PDA

نسخه کامل مشاهده نسخه کامل : حسين پناهي




    

sepidehjo0n
23-02-2007, 19:11
زندگي نامه حسين پناهي

حسين پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.
پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.
در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.
به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود. اما حسين پناهی بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.

کارنامه هنری

فيلم ها
گذرگاه /گال/تيرباران /هی جو/نار و نی /در مسير تندباد /ارثيه /راز کوکب/ سايه خيال/چاووش /اوينار /هنرپيشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مريم مقدس /قصه های کيش ( اپيزود اول، کشتی يونانی ) /بابا عزيز

مجموعه های تلويزيونی
محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل يک لبخند/ايوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسايه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شليک نهايی/آواز مه

کتابها:
من و نازی/ستاره/چيزی شبيه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پيامبر بی کتاب/دل شير

علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسين پناهي نيز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».

جوايز

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره 11 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1371 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

>> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

F l o w e r
23-02-2007, 19:11
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

☚ بـرای استفاده راحت تـر از فهرسـت بـه روش زیر عمل کنید :


1. Ctrl + f یا F3 را فشار دهید
2. کلمه ی کلیدی مورد نظر را وارد کنید
3. کلمات هایلایت شده را بررسی کنید


[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



» سلام ، خداحافظ :

سیاه : خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
وهم : کهکشانها کو زمینم؟ زمین کو وطنم؟ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
چشمان من : شب در چشمان من است ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
عقرب عاشق : دم به کله می کوبد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
سکوت : چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
شناسنامه : من حسینم پناهی ام من حسینم , پناهی ام ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود : حرمت نگه دار دلم گلم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
دستمال سرخ دلم : اینجایم بر تلی از خاكستر ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
کنتراست : سیاه سیاهم با زرد هماهنگم کن استاد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
از شوق به هوا : به ساعت نگاه میکنم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
پیست: میزی برای کار کاری برای تخت ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
اعتراف : من زندگی را دوست دارم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
رو در رو : براي اعتراف به كليسا مي روم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
زیباترین شعر دنیا : آب آب ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
چشم من و انجیر : دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جوونور کامل کیه؟ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
سلام , خداحافظ : سلام , خداحافظ چیزی تازه اگر یافتید ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])



» ستاره :

بيكرانه : در انتهاي هر سفر در آيينه ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
غريب : مادربزرگ گم كرده ام در هياهوي شهر ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
بهانه : بي تو نه بوي خاك نجاتم داد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
بقا : ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
کودکی ها : به خانه مي رفت با كيف ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
دل خوش : جا مانده است چيزي جايي ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
اولين و آخرين : خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
خاكستر : به من بگوييد فرزانه گان رنگ بوم و قلم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
پروانه ها : حق با تو بود می بایست می خوابیدم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
کاج ها در بکر اند : نیمکت کهنه باغ خاطرات دورش را ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
کاکل : با تو بي تو همسفر سايه خويشم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
شبی بارانی : رسالت من اين خواهد بود ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
جغد : کیست ؟ کجاست ؟ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
نه : بر می گردم با چشمانم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
آوار رنگ : هيچ وقت هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
گفتگوی من و نازی زیر چتر : نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
شب و نازی ‚ من و تب : من : همه چی از یاد آدم می ره ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
شبی که من و نازی با هم مردیم : نازی : پنجره راببند و بیا تا با هم بمیریم عزیزم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
منظومه ها : پس این ها همه اسمش زندگی است ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
ساده دل : دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
بارون : همه اینو می دونن كه بارون ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
چراغ : بی‌راهه رفته بودم آن شب ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])



» به وقت گرینویچ :

به وقت گرینویچ : اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
خاطرات : ما چیستیم جز مولكولهای فعال ذهن زمین ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
دلقک : بعد از آن شب بود ، که انسان را همه دیدند ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
خلال : برهنۀ برهنه ! جز کاسه ای سفال به جای کلاه ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])




~~~


برای آناهیتا : وراي اين خانه كوچك كه معبد مقدس من است ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
در دست گلی دارم : در دست گلی دارم ، اینبار که می آیم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
ما نوشتیم و گریستیم : ما نوشتیم و گریستیم ما خنده کنان به رقص برخاستیم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
چرا نمی شناسی ام : چرا نمی شناسی ام؟ چرا نمی شناسمت؟ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
خوشا به حال لک لکا : خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
مگسی را کشتم : مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی ست ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
عطر ها : كاجهاي كهن پيامبراني نه در اعصار قوم يهود ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
دلم : آن لحظه كه دست هاي جوانم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
فردا : امروز ذهنم پر است ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
صدای پای تو که می روی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
به صد مرگ سخت ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
حيران سرگردان وگمنام ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ... ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
به ما گفتند : نباید پپسی بخورید گناه دارد! ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
قطعــا روزي صــدايــم را خــواهــي شنيــد! ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
و امــا تــو، اي مــادر! ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
نیــم ســاعــت پیــش،خــدا را دیــدم! ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
يک وقت هايي بايد روي يک تکه کاغذ بنويسي تعطیل است ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
وقتی ما آمدیم اتفاق ، اتفاق افتاده بود ! ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
مادرم میگفت: "در راه شعری نخوان که در آن گوشت و پوست و خون و استخوان باشد ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
جالب است: "ثبت احوال" در شناسنامه ام همه چیز را ثبت کرده است ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
قلب ِ بزرگ که بود ، آن خورشید ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
روی در سیگار فروشی نوشته بود : ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
در گهواره از گریه تاسه می رود ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
کودکی ام را دوست داشتم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
برای زمین هفتاد کیلو گوشت ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
می‌دونی، بهشت کجـاست؟ ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
پدرم می گوید کتاب ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
ایستا و آرام به سمت آینه می خزم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
نیستیم به دنیا می آییم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
شب، شیرین! ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
قرنی خواهد آمد به نامِ قرنِ بیستم ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
سلام ! ای تمام نا توانی ها ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
دل ساده برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
در یک صبح دم تابستانی که هوا ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
شب و روزت همه بیدار ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
وای موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده‌اند ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])



بروزرسانی تا پست شماره 144#

sepidehjo0n
23-02-2007, 19:14
سال شمار پناهي

1335/1956

حسين پناهي متولد 6 شهريور ماه 1335 مطابق با 28 آگوست 1956 در روستاي دژكوه از توابع استان كهكيلويه و بوير احمد متولد شد .

گرچه در كالبد شناسي پس از مرگ و بر اساس آزمايش دي . ان . اي زمان تولدش 6 شهريور 1339 ( 1960) تشخيص داده شد

پدرش علي پناه و مادرش ماه كنيز نام داشت

1337/1958

فوت پدر

1341 / 1962

رفتن به مكتب خانه دژكوه

1345 / 1966

اتمام دوره ابتدايي

1346 / 1967

ترك دژكوه ، رفتن به سوق

خواندنن كلاس ششم

1347 / 1968

رفتن به بهبهان و گرفتن سيكل

1351 / 1972

رفتن به قم و طلبگي

1354 / 1975

رها كردن درس حوزوي

سفر به شوشتر و يكسال آموزگاري در آن شهر

1355 / 1976

اقامت در اهواز و اشتغال به شغل هاي مختلف

1356 /1977

بازگشت به روستاي دژ كوه و ازدواج . نام همسر شوكت

1357 / 1978

رفتن به اهواز و كار در كتابخانه اي در آن شهر

تولد فرزند نخست ( ليلا )

1359 / 1980

رفتن به جبهه و فعاليت در بخشهاي فرهنگي

تولد دومين فرزند ( آنا)

1360 / 1981

مهاجرت به تهران

سكونت در يكي از مقبره هاي خصوصي امامزاده قاسم به مدت يك سال

عضويت در گروه تئاتري آناهيتا

1361/1982

نخستين تجربه هاي نمايشنامه نويسي

نوشتن يك گل و بهار

كارگرداني نمايشنامه خوابگرد ها

1362 / 1983

نوشتن آسانسور

نوشتن و كارگرداني تله تئاتر سرودي براي مادران

1363 / 1984

تولد سومين فرزند ( سينا )

نخستين تجربه هاي بازي در تله تئاتر هاي تلوزيوني

بازي در سريال محله بهداشت

نوشتن به سبك آمريكايي

1364 / 1985

استخدام در صدا و سيما

بازي در سريال گرگ ها

نوشتن دل شير

نوشتن دو مرغابي در مه

1365 / 1986

نخستين بازي در سينما

بازي در فيلم سينمايي گال

بازي در فيلم سينمايي گذرگاه

بازي در فيلم سينمايي تير باران

بازي در تله تئاترهاي دو مرغابي در مه و آسانسور

1366 / 1987

كارگرداني سريال تلوزيوني ماجراهاي رونالد و مادرش

بازي تله تئاتر در آيينه خيال

1367 / 1988

بازي در فيلم سينمايي در مسير تند باد

بازي در فيلم سينمايي هي جو

بازي در فيلم سينمايي ارثيه

بازي در فيلم سينمايي نار و ني

نوشتن نخستين شعر ها

1368 / 1989

فوت مادر

بازي در فيلم سينمايي راز كوكب

نوشتن مجموعه من و نازي

1369 / 1990

بازي در فيلم سينمايي چاووش

بازي در فيلم سينمايي سايه خيال

ديپلم افتخار بهترين بازيگر جشنواره فجر براي فيلم سايه خيال

نوشتن پيامبران بي كتاب

1370 / 1991

بازي در فيلم سينمايي اوينار

بازي در فيلم سينمايي مرد ناتمام

بازي در فيلم سينمايي مهاجر

نوشتن كابوس هاي روسي

1371 / 1992

نوشتن گوش بزرگ ديوار

بازي در فيلم سينمايي هنر پيشه

1372 / 1993

نوشتن خروس ها و ساعت ها

انتشار كتاب من و نازي

1373 / 1974

بازي در فيلم سينمايي آرزوي بزرگ

بازي در فيلم سينمايي روز واقعه

1374 / 1995

نوشتن بازي و كارگرداني سريال بي بي يون براي تلوزيون

سريال توقيف و چند سال بعد نسخه قيچي شده آن از تلوزيون نمايش داده مي شود چيزي در حدود دو سوم كل مجموعه

انتشار دو مرغابي در مه

1375 / 1996

انتشار آلبومي از دكلمه شعرهايش با نام ستاره ها

بازي در سريال دزدان مادر بزرگ

1376 / 1997

به صحنه بردن نمايش چيزي شبيه زندگي

انتشار چيزي شبيه زندگي

انتشار بي بي يون

انتشار خروس ها و ساعت ها

1377 / 1998

بازي در فيلم سينمايي كشتي يوناني

1378 / 1999

نوشتن ديالوگ هاي سريال امام علي و بازي در آن

1379 /2000

بازي در سريال يحيا و گلابتون

1380 / 2001

بازي در سريال آژانس دوستي

1381 /2002

نوشتن مجموعه نمي دانم ها

1382 /2003

بازي در سريال آواز مه

نوشتن مجموعه سالهاست كه مرده ام

1383 / 2004

آغاز ضبط البوم دوم دكلمه هايش از خرداد ماه

تصميم براي جمع آوري مجموعه شعرهايش

پايان ضيط دكلمه شعرهايش در شب يك شنبه يازدهم مرداد

آخرين تماس تلفني با پسرش سينا در ساعت 9 شب چهارشنبه چهاردهم مرداد

فوت در چهارده اَمرداد 1383

كشف پيكر متلاشي شده اش توسط دخترش انا در ساعت 10 شب شنبه هفدهم مرداد در خانه اش واقع در خيابان جهان آرا

علت فوت : ايست قلبي ( به گواهي پزشكي قانوني )

تدفين پيكرش در دژكوه به تاريخ سه شنبه بيست و يكم مرداد

انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده هايش به نام سلام،خداحافظ در پانزدهم مهر ماه

انتشار مجموعه كامل اشعارش به نام چشم چپ سگ در هفت دفتر در ارديبهشت 84

sepidehjo0n
23-02-2007, 19:16
پناهي از زبان پناهي

در کودکی...

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم .

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. .

ااین روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقي خواهم ماند!تلاس میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم.

جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.

بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.

ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟



حسين پناهي

sepidehjo0n
23-02-2007, 19:26
اين هم براي شما

گفتگوی من و نازی زیر چتر

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود




---------------------------------------------------------------

شب و نازی ‚ من و تب

من : همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم /
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار


---------------------------------------------------------

شبی که من و نازی با هم مردیم

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن
من : سرما می خورن
مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند
و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
با خود به هیچ کجا نبرد

sepidehjo0n
23-02-2007, 20:16
عكس هايي از آن مرحوم

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

karin
23-02-2007, 20:56
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر

karin
23-02-2007, 21:00
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

karin
23-02-2007, 21:12
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

حيران
سرگردان وگمنام
همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي
همچون قويي غريب ميان قوهها
کم نمو
کم رشد
جان سخت
همچون درخت هاي ولايت
نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او نسبت مي دهيم .
به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند .
در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد .
از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد .
معجزة هنر به تعريف او تاثير است تخفيف يک غم يا تشديد يک شادي و به شوخي هاي خاص خود شما را از کنار محالها و ناممکن ها به هيچ بغضي عبور مي دهد ...

این هم سایت مرحوم حسین پناهی : [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])

sepidehjo0n
23-02-2007, 21:25
خاكستر

به من بگوييد
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدي را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟

sepidehjo0n
23-02-2007, 21:25
اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

sepidehjo0n
23-02-2007, 21:32
من و نازی در ترازوی نقد

« من و نازي در ترازوي نقد »
آسمان ، وحي را به بشر هديه داد و بشر شعر را به آسمان ، واژه هايي كه دست سود همه انسانهاي عادي است ، آنگاه كه بر زبان شاعر جاري مي شوند روح غير عادي به خود
مي گيرند ، در واقع شعر استعمال غير معمول واژگان است ، از اينرو زبان شاعر با زبان مجانين شباهتهاي فراواني دارد ، مي توان ادعا كرد كه شاعر زبانپريش است ، استعاره بيان غير عادي زبان است . در تاريخچه ادبيات ، هر شاعري كه بيشتر توانسته هنجارستيزي كند ، نامدارتر و صاحب سبك است . در اين مقاله برآنيم كه زبان شاعري حسين پناهي ، شاعر وهنرمند فقيد معاصر را به نقد بكشانيم ، پيش از هر چيز ذكر چند نكته لازم است :
اول اينكه ، نقد نه تعريف و تمجيد است و نه انتقاد محض ، بلكه ترازوي منصفانه سنجش يك اثر هنري است ، ثانياً هدف از نقد بايد نقد اثر باشد نه نقد مؤثر ، ديگر اينكه نقد بايد داراي رويكردي باشد و معياري . و ما در اينجا در حد توان سعي خواهيم كرد با اعتنا به اين نكات ، مجموعه « من و نازي » اين شاعر معاصر را با رويكرد زبان شناسي مورد نقد و بررسي قرار دهيم . بررسي زبان «من و نازي » بدون توجه به باورها و تفكرات سراينده آن امكانپذيرنيست ، اولين مساله اي كه در اين راستا جلب توجه مي كند ، لحن شاعر است . تقريباً در تمام قطعه هاي اين مجموعه لحني كودكانه و صميمي حكمفرماست . در قطعه « گفتگوي من و نازي زير چتر» اين لحن صميمي كاملاً مشهود است ، « بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه ، مي گم كه خيلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه و قشنگتر اينكه ياد گرفته گوجه را تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره راسي راسي ؟ اگه گوجه يه روزي تو هيچ كجا پيدا نشه اون وقت بشر چيكار كنه ؟ » تقريباً مي توان گفت تمام پاسخها و گفته هاي نازي از اين لحن بهره برده ، شايد دليل اين امر را بتوان در روانشناسي من و نازي جستجو كرد ، در واقع نازي كسي نيست جزمكمل زنانه كودكانه شاعر . در مجموعه من و نازي اصرار زياد شاعر به بازگشت به دوران كودكي ، يكي ديگر از عوامل اين لحن در آثار اوست « من مي خوام برگردم به كودكي » .
مقدمه شاعربر اين مجموعه نيز تاييدي است بر اين مدعا ، شايد بتوان بارزترين ويژگي سبكي اين مجموعه را همين لحن كودكانه دانست . شاعر تمايل دارد به جاي پاسخ منطقي و بزرگسالانه سوالاتي فلسفي نظير : ما چرا مي فهميم ؟ ما چرا مي بينيم ؟ ما چرا
مي پرسيم ؟ پاسخي شاعرانه و كودكانه انتخاب كند . به عنوان مثال ، شاعر در پاسخ اين سئوال كه ما چرا مي بينيم ؟ از زبان نازي مكمل زنانه روح كودكي خويش ، اينگونه كودكانه و به سادگي پاسخ مي دهد و فلسفه ديدن را اينچنين بيان مي كند « مي بينه … كه مگس به جاي قند ، نشينه رو منقار شونه به سر ، گاو به جاي گوساله اش كره خرو ليس نزنه » شايد اگر بنا بود يك فيلسوف به اين سئوال پاسخ دهد فلسفه ديدن را شناخت مي دانست . مي بينيم كه اين روح كودكانه پاسخي مبتني برمصداق براي اين سئوال ذكر مي كند . همانطور كه مي دانيم كودكان عمد تاً به جاي پرداختن به مفاهيم به مصاديق مي پردازند .
نكته ديگر در مورد زبان من و نازي هنجارگريزي اين زبان است هنجار گريزي در كلام شاعران بزرگ يك ويژگي زيبايي شناسي است اما در اشعار حسين پناهي يك ضرورت روانشناختي است ، در واقع نرم زباني در آثار ادبي بر اساس زبان رايج است كه عمدتاً مربوط به سنين ميانسالي به بالاست . يعني معيار هنجار گريزي زبان رسمي است كه زبان بزرگسالان است . به عنوان مثال آنگاه كه سهراب سپهري مي گويد « من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم » ما هنجار گريزي زبان سهراب را در مقايسه با زبان بزرگسالان مي سنجيم . اما در اشعار حسين پناهي لازمه اين روح كودكانه ، همين زبان كودكانه
است . چرا كه منتقد بزرگسال نمي تواند خروج از نرم زبان كودكان را يك ويژگي هنري بداند و ماحصل اينكه هنجارگريزي زبان پناهي از آنروست كه اشعاراو ، از زبان كودكي اوست .
نكته ديگر پيرامون زبان حسين پناهي در اين مجموعه آشنايي زدايي است ، آشنايي زدايي آنست كه شاعر ، سير طبيعي و مورد انتظار مخاطب را به نحو هنرمندانه و غير منتظره تغيير دهد .
«جز هاپ و هوپ سگ صدايي طلوع نمي كند » و « پنجره را ببند و بيا تا بميريم عزيزم » و … در مورد اول آنجه مورد اننظار مخاطب است « به گوش نمي رسد » است نه « طلوع نمي كند » در مورد دوم « بيا تا بخوابيم » مورد انتظار است نه « بيا تا بميريم » .
مساله ديگر در مورد زبان مجموعه من و نازي اينست كه ، آوردن كلمات مخصوص قرن بيستم معمولاً از فخامت و زيبايي آثار ادبي مي كاهد اما در اين مجموعه اين گونه كلمات موجب تنافر واژگاني كلام نشده « رنج يعني خورشيد ، اگه خيلي دلخوري از اغراق رنج يعني فانوس ، رنج يعني امكان ، يعني خانه ، يعني شربت و قرص و دوا ، رنج يعني يخچال ، رنج يعني ماشين ، سنگ چخماق بهتره يا كبريت ، پيه سوز روشنتره يا چلچراغ ؟ تلفن راحت تره يا فرياد ؟ »
نكته ديگر ، بهره گيري شاعر از ضرب المثلها ، كنايه ها ، تعبيرات عاميانه در اشعار اين مجموعه است : « روز نو ، روزي نو ، راه نو گيوه نو؟ » « افاده ها طبق طبق سگا به دورش وق و وق » . يكي ديگراز نكاتي كه مي توان پيرامون زبان من و نازي به عنوان يك ويژگي بارز نام برد: طنز موجود در زبان من ونازي است . در واقع اين ويژگي در خدمت تفكر پناهي است « شاعر بايد مثل ماشينهاي آتشنشاني ، در گرگ و ميش صبح ، درختهاي حاشيه خيابانهاي زندگي را بشويد . سر بر زانوي اسكلت داغ نيچه دراز
مي كشم تا به معجزه T.M معضل شام را از ياد ببرم ، ساندويچها ، قوم و خويشهاي
حماسه اند كه در سكوت مجلس ، صحبت هاي احمقانه مي كنند و مي خندند ، با آن جورابهاي ابلهانه شان و چايي ها مزه زير پيراهن اعراب مي دهند و . … » .
شايد اگر ناچار باشيم مهمترين ويژه گيهاي زبان من و نازي را نام ببريم ، از كودكانه بودن و طنز گونه بودن اين زبان بايد ياد كنيم . طنز موجود در زبان من و نازي نه براي لودكي است و نه خنداندن مخاطب ، بلكه ويژگي زبان كودكانه پناهي است . همانگونه كه آدمي از شنيدن جملات ساده كودكان تبسم بر گونه هايش مي نشيند ، مخاطب اشعار پناهي نيز به خاطر همان روح كودكانه موجود در اين اشعار متبسم مي شود .
و ديگر ذكر اين نكته نيز خالي از لطف نيست كه روح ايلياتي شاعر ، سادگي و صميميت اوزيبايي خاصي به من و نازي بخشيده است وعلاوه بر آن باعث ورود برخي واژه هاي ايل در زبان شاعر شده « كلگ مي خورديم و پا برهنه مي دويديم » و همچنين برخي ابيات به زبان ايل « رفتم و وارت ديدم چل وارت چل وار كهنت و برد سي نهارت » در پايان بدون اغراق اعتراف مي كنم كه بررسي منتقدانه زبان اين هنرمند برجسته و بررسي سبك شناسي آن واقعاً بسيار فراتر از آنست كه بتوان در يك مقاله مختصر به آن پرداخت بلكه واقعاً ايندو مي تواند موضوع يك پايان نامه باشد ، علاوه بر آن بايد عرض كنم كه واقعاً ويژگي هاي سبكي موجود در اين اشعار نشان دهنده اين نكته است كه ، پناهي داراي يك سبك شخصي است . ان شاء الله تحقيقات بعدي دانشمندان سبك شناسي و زبان شناسي بتوانند همه ويژگيهاي زباني و سبكي اين شاعر بزرگ را استخراج كنند و آنطور كه شايسته است اين اثر گرانقدر به ايرانيان و بلكه جهانيان معرفي شود.
از خوانندگان اين سطور انتظار دارم نقصانها و كمبودهاي اين مقاله را به كمال خود ببخشايد و حقير را از نظرات صائب خود در اين باب محروم نكند .

ناصر دولتشاه
پاييز 83

sepidehjo0n
23-02-2007, 21:40
كابوس هاي روسي از حسين پناهي :

دانلود ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])

magmagf
24-02-2007, 05:47
حسین پناهی رفت . به همان جایی که اهل آن بود . به جهان ابدیت . برهمین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد .
یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفت بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟
گفتم : یوگا ؟
گفت : نه ، نور . چیدن نوراز سینه و بردن به سر .
بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمام تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را برمرکز سینه اش می نهاد ، نور برمی داشت وبعد می گذاشت روی پیشانیش . این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت واغلب نداشت ، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتا ساکن کتاب ها و اشعار واندیشه هایش . او درسینه ی خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت . این سخن در حق هرکس و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد .
آنان که او را درزندگی می شناخته اند خواهند گفت : چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت . در حالی که گاهی از فرط ناداری ، بازی درنقش هایی را می پذیرفت که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ...
آری . او نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرستاژدر سناریو .
او لباس نقش رابه تن نمی کرد . روح خود را درنقش می دمید . چون چنین بود و ازآن جا که او در زندگی برمحترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت .همان نقش هایی که شاید از ایفای آنها ناراضی بود .
وامّا ناداری . آری . من نیز شاهد بوده ام که بسیاری وقت ها همه ی درآمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت . وچون بر می گشت شاید خود چیزی برای خوردن نداشت . امّا آیا این ناداری است ؟ یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت : حالا وقت غذاست . بعد پارچه خوشرنگی به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامید آورد و گفت : این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد . نان وکمی نمک . به هنگام بازگرفتن پوست از پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پرازمهر وحق شناسی . وبعد همان طور که نان پیازو نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه وسفید بردیوار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد . آیا این عین دارایی نیست؟
او حتا با حیرت خود نیز دوست بود وبه جای آن که مثل بعضی از اهل فلسفه بگوید : نمی دانم یا نمی توان دانست ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلا لو هایی از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست . این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید. با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است .
درمصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری درچه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی . این گونه مرگ دوستی ، مرگ جویی در ماندگان یا آنها که دست به خودکشی می زنند نیست . بلکه ـ آن چنان که در بعضی کتاب ها خوانده ایم ـ مرگ دوستی خدا دوستان است . حا ل فرقی نمی کند که آنها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر. این جذبه ی خداست . و او هشت سال دیرتر از زمانی که خود می پنداشت از پی این جذبه رفت . شاید خدا نیز چون او را دوست می داشت ، این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند شاید چرا ؟ حتماً .


رضا صفریان

z.sharif
08-05-2007, 10:00
با سلام و تشكر از دوست عزيزم راجع به مرحوم حسين پناهي . سوالي داشتم در مورد زندگي آن مرحوم .يادم مي آيد ‌چند سال پيش در يك مصاحبه تلوزيوني كه با ايشان بود خودشان اذعان داشتند كه ازدواج نكرده .دليل اين را در يكي از كتابهايشان كه قرار بعد ازفوتشان چاپ شود آورده اند . لطفا اگر جوابي داريد بنويسيد . و نيز ذكر منبع زندگينامه ايشان .

magmagf
08-05-2007, 11:03
با سلام و تشكر از دوست عزيزم راجع به مرحوم حسين پناهي . سوالي داشتم در مورد زندگي آن مرحوم .يادم مي آيد ‌چند سال پيش در يك مصاحبه تلوزيوني كه با ايشان بود خودشان اذعان داشتند كه ازدواج نكرده .دليل اين را در يكي از كتابهايشان كه قرار بعد ازفوتشان چاپ شود آورده اند . لطفا اگر جوابي داريد بنويسيد . و نيز ذكر منبع زندگينامه ايشان .


اینجا نوشته ازدواج کرده و بچه هم داره


حسین پناهی زاده در ششم شهریور 1335 در روستای دژکوه از توابع استان کهگلویه و بویر احمد ، کسی که در کودکی نمی دانست باید از زنده بودنش خوشحال باشد یا نباشد ! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشت . در 6 سالگی پدرش علی پناه او را بی یاور نهاد ، دورا پر از پستی و بلندی در زندگیش داشت در 19 سالگی برای طلبگی به قـــم رفت و … (لینک مطلب)




...و1 سالی بیش دوام نیاورد،همزمان با شلوغی های ایران در سال 57 ازدواج کرد که حاصل آن لیلا ، آنـــا و سینا میباشد در همان سالها بود که روح پر احساسش را توانست به روی کاغد بیاورد در تمام زمینه ها کار کرد فیلم نامه – نمایش نامه – داستان – بازی در فیلم و سریال و شعر که این آخری خیلی دلبسته اش کرده بود چون به جرات میتوان گفت که تنها قالب ادبی ست که میتواند فریادهای درونی را به خوبی پروار کند از آثار او میتوان به : یک گل و بهار – گوش بزرگ دیوار – آسانسور – من و نازی و بازی بی ریای او در دزدان مادر بزرگ – آرزوی بزرگ – هنر پیشه – یحیی و گلابتون و آژانس دوستی اشاره کـــــــرد همچنین دکلمه هایی با صدای گرمش و سروده های زیبایش که آخرینشان به همت موسسه دارینوش با نام سلام ، خداحافظ منتشر شده اند .


... و در چهارشنبه 4 امرداد 1383 ما را تنها گذاشت و رفت به جایی که همیشه به آن اعتراف میکرد ( من زندگی را دوست دارم * ولی از زندگی دوباره می ترسم ) 4 روز بعد پیکر متلاشی شده اش را آن ِ محبوبش (لقبی که به آنا دخترش داده بود) در خانه اش پیدا کرد و دفتر زندگی جسمانی اش بسته شد و لی و آثار به یاد ماندنی اش هنوز هم بین ماست ./.




[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

68vahid68
03-07-2007, 11:39
پروانه ها

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

68vahid68
03-07-2007, 11:43
جالب ترین قسمت این برای من این بود که پناهی لره بد نیست بدونید که قیصر امین پور ،باباطاهر و من نیز لریم

68vahid68
03-07-2007, 11:44
کاج ها در بکر اند

نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

sise
03-07-2007, 17:03
اشعار حسین پناهی را از زبان خودش بشنوید



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

سلام خداحافظ


برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

sise
03-07-2007, 18:30
بيكرانه



در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

sise
03-07-2007, 18:30
غريب



مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

sise
03-07-2007, 21:31
حرف‌های اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج

سينما - سرفیلم دیالوگ‌ها را می‌نویسند و از چند وقت قبل به ما می‌دهند که بخوانیم وحفظ کنیم ولی باز هم اشکال داریم، چه برسد به سخنرانی!
متاسفانه یا خوشبختانه من حرف زدن خیلی خوب بلد نیستم به دلیل این که من تراشکاری و قالبسازی خواندم و سواد آکادمیک ندارم و الان هم اگر قراره وقت شما را بگیرم، یک بخاطر این که دستور داده‌اند و دو، این که احساسات درونم را در مورد حسین عزیز یک جوری برای همشهریانم و هم محله‌ای‌های حسین بگم.
ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی می‌کردم در محله بهداشت و حسین هم نقش پسر من را بازی می‌کرد و هر دو بشر اولیه می‌شدیم. شاید به دلیل این که جفتمون درون کودک و ساده‌ای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود البته حسین از من خیلی شریف‌تر بود.
من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلی‌ها و سیاست‌هایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بی‌نیاز است و چقدر راحت زندگی می‌کند. بشر از وقتی که حس نیاز می‌آید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمی‌کند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت. شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی می‌کرد. یادم می‌آید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم می‌کردند و هم چایی درست می‌کردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده می‌کردند. درست زمانی بود که گفت‌وگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی می‌کرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادی‌اش اینگونه بود.
تا جایی که می‌دانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. می‌گفت روی شغل وامونده ما نمی‌شه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنی‌ها می‌مونیم یه وقت‌هایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت.
رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانه‌ای را که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرم‌کن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیق‌هاش می‌خورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.
ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقت‌ها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پیش رفتم مکه و با خدا صحبت کردم، گفتم خدایا من یه قولی می‌دهم ولی نمی‌تونم صد در صد قول بدهم، نود درصد سعی می‌کنم دروغ نگم؛ آقا اینقدر سخته، اینقدر سخته که بعضی وقت‌ها می‌گویم خدایا من می‌آیم پیشت توبه کنم؛ آخه نمی‌شه! حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را هیچ‌وقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگی‌اش با یک شکلات این ور و اون ور می‌شود. ما می‌توانیم ساعت‌ها راجع به خصوصیت‌های شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد. به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدم‌هایی مثل حسین از پیش ماه می‌روند ما روسیاه و خجالت‌ زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین پراید سوار شدن آرزو باشد. بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید می‌خرد و ... متاسفانه وقتی حسین فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود که حرص داشته باشد، چون آدم‌هایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی آدمی مثل حسین چرا؟!!
بیشتر با خودم هستم؛ سعی می‌کنم دروغ نگم، سعی می‌کنم سالم باشم، سعی می‌کنم عاشق باشم، سعی می‌کنم اگر یه روزی نتوانستم مثل حسین باشم حداقل ادای حسین و آدم‌های مثل حسین را دربیاورم. چون دنیای ما به قدری صنعتی و مزخرف شده که بشر خسته است و افسرده، مرض قند بیداد می‌کند، جوان‌هامون ناخن‌هاشون را می‌خورن، دست و پاشون را تکان می‌دهند ... می‌گن وای به روزی که بگندد نمک، من که باید بخندانم مرض قند گرفتم بنابراین سعی کنیم که عاشقانه هم دیگر رو دوست داشته باشیم و به همدیگر دروغ نگوییم. ما با اون‌ور آبی‌ها فرقمان توی معرفت و انسانیتمون است. دلم می‌‌خواست برای عروسی بچه‌های حسین می‌آمدم ولی خب قسمت این بود که اینطوری خدمت شما برسم. دلم نمی‌‌خواست گریه کنم ولی دست خودم نبود ... نوکر همه شما. انشاء‌الله که همیشه شاد باشید.

sise
03-07-2007, 21:33
جذبه ﴿ به یاد حسین پناهی ﴾ رضا صفریان

حسین پناهی رفت . به همان جایی که اهل آن بود . به جهان ابدیت . برهمین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد .
یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفت بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟
گفتم : یوگا ؟
گفت : نه ، نور . چیدن نوراز سینه و بردن به سر .
بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمام تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را برمرکز سینه اش می نهاد ، نور برمی داشت وبعد می گذاشت روی پیشانیش . این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت واغلب نداشت ، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتا ساکن کتاب ها و اشعار واندیشه هایش . او درسینه ی خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت . این سخن در حق هرکس و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد .
آنان که او را درزندگی می شناخته اند خواهند گفت : چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت . در حالی که گاهی از فرط ناداری ، بازی درنقش هایی را می پذیرفت که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ...
آری . او نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرستاژدر سناریو .
او لباس نقش رابه تن نمی کرد . روح خود را درنقش می دمید . چون چنین بود و ازآن جا که او در زندگی برمحترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت .همان نقش هایی که شاید از ایفای آنها ناراضی بود .
وامّا ناداری . آری . من نیز شاهد بوده ام که بسیاری وقت ها همه ی درآمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت . وچون بر می گشت شاید خود چیزی برای خوردن نداشت . امّا آیا این ناداری است ؟ یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت : حالا وقت غذاست . بعد پارچه خوشرنگی به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامید آورد و گفت : این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد . نان وکمی نمک . به هنگام بازگرفتن پوست از پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پرازمهر وحق شناسی . وبعد همان طور که نان پیازو نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه وسفید بردیوار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد . آیا این عین دارایی نیست؟
او حتا با حیرت خود نیز دوست بود وبه جای آن که مثل بعضی از اهل فلسفه بگوید : نمی دانم یا نمی توان دانست ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلا لو هایی از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست . این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید. با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است .
درمصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری درچه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی . این گونه مرگ دوستی ، مرگ جویی در ماندگان یا آنها که دست به خودکشی می زنند نیست . بلکه ـ آن چنان که در بعضی کتاب ها خوانده ایم ـ مرگ دوستی خدا دوستان است . حا ل فرقی نمی کند که آنها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر. این جذبه ی خداست . و او هشت سال دیرتر از زمانی که خود می پنداشت از پی این جذبه رفت . شاید خدا نیز چون او را دوست می داشت ، این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند شاید چرا ؟ حتماً .

sise
03-07-2007, 21:34
شعری به یاد حسین پناهی ( مهران ابادی )
سایه ی ِ خیال
« دو مرغابی در مه »
گم شده بود
یکی مال دلاین دژکوب
یکی ولایت ما بود
یک مرد
صبور غم های پارسی
نیامده پیش تر رفته بود
تا پیشقراول قوافل فاصله
الهی ، اهوارا مزدا
انشاءالله مارا ببخشاید
آنقدر
بدیم
که ندانستیم « معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز »
در زده بود
زهر خندیده بود
به نوعی طنازی
مثل آن دیدن عجیب
دو کردنی شوخ
شنگ فلسفه و رندی
آیا می باوری ؟
او مثلا"
از یک جایی آمده بود
از بکر آباد دره های دژکوب
تا انگاری
چیزی بفهماند که : « چگونه می شود عشق را نوشت ؟»
یوسف آباد تنهایی
لج ِ قتیلی داشت
تا مقتول شد
او هم مقتول قتل های به هم زنجیره بود
مثل همه ی مثال های دیگر
همین را می خواستی؟
تا آخرش گم گور
به اسم تو ثبت شود
این ایل
در غیاب تو هم « شِورِه» می خواند.
دوباره همان گدار
و سینه کش دژکوب

rsz1368
25-07-2007, 09:12
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
(از کتاب سلام و خداحافظ)

sise
04-08-2007, 19:58
اعتراف

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می‌ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش‌ها می‌ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می‌ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن‌ها می‌ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می‌ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می‌ترسم!
من می‌ترسم پس هستم
این چنین می‌گذرد روز و روزگار بر من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می‌ترسم!

saviss
04-08-2007, 20:42
یه تاپیک مازدیم پارسال بیادزنده یاد حسین پناهی
هرچی سرچ کردم اصلا نبودش
یادش بخیر
شب بیادموندی داشتیم تو انجمن
هرکی از بروبچه ها اون تاپیکو پیداکرد ....به احترام حسین پناهی وبیاداونشب لینکشو لطف کنه وبذاره
============================
ویرایش برای اطلاع:
«وقتي مي‌فهمن چي مي‌گم، كه مردم...»
يادي از حـسين پـناهي در سومين سال درگذشت

حسين پناهي مي‌گفت «به زودي همه در زير خاك خواهيم خفت، خاكي كه به هم مجال نداديم تا دمي در آن بياساييم.»

سه سال از درگذشت حسين پناهي، هنرمندي كه از جنس كودكي بود، مي‌گذرد. همو كه گويي براي زندگي در دنياي پر شر و شور كنوني ساخته نشده بود و در شعرهايش كه آن‌ها را به «دل‌واره» تشبيه مي‌كرد، مي‌گفت: «مردم وقتي مي‌فهمن چي مي‌گم، كه من مردم».

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، حسين پناهي، هنرمند ايران زمين در سال 1335 در روستاي دژ‌كوهه استان كهكيلويه‌ و بويراحمد چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در همان روستا گذارند و براي ورود به دبيرستان راهي بهبهان شد، سپس به تحصيل در مدرسه‌ي آيت‌الله گلپايگاني در قم پرداخت. پناهي دوره‌ي چهار ساله‌ي هنرجويي خود را نيز در مدرسه‌ي آناهيتا گذارند و پس از آن فعاليت هنري خود را آغاز كرد. او در سال 1365 در فيلم «گال» - ساخته‌ي ابوالفضل جليلي - حضور يافت و در همين سال‌ها در آثار ديگري چون «ناروني»، «تيرباران»، «در مسير تندباد» و «گذرگاه» نيز بازي كرد. در همين سال‌ها پناهي در مجموعه‌ي تلويزيوني «محله‌ي بهداشت» كه نخستين طنز متفاوت بعد از انقلاب بود، بازي كرد.

در سال 1367 نيز با بازي در فيلم «هي جو» فراز مهمي از زندگي حرفه‌يي خود را آغاز كرد. اين اثر در واقع هجويه‌اي بر جامعه‌ي آن روز ايران و تمايلات غرب‌گرايانه به وجود آمده در سال‌هاي پايان جنگ بود و پناهي نقش جواني روستايي را ايفا مي‌كرد كه با ابراز تمايل اغراق‌آميز به مظاهر زندگي غربي، موقعيت‌هاي هجوآميزي را مي‌آفرينند. اين شخصيت به پايه‌اي براي نقش‌هايي تبديل شد كه او در بقيه‌ي دوران فعاليت حرفه‌اي خود ايفاگر آن‌ها بود.

او در سال 1368 چند نمايشنامه‌ي تلويزيوني نوشت كه در شبكه‌ي اول سيما به شكل تله‌تئاتر تهيه شد. مشهورترين اين نمايشنامه‌ها «دو مرغابي در مه‌» نام داشت كه در واقع به نوعي زندگينامه‌ي شخصي خود پناهي بود و از آن پس پناهي در بيشتر نقش‌ها به سنتي كه با اين اثر بنيان گذاشته بود، يعني به نمايش گذاشتن زندگي شخصي‌اش، وفادار ماند.

در سال 1369 با اين نگاه تازه به نقش‌آفريني در فيلم «سايه‌ي خيال» مسعود جعفري‌جوزاني پرداخت كه فيلمنامه‌ي آن بر اساس زندگي واقعي پناهي نوشته شده بود. او در اين فيلم با بازي جذابش، در مرز خيال و واقعيت حركت كرد و با خلق شخصيتي خيالي به نام «غلومي» كه در واقع نيمه‌ي ديگر شخصيت خودش بود، نمايشي از دنياي دروني خود به بينندگان ارايه كرد. او با بازي در اين نقش توانست برنده‌ي ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش اول در نهمين دوره‌ي جشنواره‌ي فيلم فجر شود.

پناهي در فيلم‌هاي ديگري چون «اوينار»،«مرد ناتمام»،«هنرپيشه» و «روز واقعه» نيز ايفاي نقش كرد كه در مجموعه به 18 فيلم مي‌رسد.

او در اواخر دهه‌ي 70 به تئاتر زنده روي آورد كه نمايش «چيزي شبيه زندگي» به كارگرداني او در تئاتر شهر با استقبال خوبي از سوي تماشاگران مواجه شد.

پناهي در تلويزيون هم در مجموعه‌هاي ماندگاري چون «گرگ‌ها»، «رعنا»، «روزي‌روزگاري»، «امام علي‌(ع)»، «آژانس دوستي» و «دزدان مادربزرگ» بازي كرد.

او شعر هم مي‌گفت كه تا به حال كتاب‌هاي اشعار او به نام‌هاي «گلدان و آفتاب»، «پيامبر بي‌كتاب»،‌«دو مرغابي در مه»، «دل شير»، «من و نازي» چاپ شده است. هم‌چنين چند كاست از دكلمه اشعار خودش را هم به بازار فرستاد. طي سال گذشته نيز موسسه فرهنگي با ياد او با نام «هات پلات»، از سوي خانواده حسين پناهي، براي نشر آثار اين هنرمند و هم‌چنين فعاليت در زمينه‌هاي چاپ و نشر کتاب، توليد فيلم کوتاه، بلند و سينمايي و تئاتر تشكيل شده است.

وي در روزهاي پاياني زندگي خود مشغول تمرين نمايشي با گروهي از دانشجويان براي اجرا در تالار مولوي بود؛ اين تئاتر،‌ اثر خودش بود و گروه نمايشي او «هات كلات» نام داشت كه كلمه‌اي لري به معناي در هم‌ريختگي ناشي از خودرايي است.

سرانجام پناهي در چهاردهم مرداد ماه سال 83 به ديار باقي شتافت، جسد او در خانه‌ي شخصي‌اش در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود، پيدا شد و به خاك سپرده شد.

به گزارش ايسنا، رسول نجفيان در مراسم خاكسپاري حسين پناهي ‌گفت:«كودك بود و كودكي را دوست داشت چون از حضرت مسيح(ع) آموخته بود كودك بمانيد تا رستگار شويد. او كودك بود كه مدام بهانه مي‌گرفت، چون معتقد بود به اشتباه مي‌رويم و متاسفانه خلوص گذشته را از دست داده‌ايم.»

نجفيان هم‌چنين گفته بود«در تلويزيون به او اجازه كار نداند و مي‌گفتند كه او نمي‌داند چگونه بايد كار كرد؛ در حالي كه تمام هنرمندان دنيا بايد از حسين پناهي بياموزند. وقتي اين همه سرمايه‌گذاري براي سريال‌هاي بي‌ارزش تلويزيوني انجام مي‌شود ،چرا براي ساختن سريال‌هايي كه پناهي به آنها علاقه‌مند بود، سرمايه‌گذاري نشد.»

وي، حسين پناهي را شاعري بزرگ ومنحصر به فرد توصيف كرده و گفت«‌اشعار او در ايهام ، كنايه واشاره نظير ندارد و اين موضوع روزي بر همگان ثابت خواهد شد. »

اصغر همت هم در يادمان حسين پناهي با اين اعتقاد كه«او، مثل هيچ كس نبود» گفت: هيچ كس هم مثل او نيست و نخواهد شد؛ چرا كه او خودش بود.

*يادش گرامي ـ روحش شاد*
====================
ایسنا:
دریادبودحسین پناهی

Asalbanoo
05-08-2007, 08:23
خبرگزاري فارس: فردا سومين سال درگذشت‌ حسين پناهي شاعر، نويسنده و بازيگر است.


به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، حسين پناهي در سال 1335 در روستاي دژكوه از توابع شهرستان كهگيلويه «دهدشت-سوق»در استان كهگيلويه و بويراحمد متولد شد.
پس از اتمام تحصيل در بهبهان به تهران آمد و در مدرسه هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگري و نمايشنامه نويسي را گذراند.

پناهي بازيگري را نخست از مجموعه تلويزيوني «محله بهداشت» آغاز كرد سپس چند نمايش تلويزيوني با استفاده از نمايشنامه هاي خودش ساخت كه مدت‌ها در محاق ماند.
با پخش نمايش دو مرغابي درمه از تلويزيون كه علاوه بر نوشتن و كارگرداني خودش نيز در آن بازي مي كرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش‌هاي تلويزيوني ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمايش هاي دو مرغابي درمه و يك گل و بهار كه پناهي آنها را نوشته و كارگرداني كرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.

در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يكي از پركارترين و خلاق‌ترين نويسندگان و كارگردانان تلويزيون بود و به دليل فيزيك كودكانه و شكننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگي و خلوصي كه از رفتارش مي باريد و طنز تلخش بازيگر نقش هاي خاص بود.
حسين پناهي شاعر هم بود و اين شاعرانگي در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازي در 1376منتشرشد،اين مجموعه شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ و به شش زبان زنده دنيا ترجمه شده است.

حسين پناهي در فيلم‌هاي بسياري چون گذرگاه، گال، تيرباران، هي جو، نار و ني، در مسير تندباد، ارثيه، راز كوكب، سايه خيال، چاووش، اوينار، هنرپيشه، مهاجران، مرد ناتمام، روز واقعه، آرزوي بزرگ، بلوغ، مريم مقدس،قصه هاي كيش «اپيزود اول، كشتي يوناني» و بابا عزيز ايفاي نقش كرده و در كنار اين آثار در مجموعه هاي تلويزيوني محله بهداشت، گرگها، رعنا، آشپزباشي، كوچك جنگلي، روزي روزگاري، مثل يك لبخند، ايوان مدائن، خوابگردها، هشت بهشت، امام علي، همسايه‌ها، دزدان مادربزرگ، آژانس دوستي، شليك نهايي و آواز مه بازي كرده است.

او در عرصه نويسندگي نيز كتاب‌هايي را مانند من و نازي، ستاره، چيزي شبيه زندگي، دو مرغابي درمه، گلدان و آفتاب، پيامبر بي كتاب، دل شير از خود به جاي گذاشته و دو آلبوم با شعر و صداي حسين پناهي نيز به نام‌هاي «سلام خداحافظ» و «ستاره» منتشر شده است.

حسين پناهي در دوره حيات خود جوايز زير را در عرصه بازيگري از آن خود كرد:
كانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مكمل مرد «مهاجران»؛دوره 11 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) سال 1371
كانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مكمل مرد «در مسير تندباد»؛دوره 7 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) سال 1367
كانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد «سايه خيال»؛دوره 9 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران)سال 1369
برنده ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش اول مرد (سايه خيال)؛ دوره 9 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال 1369

پيكر متلاشي شده او توسط دخترش آنا در ساعت 10 شب شنبه هفدهم مردادماه سال 1383در خانه اش واقع در خيابان جهان آرا در حاليكه سه روز از مرگش مي گذشت كشف شد. علت فوت حسين پناهي از سوي پزشكي قانوني ايست قلبي اعلام شد و در نهايت پيكرش روز سه شنبه 21 مرداد ماه در روستاي محل تولدش به خاك سپرده شد...

*در كودكي...

حسين پناهي در متني به نام «در كودكي» درباره كودكي خود گفته است:
در كودكي نمي دانستم كه بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم چون هيچ موضع گيري خاصي در برابر زندگي نداشتم!
فارغ از قضاوت‌هاي آرتيستيك در رنگين كمان حيات ذره‌اي بودم كه مي‌درخشيدم! آن روز ها ميليون ها مشغله دلگرم كننده در پس انداز ذهن داشتم! از هيئت گل‌ها گرفته تا مهندسي سگ ها،از رنگ و فرم سنگ‌ها گرفته تا معماي باران‌ها و ابرها،از سياهي كلاغ گرفته تا سرخي گل انار همه و همه دل مشغولي شيرين ساعات بيداريم بودند! به سماجت گاو ها براي معاش، زمين و زمان را مي كاويدم و به سادگي بلدرچين سير ميشدم.

گذشت ناگزير روزها و تكرار يك نواخت خوراكي هاي حواس، توفعم را بالا برد! توقعات بالا و ايده‌هاي محال مرا دچار كسالت روحي كرد و اين در دوران نوجوانيم بود! مشكلات راه مدرسه،در روزهاي باراني مجبورم كرد به خاطر پاها و كفش هايم به باران با همه عظمتش بدبين شوم و حفظ كردن فرمول مساحت‌ها، اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد! هر جه بزرگ‌تر شدم به دليل خود خواهي‌هاي طبيعي و قرار دادهاي اجتماعي از فراغت آن روزگار طلايي دور و دورتر افتادم.

اين روزها و احتمالا تا هميشه مرثيه خوان آن روزها باقي خواهم ماند!تلاس ميكنم تا به كمك تكنيك بيان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حركت و سكون را باز سازي كنم و بعضا نير ضمن تشكر و سپاس از همه همنوعان زحمتكشم كه برايم تاريخ ها و تمدن‌ها ساخته اند گلايه كنم كه مثلا چرا بايد كفش هايمان را به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد براي يك گذران سالم و ساده، خود را در بحران هاي دروغ و دزدي ديوانه كنيم.
جرا بايد زيبايي‌هاي زندگي را فقط در دوران كودكي‌مان تجربه كنيم حال آنكه ما مجهز به نبوغ زيبا سازي منظومه‌هاييم. در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم "نبودن" بودن نعمتيست كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است.
بدبيني‌هاي ما عارضه‌هاي بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بيماري و تنهايي مرگ ما،هيچ گاه به شكوه هستي لطمه نخواهد زد! منظومه‌ها مي‌چرخند و ما را با خود مي‌چرخانند.

ما،در هيئت پروانه هستي با همه توانايي ها و تمدن هامان شاخكي بيش نيستيم.براي زمين هفتاد كيلو گوشت با هفتاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد! يادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست! اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هرمفهومي نشسته ايم و همه ي چيز هاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو ميكنيم!به نظر ميرسد انسان آسانسورچي فقيري است كه چرخ تراكتور مي دزدد! البته به نظر ميرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟

Asalbanoo
05-08-2007, 08:30
به گزارش خبرنگار ادبي فارس من و نازي،ستاره،چيزي شبيه زندگي،دو مرغابي درمه،گلدان و آفتاب،پيامبر بي كتاب و دل شير از جمله كتاب هاي او هستند. علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسين پناهي نيز منتشر شده است كه «سلام خداحافظ» و « ستاره» نام دارد. شاعران در مورد اشعار و وجهه ادبي او سليقه ها و نظرات متفاوتي را عنوان مي كنند.

خلط مبحث
----------
حميدرضا شكارسري شاعر، در گفت و گو با خبرنگار ادبي فارس، گفت: ما بايد عادت كنيم از در هم رفتن حوزه هاي مختلف به خصوص در تصميم گيري و نتيجه گيري خودداري كنيم. متأسفانه معمولاً اين اتفاق مي افتد. به عنوان مثال كسي كه فيزيكدان بزرگي است، چون خيال مي كنيم كه هر حرفي در حوزه هاي ديگر مثل سياست و دين و فلسفه زده، حجت محسوب مي شود. يكي از اين خلط ها در مورد حسين پناهي به وجود آمده است. اينكه او بازيگر بزرگي است، لزومي ندارد كه آثار به جا مانده از او اشعار خوبي باشند.
وي افزود: اگر خلط مباحث را كنار بگذاريم، و حسين پناهي را بازيگر خوبي بدانيم، طبيعتاً در مورد اشعار او بايد تجديد نظر كنيم. من با اينكه اشعار او را شعر بناميم، مشكل جدي دارم.حتي طنزهاي ايشان نيز طنزهاي كمرنگي است كه در نگاه عوامانه تحت عنوان شعر از آن ياد مي شود و نثرش نيز گاهي اوقات كاريكلماتور است.

غلبه حس ---------------
سعيد آرمات، شاعر نيز در گفت و گو با خبرنگار ادبي فارس، درباره اشعار حسين پناهي گفت: اشعار پناهي هيچ وقت براي من به عنوان اشعاري جدي در ادبيات مطرح نبوده است. بيشتر احساساتي بودند كه پناهي دوست داشت آنها را منتقل كند و براي من جالب است كه يك بازيگر اين چنين حسش را منتقل مي كند؛ ولي اشعارش غربال شده نيست.
اين شاعر درباره ضعف هاي شعري پناهي تصريح كرد: يك شاعر بايد بتواند زبان نسلش را منتقل كند و فرم و ساختار شعرش درست باشد. پناهي در اشعار خود در برابر احساساتش شكست مي خورد. يعني حس در آثار او بر عقل غلبه مي كند. مخاطب امروز توقع ندارد احساسات صرف حاكم باشد و گاهي مايل است كه در اثر عقل حاكم باشد. حسين پناهي اين فاصله ها را رعايت نمي كرد.

رفتار بي تكلف -----------------
سيد احمد نادمي شاعر و توليدكننده برنامه هاي راديو و تلويزيون نظر متفاوتي درباره شخصيت شاعرانه حسين پناهي دارد. او دراين باره عنوان كرد: در فرهنگ گذشته وقتي ما به كسي مي گفتيم دانشمند، به اين معنا بود كه شخص مورد خطاب به تمام علوم زمان خودش واقف بودو دستي هم به آنها داشت. مثلاً ابن سينا در مورد فلسفه و موسيقي و طب و ديگر موضوعات، نظرات معتبري دارد. اگر بخواهيم معادلي به اين معنا براي هنرمند بيابيم، يعني كسي كه علاوه بر وقوف به هنرهاي زمان خويش، دستي هم به آن ها داشته باشد. حسين پناهي نمونه چنين هنرمندي است.
وي افزود: او همان قدر بازيگر است و در هنرهاي دراماتيك تواناست كه در شعر. وقتي در مورد پناهي حرف مي زنيد مي توانيد در مورد سينما، نمايش ها و هنرهاي كلامي او مثل شعر صحبت كنيد. هنرمند به اين معنا معادل با علامه در فرهنگ گذشته است.
نادمي يكي شدن شاعر با طبيعت را مهم ترين ويژگي سروده هاي حسين پناهي توصيف و عنوان كرد: موسيقي عجيبي كه شعرهايش دارد، از ديگر خصوصيات هنر كلامي اوست. منظورم موسيقي عروضي شعر كه بر اساس وزن مي سنجند، نيست. مقصودم موسيقي دروني و تصويرسازي ها و حركات خيال اوست. ضمن آنكه از تصاوير غافلگيركننده نيز نمي توانيم چشم بپوشيم.
اين شاعر و توليدكننده برنامه هاي راديو و تلويزيون با اشاره به رفتار بي تكلف پناهي با زبان خاطرنشان كرد: او دستور زبان خاص خودش را داشت. چه نخستين مجموعه اشعار او با نام «من و نازي» كه در زمان حياتش منتشر شد، و چه هفت مجموعه ديگر كه پس از مرگش چاپ شدند، نمونه هاي منحصر به فردي بودند. شما يك ايراني بومي را مي توانيد در كارهايش ببينيد. كسي كه واژه هايش انتزاعي نيست. واژه ها نيز مانند عناصر طبيعي يك طبيعت را شكل مي دهند. در كنار اين ها به شخصيت نگران پناهي هم بايد اشاره كرد كه در اشعارش تجلي مي يابد

saviss
05-08-2007, 20:59
به گزارش خبرنگار ادبي فارس من و نازي،ستاره،چيزي شبيه زندگي،دو مرغابي درمه،گلدان و آفتاب،پيامبر بي كتاب و دل شير از جمله كتاب هاي او هستند. علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسين پناهي نيز منتشر شده است كه «سلام خداحافظ» و « ستاره» نام دارد. شاعران در مورد اشعار و وجهه ادبي او سليقه ها و نظرات متفاوتي را عنوان مي كنند.

خلط مبحث
----------
حميدرضا شكارسري شاعر، در گفت و گو با خبرنگار ادبي فارس، گفت: ما بايد عادت كنيم از در هم رفتن حوزه هاي مختلف به خصوص در تصميم گيري و نتيجه گيري خودداري كنيم. متأسفانه معمولاً اين اتفاق مي افتد. به عنوان مثال كسي كه فيزيكدان بزرگي است، چون خيال مي كنيم كه هر حرفي در حوزه هاي ديگر مثل سياست و دين و فلسفه زده، حجت محسوب مي شود. يكي از اين خلط ها در مورد حسين پناهي به وجود آمده است. اينكه او بازيگر بزرگي است، لزومي ندارد كه آثار به جا مانده از او اشعار خوبي باشند.
وي افزود: اگر خلط مباحث را كنار بگذاريم، و حسين پناهي را بازيگر خوبي بدانيم، طبيعتاً در مورد اشعار او بايد تجديد نظر كنيم. من با اينكه اشعار او را شعر بناميم، مشكل جدي دارم.حتي طنزهاي ايشان نيز طنزهاي كمرنگي است كه در نگاه عوامانه تحت عنوان شعر از آن ياد مي شود و نثرش نيز گاهي اوقات كاريكلماتور است.

غلبه حس ---------------
سعيد آرمات، شاعر نيز در گفت و گو با خبرنگار ادبي فارس، درباره اشعار حسين پناهي گفت: اشعار پناهي هيچ وقت براي من به عنوان اشعاري جدي در ادبيات مطرح نبوده است. بيشتر احساساتي بودند كه پناهي دوست داشت آنها را منتقل كند و براي من جالب است كه يك بازيگر اين چنين حسش را منتقل مي كند؛ ولي اشعارش غربال شده نيست.
اين شاعر درباره ضعف هاي شعري پناهي تصريح كرد: يك شاعر بايد بتواند زبان نسلش را منتقل كند و فرم و ساختار شعرش درست باشد. پناهي در اشعار خود در برابر احساساتش شكست مي خورد. يعني حس در آثار او بر عقل غلبه مي كند. مخاطب امروز توقع ندارد احساسات صرف حاكم باشد و گاهي مايل است كه در اثر عقل حاكم باشد. حسين پناهي اين فاصله ها را رعايت نمي كرد.


متاسفانه من با این دوتا مطلب اولی مشکل دارم
قرارنیست که شعرنو درچهارچوب خاصی به گنجه (مثل اشعارقدیم بروزن مفاعیلون مفاعیلون مفاعیل...مثلا....)اصولاخاصیت شعرنو وفلسفه بوجوداومدنش همین بود.....هنجارشکنی...کافیه برای اطمینان یک مقایسه داشته باشیم بین فروغ وپروین اعتصامی....هرکدوم به جای خودشون....(حکایت جریان ملاصدراهست)چقدربا نیما یوشیج برخورد کردن اولش؟(البته این میشه یک تاپیک مقایسه ای بین شعرقدیم ونو که جاش اینجانیست):31:

درواقع حسین پناهی حرف هاشو درقالب خاصی بیان نمیکرد(اظهارنظرسومی)وهمین باعث بردل نشستن سخنش بود چون از دل برمیامد(خب این هم میشه یک سبک جدید درشعر(یا بیان احساسات)ویا ارتباط با مخاطب)معنابشه
حالا اون می خواد دریک چهارچوب به گنجه ویانه گنجه ..
من بیشتر عقیده دارم که حسین پناهی یک آدم(به معنای واقعی کلمه )بود
زندگیش رو بخونید متوجه میشید
البته میدونم که مطالبی که من ازشون ایرادگرفتم فقط نقل قول هستند ونه نظراتAsalbanoo

sise
06-08-2007, 20:07
اولین باری که کاست شعر حسین پناهی را دیدم تعجب کردم که ایشون دیگه چرا؟
مد شده بود و شده که تا کسی کمی به شهرت در یک زمینه ای رسید به خودش حق بده که در زمینه های دیگه هم عرض اندام کنه. نمونه بارزش شعرگویی بعضی از بازیگران سینمایی است!!
بی اعتنا و با دلخوری گذشتم و گذشت...
تا اینکه یکی از دوستان اهل دلم یک روز با شور و ذوق از نواری تعریف کرد که آنروز عصر توی ویترین نوار فروشی دیده بودم.
با اینکه به سلیقه اش شک نداشتم اما باز هم مطمئن نبودم.
ولی بالاخره آنرا خریدم. "ستاره ها" .ناراضی از کاری که کرده ام!
اما وقتی کم کم آنرا گوش کردم ...

حسین شاعر بود!! با شعرهایش حتی خود او را بیشتر کشف کردم و تاسف خوردم.

تاسف خوردم که چرا برای یکبار هم شده نرفتم تا تئاتر هایش را تماشا کنم و تاسف دیگه اینکه چرا دیر بیشتر شناختمش!

چه زیبا تمایلات فلسفی اش را نجیبانه در شعرهایش بکار میبرد و چه زیبا حس غریبانه زیستن را به تصویر میکشد.

در گرفتن کاست دومش یعنی" سلام، خداحافظ" درنگ نکردم و باز دنیایی دیگر را تجربه کردم.
و این هم شناسنامه اش!!

شناسنامه

من حسینم
پناهی ام
من حسینم , پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو
ها؟!


سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور
این,این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا جارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گری می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..

sise
06-08-2007, 20:14
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد

sise
06-08-2007, 20:16
با تو
بي تو
همسفر سايه خويشم وبه سوي بي سوي تو مي آيم
معلومي چون ريگ
مجهولي چون راز
معلوم دلي و مجهول چشم
من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي ياد تو سپرده ام
و كفشهاي زنم را در راه تو از ياد برده ام
اي همه من
كاكل زرتشت
سايه بان مسيح
به سردترين ها
مرا به سردترين ها برسان

sise
06-08-2007, 20:17
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند

saviss
06-08-2007, 20:58
مرسی
این تکه :

این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتمشبیه کارهای شاملو بود
واین یکی:

بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..فروغ
واین:

مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند سهراب
شاید اگه بیشترکنکاش کنیم گوشه هائی از یدا..رویائی...
عمران صلاحی(بارگ وریشه کنایه آمیزش)ووووودیگران .....حتی باباچاهی...رو. توی کارهای حسین پناهی پیداکنیم ....
برای همین هم هست که
حسین پناهی
همه بود
و
هیچ کس نبود



سلام
ببخشید نمی دونم جاش اینجاست یا نه
اما می شه دوستان لطف کنن و این شعر زنده یاد را "در دست گلی دارم..آنگاه که میایم..آن را به تو بسپارم"
را بذارند..
توی کاست ماه و پلنگ(یا پلنگ نقرهای..اسمشو درست یادم نیست) کوروش یغمایی این شعر را خوانده بود


ممنوناینو میگید؟



در دست گلی دارم



در دست گلی دارم ، اینبار که می آیم


کانرا به تو بسپارم ، اینبار که می آیم


در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را


در دست تو بسپارم ، اینبار که می آیم


هم هر کس و هر چیز ، جز عشق تو پالوده است


از صفحه پندارم ، اینبار که می آیم


خواهی اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت


از هر چه سبکبارم ، اینبار که می آیم


سقفم ندهی باری ، جایی بسپار، آری


در سایه دیوارم ، اینبار که می آیم


باور کن از آن تصویر آن خستگی ، آن تخدیر


بیزارم و بیزارم ، اینبار که می آیم


دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا


یک سینه سخن دارم ، اینبار که می آیم

sise
06-08-2007, 23:48
ممنون از توضیحات خوب Saviss

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت

و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!

من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !

اولین آواز را من خواندم ،

برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،

تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !

من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !

من ماگدالینم ! غول تماشا !

کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !

سپهر را من نیلگون شناختم !

چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !

خدا ، کران بیکرانۀ شکوهِ پرستش من بود

و شیطان ، اسطورۀ تنهائی اندیشه های هولناک من !

اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !

کفش ، ابتکار پرسه های من بود

و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !

هندسه ! شطرنج سکوت من بود

و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !

من اولین کسی هستم که ،

در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !

من اولین سیاه مستِ زمینم !

هر چرخی که می بینید ،

بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !

آه را من به دریا آموختم !

من ماگدالینم !

پوشیده در پوستِ خرس

و معطر به چربی ِ وال !

سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،

با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را

یک جا در آن می چرخانم !

اولین اشک را من ریختم ،

بر جنازۀ زنی که غوطه ور در شیرُ خون

کنار نارگیلی مُرده بود !

بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... !

saviss
07-08-2007, 00:14
ماوزبان حسین پناهی...
این قطعه رو خوندم...

من اولین سیاه مستِ زمینم !

هر چرخی که می بینید ،

بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !

آه را من به دریا آموختم !

من ماگدالینم !

پوشیده در پوستِ خرس

و معطر به چربی ِ وال !

سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،

با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را

یک جا در آن می چرخانم !

اولین اشک را من ریختم ،

بر جنازۀ زنی که غوطه ور در شیرُ خون

کنار نارگیلی مُرده بود !

بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... ![/COLOR]]
دقیقا اینجاست که :
حسین پناهی شکل همه را داشت ولی عین هیچ کسی نبود.......
ممنونم:40:

sise
08-08-2007, 21:24
دقیقا!
با وجودی که حسین پناهی از شاعران دیگر هم تاثیر پذیرفته (همانطور که saviss عزیز اشاره کردن) اما واقعا عین کسی نیست.
شعرهای او برای من مخصوص خودش هست و کسی دیگر را در ذهنم تداعی نمیکند.

saviss
08-08-2007, 22:08
دقیقا!
با وجودی که حسین پناهی از شاعران دیگر هم تاثیر پذیرفته (همانطور که saviss عزیز اشاره کردن) اما واقعا عین کسی نیست.
شعرهای او برای من مخصوص خودش هست و کسی دیگر را در ذهنم تداعی نمیکند.
حسن پناهی .....همونطورکه عرض کردم ...آدمی بود ...که می خواست مثل یک انسان باشه....(حالا انسان چه تعریفی داره...وآدم چه تعریفی؟جای خاص خودشوداره...)
زندگی نامه ش تلخ بود....از دید موافقان ......لابد.....جریان شعر نو!!!
شنا کردن درمسیر آب......اما...واما....
اما برای خودش شیرین بود....
یک جور حس خاکی داشت...
خیلی ها می گفتند :
حسین ...مخالف جریان آب شنا می کرد....
ولی ....
مگه آب سربالا میره؟(که قورباغه ابو عطا بخونه؟)؟
حسین پناهی زبان عوام رو بلد بود.....(ریا کارهم نبود....)
مشکل از حسین نبود...بلکه.... عوام زبان حسین پناهی رو درک نمیکردند....یعنی .. راستش ما عوام نمی خواستیم درک کنیم...یکجور گول زدن خودمون...(آخی ...راحت شدم.... بقول اسکارلت اوهارا:
فردا صبح ....فکر فردا رو می کنم(برباد رفته))
لابد باید قلمبه سلمبه بگی تا عوام!!!(چون زبان تورا نمی فهمند)لب به تحسین ات بگشایند...
خب ...چاره ای ست نا گزیر........
یا مثل حسین پناهی به خلوت خودت پناه ببر....
یا غول تنهائی باش مثل احمد شاملو...
دراین میان تکلیف امثال م.ثالث....
هم که معلوم هست.......
تنها بودن ...وتنها شنا کردن ...
این عواقب رو هم داره ...
حداقل .....دل ما مرده گان بی چرا ...به همین ابدیت واهی ونا مفهوم ....خوش هست


ما نوشتیم و گریستیم.
ما خنده کنان به رقص برخاستیم.
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم...
کس را پروای ما نبود.
..
در دور دست
مردی را به دار آویختند.
کسی به تماشا سر بر نداشت.
..
ما نشستیم و گریستیم.
ما با فریادی
از قالب خود برآمدیم.

sise
08-08-2007, 23:39
علی شریعتی

نوش جان مي كنم اين جام زهر آلود را
كه تدارك ديده اند ميزبانان سخت كوش و شياد
در اين بزم طرب انگيز مرگ بار
و تف تف ، بر مي گردانمش
با جگر پاره هاي سوخته دلم
و آواز مي خوانم
غزل وداع را در مايه شور
تا بل فرو بنشانم شوري اين سرمستي بي هستي را
و جگر گوشه ام را مي بخشم
به كسي جز من
بر تو
تا بر مزارم ضربدر بزني
نامم را و كنيه ام را
تا در ميان قبيله ام
و در ميان كتاب ها و مكتوب ها و كتيبه ها
براي هميشه ، نسلم از صحنه روزگار محو شده باشد

نگاهي به زندگي حسين پناهي ؛ شازده كوچولو - فضل‌ا... ياري

-------------------------------

<اين آدم بزرگ‌ها راستي چقدر عجيبند.> اين پژواك صداي <شازده كوچولو>ي آنتوان دوسنت اگزوپري است كه از سياره‌اي به سياره‌اي مي‌گردد و در برابر خود‌پسندي، غرور، زورگويي ميل به تصاحب همه‌چيز و همه كس و ديگر صفات ناپسند آدم‌هايي كه مي‌بيند به زبان مي‌آورد. او كودكي است كه فقط به گلي مي‌انديشد كه در سياره كوچكش سبز شده است.

شازده كوچولو با منطق كودكانه‌اش رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را كه بسيار عادي مي‌نمايد عجيب مي‌بيند. و اين البته غريب نيست. كودكان و بزرگ‌ترها منطق خاص خود را دارند و از منظر هركدام رفتار ديگري ناپسند و غيرعادي است. كودكان هرگاه كه بخواهند صفات ناپسندي را نشان دهند در نقش آدم بزرگ‌ها فرو مي‌روند و زور مي‌گويند. دزدي مي‌كنند. مي‌جنگند و البته خيلي زود نقاب از چهره برمي‌دارند و همان مي‌شوند كه كودكي‌شان فرمان مي‌دهد. از آن سو نيز آدم بزرگ‌ها گاه كه مي‌خواهند زيباتر، شيرين‌تر و دوست‌داشتني‌تر رخ بنمايند، در پوست كودكي فرو مي‌روند و البته بسيار زود به دنياي سياه و سفيد خود برمي‌گردند. اما در زمانه ما يك نفر از همين آدم‌بزرگ‌ها با يك شيطنت شيرين خودش را در دنياي كودكي ابدي كرد. او اگرچه نمي‌توانست مانع درآمدن ريش و سبيل و پيدايش چين و چروك صورت شود، آنها را به حال خود گذاشت كه با بزرگسالي خود خوش باشند ولي قلبش را دو دستي به چنگ گرفت كه گذر زمان ردي بر آن نگذارد.

مانند شازده كوچولو - كه تنها گل سياره‌اش را در حباب نگهداري مي‌كرد- قلبش را از گزند ناپسندي‌هاي روزگار آدم بزرگ‌ها محافظت مي‌كرد.

<حسين پناهي> شاعر، نويسنده، كارگردان و بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون شازده كوچولو، قصه ما است در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر زندگي وي كه هيچ مرزي با كارهاي هنري‌اش نداشت - كارنامه‌اش را نگاهي بيندازيم. تولدش را در شناسنامه ششم شهريور 1335 ثبت كرده‌اند و محل تولدش روستايي است به نام <دژكوه> در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكه‌تكه شده <بي‌بي‌يون> از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است 1341) و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. 1346) هم در زندگي تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد 1351) و هم هنرجويي جامعه هنري آناهيتا. 1361) هم در شوشتر به معلمي پرداخت1354) و هم در جبهه‌هاي دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد1359.)

سال 1360 همراه خانواده‌اش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت مي‌كند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند <حسين پناهي> شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهري كه غربت را به شكل بي‌رحمانه‌اي به او نشان داد تا از همان روزهاي آغاز فعاليت هنري‌اش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنري و ادبي‌اش برندارد.

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

پس از ورود به جامعه هنري آناهيتا و كسب هنر از اساتيدي چون مصطفي اسكويي نوشتن را آغاز كرد. يك گل و بهار،آسانسور. تله تئاتر سرودي براي مادران ، نوشتن به سبك آمريكايي، محله بهداشت، گرگ‌ها ، دل شير و دو مرغابي در مه از جمله فعاليت‌هايي است كه كارنامه هنري پنج سال اول زندگي‌اش در تهران را تشكيل مي‌دهد كه از آن ميان <دو مرغابي در مه> جايگاه خاصي دارد. اين تله‌تئاتر در آن سال‌ها در حكم معرفي‌نامه حسين پناهي است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگي‌اش و غربتش را به نمايش بگذارد. <دو مرغابي در مه > داستان زندگي زن و شوهري است كه در شهر بي‌ترحمي چون تهران زندگي مي‌كنند، با پيشينه و فطرتي روستايي كه در برخورد با غربت و سرماي استخوان سوز شهر تاب از كف مي‌دهند و در مه غليظ شهر گم مي‌شوند. نگاهي به تيترهاي روزنامه‌ها و سايت‌ها و وبلاگ‌ها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهي به خوبي بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشن‌ترين تصويري كه از او در ذهن جامعه فرهنگي نقش بسته است،<الياس> يا <اليوت> دو مرغابي در مه است.

سال 1365 سالي است كه خود را بر پرده نقره‌اي سينما به تماشا مي‌گذارد. فيلم‌هاي سينمايي گال، گذرگاه، تيرباران، در مسير تندباد، هي‌جو، ارثيه، نار و ني، راز كوكب، چاوش و سايه خيال حاصل حضور پنج ساله دوم او در فضاي هنري ايران است. توجه خاص كارگردانان به فيزيك و شكل ظاهري او و صداي خش‌دار و روستايي‌اش از او شخصيتي ساخته بود مورد توجه كارگردانان و البته مخاطبان. در اين آثار رگه‌هايي از زندگي شخصي‌اش در لابه‌لاي كار ديده مي‌شود كه نشانگر اين امر است كه بسياري از اين شخصيت‌ها متاثر از زندگي شخصي وي نوشته و پرداخته شده‌اند. در اين ميان <سايه خيال> جايگاه خاص خود را دارد. او در اين فيلم به دادن نشانه‌ها بي‌مختصر از زندگي شخصي اش بسنده نمي‌كند بلكه خودش و زندگي‌اش را تمام و كمال حراج مي‌كند، چه او خود بارها گفته بود كه <هنرمند جماعت به زندگي عمه‌اش هم رحم نمي‌كند.< >سايه خيال> كه توسط مسعود جعفري جوزاني نوشته شده بود داستان زندگي حسين پناهي است بي‌هيچ كنايه و استعاره‌اي، صريح و روشن. او با نام حسين پناهي بازي مي‌كند، زادگاهش استان كهگيلويه و بوير احمد است، از شعرهايش در فيلم استفاده مي‌شود. (البته تا اين تاريخ علي‌رغم اينكه ارادت خود به شعر را بارها بر زبان آورده ولي شعرهايش را منتشر نكرده بود.) به دوران طلبگي‌اش اشاره مي‌كند و صدها اشاره ديگر. شايد اولين بار بود در سينماي ايران بازيگري در نقش خودش فرو مي‌رفت (كاري كه بعدها اكبر عبدي در فيلم هنرپيشه انجام مي‌دهد.) پنج ساله سوم زندگي حسين پناهي در تهران و فضاي فرهنگي هنري ايران از سال 1370 آغاز مي‌شود. بازي در فيلم‌هاي سينمايي اوينار، مرد ناتمام (كه گويا فيلمنامه اين فيلم را هم محسن مخملباف با نگاهي به شخصيت پناهي نوشته بود) مهاجر، هنرپيشه، آرزوي بزرگ ، روز واقعه و سريال <دزدان مادربزرگ> حاصل كار اين سال‌ها است.

اما در اين دوره است كه حسين پناهي با انتشار شعرهايش وجه شاعرانگي خود را روشن‌تر نشان مي‌دهد. من و نازي، كابوس‌هاي روسي، خروس‌ها و ساعت‌ها و ستاره‌ها مجموعه شعرهايي است كه بعد نوشتاري شخصيت تصويري او را به نمايش مي‌گذارد. او در شعرهايش همان است كه در فيلم‌هايش. همان اليوت <دو مرغابي در مه> همان موساي مرد ناتمام و همان سهراب <دزدان مادربزرگ>، همان حسين پناهي.

پناهي در اين اشعار غربت را دستمايه قرار مي‌دهد. او همان شخصيت‌هاي غريب، ساده، مجنون، پريشان فقير و البته دانا و عاقل را در شعرهايش روايت مي‌كند.

عشق به مادر، به زن و به همه چيزهاي خوب و زيبا و طعنه‌بر زشتي‌هاي زندگي در اشعارش به خوبي نمايان است؛ اولي زلال و روشن و از نگاه يك مرد يا يك كودك عاشق و دومي سياه و البته طنز آلود از ديد يك روشنفكر گوشه‌گير و ظاهرا دور از اجتماع.

حسين پناهي هشت سال ديگر غربت تهران و البته جهان را تاب آورد. در اين دوره تئاتر <چيزي شبيه زندگي> از مهم‌ترين كارهاي او است. در زماني كه تئاتر كشور رونقي نداشت و تماشاگران گريزان از صحنه نمايش بودند، <چيزي شبيه زندگي> در فضاي تئاتر يك اتفاق بود كه حسين پناهي نوشته و كارگرداني كرده بود. اتفاقي كه رابطه تماشاگران با سالن‌هاي سوت و كور را دوباره برقرار كرده بود. ‌

بازي در فيلم سينمايي <كشتي يوناني> از مجموعه قصه‌هاي كيش، سريال‌هاي <يحيي و گلابتون>، <آژانس دوستي> و<آواز مه> و نوشتن ديالوگ‌هاي سريال <امام علي> از ديگر فعاليت‌هاي سينمايي و تلويزيوني وي بوده است كه در كنار اين، انتشار نمايشنامه‌ها و اشعارش در كتاب‌هاي چيزي شبيه زندگي، بي‌بي يون، خروس‌ها و ساعت‌ها، نمي‌دانم‌ها، سال‌ها‌ست كه مرده‌ام و انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده‌هايش با نام <سلام خداحافظ> كارهاي واپسين زندگي او است.

و سرانجام پيكر بي‌جانش در مردادماه 83 در خانه اجاره‌اي كشف شد در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود.

حسين پناهي گويي در زندگي رسالت داشت كه غربت آدمي را روايت كند؛ چه آن زمان كه از جغرافياي مالوف خود دل مي‌كند و در جغرافيايي غريب وطن مي‌گزيند و چه در زماني كه از همه پاكي‌ها و زيبايي‌هاي فطري روح به پلشتي‌ها و سياهي‌ها نقل مكان مي‌كند. او براي بيان هرچه بهتر انديشه‌اش از كودكي بيشترين استفاده را مي‌برد. در شعرهايش كودكان مظهر معصوميت و دوري از پلشتي‌هايند كه هنوز به بزرگي)!( آلوده نشده‌اند. در شعرهايش هميشه كودك مي‌شود و يا آرزو مي‌كند كه به كودكي‌اش برگردد. هميشه از دنياي بزرگترها گريزان است. موقعيتي كه آن را دنياي دورويي‌ها و نيرنگ‌‌ها مي‌داند كه در آن <آدم بزرگ‌ها وقتشان را براي دانه دادن به گنجشك‌ها هدر نمي‌دهند.> ايمان او به كودكي است كه علي‌رغم ظاهر نامناسب براي ايفاي نقش كودك در سي‌سالگي نقش سهراب <دزدان مادر بزرگ> را به صورت باورپذيري بازي مي‌كند و در همين سريال تنهايي كودكانه‌اش را با قورباغه‌اي كه هميشه در جيب دارد تقسيم مي‌كند و هيچ كدام از آن همه آدم بزرگ دور و برش راهي به خلوتش نمي‌يابند. او هيچگاه نخواست كه بزرگ شود و كودكي‌اش را تا 48 سالگي‌تمديد كرد.

گاه ساده‌ترين و معمولي‌ترين گفتارها و رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميد و زماني در ساده‌ترين حرف‌هاي كودكانه‌اش بزرگترها در مي‌ماندند. نظير همان تصويري كه در كتاب اگزوپري همه كلاه فرض مي‌كنند ولي شازده كوچولو آن را يك مار بوآ مي‌بيند كه در حال هضم فيلي است كه به تازگي بلعيده.

حسين پناهي همان شازده كوچولو است كه با ديدن يك جعبه با سه سوراخ در مي‌يابد كه اين مي‌تواند خانه يك بره باشد.

***

آنتوان دو سنت اگزوپري در صفحه آخر كتابش تصويري كشيده است ؛ صحرايي با يك ستاره درشت و ملتمسانه مي‌نويسد: ظهور شازده كوچولو بر زمين در اينجا بود و بعد در همين جا هم بود كه ناپديد شد... اگر روزي تو آفريقا گذارتان به كوير افتاد حتما آن را خواهيد شناخت ... به التماس ازتان مي‌خواهم كه عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌اي توقف كنيد.

آن وقت اگر بچه‌اي به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايي بود... لابد حدس مي‌زنيد كه كيست. در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اينجور افسرده خاطر بمانم. بي‌درنگ برداريد و به من بنويسيد كه او برگشته.>

آقاي آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده محترم كتاب شازده كوچولو! با سلام.

او برگشت. اگرچه موهايش طلايي نبود و نمي‌خنديد بلكه برعكس براي آدم بزرگ‌ها مي‌گريست. او بعد از رفتن شما برگشت و 48 سال هم در سياره ما بود و بعد از پيش ما هم رفت. همانجا كه هستيد پيدايش كنيد.

روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

.................................................. ......

AaVaA
16-08-2007, 20:29
سلام
ممنون از زحمات دوستان در این تاپیک
این تاپیکو به قصد پیدا کردن یه شعر گشتم نبود یا شاید درست ندیدم
اگه دوستان میتونن کمک کنن ممنون میشم
اون شعرو میخوام که یه قسمتیش میگه:

"سلام خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید به این دو اضافه کنید..."

sise
16-08-2007, 22:18
سلام
ممنون از زحمات دوستان در این تاپیک
این تاپیکو به قصد پیدا کردن یه شعر گشتم نبود یا شاید درست ندیدم
اگه دوستان میتونن کمک کنن ممنون میشم
اون شعرو میخوام که یه قسمتیش میگه:

"سلام خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید به این دو اضافه کنید..."

سلام:
"سلام، خدا حافظ" نامیست بر یکی از مجموعه های شعری حسین پناهی.
ولی خود شعر قطعه کوتاه زیر است:

سلام , خداحافظ
سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....

sise
31-08-2007, 21:36
خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود ...حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و...
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو.....
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه...
تو گذر...
تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ وسوتک میدونه
کشته عشوه هاتم

sise
31-08-2007, 21:38
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....
کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!
کاش!

saye
28-09-2007, 19:46
من حسینم ... پناهیم .

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

بیوگرافی
حسين پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان سوق در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان برای گذراندن تحصيلات حوزوی به مدرسه آيت الله گلپايگانی رفت. پس از انقلاب طلبگی را رها کرد و چهارسال در موسسه آناهيتا دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.

در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.

به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود.

پناهی در سال ۶۷ برای بازی در فيلم درمسيرتندباد کانديد جايزه بهترين بازيگر نقش دوم، در سال ۶۹ برای بازی در فيلم سايه خيال که بر مبنای شخصيت او نوشته شده بود، نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر مرد و درسال ۷۱ برای بازی در فيلم مهاجران نامزد دريافت بهترين بازيگر نقش دوم شد و ديپلم افتخار جشنواره نهم فجر را برای بازی در فيلم سايه خيال دريافت کرد.

اما حسين پناهی بيشتر شاعربود و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد.

..............
{فيلم ها}

گذرگاه ۱۳۶۵
گال ۱۳۶۵
تيرباران ۱۳۶۵
هی جو ۱۳۶۷
نار و نی ۱۳۶۷
در مسير تندباد ۱۳۶۷
ارثيه ۱۳۶۷
راز کوکب ۱۳۶۸
سايه خيال ۱۳۶۹
چاووش ۱۳۶۹
اوينار ۱۳۷۰
هنرپيشه ۱۳۷۱
مهاجران ۱۳۷۱
مرد ناتمام ۱۳۷۱
روز واقعه ۱۳۷۳
آرزوی بزرگ ۱۳۷۳
بلوغ ۱۳۷۷
مريم مقدس ۱۳۷۹
قصه های کيش
( اپيزود اول، کشتی يونانی ) ۱۳۸۰
بابا عزيز ۱۳۸۲

{مجموعه های تلويزيونی}
محله بهداشت
گرگها
رعنا
آشپزباشی
کوچک جنگلی
روزی روزگاری
مثل يک لبخند
ايوان مدائن
خوابگردها
هشت بهشت
امام علی
همسايه ها
یحیا و گلابتون
دزدان مادربزرگ
آژانس دوستی
شليک نهايی
آواز مه

{کتاب}

گوش بزرگ دیوار
یک گل یک بهار
بی بی یون
آسانسور
به سبک آمریکایی
من و نازی
ستاره
چيزی شبيه زندگی
دو مرغابی درمه
گلدان و آفتاب
پيامبر بی کتاب
دل شير
ماجراهای رونالد و مادرش

malakeyetanhaye
28-09-2007, 21:46
نگاه حسین پناهی نگاه به تنهایی بود وبس.... نگاه به عاشقی كه میخواند... ساده و صادق.... روحش شاد.

malakeyetanhaye
28-09-2007, 21:49
(و رسالت من شاید این خواهد بود که دو فنجان چای داغ رااز میان دویست هزار جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا شبی بارانی چشم در چشم خدای خویش آن را نوش کنیم...)
و حال باید گفت حسین پناهی عزیز انجام رسالتت مبارک و آن چای گوارا نوش جانت سلام ما را هم به خداوند برسان!
هم اینک از شما میپرسم به راستی رسالت ما چیست....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

malakeyetanhaye
28-09-2007, 21:51
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بته گونی به جای موهایم
آری گلم دلم حرمت نگه دار

-----------------------------------------
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آزرده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت

malakeyetanhaye
28-09-2007, 21:56
ما چیستیم
جز مولكولهای فعال ذهن زمین
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنیم

--------------------
من دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم،
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم،
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم،
کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم،
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم،
من می ترسم پس هستم،
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.
من می ترسم

پس هستم .

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم .

malakeyetanhaye
28-09-2007, 21:58
میزی برای کار/
کاری برای تخت/
تختی برای خواب/
خوابی برای جان/
جانی برای مرگ/
مرگی برای یاد/
یادی برای سنگ/
این بود زندگی/
---------------------------------------------
جملات او هرگز تکراری نمیشه...منو ببخشید اگه با تکرارشون ملال به خاطرتون زدم...

malakeyetanhaye
28-09-2007, 22:01
می دونید حسین پناهی به همراه خانواده اش وقتی به تهران میاد اویل سال 60 در یکی از مقبره های گورستان امامزاده قاسم تهران یک سال زندگی کرده....به قول خودش میز نهار خوریش یکی از قبرهای برجسته بوده

malakeyetanhaye
28-09-2007, 22:04
در جایی خواندم حسین پناهی گفته بوده راز زندگی من (رفتن در جلد دیوانگان) پس از مرگم فاش می شود.
چه کسی پی به راز او برده؟

malakeyetanhaye
28-09-2007, 22:08
سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می کند !

malakeyetanhaye
28-09-2007, 22:09
دل ساده
برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور
گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كیش كن
كه قند شهر
دروغی بیش نبوده است

malakeyetanhaye
28-09-2007, 22:13
بارون
همه اینو می دونن
كه بارون
همه چیز و كسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا لبریزه
یك و دو !‌ هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه

malakeyetanhaye
28-09-2007, 22:14
دستمال سرخ دلم "

اینجایم

برتلی از خاكستر

پا بر تیغ میكشم

و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تكان می دهم .

saye
29-09-2007, 00:18
بقا

ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم
غژ و غژ گهواره هاي كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتي مادري بميرد قسمتي از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خداي نكرده تب كرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايي مرغوب بخريم
و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم

malakeyetanhaye
29-09-2007, 10:47
دم به کله می کوبد
و شقیقه اش به دو نیم می شود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را در خواب دیده است
عقرب عاشق

malakeyetanhaye
29-09-2007, 11:19
صفحه اول كتاب من و نازی نوشته:

تقدیم به جواد یساری كه یك عمر شرافتمندانه آواز خواند و فكر نمیكنم بداند كه كتاب حضرت موسی تورات بود یا انجیل
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

malakeyetanhaye
29-09-2007, 11:22
منظومه ها



پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی كه برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشك عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملكوتی بانگ خروس هاست
سروها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن حال با روح ماست

malakeyetanhaye
15-10-2007, 16:04
نگاهي به زندگي حسين پناهي ؛ شازده كوچولو - فضل‌ا... ياري
-------------------------------
<اين آدم بزرگ‌ها راستي چقدر عجيبند.> اين پژواك صداي <شازده كوچولو>ي آنتوان دوسنت اگزوپري است كه از سياره‌اي به سياره‌اي مي‌گردد و در برابر خود‌پسندي، غرور، زورگويي ميل به تصاحب همه‌چيز و همه كس و ديگر صفات ناپسند آدم‌هايي كه مي‌بيند به زبان مي‌آورد. او كودكي است كه فقط به گلي مي‌انديشد كه در سياره كوچكش سبز شده است.

شازده كوچولو با منطق كودكانه‌اش رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را كه بسيار عادي مي‌نمايد عجيب مي‌بيند. و اين البته غريب نيست. كودكان و بزرگ‌ترها منطق خاص خود را دارند و از منظر هركدام رفتار ديگري ناپسند و غيرعادي است. كودكان هرگاه كه بخواهند صفات ناپسندي را نشان دهند در نقش آدم بزرگ‌ها فرو مي‌روند و زور مي‌گويند. دزدي مي‌كنند. مي‌جنگند و البته خيلي زود نقاب از چهره برمي‌دارند و همان مي‌شوند كه كودكي‌شان فرمان مي‌دهد. از آن سو نيز آدم بزرگ‌ها گاه كه مي‌خواهند زيباتر، شيرين‌تر و دوست‌داشتني‌تر رخ بنمايند، در پوست كودكي فرو مي‌روند و البته بسيار زود به دنياي سياه و سفيد خود برمي‌گردند. اما در زمانه ما يك نفر از همين آدم‌بزرگ‌ها با يك شيطنت شيرين خودش را در دنياي كودكي ابدي كرد. او اگرچه نمي‌توانست مانع درآمدن ريش و سبيل و پيدايش چين و چروك صورت شود، آنها را به حال خود گذاشت كه با بزرگسالي خود خوش باشند ولي قلبش را دو دستي به چنگ گرفت كه گذر زمان ردي بر آن نگذارد.

مانند شازده كوچولو - كه تنها گل سياره‌اش را در حباب نگهداري مي‌كرد- قلبش را از گزند ناپسندي‌هاي روزگار آدم بزرگ‌ها محافظت مي‌كرد.

<حسين پناهي> شاعر، نويسنده، كارگردان و بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون شازده كوچولو، قصه ما است در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر زندگي وي كه هيچ مرزي با كارهاي هنري‌اش نداشت - كارنامه‌اش را نگاهي بيندازيم. تولدش را در شناسنامه ششم شهريور 1335 ثبت كرده‌اند و محل تولدش روستايي است به نام <دژكوه> در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكه‌تكه شده <بي‌بي‌يون> از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است 1341) و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. 1346) هم در زندگي تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد 1351) و هم هنرجويي جامعه هنري آناهيتا. 1361) هم در شوشتر به معلمي پرداخت1354) و هم در جبهه‌هاي دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد1359.)

سال 1360 همراه خانواده‌اش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت مي‌كند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند <حسين پناهي> شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهري كه غربت را به شكل بي‌رحمانه‌اي به او نشان داد تا از همان روزهاي آغاز فعاليت هنري‌اش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنري و ادبي‌اش برندارد.

پس از ورود به جامعه هنري آناهيتا و كسب هنر از اساتيدي چون مصطفي اسكويي نوشتن را آغاز كرد. يك گل و بهار،آسانسور. تله تئاتر سرودي براي مادران ، نوشتن به سبك آمريكايي، محله بهداشت، گرگ‌ها ، دل شير و دو مرغابي در مه از جمله فعاليت‌هايي است كه كارنامه هنري پنج سال اول زندگي‌اش در تهران را تشكيل مي‌دهد كه از آن ميان <دو مرغابي در مه> جايگاه خاصي دارد. اين تله‌تئاتر در آن سال‌ها در حكم معرفي‌نامه حسين پناهي است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگي‌اش و غربتش را به نمايش بگذارد. <دو مرغابي در مه > داستان زندگي زن و شوهري است كه در شهر بي‌ترحمي چون تهران زندگي مي‌كنند، با پيشينه و فطرتي روستايي كه در برخورد با غربت و سرماي استخوان سوز شهر تاب از كف مي‌دهند و در مه غليظ شهر گم مي‌شوند. نگاهي به تيترهاي روزنامه‌ها و سايت‌ها و وبلاگ‌ها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهي به خوبي بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشن‌ترين تصويري كه از او در ذهن جامعه فرهنگي نقش بسته است،<الياس> يا <اليوت> دو مرغابي در مه است.

سال 1365 سالي است كه خود را بر پرده نقره‌اي سينما به تماشا مي‌گذارد. فيلم‌هاي سينمايي گال، گذرگاه، تيرباران، در مسير تندباد، هي‌جو، ارثيه، نار و ني، راز كوكب، چاوش و سايه خيال حاصل حضور پنج ساله دوم او در فضاي هنري ايران است. توجه خاص كارگردانان به فيزيك و شكل ظاهري او و صداي خش‌دار و روستايي‌اش از او شخصيتي ساخته بود مورد توجه كارگردانان و البته مخاطبان. در اين آثار رگه‌هايي از زندگي شخصي‌اش در لابه‌لاي كار ديده مي‌شود كه نشانگر اين امر است كه بسياري از اين شخصيت‌ها متاثر از زندگي شخصي وي نوشته و پرداخته شده‌اند. در اين ميان <سايه خيال> جايگاه خاص خود را دارد. او در اين فيلم به دادن نشانه‌ها بي‌مختصر از زندگي شخصي اش بسنده نمي‌كند بلكه خودش و زندگي‌اش را تمام و كمال حراج مي‌كند، چه او خود بارها گفته بود كه <هنرمند جماعت به زندگي عمه‌اش هم رحم نمي‌كند.< >سايه خيال> كه توسط مسعود جعفري جوزاني نوشته شده بود داستان زندگي حسين پناهي است بي‌هيچ كنايه و استعاره‌اي، صريح و روشن. او با نام حسين پناهي بازي مي‌كند، زادگاهش استان كهگيلويه و بوير احمد است، از شعرهايش در فيلم استفاده مي‌شود. (البته تا اين تاريخ علي‌رغم اينكه ارادت خود به شعر را بارها بر زبان آورده ولي شعرهايش را منتشر نكرده بود.) به دوران طلبگي‌اش اشاره مي‌كند و صدها اشاره ديگر. شايد اولين بار بود در سينماي ايران بازيگري در نقش خودش فرو مي‌رفت (كاري كه بعدها اكبر عبدي در فيلم هنرپيشه انجام مي‌دهد.) پنج ساله سوم زندگي حسين پناهي در تهران و فضاي فرهنگي هنري ايران از سال 1370 آغاز مي‌شود. بازي در فيلم‌هاي سينمايي اوينار، مرد ناتمام (كه گويا فيلمنامه اين فيلم را هم محسن مخملباف با نگاهي به شخصيت پناهي نوشته بود) مهاجر، هنرپيشه، آرزوي بزرگ ، روز واقعه و سريال <دزدان مادربزرگ> حاصل كار اين سال‌ها است.

اما در اين دوره است كه حسين پناهي با انتشار شعرهايش وجه شاعرانگي خود را روشن‌تر نشان مي‌دهد. من و نازي، كابوس‌هاي روسي، خروس‌ها و ساعت‌ها و ستاره‌ها مجموعه شعرهايي است كه بعد نوشتاري شخصيت تصويري او را به نمايش مي‌گذارد. او در شعرهايش همان است كه در فيلم‌هايش. همان اليوت <دو مرغابي در مه> همان موساي مرد ناتمام و همان سهراب <دزدان مادربزرگ>، همان حسين پناهي.

پناهي در اين اشعار غربت را دستمايه قرار مي‌دهد. او همان شخصيت‌هاي غريب، ساده، مجنون، پريشان فقير و البته دانا و عاقل را در شعرهايش روايت مي‌كند.

عشق به مادر، به زن و به همه چيزهاي خوب و زيبا و طعنه‌بر زشتي‌هاي زندگي در اشعارش به خوبي نمايان است؛ اولي زلال و روشن و از نگاه يك مرد يا يك كودك عاشق و دومي سياه و البته طنز آلود از ديد يك روشنفكر گوشه‌گير و ظاهرا دور از اجتماع.

حسين پناهي هشت سال ديگر غربت تهران و البته جهان را تاب آورد. در اين دوره تئاتر <چيزي شبيه زندگي> از مهم‌ترين كارهاي او است. در زماني كه تئاتر كشور رونقي نداشت و تماشاگران گريزان از صحنه نمايش بودند، <چيزي شبيه زندگي> در فضاي تئاتر يك اتفاق بود كه حسين پناهي نوشته و كارگرداني كرده بود. اتفاقي كه رابطه تماشاگران با سالن‌هاي سوت و كور را دوباره برقرار كرده بود. ‌

بازي در فيلم سينمايي <كشتي يوناني> از مجموعه قصه‌هاي كيش، سريال‌هاي <يحيي و گلابتون>، <آژانس دوستي> و<آواز مه> و نوشتن ديالوگ‌هاي سريال <امام علي> از ديگر فعاليت‌هاي سينمايي و تلويزيوني وي بوده است كه در كنار اين، انتشار نمايشنامه‌ها و اشعارش در كتاب‌هاي چيزي شبيه زندگي، بي‌بي يون، خروس‌ها و ساعت‌ها، نمي‌دانم‌ها، سال‌ها‌ست كه مرده‌ام و انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده‌هايش با نام <سلام خداحافظ> كارهاي واپسين زندگي او است.

و سرانجام پيكر بي‌جانش در مردادماه 83 در خانه اجاره‌اي كشف شد در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود.

حسين پناهي گويي در زندگي رسالت داشت كه غربت آدمي را روايت كند؛ چه آن زمان كه از جغرافياي مالوف خود دل مي‌كند و در جغرافيايي غريب وطن مي‌گزيند و چه در زماني كه از همه پاكي‌ها و زيبايي‌هاي فطري روح به پلشتي‌ها و سياهي‌ها نقل مكان مي‌كند. او براي بيان هرچه بهتر انديشه‌اش از كودكي بيشترين استفاده را مي‌برد. در شعرهايش كودكان مظهر معصوميت و دوري از پلشتي‌هايند كه هنوز به بزرگي)!( آلوده نشده‌اند. در شعرهايش هميشه كودك مي‌شود و يا آرزو مي‌كند كه به كودكي‌اش برگردد. هميشه از دنياي بزرگترها گريزان است. موقعيتي كه آن را دنياي دورويي‌ها و نيرنگ‌‌ها مي‌داند كه در آن <آدم بزرگ‌ها وقتشان را براي دانه دادن به گنجشك‌ها هدر نمي‌دهند.> ايمان او به كودكي است كه علي‌رغم ظاهر نامناسب براي ايفاي نقش كودك در سي‌سالگي نقش سهراب <دزدان مادر بزرگ> را به صورت باورپذيري بازي مي‌كند و در همين سريال تنهايي كودكانه‌اش را با قورباغه‌اي كه هميشه در جيب دارد تقسيم مي‌كند و هيچ كدام از آن همه آدم بزرگ دور و برش راهي به خلوتش نمي‌يابند. او هيچگاه نخواست كه بزرگ شود و كودكي‌اش را تا 48 سالگي‌تمديد كرد.

گاه ساده‌ترين و معمولي‌ترين گفتارها و رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميد و زماني در ساده‌ترين حرف‌هاي كودكانه‌اش بزرگترها در مي‌ماندند. نظير همان تصويري كه در كتاب اگزوپري همه كلاه فرض مي‌كنند ولي شازده كوچولو آن را يك مار بوآ مي‌بيند كه در حال هضم فيلي است كه به تازگي بلعيده.

حسين پناهي همان شازده كوچولو است كه با ديدن يك جعبه با سه سوراخ در مي‌يابد كه اين مي‌تواند خانه يك بره باشد.

***

آنتوان دو سنت اگزوپري در صفحه آخر كتابش تصويري كشيده است ؛ صحرايي با يك ستاره درشت و ملتمسانه مي‌نويسد: ظهور شازده كوچولو بر زمين در اينجا بود و بعد در همين جا هم بود كه ناپديد شد... اگر روزي تو آفريقا گذارتان به كوير افتاد حتما آن را خواهيد شناخت ... به التماس ازتان مي‌خواهم كه عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌اي توقف كنيد.

آن وقت اگر بچه‌اي به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايي بود... لابد حدس مي‌زنيد كه كيست. در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اينجور افسرده خاطر بمانم. بي‌درنگ برداريد و به من بنويسيد كه او برگشته.>

آقاي آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده محترم كتاب شازده كوچولو! با سلام.

او برگشت. اگرچه موهايش طلايي نبود و نمي‌خنديد بلكه برعكس براي آدم بزرگ‌ها مي‌گريست. او بعد از رفتن شما برگشت و 48 سال هم در سياره ما بود و بعد از پيش ما هم رفت. همانجا كه هستيد پيدايش كنيد.

malakeyetanhaye
15-10-2007, 16:06
جذبه - به یاد حسین پناهی
رضا صفریان
-------------------------------------

حسین پناهی رفت . به همان جایی که اهل آن بود . به جهان ابدیت . برهمین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد .
یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفت بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟
گفتم : یوگا ؟
گفت : نه ، نور . چیدن نوراز سینه و بردن به سر .
بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمام تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را برمرکز سینه اش می نهاد ، نور برمی داشت وبعد می گذاشت روی پیشانیش . این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت واغلب نداشت ، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتا ساکن کتاب ها و اشعار واندیشه هایش . او درسینه ی خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت . این سخن در حق هرکس و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد .
آنان که او را درزندگی می شناخته اند خواهند گفت : چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت . در حالی که گاهی از فرط ناداری ، بازی درنقش هایی را می پذیرفت که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ...
آری . او نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرستاژدر سناریو .
او لباس نقش رابه تن نمی کرد . روح خود را درنقش می دمید . چون چنین بود و ازآن جا که او در زندگی برمحترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت .همان نقش هایی که شاید از ایفای آنها ناراضی بود .
وامّا ناداری . آری . من نیز شاهد بوده ام که بسیاری وقت ها همه ی درآمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت . وچون بر می گشت شاید خود چیزی برای خوردن نداشت . امّا آیا این ناداری است ؟ یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت : حالا وقت غذاست . بعد پارچه خوشرنگی به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامید آورد و گفت : این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد . نان وکمی نمک . به هنگام بازگرفتن پوست از پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پرازمهر وحق شناسی . وبعد همان طور که نان پیازو نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه وسفید بردیوار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد . آیا این عین دارایی نیست؟
او حتا با حیرت خود نیز دوست بود وبه جای آن که مثل بعضی از اهل فلسفه بگوید : نمی دانم یا نمی توان دانست ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلا لو هایی از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست . این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید. با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است .
درمصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری درچه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی . این گونه مرگ دوستی ، مرگ جویی در ماندگان یا آنها که دست به خودکشی می زنند نیست . بلکه ـ آن چنان که در بعضی کتاب ها خوانده ایم ـ مرگ دوستی خدا دوستان است . حا ل فرقی نمی کند که آنها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر. این جذبه ی خداست . و او هشت سال دیرتر از زمانی که خود می پنداشت از پی این جذبه رفت . شاید خدا نیز چون او را دوست می داشت ، این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند شاید چرا ؟ حتماً .

malakeyetanhaye
15-10-2007, 16:08
به ياد حسين پناهي
این پیکر نحیفازآن كه بود؟
حسين پاكدل
...و به زودی همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكی كه به هم مجال نداديم تا دمی بر آن بياسائيم.
حسين پناهی در نمايش " چيزی شبيه زندگی "

همين الان آمدم از پيش حسين. آنجا بود، در خانه خودش و چون هميشه آرام وبی صدا ، محجوب وسر به زير، شاهد بود. می ديد، ساعت 2 بامداد يكشنبه 18 مرداد سال 83 می برندش اين بار بر دست ها. با ما بود ونظاره می كرد. پس آن پيكر نحيف لاغر از آن كه بود؟
همه بودند، حسين خود ميزبان بود همه را. يك يك هر كه را می آمد به لبخندی پذيرائی می كرد. خودش گفت، صدايش آنجا بود در نوار" ستاره " داشت به همه می گفت:
همه چی از ياد آدم ميره
مگه يادش، كه هميشه يادشه.
داشت برای ما تعريف می كرد. خودش راوی اين آخرين سفرش بود. برای ما، داوود ميرباقری، عبدالله اسكندری، رسول نجفييان و من و ديگران می گفت. آرام وبی صدا مثل هميشه و تو بايد گوش تيز می كردی تا بشنوی. می گفت غروب خودم آمدم به طاطائی صاحب سوپر ماركت بغل خانه ام گفتم:
ما چيستيم ؟
جزملكولهای فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنيم!
گفت چی می گی حسين آقا؟ گفتم هيچ چی من مّردم. چند روزه مّردم زحمت بكش به يكی خبر بده. فكر كرد شوخی می كنم . گذاشت تا دخترم بياد بفهمه. حرف منو قبول نكرد، حرف دخترمو قبول كرد. اينه كه به همه گفت و شمارو به زحمت انداخت. بعد تعارف كرد بريم تو درست مثل همون روزی كه با رضا شريفی نيا رفتيم بهش سربزنيم. اما اونروز حالش خوب نبود، در عوض امشب راحت وخوب بود، فقط مرده بود. گفت يه دقه صبر كنين تا جنازمو ببرن بعد با هم ميريم بالا، يه چيزی نوشتم می خوام براتون بخونم. منتظر آمبولانس بوديم. وقتی آمبولانس آمد، حسين به راننده خسته نباشيد گفت. بعد خودش كمك كرد جنازه بی وزنش را بگذارند در آمبولانس. وقتی آمبولانس رفت به ما گفت بريم بالا. گفت: البته بالا يه خورده بوی مرگ می ده، اما براتون پنجره رو باز می كنم. رفتيم بالا مثل هميشه يك عالم تنقلات گذاشت جلوی ما. می گفت: شاگردام ميارن، هرچی می گم نمی خورم بازم ميارن. بعد به ما چای داد. مثل هميشه توی ليوان های رنگ به رنگ. كوتاه وبلند، و بعضی وقت ها توی شيشه مربا. هميشه به او می گفتم ديگه درست شو حسين! يه خورده زندگی كن. به من می گفت:
حسين جان! زندگی مشكل نيست، بلكه مشكلات زندگی اند.
می بيني!
می بينی به چه روزی افتاده ام؟
حق با توست. می بايست می خوابيدم.
اما به سگها سوگند، كه خواب، كلك شياطين است تا از شصت سال عمر، سی سالش را به نفع مرگ ذخيره كنند.
داوود اصرار داشت او را برای نقشی در سريال " مختارنامه " به كار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلاً حوصله هيچ كاری را نداشت، می گفت برايم تعريف كنيد. و داوود برايش تعريف كرد. حسين می گفت: داوود جان اگر اجازه ميدی مثل اون نقش كوتاه تو سريال امام علی بازی كنم، ميام. اونجا وقتی گير خوارج افتادم كه می خواستن به بهانه امر به معروف، شيكم زنمو پاره كنن هر چی دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو همونی رو گفتی كه من می خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد كه به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدری در زندگی بميرم. راست می گفت می خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود می گفت: من نمی دونم جنازتم شده بايد بياد بازی كنه. حسين گفت: ميام! و من می دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفی نياست، منتظرش بوديم ، كه مدام تلفنی می گفت به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت. آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا كه قراره بيای بازی كنی بخون. حسين اين شعرش را برايمان خواند، درست بعد از آنكه آمبولانس جسدش را برده بود.
خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا، جای پای خود می نهيم وغروب می كنيم
هر پسين.
خيلی وقت آنجا بوديم. ديگر بوی سكته ومرگ حسين رفته بود.
وقت خداحافظی، حسين به داوود كه می گريست گفت:
جا مانده است
چيزی، جائي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه
و نه دندان های سفيد.
تا دم در همه را بدرقه كرد. و دعوت كرد با او باشيم وقت خاك سپاری، می گفت:
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم.
* * *
حسين پناهی يك مجموعه تله تئاتر كار كرده بود، همان وقت ها كه آدم با ارزشی به اسم " فريد حاج محمد كريم خان " مدير گروه فيلم وسريال بود. درست بعد از آنكه حسين در مجموعه محله بهداشت بازی كرده بود. اما به دلائلی واهی علی رغم اصرار فريد، پخشش نمی كردند. من آن ها را ديده بودم وغصه می خوردم. روز اولی كه مدير پخش شدم، سپردم آنهارا از آرشيو آوردند و همان شب پخش شد. مرداد بود، درست مثل حالا. نام آن تله تئاتر " دو مرغابی در مه " بود و خوش درخشيد، آب هم از آب تكان نخورد. بعد گوش بزرگ ديوار و بعد يكی ديگر. يادم هست يك گل و بهار را با دوربين 35 م.م گرفته بود و اتفاقی افتاد كه همه راش ها در حادثه ای از بين رفت و حسين گريان رفت و دوباره آن را با بازی درخشان زنده يادان مقبلی، امير فضلی و مهين ديهيم و ديگران در استوديو گلستان به صورت ويدئويی ضبط كرد،كه چندين بار از شبكه اول پخش شد.
حسين پناهی در دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد يكی از پركارترين و خلاق ترين نويسندگان و كارگردانان تلوزيون بود و اغلب كارهايش با مايه هائی از طنز تلخ، جزو پر بيننده ترين برنامه های نمايشی بود. البته آن موقع ها تلوزيون به شكل وحشتناكی برای شعور مخاطب احترام قائل بود و هر كس و هر چيز را به اسم برنامه به روی آنتن نمی فرستاد و حسين در آن شرايط سخت و پر وسواس كار های با ارزشی به مردم ارائه داد. دوستانی هم كمكش می كردند. يك سريال بلند تلوزيونی هم كار كرد به اسم " بی بی يون " و بعد ها، ديگر مدتی مشغول بازنويسی كارهای ديگران شد. طی سالهای 67 تا 71 در يك ساختمان با حسين همسايه بوديم و شب های زيادی را با هم سر می كرديم و حسين شعر هايش را برايم می خواند. خيلی با او سر وكله زدم تا آنها را به دست چاپ بسپارد. مدتی همنشين رضا شريفی نيا شد و او كمكش كرد و با سليقه تمام دو كتابش را در آورد كه خيلی هم پر فروش شد و بعد يكی يكی كتابهای ديگرش. از آن خانه كه رفت زن و فرزندان را فرستاد شهرستان و خود به تنهائی ماندگار تهران شد. تا آنكه نمايش های خوابگرد را در خانه نمايش و چيزی شبيه زندگی را در سالن اصلی تئاتر شهر به صحنه برد و آن سال ركورد فروش را شكست. مدتی با هم در همان دوران روی برنامه اينجا ايران است برای شبكه تازه تاسيس جام جم كار كرديم و بعدها كم كم گوشه گير شد، بارها وبارها با همراهی و همدلی دوستان مشترك او را از خانه بيرون می كشيديم تا بيايد تئاتر كار كند، كه نشد، حتی مدتی يك نمايش را هم تمرين كرد ولی باز به خلوت رفت . آخرين همكاری مشترك ما بازی او در سريال همسايه ها بود. دوسال پيش كه حسينعلی ليالستانی قصد ساخت سريال آواز مه را داشت به اتفاق تهيه كننده پرتوان و قديمی تلوزيون فروغ كاخ ساز نزدم آمدند كه حسين پناهی را راضی كن بيايد برای بازی در سريال و من با هر زحمتی بود حسين را از خانه بيرون كشيدم و روانه شمالش كردم. يكی دو بار هم در اواسط كار بی حوصله شد و كار را بی خبر رها كرد و به تهران آمد كه باز كار ما شروع شد. حسين اين اواخر ابداً دل و دماغ كار نداشت . اغلب در خانه تنها بود و حتی جواب تلفن هم نمی داد. تا شب قبل كه خبر دار شديم به آسمان پر كشيد و رفت . هرچند حسين هميشه در افلاك و كواكب سير می كرد آما اين بار يك سكته كارش را تمام كرد و برای هميشه به ملكوتش برد. يادش گرامی .
* * *
حسين پناهی متولد 1335 دژكوه چهار محال و بختياری بود و در تمام لحظات روحيه ساده و روستائی خود را بی هيچ ادا اصول حفظ كرد.پيش از آنكه وارد دنيای نمايش و هنر شود مدتی در كسوت طلبگی در مدرسه علميه آيت الله گلپايگانی در قم دروس فقهی خواند و سپس به جامعه هنری آناهيتا در تهران آمد و پای به عرصه نمايش گذارد. او در طول عمر كوتاه ولی پر بارش آثار بی نظيری خلق كرد و يا در به ثمر رسيدن آنها دخالت داشت و يا همكاری می كرد.

malakeyetanhaye
15-10-2007, 16:11
{فيلم ها}
گذرگاه ۱۳۶۵
گال ۱۳۶۵
تيرباران ۱۳۶۵
هی جو ۱۳۶۷
نار و نی ۱۳۶۷
در مسير تندباد ۱۳۶۷
ارثيه ۱۳۶۷
راز کوکب ۱۳۶۸
سايه خيال ۱۳۶۹
چاووش ۱۳۶۹
اوينار ۱۳۷۰
هنرپيشه ۱۳۷۱
مهاجران ۱۳۷۱
مرد ناتمام ۱۳۷۱
روز واقعه ۱۳۷۳
آرزوی بزرگ ۱۳۷۳
بلوغ ۱۳۷۷
مريم مقدس ۱۳۷۹
قصه های کيش
( اپيزود اول، کشتی يونانی ) ۱۳۸۰
بابا عزيز ۱۳۸۲

malakeyetanhaye
15-10-2007, 16:13
{کتاب}

گوش بزرگ دیوار
یک گل یک بهار
بی بی یون
آسانسور
به سبک آمریکایی
من و نازی
ستاره
چيزی شبيه زندگی
دو مرغابی درمه
گلدان و آفتاب
پيامبر بی کتاب
دل شير
ماجراهای رونالد و مادرش

malakeyetanhaye
15-10-2007, 16:14
{مجموعه های تلويزيونی}
محله بهداشت
گرگها
رعنا
آشپزباشی
کوچک جنگلی
روزی روزگاری
مثل يک لبخند
ايوان مدائن
خوابگردها
هشت بهشت
امام علی
همسايه ها
یحیا و گلابتون
دزدان مادربزرگ
آژانس دوستی
شليک نهايی
آواز مه

malakeyetanhaye
14-11-2007, 17:38
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

malakeyetanhaye
14-11-2007, 17:39
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

karin
04-08-2008, 16:48
ساده زیستی و نوع متفاوت بینش مرحوم حسین پناهی از جهان عده زیادی را تحت تاثیر قرار داد. نوع نگاهش، سادگی کلامش، او کسی بود که ساده به دنیا آمد و ساده از دنیا رفت؛
حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد.

تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود. از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟
حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی اینرا هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.


بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.
پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.


با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد.


در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از ائینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من!!!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!


کارنامه هنری

فیلم ها :
گذرگاه /گال/تیرباران /هی جو/نار و نی /در مسیر تندباد /ارثیه /راز کوکب/ سایه خیال/چاووش /اوینار /هنرپیشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مریم مقدس /قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) /بابا عزیز

مجموعه های تلویزیونی :
محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل یک لبخند/ایوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسایه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شلیک نهایی/آواز مه

کتابها:
من و نازی/ستاره/چیزی شبیه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پیامبر بی کتاب/دل شیر
علاوه بر اینها دو نوار با شعر و صدای حسین پناهی نیز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».

جوایز :
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره ۱۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۱ ]
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره ۷ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۷ ]
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۹ ]
>> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۹ ]




[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



حسین پناهی در روز ۱۴ مرداد بر اثر ایست قلبی در منزلش فوت کرد ولی پیکر او در خانه اش واقع در خیابان جهان آرا در حالی که سه روز از مرگش می گذشت توسط دخترش پیدا شد.


به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد .
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان
به شمعی و سکوتی قانعند .
من می خوام برگردم به کودکی
نمی شه . کفش برگشت به پامون کوچیکه
پل برگشت توان وزن ما رو نداره




و اما حرف‌های اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج؛

سینما - سرفیلم دیالوگ‌ها را می‌نویسند و از چند وقت قبل به ما می‌دهند که بخوانیم وحفظ کنیم ولی باز هم اشکال داریم، چه برسد به سخنرانی!
متاسفانه یا خوشبختانه من حرف زدن خیلی خوب بلد نیستم به دلیل این که من تراشکاری و قالبسازی خواندم و سواد آکادمیک ندارم و الان هم اگر قراره وقت شما را بگیرم، یک بخاطر این که دستور داده‌اند و دو، این که احساسات درونم را در مورد حسین عزیز یک جوری برای همشهریانم و هم محله‌ای‌های حسین بگم.
ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی می‌کردم در محله بهداشت و حسین هم نقش پسر من را بازی می‌کرد و هر دو بشر اولیه می‌شدیم. شاید به دلیل این که جفتمون درون کودک و ساده‌ای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود البته حسین از من خیلی شریف‌تر بود.
من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلی‌ها و سیاست‌هایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بی‌نیاز است و چقدر راحت زندگی می‌کند. بشر از وقتی که حس نیاز می‌آید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمی‌کند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت.


شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی می‌کرد. یادم می‌آید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم می‌کردند و هم چایی درست می‌کردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده می‌کردند. درست زمانی بود که گفت‌وگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی می‌کرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادی‌اش اینگونه بود.


تا جایی که می‌دانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. می‌گفت روی شغل وامونده ما نمی‌شه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنی‌ها می‌مونیم یه وقت‌هایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت.
رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانه‌ای را که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرم‌کن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیق‌هاش می‌خورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟


گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.
ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقت‌ها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پیش رفتم مکه و با خدا صحبت کردم، گفتم خدایا من یه قولی می‌دهم ولی نمی‌تونم صد در صد قول بدهم، نود درصد سعی می‌کنم دروغ نگم؛ آقا اینقدر سخته، اینقدر سخته که بعضی وقت‌ها می‌گویم خدایا من می‌آیم پیشت توبه کنم؛ آخه نمی‌شه! حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را هیچ‌وقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگی‌اش با یک شکلات این ور و اون ور می‌شود. ما می‌توانیم ساعت‌ها راجع به خصوصیت‌های شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد. به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدم‌هایی مثل حسین از پیش ماه می‌روند ما روسیاه و خجالت‌ زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین پراید سوار شدن آرزو باشد.
بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید می‌خرد و … متاسفانه وقتی حسین فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود که حرص داشته باشد، چون آدم‌هایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی آدمی مثل حسین چرا؟!!
بیشتر با خودم هستم؛ سعی می‌کنم دروغ نگم، سعی می‌کنم سالم باشم، سعی می‌کنم عاشق باشم، سعی می‌کنم اگر یه روزی نتوانستم مثل حسین باشم حداقل ادای حسین و آدم‌های مثل حسین را دربیاورم. چون دنیای ما به قدری صنعتی و مزخرف شده که بشر خسته است و افسرده، مرض قند بیداد می‌کند، جوان‌هامون ناخن‌هاشون را می‌خورن، دست و پاشون را تکان می‌دهند … می‌گن وای به روزی که بگندد نمک، من که باید بخندانم مرض قند گرفتم بنابراین سعی کنیم که عاشقانه هم دیگر رو دوست داشته باشیم و به همدیگر دروغ نگوییم. ما با اون‌ور آبی‌ها فرقمان توی معرفت و انسانیتمون است. دلم می‌‌خواست برای عروسی بچه‌های حسین می‌آمدم ولی خب قسمت این بود که اینطوری خدمت شما برسم. دلم نمی‌‌خواست گریه کنم ولی دست خودم نبود … نوکر همه شما. انشاء‌الله که همیشه شاد باشید.



[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]



منبع: cfoon.net

karin
05-08-2008, 11:24
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

بی‌راهه رفته بودم
آن شب!
دستم را گرفته بود و می‌کشید
زین پس
همه‌ی عمر را
بی‌راهه خواهم رفت!

ازادي
05-08-2008, 13:53
سلام.البته من هنوز وقت پيدا نكردم تا تاپيك رو كامل بخونم.فقط با اجازه ي كارين عزيز اضافه كنم كه حسين پناهي علاوه بر كتاب هايي كه ايشون ذكر كردند كتاب هاي سالهاست كه مرده ام نمي دانم ها سلام خداحافظ به وقت گرينويچ نامه هايي به انا افلاطون كنار بخاري كابوس هاي روسي بي بي يون خروس ها و ساعت ها و چند كتاب ديگه رو هم داره كه البته الان نميتونم اسمشون رو به يادم بيارم.اگه اشتباه نكنم 10 يا 11 كتاب حسين پناهي توسط انتشارات دارينوش در حال حاضر چاپ ميشه.

ازادي
05-08-2008, 14:22
در جایی خواندم حسین پناهی گفته بوده راز زندگی من (رفتن در جلد دیوانگان) پس از مرگم فاش می شود.
چه کسی پی به راز او برده؟

سلام خداحافظ ص 77
مكان استوديوي دارينوش شبي از شب ها
حسين:خسرو جان مي خواهم سرگذشت خودمو بنويسم براي چاپ
خسرو: خيلي خوبه
حسين:خوب تر از اون اينه كه سرگذشت و سرنوشت تو را هم مي خواهم بنويسم.موافقي؟
خسرو: چرا كه نه , با هم تماس مي گيريم.
زمستان گذشت و بهار نيز ... شهريور امد , حسين رفت

اضافه ي خودم : و اكنون خسرو نيز

zooey
05-08-2008, 15:20
رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم





"حسین پناهی"

ازادي
20-08-2008, 12:49
دوستان يك سوال داشتم.من دنبال فيلم ها و سريال هايي هستم كه حسين پناهي توشون بازي كرده.ميخواستم بپرسم از كجا ميتونم اون ها رو تهيه كنم؟

sabersoleymani
03-05-2009, 19:12
سلام.
لینک هایی که در صفحه دو برای دانلود "سلام، خداحافظ" گذاشتین قدیمیه. کار نمی کنه.
کسی لینکش رو نداره دانلود کنیم؟ چند روزه cdشو گم کردم و توی خماریشم!

Mehran
02-07-2009, 22:59
سلام.

تاپیک مرتبط در انجمن موسیقی. :)
حسین پناهی ([ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ])

با تشکر مهران ...

Mahdi/s
06-10-2009, 15:06
سلام....با اجازه ی مهران خان......دوباره این تاپیک رو راه بندازیم......بزارید از اولش تعریف کنم......یکی از دوستان من..... بهم تاپیک مرحوم حسین پناهی رو معرفی کرد...تاپیکی که مهران خان زحمت کشیدن ....و اشعار مرحوم رو گذاشتن....لینکشم پست بالا هست...راستش وقتی تاپیک رو دیدم....با یکی ازشعر هارو گوش دادم.....دیدم میتونه جای بحث بیشتری داشته باشه.....اگر هرکسی که شعرهارو گوش داد بیا برداشتشو بگه...البته اگر دوست داشت.......اون وقت میتونیم باهم به یک نتیجه ی کلی برسیم..............فکر کنم شروع کنیم منظورم رو بفهمیدید......
یک شعر رو انتخاب میکنیم..تا 1 هفته یا بیشتر یا کمتر..درباره اش بحث میکنیم..........اون تاپیک بیننده کم نداشته......خیلی ها هم دانلود کردن....ولی حجمی هم نداره.....میتونید دانلود کنید........
چون من خودم فعلا وهم رو گوش دادم.....تمایل دارم با همین شروع کنیم........اینم لینکش......................
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

...خوب بفرمایید....
خودمم اولین نفر برداشتمو میگم.....که شماها هم روتون بشه...... برداشت ها هم که آزاده و درست و غلط هم نداره.......

Mahdi/s
06-10-2009, 19:40
خوب قرار شد خودم شروع کنم.............من خودم تو قسمت آخرش خیلی برام سوال پیش اومده....که منظور شاعر چی هست..

من یه تفسیر الکی کردم........میدونم غلطه.......ولی حالا میگم...ولی میدونم اصلا ربطی نداره....من گفتم شاید به حضرت آدم ربط داشته باشه.....ولی اون درختش سیب بود...نه انجیر.......من گفتم مثلا حضرت آدم رفت سیب و بچینه.....افسوس میخوره که ای کاش هیچ وقت پامو زمین نمیزاشتم...یا از درخت پایین نمی یومدم.........دیدی گفتم ربطی نداره...

ممنون میشم بقیه هم بیان...با نظرات همدیگه بیشتر آشنا بشیم......

===
فقط من یادم رفت تشکر کنم.....یکی از دوستان که اون تاپیک رو معرفی کرد...ایشون.....sepid12ir....بودن..... من یادم رفت ازشون تشکر کنم...هم از ایشون....هم از مهران خان تشکر میکنم...........

sepid12ir
06-10-2009, 21:08
فقط من یادم رفت تشکر کنم.....یکی از دوستان که اون تاپیک رو معرفی کرد...ایشون.....sepid12ir....بودن..... من یادم رفت ازشون تشکر کنم...تشکر نیازی نبود... قابل شما را هم نداشت...

و آنچه که من اولین بار برداشت کردم ، وقتی گوش کردم... یک آدم پریشون احوالی که پشیمان هست از اینکه دعوت نامه ی امدن به این دنیا را قبول کرد ... یه جورایی اوج نا امیدی را برام تداعی میکنه...
من خودمم نمیدونم درخت انجیر منظورش چیه؟! ولی به الون بوی گفتم، این من را یاد فیلم مریم و میتیل انداخت که دختر کوچولو وقتی میخواست از سرسره پایین بیاد، ناراحت بود و از فرشته ی مهربان درخواست کرد که پیشش بمونه... (البته چندان ربطی به شعر نداره، فقط میگم من را یاد آن تکه ی اول فیلم که نمایش هم بود انداخت )

خیلی دوست دارم نظر بقیه دوستان را هم بدونم...


من یه تفسیر الکی کردم........میدونم غلطه.......ولی حالا میگمشکسته نفسی نکن بابا... در شعر و ادبیات برداشت آزاد است

Mahdi/s
07-10-2009, 10:53
و آنچه که من اولین بار برداشت کردم ، وقتی گوش کردم... یک آدم پریشون احوالی که پشیمان هست از اینکه دعوت نامه ی امدن به این دنیا را قبول کرد ... اره....اتفاقا....من بعد از اینکه نظرت رو خوندم.....رفتم چندبار دیگه گوش دادم.....صداش که خیلی غم داره.......اما تو قسمت اول شعرش..برداشت شما منطقی هست.......انگار داره از اون فرشته ی مهربون...میپرسه.....منو که داری میفرستی.....زمینم کجاست....وطنم کجاست....مادرم...و.....
من اون قسمتی که میگه معنای این همه سکوت چیست هم.....تفسیر کردم..برای خودم.......مثل همون بچه ای میمونه که....تازه به دنیا اومده.....حرف هارو میشنوه....اما چیزی نمیتونه بگه.......غیر از گریه کردن.....کاری از دستش بر نمیاد........

karin
07-10-2009, 15:06
سلام

حرکت خوبیه استقبال می کنیم : دی
فقط شما یه لطفی کن هر شعری رو که قرار میدی در کنار فایل صوتی متنش رو هم قرار بده
تشکرات بسیار فراوان

-

وهم

کهکشانها کو زمينم؟
زمين کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
معناي اين همه سکوت چيست؟
من گم شده ام در تو يا تو گم شدي در من اي زمان؟!
کاش هرگز آن روز از درخت انجير پائين نيامده بودم!!
کاش!


تا به حال این شعر رو نخونده بودم و و برای اولین بار با صدای خود مرحوم پناهی (همین الان) شنیدم و نمیدونم اگر خودم شعر رو خونده بودم انقدر به نظرم می اومد یا ساده از کنارش می گذشتم
لحن خوندن و موزیک همراه یک حس غم و اندوه و تلاشی بیهوده برای رسیدن به چیزی رو بهم منتقل می کنه. و این پرسش های پی در پی از کهکشان و زمین و زمان، بیشتر این رو منتقل می کنه که شاعر داره حسرت خوبی های گذشته رو می خوره، زمینی که قبلا دوست داشته و شاید الان اون طوری نیست، مادری که قبلا داشته و الان دیگه نیست، حس ها و خاطرات کودکی که با بزرگ شدن دیگه وجود ندارن و شاعر در این توهمه که شاید در گذر زمان گم شده. که نمیدونه اون گم شده یا زمان! و فکر می کنه از اون درخت انجیره که پایین اومده این اتفاقا افتاده
و کاشی که هیچ وقت ثمری نداره

بیشتر حس یک حسرت همیشگی رو منتقل میکنه نسبت به خاطرات و اتفاقات و داشته های خوب گذشته (خصوصا کودکی) که دیگه الان وجود نداره. چیزی که هر کسی در یک برهه زمانی ممکنه دلش واسش تنگ بشه یا حسرت بخوره


تفسیر که نه، حس و برداشتی بود که من از این شعر داشتم

Mehran
07-10-2009, 22:00
سلام به همه ی دوستان...

ابتدا تشکر بسیار زیاد از alone_boy جان که با این ایده یخوبش ما رو دور هم جمع کرد.
همچنین از دوست و همکار عزیزم sepid12ir و karin خانم دوست داشتنی، ممنونم. :20:

تا حالا آهنگ های زیادی شنیدم و تو ذهن خودم تفسیر های گوناگونی ازشون داشتم ولی این بار اوله که میخوام اونارو یه جا بنویسم و با یه عده در میون بزارم. :)

شاعر داره حسرت خوبی های گذشته رو می خوره، زمینی که قبلا دوست داشته و شاید الان اون طوری نیست، مادری که قبلا داشته و الان دیگه نیست
منم همین نظر رو دارم و به نظرم با توجه عبارت " کاش هرگز آن روز از درخت انجير پائين نيامده بودم!! " شاعر خودش رو مقصر میدونه و داره حسرت گذشته رو میخورده. روزگار خوبی که اون رو با یه اشتباه از دست داده و الان چیزی جز پشیمونی براش باقی نمونده.
شاعر یه تلمیح غیر مستقیمی داره به داستان حضرت آدم، که با یه اشتباه همه ی گذشته ی خوبش رو از دست داد.

برداشتی بود، هر چند آزاد...

با تشکر مهران...

Isabella
07-10-2009, 22:20
سلام
اجازه...!!! [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
منم نظرمو بگم؟ [ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ](26).gif
با خانم karin نظرم یکی هست!دقیقا یکی هست ولی میخوام سعی کنم یه جوردیگه بگم البته ایشون سنگ تمام گذاشتن و بسیار زیبا بیان کردند! چیز زیادی برای من نذاشتن که بگم!
با خانم sepid12ir و اقای aloneboy نظرم یکم متفاوت هست!
احساس میکنم ایشون در مورد خاطرات خوب کودکی گفتن!
بالا رفتن از درخت یکی از شیطنت های بچه گانه یا بازی بچه گانه هست! وقتی شاعر این جمله را به کار میبره فکر میکنم منظورش اینه که: ای کاش اون خاطرات دوران کودکی تموم نمیشد! به نظرم شاعر پایین اومدن از درخت انجیر را مظهر بزرگ شدن و تموم شدن عادت ها و بازی های بچه گانه و تمام شدن اون روزگار پاک و ساده میدونه و با گفتن این حرف میخواد بگه بگه ای کاش از درخت انجیر پایین نمیومدم تا دوران کودکی تموم نشه و اون دوران همچنان پابرجا میموند! (به نظر میرسه دقیقا مثل خانم karin گفتم :دی)

Mahdi/s
09-10-2009, 10:54
ممنون از همه.......نمیخوام بین بحث هامون فاصله بیوفته....وهی بیام ازتون تشکر کنم....اما چون فعلا اول راه هستیم....من از همتون با برداشت هاتون تشکر کنم........

فقط شما یه لطفی کن هر شعری رو که قرار میدی در کنار فایل صوتی متنش رو هم قرار بده چشم.....

ولی این بار اوله که میخوام اونارو یه جا بنویسم و با یه عده در میون بزارم. لطف داری.....
====
خیلی عالی شد.....اون درخت انجیره برای من مثل یه علامت سوال بود.....اما با کمک همتون میشه گفت یه دلیلی پیدا کردم....

ه نظرم شاعر پایین اومدن از درخت انجیر را مظهر بزرگ شدن و تموم شدن عادت ها و بازی های بچه گانه و تمام شدن اون روزگار پاک و ساده میدونه و با گفتن این حرف میخواد بگه بگه ای کاش از درخت انجیر پایین نمیومدم تا دوران کودکی تموم نشه خیلی عالی بود......
میشه اسمشو گذاشت ..............دوران کودکی گمشده در هیاهو....

Mahdi/s
13-10-2009, 20:50
خوب فکر کنم دیگه کسی نظری نداشته باشه.....بهتر شعر جدی رو بزاریم.....اینم اضافه کنم....حتمالازم نیست منتظر من باشید که شعر جدید رو بزارم...هرکدوم از بچه ها که خواست میتونه.....شعر جدید بزاره..اگر چند روز از آخرین پست گذشت میتونه شعر بعدی رو بزاره.....

بعدی.....
پیست
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟

برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید===
خوب بفرمایید.....
هرکسی هم خواست میتونه برداشتش رو از شعر اول هم بگه.......

Mahdi/s
14-10-2009, 20:14
من خودم شبه ای برام نداشت....ولی اگر بخوام برداشتم رو بگم......
میزی برای کارتلاش های روزمره رو میگه.......

کاری برای تختکار کردن...و پول درآوردن برای زندگی بهتر.........

تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگاینا هم برای پیوستگی...و درارتباط بودن نسبت به همدیگر..........

مرگی برای یادمن اینطوری برداشت کردم که..تا وقتی زنده هستیم هیچکس از کس دیگه خبری نداره...تا یکی میمیره ...میگم......ای وای....دیدی فلانی مرد..........

یادی برای سنگزمانی آدمها یادشون میوفته که باید به یاد هم دیگه باشن که دیگه خیلی دیر شده....یادی هست فقط برای سنگ قبر....

این بود زندگی؟قصه ی تکرار.................امروز مثل دیروز.....دیروز مثل روز قبل..فردا مثل امروز.................

sepid12ir
16-10-2009, 16:29
تو این شعر مرحوم پناهی یک روند روتین زندگی را به نمایش کشیده ...
برداشت شخصیم:
حسرتی از پوچی و بی هدفی زندگی است... البته اون جمله ی آخر برا من چند وجهیه... وقتی میگه این بود زندگی با اون لحن خاص، هم به نظرم میرسه که

از زندگی و بی هدف بودنش آزرده خاطره و

از جهتی دیگه فکر میکنم دید شاعر نسبت به زندگی چیزی برخلاف آنچه هست که میبینه... دید وتصوری که شاعر از زندگی داره تا حدی متفاوت از واقعیت زندگی و آنچه که باهاش روبرو شده و بخاطر همین یک حس نا امیدی و غم را در این شعر میشه حس کرد...

برداشتم کاملا شخصیه...

Mehran
23-10-2009, 10:27
سلام.

یه نکته ای راجع به آهنگ قبل یادم اومد که فکر میکنم گفتنش لازمه.
پیرو نظر دوستان که نظرشون این بود، منظور از آهنگ وهم دوران کودکی حسین بوده
یه آهنگ مرتبط دیگه در همون آلبوم سلام و خداحافظ وجود داره، به نام من مخوام برگردم به کودکي
که فکر میکنم یه ارتباط معنایی مستقیمی با آهنگ وهم داشته باشه.
forum.p30world.com/showpost.php?p=4348757&postcount=36

با تشکر مهران...

karin
23-10-2009, 20:16
سلام

خب یک پوچی ای در این شعر حس می کنم که خوشم نمیاد! یعنی باهاش موافق نیستم
شاعر چرخه روتین و عادی زندگی رو میگه اما این بود زندگی؟ آخرش یه کم کار رو خراب کرده
من برداشتم اینه که منظور شاعر این بوده که زندگی یک چرخه ی تکراریه که در پایان هم به مرگ و قبر و اینا می رسه که حتا یادت هم واسه سنگه!
ولی نوع بیانش برام جالبه، در عین کوتاهی و تعداد کم کلمات خیلی قشنگ مفهومش رسونده

:11:

mmiladd
23-06-2010, 15:53
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.



در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.



روحش شاد...

eMer@lD
23-06-2010, 17:36
ممنون
لطیف بود

مثل کف دست خطوط روحش پیدا بود.
پشت این پنجره جز هیـــــــــــــــــــچ بزرگ هیچی نیست

گرافيكار
26-06-2010, 14:35
به عقيده من شاعر بسيار توانايي بود
ادامه ضرايف خيال فروغ رو در كارهاي پناهي ميبينم
فروغ از نظر من توانا ترين شاعر 100 سال اخير ايرانه
و نزديك شدن به صور خيال فروغ آسون نيست

.ir.
26-06-2010, 16:23
خدا رحمتش کنه مرد عجیبی بود قیافه تکیه کلام شعرهایی که گفته شد مخصوصا شعر دیکلمه لری این مرحوم با نام سردمه :11:

.ir.
26-06-2010, 16:24
به عقيده من شاعر بسيار توانايي بود
ادامه ضرايف خيال فروغ رو در كارهاي پناهي ميبينم
فروغ از نظر من توانا ترين شاعر 100 سال اخير ايرانه
و نزديك شدن به صور خيال فروغ آسون نيست
تایید میشه شاعر توانمندی بود منم دارک اشعارشو یدا میکنم ولی خیلی سبک شعرهاش عجیبه !!:40:

گرافيكار
30-06-2010, 13:56
تایید میشه شاعر توانمندی بود منم دارک اشعارشو یدا میکنم ولی خیلی سبک شعرهاش عجیبه !!:40:
البته سبك شعرهاي پناهي بيشتر بر اساس شعر گفتار بود

شاهزاده خانوم
27-08-2010, 02:07
یک خاطره از پناهی


اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست. اکبرعبدی می‌گوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم!

behrang622
23-11-2010, 11:46
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

behrang622
23-11-2010, 11:49
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] كاجهاي كهن
پيامبراني-نه در اعصار قوم يهود
كه در صورت سيرت، از ما بزرگ ترند
از ما،
مايي كه عطر كارخانجات فرانسه
كفاف زدودن هفت روز تعفن تجريداتمان را نمي دهد
به تضادها چشم دوختن،جز سر درد عايدي نخواهد داشت
كودكيمان را باختيم،ر
كافي است
بو كنيدُ نترسيد از تعفن مردارهاي پوسيده
و نترسيد از كركس ها و كفتارها
آنها نانُ گل ِ سرخُ باران را درك مي كنند
و در خاطرشان حتما كبوتري پريده،يا نشسته است

behrang622
23-11-2010, 11:51
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد

Snow_Girl
07-12-2010, 16:57
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


خوشا به حال لک لکا

که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لکا

که لک لکن... که لک لکن!

با بالای سپیدشون

تو آسمون پر می زنن

رها و شاد، بی دغدغه...

هر جا بخوان سر می زنن

اوج می گیرن تو آسمون

تو آسمون بی نشون...

سر به هوا به عشقشون

از عشق، پرپر می زنن.

Snow_Girl
08-12-2010, 11:30
چرا نمی شناسی ام ...؟
چرا نمی شناسمت ...؟
می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم
دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به درد های باد کرده روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند ....
با توأم بی حضور تو بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم ...
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند
باید بیش از بند آمدن باران بمیرم ....!!


"زنده یاد حسین پناهی"

F l o w e r
09-12-2010, 18:31
خـلال



برهنۀ برهنه !

جز کاسه ای سفال به جای کلاه ،

آذین زنی نازا

و پوتین کهنه ای بر پینه های پا

بی بندُ عاصی به دایره ها

از انسان کسی نمانده بود ...

جز کاسه ای سفال

که هزار بار ،

از کنار دیگِ پُر

خالی گذشته بود

و پوتینی کهنه که از هزار راه بی برگشت،

بی خود خواهِ خود

او از شعاع آشنائی ،

به شعاع آشناتری می رساند !

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو !

این بود سوتِ ناسوته اش ،

آن دَم که پُشت بر جهان خود ساخته ،

چشم در هیچُ پوچ

بابونۀ خشک می خورد

و خلال می نمود !

روباهِ باد

از خرابه های هم جوار

وهق می زدُ می گذشت

با جاروی بلند دُمش

که هزار تار ِ یال ،

از هزار اسب شهید تشنۀ هزار جنگ بود !

F l o w e r
09-12-2010, 19:01
زیباترین شعر دنیا


آب ..... آب

بابا ..... آب

بابا ..... آب

.آ ........ ا

maryam heydari
12-12-2010, 10:54
جغد



کیست ؟

کجاست ؟

ای آسمان بزرگ

در زیر بال ها خسته ام

چقدر کوچک بودی تو ؟!

maryam heydari
12-12-2010, 10:55
بر می گردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند

ایا مادرم مرا باز خواهد شناخت

F l o w e r
15-12-2010, 16:21
از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم می بندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پَرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام

H.Operator
22-07-2011, 15:44
برای آناهیتا

وراي اين خانه كوچك كه معبد مقدس من است
پلكاني است از نور كه به بام همه دنيا منتهي مي شود
ما هر روز از فراز‌ آخرين پله
تك تك مردم روي زمين را به اسم صد مي كنيم
و با صداي بلند به آن ها مي گوييم كه دوستتان داريم.
وراي اين خانه كوچك كه به اندازه زندگي بزرگ است
پنجره ايست كه رو به پنجره هاي همه دنيا باز مي شود
ما هر روز از آن پنجره
براي مردم دنيا سرود شاد زندگي مي خوانيم
براي پاتريس سياه و خسته در مزارع نيشكر
براي كاميليا در معدن
براي كاترين و بچه هايش
براي متاع كه كاسه آردي را از زن همسايه يكساله قرض ميگيرد
براي عشق فقيرانه چوپانان بنگله
وراي اين خانه، اين معبد،
روزانه ايست كه به خانه خورشيد راه دارد
ما خورشيد را خواهيم گفت
تا همراه بهار
براي كاميليا، براي كاترين، براي متاع،-
براي عشق فقيرانه چوپانان بنگله طلوع كند.
خانه كوچك من، خانه خورشيد و بهار است.
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] pg

H.Operator
23-07-2011, 11:42
برای شما

براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها
بي واسطه با خدا حرف مي زنند.
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] pg

H.Operator
24-07-2011, 12:29
چشم من و انجیر

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] pg

Maryam j0on
31-07-2011, 19:23
مگســـــی را کشتــــم

نــــه بــــه ایـــن جــــرم کـــه حیــــوان پلیــــدیست ، بـــد اســــت

و نـــــه چــــون نسبــــت ســـودش بـــه ضـــرر یــــک بـــه صـــــد اســــت

طفــــل معصـــــوم بـــه دور ســــر من می چرخیـــــد

بــــه خیالــــش قنـــــدم

یــــا کـــه چــــون اغذیــــه مشهــــورش ، تــــا بـــه آن حــــد گــَــندم

ای دو صـــــد نــــور بـــه قبــــرش بــــارد

مگـــــس ِ خوبـــــی بــــود

مــــن بــــه ایــــن جــــرم کــه از یــــاد تو بیرونــــــم کــــرد

مگســـــی را کشتـــــم

../.



.::. مرحــــوم حســـــین پناهـــــی .::.

Mahdi/s
07-08-2011, 17:25
ســلام..
14 مرداد سالـــگرد حسین پناهی بود(2روز پیش).... هرکی دوست داره براش فاتحه بفرسته.......


خدایــش بیــامرزد.........

Dark Shine
05-09-2011, 15:51
صدای پای تو که می روی ...


صدای پای مرگ که می اید ...


دیگر چیزی نمی شنوم .

Maryam j0on
02-11-2011, 18:42
بـــه صـــد مــرگ سخـــت

بـــه صـــد مــرگ ِ سخــت تر

در زنـــدگی لحـــظاتی هســت

کــه بـــه صـــد مــرگ ِ سخــت تر می ارزنـــد ..

خاطـــره ای شایـــد ..

رویایـــی ..

اتفاقـــی ..



.:: حسیــــن پناهــــی ::.

part gah
21-04-2012, 12:06
پنجره را باز کن

و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...

خوشبختانه

باران ارث پدر هیچکس نیست!

M O B I N
24-04-2012, 18:39
ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا
دوباره دیدن آدمهای این دنیاست ...

حسین پناهی

به ما گفتند : نباید پپسی بخورید گناه دارد!
وقتی اومدم تهران ، اولین کاری که کردم
از یک دست فروش یک پپسی گرفتم
درش تالاپ صدا داد و باز شد
بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است
... آن روز نتیجه گرفتم که :
گناه خیلی شیرین است.

زنده یاد حـسیـن پـناهی

part gah
28-04-2012, 13:20
قطعــا روزي صــدايــم را خــواهــي شنيــد!

روزي کــه نــه صــدا اهميــت دارد،

و نــه روز . . .

m.amitris
28-04-2012, 20:56
هنوز نفهمیدم شاعر بود یا فیلسوف
خدا رحمتش کنه
مرد بزرگی بود

part gah
13-05-2012, 13:08
و امــا تــو،

اي مــادر!

هــوا ، همــان چيــزي اســت

کــه بــه دور ســرت مــي چــرخــد

و هنگــامــي کــه تــو مــي خنــدي،

صــاف تــر مــي شــود!

part gah
13-06-2012, 21:45
نیــم ســاعــت پیــش،خــدا را دیــدم!



قــوز کــرده بــا پــالتــوی مشکــی بلنــدش،

ســرفــه کنــان در حیــاط
از کنــار دو ســرو سیــاه گــذشــت
و رو بــه ایــوانــی کــه مــن ایستــاده بــودم،
آمــد!


آواز کــه خــوانــد تــازه فهمیــدم،
پــدرم را بــا او اشتبــاهــی گــرفتــه ام . . .

part gah
26-06-2012, 10:04
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند

در مکه دیدم هیچ ا...نسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجو کنم

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست !!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حسین پناهی

part gah
13-07-2012, 08:55
يک وقت هايي بايد

روي يک تکه کاغذ بنويسي

تـعطيــل است

و بچسباني پشت شيشه ي افـکارت

بايد به خودت استراحت بدهي

دراز بکشي

دست هايت را زير سرت بگذاري

به آسمان خيره شوي

و بي خيال ســوت بزني

در دلـت بخنــدي به تمام افـکاري که

پشت شيشه ي ذهنت صف کشيده اند

آن وقت با خودت بگويـي

بگذار منتـظـر بمانند !

part gah
18-07-2012, 19:16
وقتی ما آمدیم

اتفاق ، اتفاق افتاده بود !

حال

هرکس

به سلیقه خود چیزی می گوید

و در تاریکی گم میشود .

part gah
21-07-2012, 05:47
مادرم میگفت: "در راه شعری نخوان که در آن گوشت و پوست و خون و استخوان باشد، زیرا سگهای لاغر زادگاهت سالهاست که آواره خیالند."

[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

part gah
28-07-2012, 05:39
جالب است:

"ثبت احوال" در شناسنامه ام همه چیز را ثبت کرده است

جز.....

"احوالم" را...

part gah
14-08-2012, 06:50
قلب ِ بزرگ که بود ،
آن خورشید
که در آن ظلمات دور
شکست و شکسته زنده ماند !

Ice Pain
23-08-2012, 20:59
روی در سیگار فروشی نوشته بود :

بهمن تمام شد

آزادی نداریم

تیر موجود است

part gah
07-10-2012, 06:40
در گهواره از گریه تاسه می رود

کودک کر و لالی که منم

هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور

از سطح پهن پیشانیم می گذرد

خواهران و برادران

نعمت اندوه و رنج را

شکر گذار باشید

همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید

پنج یا شش ماه

خوشبختی جز رضایت نیست

به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر

گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست

از یاد رفته است

خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید

همین است

برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید

برای حفظ رضایت

نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید

پرستوهای مادر قادر به شکارش بچه هاشان نیستند

CCcom
07-10-2012, 19:31
کودکی ام را دوست داشتم.





روزهایی که به جای دلم





سر زانوهایم زخمی بود ...[ برای مشاهده لینک ، لطفا با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

حسین پناهی

Puneh.A
12-10-2012, 18:42
برای زمین هفتاد کیلو گوشت
با هفتاد کیلو سنگ
تفاوتی ندارد!


یادمان باشد
کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!

part gah
24-10-2012, 20:32
مــی‌دونــی، بهشــت کجــاســت؟!

یــه فضـــای چنــد وجــب در چنــد وجــب،

بیــن بــازوهــای کســی کــه دوسـتــش داری . . .

m_kh111
18-11-2012, 20:34
پدرم می گوید کتاب
مادرم می گوید دعا

و من خوب می دانم که زیباترین تعریف خدا را
فقط باید از زبان گلها شنید..!

Maryam j0on
02-12-2012, 18:49
ایستاده و آرام
به سمت آینه میخزم ..

با اضطراب دلهره آور تعویض چشم ها
و تازه می‌شود دل
از تماشای دو مروارید درخشان
بر کیسه پاره پوره ی صورتم.

جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!!!!!!

کدام بود؟
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟

.. /.

part gah
20-12-2012, 04:24
نیستیم...

به دنیا می آییم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم!

بزرگ می شویم ،

عکس دو نفره می گیریم!

پیر می شویم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم...

و بعد

دوباره باز

نیستیم...

part gah
31-12-2012, 20:13
شب ،


شیرین !


راه ،


دور !


مرگ ،


دست !


ملخ ،


افق !


چوب ،


آتش !


تو


چون دیگی نو


در جهیزیه ی تاریخ می درخشی !





روز ،


تلخ !


راه ،


دور !


مرگ ،


سایه !


دره ،


آسمان !


آتش


و من


چون آخرین اسکناس


در جیب یک ملوان پیر ، مچاله ام !





از مجموعه چشم چپ سگ ، دفتر اول ( به وقت گرینویچ )

part gah
09-01-2013, 20:01
قرنی خواهد آمد به نامِ قرنِ بیستم


و کشوری به وجود خواهد آمد به نام آمریکا


و رئیس جمهورهای این کشور مایعی می خورند به نام آب جو


و شلوارک کوتاهی می پوشند


و چق چق، آدامسِ تند می جوندُ با آن ها بادکنک درست می کنند!


این کشور سپرِ ضد موشک می سازد


و هیچ کس جرأت نمی کند از آن ها بپرسد که:


آخر بی پدرُ مادرها!


ناوگانِ جنگیِ شما در خلیجِ فارس چه می خواهد!


آن ها با هزینه های گزاف موشک می سازند


و دختر های این کشور یکی یک افعی دارند


و با تزریق آمپول کاری می کنند،


پستان هایشان به قدرِ یک اطاق بشود!


چون اخلاقیات هنوز این قد نهادینه نشده بود،


پدرم که نفخ داشت


بینِ پیش گویی هایش خود را سبک می کرد!


هنوز طنینِ صدایش را از بعضی گلوها تشخیص می دهم!





کابوس های روسی

شاهزاده خانوم
24-01-2013, 19:25
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،

... وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...
تمام می شود...
بالاخره تمام می شود

part gah
28-01-2013, 05:08
سلام !
ای همه ی ناتوانی ها
نداشتن ها
سلام !
ای همه ی عرق های شرم
سلام ! ای زندگی !
ای ملال بی پایان !
سلام ! ای دل قاچ قاچ
ای چاقوی خود ساخته !

R A H A
28-01-2013, 19:46
دل سادهبرگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

Mohammad Yek110
03-02-2013, 14:43
سلام
2-2 ایجاد تاپیک برای قرار دادن اشعار شعرای معروف و مطرح که دارای دیوان اشعار گسترده میباشند (مانند حافظ، سعدی، رودکی، خیام و ...) ممنوع بوده و فقط میتوانید برای معرفی و دانلود نسخه ی الکترونیکی (PDF) دیوان اشعار این شعرا به صفحه ی اصلی انجمن ادبیات مراجعه کنید.
و به علت اینکه اکثر مطالب منتسب به ایشون فاقد منبع معتبر هستند تاپیک به صورت قفل باقی خواهند ماند.
موفق باشید :n16:

gipsy2009
11-06-2013, 01:14
در یک صبح دم تابستانی که هوا
به غبار زرد رنگ غریبی آلوده بود
و شهر
بوی سنگین هندوانه و شبدر خرد شده می داد
دو پیرمرد استخوانی که هر دو
موی سرشان را ناشیانه شانه کرده بودند
تنها و بی حواس و پابرهنه به ایوان ها آمدند!
آن ها بدون این که اسم خود را به یاد داشته باشند
یکی در ایوان طبقه ی اول
و دیگری در ایوان طبقه ی دوم یک ساختمان گنجشکی رنگ
دل تنگ نشستند!
آن ها سعی کردند با کشیدن موی سر به خصوص ریش خود
و روشن دیدن نوک بینی
به خاطرات سردرگم تقریبا کور گذشته فکر نکنند ...
اما برای هیچ کدامشان میسر نبود!
پیرمرد سرخ رنگی که در ایوان طبقه ی دوم نشسته بود
برای لحظه یی حس کرد پاهایش سنگین تر شده اند!
برای این که دهانش خشک نشود و پاهایش ورم نکند
گره انتهایی پاهایش را باز کرد و
هر دو پا را از نرده اویزان کرد
تا هوایی خورده باشند!
پیرمرد سبزی که در ایوان طبقه ی اول نشسته بود
غرق در حس ته نشین شده ی عشق
به تشییع جنازه پیره زنی که او را بدون تابوت می بردند
کمی فکر کرد ...
بعد چند بار با انگشت
روی زمین سخت ایوان
علامت + کشید چند بار انگشتانش
را در کف دست ها خواباند
و بعد برای آن که عرق سرد کف دستش خشک شود
آن را در هوا تکان داد!در آن لحظه بی آنکه خود ببیند!
دستش در هوا به نخی برخورد کرد !
او بنا به طبیعت همیشه گی
-که چوب کبریت ها را می جوید-
نخ را گرفتُ کشیدُ کشیدُ کشید ...
تا اولین خمیازه و سرگیجه که نشانه ی رسیدن شب بود
کارش به کشیدن گلوله کردن کاموای قرمز گذشت!
و هیچ وقت هم نفهمید
که پیره مرد سرخ رنگی در ایوان طبقه دوم
آرام
آرام
محو شده است!

"پنــــــــــاهــیِ نازنیـــــــــن"



داستان کوتاه"پیرمردهای کاموایی " از کتاب من و نازی

geojo
10-08-2013, 22:01
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره ره شاید ها.
شاید ای دل
که مسیحا نفست
آمد و رفت،
باختی هستی خود
بر سر می‌آید ها

HoseinKing
12-11-2013, 14:08
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

Fеlicity
15-11-2013, 13:43
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده‌اند،


چون من که آفریده‌ام از عشق


جهانی برای تو !