-کندی-کیمی-کاترین-
کلودیا-کرولاین-کری-کلارا-کارلا-کیسی-کاتیا-کلئو-کلیر-کلاریس-گلوریا-گرتا-گیریزیلا-گرترود-گلدی-گوون-گلوری-لوسی-لی-لیزا-لیندا-لورا-
لیزاماری-لین-لیو-لی لی-مری-مونیکا-ماریا-مگی -مریبت-مارگاریت-میرا-مارسی-می-مگ-میلدرید-مایرا-مونا-ماریسا-مارلن-مادلن-
میشل-مریل-میراندا-میبل-رزمری-ریتا-ربکا-رزیتا-رومینا-ریکاردینا-راشل-رجینا-رزالیندا-رنه-رونا-تینا-ترازا-تیرسی-ترینی-تی-تیریشا-
تریکسی بل-پگی-پولی-پاملا-پاتریشیا-پائولین-پرل-والرین-ورونیکا-وندی-ویولا-وانسا-ویکتوریا-ویونا-ویرجینیا-وینی فرد-ویتنی.

pegah_f
11-06-2008, 10:21
وسترن جان خیلی خیلی جالب شده هاااا!!!:11:
....اگه زود به زود ادامه ندی من یکی میمیرم!![ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]امیدوارم این یکی هم مثل 2تا رمانی که گذاشتی عااالی بشه!(که اطمینان دارم میشه!)
منتظر ادامه ش هستم!(هستیم):
پگاه:20:

Mahdi_Shadi
11-06-2008, 13:23
آبجی کجایی؟....بابا تو فامیل خوبیت نداره این قدر همه منتظرت باشن....حالا هی من صدام در نمیاد تو میری و پیداتم نمیشه....بابا من آبرو دارم....!:دی

western
11-06-2008, 15:53
کوین بدون هیچ اضطرابی اسمها را می خواند بطوری که باوجود متیوس آلواردو که از لیست خانم بارتل دزدیده بود یکبار هم قاطی نکرد اما اینبار بدبختی دیگری دامنگیرش شد.دونفر دیگر نبودند.کوین برای بار سوم تکرار کرد:(تری ویلسون،رافائل مک نامارا...)
و باز نگاهش بر جوانان باقی مانده در حیاط چرخید.کلودیا هم از هولش اسمها را بجای کوین تکرار
کرد.ساشا ناباورانه اطرافش را دید زد.از غیاب تری با خبر بود اما رافائل چرا؟مطمئن بود او را در حین پیاده شدن از کشتی دیده بود.کوین خونسردانه رو به خانم بارتل کرد:(من لیستم رو می خونم برم شما اگه این دو نفر رو پیدا کردید به طبقه سوم راهنمایی کنید)
قلب کلودیا از نگرانی به لرز افتاد اما کوین آرام بود.لیستش را تمام کرد و رفت.حالا نوبت او بود.او هم از لیست خانم بارتل یکی دزدیده بود و حالا می دید خانم بارتل دارد لیستش را چک می کند.بهتر دید همان شخص را زودتر بخواند تا از دید و دست خانم بارتل دور شود:(ساشا دومنیک...مارک مک براید...آلن ویدور...)
ساشا که از اول لیستها را شنیده بود در اینجا هم نتوانست ربطی پیدا کند.اسمها جدا از هم و در طبقات جدا افتاده بودندفقط می ماند اتاقها...دستی به شانه اش خورد و اوراترساند.رافائل بود.کلاه شنلش بر شانه هایش افتاده بود وموهای طلایی و بلندش خیس بر گونه و گردنش چسبیده بود و نفس نفس می زد:(دوستت رو پیدا کردم!)
و دستش را پیش کشید و تری بدون شنل با چهره ای عصبانی از پشتش ظاهر شد.ساشا باورش نمی شد:(تو...تو دنبال تری رفته بودی؟)
رافائل با تعجب پرسید:(مگه دنبالش نمی گشتی؟)
کلودیا با نگرانی تکرار کرد:(ساشا دومنیک)
ساشا گیج شده از رفتار پسرک نمی شنید!این پسر یا فرشته بود یا دیوانه!تری غرید:(کجاست؟پسرک احمق کجاست؟)
ساشا هنوز هم چشم بر رافائل داشت:(کی رو می گی؟)
کلودیا با خشم و ترس شدید تر تکرار کرد:(ساشا دومنیک)
ساشا بخود آمد و رو به تری کرد:(بریم...تو هم طبقه دوم هستی)
رافائل سر خم کرد:(پس من برم...خداحافظ)
اما ساشا با عجله بازوی او را گرفت:(صبر کن...)
رافائل ایستاد:(کار دیگه ای داری؟)
ساشا بی اختیار لبخند زد:(تو...خیلی خوبی!)
رافائل لبخند شرمگینی به لب آورد که زیبایی ظاهری اش را دوچندان کرد:(قابلی نداشت...هر وقت به کمک احتیاج داشتید می تونید روی من حساب کنید)
و خود را رهانید و دوان دوان وارد جمعیت شد.کلودیا قصد کوتاه آمدن نداشت.بنظر می آمد غیبت آن سه نفر مشکوک تر از آن است که نادیده گرفته شود.پس باز هم داد زد:(ساشا دومنیک!)
خانم بارتل بالاخره رو به او کرد:(اون توی لیست منم هست!)
کلودیا آب دهانش را قورت داد و با خشم گفت:(فعلاً که غایبه!)
خانم بارتل به او نزدیک تر شد:(آلواردو هم توی لییست من بود.)
کلودیا طبق نقشه با تمسخر گفت:(پس لیست شما ایراد داره!)
خانم بارتل با ناباوری دوباره مشغول چک کردن لیست خود شد.ساشا رو به تری کرد:(کجا بودی تو؟)
تری اشاره داد راه بیفتند:(توی یکی از دستشویی های کشتی قفل بودم)
ساشا شوکه شد:(چرا؟)
تری غرید:(نپرس چرا؟بپرس کی این کار رو کرد!)
ساشا وحشت کرد:(یکی از مسئولین؟)
(خیر اون پسره بی سروپا...ریمی ولش!)
ساشا شوکه شد:(ولش؟اما چراباید این کار رو بکنه؟)
(چه بدونم؟بذار دستم بهش برسه...نفهمیدی اون آشغال کدوم طبقه افتاد؟)
(فکر کنم طبقه چهارم...تعریف کن ببینم چی شد؟)
کلودیا از یافتن ساشا ناامید شده بود و ادامه لیستش را می خواند بی خبر از آنکه لیست او هم مثل لیست کوین و مایکل کامل شده بود.
تری دوشادوش ساشا وارد سالن شد:(منم مثل بقیه حاضر شده بودم بیام عرشه که یکی از پسرها رو دیدم و فقط از روی کنجکاوی اینکه شاید شباهتی بین خودمون پیدا کنم پیشش رفتم.هنوز سلام نداده بودم که پسره احمق صدام کرد:"تری ویلسون آقای افرون باهاتون کار داره!"طوری وانمود می کرد انگار منو نمی شناسه مونده بودم آقای افرون کیه؟رفتم پیشش گفت دنبالم بیایید!ترسیدم پیش بچه ها چیزی بپرسم دنبالش از راهروها گذشتم از جلوی دستشویی ها که رد می شدیم ایستادو اطراف رو دید زد. فکر کردم می خواد چیزی بگه که یهویی منو توی یکی از دستشویی ها هل داد و در رو از عقب قفل کرد!)
(حتماً ترسیده تو به اون پسره چیزی بگی!)
(خوب اینو می تونست توی راهرو بگه...اصلاً مگه اون کیه که ماباید به حرفش عمل کنیم؟اونم مثل ما یکی از افراد داخل لیست!)
(می دونی تری...حالا دیگه منم کمی دودل شدم تا خطری ما رو تهدید نمی کنه بهتره صبر کنیم تا علت انتخاب شدنمون رو پیدا کنیم...شاید جواب خیلی ساده ای داشته باشه شاید هم خیلی جدی باشه و هر آگاهی ما وضع رو بدتر کنه حالاتنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که سعی کنیم همدیگه رو بشناسیم تا تشابه ها رو پیدا کنیم و موقعیتمون رو بسنجیم و اگر لازم شد تحقیق کنیم بعد...)
تری عصبانی شد:(اون بهت چیزی گفته؟)
به طبقه دوم رسیده بودند.ساشا با بی حوصلگی به انتظار خوانده شدن اسمش چمدانش را زمین گذاشت:(نه من فقط خسته شدم!تو هر کاری دلت می خواد بکن من دیگه نیستم!)
تری تعجب کرد:(اما تو هم یکی از ما هستی یعنی نگران نیستی بفهمی موضوع چیه؟)
ساشا جواب نداده کلودیا صدا کرد:(ساشا دومنیک...ونیز کینگ....بروکلین کینگ اتاق ب سی و سه)
نگاه آندو بر هم قفل شد.تری نالید:(توی یک اتاق افتادیم...حالا چی داری بگی؟)
ساشا با تردید زمزمه کرد:(شاید تصادفیه؟)
(یااگه بقیه هم جدا افتاده باشند؟)
ساشا چمدانش را برداشت:(برو بالا...تو طبقه سوم هستی)
و تری شروع به دویدن کرد.

Mahdi_Shadi
11-06-2008, 19:25
اول!
.
.
.
عالی تر از عالی گلم. نمیشه یه جوری زودتر همشو بذاری؟میخوام زودتر بشینم و بخونم و تهشو در بیارم! عادت دارم یه کتاب وقتی شروع کردم دیگه نذارم زمین تا یا تموم شده باشه یا دیگه نتونم ادامه بدم!
تازه این مال کتاب غریبه هاست! دلم داره غنج می زنه برای خوندن کامل کتاب تو گلم........کاش زودتر همشو آپ کنی

western
11-06-2008, 22:56
مهدی جون منم از خدام بود زودتر می تونستم بنویسم بماند که فقط یک صدم رمان نوشته شده یک هزارمش هم تایپ نشده یعنی اینها رو همین امروز تایپ کردم گذاشتم و دیگه تایپ شده ندارم که بذارم فردا بازم تکه ای تایپ می کنم تا بتونم بذارم اینجا..خلاصه شرمنده همتونم...بادلگرمی شماست که می نویسم...

hadious
11-06-2008, 23:04
وسترن جان از وقتی که تاپیکت منتقل شد اینجا زیاد بهش سر نزد دلم برای رمانهای زیبایت تنگ شده بود امیدوارم این یکی هم مانند دوتی قبلی عالی باشه دوستت دارم

CECELIA
12-06-2008, 04:40
وسترن جان هم بابت اسامی و هم قسمت جدید ممنون عزیز
خسته نباشی
ممنون از راهنمایی
می خواستم همه داستان همون طور که تو زمان حال می گذره روایت کننده هم ان یه نفر باشه یه چیزی مثل رمان رانده شدگان
فقط راوی داستان کسی مثل سایمن باشه اما بتونه همه جنبه های افراد و ویژگی هاشون را بیان کنم
من تو این زمینه خیلی مشکل دارم نه اینکه تازه کارم
ببینم شما وقتی می خواهید یه چیزی را توضیح بدید چه ویژگی را رد نظر می گیرید تا زیاد در ان مورد که صحبت می شه حرف نزنید
اینم یه مشکل دیگه از یه مبتدی

western
12-06-2008, 05:49
خواهش می کنم دوست عزیز.انتخاب کسی مثل سایمن عالیه چون فرد کمک کننده است و حضور داره وخوش صحبته اگه شخصیتت
کسی مثل اون باشه کارت راحت تره فقط من منظورت رو از مشکلت نفهمیدم ...منظورت از یه چیز چیه؟شخص؟موضوع؟اشیا...
یعنی چی تا زیاد در اون مورد که صحبت می شه؟منظورت بین کاراکتر هاست؟کاراکترها از چیزی صحبت می کنند و شما می خواهید یک چیز دیگه رو توصیف کنید؟اون چیز چیه؟یعنی واضح تر بگید راحت تر می شه صحبت کرد و فکر کنم مثال بزنید بهتره...شرمنده !

CECELIA
12-06-2008, 06:53
ببین دوست عزیز
مثلا شخصیت اصلی xو شخصیت دوم y
x می خواد احساسات شخصیت دوم را بیان کنه به طوری که گوینده خودش هستش اما باید به گونه ای باشه
که وقتی خواننده ان را می خونه احساس کنه که از زبانه y هستش
همه چیز از زبان خودشه راوی داستانه و در زمان حال

western
12-06-2008, 11:15
خوب این کار خیلی سخت و نوینی باید باشه فکر کنم باید x فقط نظر بده اینطور که مثلاً انگار داره با خودش حرف می زنه در ذهنش درگیر باشه همه خیال می کنند y.... می تونی با آینه شروع کنی اینطور که مثلاً بگه"می دونم وقتی به چهره خودت توی آینه نگاه می کنی فکر می کنی .....(اینجا هر چی می خواهی می نویسی)اینطوری خواننده فکر میکنه y با خودش درگیره و داره خودشو تحلیل می کنه تا خواننده اونو بشناسه در حالی که x داره نظرشو می گه!داستان اینطور می تونه پیش بره ..حالا نمی دونم تونستم کمک کنم یا نه باز اگر اشتباه فهمیدم بگو

western
12-06-2008, 11:47
اتاق آنها در طبقه چهارم بود به همین علت وسیع و پرنور بنظر می آمد.هر سه بدنبال هم وارد شدند و در پشت سرشان بسته شد.یکی از آنها بدون هیچ حرفی به سوی تک پنجره بزرگ اتاق رفت و مشغول تماشای بیرون شد.یکی از آندو که پایش بخاطر افتادن درد می کرد لنگان لنگان رفت تا بر یکی از سه تخت اتاق که موازی هم گذاشته شده بودند بنشیند که سومی با عجله گفت:(می شه برام یه لیوان آب بیاری؟)
پسرک با ناباوری سر برگرداند و به چهره شوخ جوان نگاه کرد:(کی؟من!)
پسرک دستش را از زیر شنل بیرون کشید.یک دسته گل خیس و پرپر در دست داشت:(واسه اینها می خوام)
پسرک دم پنجره با کنجکاوی سربرگرداند و نگاهش با نگاه طلایی بیگانه تلاقی کرد.پسرک لنگ با خستگی زمزمه کرد:(چرا خودت نمی ری ...پای من...)
حرفش تمام نشده برادرش غرید:(آب بیار بنجامین!)
ریمی با رضایت لبخند زد و بنجامین ننشسته همانطور لنگان لنگان از اتاق بیرون رفت.به محض بسته شدن در ریمی نالید:(اوه تو...پسر حالا شناختمت!)
پسرک با وحشت به او نگاه کرد و ریمی دسته گل را روی تخت پرت کرد و به سوی او دوید.تا پسرک بفهمد چکار می خواهد بکند در آغوش او بود...(دوست عزیزم...)
پسرک با خشمی غیر طبیعی شروع به تقلا کرد:(ولم کن احمق!)
ریمی که دید به زودی از چنگش فرار خواهد کرد اورا به سرعت هل داد کمرش را به دیوار کوبید و خود را به او فشرد:(دلم خیلی برات تنگ شده بود جوزف!)
جوزف با شنیدن نامش آرام گرفت:(تو کی هستی؟)
ریمی سر پیش برد و با وجود ممانعت جدی او سربرشانه اش گذاشت و چیزی زمزمه کرد.جوزف نشنید اما قلبش به تپش افتاد.پس این جوان گستاخ چیزی می دانست و می خواست به او هم بگوید!
جوزف هم تن صدایش را پایین آورد:(چی؟)
ریمی دهانش را به گوش او رساند و نفس داغش بر گونه جوزف زد:(توی اتاق میکروفن هست!)
جوزف نفسش را نگه داشت و نگاهش بی اختیار در اطراف چرخید.ریمی او را رها کرد و باز با صدای بلند گفت:(یادته با هم توی خیابون واین آهنگ زده بودیم؟من ویالون زده بودم تو آکاردئون...بنجی هم رقصیده بود و کلی پول جمع کرده بودیم)
جوزف با خشم او را عقب تر هل داد و راه خود را باز کرد:(منو با یکی دیگه عوضی گرفتی!)
و به سوی در رفت و به تندی خارج شد.

CECELIA
13-06-2008, 04:10
وسترن جان ممنونم عزیز
ببخشید
نه هنوز مشکلم درست نشده
به نظرت بهترین روش برای بیان گفتگوهایی که صورت می گیره چیه
مثلا همین رانده شدگان از چه شیوه و روشی استفاده کردی

می بینم که قسمت جدید داستانت را هم دادی یه دنیا ممنون داستانت داره عالی پیش می ره من که خیلی دوستش دارم
از رمان های قبلیت با این که شیطان کیست میان بچه ها طرفدارای زیادی داره
من همیشه عاشق رانده شدگانم همین دیروز داشتم دوباره می خوندم عالیه
یه جادیدم در مورد رمان رز سفید صحبت کردی تگلیف ان چی شد

western
13-06-2008, 09:24
دوست عزیز اول بگم رز سفید همچنان مونده!یه تعمیر اساسی می خواد یعنی موضوعات بهم پیچیده است اما دنیای رز سفید یک دنیای دیگه ای بود کار اولم بود یک فضای لطیف و صمیمی داشت که در هیچ رمانم نتونستم دوباره بدست بیارمش وشخصیتها در طی هفت سال نوجوانی آنچنان شناخته شده و جاش نشسته بودند که دیگه نمی تونم مثل اونها رو خلق کنم اما متاسفانه همانطور که گفتم موضوع ایراد داشت چیزی که بخاطر بی اطلاعی نوجوانی نوشته شد و حالا باید تغییر موضوع بدم که خیلی سخته..
راستش منم رانده شدگان رو از همشون بیشتر دوست دارم اون کوچولوی منه!دیالوگها و شخصیتها خیلی رئال شده و موضوع بنظرم
خیلی تمیز از آب در اومد خصوصاً اون تعریف گذشته شخصیتها در چهار قسمت جدا یک طرح نوین شد!اغلب من با کسانی که توی کار نوشتن هستند مثل خود تو در این مورد موافق می شم ...
هنوز در مورد این رمان سرزمین سایه ها مطمئن نیستم کمی می ترسم چون گفتم که هنوز نوشته نشده و شخصیتها برام خام هستند اما شوق بودن با شما منو جلو می بره کاش واقعاً بپسندید این کارم سخت تر از سه تای قبلی خواهد بود چون باید نه نفر رو توی چشم خواننده مخفی کنم و البته روابط خیلی زیاده و موضوعات با زنجیره ای خیلی طولانی که رمان رو به پایان ببره در گیره!بعضی از موضوعات مثل روز جلوی چشمانمه از جمله اینکه وارث کیه و قراره چه بلایی سرش بیاد یا اینکه کیا با هم دوست می شند کیا دشمن کی قراره بمیره کی زنده می مونه کی توی عشق موفق می شه کی شکست می خوره اما خوب درکل فقط چهارچوب دستمه
همین!برام دعا کنید چون فکر کنم این رمانم از هزار صفحه بیشتر بشه!
و اما مشکل تو!اول اینکه نگفتی از اسمها چیزی که می خواستی پیدا کردی یا نه؟دوم اینکه مشکل قبلی کامل حل شد؟یعنی منظورم رو فهمیدی و تونستی از زبان شخص دیگه شخصیت اصلی رو تعریف کنی یا من خوب متوجه نشدم و نتونستم کمکت کنم؟
و اما این سوال آخرت...برای گفتگو باید رمان زیاد بخونی بعضی از نویسنده ها از حالت رسمی استفاده می کنند بعضی خسته کننده بعضی کاملاً چکیده و مفید بعضی ها مثل خود من کاملاً عامیانه اما دقیق ...خوب من سعی کردم رئال بنویسم تو بازم باید خودتو بذاری جای شخصیتات دیدی فضای رانده شدگان فضای جوان بود وقتی 4 پسر یک جا بمونند البته که شوخ و صمیمی خواهند شد این یک امر رئال بود که من استفاده کردم تو باید به فضای داستانت نگاه کنی اگه قدیمی باشه باید کمی رسمی و خشک باشه اگه جمع خانواده است باید مودب اما گرم باشه اگه جمع رفقاست باید شوخ و صمیمی باشه من رمانی خوندم که توش فقط حال و احوال پرسی معمولی بود!!!!رمان خوندم که اصلاً با صحبت پیش نمی رفت که بنظرم خیلی کسل کننده می شه چون گفتگو شخصیتها رو به ما معرفی می کنه مثلاً سادگی استیو توی رانده شدگان با حرفهایی که می زد معلوم می شد یا شیطنت شاون وخشن بودن کریس و محبت سایمن و این بهترین روش معرفی ...تو بازم سعی کن رمان زیاد بخونی و البته مهمترین اصل رو از یاد نبر که خودتو جای شخصیت بذاری خصوصاً که شخص اول می نویسی باید اون شخص تو باشی...موفق باشی
کم کم دارم مشتاق می شم ببینم چی می نویسی؟

pegah_f
13-06-2008, 19:15
عالی بود وسترن جان...داره جالب تر میشه

CECELIA
14-06-2008, 03:52
وسترن جان یه چیزی تو مایه های رانده شدگان
گفتم که اولین کارمه من به سبکی که تو می نویسی بیشتر راحتم تااینکه بخوام مثل رمان های ایرانی و شخصیت های ایرانی باشه
تازه کارم و مشکلات هم زیاد
فکرکن چهار 5 پسر که هیچ شناختی هم از هم ندارند دور هم جمع بشند و یکی ار ان ها که از همه کوچیکتره بخواد شرایط و اوضاع را تو ضیح بده به خصوص در دیالوگ ها اینکه چه جوری می شه احساسات طرف مقابل را بیان کرد
اول یه موضوعی شروع کردم دیدم خیلی طولانی می یاد بعد این موضوع که ساده تر بود را انتخاب کردم
چندین شخصیت شهری در یه مزرعه
بیشترین مشکلی که دارم اینکه شخصیت اول وقتی با یه شخصیت دیگه صحبت می کنه بخواد احساسات ان را هم بیان کنه
نمی دونم می تونم منظورم را بیان کنم
شرمنده با سوالاتم شما را هم خسته کردم

داستانی که شروع کردی عالیه
واقعا می گم من فقط به شوق خوندن داستان شما اینجا عضوم
منتظر ادامه اش هستم

western
14-06-2008, 09:36
دوست عزیز یه سوال.شما چیزی از این رمانتون نوشتید یا نه هنوز؟چون فکر کنم شروع کنید چند صفحه امتحانی پیش برید خودتون می فهمید ایراد و نقطه ضعف کار کجاست چون هر قدر توضیح بدید باز من نمی تونم کاملاً مثل شما درک کنم مثلاً من نفهمیدم شخص اول آگاهانه این کار رو می کنه یا نه مخفیانه؟یعنی اگه می خواهی از چشم خواننده دور بمونه این شناخت چه لزومی داره؟شخص اول چطور می تونه احساسات بقیه رو بدونه شما باید یک دلیل موجه داشته باشید و اون دلیل باید به خواننده عرضه بشه پس علتی برای
مخفی نگه داشتن از چشم خواننده نداره شما باید همه اینها رو بسنجید فکر کنم چیزی شبیه همین رمان جدید من داره می شه منم
دارم به چشم همدیگه شخصیتهامو معرفی می کنم همونطور که دیدی نشون دادم به چشم تری ساشا کیه و یا بچشم ساشا رافائل چه شکلیه؟اما همه باز هم مخفی اند لااقل در احساسات چون اونو دیگه هیچکدوم نمی تونه بفهمه مگر اینکه روانشناس باشه و یا طالع بین و یا فرشته!اگه شخص اول می نویسی نمی تونی احساسات اونها رو بیان کنی یا لااقل می تونی در اون حد که گفتم فقط روی حدس باشه بگه مثلاً(می تونم بفهمم توی فکرت (y)چی می گذره....)تو اگه شخص سوم بنوسی به هیچکدوم از اینها نیاز نداری تو می تونی اول طرح داستان رو بنویسی از طرف سوم شخص بعد اونو به زبون اول شخص انتقال بدی شاید بشه؟

Mahdi_Shadi
14-06-2008, 14:02
من بازم دیر کردم...بخبش تو رو خدا عزیزم...واقعاً شرمندتم....این مدرسه ی ما یه کمی ادا و اصولش زیاده...واسه همین منه بیچاره تا 28 باید سگ دو بزنم!....تنها علّت دیر کردنم همینه...ولی اصولاً میدونی که نظرم راجه به کلمه به کلمه ی کارات چیه...!
.
.
.
کاس تو بلاگ 360 و وبلاگتم این کارارو بیشتر بکنی...

CECELIA
15-06-2008, 02:15
westernجان شروع کردم عزیز
باشه همین کاری را که شما گفتید انجام می دهم ببینم چی می شه
یه دنیا ممنون بابت راهنماییتون موفق باشی

راستی ادامه داستانت فراموش نشه

western
15-06-2008, 08:23
تری وسط سالن در دلهره عجیبی ،آواره مانده بود که کوین متوجه او شد و به ته سالن اشاره کرد:(اتاق تو اونجاست...از آخر در اول)
تری شوکه شد بطوری که نتوانست خود را کنترل کند و پرسید:(مگه شما منو می شناسید؟)
کوین لبخند تمسخر آمیزی به لب آورد:(شما باید آقای ویلسون باشید...شما تنها غایب لیست من بودید)
تری غرید:(لیست؟چه لیستی؟)
لبخند کوین عمیق تر شد.به سوی تری آمد و پرونده اش را به او داد و به سوی پله ها رفت.تری با عجله به صفحه ای که داخل پوشه بود نگاه کرد.اسم چهل نفر ردیفی نوشته شده بود و سه نفر سه نفر کروشه خورده بود و مقابل هر کروشه شماره اتاقی نوشته شده بود.همه تیک خورده بودند غیر از اسم او واتاق شماره سی چهل و پنج !تری شرمگین از لو دادن سر بلند کرد اما کوین رفته بود.بناچار پرونده را در سکوی پنجره گذاشت و به سوی اتاقش رفت اما تا در را باز کرد رافائل را دید که دارد شنلش را تا می کند!رافائل از دیدن او بخنده افتاد:(سلام تری!فکرکنم تقدیر ما با هم نوشته شده!)
تری با عجله وارد اتاق شد و پسری قد بلند و عینکی را کنار کمد لباس دید و قیافه اش را شناخت!رافائل رو به پسرک کرد:(معرفی می کنم...تری ویلسون و تری ایشون...)
تری بناگه اسم او را بیاد آورد بی اختیار داد زد:(متیوس آلواردو....درسته؟)
متیوس با تعجب به رافائل نگاه کرد اما رافائل لب نگشوده تری نالید:(شما دو تا همدیگه رو می شناسید؟)
رافائل که متوجه غریب بودن رفتار و شخصیت تری از لحظه ای که او را از دستشویی نجات داده بود شده بود ساکت و شوکه ماند اما متیوس که خونسردانه به کارآویختن لباسهایش در کمد ادامه می داد زمزمه کرد:(نه...چطور؟)
تری نگاهش را در اتاق چرخاند.چیز غیرعاادی در اتاق نبود.رافائل با کنجکاوی پرسید:(موضوع چیه؟)
تری با این سوال متوجه چشمان نگران آندو شد و بخود آمد:(هیچی...من...الان بر می گردم)
و به سرعت از اتاق خارج شد.باید ریمی ولش را پیدا می کرد.وقتش بود همه چیز را توجیه کند!
***
کلودیا به لرز افتاده بود:(چرا نمی خواهید توی این اتاق بمونید؟)
پسرک خونسردانه گفت:(مجبورم دلیل بیارم؟شما چه اصراری دارید من توی این اتاق بمونم؟)
ساشا وحشتزده از رفتار پر ظن ونیز کینگ،کنار دیوار به انتظار سرانجام گرفتن ماجرا ایستاده بود و پسر سومی که مطمئناً بروکلین کینگ بود،داشت طول راهرو را قدم می زد.کلودیا با دستپاچگی رو به بروکلین کرد:(شما برادرش هستید...شما یه چیزی بگید!)
بروکلین استاد اما ونیز مجال نداد لب باز کند:(هیچکس نمی تونه نظرم رو عوض کنه!)
کلودیا به ساشا اشاره کرد:(شما با این آقا مشکل دارید؟)
ونیز چشمان مغرورش را به او دوخت:(من هیچ ایشون رو نمی شناسم!)
کلودیا نفس راحتی کشید:(خوب اینم که برادرتونه...این اتاق هم از بهترین هاست...هم نورگیر هم مشرف به دریا ...)
ونیز به تندی حرف او را برید:(خوب اگه اینقدر خوبه جای منو با یکی دیگه عوض کنیدبا تعریفهای شما هر کی باشه از خداشه توی این اتاق بمونه)
کلودیا نتوانست خود را کنترل کند و داد زد:(آخه چرا شما نمی خواهید بمونید؟)
ونیز با همان ملایمت یکنواختش گفت:(این به شما مربوط نیست!)
کلودیا که دیگر خسته شده بود فوتی کرد و گفت:(من برم مسئول رو بیارم)
با رفتن او ونیز قدمزنان دور شد و بروکلین بجای او کناری ایستاد.ساشا نمی توانست نگاهش را از ونیز بگیرد.یعنی او چیزی می دانست که مخالفت می کرد؟لحظه ای نگذشت که کلودیا با یک نفر دیگر بر گشت.ساشا او را در حین خواندن اسمها دیده بود.مسئول جایگزینی طبقه سوم بود.کوین خود را رساند و لیست را از کلودیا گرفت:(آقایان ساشا دومنیک...بروکلین کینگ...ونیز کینگ اتاق بی سی و سه)
بروکلین دیگر صبر نکرد.چمدانش را برداشت و وارد اتاق شد.کوین با خشم به ساشا نگاه کرد:(خوب مشکل شما چیه؟)
ساشا جواب نداده کلودیا او را متوجه اشتباهش کرد:(ایشون هستند)
کوین با اشاره او نگاه کجی به ونیز انداخت و با دست به ساشا اشاره داد:(پس شما هم بفرمایید)
ساشا هم با نگرانی وارد اتاق شدبه این امید که از مکالمه آنها جوابی بگیرد اما بروکلین انگار که قصد او را فهمیده باشد و از روی بدجنسی بخواهد مانع شود آمد و در را به تندی بست.ساشا بیخیال شد و می رفت بر روی یکی از تختها بنشیند که بروکلین بالاخره لب گشودبا صدای خشکی گفت:(هی تو....برو وسط!)
ساشا سربرگرداند و با دیدن نگاه پر خشم پسرک فهمید با او مشکلات زیادی خواهد داشت!
با باز شدن ناگهانی در نگاه آندو قطع شد.ونیز بود معلوم بود مبارزه را باخته اما در چهره اش هیچ نشانی از تغییر نبود.چیزی مثل مجسمه سخت و آرام!با دیدن ساشا نزدیک تر شد و دستش را دراز کرد:(وقت نشد با شما حال و احوال بپرسم آقای دومنیک...)و دست ساشا را گرفت:(خوش اومدید)
ساشا با تعجب فقط سر تکان داد چون نمی دانست چه بگوید که ونیز نگاهی به تختها انداخت و لبخند ساده ای به لب آورد:(اگه برای شما مشکلی نداشته باشه.....می شه وسط بخوابید؟)
ساشا از این تفاوت رفتار و شخصیت آندو برادر شوکه شد.تا خواست جواب بدهد بروکلین به سرعت از اتاق خارج شد.

Mahdi_Shadi
15-06-2008, 13:20
خیلی خوب بوووووووووووودددددد!
میگم میخوای یه کمیشو برام بفرست برات تایپ کنم....این جوری هم خودم زودتر از بقیه همشو میخونم هم اینکه زودتر به دست بقیه هم میرسه!

western
15-06-2008, 15:07
قوربون داداشی گلم.ممنون عزیز می تایپم خودم!لطف داری این رمان با کمی تایپ این ور و اونور تموم بشو نیست که تازه دارم شروع می کنم می بینی که....

Mahdi_Shadi
15-06-2008, 15:29
پس اون قدر میشینیم این جا و میخونیم تا تموم شه گلم

CECELIA
17-06-2008, 01:42
westernجان عزیز عالی بود
نه اینکه با شخصیت ها تازه می خواهیم اشنا بشیم یه خورده گیج شدم
بعضی مواقع نمی دونم کدام کدامه
ممنون عزیز منتظر ادامه اش هستم

sina285
19-06-2008, 07:37
خيلي عالي بود بازم ادامشو بنويس كه منتظرم

rsz1368
19-06-2008, 08:28
مثل هميشه بايد بهت تبريك بگم
اما بابا به فكر منم باش كنكور دارم

western
20-06-2008, 12:36
در راه پله به هر کس می رسید می پرسید:(ریمی ولش کجا می مونه؟)

و همه انگار که او را می شناسند بدون هیچ سوالی خندان دری را نشان می دادند و تری بعد از زدن

هفت در فهمید توسط دوستان شوخ ریمی دست انداخته شده!پس دیگر بجای پرسیدن خودش تک

تک درهای طبقه چهارم را باز و بسته می کرد تا اینکه بالاخره اورا در اتاقی تنها خوابیده بر تخت پیدا کرد.بدون معطلی داخل پرید وبه او حمله ور شدیقه تی شرت سفیدش را چسبید و بالا کشید:(بلند شو لعنتی!)

ریمی با چنان سرعتی مچ دستهای او را گرفت که انگار بیدار بود و آماده مقابله!تری او را دوباره بر تخت کوبید اما نتوانست دستهایش را آزاد کند و او را بزند پس فقط داد کشید:(چرا منو زندانی کردی لعنتی؟)

ریمی با وحشت غرید:(خفه شو احمق!)

و مچ دستهای او را کشید و از یقه اش جدا کرد.تری فهمید قصد بلند شدن دارد پس اینبار بر روی شکم او نشست و همچنان که سعی می کرد دستهایش را آزاد کند ادامه داد:(تا جوابم رو ندی ولت نمی کنم....تو باید توجیه کنی...)

ریمی اینبار به تقلا افتاد تا از زیر تری خارج شود:(می گم ...همه چیزو می گم بریم بیرون می گم)

تری با تمسخر خندید:(بچه قول می زنی؟همین جا بگو..نکنه تو هم از اونهایی که داری...)

جمله تری تمام نشده ریمی نعره زد:(خفه شو..)

و ناگهان مثل حیوان وحشی از جا جهید.تری را زمین هل داد و خودش را بر رویش انداخت.تری دهان باز کرد فحش بدهد که ریمی به تندی دست بر دهان او فشرد و صورتش را نزدیک برد تا آن حد که تری غیر از رنگ طلایی چیز دیگری ندید:(خفه شو...اگه می خواهی جواباتو بگیری با من بیا!)

و دست او را کشید و همراه خود از زمین بلند کرد.تری تا به خود بیایید وسط راه پله بودند و انگشتان ریمی دست او را می فشرد.ریمی تا رسیدن به پشت بام نایستاد.پشت بام بلندترین مکان جزیره بنظر می آمد.از آنجا انگار که تمام دنیا که جزیره هم جزو کوچکی از آن را شامل می شد،زیر پاهایشان قرار داشت.ریمی او را وسط بام رها کرد:(بذار خیالتو راحت کنم..من تحقیق کردم و علت انتخاب اون لیست رو فهمیدم!)

چشمان درشت تری با شوق بر چشمان شرور ریمی قفل شد:(جدی چطور؟)

ریمی دست در جیب شلوار سفیدش فرو کرد و چیز نقره ای رنگ بیرون کشید و به تری نشان داد و تری داد زد:(موبایل؟مگه اینجا خط می ده؟ما نزدیک جزایر برمودا هستیم و اینجا فرکانس ها از کار می افته!)

ریمی موبایلش را به سوی او گرفت:(مال من که خط می داد اگه می خواهی بیا امتحان کن)

تری نگرفت:(حرفتو بزن)

ریمی دوباره آنرا در جیبش فرو کرد:(با دوستام تماس گرفتم ازشون خواستم در مورد افراد لیست

تحقیق کنند ببینند ربطی بهم پیدا می کنند یا نه و اونها همین چند دقیقه قبل به من خبر دادند یک

ربط بزرگ بین ماها پیدا کردند...)

تری مشتاقانه نزدیک تر شد:(چی؟)

(ما بی هویت هستیم)

تری منظورش را نفهمید و ریمی ادامه داد:(همه غیر از ما نه نفر دارای اسم و شهرت و پرونده کاملی هستند و اونها به این منظور ما رو جدا کردند...شاید اصلاً این انتخاب خود کامپیوتر بوده و ربطی به مسئولین نداره...اینطور که وقتی گزینه ها رو پر می کنه چون بعضی گزینه های پرونده های ما خالی مونده سیستم خودش با دسته بندی ما به نوعی این نقص رو اعلام کرده!)

تری زمزمه کرد:(یعنی ساشا متوجه این موضوع نشده؟)

ریمی شانه هایش را بالا انداخت:(شاید اصلاً کار خودش باشه)

تری از این حدس شوکه شد:(اوه نه!این ممکن نیست...چرا باید خودشم با ما جدا کنه؟)

ریمی راه افتاد:(اینو باید از اون بپرسی نه من)

تری با عجله بازوی او را گرفت:(یعنی واقعاً هر نه نفر ما...مثل هم... بی هویت هستیم؟)

ریمی خونسردانه لبخند زد:(اگه می خواهی مطمئن بشی برو بپرس ولی فکر نکنم روش مودبانه ای باشه)

(یعنی ساشا هم...بی هویته؟)

(به احتمال زیاد)

(یا تو؟تو هم ...)

ریمی با تمسخر گفت:(گفتم که این روش مودبانه ای نیست)

اما تری راسخ تر از آن بود که کوتاه بیاید پس بازوی او را فشرد:(لطفاً جواب بده!)

لبخند تری پر مهرتر شد:(تو چی؟)

تری سر به علامت بله تکان داد ریمی هم سر تکان داد:(منم!)

***

موسیقی ملایمی در ساختمان طنین انداخت.رافائل که مشغول خالی کردن چمدانش بود رو به متیوس کرد:(این چه صدایی؟)

متیوس که با همان یونیفرمش بر روی تخت نشسته کتاب می خواند زمزمه کرد:(نیم ساعت بعد وقت ناهاره)

رافائل که باور نمی کرد جواب بگیرد خندید:(نیم ساعت بعد؟پس چرا از حالا خبر می دند؟)

متیوس چشم از کتابش بر نمی داشت:(فقط روز اول این کار رو می کنند)

رافائل تعجب کرد:(چرا؟)

(یه جور مهلت بیشتر برای تازه وارد ها تا بهتر حاضر بشند)

رافائل به کارش مشغول شد:(یعنی سالن کجاست؟)

(پشت همین خوابگاه)

رافائل باز با تعجب سر بلندکرد:(و ناهار؟)

متیوس بالاخره نگاهش را از پشت شیشه های عینکش به چشمان معصوم رافائل چرخاند.رافائل لبخند زیبایی زد:(شوخی کردم!)

متیوس دوباره به کتابش زل زد:(بیفتک با سوپ جوجه)

رافائل به خنده افتاد و متیوس اضافه کرد:(شوخی نمی کنم)

(اما...)

(قبل از اومدن در مورد جزیره مطالعه کردم)

رافائل دهانش را گشود اما حرفی نزد.متیوس از زیر چشم دید و بی اختیار لبخند زد:(اگه سوال دیگه ای نداری کتابم رو بخونم)

رافائل هم می خندید:(می ترسم بپرسم)

متیوس کتابش را بست:(پس بذار من بپرسم..تو این پسره رو می شناسی؟)

رافائل گرفته شد:(کی؟تری ویلسون؟)

(اسمش رو نمی دونم...همین پسره که هم اتاقی ما شده)

(نه زیاد ...امروز باهاش آشنا شدم...چطور؟)

(بنظرت رفتار عجیبی نداره؟)

(می دونم چش شده...یکی باهاش شوخی کرده و اونو توی دستشویی کشتی قفل کرده بود اونم عصبانی بود و فکر کنم داره دنبالش می گرده)

(این چه ربطی به آشنایی ما داره؟)

رافائل هم به فکر فرو رفت:(نمی دونم)

(پس جواب این نیست!)

رافائل بلند شد تا لباسهایش را در کمد آویزان کند:(حالا زوده همدیگه رو بشناسیم)

متیوس هم کتابش را بست (حق با توست)و از جابلند شد:(سالن غذاخوری می بینمت)

Mahdi_Shadi
20-06-2008, 15:05
پس بالاخره خلق کردنتو شروع کردی....!
دیدی درد نداشت؟!:دی

pegah_f
21-06-2008, 06:25
عاااااااااااااااااااااااا اااااااالی بود وسترن جان!
خوشحالم که ادامه اش رو گذاشتی...

neanderthal
22-06-2008, 22:20
سلام آبجي آمنه گل خودم ... :40::35::40: ... خوبي عزيز دل؟؟؟ اولين پستم تقديم به تو ... :11: ... همه رمانهات رو سيو كردم تا بعد امتحانات ترم بخونمشون ... :26:... مطمئنم كه همشون محشرن ( همون طور كه خودت بهم گفته بودي از نوع عاشقانه و ديوونه كننده ) ... :rolleye: ... اميدوارم اين رمان آخرت رو هم به اميد خدا و همت خودت مثل قبليا بتركوني... :31:... ببينم آبجي گلم اين دفعه چي واسمون هديه مياره :46:
موفق باشي گلم :12:

Havbb
23-06-2008, 00:08
كسي اينو پي دي اف نكرده؟ صفحه چنده؟

CECELIA
23-06-2008, 01:44
سلام بر نویسده عزیز مون
خوبی داستانت داره عالی پیش می ره کم کم داره همه چیز دستمون می اد
واقعا عالیه

western
23-06-2008, 03:10
سلام آبجي آمنه گل خودم ... :40::35::40: ... خوبي عزيز دل؟؟؟ اولين پستم تقديم به تو ... :11: ... همه رمانهات رو سيو كردم تا بعد امتحانات ترم بخونمشون ... :26:... مطمئنم كه همشون محشرن ( همون طور كه خودت بهم گفته بودي از نوع عاشقانه و ديوونه كننده ) ... :rolleye: ... اميدوارم اين رمان آخرت رو هم به اميد خدا و همت خودت مثل قبليا بتركوني... :31:... ببينم آبجي گلم اين دفعه چي واسمون هديه مياره :46:
موفق باشي گلم :12:

واییییییییییییییییییییییی ببین کی اینجاس؟تنها آبجی من:40::40::40:خوش اومدی عزیز.قدم رنجه فرمودی .امیدوارم از رمانهام خوشت بیاد و تابستون خوش بگذره...آی لاویو دختر:10:

western
23-06-2008, 10:32
كسي اينو پي دي اف نكرده؟ صفحه چنده؟
راستش دوست عزیز شیطان کیست پی دی اف شد یعنی یکی از دوستان زحمت کشیدند اینم لینک اون بود که فکر کنم از کار افتاده
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اما هر دو رمانم رو در این دو لینک بصورت تکست ورلد گذاشتم

برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

western
23-06-2008, 11:17
هر سه در سالن پایین به هم رسیدند.هیچکس در اطراف به چشم نمی خورد.مایکل پرسید:(چطور شد؟)

کلودیا لیستش را تا کرد:(به خیر گذشت)

کوین زمزمه وار گفت:(یکی از بچه ها....فکر کنم تری ویلسون...به چیزهایی شک کرده!)

مایکل نالید:(چطور؟)

(خیلی مشکوک می زد)

(نکنه اون باشه؟)

کلودیا باعجله گفت:(ونیز کینگ چی؟)و رو به کوین کرد:(دیدی چطور مخالفت می کرد؟)

مایکل نگران شد:(با چی مخالفت می کرد؟)

(نمی خواست توی اون اتاق بمونه...می گفت مجبورم دلیل بیارم؟شما چه اصراری دارید من اینجا بمونم؟)

مایکل وحشت کرد:(آه خدای من! نکنه اونه؟)

کوین خندید:(یعنی وارث اونقدر احمقه که خودشو لو بده؟)

کلودیا نالید:(هیش....مگه آقای لیمپل نگفت اسم جعلی بکار ببرید؟)

کوین با بی حوصلگی سر تکان داد:(اه ول کن بابا...اونم ما رو گرفته!)

مایکل با خشم حرفشان را برید:(می گید چکار کنیم؟)

کوین تعجب کرد:(در مورد چی؟)

(این دو تا...ویلسون و...چی؟کینگ؟)

کوین خندید:(قرار نیست کاری بکنیم وظیفه ما تا اینجا بود از این به بعد با آقای ارمونده)

کلودیا هم با تمسخر گفت :(در هر صورت با اون تجهیزات در عرض چند روز سایه رو پیدا می کنند)

کوین و مایکل با تعجب رو به او کردند و هماهنگ گفتند:(سایه؟سایه دیگه کیه؟)

کلودیا دندان قروچی کرد:(همون دیگه..پسره...گمشده جزیره!)

کوین با خشم فوت کرد:(حالا مثلاً براش اسم جعلی پیدا کردی؟)

کلودیا شرمگین شد:(چیه؟قشنگ نیست؟یه جور رویایی و مرموز!)

مایکل به شوخی گفت:(تو رو باید زود شوهر بدیم!)

صدای پایی از سمت راهپله حرف او را برید.بنجامین بروگمان بود پسری کوچک جثه با صورتی کودکانه.با دیدن آن سه وسط پله ها ایستاد:(ببخشید من آب می خواستم)

کلودیا به بالا اشاره کرد:(هر طبقه حمام دستشویی جدا داره و ته راهرو کولمن شیشه ای آب معدنی گذاشتیم!)

اما بنجامین خشکیده بود.کلودیا با تعجب پرسید:(فهمیدی چی گفتم؟)

اما باز هم بنجامین عکس العملی نشان نداد.نگاه درشتش بر کوین قفل شده بود و رنگش داشت سفید وسفید تر میشد.کوین به سویش راه افتاد:(بذار بیام نشونت بدم...)

حرفش تمام نشده،بنجامین داد زد:(نه...نه خودم پیداش می کنم!)

و برگشت و با چنان سرعتی از پله ها بالا رفت که کم مانده بود بیفتد.کلودیا گفت:(یعنی چش شد؟)

مایکل به شوخی گفت:(از کوین ترسید)

کلودیا هم به خنده افتاد:(طبیعیه!منم از کوین می ترسم!)

کوین به سوی در خروجی راه افتاد:(راستش رو بخواهید منم از خودم می ترسم!)

***

خود را به اتاق رساند اما کسی آنجا نبود.باز هم نا امیدانه صدا کرد:(جوزف؟..جوزف...)

جواب نگرفت.پس هنوز برنگشته بود!قلبش آنچنان محکم می زد که نمی توانست به راحتی نفس بکشد.نه این واقعیت نداشت...او نمی توانست مایرن باشد...یک لحظه احساس کرد دیوارهای اتاق هر آن ممکن است بر سرش خراب شوند.خود را دوباره بیرون انداخت وشروع به دویدن کرد.ساختمان در سکوت بود.انگار که هر کس وارد اتاقش شده بود به خواب ابد فرو رفته بود!لحظه ای وسط راهرو ایستاد.باید هر چه زودتر جوزف را پیدا می کرد.باید اورا از خطر مطلع می کرد...اما جوزف کجا می توانست باشد؟پشت بام!البته که پشت بام!تنها جایی که وقتی دلتنگ بود پناه می برد..

وقتی به بام رسید، لحظه ای از ارتفاع ترسید.آنجا بلند ترین مکانی بود که او در عمر کوتاهش تا آن وقت ایستاده بود پس قدمهایش را کندتر کرد و در حالی که جوزف را صدا می کرد اطراف را گشت و اورا درست لب بام ایستاده رو به دریا پیدا کرد.خود را رساند ومثل همیشه پشت سرش در نزدیک ترین جای ممکن به او ایستاد.جوزف بدون آنکه نگاهش را از آب بگیرد پرسید:(باز از چی ترسیدی؟)

بنجامین که منتظر بود نفسش را دوباره بدست بیاورد و بتواند همه چیز را به او بگوید بناگه بخود آمد.نه او نمی توانست چیزی بگوید...مگر باورش می شد؟یا اگر باورش می شد؟اینبار احساس کرد کل دنیا بر سرش ویران می شود!بی اختیار بازوی جوزف را گرفت وخود را از افتادن حفظ کرد.جوزف ناباورانه سربرگرداند:(تو چت شده؟)

بنجامین باتمام وجود دوست داشت اورا بغل کند و از جوزف هم بخواهد او را بغل کند اما برای میلیاردمین بار در زندگی اش بیاد آورد او هیچوقت چنین حقی به خود نداده پس دستهای لرزانش را عقب کشید اما ناتوان تر از آن بو دکه حرف بزند.جوزف دقایقی منتظر شد.بنجامین از نگاه سرد وخشن او بیشتر ترسید و سر به زیر انداخت.جوزف دوباره رو به دریا کرد و آهسته گفت:(توی اتاقها مواظب باش میکروفن گذاشتند!)

بنجامین با وحشت سر بلند کرد:(جدی می گی؟از کجا فهمیدی؟)

(پسره ...هم اتاقی مون گفت)

(نکنه دروغ می گه؟)

(منم شک می کردم اما همین چند لحظه قبل مطمئن شدم راست می گه)

(چطور؟)

(لزومی نداره بهت بگم چطور!تو فقط ماظب باش ...همین!)

بنجامین با تعجب گفت:(اما چرا باید نرسیده به تو که نمی شناسه این موضوع رو اطلاع بده؟نکنه...)

(نه امکان نداره!)

(فکر می کنی اون خودش از کجا فهمیده توی اتاق ها میکروفن هست؟)

(توسط افرادش!)

وقدمزنان راه افتاد.بنجامین هم در پی اش راهی شد:(افرادش؟اونها دیگه کی اند؟)

(نمی دونم اما به زودی خودشونو نشون می دند)

(یعنی توی جزیره اند؟)

(آره)

(از کجا فهمیدی؟)

(با موبایلش باهاشون در تماسه و غیر از داخل جزیره موبایل به هیچ جای دیگه خط نمی ده!)

بنجامین باورش نمی شد:(جدی؟من نمی دونستم...چرا خط نمی ده؟)

جوزف با بی حوصلگی گفت:(حالا به هر علتی...تو کاری رو که گفتم بکن!)و جلوی در ایستاد و به تندی حرف دیگری به میان کشید:(راستی..دیگه نمی خوام دست و پا گیرم بشی!)

بنجامین شوکه شد:(چی؟)

جوزف نگاه سبز ویخی اش را به چشمان قهوه ای و سوزان او دوخت:(باید یادت باشه قبل از حرکت ازت خواستم نیایی حالا که اومدی نمی خوام مزاحمم بشی می فهمی؟)

اشک ناگهانی در چشمان بنجامین حلقه زد:(لطفاً...می دونی که من نمی تونم بی تو...)

جوزف به تندی حرفش رابرید:(جزیره مثل باتلاق می مونه من نمی خوام وقتی افتادم پای تورو هم بکشم!)

بنجامین وحشت کرد:(نه تونمی افتی...من اجازه نمی دم!)

جوزف در را باز کرد:(تنها کمکی که می تونی بکنی اینه که ازم دور بایستی!)

وداخل ساختمان شد.بنجامین بی اختیار نالید:(اما من حالا بیشتر از همیشه بهت محتاجم!)

وباد در را کوبید..

***

CECELIA
23-06-2008, 12:42
westernجان ممنون
ممنون عزیز
بازم ممنون

Mahdi_Shadi
23-06-2008, 13:57
ای دیگه...عادت کردی به خوب نوشتن و خوب جلو رفتن...کاریتم نمیشه کرد!:دی

dr.zuwiegen
23-06-2008, 15:14
وسترن جان، فقط می خواستم بگم با اینهمه هوادار، دیگه احتیاجی نداری که کسی بهت روحیه و امید بده! مطمئن باش...

pegah_f
24-06-2008, 06:51
عالی بود وسترن جان...خیلی خوب داری پیش میری D:

CECELIA
26-06-2008, 03:23
منتظر ادامه اش هستیم
واقعا که عالیه

western
27-06-2008, 12:03
غوغای عجیب در آشپزخانه افتاده بود.غیر از آشپز و بتی و دو کادر دیگر آشپزخانه،کترین وآلیس هم

به کمک آمده بودند.برای ناهار دویست نفر مهمان اضافی داشتند.آقای ارموند وعده داده بود تا وقت

شام کادرها را تنظیم کند و مثل هر سال از شاگردان جدید هم برای کارهای جزیره انتخاب کند تا تقسیم وظایف شود و کارها سبک شود.بیست دقیقه تا وقت ناهار مانده بود و هنوز غذاها آماده نبودند.هر کس در گوشه ای سخت مشغول به کار بودند که آلیس که همراه آشپز،خانم ویلند به انبار غذاخوری رفته بود،با هیجان داخل پرید:(بچه ها...بچه ها...زود بیایید...)

برای لحظه ای همه ترسیدند اما کترین زود متوجه شد و مانع حرکت کردن بقیه شد:(بازم پسر خوشگل دیدی؟)

سونیا وسوفیا دو خواهری که از کادر دایمی آشپزخانه بودند,باناباوری به کترین خیره شدند.آلیس غرید:(اما ایندفعه فرق می کنه!)

اینبار هردوخواهر متعجب از حدس درست کترین به خنده افتادند.کترین عصبانی تر شد:(دیس ها رو نیاوردی؟)

آلیس از شدت هیجان داد زد:(ایندفعه جدیه...قسم می خورم)

کترین هم داد زد:(حالا هیچ وقت عیاشی نیست آلیس!ما باید تا ده دقیقه غذا رو سرو کنیم تا...)

حرفش تمام نشده آلیس که دیگر نمی توانست هیجانش را کنترل کند به سوی بتسی دوید:(بیا...ببینی باورت نمی شه...)

وبازوی او را گرفت و قبل از آنکه صدای کترین بلند تر شود و یا خود بتسی مخالفت کند گفت:(تورو می شناسه!از خانم ویلند می خواست اجازه بده تورو ببینه!)

این جمله تمام توجه ها را حتی توجه کترین را بخود جلب کرد.ملاقه از دست بتسی داخل قابلامه سوپ رها شد:(کیه؟)

آلیس راضی از موفق شدنش بازوی او را کشید:(من چه بدونم؟تو بیا ببین می شناسی اش؟)

اینبار قبل از آندو ،سوفیا و سونیا به سوی راهرویی که به انبار می رسید،دویدند.خانم ویلندکه برعکس اقتضای شغلش هم لاغر بود هم جوان،دیسهای فلزی را زیر بغل زده ؛جلوی در انباری ایستاده بود و با پسر قد بلندی که فقط نیم رخش در معرض دید بود،صحبت می کرد.آلیس بتسی را رساند و بتسی در همان نگاه اول او را شناخت.همان پسرک صاحب چتر بود که او را تا آنجا همراهی کرده بود.سوفیا اشاره داد ساکت باشند :(می گفت اومدم به بتسی کمک کنم!)

بتسی بیشتر تعجب کرد.آلیس با عجله پرسید:(خوب...خوب؟خانم ویلند چی گفت؟)

اینبار سونیا غرید:(تو نذاشتی که بشنویم!)

سوفیا اضافه کرد:(محاله خانم ویلند قبول کنه!)و به تقلید از صدای نازک آشپز ادامه داد:(همین مونده یه پسر بیادآشپزخونه!)

آلیس شانه های نحیف بتسی را تکان داد:(شناختی؟)



بتسی که اسمش را نمی دانست مانده بود چه جوابی بدهد که صدای کترین از عقب هر چهارتا را ترساند:(اسمش متیوس آلواردو)

دخترها که با دیدن جوان کنجکاوی یشان تا حدودی ارضا شده بود اینبار جهت کنجکاوی یشان به سوی کترین برگشت:(تو از کجا می شناسی؟)

کترین با بی خیالی سر کارش برگشت:(یادتون رفته من منشی آقای لیمپل هستم...لیست شاگردها رو داده بود وارد کالمپیوتر کنم دیدمش)

خانم ویلند سرش را به علامت تشکر و خداحافظی برای جوان خم کرد و پسرک برگشت و به سوی در خروجی که در انتهای راهرو بود، راه افتاد.دختر ها قبل از آنکه توسط آشپز روئیت بشوند سر کارشان برگشتند اما کنجکاوی هیچکدام ارضا نشده بود که بدتر اوج گرفته بود.سوفیا پرسید:(مگه تو همه اسمها رو حفظی؟)

(نه فقط چند نفرشون که پرونده ناقص تحویل داده بودند یادم مونده چون باید برای هر کدوم...)
آلیس حرف او را قطع کرد:(یعنی چی پرونده ناقص تحویل داده بودند؟)

(خوب بعضی گزینه فورمهاشون خالی مونده بود مثل محل زندگی و...محل تولد و اسم پدر و...)

(خوب همه کسانی که از پرورشگاه و یا خیابون میاند مشخصاتشون کامل نیست!)

(منم اینطور فکر می کردم اما وقتی پر می کردم دیدم همه لااقل تا اون حد که باید پر کردند اما نه نفر بودند که انگار با وجود اصرار مسئولین بعضی گزینه ها رو مثل مشخصات خانواده و محل زندگیشون خالی گذاشته بودند...)

بتسی که تا آن لحظه حواسش در آن پسرک خوش نام و علت آمدنش مانده بود با شنیدن این حرف حواسش به کترین جلب شد:(یعنی این پسره...آلواردو هم ننوشته بود؟)

(گفتم که هشت نفر دیگه هم بودند...)

(اسمهای اونها رو هم حفظی؟)

(آره...رافائل مک نامارا...ساشا دومنیک...ونیز کینگ...دیگه...)

سیلویا گفت:(چه اسمهای خاصی دارند؟)

آلیس پرسید:(ساشا روسی بود؟)

کترین جواب نداده خانم ویلند وارد آشپز خانه شد و دیس ها را باسروصدا روی میزگذاشت:(سوفیا سونیا...بیایید کمک غذاها رو بکشیم...شما سه تا هم برید جعبه های نوشیدنی رو بیارید سالن)

بتسی و کترین به راهرو رفتند.نگاه بتسی بی اختیار دنبال متیوس می گشت.آلیس انگار که از دل او باخبر شده بود پرسید:(در موردشون چیزی ننوشته بود؟)

کترین سر تکان داد:(گزارشی از سرگذشت زندگی شون به تعریف خودشون!)

آلیس با شوق به بازوی او آویزان شد:(تورو خدا مال همشونوتعریف کن...)

کترین با خشونت او را هل داد:(آقای لیمپل گفتند لازم نیست اونها رو تایپ کنم منم نخوندم!)

آلیس آه سوزناکی کشید و رهایش کرد:(چه حیف!)

و برای باز کردن درسردخانه پیش رفت.بتسی هم ناامیدانه به کترین نگاه کرد تا چیزی شبیه آن محض ابراز تاسفش به زبان بیاورد که کترین اشاره داد همه چیز را می داند و به او خواهد گفت...

western
29-06-2008, 16:54
به خدا اگه وقت داشتم تند تند تایپ می کردم حیف سرم شلوغه عزیزان...اما قول می دم از این به بعد زودتر از این خدمت برسم...
کاش واقعاً خوشتون بیاد...

bewitch
30-06-2008, 12:55
من اين داستان جديده رو نخوندم ولي اون داستان اوليه رو ( پرنسينا ) رو كامل دانلود كردم . فكر ميكنم ساعت 1 شب بود شروع كردم يه نفس تا 6 صبح تمومش كردم ...... واقعا عالي بود ........ مشخص بود روش كار كردي ......... و از همه مهمتر اينكه آخرش خوب تموم شد . ( آخه من حوصله رمانايي كه آخرشون بد تموم ميشه رو ندارم . ) ......... ولي جدي ميگم خيلي قشنگ بود :40: ....... من كه كلي هيجان زده شده بودم ...... نزديك بود اون موقع شب همه رو بيدار كنم :19:........ البته الان من دقيقا نميفهمم چي دارم مينويسم آخه دارم اينا رو تو خواب مينويسم . چون صبح ساعت 8 خوابيدم و ساعت 9 بيدارم كردند :13:...... اين يكي داستانه هم نگاه ميكنم اگه كاملش رو گذاشتي ميخونم چون اعصاب تو خماري داستان موندن رو ندارم بايد يه دفعه همش رو بخونم .......... ممنون از اين كه زحمت كشيدي و فعلا :11:

western
01-07-2008, 11:32
تری نمی توانست صبر کند.حرفهای ریمی قانعش کرده بود اما می خواست مطمئن شود.می دانست خیلی زود بود با هم اتاقی هایش در این باره صحبت کند پس سراغ ساشا رفت.وقتی در اتاق او را زد کس دیگری جواب داد:(بفرمایید؟)

تری لای در را گشود.پسری که مثل عروسک موهای طلایی و چشمان آبی قشنگی داشت،از روی تخت آخری سر خم کرد:(بله؟)

تری منگ قیافه او مانده بود.یعنی اوهم بی هویت بود؟قبل از آنکه لب باز کند ساشا از پشت در باز کمد سرخم کرد:(تویی تری؟)

تری چشم در پسرک زیبا مانده بود:(آره...می شه یه دقیقه بیایی؟)

ساشا لباسی را که در دست داشت داخل کمد آویخت و بیرون رفت:(چیزی شده؟)

تری در را بست و کمی او را دورتر برد:(ظاهراً ریمی یه ربطی بین ماها پیدا کرده)

ساشا با بی خیالی پرسید :(چی؟)

(می گه ما همه بی هویت هستیم...هر نه نفرمون!)

ساشا با تمسخر گفت:(مگه بقیه با هویتند؟)

تری منظورش را فهمید:(ببین پرونده هیچکدوم ناقص نیست!لااقل معلومه تاحالا کجا و پیش کیا بودند و چکار می کردند...با دلیلی و مدرک!)

ساشا متوجه شد:(یعنی پرونده هر نه نفر ما ناقص بوده؟)

(تو ناقص تحویل ندادی؟)

(آره اما...)

تری با ترحم و شوق از یافتن جواب بازوی او را گرفت:(پس درسته!)

(تو هم ناقص دادی؟)
تری با سرجواب مثبت داد:(فکر می کنی بقیه چی؟)

ساشا به فکر فرو رفت:(اگه این واقعیت داشته باشه ..چراباید ما رو از بقیه جدا کنند؟)

(ریمی گفت شاید خود سیستم تنظیم کرده چون...)

ساشا نگاه سختی به او انداخت:(سیستم تنظیم نکرده بود تری!من احمق نیستم!هیچ مشخصاتی غیر از اسم و شهرت توی لیست اصلی نبود و لیست بهم ریخته بود با این حال اسم مال نه نفر علامت خورده بود...خودت هم دیدی!)

چهره تری گرفته شد:(پس پرونده ناقص دلیل کافی برای این کار نیست..باید مورد دیگه ای باشه...)

ساشا اضافه کرد:(چیزی مربوط به اتاقها!)

تری تعجب کرد:(چطور؟)

ساشا به در اتاقش اشاره داد:(پسره...ونیز نمی خواست توی اتاق بمونه!)

تری وحشت کرد:(چرا؟)

(نمی دونم)

(ازش بپرس)

(فکر نکنم جواب بده..امتحان می کنم...حالا این مهم نیست مساله اینه که مسئولین مجبورش کردند بمونه!)

تری نالید:(جدی؟چرا؟)

ساشا سر تکان داد:(مساله اینه...چرا؟)

***

رافائل داشت از اتاق خارج می شد که با متیوس روبرو شد:(چرا برگشتی ؟)

متیوس تعجب کرد:(از کجا فهمیدی رفته بودم سالن غذاخوری؟)

رافائل هم تعجب کرد:(رفته بودی سالن غذاخوری؟)
متیوس متوجه خرابکاری اش شد و دستپاچه ترشد:(اوه ...آره...خیلی گرسنه ام بود...)

رافائل به ساعت مچی اش نگاه کرد:(اما مگه تو نگفتی نیم ساعت...)

متیوس با عجله خندید:(راست می گی عجب خنگی هستم!)واز سر راه کنار رفت:(بیا با هم بریم)

تعجب رافائل بیشتر شد:(چرا برگشتی که؟)

متیوس باز در مخمصه افتاد:(اومدم حاضر بشم)

رافائل نگاهی به یو نیفرم او انداخت.حتی گره کراواتش هم تکان نخورده بود:(تو که آماده ای)

متیوس بالاخره کم آورد.دستهایش را بالا برد و خندید:(خیلی خوب تسلیم!یه کار مهمی داشتم و رفتم تا...)

رافائل تازه متوجه خرابکاری اش شد و نالید:(اوه نه من چنین قصدی نداشتم!)

متیوس لبخند شرمگینی به لب آورد:(پس چرا گیر داده بودی؟)

رافائل هم به خنده افتاد:(من...من فقط...اوه خدایا چه اوضاعیه!)وبناگه جدی شد:(مساله دختره؟)

متیوس وحشت کرد:(اوه لعنت!)

رافائل شوکه شد:(پسر نرسیده؟)

متیوس از شدت شرم غرید:(تو دیگه کی هستی؟)

رافائل هم به شوخی غرید:(من؟من یا تو؟...مهلت ندادی عرقت خشک شه!)

متیوس به من و من کردن افتاد:(نه...مساله اونطور نیست که فکر می کنی...یعنی یکی هست که من...)

رافائل دستی به شانه او زد و مانع شد:(بمونه برای بعد دیر می شه...بریم!)

متیوس در چشمان کشیده و خاکستری رافائل مهربانی و فهمیده گی را دید و بی اختیار لبخند گرمی به عنوان تشکر تحویلش داد:(باشه بریم)

***

ریمی ساکش را زیر تخت هل داد:(حالا حوصله خالی کردنش رو ندارم)

جوزف که جلوی آینه بزرگی که بر یک ضلع اتاق بر دیوار چسبانده شده بود،کراوات زرشکی یونیفرمش را می بست زمزمه کرد:(گفتند با یونیفورم بیایید)

ریمی دستی به کاپشن سیاهش کشید:(اما من با این خوشگلتر می شم مگه نه؟)

جوزف جواب نداد اما بنجامین که روی تختش زانو به بغل نشسته بود،خندید.ریمی به او اشاره کرد:

(چرا به داداش کوچولوت چیزی نمی گی؟)

جوزف لب باز نکرده بنجامین با عجله گفت:(من نمیام)

جوزف زیر چشمی نگاه کجی به او انداخت.ریمی با تعجب گفت:(چرا؟مگه گرسنه نیستی؟)

بنجامین سرش را به علامت نه تکان داد و جوزف به سردی گفت:(منم گرسنه ام نیست اما از همه خواستند جمع بشند)

ریمی لب خم کرد:(چرا؟)

جوزف برگشت کت زرشکی اش را از روی تخت برداشت و به سوی در رفت:(خودت بیا و بفهم چرا!)

وازاتاق خارج شد.ریمی رو به بنجامین کرد:(داداشت همیشه اینطور خشن؟)

بنجامین لبخند اجباری به لب آورد:(این نرمترین روش بود به تو نشون داد)

ریمی به شوخی دست بر قلبش گذاشت:(سخت ترین روش رو نمی تونم ونمی خوام تجسم کنم!)

بنجامین به خنده افتاد و ریمی به سویش آمد:(بیا بریم)

بنجامین باز هم سر تکان داد:(گفتم که من نمیام!)

(دیدی که داداش خوش تیپت گفت باید همه جمع بشند)

بنجامین بیشتر هل کرد:(من ...حالم خوب نیست!)

ریمی لبخند پر مهری به لب آورد:(بیا نترس...من با هاتم!)

بنجامین ناباورانه به چشمان مست و طلایی ریمی خیره شد وریمی با یک چشمک کوچک حالی کرد که فکرش را خوانده و قصد کمک دارد.

bahar5358
01-07-2008, 12:47
راستش دوست عزیز شیطان کیست پی دی اف شد یعنی یکی از دوستان زحمت کشیدند اینم لینک اون بود که فکر کنم از کار افتاده
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اما هر دو رمانم رو در این دو لینک بصورت تکست ورلد گذاشتم

برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید


salam khanomi karet harf nadare man sheitan kisteto khondam ali bood in yeki ro ham harkari mikonam download konam nemishe nemidonam chera hey safe miofte toye loop va chizi load nemishe movafagh bashi

somayeh_63
04-07-2008, 19:30
WooooooooooooooooooW
western داستان جدید نوشته؟
ایول
من فقط رانده شدگان و شیطان کیست رو خوندم
و از شیطان کیست خیلی خوشم اومد
بعد اون چند تا داستان رفته رو برد؟
از کدوم صفحه شروع میشه؟

somayeh_63
04-07-2008, 19:44
خودم پیدا کردم
شروع این داستان از صفحه یازدهه
و همه رو ریختم تو یه فایل word
چون من نمیتونم ریزه ریزه بخونم منتظرم تا داستان تموم بشه و بعد پی دی افش کنم و بذارم اینجا بعد خودم بخونمش
چقد مونده داستانت تموم شه آمنه جان؟ من بیستم امتحانام شروع میشه، تا اون موقع تموم نکنیا

درضمن، اسم داستانت چیه؟

sansi
07-07-2008, 05:22
سلام خانومی،به خاطر رمانای زیبات بهت تبریک میگم .......
مشتاقانه منتظر بقه رمان جدیدت هستم....
اگه کسی از دوستان میتونه خواهشا رانده شدگان رو
pdfکنه و بذاره....

sansi
07-07-2008, 05:41
به نظر من رمان شیطان کیست خیلی قشنگ بود ،اوایل داستان باورم نمیشد که یه دختر خانوم ایرونی اینو نوشته باشه اما وقتی قسمت اول تموم شد و اسمتو دیدم کلی خوشحال شدم و به خودم واسه داشتن همچین استعدادایه هنری تو ایرانم افتخار کردم....رمان رانده شدگان که دیگه..............
بازم از این فداکاری که کردی و رماناتو ایننجا و جاهای دیگه گذاشتی تا همه بتونن بخونن ممنونم گلم.:46:

western
07-07-2008, 11:02
ممنون دوست عزیز این نهایت لطفته از اینکه منو فداکار می دونی خیلی خوشحال شدم
اینها برای شماها ناقابل ....
در سالن ناهار خوری صف درازی به چشم می خورد.هر کس از در وارد میشد دو قدم جلوتر گذاشته و ته صف می رسید.ا زآن سر هرکس سینی اش را از غذاهای دلخواهش پرمی کرد،چرخی می زد و پشت نزدیک ترین میز چهار نفری می نشست.!پشت میز بلند سرویس،بتسی و آلیس و سوفیا ایستاده وبودند و جلوی میز نوشیدنی و میوه خالی بود.کترین با وجود اصرار بی حد دوستانش ،از ایستادن در آنجا مقابل آنهمه جوان تازه وارد سرباز زده بود به بهانه کمک به سونیا در آشپزخانه قایم شده بود.در اصل دوستانش هم درکش می کردند.اوتنها کسی بود که اغلب تنها غذا می خورد .بتسی بناچار وسط میز خودش که دسر بود و میز میوه و نوشابه ایستاده بودبه هر کس که دسر می داد قدم بزرگی بر می داشت خود را جلوی میز دیگر می رساند و ونوشیدنی و میوه اش را در سینی اش می گذاشت.کار سوفیا هم سخت بود.او غذای اصلی را که بیفتک بود،می دادوبعد از گذاشتن در قسمت مخصوص سینی،یک قاشق هم از روغنش را بر روی بیفتک می ریخت و دورش دو قاشق پوره سیب زمینی می گذاشت.آلیس مسئول سوپ بود اما از بس حواسش در چشم چرانی بود ملاقه را هر بار می لرزاند و همه جا را کثیف کرده بود با این وجود بیشتر از آندو غر می زد اما بتسی او را هم درک می کرد.آلیس مسئول اورژانس بود نه آشپزخانه و آنروز داوطلبانه به کمکشان آمدنش نهایت لطفش بود اما سوفیا عصبی بود.او عقیده داشت آلیس به منظور عیاشی و دیدن شاگردان جدید به کمک آمده بود و در اولین فرصت که عاشق شود مسئولیتش را ترک خواهد کرد!هنوز دقیقه ای از این طعنه علنی سوفیا نمی گذشت که نوبت تری و ساشا شد.سوفیا مثل بقیه برای او هم بیفتک می گذاشت که ساشا مانع شد:(نه برای من فقط پوره بدید)

سوفیا با تعجب سر بلند کردوتری غرید بگیر ساشا..دیونه شدی؟بیفتک به اون خوشمزه گی!)

آلیس بمحض اینکه اسم ساشا را شنید سربرگرداند.سوفیا هم متوجه شد.احتمال اینکه اسم کسی در آنجا ساشا باشد چند در صد بود که؟احتمال اینکه ساشای دیگری هم در آنجا ساشا باشد چند در صد بود که؟سوفیا به آلیس نگاه کرد و از چشمان خیره ی آلیس بر ساشا فهمید در ست حدس زده!ساشا با بی خبری سر تکان داد:(نه نمی خوام...همون پوره کافیه!)

سوفیا هل کرد و بجای دو قاشق ،چهار قاشق پوره داد.تری نق می زد:(عجب آدمی هستی؟...سهمت رو بردار نخوردی می دی به من!)
ساشا سینی اش را روی میز آلیس هل داد:(بیفتک غذای سالمی نیست تو هم نخوری بهتره!)
تری سینی اش را جلوی سوفیا گذاشت:(مثل گیاهخوار ها حرف می زنی!)

آلیس موقتاً مسئولیتش را بکل از یاد برد!یعنی این پسر که موهای زاغی و صافش را بر روی چشمان سیاه و تیزش ریخته بود و تن سفیدش از یقه باز بلوز یونیفرمش به چشم می زدیکی از آنهایی بود که مشخصاتش نامعلوم بود؟ساشا متوجه نگاه آلیس نبود سر برگردانده بود . اطراف را نگاه می کرد اما تری که بیفتکش را گرفته بود و منتظر حرکت کردن صف بود با تعقیب نگاه آلیس متوجه شد و بی اختیار حسودی کرد و غرید:(هوی تو!به چی نگاه می کنی؟)

ساشا فکر کرد با اوست ،سربرگرداند:(هیچی ...دنبال جای خالی می گردم...)

آلیس با شرم ملاقه سوپ را پر کرد تا در سینی بریزد که تری او را نشان داد و گفت:(با تو نبودم با این دختره...)

حرفش تمام نشده ساشا ناله ای کرد و عقب دوید و بجای او آلیس جیغ کشید!سوفیا و بتسی ترسیدند و تری هم داد زد:(چی شد؟)

ساشا در حالی که دستش را تکان می دادگفت:(سوختم!)

آلیس مثل دیوانه ها ملاقه را زمین پرت کرد و برای کمک میز را دور زد:(وای لطفاً من وببخشید..

.نفهمیدم!)

همهمه ای در سالن افتاد و تازه تری و سوفیا و بتسی متوجه شدند هوسبازی آلیس کار داده دست خودش و ساشا و سوپ را بر روی دست ساشا خالی کرده!یعنی بدتر از این نمی شد دخترها به کمک او احتیاج داشتند و او مسئول اورژانس بود!ساشا دردمی کشید و آلیس با پررویی بازوی او را چسبیده بود:(با من بیایید سالن اورژانس همین جلوست...)

ساشا حال خود را نمی فهمید.با گیجی همراه او راه افتاد.تری هم بی خیال ناهارش شده بود و می خواست همراه او برود که آلیس پرروتر مانع شد:(نه شما بفرمایید من مسئول اورژانس هستم بهشون کمک می کنم خیالتون راحت!)

اما تری نگرانتر از آن بود که موافقت کند با این حال ساشا هم مانع شد و با وجود عذابی که می کشید به او گفت:(تو برو غذاتو بخور من الان بر می گردم)

ووقتی دید تری قانع نمی شود اضافه کرد:(سهم منم بردار نگه دار تموم می شه گرسنه می مونم!)

تری دیگر نتوانست مخالفت کند و سر میز برگشت و آلیس با عجله ساشا رااز سالن خارج کرد.بتسی کم مانده بود گریه کند:(حالا چکار کنیم؟)

سوفیا پوره تری را هم داد و زیر لب زمزمه کرد:(می تونم قسم بخورم با قصد این کا رو کرد!)

***

Mahdi_Shadi
07-07-2008, 13:57
خودت بگو چی میتونم بگم...خب قشنگه دیگه...!:دی
ایول................

bewitch
08-07-2008, 05:00
واي ...همين الان رانده شدگان رو تموم كردم ، خيلي قشنگ بود ..... :26:

رانده شدگان كاملا بر عكس شيطان كيست بود .... توي شيطان كيست خيانت و دورويي و ... بيشتر پر رنگ بود اما چون توش نقش دخترا پر رنگ تر بود ( و خصوصا به خاطر پرنس :31:) جذاب تر بود ولي رانده شدگان با اينكه داستانش پسروونه بود ولي خيلي قشنگتر بود ، همش مهر و محبت و دوستي و اين حرفا .

كلا خيلي قشنگ مينويسي ..... من داستاناي تو رو مثل كناباي جين آستون با خيال راحت ميخونم چون ميدونم آخرش خوب تموم ميشه :40::40::40:


* البته ببخشيد كه وسط داستان جديدت راجع به قبلي ها نوشتم ، اين جديده رو هم الان ميخونم و برميگردم . :46:

bewitch
08-07-2008, 07:01
اين جديده رو هم خوندم ، به نظر قشنگ مياد ، البته هنوز به نقطه اوجش نرسيده ولي تا اينجا خوب بود ، همچين يه جورايي شبيه اين فيلم پليسياست ( خوراك مامانمه :27:)

:40::40::40::40::40::40:

بي صبرانه منتظر بقيش هستم .

western
08-07-2008, 10:13
واییی اینجوری نگید هنوز داستان سرزمین سایه ها شروع نشده که؟[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

Like Honey
08-07-2008, 18:10
سلام وسترن جون
من نمیتونم رانده شدگان رو دانلود کنم
چیکار کنم؟
دانلود نمیشه
میخوام بخونم
داستانتم فوق العادست ادامه بده

sansi
09-07-2008, 05:15
سلام،نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببین من یه پیشنهاد دارم بذار یه جا چند صفحه که کامل تایپیدی اونوقت بذار خوب نبست؟؟؟؟؟؟
ولی خواهشا زود زود تایپ کن

western
12-07-2008, 12:18
وقتی بنجامین همراه ریمی وارد سالن شد در محاصره یک مشت جوان رزل که صف غذاخوری را با شوخی های بیجا و سروصداهایشان بهم می ریختند،قرار گرفت.همه افراد سالن از جمله بتسی و سوفیا هم متوجه آنها بودند و معذب منتظر ساکت شدنشان اما آنها همچنان هیاهو کنان،یکی از میزها را اشغال کردند.بنجامین فهمید آنها باید همان دوستانی باشند که جوزف حرفشان را می زد.چون همگی آنچنان از دیدن ریمی خوشحال شده بودند که انگار معبودشان را پیدا کرده بودند.بناگه متوجه شد وسط سالن تنها سرپا مانده!باوحشت اطراف را با نگاهش گشت اما جوزف را پیدا نکرد .چطور ممکن بود او زودتر از آنها از اتاق به قصد غذاخوری خارج شده بود و هنوز نرسیده بود؟.چقدر ساختمانها فاصله داشتند که؟وبعد به همان سرعت بیاد آورد جوزف او را از نزدیکی به خود منع کرده پس دلشکسته و هراسان رفت و در نزدیک ترین میز به گروه ریمی نشست تا لااقل تا تمام شدن صف،جلوی دید نباشد.هنوز دقیقه ای نگذشته بود که یکی از دوستان ریمی از جابلند شد و خود را با گستاخی سر صف رساند تا برای ریمی غذا بگیرد.افراد داخل صف عصبانی شدند.باز همهمه ای افتاد.بتسی که حالا مجبور بود کار آلیس را هم انجام بدهد کم مانده بود بگرید و سوفیا مرتب رو به آشپزخانه سونیا و کترین را به کمک می خواست اما سر آنها هم با سالن استادها که پشت سالن غذاخوری بود مشغول بود.متیوس که همراه رافائل در آخرهای صف بود،متوجه اوضاع شد.نتوانست تحول کند وسراغ ریمی رفت:(هی تو!همین حالا به اون دوست عزیزت بگو برگرده سر جاش)

تری که از آن طرف سالن چشم بر آندو داشت با این حرکت متیوس مطمئن شد به زودی درگیری وحشتناکی در سالن خواهد افتاد اما بر عکس انتظار او و متیوس وبنجامین که از ترسش می خواست از جا بلند شود،ریمی گفت:(حق با شماست متوجه نبودم...معذرت می خوام)و رو به همان دوستش داد زد:(برگردآلن... منکه زنت نیستم داری واسه من چاپلوسی می کنی!)

به این حرف او همه با آسودگی به خنده افتادند و متیوس شوکه از رفتار بجای پسرک سر خم کرد:(متشکرم)

ریمی هم با عجله تعظیمی کرد:(منم متشکرم که بهم تذکر دادید)

متیوس می خواست سرجایش برگردد که ریمی ادامه داد:(من ریمی ولش هستم...شما؟)

بنجامین نفس راحتی کشید و سر جایش نشست و تری بی اختیار به خنده افتاداما نه سوفیا و نه بتسی متوجه چگونگی شکل گیری اتفاقات نشدند همینقدر فهمیدند که به کمک یه ناشناس پسرک موزی دست از سرآنها برداشته!

متیوس با ریمی دست داد و خود را معرفی کرد اما تا به صف برگشت متوجه غیبت رافائل شد.بتسی خم شده بود سبد پر سیب را از زیر میز بالا بیاوردتاجایش را با سبد خالی شده عوض کند که صدایی پرسید :(به کمک احتیاج ندارید؟)

سوفیا قبل از بتسی سر بر گرداند.پسری بورکه موهای طلایی وبلندش را با باند سیاهی پشت گردنش بسته بود،جلوی میزشان ایستاده بود.بتسی سر بلند کرد و با دیدن او فکش افتاد!یعنی جداً این پسر با این قیافه و تیپ با شکوهش برای کمک به آنها پیشنهاد می داد؟سوفیا به سرعت توانست طرز فکر بتسی رااز همان دهان نیمه بازش بفهمد و از ترس آنکه جواب رد بدهد با عجله گفت:(اگه لطف کنید ممنون می شیم!)

حرفش تمام نشده رافائل میز را دور زد:(با کمال میل)

ولبخند به لب خم شد و سبد را از بتسی گرفت:(این سنگینه بذارید من بلند کنم)

وبلند کرد وروی میز گذاشت:(اگه ایرادی نداره من دسر و میوه رو بدم شما سوپ رو بدید چون من پیشبند ندارم)

بتسی مسخ شده در چشمان خاکستری پسرک سرجامانده بود.سوفیا از عقب بند پیشبند او را کشید:(بتسی بچه ها منتظرند)

بتسی هنوز چشم در رافائل نالید:(اما ...آخه...خیلی بده ایشون...)

رافائل سربرگرداند و لبخند جذابی به بتسی تحویل داد:(اوه نه اصلاً مساله نیست..من خوشحال می شم کمکتون کنم این در اصل وظیفه همه ماست!)ودستش را دراز کرد:(در این میون من رافائل مک نامارا هستم!)

آندو بجای دست دادن نگاهشان ناباورانه بر هم چرخید.پس اوهم یکی از آن نه نفر اسرار امیز بود!

sansi
13-07-2008, 17:11
همچنان در انتظار ادامشیم..............
یکی از دوستان لطف کنه رانده شدگانو pdf کنه و بذاره.........
مرسییییییییییییییییییییی!! !!!!!!!!

bahar5358
14-07-2008, 08:47
سلام خانمي من تمام رمانهايي رو كه اينجا گذاشتي رو خ.ندم بايد اعتراف كنم كه حرف نداره اما بعضي جملات در نوشتن اشكال داره يعني مثل جمله بنديهاي روزمره نيست مثلا "...اما چند تا ساشا هست كه؟..." ميشه گفت "مگه چندتا ساشا هست ..." يكي از دوستام مي گفت نكنه داري يه رمان رو ترجمه مي كني و كار خودت نيست بهم برخورد واسه همين هم ازت خواهش مي كنم تو جمل بتديهات دقت كني تا مورد اتهام حسود و بخيل قرار نگيري نميدونم شايد هم اين لهجه جايي كه توش زندگي ميكني به هر حال من كه هم خوتو دوست دارم هم رمانها تو موفق باشي گلم

western
17-07-2008, 09:57
ساشا درنیمه راه متوجه شدسوزش دستش قطع شده و رو به آلیس که دو دستی بازوی او را می کشید کرد و گفت:(فکر کنم صدمه جدی نخوردم لزومی نداره بریم اورژانس)

آلیس غرید:(نه ...بیرون هوا سرده وسرما باعث شده درد رو حس نکنید)

ساشابه دست خودش نگاهی انداخت:(فقط کمی سرخ شده اونم که...)

آلیس با عجله حرفش را برید:(اما باید حتماً با آب و صابون بشورید روغن غذا هنوز روی زخمتون مونده)

ساشا می خواست بپرسد کدوم زخم؟که جلوی ساختمان یک طبقه ای رسیدند و آلیس به سرعت اورا داخل هل داد.به محض ورودبوی الکل و دارو به صورت ساشا زد و حال او را خراب کرد.آلیس متوجه نشد.در را بست و او را به سوی دستشویی برد.ساشا دیگر حال خود را نمی فهمید.مثل عروسک خیمه شب بازی در دست آلیس به حرکت در آمد.آلیس شیر آب را باز کردآستین کت زرشکی و بلوز سفیدش را بالا زد و کمی صابون مایع روی دستش ریخت.ساشا نفس عمیقی کشید و چشمانش را لحظه ای بست.آلیس با دیدن معطل کردن او از خدا خواسته مشغول شستن دست او شد.ساشا یک نفس دیگر کشید و چشم گشود.پرده های پلاستیکی و سفید ...تختهای خالی...میله های سرم...ودیگر نتوانست تحمل کند.دستش را از دستان آلیس بیرون کشید و عقب رفت.آلیس ترسید:(دردتون اوردم؟)

صدای ساشا لرزید :(نه...نمی خوام...بهتر شدم)

وعقب عقب به سوی در راه افتاد.آلیس دستپاچه شد:(اما ممکنه دستت ورم کنه بذار پانسمانش کنم)

رنگ ساشا سفیدتر شده بود بجای آلیس نگاهش در یکی از چهار تخت خالی اتاق قفل شده بود:(نه نمی خواد....متشکرم)

ویک لحظه احساس کرد قلبش دارد از قفسه سینه اش بیرون می پرد پس خود را از اورژانس بیرون انداخت و شروع به دویدن کرد.قلب آلیس هم شروع به کوبیدن کرد.تا به حال نشده بود پسری از او فرار کند در حقیقت هر جوانی که به اورژانس و به دست او می افتاد برای نرفتن بهانه ها می ساخت اما این پسر...مثل یک پرنده وحشی...از چنگش در رفته بود!

حالا بتسی مثل آلیس چشم چرانی می کرد و سوپ را به اطراف می ریخت.وجود رافائل کل افکار واحساسات اورا به هم ریخته بود.سوای کمک آسمانی اش که رو را مدیون خود کرده بود ،شخصیت بی نظیر و جذابیت ظاهری و عطر ملایم تن و لطافت صدایش با آن کنجکاوی که از شخصیت و گذشته اش در وجود بتسی بیدار شده بود،بهم امیخته بتسی را سرمست کرده بود بطوری که وقتی سوفیا به بازویش زد واورا متوجه آمدن متیوس کرد،باز او نگاهش را به تندی به جلو برگرداند تا لااقل به این بهانه باز هم از گوشه چشم به رافائل نگاه کند.متویس از دیدن بتسی تعجب کرد و لبخند به لب سلام داد اما بتسی جواب نداده متیوس متوجه رافائل شد و غرید:(تو اینجایی؟یک ساعته دارم دنبالت می گردم!)

به صدای او رافائل هم سر بلند کرد:(چی می خواهی؟آب ؟نوشابه؟آبمیوه؟)

متیوس موقتاً بیخیال سینی اش شد وسر میز او رفت:(اینجا چکار داری می کنی؟)

رافائل زمزمه کرد:(معلوم نیست؟)

سوفیا بجای بتسی از حضور متیوس هیجان زده شده و خندان گفت:(داره به ما کمک می کنه!)

متیوس با خشم فوت کرد:(لعنت به تو پسر!نرسیده؟بذار عرقت خشک شه بعد!)

بتسی و سوفیا منظورش را نفهمیدند اما رافائل لبخند ضعیفی به لب آورد:(آب؟نوشابه...)

متیوس غرید:(آب!)

رافاول بطری رابه او داد.متیوس با خشم سینی اش را برداشت وبا صدای بلند زمزمه کرد:(تو دیگه کی هستی؟)

با رفتن او سوفیا رو به رافائل کرد و با پر رویی پرسید:(شما ایشون رو می شناسید؟)

رافائل سر تکان داد:(هم اتاقی شدیم!)

حرفش تمام نشده یکی دادزد:(اوه خدای من عاشق شدم!)

همه به سمت صدا نگاه کردند.پسری مو پریشان با قیافه شهوت آلود جلوی میزشان سینی به دست ایستاده بود.سوفیا و بتسی با هیجان به هم نگاه کردند اما پسرک به هیچکدوم از آنها نگاه نمی کرد تا بفهمند منظور پسرک کدام بوده ،پسرک دستش را دراز کرد:(من ریمی ولش هستم!)

باز بتسی و سوفیا هماهنگ دستهایشان را بالا می آوردند که متوجه جهت دست پسرک به سوی رافائل شدند و بی اختیار به خنده افتادند!رافائل هم با تعجب سر بلند کرد وبا دیدن ریمی که به سختی روی میز خم شده و دستش را به سوی او دراز کرده بود،او هم بخنده افتاد و بناچار دست داد:(رافائل مک نامارا)

ریمی گرفت و اینبار گردنش را دراز کرد و هر طوری بود لبهایش را رساند و به انگشتان رافائل بوسه زد!رافائل بجای رنجش بلند تر خندید و بتسی و سوفیا را هم خنداند.(آب؟آبمیوه؟نوشابه؟)

ریمی هنوز دست او را چسبیده بود:(هر چی تو بدی قبوله!)

رافائل دستش را کشید :(اگه اجازه بدید...)

یکی از پشت سر گفت:(هی عاشق!ماگرسنه ایم)

افراد داخل صف خندیدند ریمی به سرعت سینی اش را برداشت و گفت:(اینجا قلب من مهمه یا شکم شما؟)

همه افراد داخل صف داد زدند:(شکم ما!)

اینبار خود ریمی هم بخنده افتاد.سینی اش را برداشت چشمکی به رافائل زد و پیش دوستانش برگشت!

bewitch
19-07-2008, 06:13
سلام ، ميتونيد اين لينك شيطان كيست رو دانلود كنيد ببينيد كار ميكنه يا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط ميخوام ببينم درست pdf كردم يا نه ؟؟؟؟؟؟؟
مرسي فقط لطفا زودتر جوابشو بدين

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

rsz1368
20-07-2008, 11:40
وسترن جان کجایی نمی خوای بیای ادامه رمان قشنگت رو بزاری؟

western
20-07-2008, 11:43
به به دوست عزیز زحمت کشیدید.بله شده خیلی هم زیبا شده..فقط امضای پای نوشته...شما همون آقا محسن هستید؟یا پی دی اف اونو تنظیم کردید؟

western
20-07-2008, 11:44
چشم تری به در مانده بود.غذای خودش را خورده بود اما غذای ساشا داشت کنار سینی او سرد می شد که آلیس برگشت.تری با دیدن او از جا پرید و قبل از رسیدن او به دوستانش خود را به او رساند:(ساشا کجاست؟)

آلیس شرمگین گفت:(نمی دونم کجا رفت..نذاشت پانسمانش کنم!)

تری نگران شد:(چرا نذاشت؟)

آلیس شانه هایش را بالا انداخت:(منم نفهمیدم!خیلی منقلب شده بود...)

دلهره بی علت بر دل تری افتاد.یعنی چیزی فهمیده بود؟آلیس با وجود نارضایتی می خواست توضیح بیشتری بدهد که تری شروع به دویدن کرد و در عرض چند ثانیه خود را از سالن بیرون انداخت.بیرون باران ریزشده، می بارید و به همین علت افراد زیادی به چشم می خورد.تری یک نگاه گذرا به اطراف کردبا آن یونیفرمهای تکراری حتی اگر سه نفر هم بیرون بود باز هم تشخیصش سخت بود.فکر کرد شاید به اتاقش برگشته پس برای رسیدن به طبقه دوم راه افتاد.قلبش از خستگی ونگرانی به تپش افتاده بود اما اهمیت نداد.سالنها خلوت بود و او سریعتر توانست خود را به اتاق ساشا برساند.با فکر اینکه کسی غیر از ساشا داخل نیست در را تند و بی اجازه گشود و دهانش را باز کرد ساشا را صدا کند که متوجه شخص دیگری خوابیده بر یکی از تختها،شد.شلوار زرشکی یونیفورم و بلوز سفید بتن داشت.موهای طلایی اش بر بالش پخش شده بود و دستهایش بر سینه اش چیزی می فشرد.با اینکه پشتش به تری بود تری فهمید او باید همان پسرک عروسک چهره،ونیز باشد.با فکر اینکه در خواب است می خواست در را آرام ببندد و برود که صدای هق هق شنید و سرجاماند.او می گریست!!!

قلب تری بدون کنترل فشرده شد.چرا باید پسری در این سن اینطور بگرید؟صدای صحبتی در سالن بلند شد و او مجبور شد در را ببندد .اما پشت در ماند.صدای پسرک بیرون می آمد.تری پلک برهم گذاشت.آنها فرق داشتند.تفاوتهای بزرگ و جدی تر از بقیه!آنها خاص بودند.ساشا هم،رافائل هم،متیوس و ریمی هم...و مطمئن بود بروکلین و جوزف و بنجامین هم خاص و متفاوت بودند.یعنی علت انتخاب شدنشان این بود؟مگر آنها را می شناختند؟

صف داشت تمام می شد و با وجور رافائل دیگر نیازی به کمک آلیس نبود.بتسی برای او هم غذا می کشید که آلیس گفت میل ندارد و رفت و بریکی از میزهای خالی،دور از بقیه نشست.سوفیا با وحشت رو به بتسی کرد:(یعنی چش شده؟)

بتسی هم نگران ومتعجب شده بود.این حرکات از آلیس بعید بود.آهسته گفت:(شاید بخاطر سوزوندن دست پسره ناراحته)

سوفیا خنده ای کرد:(تو چی داری می گی؟آلیس با اذیت کردن پسرا شارژمی شه!)

بتسی هم چشم بر آلیس دوخت:(شاید هم پسره بدجوری ضایعش کرده!)

صحبت آنها را پسری ته ریش دار و موسیاه قطع کرد.بجای یک سینی دو سینی جلوی سوفیا گذاشت:(من می تونم دو وعده غذا بگیرم؟)

سوفیا با تعجب گفت:(نه متاسفم ...سهم همه یه وعده است!)

پسرک به تندی گفت:(واسه خودم نمی خوام...یکی شو واسه داداشم می خوام)

سوفیا به اطراف نگاهی انداخت:(برادرتون اینجاست؟)

(اتاقش باید باشه)

(پس نمی تونم بدم)

پسرک بر خلاف ظاهرش صدای نرمی داشت:(آخه چرا؟)

سوفیا شانه هایش رابالا انداخت:(قوانین!)

پسرک نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.بتسی دلش به حال او سوخته بود.رو به سوفیا کرد:(غیر از ما دوتا کس دیگه ای نمونده غذا هم اضافیه...بده ببره)

سوفیا با دو دلی به او نگاه کرد:(آخه می ترسم اگه بفهمند ممکنه...)

پسرک با عجله گفت:(نه مهم نیست...سهم خودمو می برم..می تونم؟)

با اینکه این پیشنهاد پسرک هم مخالف قوانین سالن بود دیگر سوفیا نتوانست برای بار دوم پسرک را رد کندبناچار گفت:(ما می دیم شما توی ظرف دیگه ببرید اینطوری کسی نمی فهمه!)و به آشپزخانه اشاره کرد:(از اونجا بگیرید)

پسرک با خوشحالی سر تکان داد:(باشه!متشکرم)

سوفیا کمی پوره زیادتر گذاشت و بتسی تا جایی که سینی پسرک جا داشت سیب زمینی پر کرد.پسرک متوجه شد و با نگاه معصومانه ای تشکر کرداما وقتی با سینی وارد آشپزخانه شد کترین که آنجا تنها غذا می خورد با دیدن او جیغ کوتاهی زد و از جاپرید!پسرک شرمگین سرجا ماند:(ببخشید انگار خیلی ترسوندمتون!)

کترین سر پا به لرز افتاد:(چی می خواهی؟)

پسرک سینی را برروی میز گذاشت:(می خواستم غذای منو ببندید ببرم اتاقم)

کترین با خشم غیر طبیعی گفت:(نمی شه!همینجا بخورید)و به تندی اضافه کرد:(نه اینجا...منظورم توی سالن!)

پسرک متوجه ترس کترین شده و با شک و تردید پرسید:(همکاراتون گفتند می تونم ببندم و ببرم شما چرا مخالفت می کنید؟)

کترین از نگاه سیاه و سخت شده ی پسرک بیشتر ترسید اما عقب نشینی نکرد:(اینجا قوانینی داره!شما فکر کردید اینجا کجاست؟)

پسرک با این حرف شکش بیشتر شد و اخم کرد:(منظورتون چیه؟)

کترین متوجه خرابکاری اش شد و غرید:(می شه برید بیرون؟)

پسرک سینی را دوباره بر داشت و نگاه پر نفرتی به کترین انداخت:(سینی رو بر می گردونم!)

واز در خارج شد.کترین می خواست در پی اش داد بزند" نمی تونی غذا رو بیرون ببری"اما صدا در گلویش حبس شد ولرزش تنش به حدی رسید که مجبور شد دوباره بنشیند.

rsz1368
20-07-2008, 11:48
خوب من اولین نفرم که می خونم
موفق باشی وسترن جان

bewitch
20-07-2008, 13:47
به به دوست عزیز زحمت کشیدید.بله شده خیلی هم زیبا شده..فقط امضای پای نوشته...شما همون آقا محسن هستید؟یا پی دی اف اونو تنظیم کردید؟


نه بابا آقا محسن كيه ؟؟؟؟؟؟؟؟ من اينو همين طوري از روي WORD صفحه اول براي امتحان درست كردم منتها آكروبات ريدرم خراب بود نتونستم امتحانش كنم ، حالا اگه درسته پس من رانده شدگان رو هم pdf ميكنم ......
واسه اين داستانت خيلي ناز ميكنيا ، همش هفته اي 10 خط مي نويسي ...... آواتار نو هم مبارك :40::40:

western
20-07-2008, 21:04
چاکر بیویچ خودمون خب من فکر کردم محسنی!دستت درد نکنه عالی کار کردی زحمت می شه اما رانده شدگان رو بکنی خیلی خوب میشه..در مورد این داستان حق باشماست منتهی می ترسم چون گفتم هنوز ننوشتم و هنوز نامطمئن می رم جلو...از فردا زیاد تر تایپ می کنم

bewitch
20-07-2008, 23:16
اينم رانده شدگان به صورت pdf :



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

sansi
22-07-2008, 08:01
مرسی دارم رانده شدگانو دانلود میکنم....
وسترن جون تا حالال که خوب داستانو بردی جلو ترست واسه چیه؟؟؟؟؟؟؟با اعتماد به نفس جلو برو خانومی

sansi
22-07-2008, 09:42
pdfرانده شدگان با اکروبات ریدر باز نمیشه!!!!!!!!!!!!!یه نفر دیگه امتحان کنه و جواب بده

rsz1368
22-07-2008, 20:17
pdfرانده شدگان با اکروبات ریدر باز نمیشه!!!!!!!!!!!!!یه نفر دیگه امتحان کنه و جواب بده

واسه منم باز نمیشه!

western
22-07-2008, 21:18
یکی از دوستان برام پی دی اف کردند اگه بخواهید آپ کنم یک مگ شده


تری داشت برمی گشت که در راهپله با ساشا روبروشد:(کجا بودی تو؟)

ساشا جواب نداد .رنگ پریده و گرفته بنظر می آمد.از کنارش رد شد تا بالا برود تری پرسید:(حالت خوبه؟)

ساشا بازویش را بلند کرد:(خوبم...چیزی نشده بود)

تری از صدای خسته او متوجه شد مشکلی وجود دارد و گفت:(دستتو نمی گم...خودتو می گم..حالت خوبه؟ناراحت بنظر میایی؟)

ساشا باز برای رسیدن به اتاقش راه افتاد:(نه...فقط خوابم میاد)

تری هم همراهش راه افتاد:(اون دختره...گفت می خواسته دستت رو بشوره تو فرار کردی!)

ساشا زمزمه کرد:(گفتم که چیزی نشده بود و لزومی به اون کارا نبود)

تری خود را دوشادوشش رساند:(اما آخه می گفت...)

ساشا بناگه داد زد:(ول کن دیگه تری!)

تری سرجا خشکید!ساشا دوباره راه افتاد اما دوقدم نرفته پشیمان شد و اضافه کرد:(حوصله دختره رو نداشتم همین!)

اما تری ناراحت نشده بود.او داشت در مورد خاص بودنشان مطمئن تر می شد.بی اختیار گفت:(خیلی عجیبه!)

ساشا غرید :(نترس همجنس باز نیستم!)

تری خنده کوتاهی کرد:(نه اونو نمی خواستم بگم...)

بناگه کسی از پشت سر گفت:(ببخشید می شه اینو بدید ونیز؟)

هر دو به عقب نگاه کردند.بروکلین بود.یک سینی پر غذا در دست داشت.ساشا با تعجب پرسید:( من؟)

بروکلین با شرم گفت:(مگه نمی رید اتاق؟)

ساشا سر تکان داد و بروکلین اضافه کرد:(پس اینو می تونید بدید ونیز؟)

ساشا گیج شده از رفتار بروکلین برگشت و سینی را گرفت.تری نتوانست تحمل کند و با طعنه گفت:(چرا خودتون نمی برید؟)

بروکلین سر به زیر انداخت:(من...نمی رم اتاق...)

ساشا برگشت برود اما تری دست بردار نبود:(اتاقتون همین بالاست...دو قدم بیشتر راه نیست!)

ساشا روبه تری کرد:(مساله نیست تری...من می برم!)

تری با خشم به بروکلین خیره شد تا مخالفتش را نشان بدهد اما بروکلین متوجه نبود.رو به ساشا ادامه داد:(و نگید غذا رو من دادم)

اینبار ساشا هم به شک افتاد:(پس چی بگم؟)

بروکلین شرمگین تر شده بود:(بذارید فکر کنه آشپزخونه براش فرستاده)

تری و ساشا هماهنگ پرسیدند :(چرا؟)

بروکلین بالاخره عصبانی شد:(فکر نکنم کار خیلی سختی ازتون خواسته باشم که نیاز به توجیه کردن داشته باشم؟)

ساشا آنچنان شوکه شده بود که فقط سرش را به علامت بله تکان داد و بروکلین برگشت و به سرعت انگار که می ترسد ساشا منصرف شود،برگشت و از پله ها پایین رفت.

bewitch
23-07-2008, 02:49
pdfرانده شدگان با اکروبات ریدر باز نمیشه!!!!!!!!!!!!!یه نفر دیگه امتحان کنه و جواب بده


واسه منم باز نمیشه!



:18::18: :18:نميدونم چرا ؟؟؟؟؟؟ ولي من خودم هم open with pdf reader هم open with adobe acrobat 0.8 كردم باز شد !!!!!!!!! western جون خودت هم نتونستي باز كني ؟؟؟؟؟؟؟؟ در هر صورت ببخشيد كه نشد :41::18::18::18:

pegah_f
23-07-2008, 06:17
وسترن جان خیلی ممنون...:40:

western
23-07-2008, 08:41
:18::18: :18:نميدونم چرا ؟؟؟؟؟؟ ولي من خودم هم open with pdf reader هم open with adobe acrobat 0.8 كردم باز شد !!!!!!!!! western جون خودت هم نتونستي باز كني ؟؟؟؟؟؟؟؟ در هر صورت ببخشيد كه نشد :41::18::18::18:
لطفاًً دوست عزیز خودتونو ناراحت نکنید یکی از دوستانم این کار رو کرده بفرمایید اینم لینک دانلود

برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

sansi
23-07-2008, 11:30
اینجام که پسورد میخواد!!!!!!!!

somayeh_63
23-07-2008, 13:20
چقد مونده داستان تموم شه؟
من تیکه تیکه نمیتونم بخونم
همه شو یه جا باید بخونم

western
23-07-2008, 20:13
خب اینم لینک سالم برای دانلود پی دی اف رانده شدگان


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

western
23-07-2008, 20:15
چقد مونده داستان تموم شه؟
من تیکه تیکه نمیتونم بخونم
همه شو یه جا باید بخونم
شرمنده ابجی تازه رمانم داره شروع می شه تو نخون من ذره ذره پیش می رم خسته می شی تموم شه...که یه سالی مونده..بهت خبر می دم:19:

CECELIA
24-07-2008, 01:08
western جان عزیز خسته نباشی
داستانت داره عالی پیش می ره

snowy_winter
24-07-2008, 01:18
وسترن جان سلام و خسته نباشی
متاسفانه تازه این تاپیک رو دیدم و خیلی خوشحالم که دیدمش، ولی نمیتونم آرزو نکنم کاش زودتر دیده بودم!
شیطان کیست رو 2 شب پیش دانلود کردم ولی متاسفانه نتونستم بیام اینجا و پست بدم. عصر تموم شد. داستان جالبی داشت و خیلی خوب هم تونشتی شیطان واقعی رو تا آخر داستان پنهان کنی
واقعا بهت تبریک میگم دوست من:11:
الان شروع کردم به خوندن این تاپیک از صفحه ی اول
برات آرزوی موفقیت دارم
بازم میام:20:
:11:

western
24-07-2008, 10:34
خوشحال شدم دوست عزیز.امیدوارم از رانده شدگان هم خوشت بیاد....


آخرین نفر ناتالی بود.بتسی و سوفیا از دیدن او تعجب کردند چون او هیچوقت آنجا برای غذا نمی آمد.او مسئول دفتر روزنامه نگاری بود و استادها با او مثل یکی از خودشان رفتار می کردند واو همیشه در دفتر خودش غذا می خورد اما حالا او هم مثل بقیه دخترها دامن کوتاه شطرنجی یونیفرم را پوشیده سینی به دست پشت میزشان منتظر گرفتن سهمش بود..او هم از دیدن رافائل شوکه شد اما فرصت نکرد چیزی بپرسد رافائل رو به بتسی کرد:(اگه دیگه احتیاجی به کمک من نیست برم؟دوستم منتظرمه!)

بتسی از هولش تعظیم بزرگی کرد:(نه...خیلی خیلی متشکریم)

رافائل با خم کردن سر از هر سه خداحافظی کرد و سینی غذای خودش را که سوفیا برایش حاضر کرده بود برداشت و پیش متیوس رفت.ناتالی تا سوفیا برای او هم غذا می کشید پرسید:(این کی بود؟)

بتسی آه خندانی کشید:(خیلی نازه مگه نه؟یه آقای واقعی)

سوفیا بجای او جواب داد:(برای کمک اومده بود!)

ناتالی نگاهش را گرداند:(مگه آلیس و کترین نبودند؟)

سوفیا غرید:(البته که نبودند!اون دوست تیتیش مامانی تو که توی آشپزخونه قایم شد خانم عیاش هم پی شهوترانی خودش رفت!)

ناتالی که چشمش به آلیس در گوشه آخرین میز خالی خورده بود،گفت:(هیچ اینطور بنظر نمیاد در حقیقت هیچوقت اونو اینقدر سر به زیر و غمگین ندیده بودم)

سوفیا که هنوز هم خستگی کار در روح و روانش بود با خشم گفت:(امیدوارم پسره حسابی ادبش کرده باشه!)

ناتالی با بی حوصلگی فوت کرد:(بازم پسر؟)

سوفیا سینی او را به بتسی داد تا سوپش را پر کند:(بجای این حرفا بگو بینم تو اینجا چکار می کنی؟تو که به ما افتخار نمی دادی؟)

ناتالی خم شد خودش نوشابه اش رابرداشت:(برای تهیه خبر وگزارش اومدم امروز اولین روزه و این اولین ناهار شاگردای جدیده.... الان باز کوین پیداش می شه!)

بتسی سینی او را داد و با شوق گفت:(عالی شد !حالا با هم غذا می خوریم!)

سوفیا خنده پر تمسخری کرد:(اینو شاید بتسی باور کنه من نمی کنم!خیلی عصبی و گرفته بنظر میایی تو چیزی ات شده!)

ناتالی به غذایش ناخونک زد:(راستش یکی هم بدجوری منو ادب کرده!)

و قبل از انکه فرصت پرسیدن به آندو بدهد به سوی میزآلیس راهی شد.

***

چشم بنجامین به در مانده بود.چطور ممکن بود جوزف با وجود عجله و دقت ومقرارتی بودن هنوز نیامده باشد؟ریمی با وجود شلوغی اطرافش حواسش بر او بود:(هی اون داداش مامانی تو دوربین مخفی رو کجا کار گذاشته؟)

بنجامین باور کرد و با وحشت گفت:(کدوم دوربین؟نه..چه دوربینی؟)

ریمی خندید :(خوب ضاهراً سرکاریم!مگه آقا نبود غر می زد زود باشید؟پس کو؟)

بنجامین تازه متوجه شوخی او شد ونفس راحتی کشید:(خب نمی دونم شاید...)

ویک لحظه گرفته شد.نکند برایش اتفاقی افتاده باشد؟غم ناگهانی او از چشم تیز ریمی دور نماند:(فکر می کنی مشکلی براش پیش اومده؟)

بنجامین از توجه او متعجب وشاد شد:(خب کمی می ترسم چون...چون...)

و باز حرفش را نصفه رها کرد چون ترسید ریمی مثل جوزف اورا بخاطر ترسو بودنش مسخره کند اما ریمی رو به یکی از دوستانش کرد و گفت:(تراویس برو جوزف بروگمان رو پیدا کن!)

پسرک از جا بلند شد:(اگه پیداش کردم چکار کنم؟چیزی بهش بگم؟)

(نه فقط بیا خبر بده کجاست وچکار می کنه)

و پسرک برگشت و دوان دوان سالن را ترک کرد.بنجامین شوکه شده بود.یعنی آنها جوزف را می شناختند؟عجیب تر اینکه ریمی بجای مسخره کردن درکش کرده و کمکش می کرد!

***

sansi
24-07-2008, 19:51
مرسیییییی،ولی متاسفانه نمیتونم دانلودش کنم،می شه همینجا ضمیمه کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

snowy_winter
25-07-2008, 00:20
ممنون عزیزم:11:
خیلی دلم میخواد رانده شدگان رو هم بخونم ولی نتونستم دانلودش کنم. همه ی لینکها رو امتحان کردم ولی نشد:41: میشه لطفا جای دیگه آپلودش کنی؟

western
25-07-2008, 12:47
متیوس به میز خالی کناری که متعلق به تری بود وهنوز دو سینی غذا دست نخورده بر رویش مانده بوداشاره کرد:(هم اتاقی فراری ما باز کجا رفته؟)

رافائل به شوخی گفت:(فکر نکنم به این زودی ها آشنایی باهاش نصیبت بشه!)

متیوس به تمسخر گفت:(مشتاق هم نیستم..فقط مشکوکم)

رافائل سر بلند کرد ومتیوس با نگاه جدی اش به او خیره شد:(بنظر میاد پسره چیزایی می دونه!)

(در چه مورد؟)

(مطمئن نیستم... اما احساس خطر می کنم!)

(فکر نکنم باعث درد سرمون بشه)

(نه نه اون خطر از یه جای دیگه است و فکر کنم اون بو برده)

رافائل با تعجب گفت:(از کجا به این نتیجه رسیدی؟)

(اونو دیدم....وقتی زنگ رو می زد)

رافائل بیشتر تعجب کرد:(زنگ خطر کشتی رو می گی؟)

متیوس سر تکان داد:(عجیب نیست؟)

(شاید قصد شوخی داشته؟)

(تو همیشه اینقدر خوشبینی؟)

رافائل بجای جواب دادن لبخند شرمگینی زد و متیوس سرش را نزدیک تر برد وآهسته تر گفت:(اون پسره رو هم دیدم)

رافائل هم سر پیش برد:(کی؟)

متیوس به ته سالن ،جایی که ریمی و دوستانش نشسته بودند اشاره کرد:(همونی که اونو توی دستشویی کشتی زندانی کرد)

(خوب؟)

متیوس صدایش را تا آخرین حد پایین آورد:(روی عرشه بغلش کرد!)

رافائل خنده ای کرد و عقب تکیه زد:(خب من بهت گفتم اونا با هم دوستند)

متیوس عصبانی شد:(جلوشو گرفت نره پیش بروکلین!)

رافائل با بی علاقگی پرسید:(بروکلین کیه؟)

(یه محکوم!)

رافائل با وحشت دوباره سر پیش برد:(توی کشتی بود؟)

متیوس غرید:(اینجاست!یکی از شاگردهاست!)

رافائل بیشتر وحشت کرد:(یعنی خودشو جای یکی از شاگردها جا زده؟اونو باید به مسئولین گزارش بدیم...)

متیوس عصبانی تر شد:(نه اون آزاد شده و توی هنرستان ثبت نام کرده!)

(خب پس مشکل چیه؟)

(اونها همدیگه رو نمی شناختند...هر کدوم از یه ایالت جدا اومدند!)

رافائل باز با مهربانی خندید:(اینکه دلیل نمی شه؟ما هم همدیگه رو نمی شناختیم و از ایالتهای جدا اومدیم الان هر کی ما رو ببینه فکر می کنه چندین ساله که...)

متیوس دستش را جلوی دهان رافائل گرفت:(گوش کن بقیه شو!من مکالمه هاشونو شنیدم..اون لحظه که همه در عرشه بودیم و اونها متوجه من نبودند که نزدیکشون بودم...پسره به هم اتاقی ما گفت می دونم منم یکی از اونهام اما حالا وقتش نیست!)

بالاخره رافائل نگران شد:(یکی از کیا؟)

متیوس راضی از موفق شدنش در جلب توجه او،سر تکان داد:(موضوع اینه...اونها در مورد یه عده حرف می زدند که خودشون و اون پسره محکوم...بروکلین هم عضوشه!)

رافائل با عجله اضافه کرد:(و اون پسره که دستش سوخت!)

اینبار متیوس کنجکاو شد:(از کجا می دونی؟)

(توی کشتی دنبال تری می گشت و ازم پرسید دیدمش یا نه...خیلی ناراحت و نگرانش بود و وقتی تری رو پیشش بردم تری گفت اون پسره کجاست!انگار انتظار داشت پسره با همون حرف بفهمه منظورش کیه!)

متیوس سر تکان داد:(پس ساشا دومنیک هم هست!)

(موضوع چیه؟این گروه چیه؟)

(نمی دونم اما باید سر در بیاریم!)

رافائل با خستگی گفت:(تو همیشه اینقدر بدبینی؟)

متیوس لبخند شرورانه ای زد:(می دونستم اینو می گی!)

رافائل عصبانی شد:(معلومه که می گم!هر کسی اینجا یه گروه دوستی تشکیل داده قرار نیست فضولی همدیگه رو بکنیم..غیر از این ما....)

متیوس لبخند به لب حرفش را برید:(اگه بگم منو تو هم عضو اون گروهیم چی می گی؟)

رافائل خشکید:(جدی می گی !؟از کجا فهمیدی؟)

متیوس غرید:(تو اول جواب منو بده!)

رافائل زمزمه کرد:(اما اونها که ما رو نمی شناسند؟)

متیوس با تمسخر بجای او ادامه داد:(ما هم اونها رو نمی شناسیم نه؟ما دو تا هم همدیگه رو نمی شناختیم نه؟)

حالا دیگر رافائل بیشتر از او نگران شده بود:(یعنی خطری ما رو تهدید می کنه؟)

متیوس هنوز هم لبخند به لب داشت:(این همون چیزیه که پسره به ریمی ولش گفت!)

(وریمی چه جوابی داد؟)

(ازش خواست تا رسیدن به جزیره صبر کنه!)

(توی دستشویی؟)

(فکر کنم ریمی نتونسته بهش اعتماد کنه و محض احتیاط اونو تا رسیدن به جزیره حبس کرده!)

(تا چکار نکنه؟)

(به بقیه گروه خبر نده!)

(چرا؟)

(نمی دونم!شاید واقعاً خطری هست!)

(از کجا می دونی هدف پسره..ولش این بود؟)

(چون اون می خواست بیاد به من خبر بده!)

رافائل نالید:(چی ؟تو؟؟؟)

(درست تا یک قدمی من رسیده بود که پسره ...ولش صداش کرد که یکی به اسم فلانی باهات کار داره و اونو با خودش برد!واونجا فهمیدم چیزیه که به منم مربوطه بعد دیدم هم اتاقی شدن منو تو اونو شوکه کرد پس تو هم هستی!)

رافائل با وحشت پرسید:(بقیه گروه چی؟)

(ساشا با بروکلین و برادر بروکلین،ونیز افتاده و ریمی با دو برادر دیگه !)

(اما مسئولین ما رو توی اون اتاقها جایگزین کردند!)

(و دقیقاً اینه که اونها رو ترسونده)

(پس موضوع اونها نیستند...کسانی که ما رو انتخاب کردند مشکوکند!)

(دقیقاً)

(بنظرت چرا ما رو انتخاب کردند؟)

متیوس سر تکان داد:(برگشتیم جای اول!چرا؟)

رافائل نگاهش را در سالن چرخاند:(یعنی خودشون چیزی فهمیدند؟)

(باید بپرسیم...توی این مساله نباید تنها فعالیت کنیم...مشکل هممون یکی وباید همکاری کنیم!)

رافائل انگار در خواب بود با خود زمزمه کرد:(درسته!)وبناگه چشمانش با ترس پر شد:(یه چیزی رو می دونی؟)

متیوس با نگرانی باز جلو خم شد:(چی؟)

(اگه بارون شدت نمی گرفت....کشتی می خواست به محض پیاده شدن شاگردها برگرده!)

متیوس منظورش را نفهمید:(خب؟)

رافائل چشمان خاکستری اش را به او دوخت:(چرا نمی فهمی....پسره می خواسته تری رو برگردونه!)

somayeh_63
25-07-2008, 19:51
شرمنده ابجی تازه رمانم داره شروع می شه تو نخون من ذره ذره پیش می رم خسته می شی تموم شه...که یه سالی مونده..بهت خبر می دم:19:


ایول به خودم
اولین تشکر از آمنه خانوم توسط بنده ثبت شد
هوررررررررررررررااااااااا ااااااااااااا :19:

پس خانومی من نخونم بهتره
چون من داستاناتو می بلعم
اگه شروع کنم بخونم اصلا نمیتونم تحمل کنم تا تیکه تیکه بذاری
گاهی سر میزنم اینجا، اما نمیخونم تا تموم شه
خدا کنه زودتر تموم شد دارم از کنجکاوی میترکم

rsz1368
25-07-2008, 21:30
خیلی عالی شده وسترن جان

گاهی سر میزنم اینجا، اما نمیخونم تا تموم شه
چه طاقتی داری یعنی تا به حال اصلا نخوندی؟بهتر چون اگر بخونی خوب نیست مثل ما زجر کش می شی(خنده)

masoudtr
25-07-2008, 21:36
من الان میخوام بخونم
فقط اگه از اسمهای ایرانی و فضا های مطابق با شرایط ایران استفاده کنی همذات پنداری بهتری در خواننده ایجاد میکنه

masoudtr
25-07-2008, 21:42
دمت گرم من دارم میخونم البته فعلا شیطان کیست رو

snowy_winter
26-07-2008, 01:10
کسی لطف نمیکنه کتاب رانده شدگان رو جای دیگه آپ کنه؟ همه ی لینکها رو امتحان کردم ولی نتونستم دانلودش کنم:41:

saeed3w
27-07-2008, 23:15
باسلام :11:
رمان شيطان كيست از اينجا
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
و رمان رانده شدكان را از اينجا
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
مي توانيد مطالعه كنيد :20:

rsz1368
28-07-2008, 10:56
خانمی!وسترن جان
نمی خوای ادامه داستان قشنگت رو بزاری ما که مردیم

bewitch
28-07-2008, 13:43
حالا به نظر شما كدوم يكي از اين 9 تا وارثه هست ؟

CECELIA
29-07-2008, 04:06
western جان عالیه

در مورد وارث من به ان پسری که تو کار اشپز خانه کمک کرد شک دارم

شخصیت ها خیلی خوبند

منتظر ادامه اش هستیم

sansi
29-07-2008, 19:11
به نظر من ریمی وارث
منتظر ادامهی داستان ایم

bewitch
30-07-2008, 23:17
به نظر من هركي هست تري نيست

CECELIA
01-08-2008, 04:27
western جان عزیز کجایی
منتظر ادامه رمانت هستیم
منتظریما...............
زود تند سریع

rsz1368
01-08-2008, 21:10
وسترن جان ممنون
منم در مورد وارث به پسری که تا دم در اشپزخونه شب اول بتسی رو همراهی کرد مشکوکم فکر کنم اسمش متیوس بود

CECELIA
02-08-2008, 06:51
rsz1368 دوست عزیز
منم به همین پسره مشکوکم ان همون کسی که بعدا به دخترا کمک کرد

از همون اول همه چیز را می دونست

bewitch
04-08-2008, 00:39
بابا اينا به غير از 2 -3 تاشون بقيه همه مشكوكن ، وسترن جون حالا كه داري مينويسي ، يه كاري كن همه پسرا عاشق بشن بعد دخترا هي حال پسرا رو بگيرن ، بهشون محل نذارن ( عقده اي شديم انقدر تو داستانا دخترا اول عاشق شدن )

CECELIA
04-08-2008, 04:36
دوست عزیز اگه این جور که شما می گویید پیش بره که موضوع تکراری می شه

به نظر من همین خط داستانی که در پیش گرفتن عالیه

منتظره ادامه داستانیما

western
06-08-2008, 20:35
سر همه آنچنان مشغول خوردن بود که کسی غیر از ناتالی که نگاهش بی هدف در جمعیت می گشت

متوجه ورود کوین شد.کوین مثل هر دوره ورود شاگردان جدید،خود را جلوی سالن رساند و رو به همه کرد:”لطفا آقایون و خانمها...یه لحظه...”

همه نگاه ها به سوی او چرخید و سالن در سکوت خفیفی فرو رفت.کوین لبخند رسمی به لب آورد:”همتون خوش اومدید..من کوین وست هستم مربی ورزشی شما...همونطور که قبلا ازتون خواسته شده بود امیدوارم همه مهمانان در سالن حضور داشته باشند...”

ریمی به سوی بنجامین برگشت و به شوخی گفت:”همه غیر از داداش مامانی...”

ومتوجه حال غریب بنجامین شد.بر روی میزش خم شده رسما پشت سر او قایم شده بود!ریمی بی صدا سربرگرداند وسالن را از نظر گذراند.هیچ تازه واردی به چشم نمی خورد غیر از مربی ورزشی!یعنی از او قایم شده بود؟حواسش با ورود آلن پرت شد.آلن سریع خود رابه صندلی اش رساند و گفت:”داره میاد!”

نگاه ریمی به سوی در چرخید.کوین ادامه میداد:”قصد ندارم در مورد قوانین جزیره براتون توضیح بدم قوانین وبرنامه کلاسها و کارهای جزیره در یک کتابچه کوچک در اختیارتون قرار داده میشه...”

و جوزف وارد شدو در نزدیک ترین صندلی به در،نشست.هیچ حالت غیر طبیعی در چهره اش دیده نمی شد اما بالا و پایین رفتن تند سینه اش کاملا مشهود بود.بنجامین هم با برگشتن آلن متوجه جوزف شد و نفس راحتی کشید.ریمی آهسته از آلن پرسید:”کجا بود؟”

آلن در گوشش گفت:”پشت دفتر روزنامه...”

ریمی ناباورانه چشم بر جوزف دوخت:”چرا باید اونجا باشه؟”

کوین ادامه می داد:”می خوام شما رو از برنامه امروز مطلع کنم...بعد از ناهار شما تا پنج عصر بیکارید می تونید استراحت کنیدیا اگه خواستید می تونید از حمامهایی که هر طبقه جداگانه داره استفاده کنید”

نگاه ناتالی هم بر اثر حرکت کوچک جلوی در به سوی آلن وبعد جوزف چرخید وبا دیدن او باز به همان لرز نا آشنا افتاد.جوزف نه متوجه برادرش بنجامین بود نه دیگران...نگاه خاموشش بر کوین قفل شده بود و به حرفهایش دقیق گوش می کرد.کوین به ساعت مچی اش نگاه کرد:”ساعت 5 از همتون می خوام جلوی ساختمان اصلی جمع شید من و خانم لیچ و آقای براون اونجا خواهیم بود تا شما رو برای آشنایی بیشتر با جزیره به گردش دوساعته ببریم...ساعت هفت که برگشتیم باز تا ساعت هشت وقت استراحت دارید تا ساعت هشت وقت شام...ساعت یازده باید همه توی خوابگاه باشند چون سر ساعت یازده بعد از حضور غیاب درها بسته می شه...البته این برنامه شب اول شماست ما مجبوریم تا ثبت نام کامل و مشخص هم هشاگردان احتیاط لازم رو بکنیم..از فردا بعد از تعیین شدن کلاسها و مسئولیتهاتون دیگه نیازی به حضور غیاب هر شب نیست و بسته شدن در خوابگاه ها منتفی می شه...”

همه یک صدا هوی کشیدند و سالن برای مدت کوتاهی نظم خود را از دست داد.بتسی آهسته گفت:”من عاشق این قسمتشم...هورا..”

اما حواس ناتالی در جوزف مانده بود.چرا دیر امده بود؟چرا غذا نمی خواست؟چرا آنطور مرموز به کوین زل زده بود؟چرا آنقدر زیبا و خاص بود؟

کوین با دست اشاره داد همه سکوت کنند و بعد اضافه کرد:”ازتون می خوام امشب اون کتابچه ها رو حتما مطالعه کنید چون از فردا طبق برنامه و قوانین باهاتون رفتار خواهد شد و انتظار متقابل از شما خواهیم داشت..هرکس مخلف عملی که ازش خواسته شده انجام بده مجازات می شه!”

اینبار دیگر علتی برای شوق جوانان وجود نداشت.کوین سر خم کرد:”حرفام همینقدر بود..یادتون نره سر ساعت 5جلوی ساختمان اصلی حاضر باشید...فعلاً”

و به سوی در خورجی راه افتاد.ریمی از گوشه چشم بنجامین را زیر نظر داشت.همانطور که حدس می زدبنجامین از کوین مخفی می شد چون به محض نزدیک تر شدن کوین برای رد شدن از جلوی آنها،بنجامین با قصد چنگالش را زمین انداخت و به بهانه آن خم شد تا از تیر رس کوین خارج شود.ریمی به همان سرعت نگاهش را به سوی کوین برگرداند تا ببیند او هم عکس العملی نسبت به بنجامین نشان خواهد داد یا نه که با دیدن لبخند خفیفی که بر لبهای کوین نقش بست باز هم در حدسش مطمئن شد.

ناتالی با صدای سونیا به خود آمد:”به چی نگاه می کنی؟”

ناتالی تازه متوجه شد دقایق طولانی است که چشم برروی آن بیگانه داردو سریع سر بر گرداند :”هیچ...داشتم فکر می کردم عصر منم برم گردش یا کاترین رو بفرستم!”

سوفیا پرسید:”راستی از کترین خبری نیست ؟هنوز توی آشپز خونه قایم شده؟”

سونیا سر تکان داد:”عجیب اینه وقتی رفتم برای خودمون نوشیدنی بیارم متوجه شدم به غذاش اصلا دست نزده!”

بتسی نگران شد:”چیزی شده بچه ها؟”

با این حرف حتی آلیس که در خود بود سربه سوی او برگرداند:”چطور مگه؟”

چشمان درشت بتسی بر تک تک چهره ها چرخید:”از وقتی شاگردان تازه وارد اومدند همتون عوض شدید..ناتالی ...آلیس .....کترین...”

سوفیا با طعنه گفت:”تو!”

بتسی وحشت کرد:”من؟..من نه!”

“تو هیچوقت وقت سرویس دهی غذا لبریز نمی کردی...واسه یه پسر دستپاچه نمی شدی و زیر چشمی بهش زل نمی زدی!”

بتسی از روی خجالت داد زد:”نه من فقط خیلی تعجب کرده بودم که یکی مثل اون...اومده کمک...”

سوفیا حرفش را برید:”مثل اون چی؟جذاب؟”

سونیا به حرف خواهرش خندید و بتسی شرمگین سر به زیر انداخت.آلیس انگار که با خود حرف می زد زمزمه کرد:”مگه عاشق شدن گناهه؟”

فک سوفیا قفل شد!بتسی هم ناباورانه به او نگاه کرد.سونیا نالید:”خودت با پای خودت برو اورژانس قبل از اینکه از دست بری!”

سوفیا و بتسی خندیدند اما ناتالی همچون هیپنو تیزم شدگان نگاهش به سوی در چرخید و متوجه جای خالی بیگانه شد.

به محض ورود چشمش به به سینی غذا افتاد که بر روی تختش برگردانده شده تمام ملافه را کثیف کرده بود ودردی در قلبش پیچید.ونیز روی تخت خودش نشسته کتاب می خواند.بروکلین با خستگی در را بست و رفت سینی را از روی تختش برداشت.ازمقدار غذاهای ریخته شده معلوم بودحتی لب هم نزده بود.دندان بر هم فشرد و در دل به ساشا فحش داد.ونیز کتابش را بست و از جا بلند شد.بروکلین فهمید باز هم می خواهد از بودن با او در زیر یک سقف،بگریزد پس به سرعت گفت:”ساعت5باید همه جلوی ساختمان اصلی جمع شیم از ما می خواند باهاشون به گردش برای شناخت جزیره...”

ونیز اتاق را ترک کرد.انگار که مست شده بود.تلو تلو می خورد و احساس تهوع پیدا کرده بود.تهوع از شدت نفرت!نه او نمی توانست بیشتر از آن درآنجا بماند .باید با مسئولین حرف می زد اگر مجبور می شدمی توانست جزیره را ترک کند.یک لحظه به خود امد.در بیرون ساختمان بود و بارانی که دوباره شدت گرفته بود داشت خیسش می کرد اما او فرار نکرد.به این قطرات سرد برای آرام شدن نیاز داشت.پس سر بلند کرد و چشمانش را بست.دلش می خواست داد بزند.از کسی نمی ترسید.از چیزی شرم نمی کردفقط صدایش در بغض گلویش حبس شده بودو نفسش در نمیامد.فکر برگشتن به آن اتاق او را تا مرز جنون عصبانی می کرد.پلک گشود.ساختمان مدیران هنرستان درست روبرویش بود.راه افتاد.بله تصمیمش را گرفته بود.باید از جزیره می رفت.بماند زیر یک سقف،بر روی یک زمین هم نمی توانست با او بماند.حتی اگر مخالفت می کردند،او حاضر بودخود را به آب بزند وتا جایی که می تواند شنا کند و دور شود.درست سه قدم مانده بود به در برسدکه شخصی از پهلودوان دوان خود را به او رساند و تا بفهمد کیست،بیگانه دست او را گرفت وکشید.ونیز هم بی اختیار همراهش راه افتاد و هر دو شروع به دویدن کردند.آنچنان محکم دست او را گرفته بود و میکشید که ونیز قدرت مقابله و ایستادگی نداشت.تاآنجا که باران اجازه می داد رنگ طلایی موهای بلند پسرک را تشخیص دادو پرسید:”تو کی هستی؟چی شده؟”

پسرک بجای جواب دادن او را برد وبرد تا اینکه وارد جنگل شدند.هر دو نفس نفس می زدند.دلهره ای طبیعی بر دل ونیز افتاد و بالاخره ایستاد و با خشم دستش را کشید:”ولم کن....چی می خواهی از من!؟”

پسرک دستش را رها نکرداما مجبور شد بایستد وقتی رو به او کرد چشمان سبزش پر از هیجان بود:”باید باهات حرف بزنم با من بیا”

اما ونیز باز دستش را کشید و توانست خود را رها کند:”:”خوب حرفت رو همین جا بگو”

پسرک با صدای جدی اش غرید:”نمی شه ...ممکنه زیر نظر باشیم یه جایی پیدا کردم می تونیم اونجا قایم شیم”

“در مورد چی؟”

جوان به جلوتر اشاره کرد:”اوناها..ساختمان نیمه کاره خوابگاه...بریم اونجا”

ونیز بناچار با دودلی راه افتاد.اینبار لزومی نبود جوان دست او ر ابگیرد.لحن جدی اش او را نگران کرده بود...

ساختمان نیمه کاره تاریک و سرد و رعب انگیز بوداما وجود دیوارهای هر چند ناقص،داخل را از وزش باد و باران و خروج صدا تا حدودی حفظ می کرد.داخل که شدند هر دو طرفی تکیه زدند تا نفسی تازه کنند و ونیز فرصت کرد بپرسد:”تو کی هستی؟”

پسرک از جایی که وارد شده بودند بیرون را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی تعقیبشان نمی کند.ونیز غرید:”چی شده؟”

پسرک عقب رفت:”بیا توی تاریکی...دنبالمونند”

ونیز شوکه شد:”کیا؟”

جوان آستین بلوز او را کشید:”نمی تونم تشخیص بدم...هیس”

قلب ونیز شروع به کوبیدن کرد.اینکه از چیزی سردر نمیاوردنگرانترش می کرد.دوشادوش او به دیوار تکیه زد و منتظر شدند.صدای قدمهایی شنیده می شد .دو نفر حرف می زدند.کم کم صدایشان قابل تشخیص شد.هردو مرد بودند:”دیدم این حوالی اومدند”

“شاید رفتند توی ساختمون”

“آره اما...نمی تونیم بریم تو...بفهمند تعقیب کردیم چی فکر میکنند؟”

“چرا این کارو می کنی؟خودت گفتی وظیفه ما تا اونجا بود که اونها رو جاسازی کنیم...بقیه اش به ما مربوط نیست”

“آخه این خیلی مهمه...ونیز کینگ رو تشخیص دادم....داشت میومد دفتر اما اونیکی که تشخیص ندادم کی بود اونو با خودش برد تا مانع بشه!”

ونیز با تعجب به نیم رخ بیگانه که کنارش ایستاده بود نگاه کرد اما او نگاهش نمی کرد گوش می کرد.

“یعنی چرا داشته میومده دفتر؟”

“حتماً می خواسته بازم انتقالی اتاق بخواد”

“تومی تونی اینو گزارش بدی”

“اما اونیکی رو هم بایدبشناسم بعد...اون حتماً چیزی می دونسته که مانع شده”

“ما می تونیم با بقیه چک کنیم،برگردیم ببینیم کی توی خوابگاه نیست!”

“آره بریم”

پسرک با ناامیدی بالاخره به ونیز نگاه کرد.ونیز مطمئن شد به این جوان مدیون است.با اشاره پرسید چه شده؟بیگانه اشاره داد ساکت باشد.صدای قدمها داشت دور می شد.هر دو صبر کردند تا آنجا که صدا کاملاً قطع شد و فقط صدای افتادن قطرات باران بر روی برگها ماند.ونیز دیگر تحمل نکرد به بازوی جوان چنگ زد:”بالاخره می خواهی بگی اینجا چه خبره؟”

بیگانه رو به او کرد:”تو نمی تونی از جزیره بری”

ونیز شوکه شد!این جوان از کجا می دانست او چنین قصدی داشته؟”چرا؟”

“اونوقت اونها بهت شک می کنند و توی درد سر می افتی”

ونیز گیج شد:”من منظورتو نمی فهمم”

پسرک نفس عمیقی کشید:”بذار از اول بگم...ببین اونها دارند دنبال یکی می گردند و تو نباید کاری کنی که توجه اونها بهت جلب بشه و فکر کنند تو هستی!”

ونیز گیج شد:”اونها کی اند؟”

“اسمشونو بذاریم آدمای بد”

“مگه از مسئولین جزیره نبودند؟”

“بله...همون دو مردی که مارو جاسازی کردند..خودت هم شنیدی”

“دنبال کی می گردند؟”

“نمی دونم”

ونیز با خستگی گفت:”چرا باید درخواست رفتن من خطرناک باشه؟اونها می تونند تحقیق کنند و ببینند که خواسته اونها من نیستم”

پسرک با خشم گفت:”از کجا می دونی؟”

لبخند ونیز تشکیل نشده بر لب،خشکید!جوان ادامه داد:”مگه تو می دونی دنبال کی می گردند؟”

ونیز با ترس پرسید:”و اگه کسی رو که می خواند پیدا کنند...”

پسرک کامل کرد:”ممکنه از بین ببرنش!”

ونیز به او خیره ماند .همه چیز مثل یک شوخی بزرگ و مسخره آوریل بنظر می آمد:”اما چرا؟”

پسرک از نگران کردن او پشیمان شد و با دلسوزی گفت:”نمی دونم....اینها فقط احتماله!”

“از کجا به این احتمال رسیدی؟”

“ببین...نه نفر هستیم...قبل از ورود به جزیره ما رو جدا کردند و حالا توی سه اتاق تحت نظر گرفتندپس پیدا کردن اون شخص تا این حد براشون مهمه!”

ونیز تقریباً داد زد:”چی؟”

پسرک اضافه کرد:”هیچ وقت کاری نکن توجه اونها جلب بشه چون معلومه اطلاعات کافی از کسی که می خواند ندارند وگرنه اینقدر به زحمت نمی افتادند...”

ونیز سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و جوان ادامه داد:”وتوی اتاق مواظب باش...میکروفن کار گذاشتند!”

ونیز اینبار نالید:”اوه خدای من!”

بیگانه از لای در بیرون را نگاه کرد:”خوب من باید برم ..خدا رو شکر چند نفری از لیست بیرونند به من شک نمی کنند”

ونیز هنوز در شوک بود.جوان دوباره رو به او کرد:”چیزایی که گفتم فراموش نکن...و هیچ کار احمقانه ای انجام نده...صبر کن هر خبری شد بهت می گم..خداحافظ!”

و به سوی در چرخید.ونیز بی اختیار صدایش کرد:”نگفتی اسمت چیه؟”

“جوزف بروگمان”

***

sansi
06-08-2008, 21:07
عالی بود مثل قسمتای قبل و رمانایه قبلی....
ولی دیگه اینهمه ما رو تو انتظار نذار....
واقعا خسته نباشی....

CECELIA
08-08-2008, 02:17
western
عزیز این قسمتی از فصل که دادی عالی بود
واقعا اخرش شکه شدم
منظورم عکس العمل جرجه
ممکنه ان و وارث همدیگه را بشناسند؟

عزیز سریع تر بزار این جور که معلومه داستان تازه داره شروع می شود

sansi
14-08-2008, 10:00
وسترن جون نمی خوای ادامه ی رمانتو بزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

CECELIA
17-08-2008, 06:10
وسترن جان عزیز
کجایی یه خبری از خودت بده
یه مدته که نیستی

راستی عید شما و همه دوستان گلمون هم مبارک
خوش باشید

CECELIA
17-08-2008, 06:11
وسترن عزیز
زود تر این فصل را بفرست بیاد

western
17-08-2008, 19:21
با فکر اینکه ونیز در اتاق است باز با سروصدا در را گشود و داخل شدو بادیدن بروکلین که روز زمین زانو زده کنار تختش شوکه شد.همه چیز معلوم بود.سینی کثیف کنارش با مخلوطی از غذاهایی که آورده شده بود و ملافه رنگین که توسط برکلین مچاله می شد...باشرم نالید:”اوه لعنت به من!”

بروکلین چیزی نگفت فقط یک نگاه کوتاه و آرام به او انداخت و ساشا در آن نگاه اشک دلشکستگی را دید و داغون شد:”من..من متاسفم!فکر نمی کردم ممکنه این کارو بکنه وگرنه...”

بروکلین با دیدن دشک که روغن غذا بر آن هم نفوذ کرده بود دلسرد شد و دست از کار کشید:”مهم نیست!”

اما ساشا با شنیدن این جمله و دیدن دشک کثیف پشیمان تر شد و پیش دوید:”بذار کمکت کنم”

بروکلین از جا بلند شد و باز هم تکرار کرد:”مهم نیست!”

اما اینبار صدایش خسته تر بود.ساشا دشک را جمع کرد:”من می برم اینو عوض می کنم”

بروکلین انگار دیگر در خود نبود ملافه را داخل سینی انداخت و رفت بر صندلی تک میز تحریر اتاق نشست.ساشا دشک را تا کرد اما سرجا ماند.دلش شدیداً به حال بروکلین سوخته بود.با احتیاط پرسید:”مگه ونیز برادرت نیست؟”

بروکلین سرش را به علامت بله تکان دادو ساشا با جسارت بیشتری پرسید:”پس چرا این کارو کرد؟”

بروکلین جواب نداد ولی ساشا به پرسیدن ادامه داد:”مشکلی هست؟اگه کمکی از من برمیاد بگو”

بروکلین زمزمه کرد:”بقدر کافی کمکم کردی ...متشکرم”

ساشا با فکر اینکه طعنه می زند دستپاچه شد:”باور کن نمی دونستم ممکنه تا این حد ناراحت بشه وگرنه نمی گفتم غذا رو تو فرستادی”

بروکلین چشمان سیاهش را با وجود سخت بودن با مهربانی به او دوخت:”گفتم که...مهم نیست”

اما ساشا آرام نمی گرفت.دیدن پسری با ابهت و قیافه مغروری چون او اینچنین شکسته و غمگین و خورد شده او را دیوانه می کرد.جلو رفت:”چرا؟رابطتون خوب نیست”

بروکلین انگار با خودش حرف می زد:”ما اصلاً رابطه نداریم”

“چی؟این چطور ممکنه؟”

بروکلین سرش را پایین تر انداخت تا چهره اش از مقابل دید ساشادور شود و ساشا با تعجب پرسید:”اما برادرشی مگه نه؟”

بروکلین آهی کشید:”کاش نبودم..”

***

تری بر روی تختش خوابیده بود که متیوس و رافائل وارد اتاق شدند.هر دو از دیدن تری آنچنان خوشحال شدند که همزمان گفتند:”اوه..خدارو شکر!”

تری با نگرانی نشست:”چی شده؟”

تا رافائل در را می بست متیوس خود را به تخت او رساند:”باید باهات حرف بزنیم”

تری باور نکرد آندو چیزی فهمیده باشند پس با بی خیالی پرسید:”در چه مورد؟”

رافائل هم نزدیک آمد و لب تخت او نشست:”یه سری چیزهایی هست که تو باید توضیح بدی”

تری شک کرد:”مثل؟”

رافائل لب باز نکرده متیوس غرید:”مثل زدن زنگ خطر کشتی!”

با این حرف تری در حدسش مطمئن شد و از ترس میکروفن های احتمالی داد زد:”اوه اون فقط شوخی...”

متیوس مجال کامل کردن جمله اش را نداد:”یا زندانی شدنت توی دستشویی کشتی توسط ولش؟”

عرق سردی بر تن تری نشست. از روی ناچاری تکرار کرد:”اونم شوخی بود راستش من و ریمی...”

متیوس صدایش را بلند تر کرد:”امروز اول آوریل نیست بچه!”

تری نمی دانست چطور مانع ادامه صحبت شود.با خشم گفت:”آیا اینا به شما ربطی داره؟”

رافائل با مهربانی گفت:”البته که نه فقط ما...”

باز متیوس با فریاد حرف او رابرید:”البته که ربط داره!تو داشتی میومدی به من چیزی بگی که ولش مانع شد و ما الان می خواهیم بدونیم اون چی بود؟”

تری وحشتزده تر شد.اگر صدایشان واقعاً تحت کنترل بود او باید مانع می شد اما چطور؟مثل ریمی بپرد و دهان او را ببندد؟رافائل با گرفتن ساق دست متیوس مانع شد:”لطفاً خودتو کنترل کن اون اگه حرفای ما رو بشنوه متوجه منظورمون می شه...تو نمی تونی ازش انتظار داشته باشی به این زودی به ما اعتماد کنه اونم در چنین شرایطی که...”

تری دیگر نتوانست تحمل کند.اگر آنها شروع به توضیح دادن می کردند...در را دید و خود را از تخت پایین انداخت تا آندو بفهمند چکار می خواهد بکند تری خودرا به در رساند و از اتاق خارج شد

متیوس رو به رافائل کرد:”برم دنبالش؟”

رافائل شدیدا در خود فرو رفته بود.متیوس نمی خواست فرصت از دست بدهد به سوی در دوید اما رافائل مانع شد:”صبر کن!”

متیوس ایستاد.رافائل از جا بلند شد:”ولش کن!حق بااونه...داشته شوخی می کرده...”

متیوس از این سادگی ناگهانی او شوکه شد:”چی داری میگی؟من سه ساعته داشتم توی سالن برات شعر می خوندم؟”

رافائل به در اشاره کرد:”من باید برم دوش بگیرم...”

واز جابلند شد و به سویش آمد.متیوس گیج مانده بود.رافائل در راگشود.متیوس لب باز کردچیزی بگوید که رافائل دست او را گرفت و با خود بیرون کشید.به محض خروج تری را دیدند که وسط راهرو ایستاده بود.متیوس به سویش حمله ور شد تری فرار نکرد متیوس رسید و یقه او را چسبید:”مارو مسخره کردی؟داری با ما بازی میکنی فسقلی؟بزنم...”

تری تقلا نمی کرد دستهای اورا گرفت و گفت:”نه..مساله یه چیز دیگه است....”

رافائل خود را رساند:”توی اتاقها...چیزی هست مگه نه؟...چیه؟دوربین؟”

دستهای متیوس شل شد.تری رو به او کرد:”ما حدسمون به میکروفن می ره”

متیوس ناباورانه تری را رها کرد:”چی دارید می گید؟”

رافائل رو به او کرد:”اینطوری نمی شه....یکی یکی با هر کدوم از بچه ها حرف زد باید قرار ملاقات بذاریم...”

تری با شادی سرتکان داد:”چطوره امروز توی گردش صحبت کنیم؟”

“نه نمیشه.. خیلی خطرناکه..ما تحت نظر هستیم”

تری غرید:”اما شاید وقت زیادی نداشته باشیم...ما نمیدونیم چی در انتظارمونه...”

“شب یه جایی دور از دید جمع می شیم”

متیوس که ماجرا دستگیرش شده بود گفت:”امشب نمی شه..درها ساعت یازده بسته می شند...”

رافائل رو به او کرد:”ببین هر ثانیه معطلی ما ممکنه به ضررمون تموم شه...”

متیوس با ناچاری نالید:”پس چکار کنیم آخه؟”

تری لبخند زد:”می ریم بالا پشت بام!”

رافائل هم لبخند زد:”آره این فکر خوبیه..فقط باید یه جوری به بقیه خبر بدیم”

متیوس گفت:”امروز گردش رو کلاً بیخیال شید مطمئنم تحت نظر خواهیم بود شب حوالی یازده توی راهرو ها ساعت ومکان قرار رو می گیم بعد شب وقتی همه خوابیدند میریم بالا”

تری و رافائل سربه علامت قبول تکان دادند.

***

سوفیا وسونیا بعد از اینکه در جمع کردن میزها به بتسی کمک کردند برای شستن ضرفها به آشپزخانه رفتند و بجایش کترین با دیدن شلوغ شدن محیط آشپزخانه به سالن فرار کرد.بتسی داشت صندلی هاراروی میزها برمیگرداند تا زمین را تی بکشد.کترین به کمکش دویدکنار بتسی بودن برای او آرامش بخش بود.بتسی با دیدن او هیجان زده شد سوالاتش را بپرسد اما رویش نمی شد.با خود کلنجار می رفت چطور شروع کندکه خود کترین فکر او را خواند و شروع کرد:”از لای در آشپزخونه دیدم چطور چشم متیوس روی توست!”

بتسی شاد از باز شدن بحث رو به کترین کرد:”جدی؟منکه نمی دونم علتش چیه؟”

کترین بجای شوخی های بیمزه درمورد عشق،گفت:”شاید تورو شبیه خواهرش می دونه”

بتسی با شوق گفت:”خواهر داره؟”

کترین با دلسوزی گفت:”داشت...همسن تو بوده که مرده...البته از خودش بزرگتر بوده..بعد که خواهرش مرده پدرش هم مادرشو طلاق داده رفته...مادرش هم بایک مرد ثروتمند ازدواج کرده ...”

بتسی با هیجان دست از کار کشید:”بعد؟”

اما کترین به کارش ادامه می داد:”متیوس از پدر ناتنی خودش متنفر بوده..فکر کنم پسری توی دنیا وجود نداشته باشه که از ناپدری خودش خوشش بیاد ..بهر حال...تا همین چند ماه قبل جدا از خانواده زندگی مرفه اما بی مسئولیتی داشته تااینکه مادرش بخاطر سرطانی که چندین سال بود مخفیانه مبارزه می کرده مرده,متیوس هم ول کرده همه چی رو اومده جزیره”

بتسی با دلسوزی گفت:”آی بیچاره!الان یعنی هیچی نداره؟”

کترین بالاخره دست از کار کشید وبه او نگاه کرد:”البته که داره...ناپدری واسه اش می میره اما متیوس بسکه از مرد متنفره بعد از مرگ مادرش دیگه چیزی ازش قبول نمیکنه”

بتسی تعجب کرد:”خب اینکه نشد پرونده ناقص؟”

کترین سر تکان داد:”هیچ مشخصاتی از پدر اصلی اش در دست نیست و اینکه قبل از تمام این اتفاقات کجا زندگی میکردند...یعنی متیوس داره مخفی میکنه علتش هرچیه مسئولین روعصبانی و نگران کرده”

بتسی بیشتر تعجب کرد:”من فکر می کردم اینطور اشخاص رو ثبت نام نمی کنند”

“نه همیشه کردند ...حتی هیچوقت چنین گزارشی هم نمی گرفتند اینبار نمی دونم چرا آقای ادموند گیر داده یه خلاصه زندگی از هرکس بگیره”

از آشپزخانه سونیا صدایشان کرد:”بچه ها کارتون تموم نشد؟اینجا به کمک نیاز داریم”

کترین جواب داد:”الان میاییم...”

بتسی وحشتزده از گم شدن سر رشته کلام بی اختیار گفت:”از اون پسره بگو...”

کترین منظورش را فهمید:”نامارا؟”

بتسی از بس هیجان زده بود خجالت نمی کشید:”آره...رافائل مک نامارا”

کترین به زحمت جلوی لبخندش را گرفت چه احمقانه فکر کرده بود و در مورد متیوس توضیح می داد در حالی که خواسته بتسی دیگری بود:”خب اون چیز خاصی درمورد زندگی اش نگفته...بچگی پرورشگاه بوده...جایی که هیچکس نمی تونه اسمشو پیدا کنه...خودش میگه بعد ازآتش سوزی که ده ساله بوده توی همون پرورشگاه بی نام و نشون به چشم دیده ,پرورشگاه کلاً با خاک یکسان شده و اون مثل بقیه بچه ها به جای دیگه ای انتقال پیدا کرده که اونجا...می گه شهر یوتا...یه پیرزنی اونو به فرزندی قبول کرده..تا همین سال قبل تنها با پیرزن توی یه خونه کوچیک زندگی می کردند تا اینکه پیرزنه می میره و اونم میاد جزیره تا لااقل اینطور به درسش ادامه بده چون پیر زنه خیلی آس و پاس و فقر بوده و خونه ای که زندگی می کردند بابت ارث به نوه پیرزن که توی کاناداست رسیده...”

بتسی ناامیدانه گفت:”همین؟”

کترین خندید:”باور کن همین !”

بتسی زمزمه کرد:”وچون هیچ نشانه ای از پرورشگاه سوخته و پیر زن نیست اسمش رفته قاطی لیست؟”

کترین سر تکان داد.باز سونیا داد زد:”الو ؟کسی اونجا صدامو می شنوه؟”

کترین راه افتاد:”بریم اول کارای آشپزخونه رو بکنیم شاید بازم ناجی تو اومد کمک”

بتسی با ذوق راه افتاددرحالی در دلش دعا می کرد...

***

هنوز ساعت 5نشده موج عظیمی از جوانان جلوی ساختمان اصلی بچشم می خورد.باز هم کوین و مایکل و کلودیا بالای پله ها ایستاده بودند.بنظر می آمد دیگر کسی نمانده بود.کوین با اشاره دست همه را متوجه خودش کرد:”بچه ها...بچه ها...لطفاً آروم باشید تا چند دقیقه دیگه راه می افتیم...ببنید ما چند مکان اصلی اعم ازآموزشی, ورزشی تفریحی وضروری داریم شما در هر صورت تا شب باید با هر سه مکان به خوبی آشنا بشید ما برای راحتی کار بهتر دیدیم به سه گروه تقسیم بشید و به سرگروهی ما سه نفربه مکانهای مختلف بریم حالا هر کس دوست داره اول با مکانهای آموزشی آشنا بشه لطفاً بیاد اینطرف...مکانهای تفریحی ورزشی اون طرف..بقیه هم بیاد وسط...”

جوانان به حرف او به تحرک افتادند اما زود توانستند گروه بندی شوند هرچند تعداد افرادی که می خواستند اول با مکانهای تفریحی آشنا شوند زیادتر از بقیه بود اما بنظر نمی آمد این موضوع برای سرگروه ها اهمیت داشته باشد.مایکل رو به آندو کرد:”خب؟شما کجا می خواهید برید؟”

نگاه کوین در گروه ها می چرخید:”برای من مکان فرق نمی کنه اما من اون گروه رو برمی دارم”

به اشاره دست او مایکل و کلودیا متوجه گروه بزرگتر شدند و کلودیا پرسید:”برات سخت نباشه؟می خواهی به تعداد تقسیمشون کنیم؟”

کوین از پله ها پایین رفت:”نه لزومی نداره...شما هم خودتون هرکدومو می خواهید بردارید”

و به محض رسیدن به پای پله ها به گروهی که انتخاب کرده بود اشاره کرد:”قبل از حرکت ازهمتون می خوام بهیچ وجه از گروه جدا نشید شما هنوز با جزیره آشنا نیستید هر اتفاقی براتون بیفته خودتون مسئولید...هر چند که هر گروه دو نفر از اعضای پزشکی با خودش می بره اما بازم مواظب خودتون باشید..”

نگاه جوانان باشوق بدنبال اعضای پزشکی گشت.بتسی شرمگین از پوشیدن روپوش پزشکی پشت آلیس قایم شد:”نمی شه من نیام؟”

آلیس بدون سر برگرداندن غرید:”خودت همیشه دوست داشتی پرستاری کنی هنوز که چیزی نشده می ترسی؟”

بتسی من و من کرد:”نه...خب من خجالت می کشم!”

میراندا،دختری که از اعضای تیم پزشکی بود با تمسخر خندید:”یه ساعت پیش آلیس کار کنی خجالت کشیدن یادت می ره!”

کترین زیرلب گفت:”این مسخره بازیه!اون از کار آشپزخونه اینم از این!ما خبرنگاریم نه غلام حلقه به گوش!”

ناتالی دست در جیب یونیفرمش کردوگوشه دوربینش را نشان داد:”هنوز هم خبر نگاریم!”

آلیس رو به آنها کرد:”خودتون می دونید الان شرایط سختی داریم فردا بعد از امتحان ورودی بچه ها برای کمک استخدام می شند وشکر خدا نیازی به شماها نخواهم داشت!یه امروز رو دندون روی جیگر بذارید نمی میرید!”

کوین رو به آنها کرد:”خوب ..دو نفر از شما با ما بیاد...”

نگاه ناتالی که در تعقیب جوزف متوجه ورودش در گروه کوین شده بود رو به بقیه کرد:”من با اینا می رم..کی با من میاد؟”

بتسی جعبه کمکهای اولیه را از زمین بلند کرد:”هرچه زودتر تموم شه بهتره!”

با راه افتادن گروه اول،کلودیا رو به مایکل کرد:”تو با کدوم گروه می ری؟”

مایکل شانه هایش را بالا انداخت:”برام فرقی نمی کنه!”

کلودیا سر تکان داد:”خیلی خوب پس من قسمت آموزشی رو برمی دارم تا سالن رقصم رو هم نشون بچه ها بدم تو هم گروه آخر رو بردار..اول برید درمونگاه رو نشون بدید بهتره که نزدیک تره!”

مایکل از پله ها سرازیر شد:”خوب بچه ها...شماها هم با من بیایید..فکر نکنم لازم به تکرار حرفای آقای وست باشه..مواظب خودتون باشید...”

و رو به آلیس کرد:”بریم!”

آلیس باتعجب بند کیفی که بجای جعبه کمکهای اولیه پر از وسایل کمکی کرده بود بر شانه انداخت:”یعنی چی؟چرا به من حق انتخاب نداد!”

کترین راه افتاد:”منم با تومیام...”

***

جزیره خیلی بزرگتر از آنی بود که همه فکر ش را کرده بودندوخیلی مجهزتر از آنی بود که از چنین جزیره کوچکی انتظارمی رفت.تمام امکانات ورزشی اعم ازسالنهای سرپوشیده شنا و بسکتبال وزمینهای خارجی برای تیراندازی و اسب سواری به بهترین وجه در اختیار جوانان بود.این مکانها سوای استفاده ورزشی همراه با سینمای پانصد نفری که داخل شهرک بازی بزرگی ساخته شده بود جزو مکانهای تفریحی هم بحساب می آمد.در مکانهای آموزشی هم،سالن رقص و استودیوی موسیقی جزو مکانهای تفریحی بحساب می آمد.سوای این ها آمفی تاتر دوهزار نفری و سالن طراحی پنجاه نفری از بهترین مکانهای آموزشی جزیره بحساب می آمد.

درمانگاه اولین مکان ضروری جزیره بودکه مایکل به توصیه کلودیا بچه ها را برد.در حقیقت یک بیمارستان دویست تخت خوابه بحساب می آمد تا درمانگاه که حتی سالن جراحی هم داشت.مقابل در آلیس که متوجه وجود ساشا در گروهش شده بود،چشم بر او منتظر ماند تا ببیند در حین ورود چه عکس العملی نشان خواهد دادکه با تعجب دید ساشا قصد ورود نداردوحتی از همان فاصله چند متری تا در ورودی حالش منقلب شده است و برای نشستن دنبال جا می گردد!

کلیسای ودفتر شکایات وفروشگاه هم جزو مکانهای ضروری بحساب می آمد.فروشگاه که هر نوع وسیله ای غیر از مواد غذایی در آن بفروش می رسید,توجه بسیاری از جوانان خصوصاً دختر ها را جلب کرد.در آنجا مایکل مجبور شد توضیح بدهد که بچه ها برای استفاده بهتر از فروشگاه و خرید مواد موردعلاقه،سوای مواد مورد نیاز مثل لوازم بهداشتی و پوشاک که جزیره بصورت آزاد در اختیارشان قرار می دهد,باید در کارهای جزیره کمک کنندودر عوض مزد دریافت کنند.این جوانان را برعکس انتظار شادتر کرد.چون هر کس در هرچه مهارت داشت می توانست استخدام شود و به میزان سنگینی وسبکی کار مزد دریافت کند.

ساعت هنوز شش و نیم نشده بود که کوین جلوی در سینما با بی سیمی که در دست داشت با خانم بارتل تماس گرفت و از او خواست بقیه راه بجای او بچه ها را همراهی کند و خودش قبل از رسیدن بارتل از بچه ها به بهانه خستگی معذرت خواست و رفت!این از چشم تیز ریمی دور نماند.اطراف را دید زد.باید اتفاقی افتاده باشد...متوجه جوزف در گروه شد اما بنجامین را ندید!خود را به جوزف رساند:”پس اون فسقلی کجاست؟”

جوزف با کمی تعجب از فضولی او،گفت:”اون نیومد...حالش خوب نبود!”

ریمی لبخند تلخی زد:”چه بد...”

“منم نمی دونم چش شده از وقتی اومدیم جزیره حالش هیچ خوب نیست...”

“می خواهی برم یه سری بهش بزنم؟”

تعجب جوزف عمیق تر شد:”اگه زحمتی نداشته باشه ...ممنون میشم!”

ریمی رو به آلن کرد:”من یه دقیقه می رم بیام....”

و قبل از آنکه آلن فرصت ابراز نظر داشته باشد دوان دوان راه افتاد...

با صدای جرجر در برروی تخت غلت زد و اورا در حین ورود به اتاق دید.آنچنان شوکه شد که نتوانست حرکت کند و همچنان به پشت روی تخت قفل شد!کوین چشم براو و لبخند بر لب وارد شد وآرام در را پشت سرش بست.لحظه ای همانجا پشت در ماندونگاهش بر نگاه بنجامین خیره شدنفس بنجامین در گلویش حبس شده بود ورنگش داشت از چهره اش میرفت.کوین نگاهش را براندام او گذراند و بالاخره لب گشود:(سلام فردیناند!)

اشکی ناگهانی در چشمان بنجامین پرشد:(تو...تو..اینجا چکار می کنی؟)

کوین لبخند گرمی زد:(اومدم تو رو ببینم)

بنجامین نالید:(نه...بگو که بخاطر من نیومدی...)

کوین متوجه چشمان او شد و گرفته شد:(البته که بخاطر تو نیومدم...من الان چهار سال که اینجام!)

فکر بنجامین آویزان شد!کوین به سویش راه افتاد:(اگه سراغمو میگرفتی می فهمیدی اما تو بی وفایی کردی)

بنجامین با نزدیک شدن او از جا جهید وروی تخت نشست:(لطفاً با من کاری نداشته باش)

کوین شوکه سرجا ماند:(هنوز هم ازم می ترسی؟)

اشکهای بنجامین برگونه هایش رها شد:(چرا راحتم نمی ذاری..چرا دست از سرم برنمی داری؟)

کوین گرفته شد:(یعنی دل تواصلاً برام تنگ نشده؟)

بنجامین با خشم داد زد:(من دیگه فردیناند نیستم!)

نگاه کوین سخت تر شد:(می بینم....)وروی اندام ظریف او گذراند:(خیلی بزرگتر و...خوشگلتر شدی!)

با این حرف بنجامین خود را از طرف دیگر تخت پایین انداخت و مثل دیوانه ها به سوی در دوید.کوین که انتظارش را داشت با یک جهش او را نرسیده به در گرفت و به سوی تخت هل داد.بنجامین جیغ کوتاهی کشید وبه محض افتادن چرخید تا باز هم شانس فرارش را امتحان کند که کوین خود را بررویش انداخت روی شکمش نشست ،مچ دستهای اوراگرفت ،بر بالش فشرد ودرحالی که او را زیرخود ثابت می کرد غرید:(یه لحظه گوش کن...ببین چی میگم...)

بنجامین وحشیانه سرتکان داد:(نه...نه....نمیخوام چیزی بشنوم...)

کوین ادامه داد:(از طرف بابا...)

بنجامین دست از تقلا برداشت اما هق هق به گریه افتاد.کوین با دلسوزی دستهای اورا رها کرد:(اون ازم خواست که...)

باز بنجامین داد زد:(نه نگو...نمیخوام کسی بفهمه!)

کوین شوکه شد:(منظورت چیه؟)

بنجامین رو بر بالش برگرداند و از بیچارگی شروع به گریستن کرد:(لطفاً برو...)

نگاه کوین در اتاق چرخید و بناگه خندید:(پس تو می دونی!)

بنجامین بجای حرف زدن می گریست.لبخند کوین عمیق تر شد:(خیالت راحت...موقتاً مال این اتاق رو قطع کردم!)

گریه بنجامین با شنیدن این حرف بلند تر شد.کوین بالاخره عصبانی شد فک اورا چسبید و سرکوچک اورا به زور به سوی خود چرخاند:(گوش کن بدبخت...اگه نمی خواهی هویت اصلی ات رو بشه بهتره مثل همیشه با ما همکاری کنی وگرنه...)

نگاه خیس بنجامین بر چشمان بی رحم کوین قفل شد.کوین باز هم لبخند زد:(می بینم که خودت همه چی رو می دونی...)

صدای بنجامین سرد و لرزان شد:(ازم چی میخواهید؟)

کوین دست در جیب خودش کرد و چیزی بیرون کشید:(اینو بزنی داخل گوش ات و همه چیز رو به من خبر بدی...کافیه این دکمه رو...)

بنجامین با فهمیدن موضوع باز هم دیوانه شدبا یک حرکت تند به دست کوین زد و دستگاه کوچک به گوشه اتاق پرت شد:(نه...)

کوین هم مثل همان ضربه را به گونه بنجامین کوبیدوسر بنجامین باز بر بالش چسبیدناگهان در اتاق باز شد و ریمی در چهارچوب ظاهر شد:(بنجامین...داداشت ازم خواست بیام...)

وسرجاماند!کوین با دیدن او آنچنان وحشت کردکه نتوانست تکانی بخورد!بنجامین هم از روی بی آبرویی ناله ای کرد و باز شروع به گریستن کرد.ریمی لبخند تلخی به لب آورد:(انگار بد وقتی مزاحم شدم؟)

کوین تکانی به خود داد و از روی بنجامین بلند شد:(بهتره به چیزی که به تو مربوط نیست دخالت نکنی!)

ریمی با طعنه گفت:(البته که مسایل عشقی کسی به من مربوط نیست من فقط اومدم چون نگران بنجامین شدم اگه می دونستم با شماست...)

کوین هم لبخند تلخی زد:(من بجای تو بودم مواظب حرفام می شدم...انگاری یادت رفته من کی هستم!)

ریمی به بنجامین اشاره کرد:(اگر هم رفته باشه الان به خوبی یادم اومد!)

کوین سر تکان داد:(سعی کن یادت نگهداری...)

و به سوی در رفت.ریمی راه داد:(اگه احیاناً یادم رفت ممنون می شم یادآوری کنید!)

کوین روبروی او ایستاد:(می تونم امیدوار باشم جونت رو اونقدر دوست داشته باشی که به کسی چیزی نگی؟)

ریمی خندید:(منم همین امید رو برای شما دارم!)

کوین فهمید با آدم سختی در افتاده ولبخندش کمرنگ تر شد:(بقیه صحبتها بمونه برای بعد!)

ریمی عقب تر رفت:(البته که قصد ندارم وقت گرانقدر مربی شریف رو بگیرم!)

کوین به تندی خارج شد . ریمی هم به همان سرعت در را پشت سرش بست و به سوی بنجامین دوید:(حالت خوبه پسر؟)

بنجامین بجای جواب دادن به سوال اوچرخی زد وپاچه شلوار او را چسبید:(لطفاً کسی نفهمه...لطفاً...)

ریمی سرجاخشکید:(اما ممکنه...)

بنجامین وحشتزده تر داد زد:(قول بده...به جوزف چیزی نگی...خواهش میکنم...قول بده ..)

ریمی ناراحت شد:(این کی بود بنجامین؟)

بنجامین غرید:(چیزی نپرس...فقط قول بده!)

ریمی لب تخت نشست و دست اورا از شلوارش جدا کرد اما در دستان خودش گرفت:(باشه باشه قول میدم...اما..ببین من می تونم کمکت کنم...بگو موضوع چیه!)

بنجامین دیوانه وار دستهایش را کشید:(نه...نمیخوام!)

وصورتش را با دستانش مخفی کرد و گریست:(کسی نمیتونه کمکم کنه...)

ریمی با دلسوزی دستی به سینه او کشید:(باشه...هر طور راحتی!اما هروقت کمک خواستی میتونی روی من حساب کنی...می فهمی؟من همیشه پیشت خواهم بود)

بنجامین همانطور از پشت دستها سر تکان داد و ریمی بهتر دید تنهایش بگذارد.

vahidhgh
18-08-2008, 00:10
ممنون وسترن جان
عالی بود

CECELIA
19-08-2008, 04:52
وسترن جان عزیز
دلمون برات تنگیده بود

ممنون از قسمت جدید
گل کاشتی حسابی